رد پای خاطراتی که در امریکا داشتم



" هنرپیشه ای که دوستم بود " عنوان مطلب این پست است که تقدیم شما یاران گرامی می کنم . راستش رو بخواهید در ایام تحصیل در آمریکا ، با ورزشکار رنگین پوست و قد بلندی آشنا شدم . در ادامه دوستی مشترک ، یک روز به من گفت که او هنرپیشه سینما و تلویزیون است ! اولش باور نکرده و به حساب شوخی گذاشتم .. آخه در اون جا کم تر فرصت تماشای تلویزیون و سینما دست می داد .. اما وقتی ایران برگشتم با کمال تعجب دیدم در سریالی که به نام " شفت " که اون زمان از تلویزیون پخش می شد ، او بازیگر نقش اولش است !! بعد ها در فیلم های معتبر سینمایی چون " زلزله " هم او رو دیدم ..! اما افسوس که هیچ آدرس رسمی از وی نداشتم . نام او ( Richard Roundtree ) ریچارد راند تری است . و حتمآ شما هم فیلم های بی شماری از او دیده اید .. اگه خاطرتون باشه در مطالب قدیمی ام توضیح دادم که قبل از انقلاب ما عکس هامون رو برای چاپ به امریکا می فرستادیم .. چون در پایگاه های هوایی آمریکا به دلیل عدم دریافت مالیات ( تکس ) خیلی ارزان بود . و هواپیماهای ما هم که مرتب به آن جا پرواز داشتد .. لذا وقتی فهمیدم طفلک ریچارد خالی نبسته است ، تمام نگاتیو عکس های ریچارد و سوسن رو با جامبو جت به آمریکا فرستادم .. ولی متآسفانه هواپیمای ۷۴۷ روی اسپانیا بر اثر برخورد رعد و برق سقوط کرده و کل آرشیو عکس هایم فنا شد .. ! (اینجا ) و دیگه نه از عشق عزیزم عکسی برایم مونده و نه از ریچارد .. ! به این می گن بد شانسی مگه نه .!؟ به هر حال چندی پیش به طور اتفاقی عکس های جدیدش در وب رو دیدم . طفلک بد تر از من پیر شده است ..
چند روز پیش وقتی قصد داشتم وارد وبلاگ ام شوم .. تصادفی در بخش اخبار سایت که در صفحه نخست آن به همت دوست عزیزم جناب آقای " علیرضا شیرازی " مدیر محترم بلاگفا منتشر شده بود .. متوجه شدم اخیرآ تعداد زیادی وبلاگ و سایت از سوی مخابرات مسدود شده اند ! با مطالعه بخش انبوه نظرات که در له یا علیه این اقدام کامنت گذاشته بودند .. متوجه شدم که در خیلی مواقع حتی بدون اخطار اقدام به مسدود کردن تارنماهای مورد دار کرده اند ..! از حق نگذریم وبلاگ های زیادی با موضوعات توهین آمیز و حتی مستهجن وجود داشت که دل هر ایرانی رو به درد می آورد ! باور کنید من از آزادی عمل این گونه وب ها تعجب می کردم .. و از این که با ان ها برخورد قانونی شده قلبآ خوشحالم . اما راستش رو بخواهید وقتی " مصادیق محتوای مجرمانه در فضای مجازی " رو خواندم ( اینجا ) و در ادامه توضیحات مدیریت بلاگفا در باره مسدود سازی رو مطالعه کردم ( اینجا ) .. نگران امنیت تارنماهای خودم شدم .. !! آخه همه شاهد هستند هر عزیزی از من تقاضای افزودن لینک می کرد ، اگه مورد تخلفی نداشت بدون هیچ پیش شرطی آن را انجام می دادم . اما طبق بند ۱۱ مصادیق مجرمانه ، ممکنه تعدادی از لینک های بخش پیوند ها ( چه در وبلاگ یا سایت ) مسدود شده باشد .. ! لذا من از همه دوستان و خوانندگان محترم خواهشمندم به جای هر گونه تقدیر و یا تشکری ،بر بنده منت گذاشته و در صورت امکان لینک ها رو هر از گاهی چک فرموده و در صورت مسدود شدن یا وجود نکات خلاف قانون .. در بخش کامنت ها اطلاع رسانی فرمایند .. تا این ارتباط عاطفی همچنان برقرار باشد ... ممنون
کلام اخر این که .. از همه دوستان و عزیزانی که محبت فرموده و از طریق کامنت و ای میل و حتی پیامک خجسته نوروز باستانی رو تبریک گفته اند ، قلبآ سپاسگزارم . فقط با عرض پوزش به خاطر تعویض گوشی نمی دونم چرا قادر به ارسال پیامک نیستم .. !! امیدوارم دوستان عزیز به حساب جسارت و کم توجهی نگذاشته باشند . نکته بعدی این که مطالب و سوژه های متعددی در این ایام به ذهن ام خطور کرده است .. که بی اغراق همه متفاوت و جالب هستند .. ولی واقعیت این است که برای انتشار آن ها دو دل هستم .. آخه شاهدید که به علت تعطیلات نوروزی آمار بازدیدکنندگان به حداقل رسیده است .. اگه در نیمه دوم نوروز تغیری در افزایش خوانندگان حاصل شد ، حتمآ آن ها رو تهیه و تقدیم خواهم کرد .. و گرنه بعد از تعطیلات حتمآ منتشر خواهم کرد ..

![]()

این بار مقدمه ...
در زمان تحصیل در آمریکا به دو قشر علاقه خاصی داشته و سعی می کردم در هر فرصت با آن ها ارتباط برقرار کنم .. یکی از اون ها رنگین پوست ها بود .. که در مقایسه با سایر شهروندان امریکایی هم دارای تعصب و غیرت بیشتری بوده و هم این که بی نهایت با محبت و دوست داشتنی بودند .. ! به عبارتی به دوستی ها پایبند بودند .. راستش رو بخواهید اکثر دوستان آمریکایی ام سیاه پوست بودند .. ضمن این که ذاتآ انسان های با مزه و دوست داشتنی بودند .. قشر دومی که با دیدن اون ها روحیه می گرفتم .. کودکان خردسال بود .. ! شاید باورش برای شما دشوار باشه .. اما هر گاه کوچک ترین فرصتی به دست می آوردم ، سری به مراکز نگهداری کودکان ( نرسری ها ) می زدم . یا در خیابان و مراکز خرید هر وقت کودکی رو می دیدم امکان نداشت که نزد آن ها نرفته و به اصطلاح با اون شیطون ها بازی نکنم .. ! دوستی من با هنرپیشه سینما و تلویزیون ( ریچارد راند تری ) هم در جریان این ارتباطات به وجود امد که در ادامه به خاطراتی که با وی داشتم .. خواهم پرداخت . اما حتمآ با دیدن عکس جوانی مایکل جکسون تعجب می کنید .. از همین حالا بگم من هیچ صنمی با او نداشتم بلکه ... در ادامه خواهید خواند .. !
********
آغاز سخن ...
همیشه آغاز سخن گفتن برایم خیلی مشگل بوده است .. ولی بعدش که راه می افتم آقا قرقی هم به گردم نمی رسه .. !! ( عجب تعریف اغراق آمیزی ! ) این مشکل زمانی برایم جدی تر شد که .. در شرایط آمپاس پذیرفتم نویسندگی یک برنامه روزانه مربوط به مشکلات جوانان رو برای یکی از شبکه های پر مخاطب تلویزیونی به عهده بگیرم .. ! د ر باب نگارش مشکلات نسل امروز اصلآ مشگلی نداشتم .. چون راستش رو بخواهید جراید و روزنامه ها تا دلتون بخواد مملو از شرح مشکلات بود .. ! و یک نویسنده حرفه ای مثل من ..!! ( ای وای .. باز رفتم تو فاز تعریف از خود !! به حساب آجیل و شیرینی های عید بگذارید .. وگرنه همه می دونند لااقل این کاره نیستم ! ) خیلی راحت می تونست از دل اون ها پلاتو هاش ( نوشته هایی که باید مجری بخواند ) بنویسد ..! و از شما چه پنهان من هم چنین می کردم .. ! اما چشم تون روز بد نبینه .. از روز دوم متوجه شدم باید فکری برای تکراری نشدن سلام و علیک و خداحافظی های روزانه بکنم .. ! آخه دست کم هفت - هشت دقیقه از برنامه به این امر اختصاص داشت .. و اصلآ هم دلم نمی خواست با واژه هایی چون عصر زعفرانی و پرتقالی .. که اون روزها زیاد مد شده یود ، برنامه رو آغاز کنم .. ناگزیر دست به دامان همکاران جوان و دختر خانم های با ذوق شده و از اون ها خواهش کردم هر یک مرا در این امر یاری رساند .. ! طفلکی ها بعد از تعطیلی اداره به خونه ما اومده دست به کار شده و فقط دیالوگ های سلام و بدرود رو می نوشتند .. ! و من هم بدون دغدغه به روایت مشکلات می پرداختم و جالب این که تهیه کننده و کارگردانش یکی از هنرپیشه های جوان بود .. !
پایگاه " شپارد " ایالت تگزاس ..
در پست قبلی براتون نوشتم که بعد از اتمام دوره زبان در پایگاه " لک لند " بچه ها به سایر پایگاه هایی که از قبل براشون پیش بینی شده بود ؛ اعزام می شدند .. و به عبارتی دوره فوق تخصصی هر یک آغاز می شد . در پیشونی ما .. ( خیلی ببخشید .. در حکمی که به دستمون داده بودند ) برای گروه ما پایگاه زیبای " شپارد " ، بعد از لک لند در نظر گرفته شده بود . وضعیت روحی روانی بچه ها بعد از اتمام دوره مقدماتی زبان متعادل تر از ایام گذشته شده بود .. چون اولآ دیگه همه چیز براشون عادی شده .. و هر کی یک پا آمریکایی یا به قول مرحوم جلال آل احمد همه " غرب زده " شده بودند . و دیگه با مشاهده هر تضادی و مقایسه با فرهنگ کشور خود متعجب و شوکه نمی شدند ! از همه مهم تر این که الحمدالله همه راه افتاده بودیم .. شوخی نبود بعد از گذشت چهار ماه و نیم از حضورمون در آمریکا ، دیگه کم تر از دلتنگی های اولیه به چشم می امد .. و به مفهوم واقعی بچه ها از زندگی خود لذت می بردند ... یکی دو روز از ورود ما به پایگاه لوکس شپارد نگذشته بود ، که با ماجرای عاشقانه یکی از ایرانیان قدیمی به نام " حسین " آشنا شدیم .. ! راستش رو بخواهید من تصمیم داشتم افسانه عشق " حسین و پتی " رو در یک پست مستقل برانون تعریف کنم .. اما خب قسمت این بود که الان عرض کنم .. البته یک پارانتز از همین الان باز کنم که این قضیه ای که می خواهم بگم ، ربطی به ماجرای اصلی نداره .. و در حقیقت پارانتز ما کاملآ بی ربط ، بی ربط است ... !!

پارانتز کاملآ بی ربط ...
معمولآ چنین رسم بود وقتی برای اولین بار قدم به داخل پایگاه جدیدی برای ادامه دوره می گذاشتیم ، یک سری ایرانی قدیمی تر از ما اون جا حضور داشتند .. و در حقیقت اون ها بودند که همون شب اول همه راهنمایی های لازم رو به هموطنانشون ارایه می دادند .. از مراکز خرید گرفته تا مراکز تفریحات سالم و نا سالم .. !! همه رو سریع به عرض می رسوندند .. ! یکی دو روز از ورود مون به شپارد نگذشته بود که مشاهده کردم بر و بچه های قدیمی اغلب دور یکی از ایرانی ها خیلی می چرخند .. و یک دختر خانم زیبای بلوند امریکایی هم در جمع مردانه همیشه حضور داره .. ! البته حضور دختر خانم ها اون هم در بین جماعت ایرانی ، یک امر کاملآ طبیعی بود .. اما چرا این همه توجه .. !!؟ چند روز بعدش پی به واقعیت بسیار دلنشین بردم .. قضیه از این قرار بود که حسین جوون محجوب و نیمه خوش تیپ ایرانی عاشق دوست دختر به غایت زیبای خود به نام " پتی " شده بود .. حسین آقای ما هم و بعد از اتمام دوره اش در شپارد ، طبق حکم به پایگاهی دیگری اعزام می شود .. اما از اون جا که عشق اون ها آسمانی بود ، او اغلب خودش رو به شپارد رسونده و میهمان ایرانی ها می شد .. برای همین پتی هم اغلب به جمع بچه ها می پیوست .. در نبودن حسین ایرونی ها واقعآ عین ناموس خود به این دختر نگاه می کردند .. راستش رو بخواهید از اون جایی که در زندگی ام به این نوع رابطه های عاشقانه و احساسی خیلی پایبندم ، از رابطه اون دو خیلی لذت برده .. و قلبآ براشون آرزوی خوشبختی می کردم .. حسین تصمیم به ازدواج داشت .. اما بهش گفته بودند بهتره دوره اش رو پایان برده و بعد پتی رو عقد کنه .. پتی در غیاب حسین روز ها در پایگاه ولو بود .. به همه راهنمایی می کرد .. کمی هم فارسی اموخته بود .. همه به چشم " رمئوو ژولیت " یا همون " لیلی و مجنون " به آن ها می نگریستند اما بعدش نفهمیدم ماجرای ان ها به کجا کشید .. همدوره ما هم نبود که سر در بیاورم .. اما اگه می امد ایران ، حتمآ زندانی و بعدش اخراج می شد ... !

یک جاده خاکی ... !
معمولآ برای بیان خاطرات قدیمی ام ، من عادت کرده ام یه مقدار به عقب برگشته تا مخاطب از اول ماجرا در جریان جزئیات و روابط سوژه ها قرار گیرد .. ! نمی دونم این کار صحیح است یا خیر .. !؟ ولی مطمئن هستم دوستان قدیمی می پسندند .. کلآ این عزیزان با مطالب طولانی حال می کنند .. و من مجبور می شوم برای مخاطبان تازه وارد توضیح داده و بقبولانم که صرفآ حرمت به خواسته خواننده است و بس .. ! از این رو در ماجرای پست اخیر هم یه کم که چه عرض کنم .. !! یه خورده بیشتر به عقب بر گشته و با تعریف شیرین کاری های " حسن آقا " یواش یواش به مطلب اصلی نزدیک تر می شوم .. اما حتمآ تعجب می کنید چرا صورت عمو حسن رو تیره و تار کرده ام .. !!؟ شاید باور نکنید .. به خاطر این که ایشون با پیروزی انقلاب ، متحول گشته و تبدیل به یکی از شخصیت های عالی مقام نیروی هوایی شد .. و حتی شنیدم خیلی قدرت اجرایی داشته است .. الان حتمآ بازنشسته شده است .. اما به دلیل جایگاه رفیع اش در پایگاه ، بعید می دونم حتی بعد از بازنشستگی هم اون جا رو ترک کرده باشه .. و احتمال به یقین ، دارای پست مشورتی یا تشریفاتی مهمی است .. لذا به حرمت دوستی و نون نمکی که با هم در آمریکا خوردیم .. و پاسداشت حرمت خاطرات عجیب و غریب ، من از بیان هویت اش خوداری کرده و صرفآ با نام " حسن " از او یاد می کنم .. اما خودمونیم .. وقتی به اون دوران برگشته و یاد همدوره هایم رو می کنم .. می بینم اغلب ان ها بعد از انقلاب ، شدیدآ عابد و مسلمون شده وتعداد زیادی از آن ها سر از گروه ضربت ، عقیدتی سیاسی و یا حفاظت اطلاعات در آورده اند .. ! حتی بعضی از اون عزیزان در جنگ تحمیلی با عراق به شهادت رسیدند .. یادشون به خیر و روحشون شاد ..

من و حسن آقا ... !
حسن آقا از اون بچه های دوست داشتنی و نازنین استان هرمزگان یا بهتره بگم از دیار بندرعباس بود .. تا قبل از آشنایی با حسن ، دوست بندرعباسی نداشتم ! و این حسن بود که بعد از تعطیلی کلاس ، با هم بیرون رفته و اوقات فراغت مون رو می گذروندیم .. ! بسیار بچه خوش مشربی بود .. و ما با هم دنیای شادی رو سپری می کردیم . یادمه به دلیل شیطنت های افراطی ایرانیان و حضور دایمی در کلوپ های نظامی ، صدای سرهنگ " ثمینی " فرمانده عالی رتبه ایرانیان و افسر رابط رو در اورده بود .. او دستور داده بود هیچ یک از دانشجویان حق حضور در باشگاه افسران رو ندارند .. ! کلوپ پر جنب و جوش دانشجویان یا همون " ایر من " ها به خاطر حضور یانکی های جوان و دختران نظامی ، خیلی شلوغ بود .. کلوپ " انسی او " هم که ویژه درجه داران بود ، از باشگاه افسران شلوغ تر بود .. اما دلیل توجه بچه ها به این باشگاه ، محیط تقریبآ آروم و خارج از محوطه پایگاه بود .. یکی دیگر از دلایلی که فرمانده ورود دانشجویان رو ممنوع اعلام کرده بود ، حضور سایر افسران رابط با خانواده هاشون بود .. و ایرانی ها هم مزه ریخته و به جای دیالوگ های معمولی سلام و علیک ، فحش های رکیک و آبداری به فرمانده هان آموخته بودند .. اما عمو حسن ما عاشق این باشگاه بود .. و تهدید فرمانده مبنی بر بازگردوندن به ایران هم در اراده این جوان بندری تآثیری نداشت .. یک شب دیدم حسن با رنگی پریده وارد خوابگاه شد .. ! وقتی دلیل نگرانی اش رو پرسیدم ، گفت سرهنگ من رو در باشگاه دیده و از من پرسید چرا به این کلوپ اومده ای .. ؟ و من با لهجه عربی پاسخ اش رو داده وگفتم .. دانشجوی عرب هستم .. ! و اون بنده خدا هم باور کرد .. ! اما چشمتون روز بد نبینه یک روز در جلسه هفتگی سخنرانی .. چشم تیزبین سرهنگ ثمینی به حسن افتاده و او رو به روی سن فرا خواند .. !!! و در حضور همه از شیرین کاری اش پرده برداشت .. خلاصه ما روزگار رو با او و سایر دوستان می گذروندیم ...

چگونه با حسن قاطی شدم ؟
قبل از این که به خاطرات ام بپردازم ، ذکر یک توضیح ضروری است و ممکنه برای بعضی ها این سئوال پیش بیاید که شما که با آقایان " ماشاالله مداح " و " ولی الله مهربانی " هم اتاق و دوست بودی .. پس سرو کله حسن از کجا پیدا شد .. !!؟؟ واقعیت این است که دوست فابریک و ششدانگ ام فقط مارشال بود .. و اکثر خاطرات خصوصی ام با او سپری شد .. اما خودمونیم گاهی پیش می امد که او خسته بود و دلش نمی خواست با من شهر بیاید .. یا خیر سرش با دوست دخترش قرار داشت .. یا ده ها بهانه دیگر که فرصت همراهی بدست نمی امد .. و من مجبور می شدم با سایر همدوره ها اوقات فراغت ام رو بگذرونم .. مخصوصآ برای رفتن به شهر همراه داشتن دوست ایرانی از ضروریات بود .. چون ممکن بود سیاه پوست مستی خفت آدم رو گرفته و خیلی راحت دخل ما رو بیاره .. !! از سوی دیگر با سایر همدوره ها و ایرانی هایی که در گروه ما نبودند هم دوستی و سلام و علیک داشتم . اما حسن رو اگر چه در گروه ما نبود اما به خاطر ویژه گی هایش خیلی دوست داشتم .. او علی رغم جثه معمولی اش ، اهل ورزش و باشگاه رفتن هم بود .. اما یک حادثه خنده دار باعث دوستی عمیق ما شد .. اخه حسن معمولآ ساکت و گوشه گیر بود و خیلی کم با ایرانی ها می جوشید .. ! یک روز صبح قبل از این که بچه ها از کلاس بیایند من وارد خوابگاه مون شدم .. یک ایرانی نیمه لخت دمرو خوابیده بود ( در خوابگاه به دلیل گرمای تگزاس بچه ها تنها با یک شورت می خوابیدند ! ) پشت سر من هم حسن وارد شد .. هنوز دقایقی نگذشته بود که خانم جوان خدمتکار برای نظافت سالن وارد خوابگاه ما شد .. بنده خدا از اون جایی که بدن امریکایی ها بدون پشم و مو است ، با دیدن بدن پشمالو اون ایرانی ، فریادی از ترس و تعجب کشیده و در حالی که وسایل اش رو به گوشه ای پرت کرد ، فریاد زنان می گفت ( Animal .. Animal ..!! ) یعنی جانور یا حیوون .. !! همین مسئله باعث شد من و حسن از خنده ریسه برویم .. !!
یک پارانتز کوتاه اما مرتبط .. !!
بله ... این چنین شد که من و حسن با هم صمیمی شدیم و مدام با تکرار و یاد اوری اون اتفاق جالب که مرتب فریاد می زدیم .. هی خانوم جون ندو .. اون حیوان نیست .. رمضانقلی خودمونه که دمرو خوابیده است .. اما دختره طفلک انگاری که دیو هفت سری رو دیده باشه ، اصلآ باورش نمی شد اون جانور رمضانقلی آبله روی خودمون است که از فرط زشتی بچه ها او رو همیشه " خوش تیپ " خان خطاب اش می کردند .. !! خلاصه این نوع اتفاقات جالب و خنده دار بعلاوه شیطنت های طنز آلود من که سر به سر بچه ها می گذاشتم باعث شد اوقات بیشتری رو با هم بگذرونیم .. اما صحبت " مو " شد یاد خاطره ای از آن افتادم .. یک بار یکی از دوستان امریکایی ام که متآهل بود از من دعوت کرد برای دیدن یکی از بزرگ ترین کنسرت های معروف آمریکایی بنام " برادران دوبی " که در استادیوم ورزشی برگزار می شد ، همراه شون بروم . من قبلآ با آن ها در کنسرت " جکسون پنج " آشنا شده بودم . اون موقع گروه موسیقی " جکسون ۵ " که در حقیقت برادران بزرگ تر همین مایکل بودند ، تازه رواج یافته بود .. و همه جا صحبت از هنرنمایی برادران سیاه پوست بود .. خوب یادمه " مایکل جکسون " نو جوانی شیطون بود که در کنسرتی که در پایگاه برگزار شده بود ، حسابی ورجه ورجه می کرد .. در حقیقت آس گروه محسوب می شد .. و با حرکات موزون خود توجه همه رو به خود جلب کرده بود .. اون شب من بین دو خانواده محترم آمریکایی نشسته بودم .. و نمی دونم چی شد که در پاسخ به پرسش زوج امریکایی ، قمپز الکی در اومده و مدعی شدم عاشق کنسرت و موسیقی هستم .. !! و اون ها هم دیگه ول کن من نبودند .. !! چپ و راست بنده خدا های ساده نزد من اومده و در باره انواع گروه های موسیقی بحث می کردند .. ! چندین بار که حسابی از این مزاحمت ها کلافه شده بودم ، براستی می خواستم فریاد زده و اعتراف کنم .. بابا جون مولا بی خیال ... !! برفرض من یک غلطی کردم .. شما رضایت بدید !! آخه منو چه به کنسرت " دوبی برادرز یا جکسون فایو ها .. !!؟

روزی که نظر همه رو جلب کردم .. !!
خلاصه با هزار جور دلخوری کت و شلوار پلو خوری ام رو پوشیده و به در منزل زوج مهربون و هنرمند امریکایی رفتم .. ! راستی یادم رفت که بگم .. دوست امریکایی ام نوازنده ماهر " ساک سیفون " بود ! و همیشه با من در باب ملودی ، نت و ادوات موسیقی صحبت می کرد .. خدا رو شکر من در این جور مواقع کم نیاورده و الکی یک چیزهایی رو با تکان دادن کله ام که اون موقع هنوز کچل نشده بود ، تآئید می کردم .. ! القصه ..به محض این که جلوی خونه آن ها رسیدم ، زن و شوهر انگاری که برق گرفته شون باشه .. با تعجب پرسیدند : اوا .. چرا با کت و شلوار اومدی .. !؟ خوب که دقت کردم دیدم هر دوی آن ها عینهو ادم و هوا فقط یکی دو تکه پارچه کوچک به خود اویزان کرده اند .. !! بنده خدا ها چون وقت کم بود .. از من خواستند لباس های امانت آن ها را که شامل یک شلورک کوتاه و تی شرتی حلقه ای بود پوشیده و سریع راهی استادیوم شویم .. !! باور کنید با اون شکل و شمایل خودم از خودم بدم می آمد .. چشم تون روز بد نبینه .. همین که از ماشین پیاده شدیم که به سمت ورودی های سالن ورزشگاه برویم .. دیدم انگاری همه جن دیده باشند به من نگاه کرده و چشم از پر و پاچه ما بر نمی دارند .. !!؟؟ یعنی چه .. !!؟ آمریکایی هایی که اگر هزار تا تصادف شدید هم بشود ، محاله سرشون رو کج کرده و به حادثه نیگا کنند ، حالا همشون بر .. بر مشغول نگریستن من بوده و حتی با انگشت به هم دیگه نشون می دهند .. !! عرق مرگ به من نشسته بود .. ! اول فکر کردم زیپ شلوارم باز شده یا قسمتی از شلوارک ام پاره شده است که ان ها چنین متعجب نگاه ام می کنند .. اما خوب که دقت کردم ، یاد رمضانقلی خان خوش تیپ و بدن پر مویش افتاده .. و دوزاری ام افتاد که اون ها چون عادت کرده اند مرد ها رو با بدن های صاف و بی مو ببینند ، حال با دیدن پر و پاچه پر موی ما طفلکی ها تعجب کرده بودند .. ! این شد که خودم رو داغ کرده که هرگز حتی در اتاق خودم هم شلوراک نپوشم .. !!
آشنایی با ریچارد راند تری ...
ببخشید که خیلی از ماجرای اصلی طبق معمول پرت افتادم .. ! نقل حسن و دوستی با او بود . حسن خیلی به سر و پزش می رسید . و اغلب غروب ها به باشگاه ورزشی پایگاه می رفت .. طبیعی است من هم که دوستش بودم به دنبالش سر از باشگاه ورزشی در می آورم .. ! همون طور که گفتم چون بچه بندر عباس بود ، دارای پوستی تیره تقریبآ شبیه سیاه پوست ها بود .. برای همین ناخواسته ورزشکاران سیاه پوست هم دور و برش می پلکیدند .. ! من هم که عاشق اون ها بودم .. و سر صحبت رو با اغلب اون ها باز می کردم .. در میان سیاه پوستان یکی بود که خیلی خوش تیپ و به اصطلاح یک سر و گردن از همه بالاتر بود .. قیافه جذاب و مهربونی داشت .. علی رغمی که چندین سال از ما بزرگ تر بود ، اما جوان به نظر می رسید .. در همون باشگاه دوستی من با ریچارد شکل گرفت .. طوری که یه مدت مرتب او رو می دیدم .. و حسابی با هم اخت شده بودیم .. ! و کلی با هم شوخی می کردیم . یک روز ازش در باره راز جوانی اش پرسیدم .. صادقانه گفت : چون " فشن " هستم ، سعی می کنم به خودم برسم .. ! راستش رو بخواهید تا اون موقع وازه فشن رو نشنیده بودم .. ! و نمی دونستم معنی آن چیست .. !؟ بعد ها فهمیدم که بنده خدا مانکن لباس بوده است .. !! البته یادمه که یک زمانی هم فوتبال بازی می کرده است .. اوایل آشنایی مون فکر می کردم او هم نظامی است .. اما یک شب سر میز شام وقتی ازش در باره حرفه اش پرسیدم ، خیلی سریع گفت هنرپیشه هستم .. !! من فکر کردم سر به سرم گذاشته است .. ! چون با هم خیلی شوخی داشتیم . یک بار می گفت مانکن ام .. یک بار فوتبالیست و بار دیگر ستاره سینما .. ! به همین دلیل مسئله رو جدی نگرفته و به دوستی مون ادامه دادم .. او اهل نیویورک بود . و به قول خودش اون جا همه او رو می شناختند .. !

قضیه سلمونی های آمریکا ..
حتمآ شنیده اید که دستمزد آرایشگر ها و تاکسی ران ها در آمریکا خیلی بالا و گرون است .. و به قول ما ایرونی ها قیمت خون باباشون رو طلب می کنند .. ! تازه وقتی کسی به آرایشگاه می رود ، سلمونی اجازه نمی دهد مشتری به آینه نگاه کند .. ! و صندلی ها پشت به آینه قرار دارند .. حتی اگه صد ها دلار هم اضافه بدهی ، اجازه نمی دهند مثل ایران روی شما به سوی آینه باشد .. ! و تا مادامی که کله مشتری رو تموم نکنند ، صندلی او رو به سمت اینه بر نمی گردونند .. ! گرونی آرایشگران امریکایی از یک طرف و گیر دادن سرهنگ ثمینی از سوی دیگر باعث شده بود که بعضی از بچه های زبل ایرانی خودشون ماشین اصلاح خریداری کرده و در ازای یک دلار ، در ایام آخر هفته سر ایرونی ها رو کوتاه کنند .. ! البته این رو هم بگم که کار و کاسبی شون خیلی هم رونق داشت .. چون هیچ کس حاضر نبود ۱۰ دلار به آرایشگری بدهد که حتی اجازه نده به آینه نگاه کنی .. و بعد از خرابکاری به سر مردم ، که معمولآ رد پاهاشون روی شونه هامون باقی می موند ، صندلی رو به سمت آینه می چرخوندند .. !! بگذریم . یکی از بچه هایی که خودش در اتاق در ازای یک دلار اصلاح می کرد ، یک روز با دیدن ریچارد که به دنبال من اومده بود ، بهش پیشنهاد داد که بیا تا موهایت رو " تریم " کنم .. ! تا من اومدم حاضر بشم ، دیدم ریچارد با اون موهای وز وزی اش در اتاق بغلی روی صندلی نشسته و دوستم در حال کوتاه کردن موهایش است .. !! او از این که ایرانی ها راه کار همه چیز رو وارد هستند ، خیلی خوشش اومده بود .. من به دوستم اشاره کردم که .. یه وقت از ریچارد پول نگیرد .. شب که برگشتم با او حساب خواهم کرد .. و سپس به اتفاق به شهر رفتیم ...
مکافات مشاهده موهای فرفری .. !!
طبق معمول بعد از کلی گردش و تفریح و جاتون خالی صرف شام ، ریچارد من رو به پایگاه اورده و جلوی هتلی که اقامت داشتیم پیاده کرد .. سر راه به قصد پرداخت هزینه اصلاح موی ریچارد ، به در اتاق دوستم رفتم .. تا یادم نرفته بگم .. دوست سلمونی مون یک هم اتاقی آذری زبان بسیار وسواس و تمیزی داشت . چشم تون روز بد نبینه .. تا در زدم دیدم بنده خدای آرایشگر با سر و روی ورم کرده جلو اومده و با صدای بلند از من خواست رویم رو برگرونده و به پرسش های او پاسخ دهم .. تا اومدم بپرسم بابا جان جریان چیه .. دیدم آن دو غیر دوستانه و با صدای بلند هم دیگر ور خطاب کرده و مرتب تکرار می کنند .. حالا معلوم می شه .. حالا معلوم می شه .. من که از آن همه رمز و راز و برخورد غیر دوستانه آن ها متعجب شده بودم ، چاره ای جز قبول پیشنهاد ان ها رو نداشتم .. و در همون حال رویم رو به دیوار کرده و منتظر موندم .. هم اتاقی سلمونی با من سلام علیک دوستانه ای داشت .. و اغلب با هم ترکی حرف می زدیم .. ! او به ترکی پرسید .. آقای مدرسی جون من راستش رو بگو .. شما کسی رو به اتاق من آورده بودی .. !!؟ من که نمی دونستم منظور او از اوردن کسی چیست .. کمی مکث کرده و با خود فکر می کردم که این بابا چه منظوری داره .. !!؟ تا بنده خدا سلمونیه اومد به من توضیح بدهد که منظور او چیست .. دیدم دوباره هتاکی و توهین به همدیگر شروع شد .. !! من واقعا گیج شده بودم .. نمی دونستم اختلاف اون ها به من چه ربطی داره .. خلاصه همون دوست ترک زبان از من خواست شرافتآ حقیقت رو بگویم .. من که از این برخورد ها عصبی شده بودم ، با صدای بلند گفتم .. چی رو راست بگم .. !!؟ من که نمی دونم در باره چی حرف می زنید .. !!؟ که دیدم این بار آروم تر پرسید .. دوستی از شما برای اصلاح این جا اومده بود .. !!؟ گفتم بله .. دوست سیاه پوستم ریچارد .. که دیدم هم اتاقی سلمونی از خجالت وا رفته و صورت دوستش رو بوسیده و عذر خواهی کرد .. پرسیدم جریان چیه .. ؟ گفت این بابا به محض اومدن به اتاق چشم اش به موهای فرفری افتاد .. فکر کرد من موهای بدنم رو اصلاح کرده و در اتاق ریخته ام .. !! و یه لحظه داغ کرد و گلاویز شدیم .. !!
جدا شدن از ریچارد ...
تقریبآ اواخر دوره مون بود .. و ما بایستی به پایگاه دیگری منتقل می شدیم .. از این که دوستان قدیمی رو ترک می کردم خیلی ناراحت و دلخور بودم .. مخصوصآ ریچارد عزیز که اون اواخر خیلی با هم صمیمی شده بودیم .. یک شب قبل از جدایی که با هم شام بیرون رفته بودیم .. ریچارد به من گفت .. محل کار من مرتب تغیر می کنه .. اما قبل از این که دوره کلی ات پایان برسه و بخواهی ایران برگردی .. شماره ای بهت می دهم زنگ بزن .. تا برای خرید دنبالت اومده و تو رو به نیویورک ببرم .. اخه ریچارد می دونست اخرین پایگاه ما در ویرجینیا است .. یادمه شماره یکی از خانم های مدل رو به من داد .. که به دلیل شباهت به اسامی ایرانی ها ، هنوز یادمه .. نام او " آفیلیا " بود . می گفت از همکاران مانکن اش است و همیشه محل کارم رو به او اطلاع می دهم . من ساده نمی دونستم منظور او از محل های متغیر ، لوکشین های فیلمبرداری است .. !! از اون جایی که امریکایی ها اصلآ عادت ندارند در باره شغل و حرفه خود توضیحاتی رو بدهند ، جز همون اوایل آشنایی مون اصلآ نشنیده بودم که وی واقعآ آرتیست است .. ! و چون اون موقع کسی از بچه های ایرونی به اون صورت به تلویزیون نگاه نمی کردند ، کسی پی به هنرپیشگی ریچارد نبرد .. ! و با هزار غم و انبوه از هم دیگر جدا شدیم ..
چندین ماه بعد ...
چیزی به اتمام دوره ام نمونده بود .. و من همان طور که قبلآ هم توضیح داده ام در ایالت ویرجینا با یکی از بازرسان هرکولس به نام " باب " آشنا شده بودم که همسرش ایرونی بود .. و من اغلب تا پایان دوره منزل آن بانوی مهربان ایرانی به نام " نازی بغدادچی " بودم .. که دختری شیر خواره به نام " هانی " داشت .. و ما دوران خوشی رو سپری می کردیم .. چند روز قبل از پایان دوره و بازگشت به ایران به همون شماره تلفنی که ریچارد داده بود ، زنگ زده و به خانم " اوفیلیا " زمان حضورم در نیویورک رو خبر داده و گفتم به محض رسیدن به اون جا ، بهش زنگ می زنم تا ریچارد بیاد دنبالم .. اگرچه بنده خدا نازی کلی سر و سوغات برای اعضای خانواده ام خریداری کرده بود .. اما چون به ریچارد قول داده بودم ، به بهانه خرید از هارلم و تجدید دیدار با او به دوست مانکن اش زنگ زدم ... وقتی نیویورک رسیدم ریچارد منتظرم بود .. چون وقتی به خانم فشن زنگ زدم ، سریع گوشی رو به ریچارد داد .. ! وقتی از محل اقامت ام با خبر شد .. ساعتی بعد جلوی هتل بود .. او قبلآ در باره محله هارلم با من حرف زده بود .. و حتی گفته بود که پلیس فدرال هم جرآت حضور در محله فوق رو نداره .. و به همین دلیل تابلوی بزرگی در ابتدای خیابان هارلم نصب شده است که در ان به همه شهروندان اخطار داده اند .. که از حضور به آن خیابان اجتناب کنند .. !! اما به گفته ریچارد تا دلتون می خواست اجناس عالی با قیمت ارزون فراوان بود .. من مثل بچه ها خیلی ذوق زده بودم تا هر چه سریع تر هارلم رو ببینم ..
محله هارلم نیویورک ..
دلم بد جوری به تپش افتاده بود .. ریچارد به من گفت که فقط یک روز فرصت داره با من باشه .. بعد ها فهمیدم راه دوری رو طفلک به خاطر قولی که داده بود ، به نیویورک امده است . ابتدا با هم به محله معروف هارلم رفتیم .. وای عجب سرزمینی .. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در اطراف خیابون چیده شده بود .. ! انواع و اقسام دوربین های عکاسی با مارک های معروف .. انواع مدل های رادیو ضبط و گرامافون های عالی .. از اسلحه و کلت کمری و خشاب های انبوه فشنگ که دستفروش ها جلوی پیاده رو ها پهن کرده بودند ، چیزی نمی گویم .. !! همه چپ چپ و نگاه های غضب آلود به من می نگریستند .. و اگر چه ریچارد خودش سیاه پوست بود و سرشناس .. باز هم بعضی از سیاهان نشئه و روانی به سمت ام هجوم می آوردند .. و یا زیر لب کلماتی رو ادا می کردند که برای من نامفهوم بود .. ! و ریچارد با سقلمه زدن به من ، ندا می داد که بی خیال باشم .. کوچک ترین درگیری ، جنگ خیابانی راه می افتد .. ! همین جور که در حال خرید از فروشگاه های دور گرد و ثابت بودم ، ناگهان دیدم با عبور اتوبوس شرکت واحد ، یک سیاه پوست عصبانی با پرتاپ آجر ، شیشه بغل آن را خرد و خمیر کرد .. و راننده از ترس اش حتی ترمز هم نکرده و سریع با سرعت دور شد .. !! خیلی چیز ها خریدم .. یک رادیو ضبط که داخل یک گرامافون قدیمی تعبیه شده بود ، ریچارد برایم کادو خرید .. و بعد از کلی ترس و لرز و خرید های آن چنانی از هارلم خارج شدیم .. اون روز به اتفاق هم به جزیره رفته تا از مجسمه آزادی هم دیدن کنیم .. اغلب سیاه ها با ریچارد سلام و علیک می کردند .. من ساده به حساب رنگ پوست اش می گذاشتم .. ! و اصلآ فکر نمی کردم با یک هنرمند مشهور در حال گردش هستم .. !! خلاصه بعد از یک روز پر ماجرا مثل فیلم های هندی از هم با اشگ و گریه جدا شدیم ..
سوغاتی های پدرم ...
حالا که بحث سوغاتی شد ، یادمه سه چیز با ارزش برای پدرم سوغاتی بردم .. ! اولی یک بطر عرق تکیلای مکزیکی بود که در مطلب قبلی جریانش رو نوشتم .. و اگه فرصت شد در پستی مستقل در باره تآثیر این زهر ماری و عکس العمل های پدرم خواهم نوشت .. که چگونه بعد از عمری مشروب خواری .. به تته پته افتاده بود .. ! دومین هدیه ام یک اورکت امریکایی بود .. که هر وقت یادم می آید بد جوری آتش می گیرم .. از شما چه پنهان وقتی وارد پایگاه شپارد شدیم ، به هر نفر ما یک اورکت آمریکایی سبز رنگ با لاینر داخلش که به صورت فابریک در کارتن مقوایی بسته بندی شده بود ، تحویل دادند .. باور کنید دلم نیومد آن را بپوشم .. یاد سرمای شدید و زیر صفر قوچان افتادم .. حیف ام اومده و همون جور با کارتن اش دست نخورده به ایران اورده و به بابام دادم .. وقتی زمستون سال بعد به قوچان رفتم .. دیدم کاپشن تن پدرم نیست .. ! وقتی ازش سراغ اورکت سبز رنگ آمریکایی رو گرفتم .. گفت : تن ام بود جلوی پلیس راه قوچان - مشهد ، افسر پلیس گفت چقدر جالبه .. و من گفتم قابلی نداره .. و او هم با پر رویی هر چه تمام تر تشکر کرده و از من گرفت .. !! باور کنید خیلی حالم گرفته شد .. اخه کلی سرمای اون جا رو به خاطر پدرم تحمل کردم .. نمی دونستم یک آدم زبل از دستش در خواهد اورد .. ضمن این که خود من هم همین گونه هستم .. کافی است یکی بگه از چیزی خوشش اومده است ..به جان نوه هایم به زور می دهم .. ( پسر کو ندارد نشان از پدر .. !!؟ ) و سومین کادوی مهم بنده به پدرم ، همان گرامافون بسیار شکیل بود .. که تا همین چند وقت پیش که به قوچان رفته بودم ، هنوز هم در خانه قدیمی پدری وجود داشت .. ولی نمی دونم کار هم می کرد یا نه .. !!؟
سال ها بعد .. ایران
دقیقآ یادم نیست چه مدت از ورودم به ایران گذشته بود که با کمال ناباروی یک شب در تلویزیون سریالی رو دیدم که هنرپیشه اصلی او " ریچارد راند تری " عزیزم بود .. ! اسم اون مجموعه جالب و پرطرفدار که حتمآ قدیمی ها یادشون است " شفت " بود . اگه بدونید هر وقت اون سریال رو تماشا می کردم ، تمام خاطرات شیرینی که با این دوست با مرام و مهربونم داشتم ، چلوی چشمانم رژه می رفتند .. نمی دونستم چه جوری با او ارتباط برقرار کنم .. !؟ تلفن خانم مانکن رو هم گم کرده بودم .. بعد ها فیلم های زیادی با بازی های عالی ریچارد در سینما دیدم .. و همیشه فشار خاطرات اش در قلبم سنگینی می کرد .. و مرتب اه کشیده و با افتخار به دوستی مون افتخار می کردم ... این گذشت .. گذشت و دیگه به جایی رسیدم که حتی خودم رو هم فراموش کردم .. ! تا این که همین چندی پیش که در وب به دنبال تصویری برای تارنمایم می گشتم .. عکس پیرمردی رو دیدم که خیلی به نظرم آشنا می آمد .. دقت که کردم .. ریچارد بود که گرد پیری بر رخساره اش نشسته است .. بی اختیار دوباره همه اون خاطرات برایم زنده شد .. وقتی در اینترنت نام افیلیا رو جستجو کردم ، موفق شدم علاوه بر چهره زیبایش .. که هرگز ندیده بودمش و تنها صدای نازنین اش رو شنیده بودم ، مشاهده کرده و هم نام خانوادگی اش رو کشف کردم .. بله او خانم " Ofhilia Devore " نام داشت .. و بعد از جستجوی دقیق تر متوجه شدم در ایالت جورجیا سرگرم انتشار روزنامه ای است .. و شکر خدا هنوز هم زنده است ..

سال ها بعد .. بعد از گذشت سال ها هر دو پیر و فراموش کار شده ایم .. !! یادش بخیر
یک توضیح در باره پست قبل ..
اگه یادتون باشه .. براتون نوشتم که عکسی هم با آلبرت داشتم که پیدا نشد .. ! اما بر حسب اتفاق عکس دوست دیوید رو پیدا کردم .. که تقدیم شما عزیزان می کنم .. البته ببخشید کیفیت عکس های قدیمی ام خیلی پائین هستند ..

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .
بهروز مدرسی
این پست ساعت ۱۸:۴۵ دقیقه چهارم فروردین ماه ۱۳۸۹ پایان یافت .
پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران 
آرشیو سایت اينجا آرشیو وبلاگ اینجا

John Stapp began his career as a medical officer in the United States Air Force where he organized and founded two laboratories, the Aeromedical Facility at Edwards Air Force Base, California, and the Aeromedical Field Laboratory at Holloman Air Force Base, New Mexico. From 1946 to 1963, Dr. Stapp pioneered research on the effects of mechanical forces upon living tissue.Among the many projects that Stapp directed, the High Speed Sled Project is of special note. During these tests, he was the chief volunteer, making 29 of the rocket sled runs himself. On December 10, 1954, Stapp became the "fastest person on earth" when the rocket sled reached 632 miles per hour in 5 seconds and decelerated to a stop of 690 feet in 1.4 seconds at 40 times the speed of gravity. This stop is equivalent to hitting a brick wall at 60 miles per hour. The high-speed run tested the limits of the human body for windblast and impact, simulating the effects of a supersonic ejection from a jet aircraft. Simultaneously, Stapp's sled experiments demonstrated the effectiveness of safety harnesses and seat belts for increasing chances of survivability in an airplane or automobile crash.
Source:http://www.firstflight.org/shrine/john_stapp.php BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:
"سال نو مبارک"
پیشرو در پزشکی هوافضا:
"جان استپ" کارش را بعنوان یک افسر پزشک در نیروی هوایی ایالات متحده شروع کرد و در آنجا دو آزمایشگاه تاسیس نمود که یکی تجهیزات پزشکی هوایی در پایگاه "ادواردز" در "کالیفرنیا" بود و دیگری آزمایشگاه پزشکی هوایی در پایگاه هوایی "هولومون" در "نیو مکزیکو".از 1946 تا 1963 "دکتر استپ" در مورد اثرات نیروهای مکانیکی روی بافتهای زنده تحقیق می نمود.در میان پروژه های زیادی که "استپ" رهبری نمود ارابه سرعت بالا از اهمیت خاصی برخوردار است.در خلال آزمایشات وی خود جزو داوطلبین بود و 29 بار راکتهای سرعت بالا را هدایت نمود.در 10 دسامبر 1945 "دکتر استاپ" سریعترین فرد روی زمین شد.وی ارابه سرعت را در عرض 5 ثانیه به سرعت 632 مایل بر ساعت رساند و سپس در مسافتی حدود 690 فوت و در عرض 1.4 ثانیه با تحمل فشاری حدود 40 برابر جاذبه زمین متوقف شد.این توقف معادل برخورد به دیواری آجری با سرعت 60 مایل بر ساعت می باشد.این آزمایشات محدودیت های بدن انسان را در مقابل وزش بادهای تند و برخورد آزمایش نمود و شرایط پرتاب از یک جت مافوق صوت را شبیه سازی نمود.همزمان آزمایشات ارابه "استاپ" اثر کمربند و یراق ایمنی را در افزایش شانس زنده ماندن در سقوط هواپیما وو تصادف اتومبیل را بررسی نمود.
منبع گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی:://www.firstflight.org/shrine/john_stapp.php







پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه







دوستان عزیز و نازنین
با سپاس از شما .. ظاهرآ همان گونه که حدس می زدم .. انتشار مطالب جدید در این ایام بی فایده است .. و چراغ سایت به کور سویی از نور کم رنگ رسیده است .. ! لذا صبر می کنم بعد از تعطیلات با مطالب جدید در خدمت خواهم بود .. اما باز هم تکرار می کنم .. اگه بازدید قابل توجه بود و ترجمه بخش انگلیسی هم آماده شده باشد .. شاید در نیمه دوم تعطیلات نوروزی هم با پستی متفاوت در خدمت شما یاران باشم
عید نوروز بر همه شما عزیزان مبارک باد
كاپيتان بهروز مدرسي عزيزم درود بي كران بر شما.
اميدوارم سال بسيار خوبي رو آغاز كرده باشيد و او قات شيريني را در كنار خانواده محترتان سپري نماييد.
حقيقتا شما زندگي و حوادث بسيار جالب و پر فراز و نشيبي را گذرانده ايد كه دقيقا ناشي از تنوع طلبي و عدم علاقه شما به سكون و يكنواختي مي باشد.
فكر مي كنم در چند پست اخير شما،رگه هاي طنز در اين پست بيش از ساير آن ها بوده است و البته جاده خاكي هاتون...چشمك...
كاپيتان جان با اجازتون من هم مي خوام يه جاده خاكي برم و يه سوال رو كه از مدت ها پيش قصد پرسيدن آن را از شما داشتم مطرح كنم.
كاپيتان عزيزم:جنابعالي كه در خرداد 53 اولين پرواز خودتان را انجام داديد،چند سال بعد و يا پس از چند هزار ساعت پرواز توانستيد به عنوان خلبان مستقل (منظورم خلبان اصلي هواپيما)پرواز كنيد؟
ضمن تبريك مجدد سال نو،اوقات بسيار خوشي را براي شما آرزو مي كنم.
با تشكر و ايام به كام.
پاسخ
سرور گرامی جناب جوهری عزیز و دوست داشتنی
در فراز و نشیبی زندگی شکی نیست .. چون ذات این گونه حرفه ها چنین بوده است .. اما متآسفانه ذهن فرار و فرموشکار سبب می شود .. که اتفاقات و حوادث با تلنگری یادم بیاید .. و گرنه هر روز از زندگی آدم می تونه مملو از اتفاقات قابل تعریف باشه ..
جناب جوهری گرامی .. باورت می شه بعضی جاده خاکی ها .. صرفآ به خاطر خوانندگان و گاهی ناخواسته آن ها رو درج می کنم .. !! و گاهی هم دلم می خواهد اون ها رو پاک کرده و به سر اصل مطلب بروم .. ؟
در باره پرواز مستقلباید بگویم ... یادمه در اواخر همون سال بود که اجازه یافتم بدون استاد و پیشکسوت پرواز بروم ... البته در طول خدمت ما چک های متعددی داشتیم .. که همه آن ها رو در تقویم های جیبی یاداشت می کردم .. متآسفانه به دلیل اسباب کشی و خانه به خانه گم کرده ام .. البته می دونم باید در میان وسایل قدیمی باشد .که اگه پیدا بشه .. همه تاریخ ها رو دقیق درج کرده ام .. مثل چک اتاق ارتفاع .. که همیشه از آن فرار می کرد .. چک های تخصصی و ایمنی .. فقط در یک کلام باید بگم .. تمام بچه های خط پرواز بایستی مرتب مطالعه می کردند .. باید علاوه بر تجربیات پرواز مطالعه هم می داشتند .. اما معمولآ اولین روز پرواز مهم است .. که به خاطر دارم
ممنون از توجه شما
ما همچنان هستیم. :-) همراه با شما. آقا تا 13 مارو تنها نذار.
پاسخ
فدات بشم شهاب جان عزیزم
چشم .. مطمئن باش من کاری جز دیدن نوه ها و رسیدن به سایت نداشته و ندارم .. !! ممنون از حضور پر مهر شما
سلام خدمت جناب مدررسی عزیز
1-سال نو مبارک+آرزوی بهترینها
2-تشکر ویژه از زحماتتون
3-اگه حوصله داشتین از خاطرات پروازیتون به ارومیه اگر پروازی داشتین بنویسین
پاسخ
دوست عزیز و گرامی جناب برادران حسینی
خجسته نوروز باستانی و عید سعید رو به شما دوست عزیز و محترم تبریک عرض می کنم ... سال خوبی داشته باشی
2- من کار خاصی انجام نمی دهم .. زحمت رو شما عزیزان متقبل می شوید
من تنها وظیفه ام رو انجام می دهم
سه - در باره ارومیه .. باید اعتراف کنم .. بهترین و زیباترین خاطرات پرواز هایم در ارومیه خلاصه می شد .. زیرا علاوه بر این که نوجوانی ام در آن سپری شده بود .. بی نهایت هم زیبا و سرسبز بود .. به محضی که ارتفاع کم کرده و در امتداد دریاچه گردش کرده و به سمت باند می آمدیم .. همه باغات ، بوستان ها .. روستاه .. دام های در حال چریدن .. کودکانی که مشغول یازی بودند .. کلآ مشاهده زندگی روی زمین .. در اون منطقه هر یک برایم گذشته رو به یاد می آورد .. و قلبآ انرژی می گرفتم .. در زمان جنگ خیلی به این شهر پرواز داشتم .. از آوردن هیات دولت برای گفت و گو و آزاد کردن اسرای نظامی به دست کومله ها گرفته .. تا حمل مجروحین جنگی .. مخصوصآ که پیر مرد صاحب رستوران با ما دوستی عمیقی پیدا کرده بود .. و سفارشات مون رو از قبل تهیه می کرد .. در پست های قدیمی .. بیش از سه چهار تا در باره خاطرات این شهر زیبا مطلب نوشته ام .. اما چون تازه کار بودم .. از نظر تیتر و طبقه بندی مشکل داشتم .. اما چشم سعی می کنم همه ان ها رو در یک پست دوباره بازسازی کنم ..
ممنون از شما دوست خوبم که همیشه پشتیبان و حامی بنده و سایت هستید
سلام جناب مدرسی
الان که دارم این مطلب رو می نویسم حدود ساعت 5:20 صبح است. مطلب واقعا زیبایی بود. راستی تا یادم نرفته بپرسم که آیا دست تون که درد می کرد بهتر شده انشالله؟
واقعا مطلب این پست هم مثل همه مطالب قبلی زیبا بود. دوستی های بی شیله پیله و دوست های خوب همیشه در خاطر آدمی می مونن. برای شما و همه دوستان عزیزتون آرزوی سالی خوب دارم.
پاسخ
مهدی جان عزیز و محترم
جدآ شرمنده می کنی .. عزیزم مواظب سلامتی ات باش
در باره درد دشتم .. بله خوشبختانه بعد از اتمام ان پست .. متوجه شدم تآثیر ارتباط دلی و عاطفی با دوستان چه تآثیری داره .. و درد به مچ دستم رسیده بود .. که آن هم با استراحت خوب شد .. و در موقع نگارش این پست هیچ مشکلی شکر خدا نداشتم
امیدوارم .. شما و خانواده محترمتان سالی مملو از شادمانی و موفقیت داشته باشید .. بی نهایت از لطف شما سپاسگزارم
*****************
پی نویس
مهدی جان .. مزاحمت شدم یک سئوال کامپیوتری دارم عزیز
مدتی است کامپیوترم .. هر از گاهی خود به خود ری استارت می شود .. گاهی هم از داخل کیس صدا هایی به گوش می رسد .. من ابتدا فکر می کردم اسپیکر ها اتصالی دارند .. و حتی ان را خاموش کردم .. اما اون
صدا ها گاهی می امد .. !! حتی موقع روشن کردن دستگاه .. یک تلق و تولوقی از داخل کیس بلند می شود ...
من فکر می کردم اشکال سخت افزاری داره .. شاید یکی از فن ها دوده و گردو غبار گرفته .. اما یکی از دوستان گفت .. مربوط به ویندوز است .. البته من قصد نصب ویندوز جدید 2010 رو دارم .. اما می ترسم این همه کار تعویض و نضصب قطعات رو انجام بدهم .. بعد معلوم بشه از سخت افزاره و بایستی یک بار دیگه ویندوز نصب کنم .. !!
خواهش می کنم .. به من بگو چه دلیلی می تونه داشته باشه .. ؟ اگه نرم افزار است .. خودم سریع اقدام می کنم .. اما در مورد سخت افزار هیچ اطلاعی ندارم
ممنون از شما
سلام استاد
امیدوارم حالتون خوب باشه...
سال نو رو هم تبریک می گم.انشاالله
سال پربرکت همراه با سلامتی باشه.
استاد بالاخره اومدم سر کار ولی تهران نیست ولی خیلییییی راضییم اینجا می مونم تا تهران جور شه...
پیروز باشید.
پاسخ
طناز عزیز و گرامی
با تبریک عید نوروز ، خیلی خوشحالم که عاقبت با تلاش و جدیت خودت به شغل مورد علاقه ات رسیدی ..
فقط نگفتی به کدوم شهر رفته ای .. ؟؟ فرقی نمی کنه .. الان مجرد هستی .. بهترین موقع برای کسب تجربه است
انشالله کیس تهران هم که ردیف شد .. با تجربه تر پشت میز دیسپچری خواهی نشست .. ممنون از خبر خوشی که به من دادی
سال خوبی داشته باشی
سلام عمو
سال نو رو به شما و خانواده محترم تبريك مي گم اميدوارم كه در سال جديد موفق و پيروز باشيد.
بازم مثل هميشه از مطالبتون خوشم اومد.
راستي عمو....... دوتا سوال....
اي ميلتون درست نشد؟؟؟؟
كي مشهد مي آييد تا ما هم شما رو ببينيم...
خيلي دوستتون دارم
با تشكر
پاسخ
نوید عزیز و نازنین عید نوروز رو به شما دوست بسیار عزیزم تبریک می گویم .. بی نهایت خوشحالم که از مطلب حقیر خوشت اومده است ..
راستش جی میل ام اگه خدا بخواهد درست شده است
در باره سفر به مشهد .. راستش یازدهم فروردین عروسی خواهر زاده ام است .. که خواهش کرده اند حتمآ با دخترم و نوه ها برویم .. اما بعید می دونم .. حال فیزیکی ام مناسب مسافرت اون هم در ایام شلوغ نوروزی نیست .. اما شاید اگه خدا بخواهد تابستون یه سری به مشهد بزنم
ممنون از شما
سلام کاپیتان
ما که مردیم از بس خندیدیم،واقعا نمی دونم اگه سایت شما نبود چیکار باید می کردم، اینقدر وابسته به شما و خاطرات شما شدم که یه شب هم نمی تونم بدون شما و خاطراتتمو سر کنم.کاپیتان مدرسی خاطرات جذاب شما واقعا دلنشینه و اینقدر استادانه و جذاب تعریف می کنید که اینگار برای خودمون اتفق افتاده.استاد عزیز چقدر خوبه که در یه فرصت همه ما بتونیم دور هم جمع بشیم و همدیگرو ملاقات کنیم، آخه جدا ملاقات با شما برای همه ما یه افتخار محسوب میشه،چون شما دیگه متعلق به خودتون نیستید بلکه متعلق به همه ما هم هستید.ای کاش طبق یه برنامه ریزی بتونیم همه در کنار استاد عزیز، کاپیتان مدرسی گرامی باشیم انشاالله. در ضمن مدیون هستید اگه به مشهد بیاین و از نیشابور گذر کنید و به بنده اطلاع ندید.شماره موبایلمو براتون ایمیل می کنم.
با آرزوی موفقیت و داشتن سالی خوب و خوش برای شما
پاسخ
جواد جان نازنین و گرامی
خیلی خوشحالم که نوشته های حقیر باعث شادی شما دوستان خوبم می شود .. راستش رو بخواهی همین اظهار نظر های صادقانه سبب دلگرمی و افزایش انگیزهایم می شود ..
جواد جان .. من همیشه از خدا خواسته ام شرایطی جور بشه .. تا من بتونم با دعوت از تنی چند از همکارانی که نام آن ها رو به بهانه های مختلف در سایت آورده ام .. در کنار خوانندگان نازنین خودم باشم .. اما همیشه مشکل جا و برنامه ریزی رو داشتم .. اما الحمدالله اگه خدا بخواهد .. استاد فرنودی برنامه جالبی رو پی گیری کرده است .. چشم حتمآ امسال به طور جدی این قضیه رو پی گیری خواهم کرد
در باره نیشابور .. چشم حتمآ اگه قرار باشه به مشهد بیایم .. حتمآ سر راه مزاحم شما دوست خوبم خواهم شد
با سپاس از شما
سلام بر عمو بهروز گل و گلاب.امیدوارم که حالتون خوب باشه.عید گذشته رو به شما و خانوده محترم و همچنین همه دوستان عزیز و گرامی تبریک وتهنیت عرض میکنم.امیدوارم که سال خوبی و توام با سلامتی و موفقیت برای شما وهمه دوستان عزیز باشه.اگه حال من رو هم پرسیده باشید خدمتتون عرض کنم که فعلا همونطور.منتظرم تا یکی از دکترین خوب شهرمون از مسافرت برگرده تا جواب قطعی رو از ایشون بگیرم.عمو جون باور کنید خیلی برام سخته که باید همش یه جا بشینم.آخه من خیلی شر و شورم.عصبی شدم. با کوچکترین حرفی از کوره در میرم.وقتی میبینم داداشم با بچه های فامیل مشغول بازی و ... هستند از اینکه نمیتونم مثل اونا باشم خیلی حالم گرفته میشه.باور کنید هنوز این پست رو نخوندم.فقط خواستم خدمت عمو خلبانم سلامی عرض کرده باشم.
در پایان یه خواهشی از دوستان به عنوان داداش کوچکترشون داشتم.
روز سیزده اگه براشون امکان داره یه دونه کیسه زباله همه با خودشون ببرن و هرچی آشغال جمع شد توی اون بریزند
خیلی خیلی ممنون.
عمو جون دوستون دارم.
پاسخ
پسر عزیز و نازننیم اسی جان گرامی
چقدر خشحال می شوم هر وقت با کامنت شما و بعضی از دوستان مواجه می شوم .. خودت می دونی چقدر برای من عزیز و محترم هستی .. پسرم هرگز عصبی نشو .. این قسمت و مشیت الهی بوده است .. مطمئن باش خیری در کار بوده .. که هر چه زودتر حالت خوب خواهد شد
اسی جان خیلی از پیشنهاد شما خوشم اومد .. آفرین به این درایت و عشق و علاقه ای که به فضای پاک طبعیت داری .. مطمئن باش مردم ایران به اون حد درک و شعور رسیده اند .. که دقیقآ می دونند چگونه از منابع خدادادی خود بهر ببرند .. اما باز هم از پیشنهاد شما تشکر می کنم
اسی جان زیاد سخت نگیر .. کتاب بخون یا مقاله های متنوع زیادی رو در اینترنت می تونی پیدا کنی
سال خوبی داشته باشی .. عیدت هم مبارک پسرم
جناب مدرسی گل
مجددا سال نو و نوروز پیروز را به شما تبریک می گویم.
شاد باش و بهی زی
پاسخ
ممنونم سپند عزیز و نازنین
من هم خجسته نوروز باستانی رو به شما پسر خوبم تبریک می گویم
با آرزوی بهترین ها
سلام جناب مدرسی
من کارشناس نرم افزار هستم و راه حلی که به ذهن من می رسه فقط حدس و کمان هست. برای ریست شدن های کامپیوتر شما اگر همراه با صدا هست شاید هارد دیسک شما مشکل داشته باشه که با استفاده از ابزار Defrag ویندوز می تونین مشکل رو بررسی کنین. اگر به تازگی و بعد از نصب نرم افزار خاصی این مشکل بوجود اومده می تونین از ابزار Restore Point ویندوز برای برگردوندن سیستم عامل به وضعیت قبل از نصب اون نرم افزار اقدام کنین.
توصیح خیلی خیلی مهم: البته شما هم حتما به این تجربه رسیدین که باید در دوره های زمانی مشخص مثلا آخر هر هفته یا ماه بستگی به میزان کاری که انجام میدین از اطلاعات مهمتون نسخه پشتیبان تهیه کنین تا اگر خدا نکرده مشکلی پیش اومده اطلاعات شما از بین نره.
کاش شماره تلفن شما رو داشتم که می تونستم حال و احوال کنم و از دوستانی که متخصص این کار هستن هم خواهش می کردم که اصولی تر شما رو راهنمایی کنن.
بهرحال باز هم اگر کمکی از دسته من ساخته هست خوشحال می شم که در خدمتتون باشم.
روی ماه نوه های عزیزتون رو ببوسین.
با آرزوی سلامتی و موفقیت شما.
پاسخ
یک دنیا سپاسگزارم .. مهدی جان عزیزم
من ری ستور کرده ام .. جواب نداده است .. اما روش اول رو الان امتحان می کنم .. در نهایت با نصب ویندوز جدید .. شاید برطرف شد ..
به هر حال لطف کردی .. من حتمآ مزاحم شما خواهم شد .. نوه ها دست بوس دایی بزرگوار خود هستند
با سپاس از شما
سلام استاد عزیز
مشکل کامپیوترتان را بصورت کامل بنویسید تا با کمک سایر اساتید به یه نتیجه گیری برسیم. استاد ویندوز 2010 وجود خارجی نداره و آخرین نسخه ویندوز ، ویندوز هفت هست که در چهار ورژن (چه 32 و چه 64 بیتی) مختلف ارائه شده.
استاد عزیزم مراقب باشید که همانطور که یک پزشک عمل جراحی را بعنوان آخرین راه حل در نظر می گیره و قبل از آن آزمایشهای متعددی انجام میده ، یک متخصص کامپیوتر هم نصب ویندوز (جراحی نرم افزاری) را بعنوان آخرین راه درمان کامپیوتر در نظر می گیره. امروزه متاسفانه همه مهندس کامپیوتر شده اند و تا یه خورده کامپیوتر به اشکال می خوره زودی می گن ایراد از ویندوزه.
شما بطور کامل مشکل کامپیوتر خودتان را اینجا بنویسید بنده و سایر دوستانی که تجربه در کامپیوتر دارند می توانیم تا حد زیادی به مشکل اصلی برسیم. اگر هم مایل بودید به جی میل بنده ، ایمیل ارسال کنید.
موفق باشید
سام (سوئد)
پاسخ
سام عزیز و نازنین
بی نهایت از لطف و محبت شما سپاسگزارم
راستش اصلآ حواس ام نبود که شما متخصص در این امور هستید .. ببخشید
همان گونه که برای جناب فدوی نوشتم .. مدتی است ابتدا موقع روشن کردن کامپیوتر .. صداهایی از داخل کیس شنیده می شد .. ! صدایی شبیه چرخیدن ناقص و به زحمت چیزی .. !! ولی به هر حال به موقع ویندوز بالا می آمد .. اما حالا یکی دو ماهی است که بدون این که من کاری انجام داده باشم .. خود به خود ری استارت شده .. اما روی آیکون تصویری مادر بورد هنگ می کند .. و تا مادامی که دگمه ریست رو نزنم ، ویندوز بالا نمی آید .. !! البته دو سه بار چنین تجربه ای رو داشته ام .. !!
خدمت شما عرض کنم که .. خود به خود و بدون صدا ری استارت می شود ..
گاهی هم موقع کار .. خود به خود صدایی شبیه اتصالی اسپیکر ها شنیده می شود .. ! که من شک کردم نکنه از ساب باشه .. حتی صدا رو در اون حالت کلآ خاموش کردم .. اما صدا های قریچ و قوروچ گاهی از داخل کیس شنیده می شود .. البته گاهی ..
در باره ویندوز .. بله حق با شماست .. من منظورم رو خوب بیان نکردم
سام جان من .. آخرین ورژن کینگ رو خریداری کردم .. 16 تا دی وی دی کامل است که به صورت بسیار حرفه ای طراحی شده و دارای اخرین نرم افزار های جدید است .. در بخش ویندوز .. هم وستا داره .. هم ویندوز سون و هم ایکس پی .. از همه مهم تر .. در کتابچه راهنمایش هم سرویس پک سه ویندوز رو توصیه کرده است .. و نوشته قبل از نصب هر نوع ویندوزی .. ابتدا نسخه کامل شده و اپدیدت شده پک 3 رو نصب کنید .. من این کار رو انجام دادم .. اما هنوز اشکالات گاهی پدیدار می شوند .. !
در باره نسخه جدید یا همون 2010 کینگ .. هم شما نحوه نصب رو تصویری می بینی ، و هم به دو صورت 32 و 64 بایتی قابل تفکیک است
خیلی نرم افزار های جدید و پیشرفته در این سری قرار داده است .. البته قیمت آن هم نسبت به سال های گذشته خیلی گران شده است .. قبلآ 12 هزار تومن بود .. بعد پارسال 16 هزار تومن عرضه می شد .. امسال در پایتخت نسخه آخرش رو 20 هزار تومن خریداری کردم .. ولی همان گونه که نوشتم .. خیلی جالب همه نرم افزار ها رو به صورت پاور پوینت نمایش می دهد .. و در کتاب بزرگی همه نرم افزار ها رو با حوصله شرح داده است
به هر حال من با شما در باره نصب ویندوز جدید موافقم .. چون بعدش مشکلات زیادی برای نصب نرم افزار هایی که قبلآ در اختیار داشتم پیش می آید .. و من هم معتقدم .. بهترین راه حل آن است تا مشکل اصلی رو پیدا کنیم .
راستی .. مک کافی ای که روی سیستم ام نصب بود .. مدتی آپدیت نمی شد .... اما از همین مجموعه ورژن " ای ست " جدید رو نصب کردم .. خیلی هم سبک است . و هم خیلی راحت اتوماتیک وار آپدیدت می شود .. طریقه نصب و کرک ان را از روی راهنمایی کینگ انجام دادم .. و الان حسابی راضی هستم
ضمنآ به پیشنهاد جناب فدوی .. دیفراگ کردم .. تا ببینم چه پیش می آید .. !!
راضی به زحمت نیستم .. ولی ممنون می شوم اگه زحمتی نیست .. که می دونم هست .. راهنمایی ام بفرمایید .
با سپاس از شما
سلام مجدد استاد
با توضیحاتی که شما دادید شک من به هارد دیسک شما هست که به احتمال زیاد مشکل مکانیک پیدا کرده. اگر صدایی که از کامپیوترتان می شنوید مانند صدای خراشیده شدن و یا مانند صدای تلنگر زدن (تق تق کردن) به چیزی باشد صد در صد ایراد از هارد هست که به هیچ طریقی هم درمان پذیر نیست. یکی از دلایل گیر کردن در هنگام بوت می تواند این باشد که کامپیوتر دنبال هارد دیسک می گردد و نمی تواند پیدایش بکند که بعد از ری استارت کردن پیدا می شود.
احتمال دیگری که زیاد هست این هست که فن (پنکه) سی پی یو (پردازشگر) شما به علتی یا کلا" از کار افتاده و یا با دور خیلی کند می چرخد که باعث می شود که سی پی یو داغ شود و سیستم محافظتی پردازنده های اینتل در حالت داغ کردن با پایین آوردن راندمان سیستم یا ری استارت کردن از سوخته شدن سی پی یو جلوگیری می کنند. وقتی که سیستم در بوت گیر می کند می تواند علتش این باشد که سی پی یو هنوز در دمای بحرانی هست و با افت دما در ری استارت کردن شما (ری استارت کردن می تواند باعث اتلاف وقت و در نتیجه خنک تر شدن سی پی یو شود) سی پی یو از دمای بحرانی پایین تر آمده باشد و بکار خود ادامه دهد. معمولا" خاک گرفتن و تمیز نشدن فن سی پی یو این مشکل را به وجود می آورد و اگر صدایی بخواهد تولید شود صدای زوزه مانند بم هست (خیلی سخته که صوت را بخواهم توضیح دهم).
توصیه:
اگر ایراد از هارد دیسک هست اکیدا" توصیه می کنم که دیفرگ انجام ندهید و عوض آن می توانید برای چک کردن خیلی ابتدایی هارد دیسکتان این مراحل را انجام دهید:
1. روی مای کامپیوتر (کامپیوتر در دستکتاپ ویندوز) دابل کلیک کنید تا هارد دیسکهای شما نمایان شود
2. روی هارد دیسک کلیک سمت راست کنید.
3. گزینه پراپرتیز (گزینه آخر) را انتخاب نمایید.
4. گزینه تولز (ابزارها) را انتخاب نمایید.
5. گزینه چک ناو (به فارسی الان چک کن) را انتخاب نمایید و نتیجه آخرش را به دقت بخوانید ببینید آیا بد سکتور و یا ارور (خطا) در جایی گزارش می کند یا خیر.
6. اگر چند هارد دیسک دارید و یا هاردتان را پارتیشن بندی کرده اید مراحل 2 تا 5 را برای همه پارتیشنها و هاردها انجام دهید.
برای این عرض کردم که دیفرگ نکنید چونکه اگه ایراد مکانیکی داشته باشید و یا برد هارد شما به قولی نیم سوز شده باشد با کار کشیدن از هارد (دیفرگ کردن یک پروسه بسیار طولانی هست که ساعتها معمولا" به طول می انجامد) ریسک از بین رفتن هارد خیلی بالا می رود.
قویا" به شما توصیه می کنم قبل از هر کاری یک مموری یو اس بی با ظرفیت بالا بگیرید و تمام فایلهای حیاتی خودتان را روی آن بریزید تا اگر خدای نکرده اتفاقی برای هاردتان افتاد ، بک آپ داشته باشید. هیچ وقت به کامپیوتر خودتان اطمینان نکنید و همیشه از عکسها و نوشته ها و کلا" از فایلهای مورد علاقه تان نسخه پشتیبان در یک وسیله دیگر (مانند دی وی دی و یا مموری) بگیرید. تحت هیچ عنوان این نسخه پشتیبان را روی همین هارد دیسک نگیرید.
راستی استاد آیا کامپیوتر موقع بوت شدن از اسپیکر خود کامپیوتر (منظورم اسپیکری که شما وصل کردید نیست) (به عبارت بهتر اینترنال اسپیکر) فقط یک بوق (بیپ) می شنوید و یا بیشتر؟ اگر بیشتر از یک بوق می شنوید به دفت بفرمایید چند تا و آیا فواصل بوقها کوتاه هست یا بلند.
احتمالات دیگری هم هست که با توجه به توضیحاتی که شما دادید کمتر هستند. در هر حال پله پله جلو می رویم تا ببینیم تا کجا می توانیم پیش برویم.
موفق باشید
سام (سوئد)
پاسخ
سام جان نازنین
بی نهایت ممنونم از راهنمایی هایی که فرمودی
من طبق راهنمایی شما دیسک رو چک کردم مشکلی نداشت .. احتمال زیاد همون فن سی پی یو است .. چون هر بار دوستم کیس رو باز می کرد .. کلی گرد و خاک و دوده مثل قیر دور فن رو گرفته بود ..
من نمی دونم این همه دود ها از کجا جذب اش می شوند .. ..؟؟
چون در مرکز شهر قرار داریم .. دود و گرد و خاک زیاد است .. اوایل فکر می کردم از سیگار کشیدن خودم است .. الان دو سالی است که یک نخ هم نکشیده ام .. پس باید متعلق به منطقه باشه .. صدا هایی که اول استارت زدن به گوش می رسد .. شبیه حرکت کردن یک فلزه .. !! اما در موقع کار گاهی صدا هایی که به گوش می رسه .. شبیه پارازیت اسپیکر است که در گوشی می پیچد .. معولآ در اوایل کار ری استارت می شود .. و کم تر اتافق افتاده بعداز چند ساعت کار این عمل اتفاق بفتد .. !!
به هر حال شک من هم به فن است .. هر دو عمل اسکن و بد سکتور رو انجام دادم .. دیشب هم قبل از این که کامنت شما رو بخوانم دیفراگم کردم .. اتفاقی نیفتاد .. باید یک رم پشتیبان بخرم .. تا همه تصاویر و فایل هایم ور نگه دارم .. مخصوصآ عکس های بچه ها همه شون در کامپیوتر من نگهداری می شوند .. اگه پاک شوند بیچاره خواهم شد ..
ممنون از راهنمایی شما
سلام آقای مدرسی
من هم همین مشکل را داشتم و حلش کردم اگر کیس کامپیوترتان را باز کنید روی مادربورد یک فن میبینید که در زیر آن کوئل آلمینیومی وجود دارد که مثل رادیاتور پره پره است و به آن فن سی پی یو میگن.
اگر گرد و خاک روی این فن و کوئل آلمینیومی جمع شده باشد فن نمیتواند سی پی یو را که حرارت بالایی تولید میکند خنک کند و کامپیوتر برای جلوگیری از سوختن سی پی یو به طور اتوماتیک ری استارت میشود.
پس شما باید با یک سشوار باد سرد (باد گرم مادر بورد را خراب میکند) یا با جارو شارژی یا با جاروبرقی (جاروبرقی را خیلی نزدیک به قطعات ریز الکترونیکی روی مادربورد نکنید) کوئل و فن را تمیز کنید.
راستی به دلیله فوت یکی از اقوام نزدیک و عزیز همسرم اول اردیبهشت میام تهران حتما زنگ میزنم که شما را ببینم اگه خواستید خودم درستش میکنم.
قربان شما
علی از کانادا
پاسخ
قبل از هر چیز .. مصیبت وارده رو به شما و همسر بزرگوارتون تسلیت می گویم .. امیدوارم غم اخرت باشد .. من را هم در غم خود شریک بدان .. روحش شاد . و اما ..
ممنون علی جان از راهنمایی مفیدی که کردی .. نظر سام نازنین و خودم هم چنین بود ..
علی جان چقدر حلال زاده هستی .. ( بر منکرش لعنت ) .. دو سه شب پیش که دخترم به اتفاق همسرش و دوقلو ها برای عید دیدنی به خونه ما امده بودند .. بحثی پیش اومد .. که قبلآ هم به کرات در باره آن با دامادم بحث کرده بودم .. ! ا
به هر حال .. ذکر خیر شما شد .. و من از اون ها خواستم تا با شما مشورت نمایند .. من به ان ها گفتم .. شماره علی آقا رو خواهم گرفت .. و شما با او تماس بگیرید .. راستش به دلیل حواس پرتی یادم رفت با شما مکاتبه کنم .. اما حالا که کامنت شما رو دیدم .. یاد قولی که به دخترم داده بودم ، افتاده و قصد نوشتن نامه رو داشتم .. که دیدم خودت اومده ای .. !
چه بهتر .. پس یک مرتبه ترتیب دیدار حضوری شما رو می دهم
به محض این که رسیدی با من تماس بگیر
مواظب خودت باش
درود بر سرور و استاد مدرسی گرامی
دست مریزاد که چنین با عشق و آزادگی کمر بسته اید و قلم برداشته اید تا در این تاریکی چراغی برافروزید.
نوشته ها و نوع تفکر انسانها می تواند سنجه ای بسیار محکم و راست نما برای تشخیص و تعین منزلت آدم ها باشد.
من به شرافت دانایی و آزادگی شما افتخار می کنم و این را برای خودم سعادتی به کمال می دانم که با شما آشنا شده ام.
خوشحالم که مطلب تارنگر راه راستی مورد توجه شما قرار گرفت و این برای من افتخار بزرگی است...
مدتی پیش در باب تیم اکروجت تاج طلائی هم جستاری نوشتم که مورد توجه قرار گرفت:
http://farshidh.blogfa.com/post-42.aspx
بهترینها و زیباترین ها را برای شما از اهورای نیرومند و دانا آرزومندم.
پاسخ
سرور گرامی فرشید جان نازنین
برای بنده هم جای بسی افتخار است .. که با بزرگ مردی فرهیخته آشنا شده ام که در تارنمای وزین خود ، گنجینه ای از مطالب جالب و تاریخی دارد ..
فرشید نازنین .. با اجازه ات لینک پر محتوای شما رو در بخش پیوند های وبلاگ ام قرار دادم .. تا در هر فرصتی که به دست اوردم ، با حضور در ان به اطلاعات تاریخی ام بیفزایم .. در ضمن در اولین لحظه ورودم .. یکی از کتبی که دنبالش بودم را از طریق وب شما ، دانلودش کردم .. و چقدر از این موضوع خوشحالم .. بنده به دوستی با شما هموطن نازنین قلبآ افتخار می کنم
ممنون از حضور و کامنت پر مهر شما
با سلام حضور جناب مدرسی عزیز و یاران صمیمی سایت و تبریک سال نو و آرزوی سالی پربار و پرنشاط برای شما و خانواده محترمتان نبودن و کمتر سر زدن ما رو پای بی معرفتی ما نگذارید خدا شاهده همیشه در ذهن و یاد بنده هستید اوقات کاری زیاد و طاقت فرسا دم عیدی هم مارو ول نکرد و ما سال نو رو در خدمت همکاران عزیزمان بودیم فکر کنم این چندمین عیده که قول میدم به خانواده ولی جور نشد که برم این بار هم نقص فنی یک غلرقلرک ما رو دم عیدی از رفتن به خونه محروم کرد البته خدا رو شکر ما هستیم که دیگران با خیالی آسوده و راحت در کنار خانواده شون باشند ولی خدائیش کفرم گرفته بود دو سه تا لیوان تلف شد تا حرسم بخوابه ولی با یاد آسایش مردم ما هم راضی هستیم امروز ششم فروردین بعد از مدتها تونستم برسم خونه دوستان عزیزی که کنار خانواده هاشون هستند ما فلک زده ها رو چشمک از دعای خیرشون بی نسیب نکنند یا علی
پاسخ
به .. جناب جعفر خان گرامی و دوست داشتنی
جعفر خان قبل از هر چیز عیدت مبارک سالار .. فدات بشم که همیشه در حال خدمت به وطن عزیز و مردمان شریف ایران هستی .. واقعآ درک ات می کنم .. دوری از خانواده در شب عید و مخصوصآ ساعت سال تحویل ، چه مشکلاتی داره .. و می دونم چقدر سخت است .. دوستان جوان باید بدونند کسی که لباس مقدس سربازی به تن می کنه .. از همه چیزش می گذرد .. واقعآ دست مریزاد .. من به شخصه دست همه پرسنل ارتش ، خصوصآ اون هایی که در سرمای زمستان و گرمای تابستان در شرایط بد زندگی به دور از خانه و کاشانه شون خدمت می کنند .. به ویژه شما دوست نازنینم رو با افتخار بوسه می زنم
و سالی مملو از موفقیت و شادکامی برایت آرزومندم ..
جعفر خان .. هر گاه یاد شما افتاده و دل تنگ می شوم .. یادم می آید که در دشت و صحرا مشغول پاسداشت از این آب و خاک هستی .. درود به شرف یکایک شما قهرمانان واقعی .. دورود به غیرت و مردانگی شما که باعث افتخار همه ما هستید
عیدت مبارک .. رسیدن به خیر
خیلی خوشحالم کردی سالار .. ممنون از حضورت
هشدار!
دقت کنید که اگر این سر و صدا مربوط به هارد است:
- فورا پشتیبان گرفته
-یک هارد جدید تهیه کنید
این مساله را جدی بگیرید، چون یک وقت واقعا دیگر هارد کار نخواهد کرد و قابل تعمیر هم نیست!
در مورد سری نرم افزار، من سری کوانتوم را توصیه می کنم :
http://www.quantum-pack.com/
پاسخ
ممنون عزیزم .. فردا حتمآ یک هارد بالا سیار گرفته و همه اطلاعات کامپیوترم رو در آن می ریزم .. البته از قبل هم به این فکر بودم .. چون تمام آرشیو نوه هایم از لحظه تولد تا امروز در کامپیوتر من آرشیو شده است .. و اگه پاک شوند .. هیچ چیزی در دسترس نخواهیم داشت .. ممنون از شما
بنام خدا
سلام بر همه به خصوص استاد گرانقدرم جناب مدرسي
حال احوال چطوره؟دماغ چاق و چايتون هميشه گرم باد انشا الله
در خصوص اسير كردن با آفتابه اين ماجرا كاملاً واقعيت داره زيرا از يبان يكي از دوستان كه در جنگ همم حضور داشته اين ماجرا را نقل كردم و حتي در يكجا مطلب كامل اونو خوندم ولي متأسفانه منبعي ندارم ولي جستجو ميكنم شايد داستان را بتونم پيدا كنم
اما دوست داغ و آتشينم جناب Centcom بنده اصلاً ناراحت نمي شوم زيرا اين يك بحث بسيار زيبا و داغ است ولي برادر عزيزم من و شما هر دو در يك سمت هستيم ودليلي نمي بينم همديگر را بكوبيم ، بهتر ميبينم جوري با يكديگر همكلام شويم تا روحيه برادري خود را زير سوال نبريم
و اما جواب يك سوال شما كه فرموديد اگر واقعا عراق به پیشرفته ترین سلاحهای غربی و شرقی مجهز بوده باشد، پس باید نیروی هوایی ارتش آن کشور مجهز به بمب افکنهای استراتژیک و نامریی B1،هواپیماهای نامریی F-117 و هواپیماهای تورنادو ... بوده باشد بايد عرض كنم در بين تسليحات بسيار زيادي كه عراق داشت مطلقاً پرنده هاي غربي(به خصوص آمريكائي)ديده نمي شود حتي در بين تانكها و نفر برها ، تسليحات سبك و ... ، در جايي مطالعه ميكردم كه علت اين نوع برخورد آمريكا به خاطر اين بود كه آنها در ابتدا خود را در جنگ ايران و عراق بي طرف اعلام كردن تا افكار عمومي جهان را به اين سمت سوق دهند كه خواهان جنگ و جنگ افروزي نيستند ولي در عمل از هيچ اقدام مادي و معنوي به نفع عراق كوتاهي نكردن ، همچنين با فشار بر هم پيمانان اروپايي خود (به خصوص فرانسويهاي عوضي)آنها را وادر ميكردن كه مجهز ترين و پيشرفته ترين تليحات نظامي را به عراق تحويل دهند مثل ميراژهاي فرانسوي و ... كه همين ميراژها حداقل سه تا چهار فروند از اف 14هاي ما را منهدم كرده و چندين فروند نفت كش غول پيكر ما را نابود كردند كه فقط انهدام اف 14هاي ما ضربه جبران ناپذيري را به نيروي هوايي زد
از مطلب دور نشوم آمريكائيها به چند دليل مهم تسليحات به عراق نمي دادن
1- افكار جهانيان را به همان دليلي كه عرض كردم منحرف كنند
2- اميد داشتن تا حكومت ايران مجدداً با آنها رابطه برقرار كرده و بتوانند از اين طريق منافع خود را تأمين نمايند
3- آنها باور داشتن ايران حتي انقلابي بهتر از عراق و صدام حسين بي شعوره
4- منافع آنها در اين نبود كه ايران در جنگ شكست بخورد بلكه هدف تنبيه ايرانيان بود و البته خالي نمودن انبارهاي مملو از تسليحات آمريكايي بود كه در زمان شاه به ايران ارسال شده بود كه به هدف خود هم در اين زمينه تا اندازهاي رسيدن
(مطالب بالا برداشتهاي شخصي خودم است)
اما سوال بعدي كه فرموديد از فرمایشات شما این طور برداشت می شود که می خواهید القا بفرمایید که ما در جنگ چقدر تنها و مظلوم بودیم و هیچ کس به ما کمک نکرد و ما با اتکا به خدا و توکل و امام و... پیروز شدیم!!
خير ابداً منظور من اينگونه نبوده ، ايرانيان مظلوم بودن ولي مغموم نبودن
ما در زمان جنگ بيكار نبوديم و براي دست يافتن به تجهيزات و تسليحات مورد نياز از راههاي بسيار زيادي اقدام به تأمين ميكرديم اما براي دست يافتن به تجهيزات مورد نياز بهاي بسيار زيادي را مي پرداختيم و مجبور بوديم يك قطعه ساده فانتوم را كه شايد ده هزا دلار بيشتر قيمت نداشت را به قيمت پنجاه هزار دلار بخريم و اين يعني نابودي سرمايه ولي به هرحال نياز ما را وادر به خريد از دلالهاي اسلحه و واسطه ها مي كرد (يكي از هداف آمريكا عقب انداختن ايران از دست يابي به تكنولوژيهاي روز دنيا بود )
اين خريدها حتي از اسرائيل هم بود ولي به خاطر جو جامعه و بعضي مسايل حساس ديگر آنها را افشا نكردن البته تا يكي دوسال قبل اما خيلي از تسليحاي كه اسرائيل در جريان ايران گيت به ايران ارسال كرد تا مدتها در مهرآباد روي زمين بود و بالاخره نيز به اسرائيل عودت داده شد كه صد البته اين به نظرم براي اين بود كه آنها چون ميخواستن ايران را در جهان رسوا سازند وسايلي را فرستادن كه اصلاً مور نياز واقعي ما نبود ولي خدا ياري كرد و خودشون رسوا شدن
تا سال 1365 ما پيشتاز جبههها از زمين هوا بوديم ولي فرسودگي ناوگان هوايي ما باعث شد تا مدتي اندك از كورس نبردهاي هوايي عقب بمانيم كه آن را نيز با روحيه بالا و هوش بالاي دلاوران نيروي هوايي رفع كرديم ولي در آن زمان بايد قبول داشته باشيم اگر عراقيها روحيه جنگندگي و ايمان ما ايرانيان را داشتن ما ديگر حرفي براي گفتن نداشتيم ، آنها آغازگر جنگي بودن كه انگيزه و هدف روشني براي ادامه آن نداشتن ولي ما براي دفاع انگيزه لازم را داشتيم و اين انگيزه در كنار رهبري مقتدرانه امام و ايمان به خدا و كمكهاي الهي باعث شد تا ابزارهاي در دست ما ابزارهاي پيروزي ما شوند اين مطلب شايد به نوعي جواب سوال ديگر شما هم باشد كه فرموديد "شما که می گویید "انچه رمز پیروزی بود نه جنگنده های فاقد قطعات یدکی و نه موشک های فونیکش خراب و نه تانک و آرپی جی که کم بود بلکه غیرت , ایمان و اعتقاد و از خود گذشتگی همه مردم کشور بود
بله گاهي جنگنده هاي ما آنچنان در هوا مورد اصابت قرار ميگرفتن كه دستور عملهاي پروازي و حتي عقل ما ميگفت رسيدن انها به پايگاه و نشستن بر روي زمين براي آن جنگنده ها محال است اما همون اعتقاد به خدا و ايمان بالا به الطاف خداي متعال باعث ميشد اين پرندههاي زخمي به زمين نشسته و بعد از تعميرات اساسي دوباره به خط پرواز برگردند در اين خصوص از جناب آوالانچ خواهش ميكنم يك خاطره را پيدا كرده و درج نمايند
به هرحال اميدوارم تا اندازهاي پاسخ صحيح به فرموده هاي شما داده باشم .
يا علي - خدا نگهدار شمابنده سراپا تقصي علي كدخدايي
پاسخ
بی نهایت سپاسگزارم جناب آقای کدخدایی عزیز و گرامی
قبل از این که به موضوع کامنت شما دوستان بپردازم .. به عرض می رسونم : امروزه همه مردم جهان مخصوصآ غربی ها به این نکته پی برده اند که ایرانی ها واقعآ دارای هوشی سرشار و مبتکری هستند .. و شهامت و شجاعت ان ها موجب تعجب همه کارشناسان هوایی شده بود .. قصد مبالغه ندارم .. ولی به همت هوش و اتکاء به غیرت و ایمان همین ایرانیان بود که تمام مشکلات تسلیحاتی ما برطرف گردید .. از بازگشایی رسانه موشکی فونیکس تام کت ها گرفته تا به دست آوردن قطعات مورد لزوم .. از راه هایی که عقل جن هم به آن نمی رسید .. بی جهت نبود که امریکا بعد از رده خارج کردن تامکت هایش .. همه رو مثل چرخ گوشت .. خرد و خمیر کرد تا حتی یک پیچ آن هم به دست ایرانی ها نیفتد .. !! اما در مسئله مطروحه بین علی آقا و دوست نازنین دیگرمون .. من هم با جناب کدخدایی هم عقیده هستم .. که همه ما در یک طرف قضیه هستیم .. و این را نباید فراموش کرد
ممنون از هر دوی شما
عمو مدرسی عزیزم سلام
خوبید؟
سال نوتون هم مبارک. راستش شب عید اس ام اس دادم اما فکر کنم نرسید! این چند روز هم مسافرت بودم و دیروز برگشتم. جای شما خالی خیلی خوش گذشت...
این پستتون هم که مثل پستهای قبلی عالی و جالب بود. فقط می خواستم یه اشاره کوچیک بکنم به یه نکته ای اونم کلمه رنگین پوسته. ما از روی عادت این کلمه رو زیاد استفاده میکنیم و معنی بدی هم نداره توی فارسی اما معادل انگلیسیش colored اگر توی آمریکا استفاده بشه فکر کنم یه جور توهین حساب میشه به سیاه پوستها نه؟ البته مطمئن نیستم فقط یه جایی شنیده بودم خواستم از شما هم که اونجا بودید بپرسم. راستی یه شعر جالب هم در باره سیاه پوستها یادم اومد که براتون می فرستم. این شعر رو یه پسر بچه سیاه پوست نوشته که بهترین شعر اون سال انتخاب شد:
When I born, I Black
When I grow up, I Black
When I go in Sun, I Black
When I scared, I Black
When I sick, I Black
And when I die, I still black..
And you White fella!
When you born, you Pink
When you grow up, you White
When you go in Sun, you Red
When you cold, you Blue
When you scared, you Yellow
When you sick, you Green
And when you die, you Gray..
And you calling me Colored?
پاسخ
دامون جان عزیز و نازنین
عیدت مبارک دخترم .. سفر ها بی خطر .. خوش اومدی عزیزم
در باره سیاه پوست های آمریکا .. باید عرض کنم .. در بین اقوام مختلف امریکایی ، سیاهان واقعآ انسان هایی مهربان ، با مرام و بر عکس سفید پوستان بی نهایت غیرتی و با تعصب هستند .. اگر چه تعداد کمی از ان ها عصیان گر هستند .. و همیشه حادثه جو می باشند .. اما آن ها هیچ تقصیری ندارند .. چون وارث قوانین سخت آپارتاید بوده اند .. که آثار و عقده های آن هنوز هم در حال شکل گیری هستند .. یادمه به خاطر همین تحقیر فرهنگی و تبعیض امیز .. سیاهان بهترنی ماشین های سواری ، فاخر ترین لباس های رنگی .. که معولآ سرخ و زرد است می پوشند .. همیشه شاد هستند .. بهترین موسیقی متعلق به گروه های سیاه پوست بود .. که باید الان هم باشد .. به همین دلیل اغلب دوستان من در زمان تحصیل ام سیاه پوستان بودند .. اما در باره خطاب کردن آن ها .. سیاهان روی یک واژه خیلی حساس بوده و واکنش نشون می دادند .. و آن واژه " نگرو " بود . وگرنه به کار بردن کلماتی چون .. بلک گای .. کالرمن .. زیاد حساس نبودند ..
دختران سیاه پوست رو هم شکلات قهوه ای
یا شکر قهوه ای می نامیدیم که خیلی خوششون می آمد ..
دامون نازنین .. باور کن شعری که به نقل از یک سیاه پوست نوشتی .. خیلی عالی بود .. روی من خیلی تآثیر گذاشت .. در اصل واقعیت رو در قالب چند خط شعر به زیبایی بیان نمود .. که هیچ جوابی برای آن نداریم ..
ممنون از شما و این حسن سلیقه و انتخابی که داری ..
امیدوارم سالی خوب و سرشار از موفقیت داشته باشی .. مواظب خودت باش
سلامی به گرمی اتو,به نرمی پتو,به شیرینی لبو,خیلی چاکریم عمو
حال و احوالتون چطوره؟کسالت بر طرف شد؟امیدوارم امسال سال خوبی برای خانواده به خصوص اقا پسرتون و نوه های گلتون باشه.
ببخشید مزاحم شدم فقط میخواستم بگم عالی بود مثل همیشه...امیدوارم از تعطیلات به خصوص روز 13 لذت ببرید...
یا حق
پاسخ
احسان عزیز و نازنینم
چقدر جالب نوشتی .. باید حفظ کنم .. و دوستان قدیمی ام رو با این کلمات جالب غافلگیرشون کنم .. ! دستت درد نکنه
در باره کسالت ام .. راستش فقط یک دستم کلآ لمس شده بود .. ولی خب با بی خیالی و عشق به کار ، کم کم با آن مبارزه کرده و از رو بردمش ! و به لطف خدا دیگه درد ندارم
خوشحالم که خوشت اومده است .. سعی می کنم مطلب بعدی جالب تر باشد
پسرم آرش و نوه های شیطونم به دایی عزیزشون سلام دارند
سالی سرشار از عشق و شادکامی و توآم با پیروزی داشته باشی
سلام
آقای مدرسی پاسخ تان به نظر بنده در مورد مطلب دستگیری ریگی رو خوندم بسیار خوشحال شدم که شما هم یا نظر بنده موافق هستید که بخشی از مردم اینترنتی ایران( چون به نظر من اینترنت در ایران به هیچ وجه نشان گر وض
پاسخ
محسن جان عزیز و نازنین
نمی دونم به چه دلیل کامنت شما نیمه کاره ارسال شده است
به هر حال بی نهایت از شما دوست خوبم ممنونم که از مطلب یاد شده فوق خوشت اومده و با ان موافقی ..
ممنون از حضور پر مهرت .. سال خوبی داشته باشی
بنام خدا
استاد گرامي سلام
مطالبي در خصوص سرلشگر شهيد هاشم آل آقا را برايتون درج ميكنم اميدوارم كافي باشد
پاسخ
ممنون علی جان عزیزم
شرمنده که متن ارسالی رو حذف کردم .. می خواهم حکایت تعریف فیلم های سینمایی قبل از دیدن نباشه .. چشمک !! اخه خیلی ها عادت دارند وقتی از موضوع فیلم ناخواسته آگاه می شوند .. دیگه دوست ندارند اون فیلم رو تماشا کنند .. !! من هم همین طور هستم
به هر حال ممنون از لطف و محبت شما
سلام
آقای مدرسی نمیدونم چی شده پیام ناقص رسیده ولی خوب همین هم که رسیده شکرش باقی است.
بنده حدود یک سال میشه که با وبلاگ و سایت شما آشنا هستم و بیشتر مطالب شما رو می خونم ولی کمتر نظر میزارم که فکر کنم دلیلش هم سرعت کم اینترنت بنده و سنگین بودن صفحات سایت با شه... ولی در این مدت از نوع نگارش و به خصوص از موضع های شما در قبال حوادث مختلف خیلی خوشم می یاد.بنده به شدت از این که بعضی از ایر انی ها دوست ندارند توانایی های کشور خود را باور کنند. تنها در ماجرای ریگی نیست در مورد همه چیز شک دارن از علم گرفته تا صنایع نظامی و ....
من فکر میکنم غیرت ملی بعضی از دوستان کم شده ... امیدوارم که اینگونه نباشد ولی از نظرات اینگونه به نظر میرسه...
پاسخ
محسن جان عزیز و گرامی
از قدیم گفته اند .. هر چه از دوست رسد نکوست .. حتی یک خط هم از شما به دستم اگه می رسید ، برایم ارزشمند بود
در باب سنگینی سایت و سرعت پائین اینترنت با شما موافقم .. خیر سرم بنده اینترنت پرسرعت 512 گرفته ام .. که به گفته خودشون به هر کسی نمی دهند .. ! و من با ارایه کارت شناسایی خبرنگاری آن را با منت دریافت کردم .. !! اما خدا شاهده صفحات معمولی وب به سختی بالا می آید .. و چون عادت دارم نیمه پر لیوان رو ببینم .. یک بار به حساب مسایل سیاسی 22 بهمن می گذارم .. بار دیگر چهارشنبه سوری .. و دم بر نمی زنم .. اما نمی دونم در ایام عید چرا فشار این قدر کمه ... !!؟؟
خدا رو شکر نه اهل مبارزه هستم .. نه اهل جستجوی سایت های مستهجن و نه دنبال مسایل مخالف نظام .. ! اما خنده داره که حتی صفحات " ایران سیما " رو که مربوط به برنامه های تلویزیونی خودمون هم است باز نمی کنه .. !!! باور کن من هر از گاهی عادت دارم یکی دو تا برنامه سینمایی رو با حوصله در اتاق خودم ببینم .. اما متآسفانه اینترنت پر سرعت با هزینه بالایی که از مردم می گیرند .. خیلی اسفناک است .. من که از این ادم ها نخواهم گذشت .. که با دریافت پول های کلان به مردم سرویس مناسبی نمی دهند .. اوایل سرعت دانلود 63 کیلوبایت بود .. اما مدتی است که از ده تا دوازده بالا تر نمی رود .. !! خدا رو شکر که اهل دانلود موسیقی و این برنامه ها نیستم .. یک عکس برای سایت ام اگه خوشم بیاد ... باید کلی صبر کنم تا دانلود بشه .. خیلی اعصابم از دست این گونه شرکت های سود جو خونه .. مورد دیگر شرکت های ارایه دهنده گاز سی ان جی است .. !! قبلآ با یک باک حداقل 250 کیلومتر در خارج از شهر 230 کیلومتر داخل شهر می رفتم .. اما لعنتی ها الان با افزودن هوا به مخزن گاز ها .. خیلی خیلی لطف کنند .. 120 کیلومتر است .. !! تازه بعد از سه ساعت ایستادن در صف گاز .. !!! محسن جان ببخشید .. خیلی دلم پر بود و احتیاج داشتم با یکی درد دل کنم .. آخه داشتم از دست این سود جویان دیوانه می شدم .. !! ببخشید
در باره هموطنانی که دوست ندارند توانمندی کشورشون رو ببینند .. هم حق با شماست .. یک عده از همین قماش انسان های سودجویی هستند .. که برای آن ها پول و اجنبی بیشتر ارزش دارند .. و دوست دارند مجیز بیگانگان رو بگویند .. !! خدا اخر و عاقبت ما رو به خیر کنه با این افراد بی خیال
ممنون از حضورت
درود!
ابتدا از شما به خاطر این جمله که فرمودید سپاسگزاری می کنم :
"نده اصلاً ناراحت نمي شوم زيرا اين يك بحث بسيار زيبا و داغ است ولي برادر عزيزم من و شما هر دو در يك سمت هستيم ودليلي نمي بينم همديگر را بكوبيم ، بهتر ميبينم جوري با يكديگر همكلام شويم تا روحيه برادري خود را زير سوال نبريم "
اگر واقعا این حرفها را جدی زدید، از طرف من هم مطمئن باشید! چشم!!
در مورد پرسشهای بنده، اینکه شما فرمودید :
"و اما جواب يك سوال شما كه فرموديد اگر واقعا عراق به پیشرفته ترین سلاحهای غربی و شرقی مجهز بوده باشد، پس باید نیروی هوایی ارتش آن کشور مجهز به بمب افکنهای استراتژیک و نامریی B1،هواپیماهای نامریی F-117 و هواپیماهای تورنادو ... بوده باشد"
خیر این پرسش من نبود، من پرسشهایم دوباره تکرار می کنم،
از شما پرسش می کنم اگر واقعا، عراق چنین تجهیزاتی را داشت،چه بر سر پایگاههای شکاری ایران می آورد؟
لطفا صراحتا بفرمایید آیا قبول دارید که این حرف یک دروغ عوام فریبانه بوده است؟
"عراق در جنگ با ایران، به پیشرفته ترین سلاحهای غربی و شرقی مجهز بوده و از هر دو ابرقدرت پشتیبانی می شده است."
البته این بار پاسخی نمی خواهم، چون پاسخ آن با توجه فرمایشات خود حضرتعالی واضح است.
متاسفانه شما دوست عزیزم، باز هم بدون اطلاعات کافی اظهار نظر فرموده اید،
"از مطلب دور نشوم آمريكائيها به چند دليل مهم تسليحات به عراق نمي دادن "
"بايد عرض كنم در بين تسليحات بسيار زيادي كه عراق داشت مطلقاً پرنده هاي غربي(به خصوص آمريكائي)ديده نمي شود حتي در بين تانكها و نفر برها ، تسليحات سبك و ... ،"
فرمایشات جنابعالی کاملا بیمورد و اشتباه است.
آمریکا در سال ۱۹۸۴، ۴۸ فروند هلیکوپتر نظامی بل ۲۱۴استی تحویل داد.[۲۳] در حالیکه کارخانه تولید کننده این هلیکوپتر متعلق به ایران بوده و این هلیکوپتر به سفارش محمدرضا پهلوی و به طور انحصاری برای ایران سفارش داده شده بود. با پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ دولت وقت آمریکا این کارخانه را مصادره کرد.
حتما آن عکس خاطره انگیز دست دادن رامسفلد وزیر دفاع سابق آمریکا با صدام ، را دیده اید و مساله فروش سلاحهای کشتار جمعی:
شرکت علمی American Type Culture Collection یک بار در ۱۹۸۶ مجموعهای از عوامل بیماریزا شامل سهگونه سیاهزخم، ۵ نوع سم بوتولینیوم و سهگونه بروسلا به دانشگاه بغداد فروخت. درخواست عراق برای این عوامل بیماریزا بار دیگر در ۱۹۸۸ به دلیل خصومت دوطرف با ایران پذیرفته شد و اینبار ۱۱ گونه از این عوامل از جمله ۴ نوع سیاهزخم به این کشور ارسال شد. نهایتاً در ۱۹۸۹ آمریکا فروش سیاهزخم و عوامل بیماریزای دیگر را به عراق، ایران، لیبی و سوریه ممنوع کرد.
لیست کاملی در مورد کمکهای ایالات متحده به عراق وجود در این سایت وجود دارد:
http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%85%DA%A9%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7_%D8%A8%D9%87_%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82_%D8%AF%D8%B1_%D8%AC%D9%86%DA%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%88_%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82
تمامی موارد مستند و با منبع موثق است.
ضمنا این را هم داشته باشید :
س از واقعه گروگانگیری در تهران (در نوامبر ۱۹۷۹) دیدگاه بسیار قالبی در آمریکا و به ویژه از طرف شخص برژینسکی وجود داشت که ایران را باید بطور همهجانبه تنبیه کرد. بیانیههای عمومی که او صادر میکرد بر این مضمون تاکید داشتند که آمریکا مانعی بر سر تحرکات عراق بر ضد ایران نمیبیند.
پس می بنید که آمریکاییها آن قدرها هم که شما می فرمایید اعلام بی طرفی نکرده اند.
جایی دیگر فرموده اید :
"اين خريدها حتي از اسرائيل هم بود ولي به خاطر جو جامعه و بعضي مسايل حساس ديگر آنها را افشا نكردن البته تا يكي دوسال قبل اما خيلي از تسليحاي كه اسرائيل در جريان ايران گيت به ايران ارسال كرد تا مدتها در مهرآباد روي زمين بود و بالاخره نيز به اسرائيل عودت داده شد كه صد البته اين به نظرم براي اين بود كه آنها چون ميخواستن ايران را در جهان رسوا سازند وسايلي را فرستادن كه اصلاً مور نياز واقعي ما نبود ولي خدا ياري كرد و خودشون رسوا شدن"
اطلاعات شما کاملا اشتباه است. وسایل فرستاده شده در ماجرای ایران گیت مورد نیاز ارتش ایران بوده، و در واقع با توجه به اینکه در آن زمان بعضی از آنها دیگر تولید نمی شده، و همچنین به فوریت نیاز ایران، این قطعات نه از کارخانه کشور سازنده، که از انبارهای سه کشور، که یکی از آنها اسراییل بوده است برای ایران جمع آوری و ارسال کرده بودند.چون اگر سفارش قطعات از طریق رویه معمول بوده ، روال اداری خاصی باید طی می شده و گذشته از آن تولید آن در کارخانه سازنده طول می کشیده است.بنابراین آنان این قطعات از انبارهای اسلحه سه کشور جمع کرده و برای ایران ارسال کردند.
جای دیگر فرموده اید :
"تا سال 1365 ما پيشتاز جبههها از زمين هوا بوديم ولي فرسودگي ناوگان هوايي ما باعث شد تا مدتي اندك از كورس نبردهاي هوايي عقب بمانيم كه آن را نيز با روحيه بالا و هوش بالاي دلاوران نيروي هوايي رفع كرديم "
این نیروی هوایی که شما می فرمایید " روحیه بالا" و " هوش بالایی" داشته، پس چطور نتوانست پوشش هوایی مناسبی به ناو های ایران در جریان عملیات اراده جدی بدهد؟
شما عملیات اراده جدی را مطالعه فرمودید، گمان می کنم بر شما ثابت شد که این تجهیزات و فن آوری و علم است که تعیین کننده نتیجه جنگ است، نه شعار و احساسات و ..........
در پایان، اولا این مناظره و بحث بین من و شما، به نظر من که جالب بود، چون ما وجود اختلاف عقیده ای که با یکدیگر داریم،شکر خدا هیچ گونه بی ادبی و حرمت شکنی در بحثهایمان نبود.قابل توجه بعضی آقایان که خودشان را در این مملکت عقل کل می دانند، در این برنامه های به اصطلاح مناظره، به یکدیگر توهین می کنند و تهمت می زنند و یکدیگر مورد تمسخر و تحقیر قرار می دهند.
چنانچه جنابعالی، تمایل به ادامه بحث داشتید،و یا تمایل به دانستن جزییات بیشتری در مورد مسایل مطروحه ، مثل ماجرای مک فارلین،داشتید، اعلام بفرمایید تا بنده ایملم به جناب مدرسی بدهم تا با شما بدهند.
بنده درگاه علی!
یا علی! بدرود
پاسخ
دوست عزیز و نازنین .. با سپاس از شما به خاطر کالبد شکافی پرسش ها و دیالوگ های علمی ، و پوزش به خاطر تآخیر در انتشار کامنت ها و پاسخ های آن ها .. به عرض می رسونم .. همان گونه که بار ها عرض کردم .. بنده با این گونه مباحث موافقم .. تنها به شرطی که اسرار ارتش و نظام زیر سئوال نرود .. به عبارت صحیح تر تا زمانی که خطوط قرمز ها رعایت شوند .. بنده استقبال می کنم .. اما قبول کنید بعضی از همین نقل و قول هایی که شما یاران می فرمایید ، ریشه در توطئه و بدنامی ارتش قهرمان ایران را دارد .. و ناخواسته هر یک از دوستان با استناد به نوشته های وبلاگ های بی هویت .. و فاقد صلاحیت ، اهداف آن ها رو ترویج می کنیم .. !!
افسوس که سیاسی نیستم .. و هرگز هم دلم نمی خواهد مباحث سیاسی در این تارنما مطرح گردد .. و گرنه در همین یکی دو کامنتی که بین شما یاران رد و بدل شد .. ثابت می کنم پاراگراف هایی اصلآ واقعیت نداشته است .. و می دونم در راه تحقیق عجولانه و یا جستجوی در عالم وب برای پاسخ به طرف مقابل استفاده شده است .. و ارسال کننده هیچ منظور و نیت سوء ای نداشته است ..
ولی تجربه به بنده ثابت کرده است .. که دشمنان ایران زمین از هر راهی برای بدنام کردن ، یا ضربه زدن به ارتش قهرمان ایران مضایقه نمی کند ..
لذا از دوستان بزرگوارم .. استدعا می کنم .. با چشم باز به مباحث خود ادامه دهید .. و در صورت نیاز به بیان مسایلی که در سایت انتشار ان مجاز نیست .. از طریق ای میل با هم مکاتبه داشته باشید .. و در نهایت بعد از قانع شدن یکی از طرفین .. نتیجه مباحث رو به طور خلاصه در این بخش منعکس خواهد کرد
ممنون از همه شما دوستان نازنین
سلام عمو جان نازنین سال نوتون مبارک باشه!
هرچند کمی دیره{چشمک}!مدتی مسافرت بودم و امکان دسترسی به سایتو نداشتم ضمنا جاتون خالی خیلی خوب بود ولی با ترافیک شدید راه5 ساعته یه 12 ساعتی طول کشید. ضمنا با این پستاتون کولاک کردین واقعا زیبا بود این دوتای اخر به جرات معرکه بودن به شخصه ده های 70 و80 میلادی امریکا را خیلی دوست دارم همه ی فیلمها و سریالهای اونموقع رو نگاه میکنم وراستش حالای امریکا دیگه شاید خیلی جذاب نباشه برام. در هر حال من به سرگذشت کسانی که میشناختم خیلی اهمیت میدم خوشحالم که شما هم همینطورید و در اخر ارزوی بهترین سال رو برای خودتون وخانوادتون ونوه های عزیزتون دارم.
پاسخ
علی جان عزیز و نازنین
با تبریک خجسته نوروز باستانی به شما دوست بزرگوارم .. و آرزوی سالی توآم با موفقیت .. خیلی خوشحالم که با تاخیر پاسخ کامنت شما رو می دهم .. !! اخه از شما چه پنهان به دلیل درد شدیدی که در دستم حس می کردم .. امسال هیج جا نرفتم .. تا بازدید عید شون رو پس بدهم .. ! حتی منزل دخترم و نوه های شیطون !! این مجال دو روز پیش بدست اومد .. اما بقدری عجله داشتم که گوشی تلفن همراه ام رو با خود نبرده .. و کلی مکافات کشیدم .. !! راستش رو بخواهی قصد داشتم با پیام نازنین ، همون جوان نازنینی که به خاطر یک پرسش عقیدتی از دانشگاه خلبانی باز موند .. ! دیداری داشته باشم .. حتی قرارش رو هم گذاشته بودم .. اما آدمی مثل من که همه حافظه اش در بخش حافظه گوشی انبار شده است .. !! همراه نداشتن گوشی .. یعنی قطع ارتباط با همه دوستان و آشنایان .. !! شاید باورتون نشه .. شماره خونه خودمون رو هم از حافظه گوشی می خوانم .. و گرنه ان را هم حفظ نیستم .. !! یادش بخیر .. روزگاری که همه شماره تلفن همکاران رو در پایگاه حفظ بودم .. همون زمانی که در عملیات پایگاه یکم ترابری مامور به خدمت بودم .. و با بزرگان و اساتید گردان های جامبو ، تانکر ، هرکولس ، فرند شیپ و ... در ارتباط بودم .. !! بگذریم .. کمی طولانی شد .. ببخشید
علی جان .. من حق رو به شما می دهم .. یک تفاوت اساسی بین دهه های هفتاد تا هشتاد با بقیه وجود داره .. مخصوصآ این تفاوت ها رو در فیلم ها و سریال ها می شه .. لمس شون کرد .
سال خوشی برایت آرزومندم
خوب بود کاپیتان.خسته نباشین.
این وسط فقط مایکل را عشق است باعث شدین برای شادی روحش یه فاتحه بخونم راستی واسه اینکه نگین طرف غرب زدست واسه مرحوم مهستی و هایده هم یه فاتحه زدم
پاسخ
علیرضا جان نازنین و گرامی
فاتحه خوندن برای اموات و حتی کسانی که نمی شناسیم کلی ثواب داره .. و در اسلام به ان توصیه شده است ..
مخصوصآ اموات بی وارث و بد وارث به کرات در باره نثار فاتحه توصیه شده است .. و حال خوشحالم که شما برای شادی روح هنرمندان فاتحه فرستاده اید
خدا اموات شما رو هم رحمت کنه .. روحشان شاد
با سلام و تبریک سال نو
من از خوانندگان دایمی سایت شما هستم و همواره از مطالب سایت لذت برده ام. در مطالب شما علاقه و عشق خاصی به زندگی وجود دارد که همیشه برای من جالب بوده و امیدوارم همیشه پرانرژی و سرزنده بمانید.
اخیرا برای من مشکلی پیش آمد که تلاش های پیوسته خودم و خانواده ام در رفع آن بی اثر ماند، تا جایی که مستاصل شدم. ناگهان به یاد شما افتادم و فکر کردم ممکن است شما بتوانید من را برای خروج از این وضع راهنمایی کنید.
یکماه پیش من و همسرم از طریق ایران ایر به تایلند سفر کردیم و در بازگشت چمدانی که پر از لباس و وسایل نو بود، مفقود شد. این چمدان در حدود 2 میلیون ارزش دارد و از آن روز برای پیدا کردن آن هر کاری که به فکر ما رسیده انجام داده ایم. فرودگاه بانکوک طی دو ایمیل تایید کرده که ساک را یک هفته بعد از پرواز ما فرستاده و فرودگاه ایران مدعی است که ساک را دریافت نکرده. من در فرودگاه تشکیل پرونده داده ام و برای شرکت نامه و شکایت فرستاده ام و مرتب با بانکوک صحبت و مکاتبه کردم. اما همه بی نتیجه بوده و انگار ساک ما آب شده و در زمین رفته. آیا اقدام دیگری هست که بتوانم برای پیدا کردن ساک گمشده انجام دهم؟
لطفا راهنمایی کنید و خانواده ای را از نگرانی نجات دهید :)
ممنون
پاسخ
دختر عزیز و نازنینم سمیه خانم گرامی
تا اون جا که بنده می دونم .. همه وسایل همراه مسافر حتی خود او از لحظه ای که قدم به محوطه فرودگاه می گذارد ، بیمه است . و در صورت بروز هر مشکلی بیمه خسارت ان را پرداخت خواهد کرد ..
اما ممکنه در چمدانی .. وسایل آن از نظر مادی هرگز ارزشی آن چنانی نداشته باشه .. اما بعضی وسایل درون ان دارای ارزش معنوی است .. و از طرف دیگر این حق شماست که پی گیر چمدان همراه خود باشید ..
البته شما توضیح نفرمودید که تگ همراه چمدان رو در اختیار دارید یا خیر ؟؟
در هر صورتی .. بعید می دونم گم شده باشه .. احتمال قریب به یقین ، اشتباهی به مقصد دیگری ارسال شده است .. و شاید در یکی از هزاران مقصدی که از تایلند به خارج پرواز داشته اند .. رفته باشد و در انبار اشیای بی صاحب طبقه بندی شده باشد .. !
دختر عزیزم .. از اون جایی که بنده بیش از دو دهه ای است که از محیط فرودگاه به دور بوده ام .. از مقررات جدید چیزی نمی دونم .. اما این ها دلیل نمی شود تا به شما دختر عزیزم کمک نکنم ..
دختر عزیزم .. بخش حقوقی دفاتر هواپیمایی در همین ایران خودمون کارشناسان خبره ای وجود دارد .. که خیلی راحت شما رو راهنمایی می کنند
من به شما توصیه می کنم .. حتمآ به این بخش کامنت ها مرتب سر بزنید حتی بعد از انتشار پست های جدید دیگر .. شاید دوستان اگاه شما رو راهنمایی کنند .. و من مطمئن هستم دوستان اگاه و خبره شما رو دقیقآ راهنمایی خواهند کرد .. دوم این که بعد از مدتی اگه خدای ناکرده خبری نشد و کسی به اون صورت شما رو راهنمایی نکرد ، حتمآ برایم کامنت دیگری گذاشته و بنویسید چه مراحلی رو طی کردید .. تا خودم یک روز وقت گذاشته و شخصآ پی گیر مشکل شما شوم .. من یک دوست حقوق دان در هواپیمایی ملی ایران هما دارم که سال هاست بنده خدا بازنشسته شده است .. او سال ها رئیس دایره حقوقی هواپیمایی ملی ایران در خارج از کشور بود .. متآسفانه تلفن اش رو گم کرده ام .. اما همان طور که عرض کردم .. اگه نتیجه نگرفتی .. برایم کامنت بگذار .. تا از طریق دوستان شماره اش رو پیدا کرده و از وی خواهش کنم .. شما رو راهنمایی فرماید
فعلآ تنها کاری که از دستم بر می آید .. دعا کردن است .. چون می دونم خیلی مشکله ادم کل سوغاتی ها و خاطرات اش رو به خاطر سهل انگاری از دست بدهد .. !! مطمئن باشید پیدا خواهد شد .. دل من روشن است
اقای مدرسی عزیز چه خبر خوبید انشاالله؟امیدوارم روبه راه باشید بله منم فکرکنم به خاطر عید کمی تعداد بازدیدکنندگان پایین امده البته گرفتاری عید بیشتر از خوشی ان است.جعفر نامی که فکرکنم نظامی باشه نوشته بخاطر عید خانه نرفتن عصبانی است دوست عزیز ما که خانه ایم همش گیر تمیزی عید و دید و بازدید اجباری و تدارکات ان هستیم شما خیلی هم ناراحت نباش.
اقای مدرسی این خاطرتتون هم برای من بسیار جذاب بود در ضمن تواضع و فروتنی این اقای هنرپیشه و سادگی اش خیلی نظرم را جلب کرد.عکس های جالبی هم گذاشته اید مخصوصا ان عکس هفت تیر به دستتان!
راستی من بیشتر لینکها را چک کردم به جز دو سه تایی که باز نشد بقیه فیلتر نبودند و سایت های مورد داری به نظر نمی امدند.راستی این بخشندگی های پدرتون من را یاد داستانهای حاتم طایی انداخت.
نوه ها را ببوسید
شاد باشید
پاسخ
سرور گرامی جناب تهرانی گرامی
با سپاس از شما و دقت نظری که به عناوین و کامنت های سایت دارید .. که نشان از شخصیت دقیق و اگاه شما دارد . در باب کم مخاطب بودن سایت .. بله حق با شماست .. اکثر خوانندگان در مسافرت و تعطیلات نوروزی هستند .. که به همه آن ها حق می دهم .. فقط دعا می کنم هر کجا هستند .. صحیح و سالم به منزل خود برگردند . صحبت از بازگشت شد .. اجازه می خواهم یک پارانتز باز کرده و خاطره ای که برایم اتفاق افتاد رو نقل کنم .. !
همان طور که در همین یکی دو کامنت قبلی توضیح دادم .. امسال به خاطر دست دردی که داشتم .. هیچ جا برای پس دادن بازید عید نرفتم .. دو روز پیش که به قصد دیدن نوه ها و پس دادن بازدید دخترم راهی کرج بودم .. طبق معمول و عادت همیشگی .. تا دقیقه نود به همه ای میل ها و کامنت ها پاسخ داده و سپس راهی شدم .. راستش رو بخواهی معمولآ گاهی کامنت های خصوصی برایم ارسال می شود .. که بعد از خواندن آن ها را پاک می کنم .. ! از اون جایی که همه فکر و ذهن من همیشه پی سایت و دوستان نازنین اش است .. نزدیکی های کرج در وسط اتوبان .. ناگهان یادم اومد که ... کامنت خصوصی یک از خوانندگان رو فراموش کرده تیک آن را بردارم .. و به همراه سایر کامنت ها منتشر کرده ام .. !! بد جوری حالم گرفته شده بود .. ابتدا شک داشتم .. اما وقتی خوب فکر کردم .. یادم اوند که من هیچ کامنتی رو حذف نکردم .. !!! ای داد و بی داد .. اگر چه مسئله خاصی دوستان بیان نمی کنند .. و بیشتر مسایل خانوادگی شون است که به بنده لطف کرده و امین خود دونسته و درد و دل می کنند .. اما خب نمی خواستم چنین اتفاقی بیفتد .. مخصوصآ که از مادر شوهر هم غیبت .. !!! کمی تا قسمتی کرده بود .. !!! و خیر سرم هر دو نفر من رو " حکم " قرار داده بودند .. !! و جالبه که هر دو در بخش خصوصی برایم کامنت گذاشته و طرف مقابل رو افشاء می کردند .. !!! داشتم از غصه دق می کردم .. !! بد شانسی در وسط اتوبان جای دور زدن نبود .. اگه بدونی به چه بدبختی دور زده و دوباره اون همه راه رو به خونه برگشتم .. !!؟؟ و کامنت های خصوصی رو حذف کرده و دوباره راه افتادم .. !!! این هم اندر فواید سایت مردمی .. !! چشمک
بقدری گیج بودم .. عقلم نکشید در سر راه در کرج کافی نتی .. جایی بروم که اینترنت داشته باشه .. !!! به هر حال احساس مسئولیت تمام هوش و حواس ام رو ضایع کرده بود .. بگذریم
در مورد جعفر خان .. بله ایشان از دوستان بسیار ارجمندم هستند که خیلی به ایشون ارادت دارم .. ولی حق با شماست .. ما ها که خونه بودیم .. چه گلی به سرمون زدیم .. !!!؟؟؟
جناب تهرانی عزیز .. خوشحالم که از تصاویر درج شده خوشتون اومد .. بله حق با شماست .. ریچارد واقعآ انسانی فروتن و مهربانی بود
در باب چک کردن لینک ها از شما سپاسگزارم .. به بنده منت گذاشتید .. اخه راستش رو بخواهی .. اصلآ فرصت این کار ها رو ندارم .. !!
در باره بذل و بخشش پدرم .. باور کن واقعیت داره .. ما خودمون نون نداشتیم بخوریم .. او هر چه داشت رو بی ریا به مردم هدیه می داد .. ! حتی یک بار فکر کنم نوشتم .. یکی از اقوام دور ما برای تعطیلات تابستانی به پادگان قوشچی آمده بودند .. روز اخر وقتی قصد مراجعت به مشهد رو داشتند .. پدرم متوجه می شود مرد کارش رو از دست داده و چند ماه کرایه خونه بدهکار است .. !! اون موقع در خونه ما فقط دو تا تخته فرش 3در 4 کرک دستباف زمینه لاکی وجود داشت .. که پدرم موقع برگشت اون ها ، هر دو فرش زیر پای زن و بچه اش رو جمع کرده و حتی برای آن ها مینی بوس ( که تازه در ایران تولید شده بود ) گرفته و فرش ها رو بر روی سقف مینی بوس قرار می دهد ... جالبه بدونی در اون ایام من و نامادری به همراه سایر بچه ها در مشهد بودیم .. موقع برگشت با تعجب دیدیم خونه لخت ، لخت است .. پدرم گفت که به فلان کس داده ام .. !! کسی جرآت اعتراض نداشت .. یادمه صبح ها که از خواب بیدار می شدیم .. نقش اجر های کف اتاق به روی صورت و دست و پای من و برادرم بهزاد نقش می بست .. !! جالبه بدونید .. دست بر قضا آن ها کارشون رونق گرفته و حسابی مولتی تلیاردر شدند .. و الان هم در لندن زندگی می کنند .. اما دریغ از یک جبران خشک و خالی به پدرم و اعضای خانواده اش .. اشکالی نداره .. من همیشه به این رفتار و کردار پدرم افتخار کرده ام .. ببخشید طولانی شد
نوه ها دست بوس شما دوست نازنینم هستند .. .سه قطعه از !!
آخرین عکس های آن ها رو در حاشیه وبلاگ ام قرار دادم
ممنون از حضورتون
جناب مدرسی
خاطره بسیار زیبا و جذابی بود..
سپاسگذارم
موریس
پاسخ
موریس عزیز و نازنین
بی نهایت خوشحالم که شما دوست مشکل پسندم ، از این خاطره خوشت اومده و از ان تعریف فرمودی ..
از شما قلبآ سپاسگزارم
ممنون از حضورت
سلام عمو جون ، برای کسانی که از مطالعه خاطرات جنگ و عملیات های غرور آفرین خلبانان نیروی هوایی لذت میبرند ، نوشته زیر را از یکی از سایت ها انتخاب کرده برایتان ارسال میکنم .ضمنا آدرس سایت رو برای مطالعه بیشتر دوستان اینجا میگذارم امیدوارم شما و دوستان عزیز خواننده سایت لذت ببرند.
با احترام : بابک معترض
http://newcoy.persianblog.ir/post/189
متهورانه ترین عملیات هوایی تاریخ جهان
عملیات اچ 3 یکی از بزرگترین عملیاتهای هوایی دنیاست که به نام فانتومها ثبت شده است. فانتومهای ایرانی طی یک عملیات پیچیده و تحسین برانگیز در 4 آوریل 1981 (فروردین 1360) پایگاه هوایی الولید در مجموعه اچ 3 واقع در غرب عراق، در نزدیکی مرز این کشور با اردن را بکلی نابود کردند. در مجموع بیش از 48 هواپیمای عراقی که بیشتر آنها بمب افکنهای روسی (میگ 23، سوخو 20، تییو 16، تییو 22) بودند در این عملیات از بین رفتند. حمله به اچ 3 از لحاظ فنی یکی از پیچیده ترین عملیاتهای هوایی جهان بشمار می رود و از نظر دستاوردهای نظامی نیز با توجه به نابودی کامل 48 هواپیمای دشمن در رده بزرگترین و موفقترین عملیاتهای نظامی جهان قرار می گیرد. این عملیات در 1981 یعنی زمانی که نیروی هوایی ایران از برتری بی چون و چرایی بر نیروی هوایی عراق برخوردار بود به انجام رسید.
می دانیم که در اول مهرماه 1359، یکروز پس از آغاز جنگ و حملهی هواپیماهای عراقی به فرودگاه مهرآباد نیز یکی از بزرگترین عملیاتهای هوایی جهان با شرکت بیش از یکصد و چهل هواپیمای جنگی بر فراز عراق انجام شد. این عملیات از نظر تعداد هواپیماهای شرکت کننده در آن یکی از منحصر بفرد ترین نبردهای هوایی جهان پس از جنگ جهانی دوم بشمار می رود. در این حمله بسیاری از تاسیسات زیربنایی عراق، پایگاهها و دپوهای ارتش عراق در مرز این کشور با ایران نابود شد. در سال 1981 منابع اطلاعاتی ایران دریافتند که نیروی هوایی عراق تعدادی از بمب افکنهای خود را برای دور ماندن از حملات هواپیماهای ایرانی و جلوگیری از نابودی آنها بر روی باند فرودگاه به پایگاهی در دورترین نقطهی غرب این کشور منتقل ساخته است؛ به یکی از پایگاههای سه گانهی اچ 3 با نام الولید. هیچ کارشناس نظامی تا آنوقت تصور نمی کرد که این پایگاهها که در غربی ترین نقطهی خاک عراق و در نزدیکی مرز این کشور با اردن واقع شده است روزی هدف حملهی جنگندههای ایرانی قرار گیرد. هواپیماهای ایرانی برای بمباران این پایگاه میبایست از مرزهای شرقی عراق وارد شده و پس از گذشتن از آسمان بغداد و بسیاری از شهرهای دیگر که تاسیسات پدافندی موثری داشتند به اچ 3 می رسیدند و پس از انجام عملیات دوباره از همین مسیر باز می گشتند. در تمام طول مسیر جدای از موشکهای زمین به هوا و توپهای ضد هوایی، هواپیماهای رهگیر عراقی نیز وجود داشتند که در صورت حمله، با توجه به برتری تعداد آنها نسبت به هواپیماهای مهاجم ایرانی بدون شک ادامهی عملیات را برای هواپیماهای ایرانی غیرممکن میساختند. عبور جنگندههای ایرانی از عرض کشور عراق و رسیدن به دورترین نقطهی خاک این کشور مسئلهای نبود که از چشم رادارهای عراقی پنهان بماند. با توجه به این مسائل احتمال یک حملهی غافلگیرانه از طرف ایران منتفی و غیرممکن انگاشته میشد. اما در آنسوی جریان، افسران نیروی هوایی ایران باور دیگری داشتند. خلبانان ایرانی مصمم بودند تا این عملیات را به هر طریق ممکن به انجام رسانند. بدین ترتیب پایگاه هوایی نوژهی همدان آبستن یکی از رویدادهای بزرگ جنگ شد. در این پایگاه افسران نیروی هوایی به طراحی یکی از شگفت انگیزترین و جسورانه ترین حملات هوایی تاریخ پرداختند
تنها نمونه های دیگر برای عملیات اچ 3 ، عملیاتهایی بود که نیروی هوایی اسرائیل در جنگهای 1967 و 1973 موفق به انجام آن شده بود. در ژوئن 1967 طی جنگهای شش روزه، اسرائیلیها بخش اعظم نیروی هوایی مصر را روی زمین از میان برداشتند. در اکتبر 1973 نیز، طی جنگهای بیست روزه (که اعراب آنرا جنگ رمضان و اسرائیلی ها آنرا جنگ یوم کیپور نام نهادند) نیروی هوایی اسرائیل موفق شد بسیاری از هواپیماهای مصری را بر روی باند فرودگاه از میان بردارد. در همین سال چهار فانتوم اسرائیلی ساختمان ستاد مشترک ارتش سوریه را در قلب دمشق با خاک یکسان کردند (که البته فقط دو تای آنها سالم به پایگاههایشان بازگشتند). حال ایرانیها می رفتند تا عملیاتی را به انجام رسانند که در صورت موفقیت به یک اسطوره در تاریخ جنگهای هوایی بدل می شد. در طراحی عملیات به گونهای عمل شد که در وهلهی اول به یک داستان علمی، تخیلی بیشتر شباهت داشت تا یک عملیات هوایی در شرایط جنگ واقعی. قرار بود 8 فانتوم، از فرودگاهی در شمال غرب کشور به پرواز درآیند. این هواپیماها باید از کوهستانهای مرزی عراق و ترکیه و در ارتفاعی پایین پرواز میکردند و پس از طی مسافتی طولانی بر روی خط مرزی عراق و ترکیه (که احتمالا در مواقعی نیز مستلزم تجاوز به حریم هوایی ترکیه بوده است) خود را به اچ 3 برسانند. فانتومها پس از فروریختن بمبهایشان بر سر هواپیماهای عراقی میبایست از همان مسیر قبلی به پایگاههای خود بازمیگشتند. عملیات باید کاملا غافلگیرانه انجام میشد و فانتومها تا لحظهای که بر فراز اچ 3 ظاهر می شدند نباید هیچ نشانهای از یک حملهی هوایی را آشکار میکردند. در راه بازگشت مسلما عراقیها که دیگر از حمله آگاه شده بودند هواپیماهای خود را بدنبال فانتومها می فرستادند و هواپیماهای ایرانی در اینجا نیز باید در صورت درگیری خود را حفظ میکردند. در تمام طول مسیر هواپیماها میبایست در ارتفاع پایین (20 تا 30 متری) پرواز می کردند تا از دید رادارهای دشمن پنهان بمانند. در حالت عادی، پرواز در ارتفاع پایین به قدرت و مهارت بسیاری نیازمند است اما پرواز در ارتفاع پایین بر فراز منطقهای کوهستانی تقریبا به کاری غیرممکن میماند که تنها از عهدهی خلبانانی بر میآید که دارای مهارت و قدرت عکس العمل بالایی باشند. (تصور غیر ممکن بودن چنین کاری چندان دشوار نیست. در حالت رانندگی با یک اتومبیل با سرعتی معدل 200 کیلومتر بر ساعت بسیاری از مواقع راننده پس از مشاهدهی مانعی در مقابل خود به سختی می تواند از خود عکس العمل نشان دهد. زمانی که چشم انسان موفق به دیدن مانعی در برابر خود می شود و مغز دستور عکس العمل اعضای بدن را از قبیل؛ گرفتن کلاچ، فشار بر روی ترمز یا ... را صادر می کند اتومبیل با سرعت 200 کیلومتری خود عملا به مانع رسیده است و برخورد اجتناب ناپذیر جلوه می کند. حال وضعیتی را تصور کنید که خلبان ناگهان با دیدن قلهای در مقابل خود سعی در بالا کشیدن هواپیما میکند. طی چند ثانیه خلبان باید هواپیما را از فراز مانع عبور دهد در حالی که با 5/2 برابر سرعت صوت به سمت آن در حرکت است. این توضیح می تواند دشواری پرواز بر فراز کوهستان در ارتفاع پایین را نشان دهد).
عملیات اگر فقط همین مشکلات را هم داشت به اندازهی کافی غیرممکن به نظر می رسید اما مسئلهی دیگری وجود داشت که مهمترین چالش پیش روی عملیات بود. هیچ هواپیمایی به علت محدودیت سوخت نمی توانست چنین مسیر طولانی را رفته و بازگردد. پس در حین عملیات و بر فراز آسمان عراق که نفوذ با جنگنده ها هم در آن به اندازه ی کافی دشوار بود می بایست یک بویینگ برای رساندن سوخت به فانتومها با آنان همراه میشد. آیا یک بویینگ میتوانست خود را از دید رادارها مخفی کند؟ سرعت بویینگ بسیار کمتر از سرعت هواپیماهای جنگنده است بنابراین فانتومها نمی توانستند همراه این هواپیماهای غول پیکر حرکت کنند و در تمام طول مسیر از آن در برابر جنگنده های عراقی محافظت کنند، حال اگر بویینگ در هر مرحله از عملیات توسط عراقیها هدف قرار میگرفت تکلیف فانتومها چه بود؟ اصولا آیا یک بویینگ 707 شانسی برای گذشتن از مرز عراق و رسیدن به نقطهای که باید سوختگیری در آن انجام می شد را داشت و یا در همان مراحل آغاز عملیات هدف هواپیماهای رهگیر عراقی قرار میگرفت؟ طبق برنامه ریزی عملیات، پس از اولین نوبت سوختگیری هواپیمای مادر باید صبر میکرد تا فانتومها عملیاتشان را بر فراز اچ 3 انجام دهند و در راه بازگشت (که این بار دیگر عراقی هوشیار شده بودند) دوباره عملیات سوختگیری هوایی را انجام می داد. در هر مرحلهای از عملیات امکان داشت واقعهی ناخوشایندی برای هواپیمای سوخت رسان که ذاتا بیدفاع بود رخ دهد و می دانیم که سرنوشت فانتومها با سرنوشت بویینگ کاملا گره خورده بود. علیرغم تمامی این مشکلات و برغم اینکه چنین عملیات جسورانهای تا بحال توسط هیچ کشوری در جهان انجام نشده بود افسران ایرانی به اجرای آن مصمم بودند. در نهایت پس از بررسیها و برنامهریزیهای دقیق، روز سرنوشت ساز فرا رسید. فانتومها روز قبل، از پایگاه نوژه به پایگاهی در ارومیه پرواز کرده بودند. روز عملیات هر هشت هواپیما در دو گروه چهار تیمی از باند فرودگاه برخاستند و از شمال شرق و از فراز کوههای آرارات وارد منطقهی مشترک مرزی عراق و ترکیه شدند و در ارتفاع پایین بر فراز کوهستانهای این منطقه بسمت غرب عراق حرکت کردند. در جایی بسیار دورتر در فرودگاه لارناکا در قبرس یک هواپیمای بویینگ 707 متعلق به هواپیمایی ملی ایران (هما) ساعتی قبل وارد فرودگاه لارناکا شده بود و طبق برنامه ریزی قبلی آماده میشد تا بدون مسافر به تهران باز گردد.
قبل از آنکه هواپیما باند فرودگاه را ترک کند دو مامور اطلاعاتی ایران که همراه مسافرین این پرواز همان روز وارد قبرس شده بودند به داخل کابین خلبان رفتند و با خلبان هواپیما به گفتگو نشستند. خلبان نمیتوانست چیزی را که میشنود باور کند. انجام چنین کاری دیوانگی محض بود، شانس موفقیت چیزی در حد صفر جلوه می کرد و کاملا غیرممکن بنظر میرسید. طراحان عملیات با خود چه فکری کرده بودند؟ این نقشه به فیلمنامهی فیلمهای هالیوودی شباهت داشت و فقط با جادوی سینما و بر روی پردهی نقرهای امکان تحقق داشت. حتی خیالبافترین فیلمنامه نویسان هالیوودی نیز تاکنون جرات طراحی چنین عملیاتی را به خود نداده بود. او حتی بیاد نداشت که در فیلمهای سینمایی هم چنین چیزی دیده باشد. از نظر او انجام اینکار مطلقا غیرممکن بود. جدای از این مساله او یک خلبان غیرنظامی بود و هیچگاه تصور نمیکرد که روزی در یک عملیات نظامی نقشی داشته باشد. اما اکنون، در کمال ناباوری خود را در بطن یکی از شگفت انگیزترین نبردهای هوایی جهان مییافت که همه چیز آن به عملکرد او بستگی داشت. دقایقی بعد بویینگ 707 هواپیمایی ملی ایران، پس از اطلاع مسیر خود به برج مراقبت فرودگاه لارناکا از زمین برخاست و ظاهرا به سمت تهران و در واقع بسمت یکی از سرنوشتسازترین جنگهای هوایی دنیا شتافت. برنامهریزی عملیات به طرز دقیقی صورت گرفته بود و در ساعتی مشخص هواپیمای بویینگ میباید بر فراز کوهستانهای مرزی ترکیه و عراق با فانتومها ملاقات میکرد. هواپیمای سوخت رسان در تماس با فرودگاههای قبرس و آنکارا وانمود کرد که مسیرش را گم کرده و در حال مسیریابی مجدد است. در ساعت مقرر تانکر سوخت رسان با فانتومها در همان نقطهی پیش بینی شده روبرو شد. فانتومها توانسته بودند با سکوت رادیویی و پرواز در ارتفاع پایین خود را از دید رادارهای عراقی پنهان دارند. ظاهرا چندین بار هواپیماها در رادارهای عراقی و ترکیه ای ظاهر می شوند اما عراقی ها تصور می کنند هواپیماها متعلق به نیروی هوایی ترکیه است که مشغول گشتزنی در طول مرزهایشان هستند.
این اشتباهی بود که کنترلهای زمینی ترکیه نیز مرتکب شدند. هر هشت هواپیما که سوختشان پس از طی مسیری طولانی در حال اتمام بود به طور منظم عملیات سوختگیری هوایی را انجام دادند و با شتاب به سوی هدفی رهسپار شدند که بیصبرانه انتظارشان را میکشید. هواپیمای بویینگ نیز با احتیاط کامل مشغول گشتزنی در طول مسیر شد تا در بازگشت، دوباره عملیات سوخت رسانی به فانتومها را انجام دهد. در آنسو فانتومها در ارتفاعی پایین و در حالتی که خلبانان آن می توانستند کوچکترین حرکتی را بر روی زمین با چشم غیرمسلح ببینند به سمت اچ 3 در حرکت بودند. ساعتی بعد هر هشت هواپیما ناگهان بر فراز پایگاه ظاهر شدند. پرسنل پایگاه که با توجه به دور بودنشان از مرزهای شرقی هیچگاه تصور نمیکردند هدف هیچ نوع حملهای قرار گیرند در ابتدا بهتصور اینکه هواپیماها خودی هستند شروع به تکان دادن دستهایشان کردند. بر فراز پایگاه، فانتومها ارتفاعشان را افزایش دادند و پس از تقسیم شدن به دو گروه چهارتایی به سمت هدف شیرجه رفتند. لحظاتی بعد بمبهای چهار فانتوم اول، بصورت یک ردیف منظم بر روی هواپیماهایی که بر روی باند قرار داشتند فرود آمد و تمامی آنها را در همان لحظات اولیهی عملیات نابود کرد. دیگر هیچ هواپیمایی نمیتوانست از باند فرودگاه بلند شود. فانتومهای گروه دوم نیز دو مجتمع راداری را در قلب پایگاه مورد حمله قرار دادند و سپس با خیال راحت به درهم کوبیدن آشیانههای هواپیما و توپهای ضدهوایی پرداختند. در چند دقیقه پرسنل پایگاه در جهنمی از آتش که از همه جا شعله میکشید بدام افتاده بودند. در برابر دیدگان ناباور آنها پایگاه اچ 3 با تمامی ابهت و نفوذ ناپذیریاش در زیر آتش سنگین فانتومهای ایرانی به تلی از خاکستر بدل شده بود. فانتومها که تمامی دفاع ضد هوایی پایگاه را از بین برده بودند اینبار در ارتفاع پایین بر روی خرابه های آن به شکار سربازانی مشغول بودند که اغلبشان حتی یونیفورمهایشان را بر تن نکرده بودند و بی هدف به اینسو و آنسو می دویدند. توپهای فانتومها با سیلی از رگبار گلوله به سمت هر هدف جنبندهای شلیک میکردند و باند فرودگاه مملو از اجساد سربازانی بود که بر روی بازماندههای خرابهها افتاده بودند. فانتومها که دیگر چیزی برای نابود کردن باقی نگذاشته بودند بسرعت صحنهی عملیات را ترک کردند.
پشت سر آنها تلی از خاکستر بجا مانده بود که تا چند دقیقهی پیش پایگاه هوایی الولید نام داشت. جایی که قرار بود مکانی امن برای هواپیماهای عراقی باشد. بر روی باند فرودگاه و در آشیانههایی که آتش از آنها زبانه میکشید تکه پارههایی از آهن و فولاد بچشم میخورد که زمانی بر صحنهی آسمان ایران با نخوت و غرور به پرواز در میآمدند و بمب هایشان را فرو میریختند. تمامی آن پرنده های پر غرور که دیرزمانی باعث افتخار ارتش عراق بودند اکنون درمانده و متلاشی شده در میان شعله های آتش به دور شدن فانتومهایی نظاره میکردند که بسوی پایگاههایشان باز میگشتند. در بازگشت، فانتومها باز به همان شیوهی پیشین خود را از دید رادارهای عراقی پنهان کرده و در نقطهی موعود پس از سوختگیریِ دوباره، پرواز خود را به سمت ایران ادامه دادند. هواپیمای سوخت رسان که ماموریتش به اتمام رسیده بود با خروج از نوار مرزی عراق و ترکیه از طریق آسمان ترکیه به تهران بازگشت. قبل از عبور فانتومها از مرز عراق دفاع ضد هوایی این کشور که متوجه هواپیماهای ایرانی شده بود به سمت آنها آتش گشود و یکی از هواپیماها مورد اصابت قرار گرفت به گونهای که دیگر نمی توانست تا رسیدن به پایگاه به پرواز خود ادامه دهد، پس بعنوان حسن ختام نمایش و برای تکمیل کردن کلکسیون کارهای عجیب و غریب این عملیات، در وسط جادهای اتوموبیلرو در آذربایجان غربی به زمین نشست. بقیهی هواپیماها بدون هیچ آسیبی عملیات را به پایان بردند. در طول عملیات طی چند نوبت هواپیماهایی ایرانی برای منحرف کردن توجه عراقیها از فانتومهایی که بسمت اچ 3 در حال پرواز بودند چندین عملیات ایذایی را بر روی خاک دشمن انجام دادند. هنگام بازگشت نیز همین کار تکرار شد و هواپیماهای ایرانی با حملات ایذایی شکاریهای دشمن را بدنبال خود میکشیدند و سپس به سمت ایران می گریختند. در ابتدا عراقیها که کاملا غافلگیر شده بودند تصور کردند که حمله از جانب اسرائیلیها صورت گرفته است. با توجه به نزدیکی اسرائیل به اردن و اینکه در سال 1967 نیز اسرائیلیها فرودگاههای این کشور را بمباران کرده بودند احتمال اینکه حمله از جانب اسرائیلیها صورت گرفته باشد بسیار محتملتر بنظر می رسید تا اینکه هواپیماهای ایرانی توانسته باشند چنین مسیر طولانی را طی کنند و علیرغم وجود پدافند هوایی عراق در دو نوبت بر فراز آسمان این کشور سوختگیری هوایی را انجام داده باشند.
پاسخ
سرور گرامی جناب دکتر معترض نازنین
بی نهایت از شما سپاسگزارم .
باور کن اگر صد ها بار دیگر هم این نوع روایت ها رو بخوانم ، هرگز از شنیدن و خواندن ان ها خسته نشده و بلکه برعکس ، بی نهایت افتخار هم می کنم .. به قول شما واقعا کاری دشوار و غیر ممکن بود
من اگه از نزدیک با خلبان هایش در ارتباط نبودم .. و واقعه رو از زبون آن ها نمی شنیدم ، ممکن بود در بعضی جا ها به ان شک کنم .. واقعآ دست همه شون درد نکنه .. یکی از شاهکار های بر و بچه های نیروی هوایی است .. که امثال این عملیات نفس گیر باز هم داشته اند .. و اگه خدا بخواهد در سال جدید آن ها رو بازگو خواهم کرد
من به داشتن چنین ارتش و چنین فرماندهان خوش فکر افتخار می کنم
سلام عمو جان
این هم یکسری مطاب جالب برای دوستان با نشاط و فرهیخته سایت خوبتان
من که با خواندنشون خیلی حال کردم.
ارادتمند : بابک معترض
آنچه ميگوييم نشان دهنده شخصيت ماست
آنچه ميگوييم بروي ما و ديگران تاثير مي گذراد ....پس آگاهانه بگوييم
بگوییم : از اینکه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم.
نگوییم : ببخشید که مزاحمتان شدم.
بگوییم : در فرصت مناسب کنار شما خواهم بود.
نگوییم : گرفتارم.
بگوییم : راست میگی؟ راستی؟
نگوییم : دروغ نگو.
بگوییم : خدا سلامتی بده.
نگوییم : خدا بد نده.
بگوییم : هدیه برای شما.
نگوییم : قابل ندارد.
بگوییم : با تجربه شده.
نگوییم : شکست خورده.
بگوییم: قشنگ نیست.
نگوییم : زشت است.
بگوییم: خوب هستم.
نگوییم: بد نیستم.
بگوییم : مناسب من نیست.
نگوییم : به درد من نمیخورد.
بگوییم : با این کار چه لذتی میبری؟
نگوییم : چرا اذیت میکنی؟
بگوییم : شاد و پر انرژی باشید.
نگوییم : خسته نباشید.
بگوییم: من.
نگوییم: اینجانب.
بگوییم: دوست ندارم.
نگوییم: متنفرم.
بگوییم: آسان نیست.
نگوییم: دشوار است.
بگوییم : خیلی راحت نبود.
نگوییم : جانم به لبم رسید.
بگوییم : مسئله را خودم حل میکنم.
نگوییم : مسئله ربطی به تو ندارد ..
پاسخ
آفرین به شما دکتر جان
واقعآ عالی انتخاب شده بود .. دست گلت درد نکنه
امیدوارم در سال جدید به کار ببندم
ممنون از این کامنت زیبای شما دوست فرهیخته ام
سلام عمو
خوبید؟
من بنا به فرمایش شما لینکهای سایت رو یکی یکی چک کردم. یه سری از اونها حذف شده بودند و یه سری هم تعطیل شده بودند که با اسماشون براتون می نویسم.
اول از همه سایت "عکس آپ سایتی برای آپلود تصویر" فی.لتر شده که البته این روزها کمتر سایت آپلود عکس و فیلمی هست که این بلا سرش نیومده باشه...
بگذریم...
این سایتها کلا حذف شدند:
روزنامه هواپیمایی
فروشگاه ملزومات پروازی
حسین دهباشی
اولین نمایشگاه بین المللی مجازی
تراختور
اینام تعطیل کردند:
دژاوو
جنگنده-موشک
یک اهری و اتفاقات ساده (منتقل شده به یه جای دیگه)
اینجام دوبار لینک شده:
پاراگلایدر بجنورد
پاراگلایدر و پرواز هواپیمای مدل بجنورد (هر دو یک سایته)
اینجام یه کمی عجیب و غریب میزد خودتون یه نگاهی بندازید!!:
فارغ التحصیلان سمپاد زنجان
امیدوارم مفید بوده باشه عمو
ضمنا من اوایل اردیبهشت دوباره میام تهران. امیدوارم اگه این بار نمایشگاه همون موقع باشه هم اونجا بتونم برم و هم بتونم عموی عزیزم رو ببینم
مواظب خودتون باشید
پاسخ
دختر عزیز و نازنینم دامون جان
جدآ از شما سپاسگزارم ... بار عظیمی رو از روی دوشم برداشتی
خودت بهتر می دونی که چقدر درگیرم .. من دیشب از کرج برگشتم .. تا همین الان که ساعت یک ربع به 5 بامداد است .. هنوز کامنت سایت ها به پایان نرسیده است .. !! از ساعت یازده و نیم دیشب تا همین الان .. اول ای میل ها رو جواب دادم .. بعدش نوبت سایت رسید .. در وبلاگ هم نوزده کامنت اومده است .. که بعید می دونم الان بتونم پاسخ ان ها رو بنویسم
اما لطف بزرگی که به حق بنده کردی .. همین لینک ها بود .. چون شنیدم بعد از عید دوباره قراره به سایت های مورد دار گیر بدهند .. البته کار بسیار خوبی انجام می دهند .. اما چرا باید به آتش سایتی که صاحب اش رو نمی شناسم بسوزم .. !!؟؟ تازه در وبلاگ که تا دلت بخواهد لینک از سایت های گوناگون است .. که باید یکی یکی اون ها رو چک کنم ..
من بی صبرانه منتظر ورود شما دختر نازننیم هستم ..
مواظب خودت باش
پی نوشت
دامون جان در پاسخ به اون کامنت مورد نظر ... دیگه چی ..!!؟؟؟
داشتیم عزیزم .. !!؟؟؟؟
راستی .. دامون عزیز .. همین الان ساعت 5:15 دقیقه بامداد .. نمی دونم چندم فروردین است .. !! شاید یازدهم باشه .. کلیه لینک های مورد اشاره حذف شد .. ولی در عوض یکی دو تا هم افزوده شد .. یکی مربوط به همشهری خودت " آینا " جان نازنین است .. یکی هم متعلق به خودم است که یک زمانی به سرم زده بود خاطرات ام رو در کتاب چاپ کنم .. !! عجب رویای بچه گانه ای .. !! که خیلی زود متوجه شدم ... من این کاره نیستم .. !!! چشمک
سلام. مطالب وبلاگ شما را می خوانم . لینکش را هم به عنوان یکی از وبلاگهای مورد علاقه ام در وبلاگم گذاشتم . زنده باشید
پاسخ
ممنون جناب عبادی که زحمت کشیده و لینک سایت بنده رو هم افزودید .. راستش رو بخواهید .. اگر شما این کار رو هم نمی کردید .. با دیدن تارنمای وزین شما ، حتمآ خودم این کار رو انجام می دادم
حال خوشحالم که با چنین سایت پر محتوایی آشنا شده ام
مطمئن باش مرتب با اشتیاق به آن سر خواهم زد
ممنون از حضورت
سلام عموی گلم
قابلی نداشتند.بازم سعی میکنم مطلب بفرستم.شاد و پر انرژی باشید انشاالله
ارادتمند : بابک معترض
پاسخ
دکتر جان نازنین
بی نهایت از شما و زحمتی که می کشید سپاسگزارم
امیدورام سعادت خواندن مطالب ارزشی شما رو همیشه داشته باشم
با سپاس از حضورتون
خواهش می کنم عمو. کاری نکردم که!
من اون لینکها رو هم چک میکنم و نتیجه رو بهتون یا ایمیل میزنم و یا همین جا مینویسم.
در ضمن در مورد نویسندگی هم بدون شوخی و از صمیم قلب میگم که اگه این کار رو میکردید قطعا موفق می شدید. الانم دیر نشده ها!!! ;)
پاسخ
دختر عزیز و نازنینم دامون گرامی
نمی دونم به چه زبانی از زحمات شما دختر بسیار عزیزم تشکر و قدردانی کنم .. ؟؟ واقعآ به بنده خیلی لطف کردی . من اصلآ نمی رسیدم . ولی به امید خدا .. قصد دارم در سال جدید قانونمند تر عمل کرده و برای هر کاری نظم و ترتیبی قایل شوم تا این گونه وقت کم نیاروم .. ! یکی از اون کار ها ، پاسخ به کامنت هاست .. که باید تا 48 ساعت بعد از انتشار پاسخگو باشم .. بعدش به کار های دیگرم چون نگارش مطلب جدید بپردازم .. و دوستان نباید به خاطر تآخیر در پاسخ ها بعد از گذشت 48 ساعت هیچ گله ای از من داشته باشند .. و به همین ترتیب برای کار های دیگر هم برنامه ریزی کنم .. تا بیشتر از قبل در خدمت یاران و عزیزانم باشم
با سپاس از شما
سلام عمو جان
امیدوارم سالم و سرحال بوده ، سال خوبی رو شروع کرده باشید.
راستش یکی دو روزی رو که اردبیل هستم قصد دارم با این نوشته ها بخش کامنت ها تونو شلوغ پلوغ کنم . امیدوارم طولانی بودن مطالب خسته تون نکنه.
ارادتمند : بابک معترض
خاطره ای از سرگرد خلبان "یدالله شریفی راد"
-
شصت و پنجمین روز جنگ نیز مثل گذشته شروع شد. صبح زود به پست فرماندهی رفتم و از ماموریتم جویا شدم. هنوز مشخص نبود و یا مصلحت نبود که زودتر ما را آگاه کنند. بنابر این، در اتاق جنگ به انتظار دستور فرماندهی بودم. پس از دو ساعت اطلاع دادند اگر سرهنگ "جوادپور" تا ساعتی دیگر نرسد، انجام ماموریت ایشان به عهده من خواهد افتاد. سرهنگ جواد پور که یکی از بهترین خلبان های پایگاه بود، سر وقت نرسید. برنامه فوق تعیین و طرح ریزی شده بود. شماره 2 " ستوان "امیر زنجانی" بود. او را خواستم، طرح لازم را برایش گفتم و از همکاران و دوستان حاضر در اتاق جنگ خداحافظی کرده، وسایل پروازی را برداشتیم و رفتیم به سمت شیلترها.
-
طبق برنامه پرواز کردیم و به هدف رسیدیم
کنار هواپیماها بررسی بیرونی انجام شد. سوار مرکب ها شدیم. موتورها را روشن کردیم و پریدیم. چند لحظه بعد روی اولین نقطه معین شده در آسمان، کنار هم بودیم. زمان را ثبت کردیم و به سوی هدف راندیم. پس از چهارده دقیقه از مرز گذشتیم. نشانی های نقشه با علامات زمینی مطابقت داشت. هوا خوب بود. دیدمان عالی بود و مشکلی در کار نبود. هدف یک پست دیده بانی بود در شمال شرقی سلیمانیه. همه چیز طبق بریفینگ انجام گرفت و به موقع روی هدف حاضر بودیم. بلافاصله موقعیت گرفتیم و به سمت دیده بانی شیرجه کردیم. لحظه ای که به ارتفاع رها کردن راکت ها رسیدیم، به نظرم رسید دیده بانی خالی از نفر و متروک است. بنا بر این از رها کردن راکت ها خودداری کردم. به ستوان امیر زنجانی نیز سپردم و جهت اطمینان بیشتر از متروک بودن هدف، از ارتفاع پائین اطراف دیده بانی را بررسی کردم.
-
هدف دیگری را شناسایی کردیم
به ستوان زنجانی گفتم دوباره موقعیت تاکتیکی بگیرد و رفتیم به طرف هدف شماره دو. سه دقیقه فاصله زمانی بود و یک دره عمیق و یک تپه، فاصله مکانی، ارتفاع مان حسابی پائین و سرعت مان زیاد بود. از دید هواپیماهای دشمن مصون مانده بودیم. از کنار آنتن مخابراتی شهر سلیمانیه که می گذشتیم، امیر زنجانی گفت:
- جناب سروان آنتن سمت راست را می بینی؟
می دیدم و پاسخ را دادم. گفت: "تارگت (هدف) خوبی است."
در حالی که آخرین گردش به سمت هدف شماره 2 را شروع کردم و سی ثانیه بیشتر با هدف فاصله نداشتم، گفتم: چند بار مورد حمله واقع شده، متروک است."
و در همین زمان از روی کارخانه سیمانی که در غرب شهر سلیمانیه قرار داشت، عبور کردم و قبل از رسیدن به هدف، انفجاری در زیر هواپیما شنیدم، طوری که هواپیمایم لرزید. بلافاصله گفتم:
- امیر ... مرا زدند، ولی هواپیما هنوز پرواز می کند، دقت کن ضد هوائی زیاد است.
جوابی از امیر نشنیدم. چند بار اسمش را تکرار کردم و پرسیدم:
- می شنوی؟
هواپیمای میگ عراقی دنبالم بود
در حالی که سمت چپم را جهت دیدن هواپیمای امیر می پائیدم، یک فروند میگ21 را دیدم. قضیه انفجار روشن شد. بلافاصله تمام مهماتم را به طور اضطراری از هواپیما رها کردم و دکمه ها را جهت یک درگیری هوائی روشن کردم. سرعت را تا حداکثر افزایش دادم و ارتفاع را به حداقل ممکن رساندم . زنده ماندن خود را در نابودی میگ مزبور یافتم. هیجان زده شده بودم. یا باید میگ21 عراقی را سرنگون می کردم و یا باید غزل خداحافظی را می خواندم.
میگ21 مدت ها بود مرا دیده بود. از من بالاتر می پرید و از هر نظر موقعیتش بهتر از من بود. گذشته از آن در خاک کشورش بود و این باعث دلگرمی بیشتری برای خلبانش بود. حرکت های تاکتیکی را آغاز کردم. چند بار با هواپیمای دشمن در یک ارتفاع قرار گرفتیم و از کنار هم رد شدیم. بالا رفتیم، پائین آمدیم.
میگ عراقی سرنگون شد
با تاکتیکی که به کار بردم، میگ21 دشمن را چند لحظه جلو انداختم و خود را از مرگ حتمی نجات دادم ولی او هم خودش را کنترل کرد و سرعتش را پائین آورد اما من نجات یافته بودم و در فاصله بالاتری از وی قرار گرفته بودم. اشتباه بعدی دشمن آن بود که دیگر سرعتش را اضافه نکرد . در ارتفاع پائین و جلوتر از من می پرید اما من نیز مرتکب اشتباه شدم و موشکی را بی موقع به طرفش رها کردم که از کنارش گذشت و منفجر شد و خیال می کنم به او صدمه ای نرسید.
بعد با مسلسل به طرفش تیراندازی کردم. اغلب پشت میگ و گاهی در بالا و بال راستش پرواز می کردم. ارتفاع خیلی پائین و سرعت میگ خیلی کم بود. چندین بار به طرفش تیر انداختم. به میگ اصابت می کرد ولی سقوط نکرد. در حالی که خلبان میگ21 دشمن سرش را کاملا به سمت من و راست گردانده بود، ناگهان بال سمت چپش به زمین گرفت و این کار یعنی آتش گرفتن آنی هواپیما.
-
با سرعت به سمت مرز حرکت کردم
دیگر درنگ جایز نبود. با سرعت زیاد و ارتفاع کم منطقه درگیری را ترک گفتم و به سمت کشور بازگشتم. جای اندیشیدن به امیر نبود. وقتی به آسمان کشور وارد شدم، گزارش ماجرایم را دادم و گفتم که از ستوان زنجانی خبر ندارم اما هرگز خیال نمی کردم رادار کشورمان هم از امیر خبر نداشته باشد. در جواب سوالاتم فقط سکوت بود که شنیدم. پس از ورود به منطقه کنترل پایگاه، با برج تماس گرفتم. اطلاعات لازم را گرفتم و درحالی که حداقل بنزین را داشتم، نشستم. هواپیما را به شلتر بردم و پس از خاموش کردن موتورها و پر کردن فرم پرواز، به سمت پست فرماندهی رفتم.
وقتی شرح ناقص گم کردن و از دست دادن امیر را می دادم، چهره های حضار در اتاق، زیر بار غم از دست دادن ستوان شهید "ابوالحسنی" که پیش از ورود من از آن آگاه شده بودند، در هم فرو رفته بود. مدتی التهاب داشتم. تا فهمیدم ...
امیر زنجانی پر کشیده بود
ستوان امیر زنجانی به شهادت رسیده بود. از طرفی غم از دست دادن امیر رنجم می داد و از طرفی لحظات درگیری و اعمالی که انجام شده بود و زندگی دوباره ای که یافته بودم مرا مغرور می کرد و از طرفی خبر فقدان شهید ابوالحسنی دردناک بود. هنوز چهره محجوب امیر از نظرم محو نشده است. با آن صدای نازک و مهربانش می گوید:
- جناب سروان، تارگت خوبی است...
گاهی فکر کرده ام در این تتمه عمری که مانده است، مجال این را خواهم یافت که خلبانی را ببینم با آن حجم یک جا جمع شده از ادب و استعداد و شور و عشق به وطن و گاهی فکر می کنم یعنی ممکن است با کسی آشنا شوم که جای روحیه شاد و لب خندان و لطیفه های" ابوالحسنی " را بتواند پر کند؟
بعدها معلوم شد که هواپیمای ستوان زنجانی با یک هواپیمای عراقی که از پشت به او حمله کرده بود، تصادم و هر دو در دم جان داده اند.
پاسخ
بابک جان عزیز و نازنینم
بی نهایت از شما سپاسگزارم
واقعیت این است که .. شنیدن ماجراهای غرور آفرین دفاع مقدس در هر زمان و بهانه ای .. باعث افتخار هموطنان می شود
شاید بیان این اعتراف جایش این جا نباشه .. اما امکان نداره من یاد اون ایام بفتتم .. و چشمانم خیس نشود .. همین امروز وقتی به عادت همیشگی در هنگام صرف نهار در اتاق ام فیلمی با همین موضوع دیدم .. بغض ام بدجوری ترکید .. اسم فیلم " ساعت 25 " بود که امین تارخ در نقش شهید بسیار عالی به ایفای نقش پرداخته بود .. و حسابی اشگ ام رو در اورد به طوری که به جان نوه هایم .. نتوانستم نهارم رو کامل بخورم .. همه ما ایرانی ها به نوعی با هشت سال جنگی که داشتیم خاطره ای دارند .. بعضی ها مثل من افتخار و سعادت حضور در آن را داشته اند .. بعضی ها افتخار حمایت پشت جبهه ها و بعضی ها هم افتخار تقدیم عزیز ترین نزدیکانشون رو دارند .. که همه این ها حماسه دفاع مقدس رو پر رنگ می کنه .. و باعث می شه هر چقدر این نوع خاطرات رو بخوانیم یا بشنویم ، هرگز برای هیچ کسی کهنه و خسته کننده نخواهد شد ..
دکتر جان خیلی لطف کردی .. آوالانچ عزیز هم با درج این گونه کامنت ها ، ارزش والایی به سایت حقیر بخشیده است .. خدا خیرتون دهد
تقدیم به شما
موفق باشید
http://www.photozagros.com/cp/thumbnails-15.html
پاسخ
آوالانچ عزیز و نازنین
با عرض خیر مقدم .. امیدوارم تعطیلات نوروز خوش گذشته باشه .. خیلی خوشحالم که به سلامتی و خوشی برگشتی
آوالانچ جان .. عجب هدیه جالبی محبت کردی .. هر کدوم از اون عکس ها من رو با خودش برد به دوران جوانی ام .. از تامکت گرفته .. تا اف - 5 و هرکولس نازنین خودمون .. وای انگاری که در اون زمان ها زندگی می کردم ..
داشتم با خودم فکر می کردم .. در یک پست با استفاده از همین تصاویر حس و حالم رو بیان کنم ..
به هر حال شما خیلی زحمت کشیدی .. دستت درد نکنه
سلام عمو بهروز گل
عید شما مبارک
مطلبت بازم عالی بود
برا اینکه وقتت رو نگیرم دیگه تعریف ها رو برات نمی نویسم ولی بهروز خان جدا دست به قلمت عالیه.
بهروز خان در پاسخ قبلی به من گفته بودی که دست راستت لمس شده. به امید خدا خوب شده؟ یا هنوز همونطورس هست؟
عمو بهروز شرمنده من این مدت 13 روز خونه بودم و اینترنت داغون بود.
تازه الان اومدم شیراز که یه راست اومدم خدمتت. عمو بهروز این قضیه دستت واقعا منو نگران کرد اگحه میشه قشنگ بگو چی شده تا ما هم از نگرانی در بیایم.
راستی عمو بهروز امسال شمال افتضاح بود. ما که رنگ آفتابو ندیدیم. راست میگی شمال موقعی خوبه که شلوغ نباشه.
عمو جون 13 به در هم که ان شاالله خوش گذشت؟
ما که همین جا تو شیراز رفتیم یه پارک، مردم بودن ما هم تک و تنها برا خودمون بودیم.
فدات بشم
سلام برسون
پاسخ
رضا جان عزیز و نازنینم
عید شما هم مبارک باشه عزیزم .. امیدوارم سالی خوب و سرشار از موفقیت و شادکامی داشته باشی ..
رضا جان .. خوشحالم که از مطلب خوشت اومده است .. راستش رو بخواهی قلم من زیاد جالب نیست .. .. این چشمان زیبای شما و جذاب بودن خاطره هاست که چنین به نظر می آید .. !! به هر حال ممنون از تعریف شما .. شرمنده می شوم . رضا جان شما مراحم هستی .. و من خوشحال می شوم که کامنت یاران و دوستان نازنین رو بخونم .. چون انرژی گرفته و دلگرم می شوم .
رضا جان عزیزم .. در باره لمس بودن دست راستم .. بله حق با شماست .. خیلی عذاب کشیدم .. ول کن هم نبود .. !! من عادت دارم هر نوع مرضی رو با استراحت در منزل و خوابیدن همچنین تلقین کردن و ناچیز شمردن منبع درد ، با آن مبارزه کنم .. و اغلب هم جواب می گیرم ..! راستش رو بخواهی به دو دلیل به دکتر نرفتم .. اولآ دفترچه بیمه ام اعتبارش پایان یافته و به دلیل مشکلات تنفسی و سختی تعویض موفق به این کار نشده ام .. از سوی دیگر آزاد هم خودت می دونی خیلی گران است .. ! دلیل دوم هم این است که به محض این که پایم رو به هر بیمارستانی بگذارم ، آزمایش و نوار سکته های قبلی ام رو نشان می دهد .. و یک راست به سی سی یو اعزام می شوم .. !! تا بیایم ثابت کنم این علایم متعلق به گذشته است .. کلی باید پیاده شوم .. و همان طور که عرض کردم برای یک آدم بازنشسته مثل من شدنی نیست .. !!! خدا رو شکر
اما این بار که دستم درد گرفت .. سعی کردم با تلقین عشق و علاقه ای که به سایت و خوانندگان محترمش دارم ، و با درج ان پست تقریبآ طولانی با درد مبارزه کنم .. به لطف خداوند و دعای خیر دوستان بزرگوار .. بعد از اتمام پست آخر .. با تعجب مشاهده کردم که درد به مچ دستم رسیده است .. و دستم از حالت بی حسی رها شده است .. و با کمی استراحت .. بعد از چند روز برطرف شد .. البته در این وسط یک دیداری هم با نوه ها داشتم .. انرژی و شور عشق آن ها خیلی در کاهش درد تآثیر داشت .. و شکر خدا الان خوب هستم
اما در باره تعطیلات نوروز و مراسم های مختلف ان .. به جان نوه هایم .. نه چهارشنبه سوری از خونه بیرون آمدم .. !! و نه برای دید و بازدید جز خونه دخترم .. اون هم بعد از یک هفته که از عید گذشته بود ، هیج جا نتونستم بروم .. من عاشق مسافرت هستم .. اما در ایام خاص که مردم هجوم می برند .. به هیچ عنوان دوست ندارم به سفر روم .. ارزش ترافیک سنگین اش رو نداره .. ! دیروز هم سیزده بدر بود .. من و همسرم .. مثل روز های دیگر .. در خانه تنها بودیم .. و بیرون نرفتیم .. !! فقط آخر شب خطاب به همسرم گفتم .. این هم نوروز و سیزده بدر .. دیدی چه زود گذشت .. !!!؟؟
از سوی دیگر سرعت اینترنت هم افتضاح بود .. !! علی رغم برخورداری از اینترنت پرسرعت 512 ، به زور صفحات بالا می امدند .. لذا نتوانستم مطالب بعدی رو تهیه کنم .. و فقط جایت خالی .. تا دلت بخواهد فیلم سینمایی تماشا کردم .. اون هم نه از تلویزیون خودمون .. بلکه از دی وی دی هایی که خریداری کرده بودم .. مرتب فیلم می دیدم .. !!
ببخشید رضا جان پاسخ ام طولانی شد
ممنون از حضورت
بنام خدا
سلام ودورود بي پايان بر محمد(ص) و اولاد پاكش
و سلام خدمت استاد عزيزم و دوستان سايت
برادر ارجمندم جناب centcom عزيز
بنده به واقع عرض ميكنم كه عقل كل كه نيستم و اطلاعاتم را نيز از سازمانهاي خاصي دريافت نكردم پس قطعاً اشتباهاتي هم دارم اما پاره از مسايل را اطمينان دارم كه درست است حالا؛
درجايي گفتم در ابتداي جنگ آمريكا اعلام بيطرفي نمود نگفتم كه در تمام جنگ ، پس در اينجاي مطلب بنده اشتباهي نكردم .از سال1365 به بعد و ماجراي مك فارلين خصومت آمريكائيها آشكارتر شد و دو سال بعد نيز به جنگ مستقيم با ما پرداختند ( جنگ با ناوها و ناوچههاي ايراني ، كمك مستقيم ناوگان ايلات متحده مستقر در خليج فارس به عراقيها در اشغال مجدد جزيره فاو ، ماجراي ايرباس ايران و 295 نفر شهيد اين حادثه و...)
در خصوص هليكوپترها هم بنده تا حالا مطلبي نشنيده بودم ولي ميدونم اگر هم چنين چيزي بوده در قالب فروش تسليحاتي به عراق نبوده و به عنوان فروشهاي غير نظامي تلقي ميشده است البته نام اين هليكوپتر نيز گويايي اين مطلب است كه اين يك پرنده نظامي نيست BELL 214 ST 'SUPER TRANSPORTER' اما مي شود با آن نفرات و تجهيزات نظامي را هم منتقل كرد مثل يك ترلي كه ميتواند هم تراكتور را جابجا كند و هم ميتواند بر روي كشنده مخصوص تانك نيز حمل كند كه در اين باره نظر استاد عزيزم جناب مدرسي ميتواند راهگشا باشد.
در مورد تسليحات اسرائيلي يا خريد تجهيزات نظامي از اسرائيل نيز بايد عرض كنم اينو ديگه در يكي از ضميمههاي روزنامه هاي كثير الانتشار در دو سال يا سه سال پيش خوندم كه ايشون فرمودند تجهيزاتي كه براي ما قابل استفاده نبود و به درد ما نمي خورد را در مهراباد روي زمين ولو كرده بودند كه يك مانور تبليغاتي هم به حساب مي آمد ، پس در اينجاي مطلب نيز از خودم چيزي نگفتم.
در خصوص مسايل ديگرهم بنده مشتاقانه منتظر ايميل شما هستم.
مولي علي نگهدار همه دوستان و شما باشد
اما استاد عزيزم احوال شما چطوره؟ خوب هستيد انشا الله ؟
سلام گرم بنده را خدمت خانواده گرامي ابلاغ فرموده و ملتمس دعاي خير شما هستم.
فرزند كوچيك شما-علي كدخدايي
پاسخ
پسر عزیز و نازنینم علی جان گرامی
خوشحالم که دیالوگ های شما با دوست عزیزمون کاملآ منطقی و علمی است .. شما در کامنت قبل به نکته جالبی اشاره کرده و گفتی .. ما همه در یک سوی قضیه هستیم .. دقیقآ همین گونه است .. و اگر هم بحثی می شود و یا اختلاف نظر پیش می آید .. همه مربوط به اطلاعاتی است که هر یک از ما دریافت کرده ایم .. بدون شک نه من نه شما و نه دوست عزیزمون در زمان رخداد آن اتفاقات نه در مهرآباد بوده اند .. نه در کنار مک فارلین .. !! همه به نوشته ها و منابعی استناد کرده و به بحث می پردازیم .. قبول این که ممکنه هر یک از ما اطلاعات دریافتی اش صحیح نباشد ، امری طبیعی است .. و هیچ جای نگرانی نیست .. مهم این است که ما با افتخار در هشت سال دفاع مقدس خدمت کرده و امتحان خودمون رو پس دادیم .. بقیه همه اش بهانه است .. !! مگه نه .. ؟؟؟ چشمک .. !! بگذریم
ممنون علی جان عزیزم .. از این که با تآخیر پاسخ کامنت ها را می نویسم ، شرمنده .. کامپیوترم مشکل داره .. گاهی در همون ابتدای کار چند بار پشت سر هم ری استارت می کند .. گاهی بعد از چند ساعت کار خاموش می شود .. ! اگر از فن سی پی یو باشد .. که نباید بعد از 24 ساعت خاموشی ، وقتی کلید رو می زنیم .. با سر و صدای فراوان خاموش شود .. !! به هر حال بد جوری بازی در اورده است .. و کل مطلب پست جدید ام هم با اجازه ات حذف شد .. !! نمی دونم مشکل در کجاست .. ؟ اگه مدتی تآخیرم طولانی شد .. نگران نباشید . از کامپیوترم است
خانواده همه خدمت شما پسر عزیزم سلام می رسانند .. محتاج به دعا
سلام كاپيتان (شتلق)
حالتون خوب است . اميدوارم تعطيلات خوش گذشته باشد و استراحت كرده باشيد (چشمك)از سايت معلوم است كه استراحتي تو كار نبوده، به هر حال امروز اولين زمان براي دسترسي به اينترنت وديدن سايت وزين شما بود (14/1/89)راستش سال گذشته از 24/12/88 تا امروز در جاده ها در حال كمك و امداد و نظارت و بررسي . كنترل بوديم و ساعت 3صبح مي خوابيديم و ساعت 7:30 دوباره تو جاده بوديم
بگذريم خاطرات خوبي بود و لذت بردم
قربان شما
با اجازه ، خبردار ، (شتلق) ، عقب گرد
پاسخ
خسته نباشی امیر عزیزم .. هیچ چیزی لذت بخش تر از خدمت به خلق خدا نیست .. خوشا به سعادت شما که در ایامی که مردم در حال شادی و تفریح بودند .. با زحمت شبانه روزی خود ، به فکر آسایش و امنیت هموطنان بودی .. دست شما درد نکنه .. من به نمایندگی از سوی همه آن مردم دست شما را می بوسم .. واقعا خسته نباشی
امیر جان خوشحالم .. بعد از مدت ها دوباره می بینمت .. راستش من همش خونه بودم .. نه چهارشنبه سوری .. نه ایام عید و نه سیزده بدر .. از خونه بیرون نرفتم .. فقط دهم عید رفتم کرج تا بازدید دخترم رو پس بدهم .. همین !! اما از این که هموطنانم استراحت و تفریح کردند .. خوشحالم .. امیدوارم همیشه در صلح و صفا و شادمانی زندگی کنند
مواظب خودت باش
با سلام خدمت استاد صبور جناب آقای مدرسی / چند ماهی بود که سایت شما را بدون اینکه کامنتی بگذارم می خواندم و دلیل اینکه قصد داشتم کامنت نگذارم این بود که چند نفری از آشنایان با سرچ اسم من در گوگل کامنت هایی که با شما درد و دل کرده بودم آمده بود و آنرا خوانده بودند و متاسفانه بعضی هایشان کم جنبه بودند. لذا از این به بعد قصد دارم اگر خواستم اظهار ارادتی کنم با اسم کوچک و بصورت لاتین بنویسم. /
در لابه لای دریای سایتها و وبلگهای موجود، وقتی دلم می گیرد یا اینکه دوست دارم به خاطرات دهه چهل یا پنجاه و دهه شست بروم با خاندن پست های صمیمی شما لذت می برم.
ارادتمند jafar
پاسخ
جعفر جان عزیز و گرامی
خیلی متآسف شدم که چنین اتفاقی برای شما رخ داد .. !! آخه بعضی ها با این نوع کار هاشون چه عایدشون می شود .. ؟ آیا سرک کشیدن به مسایل خصوصی اقوام و آشنایان و حتی غریبه ها کار خوبی است .. !!؟
جعفر جان گرامی .. آرزو می کنم در سال جدید هرگز دلت نگیره عزیزم .. و همیشه قلبت دریای شادی ها و موفقیت ها باشه .. به هر حال در سایت حقیر به روی شما دوست بسیار بزرگوارم همیشه باز است .. و به بنده منت می گذاری هر وقت تشریف فرما می شوی
مواظب خودت باش
ممنون از حضور پر مهرت
سلام عمو بهروز
نميدونم ايميل تبريك من رسيد يا نه ولي بهرحال عيد شما مبارك و سالي پر از آوا و آنا،پول،وبلاگ و سايت داشته باشيد....
پاسخ
قربونت آرش جان .. کلی خندیدم .. سالی پر از آنا و آوا .. !!
از یک نظر کاملا صحیح است .. و ان دیدار مرتب با ان ها در طی سال است .. به هر حال خیلی جمله ای جالب و زیبایی نوشتی
بی نهایت از شما سپاسگزارم
بورسیه
جناب مدرسی گل سلام
ارادت دارم
برای مشورت نیاز دارم تا با شما تماس بگیرم
موبایل خاموش بود
روم نمیشه به منزل زنگ بزنم
گفتم پیام بدم کسب تکلیف کنم.
در مورد بورسیه
کارهایی انجام داده ام که می شود تقریبا بیست نفر را تا سقف پنجاه میلیون تومان بورسیه کرد
پرداخت هم ماهیانه دویست و پنجاه هزار تومان
پاسخ
سپند عزیز .. چون با هم تلفنی صحبت کردیم .. دیگه پاسخ کامل را نمی نویسم
جناب مدرسی عزیز سلام خدمت شما و کلیه دوستان سایت.امیدوارم سال بسیار خوبی سرشار از سلامتی در انتظارتان باشد.کمی هم در سال جدید بیشتر مواظب ناراحتی خود باشید و کاری کنید تا خیال دوستداران شما تا حدی راحت باشد و نگران سلامت شما نشوند.شما برای همه ما عزیزید و انشاالله سایتون همیشه بالای سر ما باشد.خدمت همسر گرامی سلام ویژه برسانید.علی جان کدخوائی گرامی را خدا قوت که چنین مطالب خوبی را سامان میدهد و مرا بسیار خوشنود می سازد.همه دوستانرا آرزوی موفقیت در سال نو دارم.
پاسخ
سرور گرامی جناب فرنودی نازنین
دیگه یواش یواش داشتم نگران شما می شدم .. چون حتی پاسخ ای میلی که به مناسبت تولدت فرستادم هم نیامد .. !
باور کن قصد داشتم تلفنی مزاحم شما شوم .. که خدا رو شکر امروز کامنت شما را دیدم . و کلی خوشحال شدم
محمود جان .. از توصیه های شما بی نهایت سپاسگزارم . چشم حتمآ رعایت خواهم کرد . ممنون که این همه به فکر بنده هستی ..
استاد عزیز .. یک قراری بگذار تا حتمآ خدمت برسم .. هم برای صحبت در باره نمایشگاه هوایی .. برای گردهمایی و هم کلی حرف های خصوصی .. چشمک ..!! ممنون از شما
سلام جناب مدرسی.یه پیشنهاد دارم...از اون جایی که تو خونه به روش Dial up خاطرات نمکیتونو میخونم و خودتونم از سختی کار مطلعید...و از اون جایی که تصمیم بر این شد که مطالب به صورت امیخته با سایر موضوعات در غالب پستها ارائه بشه...پس اگه میتونید توی وبلاگتون عکس هارو حذف کرده و به خواننده هاتون که مثل من وارد اینترنت میشن این رو اعلام کنین...البته این حرف من دلیل بر این نیست که بگم عکسها رو به کلی حذف کنین چون خودم هر چند وقت یه بار میرم کافی نت فقط برای دیدن عکسها...باز هم میگم این در حد یک پیشنهاده...
یا علی
پاسخ
احسان عزیزم .. از پیشنهای که دادی ممنونم
راستش رو بخواهی .. من در گذشته همین کار را می کردم .. یعنی تصاویر وبلاگ بی نهایت در حجم پائین تر نسبت به سایت بود . و در بالای مطالب وبلاگ نوشته بود مخصوص اینترنت کم سرعت .. و سایت هم اختصاص به سرعت بالا و معمولی داست .. تا این که به دلیل نقل و انتقال مجبور شدم چند مدتی از سیستم دایل اپ استفاده کنم . با کمال تعجب مشاهده کردم که سایت با سرعت معمولی هم بالا می آید .. !! این شد که دیگه هر دو را مثل هم منتشر کردم
اما اگر باز هم چنین مشکلی وجود داشته باشه .. می تونم باز این روش رو ادامه دهم .. اما واقعیت اینه مدتی است سرعت اینترنت برای ما هم که از اینترنت پرسرعت استفاده می کنم پائین امده است .. و به زحمت صفحه ها بالا می آیند .. باید ببینم نظر دوستان دیگه چی است .. ؟ حتمآ اقدام خواهم کرد
ممنون از شما
با عرض سلام و درود!
فرمودید :
"بنده به واقع عرض ميكنم كه عقل كل كه نيستم و اطلاعاتم را نيز از سازمانهاي خاصي دريافت نكردم پس قطعاً اشتباهاتي هم دارم اما پاره از مسايل را اطمينان دارم كه درست است حالا"
بنده هم به واقع عرض می کنم که شما را واقعا فردی اهل مطالعه و تحقیق می دانم.
مورد اول را که اشاره فرموده اید، قبلا پاسخ داده ام. اظهارات برژینسکی و قضیه گروگانگیری در سفارت و..
مورد دوم در مورد کمکهای کشورهای غربی و فروش تسلیحات، لینک آن را قبلا داده ام که مساله فروش هلی کوپتر، فقط یکی از آنها است.
این بار ، به فروش تجیهزات نظامی انگلیس اشاره می کنم:
http://en.wikipedia.org/wiki/British_support_for_Iraq_during_the_Iran%E2%80%93Iraq_war
اعزام کارشناس، رادار، موشک و...
یک موردی در حین جستجو به چشمم خورد که مو به تن آدم راست می کند:
کتابی نوشته شده به نام:
History's Greatest War
by
Terry Bryant
در این کتاب اشاره شده که:
20000 سرباز ایرانی به خاطر استفاده از گاز اعصاب توسط ارتش عراق، بلافاصله کشته شدند.
در همان ویکیپدیا، می بینیم که اسکات ریتر، بازرس کمیسیون خلع سلاح سازمان ملل که یک افسر زبده و کارشناس حرفه ای ارتش ایالات متحده هم بوده است، در جایی می گوید که دولت انگلیس، بعد از فاجعه حلبچه، حتی سلاحهای بیشتری هم به عراق داده است!
Scott's report explained the British government's secret decision to supply Saddam with even more weapons-related equipment after the Halabja chemical weapon on Iraqi Kurds by their own government
تازه اینها مواردی است که مطرح شده، همین گزارشها و مدارکهای بازرسی سازمان ملل از هراق، اگر روزی به طور کامل افشا شود، آن وقت پای خیلی از کشورهای غربی وسط خواهد بود و دست خیلی از جنایتکاران جنگی رو خواهد شد.
من واقعا از خدا می خواهم، که به خانواده های جانبازان شیمیایی صبر بدهد. واقعا خیلی سخت است. سالهای سال زندگی کنی بدون اینکه حتی یکبار آن طور که دلت می خواهد نمفس بکشی...
به هر حال،
مورد سوم هم بنده قبلا هم عرض کردم اطلاعات شما درست نیست.ان شا الله در ایمیل مفصلتر توضیح خواهم داد.
این پست من،پایانی خواهد بر مناظره بین من و جناب آقای کدخدایی عزیز.
لازم می دانم که از جناب مدرسی،به خاطر اینکه امکان این بحث ررا فراهم کردند سپاسگزاری کنم. ایشان بدون سانسور و اعمال نظر، اجازه دادند این بحث انجام شود.
ایمیلم را در این پست ارسال کرده ام.جناب مدرسی لطف کنید ایمیل جناب کدخدایی برای من ارسال بفرمایید. همچنین، اگر برایتان مقدور است، چون در جایی فرموده بودید من در بعضی جاها اطلاعات غلطی دارم، لطفا در ایمیل اشتباهات بنده را بفرمایید . من هدفم روشن حقیقت است.
پاسخ
دوست و هموطن نازنین
با سپاس از شما که این همه دلسوزانه به فکر جانبازان نازنین و جنایات جنگی رژیم بعثی که با حمایت غربی ها انجام دادند رو می کنید .
عزیزم .. همه خوانندگان شاهد هستند در تمام مدتی که افتخار راه اندازی سایت رو داشته ام ، هرگز سعی نکردم به هیچ عنوان خطوط قرمز نظام و ارتش رو زیر پا بگذارم . دوم این که .. هرگز وارد مسایل سیاسی نشدم . و سوم این که در مسایلی که آگاهی نداشته ، هرگز اظهار نظر نکرده ام .
که در باب مسایل شما هم صدق می کند .. اما از ان جایی که در زمان جنگ افتخار پرواز با هواپیماهای ترابری را داشتم .. در حمل مجروحان جنگی ، در حمل و نقل تجهیزات جنگی ، مسئولان عالی رتبه کشور و ارتش و سپاه و ایضآ در ماموریت های خارج از کشور در رابطه با مسایل نظامی حضور داشتم .. قطعآ به خیلی از مواردی که شما و جناب کدخدایی اشاره فرمودید ، آشنایی دارم . و با صراحت اعلام می کنم خیلی از رسانه های داخلی و سایت هایی که در باره مسایل جنگ می نویسند و گاهآ مورد استناد بچه مسلمون هایی چون پسر عزیزم جناب کدخدایی و دیگران قرار می گیرد ، صحیح نبوده و در جاهایی حتی غرض ورزی و دشمنی با ایران به چشم می خورد . این دشمنی به شکلی کاملآ غیر محسوس و کارشناسی شده از عشق و علاقه جوانان به مسئله پرواز آغاز می شه .. تا به مسایل ارزشی می رسد .. ! و با ارایه اطلاعات کاملآ غلط سعی در مخدوش کردن ارزش های دفاع مقدس رو دارند .
اما این که شما از بنده خواسته اید به طور خصوصی در باب بعضی از همین مسایل جواب بدهم .. قبل از پاسخ شما مثالی عرض کرده و سپس جواب شما رو می دهم ...
در اغلب سایت های ایرانی موجود که الحمدالله تعداد آن ها هم یکی دو تا نیست .. به خیلی از اطلاعات نظامی ما که به عقیده بنده جنبه محرمانه داشته و جزء اسرار طبقه بندی شده ارتش محسوب می شود .. به راحتی پرداخته شده است .. اما از ان جایی که در میان انواع اطلاعات راست و دروغ فراوان دیگر قرار گرفته است .. حتمآ مصلحت این گونه بوده است که حساسیت نشان داده نشود .. !! اما بنده به عنوان یک نظامی بازنشسته به هیچ عنوان اجازه ندارم آن ها را باز گو کرده و یا وارد حریم این گونه مسایل شوم ... !
لذا با عرض پوزش از شما دوست خوبم .. عرض می کنم با کمال شرمندگی ، بنده به هیچ عنوان آمادگی پاسخ گفتن به مسایلی که بین شما و جناب کدخدایی مطرح شد رو ندارم .. یعنی مجاز به اظهار نظر نیستم .. چون به عنوان یک نظامی مطلع سخن من نسبت به سایت های بی هویت خیلی اعتبار نظامی دارد .. و اما اگر مشاهده کردی که در پارانتز عرض کردم .. زیاد به نوشته های سایت هایی که به مسایل نظامی ما می پردازند اعتماد نکنید ، صرفآ یک توصیه دوستانه بود . و شما مختارید که قبول نکنید .. اما خواهش می کنم از بنده انتظار نداشته باشید در باب مسایل مطروحه اظهار نظری بکنم
با سپاس از شما دوست خوبم
لطفا این پست را به دقت بخوانید و بعد، اگر صلاح دیدید ، منتشر کنید.
درود بر جناب مدرسی
فرمودید:"بنده به هیچ عنوان آمادگی پاسخ گفتن به مسایلی که بین شما و جناب کدخدایی مطرح شد رو ندارم .. یعنی مجاز به اظهار نظر نیستم .. چون به عنوان یک نظامی مطلع سخن من نسبت به سایت های بی هویت خیلی اعتبار نظامی دارد .. "
حالا متوجه شدم، این پست شما مرا متوجه خیلی مسایل کرد.حالا بهتر دانستم که چرا آنقدر روی مطرح شدن مسایل سیاسی در سایت حساسید، و یا چرا جواب پاسخ پرسشهای قبلی مرا نداده بودید.خب مرد عزیز، شما آن قدر توانایی بالایی در استدلال و توجیه کردن دارید،چرا همان اولین بار نگفتید؟که برخی مسایل و سو تفاهمات بحثها پیش نیاید.اشاره من به بحث الان نیست،مربوط به گذشته است.
برای اطلاع دوستان عرض می کنم، این بخش صحبتهای آقای مدرسی، کاملا تایید می کنم:
"و با صراحت اعلام می کنم خیلی از رسانه های داخلی و سایت هایی که در باره مسایل جنگ می نویسند و گاهآ مورد استناد بچه مسلمون هایی چون پسر عزیزم جناب کدخدایی و دیگران قرار می گیرد ، صحیح نبوده و در جاهایی حتی غرض ورزی و دشمنی با ایران به چشم می خورد . این دشمنی به شکلی کاملآ غیر محسوس و کارشناسی شده از عشق و علاقه جوانان به مسئله پرواز آغاز می شه .. تا به مسایل ارزشی می رسد .. ! و با ارایه اطلاعات کاملآ غلط سعی در مخدوش کردن ارزش های دفاع مقدس رو دارند . "
و اتفاقا برای اثبات این فرمایش ایشان، سوژه خوبی را هم سراغ دارم. ابتدا یک مطلب را عنوان می کنم و بعد این سوژه را بررسی می کنم.
یکی از ترفندها رسانه ها، اثبات حرف دروغ و جا انداختن آن بوسیله حرف راست است. یک خبر در نظر بگیرید که دارای پنج قسمت اصلی است. برای مثال رسانه ای مثل رادیو فردا، چهار قسمت را راست می گوید، تا قسمت پنجم که دروغ است برای خواننده جا بیفتد و آن را قبول کند.
حالا به سوژه باز می گردیم:
وقتی که شما عبارت " جنگ ایران و عراق" را در گوگل جستجو کنید، اولین لینکی که به دست می آورید، مقاله است که در سایت ویکی پدیا گذاشته شده است. دقت می کنید که این لینک، حتی بالاتر از پایگاههای اطلاع رسانی کشور ما ،سایتهای مثل ساجد
و یا تبیان و.. قرار گرفته است. در واقع در صحفه اول جستجوی بدست آمده، خیچ اثری از سایت ساجد،" سایت جامع دفاع مقدس" نیست!!
بسیار خوب، پس کاربر با سایت
ویکی پدیا هدایت می شود.
در آن سایت مقاله ای جالب و جامع و جذاب وجود دارد که ماهرانه نوشته شده است.
کاربر آن را می خواند و اطلاعات آن را قبول می کند.
من چند سال پیش این مقاله را خواندم،همان موقع یک جور خاصی نوشته شده است. حس کردم باید یکی از اعضای حزب توده این را نوشته باشد. و سال گذشته اتفاقی متوجه شدم چه کسی این را نوشته است: ناخدا انور
چون این سایت، جای مباحث سیاسی نیست، من از باز کردن مسایل این شخص و اقداماتش پرهیز می کنم.
بگذریم، این شخص در سایت flickr آمده و مطالبی گذاشته و عین این مقاله را آنجا گذاشته و البته اسمش را هم آنجا نوشته، آن موقع بود که من دانستم، نویسنده این مقاله که بوده است.
واقعیت این است: مقاله موجود در ویکی پدیا، طوری نوشته شده که تصویری در ذهن خواننده ایجاد کند که نشان دهد حزب توده در زمان جنگ خیلی کارهای مثبتی کرده است و عقل کل بوده است!!
می بینید، به همین راحتی، غفلت دستگاههای فرهنگی کشور ما باعث می شود که آنها چطور جولان بدهند!
من روی سخنم با بازنشستگان ارتش است، آقای مدرسی امروز وبلاگی دارد، که خلا موجود در اینترنت را درباره خاطرات خلبانان نیروی هوایی، تا حدود زیادی پر کرده است، اما چرا چنین وبلاگهای در مورد نیروی زمینی، و یا دریایی وجود ندارد؟
اگر شما نگویید، امثال ناخدا انورها هستند که بگویند، و اگر آنچه آنها می گویند، جا بیفتد،آن وقت من از شما می پرسم: آیا شما در آن هنگامپیش مردم منزلت و احترام شایسته ای خواهید داشت؟
واگذار کردن عرصه در زمینه فرهنگی، به همین سادگی است که دیدید!
در مورد اهمیت خاطرات زمان جنگ و خاطره نویسی درباره آن، به این نکته دقت کنید :
"از دیگر مراكز تاریخنگاری فعال در مورد تاریخ معاصر و تاریخ انقلاب مركز تاریخ نیروی زمینی ایالات متحده است. كه شروع كرده است به جمعآوری خاطراتی از فرماندهان و مستشاران نظامی آمریكایی كه در ایران بودهاند. مجموعهای از خاطرات صدوپنجاههزار مستشار آمریكایی است كه باید درعینحال گفت اینها تجربیات خودشان را انتقال میدادند نه خاطرات را. بههرحال تاریخنگاری نیروی زمینی آمریكا این تجربیات را بهعنوان خاطرات گرفته، ولی هنوز چیزی را منتشر نكرده است. "
می بینید که چقدر مساله خاطرات زمان جنگ مهم است.
به هر حال، آقای مدرسی من چند پیشنهاد هم برای شما و وبلاگتان دارم:
1-پستهای کمتر، اما کیفیت مطالب بالاتر، این وبلاگ نباید دچار روزمرگی شود
2-در آمریکا فیلمهای جالب و تاثیر گذاری درباره زندگی نظامیان، بعد از جنگ و بازگشت به جامعه، ساخته شده است.به نظرم بسیار شایسته است که شما، با بیان قوی و صریح به مصاحبه با یکی از جانبازان شیمیایی بپردازید،از درد و دلهایشان بگویید ، از تصور برخی مردم درباره آنها، که فکر می کنند در کاخ زندگی می کنند، و...
3-خدا بیامرزد مرحوم پلنگ صورتی را،یک نقدی هم درباره بازیهای رایانه ای امروز و کارتونهای امروز، و مقایسه آن با برنامه ها و کارتونهای زمان شاه،یاد پینوکیو به خیر، چون دیدم گاهی خاکی میروید و به غیر مطالب نظامی و خاطرات، چیزهای دیگری هم می گذارید.
4- کمتر به خودتان فشار بیاورید، بیشتر استراحت کنید، مججدا می گویم:
پست کمتر با کیفیت بالاتر
نیازی نیست با فوتوشاپ کلی ور بروید، هیمن قلم شما کافی است .
ضما آقای مدرسی، چون خودتان گفته بودید دستی در ترجمه دارید:
-با عبارت in which یک جمله بسازید، معنی in which دقیقا چیست؟
-معنی some sort چطور؟
سپاس
پاسخ
دوست بسیار عزیز و نازنینم
قبل از این که پاسخ این کامنت را بدهم .. از ان جا که من با همه رو راست هستم .. اجازه می خواهم از شما هموطن نازنین یک عذر خواهی جانانه کرده و بگویم حلالم کن ..
اخه راستش رو بخواهی من گناه شما رو پیش وجدان خودم شستم .. تصور می کردم از اون ایرانی های مخالف .. صحیح نیست . چون خیلی از مخالفان عاشق وطن هستند .. تصور من به شما این بود که مغرض وطن هستی .. و سعی می کنی با کشیدن مباحث ورود خارجی ها ، نمی دونم استقلال ما رو زیر سوال ببری .. چندین بار سعی کردم .. حتی کامنت های شما رو حذف کنم .. !!! اما وقتی امروز که منتظر بودم واکنش غیر منطقی ات رو ببینم ، تازه به خود اومدم که چقدر شما انسان فهمیده و آگاهی هستی .. و این که چقدر به مسایل ارزشی توجه می کنی .. من بقدری خنگ تشریف دارم .. که وقتی علی کدخدایی در باره شما نوشت ما در یک طرف قضیه هستیم .. فکر کردم او هم کم اورده است .. و تسلیم بیان قوی و منطقی شما شده است ..
اما امروز وقتی پاسخ ات را شنیدم .. و متعاقب ان تحلیل زیبایت رو .. اشگ شوق از جشمانم جاری شد .. و فهمیدم در باره شما اشتباه می کردم .. البته در کامنت قبلی وقتی به جانبازان اشاره کردی .. به شیمیایی ها کمی شل شده بودم .. من را حلال کن .. این تصور غلطی بود که در باره شما داشتم .. ولی شخیت ام اجازه نمی داد حتی به مخالفان نظام هم برخورد غیر منطقی داشته باشم اما در باره اهداف فرهنگی .. باور کن سینه ام مملو از درد است .. بد جوری اعصابم از هجوم دشمنان ایران در عرصه فرهنگی خرد است .. من قبلآ هم نوشته ام که عاشق فیلم هستم .. یک سری فیلم از طریق اینترنت با زیر نویس فارسی خریدم .. از ان جا که من به زبان اصلی بهتر متوجه فیلم می شوم .. به زیر نویس ها توجه ای نمی کردم .. اما نمی دونم چی شد که جشمم به زیر نویس افتاد .. عرق شرم به من نوشت .. کلمات مستهجن را که غربی ها در دیالوگ های خود به کار می برند .. و اغلب به ان منظوری که ما متوجه می شویم نیست را .. خیلی راحت به فارسی برگردانده و بدون توجه به حضور خانواده ها و بانوان ... وای .. کلمات بسیار زشت حتی وقیح تر از معنی خارجی اش .. زیر فیلم گذاشته و عملآ روز روشن از سایت های اینترنتی تبلیغ ان را می کنند .. این ها سود جو نیستند .. این ها یک مشت بی وطن و بی خانواده ای هستند که از اختلافات مملکت سوء استفاده کرد و در این اوضاع و شرایط شخصیت خود رو بی پروا نشان می دهند .. کسی هم نیست با این بی وجدان ها برخورد کند .. از این موضوع ها تا دلت بخواد فراونه .. و چندین بار سعی کردم در یک پست همه را باز گو نمایم .. اما ترسیدم متهم به پاچه خواری نظام و مزدور دولت معرفی شوم .. !!!
بله دوست عزیزم ... درد بسیار زیاد است . بگذریم در باره رسانه های خارجی شما به درستی اشاره کردی .. من خیلی کم به میهمانی می روم .. اما وقتی می بینم خانواده ها چطور گول تحلیل های غلط بعضی رسانه های تصویری خارجی را می خورند .. اعصابم خرد می شود .. اوایل به ان ها توضیح می دادم .. که دروغ می گویند . من خودم همه خبر ها را می خوانم .. حتی خبر های سیاسی را .. و حتی منابع خارجی را بررسی کرده و به اصل خبر می رسم .. اما همان گونه که شما فرمودی ... با ترفند هایی دروغ را گسترش می دهند ... خدا اخر و عاقبت همه ما را بخیر کنه
در باره وبلاگ .. چشم .. سعی ام را خواهم کرد .
در باره کلماتی که نوشتی .. دوستان بهتر پاسخ شما را می دهند .. سواد من در حد بالا نیست .. ! اما عرض کنم هر دو اصطلاح هستند .. اولی صفتی است که در اشیا به کار می رود .. در کدامین که مراد کالا و جنس است نه انسان .. دومی هم اصطلاحی است که در چیدمان به کار می رود .. و کاربرد نظامی دارد مثلآ یه نوع بررسی تجهیزات که آمریکایی ها درمباحث مربوط به جنگ افزار ها به کار می برند .. البته باید جمله باشد .. تا مفهوم و کاربرد های دقیق مشخص شود .. امیدوارم دوستان با دانش بهتر توضیح دهند
ممنون از شما
سلام برمعلم عزيز و بزرگوار جناب آقاي استاد بهروزخان مدرسي
سال نو روزگار نو بر شما تهنيت و ميمون باد
هميشه ايام خوش و سالم باشيد
وقتي فهميدم حالتون خوب نيست بي درنگ آرزوس سلامتي برايتان كردم بي اغراق
شما بايستي بيشتر به خودتون فكر كنيد
شما با جايگاهي كه داريد متعلق به جمعيتي هستيد كه منتظر نوشته هاي جنابعالي هستند تا به دانسته هاي خود اضافه نمايند.
بازم مثل هميشه خيلي حال كردم از نوشته هاتون و تشكر ميكنم
سال خوب و خوشي براي شما و خانواده محترم و نوه هاي گلتون آرزو مندم
در پناه حق
پاسخ
سرور گرامی جناب آقای خانی محترم
با سپاس فراوان از لطف شما دوست بزرگوارم و تبریک عید سعید نوروز ، امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشی ..
آقا رضا جان .. در باره کسالت ام .. با سپاس از شما .. راستش ادم وقتی پا به سن می گذاره و تحرک هم نداره .. طبیعی است این مشکلات براش پیش می آید .. اما چشم . بیشتر مراقبت خواهم کرد .. این نظر لطف شما دوست نازنین است .. جناب خانی عزیز .. خوشحالم که نوشته هایم مورد توجه شما قرار گرفته است . نوه ها دست بوس هستند .. اتفقآ فردا قراره برای دوسه روز به تهران بیایند .. شاید هم من رفتم آوردمشون .. !!
خلاصه با اومدن آن ها نمی شود کار کرد .. باید امشب بخش عمده مطلب بعدی رو تمام کنم