درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خاطرات نوجوانی ام

  خاطراتی از دوران بچگی های من    

واي که روز بد نبينيد .. با اولين تکان عقربي بزرگ و سياه از چادر به روي زمين افتاد .. و در حالي که دم کج و زهر اگين اش رو بالا گرفته بود .. در حال فرار بود .. !  همه به اتفاق من جيغ زدند .. يکي در همون حالت با دمپايي جان حيوان رو گرفت .. با ديدن عقرب ياد داستان هاي وحشتناکي که در باره اين حيوانات موذي شنيده بودم ، افتاده و تا پاي مرگ ترسيدم .. در همان عالم کودکي مي دانستم که خواهم مرد .. ! با جيغ و فرياد و داد بيداد هاي اهالي خانه .. همسايه از روي ديوار هاي کوتاه به درون حياط پريده تا سر از موضوع در اوردند .. ! يادمه کم کم محل نيش عقرب داشت ورم مي کرد .. در همان حال يکي از زن هاي ساده همسايه بدون توجه به حال زار من .. گفت .. عقرب ها وقتي کسي رو نيش مي زنند يک راست مي روند قبرستون تا منتظر قرباني اش باشد .. ! ( بعد ها فهميدم اين خرافات در باره رطيل ها گفته مي شد نه عقرب .. ! ) به هر حال اين هم از افضات همسايه هاي اون زمان ما که اصلآ به فکر روحيه بچه عقرب زده نبودند .. !

   خاطراتی از دوران بچگی های من  

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

" خاطرات نوجوانی ام " عنوان مطلب این پست است که تقدیم شما یاران همدل و صمیمی می کنم . همان گونه که از عنوان مطلب برمی آید .. نقبی است بر خاطرات دوران نوجوانی ام که هشت نه سال بیش نداشتم .. بازخوانی و درج اتفاقات روزگاران قدیمی صرفآ هدیه ای برای نسل های بعدی است که شاید بعضی از اشارات به دردشون بخورد .. در ادامه شرح رویداد ها ناخواسته به جاده خاکی های مرسوم افتاده و خاطرات نوجوانی ام به دوران تحصیل در آمریکا و حتی سال های بعدش یعنی در روزگار پرواز با هواپیماهای پی تری - اف ( اوریون ) در بندرعباس کشیده شد . امیدوارم مورد قبول شما یاران واقع شود .. با سپاس از همه نیکان

برچسب ها : شاهپور + سلماس فعلی + رضائیه + ارومیه فعلی + پادگان قوشچی + منازل سازمانی + کبوتر + گربه + عقرب + فانوس + پختن رب + پایگاه لک لند + بندرعباس + هواپیمای اوریون  

 مقدمه ای برای آغاز ...

خیلی وقته  که دلم برای بيان خاطرات قدیمی ام لک زده بود .. تعريف از خود نباشه ناسلامتي روزگاري سرقفلي سايت همين خاطرات گذشته بود که طرفداران زيادي داشت .. الان مدت طولاني است نه از خاطرات جووني و تحصيل در ولايت غربت خبري است .. و نه از مخاطبان قديمي اش .. ! خب ما هم که مادر زادي گيج و گاگول بوده و هستيم و عقل مون قد نمي داد که چه بنويسيم چه ننويسيم .. ! الان هم  وقتي به طور کاملآ اتفاقي چشمم به پاتيل  بزرگ " رب پزي " در يک خونه قديمي که از تلويزيون پخش مي شد افتاد ، ياد خاطره اي در همين راستا  بنام " فانوس " در نوجواني ام افتادم .. پشت بندش هم سريع دو خاطره ديگه از همون ايام با سوژه هايي چون  " عقرب " و " گربه " به ذهن غبار گرفته ام راه يافت .. اميدوارم مورد پسند شما ياران مشکل پسند قرار گيرد . راستي تا يادم نرفته براي اون دسته از خوانندگان تازه واردي که ممکنه ايراد گرفته و بپرسند " خاطرات مربوط به نيم قرن پيش چه ربط و رابطه اي مي تونه با جامعه قرن بيست و يکم ما برقرار کنه .. !؟ " عرض کنم : هدف بنده از روايت خاطرات قديم صرفآ به اين دليل است تا حال و هواي روزگار قديم و رابطه خانواده ها و امکانات رو با امروز مقايسه کرده و قدر دان همه چيز باشيم . اصلآ مي دونيد چيه .. ؟ من براي فرزندان نوه هايم مي نويسم .. باز هم اعتراضي است ... !؟ چشمک  

شهر شاهپور کلاس سوم دبستان ..

انگار همين ديروز بود .. کلاس سوم ابتدايي رو در شهر شاهپور  " سلماس " فعلي تموم کرده بودم . و با چه ذوقي قرار بود برم کلاس چهارم .. ! يادمه اون موقع ابعاد کتاب هاي تاريخ و جغرافياي دانش اموزان  کلاس چهارم و پنجمي ها در مقايسه با ساير کتاب ها يک سر و گردن بزرگ تر بود .. و بچه ها موقع تعطيل شدن مدرسه طوري اين دو کتاب ها رو دست شون گرفته و پز مي دادند تا همه بدونند ديگه بزرگ شده اند .. و يا مثل سربازخونه ها ارشديت خود رو به رخ کلاس پائين تري ها بکشند .. !  از شما چه پنهون من هم آرزو داشتم يه روزي اون کتاب بزرگ و رنگي جغرافياي رو موقع خروج از مدرسه روي سينه ام طوري قرار بدم تا همه ببينند .. ! در همين حال و هوا بودم که ديدم اهالي خونه جل پلاس مون رو جمع مي کنند تا به پادگان قوشچي در چهل و پنج کيلومتري رضائيه " اروميه " فعلي نقل و مکان کنيم . من از همون دوران کودکی عاشق مسافرت بودم . اون هم با اتوبوس های دماغ دار صندلی چوبی در جاده های کاملآ شوسه .. ! فقط پنج کیلومتری شهر های سر راه جاده اسفالته می شد . اون هم از نوع " آسفالت سرد " ولی خیلی کیف داشت ! تجسم کنید با اون قارقارک های هندلی روی جاده های مملو از دست انداز یهو به خیابان صاف و بدون گرد و غبار برسید .. عبور از روی پل های باریک هم برای خودش عالمی داشت .. چون همه مسافران پیاده می شدند و اتوبوس با صدای قریچ و قورچ که حاصل کج و راست شدن ابو طیاره هنگام عبور از پل های فکستنی بود .. خلق الله هم مرتب برای سلامتی آقای راننده که در حال شکستن شاخ غول بود مدام صلوات سر مي دادند .. !‌ راستي حالا که از مسافرت گفتم حيفه از پمپ بنزين هاي تلنبه اي اون زمان يادي نکنم .. طفلک شاگرد اتوبوس از کت و کول مي افتاد تا چند ليتر سوخت به اتوبوس بزنه ... ُ

اتوبوس هاي زمان ما اين شکلي بودند . واقعآ يادشون بخير ..

در راه پادگان قوشچي اوايل دهه چهل ..

باور کنيد انگاري به من الهام شده بود که آرزوي بدست گرفتن کتاب بزرگ جغرافيا رو ( بلانسبت شما ) به گور خواهم برد ! از شانس من در دوره ما اندازه کتاب هاي تاريخ و چغرافيا تغير کرده و به اندازه بقيه کتاب های معمولی شد ! بگذريم .. خدا بيامرز بابام هم طبق معول براي سه ماه تعطيلي ایام تابستون اهل و عيال رو فرستاد مشهد . تا خودش به تنهايي اون چارتا تيکه جهيزيه مادر بزرگم ( شامل چند تا پتو سربازي و يک کمد شکسته و يه دست آفتابه لگن مسي ) رو به پادگان قوشچي ببره .. ! صحبت پتو سربازي شد اجازه مي خوام يه پارانتز بي جا باز کنم .. ! " يادمه اون موقع پرسنل ارتش هر تخته پتوي سربازي رو به قيمت ۲۰ ريال مي خريدند . جالبه بدونيد بعد از ده دوازده سال کهنه اش هم مشتری  داشت و دست کم هفده هيجده تومن در  بازار دست دوم گمرک خرید و فروش می شد .. !  " همين امر باعث شد تا اغلب کارشناسان ، به درايت مامور خريدهاي ارتش آفرين گويند .. بگذریم . اون سال قبل از این که تابستون تموم بشه راه بازگشت رو پیش گرفتیم .. با اتوبوس های شمس العماره تا تهران اومدیم و بعدش بلیط " ریلی - آبی " خریدیم .. ! تعجب نکنید . اون موقع برای رفتن به ارومیه بلیط قطار - کشتی رو توآمآ می فروختند .. و مسافران با قطار تا مراغه می امدند و از اون جا با یک کشتی که دست بر قضا نام با مسمای " نوح " رو بر او نهاده بودند به ارومیه می رسیدند !  اگه اشتباه نکرده باشم نام بندر مربوطه  " گلمنخانه " بود .. ! جاتون خالی برای ادمی احساساتی چون من قسمت سفر دریایی اش ( ببخشید دریاچه ای اش ) خیلی با صفا بود . باو کنید هنوز هم با گذشت سال ها هر گاه روی نیمرو کمی فلفل قرمز می پاشم ، بي اختيار ياد صبحونه روي کشتي نوح مي افتم . يادش بخير .. !

 ورود به پادگان ...

به محض رسيدن به محوطه پادگان غرق تماشاي جذابيت هاي آن شدم .. خانه هاي سازماني به شکل دايره هاي متحد الشکل که همگي از جنس سنگ هاي زمختي بودند که با سليقه مهندسان زمان خود  شکل گرفته بودند .. هنوز در تفکر اين بودم که در کداميک از اين شش دايره هايي که گرد تا گرد ان را منازل سازماني ويلايي قرار گرفته اند منزل جديد ما خواهد شد .. !؟‌که اين دلخوشي دقايقي دوام نياورد .. زيرا پدرم گفت  " من ترجيح داده ام در خارج از پايگاه و در محله اي که محل اسکان کارگران و مهندسان سازنده پايگاه بود ، زندگي کنيم ! اخه جماعت ما در " دايره " ها جا نمي گيرند .. ! " يک لحظه با خود فکر کردم نکنه بار ديگر در غياب ما پدر تجديد فراش کرده است .. اخه از شما چه پنهون سابقه اين کار ها رو خيلي داشت و مادر بنده ، دومين همسر عقدي اش محسوب مي شد .. اما خيلي زود متوجه اشتباه ام شدم . زيرا منظور از جماعت وابسته انواع و اقسام حيوانات زبون بسته اي ازقبيل .. مرغ و خروس ؛ اردک و بوقلمون ، سگ و گربه ؛ کبوتر و قناري و گوسفند و بز بودند که الحق بهترين مکان همين خارج از پادگان بود .. ! که راه طولاني تا مدرسه و فروشگاه هايش داشت . و من و بهزاد ( تنها برادر تني ام ) بايستي روزي چهار بار اين راه رو طي کنيم .. ! خلاصه طولي نگذشت که ما به اون محل عادت کرديم . مرحوم پدرم کل اطراف منطقه خونه مون را درختکاري کرده بود .. و در جلوي خونه هم باغچه هاي بزرگي رو آماده کرده بود . واقعآ و به مفهوم واقعي خود کفا بوديم . حتي من و بهزاد هم براي خودمون باغچه هاي کوچکي درست کرده بوديم و در ان انواع و اقسام سبزيجات و تخم آفتاب گردان مي کاشتيم . دور تا دور خونه ما قلمرو حيوانات اهلي شده بود ..

 ماجراي فانوس ..

اون ايام هيچ خبري از يخچال فريزر نبود .. همه خانواده ها به رسم روستائيان شريف از بادمجان گرفته تا گوجه فرنگي ، فلفل ، سير ، انگور ، نان ؛ و .. را خشک کرده و در زمستان از ان ها براي غذا استفاده مي کردند .. ! اين سواي انواع ترشيجات و مرباجات بود .حتي گوشت گوسفند رو نيکه تيکه کرده و در ديگ بزرگي سرخ مي کردند و سپس در ظروف حلبي مي ريختند و روي آن را با دنبه آب شده پر مي کردند .. اين نوع گوشت تف داده را " قورمه " مي ناميدند . واي که چقدر خوردن داشت . ! مخصوصآ ابگوشتي که با گوشت قورمه تهيه مي شد . يکي از چاشني هاي ديگري که در خانه تهيه مي شد ، رب گوجه فرنگي بود ..! و خيلي هم دنگ و فنگ داشت .. راستي تا يادم نرفته بگم .. حتي ذغال و گلوله ذغالي مخصوص  منقل کرسي در فصل زمستان رو خودمون تهيه مي کرديم ..  حالا که فکر مي کنم .. زن هاي قديمي از همه جهات هنرمند و خود کفا بودند .. ماجرايي که قصد تعريف اون رو دارم ، مربوط به تهيه رب گوجه فرنگي است .. که ما هر ساله يکي دو ديگ بزرگ تهيه مي کرديم .. البته این رو هم اضافه کنم اون ایام از این گوجه فرنگی های بی آب و دونه اصلآ خبری نبود .. و عطر و طعم ان ها با گوجه فرنگی های امروز فرق داشتند ..! یکی دو سال قبل در اطراف اتوبان آزادگان با باغبانی آشنا شدم که انواع گوجه فرنگی و بادمجان رو مستقیمآ به مردم عرصه می کرد .. بارو می کنید طعم و عطر گوچه فرنگی های ان مرد مرا به دوران قدیم و وفور این نوع محصولات برد .. !؟ به هر حال برای پختن رب هیزم فراوانی جمع اوری می شد  و با نصب اجاقی بزرگ دیک های مسین روی آن قرار گرفته و آب گوجه فرنگی رو که صاف شده بود و تخم های آن را جدا کرده بودند رو در دیگ می جوشاندند .. این کار ساعت ها به درازا می کشید .. و باید کسی مراقب بوده تا به اصطلاح ته نگیرد ..

یادمه کار تهیه به دیر و قت و شامگاهان کشیده شده بود .. و از من خواستم هر از گاهی محتویات رو هم بزنم .. چون در محوطه دور از خانه بود قطعآ از برق خبري نبود .. و يک فانوسي داشتم که با نور آن درون ديگ رو مي نگريستم .. کار همچنان ادامه داشت .. در يکي از همين بازديد ها که به کمک قطعه چوبي که به دسته فانوس آويزان کرده بودم ، مانع از سوزش بخار حاصل از مواد در حال پختن بود .. نمي دونم چه اتفاقي افتاد که در يکي از همون بازديد ها که خم شده بودم غلظت رب رو چک کنم ، فانوس از چوب رها شده و به درون پاتيل رب افتاد .. ! بقدري ترسيده بودم که نمي دونستم چه واکنشي نشان دهم ..!؟ سريع با همان چوب فانوس رو که شانس اوردم شيشه هايش نشکسته بود بيرون کشيده و يواشکي با ترس و لرز آن را شسته و خشک کرده و دوباره پر از نفت کردم .. اما ترس و دلهره از اين که بوي نفت رب رو خراب نکرده باشد .. ديوانه ام کرده بود .. در همون عالم نوجواني انواع و اقسام ائمه اطهار ( ع ) رو کمک طلبيدم ..  و دعا مي کردم گند کار بالا نيايد .. خلاصه رب تهيه شده و در ظروف مربوطه ريخته شد . با هر بار چشيدن اون توسط اهل خانه ، قبض روح مي شدم .. و با خود مي گفتم با اين شامه تيزي که اين جماعت دارند حتمآ يک کتک سختي بابت بوي نفت داخل رب نوش جان خواهم کرد .. اما راستش رو بخواهيد اگر چه اين ترس تا قاشق اخر رب موجود در قوطي ادامه داشت .. اما معجزه شد که کسي متوجه اش نشد .. ! اما من يک فصل کامل با هر قاشق از آن تن و بدنم مي لرزيد .. امروز بعد از گذشت سال ها وقتي همسرم قاشق رو درون قوطي کوچک رب هاي بازاري مي کند .. بي اختيار ياد اون دوران مي افتم .. و تمام صحنه ها مثل فيلم از جلوي چشمانم عبور مي کند .. اي کاش الان همه اون افراد از مادر بزرگ پيرم گرفته تا عمه مهربانم .. تا پدر عزيزم  زنده بودند .. و من با همون ترس زندگي رو ادامه مي دادم .. يادشون بخير .. روحشون شاد . 

 

  

شهر شاهپور نيم قرن پيش .. !  

اين خاطره مربوط به پنجاه سال قبل يعني زماني که يک پسر بچه هشت ، نه ساله اي بيش نبودم  مربوط مي شود . اون موقع هنوز به پادگان قوشچي منتقل نشده بوديم . و در شهر شاهپور يا همان سلماس فعلي در يکي از چهار خيابان اصلي اش که به پادگان نظامي ختم مي شد زندگي مي کرديم . اون زمان تک و توکي ماشين در شهر ديده مي شد . و اغلب مردم با درشگه و گاري اين ور اون ور مي رفتند . واي چه کيفي داشت  نشستن در عقب درشکه  و مسير طولاني اي رو طي کردند .. اما گاهي شلاق دراز و تيز سورچي که انگاري در پشت درشکه اش هم چشم داشت بچه ها رو حسابي نوازش مي داد . اما به لذت اش مي ارزيد . صحبت از ماشين شد .. تعداد اندکي سواري از قبيل فولکس واگن قورباغه اي ، کاميونت هاي روسي در کنار جيب هاي جنگي و دوج کامانکار ها به همراه کاميون هاي دوج و ريوي ارتشي در شهر تردد مي کردند .. حضور گله هاي بزرگ گاو و گاوميش در شهر امري عادي بود . خيابان ها هم با کوچک ترين بارندگي غرق گل و شل مي شد و در فصل خشکي و گرما با عبور گله اي گوسفند گرد و غبار شديدي منطقه رو فرا مي گرفت .. يادمه اون زمان کفش هاي دوقلو مد شده بود ! يعني اين که کفش چرمي آقايان براي تميز ماندن دورن نيم چکمه اي قرار مي گرفت . که هم کفش بود هم چکمه .. ! و متمول ها اغلب مي پوشيدند .  يک روحاني قد بلندي در شهر زندگي مي کرد که يادمه  مردم او رو " قاضي عسگر " خطابش مي کردند .. اغلب روز هايي که از مدرسه تعطيل مي شدم او را سر راه خود مي ديدم . نکته قابل توجه اين که او با ديدن هر سگ ولگردي در کوچه و خيابان ، رويش رو به طرف مقابل برگردونده و زير لب چيزهايي مي گفت .. و اين هميشه برايم سوال بود که چرا شيخ شهر چنين واکنشي به سگ ها دارد .. !؟ بعد ها که کمي بزرگ تر شدم از مادر بزرگم شنيدم که سگ را نجس مي نامند و براي همين روحاني شهر روي از ان ها برمي گرداند .. ! طفلک سگ هاي وفا دار ..

نيش عقرب سياه .. !

بله در يکي از همان شب هايي که در حياط خانه کاه گلي مون سر سفره نشسته بودم اتفاقي برايم افتاد که هنوز هم با ياد اوري ان  بدنم مي لرزد .. يادم مي آيد جلوي حياط منزلمون يک تراس پهن و بزرگي وجود داشت . غروب ها که هوا خنک مي شد ، اهالي خونه با آفتابه مسي اون جا رو آب پاشي و جارو مي کردند و با پهن کردن گليمي نيمه پاره و مندرس روي ان دسته جمعي نشسته و چاي يا شام مي خورديم .. يادمه اون شب شام " يتيمچه " داشتيم .. و من خيلي از اون غذا خوشم مي امد .. و مدام تکرار مي کردم .. اخ جون يتيمچه .. ! شايد به خاطر اين که با نداشتن مادر خودم رو در اون سن سال يتيم مي انگاشتم .. و با نام بي مسماي غذا که هيچ ربطي به يتيمي و بي مادري ام  نداشت ارتباط نوستالژيک بر قرار کرده بودم .. ! انگار همين دبشب بود . از من خواستند کنار حوظ دست و پايم رو که خاکي بود بشويم .. شلوارک پايم بود .. براي همين معمولآ تا بالاي زانوهايم هم خيس مي شد . و موقع نشستن از به هم چسبيدن آن چندشم مي شد . براي همين عمه خدا بيامرزم چادرش رو داد تا به دور پاهايم بکشم .. هنوز اولين لقمه رو در گلو فرو نبرده بودم .. که سوزشي رو در يکي از پاهايم احساس کردم .. !‌ با خود گفتم حتمآ سوزني در چادر جاي مانده است .. اخه رسم بود براي وصله پينه لباس ها چادري بر کف اتاق پهن مي شد .. به همين دليل اهميت نداده و به خوردن غذاي مورد علاقه ام مشغول شدم .. اما طولي نگذشت که دوباره فرو رفتن سوزن رو در پايم حساس کردم .. اين بار واکنش نشون داده و خطاب به خانواده گفتم .. انگاري سوزني در چادر وجود دارد .. ! کسي به سخن ام چندان توجه اي نکرد .. هنوز کلام ام پايان نرسيده بود که سوزش سوم بد جوري در پايم فرو رفت .. اين بار فرياد زدم .. بابا يک سوزن در چادر وجود داره .. عمه خدا بيامرزم که مثل مادر از من مراقبت مي کرد ، با عجله بلند شده و چادر رو تکان داد ...

واي که روز بد نبينيد .. با اولين تکان عقربي بزرگ و سياه از چادر به روي زمين افتاد .. و در حالي که دم کج و زهر اگين اش رو بالا گرفته بود .. در حال فرار بود .. !  همه به اتفاق من جيغ زدند .. يکي در همون حالت با دمپايي جان حيوان رو گرفت .. با ديدن عقرب ياد داستان هاي وحشتناکي که در باره اين حيوانات موذي شنيده بودم ، افتاده و تا پاي مرگ ترسيدم .. در همان عالم کودکي مي دانستم که خواهم مرد .. ! با جيغ و فرياد و داد بيداد هاي اهالي خانه .. همسايه از روي ديوار هاي کوتاه به درون حياط پريده تا سر از موضوع در اوردند .. ! يادمه کم کم محل نيش عقرب داشت ورم مي کرد .. در همان حال يکي از زن هاي ساده همسايه بدون توجه به حال زار من .. گفت .. عقرب ها وقتي کسي رو نيش مي زنند يک راست مي روند قبرستون تا منتظر قرباني اش باشد .. ! ( بعد ها فهميدم اين خرافات در باره رطيل ها گفته مي شد نه عقرب .. ! ) به هر حال اين هم از افضات همسايه هاي اون زمان ما که اصلآ به فکر روحيه بچه عقرب زده نبودند .. ! خدا خيرش دهد يک بانوي سر د و گرم کشيده اي سريع عقرب رو برداشته و عنوان کرد .. عقرب ها خودشون پادزهر دارند .. بايد لاشه مرده او را بر روي زخم قرار داده و محکم ببنديد .. و چون آدم فهميده بود همه بدون چون و چرا سخن او را قبول کرده و سريع اين کار رو کردند .. و من داشتم از ترس جون مي دادم .. ! يادمه در همون گير دار عمه ام از خونه زد بيرون و به سمت داروخانه شهر دويد .. ساعاتي بعد با پمادي برگشت .. نکته اي که هنوز هم برايم معماست اين است که چرا به بيمارستان نبردند .. ! شايد اورژانسي به شکل امروز وجود  نداشت .. بيشتر حکيمان خانگي بيماران رو مداوا مي کردند .. تک و توکي مطب پزشکان عمومي يادمه وجود داشت .. جالب اين که همون درمان سنتي جواب داد .. و من نمردم .. !

 

 

 يکي از همکلاسي هايم در پادگان قوشچي .. فکر کنم نام او اميني بود ..

 روزي که گربه شاخم زد  .. !

مي دونم .. ممکنه تيتر اين موضوع خنده دار يا پيش پا افتاده به نظر بيايد .. اما واقعيت امر اين است با گذشت چيزي حدود پنجاه سال هم جاي دندان هاي گربه بر پايم باقي مونده است ... و هم ترس و  وحشت اش هنوز همراه ام است .. ! شايد به همين دليل است که مي گويند .. آسه برو آسه بيا که گربه شاخ ات نزنه .. ! اين قضيه هم مربوط به همون سال هاي قبل از دهه چهل شمسي مي شود .. قبلآ براتون تعريف کردم که از زماني که چشم باز کردم دور برم رو انواع و اقسام حيوانات و پرندگان ديدم که از همه شاخص ترش کبوتر بود .. ! چون مرحوم پدرم عاشق اين پرندگان بود يا بهتره بگم از کودکي اش کبوتر باز بود .. ! جالبه بدونيد تا روز اخر که زنده بود و حتي در ايام بازنشستگي اش هم از اين پرندگان جدا نشد .. اغلب اوقاتش رو درون لانه کبوتر هايش يا به قول مشهدي ها داخل ( چخت ) کبوترانش بود ! چه عالمي داشت .. براي اون زبون بسته ها بر بالاي بام خانه خود در قوچان کاخ بنا نهاده بود .. ! ممکن بود يک روز چيزي براي زن و فرزندانش گير نمي امد .. اما اوضاغ خورد و خوراک پرندگان هميشه رو به راه بود .. همه ميهماناني که از دور و نزديک به ديدن او مي امدند .. بايد ساعات طولاني رو در چخت کبوتران گذرونده و به توضيحات شيرين پدرم گوش فرا مي دادند .. همه رو به نام حتي بر فراز آسمان مي شناخت . دشمن سرسخت پدرم گربه ها بودند .. که ظاهرآ چندين بار داغ عزيز ترين کبوتر هايش رو به دلش گذاشته بودند .. در همون ايام بچگي يادم يک بار قصد کشتن گربه ناقلايي رو داشت که جان محبوب ترين کبوترش رو گرفته بود ... و با وساطت اهالي خونه از کشتن آن حيوان گذشت ..  بعد ها يادمه گربه ها رو مي گرفت و درون جعبه اي محکم مي بست . و به رانندگان عبوري مي داد تا در شهرستان هاي دور دستي رهايش کنند ... !

روزي که گربه گازم گرفت ..

بله .. انگار همين ديروز بود . خيلي خوب به خاطر مي اورم . در همون حياط بزرگ کاهگلي شهرستان شاهپور زندگي مي کرديم .. و طبق معمول داستان غم انگيز خورده شدن کبوتر هايش به دست گربه ها ادامه داشت .. يک روز غروب بود و من در حياط مشغول بازي بودم .. صداي فرياد هاي پدرم بلند شد که خيلي عصباني بود .. خيلي زود متوجه شدم قضيه از چه قراره .. !؟ در اون موقع همه اهالي خونه ماست ها رو از ترس کيسه مي کردند .. تا مبادا دلخوري گربه ها به سر اون ها خالي بشه .. من هم دست و پايم رو يواشکي جمع کرده و به جاي بازي .. کتاب مدرسه رو الکي روبروي چشمانم قرار دادم .. اما تمام حواس ام به پدرم بود .. چون او وقتي عصباني مي شد .. کسي جلو دارش نبود . خدا بيامرز خيلي زود هم پشيمان شده و مهرباني اش گل مي کرد .. اما ما ياد گرفته بوديم اون جور مواقع در تير رس اش قرار نگيريم .. ساعاتي به همين منوال گذشت .. و ديگه کم کم قضيه نامردي گربه محله مون رو فراموش کرده بودم .. که بعد از ساعاتي صداي جيغ گربه اي رو شنيدم .. ! وقتي روي برگردوندم ، ديدم لاي در يکي از اتاق هاي خونه گير کرده است و فرياد مي زند .. سر گربه به سمت حياط بود .. و نيم ديگر بدنش درون اتاق .. راستش رو بخواهيد من اصلآ تحمل ناراحتي حيوانات زبون بسته رو ندارم .. در همان عالم بچگي خودم به قصد کمک به حيوان جلو رفتم .. طفلک گربه بد جوري شيون مي کرد .. عين يک ادم بزرگ .. شايد به زبان خودش فرياد مي زد .. ببخشيد .. غلط کردم .. ديگه به سمت کبوتر ها نمي ايم .. و من غافل از اتفاقاتي که درون اتاق مي گذشت .. براي نجات گربه نزديک و نزديک رفتم .. ناگهان چشم تون روز بد نبينه .. گربه خشمگين دهان باز کرده و براي نجات خودش پاي چپ مرا به دهانش گرفت .. و دندان هاي تيزش رو تا عمق استخوان فرو برد ...

يادمه با تمام وجودم از درد فرياد مي زدم .. در همان حال متوجه شدم که پدرم در حال تنبيه گربه خطا کار بود و به اصطلاح در حال نسق گيري بود .. و من نمي دونستم .. هنوز هم طنين صداي عمه و مادر بزرگم در گوشم است که خطاب به پدرم مي گفتند .. محمد ولش کن .. کراهت داره .. کسي گربه رو نمي کشه .. و او هم انگاري خون جلوي چشمانش رو گرفته بود در حال قصاص گربه نگون بخت بود .. ! در اين گير و دار من بدبخت بدجوري گرفتار شده بودم .. با هر فشاري که پدرم به در و گربه وارد مي کرد .. گربه تلافي اش رو سر من در مي اورد ... فرياد بابا جان بابا جان من هم ظاهرآ تعبير ديگري نزد خانواده ام داشت .. ! ان ها فکر مي کردند که من هيجان زده شده ام .. ! در صورتي که اگه کوچک ترين آشنايي با روحيات فرزند خودشون داشتند ، درک مي کردند که من عاشق حيوانات و مخالف ناراحتي ان ها هستم .. اما قسم چنين بود که بنده شکنجه شوم .. نمي دونم بعدش چي پيش اومد .. فقط يادم خونين و مالين به زمين افتادم .. ظاهرا در اخرين دقايق شانس اورده و پدرم متوجه نزديکي ام به در خونه شده بود .. اون روز خون زيادي از من رفت .. اما همان طور که گفتم رد دو دندان بزرگ گربه بعد از نيم قرن هنوز هم بر روي پاي چپم باقي است .. و هر وقت به ان مي نگرنم تمام جزئيات اون حادثه وحشتناک جلوي چشمانم مي آيد .. صحبت از جاي دندان شد .. ياد خاطره اي افتادم ..

يک جاده خاکي بي مورد .. !

بي جهت نيست که از قديم گفته اند .. حرف حرف رو مي اورد .. الان هم وقتي داشتم در باره رد دندان هاي گربه بخت برگشته مي نوشتم .. ياد خاطره اي که سال ها بعد از ان در امريکا برايم رخ داد افتادم ! يادمه در نخستين ماه هاي حضورم در امريکا و پايگاه " لک لند " ايالت تگزاس بود . کلاس ما رو براي گرفتن تست پايان ترم به سالن بزرگ لابراتوار زبان برده بودند .. حتمآ يادتون که گفتم همه اعزام شدگان قبل از سپري کردن دوران تخصصي بايستي چند ماهي رو در انستيتوي زبان لک لند مي گذروندند .. اون روز به غير از کلاس ما چند گروه ديگر از جمله ويتنامي ها هم آزمون داشتند .. در فاصله زنگ تفريح که من به خاطر شکمو بودن ديرتر از بقيه قصد داشتم با عجله خود رو به کلاس برسونم .. در سر پيچ يکي از راهرو ها با يک دانشجوي خلباني ويتنامي که بنده خدا خونويسي در دست داشت سينه به سينه محکم برخورد کردم .. از اون جايي که ويتنامي ها بر عکس ما ايراني ها داراي جثه اي کوچک و ضعيف بودند طفلک مادر مرده چندين متر به عقب پرت شده و سرنگون شد .. ! اما در همان حال سوزشي رو در دست چپ ام احساس کردم .. خيلي زود متوجه شدم نوک خودنويس او که دست بر قضا داراي جوهري آبي رنگ بود بر ساعد دستم فرو رفته است .. جوهر خودنويس با خوني اندکي که از دستم بيرون زده بود اميخته شده بود .. جالبه بدونيد با گذشت سال ها جاي نوک خودنويس برادر ويتنامي ام با تبديل شدن به خالي کوچک از جنس خالکوبي هم چنان بر دست چپ ام باقي مونده است .. !

تصويري مربوط به دوران تحصيل در امريکا ..

اين بار پارانتزي کاملآ بي ربط .. !

واي تو رو خدا ببخشيد .. وقتي روي خط خاطرات گذشته مي افتم .. لامصب ذهن غبار گرفته ام انگاري فنر پاره کرده باشد .. همه حلقه فيلم رو با موضوعات گوناگون همين جوري جلوي ديدگانم مي اورد .. ! از شما چه پنهان وقتي داشتم خاطره ويتنامي ها رو مي نوشتم ، اون فيلم کذايي که اشاره کردم .. من رو با خودش به يکي ديگر از خاطرات اون ايام کشوند .. يادمه خيلي اتشپاره بودم .. مدام به فکر شيطنت و ضد حال زدن به دوستانم بودم .. شبي نبود که سر به بالين گذاشته و براي سر کار گذاشتن همدورهايم نقشه نکشم .. ! يادمه با يکي دو تا از اين ويتنامي ها هماهنگ کرده بودم که من براي سر کار گذاشتن دوستانم نياز به همکاري ان ها دارم .. ! بنده خدا ها معني سر کار گذاشتن رو نمي دونستند .. ! و من سعي مي کردم با تکرار واژه شوخي و تفريح اون ها رو قانع کنم .. عاقبت موفق شدم .. طبق قراري که داشتيم .. ابتدا من بدروغ به دوستان و همکلاسي هايم عنوان مي کردم که زبان ويتنامي رو اموخته ام .. و با ان ها حتي شرط نوشيدني هم مي بستم .. و سپس به سراغ همون دانشجويان رفته و الکي مثل گربه اصوات عجيب و غريبي از خودم در مي اوردم .. ! ( آخه صحبت ويتنامي ها عين ديالوگ چند تا کربه با هم است .. ! ) اون طفلکي ها هم پاسخ ام رو به زبان خودشون مي دادند .. قيافه همکارانم خيلي ديدني بود .. چون اون ها بارو کرده بودند از دست من شيطون همه کار بر مي ايد .. در ادامه اين شوخي براي اين که گند کار در نيايد .. قضيه پيچيده تر مي شد .. و گاهي براي سرکار گذاشتن عميق تر .. چندين جمله رو به انگليسي با ويتنامي ها هماهنگ مي کردم تا اگر کسي زورش امد نوشابه يا پيتزا بخره و قصد امتحان بر آمد .. رسوا نشوم .. !

 در اين جور مواقع به دوستانم مي گفتم .. باور نداريد از خود ويتنامي ها بپرسيد که آيا من مثلآ فلان جمله رو به ويتنامي گفتم بهشون يا نه .. !؟ طبيعي بود که اون ها طبق نقشه جمله از پيش هماهنگ شده رو بدون کم و کاست مي گفتند .. دهان بچه ها همين جوري از تعجب باز مي موند .. يادمه سال ها بعد که براي فراموشي عشق ام " سوسن " خودم رو به بندرعباس تبعيد کردم  يکي از خلبانان ظاهرآ از دانشجويان اون دوران بود که از دور آوازه ويتنامي صحبت کردن من را باور کرده بود .. چون يک روز ديدم افسر جواني نزدم اومده و پرسيد .. هنوز هم زبان ويتنامي يادت است .. !؟ و چون نمي شناختمش دوزاري ام افتاد از دانشجويان خلباني ساير گروه ها بوده است .. براي همين در حالي که باد به غبغب  انداخته بودم  .. پاسخ ام مثبت بود .. ! بعد ها مي ديدم همون افسر خلبان از دور من را به ساير دوستانش نشون مي دهد .. مي فهميدم که طفلک با گذشت سال هاي طولاني شديدآ باورش شده و در حال تعريف نبوغ بنده براي خلبانان گردان پي تري - اف ( اوريون ) مي باشد ..

yyb2cbhbjce5ypdj13jj.jpg 

با کليک به روي تصوير ..  خاطرات ايام حضور در لک لند رو مشاهده کنيد .  

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۱۰ بامداد در تاريخ بيست و پنجم  آذر  ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

c9grzonv11okublhvvhp.jpg

 

 

خاطراتي از شهر شاهپور

خاطره اي از پادگان قوشچي

خاطره اي از دوران جواني ..

يادي از دوران تحصيل در امريکا  

افتضاح در جشن فارغ التحصلي 

آن چه در سازمان ناسا ديدم

 

در پی وبگردی هایم برای پیدا کردن تصاویر مورد نیاز برای پست جدیدم ،‌با دو تا سايت بسيار جالب و با محتوا آشنا شدم . اولي با عنوان " دبیر زیست شناسی " مطالب بسيار جالبي رو درج کرده بود . و دومي هم داراي مقاله هاي جالب و متنوع در باره " عقرب " ها و ساير حشرات خانگي بود . که خواندن مطالب اين دوسايت رو به شما ياران توصيه مي کنم .

 
 
 
 
چندي پيش بنا به درخواست نوشين عزيز از گرکان که خواهان تصاوير جديدي از  " انا و آوا "  نوه هايم بود ، همان موقع تعدادي عکس جديد در يکي از پست ها قرار دادم . متآسفانه بدليل قطع اينترنت و سنگين شدن برنامه هاي تحصيلي موفق به ديدن ان ها نشد . لذا اين اخرين عکسي که دو هفته قبل گرفتم رو تقديم به دختر عزيزم نوشين جان مي کنم .. اميدوارم اين بار موفق به ديدنش شود .. !
 
 
 

  

pplnwui1jq5rw7l7897x.jpg

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

    توجه ... توجه.... توجه  

    خوانندگان محترم لطفآ توجه داشته باشيد :

    کليه کامنت هاي وبلاگ ( دل نوشته هاي يک سرباز ) بدون پاسخ منتشر مي شوند .

    دوستان محترم پرسش هاي خود را فقط در سايت ( خاطرات يک خبرنگار ) مطرح فرمايند .

    فراموش نکنيد فقط به کامنت هاي پست اخر پاسخ داده مي شود .

  • - تعداد بازديد
  • 5598
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35