حانی دخترک شیطون دیروز، خانم دكتر امروز



" ماجراي دختر نابغه " روايت دختر خانمي به نام حاني محمودي است . دخترك شيطوني كه براي خبرنگار شدن نزد من امد .. تقدير چنان بود كه بين من و او پيوند عاطفي شديد گره بخوره .. و ما سال ها در كنار هم كار كنيم . او فقط چند ماه شاگرد من بود .. بعد من شاگرد او شدم ! بله تعجب نكتيد .. او بقدري با استعداد و با هوش بود كه من بدون او اصلآ نمي توانستم كاري رو آغاز كنم .. ما با هم خاطرات بسيار شيرين و دلپذيري داشتيم .. او كم كم بزرگ شد . خانم شد .. اما براي من هنوز همون دختر بچه شيطون و نابغه بود ... ! او در هر كاري استعداد فوق العاده داشت .. طوري كه مادر او يكي از آرزوهايش اين بود .. حاني در يك آزموني قبول نشود .. تا شايد كمي از غرور او كاسته شود ! علمي نبود كه حاني ان را تجربه نكرده باشد .. بعد از مدتي او خانم دكتر شد . و من از ديدن او بسيار خوشنود شدم . الان در آمريكاست .. فردا شايد كره ماه برود .. از او اصلآ بعيد نيست .. فقط يك نكته در مطالب ام فراموش كردم .. با تمام امكانات و آزادي هايي كه داشت .. هميشه نجابت اش رو حفظ كرد . من و همسرم همواره روي پاكي و نجابت و شرافت حاني سوگند مي خوريم .. من تا زنده ام اين دختر شيطون حاضر جواب ديروز و خانم دكتر امروز رو با تمام وجودم دوست خواهم داشت .. و به دوستي با او افتخار مي كنم .
كلام اخر اين كه .. من ديروز تصويري را در يكي از سايت هاي ايراني ديدم كه خيلي روي من تآثير منفي گذاشت .. به دليل طولاني بودن مطلب اين پست اگه فضا كافي باقي ماند در ذيل مطلب جناب فرنودي آن را با عنوان نكته درج خواهم كرد .. اگه محدوديت حجم داشتم ، پست بعدي به ان خواهم پرداخت ..
برچسب ها : مجله سروش + مهندس مهدی فیروزان +قیصر امین پور + خبرنگار + دبیر سرویس + شهید اوینی + خدمات فرودگاهي + تيمسار مهدي دادپي + علي اصغر شعر دوست + نمايشگاه كتاب + حاني محمودي + سردار رحيم صفوي + كارت منزلت





یک مقدمه بسیار واجب .. !
اين كه چي شد بعد از بازنشستگي از نيروي هوايي سر از مجله سروش و صدا و سيما در آوردم قبلآ توضيح داده و متذكر شدم .. خيلي شانسي به عنوان كارمندي ساده كه كوچك ترين تجربه اي در كار فرهنگي نداشتم ، صرفآ به خاطر نيمچه زبان انگليسي كه هنوز يادم نرفته بود به توصيه مدير عامل وقت سروش مهندس " مهدي فيروزان " در بخش سروش بين الملل مجله دعوت به كار شدم . هنوز هم طنين توصيه آقاي فيروزان در گوشم است كه روز نخست از روي دلسوزي گفت .. چون عمل جراحي قلب انجام دادي ، سعي كن از آسانسور براي رفت و آمد استفاده كني .. ! تازه دوزاري ام افتاد كه .. بيخود به دلم صابون زده بودم ! كارمند كيلويي چنده !؟ زبان به چه دردت مي خوره ؟؟ پسر تو گوش ات فرو كن .. تو اين جا " پادو " يي بيش نيستي !! يادمه در همون طبقه اي كه كار مي كردم ، سرويس راديو و تلويزيون هم اون جا بود . و اغلب هنرپيشه ها و كارگردان هاي معروف به آن سر مي زدند . وقتي ديدم همه خبرنگاران آن دختر خانم هاي جوان هستند ، يه خرده حسوديم شد !! و با خود گفتم .. اي كاش من جاي يكي از اين ها جوون ها بودم ! گاهي اوقات كه به بهانه احوالپرسي به دفترشون مي رفتم از اين كه مي ديدم انواع تصاوير هنرپيشه هاي آس سينما و تلويزيون همين جوري روي ميزهاشون تلنبار شده است .. حرص ام مي گرفت ! و از اين كه عمرم رو در ارتش سپري كرده بودم ، افسوس مي خوردم . و دلم مي خواست يك دستم رو مي دادم ولي در عوض خبرنگار اين بخش مي شدم .. !! مي گن هركي از ته دل آهي بكشه و چيزي از خدا بخواد ، اگه همون موقع مرغ آمين اون اطراف باشه .. خواسته اش رو اجابت مي كنه ..!! ( عجب خرافاتي ! ) ولي ظاهرآ در مورد من صدق كرده بود و جناب مرغ آمين احتمالآ اشتباهي گذرش به خيابان مطهري افتاده و طفلكي پشت چراغ قرمز و ترافيك شديد آن گير كرده بود كه ناخواسته باد آرزويم رو به گوشش مي رسونه .. و او هم فوري اجابت مي فرمايد !!
خواستن توانستن است ..
باور كنيد همه كار ها و سخنان قديمي ها روي اصول و حكمت بود . اگه از جنبه شوخي و خرافات قضيه بگذريم ، واقعآ از همان دوران نوجواني عاشق مطالعه و نگارش بودم . در روزگاري كه نان نداشتيم بخوريم ، من پول تو جيبي روزانه ام را كه روزي يك ريال بود و اغلب پدرم دبه در اورده و ده شاهي مي داد را جمع مي كردم و با ان مجله " دختران و پسران " كه ۳ ريال قيمت داشت مي خريدم . و با ولع خاصي همه سطور ان را مطالعه مي كردم .. و در همان عالم نوجواني خودم رو به جاي قهرمانان داستان ها گذاشنه و با روياي ان ها به خواب مي رفتم .. ! يادمه اون موقع نوشته هاي " ارونقي كرماني " كه در ژانر رمان و رويداد هاي تاريخي مي نوشت را با دل و جان مي خواندم .. بعد ها كه بزرگ تر شدم ، عادت مطالعه رو ترك نكردم .. حتي در زمان جنگ هميشه يكي دو جلد كتاب در كيسه پروازم داشتم تا اگه قارقارك مون به هر دليلي زمين گير بشه ،حوصله ام سر نرود ! خب همه اين تلاش ها بايستي يك روزي به كارم مي امد .. و عاقبت ان روز فرا رسيد . ولي من تجربه كار حرفه اي ان هم در تنها نشريه تخصصي صدا و سيما رو نداشتم .. اما شنيده بودم " خواستن توانستن " است . به همين دليل با تمام وجود تمرين كردم .. بعد از ظهر ها وقتي به خونه مي رسيدم ، براي خودم گزارش خبري مي نوشتم ! اما هميشه در به كار بردن زمان افعال اشتباه مي كردم ! ( حالا هم از اين خطا ها مرتب مي كنم !! ) . با دقت خاصي مصاحبه ، گفت و گو و گزارش هاي نشريات رو خوانده و پرسش هاي جالب ان را ياداشت كرده و حفظ مي كردم .. ! طولي نگذشت كه كلي سوال در باب موسيقي ، تاتر ، تلويزيون و سينما از بر كرده بودم .. ! يادش بخير اون ايام " بهروز توراني " دبير سرويس بخش راديو و تلويزيون بود . با ترس و خجالت ازش خواستم به عنوان كمك خبرنگار از من استفاده كند .. ! اولين كاري كه به من محول كرد ، گزارشي از مجموعه " روايت فتح " بعد از شهادت آويني بود .. يادمه قبلش چند نوار از كليپ هاي شهيد اويني رو امانت گرفتم .. در حالي كه به نواي ان ها گوش مي دادم ، خودم رو در حال و هواي جبهه ها حس كرده و در حالي كه عميقآ اشك مي ريختم ، گزارشم رو نوشتم ! اما جرآت و شهامت ارايه اش رو نداشتم .. روز بعد يكي از جوون هايي كه در مجله كار مي كرد رو به خونه مون دعوت كردم .. و يك بار ديگه گزارش ام رو با او مرور كردم .. يكي دو تا اشكال در تركيب بندي جملاتم وجود داشت كه رفع شد .. فرداي آن روز وقتي آقاي توراني ان را خواند .. لبخند رضايت آميزي بر لبش نقش بست .. و عملآ از آن به بعد رسمآ خبرنگار سرويس راديو و تلويزيون شدم ..
رسيدن به هدف با يك اتفاق ساده .. !
مدت زيادي از حضورم در مجله سروش نگذشته بود كه با تلاش و پشتكار زياد به حرفه مورد علاقه ام رسيدم . يادمه تنها چند روزي از ورودم به بخش راديو و تلويزون نگذشته بود كه بر و بچه هاي مجله " سروش جوان " كه همسايه ديوار به ديوارمون بود ، مراسم جشني ساده اگه اشتباه نكنم سالروز انتشار ماهنامه شون بود .. خدا رحمت كنه قيصر امين پور اومد و مرا به جش دعوت كرد . همه بچه ها و هيات تحريريه ماهنامه حضور داشتند .. مدتي بعد وقتي عكس خودم را در كنار بزرگاني چون قيصر امين پور ، بيوك ملكي و سايرين ديدم كه در مجله شون چاپ شده ، خيلي ذوق كردم ! هرگز خوشحالي آن روز را فراموش نمي كنم .. تا اين كه نوبت به چاپ اولين مطلب ام در هفته نامه رسيد .. واي چه حسي داشتم .. دلم مي خواست تا خونه گريه كرده و خدا رو شكر كنم .. اصلآ باورم نمي شد .. چند ماهي از حضورم در هفته نامه سروش نگذشته بود كه بار ديگر اتفاقي ساده مرا به آرزوهايم رساند .. قضيه از اين قراره كه هر هفته يك كتاب در مجله نقد مي شد . دبير آن بخش هم آقاي دكتري بود كه استادي دانشگاه را هم به عهده داشت .. زمان جنگ بوستي هرزه گوين بود . آخر هفته بود كه ديدم هياهوي عجيبي در سروش پيچيده است . سر و صداشون در همه طبقات شنيده مي شد .. ! گويا كتابي در باب جنگ بوسني از مقامات بالا به دفتر مدير عامل رسيده بود و تآكيد كرده بودند كه نقد آن حتمآ شنبه به چاپ سپرده شود .. اما ظاهرآ آقاي دكتر غيبش زده بود ! هر جا كه فكرش رو بكنيد تماس گرفته شد .. اما از دكتر خبري نبود .. مدير عامل و معاون هايش خيلي ناراحت بودند .. طاقت نياورده و با ترس و لرز اعلام كردم .. بدهيد من يك كاري مي كنم .. !! سنگيني نگاه متعجب همه رو روي خودم احساس مي كردم .. آقاي مهندس پرسيد .. مگه تا حالا نقد كتاب انجام داده اي .. !؟ با لكنت زبان گفتم .. خير قربان ! اما از هيچي بهتر است .. و اين شد كه لحظاتي بعد كتاب در دستان من قرار گرفت .. ! از اون جايي كه عادت دارم خيلي سريع كتاب بخوانم ، همون روز چهارشنبه كل كتاب رو خواندم .. از شما چه پنهون چند شماره از نقد هاي قبلي رو با خودم به خونه اوردم .. و با تمام وجودم ان ها رو مطالعه كردم .. ! كار سختي به نظر نمي رسيد .. توكل به خدا كرده و نقد رو آغاز كردم .. ! جمعه به خونه يكي از كارمندان مجله به اسم " رضا نوراني " زنگ زده و به خونه مون دعوتش كردم .. و بعد از نهار دادم نقد ام رو خواند . او ليسانس ارتباطات داشت .. گفت خيلي عالي است .. ! روز بعد جرآت ارايه به مدير عامل رو نداشتم . با ترس و لرز و قرائت انواع و اقسام دعا هايي كه بلد بودم ، نوشته را ارايه دادم .. منتظر بودم مهندش همه كاغذ ها رو با عصبانيت به صورتم كوبيده و بگه .. اين مزخرفات چيه .. اما نه .. مثل اين كه خوشش اومده .. بله ، مهندس پرسيد : خودت نوشتي ؟ با اضطراب .. بله قربان ! ديدم دستش رفت روي آيفون و دستور چاپ اش رو صادر كرد .. ! و غروب اون روز حكم دبير سرويسي ام زده شد ! و طولي نكشيد كه ديگه حسابي در هفته نامه سروش جا افتادم ! و بخش عمده مجله را سرويس زير نظر من در مي آورد ! . قصد تعريف از خودم رو ندارم ، بلكه مي خواهم جوانان امروز روي توانمندي هاي خودشون حساب كنند . ضمن اين كه حسابي در متن اتفاقاتي كه قصد بيان آن ها را دارم قرار گيرند .
يك پارانتز نيمه بي ربط .. !!
تا يادم نرفته بگم .. من از زماني كه خودم رو شناختم ، از خوبي و محبت به مردم لذت مي بردم . اين روحيه رو در نيروي هوايي هم داشتم . شايد باورتون نشه در دوراني كه مسئوليت " خدمات فرودگاهي " پايگاه را به پيشنهاد زنده ياد تيمسار " مهدي دادپي " عهده دار شدم . و نياز به كارگران و كارمندان زيادي براي اشتغال در فرودگاه را داشتيم ، من افراد زيادي را كه اغلب از جنوب شهر بودند به پايگاه معرفي و ضمانت ان ها را مي كردم تا مشغول به كار شوند ! كار ان ها خيلي حساس بود .. زيرا بايستي در همه هواپيماها حتي ان هايي كه قرار بود مسئولان عالي مقام را سوار كنه ، تردد مي كردند .. از حمل غذاي هواپيما ( كترينگ ) گرفته تا نظافت آن چه قبل و چه بعد از پرواز .. در بخش ديگري بخش شستشوي هواپيما ها به واحد ما سپرده شد .. و اوج لذت كاري من زماني بود كه سه برادر كر و لال را از جنوب شهر كه بنده خدا ها بي كار و سربار خانواده خود بودند را براي سرويس شستشوي هواپيما ها استخدام كردم ! اگه بدونيد طفلكي ها چقدر خوشحال شدند ؟ الحق و انصاف هم آن ها خيلي با جديت كار سخت و طاقت فرسا رو انجام مي داند .. اما جالبه بدونيد كه يك روزي حفاظت اطلاعات من را احضار كرده و يكراست رفت روي اصل موضوع .. و رك و شفاف گفتند : پسر تو چطور جرآت مي كني ضمانت اين همه ادم هاي غريبه رو كه نمي شناسي بكني !!؟؟ مي دوني اگه اتفاقي براي يكي از هواپيماهايي كه حامل شخصيت هاست بيفتد چه بر سر تو خواهد امد !!؟ ما افسري را داشتيم كه از ضمانت برادر خود طفره مي رفت .. اما تو چشم بسته فوج فوج كارگر و كارمند رو معرفي و ضمانت مي كني !!؟؟ در يك كلمه واقعيتي كه به ان معتقد بودم رو به زبان اورده و گفتم .. چون عمل ام انساني است و نيت ام خير است .. و هيچ پولي از اين بنده خدا ها براي اين كار دريافت نمي كنم .. مطمئن باشيد خداوند هرگز براي من مشكلي در اين زمينه بوجود نخواهد آورد .. ولي اگه ديد مادي داشتم ، بله در ان صورت حق با شمابود .. و من دچار دردسر مي شدم ..! و آن ها پذيرفتند ! روش جذب نيرو ها هم در نوع خود جالب بود ! اون زمان اوج اجاره فيلم هاي ويدئويي به صورت پنهان بود ! و من براي اجاره هفتگي فيلم به ميدان فلاح و يافت آباد مي رفتم .. ! يك خياطي خانگي بود كه سه برادر در ان جا كار مي كردند .. ولي درامد ان ها از توزيع فيلم بود ! همين سه بردار رابط من براي جذب نيرو هاي مورد نياز پايگاه بودند .. شايد باورتون نشه .. وقتي قدم به اون محله مي گذاشتم ، اهالي محل به خاطر محبتي كه به جوانان آن ها داشتم ، حسابي از من تقدير و تشكر مي كردند .. و من خوشحال بودم
مجله سروش خانه من ..
بعد از بازنشستگي روحيه خدمت به مردم در من كاهش نيافته بود بلكه افزايش هم يافته بود و من از هر فرصتي استفاده مي كردم . طولي نكشيد كه خدا كمك ام كرد و مورد وثوق مسئولان اداره قرار گرفتم . و در كنار مسئوليت هايي كه داشتم ، گاهي كارهاي فوق برنامه هم به من واگذار مي كردند . يكي از اون كار ها سرپرستي مجموعه سروش در نمايشگاه كتاب بود كه اون زمان در محل دايمي نمايشگاه ها برگزار مي شد .. و سروش غرفه بسيار بزرگي براي بخش هاي مختلف خود ( مجله هفتگي ، سروش جوان و كودك و نوجوان ) داير مي كرد .. يادمه وقتي حكم اين مسئوليت توسط مدير عامل جديد آقاي " علي اصغر شعر دوست " به نام بنده زده شد ، تعدادي از مديران واحد گرافيك و حسابداري مرتب به من مراجعه كرده و توصيه مي كردند تا مي توانم رقم ها را خيلي بالا بگيرم .. ! اولش دوزاري ام نمي افتاد كه منظور اين بنده خدا ها چيست .. !؟ اما خيلي زود فهميدم سال هاي قبل اين حضرات مسئول برپايي نمايشگاه ها بوده اند .. و ظاهرآ هزينه هاي بسيار بالايي رو به سازمان تحميل كرده بودند .. اما وقتي من به ان ها گفتم : نمي توانم چنين كاري را انجام بدهم .. از راه هاي ديگري وارد مي شدند .. و از اون جايي كه مسئول پشتياني غرفه ها بودند .. مرتب كالاهاي تبليغاتي بسيار گران بهايي رو در اختيارم گذاشته و مي خواستند كه به مهمانان ، دوستان و هنرمنداني كه از غرفه هاي سروش بازديد مي كنند ، هديه دهم .. ! هرچه مي گفتم اين ها گران است .. مي گفتند تو كارت نباشه .. ! خوب يادمه شاهنامه هاي گران قيمت كه اون زمان بالاي شصت هفتاد هزار تومن ارزش داشت به همراه هدايايي چون خودنويس هاي پاركر و غيره رو براي هديه در اختيارم مي گذاشتند .. يا براي نهار پرسنل مي گفتند .. بفرست از بهترين رستوران هاي بالاي شهر غذا بياورند .. !! و من هر روز سر ارايه فاكتور به آن ها مشكل داشتم .. و بر عكس سازمان هاي ديگه كه چانه براي كسر قيمت مي زنند ، ان ها از من مي خواستند رقم را افزايش دهم !!! چون دلم نمي خواست براي كسي بزنم .. يه جوري هواي ان ها را داشتم .. و در نهايت به ان ها گفتم .. من قيمت واقعي رو مي نويسم .. شما خودتون هر كاري دوست داريد با فاكتور ها بكنيد .. شايد باروتون نشه كل ايام نمايشگاه را با حدود بيست و چند نفر كارمند دايم و غذا از رستوران هاي بيرون و كرايه آژانس براي بچه ها حدود سيصد و سي هزار تومن شد ! در حالي كه سال هاي قبل بالاي چندين ميليون تومان فاكتور ارايه داده بودند .. !!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمايشگاه كتاب ، غرفه سروش
ماجراي اين پست از همين غرفه شكل مي گيرد .. همان طور كه گفتم غرفه هاي سروش نسبت به ساير انتشارات در نمايشگاه خيلي بزرگ و مجهزتر بود ! به همه كارمندانم سپرده بودم تا با مردم و مراجعه كنندگان با احترام برخورد كنند . هرگز عصباني نشوند . و اگه كسي صرفآ براي هديه مراجعه كرده بود ، اشكالي نداره بدهيد .. و خودم هم همپاي كارمندان به بازديدكنندگان پاسخ مي دادم . اغلب پرسش ها در باب هنرپيشه ها بود .. كه اغلب در غرفه هاي ما حضور مي يافتند . روز آخر نمايشگاه بود كه مادر دختري نزد يكي از كارمندان رفته و در باره خبرنگاري و روزنامه نگار شدن پرسش هايي رو مطرح مي كنند .. كارمند مربوطه هم ان ها را به سمت من راهنمايي مي كنه .. دختر بچه اي لاغر و كوچك اندامي بود كه در نگاه اول زرنگ و شيطون به نظر مي رسيد .. او با لحن خاصي گفت : خيلي ببخشيد من به خبرنگاري خيلي علاقه مندم ، چي طوري مي تونم خبرنگار بشم ؟ از كجا بايد شروع كنم !؟ يادمه به حالت نيمه جدي بهش گفتم از همين فردا مي توني با ما شروع كني .. ! وقتي نشاني سروش رو گرفت اصلآ فكرش رو نمي كردم كه روز بعد سر و كله اش به دفترم باز شود ! فرداي آن روز به اتفاق مادرش آمد .. گفت شعر بلد است ، نقاشي مي كشد .. پرسيدم وضعيت درس و مشق ات به چه صورتي است .. خيلي با اقتدار گفت : نگران وضعيت درس ام نباشيد ، از پس ان بر خواهم امد .. وقتي اسم اش رو پرسيدم ، گفت : حاني ! و بلافاصله تصحيح كرد كه .. من تنها حاني اي هستم كه با حرف " ح " نوشته مي شود ! راستش رو بخواهيد معمولآ خيلي نوجوان علاقه مند به رشته خبرنگاري به من مراجعه مي كردند .. معمولآ همه آن ها رو به زنده ياد قيصر امين پور يا " بيوك ملكي " معرفي مي كردم .. و براي اين دختر بلبل زبون هم چنين تصميمي داشتم .. اما همين كه متوجه منظورم شد ، با حالتي بسيار جدي گفت .. شما از من كار بخواهيد اگه موفق نشدم بفرستيد بخش نوجوانان ! و اين شد كه من تصميم گرفتم حاني رو در جمع خبرنگارانم بپذيرم ..

درخشش برق آساي حاني .. !
يادمه حاني همون روز اول در باره نحوه كار ما پرسيد .. وقتي من توضيح مي دادم ، مثل خانم هاي بزرگ و فهميده به دقت به سخنان من گوش فرا داده و نكات مهم ان را ياداشت مي كرد .. گاهي هم يكي دو تا سوال پرسيد كه من راهنمايي اش كردم .. راستش رو بخواهيد با خودم فكر مي كردم .. در حد كمك به خانم هاي خبرنگار مفيد باشه .. يا شايد هم در پياده كردن نوار مصاحبه ها كمك مون كنه .. اون موقع به تنها چيزي كه فكر مي كردم ، زنده كردن انگيزه هاي يك نوجوان بود . و انتظار زيادي ازش نداشتم . چند روزي گذشت و او هر روز با مادرش به مجله مي آمد .. يك روز خطاب به مادرش گفتم : خانم محمودي شما دنبال حاني نياييد . اجازه بدهيد روي پاي خودش بايستد .. من قول مي دهم هيچ اتفاقي برايش نيفتد ! و مادرش به توصيه من عمل كرد . همون روزها متوجه شدم كه تقريبآ بچه محل هم هستيم .. ما در خيابون الهيه پشت رودخانه مي نشستيم . حاني كمي پائين تر از ما بودند .. همين باعث شد كه اغلب با هم از سروش به خانه برمي گشتيم .. حاني خيلي ضعيف و لاغر بود . همين مسئله او را كوچك تر از سن اش نشون مي داد ! اون موقع در بخش صدا سيما كه من دبير سرويس آن بودم ، هفده خبرنگار با تحصيلات دانشگاهي همكاري مي كردند .. هر يك مسئوليت يك شبكه يا گروه تلويزيوني يا راديو را به عهده داشتند .. بالاترين مدرك متعلق به دختر خانمي بنام " بهرنگ " بود كه فوق ليسانس روزنامه نگاري داست .. و من او را سرپرست بقيه انتخاب كرده بودم .. بعد از انتشار يكي دو شماره ، يك روز با كمال تعجب مشاهده كردم خود گروه حاني را به عنوان سرپرست انتخاب كرده اند !! ابتدا فكر كردم يك شوخي ژورناليستي است كه بچه ها قصد مزاح با من را دارند .. !! اما وقتي از خانم بهرنگ قضيه رو پرسيدم .. خيلي جدي گفت : آقاي مدرسي اجازه دهيد خانم محمودي مسئوليت هيات تحريريه رو عهده دار بشه ! كارش خيلي عالي است و به همه بچه ها كمك مي كنه !! و علنآ ديدم كه سرپرست قبلي اشكالات خودش رو از حاني مي پرسه .. ! يقين پيدا كردم كه اين دختر بچه در چنته چيزي دارد .. !!
ايده هاي جالب حاني محمودي ...
طولي نكشيد كه حاني در مجله جا افتاد . شايد باورتون نشه .. اما او ايده هاي جالبي در باره نحوه اطلاع رساني داشت .. از ذهن بسيار پويايي برخوردار بود . و من هم او را حسابي آزاد گذاشته و بهش ميدان دادم تا طرح هايي كه در افكارش داره پياده نمايد . او به تنهايي در هفته چندين گزارش و مصاحبه كامل و مفصل رو انجام مي داد ! وقتي در جلسه هفتگي انتخاب موضوع مطالب هفته بعد با بچه هاي تحريريه دور هم جمع مي شديم .. معمولآ اين حاني بود كه موضوعات بسيار جالبي رو مطرح كرده و زماني كه من از دختر ها مي پرسيدم كدوم يك از شما مايل است اين گزارش رو تهيه كنه ؟؟ قبل از همه دست حاني بالا مي رفت .. ! اوايل كار از انبوه مطالبي كه قرار بود تهيه كنه ، من ابراز نگراني مي كردم ! حق هم داشتم .. اگه خداي ناكرده اتفاقي براي او مي افتاد ، من مطلب جايگزيني نداشتم تا ارايه دهم ! ولي شنبه ها اغاز هر هفته ، حاني با دست پر مي امد .. همه مطالب اديت شده ، سوتيتر زده حاضر و اماده بودند .. و بعدش سريع مي رفت روي ويرايش مطالب ساير خبرنگاران .. عجيب اين كه همه منتظر بودند حاني خانم تشريف آورده تا تيتر و سوتيتر كار بچه ها رو انتخاب كنه .. !! و او در عرض چند ثانيه بهترين سوتيتر ها را انتخاب كرده و در كارتابل من قرار مي داد ! واقعآ اعجوبه اي بود كه توي عمرم هرگز نديده بودم .. ! ديري نپاييد كه سروش از محاق در امده و خواندني تر شده بود . اين را كارمندان ساير بخش ها مرتب اعتراف مي كردند .. تقريبآ دومين ماه حضور حاني در هيات تحريريه بود كه به مشكل بزرگي برخوردم ! قضيه از اين قرار بود كه آخر هر ماه من بر اساس جدولي ، حق التحرير خانم ها را تعين مي كردم . براي هر صفحه چاپ شده در مجله ، يك حداكثر و يك حداقل وجود داشت . برفرض مثال به صفحات تاليفي و ترجمه اگه صفحه اي پنج هزار تومن بود ، حداقل آن صفحه اي هزار تومن بود .. كه اغلب به خبرهايي كه به ما فاكس مي شد يا براي ما ارسال مي كردند تعلق مي گرفت .. از اون جايي كه حاني رو خودم اورده بودم و از سوي ديگر خانواده اش وضع مالي بسيار عالي داشت و پول برايش مهم نبود ، من همه دستمزد او را حداقل حساب مي كردم ! اما با وجود آن ، حقوق حاني خيلي بالا مي رفت .. ! هر چه از سر و ته ان مي زدم ! باز هم رقم نسبت به بقيه بي نهايت بالا بود ! تا اين كه از آن چيزي كه مي ترسيدم ، به سرم آمد .. و به خاطر دستمزد حاني احضار شدم ! از قبل مي دونستم .. تمام كپي مطالبي كه تهيه كرده بود با خودم برده بودم .. اما علي رغمي كه ثابت كردم حق او سه برابر مبلغي است كه به او پرداخت مي شود ، اما استدلال آقايان اين بود : وقتي آقايون دكتر ها و اساتيد دانشگاهي كه با ما همكاري مي كنند حق التحرير ماهيانه ان ها حداكثر چهل هزار تومن است ، شما بر اساس چه معياري به يك دختر بچه ۱۲۰ هزار تومن حق التآليف مي دهيد !!؟؟ و من مجبور بودم از حق و حقوق آن دختر بچه دفاع كنم .. اما تيغ ام به زور مي بريد .. !!
آوازه حاني ..
باور كنيد همين مشكل و معظل را در درج نام وي در مجله داشتم ! من نمي توانستم نام و امضاي او را زير همه نوشته هايش قرار دهم .. ! و تنها در دو تا از مطالب منتخب او قرار مي دادم . كم كم آوازه حاني همه جا پيچيد ! يك روز خود آقاي شعر دوست سر زده به دفتر من امده تا اين دختر بچه اعجوبه را ببيند ! حاني سخت مشغول كار بود .. و عادت داشت با دست چپ تند تند مطالبش رو بنويسد .. وقتي مدير عامل سروش رو به او معرفي كردم ، خيلي خونسرد فقط به وي نگاه كرد .. آقاي شعر دوست چند سوال از او پرسيد .. مي خواست مطمئن شود كه آن چه در باره اين دختر شنيده است ، حقيقت دارد يا شايعه است .. حاني مثل بلبل در باره همه چيز توضيح مي داد .. ! از لبخند رئيس بزرگ فهميدم حقايق رو در باره حاني پي برده است .. ! همان طور كه گفتم .. بي نهايت ضعيف و لاغر بود ! صبح ها مادرش كلي مغز گردو و عسل و هزار نوع ميوه هاي تقويتي براي دختر ضعيف الچثه اش مي گذاشت .. اما حاني همه را به من مي داد و خودش هرگز لب نمي زد ! بعد از چند ماه متوجه شدم خانم تمام پول هايي كه از سروش مي گيره .. يا آبنبات چوبي مي خره يا عروسك .. !! گاهي مجبور مي شدم چك هايش را برايش نگهدارم .. هرگز نمي پرسيد حقوق ام چي شد .. و من به مادرش مي دادم . بسيار در كارهاي محوله پشتكار داشت .. يادمه يك بار قرار بود نيمه شب به اتفاق حاني براي تهيه گزارشي از يك تله تئاتر به محله طرشت تهران برويم . همان روز غروب از شبكه دوم سيما به من زنگ زدند كه حاني از طبقه ششم ساختمان توليد سرش گيج رفته و به زمين خورده است ! تا اومدم پي گيري كنم .. ديدم خانواده اش او را به بهترين كلينيك تهران برده اند .. ظاهرآ پاي او شكسته بود و گچ گرفته بودند . من ساعت دو بامداد به تنهايي راهي لوكيشن شدم .. هنوز سلام و عليك ام را با عوامل توليد اغاز نكرده بودم كه ديدم سر و كله حاني با پاي شكسته از دور پيدا شد .. و سر ساعت افتان و خيزان خودش رو به سر قرار رسوند ! بهش گفتم دختر چرا اومدي .. !!؟ خيلي خونسرد گفت : اوا مگه ما قرار نداشتيم !!؟؟
همكاري شديد با همديگر ..
با گذشت چند ماه با خانواده اش رفت و امد پيدا كرديم . و ديگه حاني عضوي از خانواده ما شده بود . امكان نداشت من را جايي براي همكاري دعوت كنند و من بدون حاني بروم .. آچار فرانسه ام بود . اغلب اوقات اخر هفته ها رو يا او مي امد خونه ما و يا من مي رفتم خونه حاني .. و به اتفاق مطالب سروش و ساير نشريات رو تهيه و تنظيم مي كرديم . خانواده اش از اين كه حاني وارد اجتماع شده است ، خيلي خوشحال بودند . و به من هم خيلي اعتماد داشتند .. طوري كه گاهي ان ها اخر هفته ها را براي ديدن اقوام به كرج مي رفتند .. ولي من و حاني تنها در خانه مي مانديم .. عين دختر خودم بود . خيلي بهش علاقه پيدا كرده بودم . جالب اين كه در همان ايام حاني ديپلم اش رو گرفته و همزمان در دو دانشگاه !! و يك مركز انتفاعي تحصيل هم مي كرد ! شايد باورتون نشه .. دو دانشگاه همزمان در دو رشته گوناگون !! تازه كلاس آموزش فيلمسازي هم مي رفت .. ! كلاس زبان انگليسي را هم داشت .. ولي چنان دقيق برنامه ريزي مي كرد كه به همه ان ها مي رسيد ! نبوغ او به اين چيز ها ختم نمي شد بلكه در تمام اين مراكز علمي جزء نفرات برتر و اول بود ! يادمه همون موقع دخترم بهاره آرزو داشت معماري بخواند .. يك روز حاني بهش گفت .. من حاضرم به جاي تو برم كنكور بدم .. و قول مي دهم جز نفرات اول تا دهم هم قبول بشي .. !! اما اگر لو رفتيم .. تو بدبخت مي شي و اجازه تحصيل بهت نمي دهند .. براي من مهم نيست ! كه من مخالفت كرده و دخترم مديريت صنعتي دانشگاه رو به پايان رسوند . مادر حاني هميشه به من مي گفت .. آقاي مدرسي از خدا مي خواهم يك بار حاني در آزمون هاي مختلف ، كنكور يا حتي دانشگاهي رد بشه !! تا كمي به خود بيايد .. او خيلي راحت قبول مي شود !! از ان جايي كه وضع مالي بسيار خوبي داشتند و حاني تك فرزند خانواده بود ، خيلي در انجام كارهايي كه دلش مي خواست آزادش مي گذاشتند .. يادمه يك بار حاني به سرش زد فيلم سينمايي ۳۵ ميلي متري بسازه .. اون موقع كه حقوق فوق ليسانس چهل هزار تومن بود ، سه ميليون تومن خرج تهيه فيلم سينمايي و پرداخت دستمزد به همكلاسي هايش پرداخت . اخر هم راش هاي فيلم رو در انبار خونه شون ريخته و رفت سراغ كار ديگري .. !! كاري نبود كه اين دختر تجربه نكنه .. از پرواز با كايت گرفته ، تا چتر بازي .. از غواصي گرفته تا اموزش زبان اسپانيويي يا فرانسوي .. ! از روزنامه نگاري تا خلباني .. همه جا راحت پذيرفته شده و سوار بر كار مي شد .. وقت اش به مفهوم واقعي پر بود .. اما هميشه براي من وقت داشت ..
كار هاي عجيب و غريب حاني !
در تمام سال هايي كه در سروش بودم ، حاني در كنارم بود .. هر جا مي رفتم بايد حاني هم با من مي امد .. تا اين كه من از سروش استعفا داده و تنها در تلويزيون فعاليت ام رو ادامه دادم . حاني هم به دنبال فراگيري اموزش هاي مختلف خودش بود . اما هرگاه براي پروژه اي دعوت مي شدم ، اول از همه به حاني زنگ زده و به اتفاق او براي مذاكره مي رفتيم . او سال به سال بزرگ و بزرگ تر مي شد .. كم كم رفتارش از حالت كودكانه خارج شده و يواش يواش حاني خانم مي شد .. ! شايد باورتون نشه .. قيافه اش هم مرتب تغير مي كرد .. البته يك مقدار خودش هم دخالت داشت .. يك بار دماغ اش رو عمل مي كرد .. يك بار ابروهايش رو تتو مي گن ..؟ پتو مي گن .. نمي دونم .. خلاصه هر كي از دوستان قديمي تصاوير جديد حاني را در دستم مي ديد ، باورش نمي شد اين همون دخترك ريزه مي زه قديم است ! شبي كه قرار بود بروم خونه زنده ياد خسرو شكيبايي ، هرچه به دخترم بهاره گفتم پاشو با هم برويم .. زشت است ما را با خانواده براي شام دعوت كرده اند ، دخترم درس را بهانه كرده و نيامد .. و من و همسرم مجبور شديم حاني رو به جاي دختر خودم به مهماني ببرم ! هميشه در همه كار ها پيشقدم بود . من خاطرات زيادي از شيرين كاري هاي اين نابغه كوچولو دارم . كه سعي مي كنم به طور خلاصه به بعضي از ان ها اشاره كنم .. اگه قرار باشه همه خاطرات رو بنويسم ، يايد در چند پست طولاني ان ها رو منتشر كنم ! يادمه اولين مسافرت خارج از تهران را با هم رفتيم . در كرمانشاه سميناري بود كه فرماندهي وقت سپاه سردار رحيم صفوي هم حضور داشت . من و حاني هم دعوت شده بوديم .. در زمان پرواز به مقصد كرمانشاه حاني در كنار دست من يك گوشه كز كرده بود .. مهماندارن به گمان اين كه دختر بچه اي كوچك اون جا آراميده است ، يك عروسك بهش هديه دادند .. ! همين دختر بچه در كرمانشاه تحسين همگان رو برانگيخت .. به تنهايي يك تنه تمام سمينار رو پوشش داد ! بقدري فرز و چالاك بود كه بعد از اتمام سخنراني فرمانده سپاه وقتي همه خبرنگاران براي مصاحبه اختصاصي دور سردار رحيم صفوي گرد امده بودند .. سردار با اشاره دستش به همه خبرنگاران اعلام كرد من فقط با اون دختر خانم كوچولو گفت و گوي اختصاصي مي كنم .. ! و در حالي كه من در هتل استراحت مي كردم ، دستيارم حاني حتي مصاحبه اختصاصي با فرمانده سپاه و ساير ميهمانان عالي مقام گرفته بود .. !! در موقع شام اكثر خبرنگاران به من مي گفتند خوشا به حالت .. عجب دستيار تيزي داري .. از سوي ديگر بقدري اخلاق و رفتار حاني دلنشين بود كه با همه روزنامه نگاران حتي قديمي تر ها هم دوست صميمي شده بود !

سمينار هاي بعدي ..
از اون جايي كه من مسافرت با اتوبوس و قطار را به هواپيما ترجيح مي دهم .. بعد از اتمام سمينار كرمانشاه كه واقعآ حاني سنگ تمام گذاشته بود ، در موقع بازگشت من به مسئولان بسيج و سپاه كه متولي پذيرايي از ما بودند ، اعلام كردم من با اتوبوس به تهران برمي گردم ..! از حاني هم خواستم مطالب رو اديت كنه تا من برگردم .. دوستان روابط عمومي از من خواستند كه با هواپيما برگردم ولي در عوض قول دادند در سمينار هاي بعدي با اتوبوس همگي اعزام شويم .. دقيقآ يادم نيست چه مدت بعد دوباره سميناري در ساري برگزار بود و من هم دعوت شده بودم .. مدير تبليغات سپاه از من خواهش كرد حسابي سمينار رو پوشش بدهم ! من به او گفتم اگه چنين انتظاري از من داري ، بايد صبر كني تا من دستيارم را هم با خودم بياورم .. ! يادمه اول جاده تهرانپارس بيش از دوساعت اتوبوس خبرنگاران را معطل گذاشتند تا حاني خانم تشريف فرما بشود ! به خاطر انتظار طولاني همه روزنامه نگاران كه اكثرآ قديمي بودند .. هي غر و لند مي كردند كه اين كدام روزنامه نگار است كه به خاطر او همه را اين همه معطل كرديد !!ۀ وقتي حاني با اون قيافه بچه گانه اش سوار اتوبوس شد ! عملآ ديدم همه زير لب اعتراض كردند .. آخر هاي شب بود كه به ساري رسيديم . نمايند سپاه به هر هتلي كه ما را برد .. گفتند جا نداريم ! ناچار ما را به داخل شهر برده و در مقابل تنها هتل مجلل شهر توقف كرد . يك روحاني جوان در حالي كه بي سيم در دست داشت .. گفت جا نداريم ! هتل قروق فرمانده سپاه پاسداران است ! و مجبور شديم همون شبانه به يكي از پلاژ هاي نيمه متروكه كنار دريا برويم .. روز بعد كه سردار افشار فرمانده بسيج به همراه سردار صفوي در جمع خبرنگاران حضور يافتند .. فرمانده سپاه از خبرنگاران پرسيد آيا راحت و آسوده هستيد ؟ هيچ كسي پاسخي نداد .. ! ناگهان ديدم حاني به صدا در اومده و خطاب به سردار صفوي گفت .. چه خوش گذشتني !!؟؟ اين درسته ما كه ميهمان شما هستيم در خرابه هايي كه سوسك ها رژه مي روند اقامت كنيم .. و شما كه ميزبان هستيد در بهترين هتل ها !!؟؟ رنگ از رخساره همه مسئولاني كه اطراف فرمانده را احاطه كرده بودند پريد ! جناب صفوي گفت .. مگه هتل نبود !؟ حاني گفت .. قربان بود ، سپس در حالي كه همان روحاني را با انگشت نشان مي داد ، گفت اين حاج آقا گفت هتل در قروق شماست .. !! سردار خيلي ناراحت شد .. همون لحظه دستور داد همه خبرنگاران به هتلي كه او و خانواده اش اقامت دارند ، برويم . از بدو حادثه اتاق ما درست كنار اتاق جناب صفوي قرار گرفت ! مسئولان متعجب بودند اين كدوم اعجوبه اي بود كه اين طوري رك و بي پرده با سردار صحبت كرد !! و چون كسي او را بدرستي نمي شناخت .. همه من را نشون دادند .. يادمه سردار افشار كه با من سلام و عليك داشت و قبلآ چند بار مصاحبه هايش را در نشريات چاپ كرده بودم .. از من گله كرد كه اين ديگه كيه كه همه را اين جوري ضايع كرد .. !! ( نقل به مضمون !! ) در اين سمينار هم حاني سنگ تمام گذاشت .. جالب اين كه موقع برگشتن كلي شماره تلفن بهش داده بودند .. كه چند تا از اون ها تقاضاي خواستگاري بود !! آن هم از دبير سرويس هاي بسيار مومن و حزب الهي .. !!
غيبت هاي طولاني حاني ..
بعد از گذشت سال ها .. حاني موفق شده بود مدرك زبان اسپانيويي و فرانسوي خودش رو با موفقيت دريافت كنه .. دوره فيلمسازي و كارگرداني سينما را هم پايان برده بود . يك مدت غيبش زد . وقتي برگشت پرسيدم حاني كجا بودي ؟ گفت رفته بودم فرانسه براي تمرين چتر بازي !! مدتي بعد مي ديدم خبري ازش نيست .. وقتي برمي گشت مي گفت .. هندوستان رفته بودم دوره " متتيشن " خلاصه هر كاري رو كه فكرش رو بكنيد حاني انجام داده بود . از دريافت پي پي ال خلباني ، غواصي در كيش ، چتر بازي در فرانسه ، تدريس زبان اسپانيويي و فرانسه را هم انجام مي داد . يادمه در همون ايامي كه در شبكه پنج سيما بودم ، من را براي راه اندازي ماهنامه پيك سينما دعوت كردند .. من طبق معمول با حاني رفتيم اونجا .. يكي از بزرگترين منتقدان سينما كه اقاي دكتري بود به اتفاق سردبير مجله شش ماه روي موضوعات مجله كار كرده بودند .. در جلسه آقاي دكتر يكي يكي از برنامه هايي كه روي ان فكر شده بود مي گفت .. حاني هم مرتب به من سقلمه مي زد .. يواشكي گفتم چيه دختر .. !!؟ گفت مي تونم من هم نظر بدهم ؟ گفتم آره .. چرا نه ؟ از آقاي دكتر اجازه خواستم تا دخترم نظرش رو بگه .. و ايشون هم متواضعانه پذيرفت .. حاني بدون مقدمه رك گفت .. آقاي دكتر اين طرح هاتون رو بريزيد سطل آشغال !! اين ها قديمي است و مجله فروش نخواهد رفت .. !! آقاي دكتر كه متعجب مات اش از اين حاضر جوابي برده بود ، پرسيد .. دخترم شما طرح بهتري داري ؟ سپس حاني مثل بلبل شروع كرد به طرح هاي نو و جديد ارايه كردن ! و منتقد معروف سينما هم تند تند ياداشت مي كرد .. بعد از اتمام صحبت هاي حاني ، او جلوي چشمان شريك اش كل طرح هاي خودش رو پاره كرده و ريخت در سطل زباله .. و گفت طرح هاي اين خانم رو اجرا مي كنيم .. ! شايد باورتون نشه .. مجله ما در همان شماره اول ناياب شد ! و مجبور شديم تجديد چاپ كنيم .. شماره دوم با افزايش قيمت ، بازهم كمياب شده و تجديد چاپ شد ! ولي افسوس مديران ان به انحراف رفته .. و به سودجويي و تحريف روي اوردند .. و وزارت ارشاد هم عاقبت مجله رو مسدود كرد .. و ما هم رفتيم سر كار خودمون !
نخستين جشنواره توليدات معاونت برون مرزي
من بايد به طور خلاصه خاطرات رو بگم .. اون سال هايي كه در تلويزيون كار مي كردم ، من و تيم همراه ام رو براي " نخستين جشنواره توليدات راديويي و تلويزيوني معونت برون مرزي " دعوت ام كردند . پروژه خيلي بزرگي بود . ابتدا مسئوليت انتشار يك شماره ويژه نامه در روزنامه جام جم را داشتم . وقتي به جمع ان ها پيوستم ، مشاهده كردم خيلي عقب هستند .. ان ها قرار بود كتابي را هم به هيمن مناسبت منتشر كنند .. ويراشگر آن يك نفر از روزنامه كيهان بود كه ۲۰ سال سابقه كار مفيد ويراستاري داشت .. وقت به متون ويرايش شده نظري انداختم ، متوجه شدم خيلي اشكال داره .. ! از اون جايي كه كلي سفير و مقامات مختلف دعوت شده بود و كار حياتي بود ، به دبير جشنواره متذكر شدم كه اين كار آبروريزي است .. و يك نمونه از غلط هاي ويرايشي رو بهش نشان دادم ! او گفت كسي رو سراغ داري .. ؟ گفتم بله .. و سريع نام حاني رو دادم .. به حاني زنگ زدم تا همه آرايش هايش رو پاك كنه و با مقنعه و روسري و مانتو مشكي بيايد سازمان صدا و سيما .. او هم به حرف من گوش داده بود .. و طبق سفارش هاي توصيه شده حجاب اش رو رعايت كرده بود ! اما خانم هاي حراست بهش گير داده بودند ! به دبير جشنوراه گفتم .. اگه مي خواهي كار هاي عقب افتاده ات يك روزه كامل شوند .. يك جور اين دختر خانم رو بياور داخل ! و او هم بعد از هماهنگي هاي لازم با مديران حراست ، مقرر شد با ماشين خودش از در شمال سازمان وارد شود .. چون به كساني كه با ماشين آفيش مي شدند گير چنداني نمي دادند .. حاني امد .. و همان شب تا اخر هاي شب كل كتاب را دوباره ويرايش كرد .. روز بعد از من و تيم ام خواستند در ساير بخش ها همچنين انتشار بولتن جشنوراره ان ها را ياري كنيم .. ! حاني در همان ورز نخست هنر مديريت و دانش برتر خودش رو به همه ثابت كرد .. طوري كه مسئوليت هاي زيادي رو به سر او ريخته بودند .. و او به تنهايي از پس همه كار ها بر مي امد .. ضمنآ ويژه نامه جام جم را هم بايد منتشر مي كرديم .. ! يادمه من و حاني .. به اتفاق ساير بچه هاي تيم ام به خوبي جشنواره رو پوشش داديم .. حتي يادمه تمام مطالبي كه ان ها براي ويژه نامه در نظر گرفته بودند .. به پيشنهاد ما همه دور ريخته شد .. به آن ها گفتيم .. جام جم قراره روي دكه برود .. بولتن نيست كه شما پر كرديد از مصاحبه با انواع و اقسام مديران شبكه هاي خودتون .. !! اون ها نگران زمان كم بودند .. اما با تلاش دختر خانم ها مخصوصآ حاني عزيزم .. از پس ان به خوبي بر امديم .. در همين جا بود كه به خاطر استرس بيش از حد كار دومين سكته قلبي ام اتفاق افتاد .. اما به خير گذشت .. و قسمت اين بود نميرم و در خدمت باشم !
نويسندگي برنامه تلويزيوني ..
در همون سال هايي كه در تلويزيون فعاليت مي كردم .. به اصرار يكي از هنرپيشه هاي جوان سينما و تلويزيون نويسندگي يك برنامه مخصوص جوانان به من واگذار شد .. يادمه سرم خيلي شلوغ بود. اما در رودربايستي گير كرده و پذيرفتم . برنامه هرشب ساعت هفت شب روي انتن مي رفت .. و من بايستي نوشته ها رو كه بايد مجري مي خواند ( پلاتو ) ها را مي نوشتم .. مشكلي در نگارش نداشتم .. ! موضوعات فراوني بود كه مي شد روي ان ها مانور كرد .. اما مشكل من سلام و خداحافظي مستمر روزانه بود ! و از طرفي دلم هم نمي خواست با جملاتي چون زعفراني و پرتقالي باشيد .. جملات ام رو اغاز و پايان ببرم .. ! اين بود كه دست به دامان حاني شدم . حاني چون خودش كار داشت ، يكي از دوستانش رو دعوت كرد .. ولي قول داد خودش كار دوستش رو هر روز كنترل كنه .. كار ها به خوبي پيش مي رفت .. و هر روز غروب راننده مي آمد و نوشته ها را با خود براي قرائت مجري به محل ضبط مي برد ! يك روز نمي دونم روي چه اصلي خطاب به حاني گفتم .. دوست داري نتيجه زحمات ات رو ببيني ؟؟ آخه از شما چه پنهان .. خيلي لذت بخش است كه نوشته هاي شما از زبان يك مجري از شبكه هر روز پخش شود .. حاني هم ذوق زده شده و گفت باشه .. من قرار را براي ساعت مشخصي با او گذاشتم . اما به خاطر درگيري ذهن ام ام ، من احمق يادم رفت به او سفارش كنم كه ججاب اش رو رعايت كنه .. ! نيم ساعت قبل از ضبط برنامه به لوكيشن رفتم .. حاني و دوستش هنوز نيامده بودند .. !! من با بچه هاي توليد سلام و عليكي كرده و منتظر ضبط برنامه شدم . از شانس بد من يكي از ناظران حزب الهي و عبوس تلويزيون هم اون شب براي بازديد به محل ضبط امده بود !! ناگهان چشمتان روز بد نبينه .. سر و كله حاني پيدا شد .. ! با ديدن او برق از كله كچلم پريد ! او انگار كه در فرانسه زندگي مي كنه ، با لباس هاي رنگارنگ و گريم شاد با پاي بي جوراب و ناخن هاي لاك زده در حالي كه بوي ادكلن هاي گران بهايش در لوكشين پيچيده بود وارد شد .. بعد از سلام و عليك با بچه ها به سراغ من امد .. او عادت داشت جلوي همه در موقع احوالپرسي با من روبوسي هم كنه .. !! ( بار ها منع اش كرده بودم .. اما جلوي همسرم ، پدر و مادرش و ادراه .. هر جا من را مي ديد .. سرش رو جلو مي اورد ! ) حاج آقا با ديدن چهره حاني .. براي دقايقي همين جوري ماتش برد ! حاني هم انگار نه انگار كه اين جا همه معذب هستند .. و به خاطر حضور حاج آقا همه يك جورايي خودشون رو جمع و جور كرده اند .. او بي خيال به وضع موجود ، با ديدن مجري كه قبل از ضبط داشت نوشته ها را مي خواند .. خيلي صميمي انگار كه سال ها مي شناسدش جلو رفته .. و با صداي بلند گفت .. حسن جون اشتباه خوندي .. !! بايد جمله را جور ديگري ادا مي كردي .. !! رنگ همه پريده بود ! كسي رو ياراي سخن گفتن نداشت .. حاج آقا جلو رفته و ازش پرسيد .. شما از كجا تكست هاي مجري رو مي دوني !!؟ حاني بي خيال جو موجود .. با حالتي تمسخر اميزي گفت .. خنگ خدا اخه خودم نوشتم !!! باور كنيد نمي دونم بقيه اوقات چه جوري سپري شد .. ! نشان به اين نشون كه فرداي اون روز با اردنگي محترمانه عذر من را با اون برنامه خواستند .. !! اين اصلآ برايم مهم نبود .. اما آبرويم نزد حاج آقا حسابي رفت .. !!
خواستگاري به سبك حاني .. !
در روز هايي كه مدير مسئول نيازمندي هاي رونامه جام جم در شعبه كريم خان بودم ، از من دعوت شد بعد از ظهر ها با يكي دو تا از برو بچه هاي زرنگي كه در اختيار دارم ، در انتشار يك مجله خانوادگي كه متعلق به يك خانم دكتري بود ، كمك نمايم . من با اتفاق يكي از خانم ها و حاني به خيابان مرزداران رفتيم . بعد از كلي حرف زدن و برنامه ريزي در باره آينده مجله .. در اون جا با يكي از دوستان قديمي ام كه خبرنگاري فعال بود آشنا شدم .. همين آشنايي باعث شد مسئوليت ما سنگين تر از گذشته بشه .. بعد از جندي حاني پيش من امد و گفت .. آقاي مدرسي من از اين پسره خوشم اومده است !! گفتم كدوم پسره .. ؟ گفت مهدي !! گفتم حاني جان درسته مهدي رفيق من است .. اما لياقت تو بالاتر از اين حرفاست .. خلاصه حاني زير بار نمي رفت .. قبلآ گفته بود كه من از هر پسري خوشم بياد ، خودم براي خواستگاري اش خواهم رفت .. !! چرا بايد ما دختر ها در خونه بنشينيم تا يكي سرو كله اش پيدا بشه !؟ من اوايل فكر مي كردم شوخي مي كنه .. تا اين كه قضيه مهدي پيش اومد .. يك روز حاني اومد دفترم .. و گفت مي خواهد خصوصي با من حرف بزند ! گفتم خير است .. ! اخه او عادت نداشت رعايت اين گونه اصول رو بكنه .. ! اما اون روز وقتي با هم در دفتر جام جم تنها شديم .. گفت آقاي مدرسي .. من مهدي رو به پاپا و مامان معرفي كرده ام .. آن ها حرفي ندارند ! اما به مهدي گفته ام اصل آقاي مدرسي است .. اگه او مخالفت كنه ، امكان نداره روي حرف ايشون من حرفي بزنم .. !! گفتم دخترم فدات بشم .. من اگه حرفي مي زنم ، تنها به خاطر خودت است .. مهدي مرد زندگي با تو نيست .. او دوست دختر هاي زيادي داره .. از همه مهم تر تو كه خواستگاران خيلي موند بالا داري .. !! گفت مرده شور همه ان ها رو ببره .. من خودم بايد خوشم بيايد .. گفتم مشكلي نيست .. اما مواظب باش .. مدتي حاني و مهدي غيب شون زد .. رفتند خاور دور .. ويتنام ، هندوستان .. خلاصه كلي با هم گردش كرده بودند .. در اين سفر بود كه متوجه شده بودند به درد همديگر نمي خورند .. ! مهدي بعد ها عاشق همون خانمي شد كه با من شريك بود .. و خيلي راحت از ازدواج با حاني منصرف شده بود .. اما دوستي و سلام و عليك ان ها برقرار بود .. ارتباط من با حاني كمي فاصله افتاده بود .. اما هرگاه پروژه اي داشتم يا من را براي كاري دعوت مي كردند من به حاني زنگ مي زدم و او سريع مي امد .. هرگز به من نگفت كار دارم ! ديگه مدتي بود من از حاني بي خبر بودم .. چون همه فعاليت هاي هنري ام رو تعطيل كرده بودم ..
خانم دكتر حاني محمودي .. !
يكي دو سال كلآ از حاني بي خبر بودم .. چون فعاليت فرهنگي به ان صورت انجام نمي دادم . بعد از ضرر هنگفتي كه در بخش نيازمندي هاي جام جم كردم .. عملآ خونه نشين شده بودم . اين گذشت تا اين كه دو سال پيش دست سرنوشت يك بار ديگه من را به مهدي رساند .. او يك مجله سينمايي مي خواست منتشر كنه .. و از من خواسته بود به عنوان جانشين سردبير با او كار كنم .. از اون جايي كه مهدي با همون خانمي كه شريك ام بود عاشق و معشوق شده بودند .. من ديگه در باره حاني چيزي از مهدي نمي پرسيدم .. چند ماهي با هم كار كرديم .. مهدي دچار فشار روحي و عصبي شده بود . يك روز از من خواست تا به اتفاق او به مطب دكتر روانشناسي برويم .. من هم قبول كردم ! قرار براي ساع پنج بعد از ظهر بود .. و ما نيم ساعت زودتر راه افتاديم . مهدي چيزي در باره دكتر و بيماري اش به من نگفت .. و من هم نپرسيدم . چون مي دونستم ريشه اش در عشق به اون خانم است .. وقتي جلوي عمارت سر به فلك كشيده ايستاديم ، مهدي زنگ يكي از طبقات را زد .. و لحظاتي بعد خودش رو معرفي كرد .. با باز شدن در وارد دفتر بسيار شيكي شديم . دو تا منشي جدا از هم نشسته بودند . بالاي سر يكي از آن ها نوشته بود .. ويزيت ۴۵۰۰۰ تومان . مدت مشاوره پانزده دقيقه ! همين جوري غرق تماشاي دكوراسيون زيباي هندي دفتر بودم كه مريض قبلي از مطب دكتر بيرون امد .. و منشي نام مهدي رو صدا زد .. در همين موقع در باز شد و من ديدم اوا .. حاني با ظاهري كاملآ متفاوت اومد بيرون !! با ديدن من حسابي شوكه شده بود .. سخت در آغوشم گرفت .. و مدام مي گفت .. آقاي مدرسي .. آقاي مدرسي .. چقدر خوشحالم كرديد .. مهدي نگفت شما هم مي آييد ! من كه بد جوري بغض ام گرفته بود و از ديدن دخترم واقعآ خوشحال شده بودم .. با هم به اتاق رفتيم .. با فشردن دگمه آيفون به منشي گفت .. تمام قرار هاي من را كنسل كنيد .. و سپس با هم صحبت كرديم .. از همه جا از بهاره ، آرش همسرم .. دوستانم . وقتي از كارش پرسيدم ، گفت علاوه بر مشاوره ، كلاس هاي خصوصي در اصفهان و چند شهر ديگر هم دارم .. هفته اي يكي دو روز به تهران مي آيم .. در همين اثنا آقاي محمودي و همسرش به ديدنم امدن .. همديگر رو در آغوش گرفته بوديم .. به ان ها موفقيت حاني جان را تبريك گفتم . آقاي محمودي اهي كشيد و گفت .. حاني همش در سفر است . ما هم كم مي بينيم ! در همان ديدار متوجه شدم حاني ساختمان روبروي دفتر بزرگ اش را هم خريده است .. و در حال تعميرات بودند .. سال ها قبل هم يك بار من را در خيابان ديد و به رستوران مجللي برد .. كلي با هم صحبت كرديم .. گفت در نياوران يك خانه خريده است .. و من چقدر خوشحال شدم .. ديگه به اون صورت از حاني خبر نداشتم تا اين كه در مطب اش غافلگير شدم...
خانم دكتر در لس انجلس !
همين چند ماه پيش كه يكي از دوستانم ( امير محمود بازيار )كه از خوانندگان سايت هم است به ديدنم اومده بود .. نمي دونم چي شد بحث حاني پيش اومد .. از امير خواستم يادم بيندازد تا يك روز به ديدار حاني رفته و يك مصاحبه براي درج در سايت انجام دهم .. يكي دو روز بعد ، امير زنگ زد و گفت خانم دكتر در خارج است ! گفتم از كجا فهميدي ؟ گفت از فيس بوك او را پيدا كرده و بهش گفتم دوست شما هستم .. و او گفت در خارج است .. ! به امير گفتم .. بله او عادت دارد هر از گاهي سفر به اقصي نقاط جهان برود .. و سپس از امير خواستم طريقه ورود به فيس بوك رو به من ياد دهد .. چون از وقتي در ايران مسدود شده است ، من نتوانستم وارد ان شوم .. امير با نصب نرم افزاري اين امكان را برايم فراهم اورد . ديشب نزديك ساعت چهار بامداد بود .. و من طبق معمول در حال انجام كارهاي سايت بودم .. ناگهان ديدم چراغ انلاين حاني روشن شد .. براش پيغام گذاشتم .. ديدم جواب داد ... اما ديگه مثل سابق نبود .. برام نوشت در كلاس هستم .. ! پرسيدم اگه مزاحم هستم ، بعدآ مي آيم .. گفت نرو .. و سپس با هم چت كرديم .. از همه چيز و همه كس پرسيد .. من فكر كردم در اروپا هستش .. وقتي پرسيدم كجايي؟ گفت در لس انجلس آمريكا ! در حال گرفتن مجوز براي تدريس و مشاوره هستم ! از من خواست تعدادي عكس از بهاره و آرش و همسرم برايش بفرستم .. و من سريع اين كار رو كردم .. احساس كردم ديگه اون حاني شيطون گذشته نيست .. حالا خانم دكتري معروف شده است .. در حالي كه كلمات را در چت برايش تايپ مي كردم ، همراه با نم نم اشگي خاطرات قديم جلوي چشمانم مي امد .... چقدر بهش افتخار كردم .. انگار بهاره من دكتر شده است .. چقدر زندگي زود مي گذرد .. آيا من زود پير شده ام يا حاني زود رشد كرده است .. ؟ من در تمام طول عمرم چه در ارتش ، چه در صدا و سيما افراد زيادي رو به جاهاي مختلف معرفي كردم كه الان براي خودشون شخصيت هاي معروف و شناخته شده اي هستند .. اما در ميان همه ان ها حاني با همه فرق مي كرد .. يادمه يكي از شاگردانم بع كمك و ياري من عاقبت مجري تلويزيون شد .. روزي كه در شبكه دوم او را در حال تهيه گزارش ديدم .. خيلي احساس سبكي كردم .. فوري همسرم رو صدا زدم .. گفتم آيا او علي است !!؟ و او زود شناخت و گفت بله خودش است .. علي هم پسر بچه اي شيطوني بود كه در مجله سروش به ديدنم آمد .. يادمه حراست بار ها به من گفت اين بچه ها را به مجله راه نده .. مرتب به آسانسور ها لگد مي زنند ..! در يكي از پست هاي اتي حتمآ به ماجراي علي و موفقيت اش خواهم پرداخت .. شاد باشيد .
در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .
بهروز مدرسی
این پست ساعت ۶:۳۰ دقيقه بامداد به تاريخ نهم خرداد ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .
پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران 

آرشیو سایت اينجا آرشیو وبلاگ اینجا




جناب مدرسی سلام اولا از این که مطالب خاطره گونه حقیر باعث استفاده بعضی از دوستان شده و مرا مورد عنایت قراردادند خیلی خوشحالم ولی همه بدانند که من با وقت کم و عجله بسیار این خاطرات را می نویسم و هرگز از نظر شیوه نگارش و جمله بندی و رعایت نکات دستوری بپای شما نمی رسم.این را صادقانه عرض می کنم.ولی همین قدر هم که مورد لطف شما و یاران واقع شده خدا را شاکرم.
دوستان عزیزم شاید ندانید که من در تمام طول زندگی شغلی همواره در دو رشته فعال بودم.ابتدا تصادفی این طور شد ولی بدلیل علاقه وافر بهر دو رشته تا امروز به هردو ادامه داده ام. یکی رشته هواپیمائی بازرگانی و دومی هتلداری است.خوشبختانه بعلت نزدیکی این دو به یکدیگر هیچ یک مانع دیگری نبود و هردو را بیاری خدا تا مدارج بالا ادامه دادم و می دهم.
بنابراین اگر می بینید برخی خاطرات من در بخش هتلداری است دنبال ارتباط آن با هواپیمائی نگردید !
و اما خاطره امشب که بسیار از نظر اخلاق اجتماعی جالب و آموزنده است بعرضتان می رسد:

در هتل " هایت " سابق و " آزادی " فعلی که هتلی عظیم در شمال تهران است بعنوان " assistant manager " یا مدیر داخلی به انجام وظیفه مشغول بودم . تقریبا اکثریت قریب به اتفاق میهمانان ما یا خارجی بودند و یا ایرانیان بسیار سطح بالا که نمی شد گفت بالای چشمتان ابروست ! همان طور که می دانید کم و کسری لوازم مصرفی هتل ها مثل حوله و ملحفه و یا قاشق و کاردو چنگال و لیوان و غیره امری طبیعی است و هر از گاه که مدیران مربوطه آمار گیری می کنند،اگر با ضایعات بیشتر از حد مواجه شوند، آنوقت دست به تحقیق و جستجو می زنند تا علت را پیدا کنند. مدتی بود بمن گزارش شده بود که در تعداد قاشق چنگال های موجود در هتل اختلافات فاحش دیده شده است.گه گاه که قسمت ها درخواست می کردند با کمبور روبرو بوده و ناچار می شديم وصله پینه کنیم ! یعنی فی المثل اگر در یک میهمانی 500 عدد قاشق نیاز داشتند 400 عدد می داديم و 100 تای دیگر را از استفاده شده ها شسته و مجدد به میهمانی برمیگردانیم! و این سرویس را خدشه دار کرده و ممکن بود باعث آبروریزی شود . مدیریت کل هتل از من و دو نفر دیگر از معاونین خواسته بود هرچه زودتر موضوع را روشن کنیم . ما هم طبق معمول در هر یک از قسمت هايي که بیشتر تخصص داشتیم شروع به تفحص مي كرديم .بطور طبیعی در این گونه مواقع شک همه ابتدا به پرسنل برمی گردد. لذا کلیه آدم هايي که در معرض استفاده از این گونه لوازم بودند تحت نظر قرار گرفته و بصورت کاملا نامحسوس حرکاتشان کنترل می شد . انباردار ها ، کارگران خانه داری ، پرسنل رستوران و سالن های تشریفات ، گارد های انتظاماتی ، مامورین خرید و غیره همه كنترل مي شد .پس از حدود 3 ماه كوچك ترین مورد مشکوکي دیده نشد ولی آمار همچنان روز بروز کاهش می یافت !! با گماشتن کارگران مورد وثوق مدیریت شبانه روز داخل سطل های بزرگ زباله و هم چنین کیسه های بسته زباله در خفا جستجو می شد ولی کوچک ترین اثری از سرویس های گمشده یافت نمي شد ! حتي لیست افرادی که بهر دلیل طی دو سه ماه گذشته از هتل اخراج شده یا خودشان رفته بودند و منصوبین آن ها که هنوز در هتل کار می کردند چک شدند، ولی کم ترین نتیجه ای حاصل نگشت.مانند دیوانه ها بهر چیز و بهر کسي مشکوک بودیم .شب ها و روزها سرزده به محل تجمع کارگران وارد می شدیم ولی چیزی دستگیرمان نمی شد. در ساعات نیمه شب با کلید های مخصوص درب کمد های کارکنان را در غیابشان باز كرده و درون آن ها را جستجو می کردیم ولی جز لوازم شخصی یا لقمه ای غذای خشک شده که دزدکی برای خوردن برده بودند جیزی نبود.آن قدر نسبت به همه بی اعتماد شده بودیم که در رفتارمان با زیردستان اثرات بسیار بدی گذاشته بود و مدام درگیر می شدیم.بطور طبیعی جو را متشنج کرده بودیم و خودمان نمی دانستیم چکار کنیم.در فاصله یک فقره خرید قاشق چنگال های استیل بسیار عالی از بازار و آمارگیری از آن ها بفاصله فقط 20 روز نیمی از آن ها کم شده بود!! به اداره آگاهی اطلاع داده و تعدادی افسران آگاهی با لباس شخصی و بدون اطلاع رسانی به کارکنان ، بمیان جمع آنان رفتند ولی چیزی دستگیرشان نشد. حدود 4 ماه سپری شد.در یکروز بسیار گرم مرداد ماه 58 که من بعنوان جانشین مدیر هتل انجام وظیفه می کردم و کماکان این روند کم شدن لوازم غذاخوری نه بشدت قبل ادامه داشت، مسافر ایرانی بسیار محترمی بنام دکتر م - الف که بصورت متناوب در هتل ما اقامت داشت و غیر از حرفه طبابت بکار تجارت در خارج از ایران نیز مشغول بود و روابطی با کارخانه داران ایرانی داشت،در مقابل میز پذیرش در حال پرداخت صورتحساب و ترک هتل بود.من از باب احترامی که برای وی قائل بودم راهم را بطرف میز پذیرش کج نموده تا سلام و علیکی با او داشته باشم.پس از احوال پرسی ، از ایرادات اطاقش سوال کردم و این که آیا رضایت داشت یا خیر...که او بالبخند و جملاتی محبت آمیز مراتب سپاس خودرا از طریق من به مدیر کل هتل ابلاغ نمود.در همین حال مراحل پرداخت صورتحساب نیز بپایان رسید و ما شابه بشانه یکدیگر عازم درب خروجی لابی هتل شدیم.من فوری یکی از باربرها را صدا زده و چمدان بزرگ دکتر را که برای ما آشنا بود و همیشه با آن سفر می کرد را نشان داده و دستور دادم آن را به بیرون برده و در صندوق عقب شورلت نوا که منتظر دکتر بود قرار دهد.چمدان چند قدمی از ما جلوتر روانه درب خروجی بود و ما دو نفر صحبت کنان بدنبال آن...که ناگهان چمدان سنگین بدلیل همین سنگینی و نامتعادل قراردادن آن بر روی چرخی که یکی دو ساک دیگر در آن قرارداشت با صدای مهیبی دو سه متر مانده به در به زمین افتاد و باز شد و چشمتان روز بد نبیند....صدها دست قاشق چنگال و کارد میوه خوری و غذا خوری از آن بیرون ریخت و محوطه بسیار بزرگی از لابی را پوشاند!!! من شوک عجیبی شده بودم..از یک طرف صورت رنگ پریده دکتر و لال شدن او...و از طرف دیگر شرم حضوری که در مقابل این میهمان والامقام بمن عارض شده بود و قدرت هرگونه واکنشی را ازمن سلب کرده بود...نگاه های مشتریان کافی شاپ لابی...چشمان پرسش گر کارگران و رانندگان تاکسی سرویس که آن جا بودند..خلاصه حدود 30 ثانیه همه یخ زده بودند و کسی یارای تکان خوردن و حرف زدن نداشت. من که جوانی 25 ساله بودم ولی در کار هتل تبحر داشتم زودتر از سایرین بخودم آمدم وخیلی محترمانه بازوی دکتر را گرفته و به اطاق پشت میز پذیرش که در همان نزدیکی بود بردم و با احتیاط درب را برویش قفل کردم.در همین اثنا کارکنان بکار جمع آوری لوازم پرداختند و با اشاره من خانم تلفنچی به اداره آگاهی زنگ زد و ظرف 15 دقیقه که بر من و سایرین سالی گذشت، ماموران آگاهی سر رسیدند و بصورتی که دیده نشود دستهای آقای دکتر را دستبند زدند و به ماشین آگاهی منتقل نمودند.من نیز بعنوان نماینده هتل حاضر در محل با ماشین دیگر آگاهی عازم اداره شدیم. در آگاهی تازه آقای دکتر زبان باز کرد و عجز و لابه که من کلکسیونر لوازم هتل هستم و از این دست حرفهای مضحک که معمولا مجرمینی که دستشان رو می شود بر زبان می آورند. همراه دو کارگر هتل و سه مامور آگاهی و آقای دکتر با حکم عازم منزل ایشان در دزاشیب ( شمیران ) شدیم!!!! در بازرسی زوایای منزلش هزاران لوازم استیل خارجی با مارک انواع هتلهای ایرانی و خارجی را پیدا کردیم..لامروت حتی از ملحفه ها و روبالشی های هتل ها نگذشته بود! باور کنید تختخواب و رختخواب منزلش بمراتب از سوئیت های هتل های 5 ستاره زیباتر و نفیس تر بود و ایضا سایر لوازم منزل.یادم هست در این منزل شاهانه و در حیاط استخر دار آن یک مرسدی بنز سفید بسیار زیبا پارک بود که در دوران پیکان 45000 تومانی این بنز چهارصد هزار تومان قیمت داشت.پس موضوع نداری نبود.موضوع جنون دزدی بود که البته در دنیا بی سابقه نیست.بارها شنیده ایم که فلان میلیونر را مثلا در فروشگاهی در لندن در حال سرقت چند جفت کفش دستگیر کرده اند!! نتیجه اخلاقی و اجتماعی را خودتان بگیرید ولی این موضوع سال ها مورد بحث کارکنان تمامی هتل های شهر بود.شنیدم آقای دکتر ضمن پرداخت تمام و کمال خسارات هتل های تهران چند ماهی هم در زندان ماند و سپس آزاد شد و از ایران رفت.

نكته ...
چندي قبل در يكي از سايت ها ي وطني تصويري رو ديدم ..( اينجا ) باور كنيد براي يك لحظه غم عالم تمام وجودم رو گرفت . تو رو خدا ببينيد جايگاه ما انسان ها تا چه حدي سقوط كرده است !!؟ كه يك راننده شركت واحد به خودش اجازه داده چنين تابلوي شرم اوري رو جلوي اتوبوس اش نصب كنه !! و با وقاحت تمام اعلام كنه " از پذيرفتن كارت منزلت معذوريم " خاك عالم بر سر من پير مردي كه بعد از سال ها كار و تلاش اخر عمري به دستم كارتي رو به عنوان منزلت بدهند .. كه حتي ارزش صد تومن هم نداشته باشه .. !! من براي خودم ناراحت نيستم كه منزلتي در اجتماع ندارم ! بلكه افسوس مي خورم از اين همه وام كلان كم بهره و تسهيلاتي كه دولت در اختيار رانندگان شركت واحد قرار مي دهد تا اتوبوسي خريداره كرده و از امتياز مسير خط استفاده كرده و به مردم خدمت كنند .. آن گاه در روز روشن اين گونه سزاي ماليات دهندگان را مي دهند !! تعجب مي كنم چرا ساير رانندگان با شرافت شركت واحد به اين راننده گدا صفت اعتراضي نكرده اند !؟ چون او جمع بسته است .. يعني همه رانندگان شركت واحد چنين نظري دارند !! اگر لينك دهنده وبلاگ هاي خارج از كشور بود به حساب دشمني با ايران و مردمانش مي گذاشتم . اما مي بينيد كه غريبه نيست . اميدوارم واقعيت نداشته باشد .. و من خواب ديده باشم . بخدا قسم دشمن از همين تصوير ساده كلي استفاده تبليغاتي مي كند .. ما به جهنم .. به آبرو و ارزش والاي خودمون فكر كنيد ..

http مطالب خواندنی
پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )
شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه






باسلام:
از این همه لطفی که در جواب کامنت به من داشتین سپاس گزارم راستشو بخواین من یکی از خوانندگان خیلی قدیمی هستم کامنت هر 3 الی 4 پست براتون میزاشتم...............
من به کار خبر نگاری و کلا" به مطلب جمع کردن خیلی علاقه دارم اللخصوص در مورد پرواز.............سعی میکنم اگه جایی مطلب جالبی خوندم اینجا کپی کنم(که البته کار شاقی نیست) که خوانندگان سایت هم استفاده کنن اگه فرصت هم کردم مطلب ترجمه می کنم و در اختیارتون میزارم اخه از شما چه پنهون که دستم تو فارسی تایپ کردن کنده........
پاسخ
شاهين جان لطف بسيار بزرگي در حق بنده ، سايت و خوانندگان محترم انجام مي دهي .. از شما سپاسگزارم . مي دونم زحمت دارد . كار دشواري است .. ولي خب بايد تلاش كنيم . آگاهي از علوم و مسايل مختلف به سطح هوشياري مردم و سطح تفكر شون خيلي كمك مي كنه
ممنون از شما
با سلام:
در کامنت قبلی راجع به su-25 صحبت شد که گفتم کاربری شبیه به A-10 داره خوب حالا A-10 چیه؟؟یه مطلب راجع بهش از یک سایت خوندم اینجا براتون کپی میکنم به صورت خلاصه اگه کاملشو خواستین به سایت اصلیش مراجعه کنید.......
(( A-10 ))
در واقع A-10 و OA-10 موسوم به Thunderbolt یا صاعقه، جزء اولین جنگنده های نیروی هوایی ایالات متحده هستند که برای پشتیبانی نزدیک از عملیات نظامی نیروی زمینی طراحی شده اند. طراحی آنها بسیار ساده است. این جنگنده ای است که می تواند علیه انواع ادوات و تجهیزات زمینی نظیر تانکها و سایر ادوات زرهی به کار رود و به راحتی آنها را منهدم کند.
ماموریت این جنگنده می تواند شب یا روز برای حمایت از پیشروی نیروهای زمینی باشد. ماموریت دوم A-10 شناسایی و حمایت عملیات نیروهای ویژه (تکاوران) می باشد. تمامی این ماموریتها می توانند در ارتفاع بسیار پائین (چند متری) و یا ارتفاع بالا به خوبی هدایت و انجام شوند. عمده ترین ماموریت تاتدربولت حفظ برتری زمینی در ماموریتهایی از فاصله ی بسیار نزدیک می باشد.
نیاز نیروی هوایی بر جنگنده ای با قابلیت حمل حداکثر مهمات بود که بتواند در ارتفاع بسیار پائین پرواز کرده و ماموریت خود را در نهایت دقت انجام دهد. همچنین قابلیت مانورپذیری بالایی در سرعتهای پائین داشته باشد و در همان حال بتواند با دقت بسیار زیاد اهداف زمینی را مورد اصابت قرار دهد. ماموریت تاندربولت به نحوی تعیین گشت تا بتواند در سرتاسر جهان عملیات کرده و از پایگاههای ناآماده با حداقل سرویس اولیه قادر به پرواز باشد.
کابین A-10 از تیتانیوم ساخته شده و همچنین از مخازن سوخت خارجی نیز برای مداومت پرواز می تواند استفاده کند.
جنگنده ی A-10 قدرت مانورپذیری خوبی در سرعتهای پائین دارد و دقت بسیاری نیز در هدفگیری اهداف داراست. این جنگنده به راحتی می تواند در ارتفاع حدود 1000 فوتی یا 300 متری پرواز کرده و از فاصله ی 5/1 مایلی یا 5/2 کیلومتری اهداف (مانند تانکها یا خودروهای زرهی یا توپهای ضدهوایی) را مورد اصابت قرار دهد.
گستره ی عمل این جنگنده در یک نبرد بسیار وسیع است و می تواند از باندهای خاکی کوتاه و ناآماده به راحتی به پرواز درآید و بسیار نزدیک به خطوط مقدم، وارد عملیات شود. با استفاده از عینک پیشرفته ی مخصوص دید در شب، خلبان A-10 به راحتی می تواند در شب نیز به عملیات جنگی بپردازد.
A-10 جنگنده ای تک نفره، با فضای محدود بالهای کوتاه و با دو موتور در انتهای هواپیماست که از نوع توربوفن ساخت جنرال الکتریک TF-34-100/A می باشند. هر موتور تراستی برابر 9000 پوند ایجاد می کند. موتورهای در انتهای هواپیما نصب شده اند و بالاتر از سطح بالها قرار دارند. توپ بسیار قدرتمند 30 میلی متری ساخت جنرال الکتریک به نام A/A49E-6 در نوک دماغه نصب شده است. سیستم توپ به وسیله مکانیزم الکترونیکی کنترل می شود و می تواند به وسیله سیستم هیدرولیک هواپیما دوباره فشنگ گذاری شود.
سیستم های آویونیک هواپیما شامل سیستم ارتباط رادیویی و سیستم ناوبری (جهت یابی) و سیستم کنترل آتش و تسلیحات و هدفگیری دشمن است. همچنین یک عینک مخصوص دید در شب نیز وجود دارد. همچنین سیستم سربالا یا (Head Up System) نیز اطلاعاتی در مورد سرعت، ارتفاع پروازی و زاویه پروازی هنگام شیرجه به طرف زمین به خلبان می دهد. همچنین سیستم اخطارگر کاهش ارتفاع و سیستم قفل بر روی هدف (LASTE) یا (Low Altitude Safety and Targeting Enhancment) که امکان خطای هدفگیری را بسیار کاهش می دهد تعبیه شده است. در دماغه نیز سیستم جستجوگر لیزری بسیار دقیق، غلاف شناسایی نوری (Infrared) ، سیستم ضدعمل الکترونیک جهت انحراف موشکهای ضدهواپیما از جمله ی این تجهیزات است.
توپ بسیار قدرتمند و مهلک A-10 تا 3900 گلوله در دقیقه می تواند آتش کند و این گلوله ها حتا در ادواتی مانند تانکها و زرهپوش های دشمن به راحتی نفوذ می کنند. برخی از مهمات مورد حمل A-10 دارای سیستم هدایت بعد از پرتاب، ناوبری و محافظت در برابر عمل الکترونیک دشمن هستند که از این جمله می توان به موشک هوا به زمین AGM-65 (موسوم به ماوریک) و موشک هوا به هوای کوتاه برد AIM-9 (موسوم به سایدوایندر) اشاره نمود.
تاندربولت2 مجهز به سیستم دید در شب به نام NVIS (یا Night Vision Imaging Systems) است که به علت دارا بودن کاناپی (شیشه خلبان) وسیع، امکان دید بسیار وسیعی را در شب برای خلبان به وجود می آورد.
محفظه ی کابین خلبان از پوشش بسیار مستحکم و ضدزره تیتانیومی ساخته شده است که ضمن حفظ جان خلبان از ادوات کنترل پروازی نیز محافظت به عمل می آورد.
نوع طراحی بدنه ی A-10 امکان خوبی را برای نبرد نزدیک و دقیق با دشمن پدید می آورد. این بدنه به راحتی در برابر توپهای ضدهوایی 23 میلی متری مقاومت می کند و هیچگونه آسیبی به سیستم های آن وارد نمی شود. مخازن سوخت داخلی و خارجی هواپیما نیز از فوم های مخصوصی ساخته شده اند تا هواپیما پس از اصابت فورن مشتعل و منفجر نشود. همچنین سیستم هیدرولیک مضاعف به خلبان در مواقعی که سیستم هیدرولیک اصلی هواپیما از کار افتاده است کمک می کند تا بدون دردسر پرواز کرده و خود را به پایگاه برساند.
نوع طراحی ساده A-10 این کمک را می کند که به راحتی در پایگاههایی که امکانات محدودی دارند و نزدیک به خطوط دشمن هستند به سرعت سرویس و تعمیر شده و به عملیات بازگردد. بسیار از قطعات دوتایی این هواپیما نظیر موتورها، چرخ ها و سیستم نگهدارنده ی هواپیما در خط افق (Horizontal Stabilizers System)، به راحتی با یکدیگر قابل تعویض هستند.
اولین نمونه ی A-10 به تاریخ 1975 تخویل پایگاه هوایی Davis-Monthan شد. این جنگنده نقش بسیار حیاتی در حفظ توان زمینی نیروهای ائتلاف و آمریکایی در جریان عملیات طوفان صحرا ایفا نمود. A-10 ها در جریان آزادسازی کویت حدود 7/95 درصد عملیات موفقیت آمیز در انهدام تانکهای T-72 ، نفربرهای زرهی و توپهای ضدهوایی صدام به انجام رساندند که این در تاریخ جنگهایی هوایی یک رکورد دست نیافتنی محسوب می شود. در جریان عملیات طوفان صحرا، این جنگنده ها حدود 8100 سورتی پرواز جنگی انجام دادند و 90 درصد از موشکهای شلیک شده ی AGM-65 (ماوریک) توسط همین A-10 ها انجام پذیرفت.
برخی مشخصات فنی A-10
ماموریت: پشتیبانی نزدیک از عملیات نیروهای زمینی
سازنده: Fairchild Republic Co.
پاور: دو موتور توربوفن ساخت جنرال الکتریک TF-34-GE-100
کشش: 9065 پوند برای هر موتور
طول بدنه: 53 فوت و 4 اینچ (16/16 متر)
ارتفاع: 14 فوت و 8 اینچ (42/4 متر)
طول دو سر بال: 57 فوت و 6 اینچ (42/17 متر)
حداکثر سرعت: 420 مایل بر ساعت (56/0 ماخ = 676 کیلومتر بر ساعت)
حداکثر وزن هنگام برخاست: 51000 پوند (22950 کیلوگرم)
برد عملیاتی: 800 مایل (1280 کیلومتر)
تسلیحات:
یک توپ بسیار قدرتمند 30 میلی متری GAU-8/A
تا 16000 پوند (7200 کیلوگرم) انواع تسلیحات در 8 مقر زیر بالها و 3 مقر زیر بدنه
قابلیت حمل انواع منحرف کننده های موشکهای ضدهوایی نظیر Flare ، Chaff و سیستم های پیشرفته ی اخلاگر الکترونیک
انواع راکتهای 75/2 اینچی (7 سانتی متری)
انواع بمب های سقوط آزاد نظیر MK82 و MK84 و MK77 و MK20 و بمب های سری CBU
موشکهای هدایت شونده ی تلویزیونی AGM-65 ماوریک
موشک هوا به هوای سایدوایندر AIM-9M
بمب های هدایت لیزری GBU10 و GBU12
قیمت: 13 میلیون دلار
منبع:سنترال کلابز
پاسخ
يك دنيا سپاسگزارم شاهين عزيز
اطلاعات عمومي در باره انواع هواپيماها ، مورد علاقه و نياز خيلي از جوانان است .. ضمن اين كه سطح كيفي سايت رو بالا مي بره .. من به تنها چيزي كه اهميت مي دهم . ذكر منابع هر مطلب است .. كه خوشبختانه شما رعايت مي فرمايي .. راستش من دوست ندارم زحمات نويسنده اي را پايمال كرده و بدون ذكر منبع ، دسترنج ان را در جاي ديگر استفاده كنم
از اين كه به اصول اخلاقي پايبند هستي .. اين يك حسن بزرگ است
از شما سپاسگزارم
سلام عمو بهروز
اي كاشكي من يك هزارم انرژي حاني خانم رو داشتم...تنبلي بد درديه...نقشه هاي خوبي تو سرمه ولي عملي نميشه
بهر حال ممنون...خدا درقرآن ميگه ليس للانسان الا ما سعي(هيچ چيزي براي اسنان نيست بجز آنچه برايش كوشش مي كند)
پاسخ
به نكته بسيار جالبي كه پا پيچ خيلي از مردم عزيزمون است اشاره كردي .. البته من هم تنبل هستم . اما وقتي اراده مي كنم كاري رو اغاز كنم .. ديگه لحظه اي درنگ و كم كاري نمي كنم .. اصل همون همت است كه خداوند به خوبي در قرآن مجيد به آن اشاره كرده است .. ممنون از شما و حضور پر مهرتون
سلام جناب مدرسی عزیز
امیدوارم خدا همیشه پشت و پناه شما باشه که هوای جوانان رو داشته مثل بعضی از مسوولین که به جوانان هیچ اعتمادی نمی کنند و فقط شعار می دهند عمل نکرده اید و نتیجه اون رو هم گرفته اید.
در مورد کارت منزلت و اون تصویر من واقعا ناراحت شدم و این دوستان ظاهرا نمی دانند که روزی هم آن ها بازنشسته خواهند شد و پا به سن خواهند گذاشت و دنیا دار مکافات است و هر چقدر به بزرگان خودمون احترام بگذاریم در هنگام پیری به ما احترام خواهند گذاشت. امیدوارم خدا از سر تقصیرات آنها گذشته و مقدار کمی شعور به اونها بده که از این تابلو ها در اتوبوس نصب نکنند.
بی صبرانه منتظر مطالبی از مستندهای حوادث هوایی که تهیه می کردید هستم. با این حال که می دونم تهیه اونها خیلی مشکله ولی واقعا جالب هستن و نمی تونم از اونها بگذرم.
پاسخ مهدي جان ممنون از توجه شما به نكات غير از مطلب اصلي .. راستش خيلي دلسرد شده ام .. كسي به نوشته هايي غير از پست اصلي توجه نمي كنه .. اگه نقد فيلم مي نويسم .. اگه بخش جديدي اضافه مي كنم .. حتي احساس ام اين است حرف هاي خودموني هم زايد و بي مصرف است
در باره كارت هاي منزلت .. و عمل اين راننده واحد خيلي ناراحت شدم
گرچه معتقدم .. منزلت هر كسي دست خودش و رفتارش در جامعه است .
در باره مستند ها .. چشم چنين تصميمي دارم
سلام
مدتهاست به سایت شما سر میزنم و تقریبا تمام مطالب شما رو خوندم. از طریق نوشته های شما هم با هوانوردی آشنا و به اون علاقمند شدم و به خاطر این علاقه در آزمون شرکت فرودگاهها برای پست مراقبت پرواز شرکت کردم و به خواست خدا پذیرفته شدم و هفته آینده باید جهت مصاحبه سفری به تهران داشته باشم. از شما استاد عزیز خواهشمندم در صورت امکان راهنمایی بفرمایید من برای مصاحبه روی چه مسائلی تمرکز کنم و در مدت کوتاه باقیمانده چه اطلاعاتی را کسب کنم. ضمنا باید به اطلاعتون برسونم رشته من مهندسی کامپیوتر بوده و به تبع اون من از اطلاعات مربوط به کارشناس مراقبت پرواز بی بهره ام!
پاسخ
دوست عزيز و نازنينم .. خيلي خيلي خوشحالم كه به حرفه اي كه علاقه مندي پذيرفته شدي . عزيزم در آزمون ها و مصاحبه ، هرگز در باب مسايل شغلي به آن صورت حرفي نمي زنند .. مگه اين كه بدانند چقدر شما به حرفه خود علاقه منديد . تنها توصيه من به شما اين است .. سعي كنيد خودتون باشيد . روزي دست خداوند است . اگه قرار باشد شما به خاطر راستگويي اين حرفه را خداي ناكرده از دست بدهيد .. به نظر من بدهيد . ولي هرگز مجبور به دروغ نشويد . چيزي را پنهان نكنيد . فراموش نكنيد كه صداقت شما كليد موفقيت است
مطالعه نياز نيست .. اما اگه دوست داريد ، معلومات عمومي خود را افزايش دهيد در مصاحبه بيشتر روي هويت شما و طرز بيان و گفتار و درك مفهوم رصد مي كنند .. كه اگه شما صداقت داشته باشي راحت از پس آن ها بر خواهي آمد .. روي زبان انگليسي بايد زياد كار كني .. و بايد ثابت كني كه قدرت فراگيري ات بالاست . باز هم تكرار مي كنم. سعي كن خودت باشي فيلم بازي نكن .. رفتار مصنوعي و تصنعي دشمن شماست
برايت از صميم قلب دعا مي كنم .. قبول شوي . فقط توكلت به خداوند باشد و بس
پاسخ جالب علياكبر دهخدا به درخواست مصاحبه صداي آمريكا:
... دعوت رييس اداره اطلاعات سفارت آمريکا از استاد علی اکبر دهخدا برای مصاحبه با راديو صدای آمريکا
> >
> > 19 دیماه 1332 تهران
> >
> > آقای محترم- صدای آمريکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اعلام فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد .
> >
> > ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد.
> >
> > بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد.
> >
> > با تقديم احترامات فائقه :
> > سی. ادوارد. ولز
> > رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا
> >
> > ************ ********* ********* ********* ********* ********
> >
> > پاسخ استاد علی اکبر دهخدا:
> >
> > جناب آقای سی. ادوارد. ولز،
> > رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا
> >
> > نامه مورخه 19 ديماه 1332 جنابعالی رسيد و از اينکه اين ناچيز را لايق شمرده ايد که در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد متشکرم .
> >
> > شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسی اين کار می شد، تا حدی مفيد بود؛ برای اينکه ممالک متحده آمريکا، مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکررات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد ...
> > و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را دراين باره بگويم واگرخوب بود، حسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می دهم :
> >
> > بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می داند، معرفی کند و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که در خانه های روستاها و قصبات آنجا، در و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد ...
> > يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می آيد و در ازای«پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت می دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.
> >
> > و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله می کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند، معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمل می شود.
> >
> > اينهاست که شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوری که انگليسی ها ايران را معرفی کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند ...
> > در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم می دارد. علي اكبر دهخدا
پاسخ
ممنون شاهين جان
من علي رغمي كه خيلي مطالعه روي تاريخ اديبان و فرهنگ سازان كشور دارم .. براي نخستين بار است كه چنين رويداد تاريخي رو مي خوانم . دست شما درد نكنه
مسئله بعدي .. نمي دونستم كه صداي امريكا اين همه قدمت دارد .. ماجرايي كه روايت كرديد .. دقيقآ در زماني رخ داده است كه من يك ساله بودم !!
دقيقآ در ديماه 1331 به دنيا امده ام .. ! چه حسن تصادفي !! چشمك
بي نهايت از شما سپاسگزارم
دوستان عزیز و جوانم سلام (دارم بهروز مدرسی را دور میزنم!!)
بدنبال ذکر مقدمه ای بر خاطره نویسی اخیر در مورد آقای دکتر سارق هتلها، در مورد دو شغله بودن حقیر(البته چون دولتی نیستم اشکالی ندارد!)ذکر نکته ای آموزنده را لازم میدانم و سعی میکنم هر از گاهی چنین مواردی را متذکر شوم تا جو نومیدی که اینروزها در میان جوانان موج میزند را بسهم خود کاهش دهم و اینها بدانند که با قدری رکود اقتصادی و بیکاری دنیا به آخر نرسیده است و زندگی ادامه دارد و باید تلاش کرد.شعار نمیدهم اینها عین واقعیت است، باید از هزار سوراخ وارد شوید تا بهر حال به مقصود برسید.فکر نکنید همیشه باید کار ایده آل داشته باشید و هیچ ایرادی بر آن وارد نباشد.گل بی عیب خداست.کجای دنیا همه از کار خود راضی اند؟همه چیز نسبی است.رضایت از شغل هم نسبی است و باید تلاش کرد شغل بهتری داشت ولی اگر نشد مایوس نشوید و ادامه دهید.بخدا قسم توی خیابون راه رفتن و روزی یک میلیون تومان کاسبی کردن فقط شعار احمقانه ای است که از اذهان بیمار تراوش میکند و بسیاری از جوانان مارا به پرتگاه نومیدی و تنبلی می کشاند.نابرده رنج گنج میسر نمیشود.باور داشته باشید همیشه باید از کم شروع کرد.تداوم و پایداری در مشکلات است که به موفقیت منجر میشود. خاطرم هست در سال 1351 در کنکور سراسری پذیرفته شده بودم ولی هنوز ثبت نام نکرده بودیم.بدلیل مشکلات مالی خانواده نیاز حتمی بکار داشتم و نمیتوانستم دفع وقت کنم.دوست دیگری داشتم بنام ح - خ که در دانشگاه علم و صنعت پذیرفته شده بود و وضعیت مالی اش از ما بهتر بود ولی او هم مصرانه بدنبال کار می گشت.روزی بنا به پیشنهاد وی عازم خیابان شمالی دانشگاه تهران شدیم.جائیکه یکی از آشنایان پدرش رستورانی را اداره میکرد.در ساعت 9 شب که طرف قرار گذاشته بود و رستوران بسیار شلوغ بود به آنجا رسیدیم.بزرگ و کوچک مشغول سرویسدهی بودند و رئیس و مرئوس مشخص نبود.بسختی رئیس را پیدا کردیم.تا فهمید ما برای چه کاری رفته ایم با بی اعتنائی و خستگی مفرط گفت :
ظرف می شورید؟! من وا رفتم و دوستم رنگش پرید...دو دیپلمه قبول شده کنکور سراسری با دنیائی ادعا و ظرفشوری؟ خلاصه بسرعت خارج شدیم و او اصلا ما را داخل آدم حساب نکرد و نفهمید کی رفتیم !! ساعتها در خیابونای تهران این شهر بیرحم افسرده و گریان سرگردان بودیم و نمیدانستیم چه کنیم.
بهر تقدیر از آنجا که خدای بزرگ هیچوقت بندگان مخلص خودرا بحال خودشان وا نمیگذارد منهم در اثر یک آشنائی به پائینترین شغل کارمندی هتل لاله تهران که در آنوقت اینتر کنتیننتال نامیده می شد،منصوب شدم.چه کاری ؟ مسئول شیفت عصر های تایم کیپر(حضور و غیاب کارکنان) یعنی اینکه از یک دریچه کوچک هر کسی را که از هتل خارج می شد دیده و کارت وی را در یک ساعت فرو میکردم و ساعت ورود یا خروجشان را ثبت میکردم! آیا یک پست کارمندی به این کوچکی سراغ دارید؟ حقوق ماهیانه 375 تومان.
شبی که در همان دخمه مشغول خواندن دروس دانشکده بودم و نوبت شیفت شب بودم مدیر هتل که یکنفر سوئیسی و داماد پادشاه تایلند بود و با شاه هم فالوده نمیخورد! در ساعت سه نیمه شب از مقابل اطاقک من گذشت و پس از اینکه رد شد متوجه حضور یک موجود زنده در آن اطاقک شده و برگشت.بدرون نگاه کرد و داخل شد.من به زبان انگلیسی با وی صحبت کردم(بصورت فوق برنامه به زبان علاقمند بودم و سوادم از دوستانم بیشتر بود).بسیار تعجب کرد وقتی فهمید که من با تسلط نسبی به زبان خارجی و دانشجو بودن در چنین جائی کار میکنم.از آنجا که پارتی بازی برای غربی ها زیاد مهم نیست و جزو ارزشها بحساب نمی آید بلافاصله یادداشتی بمن داد که فردا صبح خودت را به سرپرست صندوقداران معرفی کن.این یعنی یکباره پنج پله جهش!
حقوقم به 1200 تومان ارتقاء یافت در حالیکه فقط سه ماه سابقه داشتم.
از تایم کیپر تا مدیریت داخلی هتل بزرگی مانند اینتر کنتینانتال تنها 2 سال بطول انجامید و بدلیل موقعیت این هتل با بسیاری از مقامات لشگری و کشوری و صاحبان مشاغل بزرگ آشنا شدم که همینها باعث رشد و پیشرفت روز افزونم گردید.پس در نومیدی بسی امید است.آری دوستان چنین شد که یک هتلدار شدم و تاکنون که در خدمت شما هستم علاوه بر کار هواپیمائی که تقریبا همزمان با هتل شروع کردم کارمند - مدیر قسمت - معاون مدیر کل و مدیر کل تعداد زیادی از هتلهای مملکت بوده ام ضمن اینکه پیمانکار راه اندازی و تجهیز مجموعه های توریستی اقامتی متعددی در کشور بوده ام.ثروت اندوز نبوده ام ولی افتخار میکنم نشانی از من در بسیاری از مجتمع های گردشگری و اقامتی وجوددارد و همین مرا بس.
اینها را گفتم که بدانید یکشبه تنها از دو راه میتوانید به ثروت هنگفت برسید یا ارث کلانی بشما برسد و یا خدای ناکرده مال دیگران را بالا بکشید! این هردو به نردبان نیاز دارد اولی نردبان شانس را بالا بروید و دومی نردبان چوبی برای بالارفتن از دیوار مردم!! راه سومی بدون زحمت وجود ندارد.عمر خود را تلف نکنید و در جستجوی شانسهای از دست رفته خیابانهای شهر را متر نکنید!
شانس در جیب شماست و اقتدار در بازوانتان.اگر چه دلالی را دوست ندارم و تولید را بیشتر می پسندم ولی از دیدن هزاران جوانی که ترک موتور از بام تا شام برای لقمه ای نان گاهی تا سه عدد موبایل در جیب دارند و مدام تلاش میکنند لذت می برم.البته با کسب حلال.تاوقتی اقتصاد کشور کاملا سلامت نیست برای خجالت نکشیدن نزد عیال و بچه ها باید کوشید ولو خرید و فروش سرپائی.
بچه های عزیز از این نصایح ناراحت نشوید و در مقام پاسخگوئی نباشید،فقط تلاش کنید..تلاش تلاش تلاش.
و به این حرفهای مفت صد من یک غاز هم توجه نکنید.شنیدید خیلی ها
میگویند بابا ول کن! برم 400 هزار تومن حقوق بگیرم؟ من راست راست راه برم روزی یک میلیون کاسبم !!!
وقتی دورو برتون خالی می شه یواشکی میگه (داری بیست تومن تا آخر هفته بمن قرض بدی؟)!!اینها برای اینست که از نظر روانی نیاز دارند سایرین را مثل خودشان ببینند نه در اوج موفقیت.سلامت باشید.با پوزش از معلم اخلاق بهروز جان مدرسی گل
پاسخ
محمود جان عزيزم .. اگر چه اين خاطره تلاش و پشتكارت را از زبان خودت شنيده بوم .. اما با خواندن آن جان گرفته و انرژي به دست آوردم . كلمات شما عين واقعيت است .. عين زندگي است . اي كاش در زمان ما هم كسي بود صادقانه راهنمايي مان مي كرد .. خودمون افتاديم .. خودمون هم بپاخواستيم
مثل حالا نبود كه حتي براي مدرسه و دانشگاه هم مشاور و راهنما وجود داشته باشه .. يا اينترنتي كه يك ادم مو سپيد تجربه اش رو روايت كنه
من هميشه به شما دوست فرهيخته و با دانش ام از صميم قلب افتخار كرده ام
آرزو مي كنم همه جوانان عزيز اين مملكت هم به آرزو هاي خودشون برسند
سلام عمو بهروز گل
خوبی؟ چقدر دلم براتون تنگ شده بود!
این پستتون هم مثل بقیه زیبا و دوست داشتنی بود.
زندگی انقدر زود می گذره که ما نمی فهمیم چطور گذشت!! انگار همین دیروز بود من شمال قبول شدم! در حالی که یک سال گذشت!!!منم دارم پیر می شم ها!!!(چشمک)
در مورد اون نکته ی آخر مطلب راستش خیلی اعصابم داغون شد!
واقعا از این بی شرمانه تر؟ آخه چرا؟؟؟
شوهر خاله ی مادرم سرهنگ نیروی هوایی بود و به گفته ی مادرم مدرس خلبانی که مثل شما اعزام به آمریکا شده بود. اما در حال حاضر وضعیتش چطوره؟؟ واقعا از کسی با چنین منصبی چنین وضعیتی؟ وقتی بعد سال ها خدمت خالصانه این وضعیت آدم می شه چه انتظاری می شه داشت؟
سال ها تلاش بکنی و آخر جواب اون همه خدمت این؟؟
که بلانسبت یه مشت بی خرد بیان ارزشش رو از 100تومن هم کمتر بگیرن؟
یادم باشه براتون توی میلتون یه مطلبی بفرستم در همین اوصافه.
فقط می تونم بگم برای این آدم و امثال اون متاسفم که راحتی و آسایششون رو از شما و هم خدمتی های شما و ... دارن اما تو روز روشن به این وقاحت و علنا توهین می کنن!
خوب شما به دلیل خلق و خویی که دارین از این چیزها کمتر به دل می گیرین و بیشتر فکر و دلسوزیتون برای بقیه اس اما فرض کنین یکی که تنها دلخوشی زندگیش این کارت باشه چه حالی میشه؟
نمی دونم والله اما به نظر من باید با این برخورد بشه.
امیدوارم که همیشه خداوند در هر لحظه پشت و پناه شما و همه ی قدیمی های این سرزمین باشه و خداوند هیچ بنده ای رو محتاج دیگری نکنه.
همواره سلامت باشین و خنده به لبهاتون و قلبتون مملو از شادی و نشاط
بدرود
پاسخ
امير جان عزيزم .. بله چشم بر هم بزني .. عمر مي گذرد .. ! يادمه روز نخستي كه دخترم بهاره از مدرسه به خونه بر مي گشت ، من و همسرم از روي بالكن روي تراس او را نگاه مي كرديم .. من خطاب به همسرم گفتم .. كي مي شه يك روز بهاره از دانشگاه بيايد .. به جان خودش اصلآ نفهميديم كي رفت دانشگاه .. كي ليسانس گرفت .. كي فوق ليسانس اش رو گرفت .. مثل باد سريع گذشت .. حالا كه چشم باز كرده ايم .. ما پير شده ايم .. او شوهر كرده و دو تا بچه دوقلو هم دارد .. بله عزيزم زندگي همينه .. هر جور بگيري همان جور مي گذره ..
در مورد اقدام ان راننده واحد خيلي متآثر شدم . ماجراي دوندگي هايم را براي كارت ديگري كه اسمش را يادمم رفته را تعريف كردم .. اين همه دوندگي آخر بي فايده .. اعتبار چنداني نداره ! مي گن سالي بيست هزار تومن .. !! اي خاك بر سر من كه منتظر چنين خدماتي صدقه گونه باشم
هر سال مي گذره .. شرايط سخت تر مي شود .. امروز صاحبخانه گفت 15 درصد بكشيد روي كرايه و يك سال ديگر هم بمانيد .. !! يعني پانصد و نود تومن در ماه كرايه + هشت و نيم ميليون پيش .. ! بدون پاركينك و ساير خدمات ! ما سال به سال مسن تر مي شويم .. واقعآ مستاجري سخت است
ولي باز خدا رو شكر مي كنيم .. ممنون از مشا
سلام آقای مدرسی. حالتون خوبه؟ می خوام به دور از تعارفات معمول برم سر اصل قضیه. می خوام بگم کاش یه پست درباره کسایی که عاشق پروازن بنویسید. کسایی که شاید همه زندگیشونو میذارن. پول خرج میکنن و 1000 مشکل دیگه رو تحمل می کنن که خلبان بشن. اما در آخر به خاطر یه سری مسایل به هیچ جا نمیرسن. کاش یه پست درباره وضع بد استخدامی خلبان مسافربری می نوشتید و یه اعتراضی می کردید که دل ما جوونا خوش بشه که یکی از قدیمیا به فکرمون هست. فقط کافیه یه سر به سایت www.earospacetalk.ir بزنید ببینید چقدر جوونا هستن که به 1000 زور مدرک گرفتن آخرش بیکارن. ببینید پارتی بازیو مسایل سیاسی چطور باعث شده جوونا سر خورده بشن. بخدا من که اینارو نوشتم ادم علاف نبودم که از سر بیکاری به خلبانی علاقه مند بشم. منم مهندسی خوندم تو یه دانشگاه دولتی. ولی به خلبانی علاقه دارم. اما وقتی این وضع رو میبینم واسه خودم متاسف میشم. ببخشیدوقتتونو گرفتم. خدانگهدار
پاسخ
دوست عزيز و نازنينم
با سپاس از شما و تشكر به خاطر اشاره به يكي از نكات مهمي كه در حال حاضر دغدغه خيلي از جوانان ميهن عزيزمون است . بله باور كنيد درك مي كنم
عزيزم .. من براي نگارش هر مطلبي خارج از خاطرات و مشاهدات شخصي ام ، نياز به يك سري منابع و اطلاعات درستي دارم كه بتوانم روي آن ها مانور كنم بله من همه ان چيزي كه شما گفتيد .. واقف ام . اما از جزئيات آن خبر ندارم . شما اگه دوست داريد چنين پست مستقلي منتشر شود .. من حرفي ندارم و حتي استقبال ه م مي كنم .. به شرطي كه شما دست به دست هم دهيد .. و هر كدوم روي يكي از موضوعاتي كه نام برديد ، برايم توضيح كامل دهيد .. اگه مدركي هم داريد ارسال كنيد .. تا همه نكات مورد اشاره ما واقعي و قانوني باشه .. در غير ان صورت نه شما به نتيجه مي رسيد و نه بنده موفق شده ام كمكي به شما بكنم .. ! حتي ممكن به دليل اشاعه دروغ از نظر قانوني هم زير سوال بروم
من منتظرم .. بفرسيتد .. روي چشم
سلام جناب مدرسی
شرمنده تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که هر موقع شما پست جدیداپ میکنین بیام و توی یه خط بگم مرسی
فقط در صورتی که این یه حط تشکر را که اگر همیشه هم در هر پستی بنویسم که اینگونه نبوده با زحماتی که شما میکشین کنار هم بگذارین تنها چیزی که میماند شرمندگی اینجانب است
علی ایحال خسته نباشید و مطلب بسیار جالبی بود دست اقای فرنودی هم درد نکنه با خاطرات قشنگشون.راستی خبری از مطالب انگلیسی نشد؟فکر کنم آقای صادقی ظاهرا سرشون خیلی شلوغه.البته امیدوارم هر جا هستند سالم و سرحال باشن
پاینده باشید
پاسخ
حميد عزيز و نازنين .. با تشكر از مهر و محبتي كه به بنده داري .. راستش رو بخواهي ارتباط بنده با مخاطبانم همين كامنت هاست .. از نحوه تشكر و انتقاد ها متوجه مي شوم كه چقدر كارم ارزش داشته است . من هرگز عرض نكرده ام كامنت ننويسيد .. بلكه منظورم اين بوده اگه به جاي تشكر انتقاد شود ، نقش آن در اصلاح اشتباهاتي كه دارم . موثر تر است
وگرنه .. هر يك از اين نظريه ها كاربرد خاص خودشون رو دارند .. و طرف مقابل مي تونه نتيجه كارش رو محك بزنه
من از شما به خاطر همين حضور هاي مستمر و مداوم شما تشكر و قدرداني مي كنم .. ممنون از شما
سلام حضور جناب مدرسی عزیز و دوست داشتنی دست شما درد نکنه مطلب جالبی بود امیدوارم تمام فرزندان این مرز و بوم موفق و موید باشند در پناه حق
پاسخ
ممنون جعفر خان عزيزم .. خوشحالم مورد توجه شما وست بزرگوارم قرار گرفته است . من هم براي شما و همه مردم كشور عزيزم خصوصآ جوانان بزرگوار ان آرزوي موفقيت و بهروزي دارم
ممنون از حضور شما .
سلاام عمو جونم
خوبيد؟
ميدونم كه ميگيد خيلي بي وفا شدم و اصلا به شما سر نمي زنم و احوالي نمي پرسم. حق داريد! اما باور كنيد اونقدر سرم شلوغه كه حتي فرصت براي خوابيدن هم پيدا نمي كنم :(
اما با اين حال همه چي خوبه! كارم خوبه. شركت خوبه. اينجام جا افتادم. فقط هي وقت كم ميارم!! بعد مدتها تونستم بيام و به سايت سري بزنم. خوشحالم كه شما رو خوب و سرحال و مشغول نوشتن مطالب جديد مي بينم
اين مطلب رو درباره حاني خانم برام قبلا تعريف كرده بوديد اما خوندنش هم خالي از لطف نبود. فقط يه چيزي مي خوام بگم كه درسته كه اصلا منكر هوش و اراده و پشتكار ايشون نميشم اما فراموش نكنيم كه وضعيت مالي خوب خانواده حاني خانوم هم يك فاكتور اساسي در موفقيت ايشون بودن. خيلي دختر وپسر با استعداد الان داريم دور و برمون اما به خاطر وضعيت بد ماليشون بايد همه اش در فكر تامين مالي خودشون و خانواده شون باشن و استعدادشون رو به دست خودشون خفه كنند.
كاش جامعه شرايط رشد رو براي همه به طور مساوي داشت...
راستي دست آقاي فرنودي هم درد نكنه. اون خاطره هتل واقعا خواندني بود
آقاي فرنودي بازم بنويسيد :)
عموي عزيزم اميدوارم بتونم زود به زود اينجا سر بزنم. خيلي مواظب خودتون باشيد. روي ماه نوه هاتون رو هم از طرف من ببوسيد
پاسخ
به به دامون جان عزيز و نازنينم
چقدر خوشحالم كه بعد از مدت ها مي بينمت .. دامون جان نازنين .. اگه مي بيني به شما زنگ نزده و به ديدنت نيامدم .. اول از همه مي خواستم حسابي جا بيفتي .. و به قول معروف جاي پايت محكم شود .. دوم اين كه خيلي گرفتار بودم مشكلات عديده اي دور و برم را گرفته بود .. مدتي موقتي رهايي يافتم .. اما از يكي دو روز پيش به سراغ ام امده است .. مهم ترين آن ها تمديد قرارداد خانه است .. كه صاحبخانه ام پيغام فرستاده تا صد هزار تومن بيشتر بپردازم .. !! بعد از كلي چانه زني .. قبول كرد 25 هزار تومن تخفيف بدهد .. اما باور كن همين مقدار هم براي من دشوار است .. اما همه اين ها يك طرف . اگه بهت بگم ديشب ساعت يك بامداد يك سكته ديگر كردم ...و نزديك بود جان بدهم باورت مي شه ..!!؟
قضيه از اين قراره كه بهاره به من زنگ زد و گفت بابا .. فردا كه مي آيي كرج .. سر راه از داروخانه شيرخشك براي آوا خريداري كنم .. آخه او برعكس آنا غذا نمي خورد و به تجويز پزشك شير خشك مخصوصي به نام " گين پلاست - 3 " به او مي دهند كه در كرج پيدا نمي شود . در تهران هم سخت گير مي آيد .. هر دفعه من كلي داروخانه هاي مهم را مي گردم . به همين خاطر ديشب به اين فكر افتادم كه شبانه بروم و شيرخشك بچه را تهيه كنم .. چون هم ترافيك نيست .. هم خلوته .. و هم خنك ! ساعت يك بامداد چندين داروخانه شبانه روزي از قلهك گرفته تا پاسدارن و ميدان فاطمي و اول گيشا و جلال آل احمد و شهيد بهشتي رو سر زدم .. هيچ كدوم نداشتند ..از آخرين داروخانه وقتي بر مي گشتم ، سر راه جلوي يك عابر بانك توقف كردم تا ببينم پولي كه قرار بود به حسابم ريخته شود ، واريز شده يا نه !؟
متآسفانه واريز نشده بود .. كمي ناراحت شدم .. اما همين كه قصد داشتم از پياده رو به خيابان اصلي بروم .. ناگهان تمام وجودم خيس آب شد .. لمس شدم . حالت تهوع شديدي به من دست داد .. طوري كه احساس كردم با كله دارم توي جوي آب سرنگون مي شوم .. احساس كردم سرخ سرخ شده ام .. تمام وجودم مخصوصآ دست ها ، شانه ها ، و پاهايم لمس شدند .. قادر به كوچك ترين حركتي نبودم .. همان جا كنار خيابان افتادم .. پرنده پر نمي زد .. بيش از يك ساعت در همان حالت نيمه درازكش كنار پياده رو افتادم .. چند بار تصميم گرفتم به همسرم خبر بدهم .. تا امبولانس خبر كند .. اما ديدم جز اضافه شدن به مشكلاتم .. نتيجه اي ندارد .. نه دفتر چه بيمه ام تمديد شده است .. نه هزينه بيمارستان ها را دارم .. لذا توكل به خدا كرده و مدني را استراحت كردم .. ساعت سه بامداد به زحمت خودم رو به خونه رسوندم .. باور كن نمي توانستم حتي پيراهن و لباس هايم را از تنم در بياورم .. به كمك همسرم آن ها را در اورده .. و روي تختخوابم افتادم .. امروز چند بار بيدار شدم .. اما احساس كردم نمي توانم از تخت پياده شوم .. به زحمت تا ساعت 6 بعداز ظهر نيمه هوشيار .. استراحت كردم .. و سپس به خاطر خوردن غذا و قرص هاي قلبم بيدار شدم .. دوباره تمام وجودم تعريق كرده و خيس آب شدم ..! اما به تدريج خوب شد .. بعد از نهار و خشك شدن عرق ها .. فهميدم سكته بوده است .. كه به لطف خدا رد كرده است .. از لمسي و كرختي دست و پايم فهميدم كه سكته را رد كرده ام .. ! تا همين الان كه ساعت 9 شب است .. نتوانستم به پشت كامپيوترم بنشينم
الان چون كمي حالم مساعد شد .. يواش يواش در حال پاسخ به كامنت ها هستم .. اما هنوز هم سرم نسبتآ گيج مي رود
اين ها را كه نوشتم .. قصد ناراحت كردن شما و دوستانم را نداشتم .. بلكه اگه مشاهده كرديد وقفه اي ايجاد شده است .. بدانيد كه به بيمارستان اعزام شده ام
دامون جان .. اصلآ خودت رو ناراحت نكن .. من از اين بدتر هم شده ام .. با حفظ خونسردي و استراحت دوباره حالم خوب مي شود
ببخشيد ..واقعآ قصد ناراحتي شما را اصلآ نداشتم .
در باره حاني حق با شماست . نوه ها هم دست بوس خاله نازنين خود هستند
به اميد ديدار
....
....
...
پاسخ
جناب صفري عزيز .. موافقم .. فط تاريخ آن را ياد اوري كن .. تا از قبل اطلاع رساني كنم .. موفق باشي
سلام اقای مدرسی
داستان این خانم نابغه بسیار جذاب بود مخصوصا من فکر میکنم بیشتر جسارت و جرات ایشان باعث پیشرفت و موفقیتشان بود امیدوارم در امریکا هم موفق باشند.
ماجرایی که جناب فرنودی تعریف کردند بسیار عجیب بود و فکر نمیکردم چنین افرادی وجود داشته باشند انهم در این سطح.البته ماجرایی که در کامنتشان نقل کرده بودند از انهم جالب تر بود خوشحالم که حتی از طریق اینترنتی با چنین فردی اشنا شده ام اینطور افراد پیر نمیشوند همیشه پویا تلاشگر و اینطور صادقانه تجربیات خود را در اختیار جوانان می گذارند که بسیار کار ارزشمندی است شاید برای من بیشتر چون در خانواده ما کمتر چنین امری اتفاق می افتد امیدوارم فرزندان ایشان قدر پدر را بدانند. من بیشتر دوستان جوانی که دور و برم میبینم ناامید هستند و یا امید به روابط و پارتی خود دارند تا توان و تلاش یا در فکر مهاجرت هستند واقعیت این است که با افزایش فاصله طبقاتی و یکشبه میلیاردر شدن برخی ها انگیزه کار سالم نیز به شدت کاهش یافته است طوریکه برخی حتی تلاش و کار را مسخره می کنند و می گویند دزدی هم بکنم سر فلان کار نمی روم که بسیار جای تاسف دارد. خلاصه اینکه مشکل از ریشه خراب است هرچند باز هم افرادی با روحیه پویای جناب فرنودی می توانند موفق باشند و به نظر من قانون طبیعت این است که کار مفید بی جواب نمی ماند و خداوند بندگانش را به حال خود رها نکرده است.ظلم و زور برخلاف قانون هستی است و هرگز پایدار نمی ماند.باید امیدوار بود و تلاش کرد.امید.تلاش.
پاسخ
دوست عزيز و گرامي
با سپاس از توجه شما به پست فوق و اشاره به نكات ارزشمندي كه فرموديد . و تشكر و قدرداني به دليل اشاره به مطالب جناب فرنودي و نتيجه گيري عميقي كه كرديد . در باره حاني بله چنين بود .. بي نهايت داراي شهامت و تفكر هاي ناب كه ريسك انجامش اش را مي پذيرفت .. يادمه يك گزارش سياه اجتماعي قرار بود تهيه كنيم .. موضوع آن زن هاي ولگرد خياباني و گدا هاي بي خانمان بود .. به ما گفته بودند پاتوق ان ها در يكي از پارك هاي متروك جنوب شهر است .. هيچ كسي حاضر نبود نيمه شب براي تهيه گزارش آن جا برود .. حاني داوطلب شد .. !! وقتي بهش گفتم مردها جرآت نمي كنند تو چطور مي خواهي بروي .. خيلي راحت گفت .. خودم رو به شكل و شمايل آن ها در خواهم آورد .. ساعت يك بامداد بود كه راهي شد .. كت پاره .. صورتي سياه و چرك .. و كيسه مندرسي بر پشت اش .. و گفت كسي نيايد .. ! به زور و مكافات يكي را از دور براي مراقبت او تعين كردم .. شايد باورت نشه .. اگه بدوني چه مصاحبه و تصاوير جالبي از قدر ترين زن هاي بي خانمان و دزد تهيه كرده بود !! جالب اين كه با اكثر ان ها دوست شده بود .. و بهشون گفته بود مي خواهم در مجله چاپ كنم .. بعد از انتشار هم با كلي سر و سوغات و پول و تعدادي مجله با تيپ خودش راهي اون جا شد .. !! بله جناب تهراني شما دقيقآ خوب تشخيص داديد
در باره خاطره جناب فرنودي هم .. عالي بود . اصلآ يكي از اهداف جناب فرنودي و بنده همين است .. كه جوانان رو به زندگي دلگرم كنيم .. و گرنه جناب فرنودي اصلآ وقت آزاد براي نگارش خاطراتش ندارد .. هدف است كه او وقت مي گذارد . با سپاس از شما
گاه و بيگاه سري به اينجا ميزنم اما اولين باري است كه كامنت مي ذارم.
دليل ان هم نكته اي بود كه در انتهاي مطلب در رابطه با يك عكس نوشتيد.
آقاي خبرنگار عزيز، از ادبيات شما تعجب مي كنم كه چگونه شبيه ادبيات برخي حكومتيان شده و دشمن دشمن مي كنيد.
"بخدا قسم دشمن از همين تصوير ساده كلي استفاده تبليغاتي مي كند"
يا اينكه وبلاگ نويس خارج از كشور را به بدترين صفات محكوم و محدود مي كنيد
"اگر لينك دهنده وبلاگ هاي خارج از كشور بود به حساب دشمني با ايران و مردمانش مي گذاشتم "
عزيز من، اين چگونه برخورد با يك موضوع(حالا درست يا غلط)است كه انساني بخت برگشته را كه شايد محتاج 100 تومان پول باشد كه ناني سر سفره بچه هاي گشنه اش بگذارد به بدترين توهين ها محكوم كنيم و او را گداصفت و ... بناميم.
دوست گرامي، از نگاه كلان تر اگر نگاه كنيم، همان كارت منزلت توهين به شخصيت انسان هاست كه براي 10 تومان و 100 تومان پيرمردان عزيز ميهنمان گردن كج كنند و كارتي نشان دهند و بنشينند...
حرف زياد است و حوسله و زمان كم...
اما افسوس و صد افسوس كه در زمانه اي زندگي مي كنيم كه هر انديشه مخالف و هر سخن مخالف ، برچسب دشمني مي خورد و حذف مي شود و نهديد مي شود و تحديد مي شود...
افسوس و صد افسوس...
پاسخ
فرهاد عزيز و بزرگوار
قبل از هر چيزي ، از شما به خاطر دقت نظر و توجه به جزئيات مطالب درج شده بي نهايت سپاسگزارم .
فرهاد عزيزم .. قصد دفاع از خودم رو ندارم .. چون سخن شما را به طور كامل و صد در صد قبول دارم . باورت مي شه حال فيزيكي ام اصلآ مناسب نبود .. و تنها به تعدادي كامنت سر شب جواب داده .. و بعدش به خاطر بي حالي خوابيدم .. اما به خاطر پاسخ به شما .. الان ساعت پنج و بيست دقيقه بامداد است .. كه بيدار شده و توضيحاتم رو عرض مي كنم
دوست عزيزم .. خوانندگان قديمي و كساني كه با شخصيت بنده آشنا هستند .. خوب مي دانند كه بنده با خوانندگان سايت ام خيلي صادق و رو راست هستم . و لذا ان چه قصد بيان ان را دارم ، اميدوارم بپذيري
به شرافتم سوگند موقع درج جملات مورد اشاره .. خودم هم كراهت داشتم .. ! و از اين كه در ساختار آن جملات به عمد تغيراتي دادم ، راضي نبودم !
دليل اصلي اين بود كه .. خودت مي دوني در ماه خرداد ما بسر مي بريم .. !! ماه پر تنش و برخورد هاي سياسي .. !! از سوي ديگر همان طور كه بار ها اعلام كرده ام .. دور از ذهن نيست كه سايت هاي پر مخاطب زير ذره بين نباشد .. !! و صد البته بهتر از بنده واقف هستي كوچك ترين بهانه اي در اين ايام بزگنمايي شده و خلاصه اين كه بيشتر از هميشه احتمال بهانه گرفتن هاي عجيب و غريب وجود دارد . بنده از ان مي ترسيدم .. روي اين نكته در ان سوي آب ها مانور سياسي داده شود !! و اگر چه بنده راوي نخست ان نبودم .. و منبع را قيد كرده بودم .. اما به مصداق آن روباهي كه مي دويد .. وقتي پرسيدند چرا مي دوي .. گفت شتر ها را مي گيرند .. ! وقتي گفتند تو كه شتر نيستي .. گفت تا ثابت كنم شتر نيستم .. پدر صاحب بچه در خواهد امد .. !! اگه ماه ديگري بود .. به ذكر نظر خودم اكتفا مي كردم .. بدون اين كه به قول شما دشمن دشمن بگويم !! الذا به خاطر اين كه از تبعات احتمالي و جنجال هاي سياسي بدور باشم .. بعضي كلمات رو از قبيل وام دولت .. و غيره رو با اكراه افزودم .. !! تا اگه يك در هزار زبانم لال ان اتفاق افتاد ، من يك راوي دلسوز باشم .. !! و گرنه همه مي دونند من نه مهره دولت ام .. نه با ان ها كار مي كنم .. و اهل سياست هم نيستم .. ! اما منظورم از سايت هاي دشمن ان سوي آب .. شايد اشتباه ژورناليستي باشد . قبول دارم . اما حقيقتآ منظور بنده خارجياني بود كه با ما دشمني داشته و مرتب در حال تضعيف مردم ايران است .. نه دولت ايران .. شايد اكراه اوليه باعث عدم دقت حقير در ادامه خبر و به قول خارجي ها ريكاوري كردن هايم بود .. !! واقعآ شرمنده
مي دانم .. در كل با اين روش هم مخالفي .. حق داري .. يا رومي رومي .. يا زنگي زنگي .. !!
ولي گناه من اين است كه به اين سايت و خوانندگانم خيلي وابسته ام .. دغدغه بهانه دادن .. گاهي مرا وادار به كار هاي عجيب و غريبي مي كند .. كه دوستان متعجب مي شوند .. اميدوارم اشتباه حقير و توضيحات صادقانه ام را بپذيري
پاينده و شاد كام باشي
سلام آقای مدرسی مرسی از خاطرات جالبتون
آقای مدرسی فکر کنم شما خیلی از استعداد این دختر خانم تعریف کردید. البته من منکر اون نیستم ولی باید بگم فعالیتهای ایشون توی اون سن یک دلیلش داشتن توان مالی است متاسفانه تو ایران خیلیها امکان این کارها رو ندارند هرچند که آرزوشو دارن ولی تو کشورهای پیشرفته که این یه چیز عادی که بچه ها از کودکی کلاسهای مختلف میرن و وقتی یه سن 17 یا 18 سالگی میرن در موسیقی و رقص زبانهای خارجی چندین رشته ورزشی به نسبت استعداد و علاقه شون تبحر دارن خیلی از این فعالیتها توی مدرسه انجام میشه.سفرهای خارجی هم که چیز عادی است برای اونا ولی دو ایران این امکانات برای همه نیست و حتی افراد متمول هم در همه شهرا به همه چیز دسترسی ندارن. با تشر
پاسخ
قطعا چنين است كه شما اشاره فرمودي .. اما ليلا جان يك فاكتور و عامل اساسي ديگري را از قلم انداختي .. به عبارتي صرف داشتن وضع مالي خوب دليل رشد و ترقي افرادي چون حاني نشده اند .. من خانواده هاي زيادي را مي شناسم كه صد ها برابر وضع خانوادگي شون از والدين حاني بيشتر و بالاتر است .. ولي بقدري خسيس هستند .. كه حتي براي فرزندان خودشون هم زورشون مي آيد خرج كنند !! من با خيلي از اين افراد در ارتباط بوده ام . آخرين نمونه اي كه شاهدش بودم .. به دروغ جواني رو به من معرفي كرده بودند كه وضع مالي اش عالي است .. و علاقه مند خدماي هوانوردي است .. و دوست داره اسپانسر شود .. بعد همين فرد وقتي در شرايط انجام قرار گرفت .. خست و ناخن خشكي اش رو نشون داد !! اتفاقآ اين ها بدترين نوع افراد خسيس هستند .. چون وانمود مي كنند دست و دلباز و ولخرج اند .. ! اغلب هم وعده سر خرمن مي دهند .. ! اين ها را نمي شود گفت خسيس .. بلكه شيادان خسيس هستند .. كه براي فرزندان و خانوده خود هم خسيسي مي كنند .
نكته بسيار تآثير گذار ديگري كه در مورد حاني صدق مي كنه .. حس اعتمادي بود كه خانواده اش براي او قائل بودند .. و آزادي هايي كه براي اين دختر قائل شده بودند .. اما به شرافتم سوگند .. من هرگز نديدم حاني از آزادي و حس اعتمادي كه بهش شده بود ، خيانت كند .. همين راز موفقيت او بود .
همزمان با حاني دختر ديگري هم با من خيلي صميمي بود .. دست بر قضا نام او هم ليلا بود .. من به شخصه بيشترين شرايط و امكانات را براي او فراهم كردم .. اما چون ذاتآ دختري حسود و خسيس بود .. هرگز موفق نشد .. و به فساد كشيده شد . بله ليلا جان .. هر جورش رو بگي ، من تجربه كرده و با چشمان خودم ديده ام
به هر حال از شما دختر بزرگوارم به خاطر حضور و كامنت سپاسگزارم
مطلبی که در پستهای قبلی داده بودم خواندید
پاسخ
دقيق يادم نيست در چه موردي بوده اند .. اما بنده همه كامنت ها رو مي خوانم
سلام آقای مدرسی
خسته نباشی- در باره نرم افزارسیمیلاتور پرواز اگر به دست شمارسید به شماره 0912000000 اس ام اس
بفرستید تا آدرس را ای میل کنم.
با تشکر : علی علوی
پاسخ
جناب آقاي علوي عزيز .. چشم حتمآ . ولي مشكل اين است كه من فراموش مي كنم .. البته بنده كامنت شما را به همراه تلفني كه نوشتي ، سيوش كردم . اما باز هم يادآوري كنيد
اپیتان بهروز مدرسی عزیزم درود بی کران بر شما.
قبل از هر چیز از جنابعالی و دوست بزرگوارم جناب آقای صفری عزیز به خاطر توجه و پاسخ به سوالات بنده نهایت سپاسگزاری را دارم.امیدوارم بار علمی__فنی سایت روز به روز بالاتر رفته و بر غنای آن افزوده گردد.
کاپیتان جان با کمال تاسف باید بگویم در کشور ما با آن پیشینه شکوهمند تمدن نه تنها حرمت سالمندان و بازنشتسگان رعایت نمی
گردد که در مواردی به عینه شاهد جفا در حق آنان می باشیم.
نه قدر قهرمانان ملی مان را می دانیم ونه آن طور که باید و شاید از مفاخر و مشاهیر کشورمان قدردانی می کنیم.به نظر من یکی از عوامل فرار مغزها را باید در همین بی اعتنایی ها و عدم تخصیص امکانات به افراد صاحب فکر جستجو کرد.
در خیلی از کشورهایی که ما به آنها القاب لاییک و بی دین می دهیم می بینیم که مثلا نرخ سود بانکی آن کشور حداکثر 4 در صد می باشد آن گاه در کشور ما بعضی باک ها سود وامشان هر چند روی کاغذ مثلا 20 در صد می باشد اما عملا چیزی حدود 60 در صد از افراد سود می گیرند.
یا مثلا در کشورهای پیشرفته همین اتوبوسهای خط واحدشان مجهز به ابزاری روباتیک هستند که افراد معلولی که از ویلچر استفاده می کنند را به طور مکانیزه به درون اتوبوس وارد می کنند یا حتی در پیاده روهایشان مسیری را مختص این قبیل افراد اختصاص می دهند.
امیدوارم هیچ گاه شاهد چنین رفتارهای زننده ای در کشور عزیزمان نباشیم.
با تشکر و ایام به کام.
پاسخ
سرور گرامي جناب جوهري عزيز
با سپاس از شما و تشكر به خاطر كامنت مجدد .. راستش رو بخواهي پرداختن و ريز شدن در اين مسايل تبعات سياسي دارد .. من تا اين جاي كار هم دو دل بودم كه آيا اطلاع رساني بكنم يا خير .. !!؟
ولي در كل مي پذيرم . اميدوارم روزي فرا برسه همه دشمني ها به دوستي و صلح تبديل بشه .. اون وقت مملكت ما واقعآ بهشت خواهد شد
ممنون از بيان نكات بسيار ارزنده و مفيد
سلام
با قلم بسیار گرمی خاطرات "هانی" را نوشتید.
به عنوانه یک دانشجو که سالهاست دور از وطنم خواندن این خاطرات از قلم استادان عزیزمان بسیار لذت بخش است.
با آرزوی شادی و سلامت.
امیر از سیدنی
پاسخ
فدات بشم امير جان عزيزم
خوشحالم كه نوشته هاي حقير موجب پسند و رضايت شما هموطن بسيار نازنيم قرار گرفته است .
امير جان .. من هم برايت صميمانه آرزوي شادكامي و بهروزي رو دارم
..........
...........
..........
علي جان با سپاس از شما
از ان جا كه ممكنه من يادم بره .. ده روز مونده به تاريخ ان .. سريع ياد اوري كن .. تا در پست هايي كه ارايه مي دهم .. روي ان تبليغ كنم
ممنون از شما
درود.
با عرض خسته نباشيد .
خوشبحاله كساني كه به آرزو هايشان با سلامتي و تندرستي رسيدند جناب مدرسي دكتر محمودي و امسال اين انسان هاي شريف بهشت دنيوي را دارند به دلايل نعمت هاي زيادي خوش به حالشان و شما سرهنگ مدرسي خدا كند ما هم روزي به آرزو هايمان برسيم و مانند شمي نسوزيم در زندگي .
عشق است پرواز .
پاسخ
امير جان عزيز و نازنيم
بهشت و جهنم دست خود ما انسان هاست .. اگه خصلت هاي مادي را از خود دور كنيم و دغدغه مال دنيا رو نخوريم ، قطعآ در مقطعي لذت بخش خواهد بود
از قديم گفته اند زندگي رو هر جور بگيري .. همان جور هم مي گذرد . امير عزيزم .. شرافت در خدمت به مردم به دست مي آيد و بس .. بقيه اش بهانه است
اگه غم مردم رو خوردي .. مطمئن باش خدا هم غم شما را خواهد خورد ..
من كوچك تر از اني هستم كه مورد مثال واقع شوم .. اما در باره جناب فرنودي حق باشماست
با سپاس از حضورتون و كامنت شما
سلام آقای کاپی عزیز
پستت خوب و تاثیرگذار بود.میتونم درک کنم از اینکه میبینی از اون همه شلوغی دور و برت و دوستات فقط خودت موندی تک و تنها چه حالی داری. من خودم درد فراق کشیده ام. بعد از یه مدت تصمیم گرفتم برای اینکه دیگه از دوری ناراحت نشم اصلا با ادما رفیق نشم. به هر گلی رسیدی ببوی و درگذر! الانم تنهای تنهام.
بگذریم! میدونی کاپی، تو ایران خیلی استعداد هست ولی چه فایده، یا بایدآقازاده و بچه فلان کله گنده باشی(که البته در اینصورت بی استعداد هم باشی مشکلی نیست) یا اینکه مثل هانی، ا ببخشید حانی، بچه پولدار. در غیر این باس استعدادتو در راه پیدا کردن راههای دور زدن و پیچوندن و پیدا کردن سوراخ صرف کنی تا بلکه به زعم خودت به بخشی از حقت برسی. امثال من باید تو میدون شوش چتربازی کنن یا تو اداره زیرآبی و غواصی انجام بدن. واسه تفریح هم با بر و بچه های خز و خیل امثال خودم بریم شمال تا با شب رو چمنا خوابیدن حال کنیم.
راستی تا یایدم نرفته بگم اونی که تو پست قبلی نوشته بود از پرواز با هواپیما ترس افراطی داره من بودم که یادم رفته بود اسممو بنویسم. کاپیتان باید بگم شما هر چقدرم استدلال کنی من به این سیستم هواپیمایی نمیتونم اعتماد کنم. چه جوری باور کنم فوکرایی که شرکت مادرشون دیگه اصلا وجود خارجی نداره با این وضع تحریم و غیره و ذلک ساپورت تجهیزات و دانش فنی میشه. توپولوفا هم که اظهر من الشمسه! یا مثلا بویینگای 727 که مال عهد بوقه و از کشورای واسطه با خلبان روسی و اوکراینی اجاره شدن که رنگ به در و دیوارشون نمونده. با این شرکتایی که هشتشون گرو نهشونه.
راستی کاپی! حتما خبرا رو شنیدی که اسراییل چند نفرو کشته و خب این خبر مث بمب تو دنیا ترکیده. میخواستم یه چیزی بهت بگم. یواش یواش اماده شو امام عصر که اومدن باس بزنیم به خط مقدم. جنگ آخر. فکرشو بکن! اون وقت بازم کلی خاطره دست اول خواهی داشت تو وبلاگت بذاری.
آها یه چیز دیگه! من خیلی با سایتت حال میکنم. چون همیشه نظرات منو منعکس میکنی. قسم میخورم تنها جایی تو دنیا که باهام مث تفاله رفتار نمیکنن. به خاطر همین هی میام به کامنتم سر میزنم. میدونم بهم میگید عقده ای.آره شما حق دارید! بعضی وقتا خودمم فک میکنم به همین نتیجه میرسم.
بای هانی!
پاسخ
دوست عزيز و بزرگوارم
قبل از هر سخني بگم .. بنده قلبآ شما رو دوست دارم .. و به شخصيت و بزرگواريت احترام مي گذارم .
پسرم .. همه جوره اش را كشيده ام .. ! همه مثل حاني نبودند .. كساني بودند كه من ضامن ان ها شده و به تلويزيون معرفي كردم .. اما بعد از مدتي شنيدم براي خود من هم زده اند .. ان هم به دروغ .. اي كاش واقعيت ها را مي گفتند .. اما خودشون رو ضايع مي كردند .. براي من فرقي نكرد .
عزيزم اشاره به هواپيما كردي .. من نمي گويم شما اشتباه مي كني .. همه استدلال هاي شما صحيح است .. اما من مي گويم با تمام اين اوصاف .. هواپيما امن تر از ساير وسايل نقليه حمل و نقل است
واقعآ بچه هاي متخصص ما سنگ تمام مي گذارند .. درجه ايمني هواپيما ها را از خود خارجي ها بالاتر نگاه مي دارند .. ضمن اين كه اصل خداوند است .. اصلآ خودت رو ناراحت نكن .. من هم از هواپيما خوشم نمي آيد .. نه به خاطر ترس .. بلكه ماشين و قطار را ترجيح مي دهم . چون مي تونم طبيعت رو مشاهده كرده و لذت ببرم .
در باره اسراييل من اظهار نظر نمي كنم .. چون سياسي است . اما اگه هر روز از عمرم باقي مونده باشه .. به هيچ متجاوزي اجازه ورود به خاك كشور عزيزم رو نخواهم داد .. اين رو از صميمي قلب مي گويم
ممنون از شما
دوستان عزيز و گرامي
با سپاس از محبت همه شما عزيزان .. راستش رو بخواهيد قصد داشتم هر دو روز يك پست جديد منتشر كنم .. چون هم سوژه داشتم .. هم يه خورده از نظر روحي شارژ ام كرده بودند ..
اما همان گونه كه براي دختر عزيزم دامون توضيح دادم .. ديشب ناگهان تمام وجودم لمس شده و خيس عرق شدم .. به طوري كه بيش از يك ساعت در كنار خيابان افتاده بودم .. سكته ديگري سراغم امده بود .. كه شانسي رد كردم .. اما از ديشب خيلي كسل و لمس هستم .. تعدادي از كامنت ها را سر شب پاسخ دادم .. و دوباره به بستر افتادم .. و بقيه اش رو ساعت پنج بامداد ادامه دادم تا .. الان كه ساعت شش و بيست دقيقه بامداد است .. احساسم اين است اگه استراحت مطلق كنم .. حالم خوب مي شود . لذا پيشاپيش از همه عذر خواهي مي كنم .. و تا كسب بهبودي استراحت مي كنم .. به محض اين كه از حالت لمس بودن عضلات دست و پايم رهايي يافتم .. و حالت تهوع لعنتي راحتم گذاشت .. دو باره در خدمت خواهم بود .. تعدادي مطلب اماده انتشار دارم .. شايد هم با آژانس رفتم كرج و اون جا در كنار نوه ها استراحت كردم .. چون دخترم معتقد بود بايد حتمآ دكتر بروم .. نگران بنده نباشيد .. چراغ سايت را روشن نگهداريد .. و با سر زدن مرتب خود ، عظمت و اقتدار سايت خودتون رو حفظ كنيد .. اگه نديدمتون ، حلالم كنيد .. روي ماه همه شما عزيزان رو مي بوسم .. از آقاي فرنودي عزيز هم مي خواهم خاطرات خودش رو ارسال كنه .. كه وقتي برگشتم ، زياد معطل نمانم .. ! براي همه تون آرزوي موفقيت دارم
مقصر منم كه دفتر چتون رو پيگيري براي تمديد نكردم.ايشالا زود خوب شيد عموي عزيز...
پاسخ
نه عزيزم اين چه حرفي است .. شما كه مسئول بنده و مشكلاتم نيستي .. ! مقصر سرنوشت بنده است كه چنين آخر عمري رقم خورده است
سلام بهروز جان.آقا بخدا خیلی نگرانم کردی.آخه این چه جورشه که شما اینقدر ناراحتی و یک فکر اساسی نمیکنی.مگر شما بیمه نیروی هوائی نیستید؟ من پسر خاله ای دارم که مثل شما سرهنگ بازنشسته نیروی هوائی است و سر تا پا بیماریهای جوراجور دارد از قلب گرفته که حدود 25 سال پیش سکته کرد تا دیسک کمر که تا حالا یکبار عمل کرده خلاصه کبد ، چربیها ، از همه بدتر قند بسیار بالا و سایر امراض را دارد! روحیه مثل شما ماشااله 20 ولی هر از گاهی 20 روزی میره بیمارستانی که در ولیعصر بالاتر از میرداماد است و میخوابه همه کاراش انجام می شه و بدون یکریال پول برمیگرده منزل.بخدا راست میگم من همیشه در جریان کاراش هستم.مثل اینکه یکبار هم گفتم.شما که فرقی با هم ندارید پس چرا شما اینجور بی یارویاور سر میکنید؟ تور بخدا یه روز قرار بزار بیا دفتر فاطمی تا با هم مفصل صحبت کنیم.این که نمیشه همش به امید سرنوشت باشی.بخدا همه نگرانند.اینرا بخوبی از محتوای کامنتها میشود فهمید.خواهش میکنم اینکارو بکن.
پاسخ
ممنون محمود جان .. بله حق با شماست
مشكل بنده به سر آمدن اعتبار دفترچه ام است .. كه به دليل مشكلات فيزيكي كه دارم ، قادر به پيمودن يكي دو قدم هم نيستم ! ممكنه بگي با آژانس چرا نمي روي ؟ محمود جان .. فكر اون جايش را هم كرده ام .. كوچه اي كه در آن دفتر چه ها تمديد مي شود .. طولاني و ماشين رو هم نيست .. و جنازه ام به انتهاي كوچه مي رسه .. من به سختي از منزل تا جلوي در حياط و كوچه خودم رو مي كشونم .. نفس ام بند مي آيد .. البته گاهي خوبم .. اما گاهي همين كه دو قدم بر مي دارم ، نفس ام شديدآ بند مي آيد .. اگر مشكل دفتر چه را نداشتم ، با امبولانس به بيمارستان ها مي رفتم .. مشكلي نبود .. بدون دفتر چه هم از پس هزينه اش بر نمي آيم . كسي را هم ندارم . تنها پسرم صبح زود مي رود اخر شب به خانه مي آيد .. فقط جمعه ها تعطيل است . به هر حال قسمت ما هم چنين بود . اما من قصد دارم اين هفته به ديدن شما بيايم . حتمآ با شما تماس خواهم گرفت
سلام عمو
بازم مثل همیشه از پستتون خوشم اومد
امیدوارم که حالتون هر چه زودتر خوب بشه.
خیلی دوستتون دارم.
پاسخ
ممنون عزيزم .. خوشحالم كه خاطره قديمي ام نظر شما دوست خوبم را جلب كرد من هم شما را دوست دارم عزيزم
سلام آقای مدرسی
من شروع کردم پستهای قبلی را که نخوانده بودم میخونم در کامنتها دوستی با نام سهیل گفته بود که هر وقت کامنت میذاره یه پیغامی میره تو ایمیلش که کامنت ارسال نشده و دوباره سعی کنید.
خواستم بگم من هم این مشکل را دارم هر وقت کامنت میذارم این پیغام از سایت شما برمیگرده تو ایمیلم البته دیگه عادت کردم و بهش توجه نمیکنم چون میدونم شما کامنت را دریافت میکنید.
قربان شما
علی از کانادا
پاسخ
ممنون علي جان عزيزم .. راستش رو بخواهي
من دقيقآ نمي دونم علت اين ناهماهنگي در كجاست ؟
اما به قول شما .. براي من تنها دريافت نظرات دوستان مهم است كه شكر خدا دريافت مي كنم
ممنون از شما علي جان عزيزم
سلام بهروز جان امیدوارم که این ناراحتی اخیر کاملا رفع شده و سلامت و سرحال باشی. طبق دستور خاطره ای از گذشته نسبتا دور به ذهنم رسید که محتاج یک توضیح است.همانطور که در کامنتهای قبلی عرض کردم و دوستان جوانم باید بدانند امثال بنده که در محیط های حساس مانند هتلهای بزرگ و فرودگاه کار میکردیم در معرض دیدار و آشنائی با بسیاری از مسئولین و مقامات سطح بالای کشور بودیم و ....
پاسخ
بي نهايت از شما ممنونم محمود جان نازنين
با عرض پوزش بنده ادامه توضيحات شما را براي بخش خاطرات زيبا و جذاب شما گذاشتم .. تا دوستان در جريان همه جزئيات از ابتدا باشند
ضمنآ از شما خواهش مي كنم .. اگه امكان داره .. خاطره بعدي را هم ارسال كنيد .. تا با طراحي تصاوير ان در پست بعدي نويد مطلب بعدي را تصويري دهم !! البته نمي خواهم در فشار قرارت دهم .. هر طور راحتي ..
ممنون از محبتي كه فرمودي .
خيلي از حرفهاتون راجع به حاني محمودي دروغه خجالت بنشيد حاني نه نابغه است نه دكترا داره (يعني با پوا از يك موسسه جعلي خريده) و نه PPL داره. تو هم معلموه خيلي كلاه برداري
پاسخ
........
در رابطه با خاطره آقای فرنودی باید عرض کنم که اتفاقا خیلی از این افراد با همین خرده دزدی ها پولدار می شوند و ممکن است زمانی که دستشون رو بشه بگیم که اینها که وضعشونم خوبه دیگه چرا. غافل از اینکه ممکنه وضع خوب فعلی این افراد حاصل دزدی های ریز و درشت قبلی باشه. البته اینکه بعضی ها از اول هم ثروتمند هستند ولی باز از سرقت لذت می برند هم درسته. همونطور که میدونید رستوران های زنجیره ای "مک-دونالد" بصورت سلف سرویس کار می کنند. در برخی موارد که شما غذا را "گو"(همراه) می خرید و در خود رستوران صرف نمی کنید دیده شده که مثلا یک سس یا یکی از مخلفات کوچک رو درون پاکت نگذاشتن. حالا این میتونه عمدی یا سهوی باشه و معمولا فرد اگر همون جا متوجه بشه به صندوقی که ازش پاکت رو تحویل گرفته مراجعه میکنه و اونها هم در اکثر موارد مخصوصا اگر مورد چیز خیلی ارزش داری نباشه یکی اضافه میدن. حالا این آشنا ما که با وجود اینکه مثلا دانشجو بود ماشین اینفینیتی سوار می شد کارش این بود که مثلا 3تا بیگ مگ سفارش میداد و میامد بیرون سریع یکیشو مینداخت یه جا مثل زیر صندلی یا جیب بزرگ کاپشن و دو سه دقیقه بعد میرفت به صندوق داره میگفت ببخشید من متوجه شدم یه چیزی کم گذاشتید و یه ساندویچ اضافی مجانی گیرش میامد. حالا با چه عشق و ولعی اونو میخورد دیگه قابل توصیف نیست.
پاسخ
بله آرش جان من با شما موافق هستم
خيلي از اين اتفاقات را در آمريكا به چشم خودم ديده ام .. كه بعضي ها چگونه با كلك و ترفند .. از فروشگاه ها استفاده مي كردند .. بعضي ها هم عادت داشتند .. كالا هاي آسيب ديده اي چون ضبط و دوربين عكاسي را با تخفيف بسيار بالايي خريداري مي كردند .. و روز بعد مراجعه كرده و مدعي مي شدند كه داراي ايراد است .. !! و مابه التفاوت آن ار نقدآ دريافت مي كردند .. يا از فروشگاه ها دزدي مي كردند .. در همين سوئيس كه براي عمل رفته بودم .. همراه يكي از ايراني ها كه پسر جواني بود .. كلي طلا و زيور آلات بدلي را كش مي رفت .. و معتقد بود در ايران به عنوان اصلي خواهد فروخت .. !! همه جا از اين افراد بيمار پيدا مي شوند
بسیار متاسف شدم بابت وقوع این سکته ناقص.واقعا بخیر گذشته.فکر می کنم یکی از دلائل اصلی این نوع سکته ها هوای بسیار آلوده تهران هم هست.مخصوصا الان هم ثابت شده که عده ای بی مسئولیت با نصب پارازیت اندازهای وحشتناک شهرهای آلوده ای مثل تهران رو از نظر موج های الکترونیکی هم بسیار آلوده تر کردن. امیدوارم زودتر سلامتی به شما برگرده. با احترام.
پاسخ
ممنون آرش جان
بله .. احتمال هواي آلوده تهران يا امواچ پارازيت هم زياد است
خدا اخر و عاقبت ما رو از تصميمات خطرناك سياسي حفظ كنه
ممنون از شما
سلام بر آقای مدرسی عزیز
آقا شما ماشالا خودتون یه پا انتشاراتی هستید ، با اون همه مجله کار کردید و کلی هم شاگرد حسابی تحویل این جامعه دادید.
واقعا آفرین. خدا به تعداد آدم حسابیها این جامعه بیافزید. هیچ چیز مثل خدمت به خلق از آدم باقی نمیمونه. شما آقای بهمن بگی رو دیدید؟ چه کرد این مرد بزرگ باری آموزش عشایر. این تا آخر دنیا اثرش میمونه.( هر چند ازش درست تقدیر نکردند ). بازم یک خاطره جالب. دستت درد نکنه ( راستی دست دردتون خوب شد؟ رفتید سراغ فرادرمانی؟ ). دوست در شما، امیر از کوالا لامپور.
amir@kl
پاسخ
سپاس از شما دوست بسيار عزيزم .. بله با شما موافقم كه هيچ كاري با ارزش تر از خدمت به خلق خدا نيست .. من اين جمله را با تمام وجودم قبول دارم . و به آن پايبندم . هيچ كاري مرا به اندازه ياري رساندن به مردم خوشحال نمي كند .. اگر چه در اين راه بعضي آدم هاي منافق هميشه سنگ اندازي مي كردند .. و يا تهمت هاي ناجور به آدم مي زدند .. اما شكر خدا اين ها در اقليت هستند .. و ديگر حناشون براي مردم رنگي نداره .. يك زماني كه هنوز نيت آن ها براي مردم رو نشده بود .. خب بعضي ها حرف هاي آنان رو قبول مي كرد .. اما بعد ها خدا خواست اين جماعت رسوا شوند .. به عنوان مثال .. همين شخصي كه با هويت جعلي " رو راست " براي من كامنت گذاشته است .. !! امثال اين افراد بيمار اون موقع هم زياد بود .. ولي من اگه مي خواستم به حرف آن ها اهميتي مي دادم كه .. نبايد از خانه بيرون مي امدم .. !! مرك نوشته چرا با دختر مردم ... !!؟؟؟ يكي نيست بگه اولآ به تو چه مربوط است !!؟ مگه فضول من و كارهايم هستي .. !!؟ من خودم عقل دارم و مسئول اعمال خودم هم در اين دنيا و هم در ان دنيا خواهم بود .. اين وسط تو چه كاره اي ..!!؟؟
مردك نمي داند اعتماد و سالم بودن بزرگترين سرمايه انسان هاست .. اگر غير از اين بود .. مگه خانواده حاني اجازه مي دادند .. دخترشون با من از تهران خارج بشه .. و با هم به همه جا مسافرت كنيم .. يا در منزل ان ها تك و تنها با وي تنها شب رو به صبح برسونيم .. حتمآ ان ها عقلشون نمي رسيد .. فقط امثال اين مردك .. عقل كل است !!
امير جان .. اين ها بقدري وقيح و كثيف هستند .. كه همه رو مثل خودشون مي بينند .. من موارد زيادي از اين قبيل داشتم .. يك نمونه ديگر ان را در يكي از مطالب قديمي ام توضيح دادم .. كه چگونه مدير حراست يكي از شبكه ها از من مي خواست تا رابطه ام با دختر خانمي كه منشي ام بود را بگويم .. براي او غير قابل تصور بود .. مردي با دختر جواني دوست باشد و به اتفاق كار كنند .. بدون اين كه ارتباط كثيفي بين آن ها حاكم نباشه ... !! هر چه اون دختر مي گفت .. آقا من نامزد دارم .. چهار تا بردار با غيرت گردن كلفت دارم .. با اجازه آن ها با آقاي مدرسي حتي به مسافرت هم مي رويم .. باز هم باورش نمي شد .. !! و مدام مي گفت از رابطه پنهانم بگويم .. تا رهايم كند .. !! بله عزيزم .. اشكال اين ادم ها همان طور كه گفتم .. در اين است كه چون خودشون بد جنس و هيز هستند .. فكر مي كنند همه اين جور مي باشند .. !!
و من براي اين كه قيافه اين جور افراد رو نبيتم ، ترجيح دادم از حق و حقوقي كه به من مي دادند صرف نظر كرده و به مصداق ضرب المثل قديمي .. نه شير شتر و نه ديدار عرب .. !! قيد آن كار رو بزنم
حالا هم كه پير شده ام .. اين افراد باز هم خجالت نمي كشند .. و در باره اتفاقات بيست سال قبل ، زير سوالم برده و تهمت مي زنند .. اي تف به شما بي صفتان بيمار ..
ببخشيد امير جان .. بقدري از دست اين ناكسان اعصابم خرد مي شود .. كه گاهي چنين تند جواب شون رو مي دهم .. راستش ر وبخواهي اول پاسخ ندادم .. اما بعدش فكر كردم ممكنه پيش خودش فكر كنه ترسيدم .. و پررو بشه .به هيمن دليل مجبور شدم جوابش رو بدهم
خنده داره .. بيش از سه هزار نفر اين مطلب رو خوانده اند .. فقط يكي فكر بد كرد .. !! خب معلومه در اقليت هستند
ممنون از شما امير بزرگوار
........
...............
.....................
پاسخ
آقاي به اصطلاح رو راست
اين نوع تفكر حاصل ذهن بيمار و رواني آدم هايي مثل شماست .. كه همه را مثل خودشون مي بينند . نه خير آقاي محترم .. من در خانواده اي بزرگ شده ام كه حلال و حروم سرشون مي شد . نه براي تظاهر و نه براي گرفتن رانت هاي اجتماعي .. !! در چنين محيطي پرورش يافتم . به فرزندانم هم آموختم . آن ها محاله چنين افكار پليدي روي روابط آدم ها داشته باشند . اگه نماز مي خوانند ، اگر شئونات اسلامي رو رعايت مي كنند ، صرفآ به خاطر اعتقاد عميق شون به خالق يكتاست . چه همسرم .. چه دامادم و چه خانواده ام .. همه مثل هم هستند .. و به خداوند يكتا و فرستنده اش ايمان دارند . در موردي كه اشاره كردي .. و من لزومي ندانستم جزئيات رو توضيح بدهم .. اين است كه .. بر اساس همان اعتقاد من با جنس هاي مخالفي كه ارتباط بيش از متعارفي داشتم . و به خاطر نوع ارتباط كاري اغلب شب ها در منزل ايشان تنها به سر مي برديم .. به خواسته بنده ، صيغه محرميت جاري گشته بود . اين رو همه مي دانستند . ضمن اين كه وي به مانند دختر خودم بود . من ده ها سال هم اگر در جزيره اي تنها مي مانديم ، امكان نداشت با چشم بد و گناه به او نگاه كنم .. بله آقاي محترم .. اغلب ادم هاي اين كشور چنين اعتقادي دارند .. از همه مهم تر خودم دختري به سن و سال او داشتم .. چگونه مي توانستم به پدر و مادر او كه به من اعتماد كرده بودند خيانت كنم ..!!؟ اگر هم صيغه محرميت جاري شد .. صرفآ براي كوبيدن به دهان ادم هاي بيمار و فضول دور و برم در اداره و سازمان بود .. اگر چه ان ها هم اغلب بنده رو مي شناختند .. و خود برادران حراست دختر خانم هايي كه مشكل داشتند را نزد من مي فرستادند .. !! خدا رو شكر مي كنم امثال آدم هاي فضول مثل تو خيلي كم هستند .. ديدي كه بيش از سه هزار نفر اين مطلب را خواندند .. كسي چنين فكر كثيفي چون تو نكرد .. !
شخصيت خوانندگان سايت هم به خودشون مربوط است .. به تو هيچ ربطي نداره .. تو حق نداري در باره آن ها قضاوت كرده .. و هر چه لايق خودت است به آن ها نسبت دهي
من اگر هم خطايي مرتكب شوم .. خودم در اين دنيا و ان دنيا پاسخگو هستم .. و نيازي به جواب دادن به ادم هاي بيمار و عقده اي مثل تو را ندارم