درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  روايت شهيد غفور جدي

 شهيدجدي به روايت ياران و آشنايان 

پس از جریان تصفیه نیروی هوایی من بازنشسته شدم و به مرغداری مشغول شدم.روز اول حمله عراق به ایران از منطقه علی شاه عوض که بین کرج و تهران است . داشتم می آمدم به تهران که بروم به منزل. دیدم دو هواپیمای سوخوی عراقی دارند از بالای سرم پرواز می کنند. در ارتفاع خیلی کم. متاسفانه دقایقی بعد صدای بمباران را شنیدم. وقتی رسیدم منزل با هیچکس صحبت نکردم. رفتم توی اتاق در را بستم و شروع کردم به گریه کردن. زار می زدم. به خودم می گفتم چرا من در چنین شرایطی به عنوان خلبان نمی توانم برای مملکتم کاری بکنم. همسرم آمد به اتاق و از من پرسید : چرا گریه می کنی؟ بلند شو و همین الان به نیروی هوایی تلفن بزن. اگر تو را برای پرواز قبول کردند من حاضرم من را به عنوان گروگان آنجا نگه دارند و تو برو در جنگ علیه عراق شرکت کن. زنگ زدم به سرهنگ فکوری در ستاد هوایی. گفتم من بازنشسته هستم. اگر به من اعتماد ندارید زن و بچه ام را در ستاد هوایی گروگان بگیرید و به من هواپیما بدهید تا برم بجنگم. فکوری گفت ....

 شهيد سرتيپ خلبان جدي به روايت ياران

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

vigxe9s62j9ap99ffzxz.jpg 

 باور کنيد هميشه وقتي تعهدي به عهده ام نهاده مي شود فشار زيادي رو تحمل مي کنم . براي اين کار هم اگر چه شب هاي متعددي تا بامدادان روي فريم به فريم اين مستند کار مي کردم . و دشواري هاي خاص خودش رو داشت . اما از ديشب تا همين الساعه که ساعت ۹:۳۰ دقيقه بامداد پنج شنبه است يکسره کار کرده بدون اين که کوچک ترين اثر خستگي رو احساس کنم . اگر چه اين انرژي و پشتکار را مديون عشق و علاقه ام نسبت به همکاران شهيدم مي دانم . اما واقعيت اين است .. روايت اين قهرمان وطن پرست چنان من رو بر آشفت که با فريم به فريم تصاويرش زندگي کردم . روحش شاد . کلام اخر اين که ..  اگر اشکال و مشکلي در نگارش روايت فوق مشاهده فرموديد به بزرگواري خودتون ببخشيد .

برچسب ها : شهيد غفور جدي + پايگاه يکم مهرآباد + گردان ۷۱ شکاري + پايگاه شيراز + سرهنگ خلبان  عبدالهي + سرتيپ خلبان ضرابي + سرتيپ خلبان شيرچي + سرهنگ خلبان اعظمي + سرگر خلبان موي گري + سرهنگ خلبان حسين خلجي + سرهنگ خلبان شيخ خاني +سرهنگ خلبان عتيقه چي + سرتيپ خلبان نمکي + صدا سيماي اردبيل + خانواده جدي اردبيلي + دکتر بابک معترض + هواپيماي فانتوم + پدافند

 

 مقدمه ای برای آغاز ... 

اگر چه من هرگز افتخار آشنايي با شهيد " غفور جدي " رو از نزديک نداشتم اما با مشاهده رزومه خدمتي اش متوجه شدم يکي دو دوره از گروه ما در آمريکا قديمي تر بوده است . و در همان پايگاه هايي که بنده دوران اموزش رو سپري کردم او هم پيش از ما در ان جا حضور داشته است . راستش رو بخواهيد پارسال دوست بزرگوارم دکتر " بابک معترض " شرح حالي از زندگي اين شهيد رو برايم فرستاد تا منتشر کنم . و من هم پذيرفتم . اما وقتي براي پيدا کردن تصاويري متفاوت گشتي در دنياي وب زدم ، در کمال حيرت و تعجب ديدم که تارنماهاي متعددي دقيقآ همان متن رو بدون کم و کاست منتشر کرده اند .. ! و از اون جايي که عادت ندارم دنباله رو ساير سايت ها باشم ، با شرمندگي فراوان آن را منتشر نکردم . اما هموراه دلم مي خواست سهمي هر چند کوچک در معرفي اين قهرمان وطن پرست کشورم داشته باشم تا اين که بار ديگر اين افتخار نصيب ام شد . و دکتر معترض گرامي زحمت کشيده و فيلم مستندي در باره اين شهيد که از زبان دوستان و همکارانش توسط صدا و سيماي مرکز ارديبل تهيه و توليد شده بود رو  با پست سفارشي برايم ارسال کرد .

 دو نکته جالب ..

از اون جايي که بنده هميشه عادت دارم اشاره اي به پست هاي در حال نگارش ام کنم .. دوست نازنيني بنام " علي جذبي " از کشور هلند در کامنتي برايم نوشت :

 " بنده از خوانندگان همیشگی شما هستم. دیدم در رابطه با مرحوم جدی مطلبی در دست نوشتن دارید. ایشان در هنگام شهادت همسایه ما در شیراز بودند و من دوست پسرانشان پرهام و پوریا بودم و حتی خبر شهادت را اول به خانه ما دادند. ممنون می شوم اگر با دوستان قدیمی من (فرزندان ایشان) تماس دارید رایانشانه من را به آنها بدهید تا بعد از 26 سال دوستان کودکی خود را پیدا کنم " اميدوارم جناب دکتر بابک معترض نازنين اين زحمت رو کشيده و دوستان قديمي رو به هم برساند . اي ميل علي آقا نزد بنده محفوظ است .. و اما دومين نکته را " ايمان " نازنين يکي ديگر از خوانندگان فهيم و انديشمند سايت برايم ارسال کرد که آن را هم عينآ درج مي کنم ...

 " پس از جریان تصفیه نیروی هوایی من بازنشسته شدم و به مرغداری مشغول شدم.روز اول حمله عراق به ایران از منطقه علی شاه عوض که بین کرج و تهران است . داشتم می آمدم به تهران که بروم به منزل. دیدم دو هواپیمای سوخوی عراقی دارند از بالای سرم پرواز می کنند. در ارتفاع خیلی کم. متاسفانه دقایقی بعد صدای بمباران را شنیدم. وقتی رسیدم منزل با هیچکس صحبت نکردم. رفتم توی اتاق در را بستم و شروع کردم به گریه کردن. زار می زدم. به خودم می گفتم چرا من در چنین شرایطی به عنوان خلبان نمی توانم برای مملکتم کاری بکنم. همسرم آمد به اتاق و از من پرسید : چرا گریه می کنی؟ بلند شو و همین الان به نیروی هوایی تلفن بزن. اگر تو را برای پرواز قبول کردند من حاضرم من را به عنوان گروگان آنجا نگه دارند و تو برو در جنگ علیه عراق شرکت کن. زنگ زدم به سرهنگ فکوری در ستاد هوایی. گفتم من بازنشسته هستم. اگر به من اعتماد ندارید زن و بچه ام را در ستاد هوایی گروگان بگیرید و به من هواپیما بدهید تا برم بجنگم. فکوری گفت : همین الان بیا اینجا." همين چند خط نشان دهنده عشق و علاقه شديد شهيد غفور جدي به ميهن و مردمان شريف آن است . باور کنيد کلي پيام در اين خاطره نهفته است .. که نشان از آزاد مردي و شهامت است ..

بخش اول : از کودکي تا جواني

 ابتدا يکي از برادران شهيد در باره تاريخ تولد " غفور " مي گويد : او در سال ۱۳۳۴ در کوچه اي واقع در روبروي مسجد تهران ديده به جهان گشود .

برادر بزرگ تر با ياد آوري روز تولد غفور مي افزايد :  من يک پسر دهه ساله بودم . اون موقع رسم    بود وقتي زايماني در خونه انجام مي گرفت يک نفر رو به بالاي پشت بام مي فرستادند تا اذان بگوبد . به همين دليل از من خواستند تا به روي پشت بام رفته و اذان بخونم تا مادرم درد کمتري بکشه ..  

 در همين حال خاطره ها بار ديگر زنده شده و چهره برادر کوچک اش رو بياد مي اورد.. که با چه ذوق و شوقي خود رو به پاي نردبان رسانده و براي خبر مسرت بخش تولد فرزند پسر ، خواهان مژدگاني است .

 

برادر کوچک تر در باره پدر و مادرش مي گويد : خدا بيامرز پدرم در سال ۱۳۴۲ بنيانگذار هيات حضرت رقيه " ع " بود . و مادرم از همون سال ها قاري قران بوده و اکنون هم به تفسير آن اشتغال دارد ..

 

برادر شهيد در حالي که آه مي کشد مي گويد .. سرمايه اون ها شهيد غفور جدي است ...

 

سپس چهره کودکي غفور در ذهن اش نداعي مي شود .. همون پسرک باهوش و مهربان ..

انگاري همين ديروز بود .. غفور مصمم و جدي به درس خواندن اهميت مي داد .. هيچ گاه روزي که او کارنامه قبولي دبستان رو به خونه اورد فراموش نمي کنيم .. او شاگرد زرنگ دبستان پهلوي بود ..

غفور در دوران دبيرستان هم شاگرد کوشا و درس خواني بود .. هميشه لبخند مهر و محبت بر چهره اش شکوفا بود .

 

 " فولادي " يکي از دوستان قديمي شهيد جدي مي گويد .. او براي اخذ ديپلم به تهران رفته بود . و در محله چهار راه لشگر منزلي رو به اتفاق دوستانش اجاره کرده بود ...

يادش بخير .. دوراني که غفور جدي با دوستانش در تهران زندگي مي کرد ..

شايد در همين دوران بود که عشق پرواز در او جدي تر شد .. برادر کوچک تر در باره انتخاب شغل خلباني مي گويد ... مادرم اصلآ راضي نبود غفور خلبان شود . اما اون خدا بيامرز مي گفت " مي خواهم ببينم در آسمان چه است .. ! "

 

يکي از دوستان شهيد جدي که سرگرد خلبان و بازنشسته نيروي هوايي است در اين بحث شرکت کرده و مي گويد "  خلباني  يک شجاعت خاص مي خواهد "  

آقاي " فولادي " دوست شهيد غفور جدي با ياد اوري اون سال ها در باره علت انتخاب حرفه خلباني غفور مي افزايد .. يادمه نامه اي خطاب به پدر و مادرش نوشته بود که مضمونش رو دقيقآ نمي دونم .. اما دليلش رو وطن پرستي و سلحشوري و .. ذکر کرده بود .

بخش دوم : استخدام و اموزش

و بدين سان شد که غفور جوان با عشق خدمت به ميهن و پرواز بر فراز آسمان ايران تصميم اش رو مبني بر پيوستن به نيروي هوايي گرفت .

او بعد از گذروندن انواع و اقسام آزمايشات پزشکي و تست هاي هوش و آمادگي جسمي و رواني عاقبت به عنوان دانشجوي خلباني پذيرفته شد . و در مرکز اموزش هاي هوايي دوره اش رو آغاز کرد .

 

 سرهنگ خلبان بازنشسته " شيخ خاني " که يکي از همدوره هاي غفور است مي گويد .. من به همراه مرحوم جدي سال ۱۳۴۶ در دانشکده خلباني مرکز اموزش هاي نيروي هوايي واقع در خيابان تهران نو همدوره بوده و با هم آغاز کرديم ...

سرتيپ دوم خلبان بازنشسته " نمکي "  يکي ديگر از همکاران شهيد جدي در باره غفور مي گويد : آدم هايي که وارد نيروي هواي مي شدند ، آزمايشات متعددي رو ازشون مي گرفتند .  چه تست هاي نوشتني و چه آزمايشات پزشکي و رواني و غيره ..

يادش بخير .. اين يکي از تصاوير اون دوران شهيد غفور جدي است . که در اونيفورم رسمي نيروي هوايي به چشم مي خورد .  

 سرتیپ دوم خلبان بازنشسته ضرابی با ياد آوري اون دوران چنين مي گويد : ما اولين دوره اي بوديم که در يک گروه چهل نفري در بهمن ۱۳۴۶ وارد دانشکده خلباني شديم !

 

تيمسار ضرابي در ادامه با نشان دادن ليست گروه خود ، بعد از کمي مکث مي افزايد .. غفور يکي از همين چهل نفر بود ..

 

خلبان بازنشسته ضرابي در باره غفور مي گويد .. اون روز هاي اول يادمه که همه لباس شخصي در تن داشتيم . و غفور يک جوون .. مثلآ پنجاه هفت - هشت کيلو با قدي حدو يک هفتاد دو . سه ..

 

ضرابي در باره شرايط آموزشي اون روزگار ياد اور مي شود ... ابتدا بدون سردوشي وارد دانشکده خلباني مي شديم . بعد از طي دوراني ، سردوشي گرفته و به عنوان دانشجو زبان مي خوانديم . کتاب هاي  ۱۱۰۰ تا ۱۴۰۰ بعدش از  ۲۱۰۰ تا ۲۴۰۰ را تمام کرده و در ادامه ...

وارد کلاس هاي فني - پروازي با عنوان دوره " مخصوص " مي شديم . بعد از پايان همه اين مراحل تازه مي رفتيم براي اموزش پرواز ...

اين هم گواهينامه فارغ التحصيلي شهيد غفور جدي از دانشکده خلباني مرکز اموزش ها

سرهنگ "  شيخ خاني " در تکميل سخنان همکار خود ضرابي مي گويد .. حدود هفت ماه در ايران دوره هاي مختلفي از قبيل مقدماتي پرواز و زبان را طي کرديم و ...  

سپس به فاصله دو هفته به کشور امريکا اعزام شديم . سرگرد خلبان بازنشسته " موي گري " رشته کلام رو به دست گرفته و مي افزايد .. بعد از ورود ابتدا در پايگاه هوايي " لک لند " واقع در ايالت تگزاس دوره تکميلي زبان را گذرونديم .

سرتيپ خلبان ضرابي بعد از تشريح روند دشوار دوران اموزشي درخارج از کشور ، به سطح مهارت همکلاسي هاي ليسانسه امريکايي اشاره کرده و مي گويد .. ان چه باعث شد " غفور " ، غفور شود زرنگي او نبود . بلکه پشتکار او بود .

سرهنگ بازنشسته شيخ خاني با ياد اوري دوران آموزشي در امريکا مي گويد .. غفور فاميلي با مسمايي داشت . ولي واقعآ  " جدي " بود .

اين بار نوبت تيمسار ضرابي است که در باره تمرينات پرواز در آمريکا توضيح دهد .. وي مي افزايد  : با سه نوع هواپيما به صورت تکي ، دسته جمعي ( فورميشن ) و پرواز درشب تمرين مي کرديم . بعد از فارغ التحصيل شدن به ما " وينگ " خلباني مي دادند .

بخش سوم : از پرواز تا شهادت 

سرهنگ خلبان بازنشسته عبدالهي در باره سال هاي نخست خدمت شهيد غفور جدي مي گويد : سال  ۱۳۵۱ وقتي دوره خلباني هواپيماي فانتوم رو پايان رسوند ، در گردان ۷۱ شکاري پايگاه يکم مهرآباد که من فرمانده اش بودم ، کار پرواز رو آغاز کرد .

تيمسار " نمکي " از همدوره هاي شهيد جدي در باره اون سال ها مي گويد .. ما به اتفاق دوره فرماندهي هواپيماي فانتوم رو در اين گردان طي کرديم و سپس به پايگاه شيراز منتقل شديم .

 آقاي ضرابي در ادامه کلام تيمسار نمکي مي گويد : ما در شيراز با هم بوديم . غفور ازدواج کرد و خدا بهش دو تا پسر داد . از اون جايي که عشق به پهلواني داشت ، اسم فرزند اولش رو " پوريا " گذاشت .

  

سرتيپ خلبان بازنشسته " شيرچي " به جمع راويان پيوسته و در باره همکار شهيدش مي گويد . ما از همون زمان که با هم شيراز رفتيم هر دو مون در يک گردان بوديم ،  هر روز يا روز در ميان به اتفاق هم پرواز مي رفتيم . آقاي نمکي با ياد اوري اون ايام مي افزايد .. همه جوون بوديم و ساعت پرواز هاي بالابي هم داشتيم . از اين رو به سرعت دوران " ليدري " رو طي مي کرديم .

 

تيمسار نمکي در ادامه گفتارش افزود : زنده ياد غفور جدي خيلي به مسايل امنيت پرواز و مسايل مربوط ايمني زميني علاقه مند بود . و براي همين دنبال اين رشته رو گرفت و رفت امريکا و آموزش هاي  تخصصي اين کار رو در دانشگاه هاي شخصي اون جا طي کرد . و اومد به ايران و رئيس امنيت پرواز پايگاه هاي شيراز و بوشهر شد .

اقاي " موي گري " در ادامه بحث همکارانش مي گويد : غفور به معلمي هواپيماهاي فانتوم رسيد . مي دونيد معلم بودن هواپيماي فانتوم ( اف - ۴ ) شوخي نيست ! آقاي "شيرچي " هم در تآئيد گفتار همکارش مي افزايد : عين يک ورزشکار تيم ملي که بايستي هر روز تمرين کنه تا براي روز مسابقه ، يک خلبان هم بايستي مرتب پرواز کنه تا امادگي لازم رو براي جنگ بدست اورد .

سرتيپ شيرچي با ياد اوري يکي از خاطرات جالب پروازي مي گويد .. تابستان سال ۱۳۵۳ بود که ما يک پرواز چهار فروندي داشتيم ( فورميشن ) ... زنده ياد غفور شماره دو بود و من کابين عقب او بودم .. دو تا دو تا با هم تيک آف مي کرديم ..

 

سرهنگ خلبان بازنشسته " عتيقه چي " ادامه خاطرات همکارش رو چنين ادامه مي دهد : من کابين عقب سروان " ياري سعيد " بودم . به محض اين که هواپيما از روي زمين بلند شد من ديدم هواپيماي غفور به شکل عجيب و نامتعارفي بالا کشيده و در حالت غير نرمالي قرار گرفته است .. !

 

سرتيپ شيرچي در ادامه مي گويد .. در اون لحظه هر دوي ما بلاک آپ شديم !‌ ( حالت بي تعادلي در بينايي ) يعني بدن شديدآ پرس ( فشار ) به سمت زمين و شرايطي بود که ما بايستي از هواپيما مي پريديم . به همين دليل من بلافاصله از هواپيما پريدم بيرون .. !

ادامه ماجرا  از زبان آقايان عتيقه چي و نمکي به عنوان شاهدان  آسماني جالب است . آقاي عتيقه چي مي گويد : در اون لحظه با ناباوري ديدم يک سياهي از کابين هواپيماي غفور بسرعت بيرون اومد .. ! ولي اصلآ نمي دوستم کي است .. !؟ تيمسار نمکي در ادامه مي افزايد .. صداي سروان " ياري سعيد " بلند شد که " غفور چکار مي کني ..!؟ "‌ آقاي عتيقه چي مي گويد .. ما اومدم جلو تر ناگهان ديدم کابين عقب هواپيما ( ستوان شيرچي ) اجکت کرده است ..

سرتيپ نمکي ادامه ماجرا رو چنين تعريف مي کند ... در همين موقع بود که صداي غفور رو شنيدم که مي گفت " من کابين عقب ندارم .. کابين عقبم پريده بيرون ..! " بهتره دنباله ماجرا رو از زبان خود آقاي شيرچي بشنويم .. غفور در اون هنگام بحراني حالش بجا اومده و مي بينه هواپيما داره پرواز مي کنه البته نه اين که کاملآ خوب شده باشه اما به هر حال هواپيما رو سالم به زمين مي نشوند .. !  

آقاي فولادي در باره روحيات دوست شهيد خود مي گويد : غفور در دو حالت خيلي تند ( حساس ) بود . يکي عشق و علاقه شديدش به حضرت امام حسين ( ع )  و ديگري هم کشور عزيزمون ايران ...   

دوست ديگر شهيد جدي آقاي " قيافي " هم در تآئيد سخنان فولادي مي گويد .. غفور به قدري به حضرت امام حسين ( ع ) عشق مي ورزيد که دردهه اول محرم هر جا بود سعي مي کرد به هر نحوي که شده در مراسم سوگواري آقا شرکت کنه .. اگر هم به دلايلي نمي توتست خودش رو به ما برسونه زنگ مي زد و از ما مي خواست تا نوار سينه زني رو برايش پخش کنيم ..

برادر بزرگ شهيد جدي هم  عشق علاقه غفور رو به اهل بيت ( ع ) و حضرت ابوالفضل ع تائيد مي کند . بردار کوچک تر هم در ادامه مي افزايد .. يک روز ايام محرم بود که غفور من رو نزد خودش در بوشهر نگاه داشت . بهش گفتم : غفور داداش ماه محرمه من اين جا چکار بايد کنم ..!؟ مگه ما ..

در شهر خودمون اردبيل به رسم هميشه مراسم نداريم !؟ گفت : بمون کارت نباشه .. ! سپس او من رو با خودش به مجالس عزاداري قشقايي ها برد تا سينه بزنيم . سينه زني اون ها با اردبيلي ها تفاوت داشت . خدابيامرز گفت بشين و نگاه کن .. سپس رفت براي هيات قشقايي با لحن بسيار سوزناک خودمون مراسم رو اجرا کرد .. بقدري صوت و کلام دلنشنين غفور بر روي جمع عزادار تآثير گذاشته بود که بنده خدا ها ول کن ما نيودند ..

 و هر روز براي مراسم ما رو دعوت مي کردند . جناب نمکي در تائيد عشق و علاقه شهيد غفور به ايام محرم گفت : وقتي محرم مي رسيد براي سينه زني و زنجير زني سر از پا نمي شناخت .. برادر غفور  هم در ادامه گفت ..

 

بارو کنيد در ايام عاشورا و تاسوعا هر کجا که بود خودش رو به مسجد " سليمان شاه " مي رسوند و روبري مسجد مي نشست و به عاشقانه در عالم خودش اشک مي ريخت و عزاداري مي کرد .

آقاي نمکي اين بار بحث رو به زمينه ايمني پرواز کشونده و در اين باره مي گويد .. مرحوم جدي رئيس بارزسي بود . يعني تمام دستگاه ها ، هواپيما ها ، خودرو ها ، کليه سيستم هاي هوايي که در يک پايگاه وجود داشت ، زير نظر ايشون بازرسي مي شد . عوامل وي بازديد کرده و گزارش بهش مي دادند . به همين دليل طبيعي است که يک عده که مواخذه و تنبيه شده بودند ، دل خوشي از او نداشتند !  

آقاي ضرابي موضوع سخن رو به دوران بعد از انقلاب کشونده و در باره اون ايام مي گويد ..بعد از انقلاب به خاطر بعضي فعل و انفالات که کاري بهش ندارم غفور چند صباحي از نيروي هوايي بيرون بود . سرتيپ نمکي در همين رابطه مي افزايد .. ماجرا هاي زيادي پيش اومد و نيروي هوايي تعداد زيادي از پرسنل اش رو به همين خاطر از دست داد .. ! به عبارتي بازنشسته ، بازخريد و اخراج شدند .. !

من شنيده بودم  غفور هم در اين ماجرا تعديل شده است . راستش رو بخواهيد اوايل انقلاب به دليل نابساماني و عدم اطلاعات کافي .. به علتي يک سري تعديل شدند . تيمسار نمکي در ادامه اين سخن مي افزايد .. يکي از افرادي که در اين ماجرا گفتند بره بيرون ، غفور جدي بود !

در تاريخ ۲۹ شهريور سال ۵۹ وقتي عراق ناجوانمردانه به خاک ما حمله کرد ، اولين نيرويي که در مقابله با ارتش عراق بلند شد نيروي هوايي بود . آقاي نمکي مي گويد : اون ها از ساعت چهارده و پنج دقيقه تا چهارده و ربع پانزده نقطه رو از جمله چندين پايگاه و فرودگاه رو زدند .. دقيقآ ساعت چهار و نيم تا پنج يک دسته پروازي از بوشهر بلند شد و يکي از پايگاه هاي هوايي بصره رو زدند .  يک دسته هم از پايگاه همدان به پرواز در اومدند و رفتند پايگاه " کود " ( اميدوارم نام ان را درست نوشته باشم )

جالبه بشنويد که در همون ايام غفور اسباب اثاثيه منزلش رو بسته بود و داشت پايگاه رو ترک مي کرد . که جنگ شروع شد .. آقاي نمکي ادامه ماجرا رو چنين روايت مي کند : ساعت دو و پنج دقيقه بعد از ظهر پايگاه بوشهر مورد حمله جنگنده هاي عراقي قرار مي گيرد . او سريع چمدانش رو از ميان اسباب و اثاثيه برداشته و لباس پرواز بر تن مي کند . و مي آيد جلوي در پايگاه . قبل از اون هم مرحوم فکوري فرمانده وقت نيروي هوايي ( بعد از بمباران ) دستور داده بود هر خلباني خواست برگرده ، موافقت کنيد . آقاي ضرابي ضمن تائيد گفته همکارانش ادامه مي دهد .. اولين فردي که بعد از بمباران با همکارانش براي ترميم باند رفتند ، مرحوم غفور جدي و همکارانش بودند .. به قول تيمسار شيرچي .. ديگه مهم نبود تعديل شده يا نه .. بلکه به عنوان يک سرباز احساس مسئوليت کرد .. چون معتقد بود براي اين کار دوره ديده و وجودش لازم است . آقاي نمکي مي افزايد .. با وجودي که روزي يکي دو سورتي پرواز انجام مي داد اما هم چنان مسئوليت ايمني پرواز رو به عهده داشت و به کار ها رسيدگي مي کرد .. او تقريبآ ۲۵ سورتي پرواز انجام داده بود که هفت سورتي ان بمباران عراق بود ..

جناب اعظمي که او هم سرهنگ خلبان بازنشسته است مي گويد : روز هفدهم آبان ۵۹ بود . طبق معمول همه ساعت هفت بامداد در پايگاه حاضر شده و به گردان پروازي رفتند .. اوايل جنگ بود و ما متآسفانه از نيروي زميني کافي در جبهه ها برخوردار نبوديم .. و نيروي هوايي در اين شرايط ماموريت داشت به هر طريق ممکن جلوي پيشروي دشمن رو بگيرد . تيمسار ضرابي در باره اين ماموريت ها مي گويد .. هر گاه ما ماموريت برون مرزي داشتيم نقشه و کدهاي پروازي از تهران شبانه توسط پيک ويژه و در حالي که مدارک رو در کيفي قرار داده بود و به دستش دستبند زده بود ، به پايگاه مي آمد و ما در نقطه امني آن ها رو مي ديديم و بر اساس اون نقشه ها پروازهامون رو انجام مي داديم .. سرهنگ خلبان اعظمي در تآئيد گفتار همکارش مي گويد .. بر اساس وضعيت و موقعيت جبهه ها ، شب برنامه ريزي کرده و صبح به ما ابلاغ مي کردند ..  

تيمسار ضرابي در باره نحوه حضور در ماموريت ها مي گويد .. مختصات نقطه اي که ما بايد به ان حمله مي کرديم رو به ما مي دادند و به عنوان مثال اعلام مي کردند .. ساعت فلان و در دقيقه ايکس با اين تعداد مهمات در اين نقطه حضور يابيد .. و ما همه دقيقآ اجرا مي کرديم .. سرهنگ خلبان اعظمي هم مي گويد .. وقتي ماموريت به ما ابلاغ شد طبق روال روي نقشه تمام محاسبات جغرافيايي و شرايط مطلوب رسيدن به هدف رو بررسي کرديم .

جناب سرهنگ خلجي مي گويد .. دو فروند هواپيما مي خواستند . هر کدوم دوازده عدد بمب داشتيم . فرماندهي پرواز به عهده آقاي سپيدي آذر بود .  کمک وي اون زمان ستوان اعظمي بود . هواپيماي شماره دو مرحوم جدي و  در کابين عقب اش من ( آقاي خلجي ) نشسته بود بود . برنامه ماموريت رو به دقت مطالعه کرديم که چگونه برويم .. چه ارتفاع و سرعتي رو انتخاب کنيم ..

جناب سرهنگ  اعظمي در باره نحوه برنامه ريزي بعد از بمباران اشاره کرده و مي گويد .. همه جزئيات رو بررسي کرديم تا خودمون رو سالم به پايگاه برسونيم . آقاي ضرابي با ياد اوري اون روز مي گويد .. من خودم برنامه ريزي ماموريت رو انجام داده بودم .. يادمه به غفور گفتم شما با آقاي خلجي در کدوم هواپيما پرواز کن .. سرهنگ خلجي مي گويد .. بعد از امادگي به پست فرماندهي امادگي خودمون رو اعلام کرديم .

آقاي خلجي با ياد اوري ماموريت آن روز مي گويد .. هر کدوم از ما به سمت هواپيماي تعين شده خودمون رفتيم . من به اتفاق شهيد جدي در يک هواپيما بوديم .

سرهنگ خلجي مي گويد .. طبق هماهنگي قبلي هر دو هواپيما سر زمان مقرر موتور هاشون رو روشن کردند . و هر دو فانتوم همزمان از شيلتر خارج شده و به ابتداي باند رفتيم . ضرابي در تکميل سخنان همکارش مي افزايد .. از اون جايي که صداي ما روي فرکانس راديو قابل تشخيص بود ، ما با دستمون روي زمين علامت مي داديم . و در موقع پرواز هم سکوت مطلق راديويي رو رعايت مي کرديم .

 

سرهنگ خلج ‌: در زمان تعين شده هر دو هواپيما از زمين بلند شدند . يعني ابتدا هواپيماي شمار ه يک تيک آف کرد و بعد از ۵ ثانيه ما هم پشت سرش از روي باند به پرواز در امديم . سرهنگ اعظمي که در اون عمليات هواپيمايش شماره يک بود مي گويد .. ارتفاع مورد نظر رو حفظ کرديم تا نقطه اي که مي بايست ارتفاع خود رو کم مي کرديم ... محلي که بايستي عبور مي کرديم مقداري از شهر فاو پائين تر بود . و مي خواستيم از اون طريق خودمون رو به جاده فاو - بصره برسونيم . چون طبق اطلاعات واصله نيروي هاي دشمن قرار بود از اون جا خودشون رو به شهر آبادان برسونند ... آقاي اعظمي در اين باره گفت .. وقتي به محل ماموريت رسيديم ، مشاهده کرديم نيروها از نقطه تعين شده به جلو حرکت کرده اند .. !

جناب خلجي در ادامه ياد اور مي شود .. موقع برگشت ديديم واقعا حيفه اين همه بمب با خود داريم روي نيروهاي عراقي نريزيم .. !  لذا بلافاصله در موقعيت حمله قرار گرفتيم . اون ها هم بي کار ننشسته بد جوري به سمت ما تير اندازي مي کردند .. طوري بود که ما اون ها رو به راحتي مي ديديم و من اون ها رو به مرحوم غفور هشدار مي دادم که .. غفور جان از سمت راست دارند مي زنند مواظب باش ..

 جناب اعظمي در ادامه مي گويد  ..ما حمله کرديم و بمباران انجام شد . جناب خلجي هم مي افزايد : ما هم در موقعيت مناسبي قرار گرفتيم و هر دوازده بمب خودمون رو ريختيم روي سر نيروهاي عراقي .. اما به محض اين که ما از روي مواضع دشمن رد شديم ..

سرتيپ ضرابي مي گويد .. وقتي غفور همه بمب هايش رو روي مواضع دشمن خالي کرده بود و در حال اوج گيري از منطقه بود ، از پائين هواپيمايش مي زنند .. آقاي خلجي در باره اون لحظه مي گويد .. شايد دو سه ثانيه بعد از اتمام حمله بود که احساس کرديم ضربه اي به هواپيما خورد ..! يک مقدراي که اومديم و وارد خاک خودمون شديم ، هواپيماي شماره يک مقدراي سرعت اش را کم کرد تا ما به او برسيم .. معمولآ بعد از حمله مي شود ارتباط راديويي برقرار کرد . از اين رو از شهيد جدي پرسيده شده در چه وضعيني هستي .. ؟ شهيد جدي در پاسخ گفت : هواپيماي ما مورد حمله پدافند دشمن قرار گرفته است .. متآسفانه هواپيما از نظر کنترل مشکل داره و قابل هدايت نيست ..

سرهنگ خلجي : همه چراغ هاي هشدار دهنده و چراغ هاي قرمز روشن شده بودند .. در همين زمان موتور سمت راست هواپيما از کار افتاد  . ديگه تقريبآ داخل خاک خودمون شده بوديم .. سرعت هواپيما رو تبديل به ارتفاع کرديم . در همين هنگام شهيد جدي به هواپيماي شماره يک ( ليدر ) اعلام کرد که ما ديگه نمي توانيم جلو تر بيايم .. همين جا بايستي هواپيما رو ترک کنيم .

در همين موقع خود غفور به عنوان فرمانده هواپيما دستور اجکت ( پرش به بيرون ) رو صادر مي کنه . بعد بلافاصله خطاب به افسر کابين عقب اش مي گويد .. " حسين حاضري ..؟ مي خواهيم بپريم ها .. ! "‌ خلجي مي گويد .. گفتم : حاضرم جناب سرگرد برويم .. ! در اين لحظه من بلافاصله دسته صندلي ام رو کشيدم .. و بلافاصله از هواپيما پرت شديم بيرون ( از اون جايي که فشار وارده خيلي سنگين است معمولآ خلبانان در حالت بيهوشي و يا نيمه بي هوشي به بيرون پرتاپ مي شوند ) سرهنگ اعظمي در باره اون لحظه مي گويد .. وقتي صندلي به بيرون پرتاپ مي شود ما يک صداي ( بليپ ) اي رو مي شنويم اما چون فاصله با زمين نزديک بود ما در حد چند ثانيه اون صداي هشدار رو شنيديم .

 

آقاي شيرچي در باره صندلي هاي نجات مي گويد .. صندلي هاي پران مجهز به سنسور هاي حساسي هستند که اگه بالاي ده هزار پا خلبان دستگيره رو بکشه ، باز نمي شود چون هوا سرد است و ممکنه خلبان سرما بخورد .. اما وقتي سريع به ده هزار پايي رسيد ، سنسور عمل مي کنه ابتدا صندلي جدا مي شود و بند چتر خلبان رو مي کشد تا باز شود . آقاي عتيقه چي هم در تکميل سخنان همکارش مي گويد .. زير صندلي ده تا راکت قرار گرفته است . اين راکت ها حدود سه هزار پوند قدرت دارند . که به وسيله يک سيم بکسل به کف کابين متصل است . و زماني که به سه متري مي رسه آن را کشيده و باعث مي شود تا راکت ها عمل کنند . و در حداکثر  فاصله دو تا سه ثانيه خلبان را به ارتفاع صد متري به بالا پرتاپ مي کند .

آقاي خلجي ادامه مي دهد : وقتي از هواپيما بيرون پريدم سه مرتبه صداي تق تق کردن باز شدن چتر جناب سرگرد غفور جدي رو شنيدم . در همين موقع چتر من باز شد و مثل پاندول ساعت به سمت زمين امدم .. در همون حالي که پائين مي امدم ، سعي داشتم با نگريستن به اطراف ببينم آيا مي شه از لاشه هواپيما يا چتر سرگرد جدي خبري بگيرم .. !؟ در فاصله خيلي دوري هواپيمامون رو ديدم که به زمين خورده و ازش دود غليظي به هوا برخواسته است . در همين حال بين خودم و هواپيما تکه اي از چتر رو ديدم ( به خاطر رنگ نارنجي و سفيد آن قابل رويت است ) با خود گفتم حتمآ غفور با چتر پائين اومده ولي بي هوش شده باشه ..

جناب ضرابي با اندوه مي گويد .. به خاطر بدشانسي که مي اورد ، غفور جدي از هواپيما بيرون مي آيد اما به دليل اشکال خلبان از صندلي جدا نشده بود . در نتيجه چتر عمل نمي کند .. و متآسفانه به همراه صندلي به زمين مي خورد ... ! آقاي خلجي مي گويد .. بعد از فرود سريع خودم رو به غفور رسونده و چندين بار صدايش کردم .. غفور .. غفور صداي من رو مي شنوي ؟ وقتي ديدم جواب نداد ، نبض اش رو گرفتم . اما ديدم متآسفانه نبض هم نمي زند  .. آقاي اعظمي در ادامه مي گويد : يک فروند هلي کوپتر بلافاصله به ماهشهر اعزام شد که اون موقع دست نيروي زميني بود . و خودم براي بررسي با هلي کوپتر رفتم اون جا ..

آقاي خلجي از لحظات تآثر برانگيز اون زمان مي گويد .. از ناراحتي نمي دونستم چه کار بايد بکنم ؟ چون هيچ گونه وسيله ارتباطي نداشتم .. از سوي ديگر قانونآ وظيفه داشتم براي نجات همکارم تلاش بکنم . اما از سوي ديگر هم نمي توانستم پيکر شهيد رو تنها رها بکنم ..  

پيکر شهيد رو با هواپيما ابتدا به تبريز مي برند .  به گفته همکاران همکاران خلبانش وقتي براي عرض تسليت به حضور پدر شهيد جدي مي رسند ، روحيه او را خيلي عالي مي بينند . او به همکاران پسرش مي گويد .. شما سلامت باشيد عزيزان من .. مملکت پايدار باشه غفور رفت که رفت .. شما سلامت باشبد و سعي مي کرد به همکاران فرزند قهرمانش روحيه بدهد . بايد مي رفت سرباز بود .. سپس جنازه رو از تبريز با امبولانس به اردبيل منتقل مي نمايند ...

به گفته يکي از برادران شهيد غفور جدي همه در حال گريه و زاري بودند .. مردم شهر فوج فوج براي وداع با قهرمان شهرشون به نزديک امبولانس مي امدند ..

 همه بد جوري در حال گريه و زاري بودند .. اما فقط يک نفر آرام و مصمم ساکت ايستاده بود و از مهمانان  و تشيع کنندگان پذيرايي مي کرد و اون کسي نبود جز مرحوم پدرم . او خيلي متين و با وقار در حالي که دستش به کمرش بود جلوي در خونه ايستاده بود و از يکايک مهمانان تشکر و قدرداني مي کرد . سرهنگ عبدالهي در پايان اين روايت مي گويد .. نکته بسيار با اهميتي که اين شهيد از خود به جا گذاشت همانا وصيت نامه اش بود ..

 او در وصيت اش نوشته بود .. پيکر من را در پرچم سه رنگ ملي کشورم پيچيده و حمل کنيد . در حقيقت او اولين فردي بود که پيشنهاد پوشش تابوت شهيدان را با پرچم کرده بود . جالبه بدونيد اين سنتي بعد از آن شد که پيکر پاک همه شهداي وطن رو در پرچم پر افتخار کشورمون پيچيده و حمل نمايند ..

 يکي از دوستان غفور دز اين روايت مي گويد .. از شهيد جدي وقتي مي پرسيدم چه چيزي رو بيشتر از همه دوست داري .. ؟ مي گفت خاک را ...

در اين جا لازم مي دونم از همه دست اندرکاران تهيه و توليد اين مستند که در مرکز صدا و سيماي اردبيل زحمت تهيه و توليد اين برنامه رو کشيدند تشکر کنم . همچنين از دکتر بابک معترض گرامي که اين فيلم رو در اختيارم قرار داد . در پايان از همه همکاران دلاورم در نيروي هوايي که زحمت روايت اين اثر ماندگار رو کشيده اند تشکر و قدرداني کرده و با افتخار بوسه بر دستان يکايک اين سربازان غيور و قهرمان کشورم مي زنم . پاينده و سرافراز باشيد .

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۹:۴۵ دقيقه بامداد در تاريخ هيجدهم آذر ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

c9grzonv11okublhvvhp.jpg

 

 

pplnwui1jq5rw7l7897x.jpg

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )

    ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

  •  
    - تعداد بازديد
  • 10880
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35