درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  روایت پير مرد جذامي !

  فرار از دست پیر مرد جذامی زشت 

Small---1.jpg

حسين آقا كه ظرف هاي ميوه رو پائين برده بود ، ظاهرآ يادش رفته بود در پشت بام رو از داخل قفل كنه .. كه يه وقت ديدم يك پير مرد ژوليده با قامتي دولا با لباس هاي مندرس و قيافه بسيار وحشتناك در پشت بام رو باز كرد .. ! دوستان قديمي حسين آقا كه به گمان من قبلآ اين موجود وحشتناك رو ديده بودند ، ذاشتند از ترس سكته مي كردند .. او به سمت ميهمانان خيز برداشت .. عده اي خود رو به داخل قفس كرده و در را از داخل قفل كردند .. فقط من با چرچيل روي بام مونديم .. وي ابتدا به سمت رئيس بزرگ يورش برد .. ! ترس و وحشت از چهره اين مرد ورزشكار قديمي نمايان بود .. ! در حالي كه زبانش باز بند اومده بود .. مرتب از پير مرده مي خواست نزديك او نشود .. و با چوبي كه دستش بود به سمت او تكان مي داد .. پير مرد هم از فاصله تقريبآ دور مدام آب دهانش رو به سمت چرچيل پرتاپ مي كرد .. من هم از ترس در گوشه اي مثل موش گير كرده بودم ..! دقايقي بعد پير مرد جذامي كه از دويدن دنبال دوستم خسته نشون مي داد ، اين بار به سمت من يورش آورد .. قلبم داشت در سينه مي تپيد .. ! سعي كردم ابتدا با او ديالوگ برقرار كنم .. و من ساده با همين تصور مدام بهش مي گفتم .. عمو جان من براي مداواي شما اين جا اومده ام ..

   فرار از دست پیر مرد جذامی زشت    

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

Small---2.jpgSmall---3.jpg

05upt8sup9xiyg119966.jpg

یک عذر خواهی بلند بالا ( به قول مشهدي ها ) به همه شما ياران همدل به خاطر تاخير در انتشار به موقع پست جديد بدهكارم . قصد دفاع از خودم رو به هيچ عنوان ندارم ! اما واقعيت اين است كه به دليل تعطيلات اخير از يك سو ، بازي هاي جام جهاني از سوي ديگر باعث شده بود تا مخاطبان كم تري نسبت به گذشته داشته باشم ! اما باور كنيد دليل اصلي فرا تر از اين ها مي باشد ! راستش رو بخواهيد از يكي   دو روز قبل از آغاز تعطيلات ياد شده دخترم به اتفاق همسرش كه قصد مسافرت داشتند ، دو دل بودند كه آيا دوقلوها رو با خود ببرند يا خير !؟ عاقبت تصيمم بر اين شد كه ان ها ميهمان منزل ما باشند ! خب طبيعي است حضور دو وروجك شيطون در خانه باعث از بين رفتن سكوت و آرامش شده بود ! و من به هيچ عنوان قادر به نگارش پست جديد و حتي نشستن پشت كامپيوتر نبودم ! اميدوارم پوزش ام رو پذيرا باشيد .. به اميد جبران همه اين تاخير ها 

صادقانه قصد بيان موضوعي رو دارم .. من اگه بنا باشه روزي از شخص يا فردي به دلايلي دلخور باشم و كار به جايي برسه كه در تارنماي خودم شخصيت و هويت اش رو زير سوال برده و او را به اصطلاح در انظار عمومي لجن مال اش كنم ، ديگه به هيچ عنوان نه به سايت اون مادر مرده سر مي زنم ! و نه مطالب او را در انجمن يا فروم خودم درج مي نمايم !! و نه اصلآ كاري به كارش دارم . و فكر مي كنم همه اين گونه باشند ! اما از شما چه پنهون اخيرآ يكي از دوستان بانفوذم در دادگاه جرايم الكترونيكي كه بنا به ضرورت حرفه اش نگاه نظارتي بر وبلاگ ها و سايت هاي اينترنتي دارد ، بنده رو از واقعيت تلخي آگاه كرد ! او لينك هاي متعددي رو نشانم داد كه از سايت بنده كپي برداري شده بود ! بعضي از مطالب اختصاصي ام مثل گزارشي كه از ارتا كيش تهيه كرده بودم را با حذف مطالب كليدي ( مثل معرفي زنده ياد دادپي ) كپي كرده و در انتها از روي اكراه نام " يادداشت هاي يك خبرنگار " رو درج كرده اند ! دريغ از لينك به سايت يا به نام بنده ! ( كافي است در گوگل نام آرتا رو درج كنيد و نتيجه رو ببينيد ! ) مورد ديگر گفت و گوي اختصاصي ام با يكي از خانم هاي خلبان را بدون درج مآخذ استفاده كرده اند !! نمونه هاي متعدد فراواني رو دوستم رصد كرده و از من خواست پي گيري قانوني كنم ...

جالبه بدونيد بعضي از همين آقايون با اصرار فراوان از من خواستند تا در سايت آن ها تصاويرم رو آپلود كنم  .. من احمق چون تحت فشار حذف عكس هاي وبلاگم بودم با اين تصور كه انسان هاي خوب هنوز هم در دنياي وب حضور دارند ، با چه زحمت و مشكلاتي دوباره طرح هاي حذف شده رو در جايي كه دعوت ام كرده بودند آپلود كردم .. بعد از مدتي ابتدا تصاوير يكي از پست هايم با ناباوري حذف شد ! در حالي كه در جستجوي دلايل ان بودم ، كامنتي دريافت كردم كه خيلي مضحك و خلاصه نوشته بود .. به خاطر عكس شاه تصاوير حذف شد !! ديگه از سايت استفاده نكنيد ( نقل به مضمون ) !! من هم بي خيال شدم .. چون مديران سايت هاي بسيار معتبري براي آپلود عكس ها دعوت ام كردند .. مدتي از اين اتفاق گذشته بود كه ديشب متوجه شدم بقيه تصاوير آپلود شده ام رو نا جوانمردانه حذف كرده اند .. !! پر واضح است حضرات وقتي با تهمت و افترا و انكار هويت ام نه تنها موجب كاهش مخاطبان نشدند ، بلكه افزايش رو به رشدي را ديدند ، سعي كردند از راه هاي ديگري ضربه بزنند ! به شرافتم سوگند در پي اصرار دوستم مبني بر اقدام قانوني سايت هاي متخلف ، علي رغم بلاهايي كه سرم آورده بودند پاسخ ام منفي بود . و همان طور كه بار ها عرض كرده ام شخصيت خانوادگي ام به من اجازه مقابله به مثل رو نمي دهد . اما اين بار به عنوان يك تكليف قانوني از من خواسته شده است به منظور برخورد با متخلفان حتمآ اين كار رو انجام بدهم .. باور کنید ذهن ام کار نمی کند و نیاز به راهنمایی دارم  ..

 برچسب ها : كپي غير قانوني + جرايم اينترنتي + آپلود تصاوير + جنگ عراق + حسين موشخور + ماسك + پير مرد + جذام + محله قصرالدشت + ماشالله مداح + ميكانيكي + ترس و وحشت 

  

 

 يك پارانتز تقريبآ بي ربط .. !

اگه خاطرتون باشه در يكي از مطالب قديمي ام به اين موضوع اشاره كردم كه مرحوم پدرم از اون كفتر باز هاي حرفه اي بود. و از روزي كه خودم رو شناختم ، كفتر يا همون كبوتران جزوي از خانواده ما محسوب مي شد . و پدرم عاشقانه و به مفهوم واقعي به آن زبون بسته ها عشق مي ورزيد .. يكي دو بار هم شنيدم كه به يكي از دوستان كفتر باز خود اعتراف كرد كه كفترهايش رو از بهروز و بهزاد بيشتر دوست دارد ..!! شايد به خاطر اين كه مادرمون رو طلاق داده بود ، من و بهزاد هم از چشم او افتاده بوديم  .. به هر حال من يكي كه باورم شده بود .. !! البته خاطرات زیادی از این پرندگان بی آزار دارم . از قبل از تولد من پدرم کبوتر داشته است . و با مشکلات آن از جوانی دست و پنجه نرم می کرده است ! ولي هرگز راضي به دست برداشتن از آن ها نشده بود . يكي از دلايلي كه ما در پادگان قوشچي دور از خانه هاي سازماني با مشكلات فراوان زندگي مي كرديم ، صرفآ به خاطر حضور كبوتران و ساير حيوانات اهلي ديگري بود كه پدرم علاقه به حفظ و پرورش ان ها داشت .. از گوسفند و بوقلمون گرفته تا مرغ و خروس و غاز و اردك و قناري .. ! و ما هم مجبور بوديم دوري راه تا مدرسه رو كه در خانه هاي سازماني قرار گرفته بود را تحمل كنيم .. ! يكي ديگر از مشكلاتي كه اون موقع داشتيم ، ساخت لانه كبوتران و بيگاري كشيدن از اهل خونه بود كه هر يك به سهم خود بايستي در كار عملگي به ياري پدر مي شتافتيم !!  و اين ها همه مكافات بود .. ! بعد ها هم كه بازنشسته شد ، تمام اوقات خود رو روي پشت بام و با كبوتر هايش مي گذروند .. عين سرباز خانه همه را طبق امار تفكيك كرده بود ! مجرد ها يك لونه .. متاهل ها در لانه اي ديگر ! امار جوجه ها و جيره بگير ها در ليست هاي جداگانه با خطي زيبا بر سردر لانه كبوتران جا خوش كرده بود .. ! از آينه و پرژكتور گرفته تا سايه بان همه چي مهيا بود ! معمولآ از دوستان و اقوام بر روي بام خانه كه همانند باغ وحشي مجهز بود ، پذيرايي مي كرد . من بر عكس ساير برادرانم هرگز با اين زبون بسته ها ارتباط برقرار نكردم .. گاهي براي خريد يك كبوتر مبالغ زيادي رو پرداخت مي كرد .. اين ها رو نوشتم تا بگم من با دنياي كبوتر بازان نا آشنا نبودم .. !    

 پارانتزي ديگر شايد هم تقريبآ واجب .. !  

دیشب وقتی به سبک و سیاق همیشگی چشمانم رو بسته و ذهن ام رو آزاد کردم تا بخشی از خاطرات قدیمی ام رو عین فیلم سینمایی بازخوانی کرده و داغ داغ آن ها رو به رشته تحرير در آورم ، به موضوع جالبي بر خوردم . اين كه ... چرا در بحث خاطرات ايام جنگ طي سه سال و اندي كه از عمر تارنمايم گذشته است ،  فقط و فقط به رويداد هاي داخل پايگاه و هواپيما و حواشي هاي آن اكتفاء كرده ام !!؟ چرا  هرگز به روابط و خاطرات خارج از پايگاه و زمان استراحت خود و دوستانم اشارات چنداني نداشتم !؟ منظورم بيان شيطنت و شوخي هاي خارج از محيط نظامي است كه كم تر مورد توجه ام قرار گرفته بود ! از اين رو با اجازتون  نقبي به خاطرات اون ايام زده و حال و هواي آن را ترسيم مي كنم ... راستش رو بخواهيد از اون جايي كه ادم فول معاشرتي بودم ، با تعداد بسياري از همكارانم رفت و امد خانوادگي داشتم . كه شما با اسامي و حتي خاطرات بعضي از آن ها آشنا هستيد از جمله .. فيروز بهمن مومني يا همون فيروز زبل ، ابراهيم فولادوند ، مرحوم نجيب ، رضا مسيبي ، ماشالله مداح  و (‌ تعداد بي شماري كه نام آن ها را فعلآ به خاطر ندارم و يا به دليل ملاحظاتي كه بعضي از آن ها دارند ، درج نمي كنم ! واضح تر بگويم بعضي ها بلانسبت شما يا به قول مشهدي ها ( روم به ديوار ) بقدري " زن ذليل " و مفلوك هستند كه مدام از آن بيم دارند نكنه يه وقت خداي ناكرده بهروز مدرسي كه نه دهانش و نه وبلاگ اش چفت و بست درست و حسابي نداره ، چند خطي از خاطرات قديمي اش رو بنويسه و پته همه اون ها روي آب بياد !! به همين دليل از وقتي كه به اصطلاح رفتم تو كار وب ، اون ها هم دوستي شون رو با من قطع كردند !! اين رو جدي مي گويم .. ! )  بگذريم .. اما در بين آن ها تنها " ماشالله مداح " نازنين بود كه از همون روز اولي كه اسامي گروه ما براي اعزام به خارج شكل گرفت ، باب دوستي ما هم آغاز شد و قسمت چنين بود كه در ايام تحصيل در آمريكا اغلب با هم باشيم .. و در مراجعت به ايران از گروه ما فقط ما دو نفر در پايگاه يكم ترابري مونديم و خود رو به خط پرواز سي - ۱۳۰ معرفي كرديم ..

1.jpg

 اين عكس دقيقآ بعد از سانحه هواپيماي هركولس حامل فرماندهان كه در كهريزك سقوط كرد ، گرفته شد. 

مثلث من و ماشالله و يكي از دوستان !

 دوستي من " مارشال " ( لقبي كه براي ماشالله انتخاب كرده بوديم ) در خط پرواز سي - ۱۳۰ زبانزد همه بود ! چون ما دو نفر اغلب با هم بوديم . به قول معروف به دو يار جدا ناشدني معروف شده بوديم . مارشال ذاتآ ادم سالم و خوبي بود ( در پست هاي قبلي مفصلآ در باره شخصيت او نوشته ام ) در باره اوضاع و احوال خط پرواز و سخت گيري هاي رايج كه بعضي آقايون پيشكسوت كه همه آن ها ميراث باقي مانده از نسل هواپيماي از رده خارج شده " داكوتا " بودند ، بار ها توضيح داده و متذكر شدم كه بعضي از اون ها حتي چشم ديدن ما رو نداشتند ! خب طبيعي است كه در اون شرايط رنگ و بوي دوستي ها خيلي ارزشمند است . البته اين رو هم اضافه كنم كه هريك از بچه ها داراي دوستان مشتركي هم بودند كه من و مارشال هم از اين قاعده مستثناء نبوديم. در ميان پرسنل نسل قديمي خط پرواز شخص محترمي به نام  آقاي " ناصر جهانگيري "بود كه به لحاظ روحيه ورزشكاري اش ، حرمت همه تازه وارد هايي چون من و مارشال رو داشت و مورد احترام اغلب بچه ها بود .  ( با عرض پوزش من نام اين دوست شريف رو تغير دادم . چون به دليل دارا بودن شخصيتي متفاوت ، راضي به درج هويت اش نيست ) از لحاظ مميك چهره و تيك هاي ورزشكاري ، تو مايه هاي " ناصر ملك مطيعي " هنرمند برجسته قبل از انقلاب بود . سالكي بزرگ بر گونه به همراه سبيل هاي پر پشتش ، ابهت خاصي به چهره مردانه اش بخشيده بود . به همان اندازه اي كه مهربان و مردم دار بود ، به همان اندازه هم سياست داشت ! به همين دليل دوستان نزديك او را " چرچيل " خطاب مي كردند ! اما با تمام خصلت هاي بارزي كه بهره برده بود ، محافظه كاري اش پاشنه آشيل وي محسوب مي شد ! بي نهايت ملاحظه كار بود ! راستش رو بخواهيد دقيقآ يادم نيست او  اول با من قاطي شده و به اصطلاح باب دوستي و رفت و آمد خانوادگي رو گشود يا مارشال !!؟؟ ولي به هر صورت با هر دوي ما دوست فابريك بود ! به عبارتي مثلث ما سه نفر ريشه در دوستي عميق داشت . جالبه بدونيد گاهي من و مارشال عين دو تا " هوو " !! بدجنس سعي در جلب دوستي بيشتر با او رو داشتيم ! روزي نبود كه " چرچيل خان " خط جديد شيطنتي رو به من آموزش ندهد ! و من هم همانند سربازي وفادار و حرفه اي آموزه هاي او را به كار مي گرفتم كه حاصل ان رويداد هاي خنده دار و جالب بود .. ! و بعدش ساعت ها به ان ماجرا يا بهتر بگم شيطنت مي خنديديم . در اين مثلث مارشال هميشه نقش آدم خوبه رو ايفا مي كرد .. !

 ماجراي من و چرچيل خان .. !

شايد باور نكنيد .. بهترين لحظات شاد دوران خدمتم در خط پرواز و حتي زندگي ام ، انجام ماموريت هايي بود كه در زمان جنگ به اتفاق هم اعزام مي شديم ..! اگه قسمت شد در يك پست جداگانه به بخش هايي از اين  شيطنت ها حتمآ اشاره خواهم كرد . خصوصآ خاطره يكي از ماموريت هايي كه در زمان رياست جمهوري بني صدر به تربت جام رفتيم .. باور كنيد علي رغم گذشت يكي دو دهه از اون روزگار ، گاهي كه نا خواسته به ياد شيطنت هاي مشترك با دوست عزيزم چرچيل مي افتم  در هر جايي كه باشم بي اختيار خنده ام مي گيرد ! از اون خنده هاي ريشه داري كه محاله بتوان آن ها رو كنترل كرد ! اتفاقآ يكي از همين خنده هاي غير قابل كنترل در ختم دايي بزرگ " فيروز زبل " رخ داد !! كه ناخواسته در وسط مجلس ختم من و چرچيل ياد شيطنت مشتركي افتاده و چشم تون روز بد نبينه .. ناگهان هر دو با خنده هاي انفجاري از جمع مدعوين عزادار كه در يكي از مساجد جنوب شهر  برگزار شده بود ، سراسيمه خنده كنان با لباس پرواز از مسجد به بيرون دويده و در پشت ساختمان در ميان علفزاري سبز هر دو دمرو افتاده و سعي مي كرديم با گاز گرفتن چمن و گياهان ، جلوي خنده شديدمون رو بگيريم !! همين ماجرا در مشهد به نوعي ديگر تكرار شد .. و آن زماني بود كه دايي ام ما رو براي شام به منزلش دعوت كرد .. از اون جايي كه او استوار بازنشسته ژاندارمري بود .. و عادت به چاخان داشت .. بعد از شام بنده خدا كمي در باب شاهكار هاي دوران خدمت اش براي من و دوستم بازگو كرد .. و از اون جايي كه هر دوي ما ادم هاي ختم روزگار بوديم ، و خيلي زود چاخان رو از واقعيت تشخيص مي داديم ، همين جوري از درد خنده به خودمون مي پيچيديم ! و به خاطر رو در بايستي شديدي كه با دايي ام داشتم ، يه سختي خودم رو كنترل مي كردم .. اما به محض اين كه شب بخير گفت .. من و چرچيل از شدت خنده بالش ها رو در دهان فرو برده و با تمام قدرت خنده كه چه عرض كنم .. نعره مي زديم .. !!‌ خب با اين تعاريفي كه كردم ، اميدوارم پي به رابطه عاطفي و دوستي ما سه نفر برده باشيد .. اما اين كه چه ربطي بين كفتر و كبوتر باز و دوستي مشترك بين من و مارشال وجود داره ، عنوان موضوع اين پست است كه تقديم شما بزرگوارن مي كنم . فراموش نكنيد كه هر يك از اضلاع اين مثلث دوستي ، جداگانه براي خود در خارج از محيط پايگاه دوستان و رفقايي داشتند . كه هيچ ارتباطي به پايگاه نداشت .. لذا چرچيل خان ما هم از سال هاي قديم شايد هم از عهد داكوتا ، براي خود دوستان متعددي از بچه محله اي هايي قديمي خود داشت .. كه هر از گاهي با اون ها هم رفت و امد مي كرد .. كه حسين آقا ملقب به " حسين موشخور " يكي از آن جماعت بود ... ! لازمه اين توضيح رو هم اضافه كنم كه قبل از من مارشال با حسين آقا آشنا شده بود .. و خوب او را مي شناخت ..

   

 خط پرواز ، یکی از روزهای جنگ

 به غير از روزهايي كه صبح هاي زود پرواز داشتم ، بقيه ايام به محض ورود به دفتر خط پرواز ضمن سلام و عليك با دوستان كه معمولآ بعضي ها زورشون مي آمد جواب سلام ادم رو بدهند يا فقط با تكان دادن كله چهره عبوس و اخموي خويش رو از آدم پنهان مي كردند ، به نوعي حضور خود رو اعلام مي كردم . و سپس در حالي كه باب انواع شوخي دست اول رو با بعضي از همكاران آغاز كرده و به اصطلاح گير روزانه ام رو استارت مي زدم ، از دفتر خط پرواز خارج شده و به بوفه آشيانه بزرگ سي - ۱۳۰ مي رفتم . بوفه  هميشه شلوغ بود . اما بوفه چي تيز و پول دوست با ديدن من دوزاري اش مي افتاد كه بايد بار ديگر به فكر تهيه يك صبحانه سه نفره سلطنتي ( رويال بركفست ) كه معمولآ شامل زرده تخم مرغ ، كره ، نان بربري كنجد دار سفارشي داغ با مخلفات درجه يك بود ،  باشد ! براي حفظ نوبت در صف طويلي كه جلوي " فر " غذاي گرم بوفه شكل گرفته بود ، با صداي بلند اعلام مي كردم كه  .. زنبيل ام رو در انتهاي صف قرار داده ام ! و بدين سان منتظر تشريف فرمايي " چرچيل " و " مارشال " مي ماندم ! جاتون خالي در حين صرف صبحانه مخصوص كه اشاره كردم ، معمولآ رئيس بزرگ در حالي كه دستي بر سبيل هاي پرپشت اش مي كشيد نقشه گير دادن به بعضي افراد يا افشاء گري در باب بعضي حضرات زبل و حتي چارچوب شيطنت هاي آن روز رو تعين مي كرد ! البته اين مطلب رو اضافه كنم كه .. معمولآ مارشال در هيچ يك از پروژه هاي شيطنت من و دوستانم شركت نمي كرد . آخه او آدم خوبه ماجرا بود ! جناب چرچيل هم چون نقش پيشكسوت يا سر شيفت پرسنل رو داشت ، از دور نظاره گر آتشي بود كه با اشاره او افروخته مي شد ! و من با پارتنر هاي ثابت ام چون مرحوم " عباس زيور سنگي " يا " ولي ابولحستي " گاهي هم فيروز زبل استارت كار رو مي زديم .. بقدري غرق شوخي و تفريح مي شديم كه واقعآ گذشت زمان و نواخته شدن آژير هاي رنگارنگ رو هم حس نمي كرديم ! و بدين ترتيب يك روز غير پروازي رو به پايان مي برديم .. گاهي هم در وسط روز ماموريتي ابلاغ مي شد ...    

ماجراي پير مرد ديوانه جذامي .. !  

در يكي از روزهاي زمان جنگ كه طبق معمول در بوفه آشيانه سي - ۱۳۰ در حال صرف صبحانه بوديم ، چرچيل خيلي خونسرد خطاب به من گفت .. حسين آقا رو مي شناسي ؟ پرسيدم : كدوم حسين آقا رو مي گي !؟ گفت : حسين ميكانيك رو مي گم . وقتي ديد كه به دليل كج بودن دوزراي ام هنوز مغزم گيج مي زنه ، در جستجوي نشانه هاي ديگري بود كه ماشالله مداح به كمك اش آمده و گفت : خنگ خدا همون حسين موشخور رو مي گه .. و سپس با تمسخر افزود : مگه تو هنوز نمي دوني دوست هاي رئيس از چه قماشي هستند !!؟ معلومه حسين موشخور و مهدي پلنگ و جعفر شر خر هستند .. !! چرچيل در حالي كه سعي مي كرد بر عصبانيت اش غلبه كنه افزود : بنده خدا طبقه پائين آپارتمانش رو به يك پيرمرد جذامي كه از اقوام دور همسرش است ، داده اما طفلك به دردسر افتاده است .. و منتظر موند تا تآثير خبر رو در چهره ام بخوند ! من با كنجكاوي پرسيدم : چه دردسري ؟ گفت .. پير مرده گاهي اوقات قاطي مي كنه و يواشكي غروب ها كه حسين آقا با دوستانش روي پشت بوم در لانه كبوتر ها جمع شده اند ، حمله كرده و همه رو فراري مي دهد .. كسي هم جرآت نزديك شدن و مقابله با او نيست و بعدش با حرف تو حرف اوردن ، قضيه رو فيصله داد .. ! راستش رو بخواهيد زياد به اين موضوع اهميت ندادم . اصلآ يادم رفت .. ! روز بعد دوباره وقتي در حال خوردن صبحونه بوديم .. با زرنگي خاصي ابتدا اهي كشيده و زير لب در حالي كه سعي مي كرد من بشنوم گفت .. بيچاره حسين آقا .. ! و از زير چشم منتظر واكنش ام شد !! من ساده از روي دلسوزي پرسيدم : مگه باز طرف حمله كرده ؟ و او كه ظاهرآ منتظر همين پرسش بود افزود .. بله ، طفلك حسين آقا نمي دونه چه جوري از پس اين موضوع بر بيايد ؟ و طوري كلمات رو كشيد تا حس همدردي ام رو برانگيزد ! وقتي من بهش گفتم .. چرا به بهزيستي يا مراكز مخصوص معرفي اش نمي كنه ؟ با حالتي خاص گفت .. اولآ فاميل زنش است . دوم اين كه دلش نمي آيد .. ضمن اين كه اين مراكز مدرك شناسايي مي خواهند كه پيرمرده ندارد ! و باز مثل روز بعد با حرف تو حرف آوردن سعي كرد رشته كلام رو عوض كند ... !!   

 

 

تصاوير بالا آرشيوي است  .

چگونه گرفتار شدم .. !؟

 راستش رو بخواهيد شرح ماجراي پيرمرد جذامي مدتي خواسته يا نخواسته كش پيدا كرد ! يعني بعضي روزها به خاطر رفتن به پرواز يا تعطيلات رسمي ، فرصت رفتن به بوفه سي - ۱۳۰ پيش نمي امد . اما در جلسات بعدي به طريقي ديگر  اين بحث با ظرافت خاصي مرتب مطرح مي شد ! ديگه كم كم قضيه پيرمرد تبديل به ملكه ذهن ام شده بود . و بر خلاف روز نخست كه در حد يك خبر معمولي خيلي زود ماجرا رو فراموش كردم ، اينك به يكي از دغدغه هاي ذهني ام تبديل شده بود ! به همين دليل وقتي بعد از گذشت مدتي يك روز چرچيل از من خواست روز بعد نزديك غروب سري به حسين آقا بزنيم ، بدون هيچ عذر و بهانه اي پذيرفتم ! مضاف بر اين كه بهترين فرصت براي مطرح كردن ايرادات ماشينم بود . و با خود فكر كردم با رفتن به منزل دوست صميمي چرچيل ، حتمآ يك وقت از او براي تعمير ماشين ام خواهم گرفت اما از اون جايي كه ذاتآ عادت داشتم به فكر بر طرف كردن مشكلات مردم باشم ، از همان روز قبل مدام به اين موضوع مي انديشيدم كه چه راه حلي رو به حسين مكانيك نشون بدم !؟ باور كنيد فكر هاي زيادي به ذهنم خطور كرده بود .. از جمله تصميم داشتم بعد از ملاقات و شنيدن اصل قضيه پيرمرده ، از پسر عمويم كه مدير كل يكي از شعب بيمه هاي اجتماعي بود كمك بخواهم .. ! فقط يك پارانتز اين جا باز كنم كه ... مدتي زيادي از زمان مراجعت ام از " دهكده راجي " كه ويژه جذامي ها بود ، نمي گذشت . كه اگه خاطرتون باشه به اتفاق ماشالله مداح به ايستگاه " شهر آباد " كه يكي از سايت هاي مهم راداري كشور محسوب مي شود رفته بوديم . و به خاطر نزديكي پايگاه به دهكده جذامي ها ، مرتب به آن ها سر مي زديم .. همين امر باعث توجه خاص ام به آن پير مرد مفلوك شده بود .. !

c9grzonv11okublhvvhp.jpg 2.jpg

figt25aw3ruekq5p1q.jpg

  

 

 خيابان قصرالدشت تهران

قرار ملاقاتمون بر سر يكي از تقاطع هاي خبابان قصرالدشت تعين شد . اگه اشتباه نكنم نرسيده به چهاراه دامپزشكي بود . از اون جايي كه عادت دارم هميشه يك ربع زودتر از قرار در محل ملاقات باشم ، يادمه اون روز غروب هم زودتر از وقت تعين شده در محل حاضر شدم . ضمن اين كه من اغلب خيابان هاي اين منطقه تهران رو مثل كف دستم مي شناسم . چون منزل مادرم يا بهتره بگم خونه شوهر ننه ام زنده ياد " اوستا رضا "  در خيابان جيحون - هاشمي قرار داشت ! و همين بهترين دليل براي شناخت كوچه پس كوچه هاي آن منطقه در غرب تهران بود ! عاليجناب چرچيل بزرگ با ماشين بنفش رنگش كه من هميشه به شوخي اون رو " بادمجون " مي ناميدم ، با اون تيپ مكش مرگ ماي خود خصوصآ با كت اسپرت نخودي اش كه خيلي به چهره مردونه اش مي امد ، كنار اتوموبيل من توقف كرده و از من خواست پشت سرش راه بيفتم .. او بعد از طي يكي دو تقاطع در خيابان " كارون " نرسيده به چهارراه " طوس " توقف كرد . و با اشاره به من فهموند كه در همون اطراف ماشين ام رو پارك كنم . سپس به اتفاق هم جلوي يكي از آپارتمان هاي بزرگ مشرف بر خيابان توقف كرديم و رئيس زنگ يكي از طبقات پنجم رو به صدا در اورد .. لحظه اي بعد صدايي نخراشيده اي از پشت آيفون به گوش رسيد كه با لحن خاصي پرسيد كيه .. !!؟ بنده خدا چرچيل كه هر وقت تحت فشار قرار گرفته يا عصبي مي شد ، به لكنت زبان  مي افتاد ، اون لحظه نمي دونم چرا هول شد گفت .. ممم نم  چ چ چرچيل ! سپس در يك لحظه لحن ميزبان تغير كرده و با لهجه داش مشدي ( شما بخوانيد طيب وار ! ) كلي دوستم رو تحويل گرفت ! و رئيس از پشت آيفون ندا داد كه بهروز خان هم تشريف دارند ! صدا با همان لحن افزود .. به به صفا آورديد بنده نوازي فرموديد .. تشريف بياوريد بالاي پشت بام .. ! و متعاقب آن ، اين صداي قفل در بود كه من رو به خود اورده و پشت سر دوستم از پله ها بالا رفتم ...  

 لونه كبوتران بر بام پشت بام ..

 همين كه به نزديكي پشت بام رسيدم ، بوي فضله كبوتران و صداي بق بقوي ان ها براي لحظه اي خاطرات دوران كودكي ام رو زنده كرد ! بي اختيار ياد كفتر هاي پدرم افتادم كه چقدر به آن ها عشق مي ورزيد .. ياد لحظات خشم پدر به خاطر گم شدن يكي از كفترهايش .. ياد مجادله با رقيب هاي كبوتر بازش .. و گذروندن اغلب عمرش در قفس يا به قول مشهدي ها ( چخت كفتر هايش ) افتادم . به سختي جلوي اشگ چشمانم رو گرفتم .. همين كه قدم به فراز پشت بام بزرگ و مصفا گذاشتم ، كه جنوب تهران با تمام زيبايي هايش نمايان بود ، با صداي حسين آقا به خود امدم . رئيس بزرگ منو به دوستش معرفي كرد . تا يادم نرفته اضافه كنم كه جلوي در آپارتمان از من خواهش كرد كه يه وقت خداي ناكرده از دهانم لفظ " حسين موشخور " در نيايد ! كه من با پر رويي تمام در پاسخ به او گفتم .. باور كن حتمآ با همين نام او را صدا خواهم زد .. و بهش مي گم كه شما هميشه او رو حسين موشخور خطابش مي كني !! اين  ديالوگ هاي تهديد آميز دقيقآ زماني رد و بدل شد كه آيفون به صدا در اومد .. ! به همين دليل طفلكي بد جوري عصبي شده بود !! حسين آقا من رو به سمت پشت خرپشته راهنمايي كرد .. واي عجب لانه بزرگ و مجهزي بود ..  از همه عجيب تر حضور تعدادي ادم هاي جور واجور كه ادم با ديدنش ياد سياهي لشگر هاي فيلم هاي فارسي در كافه ها مي افتد .. ! دقيقآ به همون شكل و شمايل .. ! با هيكل هايي درشت ، شكم هاي ورقلمبيده از همه مهم تر لحن كلام آن ها كه نشآت گرفته از لمپنيسم واقعي بود ! بي اختيار ياد جمله ماشاالله مداج افتادم كه مي گفت .. دوستان چرچيل همه در نوع خود عتيقه اند .. !! ( نقل به مضمون ) .. لحظه معارفه كه براي من با شكنجه توام بود ، خيلي سخت گذشت . اكثر اون ها پاتيل پاتيل بودند .. مشخص بود كه در يكي از لانه ها حسابي دمي به مي زده بودند .. من براي فرار از وضعيت موجود ، از حسين آقا در باره پيرمرد جذامي پرسيدم . و ازش خواستم اگه ممكنه او رو به من نشون بده .. ! باور كنيد تمام قصدم كمك به اون پير مرد مفلوك بود .. اما حسين آقا با گرفتن قيافه حق به جانبي گفت .. اصلا نمي شه به سمت زير زمين برويم .. چون يهو از تاريكي استفاده مي كنه و به روي مردم تف مي كنه .. ! كه خيلي خطرناكه . فقط كمي با من رفتارش خوب است .. اما باز هم نمي شه اعتماد كرد .. ! او واقعآ ديوانه است .. و از من خواست حسابي مراقب باشم و سپس به سبك دوست خود ، بحث رو عوض كرد .. !

 حمله پيرمرد جذامي به ميهمانان ..

 هنوز دقايقي از حضورم در جمع دوستان حسين آقا نگذشته بود .. با هر صدايي همه آقايون لات ها هم نيم متر از جاي خود مي پريدند .. ! اين موضوع زماني جدي مي شد كه حسين آقا به قصد پذيرايي جمع دوستانش رو ترك مي كرد .. و هر بار چرچيل از حسين مي خواست حتمآ در پشت بام رو از داخل قفل كند تا يه وقت پير مرده غافلگيرمون نكنه .. !!‌ راستش رو بخواهيد تازه داشتم خودم رو در جمع دوستان احساس مي كردم كه چشم تون روز بد نبينه .. حسين آقا كه ظرف هاي ميوه رو پائين برده بود ، ظاهرآ يادش رفته بود در پشت بام رو از داخل قفل كنه .. كه يه وقت ديدم يك پير مرد ژوليده با قامتي دولا با لباس هاي مندرس و قيافه بسيار وحشتناك در پشت بام رو باز كرد .. ! دوستان قديمي حسين آقا كه به گمان من قبلآ اين موجود وحشتناك رو ديده بودند ، ذاشتند از ترس سكته مي كردند .. او به سمت ميهمانان خيز برداشت .. عده اي خود رو به داخل قفس كرده و در را از داخل قفل كردند .. فقط من با چرچيل روي بام مونديم .. وي ابتدا به سمت رئيس بزرگ يورش برد .. ! ترس و وحشت از چهره اين مرد ورزشكار قديمي نمايان بود .. ! در حالي كه زبانش باز بند اومده بود .. مرتب از پير مرده مي خواست نزديك او نشود .. و با چوبي كه دستش بود به سمت او تكان مي داد .. پير مرد هم از فاصله تقريبآ دور مدام آب دهانش رو به سمت چرچيل پرتاپ مي كرد .. من هم از ترس در گوشه اي مثل موش گير كرده بودم ..! دقايقي بعد پير مرد جذامي كه از دويدن دنبال دوستم خسته نشون مي داد ، اين بار به سمت من يورش آورد .. قلبم داشت در سينه مي تپيد .. ! سعي كردم ابتدا با او ديالوگ برقرار كنم .. و من ساده با همين تصور مدام بهش مي گفتم .. عمو جان من براي مداواي شما اين جا اومده ام .. شما خوب خواهي شد .. خواهش مي كنم نزديك نيا .. و او بي خيال از التماس هاي مكرر من .. به سمت ام خيز بر مي داشت .. و من مجبور به فرار مي شدم .. يادمه چندين بار در اطراف كولر هاي بزرگ مي دويدم و سنگر مي گرفتم .. اما او علي رغم سن و سال پيرش ، مثل بز اخفش خودش رو به بالاي كولر ها رسونده و مثل بت من خودش رو به سمت من پرت مي كرد .. باور كنيد داشتم از ترس سكته مي كردم .. مخصوصآ زماني كه من را در كنج پشت بام گير انداخت .. ! چند بار به سرم زد از طبقه ششم خودم رو به بيرون پرتاب كنم .. ! مرگ رو جلوي چشمانم ديدم .. در حالي كه چيزي نمونده بود سكته كنم .. شنيدم چرچيل گفت .. كافي است حسين .. داره تموم مي كنه .. و ناگهان ديدم كه پيرمرد وحشتناك تبديل به حسين آقاي خودمون شد .. !! تازه دوزاري ام افتاد كه سوژه من بودم ! كه از مدت ها قبل شستشوي مغزي ام كرده بودند .. و هدف رو كم كني من بود .. !!

 ريكاوري اوضاع من ...

 صادقانه اعتراف مي كنم در عمرم اين قدر نترسيده بودم .. يعني اگه قبلآ اين همه با برنامه روي مغز من كار نمي كردند ، ممكن بود يه جورايي او رو مغلوب كنم . اما با روايت هايي كه از پرتاب آب دهان شنيده بودم ، و دقيقآ هم او همين عمل رو تكرار مي كرد ، ديگه يقين پيدا كردم كه اجلم فرا رسيده است .. ! سريع از پائين برايم آب قند آوردند .. و بعد از مدتي كه حالم كمي بهتر شد .. چرچيل قضيه ماسك لعنتي رو برايم توضيح داد .. و گفت همه اين آقايون روزي گرفتار اين حقه ما شده اند .. اگه بگم چه گونه اين افراد با اين همه ادعاي گردن كلفتي كه داشتند ، چگونه از ترس و وحشت قبضه روح شده بودند ، باورت نمي شه .. وي سپس اشاره به يكي از اون ها كرده و گفت .. اين بنده خدا خودش رو از روي پشت بام ساختمان به بام خانه چهار طبقه بغلي پرتاپ كرد ! خدا حسابي بهش رحم كرد كه دست و پايش نشكست .. ! شايد باورتون نشه .. من در خارج ماسك هاي وحشتناك زيادي رو ديده بودم .. اما اين يكي خيلي وحشتناك بود .. شايد شستشوي هاي مغزي كه با دقت طراحي شده بود ، عامل اصلي در ايجاد ترس شده بود ! از همه جالب تر خاطره برخورد هر يك از آقايون بود .. كه حسابي تبديل به سوژه اي جالب براي تست شهامت افراد مدعي گردن كلفتي شده بود ! . بعد ها چرچيل تعريف كرد كه ماشالله مداح هم حسابي ترسيده بوده و بد جوري غش كرده بود !!‌ خلاصه بعد از اين حادثه ، من هم به جمع بازيگردان هاي پروسه ترس پيوستم . و اعلام كردم يكي دو نفر كه خيلي مدعي گردن كلفتي و شجاعت هستند رو با همين ترفند به اين جا خواهم اورد .. !

 بهروز فرزند خوانده مادرم ...

 اگه خواننده مطالب قديمي ام بوده باشيد ، حتمآ به خاطر داريد كه در يكي دو تا از پست ها اشاره به زندگي مادرم بعد از طلاق پرداختم . و نوشتم كه با مردي ازدواج مي كند كه او هم مانند مادر من ، دو فرزند به نام هاي بهروز و بهزاد از همسر قبلي اش داشت ! ( من و بردارم بهزاد نزد پدرم مونده بوديم ) و به همين دليل اين دو فرزند اوستا رضا رو همچون فرزندان خودش نگهداري مي كند .. كه در نهايت بهزاد مي ميرد ولي بهروز باقي مي ماند .. و به نوعي برادر ناتني بردار ناتني ام محسوب مي شد ! و باز حتمآ يادتونه كه نوشتم همه فرزندان ذكور مادرم چه مال خود چه فرزند همسرش يه پا لات به مفهوم واقعي بودند .. و خلاف هاي سنگيني رو مرتكب مي شدند ! به همين دليل ابتدا تصميم گرفتم اين بلا رو سر بهروز و محمد در اورم ! تمام دستور عمل هاي شستشوي مغزي رو دقيقآ همان گونه كه به سرم آورده بودند ، انجام دادم . روز موعود هر دو بردار هاي گردن كلفت ام رو طبق هماهنگي هاي صورت گرفته به قتلگاه .. !! ببخشيد به بام خونه حسين موشخور بردم . همه دستور العمل ها عين همان روزي كه سوژه خودم بودم ، اجرا مي شد . جالب اين كه هر دو ادعا مي كردند اصلآ از اين جور ادم ها نمي ترسند .. شمارش معكوس آغاز شده بود .. من و مارشال به همراه چرچيل شاهدان بازي بوديم .. كه ناگهان در باز شد و پير مرد حمله كرد .. طبق برنامه ابتدا براي سنجيدن توان سوژه ها ، به سمت من و مارشال حمله ها آغاز شد .. و زير چشمي روحيه آن دو رو زير نظر داشتيم .. اما وقتي سراغ بهروز رفت .. او اول سعي كرد به سان من با پيرمرده صحبت نمايد .. اما وقتي ديد او مرتب آب دهانش رو به سمت او پرتاب مي كند  .. در يك لحظه يكي از در هاي كولر رو از جاي در اورده و مانند سپر جلوي خودش گرفته و به قصد گرفتن پير مرد يواش يواش به او نزديك مي شد .. ! پير مرد جذامي كه اوضاع رو بر وقف مراد خويش نديد به سمت برادر كوچك تر يعني محمد يورش بود .. باور كنيد رنگش عين گچ سفيد شده بود .. و زماني كه مثل من در كنج پشت بام گير افتاد .. تقلا كرد تا از طبقه ششم به پائين بپرد .. !

 من ابتدا فكر كردم زير پايش ساختمان چهار طبقه قرار دارد .. اما وقتي خوب دقت كردم ، يادم اومد كه ان سمت به خيابان مشرف است .. و مسلمآ خواهد مرد ! سريع خودم رو بهش رسوندم و در گوشش گفتم نترس .. اين بابا حسين موشخور خودمون است .. ! و مي خواهيم حال بهروز رو بگيريم .. محمد كه واقعآ شوكه شده بود ، اصلآ باورش نمي شد كه طرف واقعي نيست .. ! اما جدال بهروز با مرد جذامي خيلي خنده دار بود ! از سويي نمي خواست نزد ما ترس و وحشت اش رو نشون بده .. از طرف ديگر واقعآ از اين كه الكي الكي جذام بگيره ، بد جوري خودش رو باخته بود .. مدام با گوشه فلزي كولر به سمت پير مرد حمله مي برد .. و در لحظه اي كه قصد داشت ان را به سر حسين آقا بكوبد .. محمد از آن گوشه فرياد زد .. داش بهروز نزن خونش به گردنت مي افتد .. او حسين موشخور است !!‌ با بيان نام حسين موشخور ، ورق برگشت .. ! حسين آقا با عصبانيت ماسك رو از صورتش كنار زده و خطاب به محمد گفت .. كي گفته من موشخور هستم .. !!؟؟ محمد هم كه بچه محل حسين مكانيك بود ، و قبل از من تعريف حسين آقا رو شنيده بود ، لطف كرده و نام ما رو به زبون نياورد .. بلكه با همون لهجه لمپني اش با خونسردي افزود .. داشي همه اهل محل شما رو به اين نام مي شناسند .. يعني خودت نمي دوني !!؟؟‌ يگ لحظه نگاهم به چرچيل افتاد .. ديدم بنده خدا بد جوري از خجالت و رو در بايستي كه با دوستش داشت ، رنگ و رويش پريده است .. اما وقتي محمد اعتراف كرد كه همه محل مي دونند ، كمي آروم شد . و از سوي ديگر ان فضاي خنده و ترس .. به سكوت مرگباري تبديل شد .. و همگي يكي يكي  جدا از هم از پشت بام به خيابون امديم .. و تا مدت ها من حسين آقا رو نديدم ...

 كري خوندن من با همكاران ..

 فكر مي كنم يك سال و اندي از اين قضيه گذشته بود .. ولي كري خوندن چرچيل و مارشال با من سر اين موضوع با من ادامه داشت . ان ها مدعي بودند كه يك عمر تو همه بچه ها رو دست مي انداختي .. ديدي چگونه يك پيدا شد حال تو رو بگيره بيچاره !!؟؟ و من اصلآ زير اين كري نمي رفتم .. و مدام به اين موضوع اشاره مي كردم كه اگه شستشوي مغزي ام نداده بوديد .. من اون پير مرده رو از بالاي پشت بام به زمين پرت مي كردم .. ! چون هم هيكل ام ورزشكاريه و هم ورزيدگي لازم رو براي مقابله داشتم . اما  آن دو نفر به هيچ عنوان زير بار نمي رفتند .. ! و اين در حالي بود كه چرچيل در حال طرح نقشه اي ديگر براي من بود .. و مي خواست هر طور شده به همه ثابت كنه كه از پس رو كم كني من بر امده است .. ! تا اين كه در يك روز سرد زمستاني كه ماشين ام ايراد اورده بود ، مارشال از من خواست به تعميرگاه حسين آقا ببرم .. من ساده هم بدون هيچ گونه درنگي پذيرفتم .. يك روز صبح از اداره مرخصي گرفتم تا ايراد هاي ماشينم رو برطرف كنم .. وقتي به گاراژ بزرگي كه تعمير گاه حسين آقا قرار داشت رسيدم ، با خوشرويي تحويلم گرفت .. و به شاگردانش دستور داد تا به رفع عيب بپردازند .. و از اون جايي كه هوا سرد بود به كنار بخاري بزرگي كه در گوشه اي از گاراژ قرار داست رفتم . با ديدن چرچيل باز هم دوزاري ام نيفتاد كه او اين جا چه كار دارد .. ! طبق معمول از هر دري سخن به ميان امد .. در همين هنگام با اشاره حسين آقا يكي از شاگردان جوان به منظور گرم نگاه داشتن محيط ، در بخاري رو باز كرده .. و به همراه يك بغل هيزم خشكي كه به درون بخاري ريخت ، يك قوطي خالي اسپري هم ناخواسته با هيزم ها به توي بخاري پرت كرد .. حسين آقا با ديدن صحنه كلي سر شاگرد جوان داد و بيداد كرد .. من اعتراض كرده و گفتم .. حسين آقا چه كارش داري ...؟ طوري نشده خب قوطي خالي هم با هيزم ها مي سوزه .. او كه ظاهرآ منتظر همين جمله بود افزود : بهروز خان شما در جريان نيستي ، عاليجناب چرچيل شاهده پارسال زمستان يا بي احتياطي يكي از شاگردان ، عين حالا يك قوطي خالي همراه هيزم ها به درون بخاري رفت .. ساعاتي بعد ، بخاري با صداي بلندي منفجر شد .. و عده زيادي كور شدند ! و من تا همين امسال درگير پرونده قضايي اش بودم .. ! من ساده هم كه باورم شده بود سعي مي كردم از بار عصبانيت حسين آقا بكاهم تا شاگرد بيچاره اش بيشتر از اين شرمنده نشود ..

 ناگهان صداي انفجار ...

 همين جور كه خودم رو از سرما به بخاري نزديك كرده بودم و يك ريز به حسين آقا دلداري  مي دادم كه محاله قوطي خالي باعث انفجار بشه .. كه چشمتون روز بد نبينه ! ناگهان صداي انفجار مهيبي از بخاري بلند شد .. ! و من كه هنوز در فكر تركش هاي انفجاري بودم كه حسين تعريف كرده بود ، مثل برق خودم رو از روي صندلي به روي كف روغني و كثيف مكانيكي پرتاپ كردم .. و دو تا دست هايم رو در امتداد سرم گذاشته تا از تركش هاي احتمالي در امان باشم .. ولي با تعجب شنيدم صداي غش غش خنديدن همه مي آيد !‌ وقتي با ناباوري سرم رو برگردوندم .. نه انفجاري در كار بود .. نه كسي از جايش تكان خورده بود .. و نه بخاري آسيب ديده بود ! يعني چه ؟ پس اون صداي مهيب چي بود .. هنوز غرق در انديشه حقه حضرات بودم كه ديدم ميله بزرگ فلزي دست حسين آقاست .. ! اين بار سريع دوزاري ام افتاد كه قضيه از چه قراره .. !!؟ به عبارتي همه اين ها فيلم بوده و به عبارتي شستشوي مغزي تلقي مي شده .. و حسين آقا در يك لحظه با " تاي لول " بزرگ اهني ، ضربه اي شديد به بدنه بخاري وارد مي كرده است . بعد ها شنيدم خيلي ها وحشت زده شده بودند .. ! و ظاهرآ هر از چند گاهي اين بازي رو به سر بعضي مشتري ها در مي اوردند .. و موجب خنده و تفريح همگي مكانيك ها و شاگردان ان ها مي شده است ! اما براي من خيلي گران تمام شد .. و با تمام وجودم به اين نتيجه رسيدم .. دست بالاي دست زياد است .. و همان گونه كه من سر به سر همكاران مي گذاشتم .. يكي هم پيدا شده بود كه روي من رو كم بكنه .. و حقيقتا هم رويم كم شد ... !!!‌

 

 dfhbsh.jpg 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۵:۳۰ دقيقه بامداد تاريخ هشتم تير ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

 

 

 

 

دوستان جوان و یاران مهربان  سلام
پس از پیروزی انقلاب اسلامی یکی از جاهائی که بسیار پشت سرش صحبت بود همین جزیره کیش و شرح ماجراهائی بود که بر این سرزمین در رژیم گذشته رفته بود.هر کس چیزی می گفت و هر گروه برداشت خودرا از این جزیره زیبا ارائه می کرد و طبعا مردم هم هر دروغ و راستی را باور می کردند زیرا که جز عده ای معدود که بلحاظ شغلی توانسته بودند این جزیره را ببینند دیگران تجربه عینی از کیش نداشتند در نتیجه هر حرفی را قبول می کردند. یادم هست در همان سال های 52 - 53 شمسی که من بعنوان یک صندوقدار و سپس مسئول پذیرش در هتل اینترکنتینانتال تهران کار می کردم با اشخاص سرشناس بسیاری آشنا می شدم و گاهی این آشنائی به ردوبدل کردن چند کلمه ای هم منجر می شد و بسیار کم اتفاق می افتاد که این آشنائی جزئی به دوستی ختم شود زیرا که آن افراد همه از رجال مهم بودند و رجال را چه به یک جوان دانشجوی گمنام که برای جبران خرج تحصیل به یک شغل دم دستی در هتل مشغول بود. یکی از روزهای تابستان سال 52 حوالی ساعت سه بعداز ظهر دو نفر ایرانی و خارجی باهم به میز پذیرش مراجعه و با نزاکت در خواست دو اطاق نمودند.برگه رزرو ایشان را که پیدا کردم با کمال تعجب دیدم این دو جوان رزروشان توسط دربار شاهنشاهی گرفته شده و خرجشان نیز با آن هاست.کمی دست و پایم را جمع کرده و کارت ثبت نام را بااحترام جلویشان نهادم.هردو با ادب فرم را تکمیل کرده و اطاق هایشان را دادم و به طرف آسانسور رفتند.پس از رفتن میهمان معمولا فضولی مان گل می کرد و کارت را بدقت وارسی می کردیم!در اینجا دیدم یکی ملیت انگلیسی دارد ولی دیگری ایرانی است.نام آن انگلیسی که ظاهرا مهندسی بود تبعه انگلستان را بخاطر ندارم چون که اهمیتی هم ندارد ولی دومی که ایرانی بود نامش (مهندس محمود منصف) بود.پس از پرس و جوئی که بعدا انجام دادم متوجه شدم که آقای منصف از وابستگان به دربار پهلوی است و برای مدیریت تبدیل این جزیره به یک جزیره تفریحی بنا بدستور دربار به ایران آمده است.قصد دربار که بتدریج آشنا شدیم این بود که این جزیره 92 کیلومتری را در آب های خلیج فارس تبدیل به یک مرکز تفریحی برای جلب و جذب شیوخ پولدار منطقه نماید تا آنها بجای اینکه به جنوب فرانسه و سواحل لاجوردی دریای مدیترانه برای خوشگذرانی و پول خرج کردن بروند، به این مکان که بمراتب نزدیک تر و هزینه هاارزان تر بود بیایند و پول های باد آورده نفت را همین جا خرج کنند.این آقای منصف بهمین منظور آمده بود و ظرف دو سه روزی که در تهران بود مدام در دربار جلسه داشت و گاهی شب ها به هتل می آمد.ما با آن فرد انگلیسی بتدریج بیشتر رفیق شده و وی را تخلیه اطلاعاتی می کردیم زیرا که منصف هرگز ما بچه ها را آدم حساب نمی کرد و جز جواب سلام کلامی با ما هم صحبت نمی شد! آن فرد هدفشان از سفر به ایران را تشریح کرد و ما فهمیدیم که شاه می خواهد بخش مرغوب جزیره را که رو به سرزمین مادری(ایران)بود و بومیان جزیره که حدود 400 نفر بودند در آنجا زندگی می کردند، تبدیل به مرکز سیاحتی و تفریحی نماید و بومیان را به منطقه ای دور دست منتقل کند.آن فرد انگلیسی حتی آنقدر به موضوع آشنا بود که پیش بینی می کرد همین تعداد اندک در مقابل تصمیمات شاه از خود مقاومت نشان خواهند داد و ممکن است درگیری ایجاد شود.بهر حال با رفتن ایندو نفر از هتل سر ماهم گرم کار و تحصیلات شد و آنها را فراموش کردیم.چند سال بعد منطقه سیاحتی جزیره آماده بکار شد و فقط اقشار خاصی قادر بودند به کیش تردد کنند.برای اطلاع جوانان مملکت لازم است عرض کنم که جز درباری ها که هر یک ویلاهای مخصوص بخودداشتند، هویدا و سایر سردمداران مملکت نیز برای خود ویلاهای خاصی آماده کرده بودند و هر از گاهی بویژه ایامی که شاه و خانواده اش به کیش می رفتند، آنها نیر در رکاب بودند! آنقدر ترافیک ویلا داشتن در جزیره شلوغ شده بود که پس از انقلاب و در بررسی پروندهای ساخت و ساز ویلاهای رجال به پرونده ای دست پیدا کردم که نشان می داد شخص با قدرتی مثل دکتر نیک پی که شهردار قدر قدرت تهران بود در نوبت 3 ساله گرفتن ویلا قرارداشت!! حال ببینید سایرین چه کسانی بودند.در کیش قبل از انقلاب یک پایگاه غیر عملیاتی نیروی هوائی در غرب جزیره قرارداشت که حدود 100 یا کمی بیشتر پرسنل داشت که البته اغلب آنها پرسنل ستادی غیر متخصص بودند مانند سرباز های وظیفه و عده ای درجه دار.در این پایگاه مهمانسرائی بود با تعدادی اطاق برای استفاده پرسنل و خانواده هایشان.اعراب بومی جزیره را که عرض کردم حدود 400 نفر بودند به منطقه ای درشمال غرب جزیره رانده بودند و شهرکی برایشان تدارک دیده بودند موسوم به شهرک عرب ها که اهالی اصطلاحا محله عرب ها می گفتند و هنوز هم هست ولی کمی مدرنتر و امروزی تر. در منطقه سیاحتی هتل بزرگی توسط فرانسویان ساخته شد بنام هتل شایان که 5 ستاره و بسیار مجهز و مدرن بود. کنارش کازینوئی برای اهل قمار و کمی آنطرف تر بازاری با شکل و شمایل سنتی جزایر خلیج فارس ولی بسیار بزرگ بنام بازار فرانسه.البته یک هتل 80 اطاقه هم که بیشتر برای کارکنان زن کازینو بود ساخته شده و تجهیز شده بود که سر راه مرکز سیاحتی به فرودگاه قرارداشت. یکباب رستوران با سبک رستوران های دریائی هم بنام میرمهنا افتتاح گردید که پاتوق و محل استقرار دانه درشتهای درباری و نظامیان والا مقام بود.کاخ شاه که یک مجموعه ساختمان با آپارتمانهای متعدد بود و اسخر شنای خوبی داشت نیز در نقطه ای واقع در شمال شرق جزیره که اکنون الیت نامیده می شود، قرار داشت.برای شاه در جلوی همین کاخ و در ماسه های سفید ساحل یک بار ساخته بودند که پس از خروج از آب در آنجا نوشیدنی مِی آشامیدند. یک سینمای روباز ساحلی و تعدادی ویلای درجه دو و سه که برای مامورین ساواک همراه شاه و افسران گارد شاهنشاهی ساخته بودند کل تاسیساتی بود که در جزیره کیش قرار داشت.

 در سال 1362 و بدنبال فعال شدن بیشتر من ورفقا در تجیهز و راه اندازی مجموعه های توریستی ما گروهی غیر رسمی تشکیل داده بودیم که یکی دو نفر پیشکسوت و دو سه نفر جوان مثل من(در آن وقت)که بکار های هتل و هتلداری آشنا بودیم بدنبال گرفتن کارهای پیمانی بهر پیشنهادی جواب مثبت می دادیم و شکر خدا بدلیل صحت عمل کارهای خوبی هم بما پیشنهاد می شد.من در آن روزها بعنوان کارشناس هتلداری و هواپیمائی سه سال بود که در بخش بازرگانی یکی از نهاد های دولتی و بنیاد ها بکار مشغول بودم. تعدادی از وزرای اقتصادی و جوان دولت وقت مانند دکتر بانکی و مرحوم نوربخش(رئیس بانک مرکزی ادوار مختلف)اصرار داشتند و نخست وزیر را قانع کرده بودند تا برای اولین بار پس از انقلاب هیاتی رابه کیش اعزام و از وضعیت آنجا و دارائی های آن گزارشی تهیه و تسلیم نمایند تا بعدا بتوانند در راستای احیاء این جزیره قدمهائی بردارند. من و دو سه نفر از یاران برای همراهی این گروه بعنوان کارشناس انتخاب شدیم.(این را بگویم که این کار ها همه بی جیره و مواجب بود و مجانی!)گفتند روز فلان با یک هواپیمای فوکر 28 آسمان ساعت 9 صبح پرواز خواهیم کرد.اظهار داشتند که بدلیل خرابی دستگاه های فرودگاه و برج هواپیما باید بوسیله دید انسانی نشست و برخاست نماید.وقتی رفتیم دیدیم که دل و روده برج را با تبر و چکش خرد کرده و به پائین ریخته بودند و عملا برجی وجود نداشت! ظاهرا همان تعداد اندک پرسنل نیروی هوائی در اثر غلیان احساسات چنین به روز برج آورده بودند زیرا که تقریبا ما اولین افرادی بودیم که پس از پیروزی انقلاب در فرودگاه کیش پائین می آمدیم و خیلی بکر این خرابی ها را می دیدیم. گروه همراه من غیر از مدیران سطح بالای دولتی که عرض کردم خانم ها ش - ب و ش - ق از مدیران هتل های قدیم و آقایان ف-ع و ح - آ و ا - ش از مدیران قسمت و معاونین هتل های بزرگ کشور بودند.پرواز بخوبی انجام شد و در ساعت 11 در کیش فرود آمدیم.بیابان برهوت در مقابل وضعیت آنروز کیش بمراتب بهتر و دل انگیز تر می نمود.این را نیز گفته باشم که بما روز قبل گفته بودند که کفش های لژ دار ضخیم مانند کفش های کارگران صنعتی به پا کنیم تا از هجوم عقرب های سیاه که در جزیره فراوان است در امان باشیم!منهم از کفش ملی یک جفت خریدم و پوشیدم و همین طور دوستانم. بما گفته شده بود که در سال های پیش از انقلاب اسرائیلی ها قرارداد داشتند تا یک روز در سال همه آدمهائی که در جزیره بودند را به خانه هایشان فرستاده و 24 ساعت خارج نشوند تا آن ها بتوانند با هلی کوپتر سطح فضاهای سبز جزیره را برای جلوگیری از جانوران موذی و سمی سم پاشی کنند و چون بعد از انقلاب حدود 4 سال اینکار انجام نشده قطعا جانوران زیادی با توجه به شرایط آب و هوائی در سطح جزیره وجود دارند و باید آمادگی داشته باشیم!در گرمای بسیار شدید آفتاب نیمروزی از هواپیما پیاده شدیم.در پرواز که بودیم ضمن مشورت با سایر اعضای گروه و با اطلاع از اینکه جای خواب مناسبی در آنجا وجود ندارد، تصمیم گرفته شد دو نفر خانم همراه وزراء و برخی محافظین آنها با همان هواپیما و پس از بازدید هتل بزرگ شایان که مقصد اصلی ما بود حدود ساعت 16.30 کیش را ترک کنند و ما مردها سه چهار روز ی بمانیم و گزارشات مبسوط تهیه کنیم.محل خواب و استراحت ما همان ساختمان 80 اطاقه (اینروزها هتل گلدیس نام دارد) تعیین گردید. هیچ آدم مسئولی وجود نداشت و در منطقه سیاحتی پشه پر نمی زد.چهار سال بود که دلمشغولی های مردم و مسئولین کشور پس از انقلاب فرصت پرداختن به کیش را که لکه ننگی محسوب می شد نداده بود! حالا وسط اینهمه گرفتاری ها از جمله جنگ دو سه وزیر جوان و بازیگوش می خواستند با زنده کردن نیات شاه سابق بازهم اعراب شکم گنده و شیوخ پولدار منطقه را برای سر کیسه کردن به این جا بیاورند!معلوم بود که در هیات دولت برای بکرسی نشاندن این اهداف چه زحمتی متحمل شده اند و باید کمکشان می کردیم تا اگر اعراب نیامدند لااقل هموطنان خودمان از این جزیره بهشتی بهره مند شوند.مگر نه این بود که جز خواص دوره شاه احدی به اینجا راه نداشت؟ پس حالا که انقلاب شده بود وظیفه داشتیم برای پذیرائی از ایرانیان نجیب هموطن اینجا را آماده سازی نمائیم و ما که کارشناسان این رشته بودیم بیشتر احساس مسئولیت می کردیم. ماشین مارا مستقیم به هتل شایان برد.این هتل 5 ستاره که توسط فرانسوی ها ساخته شده بود لب دریا و در کنار کازینو بود.همان کازینوئی که بیش از 50 دختر بلند بالای اروپائی بعنوان دیلر (دلال میز یا کارگزار میز قمار) کار می کردند و شبها در همین 80 اطاقه می خوابیدند. در مقابل هتل تازه متوجه شدیم که دربها سالهاست بسته اند!! کلید کجاست؟ کسی نمیدانست! ای بابا این همه راه آمدیم بدون این که کسی کمکمان کند؟! پرسان پرسان فهمیدیم که روزی کلید های این تاسیسات دست کلیدداری بوده بنام مش قربون! کجاست اول اصلا کسی نمی دانست زنده است یا برحمت خدا رفته! می گفتند همان وقت پیر مردی بوده 80 ساله!!
راننده عربی که مارا از پای پرواز آورده بود در جریان قرارگرفت و دستی به پیشانی کشیده گفت شاید من بتوانم از او خبری بگیرم.گفتیم از کجا ؟ گفت از محله عرب ها...سوار شد و ماشین زوزه کشان در بیابان ها دور شد.در سایه هتل لختی استراحت کردیم و آبی نوشیدیم و گپی در مورد روزهای اوج این هتل و جزیره زدیم تا پس از نیم ساعت طاقت فرسا ماشین از دور نمایان گردید.خدا خدا می کردیم که از او خبری آورده باشد. ماشین ایستاد و راننده درب شاگرد را باز کرده و پیرمردی مفلوک و تقریبا نابینا با کمروپشتی خمیده را نشان داد و گفت اینم مش قربون! پیر مرد اصلا فارسی نمی دانست سهل است گوشش نیز سنگین بود و چشمش هم...با بدبختی اورا پیاده کردیم و با دیلماجی راننده منظورمان را به او فهماندیم.گفت که کلیدها را دارد!!بسیار خوشحال شدیم.گفتیم کی می آورد؟ گفت باید امضاء بدهید.گفتیم چیزی که ارزان است امضاء! می دهیم.گفت امضای شما نه! پس کی؟ مهندس محمود منصف !!!!!گفتیم پدر بیامرز! منصف فراری شده و آمریکاست.اینجا نیست.ما از طرف دولت هستیم.منصف سگ کی باشه بیاد اینجا امضائ بده! گفت من این چیزا سرم نمی شه.بمن گفته هروقت امضای منو دیدی کلید بنداز درو وا کن!سرتون را درد نیارم.یارو اصلا نمی دونست انقلابی شده و شاهی رفته و رژیم دیگری آمده و اونا دیگه جرات ندارند بیان این جا و امضاء بدن !! فکرمونو بکار انداختیم و فهمیدیم که این بابا باید کس و کاری داشته باشه.شاید اونا که جوون ترند بتونن کمکمون کنند.پریدیم توی ماشین و به راننده گفتیم مارو ببره دم منزل این پیرمرد.شاید کسی باشه واسطه خیر بشه! رسیدیم میدون مرکزی و مخروبه شهرک عرب ها که امروزه خیلی فرق کرده و یکی از جاذبه های کیش محسوب میشود.دم درب منزلی توقف کرد کاملا روستائی و تعدادی بز سیاه به چرا لای خاکها مشغول بودند! اینرا هم بدانید که کیش کوشفند ندارد فقط بدلیل شرایط اقلیمی بز نگه می دارند و از شیر و گوشت آن استفاده می کنند. دق الباب کردیم زنی عرب دم در آمد.پیرمرد را به او تحویل دادیم و سراغ شوهر یا برادرانش را گرفتیم.گفت که عروس آن خانه است و برادر شوهرش دم مغازه است و راهنمائی کرد.رفتیم و اورا یافتیم.سلام و علیکی سرد و طرح درخواستمان وقت زیادی نگرفت.با اکراه موضوع را با پدر در میان گذاشت و به او فهماند که ما نمایندگان مرکز هستیم و ما هم به اینها فهماندیم که اگر مشکلمان حل شود دم آن ها را خواهیم دید !! شادی به چشمانش دوید و جدی تر پدر را راغب نمود تا در ها را باز کند و ما بجای محمود منصف امضاء بدهیم!! باز ماشین و باز دم در هتل شایان این بار با پیر مرد و پسر.دسته کلیدی همراه آورد که بی اغراق 4 کیلو وزنش بود و تقریبا تمامی درهای ساختمان ها را باز می کرد! در اصلی هتل را باز کرد.یا ابوالفضل! دریائی از عقرب سیاه مرده روی زمین! هر کدام دو برابر یک سوسک بزرگ تهرانی!!! چراغ بی چراغ..همه قطع بودند.با چراغ قوه که همراه آورده بودیم کور مال کور مال دفاتر اداری - رستوران ها -کافی شاپ - آشپزخانه و سایر نقاط از جمله تعدادی از اطاق ها را دید زدیم.بدلیل بسته بودن محیط و درب ها و پنجره ها بمدت 4 سال کلیه جانوران موذی از جمله عقرب های جرار مرده بودند و ما اصلا موجود زنده ندیدیم!دریک یورش به اموال هتل که بیشتر توسط عوامل همان پایگاه هوائی و با سوء استفاده از بی صاحب بودن جزیره در روزهای اول انقلاب صورت گرفته بود، آن چه قابل فروش و حمل شدنی بود بسرقت رفته بود! مثال می زدند که تلویزیون های سونی که اختصاصا در سونی ژاپن برای همین هتل و با آرم آن ساخته شده بود توسط همین ها غارت شده و لب ساحل به قایق های عبوری مال خر به 100 تومان فروخته شده بود!! صندوق های تخته ای بزرگ مخصوص حمل بارهای دریائی مملو از انواع بلورجات مانند لیوان ها و گیلاس های فرانسوی که در پوشال بسته بندی شده بودند، پس از اینکه شکسته شده و یکی دو گیلاس از درون آن خارج شده بود، وسط کریدور ها رها کرده بودند! ظاهرا لیوان های مارکدار هتل ممکن بود برایشان دردسر ایجاد کند! و همین طور انواع و اقسام لوازم اداری مدرن آنروز مانند تایپ های الکتریکی که شاید چند ساعت کار کرده بودند و محتویات آن ها بزور خارج شده و وسط لابی هتل پراکنده بودند!پرده های نفیس و سنگین کنده شده و روی زمین انداخته بودند.لوازم آشپزخانه بزرگ هتل شاید در حدود 80 درصدشان هنوز کاغذ های کارخانه از روی آن ها کنده نشده بود و کاملا نو و دست نخورده بودند!سردخانه ها و یخچال ها نو ولی در اثر بسته بودن محیط و رطوبت منطقه بتدریج زنگ زده شده بودند.بهر حال صورت برداری کرده و عازم مکانهای دیگر شدیم.حالا بدلیل کارهای پراکنده و زیاد سرمان گرم شده و ساعت حرکت هواپیما فراموشمان شده بود.اینک ساعت 17.30 بود و فرستاده خلبانان دوان دوان سراغمان آمد که اگر مسافران نیم ساعت دیگر نرسند قادر به پرواز نخواهیم بود! چرا؟ بدلیل این که هوا تاریک می شود و برج هم نداریم و باند هم چراغ ندارد! پس بلند شدن ممکن نیست و باید بمانیم! دو خانم همراه و وزراء و سایر همراهان که قرار بود بروند فورا سوار ماشین شده و ماهم برای مشایعت آن ها همراهشان شدیم تا فرودگاه.
در فرودگاه کاپیتان پرواز که حالا دیگر رفیق شده بودیم بمن که می دانست سررشته کارهای فرودگاهی دارم یواشکی گفت تا بریم سر باند، هوا نیمه تاریک است.شما و یکنفر دیگر دو فانوس یا چراغ قوه بزرگ پیدا کنید و انتهای باند پروازی بایستید تا من بتوانم بپرم !! ما هم حالا به چه زحمتی فانوس پیدا کردیم(زیرا چراغ قوه نبود) و ایستادیم سر باند! هواپیما آمد و از بالای سرمان بلند شد و به درون ابر های خلیج فارس پر کشید تا به تهران برود. ما ماندیم و این جزیره تقریبا متروکه و دنیائی اموال مضمحل شده در سطح جزیره.شب برای استراحت باتفاق آقای ف - ع که از دوستان بسیار نزدیکم بود در یکی از اطاقهای 80 اطاقه خسته و کوفته بخواب رفتیم.کیف دستی چرم مشکی زیبائی داشتم که از اسپانیا خریده و در سفر ها همراهم بود.آنرا روی میز کوچکی که کنار تخت بود گذاشته بودم.نیمه های شب با صدای افتادن چیزی از ارتفاع بشدت از خواب پریدم و نشستم! بلافاصله متوجه کیفم شدم.جانوری با چشمان نورانی روی کیفم نشسته و چشم در چشمان من دوخته بود! بسرعت چراغ را روشن کردم.مارمولکی به بزرگی یک ماهی قزل آلای بزرگ روی کیفم نشسته، گردن خودرا بالا گرفته و با چشمان متعجب بمن نگاه میکرد!! کمی که دقت کردم دو تای دیگر ولی کوچکتر روی سقف اطاق چسبیده بودند و مادر خودرا نظاره میکردند! با کمک رفیقم که دیگر بیدار شده بود یکساعتی گذشت تا توانستیم آن ها را بیرون بیندازیم.دوستان بدانند که این جانور در سواحل خلیج فارس خیلی احترام دارد بدلیل اینکه پشه ها و حشرات موذی را می بلعد و پاکسازی میکند! پس اورا نمی کشند و او هم شخصا مزاحمتی ندارد!!! فقط ترس دارد آنهم در میانه خواب ناز! بهر شکل روز بعد به بازار فرانسه رفتیم و غرفه های بزرگ خالی بازار را مورد بازدید و صورت برداری قراردادیم.مغازه های بزرگی که کمتر از 4 سال قبل محل استقرار نمایندگان اصلی برند های مشهور عالم مانند لوازم آرایش مارگرت آستور - کلوهه - شارل ژوردن و کیف و کفش و لباسهای پیر کاردین بودند اینکه به بیغوله ای تبدیل شده و در هر گوشه این غرفه ها میلیون ها زنبور سمی لانه کرده بودند و کارگراران جزیره اظهار می داشتند که با آتش سوزی مصنوعی قادرند هر چند وقت مقداری از این جانوران را بیرون کنند.از برکت این آتش سوزی ها اغلب مغازه ها دود گرفته و آسیب دیده بودند که همه را نوشتیم و عکس گرفتیم. روزها بدین ترتیب گذشتند و به روز چهارم ا قامت رسیدیم.با برخی دوست شده بودیم و خیلی کمکمان میکردند.در این مرودات روزانه یکی از کارمندان که بومی بود تعریف کرد که مهندس محمود منصف خلبان بود و یک فروند هواپیمای ویژه مدیریت جزیره در باند فرودگاه همیشه در اختیارش بود و خودش می راند. این هواپیما را برای سفرهای متعدد به تهران و گاهی جزایر و بنادر حاشیه خلیج فارس بکار می برد.در روز 21 بهمن 1357 یعنی یکروز پیش از پیروزی قطعی انقلاب اسلامی، طی بخشنامه ای که منشی وی صادر کرد، همه کارکنان ستادی جزیره اعم از خدماتی - تجاری - اداری و فرودگاهی را به سالن کنفرانس دفتر مدیریت برای یک جلسه یکساعته با آقای منصف دعوت نمود.ساعت قرار 10 بامداد بود. جمعیتی در حدود 120 نفر در سالن اجتماع کردند.بدلیل حساس بودن شرایط کشور در آنروز ها همگان فکر میکردند که رئیس میخواهد اطلاعات جدیدی که از مرکز دریافت کرده و احتمالا مربوط به آینده کاری و زندگی خودشان است به آن ها بدهد.ساعت از 10 گذشت! 10.30 - 11 - 12 شد و حساسیت جلسه باعث شده بود کسی از جایش تکان نخورد! منشی مربوطه در مقابل ده ها سوال حاضرین خودش هم تعجب کرده بود که چرا مهندس اینقدر بد قول شده است! یکی را فرستاد دم درب ویلای مهندس.دق الباب کرد.جوابی نیامد.دوباره.بازهم بی جواب ماند.نگران حالش شدند و با کمک همسایگان درب منزل باز شد...کسی درون نبود غیر از یک یادداشت برای منشی! توضیح این که جوابی برای کارکنان نداشته و با هواپیمای شخصی به مقصد نامعلومی پریده است! چرا؟ از ترس جان! به کجا؟ چیزی ننوشته بود.همه فکر کردند تهران.تماس گرفته شد با تهران احدی از وی خبر نداشت...چند روز بعد برخی دوستان اورا در پاریس دیده بودند و بعد... البته هواپیما در فرودگاه یکی از کشور های حوزه خلیج فارس به امانت مانده و خود او با پرواز مسافری دیگری رفته بود که فرستادند و آنرا پس آوردند.
تعریف این خاطرات که تمام شد راهنمای ما که اتفاقا از کارکنان شیلات مستقر در کیش بود مارا برای گرفتن ماهی به سردخانه شیلات برد.بسیار احترام کردند که همیشه بیادشان هستیم.ما را ملبس به لباسهای پلاستیکی مخصوص ورود به سردخانه کردند و بداخل رفتیم.بماند که بدلیل عرق زیاد و گرمای بیرون بمجرد ورود به داخل نزدیک بود سنگ کوب کنیم ولی بلافاصله به قسمت بالای صفر آمدیم و بخیر گذشت! انواع و اقسام آبزیان از صدها نوع ماهی گرفته تا دلفین و کوسه های متعدد بزرگ و کوچک در آنجا منجمد شده بودند و با چشمان متعجب ما را می نگریستند! مقداری ماهی و تعداد زیادی همبرگر ماهی بعنوان سوغات سفر بما دادند و سپردیم به همان سردخانه تا هنگام خروج کسی بیاید ببرد زیر پرواز...کدام پرواز؟ کسی نمیدانست! به هر دری زدیم کسی از پرواز به اینجا خبری نداشت! ماهم آنقدر محو جزیره شده بودیم که در هنگام پریدن پرنده خودمان هرگز بفکر نیفتادیم که پس مارا چه کسی خواهد برد!! کسی گفت پایگاه هوائی هر از گاهی هواپیمائی دارد که از تهران آمده برایشان آذوقه می آورد.بروید بپرسید کی خواهد آمد؟پریدیم توی ماشین و بسرعت بطرف پایگاه که تبعید گاهی بود غریب!
پرسنل چندی از نیروی هوائی با خانواده هایشان آنجا زندگی میکردند و خودشانهم نمیدانستند برای چه؟! و تکلیفشان مشخص نبود.با فرمانده پایگاه که یک سروان غیر پروازی بود آشنا شدیم و جویای وضعیت...گفت امشب یک 747 باری برای آوردن چند ماشین تعمیراتی و مقداری آذوقه و بردن چند نفر از خانواده ها برای معالجه و یکی دو ماشین تصادفی به کیش خواهد آمد.شما را با آن میفرستم.میخواستیم دستش را ببوسیم!مثل این بود که وسط کویر چلوکباب سلطانی تعارفمان کنند!
حدود ساعت 18 همانروز پرنده آهنین بال در آسمان جزیره نمایان شد.صدای غرش موتورهایش بمثابه موزیکی کلاسیک و ملایم روحمانرا نوازش میداد! فوری سوار بر مرکب بسوی پایگاه روانه شدیم ضمن اینکه سر راه ماهی های منجمد را گرفتیم و پس از تشکر و روبوسی روانه پرواز. بمجرد رسیدن به فرودگاه مستقیم زیر پرواز رفتیم و منتظر خوش آمد گوئی خلبان ها و میهماندار و مجوز سوار شدن!! دو خلبان آبدیده و ستبر که هر کدام قدی بالای 1.80 و وزنی معادل 100 کیلو داشتند و معلوم بود این جمبوجت را مثل مومی در چنگ دارند با طمانینه از پله ها پائین آمدند! مثل اینکه مارا ندیدند از کنار ما رد شدند و بسمت بوفه ای که آنجا بود رفتند.گفتیم مزاحم نشویم.خسته اند و نیازمند آب و دانی! بعد از استراحت کوتاهی پرواز میکنند.دلمان جوش ماهی ها را میزد که یخشان وا نشود!یکساعتی گذشت و سالن را خنده و صدای بلند ایندو جوان برومند ما گرفته بود! ترسان ترسان جلوتر رفتم و ضمن سلام و خسته نباشید، جرات کردم بگویم برای ما ساعت رفتن مهم نیست! این ماهی هارا دستور دهید در جای خنکی در هواپیما بگذارند.نگاهی از سر بی حوصله گی بمن کرد و غرید...شما ماهی بخرید ما حتی ماهی نخوریم ؟ حالا خریدنمون پیشکش!! با ادب گفتم قابل شمارو نداره...برای ما خیلی زیاده..بی تعارف نصف میکنیم! و من منظورم رفتن بود بهر شکل.حتی با لو دادن نیمی از ماهیهای همراه! دوباره نهیب زد..خیلی ممنون.مال خودتون.نوش جونتون! ولی ما میخواهیم امشب بمونیم یک ماهی کباب حسابی بزنیم تو رگ ! عیبی داره ؟!! گفتم یا حضرت عباس! اینا میخوان بمونن..ما چکار کنیم؟ این دکل هائی که من می بینم تا پس فردا هم از ماهی خوردن سیر نمی شن! دیدم فایده ای نداره..رفتم سراغ فرمانده پایگاه..دیدم منزل همین شب دعوت دارند و در آسمان قرار مدار گذاشتن! دیگه چاره ای نداشتیم بسرعت رفتیم شیلات و سوغاتیها را دوباره تحویل دادیم و موضوع را گفتیم.اون با معرفتا هم مقداری برای خلبانان ماهی گذاشتند و بما سفارش کردند امشب به اونا بگیم تا فردا لااقل بیشتر تحویلمون بگیرند ! فردا ساعت 13 با اطلاع فرمانده بفرودگاه رفتیم با قول اینکه ساعت 14 پرواز کنیم.مدتی طول کشید تا عده ای از زن و بچه های پرسنل را سوار کردند و بما خبر دادند که میتوانیم سوار شویم.ما که سوار هواپیماهای زیادی از این نوع در جهان شده بودیم و انتظار لااقل خوش آمد گوئی یک مهماندار و راهنمائی به صندلی خود را داشتیم، بمحض ورود به هواپیما با منظره ای روبرو شدیم که هرگز تصورش را نمیکردیم! فضای لخت و کاملا عاری از دکور داخل هواپیما و بی هیچ صندلی بنحویکه تمامی سیم ها و لوازم سازه ای هواپیما بیرون بوده و قابل رویت بودند!! در سالن همانند یک زمین فوتبال وسیع هیچ چیز وجود نداشت و زن و بچه های کوچک هر یک در گوشه ای روی زمین ولو بودند و تنها وسیله ای که برای نگهداری خود داشتنند ریلهای موجود در کف هواپیما بود که بهنگام پرواز کارگو(باری)پالت ها یا کانتینر های مملو از بار را روی آنها فیکس میکنند تا حرکت نکنند.درست وسط هواپیما یک دستگاه مینی بوس پایگاه که تصادف کرده بود برای صافکاری و یکدستگاه جیپ ارتشی که خراب بود برای تعمیر موتور عازم تهران بودند! گروهبان همراه پرواز که نقش سر میهماندار را بازی میکرد و خیلی هم خشن بود با بی اعتنائی در انتهای هواپیما و زیر دم گوشه ای را نشان داد و گفت برید اونجا بشینید!خودتونو سفت نگه دارید! پشت مینی بوس چندین جعبه میوه انبه که آنوقت از کشورهای دیگر نزدیک به کیش می آمد لابد بعنوان سوغات برای تهرانیها حمل می شد..خلاصه پس از اینکه دقایقی صرف بستن درب خراب عقب هواپیما شد و ما نگران که مبادا دلش بخواهد در ارتفاع 35000 پا باز شود!! بسر باند برای پریدن تاکسی کردیم. قیافه مصمم قهرمانان داستان ما و گرمای هوای جزیره و رطوبت موجود و خستگی ناشی از یکشب ماندن در چنین جای بی آب و علفی باعث شدند تا دوستان ما سر باند پروازی حتی نیش ترمزی هم نزدند و غول بی شاخ و دم را در آنی بالای ابر ها دیدیم.کلایم 747 سبک ما آنقدر تیز بود که همه جعبه های انبه با صدای گوشخراشی بسمت ما بیچارگان ته نشین روانه شدند و اگر نبود جوانی و زبلی ما لااقل زانوانمان باید چند ماهی در گچ می ماند! این زیباترین هواپیمائی که تاکنون ساخته شده(حتی پس از ایرباس 380)در مراحل آخرین بالا کشیدن خود بود که ناگهان بوی ناخوش بنزین بمشاممان خورد.من که بیشتر از سایرین با اینگونه اتفاقات دمساز بودم بلافاصله متوجه شده و با دست و سریعا سیگارهای تعدادی سرباز را که لم داده و دود میکردند از دستشان گرفتم و آنهارا برای جستجوی بنزین بکمک طلبیدم. پس از یکی دو دقیقه دریافتیم که سهل انگاری لود کنندگان ماشینها که حتما باید بنزین خودرو ها را تخلیه میکردند و نکرده بودند باعث چنین مشکلی شده است.بنزین در اثر شیب شدید ماشینها مانند لوله سماور سرازیر شده بود و یک غفلت کوچک فاجعه ای بهمراه داشت. بسرعت بطرف کاکپیت رفتم و با خلبان صحبت کردم.نگران شد و مهندسش را برای دیدن صحنه به پائین فرستاد.فورا اجازه گرفت و ارتفاع را تا حد ممکن کم کرد تا اگر مشکل حاد شود بتواند در فرودگاهی سر راه بنشیند.مهندس پرواز و ما دو سه نفر که تتمه تجاربی داشتیم بکمک هم و با استفاده از دو سطل پلاستیکی که موجود بود بتدریج تمامی بنزین دو ماشین را(مینی بوس گازوئیل) جمع آوری کرده و بنا به توصیه خلبان در توالت بالا خالی کردیم.ظاهرا چاره دیگری نداشت.حدود یکساعت این کارها طول کشید تا نفسی براحتی کشیدیم و مناظر شهر تهران نمایان شد.براحتی در پایگاه یکم شکاری مهرآباد فرود نرمی داشتیم و با خلبانان که حالا دوستان صمیمی شده بودیم بگرمی خدا حافظی کرده و همراه ماهی ها عازم منازلمان شدیم.این چهار روزیکه جزیره زیبای کیش عملا بطور اختصاصی در اختیار ما بود هرگز فراموشمان نخواهد شد.آقای ا - ش با حدود 75 سال سن هنوز بکار آموزش هتلداری اشتغال دارد.خانم ش - ن نیز بهمین شکل ولی خانم ش- ب که با یک فرانسوی ازدواج کرد در جنوب فرانسه زندگی میکند.آقای ح - آ هنوز در لوفت هانزا بکار مشغول است و یکی دو سال دیگر بازنشسته خواهد شد و آقای ف - ع که حدود 4 سال بعدا مدیر همان هتل شایان شد و خدمات فراوانی به هتل کرد و شکل و شمایل فعلی هتل مدیون اوست در حال بازنشستگی و در منزل روزگار میگذراند.خدا همه را سلامت بدارد.

 

رويداد هاي روزهاي پيروزي انقلاب  

به قلم : آقاي محمود فرنودي

    

سخني با شما ...  

با تشكر از دوست بسيار عزيزم جناب فرنودي .. و پوزش مجدد به خاطر تآخير در انتشار به موقع پست جديد ، از اين كه فرصت نيافتم به كامنت هاي محبت اميز يكايك شما پاسخ بگويم ، پوزش مي خواهم . من ديشب بعد از سپردن نوه ها به دخترم ، با عجله به خونه برگشتم . و تا صبح روي طراحي ها و آپلود آن ها كار كردم .. از سر شب تا حالا هم يك سره سرگرم درج مطلب اين پست هستم . با شناختي كه از بزرگواري شما عزيزان دارم ، مطمئن هستم اين قصور بنده رو خواهيد بخشيد . از سوي ديگر فرصت كمي تا سالروز شليك موشك به ايرباس هواپيمايي ملي ايران داريم . كه ناجوانمردانه از ناو امريكايي شليك شد . همان گونه كه مستحضر هستيد ، سازمان نشنال جئوگرافي اين حادثه جانگاه رو به دقت بازسازي كرده است . اما با چند مشكل مواجه ام . نخست طولاني بودن مستند است . دوم  - بخش عمده فيلم سياسي است . اگه ترجمه كنم ، بايد به دوگروه موافق و مخالف رژيم جواب پس دهم ! اگه حذف كنم ، وجدانم ناراحت خواهد شد . و بر خلاف خط مش سايت است . از سوي ديگر كلي كامنت از پست قبل باقي مانده است . كلي هم طبق معمول بعد از انتشار اين پست اضافه خواهد شد . به اين مشكلات كامنت هاي وبلاگ و اي ميل ها رو هم اضافه كنيد .. من به سهم خودم تلاش مي كنم تا يه جور هايي بر همه مشكلات غلبه كنم .. به شرطي كه مطمئن شوم شما از من به خاطر تاخير در پاسخ دلخور نمي شويد ! پس لطفآ مثل سابق اگه مايل هستيد نظرات خودتون رو درج كنيد .. فقط اجازه دهيد با كمي تاخير منشرشون نمايم . يا اگه مايل بوديد ، استثنآء اين بار رو بدون جواب منتشر كنم .. تا سر فرصت پاسخ كلي به پرسش هاي شما بدهم .. انتخاب با شماست .

 مطالب خواندنی 

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا 

  • - تعداد بازديد
  • 7033
  • مرتبه

    نظرات

    تک تیراندازان آلمانی نازی

    --------------------------------------------------------------------------------

    اشباح مرگبار


    با وارد شدن نیروهای متفقین به نورماندی نبردی خونبار بین نیروهای ورماخت و اس اس با نیروهای انگلیسی و آمریکایی درگرفت. با وجود برتری مسلم متفقین، سربازان آلمانی با سرسختی مقاومت کرده و تلفات سنگینی بر دشمن وارد نمودند اما پراکندگی نیروهای آلمان در جبهه های مختلف و تلفات سنگین ارتش آلمان در جبهه شرق باعث شد که متفقین در این نبرد پیروز شوند.
    نیروهای آلمانی در نبرد نورماندی با سرسختی و تعصب مبارزه نمودند اما شاخص ترین سربازان آلمانی در این نبرد بدون هیچ شکی تک تیراندازان بودند.
    وظیفه اصلی تک تیراندازان در نبرد نورماندی هدف قراردادن پرسنل مهم دشمن نظیر فرماندهان، دیده بانهای توپخانه، متصدیان بی سیم، خدمه تیربار و ... بود. درکنار این وظیفه ی اصلی از آنها به عنوان دیده بان و یا پستهای شنود و گرد آوری اطلاعات از میدان جنگ نیز انجام میشد.

    در این نبرد علاوه بر همه ی موارد فوق، تک تیراندازان آلمانی به طور موثری بر روحیه سربازان انگلیسی و آمریکایی اثر تخریبی گذاشته و سایه ای از ترس و وحشت بر میدان نبرد افکندند.
    بعد از پایان نبرد مشخص شد که تقریباً 50% گردان های درگیر آمریکایی از طرف تک تیراندازان مورد حمله قرار گرفته و متحمل تلفات شدند. سرسختی و مقاومت شدید تک تیراندازان آلمانی موجی از ترس و نفرت در بین سربازان آمریکایی بوجود آورد که وصف آن به راحتی ممکن نیست. این امر به قدری گسترش یافت که سراسر جبهه ی متفقین را شایعات و افسانه های عجیب در مورد تک تیراندازان پر نمود.

    جان هینتون در آن زمان یک سرباز نوزده ساله بود که در گروهان 3 گردان 116 پیاده نظام خدمت میکرد. او هنوز به روشنی خاطره برخورد با یک اسنایپر یا تک تیرانداز آلمانی را به یاد دارد و هنوز هم با گذشت سالها ترس در اعماق چشمانش قابل مشاهده است. زمانی که او و همرزمانش بر روی ساحل پیاده شدند، بلافاصله مشغول آماده سازی تیربار برای آتش باری به سمت نیروهای آلمانی شدند غافل از اینکه در 800 متری آنها یک تک تیرانداز به انتظار نشسته است. اولین سربازی که پشت تیربار قرار گرفت از ناحیه دست مورد برخورد گلوله قرار گرفت، سرباز دوم نیز به همین سرنوشت دچار شد؛ یکی از سربازان که دچار خشم و اضطراب شده بود تصمیم گرفت با مسلسل دستی به سمت تیرانداز شلیک نماید اما کمی سرش را بیش از حد لازم بالا برد و یک ثانیه بعد جسد او در کنار جان قرار گرفت. جان با وجود اینکه درجای خود بی حرکت قرار گرفته بود و حتی صدای نفسش نیز شنیده نمیشد، از گلوله های اسنایپر بی صنیب نماند و پایش هدف قرار گرفت. یادگاری دریافتی از تک تیرانداز آلمانی تا پایان عمر همراه او خواهد بود.


    گردان تفنگداران رویال اولستر نیز ملاقاتی با تک تیراندازان آلمانی داشتند که بهای آن بسیار سنگین بود. در ساعت 5 بعد از ظهر روز هفتم ژوئن سال 1944 به این گردان ماموریت داده شد که دهکده کمبز را که در ده کیلومتری محل پیاده شدن آنها قرار داشت را تصرف نمایند. زمانی که آنها به دهکده رسیدند متوجه شدند که دور تا دور دهکده با دیواره ای از سنگ و چوب احاطه شده است و نیروهای مدافع به هیچ صورت قابل مشاهده نمیباشند. سربازان متفقین انتظار یک درگیری مختصر و کم دامنه را میکشیدند غافل از اینکه آلمانیها در تدارک آشی داغ و سوزنده برایشان هستند. برای پشتیبانی از سربازان پیاده نظام، کاپیتان آلدورد ماموریت یافت تا با یک واحد زرهی به سمت دهکده رفته و آنجا را تسخیر نماید. تانکها به همراهی سربازان پیاده نظام به سمت دهکده کمبز حرکت نمودند. هیچ صدا یا نشانه ای از دشمن نبود اما همین که تانکها به نزدیکی دیواره رسیدند جهنم به زمین آمد، خمپاره اندازهای آلمانی در کنار تک تیراندازان بارانی از آتش و سرب بر تانکها و سربازان دشمن فرو فرستادند. به دستور کاپیتان آلدورد نیروها به دو دسته تقسیم شدند تا از دو طرف دیواره به سمت دهکده یورش برن. اما باز هم آتش سهمگین تیربار و خمپاره های آلمانی مانع از این حرکت شدند. در این حین تک تیراندازان آلمانی با دقت کم نظیری سربازان پیاده نظام را هلاک نمودند، کاپیتان آلدورد تصمیم گرفت لحظه ای از تانک خارج شده و اطراف خود را بررسی کند، سر او کامل از برجک فرماندهی تانک خارج نشده بود که با زندگی وداع کرد. گلوله ی تک تیراندازی به زندگی او خاتمه داد.


    فرمانده گروهان و چهارده سرباز دیگر نیز ظرف چند دقیقه به کاپیتان آلدورد پیوستند و هلاک شدند. یازده سرباز به سختی مجروح شدند و درهمان دقایق اولیه حمله، فرمان عقب نشینی صادر شد. جالب است بدانید که متفقین مجبور شدند برای تسخیر این دهکده کوچک دست به دامن توپهای سنگین رزمناوها شوند. بعد از اجرای یک آتشباری سنگین دریایی، دهکده به تصرف درآمد. تقریباً تمامی مدافعین شهید شده بودند اما یکی از تک تیراندازها که زخمی شدهد بود به اسارت درآمد. در اینجا بود که سربازان متفقین با تعجب یک پسر هفده ساله را در مقابل خود دیدند.


    ارتش آلمان به صورت تصادفی صاحب این تک تیراندازان زبده و کارآمد نشده بود، بسیاری از تیراندازان نبرد نورماندی در سازمان جوانان هیتلری (HITLER JUGEND) به بهترین نحو آموزش داده شده بودند. آری به قول وینستون چرچیل "هیچ اتفاقی تصادفی نیست". سازمان جوانان هیتلری از آن ایده های موثر و کارآمد آدولف هیتلر، رهبر بزرگ حذب نازی بود. در این سازمان در سالهای قبل از جنگ نوجوانان و جوانان تحت آموزش های عقیدتی قرار میگرفتند. علاوه بر این، ورزیدگی جسمی و کسب مهارتهای رزمی نیز جر اهداف اصلی این سازمان به شمار می آمد. بطوری که یکی از شعارهای این سازمان میگفت : " ما جسم و روح را با هم میسازیم".


    بسیاری از اعضا این سازمان تیر اندازی با سلاحهای کالیبر پایین آموزش دیده و به تیراندازانی بسیار سریع (SHARPSHOOTER) تبدیل شده بودند. کسب مهارت در تیر اندازی به قدری مورد تایید هیتلر و سران نازی بود که شخص پیشوا مدال ویژه ای را برای تیراندازان ماهر مورد تصویب قرار دادند.


    بعد از اینکه در سازمان جوانان هیتلری به همه اعضا آموزش های عمومی تیراندازی داده میشد، طی مسابقاتی افراد مستعد شناسائی و برای آموزش های تخصصی تک تیراندازان به مراکز ویژه ارتشی معرفی میشدند و اینگونه بود که آلمان صاحب بهترین تیراندازان جهان در آن زمان گردید.


    قبل از اینکه ادامه نبرد نورماندی را بررسی نماییم نکاتی چند قابل تعمق به نظر میرسد؛ اول اینکه هر کشوری که خواهان سربازانی باشهامت و کارا در جهت حفظ استقلال و تمامیت ارضی است بایستی آموزش قشر نوجوان و جوان را در سالهای صلح با دقت و پیگیری به انجام رساند و این امر نیازمند سرمایه گذاری در زمینه تامین تجهیزات و مهم تر از آن تربیت اساتید زبده و متعهد است. ایران کشوری است که بخاطر موقعیت استراتژیک و منابع سرشار همواره در معرض تهدید قرار دارد و این امر لزوم آموزش های فراگیر نظامی را به همه اقشار، بویژه قشر نوجوان و جوان گوشزد مینماید اما نه به این روشی که اکنون در حال اجراست. درس آموزش دفاعی در بسیاری از مدارس به سرنوشت دروسی نظیر ورزش، کاردستی و ... گرفتار آمده است. زمانی بر روی نظام آموزشی ژاپن بررسی مختصری انجام شد و نکاتی حیرت انگیز در این ساختار آموزشی مشاهده شد. درست ورزش و کاردستی یکی از مهم ترین دروس در مدارس ژاپنی است؛ حتی مهمتر از ریاضی و ... . آنها به این نکته واقف شده اند که تربیت یک جسم سالم و پرانرژی باعث پرورش روحی با نشاط و هدفمند میشود؛ حال این شخص میتواند به بهترین نحو ممکن از عهده همه دروس برآید. در مورد درس کاردستی نیز وضعیت به همین شکل است، توجه کرده اید که طراحان ژاپنی در همه عرصه ها یکه تازی میکنند، به نظر من این امر به دلیل تاکید بسیار زیاد سیستم آموزشی ژاپن بر روی درس کاردستی است که علاوه بر شکوفایی ذهن باعث ایجاد قدرت ساخت و تولید می گردد. ورزش در مدارس ژاپنی درسی نیست که در طی هفته، یک یا دو ساعت آنهم به صورت بی انگیزه و صرفاً در جهت رفع تکلیف به آن پرداخته شود؛ ساعت 7:30 همه دانش آموزان ژاپنی در صفوف منظم به همراه معلمان تا ساعت 8 ورزش صبحگاهی را انجام میدهند و این برنامه حتی برای یک روز هم کنار گذاشته نمیشود. این امر جدا از گروههای ورزشی هر مدرسه است که بعد از ساعات درسی بازهم به مدت 2 ساعت تمرینات ورزشی را به صورت تخصصی انجام میدهند، بله "فکر سالم در جسم سالم است."


    اما در زمینه آموزش دفاعی در ایران وضعیت به صورت اسفناکی در آمده است. می شود در منزل ورزش کرد و کاردستی درست نمود اما این امکان نیست که در منزل سلاحی را باز و بسته کرد و یا تیراندازی نمود. من زمانی که در مقطع راهنمایی یکی از مدارس نمونه ی کشور، این درس را آموزش میدیدم با وجود علاقه بسیار، فقط 2 دقیقه موفق شدم یک AK-47 قدیمی را در دست بگیرم و در اردوی یک روزه ای 5 عدد تیر شلیک کنم که البته به قولی تازه شانس هم آوردم، بسیاری از دانش آموزان دستشان فقط به پوکه رسید! اینگونه نمیتوان تیراندازان زنبده و ماهری تربیت نمود که در میدان جنگ همچون اشباحی مرگبار ترس و ناامیدی را در قلب دشمن بکارند.


    نمیتوان آموزش های نظامی را محدود به گروه یا قشر خاصی نمود، زیرا در این صورت بسیاری از استعداد های طبیعی و بکر شناسائی نشده و کشور پتانسیل عظیمی را از دست خواهد داد.


    اما نکته دوم این است که یک نیروی آموزش دیده که تجهیزات پیشرفته ای در اختیار دارد اگر فاقد یک ساختار عقیدتی محکم باشد، پشیزی ارزش رزمی نخواهد داشت.


    در سازمان جوانان هیتلری اولین قدم، آموزش عقیدتی جوانان در یک سیکل طولانی ولی با نشاط بود. از همه امکانات و منابع استفاده میشد تا مردانی عقیده مند به اهداف پیشوای بزرگ حذب نازی و نهایتاً آلمان تربیت شوند. در این راستا اردوهای تفریحی آموزشی، توزیع رایگان کتاب در سراسر آلمان، بین جوانان و هزاران برنامه ی دیگر باعث شد مردانی به ارتش آلمان تحویل شوند که در گرمای سوزان صحرای آفریقا و یا سرمای استخوان سوز روسیه، مصمم و با اراده تن به پیکاری سهمگین دهند. در نبرد برلین که 16 آپریل سال 1945 آغاز شد، جوانان و نوجوانان مدافع این شهر مردانه با نیروهای روس به مبارزه پرداختند، با اینکه شکست آلمان حتمی و کلیه امیدها نقش بر آب شده بود، اما دامنه اثر آموزش های عقیدتی بر روی این سربازان کم سن و سال به گونه ای بود که سقوط برلین 3 هفته به تاخیر افتاد، در ابتدا نیروهای روس گمان میکردند که چون بسیاری از سربازان حرفه ای و جنگ آزموده آلمان در نبرد پروس و ویستولا شهید شده اند، میتوانند به راحتی برلین را فتح نمایند؛ اما 3 هفته نبرد سنگین و خونبار به آنان فهماند که تصورشان اشتباه بوده است. با وجودی که نسبت نیروهای روس به نیروهای مدافع برلین قابل مقایسه نبود و توپخانه سنگین روسیه بی وقفه برلین را با تمام قوا درهم میکوبید اما این سربازان جوان شگفتی ساز تاریخ شدند. در پایان این نبرد دهشتبار شهری که آنرا دومین نبرد شهری بزرگ تاریخ نامیده اند، 200 هزار مدافع آلمانی شهید شدند ولی تلفات ارتش روسیه اعجاب آور بود؛ 600 هزار سرباز، بهای پرداختی روسها برای تصرف برلین بود. این جنگ یک رزم تن به تن بین سربازان آلمانی و روس بود. آری حتی سدی از فولاد و آتش نمیتواند در مقابل مردانی هدفدار و عقیده مند پایداری کند. اما ما در این زمینه چه کرده ایم؟ آیا با یک اردوی یک هفته ای و یا یک سمینار و نشست میتوان این مهم را به انجام رساند؟!؟!؟!؟


    اما به نورماندی بازگردیم. نیروی عمل کننده ی اصلی آلمانیها در نورماندی لشگر 12 زرهی اس اس بود. در بسیاری از واحد های این لشگر جوانانی که به تازگی از آموزش های سازمان جوانان هیتلری فارغ شده بودند زیر نظر افسرانی با تجربه و جنگ دیده که بازمانده لشگر زرهی 1 اس اس (لشگر زرهی اس اس لیب استاندارته، گارد زرهی هیتلر) بودند، به انجام وظیفه مشغول بودند.


    این جوانان در روز 9 ژوئن در شهر کین (CAEN) طعم نیش کشنده خود را به نیروهای انگلیسی و کانادایی چشاندند. ستوان برگس، وظیفه تصرف و پاکسازی این منطقه را بر عهده داشت.واحد تحت فرماندهی او با دقت و به آهستگی به سمت شهر پیشروی می کرد و هیچ مقاومتی به چشم نمیخورد. منطقه در سکوتی رخوت انگیز فرو رفته بود. ستوان برگس مطمئن شد که روز بی دردسری پیش رو دارد، اما در همان لحظه تیراندازان آلمانی به سمت نیروهای دشمن آتش گشودند. گلوله ای سر ستوان برگس را هدف قرار داد ولی او با خوش شانسی از چنگ مرگ گریخت اما طوری زخمی شد که تا پایان جنگ در بیمارستان بستری بود. سربازان بریتانیایی و کانادایی همانند ساقه درو شده گندم بر زمین می افتادند و هیچ کاری نیز از دستشان ساخته نبود. کار به جایی رسید که دستور عقب نشینی صادر شد. درگیری شهر کین نشان داد که نیروی تک تیرانداز اگر در مکانی مناسب موضع بگیرد به هیولایی مرگ آفرین تبدیل میشو.د


    از برجسته ترین تیراندازان آلمانی در زد و خورد کین میتوان به گفریتر کورت اسپنگلر (GEFREITER KURT SPENGLER) اشاره نمود.


    اسپنگلر که از حرفه ای ترین تیراندازان شرکت کننده در نبرد نورماندی به شمار میرفت چنان حماسه ای در درگیری شهر کین آفرید که قابل وصف نیست.



    اسپنگلر در شمال شرقی شهر کین موضع گرفته بود. اطراف او را یک میدان مین احاطه کرده بود که دسترسی نیروهای زرهی دشمن را به او بسیار مشکل میساخت. تیرهای اسپنگلر خطا نداشت. با هر شلیک او یک سرباز انگلیسی هلاک شده، به خاک می افتاد. غرش سلاح اسپنگلر آوای مرگ بود؛ او مصمم بود که تا زنده است از مواضع اش، از شهرش، از کشورش و از اعتقادش دفاع نماید. آری، از چنین مردی باید ترسید، هیچ سلاحی در جهان مرگبارتر از مردی نیست که در راه آرمانش پذیرای مرگ شده باشد. زمانی که سربازان انگلیسی متوجه شدند حریف اسپنگلر نمیشوند، از نیروی توپخانه کمک گرفتند و طی یک آتشباری بسیار سنگین گفریتر کورت اسپنگلر شهید شد. اما نمیتوان از نبرد نورماندی صحبت به میان آورد و نامی از پلزمن نبرد. پلزمن یکی از دیده بانان مقدم از گروهان 4 لشگر 12 زرهی اس اس بود. او در زیر یک درخت کوچک سنگری حفر نمود و قسمت ورودی آنرا با تکه ای از زره یک تانک پانزر 4 پوشاند. او سپس سنگر خود را با دقت تمام توسط شاخ و برگ درختان استتار کرد. فقط یک سوراخ کوچک بود که به او اجازه دید و شلیک میداد. او به قدری دقیق و حرفه ای این سنگر را مخفی نموده بود که هیچ یک از نیروهای انگلیسی موفق به کشف آن نشدند و آنوقت بود که صدای دهشت بار سلاح پلزمن همچون عفریت مرگ در پهنه میدان جنگ طنین انداز گردید. پلزمن مردانه در سنگر کوچک خود تن به نبردی نابرابر داد، او به قدری شلیک کرد که مهماتش پایان یافت. حال دیگر وظیفه پلزمن به پایان رسیده بود. او از سنگرش خارج شد و تفنگ خود را به تنه درخت کوبید و آنرا شکست. او نمیخواست که سلاحش را به دشمن تقدیم نماید. در همین حال او فریاد زنان گفت "دیگر گلوله هایم تمام شده است و سلاحم نیز شکسته است، حالا میتوانید مرا بکشید" در این زمان بود که یک سرباز انگلیسی به او نزدیک شد و با رولورش گلوله ای به سر پلزمن شلیک کرد. پلزمن شهید شد، اما داغی که پلزمن بر دل و روح انگلیسیها نهاد فراموش نشدنی است. تنها در نزدیکی سنگر او جسد سی سرباز انگلیسی دیده میشد اما آمار کل هلاک شدگان هیچ گاه مشخص نگردید.

    آلمانیها در این نبرد تعداد زیادی از تک تیراندازان خود را در سراسر منطقه نورماندی پخش نموده بودند. این سربازان در مکانهایی که با دقت و کارشناسی مشخص شده بودند به بهترین نحو موضع گرفته و استتار نموده بودند. دقت انتخاب مکان ها به قدری بالا بود که تی اندازان میتوانستند مسافت بسیار زیادی را تحت پوشش قرار دهند بدون اینکه محل اختفا آنها شناسایی گردد. بسیاری از سربازان آمریکایی این نبرد را به مبارزه وحشتناک گودال کانال تشبیه نمودند. تا قبل از نبرد نورماندی معمولاً هدف اصلی فرماندهان نظامی از بکارگیری تک تیراندازان، تخریب روحیه سربازان و جوی از ترس و ناامنی در خطوط دشمن بود، اما در نبرد نورماندی تک تیرانداز به عنوان یک سلاح موثر جهت نابودی نیروهای دشمن و کند کردن پیشروی آنان به کار گرفته شد. فرماندهان آلمانی قبل از شروع نبرد میدانستند که نورماندی را از دست داده اند اما آنها نیازمند زمان برای بازسازی ساختارهای رزمی بودند و تیراندازان نیز با فداکاری و از جان گذشتگی این زمان را در اختیار آنان قرار دادند. در بسیاری از موارد نیروهای آمریکایی یا انگلیسی زمانی در حدود یک روز را برای شناسایی و از بین بردن یک تک تیرانداز از دست دادند. در این شرایط بود که سربازان متفقین متوجه شدند که بایستی به سرعت رموز جنگ بر ضد تک تیرانداز را فرا گیرند و یا خود را برای مرگ آماده سازند. در اولین قدم سربازان نحوه حرکت خود را تغییر داده و در مناطق مشکوک تمامی آنها به صورت چمباتمه ای حرکت کرده و از حضور در مناطق بی حفاظ خودداری می کردند. در اقدامی دیگر سربازان ادای احترام نظامی به افسران مافوق را کنار گذاشتند تا اسنایپرها از این راه قادر به شناسایی فرماندهان نباشند و حتی به صورت لفظی نیز به درجه نظامی هیچ افسری اشاره نمیشد و در کل هرکاری که به تیراندازان آلمانی فرصت شناسایی و هدف قرار دادن آنها را میداد، کنار گذاشته شد.


    اما با همه این تمهیدات، وحشت از تیراندازان آلمانی باعث شده بود که بسیاری از سربازان متفقین جرات و توانایی خود را از دست دهند. زمانی که گردان ضد تانک 653 متفقین به مناطق داخلی نورماندی وارد شد، افراد این گردان در مسیر حرکت به تعدادی جسد برخورد کردند. رعبی که تیراندازان آلمانی در منطقه گسترانده بود به خدی بود که خدمه این گردان بلافاصله این کشتار را به گردن تک تیراندازان گذاشته و حاضر به پیشروی نشدند.جالب است بدانید که یکی از شایعات رایج درباره تک تیراندازان این بود که بعضی از این اسنایپر ها، زنان فرانسوی هستند که به کمک سربازان آلمانی آمده اند!


    اما در کنار مهارت، اعتقاد و سرسختی تیراندازان، یکی از عوامل مهم در موفقیت اسنایپرها در نبرد نورماندی، وضعیت جغرافیایی منطقه بود. نوع زمین و پوشش گیاهی نورماندی به صورتی بود که ایجاد سنگر و کمینگاهها و استتار آنها، با کمترین دردسر امکان پذیر بود.


    با توجه به استتار کمینگاهها و توجه به این مطلب که حتی تیراندازان تازه کار آلمانی حاضر در نورماندی قادر به هدف قرار دادن سربازان دشمن در فاصله 400 متری بودند مشخص میگردد که سربازان متفقین برای یافتن و به شهادت رساندن تک تیراندازان آلمانی چه مصیبتی پیش رو داشتند.


    علاوه بر سنگرهای کوچک و کمینگاه های انفرادی استتار شده در منطقه، نقاطی وجود داشت که دارای پوشش گیاهی بسیار فشرده ای بود؛ این نقاط بهشت تک تیراندازان بود زیرا میتوانستند براحتی پس از هر شلیک، محل خود را تغییر داده و دشمن را گیج و سردرگم نمایند. سربازان متفقین جنگ در این نقاط را به جنگ در یک لابیرنت (مارپیچ هزارتو) تشبیه کرده اند.



    در نهایت بسیاری از تک تیراندازان آلمانی حاضر در نورماندی زمانی دست از مبازره برمیداشتند که مهماتشان به پایان میرسید. در این حالت برای آنان چاره ای نبود جز اینکه از کمینگاه خود خارج شوند و سربازان متفقین که از این اشباح جنگاور تنفری عمیق عمیق به دل داشتند، بلافاصله آنها را هدف گلوله قرار داده و یا اعدام میکردند. سربازان آمریکایی یا انگلیسی در مقابل مردانی که فاقد سلاح بودند شهامت فوق العاده ای از خود نشان می دادند!!!


    نکته دیگری که در نبرد نورماندی در مورد تک تیراندازان تازگی داشت، این بود که این مردان که اکثر آنان را جوانان تشکیل میدادند رفتاری همانند نیروهای انتحاری از خود به نمایش گذاشتند. این تیراندازان با آگاهی از اینکه برگشتی برایشان متصور نیست، همچون خلبانان انتحاری ژاپنی (کامیکازه) از احاظ فکری و روحی مرگ را پذیرفته و به همین دلیل بی مهابا درگیر نبردی بی سرانجام شده بودند. ترس و کرگ برای این مردان معنی نداشت، زیرا خود ترسناک و مرگبار بودند. به جرات تک تیراندازان حاضر در نبرد نورماندی را میتوان کامیکازه های نیروی زمینی ارتش آلمان نامید. جالب است بدانید که سربازان آمریکایی به این مردان لقب "SUICIDE BOYS" یا پسران انتحاری داده بودند.


    در ادامه بد نیست قسمتی از گزارش خبرنگار جنگی، ارنی پایل را که خود در نورماندی حضور داشت، مرور کنیم: "تک تیراندازان در همه جا هستند، به هرجا که پا میگذاری حضور شوم این سایه های دهشت آور را حس میکنی، در میان درختان، در ساختمان ها، در خرابه ها و در علفزار. اما بیشترین تجمع آنها در مناطق حاشیه و مرزی نورماندی است، که پوشش گیاهی متراکمی دارد. در راه ها و جاده ها، هرجا که مانع یا دیوار و یا ... وجود دارد انتظار دارید که یک تک تیرانداز آنجا باشد و همیشه هم هست، در هر کوره راهی نیز انتظار مواجه شدن با آنها را دارید، نورماندی اولین جایی است که میتوان از ترس دیوانه شد." همانطور که در گزارش این خبرنگار خواندید، تیراندازان هیچ نقطه ای را بی نصیب نگذاشته بودند. بسیاری از اسنایپرها در تقاطع جاده ها موضع گرفته و رانندگان و پلیسهای نظامی را هدف قرار میدادند. پلها به نوعی محل پادشاهی تک تیراندازان به شمار میرفت، بر روی پل نیروهای دشمن همانند گوسفندانی بی دفاع به شمار می آمدند. در این حالت این معادله کاملاً صحیح بود؛ هر شلیک مساوی است با یک جسد. از دیگر مناطق مورد علاقه تیراندازان خانه های منفرد حاشیه شهرها بود. در این حالت تیرانداز در نزدیکی خانه در محلی مناسب کمین میکرد، در زمان شلیک معمولاً نیروهای دشمن به خانه مشکوک شده و تیرانداز برای مدتی از حملات زرهی و یا توپخانه ای دشمن حفظ میگردید. اما نقاط مرتفع نظیر برج کلیساها، مخازن آب و یا هر ساختمان مرتفع دیگر نیز محلی موثر برای کار تک تیراندازان بود. اما معمولا تک تیراندازان موضع گرفته در این نقاط بعد از انجام چند شلیک شناسایی و مورد اصابت گلوله توپ قرار گرفته و شهید میشدند.


    این نکته نیز جالب است، یکی از معدود تک تیراندازانی که زنده اسیر شد مورد بازجویی قرار گرفت که چگونه موفق به شناسایی و هدف قرار دادن افسران از سایر سربازان میگردید در حالی که اکثر افسران حتی نشانها و مدالهای نظامی را از یونیفرم خود حذف کرده بودند. جوابی که او داد بسیار جالب و ساده بود "سبیل". بله سبیل، واقعیت هم این بود که در بسیاری از مواقع تنها تفاوت یک افسر با سرباز در سبیل بود زیرا به دلیل قانونی نانوشته اکثر افسران انگلیسی و آمریکایی دارای سبیل بودند!!!


    بعد از نبرد نورماندی با بررسی تجارب افسران و سربازان مشخص گردید که یکی از اشتباهات سربازان در برخورد با تک تیراندازان، سینه خیز شدن بر روی زمین و بی حرکت شدن بود. در خاطرات یک سرجوخه که در لشگر 9 پیاده نظام متفقین خدمت میکرد، آمده است که "مرگبارترین اشتباه سربازان پیاده نظام این بود که به محض شنیدن صدای شلیک یک تک تیرانداز، خود را به زمین انداخته و بی حرکت میماندند گویا که منجمد شده اند. در این حالت به اسنایپر این فرصت داده میشد که در آرامش کامل و با حوصله به قتل عام سربازان بپردازد. جوخه تحت فرماندهی من در حال پیشروی بود که یکی از سربازان مورد اصابت گلوله یک تک تیرانداز قرار گرفت و به زمین افتاد، سایر سربازان جوخه با دیدن این وضعیت خود را به زمین انداخته و میخکوب شدند و آنوقت بود که تیرانداز حساب تمامی آنها را رسید. من خوش شانس بودم زیرا جسد یکی از سربازان مرا از دید او مخفی نمود، شاید هم دلش برایم سوخت، نمیدانم. "


    به جرات میتوان گفت که سال 1944 نقطه عطفی برای تک تیراندازان آلمانی بود. پس از نبرد نورماندی، دکترین جدیدی در رابطه با تربیت و به کارگیری گسترده نیروهای تک تیرانداز شکل گرفت. ارتش آلمان تحقیقاتی را برای ساخت تفنگهای تک تیرزن دوربرد آغاز نمود و یونیفرمهای مناسبی برای استتار و تجهیزاتی موثر برای نیروهای تیرانداز ارائه کرد. همچنین قرار بر این شد که تک تیراندازان در قالب تیم های چند نفره عمل نمایند. هاینریش هیملر که خود علاقه شخصی زیادی به تیراندازی سریع داشت، برنامه ای ارائه کرد تا تربیت نیروهای تیرانداز زبده در سطحی گسترده، میان لشگرهای وافن اس اس دنبال گردد.
    حال به ده فرمان نیروهای تک تیرانداز آلمان نازی میرسیم:
    1- در پیکار تعصب و پافشاری داشته باشید.
    2- در هر وضعیت سکوت و آرامش، و در هدف گیری دقت و تمرکز داشته باشید.
    3- بزرگترین دشمن شما، تک تیرانداز دشمن است، بر او پیش دستی نمایید.
    4- برای اینکه شناسایی نشوید در هر موقعیت فقط یکبار شلیک نمایید.
    5- یک سنگر مناسب، جان شما را برای مدتی طولانی تر حفظ مینماید.
    6- در استتار و استفاده از عوارض زمینی حرفه ای عمل نمایید.
    7- در تخمین فاصله ی اهداف مهارت و دقت داشته باشید.
    8- همیشه در حال تمرین باشید؛ در صلح یا جنگ و یا در هر وضعیت دیگر. سعی در کسب مهارت بیشتری نمایید.
    9- هیچ زمان دور از تفنگ خود نباشید، تفنگ شما جزئی از وجود شماست.
    10- از هر 10 باری که جان سالم به در میبرید، 9 بارش را مدیون استتار و یک بارش را مدیون شلیک خوب هستید.

    از لحاظ مهارتی اسنایپرها سطوح مختلفی داشته اند که آموزش و تجربه، عوامل تعیین کننده در این زمینه بودند. اسنایپرها مورد آموزشهای خاص قرار گرفته و به آنان ماموریت های خاصی نیز داده میشد. در بسیاری از موا قع سعی میشد که به همراه تک تیرانداز یک سرباز نیز به عنوان دیده بان همراه باشد. در بعضی مواقع تیمهای عملیاتی بزرگتری از تک تیراندازان تشکیل میگردید. در ماه های پایانی جنگ جهانی دوم ارتش آلمان تعداد زیادی تفنگ تک تیرزن را در بین سربازان آموزش ندیده پخش نمود، تا به این وسیله بتواند صاحب تعداد زیادی تک تیرانداز تجربی گردد.

    آماری که متفقین در پایان جنگ منتشر کردند نشان داد که میانگین شلیک مورد نیاز برای هلاکت هر دژخیم بدست اسنایپرهای نازی، 1 تا 3 گلوله بوده است.

    (گردآورنده داریوش آریان پور)
    http://forum.persiantools.com
    پاسخ
    شاهين جان .. باور كن نمي دونم با چه زباني از شما و محبتي كه به سايت و دوستان داري تشكر كنم
    واقعآ به حسن انتخاب شما تبريك مي گويم .. دست شما درد نكنه

    من كه نصف شما عمر دارم...ببخشيد سلام- هنوز تو كف اين موضو موندم كه چه طو نصف خراسوني ها يد طولايي تو شوخي و دس انداختن ملت دارن ...فك كنم آب و هواي خشك و كويري همونقدر كه آدم خشن ميسازه برعكسشم ميسازه..البته شما از نوع نادرشين و جنبه هم يك مگا تن دارين و الا اگه با من همچي شوخيايي بكنن هر چيم صميمي جوش ميارم...البته برادرم يه بار همچي كاري كرد قديما جالبه: يه شب هي ميگف من فكر ميكنم زير زمين جن داره و هر خش خشي ميومد يه رفتار متناسب نشون ميداد . رو تختم خوابيده بودم كه يه هو ديدم يه كاغذ از زير تخت با خش خش كشيد بيرون كه اين الان سفيد بودو و اين روش نوشته:آي جعفر...حالا ساعت 12 شب مام مشغول ترسيدن و كتاب خوندن...منم اون موقع درگير همين داستاناي عرفانو اين صوبتا ...باورم شده بود و جرات نميكردم پامو از تخت بزارم پايين مبادا پامو بگيره و داداشمم اومده بود رو تخت بغل من ...درس يادم نيست اما فرداش ديدم تو اتاق پدرم دارن با مادرم هرهر ميخندن و كاغذه هم دستشه و تازه دوزاريم افتاد...واقعا ميخواسسم يه فص بزنمش! و گريمم در اومده بود...الان سالهاس تا ادعاي شجاعتي چيزي ميكنم اگه يادش باشه بش اشاره ميكنه...دوراني بود...الان كمتر كسي حال اين كارارو از ترس عكس العمل نسنجيده مردم داره
    پاسخ
    با تشكر از شما
    راستش اون ايام به خاطر فشار جنگ و حفظ روحيه ما باب شوخي رو در محل كارمون گذاشتيم . و سوژه هاي ما هم ادم هاي عبوس و عصا قورت داده بود .. كه به طريقي هر روز سر به سرشون مي گذاشيم . البته مستقيم با ان ها شوخي نمي كرديم .. بلكه ما با خودمون و دوستان گروه مون شوخي مي كرديم .. اما منظور و هدف افراد مورد نظر بود .. و آن ها نمي توانستند مدعي آزار و اذيت شوند .. از سوي ديگه استقبال بچه ها از شوخي هاي عجيب و غريب ما باعث شده بود هر روز با ترفندي جديد كار رو آغاز كنيم .. خب اگه حمل بر تعريف نباشه ، سردسته تمام اين شيطنت ها من بودم .. و از سوي ديگر بچه ها هم گاهي تصميم مي گرفتند .. يك جورايي حال من رو بگيرند .. يادمه در يكي از همون ايام جنگ كه پايگاه غرق در تاريكي بود .. براي بازديد و چك قبل از پرواز به رمپ پرواز رفتم .. و در تاريكي با چراغ قوه اي كوچك مشغول بررسي هواپيما آماده بودم .. غروب همان روز اين هواپيما جنازه با خودش اورده بود .. من همين جوري با ترس و لرز دور هواپيما مي چرخيدم .. همين كه قصد رفتن به داخل كابين رو داشتم ، در تاريكي شب ديدم يك شبه از داخل هواپيما به سمت من دويد .. !! داشتم از ترس سكته مي كردم .. چراغ قوه رو از ترس انداخته و با شدت تمام به سمت دفتر خط پرواز دويدم .. بعدآ فهميدم يكي از بچه ها با كشيدن ملحفه اي سفيد قصد ترساندن منو رو داشته است .. همون شخص مدتي بعد در سانحه هواپيما كه در كهريزك خورد زمين ، به طور معجزه آسايي نجات پيدا كرد
    اما به قول شما الان كسي نه حال شوخي كردن داره .. و نه مردم تحمل پذيري شوخي هاي ترسناك رو دارند .. در تآئيد فرمايش شما اضافه كنم .. در شبكه پنج كه بودم .. يكي از دوستانم سرگرم ساختن برنامه دوربين مخفي بود . و من هم به عنوان مدير روابط عمومي آن برنامه براي تهيه گزارش براي مجله سروش رفته بودم .. باور كن اكثر مردم در مواجه با كم تآثير ترين شوخي ها ... مثل دست از صندوق پست بيرون امدن .. وحشت زده مي شدند .. وقتي هم اعلام مي شد دوربين مخفي اغلب ان ها شاكي مي شدند .. و اجازه پخش رو نمي دادند .
    اما در باره جنبه ... حق با شماست يك خرده بار شيطنت و برخورد طنز آميز و حاضر جوابي در من وجود داشت .. الان كه ديگه پير شده ايم .. و فقط با ياد آوري آن دوران كمي مي خنديم .. !! چشمك
    ممنون از شما

    جناب مدرسی و دوستان عزیزم سلام
    من را عفو خواهید کرد اگر ملاحظه می کنید خاطره اخیر از کیش اینقدر طولانی شد.امیدوارم بی حوصله نشده باشید.در این خاطره از نقطه نظر تاریخی نکاتی است که شنیدن آنها برای جوانان بسیار ارزشمند است.حال که می بینید چه مقدار مسافر روزانه از این جزیره زیبا دیدن می کنند و چه تعداد پرواز هر روز به این نقطه بال می گشایند، بدانید و آگاه باشید که چه کسانی در چه روزهائی زحمت کشیدند تا امروز مردم عزیز ما بتوانند از مواهب آن استفاده کنند.باور کنید روزی از روز های گرم جزیره شخصا و برای کارگرانیکه برای ما مشغول بکار بودند برای خریدن و آوردن قالب یخ به محله عربها رفتم و سه قالب بزرگ یخ خریداری و با همان ماشین برگشتم.وقتی در ماشین را باز کردم تا آنها را پیاده کنم از سه قالب یخ 12 کیلوئی فقط به اندازه سه طالبی متوسط یخ باقی مانده بود !! که به هیچ کس نرسید.
    انشااله همیشه فرصت لذت بردن از این جزیره را داشته باشید
    پاسخ
    محمود جان عزيزم .. بي تغارف مي گم .. بقدري نوشته هاي شما شيرين است كه آدم طولاني بودن آن ها رو احساس نمي كنه . فقط شرمنده تصاوير مطلب شما چون جا نگرفت ، حذف شد ! كلي وقت روي ان گذاشته بودم . در وبلاگ كه محدوديت بيشتره ، حتي مطالب خواندني هم جا نشد ! كه من از همه عذر خواهي مي كنم . محمود جان به نكته جالبي اشاره كردي .. و آن سختي هاي آن ايام است راستش رو بخواهي قصد داشتم مطلب شما را به عنوان مطلب اصلي قرار دهم .. و به جاي مطلب شما خودم خاطره اي از اون ايام بنويسم . من يادمه درست در همان روزها به كيش پرواز داشتم . يادمه يك بردار پاسداري كه يك چشمش هم كور بود ، در حال تخريب فروشگاه مشورب فروشي بود . صاحب اون بنده خدا بالا و پائين مي پريد .. و اجازه نامه خروج و عودت مشروبات رو به كشور هاي حوزه عربي نشون مي داد ... ظاهرآ مجوزش هم از نخست وزيري صادر شده بود .. اما پاسداره گوشش به اين حرف ها بدهكار نبود .. و با تمام قدرت فروشگاه مشروب رو تخليه و همه رو منهدم كرد .. !! ا
    بله حق با شماست . اوايل انقلاب كنترل مملكت و بازگرداندن زندگي به روال عادي خيلي زحمت داشت .

    کاپیتان بهروز مدرسی عزیزم درود بی کران بر شما.
    کم کم داشتم به طور جدی نگران شما می شدم.امیدوارم که در طی مدتی که دوقلوهای شیطونتون پیشتون بودن حسابی از نظر روحی روانی شارژ شاده باشین.کاپیتان جان می خواستم از شما خواهش کنم اگر بنا به دلایلی نتوانستید پست جدیدتان را آپ کنید و یا به کامنت ها و ایمیل ها جواب دهید،حداقل در کامنتی کوتاه سلامتی خودتون رو اعلام فرمایید تا نگران شما نباشیم.
    در مورد پاسخ به کامنت ها و ایمیل ها بنده از شما خواهش می کنم به هیچ عنوان به خودتان فشار نیاورید
    تا خدای ناکرده سلامتیتان به خطر نیافتد.سلامتی خودتان را در اولویت اول بگذارید و مسائل مربوط به سایت را در اولویت های بعدی.
    ضمنا از زحمات جناب استاد فرنودی بزرگوار هم بابت ذکر خاطرات ارزشمندشان بی نهایت سپاسگزارم.
    با تشکر و ایام به کام.
    پاسخ
    سرور گرامي جناب جوهري عزيزم
    با سپاس از شما و مهر و محبتي كه به حقير داري .. راستش رو بخواهي فكر كنم به خاطر آغاز فصل مسافرت ها و مسابقات جهاني ، كم تر كسي مثل سابق به اينترنت مراجعه مي كنه .. اين تعداد اماري رو هم كه ملاحظه مي فرمايي .. به جز تعدادي از ياران هميشگي ، بقيه رو گوگل و موتور هاي جستجوگر مي اورند ... !! و به عبارتي فعلا لق و تق است
    در باره اطلاع رساني ، فكر كنم تا يك هفته بي خبري ، امري عادي باشه .. !!!‌چشمك ولي چشم . اما واقعيت اين است كه اصلآ يك لحظه هم نمي توانستم پشت كامپيوتر بنشينم .. در باره حفظ سلامتي چشم ممنون از راهنمايي هاي مفيد شما .. سعي خواهم كرد رعايت كنم . از طرف جناب فرنودي از شما تشكر و قدرداني مي كنم

    salam jenabe modaresi aziz
    mikhastam bedonam vase chek pezeshki avaii age yekam binit enheraf dashte bashe rad mikonan?
    پاسخ
    سعيد جان عزيزم .. در كامنت پست قبلي براي شما توضيح دادم كه اطلاعات من در اين باره قديمي است . ولي فكر مي كنم مشكلي نداشته باشه .. اما شما بهتره از اموزشگاه خلباني شهيد ستاري يا يكي از اموزشگاه هاي خصوصي استعلام كني .. اميدوارم مشكلي نداشته باشه و شما پسر عزيزم به آرزويت برسي

    سلام عمو بهروز عزیز امیدوارم که همیشه سالم وسرحال باشی عمو جان ما که نصف عمر شدیم از بس که امدیم وشما نبودی عمو جان باور کن انقدر به شما عادت کردیم که نگو ونپرس باور کن هرروز که سراغ کامپیوترمیام اولین کارم سرزدن به سایت شما بودوقتی که میدیدم مطلب جدیدی نیستدیگه حوصله ی سرزدن به سایتهای دیگررو نداشتم ولی بااین همه میدونستم که حتما گرفتار کارهای واجب هستی در اخر عمو جان فقط وفقط امیدوارم همیشه سرحال باشی
    پاسخ
    اراز عزيز و گرامي .. الهي فداي مهر و محبت شما دوست بزرگوار و مهربانم بشم . شما خيلي لطف داري .. اي كاش لايق اين همه مهر و محبت باشم .
    اراز عزيزم همان طور كه در بخش حرف هاي خودموني توضيح دادم .. حضور دوقلو ها و شيطنت آن ها باعث شده بود كه نتوانم شب ها بيدار مانده و كار هايم رو به روال هميشه ادامه دهم .. چون روزها نمي گذاشتند بخوابم .. ! و خودشون رو روي من مي انداختند .. ! ولي به محضي كه برگشتم .. بدون وقفه تلاش كردم يكي از خاطرات قديمي ام رو تقديم شما ياران نازنين كنم
    من از اين كه دوستان چنين با محبت و گرامي دارم .. خدا رو هزاران بار شكر مي كنم . با ارزوي موفقيت و شادكامي براي شما دوست بزرگوارم
    ممنون از حضورت

    سلام عمو بهروز
    اين لينكو ببين

    http://www.oldpilot.ir/2010/06/post_411.php#more
    پاسخ
    آرش عزيزم . ممنون از درج اين لينك .. باورت مي شه خيلي وقت بود دنبال اين امار و ارقام مي گشتم ؟ اخه خيلي از دوستان از من امار رسمي مي خواستند .. و حالا شما كمك كردي كه به يكي از منابع دست پيدا كنم . آرش جان با اجازه ات اصل لينك رو منتشر نكردم چون قصد دارم تحليلي كامل روي آن پياده كنم .. و اون جوري جذابيت اش از بين مي رفت !!
    ممنون از شما

    سلام
    خسته نباشي كاپيتان
    خاطره با حالي بود (مثل تموم خاطرات شما)
    خواهش مي كنم مستند نشنال جئوگرافي درخصوص هدف قرار دادن ايرباس رو هم حتما بذارين تو سايت. به مسائل سياسي هم كاري نداشته باشين شما يه مترجم هستين و مقدمتا اعلام كنين كه درج مطالب به معناي تاييد تمامي اونها نيست. همه ما مي دونيم كه شما يك وطن پرست واقعي هستين و هيچ ايراني وطن پرستي نيست كه وحشي گري امريكائيها رو در اين حادثه محكوم نكنه. قطعا درج مطلب مذكور بسيار مفيد خواهد بود.
    يا علي
    پاسخ
    ممنون جناب شيرازي عزيزم .. اتفاقآ من هم به اين نتيجه رسيدم كه اول از همه اعلام انزجار كرده و از هر گونه تحليل در باره آن پرهيز كنم . راستش رو بخواهي ديسك مستند فوق نمي دونم به چه دليلي باز نمي شد .. هر بلايي كه فكر كني به سرش اوردم .. انواع نرم افزارهايي كه خود كامپيوتر پيشنهاد مي داد ، نصب كردم .. نشد كه نشد ! تا اين كه ديشب شانسي آن را از ديسك خوان جديد بيرون آورده و در درايو قديم كه اغلب درش باز نمي شد قراردادم . با تعجب ديدم ليست مستند ها نمايان شد ! و من سريع فيلم ايرباس رو در دسكتاپ كامپيوترم سيو كردم .. تا عكس هاي لازم رو از ان استخراج كنم .. البته قبلش بايد يكي دو بار با دقت به ان نگاه كنم .. تا شيوه نهايي يا همون مهندسي اطلاع رسوني رو از دل ان بيرون بياورم . اخه از شما چه پنهون محدوديت فضا در بلاگفا باعث مشكلاتي براي من شده است .. و مجبورم به طور خلاصه در كم تر از صد فريم تصوير كل ماجرا رو نمايش دهم .
    از شما به خاطر راهنمايي مفيدتون سپاسگزارم

    سلام عمو جان
    نمیدونید چقدر نگران حالتون بودم که امروز با دیدن پست جدید خیلی خوشحال شدم و صد البته موقع خواندن ماجرا وقتی به تعقیب شما روی پشت بام توسط حسین موشخوار رسیدم با تجسم کردن صحنه و خجالت زدگی و شرمندگی بعد از آن که احتمالا توام با حرص و عصبانیت زیادی هم بوده ، با عرض معذرت از ته دل و با صدای بلند خندیدم .خیلی خاطره جالبی بود.همیشه در پناه حق باشید.
    ارادتمند : بابک معترض
    پاسخ
    سرور گرامي جناب دكتر معترض نازنين
    شما هميشه به بنده حقير لطف داشته ايد .. و بر عكس بنده همواره شرمند بزرگواري و شخصيت شما هستم . خوشحالم كه از اين پست خوشت اومده . و لبخندي بر گوشه لب هاي زيباي شما نشست
    از اين كه به فكر سلامتي ام هستيد ، قلبآ سپاسگزارم . اميدوارم لايق جبران محبت هاي شما باشم
    ممنون از حضور

    سلام عمو بهروز.امیدوارم حالتون خوب باشه و شاد و سرحال باشین.من تو فیس بوک تازه شما رو به جمع دوستام اضافه کردم.این هم فکر کنم بار چهارم باشه که تو سایتتون کامنت میذارم.هنوز فرصت نکردم مطلب این پست رو بخونم که البته شب حتما دوباره سر میزنم و میخونمش.از جناب فرنودی هم متشکرم که لطف کرده و همراه شما خاطرات و تجربیات خود را در اختیار ما جوونا میذاره.راستش چشمم که به مطلب "سخنی با شما" افتاد، دیدم که اشاره کردین به مستند نشنال جئوگرافی و شلیک موشک توسط آمریکا به هواپیمای مسافربری ایرانی، خواستم ازتون یه خواهشی بکنم، اگه تونستین بی زحمت اون مستند رو هم خلاصه نویسی کنین و بذارین تو سایت.خلاصه بگم که این موضوع(همون حمله بیرحمانه آمریکایی ها به هواپیمای مسافربریمون) واقعا" هر وقت به یادش میافتم، ذهنم رو مشغول میکنه و هنوز هم که هنوزه اصلا" باور نمیکنم آمریکایی ها دست به چنین عمل وحشیانه ای زده اند.پس اگه مشکلی نبود من منتظر خلاصه اون مستند خواهم بود.یه سوال هم دارم.شما این مستندهای نشنال جئوگرافی رو از کجا تهیه میکنین؟ و اگر از اینترنت میشه این مستندها رو دانلود کرد، لطف کنین لینکشو بذارین تا بریم استفاده کنیم.با تشکر.موفق باشین.
    پاسخ
    سامان عزيز و گرامي
    خوشحالم كه با دوستي فرهيخته و نازنين آشنا شده ام . اما راستش رو بخواهي هيچ تبحري در فيس بوك ندارم .. ! و هر وقت سري به آن مي زنم .. زياد حال نمي كنم .. شايد روزي به جزئيات آن هم دست يافتم . بگذريم
    در باره حمله ناو امريكايي به يك فروند ايرباس ايراني .. واقعيت تلخي است كه دنيا آن ها را محكوم كرد .. در مستندي كه من دارم .. همه چيز مثل روز اول بازسازي شده است . و با مسئولان مربوطه گفت و گو كرده . و حتي جريان دادگاه نظامي مسئولان شليك هم گنجانيده شده است . راستش رو بخواهي خيلي وقت بود قصد چنين كاري رو داشتم .. اما چون بخش عمده اش به سياست ربط پيدا مي كرد و من از سياست متنفرم .. اين بود كه با تمام جذابيت اش از ان صرف نظر مي كردم .. اما تصميم دارم اگه زنده موندم در پست بعدي به صورت تصويري به سبك و سياق مستند هاي قبلي ترجمه و در اختيار دوستان قرار دهم
    در باره مستند ها عرض كنم كه .. اين ها رو دوست نازنيني به نام سام از سوئد به من هديه داده است .. اما شنيدم در ايران بعضي شركت ها كپي فيلم هاي ان را مي فروشند .. كافي است در اينترنت سرچ بكني .. حتمآ موفق خواهي شد
    ممنون از شما

    در متني كه در مورد تك تيراندازها ارسال شده نژادپرستي و نازيسم موج مي زند.
    نژاد آريايي نازي ها يعني سفيد بلوند و چشم آبي
    اين يعني اينكه دوستان ايراني به علت اختلاط نژادي با اعراب كه مانند يهوديان از نژاد سامي هستند مي بايست مشمول پاكسازي نژادي قرار بگيرند
    اگه امروز شماها زنده ايد به لطف پيروزي متفقين هستش
    آقا بهروز چاپ چنين مطالبي اخلاقا هم كار قشنگي نيست
    پاسخ
    جناب احسان خان گرامي
    به چه سوگند بخورم .. كه من هنوز اين كامنت را تا انتها نخواندم ؟ فقط طبق عادت نگاهي سرسري به آن انداختم كه خداي ناكرده خطوط قرمز رعايت شده باشد . و معمولآ سر فرصت آن ها را مي خوانم .. و ديشب تا نزديكي هاي بامداد پشت كامپيوترم بودم تا براي سالروز حادثه سرنگوني ايرباس ايراني كه منجر به شهادت 290 نفر انسان بي گناه شد ، اطلاع رساني دقيق كنم .. و فيلم مستند جئوگرافي را ضبط و تصاوير را انتخاب مي كردم .. به شرافتم سوگند به صندلي چسبيده بودم .. و نمي توانستم نيمه كاره رهايش كنم .. به جان نوه هايم با حالت نيمه تهوع كار انتخاب و تنظيم ابعادش رو تمام كردم !!
    اونوقت شما كامنت يك خواننده رو كه در هر پست زحمت مي كشد و مطالب علمي تاريخي درج مي كند را ايراد مي گيريد كه نژاد پرستي است ؟ و من را متهم به بي دقتي مي فرماييد !!؟؟
    دوست عزيز .. اولآ همان گونه كه مشاهده كردي .. اگه اعتراضي هم داري ، بايد به سرچشمه آن مراجعه كرده و اعتراض ات رو مطرح كني ! نه به سايت هايي كه با ذكر منبع اون هم در بخش كامنت به عنوان بخشي از واقعيت تاريخي رو درج كرده اند زير سوال ببري !!
    انگاري من مطلبي رو تآليف يا ترجمه كنم .. و چند سايت با ذكر منبع آن را درج كند .. اونوقت يكي بيايد يقه اون هايي كه به آن مطلب استناد كرده اند را بگيرد !! اگه شما به فكر مملكت و آرامش آن هستيد .. اين راه حلش نيست عزيز من . ..!! با اين نوع تذكر ها نه خواسته شما مورد ارزيابي و توجه قرار مي گيرد .. و نه اگر سخن منطقي داشته باشيد به گوش مروجان اين نع تفكر مي رسد .. !! ضمن اين كه باعث از دست دادن انگيزه هاي جواني مي شويد كه با عشق و انرژي در هر پست زحمت مي كشه و يكي دوتا كامنت علمي در سايت قرار مي دهد ... من به عنوان مدير سايت اولين دغدغه ام همان طور كه گفتم .. رعايت خطوط قرمز سايت و نظام است . دوم كنترل درج منبع است .. همين !! صد ها بار هم شما به چنين مطالبي تذكر بدهيد ، به نتيجه نمي رسيد . شما اگر ادعايي داري .. برو يقه مولف و مترجم اثر رو بگير ... البته من از شما تشكر مي كنم كه با دقت به سطر به سطر مطالب درج شده دقت مي كنيد .. دست شما درد نكنه .. به همين دليل هم من صادقانه واقعيت رو براي شما نوشته و توضيح دادم كه به علت نزديكي سالروز شليك به ايرباس حتي فرصت پاسخ به كامنت ها را هم ندارم .. و اين را پيشاپيش در حرف هاي خودموني ام مطرح كردم .. !
    اما از اين موضوع هم بگذريم .. قصد دفاع از مترجم اثر را ندارم .. اين ها واقعيت هاي تاريخ هستند .. كه من و شما حق ندرايم به دليل انحراف در تفكر سردمداران ان .. كل تاريخ رو حذف و يا تحريف كرده و از دسترس نسل جوان پنهان داريم !!‌ما اگه ادعاي سالم مبني بر رعايت حقوق انسان ها داريم .. بايد با فرهنگ سازي و نقد ديدگاه ها .. البته در جاي مناسب و زبان مناسب و تآثير گذار مطرح كنيم تا به دل بنشيند .. نه اين كه يقه مدير يك سايت مادر مرده رو گرفته و بگوييم چرا در بخش نظرات كه مربوط به خوانندگانت است مطلبي درج كرده اند كه مربوط به هفتاد هشتاد سال قبل است .. و چون ما با تفكرات مردمان آن دوران مشكل داريم .. شما كار قشنگي نكرده اي ..!!!!؟؟؟؟؟
    اگر چنين منطقي كه شما مي فرماييد حاكم شود .. بايد همه كتاب هاي تاريخي و رفتار هاي ناشايست قديمي ها را سوزاند تا خداي ناكرده كسي مطالعه نكنه !!!!‌
    اتفاقآ .. اگه توانستيم آن ها را نقد كرده و فرهنگ درست مورد قبول خودمون رو ترويج كنيم .. كار درست و فرهنگي كرده ايم .. با ايراد گرفتن كه كار درست نمي شود دوست عزيز .. و گرنه عمه بنده هم مي تواند منتقد تاريخ گذشته همه پادشاهان شود
    ايام به كام

    کاپیتان بهروز مدرسی عزیزم درود بی کران بر شما
    ........
    ..........
    .......
    پاسخ
    سرور گرامي جناب جوهري نازنين
    با درود و تشكر فراوان از زحمت شما و عرض خسته نباشي به دليل گزينش آمار عالي و فوق العاده ، به عرض پوزش به استحضار مي رسونم كه .. در يكي دو كامنت قبلي كه لينكي به آدرس خود سايت است ، دوست عزيزي اگه اشتباه نكنم آرش خان لينك همين آمار رو برايم ارسال كرد . و از اون جايي كه من مدت ها قبل دنبال چنين آمار و ارقام دقيقي از منابع معتبر مي گشتم .. و قرار بود در پاسخ به خيل عظيم خوانندگان محترمي كه از بنده در باب ترس از سوار شدن به هواپيما پرسش مي فرمايند .. مطلبي علمي با ارايه به چنين رفرنس هايي منشر كنم .. لذا با عذر خواهي مجدد از محضر شما به دليل حفظ جذابيت هاي ارايه شده .. آن را حذف كرده و انشالله بزودي تقديم خواهم كرد
    از اين كه به فكر دوستان سايت خود هستيد .. ممنونم

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35