درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  تسلیت به شهلا ریاحی

 تنها شدن عاشق ترين زوج سينمايي  

در اتوبان مدرس تقاطع مطهري منتظر اتوبوس بودم که ديدم کمي جلوتر يک ماشين مدل بالاي آمريکايي که دو خانم درون ان بود توقف کرده و با دست به من اشاره مي کنند .. ! ابتدا تصور کردم با ساير مسافراني که در ايستگاه اتوبوس هستند کار دارند ! زيرا من فاميل يا آشناي موند بالا نداشتم .. ! خير .. انگاري منظورشون من هستم .. با ترس و لرز و در حالي که به زحمت آب دهان ام رو قورت مي دادم با گام هاي لرزان به سمت اتوموبيل رفتم . آواي مهربان خانمي مرا به نام صدا کرد .. ! به خاطر ساعت ها معطلي در صف اتوبوس هاي شرکت واحد حسابي خيس عرق شده بودم . به همين دليل جلوي چشمانم رو به وضوح نمي ديدم ! بوي ملايم عطر دل انگيز زنانه توام با نسيم خنک کولر ماشين موند بالا که صورتم رو نوازش مي داد ، يک لحظه با خودم فکر کردم نکنه در اتوبان تصادف کرده ام يا ماشيني به من زده است .. و اکنون اشتباهي مرا به بهشت آورده اند .. !

 تنها شدن عاشق ترين زوج سينمايي  

 

 2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

  wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

  چند شب پيش وقتي خبر درگذشت همسر و حامي بسيار مهربان خانم " شهلا رياحي " هنرمند ارزشمند کشورمون رو شنيدم خيلي ناراحت و متآثر شدم . و با وجودي که حال و روز خوبي نداشته و از ضعف جسماني رنج مي بردم ، سعي کردم با درج  مطلبي ياد و خاطراتي که با زنده ياد " اسماعيل رياحي " و خانواده محترم او  داشتم را زنده کنم . اما متآسفانه با قطع برق تمام نوشته و طراحي هايم ناخواسته حذف شد ! متآسفانه شدت بيماري مانع از ادامه کار شد . تا اين که با گذشت دو سه روز بار ديگر سعي و تلاش خود رو براي ادامه کار اغاز مي کنم . 

صحبت از بيماري و ضعف جسماني شد . جا دارد از يکايک دوستان نازنين و خوانندگان محترمي که طي  اين مدت نگران حال بنده بودند خصوصآ آقايان داود يوسفي ، مرتضي ، ابوالفضل و ساير عزيزاني که متآسفانه فعلآ حضور ذهن ندارم ، تشکر و قدرداني کنم . و از اين که قادر به پاسخ به کامنت هاي شما ياران بزرگوار در پست قبلي نشدم معذرت خواهي نمايم . واقعيت اين است من به توصيه خود شما بزرگوارن که همواره توصيه به استراحت مي فرموديد مدتي از رايانه و سايت دور موندم . و اين فرصتي مناسب بود که بعد از مدت ها سري هم به نوه هايم بزنم . ديدن روي دوقلو ها و استراحت فراوان باعث  تسريع روند بهبودي ام شد .  

برچسب ها : شهلا رياحي + اسماعيل رياحي + مجله سروش + بهاره دخترم + حاني محمودي + علي اصغر شعر دوست + حاج آقا پورمحمدي + جمشيد مشايخي + قديمي ها

 

بهانه اي براي مقدمه ..  

مدت زيادي از انتخابم به عنوان دبير سرويس بخش " راديو و تلويزيون " در مجله سروش هفتگي نگذشته بود . از اون جايي که سرويس ياد شده به دليل ماهيت هنري و ارتباط با هنرمندان يکي از بخش هاي حساس و پر حجم هفته نامه محسوب مي شد ، مسئوليت ام خيلي سنگين بود . مدام در حال برنامه ريزي و ارتباط با واحد هاي مختلف سازمان صدا و سيما بودم . از وقتي هم که بزرگان سروش تصميم گرفتند صفحاتي از مجله رو آزمايشي رنگي چاپ کنند ، قرعه به بخش بنده خورده و کارم حساس تر شد البته اين رو بگم که ده پانزده نفر خبرنگار در اختيار داشتم که همه رو خودم دعوت به همکاري کرده  بودم  که به صورت حق التحريري فعاليت مي کردند . به غير از يکي دو نفر ، بقيه همه دختر خانم بودند . هر يک از خبرنگاران مسئوليت کسب خبر از يکي از شبکه هاي تلويزيوني رو به عهده داشتد بعضي از شبکه ها مانند اول و سوم سيما به دليل حجم بالاي توليدات از چندين نفر استفاده مي شد . ( براي هر گروه يک خبرنگار معرفي شده بود ) . که در حقيقت نمايندگان من در واحد هاي توليد بودند . که به طور رسمي به حراست سازمان معرفي شده بودند .. يکي دو نفر از خبرنگاران با استعداد و زرنگ مثل خانم ( حاني محمودي ) هم در دفتر مجله بوده و به تهيه و تنظيم گزارش ها مي پرداختند ..  من به نظر و سليقه جوون ها خيلي ارزش و احترام قائل بودم . به همين دليل هميشه از نظرات سازنده اون ها در سروش بهره مي بردم . يکي از همين ايده ها ، معرفي و پيشکسوتان و چهره هاي ماندگار در دنياي هنر بود . که به خاطر حفظ حرمت آن ها معمولآ خودم با يکي از خبرنگار ها مي رفتم .

همکاري با دختر خودم ..  

با گذشت زمان مرتب بر حجم مطالب بخش ما افزوده مي شد .. به طوري که در اواخر دوران حضورم در مجله سروش ، دو سوم صفحات مجله مربوط به گزارش هاي راديو و تلويزيون بود ! به همين دليل با اتمام دوران دبيرستان  دخترم " بهاره " ، از او خواهش کردم در بعضي کار ها به من کمک کند . مخصوصآ در ايام خاصي مانند دهه فجر ، هفته دفاع مقدس يا عيد نوروز که ما " شماره ويژه " منتشر مي کرديم ، سرم خيلي شلوغ مي شد و فشار و استرس کار بالا مي رفت . خوشبختانه روابط عمومي دخترم بالا بود . و او هم اغلب تني چند از همکلاسي هايش رو که عاشق کار روزنامه نگاري ، سينما و ... بودند رو براي همکاري در اختيار داشت ! همين امر باعث شده بود که علاوه بر سروش همزمان با چند نشريه ديگر هم همکاري مي کردم . و در اغلب همايش ها و سمينار هاي بين المللي و مراسم هاي فرهنگي دعوت به کار مي شدم ! خلاصه اين که اعتماد به بچه ها و جوون ها باعث شده بود هيچ گونه دغدغه کمبود وقت نداشته باشم .. به مرور زمان همه حرفه اي شده بودند .. و از عهده هر کاري بر مي امدند . يادمه همون موقع خيلي از همکاران به من پيشنهاد مي کردند تا با دريافت مجوز فعاليت هاي فرهنگي هنري با همين بچه ها به اصطلاح کاسب شوم .. ! چون در طي سال ها انواع و اقسام تجربه کارهاي بين المللي   کسب کرده بودند . از انتشار ويژه نامه گرفته تا روابط عمومي انواع همايش ها و کارهاي اجرايي و تبليغاتي و غيره را وارد بودند . اما صادقانه مي گم  ... " از اين که هنر خود و دوستان جوانم رو با ماديات تلفيق نکردم اصلآ پشيمان نيستم " و خوشحال هم بودم که کار فرهنگي انجام مي دهم !  

صفحه ای بنام رو در رو ..!

اگه اشتباه نکنم  اختصاص دو صفحه در هر شماره به هنرمندان قديمي سينما و تلويزيون از پيشنهادات  حاني محمودي بود که من موافقت ام رو اعلام کردم تا با نام " رو در رو " در هفته نامه سروش منتشر شود . معمولآ هنرمندان را به دفترم در طبقه پنجم ساختمان سروش دعوت مي کرديم . و من و حاني به اتفاق گفت و گوي خودموني رو با اون ها آغاز مي کرديم . معمولآ هنرمندان خيلي راحت و حتي با اشتياق دعوت به سروش رو مي پذيرفتند . دليل آن هم صرفآ به خاطر انتشار شايعه بي اساسي بود که نمي دونم کدوم آدم شير پاک خورده اي بين هنرمندان " چو " انداخته بود که .. " درج خبر و گزارش در تخصصي ترين مجله صدا و سيما به منزله تآئيد سازمان است ! و تهيه کنندگان به سراغ آن ها خواهند آمد .. !‌ " همان طور که عرض کردم از پايه دروغ بود ! چون بنده هيچ گونه ليستي دال بر انتخاب و عدم انتخاب نداشتم ! و ما هر کسي رو که دوست داشتيم و يا تشخيص مي داديم به سراغش مي رفتيم . ( البته معيار تشخيص ما هم بر اساس کار هاي در دست توليد با پخش شده بود ) بماند که در اواخر حضورم در مجله سروش عاقبت "  ليست سياه " کذايي از سوي حراست صدا و سيما در اختيارم قرار دادند ..! جالبه بدونيد در آن ليست انواع و اقسام هنرمند قيد شده بود ! از چوان نام برده شده بود تا سن  بالا و پيشکسوت .. ! يادمه يک بار يکي از همان جوان ها در دفتر مجله به سراغم اومد تا از طريق حاج آقا پورمحمدي شفاعت اش رو کرده و ممنوع التصوير بودنش لغو شود . من هم که سرم درد مي کرد براي چنين اموري .. لذا صبر کردم تا حاج آقا روي دنده راست بلند شده باشد ! و قضيه رو به وي گفتم ... او دليل خطاي او را پرسيد ، عرض کردم با نامزدش بوده اما مغرضان و بد خواهان گزارش خلاف داده بودند ! به هر حال حاج آقا با مدير وقت حراست ( سردار غفور ) تماس گرفت و خواهان بخشودگي اون جوون شد

يک پارانتز کاملآ بي جا .. !   

تا يادم نرفته يک توضيحي بدهم .. بعضي از خوانندگان تازه وارد خرده مي گيرند که مطالب طولاني است و .. جهت اطلاع اين عزيزان عرض کنم : بنده به درخواست دوستان و خوانندگان دايمي سايت عمل کرده  و گرنه خلاصه نويسي از هر لحاظ به نفع بنده است . دوم اين که .. من سعي مي کنم به بهانه موضوعي مقطعي از تاريخ گذشته رو روايت کنم . براي همين کمي طولاني مي شود . اما فراموش نکنيد بنده هميشه آماده خلاصه نويسي هستم . بگذريم .. يادمه هنرمندان زيادي براي گفت و گوي خودموني به دفترم تشريف مي آوردند و معمولآ براي صرف نهار دعوت مي کرديم .. تا اين که نوبت به جمشيد خان مشايخي رسيد . راستش رو بخواهيد من علاقه زيادي به اين هنرمند بزرگوار دارم . که بيشتر نشآت گرفته از دوران پيش از انقلاب است . و ياد و خاطره خيلي از هنرمندان محبوب اون دوران رو به يادم مي اورد .. به همين دليل روزي که او براي گفت و گو اومده بود ناگهان به ذهن ام خطور کرد که نامه اي به مدير عامل وقت سروش ( آقاي شعردوست ) نوشته و تقاضاي هداياي گرانبها کنم . خوشبختانه اين ايده موثر واقع شد و جناب علي اصغر خان شعر دوست که همواره حامي هنرمندان بود با دست و دلبازي خاصي دستور دادند چندين جلد از کتاب هاي نفيس چاپ انتشارات سروش رو در اختيار بنده قرار دهند ! از شاهنامه بايسنقري با جلد زرکوب گرفته تا ديوان حافظ به همراه کتاب هاي ديگري که خاطرم نيست برايم فرستادند . نمي دونم روي چه اصلي بفکرم رسيد که زرنگي کنم .. ! به همين دليل با خط بسيار زيبا ( اگه حمل بر تعريف نمي گذاريد ، خط ام بدک نيست ) در همه کتاب ها با درج جمله اي .. " برگ سبزي است تحفه درويش .. "  به نام خودم امضاء کرده و دادم دختر خانم ها با سليقه کادو پيچ اش کردند .. همين امر باعث شد از اون به بعد اين هنرمند با چشم ديگري به من نگاه کند ! و دوستي ما رنگ و بويي خاص به خود گرفت .. هرگز روم نشد به جناب شعردوست اعتراف کرده و از کلکي که زده بودم عذر خواهي نمايم .. خدا از سر تقصيرم بگذرد .

 گفت و گو با خانم شهلا رياحي ..

همه مي دونيم خانم " شهلا رياحي " يکي از هنرمندان بسيار دوست داشتني و پيشکسوت تئاتر و سينما و تلويزيون است . که همواره بدون حاشيه و سالم زندگي هنري و خصوصي خود رو گذرونده است . يادمه من نوجوان بودم که " شهلا " در سينما نقش آفريني مي کرد . و با خيلي از هنرمندان دوست داشتني تاريخ سينما همبازي بوده است . به همين دليل او هم يکي از سوژه هاي محبوب اين بخش مجله بود . وقتي با او تماس گرفته شد ، با مهرباني پذيرفت . منتها خواهش کرد که گفت و گو در منزل او صورت گيرد .. همان گونه که عرض کردم در اغلب اين گونه مصاحبه ها خودم هم مي رفتم . به همين دليل تصميم گرفتم با دخترم " بهاره " راهي منزل خانم رياحي شوم . وقتي زنگ آپارتمان شهلا نواخته شد ، خودش با گشاده رويي در رو به روي ما گشوده و به داخل اتاق نشيمن دعوت کرد . در همين ديدار بود که براي نخستين بار با زنده ياد " اسماعيل رياحي " آشنا شدم . او هم خيلي صميمي در گفت و گوي همسرش وارد شده و يا بخش هايي از گذشته هاي دور را به ياد شهلا مي اورد . صادقانه مي گم .. من به همراه دخترم با خيلي از ستارگان سينمايي و شخصيت هاي محبوب مصاحبه کرده بودم .. اما رابطه خانم رياحي با بهاره از همون بدو ورود متفاوت بود .. و خيلي زود احساس کردم اين صميميت مضاعف بايد ريشه در جايي داشته باشد . اما قبل از اين که پرسش خودم رو مطرح کنم ، خود شهلا اعتراف کرد که چهره و سيماي دخترم او را ياد نوه بسيار دوست داشتني اش در خارج از کشور مي اندازد  .. به همين دليل جلسه گفت و گوي ما تبديل به محفلي بسيار عاطفي شده بود . و اين زن و شوهر مهربان ما رو به اعماق وجود خود دعوت کردند .. سخن هاي زيادي به صورت خصوصي بيان شد .. و در پايان هم خانم رياحي از من قول گرفت که ارتباط مون رو با اون ها قطع نکنيم ...

 اسماعيل رياحي کي بود ؟

سايت ها و تارنماهاي متعددي تصاوير و مصاحبه هاي اين زوج هنري رو منتشر کرده اند . که در اين ميان   وبلاگ وزين "  قديمي ها "  گزارش مفصلي همراه با تصاوير زيبا درج کرده است . که مي خوانيد :  

  اسماعیل ریاحی، کارگردان پیش‌کسوت سبنمای ایران صبح امروز، ۲۲ آبان‌ماه در خانه‌اش در تهران درگذشت. اسماعیل ریاحی، همسر شهلا ریاحی بازیگر سینما، سال ۱۲۹۹ در تهران به دنیا آمد. پس از اخذ دیپلم به‌عنوان آموزگار در مدارس تهران مشغول به کار شد و هم‌زمان تحصیلاتش را در دانشگاه ادامه داد و دو مدرک لیسانس دریافت کرد. ریاحی بعد از مدتی که به شغل آموزگاری پرداخت به دلیل علاقه‌ی زیادی که به تئاتر داشت به همراه همسر جوانش «شهلا ریاحی» وارد عالم تئاتر شد، اما حساسیت پوست صورت او به چسب گریم باعث شد که خیلی زود با این هنر خداحافظی کند. ریاحی یکی از قدیمی‌ترین کارگردانان سینمای ایران است. از نمونه فیلم‌های او می‌توان از فیلم‌های «دل‌های بی‌آرام» با بازی زنده‌یاد فریدون فرخزاد، «جاده‌ی مرگ من» با بازی زنده‌یاد آرمان، «خشم کولی»، «جوان پهلوان»، «شکوه جوانمردی» و ... نام برد.

 

 ضمن اين که گفته مي شود مرحوم " اسماعيل رياحي " نه تنها از کارگزدان هاي پيشکسوت کشورمون به حساب مي امده است ، بلکه نخستين هنرمندي بود که فيلم تبليغاتي - تجاري در ايران ساخت .

در حاشیه دیدار با خانم ریاحی  

اون شب اصلآ بنا نبود که شام مهمان اين دو هنرمند عزيز کشورمون باشيم . اما همان طور که گفتم .. بقدري ارتباط عميق عاطفي بين ما بوجود امد که انگاري سال هاست همديگر رو مي شناسيم ! خصوصآ رابطه خانم رياحي با دخترم که عين نوه واقعي اش به او دل بسته بود ! خوب يادمه بهاره اون شب لنز آبي خوش رنگي به چشماش زده بود ( آخه اون ايام مد شده بود ) و من به کنايه به شهلا گفتم .. مطمئن هستم اگه بهاره لنز هايش رو برداره ، ديگه هيچ شباهتي به نوه شما نخواهد داشت .. ! جاي همه شما خالي .. اون شب خيلي به ما خوش گذشت .. از هر دري سخن گفتيم . يکي از محسنات خانم رياحي اين است که .. هرگز عادت نداره پشت سر ساير هنرمندان حرفي بزند !  اما اون شب بنا به اصرار و اشتياق بهاره در باره خاطرات خانم رياحي با بعضي هنرمندان قديمي همچون زنده ياد فردين و بهروز وثوقي سبب شد تا سنت شکني کرده و از ان ها به نيکي ياد کند . يادش بخير آقاي رياحي از روزهاي نخست آشنايي و ازدواجش با شهلا تعريف مي کرد .. انگار همين ديروز بود زنده ياد در حالي که لبخندي از محبت بر لب داشت گفت : شهلا چهارده سال بيشتر نداشت که با هم ازدواج کرديم . به خاطر چشمان بسيار زيبايش نام شهلا رو من برايش انتخاب کردم . که بعد ها به همين نام هم معروف شد . سه سال بعد خودم او را به روي صحنه تئاتر بردم . و کم کم پاي او به سينما و راديو کشيده شد . هميشه در کنارش بودم . همون شب متوجه شدم نام اصلي خانم رياحي " قدرت الزمان وفادوست " است . و جز نخستين بانوان کارگردان کشور هم به حساب مي آيد . از افتخارات دوران بازيگري خانم شهلا اين است که ..  هرگز در سينماي آن دوران ، يا به قول مسعود فراستي ( فيلمفارسي ) نقش هاي سبک و زننده اي بازي نکرده است . و اغلب در نقش هاي سنگين يا مادر بازي مي کرده است .

 

مدت ها بعد ...  

در شبي که مهمان اين زوج هنرمند کشورمون بودم ، قبل از خداحافظي خانم رياحي از من قول گرفت که بهاره مرنب با ان ها تماس و ديدار داشته باشد . چند عکس قديمي هم براي انتشار در مجله سروش در اختيارم قرارداد . مدت ها از اين قضيه گذشته بود .. يک روز غروب که از مجله به خونه مي رفتم ( اون موقع در خيابان صدر - شريعيتي زندگي مي کرديم ) در اتوبان مدرس تقاطع مطهري منتظر اتوبوس بودم که ديدم کمي جلوتر يک ماشين مدل بالاي آمريکايي که دو خانم درون ان بود توقف کرده و با دست به من اشاره مي کنند .. ! ابتدا تصور کردم با ساير مسافراني که در ايستگاه اتوبوس هستند کار دارند ! زيرا من فاميل يا آشناي موند بالا نداشتم .. ! خير .. انگاري منظورشون من هستم .. با ترس و لرز و در حالي که به زحمت آب دهان ام رو قورت مي دادم با گام هاي لرزان به سمت اتوموبيل رفتم . آواي مهربان خانمي مرا به نام صدا کرد .. ! به خاطر ساعت ها معطلي در صف اتوبوس هاي شرکت واحد حسابي خيس عرق شده بودم . به همين دليل جلوي چشمانم رو به وضوح نمي ديدم ! بوي ملايم عطر دل انگيز زنانه توام با نسيم خنک کولر ماشين موند بالا که صورتم رو نوازش مي داد ، يک لحظه با خودم فکر کردم نکنه در اتوبان تصادف کرده ام يا ماشيني به من زده است .. و اکنون اشتباهي مرا به بهشت آورده اند .. ! هر ان منتظر نگهبان جهنم بودم که از پشت يقه ام رو بگيرد و با صداي نتراشيده اش بگويد .. آهاي .. اين جا چه مي کني !؟ اشتباهي اومده اي .. ! که خيلي زود صاحب صدا رو تشخيص داده و ديدم خانم شهلا رياحي است که مرا به درون ماشين دعوت مي کند ....

به محض حرکت اتوموبيل خانم رياحي دختر جوان کنار دستش رو معرفي کرده و گفت .. او دختر من است که اخيرآ از آمريکا تشريف اورده است . و سپس خطاب به دخترش گفت .. ايشون پدر اون دختر خانم نازي هستند که شبيه دختر تو مي باشد . فهميدم که در باره ما قبلآ با دخترش صحبت کرده است .. بعد از طي مسافتي شهلا گفت .. من و دخترم رفته بوديم مجله سروش تا شما رو ببينيم ، که گفتند همين الان از اداره خارج شده ايد .. همون آقايون گفتند که شما رو در ايستگاه اتوبوس مي تونيم پيدا کنيم ! خلاصه بعد از کمي تعارف .. شهلا افزود : دختر من تحقيقات جامعي در باره سينما ( دقيقآ يادم نيست سينما بود يا تئاتر يا موضوع ديگر .. ! فقط مي دونم مربوط به هنر معاصر بود ) انجام داده است و قصد دارد آن را به صورت کتاب منتشرش نمايد . در ادامه گفت .. اين کتاب رو به من تقديم کرده است . براي همين گفتم از شما کمک بگيرم . از او و دختر هنرمندش تشکر کرده و قرار و مدار ها رو براي دريافت نوشته هاي    وي گذاشتم . و بعد از دقايقي خواهش کردم مرا در يکي از ايستگاه هاي اتوبوس پياده فرمايند .. چون راه خيلي دور بود و من اصلآ راضي به زحمت آن ها نبودم .. اما خانم رياحي محبت کرده و مرا تا جلوي خونه مون رسوندند . فرداي آن روز پي گير چاپ کتاب دختر خانم رياحي در سروش شدم . و قرار شد خود مولف با مديران واحد انتشارات صحبت کنند . راستش رو بخواهيد رابطه من با آقايون زياد عالي نبود . و زياد ازشون خوشم نمي امد . چه جوري بگم .. احساس مي کردم آدم هاي رندي هستند .. شايد هم من اشتباه مي کردم .. ! به هر حال بعد از مدتي دختر خانم رياحي به دفترم اومد و با هم به نزد مسئولان مربوطه رفتيم تا از نوشته هايش دفاع کند .. خلاصه بگم بعد از کلي اومد و رفت .. حدس ام درست بود ، سروش چي ها چون نون نداشت از قبول کتاب سر باز زدند .. رابطه دوستي من با اين خانواده همچنان ادامه داشت . هرگاه تماس مي گرفتم .. خانم رياحي اول از همه جوياي حال بهاره مي شد .. سال هشتاد و هفت بود که شنيدم آقاي رياحي سکته کرده است . و نيمي از بدنش فلج شده است .. خيلي نارحت شدم .. اما مي دونستم به قدرت عشق او در کنار شهلا زندگي آرامي خواهد داشت . و اين بانوي هنرمند به خوبي از وي مراقبت خواهد کرد ..

 سفر اخر ...

 وقتي ۲۲ آبان خبر درگذشت آقاي اسماعيل رياحي رو شنيدم ، واقعآ حالم بد شد . بي اختيار ياد اون شب مهماني افتادم که اين زوج خوشبخت و مهربان صادقانه اعلام کردند .. اگر روزي خداي ناکرده براي يکي از ما اتفاقي بيفتد ، اون ديگري زياد دوام نخواهد آورد .. چون ما خيلي به هم وابسته هستيم . باور کنيد اين سخن رو از صميم قلب بيان کردند .. چون ان دو همانند مرغان عشق عاشقي بودند که در کنار هم احساس خوشبختي مي کردند . اکنون من خيلي نگران حال اين بانوي هنرمند کشورم هستم . از هر دو فرزندان گرامي آقاي رياحي خواهش مي کنم مادر خود رو در اين شرايط تنها نگذارند .. زيرا واقعآ و به مفهوم واقعي به همسر دوست داشتني اش وابسته بود .. ياد و خاطر مرحوم آقاي اسماعيل رياحي هميشه در قلب مردم ايران زنده است . روحش شاد .

عکس هاي استفاده شده در اين پست از آقاي  " مجتبي نظري " است .

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۲۲:۴۵دقيقه در تاريخ ۲۶ آبان ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

c9grzonv11okublhvvhp.jpg

 

 

 

 

  pplnwui1jq5rw7l7897x.jpg

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

    توجه ... توجه.... توجه  

    خوانندگان محترم لطفآ توجه داشته باشيد :

    کليه کامنت هاي وبلاگ ( دل نوشته هاي يک سرباز ) بدون پاسخ منتشر مي شوند .

    دوستان محترم پرسش هاي خود را فقط در سايت ( خاطرات يک خبرنگار ) مطرح فرمايند .

    فراموش نکنيد فقط به کامنت هاي پست اخر پاسخ داده مي شود .

  • - تعداد بازديد
  • 7054
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35