درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماجرای من و احمدی نژاد

 پيشنهاد دو پست مهم دولتي توسط احمدي نژاد به من

رآس ساعت ۹ وارد اطاق دكتر شدم . به محض وارد شدن ، از پشت ميزش بلند شد و قبل از اين كه من سلام كنم ، پيش دستي كرده و سلام كرد . و به سوي من آمد . خيس عرق شده بودم . دستم را به گرمي فشرد . و به سمت مبل راهنمايي ام كرد . انگار متوجه شده بود من حال روز خوبي ندارم . به همين دليل مهربانه در آغوشم كشيده و گفت : راحت باش عزيزم .  فكر كردي رئيس جمهور لو لو خور خوره است ؟ با اين مزاح رئيس دولت ، كمي آرامش گرفتم . و از اين همه تواضع شرمنده گشتم .
دكتر در حالي كه لبخند مهربان آميزي به لب داشت ، گغت امير گفته بود خوش تيب هستي ولي نمي دانستم تا اين حد . امير...؟ خدايا منظورش كدوم امير است ..؟ روم نمي شد بپرسم منظور آقاي دكتر كدام امير است. آخه من امير هاي زيادي در زندگي ام مي شناسم ... آقاي احمدي نژاد انگار كه افكار من را خوانده باشد . در ادامه با لبخند گفت ، منظورم امير قميشي است

 پيشنهاد دو پست مهم دولتي توسط احمدي نژاد به من

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

vigxe9s62j9ap99ffzxz.jpg

چندي قبل يکي از خوانندگان محترم وبلاگ در بخش نظرات توصيه کرد .. کلمات رکيک و توهين هاي ناجور  از مطلب مربوط به "  ماجراي پيشنهاد دو پست مهم دولتي توسط احمدي نژاد به من " رو حذف کنم ! وقتي به پست مورد اشاره مراجعه کردم با کمال ناباوري به صحت گفته هاي آن هموطن گرامي پي بردم . اما هر چه تلاش کردم موفق به حذف ان ها نشدم .. ! ناچار در بخش  " حرف هاي خودموني " از آگاهان و عزيزاني که راه کار حذف کامنت از نوشته هاي قديمي را مي دونند استمداد طلبيدم . تنها يک نفر به خواهش بنده توجه فرموده و تنها راه چاره رو نگارش در پست جديد مطرح فرمود . راستش رو بخواهيد از  مدت ها پيش تصمصم گرفته بودم بتدريج مطالب قديمي رو بازخواني کنم . چون در قياس با پست هاي جديد فاقد هر گونه طراحي است يا تصاوير آن ها حذف شده اند .. و به طور کلي با سبک سياق نوشته هاي سال هاي بعدي در تضاد است . از اين رو ابتدا به سراغ اين مطلب رفته و يکي دو تصوير افزودم اما  به دليل حس و حالي که چند سال قبل داشتم به ترکيب نوشته ها دست نزدم . ضمن اين که معتقدم اين بازخواني ها به دليل تحمل گذر زمان براي مخاطبان تازه وارد مي تواند جالب باشد ..

صرف نظر از درج توهين هاي زننده توسط عده اي بيمار و فاقد شخصيت ، برخي از مغرضان نادان که شکر خدا همه بي سواد و فاقد قوه تشخيص هستند بار ها بنده رو به خاطر رفتن به کاخ و ارتباط با شخص رئيس جمهور و پيشنهاد دو پست مهم دولتي از سوي دکتر احمدي نژاد مورد توهين و ناسزا قرار داده و به خاطر اين ارتباطات عامل جيره خوار حکومت معرفي شده و به دفعات نوازشم کردند .. ! اما اين که چگونه ان ها موفق به درج کامنت هاي ناجور شدند !؟ مقصر اصلي خودم هستم چون درسال هاي نخست راه اندازي وبلاگ با تنظيمات ايمني بلاگفا اشنا نبودم . اميدوارم مورد قبول دوستان قرار گيرد ..

برچسب ها : هيات تحريريه + مجله هنر زندگي + امير قميشي + نهاد رياست جمهوري + ملاقات در کاخ + دکتر احمدي نژاد + وزير مسکن + ترافيک تهران + مشاوران + بولتن + سفرهاي استاني    

 

 آغاز ماجرا از جلسه تحريريه مجله شروع شد ... اصلآ فكرش را نمي كردم به اين جا ها بكشد ...
معمولآ در نشست هاي هفتگي تحريريه ، بعد از بيان مطالب ضروري در باره مطالب مجله ، دوستان براي رفع خستگي از هر دري سخن مي گويند . آن روز  من هم در باره دو طرح مهمي كه روزها به آن انديشيده بودم را مطرح كردم . اصلآ يادم نبود كه در جمع ما امير قميشي روزنامه نگار جواني كه نسبت فاميلي با جناب رئيس جمهور دارد ، در اين جمع حضور دارد .
امير قميشي را از زماني كه نو جواني بيش نبود ودر برنامه كودك ونوجوان شبكه اول سيما گزارشگر بود مي شناختم. آشنايي و دوستي ما به بخاطر درج گفتگويي از او در نشريه سروش هفتگي بود .
بعد ها هم كه در سن شانزده سالگي اردواج كرده بود ، به عنوان جوان ترين داماد هنرمند ، در مجله خانواده سبز منتشر كردم . جديدآ هم در نشريه هنر زندگي او به عنوان خبرنگار فعاليت مي كرد .
بله ، مي گفتم كه اصلآ يادم نبود كه مادر امير نسبت فاميلي خيلي نزديك با جناب رئيس جمهور دارد .
 در اين جلسه من در مورد حل مشكلات ترافيك و مسكن طرح هاي خودم را مطرح كردم . واقعآ در حد حرف بود نه چيز ديگر . البته بدم نمي آمد كه روزي اين طرح ها به مورد اجرا در آيند .
چند روزي از جلسه تحريريه نگذشته بود كه يك روز بعد از ظهر تلفن همراه ام زنگ خورد . از اين كه شماره تلفن كننده ، در گوشي تلفن همراهم نيفتاده بود ، يك جور احساس دلشوره به من دست داد .
به هر حال تلفن را جواب دادم . خودش را يكي از مشاوران نزديك دكتر احمدي نژاد معرفي كرد . و از من خواست فردا راس ساعت ۹ صبح خودم را به نهاد رياست جمهوري معرفي نمايم . تا خواستم توضيح بخواهم ، خيلي مودبانه پوزش خواست و گفت ، فرصت ندارم ......
حسابي گيج شده بودم . آخه من يك لا قبا را چه به دفتر رياست جمهور ..؟ تا صبح خوابم نبرد . مدام فكر و خيال مي كردم . به هر حال صبح زود بيدار شدم . اصلآ رغبت به خوردن صبحانه  نداشتم . ولي به اصرار همسرم ، خيلي جزئي آن هم به خاطر قرص هاي قلبم ، چند لقمه اي خوردم . باور كنيد حال و روز درست حسابي نداشتم . هزاران فكر وخيال به سراغم مي آمد . هر چه فكر مي كردم ، هيچ دليلي نمي يافتم . تنها موردي كه به ذهنم رسيد ، اين بود كه شايد قراره انتشار بولتن سفر هاي استاني را به من بدهند . آخه از شما جه پنهان در كارنامه مطبوعاتي من ، انشار ويژه نامه هاي حساسي از بازديد هاي مقامات رده بالاي مملكتي به چشم مي خورد . تنها به اين دل خوشي ، شيك ترين لباس هايم را
كه به كت و شلوار پلو خوري معروف است را پوشيدم . دنبال ادكلن پسرم مي گشتم كه همسرم وارد اطاق شد و با ديدن تيپ سانتي مانتال من ، اخم كرده و پرسيد با اين تيپ و شمايل مي خواهي به ديدن رئيس جمهور بروي ؟ گفتم آره مگر چه اشكالي داره ؟ گفت تو چطور روت ميشه بدين سان رسمي به ديدار رئيس جمهوري بري كه خودش هميشه ساده مي پوشد و ساده زندگي مي كند ؟ تازه دنبال ادكلن هم مي گردي ؟!! ديدم اين بار حق با همسرم است . لذا همان لباس هاي معمولي ام را پوشيدم و با گفتن الهي به اميد تو راهي نهاد رياست جمهوري شدم .......
هنوز نيم ساعت به وقت ملافات مانده بود . جلوي دفتر رياست جمهوري افراد زيادي را ديدم كه از صبح زود هر يك نامه اي در دست به اميد حل مشكلاتشان آن جا گرد آمده اند. داخل رفتم. جلوي ميز اطلاعات كه با شيشه اي تفكيك شده بود ، خودم را معرفي كردم . مسئول مربوطه ، بعد از كنترل كارت هاي شناسايي ام ، در حالي كه چشمش به من بود شماره تلفني را گرفت و خيلي آهسته شروع به حرف زدن كرد . بعد از لحظاتي ، فرمي را جلوي من قرار داد تا پر كنم . سپس فرم را از من گرفته در حالي كه چك مي كرد ، پرسيد خبرنگاري ؟ جوابم مثبت بود . با لحني سوال بر انگيز پرسيد ، مي خواهي مصاحبه كني ؟ گفتم نمي دانم . سپس برگه اي به دستم داد و مرا به سمت شرقي ساختمان كه دو نفر پاسدار در مقابل چارچوب فلزي كه بر روي آن چراغ هاي متعددي نصب بود ، راهنمايي ام كرد .
بعد از بازديد و تحويل دادن تمام محتويات جيبم ، از زير آن دستگاه گذشتم . وارد راهروي باريك شده و بعد از عبور از آن وارد فضاي دل انگيز حياط گرديدم . طبق گفته مسئولان حراست ، بعد از ورود به حياط ، مي بايستي وارد اولين ساختمان در سمت راستم مي شدم . خلاصه بعد از  مدتي ، با آقايي خوش برخورد مواجه شدم . او بعد از توصيه هايش ، از من خواست زمان را رعايت كنم . چون آقاي احمدي نژاد به خاطر احترامي كه به مردم قائل است ، هرگز از ميهمان نمي خواهد كه اطاق را ترك نمايند .
همچنين از من خواست تا سوالي از من پرسيده نشده است ، حرفي نزنم . و ....
رآس ساعت ۹ وارد اطاق دكتر شدم . به محض وارد شدن ، از پشت ميزش بلند شد و قبل از اين كه من سلام كنم ، پيش دستي كرده و سلام كرد . و به سوي من آمد . خيس عرق شده بودم . دستم را به گرمي فشرد . و به سمت مبل راهنمايي ام كرد . انگار متوجه شده بود من حال روز خوبي ندارم . به همين دليل مهربانه در آغوشم كشيده و گفت : راحت باش عزيزم .  فكر كردي رئيس جمهور لو لو خور خوره است ؟ با اين مزاح رئيس دولت ، كمي آرامش گرفتم . و از اين همه تواضع شرمنده گشتم .
دكتر در حالي كه لبخند مهربان آميزي به لب داشت ، گغت امير گفته بود خوش تيب هستي ولي نمي دانستم تا اين حد . امير...؟ خدايا منظورش كدوم امير است ..؟ روم نمي شد بپرسم منظور آقاي دكتر كدام امير است. آخه من امير هاي زيادي در زندگي ام مي شناسم ... آقاي احمدي نژاد انگار كه افكار من را خوانده باشد . در ادامه با لبخند گفت ، منظورم امير قميشي است ....
من كه حسابي گيج شده بودم ، نمي توانستم رابطه امير قميشي را با دعوت ام به اين جا را پيدا كنم.
كه دكتر به دادم رسيد و گفت : شنيده ام طرح هاي خوبي براي حل مشكلات مسكن و ترافيك تهران داري ...تازه دوزاري ام افتاد كه قضيه از چه قراره . دستپاچه شدم و با لكنت زبان گفتم ... جناب آقاي احمدي نژاد .... اون ها فقط يك طرح همين جوري هستند .. ديدم دكتر با ناراحتي گفت : ما اين جا جناب مناب نداريم .. آقاي احمدي نژاد كافي است ..قصد من خدمت است و بس . من هم يكي مثل شما ها هستم . پس راحت باش وبگو طرح هايت چيست .
من در حد تئوري شروع به توضيح دادن طرح هايم شدم  . ديدم لبخند رضايت بر چهره رئيس جمهور جاري گشت . سپس از من خواست آن ها را با انشائي درست تايپ نموده و در اختيار دفتر قرار دهم . و در ادامه افزود : من كه خيلي خوشم آمد . اگر كمي شانس بياري و در جلسه هيات دولت هم پذيرفته شود ، من شما را به عنوان وزير مسكن و شهر سازي  به مجلس معرفي مي كنم . اگه هم در صحن مجلس راي نياوردي ، حتمآ به مقام رياست راهنمايي و رانندگي تهران بزرگ منصوبت مي كنم .
بعد انگار مطلبي يادش اومده باشد ، پرسيد : سابقه حضور در جبهه ها را داري ؟ من كه تازه به خود اومده بودم با افتخار به عرض رسانم ، بله .... خيلي زياد ... آن گاه پرسيد : سابقه مديريت چطور ؟
گفتم : قربان امير حتمآ بعرض شما رسانده است كه من در صدا وسيما و خيلي از جا هاي ديگر سابقه مديريت دارم . تازه در وبلاگم هم به اختصار شرح داده ام .
قبول كرد و گفت طرح هايت را در جلسه هفتگي دولت مطرح مي كنم . فراموش نكن فردا تايپ شده تحويل دفتر بدي و هفته آينده دوشنبه خودت هم براي دفاع به جلسه بيا ...
فرداي آن روز طرح ها را حسابي تايپ كردم . . بردم تحويل دادم . ديگه خودم را يكي از مسئولان مهم دولت مي دانستم . فقط اشتباه كردم به همسرم اين خبر خوش را دادم ..... خبر مثل بمب صدا كرد . قضييه بك كلاغ و چهل كلاغ هم در مورد من صدق يافته بود .
هنوز پاي من به جلسه هفتگي دولت نرسيده بود كه هر روز انبوهي از دوست و آشنا و فاميل از صبح زود در خانه ما جمع مي گشتند . هر يك خواسته اي داشتند . از وام گرفته تا ايجاد شغل ...رفتار همه نسبت به من حسابي تغير يافته بود ... از بقال سر كوچه گرفته تا سبزس فروش محله ... اين ها كه تا ديروز نسيه به من نمي دادند ، حالا مغازه متعلق به من شده بود ... عجبا !!
                                              
                                                    ******************
دوشنبه صبح با نسخي از طرح هايم وارد هيات دولت شدم . ديگه مثل سابق اضطراب و دل شوره نداشتم . آخه نا سلامتي ما ديگه مهم شده بوديم .
بعد از گذشت دقايقي ، آقاي دكتر احمدي نژاد از من خواست  در مورد پيشنهاداتم صحبت كنم . ابتدا طرح مسكن كه خيلي كوتاه بود را تشريح كردم . گفتم : آقايان بيائيد از همين امروز اعلام كنيد ، هر كي هر جا نشسته ، خانه متعلق به خودش باشد . ناگهان همهمه اي درجلسه بپا خواست ... دكتر همه را به سكوت دعوت كرد  تا من ادامه اين طرح را بازگو نمايم .. و من گفتم : آن هايي كه مستآجر هستند  ، مبلغ  كرايه خانه را ، به بانگ ها به جاي اجاره بهاي منزل بپردازند . و بعد از مدتي صاحب خانه مي شوند . و مالكان هم از بانك ها كل قيمت منزلشان را دريافت نمايند . چون با پرداخت كرايه ها ، بانگ ها سرمايه اشان افزايش مي يابد و به اين ترتيب كسي بي خانه نمي ماند . مازاد در امد سرمايه بانك ها هم صرف ساخت انبوه سازي گردد .
طرح بعدي من در رفع معضل ترافيك شهر تهران بزرگ بود . اين طرح به نظر خودم كمي پيچيده و نشدني بود ولي چون آقاي رئيس جمهور اصرار به بيانش داشتند چنين مطرح كردم :
براي اجراي اين طرح ، ابتدا بايد دولت چند روزي را به بهانه اي تعطيل رسمي اعلام نمايد . بديهي است همه كساني كه اتوموبيل دارند ، طبق سنوات گذشته ، راهي سفر مي شوند . ( يعني تمام شهرستاني ها براي سر كشي از اقوام خود تهران را ترك مي كنند ) . سپس دولت با همياري شهرداري ها ، تمام ورودي هاي منتهي به تهران را مسدود نمايند. و در هر ورودي پاركينگي وسيع ساخته شود . در مدخل هر ورودي ، فقط گذري براي عبور اتوبوس ها در نظر گرفته شود . بعد از اتمام تعطيلات ، خودرو ها با ديدن مسدود بودن جاده ، به سوي پاركينگ راهنمايي شوند و به هر يك جزوه اي مبني بر ممنوع بودن حضور خودرو هايي كه مالكان آن ها شهرستاني هستند داده شود . آنگاه اين افراد را به اتوبوس هايي كه از قبل پيش بيني شده راهنمايي نمايند . و در هر يك از اين معابر تنها افرادي منصوب شوند كه اهل رشوه و پارتي بازي نباشند . از طرفي هيئتي به نمايندگي از قوه قضائيه در هر يك از مبادي ورود ، مستقر شوند تا به كساني كه متولد تهران هستند و تنها براي تفريح خارج شده اند ، اجازه تردد خودرو داده شود . با اين طرح تهران خلوت مي شود . ناوگان اتوبوس راني شركت واحد هم به راحتي به شهروندان سرويس خواهد داد . در ادامه براي خودرو هاي پلاك تهران هم مقرراتي سخت در نظر گرفته خواهد شد كه هرگز تخلف ننمايند .  بعد از تشريح طرح هايم ، حاظران هر يك در رد يا قبول آن اظهار نظر مي كردند . دكتر احمدي نژاد گفت تصميم گرفتم مسئوليت معاونت راهنمايي و رانندگي تهران بزرگ را به شما بدهم . و بلافاصله حكمي كه قبلآ آماده شده بود را امضاء كرده و به من دادند . و برايم آرزوي موفقيت نمودند . خيلي خوشحال بودم . اعضاي هيات دولت مرتب تشويقم مي كردند . صداي كف زدن آن ها در گوشم طنين انداخته بو د كه ناگهان شنيدم همسرم صدايم مي كند ...بهروز .... بهروز ....پاشو چقدر مي خوابي ؟ ادارت دير شد . آخه مرد ۵۵ ساله را بايد من بيدار كنم ؟ .....
 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۸:۱۵ دقيقه بامداد  بيست و هفتم  آذر  ۱۳۸۹ بازنويسي  شد .  

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

c9grzonv11okublhvvhp.jpg

 

 

  

  

pplnwui1jq5rw7l7897x.jpg

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

    توجه ... توجه.... توجه  

    خوانندگان محترم لطفآ توجه داشته باشيد :

    کليه کامنت هاي وبلاگ ( دل نوشته هاي يک سرباز ) بدون پاسخ منتشر مي شوند .

    دوستان محترم پرسش هاي خود را فقط در سايت ( خاطرات يک خبرنگار ) مطرح فرمايند .

    فراموش نکنيد فقط به کامنت هاي پست اخر پاسخ داده مي شود .

  • - تعداد بازديد
  • 16971
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35