Oldpilot.ir | وحشت خلبانان ایرلندی .. !
درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  وحشت خلبانان ایرلندی .. !

شبی که خلبانان ایرلندی را ترساندم 

 بقدري استرس هماهنگي مسايل رو داشتم که پاک فراموش کردم لااقل توي آينه جمال خودم رو ببينم .. ! و در حالي که کلاه قره کل سفيد به سرم بود از ماشين پياده شده و به سمت گروه ايرلندي رفتم .. هنوز چند قدمي در فضاي روشن طي نکرده بودم که ديدم اون دو سه نفري که سرگرم بازديد هواپيما بودند ، با زمزمه کلماتي گنگ و نامفهوم به سمت بيابون پا به فرار گذاشتند .. ! اهميت نداده و با خودم فکر کردم به خاطر فرار از سرماي زمستان با خود مسابقه دو گذاشته اند .. ! و بي خيال از همه چيز راهي داخل هواپيما و کابين خلبان شدم .. کاپيتان به همراه کمک خلبان خود احتمالآ  سرگرم تنظيم ابزار ناوبري بودند .. چشم تون روز بد نبينه .. همين که سر شون رو به طرف من برگردوند  در يک لحظه چهره آن ها تغير کرد .. ! انگاري جن ديده باشند .. من که مات و مبهوت حرکات آن ها  شده  بودم در يک لحظه قدرت تشخيص ام رو از دست داده و مثل خودشون ناباورانه به چهره ...

 شبی که خلبانان ایرلندی را ترساندم

 

 2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

 

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

وحشت خلبانان ایرلندی " عنوان مطلب این پست است که تقدیم حضورتون می کنم . البته بیان این نکته ضروری است .. اشاره به خلبانان ایرلندی منظور از گروه پروازی یک فروند هواپیمای سی - ۱۳۰ است که از کشور ایرلند برای انتقال گروگان های آمریکایی به تهران امده بودند ..! اما از ان جایی که این خاطره ریشه در وقایع مهم تاریخی اوايل انقلاب دارد ، همچنين علاقه و خواسته ياران همدل قديمي مبني بر مفصل نويسي و ايضآ ورود و خروج به جاده هاي خاکي و پارانتز هاي بي مورد دارند ! تصميم گرفتم گوشه  چشمي به رويداد هاي قبل از ان داشته باشم .

يکي از عادات زيبايي که در وب دارم ، مشاهده لينک عزيزاني است که برايم کامنت مي گذارند . در يکي از کامنت ها به تارنماي جالبي به نام " اين جا کره جنوبي است ، من يک ايراني ام " مواجه شدم که دختر خانم با احساسي به نام " سميرا " خيلي زيبا و لطيف در آن قلم مي زند . در بخش معرفي وبلاگ اش اورده است .. خواستم زندگي کنم راه ام را بستند .. خواستم ستايش کنم گفتند خرافات است . خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است  . گريستم گفتند بهانه است . خنديدم گفتند ديوانه است دنيا را نگاه داريد مي خواهم پياده شوم .. به اين هموطن جوان و فرهيخته ام تبريک گفته و برايش  شادکامي و موفقيت آرزومندم ..  

سخن اخر اين که ..  بار ديگه شرمنده روي ماه دوستان و ياران همدل و صميمي ام شده و با تاخير در انتشار پست جديد دوباره فاصله پديد امد ! تنها دليل آن هم حضور نوه هاي دوقلوبم ( آنا و آوا ) در خونه بود ..! حتمآ مي دونيد با هر روز تاخير در نگارش چقدر رنج مي برم ! اما باور کنيد همه سعي و تلاش ام رو  کردم اما اصلآ نشد ! چون ياد اوري خاطرات قديمي نياز به تمرکز حواس توآم با آرامش دارد . اما اين وروجک ها با شيطنت هاي خود مانع هر نوع فعاليت فرهنگي ام مي شدند ! ابتدا قصد داشتم شب ها به روال هميشگي کارهايم رو انجام دهم .. اما باور کنيد همون تتمه انرژي ام هم صرف بازي و کشتي و روايت داستان هاي شير و روباه و آقا ديوه يا گرگ ناقلا براي اون ها مي شد ! و سر شب زودتر از بچه ها از خستگي به خواب عميق مي رفتم .. ! به هر حال بابت مضمون پست قبلي که با وجود هشدار باعث رنجش بعضي از دوستان خوبم شده بودم همچنين تاخير در به روز رساني و پاسخ به کامنت ها از همه شما خوبان پوزش مي خواهم . اميدوارم اين قصور بنده رو ببخشيد .  

   برچسب ها : انقلاب اسلامي + سفارت آمريکا + گروگان گيري + دانشجويان خط امام + طبس + توفان شن + شمقدري + عمليات نجات + پنجه عقاب + رونالد ريگان + لانه جاسوسي + آزاد کردن + هواپيماي سي - ۱۳۰ + خلبانان ايرلندي + کلاه قره کل قوچاني

مقدمه ای به رسم کلیشه های رایج !  

وای اگه بدونید چقدر از کارهای کلیشه ای متنفرم ..! یکی از این کار ها نوشتن مقدمه در هر پست است که سعی دارم هر دفعه به یه شکلی درج کنم .. ! حتمآ خاطرتون است که تعریف کردم در یک برنامه تلویزیونی که خیر سرم نویسنده پلاتوهایش بودم ، چقدر نگارش سلام و خداحافظي هاي روزانه اش  برايم سخت و عذاب آور بود !‌ در نهايت مشکل با دعوت سه چهار نفر از دختر خانم هاي خبرنگار بر طرف شد ! آخه دلم نمي خواست سلام هاي آغاز برنامه پرتقالي و زعفروني باشه .. !! حالا هم ظاهرآ اين مشکل رو با واژه آغازين " مقدمه " ها دارم .. ! بايد از دوستان خواهش کنم با مقدمه جمله برايم بفرستند . چشمک ..!!  اما باز هم به رسم کليشه هاي رايج اين تارنما که بر حسب عادت مطالب رو طولاني و کامل تعريف مي کنم ، براي بيان خاطره " فرار خلبانان و گروه پروازي ايرلندي ها " که با يک فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ براي بردن گروگان هاي امريکايي يا به قول سياسيون ( جاسوسان عمو سام ) به تهران تشريف اورده بودند ، مجبورم براي تجسم بهتر گريزي به رويداد هاي مهم تاريخي که پيش از آن در کشورمون رخ داده بود بزنم . به همين دليل در سه بخش يا به قول اهالي سينما در سه اپيزود جداگانه تقديم شما ياران همدل و صميمي نمايم ..  

 

 تسخیر سفارت امریکا ..

 

يک پارانتز شايد بي مورد .. !

 روز سيزدهم آبان ماه ۱۳۵۸ رو هيچ وقت فراموش نمي کنم . کلي تر بگم .. روز ها و ماه هاي نخست انقلاب رو هنوز به خوبي به ياد دارم !  انگار همين ديروز بود . تازه انقلاب شده بود و بازار بحث و مباحثه بين بچه هاي خط پرواز داغ داغ بود .. ! از همه جالب تر تقسيم بندي دوستان و همکاران از زاويه اعتقادي و يا همون ايدئولوژي بود ..! بعضي ها در همون ارتش شاهنشاهي هم مومن و درستکار بودند . نماز و روزشون هرگز ترک نمي شد . حتي در ماموريت هاي خارج از کشور دست از اعتقاداتشون بر نمي داشتند ! بعضي ها يک شبه نه تنها مومن بلکه به يک فرد انقلابي دو آتشه تبديل شده بودند ! بعضي ها هم مثل خود من به خاطر گرايشات شاه دوستي ناباورانه شاهد اتفاقات بعد از انقلاب بوديم .. ! عده اي هم کلآ تو دار و مرموز بودند .. و ساکت در گوشه اي نشسته و بدون هيچ عکس العملي تمام حرکات و بحث هاي همکاران خود رو زير نظر داشتند .. ! تعدادي هم خنثي بودند .. انگار نه انگار شاهي رفته .. انقلابي شده .. خيلي عادي کارهاي روزمره شون رو انجام مي دادند .. !! باور کنيد به اندازه يک عمر تحصيل در دانشگاه با کلمات و واژه هاي قلمبه و سلمبه اي چون امپرياليستي ، نظام سرمايه داري ، بورژوا ، ديالکتيک ، فئودال ، ميليتاريسم ، کمونيست ، صهيهونيزم و .. آشنا شده و خيلي راحت با مفاهيم و عملکرد آن ها آشنا شدم .. ! و در همين راستا پي به شناخت شخصيت هايي چون آلنده ، لنين ، فيدل کاسترو ، چگوارا ، ياسر عرفات و .. بردم ! اما جالب ترين بخش آن چهره انقلابي برادراني بود که تا شب قبل از انقلاب از پاي بساط قمار و تقلب و تلکه گيري و بد مستي لحظه اي غافل نمي شدند ! البته گذشت زمانه خصوصآ آغاز جنگ با عراق نقاب از چهره خيلي ها برداشت .. !

عده اي از همين دوستان و همکاران به مفهوم واقعي عوض شدند .. و حتي بعضي هاشون به درجه شهادت نائل اومدند ( روحشان شاد ) . اما متآسفانه برخي از اون ها با تظاهر به مومن و انقلابي بودن  به درون بعضي از نهاد هاي انقلابي پايگاه ها و ارتش رخنه کرده و بعد از جلب اعتماد فرماندهان و مسئولان ، ضربات مهلکي به کشور وارد کردند !  خوشبختانه به خواست خدا و همت والاي پرسنل مومن و وطن پرست و تلاش مسئولان مربوطه نقاب از چهره منافقان و دشمنان اين مرز و بوم برداشته شد ! يادمه در همين خط پرواز همکاري داشتيم که به همين طريق وارد گروه ضربت پايگاه شده بود . و خيلي  مستبدانه با همکاران و دوستان قديمي خودش برخورد مي کرد . تا اين که مشخص شد عضو گروهک منافقين است ! و بعد از محاکمه تيرباران شد ! خلاصه در يکي از همين روزها يعني سيزدهم آبان ۱۳۵۸ که اغلب بچه ها در خط پرواز سرگرم بحث و جدل مسايل سياسي بودند ، خبر رسيد سفارت آمريکا به اشغال دانشجويان خط امام ( ره ) در امده است ..! يادمه خيلي سريع سوژه مباحث و مجادله هاي همکاران شد . حتي به هنگام پرواز و انجام ماموريت هاي نظامي هم به اين قضيه مي پرداختيم ! اغلب بچه هايي که در آمريکا دوران آموزشي خود رو سپري کرده بودند ، مخالف اين حرکت بودند ! در مقابل اين برو بچه هاي حزب الهي بودند که خيلي شديد و قاطع از حرکت دانشجويان حمايت کرده و با الفاظي چون ببر کاغذي ، امريکاي جهانخوار و ... به دفاع از آن مي پرداختند ! بدون اين که کوچک ترين شناختي با الفباي مسايل سياسي داشته باشند .. به هر حال تا مدت ها مباحث ادامه داشت ..  

واکنش هاي من در اون زمان .. !

 از اون جايي که بنده هيچ مطالعه و شناختي از مسايل سياسي جهان نداشتم ، و حتي کلآ از سياست و کارهاي سياسي بدم مي امد ! براي اين که از اين غافله مهم روز غافل نشده سعي مي کردم به روال هميشه با دوستان و همکاران خط پرواز در همين راستا شوخي نمايم !! يادمه به سبک گزارشگران راديو و تلويزيوني واقعه اشغال سفارت آمريکا رو به شکل طنز و با زبان آذري غليظ تشريح مي کردم ... !! ( بنده تسلط کاملي به اين زبان با لهجه هاي گوناگون دارم )  و از همکاران آذري زبان مي خواستم .. اگه راست مي گويند واژه " دانشجوي خط امام افشاء کن افشاء کن " رو به زبان مادري خود بگويند ! شايد باورتون نشه خيلي از دوستان که اصالت آذربايجاني داشتند هم نمي توانستند ان را به ترکي بگويند ! خصوصآ واژه " دانشجوي خط امام " را.. !  اغلب اون ها کلمات فارسي رو با لهجه آذري ادا مي کردند !! که حاکي از عدم آگاهي از زبان مادري خود داشت  ! حالا هم براي اثبات مسئله اين فرصت رو به خوانندگان مي دهم ! ( هر کدوم از دوستان که معني اين جمله رو مي داند ، در بخش کامنت هاي سايت  درج  فرمايند . بعد از ۲۴ ساعت پاسخ صحيح رو خواهم نوشت . و هديه اي ناقابل به رسم ياد بود به نخستين فردي که صحيح نوشته باشد تقديم خواهم کرد ) اگه ياران تقلب نفرمايند ، محاله سريع به زبان مادري ان را بگويند ! بگذريم ...

 سيزدهم آبان ماه سال ۱۳۵۸ - تهران  

صبح روز سیزدهم آبان ۱۳۵۸ دانشجویان منتخب از دانشگاه های شریف و پلی تکنیک و ملی گردهم آمدند و دانشگاه تهرانی‌ها نیز هم ‌زمان در دانشگاه خود حاضر شدند تا در یک حرکت هماهنگ به سوی ساختمان سفارت آمریکا در تهران حرکت کنند. عده‌ای باید پس از ورود به ساختمان سریعاً مراجعه و گفت‌وگو با ارگان های مربوطه را آغاز می‌کردند، برخی باید ورود محمد موسوی خوئینی‌ها را تدارک می‌دیدند و گروهی نیز باید امر تبلیغات را بر عهده می‌گرفتند. دختران دانشجو نیز باید آهن‌برهایی که برای بریدن قفل و زنجیرهای در سفارت تهیه شده بود را زیر چادرهایشان حمل می‌‌کردند . ساعت ۱۰ صبح، دانشجویان با سر دادن شعار «الله اکبر» به طرف سفارتخانه حرکت کردند و قفل و زنجیرهای در را با آهن‌بر بریدند. دانشجویان با شکستن در به راحتی به حیاط سفارت وارد شدند. دانشجویان به طرق مختلف سعی در ورود به محوطه سفارت داشتند و ...  اگه مطالعه اين رويداد براي شما جالبه براي ادامه به سايت " فرا رو " که به شکل مصور پرداخته شده است مراجعه فرماييد .

 

حمله امريکايي ها به طبس .. !

 dyr85uazf87rngtgy77l.jpg

من مطمئن هستم اغلب شما ياران همدل و صميمي به اندازه کافي در باره اين حادثه مهم تاريخي مطلب و مقاله مطالعه کرده ايد . و با انواع و اقسام تحليل ها در باره ناکام موندن پروژه " پنجه عقاب " حتمآ آشنا هستيد . و خيلي بهتر از من مي دونيد که از فرداي افشاي اين خبر تا دلتون بخواد شايعات گوناگوني در ايران و جهان منتشر شد ! يکي مي گفت  " حتمآْ کار روس ها بوده است که براي گرفتن  انتقام از يانکي ها با ليزري دوربرد اش ، هلي کوپتر و هواپيماهاي سي - ۱۳۰ رو نشونه گرفته بودند ! ديگري مي گفت  .. کار خود آمريکايي ها بود ! که از ترس ادامه ماموريت اين اتش رو به دامان خود انداختند ! آن يکي توفان شديد شن هاي کويري رو دليل اين شکست قلمداد مي کرد . خلاصه اين که از امداد غيبي و اشتباه محاسباتي گرفته تا لطف و محبت پروردگار و ... همه و همه عناوين مضوعاتي بود که در باره اين شکست تاريخي آمريکايي ها رواج بافته و کم و بيش با آن ها آشنا هستيد ! بعد از واقعه هم تفاسير مختلفي بر سر زبان ها افتاد .. ! که مهم ترين ان دستور بمباران شدن محل حادثه توسط شکاري هاي نيروي هوايي خودمون بود . که مي گفتند به دستور مستقيم " بني صدر " به فرمانده وقت نيروي هوايي تيمسار " باقري " اين عمل صورت پذيرفته بود تا آثار و بقاياي خيانت بعضي ايراني ها از بين برود .. ! هر روز به دامنه اين ابهامات و شايعات افزوده مي شد .. !

 اما واقعيت چه بوده است .. !؟

بعد از انقلاب وضعيت خدمت و حضورمون در خط پرواز کمي تغير يافته بود ! واقعيت اين است ..  از اون جايي که اغلب بر و بچه ها به برکت پيروزي انقلاب آزادي عمل پيدا کرده بودند ! و برعکس دوران خدمت در ارتش شاهنشاهي که هر نوع فعاليت و کسب و کار در مشاغل ديگري جرم محسوب مي شد ، دوستان آزادنه از حرفه دوم و حتي سوم خود نيز سخن مي گفتند .. ! به همين دليل بعد از مشورت هاي فراوان و تعهد انجام به موقع همه ماموريت هاي محوله ، قرار شد پرسنل خط پرواز به صورت شيفتي ( يک شبانه روز حضور در پايگاه و ۷۲ ساعت استراحت در منزل ) به وظايف خود بپردازند .. ! اين طرح براي اون دسته از همکاراني که خيلي کم پرواز مي رفتند و در سه روز استراحت خود به کسب و کار و حرفه ديگر خود مي پرداختند ، بسيار عالي و ايده آل بود . اما براي افرادي مثل من و ساير دوستاني که خيلي پرواز مي رفتند اين طرح مشکل آفرين بود .. ! چون کافي بود در يکي از ماموريت ها ، قارقارک مون زمين گير مي شد ! تا قطعه و متخصص مي امد دست کم دو سه روزي طول مي کشيد . زماني که خسته و کوفته بعد از سه روز بر مي گشتيم ، اجازه رفتن به خونه رو نداشتيم ! حتي اگه اجازه مي دادند ، فشار روي بقيه بچه ها وارد مي آمد .. ! البته گاهي هم ابلاغ ماموريت هايي در دقايق نود ( يعني قبل از اومدن بچه هاي شيفت بعد ) واقعآ مشکل آفرين مي شد .. ! يادمه پنجم ارديبهشت ۱۳۵۹ شيفت ما بود . و زماني که خبر حمله به طبس اعلام شد ، قرار شد يک فروند هواپيماي سي - ۱۳۰ آيت الله خلخالي رو براي رسيدگي ماجرا به محل حادثه ببرد  .. ! اين شد که بنده بيشتر از روي کنجکاوي عازم اين ماموريت شدم .. !

طرح پنجه عقاب چه بود .. !؟

بعد از شکست طرح " پنجه عقاب " خيلي ها اتفاقات اون ايام رو در قالب کتاب منتشر کردند . که در اين راستا " برژنيسکي " مشاور ارشد رياست جمهوري و " جيمي کارتر " مفصل تر به قضيه پرداخته اند . در مطالبي که " مرکز استاد انقلاب اسلامي " منتشر کرده است ، ماجرا رو چنين شرح داده است  :  طرح عملیات پنجه عقاب در ایران» را در كتابی كه با نام «انتخاب‌های دشوار» به چاپ رساند، تشریح كرده است. مطابق آنچه او نوشته، عملیات نظامی نیروهای دلتا جمعا دو روز (از چهارم تا ششم اردیبهشت ۱۳۵۹) به طول می‌انجامید. در شب اول، هشت هلی كوپتر و شش هواپیمای سی ـ۱۳۰ در عمق خاك ایران در میان كویر فرود می‌آمدند. هلی كوپترها پس از سوخت گیری شبانه در نزدیكی طبس، به نقطه ای در نزدیكی تهران ـ حوالی دماوند ـ پرواز می‌كردند و تمام روز را در انتظار فرا رسیدن شب در این نقطه توقف می‌نمودند. حمله به سوی سفارت كه محل نگاهداری گروگانهای آمریكایی بود، در شب دوم با كامیون‌های ارتشی كه قبلا تدارك شده بود، انجام می‌گرفت و یك گروه جداگانه هم برای نجات بروس لینكن كاردار سفارت و دو آمریكایی دیگر كه در محل وزارت امور خارجه ایران نگاهداری می‌شدند در نظر گرفته شده بود.
برنامه ای كه برای ورود به ساختمان سفارت طراحی شده بود، آن قدر دقیق و حاوی جزئیات مختلف است كه نمی‌توانیم به آن بپردازیم. به هر حال قرار بود گروگان‌ها پس از رهایی و شاید همراه چند نفر ایرانی كه به اسارت گرفته می‌شدند به استادیوم شهید شیرودی كه در نزدیكی سفارت قرار داشت منتقل شوند. این چیزی است كه در اكثر منابع آمریكایی مثل خاطرات كارتر دیده نمی‌شود. شاید به خاطر حفظ «سیمای بشر دوستانه آمریكا» و لكه دار نشدن شرافت ملی بود كه كارتر ترجیح می‌دهد این بخش از عملیات را در خاطرات خود ننویسد. زیرا بدین ترتیب كشور او متهم به آدم ربایی و خشونت ورزی غیر موجه می‌شود. به هر حال قرار بود از آنجا به یك فرودگاه مجاور پرواز كنند. فرودگاهی كه شبانه توسط كماندوهای همیشه پیروز آمریكایی اشغال می‌شد تا برای پرواز نیروهای آمریكایی به بیرون خاك ایران آماده شود. در این مرحله چند جنگنده پرواز هواپیماهای آمریكایی را پوشش می‌دادند. آن چه در طرح این عملیات مهم است نه جزئیات نظامی آن بلكه هماهنگی جالب توجه قدرت‌های جهانی و منطقه ای با انقلاب نوپای ایران است. هواپیماهای آمریكایی از پایگاههای نظامی آمریكا در عمان و مصر بر می‌خیزند. عملیات نظامی پس از پایان موفقیت آمیز از فراز آسمان عربستان سعودی، مراحل پایانی خود را طی می‌كند. و از همه مهمتر، دولت انگلستان ـ به عنوان شریك همیشگی اقدامات مداخله جویانه دولت آمریكا ـ در جریان جزئیات حمله به ایران قرار می‌گیرد. كارتر به شیوه ای غیرصادقانه در خاطرات خود می‌نویسد یك افسر انگلیسی كه در خدمت پادشاهی عمان بود، به لندن گزارش كرده بود كه آمریكایی‌ها از طریق عمان، هواپیماهایی مجهز به ادوات جنگی برای مجاهدین افغان می‌فرستند! و در نتیجه، دولت انگلستان كه به دنبال منافع خود در افغانستان بود، روی این مسأله حساس شد و بدین ترتیب فرستاده ویژه رئیس جمهوری آمریكا با مارگارت تاچر نخست وزیر وقت انگلیس ملاقات كرد و جزئیات عملیات را به اطلاع آن ها رساند. صرف نظر از صحت داستانی كه كارتر برای ما تعریف می‌كند، این را می‌دانیم كه دولت خانم تاچر قطعا در جریان جزئیات این حمله نظامی بوده است

يک پارانتز کوچک ( من و آقاي شمقدري )

يادمه سال ها بعد جواد شمقدري تصميم گرفت از اين موضوع بکر و جالب فيلم سينمايي بسازد . فيلم ساخته شد و در جشنواره فيلم فجر براي نخستين بار به نمايش در امد . اون موقع من در مقام دبير سرويس هفته نامه سروش  فيلم رو با اشتياق وصف ناپذيري در سالن سينما فلسطين که ويژه خبرنگاران و هنرمندان بود تماشا کردم . اشکالات فني و ساختاري زيادي داشت ! اولش اهميت ندادم . اما وقتي شنيدم قراره در کشور هاي خارجي هم نمايش داده شود ، تصميم گرفتم در جلسه پرسش و پاسخي که شمقدري در همان سالن ترتيب داده بود حضور يابم . مجري برنامه و رابط خبرنگاران با کارگزدان همکار عزيزمون آقاي " گبر لو " از هفته نامه رسالت بود . وقتي نوبت بنده رسيد ، تمام اشکالات رو در جمع خبرنگاران بيان کردم . شمقدري ابتدا سعي کرد با شوخي و بازي با کلمات قضيه رو فيصله دهد .. از اين رو گفت .. اين بابا ( يعني بنده حقير ) احتمالآ پدر يا يکي از اقوامش خلبان مي باشد  ..   ( خنده حضار ) و در ادامه سعي کرد انتقاد هاي بنده رو طوطي وار جلوه دهد .. ! بعد از پايان جلسه هم خيلي سعي کردم اشکلات رو گوشزد کنم .. اما او با خونسردي گفت .. ما کارشناس از نيروي هوايي داشتيم .. ! گفتم اين ها دليل نمي شود .. اما او با بي اعتنايي از کنارم گذشت .. !

 

شبي که گروگان ها باز مي گشتند ..

  در بخش هاي بالا از حال و هواي اون دوران که مي شه به عنوان مقطعي از تاريخ انقلاب اسلامي که به ايام پيش از جنگ با عراق اختصاص داره ، نام برد ! اغلب ماموريت هاي ما در آن زمان لجستيکي بود . مثلآ يادمه مدت ها کار ما حمل صندوق هاي پول رايج کشورمون به مراکز استان ها بود ! چون اسکناس و پول خرد هاي دوران شاهنشاهي بتدريج در حال خروج از چرخه اقتصادي بود . شايد باورتون نشه .. هميشه در ماموريت هايي که حمل جعبه هاي اسکناس و پول هاي خرد رو به عهده داشتيم ، زماني که مسير پروازي مون بر فراز روستاهاي دور افتاده کشورمون مي افتاد بي اختيار آرزو مي کردم .. اگه قراره روزي در سانحه سقوط هواپيما کشته شوم ، بهتره در يکي از همين ماموريت هاي حمل پول در اطراف يکي از اين آبادي هاي محروم کشورم به زمين بخورم .. ! تا کشاورزان و مردمان محروم روستا تا مدت ها به دنبال سکه هاي پراکنده شده و اسکناس هايي که وزش باد ان ها رو به دور دست برده است ، باشند ! و سپس قدرت تجسم گرايي ام رو افزايش داده و تمام اين آرزو هايم رو با مشاهده روستاها و محل تقريبي برخورد با زمين و حتي گاهي با تطبيق مسير و سرعت باد عينيت مي بخشيدم .. ! و از اين که لااقل مرده ام عامل خوشحالي تعدادي از هموطنان محروم روستا ها خواهد شد ، کلي لذت مي بردم .. ! اما يک بار که اين ارزويم رو به يکي از همکارانم در پرواز مطرح کردم ، چنان به ذوق ام زد ، که با عبور از روي مناطق روستايي هرگز اون تجسم شيرين گذشته به سراغ ام نمي آمد .. !! او دوست نکته دان و حسابگرم وقتي روياي بنده رو شنيد گفت .. چقدر ساده اي پسر .. ! به محض سانحه شماره ثبت شده اسکناس ها بلافاصله از طريق بانک مرکزي باطل اعلام مي شود .. !! و با کاغذ باطله هيچ توفيري ندارد .. ! پرسيدم پول خرد ها چطور .. !!؟ دوستم در حالي که لبخند به لب داشت افزود .. سکه ها قابل ابطال نيست .. و راحت مي توانند استفاده نمايند .. به همين دليل بعد ها در فرودگاه هر وقت صندوف هاي سنگين پول خرد ها رو به داخل هواپيما قرار مي دادند ، لبخندي حاکي از شادي بر لبانم نقش مي بست .. و مث بچه هاي کوچک غرق در رويا هاي بچه گانه ام مي شدم .. !!

آزادي از نوع شيف هاي شب .. !

در اون زمان ها يکي ديگر از اندر مزاياي شيفت شب اين بود که بر عکس حضور در سرويس هاي اداري با بهتره بگم خدمتي ، بچه ها آزادي عمل بيشتري داشتند . به عنوان مثال اون عده از دوستاني که اهل ورزش خصوصآ واليبال بودند بدون داشتن کوچک ترين دغدغه اي از  " برق گرفتگي " !  ( اين اصطلاح در ارتش زماني به کار مي رود که شخص از سوي مقام بالاتري مورد بازخواست و مواخذه قرار گيرد ! و اصطلاحآ مي گويند برق فلاني ما رو گرفت !! ) بعد از ظهر ها يا شب هنگام به جاي پوشيدن پوتين هاي  پروازي که نسبتآ سنگين بود ، از کتاني هاي ورزشي استفاده مي کردند ! و حتي واليبال تيغي ( شرط بندي ) راه مي انداختند .. ! کسي هم از اون ها ايراد نمي گرفت .. حتي شب ها موقع خواب که طبق مقررات بايستي پرسنل با لباس پرواز کامل و حتي پوشيدن پوتين استراحت کنند ، بعضي ها خيلي راحت و با خيال آسوده با زير شلواري حتي با شورت هاي مامان دوز و يک عرق گير به بستر يا همون  تختخواب شون مي رفتند .. ! برخي ها از جمله خود من به جاي قرار دادن کلاه هاي مشگي و توري فرم پروازي به سر ، از کلاه هاي متفرقه استفاده مي کرديم .. و اگه احيانآ يکي از دوستان قديمي تر از روي دلسوزي تذکري قانوني مي داد ، بدون کوچک ترين درنگي مي گفتيم .. اين جا کويته .. !!‌

 يک عادت هميشگي ..

 فکر مي کنم قبلآ در لا به لاي مطالب گذشته اشاراتي هم به عشق و علاقه شديدم نسبت به رانندگي در برف خصوصآ مناطق کوهستاني کرده ام ..! خلاصه بگم .. خيلي رانندگي در برف و بارون و کولاک رو دوست دارم . به همين دليل اغلب مرخصي هايم رو در فصل زمستان و در اوج فصل بهمن و مسدود بودن جاده ها مي گرفتم .. ! خدا اموات شما رو رحمت کنه .. مرحوم پدرم به محضي که در راديو و تلويزيون مي شنيد که ..  جاده هاي هراز يا فيروز کوه به خاطر ريزش بهمن مسدود شده است ، خطاب به اهالي خونه مي گفت .. امروز فردا سر و کله بهروز پيدا خواهد شد .. !  و حق هم داشت . چون بلافاصله بار و بنديل سفر رو بسته و راهي قوچان مي شدم .. !! معمولآ پرسنل زحمت کش و شريف پليس راه مانع از تردد اتوموبيل ها مي شدند .. اما بنده ترفند جالبي براي اين مواقع ابداع کرده بودم .. به اين صورت که ماشين رو در گوشه اي پارک کرده و به سراغ مامور مربوطه مي رفتم .. و سپس با يک سلام و عليک بسيار دوستانه و خودموني کارت شناسايي ام رو نشونش داده و بهش مي گفتم .. با اجازه ات من به همين آبادي پشت پليس راه مي روم .. و در نهايت با کمال ادب و احترام به بنده اجازه تردد داده مي شد .. و خلاصه اين که در جاده  خودم بودم و خودم .. !! البته بگم .. حالا که فکر مي کنم واقعآ عمل بسيار خطرناک و غير عاقلانه اي بوده است  .. ! و خدا خيلي به من رحم کرده که در اين جور مواقع اتفاقي برايم رخ نداده است ... ! بگذريم . يادمه در يکي از همون سال ها که براي ديدار با پدر و خانواده ام به قوچان سفر کرده بودم ،‌ در مراجعت يک کلاه پشمي " قره کل " سفيد يک دست هديه گرفتم . خيلي گرم و راحت بود .. ! و من اونو به خط پرواز برده بودم تا در شب هاي سرد زمستان براي سرکشي به هواپيماهاي سي - ۱۳۰ به سرم بگذارم .. ! اين رو هم اضافه کنم که به هيچ وجه اين کلاه با لباس پرواز به چهره من نمي امد .. ! به همين دليل سعي مي کردم عکسي با اين کلاه نگيرم .. !

 شب بازگشت گروگان ها ...

قبل از هر سخني لازمه اعلام کنم که .. در اون زمان ما برو بچه هاي خط پرواز سي - ۱۳۰ از همه مسايل روز اگاه بوديم .. ! تنها دليلش هم پرواز با مسئولان عالي رتبه کشور بود .. ! از سوي ديگر افرادي مثل فيروز زبل به خاطر حس کنجکاوي خود هميشه اخبار رو گوش داده و بقيه دوستان رو در جريان قرار مي داد .. ! بعد ها فهميديم که اي دل غافل .. او اين کار رو براي کنجکاوي انجام نمي داده است .. بلکه به خاطر کسب و کارش که با ارز و سکه در ارتباط بود ، اخبار سياسي رو دنبال مي کرد .. !! به همين دليل از آزادي قريب الوقوع گروگان هاي امريکايي مطلع بوديم .. ! يادمه " رونالد ريگان " تازه رئيس جمهور شده بود .. ! و طي مکاتبات سياسي با مسئولان ايراني خواهش کرده بود گروگان ها رو آزاد نمايند .. به هر حال اين که چه عامل يا عواملي سبب پذيرش درخواست ريگان شد ، به موضوع بحث اين پست ربطي نداره .. زيرا همان طور که اشاره کردم مطالب بي شماري در سايت ها و رسانه هاي جهان در اين باره مطلب نگاشته اند  .. و من قصد دارم از زاويه ديگري اين ماجرا رو تعريف کنم .. !

 سي ام ديماه ۱۳۵۹ - فرودگاه نظامي

اواخر ديماه يا دقيق تر بگويم سي ام ديماه ۱۳۵۹ بود . از اون زمستون هاي معروف به غريب کش بود ! اگر چه اون روز برف چنداني نباريده بود ، اما سوز خشکي مي وزيد . و با تاريک شدن هوا شدت سرما و سوز کشنده آن چندين برابر شده بود .. ! همون طور که گفتم توي خط پرواز شايع شده بود بعد از ۴۴۴ روز قراره گروگان ها آزاد شده و به کشورشون برگردند . حس کنجکاوي مون حسابي تحريک شده بود . مي دونستيم اين انتقال حتمآ از پايگاه ما انجام خواهد شد .. ! ديگه کم کم داشتيم فراموش مي کرديم که قراره جاسوسان امريکايي آزاد شوند .. ! از اون جايي که زمستان بود و همه در هاي ورودي براي جلوگيري از ورود هواي سرد به داخل دفتر پوشانده شده بود به همين خاطر صداي ورود هواپيما ها به رمپ پرواز شنيده نمي شد . از اين رو با عمليات پايگاه هماهنگ کرده بوديم که هر وقت هواپيمايي فرود امد به ما خبر دهند تا راننده خود رو  " مرا تعقيب کنيد " را براي راهنمايي به ابتداي رمپ بفرسيتم . از شانس بد مون اون شب نوبت يکي از رانندگان بي خيال بود که با ما شيفت مي داد .. ! او عادت داشت گاهي تلفن ها رو هم جواب بده .. و هر چه بهش مي گفتيم تو اين کار رو نکن ، به گوشش فرو نمي رفت .. تا اين که تقريبآ سر شب بود که تلفن زنگ خورد و اين بابا اون رو جواب داده و بلافاصله بدون اين که به کسي اطلاع بده ، از دفتر زد بيرون .. !!  

نيم ساعت بعد ، همون شب ..  

راستش رو بخواهيد هيچ کسي متوجه خروج ناگهاني راننده خط پرواز نشد .. يا اين که اگه هم ديدند کسي به روي خويش نياورد .. ! حدود بيست دقيقه اي از خروج راننده نگذشته بود که بار ديگر زنگ تلفن به صدا در اورد .. من چون به ميز تلفن نزديک تر بودم ، گوشي رو جواب دادم .. تلفن کننده درجه دار عمليات پايگاه بود که از قول فرمانده منطقه مي خواست مطمئن شود که آيا هواپيماي خارجي در انتهاي باند پارک شده يا خير .. !!؟؟ خيلي زود دوزاري ام افتاد که راننده شوت چه دسته گلي به آب داده است .. !!؟ ضمن اين که حدس زدم منظور از هواپيماي خارجي چي مي تواند باشد .. ! از درجه دار مربوطه پرسيدم .. نوع هواپيماي خارجي ها چيست .. ؟ گفت به ما گفته اند هرکولس است و از ايرلند اومده است .. از وي سريع تشکر کرده و سريع از قفسه کليد ها ، سوئيچ ماشين تويوتا نو و صفر کيلومتر خط پرواز رو که هنوز آب بندي نشده بود و براي سرپرست و يا افسران شيفت در نظر گرفته شده بود را برداشته و با عجله از دفتر زدم بيرون .. هنوز در ماشين رو باز نکرده بودم که ماشين مرا تعقيب کنيد از راه رسيد .. و راننده گيج اون خطاب به من گفت .. جناب سروان اين سي - ۱۳۰ با بقيه فرق داره .. و با زبون ديگري حرف مي زنند .. !! از ناراحتي و فشار عصبي حتي پاسخ اش رو نداده و سريع پشت وانت شاسي بلند تويوت نشسته و تخت گاز به سمت انتهاي باند روندم ... !!

ذکر اين نکته ضروري است در انتهاي باند و در بخش نظامي رمپ بسيار وسيعي وجود داشت که به منطقه  " هات اسپات " ( يا همون منطقه خطرناک ) معروف بود . و اغلب براي مقاصد نظامي يا بارگيري هاي خطرناک از ان محل استفاده مي شد .. و طبق دستور قبلي قرار بود هواپيمايي که قرار بود گروگان ها رو انتقال بده در اون نقطه پارک شود . توي راه مدام دعا مي کردم اي کاش راننده عقلش کشيده باشه و هواپيما رو در جاي امن و مناسبي پارک کنه .. هوا همون طور که گفتم تاريک بود .. و چون ماشين از صبح خوابيده بود ، به اون زودي بخاري اش گرم نشده بود .. و من از روي اجبار کلاه کذايي سفيد رنگ ام رو به سر داشتم .. و تخت گاز به سمت انتهاي باند مي رفتم .. !! وقتی به محوطه رمپ ویژه وارد شدم ، خوشبختانه هواپيماي ايرلندي ها رو ديدم که در محل مناسبي پارک شده است . هواپيما سي - ۱۳۰ بود منتها مانند هواپيماهاي مسافربري رنگ اميزي شده بود ! و حقيقتآ جالب به نظر مي رسيد ! در همون نگاه اول متوجه شدم يک سر و گردن از هواپيماهاي ما بزرگ تر است ! و همين مسئله حس کنجکاوي ام رو تحريک مي کرد .. !‌هر چهار موتور هواپيما خاموش بود و از دستگاه برق کمکي اش ( جي .تي . سي ) نيرو براي روشن نگهداشتن چراغ هاي داخلش استفاده مي کرد . تويوتا داراي بي سيم بود . با فرکانس گردان نگهداري تماس گرفته و از ان ها خواستم سريع دو دستگاه پرژکتور و يک دستگاه " ا .پي يو " يا همان مولد برق به منطقه هات اسپات بياورند . بعضي از خدمه به کمک همان نور هواپيما سرگرم پست فلايت ( بازديد بعد از پرواز ) بودند . آن ها چون در روشنايي قرار داشتند قادر به ديدن من نبودند .. و من تا اومدن وسايل زميني منتظر موندم ..

 وحشت خلبانان و گروه پروازي .. !

 دقايقي بعد وسايل درخواست شده به محل پارک هواپيما اورده شدند . مسئول مربوطه سريع دست به کار شده و ابتدا پرژکتور ها رو روشن کرده و با تابانيدن نور آن به سمت هواپيما از دو جهت ، منطقه مثل روز روشن شده بود . بقدري استرس هماهنگي مسايل رو داشتم که پاک فراموش کردم لااقل توي آينه جمال خودم رو ببينم .. ! و در حالي که کلاه قره کل سفيد به سرم بود از ماشين پياده شده و به سمت گروه ايرلندي رفتم .. هنوز چند قدمي در فضاي روشن طي نکرده بودم که ديدم اون دو سه نفري که سرگرم بازديد هواپيما بودند ، با زمزمه کلماتي گنگ و نامفهوم به سمت بيابون پا به فرار گذاشتند .. ! اهميت نداده و با خودم فکر کردم به خاطر فرار از سرماي زمستان با خود مسابقه دو گذاشته اند .. ! و بي خيال از همه چيز راهي داخل هواپيما و کابين خلبان شدم .. کاپيتان به همراه کمک خلبان خود احتمالآ  سرگرم تنظيم ابزار ناوبري بودند .. چشم تون روز بد نبينه .. همين که سر شون رو به طرف من برگردوند  در يک لحظه چهره آن ها تغير کرد .. ! انگاري جن ديده باشند .. من که مات و مبهوت حرکات آن ها  شده  بودم در يک لحظه قدرت تشخيص ام رو از دست داده و مثل خودشون ناباورانه به چهره آن ها خيره شدم در همين حال ديدم با زبان انگليسي غليظ در حال کمک طلبيدن از انبياي خود هستند .. ! و يکي از اون ها بريده بريده گفت .. ما داراي مصونيت سياسي هستيم .. !!! و من خنگ هنوز پي نبرده بودم قضيه از چه قراره .. و مرتب به ان ها مي گفتم .. خب که چي ..!!؟ دقيقآ نمي دونم چند دقيقه يا ثانيه گذشت .. که فهميدم بنده خدا ها وحشت کرده اند .. اما نمي دونستم از چي !!؟ با زبان انگليسي پرسيدم .. چه مشکلي پيش اومده .. به من بگيد تا برطرف کنم .. از تبادل نگاه هاشون فهميدم اي دل غافل . حضرات از بنده وحشت کرده اند .. !! سريع ياد کلاه ام افتاده و آن را از سرم برداشته و با لحن صميمي ازشون عذر خواهي کرده افزودم .. هواي بيرون فوق العاده سرد است و من براي .. کاپيتان اجازه نداد جمله ام تمام شود .. و با خنده مصنوعي گفت .. لعنتي حسابي ما رو ترسوندي .. !!

تازه دوزاري ام افتاد که .. اي داد و بي داد اون چند نفري هم که به بيابون زدند حتمآ همين تصور رو در باره ام کرده بودند .. !! صدايش رو در نياوردم .. وقتي از کاپيتان دليل ترس و وحشت شون رو پرسيده و اضافه کردم که در همون ايرلند خودشون حتي يادمه با کلاه حصيري و انواع پوشش ها جلوي هواپيما ظاهر مي شوند .. پس چرا در اين جا تنها يک کلاه موجب وحشت اون ها شده است !!؟؟ صادقانه گفت .. فضاي وهم انگيز منطقه هات اسپات توآم با تاريکي و سکوت مطلق بعلاوه نوع ماموريتي که دارند ، همه دست به دست هم داده و با ديدن کلاه کذايي ام فکر و خيالات وحشتناکي براشون تداعي شد ! ديگه همه چيز دستگيرم شد .. اين ها بهانه اي بيش نبودند ! چون همان گونه که به خودشون هم گفتم ، در اغلب پايگاه هاي غربي و حتي ايرلند پرسنل نظامي شب ها با سر و وضع هاي متفاوتي پاي هواپيما حاضر مي شوند .. ترس اون ها نمي تونه صرفآ کلاه من باشه .. واقعيت اين است که يک مشت خائن بي وطن و منافقان در گوشه و کنار دنيا براي به دست اوردن لقمه اي نان خشک   دريافت مجوز اقامت، مجبورند دروغ هاي شاخداري در باره  توحش ما ايرانيان به خورد مردم ساده دنيا بدهند .. ! با اين پيش زمينه و نوع ماموريت اون ها که در باره حمل گروگان ها بود ، به کمک فضاي وهم آميز انتهاي باند و سکوت ترسناکش باعث شده بود با ديدن سبيل هاي از بنا گوش در رفته ام و اون کلاه کذايي و قد و قامت دراکولايي من وحشت کرده و فکر کنند من هم براي دستگيري اون ها آمده ام .. !!

زندگي شيرين مي شود ... !  

بعد از دقايقي گفت و گو وقتي متوجه اشتباهاتمون شديم ..! از هم ديگر عذر خواهي کرده و طولي نکشيد که با هم پسر خاله شديم .. ! من هم از فرصت استفاده کرده و با دقت به صفحه آلات دقيق مدل اچ هرکولس ها ، پي به بعضي تغيرات بردم . از جمله تغير مکان عقربه برق کمکي ( جي پي سي ) به مقابل ميز ناوبر .. و همچنين تغيرات عمده در محل ديوار ۲۴۵ هواپيما ( هواپيما ها از دماغ تا انتهاي دم درجه بندي شده و بعضي از قسمت ها رو  با شماره مکان قرار گرفتنش مي نامندد... مثل ديوار بين کابين خلبان و کارگو که به ديوار ۲۴۵ معروق است ) خلاصه در يک نگاه متوجه چند وجب طول اضافي اش به همراه بعضي از آلات دقيق شدم .. و خلبانان ايرلندي به پرسش هاي ام با دل و جون جواب مي دادند . خلاصه بعد از گذشت  دقايقي ، يادم اومد که عتقريب است فرماندهان پايگاه و منطقه به همراه فرمانده کل نيروي هوايي با مسئولان عالي رتبه کشور پاي هواپيما بيايند .. به همين دليل از ترس برق گرفتگي به خاطر کلاه کذايي ، از پسر خاله هايم خداحافظي کرده و راهي خط پرواز شدم .. و سپس به رسم  شب هاي گذشته شروع به نقالي کردم ... ! با اين تفاوت که اين بار خوراک تازه اي براي بيان داشتم .. ! همون شب جاسوسان امريکايي رو با هواپيماي ايرلندي از ايران خارج کرده و در کشور ثالثي به هواپيماي بوئينگ منتقل کرده و سپس به کشورشون بازگشتند .. سال ها بعد هر گاه صحبت از حمله به طبس يا گروگان گيري سفارت خانه آمريکا با همون لانه جاسوسي به ميان مي آيد .. نا خواسته ياد ماجراهاي اون شب سرد زمستوني مي افتم .. ! همچنين هر گاه کلاه قره کل قوچاني رو به سر مي گذارم يا در سر کسي مي بينم .. خاطرات ديگري از ايام جواني ام زنده مي شود .. !  

منابع : سايت فرارو + مرکز اسناد انقلاب اسلامي  + مشاهدات خودم .

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت سه و پانزده دقيقه بامداد در بيست و هشتم مهر ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

 

شكست عمليات پنجه عقاب در طبس !

ke0v5tprbbp0kkc5awm2.jpgggi9ogay712q8wzi17jh.jpg

w36pkmgyjprwkhyullbn.jpg m0x5qtef5ok8f5edvngv.jpg 

zlg93wyherrqm73a7hzo.jpg

 

pplnwui1jq5rw7l7897x.jpg

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

    توجه ... توجه.... توجه  

    خوانندگان محترم لطفآ توجه داشته باشيد :

    کليه کامنت هاي وبلاگ ( دل نوشته هاي يک سرباز ) بدون پاسخ منتشر مي شوند .

    دوستان محترم پرسش هاي خود را فقط در سايت ( خاطرات يک خبرنگار ) مطرح فرمايند .

    فراموش نکنيد فقط به کامنت هاي پست اخر پاسخ داده مي شود .

  • - تعداد بازديد
  • 6107
  • مرتبه

    نظرات

    جناب مدرسی، با سلام و عرض ادب و آرزوی تندرستی برای شما و عزیزانتان، با وجودیکه در طی این سالها این سومین بار است که برایتان کامنت می نویسم، ولی نان و نمک طویله هرگز فراموش نخواهم کرد. از خواندن خاطرات شما و نوشته های خلبان مهاجر و جناب فرهودی بسیار آموخته ام و سایت شما شبهای بسیار زیادی را با چراغ روشن و اجاق گرم به صبح رسانیده ام و این همه را مدیون شما هستم.

    "دانشجوی جیزیق ایمام پوخونو چیخات، پوخونو چیخات!"

    پاینده باشید.
    پاسخ
    فدات بشم اراز جان عزيزم ..
    من با خواندن کامنت هاي دوستان ، احساس شادي رو در وجودم حس مي کنم . چون بدون شيله پيله و صادقانه اين ارتباط عاطفي پيوند خورده است .
    اميدوارم هميشه چراغ منزل ، گرماي اجاق و شادي اهالي منزل رو به راه باشه .. فداي دانشجوي جيزيق نازنينم بشم . سيزه من بال جيخادا جام ..

    ممنونم
    میشه از طریق چت یا یه ایمیل و یا تلفن در ارتباط باشیم؟
    ممنون :)
    پاسخ
    حميد جان عزيز و گرامي .. بار ها عرض کرده ام از اون جايي که در زمان استراحت همه بنده بيدارم و در ايام بيداري دوستان در حال استراحت ، همواره تلفن ام را خاموش مي کنم .. ! اما خيلي از دوستان از طريق جي ميل با بنده ارتباط نگارشي دارند .. کافي است در ليست هم باشيم .
    با سپاس از حضورتون

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35