درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  به یاد خرمشهر عزیز

 روزي كه خونين شهر ، خرمشهر شد ..  

2moam54hmol5qr99728s.gif

 

 ihss9tr9zi9efmcstko6.jpg

 هر سال با نزديك شدن به روز سوم خرداد و فتح برزگي كه به آزادسازي خرمشهر منجر شد ياد چهره مظلوم آن جوانك بسيجي خرمشهري مي افتم .. و دلم مي گيره . همه خاطرات جبهه و جنگ و فراز و نشيب هايش يك طرف .. شهيد شدن آن جوان سياه چرده بسيجي كه جسم زخم خورده اش رو براي مداوا به بيمارستاني در تبريز مي برديم .. به يك طرف ! هنوز حرارت دستان زخمي اش رو در دستانم حس مي كنم .. كه با لهجه بسيار شيرينش پرسيد .. جناب نمي دوني خرمشهر آزاد شده يا نه .. !!؟ و من ناچيز خيلي عادي از كنار اين موضع گذشتم .. بله او يكي از هزاران رزمنده خرمشهري بود كه به عشق آزاد سازي شهر غريب اش از چنگال دشمن بعثي به صورت گمنام با تمام وجود جنگيد .. و آن قدر زنده نماند تا خبر پيروزي بزرگ رو بشنود .. ! به شرافتم سوگند هر وقت يا هر زمان اين صحنه يادم مي آيد .. بد جوري اشگ هايم سرازير مي شود .. ( مثل همين حالا .. ) و دلم براي مظلوميت او و هزاران جوان مثل او به درد مي آيد .. خرمشهر آزاد شد .. اما ياد و خاطر اين عزيزان با غيرت هرگز فراموش نخواهد شد .. روحشان شاد .

راستش رو بخواهيد وقتي خاطره تكراري جوان خرمشهري رو كپي مي كردم .. احساس مي كردم در محضر شما بزرگواران كم فروشي مي كنم .. ! از اين رو تصميم گرفتم خاطره زيباي استاد عزيزم محمود فرنودي را كه براي پستي مستقل در نظر گرفته بودم را هم اضافه كنم . از سوي ديگر در بخش نقد هفته هم سعي كردم با تحليل برنامه اي جالب و زيبا سنتي شكني كرده و زود تر از موعد تعين شده اش تقديم شما ياران بزرگوار كنم .. اميدوارم مورد قبول قرار گيرد ..

و اما سخن اخر .. هنوز فرصت نكردم كامنت هاي سايت را پاسخ دهم .. رقم بالاي ۵۴ را نشان مي دهد  اما قول مي دهم حتمآ پاسخ يكايك اين دوستان را بدهم .. كمي احساس دلتنگي مي كنم . شايد هم امروز يا فردا براي ديدن نوه ها عازم كرج شدم .. اما در مراجعت حتمآ در خدمت خواهم بود . در پايان وظيفه خودم مي دونم از دوست بزرگواري بنام " داود بيكدلي " نازنين رسمآ تشكر و قدرداني كنم . ايشان وقتي متوجه شد با ويندوزم مشكل دارم .. يك نسخه اورژينال با يك پكيج آنتي ويروس از خارج برايم ارسال فرمود .. مي دونم قيمت اين دو هديه خيلي بالاست .. اما براي من خيلي بيشتر از اين ها ارزش معنوي داد .. ممنون از اين خواننده گرامي

برچسب ها :  خرمشهر + خط پرواز سي - ۱۳۰ + فتح المبين + جوان خرمشهري + رزمندگان + پرواز + ستاد تخليه + جنگ + عراق + پشتيباني

 

 

خرمشهر ؛ پیش از انقلاب ...

از نخستین روزی که افتخار پرواز با هواپیمای سی - ۱۳۰ رو پیدا کردم ، ماموریت به دو شهر همیشه برایم خاطره انگیز و بیاد ماندنی بود . اولی پرواز به مشهد بود که به خاطر حضور خانواده ام و دیدار با آن ها همیشه با اشتیاق داوطلب پرواز می شدم . دومی مسیر طولانی " دریایی " بود که به خرمشهر ختم می شد . و من عاشقانه پرواز در این مسیر را دوست داشتم . چون همان گونه که از اسم اش پیداست ، ما در اختیار نیروی دریایی بوده و از تهران به بوشهر ، خارک ، اهواز و آبادان رفته و خانواده ها رو جا به جا می کردیم . شب هم میهمان این نیرو بودیم و در خرمشهر استراحت کرده و روز بعد همین مسیر رو برعکس انجام می دادیم .. جزیره خارک و بوستان معروف اش ، زیبا بودن بندر خرمشهر و مردمان خونگرمش از همه مهم تر ساعت پرواز طولانی که خیلی به ان نیاز داشتم ، همه و همه باعث دل بستن ام به این مسیر شده بود . البته برای رفتن به این مسیر هیچ مشکلی نداشتم .. چون همکارانم از خدا می خواستند یک دیوونه داوطلب شده و به جای آن ها این ماموریت سخت رو برود ! همین امر سبب شده بود انس و الفتی خاص به پرسنل نیروی دریایی پیدا کنم . دوستان قدیمی حتمآ یادشون است که در یکی از پست های گذشته ( اینجا ) در باب چگونگی حل مشکل ازدواج ام به دست یکی از والاحضرت های دربار که در پرواز همین مسیر حضور داشت ، توضیح داده ام ..

خرمشهر در آغاز چنگ عراق ...

 همین خرمشهر زیبا که یکی از بنادر مهم تجاری در خاورمیانه محسوب شده و قادر بود کشتی های اقیانوس پیما در اسکله های متعدد ان لنگر بیندازند ، از مدت ها قبل چشم صدام حسین رو گرفته بود و همیشه آرزو داشت این شهر و استان خوزستان رو تصاحب کنه ! او بقدری در توهمات اش غرق شده بود که واقعآ باورش شده بود . مردک دیوانه برای واقعیت بخشیدن به خواسته هایش ، حتی نقشه تحریف شده جغرافیایی را در کتاب های درسی مدارس هم منتشر کرد ! او اسم  خوزستان را به " عربستان " ، آبادان را به " آبدانا " ، خرمشهر را " محمره " ، سوسنگرد را " خواجیه " و اهواز را " ال احواز " نامیده بود ! او در تمام نطق های خود از خرمشهر به عنوان " مروارید شط العرب " نام می برد ! تا این که به کمک نیروهای غربی روز ۳۱ شهریور ماه ۱۳۵۹ رسمآ به خاک کشور عزیز ما حمله کرد . اما جوانان با غیرت خرمشهر با دست خالی موفق شدند جلوی لشگر زرهی تا دندان مسلح بعثی ها رو گرفته و ان ها رو تحقیر کنند ! آن ها موفق شدند ۳۵ روز مردانه مقاومت کنند . اما عاقبت روز چهارم آبان ماه ۱۳۵۹ شهر سقوط کرده و به دست متجاوزان افتاد ..

نقبی به ماه های نخست جنگ ...

 اگر چه هرگز از رسانه های داخلی خبر سقوط خرمشهر به خاطر حفظ روحیه رزمندگان و مردم با شرف ایران اعلام نشد ، اما کمتر رزمنده ای بود که از موضوع با خبر نشده و برای نجات آن لحظه شماری نکرده باشد . افرادی که سن و سالی ازشون گذشته است حتمآ به خاطر دارند که رادیوی عراق چگونه آن زمان با پخش برنامه های گوناگون ضمن بیان تسخیر خرمشهر ، رزمندگان را هم برای تسلیم شدن و پشت کردن به حکومت ترغیب می کرد ! یادمه آن ها حتی دستور العمل هایی هم برای خلبانان ایرانی  پخش  کرده و از خلبانان شکاری می خواست ابتدا بمب های خود را در بیابان رها کرده و سپس با فلان فرکانس تماس گرفته و با مختصاتی که اعلام می کرد ، از ان ها می خواست در بغداد فرود بیایند !! بماند که تک و توکی از همین فریب خوردگان خائن گول وعده های دشمن را خورده و فرار کردند .. ! اما خدا رو شکر تعداد این افراد به اندازه انگشتان یک دست هم نرسید .. صدام حسین همیشه به تسخیر خرمشهر افتخار کرده و به حفظ آن به هر قیمتی تآکید داشت ! از این رو با مجهز ترین سلاح های غربی از خرمشهر که در ان ایام خونین شهر لقب گرفته بود ، محافظت می کردند . خوب یادمه تا قبل از عملیات بیت المقدس هر وقت برای حمل مجروحان جنگی پرواز می رفتم .. طبق عادتی که داشتم ، تا تکمیل شدن ظرفیت هواپیما با مجروحان صحبت کرده و به قول معروف احوالپرسی می کردم . شاید باور نکنید اغلب آن ها در مقابل این پرسش من که چه آرزویی داری ؟ از زیارت کربلا و آزادی خونین شهر یاد می کردند .. و من به عنوان یک ایرانی عاشق وطن از این پاسخ ها لذت می بردم ..

حضور مسئولان در عملیات ها ...

قبل از تشریح این پاراگراف ، اجازه می خوام اعتراف صادقانه ای کرده و بگویم ...  در تمام مدتی که خاطرات پرواز های جنگی رو در وبلاگ و سایت ام می نوشتم ، همیشه از بیان نام مسئولان عالی مقام طفره می رفتم ! زیر اصلآ دوست نداشتم بعضی از خوانندگان که شناخت کافی از شخصیت ام نداشتند ، یه وقت فکر کنند قصد مطرح کردن خودم رو داشته و به عبارتی پز مسئولان رو می دهم . اما حالا نظرم برگشته و معتقدم اگر نام نبرم در برابر تاریخ و نسل های جوان امروز و فردا مسئول هستم ! چون به این یقین رسیده ام بعد از دوسال و اندی یاران همدل و خوانندگان قدیمی به خوبی با منش و مرام بنده آشنا شده اند . بگذریم .. در آن روزگار برای افرادی نظیر من که اغلب پرواز هایم به جبهه بود ، این نکته کاملآ جا افتاده بود که هر وقت مقام بلند پایه ای با ما به منطقه جنگی می آید ، بی برو برگرد عملیاتی بزرگ در حال تدوین است . این نکته ای بود که نیروهای امنیتی دشمن خیلی دلش می خواست به کمک ستون پنجم از آن سر در آورد ! زیرا خط مش اطلاع رسانی رسانه ها مخصوصآ صدا و سیما کاملآ هوشیارانه و در راستای تقویت روحیه عمومی بود . و نمی شد از ان پی به برنامه های ارتش و سپاه برد . جالب تر از همه این که مسئولان عالی رتبه بدون تشریفات لازم نظامی و حتی بدون اسکورد هوایی ( تاپ کاور ) همچون یک مسافر یا رزمنده ای عادی با ما به منطقه سفر می کردند .. که همان طور که گفتم از این به بعد نام آن ها را بیان خواهم کرد .

خط پرواز سی - ۱۳۰ ، اردیبهشت  ۱۳۶۱

قبلآ به کرات توضیح داده ام که در اون ایام به خاطر این که توی خونه حوصله ام سر می رفت و مانند سایر دوستانم حرفه دوم نداشتم ، معمولآ ترجیح می دادم اول وقت اداری به خط پرواز رفته و با انجام یک پرواز ، هم بر تجربیاتم افزوده و هم هر پروازی که دوست دارم برم ! یادمه اوایل اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۱ بود وقتی وارد خط شدم در لیست پرواز های آن روز ، یک ماموریت اهواز به چشم می خورد . به سرپرست خط پرواز که اون موقع آقای سجادی بود ، گفتم محمود جان اسم من رو برای پرواز اهواز به عملیات رد کن .. او هم با لبخند دوستانه ای گفت .. بهروز خدا خیرت بدهد و بلافاصله شماره عملیات رو گرفته و اسامی رو عوض کرد .. با ورود به رمپ پرواز و مشاهده بارگیری هواپیماهای آلرت ( اماده روز ) دوزاری ام افتاد که همین روز ها شاهد عملیاتی از سوی ایران خواهیم بود !  چون ما معمولآ خالی رفته و با مجروحان زخمی برمی گشتیم .. اما وقتی قارقارک بارگیری می شد ، از نوع و حجم بار ها می تونستیم حدس بزنیم که در جبهه ها چه خبره !!؟ معمولآ هم در این موارد با کسی حرف نمی زدیم .. چون همیشه حضور ستون پنجم رو در کنار خود احساس می کردیم ..! من با تنها کسانی که در این باره سخن می گفتم ، یا فیروز بهمن مومنی بود یا ماشالله مداح .. مخصوصآ فیروز زبل که تحلیل های جالبی از اوضاع جنگ می کرد .. معمولآ تا اماده شدن هواپیما ، یک گوشه ای می نشستیم و ضمن شوخی و مزاح با شرح مشاهداتمون از جنگ سخن می گفتیم !!

اون روز هم سر ساعت مقرر بعد از هماهنگی با برج مراقبت پرواز در مهرآباد ، آماده خزش به سوی ابتدای باند ۲۹ چپ شدیم که از طریق سیستم " یو . اچ . اف " پیغام عملیات رو شنیدیم  که از ما خواست به سمت هواپیمایی کشوری رفته و بدون خاموش کردن موتور جلوی آشیانه یه نیش ترمزی زده و چند نفری رو سوار کرده و سپس به ماموریت اعزام شویم . با رسیدن به محل مورد نظر ، حضرت آیت الله خامنه ای به همراه یکی دو نفر سریع سوار هواپیما شده و بعد از خوش و بش کردن با بچه ها راه افتادیم . دیگه کاملآ یقین پیدا کردم که عملیاتی بزرگ در شرف شکل گیری است ! چون بعضی از مقامات عالی رتبه ای که با ما همسفر می شدند ، صرفآ برای بازید و دادن روحیه به رزمندگان بود مثل آقای موسوی اردبیلی که ریاست قوه قضائیه رو به عهده داشت . ( ماجرای دوستی ام با ایشان رو در پستی جداگانه شرح خواهم داد ) اما حضور شخصیت هایی چون آقای خامنه ای ، علاوه بر جنبه روحیه به افراد و بازدید ، نقش بسیار مهمی در سازماندهی عملیات های مهم در جنگ با عراق را به عهده داشت . و معمولآ از آغاز تا پایان عملیات های بزرگ حضور داشتند .. و من در طول دوران خدمت ام بار ها با ایشان پرواز به مناطق جنگی و مشهد را داشتم . به هر حال ان روز هم بدون هیچ مشکل خاصی در اهواز فرود آمدیم . اون روز هیچ کدوم از بچه های گروه پروازی فکرش را نمی کردند که غرور آفرین ترین ، بزرگ ترین عملیات جنگی با نام بیت المقدس در حال تدوین است ...  

نحوه پشتیبانی جنگی ...

مهم ترین مسئولیت ما و هواپیماهای ترابری پشتیبانی از جبهه های جنگ بود . به عبارتی کلیه ملزومات مناطق جنگی و پشتیبانی از ان ها به عهده ما بود . دیگه برای ما حمل آذوقه و دارو و ادوات نظامی به جبهه و در مراجعت اوردن مجروحین جنگی امری عادی تلقی شده بود . دیگه همه به وظایف خود واقف بودند .. هیچ گونه سر در گمی به مانند روزهای نخست جنگ مشاهده نمی شد . ستاد های امداد رسانی در تمام فرودگاه های کشور سازماندهی شده بود و در کنار ان ها ستاد های تخلیه مجروحین به نحو احسن کار بارگیری زخمی ها ، اخذ پذیرش از کلیه بیمارستان های مجهز کشور ، تغیر کاربردی هواپیماهای غول پیکر سی - ۱۳۰ و حتی جامبو جت ها از مسافر بری به بیمارستان را اموخته بودند .. و در یک چشم بر هم زدن از نوک تا انتهای هواپیما رو برانکارد می زدند .. !! با فرود هر فروند از هواپیماهای ترابری ، کار چونه زدن های بعضی از خلبانان با بچه های ستاد تماشایی بود .. !! خیلی ها اصرار داشتند حتمآ مجروحان تهران یا شیراز و اصفهان رو به ان ها بدهند .. ! اما طرف مقابل هم حق داشت .. در ان شرایطی که نه اینترنتی در کار بود ، نه سیستم ارتباطی مجهزی داشتیم ، آگاهی از وضعیت بیمارستان های کشور به معجزه بیشتر شباهت داشت .. هواپیما ها به محض نشستن با خر خره پر از مجروح جنگی می شد . در اواخر جنگ برا پرهیز ار چانه زدن های بعضی ها ، مسیر پرواز بعد از تیک آف اعلام می شد ! تا دیگه کسی پارتی بازی نتونه انجام بده ... !!!   

سوم خرداد ماه ۱۳۶۰ ...  

هیچ گاه یاد و خاطره این روز را تا زنده هستم فراموش نخواهم کرد .. این روز برایم خیلی خاطره بر انگیز است . با اجازتون قسمتی از خاطره این روز را که قبلآ نوشته بودم  رو کپی می کنم .. خیلی دلم می خواست از زاویه ای دیگر ماجرای ان روز رو تعریف کنم .. اما حس کردم نوشتار قبلی اگر چه قدیمی است ، ولی به یک بار خواندن مجددش می ارزد ..

              c9grzonv11okublhvvhp.jpg

figt25aw3ruekq5p1q.jpg

    

روز سوم خرداد بود ...   شهر تهران حسابي درتب و تاب جنگ بود .. در هر كوي و برزن ، از بلندگو ها صداي مارش نظامي به گوش مي رسيد ... مردم در حين انجام كار هاي روزمره ، حواسشون به بلند گو ها بود تا اگر آژير وضعيت قرمز به صدا اومد ، فوري به نزديك ترين جان پناه ها ، كه همه جا تعبيه شده بود ، پناه ببرند . من شب قبلش پرواز بودم .... و اون روز هم ، استراحتم بود . براي انجام كاري از پايگاه بيرون اومدم ... هنوز به ميدان آزادي نرسيده بودم كه ناگهان راديو ماشين برنامه ي عادي اش رو قطع كرد و خبر از حمله بزرگي  داد ..  

طبق معمول ، با شنيدن خبر حمله رزمندگان ، تصميم گرفتم به پايگاه برم . يه حسي به من مي گفت اين يكي بايد خيلي مهم باشه ...  هميشه يك دست لباس پرواز و ماسك اكسيژن و ... كه از ملزومات پروازی است ، تو ماشين داشتم .  وارد ميدان آزادي كه شدم ، با راه بندان طولاني برخورد نمودم .. كه بيشتر به خاطر تردد آمبولانس هاي حامل مجروحين جنگي از فرودگاه بود ..  با مشاهده آمبولانس ها ديگه صد در صد مطمئن شدم مربوط به همين حمله اي است كه راديو اعلام كرد .

ديدم اگه صبر كنم ، حالا حالا ها راه باز نميشه .. به ناچار به گشت راهنمايي و رانندگي كه در ضلع جنوبي ميدان ايستاده بود مراجعه كردم و به افسري كه اونجا بود ، خودم رو معرفي نموده ، خواهش كردم يه جوري منو از اين مهلكه نجات بده تا به پايگاه برسم . افسر جوان كه هنوز هم اسمش رو به خاطر دارم .. سروان عالي نسب ( نام آدم هاي خوب هيچ گاه از ذهنم پاك نميشه ) ، با كمال ميل موافقت كرده و همانند اسكورد تشريفات ( نمرديم و يه بار مثل از ما بهترون اسكورت شديم !!) راه رو برام باز كرد ...

جنب و جوش عجيبي تو خط پرواز سي -۱۳۰ به چشم مي خورد ... معمولآ هر وقت حمله اي صورت مي گرفت ، اين جا همه چيز بهم مي ريخت .. همه عجله داشتند .. سرشيفت اون روز رضا مسيبي بود . با وجودي كه ذاتآ آدم خونسردي است ، ولي به خاطر فراواني پرواز هاي جنگي و كمبود نفرات شيفت ، حسابي آشفته و عصبي بود . با ديدن من ، چشمانش برقي زد و با خوشحالي پرسيد : بهروز اومدي بري پرواز ؟‌؟  من هم كه با او شوخي داشتم گفتم .... نه رضا جون ، اومدم يه قل دو قل بازي كنم .... و متعاقب آن به سوي اولين هواپیمایی كه قرار بود اعزام بشه رفتم ..

فرودگاه اهواز  واقعآ  اون ايام به بيمارستان صحرايي تبديل شده بود ، حسابي شلوغ بود ... گروه امداد گران و ستاد تخليه با نظم خاصي مجروحين را از هلي كوپتر هاي هوانيروز ( دوست ندارم بگم بالگرد ... مگه زوره ؟!!) كه از خط مقدم مي آوردند ، تخليه كرده و بعد از مداواي اوليه ، تفكيك گرديده و هر يك از زخمي ها با پرونده اي بر روي سينه ، به درون سي -۱۳۰ ها انتقال مي يافتند . حالا مجسم كنيد گرماي طاقت فرساي اهواز ... آواي ناله مجروحين .... صداي غرش موتور هواپيما ها ( كه من يكي ، هنوز هم عاشق اين اصوات هستم !) ، فرياد امداد گران كه خستگي و عرق از چهره شان نمايان بود ..  چه وضعي رو به وجود آورده بود .

اون ايام رسم بود كه روي زمين، به ما نمي گفتند مجروحين را به كدام شهر و ديار ببريم . طفلكي ها حق داشتند كه نگن  .. چون بقدري آدم هاي راحت طلبي چون من ، چونه مي زديم كه اين ابو طياره رو بفرستين تهران ..!! كه اون ها از كار و زندگي مي موندن .... براي همين به محض اين كه اوج مي گرفتيم ، از طريق برج مراقبت پرواز به ما اعلام مي شد كه مقصدمون كجاست . و آن بنده خدا هاي زخمي رو كجا ببريم ..  خلاصه اين كه.... اون روز فهميدم حمله با نام بيت المقدس و براي باز پس گيري خرمشهر از چنگال دشمنان بعثي آغاز شده است ..

به ما اغلام شد كه هواپیما آماده است ... مقصد نا معلوم !!  همين كه اومدم از پله هاي هواپيما بالا برم ، ديدم بيچاره مركب آهنين تا خرخره پر از مجروحان جنگي است .. كه به صورت افقي بر روي برانكارد هاي هواپيما قرار گرفته اند ... همين كه بالا اومدم ... اولين مجروح كه چهره ي آفتاب سوخته اي داشت و معلوم بود از بچه هاي بومي منطقه خرمشهر است ، با لهجه شيرين جنوبي اش كه مملو از درد گلوله بود ، مچ دستم رو گرفت .... فكر كردم آب مي خواهد ... آخه مي دونيد كساني كه تير مي خورند ، يا خون ريزي دارن ، بد جوري تشنه مي شوند.... .  آقايون اطباء  هم به ما سفارش كرده بودند مطلقآ آب يا مايعات به اون ها نديم ......  با حالت زاري كه داشت پرسيد : برادر راديو گوش كردي ..؟ تعجب كردم .. فكر كردم بر اثر خون ريزي هذيون مي گه ...  ولي باز دلم نيامد سر كارش بذارم .. با مهربوني گفتم : راديو براي چي ؟؟ گفت : مي خوام بدونم خرمشهر بالاخره آزاد شد يا نه ..؟ ( به شرفم قسم الان كه مي نويسم ، چشم هام پر از اشگه .. ) ، تازه دوزاري ام افتاد كه او چي مي خواد ... گفتم  خبر ندارم .. ولي اگه مي شد حتمآ ما متوجه مي شديم ..

با همون حالش كه دستم رو محكم گرفته بود ، گفت : يه قول به من مي دي ؟؟ گفتم بگو عزيزم .... گفت قول بده كه اگه خرمشهر آزاد شد ، به من خبر بدي ..  گفتم حتمآ مطمئن باش.. لبخند كم جوني زد و دستم رو ول كرد ... وقتي اوج اوليه را گرفتيم ، مقصد ما شهر تبريز اعلام شد ...  تو هوا به خاطر خواهش اون پسر سيه چرده ، علي رغم اين كه كار زياد داشتم ، ولي مرتب به راديو گوش مي دادم .....  راديو مرتب از حمله بزرگ حرف مي زد ... مارش نظامي و سرود هاي ميهني .... كم كم شهر تبريز از بالا ديده مي شد ... در حال كم كردن ارتفاع بوديم كه در يك لحظه راديو برنامه هايش را قطع كرد ... گوينده در حالي كه صداش از هيجان  مي لرزيد .... اعلام كرد ..

توجه كنيد .... هم ميهنان عزيز توجه فرماييد ،هم اكنون به خواست خداوند متعال ... شهر خرمشهر آزاد شد .. خونين شهر آزاد شد و ...  خيلي خوشحال شدم ... نمي دانم دقيقآ چقدر از اعلام اين خبر گذشته بود كه به شهر تبريز رسيديم ... فوري پياده شدم تا اين خبر خوش را به آن رزمنده چشم انتظار بدهم ... به محض اين كه بالاي سرش رسيدم ... ديدم در خواب عميقي فرو رفته .. چهره اش ديگر خسته و درناك به نظر نمي رسه ... تكانش دادم .... برادر .... برادر ...  بهيار پرواز با اندوه گفت : جناب سروان او همين چند دقيقه پيش تمام كرد ...

نميدونم فهميد كه شهرش آزاد شده يا نه ...؟ ولي مطمئن هستم روح او هم با خرمشهر آزاد شد ....

۲۵ سال از آن روز گذشته .... هر وقت يادم مياد .. از ته دل گريه مي كنم .. روحش شاد

dfhbsh.jpg 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۱۳:۱۵دقيقه ، سي ام  ارديبهشت ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

 آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

 

 

 

 

  راستش می خواهم کمی به عقب برگردم و از سال های 52 و 53 که در فرودگاه مهرآباد تهران و در یکی از شرکت های هوائی خارجی کار می کردم خاطره ای را نقل کنم و فکر می کنم برای بسیاری خنده دار و فراموش نشدنی است . در زمستان سال 53 ما در آن شرکت هفته ای 7 پرواز شبانه داشتیم که سه پرواز از خاور دور می آمد و به اروپا می رفت و 4 پرواز بر عکس.من در مقطعی سوپروایزر قسمت بار هواپیما بودم .بطور معمول دو ساعتی پیش از رسیدن پرواز در دفترمان حاضر شده و کلیه تلکس هایی که از ایستگاه های قبلی می رسید و همگی در مورد بخش های مختلف همین پرواز بود را بین قسمت ها توزیع کرده هر یک بکار خود مشغول می شدیم.من بعنوان مسئول کارگو (بار) تمامی محمولاتی که متعلق به تهران بود را بشکل لیست درآورده و در موردشان تصمیم گیری می کردم.مثلا اگر جنازه ای می آمد برایش تمهیدات خاصی داشتیم و اگر مواد خوراکی و فاسد شدنی همین طور و اگر محموله ای برای مثلا وزارت دربار در راه بود آن وقت فورا تماس گرفته و نماینده آن ها می آمد و می برد و مانند این ها ... آن شب ایستگاه رم خبر داده بود که در انبار زیر دم هواپیما که اصطلاحا (هولد عقب) نامیده می شد حیوان زنده داریم! در قفس مخصوص یک سگ متعلق به یک هنرپیشه مهم ایتالیائی از رم عازم بانکوک برای شرکت در مسابقه زیباترین سگ جهان بود! مدارک مانند شناسنامه و اسناد پزشکی و خلاصه همه چیز را گذاشته بودند. از ما خواسته بود که اولا درجه حرارت هولد را با خلبان چک کنیم که بیش از حد سرد یا گرم نباشد ثانیا برای حیوان با احتیاط و احترام کامل آب و غذای مخصوص بگذاریم...البته اگر همه را میل کرده بود!! 

هوای بیرون(تهران) بسیار سرد و ساعت حدود 2 نیمه شب بود.باآمادگی کامل منتظر ورود پرواز بودیم.پشت سر هم تلکس بود که از مرکز ما در مورد این سگ می آمد و اهمیت موضوع را متذکر می شدند . هواپیما نشست و من از غلطکی که زیر همان هولد عقب گذاشته شده بود بسمت درب هولد رفتم.هوا کاملا تاریک بود و صدای موتور برق 747 که در ناحیه دم کار می کرد باعث شده بود نتوانم صدای سگ را از پشت در بشنوم ! بسختی و با عدم تعادل کافی ضمن آزاد کردن ضامن درب موفق شدم درب هولد را باز کنم، ولی بدلیل این که نمی توانستم کاملا ایستاده و مسلط باشم سرم را خم کردم تا در سنگین آن کاملا باز شود که چشمتان روز بد نبیند!! سگی به درشتی یک گوساله در لحظه ای از بالای سرم جستی زد و در تاریکی شب ناپدید شد!!! از صدای پارس سگ های ولگرد مهرآباد جنوبی که شاید از سر خوشی و شادمانی بود و وی را تعقیب می کردند فهمیدم که پیدا کردن او دیگر غیر ممکن است

من جوانی 22 ساله بودم و کم تجربه و اصلا چنین موقعیت خطیری را ندیده بودم.بر سری بزیر افکنده و شرمگین سراغ رئیس ایستگاه رفتم و ماجرا را بازگو کردم و....

چقدر بدو بیراه شنیدم بماند !! ولی اون خدا بیامرز که از هموطنان آشوری بود و بسیار بد اخلاق لختی درنگ کرد و منو صدا کردو گفت برو نیم ساعته یک سگ پیدا کن بیار !!!! من با 3 کارگر تخلیه بار بدرون تاریکی رفتیم و به راهنمائی یکی از اونا که خودش بچه همون محل بود یک سگ کم جثه تر بی حال که نای فرار نداشت پیدا کردیم و البته زیر چراغ هواپیما تازه فهمیدیم که کور هم هست! درون قفس گذاشتیم و آب و غذای کافی و هواپیما روانه شد.... باتفاق تصمیم گرفتیم احدی از موضوع بو نبرد بخصوص روسای شرکت خارجی که ما برایش کار می کردیم و کاملا موضوع را کتمان کرده خودمان را به نفهمی بزنیم...شتر دیدی ندیدی . فردا شب با دلشوره در فرودگاه حضور یافتیم...باور کنید آن قدر کاغذ تلکس های وارده روی زمین ریخته بود که نمی توانستیم قدم از قدم برداریم.همه در مورد این سگ و سگ جایگزین بود.تصور کنید نمایندگان فستیوال بهمراه عده ای عکاس و خبرنگار در فرودگاه بانکوک در انتظار این سگ بودند تا اورا به همه نشان دهند و سگ خوش شانس ما از هواپیما پیاده می شدر حالی که نور فلاش عکاس ها همان تک چشم اورا بشدت آزار می دهد و پیامد آن خنده حضار است. نماینده فستیوال شکایت کرده و نوشته بود ! !!!

this dog is not educated

دوستان عزیز باور کنید شکایت و شکایت بازی توسط وکلای مختلف شش ماه بطول انجامید ولی ما هم چنان روی حرف خود ماندیم که ما عین دستورات را انجام دادیم و از باقی داستان بی خبریم !! موضوع این بود که بدلیل سهل انگاری مسئول بار فرودگاه رم درب قفس کاملا قفل نشده و در هوا بدلیل تکان های هواپیما و تلاش خود سگ درب آن باز شده و حیوان در هنگام نشستن پرواز در انبار هواپیما آزاد بوده و کاملا عصبی و ترسان بوده است.تنها چیزی که تسلایش می داده است همانا خروج فوری از آن زندان و خوردن هوای تازه بوده است که ما را به چنین دردسری دچار ساخت!!

با تشکر از استاد محمود فرنودی  

  

جناب آقای ضرغامی در اون سال هایی که شما در وزرات ارشاد تشریف داشتید و بنده در تلویزیون و از قضا افتخار همکاری نزدیک با شما را داشتم ، هميشه دلم مي خواست در برنامه مثل " هفت " توليدات سازمان صدا و سيما مخصوصآ سريال ها  و برنامه هاي پرهزينه توسط عده اي كارشناس خبره و بي طرف ، عين فيلم هاي سينمايي مورد نقد و بررسي جدي قرار گيرد. راستش رو بخواهيد با ارتباطاتي كه داشتم ، خيلي هم تلاش كردم . اما به دلايلي كه شما و من مي دانيم ، اجازه ساخت چنين برنامه مفيدي رو ندادند ! با شناختي كه از جنابعالي دارم انتظار مي رود با توليد برنامه هاي جدي نظارتي در بهبود كيفي توليدات گام هاي جدي برداشته شود .

 بي ترديد همه اهالي سينما اذعان دارند كه برنامه مفيد " هفت " چقدر در جذب بيننده و نزديك كردن  مردم و آشتي با گيشه هاي فروش سينما تآثير داشته است . مخصوصآ با حضور مجري كارشناس با دانشي چون فريدون جيراني اين برنامه جان تازه اي يافته است . جيراني با دارا بودن شخصيتي استثنايي و بدون حاشيه در سينما نه تنها توجه و اعتماد دست اندركاران توليد رو جلب كرده و همه را به راحتي در برنامه دعوت مي كند ، بلكه منتقدان سر سخت و منزوي هم او و برنامه هفت را قبول دارند . يكي از دلايل موفقيت " هفت " زبان خودموني و بي غل و غش برنامه است .. كه در ان از مجري هاي عصا قورت داده و عصباني و ايضآ عبوس خبري نيست .. مخاطب صداقت مي خواهد كه " هفت " دارد . جيراني در اين برنامه به دنبال مطرح كردن خود و از همه مهم تر مال اندوزي نيست .. مضاف بر اين كه سينما و رسانه را به خوبي مي شناسد ، فيلم هاي بسياري ديده و از همه مهم تر توليد هم كرده است .. و عنوان مرد سينما واقعآ شايسته اوست . آنچه براي دست اندركاران برنامه هاي سيما واضح و مبرهن است ، جيراني همه بودجه و هزينه تعلق گرفته رو خرج برنامه كرده است . شايد هم از جيبش هم روي آن مي گذارد ..! براي همين خبره هاي اين كار رو براي همكاري پشت دوربين دعوت كرده است . از جوان كم و سن سال خبرنگار گرفته كه فيلم ها را فوت آب است .. تا تصويربردار و گارگردان تلويزيوني و ساير عوامل مثل صدابرداري عالي و مديريت صحنه .. كه از ملزومات برنامه اي زنده است .. پس بي جهت نيست بزرگان سينما راحت در اين برنامه سخن مي گويند .. نقطه قوت هفت ، پخش زنده ان است .. كه نشان از اعتماد سازمان و مسئولان به فريدون جيراني دارند . مديريت و كنترل دست اندر كار زخم خورده و عصباني سينما در يك برنامه بي رحم و زنده تلويزيوني كار آساني نيست .. و ذاتآ دغدغه آوار است .. اما مميك چهره شاد و صداقت دروني مجري كارشناس برنامه ، رك گو ترين منتقدان و اهالي سينما را هم به حرمت او وادار به رعايت مي كند . در برنامه " هفت " هيچ كس از خطوط قرمز سازمان و نظام عبور نمي كند .. تنها دليلش خود جيراني است . اما الحق ميهمانان برنامه هم با الهام پذيري از فضاي راحتي كه در اختيارشون گذاشته مي شود ، با علم ايماء و اشاره تابو شكني مي كنند ! باور كنيد بقدري اين  برنامه كامل و مفيد است كه ادم حيفش مي آيد ايرادات جزئي رو گوشزد كرده و از بعضي پلي بك ها و كليپ هاي سخيف نام ببرد .. ! بازي با زاويه دوربين و تكرار افكت ها در بخش گفت و گو ها كمي توي ذوق مي زند .. اما روي هم رفته قابل تحمل و با همه اقشار ارتباط برقرار مي كند . جا داره از همگي دست اندركاران اين برنامه خصوصآ جناب جيراني عزيز تشكر و قدرداني بشه .. و بر اهالي سينما واجب است كه دست از حمايت اين مرد بزرگ هرگز بر ندارند .. ممنون

 

   http://oldpilot.blogfa.com

  مطالب خواندنی 

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

     

  • - تعداد بازديد
  • 8402
  • مرتبه

    نظرات

    سلامعمو بهروز:
    مثل همیشه مطلبتون زیبا بود..با اینکه بخش اخر مطلبو یه با خونده بودم خالی از لطف نبود دوباره بخونم.....................ببخشید من یه سوال داشتم.....منظور از پس سوز هواپیما چیه؟؟؟ایا همون تخته گازه یا اینکه سیستم جداگانه دربخشی از موتوره که باعث افزایش سرعت میشه و چرا مصرف سوخت اینقدر افزایش پیدا میکنه؟؟؟از دوستان که اطلاعات دارن میخوام که راهنمایی کنن..........
    بازم ممنون....
    پاسخ
    شاهين عزيز و گرامي
    با تشكر از شما و ابراز خوشحالي از اين كه از مطلب تكراري ام خوشت اومده است .. در باره پس سوز عرض كنم .. كه هواپيماهاي شكاري براي افزايش دور موتور خود .. در سيستم احتراق يا همان كامباسشن چمبر .. مكانيزمي وجود دارد كه هر وقت خلبانان از ان استفاده كنند .. سوخت بيشتري با فشار شديد هوا در هم آميخته و سرعتي زياد به هواپيما مي دهد .. اما بايد سريع ان را خاموش كرد .. معمولآ براي اوج گيري ناگهاني استفاده مي شود .. كه در اگزوز هواپيما هم شعله هاي آتش قابل رويت است . به همين دليل تآثير مستقيمي در مصرف سوخت دارد . اميدوارم توانسته باشم پاسخ شما دوست كنجكاوم رو داده باشم

    سلام استاد عزیز

    پیشاپیش سوم خرداد ، سالگرد آزادی خرمشهر را به شما و مردم ایران تبریک عرض می کنم.
    خیلی خلاصه عرض می کنم که خاطره ای که به قول خودتان تکراری ولی به نظر من همیشه تازه در این پست قرار دادید یکی از زیباترین خاطراتی هست که عمق عشق و حب هیهن و رشادت و شجاعت یک نفر (آن رزمنده شهید) را بازگو می کند که حتی تا آخرین نفسی که در سینه دارد به هدف والا و مقدسش که آزادی میهن از چنگال دشمن است می اندیشد.
    روح تمامی شهدای وطن قرین رحمت باد.
    ممنون از شما استاد عزیزم که با یادآوری آن روزهای پرافتخار ما را بیشتر از پیش به ایرانی بودنمان مفتخر می سازید.
    من به شخصه پستهای مربوط به جبهه و جنگ را یک جور دیگر دوست دارم چونکه خودم در آبادان دنیا آمدم.
    موفق و پیروز باشید.
    سام (سوئد)
    پاسخ
    پسر عزيز و گرامي ام سام نازنين
    باور كن هر وقت كامنت شما رو مي خوانم .. خيلي احساس شعف و شادماني مي كنم . البته من با اغلب خوانندگان قديمي و دوستان نازنينم چنين احساسي دارم .
    اما در باره اين خاطره عرض مي كنم .. كه تكراري اندر تكراري است .. ! چون پارسال هم كپي كردم .. و امسال كپي را كپي كردم . كاري كه تا حالا من در سايت انجام نداده بودم .. اما به خاطر ارتباط عميق قلبي ام با اين خاطره كه به جان نوه هايم هر وقت ، هر زمان يادم مي آيد .. اختيار كنترل اشگ هايم رو ندارم .. با يك پارانتز نيمه بي ربط مثالي در اين باب مي زنم .. چندي پيش به ختم يكي ازدوستان صميمي ام رفته بودم .. سال ها با هم رفت و آمد خانوادگي داشتيم . خدا بيامرز مادرش را مي شناختم .. خلاصه در مجلس ختم در ذكر مصيبت مادر همه عميقآ گريه مي كردند .. اما من علي رغمي كه ارادت خاصي به مرحومه داشتم .. نمي دونم چرا گريه ام نمي گرفت .. !! در جايي نشسته بودم كه همه فرزندان و نزديكان ان مرحوم روبرو يم نشسته و به حركات من تسلط داشتند .. كم كم داشتم عصبي مي شدم .. حاضر بودم هر كاري انجام داده تا در ان لحظه چند قطره اشگ بر ديدگانم جاري شود .. !! اما دريغ از يك قطره اشگ .. اون هم ادمي مثل من كه وقتي تلويزيون نگاه مي كنم .. گاهي براي مرگ پرنده اي بي اختيار اشگ هايم مي ريزد .. ! حتي بار ها اتفاق افتاده كه با مشاهده صحنه هاي درام در فيلمي نتوانسته ام جلوي اشگم رو بگيرم .. !! خب معلوم بود از اين كه در اين لحظه حساس يك قطره اشگ نمي آيد ، عصبي شوم .. ! ناگهان ياد همين جوان خرمشهري افتادم .. واقعآ خدايي بود كه نا خواسته به جلوي چشمم اومد .. باور كن از ته دل زار زدم .. از اون گريه هاي جگر سوزي كه دل هر سنگي رو آب مي كنه .. بله سام جان اين رو گفتم تا بگم .. خيلي اين خاطره روي من اثر گذاشته است .. و همان طور كه گفتم .. امكان نداره در موقع خواندن يا ياد اوري اشگ هايم سرازير نشود .. موضوع بعدي نحوه مرگ زنده ياد پدر خسرو شكيبايي عزيز است .. كه آن را هم هر وقت مي خوانم يا قصد تعريف كردنش رو دارم .. بي اختيار بغض ام گرفته و گريه مي كنم .. بله پسرم .. اي كاش مي توانستم تمام احساسم رو از اين خاطره بيان كنم .. تجسم كن اولش بي خيال از اين صحنه ها .. عين پرستاران كه درد و رنج بيماران برايشان عادي مي شود .. ما هم برامون ديدن چهره درد كشيده رزمندگاني كه به مراكز استان ها منتقل مي كرديم .. تقريبآ عادت كرده بوديم .. به هيمن دليل اولش وقتي سخن از آزادي خرمشهر گفته و پرسيد كه آيا آزاد شده يا نه .. به حساب هذيان گذاشتم .. !! اما حسي به من گفت نكنه بنده خدا راست مي گويد .. !!؟؟ و بي اختيار به سراغ دگمه سياه راديو رفته و گوش به اخبار سپردم .. نزديكي هاي اپروچ فرودگاه تبريز بود كه خبر آزاد شدن رو شنيدم .. باورت نمي شه با چه اشتياقي ياد اون جوون سيه چرده اي كه دقيقآ در رديف اول هواپيما روي برانكارد دراز كشيده بود .. و اگه دستش رو دراز مي كرد .. به پلكان جلوي هركولس مي رسيد .. سريع پايين اومدم تا خبر خوش رو بهش بدهم .. ديدم خوابه .. اما با خود گفتم .. ارزش يك خبر خوب به خواب مي ارزد .. اما وقتي تكانش دادم .. ديدم با ارامش خاصي ديد هايش رو بسته .. آرامش عجيبي در چهره اش ديدم .. بهيار پرواز وقتي معاينه اش كرد .. گفت متآسفانه به شهادت رسيده است .. غم بزرگي دلم رو گرفت .. نمي دونم غم مظلوميت اش بود .. غم غريب بودنش بود .. غم جواني اش يا چشم انتظار رفتنش .. هر چه بود .. جيگرم رو سوزاند .. و هنوز هم با گذشت سال ها .. هر وقت يادش مي افتم .. بي اختيار اشگم مي ريزد .. روحش شاد
    بله ما از اين جوانان زياد داشتيم .. كه گمنام به درجه شهادت نايل امدند .. و كسي حتي نام آن ها را نمي داند ..
    از سوي ديگر من ارادات خاصي به خوزستاني ها و مخصوصآ بچه هاي آبادان و خرمشهر دارم .. خاطرات زيادي از قبل از انقلاب و زمان جنگ از اين مناطق دارم .. كه بخش عمده خاطرات و گذشته ام رو تداعي مي كند ..
    ببخشيد .. خيلي طولاني شد

    سلام جناب مدرسی
    خسته نباشید و ممنون از این پست زیباتون
    واقعا خسته نباشید که با این مشکلات همیشه سرحال و پرتلاش به کارتون ادامه میدین
    پاینده باشید
    پاسخ
    فدات بشم حميد جان .. حضور دايمي و بازديد و مطالعه از مطالب .. اين عشق رو در من هميشه زنده نگه مي دارد .. و باعث مي شود با تمام وجودم در خدمت ياران و عزيزانم باشم
    از شما به خاطر حضور مستمرتون سپاسگزارم

    محمد خاتمی

    (فرمانده نيروي هوايي شاهنشاهي ايران(

    از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

    محمد خاتمی

    محل تولد

    رشت، گیلان

    تاریخ تولد

    ۱۲۹۷

    محل مرگ

    نزدیکی سد دز

    تاریخ مرگ

    ۲۱ شهریور۱۳۵۴

    محل دفن

    آرامگاه سابق رضا پهلوی، شهر ری

    لقب

    ارتشبد خاتم

    تابعیت

    ایرانی

    رسته نظامی

    نیروی هوایی شاهنشاهی

    طول خدمت

    ۳۶ سال

    درجه

    ارتشبد

    فرماندهی

    فرمانده یگان شكاری نيروی هوايی
    فرماندهی کل نیروی هوایی ایران

    جنگها

    درگیریهای مرزی ایران و عراق

    کارهای مهم

    *گذراندن دوره خلبانی جت
    *گذراندن دوره ستاد هوایی
    *آجودان مخصوص محمدرضا پهلوی

    کارهای دیگر

    *هنرآموزگاری نیروی هوایی
    *سرهنرآموزگاری نیروی هوایی


    ارتشبد سید محمد امیر خاتمی یا خاتم (۱۲۹۷، رشت -۲۱ شهریور۱۳۵۴، سد دز) فرمانده نیروی هوایی شاهنشاهی ایران بود. وی زمانیکه كه در حوالی سد دز در حال پرواز با کایت بود، سقوط کرد. نشانه‌های مبنی بر دست داشتن خانواده سلطنتی و ساواک در مرگ وی وجود داشت. بعد از مرگ وی، پایگاه هشتم شکاری اصفهان برای زنده نگهداشتن یاد وی، به پایگاه خاتمی تغییر نام داد. خیابان سپهبد خاتمی رشت که به احترام وی بدین نام خوانده می شد پس از انقلاب به مطهری تغییر کرد.

    *

    [] زندگی شخصی

    محمد خاتمی در سال ۱۲۹۷ و در محله صیقلان شهر رشت در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. وی فرزند محمود خاتمی و خواهرزاده سيدحسن امامی (امام جمعه وقت تهران) بوده است. مادر وی سیّده فاطمه امامی نام داشت. پس از گذراندن تحصيلات ابتدائی، دوره متوسطه را در دبیرستان البرز گذراند. خاتمی در سال ۱۳۱۸ داوطلب گذراندن نخستین دوره دوساله رشته هوایی شد و در سال ۱۳۲۰ موفق به أخذ درجه افسری گشت. او در سال ۱۳۲۴ با پرويندخت خديوی ازدواج كرد و حاصل این ازدواج فرزندی به نام صبريه خاتمی بود كه از موارد مهم اختلاف خانوادگی او و فاطمه پهلوی همسر دوم خود بود. وی در سال ۱۳۲۶ و در يك سانحه هوايی همسر اول خود را از دست داد و از اين موقعيت استفاده نمود و به فاطمه پهلوی پيشنهاد ازدواج داد. این پیشنهاد ازدواج مورد موافقت شاه قرار گرفت. ازدواج وی با فاطمه پهلوی در روز ۳۰ مرداد ۱۳۳۸ به وقوع پيوست. خاتمی از همسر خود فاطمه پهلوی دارای دو پسر به نامهای كامبيز (متولد ۱۳۴۱) و رامين (متولد ۱۳۴۶) می‌باشد. امروزه تمامی فرزندان وی در خارج از ایران سکونت دارند.

    [] فعالیت در نیروی هوایی

    محمد خاتم در کنار محمدرضا شاه پهلوی

    وی در سال ۱۳۱۸ وارد اولين دوره رسته هوايی در دانشكده افسری شد و با درجه ستوان دوم هوايی فارغ‌التحصيل گرديد. سپس در سال ۱۳۲۳ برای تكميل آموزشهای خلبانی به كشور انگلستان رفت. پس از بازگشت به ايران و در سال ۱۳۲۵، به دلیل فوت خلبان مخصوص محمدرضا شاه پهلوی در یک سانحه هوایی، سرگرد خاتمی توسط تیمسار هدایت‌الله گیلانشاه (فرمانده وقت نیروی هوایی) به شاه معرفی شد و خلبان مخصوص او گردید.

    وی دوره تكميلی خلبانی با جت را در انگلستان و آلمان غربی و دوره ستاد هوايی را در سال ۱۳۳۰ در آمريكا با موفقيت به پايان رساند و به عنوان اولين خلبان جت و يكی از اعضای مؤسس تيم آكروجت نيروی هوايی ايران شناخته میشود. وی خلبانی هواپیمایی را که محمدرضا پهلوی در زمان ملی شدن صنعت نفت از ایران خارج شد به‌عهده داشت. این هواپیما ابتدا به عراق و سپس به ايتاليا رفت. با وقوع کودتای ۲۸ مرداد و بازگشت شاه، وی به درجه سرهنگی ارتقاء يافت و فرمانده یگان شكاری نيروی هوايی گردید. وی در ابتدا از فرماندهان مورد اعتماد محمدرضا شاه پهلوی بود. وی در سال ۱۳۳۷ با فرمان شاه به فرماندهی نیروی هوایی شاهنشاهی ایران منصوب گردید. خاتم در زمان جانشینی هدایت‌الله گیلانشاه دارای درجه سرتیپی بود. وی یک سال بعد درجه سرلشگری را دریافت نمود و در سال ۱۳۴۷ به درجه ارتشبدی ارتقاء یافت.

    ارتشبد خاتمی علاوه بر فعاليت نظامی در بخشهای اقتصادی، تجاری و كشاورزی نيز فعال بوده و از سهامداران عمده شركتهای بورت، سيمان شمال، سيمان فارس، بانك اعتبارات، بانك عمران و كارخانه قند كرج به شمار می‌رفت.

    [] مرگ


    خاتمی مورد توجه فوق‌العاده مستشاران نظامی آمريكا بود؛ به طوری كه آمريكاييها در يك طرح اضطراری او را كانديدای جانشينی محمدرضا پهلوی كرده بودند، اين طرح محرمانه به اطلاع شاه رسيد و موجبات سوءظن شاه نسبت به خاتمی گردید.

    وی اختلافاتی با شاه داشت و شاه از خودسریهای وی ناراضی بود. همچنین کارشکنیهای عبدالکریم ایّادی در تضعیف کارایی وی موثر بوده است.

    وی در ۲۱ شهريور ۱۳۵۴ ضمن يك پرواز تفریحی با كايت، در سد دز سقوط كرد و جان سپرد. در همان زمان در بین فرماندهان نیروی هوایی، مساله عمدی بودن این حادثه توسط اعضای خاندان سلطنتی، مطرح شد و قوت گرفت. همچنين بعدها با انتشار كتاب يادداشتهای اسدالله علم (وزير دربار)، معلوم می‌شود كه شاه نسبت به مرگ محمد خاتمی خود را چندان متأثر نشان نمی‌دهد و علم نيز خوشحالی خود را از اينكه اين واقعه باعث شكستگی شاه نشده است، ابراز می‌دارد
    پاسخ
    شاهين عزيز و گرامي
    بي نهايت از شما دوست فرهيخته ام سپاسگزارم كه با كامنتي تاريخي و مرتبط با اين سايت مطلب جالبي رو انتخاب كردي
    شاهين جان .. صادقانه مي گم .. با وجودي كه اغلب اين اطلاعات رو از قبل مي دونستم .. اما با خواندن اين كامنت .. متوجه شدم خيلي چيزها از جمله در باره همسر اول وي و فرزندش نمي دانستم .. بسيار عالي است
    من به شخصه از دوستان نازنيني كه زحمت كشيده و مطالب علمي - تاريخي رو در سايت درج كنند .. تشكر و قدرداني مي كنم
    و خوشحال خواهم شد كه اين كار رو تكرار كني .. اگر چه مي دانم كار بسيار سختي است
    باز هم از شما تشكر مي كنم

    سلامی دوباره خدمت عمو بهروز عزیز
    امیدوارم که در وضعیت روحی و روانی خوبی باشید چون از پستهای قبلی ظاهرا آشفته بودید.

    پست خودتون رو که خوندم به اون قسمت که با فونت بزرگتر خبر آزادی خرمشهر رو نوشته بودید بدنم شروع کرد به لرزشی خفیف (شما هم حتما در مواقعی خوشایند این احساس رو داشتید) و خوشایند. و لبخندی از سرخوشی برایم بوجود اومد ولی در ادامه وقتی متوجه شهید شدن اون جوان رزمنده شدم ، آن سرخوشی تبدیل به اشک شد.

    خیلی خاطرات مختلفی رو در این باب شنیده بودم ولی این یکی واقعا منو تحت تاثیر قرار داد. درود بر شما.

    پست جناب فرنودی هم بسیار جالب بود ولی در آخر ذکر نکردید که بالاخره سگ نگون بخت پیدایش شد یا خیر؟

    شاد و موفق باشید.
    پاسخ
    سهيل عزيزم .. چقدر خوشحالم كه از اين مطلب خوشت اومده و با ان ارتباط عاطفي و روحي برقرار كردي
    من در توضيحاتي كه براي سام عزيزم در سوئد نوشتم .. اشاره به چگونگي تآثير گذاري اين اتفاق كردم .. بارو كن تا زنده ام هرگز غم مظلوميت اين جوان خرمشهري از يادم بيرون نخواهد رفت
    در باب اون مسئله هم .. زياد نگران نباش .. ما از وجه مثبت شخصيت افراد استفاده مي كنيم .. كاري به گذشته نداريم .. همين كه موفق شويم خواسته خود و دوستان رو منتقل كنيم .. خيلي عالي است
    به هر حال از اعتمادي كه به بنده داري .. ممنونم

    درود بر شما
    واقعا زیبا بود منم صدای غرش موتورهای هواپیما رو دوست دارم.به همین دلیل هستش که عاشق رعد و برق و اون غرش ناگهانیش هستم من تهرانسر تهران که بودم وقتی هواپیماها از مهرآباد بلند میشدند و در حال اوج گیری بودند میدیدم بعضی از هواپیماها چنان صدایی میدادند مثل این موتورهای قدیمی که اگزوزش میگیره تق تق خیلی باحال و خنده دار بود بی زبون اون موتورهای هواپیما چه زوری میزدند.
    در مورد خرمشهری های عزیز هم بگم که خیلی اون دوران حالا هرچند من نبودم و هر چه دیدم از تی وی و از جایی خوندم. خیلی سخت بوده یه بیگانه بیاد نه ناموس سرش میشه نه جون آدمیزاد، شرایط دشواری بوده و گریه و اشک های شما واقعا حق هستش
    آقای مدرسی آرزوی سلامتی برای شما دارم.
    هم خودتون و هم سایتتون به انگلیش بگم نامبر وان هستید
    یا علی
    پاسخ
    قربونت منصور عزيزم .. ممنون كه مورد پسند شما واقع شد .
    در مورد موتور هواپيماها .. حق با شماست .. مخصوصآ در محله قديمي تهرانسر واقعآ قابل لمس است
    در مورد خرمشهر تحليل ات زيباست .. واقعآ خيلي سخت بود .. در ان روز هاي نخست حمله .. خرمشهر توسط چند جوان با غيرت با دستان خالي به همت دلاور مرداني چون محمد جهان آراي عزيز .. يك تنه در مقابل ارتش بعثي از شهر و محله هاي قديمي مقاومت كردند .. آن ها با اهداي جان شيرين خود حماسه خرمشهر را جاودانه كردند
    ياد و خاطر همه ان عزيزان گرامي باد
    از لطفي كه به بنده داريد .. قلبآ سپاسگزارم .. ممنون از شما

    سلام خدمت اقای مدرسی
    راستش من این خاطره را قبلا اینجا خوانده بودم اما حالا با وجود تکراری بودن بازهم اشک هایم سرازیر شدند دوست داشتم تنها بودم تا راحت گریه میکردم.این جنگ چه بلاییه.دیدن این صحنه ها هم اعصاب میخواهد به خدا.من جای شما بودم از غصه مریض میشدم.
    خاطره جناب فرنودی را هم خواندم خیلی جالب و بامزه بود هرچند یاداوری این ماجرای غم انگیز حالم را عوض کرد و باعث شد خیلی از ان لذت نبرم کاش پای پست دیگری نوشته بودید.به هرحال اقای فرنودی لطف میکنند ما را در خاطرات شیرین و جالب خود شریک می سازند(مخصوصا جایی که رفتند دنبال یک سگ دیگه خیلی بامزه بود).اگر همه خوانندگان مخصوصا کسانی که به هر حال سنی ازشون گذشته تجربیات و خاطرات جالب خود را بیان کنند و یا حتی ماجراهایی که براشون اتفاق می افته و درسی در ان نهفته است بسیار خوب و مفید خواهد بود و هم اینکه به اعتلای سایت کمک شایانی میکند.
    در ضمن از خودتان چه خبر؟
    پاسخ
    دوست عزيز و نازنين جناب تهراني عزيز
    با سپاس فراوان از شما .. بله متآسفانه بار عاطفي اين نوع خاطرات خيلي عميق هستند .. بي جهت نبود انساني شاد و خنده رو و حتي ورزشكار در سن جواني سكته قلبي نمايد .. !! صحنه هاي دلخراش در جنگ ، شاهد بودن مرگ دوستان و همكاران ، لحظات ريسك پذير و خطرناك ، فشار هاي عصبي ، و آواره گي خيلي از هموطنان .. همه و همه روي ادم تآثير منفي مي گذاشت .. مخصوصآ ادمي چون بنده كه خيلي خيلي حساس بودم .. و با مشاهده اين صحنه ها به هم مي ريختم .. جناب تهراني عزيز .. اين سومين باري است كه تكرار مي كنم .. اما به شرافتم قسم هر بار يادم مي آيد يا مي خوانم .. بد جوري منقلب شده و انگار تازه با آن مواجه شده ام ..
    در باره مطلب جناب فرنودي .. راستش رو بخواهيد ايشون آن را در بخش كامنت ها قرار داده بودند .. و بنده جسارت كرده از ان جا برداشته و قصد داشتم روي ان كار كرده و با تلفيق خاطرات خودم از ان ايام .. به سبك و سياق خودم تعريف كنم .. نه به خاطر اين كه خداي ناكرده مشكلي داشته باشد .. صرفآ به خاطر كوتاهي آن نسبت به ساير مطالب بود
    اما در باره اين كه اي كاش در پستي ديگر درج مي شد .. بنده بر عكس شما معتقدم .. اتفاقآ وجود اين دو خاطره در كنار هم گوياي خيلي مسايل است .. مخصوصآ براي ان هايي كه دنبال كشف حقايق و تضاد ها هستند .. اين دو خاطره بيانگر دو ديدگاه متفاوت است .. در اولي براي يك جوان كم سن و سال دفاع براي حفظ ارزش ها و خاك خود با دست خالي به مقابله با دشمني تا دندان مسلح رفته و جانش را هم در اين راه مي دهد .. و در دومي تمام دلمشغولي و لذت زندگي در حمل راحت سگش به فستيوالي در آن سوي آب ها خلاصه مي شود .. !! و مردم با مقايسه اين دو ديگاه پي به رشادت و نوع نگرش مردم ما پي مي برند ..
    در پايان . با نظر شما مبني بر درج خاطرات مفيد و اموزنده موافق هستم . و شديدآ از ان استقبال مي كنم

    سلام خدمت جناب کاپیتان مدرسی عزیز

    پست ارزشمندتونو خوندم ... قلم شیواتون آدمو یکراست و بیواسطه به اون فضا میبره ...من هنوز یه سالم نشده بود که خرمشهر آزاد شد ... خدابیامرز مادرم همیشه برام از حال شهرمون توو اون روز تعریف میکرد ...

    بازم میگم خوشا بحالتون عقاب آسمونا!
    شاد باشید همیشه...آمین
    پاسخ
    دختر عزيز و نازنينم خانم طلوعي گرامي
    چقدر خوشحالم كه شما هم اهل خوزستان و خرمشهر هستيد .. پس بي جهت نيست يك احساس عاطفي شديد نسبت به شما داشتم .. خدا بيامرزه مادر شما و همه مادران فوت شده را .. دخترم حتمآ مي دوني كه من ارادت خاصي به هموطنان خوزستاني ام مخصوصآ آبادان و خرمشهري دارم .. دليلش هم خاطرات بسيار زيبايي است كه قبل از انقلاب در پرواز هايي كه در اختيار نيروي دريايي بوديم ، و شب ها را ميهمان ان ها در خرمشهر بوديم . واقعآ خيلي به من و دوستانم خوش مي گذشت .. سعي مي كردم .. هفته اي يك روز پرواز طولاني مسير دريايي را قبول كنم .. تا به خاطرات زيبايم با مردم مهربان اين شهر ها بيافزايم ..
    ممنون عزيزم .. مواظب خودت باش دخترم

    سلام
    مدتی بود نرسیده بودم پستهای جدید رو بخونم . یه کمی دلم تنگ شده بود.
    جالبه که احساس من نسبت به این خاطره با شما و باقی دوستان مشابه است . الان که اونو می خوندم جلوی اشکهامو گرفتم تا خانوادم نپرسن چرا گریه می کنی . با وجود اینکه آخر داستان رو می دونستم بازم اشکم جاری شد . چه جمله قشنگی رو آخر داستان گفتین اینکه روح او با خرمشهر آزاد شد.اونا دین خودشونو به ملت ایران و اسلام ادا کردن. الان نوبت ماست که باعث اعتلای کشورمون بشیم. از اینکه به دور از دعواهای سیاسی خاطره تعریف می کنین ممنونم
    شهاب بهزاد
    پاسخ
    فدات بشم شهاب عزيزم .. اين نشان دهنده روح لطيف و حساس شماست
    واقعآ ما همه مديون دلاور مردان جواني هستيم كه با اهداي جان شيرين خود در مقابل دشمن تا دندان مسلح ايستادند .. و به صورت گمنام به شهادت رسيدند .. اي كاش مركزي بود تا نام اين افراد رو زنده كرده و به مردم ايران معرفي مي كرد .. هر چه از ان ها تقدير و تشكر كنيم .. كم است .. اما شما جمله اي كامل و عالي فرموديد .. كه .. " الان نوبت ماست كه باعث اعتلاي كشورمون باشيم .. " دقيقآ همين گونه است
    ممنون از شما .. با آرزوي موفقيت و شادكامي
    و تشكر از حضورتون

    با پوزش از همه دوستان عزيز و خوانندگان محترم . اعلام مي كنم امروز جمعه ساعت 5 بعد از ظهر عازم كرج هستم تا با در اغوش كشيدن نوه هايم كمي انرژي گرفته و با كاسته شدن از اضطراب هاي دروني و افسردگي هاي مدام ، انگيزه گرفته و شنبه آخر شب برگشته و در خدمت شما ياران باشم .
    بديهي است بعد از مراجعت ، به كامنت هاي رسيده پاسخ خواهم داد .. فعلآ هيچ كامنتي بي جواب نمانده است
    ممنون از همه شما ياران همدل و صميمي

    سلام آقای مدرسی

    متاسفانه به دلیل گرفتاری شدید قسمت نشد شما را زیارت کنم انشاالله سال آینده.

    قربان شما
    علی از کانادا
    پاسخ
    علي جان عزيز و گرامي
    اي بابا .. چه زود برگشتي ؟؟
    اتفاقآ چندين بار دامادم كه شماره همراهت را كه بهش داده بودم ، به شما زنگ زده بود .. اما متآسفانه ارتباط برقرار نشده بود .. يك بار هم كه من كرج بودم .. و در باره شما سوال كرده و گفتند .. نمي شود ! من هم چندين مرتبه تكرار كردم .. نشد .. شايد من شماره را به خاطر سريع نوشتن ، اشتباهي درج كرده بودم . به هر حال خيلي افسوس خوردم . اميدوارم سال ديگه از زنده بودم .. سعادت ديدن روي ماهت رو داشته باشم

    سلام عمو جان
    نمیدانم ترجمه مربوط به هارتمان به دستتون رسید با نه ؟
    دو تا فایل ورد براتون فرستادم یکی اصل مقاله و دیگری ترجمه.تصاویر رو هم قبلاا ارسال کرده بودم.
    ارادتمند : بابک معترض
    پاسخ
    دكتر جان عزيز و نازنين
    با تشكر از زحمات شما ، در پاسخ كامنت قبلي شما عرض كردم كه .. بله هر دو متن را دريافت كردم . با تشكر فراوان و شرمندگي تصاوير رو نمي دونم كجا سيو كرده ام !؟ اگه دم دستت است برايم بفرست .. اگه نه .. خودم بايد حسابي جستجو كنم .. اخه بعد از اين كه ويندوز عوض كردم ، همه چيز به هم ريخته و هيچ چيزي سر جايش نيست .. !!
    ممنون از زحمات شما

    سلام کاپیتان مدرسی عزیز، بازم مثل همیشه خاطرهای زیبا نگارش کردید که واقعا حال و هوای مارو یه جورایی عوض کرد، واقعا دلاورمردانی مثل شما و اون رزمنده شهید بودند که خونین شهر رو آزاد کردند و همه اینا به خواست خدای متعال رقم خورد.
    باور کنین ما هیچوقت نمی تونیم از جان گذشتگیهای شما و رزمنده های عزیزمونو جبران کنیم.
    آقای مدرسی عزیز راستش من ماز بس به ایمیلم سر زدم تا ببینم جواب ایمیلمو دادید یا نه خسته شدم، آخه یه گوشه چشمی هم به ما بکنید، من که مردم از بس هر روز رفتم تو ایمیلم تا ببینم جوابی از شما رسیده یا نه،اگه جی میلتونو یه چک بکنید بد نیست(چشمک)، نمی دونم شایدم چک کردین و ... (چشمک چشمک)
    به هر صورت اینو بدونید که همه ما در زندکی شما شریک شدیم و با خاطرات شما زندگی می کنیم.
    موفق و موید باشید کاپیتان
    پاسخ
    دوست عزيز و گرامي جواد جان نازنين
    از اين كه با تكرار يكي از مطالب و خاطرات مهم زندگي ام ، باعث جلب نظر شما شده است ، بي نهايت خرسندم . و خدا رو شكر مي كنم .
    جواد جان عزيز و گرامي .. بار ها به عناوين مختلف عرض كرده ام .. بنده به شخصه خودم رو لايق اين همه مهر و محبت شما هموطنان عزيزم نمي دونم .. چون هر چه بنده و امثال بنده انجام داديم ، صرفآ انجام وظيفه بود .. به خاطر ان دوره و آموزش ديده بوديم .. حقوق و مزايا دريافت كرده بوديم .. تسهيلات فراواني گرفته بوديم .. و بايد در آزمون بزرگي چون جنگ يا بهتره بگم دفاع از آب و خاك مقدس كشور .. نه تنها يك وظيفه ملي است . بلكه وظيفه قانوني و وجداني ما هم بود .. فراموش نكنيد .. قهرمان و رزمنده واقعي آن جواناني بودند كه بدون تكلف داوطلبانه در جبهه ها حضور مي يافتند .. و با نثار جان خود .. جلوي ارتش تا دندان مسلح را مي گرفتند .. بگذريم
    جواد عزيزم .. اشاره به جي ميل فرمودي .. قبل از اين كه توضيحات اصلي رو بدهم .. بايد عرض كنم : حجم اي ميل هاي رسيده خيلي زياد هستند .. و هر چقدر هم پاسخ مي دهم .. باز كلي روي هم تلنبار شده اند .. !! من بار ها و بار ها عرض كرده ام .. امكان ندارد پاسخ نامه اي را ندهم .. مگر آن كه نامه اطلاع رساني باشد .. ! و گرنه محال است بنده يك جي ميل رو ، مخصوصآ اگه پرسشي مطرح كرده باشند را بي جواب بگذارم .. گاهي به خاطر رفتن به كرج .. حجم نامه ها بسيار مي شود .. اما باور كن يكايك ان ها را با حوصله خوانده و پاسخ مي دهم .. اما گاهي دوستان عنوان مي كنند كه چند نامه فرستاده بودند .. و من جواب ندادم .. !! همان طور كه عرض كردم از محالات است .. اما عاقبت دليل سوء تفاهم را پيدا كردم .. گاهي تعدادي از نامه ها به داخل صنوق وارد نمي شوند .. و جي ميل ان ها را به عنوان تروژن يا ويروس دار گاهي هم تبليغاتي تلقي كرده و در ساير بخش ها بايگاني مي كند .. ! گاهي هم به دليل اين كه تيتر اصلي برگردان يا ريپلي شده است .. در صفحات قديمي پاسخ ها رفته و در مقابل چشم قرار نمي گيرند .. ! اين موضوع رو تازه متوجه شدم .. و دنبال يك نامه قديمي مي گشتم .. و به صفحات گذشته كه رسيدم .. تعدادي نامه را ديدم كه از قديم مانده است
    من خواهش مي كنم .. هر وقت نامه مي نويسيد .. يك كامنت جهت اطلاع هم در سايت درج كنيد .. تا شرمنده شما ياران نازنين نشوم
    با سپاس از شما دوست خوبم .. اميدوارم متوجه شده باشي كه سوء نيتي در كار نيست .. چشمك

    سلام عموجان
    چندي پيش مطلبي در سايت تابناك برگرفته از كتابي به نام نبردهاي جنوب اهواز خواندم كه با اجازه شما آنرا در اين بخش كپي مي كنم.
    به گزارش «تابناک»، روايت و خاطره ای که سرهنگ مرادی درباره عمليات بيت‌المقدس بازگو می‌کند، صحبت از يقينی است در دل امام که برخی رزمندگان هم آنرا حس کرده بودند:

    «پيش از آغاز عمليات آزادي خرمشهر، گردان ما در دوراهي «شادگان»، بالاتر از «دارخوين» به سمت اهواز اردو زده بود. دقيق‌تر گفته باشم؛ اين اردوگاه، كنار لوله مركزي پمپاژ آب شيرين در امتداد شادگان قرار داشت. بيشتر شب‌ها، من با فرمانده گردان؛ شهيد قهرماني، بعد از فراغت از كارهاي روزمره، اگر رزم شبانه يا مانوري نداشتيم، مي‌آمديم كنار اتاقك موتور پمپ مي‌نشستيم و گاهي هم اطراف چادرهاي جمعي بچه‌هاي گردان قدم مي‌زديم و در آن دل شب، درباره مسائل اعتقادي، صميمانه با هم درددل مي‌كرديم. شب سوم ارديبهشت 1361، داشتيم با هم از قرارگاه برادران ارتش تيپ 2 لشكر 21 حمزه (ع) برمي‌گشتيم كه نزديكي‌ چادرهاي گردان، در همان حال كه سرگرم گفت‌وگو بوديم، نگهبان چادرها كه از برادران بسيجي و نوجواني حدوداً هفده ساله بود، آمد پيش ما دو نفر و گفت: راستش را بخواهيد، قضيه‌اي پيش آمده كه قصد بازگو كردن آن را براي شما داريم و براي گفتن آن، احساس تكليف مي‌كنم. ما هم گفتيم: خب بفرماييد؛ ما گوش مي‌دهيم. او گفت: حقيقت اين است كه من خواب عجيبي ديده‌ام و مي‌خواهم آن را براي شما بازگو كنم.
    من نگاهي به شهيد قهرماني كردم و رو به آن برادر بسيجي گفتم: ما براي شنيدن سخنان شما، سراپا گوش هستيم.
    او گفت: من در خواب ديدم كه عمليات شده، در آن شب گردان ما جزو گردان‌هاي خط‌شكن بود و هنگام عمليات، آقايي نوراني را سوار بر يك اسب سفيد ديدم. به الهام الهي دانستم حضرت صاحب‌الامر (عج) هستند. ايشان فرماندهي نيروهاي ما را بر عهده داشتند. نيروهاي گردان ما موقع پيشروي در دو ستون حركت مي‌كردند و «آقا» سواره، در ميان اين دو ستون حركت مي‌كرد؛ شما برادر مرادي در سمت راست ركاب اسب و شما برادر قهرماني، در سمت چپ ركاب اسب ايشان در حال پيشروي بوديد. مطلب مهمتري كه مي‌خواستم خدمت شما عرض كنم، اين است كه عمليات هر زمان قرار بود آغاز بشود، موعد آن ده روز جلوتر افتاده.
    بنده پس از شنيدن اين سخنان، از آن برادر بسيجي پرسيدم: حالا مگر شما از موعد شروع عمليات خبر داريد؟
    او گفت: من يك بسيجي‌ام، از تاريخ شروع حمله هم اطلاعي ندارم، اما :«حضرت (ع)» به من در خواب الهام كردند كه زمان شروع عمليات، ده روز جلوتر خواهد افتاد. بعد هم در خواب ديدم ما تا نزديكي‌هاي بصره جلو رفته‌ايم، آنجا ناگهان عده‌اي بعثي مسلح به شما دو نفر حمله و تيراندازي كردند و شما برادر قهرماني شهيد شديد و شما برادر مرادي مجروح شديد آنجا بود كه من از خواب بيدار شدم.
    سخنان آن برادر بسيجي به دل آدم مي‌نشست و از ظاهر آن پيدا بود كه نبايد غل و غشي در كار باشد، منتها به دليل دسيسه‌هايي كه در آن زمان بعضاً توسط عناصر «انجمن حجتيه»، با هدف سوءاستفاده از احساسات پاك بچه رزمنده‌ها و لوث كردن بحث امدادهاي معنوي معصومين (ع) به نيروها در جبهه انجام مي‌گرفت، خب ابتدا به ساكن صحبت‌هاي آن بنده خدا به سادگي براي ما قابل پذيرش نبود... طرح چنين مسأله‌اي از جانب آن برادر بسيجي، در نظر ما مشكوك جلوه مي‌كرد. با اين حال، بنده و شهيد قهرماني ديديم اگر حتي بنا را بر دسيسه‌چيني هم بگذاريم، صحبت‌هاي او دست كم از اين حيث، مبين دسيسه نيست.
    از حيث موقعيت كلي، خواب او درست به جهتي اشاره داشت كه ما بنا بر طرح كلي عملياتي «كربلا – 3»، قصد كار در آنجا را داشتيم؛ يعني رسيدن به مرز شلمچه ـ بصره، براي آزادسازي قطعي خرمشهر. دستور عملياتي صادره از طرف «قرارگاه مركزي كربلا» هم، حد جنوب غربي منطقه تعيين شده براي عمليات را در مرز بين‌المللي شلمچه، واقع در بيابان‌هاي مرزي شرق بصره تعيين كرده بود.
    روي همين اصل، با خومان گفتيم اگر اين رؤيا ساختگي هم باشد، از حيث موقعيت، درست ساخته و پرداخته شده است. در هر صورت، از آن نوجوان بسيجي، به خاطر اعتمادي كه به ما نشان داد، تشكر كرديم و او از پيش ما رفت. بنده هم با شهيد قهرماني در آن دل شب، به قدم زدن در محوطه اردوگاه گردان انصار ادامه داديم و به رغم آن كه صحت آن رؤيا براي‌مان مشكوك به نظر مي‌رسيد، افكار و صحبت‌هايمان بي‌اختيار، مدام به حال و هواي عارفانه اين قضيه معطوف شده بود.
    از آن شب عجيب، سه چهار روزي گذشت. شب هشتم ارديبهشت، به دستور «حاج احمد متوسليان»، همه فرماندهان و معاونين گردان‌هاي تيپ 27 محمّد رسول‌الله (ص) را براي شركت در يك جلسه اضطراري، به قرارگاه تاكتيكي تيپ در «دارخوين» احضار كردند. بنده هم در معيت شهيد قهرماني به آنجا رفتيم. همه حضار، كنجكاو بودند كه بدانند علت تشكيل اين جلسه چيست؟
    پس از تلاوت چند آيه از قرآن، حاج احمد خطاب به حاضران شروع به صحبت كرد و با لحني نگران گفت: برادرها!
    درست است كه ما هنوز خيلي از كارهايمان را انجام نداده‌ايم و شناسايي‌هاي ما از جاده آسفالت اهواز – خرمشهر به بعد، كامل نيست.
    درست است كه هنوز موفق به استقرار كامل امكانات‌مان در منطقه نشده‌ايم. درست است كه احتمال مي‌داديم موعد شروع عمليات، شب نوزدهم ارديبهشت باشد، اما از طرف رده‌هاي بالا، دستور داده‌اند كه شب نهم [ارديبهشت] بايستي عمليات را شروع كنيم.
    برنامه ورود امكانات آمادي ما به اينجا و تجهيز نيروها، با تاريخ تخميني قبلي مطابقت داشت و زمان‌بندي ما هم بر همان اساس انجام گرفته بود. منتها، عمليات را ده روز جلو انداختند. ما شخصاً علت اين تعجيل را جويا شديم، مسايل و مشكلات و كمبودهاي لجستيكي تيپ را براي مسئولان قرارگاه عملياتي نصر شرح داديم و گفتيم كه ما الان براي آغاز عمليات آمادگي نداريم و روي آن مهلت ده روزه حساب كرده‌ايم. با اين وصف، برادرهاي رده‌هاي بالا، در پاسخ، با تأييد صحبت‌هاي ما و مشكلاتي كه به واسطه اين تسريع در حمله برايمان به وجود خواهد آمد، گفتند: اين يك تدبير نظامي است و بايد اجرا بشود.
    خوب به خاطر دارم، در آن جلسه، من و شهيد قهرماني كنار هم نشسته بوديم. خدا گواه است، به محض اين كه «حاج احمد» موضوع ضرورت ده روز تعجيل و تسريع در شروع عمليات را عنوان كرد، ما دو نفر، بي‌اختيار شروع كرديم به اشك ريختن، در آن لحظات، هم شور و شوق ناشي از دريافت خبر نزديك بودن عمليات ما را منقلب كرده بود و هم اين واقعه در ما اطمينان ايجاد كرد كه خواب آن بسيجي نوجوان، مقرون به صحت بوده و به قول اهل معرفت؛ از جنس «رؤياي صادقه» است.
    وقتي داشتيم از محل نشست بيرون می‌رفتيم، به هم گفتيم قطعاً خواب آن برادر بسيجي صحت دارد، چون اين مطلبي را كه او چند شب پيش به ما اطلاع داد، مسأله‌اي بود كه حتي فرماندهان ما هم از آن اطلاعي نداشتند. همين واقعه، براي بنده و شهيد قهرماني تبديل به يك مايه قوت قلب عظيم شد. از همان لحظه تا پايان عمليات، ديگر براي ما دو نفر مسلّم شده بود كه چه اتفاقاتي در پيش روی داريم.
    درپناه حق
    پاسخ
    حميد عزيز و گرامي
    باور كن با خواندن اين كامنت حسابي شوكه شدم .. ! اي كاش زودتر برايم ارسال مي كردي .. تا به صورت يك پست مستقل آن را منتشر مي كردم .. به هر حال از شما به خاطر درج اين كامنت سپاسگزارم
    حميد جان .. اين خاطره حاوي دو نكته مهم بود .. نخست اين كه بعضي ها به خاطر خدشه دار كردن مسايل معنوي .. و زير سوال بردن آن ها .. نقشه مي كشيدند .. و به عناوين مختلف آن را زير سوال مي بردند
    دوم .. همين ارتباطات سبز و معنوي .. كه نشان از ارتباطات داشت
    من كه واقعآ شوكه شدم

    با سلام
    ياد و خاطر شهيدان گلگون کفن ايران عزيز در طول 8 سال دفاع مقدس گرامي
    باد.آنها عزيترين سرمايه خود يعني جانشان را فدا کردند.آيا ما قدردان آن هستيم؟
    پاسخ
    رضا جان عزيز و نازنين
    به نكته بسيار جالبي اشاره كردي .. واقعآ آن ها گوهر جان خود رو در دفاع از استقلال كشور از دست دادند .. ولي آيا ما قدردان آن ها هستيم .. !؟

    کاپیتان مهربان سلام دوباره ...
    آخ که چقد دلم خواست خرمشهری بودم .. شرمندم من باید میگفتم منظورم از شهر کدوم شهره...من اردبیلی ام کاپیتان ... مادرم از حال و هوای اردبیل توو روز آزادی خرمشهر برام میگفت ... اون روز برا مادر من یه روز خیلی عاطفی بود ...

    حالا اشکال نداره کاپیتان... من توو رزومه ام نوشتم که یه جهان وطنم و به تموم کرهء زمین عشق می ورزم ... پس خرمشهرم دوس دارم واقعا و پس میتونم یه خرمشهری هم باشم ...

    شاد باشید همیشه...
    روز آزادی خرمشهرمونم مبارک
    پاسخ
    دختر عزيز و نازنينم خانم طلوعي گرامي
    فرق نمي كنه .. به قول شما جهان وطن هستيد .. براي ما ايراني ها هر وجب از خاك كشور عزيزمون مقدس و قابل احترامه .. چه بلوچستان باشه .. چه كردستان يا خوزستان ..
    اما اين كه عرض كردم .. روي خوزستاني ها خصوصآ آبادان و خرمشهري ها تعصب خاصي دارم .. صرفآ به خاطر رشادت هاي اين عزيزان با دست خالي در اوايل جنگ و خاطرات زيادي كه قبل از انقلاب داشته ام .. مي باشد . و گرنه من به همه هموطنانم عشق مي ورزم
    اما در باره روز آزاد سازي خرمشهر .. بله حق با مادر گرامي شما بود .. چون اون روز خيلي براي مردم كشور ما اهميت داشت .. و همه قلبآ خوشحال شدند از اسارت آزاد شد ..
    ممنون دخترم گلم .. مواظب خودت باش

    کاپیتان بهروز مدرسی عزیزم درود بی کران بر شما.
    می توانم بگویم این پستتون واقعا یکی از بهترین و در عین حال احساسی ترین پست های شما بوده است که ناخودآگاه ذهن مرا به سمت شعری از حضرت مولانا سوق داد.آفرین بر شرف و همت و غیرت این چنین جوانمردانی که عاشقانه و خالصانه هستی خویش را به پای وطن و آرمان پاک خویش فدا کرده و در گمنامی خود،شهرت وطن را به ارمغان آوردند.
    کجایید ای شهیدان خدایی
    بلاجویان دشت کربلایی
    کجایید ای سبکروحان عاشق
    پرنده​ تر ز مرغان هوایی
    کجایید ای شهان آسمانی
    بدانسته فلک را درگشایی
    کجایید ای ز جان و جا رهیده
    کسی مر عقل را گوید کجایی
    کجایید ای در زندان شکسته
    بداده وامداران را رهایی
    کجایید ای در مخزن گشاده
    کجایید ای نوای بی نوایی
    در آن بحرید کاین عالم کف اوست
    زمانی بیش دارید آشنایی
    کف دریاست صورتهای عالم
    ز کف بگذر اگر اهل صفایی
    دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
    بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
    برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
    که اصل اصل اصل هر ضیایی.
    مولانا
    با تشکر و ایام به کام.
    پاسخ
    سرور گرامي جناب جوهري عزيز و دوست داشتني
    خيلي خوشحالم كه مطلب تكراري اين پست توجه شما دوست بسيار فرهيخته ام رو به خود جلب كرده .. و از آن تعريف فرموديد
    جناب جوهري گرامي .. از شما به خاطر درج قطعه شعري بسيار زيبا و عاطفي كه فكر مي كنم .. آهنگي هم روي ان ساخته شده است .. ، ممنونم
    دست شما درد نكنه .. خيلي انتخاب عالي و شايسته اي بود

    وخودم نيز بدليل اينكه دچار مشكلات عديده مالي جهت هزينه هاي صبا شده بوديم مجبور به اهدا كليه به شخصي بنام آقاي سعيدي كه داراي 2 فرزند مي باشد در تهران شدم وعمل فوق درمورخ 1389/2/23 در بيمارستان لبافي نژاد انجام شد ودر حال گذرندن دوران بعد از عمل مي باشم . www.sabayepedar.com
    پاسخ
    دوست عزيز و نازنين
    با شنيدن اين خبر خيلي ناراحت شدم
    مگه قرار نشد كه دولت و خود بيمارستاني كه دچار خبط پزشكي شده بود ، بخشي از هزينه ها رو تامين كنه .. !!؟؟
    مخصوصآ بعد از رسانه اي شدن قضيه شما .. .. من فكر مي كردم لااقل دولت با تعين نماينده اي به مشكلات شما رسيدگي مي كردند
    به هر حال خيلي ناراحت شدم .. اميدوارم كه هر چه زودتر سلامتي ات رو به دست اوردي
    ممنون از حضور شما

    | s

    سلام عمو بازم از مطالب تون خوشم آمد امیدوارم که حال روحیتون بهتر شده باشه...
    عمو یک سوال...
    سیستم پرشرایزر چیه؟
    با تشکر خیلی دوستتون دارم.
    پاسخ
    خيلي ممنون نويد عزيز و گرامي
    بله به لطف خدا و محبت شما ياران با محبت .. مشكل روحي ام برطرف شده است .. نويد جان .. شرمنده يادم رفت در باره پرشرايز توضيح دهم
    البته بار ها و بارها در بين مطالب قديمي به اين پرسش پاسخ داده ام .. اشكالي نداره .. يك بار هم براي شما مي گويم
    نويد عزيز .. همان طور كه مي داني .. در هوا و ارتفاعي كه هواپيما ها پرواز مي كنند .. اكسيژن نيست .. و با نبودن اكسيژن هر شخصي از زمين فاصله بگيرد .. مقدار اكسيژن در هوا .. رقيق تر و رقيق تر شده .. و بعد به جايي مي رسد كه هيچ نشانه اي از اكسيژن نيست .. و طبيعي است كه ادم اگه در اون ارتفاع قرار بگيره .. خفه خواهد شد .. به همين دليل سيستمي به نام پرشرايز در هواپيما ها تعبيه شده است .. كه مثلآ در ارتفاع 35000 پايي هم مسافر در هواپيما به راحتي نفس كشيده .. به راحتي سيگار مي كشد .. و فعاليت مي كند . پرشرايز هواپيما را مانند توپي پر از هوا مي كند .. به همين دليل اگه كوچك ترني سوراخي .. مثل گلوله حتي سوزن در بدنه هواپيما ايجاد شود .. تغير فشار هوا .. باعث كشيده شدن مسافران به بيرون خواهد شد .. !!
    اما اگر به هر دليلي همين پرشرايز نشت پيدا كند .. از لحظه اي كه خلبان هواپيما را از ارتفاع بالا به سطحي كه اكسيژن وجود دارد .. ( معمولآ 9 هزار پايي ) برساند .. مقداري زمان مي برد .. و براي اين كه در اين فاصله مسافران دچار خفگي نشوند .. از ماسك هاي اكسيژني كه به اين منظور تعبيه شده است ، مسافران تنفس مي كنند ..
    كمبود اكسيژن تآثيرات متفاوتي بر روي انسان ها دارد .. براي همين گروه هاي پروازي رو در محلي به نام اتاق ارتفاع آزمون كمبود اكسيژن در بدن مي كنند .. تا هر شخص واكنش بدن اش را در مقابل كمبود اكسيژن بداند .. و اگه در هوا آن حالت بهش دست داد .. بدونه كه مشكل از كمبود اكسيژن است .. و سريع ارتفاع رو كم كرده و از كپسول هاي دستي استفاده كنند ..
    اميدوارم پاسخ شما را داده باشم

    سلام جناب مدرسی عزیز
    من هم خاطرات زیادی از فداکاری هایی که رزمنده های ایرانی انجام دادن و سختی های زیادی که کشیدن تا خرمشهر آزاد بشه از پدرم شنیدم.
    من پردم تو مخابرات لشکر ۷۷ ثامن بوده و کلی خاطره از زمان جنگ و آزادی خرمشهر برام تعریف کرده.
    واقعا همه ما ایرانی هایی که الان در آرامش و امنیت داریم زندگی می کنیم مدیون همه رزمنده های کشورمون هستیم و باید قدر همشون رو بدونیم.
    برای همه شما آرزوی سلامتی و سربلندی دارم.
    پاسخ
    بله مهدي جان .. حق با شماست .. دامنه فتح عظيم خرمشهر ابعاد گسترده اي داشت كه براي همه كساني كه در ان روزگار شاهدش بودند .. شيرين و دلپذير است . خدا پدر شما رو حفظ كرده و هميشه سايه شون بالاي سر شما باشد .
    دوست عزيزم .. چه زيبا اشاره كردي كه .. (همه ما ایرانی هایی که الان در آرامش و امنیت داریم زندگی می کنیم مدیون همه رزمنده های کشورمون هستیم و باید قدر همشون رو بدونیم.
    ) ممنون از شما

    بهروز عزیزم - دوستان محترم سلام. غرض از نوشتن خاطرات بیشتر خنده دار و با مزه که تحت تاثیر جوانی و خامی امثال ماها اتفاق می افتادند فقط و فقط تغییر روحیه جوانان امروزی است و نه بیشتر.من قصد ندارم کسی از این خاطرات استفاده معنوی ببرد، حال اگر فردی یا افرادی چنین استفاده هائی کردند این از شعور بالا وشان و مقام علمی خودشان است و چه بهتر...ولی شخصا تنها هدفم انبساط خاطر یاران سایت است و بس.حال اگر گاهی غلطهای املائی یا انشائی ملاحظه میکنید به بزرگی و فرهیختگی خود ببخشائید و آنها را اصلاح شده در ذهنتان بخوانید!!

    پاسخ
    محمود جان عزيز و گرامي
    با تشكر از شما و درج خاطره اي بسيار زيبا و شنيندي .. اجازه مي خواهم اين را هم در ذيل پست بعدي اضافه كرده .. تا مخاطبان بيشتري داشته باشد .. علاوه بر آموزنده بودن ماجراي فوق .. جنبه طنز بسيار زيبا و لطيف آن است كه خيلي جاي كار دارد .. و فكر مي كنم دوستان هم به صورت خارج از كامنت بهتر به آن توجه مي كنند .
    بي نهايت از شما سپاسگزارم .. اميدوارم اين روند ادامه داشته باشد .. تا جايگزين مناسبي براي بخش انگليسي با شد ..
    باز هم منتظر هستم .. ممنون از شما

    با سلام.
    همواره از کودکي به خلباني و خلبانان علاقه ويژه اي داشتم.اين علاقه نه تنها در من بلکه در بسياري از مردم مشاهده مي نمودم. در زمان جنگ خلبانان به عنوان يکي از نمادهاي قدرت در کشور به حساب مي آمدند(البته هنوز هم هستند).به ياد مي آورم زماني که سرود خلبانان در زمان جنگ پخش مي شد با اينکه کودک بودم ،چه احساس غروري داشتم گويا خود خلبان بودم؟
    ياد و خاطره دلاورمردان نيروي هوايي گرامي باد.
    پاسخ
    خيلي ممنون رضا جان .. قطعآ احساس غرور آفرين شما رو درك مي كنم .. بله در مقطعي از زمان ، خصوصآ در ايام جنگ خلبانان در صدر توجه و احترام مردم عزيز كشورمون قرار داشتند .. الان هم همينن گونه است ..
    با تشكر و سپاس از توجه شما دوست بزرگوارم

    سلام عمو جان
    ترجمه ای که قبلا ارسال کرده بودم ناقص بود.خدمتتون نوشته بودم که بعدا فایل تکمیل شده رو براتون ارسال میکنم لذا فایل های بعدی کاملند.و اما در مورد عکس ها ، اون ها رو مجددا براتون فرستادم
    ارادتمند : بابک معترض
    پاسخ
    ممنون دكتر جان .. تصاوير به دستم رسيد .. ممنون از شما
    اما در باره مطلب .. منظورتون اين است كه دست نگهدارم تا ترجمه تكيلي شما به دستم برسد .. ؟ درست متوجه شده ام ؟
    به هر حال ممنون و سپاسگزارم بابك عزيزم

    باسلام خدمت استاد مدرسی عزیز
    من یک کلیپ دیدم که c-130 مجهز به تعدادی توپ و مسلسل بود و از طریق آسمان گروهی کماندو را در عملیات حمایت میکرد، آیا هواپیماc-130 قابلیت مجهز شدن به تسلیحات و عملیات پشتیبانی را داراست؟
    باتشکر بهزاد-روسیه
    پاسخ
    بله بهزاد جان عزيزم
    هواپيماهاي هركولس قابليت تغير كاربردي فراواني را داراست .. از جمله به عنوان رادار پرنده يا همون اواكس ها .. همچنين جستجو گر و گشت هاي ساحلي .. كه با بستن كفشك هاي اسكي .. حتي روي آب و مناطق قطب به راحتي فرود مي آيد .. يا همين نوعي كه شما اشاره فرمودي .. و چتر بازي ، حمل بيمار ، بار و مسافر و حتي سوخت گيري در آسمان هم كه قبلآ به همه آن ها اشاره شده است
    ممنون از شما

    پست خیلی جالبی بود.به چند دلیل صدام به ایران حمله کرد.از انقلاب اسلامی ایران میترسید .ونگران بود که این حرکت مردم ایران به کشورش سرایت کنه ومنجر به سقوطش بشه.ودلیل دیگرش اینکه می خواست جای شاه رو در منطقه پر کنه.از شیعیان ایران میترسید.از طرف دیگه صدام کتاب نمیخوند نمی دونستبه کشوری که تازه انقلاب کرده نباید بهش حمله کرد.روح تمام شهدای خلبان نیروی هوایی شاد.بخصوص شهید عباس دوران.هر کس این کامنت رو می خونه لطفا برای شادی شهدای خلبان صلواتی بفرستند
    پاسخ
    بله سعيده جان عزيزم .. تحليل بسيار ارزشمند و جالبي رو ارايه كردي
    دقيقآ چنين است كه فرمودي .. و هر يك از مواردي كه به درستي فرمودي .. خودش بهانه اي براي حمله بود
    آفرين بر شما كه ياد و خاطر همه شهداي كشور رو زنده نگه مي داري
    ممنون از حضورت

    سلام آقای مدرسی
    وقتتون بخیر
    من مدتهای مدیدی از خواننده های شما بودم و هستم اما جزو اونهایی محسوب میشم که شاید هادت به کامنت گذاشتن ندارن ... اول از همه بابت سایت بسیار خوبتون ازتون ممنونم و امیدوارم که همیشه خوب و خوش و موفق باشید دوم اینکه امروز در یکی از سایت ها مطلبی درباره شما دیدم که لینکش رو براتون میذارم خوشحال میشم بگین جریانش چی بوده .ممنون
    http://i34.tinypic.com/r70gns.jpg
    پاسخ
    هموطن عزيز و گرامي با تشكر از شما
    در باره جريان اين تصوير و مصاحبه بار ها توضيح داده ام .. ولي يك بار هم به خاطر گل روي شما تعريف مي كنم ...
    اولآ اين تصوير و بريده روزنامه را خود بنده در وب منتشرش كردم .. و در نخستين ماه هايي هم كه وبلاگ ام رو راه اندازي كرده بودم .. قضيه سانحه هواپيماي 727 ايران اير و خلبان انگليسي اش " بنت " را با تمام جزئيات و حتي كل قضيه همين روزنامه اطلاعات رو كه با پاي خودم رفته و مصاحبه كرده بودم و نزديك بود كار دستم بدهد را هم در وبلاگ و هم در سايت توضيح دادم . اگه خواننده مطالب و نوشته هاي بنده باشيد .. حتمآ يادتون است كه بارها و بارها به اين موضوع اشاره كرده ام كه .. قبل از انقلاب بنده از خط پرواز سي - 130 به عمليات پايگاه يكم ترابري به عنوان مامور به خدمت منتقل شدم .. اما به خاطر اين كه حق پروازم قطع نشود .. هر از گاهي پرواز مي رفتم .. با پيروزي انقلاب خودم با پاي خودم به خط پرواز .. واحد سازماني خودم برگشتم .. اما از اون جايي كه مدتي نامه نگاري و تغير امار از واحد عمليات به خط پرواز سي - 130 طول مي كشيد .. روزهايي كه در همان ايام به پرواز و يا ماموريت مي رفتم .. از قبل نام بنده جزو كروي از پيش تعين شده نبود .. و من همين جوري به جمع گروه هاي پروازي مي پيوستم .. تا اين كه در يكي از ماموريت ها به تبريز .. در مراجعت با هواپيما 727 ايران اير همزمان به منطقه اپروچ نزديك شديم .. وضع سياسي مملكت به خاطر ناهنجاري هاي اول انقلاب سخت متشنج بود .. هر روز گروهي براي اضافه حقوق و يا خواسته هاي سياسي اعتصاب مي كردند .. اون روز هم ظاهرآ بچه هاي ايستگاه زميني رادار در اعتصاب به سر مي بردند .. چون به دليل خرابي هوا .. چندين مرتبه با گو اراند كرديم .. و اطلاعاتي كه مسئولان زميني اعلام مي كردند .. همه غلط بود .. !! در نهايت ما روي تجربه و نشانه گذاري مشعل پالايشگاه تهران به سلامت فرود امديم .. من بلافاصله با فرودگاه تماس گرفته و مشكلات رادار رو گزارش كردم .. به من گفتند رادار خراب است .. !! تا اين كه چند روز بعدش در تلويزيون شنيدم كه مي گويند .. در صفحه رادارمون ايران اير گم شد .. !! اين امر باعث شد كه به تناقض گويي هاي ان ها پي برده .. و بنا به وظيفه و تعهدي كه در مقابل بيان حقايق و جان مسافران كشته شده داشتم .. تصميم گرفتم اين تناقضات و نقشه اعتصابيون رو مطرح كنم .. اون موقع فقط دو تا روز نامه وجود داشت .. يك راست به دفتر اطلاعات رفته و با ارايه نقشه پرواز و جزئيات حوادث اون شب .. حتي با عنوان اين كه صداي ما در جعبه سياه 727 ضبط شده است كه از كاپيتان بنت در باره سيستم هاي ناوبري پرسيديم .. و او با قلدري گفت .. وقت ندارم .. !! و بعد از دقايقي چك كرده و گفت كار نمي كند ... را مطرح كردم .. حتي يادمه گفتم به اين نشاني كه همون موقع من عنوان كردم .. صداي كاپيتان بنت انگليسي عين گاوچران هاي امريكايي است .. !! خلاصه از اون جايي كه نام بنده در ليست اوليه گروه براي پرواز به تبريز نبود .. من با عنوان متخصص پرواز از خودم ياد كردم .. ! چون در حقيقت به عنوان يك متخصصي كه از مسايل اون پرواز آگاه بودم .. اظهار نظر مي كردم .. !! حتي يادمه خيلي اذيت ام كردند .. فرمانده وقت نيروي هوايي تيمسار باقري گفت .. برو گفته هايت رو تكذيب كن .. و من عرض كردم .. خودتون دستور دهيد تكذيب كنند .. !! اما هرگز از من نپرسيدند تو كه متعلق به خط پرواز سي - 130 نيستي .. چرا مصاحبه كردي .. !!؟ و اگر نبودم پدرم رو در مي اوردند ..
    اما مغرضان و حسودان با انتشار ان تصوير و اشاره به واژه ها سعي در كتمان هويت بنده دارند .. !! اولا خوشحالم كه بنده هرگز در طول اين سه سال هيچ ادعايي نداشتم .. و اگر هم ضرورت ايجاب نموده .. با درج واحد خدمتي ام كه همان خط پرواز است .. و نام دوستانم .. از آن ها ياد كرده ام .. مهم هم نيست كه اين حسودان عقده اي قبول كنند يا نه .. من ديگه اهميت نمي دهم ..
    ممنون از حضور شما

    درود بر كاپيتان فرهيخته و ساير دوستان. باور كنيد خواندن دوباره اين خاطره و مخصوصا فيلمي كه امشب پخش شد خيلي غمگينم كرد. به وي‍‍‍ژه خرمشهر و مردم عزيزش كه زماني يكي از زيباترين بنادر خاورميانه بود.. لعنت بر جنگ. هر چند كه بعد از جنگ هم رسيدگي نشد و هنوز هم آثار شوم جنگ رو در جنوب ايران ميشه ديد كه حتي روي فرهنگ مردم هم كمي تاثير منفي گذاشته.. كاش يك يا چند تا از خاطرات زيبايي كه از اونجا داشتيد رو هم مينوشتيد
    پاسخ
    مهدي جان حق با شماست .. جنگ كلآ چيز بدي است .. و كسي با ان موافق نيست .. اما وقتي خاك كشورت توسط يك مشت انسان هاي وحشي مورد تجاوز و تعرض قرار مي گيره .. ديگه زيبايي و زشتي كار اهميتي نداشته .. و فقط و فقط دفاع از خاك و بيرون راندن دشمن معنا و مفهوم مي يابد
    در باب خاطرات اون ايام .. چشم حتمآ در باره آن خاطرات مطلب خواهم نوشت
    ممنون از شما

    سلام عموی عزیزم
    منظورم اینست که فایلهای وردی که دفعه دوم براتون فرستادم کاملند و هیچ مشکلی برای انتشار ندارند.
    باز هم از شما به خاطر زحماتی که به خاطر دل خوانندگان میکشید سپاسگزارم.
    بابک معترض
    پاسخ
    ممنونم دكتر جان .. ببخشيد من دفعه اول فكر كردم اين ها ناقص مي باشند
    دوست عزيز بابك جان .. دوست بزرگواري برايم ويندوز اورژينال ايكس پي با آنتي ويروس كاسپراسكاي فرستاده است .. كه از ساعاتي ديگر به اتفاق آن را نصب خواهيم كرد .. اگه تآخيري در پاسخ ها پديد آمد ، به حساب تنظيمات طولاني كامپيوتر بگذاريد
    با سپاس از شما و همه دوستان

    با سلام
    میخواستم پیشنهادی بکنم و ان اینکه به جای بخش انگلیسی و ترجمه ان از این قبیل خاطراتی که خوانندگان می فرستند استفاده بکنید فکر میکنم خواننده هم بیشتر داشته باشد و جالب تر باشد
    پاسخ ممنونم نغمه عزيزم
    چشم . اتفاقآ خودم هم به اين فكر افتاده بودم .. فعلآ براي پست بعدي هم يك خاطره جالب ديگري از جناب فرنودي آماده دارم .. اميدوارم اين ارتباط ادامه يابد .. از شما هم سپاسگزارم

    سلام بر كاپيتان مدرسي عزيز.

    استاد بزرگوار عجب پستي بود اين پست .

    اميدوارم روح ان سرباز گمنام قرين رحمت الهي باشد .

    عمليات ازاد سازي خرمشهر يكي از پيچيده ترين و گسترده ترين عملياتها در نوع خودش در تاريخ جنگهاي نوين است .
    گستردگي منطقه عمليات -شرايط دشوار محيطي-وسعت و تعداد زياد موانع مصنوعي-و وجود تجهيزات زياد نظامي كه شهر را عملا تبديل به يك پادگان بزرگ كرده بود ريسك عمليات را بسيار بالا برده بود اما بازهم كله شقي و شجاعت مخصوص ايرانيان همه معادلات را تغيير داد ....

    حاضرم تمام عمرم را بدهم ولي جاي ان رزمنده اي باشم كه پرچم ايران را در سوم خرداد61بر فراز گنبد مسجد جامع خرمشهر نصب كرد......

    ----------------------------------
    راستي كاپيتان به زودي با اجازه شما مطلب جديد را در پيشنويس وب شما قرار ميدهم.


    بازهم ازادي خرمشهر را به شما و تمامي قهرمانان واقعي جنگ تبريك ميگويم.
    پاسخ
    پسر عزيز و نازنينم علي جان
    بله .. حق با شماست . من هم ارتباط معنوي خاصي با اين خاطره دارم . و هميشه با شنيدن نام خرمشهر .. چهره اين جوان رزمنده و مظلوميت اش جلوي چشمانم ظاهر مي شود
    علي جان .. عجب تمثيل عالي به كار بردي .. بله افتخار بسيار بزرگي است
    در باره مطلب جديد از شما ممنونم

    سلام جناب مدرسی
    مطلب بنده در مورد فرود در شب به دستتان رسید؟
    پاسخ
    ممنون وحيد جان .. بله عالي بود
    دست شما درد نكنه

    با سلام و احترام
    کامنت مربوط به سوم خرداد شما برادر گرانمایه را خواندم و بسیار به دلم نشست
    امیدوارم از این نوع خاطرات ارزشمندتان باز هم بخوانم.

    با تشکر- ش.ع/سردبیر پایگاه اطلاع رسانی آجا
    پاسخ
    هموطن عزيز و گرامي
    از اين كه خاطره آن جوان رزمنده بسيجي توجه شما دوست بزرگوار و فرهيخته ام را به خود جلب كرده است ، خوشحالم
    باعث افتخار حقير است كه خوانندگاني با فرهنگ و اديب همچون جنابعالي از اين سايت بازديد به عمل اورده .. و از ان تعريف فرمايند
    اميدوارم لايق اين همه مهر و محبت شما ياران نازنين باشم
    ممنون از حضور و كامنت شما

    با سلام خدمت عمو بهروز عزیز
    همان طوری که قبلا گفته ام من فعلا دل و دماغ اینترنت و سایت و.... ندارم . ولی گفتم عرض ادبی کرده باشم و حال و احوالی پرسیده باشم. راستی سلام مخصوص خود را تقدیم بزرگواران عزیز و به ویژه دوستان ارجمند جناب فرنودی بزرگوار دوست عزیز آرمان بیات علی کدخدای نازنین سر کار خانم دامون و دوستان خوبمان اسی بامداد سام علی از کانادا
    می نمایم.
    نادر
    پاسخ
    نادر جان عزيز و نازنينم
    بله قبلآ فرموده بودي .. اما باور كن دلمون مرتب برايت تنگ مي شود .. امكان ندارد با جناب كدخدايي تلفني صحبت كرده باشم .. و يادي از شما نكرده باشيم .. علي خيلي بيشتر از من نگران شماست
    اغلب اولين پرسش اش در مورد شما و سلامتي ات است .. و در ادامه سوال مي كند .. خبر جديدي از نادر جان نشده است ؟؟؟
    ما همه دوستت داريم .. نگران حال و روزت مي باشيم
    اما چون جوان عاقل و مومن و معتقدي هستي .. خيال دوستان راحت است كه كار غير طبيعي انجام نمي دهي .. به هر حال از اين كه بعد از مدت ها يكي از دوستان بسيار عزيز و قديمي كامنت گذاشته است ، خوشحالم
    مواظب خودت باش عزيزم
    يا حق

    راستش منم هنگام خوندن مطلب آزاد سازی خرمشهر اشکم در اومد
    ما ها واقعا مدیون اون شهداییم ولی حیف که حالا یه عده که حتی 100 کیلومتری جبه ها هم ÷یداشون نمی شد حالا به سوء استفاده از نام شهدا دارن به این مردم ظلم میکنن

    پاسخ
    مسلم جان عزيز .. كاملآ حق با شماست همه ما مردم ايران مديون رشادت هاي شهداي گرانقدر هشت سال دفاع مقدس هستيم . اما خب قبول دارم بعضي ها از اين ارزش ها سوء استفاده مي كنند .. اين عده اصلآ جايي در دل مردم ندارند .. و مسئولان هم تلاش دارند تا با شناسايي اين سود جويان جلوي سوء استفاده ها را بگيرند .. من مطمئن هستم روزي دست همه سوء استفاده كنندگان و شارلاتان هايي كه از ارزش هاي مقدس ما بهره مي برند .. قطع خواهد شد . از شما هم خواهش مي كنم نظرات مفيد خود رو با مسايل سياسي قاطي نكنيد .. تا بنده شرمنده عدم درج ان ها نشوم .. من با اجازه ات جمله اخر كامنت شما را به خاطر احتمال برداشت سياسي حذف كردم .. اما دليل نمي شود با شما موافق نباشم .. ممنون از حضور پر مهرت

    جناب مدرسی سلام.موضوعی که اینروزا بازم تبش بالا گرفته و رسانه ها و مسئولین ماهم ناخواسته به آن دامن میزنند مشکل شرکتهای حرمی است.همه ما اینجا و آنجا شنیده ایم که این شرکتها ( محفلهای خصوصی) رشد قارچ گونه پیدا کرده و هزاران جوان جویای کار و درآمد را بخود جذب نموده اند.طبق معمول این کشور مسئولین ذیربط بجای اینکه با اینگونه معضلات عاقلانه برخورد کنند بطور هیجانی جامعه را درگیر کرده و از طریق رسانه ها آنچنان بوق و کرنائی راه می اندازند که خود موجب تبلیغ این کار میشوند و باور کنید پس از هر سروصدائی صدها جوان دیگر جذب اینان میشوند!
    من بر آن نیستم که در اینجااز باب انتقاد از آنها سخنی بمیان آورم زیرا که تقریبا همگان در اینخصوص اطلاعات ولو ناقص دارند ولی میدانم که برخورد نادرست و حمله بی موقع و بدون پشتوانه چگونه تاکنون باعث رشد بیشتر آنها را فراهم ساخته و سخن از صدها شرکت و هزاران عضو میشود!
    اگر این روشها که بارها صورت گرفته یعنی حمله و بگیروببند کارساز بود پس چرا امروز بازهم صحبت از هزاران هزار است؟!
    امروز در همشهری مطلبی در مورد دستگیری جوانی 30 ساله و تحصیلکرده خواندم که ظاهرا دانشجوی اخراجی یکی از دانشگاهها بود و بنا به اظهار روزنامه در حال فرار از کشور دستگیر شده بود.در توضیح بیشتر نوشته بود وی تاکنون یک میلیاردوچهارصد میلیون تومان فقط از طریق یکی از شاخه هایش کسب درآمد نموده است!!!
    بسیار خوب آیا خود این خبر یک نوع تشویق دیگر جوانان برای پیوستن به اینها نیست؟
    چند میلیون سال یک جوان کار کند تا بتواند این مبلغ را بدست آورد؟!
    چرا اگر بحق است میگیرید و بعد رها می سازید تا مردم نسبت به قضاوتهایتان بی اعتماد شوند و پس از هر موج، جماعت بیشتری جذب اینان گردند؟ چرا بحثهای کاملا فنی ولی همه فهم نمی گذارید تا طبقه جوان واقعا بدانند که این شرکتها چه بروز اقتصاد این مملکت می آورند؟ و ثابت کنید که اینها مخربند.
    من خانواده ای را می شناسم که از پدر مسن خانواده تا مادر و خواهر و برادران سالهاست از این راه زندگی میکنند! افرادی را می شناسم که پس از سالها مهاجرت کرده و بخارج رفته اند ولی هنوز از این مسیر درآمد دارند!!
    تا کی باید چوب این برخوردهای هیجانی را بخوریم؟چرا کار را به کارشناسان نمی سپارند تا پس از مدتی بصراحت به دولتی ها بگویند به این دلائل این گروها نباید کار کنند و یا به این دلائل اگر کار کنند اشکالی ندارد.چرا همه را از بلاتکلیفی خارج نمیکنند؟
    خیلی دوست دارم دوستان عزیز و بخصوص جوان سایت اگر ایده هائی دارند بعنوان کمک به حل یک مشکل بزرگ اجتماعی - سیاسی - اقتصادی مطرح کرده و چاره اندیشی نمایند.چنانچه به راهکارهای علمی خوبی برسیم بصورت یک مجلد آنرا تقدیم مراجع ذیربط خواهیم کرد.
    پاسخ
    ممنون از شما محمود نازنين
    واقعآ بحث بسيار مهم و اساسي رو كليد زدي .. و اين مي تونه در جمع خوانندگان انبوه سايت ، تحول تازه اي ايجاد كنه .. همه مي دونيم كه اغلب و اكثريت مخاطبان اين سايت افراد تحصيل كرده و جوان هستند .. كه موضوعات اجتماعي رو زير نظر داشته و گاهآ با اظهار نظر هاي مفيد كارگشاي بقيه مي شوند .. من مطمئن هستم با آغاز اين بحث ها و ارايه راه حل هاي مناسب .. كشور عزيزمون ايران را در بعد اقتصادي و تهاجمي كه به آن مي شود ، نجات داد .. البته همه اين تلاش ها نياز به حامي انديشمندي مثل شما دوست بزرگوارم دارد .. و بسيار خوشحالم كه شما گام اول را برداشتي .. البته بعد از مدتي كه دوستان به ارايه نظرات پرداختند .. از حاصل آن پستي مستقل در اين باب منتشر مي كنم .. تا نظرات هدفمند تر پيش برود
    با سپاس مجدد از شما دوست بسيار فرهيخته ام

    سلام جناب آقای مدرسی
    بنده از خوانندگان پروپاقرص سایت و از دوستانتان هستم که متاسفانه چند ماهی رو اسیر این اختاپوسها شده بودم.با اجازه تون اسمم رو میذارم زخم خورده کوئست و به خاطر اینکه خوانندگان محترم نیز در دام این شیاد ها اسیر نشوند مطلبی رو براتون ارسال میکنم که در واقع شگردهای این از خدا بیخبران سودجو برای عضو گیریست.با تشکر از شما
    پاسخ
    با سپاس از شما دوست عزيزم .. راستش رو بخواهي به دليل اهميت موضوع و جذابيت كامنت شما ، با اجازتون آن را به شكل پست مستقل همين امشب منتشر مي كنم .. اي كاش نام شريف خودتون رو درج مي كرديد
    اگه تا آخر شب موفق شديد كه نام خود رو براي درج در مطلب بگوييد .. من منتظر مي مانم


    سلام کاپیتان ، با تشکر از مطلب زیبایتان در مورد خرمشهر ، راستش بنده از خوانندگان دائمی و تقریبا قدیمی سایت شما هستم ، سئوالی داشتم که هیچ ربطی به مسایل پروازی و این پست ندارد ولی از آنجاییکه این سوال را از خیلیها پرسیده ام و جواب درستی نگرفته ام گفتم شاید شما و یا خوانندگان جواب بنده را بدهند

    بر روی کارتهای بانکی که از عابر بانکها پول میگیرند نام و شماره کارت بصورت بسیار برجسته وجود دارد میخواستم بدانم این به چه دردی میخورد و چرا مثل کارت های کارمندی و غیره معمولی و یا مثلا بارکد نیست ؟
    با تشکر از شما
    پاسخ
    رضا جان عزيز و نازنين
    راستش رو بخواهي بنده هيچ اطلاعي از اين موضوع ندارم
    شايد به خاطر امنيت بيشتر آن ها باشد .. شايد براي روشندلان كه بهتر بتوانند لمس كنند باشد .. به هر حال اميدوارم يكي از كارمندان بانك به اين پرسش شما پاسخ دهد

    سلام استاد بزرگوار خسته نباشید.

    مطلب جدید تحت عنوان فرود مرگبار هواپیمای هندی به طور کامل به پیشنویس وبتان ارسال شد.

    با تشکر از تمام زحماتتان.
    پاسخ
    ممنون پسر عزيزم .
    چشم در اولين فرصت آن را منتشر خواهم كرد .
    جناب صفري عزيز .. اگه خاطرت باشه .. پيرو گفت و گوي تلفني كه با هم داشتيم .. قرار شد شما از ناميرده علت اون كار هاي توهين اميزش رو سوال كني .. و بنده هم به حرمت احترامي كه براي شخصيت شما قائل هستم .. از انتشار ان متن موقتآ جلوگيري كردم . خاطر نشان مي كنم .. بنده با هيچ فردي دشمني يا كدورتي ندارم .. اما به لحاظ حقوقي و اجتماعي و وجداني تحت فشار شديدي قرار دارم .. و مدام از بنده استعلام كرده و ده ها پرسش گوناگون مطرح مي كنند .. !! زرنگ تر ها هم با اشاره به مفاد قانوني مدام از بنده مي خواهند موضع خودم رو در اين باره روشن كنم .. خب .. همان گونه كه مستحضري چنين قصدي داشتم . كه شما از من خواستي فعلآ دست برداشته تا شما علت را جويا شده و به بنده اطلاع دهيد . اما سكوت طولاني و عدم پاسخ شما براي بنده مفاهيم ديگري دارد .. به هر حال من فقط يك پست ديگر صبر كرده .. و سپس مجبورم براي برائت خود واقعيت ها را بيان نمايم . چون من در اين سه سال با مخاطبانم روراست بوده ام ..

    آقا بهروز خوش تيپ قديم سلام
    اميدوارم حال خودتون و عينكتون رديف باشه. دست شما درد نكنه كه سالي يك بار يادي از بچه هاي خوب جنوب مي كني. خوشحالم كه ميبينم آباداني هاي سايت دارن زياد مي شوند.در ضمن بد نيست گاهي يك حالي از دوستان بپرسيد. كارت درسته!!!
    ارادتمند همه خوش تيپ‌ها
    پاسخ
    به به .. آقا رضاي گل و گلاب .. بچه آبادان خوش تيب و با مرام
    خوبي كاكا .. ؟ دلم برات تنگ شده بود .. بله آباداني هاي سايت زياد شده .. اما رضا جان گل ما تك است به مولا .. خيلي دوستت دارم . مخلص دربست
    رضا جان افتخار دادي و خوشحالم كردي .. مواظب خودت باش
    سپاس و تشكر از حضور پر مهرت

    سلام بهروز خان عزيز
    اميدوارم هميشه سرحال باشي و با نوشته هاتون به همه حال بديد
    واقعاً آقا بهروز روز 3 خرداد براي همه كساني كه اون ايام رو بخاطر دارن بي بديل و ناب بوده و خواهد ماند
    ميخواهم خاطره اي از اون روز براتون بگم
    من اون موقع بچه اي 11 ساله بودم و ساكن محله امامزاده حسن تهران كه مثل تمام محله هاي جنوب تهرون حال و هواي عجيبي داشت و مساجدش شده بود پايگاه
    محله ما كه در منطقه 17 قرار داره يكي از محله هايي بود كه نام شهيدان بسياري رو در تاريخ پر شكوه جنگ ثبت كرد
    پدر من هم مثل شما در نيروي هوايي خدمت ميكرده و در رسته موزيك مركز آموزشهاي هوايي نوازنده ترومپت و كنترباس و ساكسيوفن و تبل ريز بوده و پس از 30 سال كه بازنشست شد همچنان در هيئت هاي مذهبي با چند تا از دوستانش و بچه هاي محل فعاليت داشت كه اين اواخر بدليل عمل قلب باز ما از ادامه اين كار منعش كرديم
    همون اوايل جنگ يكي از بچه هاي محل كه همراه گروه شهيد چمران بود شهيد شد و اين شد كه پدرم و گروهش با تشكيل گروه بدرقه پيكرشهيدان محل بصورت خودجوش باعث بوجود آمدن جوش و خروشي در محل شدند و اين شد يك رسم براي مراسم تشعيع و تدفين اين عزيزان محل.
    روز شهادت يكي از بچه هاي محل بنام حسن پس آقا باقر كفاش محل (متاسفانه نام فاميلي ايشون رو يادم نمياد) كه در همين عمليات به درجه رفيع شهادت نائل شده بودند با مردم محل رفتيم بهشت زهرا . من هميشه تو اين مراسم ها در كنا پدرم وظيفه نگهداري از ترومپت و كاورش رو بعهده داشتم .توبهشت زهرا تو قطعه شهدا بوديم كه به يكباره مردم فرياد كشيدند الله اكبر و غوغايي شده بود كه بدليل عدم توانايي در توصيف اون لحظات ناب عذر خواهي مي كنم.
    بالاخره پس از اتمام مراسم داشتيم برمي گشتيم كه گروه به رهبري پدرم پشت يك وانت پيكان نواختن نتي رو تمرين كردند با مضمون "خرمشهر، خرمشهر، آزاد شد" و با نواختن اين نت به شكل حماسي با تبل و سنج و ترومپت باعث شادي مردم شدند .تو راه برگشت در عرض 10 دقيقه شايد 200 يا بيشتر موتور سوار پشت اين وانت در حركت بودند و با بوق زدن هاي هم ريتم با اون آهنگ همراه شده بودند الان كه دارم اون لحظات رو به ياد ميارم واقعاً اشك تو چشامه چون به نظرم ميشه صميمت و رفاقت رو واقعاً از بارزترين خصيصه آدم هاي اون موقع نام برد ، چيزي كه الان كم رنگ و گاهي ناپديد شده.
    وقتي راننده ميخواست بره سمت محله مون اين موتور سوارها بودن كه مسير ما رو تعيين كردن و ناخواسته رفتيم تو تهرون .رفتن تو شهر همانا و خلاصي از اين كار كشيد تا غروب اون روز چون ديگه گروه واقعاً توانايي نواختن نداشتند وخسته شده بودند .به گفته پدرم يك نيرويي باعث شده بود بتونه اين همه ساعت با ترومپت بنوازه كه خودش نميدونست چيه .هرموقع خاطره تعريف ميكنه ميگه اون روز براش خيلي شيرين بوده حتي از روزهايي كه از فلان فرمانده پادگان و تيمسار تشويقي گرفته بوده هم مثل اون روز براش نيست كه نيست(شما خودتون ميدونيد از فرمانده تشويقي گرفتن چقدر شيرينه ) .
    غروب تو خيابان محله مون هم تمام شيزيني فروش ها هر چي داشتن رو بين مردم تقسيم كردند. روزبعد و روزهاي بعدش چند شهيد ديگه تو محلمون تشعيع شدن كه تو همون عمليات شهيد شدند و بايد گفت درود بر شرف و مردانگي همشون
    پاسخ
    رضا جان عزيز و نازنين
    چه خاطره جالب و دلنشيني از روز سوم خرداد ماه تعريف كردي
    من با شما موافقم .. مردم جنوب شهر مخصوصآ امامزاده حسن جوان هاي زيادي را به دفاع از كشور فرستادند .. من دوستي در همين محله و در قسمت بازار آن در كنار مسجد داشتم .. و مرتب به او سر مي زدم
    در باره حركت پدر شما .. واقعآ اين حركت هاي خودجوش منشآء و اغازش از چنين حركت هايي ابتدا آغاز شده و بعد گسترش مي يابد
    خدا پدر شما را حفظ كند .. سلام و درود بنده رو برسانيد

    سلام عمو
    بازم از لطفتون تشکر می کنم و امیدوارم که حالتون خوب باشهمن ای میلم را دوباره برایتان ارسال کردم تا شاید آن را دریافت کنید امیدوارم که بتوانید آن را پیدا کنید.
    خیلی دوستتون دارم
    با تشکر
    پاسخ
    ممنون نويد جان
    من همين جوري كه به ليست بلند و بالاي نامه هايم نگاه كردم .. اي ميل شما را ديدم .. از كرج كه برگشتم ، پاسخ خواهم داد
    ممنون از شما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35