درباره من
سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  شناسایی خلبانان مفقودالاثر

 فراخوان بین المللی برای شناسایی خلبانان مفقودالاثر   

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

The Iran - Iraq War Iranian POWS

vigxe9s62j9ap99ffzxz.jpg

 چندي پيش يكي از خوانندگان به نام فاروق ( اگه اشتباه نكنم ) لينكي حاوي تصاوير خلبانان اسير شده در عراق برايم ارسال كرد و از من خواست براي شناسايي و يافتن ان ها جستجويي بين المللي صورت پذيرد . دقيقآ همان كاري كه بعد از جنگ ويتنام در سطح وسيعي صورت گرفت .. و خيلي از اسرايي كه خبري از آن ها نبود پيدا شد . دليل آن هم مشص است .. بعضي ها مجروح بوده اند و توسط سازمان هاي جهاني صليب سرخ به كشور هاي گوناگوني اعزام شده اند .. و بعد از جنگ هم به دلايلي خبري از ان ها نبود .. دلايل زيادي وجود دارد كه بعضي ها خواسته و يا ناخواسته به كشور هاي ديگري رفته باشند . هر نوع اطلاعي از آن ها باعث شادي خانواده هاي چشم انتظار خواهد شد .

از همه هموطنان ايراني در هر نقطه اي از جهان هستند استدعا مي كنم در اطلاع رساني اين پست همت فرمايند . مطمئن باشيد خانواده هاي زيادي منتظر شنيدن خبري از عزيزان خود هستند .. همان طور كه اشاره كردم ، اين امر يعني تلاش جمعي براي شناسايي اسراي به خانه بازنگشته در همه كشور ها مرسوم بوده است . مسلمآ ما ايراني ها با غيرت و تعصبي كه داريم در اين كار انساني حتمآ پيشقدم خواهيم شد . كم ترين كار معرفي لينك فوق است . ممنون از همه

  

آدرس سایت  

 

اين تصوير در سال ۱۹۸۴ توسط عراقي ها در كمپ صلاح الدين در نزديكي تكريت ( محل تولد صدام حسين ) در زمان بازيد اعضاي سازمان بين المللي صليب سرخ گرفته شده است . و اغلب برو بچه هاي نيروي هوايي ( خلبان ) هستند .

اصل خبر منتشره ...  

The Iran - Iraq War Iranian POWS
1980 - 1988

Following the Iraqi Invasion of Iran, begun by air strikes on 22nd September 1980, the Iranian Air Force's response was swift and effective.

In the following eight years of conflict many Iranian aircraft were shot down and the pilots and crews found themselves captives of the Iraqi regime. The majority of them had ejected.

Similar to the situation that had developed in Vietnam, early in the war, Iranian pilots and crews became Prisoners of War - POWs. The fate of some was unclear and they were listed as Missing in Action. For others they had made the ultimate sacrifice and had Died in Combat

This section of the web site , in a similar way to the sections on South East Asia Conflict, tries to identify those pilots who became Prisoners [POWs,] those listed (and some still are) listed as Missing in Action [MIAs].

Echoing the experiences at the end of the Vietnam War many prisoners "came home" - but there were those, known to have been POWs, who did not, and their fate is still a matter of speculation.

 In 1984 the International Red Cross visited some of the known Iraqi POW Camps that held Iranian aircrews. The Iraqis were keen to show themselves as "humane" and caring of their captives and allowed photographs of the POWs to be taken.

The following photographs are well known but this is, I believe, the first time that an attempt in English, has been made to identify those shown and also list others who were kept "hidden".

Some POWs were not released until 1990

پس از آغاز تهاجم ارتش عراق در 22 سپتامبر 1980 به خاک کشورمان ، این نیروی هوایی ارتش ایران بود که سریع ترین و کوبنده ترین واکنش را به این تجاوز نظامی نشان داد . واکنشی دلیرانه که با حملات رعد آسای نیروی هوایی ارتش و ایران و هدف قرار دادن اهداف عراق نمود پیدا کرد . اما تعدادی از خلبانان دلیرو پرسنل هوایی ارتش در جریان دفاع از خاک ایران به اسارت نیروهای نظامی عراق در آمدند . ولی متاسفانه نام برخی از خلبانان و پرسنل هوایی اسیر شده در هیچ یک از لیست های منتشر شده بین المللی از جمله سازمان صلیب سرخ جهانی که در سالهای 1984 و 1990 انتشار یافت ، وجود ندارد . در این سایت تلاش شده تا با انتشار تصاویر برخی ازاین اسرا که در سال 1984 از اردوگاه اسرای جنگی در عراق توسط سازمان صلیب سرخ جهانی گرفته شده ، به یافتن احتمالی برخی از این دلیرمردان کشورمان بر اساس طرحی مشابه بعد از اتمام جنگ ویتنام در راستای پیدا کردن اثری از نظامیان مفقود شده به اجرا در آمد کمک شود . لطفا اگر از صاحبان تصاویر این سایت و اسامی آنان اطلاعی دارید ، برای یافتن آنان کمک کنید . توضیح : این اسامی ممکن است دقیق نباشد . قابل ذکر است که این فراخوان در سطح بین المللی و به زبان انگلیسی منتشر شده است

 

Key

Name
(& Rank at time of Capture)

Aircraft

Crew

Status

 

Date of Capture

#1

 Maj. Ravadgar 

F-4E

pilot

 ejected 

 captured

 Feb 1982

#2

Capt. Loghman Nejad

F-4E

pilot

 ejected 

 captured

1980

#3

Capt. Khatam

F-5E

pilot 

 ejected 

 captured

1980

#4

Lt. Kouh Payeh   

F-4E

B/S

 ejected

captured

Feb 1981

#5

Capt. Abdoos

F-4E

pilot

 ejected

captured

Nov 1980

#6

Capt. Azhari 

F-4E 

pilot

 ejected 

 captured

Oct 1980

#7

Capt  Asdolah Akbari

F5E

 

 ejected 

 captured

Oct1980

#8

Capt. Labibi

F-4E

pilot

 ejected

captured

Feb 1981

#9

Capt. Karimi Nia 

F-4E

pilot 

 ejected 

 captured

Sept 1980

#10

Lt. Pouyan Far    

F-5E

pilot 

 ejected 

 captured

1980

#11

Lt. Ghaderi

F-4E

B/S

 ejected 

 captured

1980

#12

Capt Salavati     

F-4E

B/S

 ejected 

 captured

Nov 1980

#13

Major Dehkhar

F-5E

pilot

 ejected 

 captured

1980

#14

Lt. Mehrasebi

F-4E

B/S 

 ejected 

 captured

1980

#15

 

 

 

 

 

 

#16

Capt. Sefid Pey     

F-4E

pilot 

 ejected 

 captured

1980

#17

Lt. Kazemian

F-4E

B/S

 ejected 

 captured

1982

#18

Lt. Hatamian

F-5E

pilot 

 ejected 

 captured

1980

#19

Lt. Afzali

F-4E

B/S

 ejected 

 captured

1982

#20

Lt. Mokri 

F-4E

B/S

 ejected 

 captured

1980

#21

 

 

 

 

 

 

#22

 

 

   

 

Lt. Hossein Nejadi

F-4E

B/S

ejected

captured

1980

لطفآ به اين تصاوير و شماره ها دقت كنيد .. درجه ، نام و نشان ، شغل ، نوع هواپيما ، چگونگي دستگيري و تاريخ اسارت درج شده است . اگر چه در حال حاضر تغير چهره ممكنه داده باشند .. اما با كمي دقت و جستجو مي شود شناسايي كرد ..

یک - سرگرد خلبان اف - ۴ اي ، دستگير شده هنگام اجكت  در تاريخ فوریه  ۱۹۸۲

دو -  سروان خلبان لقمان نژاد خلبان اف - ۴ اي ، دستگير شده هنگام اجكت در تاريخ ۱۹۸۰

سه - سروان خلبان  خاتم خلبان اف - ۵ اي ، دستگير شده هنگام اجكت در تاريخ نوامبر ۱۹۸۰

چهار - ستوان خلبان كوهپايه ( کابین عقب )  اف - ۴ اي ، دستگيري هنگام اجكت فوریه ۱۹۸۱

پنج - سروان خلبان عبدوس اف - ۴ اي ، دستگيري هنگام اجكت  نوامبر ۱۹۸۰

شش - سروان خلبان ازهاري اف - ۴ اي ، دستگيري هنگام اجكت اكتبر ۱۹۸۰

هفت - سروان خلبان اسدالله اكبري اف - ۵ اي دستگيري هنگام اجكت اكتبر ۱۹۸۰

هشت - سروان خلبان لابی بی  اف - ۴ ای ُ دستگیر شده هنگام اجکت  فوریه ۱۹۸۱

نه -  سروان خلبان کریمی نیا  اف- ۴ ای  دستگیر شده هنگام اجکت  سپتامبر ۱۹۸۰

ده - ستوان خلبان پویا فر اف - ۵ ای  دستگیر شده هنگام اجکت ۱۹۸۰

یازده - ستوان خلبان قدیری ( کابین عقب ) اف - ۴ ای دستگیر شده هنگام اجکت ۱۹۸۰

دوازده - سروان خلبان صلواتی ( کابین عقب ) اف - ۴ ای دستگیر ي هنگام اجکت نوامبر ۱۹۸۰

سیزده - سرگرد خلبان ده خوار اف - ۵ اي ، دستگيري هنگام اجكت ۱۹۸۰

چهارده -  ستوان خلبان مهراسبي ( كابين عقب ) اف - ۵ اي ، دستگير هنگام اجكت ۱۹۸۰

پانزده - بي نام و نشان ........ ...                       ....                     ....

شانزده - سرگرد خلبان سفيد پي اف - ۴ اي ، دستگير هنگام اجكت ۱۹۸۰

هفده - ستوان خلبان كاظميان ( كابين عقب ) اف - ۴ اي ، دستگير هنگام اجكت ۱۹۸۲

هيجده - ستوان خلبان حاتميان اف - ۵ اي ، دستگر هنگام اجكت ۱۹۸۰

نوزده - ستوان خلبان افضلي ( كابين عقب ) اف - ۴ اي ،  دستگير هنگام اجكت ۱۹۸۲

بيست - ستوان خلبان مكري ( كابين عقب ) اف - ۴ اي ، دستگير هنگام اجكت ۱۹۸۰

بيست و يك - بدون هويت ............. ... 

بيست و دو - ستوان خلبان حسين نژادي (كابين عقب ) اف - ۴ اي ؛ دستگير هنگام اجكت ۱۹۸۰

 

در جمع اسراي بالا ، فقط مشخصات دو نفر شناسايي شده است .. لطفآ پي گيري فرماييد . 

 یازده - سروان خلبان صلواتی ( کابین عقب ) اف - ۴ اي ،‌ دستگير هنگام اجكت نوامبر ۱۹۸۰

دوازده - سروان خلبان لقمان نژاد اف - ۴ اي ، دستگير هنگام اجكت

تصاوير زير مربوط به افسران خلبان نيروي هوايي ايران در كمپ صلاح الدين عراق است كه در بازديد نماينده سازمان بين المللي صليب سرخ از كمپ ايرانيان كه در سال ۱۹۸۴ صورت گرفت   نشان داده نشدند ! لطفآ در پيدا كردن آن ها كمك كنيد

 

Capt SOHEILI سروان صولتي

Major Ravadgar سرگرد خلبان روادگر
F-4E
pilot

Major Dehkhar Ghani سرگرد ده خوار قانعي
F-5E
pilot

Lt Vaziri ستوان وزيري

Lt Pouyan Far ستوان پوريان فر
F-5E
pilot

Lt. Kouh Payeh ستوان كوه پايه
F-4E
B/S

  Lt Kazemian ستوان كاظميان
F-4E
B/S

  Lt. Hatamian ستوان حاتميان
 F-5E
pilot

Lt Ghaderi ستوان قادري
F-4E
B/S

  Captain Sefid Pay سروان خلبان سفيدپي
F-4E
pilot

   Captain Salavati سروان صلواتي
 F-4E
B/S

    

    Captain Labibi سروان لابي بي
 F-4E
pilot

  

      Captain Karimi Nia سروان كريمي نيا
F-4E
pilot

 Captain Azhari سروان ازهاري
F-4E
pilot

   Captain Asdolah Akbari سروان اسدالله اكبري
F-5
pilot

Captain Khatam سروان خاتم
F-5E
pilot

   Mohammad Ali Kiyani محمد علي كياني

Lt. Mokri ستوان مكري
F-4E
B/S

       ستوان مهراسبيLt. Mehrasebi          
F-4E
B/S

Lt. Hossein_Nejadi ستوان حسين نژاد
F-4E
B/S

Lt. Afzali ستوان افضلي
F-4E
B/S

  Captain Loghman Nejad سروان لقمان نژاد
F-4E
pilot

     سروان عبدوس Captain Abdoos
F-4E
pilot

Capt MOHAMMAD YOUSEF AHMADBEYGI

سروان محمد يوسف احمد بيگي

 Lt. Col. Abolghasem Abiri ستوان ابولقاسم عبيري

  اسامي اسراي خلبان اف - ۴  كه تصاوير آن ها در دست نيست عبارت اند از :

ستوان حيدري ( كابين عقب ) 

سرهنگ خلبان محمودي

سرگرد خلبان شروين

ستوان علي رضايي ( كابين عقب )

سرگرد خلبان احمدي

سرگرد احمدي از خلبانان بسيار شجاعي بود كه با آغاز جنگ همه روزه تا چند ماه در عمليات ها حضور داشت . تا اين كه در يكي از عمليات ها هواپيماي وي توسط عراقي ها سرنگون و دستگير مي شود . دو سال بعد از اعلام اتش بس به ايران برمي گردد . و در راه سفر به شيراز كه به منظور ديدار با اقوامش انجام مي داد ، تصادف مي كند . اما بعد از ان هرگز ديده نمي شود .. !

ستوان خلبان اعظمي ( كابين عقب ) 

سروان خلبان ذوالفقاري

سروان خلبان فلاحي

سرگرد خلبان موحدين ( كابين عقب ) كشته شد .

سروان خلبان سالمن

ستوان خلبان بصيرت ( كابين عقب )

سروان خلبان بوراني

ستوان خلبان شريفي ( كابين عقب )

سرهنگ خلبان اميني

سرهنگ اميني در سال ۱۹۹۲ اجكت كرده و دستگير مي شود . در سال ۱۹۹۴ آزاد مي شود .

اسراي خلبان اف - ۵ كه تصاويري از آن ها در دست نيست عبارت اند از :

ستوان خلبان محمدي

ستوان خلبان لشگري

ستوان لشگري در سال ۱۹۸۹ به ايران برگشت

سروان خلبان اسكندري

ستوان خلبان جمشيد اوشال

ستوان خلبان علي مرادي

سروان خلبان عبيدي

سروان خلبان سمندريان

سروان خلبان يزد

سروان خلبان كوتاب

سروان خلبان علمي

**************

همچنين در سال ۱۹۸۳ هواپيماي فانتوم اي در عراق فرود آمد ستوان خلبان ( كابين عقب ) به عنوان اسير دستگير شد .

در همين سال يك فروند تامكت ايراني در حال پرواز بر فراز عراق ستوان خلبان نجفي ( كابين عقب ) اجكت كرده و به عنوان اسير دستگير مي شود . هواپيما هم منهدم مي شود . ( در باره اين پرواز قبلآ در سايت توضيح داده شده است . احتمالآ خلبانش مرادي نام بود كه بعد ها پناهنده مي شود )

يك فروند جت فالكون غير نظامي در عراق فرود مي آيد . كمك خلبان آن نظريان دستگير مي شود .

دو سال بعد از اتش بس سرهنگ خلبان اميني در ماموريتي ويژه اجكت كرده و دستگير مي شود . افسر كابين عقب او سروان خلبان شريفي هم اجكت مي كند . و دستگير مي شود . هر دو در سال ۱۹۸۹ به كشور برگردانيده مي شوند ( تآئيد نشده است )

ضمنآ دو نفر از خلبانان نيروي هوايي بعد از ۱۸ سال اسارت به ايران بر مي گردند . به دليل شجاعت و ايثار هر دو به درجات بالا مفتخر مي شوند . سرلشگر حسين لشگري ( كه سال قبل شهيد شد ) و  سرهنگ محمد اميني

اين اطلاعات در سايت اصلي به تاريخ سپتامبر ۲۰۰۹ به روز شده است .

منبع : اينجا را كليك كنيد  

منبع خبر : احتمالآ یک پزشک ( چون خبر با ای میل به دستم رسید )

dfhbsh.jpg 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۱۵:۴۵ دقيقه به تاريخ نوزدهم تيرماه  ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

 

براي مشاهده مطلب روي تصاوير كليك راست فرماييد .

vi2qhlr3ch3ioh7dchlc.jpg

این خلبان شکاری هنوز به خانه بر نگشته است !

9vhk69hikjhcqj37rdkk.jpg

   مطالب خواندنی 

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

  •  
    - تعداد بازديد
  • 4769
  • مرتبه

    نظرات

    سلام عمو بهروز
    يه چيزي خدمتتون عرض كنم اگه به من اطمينان دارين قبلا هم عرض كردم اين مطالبتون درباره خلبان كاظم هدي رو برداريد...ايشون قبل از جنگ به خارج از كشور رفت و اصلا درجنگ شركت نداشت...خودتون هم ميدونيد من از كي پرسيدم...ايشون با كاظم هدي همكار بودن...ميگفت قبل انقلاب يه كتاب مي گرفت روزنامه دورش مي پيچيد بعد شروع مي كرد به خوندن تا ضد اطلاعات ميومد از پشت سرش رد بشه يهويي كتاب رو مي بست شروع مي كرد به سوت زدن و اينور اونور رو الكي نگاه كردن....بعدا فهميديم خودش عضو ضد اطلاعات بوده...
    خلبانهايي رو هم كه اسمشون رو مي برم جنازشون برنگشته:
    1- سرلشگر خلبان شهيد مصطفي مرتضايي فريزهندي...دختر ايشان دكترونوس مرتضايي دكتراي داروسازي دارند
    2-سرلشگر خلبان اصغر صدري نوشاد بچه تبريز پسرشون كارمند بانك ملي هستن..باهاشون صحبت كردم...بسيار غمگين هستن
    3-سرلشگر خلبان عليرضا دريانيان...خلبان آراف4 و آراف5

    درضمن جناب منوچهر روادگر شكرخدا زنده وسالم هستن پسر ايشون دندانپزشك من بودن ومن از نزديك با ايشان صحبت كردم قهرمان حمله به اچ 3 و بسيار متواضع و خوش اخلاق
    پاسخ
    ممنون آرش جان از اطلاعاتي كه مرقوم فرمودي
    در باره خلبان هدي .. راستش من چيزي در باره اش نمي دونم .. و همان گونه كه شاهد بودي مطلب را يكي از خوانندگان نوشته بود . و به دليل همدوره بوده با شهيد دوران ، من درج كردم .. اون خانم رو هم خوب مي شناسم . اما آن چه باعث تغير آن تصاوير مرتبط شد .. اشتباه من بود . چون عجله داشتم كه بروم ديدن نوه هايم .. براي همين پست رو زودتر و با عجله منتشر كردم .. اميدوارم اشكالات حتمي آن را دوستان ببخشند . اما ناگهان يادم اومد من اشتباهي تصوير مرتبط را لينك داده ام .. سريع حذف اش كرده و مطلب اصلي را جايگزين نمودم .. اين ها را گفتم تا عرض كنم .. اهل منت نيستم كه الكي بگم به خاطر حرف شما حذف كردم ..!! بعد از برداشتن لينك اشتباه ، تازه كامنت شما را ديده و خدا رو شكر كردم كه سريع عوض شدند
    ممنون از شما

    با درود!
    این کار بسیار عالی بود. حتی اگر نتیجه ای هم نداشته باشد، باز هم بسیار عالی است. قدم خوبی است.

    من واقعا امیداورم خدا به خانواده های جاویدالاثرهای جنگ صیر بدهد. چون واقعا خیلی سخت است. یک عمر بلاتکلیف!
    نه جنازه ای، نه تابوتی، نه قبری که بروی حداقل یک شب جمعه ای درد دلی کنی. لااقل اینها که شهید شده اند خانوادشان یک مزاری است که بروند درد دلی کنند. جاویدالاثرها که همان را هم ندارند.


    واقعا سخت است!!

    ضمنا استاد مدرسی گرامی،برادر بزرگوار!!

    بعد از آن پست ریگی، و آن بحثها و عکسالعملها، قرار شد پستهای ایچنینی نگذارید.

    ببینید جناب مدرسی، شما الان چند سال است که این وبلاگ رامدیریت می کنید. می توانید حدس بزنید که بعد از هر پست، چه بحثهای ممکن است پیش بیاید.
    آن پست، واینکه اگر جنگ بشود، من می روم، یا نمی روم، خود به خود وارد بحثهای سیاسی می شود. یک شخصی از نظام راضی است می گوید من می روم پدر آمریکا را هم در می آورم از این حرفها...

    یک شخصی دیگری علیه نظام است لابد می گوید قبل از آنکه تو پایت در مرز بگذاری، آنها فلان می کنند

    یکی دیگر می گوید آقا سیاست خارجی ما...


    همین، من مخالف اینکه اینطور بحثها در جایی، در یک تریبون آزاد، در یک سایت آزاد، مطرح بشود نیستم. اتفاقا خیلی هم خوب است. ولی وقتی شما، بارها صراحتا اعلام می فرمایید که این وبلاگ جای مناظره های سیاسی نیست، خوب باز کرن یک همچین پستی اشتباه است

    چون واضح است خوانندگان شما هم بالاخره یک نظرات متفاوتی دارند، بعد آنها می آیند و نظر می گذارند، شما هم می گویید سیاسی است پاک می کنید، این قضیه باعث تنش می شود.

    اصلا چرا شما همچین پستی بگذارید، که آنها هم همچین نمظری بگذارند، که بعد تنش ایجاد شود؟!

    پاسخ
    ممنون دوست عزيزم .. حق با شماست .. اما من هميشه با دوستان و خوانندگانم روراست بوده ام .. و همان گونه كه در حرف هاي خودموني نوشتم .. با مشاهده تصوير زن جوان افغاني كه دماغ اش را بريده بودند ، خيلي حالم گرفته شد .. اما وقتي خواندم كه كرزاي با طالبان سازش كرده .. ديگه طاقت نياوردم .. !! و در خودم يك احساس وظيفه اي را حس كردم كه مرا موظف مي كرد تا تجربه ام را از تعرض به كشور هاي همسايه بيان نمايم .. و با صداي بلند اعلام كنم .. اين است فرهنگ آمريكايي كه بعضي ها طالب آن هستند .. و خودت شاهدي كه توضيح دادم كه من به شخصه عاشق امريكا و مردمانش هستم .. و خاطرات بسيار دلچسبي از حضور و زندگي و خدمت در آن كشور آزاد جهان دارم ..
    دوست بزرگوارم .. شما كاملآ درست مي فرمايي و من صد در صد با اين توصيه بردارنه و خير خواهانه شما كه از روي صدق و محبت است قبول دارم .. اما به جان نوه هايم .. گاهي ادم علي رغم قول و قرار هايي كه گذاشته است ف نمي تواند جلوي احساس خودش رو بگيره .. و مكلف مي دونه كه حتمآ با نشان دادن مستندي كه مي تونه يك قطعه عكس باشه .. واقعيت ها رو بيان كنه .. و گرنه من غلط مي كنم وارد مباحث سياسي بشم ... !! بگذريم
    در حرف هاي خودموني اين پست قصد داشتم از شما تشكر كنم كه مرا وادار به درج اين پست فرمودي .. اما از شما چه پنهان دو هفته اي است كه كرج نرفته ام .. و از اون جايي كه با آغاز ماه مبارك رمضان .. دخترم و همسرش حتي پرستار بچه ها روزه خواهند گرفت .. تصميم گرفتم دو روز باقي مانده تا ماه رمضان رو به ديدار نوه هايم بروم .. براي همين خيلي مسايل كه بنا داشتم عنوان كنم يادم رفت .. مخصوصآ تشكر از شما را
    دوستان اگه تاخيري در جواب به كامنت ها پيش امد .. به حساب دلتنگي هايم بگذراند .. حتمآ پاسخ خواهم داد
    ممنون از شما

    دوستان عزيز و گرامي
    با پوزش از يكايك شما عزيزان به اطلاع مي رسانم .. به دليل عازم شدن به كرج و ديدار با نوه هايم ، يكي دو روز تآخير خواهم داشت . اما مطمئن باشيد با سوژه اي ويژه ماه مبارك رمضان كه خاطره اي مخصوص و جالبي است ، در خدمت خواهم بود . ضمنآ پاسخ به كامنت ها رو هم در مراجعت خواهم داد ..
    با سپاس از همه دوستان بزرگوار ..

    سلام عمو بهروز از اینکه هنوز شما وعدهای دیگر به یاد دلیرمردانی که از این کشور دفاع کردند هستید تشکر میکنم/ باید گفت که خلبانان ایرانی مظلوم هستندو بیشتر رسانه ها از نیروی زمینی یا دریایی میگن/ عمو بهروز گرامی من دو بار ایمیل به شما زدم ولی برگشت خورده/ موفق باشید
    پاسخ
    فرشید عزیز و نازنین
    با پوزش فراوان که با تآخیر پاسخ کامنت شما را می نویسم
    راستش رو بخواهی بعد از انتشار اخرین پست ، یک اشکالی در کامپیوترم وجود آمد که مجبور شدم آن را به کرج برده و توسط دوستان نازنینم آن را برطرف نمایم . کلی مشکلات جزئی باقیمانده است . و از ان جایی که ویندوزجدید نصب کرده ام ، هنوز نصب نرم افزار هایم تمام نشده است
    فعلآ به چند کامنت پاسخ می دهم
    فرشید جان .. من به وظیفه ام عمل کردم و با شما موافقم که بچه های نیروی هوایی اغلب مظلوم واقع می شوند . در باره ای میل شما هم .. من یک نامه از فرشید روغنی دریافت کرده و بلافاصله هم ÷اسخ دادم .. دیگر نامه ای با این مشخصات دریافت نکرده ام
    ممنون از حضور شما

    با عرض سلام خدمت آقاي مدرسي گل گلاب
    بنده همانطور كه از نام كامنتم معلومه يك آدم به شدت مغرض مي باشم
    ايندفه مي خواستم كامنت بزارم در جواب اين پستتون ولي ديدم كه دوستان گل و هموطنم تمامي پاسخهاي بنده رو تمام وكمال خدمت شما عرض كردند ولي اگه اجازه بديد براي اوليم بار و دومين نفر بعد آقاي خودم مدرسي گل گلاب از كامنت گزان عزيز اين سايت تشكر جانانه كنم كه لپ مطلب رو بسيار عالي مطرح فرمودند
    ولي جناب آقاي مدرسي گل گلاب بارها از شما انتقاد كردم و تشكر..انتقاد واسه اينكه بكارتون ايمان دارم براش ارزش قائلي..و تشكر واسه اينكه بكارتون ايمان دارم و واسش ارزش قائلم( دوبار نوشتم چون واقعا واسه كارتون ارزش قائلم)
    ولييييييي آقاي مدرسي گل گلاب به اين مطلبي كه نوشتيد توجه بفرمائيد(((همان گونه اي كه متآسفانه اين عادت ناپسند هم در اين سو هم رايج است .. و با كوچك ترين انتقاد ، عامل دشمن و اسرائيل معرفي مي شوند .. !!))) خودايش چند نفر رو در اين سايت عامل اين و اون عنوان كرديد!!! نه خدايش و يا چند نفر مثل همين آقاي ارتشبد گلمون كه از قضا خيلي ضد امپرياليسته بها داديد واسه تازوندن بر له يا عليه ديگران
    به نكته هاي از صحبت ايشون توجه بفرمائيد((دوستانی که نظرات مرا دنبال می کنند می دانند که من، آدمی هستم که سعی می کنم با بی طرفی، منابع و اسناد مختلف را ارزیابی کرده و قضاوت بی طرفانه کنم.))
    ((آقای مدرسی، فکر کنم آن آقای خسرو معتضد و آن صدا و سیما و آن میزگردها هم ، نمی توانست به این خوبی که شما الان این فضا ایجاد کردید، واقعیتها را روشن کند. آفرین!))
    ((این را هم بگویم، آقای مدرسی به خاطر این افشاگریهایش علیه منافقین، بارها در این سایت مورد توهین منافقین قرار گرفته است. این را خوانندگان قدیمی سایت می دانند که هر از گاهی سر و کله یکی از این ... پیدا می شود .))
    خوب آقاي مدرسي به نظر شما اين فرد و طرز صحبت كردن هاي ايشان و نحوه جهت گيري هاي اون شما رو ياد گروه و يا دسته اي نمي ندازه!؟؟
    بهتر نيست كه ايشون برن تو سايت هاي منتصب به خودشون كه همش صحبت هاي بيشرمانه درباره (( لولو و ... و سوزش آب و محل ريختن آن ))ميشه!! مطلب بزارن!!
    و درجايي هم كه كم ميارن و يا مي ترسن به شما اين پيشنهاد هارو ميدن((بعد از آن پست ریگی، و آن بحثها و عکسالعملها، قرار شد پستهای ایچنینی نگذارید.

    ببینید جناب مدرسی، شما الان چند سال است که این وبلاگ رامدیریت می کنید. می توانید حدس بزنید که بعد از هر پست، چه بحثهای ممکن است پیش بیاید.
    آن پست، واینکه اگر جنگ بشود، من می روم، یا نمی روم، خود به خود وارد بحثهای سیاسی می شود. یک شخصی از نظام راضی است می گوید من می روم پدر آمریکا را هم در می آورم از این حرفها...

    یک شخصی دیگری علیه نظام است لابد می گوید قبل از آنکه تو پایت در مرز بگذاری، آنها فلان می کنند

    یکی دیگر می گوید آقا سیاست خارجی ما...


    همین، من مخالف اینکه اینطور بحثها در جایی، در یک تریبون آزاد، در یک سایت آزاد، مطرح بشود نیستم. اتفاقا خیلی هم خوب است. ولی وقتی شما، بارها صراحتا اعلام می فرمایید که این وبلاگ جای مناظره های سیاسی نیست، خوب باز کرن یک همچین پستی اشتباه است

    چون واضح است خوانندگان شما هم بالاخره یک نظرات متفاوتی دارند، بعد آنها می آیند و نظر می گذارند، شما هم می گویید سیاسی است پاک می کنید، این قضیه باعث تنش می شود.

    اصلا چرا شما همچین پستی بگذارید، که آنها هم همچین نمظری بگذارند، که بعد تنش ایجاد شود؟!))!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    و يك مورد هم من درباره مطالب عنوان شدم دوستان اضافه كنم با اجازه
    البته اين تيكه از صحبتهامو مي تونيد به عنوان نماد بي شرفي به حساب بياريد..در صورت بروز جنگ مطمئن باشيد دوستان كه زماني كه پاي آمريكايي جماعت به ايران باز بشه با توجه به سه عامل نوع رشتم( مهندسي مكانيك) و ميزان اطلاعاتم درباره امور نظامي و مكانهاي پايگاه هاي مقاومت و تبحرم در زبان انگليسي( مدرس زبانم) بدون شك در كنار نيروهاي (freedom fighter) قرار خواهم گرفت و به عنوان مترجم دوشادوش آنها به جنگ با افراطي گري. دزدي. دروغ. دروغ. دروغ خواهم رفت..بدونيد كه مجسمه من رو در كنار مجسمه هاي همچون عباس دوران قرار خواهند داد شك نكيند!
    جناب مدرسي شايد از حرفاي من ناراحت بشيد..معذرت مي خوام اگه تند رفتم ولي به نكته اي اشاره مي كنم: مادر من ديروز از كشور آذربايجان برگشت..به قدري از طرز برخورد اونها با ايراني جماعت ناراحت بود كه نگو و مي گفت به آذربايجان هاي خودمون مي گفتن آذربايجان جنوبي!!!!!! واي دارم حرص مي خورم!!!!!!!!!!!!!! چي از وطن مونده كه شما مي خواي بري واسش بجنگي!!! چي ؟ نظرم ديگه از وطن برگشته. باور كن با اينكه از وجودم ناراحتم ولي مي خوام بگم كه مهم اينه كه ما در اين دوران به دنيا اومديم و وطن و مرز و شهر مهم نيست..مهم اينه كه تو اين دوران هستيم و تا جاي داره بايد از آزادي و آزادگي دفاع كنيم
    يك مطلبيم بگم راجع به مجادين خلق( منافقين)
    بنده اصلا ميگم گور باباي هرچي مجاهده تو دنيا خوبه!! اينو ميگم متهمم نكنيد
    بارها تو اين سايت صحبت شده ازشون!! راست يا دروغ يا نيمه دروغ
    بازم بگم لعنت بر هرچي مجاهد تو دنيا!
    ولي هيچكس نگفته چرا مجاهديني كه روزي دركنار حزب اللهي ها رو در روي طاغوت مي جنگيدن و شهيد مي دادن يهو روييشون رو تغيير دادن!! چرا؟
    اگه ضد مردم بودن اينطور كه عنوان ميشه پس چرا با شاه مي جنگيدن!!ادامه نمي دم اين مطلبو چون حذف ميشه.. و خداي نكرده دوست ندارم دردسري متوجه آقاي مدرسي گل بشه...ولي اين چرا رو براتون باقي ميزارم تا بريد تحقيق كنيد ببنيديد دليلش چيه!! اگرم كسي خواست محتاتانه دليلشو بحش ميگم
    بعدشم كي گفته آمريكاييها بدبختي ميارن!! حرفاتو تحت تاثير گزارشهاي محل كار قبليتونه بيشتر به نظرم!! مردم افغانستان و عراق بيشتر دارن تاوان احمقيت و ناداني خودشونو ميدن تا جنگ افزارهاي آمريكا...بعدشم با اين احوال چي بهتر از آزادي براي انسان لذت بخش تره!! بريد از افغانيها بپرسيد..از عراقيها بپرسيد البته از تحصيل كرده هاشون و يا فهميده هاشون...همشون ميگن مملكتشون بهتر شده...فقط همينو بگم ارزش پول افغانستان از ما بيشتره!!!!!!! ختم كلام!!!!
    ببخشيد مطلب زياد شد..عزت زياد...مواظب خودتون باشيد
    پاسخ
    عامل استکبار عزیز و گرامی
    مطمئن هستم با انتشار این کامنت دوباره تنش ها از سر گرفته خواهد شد .
    اگه منتشر نکنم .. به خودم و به ارزش هایی که قائل هستم بی حرمتی کرده ام .. اگه منتشر کنم جنجال بپا خواهد شد
    اما با این وجود هرگز به خودم این اجازه را نمی دهم تا سخنان یک معلم رو که وظیفه ارشاد فرزندان ما را به عهده داره ، منتشر نکنم
    دوم این که بایستی سخنان مخالف و انتقادی را هم شنید
    در باره دوست عزیز و خواننده محترم .. باید عرض کنم احتمآ شما در قضاوت خود دچار اشتباه شده اید . او دوستی دلسوز است که نمی خواهد شاهد جنجال و آشوب در سایت باشد . امیدوارم خودش با آرامش از کامنت هایش دفاع کنه .. اما در باره دفاع از وطن.. من کاری به جایگاه ایران ندارم . وظیفه هر فرد ایرانی است در هر شرایطی از این آبو خاک مقدس دفاع کنه ..
    قبول کن تمام این حرف ها توجیه است . من ممنون شما هستم . به عنوان یک دبیر شرافتمند دست شما را هم می بوسم . و همیشه به گفته های شما احترام قائل هستم .. اما در باره منافقین .. عزیزم کار این گروهک جنایتکار نیاز به تحقیق نداره .. بله ان ها در انقلاب و مبارزه با شاه نقش داشتند .. اما بعد از پیروزی انقلاب خواهان سهم بودند .. و به چشم غنیمت جنگی به کشور می نگریستند .. چون آن ها را بازی ندادند .. اسلحه دست گرفته و مردم رو کشتند .. در جنگ هم به عراقی ها پیوسته و به نفع ان ها جنگیدند .. من خاطرم نیست که به جنگ با عراق رفته باشند .. ولی اگه شما می گویید می پذیرم
    ولی خواهش می کنم .. وارد فضاهای سیاسی نشوید


    کاپیتان بهروز مدرسی عزیزم درود بی کران بر شما.
    کاری بسیار عالی و خداپسندانه ای را انجام دادید.همه ما نیک می دانیم که بر خانواده های این عزیزان چه می گذرد.انتظار واقعا سخت است.به امید آن که این عزیزان نیز به آغوش وطن و خانواده هایشان برگردند ان شالله.به یاد شعری از حضرت حافظ افتادم که می فرمایند:
    یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور...کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور.
    با تشکر و ایام به کام.
    پاسخ
    سرور گرامی جناب جوهری نازنین
    خوشحالم که این پست هم مورد تآئید شما دوست فرهیخته ام قرار گرفته است
    البته امروز در پاسخ به کامنت ها متوجه شدم بعضی از این عزیزان قهرمان به کشورشون برگشته اند .. خدا رو شکر . و دلیل آن هم به روز نبودن سایت منبع است . از شعر بسیار زیبای شما سپاسگزارم .. از این که با تاخیر پاسخ کامنت ها را می دهم .. قبلآ پوزش خواسته بودم .. اما خرابی سیستم ارتباط با اینترنت خیلی مشکلات فراوانی برایم رقم زد .. امیدوارم تآخیر بنده را ببخشید
    ممنون از حضورتون

    سلام و تشکر از زحمات شما
    من فرزند خلبان حجتی هستم از تبریز .هواپیمای پدرم(F-5E) در عملیات کمان99(140 فروند)مورد اصابت قرار گرفته و سر نگون میشود. wingman پدرم خلبان شهید ظریف خادم بودند که به گفته ایشان پدرم بصورت کامل و با موفقیت اجکت کرده . بعد از مدتی پدرم 2 بار در رادیو عراق صحبت کرده بود و یکسری دستخط روی اسکناس که دلیل از زنده بودن ایشان داشت بصورت اتفاقی بدستمان رسید( به تائید اداره آگاهی رسیده)ولی متاسفانه اسم پدرم در هیچ یک از لیست های صلیب سرخ وجود نداشت و هیچ کدام از خلبانان آزاده شخص خود پدرم را هرگز ندیدند. در سال 82 دایره شهدا یک پیکر بدون پلاک شناسایی و فاقد ارائه هرگونه دلیل و سند به ما تحت نام پدرم به ما ارائه کردند که البته مانع از هرگونه آزمایش ژنتیکی شدند. والبته تاکید داشتند که پدرم اجکت نکرده و با هواپیمای خویش به یکی از شیلتر های پایگاه موصل خورده و در جا شهید شده است.(اگر پدرم اجکت نمی کرد چگونه ممکن بود موارد بالا انجام پذیرد؟؟!!) و ما بعد از 30 سال همچنان چشم بدر منتظر خبری منطقی و قانع کننده از پدرم هستیم.و از شما خواهشمندیم مارا در این امر یاری نمایید. 09143143163
    پاسخ
    پسر عزیز و نازنینم
    باور کن قلبم به درد امد . حق داری با این تناقضات و اسناد گویا به شک بیفتید
    شما باید بار دیگر هر دو استاد را از راه های قانونی پی گیری کنید .
    عزیزم .. ناراحت نباش .. سرت را با افتخار بالا بگیر که فرزند دلاور قهرمانی هستی که برای دفاع مردم ایران و حفاظت از این خاک مقدس جان عزیزش را اهداء کرد . اما تحقیق و جستجو حق شماست
    پسرم گاهی منافقین اطلاعات غلطی از رادیوی صدام پخش می کردند .. تا نیروی های مومن به اشتباه بیفتند . از این جنایتکاران هر چه بگویم کم است .
    بهترین راه همانا تحقیق از طریق راه کار های علمی است . لطفآ من را هم بی اطلاع نگذار
    دعا می کنم که سالم باشه و بزودی خبرسلامتی اش را بشنوید

    با سلام و احترام
    درود بر روح بزرگ مرداني که عزيزترين سرمايه خويش يعني جان خود رادر 8 سال دفاع مقدس فداي ايران عزيز نمودند.
    ياد و نامشان هميشه در قلب ماست.
    پاسخ
    ممنون رضا جان
    از شما هموطنان غیور بیش از این انتظاری نیست
    ممنون و سپاس از حضور پر مهرتون

    کجایید ای شهیدان خدایی / بلاجویان دشت کربلایی .
    کجایید ای سبک روحان عاشق / پرنده‌تر ز مرغان هوایی .
    کجایید ای شهان آسمانی / بدانسته فلک را درگشایی .
    کجایید ای ز جان و جا رهیده/ کسی مر عقل را گوید کجایی.
    کجایید ای در زندان شکسته / بداده وام داران را رهایی .
    کجایید ای در مخزن گشاده / کجایید ای نوای بی‌نوایی.
    در آن بحرید کاین عالم کف او است/ زمانی بیش دارید آشنایی.
    کف دریاست صورت‌های عالم / ز کف بگذر اگر اهل صفایی .
    دلم کف کرد کاین نقش سخن شد/ بهل نقش و به دل رو گر ز مایی .
    برآ ای شمس تبریزی ز مشرق/ که اصل اصل اصل هر ضیایی .
    با سلام و احترام و هزاران درود و رحمت بر ارواح پاك شهداي نيروي هوايي و مفقود الاثرها و مفقود الجسدهاي ايران زمين.كسانيكه در روزگاري بر بالاي ابرها ،آسمان لاجوردي را در هم مينورديدند و اكنون براي شناسائي آنها ،جنابعالي زحمت ميكشيد .خداي بزرگ به خانواده هاي آنها صبر عنايت كند.
    خداحافظ شما سرور ارجمندم.
    پاسخ
    سرور گرامی جناب مهندس فضلی نازنین
    بسیار بسیار از شما ممنون و سپاسگزارم که لایق دونسته و با درج قطعه شعری زیبا که یاد اور صدای دلنشین سید اهل قلم آوینی بزرگوار در روایت فتح است .. من علاقه شدیدی به این سروده دارم .. و محاله آن را بشنوم و تحت تآثیر قرار نگیرم .. خیلی عالی و حساب شده بود .. ممنونم
    بله مهندس جان .. این وظیفه ماست که به خاطر زحماتی که این شیردلان اسمان برای جفاظت از این آب و خاک کشیدند .. در فکر و یادشون باشیم .. و نام آن ها را برای نسل های بعدی درج کنیم
    ممنون از حضورتون

    درود و صد سلام بر عمو بهروز عقاب دیروز و شیر امروز کاپیتان مدرسی بنده یکی از مخاطبان سایت شما هستم اما از قصوری که انجام دادم ندادن کم نظر شرمنده هستم
    واقعا دست گلت درد نکنه که شما به فکر این دلیر مردان هستید .واقعا تشکر میکنم و راه دور ست شما رو می بوسم

    خواهشا لقب پلوان رو بکار نبرید(چشمک)
    مخلص شما مهرداد از کرمانشاه
    پاسخ
    به به داش مهرداد عزیزم .. خوبی پهلوون ..!!؟
    دلم برات تنگ شده بود .. اما بقدری گرفتار بودم ، یادم رفت سراغی از دوستان قدیم بگیرم
    پهلوون جان .. خیلی خوشحالم که کامنت شما جوان هموطن و با شرافتم را می خوانم .. در باره این پست هم باید عرض کنم صرفآ وظیفه وجدانی بود
    مواظب خودت باش .. به امید دیدار

    با سلام خدمت کاپيتان عزيز و دوست داشتني .
    اول آنکه مطلب بسيار زيبايي نوشتيد و اميدوارم به همت همه ما ايراني ها خلبانان شير دل ايراني هرچه زودتر به جمع خانواده ها و عزيزانشان بازگردند .
    کاپيتان يادم هست مطلبي در مورد بشقاب پرنده که در سال 1976 در آسمان تهران مشاهده شده بود نوشته بوديد . لينک جالبي در يوتيوب پيدا کردم که به بررسي آن واقعه ميپردازد و با خلبان آن هواپيما هم مصاحبه ميکند در پنج قسمت . اگر توانستيد قبول زحمت بفرماييد و اين ماجراي جالب که خلبان همين هواپيما هم توضيحاتي در موردش ارائه ميدهد را ترجمه نموده و به عنوان پستي مستقل منتشر نماييد .
    با تشکر شما .
    لينک قسمت اول ( بقيه قسمت ها درست در سمت راست فيلم قابل دسترسي است )
    http://www.youtube.com/watch?v=-tYGhZ2X0I0
    به نام UFO Hunters - UFO Dogfights
    پاسخ
    احمد جان عزیز و گرامی
    با تشکر از شما دوست عزیزم به اطلاع می رسانم دو سه سال قبل چنین تصمیم داشتم . حتی با خلبان فانتوم این ماجرا که در امریکا بود مصاحبه ای داشته باشم .. اما نمی دونم چه اتفاقی افتاد که فراموش کردم .
    به هر حال حتمآ در آینده به این قضیه و حتی مثلث برمودا هم خواهم پرداخت
    از شما دوست خوبم تشکر می کنم

    ممنون از تلاش شما....
    پاسخ
    خواهش می کنم عزیزم

    سلام اقای مدرسی ...خوشحالم که میبینم مثل قبل سرشار از انرژی به نوشتن ادامه می دهید، موفق باشید. ماه زمضان هم بر شما مبارک
    پاسخ
    با تشکر از شما دوست بزرگوارم و قبولی طاعات شما
    راستش رو بخواهی تصمیم داشتم که هر دو روز یک ÷ست جدید آ÷ کنم .. اما به خاطر مشکلاتی که برای کامپیوترم پیش اومد ، و سیستم اینترنت پر سرعت ام قطع شد این پروسه عقب افتاد . از سوی دگیر آغاز ماه مبارک رمضان کمی بر فعالیت ها تآثیر می گذارد .. امیدوارم دوستان درک ام کنند

    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت کاپیتان عزیز

    از خوانندگان پر و پا قرص شما هستم و در صورت امکان شماره یا یک تلفن مستقیم جهت تماس به آدرس ایمیل من پست کنید. مطلبی بود که می خواستم بطور خصوصی عرض کنم.
    با تقدیم احترام
    پاسخ
    بهمن جان آدرس جی میل بنده در سایت قرار دارد
    ولی چشم حتمآ

    سلام
    نمیدونم منظورتوناز ذکر نام خلبان اوشال اینه که اثری ازشون نیست اما دو سال ÷یش تو برنامه صندلی داغ با درجه سرتیپی و با لباس خلبانی حضور یافتن ذکر کردن خلبان اف 5 بودن واوایل جنگ به اسارت در اومدن
    پاسخ
    رضا جان عزیز و نازنین
    من طبق احساس وظیفه ای که کردم .. مطالب یک سایت خارجی را که یکی از خوانندگان توصیه کرده بود ترجمه و در تارنمای خود قرار دادم . این که چند نفر از آن ها برگشته .. فقط می تونم بگم خوشحالم . شما هم دعا کنید بقیه برگشته باشند . اما به خاطر این که من تلویزیون نگاه نمی کنم ، نباید زیر سوال بروم . هر اشکالی است ، به منبع اصلی آن کامنت بگذارید .
    من هم حدس می زنم این لیست کامل نیست .. چون طرف شناختی نداشته است ..
    ممکنه شکر خدا خیلی ها در ایران باشند .. تنها اطلاع رسانی برای مردم ایران کافی است . که شما این لطف را انجام دادی

    با درود و خسته نباشید .
    تشکر بابته پست های زیباتون مثل همیشه کاپیتان مدرسی یک عرضی بنده داشتم :
    دوستانی هستند که موافق جنبش برای شکستن تحریم های صنعت هوایی هستند این جنبش قانونی هست و انتقادی بر علیه ایران نیست و فقط جنبش بر علیه سیاستای آمریکا هست .
    اگر موافق هستید لطفا یک تصمیم جدی برای راه انداختن این جنبش کنیم .
    بدرود .
    پاسخ
    امیر جان عزیز و گرامی
    خودت می دونی من هر جا که پای منافع ملی و مردم عزیزم در میان باشه با دل و جان درخدمت هستم . در باره این موضوع اگه سیاسی نباشی .. چشم هر جور که لازم باشه بنده و سایت ام در خدمت است . شما هم لطفی کن .. هر وقت حرکت ها آغاز شد .. و اولین حرکت رسمی شکل گرفت .. به من بگو تا با دو زبان فارسی و انگلیسی در سایت قرار دهم
    ممنون از شما جوانان و هموطنان غیور کشور

    جناب آقای مدرسی سلام
    امیدوارم حال خودت و عینکت ردیف باشه.چند وقت نبودم و درگیر ماموریت های اداری و ....به هرحال شرمنده.
    در مورد خلبان جمشید اوشال به عرض برسونم که ایشان در ایران و تهران هستند و بنده دو ماه پیش با شخص اوشال جلسه ای داشتم در خصوص راه اندازی یک طرح ریفاینری، اما نه در زمینه نفت و گاز.
    فرا رسیدن ماه رمضان رو هم تبریک می گم به شما و براتون آرزوی سلامتی دارم. به امید دیدار شما
    ارادتمند همه خوش تیپ ها
    پاسخ
    رضا جان .. باور کن این دفعه حسابی نگرانت بودم
    پسر وقتی می ری .. چند پست غیبت می زنه ، خب ادم نگران می شه .. ! خوشحالم کردی . از این که می شنوم بعضی از همین خلبانان برگشته اند .. از صمیم قلب خوشحال می شوم و خدا رو شکر می کنم .. در باره اوشال هم خیلی خبر خوبی بود .. لااقل به سایت منبع باید اطلاع رسانی کنه .. که مردم نگران سلامتی اش نشود .
    روزه نمازت قبول باشه رضا جان نازنین . مواظب خودت باش

    خاطرات خلبان آزاده هوشنگ شروین

    با شروع حمله های هوایی عراق، دلواپسی پیچید توی خانه. مثل خیلی از نظامیان دیگر، باورم نمی شد عراق جرأت این کار را داشته باشد. با خبرهایی که داشتم می دانستم نمی تواند حریف ما در جنگ هوایی بشود. خیلی زود می توانستیم نیروی هوایی اش را زمین گیر کنیم. من و باقی خلبان های شجاع نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، حمله هوایی عراق را توهین به خلبان های ایرانی می دانستیم. روزی که این خبر را شنیدم برای دیدن مادرم به تهران رفته بودم.
    با خبر که شدم، فوری برگشتم به پایگاه همدان و آمادگی ام را اعلام کردم. کار اولم آموزش مردمی بود. باید معنی آژیرها و کارهایی را که موقع حمله هوایی باید برای حفظ جان انجام بگیرد، آموزش می دادم. بعد هم با پروازهایی که در خاک عراق داشتم فهمیدم دفاع موشکی مستحکمی دارند.
    مأموریت هایم زیاد شده بود و کم تر می توانستم خانواده ام را ببینم. توی این مدت، پایگاه همدان هم چندبار با حمله های هوایی تهدید شده بود. یک شب بعد از پرواز، وقتی آمدم خانه فکر کردم بهتر است زن و بچه ام را بفرستم تهران. به این ترتیب هم خیال من راحت می شد، هم آنها از تنهایی و دوری در می آمدند.

    هدف پایگاه هوایی کوت
    در هر حال او هرگز آن روز صبح را فراموش نمی کند. صدای زنگ را هنوز به خاطر دارد و عقربه های ساعت، که یک ربع به پنج بامداد را نشان می دادند. راننده گردان پرواز، جلوی در منزل منتظر اوست. مأموریت مهمی است. او لیدر دسته پرواز است و قرار است پایگاه هوایی کوت را در دل عراق بکوبند. کمک خلبان "هوشنگ شروین" هرگز فکر نمی کرد وقتی توی گوشی تلفن به خواهرش قول می دهد که وقتی از عملیات برگشت به او زنگ خواهد زد، نتواند به قولش عمل کند. او هرگز فکر نمی کرد بعد از این تلفن، تا 10 سال نتواند صدای خواهرش را بشنود.
    مأموریت بمباران پایگاه "کوت" بود. قرار بر این بود همراه با سه فروند جنگنده دیگر، صبح قبل از طلوع آفتاب به پرواز درآییم. ولی به دلیل تغییر برنامه مأموریت، ساعت هشت و نیم صبح، من و شماره دو به مقصد پایگاه کوت عراق پرواز کردیم. طول مسیر را در ارتفاع چهار هزارپایی طی کردیم. حدود بیست کیلومتری هدف، مطابق برنامه از پیش تعیین شده، شماره دو با فاصله کمی عقب افتاد. به ارتفاع پنجاه پایی تغییر وضعیت دادیم. با سرعت سرسام آوری به سوی هدف پیش می رفتیم.

    بمباران پایگاه با موفقیت کامل
    با دیدن اولین نشانه پایگاه، با حداکثر قدرت به ارتفاع دو هزار پایی اوج گرفتم. حالا دیگر بالای باند پایگاه کوت بودم و آشیانه ها و ساختمان های اداری اطراف باند و چند فروند هواپیما را می دیدم. با زاویه تند شیرجه زدم. تکان های شدید هواپیما به چپ و راست می توانست من و هواپیما را از دسترس پدافند دور نگه دارد. در ارتفاع تعیین شده بمب ها را رها کردم. با سبک شدن هواپیما، رها شدن بمب ها را یکی بعد از دیگری حس می کردم. تا رها شدن آخرین بمب باید در حالت شیرجه باقی می ماندم. پس مدام به زمین نزدیک تر می شدم. با قدرت تمام هواپیما را از شیرجه خارج کردم و چرخیدم به سمت راست. در چشم انداز مقابلم منطقه درندشتی را دیدم که پر بود از سلاح پدافند. دوباره شیرجه رفتم و گرفتم شان زیر رگبار مسلسل. به عقب که نگاه کردم دیدم شماره دو مشغول شیرجه برای رها کردن بمب های هواپیمایش است و دو فروند میگ عراقی در پس زمینه دارند دور می زنند. آنها پوشش هوایی پایگاه کوت بودند.

    درحال برگشت ناگهان ...
    مأموریتم را انجام داده بودم. باید سریع به ایران بر می گشتم. از انجام مأموریتم احساس غرور می کردم که ناگهان یک ضربه خشک و محکم دور هواپیما را گرفت و تعادلش را به هم ریخت. موتور سمت چپ آتش گرفته بود. با کابین عقب صحبت کردم. هواپیما از فرامین من اطاعت نمی کرد و با فشار زیاد اوج می گرفت، طوری که در کم تر از چهار هزار پا به حالت واماندگی و 180 درجه گردش نامتعادل و پشت و رو شده دور خودش می چرخید. مثل قلوه سنگ می رفتیم پایین. راه نجاتی برای هواپیما وجود نداشت.»

    فرود در خاک عراق
    چترم که باز شد، هواپیما میان زمین و آسمان با صدای مهیبی ترکید و تکه های آتش توی هوا پخش شد. آن طرف تر باز شدن چتر کمکم را دیدم. به دور و برم نگاه کردم. دنبال راه فرار می گشتم. آن پایین گله گوسفند برای خودش می چرید. از دور یک جیپ نظامی می آمد طرفم. عده ای هم دنبالش می دویدند. آن قدر به فکر بررسی اوضاع و احوال منطقه بودم که نفهمیدم کی به زمین رسیدم. بدجوری فرود آمدم. کمرم تیر کشید و حالت تهوع به من دست داد. حالم جا نیامده بود که رسیدند بالای سرم. جیپ ارتشی سبز رنگی 15-10 متر دورتر نگه داشته بود. دو نفر بالای سرم ایستاده بودند. آن که قدش بلندتر بود اشاره کرد بلند شوم. نمی توانستم تکان بخورم. آمد جلو و با نوک پوتین کوبید به پهلوم. درد کمر یادم رفت. زیر بلغم را گرفت و با غیظ بلندم کرد. بعد از یک دقیقه کمکم را هم آوردند. هولمان دادند توی جیپ. حال رضا را پرسیدم. لب باز نکرده ضربه محکم نگهبان سرم را آورد پایین. 8-7 کیلومتر رفتیم تا رسیدیم به شهر کوت. جیپ جایی ایستاد که شبیه به کلانتری بود. پیاده مان کردند. هر دوی ما را به داخل ساختمانی کوتاه و پهن بردند و در بازدید بدنی هر چه داشتیم ازمان گرفتند. بعد به چند جا تلفن زدند سپس ما را از ساختمان بیرون بردند. توی بنز آژیرداری هولمان دادند و راه افتادیم.

    حرف نزنی ضرر می کنی
    نزدیک 3 ساعت در راه بودیم. کمر درد امانم را بریده بود. سعی می کردم چشم بندم را شل کنم. وارد یک پایگاه شدیم. راننده برای رد گم کردن از لای ساختمان ها می رفت و مارپیچ می راند. سرانجام جلوی ساختمان تک طبقه ای از ماشین پیاده شدیم. من و کمکم را از هم جدا کردند. مرا به اتاقی بردند و چشم هایم را باز کردند. یک سرگرد نیروی هوایی پشت میز نشسته بود. مثل روز روشن بود که یک بازجویی طولانی را در پیش دارم، اما بعد از نیم ساعت سرگرد عراقی کف دو دستش را صاف گذاشت روی میز. به هر دری زده بود مثل یک نظامی پاسخش را داده بودم. نمی خندید ولی چشم هایش از آن چه بود به نظرم ریزتر می آمد. زنگ روی میزش را فشار داد. دستش را که از روی زنگ برداشت دهانش باز شد:
    - ضرر کردی.
    صدای دو قدم کوتاه آمد و در روی پاشنه چرخید. نگهبان آمد تو. قبل از این که دست و چشمم را ببندد، سیگار عرق کرده توی مشتم را گذاشتم کنار فندک طلایی روی میزش. سرگرد داد کشید
    - ببرش بیرون!
    من داشتم به لحظه ای فکر می کردم که پاکت سیگار را با خوش رویی جلویم دراز کرده بود و گفته بود شما می توانید امروز و فردا زنده بودنت را از رادیو اعلام کنی تا زن و بچه ات مطلع شوند. فقط باید کمی برای ما حرف بزنید.
    بعد از آن به جاهای مختلف انتقالم دادند و در بدترین شرایط مورد بازجویی قرار گرفتم که بعد از مدتی طولانی به یکی از اردوگاه ها انتقال پیدا کردم و مدت 10 سال از بهترین سال های عمرم را در آن جا گذراندم.

    بعد از 10 سال اسارت
    «29 جفت چشم با حرص و ولع به فضای بیرون از زندان نگاه می کردند و اتوبوس می رفت. در بغداد مردم در رفت و آمد بودند. بعضی وقت ها پشت چراغ راهنمایی نگاه خوشحال و حسرت زده شان با نگاه مان گره می خورد. اتوبوس از شهر آمد بیرون و پیچید طرف بعقوبه. این را از تابلوهای کنار جاده فهمیدیم. هر کسی در خودش بود و با فکرهایش کلنجار می رفت.
    انگار همین دیروز بود که هواپیمایم را زدند. با چتر نجات پریدم و موقع فرود کمرم آسیب دید. دستگیرم کردند و بردند به پایگاه کوت و ... یاد همدان افتادم و شبی که با همسرم در خیابان خانه های سازمانی قدم می زدیم. آن شب زیبای مهتابی جلوی چشمم آمد. یاد خواهرم افتادم و تلفنی که پیش از پروازم زد. یاد کشورم افتادم و اتفاق هایی که توی این 10 سال از سر گذرانده بود. جنگ، کوبیدن شهرها، انفجار، موشک باران ها، سیل، زلزله و.... از خودم پرسیدم:
    یعنی بعد از این همه سال، کسی هست که منتظرم باشد؟ من که تا حالا نامه ای از خانواده ام نداشته ام و نامه ای هم برای شان نفرستاده ام اصلاً آنها کجایند الان؟ چه کار می کنند؟ به سر خانواده ام چه آمده است؟ مادرم؟ یعنی توانسته طاقت بیاورد؟ او عمری یتیم داری کرده بود تا ما روزی عصای دستش باشیم. قلبم از درد کشیدن هایش لرزید.
    دخترم چطور است؟ آزاده الان باید 10 سالش باشد. یعنی نبود من در روحیه اش تأثیر گذاشته است؟ همسرم چه می کند؟ می داند من زنده ام؟ روزی که آمدم مأموریت، نه پول پس اندازی داشتم، نه خانه و زمین. حتماً سال های سختی را گذرانده است یا امام رضا! خودت واسطه من و خدایم باش!
    خودت شفاعتم کن و از این همه فکرهای پریشان خلاصم کن. خدایا، رحم به دل شکسته و تن اسارت کشیده ام کن!
    - هوشنگ، هوشنگ!
    با تکان های بغل دستی ام، که می گفت رسیده ایم بعقوبه، برگشتم به اتوبوس. خورشید دم غروب رنگ خون داشت و آسمان سرخ بود. رسیدیم به اردوگاهی و پیاده شدیم. از یکی از مسئول های عراقی شنیدیم آخرین گروه اسراییم. فرستادندمان به سالنی بزرگ. آن جا چند نفر از خلبان ها و دوست هامان را دیدیم و احوال پرسی و روبوسی کردیم. فهمیدیم آقای مهندس یحیوی و مهندس بوشهری و حاج آقا ابوترابی هم میان ما هستند. نماز را به امامت حاج آقا برپا کردیم. بعد از نماز، حاج آقا ابوترابی سخنرانی کرد و از ارزش دفاع و مقاومت برای مان گفت، از خوشحالی تا صبح بیدار بودیم. با مهندس یحیوی به صحبت نشستم. از خاطره هاش برایم گفت. از سختی هایی که کشیده بود، 10 سال در سلول های بعثی و از شهادت مهندس تندگویان.
    سرانجام صلیب سرخی ها آمدند
    فردای آن روز چند نفر از خانم های صلیب سرخ آمدند و با تک تک مان مصاحبه کردند. همه حجاب اسلامی داشتند و با این کار احترام به قوانین کشور ما گذاشته بودند. فرم هایی دادند، برای انتخاب کشوری که می خواهیم به آن جا برویم. معلوم بود. همه ایران را انتخاب کردیم. کارت هایی به ما دادند و با 9 اتوبوس راه افتادیم طرف مرز. برای نماز کنار رودخانه ای توقف کردیم و وضو گرفتیم و نماز خواندیم و هر چه به مرز نزدیک می شدیم، شوق و دلهره ام بیشتر می شد. سرانجام رسیدیم به مرز و اتوبوس ها ایستادند. ایران رو به روی مان بود. دیدن خاکش قلب مان را آرام می کرد. آمبولانسی با علامت هلال احمر از طرف ایران آمد و 100 متری ما ترمز کرد. چند نفر پیاده شدند. در تاریک و روشن هوا دنبال پرچم ایرانی می گشتم. به آرم جمهوری اسلامی ایران روی ماشین نگاه کردم. پرچم ایران را دورتر تشخیص دادم، بوی آشنای خاک ایران را همراه باد شناختم. قلبم تندتر می زد. آنهایی که از آمبولانس پیاده شده بودند، همراه چند عراقی آمدند پیش ما و به ما خوش آمد گفتند.

    آزادگان به خانه خوش آمدید
    آن جا ماندن مان یک ساعت طول کشید. کارهای قانونی مبادله که تمام شد، سوار اتوبوس ها شدیم و حرکت کردیم طرف ایران. از مرز خسروی که گذشتیم چند تا اتوبوس از روبه رو آمدند. از زیر پرده اشک، پرچم زیبای ایران را روی اتوبوس ها دیدم. چراغ های اتوبوس ها روشن بود. از کنارمان که رد شدند اسیرهای عراقی را آن جا دیدیم. از این که بر می گشتند به کشورشان خوشحال بودند. بعد تابلوها و پلاکاردهای کنار جاده نظرم را جلب کرد:
    "آزادگان به خانه خوش آمدید."
    نقل از کتاب: مسافر، آسمان، زنجیر
    sajed.ir
    پاسخ
    ممنون شاهین عزیزم
    چه کار خوبی کردی که خاطرات این عزیزان را گیر آورده و منتشر می کنی .. خدا خیرت بده . من بقیه رو بدون پاسخ منتشر می کنم تا خوانندگان حواس شون به گفته های تشکر آمیز من نرود
    دست شما درد نکته .. جدآ شرمنده ام کردی

    خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي


    در سال 1327 در روستای "قلعه جعفر بیگ" از توابع شهرستان تویسرکان، در یک خانواده کشاورز و مذهبی به دنیا آمد.
    محمد، تحصیلات ابتدایی را در شهر تویسرکان به اتمام رسانید و برای ادامه تحصیل به تهران عزیمت کرد. تحصیلات متوسطه را در شهر تهران به پایان رسانید و موفق به اخذ دیپلم شد. در سال 1348 وارد نیروی هوایی شد. در بدو ورود به نیروی هوایی در رسته همافری مشغول به خدمت شد. بعد از گذشت دو سال و بعد از اتمام دوره همافری به دلیل علاقه وافری که به یاد گیری فن خلبانی پیدا کرده بود، وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد و مانند دیگر دانشجویان خلبانی دوره مقدماتی پرواز را در ایران با موفقیت پشت سر گذاشت.
    سال 1350 برای فراگیری دوره پیشرفته خلبانی به کشور آمریکا اعزام شد. پس از گذراندن این دوره، با اخذ گواهینامه خلبانی با هواپیمای اف 4 به ایران بازگشت و با درجه ستواندومی در نیروی هوایی مشغول به خدمت گردید.
    وی دوران قبل از انقلاب را در پایگاه های نیروی هوایی سپری نمود و با پیروزی انقلاب و آغاز درگیری های خودفروختگان در کردستان، به پایگاه شهید نوژه همدان منتقل شد.

    یورش ناجوانمردانه عراق آغاز شد

    در همین اوصاف درحالی که در پایگاه شکاری همدان مشغول به خدمت بود، عراق حمله ناجوانمردانه خود را به ایران آغاز نمود. محمد نیز همپای دیگر خلبانان نیروی هوایی به مقابله با تجاوز دشمن پرداخت و چندین پرواز موفق برون مرزی را نیز پشت سر گذاشت.
    دریکی از ماموریت ها، هواپیمای او یکی از چرخ های خود را از دست داد ولی او با مهارت خاصی هواپیما را سالم به زمین نشاند.
    با شروع جنگ، خانواده را برای اطمینان بیشتر به شهر تهران می فرستد ولی این دوری زیاد طولانی نیست و همسرش تصمیم می گیرد که به همراه تنها فرزندش و مادر محمد پیش او آمده و با هم زندگی کنند.


    خانواده در کنار احمدبیگی، روزجدایی 10 ساله نزدیک است

    با اطلاع از این قضیه، او سعی می کند که جلوی آمدن خانواده را بگیرد ولی موفق نمی شود. لذا وقتی اصرار همسرش را می بیند، چاره را در تسلیم شدن می یابد.
    در تاریخ بیست و هفتم آذرماه سال 1359 خانواده احمدبیگی وارد پایگاه می شوند و زندگی جدید را شروع می کنند.
    صبح روز بعد (بیست و هشتم آذر ماه سال 1359) درحالی که هنوز یک روز از آمدن خانواده نگذشته بود، صدای زنگ تلفن همه را به خود آورد.
    - جناب سروان احمدبیگی
    - بله بفرمائید
    - جناب سروان ساعت 11 صبح در اتاق توجیهات قبل از پرواز پایگاه حضور داشته باشید. شما فرمانده یک دسته پروازی هستید.
    - چشم الان می آیم.
    محمد بلافاصله حاضر شد و تصمیم می گیرد منزل را به طرف پست فرماندهی ترک کند. سکوت همه جای خانه را فرا گرفته، همسرش سکوت را می شکند:
    - پرواز داری؟
    - بله، مگه چیز عجیبیه؟ این کار هر روز ماست.
    - چه ساعتی؟
    - فکر کنم ساعت 12.
    - کی برمی گردی؟
    - ان شاالله حدود یک بعدازظهر.
    او ادامه می دهد:
    - من به شما گفتم تهران بمانید، من هم هر شب زنگ می زنم.
    در این هنگام دختر کوچکش درحالی که پلاک پدر را در دست دارد، می آید و می گوید:
    - بابا گردنبندت رو یادت رفت.
    این گردن بند همان پلاک شناسایی بود که مدت ها قبل توسط همسر محمد پنهان شده بود؛ زیرا او آن را به عنوان یک نشانه برای شناسایی جسد تعریف کرده بود.
    به هرحال پلاک را گرفته، به گردن می آویزد و به راه می افتد.


    عملیات ابلاغ می شود و جنگنده ها به پرواز در می آیند

    سروان احمدبیگی وارد پست فرماندهی پایگاه می شود. قرار بر این است که زمین فوتبال شهر "بدره" که محل تجمع هلی کوپترهای عراقی است، در یک فاصله 15 دقیقه ای، دوبار بمباران شود. با هماهنگی های لازم، قرار می شود به خاطر خطرات احتمالی دو پرواز و به دلیل این که بعد از پرواز اول پدافند منطقه هوشیار می شود، دو گروه در یک قالب 4 فروندی به یک باره به آن جا هجوم برده و اهداف را بمباران کنند.
    سروان احمدبیگی با کمک خود سروان "ایوب حسین نژاد" و دیگر خلبانان به اتاق تجهیزات رفته و بعد از گرفتن ملزومات پرواز، راهی آشیانه شده و به پرواز در می آیند.
    همه چیز به خوبی پیش می رود و هواپیماها با کم کردن ارتفاع، از مرز رد می شوند. بعد از طی 15 مایل در خاک عراق، احمدبیگی متوجه یک پارک موتوری می شود و تصمیم می گیرد که یکی از بمب ها را آن جا رها کرده و با تهیه فیلم، برای انهدام مابقی تجهیزات اقدام شود. احمدبیگی به روی هدف می رود و دکمه رها سازی یک بمب را فشار می دهد، در این هنگام کمک وی می گوید:
    - تمام بمب ها رفت.
    که احمدبیگی جواب می دهد:
    - من فقط یک بار دکمه رها سازی را زدم.


    هواپیما از چندین جهت مورد اصابت قرار می گیرد

    احمدبیگی بعد از این واقعه به راه خود ادامه داده و تصمیم می گیرد بر روی هدف رفته و با مسلسل آن جا را به رگبار ببندد؛ ولی به این فکر می افتد که اگر با هواپیمای دشمن برخورد کند، احتیاج به مسلسل هواپیما دارد. لذا تصمیم می گیرد که گردش کند که ناگهان هواپیما مورد اصابت چندین گلوله ضد هوایی قرار می گیرد.
    هواپیما دارای لرزش های زیادی شده ولی احمدبیگی از کمک می خواهد که خروج اضطراری نکند. در همین هنگام یک موشک به سمت راست قسمت عقب هواپیما برخورد می کند. به محض برخورد موشک، هواپیما با فشار زیاد شروع به اوج گیری می کند و به دلیل فشار زیاد، احمدبیگی بی هوش می شود. پس از چند لحظه احمدبیگی به هوش می آید. در این لحظه دماغه هواپیما به صورت 80 درجه و رو به سمت زمین و هواپیما با سرعت زیاد درحال سقوط بود. تلاش ها برای بازگرداندن هواپیما به وضع عادی ثمری ندارد و او تصمیم می گیرد در ارتفاع کم اقدام به خروج اضطراری از هواپیما کند. به دلیل ارتفاع کم موقع خروج اضطراری، محمد به سختی فرود می آید و آسیب می بیند.


    در چنگال دشمن

    درحالی که سعی می کند خود را از چتر رها کند، دونفر عراقی خود را به بالای سر او می رسانند. او درحالی که در محاصره آن دو بود، بلند شده و به راه می افتاد و همزمان سروان حسین ایوب نژادی را نیز می بیند که سربازان مشغول کتک زدن او هستند. پس از لحظاتی ایوب نژادی هم به جمع آنها اضافه می شود.
    هر دو به مقر عراقی ها برده و برای بازجویی آماده می شوند.
    - ایرانی هستی؟
    - بله.
    - چرا سقوط کردی؟
    - هواپیمایم دچارمشکل شد.
    - دچارمشکل یا شما را زدند؟
    - به هرحال چه فرقی می کنه الان در دست شما هستم.
    - چند فروند بودید؟
    - چهارفروند.
    - کجا را می خواستید بزنید؟
    - زمین فوتبال شهر بدره.
    - یعنی مردم را؟
    - خیر.
    - پس چرا زمین فوتبال؟
    - برای این که آن جا هلی کوپترهای شما پارک بودند.
    - از کجا می دانی؟
    - از کجایش به من مربوط نیست من فقط دستور را اجرا می کنم.
    - می دانی هر چهار فروند را سرنگون کردیم؟
    - نه فقط هواپیمای من را زدید. بقیه رفتند.
    - از کجا می دانی؟
    - برای این که با آنها صحبت کردم و گفتم پریدم بیرون (البته این حرف احمدبیگی بلوف بود).


    باجویی ها تازه شروع شده است

    بعد از بازجویی، هر دو را به یک ساختمان دیگر می برند در آن جا ژنرالی عراقی نشسته بود و رو به احمدبیگی می کند و می گوید:
    - سروان ناهار خوردید؟
    - خیر.
    - صبحانه را کجا خوردید؟
    احمدبیگی که منظور او را متوجه شده بود می گوید:
    - شام را در بغداد می خورم.
    بعد از اتمام بازجویی، چشمان هر دو نفر را می بندند و سوار اتومبیلی می کنند. بعد از حدود 3 ساعت به ساختمان وزارت دفاع عراق می رسند. احمدبیگی و ایوب نژادی را به داخل ساختمان می برند.
    در آن جا دوباره بازجویی ها آغاز می شود. سرگردی عراقی این بار وظیفه بازجویی را به عهده دارد:
    - سروان این جنگ تا کی ادامه دارد؟
    - تا دفع تجاوز.
    - ما که تجاوز نکردیم، شما جنگ را شروع کردید.
    - خیر این شما بودید که وارد کشور ما شدید و تا نیروهای شما از خاک ما بیرون نیایند این جنگ ادامه دارد.
    - مثلا چه مدت؟
    - تا خروج شما از کشورمان.
    در این لحظه سرگرد عراقی نقشه ای را به احمدبیگی نشان می دهد که درآن قسمت های زیادی از ایران ضمیمه عراق شده بود و می گوید:
    - کشور شما از شمال به خراسان از جنوب به بندرعباس از شرق به پاکستان و افغانستان و از غرب به دامغان و کاشان منتهی می شود، بقیه رو ما می گیریم.
    احمدبیگی جواب می دهد:
    - رویای خوبی است برای شما اگر تعبیر شود.
    سرگرد عراقی که انتظار چنین جوابی را نداشت، عصبانی می شود ولی جلوی خود را می گیرد.
    کیف احمدبیگی را جلوی خود می آورد و وسایل آن را خارج می کند و عکس خانواده احمدبیگی را به او می دهد. در این لحظه دکتری که بعدا مشخص شد از عوامل حفاظت اطلاعات عراق بوده، احمدبیگی را که از ناحیه دست مجروح شده بود، معاینه کرد و گفت احتیاج به عکس دارد که سرگرد با اشاره سر به او می گوید به بیرون برود؛ سپس زنگ را فشار می دهد و سربازی می آید و بعد از بستن چشمان احمدبیگی او را می برد.


    در کنار دیگر اسرا

    بعد از چند دقیقه حرکت، او را وارد اتاقی دیگر کرده و چشم هایش را باز می کنند. او به محض ورود با توجه به این که لباس خلبانی داشت، مورد استقبال افراد حاضر در اتاق که همگی از اسرای ایرانی بودند، قرار می گیرد. آنها از او اسمش را می پرسند و ماجرایی که برایش اتفاق افتاده که احمدبیگی بعد از بجا آوردن نماز، خود را معرفی کرده و دیگران هم خود را معرفی می کنند.
    "فیض الله امان الهی" درجه داری بود که به خاطر رشادت به درجه ستوانی رسیده بود و بعدها در اردوگاه صلاح الدین به دست عراقی ها به شهادت می رسد.
    نفر بعد حاج آقا ابوترابی بود که درحال دیدبانی در کوه های الله اکبر به اسارت درآمده بود.
    نفر دیگر ستوان یک تورانی بود که پایش در گچ بود. دو نفر از جوانان آبادانی هم در آن جا بودند.

    بعد از یازده روز بازجویی ها دوباره شروع می شود

    احمدبیگی مدت یازده روز در این اتاق زندانی می شود. بعد از آن او را از آن اتاق خارج کرده و بعد از سوار کردن به ماشین، به محل دیگری انتقال می دهند. وارد یک ساختمان می شوند که احتمالا ساختمان عملیات یکی از پایگاه های هوایی عراق بوده. سپس احمدبیگی را به اتاقی دیگر می برند که این یک اتاق بریفینگ (توجیهات قبل از پرواز ) بود. در آن جا یک سرگرد و دو سروان خلبان عراقی بودند.
    دوباره بازجویی شروع می شود:
    - اسم؟
    - محمدیوسف احمدبیگی.
    - چند فروند بودید؟
    - چهارفروند.
    - می دانی همه را زدیم؟
    - خیر فقط من را زدید.
    - از کجا می دانی؟
    - وقتی بیرون پریدم به آنها اطلاع دادم.
    - با چه ارتفاعی وارد خاک عراق شدید؟
    - 5 هزار پا.
    در این لحظه سرگردی که بازجویی می کرد، عصبانی می شود و رو به احمدبیگی می کند و می گوید:
    - کجا دوره دیدی؟
    - آمریکا.
    - چقدر پرواز داری؟
    - حدود 1500 ساعت.
    نگاهی به اطرافیانش می کند و می گوید:
    - لیدر هستی؟
    سپس ادامه می دهد:
    - داوود سلمان را می شناسی؟ ( "داود سلمان" از دوستان خلبان احمدبیگی بود که قبل از او به اسارت درآمده بود)
    - بله.
    - او کجاست؟
    - پیش شما.
    - نه دست ما نیست او مرده است.
    - دست شماست و سالم است.
    - از کجا می دانی سالم است؟
    - صحبت هایش را از رادیوی شما گوش کردم.
    - به هرحال مرده است.
    - نه نمرده است.
    - تو را هم می کشیم.
    - برایم فرقی نمی کند.
    در این لحظه یک سرتیپ وارد اتاق می شود که همگی برای احترام بلند می شوند ولی احمدبیگی از جای خود تکان نمی خورد. سرتیپ رو به سرگرد کرده و چیزی از او می خواهد. سرگرد هم بلافاصله از احمدبیگی سوال می کند:
    - سروان آن چه را از تو می پرسم درست جواب بده. لیست خلبانان گردان 31 و 32 شاهرخی را برای مان بنویس.
    احمد بیگی می گوید:
    - طبق قانون ژنو من فقط اسم و درجه و محل خدمتم را می گویم و بیش از این چیزی نمی گویم.
    سرگرد با عصبانیت می گوید:
    - دستت را قطع می کنم.
    سپس به عربی چیزی به دو خلبان می گوید و به همراه سرتیپ عراقی از اتاق خارج می شود.
    خلبان عراقی نزدیک احمدبیگی می شود و می گوید:
    - ببین جناب سروان اگر چیزهایی را که از تو می خواهند درست نگویی و یا این که اسامی خلبانان را ننویسی، تو را اذیت می کنند.
    احمد بیگی در جواب می گوید:
    - این که می گویی من دوست شما هستم قبول، ولی می دانی که ما چیزی نمی دانیم. به ما دستور را ابلاغ می کنند و ما انجام می دهیم. تصمیم گیرنده رده های بالا هستند.
    سپس این بار سروان خلبان عراقی شروع به بازجویی می کند:
    - در پایگاه هوایی همدان چند تا هواپیما دارید؟
    - نمی دانم متغیر است.
    - متغیر؟ مگر می شود تو تعداد آن را ندانی؟
    - نه نمی دانم جنگ است و هر روز تغییر می کند.
    با چه سرعتی وارد خاک عراق می شوید؟
    - 300 نات (این درحالی بود که اکثرا هواپیماها با سرعتی بین 450 تا 500 نات وارد خاک عراق می شدند).
    - با چه ارتفاعی؟
    - 5 هزارپا.
    - 5 هزار پا؟
    - بله.
    - چند تا دوست نزدیک داری؟
    - همه با هم دوستیم.
    - فرماندهان پایگاه را می شناسی ؟
    - خیر.
    - چرا؟
    - برای این که آنها از ما قدیمی تر هستند و من تماس نزدیک با آنها ندارم.
    - گلچین را چطور؟ (جناب گلچین درآن موقع فرمانده پایگاه هوایی همدان بود.)
    - ایشان فرمانده من هستند. فقط همین.
    - او به رژیم معتقد است؟
    - مگر می شود یک فرمانده به رژیم معتقد نباشد؟
    سپس دوباره دو کاغذ به احمدبیگی می دهد و می گوید:
    - من صلاح می دانم نام خلبان های گردان های شکاری پایگاه همدان را برای شان بنویسی چون اگر ننویسی اذیتت می کنند.
    سپس بیرون می رود و پس از 10 دقیقه بر می گردد و می گوید:
    - چرا ننوشتی؟
    احمد بیگی جواب می دهد:
    - من مجاز نیستم این کار را بکنم حتی اگر دستم را قطع کنید نخواهم نوشت.
    سروان عراقی به احمدبیگی می گوید:
    - من به تو گفتم. خود دانی.
    سپس احمدبیگی را بلند کرده و او را به اتاق مجاور راهنمایی می کند. در اتاق مجاور همان سرگرد قبلی نشسته بود. کاغذهای بازجویی را به او می دهند و سرگرد شروع به مطالعه کاغذها می کند. وقتی به سوال سرعت ورود به خاک عراق می رسد، عصبانی شده و می گوید:
    - دروغ گو دروغ گو ...
    و سپس از اتاق خارج می شود.


    مصاحبه با سردبیر روزنامه الجمهوریه

    بعد از دقایقی دوباره چشمان احمدبیگی را بسته و او را به همان اتاق قبلی در وزارت دفاع عراق می برند. احمدبیگی چند روزی در آن جا بود تا این که روزی درجه داری وارد اتاق شده و چشمان احمدبیگی را بسته و او را وارد اتومبیل می کند. بعد از سوار شدن به اتومبیل، او حدس می زند که همکار خلبانش (حسین نژادی) نیز در اتومبیل باشد. تا می آید صحبت کندف نگهبان مانع می شود. اتومبیل به راه افتاده و بعد از حدود بیست دقیقه جلوی ساختمانی می ایستد. هر دو را وارد ساختمان می کنند و در نهایت به اتاقی برده و چشم بندشان را باز می کنند. اتاق برای احمدبیگی آشنا بود. این اتاق همان جایی بود که شهید تند گویان (وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران که به دست عراقی ها اسیر و به شهادت رسید) را نیز قبل از شهادت به آن جا آورده بودند. احمدبیگی وقتی در بندرعباس خدمت می کرده مصاحبه ایشان را از تلویزیون ابوظبی دیده بود.
    در این لحظه پیر مردی وارد اتاق شد. او سردبیر روزنامه "الجمهوریه" بود. مترجمی نیز با او بود. مترجم رو به خلبانان می کند و می گوید:
    - این آقا صحبت هایی دارند. من آنها را برای شما ترجمه می کنم و شما جواب او را بدهید.
    پایان قسمت اول


    برداشتی آزاد از کتاب عقابان دربند


    daneshju.ir

    خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي
    ( قسمت دوم )

    مصاحبه با روزنامه الجمهوریه

    یوسف را به ساختمان شیکی بردند که بعدها متوجه شد ساختمان روزنامه الجمهوریه است. پیرمردی که سردبیر روزنامه بود، شروع به صحبت های کذبی کرد. او در مورد این که ایران به عراق اعلان جنگ داده یا به عراق حمله کرده است، صحبت هایی کرد و گفت که ایران و اسرائیل علیه اعراب جنگ به راه انداخته‏اند یا در داخل ایران تفرقه بین ترک و فارس و عرب ایجاد کرده‏اند.
    احمدبیگی هم جواب های دندان‏شکنی به او داد و گفت:
    - ما غائله فارس و ترک و عرب به راه نینداخته‏ایم. اگر چنین بود در شناسنامه‏‎ها، قومیت را مشخص می‏کردیم. برای مثال این دوست من (حسین‏ نژادی) ترک زبان است و من فارس‏ زبان. هردو در یک هواپیما از وطن مان دفاع می‏کردیم.
    احمدبیگی در این جا به یاد صحبت های معنادار و آن نقشه‏ای که سرگرد عراقی در روز اول اسارت به او نشان داده بود، افتاد و گفت:
    - ما قصد سرزمین شما را نداریم، در صورتی که نقشه‏هایی که به من نشان داده‏اند، حاکی از این است که قسمتی از ایران را برای خود جدا کرده و اصرار به گرفتن آن دارید.
    پس از ترجمه صبحت های احمدبیگی برای سردبیر، وی که اصلا انتظار نداشت یک اسیر جنگی گرفتار شده در چنگال آنها، این طور محکم و بدون ترس صحبت کند، رو به حسین‏ نژادی کرد و گفت:
    - شما حرفی ندارید؟
    که حسین نژادی نیز حرف های احمدبیگی را تایید کرد.
    بعد از این، دوباره دستور دادند چشمان آنها را ببندند و سپس احمدبیگی را به همان اتاقی که آقای ابوترابی در آن بود بردند و حسین ‏نژادی را هم به اتاقی دیگر. این آخرین دیدار آنها بود تا پایان اسارت.


    اسیر فروشی

    چند روز بعد احمدبیگی را به اتاقی که در همان ردیف اتاق قبلی بود، بردند. در آن جا یک سروان پشت میز نشسته بود که با ورود یوسف از جایش بلند شد، دست داد و به فارسی گفت:
    - آقای سروان خوش آمدید!
    روی میزش را مرتب کرد. کتابی از اشعار خیام روی میز بود و در طرف دیگر یک ضبط صوت. رو به او کرد و گفت:
    - شما کی اسیر شدی؟
    - چند روز پیش.
    - کجا شما را زده اند؟
    - بدره.
    - شهر بدره را زدید؟
    - خیر.
    - شغلتان قبل از ارتش چه بوده؟
    - محصل بوده ام.
    - زن و فرزند دارید؟
    - بله.
    - چند تا بچه داری؟
    - یکی.
    - راحت هستید؟
    احمدبیگی جواب داد:
    - من اسیرم، شما حق ندارید با من این جور رفتار کنید. من باید نزد دیگر اسرا باشم. پیش دوستانم. شما باید طبق مقررات ژنو رفتار کنید. این جا از نظر بهداشتی جای مناسبی نیست.
    - آقای سروان شما موقتا این جا هستید هنوز جایتان مشخص نشده. چند روزی مهمان ما هستید بعد خواهید رفت.
    پس از دقیقه ای سکوت، سروان عراقی گفت:
    - می خواهید شما را به هتل ببریم؟
    - طبق مقررات ژنو اردوگاه!
    سروان عراقی خنده ای کرد و گفت:
    - نه ما شما را به هتل خواهیم برد نزد دوستان تان.
    سپس انگشتش را روی زنگ فشار داد. سربازی آمد و او را دوباره به همان اتاق قبلی برد.


    ورود افراد تازه وارد

    پس از چند روز آقای ابوترابی و چند نفر دیگر، نیمه شب با یورش سربازان عراقی از اتاق بیرون برده شدند و احمدبیگی نظاره گر این ماجرا بود. نیم ساعت بعد دوباره در باز شد. نگهبان که یک گروهبان بود و سعی می کرد خودش را خنده رو و خوش اخلاق جلوه دهد ولی در اتاق دیگر اسیران را شکنجه می کرد، وارد اتاق شد و به زبان انگلیسی به محمد گفت:
    - سروان ... تعدادی الان به این جا می آیند شما حق ندارید با آنها صحبت کنید اوکی؟
    احمدبیگی سری تکان داد و او رفت.
    چند لحظه بعد، حدود بیست و پنج نفر وارد اتاق شدند. چون اتاق کوچک بود، مسجد وار نشستند. هنوز همه وارد نشده بودند که یکی از آنها یک مرتبه با لهجه کردی صدا زد:
    - بچه ها ایشان خلبان هستند.
    وقتی همه وارد شدند، گروهبان نگهبان به عربی چیزهایی گفت و آنها هم با گفتن "نعم ... نعم" (بله) جوابش را دادند. سپس او بیرون رفت و به محض این که در بسته شد، چند نفر دور احمد بیگی حلقه زدند و گفتند:
    - جناب سروان کی اسیر شدید؟
    - چند روزی می شود. شما کی اسیر شدید؟
    - ما روزهای اول جنگ اسیر شدیم.
    در این گروه تعداد هشت نفر کرد، هشت نفر عرب، چند نفری هم فارس و تعدادی هم ترک زبان بودند.
    احمدبیگی از آنها پرسید:
    - اگر اول جنگ اسیر شدید چرا هنوز این جا هستید؟
    گفتند: "ما را برای بازجویی آورده اند."
    دو نفر از آنها که خیلی ناراحت بودند، در کناری نشسته و گریه می کردند. بیگی از آنها پرسید: "چرا ناراحتید؟"
    یکی از انها گفت: "هیچی ... ناراحت شما هستیم."
    بیگی حدس زد باید خبرهایی باشد. رو به دیگران کرد و گفت:
    - بچه ها شما چطور اسیر شدید؟
    و آنها بدین شکل نقل کردند:
    - جناب سروان! داستان ما غم انگیز است! ما هشت نفر پرسنل ژاندارمری هستیم. افراد کومله و دمکرات ما را اسیر کردند و به عراقی ها تحویل دادند و به ازای هر نفر ما، دو هزار تومان پول گرفتند. به خدا قسم جناب سروان ما گفتیم خودمان نفری پانزده هزار تومان به شما پول می دهیم ما را تحویل عراقی ها ندهید، اما آنها توجه نکردند و گفتند که پول آنها نقد است.
    سپس آهی کشید و گفت:
    - به خدا قسم اگر به ایران برگردم اصلا در کردستان نمی مانم.


    دعوا بر سر نان

    یک روز بین چند نفر از آنها که همزبان بودند، سر یک نصف نان ساندویچی نزاعی رخ داد به حدی که یکدیگر را کتک می زدند و هر چه دل شان می خواست به همدیگر می گفتند. عراقی ها با شنیدن صدای آنها، پشت پنجره آمدند و آنها با دیدن عراقی ها ساکت شدند. احمدبیگی با دیدن این صحنه ناراحت شد، جلو رفت گفت:
    - به عنوان یک ایرانی از این عمل شما شرمسارم! شما چطور با این روحیه در جبهه ها جنگیده اید؟ شما که برای یک لقمه نان این طور به جان هم افتاده اید، چطور می خواستید جان خود را فدای مملکت و دین و انقلاب کنید؟ شما حداقل یک انسانید و باید در سختی ها به هم کمک کنید.
    دو سه نفر آن جا بودند که تبریزی بودند که در اشغال سایت دهلران اسیر شده بودند. یکی از آنها گفت:
    جناب سروان! این بچه ها (دو نفری که دعوا کرده بودند) را که این جا آورده اند، سابقه خوبی ندارند. چند نفر آمده بودند اردوگاه برای ما سخنرانی کردند و می گفتند بیایید بروید علیه حکومت ایران بجنگید (البته در اردوگاه همه آنها را هو کردند) عراقی ها هم تعدادی را که حدس می زدند سست هستند و از نظر عقیدتی تو خالی اند، شناسایی کردند و آوردند که این دو نفر هم جزو همان ها بودند. البته آنها دل این کار را ندارند. شما دیدید که برای یک لقمه نان با هم چه کار کردند! حالا چطور می خواهند بروند جلوی گلوله بایستند، نمی دانم!
    روز دیگر یکی از بچه های خوزستانی که او را علی می نامیدند، توسط گروهبان نگهبان شکنجه گر به اتاق بغلی برده شد. پس از چند لحظه صدای کابل و شلاق بلند شد و علی با فریاد می گفت:
    - لا ... لا ...
    پس از این که او را خوب کتک زدند، دوباره به اتاق برگرداندند. بیگی پرسید:
    - علی چه شده؟
    - هیچی جناب سروان.
    - تو را زدند؟
    - جناب سروان خودت می دانی چرا می پرسی؟
    - علی چرا تو را می زدند؟
    - از من می خواستند خیانت کنم اما من قبول نکردم. این دفعه اول نیست.
    در این حال صدای گریه او بلند شد و با صدای بلند شروع به گریه کرد.


    انتقال به هتل یا همان استخبارات

    نیمه شب 16 دی ماه 1359 شانزده روز پس از اسارت احمدبیگی، در باز شد. نگهبان داخل شده و گفت:
    - مستر ... پا شو بریم.
    احمد بیگی پرسید: "کجا؟"
    نگهبان خندید و گفت:
    - هتل!
    اسیرانی که در اتاق بودند شروع به سر و صدا کردند. احمدبیگی آنها را دعوت به سکوت کرده و پس از دلداری دادن آنها گفت:
    - با همدیگر متحد باشید و نگذارید دشمن از شما سوء استفاده کند. جنگ دیر یا زود تمام می شود و به کشور باز خواهید گشت، خدای نکرده کاری نکنید که فردا با وجدانی شرمسار و ناراحت به ایران برگردید.
    در این حال نگهبان اشاره کرد که یا الله! یا الله!
    او را به داخل ماشین مخصوص حمل زندانیان که از بیرون شبیه آمبولانس بود، انداخته و دستانش را بستند. نگهبان وقتی داشت در آمبولانس را می بست، خنده ای کرد و گفت:
    - مستر ... داری می ری هتل پیش دوستانت.
    او که اولین بار بود این سرباز را می دید، تعجب کرده بود که چرا این چنین می کند؟ لبخندش برای چیست؟ احساس خوبی نداشت. با خودش فکر می کرد که او را این وقت شب به کجا می برند؟ چرا سرباز می گفت به هتل می روی! مگر اسیر را به هتل می برند؟! آن گاه در دل گفت:
    - خدایا به تو پناه می برم. هر چه پیش آید خوش آید.
    آمبولانس در یک ساختمان ایستاد. در عقب ماشین را باز کردند. یک نفر به سرعت آمد و چشمانش را بست و با گفتن "امشی ... امشی ..." (راه بیفت) او را حرکت داد.
    احساس می کرد داخل یک راهرو شده که موکتی نرم کف آن را پوشانده! با خودش فکر کرد نکند واقعا او را به یک هتل آورده اند؟ اگر این طور باشد حتما نقشه ای دارند و می خواهند اطلاعات بگیرند!
    سرانجام وقتی چشمان او را باز کردند، خود را در یک اتاق بسیار کثیف دید که پر بود از لباس های کهنه که بعضی از آنها هم خونی بودند. فردی آن جا ایستاده بود که کت و شلواری شیک پوشیده و کراواتی هم به گردن داشت. خنده ای کرد و به عربی گفت:
    - چطوری سروان؟ لباس هایت را در بیاور!
    لباس پروازش را در آورد؛ ولی اوگفت:
    - بقیه را هم در بیاور.
    و اشاره کرد به انگشتر و پلاک شناسایی.
    احمدبیگی گفت:
    - اینها را لازم دارم.
    نگاهی کرد و گفت:
    - صحبت ممنوع! زود باش انگشترت را در بیاور!
    راجع به پلاک زیاد سخت گیری نکرد اما انگشتر را گرفت و داخل جیب لباس پروازش گذاشت و گفت:
    - بعدا به شما خواهند داد.
    سپس یکی از لباس های کهنه و کثیف نظامی های خودشان را تن او کرده چشمانش را بستند و او را دوباره به راه انداختند و از اتاق بیرون بردند. چند قدمی که رفتند صدای باز شدن در آسانسور را شنید. پس از خروج از آسانسور، صدای چند نفر را شنید که با هم عربی صحبت می کردند. صدای رادیو که ترانه می خواند نیز بلند بود و دوباره بازجویی! دوباره همان پرسش های تکراری ...


    سلول انفرادی

    وقتی چشمانش را باز کردند تازه فهمید کجاست. یک در پولادین، یک سلول انفرادی! هتلی که صحبت آن را می کردند باید همین جا باشد. از بغل که نگاه می کرد، سالن بسیار تنگ و طولانی را می دید که هر طرفش حدود چهل تا پنجاه اتاق داشت. در سلول را باز کرده و او را به داخل هول دادند و در را بستند.
    بوی تعفن از سلول به مشام می رسید. اولین چیزی که توجه او را جلب کرد، لامپ ضعیف و کم نوری بود که در پشت یک پنجره مشبک در قسمت بالا و گوشه چپ اتاق سوسو می زد. به محض دیدن آن به یاد فیلم پاپیون افتاد! سرش را که به عقب برگرداند، دستشویی و توالت کثیفی را دید که مقداری هم آشغال درون آن ریخته شده بود. در گوشه دیگر اتاق یک سطل آشغال وجود داشت که کپک زده بود و بوی تعفنش آدم را گیج می کرد. بالای تیغه آجری که اتاق را از توالت جدا می کرد، یک تکه نان فانتزی خشک و سیاه شده بود. چند بار داخل اتاق قدم زد و دیوارهایش را ورانداز کرد. چیزی توجهش را جلب نمی کرد جز کثیفی و رنگ ناخوشایند جگری اتاق! نگاهی به دیوارها و لباس های کثیفی که به تن داشت انداخت و با دلی شکسته زیر لب خدا را شکر کرد و گفت
    - خدایا رضایم به رضای تو ...


    آغاز نبردی دیگر

    مدت زیادی روی پا در گوشه سلول نشست و در افکار خود غوطه ور بود. زندگیش را از زمان طفولیت تا حال از نظر می گذراند. تمام صحنه ها مانند فیلم از جلو چشمانش عبور می کردند. به خصوص صحنه سانحه و سقوط هواپیما. خدا را شکر می کرد که از آن سانحه سخت جان سالم به در برده است. پس از چندی که با این افکار دست و پنجه نرم می کرد، تصمیم گرفت که بخوابد. هوا سرد و سلول بسیار کثیف بود ولی چاره ای نبود. باید عادت می کرد. تازه اول مبارزه بود و تنهایی! پتوی نمور و کثیف را پهن کرد. دمپایی ها را بالش کرده و زیر سرش گذاشت تا بخوابد. هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که احساس خارش شدیدی در پشت سرش کرد. خارش هر لحظه زیادتر می شد. بعد از آن مچ پاهایش شروع به خارش کرد. بلند شد و نگاه کرد. وای لشکری از شپش روی پتو و تنش رژه می رفتند!
    به فکرش رسید که لباس هایش را بشوید. البته با آب خالی. چون صابون و پودر نداشت. آنها را شست و بعد از آن هم سلول را. آن شب تا صبح نخوابید. صبح که شد دو قرص نان با یک تخم مرغ آب پز به داخل سلول پرت کردند. یک لیوان چای جوشیده هم در یک ظرف پلاستیکی پشت پنجره گذاشتند و این چایی که از شدت بد بویی آن را داخل دستشویی خالی کرد و تخم مرغی که فاسد بود و نان هایی که خیس و ترش بودند، جیره 24 ساعت او بود.
    اواسط روز بلوز و شلوارش تقریبا خشک شده بود. تصمیم گرفت پتویش را هم بشوید. این کار را کرد و تا چند روز چیزی نداشت تا روی آن بخوابد. در طول این چند روز گه گاه پنجره باز می شد و کسانی که معلوم بود مسئولیتی دارند، می آمدند و می رفتند.
    با دکمه لباسش مشغول نوشتن اسم روی دیوار بود که یکدفعه به ذهنش رسید ممکن است بقیه هم این کار را انجام داده باشند. پس به جست وجوی اسم های آشنا روی در و دیوار سلول پرداخت. حدسش درست بود. در یک جا اسم خلبان "هوشنگ اظهاری" را دید که مقابلش چهارده خط کشیده شده بود. در جای دیگر به اسم خلبان "حسین کریمی نیا" با یازده خط در مقابلش برخورد. با خودش گفت:
    - پس ماندن من در این جا موقتی خواهد بود.
    اسم خود را روی دیوار نوشت و هر روز که می گذشت یک خط مقابل آن می کشید.


    بازجویی مجدد در هتل

    آخر دی ماه بود که در باز شد و یک نفر داخل شد و گفت:
    - شما محمد یوسف احمدبیگی خلبان اف – 4 هستی؟
    جواب داد: "بله."
    چشمانش را بست، او را بیرون برد و تحویل شخص دیگری داد. در بین راه آن شخص با لهجه فارسی گفت:
    - شما سروان هستی یا سرگرد؟
    احمد بیگی گفت: "سروان."
    آن شخص گفت: "وای به حالت اگر سرگرد باشی؟!"
    او را به اتاقی بردند و روی صندلی نشاندند. بدون این که چشم بندش را باز کنند، اسم و درجه اش را پرسیدند و بعد ادامه دادند:
    - سلمان را می شناسی؟ (منظور "داوود سلمان" خلبان هواپیمای اف -4 بود.)
    جواب داد:
    - چرا چشمانم را باز نمی کنید؟
    گفتند: "حرف نباشد او را می شناسید یا نه؟گ
    با این برخورد و این که چشمانش را باز نمی کردند، متوجه شد که آشنایی آن جاست که آنها نمی خواهند او را ببیند. حدس زد آن آشنا باید سروان "حمید نعمتیگ خائن باشد. (سروان حمید نعمتی از کودتاچیان پایگاه هوایی نوژه بود که پس از خنثی شدن کودتا در مورخه 19/4/1359 به عراق پناهنده شد و در طول جنگ تحمیلی با رژیم بعث عراق همکاری نزدیکی داشت و توسط پیام رادیویی از خلبانان می خواست که با هواپیمای خود به عراق پناهنده شوند.)
    پس از مقداری سوال و جواب در مورد سروان داوود سلمان که او هم اسیر شده بود، شخصی پرسید:
    - شما خمینی را دوست دارید؟
    احمدبیگی جواب داد: "شما رهبرتان را دوست دارید؟"
    گفتند: "بله ما دوست داریم. آقای صدام حسین رهبر خوبی است."
    بیگی گفت: "اگر شما رهبرتان را دوست داریدف خب ما هم دوست داریم و اگر بخواهید توهین کنید جواب توهین تان را خواهم داد."
    بازجویی حدود یک ساعت طول کشید و بیشتر حول اخلاقیات و روحیات پرسنل نیروی هوایی بود، تا شاید از طریق عوامل و گروهک های خود که در آن زمان فعال بودند، بتوانند در آنها نفوذ کنند. سپس از او پرسیدند:
    - آیا در ماموریت های خود نیروهای ما را زده ای؟
    بیگی جواب داد: "البته ... مگر قرار بود شیرینی بیاورم و تقسیم کنم."
    پرسیدند: "مثلا چه هدف هایی را زده ای؟"
    جواب داد: "توپخانه، قرار گاه، تجمع افراد، ستون های زرهی، پارکینگ های موتوری و ..."
    با گفتن این جمله، باران کتک بر سرش باریدن گرفت. خوب که کتکش زدند، چشم بند را برداشتند. سپس ورقه ای را مقابلش قرار دادند و گفتند:
    - چیزهایی را که گفته ای امضا کن.
    احمدبیگی از امضا کردن ورقه امتناع کرده و گفت:
    این مخالف قانون ژنو است و من امضا نمی کنم هر کاری که می خواهید بکنید.
    فردی با زبان فارسی به او گفت:
    - احمق تو فکر می کنی این چرندیاتی که گفتی برای ما قابل قبول است! ما منابعی داریم که تمام اطلاعات مملکت تان را به ما می دهند. اصلا احتیاجی به این مزخرفات تو نداریم.
    و دستور داد دوباره چشمانش را ببندند و او را به سلولش باز گردانند. فردای آن روز احمدبیگی را به سلول دیگری منتقل کردند.


    تازه فهمیدم کجا هستم

    احمدبیگی درباره آن روزها چنین می گوید:
    - اواخر دی ماه سال 59 بود و من تازه فهمیده بودم کجا هستم و چه باید بکنم. برخاستم و با توکل به خدا شروع به نظافت سلول کردم. چند سلول آن طرف تر اسیری بود که روزی سه بار با صدای بلند اذان می گفت. اکثر اوقات دعا می خواند و تکبیر می گفت و گه گاه هم نگهبانان او را کتک می زدند تا شاید ساکت شود، ولی او باز ادامه می داد. بعدا فهمیدم که آن شخص آقای "تندگویان" وزیر نفت جمهوری اسلامی بود.
    هر چند روز یک بار سرهنگ مسئول زندان می آمد و آمار می گرفت. ولی یک روز که برای گرفتن آمار آمده بود، حرکاتش فرق کرده بود. او قصد داشت اسرا را اذیت کند. به هر سلولی که می رسید پس از کمی سوال و جواب، از اسیر می خواست به جلو پنجره برود سپس به طور ناگهانی با مشت به سر و صورت او می کوبید به گونه ای که نعره و فریاد آنها به هوا می رفت. ولی به سلول من که رسید، چون متوجه نقشه او شده بودم زیاد جلو نرفتم و با کمی فاصله سوالاتش را پاسخ دادم. دلهره داشتم که مبادا در سلول را باز کند که اگر این کار را می کرد کتک را نوش جان کرده بودم. البته خدا را شکر این طور نشد.


    بدترین خاطره از هتل

    او یکی از بدترین خاطراتش را این گونه باز گو می کند:
    - چند شب بود که به سلول روبه روی من خانمی را آورده بودند که احتمالا از همسران مجاهدین عراقی بود. او فرزندی داشت تقریبا دو ساله که با هم در یک سلول بودند اتفاقاتی شب ها در این سلول می افتاد که شنیدنش دل هر انسان غیرتمندی را به درد می آورد به گونه ای که قلم از نگاشتن آن شرم دارد. پس از این که سربازان سلول این زن مظلومه را ترک می کردند، او را چنان کتک می زدند که فریادش دل انسان را به آتش می کشید. با گوش خود می شنیدم که آن زن بیچاره ناله کنان می گفت:
    الهی انا مظلوم! الهی انا مظلوم!
    از این که در چند قدمی این زن بودم ولی نمی توانستم کمکش کنم، به خود می پیچیدم و درحالی که نمی توانستم جلوی سیل اشک هایم را بگیرم، از خدا می خواستم این ظلم ها را بدون جواب نگذارد و خودش ریشه این مفسدین را از بن برکند.


    پایان قسمت دوم

    daneshju.ir

    خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي
    ( قسمت سوم )

    باید خود را از تنهایی نجات می دادم

    روز وشب می گذشت و من از دنیای بیرون کاملا بی خبر بودم. شبها با کابل های سیمی ضخیم به در سلول ها می کوبیدند تا زندانیان هراسان از خواب بیدار شوند. بعضی اوقات افرادی را از سلول بیرون می آوردند و تا سر حد مرگ شکنجه می کردند تا ترس و وحشت در دل دیگر زندانی ها بیفتد. وقتی هم کسی را شکنجه نمی کردند، نوار شکنجه پخش می کردند.
    باید چاره ای می اندیشیدم تا از این جنگ اعصاب رهایی یابم. به فکرم رسید ورزش کنم تا از این طریق بتوانم روحیه ام را تقویت کنم. شنا می رفتم یا روی دو نیمه دیوار دستشویی پارالل کار می کردم. روزی هزار تا پای باستانی می زدم. ولی پس از ده روز فکر کردم با غذاهایی که به ما می دهند ممکن است کم کم دچار مشکل شوم و نتوانم انرژی لازم برای بدنم تامین کنم؛ در نتیجه ورزش را کنار گذاشتم و شروع به خواندن نمازهای مستحبی کردم. کمی هم می خوابیدم. پاسخ هایی را که در بازجویی های قبلی داده بودم نیز مرتب با خود مرور می کردم تا فراموش نکنم چون بعضی از سوال ها را به دروغ برای آن که آنها را منحرف کنم، گفته بودم.


    بازجویی های دوباره و همان تهدیدها

    چهارده روز از بازجویی اولیه ام گذشته بود که سربازی وارد سلول شد و پس از پرسیدن نامم، چشمانم را بست و تا جلوی در آسانسور برد و آن جا تحویل کس دیگری داد. با آسانسور به طبقه پایین رفتیم و برای این که من موقعیتم را گم کنم، کمی این طرف و آن طرف چرخیدیم و در بین راه نگهبان به من گفت:
    - حواست را خوب جمع کن اگر دروغ بگویی دستت را می برند!
    داخل اتاق شدیم. افسر مو بوری که قبلا در پایگاه الرشید دیده بودم و لیست خلبانان دستش بود، حضور داشت. در طرف دیگر اتاق مردی بلند قد و شیک پشت میز نشسته بود که با لبخند بر لب، زیر چشمی مرا ورانداز می کرد. از من پرسید:
    - سروان چرا سر و وضعت این طوری شده؟ موهایت بلند است لباست کثیف است، مگر با رفقایت نیستی؟
    با حالت تمسخر لبخندی زدم و گفتم:
    - سروان خودت خوب می دانی من کجا هستم، چرا می پرسی؟
    گفت: "هیچی فقط می خواستم بدانم چیزی نمی خواهی؟"
    گفتم: "خیر فقط می خواهم با دوستانم باشم."
    گفت: "بله بله می گویم ببرندت پیش دوستانت اما فعلا چند سوال از شما داریم. شما وقتی برای هلی کوپتر کپ می ایستید در چه ارتفاعی پرواز می کنید؟"
    با خود گفتم حتما دلیر مردان هوانیروز نفس شان را گرفته اند و ضربه سختی به آنها زده اند و خلبانان خودمان هم برای آنها کپ ایستاده اند (کپ: پوشش هوایی مرز برای جلوگیری از نفوذ دشمن است همچنین تامین امنیت برای هلی کوپترها و هواپیماهایی که فاقد کارایی رزمی باشند).
    گفتم:
    - البته بستگی به خلبان دارد، کتاب دارد و دستورالعملش توی کتاب هاست. مگر شما خلبان نیستید؟
    گفت:
    - چرا ... ولی اگر مثلا خود تو کپ باشی چطور پرواز می کنی؟ چه سرعتی را نگه می داری؟
    گفتم: "اگر من باشم در ارتفاع 50 پایی این کار را می کنم!"
    با شنیدن جواب من، سروان درحالی که صورتش از عصبانیت سرخ شده و خشم تمام وجودش را گرفته بود رو به من گفت:
    - در آن صورت اولین دشمن تو زمین خواهد بود! مگر می شود در ارتفاع 50 پایی برای هلی کوپتر کپ ایستاد؟!
    گفتم:
    - خب من تکنیکم این طور است. جنگ است و هر کس باید هنرش را به خرج بدهد تا زنده بماند!
    درحالی که سرش را تکان می داد و سکوت کرده بود، به شخصی که همراه وی بود چیزی گفت که او هم کمی تند شد. انگار به سروان گفت کتکش بزن. اما سروان با گفتن لا لا جواب او را داد. پس از آن در را باز کرد و سرباز را صدا کرد. دوباره چشمانم را بستند و به سلول بردند.


    به سلول دیگر انتقال یافتم

    مدت دو ماه می گذشت که در سلول جدید تک و تنها بودم. ناگهان شبی در باز شد شخصی آمد و به من گفت:
    - پتویت را بردار و بیا بیرون.
    چشمانم را بست و مرا به طرف راهرو برد. پس از مدتی صدای باز شدن در سلول به گوشم رسید فهمیدم که از چاله به چاه افتاده ام! در سلول را بست و رفت. مردی قوی هیکل و قد بلند درون سلول ایستاده بود. بلافاصله گفتم:
    - سلام ایرانی هستی؟
    گفت: "سلام علیکم ... لا. "
    سپس اسم و مشخصاتی مثل دین، درجه و شغل مرا پرسید. خود را معرفی کردم و اسمش را پرسیدم در جوابم گفت:
    - خلاف ...
    تعجب کردم و با خودم گفتم چرا او از گفتن اسمش امتناع می کند! دوباره پرسیدم اسمت چیست؟ گفت: "خلاف"
    برداشتم از کلمه خلاف این بود که صحبت کردن با من خلاف یعنی ممنوع است. مانده بودم که چرا خودش را معرفی نمی کند که صدایی در راهرو پیچید و گفت خلاف! خلاف! این آقا زود برخاست و به در سلول کوبید و گفت:
    - نعم نعم!
    تازه فهمیدم که اسم این بابا واقعا خلاف است. به وضع ظاهری خلاف و لباسی که بر تن داشت نگاهی انداختم؛ شک کردم که او یک زندانی معمولی باشد لذا از او پرسیدم:
    - چرا اینجا هستی؟ جرمت چیست؟
    گفت: "قاتل"
    دوباره به سر و وضع او نگاهی انداختم و گفتم:
    - اینجا زندان سیاسی است جای قاتل ها نیست!


    می خواستند از من حرف بکشند

    پس از این که مدتی به زبان درهم و برهم فارسی و عربی صحبت کردیم، متوجه شدم سوال هایش رنگ و بوی سوال هایی را دارد که در بازجویی ها می پرسیدند. شک کردم که نکند عامل نفوذی باشد لذا هر چه می پرسید جواب های بی ربط می دادم. شروع کرد از زندان های ایران بد گفتن به او گفتم در زندان های ایران با قاتلان این گونه رفتار نمی کنند. آنها در زندان عمومی نگهداری می شوند و هر چند وقت یک بار با خانواده های شان ملاقات دارند شما هم اگر قاتل هستی نباید در این زندان باشی گذشته از این تمام بعثیون خودشان قاتلند. یک دفعه تکانی خورد و گفت:
    - لا لا همه قاتل نیستند!
    بیچاره با این جواب خودش را لو داد. فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه است. همین باعث شد تا قفل دهان را محکم تر کنم و هیچ گونه اطلاعاتی به او ندهم بعد هم شروع کردم از بد رفتاری های عراقی ها با زندانیان صحبت کردن و از این که در این مدت بر من چه گذشته او تنها با اشاره سر تایید می کرد و هیچ چیز نمی گفت.


    پشت به قبله نماز می خواندم و صاحب تسبیح شدم

    آن روزتا شب با خلاف در سلول بودم. زمانی که برای نماز ایستادم خلاف گفت:
    - چرا این طرفی می ایستی؟ قبله آن طرف است.
    تازه فهمیدم که در طول این دو ماه پشت به قبله نماز می خواندم و آنها سمت قبله را به من اشتباه گفته بودند. خدا می داند شاید هم عمدا این کار را کرده بودند و شاید هم هر گاه می دیدند که من پشت به قبله نماز می خواندم کلی به من می خندیدند!
    به هر حال آن شب کلی از عراقی ها بد گفتم و در جواب سوال هایش خودم را به گنگی زدم. او که خسته شده بود دیگر کم تر حرف می زد. فردا صبح که بلند شد با نگهبانان کمی صحبت کرد در لابه لای حرف هایش می دیدم که به من اشاره می کرد گویا با او در مورد لباس من صحبت می کرد.
    بعد از ناهار روز دوم بود که دو نفر آدم عجیب غریب با چهره هایی وحشتناک به داخل سلول آمدند. یکی از آنها با خشم نگاهی به من کرد و گفت:
    - نقیب طیار؟
    گفتم: "بله"
    گفت: "امشی! حرکت!"
    من که از خدا خواسته بودم، فوری بیرون پریدم. زندانبان دوباره مرا به همان سلول قبلی برد و در را بست. نگاهی به اطرافم انداختم پتویی تمیز در گوشه سلول پهن شده بود و یک لباس عربی هم روی دیوار گذاَشته بودند. بسیار خوشحال شدم و لباس را پوشیدم. دستم را در جیب لباس بردم نخ ضخیم سفیدی شبیه بند پوتین در آن بود که سی و سه گره داشت با خودم گفتم:
    - به به این هم تسبیح حالا تا می توانی تسبیح بگو و شکر خدا کن!
    روزها و شب ها می گذشت و در این سلول تاریک زندگی خودم را بارها و بارها مثل نوار از خاطرم می گذراندم تا این که شب عید نوروز سال 1360 فرا رسید.
    می خواستم طبق رسم و رسوم عید که با خانواده سر سفره هفت سین می نشستیم، این جا هم سفره ای تدارک ببینم. خیلی فکر کردم که چگونه سفره را تهیه کنم. سرانجام نانی را که داشتم هفت تکه کردم و روی تکه پارچه ای که از لباسم کنده بودم قرار دادم. هفت سین مجللی شد! ولی آخرهای شب که گرسنگی امانم را بریده بود چاره ای ندیدم جز این که هفت سینم را بخورم و این کار را هم کردم!!


    دیدار هم وطن

    دو سرباز نوبتی از سلولم محافظت می کردند. یکی از آنها اسمش حسن بود، جوانی بلند قد با ظاهری شاد که همیشه درحال بشکن زدن بود. دیگری محمد نام داشت که کمی موذی و بد طینت بود و مدام نقشه می کشید پوتین های خلبانی مرا که آمریکایی بود بگیرد. ولی من زیر بار نمی رفتم. سرانجام یک روز در مقابل اصرار زیاد او گفتم:
    - یک جفت کفش کتانی برایم بیاور تا پوتین ها را به تو بدهم.
    تا این که یک روز محمد یک جفت کتانی پاره آورد و به من داد با اشاره به او گفتم:
    - این چیست؟
    در جواب گفت:
    - جبل البوتین (پوتین را بده)
    گفتم:
    - لا ... کتانی جدید، هذا مندرس!
    با عصبانیت کتانی ها را گرفت و به پنجره کوبید و رفت. از آن به بعد هر وقت می خواست سهمیه نانم را بدهد، پنجره سلول را باز می کرد و نان را برایم پرت می کرد.
    دهم فروردین سال 1360 بود که سرباز حسن در سلول را باز کرد و مرا به اسم صدا زد و گفت:
    - امشی! حرکت! بطانیات (پتوها)
    بارقه ای از امید و خوشحالی در دلم ایجاد شد. با خود گفتم خدا کند این دفعه مرا پیش بچه ها ببرند! از در سلول که بیرون آمدم، چند نفر را دیدم که به طرف انتهای راهرو در حرکت بودند. به نظر می رسید که همه آنها اسیر باشند چرا که آنها هم مثل من پتوهای شان را برداشته بودند. آنها یک جمع چهار نفری بودند که همگی را به سلول شماره 5 بردند و مرا هم پیش آنها فرستادند. من که از خوشحالی سر از پا نمی شناختم بلافاصله پرسیدم:
    - بچه ها ایرانی هستید؟
    گفتند: "بله"
    شادی ام چندین برابر شد زیرا پس از این مدت اولین بار بود که با یک گروه از اسرای ایرانی روبه رو می شدم. هر کس چیزی می گفت بدون این که توجهی به حرف دیگری داشته باشد. مثل این که همه فقط دل شان می خواست حرف بزنند. واقعا صحنه جالبی بود!
    یکی از بچه ها که به ظاهر از اسرای قدیمی بود، ایستاده بود و می خندید او ما را به سکوت دعوت کرد و گفت:
    - گوش کنید یکی یکی حرف بزنید من همایون باقی هستم (ستوان یکم همایون باقی متخصص مخابرات زرهی نیروی زمینی) پیش بچه های ایرانی که در ابوغریب اند بوده ام ولی به بهانه کسالت و بیمارستان به این جا آمده ام. حالا خودتان را یکی یکی معرفی کنید.


    مواظب عوامل کودتا باشید

    همه خود را معرفی کردند. سروان خلبان محمد رضا یزد (اف 5)، ستوان خلبان پرویز حاتمیان (اف 5)، ستوان پیاده داراب کریمی، من هم خود را معرفی کردم و سپس همایون باقی برایمان از زندان ابوغریب تعریف کرد. او می گفت:
    - به احتمال زیاد شما را یا به زندان ابوغریب خواهند برد یا به اردوگاه البته خدا کند که به اردوگاه ببرند چون آن جا امکان این که با ایرانیان نامه نگاری کنید وجود دارد ولی در ابوغریب نه چون آن جا زندان سیاسی است و تقریبا حالت مخفی دارد.
    او در ادامه صحبت هایش گفت:
    - بچه ها سعی کنید نسبت به همدیگر حساس نشوید دیری نخواهد پایید که این شور و شوقی که از دیدن همدیگر دارید به اختلاف و کشمکش تبدیل خواهد شد. این تجربه ای است که ما در زندان ابوغریب کسب کرده ایم. بهتر است که بگذاریم به عهده زمان خودتان خواهید فهمید!
    عراق سعی می کرد به کمک شاپور بختیار و عوامل خود فروخته ارتش رژیم پهلوی که در کوتای نوژه دست داشتند و به عراق گریخته بودند، کودتای دیگری در ایران پی ریزی نمایند. عوامل کودتا سرهنگ بهرامی از تیپ زرهی خوزستان و سرهنگ علی مرادی بودند که برای صحبت با اسرا و جلب نظر آنان به داخل زندان ابوغریب می رفتند. عراقی ها تعداد 8 نفر از افسران ارشد که تقریبا سمت فرماندهی داشتند برای گفت وگو با این دو عامل کودتا انتخاب کرده و نزد آنها می بردند. سرگرد خلبان محمود محمودی که جزو آن 8 نفر بود، از شنیدن سخنان سراسر حاکی از خیانت سرهنگ بهرامی از طرف تمامی افسران ارشد این حرکت را خیانت به میهن و نظام جمهوری اسلامی قلمداد کرده و هرگونه همکاری با عوامل کودتا را رد می کند.


    مورس یاد گرفتیم

    در همین سلول بود که باقی به ما گفت مورس می دانید؟ منظور ضرباتی است که به دیوار می زنند. گفتیم:
    - نه ما تنها بوده ایم بعضی اوقات سلول های بغلی ضربه هایی می زدند و ما هم جواب می دادیم ولی مفهومش را نمی دانستیم.
    او با تجربه ای که داشت مورس را به ما یاد داد و از همان لحظه شروع به مورس زدن کردیم و فهمیدیم در سلول شماره سه (سمت راست ما) چه اشخاصی حضور دارند و به همین طریق مابقی افراد داخل سلول ها را شناختیم.
    اولین کاری که ما کردیم با مورس اسامی خودمان را به دکتر بیگلری و دکتر پاک نژاد که در سلول شماره 7 بودند دادیم تا آنها نیز به سلول های بعدی اطلاع بدهند. شاید چنانچه فرصتی دست داد اسامی ما را از طریق صلیب سرخ به ایران بدهند.
    2 ماه گذشت. در سلول های انفرادی که گنجایش کمی داشت 4 تا 6 اسیر را نگهداری می کردند. این جا بود که به گفته همایون باقی حساسیت های ایجاد شده با تمام گذشت ها و نوع دوستی هاف جوی خسته کننده در سلول حاکم کرده بود. درسلول شماره 9 شیر زنانی بودند که با چند روز اعتصاب غذا توانستند به خواسته خود که همانا رفتن به هواخوری بود، برسند و با فریادهای بلند به زندانبانان می فهماندند که ما از شما نمی ترسیم و جدا این می توانست برای ما الگوی باشد تا چگونه باید مقاومت کنیم.


    انتقال به زندان ابوغریب

    صبح روز 15 خرداد 1360 در سلول نشسته بودم و یکی از همرزمان (داراب کریمی) نیز روبه رویم. به او گفتم:
    - داراب ... دوست داری به کربلا بروی؟
    اشک در چشمانش حلقه زد و سرش را به علامت رضایت پایین انداخت. هنوز لحظاتی نگذشته بود که نگهبان به داخل آمد و 6 نفر از ما را با خود به بیرون برد و همگی ما را سوار بر آمبولانس به زندان ابوغریب انتقال دادند. با ورود ما به زندان ابوغریب همگی اسرا صلوات فرستاند و به استقبال ما آمدند. سرگرد دانشور که فرمانده اسرا بود ما را در آغوش کشید و خوش آمد گفت ومقررات زندان را بازگو کرد.
    از فردای ورود ما به ابوغریب، زندگی برایمان به شکل دیگری آغاز شد. برای مثال جهت استحمام هر نفر فقط شش پارچ آب در اختیار داشت.
    در این زمان اوضاع داخلی ایران به سبب فعال شدن گروهک ها بسیار ناآرام بود. عراقی ها در این وضعیت هر طور که دل شان می خواست اخبار را در روزنامه های شان می نوشتند. افرادی بودند که مقدار کمی عربی می دانستند و این روزنامه ها را با نظر شخصی و شاید هم مغرضانه ترجمه می کردند و همین امر بارها باعث ناراحتی بچه ها و به هم خوردن آسایشگاه می شد. این افراد با عراقی ها نیز سر و سر داشتند. اوضاع به همین نحو ادامه داشت تا چند ماه بعد یک روز آمدند و حدود 19 نفر از افراد آسایشگاه را بردند که آن چند نفر هم که نظم را برهم زده بودند جزو آنها بودند


    عمو، نام تازه وارد

    بیستم شهریور سال 1361 اطلاع دادند که بچه های طبقه بالا را می خواهند به آسایشگاه ما بیاورند. وقتی آنها آمدند دوست خلبانم داوود سلمان را دیدم که پس از احوال پرسی به من گفت:
    - ما در جمعمان رادیو داریم و می توانیم اخبار ایران را گوش کنیم.
    در هنگام شب سرگرد محمودی همه بچه ها را قسم داد و سپس ماجرای رادیو را عنوان نمود. از آن پس هر شب اخبار ایران را گوش می کردیم. یک نفر به عنوان مسئول رادیو انتخاب شد که فقط باید اخبار را به ارشد آسایشگاه انتقال می داد. او شب ها به زیر پتو می رفت و اخبار را روی کاغذ سیگار با میخ یا خودکار بدون جوهر می نوشت و روزها برای بچه ها قرائت می کرد. رادیو را "عمو" نام گذاشته بودیم زیرا می ترسیدیم که ناخداگاه کلمه رادیو از زیر زبان بچه ها بیرون آید و باعث دردسر شود.
    دو ماه بعد عراقی ها وارد آسایشگاه شدند و گفتند خلبانان آماده شوند. وسایلمان برداشتیم سوار ماشینی شدیم که از داخل آن هیچ کجا پیدا نبود. به نظر می رسید قرار بود ما را به جایی تحویل دهند که آنها نپذیرفتند. با غروب آفتاب ما را به زندان استخبارات عراق بردند. در داخل راهروهای زندان پر بود از زنان و کودکان سربرهنه و نیمه عریان عراقی. چون جا نبود ما را در داخل بالکن نگه داشتند و فردا از آن جا حرکت کردیم و به زندان ابوغریب رفتیم. دو روز بعد در زندان باز شد و این بار افسران نیروی زمینی و انتظامی را بردند و ما همان جا ماندیم.

    تحویل نیروی هوایی عراق شدیم

    روزی در زندان باز شد و به ما گفتند:
    - وسایل تان را بیرون بریزید می خواهیم وسایل نو به شما بدهیم.
    آن جا بود که متوجه شدیم ما 25 نفر خلبان را تحویل نیروی هوایی عراق داده اند. تقسیم به 7 گروه شدیم و وسایل نو را تحویل گرفتیم.


    ارتباط از طریق کانال هوا

    چند روز بعد متوجه شدیم که چند اسیر را به طبقه بالا بردند. از طریق کانال هوا که بین طبقه ما و طبقه بالا قرار داشت با آنها ارتباط پیدا کردیم و حتی می توانستیم از طریق همین کانال به وسیله نخ و سنجاق چیزهای کوچک را مثل یادداشت رد و بدل کنیم. از جمله آن اسرا، راننده شهید تندگویان، چند پزشک، چند تکنسین، یک بسیجی به همراه یک دانشجوی لبنانی را می توانم نام ببرم. بعد از مدتی اخبار رادیو را به صورت یادداشت از طریق کانال هوا به بالا می فرستادیم. پس از آن که مطالعه شد دوباره آن را پس گرفته و از بین می بردیم.

    بنایی با دست خالی

    یک محوطه 200 متری در جلوی آسایشگاه بود که بوی تعفن آن همیشه ما را آزار می داد. یک روز یکی از اسرا به ارشد پیشنهاد داد که اگر سیمان جور کند می تواند آن محوطه را سیمان نماید. برای شروع با 10 کیسه شروع کردیم که کم آمد. محمودی (فرمانده اسرا) با صحبت با رئیس زندان او را متقاعد کرد که مقداری دیگر سیمان در اختیار آنها قرار دهد و با هر زحمتی حتی کار کردن در شب موفق شدیم آن جا را سیمان کنیم. وسایل کار ما یک ماله بود و یک شیشه پنی سیلین که از آن به عنوان تراز استفاده می کردیم. در حین کار یک روز فرماندهان نیروی هوایی عراق برای بازدید آمدند و وقتی دیدند که ما با آن امکانات کم این کار را انجام می دهیمف بسیار متعجب شدند. دوباره سیمان کم آمد و جناب محمودی به رئیس زندان این موضوع را اطلاع داد که او هم به خاطر این که فرماندهان نیروی هوایی از این کار راضی بودند و به علت تشویق خودش توسط فرمانده، مایل بود این کار تمام شود. مقداری سیمان در بیرون اردوگاه قرار داشت که برای اردوگاه نبود ولی او دستور داده بود هر شب نگهبانان 10 کیسه از آن سیمان ها را دزدیده به ما بدهند.
    در روز 22 بهمن سال 61 کار تمام شده بود. آن جا را رنگ کردیم. با قوطی های سیگار برای خود کاپ درست کردیم. از پتو برای خود کفش درست کردیم و یک دوره مسابقات فوتبال و والیبال را برگزار کردیم.
    در این مدت چندین بار نقشه فرار کشیدیم که هر بار با شکست مواجه شد. حتی خواستیم تونلی از آسایشگاه به بیرون بزنیم که متوجه شدیم کف آسایشگاه را به قطر 30 سانتی متر بتن ریخته شده است و از داخل آن میل های آهنی عبور داده اند.


    عمو از دست رفت

    یک روز تصمیم گرفته شد جای بچه های نیروی زمینی و انتظامی را از ما جدا کنند. به علت بازدید بدنی که از آنها می شد، به آنها گفتیم رادیو را برای ما بگذارید که یکی از آنها گفت:
    - رادیو در داخل کیسه تاید می باشد.
    که از آن به بعد هم رادیو خراب شد. تصمیم گرفتیم رادیوی جدیدی به دست بیاریم.
    یک روز سروان رضا احمدی که از خلبانان اف 4 بود، با بچه های گروهش برای گرفتن غذا رفته بود که یک رادیو در اتاق نگهبان ها دید. با گرم کردن سر نگهبان ها توسط دوستانش موفق شد این رادیو را برداشته به آسایشگاه بیاورد. رادیو را داخل یک کیسه گذاشتیم و درون سوراخی در بالای کاسه توالت پنهان کردیم.
    بعد از حدود دوساعت نگهبان پی برد که رادیویش نیست ولی از ترس چیزی به فرمانده خود نگفت. بعد از مدتی چون محل نگهداری رادیو مناسب نبود جای آن را عوض کرده در وسط یک بلوک سیمانی زیر منبع آب قرار دادیم. برای تامین باطری از باطری های کهنه نگهبانان استفاده می کردیم که پس از مدتی یک ساعت درخواست کردیم که ابتدا مخالفت می شد ولی در نهایت توانستیم آن را بدست آورده و از باطری آن استفاده می کردیم و بجای آن باطری کهنه خود نگهبانان را به آنها می دادیم و باطری جدید می گرفتیم که با دوسه بار انجام این کار به ما شک کردند و دیگر نتوانستیم باطری دریافت کنیم ولی به دلیل این که چندین بار این کار را انجام داد بودیم تا مدتی خودکفا بودیم. درضمن در همین زمان سروان باباجانی را که از بچه های هوانیروز بود و در الکترونیک سررشته داشت به عنوان مسئول رادیو انتخاب کردیم.

    میکروفون مخفی

    سروان باباجانی مجبور بود برای شنیدن اخبار زیر پتو برود و گوش خود را به بلندگوی رادیو بچسباند و این کار را برای او دشوار می کرد. یک روز یکی از بچه ها متوجه یک برآمدگی روی دیوار شد. روی آن را تراشیدیم و متوجه وجود یک میکروفون مخفی شدیم. در آسایشگاه جست وجو کردیم و توانستیم 10 میکروفون را پیدا کرده و همه آنها را از داخل دیوار خارج کنیم. چند روز گذشت دیدیم عراقی ها هیچ عکس العملی نشان نمی دهند که متوجه شدیم که این میکروفون ها برای زمانی بوده که زندان در دست استخبارات بوده است و مسئولان فعلی زندان از آن اطلاع نداشتند. چند روز بعد باباجانی گفت می تواند از این میکروفون ها برای رادیو بلند گو بسازد. با سررشته ای که از الکترونیک داشت، این کار را انجام داد و از این پس مجبور نبود برای شنیدن اخبار گوش خود را به بلندگوی آن بچسباند.
    daneshju.ir

    سلام جناب اقای مدرسی . من از خوانندگان سایت شما هستم . می خواستم بگم در زمانی که شما در پایگاه یکم شکاری خدمت می کردید من هم به همراه خانواده به خاطر شغل پدرم (افسر نیروی هوایی ) در همون پایگاه ساکن بودم و خاطرات بسیار زیبا یی از پایگاه دارم و هنوز هم گهگداری به اونجا سر می زنم . غرض از اطاله کلام اینکه من دو سه نفر از خلبانان جان بر کف نیروی هوایی که عکسها ی انها را منتشر کردیدی را از نزدیک می شناسم . مثلا با پسر اقای اعضمی دوست بودم و این خلبان شجاع در حال حاضر بازنشسته شده و ظاهرا کار آزاد می کند . همچنین خلبان حاتمی را هم در پایگاه بعد از ازادی ایشان دیدم که بعد به خاطر اتفاقی که برای همسرش افتاد از اونجا رفتن و نمیدونم الان کجا هستن
    پاسخ
    مهدی جان عزیزم از این که خبر سلامتی این دو عزیز قهرمان را دادی ، خیلی خوشحالم . من از همون ابتدا حدس می زدم که باید منبع صلیب سرخ به روز نباشد . نمی دونم امکان اطلاع رسانی به صلیب سرخ است یا نه ؟
    ولی همین که تا حالا چند نفر از این دلاوران را سالم می بینم ، خدا رو شاکرم
    ممنون از شما

    با تشكر فراوان از عموي كرامي ..
    پاسخ
    ممنون دختر عزیزم نوشین جان گل
    همین که از سلامتی شما مطلع می شوم ، خیلی خوشحالم
    مواظب خودت باش

    درود!

    جناب حجتی من از این ماجرایی که برای شما پیش آمده، واقعا متاسفم

    تقریبا بیشتر مواقع، از جانبازان، شهدا، اسرا، رزمندگان یادی می شود. ولی خیلی کم پیش آمده که از مفقودالاثرها یادی بشود


    به نظرم، اقدامی که ارتش ایالات متحده، برای جستجویی نزدیک به بیست سال برای خلبان اسکات اسپیچر انجام داد، می تواند الگوی خوبی برای نیروهای مسلح ما باشد

    http://www.foxnews.com/story/0,2933,536170,00.html

    http://en.wikipedia.org/wiki/Scott_Speicher

    نیروی دریایی ایالات متحده نشان داد که تا به دست آوردن اطلاعات دقیق از سرنوشت افرادشف دست از جستجو بر نخواهد داشت

    از خدا می خواهم در این ماه مبارک، توفیقی بدهد و لطفی کند که ان شاالله شما از بلاتکلیفی بیرون بیایید.

    و اما، می رسیم به یک شخصی که در اینجا آمده و خودش را کودتاچی و ... معرفی کرده و انتقاداتی هم به من داشته است.

    من دو قسمت از صحبتهای این شخص را کنار هم می گذارم:

    "بازم بگم لعنت بر هرچي مجاهد تو دنيا!
    ولي هيچكس نگفته چرا مجاهديني كه روزي دركنار حزب اللهي ها رو در روي طاغوت مي جنگيدن و شهيد مي دادن يهو روييشون رو تغيير دادن!! چرا؟
    اگه ضد مردم بودن اينطور كه عنوان ميشه پس چرا با شاه مي جنگيدن!!ا"

    یک جایی هم ظاهرا انتقاد کرده که مثلا من چرا به مجاهدین خر فحش داده ام!

    مجاهدین خر، به گور پدرشان خندیدند که علیه شاه مبارزه کردند! مگر هر .... که علیه شاه مبارزه می کرده، و سقط می شده، طرفدار مردم بوده؟ یک خائن پست فطرت توده ای که می خواسته
    مملکت را دو دستی به شوروی بفروشد هم علیه شاه مبارزه کرده، پس آدم خوبی بوده؟

    مهمتر از خود مبارزه، " انگیزه و دلیل" مبارزه است.


    این رجوی بیشرف حروم.. ، که حالا مبارز علیه شاه!! از دیدگاه بعضیها شده است.

    پرونده این ... همین جا باز می کنم:

    مسعود رجوی، در زمان قبل از انقلاب به زندان افتاد.

    این شخص در زندان، بسیاری از دوستان و یاران خودش را لو داد و مکان خانه های تیمی را به ساواک نشان داد. تا اینکه تحقیقات و با زجوییها تمام شد و کارش به دادگاه کشید

    ارتشبد نصیری، رییس ساواک نامه ای به دادستانی می نویسدو مساله همکاری شایسته!! این شخص را با ساواک مطرح می کند و درخواست عفو می کند. از آ« طرف، یکی از بستگان مسعود رجوی، در خارج از شکور در آن موقع ظاهرا سفیر بوده، از نفوذ خودش استفاده می کند ونامه هایی را می نویسد. و مسعود رجوی با شرکت در مراسم " سپاس شاهنشاه" آزاد می شود و با خوشحالی به خانه می رود.


    اینجا لازم می دانم، یک مساله ای را برای بعضی دوستان، مخصوصا جوانترها که به خاطر معصومیتی که دارند، گاهی با یک تبلیغ ساده و یک سخنرانی مهیج تحریک می شوند و ...

    ببینید، سیاستمدار جماعت، کلا، یکی از هنرهایی که دارند ، ور زدن است. این را به یاد داشته باشید:

    هرکس قشنگ حرف زد، پر هیجان حرف زد، به معنایی این نیست که حرفش درست است. شما نباید به خود حرف توجه کنید ، بلکه باید به انگیزه زدن این حرف توجه بیشتری کنید. و لازمه آن داشتن مطالعه عمیق و تحلیل قوی است.

    بگذریم. مسعود رجوی، شخص فرصت طلب و حیله گری بوده است. در سازمان مجاهدین خر، از گذشته های دور تاکنون، جنایتهای بسیار فجیع و تسویه حسابهای فجیع و هولناک درون سازمانی زیادی وجود داشته است.

    آقای مدرسی احتمالا یادش می آید، حتی در زمان شاه، بعضی اوقات پیش می آمد که جنازهایی در قبرستانهای اطراف تهران پیدا می شد که صورتهای قربانیان، با مشعل سوزانده شده بود. بعد از تحقیقات، معلوم می شد که تسویه حساب درون سازمانی مجاهدین خر بوده است.

    تا اینکه انقللاب شد و رجوی با زرنگی، خودش را رهبر سازمان کرد.
    این سگ کثیف، از جمله خیانتهایی که به ایران کرد، تقویت تجزیه طلبی بود.

    آقای مدرسی آن شعارهای:

    ارتش ضد خلقی، ارتش ضد خلقی...

    و انحلال ارتش و غیره..

    .اقعا اگر یک ایرانی، میهن پرست باشد و برای وطنش مبارزه کند، می رو و شعار می دهد که ارتش کشورش منحل شود؟ یعنی آنقدر احمق است که نمی فهمد که فردا در برابر یک تهدید خارجی، همین ارتش باید دفاع کند؟ یا نه، می فهمد و در غالب یک طرح خائنانه، نوکری بیگانه را می کند و دنبال انحلال ارتش و تضعیف آن است.

    مسعد رجوی اما، روضه خوان خوبی بوده است! به این مفهوم که بعد از انقلاب، همین بی همه چیزی نامردی که رفاقایش را لو داده بود، مدعی می شود که بله ماها بوده ایم که زندان بوده ایم! و اخ و واخ که چه شکنجه ها شده ایم! و خیلی دردمان آمد!! و حالا هم باید همه کاره ما بشویم!!

    خب، شماها اگر واقعا نیتتان صرفا مبارزه و خدمت به کشور بود، چرا این همه مردم عادی را کشتید؟ چرا یک جوان نوزده ساله را،به خاطر اینکه پاسدار بود، ربودید،شکنجه دادید بعد او را به آتش کشیدید و کشتید و جنازه اش را هم جلوی خانه اش انداختید و خیلی راحت زنگ زدید به منزلش که...


    اینها را می گویم، تا چهره این کثافتهایی که این شخص آمده و می گوید " علیه شاه مبارزه می کرده اند" بهتر آشنا شوید!

    این را هم اضافه کنم، برخی بزرک نمایی ها در مورد افراد را همین مجاهدین خر پایه گذاری کرده اند. اینها عادت داشتند اشخاص را بزرگ کرده و بعد پشت آنها قایم می شدند. همین برنامه را برای آیت الله طالقانی پیاده کردند و پشت ایشان موضع می گرفتند. البته آیت الله طالقانی در آخرین نماز جمعه اش به شدت به اینها حمله کرد و اینها را جوجه مارکسیست نامیدو بعد از آن نماز جمعه، ایشان به طرز مشکوکی در گذشت.


    از جمله خیانتهای این گروه، اقداماتی بود که اینها کردند که باعث فرار سرمایه از ایران شد. اینها و حزب توده، با آن عقاید احمقانه مارکسیستی که داشتند، شروع به تبلغ علیه سرمایه داری و سرمایه دارها کردند. نتیجه آن کارهای اول انقلاب این گروهها، سرمایه چند صد میلیاردی ایرانیان خارج از کشور است.

    در مورد مجاهدین خر، مسایل زیاد دیگری هم دارم که بگویم و آنها را روسیاه کنم. گمان می کنم همین مقدار البته، برای این شخص که گفته:

    "و درجايي هم كه كم ميارن و يا مي ترسن به شما اين پيشنهاد هارو ميدن"

    کافی باشد. امثال شماها، خودتان که هیچ، انهایی این حرفها را توی دهن شماها گذاشته اند، اگر لازم بشود، درسی به آنها خواهم داد که از یاد نبرند.

    در مورد حمله احتمالی آمریکا به ایران و اینکه عکسالعمل مردم چه باید باشد، بحثهای اینجا شده:

    http://www.oldpilot.ir/2010/08/_afghan_girl.php#comments

    که ان شا الله مفصل، تحلیلی ارایه خواهم کرد
    پاسخ
    دوست عزیز و وطن پرست بزرگوارم .. از این که چنین با حوصله پته این جنایتکاران رو افشاء کردی .. سپاسگزارم . دقیقآ چنین بوده است که شما به اختصار بیان فرمودید
    دیوید جان .. می توانم از شما یک خواهشی بکنم ؟
    راستش رو بخواهی از اون جایی که مدتی است جنجال های تبلیغاتی بر علیه ایران آغاز شده است . و مرتب در طبل جنگ می کوبند .. و از سوی دیگر به دلیل جنایت هایی که گروهک های منافقین و خائن های حزب توده انجام داده اند .. و جوانان ما تقریبآ بی اطلاع اند .. احساس تکلیف کرده ام که یک پست مستقل در زمینه همین فرمایشات منطقی شما منتشر کنم
    از شما دوست خوبم استدعا می کنم از طریق ای میل یا همین بخش کامنت ها .. چند پاراگراف از این واقعیت های تاریخی رو برایم ارسال کن .. و اگه مایل بودی با نام خودت یا مستعاری که دوست داری منتشرش نمایم رو به من بگو .. شما حد اکثر تا 5 شنبه همین هفته فرصت ارسال داری .. چون ÷ست بعدی نه .. بعدی اش را به این موضوع اختصاص خواهم داد
    با سپاس از شما

    سلام کاپیتان این کار شما عالیست خسته نباشید
    پاسخ
    سپاسگزارم دوست نازنین
    خوشحالم مورد توجه شما هموطن بزرگوارم قرار گرفت

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35