درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خواهر بانو پوران

  تصادف با خواهر بانو پوران خواننده    

گفتم خانم محترم خسارت من چي مي شود ؟‌ديدم باز با همان قاطعيت تکرار کرد .. من روحاني هستم ! راستش رو بخواهيد بک لحظه با خودم گفتم .. نکنه اين هم اخونده .. ! يعني روحاني زنه .. ! به همين دليل با ترس و واهمه پرسيدم متوجه نشدم .. ! انگار بهش بر خورده باشه گفت .. آقاي محترم من روحاني ام .. ! ديگه باورم شد که اين بابا اخوند خانم هاست ! و گرنه مگه مي شه يکي بزنه ماشين طرف رو داغون کنه .. و بعد به چشماي ادم نگاه کنه بگه من روحاني ام .. !!؟ اگه غير از اين واژه هر اسم ديگري مي برد .. مثلآ مي گفت .. من مدرسي ام ، حتمآ با پررويي تمام مي گفتم .. مدرسي هستي باش .. به من چه ربط داره !!؟ اما با روحاني جماعت نمي شد شوخي کرد ! خصوصآ که اوايل انقلاب بود و همه ماست ها رو کيسه کرده بودند .. ! توي دلم گفتم .. به جهنم که ماشين ام داغون شده .. تا طرف عصباني نشده و يک چيز هم دستي ازمن نگرفته بزنم به چاک ! گور باباي مال دنيا .. ! اما خوب که دقت کردم ديدم چهره اش رو با سليقه آرايش کرده است

   تصادف با خواهر بانو پوران خواننده   

 

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

 

 wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

" خواهر بانو پوران " عنوان مطلب اين پست است که تقديم شما ياران همدل و صميمي مي کنم .  خصوصآ دوست عزيزم " امير حسين " نازنين که در بخش کامنت هاي پست قبل خواستار خاطرات قديمي شده بود . همچنين نوشين عزيزم از گرگان که بعد از مدت ها بي خبري ، مطلع شدم حالش  شکر خدا خوب است و دليل بي خبري قطع شدن اينترنت و سنگيني دورس بوده است . اميدوارم از اين ماجراي واقعي لذت ببريد .. ضمنآ در همان پست قبلي يکي ديگر از دوستان گرامي بنام آقاي رستمي تقاضا کرده بود که تصوير اسکلت رو حذف کنم .. و ما اطاعت امر کرده و خود اسکلت رو حذف کرديم .. ! التبه زحمت اين کار به عهده مرتضي عزيزم بوده است که از او هم تشکر و قدرداني مي کنم ..

هوا ديگه روشن شده است .. و با اجازتون حرف هاي خودموني رو پايان مي دهم . اگه خدا بخواهد در پست بعدي هم سعي مي کنم به يکي ديگر از خاطرات قديمي اشاره نمايم .. موفق باشيد

برچسب ها : حط پرواز سي -۱۳۰ + پيروزي انقلاب + رمپ پرواز + پيکان ۵۷ + کارواش + بزرگراه پارک وي + کارواش + بانو پوران + حسن روشن زاده + انوشيروان روحاني + فيروز مومني + زبل خان + خيابان ايتاليا + آموزش پيانو + فاکتور  

 

اين بار بدون مقدمه .. !

ماجراي پيکان ۵۷

هنوز مدت زیادی از پیروزی  انقلاب نگذشته بود . اون موقع من یک پیکان مدل ۵۷ بسیار تمیزی داشتم . ماجرای خرید این ماشین هم در نوع خودش بسیار  جالب است . و پول ان را من در پروژه ای که با شوهر عمه قلدر همسرم مشارکت داشتم با زرنگی از کارفرمامون که یک شرکت معتبر ژاپنی بود ، دريافت کرده بودم ! ضمن اين که يک موتور سيکلت بزرگ تريل ( پرشي )  هم داشتم که معمولآ غروب روزهاي تعطيل با اون به کوه مي رفتم .. ! به همين دليل خيلي کم از ماشين ام استفاده مي کردم ! اغلب جلوي خونه زير چادري که روش کشيده بودم پارک بود و فقط هر از گاهي اون رو به اداره مي بردم . ماجرايي که قصد تعريفش رو دارم مربوط به همين ماشين است . که در پاراگراف هاي بعدي تعريف مي کنم . اگه اشتباه نکنم تابستان سال ۱۳۵۸ بود . و يکي از اون روزهايي بود که با ماشين ام  به اداره رفته بودم . يادش بخير .. چه دوراني داشتيم .يادمه تا قبل از فرار بني صدر ما خودرو هامون رو به داخل پايگاه برده و در پشت رمپ  پرواز پارک مي کرديم .. ! بعد از فرار نه تنها ديگه هيچ اتوموبيل شخصي اجازه ورود با پايگاه رو نيافت ، بلکه جلوي در خونه هاي سازماني صندوق عقب ماشين ها رو هم مرتب بازديد مي کردند .. ! باورتون مي شه خودشون هم نمي دونستند به دنبال چه چيزي هستند !؟  به طفلک سرباز وظيفه ها سپرده بودند صندوق عقب همه ماشين ها رو بگردند ! نمي دونم کدوم شير پاک خورده اي ( شايد هم خود من ) به سر زبون بچه ها انداخته بود که در موقع بازيد از سرباز ها بپرسند ..   " سر بني صدر رو پيدا کردي !؟‌ " واي باز دوباره زدم جاده خاکي !  

کارواش اتوماتيک ...  

چند سالي بود که تازه کارواش هاي اتوماتيک در تهران کار خود رو اغاز کرده بودند .. يکي از شعبه هايش هم در بزرگراه چمران ابتداي خيابان يمن تقريبآ پشت نمايشگاه بين المللي قرار داشت ( الان هم است )من قبلآ در آمريکا و اروپا ديده بودم . اما در ايران جذابيت هاي خودش رو داشت .. ما هم خب جوون بوديم و شيطون .. ! يادمه با بچه ها شرط مي بستيم تا با موتور سيکلت از داخل اين نوع کارواش ها عبور کرده و از آن سو بيرون بياييم !  و برنده مادر مرده عين موش آبکشيده با سر و روي برس کشيده بيرون مي امد  !  معمولآ هم کارگر خشمگين و عصباني کارواش پشت سر موتور سوار دويده و با فحش هاي آن چناني  موتورسوار ها رو بدرقه مي کرد .. !! بگذريم .. به تابستان ۵۸ برمي گردم به روزي که هنوز ورود خودرو ها به داخل پايگاه قدغن نشده بود .. و همان طور که گفتم تا نزديکي محل پارک هواپيماها کنار رمپ پرواز ماشين هامون رو پارک مي کرديم .. ( عين خارج ! يا فيلم هاي سينمايي که آرتيسته با ماشين تا جلوي هواپيما مي آيد .. ! ) اين رو هم اضافه کنم که عادت دارم به ماشين ام حسابي برسم .. و هميشه تمير و مرتب نگاه دارم .. به همين دليل نزديکي هاي ظهر بود که چشمم به  ابوطياره ام افتاد که گرد و غبار و احيانآ قطرات بارون بد جوري از ريخت و قيافه انداخته بودش ..  نمي دونم روي چه حسي به سرم زد که سريع ببرمش کارواش .. ! اون هم کارواش اتوماتيک ! شايدم مي خواستم خاطرات قديمي ام رو زنده کنم .. به همين دليل خودم رو به سر شيفت رسونده و به بهانه مريضي يکي از اقوام .. ! يکي دو ساعتي مرخصي گرفتم ! اين رو هم بگم که من براي کار هاي خرده فرمايشي که داشتم ، تا اون موقع بار ها و بار ها براي گرفتن مرخصي اقوام و نزديکانم رو کشته بودم .. !!

خروج از پايگاه ..

 از اون جايي که سر ظهر بود و خيابون ها زياد شلوغ نبودند .. من خيلي راحت خودم رو به اتوبان چمران  ( اون موقع چون چمران شهيد نشده بود بهش اتوبان پارک وي مي گفتند ) رسوندم . و يک راست رفتم جلوي در جنوبي کارواش و بعد از پرداخت پول ، قبض رو دريافت کردم . اگه اشتباه نکنم نرخ اش اون موقع  ده تومن بود ! کارگري که قبض صادر مي کرد ، وقتي لباس پرواز رو ديد ، بنده خدا کلي تحويل ام گرفت .. و حتي  نمي خواست پول کارواش رو ازم بگيره .. به زور پول رو بهش دادم . به هر حال رفتم داخل روي ريل و سپس ماشين يواش يواش راه افتاد .. در هر مرحله با بورس هاي بزرگ و قوي به جون خودرو افتاده و با فشار آب گرم هر گونه گل و لاي و لکه اي رو پاک مي کرد .. بعد از چند دقيقه تميز و نظيف بعد از اين که جلوي سشوار بررگي آب ها خشک شد ، چراغ مربوطه سبز شد و اجازه خروج يافتم .. از اون جايي که رسم بود اگه لکه اي مشاهده مي شد که دستگاه نشسته  باشد، مجاز بوديم به اين بهانه يک بار دگه مجاني وارد کارواش شويم .. و من عادت داشتم هميشه دوباره اين کار رو بکنم .. خلاصه اون روز بعد از دو بار رفتن و شستشو ، از کارواش بيرون اومده و افتادم توي بزرگراه .. و چون ماشين از تميزي حسابي داشت برق مي زد ، راستش اصراري به تند رفتن نداشتم .. و در حالي که به نواي موسيقي ملايم خارجي گوش مي دادم ، سلانه سلانه رو به پائين حرکت مي کردم  ..

تصادف با ماشين ...

هنوز به وسط هاي بزرگراه نرسيده بودم که يهو يادم اومد چيزي به پايان مرخصي ام نمونده است .. به همين دليل کمي به سرعت ماشين افزودم .. و با کمال احتياط خودم رو به خط سبقت رسوندم .. باور کنيد هنوز به اون صورت ماشين ام دور نگرفته بود .. که ديدم در مقابلم يک ماشين " ب . ام . و " مدل بالا در همون خط اهسته حرکت مي کند .. يکي دو تا چراغ دادم تا راه رو باز کنه .. اما انگار نه انگار که داخل اتوبان است .. کمي که نزديک تر شدم ، ديدم راننده اش خانم است . اين جور مواقع سعي مي کنم  خيلي احتياط کرده و يه جورايي آهسته از کنارش عبور کنم  .. ! به همين دليل از خير سبقت از سمت چپ ماشين جلويي گذشته و سعي کردم از خط مياني به راه ام ادامه دهم .. چند متري به موازات ماشين خانم نرسيده بودم .. که چشم شما روز بد نبينه .. نمي دونم چه اتفاقي افتاد .. بنده خدا به چي برخورد کرد .. که در يک لحظه ديدم ب ام و سريع دور خودش چرخيده و به سمت مخالف برگشت .. و قبل از هر اقدامي محکم زد به سمت چپ ماشين من ! چون سرعت من زياد نبود ، با احتياط خودم رو به سمت  شانه خاکي سمت راست جاده کشونده و ماشين رو متوقف کردم .. کل شيشه در جلويم خرد شده بود و همه روي لباس پروازم پاشيده بود .. خوشبختانه اتوبان خلوت بود .. به همين جهت خانم راننده موفق شد بدون مشکلي ماشين اش رو پشت سر اتوموبيل من نگهدارد .. به دليل ضربه اي که به ماشين ام وارد شده بود ، در باز نمي شد .. به هر مکافاتي بود از در سمت ديگه پياده شدم .. ديدم دو تا خانم چلوي ب ام و نشسته اند .. از سر وضع شون معلوم بود که آدم هاي پولدار و متمولي هستند .. خانم راننده از ماشين پياده شده و با رنگ و روي پريده .. گفت : نياز نيست به پليس اطلاع دهيد .. و مدام اين جمله رو تکرار مي کرد ..

من روحاني هستم .. !

وقتي ديدم بنده خدا مدام اين جمله رو تکرار مي کنه ، ترسيدم .. با خود گفتم نکنه بنده خدا شوکه شده باشد .. بهش گفتم .. خانم محترم شما بشين توي ماشين ات .. من به پليس زنگ نمي زنم . بعد ديدم شماره اي رو بر روي ورقه اي نوشته و داد به دست ام .. !! با تعجب پرسيدم که چي بشه ؟؟ ديدم با غرور خاصي گفت .. " من روحاني هستم " من ابتدا مکث کردم .. چون منظورش رو نفهميدم .. اما وقتي ديدم قصد ترک صحنه رو دارد .. گفتم خانم محترم خسارت من چي مي شود ؟‌ديدم باز با همان قاطعيت تکرار کرد .. من روحاني هستم ! راستش رو بخواهيد بک لحظه با خودم گفتم .. نکنه اين هم اخونده .. ! يعني روحاني زنه .. ! به همين دليل با ترس و واهمه پرسيدم متوجه نشدم .. ! انگار بهش بر خورده باشه گفت .. آقاي محترم من روحاني ام .. ! ديگه باورم شد که اين بابا اخوند خانم هاست ! و گرنه مگه مي شه يکي بزنه ماشين طرف رو داغون کنه .. و بعد به چشماي ادم نگاه کنه بگه من روحاني ام .. !!؟ اگه غير از اين واژه هر اسم ديگري مي برد .. مثلآ مي گفت .. من مدرسي ام ، حتمآ با پررويي تمام مي گفتم .. مدرسي هستي باش .. به من چه ربط داره !!؟ اما با روحاني جماعت نمي شد شوخي کرد ! خصوصآ که اوايل انقلاب بود و همه ماست ها رو کيسه کرده بودند .. ! توي دلم گفتم .. به جهنم که ماشين ام داغون شده .. تا طرف عصباني نشده و يک چيز هم دستي ازمن نگرفته بزنم به چاک ! گور باباي مال دنيا .. ! اما خوب که دقت کردم ديدم چهره اش رو با سليقه آرايش کرده است .. و موهايش رو هم ميزانپلي نموده و  عطر بسيار خوشبوي ( کريستين ديور ) هم به خودش زده .. !! ( اخه من عطر شناس با تبحري بودم .. خصوصآ عطرهاي زنانه رو به خوبي مي شناختم )  با خودم گفتم .. پسره خنگ آخه اخوند جماعت که اين جوري لباس نمي پوشه و آرايش نمي کنه .. !

همراه با شک و ترديد .. !

 با وجودي که بهش شک کرده بودم .. اما از ان مي ترسيدم نکنه واقعيت داشته باشه .. و از اون جايي که خيلي از معيار ها بعد از انقلاب عوض شده بود ، همش فکر مي کردم نکنه طرف واقعآ روحاني باشه .. !؟ و گرنه چه دليلي داره اين جوري مستقيم به چشمانم نگريسته و مدام  بگويد من روحاني  هستم  .. ! راستش رو بخواهيد قيد خسارت رو زدم .. و در حالي که چشمانم از تعجب گرد شده بود .. با احترامي اميخته با ترس گفتم باشه سرکار خانم .. مويد باشيد .. دست شما درد نکنه .. و حالا نوبت من بود که سوزنم گير کند  .. هي پشت سر هم تشکر کرده و مثل هندي ها دو تا دست هايم رو به هم چسبونده و عين ژاپني ها دو لا سه لا مي شدم .. !! در همين موقع احساس کردم حالا نوبت اوست که تعجب کرده است .. چون ديدم وقتي سوار ماشين اش شد ، به خانمي که همراهش بود ، چيزهايي گفت .. لحظه اي بعد اون خانم کنار دستي اش پياده شد .. اگر چه او هم سر و وضع اش عالي بود ، اما همين که دهانش رو باز کرد ، فهميدم بنده خدا کلفت است !! با ته لهجه سبزواري گفت .. خانم مي فرمايند بعد از ساعت يازده مي توني به اين شمار ه تماس بگيري .. ! يه خرده دلم قرص شده و جرات پيدا کردم ! از خانم نديمه محترم پرسيدم .. حالا چرا بعد از ساعت يازده .. !!؟ با همون لهجه افزود .. اخه خانم روحاني تا اين ساعت خواب هستند .. ! سريع دوزاري ام افتاد .. اي دل غافل اين بابا  فاميلي اش روحاني است نه شغل اش .. و جز طبقه از ما بهترون هستش .. از اون هايي که شب ها جلسه و پارتي دارند .. اما چون قبول کرده بودم ، دور از مردانگي ديدم دبه در آورم !  از اين رو با احتياط از کلفت جون پرسيدم  .. ببخشيد کدوم روحاني !؟‌ مادموزال گردن شو چرخونده و طوري با ناز و تکبر گفت .. انو شيروان روحاني ! که هر کي نمي شناخت ، فکر مي کرد مي گه .. اعليحضرت همايوني .. ! و چون ديد من کمي مکث کرده ام ، با همون حالت  ادامه داد .. ايشون خواهر پوران خواننده است .. !

چي فکر مي کردم چي شد .. !؟

 بازي زمونه رو ببين .. ! تا چند دقيقه پيش داشتم قبضه روح مي شدم .. و تمام فکر و خيالم رفته بود روي جامعه روحانيت .. که در طرفة العيني طرف تبديل به همشيره بانو پوران افشاري شد ! و يه مصداق مثل معروف .. چي فکر مي کرديم چي شد ؟ طرف از اهالي موسيقيايي بود ! اونم چه کسي ..! بانو پوران که من از کودکي با ترانه هايش حال مي کردم .. مخصوصآ با ترانه بهاري " گل اومد بهار اومد .. " که نزديک به پانزده نوروز با صداي او سال نو رو جشن مي گرفتيم . همون طور که اشاره کردم .. چون از کودکي و نوجواني اين خواننده محبوب رو دوست داشتم ، در مجله هاي هنري و سينمايي پيش از انقلاب تمام بيوگرافي اش رو خونده بودم .. و مي دونستم خانم پوران ابتدا با آقاي افشاري ازدواج کرده بود و به همين نام هم  اوايل خطابش مي کردند .. بعد ها همسر آقاي " حسن روشن زاده " يکي از بهترين مفسر هاي ورزشي کشور شد . که با آقاي عطا بهمنش در راديو و تلويزيون گزارش ورزشي انجام مي دادند .. خانم پوران از همسر دومش داراي دو فرزند به نام هاي اميد و آرزو شد .. يک زماني هم به خواننده درباري معروف شده بود .. حالا هم شنيدم که خواهرش همسر آقاي انوشيروان روحاني است .. به همين دليل بدليل حرمتي که براي خانم پوران قايل يودم ، به خواهرش اعتماد کردم .. !  

صحبت با آقاي روحاني ...  

راستش رو بخواهيد من هم يکي دو روز کلاس گذاشته و زنگ نزدم .. !! براي چه کسي ؟؟‌نمي دونم ! شايد براي گل روي ماه کلفت اش بود ! روز دوم سعي کردم دقايقي از ساعت يازده بگذرد .. بعدش شماره مورد نظر رو گرفتم .. تا پيش از ان ده بار در عالم خيال شيطان پدر سوخته هي به سراغم اومده بود و مدام در گوش ام مي گفت .. اي بدبخت بيچاره .. ديدي چه رو دست خوردي !؟ ديدي چه جوري بهت کلک زدند .. !؟ و من به روي مبارک ام نمي آوردم .. تلفن چند تا زنگ خورد تا اين که همون لهجه سبزواري گوشي رو برداشت .. خودم رو معرفي کردم .. اما انگاري دوزاري او از من کج تر بود .. چون هر چه نشوني مي دادم .. غليظ مي گفت .. آقا اگه مزاحمي قطع مي کنم ها .. !! به ناچار هول شده و به جاي اين که بگم با خانم روحاني کار دارم ، از دهانم پريد آقاي روحاني .. و چون اسم آقا رو بردم ، ديگه جرات نکرد سين جيم ام کنه .. دقايقي بعد يک آقايي از پشت تلفن گفت .. روحاني بفرماييد . سريع سلام و عليک کرده و در ادامه خودم رو به عنوان کسي که با سرکار خانم تصادف کرده معرفي کردم .. ! همش مي ترسيدم زير بار نره .. ( تقصير اون شيطونه است .. و گرنه من اين قدر هم بي جنبه نبودم ) او خيلي مودبانه با من برخورد کرده و گفت .. قربان شما برويد اتوموبيل تون رو درست کنيد ، فاکتور هايش رو بياوريد بنده تقديم مي کنم .. بنده هم جسارت کرده و مودبانه پرسيدم قربان .. به کدام آدرس ؟ خيلي محترمانه گفت .. خيابان ايتاليا .. پلاک ..  از اون جايي که بچه جنوب شهر بودم .. و با بالاي شهري ها زياد حال نمي کردم ، اون محله رو نمي شناختم ، حتي اسم اش هم به گوش ام نخورده بود .. ! مجددآ جسارت کرده و عرض کردم .. منظورتون کدوم ايتالياست .. !!؟‌و طوري اين جمله رو ادا کردم .. انگاري همه اون محله ها رو مي شناسم .. و حالا هم تداخل نام پيش اومده .. !! جناب انوشيروان روحاني بدون اين که به روي بنده بياره .. گفت .. قربان از بلوار کشاورز رو به جنوب .. گفتم آهان اونو مي گيد !؟؟

يک اشتباه ديالکتيک .. !

 بزرگ ترين اشتباه ام اين بود که از روز اول قضيه رو به فيروز زبل گفتم .. !! از شما چه پنهون شيطونه که ذکر خيرش بود همين زبل خان بود .. که مدام در گوش من مي خوند ..(‌ بلانسبت شما )  اخه پسره خر ، کدوم احمقي ماشين اش داغون مي شه اونوقت با دريافت يک شماره تلفن ، ولش مي کنه بره !؟ از کجا معلوم راست گفته باشه .. !؟‌باز تو چشم ات به يک خانم افتاد سمرقند و بخارا رو بخشيدي ..!؟ اخه جمال عشقي .. اين کار درسته .. !؟‌خلاصه اون دو روزي هم که زنگ نزدم ، بيچاره ام کرد .. پشت سرم دست گرفته بود که فلاني چنين است و چنان .. ! ديگه کم کم داشت باورم مي شد .. ! اما وقتي ادرس گرفتم و قضيه تعمير ماشين رو گفتم .. احساس کردم برق از چشمان فيروز پريد .. چون بلافاصله گفت .. جمال عشقي .. عالي شد ! سريع برو يک اتاق نو عوض کن .. !! گفتم چه کار کنم .. !! مگه نشنيدي ، مي گم برو يک اتاق نو بينداز روي ماشين ات .. ! گفتم فيروز تو حالت خوبه .. ؟‌ماشين من چپ نشده است که .. يک کمي درهاي سمت راست ام فرو رفته اند .. و يک شيشه سمت راننده شکسته .. اون وقت انتظار داريبرم اتاق عوض کنم .. گفت مگه طرف نگفته هر چه شد من پولش رو مي دهم .. گفتم بله ولي دليل نمي شه .. اصلآ ول کنم نبود .. اخر سر گفت .. برو در ها رو کلآ عوض کن .. ! خلاصه به حرف او گوش نداده و دادم صافکاري .. دو روزه به من تحويل دادند .. يادمه کل مخارج ماشين هزار و هفتصد تومن شد ! فاکتور هم گرفتم .. فيروز گفت پس بيا با هم برويم .. چون من خيلي دلم مي خواهد آقاي انوشيروان روحاني رو از نزديک ببينم .. ضمن اين که خيلي اصرار کرد تا فاکتور هاي زيادي مبني بر تعويض در و پنجره و رنگ و پول نقاشي و شيشه را هم اضافه کنم .. و من زير بار نرفتم ! او معتقد بود که اين ها خيلي پولدار هستند .. و صد ها برابر اين پول ها رو در قمار مي بازند .. و من مرتب بهش مي گفتم .. پول پدر تو رو که نبرده .. به ما چه مربوطه که داره يا نداره .. !!

دومين اشتباه ...

 نمي دونم روي چه حسابي قبول کردم که فيروز هم با من بيايد .. اون روز بعد از گرفتن فاکتور کار هاي انجام شده روي ماشين به منزل آقاي روحاني تماس گرفتم .. قرار براي سه بعد از ظهر همان روز گذاشته شد .. من به اتفاق فيروز با ماشين ب ام وي زبل خان به سمت خيابان ايتاليا به راه افتاديم .. در يکي از خيابان هاي خلوت جنوب بلوار کشاورز و درخياباني که تابلوي ايتاليا روي آن منقوش بود ، پرسان پرسان در جستجوي پلاک عنوان شده جلو رفتيم .. به محض اين که زنگ رو به صدا در اورديم ، بعد از معرفي از پشت آيفون در باز شده و همون نديمه جوان براي راهنمايي به پيشبازمون آمد .. فيروز که تصور مي کرد او خانم روحاني است ، تا روي کمر دولا شده و مراتب ادب و احترام به جاي اورد .. وقتي ديدم روي کلفت سبزوراي به سمت ما نيست  يک اردنگي جانانه اي به او زدم که چيزي نمونده بود با مخ بره تو باغچه .. ! حالا نوبت من بود تا تلافي در کنم .. بهش گفتم .. اخه جمال عشقي .. چرا آبرو ريزي مي کنه .. بدبخت نديد بديد کلفت نديده .. !!‌ فيروز زبل که از خجالت سرخ شده بود ، براي ريکاوري اصلآ به رويش نياورد و در حالي که با صداي بلند تعارف مي کرد .. مرتب مي گفت .. جناب سروان بفرماييد . . از پله ها بالا رفتيم .. يک خانم منشي موند بالا پشت ميز نشسته بود .. و ما رو به روي دو تا صندلي که مقابل ميزش در اتاق انتظار قرار داشت تعارف کرد .. ! هر دوي ما مات و مبهوت به تابلو هاي زيبايي که به ديوار اويخته شده بودند مي نگريستيم .. که چشم ام به تابلوي قيمت افتاد .. خداي من ! يک ساعت اموزش پيانو پانزده هراز تومان .. !! ( اون موقع حقوق يک خانم کارمند فوق ليسانس سه هراز نومان بود ) بي اختيار ياد حرف هاي جمال عشقي افتادم .. ! در تابلوي ديگري با خط درشت هشدار داده شده بود که هر گونه تاخير از ساعت آموزش کسر خواهد شد .. ! نمي دونم چرا ياد مقررات ارتش در زمان رضا شاه افتاده بودم .. و در تصور خودم اعليحضرت رو مي ديدم که از پادگان ها بازيد مي فرمايند .. در همين موقع در باز شده و جناب آقاي انوشيروان روحاني با همون کت و شلوار گران قيمتي که کنار هايده چند سال قبل در ايام نوروز نشسته بود ظاهر شد .. با يک لبخند مليح با ما سلام و عليک کرده و فرمود .. بنده الان خدمت مي رسم .. و با سر به خانم منشي اشاره کرد از ما پذيرايي شود ..

بد شانسي بزرگ .. !

 خانم منشي جوان که انگاري به مجلس ميهماني دعوت شده است .. با لباس مشگي و منجوق دوزي شده در اطراف گردن و سر دستش با ناز و افاده از جايش بلند شده و از يکي از گنجه ها يک جعبه بزرگ شيريني بيرون اورده و به سمت فيروز زبل رفت .. زبل خان براي اين که او هم کلاس بگذارد ، انگار مجلس خواستگاري اومده باشيم ، در حالي که به چشمان خانم منشي زل زده بود ، اشاره کرد .. اول جناب سروان ! ( فهميدم از پدر سوخته گي اش است .. و گرنه او از اين تعارفات بلد نبود  ) طفلک منشي جناب روحاني در حالي که سريع بر مي گشت نمي دونست از من عذر خواهي کنه يا از فيروز !! و همين جوري زير لب عذر خواهي مي کرد .. و در همين حال جعبه شيريني رو به طرفم گرفت .. عجب شيريني هاي بزرگي .. ! توي عمرم شيريني به اون شکل چهار خونه چهار خونه نديده بودم .. و چون گرسنه ام شده بود ، تا خانمه برگشت به فيروز تعارف کنه .. يک گاز محکم به شيريني زدم .. ! چشمتون روز بد نبينه .. نمي دونم سيستم شيريني چطوري بود که تاگهان ديدم از لاي دندونم ، يک کيسه آرد سفيد همراه با شکر پاشيد روي لباس پرواز و بخش بزرگي از ميز عسلي که مقابلم بود !‌ سريع دوزاري ام افتاد لاي اون پنجره ها آرد قند جاي دارد .. و لم خاصي براي خوردن دارد .. هنوز گيج و مبهوت بودم که ديدم دهان فيروز هم سفيد شد .. و کلي گرد و غبار که حاصل گاز خرکي اش به شيريني بوده است .. ! به آسمان و پشت دامن منجوق دوزي شده خانم منشي و .. پاشيده شد . او بقدري حريص بود که صبر نکرد به چهره من نگاه کنه .. از ترس اين که يه وقت از دستش نگيرم ، سريع زده بود توي رگ .. ! هر دو ي ما شرمسار و خجالت زده .. نمي دونستيم چه کار کنيم .. ! خانم منشي که انگاري در اين موارد با تجربه بود ، در حالي که انگشت اش رو مثل تابلو هاي بيمارستان جلوي لب خود گرفته بود .. اشاره کرد کاري نکنيم .. و سريع بلند شد و يک دستمال خيس از دستشويي بيرون اورده و به دستمون داد .. باور کنيد نفهيمدم چه جوري خودمون و محيط اطراف رو پاکسازي کرديم .. و تا قبل از اين که آقاي روحاني تشريف بيارود ، تمام آثار جرم رو از بين برديم ... !!  

 ما و آقاي روحاني ...

 با اتمام کلاس پيانو ، در اتاق باز شده و جناب روحاني تشريف آوردند .. بعد از سلام و عليک مجدد ، سريع رفت روي اصل موضوع .. و در حالي که همچنان لبخند به روي لبانش بود ، فرمود چقدر تقديم کنم !؟‌ من در حالي که قصد تعارفات اوليه رو داشتم .. و در عين حال به دنبال فاکتور ها مي گشتم ، ديدم زبل خان يک دسته فاکتور از جيب لباس پروازش بيرون آورده و با پر رويي تمام گفت .. نه هزارو هفتصد تومن ! البته اصلا و ابدآ قابل شما رو نداره ..  انگار که يک سطل آب يخ روي من ريخته باشند ، همين جوري در جا خشک ام زد .. ديگه فکر اين جاش رو نکرده بودم .. !! مي دونستم او زبل است .. اما تا اين حد رو اصلآ و ابدآ به ذهن ام خطور نکرده بود .. ! آقاي روحاني بدون کوچک ترين واکنشي دست در جيب کت خود کرده و از درون کيف مشگي چرمي اش يک دسته هزار تومني نوي اطو کشيده بيرون اورد .. و در حالي که مي شمرد ، صداي اعداد شنيده مي شد .. من نفس ام در نمي آمد .. از خجالت داشتم آب مي شدم .. به اين ترتيب آقاي روحاني ده عدد اسکناس هزار تومني تقديم فيروز کرد .. و زبل خان که از قبل فکر همه جا ها رو کرده بود ، بقيه اش رو که حاضر و آماده در گوشه جيب اش قرار داده بود ، تقديم آقاي روحاني کرد .. من براي اين که حرفي زده باشم .. و اون جو سکوت و شرمساري رو بشکنم .. خطاب به اقاي روحاني گفتم .. قربان .. خدا خيلي رحم کرد .. اگر من جلوي ماشين خانم شما رو نگرفته بودم ، او زبونم لال رفته بود ته دره ... !! يکي نبود به من بگه اخه جمال عشقي تو اتوبان پارک وي دره کجا بود !!؟ ‌ارواح عمه ات .. !! اما جناب روحاني در حالي که بقيه پول رو مي گرفت .. خطاب به من گفت .. " جناب سروان خواهش مي کنم دفعه ديگه اگه ديدي همسر بنده داره به ته دره مي رود ، لطفآ جلويش رو نگير و جا خالي بده بزار برود ته دره .... !! "

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۷:۱۵ دقيقه بامداد پانزدهم  آبان ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

c9grzonv11okublhvvhp.jpg

 

 

  pplnwui1jq5rw7l7897x.jpg

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

    توجه ... توجه.... توجه  

    خوانندگان محترم لطفآ توجه داشته باشيد :

    کليه کامنت هاي وبلاگ ( دل نوشته هاي يک سرباز ) بدون پاسخ منتشر مي شوند .

    دوستان محترم پرسش هاي خود را فقط در سايت ( خاطرات يک خبرنگار ) مطرح فرمايند .

    فراموش نکنيد فقط به کامنت هاي پست اخر پاسخ داده مي شود .

  • - تعداد بازديد
  • 16040
  • مرتبه

    نظرات

    ghashang bood. afarin
    پاسخ
    خواهش مي کنم .. ممنون از شما

    یک بار یک معتاد سوار بر پیکان به ماشین ما زد و فرار کرد.
    خدا را شکر که فرار کرد وگرنه احتمالا ماهم باید تاوان ماشین مد بالا داشتن را می پرداختیم.
    پاسخ
    تيکه انداختي جناب سبزواري !؟
    يک بار هم يک قاچاقچي نامرد با ماشين اخرين مدلش به پيکان قراضه ما زد و فرار کرد ..
    و ما از خوشحالي که سرمون رو نبريد ، صدقه هم داديم

    استاد ارجمندم
    جناب مدرسي عزيز
    سلام و خسته نباشيد
    چه عكس هاي جالبي از خودتون در اين دو پست اخير كار كرديد.
    واقعا ممنون و سپسگذارم واسه اينهمه وقتي كه مي ذاريد و مطالبي اينقدر كامل تهيه مي كنيد.
    مطلب ديگه اينكه خواستم اينجا به اطلاع شما و دوستان علاقمند به خلباني برسانم كه اگه كسي مايل به آموزش خلباني در كشور فيليپين هست مي تونه به سايت من مراجعه كنه و اطلاعات را بدست بياره.خيلي خلاصه بگم كه مزاياي بيشماري از جمله هزينه كمتر،زمان كمتر،آموزش بهتر داره.
    جالب اينجاست كه اين شركت هيچ هزينه اي بابت مشاوره دريافت نمي كنه و دانشجو مستقيما هزينه هارو به آموزشگاه مي ده.رئيس اين شركت هم دانش آموخته خلباني از فيليپينه.
    يك فرصت استثنايي براي همه كساني كه مي خوان خلبان بشن.
    البته خانم ها هم مي تونند و اين براي خانم هاي ايراني يك نعمته.
    خانم نوروزي خلبان نفت اير هم در فيليپين تحصيل كردند.
    من چون ديدم خيلي فرصت خوبيه هم بنري براي اين شركت در سايتم گذاشت و هم گفتم در اينجا بگم كه دوستان استفاده كنند.
    ممنون
    www.asemoon.org
    09384022068
    پاسخ
    داود جان عزيز و گرامي
    با سپاس از شما .. خوشحالم که فرد با دانش و مدير سايتي وزيني از مطالب و زحماتي که براي سايت مي کشم ، تعريف مي کنه .. سپاسگزارم . داود جان باور کن تمام وقت و انرژي خودم رو در اين راه گذاشته ام .. و اميدوارم مورد قبول دوستان واقع شود .
    در باره اموزشگاه خلباني در فيليپين .. من فکر کنم مدير ان را مي شناسم .. قبلآ با من تماس گرفت و از من خواست بنر تبليغي اش رو درج کرده و برايش دانشجو معرفي کنم .. راستش بعد مسايلي پيش اومد که من پي گيري نکردم .. البته شايد هم او نباشه .. چون خيلي ها در فيليپين اموزشگاه خلباني راه اندازي کرده اند .. اگه با مردم روراست باشند .. حرکت خوبي است . اون جا نسبت به کشور هاي منطقه خيلي ارزان است .. و سطح اموزش هم که استاندارد مي باشد .. منتها توصيه مي کنم در ابتداي کار شما مسئوليت هيچ بخشي رو به عهده نگير داود جان .. تا حکايت اون بنده خدايي که مي خواست همه رو بورسيه به آمريکا کنه پيش نيايد تا مجبور باشي همه اگهي هاي او را از سايت ات حذف کني .. !! در حد اطلاع رساني مشکلي نيست .. مگر اين که واقعآ بشناسي .. که باز هم توصيه نمي کنم .. تبعات قانوني داره ..
    من هم سعي مي کنم .. همه رو به سمت اين آگهي راهنمايي کنم .. خيلي ها از من مي پرسند .. که هميشه خدمت شما مي فرستادم .. باز هم چشم

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35