درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  به یاد خرمشهر عزیز

    به ياد آزاد شدن خرمشهر عزيز       

همين كه بالا اومدم ... اولين مجروح كه چهره ي آفتاب سوخته اي داشت و معلوم بود از بچه هاي بومي منطقه خرمشهر است ، با لهجه شيرين جنوبي اش كه مملو از درد گلوله بود ، مچ دستم رو گرفت .... فكر كردم آب مي خواهد ... آخه مي دونيد كساني كه تير مي خورند ، يا خون ريزي دارن ، بد جوري تشنه مي شوند.... .  آقايون اطباء  هم به ما سفارش كرده بودند مطلقآ آب يا مايعات به اون ها نديم ......  با حالت زاري كه داشت پرسيد : برادر راديو گوش كردي ..؟ تعجب كردم .. فكر كردم بر اثر خون ريزي هذيون مي گه ...  ولي باز دلم نيامد سر كارش بذارم .. با مهربوني گفتم : راديو براي چي ؟؟ گفت : مي خوام بدونم خرمشهر بالاخره آزاد شد يا نه ..؟ ( به شرفم قسم الان كه مي نويسم ، چشم هام پر از اشگه .. ) ، تازه دوزاري ام افتاد كه او چي مي خواد ... گفتم  خبر ندارم .. ولي اگه مي شد حتمآ ما متوجه مي شديم ..  

 روزي كه خونين شهر ، خرمشهر شد ..  

2moam54hmol5qr99728s.gif

 

 ihss9tr9zi9efmcstko6.jpg

 هر سال با نزديك شدن به روز سوم خرداد و فتح برزگي كه به آزادسازي خرمشهر منجر شد ياد چهره مظلوم آن جوانك بسيجي خرمشهري مي افتم .. و دلم مي گيره . همه خاطرات جبهه و جنگ و فراز و نشيب هايش يك طرف .. شهيد شدن آن جوان سياه چرده بسيجي كه جسم زخم خورده اش رو براي مداوا به بيمارستاني در تبريز مي برديم .. به يك طرف ! هنوز حرارت دستان زخمي اش رو در دستانم حس مي كنم .. كه با لهجه بسيار شيرينش پرسيد .. جناب نمي دوني خرمشهر آزاد شده يا نه .. !!؟ و من ناچيز خيلي عادي از كنار اين موضع گذشتم .. بله او يكي از هزاران رزمنده خرمشهري بود كه به عشق آزاد سازي شهر غريب اش از چنگال دشمن بعثي به صورت گمنام با تمام وجود جنگيد .. و آن قدر زنده نماند تا خبر پيروزي بزرگ رو بشنود .. ! به شرافتم سوگند هر وقت يا هر زمان اين صحنه يادم مي آيد .. بد جوري اشگ هايم سرازير مي شود .. ( مثل همين حالا .. ) و دلم براي مظلوميت او و هزاران جوان مثل او به درد مي آيد .. خرمشهر آزاد شد .. اما ياد و خاطر اين عزيزان با غيرت هرگز فراموش نخواهد شد .. روحشان شاد .

راستش رو بخواهيد وقتي خاطره تكراري جوان خرمشهري رو كپي مي كردم .. احساس مي كردم در محضر شما بزرگواران كم فروشي مي كنم .. ! از اين رو تصميم گرفتم خاطره زيباي استاد عزيزم محمود فرنودي را كه براي پستي مستقل در نظر گرفته بودم را هم اضافه كنم . از سوي ديگر در بخش نقد هفته هم سعي كردم با تحليل برنامه اي جالب و زيبا سنتي شكني كرده و زود تر از موعد تعين شده اش تقديم شما ياران بزرگوار كنم .. اميدوارم مورد قبول قرار گيرد ..

و اما سخن اخر .. هنوز فرصت نكردم كامنت هاي سايت را پاسخ دهم .. رقم بالاي ۵۴ را نشان مي دهد  اما قول مي دهم حتمآ پاسخ يكايك اين دوستان را بدهم .. كمي احساس دلتنگي مي كنم . شايد هم امروز يا فردا براي ديدن نوه ها عازم كرج شدم .. اما در مراجعت حتمآ در خدمت خواهم بود . در پايان وظيفه خودم مي دونم از دوست بزرگواري بنام " داود بيكدلي " نازنين رسمآ تشكر و قدرداني كنم . ايشان وقتي متوجه شد با ويندوزم مشكل دارم .. يك نسخه اورژينال با يك پكيج آنتي ويروس از خارج برايم ارسال فرمود .. مي دونم قيمت اين دو هديه خيلي بالاست .. اما براي من خيلي بيشتر از اين ها ارزش معنوي داد .. ممنون از اين خواننده گرامي

برچسب ها :  خرمشهر + خط پرواز سي - ۱۳۰ + فتح المبين + جوان خرمشهري + رزمندگان + پرواز + ستاد تخليه + جنگ + عراق + پشتيباني

 

 

خرمشهر ؛ پیش از انقلاب ...

از نخستین روزی که افتخار پرواز با هواپیمای سی - ۱۳۰ رو پیدا کردم ، ماموریت به دو شهر همیشه برایم خاطره انگیز و بیاد ماندنی بود . اولی پرواز به مشهد بود که به خاطر حضور خانواده ام و دیدار با آن ها همیشه با اشتیاق داوطلب پرواز می شدم . دومی مسیر طولانی " دریایی " بود که به خرمشهر ختم می شد . و من عاشقانه پرواز در این مسیر را دوست داشتم . چون همان گونه که از اسم اش پیداست ، ما در اختیار نیروی دریایی بوده و از تهران به بوشهر ، خارک ، اهواز و آبادان رفته و خانواده ها رو جا به جا می کردیم . شب هم میهمان این نیرو بودیم و در خرمشهر استراحت کرده و روز بعد همین مسیر رو برعکس انجام می دادیم .. جزیره خارک و بوستان معروف اش ، زیبا بودن بندر خرمشهر و مردمان خونگرمش از همه مهم تر ساعت پرواز طولانی که خیلی به ان نیاز داشتم ، همه و همه باعث دل بستن ام به این مسیر شده بود . البته برای رفتن به این مسیر هیچ مشکلی نداشتم .. چون همکارانم از خدا می خواستند یک دیوونه داوطلب شده و به جای آن ها این ماموریت سخت رو برود ! همین امر سبب شده بود انس و الفتی خاص به پرسنل نیروی دریایی پیدا کنم . دوستان قدیمی حتمآ یادشون است که در یکی از پست های گذشته ( اینجا ) در باب چگونگی حل مشکل ازدواج ام به دست یکی از والاحضرت های دربار که در پرواز همین مسیر حضور داشت ، توضیح داده ام ..

خرمشهر در آغاز چنگ عراق ...

 همین خرمشهر زیبا که یکی از بنادر مهم تجاری در خاورمیانه محسوب شده و قادر بود کشتی های اقیانوس پیما در اسکله های متعدد ان لنگر بیندازند ، از مدت ها قبل چشم صدام حسین رو گرفته بود و همیشه آرزو داشت این شهر و استان خوزستان رو تصاحب کنه ! او بقدری در توهمات اش غرق شده بود که واقعآ باورش شده بود . مردک دیوانه برای واقعیت بخشیدن به خواسته هایش ، حتی نقشه تحریف شده جغرافیایی را در کتاب های درسی مدارس هم منتشر کرد ! او اسم  خوزستان را به " عربستان " ، آبادان را به " آبدانا " ، خرمشهر را " محمره " ، سوسنگرد را " خواجیه " و اهواز را " ال احواز " نامیده بود ! او در تمام نطق های خود از خرمشهر به عنوان " مروارید شط العرب " نام می برد ! تا این که به کمک نیروهای غربی روز ۳۱ شهریور ماه ۱۳۵۹ رسمآ به خاک کشور عزیز ما حمله کرد . اما جوانان با غیرت خرمشهر با دست خالی موفق شدند جلوی لشگر زرهی تا دندان مسلح بعثی ها رو گرفته و ان ها رو تحقیر کنند ! آن ها موفق شدند ۳۵ روز مردانه مقاومت کنند . اما عاقبت روز چهارم آبان ماه ۱۳۵۹ شهر سقوط کرده و به دست متجاوزان افتاد ..

نقبی به ماه های نخست جنگ ...

 اگر چه هرگز از رسانه های داخلی خبر سقوط خرمشهر به خاطر حفظ روحیه رزمندگان و مردم با شرف ایران اعلام نشد ، اما کمتر رزمنده ای بود که از موضوع با خبر نشده و برای نجات آن لحظه شماری نکرده باشد . افرادی که سن و سالی ازشون گذشته است حتمآ به خاطر دارند که رادیوی عراق چگونه آن زمان با پخش برنامه های گوناگون ضمن بیان تسخیر خرمشهر ، رزمندگان را هم برای تسلیم شدن و پشت کردن به حکومت ترغیب می کرد ! یادمه آن ها حتی دستور العمل هایی هم برای خلبانان ایرانی  پخش  کرده و از خلبانان شکاری می خواست ابتدا بمب های خود را در بیابان رها کرده و سپس با فلان فرکانس تماس گرفته و با مختصاتی که اعلام می کرد ، از ان ها می خواست در بغداد فرود بیایند !! بماند که تک و توکی از همین فریب خوردگان خائن گول وعده های دشمن را خورده و فرار کردند .. ! اما خدا رو شکر تعداد این افراد به اندازه انگشتان یک دست هم نرسید .. صدام حسین همیشه به تسخیر خرمشهر افتخار کرده و به حفظ آن به هر قیمتی تآکید داشت ! از این رو با مجهز ترین سلاح های غربی از خرمشهر که در ان ایام خونین شهر لقب گرفته بود ، محافظت می کردند . خوب یادمه تا قبل از عملیات بیت المقدس هر وقت برای حمل مجروحان جنگی پرواز می رفتم .. طبق عادتی که داشتم ، تا تکمیل شدن ظرفیت هواپیما با مجروحان صحبت کرده و به قول معروف احوالپرسی می کردم . شاید باور نکنید اغلب آن ها در مقابل این پرسش من که چه آرزویی داری ؟ از زیارت کربلا و آزادی خونین شهر یاد می کردند .. و من به عنوان یک ایرانی عاشق وطن از این پاسخ ها لذت می بردم ..

حضور مسئولان در عملیات ها ...

قبل از تشریح این پاراگراف ، اجازه می خوام اعتراف صادقانه ای کرده و بگویم ...  در تمام مدتی که خاطرات پرواز های جنگی رو در وبلاگ و سایت ام می نوشتم ، همیشه از بیان نام مسئولان عالی مقام طفره می رفتم ! زیر اصلآ دوست نداشتم بعضی از خوانندگان که شناخت کافی از شخصیت ام نداشتند ، یه وقت فکر کنند قصد مطرح کردن خودم رو داشته و به عبارتی پز مسئولان رو می دهم . اما حالا نظرم برگشته و معتقدم اگر نام نبرم در برابر تاریخ و نسل های جوان امروز و فردا مسئول هستم ! چون به این یقین رسیده ام بعد از دوسال و اندی یاران همدل و خوانندگان قدیمی به خوبی با منش و مرام بنده آشنا شده اند . بگذریم .. در آن روزگار برای افرادی نظیر من که اغلب پرواز هایم به جبهه بود ، این نکته کاملآ جا افتاده بود که هر وقت مقام بلند پایه ای با ما به منطقه جنگی می آید ، بی برو برگرد عملیاتی بزرگ در حال تدوین است . این نکته ای بود که نیروهای امنیتی دشمن خیلی دلش می خواست به کمک ستون پنجم از آن سر در آورد ! زیرا خط مش اطلاع رسانی رسانه ها مخصوصآ صدا و سیما کاملآ هوشیارانه و در راستای تقویت روحیه عمومی بود . و نمی شد از ان پی به برنامه های ارتش و سپاه برد . جالب تر از همه این که مسئولان عالی رتبه بدون تشریفات لازم نظامی و حتی بدون اسکورد هوایی ( تاپ کاور ) همچون یک مسافر یا رزمنده ای عادی با ما به منطقه سفر می کردند .. که همان طور که گفتم از این به بعد نام آن ها را بیان خواهم کرد .

خط پرواز سی - ۱۳۰ ، اردیبهشت  ۱۳۶۱

قبلآ به کرات توضیح داده ام که در اون ایام به خاطر این که توی خونه حوصله ام سر می رفت و مانند سایر دوستانم حرفه دوم نداشتم ، معمولآ ترجیح می دادم اول وقت اداری به خط پرواز رفته و با انجام یک پرواز ، هم بر تجربیاتم افزوده و هم هر پروازی که دوست دارم برم ! یادمه اوایل اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۱ بود وقتی وارد خط شدم در لیست پرواز های آن روز ، یک ماموریت اهواز به چشم می خورد . به سرپرست خط پرواز که اون موقع آقای سجادی بود ، گفتم محمود جان اسم من رو برای پرواز اهواز به عملیات رد کن .. او هم با لبخند دوستانه ای گفت .. بهروز خدا خیرت بدهد و بلافاصله شماره عملیات رو گرفته و اسامی رو عوض کرد .. با ورود به رمپ پرواز و مشاهده بارگیری هواپیماهای آلرت ( اماده روز ) دوزاری ام افتاد که همین روز ها شاهد عملیاتی از سوی ایران خواهیم بود !  چون ما معمولآ خالی رفته و با مجروحان زخمی برمی گشتیم .. اما وقتی قارقارک بارگیری می شد ، از نوع و حجم بار ها می تونستیم حدس بزنیم که در جبهه ها چه خبره !!؟ معمولآ هم در این موارد با کسی حرف نمی زدیم .. چون همیشه حضور ستون پنجم رو در کنار خود احساس می کردیم ..! من با تنها کسانی که در این باره سخن می گفتم ، یا فیروز بهمن مومنی بود یا ماشالله مداح .. مخصوصآ فیروز زبل که تحلیل های جالبی از اوضاع جنگ می کرد .. معمولآ تا اماده شدن هواپیما ، یک گوشه ای می نشستیم و ضمن شوخی و مزاح با شرح مشاهداتمون از جنگ سخن می گفتیم !!

اون روز هم سر ساعت مقرر بعد از هماهنگی با برج مراقبت پرواز در مهرآباد ، آماده خزش به سوی ابتدای باند ۲۹ چپ شدیم که از طریق سیستم " یو . اچ . اف " پیغام عملیات رو شنیدیم  که از ما خواست به سمت هواپیمایی کشوری رفته و بدون خاموش کردن موتور جلوی آشیانه یه نیش ترمزی زده و چند نفری رو سوار کرده و سپس به ماموریت اعزام شویم . با رسیدن به محل مورد نظر ، حضرت آیت الله خامنه ای به همراه یکی دو نفر سریع سوار هواپیما شده و بعد از خوش و بش کردن با بچه ها راه افتادیم . دیگه کاملآ یقین پیدا کردم که عملیاتی بزرگ در شرف شکل گیری است ! چون بعضی از مقامات عالی رتبه ای که با ما همسفر می شدند ، صرفآ برای بازید و دادن روحیه به رزمندگان بود مثل آقای موسوی اردبیلی که ریاست قوه قضائیه رو به عهده داشت . ( ماجرای دوستی ام با ایشان رو در پستی جداگانه شرح خواهم داد ) اما حضور شخصیت هایی چون آقای خامنه ای ، علاوه بر جنبه روحیه به افراد و بازدید ، نقش بسیار مهمی در سازماندهی عملیات های مهم در جنگ با عراق را به عهده داشت . و معمولآ از آغاز تا پایان عملیات های بزرگ حضور داشتند .. و من در طول دوران خدمت ام بار ها با ایشان پرواز به مناطق جنگی و مشهد را داشتم . به هر حال ان روز هم بدون هیچ مشکل خاصی در اهواز فرود آمدیم . اون روز هیچ کدوم از بچه های گروه پروازی فکرش را نمی کردند که غرور آفرین ترین ، بزرگ ترین عملیات جنگی با نام بیت المقدس در حال تدوین است ...  

نحوه پشتیبانی جنگی ...

مهم ترین مسئولیت ما و هواپیماهای ترابری پشتیبانی از جبهه های جنگ بود . به عبارتی کلیه ملزومات مناطق جنگی و پشتیبانی از ان ها به عهده ما بود . دیگه برای ما حمل آذوقه و دارو و ادوات نظامی به جبهه و در مراجعت اوردن مجروحین جنگی امری عادی تلقی شده بود . دیگه همه به وظایف خود واقف بودند .. هیچ گونه سر در گمی به مانند روزهای نخست جنگ مشاهده نمی شد . ستاد های امداد رسانی در تمام فرودگاه های کشور سازماندهی شده بود و در کنار ان ها ستاد های تخلیه مجروحین به نحو احسن کار بارگیری زخمی ها ، اخذ پذیرش از کلیه بیمارستان های مجهز کشور ، تغیر کاربردی هواپیماهای غول پیکر سی - ۱۳۰ و حتی جامبو جت ها از مسافر بری به بیمارستان را اموخته بودند .. و در یک چشم بر هم زدن از نوک تا انتهای هواپیما رو برانکارد می زدند .. !! با فرود هر فروند از هواپیماهای ترابری ، کار چونه زدن های بعضی از خلبانان با بچه های ستاد تماشایی بود .. !! خیلی ها اصرار داشتند حتمآ مجروحان تهران یا شیراز و اصفهان رو به ان ها بدهند .. ! اما طرف مقابل هم حق داشت .. در ان شرایطی که نه اینترنتی در کار بود ، نه سیستم ارتباطی مجهزی داشتیم ، آگاهی از وضعیت بیمارستان های کشور به معجزه بیشتر شباهت داشت .. هواپیما ها به محض نشستن با خر خره پر از مجروح جنگی می شد . در اواخر جنگ برا پرهیز ار چانه زدن های بعضی ها ، مسیر پرواز بعد از تیک آف اعلام می شد ! تا دیگه کسی پارتی بازی نتونه انجام بده ... !!!   

سوم خرداد ماه ۱۳۶۰ ...  

هیچ گاه یاد و خاطره این روز را تا زنده هستم فراموش نخواهم کرد .. این روز برایم خیلی خاطره بر انگیز است . با اجازتون قسمتی از خاطره این روز را که قبلآ نوشته بودم  رو کپی می کنم .. خیلی دلم می خواست از زاویه ای دیگر ماجرای ان روز رو تعریف کنم .. اما حس کردم نوشتار قبلی اگر چه قدیمی است ، ولی به یک بار خواندن مجددش می ارزد ..

              c9grzonv11okublhvvhp.jpg

figt25aw3ruekq5p1q.jpg

    

روز سوم خرداد بود ...   شهر تهران حسابي درتب و تاب جنگ بود .. در هر كوي و برزن ، از بلندگو ها صداي مارش نظامي به گوش مي رسيد ... مردم در حين انجام كار هاي روزمره ، حواسشون به بلند گو ها بود تا اگر آژير وضعيت قرمز به صدا اومد ، فوري به نزديك ترين جان پناه ها ، كه همه جا تعبيه شده بود ، پناه ببرند . من شب قبلش پرواز بودم .... و اون روز هم ، استراحتم بود . براي انجام كاري از پايگاه بيرون اومدم ... هنوز به ميدان آزادي نرسيده بودم كه ناگهان راديو ماشين برنامه ي عادي اش رو قطع كرد و خبر از حمله بزرگي  داد ..  

طبق معمول ، با شنيدن خبر حمله رزمندگان ، تصميم گرفتم به پايگاه برم . يه حسي به من مي گفت اين يكي بايد خيلي مهم باشه ...  هميشه يك دست لباس پرواز و ماسك اكسيژن و ... كه از ملزومات پروازی است ، تو ماشين داشتم .  وارد ميدان آزادي كه شدم ، با راه بندان طولاني برخورد نمودم .. كه بيشتر به خاطر تردد آمبولانس هاي حامل مجروحين جنگي از فرودگاه بود ..  با مشاهده آمبولانس ها ديگه صد در صد مطمئن شدم مربوط به همين حمله اي است كه راديو اعلام كرد .

ديدم اگه صبر كنم ، حالا حالا ها راه باز نميشه .. به ناچار به گشت راهنمايي و رانندگي كه در ضلع جنوبي ميدان ايستاده بود مراجعه كردم و به افسري كه اونجا بود ، خودم رو معرفي نموده ، خواهش كردم يه جوري منو از اين مهلكه نجات بده تا به پايگاه برسم . افسر جوان كه هنوز هم اسمش رو به خاطر دارم .. سروان عالي نسب ( نام آدم هاي خوب هيچ گاه از ذهنم پاك نميشه ) ، با كمال ميل موافقت كرده و همانند اسكورد تشريفات ( نمرديم و يه بار مثل از ما بهترون اسكورت شديم !!) راه رو برام باز كرد ...

جنب و جوش عجيبي تو خط پرواز سي -۱۳۰ به چشم مي خورد ... معمولآ هر وقت حمله اي صورت مي گرفت ، اين جا همه چيز بهم مي ريخت .. همه عجله داشتند .. سرشيفت اون روز رضا مسيبي بود . با وجودي كه ذاتآ آدم خونسردي است ، ولي به خاطر فراواني پرواز هاي جنگي و كمبود نفرات شيفت ، حسابي آشفته و عصبي بود . با ديدن من ، چشمانش برقي زد و با خوشحالي پرسيد : بهروز اومدي بري پرواز ؟‌؟  من هم كه با او شوخي داشتم گفتم .... نه رضا جون ، اومدم يه قل دو قل بازي كنم .... و متعاقب آن به سوي اولين هواپیمایی كه قرار بود اعزام بشه رفتم ..

فرودگاه اهواز  واقعآ  اون ايام به بيمارستان صحرايي تبديل شده بود ، حسابي شلوغ بود ... گروه امداد گران و ستاد تخليه با نظم خاصي مجروحين را از هلي كوپتر هاي هوانيروز ( دوست ندارم بگم بالگرد ... مگه زوره ؟!!) كه از خط مقدم مي آوردند ، تخليه كرده و بعد از مداواي اوليه ، تفكيك گرديده و هر يك از زخمي ها با پرونده اي بر روي سينه ، به درون سي -۱۳۰ ها انتقال مي يافتند . حالا مجسم كنيد گرماي طاقت فرساي اهواز ... آواي ناله مجروحين .... صداي غرش موتور هواپيما ها ( كه من يكي ، هنوز هم عاشق اين اصوات هستم !) ، فرياد امداد گران كه خستگي و عرق از چهره شان نمايان بود ..  چه وضعي رو به وجود آورده بود .

اون ايام رسم بود كه روي زمين، به ما نمي گفتند مجروحين را به كدام شهر و ديار ببريم . طفلكي ها حق داشتند كه نگن  .. چون بقدري آدم هاي راحت طلبي چون من ، چونه مي زديم كه اين ابو طياره رو بفرستين تهران ..!! كه اون ها از كار و زندگي مي موندن .... براي همين به محض اين كه اوج مي گرفتيم ، از طريق برج مراقبت پرواز به ما اعلام مي شد كه مقصدمون كجاست . و آن بنده خدا هاي زخمي رو كجا ببريم ..  خلاصه اين كه.... اون روز فهميدم حمله با نام بيت المقدس و براي باز پس گيري خرمشهر از چنگال دشمنان بعثي آغاز شده است ..

به ما اغلام شد كه هواپیما آماده است ... مقصد نا معلوم !!  همين كه اومدم از پله هاي هواپيما بالا برم ، ديدم بيچاره مركب آهنين تا خرخره پر از مجروحان جنگي است .. كه به صورت افقي بر روي برانكارد هاي هواپيما قرار گرفته اند ... همين كه بالا اومدم ... اولين مجروح كه چهره ي آفتاب سوخته اي داشت و معلوم بود از بچه هاي بومي منطقه خرمشهر است ، با لهجه شيرين جنوبي اش كه مملو از درد گلوله بود ، مچ دستم رو گرفت .... فكر كردم آب مي خواهد ... آخه مي دونيد كساني كه تير مي خورند ، يا خون ريزي دارن ، بد جوري تشنه مي شوند.... .  آقايون اطباء  هم به ما سفارش كرده بودند مطلقآ آب يا مايعات به اون ها نديم ......  با حالت زاري كه داشت پرسيد : برادر راديو گوش كردي ..؟ تعجب كردم .. فكر كردم بر اثر خون ريزي هذيون مي گه ...  ولي باز دلم نيامد سر كارش بذارم .. با مهربوني گفتم : راديو براي چي ؟؟ گفت : مي خوام بدونم خرمشهر بالاخره آزاد شد يا نه ..؟ ( به شرفم قسم الان كه مي نويسم ، چشم هام پر از اشگه .. ) ، تازه دوزاري ام افتاد كه او چي مي خواد ... گفتم  خبر ندارم .. ولي اگه مي شد حتمآ ما متوجه مي شديم ..

با همون حالش كه دستم رو محكم گرفته بود ، گفت : يه قول به من مي دي ؟؟ گفتم بگو عزيزم .... گفت قول بده كه اگه خرمشهر آزاد شد ، به من خبر بدي ..  گفتم حتمآ مطمئن باش.. لبخند كم جوني زد و دستم رو ول كرد ... وقتي اوج اوليه را گرفتيم ، مقصد ما شهر تبريز اعلام شد ...  تو هوا به خاطر خواهش اون پسر سيه چرده ، علي رغم اين كه كار زياد داشتم ، ولي مرتب به راديو گوش مي دادم .....  راديو مرتب از حمله بزرگ حرف مي زد ... مارش نظامي و سرود هاي ميهني .... كم كم شهر تبريز از بالا ديده مي شد ... در حال كم كردن ارتفاع بوديم كه در يك لحظه راديو برنامه هايش را قطع كرد ... گوينده در حالي كه صداش از هيجان  مي لرزيد .... اعلام كرد ..

توجه كنيد .... هم ميهنان عزيز توجه فرماييد ،هم اكنون به خواست خداوند متعال ... شهر خرمشهر آزاد شد .. خونين شهر آزاد شد و ...  خيلي خوشحال شدم ... نمي دانم دقيقآ چقدر از اعلام اين خبر گذشته بود كه به شهر تبريز رسيديم ... فوري پياده شدم تا اين خبر خوش را به آن رزمنده چشم انتظار بدهم ... به محض اين كه بالاي سرش رسيدم ... ديدم در خواب عميقي فرو رفته .. چهره اش ديگر خسته و درناك به نظر نمي رسه ... تكانش دادم .... برادر .... برادر ...  بهيار پرواز با اندوه گفت : جناب سروان او همين چند دقيقه پيش تمام كرد ...

نميدونم فهميد كه شهرش آزاد شده يا نه ...؟ ولي مطمئن هستم روح او هم با خرمشهر آزاد شد ....

۲۵ سال از آن روز گذشته .... هر وقت يادم مياد .. از ته دل گريه مي كنم .. روحش شاد

dfhbsh.jpg 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۱۳:۱۵دقيقه ، سي ام  ارديبهشت ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

 آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

 

 

 

 

  راستش می خواهم کمی به عقب برگردم و از سال های 52 و 53 که در فرودگاه مهرآباد تهران و در یکی از شرکت های هوائی خارجی کار می کردم خاطره ای را نقل کنم و فکر می کنم برای بسیاری خنده دار و فراموش نشدنی است . در زمستان سال 53 ما در آن شرکت هفته ای 7 پرواز شبانه داشتیم که سه پرواز از خاور دور می آمد و به اروپا می رفت و 4 پرواز بر عکس.من در مقطعی سوپروایزر قسمت بار هواپیما بودم .بطور معمول دو ساعتی پیش از رسیدن پرواز در دفترمان حاضر شده و کلیه تلکس هایی که از ایستگاه های قبلی می رسید و همگی در مورد بخش های مختلف همین پرواز بود را بین قسمت ها توزیع کرده هر یک بکار خود مشغول می شدیم.من بعنوان مسئول کارگو (بار) تمامی محمولاتی که متعلق به تهران بود را بشکل لیست درآورده و در موردشان تصمیم گیری می کردم.مثلا اگر جنازه ای می آمد برایش تمهیدات خاصی داشتیم و اگر مواد خوراکی و فاسد شدنی همین طور و اگر محموله ای برای مثلا وزارت دربار در راه بود آن وقت فورا تماس گرفته و نماینده آن ها می آمد و می برد و مانند این ها ... آن شب ایستگاه رم خبر داده بود که در انبار زیر دم هواپیما که اصطلاحا (هولد عقب) نامیده می شد حیوان زنده داریم! در قفس مخصوص یک سگ متعلق به یک هنرپیشه مهم ایتالیائی از رم عازم بانکوک برای شرکت در مسابقه زیباترین سگ جهان بود! مدارک مانند شناسنامه و اسناد پزشکی و خلاصه همه چیز را گذاشته بودند. از ما خواسته بود که اولا درجه حرارت هولد را با خلبان چک کنیم که بیش از حد سرد یا گرم نباشد ثانیا برای حیوان با احتیاط و احترام کامل آب و غذای مخصوص بگذاریم...البته اگر همه را میل کرده بود!! 

هوای بیرون(تهران) بسیار سرد و ساعت حدود 2 نیمه شب بود.باآمادگی کامل منتظر ورود پرواز بودیم.پشت سر هم تلکس بود که از مرکز ما در مورد این سگ می آمد و اهمیت موضوع را متذکر می شدند . هواپیما نشست و من از غلطکی که زیر همان هولد عقب گذاشته شده بود بسمت درب هولد رفتم.هوا کاملا تاریک بود و صدای موتور برق 747 که در ناحیه دم کار می کرد باعث شده بود نتوانم صدای سگ را از پشت در بشنوم ! بسختی و با عدم تعادل کافی ضمن آزاد کردن ضامن درب موفق شدم درب هولد را باز کنم، ولی بدلیل این که نمی توانستم کاملا ایستاده و مسلط باشم سرم را خم کردم تا در سنگین آن کاملا باز شود که چشمتان روز بد نبیند!! سگی به درشتی یک گوساله در لحظه ای از بالای سرم جستی زد و در تاریکی شب ناپدید شد!!! از صدای پارس سگ های ولگرد مهرآباد جنوبی که شاید از سر خوشی و شادمانی بود و وی را تعقیب می کردند فهمیدم که پیدا کردن او دیگر غیر ممکن است

من جوانی 22 ساله بودم و کم تجربه و اصلا چنین موقعیت خطیری را ندیده بودم.بر سری بزیر افکنده و شرمگین سراغ رئیس ایستگاه رفتم و ماجرا را بازگو کردم و....

چقدر بدو بیراه شنیدم بماند !! ولی اون خدا بیامرز که از هموطنان آشوری بود و بسیار بد اخلاق لختی درنگ کرد و منو صدا کردو گفت برو نیم ساعته یک سگ پیدا کن بیار !!!! من با 3 کارگر تخلیه بار بدرون تاریکی رفتیم و به راهنمائی یکی از اونا که خودش بچه همون محل بود یک سگ کم جثه تر بی حال که نای فرار نداشت پیدا کردیم و البته زیر چراغ هواپیما تازه فهمیدیم که کور هم هست! درون قفس گذاشتیم و آب و غذای کافی و هواپیما روانه شد.... باتفاق تصمیم گرفتیم احدی از موضوع بو نبرد بخصوص روسای شرکت خارجی که ما برایش کار می کردیم و کاملا موضوع را کتمان کرده خودمان را به نفهمی بزنیم...شتر دیدی ندیدی . فردا شب با دلشوره در فرودگاه حضور یافتیم...باور کنید آن قدر کاغذ تلکس های وارده روی زمین ریخته بود که نمی توانستیم قدم از قدم برداریم.همه در مورد این سگ و سگ جایگزین بود.تصور کنید نمایندگان فستیوال بهمراه عده ای عکاس و خبرنگار در فرودگاه بانکوک در انتظار این سگ بودند تا اورا به همه نشان دهند و سگ خوش شانس ما از هواپیما پیاده می شدر حالی که نور فلاش عکاس ها همان تک چشم اورا بشدت آزار می دهد و پیامد آن خنده حضار است. نماینده فستیوال شکایت کرده و نوشته بود ! !!!

this dog is not educated

دوستان عزیز باور کنید شکایت و شکایت بازی توسط وکلای مختلف شش ماه بطول انجامید ولی ما هم چنان روی حرف خود ماندیم که ما عین دستورات را انجام دادیم و از باقی داستان بی خبریم !! موضوع این بود که بدلیل سهل انگاری مسئول بار فرودگاه رم درب قفس کاملا قفل نشده و در هوا بدلیل تکان های هواپیما و تلاش خود سگ درب آن باز شده و حیوان در هنگام نشستن پرواز در انبار هواپیما آزاد بوده و کاملا عصبی و ترسان بوده است.تنها چیزی که تسلایش می داده است همانا خروج فوری از آن زندان و خوردن هوای تازه بوده است که ما را به چنین دردسری دچار ساخت!!

با تشکر از استاد محمود فرنودی  

  

جناب آقای ضرغامی در اون سال هایی که شما در وزرات ارشاد تشریف داشتید و بنده در تلویزیون و از قضا افتخار همکاری نزدیک با شما را داشتم ، هميشه دلم مي خواست در برنامه مثل " هفت " توليدات سازمان صدا و سيما مخصوصآ سريال ها  و برنامه هاي پرهزينه توسط عده اي كارشناس خبره و بي طرف ، عين فيلم هاي سينمايي مورد نقد و بررسي جدي قرار گيرد. راستش رو بخواهيد با ارتباطاتي كه داشتم ، خيلي هم تلاش كردم . اما به دلايلي كه شما و من مي دانيم ، اجازه ساخت چنين برنامه مفيدي رو ندادند ! با شناختي كه از جنابعالي دارم انتظار مي رود با توليد برنامه هاي جدي نظارتي در بهبود كيفي توليدات گام هاي جدي برداشته شود .

 بي ترديد همه اهالي سينما اذعان دارند كه برنامه مفيد " هفت " چقدر در جذب بيننده و نزديك كردن  مردم و آشتي با گيشه هاي فروش سينما تآثير داشته است . مخصوصآ با حضور مجري كارشناس با دانشي چون فريدون جيراني اين برنامه جان تازه اي يافته است . جيراني با دارا بودن شخصيتي استثنايي و بدون حاشيه در سينما نه تنها توجه و اعتماد دست اندركاران توليد رو جلب كرده و همه را به راحتي در برنامه دعوت مي كند ، بلكه منتقدان سر سخت و منزوي هم او و برنامه هفت را قبول دارند . يكي از دلايل موفقيت " هفت " زبان خودموني و بي غل و غش برنامه است .. كه در ان از مجري هاي عصا قورت داده و عصباني و ايضآ عبوس خبري نيست .. مخاطب صداقت مي خواهد كه " هفت " دارد . جيراني در اين برنامه به دنبال مطرح كردن خود و از همه مهم تر مال اندوزي نيست .. مضاف بر اين كه سينما و رسانه را به خوبي مي شناسد ، فيلم هاي بسياري ديده و از همه مهم تر توليد هم كرده است .. و عنوان مرد سينما واقعآ شايسته اوست . آنچه براي دست اندركاران برنامه هاي سيما واضح و مبرهن است ، جيراني همه بودجه و هزينه تعلق گرفته رو خرج برنامه كرده است . شايد هم از جيبش هم روي آن مي گذارد ..! براي همين خبره هاي اين كار رو براي همكاري پشت دوربين دعوت كرده است . از جوان كم و سن سال خبرنگار گرفته كه فيلم ها را فوت آب است .. تا تصويربردار و گارگردان تلويزيوني و ساير عوامل مثل صدابرداري عالي و مديريت صحنه .. كه از ملزومات برنامه اي زنده است .. پس بي جهت نيست بزرگان سينما راحت در اين برنامه سخن مي گويند .. نقطه قوت هفت ، پخش زنده ان است .. كه نشان از اعتماد سازمان و مسئولان به فريدون جيراني دارند . مديريت و كنترل دست اندر كار زخم خورده و عصباني سينما در يك برنامه بي رحم و زنده تلويزيوني كار آساني نيست .. و ذاتآ دغدغه آوار است .. اما مميك چهره شاد و صداقت دروني مجري كارشناس برنامه ، رك گو ترين منتقدان و اهالي سينما را هم به حرمت او وادار به رعايت مي كند . در برنامه " هفت " هيچ كس از خطوط قرمز سازمان و نظام عبور نمي كند .. تنها دليلش خود جيراني است . اما الحق ميهمانان برنامه هم با الهام پذيري از فضاي راحتي كه در اختيارشون گذاشته مي شود ، با علم ايماء و اشاره تابو شكني مي كنند ! باور كنيد بقدري اين  برنامه كامل و مفيد است كه ادم حيفش مي آيد ايرادات جزئي رو گوشزد كرده و از بعضي پلي بك ها و كليپ هاي سخيف نام ببرد .. ! بازي با زاويه دوربين و تكرار افكت ها در بخش گفت و گو ها كمي توي ذوق مي زند .. اما روي هم رفته قابل تحمل و با همه اقشار ارتباط برقرار مي كند . جا داره از همگي دست اندركاران اين برنامه خصوصآ جناب جيراني عزيز تشكر و قدرداني بشه .. و بر اهالي سينما واجب است كه دست از حمايت اين مرد بزرگ هرگز بر ندارند .. ممنون

 

   http://oldpilot.blogfa.com

  مطالب خواندنی 

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

     

  • - تعداد بازديد
  • 12519
  • مرتبه

    نظرات

    سلام خدمت اقای مدرسی
    راستش من این خاطره را قبلا اینجا خوانده بودم اما حالا با وجود تکراری بودن بازهم اشک هایم سرازیر شدند دوست داشتم تنها بودم تا راحت گریه میکردم.این جنگ چه بلاییه.دیدن این صحنه ها هم اعصاب میخواهد به خدا.من جای شما بودم از غصه مریض میشدم.
    خاطره جناب فرنودی را هم خواندم خیلی جالب و بامزه بود هرچند یاداوری این ماجرای غم انگیز حالم را عوض کرد و باعث شد خیلی از ان لذت نبرم کاش پای پست دیگری نوشته بودید.به هرحال اقای فرنودی لطف میکنند ما را در خاطرات شیرین و جالب خود شریک می سازند(مخصوصا جایی که رفتند دنبال یک سگ دیگه خیلی بامزه بود).اگر همه خوانندگان مخصوصا کسانی که به هر حال سنی ازشون گذشته تجربیات و خاطرات جالب خود را بیان کنند و یا حتی ماجراهایی که براشون اتفاق می افته و درسی در ان نهفته است بسیار خوب و مفید خواهد بود و هم اینکه به اعتلای سایت کمک شایانی میکند.
    در ضمن از خودتان چه خبر؟
    پاسخ
    دوست عزيز و نازنين جناب تهراني عزيز
    با سپاس فراوان از شما .. بله متآسفانه بار عاطفي اين نوع خاطرات خيلي عميق هستند .. بي جهت نبود انساني شاد و خنده رو و حتي ورزشكار در سن جواني سكته قلبي نمايد .. !! صحنه هاي دلخراش در جنگ ، شاهد بودن مرگ دوستان و همكاران ، لحظات ريسك پذير و خطرناك ، فشار هاي عصبي ، و آواره گي خيلي از هموطنان .. همه و همه روي ادم تآثير منفي مي گذاشت .. مخصوصآ ادمي چون بنده كه خيلي خيلي حساس بودم .. و با مشاهده اين صحنه ها به هم مي ريختم .. جناب تهراني عزيز .. اين سومين باري است كه تكرار مي كنم .. اما به شرافتم قسم هر بار يادم مي آيد يا مي خوانم .. بد جوري منقلب شده و انگار تازه با آن مواجه شده ام ..
    در باره مطلب جناب فرنودي .. راستش رو بخواهيد ايشون آن را در بخش كامنت ها قرار داده بودند .. و بنده جسارت كرده از ان جا برداشته و قصد داشتم روي ان كار كرده و با تلفيق خاطرات خودم از ان ايام .. به سبك و سياق خودم تعريف كنم .. نه به خاطر اين كه خداي ناكرده مشكلي داشته باشد .. صرفآ به خاطر كوتاهي آن نسبت به ساير مطالب بود
    اما در باره اين كه اي كاش در پستي ديگر درج مي شد .. بنده بر عكس شما معتقدم .. اتفاقآ وجود اين دو خاطره در كنار هم گوياي خيلي مسايل است .. مخصوصآ براي ان هايي كه دنبال كشف حقايق و تضاد ها هستند .. اين دو خاطره بيانگر دو ديدگاه متفاوت است .. در اولي براي يك جوان كم سن و سال دفاع براي حفظ ارزش ها و خاك خود با دست خالي به مقابله با دشمني تا دندان مسلح رفته و جانش را هم در اين راه مي دهد .. و در دومي تمام دلمشغولي و لذت زندگي در حمل راحت سگش به فستيوالي در آن سوي آب ها خلاصه مي شود .. !! و مردم با مقايسه اين دو ديگاه پي به رشادت و نوع نگرش مردم ما پي مي برند ..
    در پايان . با نظر شما مبني بر درج خاطرات مفيد و اموزنده موافق هستم . و شديدآ از ان استقبال مي كنم

    سلام خدمت جناب کاپیتان مدرسی عزیز

    پست ارزشمندتونو خوندم ... قلم شیواتون آدمو یکراست و بیواسطه به اون فضا میبره ...من هنوز یه سالم نشده بود که خرمشهر آزاد شد ... خدابیامرز مادرم همیشه برام از حال شهرمون توو اون روز تعریف میکرد ...

    بازم میگم خوشا بحالتون عقاب آسمونا!
    شاد باشید همیشه...آمین
    پاسخ
    دختر عزيز و نازنينم خانم طلوعي گرامي
    چقدر خوشحالم كه شما هم اهل خوزستان و خرمشهر هستيد .. پس بي جهت نيست يك احساس عاطفي شديد نسبت به شما داشتم .. خدا بيامرزه مادر شما و همه مادران فوت شده را .. دخترم حتمآ مي دوني كه من ارادت خاصي به هموطنان خوزستاني ام مخصوصآ آبادان و خرمشهري دارم .. دليلش هم خاطرات بسيار زيبايي است كه قبل از انقلاب در پرواز هايي كه در اختيار نيروي دريايي بوديم ، و شب ها را ميهمان ان ها در خرمشهر بوديم . واقعآ خيلي به من و دوستانم خوش مي گذشت .. سعي مي كردم .. هفته اي يك روز پرواز طولاني مسير دريايي را قبول كنم .. تا به خاطرات زيبايم با مردم مهربان اين شهر ها بيافزايم ..
    ممنون عزيزم .. مواظب خودت باش دخترم

    راستش منم هنگام خوندن مطلب آزاد سازی خرمشهر اشکم در اومد
    ما ها واقعا مدیون اون شهداییم ولی حیف که حالا یه عده که حتی 100 کیلومتری جبه ها هم ÷یداشون نمی شد حالا به سوء استفاده از نام شهدا دارن به این مردم ظلم میکنن

    پاسخ
    مسلم جان عزيز .. كاملآ حق با شماست همه ما مردم ايران مديون رشادت هاي شهداي گرانقدر هشت سال دفاع مقدس هستيم . اما خب قبول دارم بعضي ها از اين ارزش ها سوء استفاده مي كنند .. اين عده اصلآ جايي در دل مردم ندارند .. و مسئولان هم تلاش دارند تا با شناسايي اين سود جويان جلوي سوء استفاده ها را بگيرند .. من مطمئن هستم روزي دست همه سوء استفاده كنندگان و شارلاتان هايي كه از ارزش هاي مقدس ما بهره مي برند .. قطع خواهد شد . از شما هم خواهش مي كنم نظرات مفيد خود رو با مسايل سياسي قاطي نكنيد .. تا بنده شرمنده عدم درج ان ها نشوم .. من با اجازه ات جمله اخر كامنت شما را به خاطر احتمال برداشت سياسي حذف كردم .. اما دليل نمي شود با شما موافق نباشم .. ممنون از حضور پر مهرت

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35