درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خاطرات نوجوانی ام

   خاطراتی از دوران بچگی های من  

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

" خاطرات نوجوانی ام " عنوان مطلب این پست است که تقدیم شما یاران همدل و صمیمی می کنم . همان گونه که از عنوان مطلب برمی آید .. نقبی است بر خاطرات دوران نوجوانی ام که هشت نه سال بیش نداشتم .. بازخوانی و درج اتفاقات روزگاران قدیمی صرفآ هدیه ای برای نسل های بعدی است که شاید بعضی از اشارات به دردشون بخورد .. در ادامه شرح رویداد ها ناخواسته به جاده خاکی های مرسوم افتاده و خاطرات نوجوانی ام به دوران تحصیل در آمریکا و حتی سال های بعدش یعنی در روزگار پرواز با هواپیماهای پی تری - اف ( اوریون ) در بندرعباس کشیده شد . امیدوارم مورد قبول شما یاران واقع شود .. با سپاس از همه نیکان

برچسب ها : شاهپور + سلماس فعلی + رضائیه + ارومیه فعلی + پادگان قوشچی + منازل سازمانی + کبوتر + گربه + عقرب + فانوس + پختن رب + پایگاه لک لند + بندرعباس + هواپیمای اوریون  

 مقدمه ای برای آغاز ...

خیلی وقته  که دلم برای بيان خاطرات قدیمی ام لک زده بود .. تعريف از خود نباشه ناسلامتي روزگاري سرقفلي سايت همين خاطرات گذشته بود که طرفداران زيادي داشت .. الان مدت طولاني است نه از خاطرات جووني و تحصيل در ولايت غربت خبري است .. و نه از مخاطبان قديمي اش .. ! خب ما هم که مادر زادي گيج و گاگول بوده و هستيم و عقل مون قد نمي داد که چه بنويسيم چه ننويسيم .. ! الان هم  وقتي به طور کاملآ اتفاقي چشمم به پاتيل  بزرگ " رب پزي " در يک خونه قديمي که از تلويزيون پخش مي شد افتاد ، ياد خاطره اي در همين راستا  بنام " فانوس " در نوجواني ام افتادم .. پشت بندش هم سريع دو خاطره ديگه از همون ايام با سوژه هايي چون  " عقرب " و " گربه " به ذهن غبار گرفته ام راه يافت .. اميدوارم مورد پسند شما ياران مشکل پسند قرار گيرد . راستي تا يادم نرفته براي اون دسته از خوانندگان تازه واردي که ممکنه ايراد گرفته و بپرسند " خاطرات مربوط به نيم قرن پيش چه ربط و رابطه اي مي تونه با جامعه قرن بيست و يکم ما برقرار کنه .. !؟ " عرض کنم : هدف بنده از روايت خاطرات قديم صرفآ به اين دليل است تا حال و هواي روزگار قديم و رابطه خانواده ها و امکانات رو با امروز مقايسه کرده و قدر دان همه چيز باشيم . اصلآ مي دونيد چيه .. ؟ من براي فرزندان نوه هايم مي نويسم .. باز هم اعتراضي است ... !؟ چشمک  

شهر شاهپور کلاس سوم دبستان ..

انگار همين ديروز بود .. کلاس سوم ابتدايي رو در شهر شاهپور  " سلماس " فعلي تموم کرده بودم . و با چه ذوقي قرار بود برم کلاس چهارم .. ! يادمه اون موقع ابعاد کتاب هاي تاريخ و جغرافياي دانش اموزان  کلاس چهارم و پنجمي ها در مقايسه با ساير کتاب ها يک سر و گردن بزرگ تر بود .. و بچه ها موقع تعطيل شدن مدرسه طوري اين دو کتاب ها رو دست شون گرفته و پز مي دادند تا همه بدونند ديگه بزرگ شده اند .. و يا مثل سربازخونه ها ارشديت خود رو به رخ کلاس پائين تري ها بکشند .. !  از شما چه پنهون من هم آرزو داشتم يه روزي اون کتاب بزرگ و رنگي جغرافياي رو موقع خروج از مدرسه روي سينه ام طوري قرار بدم تا همه ببينند .. ! در همين حال و هوا بودم که ديدم اهالي خونه جل پلاس مون رو جمع مي کنند تا به پادگان قوشچي در چهل و پنج کيلومتري رضائيه " اروميه " فعلي نقل و مکان کنيم . من از همون دوران کودکی عاشق مسافرت بودم . اون هم با اتوبوس های دماغ دار صندلی چوبی در جاده های کاملآ شوسه .. ! فقط پنج کیلومتری شهر های سر راه جاده اسفالته می شد . اون هم از نوع " آسفالت سرد " ولی خیلی کیف داشت ! تجسم کنید با اون قارقارک های هندلی روی جاده های مملو از دست انداز یهو به خیابان صاف و بدون گرد و غبار برسید .. عبور از روی پل های باریک هم برای خودش عالمی داشت .. چون همه مسافران پیاده می شدند و اتوبوس با صدای قریچ و قورچ که حاصل کج و راست شدن ابو طیاره هنگام عبور از پل های فکستنی بود .. خلق الله هم مرتب برای سلامتی آقای راننده که در حال شکستن شاخ غول بود مدام صلوات سر مي دادند .. !‌ راستي حالا که از مسافرت گفتم حيفه از پمپ بنزين هاي تلنبه اي اون زمان يادي نکنم .. طفلک شاگرد اتوبوس از کت و کول مي افتاد تا چند ليتر سوخت به اتوبوس بزنه ... ُ

اتوبوس هاي زمان ما اين شکلي بودند . واقعآ يادشون بخير ..

در راه پادگان قوشچي اوايل دهه چهل ..

باور کنيد انگاري به من الهام شده بود که آرزوي بدست گرفتن کتاب بزرگ جغرافيا رو ( بلانسبت شما ) به گور خواهم برد ! از شانس من در دوره ما اندازه کتاب هاي تاريخ و چغرافيا تغير کرده و به اندازه بقيه کتاب های معمولی شد ! بگذريم .. خدا بيامرز بابام هم طبق معول براي سه ماه تعطيلي ایام تابستون اهل و عيال رو فرستاد مشهد . تا خودش به تنهايي اون چارتا تيکه جهيزيه مادر بزرگم ( شامل چند تا پتو سربازي و يک کمد شکسته و يه دست آفتابه لگن مسي ) رو به پادگان قوشچي ببره .. ! صحبت پتو سربازي شد اجازه مي خوام يه پارانتز بي جا باز کنم .. ! " يادمه اون موقع پرسنل ارتش هر تخته پتوي سربازي رو به قيمت ۲۰ ريال مي خريدند . جالبه بدونيد بعد از ده دوازده سال کهنه اش هم مشتری  داشت و دست کم هفده هيجده تومن در  بازار دست دوم گمرک خرید و فروش می شد .. !  " همين امر باعث شد تا اغلب کارشناسان ، به درايت مامور خريدهاي ارتش آفرين گويند .. بگذریم . اون سال قبل از این که تابستون تموم بشه راه بازگشت رو پیش گرفتیم .. با اتوبوس های شمس العماره تا تهران اومدیم و بعدش بلیط " ریلی - آبی " خریدیم .. ! تعجب نکنید . اون موقع برای رفتن به ارومیه بلیط قطار - کشتی رو توآمآ می فروختند .. و مسافران با قطار تا مراغه می امدند و از اون جا با یک کشتی که دست بر قضا نام با مسمای " نوح " رو بر او نهاده بودند به ارومیه می رسیدند !  اگه اشتباه نکرده باشم نام بندر مربوطه  " گلمنخانه " بود .. ! جاتون خالی برای ادمی احساساتی چون من قسمت سفر دریایی اش ( ببخشید دریاچه ای اش ) خیلی با صفا بود . باو کنید هنوز هم با گذشت سال ها هر گاه روی نیمرو کمی فلفل قرمز می پاشم ، بي اختيار ياد صبحونه روي کشتي نوح مي افتم . يادش بخير .. !

 ورود به پادگان ...

به محض رسيدن به محوطه پادگان غرق تماشاي جذابيت هاي آن شدم .. خانه هاي سازماني به شکل دايره هاي متحد الشکل که همگي از جنس سنگ هاي زمختي بودند که با سليقه مهندسان زمان خود  شکل گرفته بودند .. هنوز در تفکر اين بودم که در کداميک از اين شش دايره هايي که گرد تا گرد ان را منازل سازماني ويلايي قرار گرفته اند منزل جديد ما خواهد شد .. !؟‌که اين دلخوشي دقايقي دوام نياورد .. زيرا پدرم گفت  " من ترجيح داده ام در خارج از پايگاه و در محله اي که محل اسکان کارگران و مهندسان سازنده پايگاه بود ، زندگي کنيم ! اخه جماعت ما در " دايره " ها جا نمي گيرند .. ! " يک لحظه با خود فکر کردم نکنه بار ديگر در غياب ما پدر تجديد فراش کرده است .. اخه از شما چه پنهون سابقه اين کار ها رو خيلي داشت و مادر بنده ، دومين همسر عقدي اش محسوب مي شد .. اما خيلي زود متوجه اشتباه ام شدم . زيرا منظور از جماعت وابسته انواع و اقسام حيوانات زبون بسته اي ازقبيل .. مرغ و خروس ؛ اردک و بوقلمون ، سگ و گربه ؛ کبوتر و قناري و گوسفند و بز بودند که الحق بهترين مکان همين خارج از پادگان بود .. ! که راه طولاني تا مدرسه و فروشگاه هايش داشت . و من و بهزاد ( تنها برادر تني ام ) بايستي روزي چهار بار اين راه رو طي کنيم .. ! خلاصه طولي نگذشت که ما به اون محل عادت کرديم . مرحوم پدرم کل اطراف منطقه خونه مون را درختکاري کرده بود .. و در جلوي خونه هم باغچه هاي بزرگي رو آماده کرده بود . واقعآ و به مفهوم واقعي خود کفا بوديم . حتي من و بهزاد هم براي خودمون باغچه هاي کوچکي درست کرده بوديم و در ان انواع و اقسام سبزيجات و تخم آفتاب گردان مي کاشتيم . دور تا دور خونه ما قلمرو حيوانات اهلي شده بود ..

 ماجراي فانوس ..

اون ايام هيچ خبري از يخچال فريزر نبود .. همه خانواده ها به رسم روستائيان شريف از بادمجان گرفته تا گوجه فرنگي ، فلفل ، سير ، انگور ، نان ؛ و .. را خشک کرده و در زمستان از ان ها براي غذا استفاده مي کردند .. ! اين سواي انواع ترشيجات و مرباجات بود .حتي گوشت گوسفند رو نيکه تيکه کرده و در ديگ بزرگي سرخ مي کردند و سپس در ظروف حلبي مي ريختند و روي آن را با دنبه آب شده پر مي کردند .. اين نوع گوشت تف داده را " قورمه " مي ناميدند . واي که چقدر خوردن داشت . ! مخصوصآ ابگوشتي که با گوشت قورمه تهيه مي شد . يکي از چاشني هاي ديگري که در خانه تهيه مي شد ، رب گوجه فرنگي بود ..! و خيلي هم دنگ و فنگ داشت .. راستي تا يادم نرفته بگم .. حتي ذغال و گلوله ذغالي مخصوص  منقل کرسي در فصل زمستان رو خودمون تهيه مي کرديم ..  حالا که فکر مي کنم .. زن هاي قديمي از همه جهات هنرمند و خود کفا بودند .. ماجرايي که قصد تعريف اون رو دارم ، مربوط به تهيه رب گوجه فرنگي است .. که ما هر ساله يکي دو ديگ بزرگ تهيه مي کرديم .. البته این رو هم اضافه کنم اون ایام از این گوجه فرنگی های بی آب و دونه اصلآ خبری نبود .. و عطر و طعم ان ها با گوجه فرنگی های امروز فرق داشتند ..! یکی دو سال قبل در اطراف اتوبان آزادگان با باغبانی آشنا شدم که انواع گوجه فرنگی و بادمجان رو مستقیمآ به مردم عرصه می کرد .. بارو می کنید طعم و عطر گوچه فرنگی های ان مرد مرا به دوران قدیم و وفور این نوع محصولات برد .. !؟ به هر حال برای پختن رب هیزم فراوانی جمع اوری می شد  و با نصب اجاقی بزرگ دیک های مسین روی آن قرار گرفته و آب گوجه فرنگی رو که صاف شده بود و تخم های آن را جدا کرده بودند رو در دیگ می جوشاندند .. این کار ساعت ها به درازا می کشید .. و باید کسی مراقب بوده تا به اصطلاح ته نگیرد ..

یادمه کار تهیه به دیر و قت و شامگاهان کشیده شده بود .. و از من خواستم هر از گاهی محتویات رو هم بزنم .. چون در محوطه دور از خانه بود قطعآ از برق خبري نبود .. و يک فانوسي داشتم که با نور آن درون ديگ رو مي نگريستم .. کار همچنان ادامه داشت .. در يکي از همين بازديد ها که به کمک قطعه چوبي که به دسته فانوس آويزان کرده بودم ، مانع از سوزش بخار حاصل از مواد در حال پختن بود .. نمي دونم چه اتفاقي افتاد که در يکي از همون بازديد ها که خم شده بودم غلظت رب رو چک کنم ، فانوس از چوب رها شده و به درون پاتيل رب افتاد .. ! بقدري ترسيده بودم که نمي دونستم چه واکنشي نشان دهم ..!؟ سريع با همان چوب فانوس رو که شانس اوردم شيشه هايش نشکسته بود بيرون کشيده و يواشکي با ترس و لرز آن را شسته و خشک کرده و دوباره پر از نفت کردم .. اما ترس و دلهره از اين که بوي نفت رب رو خراب نکرده باشد .. ديوانه ام کرده بود .. در همون عالم نوجواني انواع و اقسام ائمه اطهار ( ع ) رو کمک طلبيدم ..  و دعا مي کردم گند کار بالا نيايد .. خلاصه رب تهيه شده و در ظروف مربوطه ريخته شد . با هر بار چشيدن اون توسط اهل خانه ، قبض روح مي شدم .. و با خود مي گفتم با اين شامه تيزي که اين جماعت دارند حتمآ يک کتک سختي بابت بوي نفت داخل رب نوش جان خواهم کرد .. اما راستش رو بخواهيد اگر چه اين ترس تا قاشق اخر رب موجود در قوطي ادامه داشت .. اما معجزه شد که کسي متوجه اش نشد .. ! اما من يک فصل کامل با هر قاشق از آن تن و بدنم مي لرزيد .. امروز بعد از گذشت سال ها وقتي همسرم قاشق رو درون قوطي کوچک رب هاي بازاري مي کند .. بي اختيار ياد اون دوران مي افتم .. و تمام صحنه ها مثل فيلم از جلوي چشمانم عبور مي کند .. اي کاش الان همه اون افراد از مادر بزرگ پيرم گرفته تا عمه مهربانم .. تا پدر عزيزم  زنده بودند .. و من با همون ترس زندگي رو ادامه مي دادم .. يادشون بخير .. روحشون شاد . 

 

  

شهر شاهپور نيم قرن پيش .. !  

اين خاطره مربوط به پنجاه سال قبل يعني زماني که يک پسر بچه هشت ، نه ساله اي بيش نبودم  مربوط مي شود . اون موقع هنوز به پادگان قوشچي منتقل نشده بوديم . و در شهر شاهپور يا همان سلماس فعلي در يکي از چهار خيابان اصلي اش که به پادگان نظامي ختم مي شد زندگي مي کرديم . اون زمان تک و توکي ماشين در شهر ديده مي شد . و اغلب مردم با درشگه و گاري اين ور اون ور مي رفتند . واي چه کيفي داشت  نشستن در عقب درشکه  و مسير طولاني اي رو طي کردند .. اما گاهي شلاق دراز و تيز سورچي که انگاري در پشت درشکه اش هم چشم داشت بچه ها رو حسابي نوازش مي داد . اما به لذت اش مي ارزيد . صحبت از ماشين شد .. تعداد اندکي سواري از قبيل فولکس واگن قورباغه اي ، کاميونت هاي روسي در کنار جيب هاي جنگي و دوج کامانکار ها به همراه کاميون هاي دوج و ريوي ارتشي در شهر تردد مي کردند .. حضور گله هاي بزرگ گاو و گاوميش در شهر امري عادي بود . خيابان ها هم با کوچک ترين بارندگي غرق گل و شل مي شد و در فصل خشکي و گرما با عبور گله اي گوسفند گرد و غبار شديدي منطقه رو فرا مي گرفت .. يادمه اون زمان کفش هاي دوقلو مد شده بود ! يعني اين که کفش چرمي آقايان براي تميز ماندن دورن نيم چکمه اي قرار مي گرفت . که هم کفش بود هم چکمه .. ! و متمول ها اغلب مي پوشيدند .  يک روحاني قد بلندي در شهر زندگي مي کرد که يادمه  مردم او رو " قاضي عسگر " خطابش مي کردند .. اغلب روز هايي که از مدرسه تعطيل مي شدم او را سر راه خود مي ديدم . نکته قابل توجه اين که او با ديدن هر سگ ولگردي در کوچه و خيابان ، رويش رو به طرف مقابل برگردونده و زير لب چيزهايي مي گفت .. و اين هميشه برايم سوال بود که چرا شيخ شهر چنين واکنشي به سگ ها دارد .. !؟ بعد ها که کمي بزرگ تر شدم از مادر بزرگم شنيدم که سگ را نجس مي نامند و براي همين روحاني شهر روي از ان ها برمي گرداند .. ! طفلک سگ هاي وفا دار ..

نيش عقرب سياه .. !

بله در يکي از همان شب هايي که در حياط خانه کاه گلي مون سر سفره نشسته بودم اتفاقي برايم افتاد که هنوز هم با ياد اوري ان  بدنم مي لرزد .. يادم مي آيد جلوي حياط منزلمون يک تراس پهن و بزرگي وجود داشت . غروب ها که هوا خنک مي شد ، اهالي خونه با آفتابه مسي اون جا رو آب پاشي و جارو مي کردند و با پهن کردن گليمي نيمه پاره و مندرس روي ان دسته جمعي نشسته و چاي يا شام مي خورديم .. يادمه اون شب شام " يتيمچه " داشتيم .. و من خيلي از اون غذا خوشم مي امد .. و مدام تکرار مي کردم .. اخ جون يتيمچه .. ! شايد به خاطر اين که با نداشتن مادر خودم رو در اون سن سال يتيم مي انگاشتم .. و با نام بي مسماي غذا که هيچ ربطي به يتيمي و بي مادري ام  نداشت ارتباط نوستالژيک بر قرار کرده بودم .. ! انگار همين دبشب بود . از من خواستند کنار حوظ دست و پايم رو که خاکي بود بشويم .. شلوارک پايم بود .. براي همين معمولآ تا بالاي زانوهايم هم خيس مي شد . و موقع نشستن از به هم چسبيدن آن چندشم مي شد . براي همين عمه خدا بيامرزم چادرش رو داد تا به دور پاهايم بکشم .. هنوز اولين لقمه رو در گلو فرو نبرده بودم .. که سوزشي رو در يکي از پاهايم احساس کردم .. !‌ با خود گفتم حتمآ سوزني در چادر جاي مانده است .. اخه رسم بود براي وصله پينه لباس ها چادري بر کف اتاق پهن مي شد .. به همين دليل اهميت نداده و به خوردن غذاي مورد علاقه ام مشغول شدم .. اما طولي نگذشت که دوباره فرو رفتن سوزن رو در پايم حساس کردم .. اين بار واکنش نشون داده و خطاب به خانواده گفتم .. انگاري سوزني در چادر وجود دارد .. ! کسي به سخن ام چندان توجه اي نکرد .. هنوز کلام ام پايان نرسيده بود که سوزش سوم بد جوري در پايم فرو رفت .. اين بار فرياد زدم .. بابا يک سوزن در چادر وجود داره .. عمه خدا بيامرزم که مثل مادر از من مراقبت مي کرد ، با عجله بلند شده و چادر رو تکان داد ...

واي که روز بد نبينيد .. با اولين تکان عقربي بزرگ و سياه از چادر به روي زمين افتاد .. و در حالي که دم کج و زهر اگين اش رو بالا گرفته بود .. در حال فرار بود .. !  همه به اتفاق من جيغ زدند .. يکي در همون حالت با دمپايي جان حيوان رو گرفت .. با ديدن عقرب ياد داستان هاي وحشتناکي که در باره اين حيوانات موذي شنيده بودم ، افتاده و تا پاي مرگ ترسيدم .. در همان عالم کودکي مي دانستم که خواهم مرد .. ! با جيغ و فرياد و داد بيداد هاي اهالي خانه .. همسايه از روي ديوار هاي کوتاه به درون حياط پريده تا سر از موضوع در اوردند .. ! يادمه کم کم محل نيش عقرب داشت ورم مي کرد .. در همان حال يکي از زن هاي ساده همسايه بدون توجه به حال زار من .. گفت .. عقرب ها وقتي کسي رو نيش مي زنند يک راست مي روند قبرستون تا منتظر قرباني اش باشد .. ! ( بعد ها فهميدم اين خرافات در باره رطيل ها گفته مي شد نه عقرب .. ! ) به هر حال اين هم از افضات همسايه هاي اون زمان ما که اصلآ به فکر روحيه بچه عقرب زده نبودند .. ! خدا خيرش دهد يک بانوي سر د و گرم کشيده اي سريع عقرب رو برداشته و عنوان کرد .. عقرب ها خودشون پادزهر دارند .. بايد لاشه مرده او را بر روي زخم قرار داده و محکم ببنديد .. و چون آدم فهميده بود همه بدون چون و چرا سخن او را قبول کرده و سريع اين کار رو کردند .. و من داشتم از ترس جون مي دادم .. ! يادمه در همون گير دار عمه ام از خونه زد بيرون و به سمت داروخانه شهر دويد .. ساعاتي بعد با پمادي برگشت .. نکته اي که هنوز هم برايم معماست اين است که چرا به بيمارستان نبردند .. ! شايد اورژانسي به شکل امروز وجود  نداشت .. بيشتر حکيمان خانگي بيماران رو مداوا مي کردند .. تک و توکي مطب پزشکان عمومي يادمه وجود داشت .. جالب اين که همون درمان سنتي جواب داد .. و من نمردم .. !

 

 

 يکي از همکلاسي هايم در پادگان قوشچي .. فکر کنم نام او اميني بود ..

 روزي که گربه شاخم زد  .. !

مي دونم .. ممکنه تيتر اين موضوع خنده دار يا پيش پا افتاده به نظر بيايد .. اما واقعيت امر اين است با گذشت چيزي حدود پنجاه سال هم جاي دندان هاي گربه بر پايم باقي مونده است ... و هم ترس و  وحشت اش هنوز همراه ام است .. ! شايد به همين دليل است که مي گويند .. آسه برو آسه بيا که گربه شاخ ات نزنه .. ! اين قضيه هم مربوط به همون سال هاي قبل از دهه چهل شمسي مي شود .. قبلآ براتون تعريف کردم که از زماني که چشم باز کردم دور برم رو انواع و اقسام حيوانات و پرندگان ديدم که از همه شاخص ترش کبوتر بود .. ! چون مرحوم پدرم عاشق اين پرندگان بود يا بهتره بگم از کودکي اش کبوتر باز بود .. ! جالبه بدونيد تا روز اخر که زنده بود و حتي در ايام بازنشستگي اش هم از اين پرندگان جدا نشد .. اغلب اوقاتش رو درون لانه کبوتر هايش يا به قول مشهدي ها داخل ( چخت ) کبوترانش بود ! چه عالمي داشت .. براي اون زبون بسته ها بر بالاي بام خانه خود در قوچان کاخ بنا نهاده بود .. ! ممکن بود يک روز چيزي براي زن و فرزندانش گير نمي امد .. اما اوضاغ خورد و خوراک پرندگان هميشه رو به راه بود .. همه ميهماناني که از دور و نزديک به ديدن او مي امدند .. بايد ساعات طولاني رو در چخت کبوتران گذرونده و به توضيحات شيرين پدرم گوش فرا مي دادند .. همه رو به نام حتي بر فراز آسمان مي شناخت . دشمن سرسخت پدرم گربه ها بودند .. که ظاهرآ چندين بار داغ عزيز ترين کبوتر هايش رو به دلش گذاشته بودند .. در همون ايام بچگي يادم يک بار قصد کشتن گربه ناقلايي رو داشت که جان محبوب ترين کبوترش رو گرفته بود ... و با وساطت اهالي خونه از کشتن آن حيوان گذشت ..  بعد ها يادمه گربه ها رو مي گرفت و درون جعبه اي محکم مي بست . و به رانندگان عبوري مي داد تا در شهرستان هاي دور دستي رهايش کنند ... !

روزي که گربه گازم گرفت ..

بله .. انگار همين ديروز بود . خيلي خوب به خاطر مي اورم . در همون حياط بزرگ کاهگلي شهرستان شاهپور زندگي مي کرديم .. و طبق معمول داستان غم انگيز خورده شدن کبوتر هايش به دست گربه ها ادامه داشت .. يک روز غروب بود و من در حياط مشغول بازي بودم .. صداي فرياد هاي پدرم بلند شد که خيلي عصباني بود .. خيلي زود متوجه شدم قضيه از چه قراره .. !؟ در اون موقع همه اهالي خونه ماست ها رو از ترس کيسه مي کردند .. تا مبادا دلخوري گربه ها به سر اون ها خالي بشه .. من هم دست و پايم رو يواشکي جمع کرده و به جاي بازي .. کتاب مدرسه رو الکي روبروي چشمانم قرار دادم .. اما تمام حواس ام به پدرم بود .. چون او وقتي عصباني مي شد .. کسي جلو دارش نبود . خدا بيامرز خيلي زود هم پشيمان شده و مهرباني اش گل مي کرد .. اما ما ياد گرفته بوديم اون جور مواقع در تير رس اش قرار نگيريم .. ساعاتي به همين منوال گذشت .. و ديگه کم کم قضيه نامردي گربه محله مون رو فراموش کرده بودم .. که بعد از ساعاتي صداي جيغ گربه اي رو شنيدم .. ! وقتي روي برگردوندم ، ديدم لاي در يکي از اتاق هاي خونه گير کرده است و فرياد مي زند .. سر گربه به سمت حياط بود .. و نيم ديگر بدنش درون اتاق .. راستش رو بخواهيد من اصلآ تحمل ناراحتي حيوانات زبون بسته رو ندارم .. در همان عالم بچگي خودم به قصد کمک به حيوان جلو رفتم .. طفلک گربه بد جوري شيون مي کرد .. عين يک ادم بزرگ .. شايد به زبان خودش فرياد مي زد .. ببخشيد .. غلط کردم .. ديگه به سمت کبوتر ها نمي ايم .. و من غافل از اتفاقاتي که درون اتاق مي گذشت .. براي نجات گربه نزديک و نزديک رفتم .. ناگهان چشم تون روز بد نبينه .. گربه خشمگين دهان باز کرده و براي نجات خودش پاي چپ مرا به دهانش گرفت .. و دندان هاي تيزش رو تا عمق استخوان فرو برد ...

يادمه با تمام وجودم از درد فرياد مي زدم .. در همان حال متوجه شدم که پدرم در حال تنبيه گربه خطا کار بود و به اصطلاح در حال نسق گيري بود .. و من نمي دونستم .. هنوز هم طنين صداي عمه و مادر بزرگم در گوشم است که خطاب به پدرم مي گفتند .. محمد ولش کن .. کراهت داره .. کسي گربه رو نمي کشه .. و او هم انگاري خون جلوي چشمانش رو گرفته بود در حال قصاص گربه نگون بخت بود .. ! در اين گير و دار من بدبخت بدجوري گرفتار شده بودم .. با هر فشاري که پدرم به در و گربه وارد مي کرد .. گربه تلافي اش رو سر من در مي اورد ... فرياد بابا جان بابا جان من هم ظاهرآ تعبير ديگري نزد خانواده ام داشت .. ! ان ها فکر مي کردند که من هيجان زده شده ام .. ! در صورتي که اگه کوچک ترين آشنايي با روحيات فرزند خودشون داشتند ، درک مي کردند که من عاشق حيوانات و مخالف ناراحتي ان ها هستم .. اما قسم چنين بود که بنده شکنجه شوم .. نمي دونم بعدش چي پيش اومد .. فقط يادم خونين و مالين به زمين افتادم .. ظاهرا در اخرين دقايق شانس اورده و پدرم متوجه نزديکي ام به در خونه شده بود .. اون روز خون زيادي از من رفت .. اما همان طور که گفتم رد دو دندان بزرگ گربه بعد از نيم قرن هنوز هم بر روي پاي چپم باقي است .. و هر وقت به ان مي نگرنم تمام جزئيات اون حادثه وحشتناک جلوي چشمانم مي آيد .. صحبت از جاي دندان شد .. ياد خاطره اي افتادم ..

يک جاده خاکي بي مورد .. !

بي جهت نيست که از قديم گفته اند .. حرف حرف رو مي اورد .. الان هم وقتي داشتم در باره رد دندان هاي گربه بخت برگشته مي نوشتم .. ياد خاطره اي که سال ها بعد از ان در امريکا برايم رخ داد افتادم ! يادمه در نخستين ماه هاي حضورم در امريکا و پايگاه " لک لند " ايالت تگزاس بود . کلاس ما رو براي گرفتن تست پايان ترم به سالن بزرگ لابراتوار زبان برده بودند .. حتمآ يادتون که گفتم همه اعزام شدگان قبل از سپري کردن دوران تخصصي بايستي چند ماهي رو در انستيتوي زبان لک لند مي گذروندند .. اون روز به غير از کلاس ما چند گروه ديگر از جمله ويتنامي ها هم آزمون داشتند .. در فاصله زنگ تفريح که من به خاطر شکمو بودن ديرتر از بقيه قصد داشتم با عجله خود رو به کلاس برسونم .. در سر پيچ يکي از راهرو ها با يک دانشجوي خلباني ويتنامي که بنده خدا خونويسي در دست داشت سينه به سينه محکم برخورد کردم .. از اون جايي که ويتنامي ها بر عکس ما ايراني ها داراي جثه اي کوچک و ضعيف بودند طفلک مادر مرده چندين متر به عقب پرت شده و سرنگون شد .. ! اما در همان حال سوزشي رو در دست چپ ام احساس کردم .. خيلي زود متوجه شدم نوک خودنويس او که دست بر قضا داراي جوهري آبي رنگ بود بر ساعد دستم فرو رفته است .. جوهر خودنويس با خوني اندکي که از دستم بيرون زده بود اميخته شده بود .. جالبه بدونيد با گذشت سال ها جاي نوک خودنويس برادر ويتنامي ام با تبديل شدن به خالي کوچک از جنس خالکوبي هم چنان بر دست چپ ام باقي مونده است .. !

تصويري مربوط به دوران تحصيل در امريکا ..

اين بار پارانتزي کاملآ بي ربط .. !

واي تو رو خدا ببخشيد .. وقتي روي خط خاطرات گذشته مي افتم .. لامصب ذهن غبار گرفته ام انگاري فنر پاره کرده باشد .. همه حلقه فيلم رو با موضوعات گوناگون همين جوري جلوي ديدگانم مي اورد .. ! از شما چه پنهان وقتي داشتم خاطره ويتنامي ها رو مي نوشتم ، اون فيلم کذايي که اشاره کردم .. من رو با خودش به يکي ديگر از خاطرات اون ايام کشوند .. يادمه خيلي اتشپاره بودم .. مدام به فکر شيطنت و ضد حال زدن به دوستانم بودم .. شبي نبود که سر به بالين گذاشته و براي سر کار گذاشتن همدورهايم نقشه نکشم .. ! يادمه با يکي دو تا از اين ويتنامي ها هماهنگ کرده بودم که من براي سر کار گذاشتن دوستانم نياز به همکاري ان ها دارم .. ! بنده خدا ها معني سر کار گذاشتن رو نمي دونستند .. ! و من سعي مي کردم با تکرار واژه شوخي و تفريح اون ها رو قانع کنم .. عاقبت موفق شدم .. طبق قراري که داشتيم .. ابتدا من بدروغ به دوستان و همکلاسي هايم عنوان مي کردم که زبان ويتنامي رو اموخته ام .. و با ان ها حتي شرط نوشيدني هم مي بستم .. و سپس به سراغ همون دانشجويان رفته و الکي مثل گربه اصوات عجيب و غريبي از خودم در مي اوردم .. ! ( آخه صحبت ويتنامي ها عين ديالوگ چند تا کربه با هم است .. ! ) اون طفلکي ها هم پاسخ ام رو به زبان خودشون مي دادند .. قيافه همکارانم خيلي ديدني بود .. چون اون ها بارو کرده بودند از دست من شيطون همه کار بر مي ايد .. در ادامه اين شوخي براي اين که گند کار در نيايد .. قضيه پيچيده تر مي شد .. و گاهي براي سرکار گذاشتن عميق تر .. چندين جمله رو به انگليسي با ويتنامي ها هماهنگ مي کردم تا اگر کسي زورش امد نوشابه يا پيتزا بخره و قصد امتحان بر آمد .. رسوا نشوم .. !

 در اين جور مواقع به دوستانم مي گفتم .. باور نداريد از خود ويتنامي ها بپرسيد که آيا من مثلآ فلان جمله رو به ويتنامي گفتم بهشون يا نه .. !؟ طبيعي بود که اون ها طبق نقشه جمله از پيش هماهنگ شده رو بدون کم و کاست مي گفتند .. دهان بچه ها همين جوري از تعجب باز مي موند .. يادمه سال ها بعد که براي فراموشي عشق ام " سوسن " خودم رو به بندرعباس تبعيد کردم  يکي از خلبانان ظاهرآ از دانشجويان اون دوران بود که از دور آوازه ويتنامي صحبت کردن من را باور کرده بود .. چون يک روز ديدم افسر جواني نزدم اومده و پرسيد .. هنوز هم زبان ويتنامي يادت است .. !؟ و چون نمي شناختمش دوزاري ام افتاد از دانشجويان خلباني ساير گروه ها بوده است .. براي همين در حالي که باد به غبغب  انداخته بودم  .. پاسخ ام مثبت بود .. ! بعد ها مي ديدم همون افسر خلبان از دور من را به ساير دوستانش نشون مي دهد .. مي فهميدم که طفلک با گذشت سال هاي طولاني شديدآ باورش شده و در حال تعريف نبوغ بنده براي خلبانان گردان پي تري - اف ( اوريون ) مي باشد ..

yyb2cbhbjce5ypdj13jj.jpg 

با کليک به روي تصوير ..  خاطرات ايام حضور در لک لند رو مشاهده کنيد .  

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۱۰ بامداد در تاريخ بيست و پنجم  آذر  ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

c9grzonv11okublhvvhp.jpg

 

 

خاطراتي از شهر شاهپور

خاطره اي از پادگان قوشچي

خاطره اي از دوران جواني ..

يادي از دوران تحصيل در امريکا  

افتضاح در جشن فارغ التحصلي 

آن چه در سازمان ناسا ديدم

 

در پی وبگردی هایم برای پیدا کردن تصاویر مورد نیاز برای پست جدیدم ،‌با دو تا سايت بسيار جالب و با محتوا آشنا شدم . اولي با عنوان " دبیر زیست شناسی " مطالب بسيار جالبي رو درج کرده بود . و دومي هم داراي مقاله هاي جالب و متنوع در باره " عقرب " ها و ساير حشرات خانگي بود . که خواندن مطالب اين دوسايت رو به شما ياران توصيه مي کنم .

 
 
 
 
چندي پيش بنا به درخواست نوشين عزيز از گرکان که خواهان تصاوير جديدي از  " انا و آوا "  نوه هايم بود ، همان موقع تعدادي عکس جديد در يکي از پست ها قرار دادم . متآسفانه بدليل قطع اينترنت و سنگين شدن برنامه هاي تحصيلي موفق به ديدن ان ها نشد . لذا اين اخرين عکسي که دو هفته قبل گرفتم رو تقديم به دختر عزيزم نوشين جان مي کنم .. اميدوارم اين بار موفق به ديدنش شود .. !
 
 
 

  

pplnwui1jq5rw7l7897x.jpg

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

    توجه ... توجه.... توجه  

    خوانندگان محترم لطفآ توجه داشته باشيد :

    کليه کامنت هاي وبلاگ ( دل نوشته هاي يک سرباز ) بدون پاسخ منتشر مي شوند .

    دوستان محترم پرسش هاي خود را فقط در سايت ( خاطرات يک خبرنگار ) مطرح فرمايند .

    فراموش نکنيد فقط به کامنت هاي پست اخر پاسخ داده مي شود .

  • - تعداد بازديد
  • 2382
  • مرتبه

    نظرات

    با سلام و خسته نباشید
    امروز میخواستم از شما گله کنم اما جالب بود که نکردم چون مدتی شده که پست ها همه هواییه البته اخبار دنیای هواپیمایی جالبه اما خندیدن که در دنیا امروز ما چیز کمیابی شده هم میتونه برای لحظاتی آدم ها رو از حال و هوای افسرده روزمره شان بیرون بیاره منظورم مطالب طنز گذشته و یا خاطرات شیطنت های جوانی است .
    به هر حال همیشه موفق و پیروز باشید
    ضمناً امروز به سایتی برخوردم که جالب بود اگر صلاح دیدید این جوان کوشا و فعال را معرفی و لینک نمایید .
    با تقدیم احترام . پویا
    http://dik.ir
    پاسخ
    پويا جان ممنون از شما
    راستش حق رو به شما مي دهم .. من هم خودم دلم براي اين نوع مطالب حسابي لک زده بود .. اگر چه موقع مناسبي هم براي پرداختن به ان نيست .. اما چون گمان مي کردم من هم همراه نوه هايم که از ديروز مهمان خونه ما هستند .. دو سه روزي با اون ها رفتم کرج .. به همين دليل بي مناسبت نديدم .. تا اين خاطرات رو تا يادم نرفته بيان کنم
    اميدوارم مورد پسند شما ياران بزرگوارم قرار گيرد ..
    راستي از درج لينک فوق سپاسگزارم
    يا حق

    شرمنده .. در پاراگراف عقرب کلمه " حوض " رو اشتباهي نوشته بودم که به اين وسيله اصلاح مي گردد

    سلام عموبهروز
    خیلی وقت بود که واقعا دلم لک زده بود برای جاده خاکی ها و خاطرات گذشته ی شما
    چقدر خوب شد که این پست رو منتشر کردین
    راستش با اینکه اون زمان خیلی شرایط سخت بود اما حس من این هستش که صفای خاص و صمیمیتی درونش بود که امروزه با وجود راحتی های زیادتر کمتر از اون خبری هست.
    ممنون که هنوز هم حال و هوای گذشته ها رو برای ما زنده نگه می دارید.
    پاسخ
    امير جان عزيز و گرامي
    خيلي خوشحالم که مي بينم با اين مطلب قديمي ام ارتباط برقرار کرده اي ..
    خود من هم خيلي دلم تنگ شده بود .. راستش اتفاقات گوناگوني که در کشور و جهان اتفاق مي افتد ادم از برنامه هاي عادي خودش هم عقب مي افتد .. مثلآ اگه دقت کرده باشي يه مدت محتواي پست هايم به سوانح توپولف ها ، نواقص ، تحليل هواپيماهاي روسي ، دلالان نامرد ، بازي هاي آسيايي ، جام جهاني ، اظهارات سرمربي ها و ده ها مطلب در همين راستا منتشر مي کردم .. خب طبيعي است که هم خود و هم دوستانم با اون ريشه مطالب قديمي که به خاطر اون با سايت آشنا شده بودند .. دور مي افتيم اميدوارم در هر شرايطي بتوانم نقبي به خاطرات شخصي ام بزنم
    ممنون از شما

    خاطرات جالب شما را مطابق معمول با علاقه دنبال کردم. جناب مدرسی چند غلط املایی در این پست مشاهده کردم که قطعا از چشم شما دور مانده یا با عجله نوشته و رد شده اید. از دیدن تصویر جدید نوه ها خوشحال شدم. سلامت و سربلند باشند زیر سایه شما.
    پاسخ
    نوشا جان عزيز و گرامي
    خيلي خوشحالم که دوست بزرگوار و فرهيخته اي چون شما خواننده مطالبم است . نوشا جان واقعيت اين است ذهن من مثل اغلب افراد هم سن و سالم دچار آلزايمر و فراموشي است . اما به عشق دوستان و علاقه اي که به مخاطبان سايت دارم .. با تفکر گاهي هم ناخواسته بعضي از اتفاقات و خاطرات قديمي ام مثل فيلم سينمايي جلوي چشمانم ظاهر مي شوند .. در اين هنگام عادت دارم براي عدم فراموشي رشته کلام .. سريع و تند تند هر ان چه يادم مي ايد رو تايپ کنم .. شايد باورش کمي برايت دشوار باشد .. اما گاهي که مکثي براي دقت در نگارش ام مي کنم .. بخش عمده اي از خاطراتم رو از ياد مي برم .. ! و تفکر زياد هم چاره ساز نيست .. به عنوان مثال در همين پست چندين خاطره جنبي يادم اومده بود که قصد داشتم اضافه کنم .. اما همين که وسط کار رفتم سراغ تصاويري از دوران تحصيل در امريکا .. بعدش يادم رفت که مطالب جنبي چه بوده است .. !؟
    اين عمده ترين مشکل من است . اما ممکنه بگويي بعد از اتمام مطالب چرا چک نمي کنم .. !؟ باورت مي شه بقدري حساس در شيوه نگارش و ويرايش هستم .. که به محض بازخواني يک پاراگراف .. اشتباهات املايي يا روايي اش رو متوجه مي شوم .. که براي اصلاح آن ساعت ها وقت صرف کرده .. ولي نمي دونم چرا احساس مي کنم به دلم نمي چسبد .. !!؟ براي همين بار ها و بار ها تکرار مي کنم .. اخر هم مجبور به حذف يکي دو پاراگراف مي شوم .. !
    به همين دليل ..به درست يا غلط نوشتن مطلب کاري نداشته و ترجيح مي دهم همون حس و حال اوليه نگارش ام محفوظ بمونه ..
    اما هميشه دلم مي خواهد دوستان اشتباهات املايي ام رو صادقانه بيان کنند .. تا حواس ام باشد .. و اصلا هم ناراحت نمي شوم . بلکه خيلي خوشحال شده که براي مطالب اتي دقت بيشتري نمايم .
    مثلآ هنگامي که همين مطلب آپ مي شد .. چشمم افتاد که حوض رو غلط نوشته ام .. لذا سريع در وبلاگ اون رو اصلاح کردم .. اما چون اديتور سايت ام اذيت مي کنه در بخش نظرات اشتباهم رو اصلاح کردم
    نوشا جان ببخشيد .. خيلي پرحرفي کردم .. اما خواهش مي کنم شما حتمآ مشکلات رو از نگارش گرفته تا طراحي .. از تعليق ها گرفته تا اوج و فرود ها خصوصا زمان ها که گاهي به دلايلي که اشاره کردم از محاوره اي به نگارشي دچار تناقض مي شود .. راهنمايي ام فرمايي
    بک دنيا سپاس و تشکر

    سلام به عموی نازنین.
    2 بار این مطلب رو خوندم. می دونید.. نوشتن خاطرات یک طرف احساسی که آدم دچارش می شه یکطرف. من الان توی 34 سال هستم. سنی که نه خیلی جوونم ونه سالخورده. وقتی به گذشته..به خاطرات فکر می کنم..به رفتگان و خیلی چیز های دیگه... فقط می تونم بگم یادش بخیر. یاد حرف یکی از دوستام افتادم . می گفت اگر مدتی رو توی یک زندون با سخت ترین شکنجه ها هم بگذرونی سالها بعد اگر از جلوی اون زندون رد شی می گی یادش بخیر....
    دوستتون دارم عمو جان و ممنون بخاطر مطلب فوق العاده زیباتون
    پاسخ
    مرتضي جان عزيزم .. به نکته جالبي اشاره فرمودي .. هميشه اتفاقات قديمي چه تلخ و چه شيرين براي ادم جالبه .. باور مي کني من خيلي خاطره از گذشته خصوصا ايام زندگي و تحصيل در پادگان قوشچي دارم .. اما به جان نوه هايم هر وقت ياد اون ايام مي افتم .. به خاطر از دست دادن همه عزيزان قديمي ام که در اون موقع دور هم بوديم .. به محضي که يادم مي افتد .. قلبم داغ مي شود .. عرق سردي بر بدنم مي نشيند .. و با تمام وجودم سعي مي کنم ذهن ام رو از فکر کردن به اون زمان ها منحرف کنم .. خيلي درد اور است . حتي تحمل حضور در اون منطقه رو ندارم .. بار ها دلم مي خواهد سفري به اروميه و پادگان قوشچي داشته باشم .. اما هر بار به همين دليل که قلبم طاقت کشش مواجه رو نداره ، منصرف مي شوم .
    اما با تمام وجودم مي پذيرم که گذشته هر چند هم تلخ و غمناک باشند .. باز هم با گذشت زمان براي آدم ارزش معنوي پيدا مي کنه
    ممنون از حضور و کامنت شما

    سلام عمو بهروز
    راستش من از پست های تخصصی شما زیاد سر در نمیارم .. وحرفی راجع به اون ها ندارم .. ولی تشنه ی این طور خاطراتتونم :D به همین دلیل در پست های تخصصی سعی میکنم کامنت نزارم تا بی جا تر از این نشم..
    دلتنگ خاطرات قدیمیتون شده بودم نوشته هاتون طورین که حس میکنم دقیقا در اون فضا قرار دارم .
    ممنونم از توجه تون که عکس اوا و انا ی عزیز رو بهم هدیه دادید.خیلی دوسشون دارم .همچنین عذر میخوام از ندیدن عکس ها و اعلام تشکر نکردن وبی خبری چن وقت پیش .همونطور که در پست شهید جدی به روایت یاران و اشنایان هم در کامنتی گفتم با نشانی دادن و کمک های شما موفق شدم به راحتی از طریق وبلاگ که یادم بود مهر ماه اینترنتم قطع شده بود در پست" خفاش و صدای منافق" عکس ها رو پیدا کنم و نوه های دوست داشتنی تون رو ببینم ..
    خیلی ممنونم ازتون عموبهروز عزییز
    امیدوارم همیشه شاد باشید
    پاسخ
    يک دنيا از شما سپاسگزارم دختر عزيز و نازنينم نوشين گرامي
    بله حق رو به شما مي دهم .. خود من هم بد جوري دلم براي مطالب قديمي ام تنگ شده بود .. ! خوشحالم که چنين فرصتي پديد اومده و من موفق شدم مطلبي تازه در اختيار دوستانم قرار بدهم.
    نوشين جان عزيزم .. شما با دخترم بهاره هيچ فرقي نداري .. هميشه بياد شما هستم .. و اهداي عکس صرفآ اداي احترام و تشکر قلبي به احساسات پاک شما نسبت به نوه هايم بود .
    خوشحالم که موفق شدي عکس هاي قديمي رو که برايت درج کرده بودم .. پيدا کني . تصميم داشتم يک سري عکس هاي جديد تر گرفته و برايت ارسال کنم .. اما فرصت پيش نمي امد .. اين عکس رو در پيتزا فروشي " دي " در جهانشهر کرج که براي تبليغ از مشتريانش يک عکس از بچه ها رو به عنوان هديه همون دقيقه انداخته و اهداء مي کند .. انداختم .. البته انا و اوا چون مرتب به اين پيتزا فروشي مي روند .. عکاس با ان ها دوست شده .. و عکس هاي بيشتري هم مي اندازد .. در حقيقت نوه هاي من از مشتريان دايمي اقاي عکاس هستند .. البته فقط يک قطعه عکس رايگان است که با سليقه خاصي روي تخته اي مشکي که اصلاحآ پايه مي گويند نصب مي کند . اما هر کي عکس اضافه خواست مبلغ دو هزار و پانصد تومان بابت عکس و پايه اش پرداخت مي کند .. جالبه بدوني در طبقه زير زمين پيتزا فروشي که عکاس اون جا مستقره .. انواع و اقسام وسايل بازي کودکان هم تعبيه شده است .. و به همين دليل خانواده هاي زيادي هم براي صرف پيتزا و گرفتن عکس رايگان و هم استفاده کودکان از محيطي سالم و کودکانه به اون جا مي روند .. من براي اين که عکس جديد باشد با دوربين خودم از ان دوباره عکس گرفته .. و برايت ارسال کردم .. براي همين فاقد کيفيت هاي لازم است
    نوشين جان .. ممنون از حضورت .. مواظب خودت باش .. به خانواده محترم سلام ام رو برسون .. منتظر مي مونم تا خبر قبولي شما را در کنکور 90 شنيده و شيريني اش رو بگيرم ..
    موفق و پايدار باشي

    سلام عمو بهروز
    هر وقت وارد دنیای اینترنت میشوم اول به شما سر زده و سپس کارهای خود را انجام میدهم.
    هدف عرض ادب خدمت جنابعالی است.
    بیش از این وقت شما را نمیگیرم.
    سلامت باشید
    پاسخ
    پسر عزيز و بزرگوارم علي جان
    اين بزرگ ترين افتخار براي من و تارنمايم است که عزيزاني چون شما از آن بازديد و تعريف مي فرمايند .
    با سپاس از شما و حضورتون

    سلام کاپیتان
    خدا قوت
    البته فرموده بودید که شما را اینگونه خطاب نکنیم ولی خب باید عرض کنم که اصلا دلایل شما را نمیتوانم بپذیرم، تمام بازنشستگان کشوری و لشکری باید مورد احترام مضاعف نسل حاضر و تمام نسلهای آینده باشندزیرا که ما نسل حاضر داریم در کشوری زندگی میکنیم که شما در ساخته شدن آن نقش داشته اید و همین حالا هم دیگران دارند از نتیجه زحمات و تجربیات شما بهره میبرند و این یک اصل کلی است که به آن اعتقاد راسخ دارم و اما در مورد دانشمندان و نخبگان و نظامیها این حق شناسی و احترام باید چندین برابر باشد، ما در پناه انجام وظیفه شما و امثال شما در آرامش زندگی میکنیم و حتی دانشمندان و نخبگان در فضای امنی که حاصل تلاش نظامیان است فعالیت میکنند، حال شما چطور از من و امثال من توقع دارید حالا که عمر و نیروی جوانیتان را در راه آرامش و اقتدار این مملکت صرف کرده اید ، فقط بخاطر مسن تر شدنتان به شما کمتر احترام بگذاریم در حالی که باید بیشتر احترام بگذاریم؟
    خدا میداند که اینها را باب غلو یا پاچه خواری نمیگویم خصوصا پاچه خواری که اینجا اصلا موضوعیت ندارد این عین عقیده من است . وقتی که من در دوره ابتدائی بوده ام شما داشته اید امنیت خانه و مدرسه وکشور من را تأمین میکرده اید وحال که در دوران میانسالی هستم دارم از تجربیات و خاطرات شما مطالبی را می آموزم و خصوصا با توجه به نوع نوشتن شما تازه خستگیمان هم در میرود و حالی میکنیم حال من چگونه میتوانم شرافت انسانی و اسلامی خود را زیر پا گذاشته و قدردان زحمات شما در گذشته و حال نباشم؟
    علی کل حال اگر امر بفرمائید حسب حقی که بر گردن من بابت زحمات گذشته و حالتان دارید امتثال امر کرده و شما را همراه با محبت قلبی عمو بهروز خطاب میکنم ولی این را بدانید که اگر اینگونه خطاب کردن منجر به نادیده گرفتن زحمات حال و گذشته شما بشود تحملش بشخصه برای من بسیار سخت خواهد بود مضافا که باعث رشد روحیه قدرناشناسی در نسل حاضر و آینده خواهد شد روحیه ای که میتواند اساس جامعه را متلاشی کند.
    از منظر حقیر شما کاپیتان ( همان کپتان خودتان ) بوده وهستید و تا آخرین لحظه خواهید بود ، تازه الآن کاپیتان با تجربه ای هستید نسبت به زمان جوانیتان که طبیعتا تجربه کمتری داشته اید
    ببخشید که زیاد نوشتم
    واقعا بابت مطالب جالب و آموزندتون از شما بسیار تشکر میکنم
    راستی اگر از خاطرات گذشته و خصوصا تجربیات خود در خارج از کشور بنویسید مورد استفاده فراوان و تبعا امتنان خواهد بود ، نگران افراد تنگ نظر هم نباشید که ان شاء الله خداوند شر آنها را دفع خواهد کرد
    سلامت و پیروز باشید
    و من الله التوفیق
    پاسخ
    سرور گرامي امين جان عزيز
    با سپاس بي کران از شما دوست فرهيخته ام .. و تشکر به خاطر مهر و محبتي که نسبت به من ابراز فرموديد .
    استاد عزيزم باور کنيد همان گونه که بار ها و بارها در سايت ام به ان اشاره کرده ام .. نه تنها بنده بلکه اغلب پرسنل ارتش اگر موفقيتي در دفاع از اين آب و خاک به دست اورده اند ، صرفآ وظيفه قانوني ، اخلاقي ، وجداني و ... بوده است . زيرا روزي که لباس مقدس رو به تن کرديم .. سوگند ياد کرديم که در برابر هر تعرضي از کشور عزيزمون دفاع کنيم .. پس مي بينيد کار خاصي قابل تقدير انجام نداده ايم .. و فقط و فقط انجام وظيفه بوده است و بس .. اما استاد گرامي قلبآ معتقدم قهرمانان واقعي در وحله اول خود مردم شريف ايران بودند که در هيچ شرايطي پشت رزمندگان رو خالي نکرده و هميشه حامي محکمي بوده اند .. دومين عامل رزمندگان غير نظامي بودند .. مردم به خاطر دارند که اين عزيزان با چه شور و شوقي خود رو به جبهه ها رسونده و با نثار جان خود جلوي دشمن رو مي گرفتند .. قهرمانان واقعي اين گروه هستند .. چون هيچ تعهدي براي رفتن به جبهه ها رو نداشتند .. بگذريم
    امين جان عزيز و دوست داشتني .. شما هر جور راحت هستي مي تواني بنده رو خطاب کني .. خود شما در رزومه ات جمله جالبي در باره ارتباط دوسويه نوشته اي .. که با سواد کلاس پنجم دبستان هم مي شود به دل ها راه يافت ..
    من خوشحالم دوستان بسيار خوب و ارزشمندي چون شما دارم
    در باره نگارش خاطرات تحصيل در امريکا و رويداد هاي قديمي ... چشم حتمآ اين کار رو انجام خواهم داد
    با سپاس از شما دوست فرهيخته ام

    سلام
    خیلی جالب بود
    چنان تصویر گری نموده بودید که گویی ما خود نیز در آن زمان با شما بودیم
    خیلی دوست دارم خاطرات آن زمان را
    متاسفانه فیلم ها و سریال های ما به خوبی و به دقت ساخته نمی شوند و فکر کنم یک جورایی سرسری به گذشته می پردازند
    تنها فیلم های علی حاتمی و سریال هزار دستانش به نظرم در این زمینه شاهکار است.
    از سریال دکتر قریب و فضای دوران کودکی و جوانی اش هم بسیار لذت بردم
    کاش آن زمان که در سیما بودید مشاور یکی از این فیلم ها و سریال ها می شدید و با این قدرت تجسم و تصویرگری و این حس خاطره بازی که در شماست شاهکاری خلق می شد.
    افسوس
    به قول اکبر عبدی که می گفت : علی حاتمی 50 سال دیر به دنیا آمده بود. من هم فکر کنم 20-30 سال دیر به دنیا آمدم . خاطرات شما برایم بسیار لذت بخش و خاطره انگیز است. تصاویر قدیمی هم تکمیل کننده ی خاطرات است
    همیشه شاد باشید و سر زنده و استوار
    پاسخ
    دوست عزيز و بزرگوارم باور کن از اين که در باره ساختار روايت تعريف فرمودي خيلي انرژي گرفته و قلبآ خوشحال شدم .
    البته اين نظر لطف و محبت شماست که از بنده تعريف مي فرماييد . اما با شما در باره فقدان آثار خوب و رجعت به قديم موافقم .. دليل ان اهميت ندادن خود تهيه کنندگان است . زيرا بودجه براي تحقيق و مطالعه براي هر اثري تعلق مي گيرد .. اما مثل زنگ ورزش در مدارس ، تعداد اندکي از کارگردانان يا تهيه کنندگان به مفهوم واقعي پي گير تحقيقات ريشه اي مي شوند .. براي ان ها اتمام سريع پروژه در اولويت است .. و همان گونه که شما به درستي اشاره فرمودي .. ما هنرمنداني چون مرحوم حاتمي خيلي کم داريم .. من حسن فتحي رو خيلي قبول دارم .. و بار ها به خودش هم گفته ام که .. حاتمي دوم است به لحاظ بهره گيري از ديالوگ هاي جالب که حاصل تحقيقات جدي وي است بگذريم .. از اين که شما دوست فرهيخته ام با جديت مطالب بنده رو پي گيري مي فرماييد ، خيلي خوشحالم
    با آرزوي موفقيت و شاد کامي براي شما دوست خوبم
    ممنون از حضور

    سلام استاد عزیز
    من خیلی وقته مطالب شمارو دنبال میکنم و بی اغراق لذت وافرمیبرم...یک جورهایی هم همذات پنداری میکنم...آخه پدر من نیز ارتشی بود...به خاطر مشغله های فراوان چندوقتی سر نزده بودم ولی این چندروزه پدر چشمهامو درآوردم و اکثر مطالب رو حتی قدیمی هارو خوندم وبا گریه های شما گریه کردم و با خوشی هاتون خنده...دلتون شاد که دل منو شاد کردید...
    پاسخ
    سرور گرامي جناب جلال خان هاشمي
    خيلي خوشحال شدم که شما فرزند يکي از همکاران غيور ارتشي ام از خوانندگان سايت هستيد . و خوشحال تر اين که .. شما با نوشته ها ارتباط برقرار مي کني .. و اين برايم افتخار اميز است .
    جلال جان شرمنده ام که باعث اذيت شما شدم . .. در پايان هم از شما به خاطر بيان احساسات پاک و مهربانتان تشکر و قدرداني مي کنم
    ممنون از حضور و کامنت پر مهر شما

    سلام بر عمو بهروز عزيزم. خيلي براتون دلتنگ شدم. دوست دارم بيام در خدمتتون يا صداي گرمتون رو بشنوم. ولي كم سعادتي. بعد از گرفتاريهاي خونه و ماشين الان جايي مشغول به كار شدم كه شبها بعد از ساعت 8 ميرسم خونه. بعضي شبا 11. ديگه نه فرستي براي خدمت رسي مي مونه نه تماس. ترو خدا... حالا من بي معرفت هستم ولي شما اينو به پايه بي معرفتي نزاريد. چون اي كامنت سوال نيس در صورتي كه نخاستيد منتشر كنيد به وبلاگم بياييد. در اولين فرصت تماس مي گيرم.
    پاسخ
    به به امير خان عزيز و دوست داشتني .. امير جان مي گم .. نکنه راه رو گم کردي ..!!؟؟ يا اشتباهي وارد شدي .. !؟
    ديگه ما رو فراموش کردي .. !؟ خيلي نگرانت بودم .. دوستاني مثل جناب کدخدايي جوياي حال شما از من بود .. بهش گفتم خيلي وقته از امير خبر ندارم .. قرار بود خونه اش رو عوض کنه ..
    ولي از شوخي گذشته .. خوشحالم که صحيح و سالم هستي و از همه مهم تر سر کار مي روي .. برايت صميمانه آرزوي موفقيت مي کنم
    دو سه روزي انا و اوا اين جا بودند .. همين الان رفتند کرج .. با ديدن عکس شما در کامپيوترم .. سريع شناختند .. و گفتند .. بابا بزرگ .. اين عمو کجاست ..!؟‌ بگذريم
    من خيلي دلم برات تنگ شده بود .. اما حالا که شنيدم سر کار مي روي ، خوشحال شدم .. مواظب خودت باش .. کار مهم تر از هر چيزي است .. براي وب گردي هميشه فرصت است .
    با سپاس از شما .. به خانواده محترم سلام بنده رو برسونيد

    با سلام و سپاس فراوان از بذل توجه تان
    بله آقای فتحی هم کارگردان قوی و دیالوگ نویس فوق العاده ای هستند. دیالوگ های شب دهم کار خود آقای فتحی بود یا برای ایشان م ینوشتند؟
    در مورد رطیل (رتیل هم می نویسند) گفته بودید من هم یادم می اید که می گفتند نیش که بزند می رود قبرستان و منتظر می شود. فکر کردم فقط در مشهد به این اعتقاد داشته اند.
    راستی مطلب خواستگاری از خواهر را هم امروز خواندم . جالب بود.
    زندگی شما هم خود فیلمنامه ای است ها!
    در مورد حفظ اسرار نظامی هم گویا خیلی با دقت می نویسید. در مورد یک تیمسار مطلبی نوشته بودید و اسمی نیاورده بودید من احساس کردم چندجای دیگر به این موضوع اشاره شده و اسمش در آن جا از دستتان در رفته است. (مثلا در قسمت پیشنهاد بی شرمانه) اما بعد تمام مطالب و نظرات و همه ی پست های مرتبط را خواندم دیدم هیچ جا اسمی از آن نیاورده اید. همان فرمانده ی پیر یا نهایتا تیمسار الف! برایم خیلی جالب بود
    معلوم است خیلی در این زمینه دقت دارید
    خب بروم کمی هم درس بخوانم!!
    باز هم ممنون و برایتان بهترین ها را آرزو می کنم
    پاسخ
    با سپاس از شما و توجه اي که به يکايک مطالب داريد
    از دقت نظر شما سپاسگزارم .. ضمنآ از اين که با تاخير پاسخ کامنت شما را مي دهم ، عذر مي خواهم . چون بنا ندارم به کامنت هايي که بعد از 48 ساعت از زمان انتشار ان ها گذشته باشد ، جوابي بدهم .. البته همه اين ترفند ها براي انتشار به موقع پست هاي بعدي است
    باز هم از شما تشکر مي کنم

    سلام عمو جان.
    عمو بهروز یه سوال مدتها برام پیش اومده که هربار یادم می رفت بپرسم.
    درباره چک هواپیما توسط خلبان قبل از پرواز.
    این چک قبل از هر پرواز یابد انجام بشه یا فقط زمانی که هواپیما از آشیانه بیرون میاد و اولین پرواز روزانه رو انجام میده؟ شاید سوالم عجیب باشه اما شما که اهواز بودید می دونید از سالن انتظار پرواز فرودگاه اهواز باند و هواپیما معلومه. حالا مسئله اینجاست که من هروقت فرودگاه بودم و هواپیمایی فرود اومده ندیدم خلبان یا کمک خلبان از کابین بیرون بیاد و هواپیما رو چک کنه. فقط پرسنل خدمات رو دیدم که هواپیما رو سوختگیری ، تهویه و بارگیری کردند اما هیجوقت خلبان یا کمکش رو روی باند ندیدم. ( خصوصا که از داخل سالن کاملا داخل کابین مشخصه و میشه تشخیص داد که در کابین حضور دارند. حلاصه این سوال مدت هاست که فکر منو مشغول کرده.
    با تشکر دوباره از شما عموی نازنین.
    پاسخ
    مرتضي جان عزيزم .. هر هواپيما براي پرواز چک هاي متعددي دارد که يک سري به عهده خلبان است و يک سري هم به عهده بقيه گروه پروازي است . خلبان به اتفاق کمک هايش قبل از سوار شدن به هواپيما براي رفتن به پرواز يک چک سطحي به دور و بر هواپيما ، لبه هاي بال ، سيستم چرخ ها ، و کلآ به بندنه مي اندازد .. تا از سلامت ظاهري مطمئن شود . در داخل کابين هم قبل از استارت طبق چک ليست عمل مي کنند . و قبل از پرواز هم يک چک از روي چک ليست انجام مي دهند .. قبل از فرود هم چک ليست قبل از نشستن رو اجرا مي کنند .. اما بعد از فرود در هر فرودگاهي اگه توقف ان ها منجر به پياده شدن از هواپيما نباشد .. و به اصطلاح " آپريشن استاپ " مي گويند نياز به چک دور و بر هواپيما نيست .. و تنها قبل از استارت و قبل از پرواز چک ليست رو اجرا مي کنند . اما همان هواپيما د ر فرودگاه مبدآ قبل از امدن خلبان ها ، يک چک اساسي بنام " پري فلايت " توسط مهندس پرواز با يکي از لودمستر ها در هواپيماهايي مثل سي -130 صورت مي گيرد که در ان ابتدا همه سيستم ها و زير و روي آن مورد بررسي دقيق قرار مي گيرد .. و سپس نوبت فرامين و شهپر ها و فلاپ ها مي شود که توسط لود مستر از گوشي به مهندس پرواز اطلاع مي دهد .. مثلآ فلاپ پائين اومد .. چراغ ها روشن هستند .. و غيره .. ! در هواپيماهاي مسافربري هم اين بازرسي ها توسط خدمات زميني صورت مي گيرد . که به ان گراند کرو مي گويند . در فرودگاه هاي بين راه مثل اهواز که شما اشاره کردي .. بازرسي بعد از پرواز شامل سوختگيري مجدد ، بررسي پيکره هواپيما براي مطمئن شدن از عدم برخورد پرندگان و سيستم هاي هيدروليک ، چرخ ها .. به عهده افراد ديگر است .. و خلبان جز مواردي که عرض کردم .. و از روي چک ليست بررسي مي شود ، ، ديگر هيچ بارزسي به مفهوم کلامي انجام نمي دهند .. بعد از پايان هر پرواز هم .. يک بررسي بنام " پست فلايت "‌توسط گروه هاي فني انجام مي شود .
    ضمنآ يک سري بازيد هايي هم توسط گروه هاي متخصص و دوره اي انجام مي شود .. که بعضآ در آشيانه صورت مي گيرد .
    اميدوارم پاسخ خود رو دريافت کرده باشي

    سلام کاپیتان...من یک دانشجوی رشته مهندسی برق-الکترونیک از دانشگاه شهید چمران از شهر اهواز هستم...به خدا با خاطرات شما اشک می ریزم و می خندم...خدا می دونه که به خودم افتخار می کنم اهل کشوری هستم که شما هم اهل آنجا هستید...به خودم افتخار می کنم که ایران شما را به جهان عرضه کرده...نمی دانم از کجا شروع کنم.ولی شما یک قهرمان هستید.هر روز یه امید مطلب جدید وقتی اینترنت رو کانکت می کنم اولین کاری که می کنم سایت خلبان پیر رو می یارم وبه این امید که مطلب جدید بگذارید به سایت می نگرم.به خدا یه بار که متوجه شدم مطلب جدید گذاشتید از شدت هیجان و شوق موبایلم به زمین افتاد و چند تکه شد... کاپیتان تو را به خدا یکم زود به زود مطلب بگذارید.من بعضی وقتها دیگه از به روز نکردن مطلب در سایتتان افسردگی می گیرم.در پایان می خواهم از صمیم قلبم از شما تشکر کنم. با تشکر.
    پاسخ
    الهي فدات بشم رضا جان .. من هم به عشق دوستاني چون شما که هم فرهيخته و با دانش هستيد .. و هم با احساس و مهربان . من با افتخار دست شما دوستان خوبم رو در هر نقطه جهان که باشيد عاشقانه مي بوسم ..
    رضا جان .. خدا شاهد است صادقانه مي گم من و تمام پرسنل ارتش صرفآ به انجام وظيفه مون پرداخته ايم .. و هرگز لطف و محبت مردم شريف و غيور ايران رو فراموش نمي کنم ..
    هموطن نازنين از اين که موبايل شما شکسته است .. به جان خودم سوگند خيلي ناراحت شدم .. و بغض ام گرفت .. و حاضرم يک گوشي نو به شما هديه کنم
    از اين که با تاخير پاسخ کامنت ها رو مي دهم .. پوزش مي خواهم .. درگير حضور نوه ها در منزلم بودم .. و شيطنت آن ها باعث عدم فعاليت در پشت ميز کاپيوترم شده بود . باز هم معذرت مي خواهم
    ممنون از حضورت

    کاپيتان جان سلام :
    عجب خاطرات جالبي داشتيد از همه جالبتر جريان گربه بود.هم دردناک بود هم خنده دار. پدرتون هي در رو فشار ميداده گربه هم هي تلافي رو روي پاي شما
    راستي در مورد گوجه که گفتيد گوجه هاي امروزي بعلت اينکه ميخوان به فواصل دور بفرستن نرسيده و وقتي کاملا قرمز نشده چيده ميشه بعد در طول زمان رسيده ميشه. قبلا ولي چون بازار محدود بود و هر جا محصولات خودش رو مصرف ميکرد گوجه روي بوته ميرسيد که اصطلاحا به اون گوجه آفتاب رس گفته ميشه و طعم و مزش تومني صد نار با
    اين گوجه ها فرق مي کنه پدرم هم از چند سال پيش محلي رو در همون اتوبان آزادگان پيدا کرده شايد همون جاي شما باشه که هميشه گوجمون رو از اونجا مي خره .طعمش واقعا عاليه
    موفق باشيد.
    پاسخ
    بله مصطفي جان .. سرتاسر زندگي گذشته ام مملو از خاطرات تلخ و شيريني است که در ذهن ام جاي خوش کرده است .. و نا خواسته گاهي يادم مي ايد .
    در باره گوجه فرنگي عرض کنم .. اين که شما مي فرماييد ، نوع جنس اش هم از اين گوجه هاي تخم مرغي شکلي که در بازار است فرق مي کند .. اين ها رو اصطلاحآ گوجه کبابي مي گفتند .. فاقد دانه هستند .. اما اون هايي که بنده و پدر شما از سر باغچه خريداري مي کنم .. هم نوعش فرق مي کند .. هم به قول شما آفتاب رس است . ادم دلش مي خواهد همين جوري خام خام بخورد .. من از بچگي عاشق گوجه فرنگي ام .. ! بر عکس پسرم آرش که متنفر است .. و مطلقآ لب نمي زند .. من با هر غذايي گوجه فرنگي مي خورم .. !
    ممنون از حضورت

    سلام عمو بهروز عزيز

    دلم براي اين خاطرات قديميتون خيلي تنگ شده بود..شما هم كه در كودكي و نوجواني و حتي جواني! اينقدر شيطنت كرديد كه حالا حالا ها خاطره براي گفتن داشته باشيد..(چشمك)
    پاسخ
    ممنونم امير حسين جان .. شما لطف داري
    راستش همين استقبال ياران باعث شد تا پست بعدي هم به يکي از همين خاطرات اشاره کنم .. اميدوارم دوستان از خواندن ان لذت ببرند .
    ممنون از شما

    سلامي دوباره به كاپيتان بزرگوارمان
    دوباره ما را غرق عالم كودكي و دوران خوش بيخيالي كرديد دستتان درد نكند دمتان گرم خانه تان اباد
    پاسخ
    خوشحالم عباس جان که مورد تائيد شما دوست خوبم قرار گرفت .. راستش رو بخواهي سرگرم نگارش يکي ديگر از خاطرات اون ايام هستم .. اميدوارم تا شب پايان رسيده تا هديه اي براي شب يلدا باشد
    با سپاس مجدد از شما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35