درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  سفری پر ماجرا به مکزیک

  سفر غیر قانونی از آمریکا  به مکزیک  

 

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

Small---2.jpgSmall---3.jpg

 wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

صمیمانه ترین شادباش ها

به مناسبت عید سعید نوروز

تقدیم به شما یاران همدل و مهربان

 Tabrik---1.jpg

 بهروز مدرسی  

 خوشحالم در آستانه آخرین روزهای سال هشتاد و هشت بار دیگر در کنار شما بودن رو تجربه می کنم .  با شما یاران همدل و نازنینی که سومین سال حضورتون در این وب رو با آغاز فصل زیبای بهاران پایان  برده و همزمان با نوروز سال ۱۳۸۹ قدم به چهارمین سال فعالیت آن می گذاریم .. به اطلاع شما عزیزان می رسونم  .. آمار حضور بازدید کنندگان طی دو سال نخست یک میلیون نفر بود . در حالی که  امسال  به تنهایی حدود نهصد و سی و هفت هزار مخاطب تا به امروز بوده است . و طبیعتآ تا خرداد ماه که مبنای فعالیت سایت است رقم آن از مرز یک میلیون هم فراتر خواهد رفت . ( ششم فروردین ۸۶ آغاز وبلاگ دل نوشته های کهنه سرباز است ) . صادقانه عرض می کنم طی این راه طولانی بدون راهنمایی دلسوزانه و مشورت های منطقی شما هرگز به پایان نمی رسید .. البته غیر از همکاری صمیمانه پسر عزیزم جناب " علیرضا صادقی " که با ترجمه مطالب علمی اعتبار ویژه ای به سایت بخشیده است و جناب آوالانچ بزرگوار که زحمت درج کامنت های غرور آفرین دفاع مقدس رو به عهده دارد ،امسال شاهد همکاری عالی دوستان جوان دیگری هم بودیم . پسر عزیزم " علی صفری " که الحق تحلیل های علمی سطح بالایی ارایه فرمود . و امیر نازنین که مستند پر مخاطب تصویری نشنال جئوگرافی رو ترجمه و ارایه داد .. همه نشان از علاقه نسل جوان امروز رو دارد . و من خوشحالم به عنوان عضو کوچکی از این  مخاطب دو میلیون نفری عید سعید نوروز رو به همه شما بزرگواران تبریک عرض کرده و سالی توآم با موفقیت و شادکامی برای یکایک شما عزیزان رو از خداوند متعال مسئلت نمایم  .

و اما ... " سفری پرماحرا به مکزیک " عنوان این پست است که تقدیم شما عزیزان می کنم . راستش رو بخواهید خیلی دلم می خواست در شرایط مساعد تری این مطلب رو می نوشتم .. ! آخه همان گونه که مستحضرید ، دست راست ام چندی روزی است لمس شده است ..! معهذا به عشق شما یاران درد ان را سعی می کنم فراموش کنم ..! مشکل دیگری که بد جوری آزارم می دهد ، حجم انبوه کامنت هاست که روی هم تلنبار شده است .. و من بایستی بین نگارش پست جدید و پاسخ به ای میل و کامنت ها یکی رو انتخاب کنم .. ! تصمیم دشواری است مگه نه ...!!؟؟ به هر حال سعی می کنم به ازای نوشتن یکی دو پاراگراف به یکی دو تا هم کامنت در وبلاگ یا سایت جواب بدهم .. این جوری نه سیخ می سوزه و نه کباب .. به شرطی که یاران هم شرایط بنده رو درک بفرمایند .. امیدوارم از این مطلب هم خوشتون بیاد و در اوقات تعطیلی فرصت مطالعه آن رو داشته باشید ..

کلام آخر این که ... در سال جدید هیچ آگهی جدیدی درج نخواهد شد مگر این که ابتدا مبلغ توافقی واریز شده باشد .. البته امسال هم به اون عده از دوستان بزرگواری که به یکی از مراکز خیریه اعلام شده از طرف سایت کمک های نقدی یا غیر نقدی ارایه شده باشد ، علاوه بر مدت توافق شده بر اساس تعرفه های رسمی ، ایامی را هم به صورت رایگان به عنوان تشویق به سفارش دهنده اگهی تعلق خواهد گرفت .. بار دیگر سالی مملو از عشق و محبت برای شما عزیزان آرزومندم ..   

 marshalads.gif

 

 Start--1.jpg

 مقدمه ای برای آغاز ....

هنوز هم جمله پسر عموی ناتنی ام در گوش ام طنین انداز است که با لهجه غلیظ مشهدی اش قبل از رفتن به آمریکا به منی که جوانی کم و سن و سال و خجالتی بودم ، خیلی جدی در حالتی نیمه مست مخاطب ام قرار داده .. و بر خلاف همه اقوام و دوستان که توصیه به دقت و تلاش برای اموختن می کردند ،  خیلی جدی نصیحت ام کرد که .. " بهروز جان .. اگه واقعآ می خواهی چیزی یاد بگیری هرشب به کافه های اون جا یه سری بزن .. ! چون همه نوع فرهنگ و اصطلاحات عامیانه رو خواهی آموخت .. ! ضمنآ از مسافرت هم غافل نشو .. " آخه از شما چه پنهون از زمانی که یادم می آید تا حالا که بیش از هشتاد سال از خدا عمر گرفته است ، همیشه می زده است !! امکان نداره کسی او رو هوشیار دیده باشد ! ولی عجیب این که در همون حال هم حواس اش به همه چیز است .. !! یاد خاطره ای از او افتادم .. که با اجازتون یه خرده جاده خاکی رفته و براتون تعریف می کنم ... در سال های نخست انقلآب که کمیته ها حسابی با شرب خمر برخورد می کردند ... این عموزاده ما که حمل بر تعریف نباشه بسیار شیک پوش و خوش برخورد هم است ، در یکی از جنگل های تهران به پست برادران کمیته افتاده و در نهایت به دادگاه اعزام می شود .. ! قاضی که روحانی عاقلی بود با مشاهده سر و ضعش یک فرجه بهش داده و می گوید اگه ضامن معتبری بیاوری و تعهد بدهی ... آزادت خواهم کرد . نمی دونم روی چه اصلی از من معتبر تر به ذهن اش نمی رسه .. و القصه تازه خبر مرگم از پرواز خسته و کوفته به زمین نشسته بودم که خبر دادند فوری به فلان شعبه دادگاه مراجعه کن .. ! بگذریم که تا اون جا هزار بار من خودم رو به قبله شدم .. !! هزار تا فکر و خیالات ناجور مثل خوره به جونم افتاده بود .. ! آخه لامصب ها علت احضار رو نفرموده بودند .. همین مسئله ذهن ام رو به هم ریخته بود ..

در محضر دادگاه ... !

 باور کنید هر چه خلاف از توی قنداق تا به اون سن مرتکب شده بودم ، جلوی چشمانم رژه می رفتند .. ! و سعی می کردم برای هریک از تخلف هایم دلیل محکمه پسندی پیدا کنم .. !! حالا جای شکرش باقی بود که با لباس پرواز یه جورایی امنیت خاطر پیدا می کردم .. !! به هر جون کندنی بود نعش ام به جلوی دادگاه رسید .. اون جا بود که فهمیدم سوژه من نیستم بلکه پسر عمویم است .. به تلافی همه اون حرص و جوش هایی که خورده بودم ، حاج آقا قاضی شرع کلی ما رو تحویل گرفت .. و من هم که از خوشحالی نطق ام حسابی باز شده بود ، شیطنت ام گل کرده و حالا این من بودم که سر به سر حاج آقا می گذاشتم .. !! اصلآ هم حواس ام نبود که پسر با دم شیر بازی نکن .. !! بعد از مدتی که از انواع مزاح های رنگارنگ و خط پروازی گذشت ، با امضای ورقه ای او را آزاد کردند .. همزمان با او چند راننده تریلی گردن کلفت که وثیقه و ضامن معتبر ارایه کرده بودند هم آزاد شدند .. بعد از آزادی به حکم دادگاه بایستی اون زهرماری ها رو به دست خودشون خالی می کردند .. از این رو پسر عموی بنده با تنی چند راننده قوی جثه به حیاط خلوت دادگاه راهنمایی شدند .. بعد از گذشت دقایقی ، یکی یکی رانندگان و آقایون جاهل ها بیرون آمدند .. اما از زندونی ما خبری نشد .. دیگه داشتم نگران می شدم که چه اتفاقی افتاده است .. قاضی که نگرانی من رو دید ، زد به پشت ام و گفت .. جناب سروان ناراحت تاخیرش نباشید . پرسیدم چرا ؟ گفت مگه شما نمی دونی !!؟ گفتم چی رو .. ؟ گفت همه این آقایون که سه برابر فامیل شما هیکل دارند ، نفری یک نصف بطری نهایت اش یک شیشه مشروب همراه داشتند .. برای همین زود تخلیه شد .. اما فامیل شما با اون قد کوتاهش یه کوزه بزرگ همراه اش داره برای همین مقداری طول می کشه تا همه محتویات اش تخلیه بشه شما نگران چیزی نباشید  ... !!

ایالت تگزاس ؛ سان انتی نیو

اون زمان ها .. در نیروی هوایی شاهنشاهی رسم چنین بود که همه پرسنلی که برای آموزش های مختلف به ایالت متحده امریکا اعزام می شدند ، قبل از آغاز هر دوره تخصصی بایستی ابتدا در پایگاه نظامی " لک لند " واقع در ایالت تگزاس دوره پیشرفته زبان انگلیسی رو پایان رسونده و بعدش به سایر ایالت ها منتقل شوند .. از توپچی گرفته تا مامور آتش نشانی .. از متخصص تعمیرات هواپیما گرفته تا خلبانی .. همه اول به لک لند وارد می شدند .. حتی مامور اموزش سگ یا همون سگبان هم در بین ما به چشم می خورد. و از نظر سلسله مراتب نظامی ، افسر و همافر و درجه دار و دانشجو .. همه حضور داشتند و معمولآ هر گروه با همدرجه های خودشون می پریدند .. مخصوصآ همافران که همیشه اتحادشون برقرار بود ! از این رو شهر " سان انتی نیو " برای همه خاطره برانگیز بود . و ایرانی ها نخستین تضاد های اجتماعی رو در این شهر تجربه می کردند ! سیاه پوستان و مهاجران اسپانیایی زبان که اصطلاحآ  آن ها رو " اسپانیش " می نامیدند ، بخش عمده جمعیت شهر رو تشکیل می دادند .. رودخانه ای زیبا به صورت مارپیچ از دل شهر عبور کرده و به آن تصویر شاعرانه ای بخشیده است . به همین دلیل پل های فراوانی در شهر وجب به وجب نصب شده اند ... و هر از گاهی قایق های تفریحی یا رستوران های سیار از زیر آن عبور می کنند .. معمولآ پاتوق ایرانی ها بود . یک کافه معروفی هم در مرکز شهر به نام " Max " وجود داشت .. که همه نوع بنی بشری در ان یافت می شد .. !! و جعبه پخش موسیقی آن همیشه روشن بود .. فرمانروای بلا منازع این کافه سیاه پوستان بودند .. ! که به اصطلاح ما ایرونی ها جاهل های محله محسوب می شدند .. ! همه از اون ها حساب می بردند . با کوچک ترین واکنشی قاطی کرده و طرف مقابل شون رو لت و پار می کردند .. حتی پلیس هم جلودار ان ها نبود .. !

 یک پارانتز کاملآ بی ربط .. !!

 این که چرا در وسط ماجرا ناگهان پارانتز باز می کنم .. تازه اون هم از نوع بی ربط اش ..!!؟ بر می گرده به همین شهر صاحب مرده " سان انتی نیو " که تا دلتون بخواد ازش خاطره دارم ..  آذری زبان های نازنین ضرب المثل معروفی دارند که می گوید .. " اله بیر سازمانان قاچیب .. !! " که کنایه از آدم های ندید بدید دارد .. ! که در باره ما هم صدق می کرد .. آخه وقتی هر ننه قمری مثل من دهاتی چشم و گوش بسته از دهات قوچان یا ماشالله مداح انجیر فروش رو از روستای حاجی آباد گرمسار یک راست به آمریکا و یا بهتره بگم این شهر می اوردند .. معلومه که از هر فرصتی استفاده کرده و برای سیاحت خودمون رو به مرکز شهر ( دان تاون ) می رسوندیم .. ! سیاه های شهر یک عادت بسیار زشتی داشتند .. و آن این بود که با دک و پوز بسیار عالی و در حالی که شیک ترین لباس ها رو به تن داشتند ، ناگهان در وسط خیابون از کادیلاک اشرافی خود پیاده شده و راه را بر جماعت غریبه بسته .. و در کمال ادب تقاضای کواتر یا همون ( یک چهارم دلار ) می کردند .. !! وای به روز کسی که طفره رفته و یا از دادن پول زور طفره می رفت .. ! با شانه های فلزی دسته چوبی خود ( که مخصوص موهای فرفری است ) و معمولآ به کمرشون آویزونه ، حسابی طرف رو ادب می کردند .. ! حتی گاهی در حالی که دست در دست دوست دختر نمکین خود داشتند ، اقدام به گدایی یا همون زور گیری می کردند .. ! آن ها با لهجه خاص تگزاسی خود در کمال ادب خواسته شون رو عنوان می کردند .. به همین خاطر اغلب بچه ها قبل از تاریک شدن هوا به پایگاه برمی گشتند .. یک روز که سرگرم خرید بودم ، متآسفانه گذشت زمان رو فراموش کردم . سریع خودم رو به ایستگاه اتوبوس رسوندم . دقایقی بعد یکی از ایرانی ها رو که بچه زابل بود و معمولآ با کسی هم نمی جوشید رو دیدم که به ایستگاه وارد شد ...

14.jpg

درگیری با سیاهان مست ..

 جثه معمولی داشت . و کم تر کسی حرف زدن او رو شنیده بود .. از این رو بعد از سلام و علیک ساده ازش پرسیدم .. شما هم دیر کردید .. !! و او طبق معمول فقط با کله جواب ام رو داد .. !! چشم تون روز بد نبینه .. ناگهان دیدم دو تا سیاه پوست قلدر و با هیکل های تنومند جلوی ما سبز شده .. و با تهدید چاقو  تقاضای کیف های پول هر دوی ما رو کردند  .. من یک لحظه به اطراف ام نگاهی انداخته تا شاید بنی بشری از اون جا عبور کنه و مانع لخت شدن ما بشوند .. ! اصلآ یادم نبود که مردم در این گونه موارد خیلی خونسرد روی خود رو برگردونده و زیر لب با خود می گویند .. شتر دیدی ، ندیدی .. !! از ترس ام همین که دستم رو به جیب ام بردم تا برای آسیب نرسیدن دو دستی تقدیم حضورشون کنم .. یهو  انگاری که طوفان برپا شده باشه .. !! در یک چشم به هم زدن .. دیدم همدوره زابلی ما مثل برق یکی از سیاه پوستان رو مثل پر کاه از زمین بلند کرده و از بالای پل به درون رودخانه پرتش کرد .. ! و در یک چشم بر هم زدن ، کمر سیاه پوست دومی رو گرفت .. و مثل رستم او رو به بالای سرش برد تا به داخل رودخونه پرتابش کنه .. !! آقا جاهل سیاه پوست هم چنگ انداخته بود و من را محکم گرفته بود .. !! و مرتب التماس می کرد که اجازه دهیم برود ... حالا من که از ترس حسابی شوکه شده بودم ، خطاب به هموطن کم سر زبون ایرانی ام خواهش می کردم .. بی خیال این یکی باشد .. و او هم اصلآ جواب نمی داد .. مثل مداد طرف رو با اون جثه سنگین بالای سرش نگه داشته بود .. ! بعد از کلی خواهش و تمنا او رو به زمین گذاشت .. سیاهه تا دستش رو از من رها کرد که فرار کنه .. دیدم مثل پلنگ از پشت پرید روش و او را هم شاتالاپ پرت کرد توی رودخانه .. !! من همش می ترسیدم سیاه ها مرده باشند .. حالا خر بیار و باقالی بار کن .. و او انگار نه انگار .. خونسرد منتظر اتوبوس بود .. ! هر چه گفتم همشهری بیا با تاکسی برگردیم .. شانه هایش رو بالا می انداخت .. من هم دو پا داشتم ، دو پا قرض کرده و سریع از مهلکه گریختم و با اولین تاکسی به پایگاه برگشتم ... !!

هم اتاقی های من ...

 من ساده فکر می کردم اون شب کسی ما رو ندیده است .. ! غافل از این که علاوه بر همدستان آن دو که در تاریکی پنهان شده بودند ، عده ای هم موقع عبور ما رو دیده بودند .. ! این موضوع رو زمانی متوجه شدم که چند روز بعد وقتی طبق معمول سری به داخل شهر زدم ، با کمال تعجب دیدم که اغلب گردن کلفت های شناخته شده شهر که تا دیروز ما سعی می کردیم از جلوی ان ها عبور نکنیم ، با دیدن من تا کمر دولا شده و کمال ادب و احترام رو به جا می اورند  .. !! من هم از اون جایی که می دونستم اون بابا محاله زبون بازکرده و از شیرین کاری هایش با کسی حرف بزنه ، حسابی سینه رو جلو داده و به دوستان نزدیک ام قمپز می آمدم .. چیز مهمی نیست .. این جوجه ها رو کمی ادب کردم .. !!! خلاصه حسابی با اون جثه فکستنی ام بین ایرونی ها اسم و رسم در کرده بودم ..! فقط ماشالله مداح حقیقت رو می دونست .. چون همون شب از ترس ام ده بار ماجرا رو برایش شرح داده بودم .. !! در تمام طول دوره آموزشی ام من فقط با دونفر هم اتاقی بودم ... بیشترین ایام رو با مداح سپری کردم . چون هم بچه بسیار پاک و سالمی بود . و هم این که مثل یک حامی حواس اش به من بود . نصیحت هایش هنوز هم در گوش ام باقی مونده است . از همه مهم تر این که بانک پول ام هم محسوب می شد .. مارشال از همون دوران جوانی اش هم می دونست چه جوری با حساب و کتاب پول خرج کنه .. و به عبارتی قدر حق و حقوق بالای خودش رو می دونست .. برعکس من که آن همه پول میهمان چند روز ام بیش نبود . البته همان طور که در مطالب قبلی ام نوشته ام ... همه چیز اون جا برامون مجانی بود . از نهار و شام گرفته تا تور های یک روزه علمی .. به شرطی که در پایگاه می بودیم .. بله می گفتم .. تنها در مقطع بسیار کوتاهی آن هم در ایالت ویرجینیا با دوست دیگری به نام " ولی الله مهربانی " هم اتاق شدم . پسر بسیار مظلوم ، مومن و کم حرفی بود ..

 5.jpg

         این عکس رو در مراسم جشن چهارم آبان گرفتم . در گوشه سمت چپ سرهنگ ثمینی فرمانده ایرانی ها دیده می شود .  

     ولی الله مهربانی ....

 من اصلآ آقای مهربانی رو تا قبل از اومدن به آمریکا و در طول مدت اموزشی در ایران ندیده بودمش .. ! حتی در پروسه اعزام هم که پرسنل در واحدی به همین نام در مرکز اموزش های هوایی حضور داشتند ، یادم نمی آید که این جوون ساکت و دوست داشتنی رو دیده باشم .. ! فقط در روز اعزام اون هم در فرودگاه مهرآباد در گروه خودمون دیدمش .. ! اصلآ کاری به کار کسی نداشت .. همیشه ساکت و کم حرف بود .. ! خیلی هم مومن و نماز خوان بود . همه بچه های گروه او رو دوست داشتند .. نه مثل بقیه اهل هیاهو و حاشیه بود .. ندرتآ به شهر می رفت .. اغلب در پی مطالعه درس و مشق اش بود .. نهایت کاری که از او می دیدیم ، خندیدن به شیطنت های ما و سایر همکاران بود . پسری تمیز و منظمی بود . همان طور که گفتم .. تنها در یکی دو پایگاه از جمله ویرجینیا با او هم اتاق بودم .. ماجرای این پست هم به یکی از روزهایی که با من هم اتاقی نبود بر می گرده ..اما اجازه می خوام قبل از پرداختن به اصل ماجرا ، یک جاده خاکی دیگری هم بروم .. !! ( آخه خیلی وقت بود که کم به جاده خاکی زده بودم !) ما در امریکا غیر از هم اتاقی یکی دو نفر دیگری هم به عنوان " هم حمامی " یا " هم دستشویی " هم داشتیم ..! تعجب نکنید .. از شما چه پنهون ساختار ویلا هایی که در آن زندگی می کردیم طوری بود که هر دو اتاق با یک حمام و دستشویی مشترک بودند .. عین ساختمان " VIP " پایگاه مشهد که ماجرایش رو براتون تعریف کردم .. و توصیه می کنم حتمآ بخونید ( اینجا ) . که اغلب با خود بچه های ایرانی مشترک بودیم . اما در ویرجینیا از شانس مون با یک سیاه پوست گردن کلفت و ورزشکار هم حمومی شده بودیم .. ! که ماجرای ان رو اگه اشتباه نکرده باشم ، در بخش خاطرات قدیمی توضیح داده ام ... اما با اجازتون قبل از پرداختن به اصل موضوع ان را هم تعریف می کنم .. !

درد سر های هم حمومی سیاه پوست ..  

یکی از بهترین مکان هایی که در اواخر دوره نصیب مون شد ، منازل ویلایی مشرف به دریا در پایگاه " لنگلی " ایالت ویرجینیا بود . کلآ در این ایالت به همه خوش می گذشت .. مخصوصآ برای من که با داماد آمریکایی خانواده محترم " نازی بغدادچی " هم آشنا شده بودم .. از همه مهم تر ، نداشتن آقا بالا سر مثل سایر پایگاه بود ! از همه مهم تر این که قبل از ما فقط یک دوره دانشجو برای دوره آمده بود .. و به قول معروف نظر آمریکایی ها روی جماعت ایرانی عوض نشده بود .. ! راستش رو بخواهید دلیل هم اتاق نشدن با آقای مداح رو یادم نیست .. به هر حال من با ولی الله مهربانی در پایگاه زیبای لنگلی هم اتاق شدیم .. اما از شانس بد ما ، هم حمومی مون یک سیاه پوست گردن کلفت ورزشکار بود .. ! استفاده کننده  دستشویی یا حمام بایستی ابتدا در اتاق همسایه رو از داخل قفل می کرد ..! مکافات ما شب ها موقعی که در خواب ناز بودیم آغاز می شد .. ! آخه بلانسبت شما عزیزان ، آمریکایی ها روی خروج باد معده شون اصلآ و ابدآ حساس نیستند .. ! و خیر سرشون هر جایی که سراغ شون آمد ، خیلی راحت شلیک می کنند ! و اصلآ هم برای ان ها مهم نیست که در سر کلاس درس باشند ، در جلسه مهم اداری باشد .. عین سکسکه کردن ما ایرونی ها که هیچ محدودیتی در انجام ان نداریم .. !! بله این بابا شب ها که از ورزش کردن برمی گشت ، انگاری که تعمدآ لوله اگزوزش رو به در اتاق ما چسبونده باشه .. با صدای بلند شلیک می کرد .. طفلک مهربانی در همون خواب و بیداری زیر لب استغفرالله می گفت .. ولی مگه تموم شدنی بود .. !!؟ هی با خود می گفتیم .. حتمآ الان تموم می شه .. ولی حتی با رفتن به اتاقش هم از صدای شلیک توپخونه همسایه بی ادب مون در امان نبودیم .. !!

شلیک به مواضع توپخانه دشمن ... !!

 در میان همدوره های ایرانی یکی دو نفر از اون بچه های شیطون مشهدی وجود داشتند که همه از دست کار های اون ها کلافه بودند .. از اون جایی که کمی تا قسمتی بی حیا و شر بودند ، کسی یارای مقابله با اون ها رو نداشت .. از جمله کار هایی که با اومدن به امریکا فراگرفته بودند ، همانا شلیک های گاه و بی گاه ان ها در کلاس یا رستوران بود .. !! با این تفاوت که بلانسبت .. بلانسبت شلیک امریکایی ها بی بو و صدا دار بود .. اما توپخانه ایرونی ها مجهز به بو های کشنده قوی هم بود .. طفلک مهربانی بقدری کلافه و بی خواب شده بود که از ناچاری دست به دامان یکی از مشهدی ها شد .. ! اسمش مجتبی بود .. بر عکس سیاه پوسته ، قدی کوتاه داشت .. ولی تا دلتون بخواد شر بود ! مجتبی با همون لهجه مشهدی اش سر شب وقتی به اتاق ما اومد .. گله کرد که  " یره چرا به مو نگفتی .. تا باباشو در آروم ..!! " بهش گفتم پسر بی خیال .. او ورزشکاره اگه عصبی بشه پدر همه مون رو در می اوره .. از کجا معلوم که سرمون رو هم نبره .. !! خلاصه آقا مجتبی کوتاه نیامده و خواهش کرد به محض اومدن هم حمومی مون ، سریع او رو خبر کنیم .. شب وقتی آقا ورزشکاره تشریف آورد ، ولی سریع مجتبی رو خبر کرد .. چشم تون روز بد نبینه .. نمی دونم از کجا اون همه مهمات رو آورده بود .. چون او هم با تکیه به در حموم شلیک های بی محابایش رو آغاز کرد .. به طوری که بنده خدا سیاه پوسته از رو رفت .. اما مجتبی ول کن نبود .. به محض این که قفل در اتاق ما باز شد .. مجتبی گفت .. حالا ببینید چه جوری آواره اش کنم .. خرجش یکی دو تا .. نرمه چو .. مشهدی است .. و سریع وارد دستشویی شده و به شلیک گازهای سمی اش ادامه داد .. ناگهان صدای عربده آقا سیاهه بلند شد که فریاد زنان  " استاپ " ، استاپ می گفت .. !! و دیگه تا روز های پایان دوره ما هیچ صدایی از دستشویی نشنیدیم .. !! ولی باور کنید من از خجالت ام سعی می کردم هرگز با اون بنده خدا مواجه نشوم .. !!

 marshalads.gif

 Tabrik---1.jpg

هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز

*******

به بهانه آغاز ... !!

  بعد از نه پاراگراف نسبتآ طولانی شاید هم خسته کننده به بهانه هایی همچون .. مقدمه ، پارانتز بی ربط و  جاده خاکی حاشیه دار ، با اجازتون به ماجرای اصلی که بر گرفته از واقعیت است می پردازم .. امیدوارم مورد پسند شما یاران واقع شود .

رستوران کنار رودخانه  ...

چند ماهی از حضورمون در امریکا نگذشته بود .. و ما هنوز در پایگاه لک لند بسر می بردیم . اون موقع با آقای مهربانی فقط سلام و علیک داشتم اما به خاطر شخصیت آرام و نجیب اش خیلی براش حرمت قائل بودم .. اواخر دوره کمی سر به سرش می گذاشتم و او مثل همیشه فقط می خندید . یک بار بهش گفتم  بدبخت چقدر می خواهی پول جمع کنی .. !!؟ تو در این مدت یکی دو بار بیشتر شهر نرفتی .. بیا بریم مهمان من .. ! و این جوری شد که وادارش کردم با هم به "سان انتی نیو " برویم ... یادمه مدتی رو در پارک معروف " پلازا " قدم زدیم و بعد من او رو به یکی از رستوران های کنار رودخانه ( ریور ساید ) به صرف قهوه دعوتش کردم .. چند رودیف اون ور تری که ما نشسته بودیم ، دختر خانمی تنها نشسته بود و در حالی که عینک دودی بزرگی به چشمانش زده بود ، خیلی نگران به نظر می رسید و مرتب به این ور و ان ورش رو نگاه می کرد .. کاملآ معلوم بود از چیزی وحشت دارد !! من همین جوری به شوخی به مهربانی گفتم .. اون خانمه چقدر شبیه سرگروهبان سوری است !! ( سرگروهبان سوری یکی از درجه دار های متخصص سی - ۱۳۰ بود که صورتی گرد و گوشتالودی داشت ). از اون جایی که ولی الله ادمی خجالتی بود من به سختی سعی می کردم تا توجه او رو به دختره جلب کنم .. ! همین کش و قوس ما باعث شد که توجه خانمه به ما جلب شده و انگار که چیزی یادش اومده باشد ، یک راست به طرف میز ما اومد .. !! بر خلاف انتظارم یک کلمه هم انگلیسی بلد نبود .. !! و مرتب به زبان اسپانیش جملاتی رو بلغور می کرد .. ! اما از گفتار بریده بریده او من فقط کلمه آشنای " اف . بی . آی " رو شنیدم . طفلک دوستم با شنیدن نام سازمان پلیسی آمریکا وا رفته .. و بد تر از دختره دستپاچه شده بود .. و هی به من سقلمه می زد بیا بریم .. این دختره تحت تعقیب است ... پای ما هم گیر می افتد .. !! .. !! سرگروهبان سوری ...

 12.jpg

ماجرای دختر خانم ...

در حالی که من و ولی الله با هم فارسی در باره مشکوک بودن دختره بحث می کردیم .. و او مرتب من رو سرزنش می کرد که چرا برای خودمون دردسر درست می کنم .. در نگاه دختره یک نوع ترس و وحشت رو خوندم .. او همین جور با وحشت به دور و بر خودش می نگریست .. و ناگهان با خیره ماندن به سویی ، وحشت زده دست هر دوی ما رو گرفته و با زبان بی زبونی حالی کرد که .. سریع بزنیم بیرون !!من که اولین باری بود که با چنین آرتیست بازی هایی توی عمرم مواجه شده بودم ، نمی دونستم چه واکنشی نشان دهم .. در حال کلنجار با خودم بودم که دیدم مهربانی با خشم دستش رو از دست دختره رها کرده و زیر لب غرولند می کنه .. گفتم چی شده مگه .. !!؟ گفت : ندیدی دختره بی حیا چطوری دست من رو گرفته بود .. !!؟ این قوم حلال و حروم سرش نمی شه ... !! تا اومدم بهش بگم بدبخت این جا از این حرف ها نیست .. که دیدم سر و کله دو تا آقای خوش تیپ از دور پیدا شد .. دختره مثل شمع آب شد !! و در همون حال با رنگی پریده نشست و با هر دو دست شقیقه هایش رو گرفت .. آقایون به ما نزدیک شده و قبل از هر اقدامی ، ابتدا به زبون اسپانیش از وی سئوالانی رو می کردند .. و دختر بی نوا هم مرتب واژه نه رو به کار می برد ... ! ولی الله خان ما که بد جوری پس افتاده بود ، به زبون فارسی گفت .. دیدی چه مصیبتی گیر کردیم .. !!؟ هنوز کلام دوستم تمام نشده بود ، که یکی از اون ها خطاب به مهربانی گفت .. شما اسرائیلی هستید !!؟ بنده خدا ولی که بی نهایت ترسیده بود .. اومد توضیح بدهد زبونش بند اومد .. یکی از اون آقایون با نشان دادن کارت شناسایی برجسته با ستاره طلایی ، از ما محترمانه خواست تا همراه اون ها برویم .. !!

 اتوموبیل ون خردلی رنگ ...

به چه مکافاتی پله های مشرف به خیابون رو طی کرده و به بالای پل رسیدیم .. یکی از اون دونفر از ما جدا شده و دیگری مودبانه از ما خواهش کرد که همان جا بمانیم .. ! در همه اون مدت دختره به زبان خودش با آن ها مشاجره می کرد و ما رو نشون می داد ... !! دقایقی بعد یک ماشین ون خردلی رنگ چلوی پای ما ترمز کرد .. اتوموبیل هیچ پنجره ای به بیرون نداشت .. ولی الله اومد به زبون خودمون اعتراض بکنه .. که یکی از آقایون مانند ضیط صوت کلاماتی رو سریع بیان کرده و با حرکت انگشت دست می خواست بفهموند هیچ حرفی نزنیم .. نمی دونم چرا یاد فیلم های پلیسی افتادم که طرف از مجرمان می خواهند سکوت اختیار کرده و گرنه هر حرف آن ها بر علیه شون استفاده خواهد شد .. !! به همین دلیل به دوستم که بد جوری قافیه رو باخته بود و من هم دست کمی از او نداشتم .. گفتم : بچه نترس این ها قانونی هستند .. و به تو هم تذکر قانونی می داد .. !! وقتی جملات من خطاب به ولی تموم شد ، یکی از مامور ها از من پرسید .. با چه زبانی حرف زدی .. !!؟ این که اسرائیلی نیست .. ! گفتم : فارسی .. ما ایرانی هستیم .. کی گفت ما اسرائیلی هستیم !!؟ وقتی نام ایران رو شنید ، احساس کردم کمی نرم شده است .. و متعاقب اون گفت .. آی دی کارت خود رو نشون دهید .. در حالی که سرگرم بیرون اوردن کارت شناسایی بودیم .. شنیدم مرتب کلمه شاه رو زمزمه می کند .. !! با مشخص شدن هویت و ملیت مون ، ناگهان ورق برگشت .. آقایون خیلی عذر خواهی کرده و گفتند شما رو با دو نفر اسرائیلی اشتباه گرفتیم .. و سپس خودش رو دیوید و همکارش رو آلبرت معرفی کرد .. برای یک لحظه هر دوی ما شوکه شده بودیم .. که دیوید گفت .. بنشینید تا شما رو تا لک لند برسونیم .. و با اشاره او ماشین راه افتاد .. داخل ماشین به شکل خیلی زیبایی طراحی شده بود .. موکت های خردلی رنگ زیبایی کل سقف و بدنه رو پوشونده بود .. کلی بی سیم و دستگاه های صوتی هم در آن قرار داشت .. قبل از پیاده شدن دیوید شماره تلفن اش رو به من داد و گفت دوست دارم بیشتر با هم آشنا شویم .. و من با شک و تردید کارت ویزیت او را به همراه شماره منزل اش دریافت کردم .. !

ارتباط با دیوید ...

بعد از پیاده شدن از ماشین به ولی گفتم .. در باره این موضوع با احدی صحبت نکن ! چون برای ما دردسر درست خواهد شد .. و باید به ساواک و اداره ضد اطلاعات گزارش جواب پس بدهیم .. ! ولی هم قبول کرد ! البته نمی دونم چرا من آن بلوف رو به مهربانی زدم !!؟ اما بعید هم نبود که گیر ضداطلاعات افتاده و پرونده خدمتی مون خراب بشه .. ! دقیقآ یادم نیست که چه مدت از این ماجرا گذشته بود .. اما خوب به خاطر دارم که در همون ایام مراسم جشن چهارم آبان بود . یک روز به سرم زد که به دیوید زنگ بزنم .. بعد از دادن آشنایی ، خیلی گرم با من برخورد کرد .. و بلافاصله پرسید : برنامه امشب ات چیه ؟ وقتی گفتم کار خاصی ندارم .. گفت ساعت ۶ بعداز ظهر جلوی گیت ورودی پایگاه منتظرش بمونم .. حس خوبی از آشنایی با او داشتم .. چون من ذاتآ آدم ماجراجویی بودم .. ! یادمه یک ربع زودتر از ساعت قرار در جلوی در پایگاه منتظر ایستادم .. مرتب دنبال ون خردلی رنگ می گشتم .. که ناگهان یک فورد کوپه آمریکایی جلوی پایم توقف کرد .. بله خود دیوید بود ..گفت اگه موافق باشی بریم خونه ما و شام رو با هم باشیم .. قبول کرده و بعد از ورود در شهر ، بعد از طی مسافتی جلوی یک ساختمان بسیار مجلل توقف کرد .. و با برخورد محترمانه به منزلش دعوت کرد .. جاتون خالی اون شب کلی در باره همه چیز صحبت کردیم .. نه من و نه او در باره اون روز کذایی حرفی نزدیم .. ! فقط احوال ولی الله رو پرسید ! معلوم بود مجرد است .. موقع شام هم زنگ زد از بیرون برایش پیتزا اوردند .. من هم از او و دوستش آلبرت دعوت کردم برای مراسم جشن چهارم آبان میهمان ما باشند ... و او با خوشحالی پذیرفت .. من مجبور شدم ده دلار بلیط آن دو رو از خودم پرداخت کنم .. شب مراسم هم خیلی به آن ها خوش گذشت .. و دیگه ما با هم مخصوصآ دیوید خیلی قاطی شده بودم .. و در روزهایی که ماموریت ویژه نداشت او  رو می دیدم . با اتوموبیل خود همه جا من رو می گرداند .. و ما دوستان بسیار صمیمی شدیم ...

 پیشنهاد سفر به مکزیک ...  

یک روز دیوید به من زنگ زد که تعطیلات اخر هفته رو برای ماموریتی به مکزیک خواهد رفت .. و بعدش پرسید : آیا تو هم دوست داری با ما به این سفر بیایی ..!!؟ من که عاشق مسافرت و سفر بودم ، با پیشنهاد دوست امریکایی ام موافقت کردم .. راستش رو بخواهید خیلی وقت بود دلم می خواست  ایامی که در تگزاس هستم حتمآ به مکزیک سفری بکنم .. حتی یک بار با دوست سرخپوستم در این باره صحبت کردم .. و او هم قول داده بود تا من رو با خودش به مکزیک ببرد .. ! راستش رو بخواهید روزی که وارد آمریکا شدیم ، یکی از مسایلی که به ما تذکر داده و با قاطعیت خواستند همه رعایت کنیم ، همانا سفر به مکزیک بود ..!! البته به ما گفته بودند تا شهر مرزی " لریدو " جلو تر مجاز نیستیم برویم . چون همه نوع سوغات مکزیکی در این شهر یافت می شود . بهترین سوغات اون جا ، یکی لباس های چرمی است که واقعآ مرغوب اند .. و دوم عرق تکیلا ..! این محصول دومی رو سر مرز خیلی سخت می گرفتند .. به طوری که ماموران مرزی تنها پرسشی که از مسافرانی که قصد بازگشت به آمریکا رو دارند این است .. چند بطر تکیلا همراهت داری ..!!؟ و از یک بطر بیشتر رو ممانعت می کردند ! ( بگذریم که ایرانی ها چندین بطر با خود اورده و با لبخند اعلام می کردند .. یک بطر !! و آمریکایی های خوش باور هم به خاطر اعتماد بیش از حد شون ، هرگز بازرسی نمی کردند .. !! به قول یکی از دوستان عین خارج ! ) بگذریم .. بعد از شنیدن پیشنهاد دیوید ، سریع به دوست سرخپوستم تماس گرفته و قضیه مسافرت آخر هفته رو به او گفتم .. او گفت : از خدا می خواهد همراه ما بیاید .. اما چون مانور نظامی دارند ، تنها یک روز می تواند همراه من به هر کجا که می خواهم بیاید .. بهش گفتم اگه می شه یه جورایی ماموریتت رو کنسل کن و با ما بیا .. و او گفت مطلقآ امکان پذیر نیست .. !!  

2.jpg

دستفروش مکزیکی در گاری خود " یخ در بهشت " می فروخت .. !

در راه مکزیک ...

وقتی به دیوید گفتم که دوست سرخ پوستم رو هم برای سفر به مکزیک دعوت کرده ام ، خیلی خوشحال شد .. آخه در باره او قبلآ با دیوید حرف زده بودم .. دیوید از من خواست یک شب قبلش شام به خانه او رفته تا برنامه سفر رو هماهنگ کنیم .. قرار بود جمعه بعد از ظهر حرکت کنیم و دو روز تعطیلات اخر هفته رو در مکزیک باشیم .. و اگر مشکلی پیش نیومد ، دو شنبه صبح زود به طرف تگزاس حرکت کنیم .. به همین دلیل من به بچه ها سپردم که دوشنبه یک جورایی غیبت من رو موجه کرده و به بهانه کسالت ، مانع از غیبت ام شوند .. اون شب در خانه دیوید شنیدم که ما صد ها مایل از شهر مرزی دور خواهیم شد و تا دهانه خلیج مکزیک قراره سفر کنیم .. قرار حرکت از جلوی گیت لک لند گذاشته شد ... اون شب خیلی سعی کردم در باره ماموریت او و آلبرت سئوالاتی بپرسم .. اما هر بار دیوید حرف تو حرف اورده و موضوع بحث رو عوض می کرد .. فهمیدم که قضیه ماموریت شون خیلی سری است .. !! طبق برنامه قرار بود موقع رفتن با دو اتوموبیل پشت سر هم حرکت کنیم .. ولی در مراجعت چون دوست سرخپوستم زودتر برمی گشت ، قرار شد من با دیوید و دوستش برگردم .. خیلی خوشحال بودم . سر ساعت همه جلوی گیت حضور یافتیم .. به توصیه دیوید قرار شد لباس راحتی اسپرت بپوشم .. تا سفر آن ها عادی جلوه کند .. و من چنین کردم .. راه طولانی در پیش داشتیم .. ساعاتی بعد به لریدو رسیدم و بدون توقف به راهمون ادامه دادیم .. سر مرز که به وسیله رودخانه ای ایالت تگزاس رو کشور مکزیک جدا می کند .. ماموران مرزی فقط سرشون رو داخل ماشین اورده و محترمانه پرسیدند .. چند روز قراره اقامت کنیم .. و دوستم واقعیت رو به اون ها گفت .. با لبخندی دلنشین آرزوی سفری خوش برای ما کرد .. و بدین سان وارد کشور عقب افتاده مکزیک شدیم ...  

1.jpg

استراحت در متل زیبا ..

اگر چه دیر وقت به مقصد رسیدیم ، اما دوستانم زحمت کشیده در یک متل بسیار زیبایی ( هالیدی این ) دو اتاق اجاره کردند .. هر دو اتاق در طبقه دوم متل و در کنار یکدیگر قرار داشت .. بقدری خسته بودم که زیبایی های طبیعی محوطه متل رو متوجه نشدم .. ! اما استخر مملو از آب رو که در وسط نخل های  بزرگ قرار گرفته بود ، کاملآ مشهود بود .. دیوید به همراه دوست سرخ پوستم سرگرم پر کردن فرم ورودی بودند .. و من از خستگی راه روی تختخواب نرم که انگاری از پر قو تهیه شده بود به خواب عمیقی رفتم .. با صدای خزشی نرم از خواب پریدم ، دیدم دوست عزیز و سحر خیزم ظاهرآ مدت ها قبل ، از خواب بیدار شده و بعد از شنا کردن وارد اتاق شده است .. ! او بعد از بیان صبح بخیر ، از من پرسید که دوست دارم صبحانه رو در تختخواب میل کنم یا بریم پائین .. !!؟ من که از این سوسول بازی ها اصلآ خوشم نمی آمد ، دنبال واژه سوسول می گشتم که بهش حالی کنم به گروه خون من نمی خورد .. !! لذا سریع از جا بلند شده و بعد از شستن دست و صورت ، بهش گفتم بهتره با دیوید اینا صبحونه بخوریم ..  از نگاه معنی دارش فهمیدم ، قصد بیان خبری رو داره .. حدس ام درست بود .. چون گفت : وقتی در حال شنا کردن بودم ، دیوید با آلبرت با عجله متل رو ترک کردند ... و گفتند تا ظهر بر خواهند گشت .. ! با شنیدن این خبر ترجیح دادم عینهو سوسول ها توی رختخوابم صبحونه رو کوفت کنم .. !! ولی خودمونیم .. خیلی چسبید .. مخصوصآ برای منی که توی عمرم این ریختی صبحونه نخورده بودم .. !! بعد از صبحونه هوس شنا در آب به سرم زد .. خلاصه تا ظهر یه جورایی خودم رو سرگرم کردم .. ظهر دیوید و دوستش برگشتند .. از چهره شون متوجه شدم موفق بوده اند .. جاتون خالی نهار  غذای مکزیکی به نام " تاکو " خوردیم ، خیلی مزه داد .. و غروب برای گردش به شهر رفتیم ..  

 در آمپاس قرار گرفتن دیوید ... !

 شاید باورتون نشه .. دیدن شهر " موتامورس " من رو یاد شهرهای ایران در ایام کودکی ام انداخت .. اصلآ با آمریکا قابل مقایسه نبود ... مردمانی فقیر اما تا دلتون بخواد خوش گذرون .. ! وضعیت شهر هم داغون .. دست فروش ها قدم به قدم بساط کرده بودند .. باز صد رحمت به شهر های کوچک ما .. یک پاسبان پیر با باتوم چوبی اش نظم محله رو به عهده داشت .. اما این جا همه چی نشان از فقر داشت .. اتوبوس های قدیمی در شهر تردد می کردند .. ! شاید باورتون نشه .. در یکی از گاری ها " یخ دربهشت " می فروختند .. ! به یاد ایران عزیزم یک پاتیل خریده و یه نفس رفتم بالا .. ! آمریکایی ها و دوست سرخ پوستم با تعجب به من نگاه می کردند .. !! خلاصه کلی گشتیم و گشتیم تا این که هوا تاریک شد .. دوست سرخ پوست ام مرتب به ساعت اش نگاه می کرد .. طوری که اعصاب من خرد شده بود .. ! اما حق داشت .. او باید سریع حرکت می کرد تا به موقع به کمپ محل ماموریت اش می رسید .. با عجله شام رو با ما خورد .. و با آرزوی موفقیت خداحافظی کرده و به آمریکا برگشت .. سر شب به اتاق دیوید رفتم .. دیدم با دوستش در حال ترسیم طرحی بر روی کاغذ هستند .. و سخت غرق نقشه می باشند .. دیوید وقتی نگاه متعجبانه من رو دید ، گفت .. ساعت ۹ شب باید به یک میهمانی برویم .. شما خوب بخواب صبح می بینمت .. ! نمی دونم روی چه حسی گفتم .. من هم با شما می آیم .. !! طفلک یه لحظه به فکر فرو رفت .. و با نگاه در چشم آلبرت .. گفت مانعی نداره .. اما باید قول بدهی با کسی در باره ما صحبت نکنی .. و سپس سعی کرد با توصیف های عجیب و غریب در باره فضای مهمانی ، من را از آمدن با خود منصرف نماید .. ولی من بیشتر راغب شدم .. !!!

BBBBB.jpg

 قبل از رفتن به پارتی ...

 همون موقع از نگاه های مخصوص دیوید مخصوصآ تعاریف عجیب و غریب اش از محل مهمانی ، دوزاری ام افتاد که بنده خدا در آمپاس قرار گرفته ... اما با نزدیک شدن به زمان حرکت وقتی دیوید دقایق طولانی تلفنی با جایی صحبت کرده و هر از گاهی به روی نقشه ای که در دست داشت علامت می گذاشت ، متوجه شدم که پارتی آن ها باید تله پلیسی باشد .. ! و صبح هم احتمالآ برای سنجیدن محیط به منطقه رفته بودند .. ! خب سر من هم درد می کرد برای ماجراهای پلیسی .. ! دیگه مطمئن شدم که کاسه ای زیر نیم کاسه قرار دارد .. ! در همین سفر بود که فهمیدم دیوید ارشد تر از آلبرت است .. و هر دو از ماموران خبره امنیتی می باشند .. ! با چیدن قطعات پازل .. تلفن های مشکوک دیگه یقین پیدا کردم که با پلیس بین الملل هماهنگ می کرده است .. موقع حرکت فرا رسید .. من هم با گفتن یا علی در زیر لب ، خودم رو به خدا سپرده و همراه آقایون حرکت کردم .. بعد از بیست دقیقه رانندگی تقریبآ از شهر خارج شده بودیم که در منطقه ای خلوت جلوی ساختمانی ویلایی توقف کردند .. از بیرون اصلآ نشانی از برگزاری پارتی شبانه در آن ساختمان خبری نبود .. اما وقتی داخل شدم ، خیلی زود متوجه استتار آن از داخل شدم .. !! ( عین پارتی های خودمون که از ترس ماموران کمیته و پلیس پوشش می دهند .. !! ) به محض این که وارد شدیم ، جلوی در یک غول بیابونی با چهره وحشتناک و موهای سیخ سیخی در حالی که چهره اش رو رنگ کرده بود ، یکی یکی ما ها رو بازدید بدنی کرد .. !! از دیوید علت این کار رو یواشکی سئوال کردم .. بجای پاسخ با دستش علامت شلیک رو نشونم داد که یعنی به دنبال اسلحه هستند .. !! من در باره پارتی ها بالماسکه خیلی شنیده بودم .. به همین دلیل فکرم رفت روی این نوع پارتی و با کنجکاوی به مدعوین می نگریستم ... !!

4.jpg

 اتفاقات عجیب و غریب ...

خیلی زود متوجه اشتباه خودم شدم که این نمی تواند بالماسکه پارتی باشه .. ! اخه در فیلم ها دیده بودم که لباس های فانتزی می پوشند .. یا این که ماسک های خنده دار بر چهره می کشند .. اما این جماعت با نقاشی های وحشتناکی که روی بدن خود کرده بودند ، اگه به خواب کسی می امدند ، حتمآ طرف سکته می کنه .. ! خلاصه دل رو به دریا زده و وارد یکی از اتاق ها شدیم .. معرفی ابتدایی آغاز شد  خنده دار این که دیدم دیوید و آلبرت با نام مستعار خودشون رو به جمع معرفی کردند .. ولی راستش رو بخواهید متوجه نام سازمانی که در ان کار می کردند رو نشدم .. !! فرقی نمی کرد .. دیگه متوجه شده بودم که این ها نفوذی هستند .. !! کلی از وقت میهمانان صرف تلفظ اسم مشکل من و نام ایران شد .. !! شوربختانه کم تر کسی در اون جمع سی ، چهل نفری با نام ایران آشنایی داشتند .. ! آن ها حتی کلمه ایران رو درست تلفظ نمی کردند ... ! بگذریم بعد از دقایقی با خاموش کردن چراغ ها مراسم آغاز شد .. ! صدای تند موسیقی و حرکات عجیب و غریب جماعت دیوانه آغاز شد .. من در همون فضای نیمه تاریکی می دیدم آلبرت و دیوید ، هر از گاهی سیگاری رو روشن می کنند .. ، اما اصلآ دوزاری ام نیفتاد که با فندک جیمزباندی عکس می گیرند .. ! بعد ها یادم اومد .. ای بابا  این ها که سیگاری نبودند .. ! حدود نیم ساعتی مراسم با حرکات عجیب و غریب ادامه داشت .. بعد نوبت به پذیرایی رسید .. چشم تون روز بد نبینه .. وقتی چراغ ها رو روشن کردند ، با دیدن ظروفی که در آن شراب می خوردند ، حالم به هم خورد .. !! شرمنده که نمی توانم به طور واضح توضیح بدهم .. !! در همان اشکال زننده هم ماده ای مثل تنباکوی خودمون رو به سبک چپق سرخپوست ها چاق می کردند .. !! اما بویی که متصاعد می شد .. بوی تنباکو نبود .. و من نام ان ماده رو نمی دونستم .. !! از همه زننده تر ارتباط زن ها و مرد ها بود ... ! بلانسبت عین کرم در هم می لولیدند ... !! و هر از گاهی هم یکی به روی بقیه مایع ای رو می پاشید .. در میان بو های مختلف متوجه بوی بد آن ماده شدم .. !!

رصد مخفیانه فعالیت ها ... !!  

ساعاتی بعد دیوید از همان غول بیابونی ای که ما را تفتیش کرده بود اجازه خواست تا به اتاق های دیگر هم سرکشی کرده و برای دوستش ( یعنی آلبرت ) توضیح دهد .. طرف بقدری مست بود که نمی توانست تعادل خودش رو حفظ کنه .. با دستش علامت اوکی رو صادر کرد .. قبل از این که دیوید از جایش بلند شود .. در گوشش گفتم .. این ها کی هستند .. !!؟ یواشکی گفت : شیطان !! و سریع دست آلبرت رو گرفته و به اتاق ها سرکشی می کرد .. و آلبرت هم با ورود به هر اتاقی با فندک فکستنی اش سیگار های دیوید و خودش رو روشن می کرد .. !!  بیش از نیم ساعت از بازدید آقایون نگذشته بود که برای اجرای مراسم اصلی همه رو دعوت به داخل هال کردند .. ! در یک لحظه از چهار طرف سالن از درون مشعل های بزرگی دود عظیمی متصاعد می شد .. به طوری که بعد از دقایقی تشخیص افراد اون سمت اتاق معلوم نبود .. یا به سختی قابل رویت بود .. یکی از همون آدم های بی شاخ و دم که تمام بدنش خالکوبی بود به وسط امده و با تکان دادن کله اش .. بقیه آهنگی رو به سبک کر می خواندند .. هر لحظه ملودی آواز مهیج تر شده و بقیه هم با او همحوانی می کردند .. همه مست و پاتیل بودند .. و با پک زدن به همون چپق های کذایی انرژی گرفته و به حرکات عجیب و غریب می پرداختند .. ناگهان دیدم دیوید یواشکی از جایش بلند شده و به نزدیک در ورودی رفت .. دقیقآ نمی شد فهمید چه کار می کند .. !! دود غلیظ و فضای نیمه تاریک مانع از دیده شدنش می شد .. من چون با دقت او رو تعقیب کرده بودم ، با مکافات می تونستم تشخیص بدهم .. خوب که دقت کردم .. دیدم با تلفن حرف می زند .. !! دیگه برایم مسجل شد که ماموریت اش رو انجام داده و حالا داره خبر می دهد ..

هجوم پلیس ها ...  

با گذشت کم تر از نیم ساعت .. در حالی که جماعت وحشی مشغول انجام اعمال عجیب و غریبی بودند ، ناگهان از در و دیوار و سقف ماموران فدرال با پلیس های محلی مکزیک به درون ساختمان ریختند .. پلیس ها اسلحه های خود رو به روی مدعوین نشانه رفته بودند .. همه میخکوب و در حالت شوکه به سر می بردند .. هیچ کس از جایش تکان نمی خورد .. دیوید حرکت کرده و به نزد فرمانده گروه سرکوب رفت .. و بعد از رد و بدل شدن جملاتی ، آلبرت رو صدا زده و به اتفاق ماموری وارد یکی از اتاق ها شدند .. لحظه ای بعد در حالی که به دست یکی از میهمانان از پشت دستبند زده بودند .. او را از ساختمان به بیرون منتقل کردند .. دیوید ظاهرآ به دنبال افراد دیگری می گشت .. و از این که طرف غیب اش زده بود ، کلافه نشون می داد .. ناگهان یکی از ماموران او را در بالای سقف کاذب پیدا کرده و به بند کشیدند .. کلآ سه نفر رو از اون جمع دستبند زدند .. و سپس ما اون جا رو ترک کردیم .. ! در بین راه از دیوید پرسیدم حالا می تونم سئوال کنم .. ؟ او که از چشمانش خوشحالی می بارید .. گفت : هر چی دلت می خواهد بپرس .. اول از همه ازش پرسیدم این ها کی بودند .. !!؟ گفت : این ها گروه شیطان پرستان هستند .. ! گفتم چرا همه رو دستگیر نکردید .. !!؟ گفت : ان ها مجوز دارند .. ولی ما در جستجوی سه نفر آدم خطرناک بودیم .. که خبر رسیده بود در این پارتی دعوت شده اند .. !! احساس کردم دیوید دوست ندارد جزئیات رو به من بگه .. برای همین من هم حسابی رویش کلیک کرده و هی در باره اون سه مرد می پرسیدم .. گفت : اون ها سر دسته مافیای بزرگ مواد مخدر و کوکائین بودند .. که از طریق عوامل خود از جمله گروه های متعددی چون شیطان پرستان به سراسر ایالت متحده و مکزیک توزیع می کنند .. و ما امشب با مدرک آن ها رو دستگیر کردیم ... !!

در ادراه پلیس ..

دیوید خیلی اصرار داشت که سر راه من را در متل پیاده کرده و خود به اداره پلیس برود .. من هم وقتی متوجه این موضوع شدم ، دیگه کوتاه نیامدم .. بهش گفتم می خواهم ادارت پلیس مکزیک و بخش بین الملل آن را ببینم .. بقدری گفتم تا راضی شد .. و سه نفری به اداره پلیس که بی شباهت به یکی از کلانتری های ما در تهران می ماند .. وارد شدیم . آلبرت از جیب اش فندک و قوطی سیگارش رو در اورده و تحویل ماموری که اون جا حضور داشت داد .. دیوید هم یک جعبه شبیه قوطی سیگار به همان مامور داده و رسیدی رو امضآء گرفته و در جیب اش گذاشت .. توقف ما زیاد طول نکشید .. هر چه از دیوید در باره جعبه سیگار ها پرسیدم ، چیزی نگفت .. اما فندک معلوم بود که دوربین است و برای ظهور تصاویر به اداره تحویل داده شده بود .. دوستانم خیلی خوشحال بودند .. دیوید با عذر خواهی فراوان از من که اذیت شده ام ، قول داد فردا به اتفاق به خلیج مکزیک رفته و در اون جا شنا کنیم .. من هم مثل بچه ها خیلی ذوق زده شدم .. روز بعد بعد از چک آپ با متل ، راهی خلیج مکزیک شدیم .. ! دیوید معمولآ از گرفتن عکس طفره می رفت .. و یا در اخرین لحظه دست هایش رو بر روی صورت اش قرار می داد .. اما اون روز که آلبرت از ما عکس می گرفت .. به بهانه خستگی از دیوید خواستم اگه می شه کمی مشت و مال ام دهد .. و کلک ام چه جالب گرفت .. !! و من موفق شدم یک عکس از چهره او داشته باشم .. قبل از بازگشت به آمریکا دیوید به یکی از همکارانش در اداره پلیس زنگ زده و خواهش کرد .. اگه می شه یه توک پا با ما به شهر بیاد تا محل اصلی چرم فروشی های اصیل رو نشون بده .. بنده خدا همکارش ظاهرآ یکی از اقوام همسرش تولیدی چرم داشت .. چون یک سره ما رو به در کارگاه برد .. جاتون خالی کلی لباس چرم خریدم .. چرم اصیل از جنس اعلاء و یک بطری هم تکیلا برای پدرم خریدم .. و غروب با خاطره ای خوش مکزیک رو به قصد امریکا ترک کردیم ...

3.jpg

عکسی از دیوید در خلیج مکزیک که در حال مشت و مال دادن  من است !!

 در باره شیطان پرستان ...

در هنگام برگشتن در باره فرقه شیطان پرستان از دیوید سئوالات زیادی کردم .. و او به من قول داد در فرصتی مناسب به همه سئوالاتم پاسخ دهد .. دقیقآ نمی دونم چند روز بعد از سفر ، یک شب دیوید من رو شام به منزلش دعوت کرد .. او در حین توضیح دادن کتبی رو از قفسه کتابخانه اش بیرون اورده و به من نشان می داد .. ! آخه امریکایی ها عادت دارند برای تشریح هر واقعیتی ، مدرک مستند آن را هم نشون دهند .. ! او در باره این فرقه گفت ..

ریشه شیطان پرستی ابتدا از کشور انگلستان در قرن ۱۵ و ۱۶ میلادی شکل گرفت .. و در همان جا هم رشد و نمو کرد . اما این فرقه که ما دیدیم ، شیطان پرست هایی با اندیشه های جدید هستند .. و بر عکس نیاکان خود هرگز انسان را قربانی نمی کنند .. ! این ها هرگز وجود خارجی برای شیطان قائل نیستند و معتقدند که شیطان در طبیعت و در وجود هر انسانی نهفته است و به عبارتی آقا شیطونه در باطن هر انسانی سکونت دارد !! ( پس بی جهت نیست گاهی بچه شیطون ها در موقع نگارش مطالب اجتماعی به من خط می دهند .. !! ) به همین دلیل است آن ها در مراسمی که مشاهده کردی .. از شیطان باطنی و حس اهریمنی خود دعوت به آشکار شدن می نمایند .. !! دیوید در باره انجام اعمال جنسی گفت .. آن ها انجام این اعمال رو در حقیقت بخشی از پرستش دانسته و معتقدند هر چه در جهان وجود دارد ( با پوزش از شما خوانندگان ) مدیون آلت تناسلی است !! و معتقدند بایستی کامل ترین لذات جسمی و جنسی در این دنیا کسب کنند .. ! آن ها حتی بر این عقیده استوارند که اگه فردی از گروه لذت لازم رو در عمرش نبرده باشد ، دوباره به این جهان برگردانیده می شود تا لذت جنسی خود رو کامل کنند .. !! دیوید سپس با اشاره به مایعی که روی افراد پاشیده شد گفت . در انجام مراسم اون شب ، اون مایعی که به نام آب مقدس روی همه پاشیدند ، در حقیقت آن مایع ترکیبی از اسپرم و ادرار بود .. !! خلاصه دیوید مطالب زیاد و کاملی از نشانه ها و علایم شیطان پرستان رو برایم شرح داد .. و در ادامه افزود .. با پیدایش موسیقی های تند انشعاب هایی در فرقه های شیطان پرستی به وجود امده است .. و آن ها با خاموش کردن چراغ ها ، سعی در کسب انرژی دارند .. خلاصه کلی اطلاعات مختلف و کامل برایم تعریف کرد که در خاطرم نمانده است .. 

6.jpg 

 به بهانه پایان ...

باور کنید .. خیلی دلم می حواست این پست رو با حال و هوای ویژه تقدیم شما یاران کنم .. اما افسوس به دلیل بیماری ناخواسته و لمس شدن تدریجی دست راست ام ، اون جوری که دلم می خواست نشد .. باور کنید تنها به عشق شما یاران موفق شدم با درد مبارزه کرده .. و ان را از رو ببرم .. !! اکنون فقط مچ دستم درد می کنه .. که بعد از اتمام پاسخ به کامنت های وبلاگ و سایت مطمئن هستم وقتی نوبت به ای میل ها برسه .. دیگه از درد خبری نخواهد بود .. و اما تا یادم نرفته در باره این فرقه اضافه کنم .. در سال هایی که کار مطبوعاتی انجام می دادم ، شنیدم این فرقه کثیف به ایران هم سرایت کرده است .. اما یادمه که نیروی انتظامی شدیدآ با عاملان و منحرفان این فرقه برخورد جدی کرد .. البته اگه شرم حضور نبود ، کثافت کاری های آن ها رو با جزئیات شرح می دادم .. تا از هر چه فرقه است متنفر شوید .. !! بگذریم .. راستش رو بخواهید قصد داشتم ماجرای آوردن تکیلا رو به قوچان شرح دهم .. ! که به دلیل طولانی شدن پست از ان صرف نظر کردم .. ! اگه عمری بود حتمآ در پستی مستقل آن رو شرح می دهم تا ببینید چه بلایی به سر پدرم اورده شد ... !! ضمنآ من از آلبرت و دیوید در شب مراسم چهارم آبان عکسی به یادگار برداشته بودم .. که متآسفانه به دلیل خانه تکانی موفق به پیدا کردنش نشدم .. ! البته تعدادی از عکس هایی که در مکزیک دیوید ازم انداخت رو در این پست قرار دادم .. امیدوارم مورد پسند شما یاران نازنین قرار گیرد ..

یک جاده خاکی که از قلم افتاد .. !

همان طور که اشاره کردم ، تصمیم داشتم جاده خاکی های متعددی رو تقدیم شما یاران کنم .. که به دلایلی که عرض شد از خیلی از اون ها فاکتور گرفتم .. ! اما همین الان چشمم به یک پاراگراف مربوط به شهر سان انتی نیو و شیطنت بچه ها افتاد .. که از قلم افتاده است  .. به عنوان حسن ختام اون رو همین جوری در ذیل قرارش می دهم .. خودتون ربط اش دهید .. ممنون  

 معمولآ بچه های زبل ایرانی اخر شب ها زیر پل قایم شده و منتظر عبور قایق های تفریحی که روی آن آمریکایی ها با آرامش و زیر نور شمع و موسیقی ملایم شام صرف می کردند .. می نشستند! به محض این که قایق زیر پل می رسید ، چند نفری با صدای بلند دم گرفته و با صدای بلند آواز می خواندند ! مثلآ یکصدا داد می زدند  .. آمنه آمنه .. چشم چراغ منی !! طفلک امریکایی ها برای یک لحظه شوکه شده و نمی دونستند این صدا ها از کجا می آید.. و اصولآ چی می گویند

   Test-3.jpg

هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز  

هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز  

هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز

 dfhbsh.jpg 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۹:۱۵ دقیقه بامداد بیست و هشتم اسفند ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده آرشیو مطالب سایت اينجا رو كليك كنيد . همچنین برای مشاهده مطالب گذشته وبلاگ اینجا را کلیک کنید .
 
osy584c6rqnos40wm1c1.jpg
 
   زير نظر : عليرضا صادقي  
 
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد
 
با پوزش از شما یاران ، متآسفانه تا اخرین دقایق منتظر مطلب جدید ترجمه بودم .. اما بدستم نرسید . 
و به دلیل محدویت فضا ، موفق به درج مطلب تکراری هم نشدم .  
  
 
 
8.jpg9.jpg
  
 
 Picture 

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

     

  •  
    - تعداد بازديد
  • 12100
  • مرتبه

    نظرات

    سلام عمو بهروز.حالتون چطوره؟باور کنید شرمنده.جمه هفته قبل رفتم فوتبال.به یمن وجود زمین خاکی و سنگ های 1 تنی پام پیچ خورد و تا همین امروز مشغول ام آی آر و دکتر اورتوپد و ... هستم.احتمال زیاد رباط صلیبی پاره کردم.دیگه شرمنده فرصت کامنت نداشتم.عمو جون جان من اگه ما خوانندگان رو دوست داری یه سر پیش دکتر برو.آخه این طوری که نمیشه.اینقدر درد رو برا خودتون میخرید که چی؟((جان من حتما دکتر برید))پیشاپیش عید رو بهتون تبریک میگم.امیدوارم که سال خوب و خوشی با شما و خانواده محترمتون باشه.ضمنا این عید رو به همه خوانندگان جدید وقدیمی سایت مخصوصا نادرجان رضوی و علی آقا کدخدایی و دامون و ... صمیمانه تبریک میگم
    عمو جون روی ماهتون رو میبوسم.
    دوستون دارم
    پاسخ
    اسی جان عزیز و دوست داشتنی
    خوشحالم که بعد از مدت ها دوری و بی خبری کامنت شما رو می بینم .. البته از این که شنیدم مشکلی برایت پیش امده است ، خیلی حالم گرفته شد .. امیدوارم هر چه زودتر حالت خوب بشه ..
    اسی جان .. مشگل من رفتن به دکتر نیست .. چون دستگاه ها سکته رو نشون داده و سریع من رو به آی سی یو می برند .. !!
    به هر بهانه ای به دکتر بروم .. سریع دستور خوابیدن رو می دهد .. من بار ها امتحان کرده ام .. و با اعتقاد به این نکته که بدن انسان قادر به ترمیم و عادت به همه نوع سختی است .. با استراحت و انجام کارهای مورد علاقه ام ، و تلقین خوبی ها .. حالم بهتر می شود کما این که شده است ..
    اسی جان باور کن من می دونم دکتر چه تجویز خواهد کرد .. می دونم بهترین دوای هر دردی استراحت است
    اما چون شما از من خواستی .. چشم قول می دهم حتمآ بروم
    عید نوروز رو به شما و خانواده عزیزت تبریک عرض می کنم و امیدوارم سالی توآم با شادمانی و موفقیت داشته باشی
    ممنون از حضورت

    كاپيتان بهروز مدرسي عزيزم درود بي كران بر شما.
    مفتخرم كه ششمين بازديدكننده اين پست جالب مي باشم و آن را يك عيدي از طرف شما براي خود تلقي مي كنم.
    كاپيتان جان به بهانه آغاز سال نو، يك متن ادبي را كه چند كلمه اي از خودم و چند كلمه اي را از ديگران به عاريت گرفته ام تقديم شما مي كنم.اميدوارم مورد پسند جنابعالبي واقع گردد.
    به نام يكتا نگارگر نگارستان عشق
    بر چهره گل نسيم نوروز خوش است
    در صحن چمن روي دل افروز خوش است
    از دي كه گذشت هر آنچه گويي خوش نيست
    خوش باش و ز دي مگو كه امروز خوش است
    (( خيام ))
    استاد،قهرمان و دوست بسيار بزرگوارم:سرهنگ خلبان كاپيتان بهروز مدرسي
    حمد و سپاس بي منتها خالق لايزال گيتي،آن مشاطه ازلي را كه زمين خشك و پژمرده را به زيبايي دلفريب بهار
    بياراست و نسيم دلنواز و روح انگيز نوروز را به جاي نخوت و شوكت سرد و سخت زمستان به ما ارزاني داشت؛و قاصد سبز بهار را به سوي ما روان كرده تا جلوه اي از جمال جان فزاي خويش را بر جهانيان متجلي سازد.
    بار دگر نوروز آمد و خور زرين گيتي،انوار پر تلالو حيات را بر زمين تابانيده و رخت پژمرده او را با خلعتي سبز و قبايي عطرآگين پوشانيده.بلبلان با چهچه مستانه شان آيت عشق سرداده و ترنم و طنين صداي چكاوك ز شور هستي خبر داده.بهار آمد تا آرامبخش دلها و نوازشگر چشم ها باشد.
    پس بياييم تا با آموزه هاي پاك نياكان خود،گرد و غبار اندوه و كبر و غرور را از خانه دلها زدوده و در مهرباني و خوبي را بر همگان گشوده سازيم.حي علي العشق بهار را به زيبايي قد قامت گفته و با تعاليم اهورايي اشو زرتشت با پندار،گفتار و كردار نيك به استقبال اين عيد باستاني برويم.
    اكنون در آستانه سال نو اين بنده كمترين از شما سرور گرامي تمنا دارد تا به الطاف و بزرگواري خويش،هر گونه بدي و ناداني و كاستي مرا بر من بخشوده و حقير را رهين منت خويش گردانيد.
    پيشاپيش عيد سعيد باستاني نوروز اين كهن يادگار جمشيدي را به شما و خانواده محترمتان تبريك و شادباش عرض نموده و اميدوارم جام جهان نماي دلهايتان همواره پر فروغ و نوراني باشد.
    با آرزوي سالي خوش و ايام به كام.
    پاسخ

    بر چهره گل نسيم نوروز خوش است
    در صحن چمن روي دل افروز خوش است
    از دي كه گذشت هر آنچه گويي خوش نيست
    خوش باش و ز دي مگو كه امروز
    به به .. آفرین بر این حسن انتخاب . احسن
    سرور گرامی جناب جوهری نازنین ، خوشحالم در ایام آغاز بهاری جدید ، عید نوروز این هدیه باستانی .. در خدمت دوستان خوش ذوقی چون شما هستم
    جناب جوهری نازنین .. من جز خوبی ، عشق ، محبت و بزرگواری چیزی از شما ندیده ام عزیزم .. انشاالله سال های طولانی سایه ات روی سر خانواده محترم و ما دوستان خوبت باشد .. خجسته نوروز باستانی رو به شما دوست دوست داشتنی ام تبریک می گویم
    ممنون از متن زیبایی که نوشتی

    سلام عموبهروز خوبي؟
    به حقيقت مي تونم بگم يكي از بهترين پستهاي چندوقت اخير بود.
    دوباره هم عيدتون رو تبريك مي گم
    راستي ايميل تبريك عيدم رسيد؟ به خاطر اينكه جنبه ي طنز داشت براتون فرستادم يه وقت حمل بر بي ادبي نشه؟!(ذوق)
    اميدوارم هميشه شاد و خندون باشين و سال جديد پر از شادي و سلامتي و بركت براي شما و خونواده ي گراميتون باشه.
    از طرف من روي ماه آنا و آوا كوچولو رو هم ببوسين.
    بياريد سفره ي عشق
    بچينيم قاصدك ها
    هزاران سين تازه
    به جاي سوز و سرما
    نوروزتون شادباش.
    پاسخ
    امیر عزیز و نازنین
    با درود و تشکر از شما دوست فرهیخته ام .. بله امیر جان .. خیلی جالب بود .. اتفاريال پاسخی هم به رسم ادب برای شما نوشتم .. اما نمی دونم چرا ارسال نشد دست شما درد نکنه .. خیلی عالی انتخاب کرده بودی .. ممنون
    امیر جان فرا رسیدن عید سعید نوروز رو به شما پسر عزیزم تبریک عرض می کنم .. امید وارم در سال نو هم در خدمت شما یاران خوبم باشم .. انا و آوای عزیزم هم دست بوس عموی عزیشون هستند
    ممنون از شما

    كاپيتان گرامي جناب مدرسي
    در سالي كه گذشت مهمان نوشته هاي ارزشمند و قلم شيواي شما بودم. اميدوارم كه اين نوشته ها همچنان استمرار يابند. نوروز باستاني بر شما افسر شجاع ايران مبارك باد
    پاسخ
    فرهاد جان نازنین و گرامی
    باعث افتخار بنده حقیر است که در محضر شما یاران فرهیخته و دانا روسفید بیرون امده ام .. با آرزوی صمیمانه ترین تبریک و شادباش ها به مناسبت فرخنده نوروز باستانی به پیشگاه شما یار بزرگوارم ، سالی پر بار توام با شادمانی و موفقیت برای شما آرزومندم

    سلام کاپیتان مدرسی نازنین
    مثل همیشه جذاب و متفاوت مینویسید
    سال خوبی را برای شما و خانواده محترمتون ارزو می کنم
    پاسخ
    امیر جان عزیز و محترم
    خوشحالم که نوشته های بنده مورد قبول شما دوستان فرهیخته قرار گرفته است
    من هم متقابلا سالی پر بار توآم با موفقیت برای شما دوست بزرگوارم آرزومندم
    ممنون از حضورتون

    سلام آقای مدرسی عزیز
    خاطره جالبی بود مثل سایر خاطراتتون.
    سال نو رو بهتون تبریک می گم امیدوارم سال توان با موفقیت داشته باشید
    پاسخ
    وحید عزیز و گرامی
    عید سعید نوروز رو به شما دوست خوبم تبریک گفته و آرزوی سالی سراسر با موفقیت و سلامتی برایت مسئلت دارم
    وحید جان خوشحالم که از مطلب فوق خوشت اومد
    ممنون از حضورت

    با درود.

    آقای مدرسی حالتون چه طوره خسته نباشید سال نوعتون مبارک نحوه های عزیزتونم چه بزرگ شدن به امید خدا همیشه در سایه ی رحمت خدا و سلامت شادکام باشید .

    پدر بزرگوارم خواستم هم یک سخنی رو هم بگویم خودتان هم می دانید که استفاده زیاد از لذت جنسی و ارضایی موجب بیماری های روحی و روانی می شه که علل این محکم بر عقاید فرقه های شیطانی همین بیماری های روانی هست که از همین لذات جنسی سر منشا می گیره فقط خواستم بگویم انسان های بی خرد زیاد هستند که انسان های بی خدای با خرد را با صفت های شیطان پرستی و بیماری های روانی یکی می کنند بدون هیچ عقاید خردمندی .......

    افلاک که جز غم نفزایند دگر / ننهند بجا تا نربایند / نا آمدگان اگر بدانند ما / از دهر چه می کشیم نایند دگر .

    با آرزوی موفقیت ...
    پاسخ
    امیر جان عزیز و گرامی
    با درود و تشکر از شما دوست بسیار عزیزم .. و تبریک عید سعید نوروز ، و سپاس از توجه به نوه های شیطون بنده که دست بوس دایی دوست داشتنی خودشون هستند ..
    امیر جان .. چه جالب به نکته بسیار عالی اشاره کردی .. حق با شماست
    اصولآ افراط در هر کاری نا پسندیده است .. مخصوصآ در امر مسایل و لذایز جنسی .. که افراط در ان به قول شما مشکلات عدیده ای دارد
    امیر جان .. من در پاسخ به سایر کامنت ها هم عرض کردم .. به خاطر شرم حضور از خوانندگان نوجوان و بانوان محترمی که پای ثابت مطالب سایت هستند ، بنده از توضیح جزئیات .. که دال بر همین افراط گری ها بود ، اجتناب کردم .. واقعآ به عنوان یک مرد .. به عنوان یک جوان چشم گوش بسته .. حالم بهم خورد .. خیلی مبتذل و کثییف بودند ..
    من تا قبل از ان موقع نظرم در باب شیطان و شیطنت چیزی دیگر بود .. !! اما باور کن حالم از شیطان و مریدانش هم بهم خورد .. !!
    ممنون امیر جان عزیزم .. و تشکر به خاطر حضور پرمهر و کامنت منطقی شما
    ایام به کام

    جناب مدرسی گل سلام
    نوروز شما پیروز
    صد سال بهتر از این سالها
    (مخصوصا پنج سال اخیر)
    جایی خاطره ای خوندم، اینقدر یخ بود که دلمی می خواست به صاحب خاطره بگم آنرا برای شما بفرستد تا با این نثر زیبا و شیوه دل انگیز آنرا به یک پست تبدیل کنید تا خاطره آن عزیز هم مثل همه خاطرات شما خاندنی شود.
    اگر یادتان باشد تلفنی با هم صحبت می کردیم، پیشنهادی دادید که روی آن در حال کار کردن هستم.
    به جاهایی رسیده ام به زودی خبرهایش را برای شما ارسال می کنم.
    شاید بشود یک عیدی به خوانندگان سایت.
    پاسخ
    سپند عزیز و نازنینم
    عید شما هم مبارک باشد عزیزم .. هزاران سال به از این روز ها ..
    سپند جان نازنین .. شما همیشه به من لطف داشته و داری .. اصلآ هم چنین نیست .. خاطرات زیبایند .. من نقشی ندارم .. !!
    سپند جان من همیشه به عنوان یک جوان موفق و با اندیشه و زحمت کش و صد البته فهمیده و مهربان شما رو شناخته و مطمئن هستم در راهی که پیش گرفته ای .. حتمآ روزی موفق خواهی شد
    ممنون از حضورت

    بسم نور
    سلام عموبهروز .
    سال نو را به شما وخانواده محترمتان تبریک عرض میکنم.
    سال خوش و خرم توام با سلامتی و نشاط را برایتان از ایزد منان آرزومندم.
    در پناه نور باشید.
    ارادتمند شما نوید-چ
    پاسخ
    به به .. نوید جان عزیزم
    پسر چه عجب .. یادی از دوستان قدیمی کردی
    آفرین به شما پسر نازنین ام که نظرت را با کلامی متفاوت آغاز کردی .. واقعآ لذت بردم .. خدا شما جوانان با ایمان رو همیشه حفظ کنه ..
    نوید جان .. خجسته نوروز باستانی رو به شما دوست بزرگوار و دوست داشتنی ام تبریک می گویم ..
    امیدوارم زیر سابه حق پروردگار .. همیشه سالم و تندرست و موفق باشی
    ممنون پسرم

    رضا جان عزیز و نازنین
    خجسته سالروز عید سعید باستانی رو به شما دوست عزیز و نازنینم تبریک گفته و سالی مملو از عشق و دوستی ، محبت و موفقیت برای شما بهترین دوست مهربانم از درگاه خداوند متعال مسئلت دارم ..
    رضا جان پاسخ بلند بالایی رو به کامنت شما نوشته بودم .. اما نمی دونم چرا به طور ناخواسته حذف شد ..!!
    و من مجبور شدم فقط به پاسخی جدید برای عرض ارادت و تشکر از شما دوست خوبم بازنویسی کنم
    دختر شیرین و دوست داشتنی ات رو از طرف من ببوس و به خانواده محترم سلام برسون
    سال خوبی داشته باشی

    hi captain
    happy new year and I wish you a good year. sorry my computer doesn,t have farsi keyboard at the moment. I wish you and your family, especiially your grandchildren healthy and happy year.
    پاسخ
    لیلا جان عزیز و گرامی
    خجسته نوروز باستانی بر شما هموطن بزرگوارم گرامی باد
    سالی سراسر از عشق و محبت و شادکامی برای شما دخت ایرانی آرزومندم
    لیلا جان فدای سرت که فونت فارسی نداری .. مهم ارسال پیام دوستی و مهر بود که به بهترین وجه بر قلبم تآثیر گذاشت ...
    نوه های شیطون ام دست بوس خاله مهربان و نازنین خودشون هستند
    ممنون از کامنت پر مهر شما .. سال خوبی داشته باشی عزیزم
    ایام به کام

    طليعه ظهورزرتشت.يادكار باك جمشيد.ميراث كورش كبير.ايين باستاني قوم اريا مبارك باد بر شما
    پاسخ
    ممنونم نادر جان نازنین
    باور کن من عاشق چنین دیالوگ های اصیل ایرونی هستم
    عید نورز و این سنت آریایی بر شما دوست خوبم مبارک باد

    درودبرکاپیتان
    سال نومبارک
    خاطره دلچسبی بود
    بدرود
    پاسخ
    ممنونم مسعود جان نازنین
    خوشحالم مورد پسند شما دوست خوبم قرار گرفته است
    مواظب خودت باش

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35