درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
   حکایت شوهر عمه روستایی

 یادی از خاطرات روزگار جوانی / ۱۸ +

کدخدا اصلا توجهی به اطراف نداشت .. تا این که ریتم تند تر شده و یکی دو نفر به روی سن رفته و با رقاصه ها شروع به رقص کردند .. ! با دقت به قیافه افرادی که به روی سن رفته و در حال شوخی و رقص با رقاصه های نیمه لخت بودند ، می شد فهمید که از لات های سرشناس همون محله هستند .. این نکته زمانی آشکار شد که بعضی از اون ها رو رقاصه ها به نام صداشون می کردند .. ! در همین اثنا دیدم ای دل غافل کدخدا هم با پریدن از روی دیوار سن ، خودش رو به آن ها رساند .. !! براتعلی خان به رسم رقص های محلی کردی که امیخته ای از رقص لزگی است ، با کوبیدن پا و چرخیدن دور خانم ها ، انرژی اش رو تخلیه می کرد.. !! مردم هم هورا می کشیدند .. که ناگهان چشم شما روز بد نبینه .. در یک لحظه دیدم درگیری آغاز شد .. و دو نفر از آقایون لات ها به سمت کدخدا هجوم بردند .. و چون او در حال نشسته پا می کوبید ، خیلی زود تعادلش رو از دست داده و با پشت روی سن ولو شد .. خنده حضار بد جوری او رو عصبانی کرد .. !! در حالی که آقایون در حال تمسخر و خنده بودند ، مثل فنر از جایش پریده .. و دو نفر از آن ها را محکم به هم کوبید .. !!

    یادی از خاطرات روزگار جوانی /۱۸+    

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

bbck0mxnwn7x5nglls69.jpg

" حکایت شوهر عمه روستایی " عنوان مطلب این پست است که تقدیم شما یاران گرامی می کنم . راستش رو بخواهید هدف اصلی من از نگارش پست هایی با محتوای خاطرات خصوصی قدیمی ، صرفآ شرح اوضاع اجتماعی .. شرایط زندگی و اوضاع و احوال چند دهه قبل است که به رسم پرکردن اوقات فراغت خوانندگان محترم و مروری بر تاریخ گذشته نوشته شده است . این نخستین بار است که واژه بعلاوه هیجده در سوتیتر پست قید شده است .. صرفآ به خاطر احتیاط است . البته دوستان شاهد هستند که به درخواست بعضی خوانندگان وارد این حریم شدم .. اما اجازه می خواهم یک اعتراف دیگری هم بکنم .. از شما چه پنهان قصد داشتم برای پست های حساس این چنینی خیلی وقت گذاشته و با حس و حال مخصوص به ان می پرداختم .. اما متآسفانه دو موضوع باعث شد به شرایط لازم نرسم ! اول فضای بشدت سیاسی پست قبل بود که برای نخستین بار و صرفآ به جهت حضور شکاری های نیروی هوایی وارد آن مبحث شده بودم .. که خب واکنش های متفاوت رو دیده و خواندید ! دوم این که به خاطر حضور نوه های شیطون و دوقلویم که به بهانه خانه تکانی دخترم در این ایام میهمان ام بودند .. باعث شد که آن طوری که می خواستم نشد .. امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشید ..

همان گونه که مستحضرید .. قرار بود از یازدهم اسفند نمایشگاه هوایی در فرودگاه پیام افتتاح بشه .. من ساده هم به شوق دیدار بعضی از یاران و خوانندگان محترمی که قول حضور داده بودند .. ثانیه شماری می کردم .. شب دهم اسفند ماه بار و بندیل و لوازم شخصی ام را جمع آوری کردم تا در مدت نمایشگاه با حضور در منزل دخترم در خدمت باشم .. همه شاهد هستید با چه اشتیاقی در هر پست بنر های نمایشگاه را درج می کردم ... اما وقتی دامون عزیز از تهران تماس گرفت که در باره ساعت آغاز نمایشگاه و حرکت سرویس ها بپرسد .. پرس و جو کردم . و متآسفانه مطلع شدم به دلیل شرایط جوی و بارندگی شدید تاریخ ان تغیر کرده و به اردیبهشت ماه موکول شده است .. ! باور کنید از این که لایق اطلاع رسانی نبوده ..و این همه برنامه ریزی کرده بودم اصلآ ناراحت نشدم .. !! از این که خیلی از دوستان از شهرستان ها به ذوق دیدار اعضای سایت راهی تهران شده بودند ، خیلی ناراحت شدم . و از همه خصوصآ دامون نازنین ، افشین فریدونی گرامی پوزش می خواهم . من باید زودتر از این ها متوجه جایگاه کاذب خود شده و به دوستان وعده نمی دادم .. از این رو اعلام می کنم .. از این پس در هیچ نمایشگاهی وعده حضور نخواهم داد .. اگه عمری بود پولی دستم اومد ، خودم به یک رستوران همه رو دعوت می کنم .. و این جوری سنگ روی یخ نمی شوم .. !!!

 کلام آخر این که .. من دیشب بعد از سپردن دوقلو ها به کرج ، سریع برگشته و تا همین الان که ساعت هفت و پانزده دقیقه بامداد است .. یک سره در حال تکمیل این پست هستم .. بخش عمده اش رو قبلآ با عجله نوشته بودم .. چون به تصور حضور در نمایشگاه می خواستم قبل از رفتن به کرج پست رو اپ کنم .. اما قسمت این بود که دیشب با عجله به پایان برم .. تعداد زیادی کامنت رسیده که فرصت نکردم پاسخ دهم .. و حتمآ امروز بعد از ظهر جواب خواهم داد .. ضمنآ اطلاعات تکمیلی دیگری در باره پست قبل به دستم رسیده است که در همان بخش کامنت ها درج خواهد شد ..

 نیم قرن پیش ... !!

 وقتی سخن از ایام کودکی و نوجوانی ام می شود ، بی اختیار به ۵۰ سال قبل برگشته و خاطرات ام رو مرور می کنم .. پدرم درجه دار نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی بود .. نیرویی که دیسیپلین و سلسله مراتب نظامی در آن به صورت سخت گیرانه ای اجرا می شد .. ! به همین خاطر در آن روزگار اغلب پرسنل ارتشی خصوصآ در میان درجات نظامی پائین تر ، آن ها پرخاشگر و عصبی بودند .. ! و به ندرت به کانون خانه و خانواده خویش توجه ای داشتند .. اوقات فراغت اغلب آن ها به میگساری و قمار سپری می شد   و  خیلی کم آدم های متعادلی از نظر روحی روانی در بین آن ها یافت می شد .. ! و پدر من هم از این امر مستثنی نبود ! تازه عشق به کبوتر بازی و همسران جدید از رسمی و غیر رسمی گرفته تا صیغه ای و موقت هم به تمام خصلت های رایج افزوده شده بود !! به قول خودش که همیشه به طنز یا جدی اظهار می داشت " سجل ام رو به خاطر ازدواج های مکرر و پر شدن ستون ازدواج چند بار عوض کرده ام .. ! " در چنین اوضاع و احوالی ، تا سال چهارم دبستان در شهر شاهور ( سلماس ) و در ادامه در پادگان قوشچی واقع در ۴۵ کیلومتری رضائیه ( ارومیه ) گذروندم ... من و برادرم بهزاد ، ثمره ازدواج دوم و رسمی او بودیم و بقیه برادران و خواهرانم هم حاصل سومین ازدواج رسمی اش محسوب شده و همه زیر یک سقف روزگار رو می گذروندیم .. چه گذروندونی .. !!

 دنیای بچگی من ...

زندگی با نامادری هر چند هم که زنی مهربان باشد ، باز لفظ نامادری ترحم برانگیزه .. ! اون زمان ها  به نا مادری می گفتند .. ننه اندر ! و دست بر قضا ما هم ننه اندر داشتیم ! به همراه پدری با دیسیپلین که به گفته خودش کبوتر هایش رو از ما بیشتر دوست داشت !! سطح زندگی همه تقریبآ شبیه به هم بود . گلیمی پلاسیده ، صندوق چوبی ، رادیوی لامپی تاقچه ای ، چند دست لحاف و تشک ، یخچال کوچک با مارک " فیلکو " که برای کنترل ننه اندر ها کارخانه سازنده اش قفل روی در آن تعبیه کرده بود ! تا بچه های شکمویی به سن و سال من هوس مربای آلبالو یا خیار شور خانگی رو نکنند ! در مدرسه هم ترکه های  آلبالو با معلمان عبوس و بد اخلاق و تنبیه های بدنی روزگار مون رو تشکیل می داد ! یادمه نخستین باری که خودکار دو رنگ ( سرخ و آبی ) رو در دست تنها بچه پولدار کلاس مون به نام " تهرانی " دیدم ، مثل سایر همکلاسی هامون خیلی حسرت اش رو خوردم .. !  وقتی هم که بچه افاده ای پولدار از سر ترحم برای لحظه ای خودکارش رو به دستم داد ، ناخوداگاه مزه ترکه تبعیض طبقاتی معلم رو بر روی کتف ام احساس کردم .. !! تنها دلخوشی خانواده سفر به مشهد و دیدن اقوام بود . همیشه سر راه یکی دو شبی رو در تهران میهمان پیرزنی مهربان به نام " دختر آقا قمی " که در محله سه راه اکبر آباد زندگی می کرد ، بودیم ..   و اون خدا بیامرز تنها رابط ارتباط من و بهزاد با مادرم بود .. ( همان محله ای که دست سرنوشت سال ها بعد مرا با سوسن عشق اسطوره ای ام آشنا کرد ! )   

 سفر های سالیانه ...

نخستین دیدار های اولیه با مادر که به همت اون پیرزن دوست داشتی میسر می شد رو دقیقآ به خاطر دارم .. خوب یادمه نوشابه " اسو " که رنگ و طعم نارنجی داشت رو خیلی دوست داشتم ! و مامانم با علم به این علاقه ، همیشه با یکی دو شیشه اسو سر قرار می امد .. و من در حالی که نوشابه رو سر می کشیدم .. به مادرم که با چشم گریان قربون صدقه ام می شد ، می نگریستم .. ! و موقع خداحافظی هم یک اسکناس دو تومنی ( ۲۰ ) ریالی به هر کدوم از ما می داد که اون موقع خیلی ارزش داشت .. و اغلب بابام ازمون می گرفت .. !! بعد ها که کمی بزرگ تر شدم ، به بهانه تغیر محل زندگی ارتباط دختر آقا قمی با مادرم به کلی قطع شد .. !  بعدها درسال های آخر دبیرستان و قبل از پیوستن به نیروی هوایی یه روز به طور اتفاقی او را پیدا کردم .. ! ( اینجا ) و زندگی ام رنگ و بویی دیگر گرفت .. صحبت از سفر سالیانه شد . یادمه هر سال فصل تابستان بعد از آغاز تعطیلات سه ماهه مدارس پدرم به اتفاق اهل و عیال شال کلاه کرده و همگی راهی مشهد می شدیم .. تجسم یک خانواده شلوغ یازده نفری شامل .. بابام ، ننه اندر ، بهروز ، بهزاد ، بهنام ، چهار خواهر و گاهی مادر بزرگ و عمه ام که با ما زندگی می کردند ، واقعآ مشکل بود ! بابام عادت داشت با اونیفورم ارتشی و مدال های رنگا وارنگی  که به سینه اش می آویخت با چهره کاملآ عصبی خانواده رو به هزار مکافات به ایستگاه راه آهن برسونه .. قطار درجه سه با صندلی های چوبی و خوردن غذا درون کوپه خیلی زجر آور بود .. !!

براتعلی خان ، شوهر عمه بنده .. !

بعد از توقف یکی دو روزه در تهران ، دسته جمعی راهی ایستگاه قطار شده و عازم مشهد می شدیم .. لق لق قطار های قدیمی با صندلی های چوبی و خوابیدن روی هم دیگر .. بلانسبت مثل گوسفند !! هنوز هم در ذهن غبار گرفته ام باقی است !  بزرگ تر که می شدم ، راستش از این نوع مسافرت خجالت می کشیدم .. البته شرایط سخت اقتصادی حاکم بر خانواده ها رو خیلی خوب درک می کردم .. در مشهد معمولآ سه چهار روزی رو منزل اقوام خراب می شدیم .. !! و بعدش برای دیدن عمه کبری راهی قوچان و از اون جا عازم روستای عمه خانم می شدیم .. ! من کلآ دو تا عمه داشتم .. بزرگه بعد از طلاق مادرم ، قید خانه و زندگی اش رو زده و در منزل پدری به نگهداری ما همت گماشت .. و من از کودکی او را " مامی " صدا می زدم !! ( چه غلط ها !! ) .. عمه کوچک تره که به اصطلاح موند بالا و باسواد بود ، بعد از جدا شدن از همسر مولتی ثروتمندش که از ملاکین بزرگ مشهد و شریف آباد بود ، نمی دونم چگونه سر از روستایی دور افتاده در آورده و همسر مردی محترم ، خنده رو ، ورزشکار که دست بر قضا کدخدای ده هم بود می شود .. و ما هرساله بعد از طی کیلومتر ها راه دور از پادگان قوشچی در غرب کشور ، به شرق آن در مشهد امده و یکی دو ماهی رو در روستا می گذروندیم .. پدرم بعد از یک ماه به سر خدمت اش بر می گشت .. و ما در ده کدخدا می ماندیم . اسم روستای براتعلی خان " سالان قوچ " بود که بعد از عبور از چند روستای بزرگ و کوچیک ، در نهایت با اجاره چند فروند الاغ و قاطر به سالان قوچ می رسیدیم اون موقع جاده شوسه مجهزی وجود نداشت .. و اصطلاحآ جاده مالرو بود .. که گاهی کامیون و تراکتور از آن می گذشت . و برای رسیدن به ده بایستی از چارپایان استفاده می کردیم .. !!  

 روستای سالانقوچ ...

 تا اون جا که یادمه روستای یاد شده در دامنه کوهپایه های وسیعی قرار داشت .. و همانند اغلب دهات چشمه ای گوارا در فاصله ای دور تر از روستا قرار داشت .. یک استخر بزرگ برای آبیاری مزارع در مرکز ده قرار داشت .. تا دلتون بخواد سرسبز بود .. باغات فراوان انگور ، درختان بادام و زرد آلو چون چتری اطراف روستا رو پوشانیده بود .. و در دامنه ها هم گندم و جو به صورت دیم کاشته می شد .. خب مهمانان کدخدا هم از ارج و قرب بالایی برخوردار بودند .. و برای یک جوان محرومیت کشیده ای مثل من خیلی حال می داد .. چپ و راست بچه ارباب خطاب ام می کردند .. جای همه شما عزیزان سبز .. صبحانه با نان داغ روستایی و کره محلی و انواع مربا و تخم مرغ محلی خیلی می چسبید .. ظهر ها هم برای نهار اغلب از گوشت " قورمه " که بی نهایت خوشمزه بود استفاده می کردند .. ( در روستا های اون زمان چون یخچال وجود نداشت ، مردم گوسفند را کشته و گوشت های آن را همراه با دنبه و چربی هایش درون دیگی بزرگ روی آتش قرار داده و همه ان را سرخ می کردند .. و سپس درون پیت های حلبی ریخته و می گذاشتند سرد شود .. و همیشه در تمام فصل سال گوشت خوشمزه برای انواع غذا داشتند ) .. یکی از غذا های مقوی و مخصوص روستا " فطیر ماسکه " ( که امیدوارم تلفظ اش رو اشتباه ننوشته باشم ) بود که حاوی ظرفی مملو از کره حیوانی و نان مخصوص روستایی درونش بود که حسابی روغن جذب نان شده و با مخلفاتی چون مغز گردو و غیره صرف می شد  .. در تابستان تا دلتون بخواد انگور و سایر میوه های روستا رو می خوردیم و تمام محرومیت های پادگان رو فراموش می کردیم ...

 عمه کبری ...

 همان طور که اشاره کردم .. عمه کبری یکی از خانم های باسواد روزگار قدیم بود که در جوانی به شغل معلمی اشتغال داشت .. و خیلی اهل مطالعه و مد بود .. هر کی به روستا می رفت برای او کتاب سوغات می برد .. پدرم اغلب سر به سر او می گذاشت .. و کار های او را در روستا به شوخی می گرفت    یادمه می گفت : خواهر ما با موهای رنگ کرده و ناخن های لاک زده هر روز باید تاپاله ها ( مدفوع گاو ) رو جمع کرده و با ان برج بسازد !! خلاصه خیلی خوش می گذشت .. براتعلی خان هم در نوع خودش آدم جالبی بود .. اهل بگو بخند بود .. جثه بسیار قوی داشت .. ولی خیلی مهربان و مهمانواز بود  کار های خارق العاده ای انجام می داد که برای من تازه گی داشت .. مثلا یک بار با دست پوست ماری رو از بدن جدا کرد .. !! در سال های اخر تحصیلی که از قوشچی به تهران امده بودم ، به رسم گذشته با عمه دیگرم به سالانقوچ رفتیم .. این سفر با گذشته خیلی فرق داشت .. چون احساس استقلال کرده و با براتعلی خان خیلی گرم گرفتم .. ! و از این که مثل یک مرد از من پذیرایی می کرد ، خیلی افتخار می کردم  .. بعضی روز ها برای شکار قوچ کوهی به  دامنه های کوه رفته و در طول راه سخن از هر جا و هر چیز می گفتیم .. !!  راستش رو بخواهید باورم شده یود که برای خودم نا سلامتی مردی شده ام .. !! مخصوصآ که کدخدا باب سخن را به دختر های خوشگل روستایش کشانده و در باره هر یک از آن ها حکایت ها می کرد .. به اصطلاح امروزی ها ، آمار همه رو داشت .. اخه خیر سرش کدخدا بود ..! و هر از گاهی هم از وضعیت تهران می پرسید .. چون هرگز توی عمرش پایش به تهران نرسیده بود .. ! اما وقتی صحبت به دختر های تهران می رسید .. من کم می اوردم  ! چون واقعآ یک جوان سر به زیر و خجالتی بودم .. و برعکس برخی از همکلاسی هایم ، با هیچ دختری سلام و علیک نداشتم .. !

 اشتباه بزرگی که مرتکب شدم .. !!

 بعد از سه ماه گشتن و تفریح با براتعلی خان ، دیگه خیلی با هم دوست شده بودیم ! از حق نگذریم مردی خوش تیپ و چارشونه ای بود ! و تا زمانی که دهانش رو باز نمی کرد و به اصطلاح اون یک ردیف دندان های عاریه طلایی اش بیرون نمی افتاد ، کم تر کسی متوجه روستایی بودنش می شد .. ! چون تیپ غلط اندازی داشت .. ! اما وقتی لب به سخن می گشود ، دیگه معلوم می شد همین الان از پشت کوه امده است .. !! اشتباه بزرگی که قبل از برگشتن به خانه مرتکب شدم ، دعوت او به تهران بود .. !! تعجب نکنید .. دعوت اصلا اشکالی نداره .. اما من احمق نمی دونم بر چه اساسی در اوقاتی که در کوهستان برای شکار رفته بودیم .. شیطنت کرده و او رو وسوسه کردم اگه به تهران بیاید .. همه دختر های تهرانی برای او غش کرده و سینه چاک خواهند داد .. !! خودم هم نمی دونم چرا آن همه چاخان رو برای آن مرد روستایی کردم .. !!؟ شاید برای اظهار وجود بود .. ! شاید هم خواستم قمپز در کرده و بگویم من هم دست ام در کاره .. !! و مقابل ردیف کردن آمار زنان زیبای سالان قوچی ، من هم از دختران تهرونی گفته باشم  .. !! فقط تنها چیزی که قبل از خداحافظی در گوش ام نجوا کرد این بود .. " به عمه کبری هیچ چیزی نگو .. اون زن زرنگیه  .. می خوام تنها بیام تهران .. !! باور کنید مرتب به خودم دل خوشی می دادم که شاید یادش بره ! "  ولی همین که یاد موضع اوندنش می افتادم ، عرق سردی تمام وجودم رو در بر می گرفت .. !! اخه من و عمه خانم و مادر بزرگ ام در یک خانه نقلی کوچک در خیابان نواب - چهارراه مرتضوی ماهی هشتاد تومن اجاره کرده بودیم .. با دعوت از اون لندهور واقعآ به مشکل بر می خوردیم .. !! از همه مهم تر جا مون هم نمی شد .. !!  

 

کسی خونه نیست .. !؟  

 دقیقآ نمی دونم چه مدت از بازگشت مون به تهران گذشته بود . کم کم قضیه دعوت کدخدا از ذهن ام داشت پاک می شد . دلم خوش بود که او هرگز از عهده سفر به تهران بر نخواهد امد .. ! چون به اعتراف خودش هرگز تو عمر چندین و چند ساله اش پاش رو از قوچان و مشهد فراتر نگذاشته بود ! چه به این که بلندشه بیاد تهران .. ! اما من ساده هرگز فکرش رو نمی کردم با اون قندی که توی دل کدخدای بخت برگشته آب کرده بودم .. خواب و خوراک که سهل است استغفرالله دین و ایمانش رو هم گرفته ام ! طفلک کدخدای خوش باور . چه بسا شب ها خواب زیبا رویان تهرونی رو می دیده است .. عاقبت از اون چیزی که می ترسیدم به سرم اومد .. ! یک روز اوایل صبح صدای نتراشیده و نخراشیده ای رو شنیدم که از همسایه ها سراغ آدرس ما رو می گرفت .. ! لحظه ای بعد صدای کوبیده شدن تنها پنجره مشرف به کوچه توجه عمه خانم رو هم جلب کرد .. ! براتعلی خان با همون لهجه شیرین قوچانی اش در حالی که به پنجره خونه می کوبید می گفت .. آهای صاحبخونه .. کسی خونه نیست .. !!؟ من بیچاره از ترس اصلآ به روی مبارک ام نیاوردم !  عمه خانم که از شنیدن صدای کدخدا حسابی شوکه شده بود .. غضبناک به من نگریسته و با حالت عصبانی گفت .. این صدای براتعلی ما نیست .. !!؟ این جا چه کار می کنه .. !!؟ اصلآ کی به او ادرس خونه ما رو داده است .. !!؟ نکنه کار تو باشه .. !!؟ همین رو کم داشتیم که مرتیکه لندو هو سر و کله اش این جا پیدا بشه .. !  کدخدا این بار در حالی که خودش رو معرفی می کرد گفت .. مویوم .. براتعلی .. کسی خنه نیست !!؟ عمه خانم در حال غر زدن زیر لب تکرار می کرد .. مرده شور برده همچی می گه براتعلی که هر کی ندونه فکر می کنه انگار ولیان ( نایب وقت تولیت آستان قدس رضا ) اومده .. ! مردک خجالت نمی کشه .. !  

دسته گلی که به آب دادم .. !!

گاهی آدم اعمال و گفتاری ازش سر می زنه که بعدآ پشیمان می شه .. و هیچ سودی هم براش نداره ! دقیقآ عین حکایت من و براتعلی خان ساده اندیش ! که به خاطر شیطنت های جوانی و احساس استقلال کردن ( شما بخوانید مرد شدن !! ) بیچاره کدخدا رو از دیارش آواره کردم .. ! البته این رو اضافه کنم که وضع مالی اش خیلی خوب بود .. و دقیقآ عین ضرب المثل معروف قدیمی که می گه .. " فلانی باغ بالا و آسیاب پائین داره .. ! " او هم در روستای خودشون بر و بیایی داشت و دقیقآ باغ منحصر به فردش در موقعیت بالای روستا واقع شده بود و آسیاب مجهزش در پائین قرار داشت .. تازه توی شهر قوچان هم چند باب مستغلات از جمله گاراژ بزرگی که قدیما کاروانسرا بوده ، داشت . خلاصه آدم متمولی بود .. اون روز صبح وقتی وارد خونه ما شد .. راستش نشناختمش !! حسابی به خودش رسیده بود .. به اصطلاح تیپ زده بود ! کت و شلوار بسیار فاخر ، بارونی مارک دار ، کلاه لبه دار گرانقیمت ... البته سر و صورت اش رو هم صفا داده بود .. ! یعنی ته ریش دایمی خود رو سه تیغه زده و سبیل قیطونی اش رو کاملآ با سلیقه " انکارد " کرده بود .. ! به محض این که چشم اش به من افتاد ، با چشمکی حالیم کرد که .. فرق کرده ام .. !!؟ و من خیلی زود دوزاری ام افتاد که حتمآ مشاوری آگاه و امروزی داشته که این چنین او رو تغیر ظاهر و قیافه داده است ... و صد البته سر کیسه رو باید حسابی باز کرده باشد .. ! در نخستین فرصت پیش اومده ازش در باره لباس هاش پرسیدم .. خیلی صادقانه گفت .. با بردار فلانی ( که قبلآ شهردار قوچان بود ) قبل از اومدن به ولایت شما ، رفتیم مشهد .. و با سلیقه مسعود خان این لباس ها رو خریداری کردم .. !! خب حالا داش بهروز چطوره ... !!؟ 

 روز اول ...  

از اون جایی که کله سحر وارد تهران شده بود ، با شناختی که از پر خوری او داشتیم ، عمه خانم سریع هر چه تخم مرغ در یخچال خونه داشتیم رو نیمرو کرده و با کره و مربا و چای شیرین و نان داغ بربری سریع سفره رو آراست .. و به سبک قوچانی ها خطاب به شوهر عمه ام گفت .. براتعلی خان بسم الله ! یعنی بفرما .. و او بدون تعارف با دست افتاد به جان دیس بزرگ تخم مرغ و بعدش خیلی با اشتها ترتیب هر چه کره و پنیر بود رو داده .. و با سرکشیدن لیوان بزرگ چای ، به مخده تکیه داد .. ! عمه خانم به رسم خود آن ها با لهجه کردی قوچان خطاب به کدخدا تعارف کرده و گفت .. براتعلی خان اگه سیر نشدی ، چند تا تخم مرغ دیگه نیمرو کنم .. !!؟ او در حالی که خود رو جا به جا می کرد .. خیلی راحت گفت .. نه زحمت نکشید .. مو تو گاراژ ( منظورش ترمینال بود ) جاتون خالی یکی دو دست کله پاچه خورده بودم .. !!! باور کنید کم مونده بود من و عمه جان از تعجب شاخ در آوریم .. !! البته غذا خوردن او رو قبلآ دیده بودیم .. و به همین خاطر عمه براش ده - دوازده تا تخم مرغ نیمرو کرده بود .. که او بدون این که مجال به کسی بدهد ، یک نفس و با اشتها بالا رفت .. !! و به همین خاطر از روی کنایه و تعارف پرسید اگه سیر نشدی .. برات چند تا تخم مرغ نیمرو کنم .. ! خلاصه .. عمه خانم چنان نگاهی به من انداخت .. که دقیقآ تو چشمانش خوندم که .. با صد و پنجاه تومن خرج تحصیلی که بابام برایم می فرسته ، خرج شکم سه روز این بابا نخواهد شد .. !!  تا یادم نرفته بگم .. صبح که عمه خانم به قصد خرید نان تازه و سایر مایحتاج از خونه بیرون رفته بود ، به کدخدا سفارش کردم که اگه عمه خانم پرسید برای چی به تهران اومدی .. بگه برای خرید تراکتور اومده و ادرس رو کبری خانم همسرش گرفته است .. !

بازدید از خیابان سلسبیل ...  

بعد از مدتی که از صرف صبحانه گذشت دیدم عمه خانم برای این که من متوجه دیالوگ هایش نشوم به  زبون کردی قوچانی با براتعلی گرم گرفته است .. ! من بفهمی نفهمی کمی حالیم می شد که در باره چه موضوعی حرف می زنند .. حدس ام درست بود ..! عمه خانم چون می دونست کدخدا بی نهایت آدم ساده و رو راستی است ، سعی می کرد از زیر زبونش دلیل اومدن غیر منتظره اش رو بیرون بکشه.. خب خدا رو شکر من پیشدستی کرده بودم و به براتعلی خان قضیه رو حالی کرده بود .. در موقع پاسخ دادن شوهر عمه ام با شنیدن کلمه " تراکتور " و " قرانی محمد " ( سوگند قوچانی ها به قرآن مجید است ) دوزاری ام افتاد که خیط نکرده است .. اما مطمئن بودم اگه یک بار دیگه همین سئوال رو بپرسه ، واقعیت رو لو خواهد داد .. ! بعد از چند دقیقه کدخدا از من خواست تا برای گردش بیرون برویم .. ! بهش گفتم الان خبری نیست .. عصر با هم خواهیم رفت .. اما وقتی دیدم خیلی مشتاق است ، تصمیم گرفتم یه چرخی با او در خیابان سلسبیل بزنم .. در حال پوشیدن شلوارم بودم که با تعجب پرسید : " داش بهروز چرا تنبونت با مال مو توفیر داره .. ؟ مال شما پاچه فراخه .. ! فهمیدم که منظورش پاچه پهن شلوارم است که اون زمان تازه مد شده بود ..! بهش گفتم .. چون شما کت شلوار تن ات کردی ..پاچه اش فرق داره .. ! خلاصه با هم از خونه زدیم بیرون .. بعد از کمی پیاده روی سر از سلسبیل در آوردیم .. بنده خدا کدخدا دهانش همین جوری باز مونده بود .. و با دیدن هر دختر خانم چشماش گرد می شد .. اون موقع اغلب مغازه داران راسته سلسبیل انواع سوتین ها رو در ابعاد و رنگ های گوناگون از سر در مغازه آویزون کرده بودند .. ! و اون بیچاره همین جوری به اون ها زل زده بود .. ! به شوخی گفتم .. کدخدا تراکتوری که می گفتی .. همین ها هستند .. !!؟ عین بچه ها جواب داد .. تراکتور که این همه توی ( چرخیدن ) نمی خوره .. !! خلاصه تا نزدیکی های ظهر از راسته خیابون سلسبیل تکان نخورد .. !!

 پیشنهاد بی شرمانه ... !!

 بعد از صرف نهار که جاتون خالی آبگوشت خوشمزه ای رو عمه خانم تدارک دیده بود .. به همراه سنگک  داغ کنجد دار  و سبزی خوردن و یک تغار دوغ فرد اعلاء از یگانه مهمان عزیزمون حسابی پذیرایی شد .. از کدخدا خواهش کردیم برای رفع خستگی یه چرتی بزنه .. و او هم متواضعانه پذیرفت . غروب وقتی از خواب بیدار شد .. بعد از صرف چایی ، چون کسی در خونه نبود .. کدخدا کمی خودش رو این ور و ان ور کرده و ابتدا سخن رو به اون غروب کوهستان در ولایت سالانقوچ کشونده و در ادامه افزود .. داش بهروز .. راستش رو بخواهی روزی که با مسعود خان مشهد رفته بودیم .. صحبت از خانم های زیبای تهرونی شد که با گرفتن پول از آقایون پذیرایی می کنند .. من به مسعود گفتم .. چنین چیزی امکان نداره .. اخه مگه می شه پول بگیرند و با آقایون غیر محرم همکلام شوند .. !!؟ من که اصلآ باورم نشد .. اما مسعود گفت از داش بهروز اگه بپرسی ، حتمآ به تو توضیح می دهد .. !! این جریان واقعیت داره .. !!؟ باور کنید عرق شرم تمام وجودم رو فرا گرفت .. متوجه شدم مسعود ناقلآ برای تیغ زدن حسابی کدخدای ساده لوح ، در باره نجیب خانه تهران با او صحبت کرده است .. ! و این طفلک رو هوایی کرده است .. اما نمی دونم روی چه حسابی دوباره شیطنت ام گل کرده .. و حسابی شنیده های خودم رو از اون مکان با آب و تاب براش تعریف کردم .. !! در صورتی که توی عمرم هرگز پایم رو به چنین جاهایی نگذاشته بودم .. و کلآ متنفر بودم .. حتی یادمه سال ها قبل که هنوز به دبیرستان نرفته بودم ، در همون پادگان قوشچی ، بعضی از شاگردان قدیمی و بزرگ تر دبیرستانی از محله بد نامی در ارومیه ( رضائیه ) با آب و تاب تعریف می کردند اما خدا خیرش بده یک معلم خیر خواهی به نام " صالحی " داشتیم که همون موقع بچه ها رو از مضرات و بیماری های آن محله اگاه مون کرد . و واقعآ اغلب ما رو متنفر کرد . خدا خیرش بده ..

 بر سر دوراهی ... !

زمانی به خودم اومدم که دیگه خیلی دیر شده بود .. ! و متوجه دسته گلی که به آب داده بودم شدم .. ! فهمیدم خالی بندی های من اثر خودش رو روی او بد جوری گذاشته است .. و مردی که یه عمر صادقانه در روستا از صبح تا شب زحمت کشیده و به قول معروف بیل زده و جز قوچان و مشهد و امامزاده های اطراف ان جایی رو ندیده است .. حال برای پاسخ به حس کنجکاوی اش و پرسش های بی پاسخی که بی شباهت به لاف در غربت نبوده ، عزم اش رو جزم کرده و برای نخستین بار راهی تهران بزرگ شده است .. تهرانی که بر خلاف روستا ، از مرام ساده و مهروزی صادقانه کم تر نشانی یافت می شود . .  شهری که برق چراغ های نئون چشمک زن و مشاغل کاذب و مردمانی که انگار هر لحظه عجله برای رفتن دارند ، چهره باطنی آدم هایش رو هم تغیر داده است .. و حال من بیچاره بر سر دوراهی گیر کرده بودم .. یا باید به کل منکر همه چیز شده و راست و حسینی بهش می گفتم .. آن چه تا حالا گفته ام .. شوخی ناجوانمردانه ای بوده است .. !! یا این که او را به مرادش می رسوندم .. !! اما چگونه !!؟ منی که توی عمرم هرگز گذرم به محله های بد نام نیفتاده بود و تنها در فیلم های وطنی و یا از زبان همکلاسی های شرورم شنیده بودم .. حال باید خودی نشون می دادم .. ! ازش پرسیدم .. براتعلی خان یعنی شما توی عمرت در باره این گونه محلات نشنیده بودی .. !!؟ خیلی صادقانه گفت .. شنیده بودم .. اما هرگز با چشمانم ندیده بودم .. !! ازش خواهش کردم در باره این موضوع به کسی سخن نگوید تا ترتیب کار رو بدهم .. توی محله مون یک دوست قدیمی داشتم که خیلی به قضایا وارد بود .. مشکل ام رو با او در میان گذاشته و از او خواستم به من کمک کند .. و اون طفلک هم پذیرفت ... !    

 محله جمشید تهران ...

 گردش بعد از خواب در خیابان های تهران و مشکلات تنگی جا در هنگام خوابیدن و سین - جیم های مجدد عمه خانم از براتعلی خان ساده لوح که به شباهت به کاراکتر فیلم " آقای هالو " را داشت ، صرف نظر کرده و یک راست ماجرای روز بعد رو تعریف می کنم .. اما قبل از ان لازم می دونم یه اعترافی هم بکنم .. راستش رو بخواهید دلیل اصلی و تنفر من از چنان محله هایی ریشه در ترس و وحشتی داشت که در اغلب فیلم های وطنی اون روزگار که شخصیت بد من داستان رو از ادم های لات و گردن کلفت محله های بدنام و جمشید تهران انتخاب می کردند ، سرچشمه می گرفت .. ! و کلآ برای جوانی تنها که با دو پیرزن تنها زندگی می کرد ، حضور در محله های شر و شور کمی غیر عاقلانه بود .. ! بگذریم طبق قراری که با بچه محل مون مرتضی گذاشته بودم ، اول وقت  روز بعد سر ساعت به او پیوستیم .. و مرتضی خان چون لیدری با تجربه و کار بلد ، راهنمایی ما رو به عهده گرفت .. قبلآ در باره کاراکتر کدخدا با مرتضی صحبت کرده بودم .. دوستم وقتی هیکل و قد و قواره براتعلی خان رو دید ، به فکرش رسید که در محله جمشید حسابی با گردن کلفت های اون جا درگیر شده و به اصطلاح گرد و خاک راه بیندازه .. !! از او اصلآ بعید نبود ! کلی خواهش و تمنا کرده و موقعیت خودم رو در خانواده توضیح دادم .. با یک نوع دلهره که دست کمی از شوهر عمه ام نداشت ، سه نفری قدم به خیابان فوق گذاشتیم .. عین همون تصاویری که در فیلم ها دیده بودم .. صحنه ها خیلی مشمئز کننده بود .. زن های پیر با لباس های ناجور توآم با آرایش های غلیظی که کرده بودند .. قدم به قدم به چشم می خوردند .. ! در میان قیافه های درب و داغون ، لات های لمپن و چاقو کش هم که ظاهرآ باج گیر های زنان فاسد بودند ، در تردد بوده و به همه چپ چپ می نگریستند .. حالم از ان محیط به هم می خورد ...

 کافه های ساز ضربی ..

بد جوری محیط کثیف و مشمئز کننده اون جا حالم رو گرفته بود .. و دعا می کردم هر چه زودتر از شر این مصیبت راحت شوم .. که ناگهان صدای ساز و ضرب دلنشینی توجه هر سه ما رو به طرف خود جلب کرد .. ! من تا اون موقع اصلآ  نمی دونستم که در اون محله ها تئاتر های ساز و ضربی هم وجود دارد .. به پیشنهاد مرتضی وارد یکی از همون کافه تئاتر ها شدیم .. ! در جلوی هر کافه شخصی معتاد مردم رو تشویق به خرید بلیط و حضور در سالن نمایش می کرد .. هنوز داخل نشده می تونستم ژانر نمایش های آن جا رو حدس بزنم .. ! به هر حال بهتر از خونه های فسادی بود که باید به اجبار تحمل اش می کردم .. با عجله سه تا بلیط خریداری شد و در تاریک روشن سالن ، به قسمتی که مسئول راهنما اشاره می کرد راه افتادیم .. ! ظاهرآ قسمت خوب سالن رو که به سن نمایش نزدیک بود ، اختصاص به ما دادند .. نمایش آغاز شده بود .. و هنرمندان کاملآ آزادانه هنر خدا دادی و ذاتی خودشون رو به مردم نشون می دادند .. ! کمی بعد که چشمانم عادت به رویت و تشخیص آدم های توی سالن شد .. با کمال تعجب دیدم اغلب مشتریان داخل سالن از قشر زحمتکش کارگر هستند .. خیلی از اون ها فرصت تغیر لباس رو هم به دست نیاورده و مثلآ با همون لباس بنایی یا گچکاری خودشون رو به مرکز هنر رسونده بودند .. تا از قافله عقب نیفتند .. !! همان طور که گفتم خانم ها با سر و وضع نیمه پوشیده به اجرای  پیس های کمیک می پرداختند .. اغلب هم از فن فاصله گذاری برتو برشت بهره جسته و دست به نو اوری می زدند! اما اوج جلب مشتریان تشنه هنر ، همانا بخش های ساز ضربی بود که علاوه بر رقاصه ها مردم هم با اون ها همراهی می کردند .. و این جا بود که دردسر آغاز شد .. !!     

 همراهی مردم با رقاصه ها .. !!

 همان طوری که توضیح دادم ، خود آقا مرتضی ما هم سرش بوی قرمه سبزی می داد !! و بدش نمی آمدبه خاطر هیکل قوی و جثه مردونه براتعلی خان یک درگیری راه بیندازه .. ! اگه از سر ناچاری نبود ، هرگز از او دعوت نمی کردم .. دقیقآ نمی دونم چند دقیقه از آغاز نمایش های مبتذل گذشته بود .. که به محض آغاز برنامه ای ریتمیک ُ برخی از مشتریان که معلوم بود کله اغلب آن ها گرم بود و به اصطلاح پاتیل ، پاتیل بودند .. آغاز به همراهی رقاصه ها نمودند .. ! از اون جایی که بیشتر ترانه و آواز های ساز ضربی آن ها تقلیدی آشکار از آهنگ فیلم های فارسی زبان خودمون بود که اگه خاطرتون باشه اون زمان در اغلب فیلم ها خانم " عهدیه " می خواند ! تقریبآ اکثر مردم عامی ترانه های موسوم به " کوچه بازاری " رو حفظ می کردند .. و اون روز هم جماعت حاضر در سالن کم کم با رقاصه ها دم گرفته و ترجیح بند ترانه را ها پاسخ می دادند .. براتعلی خان ما که بنده خدا توی عمرش چنین صحنه هایی رو ندیده بود ، ابتدا همین جوری مات اش برده بود .. ! بعد از گذشت دقایقی به اصطلاح یخ اش آب شده و شادی خودش رو با بشکن های بلند و قاه قاه خنده ابراز می کرد .. ! نمی دونم کدخدا از چه روشی در بشکن زدن استفاده می کرد که طنین صدای قوی هر بشکن او با خنده هایی که دیگه تبدیل به نعره شده بود ، بد جوری روی اعصاب اطرافیان اثر منفی گذاشته بود .. ! و او انگار که در دنیای دیگری سیر می کرد ، هرگز به تذکر های من توجه ای نمی کرد .. در این میان آق مرتضی خان ما هم به جای مهار کدخدا ، هی به من می گفت .. بی خیال .. برات جان داره حال می کنه  ! چه کارش داری ..!!؟ او را غره تر کرده بود .. ! ابتدا یکی دو تا از لات های اطراف ردیف ما با به کار بردن الفاظی خوشمزه (باور کنید تا اون موقع اون اصطلاحات جالب رو نشنیده بودم .. !! ) سعی در آروم کردن او رو داشتند ..

کتک کاری به سبک سینما .. !!

کدخدا اصلا توجهی به اطراف نداشت .. تا این که ریتم تند تر شده و یکی دو نفر به روی سن رفته و با رقاصه ها شروع به رقص کردند .. ! با دقت به قیافه افرادی که به روی سن رفته و در حال شوخی و رقص با رقاصه های نیمه لخت بودند ، می شد فهمید که از لات های سرشناس همون محله هستند .. این نکته زمانی آشکار شد که بعضی از اون ها رو رقاصه ها به نام صداشون می کردند .. ! در همین اثنا دیدم ای دل غافل کدخدا هم با پریدن از روی دیوار سن ، خودش رو به آن ها رساند .. !! از خنده های مرتضی متوجه شدم او خط داده است .. براتعلی خان نوع رقص و حرکات اش کاملآ با همه فرق می کرد .. ! مخصوصآ در کرنش به خانم های رقصنده ... !! همین موضوع باعث حساسیت دو سه آقایی شده بود که بالا رفته بودند .. ! کدخدا به رسم رقص های محلی کردی که امیخته ای از رقص لزگی است ، با کوبیدن پا و چرخیدن دور خانم ها ، انرژی اش رو تخلیه می کرد.. !! مردم هم هورا می کشیدند .. که ناگهان چشم شما روز بد نبینه .. در یک لحظه دیدم درگیری آغاز شد .. و دو نفر از آقایون لات ها به سمت کدخدا هجوم بردند .. و چون او در حال نشسته پا می کوبید ، خیلی زود تعادلش رو از دست داده و با پشت روی سن ولو شد .. خنده حضار بد جوری او رو عصبانی کرد .. !! در حالی که آقایون در حال تمسخر و خنده بودند ، مثل فنر از جایش پریده .. و دو نفر از آن ها را محکم به هم کوبید .. !! باور کنید من گفتم .. بیچاره ها مردند .. و سپس مثل پر کاهی از روی سن به زمین پرت شون کرد .. !! تا آمدم به خودم بیایم .. یک عده نمی دونم از کجا ریختند روی سن .. با چوب و چماق و صندلی به سوی کدخدا حمله ور شدند .. ! او به تنهایی با همه حریف بود .. اما با هر ضربه ای که نوش جان می کرد ، خون می زد بیرون .. !! با عصبانیت به مرتضی گفتم .. همین رو می خواستی .. !!؟ صحنه زد و خورد به سبک فیلم های فارسی ادامه داشت .. من از ترس نمی دونستم چه کار کنم .. نه جرآت دخالت داشتم .. نه زورم به هیچ یک از ان ها می رسید .. ! تا این که چند تا پاسبان دوان دوان سر رسیدند .. !!

 ۲۴ ساعت بعد ...

 قبلآ هم توضیح داده ام که از نوجوانی از پاسبان و آژان جماعت می ترسیدم .. !! حتی بعد از این که وارد ارتش هم شده بودم ، وحشت عجیبی از کلانتری و پلیس داشتم .. !! باور کنید خودم هم ریشه این ترس رو نمی دونستم .. اما با وجودی که ستاره روی دوش ام بود ، با اکراه از جلوی کلانتری ها عبور می کردم .. !! ( یادم باشه یکی دو خاطره از اون ایام رو تعریف کنم ).. چه به این که اون موقع محصلی بیش نبودم .. ! به همین دلیل با دیدن آژان های باتوم به دست .. دو پا داشتم ، دو پا دیگه قرض کرده و از اون محله لعنتی فرار کردم .. !! حتی توی اون گیر و دار ، سراغ مرتضی هم نرفتم .. ! بعد ها شنیدم به حمایت از کدخدا بالای سن رفته و کتک نوش جان کرده است .. !! بگذریم . وقتی تنها به خونه برگشتم ، عمه خانم از من پرسید ، براتعلی کو .. !؟ ناچارآ مجبور به دروغ گفتن شده و گفتم .. رفت تراکتور بخره .. و گفت می خواهم به سراغ یکی دو تا از هم ولایتی هایم بروم .. اگه نیامدم نگران نباشید .. ! اما حال و روز خودم بد جوری داغون بود .. نمی دونستم به کی بگم ..؟ از چه کسی کمک بگیرم ..؟ باور کنید شب از ناراحتی تا صبح خوابم نبرد .. نزدیکی های ظهر بود که دیدم به پنجره می کوبند .. با خوشحالی پرسیدم کیه .. !!؟ کدخدا با همون ابهت گفت .. مو یوم .. باز کن !! سراسیمه به دم در حیاط دویده تا یواشکی ندا بهش بدم .. ! اما با دیدن سر و دست باند پیچی شده اش ، متوجه وخامت اوضاع شدم .. به هر حال بهش حالی کردم که بگه برای خریدن تراکتور رفته است .. !! درد سرتون ندهم .. با آب و تاب جریان دعوا رو تعریف کرد .. و گفت که شب رو در کلانتری شعبه " حق شناس " بازداشت موقت بوده است .. و صبح با تلاش افسر نگهبان و پرداختن خسارت به صاحب کافه و بعضی از شاکی ها با دادن تعهد آزاد شده شده است .. !! یادمه بنده خدا کلی پول داده بود .. !! که اون موقع رقم بالایی بود ! اما دیگه در باره اون روز با من حرف نزد .. و بعد از یکی دو روز رفت قوچان ..

پاک رسوای فامیل شدم .. !!

علی رغم  سفارش های فراوان و خواهش و تمنای بسیار که یه وقت نزد کسی نگی کجا رفته بودیم ، بعد از مدتی قضیه نجیب خانه رفتن براتعلی خان مثل توپ در فامیل پیچید .. !! و همه این قضیه رو از چشم من می دیدند .. ! با وجودی که اغلب اقوامم در مشهد و قوچان آدم های متعصب و مومنی بودند و من را جوانی سالم و سر به راه می دونستند ، اما از این که آبرو و حیثیت ام نزد همه آن ها رفته زیاد ناراحت نبودم ..  چون مطمئن بودم با پا در میانی بعضی از آن ها ، حتمآ تبرئه خواهم شد .. اما مهم خانواده و مخصوصآ پدرم بود .. که بی نهایت از او حساب می بردم .. ! باور کنید با وجودی که همین دو فرزندم رو داشتم ، همچنان در مواقع غضب پدرم بد جوری می ترسیدم .. !! و به اصطلاح ماست هایم رو کیسه می کردم .. چون همان گونه که در پست های قدیمی توضیح داده ام .. اون خدا بیامرز خیلی عصبی بود . و کسی بدون اجازه او نمی توانست نفس بکشد .. همه از او حساب می بردند .. از داماد گرفته تا عروس ها .. ! خانواده هم که جای خودش رو داشت .. به عبارتی به مفهوم واقعی مردسالاری در خونه ما حاکم بود .. حتی اهالی محل هم به خاطر حساسیت هایش ، همیشه رعایت حال و روزش رو می کردند .. در موقع عصبانیت هیچ کسی جلو دارش نبود .. اگه بدونید چقدر نذر و نیاز کردم .. !!؟ اگه بدونید چقدر در حرم امام رضا ع دست به دعا شدم تا پدرم بویی از قضیه نبرد .. ! می دونستم اولین اقدام او قبل از هر کاری ، قطع ارسال هزینه تحصیلی ام ( ماهیانه ۱۵۰ تومن می فرستاد ) خواهد بود ! هروقت با خانواده به سالانقوچ می رفت .. من تنم می لرزید که نکنه کدخدا بند رو آب داده باشد .. !! و در آن مدت من نیمه عمر می شدم !! البته به همه فامیل و آشنا ها سپرده بودم به بابام یه وقت چیزی نگویید .. و آن ها هم چون اخلاق او را می دانستند ، نگفتند !! اما راستش رو بخواهید حالا که تقریبآچهل سال از اون ماجرا گذشته است .. فکر می کنم پدرم حتمآ متوجه شده  ولی به رویم نباورده بود ! چون خیلی زرنگ بود .. امروز نه پدرم در قید حیات است ، نه براتعلی خان ، نه عمه کبری ، نه عمه بزرگم ، نه  مادر بزرگم .. اما خاطره سفر کدخدا همیشه یادم است .. !

 marshalads.gif

  

حکایت ان دختر فراری ...  

 سه راه سلسبیل ، دبیرستان علامه

نزدیک ترین مدرسه خوب به محله مون دبیرستان " علامه " واقع در سه راه سلسبیل بود . یادمه اون موقع رسم بر این بود که محصلین یا خانواده آن ها برای ثبت نام در دبیرستان های معتبر حسابی تحقیق و پرس و جو  می کردند .. راستش رو بخواهید من اون موقع اصلآ فکرم به این مسایل قد نمی داد   در حقیقت بقدری در ذوق و شوق استقلال و جدا شدن از محیط طاقت فرسا و توآم با دیسیپلین سخت حاکم بر خانواده ام در پادگان قوشچی غرق بودم که هرگز فکرم به این معقولات نمی رسید .. !! اما عمه خانم خدا بیامرز از یکی دو تا از دوستان فرهنگی اش تحقیق کرده بود .. و همه دبیرستان " علامه " رو پیشنهاد داده بودند .. باور کنید بقدری در همون دور و بر محله مون ( بین خیابان مرتضوی و بابائیان)  دبیرستان فراوان بود .. که از میان آن ها دبیرستان های دکتر خانعلی و علامه بیشتر از بقیه معتبر یا بهنره بگم خوشنام بودند .. و به همین دلیل اسم من رو ابتدا در علامه نوشتند .. و کلاس چهارم دبیرستان رو اون جا خوندم . یادش بخیر .. تا یادم نرفته بگم .. بزرگ ترین افتخارم همکلاس بودن با استاد  بسیار ارجمندم جناب " محمود فرنودی "  گرامی است که به حق از مفاخر کشورمون محسوب می شود ..  و بعد از چهل سال از طریق همین سایت به هم رسیدیم . واقعیت این است که اون زمان شاگرد زرنگ و درس خوانی نبودم .. ! و در زنگ کلاس های فیزیک ، شیمی ، ریاضیات ، عربی و حتی زبان از ترس جواب دادن به معلم ، قبض روح می شدم .. !! اما فقط و فقط در ساعت های انشاء لذت می بردم .. و از خدا می خواستم معلم منو برای خواندن انشاء  صدا بزنه .. ! شاید باورتون نشه .. هنوز هم جزئیات یکی از موضوعات انشایی که با اشتیاق تمام نوشته و سرکلاس خوندم رو خیلی خوب یادمه .. ! موضوع در باره " خاطرات یک اسکناس ۵ تومنی " بود ! و من به شکل نمایشنامه آن را نوشته و خودم رو جای یک قطعه اسکناس جا زده و مشاهداتم رو دقیق تعریف کردم  !! ( اون موقع اسکناس سبز رنگ ۵ تومنی رواج داشت ) . مزه نمره بیستی که گرفتم ، هنوز زیر زبانم است .. !

زنگ ورزش ...

معمولآ اون موقع رسم بر این بود که دروسی مثل ورزش یا کاردستی رو حتی المکان در در زنگ های آخر کلاس قرار دهند .. من که اصلآ به یاد ندارم روی اصول در ساعات ورزش به این امر پرداخته باشیم .. ! معولآ بچه ها در دسته های چند نفری با هم فوتبال یا بسکتبال بازی می کردند .. تنبل هایی مث من هم فقط نظاره گر بودیم .. ! اما در یک مقطعی قرار شد نمایشنامه ای را بچه های علامه اجرا کنند .. ! راستش رو بخواهید مناسبت اجرای نمایشنامه رو به خاطر ندارم .. ! اما حدس می زنم با برای سالگرد تولد شاه که چهارم آبان بود یا تولد ولیعهد که نهم همان ماه بود .. شاید هم برای اجرا در کاخ جوانان که فاصله چندانی با دبیرستان ما نداشت .. به هر حال بر اساس ضوابط مدرسه ، تعدادی دانش اموز که قریحه هنرمندی داشتند را انتخاب کرده و در زنگ های ورزش یا پایان مدرسه به تمرین می پرداختیم . خب از اون جایی که در طی دوران تحصیل ام در پادگان قوشچی در همه نمایشنامه های مدرسه به ایفای نقش پرداخته و اغلب اشعار  " پیش پرده " ها رو کاملآ حفظ بودم ، از این رو من هم به جمع هنرمندان دبیرستان علامه پیوسته و داوطلب شدم .. ! یادش به خیر انگاری همین دیروز بود .. سرگروه نمایشنامه ها شخصی به نام " محمود کاخی " بود . صدای گیرایی داشت .. و ظاهرآ تجارب زیادی در امر نمایش داشت .. چون برای اولین بار می دیدم پیس ها به طریقه علمی ابتدا روخوانی می شدند .. !! موضوع یکی از نمایشنامه ها هم " حماسی " بود و نقش اصلی رو خود محمود برداشته بود . و به فراش مدرسه سپرده شده بود که یکی دو ساعت بعد از تعطیلی در دبیرستان بمانیم .. همه سخت تمرین می کردیم .. بعضی نقش ها ریتمیک بود .. و با ضرب همراهی می شد ...  

دختر فراری ...

مدرسه دو شیفتی بود .. و دانش اموزان ظهر ها برای  صرف نهار به منزل می رفتند .. خوب یادمه یک روز زنگ آخر که ورزش داشتیم ، با بچه های گروه به گوشه ای رفته و تمرین های خودمون رو آغاز کردیم .. و با تعطیلی مدرسه ما هم چنان مدتی رو به تمرین نمایش پرداختیم .. و سپس به نیت خوردن غذا از در مدرسه بیرون زدیم .. جلوی مدرسه خیلی خلوت بود . چون خیلی وقت بود که زنگ آخر به صدا در آمده و همه به منزل رفته بودند .. من و محمود فکری با یکی دیگر از همکلاسی ها به نام قنبری و یکی دیگر که متآسفانه نام او یادم نیست .. جلوی در به عادت همیشگی مدتی توقف کرده و در باره نمایش حرف می زدیم .. از اون جایی که شیطنت در ذات همه ما کم و بیش وجود داشت .. موضوع رو به شوخی و تمسخر کشونده و سر به سر هم می گذاشتیم .. از اون جایی که محمود خاکی هم سر گروه بوده و هم نسبت به بقیه بچه ها کمی جدی تر بود ، موضوع تفریح و شوخی ما به مشاجره لفظی کشیده شد .. ! و طبق عادت بچه های شر مدرسه .. کوچه را روی سرمون گذاشته بودیم .. !! تک و توکی عابر پیاده ای هم که رد می شد ، با کمی مکث و نگریستن به چهره ما ، عاقبت به راه خود ادامه می داد .. اما در همان حالی که در اوج شوخی و ضد حال محمود بودیم ، دختر خانمی توقف کرده و سرگرم نگاه کردن شد .. طبیعی است که این جور مواقع بچه ها جو گیر شده و به شدت به سطح شوخی و شیطنت خود می افزایند .. اما با کمال تعجب دیدیم که او به رفتار ما لبخند می زند ..!! از قیافه اش معلوم بود که دختر دبیرستانی نیست .. چون هم مقداری آرایش کرده بود و از همه مهم تر زیر ابرویش ( که اون موقع تا قبل از ازدواج  معمولآ دست نمی زدند ) را هم برداشته است .. !

دور شدن از محل دبیرستان ...

با توقف و خندیدن دختره به ما که اسم اش رو همون اول آشنایی " حمیده " معرفی کرده بود ، جمع ما تغیر تاکتیک داده و همه با هم مهربان شدیم .. و راستش رو بخواهید .. هر کی سعی می کرد به نوعی توجه حمیده رو به خودش جلب کنه .. ! از اون جایی که در اون جمع عقل کل ما محمود کاخی بود ، با تحکم خاصی خطاب به بقیه گفت .. بچه ها این جا خوبیت نداره به ایستیم  .. با اجازه حمیده خانم از این محله دور شویم .. و سپس دسته جمعی به سمت انتهای خبایان بابائیان و سه راهی اکبر آباد ادامه دادیم .. باور کنید اولین باری بود که من با دختری این گونه راحت همکلام می شدم .. !! چون در محیط پادگان که چنین امکانی وجود نداشت .. در ثانی همه یک دیگر رو می شناختند .. در تهران هم چنین موقعیتی برایم فراهم نشده بود .. ! البته خیلی از همکلاسی ها و بچه محل هایم همه چندین فروند دوست دختر داشتند .. ! اما من به خاطر شرم و حیایی که در وجودم بود ، هرگز به این مسایل فکر نکرده بودم .. اگر چه خیلی دلم می خواست ای کاش حمیده تنها با من آشنا می شد .. ولی به هر حال از موقعیت پیش آمده بی نهایت خوشحال بودم .. ! دقیقآ یادمه با خود می اندیشیدیم .. اگه با من دوست می شد ، حتمآ با او ازدواج می کردم .. و جالبه که تا مسافت طولانی او را در لباس عروسی و خودم رو داماد احساس می کردم .. !! و از این که می دیدم کاخی و قنبری قاپ دختره رو دزیده و بیشتر از من و اون همکلاسی دیگه در حال خوش و بش و حرف زدن هستند .. بد جوری حالم گرفته شده بود .. !! به انتهای خیابان که رسیدیم .. اون همکلاسی و قنبری به بهانه ای از ما جدا شدند .. !!  

گردش سه نفری ...

نمی دونم چند ساعت از زمان آشنایی ما گذشته بود .. فقط این رو می دونم که اون دو نفر به خاطر رسیدن به شیفت بعد از ظهر مدرسه ما رو ترک کردند .. ولی من بقدری هیجان زده بودم ، که به خاطر قدم زدن با یک دختر برای نخستین بار در عمرم ، حاضر بودم حتی از مدرسه هم ترک تحصیل بکنم .. !! محمود هم که عین خیالش نبود .. و خیلی با دختره گرم گرفته بود .. من از این که نمی توانستم مثل محمود توجه حمیده رو جلب کنم .. خیلی احساس حقارت می کردم .. اما دلم به این خوش بود که با یک دختر قدم می زنم .. !!! یادمه سرتا سر خیابان اسکندری رو تا تقاطع آیزنهاور " انقلاب " پیاده روی کردیم .. مدت ها از زمان زنگ بعد از ظهر گذشته بود .. !  همین جوری که راه می رفتیم ، ناگهان چشمم به محمود ناقلآ افتاد که دست حمیده رو در دستش گرفته بود .. !!! بقدری عصبی شدم که دلم می خواست همون لحظه او را خفه کنم .. دیگه همه هوش و حواس من به دست محمود و دختره بود .. آن ها هم بی توجه به احساسات درونی من .. همین جوری راه می رفتند .. !! فکر کنم یه لحظه حمیده متوجه افکار من شد .. شاید هم از چشمان حسرت زده من خوانده بود .. شاید از حواس پرتی که بعد از دیدن دست محمود دچارش شده بودم .. !! به هر حال در یک لحظه دیدم .. دختره دست من را هم در دست دیگرش گرفت .. باور کنید صدای ضربان قلب ام رو به وضوح می شنیدم .. !! احساس کردم خیش عرق شده ام .. !! دیگه از فکر حسادتی که به محمود داشتم بیرون امده .. و به دست داغ حمیده فکر می کردم .. !! یک لحظه فراموش کردم کی هستم .. ؟ کجا می روم .. !!؟ نمی توانم احساس اون لحظه ام رو توصیف کنم .. و همان طور که گفتم .. او را در تور عروسی مجسم می کردم .. !!

پایان یک احساس ... !

  تقریبآ به حوالی میدان انقلاب یا همون بیست و چهار اسفند رسیده بودیم ... همین جوری که غرق در عالم خودم بودم ، ناگهان از دور چشمم به " اصغر " آقا یکی از همسایه هامون افتاد .. ! انگاری که جریان برق سه فاز به من وصل بشه .. سریع دستم رو از دست حمیده جدا کرده .. و به بهانه بستن بند کفش سعی کردم از اون ها کمی جدا بیفتم .. دعا می کردم از دور من رو در ان حالت ندیده باشد .. !! چون اگه به عمه خانم می گفت .. من از خجالت می مردم .. ! خوشبختانه بی توجه از کنارم گذشت .. ولی همان تلنگر کافی بود که من از ترس دیده شدن در اون حالت .. دیگه دستش رو نگرفتم .. ! کسی نبود بگه احمق خدا .. کی تو رو می شناسه .. !!؟ دیگه اون بهروز احساساتی و هیجان زده نبودم .. دلم می خواست محمود هم به بهانه محکم کردن بند کفش لحظاتی دولا بشه .. تا به حمیده بگم .. با من ازدواج می کنی .. !!؟ شاید با خود فکر می کردم .. این هم ستاره بخت من است .. اما بدبختانه یا خوشبختانه محمود هرگز از حمیده و من جدا نشد .. بعد از مدتی راه پیمایی ، احساس کردم محمود با حمیده پچ پچ می کنند .. !! اولش فکر کردم خواب می بینم .. ! اما وقتی کاخی توقف کرده و از حمیده خواست اجازه دهد تا او با من خصوصی حرف بزنه .. تازه موقعیت ام رو تشخیص دادم .. کاخی گفت .. باید اول از همه به او نهار بدهیم .. چقدر پول همراه ات داری .. !!؟ من که به دلیل نزدیکی خونه به مدرسه دیناری در جیب نداشتم ، گفتم من هیچی پول ندارم .. ! دیدم برافروخته شده و با عصبانیت گفت .. تو بی شعور پول نداری اون وقت با ما اومدی .. !!؟ قنبری اینا هم کم داشتند که برگشتند .. !!

و ....

انگار دنیا دور سرم خراب شد .. !! تازه دوزاری ام افتاد قضیه چیه .. !!؟ کاخی با پر رویی گفت .. من به اندازه دونگ خودم پول دارم .. تازه ماهیت حمیده و منظور محمود برایم آشکار شد .. از خودم بدم اومده بود .. بد جوری احساس گناه می کردم .. !! تمام اتفاقات بقدری سریع رخ داد که به اون جنبه هاش فکر نکرده بودم .. از همه مهم تر من نخستین باری بود که در عمرم با چنین رویداد هایی مواجه می شدم ! و تجربه دوستی با هیچ دختر غریبه ای رو نداشتم .. در پادگان قوشچی در بین همکلاسی هامون دختر هم وجود داشت .. ولی هرگز با هیچ کدوم از آن ها به عنوان دوست دختر ارتباط برقرار نکرده بودم .. ناراحت و عصبی از محمود و حمیده خدا حافظی کردم .. هم مدرسه رو از دست داده بودم .. هم بایستی اون همه راه رو پیاده تا خونه بر می گشتم .. ! بعد از کلی پیاده روی .. خسته و کوفته به خونه رسیدم .. و تا مدت ها چهره حمیده ، داغی دست هایش ، و احساس پاکی که به او داشتم در ذهن من باقی مونده بود .. بعد ها محمود کاخی تعریف کرد .. حمیده دختر فراری بود که تازه خانواده اش رو در شهرستان رها کرده و به دامان فساد افتاده بود .. باور کنید بعد از شنیدن این خبر خیلی حالم گرفته شد .. اگه بگم شب به خاطر سرنوشت او اشگ ریختم .. باورتون می شه .. !!؟؟

 

  

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۷:۳۰ دقیقه بامداد مورخه  دوازدهم  اسفند ماه  ۱۳۸۸ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  
  •  

    - تعداد بازديد
  • 15705
  • مرتبه

    نظرات

    سلام
    ميدونم با اتفاقات اخير شايد زياد دل و دماغ خوندن كامنت ها رو نداشته باشيد اما احساس ميكنم بايد بنويسم .
    اول اينكه خيلي ناراحت هستم كه نمايشگاه برگزار نشد . راستش يه جور هايي به دلم برات (= براط ) شده بود كه برگزار نميشه . حتي اخرين بار هم كه ازتون پرسيدم و گفتيد برگزار ميشه با وجود اطمينان اما دلم همش ميگفت برگزار نميشه و مدام با خودم ميگفتم اخه چرا يه همچين احساس مزخرفي به من دست داده . واقعيت اينجاست كه بعضي مواقع دله ادم الكي يه چيزي ميگه كه گذشت زمان ثابت ميكنه دل ادم درست گواهي ميداده. كاش دلم گواهي ديگه اي ميداد. خيلي متاسف شدم از برگزار نشدنش . البته من براي ديدن اون هواپيما ها نميومدم چون چندان جذابيتي برام نداشتن و مثل خيليهاي ديگه براي ديدن شما ميومدم. البته انكار نميكنم اگه همين نمايشگاه براي هواپيماهاي نظامي بود اگه اون سر دنيا هم بود ميرفتم.( البته اگه پولشو داشتم -چشمك - ) .يادمه تا حدود ده سال پيش نزديك مهراباد نيروهوايي نمايشگاهي از هواپيماهاي نظامي و ... رو هر سال بهمن ماه برگزار ميكرد كه عشق من كه اون زمان بچه بودم رفتن و عكس انداختن با هواپيماها بود...هنوزم كه هنوزه عشقم ديدن عكس هايي هست كه مثلا با ميگ 29 كه اون زمان تازه اومده بود انداختم، بگذريم...
    در خصوص همايش ، حدود يك سال و نيم پيش هم پيشنهادي دادم نميدونم چرا مورد قبول شما واقع نشد هنوز هم همون پيشنهاد رو ميخوام مطرح كنم . به نظر من بهترين جا براي برگزاري همايش كه هم مربوط به صنايع هوايي هست و هم اينكه مسائل اقتصادي خاصي براي هيچ كس ايجاد نميكنه نمايشگاه دائمي هواپيما ها هست كه كنار اوتوبان كرج نزديك پارك ارم هست . ميتونيم يه ساعتي رو در داخل نمايشگاه براي تجمع قرار گذاشت اينجوري هر كدوم از خوانندكان بعد از تهيه بليط و اومدن داخل ميتونه به تجمع ما اضافه بشه. خوبيه اينكار اينه كه اولا اونجا معمولا غير از روزهايي كه بازديد مدارس هست تقريبا خلوت ( شما بخونيد كاملا خالي از بازديد كننده ) هست و ميتونيم وقت زيادي رو براي بازديد از هواپيما ها و شنيدن خاطراتتون داشته باشيم . ضمنا از اين تنها نمايشگاه هوايي تهران كه يه جورهايي در حال تعطيلي هست ( به دليل عدم بازديد كننده انچنان زياد ) حمايت ميكنيم. يادمه دو سه سال پيش كه رفتيم اونجا من و دوستام جزء تنها بازديد كننده هاي اون نمايشگاه بوديم كه كلي با هواپيما هاي اونجا ور رفيم . و متاسفانه مثل اغلب نمايشگاه هاي ديگر ايران هيچ كسي ( منظورم راهنما هست )نبود كه هيچ اطلاعاتي به ما در مورد هواپيما ها بدن . حسن ديگه ي اين مكان اينه كه اگه بارندگي هم پيش بياد قسمتي در اين نمايشگاه هست كه سرپوشيده هست ( يه سوله ) كه داخلش يه سري ماكت و تجهيزات پروازي هست ( اگه هنوزم باشه ) كه ميشه به اونجا رفت. و البته حسن اصليه اين كار اينه كه مخاطبين سايتتون ميتونن ارتباط حضوري بهتري با شما داشته باشن و البته لذت بازديد از هواپيماهايي كه يه زماني جز پيشرفته ترين هواپيماها بودن اونم در كنار يه خلبان پيشكسوت بهرهمند ميشن. و اين ميتونه خودش امتياز هايي فراواني براي دوستداران پرواز باشه.
    صحبت نمايشگاه شد حيفم مياد كه مطرح نكنم كه متاسفانه وضعيت رسيديگي به هواپيماهاي اون نمايشگاه جالب نيست و شايد بهتر باشه به جاي استفاده از واژه نمايشگاه بهش بگيم گورستان هواپيما.( لااقل اون زمان كه اين طور بود الان رو نميدونم ) اما بازم خدا رو شكر كه يه همچين چيزي رو داريم كه توش انواع و اقسام هواپيما ها رو ميشه مشاهده كرد . حتي خيلي هاشون هنوزم واژه ي IIAF يا همون نيروي هوايي ارتش شاهنشاهي رو بر روي بدنه شون دارن و اگه اشتباه نكنم داكوتا هم اونجا ديدم . البته بازديد من مربوط به حدود چهار يا پنج سال پيش هست.
    به هر حال وظيفه ميدونستم اين پيشنهاد رو بار ديگه مطرح كنم . البته جسارت كردم و اميدوارم پوزش منو پذيرا باشيد ....
    موفق و مويد باشيد
    پاسخ
    دوست بسیار عزیز و نازنینم
    من با شما کاملآ موافقم که دل ادم های گاهی از قبل مسایلی رو پیش بینی می کنه .. و به نوعی بهش الهام می شه .. من هم گاهی به دلم می افتاد که ممکنه باز هم دبه در بیاورند .. اما هی به خودم نهیب می زدم .. این همه هزینه .. این همه اطلاع رسانی .. این همه جلسه مطبوعاتی و رادیو تلویزیونی .. اخه چطور امکان داره کنسل شده و یا عقب بیفته .. !!؟؟ خب دیدیم که به همین سادگی اتفاق افتاد .. !! بگذریم . واقعآ حدس ات درسته .. گیج و منگ هستم .. نه به خاطر نمایشگاه .. بلکه به خاطر شرمندگی از روی خوانندگان محترم .. که برنامه هاشون مثل من بهم خورد .
    در باره نمایشگاه هوایی ، باید یک بار خودم اون جا رفته و از نزدیک وضعیت اش رو ارزیابی کنم .. بعد قرار بگذارم .. اگه به قول شما مناسب بود .. چه اشکال داره .. اخرین جمعه هر ماه رو به دیدار دسته جمعی اختصاص بدهیم .. !؟ یا هر دو ماه یک بار .. به هر حال با نظر خوانندگان می شه حسابی برنامه ریزی کرد .. یادت باشه هر وقت همدیگر رو دیدیم ، در این باره صحبت کنیم
    اگه این گونه که شما اشاره کردی و اون جا استقبال کننده ای نداره .. ما می توانیم به امید خدا به همت جوانان احیاء اش کرده و به راه بیاندازیم
    ممنون از شما

    با سلام دوبااره خدمت کاپیتان عزیز
    متاسف شدم از اینکه سکته کردید واین موضوع باعث شد از شور وهیجانتون کم شه..امیدوارم زودتر به شادی ونشاط قبلی برگردید باور کنید من و فرنازم متقابلن خیلی دوستون داریم..راستش من بابام چن سالی میشه که فوت شده .. ولی چشم حتما سلامتونو به خونوادم می رسونم
    شرمنده اگه زیاد کامنت می ذارمو وقتتونو میگیرم سعی می کنم نوشته هامو کم کنم خواسم بگم منم با نظری که یکی از خواننده هاتون دادن موافقم (زیبای پنهان)اگه بشه این کارو کرد خیلی خوب میشه البته با بزرگواری شما و مساعدت اقای فرنودی عزیز وما خواننده ها
    من که تازه باهاتون اشنا شدممم ولی فک کنم واسه ی شما و خولننده های قبلی وقدیمی تون خیلی سخت بوده باشه ولی اشکالی نداره حتما میخواست اینطوری بشه تا واسه شما هم تجربه بشه وبه حرفاشون اعتماد نکنیدو یه قراره جدید بامخاطباتون بزارید که مدیریتش با خودتون باشه دیگه این مشکلاتم پیش نیاد..چشمک
    به حر حال خوشحال میشم که بلاخره بتونید روزی رو تعیین کنیدوخواننده هاتون بتون ببیننتون واز نزدیک پای خاطرات وحرفاتون بشینندامیدوارم منم بتونم در اون نشسته دوستانه حضور داشته باشم
    ببخشیداگه مزاحمتون شدم
    مچکرم.. نوشین
    پاسخ
    دختر عزیز و نازنینم نوشین گرامی
    راستش رو بخواهی همین الان وقتی کامنت جناب برادران حسینی را که در پست قبلی برایم نوشته بودند رو جواب می دادم .. وقتی از پادگان قوشچی برایم تعریف کرد .. بی اختیار برای لحظه ای گذر زمان منو به اون ایام برد .. و از این که عزیز ترین عزیزانم دیگه زنده نیستند .. چشمانم خیس اشگ شد .. و الان به سختی در حال نگارش پاسخ شما هستم .. ! خدا پدر بزرگوار شما رو هم رحمت کنه .. که چنین فرزندانی فهمیده و نازنین تحویل جامعه داده است ..
    نوشین جان .. در کامنت جناب حسینی توضیح دادم .. که خیلی دلم می خواهد به محلی که کودکی و نوجوانی ام را با هزاران هزار خاطره تلخ و شیرین .. ( البته اکثرش تلخ هستند .. !! ) سپری کردم ، سری بزنم . اما هر وقت یاد اون ایام می افتم .. قلبم بد جوری به تپش می افتد .. و خیس عرق می شوم .. برای همین از خیرش می گذرم .
    این رو گفتم .. تا از شما دختر گلم عذر خواهی کرده باشم که اگه اشتباهی در تایپ جواب ها مشاهده کردی .. به خاطر اشگی است که سرازیر شده است
    نوشین جان .. دوستانی که با من همکار بوده اند .. به خاطر دارند که چقدر شاد و سرزنده بودم .. با همه شوخی می کردم .. نه از روی جلفی ..! بلکه به خاطر روحیه دادن در زمان جنگ بود .. ولی خب متآسفانه اواخر جنگ سکته قلبی کرده .. و مجبور شدم خونه و زندگی ام رو فروخته برای عمل جراحی قلب باز .. که اون سال ها در ایران انجام نمی شد ، راهی سوئیس شوم . بله دخترم به خاطر فشار های زمان جنگ .. نا خواسته سکته کردم
    البته دلیل اصلی آن حساسیت و احساسات رقیق ام بود .. با دیدن هر زخمی جوان یا کم سن و سال در هواپیمایم .. اشگ هایم سرازیر می شد .. درد و رنج جوانان رو نمی توانم تحمل کنم .. !! حتی با دیدن اسیر های جنگی هم چشمانم خیس می شد .. خب همین مسایل باعث شد که به درون قلبم بریزم .. و در جوانی سکته قلبی کردم .. و دیگه از اون شادابی افتادم .. !!
    البته بعد از بازنشستگی دو بار دیگه هم سکته کردم .. اما چون روحیه ام بسیار عالی است .. هنوز زنده ام .. !!!
    این ها رو برات تعریف می کنم .. تا دلیل اش رو بدونی .. و گرنه از ترس جنگ نبود که سکته کردم .. !! چون مرتب داوطلبانه پروازهای جنگی رو می رفتم .. !! بگذریم
    دختر نازنینم .. در مورد برنامه ریزی برای دیدار با خواننده ها .. راستش دو سال است که با دوستان سر این قضیه بحث می کنیم .. دلیل برگزار نشدن آن هم صرفآ مخالفت بنده با پرداخت هزینه دونگی از خوانندگان محترم است . از طرفی چون بازنشسته هستم .. دست و بالم به اون صورت باز نیست که همه رو به رستوران دعوت کنم .. !! به همین دلیل همیشه به تعویق می افتاد
    اما حالا با این پیشنهاد .. کنار اومده ام .. مخصوصآ که جناب فرنودی عزیز هم پشت قضیه هستش
    سعی می کنم .. برنامه ریزی جالبی در این راستا انجام داده .. و اگه خدا بخواهد در ادامه با برگزار کردن تور های یک روزه .. دسته جمعی به گردش علمی می رویم .. چون جناب فرنودی عزیزم خودشون آژانس هواپیمایی دارند .. و دستشون حسابی در این کار ها بازه
    من هم امیدوارم .. هر چه زودتر شرایط دیدار با دوستان و یاران همدل و صمیمی سایت برقرار بشه
    ببخشید طولانی شد .. ممنون از حضورت
    ایام به کام

    سلام اقای مدرسی گراامی
    امیدوارم الان بهتر شده باشید..اره گاهی اوقات خاطرات خوب و بدی که داریم باعث میشه اینطور شیم..کامنت اقای حسینی رو خوندم چیز بدی ننوشته بود که ناراحت شید همونطور که خودتونم گفتید تجدید خاطره هاست که گاهی اوقات چنین حسی به ماها دست می ده..
    شما از همون جوونیاتون ادم خیلی خوبی بودیدواز خود گذشتگی های زیادی کردید
    فک میکنم به گفته ی خودتون جوونه احساساتی هم بودید
    خوشحالم از اینکه قبول کردید که دیدارها دونگی بشه اینطوری خیلی بهتر وهمه راحت ترن وبا این کار مسلما دیدارها بیشترم میشه وبرای کسی سخت نمیشه امیدوارم هر چی زودتر به انجام برسه
    با تشکر...نوشین
    پاسخ
    بله دخترم .. حالم بهتر شده است به لطف شما
    باورت می شه نمی دونم اصلآ آقای حسینی در باره چه موضوعی صحبت کرده است ..!!؟
    من بقدری مشغله فکری دارم .. که یک پست می گذره .. دیگه یادم می ره عزیزان در باره چه موضوعی قبلآ کامنت نوشته اند .. این جوری درسته فراموشی خوب نیست .. اما من از این زاویه نگاه می کنم .. که ادم از کسی بدی و بی وفایی هایش رو یادش نمی آید ..!! چشمک
    دخترم شما خودت چون قلب مهربان و دلسوزی داری .. همه را خوب می بینی
    خیلی دوستت دارم عزیزم
    مواظب خودت باش

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35