درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  روايت من و دكتر اقبال

 ماموریتی برای خانواده دكتر اقبال 

قرار بود پرفسور صادقي كه از بزرگ ترين جراحان اروپا  محسوب مي شد قلبم را عمل كند . قرار شد قبل از عمل ملاقاتي با پرفسور صورت پذيرد . وقتي مشخصات ام رو بهش گفتم ، ديدم براي لحظه اي به فكر فرو رفت .. ! بلافاصله پرسيد از كدام مدرسي ها هستي ..؟ مي خواستم بگويم از ورژن بدبخت و فلك زده اش .. كه سريع دوزاري ام افتاد منظورش تخم و تركه است ! گفتم مدرسي هاي مشهد .. راستش رو بخواهيد يك ان وحشت ام برداشت .. گفتم نكنه اجدادم به خاندان اين بابا بدهكار بوده اند ! آخه از شما چه پنهون بابامون كه مرد ، بدهي هاش با يك سگ گردن كلفت به من ارث رسيد  ..! آقا سگه هم يكي را در قوچان گاز گرفته بود و توي ژاندارمري شاكي خصوصي داشت .. و خودش هم بازداشت بود !‌ گفتم نكنه وارث بدهي اجدادم هم هستم .. !؟ كه ديدم نطق جناب پرفسور باز شده و گفت .. من خاندان شما را ميشناسم . اهل روستاي " چكنه " هستم .. پدر من از رعيت هاي پدر بزرگ شما بود ! الان هم اين جا تشريف دارند ! همسرم كه معني رعيت رو نشنيده بود ، فكر كرد من روي سرش هوو اورده ام .. ! همون جا زد زير گريه .. !!

  ماموریتی برای خانواده دكتر اقبال ! 

2moam54hmol5qr99728s.gif

y3qpb8toex3mxnp7q24m.jpg

قول داده بودم پشت سر هم بدون تاخير پست هاي جديد ام رو منتشر كنم . اما از شما چه پنهون يك اتفاق دلچسبي برايم رخ داد كه اصلآ فكرش رو نمي كردم .. !  اين سايت بار ديگر باعث شد من يكي از  عزيز ترين عزيزان گمشده ام كه بيش از ۳۶ سال از وي بي اطلاع بودم رو پيدا كنم . به عبارتي همشيره اش من را پيدا كرد. بقدري از اين اتفاق خوشحالم كه نهايت ندارد . اما قلبم ياراي مواجه با او را ندارد .. ! بيش از يك هفته است تمام خاطرات جواني ام دوباره زنده شده است .. اما تپش شديد قلب ضعيف ام حتي قادر به تجسم اين ديدار لطيف نيست .. ببخشيد كه بيش از اين نمي توانم توضيح دهم . فقط خواستم شما ياران همدل رو در شادي بيش از حدم شريك نمايم . براي كاهش هيجانات ام با حميد در دبي و جناب فرنودي قضيه رو مطرح كردم .. حميد نقش موثري در كنترل بنده داشته است . ازش صميمانه سپاسگزارم ...  

سوژه هاي متعددي رو اماده كرده بودم تا تقديم حضورتون كنم . اما نمي دونم حال و روزم اجازه فعاليت رو    مي دهد يا نه .. !؟ روايت "  من و دكتر اقبال " يك خاطره قديمي است كه به منظور آشنايي و تجسم روزگار قديم نوشته ام . جالبه بدونيد اين ماجرا بعد از خواندن كامنت دوست عزيزم " آرش قاسميان " كه يادي از دكتر اقبال كرده بود به ذهن ام رسيد . اغلب موضوعاتي كه تاكنون به آن ها پرداخته ام صرفآ از نظرات دوستانه شما ياران همدل نشآت گرفته است . اميدوارم مورد پسند شما قرار گيرد ..

برچسب ها :  دکتر منوچهر اقبال + دربار + وزير + آستان قدس رضوي + پرفسور صادقي + چكنه +   لوزان سوئيس + عمل جراحي + ارتش شاهنشاهي + شهر شاهپور +فرخ رو پارسا +عريضه + اسكورت  + پيرانشهر + مراغه + صبحگاه + تلگراف + مورس +تيمسار ورهرام + پادگان قوشچي + سلطنت خانم +  

 

بهانه ای برای مقدمه ... !

دكتر اقبال كي بود .. !؟  

قبل از اين كه خاطراتم رو در باره دكتر " منوچهر اقبال " و خانواده اش بيان كنم ، بهتره كه براي شناخت   كامل اين شخصيت تاريخي سري به منابع رسمي بزنيم . با اجازتون ان چه كه در " ويكي پيديا " در باره او روايت شده است ، چنين است :

او فرزند میرزا ابوتراب خان مقبل‌السلطنه خراسانی معروف به «اقبال‌التولیه» بود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مشهد و دارالفنون تهران انجام داد و برای تکمیل تحصیلات به فرانسه رفت و در رشته پزشکی فارغ التحصیل شد و به ایران بازگشت.دکتر اقبال پس از بازگشت به ایران مشاغلی همچون ریاست اداره بهداری شهرداری مشهد، ریاست بخش بیماریهای عفونی بیمارستان رازی و دانشیاری و استادی دانشکده پزشکی دانشگاه تهران را برعهده گرفت..

دکتر اقبال در جوانی در حزب اراده ملی سیدضیا و حزب دموکرات قوام‌السلطنه عضو شد و کار سیاسی خود را با معاونت وزارت بهداری در کابینه اول قوام (سال۱۳۲۱) آغاز کرد و سپس در کابینه‌های قوام، عبدالحسین هژیر، محمد ساعد و علی منصور به وزارت فرهنگ، راه، بهداری و کشور رسید. با روی کار آمدن سپهبد رزم‌آرا به استانداری آذربایجان رسید و ریاست دانشگاه تبریز را عهده دار شد. در سال ۱۳۳۱ به اروپا رفت و پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به ایران بازگشت و سناتور انتصابی تهران شد و سپس به وزارت دربار رسید..[۳] دکتر اقبال در ۱۵ فروردین ۱۳۳۶ به نخست‌وزیری منصوب شد و تا شهریور ۱۳۳۹ این سمت را داشت. در دوران نخست‌وزیری او حزب ملیون به رهبری او و حزب مردم به رهبری امیراسدالله علم تشکیل شد.انتخابات دوره بیستم مجلس شورای ملی در دوران نخست وزیری اقبال انجام گرفت. بعد از اعتراضاتی که از سوی احزاب و مردم شد، شاه این انتخابات را مردود اعلام کرد و دکتر منوچهر اقبال از سمت خود استعفاء داد. قانون از کجا آورده‌ای توسط دولت وی به مجلس ارائه گردید.

دکتر اقبال پس از نخست‌وزیری به ریاست دانشگاه تهران منصوب شد. دانشجویان در تظاهراتی اتومبیلش را آتش کشیدند. پس از این اقبال از ایران خارج شد. در سال ۱۳۴۲ که به ایران بازگشت به سمت مدیرعامل شرکت ملی نفت ایران منصوب شد و تا پایان حیات خود در این سمت باقی ماند.[۵]منوچهر اقبال از سران فراماسونری ایران[نیازمند منبع] و مورد حمایت اشرف پهلوی و دربار بود.]هویدا، وزیر دربار صبحگاهی به دیدن دکتر اقبال رفت و به امر اعلیحضرت استعفایش را خواست. یک ساعت بعد اقبال سکته قلبی کرد و درگذشت.[۶] دکتر منوچهر اقبال ، در تاریخ ۱۴ آذر ۱۳۵۶ بر اثر سکته در سن ۶۸ سالگی بدرود حیات گفت.[

یک اعتراف صادقانه ..  

در همین ابتدای مطلب بایستی اعتراف کنم که من هرگز در عمر خود اين مرد رو نديده ام .. ! اما از شما چه پنهون از روزي كه خودم رو شناختم هميشه گاه و بي گاه نام وي در خونه محقرمون برده مي شد ! و مرحوم پدرم هم حسابي قمپز اين قوم درباري اش را به رخ در و همسايه مي كشيد ! و من هم در همون عالم نوجواني هرگاه پز دادن كليشه اي پدرم رو مي ديدم ناخواسته ياد جمله قصار معلم نازنين ادبياتم مي افتادم كه مي گفت .. " گيرم پدر تو بود فاضل .. از فضل پدر تو را چه حاصل ..!!؟ " البته با ترس و لرز فراوان ته دلم آن را زمزمه مي كردم ..! چون همون طور كه در مطالب قديمي ام نوشته ام ، پدرم فردي به غايت عصبي بود . و با يك چشم غره زهره ترك مي شديم ! اين ترس حتي تا زماني كه ازدواج كرده و صاحب فرزندي هم بودم ، ادامه داشت .. ! من و خواهر بردار هاي كوچك ترم تمام قمپز هاي پدرم رو از بر بوديم ! و تا يك ميهمان غريبه به خونه مي آمد ، ما با هم شرط مي بستيم كه پدر اول كدوم ماجرايش رو شرح خواهد داد .. ! مخصوصآ اگه دمي به خمره زده بود ، ديگه مطمئن مي شديم كه همه قمپز ها رو خواهد شد .. ! خدا اموات همه شما ها رو بيامرزه ، درسته عصبي بود . اما قلب مهرباني داشت . و به همه كمك مي كرد . يادمه وقتي سخن از گراني مي شد آهي از ته دل كشيده و مي گفت  : كي باورش مي شه من چهل نا تخم مرغ به قيمت يك قرون خريده باشم  !؟ و سپس از اين كه حالا دانه اي يك ريال بابت خريد تخم مرغ مي پردازيم ، ناراحت می شد ! البته در پروسه مقايسه قيمت هاي قديم .. معمولآ با مثال تخم مرغ آغاز مي شد .. و به اسب و خونه و روغن حيواني و كره و گوشت ختم مي شد ! كه بستگي به كنجكاوي طرف مقابل داشت .. ! زيادي بي راهه رفتم بخشيد ..

 

 نقبي به گذشته هاي دور ...

از اون جايي كه اغلب خوانندگان قديمي و دوستان بزرگوار خواهان شرح جزئيات در خاطرات قديمي ام هستند براي تجسم و درك بهتر واقعيت ها و رابطه هاي تاريخي اجازه مي خواهم ابتدا كمي به عقب برگشته و از اون زمان ها بگويم . اگه يك بار ديگه به تاريخچه دكتر " منوچهر اقبال " بنگريد .. دو نكته مهم در آن به چشم مي خورد كه به موضوع اين پست اختصاص دارد . اول اين كه خوشبختانه با متآسفانه درست در زماني كه بنده حقير پنج ساله بودم و به سيب زميني " ديب دميني " مي گفتم  ( ۱۵ فروردين ماه ۱۳۳۵ ) ايشان به ميز صدارت تكيه زد .. ! نكته دوم اين كه .. وي مشهدي بود ! يعني اين كه از اقوام دور پدري ام محسوب مي شد ! آخه ناسلامتي در روزگاران بسيار قديم كه خان و خان بازي در ايالت هاي كشور رواج داشت مرحوم پدر بزرگ ام علاوه بر مقام مدعي العموم بودن ، توليت آستان قدس رضوي را هم به عهده داشت . مثل آقاي واعظ طبسي مرقد وي هم در حرم مطهر حضرت امام رضا ع درست زير چلچراغ پائين پاي حضرت قرار دارد . روايت بود تا هفت پشت وي حق دفن شدن در حرم مطهر   را داشتيم  .. اما براي پدرم چنين نشد !!‌ قطعآ شامل بنده هم خواهد شد و نعش ام رو تا نزديكي هاي دروازه مشهد هم راه نخواهند داد !!‌ بگذريم .. و همان گونه كه عرض كردم از بزرگان خراسان محسوب مي شدند ! و به همين دليل با بزرگان هم نشست و برخاست داشتند .

يك پارانتز كوچك و بي جا .. !

در اثبات اين عرايض ام ياد ماجرايي افتادم كه با اجازتون در پارانتز عرض مي كنم  .. ! وقتي در سال هاي پاياني جنگ سكته كردم و قرار شد براي عمل جراحي قلب باز كه اون موقع اصلآ در كشورايران صورت نمي گرفت به سوئيس بروم . خلاصه بعد از دوندگي هاي بسيار با مساعدت زنده ياد تيمسار مهدي دادپي به اتفاق همسرم به لوزان سوئيس رفتيم . قرار بود پرفسور صادقي كه از بزرگ ترين جراحان اروپا  محسوب مي شد قلبم را عمل كند . قرار شد قبل از عمل ملاقاتي با پرفسور صورت پذيرد . وقتي مشخصات ام رو بهش گفتم ، ديدم براي لحظه اي به فكر فرو رفت .. ! بلافاصله پرسيد از كدام مدرسي ها هستي ..؟ مي خواستم بگويم از ورژن بدبخت و فلك زده اش .. كه سريع دوزاري ام افتاد منظورش تخم و تركه است ! گفتم مدرسي هاي مشهد .. راستش رو بخواهيد يك ان وحشت ام برداشت .. گفتم نكنه اجدادم به خاندان اين بابا بدهكار بوده اند ! آخه از شما چه پنهون بابامون كه مرد ، بدهي هاش با يك سگ گردن كلفت به من ارث رسيد  ..! آقا سگه هم يكي را در قوچان گاز گرفته بود و توي ژاندارمري شاكي خصوصي داشت .. و خودش هم بازداشت بود !‌ گفتم نكنه وارث بدهي اجدادم هم هستم .. !؟ كه ديدم نطق جناب پرفسور باز شده و گفت .. من خاندان شما را ميشناسم . اهل روستاي " چكنه " هستم .. پدر من از رعيت هاي پدر بزرگ شما بود ! الان هم اين جا تشريف دارند ! همسرم كه معني رعيت رو نشنيده بود ، فكر كرد من روي سرش هوو اورده ام .. ! همون جا زد زير گريه .. !! خلاصه اين آشنايي باعث شد كه جناب پرفسور فرمود من تخفيف نمي توانم بدهم ..  اما از اون جايي كه معمولآ دستيارانم عمل مي كنند و من نظارت بر كار ان ها دارم ، استثنآ شما را خودم عمل خواهم كرد ! بعد از عمل هم وقتي چشم باز كردم با آقاي " مدير " پدر محترم پرفسور كه به عيادتم اومده بود ، آشنا شدم . كلي از اجداد ما تعريف و تمجيد كرد .. و من براي نخستين بار نزد همسرم قمپز در آوردم ........ !!!‌ 

و اما پدرم ...  

مرحوم پدرم چون در آن دستگاه عريض و طويل رشد و نمو كرده بود ، طبيعتآ از كنترل خارج و به قول خودش با دوستان ناباب نشست و برخواست مي كند .. ! و نه تنها مكتب خانه را رها مي نمايد بلكه به دنبال خوشگذراني و لذايز مادي هم گرايش پيدا مي كند .. و تبديل به فرزند ناخلف خاندان شناخته شده  و سرشناس خويش مي شود ! از اون جايي كه پدرش قاضي دادگستري بود ديسيپلين شديدي در خانه حكمفرما بوده است و به همين دليل پسر بازيگوش و شيطونش رو  وادار مي كند در مدرسه به علم و تحصيل بپردازد .. اما كلاس ششم ابتدايي رو تازه تمام كرده بود كه پدرش رو از دست مي دهد .. و همين امر بهانه خوبي براي ولگردي و دوست بازي هايش مي شود ! يادمه بعد ها كه سرش به سنگ زمونه خورده بود در باره كارهاي شگفت انگيزش با حسرت ياد كرده و افسوس ميخورد اي كاش كسي مانع اعمال نسنجيده  او مي شد .. ! مثلآ تعريف مي كرد در عنفوان جواني يك باب حياط بزرگ در بهترين نقطه شهر مشهد را كه داراي اندروني و بيروني بوده را با يك اسب عربي عوض كرده است .. ! و بعد ها همون اسب را داده زن گرفته است .. و زن را به خاطر شك و ترديد طلاق داده است .. !! حتمآ يادتونه كه در ماجراي " ميليونر خسيس " اشاراتي به گذشته آقاي " قاف " داشتم كه جزء پيشخدمت هاي پدر بزرگ و پدرم بوده است .. و خاطرات عجيبي از خسيس بودنش در آن ايام شنيده بودم . از جمله كه وي  عادت داشت با پوست هاي خربزه هايي كه دور ريخته شده بود ، شكم خودش رو سير كنه .. !! بگذريم . بعد از فوت پدر بزرگم اقوام براي كنترل پدرم تصميم مي گيرند او را به نظام وظيفه بفرستند تا به قول خودشون او آدم شود .. و اين چنين شد كه پدرم با شش كلاس سواد گروهبان ارتش شاهنشاهي شد . و از شانس اش به يكي از شهر هاي كوچك آذربايجان ( شاهپور ) منتقل شد ..  

اواخر دهه ۳۰ شمسي ،‌ شاهپور  ( سلماس )

همان گونه كه ملاحظه كرديد ، در ايام نخست وزيري دكتر " منوچهر اقبال " بنده يك نوجوان هشت ساله يودم .. و رخداد هاي اون دوران را خيلي خوب يادم مي ايد ! يكي از اون اتفاقات كه هنوز هم از خاطرم محو نشده است ، مرگ بانو " مهوش " خواننده معروف و نيكو كار كاباره هاي تهران است كه بر اثر تصادف اتوموبيل اش با درختي در خيابان اسكندري تهران كشته شد .. ! و من كه كلاس سوم دبستان بودم به هزار جون كندن خبر مرگ او را در روزنامه به زور مي خواندم .. ! يادمه بعد ها مدل ماشين او  ( فولكس واريان ) رو با لقب " مهوش كش " ياد مي كردند .. حتي شنيدم كلاه مخملي هاي تهران تشيع جنازه با شكوهي براي وي برگزار كردند .. ! او در ده فيلم سينمايي به ايفاي نقش پرداخته بود و ترانه " كي ميگه كجه !؟‌ " او يكي از معروف ترين آثار او به شمار مي رود .  

 صحبت از ترانه هاي شاد قديمي شد ، ياد خاطرات زمان جنگ افتادم .. كه شب ها براي روحيه دادن به همكاران ، پاچه لباس پروازم رو بالا زده و با غمزه هايي همچو مهوش خطاب به دوستان و همكاران كه گاهي به خاطر آژير قرمز در تاريكي مطلق به سر مي برديم ، مي خوندم .. اين كمر كجه .. !!؟ همه يك صدا ( غير از جماعت حزب الهي كه در فضاي تاريك مي شد سنگيني نگاهشون رو روي كمرم حس كرد !  ) پاسخ مي دادند .. كي مي گه كجه .. !!؟ و همزمان نور چراغ قوه هاي جيبي بود كه بر روي لباس پروازم به چرخش در مي امد .. ! گاهي هم در ماموريت هاي جنگي براي روحيه دادن به گروه پروازي در مهمانسراهايي كه زير نظر عقيدتي سياسي بود ، اين ادا ها رو تكرار مي كردم .. ! و هنوز به تهران برنگشته ، خبر قر و قمبيل دادن هايم زود تر از خودم به عقيدتي سياسي پايگاه مي رسيد ..  خدا حفظ كنه برادران مومن رو كه از خلوس نيت ارشادم مي كردند .. و من مدام مي گفتم .. حاج اقا براي روحيه دادن به همكاران بود .. ! جالب ترين اين نوع اتفاقات با زنده ياد سرهنگ جمشيدي بود كه با تيمسار ستاري به فيض شهادت رسيد . و در پستي به نام  " شوخي با حاج آقا در جبهه هاي جنگ " منتشر كردم  .. ! واي تو رو خدا من رو ببخشيد كه اين همه جاده خاكي رفتم .. !!    

 شهر شاهپور ....

باور كنيد اگه از من بپرسند .. ديروز نهار يا ديشب شام چه خورده اي ؟ محاله يادم بيايد .. ! اما خاطرات ايام كودكي ام را با جزئيات به خاطر دارم .. ! و مثل يك حلقه فيلم سينمايي سكانس به سكانس آن جلوي چشمم به نمايش در مي آيند .. ! خب براي تجسم بيشتر شما عزيزان به همون زمان ها ، يعني سال ۱۳۳۹ مي روم . يك بچه هشت ساله در شهري غريب با زباني غير آشنا و از همه بدتر با نامادري در منزلي كوچك و محقر در خياباني كه منتهي به سربازخانه شهر شاهپور مي شد . پدرم گروهبان يكم نيروي زميني ارتش شاهنشاهي بود . مردي كه جبر روزگار همه اندوخته هايش را ازش گرفته و اكنون اسير ديسيپلين شديدي است كه حاكم بر ارتش آن زمان بود ! تضاد و فشار شديد باعث شده بود كه او تبديل به مردي عصبي شود . تنها سرگرمي اش كبوتر بازي بود . با دوچرخه انگليسي مارك هركول كه ساخت انگليس بود ، مسير پادگان تا منزل رو طي مي كرد . هنوز پاي تاكسي به اين شهر باز نشده بود . و درشكه تنها وسيله حمل و نقل در خيابان ها بود . شهر تنها چهار خيابان اصلي داشت . كه آسفالت بود ! اما كوچه ها همه خاكي و مملو از فضولات گاو و گوسفند و اسب بود .. ! جاده هاي مراسلاتي همه شوسه و خاكي بودند . اتوبوس هاي قديمي كه اصطلاحآ دماغ دار مي گفتند موقع رسيدن به هر پلي ، مسافران را پياده كرده و با سلام و صلوات به سختي از روي آن عبور مي كردند .. ! صندلي هاي اتوبوس ها همه چوبي بود  ! و با عبور يا سبقت هر ماشيني ، تا مدت ها گرد و غبار به درون ريه هاي مسافران فلك زده رخنه مي كرد .. ! پمپ بنزين ها دستي و تلمبه اي بودند ! هنوز خاطره روزي كه شاه جوان قصد بازديد از شهر را داشت ، فراموش نمي كنم . به ما دستور داده بودند كفش سفيد به پا كنيم .. ! و آن هايي كه مثل من وضع مالي خوبي نداشتند ، به توصيه مدير دبستان آقاي " حنا فروش " كه نيمي از صورتش قرمز و به اصطلاح ماه گرفتگي داشت بايستي " خاك ارمني " از بازار خريداري كرده و به روي كفش هايشان بمالند .. و با دسته گلي در دست در صف استقبال اعليحضرت قرار گيرند .. ! مشكل گل هم با چيدن چند شاخه كوكب بزرگ از خانه همسايه متمول برطرف شد ! همان همسايه اي كه چيزي نمانده بود پدرم با دختر ان ها ازدواج كند .. !!  

يك جاده خاكي كوچولو ... !

صحبت از ديدار شاه شد .. حيف ام اومد خاطرات اون سال ها رو نقل نكنم .. ! كلآ دو تا بازيد رسمي در اون روزگار رو به خاطر دارم . اولي همان بازيد شاه از شهر شاهپور بود . كه شب قبل اش پدرم عريضه اي بلند و بالايي رو براي پدر تاجدارش نوشت . و از او ملتمسانه درخواست كرد تا او را به شهر و ديار خودش يعني مشهد منتقل نمايد ! در حالي كه ما مشكلات مهم تري از انتقال به مشهد را داشتيم ! قرار شد عمه ام كه با ما زندگي مي كرد و به نوعي جاي خالي مادرم را پر مي كرد ، عريضه را به شاه دهد ..! روز موعود ما طبق معمول صبح اول وقت به مدرسه رفتيم و از اون جا در يكي از خيابان هاي اصلي مستقر شديم ! هوا گرم بود .. پدرم قبلآ نكات لازم و اموزش هاي مفيد را به همشيره اش توضيح داده بود ! بعد از ساعت ها انتظار و كفش هايي كه رنگ سفيد مصمنوعي اش كم كم در حال پاك شدن بود ناگهان هياهوي شديدي توآم با دست زدن هاي ممتد از انتهاي خيابان شنيده شد .. شاه درون اتوموبيلي رو باز سفيدي در حالي كه يكي دو جيپ ارتشي به همراه چند موتور سيكلت او را اسكورت مي كردند ، سريع از مقابل ما عبور كرد .. ! اصلآ به سفيدي كفش دانش آموزاني كه نان براي خوردن نداشتند ، نيم نگاهي هم نيانداخت .. ! يك ناظم بد اخلاق به نام آقاي " انصافي " داشتيم كه از مدت ها قبل روي يك پرتره شاه كار مي كرد .. و روز بازديد در جلوي كاروان دانش اموزان مدرسه ما حمل مي شد ! غروب كه به خونه برگشتم ، عمه ام را پريشان و رنگ پريده ديدم .. ! او به پدرم توضيح داد كه وقتي به جلوي ماشين شاه پريده بود تا عريضه را تقديم كند .. ساواكي ها با ماشين به سمتش رفته و به گمان خرابكار قصد زير گرفتنش رو داشتند .. و او در آخرين لحظه نامه را به درون اتوموبيل اعليحضرت همايوني پرتاپ مي كند ! اما دريغ از رسيدگي .. ! دومين بازديد رسمي كه به خاطرم مونده يكي دو سال بعدش در پادگان قوشچي بود كه اين بار تنها وزير زن كشور يعني خانم " فرخ رو پارسا " وزير اموزش و پرورش بود ! كه همان بگير به بند ها ادامه داشت ..  و هميشه مشكلاتي براي ما پديد مي امد ..

 اندر فوايد فاميل درباري  ...

 در چنان حال و اوضاعي هر گاه فشار وارده از سوي ارتش به پدرم فزوني مي يافت ، يا به عبارتي قافيه رو مي باخت شب كه پاش به خونه مي رسيد فيلش ياد هندوستان كرده و نام يك سري اقوام درست حسابي اش رو رديف مي كرد ! و با كشيدن انواع آه هاي سرد و گرم كه به قول قديمي هرگز با ناله سودا نمي شد ، از همشيره بزرگ ترش كه در اون خونه محقر تنها حامي من و بردار بي مادرم بود در باره ارتباط با اقوامش به مشورت مي نشست .. باور كنيد هميشه نام هاي زيادي در اين جور مواقع شنيده مي شد .. و ما در عالم كودكي به آن اسامي تقريبآ عادت كرده بوديم .. اسم هايي چون .. فخر السلطنه سلطنت خانم ، خانم دكتر اقبال ، دكتر فاضل ، ملك التجار ، قمرالسلطنه و ده ها نامي كه همه ترجيح بندشون به سلطنت و دربار قديم و جديد ختم مي شد .. !! و هرگز با اون نيمچه عقلي كه داشتم ، نتوانستم رابطه پدرم با اين اقوام به اصطلاح با نفوذ رو درك كنم .. ! بعد ها كه كمي بزرگ تر شدم سر در آوردن از ارتباطات فاميلي كه يه عمر در خونه ما بحث اش بود به علامت سوال بزرگي تبديل شده بود . قبلآ در خاطرات قديمي ام نوشته ام كه هر سال تابستان از شهر شاهپور و بعد ها از پادگان قوشچي با هزار مكافات براي ديدن اقوام پدري به سمت مشهد راه مي افتاديم .. پدرم عادت داشت با اونيفورم نظامي اش كه فرنج و شلوار قهوه اي رنگ بود به مسافرت برود ! آخه از شما چه پنهون اون موقع لباس نظامي حتي در درجات پائين تر هم ارج و قرب داشت . شايد به همين خاطر پدرم با لباس ارتشي با قطار مسافرت مي كرد .. ! سر راه يكي دو شب رو در تهران مي گذرونديم و دوباره با قطار درجه سه سفرمون آغاز مي شد .. طفلك حق داشت  بليط درجه سه تهيه كند .. اخه اهل و عيالش خيلي زياد بود تازه همشيره و مادر بزرگم هم با ما بودند ... !

و ....

سفر با قطار رو دوست داشتم .. اما موقع نهار يا شام كه فرا مي رسيد ، حسابي احساس خفت و تحقير به من دست مي داد .. ! از اين كه مي ديدم بلانسبت هر ننه قمري با خانواده اش در رستوران قطار غذا مي خورند اما ما هميشه تخم مرغ آپز سرد با نان بيات در سفره اي كه كف كوپه پهن مي شد يا تعدادي كتلت سرد كه زن بابام سعي مي كرد اول به شكم فرزندان خودش بكنه ، آزارم مي داد . تازه  همون غذا هم با عبور هر مسافري از جلوي كوپه مون زهرم مي شد ! و در همون عالم كودكي از خودم بيزار مي شدم ..! تنها ولخرجي پدر گرفتن يك فلاسك آب جوش از رستوران قطار بود كه هر وقت اين مسئوليت به من سپرده مي شد ، با ديدن مسافران حسابي حسرت مي خوردم ! ( اين مسايل رو مخصوصآ مطرح مي كنم تا جوون هاي نازنين قدر نعمت هاي خدا دادي رو بدونند . و خدا رو شكر نمايند ) اقامت ما معمولآ سه ماه تابستون بود . ولي پدر زودتر به پادگان قوشچي بر مي گشت . كمي كه رشد كردم ، معني طفيلي بودن در منزل اقوام رو بهتر درك مي كردم !بنده خدا ها حق داشتند .. مهمان يك هفته ، ده روز يك ماه .. نه اين كه سه ماه !!‌ اون هم خانواده ما كه ماشالله يك لشگر بوديم .. ! احساس محبت از روي ترحم رو به خوبي درك مي كردم .. ! گاهي هم مي شنيدم كه صاحبخونه ها يواشكي واژه بي مادري .. زن بابا .. طفلكي ها .. گناه دارند رو نجوا مي كردند ! خلاصه پروسه حضور تابستوني در مشهد هم برايم جذابيت نداشت .. ! اما راستش رو بخواهيد يكي دو بار موفق شدم تا با اقوام بانفوذي كه يه عمر نام ان ها رو مي شنيدم ، ملاقات نمايم ! يك بار يكي از اون ها را كه روزهاي پايان عمرش را سپري مي كرد و پيرزني مفلوك به نظر مي رسيد رو ديدم .. در همون حالت دم مرگ حواس اش به همه بود .. من كه غرق تماشاي باغ بزرگ و ميوه هاي خوشمزه رنگارنگ شون بودم ، شنيدم كه پرسيد اون پسره كيه .. !!؟؟ بهش گفتند : بهروز پسر ممد آقا ! به اهستگي پرسيد كدوم محمد !؟ ظاهرآ از اون محمد ها زياد دور و برش داشت .. اما نفهميدم چه جوابي در باره پدرم دادند .. كه با اشاره دستش فهموند كه نزدش بروم .. با ناتواني بوس ام كرد .. و يك اسكناس دو تومني نو از زير تشك اش به من داد ! انگار گنج با ارزشي به من رسيده باشد .. چنان از سر ذوق پريدم روش .. كه چيزي نمونده بود خفه شود همان شب تمام كرد .. وقتي به پادگان رسيديم به من فهماندند كه پول رو به پدرم دهم ... !!

سال ها بعد  ...

بله .. روزگار آن گونه كه تعريف كردم با سرعت ابر و باد سپري مي شد . باز هم تكرار همان اسامي و درخواست انتقال به مشهد .. ! باور كنيد بقدري اين آرزوي نوستالوژيك پدر در خونه تكرار و تكرار مي شد كه كم كم براي فرزندان خانواده هم تبديل به يك آرزو شده بود ! داستان انتقال پدر مهم ترين هدف تلقي مي شد ! ديگه پدرم اون گروهبان يكم ارتش شاهنشاهي نبود بلكه استوار شده بود .. اما اقوام با نفوذ هم ظاهرآ كاري از پيش نبرده بودند ! يادمه در پادگان قوشچي كه بوديم ، يك سينماي مجهز در آن ساخته شد . و چون رسته تخصصي پدرم مخابرات بود مسئوليت آن به او محول شد . قبلآ با پرژكتور هاي ۱۶ ميلي متري فيلم هاي كوتاه اموزشي براي سربازان و گاهي هم روستا هاي اطراف پخش مي كرد . اما براي كار با آپارات ۳۵ ميلي متري به پادگان " خانه " كه بعد ها به پيرانشهر تغير نام داد ، اعزام شد تا دوره ببيند ! و يكي دو بار هم با اصرار و التماس من را هم به پيرانشهر برد .. ( دست تقدير بعد از انقلاب مرا با هواپيماي سي - ۱۳۰ به اون جا برد .. نه فرودگاهي در كار بود .. نه باندي وچود داشت .. اما  خاطرات جواني بهترين راهنما برايم بود .كه چندين بار با نشستن در جاده ترانزيت مراغه در كنار مزارع گندم روستائيان تكرار و تكرار شد .. و ژاندارمزي با بستن جاده ، امكان فرود را به وجود مي آورد .. يادش بخير )  بعد ها كه چند سالي از عمر سينما سپري شد ، يك بي احتياطي باعث آتش سوزي در سينماي پادگان شد .. و به دستور تيمسار " ورهرام " پدرم توبيخ شد ! يادمه اون شب فيلم " اتش و خاكستر " با بازي زنده ياد ويگن را نمايش مي داد .. كه واقعآ تبديل به اتش و خاكستر شد .. !! پدرم كه انتظار توبيخ رو نداشت ، دست به دامن همشيره اش شده و از او خواست سريع به ديدار " خانم دكتر اقبال " رفته و ترتيب انتقالش رو بدهد .. ! هرگز پاسخ " سلطنت خانم " را كه به عمه ام گفته بود فراموش نمي كنم .. وي در جواب انتقال پدرم فرموده بود .. براي من انتقال محمد آقا از رضائيه مثل بيرون آوردن مو از ماست است .. !! مدت ها دل همه مون به اين مثال خوش بود .. !! راستش رو بخواهيد بار ها تعدادي مو داخل كاسه ماست انداخته و بعد از هم زدن سعي كردم بيرون آورم .. !! تا بفهمم اين عمل آسان است يا دشوار ..!!؟ كه وعده اش رو فاميل با نفوذ و درباري ما داده است .. !!‌

يك پارانتز مرتبط .. !  

شما بهتر از من مي دونيد كه وقتي سخن از گذشته هاي دور مي شود .. دلم مي خواهد هر ان چه موقع نگارش يادم مي آيد رو بنويسم ! صحبت از توبيخ شد ، بي اختيار ياد يكي دو توبيخ خنده دار و مضحك پدرم افتادم .. همان طور كه عرض كردم رسته پدرم مخابرات بود . اون موقع اجراي مراسم صبحگاه در پادگان ها به وسيله ميكروفون و بلندگو هايي كه در طرفين جايگاه قرار داشت برگزار مي شد .. و پدرم مسئوليت اين كار را به عهده داشت . و معمولآ هم براي تنظيم صدا پشت سر تيمسار فرمانده پايگاه خبردار مي ايستاد .. يك روز در حين اجراي مراسم صبحگاه چند گوسفند از مراتع اطراف بع بع كنان به داخل زمين رژه مي دوند ! خب معلومه واكنش پرسنل چيه .. !؟ همگي مي زنند زير خنده ! تيمسار عصباني مي شه و مي پرسه اين گوسفند ها مال كيه .. يك شيرپاك خورده اي كه با پدرم دشمني داشت و مي دونست او معمولآ حيوانات اهلي نگهداري مي كنه ، سريع مي گويد استوار مدرسي .. ! و تيمسار هم نامردي نمي كنه و يك كشيده آبدار توي گوش او مي خواباند .. ! پدرم كه ذاتآ ادم مغرور و به اصطلاح كله شق بود ، بلافاصله مجال نداده و او هم در مقابل چشم همه محكم مي خواباند توي گوش فرمانده .. !! بقيه اش معلوم است .. كار به دادگاه مي كشد . و چون تيمسار هم مقصر بوده و گوسفند ها متعلق به پدرم نبود ، با چند درجه تخفيف موضوع امر به خير مي شود . اين هم از زمان هايي بود كه پدر متوسل به خانواده دكتر اقبال و ساير اقوامش مي شود .. ! مورد دوم مربوط به ايامي است كه درخواست كاغذ براي نوشتن تلگراف ها مي كند . ظاهرآ مدت ها طول مي كشد و از دريافت كاغذ خبري نمي شود ..! اون زمان پيغام ها را با " مورس " مخابره مي كردند . يك شب كه در اداره كشيك بود از دفتر لشگر پيغام مهمي مخابره مي شود .. و چون كاغذ نداشته ، مجبور مي شود روي پاكت سيگارش خبر را بنويسد .. تا اين جاي كار مسئله اي نيست .. اما بخش مضحك اش زماني است كه نوشته ها را بدون ياداشت در كاغذي ، همين جوري تحويل تيمسار فرمانده پايگاه مي دهد .. ! و تيمسار هم به جرم تمسخر او را توبيخ مي كند .. ! بعد ها كه فهميد او خيلي وقت است درخواست كرده است ، افسر فرمانده اش رو به نام " ستوان يكم زينال زاده " را كه پسرش با من همكلاس و دوست بود ، بازداشت و توبيخ مي كند .. در هر موارد اين چنيني فيلش ياد اقوام با نفوذش مي كرد .. !!

 

 

هجرت به  تهران ...  

 ماجراي مهاجرت ام از پادگان قوشچي به تهران رو به كرات در مطالب قديمي ام خوانده ايد ... و توضيح داده ام كه چون اون جا تا كلاس چهارم دبيرستان امكان درس خواندن نبود ، مجبور شدم براي ادامه تحصيل به تهران بيايم .. و به اتفاق عمه و مادر بزرگ پيرم اتاقي كوچك در خيابان نواب چهاراه مرتضوي كوچه شاهين اجاره كرديم . پدرم ماهيانه ۱۵۰ تومن كمك خرج برايم مي فرستاد . اما بخش مهم هزينه زندگي مون با خياطي عمه خانم اداره مي شد .. در همين محله بود كه بعد از اتمام تحصيلات به نيروي هوايي پيوستم .. و از همين محله به امريكا اعزام شدم .. ماجراي اصلي اين پست درست از لحظه اي آغاز مي شود كه من بعد از سال ها زندگي در منطقه فوق به خاطر دلايل ناموسي .. ! مجبور به ترك محله مي گيرم . البته جزئيات اين تصميم را در پستي به عنوان " پيشنهاد بي شرمانه حاج خانم " عنوان كرده ام  . اون موقع پيدا كردن خانه استيجاري مثل امروز نبود و كاملآ به روش سنتي انجام مي گرفت  ! به اين ترتيب كه يكي راه مي افتاد محله به محله در خونه ها رو مي زد ! و از صاحبخانه ها مي پرسيد .. اتاق براي اجاره داريد ..!؟ و اگه خونه خالي وجود داشت ، نخستين پرسش صاحبخونه اين بود .. چند نفر هستيد .. و اگه بر وقف مراد بود ، يك راست مي رفتند روي مبلغ كرايه خونه ! و با كمي چونه زدن معامله انجام مي شد .. ! يادش بخير اصلآ از وديعه و پول پيش خبري نبود .. همه به هم اعتماد و محبت داشتند . قيمت ها هم معمولآ ثابت بود . و نكته ارزشمندتر اين كه .. سال به سال به خاطر تورم مبلغي اضافه نمي شد .. ! تازه اگه به آرشيو فيلم هاي قبل از انقلاب نظري بيندازيد ، هميشه از رابطه مالك و مستآجر به خوبي ياد نمي شد ! و كينه و دعواي ان ها دستمايه خيلي از سريال ها مي شد ! مثل مجموعه " خانه قمرخانم " ..! با وجود اين تعاريف ، كم تر مشكلات عديده امروزي رو داشتيم .. ! بگذريم . بعد از مراجعت از آمريكا و اتفاقاتي كه رخ داد اون جا رو يواشكي ترك كردم .. !

اتفاقات بعدي ...

تقدير چنين برايم رقم خورده بود كه در خانه اي كه صاحبخانه اش چهار دختر زيبا و نجيب داشت نقل و مكان نمايم . مدتي طول نكشيد كه عاشق " سوسن " دختر بزرگ اون ها شدم . در باره اهداي گل هاي سفيد ميخك ( گل مورد علاقه سوسن ) و نامه هاي عاشقانه اي كه بين ما يواشكي رد و بدل مي شد قبلآ شرح داده ام .. كه چگونه صبح هاي زود كه اداره مي رفتم ، نامه هاي او را از درون كفش هايش بر روي قلبم گذاشته و بر فراز ابرها مي خواندم .. و اشگ مي ريختم .. خيلي زود اوازه عشق شديد ما دو تا عالم گير شده و همه اقوام او متوجه شدند . تنها دايي بزرگه او آقا مهدي مخالف اين وصلت بود و برايم شرط گذاشت .. خيلي زود شرط او كه مستقل پرواز كردن  بود بر اثر مطالعه و آزمون هاي زياد به دست  آوردم  .. اما متآسفانه به دليل اختلاف نظر با مادرش از روي عصبانيت بلانسبت همه شما حماقت كرده خونه آن ها را تخليه و به محله مادرم نقل و مكان كردم .. خيلي زود پشيمون شدم .. گريه هاي شبانه امانم رو بريده بود .. هر كار كردم عشق او رو نتوانستم فراموش كنم .. ! و جالب اين كه با گذشت حدود چهار دهه هنوز هم عاشقانه مي پرستمش و خاطره عشق مون را گرامي مي دارم . بگذريم . از اون جايي كه طاقت جدايي عشق ام رو نداشتم ، با التماس خودم رو به بندرعباس منتقل كردم . و با هواپيماهاي اوريون ( پي تري - اف ) كه تازه از آمريكا خريداري شده بود ، پرواز هاي طولاني كه گاهي به دوازده ساعت آن هم در ارتفاع پائين صورت مي گرفت  ، خودم رو مشغول كردم .. اما از شما چه پنهون افاقه نكرد .. !  رندي با پيچيدن نسخه اي از من خواست ازدواج نمايم تا سوسن را فراموش كنم ... ! ازدواج كردم اما هنوز كه هنوزه باز هم افاقه نكرد .. !!

 بازگشت مجدد به تهران ..

واقعآ شرمنده ام خيلي طولاني شد . باور كنيد به خواست دوستان قديمي به جزئيات پرداختم . مدتي از بازگشت ام به تهران و خط پرواز نگذشته بود كه بر حسب اتفاق با يكي از رانندگان قديمي وسايل زميني پايگاه كه مسئول كشيدن ( نو كردن ) هواپيما هاي سي - ۱۳۰ بود آشنا شدم . بچه ها  او را شلغم صدايش مي كردند .. و او هم به شدت عصباني مي شد ! يك روز شلغم را كنار يك اتوموبيل قديمي ديدم كه مشغول تميز كردن ان است .. از شما چه پنهون من از كودكي عاشق ماشين هاي قديمي و كلاسيك هستم .. و بي نهايت ان ها را دوست دارم .. ! با مشاهده ماشين قديمي شلغم به اصطلح آب از لب و لوچه ام راه افتاد .. ! نا خواسته به سمت او و اتوموبيل زيبايش كشيده شدم .. ! آقا شلغم هم وقتي اشتياق من رو نسبت به ماشين كهنه اش ديد ، روزاري اش افتاد كه چشم ام آن را گرفته است .. و از اون جايي كه ادم بسيار زرنگي بود ، شروع كرد به تعريف از ماشين پژوي قديمي اش .. هر چه او بيشتر تعريف مي كرد ، من بيشتر دلم آب مي شد .. ! خلاصه .. اون روز به چه سختي نگاه ام رو از ماشين دزديده و راهي منزل شدم .. شايد باورتون نشه .. عين بچه هاي كوچك تا دم صبح مدام خودم رو پشت فرمون اون ماشين قديمي مي ديدم .. حسابي شيفته اش شده بودم .. روز بعد كه استراحتم بود ، شال كلاه كرده و يك راست به اداره رفتم .. اما به جاي خط پرواز سي - ۱۳۰ به واحد وسايل زميني رفتم .. ! وقتي سراغ شلغم رو گرفتم همكارانش به من توصيه كردند كه خيلي مواظب باشم .. شلغم به كسي رحم نمي كنه .. و من ابله اين توصيه ها رو به حساب حسادت گذاشتم .. !!

 خريد پژوي قديمي ...

شلغم خان با ديدن من متوجه شد كه گول زبان چرب و نرم اش رو خورده ام .. و احتمالآ براي گفت و گو در باره خريد ماشين به اداره آمده ام .. درد سرتون نمي دهم . بعد از كلي تعريف و تمجيد از ماشين قديمي اش كه مثلآ اين ابوطياره متعلق به خانم دكتري بوده كه فقط به مطب اش مي رفته و برمي گشته .. و با يكي از رينگ هايش به چند تا پيكان نو مي ارزد ، من را بيش از پيش شيفته و دلباخته ان كرد . مي دونستم از پس چونه زدن با او بر نخواهم امد .. خلاصه بعد از كلي بالا و پائين رفتن هاي فراوان من آن ماشين رو اگه اشتباه نكنم به قيمت سه هزار و پانصد تومن خريداري كردم .. ! كه اون موقع پول زيادي محسوب مي شد .. ! خيلي زود همه مراحل قانوني اش پايان يافت و من صاحب يك پژوي قديمي شدم . باور كنيد اصلآ عقلم نمي رسيد كه اين ماشين ها خيلي وقته كه از رده خارج شده اند .. و دقيقآ مربوط به روزگاري بود كه مرحوم مادر بزرگم مادماذل جواني بوده است .. !‌ راستي يادم رفت كه بگم .. استارت آن موقع خريد هم گير مي كرد .. ولي به توصيه شلغم با " هندل " راحت روشن مي شد .. ! باور كنيد ماجراي هل دادن هاي روزانه ماشين و هندل زدن آن خود ماجراي طولاني دارد كه در حوصله اين سايت نيست .. دست بر قضا خيلي هم سنگين بود . و با كم تر از پنج شش مرد تنومند هرگز از جايش تكان نمي خورد .. خود هندل زدن هم آداب و شرايط خاصي داشت ، اگه غفلت مي كردم ، لگد هندل دستم را قطع مي كرد .. ولي از نظر ظاهر بسيار نو و شيك بود .. براي تعمير استارت اش به هر تعميرگاه مجاز پژو سر زدم ، همه با احترام عذرم رو مي خواستند .. و عنوان مي كردند كه سال هاست كه اين مدل ماشين ها از رده خارج شده و به اسقاطي ها سپرده شده است .. ! گاهي اوقات هم براي پيدا كردن قطعات يدكي مجبور مي شدم به ميدان شوش رفته و در ميان قبرستان ماشين ها به دنبال قطعه خاصي بگردم .. !! تا اين كه يك مكانيك قديمي ارمني در نزديكي هاي  چهارراه لشگر پيدا كردم .. آدم بسيار منصف و كار بلدي بود . دلش به حالم سوخته و موتور ماشين ام را تعمير كرد ..  

 رانندگي در تهران ..

از اون جايي كه اين ماشين بيچاره عمرش رو كرده بود ، ديگه قادر به تحمل كار كردن براي ساعت هاي متوالي رو نداشت .. و بعد از چند ساعت رانندگي در تهران كه اون موقع ها از طرح ترافيك و منطقه مركزي و فرد و زوج پلاك ها خبري نبود ، يا سريع جوش مي اورد و يا اين كه اگزوزش ترك بر مي داشت .. خدا نصيب نكنه .. وقتي اگزوزش ترك بر مي داشت ، صدايش غير قابل تحمل مي شد .. و همه نا خواسته به طرف مركز صدا كه ماشين حقير باشه نگاه مي كردند .. يك روز كه بر اثر سماجت من كلآ لوله اگزوزش از جا در امده بود ، دود عجيبي ازش متصاعد مي شد .. صداي گوشخراش اش هم قوز بالا قوز شده بود .. يادمه طرف هاي شرق تهران بودم .. و تا رسيدن به غرب تهران كلي راه هنور باقي مونده بود .. ! همان طور كه گفتم .. مردم چپ چپ نگاه ام مي كردند .. و حتي با دقيق شدن به حركات لب و دهان آن ها  مي شد فهميد كه چه نوع فحش خواهر مادري را حواله مي كنند .. ! ناگهان فكر بكري به ذهنم رسيد كه كم تر مورد دشتام و ناسزاي شهروندان تهراني قرار گيرم .. ! ماشينم رو در گوشه اي از خيابون پارك كردم و منتظر موندم .. ! اگه گفتيد براي چه .. !!؟ مي دونم درست حدس نزديد ! آن قدر منتظر موندم تا كاميوني از راه برسد .. ! با پيدا شدن سر و كله كاميون .. سريع ماشين ام را روشن كرده و خودم رو به پشت غول بيابوني رسوندم .. !! صدا بقدري ناهنجار بود .. و دود غليظي متصاعد مي شد كه نگو و نپرس .. اما با حركت كردن در پشت كاميوني بزرگ ، كم تر كسي به فكرش خطور مي كرد كه اين دود و سر و صدا ها متعلق به اون ماشين سواري شيك مشگي رنگ است .. !!‌

سفر به مشهد ...

من عاشق مسافرت خصوصآ به مشهد هستم . اون زمان ها هر وقت فرصتي به دست مي آوردم راهي قوچان و مشهد مي شدم . نمي دونم چه عاملي باعث شد كه به سرم زد با پژوي عتيقه ام براي ديدن اقوام به مشهد بروم .. در باره مشكلات سفر و اين كه هر از گاهي به خاطر لقي دينام ام باطري خالي مي شد ، زياد توضيح نمي دهم .. اما از اون جايي كه پايه دينام اين نوع ماشين ها سه پيچي بود .. و سه تا پيچ پايه بلند به آن مي خورد ، در دكان هيچ عطاري و مكانيكي پيچ هايش پيدا نمي شد .. ! پيچ و مهرهاي موجود در بازار خيلي كوتاه و پايه كوچيك بودند .. ! به همين دليل بعد از ساعتي رانندگي دينام شل شده و كلآ برق ماشين از كار مي افتاد .. عين يك مكانيك قديمي حسابي سر اين ماشين حرفه اي شده بودم .. هميشه يك ميله اهني بزرگ ( تاي لول ) به همراه داشتم .. تا به محض لق شدن دينام به خاطر پيدا نشدن يكي از سه پيچ محافظ ، سريع با ميله به عقب برگردونده و بين دينام و بدنه يك آجر قرار مي دادم تا از آن محافظت نمايد .. در صندوق عقب ماشين ها انواع و اقسام خوراكي و نوشيدني يافت مي شد .. اما در عقب ماشين من پر شده بود از انواع اجر هاي مرغوب بهمني ، كه تقريبآ اندازه فاصله دينام تا بدنه بود .. و هر از چند مدتي كه از رانندگي ام مي گذشت ، لق شده و مجبور به تعويض اجر مي گرفتم .. !! با هر جون كندني بود بيش از نيمي از راه را طي كردم .. بردار كوچك ام هم با من بود .. هر دو دست و بالمون به خاطر ور رفتن با ماشين سياه شده بود . يادمه براي خوردن غذا به يكي از رستوران هاي بين راه رفتيم .. به محض ورود همين كه قصد نشستن پشت ميزي رو داشتيم ، مدير رستوران با عجله نزد ما آمده و پرسيد اولين بار است در اين خط مسافرت مي كنيد .. من غافل از همه جا گفتم بله .. و او با احترام زياد ما را به پستوي پشت راهنمايي كرد .. اولش دليل كارش رو متوجه نشدم .. اما همين كه به قصد پرداخت صورتحساب يه ميز مدير مربوطه مراجعه كردم ، از گرفتن پول خوداري كرده و با هديه يك بسته سيگار وينستون از ما خواست باز هم به او سر بزنيم .. ! بعد ها فهميدم كه بنده خدا فكر كرده ما هم راننده اتوبوس مسافربري هستيم .. خواست نمك گيرمون كنه .. !!

آشنايي با خانواده دكتر اقبال .. ! 

در زمان حضورم در مشهد به مراسم عروسي يكي از اقوام متمول ام دعوت شده بودم . جاتون خالي خيلي خوش گذشت .. ما مشهدي ها رسم داريم در پايان مراسم يك بزرگ تري عروس و داماد ها را دست به دست مي دهند .. در همين هنگام بود كه براي نخستين بار با يكي از ما بهترون درباري آشنا شدم .. ! قضيه از اين قرار بود كه بعد از پايان مراسم خودي ها باقي موندند .. در ميان ميهمانان چند پيرزن متشخص هم حضور داشتند .. از سر و وضعشون مي شد حدس زد كه از اقشار متمول جامعه هستند .. اين موضوع رو مي شد از تر و خشك كردن آن ها و دولا سه لا شدن بعضي ها ميهمانان متوجه شد .. مجلس وقتي خودموني شد ، يكي از فاميل هايم من را به نام صدا زده و به محضر پيرزن ها دعوت ام كرد .. وقتي به نزد آن ها رسيدم ، همان فاميل خطاب به خانم ها گفت .. بهروز خان پسر محمد آقا .. ! و بدون اين كه آن ها را به من معرفي كنه .. در حين محاوره و گفت و گو متوجه شدم كه آن ها را با نام خانم اقبال و سلطنت خانم خطاب مي كنند .. ! سريع دوزاري ام افتاد كه اين جماعت همان قوم و خويش درباري ما هستند كه عمري قمپز فاميل بودن با آن ها را شنيده ام ! چون مجلس خودموني بود ، يكي از اون ادم حسابي ها مرا مخاطب قرار داده و پرسيد .. خب بهروز خان تعريف كن چه خبر .. چه كار مي كني .. تا من خواستم جواب بدهم .. يكي از اقوام فضول براي خود شيريني در چند جمله نه تنها شغل و نوع هواپيمايم رو تشريح كرد ، به آن ها توضيح داد كه با خود روي شخصي ام براي ديدن فاميل به مشهد آمده ام .. !! تا اومدم توضيح بدهم كه چنين نيست .. و اين بنده خدا ( شما بخوانيد فضول مجلس ) براي خود شيريني چند تا صفت بزرگ و قلمبه رو در كنار شغل و كسب و كارم اضافه كرده است .. خانم اقبال با افتخار جلو امده و به اصطلاح مورد تفقدم قرار داد .. ! وي در حالي كه دستش رو جلو آورده بود تا با من دست دهد .. گفت شما رو خدا رسونده است .. !!

ماموريتي براي خانم اقبال ..  

باور كنيد همون موقع حس بدي به سراغم اومد .. و به جاي اين كه از ديدن افراد با نفوذ و درباري خوشحال و ذوق زده شوم ، انگاري هزار نفر به من ندا دادند كه فلاني گاوت زائيد .. ! هيچ كاري نمي شد كرد .. در مقابل عمل انجام شده اي قرار گرفته بودم .. اگه اون فضول خانم اجازه حرف زدن به من مي داد ، هرگز در باره ابوطياره ام حرفي نمي زدم .. ! به هر حال خانم دكتر اقبال به من گفت : بهروز خان به اميد خدا كي عازم تهران هستيد .. !!؟ من كه حسابي حول شده بودم ، با لكنت زبان گفتم فردا نه پس فردا به تهران بر خواهم گشت .. البته چنين قصدي هم داشتم كه چند روز مونده به پايان مرخصي ام زودتر حركت نمايم .. مي دونستم باز هم با ابوطياره ام  داستان خواهم داشت . خانم دكتر هم بدون رودر بايستي رك گفت .. يك زحمتي براي شما دارم . و سپس افزود .. بهروز خان راستش رو بخواهيد يك مقدار ميوه هاي نوبرانه باغ مون رو قصد داشتم براي آقاي دكتر ايكس با هواپيما به تهران بفرستم .. اما خودت مي دوني كه پرواز ها سر موقع پرواز نمي كنند .. و گاهي ساعت ها مسافران رو معطل مي كنند .. اما حالا كه شما با اتوموبيل خودتون قصد بازگشت به تهران را داريد .. اگه زحمتي نيست به شما مي سپارم ..وقتي هم تهران رسيديد اگه فرصت نكرديد به ادرسي كه تقديم تون مي كنم تشريف ببريد ، تلفن بزنيد راننده يا مستخدمشون خدمت خواهند رسيد .. و سپس از كيف اش برگه كاغذي را بيرون اورد و مقصد دكتر ايكس رو كه در حوالي نياوران مي نشست را به من داد .. ! و با كمال پررويي توصيه كرد كه اگه شب حركت كنيد ، صبح اول وقت در تهران هستيد .. !! من هم هول شده و عرض كردم .. اتفاقآ من هميشه شب ها مسافرت مي كنم .. ! و او با تكان دادن سر خوشحالي اش رو نشون داد .. !

 مكافات هاي من ...

 راستش رو بخواهيد اولش داغ بودم و از مصيبتي كه سر راهم قرار گرفته بود بي خبر بودم .. ! وقتي به خونه برگشتم تازه فهميدم گير عجب مكافاتي افتاده ام .. ! طرف فكر مي كرد ماشين پسر عفت خانم يك بي ام و اخرين مدل است .. تا صبح از فكر و خيال خواب به چشمم راه نيافت .. ! طبق قراري كه با خانم دكتر اقبال گذاشته بودم ، قرار شد يك روز قبل از بازگشت به آن ها اطلاع دهم .. يادمه غروب بود كه به خونه آن ها زنگ زده و خودم رو معرفي كردم .. پرسيد بهروز خان منزل كي تشريف داريد ؟ عرض كردم فلاني .. گفت توسط راننده ام امانت ها رو مي فرستم .. سر شب بود كه زنگ خونه به صدا در اومد .. اين رو هم اضافه كنم كه از خجالت و ترس آبرويم .. ماشين ام را چند كوچه دور تر پارك كرده بودم .. راننده با ماشين اخرين مدل اش جلوي در توقف كرده و از من سراغ ماشين ام رو گرفت .. بهش گفتم بردارم بهنام براي تعويض روغن و بازديد هاي روتين به نمايندگي مجاز برده است .. و او در حالي كه زير لب غر و لند مي كرد ، چندين جعبه ميوه رو كه حسابي بسته بندي شده بود رو در گوشه حياط قرار داد .. ! با خود فكر مي كردم كه حتمآ يك جعبه هم براي من هديه خواهد داد .. !! اگر چه من ميوه نخورده نبودم .. اما وقتي صحبت از نوبر مي شود  ، و قراره حمالي و حمل چند جعبه ميوه از مشهد تا تهران به گردن من بيفته ، چند تا هلو و زردآلو از باغ هاي به اون بزرگي چيزي به حساب نمي آيد .. ! اما قديمي ها راست گفته اند .. كه بعضي ها هر چه ثروت و مقام شون بالا بره  ، همون اندازه هم خسيس و مال دوست مي شوند ..!! اون هم ادمي كه اكثر باغ هاي مرغوب مشهد در ابعاد بسيار زيادي در اختيارشونه .. !! اما دريغ از اهداي يك آلوي گنديده .. ! يا يك تعارف شاه عبدالعظيمي !! خلاصه بعد از رفتن جناب راننده فضول كه با سئوالاتش اعصابم را خرد كرده بود ، ماشين ام رو به جلوي خونه اوردم .. و با چه زحمتي به اتفاق پدرم جعبه هاي ميوه رو در صندوق عقب ماشين قرار داديم ..

 آغاز سفر ماركوپلو ..

باور كنيد سختي هايي كه من در اين سفر كشيدم ، ماركوپلوي ونيزي به خواب شب اش هم نديده بود . راستي يادم رفت اضافه كنم كه خانم دكتر اقبال با همراهانش قرار بود با هواپيما عازم تهران شوند .. ! حاضرم قسم بخورم كه به خاطر خسيس بودنشون و اين كه پول حمل جعبه ها رو ندهند ، مسئوليت حمل جعبه ها رو به من سپردند .. ! خلاصه به اتفاق پدرم و آن بردار ديگرم ( بهزاد ) طبق قولي كه داده بوديم ، شبانه به سمت تهران حركت كرديم .. ! با وجودي كه در قوچان يكي دو نفر از باطري سازان با تجربه و قديمي حسابي دينام ماشين رو سفت كرده بود .. اما هنوز مسافت زيادي رو طي نكرده بوديم كه احساس كردم باطري ماشين به تدريج خالي مي كند .. ! و با ضعيف شدن باطري نه تنها چراغ هاي جلو را نمي توانستم روشن كنم ، بلكه ديگه استارت هم نمي زد .. ! باور كنيد قدم به قدم بهزاد بيچاره را وادار مي كردم تا در تاريكي شب ، برايم قلوه سنگ يا آجر بهمني پيدا نمايد .. و تازه كلي هم طول مي كشيد تا در موتور ماشين تعبيه اش نمايم .. ! درد سرتون ندهم .. فردا نزديكي هاي ظهر  بود كه به شاه پسند رسيديم .. و اون جا يك مكانيكي با انصافي بود كه كلي روي ماشين كار كرد .. قطعه اي را عوض كرد .. قطعه اي را هم داد تراشيدنش .. و با اطمينان كامل گفت .. تا تهران بگاز .. هيچ مشكلي پيش نمي آيد.. ! به اين ترتيب شب دوم بود كه ما دوباره به سمت تهران حركت كرديم .. ! من نه تنها دلشوره امانتي ها را مي زدم .. از دست ماشين هم حسابي ذله شده يودم .. ! به هر جون كندني بود .. گردنه ها را رد كرده و همين كه به نزديكي هاي تهران رسيدم ، ماشين بعد از جاجرود ناگهان بدون هيچ دليلي متوقف شد .. ! هر چه تلاش كرديم .. نشد كه نشد .. ! يك چند تا راننده كاميون از روي دلسوزي آمدند به ما كمك نمايند .. اما آن ها هم هر چه تلاش كردند ، ماشين اصلآ و ابدآ روشن نشد .. ! به ناچار قطع اميد كرده و ماشين را جلوي يكي از كارخانجات صنعتي پارك كرده و به نگهبان سپرديم كه مواظب اش باشد .. تا ما بعدآ فكري به حالش بكنيم ... ! بعدش خودمون رو خسته و كوفته به خونه رسونديم .. !!

بكسل كردن جنازه ماشين ...

بعد از يك روز استراحت و سپري شدن خستگي هاي ناشي از سفر طولاني كه با شكنجه و دغدغه روحي توآم بود ،‌ به خارج شهر رفته و با پيدا كردن ماشين نيساني كه حاضر شد ما را تا خونه بكسل كنه به توافق رسيديم .. ! با هزار مكافات در اوج ترافيك خسته كننده تهران ماشين رو به جلوي خونه مادر همسرم در خيابان عباسي تهران ( خيابان شيرو خورشيد ) پارك كرديم .. ! تقريبآ بيش از سه شب و چهار روز از زمان تحويل گرفتن ميوه ها گذشته بود .. ! پدرم كه تعصب عجيبي بر روي فاميل هايش داشت مخصوصآ اين اقوام درباري اش ، مدام غر مي زد كه به منرل آقاي دكتر زنگ بزن .. و بگو ماشين ات خراب شده است .. البته اين رو هم اضافه كنم كه بر اثر تابش شديد آفتاب و تكان هاي شديد جاده ، همه ميوه ها له و گنديده شده بود .. و جوي باريكي از آب ميوه از صندوق عقب ماشين ام به بيرون راه افتاده بود !! و از اون جايي كه ادم خجالتي در اين گونه مواقع بودم ، با اصرار قصد داشتم به پدرم حالي كنم كه ان ها با توجه به فاصله زماني صد در صد متوجه شده اند كه ديگه هيچ اثري از ميوه ها نمانده است .. و قيدش رو حتمآ زده اند .. اما پدرم معتقد بود شما نسل امروزي ها معني تعهد رو نمي دونيد .. ! يكي من بگو يكي پدرم .. همين جوري اين بحث ادامه داشت .. ناچار پذيرفتم كه حتمآ او اخلاق فاميل خودش رو بهتر از ما مي دونه .. به همين دليل قرار شد يكي به خونه خانم دكتر زنگ بزنه و قضيه خراب شدن ماشين را اعلام كنه .. اما كسي اين مسئوليت رو به عهده نمي گرفت .. هر كسي به نوعي از اين قضيه شانه خالي مي كرد .. به ناچار دست به دامن برادر همسرم شده و با دادن شماره به او ، ازش خواستيم كه اطلاع دهد كه ماشين خراب شده بود .. و از طرف ما عذر خواهي نمايد .. اما اصلآ فكر اين جاش رو نكرده بوديم كه آن ها بدون توجه به توضيحات آدرس خونه رو خواسته بودند .. بردار همسرم كه از موضوع ميوه و دعواهاي ما بي اطلاع بود ، از روي سادگي ادرس خونه شون را داده بود .. !!

 يك آبرو ريزي حسابي ...  

به محض اين كه شنيديم ادرس خونه مون لو رفته است .. قيامتي بر پا شد .. ! پدرم بد جوري اعصابش خرد شده بود .. و مدام مي گفت .. يك فاميل درست و حسابي داشتم كه شما با كار هاي نسنجيده تان پاك آبرو و حيثيت ام را بر باد داديد .. يكي نبود بهش ياداوري كنه .. كه اين خانواده به اصطلاح درباري تا حالا چه تاجي بر سرت نهاده اند .. كدوم گره رو در زندگي ات گشوده اند .. يك انتقالي را ازشون درخواست كردي .. ان قدر كشش دادند تا خودت بازنشسته شده و با پاي خودت به مشهد برگشتي .. ! خلاصه خونه مون تبديل به جهنم شده بود .. حال و روز من از همه بدتر بود .. نه به اون قمپزهايي كه اون فاميل فضول مون در شب عروسي در باره من عنوان كرد ، و نه به اين رسوايي تحقير اميز .. ! ناراحتي من بيشتر به خاطر ديده شدن ابوطياره ام بود .. ! و مدام به اين فكر مي كرديم كه چه پاسخي به آن ها بدهيم . تا اين كه يادم نيست كدوم يك از اعضاي خانواده فكرش رو به كار انداخته و اعلام كرد .. كي گفته كه خانم دكتر اقبال به اين جا خواهند امد .. !!؟ صد در صد راننده اش را براي بردن ميوه ها به در خونه خواهد فرستاد .. اين نظريه يك كم از تب و تاب چه كنم چه كنم افراد كاسته بود .. ! اما چشمتون روز بد نبينه با به صدا در اومدن زنگ در حياط .. وقتي از طبقه بالا با كوچه نگاه كرديم .. با كمال تعجب ديديم كه همون سه تا پيرزن متشخص كه يكي شون خانم دكتر اقبال بود .. از ماشين آخرين مدل شون پياده شدند .. !!‌ پدرم از ترس و ناراحتي پس افتاده و غش كرد .. ! من رنگ و رويم بد جوري پريده بود .. و حال و روزم بهتر از پدرم نبود .. در همون حال دنيال يكي مي گشتم كه بهش بگم بره پشت در و ميوه ها رو تحويل بده .. همه اهالي خونه فرار كرده بودند .. ! تنها كسي كه پيدا كردم ، خواهر كوچك همسرم بود .. بهش گفتم برو بيرون به اون پيرزن ها بگو هيچ كس خونه نيست .. همه به ميهماني رفته اند .. و سپس ماشين رو نشون بده تا ميوه ها را بردارند .. !! بقدري ترسيده بودم كه يادم رفت سوئيچ ماشين ام رو بهش بدهم .. دختر بچه ساده هم وقتي ديده كليد اتوموبيل رو همراه نداره از همون توي كوچه يك ريز و پشت سر هم صدا مي زد .. آقا بهروز .. آقابهروز .. كليد رو بينداز پائين ... ! باور كنيد مي خواستم برم جلوي خونه  و مقابل چشم اقبال و فخر السلطنه و خود سلطنت و دربار شاهنشاهي او رو خفه كنم .. ! باز بر شيطون لعنت فرستاده و كليد رو يواشكي به بيرون پرت كردم .. !!

 خدا كنه كر باشند .. !!

 با ترس و لرز از لاي كركره هاي خونه يواشكي نظاره گر كوچه بودم .. هر سه پيرزن به اتفاق راننده شون با چه احتياطي جعبه ها را از صندوق عقب ماشين ام بيرون آورده و به درون ماشين بنز اخرين مدلي كه شبيه اتوموببل هاي تشريفات دربار بود قرار مي دادند .. ! انگار نه انگار كه پدر ميوه ها در آمده است ..! انگار نه انگار كه همه له شده اند و آب ازشون به بيرون سرازير شده .. چنان حمل مي كردند كه تو گويي جعبه هاي جواهرات سلطنتي رو جا به جا مي كنند .. ! من كه تا انتقال كامل بار ميوه حسابي نيمه عمر شدم بودم ... ! يك عده از اهالي نديد بديد كوچه هم دور بر بنز به تماشا ايستاده بودند .. و احتمالآ در دل حسرت سر و وضع آنتيك و جواهرات پير زن ها كه متعلق به دنيايي ديگر بودند  رو مي خوردند .. ! كسي چه مي دونه .. ؟ من هم با تمام وجودم دعا مي كردم خدا كنه خانم ها كر بوده باشند و فرياد هاي آقا بهروز .. آقا بهروز رو از زبان خواهر كوچكه همسرم نشنيده باشند .. ! شايد باورتون نشه .. براي من اين مدت بيش از يك قرن گذشت .. ! و به درگاه خداوند از صميم  قلب توبه كردم كه از اين به بعد مطلقآ با اين جماعت نشست و برخواستي نداشته باشم .. ! و چنين هم شد ..

 پايان كلام ...

حالا كه بحث ماشين و عشق و علاقه به ميان آمد ، ياد خاطره اي افتادم كه براي رفع خستگي تقديم شما ياران مي كنم .. راستش رو بخواهيد من عاشق فولكس واگن هاي قديمي  و به طور كلي ماشين ها كاروان بوده و  هستم  . مخصوصآ نمونه همين مدلي كه در تصوير مي بينيد .. ! فقط يك سري از آين مدل ها بيرون امد . و اگه اشتباه نكنم مدل ۱۹۶۳ يا ۶۴ است . مي گن پسر حلال زده به باباش مي ره.. ! من هم در ايام جنگ كه بنزين كوپني بود .. يك روز در خيابان جمهوري چشمم به يك فروند فولكس واگن اين مدلي افتاد .. ! دنبالش رفتم و با دادن چراغ متوقف اش كردم .. بهش گفتم مي فروشي ؟؟ پاسخ مثبت بود ! سريع ماشين اخرين مدل ام رو مفت و مجاني فروختم و با عجله فولكس استيشن رو كه دست بر قضا زرد رنگ بود رو خريدم .. ! بهانه ام براي اهل خانواده سهيمه روزانه ۱۵ ليتر بنزين بود ! در حالي كه من به خاطر علاقه ام خريداري كرده بودم .. ! به محض اين كه معامله پايان پذيرفت و ما سند زديم با خوشحالي راهي خونه شدم .. ! شايد باورتون نشه .. وقتي وارد خانه هاي سازماني شدم در مواجه با اولين مانع خياباني كه معمولآ جلوي مدارس نصب مي كنند ، با صداي مهيبي زدم روي ترمز .. ! وقتي توقف كردم ، با تعجب متوجه شدم كه درب كشويي بزرگ از جا كنده شده است .. ! بعد از كلي خرج جوشكاري وقتي به منزل اومدم .. با اعتراض شديد  اهالي خونه مواجه شدم .. هنوز يك هفته نگذشته بود كه به اتفاق خواهر همسرم در خيابان آيت الله سعيدي به سمت ميدان آزادي مي رفتم كه با نزديك شدن به چراغ قرمز سه راه هاشمي ، وقتي پايم را روي پدال ترمز فشار دادم .. با تعجب ديدم پدال  تا اخر پائين رفت و .. در نتيجه به شدت به پشت يكي از ماشين ها كوبيدم .. ! بي اختيار ياد معامله مرحوم پدرم افتادم كه حياط رو با يك اسب عوض كرد .. !!

  

dfhbsh.jpg 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۶:۳۰ دقيقه بامداد شانزدهم  تيرماه  ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

 

 

 شب های دراز بمبارانهای تهران
بازگشتی دارم به شبهای دراز و دلهره آور سالهای 63 - 64 تهران که همشهریان من و شما که در سنین میان سالی هستند بخوبی بیاد می آورند که چه روزگار سختی داشتیم و چقدر این شبها رعب انگیز بودند.همه می دانستیم و صدام حسین نامرد هم بخوبی می دانست که تا دامنه جنگ به شهرهای بزرگ و بخصوص پایتخت کشیده نشود تکلیف آن معلوم نخواهد شد.البته این تجربه ای تاریخی بود و خاص این جنگ نبود.بخوبی شنیده و خوانده بودیم که هیتلر با تهدید بمباران پاریس و انداختن اعلامیه های تهدید بر روی شهر موجب تسلیم فرانسه و رژه در آن شهر برای نیروهای آلمانی را فراهم ساخت.بمباران برلین - بمباران ورشو و سایر شهرهای بزرگ همیشه در جنگ تعیین کننده بوده است.بنابراین صدام هر از گاهی شهرهارا می زد ولی هیچوقت بصورت کاملا منسجم و با برنامه تهران را نزده بود.مردم تهران هم داغی جنگ را پشت گوش خود احساس نمی کردند و به زندگی تقزیبا طبیعی خود ادامه می دادند و متاسفانه خبرهای جنگ هم اگر حمله بزرگی در راه نبود بازتاب آنچنانی در شهر پیدا نمی کرد و یکنواخت می شد! مگر روزهائی که جنگ به پشت در آپارتمانهای تهرانی ها می رسید!! یعنی شبهای بمباران که معمولا یکهفته ده روزی بطول می انجامید و همه را اعم از مقامات و مردم کلافه می کرد.ترس و وحشت از دشمنی که دزدکی و مخفیانه ناغافل به تو حمله می کند و آنهم در تاریکی شب و با مدرنترین سلاح ها و تو هیچ چیزی برای دفاع نداری و اصلا اورا نمی بینی که دفاع کنی و امیدت به چند جوان تازه سال مبهوت و نگران چسبیده به توپهای ضد هوائی در اطراف شهرت است و تازه میدانی و می بینی که بسیاری که نه تقریبا همه توپ هائی که می زنند اصلا به آن ارتفاع نمی رسد چه برسد به اینکه اصابت کند و نقش موشکهای چهارشنبه سوری هارا بازی می کنند، آنوقت مرد می خواستم کسی که بگوید من از بمباران نمی ترسم! بسیاری را دیده بودیم که بدلیل عصبیت ناشی از همین بمبارانهای نامردانه و پرپر شدن همشهریانشان عزم رفتن به جبهه و لااقل رو در روئی با دشمن قابل رویت را انتخاب می کردند تا مردانه دفاع کنند از آنچه در شهر ها جا گذاشته بودند یعنی خانواده.


روزی در دفترم در خیابان ستارخان مشغول به کار بودیم که ناگهان 6 موشک پی در پی شلیک و به اطراف ما اصابت کرد.خلبانی با لباس فرم جنگی گوئی که هم اکنون از هواپیما پیاده شده سراسیمه و ترسان ولی خیلی عصبانی وارد دفتر شد و دوان دوان به طبق بالا که من بودم آمد و بدون اختیار به زمین و زمان فحش می داد.اورا نشاندیم و کمی آب و چای و جویای حالش شدیم.گفت که برای کاری فوری در رابطه بیماری مادرش مرخصی کوتاهی گرفته و به تهران آمده است و در اینجا هم دو روز است در خیابانها و منزل گرفتار بمبارانهای وقت و بی وقت است!! نمی شد گفت که او ترسیده بود که هیبتش نشان می داد از چیزی نمی ترسد و هنوز خاک جبهه بر سرو رویش بود ولی وحشتش از مردن در حالت بی دفاعی بود. می گفت وقتی هواپیماهای دشمن را بالای سرم و در ارتفاعات بالا می بینم حسرت می خورم که چرا پشت جنگنده خود نیستم تا به طرفش یورش ببرم.بهرحال بپردازم به اصل مطلب.فقط خواستم هوای آنروز ها را برای دوستان مجسم نمایم.شبهای زیادی آنقدر صدام گستاخ شده بود که در رادیوی بغداد و با همکاری مجاهدین خلق ایران!!! آدرس محله به محله را برای بمباران می داد و از آنان می خواست مثلا آن محله را تخلیه نمایند!که مردم البته اثرات روانی این اعلامیه ها بیشتر از خود بمباران اذیتشان می کرد. شایعه دهن به دهن می گشت و اثر خودرا می گذاشت.در یکی از شبها شنیده بودیم که محله ما کوی گیشا(نصر) را خواهند زد.بسیاری با بی اعتنائی از آن گذشتند و تعدادی محافظه کارتر شب های موعود را به ییلاقات اطراف تهران پناه بردند ولی تعدادشان زیاد نبود.همسر من مدتی بود فرزندی به دنیا آورده و پسر بزرگم تازه چند ماهه بود و شب میهمان خودی داشتیم.میهمانان که رفتند و معمولا از ترس بمباران گردهمائی ها زیاد طول نمی کشید، آژیر خطر به صدا در آمد و چراغها را خاموش کردیم.منزل ما بدلیل تپه ماهور بودن زمینهای گیشا نسبت به کوچه 5 پله بطرف پائین داشت ولی نسبت به حیاط همکف محسوب می شد.اطاق پذیرائی در انتهای آپارتمان و بشکلی پائینتر از کوچه امن تر بنظر می رسید.من و همسرم برای حفظ جان کودکمان اورا که خواب بود بطرف انتهای اطاق پذیرائی بردیم که پنجره های کوچکی به کوچه داشت تا ایمن تر باشد.من داشتم پسرم را به آغوش همسرم می رساندم که ساختمان با صدای مهیبی گوئی از جای خود کنده شد و گوشهایمان را سنگین و گنگ نمود!


بچه ناخود آگاه از بغل من در هوا معلق و به روی مبل افتاد(خوشبختانه)و ما هردو به صورت خودرا روی زمین انداختیم با این انتظار که آوار و شیشه روی سرمان ریخته شود.همه جا در تاریکی محض فرورفت.هنوز جابجا نشده بودیم که صدای مهیب دیگری چند صد متر آنطرفتر شنیده شد ولی همان محله.ناگهان صدای آزیر ها بگوش رسیدند که برای کمک می آمدند.دوان دوان از خانه خارج شدم.دود بسیار عظیمی چند ده متر بالاتر از کوچه ما دیده می شد.همه بطرف دود می دویدند.به کوچه مورد نظر رسیدیم.صحنه ای دیدیم که هیچوقت از ذهنم حتی پس از سالها دور نمی شود.همان جشن تولد معروفی که بعدا دهان بدهان در تمام دنیا پیچید در این محله اتفاق افتاده بود. یک ساختمان 4 طبقه شاید 4 واحدی یعنی 16 واحد و نیمی از ساختمانی همجوار همین ساختمان ظرف 10 ثانیه به تلی از خاک بدل شده و صدای ناله و شیون فضا را پوشانده بود.حس غریبی از بی کسی مردم ایران به انسان دست می داد که البته در دیگر نقاط کشور به کرات اتفاق افتاده بود ولی در پایتخت نمود بیشتری داشت زیرا که پوشش خبری زیادتری داشت.با حضور نیروهای مختلف و کمک رسان مردم به خانه هایشان راهنمائی شدند و تازه فهمیدیم که صدای دوم هم مربوط به کوچه ای پائینتر ولی در سمت دیگر محله بود و بمب درست داخل حیاط خانه ای با 4 طبقه و 8 واحد افتاده و تقریبا تمام افراد آن ساختمان شهید شده بودند و هنوز هم کوچه بنام همان خانواده است.در این ساختمان اولی جشن تولد فرزند یکی از ساکنین بوده است.حدود 14 کودک توسط والدین به این میهمانی آورده شده و قرار بود ساعت 22 بیایند و آنها را ببرند که ساعت 21 این اتفاق افتاد و 12 بچه شهید شدند ضمن اینکه یکی از والدین که داشت بچه خودرا کمی زودتر سوار ماشین می کرد که ببرد همان جلوی در و داخل اتومبیل با کودکش شهید شده بود.محشر کبری بود و شبی کاملا  دردناک و فراموش ناشدنی.ظرف نیم ساعت و با تحمل ترافیک بسیار شدید و فشرده محله گیشا تخلیه شد و اکثر مردم عازم جاده کرج و چالوس شدند و همگی در کنار جاده و یا درون ماشینهای خود بیتوته کردند تا لااقل جانی داشته باشند و فردا صبح سر کار خود بروند!مردم کم کم نارضایتی خودرا در مصاحبه های خیابانی  رسانه ای ابراز می کردند و از دولت شدت عمل بیشتری انتظار داشتند.دولت تلاش زیادی می کرد مایحتاج جنگ را از همه جای جهان تامین نماید ولی بدلیل تحریمهای غیر منصفانه قدرتهای بزرگ مثل آمریکا که این بیمار روانی را حمایت می کرد کمتر موفق می شد نیازهای خویشرا تامین کند.بهر حال هواپیماهای ما و سلاحهای ما بتدریج کم می شدند.اغلب صنایع داخلی تغییر ماهیت داده و انواع سلاحها را داخل تولید می کردند ولی بهر حال این جنایتکار همه جانبه مورد پشتیبانی بود و همه چیز به او می دادند وبصراحت اعلام می کردند که صلاح نیست این جنگ برنده داشته باشد!


کیست که نداند مظلومیت ملت ایران کار دست آمریکا داد و همین متحد جنایتکار چنان نانی در دامان غربی ها گذاشت که فقط با اشغال نظامی و اعدام وی و تغییر حکومت به قیمت میلیاردها دلار ضرر و زیان ملت آمریکا توانستند شرش را از سر منطقه پاک کنند.من که شخصا چند سالی با این آمریکائی ها در شرکت آمریکن بل اینتر نشنال کار می کردم بخوبی میدانم که اینها چقدر در تحلیل مسائل جهانی ناآگاه هستند و گاهی آنقدر ساده لوح و احمقند که کمتریم مشکلات جهانی را دیگران باید برایشان حل کنند! در مقابل اروپائی ها همیشه از حماقت اینها برای خود نان و آبی در خور دست و پا کرده اند و الان هم می بینید که میکنند.در جنگ 8 ساله مردم ما به شهادت همه ما که بودیم   بسیار مظلوم واقع شدند.یادم هست دلمان خوش بود که مثلا دبیر کل سازمان قرار است برای میانجیگری به تهران بیاید و صدام شهر هارا به حرمت وی نخواهد زد!! می توانیم یکی دو روزی کار های عقب افتاده را انجام دهیم و اقوام را ببینیم!روزهای سختی بود.یاد همه شهدای جنگ گرامی باد.

   مطالب خواندنی 

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

  •  

    - تعداد بازديد
  • 6317
  • مرتبه

    نظرات

    سلام بر آقای مدرسی عزیز
    در يك پست كه در تاريخ نهم خرداد ماه ۱۳۸۹ مطالعه كردم با عنوان ماجراي دختر نابغه ( دخترك شيطون ) ،هفته گذشته اين دختر خانم( خانم دكتر حاني محمودي ) را ديدم كه در شبكه تلويزيوني voa در برنامه اي با عنوان كارشناس مسائل اجتماعي در رابطه با كار كودكان صحبت ميكردند بلا فاصله ياد جنابعالي و خاطراتي كه از ايشان بيان نموديد افتادم چقدر زيبا و جالب بود براستي تلاش انسانها چقدر در تغيير سرنوشت آنها مؤثر است.
    1389/05/16
    پاسخ
    جناب آقاي سليمي گرامي
    چقدر خوشحال مي شوم وقتي خبر موفقيت جوانان و عزيزاني كه من درصدي نقش در موفقيت آن ها را داشته ام ، مي شنوم
    اگر چه خانم دكتر محمودي گل سر سبد همه شاگردانم بود .. اما خيلي هاي ديگري را هم مي شناسم كه در همين كشور عزيز خودمون در حال حاضر منشآء خدمات ارزنده اي هستند
    از شما به خاطر اطلاع رساني ممنونم
    لطف فرموديد

    جناب مدرسی سلام
    در مورد معجزات این فیس بوک خواستم بگویم که من چندین دوست دیرین خود را از این طریق پیدا کرده ام.واقعا از معجزات قرن ارتباطات است.دیروز پس از 42 سال خواهر یکی از دوستان دوران بچگی را یافتم که با کمال تاسف اطلاع پیدا کردم که دوست من که برادر ایشان بود سه سال قبل برحمت خدا رفته است.خیلی متاسف شدم.
    در مورد دکتر اقبال اطلاعات خوب و بد بسیار است.ایشانهم مانند هر انسان دیگری منشاء خدمات و کارهای مضری هم بود.از نکات بسیار جالب زندگی شغلی وی یکی اینکه همیشه پیش از تعویض شیفت نگهبانان شب ساختمان شرکت نفت در خیابان طالقانی یعنی حدود ساعت 6 صبح پشت میز کارش بود! میدانید دکتر اقبال از وزرای کابینه در مقام ریاست شرکت نفت بسیار بالاتر بود و نزدیکی با شاه داشت و همیشه با یک تلفن اجازه شرفیابی فوری می گرفت.بخشنامه کرده بود کلیه کارکنان شرکت نفت اعم از کارگر و کارمند تهران یا مناطق نفت خیز جنوب و غیره میتوانند حدفاصل ساعت 6 الی هفت و نیم هر روز صبح برای دیدن ایشان و مطرح نمودن مشکلات شخصی به دیدارش بیایند و رئیس دفترش این ملاقاتها را تنظیم میکرد.یادم هست یک کارمند شرکت نفت می توانست لااقل یکی از فرزندانش زا با درخواست حضوری از وی خارج از نوبت و امتحانات مرسوم به استخدام شرکت نفت درآورد.یکی از شوهر خاله های من که خودش کارمند نفت بود و در پخش کار می کرد 3 پسر و یک خواهرزاده و یک برادرش را به استخدام نفت درآورد! و همین حالا هم همگی کار میکنند.او یک کارمند بسیار معمولی بود و اصلا در هفت آسمان یک ستاره هم نداشت !یادم هست راننده کوتاه قد سیاه سوخته ای داشت که اورا که خیلی بلند قد بود برای مراسم و جشنها به هتل می آورد و پالتوی اورا بما می سپرد.طفلک می پرید بالا تا برای درآوردن پالتوی اقبال به او کمک کند! ولی دکتر اقبال راس ساعت 10 شب مجلس را حتی اگر شاه هم حضور داشت برای خواب ترک می کرد و زودتر از همه می رفت.اصلا اهل شب زنده داری نبود.اقبال اصلا سواد نفتی نداشت و بقول یکی از دوستان همین سایت اگر وارد سیاست نمی شد میتوانست یکی از پزشکان عفونی تاثیر گذار در تاریخ طب این مملکت باشد.یکی از بد بیاریهای وی این بود که پس از افتضاح 28 مرداد 32 جزو نخست وزیران ایران شد که تاریخ از همه آنها به بدنامی یاد می کند...
    پاسخ
    محمود جان قبلآ هم فرموده بوديد كه دوستان قديمي زيادي را از طريق فيس بوك پيدا كرده ايد .. راستش رو بخواهيد من از اين برنامه چيزي سر در نياورده ام .. خيلي ها در صفحه اي كه اصطلاحآ متعلق به حقير است تشريف آورده كه من نمي شناسم .. و به عنوان سوم شخص مفرد جملاتي رو درج مي كنند .. و مي روند .. !! نمي دونم چه جوري مي شه پيغام گذاشت .. چه جوري جواب يكي را كه پيغام گذاشته جواب دهم .. تنها يك فضا براي كامنت وجود دارد .. !! ورود به فيس بوك هم با مشكلاتي همراه است .. خلاصه من كه با آن اصلآ ارتباط برقرار نكرده ام .. !! بگذريم
    در باره دكتر اقبال اطلاعات خوبي ارايه كردي .. اما به قول شما حيف كه بد موقعي نخست وزير شد .. تا همين چند سال قبل هم زنده بود .. اما من خيلي وقته كه از آن ها و خانواده اش بي خبرم .. ! ممنون از شما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35