درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ژنرالی که تسلیم اش کردیم !

چگونه ژنرال شاهنشاهي را تسليم کرديم

 من احمق وقتي ديدم جواب ضربه هاي بلند و کر کننده رو نداد ، بايد حدس مي زدم که شايد شخص ديگري باشد .. اما لباس زرشگي اش مرا به يقين واداشت .. بنده خدا مدير مدرسه که با ضربه شديد من به ان سوي توالت پرت شده بود ، در حالي که سرگرم بستن دگمه هاي شلوارش بود ،  هراسان و لرزان با عصبانيت بيرون اومد .. رنگ اش مثل گچ سفيد شده بود .. ! حال روز من هم با ديدن آقاي مدير دست کمي از او نداشت .. ! از ترس ام پشت سر هم سلام کردم .. ! در همين هنگام سر و کله پدرم با شنيدن صداي محکمي که به در خورد و متعاقب آن صداي افتادن جسمي به روي زمين ، او را به طرف ما اورد .. در حالي که هم مدير و هم مات و مبهوت به هم مي نگريستيم .. با اومدن پدر به محوطه سالن توالت ها .. مثل گرگ شيرجه رفتم پشت آقاي مدير .. تا به اصطلاح قايم شوم .. !

  چگونه ژنرال شاهنشاهي را سينه خيز برديم !؟  

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

05upt8sup9xiyg119966.jpg

" نقبي به دوران کودکي " عنوان مطلب اين پست است که تقديم حضور شما ياران گرامي مي کنم .  راستش رو بخواهيد در پي استقبال برخي از شما بزرگواران از خاطرات نيم قرن پيش ام که اخيرآ منتشر  شد بر آن شدم تا با کمي تعمق نسبت به رويداد هاي اون دوران ، دو خاطره متفاوتي رو تعريف کنم . البته باز هم تآکيد دارم شرح و بيان خاطرات گذشته صرفآ زنده نگاه داشتن دوران کودکي و روايت اتفاقات قديمي براي نسل هاي آتي است . ضمن اين که جوان هاي نسل امروز هم با اتفاقات آن ايام بهتر  آشنا مي شوند . اميدوارم مورد توجه شما عزيزان قرار گيرد . راستي يادتون باشه خيلي وقت است که حداقل ماهيانه ده پست منتشر مي کنم .. ! يعني هر سه روز يک پست !

برخي از خوانندگان و مخاطباني که به دلايل گوناگون ( خواسته يا ناخواسته ) ناچار به ترک اين سايت شدند . خصوصآ اون دسته از افرادي که ماهيت شخصيتي و اخلاقي آن ها آشکار شد ، مدتي است با تغير نام و با عناوين مختلف در سايت کامنت مي گذارند ! تا اين جاي کار هيچ اشکالي ندارد . اما برخي مجددآ با درج مطالبي توهين اميز که لايق خود و خانواده هاشون است ، شخصيت مغرض و حسود خود رو بار ديگر به نمايش مي گذارند .. ! لذا ناگزيرم  اعتراف کنم که ..  يکي دو سال قبل وقتي اوج توهين ها بالا گرفت به توصيه يکي از دوستان آگاه و متخصص سيستمي رو تهيه کردم که شناسه ( آي . دي ) همه مخاطبان رو ثبت و تفکيک مي کند . به عنوان مثال اگر آقاي ايکس ده ماه پيش در لباس دوست از کامپيوترش وارد سايت مي شد و امروز از همون رايانه با هويت ديگر کامنت مي گذارند ، بنده به راحتي متوجه مي شوم .. ! و مادامي که توهين نکنند صرف نظر از سابقه تاريکي که داشتند با احترام پاسخ ان ها رو مي دهم .. ضمن اين که کماکان به توصيه دوستاني که معتقد اند مطلقآ نبايد پاسخ افراد مغرض و رواني رو بدهم شديدآ پايبند هستم .

برچسب ها : پادگان قوشچي + رضائيه + اروميه + راديو لامپي + افسر نگهبان + داستان شب + مسابقه ۲۰ سوالي + جاني دالر + حيدر صارمي + افسرنگهبان + فرمانده پادگان + رمز عبور + سينما + پادگان پيرانشهر + سه تفنگدار + گرشا سپهرنيا متوسلاني +مدير

 

بهانه اي براي آغاز ...  

اگه خواننده خاطرات گذشته ام باشيد ، مي دونيد من تنها داراي يک برادر تني بنام " بهزاد " هستم که متولد ۱۳۳۴ است و هر دو مون از يک مادر هستيم . البته يک برادر هم بنام " بهنام " از اخرين همسر مرحوم پدرم دارم . که بي نهايت با هم صميمي هستيم و دوستش دارم . راستش رو بخواهيد از بهزاد خيلي به من نزديک تر و با مرام تر مي باشد . واقعيت اين است سال هاست که بهزاد رو نديده ام . و دليلش به خاطر راهي است که در زندگي انتخاب کرده است .. و نه تنها من بلکه اغلب برادر و خواهر ها و اقوام از او بريده اند .. ! شايد اگه روزي فرصتي دست داد به فراز و نشيب هاي زندگي او براي عبرت جوون ها بپردازم . بعد از اين که خدا بيامرز مادرم از بابام جدا شد . چون بهزاد طفلي شيرخواره بود و من سه چهار سال بيش نداشتم ، مادر بزرگ و عمه ام ( خدا هر دوي آن ها رو بيامرزد ) در خانه پدرم از ما نگهداري مي کردند .. بهزاد بيشتر به مادر بزرگ ام گرايش داشت و من به عمه خانم که بنده خدا جواني و زندگي اش رو براي تربيت ما گذاشته بود .. يادمه وقتي که برزگ تر شدم ، خصوصآ در ايامي که در نيروي هوايي بودم وقتي روز مادر فرا مي رسيد من تنها فردي بودم که چهار مادر همزمان داشتم .. ! اولي مادر بهنام که او را از بچگي " مامان " خطاب مي کردم .. ( خدا خيرش بده مث بچه هاي خودش زحمت ما را  کشيد و خون دل خورد ) دومي و سومي مادر بزرگ و عمه ام بود .. که حق مادري به گردن همه ما داشتند .. چهارمي هم مادر تني ام بود که بعد از سال ها قبل از استخدام در نيروي هوايي به طور کاملآ اتفاقي پيدايش کردم .. ! شايد به همين دليل بود که هرگز روز مادر دستم براي خريد کادو به جيب ام نمي رفت .. چشمک ... !  

زندگی زیر یک سقف ..    

همان گونه که در خاطره قبلی اشاره کردم پدرم که درجه دار نيروي زميني بود در سال هاي ۴۱ - ۱۳۴۰ از شهر شاهپور ( سلماس ) به تيپ ده زرهي ( پادگان قوشچي ) منتقل شد . اين پادگان در ۴۵ کيلومتري شهر رضائيه ( اروميه ) قرار دارد . خونه ما بر عکس ساير پرسنل نظامي که در منازل مجهز سازماني زندگي مي کردند چيزي حدود هفت ، هشت کيلومتر از پايگاه فاصله داشت . و به غير از ما ده = دوازده خانواده ديگر هم زندگي مي کردند . در بين اين جماعت فقط ما داراي انواع و اقسام پرنده و چرنده بوديم . که حاکي از عشق که چه عرض کنم ، نوستالوژي مرحوم پدرم به حيوانات مخصوصآ کبوترهايش بود . علاوه بر آن مقدار زيادي از زمين هاي اطراف خونه مون رو هم تبديل به باغ و باغچه کرده بود . و از اون جايي که ادم با نظم و سليقه اي بود و تخصص اش در ارتش مخابرات بود ، به طرز بسيار زيبايي لا به لاي درختان رو با انواع و اقسام چراغ تزئين کرده بود . يک ميز چوبي بزرگ در وسط باغچه نصب کرده بود که جاتون خالي ايام تابستون روي آن شام مي خورديم . باغچه که در اصل حياط منزل محسوب مي شد فاقد ديوار و حصار بود .. و حد فاصل خانه و جاده شوسه اي که رضائيه رو به تبريز وصل مي کرد قرار داشت و در حقيقت از پنجره اتاق مي شد تردد انواع و اقسام ماشين ها رو مشاهده کرد . پشت ساختمان رو هم تبديل به کشت و زرع کرده بود . و در ان انواع و اقسام سبزي خوردن ، سيب زميني ، گوجه فرنگي ، فلفل ، بادمجان ، کدو خوراکي و حلوايي ، باميه ، لوبيا سبز ، و .. کاشته بود ! محيط اطراف باغچه ها رو  با گل هاي زيباي آفتابگردان تزئين کرده بود . اين سواي انواع و اقسام گل و گلداني بود که جلوي مدخل ورودي منزل قرار داشت .. تا هر جا چشم کار مي کرد گل هاي لاله عباسي ، پيچک هاي زيبا ، اطلسي ها خوشرنگ به چشم مي خورد ..  

 

 نمونه اي از محصولاتي که در باغچه مي کاشتيم

يک پارانتز جاليزي ... !  

انگار همين ديروز بود .. صحبت از باغچه و کاشتن شد ناخواسته خاطره اي در ذهن ام زنده شد . يک سربازي بنام " اکبر " که اهل يکي از شهرهاي اذربايجان بود در واحد پدرم خدمت مي کرد . خب من همه اون ها رو مي شناختم .. اکبر خيلي بچه با محبتي بود . بنده خدا رو به عنوان " گماشته " منزل يکي از افسران فرستاده بودند . ( اون زمان اغلب فرمانده هان گردان و پايگاه و درجات بالا از امتياز داشتن گماشته برخوردار بودند .. و حتي منازل سازماني افسران اتاقي براي گماشته در نظر گرفته شده بود ... بماند که خيلي حرف و حديث هاي منکراتي هم در پادگان ها پچ پچ مي شد .. ! ) طفلک اکبر از اين موضوع خيلي ناراحت بود . يک روز سر راه مدرسه  او را ديدم که خانم جناب سروان براي خريد سيب زميني فرستاده بودش فروشگاه .. نمي دونم روي چه حسي دلم بحالش سوخت بهش گفتم اکبر بيا بريم از باغچه خونه ما سيب زميني بچين و پولش هم براي خودت بردار .. يادمه خيلي خوشحال شد .. و دقايقي بعد دو نفري زنبيل خانم جناب سروان رو مملو از سيب زميني هاي تازه باغچه کرديم .. اکبر تشکر کرد و با عجله راهي شد ... احساس خوبي که از اين کار خير داشتم زياد طول نکشيد .. چون ساعتي بعد پدرم رو برافروخته ديدم که زودتر از موعد هميشه به خونه اومد .. خطاب به مادرم گفت .. خانم بدو بيا .. بهروز خان دسته گل به آب داده .. ! راستش رو بخواهيد اولش متوجه نشدم کدوم يک از  دسته گل هايي که به آب داده بودم برملا شده .. !؟ اخه من در روز از اين نوع محبت ها زياد انجام مي دادم .. اما بعدش قضيه رو فهميدم . طفلک اکبر وقتي با زنبيلي پر از سيب زميني هاي تازه استانبولي مي رفته دژبان پايگاه جلويش رو گرفته و ازش مي پرسه اين ها رو از کجا خريدي .. !؟ و او در پاسخ مي گوبد : از فروشگاه .. ! از شانس بد دژبان امار اقلام سبزي فروشي رو داشته و مي دونسته که فروشگاه پادگان سيب زميني استانبولي اون هم تر و تازه وارد نکرده است .. خلاصه قضيه بيخ پيدا مي کنه و بنده خدا اکبر مجبور به اعتراف مي شود .. به همين دليل براي اثبات نزد پدرم مي برند و باقي قضايا .. !  

نقبي به اون دوران ..

قبل از اين که وارد مبحث خاطرات اصلي بشم ، اجازه مي خوام نقبي به اندر احوالات آن دوران بزنم . در اون سال ها از تلويزيون خبري نبود . فقط اسم اش رو شنيده بوديم که راديويي اختراع شده که مي شه در ان مثل سينما هنرپيشه ها رو ديد .. ! بعضي ها که جعبه جادو رو در رضائيه يا تهران ديده بودند با آب و تاب در باره محسنات ان توضيح مي دادند .. ! تنها دلخوشي جوون هايي مثل من گوش دادن به برنامه هاي راديو بود که اون هم اغلب با پارازيت همراه بود ! آخه هنوز راديو ترانزيستوري همگاني نشده بود . و اغلب خونه ها راديو بزرگ لامپي داشتند که براي جلوگيري از سوختن لامپ ها ، يک جعبه بزرگ چوبي  بنام " ترانس " همراه داشتند . يادمه از بين همه برنامه هاي راديو يکي به " داستان شب " که ساعت ده شب پخش مي شد علاقه داشتم . و ديگري برنامه پليسي " جاني دالر " بود که با اجراي خوب استاد  حيدر صارمي پخش مي شد . البته برنامه " ۲۰ سوالي " رو هم گوش مي دادم . مرحوم پدرم يکي دو تا بلند گو از توي اتاق به حياط کشيده بود تا شب ها از ميان باغچه هم قابل شنيدن باشد . بهترين سرگرمي ديگري که در قوشچي موجود بود تنها سينماي پادگان بود . که متآسفانه با وجودي که زنده ياد پدرم مسئول سينما بود ، اما اجازه نمي داد ما به سينما برويم .. چون معتقد بود از درس و مشق مي افتيم .. ! اما گاهي من يواشکي به سينما مي رفتم .. و قبل از بازگشت بابام به خونه در تاريکي مسافت طولاني رو با ترس و لرز مي دويدم ..

يک جاده خاکي از نوع سينمايي ... !

واي تو رو خدا منو ببخشيد چهار تا پاراگراف پر حرفي کردم اما هنوز به مطلب اصلي نرسيدم ! شرمنده .   صحبت از سينما شد .. ياد يک خاطره ويژه افتادم .. اون موقع فيلم هاي " سه تفگندار " وطني با بازي زنده ياد گرشا ، سپهرنيا و متوسلاني خيلي هوا خواه داشت . و من عاشق کاراکتر منصورسپهرنيا بودم و در مدرسه هم اغلب کار هاي او رو تقليد مي کردم .. يک دفتر هم داشتم که عکس هنرپيشه ها  رو از پوستر فيلم ها قيچي کرده  و با " سريش " مي چسبوندم ( آخه اون موقع از چسب هاي امروزي خبري نبود ) .. !  اگه بدونيد با اون چه پز و قمپز هايي به همکلاسي هايم خصوصا دختر خانم ها مي دادم .. !؟ بگذريم .. مدت ها بود آنوس يکي از فيلم هاي جديد اين سه تفنگدار تبليغ مي شد .. شب اولي که اکران شد خيلي به بابام اصرار کردم که من هم بياييم .. يادمه چنين استدلال اورد  " چون شب اول فيلم  است ، اغلب بزرگان پادگان به سینما مي آيند دوست ندارم بچه هايم رو با سر و وضع ناجوری ببينند ! " من هم که تمام فکر و حواس ام پيش فيلم بود طاقت نياورده و يواشکي راهي سينما شدم .. بين دو نيمه براي اين که از بالا ديده نشوم از سالن سينما بيرون زده و در محوطه ورودي که بوفه و دستشويي ها قرار داشت اومدم .. ! همون شب موقع ورود به سالن يکي از همکلاسي هايم بنام " دژ اگاه " را از دور ديدم که کت و شلوار زرشکي رنگي به تن داشت .. چون يواشکي اومده بودم ، ترجيح دادم با کسي سلام و عليک نکنم .. اما از شانس بدي که داشتم صداي پدرم رو شنيدم که براي رفتن به دستشويي در حال پایین اومدن از پله هاست  .. راه فراري نداشتم .. ! چون اگر از پشت بوفه به سمت سالن می رفتم ،  قطعآ ديده مي شدم .. لذا ترجيح دادم به يکي از دستشويي ها پناه ببرم .. اما از شانس بدم همه در اختيار مردم بود !‌ هر آن بابام نزديک و نزديک تر مي شد .  .. اگه منو مي ديد چون قبلش هم تاکيد کرده بود که شب اول به سينما نيايم حسابم با کرم الکاتبين بود .. ! بايد کاري مي کردم .. در اين هنگام از درز يکي از دستشويي ها ديدم دوستم دژاگاه خير سرش ايستاده در حال جيش  کردن است  .. ! چون از لاي درز در کاملا مشهود بود ... !

چون با او شوخي داشتم ابتدا چند ضربه محکم به در زدم .. ! اما با تعجب ديدم هيچ واکنشي از خودش  نشون نداد ! در حالي که آدم عصبي اي بود .. ! دفعه دوم محکم تر از قبل به در ضربه زده ولي صدايم رو در نياوردم .. باز هم خبري نشد .. صداي سلام و عليک بابام با همکارهايش و مسئول بوفه اخرين فرصت طلايي پيش اومده براي من بود .. ناچار بار سوم با تمام وجودم به در توالت لگد زدم تا به صورت اضطراري خودم رو داخل اون قايم کنم .. چشم تون روز بد نبينه .. عجب بد شانسي اي بزرگي  اوردم .. ! حدس بزنيد چه اتفاقي رخ داد .. !؟ که از تنبيه پدرم هم بدتر بود .. ! در اون لحظه دلم مي خواست چاه توالت دهان باز کرده و منو بيلعد .. تا شاهد اين رسوايي نباشم .. ! بله او مدير بد اخلاق و سخت گير مدرسه مون بود که از شانس من بيچاره لباسي هم رنگ دوستم دژآگاه پوشيده بود .. ! من احمق وقتي ديدم جواب ضربه هاي بلند و کر کننده رو نداد ، بايد حدس مي زدم که شايد شخص ديگري باشد .. اما لباس زرشگي اش مرا به يقين واداشت .. بنده خدا مدير مدرسه که با ضربه شديد من به ان سوي توالت پرت شده بود ، در حالي که سرگرم بستن دگمه هاي شلوارش بود ،  هراسان و لرزان با عصبانيت بيرون اومد .. رنگ اش مثل گچ سفيد شده بود .. ! حال روز من هم با ديدن آقاي مدير دست کمي از او نداشت .. ! از ترس ام پشت سر هم سلام کردم .. !  با شنيده شدن صداي محکمي که از برخورد در توالت و  افتادن جسمي به روي زمين حاصل شد همه نگاها به سمت ما جلب شد. و پدرم نخستين فردي بود که سر و کله اش در راهروي دستشويي پديدار گشت ! در حالي که من و مدير مات و مبهوت به هم مي نگريستيم .. با ظاهر شدن بابام عين گرگ با عجله وصف نشدني شيرجه رفتم پشت آقاي مدير .. تا به اصطلاح قايم شوم .. ! غافل از اين که آقاي مدير بند شلوارش رو نبسته است .. با اولين چنگي که انداختم ، شلوار زرشگي رنگش که اگه اشتباه نکنم به خاطر فشار " جي " زياد به رنگ  زرد متمايل شده بود ، توي دستم اومد .. ! در يک لحظه هر دومون مثل فرفره مرتب دور خود مي چرخيديم .. او براي ممانعت از ديده شدن عورت .. بنده هم از ترس پدر سرم رو تکيه بر عورت خيس اش  گذاشته بودم .. و پدر هم مات و مبهوت دو نفر رو مي ديد که هي دور خود مي چرخند .. ! اگر چه اون شب کتک مفصلي نوش جون کردم .. اما روم نمي شد مدرسه بروم .. اما شرافتآ مدير محترم اصلآ و ابدآ به رويم نياورد .. شايد هم از هول اش منو اصلا نشناخته بود .. !

 يادي از همکلاسي ها ...

با شرمساري فراوان مي پذيرم که خيلي به بي راهه رفته ام .. اما حال که صحبت از همکلاسي ها شد با فشار بر ذهن ام سعي مي کنم نام برخي از اون ها رو بياد اورم .. خدا رو چه ديدي ؟ شايد شانس اوردم و يکي دو تا از اون ها رو از همين اين طريق پيدا کردم .. از ميان همکلاسي هاي دختر .. فريبا پاک آزما ، مهري مربي ، شهناز چراغي ، ليلا يوسفي ، خانم اصغري ، شهين نصيرزاده و برادرش سهراب ، معصومه قلي پور ، خانم عمادي ، خانم باقرزاده ، ماندانا قوام ،  وجيهه اخباري و برادرش مسعود ( که رفت و امد خانوادگي داشتيم . وجيهه قرار بود وکالت بخواند . مسعود هم با بهزاد ما همکلاس بود ) از آقايون .. حيدري ( که قامتي چاق داشت ) ، جمشيد افشار ، محمد ممي پور ( بعد ها شنيدم که مدير دبيرستان پادگان قوشچي شده است ) ، صالحي ( اهل بانه بود ) ، فروتن ( اهل تهران خيابان هدايت ) ناصر و منصور واجک ( اهل زنجان ساکن جواديه خيابان اول ) بقيه رو يادم نمي آيد .. اگه بعدآ يادم اومد در بخش کامنت ها درج مي کنم .. يادمه اون موقع هر يک از پسر ها در ذهن خود يکي از دختر خانم ها رو در عالم رويا به عنوان نامزد خود انتخاب کرده بود .. و به همه اعلام مي کرد تا کسي چپ به او نگاه نکند .. من هم يکي از ميان همين ليست خانم ها کانديد داشتم .. ! اما معصومه قلي پور را که دختر بسيار نازنيني بود عين خواهر دوستش داشتم .. يادمه او عاشق سوفيا لورن بود .. و من سر به سرش مي گذاشتم . از طرفي هميشه يکي از شاگردان ممتاز مدرسه بود .. ياد همه شون بخير ...  

 

کاراکتر برادرم بهزاد ...  

همان گونه که در بالا اشاره کردم بهزاد سه سال از من کوچک تر بود . اما از همون بچگي شخصيت پيچيده و شري داشت . به قول معروف حق خودش رو از همه مي گرفت .. زير حرف زور نمي رفت . و کلآ بچه زبر و زرنگي بود . باور کنيد بخشي از کتک هايي که از دست مرحوم پدرم نوش جان مي کرديم ، به خاطر شيطنت هاي او بود . کارهاش هم خاص بود ! مثلآ يادمه منزل مدير دبستان چسبيده به مدرسه بود .. و طبق معمول باغچه اي کوچک جلوي خونه اش داشت . يک روز بهزاد مقداري از ادکلن پدر رو بر روي بوته اي وحشي پاشيده و آن را در باغچه مدير کاشت .. و سپس آن را به من نشون داد تا به آقاي مدير اطلاع دهم .. من ساده بي خبر از همه جا وقتي ابتدا يکي از برگ هاي معطر گياه رو بو کردم ، سريع زنگ خونه آقاي مدير رو به صدا در اورده تا خبر کشف مهم رو بدهم .. هنوز هم مزه ترکه هاي آقاي مدير زير دندانم است .. ! يادمه اغلب شب ها بعد از اتمام داستان شب راديو در محوطه اطراف خونه تا اومدن پدر از سينما با هم شمشير بازي مي کرديم .. ورزش مورد علاقه مون هم واليبال بود . تا هوا روشن بود اغلب دو نفري بازي مي کرديم .. ماجرايي که قصد بيانش رو دارم ، مربوط به يکي از همان شب هايي است که من و بهزاد به خاطر ماموريت رفتن پدر تا پاسي از شب آزادانه در محوطه خونه با هم بازي مي کرديم .. بعد از اتمام شمشير بازي که با چوب هاي نيمه خشک گل هاي آفتابگردان صورت مي گرفت ناگهان جرقه اي شيطاني در مغزش پديد اومد .. ! که سوژه نخست اين پست است ..    

تسليم وا داشتن تيمسار ..!  

از اون جايي که محيط اطراف پادگان قوشچي در اون ايام حصار نداشت . شب ها سربازاني رو به فاصله هاي مشخص در اطراف پادگان مستقر مي کردند .. و بعد از ساعت خاموشي به هر جنبنده اي ايست داده و " رمز عبور " درخواست مي کردند . مرحوم پدرم هم چون هر شب بعد از ساعات خاموشي و تعطيلي سينما به خونه مي آمد ، سر راه از افسر نگهبان رمز عبور شب رو محض احتياط مي گرفت .. اما اغلب سرباز ها چون او رو مي شناختند و مسير ترددش هم مشخص بود و با دوچرخه مي امد معمولآ سرباز هاي گشت به او ايست نمي دادند .. اما بار ها پيش مي اومد که سربازي تازه وارد ايست داده و رمز رو طلب مي کرد .. اون شب اگه اشتباه نکنم فصل پائيز بود چون چوب هاي بلند ساقه گل هاي آفتابگردان رو خوب يادمه .. همون جوري که آزاد و بدون دغدغه از اومدن پدر با هم بازي مي کرديم ، بهزاد يکي از ساقه ها رو به شکل تفنگ در دست گرفته و مقداري به اصطلاح آرتيست بازي در آورد .. ! ناگهان انگاري فکري به ذهن اش رسيده باشد گفت .. داداش مي خوام امشب يک آرتيست بازي واقعي در اورم .. و بدون اين که منتظر پاسخ ام باشد با عجله به سمت خونه دويده و دو تا کلاه نظامي بابام رو آورد و با حالتي خاص گفت .. داداش اين کلاه رو سرت بگذار و بيا بريم سنگر بگيريم .. تا هر وقت پاسبخش با افسر نگهبان براي سر کشي اومد به او ايست دهيم .. ! خب من هم از هيجان بدم نمي آمد . به همين دليل سريع پذيرفته و هر کدوم يک چوب دراز آفتابگردان رو دستمون گرفته و در يکي از چاله چوله هاي تاريک بيابان در اطراف خونه مون سنگر گرفتيم .. حتمآ يادتونه که گفتم .. خونه ما چند کيلومتري از منازل سازماني پادگان دور بود ..

يک بد شانسي بسيار بزرگ ..  

دقيقآ يادم نيست چه مدتي رو به همون منوال سپري کرديم .. بقدري غرق در هيجان بوديم که زمان از دستمون خارج شده بود .. ناگهان از دور چراغ ماشين جيپ ارتشي نمايان شد .. ! بهزاد گفت داداش اين بايد افسر نگهبان باشه که براي سرکشي گشت ها اومده .. ماشين قبل از نزديک شدن به ما در يکي دو نقطه توقف کرده و چراغ هايش رو خاموش کرد .. ما چنين تصور کرديم که گشت ها جلويي فرمان ايست داده اند .. بعد از مدتي چراغ هاي ماشين روشن شده و به سمت ما حرکت کرد .. شايد باورتون نشه .. حس بسيار بدي همون موقع به سراغم اومد .. يعني دلم بي خودي شور مي زد ! کاري هم از دستم برنمي امد . نمي دونم روي چه حسابي به عواقب بعدي اش فکر نکرده بوديم .. ماشين نزديک و نزديک تر شد .. بهزاد يواشکي گفت .. داداش سرت رو بدزد .. و ناگهان با نعره گوشخراشي ايست داد .. ! صداي ايست او بقدري بلند و رسا بود که من تا اون موقع هرگز چنين فريادي رو از او نشنيده بودم .. ! هنوز نعره او به پايان نرسيده بود که ماشين سريع زد رو ترمز و چراغ هايش رو خاموش کرد .. فقط چراغ هاي کوچک اش روشن مونده بود .. صدايي از ماشين شنيده شد که گفت : آشنا .. ! در اين جا لازم است به نکته اي اشاره کنم و ان اين است .. به دليل حضور و زندگي در محيط هاي نظامي همه ديالوگ ها و اصول مربوط رو مي دونسيتم .. بهزاد در حالي که باد به غبغب اش انداخته بود عين آدم هاي بزرگ گفت .. : آشنا کيست .. !؟‌ دوباره همون صدا اين بار کمي اهسته تکرار کرد آشنا .. بهزاد بلافاصله گفت : دست ها بالا .. چند قدم جلو .. بيچاره سايه معلوم بود که با تعلل دست هايش رو بالا برده و چند قدمي نزديک شد .. با شنيدن صداي فرد احساس کردم  صدا خيلي آشناست .. ! يواشکي به بهزاد گفتم .. تمومش کن .. بيا فرار کنيم . بابا اگه بفهمه جفتمون رو مي کشه .. اما او با جديت دو باره فرمان داده و از فرد غريبه خواست به روي زمين درازکش کند .. !

در همين موقع بود که طرف به اين فرمان اعتراض کرده .. و با تحکم خاصي گفت .. سرباز چرا اسم رمز رو نپرسيدي .. !؟ مال کدوم واحد هستي .. !؟‌مگه به شما ياد نداده اند که .. هنوز حرف او تمام نشده بود که بهزاد انگار پي به اشتباه اش برده باشد ، با قاطعيت گفت .. اسم رمز چيست .. ؟‌در همين هنگام بود که غريبه به سخن اومده و گفت کافي است سرباز .. من تيمسار ايکس فرمانده تيپ هستم .. !  ( متآسفانه نامش رو يادم نيست .. فکر کنم صالحي بود ) برق از کله ام پريد .. دلم مي خواست با تمام قدرت از محوطه فرار کنم .. اما پاهايم کشش نداشت . اون لحظه ديگه فراموش کردم من برادر بزرگ ترش هستم و بهزاد از من حرف شنوايي دارد .. عملآ پاهايم به هم مي خورد .. صداي ضربان قلبم رو به وضوح مي شنيدم .. اما بهزاد با صلابت بدون اين که خود رو ببازه .. بلند تر از هميشه فرياد زد .. تا سوراخ سوراخ ات نکردم .. دراز بخواب رو زمين .. و سينه خيز بيا اين طرف .. ! تيمسار تا اومد تعلل کنه .. بهزاد بار ديگر فرياد گوشخراش ديگري رو حواله فرمانده نگون بخت کرد .. تيمسار که لباس شخصي بر تن داشت مثل برق خود رو به روي زمين انداخته و بي حرکت ساکت موند .. ناگهان صداي بهزاد رو شنيدم که انگار نه انگار که عالي ترين مقام پادگان رو دستگير کرده با شيطنت خاصي يواشکي گفت : داداش مي خواهي بهش بگم برقصه .. !؟؟ باور کنيد از شجاعت اش کمي روحيه گرفته .. و در حالي که به سختي آب دهانم رو قورت مي دادم .. گفتم بيا فرار کنيم .. !  بهزاد گفت : کجا هنوز اول کار است .. ! خلاصه اش کنم .. اشگ ژنرال بدجوري در اومده بود .. ! صداي بهم خوردن دندان هايش رو مي شد شنيد .. دست اخر پولتيک جالبي زده و گفت .. من از وطن پرستي شما سرباز خوبم خيلي خوشم اومد .. دستور مي دهم پاداش حسابي به تو بدهند .. آفرين بر تو سرباز وظيفه شناس ...

سوتي بزرگ برادرم ..

يادم رفت بگم که بهزاد بي نهايت ادم پولکي و مادي بود .. به محض اين که اسم پول رو شنيد که تيمسار وعده پرداخت اش رو داد ، مثل فنر از جاش بلند شده و بدون اين که با من کوچک ترين مشورتي بکنه .. کلاه و تفنگ تقلبي اش رو به گوشه اي پرت کرده و با اشتياق به سمت تيمسار رفت .. احمق در همين هنگام من رو هم صدا زده و گفت : داداش بيا بيرون تيمسار مي خواد جايزه بده .. ! توي دلم گفتم .. خاک بر سرت که چنين خام شدي .. و ناچارآ من هم از سنگر بيرون اومده و به پشت سر بهزاد به سمت تيمسار که حالا بر پاخواسته بود و در حال تکان دادن لباس هايش بود .. راه افتادم . چون از نظر قد و قواره    يک سر و گردن از بهزاد بلند تر بودم ، تيمسار پرسيد : فرزند کي هستيد .. باز هم او قبل از هر نوع تفکري سريع به جاي من جواب داد .. استوار مدرسي .. ! هنوز نام پدرم کامل ادا نشده بود که کشيده اي آبدار و محکمي رو در گوش حود احساس کردم .. من که همه جوره حق رو به تيمسار مي دادم .. بدون هيچ گونه واکنشي سرم رو از خجالت پائين انداخته و نمي دونستم چي بايد بگويم .. کشيده بعدي براي بهزاد بود که نامرد به محض اين که دست تيمسار را تو هوا ديد فرار رو بر قرار ترجيح داده .. و گريخت .. ! در پرتوي نور چراغ هاي ماشين يا ماه متوجه شدم رنگ و روي تيمسار بد جوري پريده است . و از اين که مضحکه دست دو تا پسر بچه شده ، اعصابش به هم ريخته است .. تيمسار ديگه کلامي با من حرف نزد .. و سريع پشت فرمون ماشين اش نشسته و سر و ته کرد .. باور کنيد حاضر بودم شديد ترين تنبيهات رو از سوي تيمسار تحمل کنم .. اما خبر اين دسته گل به گوش بابام نرسه .. مي دونستم خون ما رو مي ريزه .. بد جوري ترسيده بودم .. بهزاد عين خيالش نبود ..

حرکت بعدي بهزاد ..

وارد جزئيات تنبيه شديد پدرم نمي شوم .. چون هم اون خدا بيامرز دستش از زمين و آسمان کوتاهه و هم مطلب طولاني شده است .. خلاصه فرداي اون روزي که پدر از ماموريت برگشت .. شب وقتي به خونه اومد ..بد جوري از خشم مي لرزيد . در حالي که مرتب فرياد مي زد که آبروي و حيثيت يک عمر خدمت ام رو چه راحت به باد داديد ، ابتدا به جان من افتاده و در حالي که تکرار مي کرد .. تو احمق خير سرت برادر بزرگ تر هستي به جاي اين که جلوي اين تخم سگ رو بگيري ، خودت هم تفنگ دست  گرفتي  .. !؟؟ ( در هنگام به کار بردن واژه تفنگ که از دهانش در رفت ، وقتي نگاهم از درد به بهزاد افتاد ديدم داره به اين سخن بابام مي خنده .. ) اون خدا بيامرز عادت داشت نوبتي خدمت ما برسه به همين دليل وقتي نوبت بهزاد رسيد .. او از در خونه زد بيرون .. بابام هم پشت سرش .. اما موفق به گرفتن بهزاد نشد .. مدت طولاني هي همين جوري نام بهزاد رو فرياد مي زد .. اما انگار او آب شده و به زمين رفته باشد .. اون شب ساعت ها همه اهالي خونه با فانوس و چراغ قوه دنبال بهزاد آقا گشتيم .. اما هيچ نشانه اي بدست نيامد .. حدس بزنيد کجا رفته بود .. !؟‌ نامرد شبانه فرار کرده بود خونه همون تيمسار ..! اين موضوع رو روز بعد شنيديم . بقدري زبون باز بود که مي دونست از چه راهي تيمسار رو خام کنه .. به فرمانده پادگان گفته بود : ما مادر نداريم .. بابام هم خيلي عصباني است .. و بقدري روي اين قضايا مانور داده بود که تيمسار با اون دبدبه و کبکبه بابام رو احضار کرده و ازش خواهش کرده بود از سر تقصيرات ما گذشت کنه .. و در ادامه هم براي خام کردن پدرم کلي از وجنات ما دو برادر تعريف کرده و از بابام خواسته بود قدر بچه هاي دسته گلش رو بيشتر بدونه ... ! 

 

شانسي که مرحوم پدرم آورد  

در زندگي هر انسان لحظاتي وجود دارد که مسير زندگي ادم رو تغير مي دهد . گاهي يک تصميم يا يک حرکت پيش پا افتاده سبب مي شود کل ماجراها رقم بخوره .. ! بي دليل نيست که قديمي ها معتقد بودند " هر اتفاقي رو يايد به فال نيک گرفت . و از دست زمانه گله نکرد . گذشت زمان ثابت مي کنه که حکمتي در کار ها نهفته بود .. " خاطره بعدي ام هم به همون دوران زندگي در پادگان قوشچي برمي گردد . اما اين بار سوژه خود خدا بيامرز پدرم است .. 

ماموريت به خاطر سينما ..    

همون طور که مي دونيد مسئول تنها سينماي پادگان مرحوم پدرم بود . تا قبل از تاسيس سالن سينما در پادگان قوشچي ، پدرم پرژکتوري رو در اختيار داشت که با آن فيلم هاي هشت ميلي متري رو بر روي پرده اي سفيد نمايش مي داد . او معمولآ در هفته چند بار براي سربازان و حتي اهالي روستاهاي اطراف پادگان بعد از هماهنگي هاي از قبل تعين شده فيلم نشون مي داد .. يادمه مردم خصوصآ روستائيان شريف که توي عمرشون سينما و فيلم نديده بودند چقدر ذوق زده مي شدند . من هم دست کمي از اون ها نداشتم و عاشقانه به پرده کوچک پرژکتور خيره شده و همذات پنداري مي کردم . اغلب فيلم هايي که براي روستائيان به نمايش در مي آمد در باره روش هاي مبارزه با مالاريا ، فيلم هاي خبري از سفر هاي شاهنشاه آريامهر ، فيلم هاي کمدي لورل هاردي و .. بود . براي سربازان هم فيلم هاي اموزش نظامي پخش مي شد .. اون اواخر هم با شکل گيري سپاه دانش که در پادگان قوشچي دوره هاي نظامي رو طي مي کردند ، اغلب نمايش داده مي شد .. بعدآ يعني در سال هاي ۱۳۴۴ يا ۴۵ سالن مجهزي براي سينماي پادگان ساخته شد . و پدرم براي تکميل دوره تخصصي آپارات هاي پيشرفته راهي پادگان " خانه " در پيرانشهر شد . فکر مي کنم دوره اش در اون جا سه ماهه بود .. يکي دو بار هم به خاطر اصرار هاي زيادي که کردم ، من رو هم با خودش به پيرانشهر بود .. يادش بخير چه شور و شوقي داشتم . کلي سر قيچي فيلم با خودم به قوشچي اوردم . حتي با تهيه يک ذره بين قوي که در لوله اي مقوايي قرار داده بودم و نصب ان در جعبه اي که لامپ قوي درونش تعبيه کرده بودم ، با عبور فيلم به صورت برعکس از مقابل سوراخ جعبه و تنظيمات لوله ذره بين ، تصوير روي ديوار مي افتاد ..

اغلب تعطيلات اخر هفته به اصرار همکلاسي هايي که از روستا هاي مجاور براي تحصيل به پادگان مي امدند ، راهي دهات اطراف شده  و با اخذ نفري دو ريال ( دو قرون ) فيلم هايم رو نشون مي دادم .. و باعث حيرت و تعجب بچه هاي کوچولو حتي هم سن و سال هاي خودم مي شدم .. يادمه روي جعبه آپارات ام رو با تصاوير رنگي هنرپيشه هاي مطرح اون ايام پوشانيده بودم .. خلاصه داراي سينماي صامت بودم . بگذريم ... اون موقع خودرو هايي که در پادگان قوشچي تردد مي کردند عبارت بودند از : جيپ ، دوج هاي کامانکار و ريو هاي ارتشي .. يک اتوبوس زرد رنگ امريکايي هم داشتيم که هر روز خانواده ها رو رايگان به رضائيه برده و بعد از ظهر ها بر مي گشت . کرايه ميني بوس هايي که از دهات اطراف به شهر رفت و امد داشتند ۲۰ ريال بود .. ماشين شخصي بندرت در آن جا تردد مي کرد . اغلب پرسنل هم يا داراي دوچرخه بودند يا موتور سيکلت هاي تک سيلندر " چوپا " تنها يک افسر جوان و خوش تيپ به نام سروان " وفا " داراي يک دستگاه سواري " بي . ام . و  " بود . از اون مدل هاي قديمي که همه از بزرگ و کوچيک محو ماشين و راننده خوش تيپ اش بودند .. همه سروان وفا رو به خاطر اين دو خصيصه مي شناختند .. حتي شايعه شده بود که عاشق دختر تيمسار فرمانده پادگان است .. که او مخالفت کرده بود خلاصه .. بعد از تکميل سالن سينما و اتمام دوره بابام عملآ سينماي پادگان راه افتاده بود. خوب به خاطر دارم که سيستم نور دهي آپارات ذغالي بود .. يعني دو مفتول ميله اي که ذغال مي ناميدند درون محفظه آپارات به جريان برق وصل بود که با زدن دگمه عين ماشين هاي جوشکاري نور شديدي حاصل مي شد .. به خاطر سمي بودن گاز هاي حاصل ، مقرر شده بود که شب ها حتمآ يکي دو ليوان شير آپاراتچي ها بنوشند تا مسموم نشوند ...

خطري که از بيخ گوش پدر گذشت ..  

همان گونه که اشاره شد بابام هر از گاهي براي خريد ذغال هاي آپارات يا ساير ملزومات سينما به شهر رفته و تا غروب با همون سرويس پادگان برمي گشت .. يک روز که طبق معمول عازم رضائيه بوده سروان وفا با يکي از همدورهايش که او هم سروان بود از پدرم دعوت مي کنه تا به اتفاق اون ها به شهر برود .. خدا بيامرز پدرم هم با تصور اين که اين دو افسر فرمانده به او لطف دارند .. سوار ماشين ب ام و سروان وفا شده و از پادگان بيرون مي آيند .. بعد از طي چند کيلومتر وقتي سواري به نزديک خونه ما مي رسه ، بابام طبق عادت هميشگي به آسمون مي نگريسته .. که ناگهان يک قرقي رو در اون حوالي مي بينه .. سريع به فرمانده اش مي گويد .. جناب سروان لطفآ نگهداريد تا من پياده شوم .. وفا که از اين تصميم او متعجب شده بود مي پرسه چرا ؟؟ بابام مي گه يک قرقي تو آسمون ديدم .. مي ترسم کفتر هايم رو لت و پار کنه .. ! وفا مي گه فداي سرت .. من چند برابر پول کفتر هاي کشته شده ات رو مي دهم .. بيا بريم .. ولي پدرم که جانش به جون کبوتر هايش بسته شده بود زير بار نمي رود .. فرمانده مي گويد .. باشه ما صبر مي کنيم .. تو برو کفتر هايت رو خونه کن بعد بيا .. در همين هنگام پدرم به اين تعارفات غير معمول افسر جوان و دوستش شک مي کنه .. چون اون زمان ديسيپلين شديد نظامي حاکم بود . و اختلاف طبقاتي شديدي بين درجات نظامي خصوصآ بين افسران و درجه داران مرسوم بود .. به همين دليل پايش رو توي يک کفش کرده و مي گويد .. مزاحم نمي شوم .. شما تشريف ببريد .. و اون دو افسر با ناراحتي راه مي افتند ...  

خبري که مثل بمب صدا کرد ..  

فرداي اون روز خبري مث بمب در کل پادگان قوشچي پيچيد .. و آن دستگيري سروان وفا و همکار ديگرش بود که به جرم حمل چندين کيلو مواد مخدر .. ( اگه اشتباه نکنم هروئين ) در يکي از پاسگاه هاي ژاندارمري بين راه دستگير مي شوند . پدرم تازه متوجه اصرار  شديد آن ها مي شود که قصد داشتند هر طور شده او را همراه خود ببرند .. اون گونه که پدرم  براي دوستانش تعريف مي کرد .. احتمال فراوان از قبل محموله اون ها لو رفته بود .. چون پاسگاه هاي ژاندارمري به تردد ماشين ها کاري نداشتند خصوصآ که دو نفر افسر ارتش با اونيفورم درون اتوموبيل سواري نشسته بودند  .. همچنين مشخص شد که نيت ان دو از آن همه اصرار براي همراه بردن پدرم چي بوده است .. ان ها قصد داشتند در صورت لو رفتن محموله آن را به گردن پدرم انداخته و بگويند اجناس ما اين فرد است .. و طبيعتآ حرف اون ها به خاطر بالا بودن درجه نظامي شون پذيرفته مي شد .. ! طولي نکشيد که هر دو افسر محاکمه و به اعدام محکوم شدند .. يادمه همسر سروان وفا که از خانواده متشخص و ثروتمندي بود ، خيلي تلاش کرد تا با گرفتن بهترين وکلا و دوندگي در دستگاه قضا جرم همسرش رو کاسته و از اعدام نجاتش دهد .. اما تمام تلاش هاي او و خانواده با نفوذش هيچ گونه تآثيري در حکم همسرش نداشت .. و شمارش معکوس براي تير باران سروان وفا و همکارش آغاز شده بود ..

ديدار با فرح پهلوي ...

همسر جوان و امروزي سروان وفا با حمايت خانواده با نفوذش موفق مي شود وقت ملاقاتي با علياحضرت فرح پهلوي همسر محمد رضا شاه بگيرد .. همه مطمئن بودند که شهبانوي ايران در مجازات اين دو افسر ارتش تخفيفي قائل خواهد شد .. مدتي بعد که همسر وفا به پادگان قوشچي برگشت .. با ناراحتي تمام در باره ديدارش با فرح پهلوي به دوستانش گفت .. وقتي بعد از هزاران دنگ و فنگ به دربار شاهنشاهي راه يافتم .. مرا به دفتر کار خود شهبانو راهنمايي کردند .. علياحضرت با خونسردي تمام به سخنان من گوش داد .. و سپس خطاب به من گفت .. متآسفانه من نمي توانم در باره حکم همسر شما و همکارش اقدامي انجام دهم .. چون حمل مواد مخدر کثيف ترين و بد ترين جرمي است که آن ها مرتکب شده اند . و هر گونه وساطت من به منزله حمايت و تائيد تلقي خواهد شد .. ! همسر سروان وفا در ادامه افزود .. وقتي ديدم اخرين اميدم قطع شد زدم زير گريه و به نوعي به دست و پاي فرح پهلوي افتادم .. شهبانو که از گريه من متآثر شده بود .. جمله اي رو بزبان اورد که هرگونه اقدام ديگري رو از من گرفت .. فرح پهلوي وقتي ديد من گريه و زاري مي کنم .. گفت .. "  به جان فرزندانم اگه وليعهد هم مرتکب چنين خطايي مي شد ، يقين بدانيد که هرگز وساطت نمي کردم .. !  " و بدين ترتيپ بعد از چندي هر دو افسر خلافکار در يک بامداد خاموش به جوخه اتش سپرده شده و هر دو تيرباران شدند .. ! خدا بيامرز پدرم هر گاه ياد اين قضيه مي افتاد ، خدا رو شکر مي کرد که الکي الکي از مرگ حتمي نجات پيدا کرده بود ..

اميدوارم از از اين خاطرات لذت ببريد . از اين که براي انتشار به موقع در شب يلدا با عجله و بدون بازخواني منتشر شد ، پوزش مي خواهم . لطفآ مشکلات و غلط هاي احتمالي رو به بزرگي خودتون ببخشيد . شب يلداي شما ياران هم مبارک باشد ..  

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۲۰:۱۵ دقيقه در تاريخ سي ام آذر ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

c9grzonv11okublhvvhp.jpg

 

 

ماجراي رحيم آقا و مانور بزرگ ..

روزي که شاه به شهر ما اومد ..

و

سخني با آقاي حبيب کاشاني

ديشب در برنامه تلويزيوني " نود "  وقتي عادل فردوسي پور از سرپرست باشگاه ورزشي پرسپوليس  " حبيب کاشاني "در باره مشکلات اخير تيم سوال کرد ، او بلافاصله براي توجيه اشکالات موجود مثالي از صنعت هوانوردي زده و گفت  "  در صنعت هوانوردي هم درصدي سانحه پيش بيني مي کنند ..!‌ "‌ البته ( نقل به مضمون ) جهت اطلاع ايشان به عنوان يکي از اعضاي محترم شوراي شهر تهران همچنين سرپرست يکي از تيم هاي بزرگ ورزشي عرض مي کنم  .. " نه در کشور عزيزمون ايران و نه در هيچ نقطه اي از جهان براي صنعت هوانوردي هيچ گونه ريسک سانحه اي را حتي بر روي کاغذ هم متصور نمي شوند  ! چون اين ضعف علني ايمني محسوب مي شود .. !  " حتي در زمان جنگ در گردان هاي شکاري تئوريسين هاي جنگي که براي عمليات هاي خطرناک و حساس برنامه ريزي مي کنند و در مجموع پيش بيني هايي براي نبرد گروهي دارند ، هرگز علنآ عنوان نمي کنند که چند در صد از پرواز ها ممکنه بر نگردند .. ! اما شما خيلي راحت ايمني صنعت هواپيمايي حساس کشور رو که از سوي دشمنان در تگناي تحريم هاي يک جانبه قرار گرفته اند را فداي اشتباهات تيم خود مي کنيد ! تنها استدعاي عاجزانه ما از شما اين است .. همان بهتر مثال هاي ورزشي بزنيد .. سخن اخر اين که از متانت و بزرگواري شما در يک برنامه زنده تلويزيوني صميمانه تشکر مي کنم .

 

  

pplnwui1jq5rw7l7897x.jpg

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

    توجه ... توجه.... توجه  

    خوانندگان محترم لطفآ توجه داشته باشيد :

    کليه کامنت هاي وبلاگ ( دل نوشته هاي يک سرباز ) بدون پاسخ منتشر مي شوند .

    دوستان محترم پرسش هاي خود را فقط در سايت ( خاطرات يک خبرنگار ) مطرح فرمايند .

    فراموش نکنيد فقط به کامنت هاي پست اخر پاسخ داده مي شود .

  • - تعداد بازديد
  • 5712
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35