درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  هنرپیشه ای که دوستم بود ..

رد پای خاطراتی که در آمریکا داشتم

Small---1.jpg

بنده خدا ها چون وقت کم بود .. از من خواستند لباس های امانت آن ها را که شامل یک شلورک کوتاه و تی شرتی حلقه ای بود پوشیده و سریع راهی استادیوم شویم .. !! باور کنید با اون شکل و شمایل خودم از خودم بدم می آمد .. چشم تون روز بد نبینه .. همین که از ماشین پیاده شدیم که به سمت ورودی های سالن ورزشگاه برویم .. دیدم انگاری همه جن دیده باشند به من نگاه کرده و چشم از پر و پاچه ما بر نمی دارند .. !!؟؟ یعنی چه .. !!؟ آمریکایی هایی که اگر هزار تا تصادف شدید هم بشود ، محاله سرشون رو کج کرده و به حادثه نیگا کنند ، حالا همشون بر .. بر مشغول نگریستن من بوده و حتی با انگشت به هم دیگه نشون می دهند .. !! عرق مرگ به من نشسته بود .. ! اول فکر کردم زیپ شلوارم باز شده یا قسمتی از شلوارک ام پاره شده است که ان ها چنین متعجب نگاه ام می کنند .. اما خوب که دقت کردم ، یاد رمضانقلی خان خوش تیپ و بدن پر مویش افتاده .. و دوزاری ام افتاد که اون ها چون عادت کرده اند مرد ها رو با بدن های صاف و بی مو ببینند ، حال با دیدن پر و پاچه پر موی ما طفلکی ها تعجب کرده بودند .. ! این شد که خودم رو داغ کرده که هرگز حتی در اتاق خودم هم شلوراک نپوشم .. !!

 رد پای خاطراتی که در امریکا داشتم   

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

Small---2--Asli.jpgSmall---3.jpg

bbck0mxnwn7x5nglls69.jpg

" هنرپیشه ای که دوستم بود " عنوان مطلب این پست است که تقدیم شما یاران گرامی می کنم . راستش رو بخواهید در ایام تحصیل در آمریکا ، با ورزشکار رنگین پوست و قد بلندی آشنا شدم . در ادامه دوستی مشترک ، یک روز به من گفت که او هنرپیشه سینما و تلویزیون است ! اولش باور نکرده و به حساب شوخی گذاشتم .. آخه در اون جا کم تر فرصت تماشای تلویزیون و سینما دست می داد .. اما وقتی ایران برگشتم با کمال تعجب دیدم در سریالی که به نام " شفت " که اون زمان از تلویزیون  پخش می شد ، او بازیگر نقش اولش است !! بعد ها در فیلم های معتبر سینمایی چون " زلزله " هم او رو دیدم ..! اما افسوس که هیچ آدرس رسمی از وی نداشتم . نام او  (  Richard Roundtree ریچارد راند تری است . و حتمآ شما هم فیلم های بی شماری از او دیده اید .. اگه خاطرتون باشه در مطالب قدیمی ام توضیح دادم که قبل از انقلاب ما عکس هامون رو برای چاپ به امریکا می فرستادیم .. چون در پایگاه های هوایی آمریکا به دلیل عدم دریافت مالیات ( تکس ) خیلی ارزان بود . و هواپیماهای ما هم که  مرتب به آن جا پرواز داشتد .. لذا وقتی فهمیدم طفلک ریچارد خالی نبسته است ، تمام نگاتیو عکس های ریچارد و سوسن رو با جامبو جت به آمریکا فرستادم .. ولی متآسفانه هواپیمای ۷۴۷ روی اسپانیا بر اثر برخورد رعد و برق سقوط کرده و کل آرشیو عکس هایم فنا شد .. ! (اینجا ) و دیگه نه از عشق عزیزم عکسی برایم مونده و نه از ریچارد ..  ! به این می گن بد شانسی مگه نه .!؟ به هر حال چندی پیش به طور اتفاقی عکس های جدیدش در وب رو دیدم . طفلک بد تر از من پیر شده است ..   

 چند روز پیش وقتی قصد داشتم وارد وبلاگ ام شوم .. تصادفی در بخش اخبار سایت که در صفحه نخست آن به همت دوست عزیزم جناب آقای " علیرضا شیرازی " مدیر محترم بلاگفا منتشر شده بود .. متوجه شدم اخیرآ تعداد زیادی وبلاگ و سایت از سوی مخابرات مسدود شده اند ! با مطالعه بخش انبوه نظرات که در له یا علیه این اقدام کامنت گذاشته بودند .. متوجه شدم که در خیلی مواقع حتی بدون اخطار اقدام به مسدود کردن تارنماهای مورد دار کرده اند ..! از حق نگذریم وبلاگ های زیادی با موضوعات توهین آمیز و حتی مستهجن وجود داشت که دل هر ایرانی رو به درد می آورد ! باور کنید من از آزادی عمل این گونه وب ها تعجب می کردم .. و از این که با ان ها برخورد قانونی شده قلبآ خوشحالم . اما راستش رو بخواهید وقتی " مصادیق محتوای مجرمانه در فضای مجازی " رو خواندم ( اینجا ) و در ادامه توضیحات مدیریت بلاگفا در باره مسدود سازی رو مطالعه کردم ( اینجا ) .. نگران امنیت تارنماهای خودم شدم .. !! آخه همه شاهد هستند هر عزیزی از من تقاضای افزودن لینک می کرد ، اگه مورد تخلفی نداشت بدون هیچ پیش شرطی آن را انجام می دادم . اما طبق بند ۱۱ مصادیق مجرمانه ، ممکنه تعدادی از لینک های بخش پیوند ها ( چه در وبلاگ یا سایت ) مسدود شده باشد .. ! لذا من از همه دوستان و خوانندگان محترم خواهشمندم به جای هر گونه تقدیر و یا تشکری ،بر بنده منت گذاشته و در صورت امکان لینک ها رو هر از گاهی چک فرموده و در صورت مسدود شدن یا وجود نکات خلاف قانون .. در بخش کامنت ها اطلاع رسانی فرمایند .. تا این ارتباط عاطفی همچنان برقرار باشد ... ممنون

کلام اخر این که .. از همه دوستان و عزیزانی که محبت فرموده و از طریق کامنت و ای میل و حتی پیامک خجسته نوروز باستانی رو تبریک گفته اند ، قلبآ سپاسگزارم . فقط با عرض پوزش به خاطر تعویض گوشی نمی دونم چرا قادر به ارسال پیامک نیستم .. !! امیدوارم دوستان عزیز به حساب جسارت و کم توجهی نگذاشته باشند . نکته بعدی این که مطالب و سوژه های متعددی در این ایام به ذهن ام خطور کرده است .. که بی اغراق همه متفاوت و جالب هستند .. ولی واقعیت این است که برای انتشار آن ها دو دل هستم .. آخه شاهدید که به علت تعطیلات نوروزی آمار بازدیدکنندگان به حداقل رسیده است .. اگه در نیمه دوم نوروز تغیری در افزایش خوانندگان حاصل شد ، حتمآ آن ها رو تهیه و تقدیم خواهم کرد .. و گرنه بعد از تعطیلات حتمآ منتشر خواهم کرد ..

marshalads.gif 

 

Start---3.jpg

این بار مقدمه ... 

در زمان تحصیل در آمریکا به دو قشر علاقه خاصی داشته و سعی می کردم در هر فرصت با آن ها ارتباط برقرار کنم .. یکی از اون ها رنگین پوست ها بود .. که در مقایسه با سایر شهروندان امریکایی هم دارای تعصب و غیرت بیشتری بوده و هم این که بی نهایت با محبت و دوست داشتنی بودند .. ! به عبارتی به دوستی ها پایبند بودند .. راستش رو بخواهید اکثر دوستان آمریکایی ام سیاه پوست بودند .. ضمن این که ذاتآ انسان های با مزه و دوست داشتنی بودند .. قشر دومی که با دیدن اون ها روحیه می گرفتم .. کودکان خردسال بود .. ! شاید باورش برای شما دشوار باشه .. اما هر گاه کوچک ترین فرصتی به دست می آوردم ، سری به مراکز نگهداری کودکان ( نرسری ها ) می زدم . یا در خیابان و مراکز خرید هر وقت کودکی رو می دیدم امکان نداشت که نزد آن ها نرفته و به اصطلاح با اون شیطون ها بازی نکنم .. ! دوستی من با هنرپیشه سینما و تلویزیون ( ریچارد راند تری ) هم در جریان این ارتباطات به وجود امد که در ادامه به خاطراتی که با وی داشتم .. خواهم پرداخت . اما حتمآ با دیدن عکس  جوانی مایکل جکسون تعجب می کنید .. از همین حالا بگم من هیچ صنمی با او نداشتم بلکه ... در ادامه خواهید خواند .. !

********

آغاز سخن ...

همیشه آغاز سخن گفتن برایم خیلی مشگل بوده است .. ولی بعدش که راه می افتم آقا قرقی هم به گردم نمی رسه .. !! ( عجب تعریف اغراق آمیزی ! ) این مشکل زمانی برایم جدی تر شد که .. در شرایط آمپاس پذیرفتم نویسندگی یک برنامه روزانه مربوط به مشکلات جوانان رو برای یکی از شبکه های پر مخاطب تلویزیونی به عهده بگیرم .. ! د ر باب نگارش مشکلات نسل امروز اصلآ مشگلی نداشتم .. چون راستش رو بخواهید جراید و روزنامه ها تا دلتون بخواد مملو از شرح مشکلات بود .. ! و یک نویسنده حرفه ای مثل من ..!! ( ای وای .. باز رفتم تو فاز تعریف از خود !! به حساب آجیل و شیرینی های عید بگذارید .. وگرنه همه می دونند لااقل این کاره نیستم ! ) خیلی راحت می تونست از دل اون ها پلاتو هاش ( نوشته هایی که باید مجری بخواند ) بنویسد ..! و از شما چه پنهان من هم چنین می کردم .. ! اما چشم تون روز بد نبینه .. از روز دوم متوجه شدم باید فکری برای تکراری نشدن سلام و علیک و خداحافظی های روزانه بکنم .. ! آخه دست کم هفت - هشت دقیقه از برنامه به این امر اختصاص داشت .. و اصلآ هم دلم نمی خواست با واژه هایی چون عصر زعفرانی و پرتقالی .. که اون روزها زیاد مد شده یود ، برنامه رو آغاز کنم .. ناگزیر دست به دامان همکاران جوان و دختر خانم های با ذوق شده و از اون ها خواهش کردم هر یک مرا در این امر یاری رساند .. ! طفلکی ها بعد از تعطیلی اداره به خونه ما اومده دست به کار شده و فقط دیالوگ های سلام و بدرود رو می نوشتند .. ! و من هم بدون دغدغه به روایت مشکلات می پرداختم و جالب این که تهیه کننده و کارگردانش یکی از هنرپیشه های جوان بود .. !  

پایگاه " شپارد " ایالت تگزاس ..  

در پست قبلی براتون نوشتم که بعد از اتمام دوره زبان در پایگاه " لک لند " بچه ها به سایر پایگاه هایی که از قبل براشون پیش بینی شده بود ؛ اعزام می شدند .. و به عبارتی دوره فوق تخصصی هر یک آغاز می شد . در پیشونی ما .. ( خیلی ببخشید .. در حکمی که به دستمون داده بودند ) برای گروه ما پایگاه زیبای " شپارد " ، بعد از لک لند در نظر گرفته شده بود . وضعیت روحی روانی بچه ها بعد از اتمام دوره مقدماتی زبان متعادل تر از ایام گذشته شده بود .. چون اولآ دیگه همه چیز براشون عادی شده .. و هر کی یک پا آمریکایی یا به قول مرحوم جلال آل احمد همه " غرب زده " شده بودند . و دیگه با مشاهده هر تضادی و مقایسه با فرهنگ کشور خود متعجب و شوکه نمی شدند ! از همه مهم تر این که الحمدالله همه راه افتاده بودیم .. شوخی نبود بعد از گذشت چهار ماه و نیم از حضورمون در آمریکا ، دیگه کم تر از دلتنگی های اولیه به چشم می امد .. و به مفهوم واقعی بچه ها از زندگی خود لذت می بردند ... یکی دو روز از ورود ما به پایگاه لوکس شپارد نگذشته بود ، که با ماجرای عاشقانه یکی از ایرانیان قدیمی به نام " حسین " آشنا شدیم .. ! راستش رو بخواهید من تصمیم داشتم  افسانه عشق " حسین و پتی " رو در یک پست مستقل برانون تعریف کنم .. اما خب قسمت این بود که الان عرض کنم .. البته یک پارانتز از همین الان باز کنم که این قضیه ای که می خواهم بگم ، ربطی به ماجرای اصلی نداره .. و در حقیقت پارانتز ما کاملآ بی ربط ، بی ربط است ... !!

2.jpg

پارانتز کاملآ بی ربط ...

معمولآ چنین رسم بود وقتی  برای اولین بار قدم به داخل پایگاه جدیدی برای ادامه دوره می گذاشتیم ، یک سری ایرانی قدیمی تر از ما اون جا حضور داشتند .. و در حقیقت اون ها بودند که همون شب اول همه راهنمایی های لازم رو به هموطنانشون ارایه می دادند .. از مراکز خرید گرفته تا مراکز تفریحات سالم و نا سالم .. !! همه رو سریع به عرض می رسوندند .. ! یکی دو روز از ورود مون به شپارد نگذشته بود که مشاهده کردم بر و بچه های قدیمی اغلب دور یکی از ایرانی ها خیلی می چرخند .. و یک دختر خانم زیبای بلوند امریکایی هم در جمع مردانه همیشه حضور داره .. ! البته حضور دختر خانم ها اون هم در بین جماعت ایرانی ، یک امر کاملآ طبیعی بود .. اما چرا این همه توجه .. !!؟ چند روز بعدش پی به واقعیت بسیار دلنشین بردم .. قضیه از این قرار بود که حسین جوون محجوب و نیمه خوش تیپ ایرانی عاشق دوست دختر به غایت زیبای خود به نام " پتی " شده بود .. حسین آقای ما هم و بعد از اتمام دوره اش در شپارد ، طبق حکم به پایگاهی دیگری اعزام می شود .. اما از اون جا که عشق اون ها آسمانی بود ، او اغلب خودش رو به شپارد رسونده و میهمان ایرانی ها می شد .. برای همین پتی هم  اغلب به جمع بچه ها می پیوست .. در نبودن حسین ایرونی ها واقعآ عین ناموس خود به این دختر نگاه می کردند .. راستش رو بخواهید از اون جایی که در زندگی ام به این نوع رابطه های عاشقانه و احساسی خیلی پایبندم ، از رابطه اون دو خیلی لذت برده .. و قلبآ براشون آرزوی خوشبختی می کردم .. حسین تصمیم به ازدواج داشت .. اما بهش گفته بودند بهتره دوره اش رو پایان برده و بعد پتی رو عقد کنه .. پتی در غیاب حسین روز ها در پایگاه ولو بود .. به همه راهنمایی می کرد .. کمی هم فارسی اموخته بود .. همه به چشم " رمئوو ژولیت " یا همون " لیلی و مجنون " به آن ها می نگریستند  اما بعدش نفهمیدم ماجرای ان ها به کجا کشید .. همدوره ما هم نبود که سر در بیاورم .. اما اگه می امد ایران ، حتمآ زندانی و بعدش اخراج می شد ... !

1.jpg

یک جاده خاکی ... !  

 معمولآ برای بیان خاطرات قدیمی ام ، من عادت کرده ام یه مقدار به عقب برگشته تا مخاطب از اول ماجرا در جریان جزئیات و روابط سوژه ها قرار گیرد .. ! نمی دونم این کار صحیح است یا خیر .. !؟ ولی  مطمئن هستم دوستان قدیمی می پسندند .. کلآ این عزیزان با مطالب طولانی حال می کنند .. و من مجبور می شوم برای مخاطبان تازه وارد توضیح داده و بقبولانم که صرفآ حرمت به خواسته خواننده است و بس .. ! از این رو در ماجرای پست اخیر هم یه کم که چه عرض کنم .. !! یه خورده بیشتر به عقب بر گشته و با تعریف شیرین کاری های " حسن آقا " یواش یواش به مطلب اصلی نزدیک تر می شوم .. اما حتمآ تعجب می کنید چرا صورت عمو حسن رو تیره و تار کرده ام .. !!؟ شاید باور نکنید .. به خاطر این که ایشون با پیروزی انقلاب ، متحول گشته و تبدیل به یکی از شخصیت های عالی مقام نیروی هوایی شد .. و حتی شنیدم خیلی قدرت اجرایی داشته است .. الان حتمآ بازنشسته شده است .. اما به دلیل جایگاه رفیع اش در پایگاه ، بعید می دونم حتی بعد از بازنشستگی هم اون جا رو ترک کرده باشه .. و احتمال به یقین ، دارای پست مشورتی یا تشریفاتی مهمی است .. لذا به حرمت دوستی و نون نمکی که با هم در آمریکا خوردیم .. و پاسداشت حرمت خاطرات عجیب و غریب ، من از بیان هویت اش خوداری کرده و صرفآ با نام " حسن " از او یاد می کنم .. اما خودمونیم .. وقتی به اون دوران برگشته و یاد همدوره هایم رو می کنم .. می بینم اغلب ان ها بعد از انقلاب ، شدیدآ عابد و مسلمون شده وتعداد زیادی از آن ها سر از گروه ضربت ، عقیدتی سیاسی و یا حفاظت اطلاعات در آورده اند .. ! حتی بعضی از اون عزیزان در جنگ تحمیلی با عراق به شهادت رسیدند .. یادشون به خیر و روحشون شاد ..

4.jpg

من و حسن آقا ... ! 

حسن آقا از اون بچه های دوست داشتنی و نازنین استان هرمزگان یا بهتره بگم از دیار بندرعباس بود .. تا قبل از آشنایی با حسن ، دوست بندرعباسی نداشتم ! و این حسن بود که بعد از تعطیلی کلاس ، با هم بیرون رفته و اوقات فراغت مون رو می گذروندیم .. ! بسیار بچه خوش مشربی بود .. و ما با هم دنیای شادی رو سپری می کردیم . یادمه به دلیل شیطنت های افراطی ایرانیان و حضور دایمی در کلوپ های نظامی ، صدای سرهنگ " ثمینی " فرمانده عالی رتبه ایرانیان و افسر رابط رو در اورده بود .. او دستور داده بود هیچ یک از دانشجویان حق حضور در باشگاه افسران رو ندارند .. ! کلوپ پر جنب و جوش  دانشجویان یا همون " ایر من " ها به خاطر حضور یانکی های جوان و دختران نظامی ، خیلی شلوغ بود .. کلوپ " انسی او " هم که ویژه درجه داران بود ، از باشگاه افسران شلوغ تر بود .. اما دلیل توجه بچه ها به این باشگاه ، محیط تقریبآ آروم و خارج از محوطه پایگاه بود .. یکی دیگر از دلایلی که فرمانده ورود دانشجویان رو ممنوع اعلام کرده بود ، حضور سایر افسران رابط با خانواده هاشون بود .. و ایرانی ها هم مزه ریخته و به جای دیالوگ های معمولی سلام و علیک ، فحش های رکیک و آبداری به فرمانده هان آموخته بودند .. اما عمو حسن ما عاشق این باشگاه بود .. و تهدید فرمانده مبنی بر بازگردوندن به ایران هم در اراده این جوان بندری تآثیری نداشت .. یک شب دیدم حسن با رنگی پریده وارد خوابگاه شد .. ! وقتی دلیل نگرانی اش رو پرسیدم ، گفت سرهنگ من رو در باشگاه دیده و از من پرسید چرا به این کلوپ اومده ای .. ؟ و من با لهجه عربی پاسخ اش رو داده وگفتم .. دانشجوی عرب هستم .. ! و اون بنده خدا هم باور کرد .. ! اما چشمتون روز بد نبینه یک روز در جلسه هفتگی سخنرانی .. چشم تیزبین سرهنگ ثمینی به حسن افتاده و او رو به روی سن فرا خواند .. !!! و در حضور همه از شیرین کاری اش پرده برداشت .. خلاصه ما روزگار رو با او و سایر دوستان می گذروندیم ...

3.jpg

چگونه با حسن قاطی شدم ؟

قبل از این که به خاطرات ام بپردازم ، ذکر یک توضیح ضروری است و ممکنه برای بعضی ها این سئوال پیش بیاید که شما که با آقایان " ماشاالله مداح " و " ولی الله مهربانی " هم اتاق و دوست بودی .. پس سرو کله حسن از کجا پیدا شد .. !!؟؟ واقعیت این است که دوست فابریک و ششدانگ ام فقط مارشال بود .. و اکثر خاطرات خصوصی ام با او سپری شد .. اما خودمونیم گاهی پیش می امد که او خسته بود و دلش نمی خواست با من شهر بیاید .. یا خیر سرش با دوست دخترش قرار داشت .. یا ده ها بهانه دیگر که فرصت همراهی بدست نمی امد .. و من مجبور می شدم با سایر همدوره ها اوقات فراغت ام رو بگذرونم .. مخصوصآ برای رفتن به شهر همراه داشتن دوست ایرانی از ضروریات بود .. چون ممکن بود سیاه پوست مستی خفت آدم رو گرفته و خیلی راحت دخل ما رو بیاره .. !! از سوی دیگر با سایر همدوره ها و ایرانی هایی که در گروه ما نبودند هم دوستی و سلام و علیک داشتم . اما حسن رو اگر چه در گروه ما نبود اما به خاطر ویژه گی هایش خیلی دوست داشتم .. او علی رغم جثه معمولی اش ، اهل ورزش و باشگاه رفتن هم بود .. اما یک حادثه خنده دار باعث دوستی عمیق ما شد .. اخه حسن معمولآ ساکت و گوشه گیر بود و خیلی کم با ایرانی ها می جوشید .. ! یک روز صبح قبل از این که بچه ها از کلاس بیایند من وارد خوابگاه مون شدم .. یک ایرانی نیمه لخت دمرو خوابیده بود ( در خوابگاه به دلیل گرمای تگزاس بچه ها تنها با یک شورت می خوابیدند ! ) پشت سر من هم حسن وارد شد .. هنوز دقایقی نگذشته بود که خانم جوان خدمتکار برای نظافت سالن وارد خوابگاه ما شد .. بنده خدا از اون جایی که بدن امریکایی ها بدون پشم و مو است ، با دیدن بدن پشمالو اون ایرانی ، فریادی از ترس و تعجب کشیده و در حالی که وسایل اش رو به گوشه ای پرت کرد ، فریاد زنان می گفت ( Animal .. Animal ..!! ) یعنی جانور یا حیوون .. !! همین مسئله باعث شد من و حسن از خنده ریسه برویم .. !!

یک پارانتز کوتاه اما مرتبط .. !!  

بله ...  این چنین شد که من و حسن با هم صمیمی شدیم و مدام با تکرار و یاد اوری اون اتفاق جالب که مرتب فریاد می زدیم .. هی خانوم جون ندو .. اون حیوان نیست .. رمضانقلی خودمونه که دمرو خوابیده است .. اما دختره طفلک انگاری که دیو هفت سری رو دیده باشه ، اصلآ باورش نمی شد اون جانور رمضانقلی آبله روی خودمون  است که از فرط زشتی بچه ها او رو همیشه " خوش تیپ " خان خطاب اش می کردند .. !! خلاصه این نوع اتفاقات جالب و خنده دار بعلاوه شیطنت های طنز آلود من که سر به سر بچه ها می گذاشتم باعث شد اوقات بیشتری رو با هم بگذرونیم .. اما صحبت " مو " شد یاد خاطره ای از  آن افتادم .. یک بار یکی از دوستان امریکایی ام که متآهل بود از من دعوت کرد برای دیدن یکی از بزرگ ترین کنسرت های معروف آمریکایی بنام " برادران دوبی "  که در استادیوم ورزشی برگزار می شد ، همراه شون بروم . من قبلآ با آن ها در کنسرت  " جکسون پنج " آشنا شده بودم . اون موقع گروه موسیقی " جکسون ۵ " که در حقیقت برادران بزرگ تر همین مایکل بودند ، تازه رواج یافته بود .. و همه جا صحبت از هنرنمایی برادران سیاه پوست بود .. خوب یادمه " مایکل جکسون " نو جوانی شیطون بود که در کنسرتی که در پایگاه برگزار شده بود ، حسابی ورجه ورجه می کرد .. در حقیقت آس گروه محسوب می شد .. و با حرکات موزون خود توجه همه رو به خود جلب کرده بود .. اون شب من بین دو خانواده محترم آمریکایی نشسته بودم .. و نمی دونم چی شد که در پاسخ به پرسش زوج امریکایی ،  قمپز الکی در اومده و مدعی شدم عاشق کنسرت و موسیقی هستم .. !! و اون ها هم دیگه ول کن من نبودند .. !! چپ و راست بنده خدا های ساده نزد من اومده و در باره انواع گروه های موسیقی بحث می کردند .. ! چندین بار که حسابی از این مزاحمت ها کلافه شده بودم ، براستی می خواستم فریاد زده و اعتراف کنم .. بابا جون مولا بی خیال ... !! برفرض من یک غلطی کردم .. شما رضایت بدید !! آخه منو چه به کنسرت " دوبی برادرز یا جکسون فایو ها .. !!؟

5.jpg

روزی که نظر همه رو جلب کردم .. !!

 خلاصه با هزار جور دلخوری کت و شلوار پلو خوری ام رو پوشیده و به در منزل زوج مهربون و هنرمند امریکایی رفتم .. ! راستی یادم رفت که بگم .. دوست امریکایی ام نوازنده ماهر " ساک سیفون " بود ! و همیشه با من در باب ملودی ، نت و ادوات موسیقی صحبت می کرد .. خدا رو شکر من در این جور مواقع کم نیاورده و الکی یک چیزهایی رو با تکان دادن کله ام که اون موقع هنوز کچل نشده بود ، تآئید می کردم .. ! القصه ..به محض این که جلوی خونه آن ها رسیدم ، زن و شوهر انگاری که برق گرفته شون باشه .. با تعجب پرسیدند : اوا .. چرا با کت و شلوار اومدی .. !؟ خوب که دقت کردم دیدم هر دوی آن ها عینهو ادم و هوا فقط یکی دو تکه پارچه کوچک به خود اویزان کرده اند .. !! بنده خدا ها چون وقت کم بود .. از من خواستند لباس های امانت آن ها را که شامل یک شلورک کوتاه و تی شرتی حلقه ای بود پوشیده و سریع راهی استادیوم شویم .. !! باور کنید با اون شکل و شمایل خودم از خودم بدم می آمد .. چشم تون روز بد نبینه .. همین که از ماشین پیاده شدیم که به سمت ورودی های سالن ورزشگاه برویم .. دیدم انگاری همه جن دیده باشند به من نگاه کرده و چشم از پر و پاچه ما بر نمی دارند .. !!؟؟ یعنی چه .. !!؟ آمریکایی هایی که اگر هزار تا تصادف شدید هم بشود ، محاله سرشون رو کج کرده و به حادثه نیگا کنند ، حالا همشون بر .. بر مشغول نگریستن من بوده و حتی با انگشت به هم دیگه نشون می دهند .. !! عرق مرگ به من نشسته بود .. ! اول فکر کردم زیپ شلوارم باز شده یا قسمتی از شلوارک ام پاره شده است که ان ها چنین متعجب نگاه ام می کنند .. اما خوب که دقت کردم ، یاد رمضانقلی خان خوش تیپ و بدن پر مویش افتاده .. و دوزاری ام افتاد که اون ها چون عادت کرده اند مرد ها رو با بدن های صاف و بی مو ببینند ، حال با دیدن پر و پاچه پر موی ما طفلکی ها تعجب کرده بودند .. ! این شد که خودم رو داغ کرده که هرگز حتی در اتاق خودم هم شلوراک نپوشم .. !!

 آشنایی با ریچارد راند تری ...

ببخشید که خیلی از ماجرای اصلی طبق معمول پرت افتادم .. ! نقل حسن و دوستی با او بود . حسن خیلی به سر و پزش می رسید . و اغلب غروب ها به باشگاه ورزشی پایگاه می رفت .. طبیعی است من هم که دوستش بودم به دنبالش سر از باشگاه ورزشی در می آورم .. ! همون طور که گفتم چون بچه بندر عباس بود ، دارای پوستی تیره تقریبآ شبیه سیاه پوست ها بود .. برای همین ناخواسته ورزشکاران سیاه پوست هم دور و برش می پلکیدند .. ! من هم که عاشق اون ها بودم .. و سر صحبت رو با اغلب اون ها باز می کردم .. در میان سیاه پوستان یکی بود که خیلی خوش تیپ و به اصطلاح یک سر و گردن از همه بالاتر بود .. قیافه جذاب و مهربونی داشت .. علی رغمی که چندین سال از ما بزرگ تر بود ، اما جوان به نظر می رسید .. در همون باشگاه دوستی من با ریچارد شکل گرفت .. طوری که یه مدت مرتب او رو می دیدم .. و حسابی با هم اخت شده بودیم .. ! و کلی با هم شوخی می کردیم . یک روز ازش در باره راز جوانی اش پرسیدم .. صادقانه گفت : چون " فشن " هستم ، سعی می کنم به خودم برسم .. ! راستش رو بخواهید تا اون موقع وازه فشن رو نشنیده بودم .. ! و نمی دونستم معنی آن چیست .. !؟ بعد ها فهمیدم که بنده خدا مانکن لباس بوده است .. !! البته یادمه که یک زمانی هم فوتبال بازی می کرده است .. اوایل آشنایی مون  فکر می کردم او هم نظامی است .. اما یک شب سر میز شام وقتی ازش در باره حرفه اش پرسیدم ، خیلی سریع گفت هنرپیشه هستم .. !! من فکر کردم سر به سرم گذاشته است .. ! چون با هم خیلی شوخی داشتیم . یک بار می گفت مانکن ام .. یک بار فوتبالیست و بار دیگر ستاره سینما .. ! به همین دلیل مسئله رو جدی نگرفته و به دوستی مون ادامه دادم .. او اهل نیویورک بود . و به قول خودش اون جا همه او رو می شناختند .. !

 Start--1.jpg

 قضیه سلمونی های آمریکا ..

 حتمآ شنیده اید که دستمزد آرایشگر ها و تاکسی ران ها در آمریکا خیلی بالا و گرون است .. و به قول ما ایرونی ها قیمت خون باباشون رو طلب می کنند .. ! تازه وقتی کسی به آرایشگاه می رود ، سلمونی اجازه نمی دهد مشتری به آینه نگاه کند .. ! و صندلی ها پشت به آینه قرار دارند .. حتی اگه صد ها دلار هم اضافه بدهی ، اجازه نمی دهند مثل ایران روی شما به سوی آینه باشد .. ! و تا مادامی که کله مشتری رو تموم نکنند ، صندلی او رو به سمت اینه بر نمی گردونند .. ! گرونی آرایشگران امریکایی از یک طرف و گیر دادن سرهنگ ثمینی از سوی دیگر باعث شده بود که بعضی از بچه های زبل ایرانی خودشون ماشین اصلاح خریداری کرده و در ازای یک دلار ، در ایام آخر هفته سر ایرونی ها رو کوتاه کنند .. ! البته این رو هم بگم که کار و کاسبی شون خیلی هم رونق داشت .. چون هیچ کس حاضر نبود ۱۰ دلار به آرایشگری بدهد که حتی اجازه نده به آینه نگاه کنی .. و بعد از خرابکاری به سر مردم ، که معمولآ رد پاهاشون روی شونه هامون باقی می موند ، صندلی رو به سمت آینه می چرخوندند .. !! بگذریم . یکی از بچه هایی که خودش در اتاق در ازای یک دلار اصلاح می کرد ، یک روز با دیدن ریچارد که به دنبال من اومده بود ، بهش پیشنهاد داد که بیا تا موهایت رو " تریم " کنم .. ! تا من اومدم حاضر بشم ، دیدم ریچارد با اون موهای وز وزی اش در اتاق بغلی روی صندلی نشسته و دوستم در حال کوتاه کردن موهایش است .. !! او از این که ایرانی ها راه کار همه چیز رو وارد هستند ، خیلی خوشش اومده بود .. من به دوستم اشاره کردم که .. یه وقت از ریچارد پول نگیرد .. شب که برگشتم با او حساب خواهم کرد .. و سپس به اتفاق به شهر رفتیم ...

مکافات مشاهده موهای فرفری .. !!  

طبق معمول بعد از کلی گردش و تفریح و جاتون خالی صرف شام ، ریچارد من رو به پایگاه اورده و جلوی هتلی که اقامت داشتیم پیاده کرد .. سر راه به قصد پرداخت هزینه اصلاح موی ریچارد ، به در اتاق دوستم رفتم .. تا یادم نرفته بگم .. دوست سلمونی مون یک هم اتاقی آذری زبان بسیار وسواس و تمیزی داشت . چشم تون روز بد نبینه .. تا در زدم دیدم بنده خدای آرایشگر با سر و روی ورم کرده جلو اومده و با صدای بلند از من خواست رویم رو برگرونده و به پرسش های او پاسخ دهم .. تا اومدم بپرسم بابا جان جریان چیه .. دیدم آن دو غیر دوستانه و با صدای بلند هم دیگر ور خطاب کرده و مرتب تکرار می کنند .. حالا معلوم می شه .. حالا معلوم می شه .. من که از آن همه رمز و راز و برخورد غیر دوستانه آن ها متعجب شده بودم ، چاره ای جز قبول پیشنهاد ان ها رو نداشتم .. و در همون حال رویم رو به دیوار کرده و منتظر موندم .. هم اتاقی سلمونی با من سلام علیک دوستانه ای داشت .. و اغلب با هم ترکی حرف می زدیم .. ! او به ترکی پرسید .. آقای مدرسی جون من راستش رو بگو .. شما کسی رو به اتاق من آورده بودی .. !!؟ من که نمی دونستم منظور او از اوردن کسی چیست .. کمی مکث کرده و با خود فکر می کردم که این بابا چه منظوری داره .. !!؟ تا بنده خدا سلمونیه اومد به من توضیح بدهد که منظور او چیست .. دیدم دوباره هتاکی و توهین به همدیگر شروع شد .. !! من واقعا گیج شده بودم .. نمی دونستم اختلاف اون ها به من چه ربطی داره .. خلاصه همون دوست ترک زبان از من خواست شرافتآ حقیقت رو بگویم .. من که از این برخورد ها عصبی شده بودم ، با صدای بلند گفتم .. چی رو راست بگم .. !!؟ من که نمی دونم در باره چی حرف می زنید .. !!؟ که دیدم این بار آروم تر پرسید .. دوستی از شما برای اصلاح این جا اومده بود .. !!؟ گفتم بله .. دوست سیاه پوستم ریچارد .. که دیدم هم اتاقی سلمونی از خجالت وا رفته و صورت دوستش رو بوسیده و عذر خواهی کرد .. پرسیدم جریان چیه .. ؟ گفت این بابا به محض اومدن به اتاق چشم اش به موهای فرفری افتاد .. فکر کرد من موهای بدنم رو اصلاح کرده و در اتاق ریخته ام .. !! و یه لحظه داغ کرد و گلاویز شدیم .. !!

 جدا شدن از ریچارد ...

 تقریبآ اواخر دوره مون بود .. و ما بایستی به پایگاه دیگری منتقل می شدیم .. از این که دوستان قدیمی رو ترک می کردم خیلی ناراحت و دلخور بودم .. مخصوصآ ریچارد عزیز که اون اواخر خیلی با هم صمیمی شده بودیم .. یک شب قبل از جدایی که با هم شام بیرون رفته بودیم .. ریچارد به من گفت .. محل کار من مرتب تغیر می کنه .. اما قبل از این که دوره کلی ات پایان برسه و بخواهی ایران برگردی .. شماره ای بهت می دهم زنگ بزن .. تا برای خرید دنبالت اومده و تو رو به نیویورک ببرم .. اخه ریچارد می دونست اخرین پایگاه ما در ویرجینیا است .. یادمه شماره یکی از خانم های مدل رو به من داد .. که به دلیل شباهت به اسامی ایرانی ها ، هنوز یادمه .. نام او " آفیلیا " بود . می گفت از همکاران مانکن اش است و همیشه محل کارم رو به او اطلاع می دهم . من ساده نمی دونستم منظور او از محل های متغیر  ، لوکشین های فیلمبرداری است .. !! از اون جایی که امریکایی ها اصلآ عادت ندارند در باره شغل و حرفه خود توضیحاتی رو بدهند ، جز همون اوایل آشنایی مون اصلآ نشنیده بودم که وی واقعآ آرتیست است .. ! و چون اون موقع کسی از بچه های ایرونی به اون صورت به تلویزیون نگاه نمی کردند ، کسی پی به هنرپیشگی ریچارد نبرد .. ! و با هزار غم و انبوه از هم دیگر جدا شدیم ..

چندین ماه بعد ...

چیزی به اتمام دوره ام نمونده بود .. و من همان طور که قبلآ هم توضیح داده ام در ایالت ویرجینا با یکی از بازرسان هرکولس به نام " باب " آشنا شده بودم که همسرش ایرونی بود .. و من اغلب تا پایان دوره منزل آن بانوی مهربان ایرانی به نام " نازی بغدادچی " بودم .. که دختری شیر خواره به نام " هانی " داشت .. و ما دوران خوشی رو سپری می کردیم .. چند روز قبل از پایان دوره و بازگشت به ایران به همون شماره تلفنی که ریچارد داده بود ، زنگ زده و به خانم " اوفیلیا " زمان حضورم در نیویورک رو خبر داده و گفتم به محض رسیدن به اون جا ، بهش زنگ می زنم تا ریچارد بیاد دنبالم .. اگرچه بنده خدا نازی کلی سر و سوغات برای اعضای خانواده ام خریداری کرده بود .. اما چون به ریچارد قول داده بودم ، به بهانه خرید از هارلم و تجدید دیدار با او به دوست مانکن اش زنگ زدم ...  وقتی نیویورک رسیدم ریچارد منتظرم بود .. چون وقتی به خانم فشن زنگ زدم ، سریع گوشی رو به ریچارد داد .. ! وقتی از محل اقامت ام با خبر شد .. ساعتی بعد جلوی هتل بود .. او قبلآ در باره محله هارلم با من حرف زده بود .. و حتی گفته بود که پلیس فدرال هم جرآت حضور در محله فوق رو نداره .. و به همین دلیل تابلوی بزرگی در ابتدای خیابان هارلم نصب شده است که در ان به همه شهروندان اخطار داده اند .. که از حضور به آن خیابان اجتناب کنند .. !! اما به گفته ریچارد تا دلتون می خواست اجناس عالی با قیمت ارزون فراوان بود .. من مثل بچه ها خیلی ذوق زده بودم تا هر چه سریع تر هارلم رو ببینم ..  

محله هارلم نیویورک ..

دلم بد جوری به تپش افتاده بود .. ریچارد به من گفت که فقط یک روز فرصت داره با من باشه .. بعد ها فهمیدم راه دوری رو طفلک به خاطر قولی که داده بود ، به نیویورک امده است . ابتدا با هم به محله معروف هارلم رفتیم .. وای عجب سرزمینی .. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در اطراف خیابون چیده شده بود .. ! انواع و اقسام دوربین های عکاسی با مارک های معروف .. انواع مدل های رادیو ضبط و گرامافون های عالی .. از اسلحه و کلت کمری و خشاب های انبوه فشنگ که دستفروش ها جلوی پیاده رو ها پهن کرده بودند ، چیزی نمی گویم .. !! همه چپ چپ و نگاه های غضب آلود به من می نگریستند .. و اگر چه ریچارد خودش سیاه پوست بود و سرشناس .. باز هم بعضی از سیاهان نشئه و روانی به سمت ام هجوم می آوردند .. و یا زیر لب کلماتی رو ادا می کردند که برای من نامفهوم بود .. ! و ریچارد با سقلمه زدن به من ، ندا می داد که بی خیال باشم .. کوچک ترین درگیری ، جنگ خیابانی راه می افتد .. ! همین جور که در حال خرید از فروشگاه های دور گرد و ثابت بودم ، ناگهان دیدم با عبور اتوبوس شرکت واحد ، یک سیاه پوست عصبانی با پرتاپ آجر ، شیشه بغل آن را خرد و خمیر کرد .. و راننده از ترس اش حتی ترمز هم نکرده و سریع با سرعت دور شد .. !! خیلی چیز ها خریدم .. یک رادیو ضبط که داخل یک گرامافون قدیمی تعبیه شده بود ، ریچارد برایم کادو خرید .. و بعد از کلی ترس و لرز و خرید های آن چنانی از هارلم خارج شدیم .. اون روز به اتفاق هم به جزیره رفته تا از مجسمه آزادی هم دیدن کنیم .. اغلب سیاه ها با ریچارد سلام و علیک می کردند .. من ساده به حساب رنگ پوست اش می گذاشتم .. ! و اصلآ فکر نمی کردم با یک هنرمند مشهور در حال گردش هستم .. !! خلاصه بعد از یک روز پر ماجرا مثل فیلم های هندی از هم با اشگ و گریه جدا شدیم ..

 سوغاتی های پدرم ...

 حالا که بحث سوغاتی شد ، یادمه سه چیز با ارزش برای پدرم سوغاتی بردم .. ! اولی یک بطر عرق تکیلای مکزیکی بود که در مطلب قبلی جریانش رو نوشتم .. و اگه فرصت شد در پستی مستقل در باره تآثیر این زهر ماری و عکس العمل های پدرم خواهم نوشت .. که چگونه بعد از عمری مشروب خواری .. به تته پته افتاده بود .. ! دومین هدیه ام یک اورکت امریکایی بود .. که هر وقت یادم می آید بد جوری آتش می گیرم .. از شما چه پنهان وقتی وارد پایگاه شپارد شدیم ، به هر نفر ما یک اورکت آمریکایی سبز رنگ با لاینر داخلش که به صورت فابریک در کارتن مقوایی بسته بندی شده بود ، تحویل دادند .. باور کنید دلم نیومد آن را بپوشم .. یاد سرمای شدید و زیر صفر قوچان افتادم .. حیف ام اومده و همون جور با کارتن اش دست نخورده به ایران اورده و به بابام دادم .. وقتی زمستون سال بعد به قوچان رفتم .. دیدم کاپشن تن پدرم نیست .. ! وقتی ازش سراغ اورکت سبز رنگ آمریکایی رو گرفتم .. گفت : تن ام بود جلوی پلیس راه قوچان - مشهد ، افسر پلیس گفت چقدر جالبه .. و من گفتم قابلی نداره .. و او هم با پر رویی هر چه تمام تر تشکر کرده و از من گرفت .. !! باور کنید خیلی حالم گرفته شد .. اخه کلی سرمای اون جا رو به خاطر پدرم تحمل کردم .. نمی دونستم یک آدم زبل از دستش در خواهد اورد .. ضمن این که خود من هم همین گونه هستم .. کافی است یکی بگه از چیزی خوشش اومده است ..به جان نوه هایم به زور می دهم .. ( پسر کو ندارد نشان از پدر .. !!؟ ) و سومین کادوی مهم بنده به پدرم ، همان گرامافون بسیار شکیل بود .. که تا همین چند وقت پیش که به قوچان رفته بودم ، هنوز هم در خانه قدیمی پدری وجود داشت .. ولی نمی دونم کار هم می کرد یا نه .. !!؟

سال ها بعد .. ایران

دقیقآ یادم نیست چه مدت از ورودم به ایران گذشته بود که با کمال ناباروی یک شب در تلویزیون سریالی رو دیدم که هنرپیشه اصلی او " ریچارد راند تری " عزیزم بود .. ! اسم اون مجموعه جالب و پرطرفدار که حتمآ قدیمی ها یادشون است " شفت " بود . اگه بدونید هر وقت اون سریال رو تماشا می کردم ، تمام خاطرات شیرینی که با این دوست با مرام و مهربونم داشتم ، چلوی چشمانم رژه می رفتند .. نمی دونستم چه جوری با او ارتباط برقرار کنم .. !؟ تلفن  خانم مانکن رو هم گم کرده بودم .. بعد ها فیلم های زیادی با بازی های عالی ریچارد در سینما دیدم .. و همیشه فشار خاطرات اش در قلبم سنگینی می کرد .. و مرتب اه کشیده و با افتخار به دوستی مون افتخار می کردم ... این گذشت .. گذشت و دیگه به جایی رسیدم که حتی خودم رو هم فراموش کردم .. ! تا این که همین چندی پیش که در وب به دنبال تصویری برای تارنمایم می گشتم .. عکس پیرمردی رو دیدم که خیلی به نظرم آشنا می آمد .. دقت که کردم .. ریچارد بود که گرد پیری بر رخساره اش نشسته است .. بی اختیار دوباره همه اون خاطرات برایم زنده شد .. وقتی در اینترنت نام افیلیا رو جستجو کردم ، موفق شدم علاوه بر چهره زیبایش .. که هرگز ندیده بودمش و تنها صدای نازنین اش رو شنیده بودم ، مشاهده کرده و هم نام خانوادگی اش رو کشف کردم .. بله او خانم " Ofhilia Devore " نام داشت .. و بعد از جستجوی دقیق تر متوجه شدم در ایالت جورجیا سرگرم انتشار روزنامه ای است .. و شکر خدا هنوز هم زنده است ..

 Start---2.jpg

سال ها بعد .. بعد از گذشت سال ها هر دو پیر و فراموش کار شده ایم .. !! یادش بخیر

یک توضیح در باره پست قبل ..  

اگه یادتون باشه .. براتون نوشتم که عکسی هم با آلبرت داشتم که پیدا نشد .. ! اما بر حسب اتفاق عکس دوست دیوید رو پیدا کردم .. که تقدیم شما عزیزان می کنم ..  البته ببخشید کیفیت عکس های قدیمی ام خیلی پائین هستند ..

 Albert.jpg

 

dfhbsh.jpg 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۱۸:۴۵ دقیقه چهارم فروردین ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده آرشیو مطالب سایت اينجا رو كليك كنيد . همچنین برای مشاهده مطالب گذشته وبلاگ اینجا را کلیک کنید .
 
ztdydlzmcqo2fkjwhto2-copy.jpg
 
   زير نظر : عليرضا صادقي 
 
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد
 
Pioneer In Aerospace Medicine:

John Stapp began his career as a medical officer in the United States Air Force where he organized and founded two laboratories, the Aeromedical Facility at Edwards Air Force Base, California, and the Aeromedical Field Laboratory at Holloman Air Force Base, New Mexico. From 1946 to 1963, Dr. Stapp pioneered research on the effects of mechanical forces upon living tissue.Among the many projects that Stapp directed, the High Speed Sled Project is of special note. During these tests, he was the chief volunteer, making 29 of the rocket sled runs himself. On December 10, 1954, Stapp became the "fastest person on earth" when the rocket sled reached 632 miles per hour in 5 seconds and decelerated to a stop of 690 feet in 1.4 seconds at 40 times the speed of gravity. This stop is equivalent to hitting a brick wall at 60 miles per hour. The high-speed run tested the limits of the human body for windblast and impact, simulating the effects of a supersonic ejection from a jet aircraft. Simultaneously, Stapp's sled experiments demonstrated the effectiveness of safety harnesses and seat belts for increasing chances of survivability in an airplane or automobile crash.

Source:http://www.firstflight.org/shrine/john_stapp.php BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

"سال نو مبارک"

پیشرو در پزشکی هوافضا:

"جان استپ" کارش را بعنوان یک افسر پزشک در نیروی هوایی ایالات متحده شروع کرد و در آنجا دو آزمایشگاه تاسیس نمود که یکی تجهیزات پزشکی هوایی در پایگاه "ادواردز" در "کالیفرنیا" بود و دیگری آزمایشگاه پزشکی هوایی در پایگاه هوایی "هولومون" در "نیو مکزیکو".از 1946 تا 1963 "دکتر استپ" در مورد اثرات نیروهای مکانیکی روی بافتهای زنده تحقیق می نمود.در میان پروژه های زیادی که "استپ" رهبری نمود ارابه سرعت بالا از اهمیت خاصی برخوردار است.در خلال آزمایشات وی خود جزو داوطلبین بود و 29 بار راکتهای سرعت بالا را هدایت نمود.در 10 دسامبر 1945 "دکتر استاپ" سریعترین فرد روی زمین شد.وی ارابه سرعت را در عرض 5 ثانیه به سرعت 632 مایل بر ساعت رساند و سپس در مسافتی حدود 690 فوت و در عرض 1.4 ثانیه با تحمل فشاری حدود 40 برابر جاذبه زمین متوقف شد.این توقف معادل برخورد به دیواری آجری با سرعت 60 مایل بر ساعت می باشد.این آزمایشات محدودیت های بدن انسان را در مقابل وزش بادهای تند و برخورد آزمایش نمود و شرایط پرتاب از یک جت مافوق صوت را شبیه سازی نمود.همزمان آزمایشات ارابه "استاپ" اثر کمربند و یراق ایمنی را در افزایش شانس زنده ماندن در سقوط هواپیما وو تصادف اتومبیل را بررسی نمود.

منبع گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی:://www.firstflight.org/shrine/john_stapp.php

 
 
 A.jpgb.jpgc.jpgd.jpg
 
تعدادی از تصاویر پوستر هایی که او در ان به ایفای نقش پرداخته است
 

Small---1-Asli.jpg

 
 
 
Picture

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  
  •  

    - تعداد بازديد
  • 17829
  • مرتبه

    نظرات

    سلام استاد عزیز

    مشکل کامپیوترتان را بصورت کامل بنویسید تا با کمک سایر اساتید به یه نتیجه گیری برسیم. استاد ویندوز 2010 وجود خارجی نداره و آخرین نسخه ویندوز ، ویندوز هفت هست که در چهار ورژن (چه 32 و چه 64 بیتی) مختلف ارائه شده.
    استاد عزیزم مراقب باشید که همانطور که یک پزشک عمل جراحی را بعنوان آخرین راه حل در نظر می گیره و قبل از آن آزمایشهای متعددی انجام میده ، یک متخصص کامپیوتر هم نصب ویندوز (جراحی نرم افزاری) را بعنوان آخرین راه درمان کامپیوتر در نظر می گیره. امروزه متاسفانه همه مهندس کامپیوتر شده اند و تا یه خورده کامپیوتر به اشکال می خوره زودی می گن ایراد از ویندوزه.
    شما بطور کامل مشکل کامپیوتر خودتان را اینجا بنویسید بنده و سایر دوستانی که تجربه در کامپیوتر دارند می توانیم تا حد زیادی به مشکل اصلی برسیم. اگر هم مایل بودید به جی میل بنده ، ایمیل ارسال کنید.
    موفق باشید
    سام (سوئد)
    پاسخ
    سام عزیز و نازنین
    بی نهایت از لطف و محبت شما سپاسگزارم
    راستش اصلآ حواس ام نبود که شما متخصص در این امور هستید .. ببخشید
    همان گونه که برای جناب فدوی نوشتم .. مدتی است ابتدا موقع روشن کردن کامپیوتر .. صداهایی از داخل کیس شنیده می شد .. ! صدایی شبیه چرخیدن ناقص و به زحمت چیزی .. !! ولی به هر حال به موقع ویندوز بالا می آمد .. اما حالا یکی دو ماهی است که بدون این که من کاری انجام داده باشم .. خود به خود ری استارت شده .. اما روی آیکون تصویری مادر بورد هنگ می کند .. و تا مادامی که دگمه ریست رو نزنم ، ویندوز بالا نمی آید .. !! البته دو سه بار چنین تجربه ای رو داشته ام .. !!
    خدمت شما عرض کنم که .. خود به خود و بدون صدا ری استارت می شود ..
    گاهی هم موقع کار .. خود به خود صدایی شبیه اتصالی اسپیکر ها شنیده می شود .. ! که من شک کردم نکنه از ساب باشه .. حتی صدا رو در اون حالت کلآ خاموش کردم .. اما صدا های قریچ و قوروچ گاهی از داخل کیس شنیده می شود .. البته گاهی ..
    در باره ویندوز .. بله حق با شماست .. من منظورم رو خوب بیان نکردم
    سام جان من .. آخرین ورژن کینگ رو خریداری کردم .. 16 تا دی وی دی کامل است که به صورت بسیار حرفه ای طراحی شده و دارای اخرین نرم افزار های جدید است .. در بخش ویندوز .. هم وستا داره .. هم ویندوز سون و هم ایکس پی .. از همه مهم تر .. در کتابچه راهنمایش هم سرویس پک سه ویندوز رو توصیه کرده است .. و نوشته قبل از نصب هر نوع ویندوزی .. ابتدا نسخه کامل شده و اپدیدت شده پک 3 رو نصب کنید .. من این کار رو انجام دادم .. اما هنوز اشکالات گاهی پدیدار می شوند .. !
    در باره نسخه جدید یا همون 2010 کینگ .. هم شما نحوه نصب رو تصویری می بینی ، و هم به دو صورت 32 و 64 بایتی قابل تفکیک است
    خیلی نرم افزار های جدید و پیشرفته در این سری قرار داده است .. البته قیمت آن هم نسبت به سال های گذشته خیلی گران شده است .. قبلآ 12 هزار تومن بود .. بعد پارسال 16 هزار تومن عرضه می شد .. امسال در پایتخت نسخه آخرش رو 20 هزار تومن خریداری کردم .. ولی همان گونه که نوشتم .. خیلی جالب همه نرم افزار ها رو به صورت پاور پوینت نمایش می دهد .. و در کتاب بزرگی همه نرم افزار ها رو با حوصله شرح داده است
    به هر حال من با شما در باره نصب ویندوز جدید موافقم .. چون بعدش مشکلات زیادی برای نصب نرم افزار هایی که قبلآ در اختیار داشتم پیش می آید .. و من هم معتقدم .. بهترین راه حل آن است تا مشکل اصلی رو پیدا کنیم .
    راستی .. مک کافی ای که روی سیستم ام نصب بود .. مدتی آپدیت نمی شد .... اما از همین مجموعه ورژن " ای ست " جدید رو نصب کردم .. خیلی هم سبک است . و هم خیلی راحت اتوماتیک وار آپدیدت می شود .. طریقه نصب و کرک ان را از روی راهنمایی کینگ انجام دادم .. و الان حسابی راضی هستم
    ضمنآ به پیشنهاد جناب فدوی .. دیفراگ کردم .. تا ببینم چه پیش می آید .. !!
    راضی به زحمت نیستم .. ولی ممنون می شوم اگه زحمتی نیست .. که می دونم هست .. راهنمایی ام بفرمایید .
    با سپاس از شما


    درود بر سرور و استاد مدرسی گرامی‌
    دست مریزاد که چنین با عشق و آزادگی کمر بسته اید و قلم برداشته اید تا در این تاریکی چراغی برافروزید.
    نوشته ها و نوع تفکر انسانها می تواند سنجه ای بسیار محکم و راست نما برای تشخیص و تعین منزلت آدم ها باشد.
    من به شرافت دانایی و آزادگی شما افتخار می کنم و این را برای خودم سعادتی به کمال می دانم که با شما آشنا شده ام.
    خوشحالم که مطلب تارنگر راه راستی‌ مورد توجه شما قرار گرفت و این برای من افتخار بزرگی‌ است...
    مدتی‌ پیش در باب تیم اکروجت تاج طلائی هم جستاری نوشتم که مورد توجه قرار گرفت:
    http://farshidh.blogfa.com/post-42.aspx
    بهترینها و زیباترین ها را برای شما از اهورای نیرومند و دانا آرزومندم.
    پاسخ
    سرور گرامی فرشید جان نازنین
    برای بنده هم جای بسی افتخار است .. که با بزرگ مردی فرهیخته آشنا شده ام که در تارنمای وزین خود ، گنجینه ای از مطالب جالب و تاریخی دارد ..
    فرشید نازنین .. با اجازه ات لینک پر محتوای شما رو در بخش پیوند های وبلاگ ام قرار دادم .. تا در هر فرصتی که به دست اوردم ، با حضور در ان به اطلاعات تاریخی ام بیفزایم .. در ضمن در اولین لحظه ورودم .. یکی از کتبی که دنبالش بودم را از طریق وب شما ، دانلودش کردم .. و چقدر از این موضوع خوشحالم .. بنده به دوستی با شما هموطن نازنین قلبآ افتخار می کنم
    ممنون از حضور و کامنت پر مهر شما

    بنام خدا
    سلام بر همه به خصوص استاد گرانقدرم جناب مدرسي
    حال احوال چطوره؟دماغ چاق و چايتون هميشه گرم باد انشا الله

    در خصوص اسير كردن با آفتابه اين ماجرا كاملاً واقعيت داره زيرا از يبان يكي از دوستان كه در جنگ همم حضور داشته اين ماجرا را نقل كردم و حتي در يكجا مطلب كامل اونو خوندم ولي متأسفانه منبعي ندارم ولي جستجو ميكنم شايد داستان را بتونم پيدا كنم
    اما دوست داغ و آتشينم جناب Centcom بنده اصلاً ناراحت نمي شوم زيرا اين يك بحث بسيار زيبا و داغ است ولي برادر عزيزم من و شما هر دو در يك سمت هستيم ودليلي نمي بينم همديگر را بكوبيم ، بهتر ميبينم جوري با يكديگر همكلام شويم تا روحيه برادري خود را زير سوال نبريم
    و اما جواب يك سوال شما كه فرموديد اگر واقعا عراق به پیشرفته ترین سلاحهای غربی و شرقی مجهز بوده باشد، پس باید نیروی هوایی ارتش آن کشور مجهز به بمب افکنهای استراتژیک و نامریی B1،هواپیماهای نامریی F-117 و هواپیماهای تورنادو ... بوده باشد بايد عرض كنم در بين تسليحات بسيار زيادي كه عراق داشت مطلقاً پرنده هاي غربي(به خصوص آمريكائي)ديده نمي شود حتي در بين تانكها و نفر برها ، تسليحات سبك و ... ، در جايي مطالعه ميكردم كه علت اين نوع برخورد آمريكا به خاطر اين بود كه آنها در ابتدا خود را در جنگ ايران و عراق بي طرف اعلام كردن تا افكار عمومي جهان را به اين سمت سوق دهند كه خواهان جنگ و جنگ افروزي نيستند ولي در عمل از هيچ اقدام مادي و معنوي به نفع عراق كوتاهي نكردن ، همچنين با فشار بر هم پيمانان اروپايي خود (به خصوص فرانسوي‌هاي عوضي)آنها را وادر ميكردن كه مجهز ترين و پيشرفته ترين تليحات نظامي را به عراق تحويل دهند مثل ميراژهاي فرانسوي و ... كه همين ميراژها حداقل سه تا چهار فروند از اف 14هاي ما را منهدم كرده و چندين فروند نفت كش غول پيكر ما را نابود كردند كه فقط انهدام اف 14هاي ما ضربه جبران ناپذيري را به نيروي هوايي زد
    از مطلب دور نشوم آمريكائيها به چند دليل مهم تسليحات به عراق نمي دادن
    1- افكار جهانيان را به همان دليلي كه عرض كردم منحرف كنند
    2- اميد داشتن تا حكومت ايران مجدداً با آنها رابطه برقرار كرده و بتوانند از اين طريق منافع خود را تأمين نمايند
    3- آنها باور داشتن ايران حتي انقلابي بهتر از عراق و صدام حسين بي شعوره
    4- منافع آنها در اين نبود كه ايران در جنگ شكست بخورد بلكه هدف تنبيه ايرانيان بود و البته خالي نمودن انبارهاي مملو از تسليحات آمريكايي بود كه در زمان شاه به ايران ارسال شده بود كه به هدف خود هم در اين زمينه تا اندازه‌اي رسيدن
    (مطالب بالا برداشتهاي شخصي خودم است)
    اما سوال بعدي كه فرموديد از فرمایشات شما این طور برداشت می شود که می خواهید القا بفرمایید که ما در جنگ چقدر تنها و مظلوم بودیم و هیچ کس به ما کمک نکرد و ما با اتکا به خدا و توکل و امام و... پیروز شدیم!!
    خير ابداً منظور من اينگونه نبوده ، ايرانيان مظلوم بودن ولي مغموم نبودن
    ما در زمان جنگ بيكار نبوديم و براي دست يافتن به تجهيزات و تسليحات مورد نياز از راه‌هاي بسيار زيادي اقدام به تأمين ميكرديم اما براي دست يافتن به تجهيزات مورد نياز بهاي بسيار زيادي را مي پرداختيم و مجبور بوديم يك قطعه ساده فانتوم را كه شايد ده هزا دلار بيشتر قيمت نداشت را به قيمت پنجاه هزار دلار بخريم و اين يعني نابودي سرمايه ولي به هرحال نياز ما را وادر به خريد از دلالهاي اسلحه و واسطه ها مي كرد (يكي از هداف آمريكا عقب انداختن ايران از دست يابي به تكنولوژي‌هاي روز دنيا بود )
    اين خريدها حتي از اسرائيل هم بود ولي به خاطر جو جامعه و بعضي مسايل حساس ديگر آنها را افشا نكردن البته تا يكي دوسال قبل اما خيلي از تسليحاي كه اسرائيل در جريان ايران گيت به ايران ارسال كرد تا مدتها در مهرآباد روي زمين بود و بالاخره نيز به اسرائيل عودت داده شد كه صد البته اين به نظرم براي اين بود كه آنها چون ميخواستن ايران را در جهان رسوا سازند وسايلي را فرستادن كه اصلاً مور نياز واقعي ما نبود ولي خدا ياري كرد و خودشون رسوا شدن
    تا سال 1365 ما پيشتاز جبهه‌ها از زمين هوا بوديم ولي فرسودگي ناوگان هوايي ما باعث شد تا مدتي اندك از كورس نبردهاي هوايي عقب بمانيم كه آن را نيز با روحيه بالا و هوش بالاي دلاوران نيروي هوايي رفع كرديم ولي در آن زمان بايد قبول داشته باشيم اگر عراقي‌ها روحيه جنگندگي و ايمان ما ايرانيان را داشتن ما ديگر حرفي براي گفتن نداشتيم ، آنها آغازگر جنگي بودن كه انگيزه و هدف روشني براي ادامه آن نداشتن ولي ما براي دفاع انگيزه لازم را داشتيم و اين انگيزه در كنار رهبري مقتدرانه امام و ايمان به خدا و كمك‌هاي الهي باعث شد تا ابزارهاي در دست ما ابزارهاي پيروزي ما شوند اين مطلب شايد به نوعي جواب سوال ديگر شما هم باشد كه فرموديد "شما که می گویید "انچه رمز پیروزی بود نه جنگنده های فاقد قطعات یدکی و نه موشک های فونیکش خراب و نه تانک و آرپی جی که کم بود بلکه غیرت , ایمان و اعتقاد و از خود گذشتگی همه مردم کشور بود
    بله گاهي جنگنده هاي ما آنچنان در هوا مورد اصابت قرار ميگرفتن كه دستور عملهاي پروازي و حتي عقل ما ميگفت رسيدن انها به پايگاه و نشستن بر روي زمين براي آن جنگنده ها محال است اما همون اعتقاد به خدا و ايمان بالا به الطاف خداي متعال باعث ميشد اين پرنده‌هاي زخمي به زمين نشسته و بعد از تعميرات اساسي دوباره به خط پرواز برگردند در اين خصوص از جناب آوالانچ خواهش ميكنم يك خاطره را پيدا كرده و درج نمايند
    به هرحال اميدوارم تا اندازه‌اي پاسخ صحيح به فرموده هاي شما داده باشم .
    يا علي - خدا نگهدار شمابنده سراپا تقصي علي كدخدايي
    پاسخ
    بی نهایت سپاسگزارم جناب آقای کدخدایی عزیز و گرامی
    قبل از این که به موضوع کامنت شما دوستان بپردازم .. به عرض می رسونم : امروزه همه مردم جهان مخصوصآ غربی ها به این نکته پی برده اند که ایرانی ها واقعآ دارای هوشی سرشار و مبتکری هستند .. و شهامت و شجاعت ان ها موجب تعجب همه کارشناسان هوایی شده بود .. قصد مبالغه ندارم .. ولی به همت هوش و اتکاء به غیرت و ایمان همین ایرانیان بود که تمام مشکلات تسلیحاتی ما برطرف گردید .. از بازگشایی رسانه موشکی فونیکس تام کت ها گرفته تا به دست آوردن قطعات مورد لزوم .. از راه هایی که عقل جن هم به آن نمی رسید .. بی جهت نبود که امریکا بعد از رده خارج کردن تامکت هایش .. همه رو مثل چرخ گوشت .. خرد و خمیر کرد تا حتی یک پیچ آن هم به دست ایرانی ها نیفتد .. !! اما در مسئله مطروحه بین علی آقا و دوست نازنین دیگرمون .. من هم با جناب کدخدایی هم عقیده هستم .. که همه ما در یک طرف قضیه هستیم .. و این را نباید فراموش کرد
    ممنون از هر دوی شما

    سلامی به گرمی اتو,به نرمی پتو,به شیرینی لبو,خیلی چاکریم عمو
    حال و احوالتون چطوره؟کسالت بر طرف شد؟امیدوارم امسال سال خوبی برای خانواده به خصوص اقا پسرتون و نوه های گلتون باشه.
    ببخشید مزاحم شدم فقط میخواستم بگم عالی بود مثل همیشه...امیدوارم از تعطیلات به خصوص روز 13 لذت ببرید...
    یا حق
    پاسخ
    احسان عزیز و نازنینم
    چقدر جالب نوشتی .. باید حفظ کنم .. و دوستان قدیمی ام رو با این کلمات جالب غافلگیرشون کنم .. ! دستت درد نکنه
    در باره کسالت ام .. راستش فقط یک دستم کلآ لمس شده بود .. ولی خب با بی خیالی و عشق به کار ، کم کم با آن مبارزه کرده و از رو بردمش ! و به لطف خدا دیگه درد ندارم
    خوشحالم که خوشت اومده است .. سعی می کنم مطلب بعدی جالب تر باشد
    پسرم آرش و نوه های شیطونم به دایی عزیزشون سلام دارند
    سالی سرشار از عشق و شادکامی و توآم با پیروزی داشته باشی

    سلام عموی گلم
    قابلی نداشتند.بازم سعی میکنم مطلب بفرستم.شاد و پر انرژی باشید انشاالله
    ارادتمند : بابک معترض
    پاسخ
    دکتر جان نازنین
    بی نهایت از شما و زحمتی که می کشید سپاسگزارم
    امیدورام سعادت خواندن مطالب ارزشی شما رو همیشه داشته باشم
    با سپاس از حضورتون

    خواهش می کنم عمو. کاری نکردم که!
    من اون لینکها رو هم چک میکنم و نتیجه رو بهتون یا ایمیل میزنم و یا همین جا مینویسم.
    در ضمن در مورد نویسندگی هم بدون شوخی و از صمیم قلب میگم که اگه این کار رو میکردید قطعا موفق می شدید. الانم دیر نشده ها!!! ;)
    پاسخ
    دختر عزیز و نازنینم دامون گرامی
    نمی دونم به چه زبانی از زحمات شما دختر بسیار عزیزم تشکر و قدردانی کنم .. ؟؟ واقعآ به بنده خیلی لطف کردی . من اصلآ نمی رسیدم . ولی به امید خدا .. قصد دارم در سال جدید قانونمند تر عمل کرده و برای هر کاری نظم و ترتیبی قایل شوم تا این گونه وقت کم نیاروم .. ! یکی از اون کار ها ، پاسخ به کامنت هاست .. که باید تا 48 ساعت بعد از انتشار پاسخگو باشم .. بعدش به کار های دیگرم چون نگارش مطلب جدید بپردازم .. و دوستان نباید به خاطر تآخیر در پاسخ ها بعد از گذشت 48 ساعت هیچ گله ای از من داشته باشند .. و به همین ترتیب برای کار های دیگر هم برنامه ریزی کنم .. تا بیشتر از قبل در خدمت یاران و عزیزانم باشم
    با سپاس از شما

    تقدیم به شما
    موفق باشید

    http://www.photozagros.com/cp/thumbnails-15.html
    پاسخ
    آوالانچ عزیز و نازنین
    با عرض خیر مقدم .. امیدوارم تعطیلات نوروز خوش گذشته باشه .. خیلی خوشحالم که به سلامتی و خوشی برگشتی
    آوالانچ جان .. عجب هدیه جالبی محبت کردی .. هر کدوم از اون عکس ها من رو با خودش برد به دوران جوانی ام .. از تامکت گرفته .. تا اف - 5 و هرکولس نازنین خودمون .. وای انگاری که در اون زمان ها زندگی می کردم ..
    داشتم با خودم فکر می کردم .. در یک پست با استفاده از همین تصاویر حس و حالم رو بیان کنم ..
    به هر حال شما خیلی زحمت کشیدی .. دستت درد نکنه

    بنام خدا
    سلام ودورود بي پايان بر محمد(ص) و اولاد پاكش
    و سلام خدمت استاد عزيزم و دوستان سايت
    برادر ارجمندم جناب centcom عزيز
    بنده به واقع عرض ميكنم كه عقل كل كه نيستم و اطلاعاتم را نيز از سازمانهاي خاصي دريافت نكردم پس قطعاً اشتباهاتي هم دارم اما پاره از مسايل را اطمينان دارم كه درست است حالا؛
    درجايي گفتم در ابتداي جنگ آمريكا اعلام بي‌طرفي نمود نگفتم كه در تمام جنگ ، پس در اينجاي مطلب بنده اشتباهي نكردم .از سال1365 به بعد و ماجراي مك‌ فارلين خصومت آمريكائيها آشكارتر شد و دو سال بعد نيز به جنگ مستقيم با ما پرداختند ( جنگ با ناوها و ناوچه‌هاي ايراني ، كمك مستقيم ناوگان ايلات متحده مستقر در خليج فارس به عراقي‌ها در اشغال مجدد جزيره فاو ، ماجراي ايرباس ايران و 295 نفر شهيد اين حادثه و...)
    در خصوص هليكوپترها هم بنده تا حالا مطلبي نشنيده بودم ولي ميدونم اگر هم چنين چيزي بوده در قالب فروش تسليحاتي به عراق نبوده و به عنوان فروشهاي غير نظامي تلقي مي‌شده است البته نام اين هليكوپتر نيز گويايي اين مطلب است كه اين يك پرنده نظامي نيست BELL 214 ST 'SUPER TRANSPORTER' اما مي شود با آن نفرات و تجهيزات نظامي را هم منتقل كرد مثل يك ترلي كه ميتواند هم تراكتور را جابجا كند و هم ميتواند بر روي كشنده مخصوص تانك نيز حمل كند كه در اين باره نظر استاد عزيزم جناب مدرسي مي‌تواند راهگشا باشد.
    در مورد تسليحات اسرائيلي يا خريد تجهيزات نظامي از اسرائيل نيز بايد عرض كنم اينو ديگه در يكي از ضميمه‌هاي روزنامه هاي كثير الانتشار در دو سال يا سه سال پيش خوندم كه ايشون فرمودند تجهيزاتي كه براي ما قابل استفاده نبود و به درد ما نمي خورد را در مهراباد روي زمين ولو كرده بودند كه يك مانور تبليغاتي هم به حساب مي آمد ، پس در اينجاي مطلب نيز از خودم چيزي نگفتم.
    در خصوص مسايل ديگرهم بنده مشتاقانه منتظر ايميل شما هستم.

    مولي علي نگهدار همه دوستان و شما باشد

    اما استاد عزيزم احوال شما چطوره؟ خوب هستيد انشا الله ؟
    سلام گرم بنده را خدمت خانواده گرامي ابلاغ فرموده و ملتمس دعاي خير شما هستم.
    فرزند كوچيك شما-علي كدخدايي
    پاسخ
    پسر عزیز و نازنینم علی جان گرامی
    خوشحالم که دیالوگ های شما با دوست عزیزمون کاملآ منطقی و علمی است .. شما در کامنت قبل به نکته جالبی اشاره کرده و گفتی .. ما همه در یک سوی قضیه هستیم .. دقیقآ همین گونه است .. و اگر هم بحثی می شود و یا اختلاف نظر پیش می آید .. همه مربوط به اطلاعاتی است که هر یک از ما دریافت کرده ایم .. بدون شک نه من نه شما و نه دوست عزیزمون در زمان رخداد آن اتفاقات نه در مهرآباد بوده اند .. نه در کنار مک فارلین .. !! همه به نوشته ها و منابعی استناد کرده و به بحث می پردازیم .. قبول این که ممکنه هر یک از ما اطلاعات دریافتی اش صحیح نباشد ، امری طبیعی است .. و هیچ جای نگرانی نیست .. مهم این است که ما با افتخار در هشت سال دفاع مقدس خدمت کرده و امتحان خودمون رو پس دادیم .. بقیه همه اش بهانه است .. !! مگه نه .. ؟؟؟ چشمک .. !! بگذریم
    ممنون علی جان عزیزم .. از این که با تآخیر پاسخ کامنت ها را می نویسم ، شرمنده .. کامپیوترم مشکل داره .. گاهی در همون ابتدای کار چند بار پشت سر هم ری استارت می کند .. گاهی بعد از چند ساعت کار خاموش می شود .. ! اگر از فن سی پی یو باشد .. که نباید بعد از 24 ساعت خاموشی ، وقتی کلید رو می زنیم .. با سر و صدای فراوان خاموش شود .. !! به هر حال بد جوری بازی در اورده است .. و کل مطلب پست جدید ام هم با اجازه ات حذف شد .. !! نمی دونم مشکل در کجاست .. ؟ اگه مدتی تآخیرم طولانی شد .. نگران نباشید . از کامپیوترم است
    خانواده همه خدمت شما پسر عزیزم سلام می رسانند .. محتاج به دعا

    جناب مدرسی عزیز سلام خدمت شما و کلیه دوستان سایت.امیدوارم سال بسیار خوبی سرشار از سلامتی در انتظارتان باشد.کمی هم در سال جدید بیشتر مواظب ناراحتی خود باشید و کاری کنید تا خیال دوستداران شما تا حدی راحت باشد و نگران سلامت شما نشوند.شما برای همه ما عزیزید و انشاالله سایتون همیشه بالای سر ما باشد.خدمت همسر گرامی سلام ویژه برسانید.علی جان کدخوائی گرامی را خدا قوت که چنین مطالب خوبی را سامان میدهد و مرا بسیار خوشنود می سازد.همه دوستانرا آرزوی موفقیت در سال نو دارم.
    پاسخ
    سرور گرامی جناب فرنودی نازنین
    دیگه یواش یواش داشتم نگران شما می شدم .. چون حتی پاسخ ای میلی که به مناسبت تولدت فرستادم هم نیامد .. !
    باور کن قصد داشتم تلفنی مزاحم شما شوم .. که خدا رو شکر امروز کامنت شما را دیدم . و کلی خوشحال شدم
    محمود جان .. از توصیه های شما بی نهایت سپاسگزارم . چشم حتمآ رعایت خواهم کرد . ممنون که این همه به فکر بنده هستی ..
    استاد عزیز .. یک قراری بگذار تا حتمآ خدمت برسم .. هم برای صحبت در باره نمایشگاه هوایی .. برای گردهمایی و هم کلی حرف های خصوصی .. چشمک ..!! ممنون از شما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35