درباره من
سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ورود به حریم یک هنرمند !

  همه مصایب یک مصاحبه خانوادگی  !  

 

2moam54hmol5qr99728s.gif

Small---2.jpgSmall---3-Asli.jpg

ihss9tr9zi9efmcstko6.jpg

 در حرفه روزنامه نگاری و دنیای خبرنگاران اتفاقات جور وا جوری رخ می دهد که یعضآ برخی از آن ها جالب و ماندگار اند .  اگر چه حضور بنده در این شغل صرفآ بر حسب اتفاق و شانس بوده است ، اما قلبآ معتقدم .. ذوق و استعداد هم بی تآثیر نبوده است . اما ان چه سبب موفقیت و سکوی پرش ام به سایر رسانه های مطرح از جمله صدا و سیما شد .. صرفآ صداقت در کار ، تلاش بی وقفه و عشق و علاقه ای که به حرفه نویسندگی و خبرنگاری داشتم ، بود .اما حس ماجراجویی فراوانی که در وجود و ذات ام  نهفته بود گاهی باعث پدید امدن مشکلات بسیار جدی برایم می شد ..! ماجرایی که قصد بیان آن را دارم ، نمونه بارز یکی از همون اتفاقاتی است که به خاطر حفظ شرافت کاری و پاسخ به اعتماد تاوان های سنگینی برایش پرداختم ..! ولی خوشحالم که تحت هیچ شرایطی از مواضع خود کنار نکشیدم . در روایت این ماجرای واقعی از اشاره به نام بعضی اشخاص و سوژه ها پرهیز کرده ام . اما صادقانه اعتراف می کنم چیزی از قلم نیفتاده است  امیدوارم شما هم پی گیر نام ها نشوید ..!!  

" ورود به حریم یک هنرمند " عنوان مطلب این پست است که تقدیم شما یاران عزیز و گرامی می شود . این پست با هدف ترسیم پستی و بلندی های زندگی و استقامت در برابر حق و حقیقت به رشته تحریر در امده است .. امیدوارم مورد قبول شما یاران همدل بزرگوار قرار گیرد .. ضمنآ جا دارد از استقبال انساندوستانه یکایک شما عزیزان از پست قبلی تشکر و قدردانی کنم .. مخصوصآ از دختر نازنیم شبنم گرامی در امارات متحده عربی که همیشه به این سایت لطف داشته است . راستی مدتی است از بعضی دوستان و یاران قدیمی خبری نیست .. مثل جناب علی آقای گل کدخدایی نازنین .. نادر جان رضوی .. و خیلی دیگه از دوستان که حضور ذهن ندارم .. امیدوارم هر جا هستند ، سالم و سلامت باشند .. در پایان ممکنه به روال سال های گذشته در روزهای خانه تکانی از خونه ام بیرون زده یا به دیدار نوه هایم برم ... یا جای دیگر .. ! اگه دیدید کامنت ها بی پاسخ موند ، مطمئن باشید برخواهم گشت و به یکایک ان ها پاسخ خواهم داد ..

کلام اخر این که .. طبق عادت همیشه مطالب این پست رو یا عجله و بدون بازخوانی مجدد نوشتم . به همین دلیل وجود غلط های نگارشی دور از ذهن نیست .. امیدوارم این خطای بنده رو با بزرگواری خودتون ببخشید .. چون قبلآ هم عرض کردم به خاطر حفظ شیوه مستند گونه خاطرات قدیمی ، همان گونه که به ذهن ام می آید ، می نویسم .. و دلیل عدم بازخوانی بیرون رفتن از حس و حال گذشته و زمان وقوع روایت است .. قربون همه تون .. ایام به کام

 marshalads.gif

Test Baner.gif

 

1.jpg

گروه اجتماعی شبکه اول  

برای آغاز ماجرا و نحوه ارتباط ام با یکی از مجریان به نام و با تجربه تلویزیونی که به نوعی به این ماجرا بعدآ ربط خواهد داشت ، مجبورم کمی به عقب برگشته و از روزهایی که در گروه اجتماعی شبکه اول سیما با حاج آقا  " علی اصغر پورمحمدی " که انسان بسیار شریف و بزرگواری است همکاری می کردم ،   قضیه رو تعریف کنم . در باره نحوه حضور همزمان ام در مجله سروش و تلویزیون در پست های قبلی اشاره کرده ام . اما برای اون دسته از خوانندگان محترمی که تازه به جمع ما پیوسته اند ، به طور خلاصه عرض می کنم که .. یکی دو سالی از فعالیت ام در مجله سروش نمی گذشت که به دلیل پشتکار و فعالیت زیاد به مقام دبیر سرویسی بخش رادیو و تلویزیون منصوب شدم .. همین امر سبب ارتباط گسترده با بخش های مختلف سازمان شده بود . که با جناب پورمحمدی که اون زمان در رادیو فعالیت می کرد ، آشنا شدم . حاج آقا بعد از این که به مدیریت گروه اجتماعی شبکه اول منصوب شد ، از من دعوت کرد تا به عنوان یکی از اعضای شورای بررسی برنامه های ترکیبی با حفظ سمت همکاری کنم . اوایل کارم طرح های ارایه شده رو در منزل مطالعه کرده و تنها هفته ای یک روز ( سه شنبه ها ) برای  مشورت و بررسی با بقیه اعضاء به گروه می رفتم .. اما بعد ها با محول شدن مسئولیت های دیگر از جمله یکی از رئیس دفتر های حاج آقا ؛ هر روز بعد از ظهر به اونجا می رفتم ...

افزایش فعالیت هنری ام .. !

در طول مدتی که در مجله سروش و گروه اجتماعی همکاری می کردم ، به خاطر ماهیت رسانه ای حرفه ام با هنرمندان و شخصیت های هنری متعددی آشنا شده بودم . از اون جایی که سن و سالم نسبتآ بالا و دارای تیپ غلط اندازی بودم ، بد قلق ترین ستارگان سینما و تلویزیون به راحتی با من ارتباط برقرار می کردند .. و بعد از ان به خاطر روابط عمومی قوی و از همه مهم تر صداقت کاری و راز داری ، دوستی عمیق و بی آلایشی با اغلب اون ها برقرار کرده بودم ..! به خاطر همین ارتباطات گسترده با اهل هنر ، به خیلی از رسانه ها و برنامه های تولیدی تلویزیون دعوت می شدم . به همین دلیل در مقطعی نام ام به عنوان مدیر روابط عمومی در اغلب سریال هایی که از شبکه های مختلف پخش می شد ، به چشم می خورد . نشریات معتبر فرهنگی هم به خاطر دسترسی و اشرافی که به این گونه خبرهای داشتم ، دعوت به همکاری می کردند .. از اون جایی که خیلی علاقه به کارم داشتم ، معمولآ به ندرت پاسخ منفی به جریده ای می دادم .. !! شاید باورتون نشه با بیش از دوازده مجله و روزنامه همکاری می کردم. در همین ایام بود که با جناب " هرمز شجاعی مهر " مجری مهربان و دوست داشتنی گروه خانواده آشنا شدم .. و چون می دونستم که قراره مجله ای با نام " خانواده سبز " منتشر کنه و خبرش رو خودم درج کرده بودم ، هرگاه در محل کار چشمم به او می افتاد ، بعد از چاق سلامتی های معمول از روند دریافت مجوزش در وزارت ارشاد می پرسیدم .. ! و او هم صادقانه پاسخ می داد ..  

 علت جدایی از گروه .. ! 

با اجازه تون قصد دارم به واقعیتی که تا حالا در دلم حفظ کرده بودم اعتراف کنم .. ! راستش رو بخواهید درست در ایامی که در اوج موفقیت بودم ، و مورد وثوق شخص حاج آقا پورمحمدی قرار گرفته به طوری که اجازه آفیش ویژه مهمانان رو به بنده داده بود و رسمآ به حراست صدا و سیما معرفی شده بودم ، ناگهان تصمیم گرفتم دیگه با گروه اجتماعی همکاری نکنم .. !! واقعیت اینه که حاج آقا بعد از منصوب شدن به مدیریت گروه اجتماعی ، عده ای از کارمندان و همکاران سابق خود رو از رادیو به تلویزیون دعوت کرده بود . خیلی از ان ها مثل جناب شجاعی مهر ، محمد احسانی ( بزرگ مردی که از اموزش پرورش دعوت شده بود و معاون آقای پورمحمدی بود  ) ، محمد اروانه و جناب تخشید و .. علاوه بر تجربه و دانش فراوان بی نهایت انسان های با وقار و فروتنی  بودند .. بی تکبر حرمت همه رو داشتند .. اما متآسفانه در اون جمع صمیمی افراد بی شخصیت ، متملق ، متظاهر و پاچه خواری هم وجود داشتند که حال آدم از کار ها و اعمال شون به هم می خورد .. ! باور کنید من توی عمرم مخصوصآ در ارتش پاچه خوار های گوناگونی رو دیده بودم ..  اما به شرافت ام سوگند هرگز با اون مدلی مواجه نشده بودم ! آخه چطور ممکنه یکی آن همه منفی ، زیر آب زن ، و تظاهر به دینداری کنه .. !!؟ همکاران قدیمی دقیقآ می دونند منظورم چه  افرادی است .. !! بگذریم . بقدری از اعمال غیر قابل تحمل و تهوع آور این نوع ادم ها اعصابم خرد بود که ترجیح دادم عطایش رو به لقایش بخشیده و گروه رو ترک کنم .. !  

 4.jpg

دعوت به شبکه پنج سیما ..

بلافاصله بعد از ترک گروه اجتماعی شبکه اول سیما ، از اون جایی که با همه شبکه ها در ارتباط بوده و مدیران آن ها شناخت کافی روی توانایی هایم داشتند ،  برای مذاکره به کانال پنج یا همون شبکه تهران دعوت شدم . اون موقع مدیریت شبکه با آقای " بهروز مفید " بود . مدیری توانا و فهیم که الحق در دوران مدیریت موفق اش این شبکه در نظر سنجی های سازمان صدا و سیما ، همیشه رتبه اول رو کسب می کرد. یکی از دلایل مهم موفقیت های شبکه تهران ، حرمت به خواسته ها و سلایق بینندگان بود . دوم عدم محدودیت در پخش فیلم های روز سینمایی دنیا بود ! و از اون جایی که شبکه محلی محسوب می شد ، هیچ مشکلی در پخش این گونه محصولات سینمایی وجود نداشت . بگذریم .. ابتدا در روابط عمومی شبکه مشغول به کار شدم . خیلی زود با حفظ سمت ، بازبینی فیلم های سینمایی خارجی هم افزوده شد ! باور کنید از این کارم خیلی لذت می بردم . به طوری که گاهی تا نیمه های شب سرگرم بازبینی فیلم های جالب و روز دنیا بودم .. ! یادمه به همه بچه محل ها سپرده بودم برایم فیلم روز سینمایی تهیه کنند .. البته شبکه پول خوبی برای خرید این آثار پرداخت می کرد . اما راز محبوبیت این شبکه در هنر حذف صحنه های مبتذل بود به طوری که به اصل فیلم آسیب نمی رسوند ! من نحوه کار اکثر بازبین ها رو در سایر شبکه ها دیده بودم .. آن ها به محض این که یقه لباس ستاره فیلم کمی باز بود ، بدون رعایت دیالوگ حساس فیلم ، صحنه رو حذف می کردند .. در حالی که ما سعی می کردیم با بالا و پائین بردن کادر تصویر مانع از حذف صحنه های صوتی فیلم می شدیم . خلاصه خیلی سعی می شد که شنونده ارتباط اش رو با مفاهیم فیلم از دست ندهد ..

دعوت به مجله خانواده سبز ..

 قبل از این که به شبکه تلویزیونی تهران دعوت شوم ، مجوز دو هفته نامه " خانواده سبز " هم صادر شد  و جناب شجاعی مهر مسئولیت بخش صفحات رادیو و تلویزیون رو به بنده محول کرد . در این مجله حاج آقا " اسماعیل تبار " کل مسئولیت و مدیریت مجموعه رو به عهده داشت . بی اغراق می گویم من در عمرم انسانی فرهیخته ، مومن ، سالم و مهربان تر از حاجی ندیده بودم .. او علی رغم تحصیلات بالای حوزوی و تدریس در دانشگاه های قضایی و ارتباطات نزدیکی که با مسئولین عالی رتبه نظام داشت ، زندگی بسیار ساده و علی واری داشت .. و اهمیت فوق العاده ای به تربیت فرزندانش قایل بود . به خاطر درایت و تدابیر او مجله روز به روز محبوب تر و موفق می شد .. البته از نقش مهدی اسماعیل تبار جوان هم نباید غافل شد ، او به تعبیری جوان ترین سردبیر در دنیای نشریات محسوب می شد .. که با دقت و وسواس در انتشار مجله زحمت می کشید .. کادر تحریریه هم بسیار عالی و با دقت انتخاب شده بود .. و من از این که با این خانواده همکاری می کردم ، خیلی راضی بودم .. یک سالی از حضورم در شبکه پنج نگذشته بود که برای جانشین سردبیری یک مجله سینمایی به نام " پیک سینما " دعوت شدم ! راستش رو بخواهید به خاطر علاقه شدیدی که به مجله سینمایی داشتم ، وقت زیادی از من صرف رسیدگی به آن می شد .. از طرفی هم با تغیر مدیریت در سروش و آمدن شخصی به نام اشتری ، که نیامده کلی از کادر های با تجربه تحریریه رو به خاطر مسایل و اختلافات شخصی اخراج کرد ، دیگه حوصله همکاری و تحمل او رو نداشتم .. از طرفی  رشد و ترقی خودم هم در این مجله کرده بودم و ماندن بی فایده بود ! این بود که استعفایم رو نوشته و از سروش هم بیرون آمدم .. !!

فعالیت زیاد فرهنگی هنری ..

با ترک مجله سروش فقط در شبکه تهران و مجله پیک سینما حضور فیزیکی داشتم . اما همچنان برای خیلی از نشریات معتبر دیگه مثل جام جم ، دنیای جدول ، خانواده سبز ، تماشا و تعدادی مجله و روزنامه زرد هم مطلب ارسال می کردم . از بد شانسی ام به دلیل فعل و انفعالات سیاسی مدیر شبکه پنج در کمال بهت و تعجب کارمندان تغیر کرد .. ! همه از رفتن بهروز مفید ناراحت بودند .. شایعات زیادی مبنی بر حضور مدیر جدید رواج داشت .. هر کسی یک حدسی می زد .. اما با کمال تعجب قرعه به نام حاج آقا پورمحمدی خورد .. !! اگر چه من با حاج اقا اصلآ مشکلی نداشته و بر عکس رابطه ام عالی بود و مدت ها با هم کار کرده بودیم .. اما از این که شنیدم دوباره همون افراد متظاهر سر و کله شون پیدا خواهد شد ، رنج می بردم .. به هر حال تملق و تظاهر به نماز سر وقت و بیان مرتب جمله های کلیشه ای .. وای نمازم قضا شد و الخ .. کار خودش رو کرده و بعضی از همون آدم های دور بر حاج آقا که قبلآ با آن ها همکار بودم ، پست های مدیریتی گرفته و شدند رئیس گروه .. !!! وای اگر بدونید چقدر از دیدن چهره اون حضرات اعصابم خرد می شد .. اما تنها دلخوشی ام حضور جناب محمد احسانی در مقام قائم مقام حاج آقا بود که اوضاع رو برایم قابل تحمل می کرد .. این خوشحالی زیاد دوام نیاورد و جناب احسانی که واقعآ انسان فرهیخته و بادانشی بود به خاطر اختلاف با همون افراد خاص و نارضایتی تهیه کنندگان و ارباب رجوع هایی که به شبکه و گروه های یاد شده مراجعه می کردند ، آقای احسانی مومن و صبور ما رو هم کفری کرده .. به طوری که او هم ظاهرآ قهر کرده و دیگه به شبکه نیامد .. !! چند هفته ای به امید برگشتن آن مرد خدا و انسان نازنین صبر کردم ، اما چون خبری نشد .. یک روز در کمال تعجب همکاران اعلام کردم از فردا من هم پایم رو به شبکه نخواهم گذاشت .. !!

  2.jpg

فعالیت جدی در مجله سینمایی !  

 با ترک ناگهانی ام از شبکه تهران ، دیگه از صبح با خیالی آسوده در مجله سینمایی " پیک سینما " حضور یافته و گاهی تا پاسی از نیمه شب در ان جا می ماندم .. ! علاوه بر این که خودم هم مطالب و گزارش های اختصاصی تهیه می کردم ، مسئولیت هماهنگی هیات تحریریه و کل کارمندان اون جا رو هم به عهده داشتم .. البته خاطرات خیلی زیادی از اتفاقات رنگارنگی که در این مجله رخ داد رو به خاطر دارم .. که هر کدوم از اون ها جذابیت های خودش رو داره .. که اگه زنده موندم ، در فرصتی مناسب به همه اون ها اشاره خواهم کرد ( از چاپ کتاب تقلبی دی کاپریو گرفته تا دزدی خانم منشی و عاشق شدن یکی از دختر خانم های جوان به یک لات لمپن و بی سرپا ، اخطار های چپ و راست وزارت ارشاد و خرید و فروش مجوز مجله تا توقیف آن را حتمآ توضیح خواهم داد .. ) راستش رو بخواهید در تمام مدتی که در نشریات کار می کردم ، هرگز با بخش موسیقی و اهالی ان هیچ رابطه ای نداشتم ! و معمولآ یک نفر اگاه رو برای سرپرستی این بخش انتخاب می کردم .. اون زمان تازه گروه موسیقی آرین داشت پا می گرفت .. و از اون جا که سیاست پیک سینما پرداختن به خبر های جنجالی بود ، مطلع شدم که چند خانم هم در گروه موسیقی قرار دارد .. از این رو از خبرنگار مربوطه خواهش کردم تا گزارشی با عکس و تفصیلات برایمان تهیه کند .. و به این ترتیب نخستین بار مجله ما آن ها را رسمآ معرفی کرد .. به دلیل سیاستی که سردبیر در نظر گرفته بود که چیزی جز عدم پایبندی به اصول حرفه ای روزنامه نگاری نبود ، و زدن تیتر ها و خبر های جنجالی که کم تر نشریه ای وارد ان فضا می شد ، نشریه از همون شماره نخست کمیاب شده و به تجدید چاپ انجامید .. !!

 marshalads.gif

2.jpg  

همه مصایب یک مصاحبه خانوادگی ...

 بهانه ای برای اعتراف .. !

خب بعد از هفت پاراگراف طولانی رسیدم به اصل ماجرا .. ! راستش رو بخواهید تا دو برابر این مقدار حرف و حدیث متفرقه و به قول خودمون جاده خاکی برای این پست داشتم .. از کارهای عجیب مدیر عامل جدید سروش ( حاج آقا اشتری ) گرفته تا مسایل و تبعیضاتی که بعد از رفتن بهروز مفید و با امدن جناب پور محمدی اتفاق می افتاد .. یا رخداد های خود مجله و حوادثی که هر روز با آن مواجه بودم .. اما چون شب عید است و همه به سلامتی مشغول مقدمات آن هستید ، همه این گفتنی های جالب رو به فرصتی دیگه موکول کرده و به اصل ماجرا می پردازم ... 

  مجله پیک سینما ...

دفتر مجله در یکی از خیابان های منشعب از یوسف آباد واقع شده بود . اون ایام در خیابان دبستان که در نزدیکی های سید خندان قرار گرفته است زندگی می کردم .. معمولآ در پایان هفته و روزهای تعطیل به تهیه مطلب برای نشریاتی که نام بردم ، می پرداختم . و با آژانس سر کوچه مون هم هماهنگ کرده بودم که هر هفته نوشته هایم  را به موقع به مطبوعات برسونه .. یادمه انگشت دست راستم به دلیل نگارش مستمر بد جوری باد کرده بود .. و ادامه کار برایم واقعآ دشوار بود ! به همین دلیل دستمزد یکی از تهیه کنندگان برنامه های موفق تلویزیونی رو به خرید کامپیوتر اختصاص داده و از آن به بعد مطالب ام رو تایپ می کردم .. ! به طور کلی از حضور در نشریه سینمایی با کلی کادر تحریریه و بچه های بخش بازرگانی خیلی لذت می بردم . اوایلی که رفته بودم ، پسر عموی سردبیر به لحاظ ممیک خشن چهره اش و دیسیپلینی که در کار از خودش نشون می داد ، موجب خشک شدن فضای کار شده بود ! که طبعآ در محیط های فرهنگی - هنری قابل تحمل نیست .. من طبق شیطنت های گذشته ، و تشبیه محیط کار به سرباز خانه ..!!  نام جناب سرهنگ رو برای او انتخاب کردم .. !! دیری نپایید که همه یواشکی او را سرهنگ می نامیدند .. کم کم بر اثر سپری شدن اوقات بیشتری در کنار هم ، متوجه شدم انسان بسیار مهربانی است .. فقط چهره اش او رو فردی عصبانی و خشن نشون می داده است .. دیگه با هم رفیق شده و به خودش هم گفتم که  چه لقبی برایش انتخاب کرده بودیم .. !!

رقابت های حرفه ای ...  

همان گونه که اشاره کردم ، خط مشی که مجله برای انتخاب مطالب جنجالی انتخاب کرده بود .. به مذاق هیچ کسی خوشایند نبود ! نه اهالی سینما و نه اهالی مطبوعات هیچ کدام راضی نبودند . و تنها خوانندگان که از خواندن مطالب بی پرده و افشاگرانه که گاهی هم با تحریف همراه بود از ان استقبال می کردند .. ! همین امر باعث شده بود که نشریه ای که تازه متولد شده بود حتی یک نسخه مرجوعی هم  نداشته باشد ! و در ظرف یکی دو روز در همه دکه های روزنامه فروشی کمیاب شود ! به طوری که ظرف چند روز با تیراژ و قیمت گران تری تجدید چاپ شد ! همین مسئله باعث تحریک رقبای مطبوعاتی خصوصآ مجلات سینمایی با سابقه شد ! روزی نبود که اخطار برای مجله از ارشاد صادر نمی شد .. !! جالب این که صاحب امتیازی مجله متعلق به خانم کارمندی در وزارت ارشاد بود .. !! و چون نامیرده مجوز رو گرفته  ولی به دلیل عدم تجربه و تخصص لازم به اصطلاح دم کوزه گذاشته بود ، به خاطر ترس از عدم انتشار در موعد تعین شده ، و ابطال مجوز .. محبور شده بود به فردی زرنگ تر از خودش با شرایط آسان غیر قانونی واگذار کند ! البته با درج مطالب کذب و اغراق امیز و حتی تهمت به هنرمندان ، کارمند مربوطه از چاله به در امده و به چاه افتاده بود .. چون قانونآ اخطار ها به در خونه وی فرستاده می شد !! اما سردبیر زرنگ و همه فن حریف مجله هم با اگاهی از این امر ، نه تنها خط مش مطالب رو تعدیل نمی کرد ، بلکه با علم به تعطیلی قریب الوقوع آن ، سعی در داغ کردن موضوعات داشت .. و همین مسئله باعث افزایش قیمت و تجدید چاپ و سود آوری هر چه بیشتر سردبیر شده بود .. !!

 اعتراض از نوع دیگر ... !!

در چنان اوضاع و احوالی سعی من این بود خودم رو درگیر مسایل قانونی و اجرایی مجله نکنم .. به همین دلیل عین یه بچه سربه زیر فقط به کار خودم سرگرم بودم .. ! یک روز که طبق معمول در دفتر مجله حضور داشتم ، دیدم خانمی قد بلند با کلاس و به چشم خواهری زیبا وارد دفتر شد .. و به محض ورود سراغ سردبیر رو گرفت .. ! جناب سرهنگ .. وا ببخشید فامیل سردبیر اظهار داشت که ایشون تشریف ندارند اما معاون وی هستند و بلافاصله با اشاره دست بنده رو نشون داد .. ! از نگاه و چهره خانم خوندم که باید خیلی عصبانی باشد .. او از من خواست تا خصوصی صحبت کنیم ! این شد که به دفترم رفتیم . وی با ورود به دفتر زد زیر گریه و در حالی که یک نسخه از شماره دوم مجله رو در دست داشت ، خیلی رک گفت .. شما خجالت نمی کشید با گفت و گو با هر کس و ناکسی او را معروف می کنید .. !!؟ من که نمی دونستم او در باره کدوم مصاحبه صحبت می کند .. در حالی که سعی می کردم او را آروم کنم .. پرسیدم کدام مصاحبه رو می فرمایید .. او در حالی که با عصبانیت صفحه بخش موسیقی رو باز کرده بود     محکم به تصویر یکی از خوانندگان معروف کوبیده و گفت .. این نامرد رو می گویم .. !! من که از تعجب نزدیک بود شاخ در آورم .. سعی کردم به او توضیح دهم که بر خلاف هنرپیشه ها هیچ ارتباطی با خواننده ها و بخش موسیقی ندارم .. و تنها به پیشنهاد خانم های خبرنگارم که اشراف به وضعیت موسیقی دارند ، ان ها رو برای تهیه گزارش یا گفت و گو می فرستم .. و بعدش نوشته ها رو تنها به خاطر رعایت خطوط قرمز و ایضآ ویرایش کنترل می کنم ...

 ماجرای غم انگیز یک زن ..

 زن جوان به خاطر سن و سال بالا و ظاهر غلط اندازم به من اعتماد کرده و دلیل عصبانیت اش رو توضیح داده و از من خواست تا حرف های او را هم در مجله منتشر کنم .. ! من قبل از هر چیزی سعی کردم او رو آروم کرده تا ماجرای خودش رو با خونسردی تعریف کنه .. او گفت : من همسر قانونی این آقا یعنی خواننده معروف هستم .. یک دختر چهارده ساله و پسری هشت ساله دارم . خودم هم فارغ التحصیل رشته حقوق هستم .. خواستگار های زیادی داشتم . اما این آقا با سماجت های خود مجبورم کرد با او ازدواج کنم .. حالا زیر سرش بلند شده و با یک خانم دیگری مرتب این ور و اون ور می رود .. چند بار هم که اعتراض کردم ، حسابی من رو کتک زده و از خونه ام بیرون کرده است .. ! حالا هم شنیدم قصد ازدواج با او را دارد .. وقتی مخالفت کردم من را با دو فرزندم شبانه از خونه بیرون کرد .. و من به جز یک خواهر پیر و شوهر خواهر پیرتر از او کسی رو نداشتم .. و مجبور شدم به خانه آن ها پناهنده شوم .. ! اگر این خواهر رو نداشتم ، کجا باید می رفتم .. !!؟ بیش از ۴۵ روزه که ما رو رها کرده و رفته پی عشق خودش ! و حالا  قصد دارم بلا هایی که سرم اورده رو افشاء کنم .. تا مردم ببینند پشت اون چهره مردمی چه دیوی نهفته است .. ! برای همین وقتی چشمم به مصاحبه شما با او افتاد ، خونم به جوش امده و سعی کردم ابتدا حقایق رو به شما بگویم .. ! راستش خیلی تعجب کردم !! درسته من خوانندگان امروزی رو به اون صورت نمی شناسم .. اما متآسفانه یا خوشبختانه او رو خوب می شناختم ! و از صدایش لذت می بردم  . اما راستش رو بخواهید نمی توانستم به هر کی از راه رسید و بر علیه هر چهره محبوب ادعایی کرد ، ان ار منتشر کنم .. به همین دلیل باید قبل از هر چیز صحبت های او ثابت  می شد ..

 در جستجوی کشف حقایق ..

اگر چه به چهره و شخصیت او اصلآ نمی خورد که از اون زن های شارلاتانی باشه که برای تخریب افراد مشهور دسیسه درست کرده باشد .. اما من وظیفه داشتم قبل از هر چیز به صحت و سقم گفته های او پی ببرم . از این رو صادقانه بهش گفتم ..  در این مجله بعید می دونم داستان یا بهتره بگم رنج نامه شما رو چاپ کنند . صد در صد سردبیر مخالفت خواهد نمود . اما چون عضو تحریریه مجله خانواده سبز هستم  اگه بتونی برای اثبات گفته هایت مدرکی به من بدهی ، قول شرف می دهم عین دختر خودم پی گیر شکایت شما از مجاری قانونی خواهم شد .. و سپس از او خواستم قولی به من بدهد که .. مسایل خانوادگی اش را این چنین بی پرده در همه جا مطرح نکنه .. و سعی کردم قانع اش کنم که محیط های فرهنگی بر عکس تصور همه ، آلوده تر از مکان های دیگر است .. و مردم سوء استفاده خواهند کرد .. خدا رو شکر سخنان پدرانه ام در او اثر کرده و از عصبانیت شدید او کاسته شد .. ! لذا ابتدا از او شماره تلفن و ادرس منزل خواهرش رو گرفتم . و بهش قول دادم ظرف چند روز آینده حتمآ به دیدنش خواهم امد ... و او هم بهتره هر چه مدرک و سند داره برایم اماده نماید .. باور کنید خیلی دلم برایش سوخت . و همش دعا می کردم گفته هایش از سر عصبانیت بوده و عاقبت شرایطی پیش بیاید که با هم آشتی کنند . در این جا لازم می دونم به یک نکته اشاره کنم .. باور کنید من روی استحکام خانواده ها خیلی حساس هستم و اصلآ دلم نمی خواهد کانون گرم خانواده ای از هم پاشیده شود .. شاید چون خودم ثمره همین نوع زندگی ها هستم ، این همه نگران جدایی دو زوج می باشم ...

 دیدار در منزل خواهر ..

باور کنید انگاری به من الهام شده بود که این بار برای مصاحبه حتمآ به اتفاق همسرم به سر قرار بروم ! مثل این که هزار نفر به من تآکید کرده بود ! این بود که برای نخستین بار از همسرم خواهش کردم به اتفاق من برای انجام گفت و گو بیاید .. و در راه جریان رو براش تعریف کردم . ضمن این که می دونستم همسرم خیلی زرنگ است و اگه دروغی در کار باشد او زود تر از من متوجه خواهد شد .وقتی به خانه خواهر و شوهر خواهر زن جوان رسیدیم ، خیلی گرم با ما برخورد کردند .. خواهر پیر مرتب شوهر خواهرش رو نفرین می کرد .. همسر خواننده ابتدا گواهی پزشکی قانونی و تآئیدیه کلانتری محل رو مبتی بر ضرب و جرح نشانمون داد . در ادامه استشهاد همسایه مبنی بر آزارش رو ارایه کرد .. !! اصلآ باورم نمی شد چطور ممکنه یک خواننده مردمی که این همه طرفدار هم داره با این زن مظلوم چنین رفتار هایی داشته باشه .. ! در ادامه مدارک دیگری دال بر مسافرت همسرش با معشوقه جوان و برگه اقامت آن ها در هتل که به مشهد سفر کرده بودند رو در اختیارم گذاشت ! باور کنید همه مدارک قانونی و محکمه پسند بودند .. و من و همسرم قانع شدیم که این زن بی پناه حقیقت رو می گوید .. آن گاه همسر خواننده از من خواهش کرد که به قولم وفا کرده و مصاحبه ای رو با او انجام دهم .. این بار هم تجربه مسایل حقوقی به کمک ام امده و قبل از انجام گفت و گو از وی خواستم کتبآ به بنده وکالت دهد تا هر جور و هر جا که صلاح دونستم ، مصاحبه اش رو منتشر کنم . او حتی مدرک اش رو تکمیل تر کرده و به بنده این اجازه رو داد که به عنوان مشاور و راهنما پی گیر مسایل او باشم .. و در پایان هم از همه خواست به عنوان شاهد زیر ورقه رو امضاء نمایند ..

 اولین توصیه ام به او ...

بعد از دریافت اجازه کتبی ، ضبط صوت ام رو روشن کرده و از او خواستم جریان رو صادقانه از اول تعریف کنه .. مصاحبه ما ساعت ها به طول انجامید .. بعد از پایان گفت و گو بر اساس همون حس نوعدوستی ابتدا از او خواستم به خاطر دو بچه نازنین شون به آشتی هم فکر کند .. هنوز سخن من پایان نیافته بود که دیدم خواهر پیر او مانند پلنگ تیر خورده از جایش پریده و خطاب به خواهر جوان اش با خشم گفت .. نکنه یه وقت خام بشی و دوباره به اون خراب شده برگردی .. !! و سپس محترمانه از من و همسرم خواست تا دیگه سخنی از اشتی به میان نیاوریم .. !! راستش رو بخواهید در چهره زن جوان خوندم که ته دلش اصلا راضی به جدایی نیست .. ولی دوست داره به خاطر رنج هایی که کشیده و تحقیری که بابت باز شدن پای زن جوانی به منزل اش شده است ، دلش می خواهد یک گوشمالی به همسر هنرمندش بدهد .. !! جالب این که همسرم هم به این جمع بندی رسیده بود که احتمالآ دخالت های خواهر پیر زن ، و نفرتی که از شوهر خواهر هنرمندش داره ، دوست داره هم از یک دیگر جدا شوند و هم این که آبروی او را حسابی در جامعه ببره .. !! و این خیلی خطرناک به نظر می رسید.. ! از این رو صادقانه و به طور خصوصی به زن جوان گفتم .. دخترم تو به آینده فرزندات فکر کن .. هیچ کسی پدر برای ان ها نخواهد شد .. ضمن این که با این بر روی زیبایی که داری ، فردا همه جا شاهد پچ پچ مردم از خدا بی خبر خواهی بود .. برای همین من دوستانه بهت توصیه می کنم .. حسابی روی پیشنهاد من فکر کن .. البته در هر شرایطی ما قانونی او رو تحت تعقیب قرار خواهیم داد .. و کاری می کنیم که تعهد بده دیگه دست بر روی تو بلند نکنه .. توصیه بعدی ام این بود .. هرگز راز دلت رو با هر کسی در میان نگذار .. و تنها از مجاری قانون پی گیر احقاق حق ات باش . من هم سعی می کنم کمک ات کنم ..

 رابطه خانوادگی ما ...

بعد از ان شب دوستی عمیقی بین ما برقرار شده بود .. و او هم از کانال های مختلف پی گیر طرح نمودن شکایات خود بود .. اغلب روزها فرزندانش رو خونه ما می گذاشت و خودش به دنبال احقاق حق و حقوق قانونی خود به وزارت ارشاد ، دادگستری ، صدا و سیما می رفت .. من هم اغلب شب ها از محل کارم یکسره به خونه شوهر خواهر وی می رفتم .. هر دو بچه با من خیلی جور شده بودند ! چون روزهایی هم که در خانه ما بودند ، غروب یا شب هنگام که برای بردن بچه ها به خونه ما می امد ، من ان ها را به در خونه خواهرش می رسوندم .. خلاصه ارتباط عاطفی عمیقی بین من و آن ها شکل گرفته بود .. زن جوان مرتب اصرار می کرد که گفت و گوی او را منتشر کنم .. ولی راستش رو بخواهید من با به تاخیر انداختن چاپ آن گفت و گو .. انتظار داشتم بعد از پی گیری های قانونی و دوری از یک دیگر ، شاید تن به آشتی دهند .. و این خواسته قلبی ام بود . اما هرگز به زبان نمی اوردم . و تنها همسرم از قضیه و هدف ام اگاه بود .. گاهی هم روز های تعطیل به اتفاق بچه ها رو به گردش یا سینما می بردیم .. و زن هم همچنان هر روز دوندگی می کرد .. یک روز با مسئولان وزارت ارشاد قرار ملاقات داشت .. روز بعد به دیدن مدیر حراست سازمان صدا و سیما می رفت .. و روزی را هم اختصاص به کاخ دادگستری می داد .. زن سخت کوشی بود .. در همین پروسه مرد که متوجه شده بود سمبه زن قوی تر است ، به او پیشنهاد دریافت مهریه بعلاوه خانه کوچک نقلی داده بود .. در عوض خواستار جدایی بدون دردسر شده بود .. اما در این میان این خواهر پیر بود که طمع کرده و خواستار میلیون ها تومن پول نقد هم بود .. !!

 3.jpg

پای خانواده سبز به میان امد ..

از همون نخستین روزهای ایام آشنایی ام با همسر خواننده معروف کشور به دلیل ارادتی که به حاج آقا  "  اسماعیل تبار " بزرگ داشتم ، همچنین آگاهی و تخصص او به قوانین فقهی و قضایی که در دانشگاه هم تدریس می کرد ، موضوع رو با وی در میان گذاشتم . اتفاقآ نظر حاج آقا هم این بود که کاری کنم تا کانون گرم خانواده از هم پاشیده نشود .. و من هم هر از گاهی اتفاقات و روند کار ها رو به حاجی تلفنی اطلاع می دادم .. اما نمی دونم در اواسط کار کدوم شیر پاک خورده ای قضیه مصاحبه ام رو با همسر خواننده معروف به آقا " مهدی " اسماعیل تبار سردبیر محترم خانواده سبز اطلاع داده بود .. !! خب او هم به لحاظ دوستی ای که بین ما دو نفر حاکم بود ، انتظار داشت تا گفت و گوی جنجالی همسر خواننده معروف رو در اختیار وی بگذارم .. ! یادمه حتی در اون گیر و دار وقتی برای ارایه مطالب ام به دفتر مجله رفته بودم ، مهدی جان از من خواست جریان رو براش تعریف کنم .. به همین دلیل بود که انتظار چاپ ان  را داشت .. ! او حتی بی کار ننشسته و خبر فوق رو بدون این که نامی از خواننده معروف به زبان بیاره ، با کنایه و اشاره به خوانندگانش حالی کرده بود که طرف چه کسی است .. !! طرف مقابل هم به محض اطلاع از رسانه ای شدن ماجرای اختلاف خانوادگی اش و اشاره مجله پرتیراژ خانواده سبز به ان حسابی کفری شده و به نیت درگیری با بنده به تصور این که در مجله حضور دارم ، به دفتر نشریه رفت !! طبیعی است با مشاهده چهره نورانی و مومن حاج آقا ، از عصبانیت اش کاسته شده بود .. اما همچنان از دست دخالت بنده و ایضآ گفت و گویی که با همسرش انجام داده بودم ، حسابی شاکی شده بود .. و به هر ترفندی بود ، شماره موبایل بنده رو از مجله دریافت کرده بود .. !!

 جنگ لفظی با خواننده ..

من بی خبر از همه جا در حالی که سعی می کردم سردبیر جوان رو قانع کنم که نه تنها به او ، بلکه به هیچ نشریه دیگری هم قصد انتشار گفت و گو رو ندارم .. و او بود که خبر اومدن خواننده به دفتر مجله رو اطلاع داد .. !! تا یادم نرفته بگم .. در همان اثنا خیلی از مجلات زرد که با تیتر های جنجالی نشریات خود رو به فروش می رسانند ،  پیشنهاد های کلانی برای خرید آن مصاحبه به من می کردند .. اغلب پیشنهاد آن ها وسوسه انگیز و توآم با ارقام بسیار بالایی بود .. اما همان طور که گفتم .. نمی خواستم موی باریک رابطه آن ها برای همیشه پاره شود .. ! چون خودم هم دختر داشتم .. و راضی به این کار مطلقآ نبودم .. ! تا این که یک روز که برای مجله پیک سینما در محل نمایشگاه های دایمی بودم ، زنگ تلفن همراه ام به صدا در امد .. و از ان سوی خط بعد از معرفی خودم .. سیل عربده و انواع و اقسام تهدید ها به گوش می رسید .. ! همان طور که گفتم .. ابتدا خیلی تهدیدم کرد و حتی عنوان نمود .. شما با چه حقی نام کوچک همسر من را صدا می زنی .. !!؟ من صدای مکالمه تلفنی شما رو ضبط کرده ام .. ! من هم خیلی خونسرد بهش گفتم .. آقای محترم اگه به دنبال وصله هستی این تهمت ها به من نمی چسبد .. ! همسر تو همسن دخترم است .. ضمن این که اگه جرآت داری اقدام کن تا ببینی به جرم استراق سمع چگونه گیرت خواهم انداخت .. بعد از قریب یک ساعت مکالمه ، وقتی دید با جوجه خبرنگاری طرف نیست ، از راه شرف و وجدان و دین اسلام و اموزه های قران مجید رشته سخن رو به دست گرفت .. ! خب من هم پاسخ از این منظر برایش داشتم .. و بهش گفتم طبق همین مسایلی که اشاره می کنی .. حق بیرون کردن و زدن همسرت رو نداشتی .. !!

ادامه مشاجره ..

باور کنید بیش از سه ساعت مناظره و بحث ما ادامه یافت .. تا این که باطری موبایلم تمام شده و گفت و گو و مشاجره ما نیمه تمام موند... !! او فکر می کرد چون ادم سرمایه دار و معروفی است می تواند با چند تا تهدید من رو از همسر و فرزندانش دور نگهدارد .. ! و تصور می کرد از اون خبرنگار های جوان و فرصت طلبی هستم که قصد دارم از آب و گل آلود ماهی بگیرم .. !! این رو از نحوه تهدید هایش می شد فهمید .. ! و من هم عمدآ بهش نگفتم که .. مرد حسابی اگه من قصد ضربه زدن به تو رو داشتم ، خب اولین کاری که انجام می دادم ، انتشار سخنان افشاگرانه همسرت بود .. که اتفاقآ پول خوبی هم به من بابت آن پرداخت می کردند .. !! اما می دونستم هر چه بگویم ، به حساب دفاع از خودم تلقی کرده و اصلآ ممکنه توجه ای هم به ان نکنه .. از طرفی من وجدانم کاملآ آسوده بود که تمام تهمت هایی که او می زند ، بی پایه و اساس است . نه سن و سالم اجازه ان شایعات کثیف رو می داد ، نه اموزه های وجدانی ام اجازه هر نوع نگاه چپ به زن شوهر داری رو می داد .. ضمن ان که من قانونی از سوی همسرش اجازه نامه کتبی داشتم .. و شغل و حرفه ام هم اجازه پی گیری و رسانه ای کردن موضوع رو به من می داد .. اتفاقآ در همون حالی که عربده می کشید و دلیل دخالت ام رو سوال می کرد .. وقتی بهش گفتم .. شغلم ایجاب می کنه .. گفت : در روز صد ها نفر با همسرشون اختلاف دارند ، چرا به آن ها دخالت نمی کنی .. که در پاسخ به او گفتم .. چون شما الگوی شناخته شده جامعه هستی .. و به همین دلیل وظیفه ام حکم می کند دخالت نمایم ... !!

مسئله قضایی شد .. !  

 خواننده معروف وقتی دید نمی تواند با سخن و تهدید بنده رو از سر راه همسر و خانواده او دور نگهدارد ، از کانال دوستان قضایی خود خواست تا جلوی من رو بگیرند .. یک روز که در دفتر مجله بودم ، آقایی خیلی محترمانه خود و سازمان متبوع اش رو معرفی کرده و از من خواست روز بعد در هتلی همدیگر رو ملاقات کنیم .. من هم زرنگی کرده ، ابتدا نام و مشخصات رابط قضایی رو سوال کردم .. و روز بعد قبل از حضور به محل قرار ، ابتدا از طریق دوستان با نفوذ خود در باره صحت جایگاه فرد مورد اشاره استعلام کردم .. !! پاسخ مثبت بود . فهمیدم که طرف مقابل وقتی دیده نمی تواند با فریاد و تهدید و دیالوگ بنده رو قانع و محکوم کنه .. از کانال های قانونی قصد دارد سد راه ام شود .. وقتی به محل یاد شده رسیدم ، برادری با شخصیتی رو دیدم که اتفاقا خیلی هم ادم منطقی بود .. او هم اتفاقآ قبل از دیدار با بنده ، تمام سوابق گذشته ام رو استعلام کرده و امار دقیق آن ها رو در اورده بود .. !! خب از قدیم گفته اند .. طلایی که پاک است ف چه منت اش به خاک است .. !!؟ حدود دوساعت با ان فرد محترم صحبت کردم .. او تمام سعی اش این بود که من را قانع کنه که مطلب رو چاپ نکنم .. ! من که چنین قصدی نداشتم ، برای سر به سر گذاشتن با هنرمند یاد شده ، به اون برادر اعلام کردم .. همان قانونی که شما رو موظف کرده تا از من سین جیم فرمایید ، یه بنده هم اجازه چاپ را داده است .. و هیچ مقامی نمی تواند به من بگوید چاپ نکن .. ! تنها زمانی زیر سوال خواهم رفت که دروغ یا افتراء باشد .. که ان هم بعد از چاپ به جریان خواهد افتاد .. !! ضمن این که من نوار گفت و گو و اجازه نامه کتبی رو از همسرش دریافت کرده ام .. تا زبانم لال اگه جا زد من به دردسر نیفتم .. طرف واقعآ حرفی برای گفتن نداشت .. !!

 پیر زن کینه جو ..

 این ماجرا مدتی ادامه یافت .. از طرفی مجله پیک سینما هم به دلیل تخلفات فراوان و اخطار های چپ و راست مجوزش باطل شد ، اما سردبیر آرسن لوپن مجله ، با علم به این که دستور وزار ارشاد هنوز به چاپخانه ها نرسیده است ،  دو شماره رو در یک نسخه به عنوان شماره وِیژه شبانه و به صورت پنهانی در یکی از چاپخانه های جاده قدیم کرج با همان مجوز قبلی به چاپ رسانید .. و سعی کرد در نمایشگاه مطبوعات همه رو به فروش برساند .. از سوی دیگر به خاطر لغو مجوز مجله غرفه ما در نمایشگاه را می خواستند پلمپ نمایند .. که با ریش گرو گذاشتن نزد دوستان نمایشگاهی ام از بسته شدن ان جلوگیری کردم .. اما می دونستم که دفتر دیگه تعطیل شده است .. فقط دلم برای سرهنگ تنگ شده بود !! رابطه دوستی خانوادگی ما با همسر و خواهرش همچنان ادامه داشت .. در این مدت فهیمده بودم که مقصر اصلی همین پیرزنه است که عقده عجیبی به شوهر خواهرش دارد .. و او بود که شرایط بسیار عالی که خواننده برای آسایش فرزندانش پیشنهاد داده بود ، محالفت می کرد .. هر وقت که من  خونه اون ها می رفتم .. تکیه کلام اش این بود .. که شوهر خواهرم همه رو با پول خریده است ..! اوایل حرف هایش رو باور می کردم .. اما بعد ها با استمرار رفت و آمد ها متوجه کینه ان پیرزن شدم .. ! و خیلی سعی کردم به خواهر جوانش حالی کنم که گول حرف های مغرضانه خواهرت رو نخور .. !!

 رفع اختلاف ها ...

ببخشید که ماجرا کمی طولانی شد .. اما یک روز که از صبح به اتفاق زن جوان و فرزندانش برای انجام کارهایش بیرون رفته بودیم .. شب که به خونه رسیدم تلفن همراه ام به صدا در امد .. باز هم همسر هنرمند اون خانم بود .. اما با کمال تعجب دیدم لحن صدایش تغیر کرده است .. !! و خیلی دوستانه به من گفت .. راستش رو بخواهی مدتی است که عده ای شما و همسرم رو زیر نظر داشته و هر کجا که به اتفاق می رفتید ، ان ها در تعقیب شما بودند .. و  لحظه یه لحظه به من گزارش می کردند .. وقتی فهمیدم شما بیمار قلبی هستید ولی با وجود این پسرم را از چهار راه ولی عصر تا میدان ولیعصر روی گردنت گذاشته و راه بردی .. بدون این که دستت به همسرم برخورد بکنه ، فهمیدم مرد با خدا و با شرفی هستی .. به همین دلیل زنگ زدم تا حلال ام کنی .. ! من هم که حسابی جو گیر شده بودم ، مجبور شدم قضیه مصاحبه رو بهش بگم .. به همین دلیل گفتم .. دوست عزیز من اگه می خواستم تا حالا ده ها بار آن گفت و گو رو منتشر می کردم .. ولی هدف ام آشتی شما بود .. !! خلاصه کلی با هم پسر خاله شده و ساعت ها درد دل کردیم .. روز بعد اشتباه کردم و قضیه تلفن همسرش رو نزد پیرزنه بیان کردم .. !! دیدم که بد جوری به هم ریخت .. ولی در نهایت طاقت نیاورده و به من گفت .. تو رو هم خرید .. !!؟ بهش گفتم خانم محترم .. من اگه خودم رو فروخته بودم ، مصاحبه رو که خوب می خریدند می فروختم .. !! یا این که هرگز این خبر رو به شما نمی دادم .. ! این قضیه گذشت تا این که بعد از مدتی خواننده یاد شده به من زنگ زده و گفت .. پرونده ما به دادگاه ارجاع شده است .. آیا شما به عنوان یک شاهد عادل و کسی که بیش از سه ماه به خانه همسر من رفت و آمد می کردی .. آیا حاضری به عنوان شاهد در دادگاه حضور یافته و واقعیت ها رو بگویی .. !!؟

پایان ماجرا ... !

از اون جایی که بنده خدا اصلآ از من نخواسته بود که بر علیه همسرش یا حتی او شهادت دهم و حرف او   هم کاملا منطقی بود ، طبیعی بود که پذیرفتم .. !! و بهش گفتم به روی چشم هر وقت احضارم کنند با دل و جان واقعیت ها و مشاهداتم رو بیان خواهم کرد .. چند روز بعد هم از من دعوت کرد به یکی از استودیو های ضبط صدا بروم .. بعد از چند ماه جنگ و دعوای شدید ، قرار ملاقات تعین شد .. و من با دسته گلی به دیدنش رفتم .. باور کنید وقتی در آغوش اش گرفتم ، خوشحال بودم که قدمی برای پاشیده شدن کانون خانوادگی اش برنداشته ام .. باز هم از من به خاطر قضاوت زود هنگام اش عذر خواهی کرد .. اما جالبه بدونید همون شب وقتی به خانه همسرش رفتم .. نمی دونم روی چه اصلی ،  قضیه دیدارم و پیشنهاد شهادت در دادگاه رو مطرح کردم .. !!؟ این بار بد جوری وضعیت پیرزنه به هم ریخت .. و در حالی که فریاد می زد با لحن خیلی زننده ای .. گفت  : مرتیکه دیدی تو رو هم خرید .. !!؟ چقدر بهت پول داد بدبخت .. من در حالی که سعی می کردم به لااقل زن جوان رو قانع کنم که همسرش هرگز از من نخواست بر علیه کسی شهادت دهم .. او گفت هر چه در این مدت دیده ای .. اگر دوست داشتی بیا اعلام کن .. و سعی کردم بفهمونم اگه پاسخ ام منفی بود ، این ها باید این چوری داد و فریاد راه بیندازند .. !! اما خواهر پیرش مجال توضیح رو به من نداد .. و در حالی که با صدای بلند تهدیدم می کرد ، من را با خفت از خانه اش بیرون انداخت .. !! همه همسایه ها بیرون ریخته بودند .. اتفاقآ به خاطر حضور زیادم ، اغلب آن ها با من سلام و علیک داشتند .. ! پیرزنه بد جوری داغ کرده بود .. و مرتب واژه فروخته شدن من را فریاد می زد ... !!

دست آورد ماجرا ...

 بعد از این قضیه خود به خود همکاری من با مجله خانواده سبز قطع شد .. ! دیگه خودم نرفتم ! هنرمند یاد شده از این که خواهر همسرش آن همه بی آبرو بازی در اورده بود طفلک خیلی ناراحت شده بود .. و از من خواست به دادگاه نیایم .. طی این مدت متوجه شدم حدس ام درست بوده است .. عامل اصلی نفاق همین پیرزنه بوده است .. ! و گرنه مرده شرایط بسیار عالی برای سرپرستی بچه هایش به همسرش پیشنهاد داده بود .. یادمه اوایل زنش قبول کرده بود .. اما خواهر پیرش مانع از انجام آن پیشنهاد شده بود .. در نهایت با پرداخت کل مهریه اش  زن جوان رو طلاق داد .. دادگاه تا به سن قانونی رسیدن فرزندان ماهیانه مقرری تعین کرد .. بعد از طلاق شوهرش به من زنگ زده و گفت .. آقای مدرسی شما شاهد بودی که من قصد داشتم علاوه بر پرداخت مهریه کامل یک آپارتمان هم برایش بخرم تا با خیالی آسوده و بی نیاز زندگی کنه .. اما دیدی که خواهر دیوانه اش نگذاشت .. و کار به دادگاه و آبرو ریزی کشید .. ! از اون موقع ارتباط ام با زن جوان و خانواده اش به کلی قطع شد .. ! منتها با شوهر او دوست شدم .. ! و این دوستی سال ها ادامه داره .. او هم بعد از این همه سر و صدا ها با همان دختر مورد علاقه اش ازدواج کرد و صاحب فرزندی هم شد .. در جریان این پروسه خوشحالم که در تمام ان مدت نظر بدی به ناموس بی دفاع کسی نداشتم .. خوشحالم که هرگز هیچ یک از طرفین رو به جدایی دعوت نکردم .. و علی رغم انواع و اقسام تهدید های گوناگون ، روی عقیده ام ثابت قدم موندم .. از همه مهم تر افتخار می کنم که مسایل خانوادگی انسانی رو به بهای هر چند گزاف نفروختم .. و در تمام مدت از جاده عدل و انصاف خارج نشدم .. باور کنید من به این مسایلی که گفتم ایمان دارم .. و گرنه گول زدن آن  زن    زیبا که اتفاقآ خیلی هم صمیمی شده بودیم ، اصلآ کاری نداشت ..

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۵:۳۰ دقیقه بامداد هفدهم اسفند ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده آرشیو مطالب سایت اينجا رو كليك كنيد . همچنین برای مشاهده مطالب گذشته وبلاگ اینجا را کلیک کنید .
 
ztdydlzmcqo2fkjwhto2.jpg 
      زير نظر : عليرضا صادقي  
 
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد

   TU-334:

The Tupolev Tu-334 is a Russian aircraft under development to replace the aging Tu-134s in service around the world. The airframe is based on a shortened Tu-204 fuselage and a scaled-down version of that aircraft's wing. Unlike the Tu-204, however, the Tu-334 has a T-tail and engines mounted on the sides of the rear fuselage instead of under the wings.A prototype was displayed in 1995.A functional aircraft first flew on February 8 1999, and later that year, agreements were put in place for MiG to undertake part of the production of the airliner.TU-334 was manufactured on the base of advanced developments in dynamics, design, materials science, airborne equipment and is provided with high efficient engines. This allowed to obtain high aerodynamic characteristics and low operational costs. High comfort level , Low noise level in passenger cabin and cockpit ,State-of-the-art cabin design,Increased volume of overhead bins,Possibility of installation of audio/video systems ,Possibility of installation of SATCOM satellite communcation systems are some specifications.

General specifications:Crew: 2 ,Capacity: 102 passengers, Length: 31.26 m,Height: 9.38 m,Wing area: 83 m²,Empty weight: 30,050 kg,Max takeoff weight: 47,900 kg,Powerplant: 2× ZMKB Ivchenko Lotarev Progress D436T1 or Rolls Royce Deutschland BR715 turbofans, 73.6 kN each. Cruise speed: 820km/h ,Range: 3000 km ,Service ceiling: 11,100 m.

Source:Wikipedia & Tupolev site. BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

توپولف-334:

تو-334 هواپیمای روسی تحت ساخت و توسعه ایست که جایگزین تو-134های فرسوده در سرتاسر دنیا میگردد.بدنه آن بر پایه بدنه کوتاه شده تو-204 و بالهای آن مقیاس کوچکتری از تو-204 میباشد.بر خلاف تو-204 دارای یک دم "تی" شکل و موتورهایی است که بجای اینکه در زیر بالها قرار گیرند در عقب و طرفین بدنه قرار گرفته اند.یک پیش نمونه از آن در 1995 نمایش داده شد و نخستین هواپیمای کاربردی در 8 فوریه 1999 پرواز کرد و در همان سال موافقت نامه ای با شرکت میگ جهت شراکت در ساخت آن انجام گرفت.تو-334 بر اساس آخرین پیشرفتهای دینامیک-طراحی-علم مواد-تجهیزات هوانوردی و موتورهای با کارایی بالا ساخته شده است.این موارد امکان تامین خصوصیات آیرودینامیکی بالا و هزینه های عملیاتی پایین را ایجاد می کند.سطح راحتی بالا-سطح پایین صدا در کابین مسافر و خلبان-طراحی هنرمندانه کابین-افزایش حجم قفسه های بالای سر مسافران-امکان نصب سیستمهای صوتی-تصویری و امکان نصب سیستم مکالمات ماهواره ای "ساتکم" از خصوصیات آن میباشند.

خصوصیات عمومی:خدمه:2/ظرفیت:102 مسافر/طول:31.26 متر/ارتفاع:9.38 متر/سطح بال:83 متر مربع/وزن خالی:30050 کیلوگرم/حداکثر وزن برخاستن:47900 کیلوگرم/پیشرانه:دو موتور توربوفن روسی یا آمریکایی هر یک به قدرت 73.6 کیلو نیوتن.سرعت کروز:820 کیلومتر بر ساعت/برد:3000 کیلومتر/سقف پرواز:11100 متر.

منبع:ویکیپدیا و سایت توپولف گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

شوخی کوچکی با آنا ، یکی از نوه های دوقلویم .. !

Ana.jpg Ana-2.jpgAna-3.jpg

 لطفآ نگید کجای این تصاویر مرتبط با مطلب این پست است .. ! چون اون وقت مجبورم ثابت کنم !

Picture 

Rhokond.gif

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

  • - تعداد بازديد
  • 11358
  • مرتبه

    نظرات

    سلام
    تست تمرکز خلبانان.
    علاقه مندان به خلبانی این لینک را ببینند.
    http://pishgo.persiangig.com/other/Escape%21.htm
    پاسخ
    ممنون علیرضا جان
    خیلی وقت بود دنبال این تست می گشتم
    نام آن را یادم رفته بود

    کاپیتان مدرسی عزیزم درود بی کران بر شما.
    از این که مسئله ای بدین مهمی را با تدبیر و درایتی مثال زدنی به خوبی به پایان رساندید،جای آفرین دارد.کاپیتان جان ریا و ریاکاری در هر محیطی بیش و کم جریان دارد و بنده خود نیز از این هنر!!!بعضی افراد هنرمند ضربه ها خورده ام.
    به شخصه دیده و لمس کرده ام که چگونه بعضی افراد برای شرایط کاری بهتر و یا چندر غاز پول،نعوذ بالله خود را بنده و شخص مقابل را خدا انگاشته اند.
    حضرت حافظ در این زمینه چه زیبا فرموده اند:
    در میخانه ها بستند خدایا مپسند
    که در خانه تزویر و ریا بگشایند.
    و یا ...
    می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
    بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند.
    راستی کاپیتان از جوابی که به یکی از خوانندگان به نام (( آموزگار کودکان استثنایی )) دادید بسیار خوشحال شدم.
    کاپیتان عزیزم می خواهم چیزی را از ته دلم به شما بگویم:کم کم عید داره نزدیک می شه و سال نو آغاز.می خواهم از شما خواهش کنم اگر براتون امکان داره تعطیلات عید رو تشریف بیارین شهرستان ما.قدمتان را بر روی چشم می نهیم.کلبه محقر ما قابل شما را هم ندارد.آدرس و شماره تلفن خانه و همراه را هم مدتی پیش براتون ایمیل کردم.شهرستان ما [جم] فقط 30 کیلومتر با دریای خلیج همیشه فارس فاصله دارد. بسیار خوشحال می شویم در خدمت شما و خانواده محترمتان باشیم.
    با تشکر و ایام به کام
    پاسخ
    سرور گرامی جناب جوهری نازنین
    با سپاس از کامنت زیبای شما و مخصوصآ انتخاب قطعه شعری ناب که گویای تسلط شما به ادبیات اصیل و شعر پارسی است
    من بسیار خوشحالم که با دوستی فرهیخته و بزرگواری چون شما آشنا شده ام
    جناب جوهری .. این جا هم به شما تعلق دارد .. ممنون از تعارف شما . چشم .. اگه روزی خواستم به قصد مسافرت جنوب بیایم ، مطمئن باش حتمآ به شما زنگ خواهم زد . این رو قول می دهم .. باور کن با این مرض های رنگارنگی که دارم ، حتی از خونه هم نمی تونم بیرون بروم .. !!
    حتی عید عروسی خواهرزاده ام در مشهد است .. بعید می دونم قادر به حرکت باشم .. تا خدا چه خواهد .. ممنون از شما و محبتی که به بنده دارید
    عید سعید نوروز را پیشاپیش به شما و خانوده محترمتان تبریک عرض می کنم
    شاد و پایدار باشی

    سلام عمو بهروز
    من اين هنرمند رو شناختم البته از قبل در جريان اختلافش با خانواده اش بودم...منهم باور نميكردم با توجه به رفتار خوبش در مجامع عمومي اينجوري باشه ولي به طرفه هم به قضاوت نمي نشينم ....شايد واقعا مشكل داشتن...بهرحال برخورد شما حرفه اي و خوب بود ولي بجاي شما بودم يه حالي از پيرزنه ميگرفتم
    پاسخ
    ممنون آرش جان .. امیدوارم نوشته بنده او را لو نداده باشد
    چون از دوستان صمیمی ام است . در باره پیرزنه .. من در شرایط حساسی بودم نمی خواستم با مسایل جنبی و قیل و داد ، مسیر ماجرا عوض شود .. ضمن این که اون بنده خدا بیمار بود .. خب من درک اش می کردم
    خود خواهر جوان اش هم از ناچاری پیش او مانده بود .. برای همین اغلب خونه ما بود ... اشکالی نداره .. هدف ام این بود که آشیانه ای به هم نخورد .. و من تمام سعی خودم رو کردم
    خدا رو شکر الان به آرامش رسیده است
    ممنون آرش جان

    جناب آقاي بهروز خوش تيپ
    سلام، اميدوارم حال خودت و خانواده محترم و عينكت خوب باشه. خيلي ممنون كه بعد از اين غيبت طولاني يك ياد كوچكي هم از ما نكردي پيرمرد. راستش.......................ارادتمند همه خوش تيپ ها

    پاسخ
    به به سلام رضا جان، خوبي؟ كم پيدايي، ببخشيد كه كامنتت رو حذف كردم ولي خودت ميدوني كه اينجا جاي اين صحبتها نيست و..........!!! جواب داد؟
    پاسخ
    آقا رضا .. ما اگه در حضور همه رسمآ اعلام کنیم .. مخلص شما دوست با مرام و بزرگوارمون هستیم .. راضی می شی . !؟
    به خدا تا صبح داشتم می نوشتم .. خودت می دونی من اصلآ حواس ندارم . چند نفری در ذهن ام بودند .. اما موقع نوشتن یادم رفت .. می خواستم سریع ارسال کنم .. به جان نوه ام قلبم درد گرفته بود .. اما نمی خواستم این ماجرا را نیمه کاره تموم کنم ... آخر هم یکی دو پاراگراف اساسی اش یادم رفت
    شما اون قدر بزرگوار هستی که از من دلخور نشوی
    حتمآ می دونی قلبآ دوستت دارم .. و اهل تظاهر و تملق نیستم رضا جان
    من اصلآ طاقت دلخوری دوستانم رو ندارم
    حاضرم برویم محضر استاد رسمی ، امضاء بدهم مخلص شما و هر چه بچه آبادانی خوش تیپ و نازنین هست .. هستیم
    روی دختر نازنین نیکان جان رو ببوس

    بنام خداوند بخشاينده مهربان
    استاد عزيز و گرانقدر سلام
    ماجراي جالبي بود مانند هميشه .
    آرزموند سلامتي شما و خانواده ارجمندتان ،سلام بنده را خدمت ايشان ابلاغ فرمائيد
    قربان شما
    علي كدخدايي(عاشق ولايت)
    پاسخ
    پسر عزیز و نازنین جناب علی آقای گل
    ممنون از حضورت .. اما آقا .. قبول نیست
    این جوری خلاصه و تلگرافی نداشتیم .. پسرم این جا متعلق به خودت بوده و هست .. بنده و دوستان شما عادت به مختصر نویسی ندارند ..
    امیدوارم از بنده حقیر خلافی سر نزده باشد که موجب دلخوری شما پسر بسیار نازنینم رو فراهم کرده باشد .. و این مختصر نویسی رو به حساب کار های قبل از عید می گذارم
    به امید دیدار

    سلام عمو بهروز
    خوبی؟
    مثل همیشه قشنگ و پر معنی بود
    راستش با اینکه سنم زیاد نیست اما این موضوع رو به خوبی درک می کنم! همیشه اطرافیان هستن که باعث کینه و کدورت و مسائل حاشیه ایش می شن! شاید بی ربط باشه اما یکی از اقوام با ماشین زد به یه پیرمردی ، بعد بردیمش بیمارستان و هزینه ی کل درمان و غیره رو همین فامیل ما هم قبول کرد و هم اینکه به عیادتش می رفت حتی بعد از مرخصیش! پیرمرد هم چون دید خیلی این پسر جوونه اومد رضایت بده! تا پاسگاه هم رفتیم اما آخرش دومادش رایش رو که برگردوند هیچی! تقریبا به اندازه ی دیه ی کامل هم از ما پول گرفتن تا رضایت دادن!
    تو مسائل زناشویی هم همینه! شاید یه کینه کدورت جزیی پیش بیاد اما انقدر دیگران مسئله رو می پیچونن که کار به جنگ می کشه!
    خدا همه ی خونواده هارو از فروپاشی حفظ کنه.
    راستی یه وبلاگ زدم! آدرسش رو هم که تو قسمت مربوطه زدم.سایت شما رو به عنوان اولین لینک توش قرار دادم.(ذوق)
    عموجون باور کن دوباره بعد از مدت ها وسوسه شدم وبلاگ بنویسم! آخه یکی داشتم که بعد از 3سال کار کردن روش و کلی مطالب همه ی وبلاگ به خاطر نقص سرورهای میهن بلاگ پاک شد و منم دیگه حس نوشتنم و از دست دادم!
    راستش اول می خواستم مطالبم رو به شما بدم برام توی سایت بذارین بعد منصرف شدم گفتم شاید مطالب من کشش لازم رو برای سایت شما نداشته باشه این شد که وبلاگ زدم!(ذوق)
    حالا به امید خدا می خوام دوباره شروع کنم.
    با آرزوی بهترین ها برای شما.
    پاسخ
    امیر جان عزیز و گرامی
    به نکته کاملآ اساسی و جدی اشاره کردی .. دقیقآ همین گونه است که اشاره فرمودی .. من معتقدم که هرکی برای هر کسی چاه بکنه .. حتمآ یک روزی خودش به درون چاه خواهد افتاد .. و بر عکس ان هم صدق می کنه .. تو اگر خوبی کنی .. حتمآ پاسخ اش را خواهی دید ..
    در باره وبلاگ ات .. تبریک می گویم . خیلی عالی طراحی شده است . حتمآ ان ار در بخش پیوند وبلاگ ام درج خواهم کرد .. اگه شد در سایت هم قرار می دهم .. آخه سایت از سیستم بلاگرولینگ استفاده می کنه که گاهی قفل است .. !
    ممنون از شما

    (( سنترال کلابز ))

    نيروي هوايي عراق در سالهاي آخر دهه 1970 ميلادي قرادادهايي جهت خريد و بكارگيري جنگنده هاي ميراژ اف 1 با فرانسه منعقد كرده بود . با آغاز كار ساخت اين جنگنده ها در فرانسه و نزديك شدن زمان تحويل آنها تعداد 47 متخصص فرانسوي به همراه تعداي جنگنده Mirage F1C در پايگاه هوايي الهوريه (در نزديكي موصل) مستقر شدند تا كار آموزش خلبانان عراقي براي پرواز با Mirage F1EQ را شروع نمايند . اين تحولات از چشمان تيزبين مسئولان نيروي هوايي كشورمان پنهان نمانده بود و آنان نيز اطلاع دقيقي از ماجرا داشتند . نيروي هوايي بي ميل نبود تا با انجام حمله اي به پايگاه هوايي الهوريه كار آموزش عراقيها بر روي ميراژ را متوقف كند و همچنين خوش آمدي نيز به ورود فرانسوي ها به جنگ گفته باشد . بنابر اين طرحي براي انجام يك عمليات عمقي توسط نيروي هوايي و حمله به پايگاه هوايي الهوريه ريخته شد . در اين طرح كه با نام عمليت سلطان شناخته ميشد قرار بود تا تعداد قابل توجهي جنگنده بمب افكن F-4 فانتوم تا عمق 300 كيلومتري عراق نفوذ كنند و آن پايگاه هوايي را نابود كنند .طراحان اصلي اين عمليات سرهنگ افشار و سرگرد شوقي بودند . مطابق اين طرح، قرار بود 6 فروند جنگنده F-4E ، هر كدام مسلح به 12 بمب MK-82 (متعلق به اسكادران هاي 31 و 32 شكاري تاكتيكي مستقر در پايگاه شهيد نوژه همدان ) به هدف حمله نمايند .

    براي اين حمله تصميم گرفته شده بود تا جنگنده ها از شمال عراق به هدف نزديك شوند ( بر خلاف معمول هميشه كه جنگنده ها از غرب عراق وارد آسمان اين كشور ميشدند ) . اين تغيير مسير به جنگنده ها اين امكان را ميداد كه از خطر قرار گرفتن در برد 12 سايت از 16 سايت موشكي شناخته شده SA-2 ، SA-3 و SA-6 مستقر در منطقه پرهيز نمايند ، همچنين اين تغيير مسير باعث ميشد تا جنگنده ها در مسير گشت هاي هوايي شناخته شده جنگنده هاي عراقي كه عمدتا با MiG-21 بر روي شهر موصل صورت ميگرفت قرار نگيرند .
    با اين وجود ، بارگيري جنگنده هاي فانتوم با بمبهاي 500 پوندي (آن ةم به تعداد 12 تير براي هر جنگنده) باعث ميشد تا وزن هواپيما شديدا افزايش يابد و به تبع آن جنگنده ها نتوانند با تكيه بر سوخت داخلي خود و مخازن سوخت اضافه ماموريت را به سلامت انجام دهند ، از اين رو نياز به سوختگيري هوايي در بين مسير احساس ميشد . بنابر اين قرار شد تا 2 فروند هواپيماي تانكر 707 به همراه گروه پروازي به داخل عراق وارد شوند و كار سوخترساني به فانتومها را انجام دهند . براي محافظت از تانكرها هم قرار شد 2 فروند جنگنده F-14A تامكت (متعلق به گردان 81 شكاري تاكتيكي پايگاه هشتم شكاري اصفهان) در گروه پروازي حضور داشته باشند .

    اين ماموريت يكي از معدود ماموريتهايي بود كه هواپيماهاي تانكر و جنگنده هاي تامكت به طور رسمي اجازه يافتند تا وارد خاك عراق شوند.
    براي حفظ اصل غافلگيري و شوكه كردن عراقيها ، تصميم بر آن شد تا گروه پروازي سلطان (شامل تانكرها ، فانتومها و تامكتها) بعد از عبور از فضاي هوايي تركيه وارد آسمان عراق شوند . اين آخرين باري نبود كه جنگنده هاي نيروي هوايي از آسمان تركيه استفاده ميكردند .
    بعد از انجام همه مقدمات ، روز موعود فرا رسيد و نيروي هوايي براي اجراي عمليات سلطان كاملا آماده بود . قبل از شروع عمليات سرهنگ افشار ماموريت را براي خلبانهاي شركت كننده كاملا تشريح كرد. وي ابتدا خلبانان فانتومها را نسبت به ماموريت توجيه كرد و در خلال آن به خلبانان گفت كه آنها بايد بر روي اصول پروازي تمركز كنند ، همديگر را در ديد داشته باشند ، هدف را پيدا كرده و منهدم نمايند و سپس بعد از توجيه كردن خلبانان تامكتها خطاب به آنها تاكيد كرد كه آنها ميبايست به همراه تامكتهايشان در كنار تانكر ها بمانند و از آنها كاملا محافظت كنند، چون اگر تانكر ها از بين بروند همه چيز از بين خواهد رفت . خود سرهنگ افشار قرار بود تا شخصا در عمليات حضور داشته باشد و از درون يكي از تانكرها عمليات را فرماندهي كند .

    سحرگاه روز 29 اكتبر 1980 ، پايگاه دوم شكاري تبريز ، شاهد برخاست 3 فروند تانكر 707 (1 فروند ذخيره) ، 8 فروند جنگنده فانتوم (2 فروند ذخيره) و 3 فروند جنگنده تامكت (1 فروند ذخيره) بود . هواپيماها در جنوب اروميه به يكديگر ملحق شدند و با حركت در ارتفاع پايين و در پناه كوهها خود را از ديد رادارهاي عراقي مخفي كردند . قبل از ورود به آسمان تركيه تمام هواپيماهاي ذخيره به پايگاه بازگشتند . سپس بقيه هواپيماها كه اكنون 10 فروند ميشدند گروه پروازي سلطان را تشكيل دادند . اين گروه پروازي شامل 6 فروند جنگنده فانتوم با اسامي سلطان 1 تا سلطان 6 ، 2 فروند جنگنده تامكت با اسامي سلطان 7 و سلطان 8 و 2 فروند هواپيماي تانكر 707 با اسامي سلطان 9 و 10 بود . ليدر دسته فانتومها ، سلطان 1 به خلباني سرگرد شوقي بود ، ليدر تامكتها تامكت سلطان 7 به خلباني كاپيتان صدقي بود و همبال (وينگ من ) او تامكت سلطان 8 به خلباني كاپيتان طيبي بود. سرهنگ افشار نيز درون تانكر سلطان 9 قرار داشت و از آنجا عمليات را فرماندهي ميكرد. هواپيماهاي گروه پروازي سلطان به مسير خود ادامه دادند و وارد آسمان تركيه شدند و دقايقي به طي مسير در آسمان تركيه ادامه دادند ، سپس فضاي هوايي تركيه را ترك كرده و وارد آسمان عراق شدند و در پناه كوههاي جبل سينجار به حركت ادامه دادند ، سپس تمام جنگنده ها يكبار ديگر در آسمان سوختگيري كردند . پس از سوختگيري فانتومها راهي هدف شدند ،در حاليكه تانكرها و تامكتها در همان منطقه شروع به چرخيدن كردند و منتظر آنها ماندند .

    جنگنده هاي فانتوم پس از دقايقي توانستند تا بدون مشكل به هدف نزديك شوند و با رها كردن بمب هاي خود آنجا را به جهنمي از آتش بدل نمايند . در همان زماني كه فانتومها مشغول بمباران پايگاه هوايي الهوريه و سپس برگشت به سمت تانكرها بودند، رادار يكي از تامكتها 4 جنگنده عراقي را در 70 كيلومتري تانكرها شناسايي كرد . با استفاده از تجهيزات شناخت دوست از دشمن ، مشخص شد كه جنگنده هاي عراقي از نوع ميگ 23 فلاگر هستند . خبر حضور جنگنده هاي عراقي سريعا به اطلاع سرهنگ افشار رسيد . افشار ميدانست كه اكنون ميگ 23 ها در منطقه اي بين تانكرها و فانتومها پرواز ميكردند و اگر چه تاكنون متوجه حضور هيچ يك از هواپيماهاي ايراني نشده بودند ، اما امكان دارد كه فانتومها در سر راه برگشت به سمت تانكرها به آنها بر بخورند و مشكلاتي برايشان بوجود آيد ، در شرايط عادي جنگنده هاي فانتوم مشكلي در رويارويي با جنگنده هاي عراقي نداشتند اما در چنين ماموريتي سوخت به مانند زندگي بود و رسيدن جنگنده هاي فانتوم به تانكر ها بدون هيچ تغيير مسير يا برخورد به دشمن ضروري مينمود ، همچنين هيچ كدام از فانتمها به موشك هوا به هوا مجهز نبودند . از اين رو سرهنگ افشار به 2 فروند تامكتي كه در معيت تانكرها پرواز ميكردند دستور داد تا ميگ 23 ها را رهگيري كنند و پيش از رسيدن آنها به جنگنده هاي فانتوم ، نابودشان كنند.

    از آنجايي كه وقتي براي تلف كردن وجود نداشت ، هر دو تامكت سريعا از تانكر ها فاصله گرفتند و به يكديگر ملحق شدند و در حالي كه ارتفاعشان را به 15000 پا افزايش ميدادند به سمت جنوب(مكان حضور فلاگر ها) حركت كردند . صدقي و طيبي با چك كردن دستگاههاي الكترونيكي هواپيماهايشان متوجه شدند كه عراقيها هنوز متوجه حضور آنها نشده اند ، بنابر اين بازهم افزايش ارتفاع دادند و خود را به ارتفاع 20000 پايي رساندند . در چنين ارتفاعي دست آنها براي حمله بسيار بازتر بود .

    در آن ماموريت تامكت سلطان 7 با دو تير موشك AIM-54 فينيكس ، 3 موشك AIM-7 اسپارو و 2 تير موشك AIM-9‌سايدوايندر مسلح شده بود و تامكت سلطان 8 نيز مجهز به 6 تير موشك AIM-7 اسپارو و 2 تير موشك AIM-9 سايدوايندر بود .به خوبي قابل درك است كه تامكتها موشكهاي دوربردتر و موثرتري نسبت به حريفان خود در اختيار داشتند ، اما هنوز موفقيت آنها منوط به رعايت اصل غافلگيري بود ، تا مبادا نيروي هوايي عراق متوجه حضور آنها شود و جنگنده هاي ديگري را نيز براي مقابله با آنها به آسمان بفرستد . خدمه تامكتها قرار كردند تا ابتدا تامكت سلطان 7 با فلاگرهاي عراقي درگير شود . در حال افزايش ارتفاع به 22000 پايي ، كمك خلبان تامكت سلطان 7 ، رادار AWG-9 جنگنده را در حالت TWS قرار داد و مشغول بررسي دقيق اهداف شد ، در فاصله 56 كيلومتري از فلاگر هاي عراقي ، جنگنده هاي عراقي به وضوح رادار تامكت صدقي قابل مشاهده بودند . 4 فروند ميگ 23 به صورت جفتي پشت سر هم حركت ميكردند . صدقي تصميم گرفت تا ابتدا به ميگ 23هاي جلويي حمله كند . در فاصله 33 كيلومتري از جنگنده هاي عراقي ، صدقي اجازه شليك موشك فينيكس را به كمك خلبان داد . وي موشك را بر روي اولين ميگ 23 كه در جلو حركت ميكرد شليك كرد ، موشك بلافاصله از تامكت جدا شده و به سمت جنگنده عراقي كه در ارتفاع 30000 پايي حركت ميكردند به پرواز در آمد . 8 ثانيه بعد نيز دومين موشك فينيكس به سمت دومين هواپيماي ميگ 23شليك شد . عليرغم شليك 2 موشك ، هنوز ميگ 23 ها به مسير خود ادامه ميدادند ، احتمالا آنها هنوز از حضور تامكتها در منطقه و سرنوشت سياهي كه در انتظارشان بود بيخبر بودند . در حاليكه خدمه تامكتها مسير موشك هاي فينيكس را دنبال ميكردند و منتظر نتيجه بودند ، از سوي سلطان 9 با آنها تماس گرفته شد و به آنها اطلاع داده شد كه عراقيها از حمله به پايگاه الهوريه آگاه شده اند و به ميگ 23 ها دستور داده اند تا به سمت فانتومها پرواز كنند و آنها را رهگيري نمايند . ميگ 23 هاي عراقي قصد گردش و حركت به سمت فانتومها را داشتند اما خوشبختانه فرصتي پيدا نكردند .

    اولين فينيكس به ميگ 23 جلويي برخورد كرد و آن را به تلي از آتش بدل كرد . كمك خلبان تامكت سلطان 7 فريادي از خوشحالي كشيد . با اين وجود به نظر ميرسيد كه موشك فينيكس دوم به هدف برخورد نكرده اما لحظاتي بعد كمك خلبان متوجه شد كه دومين ميگ 23 نيز در حال سقوط به طرف زمين است . به احتمال زياد موشك به خود هواپيما برخورد نكرده بود اما فيوز مجاورتي آن منفجر شده بوده و سرجنگي قوي موشك فينيكس كار ميگ 23 عراقي را يكسره كرده بود . تا اين لحظه 2 فروند ميگ 23 عراقي نابود شده بودند ، اما خدمه تامكتها فرصتي براي شادماني نداشتند چون هنوز 2 فروند ميگ 23 ديگر در منطقه حضور داشتند كه ممكن بود خطراتي براي فانتومها ايجاد كنند . ميگ 23 هاي باقي مانده كاملا گيج شده بودند و نميدانستند چه بايد بكنند ، آنها ابتدا به سمت جنوب تغيير مسير دادند ولي بعد به سمت غرب تغيير مسير دادند و پس از آن شروع به كاهش ارتفاع نمودند . آنها هنوز هم نميدانستند كه چه چيزي و از چه سمتي آنها را مورد حمله قرار داده است . صدقي و طيبي با دقت فعاليت آنها را بر روي رادارهايشان زير نظر داشتند و منتظر موقعيت مناسبي براي شكار آنها بودند . شوك ناشي از متلاشي شدن 2 فروند ميگ 23 در مقابل چشمان خلبانان ميگ 23هاي باقي مانده باعث شد تا آنها دو اشتباه بزرگ انجام بدهند . يكي اينكه به سمت غرب راه افتادند و پشت خود را به سمت تامكتها نموده بودند (اكنون تامكتها دقيقا در پشت آنها قرار گرفته بودند) و ديگر اينكه كاهش ارتفاع داده بودند و باعث شده بودند تا تامكتها در ارتفاع بالاتري قرار بگيرند كه براي حمله بسيار ايده آل تر بود . تامكتها براي چند لحظه پس سوز موتورهايشان را روشن كردند تا به سرعت مناسبي برسند و فاصله شان با فلاگر ها كمتر شود .


    خدمه دو تامكت اكنون خودشان را براي شليك موشكهاي اسپارو به طرف فلاگر هاي عراقي كه فقط 12 كيلومتر جلوتر از تامكتها بودند آماده ميكردند . اينبار نوبت طيبي بود كه وارد عمل شود ، بنابر اين صدقي 2000 پا از او فاصله گرفت تا مواظب اطراف باشد و چنانچه هنوز جنگنده عراقي ناشناخته اي در منطقه باقي مانده بود آن را رهگيري كند . لحظاتي مانده به شليك موشكهاي اسپارو ‏، طيبي با صدقي تماس گرفت و اعلام كرد كه در CSD جنگنده اش مشكلاتي بوجود آمده است . ساختار سيستم تسليحات تامكت بگونه اي است كه بدون داشتن يك CSD فعال و بدون مشكل كار رهگيري دشمن و شليك موشك كاملا غيرممكن است .
    طيبي ميتوانست مشكل را حل نمايد ، برنامه ريزي مجدد CSD در حدود 5 دقيقه زمان ميبرد و 6 تا 8 دقيقه نيز نياز بود تا سيستم ناوبري هواپيما اصلاح گردد . اما او در 300 كيلومتري عمق اسمان عراق قرار داشت و فرصت و سوخت كافي براي انجام اينكار ها نداشت . بدون CSD ، طيبي فقط ميتوانست از مسلسل هواپيما استفاده كند و براي برگشت به فضاي امن ايران نيازمند شانس زياد و اسكورت از سوي جنگنده ديگري ميبود . صدقي كه از اين مشكل آگاه شده بود و ميدانست كه طيبي فرصتي براي رفع مشكل ندارد به او دستور داد كه از ادامه مسير خودداري كند و به سمت منطقه اي كه تانكرها در آنجا در حال گردش بودند برگردد و منتظر بماند . و خودش نيز به دنبال ميگ23هاي باقي مانده به راه افتاد . صدقي موشك حرارتي را مسلح كرد و به دنبال ميگ 23 ها به راه افتاد . وي يكبار ديگر نيز از پس سوز استفاده نمود تا به سرعت دست يابد . اكنون صدقي به نزديكي فلاگر ها كه در 10000 پايي پرواز ميكردند رسيده بود . در 1500 متري آنها ، صدقي صداي قفل موشك سايدوايدر را شنيد اما قبل از آنكه بتواند موشك را شليك كند ، فلاگر ها به يكبباره از هم جدا شدند و ليدر به سمت راست گردش كرد و وينگ من هم به سمت چپ . مسلما آنها اكنون از حضور تامكت مطلع شده بودند . صدقي بلافاصله به راست گردش كرد و به دنبال ليدر رفت . فلاگر عراقي سعي در انجام مانورهاي شديد جهت جلوگيري از شليك موشك توسط صدقي داشت اما بالاخره صدقي توانست تا بر روي فلاگر قفل كند و موشك سايدوايندر را به طرفش شليك كند . ثانيه هايي بعد موشك به هدف برخورد كرد و آن را متلاشي كرد . هنوز لحظاتي از متلاشي شدن فلاگر عراقي نگذشته بود كه كمك خلبان صدقي به وي خبر داد كه آخرين ميگ 23 دقيقا در پشت سر آنها قرار دارد و همچنين سوخت چنداني براي آنها باقي نمانده است .
    در حال پرواز با سرعت 520 مايل بر ساعت ، با سوخت نه چندان زياد و با يك ميگ 23 دقيقا در پشت سر ، صدقي مانوري شبيه مانور كبرا انجام داد . اين مانور باعث شد تا سرعت وي در چند ثانيه به يكباره از 520 مايل بر ساعت به 150 مايل بر ساعت كاهش پيدا كند . اما خلبان آخرين ميگ 23 كه انتظار چنين مانوري را نداشت غافلگير شد و به يكباره از صدقي جلو افتاد . اكنون صدقي در پشت سر فلاگر عراقي قرار گرفته بود ، وي مجددا پس سوز را روشن كرد تا به سرعت دلخواه برسد سپس يك تير موشك حرارتي سايدوايندر روانه فلاگر عراقي كرد . اين مشوك نيز همانند 3 موشك قبلي به هدف اصابت كرد و باعث شد تا فلاگر عراقي منهدم شود . پس از منهدم كردن آخرين فلاگر عراقي ، صدقي پس سوز را خاموش كرد و با سرعت عادي به سمت تانكرها به راه افتاد . وي در تماس با سلطان 9 وضعيت خود را اطلاع داد و همچنين متوجه شد كه تمام فانتوم ها به سلامت به تانكر ها رسيده اند و پس از سوختگيري راهي آسمان ايران شده اند . پس از لحظاتي صدقي و كمك خلبانش توانستند تانكر سوخترسان را ببيند در حاليكه فانتومهاي سلطان 1 و سلطان 3 آن را اسكورت ميكردند . صدقي توانست همانند ساير پرنده هاي حاضر در عمليات به راحتي سوختگيري نمايد و به سلامت به آسمان ايران اسلامي برگردد .
    بعد از عمليات مشخص شد كه فانتومهايي كه به پايگاه هوايي الهوريه حمله كرده بودند ، علاوه بر وارد كردن خسارات جدي توانسته اند تا 2 فروند ميگ 21 و يك فروند Mi-8 را نيز بر روي زمين از بين ببرند . همچنين حداقل يك متخصص فرانسوي در جريان حمله به هلاكت رسيد و يك نفر ديگر نيز زخمي شد . بعد از اين جريان تمامي متخصصان فرانسوي به فرانسه بازگشتند . همچنين بعدا مشخص شد كه 3 خلبان از 4 خلباني كه ميگ 23 هايشان توسط صدقي ساقط شده بود كشته شده اند كه از جمله آنان ميتوان به كاپيتان احمد صباح (شكارچي 2 فروند F-5E ايراني در روز اول جنگ) اشاره كرد .

    اين مطلب ترجمه آزادي از مطلب كتاب Iranian F-14 Tomcat Units in Combat در مورد اين عمليات بود.
    پاسخ
    آوالانچ جان عزیز و گرامی
    با سپاس از شما دوست بسیار خوبم ..قبل از هر چیز به شما تبریک می گویم .هر دو حدس شما کاملآ صحیح است . آفرین بر این تیزبینی
    آوالانچ نازنین .. راستش رو بخواهی مطلب فوق را من مدت ها قبل تصاویرش رو طراحی کرده بودم .. و حتی قسمتی از عملیات سلطان رو
    به صورت موقت درج کردم .. و چون یک طرح بسیار افتخار آفرین بود ، دنبال اطلاعات دقیق از کانال های نیروی هوایی بودم .. اما یک روز که قصد خروج ز وضعیت موقت را برای اضافه کردن چند عکس جدید داشتم ، اشتباهی دگمه حذف را زدم و کل زحماتم ام به باد رفت .. البته فقط تصاویرش رو در دسکتاپ کامپیوترم داشتم .. ! و انوشته های تکمیلی که به دستم رسید .. احتمالآ ان منابع هم از این کتاب استفاده کرده بودند .. !! چون خیلی شبیه به این ها بود
    البته تصمیم داشتم برای شب های عید تنظیم نهایی کرده و تقدیم به خوانندگان کنم .. تا اگر برای عروسی خواهرزاده ام به مشهد رفتم ، یک مطلب جالب در سایت باقی مانده باشد .. !
    اما حالا با چاپ آن در سنترکلایز نمی دونم چه کار کنم .. !!؟
    خودت بهتر می دونی سبک و سیاق مطالب بنده هرگز از جایی اقتباس نمی شود .. و همه بر پایه خاطرات و مشاهدات خودم است .. و خوانندگان هم با کم و زیاد آن ساخته اند .. !
    حال اگر بخواهم ان ار تکمیل کنم .. متهم به گرته برداری می شوم ! اگر بی خیال شوم ، خب عادلانه نیست .. کلی کار روی آن مخصوصآ طراحی ها انجام داده ام ! فقط به من بگو چه کنم !؟
    راستی آوالانچ جان در باره تاریخ اشتباه نمی کنی .. 1970 که 9 سال قبل از انقلاب است .. شاید منظور زمان قرداد باشه .. اگه می شه در باره تاریخ توضیحاتی برایم بنویس .. چون طبیعی است به بعضی از اطلاعات این ترجمه استناد خواهم کرد ..
    ببخشید که طولانی شد .. من فردا ظهر می روم کرج .. چون از خانه تکانی فرار می کنم .. و احتمالا 5 شنبه آخر شب بر می گردم
    ممنون از شما

    سلام اقای مدرسی...حقا که کارتون خیلی درسته...من که قلبا به دوستی با شما افتخار میکنم ...(منو باش..انگار سالیان ساله که با هم رفیقای شیش دنگیم)
    راستی این عکس خوشگل از انا خانم جدید گرفتین؟به نظرم خیلی بزرگ شده
    میدونم نوشتین سوالی راجع به ارتباط عکسا با پست نکنین ولی با اجازتون من میپرسم..حالا گذشته از این حرفا...ربطشون چیه؟
    تا یادم نرفته بگم نوه تون مثل هلو میمونه ...اگه میشه یه ماچ گنده بکنینش.. با یه دست قلقلک حسابی
    ببخشید زیادی پسر خاله شدم...به امید دیدار
    پاسخ
    فدات بشم احسان جان .. شما نور چشم بنده هستی پسرم
    این ارتباط دو جانبه است عزیزم
    نوه هایم دست بوس دایی بزرگوارشون هستند .. این عکس مربوط به پارسال تابستان است .. حالا ماشالله بزرگ تر شده اند
    در باره ربط اش .. باید بگم .. بماند چشمک

    سلام کابیتان
    ممنون از زحمات شما
    کابیتان در بادگان قوشچی در نیروی زمینی کسی به نام سرگرد خضرلو میشناختین!؟
    پاسخ
    وحید جان اگر چه من اغلب فامیلی های اون ایام رو از حفظ هستم
    اما متآسفانه ایشون ممکنه بعد از مهاجرت بنده به تهران تشریف اورده باشند
    شرمنده عزیزم

    سسسسسسسلام
    ببخشید کجای تصاویر انا جان و هم ذات گرامی اش
    مرتبط به مطالبه این پست است ؟؟؟!
    مشششششششششششششششششتاقیم بدانیم میشه ثابت کنید؟
    پاسخ
    علی پیشنهاد می کنم برو در همون دفترچه ای که برایم خریدی تا مزخرفاتم را در ان بنویسم بگرد .. حتمآ پیدا خواهی کرد
    آقای محترم .. من آی دی همه ادم هایی که تحمل نوشته های بنده و سایت را ندارند و کامنت های توهین امیزی را می نویسند دارم ..
    اگر به روی بعضی ها نمی اورم که در گذشته چه کامنت های ناجوری در سایت نوشتند ، صرفآ شخصیت خانوادگی خودم است .
    مثلآ می خواهی بگم بعد از چند ساعت از اون کامنت قبلی که توهین آمیز بود .. این کامنت رو گذاشتی ؟؟؟ اصلآ ساعت دقیق اش رو برات درج می کنم :
    کامنت توهین امیزت رو در ساعت 17:45:44دقیقه نوشتی و این یکی را در ساعت 19:28:16
    باز هم می خواهی در باره سایر وروی هایت توضیح بدهم ..!!؟
    آخه چه عاید تو می شود که اون اراجیف رو در باره من می نویسی !!؟

    سلام استاد عزیز

    یه خورده کم پیدا شدم بخاطر سنگینی درس و فشار زندگی ولی نمی گذارم پستی از سایت از دستم در بره.
    معمولا" وقتی سر و کله ام یک دفعه در بخش کامنتها ظاهر می شه حامل خبر خوشی هستم. استاد سری جدید مستندهای نشنال جئوگرافیک دوباره آغاز شده و فصل هفتمش در حال پخش می باشد. یک قسمت از این فصل پخش شده که تا تابستان که ایران می آیم فکر کنم کل این فصل هم آماده باشد تا طبق معمول دو دستی تقدیمتان نمایم.
    راستی در مورد پست قبل که مربوط به کودکان معلول و اکثرا" کودکان اوتیسمی بود یک کامنت بلند و بالا نوشتم (دیروز ، شب امتحانم) که خواهش می کنم اگر امکان دارد در این پست کامنتم را در صورت امکان منتشر نمایید چونکه با سواد ناقص خودم این سندرم (اوتیسم) را توضیح دادم و تحلیل کردم ولی چون پست جدید روی سایت قرار گرفته می ترسم مثمر ثمر واقع نشه.
    در هر حال اگه امکان انتشار کامنت قبلیم در این پست نیست تاکید می کنم دوستان و خیران عزیزی که قصد دارند اسباب بازی به این فرشتگان عزیز دهند دقت کنند که افراد مبتلا به سندرم اوتیسم معمولا" (اکثرا") با اسباب بازیهایی که تولید سر و صدا می کنند مشکل دارند و باعث بی قراری آنها می شود (این مشکل در کودکان خردسال اوتیسمی بیشتر هست).
    دوستی اشاره کرده بود که افراد دارای اختلالات اوتیستیک معمولا" نابغه می شوند در جواب ایشان باید عرض کنم بستگی به درجه اختلال در آن فرد دارد. معمولا" در سندرم آسپرگر این نبوغ دیده می شود (سندرم آسپرگر هم زیر شاخه ای از اختلالات فراگیر رشد یا به اختصار پی دی دی هست که اوتیسم هم زیر شاخه ای از پی دی دی هست و گاهی اوقات اوتیسم خفیف را آسپرگر هم می نامند) اگر این اختلال بسیار شدید و فراگیر باشد شخص مذکور حتی قادر به تکلم و راه رفتن هم نخواهد بود. ببحشید جدا" خیلی جاده خاکی رفتم و اصلا" این کامنتم ربطی به این پست نداشت.
    مرافب خودتان باشید
    سام (سوئد)

    پاسخ
    ممنون سام نازنین
    امیدوارم مثل همیشه در همه زمینه ها موفق و پیروز باشید
    نمی دونی چقدر برای مستند ها خوشحال شدم .. واقعآ سپاسگزارم
    در مورد اوتیسم و اطلاعاتی که ارایه دادی .. بسیار علمی است .. از شما سپاسگزارم . من کپی این نظریه رو در پست قبلی هم قرار می دهم
    ممنون از شما

    سلام
    اتفاقی با وبلاگ ارزشمند وپربارشمااشناشدم وبسیار از خواندن مطالب آن لذت بردم .ایام به کامتان
    پاسخ
    جناب آسایش گرامی
    از این که به جمع یاران همدل و صمیمی پیوستی ، تبریک گفته و خیر مقدم می گویم .. امیدوارم دوستان خوبی برای یک دیگر باشیم
    ممنون از حضورتون

    سلام عمو جان نازنین
    عمو جان با خواندن مطلب قبلی دلم بدجوری ناراحت شد عمو جان عزیزم گاهی از مسایل مختلف خسته میشم و احساس میکنم بعضی از مشکلات ناراحتم میکنه مثل امتحان-درسو ... ولی با خواندن این پست قبلی پی به این بردم که چقدر خوشبختم چون فعلا سالمم-کنار خانواده ام و...واقعا احساس خوشبختی میکنم و میبینم دنیا ارزش هیچی را نداره و فقط خوبی هست که در دنیا میمونه.
    در مورد این پست درود به شرف پاک شما و وجدان بزرگ تون و دل دریا ییتون این بار اول چنین حرکتی از شما نبود عمو جان عزیز .چرا بعضی ادم ها به تملق و چاپلوسی-ثروت و...میپردازند.بعضی دیگر مثل شما به به همرسوندنها - اشتی دادنها -خدمت کردنها و.. راستی منم دارم چاپلوسی میکنم{چشمک}
    ضمنا عمو جان لعنت به انسانهای بی کار و بی عار که مرض دارند و دیوانه اند و عقلشان کم است.
    و مردم ازارند.{می بخور منبر بسوزان مردم ازاری نکن}
    سخن اخر: عموجان لطفا برای ناصر حجازی سنگر بان قرن اسیا دعا کنید تا از این بیماری خطرناک رهایی بیابد.
    خودتون و خانوادتون با نوه های گلتون چون سرو سرافراز باشید.
    پاسخ
    علی جان نازنینم
    یکی از نعمت های بزرگی که خداوند مهربان به ما بندگانش اعطاء فرموده ، همانا دونستن قدر عافیت است
    کافی است در مواقع نامیدی به داشته هایمان فکر کنیم .. مثلآ همین سلامتی که شما اشاره کردی .. خیلی ها قدر اون رو نمی دونند .. یا داشتن خانواده .. باور کن بزرگ ترین نعمت همین خانواده و لذت حضور در جمع صمیمی است
    اما متآسفانه بعضی ها فقط به پول و مقام فکر می کنند .. و چیزی براشون ارزش نداره .. خوشحالم که عمق دیدت بالاست
    در مورد ناصر خان .. فقط شنیده ام بیماره .. موضوع چیست ؟ من در جریان بیماری اش نیستم
    به هر حال خدا به او و همه بیماران سلامتی عنایت کنه ..
    نوه ها دست بوس دایی نازنین خود هستند

    منظوره خواسی نداشتم ..
    من ذاتا بی ادبم بی ادب به دنیا اومدم
    تکه کلامم شده. شرمنده اگه ناراحت شدی عو جان
    من اتفاقی با سایت اشنا شدم
    قربان شما علی
    پاسخ
    نه علی جان شما بی ادب نیستی
    بلکه انسان بزرگواری هستی که از سر دلتنگی یا فشار زندگی و حتی مشکلات به همه کس و همه چیز بدبین می باشی ..
    اصل ذات شماست .. که من فکر می کنم .. هم مهربانی و هم انسان
    خیلی ها به من توهین می کنند و من حذف کرده و منتشر نمی کنم .. این رو همه خوانندگان قدیمی می دانند ...
    اما من کامنت شما رو صرفآ به این دلیل پاسخ دادم .. که از نوشته هایت به شخصیت انسان شما پی بردم .. و متوجه شدم اون کامنت قبلی ات .. همین جوری از سر تفریح زودگذر بوده است .. عین بچه ها که زنگ رو می زنند و فرار می کنند .. !!
    من اصلآ از دست شما ناراحت نشدم .. بلکه می خواهم بگم خیلی دوستت دارم
    این سایت متعلق به خودت هست .. هر وقت احساس ناراحتی کردی .. پسرم بیا به من توهین کن .. اما جای دیگه ، حرمت بزرگ تر ها رو نگهدار
    به امید موفقیت شما

    سلام کاپیتان مدرسی نازنین
    خدایا به من زیستنی عطا کن
    که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است
    حسرت نخورم
    و مردنی عطا کن
    که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
    "دکتر علی شریعتی"
    فکر می کنم خیلی از خونندگان شما مثل من در لحظه مرگ حدا قل به خاطر لحضاتی که کنار شما گذروندن حسرت نخورن.......همین
    پاسخ
    الهی فدات بشم علی جان .. این چه فرمایشی است
    من بنده گناهکار خدا .. لایق این همه محبت نیستم
    عزیزم .. خودت خوبی .. خودت بزرگواری

    وااااای نه اقای مدرسی تو رو خدا واقعا شرمندم کردین
    راستش من یکی از خواننده هاتونم
    اسم علی ام مستعار بود
    واقعا شرمندم کردین.. مهم نیست دخترم یا پسرم (علی باشم یاسارا یا هر چیزه دیگه)اصلا مهم نیس مهم اینه که. نمی دونم چی بگم
    واقعا شرمنده
    راستش من می خواستم یه چیزیو متوجتون کنم که این ادمای بی شعورو ...( یکی تقریبا مثله خودم)
    وقتی میان به سایتو چرط و پرت میگن اصلا بهشون توجه نکنید واصصصصصصصصلا ...تونم نباشه
    اصلا نمی دونم می خواستم چیو ثابت کنمو واسه چی نوشتم
    همه که مثله شما اینقدر خوب نیستن شاید یکی مثله من کم تجربه و بی عقل باشه از روی عادت دهن وااا کنه واسه این که اسمش تو سایت بد نشه یه اسم مستعار بده و هر چی دلش بخواد بگه می خواستم بگم شاید اصلا شخصیته خاصی نباشن شاید یکی باشه که باهتون خیلی راحت باشه و اصلا فکرشم نکنید که اون باشه می خواسم بهتون بگم اصلا براتون مهم نباشه و اهمیتی بهش ندین
    ولی خیلی شرمنده شدم اصلا روم نمیشه که دیگه بهتون یه سرکی بزنم
    من کلا خیلی بد دهنم ولی حداقلش این بود که نسبت به بزرگترم اینطور نبودم
    شما با این کارتون خیلی شرمندم کردید
    منه احمق مممممممثثثثثثثثثثثلا می خواستم یه چیزیو بهتون درس بدم اخه منه خاک تو سرو چه به این حرفا می خواستم خیره سرم بهتون بگم که کامنتای بد و زیاد جدی نگیریدو جواب ندید
    بازم مثله همیشه ازتون یاد گرفتم
    فقط شرمندگیش واسم موند
    امیدوارم ناراحتتون نکرده باشم حتی یه لحظه..
    باور کنید خودمو نمی بخشم اگه ناراحت شده باشید
    واقعا شرمندتون شدم نمی دونم واسه چی اون اراجیف و بارتون کردم
    میشه خوشحال و خندون بخوابید؟
    پاسخ
    علی جان نازنین یا هر اسم زیبایی که داری .. من بار ها در پاسخ به دوستان عرض کرده بودم که .. شخصیت خوانندگانم رو از روی نوشته ها شون می شناسم .. البته گاهی هم اشتباه می کنم .. اما تعریف از خود نباشه ، از روی خیلی از کامنت ها به راز دل ادم ها و خصوصیات شخصیتی و ذاتی آن ها پی می برم .. این یک هنر خدا دادی است .. گاهی با نگریستن به یک قطعه عکس یا یک آدم ، خیلی راحت پی به ذات درون آن ها می برم .. همکارانم در تلویزیون شاهد هستند .. و به شوخی می گفتند .. فلانی توی روح ادم ها می رود..!! عزیزم اصلآ نیاز به عذر خواهی نیست .. من همون اول برات نوشتم آدم خوش قلب و مهربونی هستی .. شرایط اجتماعی ، شاید دوستان ، شاید شوخی شوخی .. گاهی شیطنت هایی رو انجام می دهی .. که ته دلت آن را نمی خواهد .. یک کسی که ذاتآ بد باشه اگه بخواهد کسی رو اذیت کنه .. یا تحقیر کنه .. مطمئن باش مانند شما نمی نویسه عزیزم . معلوم بود نویسنده اش همین جوری حرفی رو زده .. من اصلآ ناراحت نشدم علی جان .. شما هم نیاز نیست که عذر خواهی کرده و اظهار شرمندگی کنی .. چون در اون صورت من ناراحت می شوم .. من خوشحالم که در باره ات خوب قضاوت کردم .. دیگه در جایی نگو بد دهن هستی .. این بد دهنی نیست عزیزم .. باور کن به آن کامنتی که شما نوشتی .. هرگز بد دهنی نمی گویند علی جان .. بد دهنی تعاریف خاص خودش رو دارد .. می تونم بگم به نوعی حرصت گرفته بود .. و قصد داشتی من رو آگاه کنی .. اتفاقآ شما خیلی راحت من را آگاه کردی عزیزم .. همین که در پاسخی که به شما دادم .. دو باره کامنت گذاشتی .. یعنی هم بد دهان نیستی .. هم ادم خوبی هستی .. هم خیلی با حال می باشی
    حالا من از شما خواهشی دارم .. جان من دیگه اظهار عذر خواهی نکن .. باشه .. نگو شرمنده ام .. از عشق و دوستی بگو .. از آینده بسیار خوبی که داری بگو .. مگه ادم هایی مثل من چقدر در این دنیا عمر می کنند؟ می تونم مشاور خوبی برایت باشم .. به شرطی که اظهار شرمساری و عذر خواهی نکنی .. سرت رو بالا بگیر .. افتخار کن ایرانی هستی .. نگو بد دهن و بی ادب هستم .. چون همه ما گاهی از این شیطنت ها می کنیم .. !! مگه نه ؟؟
    من همین الان با همین سن و سال .. با همکاران قدیمی ام اگه بدونی چه شیطنت هایی می کنم .. !!؟ این بد دهنی و بی ادبی نیست .. نوعی تخلیه روانی است .. عزیزم خیلی حرف زدم .. خیلی دوستت دارم .. مرد باش و به خودت و وجودت نازنین ات افتخار کن ..
    ممنون از کامنت شما

    .......
    ...........
    ........
    پاسخ
    علی جان .. منو ببخش که کامنت شما رو حذف کردم
    اصلآ دوست ندارم ناراحتی ات رو ببینم .. شما مثل فرزند خودم بودی و هستی و خواهی بود .. خواهش می کنم دیگه در این باره حرف نزن
    دوستی ما همچنان پابرجست ... محکم تر از گذشته
    قربونت برم .. مواظب خودت باش .. همیشه بیاد پروردگارت باش

    دوستان عزیز و بزرگوار
    هوا کم کم روشن شده است .. تا همین الان کار می کردم .. از حضور یکایک شما یاران اجازه می خواهم ..یکی دو روز در خدمت نباشم .. اخه من از خانه تکانی و ریخت پاش بدجوری اعصاب ام خرد می شود .. ! و حوصله تحمل این اعمال رو ندارم .. ! مخصوصآ این که همسر آدم وسواس و تمیز هم باشه .. از اون جایی که به دلیل بیماری نمی توانم در این کار به همسرم کمک کنم .. هزینه کارگر رو می پردازم .. !! و راهی کرج می شوم . این جوری هم فال است و هم تماشا .. ! هم نوه های دوقلویم رو می بینم .. و هم انرژی لازم رو برای ادامه کار کسب می کنم .. به همین دلیل اگه مشاهده کردید کامنت ها منتشرو جواب داده نمی شود ، به حساب جسارت نگذارید .. به امید خدا اگه زنده بودم ، 5شنبه آخر های شب باز خواهم گشت . البته الان بعد چند ساعتی رواستراحت کرده و نزدیک ظهر عازم خواهم شد ..
    راستی هر کسی ربط درج عکس آنا با مطلب رو بگه .. صمیمانه ایول داره .. !! و به نخستین فردی که پاسخ صحیح بنویسه .. در نخستین دیدار ، یک هدیه به رسم یادبود ، تقدیم خواهم کرد .. لطفآ با تعمق استدلال منطقی خود رو بیان فرمایید ..
    به امید دیدار

    آقا بهروز عزيز
    سلام
    من اصلاً منظورم اين نبود كه چرا سراغي از ما نگرفتي؟مگر من كي هستم. من اونطوري كامنت نوشتم كه بگم مثل خودت هم بلدم كامنت بذارم. اون تنها كامنتي است كه توش دوبار پاسخ آورده شده.نه؟ ما ارادت داريم خدمت شما چه تو خشكي چه روي آب.
    پاسخ
    رضا جان نازنین با سلام و درود و پوزش از تاخیر در پاسخ به کامنت ها ، راستش رو بخواهی وقتی نام دوستان غایب رو می نوشتم ، دغدغه ای بزرگ آزارم می داد که نکنه به خاطر این حواس پرتی نام و یا نام های بسیاری از دوستان رو فراموش کنم .. ! این بود وقتی کامنت شما رو خوندم ، همان احساس شرمساری سراغم اومد .. و گرنه خودت بهتر از هر کسی می دونی
    چقدر نسبت به دوستان و یاران همدل و صمیمی ام ارادت دارم
    ببخشید که سبب تصورات اشتباهی شدم
    شما چه روی زمین باشی ، چه روی آب و چه در آسمان ... همیشه برای من عزیز و محترم بوده و خواهی بود .. همین

    سلام

    شما برای نجات ماهی قرمز دعوت شده اید.

    http://blogbin.ir/?p=185
    پاسخ
    ممنون مهدی جان
    بله حق با شماست .. باید این حرکت به فرهنگ تبدیل شود
    با سپاس از شما

    .....
    .....
    ......
    پاسخ
    آوالانچ جان عزیز و نازنین
    باورت می شه با گذشت یک روز از هر کامنتی ، من اصلآ همه چیز رو فراموش می کنم .. !!؟
    متآسفانه این آلزایمر بد جوری آزارم می دهد
    از این رو من اصلآ متوجه نشدم .. موضوع جیست
    ضمن این که الان 5 شنبه ساعت 1900 است و من از کرج برگشته ام و در بهانه ای برای آغاز .. جز دو کامنت قدیمی، چیزی رو ندیدم
    آوالانچ جان .. من بعد از پاسخ به کامنت ها ، قصد دارم مطلب عملیات سلطان رو کامل کنم .. اگه شماره ای برای تماس خصوصی بنویسی ، حتمآ فوری با شما تماس می گیرم
    فقط باید درج کنی تا ساعت چند بیدار هستی .. !!؟
    با سپاس

    کماکان جذاب می نویسید کاپیتان.
    پاسخ
    کامران جان عزیزم
    از این که از زبان دوست و همکار فرهیخته ای چون شما از نوشته هایم تعریف می شود ، بی نهایت خوشحال و شرمنده ام
    شرمندگی به خاطر بار مسئولیت ادامه راه .
    و دلیل خوشحالی را هم نوشتم
    راستی می دونی سایت های ما با هم دوقلویند .. !! چشمک

    سپاس از نوشته های شما
    با بهترین ارزو ها برای شما
    داتام
    پاسخ
    امیر جان .. نمی دونی چقدر خوشحالم کردی
    باورت می شه چند تا نامه برایت نوشتم ؟ ولی همه بی پاسخ ماند !!؟
    اخه یک کار واجب با شما دارم .. بگو با چه ادرسی مکاتبه کنم ؟
    ممنون از حضور

    سلام
    مدتهای زیادی بود با خلبان قدیمی یعنی عنوان سایتتون آشنا بودم اما هیچ وقت پی گیر نشده بودم درباره خودتان را بخوانم. نمی دونم چی شد که این پستتون رو خوندم. البته مدتی بود که از شما چیزی نخونده بودم که دلیلش مشغله های شخصی خودم بود.
    الغرض خواستم از شما تشکر کنم که مرا به یاد دوستان عزیزی علی الخصوص آقای اروانه گل مرد فهیم و آداب دان و هنرمند بیندازی خوشبختانه در آن شورای روزهای غیر سه شنبه - چون روزهای سه شنبه مال از ما بهتران بود- و بقیه خرمن را که خودتان می دانید حجم عظیمی از نوشته ها و برنامه های پیشنهادی کیلویی حضراتی بود که فکر می کردند خیلی هنرمند هستند را چند نفر دیگه باید می خواندند که از خوش شانسی ما آقای اروانه پای ثابت آن بودند. و علاوه بر آن روزهای سه شنبه هم در آن جلسه شرکت می کردند دوست عزیز دیگری که از او نیز مدتهاست بی خبرم آقای علیرضا احمدزاده است که مدتی روابط عمومی حوزه هنری هم بودند. ممنونم که اروانه دوست داشتنی را به یادم انداختی که نصایح و گفته های پدرانه اش پس از حدود 14 سال هنوز آویزه گوشم است. با خیلی ها کار کردم و در جمعمان حضور داشتند از جمله آقای احسانی عزیز هر جند سلایقش با ما بسی متفاوت بود. یا میرحسینی که به نظرم بیش از اندازه اش بهش بها داده شد. با تخشید که موجود نازنین اما روابط عمومی چندان قوی ای نداشت. با بهروز اسدی کار کردم. خلاصه آقای مدرسی من اون موقع ها هر چند زیاد در محضر شما نبودم و از نزدیک مگر در لابی دفتر حاجی زیارتتان کردم چند باری اما الان واقعا رفتم به 14 سال پیش مخصوصا که دیگر ایران نیستم و در این ینگه دنیا لازم داشتم کسی مرا به روزهای آغازین شروع فعالیتهای رسانه ایم بیندازد. به خاطر همین از شما سپاسگزارم. شاد و زنده باشید.
    پاسخ
    جناب آقای عباسی گرامی
    نمی دونی چقدر خوشحالم کردی .. مخصوصآ وقتی شنیدم با جناب اروانه دوست بودید .. بله ما هم خیلی صمیمی بودیم .. حتی رفت و امد خانوادگی داشتیم .. پسرش آرش برای رفتن به خارج نیاز به حضور به مجله ای رو داشت .. که بنده افتخار معرفی او به عنوان مدیر گرافیست مجله " دنیای جدول " که متعلق به یکی از همکاران نیروی هوایی و تهیه کننده رادیویی بود ، را به عهده داشتم .. بعد ها شنیدم همون سابقه کار در نشریه به کارش آمده و پذیرش تحصیلی گرفته است .. جناب محمد احسانی .. از اون فرشته های روی زمین است .. من قلبآ بهترین خاطراتم کار کردن با محمد جان احسانی بود .. به از شما نباشد .. انسان پاک و دوست داشتنی بود .. بهروز اسدی هم انسان نازنینی بود .. دلم نمی خواهد از میر حسینی نام برده و یا مطلبی در باره اش بنویسم .. !!! چون ممکنه سفره دلم باز بشه .. اما شما خوب اشاره کردی .. ! جناب تخشید هم مرد بزرگواری است . بله غیر ازعضویت در شورآ و یکی از مدیران دفتر حاج آقا ، بعد ها با این عزیزان در شبکه تهران ، همکار شدم .. !
    منتها جناب اروانه در سیمای خانواده ماند .. اما بقیه همه به شبکه پنج امدند .. و بعدش هم که در همین پست اشاره کردم .. !
    خوشحالم که با شما دوست و همکار قدیمی آشنا شدم .. با سپاس از حضور پر مهرتون

    سلام جناب مدرسی عزیز
    مدت هاست که وبلاگتون رو می خونم و لذت می برم. از قسمت های خاطرات، مستندهای حوادث پرواز و سایز قسمت ها واقعا لذت می برم.
    یه پیشنهاد دارم براتون. اگر ممکنه به صورت هفتگی یا ماهیانه زمانی رو برای چت کردن با دوستان و بازدید کنندگانی که به وبلاگ شما سر می زنند اختصاص بدین.
    برای این کار می تونین از Skype استفاده کنین. با این روش مشکل افرادی مثل من که فاصله زیاد باعث شده تا حالا نتونیم شما رو زیارت کنیم حل میشه و لااقل می تونیم یه صحبت با هم داشته باشیم. در ضمن مخارج زیادی هم نداره.
    همچنان مشتاق دیدار شما هستم. اگر مشهد تشریف آوردین حتما به من خبر بدین که در خدمتتون باشم.
    روی ماه نوه هاتون رو از طرف من ببوسین.
    به امید سلامتی، سربلندی و موفقیت همه سربازان وطن
    پاسخ
    مهدی جان عزیز و نازنین
    بله عزیزم .. بنده ارادت خاصی خدمت شما دوست بزرگوارم دارم
    مهدی جان اشاره به چت کردی .. باورت می شه اصلآ فرصت این کار رو ندارم .. !!؟؟ اخه یا سرگرم پاسخ به ای میل ها ، کامنت های وبلاگ و سایت هستم .. یا سرگرم تفکر و یاداوری خاطرات قدیمی و بعدش صرف ساعت های طولانی .. شاید هم از شب تا روشنایی روز مشغول طراحی تصاویر می باشم .. اگه وقتی باقی موند ، سرگرم نگارش .. در این وسط خیلی همت کنم یک سر به نوه ها می زنم .. که گاهی وقفه بین دیدار ها می افتد .. !
    اما به طور کل پیشنهاد بسیار عالی است .. حتمآ به ان فکر می کنم ..
    در باره مسافرت .. هشتم عید عروسی خواهر زاده ام است .. بعید می دونم قادر به ترک تهران باشم .. !! اما اگه اومدم ، حتمآ خبر خواهم داد تا دیدار برقرار شود .. نوه هایم از دور دست بوس دایی بزرگوار خود هستند

    آییییی چشم در اومد چقد زیاد بودا خسته نباشید شما چقد برای نوشتن این مطالب وقت صرف میکنی !
    فعلا شب به خیر
    پاسخ
    مهران جان حق داری
    اما باور کن این خواست خواننده های محترم است که طولانی نویسی رو توصیه می فرمایند .. و گرنه مختصر نویسی که خیلی راحت تر است .. مگه نه ... !!؟
    ممنون از شما

    سلام جناب خلبان
    والا من امشب به صورت اتفاقی به وبتون وارد شدم ولی خدایی خیلی خوشم اومد و دلم نیومد که بدون نظر برم.
    حتی وبتون رو صفحه خانگی خودم کردم.
    تو رو خدا قسمت رو ببینید .من امروز از ساعت7صبح فیلمبرداری داشتم تا ساعت11شب تا برگشتم خونه گفتم یکمدرس و مشق با پسرم پویا کارکنم قبل از این که شروع کنم خوابم برد!!!الان یه هو بیدار شدم اومدم سیستم رو روشن کردم همینجوری گوگل باز کردم و کاملا اتفاقی وارد وب بسیار قشنگتون شدم.و خواب از کلم برید.وبا دقت مطالب رو خوندم.واقعا عالی بود و دست مریزاد.اینشالله 120سال دیگه زنده باشی و تندرست.خلاصه اگه قبولم کنی از این به بعد همیشه مهمونتم.ممنون
    پاسخ
    محمد رضا جان عزیزم
    از این که به جمع یاران همدل و صمیمی سایت پیوسته ای ، بی نهایت خوشحالم
    خدا پویا جان نازنین رو همیشه سالم و تندرست برای شما و خانواده محترم حفظ نماید .. اما ان چه در این کامنت شرمنده ام کرد .. تعاریف شما دوست فرهیخته ام است .. من همیشه عرض کرده ام .. تعریف خوانندگان و دوستان فرهیخته باعث افزایش عشق و تعهدم نسبت به کاری که انجام می دهم ، شده و با افتخار ان را ادامه می دهم
    ممنون از شما و ممنون به خاطر حضورت

    سلام عمو بهروز .
    خوبی عمو جانم؟ خیلی دلم براتون تنگ شده بود . احوالتون عمو ؟ عمو انشالله رفع کسالت شده ؟ خیلی دوست دارم همچون گذشته ها همراه همیشگی تان باشم اما به طور بدی کمبود وقت میارم اما سعی میکنم همراهتون باشم. عمو شما همیشه یار و رفیق شفیق من بودید و در لحظات ناراحتی من یار و همراهم بودید و در واقع دوست خوب ان است که در لحظات تنگدستی و پریشانی یار شما باشد که شما ان را اثبات کردید . عمو ببخشید که رفیق نیمه راه شدیم و همیشه با شما نیستیم ...
    اما میتونم بگم در وب با شما نیستم اما در قلبم یاد و خاطر شما همیشه پایدار است . از دور میبوسمتان و برایتان آرزوی بهترین ها را دارم . بهترین عموی دنیا..........
    ارادتمند شما نوید-چ
    پاسخ
    پسر عزیز و نازنینم نوید جان گرامی
    اگه بدونی چقدر دلم برایت تنگ شده بود .. البته هر وقت نگران غیبت هایت می افتادم ، یاد فعالیت های شما افتاده و دعا می کردم همیشه در راهی که می روی موفق و پیروز باشی
    نوید جان .. من سلامتی و موفقیت شما دوستانم رو می خواهم .. حضور در سایت و درج کامنت تنها بهانه ای برای این نوع ارتباطات عاطفی است
    خوشحالم که بعد از مدت ها دست خط زیبایت رو می بینم
    مواظب خودت باش پسرم
    ایام به کام

    سلام.
    استاد گوش کن حالشو ببر.

    http://www.backupflow.com/g.htm?id=4856

    پاسخ
    امیر محمود جان عزیزم
    با سپاس از شما و محبتی که کردی
    .. راستش حدس می زنم آهنگی قدیمی از عارف باشه
    اما هر کاری کردم پخش نشد .. به هر حال ممنون از شما

    مخلص عمو بهروز گلم هم هستم دربست
    عمو بهروز خودمونیم عجب اتفاقا که تو زندگی برات نیفتاده. راستش بهروز خان من خودم فکر می کردم زندگیم خیلی هیجان داره و خیلی با تجربه هستم ولی از روزی که خاطرات شما رو می خونم چه روی هوا و چه روی زمین اصلا دیگه از خودم نا امید شدم.
    شوخی کردم عمو بهروز
    عمو خودمونیم عجب نوه های بامزه ای داری. عمو بهروز عید هم داره نزدیک میشه، عیدی یادت نره یه موقع.
    شوخی کردم عمو، عیدی منو هم بده به نوه هات
    نوکرتم و ان شاالله همیشه سالم و سلامت باشی
    دوستدار همیشگی تو رضا از شیراز
    پاسخ
    رضا جان عزیز و گرامی
    اولآ خیلی خوشحالم که بعد از مدت ها تاخیر ، دو باره از سلامتی شما دوست خوبم اگاه می شوم .. خدا رو شکر
    رضا جان .. در زندگی همه افراد ، مخصوصآ اون هایی که بیش از پنج دهه از خدا عمر گرفته اند ، سرشار از انواع خاطره است .. ! و حتی جوون ها هم اگه دست به قلم شده و خاطرات دو دهه از اتفاقات گذشته رو بنویسند ، کلی مطلب جالب خواهد شد .. و گرنه خاطرات و نوشته های بنده زیاد فوق العاده نیستند .. شاید نوع ژانر رویداد ها که با پرواز عجین بوده ، کمی جذاب به نظر آیند .. !
    رضا جان نوه هایم دست بوس دایی بزرگوار خود هستند .. و سلام دارند
    عیدی هم چشم .. به روی چشمم
    ممنون از حضورت

    سلام عموی عزیزم
    ببخشید که باز یه مدتی نبودم. میدونید دیگه کارای عید سر همه رو گرم کرده
    اولش بگم که بابت نمایشگاه اصلا نباید خودتون رو اونهمه ناراحت می کردید. کاری بود که شده.من مطمئنم هیچ کسی هم قصد توهین و بی احترامی به شما رو نداشته عمو. توی اون فشار کاری و عصبی گاهی اینطوری میشه دیگه...شما به دل نگیرید. در ضمن شما که تقصیری نداشتید که از اونایی که اومدن عذرخواهی کنید. واقعا ناراحت شدم دیدم اینطوری به هم ریختید...
    این پستتون که مثل همیشه عالی بود فقط یه چیزی بگم؟نمیدونم بگم با نه اما به نظر من وقتی عشق از بین میره وقتی حرمتها شکسته میشه وقتی دیگه هی پیوندی بین دو تا آدم نیست موندنشون کنار هم فقط یه خودکشی طولانی مدته. یه فداکاری بزرگه برای بچه هایی که شاید مجبور بشند بعدا به جبران این فداکاری کارایی رو بکنند که نمی خوان...به نظرم وقتی عشق و احترام میمیره باید شجاع بود و آزادی رو انتخاب کرد...
    بازم ببخشید دیر سر زدم. راستش این روزها یکی از دوستان خیلی خیلی عزیزم هم متاسفانه توی یه سانحه گودبرداری کشته شده عمو...آوار ریخته روشون و دو تا مهندس جوون مثل دسته گل توی 10 ثانیه...خیلی این روزها درب و داغون شدم. همه مون توی شوکیم...ببخشید نباید شما رو هم ناراحت میکردم اما.. عکسش توی بلاگم هست اگه خواستید یه سری بزنید...
    راستی من ربط عکس انا رو با مطالب این پست رو نفهمیدم!! یکی باهوش تر از من لازمه برای این کار!!
    پاسخ
    دامون نازنین
    قبل از هر کلامی .. فقدان دوست عزیزت رو تسلیت می گم
    حق داری .. خیلی سخت است . ای کاش به من نمی گفتی که به وب شما سر می زدم .. ! اگر چه تصویر باز نشد ، اما همون چند خط کوتاه نشان از رابطه نزدیک و عاطفی شما رو می داد .. .. اخه من لعنتی همه نوشته ها رو با دیده تجسم گرایی می خوانم .. وای اتشم زد .. تجسم فریاد و ناله دختری مهربان به خاطر مرگی دلخراش خیلی جانکاه و دردناک است .. به جان آنا همین الان با چشمان گریان پاسخ ات را می نویسم .. واقعآ حیف شد . من رو هم در غم خودت شریک بدون . مطمئن هستم امشب نمی توانم مطلب بنویسم .. تجسم نوشته شما داغونم کرد . غم اخرت باشد
    دخترم .. در مورد نظریه ای که در باب این پست نوشتی ، حق با شماست . وقتی پرده حرمت دریده شد ، اون زندگی پشیزی نمی ارزد .
    در باره نمایشگاه هم .. من فقط شرمنده دوستانی مثل شما شدم که اون همه راه رو زحمت کشیده و به تهران تشریف اورده بودید .. اگه شما نمی گفتی .. من در حال جمع و جور کردن وسایلم بودم .. !! و با عجله داشتم مطلب اخرین پست رو تکمیل می کردم .. !! بگذریم
    دامون جان .. در پاسخ به کامنت بعدی ات .. راستش رو بخواهی من هیچ شناختی از نامیرده ندارم . حتی نمی دونستم چه کاره است !!؟ بعد ها یکی از خوانندگان در باره او مثل شما اطلاعاتی به من داد .. !
    ممنونم که روشن ام کردی .. اخه می دونی من غیر از سایت خودم کم تر فرصت مشاهده سایر مکان ها رو می کنم .. !
    به هرحال .. شما و خوانندگان و دوستان قدیمی به خوبی واقف اند من به همه حرمت قائل هستم .. و ابراز خوشامد و احترام دال بر ارتباط با اشخاص و دیدگاه های آن ها نیست .. ولی خب اطلاع رسانی شما دوستان بی تآثیر نیست . و در آینده با حواس جمع تری ارتباط برقرار خواهم کرد
    ممنون دامون نازنین .. بار دیگر به شما دختر گل ام تسلیت می گویم .. گریه و غصه او را بر نخواهد گرداند .. به فکر سلامتی خوت باش

    hi dear
    پاسخ
    سلام لیلا جان
    خوبی ؟

    سلام
    من خیلی وقته که به این سایت سر میزنم اما اولین باره که کامنت میزارم... .
    فقط میخوام بگم: اقای مدرسی خیلی جیگری بوووووس
    پاسخ
    امیر جان عزیزم .. خیلی از لطف شما سپاسگزارم .
    واقعآ شرمنده ام کردی .. من مخلص شما دوست بزرگوارم هستم
    با سپاس از حضورتون

    عمو ببخشید اینقدر ناراحتتون کردم. خوبه حالا عکس رو ندیدید که داغون می شدید. خودم بعد نوشتن کامنت پشیمون شدم که گفتم بیایید به بلاگم...
    خیلی نازنین بود...هنوزم باورم نمیشه...
    در مورد اون شخص هم ببخشید اگه ناراحتتون کردم. فقط حس کردم که اطلاعاتی ازش ندارید و گفتم یه خبری از پیشینه ایشون بهتون بدم...
    امیدوارم بتونم به زودی بیام تهران و بتونم ببینمتون. حالا اگر اون کار هم جور شد که خیلی عالی میشه اما اگه نشد هم بعد عید یه چند روزی میام تهران
    مواظب خودتون خیلی باشید. اون معمای عکسای آنا رو هم میشه خودتون حل کنید؟؟؟!!!
    پاسخ
    دامون نازنینم .. این چه فرمایشی است ..؟ ما همه انسان هستیم . و از غم و اندوه هموطنان خصوصآ افراد نازنینی مثل مرحوم مهندس جوانی که ناباورانه در زیر آوار گرفتار شده است ، احساس همدردی می کنیم .
    در مورد اون شخص که من تعمدآ در پاسخ به شما ، سعی کردم هویت اش پنهان بماند ، از شما سپاسگزارم . البته می دونی از جذابیت های هر رسانه ای همانا حضور افراد مختلف با شخصیت های متفاوت است .. اتفاقآ من معتقدم به حرمت به این گونه افراد ، شاید آن ها رو به خود اورده و خلق و خوی خدمت به مردم رو در ان ها زنده کنیم . و گرنه برخورد منفی .. نه تنها دست اوردی به همراه ندارد ، بلکه سبب لج بازی و ادامه کار های ناپسندش خواهد شد . به هر حال از شما دختر دوست داشتنی عزیزم .. بی نهایت سپاسگزارم . که بنده رو آگاه فرمودی .. ممنون نازنین
    دامون جان .. بی صبرانه منتظر حضورت در تهران هستم .. دفعه قبل نشد .. ! بقدری از تعویق زمان نمایشگاه شوکه بودم .. که فراموش کردم با شما قرار بگذارم .. اگر چه عازم کرج هم بودم .. واقعآ ببخشید
    امیدوارم اون کار هم هر چه زودتر سر گرفته .. و من افتخار دیدن دایمی شما رو داشته باشم
    ممنون از حضور و کامنت شما

    بازم سلام آقای مدرسی
    خیلی مطالبتون زیباست من که خیلی از خوندنشون لذت میبرم
    انشاالله همیشه سلامت باشید
    راستی اینم بگم که منم بچه آبادان و ساکن تهرانم آقا مدرسی تلفن یادت نره من منتظرم ها
    پاینده باشید
    پاسخ
    دوست عزیز و نازنین
    از این که دوستان مشگل پستدی چون شما از مطالب حقیر تعریف می کنه .. باعث افتخار و خرسندی بنده است
    عزیزم در کامنت قبلی توضیح دادم که برای بنده امکان منتشر کردن شماره تلفن ام در بخش نظرات امان پذیر نیست ..
    ولی اگه شما مشخصات واقعی به همراه تلفن تماس خود رو بفرمایید ، حتمآ در نخستین فرصت با شما تماس خواهم گرفت
    با سپاس از شما

    سلام عمو این اولین باری است که پبام میزارم.قبلا با سایت شما اشنا شده بودم و با مطالب شما لذت میبرم و استفاده میکنم.میخواستم اگه میشه در رابطه باتمامی جنگندههای ایران و مدرن جهان(از سری جنگندههایF1تاF35.سری میراژ.میگ.سوخو و...)صحبت و تشریح کنید (مثلا شکلش.چطوری ساخته شده.اندازه.قطعات داخلی و خارجی.مزیتها یا ضررها.سرعت.و...)یا سایتی معرفی کنید,هم خودم استفاده کنم هم دیگران. چون اگه شد بر اساس جنگدهها طرحی برای وزارت دفاع بفرستم چون من پسری18ساله به مسائل نطامی و هوایی علاقه خاصی دارم و طرحهایی دارم و اگر خدا بخواد تا چند سال دیگه وارد نظام بشم و به این مردم خدمت کنم لطف کنید کمکم کنید تا بتونم موفق بشم.ببخشید که توقعاتمو بالا بردم برای کسب اطلاع تلاش میکنم. ممممممممممممممممممنون میشم"سر فراز باد عقابان اسمان(ابر قدرت جهان) ایران زمین"
    پاسخ
    آفرین بر شما پسر عزیز و نازنینم
    مصطفی جان عزیزم .. از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم . و مطمئن هستم موفق خواهی شد
    در باره پرسش شما .. راستش من در خیلی از سایت های مشابه ایرانی و وبلاگ هایی که در زمینه هوانوردی مطلب می نویسند .. دیده ام . کافی است به لینک باکس آن ها که در ذیل اغلب سایت های هوانوردی درج شده است ، مراجعه کنی .. حتمآ پاسخ های خودت را پیدا خواهی کرد
    اما پسرم .. دلیل این که من در سایت خود وارد این فضا ها نمی شوم .. این است که اولآ اطلاعاتم قدیمی است .. و دوم این که .. من به عنوان یک نظامی مجاز نیستم هر اطلاعاتی رو در باره تجهیزات نظامی بنویسم .. !
    البته می دونم در همه سایت ها به راحتی خیلی از اطلاعات نظامی در ان ها درج می شود .. اما من کار غیر قانونی نمی کنم ..
    مصطفی جان .. من توصیه می کنم .. هر پرسشی داری .. اگر هم سایت مربوطه را پیدا نکردی .. در بخش کامنت ها درج کن .. حتمآ دوستان آگاه و با دانش پاسخ شما رو خواهند نوشت
    موفق باشی عزیزم

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35