درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  اختلاس بزرگ !

اختلاس بزرگ در نقاب نیکوکاران مردمی

 

 سال های بعد هم همان تهیه کننده تولید نماید ٬ دقیقآ یادم نیست که چندمین برنامه فرد مورد نظرمون بود ؟ همین قدر بگم که اجرای برنامه ها رو هم به عهده داشت . از اون جایی که خیلی روی برنامه و کار های خیری که صورت می گرفت تبلیغ می شد ٬ مخاطبان زیادی جذب ان شده بودند . از جمله صنف بازاریان محترم که وقتی دست به جیب شوند واقعآ غوغا می شود ! شبی نبود که بینندگان محترم با دیدن آزاد شدن زندانیانی که قادر به پرداخت دیه یا جرایم متعلقه نبودند ُ اشگ چشمانشون جاری می شد .. تقریبآ روزهای پایانی ماه مبارک رمضان بود که یکی از تجار بزرگ و پر آوازه ایران به خاطر مراوده با امارات و تجارت و سرمایه گذاری که تازه  زیر دندان سرمایه داران ایرانی ها مزه کرده بود و ارتباطات اغاز شده بود ٬ با دیدن صحنه های عاطفی برنامه جو گیر شده و مبلغ قابل توجهی دلار به تهیه کننده برنامه اهداء می کند .. ! و همین مسئله موجب اتفاقات جالبی می شود ..  

 اختلاس بزرگ در نقاب نیکوکاران مردمی

 bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

05upt8sup9xiyg119966.jpg

باور کنید خاطرات زیادی در ذهن غبار گرفته ام تلنبار شده اند که با تلنگری کوچک یادم می آید . گاهی پاسخ به کامنت یکی از دوستان و گاهی هم دیدن عکس با برنامه ای در تلویزیون آن ها زنده شده و جان می گیرند ! اخیرآ هم یک دفترچه یاداشت بالای سرم قرار داده ام تا موضوعاتی که مثل جرقه در ذهن ام پدیدار می شوند رو درج کنم . خب این ها رو عرض کردم تا بگم آغاز ماه مبارک رمضان هم یکی از همون تلنگرهایی بود که مرا با خود به دورانی که در صدا و سیما فعالیت می کردم برده و یاد ماجرایی واقعی از روابط انسان ها و زد و بند هایی انداخت که متآسفانه هر از گاهی خبرش رو در رسانه ها می شنویم. تا اون جا که یادم اشاره ای گذرا در پست های قبلی به این موضوع داشته ام . اما این بار با هدف نتیجه گیری مثبت اخلاقی تقدیم حضورتون می کنم .. ضمنآ تاکید می کنم برای حفظ جایگاه و شئونات خانواده مجرمان از ذکر اسامی و مکان ها خود داری می کنم ...

داشتن دوست خوب و مهربان یکی از نعمت های الهی است . راستش رو بخواهید مشکلی برای کامپیوتر و ارتباط با شبکه اینترنت پر سرعت ام پیش اومده بود که مجبور شدم به خاطر اورژینال بودن ویندوزم که دوست بسیار عزیزی از دبی برایم ارسال کرده بود به متخصص قابل اعتمادی مراجعه کنم . از این رو مزاحم پسر عزیزم " پیام " در کرج شدم که معرف حضورتون است ... ( همون جوانی که در آزمون خلبانی نیروی هوایی پذیرفته شده بود ولی به خاطر پاسخ اشتباه به یکی از سوالات دینی پذیرفته نشد !! ) در این پروسه با دو جوان باشخصیت و متخصص به نام های " ابراهیم و احسان " آشنا شدم که از دل و جان و صادقانه روی سیستم ام کار کردند . ابتدا محبت آن ها رو به حساب دوستی با پیام گذاشتم . اما وقتی رفتار شرافتمندانه ان ها را در برخورد با سایر مشتریان دیدم از صمیم قلب آن ها رو تحسین نموده و به دوستی با ان ها افتخار کردم . من برای قدردانی و تشکر عکس پیام و ابراهیم رو در انتهای صفحه قرار داده ام . و این کم ترین کاری است که از دستم بر می آید . ضمنآ به درخواست یکی از خوانندگان که خواهان تصاویر جدیدی از " آنا و آوا " نوه های شیطونم بود یک عکس تلفیقی که مربوط به یک دو هفته قبل است را هم در صفحه قرار دادم ...

یک تشکر جانانه به همه خوانندگان محترم به خاطر اطلاع رسانی مفید خود از خلبانان اسیر در عراق  بدهکار هستم . همان طور که مشاهده فرمودید شکر خدا خبر سلامتی تعدادی از آن ها رو دریافت کردیم . که موجب خوشحالی همه هموطنان شد . البته می پذیرم که لیست اصلی به روز نیست . که در این امر بنده تقصیری ندارم .. و صرفآ در مقام اطلاع رسانی به شما عزیزان آن پست رو ترجمه و منتشر کردم .. امیدوارم روزی خبر آزادی و سلامتی همه آن ها را بشنویم . ممنون

برچسب ها :  تلویزیون + سینما + تهیه کننده + شورای بررسی + سریال فاصله ها + اسپانسر  + صدا و سیما + کلاه قرمزی +بنیاد خیریه + صندوق قرض الحسنه + داریوش ارجمند + کتایون ریاحی + جشن ایتام + اختلاس  

  

آدرس سایت  

 

 بهانه ای برای مقدمه ...

 ماجرا ابتدا از یک برنامه تلویزیونی آغاز شد... ! خواهش می کنم از من نپرسید کدوم شبکه و یا کدوم تهیه کننده ..!!؟ چون فرقی در روایت و اتفاقاتی که رخ داده است ندارد . ولی ممکنه تبعاتی برای بنده داشته باشد . زمان آن هم اگه اشتباه نکنم به اوایل سال های دهه هشتاد شمسی بر می گرده .. شاید ۱۳۸۲ یا هشتاد سه بود .

تفاوت تهیه کننده سینما با تلویزیون ..

در همین ابتدای کار بهتره قبل از هر چیز ابتدا به تفاوت حرفه تهیه کنندگی برنامه های تلویزیونی با سینما اشاره کنم . در سینما بودجه ساخت فیلم رو تهیه کنندگان محترم از جیب مبارک شون پرداخت می کنند . و معمولآ هم با تبلیغاتی که انجام می دهند نه تنها به سرمایه خود می رسند بلکه سود هنگفتی هم نصیب شون می شه .. البته هر شغلی سختی های خودش رو داره و تهیه کنندگان سینما  هم قطعآ راه کار هایی رو بلدند که ریسک پذیری سرمایه شون رو کاهش داده و به سود انبوه برسند .. که در این پست مورد بحث ما نیست . اما در تلویزیون مقواه تهیه کنندگی کمی پیچیده است ! و به فاکتور های مهمی بستگی دارد . اون قدیم مدیما که شبکه های تلویزیونی گسترش نیافته بود سازمان صدا و سیما هم مثل اغلب جاها تعریف سازمانی برای مشاغل خود داشت . که تهیه کنندگی یکی از ان ها بود . و با بودجه ای که سازمان بعد از بررسی های لازم و کارشناسی در اختیار تهیه کنندگان گروه قرار می داد آن ها را موظف می کرد تا طرحی که در اختیارشون قرار گرفته بود رو به بهترین نحو ممکن ساخته و نمایش دهند . اما با افزایش شبکه های تلویزیونی این حرفه دچار دستخوش شگفتی شد ! که تنها دلیل آن هم نیاز مفرط به انواع برنامه های جور واجور برای اژدهای سیری ناپذیری بنام " آنتن " است که به طور شبانه روزی باید در اختیارش قرار گیرد ! دومین عامل به نظر من " تبلیغات " بود که همزمان با افزایش شبکه ها و رشد چشمگیر قشری به اصطلاح تازه به دوران رسیده و نوگرا در صنعت و اقتصاد به سوی این رسانه ها روی اوردند .. ! و تهیه کنندگان سنتی قدیمی صدا سیما قادر به پاسخ گویی نبودند ! و با خصوصی سازی بخش تولید عامل " رقابت " هم وارد کارزار شد ... !!

 تهیه کنندگی تلویزیون و باقی قضایا ...

با خصوصی شدن بخش تولیدات برنامه های تلویزونی که واقعآ طرحی عالی و کارشناسایی شده بود . حرفه تهیه کنندگی هم دچار تحول و رقابت شده و طولی نکشید که به شغلی پر درآمد و سوسه آمیز تبدیل شد ! ضمن این که برعکس همکاران سینمایی خود فاقد هر گونه دغدغه و ریسک برای حفظ سرمایه بودند ! چون دیناری از جیب شون برای ساخت برنامه ها هزینه نمی کردند ! وارد بحث آزمون و خطا بعضی از عزیز دردانه های فرصت طلب نمی شوم که چگونه به دلیل ارتباطاتی که با برخی مدیران سازمان داشتند یک شبه به ثروت نجومی دست یافته و حاصل کار آن ها برنامه هایی جلف و بی ارزش بود ! بگذریم .. همه این عوامل باعث شد که همه دلشون می خواست تهیه کننده شوند !! و به هر حیله و ترفندی متوسل می شدند تا طرح های آن ها تصویب شود ! جالبه بدونید من به دلیل مسئولیتی که اون سال ها داشتم و یکی از اعضای بررسی طرح ها محسوب می شدم از نزدیک شاهد دست و پا زدن های عده ای بی هنر بودم که برای ساخت و تولید برنامه دندان تیز کرده بودند .. ! اگه درایت مدیران دلسوزی مثل آقای " پورمحمدی " نبود قطعآ آن ها به مراد دلشون می رسیدند .. ! البته گاهی اوقات بعضی از همین حضرات دست به دامان مقامات بالاتر شده و خلاصه با هزار و یک ترفند و بالا و پائین پریدن طرح آبکی و بدرد نخور خود رو به تلویزیون قالب کرده و بعد از دریافت اولین قسط تولید دیگه تعهدی از خودشون بروز نمی دادند .. و اگه همت و تلاش کارمندان و عوامل زحمتکش نبود عملآ سرمایه ها به باد رفته و نتیجه اش دلزدگی مردم از رسانه می شد .. حتمآ یادتونه در مقاطعی چگونه گاهی اوقات تلویزیون حرفی برای گفتن نداشت .. !؟ در یک سالی یادمه تیتر اکثر مطبوعات بعد از تعطیلات نورزوی این بود که .. کلاه قرمزی آبروی تلویزیون رو خرید .. !! یعنی تنها برنامه در خور تامل یک برنامه عروسکی بود ! که عامل اصلی حضور افراد غیر مسئول در امر تولید بود . خدا رو شکر خیلی زود جلوی این کار ها گرفته شد .. و گرنه معلوم نبود از رسانه ملی ما چی باقی می ماند .. !؟

یک پارانتز کاملآ بی جا و نامربوط .. !!

صحبت از تهیه کنندگی در تلویزیون شد ٬ حیفم اومد در باره شرایط اون روزگار و هوس بعضی ها برای تولید برنامه ها سخنی نگویم ! در دورانی که عضو شورای بررسی طرح های ترکیبی در تلویزیون بودم ٬ وسوسه ساخت برنامه های تلویزیونی خیلی ها رو حالی به حالی کرده بود . و هر یک در جستجوی فراز هایی برای تصویب طرح های آبکی خود بودند .. باور کنید روزی نبود که اعضای شورا با درخواست رشوه های کلان مواجه نشوند ! اون موقع خونه ما در منطقه " دیباجی " بود . یکی از هنرپیشه های تلویزیون و سینما که اتفاقآ در مجموعه فاصله ها هم به ایفای نقش پرداخته بود ٬ یک طرح بی محتوا به گروه ارایه داد که به قول قدیمی ها .. مفت هم گرون بود ! ابتدا طرح مربوطه رو من خوانده و آن را غیرقابل ساخت تشخیص دادم .. و چون بقیه اعضا هم نظرشون مثل من بود ٬ طرح مردود اعلام شد ! اما مگه اون بابا دست بردار بود .. !!؟ هر روز سر راه تک تک بچه ها سبز می شد .. و به اصطلاح دنبال راه حلی بود تا اون رو تولید کنه .. ! باور کنید شبی نبود که شازده  در خونه ما سبز نشه !  ساعت ها از مشکلات و بدهی هایش می گفت .. دیگه با سماجت هایش کچلم کرده بود ( البته کچل بودم ! ) تا این که دلم سوخت و بهش گفتم .. تنها لطفی که می توانم در حق ات نمایم ٬ برداشتن نظرم از روی طرح ات است .. و ازش خواستم بعد از رفع اشکالات آن را مستقیمآ به شبکه ارایه دهد .. ! به هر ترفندی بود طرح تصویب شد و بیش از صد ها میلیون تومن هزینه برای ساخت تعین شد ! جالب این که بدونید همین بابایی که ادعا می کرد بدهکارم و گیر نزول خوار ها افتاده ام .. با دریافت اولین قسط یک ماشین گران قیمت خرید ! و بعدش هم برادر آماتورش رو به عنوان مجری معرفی کرد ! و به بهانه های واهی و شارلاتان بازی عوامل تولید رو تغیر  داده و دستمزد بچه ها رو بالا کشید !! به عبارتی مفت و مجانی با کم ترین هزینه طرح اش رو ساخت ! یادمه حتی برادرش هم از دست رفتار پول دوستانه و رند بازی های او به ستوه امده بود ! بگذریم .. صحبت از مجموعه " فاصله ها " شد . تعجب می کنم چرا خواننده های سایت متوجه بازی من در آن سریال نشدند !!؟ جالبه بدونید اون سکانسی که من حضور داشتم ٬ مرتب در تیتراژ آغازین و پایانی نشون داده می شد ! خب اشکالی نداره .. اما تا پست بعدی فرصت پاسخ دارید به اولین نفری که درست حدس زده باشه یک هدیه ارزشمند تقدیم خواهم کرد .. خوب فکر کنید ..

  بگذریم ...

 از اون جایی که مباحث مربوط به تلویزیون موضوع بحث ما در این پست نیست ٬ از آن می گذرم . اگر چه معتقدم حرف و حدیث در این باب فراوان است . فقط این رو اضافه کنم که خوشبختانه دیگه از این خبر ها نیست و جلوی ورود آدم های بی دانش و فرصت طلب گرفته شده است . البته با این تفاوت هر شخصی که  توانایی  معرفی اسپانسر قوی و پولداری رو داشته باشه که قادر باشه  خیلی راحت حداقل یک میلیارد تومن بابت طرح ارایه شده بپردازه  اون طرح مورد موافقت قرار خواهد گرفت .. ! ( باز جای شکرش باقی است ) که پول سازمان رو هدر نمی دهند ! بگذریم ...  چهار پاراگراف بی راهه رفتم تا شما یاران همدل و صمیمی کاملآ در جریان کار تهیه کنندگان تلویزیونی قرار گرفته و راحت بتوانید مسایلی رو که عنوان می کنم ٬ تجسم کنید  ..  بنابراین آن چه در ذیل می خوانید یک ماجرای واقعی است که استارت اولیه آن در یکی از برنامه های تلویزیونی و توسط تهیه کننده اش زده شد تا این که ...    

 با ماه رمضان آغاز شد .. !

 این که دقیقآ از چه تاریخی ایده تهیه و ساخت برنامه های نیکو کاری در تلویزیون ما شکل گرفت ؟ یا این که برای اولین بار در ذهن کدوم تهیه کننده ای جرقه ساخت این ژانر برنامه ها زده شد ٬ اصلآ و ابدآ کاری ندارم .. خواهشآ شما هم گیر ندهید . چشمک .. !! فقط این رو می تونم بگم .. نخستین سالی بود که با آغاز ماه مبارک رمضان در یکی از شبکه های تلویزیونی ما با خیر و خوشی برنامه نیکوکاری به مفهوم واقعی کلید خورده بود و اوازه آن همه جا پیچیده بود . البته همین ابتدای کار اضافه کنم که به دلیل شخصیت مهربان ما ایرانی ها و حس همدری با سایر هموطنان نیازمند انواع و اقسام جشن های نیکو کاری موفق تلویزیونی به مناسبت های مختلف تهیه و تولید شده و می شود . اما این یکی کاملآ متفاوت بود . از اون جایی که در ایران رسم است اگه برنامه ای گل کرد ٬ سال های بعد هم همان تهیه کننده تولید نماید ٬ دقیقآ یادم نیست که چندمین برنامه فرد مورد نظرمون بود ؟ همین قدر بگم که اجرای برنامه ها رو هم به عهده داشت . از اون جایی که خیلی روی برنامه و کار های خیری که صورت می گرفت تبلیغ می شد ٬ مخاطبان زیادی جذب ان شده بودند . از جمله صنف بازاریان محترم که وقتی دست به جیب شوند واقعآ غوغا می شود ! شبی نبود که بینندگان محترم با دیدن آزاد شدن زندانیانی که قادر به پرداخت دیه یا جرایم متعلقه نبودند ُ اشگ چشمانشون جاری می شد .. تقریبآ روزهای پایانی ماه مبارک رمضان بود که یکی از تجار بزرگ و پر آوازه ایران به خاطر مراوده با امارات و تجارت و سرمایه گذاری که تازه  زیر دندان سرمایه داران ایرانی ها مزه کرده بود و ارتباطات اغاز شده بود ٬ با دیدن صحنه های عاطفی برنامه جو گیر شده و مبلغ قابل توجهی دلار به تهیه کننده برنامه اهداء می کند .. !

 درد سر های پول قلمبه .. !

با اتمام برنامه پول هنگفتی روی دست تهیه کننده می ماند ! تجسم کنید انبوهی از دلار های رنگینی رو که به همه عوامل تولید برنامه چشمک می زد .. ! یک قرون و دوزار هم نبود که بشه یه جورایی یواشکی خورد ! یا با ان چند زندانی بدهکار رو آزاد کرد بلکه صحبت از میلوون ها تومن پول زبون بسته ای  بود که به دلیل ارزش بالای دلار به مفهوم واقعی یک پول قلمبه و زیادی محسوب می شد ! با تعریفی که از وضعیت تهیه کنندگی کردم ٬ حتمآ متوجه بلاتکلیفی تهیه کننده شدید ! بنده خدا در دو راهی عجیبی گیر کرده بود ! چون از یک سو سرمایه تولید برنامه متعلق به خودش نبود ! و سازمان صدا و سیما آن را در اختیارش قرار داده بود . از طرفی تلویزیون هم نمی توانست روی اون پول قلمبه دست گذاشته و به قول معروف حساب و کتابش رو پس بگیرد .. !! پس تکلیف این همه پول کلان چه می شود !!؟ بنده خدا تهیه کننده نه می توانست به تلویزیون عودت دهد ! چون متعلق به ان ها نبود .. ! و نه می توانست خودش تصاحب نماید ! چون اجازه این کار رو نداشت ! و بیخ ریش خودش گیر کرده بود ! از همه مهم تر میلوون ها نفر قضیه اهدای دلار های هنگفت رو در برنامه به چشم خود دیده بودند .. ! از اون جایی که بنده خدا انسانی مومن و با تقوایی بود ( یا لااقل جلوی دوربین چنین وانمود می کرد ) وظیفه وجدانی اش حکم می کرد برای این پول کلان فکر اساسی نماید . خلاصه بعد از مدت ها تفکر و اندیشه و احتمالآ مشورت با انسان های آگاه و خدا جوی به این نتیجه رسید برای خلاص شدن از فشار مسئولیت ها ٬ در جست و جوی دریافت مجوز بنیاد خیریه و صندوق قرض الحسنه معتبر باشد . و از اون جایی که معمولآ چهره های موجه تلویزیونی از محبوبیت خاصی در اجتماع و همه ارکان آن برخوردارند .. این بابا هم بدون اتلاف وقت موفق شد تا بنیاد خیریه بزرگی رو به همراه  صندوق قرض الحسنه اش  راه اندازی کند .

 و اما سال ها بعد ..

 خلاصه .. بنیاد بزرگی با هدف خدمت به مردم با این پول شاید هم با مساعدت نهاد های دولتی و افراد خییر شکل می گیرد . و صندوق قرض الحسنه فعالی هم در کنارش راه اندازی می شود . و ظاهرآ تهیه کننده  محترم برنامه تلویزیونی هم با سمت مدیر عامل مشغول به کار شده و خیلی از دستیاران برنامه را هم در مقام مدیران بخش های گوناگون بنیاد و صندوق منصوب می کند .. ! اما از اون جایی که به قول قدیمی ها هر کسی برای کاری ساخته شده است .. این آقا هم درست و حسابی قادر به اداره امور نمی شود .. و طبیعی است که رشته کار از دستش خارج می شود .. ! و آن طور که بعد ها شنیدم سوء استفاده هایی هم ظاهرآ صورت می گیرد .. ! از اون جایی که تهیه کننده کارمند رسمی صدا و سیما به حساب می امده با بالا رفتن اعتراض ها و کشیده شدن پای مقامات حراست تلویزیون به قضیه ٬ او مجبور می شود از پست خود استعفاء داده و شخص دیگری از همکارانش رو به عنوان مدیر عامل برگزیند ... (  از این که در این پاراگراف گاهی از واژه " ظاهرآ " استفاده کردم به این جهت است که اون موقع هنوز به این بنیاد دعوت نشده بودم . و آن چه روایت کردم صرفآ بر اساس شنیده هایم است ) بگذریم .. مدتی بعد سرنوشت مرا هم به این بنیاد کشاند .. !  زمانی که بنده با ان ها همکاری ام رو آغاز کردم ٬ در باره شکل گیری بنیاد و نقش تهیه کننده تلویزیونی اش حقیقتآ چیزی نمی دونستم .. ولی بعد ها بتدریج اخبار گوناگونی در باب تاریخچه پر فراز و نشیب آن به گوشم رسید . در ابتدای امر توسط یکی از مدیران تولید تلویزیون به عنوان سردبیر نشریه بنیاد دعوت به کار شدم . و به اتفاق همه بر و بچه هایی که با من کار می کردند به اون جا رفتم .. دیری نگذشت که به خاطر فعالیت های درخشان بچه ها مسئولیت ام افزایش یافته و در مقام مدیرکل روابط عمومی و امور بین الملل بنیاد منصوب و حکم ام صادر شد .. ! باور کنید از صمیم قلب کار می کردم .. و خوشحال بودم به مردم خدمت می کنم .. !

 خدمت صادقانه عبادت است ..

اغلب همکارانم ار بر و بچه های پائین شهر تهران بودند .. اما باور کنید خیلی سالم و صادق بودند . هشت بخش بزرگ با مدیرانش زیر مجموعه مسئولیت ام بودند .. کارهای زیادی رو بچه ها انجام می دادند .. یکی از آن ها برگزاری مراسم جشن و دعوت از هنرمندان بود که در یکی از مطالب ام تحت عنوان " آفرین به غیرت داریوش ارجمند " در باره نحوه جمع اوری کمک ها توضیح داده ام ..

vto08zmc0knyi9blcu6s.jpg

 تیم ما همه کار انجام می داد .. از برگزاری مراسم جشن های مختلف برای ایتام گرفته تا برپایی بازارچه و یا جمع اوری مایحتاج پرورشگاه ها .. که جا داره از دختر عزیزم خانم " کتایون ریاحی " به خاطر حضور دایمی اش در همه مراسم  و کمک به نیازمندان تشکر و قدردانی کنم . بنیاد واقعا خدمات در خور توجه ای رو به مردم ارایه می کرد . و تا سقف پنج میلیون تومن هم به مردم با شرایط آسان وام می داد . هر یک از مدیران ارشد دسته چکی داشتند که سه نوع خدمات رو می توانستند به هرکی که دلشون می خواست ارایه دهند . ( ا- حواله جهیزیه ۲- حواله کامپیوتر با تجهیزات جنبی ۳ - وام تا سقف پنج میلیون ) ولی اغلب متقاضی وام های یک میلیونی مرسوم بود .  یادمه دفترچه چه صد برگی حواله من در کم تر از یک هفته تمام می شد .. !! چون از شما چه پنهان بچه های تلویزیون مطلع شده بودند که چنین امکاناتی توسط یکی از همکارانشون ارایه می شود .. و صبح ها معمولآ جلوی دفترم صف می بستند ! و من بدون کوچک ترین شک و تردیدی به همه حواله می دادم ..

 ریخت و پاش های افراطی ..

چند ماهی از فعالیت ام در بنیاد نگذشته بود که متوجه ریخت و پاش های افراطی فراونی شدم ! اوایل به روی خودم نمی اوردم .. اما بعد ها حسی به من می گفت .. بعضی از مدیران صادق نیستند ! به عنوان مثال بعضی از آقایون رو می دیدم که با ماشین های گرانقیمت تردد می کردند ! یا به سفر های اروپا و شوروی با خانواده هاشون می رفتند .. ! با خود فکر می کردم که با هزینه شخصی به ماموریت می روند و حتی تصور می کردم که اتوموبیل ها متعلق به خودشون است .. تا این که یکی از دانشجویان شهرستانی که با دخترم در دانشگاه همکلاس بود و به خاطر نیاز شدید مالی دعوت اش کرده بودم را موقتی به بخش حسابداری بنیاد منتقلش کردم . دختر زرنگی بود . یک روز که برای احوالپرسی هنگام نهار به دفترم دعوتش کرده بودم ٬ با همون لهجه شیرین خرم آبادی اش گفت .. عمو بهروز آیا خبر داری که همکاران شما با هزینه بنیاد با خانواده هاشون به خارج سفر می کنند  !!؟ و هریک چندین لپ تاپ گران بها به بهانه کار در اداره تحویل گرفته اند .. !!؟ و حتی با پول بنیاد مجلل ترین ماشین ها رو به بهانه کار در این جا خریداری کرده اند .. !!؟ اسمش شیرین بود .. گفتم دختر تو مطمئن هستی این چیزهایی که می گی حقیقت داره .. ؟ گفت بله عمو بهروز .. اگه خواستی من یک کپی از همه مدارک برایت بیاورم .. !! دختر تیزی بود . و روز بعد در حالی که کپی اسناد فوق رو به همراه داشت ٬ نشانم داد !!  انگاری یک سطل آب یخ به روی ریخته باشند .. داشتم دیوانه می شدم .. !!

چند مورد دیگر ..

راستش رو بخواهید از مدت ها قبل هم مطالبی مشابه همین موارد از زبان دخترهایم شنیده بودم . آخه هزار ماشاالله همه شون زبر و زرنگ بودند .. به خاطر صمیمیتی که بین ما وجود داشت ٬ آن ها به راحتی حرف های خودشون رو به من می گفتند .. یک روز یکی از اون ها به من گفت .. عمو یادته یک وانت برنج فرد اعلایی رو که آقای " علی پروین " برای بچه های بی سرپرست اهداء کرد ؟ آقایون برای آن ها فاکتور خرید تهیه کرده اند .. ! همین مسئله رو دختر خانمی دیگر در باره یخچال فریزر ها و سایر اقلامی که خود و همکارانش  به هزار مکافات از نیکوکاران دریافت کرده بودند را دیدند که به حساب خرید از بازار عنوان  شده بود .. یا منشی مخصوص ام که برای تعویض دفترچه حواله ام که پایان یافته بود ٬ به دفتر مرکزی می رود .. در آن جا با صحنه های عجیبی مواجه شده بود که با شرمساری فقط به بخشی از دیده هایش اکتفاء کرد .. ظاهرآ قضیه از این قرار بوده که یکی از مدیران با دختر خانمی دوست بوده و ظاهرآ به بهانه وعده ازدواج وی را فریب داده بود .. و دختر شاکی حسابی دفتر رو شلوغ کرده بود .. و سرانجام با دادن وعده وعید های فراوان و پرداخت پنج میلیون تومان از صندوق قرض الحسنه وی رو آروم می کند !! من قبلآ به کارمندانم قول داده بودم که اگه صحت گفته های ان ها ثابت شود ُ دقیقه ای در آن جا درنگ نخواهم کرد .. به همین دلیل به دنبال اسناد و مدارک معتبری می گشتم .. تا این که چشم تون روز بد نبینه .. یک روز یکی از بچه ها سراسیمه خبری به من داد که اصلآ باورم نمی شد .. بهتره عین ماجرا رو از پستی که قبلآ نوشته بودم نقل کنم .. :

يه روز كه تو دفتر كارم در جام جم بي خبر از همه جا نشسته بودم و مشغول كارهايم بودم . ديدم منشي ام سراسيمه وارد دفترم شد . رنگ و رويش حسابي پريده بود . گفتم چي شده ..؟ اتفاقي افتاده است ؟ با ترس و لرز ادامه داد امروز صبح ريختند تو بنياد و تمام هيات مديره رو با خودشون بردند !! و تمام دفاتر و ستاد هاي گوناگون رو كه هر كدوم در يك نقطه شهر بود از سوي پليس قضايي و نيروي انتظامي پلمپ شد. همه مديران رو با خودشون بردند ... من نگران شما هستم ... با اين قلب بيمار تون ..! كمي دلداري اش دادم و گفتم من كه كاري نكرده ام كه مرا بگيرند !! از چي ناراحتي ؟ و آنگاه پرسيدم نگفتند دليل اين كار ها و بگير و به بند ها به خاطر چي بوده است ؟ گفت آن ها كه چيزي به آدم نمي گفتند . ولي خانم هاي حسابداري شنيده اند كه موضوع اختلاس و كلاه برداري در ميان بوده ..! گفتم دخترم اصلآ ناراحت نباش وقتي من ديناري در اين مدت دريافت ننموده ام و تازه كلي هم پول به صندوق ارائه دادم با من چه كار مي خواهند بكنند ؟‌ ولي از شما چه پنهون ته دلم بفهمي نفهمي يه دلهره اي بود . مي گفتم درسته من كاري نكردم ولي تا بيام ثابت كنم ، پدرم در خواهد آمد !! از شانس بد من تو خونه هم هر كانالي رو كه مي گرفتم مي ديدم تو بخش اخبار مردم گروه گروه ريخته اند جلوي بنياد و تقاضاي پول هايي كه به حساب ريخته اند رو مي گيرند . گوينده خبر گفت تمام اعضاي هيات مديره در زندان اوين هستند ... ! خداي من ... خب من هم عضو هيات مديره بودم !! نكنه آدرس من رو ندارند .. ؟

از طرفي جرآت هم نمي كردم بروم و جريان رو بپرسم .. مي ترسيدم تا بروم و خودم رو معرفي نمايم همو جا يقه ام رو گرفته و بگويند خوش اومدي ما تو آسمون ها دنبالت مي گشتيم رو زمين گيرت آورديم !! تو بد مخمصه اي افتاده بودم . گفتم بيا تو اين مملكت كار خير بكن !! ولي باز وقتي فكر مي كردم به خود مي گفتم احمق براي چي مي ترسي ؟ تو كه حتي يك ريال پول هم دريافت نكردي .. !! باور كنيد حتي بر عكس ساير آقايون مديران و روساي ستاد ها كه همگي ماشين آخرين مدل با راننده در اختيار داشتند ، من با وجودي كه ماشين نداشتم و راه ام هم خيلي دور بود اصلآ از امكانات بنياد استفاده نكردم . خجالت مي كشيدم كه شخصي بياد در ماشين رو برام باز كنه و بله قربان بگويد . تازه وضيعيت مديريتي من نسبت به ساير هيات مديره بالاتر بود . چون ناسلامتي مدير كل بودم !! ولي خدايي بود كه من نه ديناري وام براي خودم گرفته بودم يا از امكانات بنياد کوچک ترین بهره اي برده بودم . اما همكاران تلويزيوني ام قوز بالا قوز شده بودند . تمام اون هايي كه يه روز از طريق حواله اي كه من بهشون داده بودم وام هاي كلاني گرفته بودند ، هي هر روز از من مي پرسيدند شما رو نگرفته اند ..؟ ما چگونه تسويه حساب كنيم ..؟ خلاصه يه مدتي من واقعآ در ترس و عذاب بودم . اما خوشبختانه هرگز به سراغ من نيامندند !! تازه شايد باورتون نشه من بالاي هشت ميليون تومان بايت انتشار مجله ها از بنياد طلب داشتم . چون همون طور كه گفتم من از طريق ارتباطاتي كه داشتم نشريه رو منتشر كردم . فقط حق حقوق خانم ها مونده بود كه بابت ماه آخر چيزي نگرفته بودند . و اون ها هم رفتند وزارت كار و بيشتر از اون چيزي كه حق شون بود دريافت كردند . ولي من اصلآ وجدانم قبول نكرد كه برم بابت حق و حقوق خود و مطالباتم شكايت نمايم . به قول قديمي ها حرمت نون نمك رو نگاه داشتم ....

سخن آخر ...

خلاصه .. خیلی از مدیران رو سال ها در زندان اوین نگه داشتند و حتی شنیدم تمام مال و اموالی که از این راه به دست اورده بودند رو هم مصادره کردند .. ! اما در میان هیات مدیره بنیاد بزرگوارانی هم بودند که با دل و جان زحمت کشیده و دیناری برای خود نخواسته بودند .. یکی دو سال قبل من با یکی دو تن از مدیران بنیاد ملاقات داشتم . آن ها سخنان عجیبی از سوء استفاده بعضی ها که سر به میلیارد ها تومن می زد ٬ سخن گفتند .. واقعآ جای بسی تعجب است . که چگونه عده ای دلشون می آمد از پول بچه های یتیم ارتزاق کرده و پول های آنان رو تصاحب کنند .. !!؟ بگذریم .. اما آن چه باعث شد در این باب سخن بگویم ٬ صرفآ تاکید به پاکی و راه درست است ! باور کنید مشکلات من خیلی بیشتر از متقاضیان بود ! اما هرگز برای لحظه ای به خودم این اجازه رو ندادم که از موقعیت شغلی ام سوء استفاده کنم . من توصیه می کنم حتمآ پست قدیمی ام رو که لینک دادم رو مطالعه فرمایید .. چون تنها یکی دو پاراگراف آن را در این جا درج کردم .. در پایان یاد اور می شوم که حتمآ به اولین نفری که پاسخ صحیح در باره ان   سکانسی که من در سریال " فاصله " حضور داشتم اشاره نماید ٬ یک سکه بهار آزادی به رسم یادبود هدیه خواهد شد . یاداوری می کنم که در تیتراژ آغازین و پایانی سریال مرتب پخش می شد ! و اما چندی پیش یکی از خوانندگان سایت مفیدی رو به نام گنجور معرفی کرد ٬ که الحق بهترین سایت در نوع خودش است .. و من به مدیر ان تبریک می گویم " http://ganjoor.net/ " حتمآ سری بزنید .

 

 dfhbsh.jpg 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۶ بامداد به تاريخ بیست و چهارم مرداد ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

swycxfs3o3dv7o8yhs8l.jpg

برای خواندن مطب روی تصاویر کلیک راست کنید .

stqqbj0oayyls8675qsv.jpgvsev9wts0tytw9vu03eh.jpgraf9s3vbxkbpckgxs8jv.jpgkbilf0a17j3ialfli0ke.jpgot1l9wy93unh6yugo5ia.jpg

 

 

 بدبیاری در زیبا کنار
====================

دراوج جنگ مدیریت یکی از هتلهای تهران را داشتم که خبر دادند صداوسیما مایل به ملاقات کاری با بنده است.یکی از همکاران ما در هتلهای تهران از روی حسن نیت و اطمینانی که به کار من داشت از طریق یکی از مدیران آنجا پیغام  داده بود که آنها مایلند راهبری یکی از پروژه های اقامتی - تفریحی خودرا بما بسپارند تا در قالب یک قرارداد پیمانکاری به انجام برسانیم.مدیر صداوسیما آقای محمد هاشمی و معاونت ایشان آقای مهندس هرندیان و مدیریت طرح و توسعه با شادروان مهندس شکرالله حیدری از نزدیکان و شاگردان شهید رجائی بود.چرا اینها را اسم بردم ؟ بدلیل اینکه هر یک نقش زیادی در به سرانجام رساندن این پروژه داشتند.ملاقات در ساختمان طرح و توسعه در خیابان امیر آباد شمالی بعداز فاطمی انجام شد.توافقات اولیه صورت گرفت و قرار شد ماطرحی تهیه و به آنها ارائه کنیم.بیشتر ارتباط ما با همین مرحوم مهندس حیدری بود که مردی باسواد - با اطلاعات عمومی بسیار خوب و وارد به مسئولیت بود.صورتی خندان داشت و سنگین ترین کارها را با درایت و خونسردی رهبری می کرد.هواپیماهای عراقی چپ و راست مراکز و دکلهای صداوسیما را در اقصی نقاط کشور می زدند و کار اطلاع رسانی را مختل می نمودند ولی این مدیر فعال در کسری از ساعت تیم خودرا جمع و جور می کرد و با سرعت و بهر وسیله عازم محل می شد و بسرعت رفع اشکال می نمود! باورش تا نبینید کمی سخت است که چگونه میتوان دکلهای چندین ده متری را در سینه کش کوههای ستیغ ظرف چند ساعت دوباره بر پا کرد و ارتباط را میسر نمود.در گرما و سرمای شدید به زبان ساده است.اینها سربازان گمنام و بدون سلاحی بودند که هیچکس جز مدیران و خانواده هایشان از فداکاری آنان اطلاعی نداشتند و نامشان در جائی ذکر نمی گردید.اداره کردن اینگونه کارمندان و کارگران فقط از مدیران استثنائی بر می آمد که مرحوم مهندس حیدری یکی از همین مدیران بود.


مهندس مارا به مجموعه توریستی و اقامتی بزرگی برد که در جاده حسن رود منشعب از جاده رشت به انزلی واقع شده بود و نرسیده به متل زیباکنار.همین متل زیباکنار متعلق به بنیاد مستضعفان بود که منهم چندی عضویت هیات مدیره آنرا داشتم و منطقه را تاحدودی می شناختم.وارد منطقه شدیم و با دیدن دکل عظیمی بر جای خود میخکوب گردیدیم.مهندس توضیح داد که این دکل همیشه در ابر قراردارد بسکه بلند است! تعریف کرد که می گویند در زمان شاه بوسیله یک خانم مهندس فرانسوی ساخته شده است و روزی که قرار بوده تحویل بشه در حضور همان خانم و مسئولین وقت کار تحویل به اتمام می رسد.خانم مهندس با خوشحالی بسمت پژوی 404 خود که در همان نزدیکی پارک شده بود می رود.هنوز دستش به دستگیره پژو نرسیده برج با صدای مهیبی فرو می ریزد!! خانم مهندس در همان لحظه سکته قلبی می کند و پای ماشین می افتد.هنگامه ای بپا میشود.گویا یکی دو نفر نیز با وجود اینکه فرار می کنند ولی به سختی مجروح میشوند.خانم مهندس در بیمارستانی در تهران بهبود نسبی پیدا می کند.مجدد به زیبا کنار می رود و کار برپا کردن برج را سر می اندازد و ظاهرا پس از یکسال آنرا مجدد بر پا میدارد که هنوز هم باقی است و از چند ده کیلومتری پیداست!بگذریم فقط خواستم مجسم کنید که در چه منطقه ای قرار بود کار کنیم.از درب ورودی با شناسائی مهندس وارد شدیم.مراکز صداوسیما ورودشان بسیار سخت و تابع مقررات خشک و قانونمندی است. مرکز از سمت شمال در جوار سواحل دریا بود و نسیم مطبوعی می وزید.دارای دو بال 170 اطاقه و مجموع 340 واحد در چندین طبقه.75 ویلای 1-2 و 3 خوابه در سطح - یک رستوران(سلف سرویس) 1000 نفره و یک رستوران 50-60 نفره برای پذیرائی.سینمای روباز - وسائل ورزشی - دریاچه مصنوعی برای قایق رانی و سایر ملحقات.پروژه تجهیز - راه اندازی و پذیرائی نوروزی از کارکنان صداوسیما در نوروز همان سال بود.مقرر داشتند برای پر کردن اوقات فراغت میهمانان چند دستگاه اتوبوسهای توریستی نیز به کار گیریم تا آنها را برای بازدید روزانه از جاذبه های استانهای مازندران و گیلان با خود ببریم.قرارداد برای مواردی که گفتم 60 روزه بود از 15 بهمن تا 15 فروردین.هزینه هارا صداوسیما می داد و سود حاصله 50-50 تقسیم می شد.


طبقه ای از همان ساختمان طرح و توسعه در امیر آباد را با سه دستگاه پاترول و مقداری لوازم اداری در اختیارمان گذاشتند وکار را شروع کردیم.دوستان من آقایان عظیمی - شیوا و آشورون بودند که در این امر مهم مرا یاری می کردند.
بطور طبیعی من که مسئولیت هتلی در تهران را داشتم امر تدارکات پرسنل و تهیه مایحتاج را بعهده گرفتم و سه نفر دیگر کارهای مختلف و مهم دیگر را عهده دار شدند و مرتب در رفت و آمد به محل بودند.یادم هست یکروز برفی ما دو بار به انزلی رفت و برگشت داشتیم یعنی جاده برفی تهران تا انزلی را 4 بار طی کردیم و در منازل خودمان خوابیدیم!!کارگران روز مزد استخدام شدند.اجناس خریداری شده با صلاحدید ما در اطاقها چیده شدند.موکتها چسبانده شدند.من از هتلهای تهران چند نفر کارگر وارد و سوپر وایزر به شمال گسیل کردم تا کارگران شمالی را آموزش داده سرپرستی کنند.چندین نفر آشپز و سرآشپز از تهران بشکل مقطعی روانه گردیدند و آشپزخانه ها را در اختیار گرفتند.یکی از دوستان را که اینک در کانادا زندگی می کند بعنوان مدیر تورهای روزانه بکار گرفتیم و برادر یکی از یاران که اکنون در آلمان زندگی می کند برای در اختیار گرفتن صندوقها به شمال فرستادیم.خلاصه تدارکات پرسنلی و مواد اولیه با دقت و درایت دوستان انجام شد.صداوسیما ترتیبی داد تا کلیه مواد فاسد شدنی غذائی را  به سردخانه این سازمان در گلسار رشت سپردیم.کارها بخوبی پیش می رفتند و دوستان امیدوار منتظر فرارسیدن نوروز بودند.کار ثبت نام از کارکنان و خانواده هایشان بتدریج در همان طبقه ای که ما بودیم انجام می شد.از 28 اسفند تا 13 فروردینماه به سه دوره تقسیم شده و برای هر دوره ثبت نام بعمل می آمد.انتظار می رفت حدود 1200 نفر در کل ثبت نام کنند و ماهم مواد خوراکی تا همین اندازه پیش بینی و تهیه کرده بودیم.حدود 7 روز مانده به عید حملات هوائی صدام به تهران و سایر شهرهای کشور آغاز شد! از آنچه می ترسیدیم به سرمان آمد.در یکی از نادرترین حملات هوائی بدلیل دوری راه هواپیمای عراقی برای اولین و آخرین بار گلسار رشت را بمباران کرد.یکی از بمبها صاف روی سردخانه افتاد و کلیه مواد غذائی ما بالغ بر سه تا پنج تن گوشت - مرغ - تخم مرغ - کره - پنیر و سایر اقلام را خاکستر کرد!!


بلیط مان برنده شده بود....آستین هارا بالا زدیم و کار از نو شروع شد.
دوستانیکه همسن و سال ماها باشند بخوبی بیادشان هست که در آن سالها بدلیل شرایط جنگی کیفیت جنسهای ایرانی بسیار پائین و کمبود شدید وجودداشت.مثلا شما وقتی سوسیس می خریدید اغلب طعم خیلی بد و زیر دندانها صدای شن و خرده استخوان می آمد!! یکی از وظائف اصلی مدیران هتلهای شهر فراهم نمودن مواد غذائی بود که اغلب کوپنی و کمتر در اختیار مکانهائی مثل هتلها و رستورانها واقع می شد و ما باید از بازار سیاه تهیه می کردیم.باور کنید خرید ده کیلو کره یا پنیر و مرغ آزاد گاهی از مواد مخدر سخت تر بود!حال با این شرایط باید دوباره مواد غذائی زیادی جایگزین می شد.از این که بگذریم با ناامن شدن شهرها کارکنان صداوسیما و اقوامشان برای ثبت نام به دفتر ما حجوم آوردند و تعداد ثبت نامها در چشم برهم زدنی از حداکثر 1200 نفر قبلی به حدود 3000 نفر بالغ گردید!سختی تهیه مواد اولیه بسیار بیشتر شد و تیمهای زیادی بدنبال جنس روانه انواع بازار ها شدند.ما گاو های زنده شمالی را در مزارع خریداری و ذبح می کردیم.یادم هست روزی از روزها چند نفری در داخل مزرعه بدنبال یکی دو گاو بزرگ که خطر را احساس کرده بودند می دویدیم و در آن روز های سرد و برفی عرق می ریختیم! تازه از تدارکات مجدد کمی خیالمان راحت شده بود که سه چهار روزی به عید مانده برف سنگینی در رشت و انزلی و همین مجموعه ما بزمین نشست.دیگه شانس بهتر از این نمی شد! تا لب دریا سفید سفید بود.بام ویلاها با برف پوشیده شده بود و ما دست به دعا تا خورشید کمی قویتر بتابد!! بهر حال اینهم بخیر گذشت و درست شب تحویل سال فقط زمینها کمی خیس بودند.یادم هست با شدت گرفتن بمباران شهرها که با هدف بهم ریختن تعطیلات نوروزی مردم انجام می شد تا رزمندگان ایرانی فکر و ذکرشان خانواده هایشان باشد و نتوانند از تمامیت ارزی میهن دفاع کنند، کارکنان صداوسیما با ثبت نام و بی ثبت نام بسمت ما روانه شدند.بخوبی بخاطر دارم که از یک بلندی در محوطه، جاده حسن رود تا کیلومترها در شب بدلیل نور ماشینها دیده می شد.ساعت 11 شب از همان بلندی کیلومترها چراغ دیده می شد که در ترافیکی طولانی منتظر ورود به مجموعه بودند! خدایا چگونه باید جوابگوی این سیل عظیم میهمانان باشیم؟!


با همکاری صمیمانه ای که میان ما برقرار بود و وسائلی که زنده یاد مهندس حیدری فراهم کرده بود 15 روز تمام از حدود 3000 نفر میهمان در اطاقها - ویلا ها و رستورانها پذیرائی صبحانه - ناهار و شام کردیم و نه چیزی کم آمد و نه کسی ناراضی شد.مدیریت صداوسیما بدلیل سختی کار بسیاری از کارکنان در طول سالی پر مخاطره تصمیم داشت در این 15 روز به آنها خوش بگذرد که گذشت و ماهم راضی که توانسته بودیم بخشی از این کار را بدوش بکشیم.ما مدیران این پروژه خانواده های خودمانرا نیز بردیم و در ویلای مدیریت سکنا دادیم تا یکبار هم که شده از نزدیک ببینند جلب رضایت مردم چه به روز شوهرانشان می آورد! باور کنید در تمام این 15 روز حتی موفق نشدیم یک وعده غذا با همسر و فرزند خود بخوریم چه برسد به اینکه آنها را برای گردش و تفریح ببریم! ولی بهر حال یک پروژه بزرگ برای ما که عده ای جوان و جویای نام بودیم با موفقیت تمام اجرا شد و افتخار افتتاح این مجموعه بنام ما به ثبت رسید.البته در جلسه ای که با مدیران صداوسیما داشتیم مسئولین مالی سازمان میل داشتند کمی موشکافانه تر هزینه ها را بررسی کنند که شخص آقای هاشمی با یادآوری موقعیت خاصی که ایجاد شده بود خطی زیر همه هزینه ها کشیدند و آنها را قبول کردند و اظهار داشتند که موفقیت این پروژه برای سازمان بسیار مهم تر از سوددهی آن بوده است گو اینکه سود هم داشت ولی نه به اندازه ای که می توانست باشد.
سهم ماراهم دادند و با خاطره ای خوش از یکدیگر جدا شدیم ولی دوستان خوبی برای هم ماندیم.آقای هاشمی تا چند سال بعد در سازمان بود.آقای مهندس هرندیان با رفتن آقای هاشمی ایشانهم از سازمان جدا شد.مهندس حیدری مرحوم بعد از دو سال به مراکز آموزشی صداوسیما رفت و همزمان رئیس فدراسیون اسکی شد تا اینکه خبردار شدم عضو هیات مدیره منطقه آزاد قشم شده است.از وی دورادور خبر داشتم تااینکه یکروز که در سالن انتظار فرودگاه قشم منتظر پرواز به تهران بود بدون هیچ دلیل خاصی دچار ایست قلبی شده و به رحمت خدا رفت.یادش همیشه باماست که چه انسان ساعی و صادقی بود.

 

تشکر ویژه از پسر عزیزم پیام و دوستان با معرفت و بزرگوارش آقایان : احسان و ابراهیم دارم .

    مطالب خواندنی 

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

  • - تعداد بازديد
  • 4827
  • مرتبه

    نظرات

    کاپیتان بهروز مدرسی عزیزم درود بی کران بر شما.
    درباره افرادی که با کلاهبرداری و خوردن حق دیگران ظاهرا به مال و منال خوبی رسیده اند،در پستی که راجع به گلدکویئست نوشتید جنابعالی و سایر دوستان ناگفتنی ها را درباره این افراد گفتید.اما کاپیتان مدرسی عزیز:درباره سینما و تلویزیون با این که بنده کوچکترین علاقه ای به آن ندارم،اما این اواخر برخی برنامه هایشان آن چنان ضعیف بوده که محمد علی کشاورز هنرمند پیشکسوت کشورمان فرموده:(سینما تبدیل به بوتیک عروس شده است)).
    عمو بهروز متاسفانه باید بگویم بیش از 90 در صد فیلمها و سریال های ایرانی آخرش به عروسی می انجامد.من نمی دانم این ها می خواهند با این کارها چه دردی از جامعه را دوا کنند؟
    با تشکر و ایام به کام.
    پاسخ
    سرور گرامی جناب جوهری دوست داشتنی و عزیز
    قطعآ چنین است .. افراد شارلاتان و مال مردم خوار و کلاهبردار در جامعه فراونند .. برخی با ظاهری موجه کلاهبرداری می کنند .. بعضی ها با پنهان شدن در نقاب انسان های نیکو کار .. خلاصه به هر رنگی در می آیند .. اما در باره برنامه های تلویزیونی و سریال های آن باید صادقانه اعتراف کنم .. مشکل تلویزیون ما نداشتن نویسندگان قدر و تواناست .. کلآ تعدادی فیلمنامه نویس داریم که بار همه مچموعه ها روی دوش ان هاست .. و برخی ها با عجله سفارشی داستانی رو آماده می کنند .. مشکل بعدی .. اعمال نظر بعضی افراد با دیدگاه های خاصی است که در همه جا و حتی تلویزیون حضور دارند .. و با اعمال سلیقه و فشار بر نویسندگان .. پایان رو به شکلی که خود مایل هستند تغیر می دهند .. مشکل بعدی عدم استفاده و اجازه رشد به استعداد های جوان است . که متآسفانه به کندی این امر صورت می گیرد .. و هر کسی به آسانی نمی تواند توانمندی هایش رو به اثبات برسونه .. و مسئله بعدی .. این که صدا و سیما در تیول بعضی هاست .. که برای حفظ جایگاه خود اجازه فعالیت و رشد به کسی رو نمی دهند .. مهم ترین مسئله هم .. حضور عده ای بی هنر و متملق است که با پاچه خواری و زیر آب زدن نیروهای فرهیخته و با هوش زمینه حذف ان ها را فراهم اورده اند .. نتیجه همین می شود که می بینید ..
    هر گاه رشدی داشته ایم ، به خاطر تغیر این پارامتر ها بوده است
    ممنون از شما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35