درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  کاپیتان حیرانی هم رفت ..

یادی از سرهنگ خلبان محمد حیرانی 

در اوج جنگ که ارتش صدام با کمک کشور هاي غربي به قصد فلج کردن صادرات نفتي کشور جزيره خارک رو دم به دقيقه بمباران مي کرد .. زنده ياد محمد حيراني به عنوان فرمانده عمليات به جزيره خارک منتقل مي شود . و با درايت و تجربه گرانسنگ خود از آسمان خارک محافظت مي کند .. يادمه هر وقت از شبانه روز به اين جزيره مي رفتم ، محمد در رمپ حضور داشت .. ! بهش مي گفتم .. مگه تو خواب و استراحت نداري .. ؟ با خنده و محجوبيت خاص خودش مي گفت .. توي سنگر هم دفتر منه و هم اتاق خوابم .. ! الحق و انصاف با فرماندهي جسورانه اش امنيت خاصي به منطقه بخشيد .. يادش به خير ..  انگاري  همين ديروز بود .. قبل از اين که قارقارک مون رو استارت بزنيم ، به محمد مي گفتم .. دستور بده عواملت وضعيت رو سفيد اعلام کنند .. و او با خونسردي مي گفت .. نگران نباشيد .. بريد سر باند ، من مي گم وضعيت قرمز رو سفيد اعلام کنند تا شما پرواز کنيد .. !! واي دوراني بود .. حس وطن پرستي و مقاومت در چهره همه دلاور مردان ارتشي موج مي زد .. محمد سمبل استقامت بود . در حالي که به شوخي ما رو به داخل هواپيما مون هل مي داد .. مي گفت .. چه اصراريه که از حالا سفيد اعلام کنم !!؟  اگه يک ميگ سر و کله اش پيدا بشه ، اون وقت بچه ها شليک نمي کنند .. ! و بعد فرياد مي زد .. بريد ترسو ها .. من دارمتون .. !! يادش بخير ..

 یادی از سرهنگ خلبان محمد حیرانی 

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

" محمد حيراني هم رفت " عنوان مطلب اين پست است که تقديم حضورتون مي کنم . او مردي بزرگ و مهربوني بود . معلم خلبان شجاع و با غيرتي که با حضور در جبهه هاي جنگ چه به عنوان يک خلبان و چه به عنوان فرماندهي مقتدر با تمام وجودش از خاک وطن دفاع کرد . نيازي به معرفي او نيست . اما ان چه مرا واداشت تا اين پست رو به او و کارنامه اش اختصاص دهم صرفآ به دليل خاطرات شيريني است که از او به ياد دارم . و وظيفه خود مي دونم براي ثبت در تاريخ بخشي از خاطرات اون ايام رو بازگو نمايم . من از همه دوستان و خوانندگان محترمي که تا حالا موفق به پاسخ  کامنت هايشان نشدم عذر خواهي مي کنم . راستش رو بخواهيد از وقتي خبر درگذشت محمد حيراني رو شنيدم ، حال و روزم خوب نيست و به همين دليل نمي توانم حتي حرف هاي خودموني را هم تکميل کنم ..

برچسب ها : محمد حيراني + نيروي هوايي + خاني آباد . جزيره خارک + فرماندهي عمليات + هواپيمايي جمهوري اسلامي + علي نجيب + تيمسار دادپي + عباس زيور سنگي + سرطان + سکته قلبي + عمل جراحي + کودتاي نوژه + حاج آقا افسري + حاج آقا جزايري +ميهمانان خارجي + اهواز + هواپيماي سي - ۱۳۰ + قفل شدن فرامين

 

آدرس سایت  

 

مقدمه اي براي آغاز ..  

روزي که به قصد تفريح و سپري کردن اوقات فراغت تعطيلات نوروز ۱۳۸۶ وبلاگي رو راه اندازي کردم ، هرگز به مخيله ام نمي گنجيد که پس از سپري شدن مدت کوتاهي مخاطبان بسياري رو جذب خود کند به طوري که بعدش مجبور شوم به توصيه همان بازديدکنندگان به اصطلاح تبديل به احسن کرده و سايتي رو جايگزين اش نمايم .. ! اندر فوايد و برکات انبوه خوانندگان همين بس که بسياري از دوستان قديمي ام رو پيدا کردم .. ! که نمونه بارز آن جناب " محمود فرنودي " نازنين است که با خواندن گزارشي مبسوط در يکي از  صفحات داخلي روزنامه " اعتماد ملي " که به معرفي و تعريف وبلاگ حقير پرداخته بود ، خيلي راحت يک ديگر رو پيدا کرديم . و از ان به بعد هر از گاهي يکي از دوستان و همکاران سال هاي دور برايم نامه نوشته و خوشحالم مي کنند . گاهي هم فرزندان دوستان و همکاران شهيدم با من مکاتبه مي فرمايند .. خلاصه بگم بخش عمده اي از اوقات ام به ارتباط و پاسخ گويي به اين عزيزان سپري مي شود . بعضي اوقات از ظلم زمانه که چه عرض کنم .. از همکاران و دوستان مرحوم پدر خود برايم مي نويسند که روزگاري دوست خانوادگي آن ها بوده اما حالا که در فلان شرکت هواپيمايي مسئوليت دارد ، هيچ گونه  مساعدتي براي ان ها انجام نمي دهد .. ! اما راستش رو بخواهيد چند روز پيش اي ميلي از فرزند يکي از دوستان بسيار عزيزم به نام " فرزاد حيراني " دريافت کردم که نوشته بود .. " عمو جان پدرم بر اثر سرطان چشم از جهان فرو بست .. !!‌ " باور کنيد اصلآ فکرش رو نمي کردم " محمد "‌ عزيزم هم به اين زودي ها برود ! بد جوري شوکه شدم .. ! در اين چند روزه لحظه اي از ياد اين بزرگ مرد مهربان ، فرمانده شجاع و با انضباط ، استاد خلبان با تجربه ، مردي مومن و با تقوا و ... غافل نمي شوم . مدام چهره اش جلوي چشمانم است .. طي اين مدتي که بازنشسته شده ام ، خبر درگذشت خيلي از دوستان و همکاران ام رو شنيده ام اما مرگ بعضي از آن عزيزان را مثل : زنده ياد " علي نجيب " ، " مهدي دادپي " ، " محمد حيراني " ، " عباس زيورسنگي " را باورم نمي شود .. ! شايد به اين دليل باشد که خاطرات زيادي با هر يک از ان ها دارم ..  مخصوصآ با حيراني عزيزم که هرگز چهره مهربانش رو در روزي که ما رو به جرم همکاري با کودتاچيان نوژه دستگير کرده بودند را فراموش نمي کنم .. !! شايد تقوا و درستکاري اين  افسر نمونه باعث شد همه ما را تبرئه نمايند .. ! يادمه هنوز يک ماهي از عمر وبلاگم نگذشته بود که من خاطره چگونه از تهمت کودتا جان سالم به در بردم !؟  که با ممد داشتم را منتشر کردم ..

در دادگاه انقلاب ..

يادمه ماه مبارک رمضان بود .. زنده ياد محمد حيراني تنها فردي از گروه بود که با زباني روزه در دادگاه انقلاب اسلامي حضور داشت . بنده خدا روح اش از ماجراي کودتا خبر نداشت . همه ما مرگ رو به چشم خود مي ديديم .. ! شوخي نبود خيلي از پرسنل نيروي هوايي و خلبانان به اين اتهام دستگير و اعتراف کرده بودند .. ! يادمه خيلي بالا و پائين مي پريدم تا ثابت کنم هيچ يک از بچه هاي گروه در جريان کودتا نبودند .. حسابي شلوغ کرده بودم .. ! تا اين که در همان شرايط پنجه قوي مردانه اي دستم رو محکم گرفته و به سوي خويش کشاند .. وقتي با تعجب برگشتم ، چهره محجوب زنده ياد محمد رو ديدم که خيسي عرق بر  چهره اش نشسته است .. او آروم به طوري که کسي متوجه نجوايش نشوند در گوشم گفت .. پسر فقط از خودت دفاع کن .. اين قدر نگو ما ... ما ..  اگه خداي ناکرده ثابت شود که يکي از بچه هاي گروه پروازي مجرم هستند يا با آن ها همکاري داشتند ، مي دوني جرم تو سنگين تر مي شود ..!!؟ پسر بچه نشو .. ! فقط از خودت دفاع کن ! براي يک لحظه عمق گفتارش رو با تمام وجود درک کردم .. ! و از خدا خواستم واقعآ کسي گناهکار نباشد .. چون اون وقت کار من که از ابتداي دادگاه سنگ همه رو به سينه مي زدم ، تمام بود . تنها شانسي که اورديم در دادخواست ما قيد شده بود که ۱۲۰ نفر پاسدار رو در روز کودتا به تهران نياورده ايم .. ! و شانس ديگرمون حضور يکي از افسران خلبان قديمي سي - ۱۳۰ بود که از ستاد مشترک به دادگاه اومده بود تا اگه ما پاسخ هاي غلطي در باره شرايط باند و پرواز داديم ، بر عليه ما شهادت دهد .. ! شکر خدا عطوفت دادگاه انقلاب نصيب ما شده و همگي در کمال ناباوري آزاد شديم .. ! هيچ يک از ما اصلآ بارومون نمي شد که به اين راحتي ولمون کنند .. ! من همش به اين فکر بودم مثل فيلم هاي هاليوودي در وسط حياط بزرگ که شن فرش بود از پشت ما رو به رگبار ببندند ! و بعدش ادعا کنند در حال فرار از دادگاه به سوي ان ها شليک شد .. !!  

دو خاطره از محمد ...  

روزي که شکر خدا در دادگاه انقلاب تبرئه شديم و قصد خروج از محوطه را داشتيم .. يادمه چون مدتي از پيروزي انقلاب نگذشته بود ، هنوز هم بعضي از گروه ها و تشکل ها براي اظهار وجود و ايضآ سهيم شدن در قدرت و يا براي رسيدن به خواسته هاي قانوني خود در دستجات متعدد به تظاهرات مي پرداختند ! هر يک هم براي خود اسم و رسمي به هم زده بودند و معمولآ با ان نام شناخته مي شدند ! يکي از همين دستجات  اگه اشتباه نکنم " سياه جامگان " يا " سياه پوشان " بودند . اون روز هم عده اي از همين  خانم هاي سياه پوش که در اعتراض به اجباري شدن روسري جلوي دادگاه انقلاب تجمع کرده بودند .. وقتي ما رو در لباس پرواز مشاهده کردند که در حال خارج شدن از محوطه هستيم ، جملگي شروع کردن به سر دادن يکي از شعارهاي مرسوم ان روزگار که .. ارتش به اين بي غيرتي .. هرگز نديده ملتي .. !! خب راستش رو بخواهيد ما هم که از خوشحالي آزاد شدن حسابي به وجد امده بوديم ، بدمون نمي آمد که سر به سر اون ها بگذاريم .. ! هر يک از ما سعي مي کرديم در پاسخ به اون خانم هاي جوان سياه پوش يه جورايي حالي کنيم که بي غيرت نيسيتم .. يادمه من گفتم .. خانما اگه بدونيد به چه جرمي الان اين جا محاکمه شده ايم .. هيچ وقت ما رو بي غيرت خطاب نمي کرديد .. ! کمک خلبان مون که متآسفانه فاميلي اش رو فراموش کردم ، ماشين بي ام و اخرين مدل شرابي رنگش رو پشت سيم هاي طوري ( فنس ) پارک کرده بود . و زنده ياد محمد هم قرار بود با او به پايگاه برگردد .. در همين حال تعدادي از خانم ها روي ماشين همکارمون نشسته بودند .. و  دم گرفته بودند .. ما ها همه توي حال خودمون بوديم .. يهو ديدم .. محمد که بد جوري از دست زن هاي بد حجاب که به ارتش توهين مي کردند ، ناراحت شده بود .. به سمت آن ها خيز برداشت و گفت .. گم شيد پدر سوخته ها .. و چون هيکل اش درست و ورزشکاري بود ، زن ها از روي ماشين فرار کردند ... !

در دوراني که در عمليات پايگاه خودمون مامور بودم ، هر از گاهي براي انجام ملزومات پروازي ام با يکي از هواپيما ها به ماموريت مي رفتم .. گاهي هم اتفاق مي افتاد که فرمانده هواپيما محمد بود .. و طبعآ اون پرواز به من خيلي خوش مي گذشت . علاوه بر خط پرواز دو گردان ( يازده و دوازده ) هم وجود داشت . و من با بر و بچه هاي هر دو گردان پرواز مي رفتم . ولي راستش رو بخواهيد نمي دونستم فرمانده گردان ان ها چه نام دارد .. !؟ چون براي پرواز داخل گردان نمي شدم .. از عمليات مستقيم پاي يکي از پرواز ها مي رفتم .. و هر بار بچه هاي يکي از گردان ها پرواز داشتند .. من علي رغم دوستي که با محمد حيراني داشتم ، اصلآ نمي دونستم او فرمانده يکي از گردان هاي مهم ترابري است ! او هم به خاطر منش و شخصيت خانوادگي اش هرگز پست و مقام خود رو عنوان نکرده بود .. ! يادمه براي رفتن به نهار خوري  که مسير عبورش از جلوي اين گردان ها بود ، گاهي هم به قصد سلام و عليک با او به گردانش سري مي زدم . اولين بار که وارد آن جا شدم با همون لهجه شيطنت اميزم محمد رو با نام کوچک صدا زدم .. ! ديدم بچه ها با تعجب نگاهم مي کنند ، اصلآ اعتنايي نکردم ! يک بار هم يکي از بچه ها گفت همين جا بمان تا صدايش کنم .. بعد از دقايقي ديدم جناب حيراني از دفتر فرماندهي بيرون آمد .. ! يک تنه محکم بهش زدم و پرسيدم .. ممد تو با کله گنده ها چيکار داري .. !!؟؟ طفلک سرخ شد ولي باز هم به رويش نياورد .. ! تا اين که بعد ها اتفاقي متوجه شدم .. و خيلي شرمنده شدم . اخه راستش رو بخواهيد من هميشه حرمت جايگاه و مقام دوستانم را در محل کار داشتم . خيلي از دوستان صميمي ام که با هم رفت و امد خانوادگي داشتيم ، حتي تيمسار و امير بودند .. اما هرگز يک لحظه هم در جمع همکاران با آن ها شوخي نمي کردم .. و مثل يک نظامي احترام مي گذاشتم .. محمد هم اين موضوع رو مي دونست .. ولي همان طور که گفتم .. بقدري بزرگوار بود که هرگز خودش به رويم نياورد ..

 

آشنايي با محمد حيراني ...

زنده ياد محمد حيراني دوم خرداد ماه ۱۳۲۸ در محله " خاني آباد "  در يک خانواده مذهبي ديده به جهان گشود . پدرش کارمند دولت بود و پنج فرزند داشت که محمد دومين نفر ان جمع پنج نفري محسوب مي شد . او مثل خيلي از جوانان جنوب شهر اون ايام عاشق پرواز و شغل خلباني بود . به همين دليل بعد از پايان تحصيلات دوره متوسطه اش وارد انشکده خلباني شد . بعد از سه سال با درجه ستوان دومي فارغ التحصل شد و به پايگاه دوم شکاري واقع در شهر تبريز منتقل شد . در سال ۱۳۵۴ ازدواج مي کند و بعد از يک سال ( ۱۳۵۵ ) به تهران منتقل مي شود و در پادگان دوشان تپه با هواپيماي فرند شيپ ( اف - ۲۷ ) پرواز هاي خودش رو آغاز مي کند . بعد از مدتي به تشخيص فرماندهان ارشدش به يکي از گردان هاي سنگين ترابري انتقال مي يابد و پرواز هايش رو با هواپيماهاي سي - ۱۳۰ شروع مي کند . به دليل جديت و شخصيت استثنائي اش خيلي زود به مقام معلم خلباني و متعاقب آن فرماندهي هواپيما نايل مي شود . در همين سال ها بود که به دليل پشتکار و مسئوليت پذيري اش به عنوان فرماندهي گردان منصوب مي شود .. با شروع جنگ تحميلي با عراق ، پرواز هاي عملياتي زيادي رو انجام مي دهد .

او به خاطر عشق به پرواز و خدمت به وطن علي رغم مسئوليت فرماندهي گردان ، ساعت پرواز هايش در مناطق جنگي از زيردستانش بيشتر بود . همين امر باعث تشويق هاي متعدد و درج در پرونده خدمتي اش مي شود . يادمه زنده ياد حيراني بار ها در زمان جنگ تا نزديکي مرگ پيش رفته بود .. ! ولي هر بار به لطف و فضل الهي و با تلاش و حفظ خونسردي سلامت به زمين نشسته بود . يک بار در اوج زماني که شهر اهواز اماج بمباران هاي دشمن بعثي بود ، محمد براي حمل مجروحان به اهواز مي رود . در همين هنگام يکي از موتور هايش آتش گرفته و از بد شانسي فرامين هواپيما هم قفل مي کند .. تعريف مي کرد .. هواپيما با سرعت بيش از حدي به سمت زمين نزديک و نزديک تر مي شد .. تمام تلاش ها براي کنترل هواپيما بي فايده بود .. در اين هنگام کمک خلبان هواپيما که مرگ اش رو حتمي مي ديد ، از ترس غش مي کند .. ! هواپيما به نزديکي زمين رسيده بود .. محمد براي آخرين بار در حالي که با تمام قوا يوک ( فرمان هواپيما ) رو به سمت خود مي کشد همزمان فرياد مي زند .. يا امير امير المومنين ... در اين لحظه هواپيما که در ۳۰ متري زمين رسيده بود ، فرامين اش پاسخ داده و دماغه هواپيما به سرعت رو به بالا مي آيد .. دقايقي بعد وقتي در شرايط اضطراري به زمين مي نشيند ، با کمال تعجب مشاهده مي کند کمک خلبانش که قبل از پرواز صورتش رو سه تيغه اصلاح کرده بود ، بر اثر وحشت و مشاهده چهره مرگ ريش در آورده است .. !!

در اوج جنگ که ارتش صدام با کمک کشور هاي غربي به قصد فلج کردن صادرات نفتي کشور جزيره خارک رو دم به دقيقه بمباران مي کرد .. زنده ياد محمد حيراني به عنوان فرمانده عمليات به جزيره خارک منتقل مي شود . و با درايت و تجربه گرانسنگ خود از آسمان خارک محافظت مي کند .. يادمه هر وقت از شبانه روز به اين جزيره مي رفتم ، محمد در رمپ حضور داشت .. ! بهش مي گفتم .. مگه تو خواب و استراحت نداري .. ؟ با خنده و محجوبيت خاص خودش مي گفت .. توي سنگر هم دفتر منه و هم اتاق خوابم .. ! الحق و انصاف با فرماندهي جسورانه اش امنيت خاصي به منطقه بخشيد .. يادش به خير ..  انگاري  همين ديروز بود .. قبل از اين که قارقارک مون رو استارت بزنيم ، به محمد مي گفتم .. دستور بده عواملت وضعيت رو سفيد اعلام کنند .. و او با خونسردي مي گفت .. نگران نباشيد .. بريد سر باند ، من مي گم وضعيت قرمز رو سفيد اعلام کنند تا شما پرواز کنيد .. !! واي دوراني بود .. حس وطن پرستي و مقاومت در چهره همه دلاور مردان ارتشي موج مي زد .. محمد سمبل استقامت بود . در حالي که به شوخي ما رو به داخل هواپيما مون هل مي داد .. مي گفت .. چه اصراريه که از حالا سفيد اعلام کنم !!؟  اگه يک ميگ سر و کله اش پيدا بشه ، اون وقت بچه ها شليک نمي کنند .. ! و بعد فرياد مي زد .. بريد ترسو ها .. من دارمتون .. !! يادش بخير .. باور کنيد با ياد اوري تمام اون لحظات که مثل فيلم سينمايي جلوي چشمم است ، اشگ مجالم نمي دهد حق مطلب رو ادا کنم .. خود محمد بعد ها به دوستان خصوصي اش عنوان مي کرد که سخت ترين دوران فرماندهي اش همين حضور در خارک بوده است .. خدا بيامرز کلي وزن کم کرده بود .. به گونه اي که هر وقت اون اواخر به خارک مي رفتيم به شوخي در گوشش مي گفتيم .. ممد جان نکنه معتاد شدي .. !!؟ و او خيلي عصباني مي شد .. در تمام اون ايام همسر فداکارش مانند شيرزني شجاع در تهران از سه فرزندش محافظت مي کرد ...

با اتمام جنگ هشتاد و چهار عمليات در مناطق جنگي غرب و شمال غرب در پرونده خدمتي اش درج شده بود .. محمد خيلي خصوصيات منحصر به فردي داشت .. خيلي محجوب و محفوظ به حيا بود . يه مومن واقعي و کامل بود .. هرگز براي تظاهر نماز نمي خواند . در تمام ايام جنگ و حتي قبل از آن افتخار پرواز هاي زيادي با او  داشتم . در ماموريت هاي متعددي حتي خارج از کشور با او همسفر بودم . واقعآ ادم به وجودش افتخار مي کرد . خيلي دقيق و وظيفه شناس بود . بر عکس بعضي از همکاران که اهل شوخي و شيطنت بودند .. محمد هميشه با وقار بود . هميشه به همه حتي زير دستانش احترام مي گذاشت . هرگز اهل غيبت و بدگويي نبود . به همه محبت مي کرد .. به خاطر حضور فعال اش در مناطق جنگي به پيشنهاد مقامات ارشد نيروي هوايي او به همراه عده اي از همکارانش به هواپيمايي جمهوري اسلامي ايران منتقل مي شود .. و با لباس پرواز سبز رنگ نيروي هوايي گه افتخارات زيادي رو با آن کسب کرده بود خداحافظي مي کتد .. و در کسوت کاپيتان هاي ايران اير در مي آيد ..

 

 حضور در ايران اير

دقيقآ سال ۱۳۷۰ بود که محل خدمت محمد حيراني تغير مي يابد ... هر کي او را در اين لباس مي ديد ، باورش نمي شد اين کاپيتان با اخلاق يکي از آس ترين استاد خلبان هاي نيروي هوايي است که افتخارات با ارزشي در زمان جنگ داشته است . او هرگز عادت نداشت از خودش تعريف کند .. سعي مي کرد وظايف محوله رو به درستي و دقت تمام انجام دهد . يازده سال تمام در سازمان هواپيمايي با انواع هواپيماهاي مسافربري پرواز کرد .. هواپيماهاي بوئينگ ۷۳۷ و ۷۲۷ مانند مومي در دستان وي قرار داشتند .. او از اين که به مردم کشورش خدمت مي کرد خوشحال بود . در ادامه با هواپيماهاي ايرباس و بوئينگ ۷۴۷ هم پرواز مي کند .. تا اين که در ايامي که به عنوان کاپيتان ۷۳۷ پرواز مي کرد ، حمله قلبي به وي دست مي دهد .. همين امر باعث مي شود محمد در سال ۱۳۸۱ خود رو بازنشسته نمايد .. به تشخيص پزشکان قرار مي شود او مورد عمل جراحي قلب باز قرار گيرد .. با صلابت و توکل به خدا زير تيغ جراحي مي رود .. تازه سلامتي اش رو به دست اورده بود .. که دست پليد روزگار بار ديگر سر ناسازگاري رو با اين مرد بزرگوار اغاز مي کند .. سال ۱۳۸۴ بود که اين بار سرطان به سراغ اش مي آيد . آن هم سرطان معده که خيلي مشکلات دارد .. ! او براي روحيه دادن به فرزندان و همسر فداکار خودش اصلآ روحيه اش رو نمي بازد .. تا اين که به تشخيص پزشکان معده اش رو در مي آورند .. ! محمد به خاطر نداشتن معده و محدوديت در صرف غذا لاغر و لاغر تر مي شود .. اما همچنان مهربان است . و لبخند شيرين اش رو به فرزندان و خانواده نثار مي کند ..

  

کساني که محمد رو در اون دوران ديده بودند ، هرگز ياد ندارند لبخند از روي لبانش محو شده باشد . با صبوري و متانت خاص خودش سعي مي کند با محبت خاطره خوشي از خود به يادگار بگذارد .. او روز به روز ضعيف و ضعيف تر مي شود . بهتر از هرکسي از وضعيت خراب خود خبر داشت .. اما با توکل به خدا بدون اين که ذره اي خود رو ببازد زندگي مي کرد .. او مي دانست بزودي خالق خود رو زيارت مي کند . خوشحال بود که هرگز از راه راست و ايمان منحرف نشده است ... در اين مدت سرطان در تمام بدنش پخش شده بود . کلآ ده ماه بيشتر دوام نياورد . تا اين که در تاريخ سوم مرداد ماه ۱۳۸۵ دار فاني رو وداع مي گويد . و به جايگاه اصلي اش که همانا آسمان آبي بود پناه مي برد . روحش شاد . نکته قابل تآمل اين که .. به گفته فرزاد فرزند کوچک محمد ، اغلب خلباناني که با پدرش به ايران اير منتقل شده بودند هم بر اثر ابتلا به سرطان مردند . به اعتقاد اکثر پزشکان استرس و حضور در مناطق شيميايي عامل اصلي ابتلا به سرطان بوده است .. خدا بيامرزه سرهنگ ناوبر تهراني هم بر اثر سکته قلبي درگذشت . پسر برومند او " آريا " که چيزي به تشکيل خانواده اش باقي نمانده است .. از خوانندگان ثابت اين سايت است . روزي که خبر مرگ دوست بزرگوارم سرهنگ تهراني را داد ، واقعآ شوکه شدم ..

 نقبي به خاطرات اوايل انقلاب ..

 همان گونه که در ابتداي عرايض ام بيان کردم .. دقيقآ يک ماه بعد از راه اندازي وبلاگ ام به خاطره اي که با محمد داشتم پرداختم .. و لينک اش را هم در بالا قرار دادم . با اجازتون قصد دارم يکي دو پاراگراف آن ماجرا رو در اين جا درج کنم .. و سپس به اتفاقات بعد از درج اين خاطره بپردازم .. :

( روايتي از يك ماجراي واقعي )

يك توضيح : من به اين سخن سخت اعتقاد دارم ، " بي گناه پاي دار مي رود ، ولي بلاي دار ، نه "

تاريخ دقيق اين اتفاق يادم نيست .  ولي سعي مي كنم ماجرا به آن شكلي كه رخ داد ، بيان كنم . يك روز صبح ، مثل همه ي روزهاي خدمتم ، صبح عازم محل كارم شدم . آن روز قرار بود براي حمل دارو و آذوقه به شهر سنندج بريم . در دستور پروازي قيد شده بود در مراجعت ، اگر زخمي و يا مجروحي هم بود به تهران بياوريم ....  به اين ترتيب ، سوار هواپيما شديم و به سوي مقصد پرواز كرديم .

از گروه پرواز ، فقط سروان محمد حيراني ( فرمانده هواپيما ) و ستوان ناصر رحيمي ( ناوبر ) را به خاطر مي آورم . اوضاع آن ايام سنندج خيلي بحراني بود . و بياد دارم ضد انقلاب محلي ، توطئه هاي فراواني در منطقه انجام مي دادند . از عمر انقلاب هم مدت زيادي نگذشته بود . و برادران سپاه و ارتش براي آرام كردن اوضاع در منطقه حضور داشتند .

بعد از نشستن در باند فرودگاه سنندج ، بچه ها براي استراحت به كافي شاپ فرودگاه رفته بودند . ولي نمي دانم چرا من در رمپ بودم . بعد از تخليه بار هواپيما ، تعدادي مجروح كه حال وخيمي داشتند ، به هواپيما منتقل گرديدند . خوب به خاطر دارم شرايط روحي يكي از مجروحان خيلي وخيم بود . او كه يك دست و يك پايش توسط افراد " حزب كومله " قطع گرديده بود ، به همسرش هم جلوي چشمانش تجاوز شده بود ! و به همين دليل مرتب خودش رو به در و ديوار مي كوبيد . كه من پيشنهاد كردم طفلك را با تسمه ببندند . 

 در همين اوضاع و شرايط بود كه ،  فكر كنم سردار شهيد محمد باكري يا يكي  از فرمانده هان  او بود كه از من پرسيد : آيا امكان دارد تعدادي از بر و بچه هاي سپاه را كه مرخصي دارند ، به تهران ببريد ؟ جوابم مثبت بود . و لحظاتي بعد ديدم كه علاوه بر بچه هاي سپاه ، پرسنل ارتش هم دارند سوار هواپيما مي شوند .....

در رمپ پرواز همين جوري براي خودم قدم مي زدم كه ديدم چند برادر سپاه مرا به سوي خويش فرا مي خوانند . با خوشرويي پذيرفتم و به ميان آن ها رفتم . يكي از آن ها كه چهره اي خشن داشت و قيافه اش داد مي زد " طلب باباشو از همه مي خواد " ، خطاب به من با لحن داش مشدي و تمسخر آميزي گفت : برادر .... چرا فقط يك فروند هواپيما براي بردن ما به تهرون فرستادند؟؟ نمي شد دو سه تا بفرستند ؟ پس اين نيرو هوايي چه كار داره مي كنه ...؟!!

من كه حوصله جر و بحث با او را نداشتم ، با همون لحن خودش پاسخ دادم : اين يكي اش هم اضافي است ... هواپيما ها ماموريت واجب تري از حمل مسافر دارند . كه ديدم نامرد نه گذاشت نه برداشت و با همان لحن گفت .... چطور شد زمان شاه گور به گور شده تون ، شما  چار تا  چارتا  هواپيما  براي  " خانم بردن " داشتيد  .... حالا كه نوبت ما شد ، ميگي طياره نداريم ...؟

در يك لحظه حسابي قاطي كردم .....  اصلآ انتظار چنين توهين ركيكي را نداشتم ..  مردك با اين حرفش ما را  "قواد " خطاب كرده بود ..  من كه معمولآ  آدم آرامي هستم ، به خاطر اين توهين ناموسي ، بد جوري به هم ريختم ... خون جلوي چشمانم را گرفته بود ... سريع پريدم تو هواپيما ، و تبر آن را كه براي مواقع اضطراري تعبيه شده بود برداشتم و زدم بيرون ....

خدا شاهد است واقعآ قصد داشتم خونش را بريزم ... شروع كردم توي رمپ پرواز دنبالش دويدن ... من بدو ... او بدو .... مردك بسان غزال وحشي همچنان مي دويد .... يه عده هم از بر و بچه هاي سپاه ، سعي مي كردند مرا نگه دارند ... ولي من با نيروي كاذب فوق العاده اي كه به دست آورده بودم ، آن ها را چون پر كاهي به طرفي پرت نموده و ..... همچنان دنبالش تبر به دست مي دويدم ... هيچ كس جلو دارم نبود ... تا اين كه زد داخل چادر پرستاران مستقر در فرودگاه ... و از سمت ديگر آن مجددآ فرار كرد ....

تا اومدم وارد چادر بهداري بشم ، چند نفر از خواهران پرستار ، كه شاهد اين تعقيب و گريز بودند ، با باز كردن دست هايشان ، سعي نمودن جلوي مرا بگيرند ..  با ديدن خواهران .... همچنين به خاطر ضعفي كه در مقابل خانم ها دارم !!‌ ( شوخي مي كنم ) به خاطر احترامي كه قائل هستم .... آرام گرفتم .. و همچو " ناپلئون بنا پارت " كه شمشيرش را به " دزيره " تقديم كرد ، من هم تبر را به خواهران پرستار دادم ....

در همين اثنا ديدم فرمانده سپاه مستقر در فرودگاه ، به سويم آمد و قبل از اين كه من حرفي بزنم ، با وقار خاصي كه محبت از كلامش مي باريد ، گفت : برادر ، من تحقيق كردم ، حق با شماست .. براي اين كه به شما ثابت كنم سپاه قانونمند است ، كافي است شما نشانم بدي ، تا همين حالا ، خلع سلاحش كرده و لباسش رو گرفته ، و كت بسته با همين هواپيما براي محاكمه به تهران بفرستمش ...

لحن فرمانده سپاه ، آرامم كرد . دقايقي بعد .. تمام آن ها را جمع كرد و از من خواست شناسايي كنم . قبول كرده و به جستجو در ميان چهره ها پرداختم .... خداي من چه مي بينم ..؟ اين ها همه شبيه هم هستند  ... !! ظاهرآ گروهاني از بچه هاي شمال بودند ... واقعآ تشخيص خيلي سخت بود ! همه با ريش .. چهره هايي شبيه هم ... بد جوري گير كرده بودم . واقعآ ( ببخشيد ) عين خري كه تو گل گير كنه .. مستاصل و در مانده شده بودم ... بالاخره با شك و ترديد ، يكي را نشان فرمانده دادم و گفتم ايشون بود !! .. بقيه را (اينجا بخوانيد ) ....

 چندين ماه بعد ...

 دقيقآ يادم نيست چند ماه از ماجراي تهمت کودتاي نوژه گذشته بود  که در يکي از ماموريت هايي که در زمان جنگ به اهواز داشتم .. و در ان ماموريت تعدادي از ميهمانان  خارجي حضرت امام ( ره ) رو براي مشاهده وضعيت جبهه هاي جنگ آورده بوديم ، اتفاق جالبي رخ داد . وقتي وارد فرودگاه اهواز شديم . عده اي از مسئولان و مقامات کشوري از جمله امام جمعه خوزستان حاج آقا ( جزايري ) به همراه تني چند از روحانيون به استقبال مون امده بودند . خب من قبلآ آقاي جزايري رو مي شناختم .. يک بار هم با خانواده اش به مشهد برديم  و آيت الله طبسي به پيشواز امده بود .. يادمه پسر خردسال آقاي جزايري که علي نام داشت وارد کابين شده بود .. با ديدن انواع آمپرها در کابين خلبان ، خطاب به من گفت .. عمو چقدر چراغ داريد .. !! بگذريم .. من به دليل همين شناخت براي سلام و عليک به نزد آقاي جزايري رفتم .. در حال سلام و عليک بوديم که يکي از روحانيان جواني که همراه امام جمعه بود جلو امده و با من حسابي احوال پرسي کرد .. و در ادامه افزود .. من رو مي شناسي !!؟؟ گفتم چرا بايد شما رو بشتسم !؟ گفت .. عجيبه من رو يادت نمي آيد .. من همان روحاني هستم که در جريان کودتا از سنندج به تهران نياوردي و .... سريع يادم اومد .. گفتم حاجي خدا پدرت رو بيامرزه اون چه شکايني بود که از ما کردي .. !!؟ خلاصه خيلي تحويلم گرفت .. و خودش رو " افصلي " يا " افسري " معرفي کرده و افزود من داماد امام جمعه تبريز هستم . اگه کاري داشتي روي من حساب کن .. ( البته تا يادم نرفته بگم من جريان اين  ماموريت رو قبلآ در پستي کامل توضيح داده ام .. همان پستي که ميهمانان را به خاطر بمب باران عراقي ها در منطقه جا گذاشته بودم .. منتها تيترش رو يادم نيامد )

دست روزگار ...

از قديم گفته اند کوه به کوه نمي رسه .. ادم به ادم مي رسه .. ! اين گذشت تا اين که خواهر يکي از دوستانم رو در تبريز کميته گرفت و با پرونده سازي قصد داشتند سنکسارش کنند .. وقتي برادر همون خانم که دکتر دندانپزشک پايگاه مون بود سراغم اومد .. بي اختيار ياد داماد امام جمعه تبريز افتادم .. و شبانه به سمت تبريز راه افتادم .. ماجرا رو در پستي با عنوان : چگونه زني را از حکم سنکسار نجات دادم !؟  توضيح داده و عرض کردم همان حاج آقا که روزگاري به اشتباه ما رو به دادگاه کشانيده بود ، چگونه با اعمال نفوذ خودش ختم به خير شد و زن بيچاره از اعدام رهايي يافت .. البته اين رو هم اضافه کنم .. واقعآ برايش پاپوش درست کرده بودند .. بگذريم . سال ها از اين قضيه گذشت .. محمد حيراني مرد .. من هم سکته کرده و بازنشسته شدم .. پارسال ماه ميارک رمضان بود که بنده در منزل دخترم در کرج بودم . که گوشي موبايلم زنگ خورد . شخصي از آن سوي تلفن خودش رو فرزند همان روحاني جوان حاج آقا افسري معرفي کرد .. با تعجب پرسيدم تلفن من را از کجا به دست آوردي ؟‌گفت راستش رو بخواهي پدر من دادستان ارتش در سنندج بود که ان ماجرا براي شما رخ داد .. و از دوستان سردار جعفري فرمانده محترم سپاه بود . من تلفن شما رو از ان ها گرفتم .. و غرض از مزاحمت .. پدرم من فوت کرده است .. نگذاشتم حرفش رو تمام کنه .. گفتم .. واي او که خيلي جوان بود .. گفت بله .. ولي در يک تصادف کشته مي شود . و در ادامه افزود : من مشغول نوشتن کتابي در باره مرحوم پدرم هستم . شما دو بار در سايت خود از خاطرات خودتون با پدرم نوشته ايد .. اجازه مي خواهم يک روز بعد از ماه مبارک نهار در خدمت باشيم .. تا همديگر رو ملاقات کنيم .. گفتم باشه با کمال ميل .. سپس يادم اومد که او در تبريز بود .. گفتم شما کي تشريف مي آوريد تهران ؟ گفت : من معاون يکي از وزارتخانه ها هستم .. و در تهران هستم .. راستش رو بخواهيد ديگه سراغم نيامد .. شايد هم از سايت برداشته و کتاب اش رو کامل کرده است .. ولي خودمونيم . سرنوشت چه بازي هايي داره .. اما واقعا دلم براي آقاي افسري سوخت .. هر چه باشه نجات جان انسان بي گناهي رو مديون او هستم ..

 کلام آخر ...

با خود فکر مي کردم زندگي چقدر بالا و پائين داره .. هر يک از ما چه فراز و نشيب هايي رو پشت سر گذاشتيم ..  هم محمد مرد و هم حاج آقا افسري .. من هم حالم خيلي بد است .. و به هر حال خواهم مرد .. اما خوشا به سعادت ان کساني که مثل محمد عزيز پر بار نزد خدا بر گشتند.. همين جوري با خود فکر مي کردم حتمآ علي آقا فرزند حاج آقا جزايري امام جمعه محترم اهواز الان حتمآ براي خودش هزار ماشاالله مردي شده است .. همين جوري که فرزند برومند جناب افسري بزرگ شده است .. اما ايا او هم مرا به خاطر مي اورد ؟ همان گونه که فرزند مرحوم افسري پيدايم کرد . نمي دونيد چقدر خوشحال شدم .. که سايت چه کساني رو به هم مي رساند .. ! به هر حال ان ها عاقبت بخر شده اند دعا کنيد فرزندان من و محمد هم روزي عاقبت به خير شوند ..

 

  

 dfhbsh.jpg 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۹:۴۰ دقيقه بامداد به تاريخ اول شهريور ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

 

pplnwui1jq5rw7l7897x.jpg

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

  • - تعداد بازديد
  • 6907
  • مرتبه

    نظرات

    سلام كاپيتان
    تحت تاثير چنين شخصيتهايي قرار ميگيرم خدا بيامرزدش كاپيتان حيراني را
    پاسخ
    عباس جان
    خدا اموات شما رو هم بيامرزد . بله حق با شماست . عزيزاني مثل زنده ياد محمد حيراني واقعآ شخصيت تآثير گذاري بر اطرافيان داشت . ممنوون از حضور شما

    درهای ما به روی همه ملت ها باز است

    این شعاری است که روی تابلوی اعلانات دانشگاه ام آی تی آمریکا خود نمایی می کند . شاید اولین نکته ای که دیدن این تابلو به ذهن ما ایرانیان متبادر می سازد این باشد که " درهای ما هم برای خروج همه ملت - از نخبه تا غیر نخبه- باز است

    دکتر هژیر رحمانداد - برنده مدال طلای المپیاد جهانی شیمی سال ١٩٩٦ مسکو که هم اکنون در دانشگاه ام آی تی به تحقیق و پژوهش مشغول است- در این خصوص می گوید: "حتی اگر مهاجرت غیر نخبه ها مرهمی بر آشفته بازار کار ایران و جبران بیکاری موجود باشد، مهاجرت نخبگان در بلند مدت قطعا زوال کشور را به همراه خواهد داشت

    او معتقد است خروج همه ساله ١۵٠هزار فارغ التحصیل از ایران ، به معنای تعطیلی نیمی از دانشگاههای کشور است. و ی می پرسد: "مگر ایران سالیانه قدرت تربیت چند دانشجو را دارد؟ این مرگ نظام آموزشی کشور است که در سکوت، به وقوع می پیوندد

    رحمانداد می افزاید: "در دنیای امروز ، رشد اقتصادی به توانایی فکری و علمی نیروی انسانی جوامع بستگی دارد. چرا که ارزش افزوده منبع نیروی انسانی با ارزش افزوده سایر منابع قابل مقایسه نیست. به همین دلیل است که جوامع توسعه یافته، توانسته اند تا این حد به رشد اقتصادی دست یابند

    به گفته او فروش نفت ارزش افزوده زیادی ندارد، بلکه این نیروی تحصیلکرده ایران است که با داشتن ارزش افزوده بسیار، در حال خروج از کشور است .لذا لطمه یی که از این روند به توسعه ایران وارد می شود، قطعا غیر قابل جبران است . بنابراین اگر ایران می خواهد بیش از این در جامعه بین المللی عقب نماند، باید بی اعتنایی به این سرمایه را کنار بگذارد
    پاسخ
    با سپاس از شما
    چون در اين باره که کمي تا قسمتي هم سياسي است ، هيچ اطلاعي ندارم از ورود به اين مباحث خوداري مي کنم .. و به نظر شما دوست خوبم احترام مي گذارم . با سپاس از شما

    عموی خوبم بازم سلام

    این لینک وبلاگمه :

    www.seyedahmad.blogfa.com

    دوستون دارم.

    سید احمد از سومار
    پاسخ
    ممنون سيد جان
    اگه مي شه يکي دو روز ديگه که کمي سرم خلوت شد برايم ارسال کن تا در بخش پيوند ها اضافه نمايم
    البته من به تارنماي وزين شما سر زدم .. مطلب شما رو در باره خاطره پيراهن آسنين کوتاه را هم خواندم .. !!
    اما فرصت براي افزودن به لينک ها بدست نياوردم .. يادم بينداز تا حتمآ در خدمت باشم
    سيد جان من هم شما را متقابلآ دوست دارم عزيزم

    درود بر کپتن نازنین
    با آرزوی اینکه همهٔ خواسته ها و نیایش شما را به ویژه در این ماه٫ ایزد یکتا قبول نماید.
    شرمنده از اینکه زمان ِ درازی از آخرین پیام من برای شکا گذشته...ولی چندین بار مهمان ِ تاربرگتان بوده ام.

    با سپاس از این نوشتهٔ آموزندهٔ تان.
    دوستدار شما
    مهرداد
    پاسخ
    فدات بشم مهرداد عزيزم
    من همين امروز اي ميل شما رو اگه اشتباه نکنم خواندم .. حدس زدم بايد شما باشي ... مهرداد جان همين که هر از گاهي يادي از بنده مي فرمايي ، برايم خيلي ارزشمند است
    من هم براي شما دوست بزرگوارم آرزوي تندرستي و قبولي طاعات و عبادات تان رو دارم
    ممنون از حضور

    چناب استاد مدرسي

    با عرض سلام و احترام بشما سرباز شجاع و لايق وطن من نيز بهمراه ديگر هموطنانم به شما رزمندگان سلحشور افتخار ميكنيم مدت دو سال است كه سايت شما را ميخوانم و لذت ميبرم در بيشتر مكانهائي كه شما ذكر كرديد بوده ام و هزاران خاطره تلخ و شيرين دارم و بهمين دليل نوشته هاي شما را از عمق جان درك ميكنم اميد وارم هميشه سر بلند و سرافراز باشيد

    سلطان

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35