Oldpilot.ir | شوخی های زمان جنگ
درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  شوخی های زمان جنگ

 از  عقيم عمومي خانم گاندي تا شوخي در جبهه

يادمه تازه گشت هاي ثارالله سپاه پاسداران در تهران راه اندازي شده بود .. و برادران از پنجره عقب مرتب به اين سوي و آن سوي مي نگريستند .. همين عنوان سوژه اي شد كه يك روز خدا بيامرز عباس يك جاروي بزرگ دسته دار رو خودش برداشت و ديگري رو هم به من داد .. و از من خواست تا به تقليد از برادران گشت ، پشت سر يكي از بچه هاي بسيار مومن خط پرواز ( جناب حسيني ) نازنين به صورت اسكورت يا " بادي گارد " از پاي هواپيما تا خط پرواز راه افتاده و با چپ و راست نگريستن اداي محافظ هاي او را در آوريم .. !! طفلك حاج آقا كه ادمي بسيار خونسرد و صبوري بود .. با رسيدن به خط پرواز چنان برآشفته شد .. كه هرگز قبلآ او رو اين چنين نديده بودم .. او خطاب به من و عباس .. در حالي كه مي لرزيد گفت .. شما ها خجالت نمي كشيد .. !!؟؟ شما ها حيا نمي كنيد !!؟ آخه من چي بگم به شما ها .. !!؟؟ و بچه ها با ديدن اين حركات از ته دل مي خنديدند ...  

2moam54hmol5qr99728s.gif

y3qpb8toex3mxnp7q24m.jpg

 ضمن تشكر از همه دوستان و عزيزاني كه در اين مدت با كامنت هاي محبت اميز خود بنده رو تشويق به ادامه كار فرمودند .. محصوصآ توصيه هاي تآثير گذار خلبان مهاجر ، دكتر بابك معترض ، استاد محمود فرنودي و ... اعلام مي كنم .. با تمام وجود حتي بيشتر از گذشته با افتخار راه ام رو ادامه خواهم داد . و  هرگز به سخنان مغرضان بي هويت كه در سايه نام هاي مجازي سعي در تخليه عقده هاي رواني خويش  دارند ، اهميت نخواهم داد . اين كينه توزان تهي فكر غافل از اين نكته اند كه .. ادعاي عدم حضور در خط پرواز " سي - ۱۳۰ " و نفي سابقه پروازي يك فرد ، نشانه نبوغ بالا و هنر نگارش آن شخص است كه بدون داشتن سابقه يك دقيقه پرواز ، قادر به اداره سايتي پر مخاطب است كه اغلب آن ها داراي تحصيلات عاليه هستند .. ! و داراي ركورد حضور بيش از دوازده هزار نفر بازديد كننده تنها در يك روز  است  .. ! من به شاگرد مكانيكي كه داراي چنين توانايي هايي باشد ، قلبآ افتخار مي كنم . ضمن اين كه هرگز در باره خود سخني به زبان نياورده ام .. و اگر ريگي به كفش داشتم ، مطمئن باشيد هرگز با نام و مشخصات واقعي مطلب نمي نوشتم . قوانين قضايي ارتش مجازات هاي شديدي رو براي متخلفان در نظر گرفته است .. اين افراد حسود و مغرض اگه سندي داشتند لحظه اي درنگ نمي كردند .. !!

 باورتون مي شه هر گاه قول آپ كردن سريع مطالب رو داده ام مشگلي پيش آمده و من حسابي شرمنده شما ياران همدل و بزرگوار شده ام .. !؟ يادمه قبل از انتشار مطلب جناب " صفري " عزيز به دليل استقبال گسترده شما عزيزان چند سوژه خواندني رو به خاطر سپرده بودم تا پشت سر هم تقديم حضورتون كنم . اما همان گونه كه مستحضريد و قبلآ هم چندين مرتبه به خرابي كامپيوترم و خاموشي هاي بي موقع اش اشاره كرده بودم .. سر انجام وضعيت به مرحله اي رسيدكه امكان كار كردن از من گرفته شد .. ! بعد از انتقال به متخصصان مربوطه مشخص شد كه پاور سيستم سوخته بود .. ! اما بعدش هم در نصب ويندوز به مشكلات عديده اي برخورد كردم به طوري كه مجيور شدم نصب آن را هم به متخصصان كرجي بسپارم ! در پايان نصب فتوشاپ ورژن قديمي هم متآسفانه اذيت ام كرده و در ويندوز پك سه نصب نمي شد .. !! عاقبت با همكاري و تلاش هاي پسر عزيزم " امير محمود بازيار " پس از ترفندهاي متعدد نصب شد .. ! و من در خدمت هستم ..

راستش رو بخواهيد تصميم داشتم مطلب ارسالي دوست بزرگوارم " دكتر بابك معترض " كه در باب يكي از عقابان تيزپرواز جبهه هاي جنگ بود را منتشر كنم . حتي ديروز ( يكشنبه ) براي آگاهي از منابع احتمالي مطلب ، تلفني با ايشان گفت و گو كردم .. اما علي رغم كلنجار رفتن هاي طولاني ام با نسخه جديد فتوشاپ متآسفانه به دليل عدم آشنايي مجبور شدم به طرح هاي آماده قبلي ام مراجعه كنم .. ! ضمن عذر خواهي از دكتر نازنين به عرض مي رسونم .. عاقبت  امروز بعد از ظهر طلسم باز نشدن كرك فتوشاپ قديمي با دريافت رمز هاي ارسالي جناب " بازيار " شكسته شد .. ! اما چون بخشي از مطلب فوق رو كار كرده بودم و از سوي ديگر بعد از مدتي تآخير ماجراهاي شاد بيشتر هواخواه دارد ، با اجازه  آقاي دكتر  موضوع شهيد عاليقدر " خلعتبري " رو به فرصتي ديگر موكول مي كنم .. ( از ترس ام قول ندادم ..!! چشمك )‌ . اميدوارم مورد قبول شما ياران واقع شود ..

برچسب ها :  خط پرواز + سي - ۱۳۰ + خانم اينديرا گاندي + راديوي ترازيستوري + جايزه + عقيم شدن   + بازخواست + رادار هواپيما + امواج + جبهه جنگ + پرواز + سرباز گشت + ماسك اكسيژن + روغندان + صندوق عقب + كيسه پرواز + شوخي

   

1 (468.60).gif

 

شخصيت شناسي همكاران ... !

خيلي  افراد اصولآ از شوخي و مزاح و خنده خوششون نمي آيد .. ! و  از آن فراري اند !  بعضي هم پا رو فراتر گذاشته و اين عمل رو گناه تلقي كرده و معتقدند .. يك آدم با تقوا نبايد نيش اش تا بنا گوش باز باشه و از خودش جلف بازي در بياره ( يا به قول برره اي ها  .. در بكنه ! ) اين حضرات معمولآ خودشون هم كم تر مي خندند ..! و بلانسبت همه شما عزيزان بقدري جدي و گاهي اخمو هستند كه به قول مشهدي ها .. " اون ها رو با پنج من عسل نمي شه خورد .. ! " عده ديگري فقط در انظار عموم چنين اند .. ولي هر گاه به همپالكي هاي خود برسند.. چنان شوخي و انواع مزاح هاي مجاز و غير مجاز مرتكب مي شوند .. كه انگار نه انگار اين آقا همون باباي اخموي اداره ست .. !! بعضي ها هم ذاتآ آدم هاي شوخ طبع و گرمي هستند .. عده اي هم خنثي تشريف دارند .. يعني نه از شوخي ديگران بدشون مي آيد و نه به بهترين جوك ها و لطيفه ها خنده شون مي گيره !  همين جوري عادي به قيافه همكارانشون كه از شدت  خنده ريسه رفته و حتي نفس ها شون بند اومده نگاه مي كنند ..! حتي دريغ از يك نيم لبخند مصنوعي !! تا يادم نرفته اضافه كنم .. عده اي هم خود اهل مزاح و شوخي نيستند ولي عاشق مزه پروني هاي همكاران شيطون خويش هستند  ..! گاهي هم جو گير شده و عنان از دست داده و سر شوخي رو باز مي كنند .. !! يا به ديگران يواشكي خط مي دهند ..! اما خدمتتون عرض كنم ما در خط پرواز سي - ۱۳۰ پايگاه يكم ترابري تا دلتون بخواد انواع اين همكاران رو داشتيم .. ! البته از حق نگذريم كفه ترازوي آدم هاي خنده رو و بگو بخند خيلي سبك تر از بقيه همكاران بود .. !

 اندر احوالات دوستان خودم ..

 در ميان همكاران محترمي كه در اين سه سالي كه از عمر تارنماي " دل نوشته هاي يك كهنه سرباز "  مي گذره ، به بهانه بيان خاطره اي نامي از ان ها در ميان مطالب قديمي برده شده  است .. بي ترديد زنده ياد  " عباس زيور سنگي " سرآمد همه دوستان در شوخ طبعي و مزاح با همكاران بود . ماشاالله مداح اگر چه يكي از دوستان بسيار قديمي و صميمي ام است ..  زياد اهل شوخي نبود . اما  هيچ دليلي نداشت كه از شوخي دوستان بدش بيايد .. ! اندك شوخي اي هم كه مي كرد ، از روي مطالعه و حساب شده بود . افسوس زمانه روي خوشي به اين دوست نازنينم نشون نداد . اما هميشه به دوستي با او افتخار كرده ام . فيروز بهمن مومني يا همون فيروز زبل خودمون  در رديف دوستان شوخ طبع جاي دارد .. اما همه كار هاي او از روي عقل و منطق و حساب شده است .. هم شوخي مي كند .. هم ديگران رو به شوخي وا مي دارد .. در معرفت و جوانمردي اش شكي نيست .. با او خاطرات زيادي از شوخي هاي جنگي دارم . " خوزه خوره فري لوز " يا همون ابراهيم فولادوند خودمون را هم كه به خاطر داريد .. !؟ مردي كه دوست داشت هميشه به جاي همه تنيس روي ميز بازي كند .. و شوربختانه مرتب هم مي باخت .. ! و چون در حين بازي غر و لند مي كرد ، لقب خوزه خوره فري لوز يا بهتر بگم مفت باز رو برايش انتخاب كرديم .. اهل شوخي و مزاح بود .. اما وقتي جوش مي اورد ، كسي حريف اش نمي شد  ..  ! بچه بسيار نازنين ، مهربان و با مرامي است .. او خود كم تر آغاز كننده شوخي هاي دسته جمعي مي شد .. اما هرگز در مزاح كردن كم نمي اورد .. ديگري " آقا ولي " است  .. ! از اون جايي كه در حال حاضر با يكي از ايرلاين هاي خصوصي پرواز مي كنه .. و شديدآ در حال تمركز در قيافه گرفتن است !  با عرض پوزش فاميلي اش رو درج نمي كنم .. ولي او همپاي من و مرحوم زيور سنگي بود .. و در هيچ موردي كم نمي اورد .. خاطرات زيادي با او دارم .. ضمنآ ساغدوش اش هم بودم .. !!!

آغاز جنگ و لزوم شوخي .. !

صادقانه مي گم ، قبلآ هم بار ها توضيح داده ام  .. وقتي جنگ با عراق آغاز شد ، فقط همون روز هاي آغازين يه خورده بفهمي نفهمي مي ترسيدم .. ! اما بعدش خيلي زود خودم رو با شرايط وقف دادم . همون جوري كه روزهاي اول تظاهرات عليه رژيم شاه با شنيدن صداي گلوله وحشت مي كردم .. ! شايد باورتون نشه .. با وجودي كه در خانه هاي سازماني مي زيستم ، مدام دلشوره ورود گلوله اي ناخواسته از پنجره ها رو داشتم .. !! براي همين طوري مي نشستم كه گلوله نخورم .. !! اما در زمان جنگ ، كار به جايي رسيده بود كه داوطلبانه عازم مناطق جنگي مي شدم . بگذريم ... حال كه با وضعيت روحي و رواني همكارانم در خط پرواز سي - ۱۳۰ آشنا شديد ، بحث شوخي رو پي مي گيرم .. از شما چه پنهون اوايل انقلاب كار و كاسبي همكاران شيطون خط پرواز كمي كساد شده بود .. از اون جايي كه خيلي ها يك شبه متحول و انقلابي شده بودند .. ! شاخك هاي حسي گروه ما شامل ( خدابيامرز عباس ، من و ولي و يكي دو نفر ديگر .. ) قادر به تشخيص طينت دروني همكاران نبودش .. ! آخه همه جزء همون گروه اول قرار گرفته بودند .. ! و حتي به حرف هاي معمولي من و عباس واكنش نشون داده و با بيان واژه استغفرالله تنفر خودشون رو نسبت به ما ابراز مي كردند .. طرح انگ زدن و پاكسازي همچون  چماقي بالاي سر همه قرار داشت .. كه بعد ها در زمان جنگ علني شده و شدت گرفت .. متآسفانه اين طرح دامن عباس رو هم گرفت .. ( البته تبرئه شده و با افخار برگشت ) چه بسا نام من هم در راه بود .. !! اما ما از اون بيد هايي نبوديم كه با هر بادي دست از شيطنت هاي خاص خودمون برداريم .. و همان گونه كه آرايشگر ها وقتي بي كار شده سر يك ديگر رو مي تراشند .. ! ما هم در نهايت با خودمون شوخي مي كرديم .. اما تركش كنايه هامون دامن اغلب همكاران از جمله حزب الهي ها رو مي گرفت .. ! 

rsjp55ar6n88vdsjvew0.jpg

 شوخي به بهانه روحيه .. !

نمي دونم  كدوم شير پاك خورده اي تخم لق روحيه گرفتن همكاران رو توي دهن من و خدا بيامرز عباس زيور سنگي شكسته بود كه شوخي و شيطنت ما در ارتقاي روحيه پرسنل در زمان جنگ بسيار مفيد و  ضروريه !! ( شايد هم واقعآ چنين بود ) .. اما راستش رو بخواهيد شيطنت و سر به سر گذاشتن همكاران توي خون ما بود .. مخصوصآ كه دليل محكمه پسندي رو هم فرا گرفته بوديم .. و به محض اين كه يكي از همكاران مومن و با تقوا از دست شوخي هاي ما به ستوه آمده و اعتراض مي نمود .. سريع با پررويي هر چه تمام به چشمانش خيره شده و به حالت طلبكارانه مدعي مي شديم كه ما در حال ارتقاي روحيه همكارانمون هستيم .. ! و شما حق مخالفت با ما رو نداري .. !! بقدري اين واژه رو براي همكاران حزب الهي مون تكرار كرده بوديم .. كه ناخواسته تبديل به ملكه ذهن مون شده بود .. و خيلي راحت در مواقعي هم كه به سازمان هايي چون عقيدتي سياسي يا حفاظت اطلاعات احضار مي شديم .. به همان ترتيب برادران محترم اين نهاد ها رو هم قانع مي كرديم .. ! و ان بندگان صالح خدا چون خودشون انسان هاي با شرفي بودند .. سخن و استدلال هاي ما رو مي پذيرفتند .. ! فقط در شرايطي كه خيلي تند روي كرده و يا به اصطلاح از خطوط قرمز كمي تا قسمتي عبور كرده بوديم .. بنده خدا ها با احتياط و شرم حضور خواهش مي كردند كه كمي رعايت كنيم .. نمونه بارز آن شوخي با زنده ياد " امير حسين جمشيدي " خلبان شهيد هواپيماي جت فالكون فرمانده اسبق نيروي هوايي شهيد ستاري بود .. كه به خاطر سر و صداي فراوان در مهمانسراي پايگاه و آواز خواندن و خنديدن و تخمه شكستن مدتي بعد احضار شديم .. ! ( اينجا ) اما همان گونه كه قبلآ تعريف كردم به خاطر شخصيت والا و مومن جناب سرهنگ جمشيدي كه انصافآ انساني بزرگوار و محجوب بود ، زياد سخت گيري نكردند .. يادمه  حاج آقايي كه از من جوياي شرح واقعه بود .. وقتي پرسيد چرا آن ترانه هاي مبتذل رو در حضور خانم هاي مهماندار مي خواندم ..!؟؟ من با گستاخي پاسخ دادم براي روحيه .. با تواضع درخواست كرد .. پس لطفآ از اين به بعد اشعار مبتذل نخوانيد .. !! اما هميشه به قول معروف در بر روي يك پاشنه نمي چرخيد .. ! گاهي هم شوخي هاي ما كار دست خودمون مي داد .. !!

    

 عقیم شدن اجباری و باقی قضایا .. !

مقوله عقيم شدن يا عقيم ساختن انسان ها ، سال ها مورد مباحث پزشكان و آكادمي هاي علمي بوده است ... از مراكز كنترل جمعيت گرفته تا خدمات بهداشت خانواده و غيره .. كه  ما در اين مطلب كاري به آن نداريم . اما آن چه باعث طرح قضيه در اين تارنماي شخصي شده است ، ريشه در يك تيتر خبري دارد ..! دقيقآ يادم نيست كي و كجا اين نقل قول خانم " اينديرا گاندي " نخست وزير اسبق هندوستان به گوشم خورد . ولي يادمه تا مدت هاي مديدي روي اين مسئله فكر مي كردم .. و حتي در ماموريت هايي هم كه به هندوستان داشتم گاهآ به آن فكر مي كردم ! اصل خبر چنين بود : طبق دستور خانم اينديرا گاندي هر مرد هندي كه داوطلبانه عقيم بشه ، يك دستگاه راديوي ترازيستوري هديه داده خواهد شد ..!! عجيب تر اين كه اين قضيه مدت ها در يكي از فايل هاي مغزم ذخيره شده بود .. و كاربرد آن را نمي دونستم .. ! تا اين كه در يكي از جلسات آموزش هاي تخصصي در خط پرواز سي - ۱۳۰  كه مربوط به سيستم رادار هواپيما بود استاد بزرگوارم جناب مهدوي  هشداري در باره تشعشعات خطرناك رادار را عنوان كرده و متذكر شد كه اين امواج باعث عقيم شدن مرد ها مي شود .. ! يادمه او در پاسخ به اين پرسش كه .. پس چگونه متخصصان فني در روي زمين رادار هاي تعميري رو چك مي كنند !!؟ با خنده جواب داد .. اگر دقت كنيد در مواقع تست رادار ، يك نفر از فاصله دور در جلوي هواپيما مراقب است تا كسي ناخواسته از جلوي دماغ سياه و بزرگ هركولس ها عبور نكنه ( رادار در پشت محفظه فيبري دماغ هواپيما قرار گرفته است ) . بعد ها پزشكي هوايي قطعه سربي كوچك كه به شكل جاسوئيچي بود ، براي نصب يا آويزان كردن به لباس پرواز ارايه كرد .. جالب اين كه همون قطعه كوچك سرب اشعه هاي مخرب و زيان آور رو دفع مي كرد .. و به اين ترتيب موضوع اشعه رادار هم در فايل عقيم شدن مردان هندي در فايل خاكستري رنگ يكي از سلول هاي مغزم جاي گرفت ... !  

بچه هاي شيطون خط پرواز ...

گذشت و گذشت و آن فايل ها همچنان محكم و استوار درون سلول مغزم جا خوش كرده بودند .. تا اين كه جنگ با عراق آغاز شد .. و همان گونه كه در پاراگراف هاي بالا اشاره كردم ، خيلي زود از نظر روحي و رواني با آن اخت شديم .. و ديگه نه تنها از وضعيت قرمز و آژير هاي هشدار دهنده و حضور ميگ هاي ريز و درشت عراقي در زمين و آسمان ترسي نداشتيم ، بلكه هر يك به تنهايي براي دفاع از ميهن عزيزمون آماده و به قول معروف هم قسم شده بوديم كه .. تا بيرون راندن اجنبي از خاك كشور عزيزمون ، لحظه اي درنگ نكنيم .. ضمن اين كه گروه بچه هاي شوخ و شيطون ما هم لحظه اي آروم و قرار نداشتد .. چه در روي زمين و چه در آسمان و چه در محل هاي ماموريت ... حضور دو نفر از ما در محلي .. كافي بود تا همه از خنده روده بر شوند .. ! ما براي گروه خودمون بخش تحقيقات و ابداعات داشتيم .. ! به اين معني كه هر يك موظف بوديم .. جديد ترين راه كار هاي سر به سر گذاشتن با همكاران رو ارايه دهيم .. ! خدا رحمت كنه عباس رو .. يادمه تازه گشت هاي ثارالله سپاه پاسداران در تهران راه اندازي شده بود .. و برادران از پنجره عقب مرتب به اين سوي و آن سوي مي نگريستند .. همين عنوان سوژه اي شد كه يك روز خدا بيامرز عباس يك جاروي بزرگ دسته دار رو خودش برداشت و ديگري رو هم به من داد .. و از من خواست تا به تقليد از برادران گشت ، پشت سر يكي از بچه هاي بسيار مومن خط پرواز ( جناب حسيني ) نازنين به صورت اسكورت يا " بادي گارد " از پاي هواپيما تا خط پرواز راه افتاده و با چپ و راست نگريستن اداي محافظ هاي او را در آوريم .. !! طفلك حاج آقا كه ادمي بسيار خونسرد و صبوري بود .. با رسيدن به خط پرواز چنان برآشفته شد .. كه هرگز قبلآ او رو اين چنين نديده بودم .. او خطاب به من و عباس .. در حالي كه مي لرزيد گفت .. شما ها خجالت نمي كشيد .. !!؟؟ شما ها حيا نمي كنيد !!؟ آخه من چي بگم به شما ها .. !!؟؟ و بچه ها با ديدن اين حركات از ته دل مي خنديدند ...  

رابطه با بچه مومن ها ...

 همان طور كه اشاره كردم  ... تمام فكر و هوش ما ما معطوف به يافتن روش هاي جديد مردم آزاري بود . از تقليد صداهاي زنانه گرفته  تا اعلام خبر وحشتناك و جعلي تير خوردن يكي از بچه ها به سرپرست پير اداره مون ..يا پوشيدن پارچه سفيد در تاريكي شب و ترساندن همكاراني كه خواب بودند .. همه و همه از دستاورد هاي گروه ما بود .. آن اواخر كار به جايي رسيده بود .. كه تند خو ترين همكاراني كه كسي عمرآ خنده آن ها رو نديده بود ، با شوخي هاي ما نه تنها مي خنديد ، بلكه در پروژه هاي مردم آزاري ما هم شركت مي كرد .. يادمه وقتي نخستين بار سكته كردم ، بخش عمده ملاقات كننده هاي من در بيمارستان و خونه .. بچه هاي حزب الهي پايگاه بود .. ! اون هايي كه نمي دونستند قضيه چيه .. !!؟ با شك و ترديد به من خيره مي شدند .. ! كه معني اش اين بود .. تو كه صورتت رو سه تيغه هر روز اصلاح مي كردي .. هميشه از ادكلن هاي خوشبو استفاده مي كردي .. مدام مي گفتي و مي خنديدي و سر به سر همه مي گذاشتي.. نكنه ستون پنجم عقيدتي سياسي باشي .. !!!؟؟ خلاصه بگم .. آن همه شوخي و تقليد و اذيت همكاران باعث شده بود كه اصلآ چهره خشن جنگ رو فراموش كنيم .. باور كنيد بهترين لحظات عمرم .. همان ايام جنگ بود . هنوز هم در مواقعي كه ناراحتم .. با ياد اوري اون ديونه بازي ها ، بي اختيار خنده ام مي گيرد .. تجسم كنيد در محيط خشك نظامي زمان جنگ ، عده اي با شيطنت هاي خود زمين و زمان رو به هم بريزند .. ! و كسي به اون صورت كاري با آن ها نداشته باشه .. ! من فكر مي كنم تنها عاملي كه باعث شده بود به من و عباس يا ولي گير ندهند ، پرواز هاي زياد و داوطلبانه هر يك از ما به مناطق جنگي بود .. كه دهان همه را مي بست ..

 عقيم كردن دوستان .... !

 نمي دونم چي شد كه يه شب ياد خانم گاندي و راديو ترازيستوري اش افتادم !؟ ناخواسته ذهن ام به قضيه عقيم شدن معطوف شد .. در همان حال ياد ماشالله مداح افتادم .. كه چهار تا بچه قد و نيم قد دور و برش رو گرفته اند .. ! همين جوري دامنه تفكرات ام رو گسترش داده و بيوگرافي و چهره اغلب دوستان و همكاران پر اولاد رو از مقابل چشمانم عبور مي دادم .. كه ناگهان ايده جديد مردم آزاري به ذهن ام خطور كرد .. ! دلم مي خواست همانند ارشميدس اما با زير شلواري بزنم بيرون .. ! احساس مي كردم قادر به كنترل مواليد در خط پرواز خواهم شد .. !! تا نزديكي هاي صبح روي اين طرح و چگونگي اجرايش فكر مي كردم .. دست بر قضا اون روز صبح هوا خراب بود و هيچ يك از بر و بچه هاي شيطون گروه ما پرواز نداشت .. معمولآ مركز نشر افكار مردم آزاري هامون سر ميز صبحونه در بوفه آشيانه بود .. هر يك از ما كه زودتر به بوفه مي رسيد .. قبل از همه زنبيل اش رو اون جا گذاشته و سفارش " رويال بركفست " يا به قول معروف صبحانه سلطنتي رو به مسئول بوفه مي داد .. و بوفه چي سودجو هم دقيقآ مي دونست چه موادي رو براي صبحونه بچه هاي شر پايگاه آماده كنه .. ! يكي از ان ها جدا كردن سفيده تخم مرغ ها بود ... چون اعضاي گروه ترجيح مي دادند املت گوجه فرنگي رو تنها با زرده تخم مرغ ميل نمايند . بگذريم  اون روز صبح سر ميز صبحونه با آب و تاب طرح عقيم كردن همكاراني چون ماشالله مداح رو تشريح كردم . و بعدش در باره چگونگي انجام كار توضيح دادم .. ولي خيلي از اين طرح خوشش اومده بود .. و اين موضوع رو مي شد از كوچك شدن چشمانش كه در موقع خنده شديد بسته مي شد ، فهميد ! مرحوم عباس هم از ان خوشش اومده بود .. اما براي اجرا يك گير فني تخصصي داشت .. به چه بهانه اي روي زمين رادار هواپيمايي رو روشن كرد ؟؟ كشوندن همكاران به جلوي هواپيما براي ما اصلآ كاري نداشت ! هر يك از ما قادر بوديم مار رو از سوراخش بيرون كنيم .. !!

 دست به دامان فيروز زبل ..!

 كليد حل معما در دست فيروز زبل بود .. اون ناقلا فكرش در اين جور مواقع خيلي عالي كار مي كرد .. بچه ها همه متفق القول بودند كه بايد راه كار اين پروژه بكر رو به فيروز بسپاريم .. از شانس بد ما فيروز طبق معمول جيم شده بود ! يادمه ناقلآ يك رستوران چلوكبابي فرد اعلآء زده بود .. و مرتب دنبال خريد مرغ و گوشت و پياز و سيب زميني بود ! اون موقع ارتباطات به صورت امروزي گسترش نيافته بود .. نه موبايلي در كار بود .. نه تلفن ها كارآمد بودند .. ! به هر حال بايد صبر مي كرديم تا سر و كله فيروز زبل قبل از پايان ساعت اداري پيدايش بشه .. ! آخه او عادت داشت كه ساعت هاي طولاني جيم مي شد .. و نزديك پايان ساعت اداري .. وانمود مي كرد كه تا حالا مثلآ در رمپ پرواز بوده است .. فقط من و يكي دو تا از دوستان نزديك اش مي دونستيم كه ذليل مرده از كاسبي اش بر مي گرده .. !! خلاصه او رو به گوشه اي كشونده و قضيه رو براش شرح داديم .. او هم با شنيدن داستان نيش اش باز شد .. و بدون درنگ گفت .. روشن كردن رادار با من ..!! هر چه گفتيم چه جوري ؟ به چه بهانه اي .. ؟؟ ولي او موذيانه نيشخند مي زد .. و نمي گفت كه چه برنامه اي داره .. ! عباس كفري شده و گفت .. حالا نمي گي ؟؟ باشه .. من هم الان به همه اعلام مي كنم تو روزها كجا جيم مي شوي .. !! كلك عباس گرفت .. فيروز گفت : من در شعبه رادار يك دوست همافر دارم كه كارش تعمير رادار سي  ۱۳۰ است .. خب مي روم با او هماهنگ مي كنم .. تا هر وقت رادار چك داشت ، يك ندا به من بده .. بقيه اش هم با شما .. طرح منطقي به نظر مي رسيد .. ولي گفت : شايد تا چند ماه هيچ هواپيمايي نياز به چك رادار نداشته باشه  ..  تكليف چيه ؟؟ گفتيم تو فكر بهتري داري .. !!؟ بلافاصله با تكان دادن سر تآئيد كرد كه راه حل بهتري به ذهن اش رسيده است .. او گفت : خره خدا چرا بايد معطل بشيم ؟ خودمون در فرم هواپيما الكي مي نويسيم رادارش خرابه .. و زنگ مي زنيم بيايند چك كنند .. ! بعد هم سريع ايراد رو از فرم هواپيما پاك مي كنيم تا نگويند چگونه هواپيمايي كه چند روز پرواز نرفته ايراد رادار اورده است .. !!؟

طرح عقيم به كجا كشيد  ..!؟

 فكر همه جزئيات كار شده بود . فيروز زبل مسئول ارتباط و پي گيري با شعبه الكترونيك و رادار شده بود . حتي شنيدم با دوست متخصص اش جريان رو در ميان گذاشته بود ! بعد ها شنيدم كه همافر متخصص از ترس جوابگويي به مقامات بالا دست خود ، حسابي شلوغ كرده بود .. كه فيروز در حضور همكاران آقاي متخصص خيلي جدي و آروم اعلام مي كنه .. جمال عشقي .. چقدر بي جنبه اي ! من سر به سرت گذاشته بودم . ايراد در فرم هواپيما ثبت شده است .. و به اين ترتيب گام اول برداشته مي شود .. آقا ولي هم رفته بود توي كابين براي روشن كردن موتور هواپيما و سپس تست رادار .. خدابيامرز عباس سمت ديگر هواپيما قرار گرفته ..تا آدم هايي رو كه من پاي هواپيما مي كشونم .. او  با ترفند هايي كه مي دونست ، ان ها را به طرف خود فرا خواند .. تا بدين ترتيب بنده خدا ها مجبور شوند از جلوي دماغه قارقارك  عبور كنند .. ! طعمه ها به دقت انتخاب شده بودند .. تا در صورت عقيم شدن ، خدمتي به او و خانواده اش كرده باشيم .. ! اما همه اين برنامه ها يك هدف پنهان داشت .. كه فقط ما چند نفر مي دونستيم .. !! و آن چيزي نبود جز دست انداختن آدم هاي خبر چين ..!! يعني چه ..؟؟ يعني اين كه ما اين نقشه پيچيده رو طوري طراحي كرده بوديم كه همكاران باورشون بشه .. نه اين كه قصد عقيم كردن كسي رو داشته باشيم .. !! همان طور كه گفتم در بوفه آشيانه در باره طرح عقيم سازي صحبت كرده بوديم تا يك خط در ميان بعضي همكاران حرف هاي ما رو بشنوند .. و از ان جا كه مي دونستند ما قادر به انجام چنين شوخي هايي هستيم .. پاك باورشون شده بود .. !

 آن روي سكه عقيم سازي ...!

 همان طور كه متوجه شديد .. تمام جزئيات رو دقيق برنامه ريزي كرده بوديم تا همه باورشون بشه ما قصد انجام آن كار رو داريم .. ! حتي براي اين كه كسي كوچك ترين شكي به ما نكنه ، اون جنگ زرگري در شعبه رادار هم دست پخت فيروز زبل بود .. تا شكاك ترين همكاراني كه به حساب خودشون زرنگي كرده و قصد سر در آوردن از جزئيات كار بچه هاي گروه ما و ايضآ جمع اوري مدرك براي رد كردن گزارش براي مقامات پايگاه رو داشتند ، حسابي باورشون بشه ..  البته از قبل همه ما  مي دونستيم كه داستان يك كلاغ و چهل كلاغ هم در اين ماجرا نقش اساسي خواهد داشت .. در موعد مقرر طبق برنامه از پيش تعين شده ابزار كار مهيا شد .. عباس و ولي سر جاهاشون قرار گرفتند .. اولين سوژه ماشالله مداح انتخاب شده بود .. و از آن جا كه قضيه رو بهش ندا داده بوديم ، ازش خواستيم هر وقت ما گفتيم .. حسابي شلوغ اش كنه .. ! آخه او سابقه اعتراض به كار هاي من و دوستانم رو داشت .. ! همان طور كه گفتم .. هدف اصلي ما در وحله اول سركار گذاشتن بعضي از همكاران بود .. اما قصدمون بيشتر شناسايي خبرچين ها يا به اصطلاح آنتن هاي اداره بود .. ! بيشتر شبيه يك پروژه تحقيقاتي و شخصيت شناسي بود ! ماشالله طبق برنامه از جلوي هواپيما گذشت .. بعد نوبت به تعدادي از همكاراني رسيد كه با ان ها به هيچ عنوان شوخي نداشتيم .. ! و ان بنده خدا ها هم بدون هيچ درد سري به دام تله ما افتادند .. بعد از خاموش كردن موتور هاي هواپيما ، و با اشاره ما ، مداح حسابي شروع به داد و بي داد كرد .. و طوري ننه من غريبم بازي در اورد كه راستي راستي انگار ما عقيم اش كرده بوديم .. چهره پرسنلي كه با آن ها شوخي نداشتيم خيلي ديدني شده بود .. !! آن ها اول با بهت و تعجب به كولي بازي مداح نگاه مي كردند .. بعد يواش يواش علايم ناراحتي در چهره شون نمايان شد .. مخصوصآ يكي از آن ها كه تازه ازدواج كرده بود ... !! پچ پچ ها شروع شد .. هر كي يك چيزي مي گفت . بعضي ها همچنان مبهوت بودند كه براستي چرا ما دست به چنين جنايتي زده ايم .. !!

 درد سر هاي پروژه .. !

 شايد باورتون نشه .. نتايج اين حركت تحقيقي دسته جمعي ما نتايج حيرت اوري داشت .. ! و عملآ شخصيت بعضي ها دقيقآ برامون رو شد .. ! يكي دو نفر از اون خبر چين ها به ماشالله مداح مراجعه كرده و جريان رو به طور ناقص به او خبر داده بودند .. ! قبلآ پيش بيني اين گونه اعمال رو كرده بوديم .. از اين رو قرار بود مداح به ان ها بگه كه .. سعي مي كنم نروم .. اما اگر اصرار كردند با خودم سرب حمل مي كنم .. تا عقيم نشوم .. بعد من پدر بهروز و عباس و بقيه رو در خواهم آورد .. ! براي شيرين شدن قضيه به يكي از همكاراني كه چهره موجه اي داشت ، ماموريت داديم با افرادي كه به اصطلاح عقيم شده اند ، يواشكي صحبت كنه كه .. حالا اشتباهي صورت گرفته است .. معلوم هم نيست كه شما ها واقعآ عقيم شده باشيد .. اما اين ها ( منظور گروه ما ) حاضرند خسارت معالجه شما رو بپردازند .. ! بخش چانه زني پرداخت خسارت تا مدتي حسابي همه ما ها رو سرگرم كرده بود .. يك عده هم نخود آش شده بودند .. و هي نرخ ها رو بالا مي بردند .. و مانع از به اصطلاح صلح مي شدند .. !!‌ يكي دو نفر از بچه مومن ها هم مرتب ما رو سرزنش مي كردند .. كه اصلآ شوخي خوبي نكرديم .. ! و تقاضاي توبه همگي ما به درگاه خداوند رو داشتند  ..  و ما چند نفر در خلوت خود حسابي رخداد ها رو بازگويي و تجسم كرده و به اتفاق از ته دل مي خنديديم .. غافل از اين كه آن روي سكه اصلآ خنده نخواهد داشت .. ! عاقبت از ان چه مي ترسيديم و اصلآ فكرش رو نمي كرديم .. جدي گرفتن قضيه توسط مقامات پايگاه بود !! و همگي احضار شديم ! هرچه قسم خورديم ، دليل آورديم كه همه اين ها شوخي اي بيش نبوده ، به خرج مقامات نمي رفت .. در نهايت قرار شد تصميم نهايي بعد از انجام آزمايش از قربانيان حادثه باشد !! و من از اين مي ترسيدم نكنه راستي راستي يكي عقيم مادر زادي باشه .. و به حساب ما بگذارند .. ؟؟ الحمدالله به خير گذشت .. و با دادن تعهدي كه ديگر از اين شوخي ها نكنيم ، رهامون كردند .. !

  c9grzonv11okublhvvhp.jpg

figt25aw3ruekq5p1q.jpg

 با این سایت مفید آشنا شوید ( اینجا )

دانلود مفید ترین کتاب های مذهبی به صورت کاملآ رایگان  

 

شوخي با سربازان ايست بازرسي  

 همان گونه كه در مطالب قديمي ام بار ها اشاره كردم .. من عاشق پرواز به مناطق جنگي مخصوصآ حمل مجروحين بودم .. و خيلي از اين كار لذت مي بردم . در پاسخ به پرسش هاي كليشه اي بعضي افراد كه تو چرا اين همه به ماموريت هاي جنگي و خطرناك مي روي .. ؟ خونسرد پاسخ مي دادم كه .. براي اين كه اگه اتفاقي در پرواز براي ما رخ داد ، لااقل يك پولي به دست زن و بچه ام برسه ..! خارج از شوخي متآسفانه اين موضوع واقعيت داشت كه .. تنها اون دسته از گروه هاي پروازي بعد از سانحه شهيد محسوب مي شوند كه در منطقه جنگي هواپيماشون سقوط كرده باشه .. ! نمي دونم روي چه اصلي اين تصميم رو گرفته بودند .. در صورتي كه از زمان هاي قديم رسم چنين بود .. هر نظامي كه در راه خدمت كشته شود ( فرقي نمي كرد .. حتي در راه رفتن به پادگان يا مراجعت به منزل اگه اتفاقي براش رخ مي داد ، شهيد محسوب مي شد ) .. به هر حال من هم اين موضوع رو دستمايه پاسخ به همكارانم كرده بودم .. ! اما انگيزه اصلي ام همانا احساس مسئوليت  و تعهدي كه به سرزمين داشتم بود .. واقعآ هم از اين كار لذت مي بردم . ضمن اين كه گاهي اوقات افتخار خدمت به والديني رو پيدا مي كردم كه بد جوري نگران فرزندشون در جبهه بودند .. و از من خواهش مي كردند حتي شده براي ۴۸ ساعت مرخصي آن ها رو گرفته و با خود به تهران بياورم .. و من با دل و جان هميشه اين كار رو انجام مي دادم .. و از اين كه خانواده اي خوشحال مي شدند ، از نظر ورحي ارضاء مي شدم ..

 ماموريت به اهواز

 در يكي از روزهاي جنگ كه از پايگاه مشهد ماموريت هاي پشتيباني رو انجام مي داديم .. قرار شد پروازي به ماهشهر و اهواز داشته باشيم .. اون روز بد شانسي بزرگي كه اورديم ، حمله جنگنده هاي عراقي در منطقه خوزستان بود .. و ما هر چه در نزديكي هاي شهر اصفهان دور خودمون چرخيديم تا وضعيت سفيد اعلام بشه .. اين عمل صورت نگرفت .. و به گفته مسئولان زميني نبرد سختي بين شكاري ها ما با متجاوزان در منطقه شكل گرفته بود  .. و در نهايت مجبور شديم در اصفهان فرود بياييم . جاتون خالي بعد از صرف غذا و مدتي استراحت ، اعلام كردند كه وضعيت عادي شده و ما مي توانيم به مسيرمون ادامه دهيم . سريع راه افتاديم .. در فرودگاه ماهشهر هم بار ها رو خالي كرده و راهي اهواز شديم .. وقتي اهواز رسيديم ، چيزي به غروب آفتاب نمانده بود .. اما متآسفانه موقع فرود يكي از موتور هاي ما دچار اشكال اساسي شد .. بعد از تماس با تهران و گفت و گو با متخصصان شعبه موتور ، قرار شد منتظر ورود متخصصان شعبه موتور بمانيم .. از طريق افسر رابط فرودگاه در يكي از هتل هاي معروف اهواز براي ما جا رزرو شد .. در ان هنگام يادم اومد كه التماس دعايي از سوي خانواده يكي از سربازان داشتم .. خوشبختانه با كمي جستجو در تقويم جيبي ام نام و مشخصات يگان او رو به دست اوردم .. وقتي در فرودگاه در باره محل قرارگاه آن سرباز جستجو كردم ، به من گفتند چند كيلومتري خارج از شهر اهواز واقع شده است .. از اون جايي كه كار خاصي نداشتم ، تصميم گرفتم يك سره به قرارگاه بروم .. اما هيچ وسيله نقليه اي وجود نداشت .. مخصوصآ با تاريك شدن هوا كم تر كسي ريسك حضور در خارج از شهر رو پيدا مي كرد .. همين جور كه در حال پرس و جو براي رفتن بودم ، يكي از دكتر هاي جوان كه با من گاهي سلام و عليك داشت ، سوئيچ اتوموبيلش رو تقديم كرد .. هر چه گفتم نياز به اين كار نيست .. از هتل وسيله جور خواهم كرد .. زير بار نرفته و گفت .. مي خواهم در اين امر خير با شما سهيم باشم .. خلاصه ماشين آقا دكتر رو كه يك دستگاه گلف مدل بالا بود ، تحويل گرفتم ...

 پيش به سوي قرارگاه ...

طبق نقشه اي كه به من داده بودند ، قرار بود از اهواز خارج شده و به سمت پليس راه رفته و در اولين  ورودي سمت راستم كه جاده اي شوسه و باريكي بود ، داخل شده و به راهم ادامه دهم .. ! هوا ديگه تاريك شده بود .. به خاطر شرايط جنگي چراغ هاي اغلب گذرگاه هاي اصلي شهر در تاريكي مطلقي فرو رفته بود .. از ان جا كه اهل موسيقي و نوار نبودم ، راديو ماشين رو براي شنيدن اعلام وضعيت قرمز روشن كرده بودم .. خيلي راحت ايستگاه پليس راه رو پيدا كرده .. و متعاقب آن به جاده خاكي و باريكي كه آدرس داده بودند ، پيچيدم . دقيقآ يادم نيست چه مقدار راه در تاريكي پيموده بودم .. كه ناگهان چند جسم جنبنده رو در تاريكي احساس كردم .. خدا رحم كرد كه ديدمشون و سرعت ام رو كم كردم .. همين جوري كه با ترديد به اطراف مي نگريستم .. ديدم يكي دو تا سرباز گشت از داخل پناهگاه شون در اطراف جاده بيرون پريده و راه رو بر من بستند .. با خود گفتم .. با ديدن لباس پرواز و مدارك ام ، پي به نظامي بودن ام خواهند برد .. در همين فكر بودم كه ديدم دو تا جوان كم سن و سال هم كه به ظاهر بسيجي به نظر مي رسيدند هم به جمع ان ها پيوست .. يكي از سرباز ها نمي دونم چي تصور كرده بود .. زيرا به محض اين كه نزديك ماشين شد .. با مشت به اتوموبيل كوبيده از من خواست پياده شوم .. ! همين كه اومدم بگم من هم نظامي هستم .. ديدم ماشه اسلحه ژ-۳ خودش رو كشيده و با فرياد وادار به سكوتم كرد .. اصلآ اهميت ندادم .. آن ها در صندوق عقب رو باز كرده و با ديدن كيسه پرواز .. چشم اش به خرطومي ماسك اكسيژنم افتاده و پرسيد اين چيست .. !!؟ من هم نمي دونم روي چه اصلي شيطنت ام گل كرده و هوس دست انداختنش به سرم زد .. ! خيلي خونسرد گفتم .. ما با اين وسيله بسيجي ها و رزمندگان اسلام رو مسموم مي كنيم .. !!

 خراب شدن اوضاع ... !

 يادمه اون موقع منافقان كور دل و ستون پنجمي ها حسابي جولان مي دادند .. و من بعد از اداي ان جمله كنايه اميز ، خودم هم پشيمون شدم .. ! اون زمان ها من سيگار مي كشيدم .. منتها براي جلوگيري از نيكوتين سمي سيگار ، از فيلتر هاي كوچك فشنگي كه تازه وارد بازار شده بود استفاده مي كردم .. از اون جايي كه خوب گير نمي آمد .. من كهنه ها رو دور نمي ريختم تا در فرصتي مناسب ان ها رو تميز نمايم .. ! يكي از همراهان سرباز گشت آن ها رو از جيب ساك پروازم پيدا كرده و مجددآ پرسيد .. اين ها چيه ؟ من كه شوخي رو پايه ريزي كرده بودم ، با متانت گفتم .. اون ها نوعي سم سيانوره كه زير زبون دشمنانمون مي گذاريم .. !! احساس كردم حسابي باروش شده است .. در همين هنگام يكي ديگر از اون جوون هاي كم سن و سال هم بعد از گشتن چون چيز خاصي پيدا نكرد ، روغندان ماشين آقا دكتر رو به دست گرفته و پرسيد .. اين رو چي مي گي .. !!؟؟ به او هم از همان نوع جواب هاي سركاري دادم .. تا ببينم كار عاقبت به كجا مي كشه .. !!وقتي ديدم اون ها دل و جيگر ماشين امانت مردم رو در حال بازرسي و آسيب رسوندن هستند .. به حالت اعتراض گفتم .. آقايون من نظامي هستم .. اجازه دهيد كاپشن ام رو در اورده تا اتيكت و آرم ها و درجات ام رو ببيني .. ! و بلافاصله اقدام به اين كار كردم .. كه ناگهان همان سرباز اولي جلو امده و با احتياط مانع از بيرون اوردن كاپشن ام شد .. وقتي دليل اين كارش رو پرسيدم .. گفت اين جا دشمنان ما با لباس خودي به ما ضربه مي زنند .. شما هر مدركي هم كه نشون دهي .. به حساب جعلي بودن مي گذارم .. !!‌

ورود پاسبخش نگهبانان ...

تازه دوزاري ام افتاد كه نبايد در اين شرايط با اين جوون ها شوخي مي كردم .. وقتي پرسيدم تكليف من چي مي شه .. ؟؟ گفت : بايد تا اومدن پاسبخش صبر كنيم ..  ! هر چه دليل و استدلال اوردم ، اصلآ نه تنها به حرفم گوش نمي دادند .. بلكه در حالت بسيار ناجوري رو به ماشين نگه ام داشته بودند .. ! عاقبت بعد از چند ساعت سر و كله ماشين تعويض پست از راه رسيد .. اگه بدونيد نگهبانان جوان با چه حرارتي از دستگيري من و لوازم شكنجه اي كه همراه ام كشف كرده بودند به ارشد خود تعريف مي كردند .. !! به نظر ادم پخته اي به نظر مي رسيد .. به همين دليل بار ديگر خودم رو معرفي كردم .. متآسفانه او هم سخنان سرباز گشت رو مبني بر حضور ستون پنجم در لباس آشنا رو تكرار كرد .. خلاصه بعد از كلي چونه زني يا به قول امروزي ها گمانه زني .. اجازه دادند مثل ادم تا اتاق افسر نگهبان همراه شون بروم .. ! الحمدالله در اون جا مسئله خيلي زود حل شد .. و به من گفتند مقصر خودتي كه با اين جوون ها شوخي كردي .. ! اما خيلي شانس اوردي كه به سمت ات شليك نكردند .. ! وقتي دليل اومدنم رو به قرارگاه اعلام كردم .. مشخص شد سرباز مورد نظرم در پست قبلي نگهباني در همون محل بوده است !! افسر نگهبان با بزرگواري توضيح داد كه اين روز ها متآسفانه مرخصي افراد به طور موقت قطع شده است .. از طرفي چون بنده خدا در حال حاضر سرگرم نگهباني است .. به هيچ عنوان امكان پذير نيست .. اما قول داد فردا به محض اتمام نگهباني اش ، با مرخصي سرباز ياد شده موافقت كند .. بعد از تشكر فراوان .. بهش گفتم : راستش چون هواپيماي ما خراب شده است ، مشخص نيست كه دقيقآ كي پرواز خواهم كرد .. اما با گرفتن شماره تلفن ان افسر نازنين ، قرار شد يكي دو ساعت قبل از پرواز به او زنگ بزنم .. و به اين ترتيب هم خطر رفع شد و هم امر خير صورت پذيرفت ..

پرواز با دستي پر ..

عاقبت روز بعد نزديكي هاي ظهر هواپيما با متخصصان شعبه موتور از راه رسيدند .. و طبق هماهنگي هايي كه با عمليات پايگاه صورت گرفت .. قرار شد ما با هواپيماي از راه رسيده به سمت مشهد ادامه مسير داده .. و گروه اون هواپيما هم بعد از تعمير قارقارك ما رو با خود به تهران ببرند .. ! چند ساعتي به زمان بازگشت ما باقي مونده بود .. سريع با قرار گاه مربوطه تماس گرفتم .. بيچاره افسر نگهبان محبت كرده و با خودش سرباز مورد نظر رو به فرودگاه رسوند .. خيلي شرمنده اش شدم .. نوع برخورد محبت اميز او باعث دوستي عميقي بين ما شد .. و من هم سعي مي كردم به قصد جبران هر گاه مسيرم به اهواز مي افتاد .. مقداري شيريني ( مخصوصآ از نوع شيريني زبان كه افسر جوان ما دوست داشت ) به همراه ميوه برايش مي اوردم .. هرگز اشگ ذوق خانواده اون سرباز رو يادم نمي رود .. كه با لهجه مشهدي رو به گنبد طلايي امام رضا ع با تمام وجودش من رو دعا مي كرد .. هنوز هم طنين صداي لرزان آن مادر پير توي گوشم است كه مي گفت .. خير ببيني ماد .. پير شي الهي .. حضرت نگهدارت باشه .. واي چه دوراني بود .. ( باور كنيد الان هم با چشم خيس و اشگبار اين سطور عاطفي رو مي نويسم .. )  واقعآ يادش بخير .. 

كلام اخر .. در پايان از همه شما عزيزان به خاطر عجله اي كه در نگارش اين مطلب داشتم ، پوزش مي طلبم .. معمولآ وقتي عجله دارم .. حس و حال نگارش از من گرفته مي شه .. مي دونم ممكنه متن فوق  ايراد هاي بي شماري داشته باشه .. اما همه اين سطور بهانه اي براي ارتباط با شما ياران همدل و صميمي است . اميد عفو دارم .. تا فردا شب به همه كامنت ها پاسخ خواهم داد . 

 قربون همه تون بشم .

dfhbsh.jpg 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۲:۳۰دقيقه بامداد پانزدهم ارديبهشت ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده آرشیو مطالب سایت اينجا رو كليك كنيد . همچنین برای مشاهده مطالب گذشته وبلاگ اینجا را کلیک کنید .
 
 
سخنی با شما  
 
در طي ايامي كه دستگاه كامپيوترم خراب شده بود و بنده متآسفانه قادر به آنلاين شدن نبودم ، بيش از چهل و سه كامنت در وبلاگ به ثبت رسيده است .. و تقريبآ همين مقدار نظرات دوستان در سايت بي پاسخ مانده است .. و انبوهي هم اي ميل در صندوق تلنبار شده است . راستش رو بخواهيد بر سر دوراهي مانده بودم .. كه بين نگارش پست جديد و پاسخ به نظرات و نامه ها كدوم رو انتخاب كنم ..!؟ بعد از تفكر فراوان اولويت رو به مطلب جديد داده و ضمن تشكر از همه خوانندگان نازنين به خاطر حسن توجه آن ها و پوزش به دليل تآخير ناخواسته .. متعهد مي شوم در اسرع وقت به همه كامنت ها پاسخ دهم .  
 
***** 
 نظر به اين كه اواخر ارديبهشت ماه مدت نمايش بعضي از بنر هاي تبليغاتي به پايان خواهد رسيد ، از دوستان گرامي و مديران محترم استدعا مي كنم نسبت به واريز تعهدات خود اقدام فرمايند . عزيزاني هم كه قصد تمديد آگهي خود را دارند ، طبق روال قبلي هماهنگ فرمايند . در غير اين صورت با عرض شرمندگي از پست هاي آتي بنر هاي آن ها حذف خواهد شد ..  فراموش نكنيد كه هزينه تبليغات اين سايت به امور خيريه وقف شده است .  
 
*****
 
 
 
برای مشاهده مطالب ، بر روي تصاوير راست كليك فرماييد .
 
 
 
 
PicturePicture
 
28b9feugv3btsurz0uzo.jpg6b9o5jj1b46ytf3oc6x9.jpg
 
  
هر وقت دلم مي گيره .. و دنيا برايم تيره و تار مي شه ، خودم رو با نوشتن خاطره اي در تارنمايم سرگرم مي كنم .. بقدري غرق تمركز در گذشته ها مي شوم .. كه همه مشكلات رو فراموش مي كنم .. ! اما هر گاه از نوشتن خسته شده و يا زماني كه بعضي از خوانندگان خواسته و يا نخواسته دلم رو شكسته و آزارم مي دهند .. راهي كرج شده و با در اغوش گرفتن نوه هاي عزيزم .. با تمام وجود از خداوند يكتا و مهربان به خاطر اهداي چنين عشق آسماني تشكر و قدرداني مي كنم ... شايد باورتون نشه .. وجود خدا رو در نزديك خودم حس مي كنم .. دقايقي بعد همه مشكلات روحي و جسمي ام التيام يافته و انرژي مي گيرم .. نه از قلب درد خبري مي شه .. نه از تنگي نفس .. ! نه خستگي روحي و رواني .. تبديل به انسان ديگري مي شوم .. انگاري هيچ مشكلي اصلآ نداشتم .. در همان حال همه رو دعا مي كنم .. حتي كساني كه با تهمت هاي خود دلم رو شكسته اند .. براي همه آرزوي موفقيت مي كنم .. بله عزيزان .. عشق واقعآ معجزه مي كنه ..  
مطالب جالب قدیمی

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

  • - تعداد بازديد
  • 15657
  • مرتبه

    نظرات

    سلام عمو بهروز
    من همیشه با تارنمای شما در این کشور غریب حال می کنم. گفتنی ها را سام عزیز نوشته.بخدا رازی نیستم وقت بزاری و پاسخ کامنت من را بدی. امیدوارم در صحت و سلامت باشید. ترا بخدا بیشتر مواظب خودت باش. یا علی
    امیر حسین - مالزی
    پاسخ
    امير حسين جان عزيزم
    از اين كه دوستاني با شخصيت و نازنين همچون شما دارم .. قلبآ افتخار مي كنم
    و خوشحالم هموطنان بزرگوارم در اقصي نقاط دنيا با بنده ارتباط عاطفي دارند .. امير جان .. پاسخ به كامنت ها ، كم ترين كاري است كه مي تونم ارادت و مهر متقابل خودم رو به دوستان نازنين ابراز كنم .. اين رو جدي عرض مي كنم .. اميدوارم در پناه حق هميشه موفق و پيروز باشي
    مواظب خودت باش

    گرهارد باکهورن:

    او در 19 مارس 1919 در کونیسبرگ به دنیا آمد. علاوه بر اینکه به دو زبان تسلط داشت بسیار سخت کوش هم بود و همین باعث موفقیتش در دوره های آموزشی رزم هوایی شد. یک سال پیش از شروع جنگ دوم به لوفت وافه (نیروی هوایی آلمان نازی) پیوست. در ابتدای جنگ به واحد شکاری منتقل شد. و تا پایان جنگ به رکورد اعجاب انگیز 301 پیروزی در رزم های هوایی دست یافت.

    شروع او بسیار نا امید کننده بود. او جنگنده های مسراشمیت 109 را برای پرواز ترجیح می داد و به گفته خودش با این جنگنده هرکاری می توانست بکند. اولین نبردهای او در جبهه غرب و مقابل هواپیماهای انگلیسی بود. اما موفقیت چندانی کسب نکرد. اولین پیروزی او در 120 مین ماموریت او بود.

    در سال 1940 به هنگ 52 در جبهه شرق منتقل شد و تا پایان جنگ در آن هنگ بود. دراین واحد یک خلبان فوق العاده دیگر نیز بود: هانس یواخیم مارسیل.

    سرانجام اولین پیروزی او در سال 1941 به دست آمد و توانست یک جنگنده روسی را در جبهه شرق منهدم کند. و این مقدمه ای بود برای فتوحات دیگر. در سال 1942 موفق به دریافت مدال صلیب شوالیه شد. که این امر به دلیل کسب 59 پیروزی در درگیری های هوایی بود. در سال 1943 این رقم به 120 پیروزی رسید و در سال 1944 هم به 250 پیروزی افزایش پیدا کرد.

    او در یک روز رویایی موفق شد به تنهایی 7 فروند جنگنده شوروی را در آسمان منهدم کند.

    در طی انجام ماموریت هایش 9 بار هدف قرار گرفت و دو بار هم زخمی شد. در ماه می 1944 در پی مراجعت به پایگاه یک شکاری روس قرار گرفت و مجبور به ترک هواپیمایش شد. خودش در این باره می گوید:

    قبلا در مورد وجود شکاری های شوروی به ما اخطار داده شد اما من در آن روز بسیار خسته بودم و پشت سرم را ندیدم. و این باعث شد که برای جنگنده روس یک پیروزی شدم. بهای این اشتباه هم 4 ماه اقامت در بیمارستان بود.

    او در لوفت وافه بسیار محبوب و مورد احترام بود. و فرماندهانش او را بهترین یا یکی از بهترین های آلمان می دانستند. اریخ هارتمان یکی دیگر از اعجوبه های آلمان در مورد او می گوید:
    گرهارد واقعا از موفقیت دیگران لذت می برد که این خاصیت را مردان کمی دارند. وقتی از لحاظ تعداد پیروزی بر او پیشی گرفتم با تمام عشقش به من تبریک گفت. او یک مرد بود و فرماندهی که می توانست همه مردانش را با خود به جهنم ببرد. افتخار هرکسی بود که برای چنین فرماندهی خود را به کشتن بدهد. دانشتن این گونه فرماندهان آرزوی هر خلبانیست. او یک دوست یک رفیق و یک پدر مهربان بود و بهترین کسی که ملاقات کردم. او از آن دسته کسانیست که زیر دستانش پس از گذشت 30 یا 40 سال از او به نیکی یاد می کنند. به راستی که یک مرد فراموش نشدنی بود.

    پس از بهبود از آسیب دیدگی در سال 1944 او دوباره به عنوان فرمانده به جبهه غرب منتقل شد. سرانجام او وارد اسکادران 44 شد که مجموعه ای از نخبگان آلمانی را در خود جا داده بود.
    در دومین ماموریتش در این اسکادران، پس از یک درگیری مرگبار و نابرابر با یک فروند موستانگ آمریکایی مورد اصابت قرار گرفت ولی مهارت بالای او باعث شد از مرگ حتمی نجات پیدا کند. در لحظه فرود به شدت با زمین برخورد کرد و ضربه سختی به گردنش وارد شد. این مسئله باعث شد او تا پایان جنگ در بیمارستان بستری شود.
    پس از جنگ او از معدود خلبانان جبهه شرق بود که به اسارت روس ها در نیامد. این امر به دلیل دستیابی آمریکایی ها به او بود. چندین ماه در اسارت نیروهای انگلیسی و امریکایی بود و سرانجام هم آزاد شد.

    در سال 1956 هم به نیروی هوایی جدید آلمان پیوست و در سال 1976 هم بازنشسته شد. در سال 1983 هم این خلبان شجاع و با اخلاق آلمانی به دلیل یک تصادف در اتوبان کلن به شدت مصدوم و سپس جان سپرد.

    خاطره ای از یک نبرد:

    امروز 5 اکتبر 1943 بود و روزی خسته کننده، صبح امروز ماموریت خود را برای اسکورت چند هواپیما آغاز کردم. در حین پرواز حدس زدم که امروز روز آرامی خواهد بود. اما پس از نیم ساعت فهمیدم اشتباه کرده ام. صدای مسلسل یکی از جنگنده های خودی مرا متوجه حمله روس ها کرد. یکی از هواپیماهای دشمن را دیدم و به سمتش حمله کردم. در لحظه ای که قصد شلیک داشتم یکی از هواپیماهای خودی از مقابلم رد شد... لعنتی ... شانس آورد. اما من شانس نیاوردم رگبار سنگین شکاری روس قسمت بالای کابین مرا در هم شکست.
    بلافاصله با تمام قدرت هواپیما را به پهلوی راست انداخته و حلقه ای افقی ایجاد کردم. خلبان روس دیر فهمید که در تیررس من قرار گرفته است. پس از پایان شلیک مسلسل هایم، جنگنده روسی در آسمان منفجر شده بود...

    در نهایت او 301 هواپیمای دشمن را در آسمان منهدم کرد و از لحاظ تعداد پیروزی دومین خلبان جهان است ( پس از اریخ هارتمان با 352 پیروزی).

    اما چیزی که او را به راستی از سایرین متمایز می کرد اخلاق انسانی او بود...
    http://www.centralclubs.com/topic-t29964.html

    ((تصادم هوائي برفراز هاينان))

    در تاريخ اول آوريل 2001،‌ تصادم هوائي بين يك فروند هواپيماي جاسوسي الكترونيك EP-3E نيروي دريائي آمريكا با يك فروند شكاري رهگير J-8IIM برفراز آبهاي چين به وقوع پيوست كه در نتيجه آن شكاري J-8 چين سقوط كرده و خلبان Wang Wei كشته ميشود و EP-3 آمريكائي مجبور به فرود اضطراري در خاك چين ميشود . اين ماجرا سرآغاز جنجالي سياسي و رسانه اي گشته و بحران در روابط دو كشور را به اوج خود رساند. هر دو طرف 2 نقل قول متفاوت ازاين تصادم دارند كه 180 درجه با هم متفاوت است... و اما اصل ماجرا:

    در ساعت 0915 به وقت محلي EP-3 آمريكائي كه در حال پرواز عادي (!) جمع آوري اطلاعات برفراز آبهاي بين المللي درياي جنوبي چين بود توسط 2 فروند جت شكاري F-8 نيروي دريائي چين رهگيري ميشود. آدميرال دنيس بلير: در گذشته اين رهگيريها امري عادي و معمول بود ، آنها نزديك ميشدند،‌نگاهي مي انداختند و گزارشي از آن چيزهائي كه ديده بودند رو ميدادند و سپس برميگشتند اما در ماههاي اخير رهگيري چينيها حالت تهاجمي پيداكرده بود تا انجا كه ما احساس كرديم براي سلامت جان خدمه چيني و آمريكائي خطرآفرين است.

    در اين زمان EP-3 آمريكائي در حال پرواز در 113 كيلومتري (70 مايلي) جزيري هاينان و 104 كيلومتري آبهاي جنوب چين بوده كه يكي از شكاريهاي چيني به خلباني Wang Wei, كه به ادعاي چيني ها يكي از بهترين خلبانان پايگاه خود بوده از زير تا حد خطرناكي به EP-3 نزديك ميشود . بنا به ادعاي خلبان ديگر چيني كه سالم به زمين مينشيند EP-3 ناگهان اقدام به گردشي تند و ناگهاني به به سمت F-8 چيني در زير بال چپ خود كرده و دماغه و بال چپ خود را به دم F-8 ميكوبد كه باعث از دست رفتن كنترل آن و سقوط جت او ميگردد. اما آمريكائيها روايت ديگري دارند: سخنگوي وزارت دفاع آمريكا ميگويد كه ستوان آزبورن خلبان EP-3 در زمان برخورد ، دست به هيچ اقدامي نزده بلكه اين اين خلبان چيني بوده بوده كه به دليل نزديك شدن بيش از حد به EP-3 و پرواز در زير آن به آن برخورد كرده. مقامات آمريكائي همچنين ميگويندكه EP-3 در لحظه تصادم در حال استفاده از خلبان خودكار بوده و به طور مستقيم به پرواز خود ادامه ميداده.


    كاخ سفيد اظهار ميدارد كه بر اثر تصادم دو هواپيما دم F-8 ، دماغه ، نشاندهندهاي سرعت هوائي و دو ملخ بال چپ EP-3 آسيب ميبيند. بر اثر شوك وارد شده EP-3 به طور ناگهاني 2400 متر از ارتفاع خود را از دست داده و تقريبا در حالت سقوط قرار ميگيرد اما با تلاش خلبان كنترل هواپيما بار ديگر به دست ميايد. ظاهرا تا قبل از تصادم هيچ تماسي به آمريكائيها و چينيها برقرار نگرديده بود.در اين لحظه خلبان آمريكائي بر روي كانال بين المللي راديوئي اقدام به فرستادن پيام اضطراري (MAY DAY) ميكند. انها ديگر قادر به بازگشت به پايگاه خود در اوكيناوا نيستند و سرانجام هواپيماي جاسوسي آمريكائي در حاليكه فاقد اجازه فرود از سوي مقامات چيني بود بر باند فرودگاه نظامي لينگ شو واقع در جنوب شرق جزيره هاينان فرود ميايد.

    آدميرال بلير: هواپيماي EP-3 هواپيمائي بزرگ است كه براي پروازهاي مستقيم به كار ميرود در حاليكه شكاريها بسيار چالاكتر هستند، پس هواپيماي سريعتر و مانورپذيرتر بايد بيشتر مراقب باشد تا در مسير پرواز هواپيماي ديگري قرار نگيرد.اين كاملا آشكار و هويداست كه چه كسي به آن ديگري برخورد كرده!

    آخرين تماس راديوئي از EP-3 حاكي از آن بود كه آنها سالم فرود آمده اند و تمامي 24 خدمه سالم هستند. بر اساس پاره اي گزارشات ستوان آزبورن در ابتدا درصدد برآمده بود تا فرود اجباري روي آب داشته باشد تا EP-3 به دست چيني ها نيفتد اما شكاري ديگر چيني با شليك گلوله هاي هشدار دهنده وي را مجبور ميسازد تا در جزيره هاينان فرود آيد. از سرنوشت خلبان
    Wang Wei كه با چتر نجات بيرون پريده بود اطلاعي در دست نيست، تا روز سوم آوريل ،‌35 فروند هواپيما و 29 فروند قايق چيني سرگرم جستجو براي يافتن او بودند اما هيچ نشاني دال بر زنده بودن او بدست نيامد. در اين حال برخي گمانه زنيها حاكي از ان است كه در هنگام خروج اضطراري با پروانه هاي EP-3 برخورد كرده و در دم كشته شده است.

    EP-3 آمريكائي مانند هديه اي آسماني براي چينيها بود. پس از فرود ، خدمه تصميم به نابودي برخي تجهيزات سري داخل هواپيما را گرفتند و پس از آن خود را تسليم كردند. گزارش ديگر حاكيست كه: به گفته خدمه ، در ديدار با هائي كه با ديپلماتهاي كشورشان در چين و با اجازه دولت پكن انجام دادند آنها تا دقايقي از باز كردن درب هواپيما و تسليم كردن خود به سربازان مسلح چيني خودداري كردند و حتي پس از باز شدن درب EP-3 درگيري كوچكي بين يكي از خدمه و سربازان بوجود آمد ولي در نهايت همگي آنها كه شامل 24 نفر از جمله 3 زن بودند بوسيله نگهبانان مسلح به پادگان نظامي منتقل و مورد بازجوئي قرار گرفتند. خدمه پرواز سرنجام در تاريخ 11 آوريل آزادشدند و توسط يك فروند 737 به پايگاه نيروي هوائي آمريكا در جزيره گوام و سپس به مركز فرماندهي ناوگان اقيانوس آرام در هونولولو هاوائي منتقل شدند.

    نامه عذر خواهي آمريكائيها: در حقيقت آن چيزي كه باعث آزادي خدمه EP-3 شد اين نامه بود كه توسط سفير آمريكا
    Joseph Prueher تحويل وزير امور خارجه چين Tang Jiaxuan شد. در اين نامه آمريكائيها ضمن اظهار تاسف از كشته شدن خلبان چيني بابت فرود اضطراري بدون داشتن مجوز از چينيها عذر خواهي كردند اما به صورت كاملا هدفمندي آنها از ورود هواپيماي جاسوسي و شنود الكترونيكشان به محدوده فضاي آبهاي چين نه تنها عذر خواهي نكردند بلكه از پذيرش مسئوليت اين تصادم هوائي هم طفره رفتند!. جالب آنكه نامه به زبان انگليسي نوشته شده بود و آمريكائيها حتي ان را به چيني نيز ترجمه نكرده بودند!

    EP-3 تا سوم جولاي در چين ماند و كارشناسان چيني بسياري از قطعات حساس را از روي آن برداشتند.چيني ها از پذيرش تعمير EP-3 سرباز زدند در نهايت در سوم جولاي 2001 كارشناسان شركت لاكهيد پس از چند روز كار روي EP-3 آن را جهت حمل و انتقال توسط يك فروند AN-124 به هاوائي آماده كردند.

    اهميت EP-3 براي چينيها: بنا به گفته آمريكائيها هواپيمائي كه در هاينان فرود آمد از آخرين نمونه هاي EP-3 بود كه مورد بهينه سازي اساسي قرار گرفته بود از جمله: برنامه SSIP يا برنامه بهبود سامانه هاي حساس . بخشي از تجهيزات به شدت طبقه بندي شده بودند شامل: سيستم ارسال همزمان REAL TIME اطلاعات بوسيله ماهواره و امكانات تركيب دادههاي مختلف با هم ، سامانه ارتباطي ضد اخلال UHF، همچنين EP-3 كه با شماره سريال PR-32 در خاك چين فرود آمد داراي آنتنهاي بيشتر و دستگاههاي راديوئي جديدتر بود كه امكان دستيابي به شبكه دادههاي تاكتيكي را ميدهد. اين شبكه ارتباطي همانند لينك 16 كه بوسيله جتهاي جنگي استفاده ميشود و شبكه اختصاصي مانند سامانه تبادل اطلاعات شناسائي تاكتيكي ميباشد. يكي ديگر از وظايف اصلي سيستمهاي EP-3 ، شناسائي تك تك فرستنده هاي دشمن است كه به اصطلاح به آن (( تشخيص اولي از دومي )) ميگويند. خدمه ميتوانند با استفاده از اين سيستم اثر انگشت يك رادار يا سيستم ارتباطي را از اثر انگشت يك فرستنده ديگر از همان نوع تشخيص دهند.
    http://www.centralclubs.com/topic-t29716.html


    معرفی هواپیما
    اف-20
    http://www.centralclubs.com/topic-t1727.html

    میگ-21 فنسر (جالب)
    http://www.centralclubs.com/mig-lancer-t2315.html


    تصاویر زیبا از جهان هوانوردی

    http://www.airliners.net/photo/Iran---Air/McDonnell-Douglas-F-4E/1661955/L/&sid=c40a380bf1ec156e9e96415ba6c0611f


    http://www.airliners.net/photo/Untitled/Breezy-RLU-1/1614416/L/

    http://www.airliners.net/photo/USA---Air/Lockheed-Martin-F-22A/1670375/L/&sid=3a937e99ea5ab90eb85d916e3d205e45

    http://www.airliners.net/photo/USA---Air/Northrop-Grumman-B-2A/1393247/L/&sid=a77ed7a61acf144cfdaca2cc6434fe55


    خاطرات خلبانان نیروی هوایی در 8سال جنگ

    http://iranian-airforce.blogfa.com/

    پاسخ
    سرور گرامي آوالانچ گرامي
    طبق معمول با دستي پر تشريف آوردي .. چقدر جالب و جذاب هستند
    من يك مدتي در اوج جنگ با عراق .. عاشق مطالعه كتاب هايي با عناوين جنگ هاي هوايي دو جهاني بودم ... بي ترديد هر چه كتاب در كتابخانه پايگاه بود مطالعه كرده بودم .. و از اين ماجراها خيلي لذت مي برم .. دستت درد نكنه
    در مورد بخش دوم مطالبت .. هم من اين قضيه رو در همان تاريخ شنيدم .. اما راستش رو بخواهي آخر هم متوجه نشدم كدوم يك راست مي گويند .. !!
    خسته نباشي عزيزم .. دست گل شما درد نكنه
    به دوستي با شما افتخار مي كنم

    سلام کاپی جون
    میگم چه شوخی های زاگالی میکردین! اونم تو نظام! من اگه جای فرمانده پایگاه بودم گوش تک تکتونو میگرفتم منتقل میکردم یه جای بد آب و هوا و یه مرتبه هم کسر درجه تا حالتون جا بیاد!
    راستی چون فردا دارم میرم نمایشگاه کتاب یه پیشنهاد کتاب بدبد. مطمئن باشید میخرم. از خیلی ها من پیشنهاد خواستم. کلا این روشمه. هر چی باشه فرق نمیکنه! رمان، داستان، آی تی، اینترنت، هوافضا، هواپیما.
    تا دم صبح منتظرم.
    پاسخ
    دوست عزيز و گرامي .. ممكنه در شرايط فعلي آن شوخي هاي ما بي مزه و جلف به نظر برسه .. اما اگه زمان پر اضطراب و خطرناك جنگ رو تجسم كني كه به عنوان يك هدف ثابت نظامي هر لحظه امكان حمله به واحد و تجهيزات شما از سوي دشمن تا دندان مسلح وجود داشته باشد .. آن گاه متوجه خواهي شد كه ان شوخي ها .. چه تآثيرات معجزه آسايي داشت . و ما نه تنها وحشت نمي كرديم .. بلكه با شجاعت هر چه تمام تر به ماموريت هاي جنگي هم مي رفتيم ... ! و گرنه نظام با كسي شوخي يا رودربايستي ندارد .. ! آن ها هم بهتر از ما به اهداف اين شوخي ها پي برده بودند .. و كاري به كار ما به ان صورت نداشتند
    و اما در باره كتاب .. راستش رو بخواهي از اون جا كه من .. سال هاست از مطالعه كتاب و خريد آن بدور بوده ام ..( البته به شكل سنتي اش . و گرنه در كامپيوتر هنوز هم دست از مطالعه بر نداشته ام .. ) لذا با عرض شرمندگي نمي توانم توصيه مفيدي به شما بكنم .. اما شما مي توانيد اين لطف و كمك رو به من و خوانندگان كرده .. و يه اماري از وضعيت نمايشگاه اعلام فرماييد
    با سپاس از شما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35