به خاطر خدا هم شده این بچه ها را فراموش نکنید

پست ویژه
اصل خبر چی بود !؟
دوست و همکار نازنینی این ای میل رو برایم ارسال کرد . البته او همیشه عادت داره بنده را " مقدسی " خطاب کند .. !!
جناب آقاي مقدسي عزيز
با عرض سلام و خسته نباشيد.
بنده يكي از دوستداران پرواز و طرفداران پرو پا قرص سايت جنابعالي هستم . امروز ايميلي بدستم رسيد كه منو بشدت متاثر كرد. با توجه به اين كه مي دانم جنابعالي نيز در امر خير ، بخصوص كمك به كودكان بي سرپرست همواره پيش قدم بوده ايد ، بذهنم رسيد كه جهت كمك هاي غير نقدي به كودكان معلول ذهني در يكي از اين مراكز نگهداري كه در ايميل زير به آن اشاره شده ، از سايت پر بيننده جنابعالي و همه بينندگان عزير سايت شما تقاضاي همكاري كنم . لازم بذكر است كه اينجانب نيز فقط دريافت كننده اين ايميل بودم و جهت رساندن صداي كمك اين بچه ها اين فكر بذهنم رسيد. لذا خواهشمندم در صورت صلاحديد نسبت به اطلاع رساني در خصوص وضعيت اين بچه ها در سايت خودتان يا از طريق سايت ساير دوستان اقدام بفرمائيد . ضمن تشكر مجدد از شما و سايت زيبايتان از اينكه وقت عزيزتان را بمن داديد متشكرم .
مهدي نجفي مود
مورد تقاضا چه بود .. ؟
باشگاه فرخنده
مرکز نگه داری کودکان معلول ذهنی
در این مرکز در حال حاضر 84 کودک زندگی می کند . شرایط زندگی این کودکان در عکس ها گویاست . آمار مرگ و میر در این کودکان بالا و در سال های اخیر بی سابقه ست . هفته ی پیش یکی دیگر از این کودکان جان سپرد . بوی بسیار زننده و متعفن ادرار به بازدید کننده ها مجال نمی ده تا بیشتر از 4-5 دقیقه در خوابگاه این کودکان معصوم بمونند . عمر متوسط دراین کودکان 10 تا 14 سال است . شاید نیاز این بچه ها به کمک های غیر نقدی شما خیلی زیادتر از حد تصورتون باشه. نیازی نیست برای کمک به بهبود شرایط این بچه ها پول بدید ، اگر در خونه تون پتو ، لحاف یا بالش تمیز سایز کودک دارید ، اگه فرش یا گلیم یا زیر انداز تمیزی دارید از اهدای اون به این بچه ها دریغ نکنید . مطمئن باشید که خدا لطف شما را به این بچه ها هرگز فراموش نمی کنه . دادن لباس کودک و یا اسباب بازی به این بچه ها دنیای اون ها را متحول می کنه . اکثر این بچه ها یتیم و یا رها شده هستند . حالا که دنیا اون ها را فراموش کرده شما اون هارا فراموش نکنید . مطمئن باشید این بچه ها با احساس های پاک و کودکانشون محبت شما را درک می کنند . به اونها به خاطر این عمرهای خیلی کوتاه و پر رنجشان رحم کنید تا خدای بزرگ لطف شما را در جا و مکانی که تصورش را نمی کردید بی پاسخ نگذارد.. کمکشان کنید تا این چند سال کوتاه زندگیشان بیشتر از این در مشقت و رنج نباشند. اکثر این کودکان مبتلا به اوتیسم می باشند . در خارج، کودکان اوتیسمی مستقیما زیر نظر روانشناسان قرار می گیرند تا به آنها کمک شود تا زندگی راحت تری داشته باشند . اما در ایران ، این کودکان که خود مستعد مرگ هستند به تخت بسته می شوند و ساعت ها به همان حال رها می شوند . کمک های خودتون را مستقیما به خود مرکز ببرید .
آدرس مرکز:
تهران - میدان آزادی - خ محمد علی جناح - خ شهید صالحی - خ شهید ناصر لدخانی - پلاک 66 - مرکز نگهداری کودکان معلول فرخنده
به خاطر خدا هم که شده این بچه ها را فراموش نکنید
ضمن تشکر از مهدی خان نجفی عزیز که این مرکز عاطفی رو معرفی کرد ، از اون جایی که هموطنان شریف و بزرگوار ایرانی دارای قلبی مهربان و دلسوزی بوده .. و همواره در مساعدت به نیازمندان پیشقدم هستند، بعد از دریافت نامه تآثر آور فوق تصمیم گرفتم آن را منتشر کنم . به همین دلیل از شما خواننده مهربان صمیمانه خواهش می کنم برای یک بار هم که شده سری به این کودکان بی پناه زده و از ان ها دلجویی کنید . مسئولان باشگاه صادقانه واقعیت ها رو بازگو کرده اند . یادمه قدیمی تر ها به ما جوون ها توصیه می کردند.. " برای این که دلت باز شه ، سری به قبرستون بزن " من معتقدم برای این که قدر سلامتی خود و عزیزامون رو بدونیم ، بهتره با حضور در این گونه مراکز و کشیدن دستی محبت امیز به این کودکان معصوم ، دل آن ها رو شاد کنیم .. مطمئن باشید این عمل شما نزد پروزدگار متعال هرگز فراموش و بی اجر نخواهد ماند . ضمنآ در بخش تصاویر مرتبط ، لینک های دیگری از مصایب کودکان ستمدیده قرار دادم تا هموطنان گرامی ما در هر کجایی که هستند با واریز مبالغی هر چند ناچیز در ایامی که همه به خاطر نزدیکی به عید سعید نوروز شاد و خندانیم ، آن ها رو هم در شادی های خود شریک کنیم ..
... کلام آخر این که

![]()
بهانه ای برای سخن ...
باور کنید وقتی جناب نجفی عزیز تصاویر ذیل رو برایم فرستاد ، با دیدن ان ها نفس ام بند اومد . آخه من روی کودکان و انسان های ضعیف و بی پناه خیلی حساس ام .. در یکی از پست های قدیمی براتون تعریف کردم که چگونه در زمان جنگ با دیدن چهره دختر بچه ای مظلوم که بر اثر بمباران هوایی زخمی شده بود ، چه حال و روزی داشتم !؟ به هر حال طاقت نیاوردم تا صبر کرده و یکی دو روز از انتشار پست قبلی ام بگذرد .. چون شب عید است و در خانه اغلب شهروندان تهرانی چند اسباب بازی ، پتوی اضافی و یا دفتر و مداد رنگی پیدا می شه تا دل کوچیک این غنچه های بی گناه رو شاد کنیم . دوستانی که در تهران هستند و فرصت اهدای لوازم مورد نیاز این عزیزان رو ندارند ، در کامنتی اعلام کنند ، بنده با افتخار خدمت می رسم و ان ها رو به مسئولان باشگاه فرخنده تحویل داده و رسیدش رو در سایت درج می کنم چون می دونم خیلی ها گرفتارند و فرصت این کار رو ندارند .. من بی تعارف عرض می کنم .. حاضر هستم با دل و جان این مسئولیت رو به عهده بگیرم .. جمله زیبایی در پایان نامه قلبم رو لرزاند که نوشته بود : " به خاطر خدا هم شده این بچه ها را فراموش نکنید .. "
یک پیشنهاد ...
همه دوستان نازنین و یاران همدلی که به خاطر کنسل شدن نمایشگاه هوایی ناراحت شده بودند که چرا فرصت دیدار با بنده حقیر و خوانندگان بزرگوار سایت میسر نشده است ... !؟ و حاضر بودند این همه راه طولانی رو تا فرودگاه پیام کرج طی فرمایند ، ملتمسانه خواهش می کنم لااقل تا میدان آزادی قدم رنجه فرموده و به جای مشاهده هواپیماهای کوچک و بی روح ، با غنچه های نازنین و کودکان نیاز به مهر و محبت دیدار داشته باشند . همه شاهد هستید که خیلی از خوانندگان نازنین از شهرستان های دور و نزدیک راهی تهران شده بودند ... پس باز هم می توانید .. به خاطر خداوند مهربان ، برای شادی دل های غمگین و افسرده یک توک پا تا میدان آزادی تهران قدم رنجه فرمایید . عزیزانی که در خارج از کشور و یا در شهرستان هستند ، می توانند با کمک به سایر کودکانی که لینک اش رو در ذیل همین صفحه قرار داده ام .. دل دردمندی رو شاد کنند .. من از همه هموطنان مهربان و خواننده های دلسوز وبلاگ و سایت خواهش می کنم حتمآ برای رضای خدا سری تا باشگاه فرخنده بزنند . و باز یادتون باشه هرکی برایش سخت است هدایای خویش را به این مرکز بسپارد ، کامنت گذاشته ، بنده با دل و جان واسطه شما با این مرکز خواهم شد .. و رسیدش رو ارسال یا منتشر می کنم .. من بر قدم همه عزیزانی که از این مرکز دیدار فرماید ، با افتخار بوسه خواهم زد ..













در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .
بهروز مدرسی
این پست ساعت ۳:۱۵ دقیقه بامداد چهاردهم بهمن ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .
پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران 
آرشیو سایت اينجا آرشیو وبلاگ اینجا
THE WORLD RECENT PLANE CRASHES:
Date:March 1, 2010 , Time:07:45 ,Location:Mwanza, Tanzania , Operator: Air Tanzania ,AC Type:Boeing B-737-247 , Aboard: 46,Fatalities:0 , Ground:0 ,Route: Dar es Salaam - Mwanza ,Details:While attempting to land, the aircraft swerved off the runway and skidded for about a kilometer before coming to a stop. The front landing gear collapsed during the skid. All 39 passengers and crew of 7 escaped unhurt.
Date: February 25, 2010 , Time:11:30,Location:Near El Mirador, Peru , Operator:Nazca Airlines, AC Type: Cessna U206F,Aboard:7 Fatalities:7 , Ground:0 ,Route:Sightseeing,Details: The small plane crashed during a aerial tour of the famed Nazca Lines archeological site in southern Peru. All six passengers and the pilot were killed.
Date: February 18, 2010 , Time:10:00,Location: Austin, Texas ,Operator:private, AC Type:Piper PA-28-236 Dakota , Aboard: 1,Fatalities: 1, Ground:1 ,Details: The Piper was deliberately flown into a 7 story office building by software engineer, Joseph Andrew Stack. He left a suicide note on his website.
SOURCE:www.planecrashinfo.com BY:Alireza Sadeghi
ترجمه فارسی:
حوادث هوایی اخیر دنیا:
تاریخ:اول مارس 2010/زمان:7:45/مکان:موآنزا در تانزانیا/ خط هوایی:ایر تانزانیا/نوع هواپیما:بویینگ-737/تعداد سرنشین:46/تلفات:0/تلفات روی زمین:0/مسیر:دارالسلام به موآنزا/جزئیات:در حال تلاش برای نشستن هواپیما از باند منحرف شد و قبل از توقف حدود یک کیلومترروی باند سر خورد.ارابه چرخ جلو قبل از توقف شکست.کلیه 39 مسافر و 7 خدمه بدون آسیب خارج شدند.
تاریخ:25 فوریه 2020/زمان:11:30/مکان:نزدیک المیرادور در پرو/ خط هوایی:خط هوایی "نازکا"/نوع هواپیما:سسنا/تعداد سرنشین:7/تلفات:7/تلفات روی زمین:0/مسیر:در حال دیده بانی/جزئیات:هواپیمای کوچک در حال انجام یک گشت برای مرکز باستان شناسی در جنوب پرو سقوط کرد.همه 6 مسافر و خلبان کشته شدند.
تاریخ:18 فوریه 2010/زمان:10:00/مکان:"آوستین" در "تگزاس"/ خط هوایی:خصوصی/نوع هواپیما:پایپر/تعداد سرنشین:1/تلفات:1/تلفات روی زمین:1//جزئیات:هواپیمای "پایپر" عمدا به خلبانی مهندس نرم افزار "جوزف اندرو استک" بیک ساختمان 7 طبقه برخورد کرد.وی یک یادداشت خودکشی در وبسایت شخصی اش بجا گذاشته بود.
planecrashinfo.comمنبع: گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی


پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه


















(( سایت هوافضا ))
سقوط در چهلمين پرواز
بمباران مخازن سوخت موصل
صبح ها، نخست وارد اتاق جنگ ميشديم و سپس وارد اتاق طرحها و مدتي جلوي تابلو و جدول ماموريت توقف ميكرديم و دسته هاي دو و سه و چهار نفره اي كه ميبايد با دو سه و چهار فروند هواپيما ، ماموريتي را انجام ميدادند ميديديم و براي اطلاع از محل و زمان ماموريت كه در تابلو ها نمي نوشتند به اتاق فرماندهي ميرفتيم.
از معاون عمليات پرسيدم:
- محل ماموريت من كجاست؟
فرمانده پايگاه پشت ميزي انباشته از توده هاي پرونده، سرگرم امضاي نامه ها و اسناد بود. قبل از انكه مهاون عمليات جوابم را بدهد گفت:
- شريفي: ! خودت را براي يك ماموريت مهم آماده كن: به سرهنگ دانشپور هم گفته ام كه ميتواني با او تماس بگيري و خودت را با او هماهنگ كني. (سرهنگ محمد دانشپور به خاطر ماموريتهاي بسيار حساسش تا اين زمان به اخذ يك درجه ارشديت ارتقاء يافته است).
انتظار نداشتم مزاحم فرمانده بشوم. نوجهش مرا شيفته كرد. پاهايم را محكم به هم كوبيدم و با يك سلام نظامي تمام عيار ، احترام و تشكر را يكجا ابراز كردم و بيرون امدم و يكسر رفتم سراغ سرهنگ دانشپور. هنوز لب باز نكرده بودم كه دوستم سرهنگ محمد دانشپور گفت:
- يدي! حاضري با هم باشيم؟
- كجا؟
مثل هميشه خندان و سرحال گفت:
- همانجائي كه مدتها در فكرش بودي. مخازن سوخت موصل.
گفتم: معلومه. حاضرم. پس نقشه عمليات با من.
گفت: موافقم. باشه.
رفتم به اتاق طرحها . عكس موجود را خوب دقت كردم،مخازن جاي حساسي بود. كنار پايگاه و در قسمت جنوب شرقي شهر موصل. مدتي به تهيه نقشه گذشت. در بعضي از قسمتها با محمد مشورت ميكردم، بهترين راه انتخاب شد. همه چيز براي بريفينگ اماده بود. تنها شماره هاي 2 و 4 هنوز مشخص نشده بودند كه "ستوانيكم مصطفي اردستاني" و " ستوانيكم پرويز ذبيحي " انتخاب و برگزيده شدند.
دسته پروازي اماده شد، اطلاعات فراهم گشت، زمان حمله به هدف سيزده و سي دقيقه معين شد. يك و نيم بعد از ظهر.
محمد، بريفينگ را ساعت 10 صبح آغاز كرد و كليه ملاحضات را از هنگام پرواز تا مراجعت در ميان گذاشت و همه گونه اتفاقات احتمالي را مطرح و پيش بيني كرد و با پرداختن به جزئيات ابهامي براي گروه باقي نگذاشت. بريفينگ در ساعت يازده و نيم صبح پايان يافت. دستور بود كه ماموريت سري بماند. به جز فرماندهان و ما ،كسي از ماموريت ما خبر نشد. سوار هواپيما شديم. تماس راديوئي ما برقرار شد، به فرمان ليدر دسته ، هواپيماها را روشن كرديم و منتظر دستورات بعدي مانديم. اطلاعات لازم از برج دريافت شد، همگي به طرف باند پروازي رانديم. ليدر به جلو و ما -2 و 3 و 4- بدنبال، بدون توقف. ساعت سيزده و دو دقيقه وارد باند شديم و Line up كرديم. موتورها را چك كرديم و دستگاهها را بررسي نموديم.
شماره 4 علامت داد آماده است، من علامت دادم او و خود را به شماره دو دادم و او به ليدر گزارش كرد. ليدر دسته پس از دريافت ok پاها را از روي ترمز برداشت و در باند پرواز به حركت امد،چند لحظه بعد شماره 2 و بعد من و در آخر شماره 4 از ليدر متابعت كرديم و همگي به پرواز درآمديم. شماره 2 در سمت شماره يك (ليدر) و من و شماره چهر، در سمت راست پس از چند دقيقه در ارتفاع 12000 پائي قرار گرفتيم.
هيجان روزهاي گذشته را نداشتم ، تنها يكي دو بار دچار التهاب شدم و خيال كردم هواپيماهاي دشمن در تعقيب و پشت سرمان هستندو الان است كه بزندمان. حدود 10 مايل از خاك دشمن را پشت سر گذاشتيم، در شمالي ترين قسمت خاك عراق در پرواز بوديم. هر لحظه ارتفاع را كمتر ميكرديم،از دره هاي وحشت آوري ميگذشتيم، يقين داشتم اگر به اشكالي بر ميخورديم و در ان منطقه Eject ميكرديم سلامت به روي زمين نميآمديم و اگر به احتمال ضعيفي سالم پايمان به زمين ميرسيد ،جانوران وحشي اماده پانسمان زخم هايمان بودند !
گاهي آرايش تاكتيكي را به هم ميزديم و رديف و دنبال هم ميرفتيم. معبر تنگ ميشد. گاهي هواپيما را كج ميكرديم كه بالها با صخره ها برخورد نكند. شماره 1 و 2 در سمت چپم كاملا مشهود بودند. هر كدام مسلح به چهار بمب بودند. يكبار در لحظه تغيير موضع كه قرار بود شماره 2 از سمت چپ به سمت راست بيايد، قبل از كامل شدن گردش آنقدر سريع از بالاي سر شماره 1 رد شد و به سمت من آمد كه چيزي نمانده بود تصادم كنيم. با مانوري عجله او را اصلاح كردم. هر لحظه كه به هدف نزديكتر ميشديم سرعتها زيادتر ميشد. 3 مايلي هدف ليدر دسته گفت:
- پاپ .
و همزمان با شماره 2 اوج گرفت و در ارتفاع 9000 پائي قرار گرفتند. من و شماره 4 چند ثانيه در همان سمت و ارتفاع پرواز را ادامه داديم و در حاليكه شماره 1 و 2 شيرجه را آغاز كردند، من و شماره 4 اوج گرفتيم و در ارتفاع معين به سمت مخازن بزرگ نفت شيرجه زديم. فاصله ليدر و شماره 2 به ما اين فرصت را داد كه انفجار و آتش گرفتن قسمتي از صنايع را ببينيم و من اولين باري بود كه اصابت بمبها را بر روي هدفهاي معين مشاهده ميكردم. تخليه من و شماره 4 روي هدفها انجام شد، سپس با چند مانور تاكتيكي خودمان را از منطقه كه با ضد هوائي ها دچار تب و هذيان شده بود دور كرديم. بازي با مرگ و نزديكي با اجل را در آن دقايقي كه مسئوليت ليدري نداشتم بارها و بارها در دسترس خود مشاهده كردم.
در حال گريز ، ناگهان خود را در ارتفاع بالاي بامهاي شهر موصل يافتم. دو فروند از هواپيماهاي خودمان را در سمت راست و كمي جلوتر ديدم كه يكباره يكيشان از نظرم محو شد و ناچار دنبال فروند باقي مانده در مسير از قبل تعيين شده تغيير جهت دادم و ديگر هيچيك از هواپيماها را نديدم . فقط صداي ليدر را از راديو شنيدم كه موقعيت دسته پروازي را جويا ميشد. اعضاي دسته همه جواب دادند و اين نشانه جستن از خطر بود . بايد دقت ميكرديم كه توسط شكاريهاي دشمن رديابي نشويم. اكثر خلبانان پس از بمباران هدف در نتيجه شدت هيجانات دچار اشتباه ميشوند و در مراجعت است كه مورد هدف دشمن واقع ميشوند.
ما در ارتفاع كم و با سرعت زياد و تسلط بر خود به سمت كوههاي شمالي عراق ميرانديم. قبل از رسيدن به كوهها، شماره 2 و 4 با هم سرگرم صحبت شدند.
شماره 2 گفت:
- يك فروند هواپيما در سمت راستم مشاهده ميكنم. لابد شماره 3 خودمان است.
من گفتم:
- خير، من پشت سر شما هستم.
در همين لحظه شماره 2 (ستوان ذبيحي) گفت:
- يك پاسگاه در جلو مشاهده كردم. آن را با مسلسل ميزنم.
و بدون درنگ ، در حاليكه دكمه راديويش را فشار داده و صدايش شنيده ميشد شروع كرد به تيراندازي به سمت پاسگاه دشمن.
شماره 4 گفت:
- خيلي بالا زدي، به هدف نخورد، هواپيماي سمت راست هم ميگها هستند. به طرفشان نرو.
شبحي از ميگها را در فاصله نسبتا دور مشاهده كردم ولي نتوانستم تشخيص دهم ميگ-21 هستند يا ميگ-23. بيشتر شبيه ميگ-23 بودند كه بالهايشان بسته است.
در همين گيرودار گزارش شماره 4 و دقت خودم به ميگها، دود سياهي را ديدم كه از زمين برمي خاست. حاصل برخورد يك هواپيما با زمين و بلافاصله يك خرمن اتشي كه شكوفه زد. انگار يك انفجار اتمي قارچ مانند. و ديگر صداي پرويز به گوش نرسيد.......
آري. پرويز سقوط كرد ولي در مورد علت حادثه به طور قطع چيزي نميتوانم بگويم اما به نظر من 3 امكان بيشتر نيست:
1- تصادف با زمين، هنگام تيراندازي به پاسگاه كه ارتفاعمان بسيار كم بود.
2- مورد اصابت گلوله هاي ميگ دشمن واقع شدن، بدون اينكه فرصت عكس العملي بيابد.
3- مورد اصابت واقع شدن توسط ضدهوائي هاي احتمالي در پاسگاه مزبور.
طبق مشاهدات و نظريه شماره 4 كه با پرويز منطبق تر بود ، انتظار پرويز را با يك دنيا تاسف ديگر نميتوان داشت. كاش ميتوانستم بگويم و با اعداد و ارقام نشان بدهم كه فقدان هر پرويزي براي ملت ما يعني چه؟ آن دود و آتش را ديدن براي من معنائي ديگر داشت. باك مركزي ام را رها كردم و جهتم را به سمت نوار مرزي عراق و تركيه تغيير دادم. سقوط در تركيه كه با آن كشور در جنگ نبوديم و نزديكترين راه به من بود، هم گريز از خاك دشمن بود و هم پناه به خاك غير دشمن نزديكتر از وطن.
وضع بنزين اعضاي دسته را ميدانستم ، و ميدانستم قادر به درگيري هوائي نيستيم. شماره4 هم بدون ارتباط با من ، همين كار را كرده بود. بعدا فهميدم نزديكي مرز تركيه تغيير سمت دادم. از شكاريهاي دشمن خبري نبود اما من نيز دقيقا نميدانستم كجا هستم. لحظاتي استفاده از نقشه روي زانوانم را فراموش كرده بودم . به حدس و تقرب ، ميل به وطن داشتم. دستگاه Ins كار نميكرد و به همين علت هيچكدام از دستگاههاي ناوبري راست نميگفت. دودل و مردد ميراندم تا عروس زاگروس در مقابلم نمايان شد. اميد به دلم و خنده به لبانم شكوفيد. من نجات يافتم. اما پرويز كو؟
لزومي نداشت من ليدر دسته باشم، عضو دسته كه بودم. بزودي و بارها از من هم ميپرسيدند
- از پرويز چه خبر؟
و چه خبري داشتم؟ آن صحنه را ميتوانستم براي همسرش بگويم؟
تا پايگاه مادر بيش از 120 مايل فاصله داشتم. بنزين موجود كفاف 80 مايل پرواز را ميداد. از اعضاي دسته خبري ، حتي از راديو نبود. يك راه بيشتر نداشتم، به فكر آلترنيت افتادم. اگر ميرسيدم كه عالي بود، اگر هم نميرسيدم با چتر نجات در يك منطقه غير دشمنانه فرود ميامدم. (آلترنيت- Alternate به فرودگاه غير مادر لقب ميدهند. نزديكترين فرودگاه دوست)بزودي با برج آلترنيت تماس گرفتم. مسئول برج اطلاع داد كه شماره 4 هم در قسمت Final قرار دارد. (Final- ضلع آخر باند فرود) به من نيز اجازه فرود داده شد. وقتي هواپيمايم را در قسمت فاينال قرار دادم، شماره 4 به زمين نشست . منهم پس از چند لحظه روي باند فرودگاه نشستم.
موجودي بنزين 100 پوند بود. پس از بنزين گيري برخاستم و به سمت فرودگاه مادر پرواز كردم. سخت غمگين و متاثر بودم. سهمي از عدم بازگشت پرويز را در عهده خودم ميديدم. دلم ميخواست گريه كنم و لي چشمانم بدتر از دهانم خشك بود.
نبرد هوائي
.... و قبل از رسيدن به هدف، انفجاري در زير هواپيما شنيدم، طوريكه هواپيمايم لرزيد و بلافاصله گفتم:
امير مرا زدند ، ولي هواپيما هنوز پرواز ميكند، دقت كن ضد هوائي زياد است.....
شصت و پنجمين روز جنگ نيز مثل گذشته شروع شد. صبح زود به پست فرماندهي رفتم و از ماموريتم جويا شدم. هنوز مشخص نبود و يا مصلحت نبود كه زودتر ما را آگاه كنند. بنابراين در اتاق جنگ به انتظار دستور فرماندهي بودم. پس از دو ساعت اطلاع دادند اگر " سرهنگ جوادپور " تا ساعتي ديگر نرسد ، انجام ماموريت ايشان به عهده من خواهد افتاد. سرهنگ جواد پور به هنگام نرسيد ، برنامه فوق تعيين و طرح ريزي شده بود. شماره 2 " ستوان زنجاني " بود. او را خواستم و طرح لازم را برايش گفتم و از همكاران و دوستان حاضر در اتاق جنگ خداحافظي كرده، وسايل پروازي را برداشتيم و رفتيم به سمت شلترها.
[align=center]سرهنگ جوادپور يكي از خلبانان خوب پايگاه به علت توفيقش در يك جنگ هوائي در عراق و سرنگوني دو ميگ ،
به يك درجه ارشديت ارتقاء يافته بود
كنار هواپيماها بررسي بيروني انجام شد. سوار مركب ها شديم، موتورها را روشن كرديم و پريديم و چند لحظه بعد روي اولين نقطه معين شده در آسمان كنار هم بوديم. زمان را ثبت كرديم و به سوي هدف رانديم. پس از چهارده دقيقه از مرز گذشتيم. نشاني هاي نقشه با علامات زميني مطابقت داشت، هوا خوب بود، ديدمان عالي بود و مشكلي در كار نبود. هدف يك پست ديده باني بود در شمال شرقي سليمانيه. همه چيز طبق بريفينگ انجام گرفت و به موقع روي هدف حاضر بوديم. بلافاصله موقعيت گرفتيم و به سمت ديده باني شيرجه كرديم. لحظه اي كه به ارتفاع رها كردن راكتها رسيديم، به نظرم رسيد ديده باني خالي از نفر و متروك است. بنا بر اين از رها كردن راكتها خودداري كردم. به ستوان امير زنجاني نيز سپردم و جهت اطمينان بيشتر از متروك بودن هدف، از ارتفاع پائين اطراف ديده باني را بررسي كردم.
به " ستوان امير زنجاني " نيز سپردم و جهت اطمينان بيشتر از متروك بودن هدف، از ارتفاع پائين، اطراف ديده باني را بررسي كردم. به ستوان زنجاني گفتم دوباره موقعيت تاكتيكي بگيرد و رفتيم به طرف هدف شماره دو. سه دقيقه فاصله زماني بود و يك دره عميق و يک تپه، فاصله مكاني. ارتفاعمان حسابي پائين و سرعتمان زياد بود. از ديد هواپيماهاي دشمن مصون مانده بوديم. از كنار آنتن مخابراتي شهر سليمانيه كه ميگذشتيم، امير زنجاني گفت:
- جناب سروان آنتن سمت راست را ميبيني؟
ميديدم و پاسخ را دادم. گفت:
- تارگت Target خوبي است.
در حاليكه آخرين گردش به سمت هدف شماره 2 را شروع كردم و سي ثانيه بيشتر با هدف فاصله نداشتم، گفتم:
- چند بار مورد حمله واقع شده، متروك است.
و در همين زمان از روي كارخانه سيماني كه در غرب شهر سليمانيه قرار دارد عبور كردم و قبل از رسيدن به هدف، انفجاري در زير هواپيما شنيدم، طوريكه هواپيمايم لرزيد و بلافاصله گفتم:
- امير مرا زدند ، ولي هواپيما هنوز پرواز ميكند، دقت كن ضد هوائي زياد است
- ...........
جوابي از امير نشنيدم. چند بار اسمش را تكرار كردم و پرسيدم:
- ميشنوي؟
و در حاليكه سمت چپم را جهت ديدن هواپيماي امير ميپائيدم، يك فروند ميگ-21 را ديدم. قضيه انفجار روشن شد. بلافاصله تمام مهماتم را به طور اضطراري از هواپيما رها كردم و دكمه ها را جهت يك درگيري هوائي روشن كردم، سرعت را تا حداكثر افزايش دادم و ارتفاع را به حداقل ممكن رساندم . زنده ماندن خود را در نابودي ميگ مزبور يافتم، هيجان زدن شده بودم، يا بايد ميگ-21 عراقي را سرنگون ميكردم و يا بايد غزل خداحافظي را ميخواندم. ميگ-21 مدتها بود مرا ديده بود، از من بالاتر ميپريد و از هر نظر موقعيتش بهتر از من بود. گذشته از آنكه در خاك كشورش بود و اين باعث دلگرمي بيشتري براي خلبانش بود.
چاره اي جز درگيري هوائي نداشتم، تسليم شدن به فكرم نميرسيد، فرار هم غير ممكن بود. جنگ هوائي را انتخاب كردم.
حركتهاي تاكتيكي را آغاز كردم، چند بار با هواپيماي دشمن در يك ارتفاع قرار گرفتيم و از كنار هم رد شديم، بالا رفتيم، پائين آمديم. يك بار نيز با تاكتيكي كه به كار بردم ميگ-21 دشمن را چند لحظه جلو انداختم و خود را از مرگ حتمي نجات دادم ولي او هم خودش را كنترل كرد و سرعتش را پائين آورد اما من نجات يافته بودم و در فاصله بالاتري از وي قرار گرفته بودم. اشتباه بعدي دشمن آن بود كه ديگر سرعتش را اضافه نكرد . در ارتفاع پائين و جلوتر از من ميپريد اما من نيز مرتكب اشتباه شدم و موشكي را بي موقع به طرفش رها كردم كه از كنارش گذشت و منفجر شد و خيال ميكنم به او صدمه اي نرسيد.
بعد با مسلسل به طرفش تيراندازي كردم، اغلب پشت ميگ و گاهي در بالا و بال راستش پرواز ميكردم. ارتفاع خيلي پائين و سرعت ميگ خيلي كم بود. چندين بار به طرفش تير انداختم ، به ميگ اصابت ميكرد ولي سقوط نكرد. در حاليكه خلبان ميگ-21 دشمن سرش را كاملا به سمت من و راست گردانده بود ، ناگهان بال سمت چپش به زمين گرفت و اين كار يعني آتش گرفتن آني هواپيما.
(بين عكسهائي كه هواپيما به طور خودكار تهيه ميكند، اين تصوير همان ميگ مرحوم است كه پائين و جلوتر از من افتاده كه پس از اصابت گلوله و يك لحظه توجهش به من، باعث انهدامش شد.)
میگ 21 در اولین درگیری هوائی لحظاتی قبل از سقوط.
گلوله هاي در حال اصابت در تصوير مشخص هستند
ديگر درنگ جايز نبود، با سرعت زياد و ارتفاع كم منطقه درگيري را ترك گفتم و به سمت كشور بازگشتم. جاي انديشيدن به امير نبود. وقتي به آسمان كشور وارد شدم ، گزارش ماجرايم را دادم و گفتم كه از " ستوان زنجاني " خبر ندارم اما هرگز خيال نميكردم رادار كشورمان هم از امير خبر نداشته باشد. در جواب سوالاتم فقط سكوت بود كه شنيدم. پس از ورود به منطقه كنترل پايگاه ، با برج تماس گرفتم. اطلاعات لازم را گرفتم و در حاليكه حداقل بنزين را داشتم نشستم. هواپيما را به شلتر بردم و پس از خاموش كردن موتورها و پر كردن فرم پرواز به سمت پست فرماندهي رفتم.
وقتي شرح ناقص گم كردن و از دست دادن امير را ميدادم، چهره هاي حضار در اتاق، زير بار غم از دست دادن " ستوان ابوالحسني " كه پيش از ورود من از آن آگاه شده بودند، در هم فرو رفته بود. مدتي التهاب داشتم. از طرفي غم از دست دادن امير رنجم ميداد و از طرفي لحظات درگيري و اعمالي كه انجام شده بود و زندگي دوباره اي كه يافته بودم مرا مغرور ميكرد و از طرفي خبر فقدان" ابوالحسني " دردناك بود. هنوز چهره محجوب امير از نظرم محو نشده است، با آن صداي نازك و مهربانش ميگويد:
- جناب سروان، تارگت خوبي است.....
گاهي فكر كرده ام در اين تتمه عمري كه مانده است، مجال اين را خواهم يافت كه خلباني را ببينم با آنحجم يكجا جمع شده از ادب و استعداد و شور و عشق به وطن؟ و گاهي فكر ميكنم يعني ممكن است با كسي آشنا شوم كه جاي روحيه شاد و لب خندان و جوكهاي" ابوالحسني " را بتواند پر كند؟
بعد ها معلوم شد كه هواپيماي" ستوان زنجاني " با يك هواپيماي عراقي كه از پشت به او حمله كرده بود
تصادف کرده و هر دو در دم جان داده اند.
.......ادامه دارد.
پاسخ
جناب آوالانچ نازنین
الحق که خاطرات افتخار آمیز و با اقتداری است
آدم خودش رو در ماجرا حس می کنه ... من که خیلی از خواندن کامنت های جالب شما لذت می برم .. گاهی چندین بار آن ها را می خوانم .. مخصوصآ خاطرات غرور آفرین خلبانان شجاع شکاری را که ما همیشه مدیون زحمات و ایثارگری های یکایک ان ها بوده و هستیم
دست شما درد نکنه دوست بزرگوارم .. زحمت کشیدی
ممنون از انتخاب بهترین خاطرات
شاد و پاینده باشی
سلام عموجان
خدا به شما عمر با عزت بده که واسطه اینگونه کارهای خیر می شوید. آنهم در این دوره زمانه که برادر به یاد برادر خودش نمی باشد. اجازه می خواهم که انتقادی از این پست بکنم. به نظر من آوردن عبارت زنگ تفریح ذیل این پست زیبنده نبود. بنده می دانم که منظور شما از پست های زنگ تفریح چیست اما فکر می کنم بهتر بود اینجا استفاده نشود. یک غلط دیکته ای هم با اجازه شما بگیرم. تاریخ نگارش پست 14 اسفند است نه 14 بهمن (من در زمان خواندن مطالب پیشین اهمیت زیادی به زمان نگارش آنها می دهم)
تو را به خدا ببینید شما چه مطلبی می نویسید مردم (یعنی خودم) چه کامنت هایی می گذارند!
در پناه حق
پاسخ
حمید عزیز و نازنین
با درود به شما و دقت نظری که فرمودی ..
راستش اطلاق زنگ تفریح از ابتدا تا اکنون صرفآ به این مفهوم بوده است که .. در چارچوب مطالب همیشگی سایت نیست .. این یک اصطلاح است که به عناوین مطالب خارج از روال بیان می شود . هم چنانکه در زنگ تفریح ممکنه شما مطالب غیر درسی مطالعه کنی .. این اصطلاح هم با نیم نگاهی به آن نوع نگرش مورد بهربرداری قرار گرفته است
البته دوستان و خوانندگان قدیمی با مشاهده این بنر ، دقیقآ متوجه می شوند پستی خارج از برنامه است
البته چون موضوع این پست مربوط به خیر خواهی بود ، من هم یک لحظه به این فکر افتادم .. به همین دلیل در زیر آن برای تاکید مفهوم واژه " پست ویژه " رو قید کردم .. به هر حال از توضیح شما سپاسگزارم .. واقعآ اگه بدونم چنان تعبیر غلط دارد .. دیگه هرگز استفاده نخواهم کرد ..
در باره تاریخ .. شرمنده .. دلیل ان دیر وقت بودن زمان انتشار پست بوده است چون به محض دریافت ای میل .. خیلی منقلب شده .. و همان طور که در پست هم اشاره کردم .. صبر نکردم دو سه روز از ادامه پست اخر بگذرد .. !! و سریع دست به کار شدم .. از اون جایی که نوشته های پایانی در همه پست ها یکی است .. معمولآ از پست های قبلی کپی کرده و جای ساعت و تاریخ اش را عوض می کنم .. اصلآ متوجه ماه نشدم .. عذر می خواهم .. یعنی دقت نکردم
فکر کردم از پست اخر کپی شده است .. !! برای همین به ماه بهمن آن توجه نکردم .... ممنون از توجه و تذکر بسیار منطقی و صحیح
ایام به کام
سلام
خسته نیاشید کلنل
قبلآ در مورد نجات دادن اس ترین خلبان نیروی هوایی از خاک عراق توضیحات کمی دادید می خواستم اگه لطف کنید داستان را تعریف کنید
البته اگه مشکل داره سانسور شده تعریف کنید
در مورد ان خلبان هم توضیح بدید
ممنون
پاسخ
چشم عزیزم حتمآ سر فرصت توضیحات لازم رو می دهم
راستش رو بخواهی دست و بالم بسته است
ولی در حال هماهنگی با نهاد های مربوطه هستم .. تا مجوز اطلاع رسانی عملیات های ارتش رو بگیرم
سلام اقای مدرسی..
باور کنید با دیدنه عکسا و خوندن مطالب حالته بدی بهم دست داد نمی دونم چطور توصیف کنم
نمی تونم فعلا به دیدنشون برم ولی هر وقت تونسم حتما میرم هر کاری ازم بر بیاد واسشون انجام میدم ودریغ نمی کنم
خیلیها در اطرافموننو ما نمی دونیمو ازشون بی خبریم با خوندنه این پستتون متاسف شدم من نمیتونم به اسایشگاه فرخنده برم ولی اسایشگاه فرخنده های زیادی تو کشورمون هست و بی خبریم حتما به یکی از این مراکزی که بهم نزدیک تره و می تونم برم میرم و به نوبه ی خودم کمکشون می کنم
شما با نوشتن این پستتون خیلی ها رو بیدار کردید(خیلیها مث خودم)که مدتی می شد که غافل شده بودم نسبت به خیلی چیزا و خیلی ها..
بازم مث قبل خیلی پر حرفی کردم ببخشید از این بعد دیگه زیاد مزاحمتون نمیشم ..سعی خودمو می کنم
ممنونم از نوشته هاتون
پاسخ
ممنونم نوشین نازنین
خودت بقدری خوب و مهربانی .. که فکر می کنی همه ممکنه این احساس شما را داشته باشند .. نه عزیزم .. ما مردم دور از جان تا خود یا نزدیک هامون به مشکل بر نخورند ، به فکر هیچ کسی نبوده و نیستیم
من تنها به وظیفه ام عمل کردم
خوشحالم که تصمیم گرفتی به یکی از همین آسایشگاه ها بروی
خدا روح پدرت رو شاد کنه
خانواده محترم سلام برسون
سلام كاپيتان مدرسي عزيز خسته نباشيد استاد.
استاد عزيز من مطلب جديدي را اماده كرده ام كه در مورد
( تاثير شجاعت وايمان خلبانان در جلوگيري از سقوط هواپيما و معجزه ايمان وشجاعت در پرواز است .
كاپيتان من در اين مورد به خاطر اينكه شما تا كنون بارها در طول پروازهايتان با خطرات مختلف و شرايط مرگباري روبرو شده ايد و ان شرايط را كاملا تجربه كرده ايد دوست دارم اگر ميتوانيد به اين مقاله اطلاعات را اضافه كنيد و اگر جايي در مقاله شباهتي بين موارد ذكر شده بنده وتجارب شخصي خودتان به عنوان يك خلبان ديديد حتما ان را با مثال در مورد حوادثي كه براي شما وهمكارانتان روي داده كامل بفرمائيد.
كاپيتان هدف من در اين مقاله بيشتر روحيه دادن به خلبانان جوان است كه تازگي هم در حال استخدام گسترده در خطوط هوايي هستند و اينكه انها اين نكته را بدانند كه بعضي اوقات در شرايط خاص و اضطراري همه چيز به ايمان-وشجاعت خلبان ختم ميشود.
و اين مسائل معنوي و روحي است كه گاهي اوقات تعيين كننده سرنوشت پرواز است....
هر زمان كه صلاح دونستيد من مطلب را ارسال كنم.
در پناه حق پاينده باشي مرد اسمان.
پاسخ
خیلی ممنون علی جان نازنین
دست شما درد نکنه .. قرار ما این بود که هر وقت هر مطلب جدیدی زحمت کشیده وآماده اش کردی .. در پیشنویس قرار بدی و سپس در بخش کامنت ها اطلاع رسانی کنی .. این جوری هم شما کلی وقت هدر می دهی تا برایم کامنت بنویسی .. و به اصطلاح اجازه بگیری .. و کلی هم من باید وقت گذاشته و پاسخ بدهم .. !! البته مهم نیست .. من کارم این است .. و با دل و جان پاسخ عزیزان رو می دهم .. اما وقتی شما به جرگه همکاران سایت پیوسته ای .. مثل جناب امیر محمود بازیار .. مثل علیرضا صادقی و سایر عزیزانی که قبلآ همکاری می کردند .. همگی در پیشنویس قرار می دهند .. بعضی ها مثل جناب صادقی .. حتی به بنده هم اطلاع نمی دهد .. به موقع مطلب اش را در آن جا قرار می دهد .. آقای بازیار که مسئولیت آپ دیت آرشیو ها رو به عهده دارد .. معمولآ بعد از به روز رسانی در یک جمله کوتاه می نویسد .. عمو انجام دادم. .. همین
البته باز هم تکرار می کنم .. هیچ مهم نیست که این پروسه بین من و شما ادامه داشته باشه ... اما برای روزهایی که سر هر دوی ما شلوغ است .. باید به ثانیه ها هم فکر کرد ..
******
با مثالی از یکی از استاد خلبان های با تجربه و آس در رژیم گذشته که همه با عملکردی که انجام داده نام او را به خوبی می دانند .. به ارزش صدم ثانیه ها اشاره ای می کنم ...
خوب به خاطر دارم در زمان شاه همه معلم خلبانانی که قصد چک شدن برای فرماندهی هواپیما یا همون " ا. سی " را داشتند به آمریکا سفر کرده .. تا ضمن انجام ماموریت های لجستیکی ارتش که به عهده یگان های سی - 130 بود ، فرماندهی هواپیما هم چک می شد .. خب معلومه اون زمان بدون داشتن ابزار های مدرن ناوبری امروز مثل جی پی اس و غیره .. بی نهایت دشوار بود . و پرواز بر فراز اقیانوس ، نزدیک شدن به فرودگاه های بزرگ بین المللی و توانایی تماس با مسئولان برج مراقبت که به خاطر ترافیک سنگین .. یک لحظه روی فرکانس شما امده و سریع و تند تند اطلاعات مربوط به لندینگ و اپروچ رو می دادند .. کار بسیار بسیار دشواری بود .. چون هر دقیقه یک هواپیما در حال فرود یا تیک آف بود .. و کوچک ترین اشتباه در دریافت اطلاعات .. یعنی فاجعه .. !! خوب یادمه در یکی از همین سفر های یکی از معلم خلبان های حرفه ای که برای چک فرماندهی آمده بود .. وقتی در پاسخ مسئول برج مراقبت .. طبق روال همه جای دنیا گفت .. " راجر " استاد یاد شده او را به خاطر تکرار واژه راجر قبولش نکرد .. !! می دونی چرا .. ؟؟
اون معلم توانا .. معتقد بود که بیان واژه راجر در فرودگاهی مثل نیویورک که از لحظه اپروچ شما ده ها هواپیمای دیگر هم وارد فضا شده اند .. هر پاسخ جند دهم ثانیه ای .. باعث اتلاف وقت می شود .. !!! که در کل اگه محاسبه کنیم .. عدد بزرگی خواهد شد .. !
بله علی جان .. چون همه سطح مهارت و امادگی شون خیلی بالا بود .. مجبور بودند به جزئیات توجه کرده .. تا به قول معروف یک خلبان ششدانگ تحویل جامعه و ارتش داده شود ... !
*********
خب این مثال رو زدم .. تا اهمیت رعایت وقت و زمان برایت که روزی به امید خدا خلبان خواهی شد .. از حالا جا بیفتد
با تشکر از شما
سلام عموبهروز
خوبی؟
راستش این پستت حسابی روم تاثیر گذاشت
اگه کمکی از دستم بر بیاد حتما انجام می دم توی دو سه روز آینده حتما یه سر می زنم.
باور کنین انقدر بغض کردم که فکرم کار نمی کنه.
چندتا سوال تو ذهنم بی جواب مونده
اول اینکه چرا این بنده های خدا رو اینجوری به تخت می بندن؟واسه چی؟
دوم اینکه چرا دولت و دولتمردای ما حمایتی نمی کنن؟
سوم اینکه چرا ما آدما چیزهای باارزش زندگیمون رو ساده ازش می گذریم؟سلامتی بزرگترین نعمت
به امید روزی که هیچ بیماری روی تحت های بیمارستان و آسایشگاه ها نباشه...
پاسخ
امیرعزیز و گرامی
یک دنیا سپاسگزارم .. همین که یک نفر چنین احساسی یافته باشد ، من به هدف ام رسیده ام .
این که چرا این عزیزان معصوم ر و بسته اند .. ؟ من اصلآ اطلاعی ندارم
شاید به خاطر وضعیت ناقص دست و پاشون باشه .. ؟ شاید حس لازم رو نداشته و ممکنه شب زیرشون رفته و خون نرسد .. !!؟
در باره دولت .. تا اون جایی که من می دانم سازمان های یهزیستی در سراسر کشور مسئول این جور کار ها هستند .. بودجه لازم براشون اختصاص یافته و حتی نهاد های مردمی هم کمک می کنند
اما اصل سخن .. دانستن قدر سلامتی است .. که به خوبی اشاره کردی
به امید بهبود همه بیماران
کاپیتان مدرسی عزیز درود بی نهایت بر شما.
با خواندن این پست و دیدن این تصاویر،باور بفرمایید کوهی از غم بر دلم سنگینی می کند.آه که چقدر دلمشغولی های زندگی روزمره انسان را از توجه به همنوع خویش خصوصا چنین فرشتگان معصومی باز می دارد.
کاپیتان جان از آن جایی که ما اهل شهرستان هستیم و فرصت و امکان دیدار حضوری را نداریم خواهش می کنم شماره حساب این مرکز را اعلام فرمایید تا بتوانیم کمک ناچیزی به این عزیزان کرده باشیم.از شما هم بسیار سپاسگزارم که دارید واسطه چنین امر خیری می شوید.اجرتون با خدای سبحان.
با تشکر و ایام به کام
پاسخ
جناب جوهری گرامی
قربون احساس انساندوستانه شما دوست و هموطن نازنینم بشم
استاد جان .. این مرکز اعلام کرده که نیاز به پول نقدر نداره .. بلکه کمک های غیر نقدی می خواهد .. به همین دلیل به دوستانی که در شهرستان حضور دارند عرض کردم .. در صورت امکان به سایر کودکان نیازمند که لینک آن را قرار داده ام کمک فرمایند ..
جناب جوهری .. ای کاش قدرت مواجه با این فرشتگان رو داشتم .. می دونم به محض این که قدم به اون مراکز بگذارم ، با دیدن بچه ها حالم بشدت بد شده و قلبم با مشکل مواجه خواهد شد .. با دیدن عکس ها همین حالت رو داشتم
به هر حال ممنون از توجه شما انسان مهربان و دلسوز
سلام بهروز خان.
همون گونه که دستور فرمودید فهرست رو به روز کردم و در پیشنویس قرار دادم.
تا چند روز آینده بی مدرسی هم آپ می شود.
با اون وسیله که دیروز خریدید راحت کار می کنید؟ از کیفیتش راضی اید؟
پاسخ
امیر جان دستت درد نکنه
امشب حتمآ آن ها را در پست اصلی قرار می دهم
امیر جان دستت درد نکنه .. خیلی عالی است
من این را از شما یادگاری دارم
سلام به خانواده برسونید
من نمی دونم حکمت کار خا تو چیه!!! شکر سلامتی اولین چیزی هست که آدم با دیدن این تصاویر به ذهنش می رسه. امید وارم شب عیدی سعادت کمک به این عزیزان نصیب من بشه.
پاسخ
شهاب جان اشاره به حکمت الهی کردی ... بله حکمت های زیادی در این کار نهفته است که ما انسان ها از ان بی خبر و بی توجه ایم ..
باعث خوشحالی بنده است که شما دوست بزرگوار و مهربانم دل اون فرشتگان رو شاد کنه .. ممنون از تصیمی که گرفتی ..
آقای خبرنگار،
این مرکزی که شما معرفی کردید یک آسایشگاه "خصوصی" است که ماهیانه 160 هزار تومان به ازای هر کودک از خانواده های آنها دریافت میکند.
پاسخ
خانم آموزگار دانش اموزان استثنایی
خب .. که چی ؟
منظور شما این است که مردم کمک نکنند .. !!؟؟
یا این که این مرکز بی نیاز از کمک های انساندوستانه مردمی است .. !!؟؟
طبق گفته شما اگه ماهی به هر نفر 160 هزار تومن بدهند ، جمع ماهیانه درآمد این سازمان سیزده میلیون سیصد و چهل و چهار هزار تومان می شود .. ! با این درآمد بایستی حقوق پرستاران ، کارمندان ، تغذیه ، دارو ، ویزیت پزشکان ، کرایه ساختمان ، هزینه های آب و برق ، تلفن و گاز و ده ها مخارج پیش بینی شده رو هم اضافه کنید . آیا شما فکر می کنید کافی است ..!!؟
برفرض هم هزینه ها کافی باشد .. آیا شما معتقدید نباید مردم همیاری کنند !؟؟
واقعآ نمی دونم شما که اموزگار این مملکت هستید ، چرا این سخن را می گویید ؟ احتمالآ شما با مدیران این سازمان مشکل شخصی داشتید .. که این گونه با حب و بغض به زعم خودتون زیر آب می زنید
ضمنآ این عزیزان تقاضای پول نقد نکردند .. اصلآ این تقاضا از سوی خود مردم بوده است خانم معلم ..
واقعآ براتون متآسفم
......
.....
پاسخ
محمد جان .. آفرین بر تو
داشتیم ..!؟ اون هم در این سایت .. !!؟؟؟
سلام و خسته نباشید خدمت شما
تصاویر بسیار تکان دهنده ای بود. راستش من پنج روز پیش میدان صنعت تصادف کردم و دو هفته ای باید پایم توی اتل باشه اینها را که دیدم درد خودم یادم رفت.راستی میدانید بسیاری از نوابغ جان مبتلا به اوتیسم بوده اند؟این بچه ها در صورت اموزش و نگهداری درست اصلا معلول نیستند و خیلی هم میتونند مفید باشند. حالا من نمیدونم این مرکز دولتی است یا خصوصی که اگر دولتی باشد مسلما بودجه کافی دارد و ایراد از مدیریت است. به هر حال سعی میکنم تا عید سری به انجا بزنم ببینم چه چیزهایی بیشتر نیاز دارند که من هم توان تهیه اش را داشته باشم با روزنامه همشهری هم تماس میگیرم و ازشون میخواهم یک چیزی درباره این مرکز بنویسند که اوضاع این بچه ها خیلی خراب است میدانید که روزنامه خواننده بیشتری دارد و اثرات بیشتری هم خواهد کرد
پاسخ
جناب تهرانی عزیز و گرامی
بلا دور است .. خدا بد نده .. امیدوارم هر چه زودتر حالت خوب شده و دوباره صحیح و سالم شما رو زیارت کنیم
در باب این موسسه طبق کامنت یکی از اموزگاران ، خصوصی بوده و به ازای هر کودک ظاهرآ صد و شصت هزار تومان دریافت می کنند .. که با یک حساب سر انگشتی اگه محاسبه کنیم با این گرانی خدمات و حق و حقوق پرستاران و کادر درمانی ، بعید می دونم کفاف بدهد
البته مستحضر هستی که بیش از پنج هزار نفر ظرف دو روز این مطلب رو تنها در سایت دیدند .. آمار دقیق وبلاگ رو ندارم .. البته همشهری هم به قول شما خیلی عالی است .. هر کاری بکنی برای این فرشتگان کم است
ممنون از توجه شما
Salam Sarhang, Halet khobeh? Bebakhshid vali man font e Farsi nadaram, va chon keh Farsi ro ba font e Englisi neveshtan badam miad, baqia roo beh Englisi minivisam. Omivaram badetoon nayad. Vali khosh hal misham ageh javabam roo beh Farsi shirin khotoon bedin!Va ama
Col. I really love your site and have been visiting it for a while now, but never wrote anything because I know you are a busy man and did not want to clatter your site. Your site is a moral booster for Iranians all over the world. Specially your way of writing and putting things in their place is really marvelous. I really want to suggest here that you should write a book, for the reason that no site or articles can ever replace the good old book and you seem to have lots of things to write about. Besides you have been part of a history of Iran that is very unique, defending your country and winning which had not happened in the past 300 years as during all this time the territory of Iran was shrinking. The other special thing is that you have been part of first air battles of Iranian history in a war. You should be proud of yourself. The other reason for a book is that a book is forever and Iranians do have the right to know the history of their land and its achievements. Unfortunately due to non-existence of such traditions such as autobiography writing Iranians have to learn their history from foreigners even from Greek times to now the American times. Anyways back to the topic, about the children (the flowers of heaven as has been put in Quran) I must say, they are not at fault, we are. There are some stuff I want to share here. First institutionalized children should be monitored by both public and private entities to make sure they are not being abused. I do not know what are the regulations in Iran now. But I hope the frame work exists for their care. Alot of psychiatric conditions are treatable, you have mentioned the children being autistic, and autism for most part is a medically manageable condition if not totally curable. There are special schools for them. Ofcourse with a little bit of engineering things can change radically by designing special bedding and room layout as well as special flooring the habitat can be made safe and there is no need to chain kids to their beds. Using adult diapers would make urine smell go away and employing skilled people would be the most necessary of all. Unfortunately such children do not have much rights even in industrialized countries but some things which I have learned from them can be shared here. Public participation and aid is of utmost importance. For example in some countries ordinary citizens after being screened by police (to avoid sexual predators to gain access) become volunteers and help these kids by looking after them and working for free afew hours each day. You see these children do not require as much money as they need the looking after, cleaning and cooking for them. But all is not bad as you are working and I am sure others too, to make it better. Besides they have a place to live and they seem to be relatively well fed and clothed, just there needs to be a bit of educating the work force there to change the way they are running the place. In most of the countries of the world they are forced to beg and live on streets, ant that is a fact of life. The harsh life.
To lighten the mood abit, after reading your pages I got this impression that you have been friends with alot of ladies, the so called lady killer, so I wanted to ask you which kind of lady is good for marriage. Believe me in this age and time you can not even trust you shadow. Everything has become so materialistic and girls want the momentary and quick fixes. I wonder if you could write some thing on the issue on your site. And also by your kindness the answer the question, that how important it is to marry or whether the traditional ways were better or the newer ones. How important do you think one's partner should be Iranian. What about the past sexual life of the partner does it play a role later on in life. Please do answer them.
Oh, I forgot almost, do tell your readers specially the younger ones that marrying a relative increases the probability of having kids like those above many folds.
Specially that Iran has one of the highest congenital disease rates of the world, they should reconsider who they marry a cousin or a stranger. One more thing some where in your posts you had written of your hate for doctors and medicine. I felt abit bad for afew days. If anything you as a public spokesman you should increase the trust between medical community and public. Doctors make mistakes but it does not mean they are to be avoided. If it were not for doctors Iran would not have had a high life expectancy that it is enjoying right now. Without doctors 80% of world's population would not have existed. Regular checkups and monitoring of existing conditions have helped to increase quality of life and will do in future too. You should not give an impression to your readers to avoid health system. If anything you should start finding a good doctor, which by the way for a personality of such a caliber like yourself would not be that difficult. Col. be truthful in answering this when was the last time you had your blood pressure, cholesterol sugar etc. checked? Please inform the public that a simple checkup can save their lives. Thank you. I have alot of gratitude for you and your work. Lastly but not leastly here are some web gifts for you, nothing special though,
You can embed this in your site and see earthquakes as they happen all around the world: http://www.iris.edu/seismon/
And some other stats which might help you in your journalistic endeavours:
http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_statistically_superlative_countries
http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_statistically_superlative_objects_by_country
http://en.wikipedia.org/wiki/International_rankings_of_Iran
Khodahafez
پاسخ
حامد عزیز و گرامی
بی نهایت از وقتی که صرف کرده و نکات بسیار جالبی رو مطرح کردی از شما سپاسگزارم .
حامد جان من از شما اجازه می خواهم این بحث رو از طریق ای میل با شما ادامه دهم .. منظورم اون بخش اخر است .. البته همان طور که شما اشاره فرمودی به طور کلی هم یک پست در باره تجربیاتم در ان زمینه بنویسم .. اگر چه معتقدم جوانان امروز خیلی با درایت تر از قدیمی ها هستند
هر جمله از کامنت شما دارای دریایی از مفاهیم است .. در باره کتاب ، کودکان ، ازدواج و بقیه موارد چشم اجازه می خواهم با فراغ بال پاسخ شما دوست بزرگوار و پسر عزیزم رو بدهم
در باره مشکلات بیماری و آزمایشات .. چشم حتمآ پی گیری خواهم کرد .. از این که به فکر من هستی .. سپاسگزارم
حتمآ در این باره صحبت خواهم کرد .. فقط لطف کن شما یک نامه به جی میل ام ارسال کن .. تا خدای ناکرده فراموش نکنم .. آخه من خیلی کم حواس هستم .. مخصوصآ ایام عید است و خانه تکانی که من ازش متنفرم .. به همین دلیل می گم ممکنه یادم بره
در پایان .. I,m Not Lady Killer Sir !!چشمک
سلام استاد عزیز
یه خورده کم پیدا شدم بخاطر سنگینی درس و فشار زندگی ولی نمی گذارم پستی از سایت از دستم در بره.
معمولا" وقتی سر و کله ام یک دفعه در بخش کامنتها ظاهر می شه حامل خبر خوشی هستم. استاد سری جدید مستندهای نشنال جئوگرافیک دوباره آغاز شده و فصل هفتمش در حال پخش می باشد. یک قسمت از این فصل پخش شده که تا تابستان که ایران می آیم فکر کنم کل این فصل هم آماده باشد تا طبق معمول دو دستی تقدیمتان نمایم.
راستی در مورد پست قبل که مربوط به کودکان معلول و اکثرا" کودکان اوتیسمی بود یک کامنت بلند و بالا نوشتم (دیروز ، شب امتحانم) که خواهش می کنم اگر امکان دارد در این پست کامنتم را در صورت امکان منتشر نمایید چونکه با سواد ناقص خودم این سندرم (اوتیسم) را توضیح دادم و تحلیل کردم ولی چون پست جدید روی سایت قرار گرفته می ترسم مثمر ثمر واقع نشه.
در هر حال اگه امکان انتشار کامنت قبلیم در این پست نیست تاکید می کنم دوستان و خیران عزیزی که قصد دارند اسباب بازی به این فرشتگان عزیز دهند دقت کنند که افراد مبتلا به سندرم اوتیسم معمولا" (اکثرا") با اسباب بازیهایی که تولید سر و صدا می کنند مشکل دارند و باعث بی قراری آنها می شود (این مشکل در کودکان خردسال اوتیسمی بیشتر هست).
دوستی اشاره کرده بود که افراد دارای اختلالات اوتیستیک معمولا" نابغه می شوند در جواب ایشان باید عرض کنم بستگی به درجه اختلال در آن فرد دارد. معمولا" در سندرم آسپرگر این نبوغ دیده می شود (سندرم آسپرگر هم زیر شاخه ای از اختلالات فراگیر رشد یا به اختصار پی دی دی هست که اوتیسم هم زیر شاخه ای از پی دی دی هست و گاهی اوقات اوتیسم خفیف را آسپرگر هم می نامند) اگر این اختلال بسیار شدید و فراگیر باشد شخص مذکور حتی قادر به تکلم و راه رفتن هم نخواهد بود. ببحشید جدا" خیلی جاده خاکی رفتم و اصلا" این کامنتم ربطی به این پست نداشت.
مرافب خودتان باشید
سام (سوئد)
پاسخ
ممنون سام نازنین
امیدوارم مثل همیشه در همه زمینه ها موفق و پیروز باشید
نمی دونی چقدر برای مستند ها خوشحال شدم .. واقعآ سپاسگزارم
در مورد اوتیسم و اطلاعاتی که ارایه دادی .. بسیار علمی است .. از شما سپاسگزارم . من کپی این نظریه رو در پست قبلی هم قرار می دهم
ممنون از شما
درودبرکاپیتان
واقعادردناک بود،یکی به من گفت که چرا باید همچین افرادی باشند؟ من هم به اون گفتم بخاطراینکه به خودت بگی سلامتی وتندرستی بالاترین نعمت است. خدایا شکرت.
پاسخ
ممنونم عزیزم .. واقعآ پاسخ فلسفی زیبایی دادی
دست شما درد نکنه