درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ورود به حریم یک هنرمند !

همه مصایب بک مصاحبه خانوادگی !

Small---1.jpg

باور کنید بیش از سه ساعت مناظره و بحث ما ادامه یافت .. تا این که باطری موبایلم تمام شده و گفت و گو و مشاجره ما نیمه تمام موند... !! او فکر می کرد چون ادم سرمایه دار و معروفی است می تواند با چند تا تهدید من رو از همسر و فرزندانش دور نگهدارد .. ! و تصور می کرد از اون خبرنگار های جوان و فرصت طلبی هستم که قصد دارم از آب و گل آلود ماهی بگیرم .. !! این رو از نحوه تهدید هایش می شد فهمید .. ! و من هم عمدآ بهش نگفتم که .. مرد حسابی اگه من قصد ضربه زدن به تو رو داشتم ، خب اولین کاری که انجام می دادم ، انتشار سخنان افشاگرانه همسرت بود ..

  همه مصایب یک مصاحبه خانوادگی  !  

 

2moam54hmol5qr99728s.gif

Small---2.jpgSmall---3-Asli.jpg

ihss9tr9zi9efmcstko6.jpg

 در حرفه روزنامه نگاری و دنیای خبرنگاران اتفاقات جور وا جوری رخ می دهد که یعضآ برخی از آن ها جالب و ماندگار اند .  اگر چه حضور بنده در این شغل صرفآ بر حسب اتفاق و شانس بوده است ، اما قلبآ معتقدم .. ذوق و استعداد هم بی تآثیر نبوده است . اما ان چه سبب موفقیت و سکوی پرش ام به سایر رسانه های مطرح از جمله صدا و سیما شد .. صرفآ صداقت در کار ، تلاش بی وقفه و عشق و علاقه ای که به حرفه نویسندگی و خبرنگاری داشتم ، بود .اما حس ماجراجویی فراوانی که در وجود و ذات ام  نهفته بود گاهی باعث پدید امدن مشکلات بسیار جدی برایم می شد ..! ماجرایی که قصد بیان آن را دارم ، نمونه بارز یکی از همون اتفاقاتی است که به خاطر حفظ شرافت کاری و پاسخ به اعتماد تاوان های سنگینی برایش پرداختم ..! ولی خوشحالم که تحت هیچ شرایطی از مواضع خود کنار نکشیدم . در روایت این ماجرای واقعی از اشاره به نام بعضی اشخاص و سوژه ها پرهیز کرده ام . اما صادقانه اعتراف می کنم چیزی از قلم نیفتاده است  امیدوارم شما هم پی گیر نام ها نشوید ..!!  

" ورود به حریم یک هنرمند " عنوان مطلب این پست است که تقدیم شما یاران عزیز و گرامی می شود . این پست با هدف ترسیم پستی و بلندی های زندگی و استقامت در برابر حق و حقیقت به رشته تحریر در امده است .. امیدوارم مورد قبول شما یاران همدل بزرگوار قرار گیرد .. ضمنآ جا دارد از استقبال انساندوستانه یکایک شما عزیزان از پست قبلی تشکر و قدردانی کنم .. مخصوصآ از دختر نازنیم شبنم گرامی در امارات متحده عربی که همیشه به این سایت لطف داشته است . راستی مدتی است از بعضی دوستان و یاران قدیمی خبری نیست .. مثل جناب علی آقای گل کدخدایی نازنین .. نادر جان رضوی .. و خیلی دیگه از دوستان که حضور ذهن ندارم .. امیدوارم هر جا هستند ، سالم و سلامت باشند .. در پایان ممکنه به روال سال های گذشته در روزهای خانه تکانی از خونه ام بیرون زده یا به دیدار نوه هایم برم ... یا جای دیگر .. ! اگه دیدید کامنت ها بی پاسخ موند ، مطمئن باشید برخواهم گشت و به یکایک ان ها پاسخ خواهم داد ..

کلام اخر این که .. طبق عادت همیشه مطالب این پست رو یا عجله و بدون بازخوانی مجدد نوشتم . به همین دلیل وجود غلط های نگارشی دور از ذهن نیست .. امیدوارم این خطای بنده رو با بزرگواری خودتون ببخشید .. چون قبلآ هم عرض کردم به خاطر حفظ شیوه مستند گونه خاطرات قدیمی ، همان گونه که به ذهن ام می آید ، می نویسم .. و دلیل عدم بازخوانی بیرون رفتن از حس و حال گذشته و زمان وقوع روایت است .. قربون همه تون .. ایام به کام

 marshalads.gif

Test Baner.gif

 

1.jpg

گروه اجتماعی شبکه اول  

برای آغاز ماجرا و نحوه ارتباط ام با یکی از مجریان به نام و با تجربه تلویزیونی که به نوعی به این ماجرا بعدآ ربط خواهد داشت ، مجبورم کمی به عقب برگشته و از روزهایی که در گروه اجتماعی شبکه اول سیما با حاج آقا  " علی اصغر پورمحمدی " که انسان بسیار شریف و بزرگواری است همکاری می کردم ،   قضیه رو تعریف کنم . در باره نحوه حضور همزمان ام در مجله سروش و تلویزیون در پست های قبلی اشاره کرده ام . اما برای اون دسته از خوانندگان محترمی که تازه به جمع ما پیوسته اند ، به طور خلاصه عرض می کنم که .. یکی دو سالی از فعالیت ام در مجله سروش نمی گذشت که به دلیل پشتکار و فعالیت زیاد به مقام دبیر سرویسی بخش رادیو و تلویزیون منصوب شدم .. همین امر سبب ارتباط گسترده با بخش های مختلف سازمان شده بود . که با جناب پورمحمدی که اون زمان در رادیو فعالیت می کرد ، آشنا شدم . حاج آقا بعد از این که به مدیریت گروه اجتماعی شبکه اول منصوب شد ، از من دعوت کرد تا به عنوان یکی از اعضای شورای بررسی برنامه های ترکیبی با حفظ سمت همکاری کنم . اوایل کارم طرح های ارایه شده رو در منزل مطالعه کرده و تنها هفته ای یک روز ( سه شنبه ها ) برای  مشورت و بررسی با بقیه اعضاء به گروه می رفتم .. اما بعد ها با محول شدن مسئولیت های دیگر از جمله یکی از رئیس دفتر های حاج آقا ؛ هر روز بعد از ظهر به اونجا می رفتم ...

افزایش فعالیت هنری ام .. !

در طول مدتی که در مجله سروش و گروه اجتماعی همکاری می کردم ، به خاطر ماهیت رسانه ای حرفه ام با هنرمندان و شخصیت های هنری متعددی آشنا شده بودم . از اون جایی که سن و سالم نسبتآ بالا و دارای تیپ غلط اندازی بودم ، بد قلق ترین ستارگان سینما و تلویزیون به راحتی با من ارتباط برقرار می کردند .. و بعد از ان به خاطر روابط عمومی قوی و از همه مهم تر صداقت کاری و راز داری ، دوستی عمیق و بی آلایشی با اغلب اون ها برقرار کرده بودم ..! به خاطر همین ارتباطات گسترده با اهل هنر ، به خیلی از رسانه ها و برنامه های تولیدی تلویزیون دعوت می شدم . به همین دلیل در مقطعی نام ام به عنوان مدیر روابط عمومی در اغلب سریال هایی که از شبکه های مختلف پخش می شد ، به چشم می خورد . نشریات معتبر فرهنگی هم به خاطر دسترسی و اشرافی که به این گونه خبرهای داشتم ، دعوت به همکاری می کردند .. از اون جایی که خیلی علاقه به کارم داشتم ، معمولآ به ندرت پاسخ منفی به جریده ای می دادم .. !! شاید باورتون نشه با بیش از دوازده مجله و روزنامه همکاری می کردم. در همین ایام بود که با جناب " هرمز شجاعی مهر " مجری مهربان و دوست داشتنی گروه خانواده آشنا شدم .. و چون می دونستم که قراره مجله ای با نام " خانواده سبز " منتشر کنه و خبرش رو خودم درج کرده بودم ، هرگاه در محل کار چشمم به او می افتاد ، بعد از چاق سلامتی های معمول از روند دریافت مجوزش در وزارت ارشاد می پرسیدم .. ! و او هم صادقانه پاسخ می داد ..  

 علت جدایی از گروه .. ! 

با اجازه تون قصد دارم به واقعیتی که تا حالا در دلم حفظ کرده بودم اعتراف کنم .. ! راستش رو بخواهید درست در ایامی که در اوج موفقیت بودم ، و مورد وثوق شخص حاج آقا پورمحمدی قرار گرفته به طوری که اجازه آفیش ویژه مهمانان رو به بنده داده بود و رسمآ به حراست صدا و سیما معرفی شده بودم ، ناگهان تصمیم گرفتم دیگه با گروه اجتماعی همکاری نکنم .. !! واقعیت اینه که حاج آقا بعد از منصوب شدن به مدیریت گروه اجتماعی ، عده ای از کارمندان و همکاران سابق خود رو از رادیو به تلویزیون دعوت کرده بود . خیلی از ان ها مثل جناب شجاعی مهر ، محمد احسانی ( بزرگ مردی که از اموزش پرورش دعوت شده بود و معاون آقای پورمحمدی بود  ) ، محمد اروانه و جناب تخشید و .. علاوه بر تجربه و دانش فراوان بی نهایت انسان های با وقار و فروتنی  بودند .. بی تکبر حرمت همه رو داشتند .. اما متآسفانه در اون جمع صمیمی افراد بی شخصیت ، متملق ، متظاهر و پاچه خواری هم وجود داشتند که حال آدم از کار ها و اعمال شون به هم می خورد .. ! باور کنید من توی عمرم مخصوصآ در ارتش پاچه خوار های گوناگونی رو دیده بودم ..  اما به شرافت ام سوگند هرگز با اون مدلی مواجه نشده بودم ! آخه چطور ممکنه یکی آن همه منفی ، زیر آب زن ، و تظاهر به دینداری کنه .. !!؟ همکاران قدیمی دقیقآ می دونند منظورم چه  افرادی است .. !! بگذریم . بقدری از اعمال غیر قابل تحمل و تهوع آور این نوع ادم ها اعصابم خرد بود که ترجیح دادم عطایش رو به لقایش بخشیده و گروه رو ترک کنم .. !  

 4.jpg

دعوت به شبکه پنج سیما ..

بلافاصله بعد از ترک گروه اجتماعی شبکه اول سیما ، از اون جایی که با همه شبکه ها در ارتباط بوده و مدیران آن ها شناخت کافی روی توانایی هایم داشتند ،  برای مذاکره به کانال پنج یا همون شبکه تهران دعوت شدم . اون موقع مدیریت شبکه با آقای " بهروز مفید " بود . مدیری توانا و فهیم که الحق در دوران مدیریت موفق اش این شبکه در نظر سنجی های سازمان صدا و سیما ، همیشه رتبه اول رو کسب می کرد. یکی از دلایل مهم موفقیت های شبکه تهران ، حرمت به خواسته ها و سلایق بینندگان بود . دوم عدم محدودیت در پخش فیلم های روز سینمایی دنیا بود ! و از اون جایی که شبکه محلی محسوب می شد ، هیچ مشکلی در پخش این گونه محصولات سینمایی وجود نداشت . بگذریم .. ابتدا در روابط عمومی شبکه مشغول به کار شدم . خیلی زود با حفظ سمت ، بازبینی فیلم های سینمایی خارجی هم افزوده شد ! باور کنید از این کارم خیلی لذت می بردم . به طوری که گاهی تا نیمه های شب سرگرم بازبینی فیلم های جالب و روز دنیا بودم .. ! یادمه به همه بچه محل ها سپرده بودم برایم فیلم روز سینمایی تهیه کنند .. البته شبکه پول خوبی برای خرید این آثار پرداخت می کرد . اما راز محبوبیت این شبکه در هنر حذف صحنه های مبتذل بود به طوری که به اصل فیلم آسیب نمی رسوند ! من نحوه کار اکثر بازبین ها رو در سایر شبکه ها دیده بودم .. آن ها به محض این که یقه لباس ستاره فیلم کمی باز بود ، بدون رعایت دیالوگ حساس فیلم ، صحنه رو حذف می کردند .. در حالی که ما سعی می کردیم با بالا و پائین بردن کادر تصویر مانع از حذف صحنه های صوتی فیلم می شدیم . خلاصه خیلی سعی می شد که شنونده ارتباط اش رو با مفاهیم فیلم از دست ندهد ..

دعوت به مجله خانواده سبز ..

 قبل از این که به شبکه تلویزیونی تهران دعوت شوم ، مجوز دو هفته نامه " خانواده سبز " هم صادر شد  و جناب شجاعی مهر مسئولیت بخش صفحات رادیو و تلویزیون رو به بنده محول کرد . در این مجله حاج آقا " اسماعیل تبار " کل مسئولیت و مدیریت مجموعه رو به عهده داشت . بی اغراق می گویم من در عمرم انسانی فرهیخته ، مومن ، سالم و مهربان تر از حاجی ندیده بودم .. او علی رغم تحصیلات بالای حوزوی و تدریس در دانشگاه های قضایی و ارتباطات نزدیکی که با مسئولین عالی رتبه نظام داشت ، زندگی بسیار ساده و علی واری داشت .. و اهمیت فوق العاده ای به تربیت فرزندانش قایل بود . به خاطر درایت و تدابیر او مجله روز به روز محبوب تر و موفق می شد .. البته از نقش مهدی اسماعیل تبار جوان هم نباید غافل شد ، او به تعبیری جوان ترین سردبیر در دنیای نشریات محسوب می شد .. که با دقت و وسواس در انتشار مجله زحمت می کشید .. کادر تحریریه هم بسیار عالی و با دقت انتخاب شده بود .. و من از این که با این خانواده همکاری می کردم ، خیلی راضی بودم .. یک سالی از حضورم در شبکه پنج نگذشته بود که برای جانشین سردبیری یک مجله سینمایی به نام " پیک سینما " دعوت شدم ! راستش رو بخواهید به خاطر علاقه شدیدی که به مجله سینمایی داشتم ، وقت زیادی از من صرف رسیدگی به آن می شد .. از طرفی هم با تغیر مدیریت در سروش و آمدن شخصی به نام اشتری ، که نیامده کلی از کادر های با تجربه تحریریه رو به خاطر مسایل و اختلافات شخصی اخراج کرد ، دیگه حوصله همکاری و تحمل او رو نداشتم .. از طرفی  رشد و ترقی خودم هم در این مجله کرده بودم و ماندن بی فایده بود ! این بود که استعفایم رو نوشته و از سروش هم بیرون آمدم .. !!

فعالیت زیاد فرهنگی هنری ..

با ترک مجله سروش فقط در شبکه تهران و مجله پیک سینما حضور فیزیکی داشتم . اما همچنان برای خیلی از نشریات معتبر دیگه مثل جام جم ، دنیای جدول ، خانواده سبز ، تماشا و تعدادی مجله و روزنامه زرد هم مطلب ارسال می کردم . از بد شانسی ام به دلیل فعل و انفعالات سیاسی مدیر شبکه پنج در کمال بهت و تعجب کارمندان تغیر کرد .. ! همه از رفتن بهروز مفید ناراحت بودند .. شایعات زیادی مبنی بر حضور مدیر جدید رواج داشت .. هر کسی یک حدسی می زد .. اما با کمال تعجب قرعه به نام حاج آقا پورمحمدی خورد .. !! اگر چه من با حاج اقا اصلآ مشکلی نداشته و بر عکس رابطه ام عالی بود و مدت ها با هم کار کرده بودیم .. اما از این که شنیدم دوباره همون افراد متظاهر سر و کله شون پیدا خواهد شد ، رنج می بردم .. به هر حال تملق و تظاهر به نماز سر وقت و بیان مرتب جمله های کلیشه ای .. وای نمازم قضا شد و الخ .. کار خودش رو کرده و بعضی از همون آدم های دور بر حاج آقا که قبلآ با آن ها همکار بودم ، پست های مدیریتی گرفته و شدند رئیس گروه .. !!! وای اگر بدونید چقدر از دیدن چهره اون حضرات اعصابم خرد می شد .. اما تنها دلخوشی ام حضور جناب محمد احسانی در مقام قائم مقام حاج آقا بود که اوضاع رو برایم قابل تحمل می کرد .. این خوشحالی زیاد دوام نیاورد و جناب احسانی که واقعآ انسان فرهیخته و بادانشی بود به خاطر اختلاف با همون افراد خاص و نارضایتی تهیه کنندگان و ارباب رجوع هایی که به شبکه و گروه های یاد شده مراجعه می کردند ، آقای احسانی مومن و صبور ما رو هم کفری کرده .. به طوری که او هم ظاهرآ قهر کرده و دیگه به شبکه نیامد .. !! چند هفته ای به امید برگشتن آن مرد خدا و انسان نازنین صبر کردم ، اما چون خبری نشد .. یک روز در کمال تعجب همکاران اعلام کردم از فردا من هم پایم رو به شبکه نخواهم گذاشت .. !!

  2.jpg

فعالیت جدی در مجله سینمایی !  

 با ترک ناگهانی ام از شبکه تهران ، دیگه از صبح با خیالی آسوده در مجله سینمایی " پیک سینما " حضور یافته و گاهی تا پاسی از نیمه شب در ان جا می ماندم .. ! علاوه بر این که خودم هم مطالب و گزارش های اختصاصی تهیه می کردم ، مسئولیت هماهنگی هیات تحریریه و کل کارمندان اون جا رو هم به عهده داشتم .. البته خاطرات خیلی زیادی از اتفاقات رنگارنگی که در این مجله رخ داد رو به خاطر دارم .. که هر کدوم از اون ها جذابیت های خودش رو داره .. که اگه زنده موندم ، در فرصتی مناسب به همه اون ها اشاره خواهم کرد ( از چاپ کتاب تقلبی دی کاپریو گرفته تا دزدی خانم منشی و عاشق شدن یکی از دختر خانم های جوان به یک لات لمپن و بی سرپا ، اخطار های چپ و راست وزارت ارشاد و خرید و فروش مجوز مجله تا توقیف آن را حتمآ توضیح خواهم داد .. ) راستش رو بخواهید در تمام مدتی که در نشریات کار می کردم ، هرگز با بخش موسیقی و اهالی ان هیچ رابطه ای نداشتم ! و معمولآ یک نفر اگاه رو برای سرپرستی این بخش انتخاب می کردم .. اون زمان تازه گروه موسیقی آرین داشت پا می گرفت .. و از اون جا که سیاست پیک سینما پرداختن به خبر های جنجالی بود ، مطلع شدم که چند خانم هم در گروه موسیقی قرار دارد .. از این رو از خبرنگار مربوطه خواهش کردم تا گزارشی با عکس و تفصیلات برایمان تهیه کند .. و به این ترتیب نخستین بار مجله ما آن ها را رسمآ معرفی کرد .. به دلیل سیاستی که سردبیر در نظر گرفته بود که چیزی جز عدم پایبندی به اصول حرفه ای روزنامه نگاری نبود ، و زدن تیتر ها و خبر های جنجالی که کم تر نشریه ای وارد ان فضا می شد ، نشریه از همون شماره نخست کمیاب شده و به تجدید چاپ انجامید .. !!

 marshalads.gif

2.jpg  

همه مصایب یک مصاحبه خانوادگی ...

 بهانه ای برای اعتراف .. !

خب بعد از هفت پاراگراف طولانی رسیدم به اصل ماجرا .. ! راستش رو بخواهید تا دو برابر این مقدار حرف و حدیث متفرقه و به قول خودمون جاده خاکی برای این پست داشتم .. از کارهای عجیب مدیر عامل جدید سروش ( حاج آقا اشتری ) گرفته تا مسایل و تبعیضاتی که بعد از رفتن بهروز مفید و با امدن جناب پور محمدی اتفاق می افتاد .. یا رخداد های خود مجله و حوادثی که هر روز با آن مواجه بودم .. اما چون شب عید است و همه به سلامتی مشغول مقدمات آن هستید ، همه این گفتنی های جالب رو به فرصتی دیگه موکول کرده و به اصل ماجرا می پردازم ... 

  مجله پیک سینما ...

دفتر مجله در یکی از خیابان های منشعب از یوسف آباد واقع شده بود . اون ایام در خیابان دبستان که در نزدیکی های سید خندان قرار گرفته است زندگی می کردم .. معمولآ در پایان هفته و روزهای تعطیل به تهیه مطلب برای نشریاتی که نام بردم ، می پرداختم . و با آژانس سر کوچه مون هم هماهنگ کرده بودم که هر هفته نوشته هایم  را به موقع به مطبوعات برسونه .. یادمه انگشت دست راستم به دلیل نگارش مستمر بد جوری باد کرده بود .. و ادامه کار برایم واقعآ دشوار بود ! به همین دلیل دستمزد یکی از تهیه کنندگان برنامه های موفق تلویزیونی رو به خرید کامپیوتر اختصاص داده و از آن به بعد مطالب ام رو تایپ می کردم .. ! به طور کلی از حضور در نشریه سینمایی با کلی کادر تحریریه و بچه های بخش بازرگانی خیلی لذت می بردم . اوایلی که رفته بودم ، پسر عموی سردبیر به لحاظ ممیک خشن چهره اش و دیسیپلینی که در کار از خودش نشون می داد ، موجب خشک شدن فضای کار شده بود ! که طبعآ در محیط های فرهنگی - هنری قابل تحمل نیست .. من طبق شیطنت های گذشته ، و تشبیه محیط کار به سرباز خانه ..!!  نام جناب سرهنگ رو برای او انتخاب کردم .. !! دیری نپایید که همه یواشکی او را سرهنگ می نامیدند .. کم کم بر اثر سپری شدن اوقات بیشتری در کنار هم ، متوجه شدم انسان بسیار مهربانی است .. فقط چهره اش او رو فردی عصبانی و خشن نشون می داده است .. دیگه با هم رفیق شده و به خودش هم گفتم که  چه لقبی برایش انتخاب کرده بودیم .. !!

رقابت های حرفه ای ...  

همان گونه که اشاره کردم ، خط مشی که مجله برای انتخاب مطالب جنجالی انتخاب کرده بود .. به مذاق هیچ کسی خوشایند نبود ! نه اهالی سینما و نه اهالی مطبوعات هیچ کدام راضی نبودند . و تنها خوانندگان که از خواندن مطالب بی پرده و افشاگرانه که گاهی هم با تحریف همراه بود از ان استقبال می کردند .. ! همین امر باعث شده بود که نشریه ای که تازه متولد شده بود حتی یک نسخه مرجوعی هم  نداشته باشد ! و در ظرف یکی دو روز در همه دکه های روزنامه فروشی کمیاب شود ! به طوری که ظرف چند روز با تیراژ و قیمت گران تری تجدید چاپ شد ! همین مسئله باعث تحریک رقبای مطبوعاتی خصوصآ مجلات سینمایی با سابقه شد ! روزی نبود که اخطار برای مجله از ارشاد صادر نمی شد .. !! جالب این که صاحب امتیازی مجله متعلق به خانم کارمندی در وزارت ارشاد بود .. !! و چون نامیرده مجوز رو گرفته  ولی به دلیل عدم تجربه و تخصص لازم به اصطلاح دم کوزه گذاشته بود ، به خاطر ترس از عدم انتشار در موعد تعین شده ، و ابطال مجوز .. محبور شده بود به فردی زرنگ تر از خودش با شرایط آسان غیر قانونی واگذار کند ! البته با درج مطالب کذب و اغراق امیز و حتی تهمت به هنرمندان ، کارمند مربوطه از چاله به در امده و به چاه افتاده بود .. چون قانونآ اخطار ها به در خونه وی فرستاده می شد !! اما سردبیر زرنگ و همه فن حریف مجله هم با اگاهی از این امر ، نه تنها خط مش مطالب رو تعدیل نمی کرد ، بلکه با علم به تعطیلی قریب الوقوع آن ، سعی در داغ کردن موضوعات داشت .. و همین مسئله باعث افزایش قیمت و تجدید چاپ و سود آوری هر چه بیشتر سردبیر شده بود .. !!

 اعتراض از نوع دیگر ... !!

در چنان اوضاع و احوالی سعی من این بود خودم رو درگیر مسایل قانونی و اجرایی مجله نکنم .. به همین دلیل عین یه بچه سربه زیر فقط به کار خودم سرگرم بودم .. ! یک روز که طبق معمول در دفتر مجله حضور داشتم ، دیدم خانمی قد بلند با کلاس و به چشم خواهری زیبا وارد دفتر شد .. و به محض ورود سراغ سردبیر رو گرفت .. ! جناب سرهنگ .. وا ببخشید فامیل سردبیر اظهار داشت که ایشون تشریف ندارند اما معاون وی هستند و بلافاصله با اشاره دست بنده رو نشون داد .. ! از نگاه و چهره خانم خوندم که باید خیلی عصبانی باشد .. او از من خواست تا خصوصی صحبت کنیم ! این شد که به دفترم رفتیم . وی با ورود به دفتر زد زیر گریه و در حالی که یک نسخه از شماره دوم مجله رو در دست داشت ، خیلی رک گفت .. شما خجالت نمی کشید با گفت و گو با هر کس و ناکسی او را معروف می کنید .. !!؟ من که نمی دونستم او در باره کدوم مصاحبه صحبت می کند .. در حالی که سعی می کردم او را آروم کنم .. پرسیدم کدام مصاحبه رو می فرمایید .. او در حالی که با عصبانیت صفحه بخش موسیقی رو باز کرده بود     محکم به تصویر یکی از خوانندگان معروف کوبیده و گفت .. این نامرد رو می گویم .. !! من که از تعجب نزدیک بود شاخ در آورم .. سعی کردم به او توضیح دهم که بر خلاف هنرپیشه ها هیچ ارتباطی با خواننده ها و بخش موسیقی ندارم .. و تنها به پیشنهاد خانم های خبرنگارم که اشراف به وضعیت موسیقی دارند ، ان ها رو برای تهیه گزارش یا گفت و گو می فرستم .. و بعدش نوشته ها رو تنها به خاطر رعایت خطوط قرمز و ایضآ ویرایش کنترل می کنم ...

 ماجرای غم انگیز یک زن ..

 زن جوان به خاطر سن و سال بالا و ظاهر غلط اندازم به من اعتماد کرده و دلیل عصبانیت اش رو توضیح داده و از من خواست تا حرف های او را هم در مجله منتشر کنم .. ! من قبل از هر چیزی سعی کردم او رو آروم کرده تا ماجرای خودش رو با خونسردی تعریف کنه .. او گفت : من همسر قانونی این آقا یعنی خواننده معروف هستم .. یک دختر چهارده ساله و پسری هشت ساله دارم . خودم هم فارغ التحصیل رشته حقوق هستم .. خواستگار های زیادی داشتم . اما این آقا با سماجت های خود مجبورم کرد با او ازدواج کنم .. حالا زیر سرش بلند شده و با یک خانم دیگری مرتب این ور و اون ور می رود .. چند بار هم که اعتراض کردم ، حسابی من رو کتک زده و از خونه ام بیرون کرده است .. ! حالا هم شنیدم قصد ازدواج با او را دارد .. وقتی مخالفت کردم من را با دو فرزندم شبانه از خونه بیرون کرد .. و من به جز یک خواهر پیر و شوهر خواهر پیرتر از او کسی رو نداشتم .. و مجبور شدم به خانه آن ها پناهنده شوم .. ! اگر این خواهر رو نداشتم ، کجا باید می رفتم .. !!؟ بیش از ۴۵ روزه که ما رو رها کرده و رفته پی عشق خودش ! و حالا  قصد دارم بلا هایی که سرم اورده رو افشاء کنم .. تا مردم ببینند پشت اون چهره مردمی چه دیوی نهفته است .. ! برای همین وقتی چشمم به مصاحبه شما با او افتاد ، خونم به جوش امده و سعی کردم ابتدا حقایق رو به شما بگویم .. ! راستش خیلی تعجب کردم !! درسته من خوانندگان امروزی رو به اون صورت نمی شناسم .. اما متآسفانه یا خوشبختانه او رو خوب می شناختم ! و از صدایش لذت می بردم  . اما راستش رو بخواهید نمی توانستم به هر کی از راه رسید و بر علیه هر چهره محبوب ادعایی کرد ، ان ار منتشر کنم .. به همین دلیل باید قبل از هر چیز صحبت های او ثابت  می شد ..

 در جستجوی کشف حقایق ..

اگر چه به چهره و شخصیت او اصلآ نمی خورد که از اون زن های شارلاتانی باشه که برای تخریب افراد مشهور دسیسه درست کرده باشد .. اما من وظیفه داشتم قبل از هر چیز به صحت و سقم گفته های او پی ببرم . از این رو صادقانه بهش گفتم ..  در این مجله بعید می دونم داستان یا بهتره بگم رنج نامه شما رو چاپ کنند . صد در صد سردبیر مخالفت خواهد نمود . اما چون عضو تحریریه مجله خانواده سبز هستم  اگه بتونی برای اثبات گفته هایت مدرکی به من بدهی ، قول شرف می دهم عین دختر خودم پی گیر شکایت شما از مجاری قانونی خواهم شد .. و سپس از او خواستم قولی به من بدهد که .. مسایل خانوادگی اش را این چنین بی پرده در همه جا مطرح نکنه .. و سعی کردم قانع اش کنم که محیط های فرهنگی بر عکس تصور همه ، آلوده تر از مکان های دیگر است .. و مردم سوء استفاده خواهند کرد .. خدا رو شکر سخنان پدرانه ام در او اثر کرده و از عصبانیت شدید او کاسته شد .. ! لذا ابتدا از او شماره تلفن و ادرس منزل خواهرش رو گرفتم . و بهش قول دادم ظرف چند روز آینده حتمآ به دیدنش خواهم امد ... و او هم بهتره هر چه مدرک و سند داره برایم اماده نماید .. باور کنید خیلی دلم برایش سوخت . و همش دعا می کردم گفته هایش از سر عصبانیت بوده و عاقبت شرایطی پیش بیاید که با هم آشتی کنند . در این جا لازم می دونم به یک نکته اشاره کنم .. باور کنید من روی استحکام خانواده ها خیلی حساس هستم و اصلآ دلم نمی خواهد کانون گرم خانواده ای از هم پاشیده شود .. شاید چون خودم ثمره همین نوع زندگی ها هستم ، این همه نگران جدایی دو زوج می باشم ...

 دیدار در منزل خواهر ..

باور کنید انگاری به من الهام شده بود که این بار برای مصاحبه حتمآ به اتفاق همسرم به سر قرار بروم ! مثل این که هزار نفر به من تآکید کرده بود ! این بود که برای نخستین بار از همسرم خواهش کردم به اتفاق من برای انجام گفت و گو بیاید .. و در راه جریان رو براش تعریف کردم . ضمن این که می دونستم همسرم خیلی زرنگ است و اگه دروغی در کار باشد او زود تر از من متوجه خواهد شد .وقتی به خانه خواهر و شوهر خواهر زن جوان رسیدیم ، خیلی گرم با ما برخورد کردند .. خواهر پیر مرتب شوهر خواهرش رو نفرین می کرد .. همسر خواننده ابتدا گواهی پزشکی قانونی و تآئیدیه کلانتری محل رو مبتی بر ضرب و جرح نشانمون داد . در ادامه استشهاد همسایه مبنی بر آزارش رو ارایه کرد .. !! اصلآ باورم نمی شد چطور ممکنه یک خواننده مردمی که این همه طرفدار هم داره با این زن مظلوم چنین رفتار هایی داشته باشه .. ! در ادامه مدارک دیگری دال بر مسافرت همسرش با معشوقه جوان و برگه اقامت آن ها در هتل که به مشهد سفر کرده بودند رو در اختیارم گذاشت ! باور کنید همه مدارک قانونی و محکمه پسند بودند .. و من و همسرم قانع شدیم که این زن بی پناه حقیقت رو می گوید .. آن گاه همسر خواننده از من خواهش کرد که به قولم وفا کرده و مصاحبه ای رو با او انجام دهم .. این بار هم تجربه مسایل حقوقی به کمک ام امده و قبل از انجام گفت و گو از وی خواستم کتبآ به بنده وکالت دهد تا هر جور و هر جا که صلاح دونستم ، مصاحبه اش رو منتشر کنم . او حتی مدرک اش رو تکمیل تر کرده و به بنده این اجازه رو داد که به عنوان مشاور و راهنما پی گیر مسایل او باشم .. و در پایان هم از همه خواست به عنوان شاهد زیر ورقه رو امضاء نمایند ..

 اولین توصیه ام به او ...

بعد از دریافت اجازه کتبی ، ضبط صوت ام رو روشن کرده و از او خواستم جریان رو صادقانه از اول تعریف کنه .. مصاحبه ما ساعت ها به طول انجامید .. بعد از پایان گفت و گو بر اساس همون حس نوعدوستی ابتدا از او خواستم به خاطر دو بچه نازنین شون به آشتی هم فکر کند .. هنوز سخن من پایان نیافته بود که دیدم خواهر پیر او مانند پلنگ تیر خورده از جایش پریده و خطاب به خواهر جوان اش با خشم گفت .. نکنه یه وقت خام بشی و دوباره به اون خراب شده برگردی .. !! و سپس محترمانه از من و همسرم خواست تا دیگه سخنی از اشتی به میان نیاوریم .. !! راستش رو بخواهید در چهره زن جوان خوندم که ته دلش اصلا راضی به جدایی نیست .. ولی دوست داره به خاطر رنج هایی که کشیده و تحقیری که بابت باز شدن پای زن جوانی به منزل اش شده است ، دلش می خواهد یک گوشمالی به همسر هنرمندش بدهد .. !! جالب این که همسرم هم به این جمع بندی رسیده بود که احتمالآ دخالت های خواهر پیر زن ، و نفرتی که از شوهر خواهر هنرمندش داره ، دوست داره هم از یک دیگر جدا شوند و هم این که آبروی او را حسابی در جامعه ببره .. !! و این خیلی خطرناک به نظر می رسید.. ! از این رو صادقانه و به طور خصوصی به زن جوان گفتم .. دخترم تو به آینده فرزندات فکر کن .. هیچ کسی پدر برای ان ها نخواهد شد .. ضمن این که با این بر روی زیبایی که داری ، فردا همه جا شاهد پچ پچ مردم از خدا بی خبر خواهی بود .. برای همین من دوستانه بهت توصیه می کنم .. حسابی روی پیشنهاد من فکر کن .. البته در هر شرایطی ما قانونی او رو تحت تعقیب قرار خواهیم داد .. و کاری می کنیم که تعهد بده دیگه دست بر روی تو بلند نکنه .. توصیه بعدی ام این بود .. هرگز راز دلت رو با هر کسی در میان نگذار .. و تنها از مجاری قانون پی گیر احقاق حق ات باش . من هم سعی می کنم کمک ات کنم ..

 رابطه خانوادگی ما ...

بعد از ان شب دوستی عمیقی بین ما برقرار شده بود .. و او هم از کانال های مختلف پی گیر طرح نمودن شکایات خود بود .. اغلب روزها فرزندانش رو خونه ما می گذاشت و خودش به دنبال احقاق حق و حقوق قانونی خود به وزارت ارشاد ، دادگستری ، صدا و سیما می رفت .. من هم اغلب شب ها از محل کارم یکسره به خونه شوهر خواهر وی می رفتم .. هر دو بچه با من خیلی جور شده بودند ! چون روزهایی هم که در خانه ما بودند ، غروب یا شب هنگام که برای بردن بچه ها به خونه ما می امد ، من ان ها را به در خونه خواهرش می رسوندم .. خلاصه ارتباط عاطفی عمیقی بین من و آن ها شکل گرفته بود .. زن جوان مرتب اصرار می کرد که گفت و گوی او را منتشر کنم .. ولی راستش رو بخواهید من با به تاخیر انداختن چاپ آن گفت و گو .. انتظار داشتم بعد از پی گیری های قانونی و دوری از یک دیگر ، شاید تن به آشتی دهند .. و این خواسته قلبی ام بود . اما هرگز به زبان نمی اوردم . و تنها همسرم از قضیه و هدف ام اگاه بود .. گاهی هم روز های تعطیل به اتفاق بچه ها رو به گردش یا سینما می بردیم .. و زن هم همچنان هر روز دوندگی می کرد .. یک روز با مسئولان وزارت ارشاد قرار ملاقات داشت .. روز بعد به دیدن مدیر حراست سازمان صدا و سیما می رفت .. و روزی را هم اختصاص به کاخ دادگستری می داد .. زن سخت کوشی بود .. در همین پروسه مرد که متوجه شده بود سمبه زن قوی تر است ، به او پیشنهاد دریافت مهریه بعلاوه خانه کوچک نقلی داده بود .. در عوض خواستار جدایی بدون دردسر شده بود .. اما در این میان این خواهر پیر بود که طمع کرده و خواستار میلیون ها تومن پول نقد هم بود .. !!

 3.jpg

پای خانواده سبز به میان امد ..

از همون نخستین روزهای ایام آشنایی ام با همسر خواننده معروف کشور به دلیل ارادتی که به حاج آقا  "  اسماعیل تبار " بزرگ داشتم ، همچنین آگاهی و تخصص او به قوانین فقهی و قضایی که در دانشگاه هم تدریس می کرد ، موضوع رو با وی در میان گذاشتم . اتفاقآ نظر حاج آقا هم این بود که کاری کنم تا کانون گرم خانواده از هم پاشیده نشود .. و من هم هر از گاهی اتفاقات و روند کار ها رو به حاجی تلفنی اطلاع می دادم .. اما نمی دونم در اواسط کار کدوم شیر پاک خورده ای قضیه مصاحبه ام رو با همسر خواننده معروف به آقا " مهدی " اسماعیل تبار سردبیر محترم خانواده سبز اطلاع داده بود .. !! خب او هم به لحاظ دوستی ای که بین ما دو نفر حاکم بود ، انتظار داشت تا گفت و گوی جنجالی همسر خواننده معروف رو در اختیار وی بگذارم .. ! یادمه حتی در اون گیر و دار وقتی برای ارایه مطالب ام به دفتر مجله رفته بودم ، مهدی جان از من خواست جریان رو براش تعریف کنم .. به همین دلیل بود که انتظار چاپ ان  را داشت .. ! او حتی بی کار ننشسته و خبر فوق رو بدون این که نامی از خواننده معروف به زبان بیاره ، با کنایه و اشاره به خوانندگانش حالی کرده بود که طرف چه کسی است .. !! طرف مقابل هم به محض اطلاع از رسانه ای شدن ماجرای اختلاف خانوادگی اش و اشاره مجله پرتیراژ خانواده سبز به ان حسابی کفری شده و به نیت درگیری با بنده به تصور این که در مجله حضور دارم ، به دفتر نشریه رفت !! طبیعی است با مشاهده چهره نورانی و مومن حاج آقا ، از عصبانیت اش کاسته شده بود .. اما همچنان از دست دخالت بنده و ایضآ گفت و گویی که با همسرش انجام داده بودم ، حسابی شاکی شده بود .. و به هر ترفندی بود ، شماره موبایل بنده رو از مجله دریافت کرده بود .. !!

 جنگ لفظی با خواننده ..

من بی خبر از همه جا در حالی که سعی می کردم سردبیر جوان رو قانع کنم که نه تنها به او ، بلکه به هیچ نشریه دیگری هم قصد انتشار گفت و گو رو ندارم .. و او بود که خبر اومدن خواننده به دفتر مجله رو اطلاع داد .. !! تا یادم نرفته بگم .. در همان اثنا خیلی از مجلات زرد که با تیتر های جنجالی نشریات خود رو به فروش می رسانند ،  پیشنهاد های کلانی برای خرید آن مصاحبه به من می کردند .. اغلب پیشنهاد آن ها وسوسه انگیز و توآم با ارقام بسیار بالایی بود .. اما همان طور که گفتم .. نمی خواستم موی باریک رابطه آن ها برای همیشه پاره شود .. ! چون خودم هم دختر داشتم .. و راضی به این کار مطلقآ نبودم .. ! تا این که یک روز که برای مجله پیک سینما در محل نمایشگاه های دایمی بودم ، زنگ تلفن همراه ام به صدا در امد .. و از ان سوی خط بعد از معرفی خودم .. سیل عربده و انواع و اقسام تهدید ها به گوش می رسید .. ! همان طور که گفتم .. ابتدا خیلی تهدیدم کرد و حتی عنوان نمود .. شما با چه حقی نام کوچک همسر من را صدا می زنی .. !!؟ من صدای مکالمه تلفنی شما رو ضبط کرده ام .. ! من هم خیلی خونسرد بهش گفتم .. آقای محترم اگه به دنبال وصله هستی این تهمت ها به من نمی چسبد .. ! همسر تو همسن دخترم است .. ضمن این که اگه جرآت داری اقدام کن تا ببینی به جرم استراق سمع چگونه گیرت خواهم انداخت .. بعد از قریب یک ساعت مکالمه ، وقتی دید با جوجه خبرنگاری طرف نیست ، از راه شرف و وجدان و دین اسلام و اموزه های قران مجید رشته سخن رو به دست گرفت .. ! خب من هم پاسخ از این منظر برایش داشتم .. و بهش گفتم طبق همین مسایلی که اشاره می کنی .. حق بیرون کردن و زدن همسرت رو نداشتی .. !!

ادامه مشاجره ..

باور کنید بیش از سه ساعت مناظره و بحث ما ادامه یافت .. تا این که باطری موبایلم تمام شده و گفت و گو و مشاجره ما نیمه تمام موند... !! او فکر می کرد چون ادم سرمایه دار و معروفی است می تواند با چند تا تهدید من رو از همسر و فرزندانش دور نگهدارد .. ! و تصور می کرد از اون خبرنگار های جوان و فرصت طلبی هستم که قصد دارم از آب و گل آلود ماهی بگیرم .. !! این رو از نحوه تهدید هایش می شد فهمید .. ! و من هم عمدآ بهش نگفتم که .. مرد حسابی اگه من قصد ضربه زدن به تو رو داشتم ، خب اولین کاری که انجام می دادم ، انتشار سخنان افشاگرانه همسرت بود .. که اتفاقآ پول خوبی هم به من بابت آن پرداخت می کردند .. !! اما می دونستم هر چه بگویم ، به حساب دفاع از خودم تلقی کرده و اصلآ ممکنه توجه ای هم به ان نکنه .. از طرفی من وجدانم کاملآ آسوده بود که تمام تهمت هایی که او می زند ، بی پایه و اساس است . نه سن و سالم اجازه ان شایعات کثیف رو می داد ، نه اموزه های وجدانی ام اجازه هر نوع نگاه چپ به زن شوهر داری رو می داد .. ضمن ان که من قانونی از سوی همسرش اجازه نامه کتبی داشتم .. و شغل و حرفه ام هم اجازه پی گیری و رسانه ای کردن موضوع رو به من می داد .. اتفاقآ در همون حالی که عربده می کشید و دلیل دخالت ام رو سوال می کرد .. وقتی بهش گفتم .. شغلم ایجاب می کنه .. گفت : در روز صد ها نفر با همسرشون اختلاف دارند ، چرا به آن ها دخالت نمی کنی .. که در پاسخ به او گفتم .. چون شما الگوی شناخته شده جامعه هستی .. و به همین دلیل وظیفه ام حکم می کند دخالت نمایم ... !!

مسئله قضایی شد .. !  

 خواننده معروف وقتی دید نمی تواند با سخن و تهدید بنده رو از سر راه همسر و خانواده او دور نگهدارد ، از کانال دوستان قضایی خود خواست تا جلوی من رو بگیرند .. یک روز که در دفتر مجله بودم ، آقایی خیلی محترمانه خود و سازمان متبوع اش رو معرفی کرده و از من خواست روز بعد در هتلی همدیگر رو ملاقات کنیم .. من هم زرنگی کرده ، ابتدا نام و مشخصات رابط قضایی رو سوال کردم .. و روز بعد قبل از حضور به محل قرار ، ابتدا از طریق دوستان با نفوذ خود در باره صحت جایگاه فرد مورد اشاره استعلام کردم .. !! پاسخ مثبت بود . فهمیدم که طرف مقابل وقتی دیده نمی تواند با فریاد و تهدید و دیالوگ بنده رو قانع و محکوم کنه .. از کانال های قانونی قصد دارد سد راه ام شود .. وقتی به محل یاد شده رسیدم ، برادری با شخصیتی رو دیدم که اتفاقا خیلی هم ادم منطقی بود .. او هم اتفاقآ قبل از دیدار با بنده ، تمام سوابق گذشته ام رو استعلام کرده و امار دقیق آن ها رو در اورده بود .. !! خب از قدیم گفته اند .. طلایی که پاک است ف چه منت اش به خاک است .. !!؟ حدود دوساعت با ان فرد محترم صحبت کردم .. او تمام سعی اش این بود که من را قانع کنه که مطلب رو چاپ نکنم .. ! من که چنین قصدی نداشتم ، برای سر به سر گذاشتن با هنرمند یاد شده ، به اون برادر اعلام کردم .. همان قانونی که شما رو موظف کرده تا از من سین جیم فرمایید ، یه بنده هم اجازه چاپ را داده است .. و هیچ مقامی نمی تواند به من بگوید چاپ نکن .. ! تنها زمانی زیر سوال خواهم رفت که دروغ یا افتراء باشد .. که ان هم بعد از چاپ به جریان خواهد افتاد .. !! ضمن این که من نوار گفت و گو و اجازه نامه کتبی رو از همسرش دریافت کرده ام .. تا زبانم لال اگه جا زد من به دردسر نیفتم .. طرف واقعآ حرفی برای گفتن نداشت .. !!

 پیر زن کینه جو ..

 این ماجرا مدتی ادامه یافت .. از طرفی مجله پیک سینما هم به دلیل تخلفات فراوان و اخطار های چپ و راست مجوزش باطل شد ، اما سردبیر آرسن لوپن مجله ، با علم به این که دستور وزار ارشاد هنوز به چاپخانه ها نرسیده است ،  دو شماره رو در یک نسخه به عنوان شماره وِیژه شبانه و به صورت پنهانی در یکی از چاپخانه های جاده قدیم کرج با همان مجوز قبلی به چاپ رسانید .. و سعی کرد در نمایشگاه مطبوعات همه رو به فروش برساند .. از سوی دیگر به خاطر لغو مجوز مجله غرفه ما در نمایشگاه را می خواستند پلمپ نمایند .. که با ریش گرو گذاشتن نزد دوستان نمایشگاهی ام از بسته شدن ان جلوگیری کردم .. اما می دونستم که دفتر دیگه تعطیل شده است .. فقط دلم برای سرهنگ تنگ شده بود !! رابطه دوستی خانوادگی ما با همسر و خواهرش همچنان ادامه داشت .. در این مدت فهیمده بودم که مقصر اصلی همین پیرزنه است که عقده عجیبی به شوهر خواهرش دارد .. و او بود که شرایط بسیار عالی که خواننده برای آسایش فرزندانش پیشنهاد داده بود ، محالفت می کرد .. هر وقت که من  خونه اون ها می رفتم .. تکیه کلام اش این بود .. که شوهر خواهرم همه رو با پول خریده است ..! اوایل حرف هایش رو باور می کردم .. اما بعد ها با استمرار رفت و آمد ها متوجه کینه ان پیرزن شدم .. ! و خیلی سعی کردم به خواهر جوانش حالی کنم که گول حرف های مغرضانه خواهرت رو نخور .. !!

 رفع اختلاف ها ...

ببخشید که ماجرا کمی طولانی شد .. اما یک روز که از صبح به اتفاق زن جوان و فرزندانش برای انجام کارهایش بیرون رفته بودیم .. شب که به خونه رسیدم تلفن همراه ام به صدا در امد .. باز هم همسر هنرمند اون خانم بود .. اما با کمال تعجب دیدم لحن صدایش تغیر کرده است .. !! و خیلی دوستانه به من گفت .. راستش رو بخواهی مدتی است که عده ای شما و همسرم رو زیر نظر داشته و هر کجا که به اتفاق می رفتید ، ان ها در تعقیب شما بودند .. و  لحظه یه لحظه به من گزارش می کردند .. وقتی فهمیدم شما بیمار قلبی هستید ولی با وجود این پسرم را از چهار راه ولی عصر تا میدان ولیعصر روی گردنت گذاشته و راه بردی .. بدون این که دستت به همسرم برخورد بکنه ، فهمیدم مرد با خدا و با شرفی هستی .. به همین دلیل زنگ زدم تا حلال ام کنی .. ! من هم که حسابی جو گیر شده بودم ، مجبور شدم قضیه مصاحبه رو بهش بگم .. به همین دلیل گفتم .. دوست عزیز من اگه می خواستم تا حالا ده ها بار آن گفت و گو رو منتشر می کردم .. ولی هدف ام آشتی شما بود .. !! خلاصه کلی با هم پسر خاله شده و ساعت ها درد دل کردیم .. روز بعد اشتباه کردم و قضیه تلفن همسرش رو نزد پیرزنه بیان کردم .. !! دیدم که بد جوری به هم ریخت .. ولی در نهایت طاقت نیاورده و به من گفت .. تو رو هم خرید .. !!؟ بهش گفتم خانم محترم .. من اگه خودم رو فروخته بودم ، مصاحبه رو که خوب می خریدند می فروختم .. !! یا این که هرگز این خبر رو به شما نمی دادم .. ! این قضیه گذشت تا این که بعد از مدتی خواننده یاد شده به من زنگ زده و گفت .. پرونده ما به دادگاه ارجاع شده است .. آیا شما به عنوان یک شاهد عادل و کسی که بیش از سه ماه به خانه همسر من رفت و آمد می کردی .. آیا حاضری به عنوان شاهد در دادگاه حضور یافته و واقعیت ها رو بگویی .. !!؟

پایان ماجرا ... !

از اون جایی که بنده خدا اصلآ از من نخواسته بود که بر علیه همسرش یا حتی او شهادت دهم و حرف او   هم کاملا منطقی بود ، طبیعی بود که پذیرفتم .. !! و بهش گفتم به روی چشم هر وقت احضارم کنند با دل و جان واقعیت ها و مشاهداتم رو بیان خواهم کرد .. چند روز بعد هم از من دعوت کرد به یکی از استودیو های ضبط صدا بروم .. بعد از چند ماه جنگ و دعوای شدید ، قرار ملاقات تعین شد .. و من با دسته گلی به دیدنش رفتم .. باور کنید وقتی در آغوش اش گرفتم ، خوشحال بودم که قدمی برای پاشیده شدن کانون خانوادگی اش برنداشته ام .. باز هم از من به خاطر قضاوت زود هنگام اش عذر خواهی کرد .. اما جالبه بدونید همون شب وقتی به خانه همسرش رفتم .. نمی دونم روی چه اصلی ،  قضیه دیدارم و پیشنهاد شهادت در دادگاه رو مطرح کردم .. !!؟ این بار بد جوری وضعیت پیرزنه به هم ریخت .. و در حالی که فریاد می زد با لحن خیلی زننده ای .. گفت  : مرتیکه دیدی تو رو هم خرید .. !!؟ چقدر بهت پول داد بدبخت .. من در حالی که سعی می کردم به لااقل زن جوان رو قانع کنم که همسرش هرگز از من نخواست بر علیه کسی شهادت دهم .. او گفت هر چه در این مدت دیده ای .. اگر دوست داشتی بیا اعلام کن .. و سعی کردم بفهمونم اگه پاسخ ام منفی بود ، این ها باید این چوری داد و فریاد راه بیندازند .. !! اما خواهر پیرش مجال توضیح رو به من نداد .. و در حالی که با صدای بلند تهدیدم می کرد ، من را با خفت از خانه اش بیرون انداخت .. !! همه همسایه ها بیرون ریخته بودند .. اتفاقآ به خاطر حضور زیادم ، اغلب آن ها با من سلام و علیک داشتند .. ! پیرزنه بد جوری داغ کرده بود .. و مرتب واژه فروخته شدن من را فریاد می زد ... !!

دست آورد ماجرا ...

 بعد از این قضیه خود به خود همکاری من با مجله خانواده سبز قطع شد .. ! دیگه خودم نرفتم ! هنرمند یاد شده از این که خواهر همسرش آن همه بی آبرو بازی در اورده بود طفلک خیلی ناراحت شده بود .. و از من خواست به دادگاه نیایم .. طی این مدت متوجه شدم حدس ام درست بوده است .. عامل اصلی نفاق همین پیرزنه بوده است .. ! و گرنه مرده شرایط بسیار عالی برای سرپرستی بچه هایش به همسرش پیشنهاد داده بود .. یادمه اوایل زنش قبول کرده بود .. اما خواهر پیرش مانع از انجام آن پیشنهاد شده بود .. در نهایت با پرداخت کل مهریه اش  زن جوان رو طلاق داد .. دادگاه تا به سن قانونی رسیدن فرزندان ماهیانه مقرری تعین کرد .. بعد از طلاق شوهرش به من زنگ زده و گفت .. آقای مدرسی شما شاهد بودی که من قصد داشتم علاوه بر پرداخت مهریه کامل یک آپارتمان هم برایش بخرم تا با خیالی آسوده و بی نیاز زندگی کنه .. اما دیدی که خواهر دیوانه اش نگذاشت .. و کار به دادگاه و آبرو ریزی کشید .. ! از اون موقع ارتباط ام با زن جوان و خانواده اش به کلی قطع شد .. ! منتها با شوهر او دوست شدم .. ! و این دوستی سال ها ادامه داره .. او هم بعد از این همه سر و صدا ها با همان دختر مورد علاقه اش ازدواج کرد و صاحب فرزندی هم شد .. در جریان این پروسه خوشحالم که در تمام ان مدت نظر بدی به ناموس بی دفاع کسی نداشتم .. خوشحالم که هرگز هیچ یک از طرفین رو به جدایی دعوت نکردم .. و علی رغم انواع و اقسام تهدید های گوناگون ، روی عقیده ام ثابت قدم موندم .. از همه مهم تر افتخار می کنم که مسایل خانوادگی انسانی رو به بهای هر چند گزاف نفروختم .. و در تمام مدت از جاده عدل و انصاف خارج نشدم .. باور کنید من به این مسایلی که گفتم ایمان دارم .. و گرنه گول زدن آن  زن    زیبا که اتفاقآ خیلی هم صمیمی شده بودیم ، اصلآ کاری نداشت ..

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۵:۳۰ دقیقه بامداد هفدهم اسفند ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده آرشیو مطالب سایت اينجا رو كليك كنيد . همچنین برای مشاهده مطالب گذشته وبلاگ اینجا را کلیک کنید .
 
ztdydlzmcqo2fkjwhto2.jpg 
      زير نظر : عليرضا صادقي  
 
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد

   TU-334:

The Tupolev Tu-334 is a Russian aircraft under development to replace the aging Tu-134s in service around the world. The airframe is based on a shortened Tu-204 fuselage and a scaled-down version of that aircraft's wing. Unlike the Tu-204, however, the Tu-334 has a T-tail and engines mounted on the sides of the rear fuselage instead of under the wings.A prototype was displayed in 1995.A functional aircraft first flew on February 8 1999, and later that year, agreements were put in place for MiG to undertake part of the production of the airliner.TU-334 was manufactured on the base of advanced developments in dynamics, design, materials science, airborne equipment and is provided with high efficient engines. This allowed to obtain high aerodynamic characteristics and low operational costs. High comfort level , Low noise level in passenger cabin and cockpit ,State-of-the-art cabin design,Increased volume of overhead bins,Possibility of installation of audio/video systems ,Possibility of installation of SATCOM satellite communcation systems are some specifications.

General specifications:Crew: 2 ,Capacity: 102 passengers, Length: 31.26 m,Height: 9.38 m,Wing area: 83 m²,Empty weight: 30,050 kg,Max takeoff weight: 47,900 kg,Powerplant: 2× ZMKB Ivchenko Lotarev Progress D436T1 or Rolls Royce Deutschland BR715 turbofans, 73.6 kN each. Cruise speed: 820km/h ,Range: 3000 km ,Service ceiling: 11,100 m.

Source:Wikipedia & Tupolev site. BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

توپولف-334:

تو-334 هواپیمای روسی تحت ساخت و توسعه ایست که جایگزین تو-134های فرسوده در سرتاسر دنیا میگردد.بدنه آن بر پایه بدنه کوتاه شده تو-204 و بالهای آن مقیاس کوچکتری از تو-204 میباشد.بر خلاف تو-204 دارای یک دم "تی" شکل و موتورهایی است که بجای اینکه در زیر بالها قرار گیرند در عقب و طرفین بدنه قرار گرفته اند.یک پیش نمونه از آن در 1995 نمایش داده شد و نخستین هواپیمای کاربردی در 8 فوریه 1999 پرواز کرد و در همان سال موافقت نامه ای با شرکت میگ جهت شراکت در ساخت آن انجام گرفت.تو-334 بر اساس آخرین پیشرفتهای دینامیک-طراحی-علم مواد-تجهیزات هوانوردی و موتورهای با کارایی بالا ساخته شده است.این موارد امکان تامین خصوصیات آیرودینامیکی بالا و هزینه های عملیاتی پایین را ایجاد می کند.سطح راحتی بالا-سطح پایین صدا در کابین مسافر و خلبان-طراحی هنرمندانه کابین-افزایش حجم قفسه های بالای سر مسافران-امکان نصب سیستمهای صوتی-تصویری و امکان نصب سیستم مکالمات ماهواره ای "ساتکم" از خصوصیات آن میباشند.

خصوصیات عمومی:خدمه:2/ظرفیت:102 مسافر/طول:31.26 متر/ارتفاع:9.38 متر/سطح بال:83 متر مربع/وزن خالی:30050 کیلوگرم/حداکثر وزن برخاستن:47900 کیلوگرم/پیشرانه:دو موتور توربوفن روسی یا آمریکایی هر یک به قدرت 73.6 کیلو نیوتن.سرعت کروز:820 کیلومتر بر ساعت/برد:3000 کیلومتر/سقف پرواز:11100 متر.

منبع:ویکیپدیا و سایت توپولف گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

شوخی کوچکی با آنا ، یکی از نوه های دوقلویم .. !

Ana.jpg Ana-2.jpgAna-3.jpg

 لطفآ نگید کجای این تصاویر مرتبط با مطلب این پست است .. ! چون اون وقت مجبورم ثابت کنم !

Picture 

Rhokond.gif

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

  • - تعداد بازديد
  • 15280
  • مرتبه

    نظرات

    بنام خداوند بخشاينده مهربان
    استاد عزيز و گرانقدر سلام
    ماجراي جالبي بود مانند هميشه .
    آرزموند سلامتي شما و خانواده ارجمندتان ،سلام بنده را خدمت ايشان ابلاغ فرمائيد
    قربان شما
    علي كدخدايي(عاشق ولايت)
    پاسخ
    پسر عزیز و نازنین جناب علی آقای گل
    ممنون از حضورت .. اما آقا .. قبول نیست
    این جوری خلاصه و تلگرافی نداشتیم .. پسرم این جا متعلق به خودت بوده و هست .. بنده و دوستان شما عادت به مختصر نویسی ندارند ..
    امیدوارم از بنده حقیر خلافی سر نزده باشد که موجب دلخوری شما پسر بسیار نازنینم رو فراهم کرده باشد .. و این مختصر نویسی رو به حساب کار های قبل از عید می گذارم
    به امید دیدار

    سلام اقای مدرسی...حقا که کارتون خیلی درسته...من که قلبا به دوستی با شما افتخار میکنم ...(منو باش..انگار سالیان ساله که با هم رفیقای شیش دنگیم)
    راستی این عکس خوشگل از انا خانم جدید گرفتین؟به نظرم خیلی بزرگ شده
    میدونم نوشتین سوالی راجع به ارتباط عکسا با پست نکنین ولی با اجازتون من میپرسم..حالا گذشته از این حرفا...ربطشون چیه؟
    تا یادم نرفته بگم نوه تون مثل هلو میمونه ...اگه میشه یه ماچ گنده بکنینش.. با یه دست قلقلک حسابی
    ببخشید زیادی پسر خاله شدم...به امید دیدار
    پاسخ
    فدات بشم احسان جان .. شما نور چشم بنده هستی پسرم
    این ارتباط دو جانبه است عزیزم
    نوه هایم دست بوس دایی بزرگوارشون هستند .. این عکس مربوط به پارسال تابستان است .. حالا ماشالله بزرگ تر شده اند
    در باره ربط اش .. باید بگم .. بماند چشمک

    سسسسسسسلام
    ببخشید کجای تصاویر انا جان و هم ذات گرامی اش
    مرتبط به مطالبه این پست است ؟؟؟!
    مشششششششششششششششششتاقیم بدانیم میشه ثابت کنید؟
    پاسخ
    علی پیشنهاد می کنم برو در همون دفترچه ای که برایم خریدی تا مزخرفاتم را در ان بنویسم بگرد .. حتمآ پیدا خواهی کرد
    آقای محترم .. من آی دی همه ادم هایی که تحمل نوشته های بنده و سایت را ندارند و کامنت های توهین امیزی را می نویسند دارم ..
    اگر به روی بعضی ها نمی اورم که در گذشته چه کامنت های ناجوری در سایت نوشتند ، صرفآ شخصیت خانوادگی خودم است .
    مثلآ می خواهی بگم بعد از چند ساعت از اون کامنت قبلی که توهین آمیز بود .. این کامنت رو گذاشتی ؟؟؟ اصلآ ساعت دقیق اش رو برات درج می کنم :
    کامنت توهین امیزت رو در ساعت 17:45:44دقیقه نوشتی و این یکی را در ساعت 19:28:16
    باز هم می خواهی در باره سایر وروی هایت توضیح بدهم ..!!؟
    آخه چه عاید تو می شود که اون اراجیف رو در باره من می نویسی !!؟

    آقا بهروز عزيز
    سلام
    من اصلاً منظورم اين نبود كه چرا سراغي از ما نگرفتي؟مگر من كي هستم. من اونطوري كامنت نوشتم كه بگم مثل خودت هم بلدم كامنت بذارم. اون تنها كامنتي است كه توش دوبار پاسخ آورده شده.نه؟ ما ارادت داريم خدمت شما چه تو خشكي چه روي آب.
    پاسخ
    رضا جان نازنین با سلام و درود و پوزش از تاخیر در پاسخ به کامنت ها ، راستش رو بخواهی وقتی نام دوستان غایب رو می نوشتم ، دغدغه ای بزرگ آزارم می داد که نکنه به خاطر این حواس پرتی نام و یا نام های بسیاری از دوستان رو فراموش کنم .. ! این بود وقتی کامنت شما رو خوندم ، همان احساس شرمساری سراغم اومد .. و گرنه خودت بهتر از هر کسی می دونی
    چقدر نسبت به دوستان و یاران همدل و صمیمی ام ارادت دارم
    ببخشید که سبب تصورات اشتباهی شدم
    شما چه روی زمین باشی ، چه روی آب و چه در آسمان ... همیشه برای من عزیز و محترم بوده و خواهی بود .. همین

    سلام

    شما برای نجات ماهی قرمز دعوت شده اید.

    http://blogbin.ir/?p=185
    پاسخ
    ممنون مهدی جان
    بله حق با شماست .. باید این حرکت به فرهنگ تبدیل شود
    با سپاس از شما

    .....
    .....
    ......
    پاسخ
    آوالانچ جان عزیز و نازنین
    باورت می شه با گذشت یک روز از هر کامنتی ، من اصلآ همه چیز رو فراموش می کنم .. !!؟
    متآسفانه این آلزایمر بد جوری آزارم می دهد
    از این رو من اصلآ متوجه نشدم .. موضوع جیست
    ضمن این که الان 5 شنبه ساعت 1900 است و من از کرج برگشته ام و در بهانه ای برای آغاز .. جز دو کامنت قدیمی، چیزی رو ندیدم
    آوالانچ جان .. من بعد از پاسخ به کامنت ها ، قصد دارم مطلب عملیات سلطان رو کامل کنم .. اگه شماره ای برای تماس خصوصی بنویسی ، حتمآ فوری با شما تماس می گیرم
    فقط باید درج کنی تا ساعت چند بیدار هستی .. !!؟
    با سپاس

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35