یادی از خاطرات روزگار جوانی /۱۸+ " حکایت شوهر عمه روستایی " عنوان مطلب این پست است که تقدیم شما یاران گرامی می کنم . راستش رو بخواهید هدف اصلی من از نگارش پست هایی با محتوای خاطرات خصوصی قدیمی ، صرفآ شرح اوضاع اجتماعی .. شرایط زندگی و اوضاع و احوال چند دهه قبل است که به رسم پرکردن اوقات فراغت خوانندگان محترم و مروری بر تاریخ گذشته نوشته شده است . این نخستین بار است که واژه بعلاوه هیجده در سوتیتر پست قید شده است .. صرفآ به خاطر احتیاط است . البته دوستان شاهد هستند که به درخواست بعضی خوانندگان وارد این حریم شدم .. اما اجازه می خواهم یک اعتراف دیگری هم بکنم .. از شما چه پنهان قصد داشتم برای پست های حساس این چنینی خیلی وقت گذاشته و با حس و حال مخصوص به ان می پرداختم .. اما متآسفانه دو موضوع باعث شد به شرایط لازم نرسم ! اول فضای بشدت سیاسی پست قبل بود که برای نخستین بار و صرفآ به جهت حضور شکاری های نیروی هوایی وارد آن مبحث شده بودم .. که خب واکنش های متفاوت رو دیده و خواندید ! دوم این که به خاطر حضور نوه های شیطون و دوقلویم که به بهانه خانه تکانی دخترم در این ایام میهمان ام بودند .. باعث شد که آن طوری که می خواستم نشد .. امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشید .. همان گونه که مستحضرید .. قرار بود از یازدهم اسفند نمایشگاه هوایی در فرودگاه پیام افتتاح بشه .. من ساده هم به شوق دیدار بعضی از یاران و خوانندگان محترمی که قول حضور داده بودند .. ثانیه شماری می کردم .. شب دهم اسفند ماه بار و بندیل و لوازم شخصی ام را جمع آوری کردم تا در مدت نمایشگاه با حضور در منزل دخترم در خدمت باشم .. همه شاهد هستید با چه اشتیاقی در هر پست بنر های نمایشگاه را درج می کردم ... اما وقتی دامون عزیز از تهران تماس گرفت که در باره ساعت آغاز نمایشگاه و حرکت سرویس ها بپرسد .. پرس و جو کردم . و متآسفانه مطلع شدم به دلیل شرایط جوی و بارندگی شدید تاریخ ان تغیر کرده و به اردیبهشت ماه موکول شده است .. ! باور کنید از این که لایق اطلاع رسانی نبوده ..و این همه برنامه ریزی کرده بودم اصلآ ناراحت نشدم .. !! از این که خیلی از دوستان از شهرستان ها به ذوق دیدار اعضای سایت راهی تهران شده بودند ، خیلی ناراحت شدم . و از همه خصوصآ دامون نازنین ، افشین فریدونی گرامی پوزش می خواهم . من باید زودتر از این ها متوجه جایگاه کاذب خود شده و به دوستان وعده نمی دادم .. از این رو اعلام می کنم .. از این پس در هیچ نمایشگاهی وعده حضور نخواهم داد .. اگه عمری بود پولی دستم اومد ، خودم به یک رستوران همه رو دعوت می کنم .. و این جوری سنگ روی یخ نمی شوم .. !!! کلام آخر این که .. من دیشب بعد از سپردن دوقلو ها به کرج ، سریع برگشته و تا همین الان که ساعت هفت و پانزده دقیقه بامداد است .. یک سره در حال تکمیل این پست هستم .. بخش عمده اش رو قبلآ با عجله نوشته بودم .. چون به تصور حضور در نمایشگاه می خواستم قبل از رفتن به کرج پست رو اپ کنم .. اما قسمت این بود که دیشب با عجله به پایان برم .. تعداد زیادی کامنت رسیده که فرصت نکردم پاسخ دهم .. و حتمآ امروز بعد از ظهر جواب خواهم داد .. ضمنآ اطلاعات تکمیلی دیگری در باره پست قبل به دستم رسیده است که در همان بخش کامنت ها درج خواهد شد .. نیم قرن پیش ... !! وقتی سخن از ایام کودکی و نوجوانی ام می شود ، بی اختیار به ۵۰ سال قبل برگشته و خاطرات ام رو مرور می کنم .. پدرم درجه دار نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی بود .. نیرویی که دیسیپلین و سلسله مراتب نظامی در آن به صورت سخت گیرانه ای اجرا می شد .. ! به همین خاطر در آن روزگار اغلب پرسنل ارتشی خصوصآ در میان درجات نظامی پائین تر ، آن ها پرخاشگر و عصبی بودند .. ! و به ندرت به کانون خانه و خانواده خویش توجه ای داشتند .. اوقات فراغت اغلب آن ها به میگساری و قمار سپری می شد و خیلی کم آدم های متعادلی از نظر روحی روانی در بین آن ها یافت می شد .. ! و پدر من هم از این امر مستثنی نبود ! تازه عشق به کبوتر بازی و همسران جدید از رسمی و غیر رسمی گرفته تا صیغه ای و موقت هم به تمام خصلت های رایج افزوده شده بود !! به قول خودش که همیشه به طنز یا جدی اظهار می داشت " سجل ام رو به خاطر ازدواج های مکرر و پر شدن ستون ازدواج چند بار عوض کرده ام .. ! " در چنین اوضاع و احوالی ، تا سال چهارم دبستان در شهر شاهور ( سلماس ) و در ادامه در پادگان قوشچی واقع در ۴۵ کیلومتری رضائیه ( ارومیه ) گذروندم ... من و برادرم بهزاد ، ثمره ازدواج دوم و رسمی او بودیم و بقیه برادران و خواهرانم هم حاصل سومین ازدواج رسمی اش محسوب شده و همه زیر یک سقف روزگار رو می گذروندیم .. چه گذروندونی .. !! دنیای بچگی من ... زندگی با نامادری هر چند هم که زنی مهربان باشد ، باز لفظ نامادری ترحم برانگیزه .. ! اون زمان ها به نا مادری می گفتند .. ننه اندر ! و دست بر قضا ما هم ننه اندر داشتیم ! به همراه پدری با دیسیپلین که به گفته خودش کبوتر هایش رو از ما بیشتر دوست داشت !! سطح زندگی همه تقریبآ شبیه به هم بود . گلیمی پلاسیده ، صندوق چوبی ، رادیوی لامپی تاقچه ای ، چند دست لحاف و تشک ، یخچال کوچک با مارک " فیلکو " که برای کنترل ننه اندر ها کارخانه سازنده اش قفل روی در آن تعبیه کرده بود ! تا بچه های شکمویی به سن و سال من هوس مربای آلبالو یا خیار شور خانگی رو نکنند ! در مدرسه هم ترکه های آلبالو با معلمان عبوس و بد اخلاق و تنبیه های بدنی روزگار مون رو تشکیل می داد ! یادمه نخستین باری که خودکار دو رنگ ( سرخ و آبی ) رو در دست تنها بچه پولدار کلاس مون به نام " تهرانی " دیدم ، مثل سایر همکلاسی هامون خیلی حسرت اش رو خوردم .. ! وقتی هم که بچه افاده ای پولدار از سر ترحم برای لحظه ای خودکارش رو به دستم داد ، ناخوداگاه مزه ترکه تبعیض طبقاتی معلم رو بر روی کتف ام احساس کردم .. !! تنها دلخوشی خانواده سفر به مشهد و دیدن اقوام بود . همیشه سر راه یکی دو شبی رو در تهران میهمان پیرزنی مهربان به نام " دختر آقا قمی " که در محله سه راه اکبر آباد زندگی می کرد ، بودیم .. و اون خدا بیامرز تنها رابط ارتباط من و بهزاد با مادرم بود .. ( همان محله ای که دست سرنوشت سال ها بعد مرا با سوسن عشق اسطوره ای ام آشنا کرد ! ) سفر های سالیانه ... نخستین دیدار های اولیه با مادر که به همت اون پیرزن دوست داشتی میسر می شد رو دقیقآ به خاطر دارم .. خوب یادمه نوشابه " اسو " که رنگ و طعم نارنجی داشت رو خیلی دوست داشتم ! و مامانم با علم به این علاقه ، همیشه با یکی دو شیشه اسو سر قرار می امد .. و من در حالی که نوشابه رو سر می کشیدم .. به مادرم که با چشم گریان قربون صدقه ام می شد ، می نگریستم .. ! و موقع خداحافظی هم یک اسکناس دو تومنی ( ۲۰ ) ریالی به هر کدوم از ما می داد که اون موقع خیلی ارزش داشت .. و اغلب بابام ازمون می گرفت .. !! بعد ها که کمی بزرگ تر شدم ، به بهانه تغیر محل زندگی ارتباط دختر آقا قمی با مادرم به کلی قطع شد .. ! بعدها درسال های آخر دبیرستان و قبل از پیوستن به نیروی هوایی یه روز به طور اتفاقی او را پیدا کردم .. ! ( اینجا ) و زندگی ام رنگ و بویی دیگر گرفت .. صحبت از سفر سالیانه شد . یادمه هر سال فصل تابستان بعد از آغاز تعطیلات سه ماهه مدارس پدرم به اتفاق اهل و عیال شال کلاه کرده و همگی راهی مشهد می شدیم .. تجسم یک خانواده شلوغ یازده نفری شامل .. بابام ، ننه اندر ، بهروز ، بهزاد ، بهنام ، چهار خواهر و گاهی مادر بزرگ و عمه ام که با ما زندگی می کردند ، واقعآ مشکل بود ! بابام عادت داشت با اونیفورم ارتشی و مدال های رنگا وارنگی که به سینه اش می آویخت با چهره کاملآ عصبی خانواده رو به هزار مکافات به ایستگاه راه آهن برسونه .. قطار درجه سه با صندلی های چوبی و خوردن غذا درون کوپه خیلی زجر آور بود .. !! براتعلی خان ، شوهر عمه بنده .. ! بعد از توقف یکی دو روزه در تهران ، دسته جمعی راهی ایستگاه قطار شده و عازم مشهد می شدیم .. لق لق قطار های قدیمی با صندلی های چوبی و خوابیدن روی هم دیگر .. بلانسبت مثل گوسفند !! هنوز هم در ذهن غبار گرفته ام باقی است ! بزرگ تر که می شدم ، راستش از این نوع مسافرت خجالت می کشیدم .. البته شرایط سخت اقتصادی حاکم بر خانواده ها رو خیلی خوب درک می کردم .. در مشهد معمولآ سه چهار روزی رو منزل اقوام خراب می شدیم .. !! و بعدش برای دیدن عمه کبری راهی قوچان و از اون جا عازم روستای عمه خانم می شدیم .. ! من کلآ دو تا عمه داشتم .. بزرگه بعد از طلاق مادرم ، قید خانه و زندگی اش رو زده و در منزل پدری به نگهداری ما همت گماشت .. و من از کودکی او را " مامی " صدا می زدم !! ( چه غلط ها !! ) .. عمه کوچک تره که به اصطلاح موند بالا و باسواد بود ، بعد از جدا شدن از همسر مولتی ثروتمندش که از ملاکین بزرگ مشهد و شریف آباد بود ، نمی دونم چگونه سر از روستایی دور افتاده در آورده و همسر مردی محترم ، خنده رو ، ورزشکار که دست بر قضا کدخدای ده هم بود می شود .. و ما هرساله بعد از طی کیلومتر ها راه دور از پادگان قوشچی در غرب کشور ، به شرق آن در مشهد امده و یکی دو ماهی رو در روستا می گذروندیم .. پدرم بعد از یک ماه به سر خدمت اش بر می گشت .. و ما در ده کدخدا می ماندیم . اسم روستای براتعلی خان " سالان قوچ " بود که بعد از عبور از چند روستای بزرگ و کوچیک ، در نهایت با اجاره چند فروند الاغ و قاطر به سالان قوچ می رسیدیم اون موقع جاده شوسه مجهزی وجود نداشت .. و اصطلاحآ جاده مالرو بود .. که گاهی کامیون و تراکتور از آن می گذشت . و برای رسیدن به ده بایستی از چارپایان استفاده می کردیم .. !! روستای سالانقوچ ... تا اون جا که یادمه روستای یاد شده در دامنه کوهپایه های وسیعی قرار داشت .. و همانند اغلب دهات چشمه ای گوارا در فاصله ای دور تر از روستا قرار داشت .. یک استخر بزرگ برای آبیاری مزارع در مرکز ده قرار داشت .. تا دلتون بخواد سرسبز بود .. باغات فراوان انگور ، درختان بادام و زرد آلو چون چتری اطراف روستا رو پوشانیده بود .. و در دامنه ها هم گندم و جو به صورت دیم کاشته می شد .. خب مهمانان کدخدا هم از ارج و قرب بالایی برخوردار بودند .. و برای یک جوان محرومیت کشیده ای مثل من خیلی حال می داد .. چپ و راست بچه ارباب خطاب ام می کردند .. جای همه شما عزیزان سبز .. صبحانه با نان داغ روستایی و کره محلی و انواع مربا و تخم مرغ محلی خیلی می چسبید .. ظهر ها هم برای نهار اغلب از گوشت " قورمه " که بی نهایت خوشمزه بود استفاده می کردند .. ( در روستا های اون زمان چون یخچال وجود نداشت ، مردم گوسفند را کشته و گوشت های آن را همراه با دنبه و چربی هایش درون دیگی بزرگ روی آتش قرار داده و همه ان را سرخ می کردند .. و سپس درون پیت های حلبی ریخته و می گذاشتند سرد شود .. و همیشه در تمام فصل سال گوشت خوشمزه برای انواع غذا داشتند ) .. یکی از غذا های مقوی و مخصوص روستا " فطیر ماسکه " ( که امیدوارم تلفظ اش رو اشتباه ننوشته باشم ) بود که حاوی ظرفی مملو از کره حیوانی و نان مخصوص روستایی درونش بود که حسابی روغن جذب نان شده و با مخلفاتی چون مغز گردو و غیره صرف می شد .. در تابستان تا دلتون بخواد انگور و سایر میوه های روستا رو می خوردیم و تمام محرومیت های پادگان رو فراموش می کردیم ... عمه کبری ... همان طور که اشاره کردم .. عمه کبری یکی از خانم های باسواد روزگار قدیم بود که در جوانی به شغل معلمی اشتغال داشت .. و خیلی اهل مطالعه و مد بود .. هر کی به روستا می رفت برای او کتاب سوغات می برد .. پدرم اغلب سر به سر او می گذاشت .. و کار های او را در روستا به شوخی می گرفت یادمه می گفت : خواهر ما با موهای رنگ کرده و ناخن های لاک زده هر روز باید تاپاله ها ( مدفوع گاو ) رو جمع کرده و با ان برج بسازد !! خلاصه خیلی خوش می گذشت .. براتعلی خان هم در نوع خودش آدم جالبی بود .. اهل بگو بخند بود .. جثه بسیار قوی داشت .. ولی خیلی مهربان و مهمانواز بود کار های خارق العاده ای انجام می داد که برای من تازه گی داشت .. مثلا یک بار با دست پوست ماری رو از بدن جدا کرد .. !! در سال های اخر تحصیلی که از قوشچی به تهران امده بودم ، به رسم گذشته با عمه دیگرم به سالانقوچ رفتیم .. این سفر با گذشته خیلی فرق داشت .. چون احساس استقلال کرده و با براتعلی خان خیلی گرم گرفتم .. ! و از این که مثل یک مرد از من پذیرایی می کرد ، خیلی افتخار می کردم .. بعضی روز ها برای شکار قوچ کوهی به دامنه های کوه رفته و در طول راه سخن از هر جا و هر چیز می گفتیم .. !! راستش رو بخواهید باورم شده یود که برای خودم نا سلامتی مردی شده ام .. !! مخصوصآ که کدخدا باب سخن را به دختر های خوشگل روستایش کشانده و در باره هر یک از آن ها حکایت ها می کرد .. به اصطلاح امروزی ها ، آمار همه رو داشت .. اخه خیر سرش کدخدا بود ..! و هر از گاهی هم از وضعیت تهران می پرسید .. چون هرگز توی عمرش پایش به تهران نرسیده بود .. ! اما وقتی صحبت به دختر های تهران می رسید .. من کم می اوردم ! چون واقعآ یک جوان سر به زیر و خجالتی بودم .. و برعکس برخی از همکلاسی هایم ، با هیچ دختری سلام و علیک نداشتم .. ! اشتباه بزرگی که مرتکب شدم .. !! بعد از سه ماه گشتن و تفریح با براتعلی خان ، دیگه خیلی با هم دوست شده بودیم ! از حق نگذریم مردی خوش تیپ و چارشونه ای بود ! و تا زمانی که دهانش رو باز نمی کرد و به اصطلاح اون یک ردیف دندان های عاریه طلایی اش بیرون نمی افتاد ، کم تر کسی متوجه روستایی بودنش می شد .. ! چون تیپ غلط اندازی داشت .. ! اما وقتی لب به سخن می گشود ، دیگه معلوم می شد همین الان از پشت کوه امده است .. !! اشتباه بزرگی که قبل از برگشتن به خانه مرتکب شدم ، دعوت او به تهران بود .. !! تعجب نکنید .. دعوت اصلا اشکالی نداره .. اما من احمق نمی دونم بر چه اساسی در اوقاتی که در کوهستان برای شکار رفته بودیم .. شیطنت کرده و او رو وسوسه کردم اگه به تهران بیاید .. همه دختر های تهرانی برای او غش کرده و سینه چاک خواهند داد .. !! خودم هم نمی دونم چرا آن همه چاخان رو برای آن مرد روستایی کردم .. !!؟ شاید برای اظهار وجود بود .. ! شاید هم خواستم قمپز در کرده و بگویم من هم دست ام در کاره .. !! و مقابل ردیف کردن آمار زنان زیبای سالان قوچی ، من هم از دختران تهرونی گفته باشم .. !! فقط تنها چیزی که قبل از خداحافظی در گوش ام نجوا کرد این بود .. " به عمه کبری هیچ چیزی نگو .. اون زن زرنگیه .. می خوام تنها بیام تهران .. !! باور کنید مرتب به خودم دل خوشی می دادم که شاید یادش بره ! " ولی همین که یاد موضع اوندنش می افتادم ، عرق سردی تمام وجودم رو در بر می گرفت .. !! اخه من و عمه خانم و مادر بزرگ ام در یک خانه نقلی کوچک در خیابان نواب - چهارراه مرتضوی ماهی هشتاد تومن اجاره کرده بودیم .. با دعوت از اون لندهور واقعآ به مشکل بر می خوردیم .. !! از همه مهم تر جا مون هم نمی شد .. !! کسی خونه نیست .. !؟ دقیقآ نمی دونم چه مدت از بازگشت مون به تهران گذشته بود . کم کم قضیه دعوت کدخدا از ذهن ام داشت پاک می شد . دلم خوش بود که او هرگز از عهده سفر به تهران بر نخواهد امد .. ! چون به اعتراف خودش هرگز تو عمر چندین و چند ساله اش پاش رو از قوچان و مشهد فراتر نگذاشته بود ! چه به این که بلندشه بیاد تهران .. ! اما من ساده هرگز فکرش رو نمی کردم با اون قندی که توی دل کدخدای بخت برگشته آب کرده بودم .. خواب و خوراک که سهل است استغفرالله دین و ایمانش رو هم گرفته ام ! طفلک کدخدای خوش باور . چه بسا شب ها خواب زیبا رویان تهرونی رو می دیده است .. عاقبت از اون چیزی که می ترسیدم به سرم اومد .. ! یک روز اوایل صبح صدای نتراشیده و نخراشیده ای رو شنیدم که از همسایه ها سراغ آدرس ما رو می گرفت .. ! لحظه ای بعد صدای کوبیده شدن تنها پنجره مشرف به کوچه توجه عمه خانم رو هم جلب کرد .. ! براتعلی خان با همون لهجه شیرین قوچانی اش در حالی که به پنجره خونه می کوبید می گفت .. آهای صاحبخونه .. کسی خونه نیست .. !!؟ من بیچاره از ترس اصلآ به روی مبارک ام نیاوردم ! عمه خانم که از شنیدن صدای کدخدا حسابی شوکه شده بود .. غضبناک به من نگریسته و با حالت عصبانی گفت .. این صدای براتعلی ما نیست .. !!؟ این جا چه کار می کنه .. !!؟ اصلآ کی به او ادرس خونه ما رو داده است .. !!؟ نکنه کار تو باشه .. !!؟ همین رو کم داشتیم که مرتیکه لندو هو سر و کله اش این جا پیدا بشه .. ! کدخدا این بار در حالی که خودش رو معرفی می کرد گفت .. مویوم .. براتعلی .. کسی خنه نیست !!؟ عمه خانم در حال غر زدن زیر لب تکرار می کرد .. مرده شور برده همچی می گه براتعلی که هر کی ندونه فکر می کنه انگار ولیان ( نایب وقت تولیت آستان قدس رضا ) اومده .. ! مردک خجالت نمی کشه .. ! دسته گلی که به آب دادم .. !! گاهی آدم اعمال و گفتاری ازش سر می زنه که بعدآ پشیمان می شه .. و هیچ سودی هم براش نداره ! دقیقآ عین حکایت من و براتعلی خان ساده اندیش ! که به خاطر شیطنت های جوانی و احساس استقلال کردن ( شما بخوانید مرد شدن !! ) بیچاره کدخدا رو از دیارش آواره کردم .. ! البته این رو اضافه کنم که وضع مالی اش خیلی خوب بود .. و دقیقآ عین ضرب المثل معروف قدیمی که می گه .. " فلانی باغ بالا و آسیاب پائین داره .. ! " او هم در روستای خودشون بر و بیایی داشت و دقیقآ باغ منحصر به فردش در موقعیت بالای روستا واقع شده بود و آسیاب مجهزش در پائین قرار داشت .. تازه توی شهر قوچان هم چند باب مستغلات از جمله گاراژ بزرگی که قدیما کاروانسرا بوده ، داشت . خلاصه آدم متمولی بود .. اون روز صبح وقتی وارد خونه ما شد .. راستش نشناختمش !! حسابی به خودش رسیده بود .. به اصطلاح تیپ زده بود ! کت و شلوار بسیار فاخر ، بارونی مارک دار ، کلاه لبه دار گرانقیمت ... البته سر و صورت اش رو هم صفا داده بود .. ! یعنی ته ریش دایمی خود رو سه تیغه زده و سبیل قیطونی اش رو کاملآ با سلیقه " انکارد " کرده بود .. ! به محض این که چشم اش به من افتاد ، با چشمکی حالیم کرد که .. فرق کرده ام .. !!؟ و من خیلی زود دوزاری ام افتاد که حتمآ مشاوری آگاه و امروزی داشته که این چنین او رو تغیر ظاهر و قیافه داده است ... و صد البته سر کیسه رو باید حسابی باز کرده باشد .. ! در نخستین فرصت پیش اومده ازش در باره لباس هاش پرسیدم .. خیلی صادقانه گفت .. با بردار فلانی ( که قبلآ شهردار قوچان بود ) قبل از اومدن به ولایت شما ، رفتیم مشهد .. و با سلیقه مسعود خان این لباس ها رو خریداری کردم .. !! خب حالا داش بهروز چطوره ... !!؟ روز اول ... از اون جایی که کله سحر وارد تهران شده بود ، با شناختی که از پر خوری او داشتیم ، عمه خانم سریع هر چه تخم مرغ در یخچال خونه داشتیم رو نیمرو کرده و با کره و مربا و چای شیرین و نان داغ بربری سریع سفره رو آراست .. و به سبک قوچانی ها خطاب به شوهر عمه ام گفت .. براتعلی خان بسم الله ! یعنی بفرما .. و او بدون تعارف با دست افتاد به جان دیس بزرگ تخم مرغ و بعدش خیلی با اشتها ترتیب هر چه کره و پنیر بود رو داده .. و با سرکشیدن لیوان بزرگ چای ، به مخده تکیه داد .. ! عمه خانم به رسم خود آن ها با لهجه کردی قوچان خطاب به کدخدا تعارف کرده و گفت .. براتعلی خان اگه سیر نشدی ، چند تا تخم مرغ دیگه نیمرو کنم .. !!؟ او در حالی که خود رو جا به جا می کرد .. خیلی راحت گفت .. نه زحمت نکشید .. مو تو گاراژ ( منظورش ترمینال بود ) جاتون خالی یکی دو دست کله پاچه خورده بودم .. !!! باور کنید کم مونده بود من و عمه جان از تعجب شاخ در آوریم .. !! البته غذا خوردن او رو قبلآ دیده بودیم .. و به همین خاطر عمه براش ده - دوازده تا تخم مرغ نیمرو کرده بود .. که او بدون این که مجال به کسی بدهد ، یک نفس و با اشتها بالا رفت .. !! و به همین خاطر از روی کنایه و تعارف پرسید اگه سیر نشدی .. برات چند تا تخم مرغ نیمرو کنم .. ! خلاصه .. عمه خانم چنان نگاهی به من انداخت .. که دقیقآ تو چشمانش خوندم که .. با صد و پنجاه تومن خرج تحصیلی که بابام برایم می فرسته ، خرج شکم سه روز این بابا نخواهد شد .. !! تا یادم نرفته بگم .. صبح که عمه خانم به قصد خرید نان تازه و سایر مایحتاج از خونه بیرون رفته بود ، به کدخدا سفارش کردم که اگه عمه خانم پرسید برای چی به تهران اومدی .. بگه برای خرید تراکتور اومده و ادرس رو کبری خانم همسرش گرفته است .. ! بازدید از خیابان سلسبیل ... بعد از مدتی که از صرف صبحانه گذشت دیدم عمه خانم برای این که من متوجه دیالوگ هایش نشوم به زبون کردی قوچانی با براتعلی گرم گرفته است .. ! من بفهمی نفهمی کمی حالیم می شد که در باره چه موضوعی حرف می زنند .. حدس ام درست بود ..! عمه خانم چون می دونست کدخدا بی نهایت آدم ساده و رو راستی است ، سعی می کرد از زیر زبونش دلیل اومدن غیر منتظره اش رو بیرون بکشه.. خب خدا رو شکر من پیشدستی کرده بودم و به براتعلی خان قضیه رو حالی کرده بود .. در موقع پاسخ دادن شوهر عمه ام با شنیدن کلمه " تراکتور " و " قرانی محمد " ( سوگند قوچانی ها به قرآن مجید است ) دوزاری ام افتاد که خیط نکرده است .. اما مطمئن بودم اگه یک بار دیگه همین سئوال رو بپرسه ، واقعیت رو لو خواهد داد .. ! بعد از چند دقیقه کدخدا از من خواست تا برای گردش بیرون برویم .. ! بهش گفتم الان خبری نیست .. عصر با هم خواهیم رفت .. اما وقتی دیدم خیلی مشتاق است ، تصمیم گرفتم یه چرخی با او در خیابان سلسبیل بزنم .. در حال پوشیدن شلوارم بودم که با تعجب پرسید : " داش بهروز چرا تنبونت با مال مو توفیر داره .. ؟ مال شما پاچه فراخه .. ! فهمیدم که منظورش پاچه پهن شلوارم است که اون زمان تازه مد شده بود ..! بهش گفتم .. چون شما کت شلوار تن ات کردی ..پاچه اش فرق داره .. ! خلاصه با هم از خونه زدیم بیرون .. بعد از کمی پیاده روی سر از سلسبیل در آوردیم .. بنده خدا کدخدا دهانش همین جوری باز مونده بود .. و با دیدن هر دختر خانم چشماش گرد می شد .. اون موقع اغلب مغازه داران راسته سلسبیل انواع سوتین ها رو در ابعاد و رنگ های گوناگون از سر در مغازه آویزون کرده بودند .. ! و اون بیچاره همین جوری به اون ها زل زده بود .. ! به شوخی گفتم .. کدخدا تراکتوری که می گفتی .. همین ها هستند .. !!؟ عین بچه ها جواب داد .. تراکتور که این همه توی ( چرخیدن ) نمی خوره .. !! خلاصه تا نزدیکی های ظهر از راسته خیابون سلسبیل تکان نخورد .. !! پیشنهاد بی شرمانه ... !! بعد از صرف نهار که جاتون خالی آبگوشت خوشمزه ای رو عمه خانم تدارک دیده بود .. به همراه سنگک داغ کنجد دار و سبزی خوردن و یک تغار دوغ فرد اعلاء از یگانه مهمان عزیزمون حسابی پذیرایی شد .. از کدخدا خواهش کردیم برای رفع خستگی یه چرتی بزنه .. و او هم متواضعانه پذیرفت . غروب وقتی از خواب بیدار شد .. بعد از صرف چایی ، چون کسی در خونه نبود .. کدخدا کمی خودش رو این ور و ان ور کرده و ابتدا سخن رو به اون غروب کوهستان در ولایت سالانقوچ کشونده و در ادامه افزود .. داش بهروز .. راستش رو بخواهی روزی که با مسعود خان مشهد رفته بودیم .. صحبت از خانم های زیبای تهرونی شد که با گرفتن پول از آقایون پذیرایی می کنند .. من به مسعود گفتم .. چنین چیزی امکان نداره .. اخه مگه می شه پول بگیرند و با آقایون غیر محرم همکلام شوند .. !!؟ من که اصلآ باورم نشد .. اما مسعود گفت از داش بهروز اگه بپرسی ، حتمآ به تو توضیح می دهد .. !! این جریان واقعیت داره .. !!؟ باور کنید عرق شرم تمام وجودم رو فرا گرفت .. متوجه شدم مسعود ناقلآ برای تیغ زدن حسابی کدخدای ساده لوح ، در باره نجیب خانه تهران با او صحبت کرده است .. ! و این طفلک رو هوایی کرده است .. اما نمی دونم روی چه حسابی دوباره شیطنت ام گل کرده .. و حسابی شنیده های خودم رو از اون مکان با آب و تاب براش تعریف کردم .. !! در صورتی که توی عمرم هرگز پایم رو به چنین جاهایی نگذاشته بودم .. و کلآ متنفر بودم .. حتی یادمه سال ها قبل که هنوز به دبیرستان نرفته بودم ، در همون پادگان قوشچی ، بعضی از شاگردان قدیمی و بزرگ تر دبیرستانی از محله بد نامی در ارومیه ( رضائیه ) با آب و تاب تعریف می کردند اما خدا خیرش بده یک معلم خیر خواهی به نام " صالحی " داشتیم که همون موقع بچه ها رو از مضرات و بیماری های آن محله اگاه مون کرد . و واقعآ اغلب ما رو متنفر کرد . خدا خیرش بده .. بر سر دوراهی ... ! زمانی به خودم اومدم که دیگه خیلی دیر شده بود .. ! و متوجه دسته گلی که به آب داده بودم شدم .. ! فهمیدم خالی بندی های من اثر خودش رو روی او بد جوری گذاشته است .. و مردی که یه عمر صادقانه در روستا از صبح تا شب زحمت کشیده و به قول معروف بیل زده و جز قوچان و مشهد و امامزاده های اطراف ان جایی رو ندیده است .. حال برای پاسخ به حس کنجکاوی اش و پرسش های بی پاسخی که بی شباهت به لاف در غربت نبوده ، عزم اش رو جزم کرده و برای نخستین بار راهی تهران بزرگ شده است .. تهرانی که بر خلاف روستا ، از مرام ساده و مهروزی صادقانه کم تر نشانی یافت می شود . . شهری که برق چراغ های نئون چشمک زن و مشاغل کاذب و مردمانی که انگار هر لحظه عجله برای رفتن دارند ، چهره باطنی آدم هایش رو هم تغیر داده است .. و حال من بیچاره بر سر دوراهی گیر کرده بودم .. یا باید به کل منکر همه چیز شده و راست و حسینی بهش می گفتم .. آن چه تا حالا گفته ام .. شوخی ناجوانمردانه ای بوده است .. !! یا این که او را به مرادش می رسوندم .. !! اما چگونه !!؟ منی که توی عمرم هرگز گذرم به محله های بد نام نیفتاده بود و تنها در فیلم های وطنی و یا از زبان همکلاسی های شرورم شنیده بودم .. حال باید خودی نشون می دادم .. ! ازش پرسیدم .. براتعلی خان یعنی شما توی عمرت در باره این گونه محلات نشنیده بودی .. !!؟ خیلی صادقانه گفت .. شنیده بودم .. اما هرگز با چشمانم ندیده بودم .. !! ازش خواهش کردم در باره این موضوع به کسی سخن نگوید تا ترتیب کار رو بدهم .. توی محله مون یک دوست قدیمی داشتم که خیلی به قضایا وارد بود .. مشکل ام رو با او در میان گذاشته و از او خواستم به من کمک کند .. و اون طفلک هم پذیرفت ... ! محله جمشید تهران ... گردش بعد از خواب در خیابان های تهران و مشکلات تنگی جا در هنگام خوابیدن و سین - جیم های مجدد عمه خانم از براتعلی خان ساده لوح که به شباهت به کاراکتر فیلم " آقای هالو " را داشت ، صرف نظر کرده و یک راست ماجرای روز بعد رو تعریف می کنم .. اما قبل از ان لازم می دونم یه اعترافی هم بکنم .. راستش رو بخواهید دلیل اصلی و تنفر من از چنان محله هایی ریشه در ترس و وحشتی داشت که در اغلب فیلم های وطنی اون روزگار که شخصیت بد من داستان رو از ادم های لات و گردن کلفت محله های بدنام و جمشید تهران انتخاب می کردند ، سرچشمه می گرفت .. ! و کلآ برای جوانی تنها که با دو پیرزن تنها زندگی می کرد ، حضور در محله های شر و شور کمی غیر عاقلانه بود .. ! بگذریم طبق قراری که با بچه محل مون مرتضی گذاشته بودم ، اول وقت روز بعد سر ساعت به او پیوستیم .. و مرتضی خان چون لیدری با تجربه و کار بلد ، راهنمایی ما رو به عهده گرفت .. قبلآ در باره کاراکتر کدخدا با مرتضی صحبت کرده بودم .. دوستم وقتی هیکل و قد و قواره براتعلی خان رو دید ، به فکرش رسید که در محله جمشید حسابی با گردن کلفت های اون جا درگیر شده و به اصطلاح گرد و خاک راه بیندازه .. !! از او اصلآ بعید نبود ! کلی خواهش و تمنا کرده و موقعیت خودم رو در خانواده توضیح دادم .. با یک نوع دلهره که دست کمی از شوهر عمه ام نداشت ، سه نفری قدم به خیابان فوق گذاشتیم .. عین همون تصاویری که در فیلم ها دیده بودم .. صحنه ها خیلی مشمئز کننده بود .. زن های پیر با لباس های ناجور توآم با آرایش های غلیظی که کرده بودند .. قدم به قدم به چشم می خوردند .. ! در میان قیافه های درب و داغون ، لات های لمپن و چاقو کش هم که ظاهرآ باج گیر های زنان فاسد بودند ، در تردد بوده و به همه چپ چپ می نگریستند .. حالم از ان محیط به هم می خورد ... کافه های ساز ضربی .. بد جوری محیط کثیف و مشمئز کننده اون جا حالم رو گرفته بود .. و دعا می کردم هر چه زودتر از شر این مصیبت راحت شوم .. که ناگهان صدای ساز و ضرب دلنشینی توجه هر سه ما رو به طرف خود جلب کرد .. ! من تا اون موقع اصلآ نمی دونستم که در اون محله ها تئاتر های ساز و ضربی هم وجود دارد .. به پیشنهاد مرتضی وارد یکی از همون کافه تئاتر ها شدیم .. ! در جلوی هر کافه شخصی معتاد مردم رو تشویق به خرید بلیط و حضور در سالن نمایش می کرد .. هنوز داخل نشده می تونستم ژانر نمایش های آن جا رو حدس بزنم .. ! به هر حال بهتر از خونه های فسادی بود که باید به اجبار تحمل اش می کردم .. با عجله سه تا بلیط خریداری شد و در تاریک روشن سالن ، به قسمتی که مسئول راهنما اشاره می کرد راه افتادیم .. ! ظاهرآ قسمت خوب سالن رو که به سن نمایش نزدیک بود ، اختصاص به ما دادند .. نمایش آغاز شده بود .. و هنرمندان کاملآ آزادانه هنر خدا دادی و ذاتی خودشون رو به مردم نشون می دادند .. ! کمی بعد که چشمانم عادت به رویت و تشخیص آدم های توی سالن شد .. با کمال تعجب دیدم اغلب مشتریان داخل سالن از قشر زحمتکش کارگر هستند .. خیلی از اون ها فرصت تغیر لباس رو هم به دست نیاورده و مثلآ با همون لباس بنایی یا گچکاری خودشون رو به مرکز هنر رسونده بودند .. تا از قافله عقب نیفتند .. !! همان طور که گفتم خانم ها با سر و وضع نیمه پوشیده به اجرای پیس های کمیک می پرداختند .. اغلب هم از فن فاصله گذاری برتو برشت بهره جسته و دست به نو اوری می زدند! اما اوج جلب مشتریان تشنه هنر ، همانا بخش های ساز ضربی بود که علاوه بر رقاصه ها مردم هم با اون ها همراهی می کردند .. و این جا بود که دردسر آغاز شد .. !! همراهی مردم با رقاصه ها .. !! همان طوری که توضیح دادم ، خود آقا مرتضی ما هم سرش بوی قرمه سبزی می داد !! و بدش نمی آمدبه خاطر هیکل قوی و جثه مردونه براتعلی خان یک درگیری راه بیندازه .. ! اگه از سر ناچاری نبود ، هرگز از او دعوت نمی کردم .. دقیقآ نمی دونم چند دقیقه از آغاز نمایش های مبتذل گذشته بود .. که به محض آغاز برنامه ای ریتمیک ُ برخی از مشتریان که معلوم بود کله اغلب آن ها گرم بود و به اصطلاح پاتیل ، پاتیل بودند .. آغاز به همراهی رقاصه ها نمودند .. ! از اون جایی که بیشتر ترانه و آواز های ساز ضربی آن ها تقلیدی آشکار از آهنگ فیلم های فارسی زبان خودمون بود که اگه خاطرتون باشه اون زمان در اغلب فیلم ها خانم " عهدیه " می خواند ! تقریبآ اکثر مردم عامی ترانه های موسوم به " کوچه بازاری " رو حفظ می کردند .. و اون روز هم جماعت حاضر در سالن کم کم با رقاصه ها دم گرفته و ترجیح بند ترانه را ها پاسخ می دادند .. براتعلی خان ما که بنده خدا توی عمرش چنین صحنه هایی رو ندیده بود ، ابتدا همین جوری مات اش برده بود .. ! بعد از گذشت دقایقی به اصطلاح یخ اش آب شده و شادی خودش رو با بشکن های بلند و قاه قاه خنده ابراز می کرد .. ! نمی دونم کدخدا از چه روشی در بشکن زدن استفاده می کرد که طنین صدای قوی هر بشکن او با خنده هایی که دیگه تبدیل به نعره شده بود ، بد جوری روی اعصاب اطرافیان اثر منفی گذاشته بود .. ! و او انگار که در دنیای دیگری سیر می کرد ، هرگز به تذکر های من توجه ای نمی کرد .. در این میان آق مرتضی خان ما هم به جای مهار کدخدا ، هی به من می گفت .. بی خیال .. برات جان داره حال می کنه ! چه کارش داری ..!!؟ او را غره تر کرده بود .. ! ابتدا یکی دو تا از لات های اطراف ردیف ما با به کار بردن الفاظی خوشمزه (باور کنید تا اون موقع اون اصطلاحات جالب رو نشنیده بودم .. !! ) سعی در آروم کردن او رو داشتند .. کتک کاری به سبک سینما .. !! کدخدا اصلا توجهی به اطراف نداشت .. تا این که ریتم تند تر شده و یکی دو نفر به روی سن رفته و با رقاصه ها شروع به رقص کردند .. ! با دقت به قیافه افرادی که به روی سن رفته و در حال شوخی و رقص با رقاصه های نیمه لخت بودند ، می شد فهمید که از لات های سرشناس همون محله هستند .. این نکته زمانی آشکار شد که بعضی از اون ها رو رقاصه ها به نام صداشون می کردند .. ! در همین اثنا دیدم ای دل غافل کدخدا هم با پریدن از روی دیوار سن ، خودش رو به آن ها رساند .. !! از خنده های مرتضی متوجه شدم او خط داده است .. براتعلی خان نوع رقص و حرکات اش کاملآ با همه فرق می کرد .. ! مخصوصآ در کرنش به خانم های رقصنده ... !! همین موضوع باعث حساسیت دو سه آقایی شده بود که بالا رفته بودند .. ! کدخدا به رسم رقص های محلی کردی که امیخته ای از رقص لزگی است ، با کوبیدن پا و چرخیدن دور خانم ها ، انرژی اش رو تخلیه می کرد.. !! مردم هم هورا می کشیدند .. که ناگهان چشم شما روز بد نبینه .. در یک لحظه دیدم درگیری آغاز شد .. و دو نفر از آقایون لات ها به سمت کدخدا هجوم بردند .. و چون او در حال نشسته پا می کوبید ، خیلی زود تعادلش رو از دست داده و با پشت روی سن ولو شد .. خنده حضار بد جوری او رو عصبانی کرد .. !! در حالی که آقایون در حال تمسخر و خنده بودند ، مثل فنر از جایش پریده .. و دو نفر از آن ها را محکم به هم کوبید .. !! باور کنید من گفتم .. بیچاره ها مردند .. و سپس مثل پر کاهی از روی سن به زمین پرت شون کرد .. !! تا آمدم به خودم بیایم .. یک عده نمی دونم از کجا ریختند روی سن .. با چوب و چماق و صندلی به سوی کدخدا حمله ور شدند .. ! او به تنهایی با همه حریف بود .. اما با هر ضربه ای که نوش جان می کرد ، خون می زد بیرون .. !! با عصبانیت به مرتضی گفتم .. همین رو می خواستی .. !!؟ صحنه زد و خورد به سبک فیلم های فارسی ادامه داشت .. من از ترس نمی دونستم چه کار کنم .. نه جرآت دخالت داشتم .. نه زورم به هیچ یک از ان ها می رسید .. ! تا این که چند تا پاسبان دوان دوان سر رسیدند .. !! ۲۴ ساعت بعد ... قبلآ هم توضیح داده ام که از نوجوانی از پاسبان و آژان جماعت می ترسیدم .. !! حتی بعد از این که وارد ارتش هم شده بودم ، وحشت عجیبی از کلانتری و پلیس داشتم .. !! باور کنید خودم هم ریشه این ترس رو نمی دونستم .. اما با وجودی که ستاره روی دوش ام بود ، با اکراه از جلوی کلانتری ها عبور می کردم .. !! ( یادم باشه یکی دو خاطره از اون ایام رو تعریف کنم ).. چه به این که اون موقع محصلی بیش نبودم .. ! به همین دلیل با دیدن آژان های باتوم به دست .. دو پا داشتم ، دو پا دیگه قرض کرده و از اون محله لعنتی فرار کردم .. !! حتی توی اون گیر و دار ، سراغ مرتضی هم نرفتم .. ! بعد ها شنیدم به حمایت از کدخدا بالای سن رفته و کتک نوش جان کرده است .. !! بگذریم . وقتی تنها به خونه برگشتم ، عمه خانم از من پرسید ، براتعلی کو .. !؟ ناچارآ مجبور به دروغ گفتن شده و گفتم .. رفت تراکتور بخره .. و گفت می خواهم به سراغ یکی دو تا از هم ولایتی هایم بروم .. اگه نیامدم نگران نباشید .. ! اما حال و روز خودم بد جوری داغون بود .. نمی دونستم به کی بگم ..؟ از چه کسی کمک بگیرم ..؟ باور کنید شب از ناراحتی تا صبح خوابم نبرد .. نزدیکی های ظهر بود که دیدم به پنجره می کوبند .. با خوشحالی پرسیدم کیه .. !!؟ کدخدا با همون ابهت گفت .. مو یوم .. باز کن !! سراسیمه به دم در حیاط دویده تا یواشکی ندا بهش بدم .. ! اما با دیدن سر و دست باند پیچی شده اش ، متوجه وخامت اوضاع شدم .. به هر حال بهش حالی کردم که بگه برای خریدن تراکتور رفته است .. !! درد سرتون ندهم .. با آب و تاب جریان دعوا رو تعریف کرد .. و گفت که شب رو در کلانتری شعبه " حق شناس " بازداشت موقت بوده است .. و صبح با تلاش افسر نگهبان و پرداختن خسارت به صاحب کافه و بعضی از شاکی ها با دادن تعهد آزاد شده شده است .. !! یادمه بنده خدا کلی پول داده بود .. !! که اون موقع رقم بالایی بود ! اما دیگه در باره اون روز با من حرف نزد .. و بعد از یکی دو روز رفت قوچان .. پاک رسوای فامیل شدم .. !! علی رغم سفارش های فراوان و خواهش و تمنای بسیار که یه وقت نزد کسی نگی کجا رفته بودیم ، بعد از مدتی قضیه نجیب خانه رفتن براتعلی خان مثل توپ در فامیل پیچید .. !! و همه این قضیه رو از چشم من می دیدند .. ! با وجودی که اغلب اقوامم در مشهد و قوچان آدم های متعصب و مومنی بودند و من را جوانی سالم و سر به راه می دونستند ، اما از این که آبرو و حیثیت ام نزد همه آن ها رفته زیاد ناراحت نبودم .. چون مطمئن بودم با پا در میانی بعضی از آن ها ، حتمآ تبرئه خواهم شد .. اما مهم خانواده و مخصوصآ پدرم بود .. که بی نهایت از او حساب می بردم .. ! باور کنید با وجودی که همین دو فرزندم رو داشتم ، همچنان در مواقع غضب پدرم بد جوری می ترسیدم .. !! و به اصطلاح ماست هایم رو کیسه می کردم .. چون همان گونه که در پست های قدیمی توضیح داده ام .. اون خدا بیامرز خیلی عصبی بود . و کسی بدون اجازه او نمی توانست نفس بکشد .. همه از او حساب می بردند .. از داماد گرفته تا عروس ها .. ! خانواده هم که جای خودش رو داشت .. به عبارتی به مفهوم واقعی مردسالاری در خونه ما حاکم بود .. حتی اهالی محل هم به خاطر حساسیت هایش ، همیشه رعایت حال و روزش رو می کردند .. در موقع عصبانیت هیچ کسی جلو دارش نبود .. اگه بدونید چقدر نذر و نیاز کردم .. !!؟ اگه بدونید چقدر در حرم امام رضا ع دست به دعا شدم تا پدرم بویی از قضیه نبرد .. ! می دونستم اولین اقدام او قبل از هر کاری ، قطع ارسال هزینه تحصیلی ام ( ماهیانه ۱۵۰ تومن می فرستاد ) خواهد بود ! هروقت با خانواده به سالانقوچ می رفت .. من تنم می لرزید که نکنه کدخدا بند رو آب داده باشد .. !! و در آن مدت من نیمه عمر می شدم !! البته به همه فامیل و آشنا ها سپرده بودم به بابام یه وقت چیزی نگویید .. و آن ها هم چون اخلاق او را می دانستند ، نگفتند !! اما راستش رو بخواهید حالا که تقریبآچهل سال از اون ماجرا گذشته است .. فکر می کنم پدرم حتمآ متوجه شده ولی به رویم نباورده بود ! چون خیلی زرنگ بود .. امروز نه پدرم در قید حیات است ، نه براتعلی خان ، نه عمه کبری ، نه عمه بزرگم ، نه مادر بزرگم .. اما خاطره سفر کدخدا همیشه یادم است .. ! حکایت ان دختر فراری ... سه راه سلسبیل ، دبیرستان علامه نزدیک ترین مدرسه خوب به محله مون دبیرستان " علامه " واقع در سه راه سلسبیل بود . یادمه اون موقع رسم بر این بود که محصلین یا خانواده آن ها برای ثبت نام در دبیرستان های معتبر حسابی تحقیق و پرس و جو می کردند .. راستش رو بخواهید من اون موقع اصلآ فکرم به این مسایل قد نمی داد در حقیقت بقدری در ذوق و شوق استقلال و جدا شدن از محیط طاقت فرسا و توآم با دیسیپلین سخت حاکم بر خانواده ام در پادگان قوشچی غرق بودم که هرگز فکرم به این معقولات نمی رسید .. !! اما عمه خانم خدا بیامرز از یکی دو تا از دوستان فرهنگی اش تحقیق کرده بود .. و همه دبیرستان " علامه " رو پیشنهاد داده بودند .. باور کنید بقدری در همون دور و بر محله مون ( بین خیابان مرتضوی و بابائیان) دبیرستان فراوان بود .. که از میان آن ها دبیرستان های دکتر خانعلی و علامه بیشتر از بقیه معتبر یا بهنره بگم خوشنام بودند .. و به همین دلیل اسم من رو ابتدا در علامه نوشتند .. و کلاس چهارم دبیرستان رو اون جا خوندم . یادش بخیر .. تا یادم نرفته بگم .. بزرگ ترین افتخارم همکلاس بودن با استاد بسیار ارجمندم جناب " محمود فرنودی " گرامی است که به حق از مفاخر کشورمون محسوب می شود .. و بعد از چهل سال از طریق همین سایت به هم رسیدیم . واقعیت این است که اون زمان شاگرد زرنگ و درس خوانی نبودم .. ! و در زنگ کلاس های فیزیک ، شیمی ، ریاضیات ، عربی و حتی زبان از ترس جواب دادن به معلم ، قبض روح می شدم .. !! اما فقط و فقط در ساعت های انشاء لذت می بردم .. و از خدا می خواستم معلم منو برای خواندن انشاء صدا بزنه .. ! شاید باورتون نشه .. هنوز هم جزئیات یکی از موضوعات انشایی که با اشتیاق تمام نوشته و سرکلاس خوندم رو خیلی خوب یادمه .. ! موضوع در باره " خاطرات یک اسکناس ۵ تومنی " بود ! و من به شکل نمایشنامه آن را نوشته و خودم رو جای یک قطعه اسکناس جا زده و مشاهداتم رو دقیق تعریف کردم !! ( اون موقع اسکناس سبز رنگ ۵ تومنی رواج داشت ) . مزه نمره بیستی که گرفتم ، هنوز زیر زبانم است .. ! زنگ ورزش ... معمولآ اون موقع رسم بر این بود که دروسی مثل ورزش یا کاردستی رو حتی المکان در در زنگ های آخر کلاس قرار دهند .. من که اصلآ به یاد ندارم روی اصول در ساعات ورزش به این امر پرداخته باشیم .. ! معولآ بچه ها در دسته های چند نفری با هم فوتبال یا بسکتبال بازی می کردند .. تنبل هایی مث من هم فقط نظاره گر بودیم .. ! اما در یک مقطعی قرار شد نمایشنامه ای را بچه های علامه اجرا کنند .. ! راستش رو بخواهید مناسبت اجرای نمایشنامه رو به خاطر ندارم .. ! اما حدس می زنم با برای سالگرد تولد شاه که چهارم آبان بود یا تولد ولیعهد که نهم همان ماه بود .. شاید هم برای اجرا در کاخ جوانان که فاصله چندانی با دبیرستان ما نداشت .. به هر حال بر اساس ضوابط مدرسه ، تعدادی دانش اموز که قریحه هنرمندی داشتند را انتخاب کرده و در زنگ های ورزش یا پایان مدرسه به تمرین می پرداختیم . خب از اون جایی که در طی دوران تحصیل ام در پادگان قوشچی در همه نمایشنامه های مدرسه به ایفای نقش پرداخته و اغلب اشعار " پیش پرده " ها رو کاملآ حفظ بودم ، از این رو من هم به جمع هنرمندان دبیرستان علامه پیوسته و داوطلب شدم .. ! یادش به خیر انگاری همین دیروز بود .. سرگروه نمایشنامه ها شخصی به نام " محمود کاخی " بود . صدای گیرایی داشت .. و ظاهرآ تجارب زیادی در امر نمایش داشت .. چون برای اولین بار می دیدم پیس ها به طریقه علمی ابتدا روخوانی می شدند .. !! موضوع یکی از نمایشنامه ها هم " حماسی " بود و نقش اصلی رو خود محمود برداشته بود . و به فراش مدرسه سپرده شده بود که یکی دو ساعت بعد از تعطیلی در دبیرستان بمانیم .. همه سخت تمرین می کردیم .. بعضی نقش ها ریتمیک بود .. و با ضرب همراهی می شد ... دختر فراری ... مدرسه دو شیفتی بود .. و دانش اموزان ظهر ها برای صرف نهار به منزل می رفتند .. خوب یادمه یک روز زنگ آخر که ورزش داشتیم ، با بچه های گروه به گوشه ای رفته و تمرین های خودمون رو آغاز کردیم .. و با تعطیلی مدرسه ما هم چنان مدتی رو به تمرین نمایش پرداختیم .. و سپس به نیت خوردن غذا از در مدرسه بیرون زدیم .. جلوی مدرسه خیلی خلوت بود . چون خیلی وقت بود که زنگ آخر به صدا در آمده و همه به منزل رفته بودند .. من و محمود فکری با یکی دیگر از همکلاسی ها به نام قنبری و یکی دیگر که متآسفانه نام او یادم نیست .. جلوی در به عادت همیشگی مدتی توقف کرده و در باره نمایش حرف می زدیم .. از اون جایی که شیطنت در ذات همه ما کم و بیش وجود داشت .. موضوع رو به شوخی و تمسخر کشونده و سر به سر هم می گذاشتیم .. از اون جایی که محمود خاکی هم سر گروه بوده و هم نسبت به بقیه بچه ها کمی جدی تر بود ، موضوع تفریح و شوخی ما به مشاجره لفظی کشیده شد .. ! و طبق عادت بچه های شر مدرسه .. کوچه را روی سرمون گذاشته بودیم .. !! تک و توکی عابر پیاده ای هم که رد می شد ، با کمی مکث و نگریستن به چهره ما ، عاقبت به راه خود ادامه می داد .. اما در همان حالی که در اوج شوخی و ضد حال محمود بودیم ، دختر خانمی توقف کرده و سرگرم نگاه کردن شد .. طبیعی است که این جور مواقع بچه ها جو گیر شده و به شدت به سطح شوخی و شیطنت خود می افزایند .. اما با کمال تعجب دیدیم که او به رفتار ما لبخند می زند ..!! از قیافه اش معلوم بود که دختر دبیرستانی نیست .. چون هم مقداری آرایش کرده بود و از همه مهم تر زیر ابرویش ( که اون موقع تا قبل از ازدواج معمولآ دست نمی زدند ) را هم برداشته است .. ! دور شدن از محل دبیرستان ... با توقف و خندیدن دختره به ما که اسم اش رو همون اول آشنایی " حمیده " معرفی کرده بود ، جمع ما تغیر تاکتیک داده و همه با هم مهربان شدیم .. و راستش رو بخواهید .. هر کی سعی می کرد به نوعی توجه حمیده رو به خودش جلب کنه .. ! از اون جایی که در اون جمع عقل کل ما محمود کاخی بود ، با تحکم خاصی خطاب به بقیه گفت .. بچه ها این جا خوبیت نداره به ایستیم .. با اجازه حمیده خانم از این محله دور شویم .. و سپس دسته جمعی به سمت انتهای خبایان بابائیان و سه راهی اکبر آباد ادامه دادیم .. باور کنید اولین باری بود که من با دختری این گونه راحت همکلام می شدم .. !! چون در محیط پادگان که چنین امکانی وجود نداشت .. در ثانی همه یک دیگر رو می شناختند .. در تهران هم چنین موقعیتی برایم فراهم نشده بود .. ! البته خیلی از همکلاسی ها و بچه محل هایم همه چندین فروند دوست دختر داشتند .. ! اما من به خاطر شرم و حیایی که در وجودم بود ، هرگز به این مسایل فکر نکرده بودم .. اگر چه خیلی دلم می خواست ای کاش حمیده تنها با من آشنا می شد .. ولی به هر حال از موقعیت پیش آمده بی نهایت خوشحال بودم .. ! دقیقآ یادمه با خود می اندیشیدیم .. اگه با من دوست می شد ، حتمآ با او ازدواج می کردم .. و جالبه که تا مسافت طولانی او را در لباس عروسی و خودم رو داماد احساس می کردم .. !! و از این که می دیدم کاخی و قنبری قاپ دختره رو دزیده و بیشتر از من و اون همکلاسی دیگه در حال خوش و بش و حرف زدن هستند .. بد جوری حالم گرفته شده بود .. !! به انتهای خیابان که رسیدیم .. اون همکلاسی و قنبری به بهانه ای از ما جدا شدند .. !! گردش سه نفری ... نمی دونم چند ساعت از زمان آشنایی ما گذشته بود .. فقط این رو می دونم که اون دو نفر به خاطر رسیدن به شیفت بعد از ظهر مدرسه ما رو ترک کردند .. ولی من بقدری هیجان زده بودم ، که به خاطر قدم زدن با یک دختر برای نخستین بار در عمرم ، حاضر بودم حتی از مدرسه هم ترک تحصیل بکنم .. !! محمود هم که عین خیالش نبود .. و خیلی با دختره گرم گرفته بود .. من از این که نمی توانستم مثل محمود توجه حمیده رو جلب کنم .. خیلی احساس حقارت می کردم .. اما دلم به این خوش بود که با یک دختر قدم می زنم .. !!! یادمه سرتا سر خیابان اسکندری رو تا تقاطع آیزنهاور " انقلاب " پیاده روی کردیم .. مدت ها از زمان زنگ بعد از ظهر گذشته بود .. ! همین جوری که راه می رفتیم ، ناگهان چشمم به محمود ناقلآ افتاد که دست حمیده رو در دستش گرفته بود .. !!! بقدری عصبی شدم که دلم می خواست همون لحظه او را خفه کنم .. دیگه همه هوش و حواس من به دست محمود و دختره بود .. آن ها هم بی توجه به احساسات درونی من .. همین جوری راه می رفتند .. !! فکر کنم یه لحظه حمیده متوجه افکار من شد .. شاید هم از چشمان حسرت زده من خوانده بود .. شاید از حواس پرتی که بعد از دیدن دست محمود دچارش شده بودم .. !! به هر حال در یک لحظه دیدم .. دختره دست من را هم در دست دیگرش گرفت .. باور کنید صدای ضربان قلب ام رو به وضوح می شنیدم .. !! احساس کردم خیش عرق شده ام .. !! دیگه از فکر حسادتی که به محمود داشتم بیرون امده .. و به دست داغ حمیده فکر می کردم .. !! یک لحظه فراموش کردم کی هستم .. ؟ کجا می روم .. !!؟ نمی توانم احساس اون لحظه ام رو توصیف کنم .. و همان طور که گفتم .. او را در تور عروسی مجسم می کردم .. !! پایان یک احساس ... ! تقریبآ به حوالی میدان انقلاب یا همون بیست و چهار اسفند رسیده بودیم ... همین جوری که غرق در عالم خودم بودم ، ناگهان از دور چشمم به " اصغر " آقا یکی از همسایه هامون افتاد .. ! انگاری که جریان برق سه فاز به من وصل بشه .. سریع دستم رو از دست حمیده جدا کرده .. و به بهانه بستن بند کفش سعی کردم از اون ها کمی جدا بیفتم .. دعا می کردم از دور من رو در ان حالت ندیده باشد .. !! چون اگه به عمه خانم می گفت .. من از خجالت می مردم .. ! خوشبختانه بی توجه از کنارم گذشت .. ولی همان تلنگر کافی بود که من از ترس دیده شدن در اون حالت .. دیگه دستش رو نگرفتم .. ! کسی نبود بگه احمق خدا .. کی تو رو می شناسه .. !!؟ دیگه اون بهروز احساساتی و هیجان زده نبودم .. دلم می خواست محمود هم به بهانه محکم کردن بند کفش لحظاتی دولا بشه .. تا به حمیده بگم .. با من ازدواج می کنی .. !!؟ شاید با خود فکر می کردم .. این هم ستاره بخت من است .. اما بدبختانه یا خوشبختانه محمود هرگز از حمیده و من جدا نشد .. بعد از مدتی راه پیمایی ، احساس کردم محمود با حمیده پچ پچ می کنند .. !! اولش فکر کردم خواب می بینم .. ! اما وقتی کاخی توقف کرده و از حمیده خواست اجازه دهد تا او با من خصوصی حرف بزنه .. تازه موقعیت ام رو تشخیص دادم .. کاخی گفت .. باید اول از همه به او نهار بدهیم .. چقدر پول همراه ات داری .. !!؟ من که به دلیل نزدیکی خونه به مدرسه دیناری در جیب نداشتم ، گفتم من هیچی پول ندارم .. ! دیدم برافروخته شده و با عصبانیت گفت .. تو بی شعور پول نداری اون وقت با ما اومدی .. !!؟ قنبری اینا هم کم داشتند که برگشتند .. !! و .... انگار دنیا دور سرم خراب شد .. !! تازه دوزاری ام افتاد قضیه چیه .. !!؟ کاخی با پر رویی گفت .. من به اندازه دونگ خودم پول دارم .. تازه ماهیت حمیده و منظور محمود برایم آشکار شد .. از خودم بدم اومده بود .. بد جوری احساس گناه می کردم .. !! تمام اتفاقات بقدری سریع رخ داد که به اون جنبه هاش فکر نکرده بودم .. از همه مهم تر من نخستین باری بود که در عمرم با چنین رویداد هایی مواجه می شدم ! و تجربه دوستی با هیچ دختر غریبه ای رو نداشتم .. در پادگان قوشچی در بین همکلاسی هامون دختر هم وجود داشت .. ولی هرگز با هیچ کدوم از آن ها به عنوان دوست دختر ارتباط برقرار نکرده بودم .. ناراحت و عصبی از محمود و حمیده خدا حافظی کردم .. هم مدرسه رو از دست داده بودم .. هم بایستی اون همه راه رو پیاده تا خونه بر می گشتم .. ! بعد از کلی پیاده روی .. خسته و کوفته به خونه رسیدم .. و تا مدت ها چهره حمیده ، داغی دست هایش ، و احساس پاکی که به او داشتم در ذهن من باقی مونده بود .. بعد ها محمود کاخی تعریف کرد .. حمیده دختر فراری بود که تازه خانواده اش رو در شهرستان رها کرده و به دامان فساد افتاده بود .. باور کنید بعد از شنیدن این خبر خیلی حالم گرفته شد .. اگه بگم شب به خاطر سرنوشت او اشگ ریختم .. باورتون می شه .. !!؟؟ در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید . بهروز مدرسی این پست ساعت ۷:۳۰ دقیقه بامداد مورخه دوازدهم اسفند ماه ۱۳۸۸ پایان یافت . پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران آرشیو سایت اينجا آرشیو وبلاگ اینجا Tiny Broadwick, remembered as the "First Lady of Parachuting," holds a place in The Guinness Book of World Records for her achievements as a parachutist. Georgia Ann Thompson, married at twelve, was a mother at thirteen, and soon was abandoned by her husband. At fifteen, Georgia, a cotton mill worker in Henderson, attended a carnival in Raleigh. There, she watched as Charles Broadwick jumped from a balloon and descended by parachute. It was a life-changing event for her, and Broadwick secured permission for the teenager to join his "World Famous Aeronauts." Soon after, she became Broadwick’s adopted daughter. At just over four feet, Georgia was nicknamed "Tiny," and was billed as "The Doll Girl." She thrilled audiences by jumping from a swing attached to a balloon. As the novelty wore off, the Broadwicks moved their act to flying machines. In 1913, soaring in a biplane, she descended from 2,000 feet into Griffith Park in Los Angeles, becoming the first woman to jump from an airplane with a parachute. Source:www.firstflight.com BY:Alireza Sadeghi ترجمه فارسی: افسانه هوانوردی: "تینی برادویک" که از وی بنام نخستین بانوی چترباز یاد می شود در کتاب رکوردهای "گینس" جایی را بخاطر موفقیتهایش در چتربازی بخود اختصاص داده است."جورجیا آن تامپسون" که در 12 سالگی ازدواج کرده بود در 13 سالگی مادر شد و بفاصله کمی پس از آن توسط شوهرش ترک گردید.در 15 سالگی "جورجیا" که بعنوان کارگر در کارخانه پنبه در "هندرسون" کار می کرد در کارناوالی در "رالیف" شرکت کرد.در آنجا وی مشاهده کرد که "چارلز برادویک" از یک بالن بیرون پرید و توسط چتر پایین آمد.این صحنه تغییری در زندگی وی ایجاد کرد و اعطای اجازه نامه از طرف "برادویک" باعث شد که این نوجوان به "دنیای مشاهیر هوانوردی" بپیوندد.بزودی پس از آن وی دختر خوانده "برادویک" شد.بخاطر قد 4 فوتی وی بوی نام مستعار "تینی" را دادند و همچنین بوی "دختر عروسکی" نیز می گفتند."تینی" با پرش از یک صندلی آویزان بیک بالن همه حضار را به شعف آورد.پس از از مد رفتن پرش با چتر "برادویک" فعالیتهای او را بسمت ماشینهای پرنده هدایت کرد.در 1913 و در پرواز با یک هواپیمای دو باله از ارتفاع 2000 فوتی به پارک "گریفیث" در لوس آنجلس فرود آمد و نخستین زنی شد که توسط چتر نجات از هواپیما بیرون پرید. منبعwww.firstflight.com گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی: پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )



![]()











سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه










سلام کاپیتان ؛
در بخش کامنتهای پست قبلی مرا با میترای دیگری اشتباهی گرفتید . گرچه تقریباً تمام کامنتها را خواندم . کامنتهای آن میترا را هم خواندم . خب تقصیر از من بود که باین موضوع دقت نکردم و با نام خودم کامنت گذاشتم و شما را عصبانی کردم .
از طرفی شما هم در جواب شخصی بنام عادل قول دادید که وارد مسایل پیچیده ، تفسیر دار و سوال برانگیز نشوید .
پاسخ
میترای عزیز و گرامی
من شرمنده ام که شما دوست خوب و بزرگوارم رو اشتباهی با میترای دیگری گرفتم .. راستش رو بخواهی او را با شما اشتباه گرفتم .. !! و اگه می دونستم شما نیستید .. خب یک فکر دیگه می کردم .. !!
میترا جان .. حق با شماست . من هم قول داده بودم وارد این گونه مسایل حساس به قول شما نشوم
اما به خدا من منظورم از انتشار این پست ، صرفآ پرداختن به عملیات قهرمانانه و افتخار امیز فانتوم های نیروی هوایی بود
میترا جان قلبآ از شما عذر خواهی می کنم
سلام عمو جان عزیز
من پستی که خیلی دوسش داشتم و منتظر بودم بنویسین رو هنوز نخوندم
عمو جان به خدا قسم همین الان ساعت9:41 نه 9:42 دقیقه هست روز 12 اسفند هست من لباسام تنم هستش و گفتم قبل از اینکه با پدرم که وقت مریضاش رو کنسل کرده بود وچند تا از دوستام داشتیم حرکت میکردیم بسمت فرودگاه پیام کرج گفتم قبل از امدن ببخشید خیلی ناراحتم یه سر به سایت بزنم شاید از روز اول چیزی باشه که با این پست زیبا رو به رو شدم ولی نمایشگاه نیست!!!!! عمو جان شاهدم که چند وقته دارین اعلام حضور میکنید و.. برنامه هاتونو بهم ریختید ... ببخشید ولی چرا توی اینجا برنامه ریزی نیست ؟ وقت ادمها .. قولها و قرار ها ارزش نداره؟ اخه بارندگی چیه؟ عمو جان حالا ما هیچ در همین تهرانیمفقط جلوی دوستام که شمارشونو میگیرم شرمنده اون کسایی که از شهرستان.. ببخشید نقطه نقطه میکنم اعصابم خورده من همه جا خیلی چیزا دیدم کشته مرده ی نمیشگاهم نبودم فقط بخاطر شما وسایتتون داشتم میاومدم بازم معذرت تا حالا با این لحن ننوشته بودم ببخشید قربان شما خیلی مخلصیم شاید با خوندن این پست زیبا کمی ناراحتیم کم بشه البته ابتدا لباسها رو باید بکنم. بازم ا ز شما ممنون.
پاسخ
علی جان عزیزم .. کاملآ درک ات می کنم
به جان نوه هایم ... من شب قبل اش با عجله در حال تکمیل همین پست بودم .. بچه ها خوابشون گرفته بود .. و من به خاطر سه چهار روز حضور در نمایشگاه ، با عجله در حال اتمام پست جدید بودم .. تلفن زنگ خورد .. دامون عزیز بود .. تازه از تبریز برای حضور در نمایشگاه رسیده بود .. و جویای ساعت و محل حرکت اتوبوس های تهران بود .. ! به موبایل آقای بیات زنگ زدم .. خاموش بود . خانم صارمی نازنین رو گرفتم .. و پرسش دامون عزیز رو مطرح کردم .. بنده خدا با ناراحتی گفت .. وا .. به شما نگفته اند .. !!؟ خبر ندادند ... !!؟؟؟؟؟
پرسیدم چی رو .. گفت اخه نمایشگاه به بهانه بدی هوا کنسل شده و به اردیبهشت موکول شده .. عرق سردی به تنم نشست .. یک لیست بلند بالا به دست زنم داده بودم تا وسایل ام را آماده کنه .. موبایل رو روشن گذاشته بودم .. افشین عزیز از بندرعباس در راه بود .. گفت هفت تا نه شب درون هواپیما هستم .. بعدش زنگ خواهم زد .. علی صفری از اصفهان قصد حرکت داشت .. که زرنگی کرده و گفتم دست نگهدار .. تا من یازدهم به شما زنگ بزنم .. کلی های دیگه .. دوستان زیادی از مشهد راهی بودند .. دوست دیگری برای کودکان سرطانی محک و مرودشتی پوستر و بنر چاپ کرده بود .. و من هم در همه پست با دل و جان بنر تبلیغی نمایشگاه رو درج می کردم
اگه از روز نخست برای درج بنر هزینه تعین می کردم .. مطمئن باشید برای عدم انتشار اضافه .. !! حتمآ خبرم می کردند .. !! اما چون اطلاع رسانی من از روی عشق و صد البته رایگان بود ... کسی زحمت عقب افتادن زمان نمایشگاه رو به من اطلاع نداد .. من کاملآ می دونم بچه ها همه خسته و پی گیر کار های نمایشگاه بودند .. اما فکر می کنم ارزش یک تماس را داشتم .. !
حالا من شرمنده یکایک شما یاران خوب شده ام
شما تقصیر ندارید مقصر من هستم که خود و شخصیت ام را ارزان ارایه کرده ام .. باز هم از همه عذر خواهی می کنم
سلام عمو بهروز
واي كه چقدر از دست اين كارهاي شوهرعمه شما خنديدم...ميشد راحت يه فيلم سينمايي از درست كرد...خدابيامرزتش ....راستي دعوارو كه لاتها شروع كردن چرا اون خدابيامرز خسارت داد؟؟
درباره دختر فراري هم راست ميگي چون منهم از اون خجالتي ها هستم كه نه جرات و نه عرضه اينكارها رو داشتم ولي سرنوشت اون بيچاره غم انگيزه...هرگز به خودم اجازه ندادم از بيچارگي يه نفر سوءاستفاده كنم ...چه جنسي و چه ...
پاسخ
ممنون آرش جان
خوشحالم که پسندیدی .. در باره دعوا .. چون بنده خدا ساده بود و سر و وضع اش خوب بود کاسه کوزه ها رو به سر او شکستند
در باره دختر فراری .. نظرت رو تحسین می کنم
من هم از جوانی این گونه بوده و هستم
خدا رو شکر ک جوانانی چنین پاک و سالمی داریم
ممنون از حضورت
سلام عمو جون...
خیلی ناراحتم می خوام سرمو بکوبم به دیفار! همین الان با دماغ آویزون دارم از فرودگاه پیام بر میگردم...راستش به خاطر کارم ، یک برنامه ریزی فشرده کرده بودم تا بیام به مهر شهر کرج و زود برگردم...از دو سه هفته پیش داشتم برنامه ریزی میکردم...والا حقیقتا از شما ناراحت نیستم...توی آخرین شماره مجله معتبر صنایع هوایی مصاحبه ای با آقای بیات چاپ شده بود مبنی بر اینکه نمایشگاه به موقع برپا میشه...ای خدا...آنگولا هم توی برنامه ریزی از ما جلو تره...اگه یادتون باشه 2 ساله که همش من دارم اصرار می کنم همایش همایش شما هم انکار می کنید...اصلا بیخیال...فقط فعلا دود داره از سرم بلند میشه...
اگه دوست داشتین یه فکری بکنید اگر هم نه که هیچی.
یا علی
پاسخ
عرفان عزیز و گرامی
من بقدری شرمنده و خجالت زده ام که نمی دونم با چه زباتی آن را بیان کنم
حق دارید .. در هیچ جای دنیا این جوری با احساس و علاقه مردم بازی نمی کنند .. پارسال هم چنین بود .. طفلک آرمان بیات که زندگی و جانش رو در این راه گذاشت .. بگذریم
وقتی مدیریت دست اشخاصی باشه که ... بگذریم بر شیطون لعنت
من در کامنت های قبلی توضیح دادم که چه ضربه ای خوردم
من را بکشند دیگه در این نمایشگاه ها حضور نخواهم یافت
عرفان جان .. من واقعیت دیگری را هم کشف کردم
اگه ادم مهمی برای دوستان بودم .. اگه ذره ای کارم ، خودم برای هر یک از آن ها ارزشی داشت ، حتمآ خبرم می کردند .. اما تا اخر شب که راهی کرج بودم کسی به من چیزی نگفت .. تا این که خودم تماس گرفتم
حق انسانی که خودش رو ارزان بفروشه همین است
کاپیتان مدرسی عزیزم درود بی کران بر شما.
پیشاپیش میلاد مسعود حضرت ختمی مرتبت،فخر عالم بشریت،منزل و محمل قرآن و اسلام،در هم کوبنده هیمنه اصنام،حضرت محمد مصطفی(ص) را به شما و خانواده محترمتان شادباش عرض می نمایم.
کاپیتان جان از پست جدیدتون که سراسر طنز بود بی نهایت سپاسگزارم.
کاپیتان عزیزم از آن جایی که بارها فرموده اید آدمی سیاسی نیستید و خط مشی سایت هم کاملا بر این ادعا صحه می گذارد،می خواهم به عنوان فرزند کوچک شما جسارتا مطلبی را به حضرت عالی یاد آور شوم.
کاپیتان مدرسی عزیز به عقیده حقیر بهترین پاسخ به آن دسته از کسانی که به هر دلیل کامنتهای سیاسی و مشکل دار ار سال می کنند و یا حتی به شما و یا آقای صفری توهین می کنند و روح و روان شما را می آزارند آن هم بدون نام و بدون ای میل معتبر،همان پاسخ ندادن به آن ها و عدم انتشار کامنت آن هاست.
از دوست عزیزم آقای صفری هم خواهش می کنم خودشان را با این مسائل درگیر نکرده و مطمئن باشند شخصیت ایشان نزد خوانندگان حقیقی سایت بسیار والا می باشد.اما به هر حال صاحب سایت شما هستید و به قول حضرت سعدی شیراز:
گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد
تسلیم از آن بنده ور حکم از آن دوست
با تشکر و امتنان وافر و ایام به کام
پاسخ
سرور گرامی جناب جوهری عزیزم
با تشکر از شما دوست فرهیخته ام .. و بیان خرسندی بابت رضایت مندی شما از پست فوق و عرض صمیمانه ترین تبریکات به مناسبت ایام خجسته و میلام منجی بشریت به شما دوست نازنینم .. و تشکر از حضور و درج کامنت اعلام می کنم .. باور کنید این تنها پستی بود که کامنت های توهین امیزش خیلی بود .. !! البته خوشحالم چهره مزدوارن وطن فروش و خط فکری آن ها مشخص شد .. البته دوستانی رو من به اشتباه آزردم .. مثل میترای گرامی و آرمین بزرگوار .. اما مطمئن هستم این امر طبیعی است . اما شما شاهد هستید که من به خاطر عمل شجاعانه خلبان های شکاری وارد این مبحث پر تشنج شدم .. !
جناب جوهری نازنین .. حق با شماست . تصمیم دارم به هیچ یک از کامنت هایی که فاقد ای میل معتبر است پاسخ ندهم .. ! من هیچ تعهدی نسبت به اسم های مستعار بدون هویت ندارم
در باره بعضی توهین ها که اشاره فرمودی .. بعضی ها واقعآ مزدور بودند .. بعضی ها مخالف نظام بودند .. عده ای در باره هدف بنده اشتباه می کردند .. اما همه به اتفاق از دستگیری ان جانی خوشحال بودند .. و این مهم است
جناب صفری عاقل تر از این حرف هاست که به یک عده کامنت بی هویت اهمیت دهد .. !!
با سپاس از شما دوست خوبم و کامنت بسیار جالب و منطقی
پایدار باشید
کاپیتان مدرسی گل سلام
شب و روز شما بخیر
خیلی خوشحال شدم پست جدید دیدم
کم کم داشتم می ترسیدم که مبادا به خاطر بعضی کامنت های کم خردانه کمی دلسرد شده باشید.
پست زیبا و تامل بر انگیزی بود
اصلا ها برای سنین کمتر از 18 سال بد نیست بلکه خوب است، احساسات شما احساسات انسانی پاکی است که من هم به عنوان کسی که یکبار از این جاده جوانی عبور کرده آن را کاملا درک می کنم و حتی برای آن رنگ هم قائلم.
در مورد خانه تکانی عید:
غبار ها را زدودید، سال نو ایده های نو، تلاشهای نو، انرژی کاری نو، پیش به سوی موفقیت های نو
در مورد نمایشگاه هوایی:
خیلی غمگین بودم به دلیل اینکه بسیار بسیار سرم شلوغ است این فرصت بسیار گرانبها را از دست داده ام، اما می بینم که خوشبختانه هنوز فرصت هست. عدم اطلاع رسانی تقصیر شما نیست که، مسئولیتی نداشتید که، غرفه دار بودید، تقصیر دایر کنندگان شاید باشد، البته دایر کردن چنین کاری بسیار بسیار سخت است، دست آدمهای سختکوشی مثل آقای بیات را می بوسد.
در مورد خودم و کارم، قبلا خیلی زنگ زدم، همین الان هم زنگ زدم، هنوز دانه های برنج جواب می دهند که موبایل ستیز آف !!!
خوش باشید و سلامت
پاسخ
سپند نازنین
فقط می تونم با تمام وجود از کامنت های زیبا و بزرگوارانه شما تشکر کنم
تشکر از دوست فرهیخته ای که پیوند ما عاطفه است و بس .. و من به ان ارزش قائلم ...
در باره نمایشگاه .. جدآ شرمنده که چنین بازی خوردم .. !طفلک آرمان حتمآ خیلی داغونه .. می دونم . همه او را می شناسند که چقدر جوان پر تلاشی است
اما دوست دارم پاسخی که به یکی از دختر خانم های نازنین که با تعدادی از همکارانش هماهنگ کرده بود به نمایشگاه بیاید ، دادم .. این جا درج کنم :
راستش من به ائن دختر عزیزم گفتم .. از اون جایی که هماهنگ کردن آن همه کنکورد ، بی - 52 و جامبو جت و انواع هاریر قرار بود در پیام هماهنگ بشه .. خب مسئولان هم حق داشتند به خاطر بارندگی نگران جا به جایی این همه هواپیما بشوند .. بسیار کار خوبی کردند کنسلش کردند
و چه کار خوبی بود خبر ندادند .. ! اون جوری ادم زودتر ناراحت می شد .. اما چون اطلاع ندادند .. خیلی ها بیشتر ذوق نمایشگاه رو داشتند .. باز بگید مسئولان پیام به فکر مردم نیستند ...
ممنون سپند عزیزم .. خیلی دوستت دارم
موبایلم خونه دخترم جا مونده است ... !!
كاپيتان عزيز سلام (شتلق)
خوبيد پس از مدت ها امدم و تمام پست هاي قبلي رل خواندم دست شما درد نكند
به هر حال كاپيتان عزيز لطفاً از پاسخ به مغرضان و ... خودداري فرمائيد
قربان شما
با اجازه خبر دار (شتلق) عقب گرد
پاسخ
امیر جان .. توی این مدت کجا بودی .. !!؟
ما دلمون لک زده بود برای یک ایست خبر دار واقعی .. !! چشمک
خوشحالم که بعد از مدت ها می بینمت
خاطر جمع باش .. هیچ کامنت مسئله داری رو اصلآ منتشر نمی کنم .. تا دماغ سوخته شوند ..!
مواظب خودت باش
سلام عمو جان عزیز
دوست نداشتم 2 بار کامنت بزارم ولی پست رو صبح خوندم. ابتدا واقعا از شما تشکر میکنم مثل همیشه عالی و اموزنده با اندکی طنز.
عمو جان چیزی ناراحتم کرده اونم معذرت خواهیتون تو پاسخ کامنت بود .
کاپیتان این شما نیستید که باید عذر خواهی کنید دیگرانند. شما جز کمک صادقانه و دیدار جوانان مشتاق هیچ قصدی نداشتید فکر میکنم نباید شما عذر بخواهید ضمنا بعدش میگیم چرا توی اینجا سرمایه گذاری نمیشه وغیره.. خب همین نبود مدیریت وارزش قایل نبودن برای وقت عموم عاملش هست دیگه.در مورد مطلب بعدی همیشه انسانهایی که قصد خیر و صادقانه در مواردی اینچنینی دارند بر اساس تجربه ی شخصی من جوری باهاشون برخورد میشه که انگار وظیفه شون هستش وبیشتر مردم این دوره زمونه به مادیات و کسانی که قصد مالی یا حتی انتظار مالی دارند توجه میکنند. ضمنا خواهشا شما معذرت نخواهید و... با تشکر مثل همیشه چون سرو سرافراز باشید.
پاسخ
علی جان عزیزم
ممنون از شما پسر گلم .. راستش من از خوانندگانم که به زحمت افتادند معذرت خواستم .. چون اگه من ارزش داشتم ، حتمآ یکی خبرم می کرد .. ! چون بی ارزش بودم .. و خوانندگان محترم و دوست داشتنی ارزش قائل شده بودند .. باید معذرت می خواستم
بله متآسفانه یکی از دلایل عدم پیشرفت در کشور همین تصمیم گیری هاست .. این همه برنامه ریزی .. اطلاع رسانی ، هزینه بکن .. بعد یک نفر یا چند نفر راحت تو ذوق همه بزنند .. اشکالی نداره
با این نوع کار ها مردم به شما اعتماد نخواهند کرد
بگذریم .. شاید واقعآ مشکل داشتند ما که نمی دونیم جریان چی بود .. !!؟
ممنون از شما
با سلام خدمت اقای مدرسی عزیز
منم مثل خیلی از خواننده هاتون با وجود اینکه فقط چن روز با شما و سایته قشنگتون اشنا شدم خیلی دوس داشتم بتونم به نمایشگاتون بیامو از نزدیک ببینمتون ولی فک نمی کنم بتونم بیام امیدوارم دوسایی که می تونن وامادگی شو از قبل داشتن هر چی زودتر بتونن بیننتون
و اما پسته جدیدتوووون واسم جالب و تحسین برانگیز بود.. از موفقیتهایی که تا حالا داشتید خوشحالو متاثر شدم.بعضی از موضوعاتتونم خیلی خنده دار بود مخصوصا کارای شوهر عمه تون.
این خاطره تونم مث قبلی ها قشنگ بود..
جووونیاتون یه کم شر و شور بودیناااا ..شوهر خاله ا رواینقدر هالی به حولی کردین که ... اوووووومممد
راجع به حمیده خانم که الان فک می کنم هم سنه مامان بزرگم باشه(ومن اونقدرم از شما کوچیکترم که به خودم کمتر اجازه ی انتقاد می دم وسعی می کنم بی جااا نباشم) باید بگم به عنوانه اولین تجربه بازم خیلی خوب بود که فقط یه شیفت مدرستونو پیچونده بودید
کلا زندگی داستان داری داشتیدااا
چقدرم قشنگه ..مخصوصا خاستگاری از خواهرتون که واقعا مث فیلمای هندی شده بود..
بازم میگم از اشنای با شما خیلی خوشحالم
با تشکر نوشین
پاسخ
نوشین عزیز و نازنینم همچنین فرناز گرامی که مثل دختر های خودم دوستتون دارم ..ممنون از شما
دختر گلم .. نمایشگاه به تعویق افتاد .. شاید به خاطر این بود که شما فرصت نمی کردی تشریف بیاوری ...... چشمک
نوشین جان خوشحالم که از این مطلب هم خوشت اومده است .. بله واقعآ تا قبل از سکته ادم بسیار شیطونی بودم .. ! در همه مجالس اقوام دعوت می شدم تا با شیطنت هایم مهمانان رو سرگرم کنم .. معمولآ ادای همه رو در می اوردم .. تقلید صدا می کردم .. خلاصه خیلی پر انرژی بودم .. اما بعد از سکته قلبی دیگه از اون همه هیجان و شوخی و سر به سر گذاشتن با همه .. تمام شد
حالا باید فقط خاطرات اون ایام رو تعریف کنم
فقط یک خوبی می مونه و یک بدی .. خوشا به حال کسانی که گذشته مفیدی داشتند ... ممنون دخترم به مامان و پدر جانت سلام من رو برسون
موفق باشی عزیزم
سلام اقای مدرسی...تو پست قبلی وقتی گفتین مشکلی نداره که از روزنامه مطلبی رو تایپ کنم سریع این کارو انجام دادم بخاطر همین یادم رفت اسمم و ایمیلم بنویسم که البته فکر کنم خودتون متوجه شدین...امیدوارم منو بخاطر این سهل انگاری ببخشید.
راستی اقای مدرسی...دیگه ازتون به خاطر پستهاتون تشکر نمیکنم...چون اونقدر قشنگ مینویسین که اگه تشکر کنم,ارزشش میاد پایین
راجع به دختر فراری...چقدر احساستونو خوب نوشتین...من که اگه یه روز دستم تو دست یه دختر باشه و کسی منو ببینه سکته میکنم...ولی نمیدونم چجوری بعضی از هم سن و سالام راحت از داشتن دوست دختر حرف میزنن و از اینکه دوست دخترهای زیادی دارن افتخار میکنن
شرمنده بازم پر حرفی کردم
یا علی
پاسخ
احسان جان عزیزم .. ممنون از ان همه زحمتی که کشیدی
راستش بقدری سرم شلوغه و انواع و اقسام کامنت از پست های قدیمی و گذشته هر روز می آید که اگه نوه هایم هم کامنت بگذارند . نخواهم شناخت !!
البته حس می کردم یک دوست بسیار صمیمی آن را نوشته .. اما بقدری گیج هستم که نمی دونستم کی می تونه باشه
احسان جان از شما تشکر می کنم
در باره اظهار نظرت در باب مطالب فقط می تونم بگم .. متشکرم شرمنده ام می کنی .. در باره دختر فراری .. کاملآ حق باشماست
هیچ چیزی مثل پاکی و صداقت نیست ..
خیلی لطف کردی عزیزم
سلام عموی گلم:
من همین امروز برگشتم اردبیل و از خواندن 3 پست زیبای اخیرتان خیلی خیلی لذت بردم.ممنون از شما
ارادتمند :بابک معترض
پاسخ
دکتر جان نازنین
چقدر خوشحالم که صحیح و سالم به خانه پر مهرتون برگشتید .. خسته نباشی
از همه مهم تر خوشحالم که از مطالب منتشر شده خوشت اومده است ..
شاد و پاینده باشی دکتر جان گرامی
این نظر خصوصی است و نیازی به نمایش اون نیست.
نوشته اید:
حق انسانی که خودش رو ارزان بفروشه همین است
آدمی که برای آبرو و شخصیت دیگران ارزشی قائل نشه سزاش همینه
تو سنی ازت می گذره ، آن قدر باید فهمیده باشی که این دنیا دکا دکا است.
بهت پیشنهاد می کنم مدتی از ایو وبلاگ دست بکش، بشین فکر کن.
به این جمله نگاه کن :
" رهبر جنبش مقاومت مردمی ایران " .. !! خودونیم .. یعنی این جوونک ادمکش که اوازه جنایت اش همه جا پیچیده ، رهبر جنبشی مردمه .. !!؟؟ که ما متآسفانه نمی دونستیم .. !!؟ نکنه منظور و مراد از جنبش .. حرکت انسان های بی گناهی است که با دست و پای بسته قبل از زدن گردن ، جنبش و حرکتی از خود نشون می دهند .. !!"
واقعا چقدر بیمزه و بی محتوا است. مشخصه بدون فکر عمیق اون پست را نوشتی
مرد، تو مرگ چند سال دیگه عمر می کنی؟
می دونم زیاد حرفام برات قشنگ نیست، چون ازت تعریف نمی کنم. عقلتو به کار بنداز.
دیدی به خانم میترا تهمت زدی؟
وبلاگ درست کردی که کارت بشه یکی به دو کردن تهمت زدن؟
آخر عمری برای خودت گرفتاری درست کردی؟
یک کم فکر کن فردا باید جواب پس بدی..
پاسخ
دوستان با پوزش از شما .. اگر چه تصمیم گرفته ام که هرگز کامنت های مغرضانه افراد تهی فکر رو منتشر نکنم .. اما با اجازتون من یک نمونه از اعمال منافقانه ادم های بی هویت وطن فروش رو برایتان درج می کنم ...
ببینید .. این حور ادم های بی هویت که حتی شجاعت درج نام مستعار برای خود ندارند .. چگونه منتظر می مامنند که مثلآ کسی مثل من یک جمله منفی بیان کنه ... !! تا ان را شاخ و برگ داده و به جریان های مورد علاقه خود بچسبانند .. !! اگه به دقت به این کامنت توجه کنید .. خیلی راحت متوجه می شوید سر به آخور کدام جریان استعماری داره .. در جایی که جمله من در نفی واژه " جنبش مقاومت مردم ایران " آمده است .. او چگونه درد و ناراحتی خودش رو از این عبارت و دستگیری جنایتکاری مثل ریگی ملعون آشکار می سازد ... !!!؟؟
او و فریب خوردگان نظیر او .. ستایش و برخورد عاطقی سیل عظیم خوانندگان رو نمی بینند .. !! بلکه .. فقط و فقط درد آن ها از ادامه وبلاگ است .. !! چون اصلآ دوست ندارند حتی در ورقه ای کوچک ... دست جنایتکار آن ها و اربابانشان رو بشه .. !!
اصلآ دوست ندارند اتحاد بین من و خوانندگان کثیر جوان رو که از سراسر دنیا در این سایت حضور می یابند را ندارند .. و به هر بهانه ای تشویق به تعطیلی می کنند .. !! به کوری چشم شما هم شده .. با قدرت تمام ادامه می دهم
استاد گرامي سلام
بازم اين نمايشگاه كاسه كوزه همه مارو بهم ريخت . بعد مدتها افتخار ديدن شما داشت نصيبمون ميشد كه اونم اينجوري از بين رفت. كلي برنامه و فيلم حوادث هواپيماهاي نظامي ايراني كه تو اين چند وقت سقوط كردن رو مي خواستم براتون بيارم كه شايد تا الان نديده باشين اما حيف كه نشد.
با اينهمه اوصاف ديدم كه به خاطر بي برنامگي يه سيري آدم بي مسئوليت شما مجبورين از يه سري از همراهان سايت عذر خواهي كنين اما من ميگم فداي سر شما همه ما ميدونيم كه بودن شما و مرام شما و اين همبستگي كه تو اين مدت با شما پيدا كرديم و از همه چي مهمترخ و سلامتي شما از هر چيزي با ارزش تر و مهمتر.
اميدوارم سالم و شاداب و پر انرژي و پاينده باشيد.
به اميد ديدار
پاسخ
فدات بشم امیر جان گرامی
باور کن من بی نهایت از این اتفاق ناراحت هستم
امیر جان عزیزم .. در کامنت علی جان هم توضیح دادم .. من به خاطر دوستان و خوانندگان نازنینی که برنامه ریزی کرده بودند .. و به هم خورد معذرت خواهی کردم .. و گرنه همه می دونند بنده هیچ نقشی در این نمایشگاه نداشتم
آن چه برای من مهم است .. عشق و محبت دوستان خوبی مثل شماست . که زحمت رو از تن ادم خارج می کنه .. و باعث بوجود امدن عشق و محبت می شود .. من مخلص همه دوستان خوبم هستم
امیدوارم در تابستان فرصتی دست بده تا در یک رستورانی همدیگر رو ببینیم
عین برنامه ای که هر دو ماه برو بچه های هرکولس انجام می دهند .. اول در پارکی قرار می گذارند .. و سپس دسته جمعی به سمت یک روستوران جالب که در دامنه کوه واقع شده است می رویم . اخر سر هم کل هزینه ها را به تعدا ادم ها تقسیم کرده و دونگ هر یک نفر مشخص می شود .. شاید من هم با ان ها هماهنگ کردم یک برنامه هم در تابستان برای ما و دوستان سایت قرار بدهد ..
ممنون از شما
استاد محترم دوست عزیز جناب آقای مدرسی
با سلام و تقدیم احترام...خاطرات بسیار قشنگی رو نوشته بودید مخصوصا داستان شوهر عمه ساده و شهرستانی خاطره دوم شما در مورد اون دختر فراری من رو برگردوند به خاطرات دوران دبیرستان و دانشگاه و انبوه خاطراتی که دارم ... به هر حال بسیار زیبا و خواندنی بود مخصوصاً که آمیخته شده بود به قلم طناز شما همین باعث زیبایی دو چندانش شده بود تشکر ... از بابت نمایشگاه هم که واقعا متاسفم به حال برگزارکنندگان استاد عزیز شما نباید خودتون رو شماتت کنید چرا که برگزارکننده ای که نمایشگاهی در ابعاد یک نمایشگاه هوایی ظرف مدت چند روز آخر لغو کرده و خیلی راحت تمام برنامه های خودشون رو اعم از تبلیغات لجستیک تدارکات و خیلی هزینه های زیاد صرف شده رو به راحتی نادیده میگیرند به نظر من شایستگی و قابلیت برپایی چنین کار بزرگی رو ندارند شما کاملا اونچه در توانتون بود رو انجام دادید و از همه مهم تر اینکه نیتتون پاک بوده و من ناراحت هستم از اینکه افتخار حضور در کنار شما رو نداشتم انشالله در آینده نزدیک حتما سعادت دیدار شما رو خواهم داشت مخصوصا که کرج تشریف میارید خوشحال میشم بتونم در خدمتتون باشم ... آرزوی من سعادت سلامتی و شادی شماست ...
در پناه حق باشی کاپیتان
پاسخ
افشین عزیز و نازنین
بسیار سپاسگزارم از زحماتی که شما دوست خوبم متحمل شده و اون همه راه رو تا فرودگاه پیام طی کردی تا با مدیریت خودت سر و سامانی به غرفه بدهی .. اما متآسفانه شاهد بودیم که به بهانه های واهی درست در دقایق اخر بدون توجه و مطالعه عواقب ان .. و هزینه های معنوی .. چگونه کنسل یا به تعویق انداختند .. !! باور کن افشین جان .. خیلی ها از جمله خودم تمام برنامه ریزی هایم بهم خورد .. بگذریم
پسر عزیزم .. از این که از نوشته این پست تعریف کردی ، باعث افتخار و دلبندی بیشترم به کار و عشق به خوانندگان محترم است
امیدوارم لایق این همه مهر و محبت و تعریف شما یاران باشم
ممنون از حضور پر بار و کامنت شما
سلام و عرض ادب خدمت کاپیتان مدرسی
این هفته به شدت درگیر مسائلی بودم که از صبح تا شب اصلا وقت سر خوارندن هم نداشتم و امرزو شروع می کنم به کار کردن مطلب جدید از شما به خاطر بد قولی هایم عذر خواهی می کنم.
در پست های اخیر شما هم چون دیدیم سر شما به شدت شلوغ است و افراد زیادی کامنت می گذارند از گذاشتن کامنت خودداری کردم تا وقت گرنبهای شما را نگیرم.
ولی در کل یک موضوع رو عرض کنم و آن اینکه خیلی ها در مورد نوشته های جناب صفری اعلام موضع می کنند خیلی ها فوراً بدون کوچکترین فکری از روی غرض ورزی به وی اهانت می کنند ، ولی بنده به وجود چنین افرادی در جامعه افتخار می کنم که با وجود چنین شرایط دشوار تا این سطح ، معلومات خودش را بالا برده . کلا نمی دونم شرایط جامعه چرا طوری شده که همه از همه چیز انتقاد می کنند از راننده تاکسی بگیرید تا رئیس فلان اداره همه همیشه در حال ناله هستند! هیچیکس هیچوقت سعی نمی کنه نمیه پر لیوان رو ببینه همه دنبال یه چیزی هستند تا از کاه کوه بسازند و وقتی یک تحلیل (بر فرض محال غلط) هم از کسی می بینند فورا سیل حمله ها آغاز می شه.
در مورد نمایشگاه هم بنده قصد داشتم امروز یعنی چهارشنبه در تهران حضور داشته باشم ولی چند روز پیش از طریق سایت های دیگر دیدم که برنامه کنسل شده (به شدت حالم گرفته شد).
پاسخ
امیر جان راستش رو بخواهی خیلی نگران غیبت شما بودم .. و بعد از این که مطلب شما رکورد بازدید کننده رو در کم ترین زمان شکست ،خیلی خوشحالم .. به عبارتی پست شما حدود هشت و نیم بامداد منتشر شد .. تا ظهر حدود هشت هزار و دویست هزار نفر از ان بازدید کردند .. و این خیلی عالی است و جای تشکر و قدردانی دارد ... در آرشیو آمار بازدید کنندگان ، تا بالای ده هزار نفر هم در روز داشته ام .. اما این که در مدت زمان کوتاهی ان مقدار آنلاین و از مطلب استفاده کنند ، کم نظیر بود .
امیر جان من منتظر ادامه مطالب شما هستم
فقط خواهش می کنم در نگارش توضیحات طوری تقسیم شده باشند که زیر همه تصاویر در صورت امکان نوشته وجود داشته باشه .. البته خیلی سخته .. اما می شه همان توضیحاتی که زیر سه یا چهار عکس می گذاری رو تقسیم کنی ..
در باره بد خواهان و افراد حسود .. سخن زیاد دارم ..
خودت بهتر از من می دونی آدم های حسود ، بد خواه و روانی فراوانند .. بعضی ها هم که ذاتآ بدجنس هستند .. خب این ها نمی توانند این همه مهر و محبت یا ارتباط عاطفی و حتی آمار بالای خوانندگان رو تحمل کنند .. مدام در پی فتنه و نفاق هستند .. و منتظرند تا کوچک ترین نکته منفی در سخن یکی پیدا کرده و سریع آن را بزرگ نموده و تفرقه ایجاد کنند .. ! خدا رو شکر اغلب خوانندگان این سایت دایمی و قدیمی هستند .. و با این حرف ها و سخن ها خام نمی شوند .. حتی نمی توانند یک جوان مستعد رو هم تحمل کنند .. البته بعضی افراد از روی دلسوزی انتقاد هایی کردند که من با تمام وجود قبول کرده و از آن ها سپاسگزارم .. مسئله این عده کاملآ با همه فرق دارد ..
اما من آموخته ام اصلآ به این افراد اعتنایی نکنم .. چون از خدا می خواهند مورد توجه قرار گرفته و در باره آن ها حرف زده شود .. بگذریم
امیر جان منتظر مطالب شما هستم .. اگه خواستی یوزر و پسورد پیشنویس رو بهت بدهم اون جا قرار بده .. اگه بتونی یکی از عکس ها رو به عنوان تصویر صفحه اول انتخاب کنی .. که عالی می شود .. و من هیچ دخالتی در مطلب ارسالی شما نخواهم داشت .. اگه هم فرصت نداشتی .. مشکلی نیست ، خودم انجام خواهم داد
ممنون از شما
سلام
ميدونم با اتفاقات اخير شايد زياد دل و دماغ خوندن كامنت ها رو نداشته باشيد اما احساس ميكنم بايد بنويسم .
اول اينكه خيلي ناراحت هستم كه نمايشگاه برگزار نشد . راستش يه جور هايي به دلم برات (= براط ) شده بود كه برگزار نميشه . حتي اخرين بار هم كه ازتون پرسيدم و گفتيد برگزار ميشه با وجود اطمينان اما دلم همش ميگفت برگزار نميشه و مدام با خودم ميگفتم اخه چرا يه همچين احساس مزخرفي به من دست داده . واقعيت اينجاست كه بعضي مواقع دله ادم الكي يه چيزي ميگه كه گذشت زمان ثابت ميكنه دل ادم درست گواهي ميداده. كاش دلم گواهي ديگه اي ميداد. خيلي متاسف شدم از برگزار نشدنش . البته من براي ديدن اون هواپيما ها نميومدم چون چندان جذابيتي برام نداشتن و مثل خيليهاي ديگه براي ديدن شما ميومدم. البته انكار نميكنم اگه همين نمايشگاه براي هواپيماهاي نظامي بود اگه اون سر دنيا هم بود ميرفتم.( البته اگه پولشو داشتم -چشمك - ) .يادمه تا حدود ده سال پيش نزديك مهراباد نيروهوايي نمايشگاهي از هواپيماهاي نظامي و ... رو هر سال بهمن ماه برگزار ميكرد كه عشق من كه اون زمان بچه بودم رفتن و عكس انداختن با هواپيماها بود...هنوزم كه هنوزه عشقم ديدن عكس هايي هست كه مثلا با ميگ 29 كه اون زمان تازه اومده بود انداختم، بگذريم...
در خصوص همايش ، حدود يك سال و نيم پيش هم پيشنهادي دادم نميدونم چرا مورد قبول شما واقع نشد هنوز هم همون پيشنهاد رو ميخوام مطرح كنم . به نظر من بهترين جا براي برگزاري همايش كه هم مربوط به صنايع هوايي هست و هم اينكه مسائل اقتصادي خاصي براي هيچ كس ايجاد نميكنه نمايشگاه دائمي هواپيما ها هست كه كنار اوتوبان كرج نزديك پارك ارم هست . ميتونيم يه ساعتي رو در داخل نمايشگاه براي تجمع قرار گذاشت اينجوري هر كدوم از خوانندكان بعد از تهيه بليط و اومدن داخل ميتونه به تجمع ما اضافه بشه. خوبيه اينكار اينه كه اولا اونجا معمولا غير از روزهايي كه بازديد مدارس هست تقريبا خلوت ( شما بخونيد كاملا خالي از بازديد كننده ) هست و ميتونيم وقت زيادي رو براي بازديد از هواپيما ها و شنيدن خاطراتتون داشته باشيم . ضمنا از اين تنها نمايشگاه هوايي تهران كه يه جورهايي در حال تعطيلي هست ( به دليل عدم بازديد كننده انچنان زياد ) حمايت ميكنيم. يادمه دو سه سال پيش كه رفتيم اونجا من و دوستام جزء تنها بازديد كننده هاي اون نمايشگاه بوديم كه كلي با هواپيما هاي اونجا ور رفيم . و متاسفانه مثل اغلب نمايشگاه هاي ديگر ايران هيچ كسي ( منظورم راهنما هست )نبود كه هيچ اطلاعاتي به ما در مورد هواپيما ها بدن . حسن ديگه ي اين مكان اينه كه اگه بارندگي هم پيش بياد قسمتي در اين نمايشگاه هست كه سرپوشيده هست ( يه سوله ) كه داخلش يه سري ماكت و تجهيزات پروازي هست ( اگه هنوزم باشه ) كه ميشه به اونجا رفت. و البته حسن اصليه اين كار اينه كه مخاطبين سايتتون ميتونن ارتباط حضوري بهتري با شما داشته باشن و البته لذت بازديد از هواپيماهايي كه يه زماني جز پيشرفته ترين هواپيماها بودن اونم در كنار يه خلبان پيشكسوت بهرهمند ميشن. و اين ميتونه خودش امتياز هايي فراواني براي دوستداران پرواز باشه.
صحبت نمايشگاه شد حيفم مياد كه مطرح نكنم كه متاسفانه وضعيت رسيديگي به هواپيماهاي اون نمايشگاه جالب نيست و شايد بهتر باشه به جاي استفاده از واژه نمايشگاه بهش بگيم گورستان هواپيما.( لااقل اون زمان كه اين طور بود الان رو نميدونم ) اما بازم خدا رو شكر كه يه همچين چيزي رو داريم كه توش انواع و اقسام هواپيما ها رو ميشه مشاهده كرد . حتي خيلي هاشون هنوزم واژه ي IIAF يا همون نيروي هوايي ارتش شاهنشاهي رو بر روي بدنه شون دارن و اگه اشتباه نكنم داكوتا هم اونجا ديدم . البته بازديد من مربوط به حدود چهار يا پنج سال پيش هست.
به هر حال وظيفه ميدونستم اين پيشنهاد رو بار ديگه مطرح كنم . البته جسارت كردم و اميدوارم پوزش منو پذيرا باشيد ....
موفق و مويد باشيد
پاسخ
دوست بسیار عزیز و نازنینم
من با شما کاملآ موافقم که دل ادم های گاهی از قبل مسایلی رو پیش بینی می کنه .. و به نوعی بهش الهام می شه .. من هم گاهی به دلم می افتاد که ممکنه باز هم دبه در بیاورند .. اما هی به خودم نهیب می زدم .. این همه هزینه .. این همه اطلاع رسانی .. این همه جلسه مطبوعاتی و رادیو تلویزیونی .. اخه چطور امکان داره کنسل شده و یا عقب بیفته .. !!؟؟ خب دیدیم که به همین سادگی اتفاق افتاد .. !! بگذریم . واقعآ حدس ات درسته .. گیج و منگ هستم .. نه به خاطر نمایشگاه .. بلکه به خاطر شرمندگی از روی خوانندگان محترم .. که برنامه هاشون مثل من بهم خورد .
در باره نمایشگاه هوایی ، باید یک بار خودم اون جا رفته و از نزدیک وضعیت اش رو ارزیابی کنم .. بعد قرار بگذارم .. اگه به قول شما مناسب بود .. چه اشکال داره .. اخرین جمعه هر ماه رو به دیدار دسته جمعی اختصاص بدهیم .. !؟ یا هر دو ماه یک بار .. به هر حال با نظر خوانندگان می شه حسابی برنامه ریزی کرد .. یادت باشه هر وقت همدیگر رو دیدیم ، در این باره صحبت کنیم
اگه این گونه که شما اشاره کردی و اون جا استقبال کننده ای نداره .. ما می توانیم به امید خدا به همت جوانان احیاء اش کرده و به راه بیاندازیم
ممنون از شما
بهروز جان سلام.خوبی ایشالا ؟ نوه های گلت خوبند ؟ بهروز جان چرا تو اینقدر حرص میخوری برای کنسلی نمایشگاه ؟ مگه از شما قصوری سر زده ؟ کدوم مدیریت و کدوم برنامه ای تور این مملکت سرموقع و نعل به نعل درست انجام شده که این یکی بشه ؟ ما بقول مظفرالدین شاه همه چیزمان به همه چیزمان می ماند !!
راستش من هم باتفاق یکی از دوستان همکار که سوابق پروازی زیادی هم دارد نقشه کشیده بودیم که برای دیدار شما علی الخصوص و نمایشگاه بیائیم مهرشهر و ایشان هنوز منتظر خبر منه ! ولی من چون سوابق قبلی را میدونستم خیلی چشمم آب نمیخورد! و تعجبی نکردم.آخه بهروز جان در اسفند اصولا اینجور فعالیتهای فوق برنامه خیلی کم با موفقیت همراهه..زیرا همه درگیر کارهای آخر سالند.بهرحال ما از دیدار شما موقتا محروم شدیم تا بعد که منت بزاری و به دفتر قدم رنجه کنی.
خوب شد به میمنت این پست جدید داستان ریگی هم تموم شد و راحت شدیم از این نظرات متفاوت و متضاد.البته بدلائل ژورنالیستی طرح موضوعات روز بد نیست بشرطی که روح و جسم شمارو آزار نده..اونم بخاطر یک منحرف بی سروپا که اصلا معلوم نیست اساس فکرش از کجا سرچشمه میگیره که لزوم اینهمه اعمال کثیف را واجب می سازه؟
تا وقتی جهل و بیسوادی و بیکاری در صفحات جنوب شرقی کشور بیداد میکنه و اینها همه از بی عدالتی منشاء می گیره همیشه باید منتظر ظهور یک ریگی دیگر باشیم.فکر نکنم مدیران کشور با این حرف مخالف باشن و بخوان با داغ و درفش با این حقایق روبرو بشن.
منتظر دیدار روی ماهت هستیم.پیشاپیش نوروز پیروز به شما و خانواده و همه دوستان سایت مبارک.
پاسخ
سرور گرامی جناب فرنودی نازنین
بسیار خوشحالم که چشمم به کامنت پر بار شما دوست مهربان و فرهیخته ام افتاد ممنون از شما . نوه ها هم دست بوس عموی نازنین و بزرگوار خود هستند و سلام دارند .. راستش رو بخواهی محمود جان حرص هم داره .. اخه این همه جلسه مطبوعاتی رادیو تلویزیونی برگزار کن ، دفتر و دستک و کارمندان گوناگون استخدام کن و کلی هزینه .. اون وقت خیلی راحت بدون اندیشه و بدون خبر کنسل اش کنید .. !!! و تازه زورتون بیاد به ام خبر بدهید .. !!؟ تمام درد من این است که اگه ان ها می دونستند اجرا نمی شود .. لااقل اطلاع رسانی می کردید .. یا حداقل به کسانی که تبلیغات شما رو مرتب مفت و مجانی درج کرده بودند .. می گفتید بسه دیگه .. !! محمود جان کلی از خوانندگان طفلکی ها از شهرستان امده بودند .. کلی قرار بود بیایند .. بلانسبت گور پدر نمایشگاه .. من که هواپیما ندیده نبودم که حالم گرفته بشه .. برای دیدن چهار تا جوون که سه ساله هی می خواهیم با یگدیگر دیدار داشته باشیم .. جور نمی شه .. !! و از این که برای آدم ارزش قائل نشدند .. !! درد این است .
محمود جان .. اگه خدا بخواهد و دست و بالم باز بشه .. قراره برای تمام کردن اون امر خیری که پیشقدم شده بودی خدمت برسم .. تا محبت کرده و این بار و فشار عظیم را از روی دوشم بردار .. بد جوری آینه دق شده است . به هرحال شرمنده شدم که سعادت دیدار شما و دوست بزرگوارتون رو نداشتم
در باره ماجرای ریگی حق با شماست .. اگه بدونی چند تا ریگی دیگه برایم کامنت گذاشتند .. !!؟ اما خوشحالم که همه مردم از دستگیری آن جانی خوشحال شدند .. اون هایی هم که در شآن خود سخن گفته و کامنت ناجور نوشتند .. به قول شما خودشون تفکر ریگی رو دارند ولی عرضه و جیگرش رو ندارند .. وطن فروشان را هم که دیدی چطوری سعی در کم اهمیت جلوه دادن این عملیات شدند .. !!؟ یکی گفت ساخت و پاخت کرده بودند .. یک عده گفتند قبلآ گرفته شده بود ، یک عده گفتند خودش اومد .. !! بعضی ها گفتند فانتوم ها این کار رو نکردند .. !! خلاصه ناراحتی خود رو از این موفقیت بزرگ نشون دادند .. !! اما ان چه خستگی رو از تنم در آورد ، یکی شادمانی همه مردم ایران بود که قلبآ بدون توجه به گرایش های سیاسی تشکر و قدردانی کردند .. دوم در بخش کامنت های وبلاگ ، نظر ارزشمند جناب سرهنگ عباس پایور عزیز بود .. که بیش از سه دهه به عنوان ریاست و فرماندهی حفاظت و امنیت منطقه هوایی مهرآباد خصوصآ در ایام حساس جنگ ، آرامش و امنیت پرسنل و هواپیماهای نیروی هوایی رو با درایت و اقتدار فراهم اورد .. و بعد از بازنشستگی هم به عنوان مدیری موفق مثل خود شما در عالی ترین سطوح مدیریتی در ساها و سایر ایرلاین های معتبر به فعالیت مشغول است .. باور کن محمود جان برای من این گونه حرکت ها خیلی با ارزش است .. و با دنیا عوض نمی کنم
زیاد حرف زدم .. امید عفو دارم
شما رو که می بینم ، دلم باز می شه .. قربون قدمت
(( سایت هوافضا ))
سقوط در چهلمين پرواز
چرا اشتباه؟
چهل روز از جنگ گذشته است، در همين مدت از خانواده ام دورم. خيلي كم اتفاق مي افتد كه با "سرگرد محمد دانشپور" و "علي اقبالي" دور هم جمع شويم. دفعات نادري كه كه دور هم جمع شديم، تنها وسيله پذيرائي مان يك شمع بوده است كه در نورش خود را سرگرم راديو كنيم. از خودم ميپرسم نيروهاي زرهي ما چه ميكنند؟ اين همه تانك و ضدتانك و توپ چه شده است؟ چرا فقط از هواپيما در مقابله با تانكهاي دشمن استفاده ميشود؟ آيا اين اشتباه نيست كه هواپيما را به جنگ تانكها ميرند؟ از خودم ميپرسم پس كي حمله وسيع كه رئيس جمهور (بني صدر) هرروز نويدش را ميدهند شروع خواهد شد؟ منتظر چه هستند؟ لنگي ها كجاست؟ اگر حمله اي داريد عجله كنيد. ما همه گونه فداكاري خواهيم كرد. ما وجود ارتش عراق را در خاك ميهنمان نميتوانيم تحمل كنيم.
يك روز صبح ساعت 5 از خواب برخاستم و علي اقبالي را بيدار كردم ، پس از انجام فرائض ديني لباس پرواز را پوشيدم و به طرف پست فرماندهي را افتاديم. در پست فرماندهي از هدفهاي آن روز جويا شدم، هدف من مركز استقرار هليكوپترهاي دشمن بود در نزديكي هاي سليمانيه. خلباناني كه بايد همراهم ميبودند انتخاب شده بودند. طبق معمول پس از جمع شدن در اتاق بريفينگ مطالب مهم ماموريت را با آنان در ميان گذاشتم و به عادت مرسوم G.SUIT و هارنس هايمان را پوشيديم. خوش و بش با مكانيسينها، سوار شدن، آمادگي ، همزمان موتورها را روشن كردن، آزمودن دستگاههاي داخلي، روي باند پروازي قرار گرفتن و اعلام از برج خواستن و سرانجام پاها را از روي ترمز برداشتن و پريدن و در آسمان و وضع مناسب قرار گرفتن را- كارهاي يوميه پروازي- ديگر چه لزومي دارد شرح دهم.
پس از مدتها جنگ و تمرين جنگ واقعي، ديگر هر خلباني وظايف خود را ميداند، ديگر نيازي به صحبتها و سفارشات نيست، ديگر همه ميدانند كي بايد از ليدر فاصله گرفت و كي بايد به او نزديك شد. به اين جهات با حداقل صحبت، دسته پروازي از مرز كشور كذشت و وارد خاك دشمن شد. جنگلها و دره ها را در ارتفاع كم و با سرعت زياد رد شديم. يك كوه 8000 پائي مجبورمان كرد چند لحظه اي در معرض ديد رادارها واقع شويم و دوباره به ارتفاع 5000 پائي به پرواز درآئيم. پس از 20 دقيقه به هدف رسيديم . روي نقطه تعيين شده اوج گرفتيم، با تمام كوشش زاويه خوبي براي اوج و فرود به دست نياوردم، احتمال اينكه بمبها بلندتر يا كوتاهتر از هدف رها شود (و هدر رود) وجود داشت. خوشبختانه از ضد هوائي دشمن خبري نبود و هواپيماهاي دشمن تا آن لحظه ما را رديابي نكرده بودند.
تصميم گرفتم اشتباهم را سريعا اصلاح كنم تا در موقعيت مناسبتري بمب ها را روي هدف بريزم. خلبانان همراهم را، در همان حال، آگاه و سپس هواپيما را به چپ هدايت كردم و با گذشت كمتر از دو دقيقه زاويه خوب را بدست اوردم. شيرجه و بعد در يك ارتفاع مناسب بمبها را تخليه كردم و با چند مانور از هدف گريختم. بايد اقرار كنم كه از فاصله كم و درست لحظه تخليه متوجه شدم كه هيچ هليكوپتري در منطقه مورد حمله وجود ندارد و منطقه فوق يك قبرستان ماشينهاي اسقاط است اما در آن لحظه ديگر زماني جهت تصميم گيري و اصلاح وجود نداشت زيرا بمبها رها شده بود و من مكدر و دلخور از اطلاعات اشتباهي كه در اختيارم گذاشته شده بود. خلبانان و طياره ها و خطراتي كه در رفت و برگشت در كمين است، بهاي حيرت اور تمام شده انها براي مردم ما، اجازه اينگونه بي گدار به آب زدن ها را به ما نميدهد و جا دارد وسواس و دقت ما در چك كردن اطلاعات جمع آوري شده باز هم بيشتر از پيش گردد.
همان روزيكه من و سه تن از خلبانان ديگر رفتيم و گورستان ماشينهاي اوراق شده عراق را بمباران كرديم و جان سالمي بدر برديم ساعت 4 بعداز ظهر "سرگرد اقبالي" و "ستوان حسين پور" مامور درهم كوبيدن يك ايستگاه رادار ميشوند در نزديكي موصل. اين دو تن از عزيزان قبل از آن ماموريتهاي جنگي بسيار و تجارب خوبي بدست آورده بودند، همه مقدمات ماموريت انجام ميشود و پرواز آغاز ميگردد. پس از 22 دقيقه بالاي مختصات و به هدف تعيين شده ميرسند، هر چه ميكاوند هدفي نميابند، ناچار هدف واهي را ترك ميكنند و بدون انجام كاري به سمت كشور باز ميگردند. "علي" افسر منضبط، آگاه و با سواد قبول نميكند بدون نتيجه بازگردد. بين راه به يك پادگان نظامي دشمن مي تازد و قسمتي از آن را به كمك "ستوان حسين پور" ويران ميكند، دوباره موقعيت حمله ميگيرد تا تتمه تاسيسات را منهدم سازد كه در همين بار مورد اصابت ضد هوائي دشمن واقع ميشود، هواپيمايش آتش ميگيرد و آخرين كلامش كه "ستوان حسين پور" ميشنود اين است كه:
- مرا زدند.
و ديگر صدائي بگوش شماره 2 "ستوان حسين پور" نميرسد. نقل اين حادثه از طرف "ستوان حسين پور" كه تنها از ماموريت بازميگردد، روحيه همه ما را پائين آورد زيرا "علي" يكي از خلبانان دوست داشتني پايگاه ما بود و خيال نميكنم بين خلبانان پايگاه، فردي باشد كه خاطره اي از انسانيت و جوانمردي و فضايل "سرگرد اقبالي" را بخاطر نداشته باشد.
دومين حمله به تاسيسات گاز كركوك
چند روز بعد از نخستين حمله، به من ابلاغ شد همراه "سروان نصرالله عرفاني" راس ساعت 7 بامداد مخازن گاز كركوك را هم بمباران كنم. تجربه گذشته هيجانم را زياد كرده بود. شب نتوانستم بخوابم. با دقت و وسواس مضاعفي همه چيز خوب پيشرفت داشت تا لحظه ايكه به شلتر حاضر شديم. شماره اي كه به من داده بودند روي هيچيك از هواپيماها نصب نبود . از مسئول خط پرواز پرسيدم گفت در شلتر شماره 4 است. بلافاصله به آنجا رفتم ، آنجا هم خبري نبود ، دوباره به محل نخست بازگشتم ، چاره را در آن ديدم كه سوار يك هواپيماي ديگر شوم و با 15 دقيقه تاخير هواپيما را روشن كردم. وقتي شماره 2 اعلام امادگي كرد با برج تماس گرفتم ، پس از دريافت اطلاعات لازم، هواپيما را به حركت درآوردم. وارد باند پروازي شدم . شماره 2 در سمت چپ من قرار داشت. طبق معمول هر دو نفر موقعيت موتورها را در صددرصد قرار داديم، كليه مدرج ها و نشانه ها را چك كرديم، همه چيز خوب بود.
نگاهي به شماره 2 انداختم، با دستش كه بالا برد علامت داد: OK. يعني از هيچ نظر اشكالي نيست. زمان را ثبت كردم و پاها را از روي ترمز برداشتم. هواپيما غرش كنان در باند به حركت درآمد و هر لحظه سرعت زيادتر ميشد و باند كوتاهتر. فاصله سنجهاي دو طرف باند چون برق از كنارم فرار ميكردند . 7000 پائي انتهاي باند به سرعت پرش رسيدم با اشاره اي به پشت دسته فرامين، هواپيما از زمين كنده شد و چند لحظه بعد در آسمان به پرواز درآمدم و فلاپها را جمع كردم و با سرعت معين گردش به چپ را آغاز كردم. چند دقيقه بعد خلبان شماره 2 در سمت چپ ظاهر شد و در موقع بريف كرده به پرواز درآمديم. بار ديگر كليه دستگاهها را چك كرديم. همه چيز خوب بود. به شماره 2 اطلاع دادم كه به مانال رادار تغيير موج دهد. سپس به ايستگاه رادار، ماموريتم را گزارش دادم و به موج مخصوص خودمان برگشتم.
راديوها را چك كردم همه چيز نرمال بود. از ارتفاع 12000 پائي از فراز چند شهر گذشتيم. هر لحظه به مرز نزديكتر ميشديم. قسمت جنوبي مسير پروازي ما را مقداري ابر پوشانده بود. هر چه به مرز نزديكتر ميشديم ابر غليظتر ميشد. در سكوت مطلق از مرز عبور كرديم. ابر غليظ مانع ديد لازم است اما تصميم داشتم به ماموريتم ادامه دهم. خرمن انبوه و برف شكل ابرها را به دقت مي پائيدم. لازم بود شكافي بيابم و از آن شكاف به زير ابر بروم.
شماره2 گفت: - جناب سروان، هوا خيلي خراب است.
- اشكالي ندارد. اگر نتوانستيم از ابر خارج شويم، بر ميگرديم.
- شنيدم
- گفتم: چك كن تمام دكمه ها در وضع مطلوب باشند.
گفت: چك شده. خوبست.
خواستم فاصله اش را با من كمتر كند. فورا خودش را تا سه فيتي من نزديك كرد. ديگر به ابرها چسبيده بوديم. انگار پرواز نميكرديم در ابر شنا ميكرديم. سعي داشتيم به زير ابر برويم كه شكافي يافتيم. تا آمدم فرود بروميك قله بلند شاخ شد، دو راه بيشتر نبود،يا بايد از ادامه ماموريت صرفنظر ميكرديم و يا از همان سوراخ شاخدار به زير ميرفتيم. راه دوم را انتخاب كرده بوديم. با دقت و مانورهاي ضرور سرازير شده بوديم. دلهره و ترس هر لحظه بيشتر ميشد. چون ديد هر لحظه تنگتر ميشد. بعضي لحظات زمين را از بالاي ابر نازكي ميديديم اما بيشتر لحظات عين ساندويچ بين دو لايه ابر غليظ قرار گرفته بوديم. تصميم گرفتيم ارتفاع را زياد كنيم و بزودي به بالاي ابرها برويم ولي اين كار نيز خالي از خطر نبود زيرا رادارهاي دشمن در كمين بودند و ميتوانستند رد ما را پيدا كنند و با هدايت هواپيماهايشان مانع بازگشت ما شوند.
19 دقيقه از شروع پروازمان بيشتر نگذشته بود . انگار 19 ساعت بود كه در پرواز بوديم. از شماره 2 خواستم بالاتر از من پرواز كند. قصد داشتم باز هم ارتفاعم را كم كنم و از بين لايه ابر فاصله بازمين را كمتر كنم. اينكار انجام شد. شماره2 لحظه به لحظه تعقيبم ميكرد. زير ابر در ارتفاع 20 پائي زمين بوديم. گاهي ارتفاع درختها از فاصله ما زيادتر بود . يكبار از روي گله اي رد شديم گله رم خورد. چوپانان روي زمين دراز كشيدند و من در دلم نفرين به جنگ ميكردم. لحظات دلهره انگيزي بود . ناگهان يك كوه 5000 پائي جلويمان سبز شد كه نوكش رفته بود در ابر. ناچار شديم دورش بگرديم. در آن حال 2 دقيقه از زمان عقب افتاده بوديم و 200 پوند بنزين كم داشتيم. ناچار بوديم سرعت را افزايش دهيم و ناچار بوديم از حكومت ابرها تبعيت كنيم.
بعضي لحظات فكر ميكردم در فاصله اي آنقدر پائين چرا ما را با تير نميزنند؟! كافي بود با يك چوب دستي ادبمان كنند! 4 دقيقه تا هدف فاصله داشتيم، جاده كركوك- داهوك از زير پايمان گذشت ، سمت چپ ،آنتنهاي بلند ساختمان مخابراتشان را ديدم. ضد هوائيها با شنيدن صداي هواپيما شروع كردند به شليك بي ثمر و ما رفتيم به سمت منبع گاز. به منطقه كابلهاي برق رسيديم. بار اول را نميدانستم از زير كابل بگذريم و يا از بالايش. وقتي راه آهن پيدا شد ميبايد سمت جديد بگيريم. موقعيت شماره 2 عالي بود ، انگار فرمان هواپيمايش در فاصله يكي دو متري در دست من است. در سمت جديد مدتي در امتداد اتوبان كركوك پريديم. ماشينها چراغ ميزدند ! گاهي كنار ميكشيدند و متوقف ميشدند. گاهي به خيال خودي، ابراز احساسات ميكردند!! اما فرصت توجه به ايم مسائل براي ما نبود.
ميرفتيم به سمت هدفي كه حدود يك دقيقه با آن فاصله داشتيم. در فاصله زماني 30 ثانيه اي با هدف ، دودكشهاي گاز نمايان شد و در اين درست لحظه پاپ بود. در آني وقتي به ارتفاع 9000 پائي رسيديم، هدف گم شد و لاي ابرها، بدون ديد هدف، اما متوجه به مدرج ها، شيرجه زديم روي هدف. تمام آسمان با گلوله هاي ضد هوائي پوشيده شده بود.
..........ادامه دارد
پاسخ
به به .. آوالانچ عزیزم
چقدر ادم از خواندن این خاطرات لذت می بره .. آفرین به غیرت دلاور مردان ایرانی .. ممنون از شما و حسن انتخابی که انجام می دهی
(( سایت هوافضا ))
يک سوئدي 13 سال با گواهينامه تقلبي خلباني مي کرد
يک خلبان سوئدي که 13 سال با يک گواهينامه تقلبي پرواز مي کرد، در فروردگاه آمستردام و در حاليکه قصد داشت به مقصد آنتاليا پرواز کند، دستگير شد.
پليس هلند روز چهارشنبه در بيانيه اي ضمن اعلام اين خبر گفت : "اين كمك خلبان 41ساله که در شهر ميلان ايتاليا اقامت داشت، شامگاه سه شنبه در کابين يک فروند هواپيماي مسافربري بوئينگ 737 شركت Corendon که با 101 مسافر آماده پرواز به سوي فرودگاه آنتاليا بود، دستگير شد".
وي اعتراف کرد از 13 سال پيش با يک گواهينامه تقلبي براي شرکت هاي هوايي در بلژيک، انگليس و ايتاليا کار مي کرده و حدود 10 هزار ساعت پرواز داشته است.
بر اساس تحقيقات اوليه پليس هلند، وي در گذشته گواهينامه پرواز با هواپيماهاي سبک را دريافت کرده بود.
بويينگ 737 بعلامت ثبت TC-TJC با 54 دقيقه تاخير عازم تركيه شد.
كمك خلبان قلابي فعلا در آمستردام در بازداشت به سر مي برد.
پاسخ
همه چیز تقلبی دیده بودم ، الا خلبان تقلبی .. !!
یک بار هم وکیل تقلبی و بی سواد در ایران کشف شد که می گفتند سال ها خیلی عالی قضاوت کرده بود و حکم صادر کرده بود .. !!
اما خودمونیم .. این یکی خیلی جالب بود
بهروز عزیز بازم سلام.من جواب محبت آمیز شمارو میخوندم که چشمم به کامنت یکی از دوستان افتاد که پیشنهادی برای نمایشگاه هوائی نزدیک اکباتان داده بود.خوب خیلی موافقم چونکه برای همه قابل دسترسی است و همه اون چیزائی که مورد علاقه دوستان است اگرچه با کیفیت نامطلوب ولی بهر حال هست و محیط و آتمسفرش هم مناسبت دارد.فکر کنم میتوانیم با صحبتی که با مسئول رستوران هوائی (707 که رستوران شده) داشته باشیم ترتیب یک شام یا ناهار دونگی را هم بدهیم که به کسی فشار نیاد و تکرار بشه.این نمایشگاه سالن نمایش فیلم هم داره که میشود ضمن هماهنگی و خرید بلیطی که زیاد هم گران نیست در آنجا دور هم جمع شد.مهمتر اینکه به منزل ما خیلی نزدیکه !!!!! فکرکنم در حفظ دوستان سایت خیلی موثر است و انشااله میشود در آینده تبدیل به کلاب بشه.
از دل همین کلابها خیلی چیز ها مثل نمایشگاه و شراکتهای تجاری بیرون می آید.به امید دیدار
پاسخ
سرور گرامی جناب استاد فرنودی عزیز
حال که بزرگ مردی چون شما هم مکان یاد شده فوق رو تآئید می فرمایید بنده هم موافقم . منتها با قضیه دنگی بودن آن و پرداخت هزینه میهمانان مخالفم .
به جان نوه هایم اصلآ دلم نمی خواهد احدی از دوستان و خوانندگان گرامی که بر بنده منت نهاده و برای دیدار قدم می گذارند ، دیناری پرداخت کنند . اگه بشه اسپانسری را پیدا کرد که بخشی از هزینه ها را متقبل شود ، خب ما هم علاوه بر تبلیغ مستمر ، حال کلی به او خواهیم داد . و من فکر می کنم گیر اصلی کار در این سه سال فقط این موضوع بوده است .. !!
من هنوز با این سیستم دنگی و دنگی کنار نیامده ام .. در اغلب پرواز هایی که انجام می دادیم ، کلآ اگه خارج از مکانی که به ما شام یا نهار می دادند .. اگه غذایی دسته جمعی سرو می شد .. من دون مقام سعی می کردم حساب بقیه دوستان رو بدهم .. در حالی که شغل دوم مثل اغلب همکاران هم نداشتم .. به طور کلی یک شرم و حیایی در این روش احساس می کنم
البته اگه عده زیاد باشد .. مسئله زیاد به نظر نمی آید .. ! عین نشست خانواده بزرگ سی - 130 های قدیم که هر دو ماه یک بار برگزار شده و جملگی ابتدا در پارکی واقع در میدان شهران گرد امده و بعد از حال و احوال .. موقع نهار جملگی به رستواران دلنوازی که بالای دامنه کوه واقع شده است رفته .. و دو نوع غذا برای سفارش وجود داره .. .. دیزی و جوجه کباب .. اما در پایان همه هزینه ها را سر جمع کرده و تقسیم به تعداد می کنند .. و هر دو دفعه ای که من رفتم ، دنگ من زیر هفت هزار تومن بوده است .. !! با تمام مخلفاتی که استفاده کردیم .. و قلیان های متعددی که دوستان سفارش می دادند .. در محاسبه همه یکسان مبلغ اندکی ارایه می داد .. !! که جاتون خالی خیلی خوش می گذشت
حالا هم محمود جان .. من در مقابل خواست دوستان هیچ حرفی ندارم .. لطفآ مسئولیت مدیریت و سازماندهی اولیه با شما .. بعدش من مدیری توانا برای هماهنگی و سایر کارهای اجرایی به شما معرفی خواهم کرد .. تا این کار سازماندهی شود .. مثلآ یکی از کار های مدیر مربوطه .. گرفتن شماره دوستان یا ای میل همگی .. برای دعوت های بعدی .. وقتی تعداد مشخص شود .. برنامه ریزی راحت است ..
من می توانم تنی چند از دوستانم رو که با هرکولس پرواز می کردند مثل آقایون مداح یا فیروز مومنی یا جناب فولادوند یا استاد گلم جناب تقی مهدوی رو هم دعوت کنم .. در صورت روتین شدن می توانم از دوستانی که با تامکت پرواز می کردند .. یا خلبانان شکاری هم به عنوان میهمان دعوت کنیم .. و صرفآ به صرف نهار خالی یا شام خلاصه نشود .. یا به قول شما می توانیم کلوپی را راه اندازی کرده و برای اعضاء کارت چاپ کرده .. و به قول شما کم کم گسترش اش دهیم .. صرفآ مسایل علمی و فرهنگی .. در ادامه می توانیم تور های تفریحی یک روزه از طریق آژانس شما ترتیب داد .. تا به دوستان بیشتر خوش بگذرد .. مگه من چه مدت زنده هستم .. ؟؟ این مسایل روحیه و انرژی و سرزندگی می دهد .. فقط یک خواهش دارم .. یک بار قبل از هر برنامه ریزی به اتفاق اون جا رفته تا من با محیط آشنا شده و برنامه ارایه دهم .. اخه خیر سرم مدت های زیادی تجربه مشاوره و ارایه برنامه های این چنینی داشته ام .. ولی تا مکان رو ندیده باشم ، اصلآ نمی توانم در ذهن ام برنامه ریزی کنم .. جالبه بدونی حتی راه ورودی اش رو هم نمی دونم .. خبر و قرار اولیه از شما .. بعد به طور جدی در خود سایت اطلاعیه زده و تاریخ و ساعت دقیق ان را اعلام می کنیم ..
ممنون که افتخار دادی
من تبلیغ نمایشگاه هوایی فرود گاه پیام را که دیدم تماس گرفتم گفتند 11 تا 14 اسفند است. عکس می توانید بگیرید و هواپیماهای نظامی هم هست!ورودی هم دو هزار تومان . صبح 5 شنبه بعد از کلی رانندگی از تجریش تا کیانمهر کرج به آنجا که رسیدم اظهار بی اطلاعی می کردند! و گفتند اصلا قرار نبوده همچین نمایشگاهی برگذار شود ! خلاصه اینجوری.
پاسخ
داریوش جان نازنین
نگو که دلم بد جوری خون است
باور کن همین بی برنامگی ها .. همین دو باره کاری ها .. همین اهمیت ندادن ها منو داغون کرده است
آخه چطور ممکنه تنها برای یک جلسه رادیو تلویزیونی و مطبوعاتی آن همه هزینه کردند .. به هر یک از خبرنگاران حاضر در جلسه کارت های اعتباری پنجاه هزار تومنی هدیه دادند .. شاید هم به بعضی ها بیشتر .. !! اونوقت مسئولان پیام از کنسلی اون یا به تعویق افتادن نمایشگاه .. حتی برپایی آن بی اطلاع باشند .. !! خب یک جای کار می لنگه .. !!! مگه نه ؟
ناراحتی من هم همین است به خدا .. وگرنه کی برای مشاهده چهار تا هواپیما راهی اون همه مسافت دور می شد ؟
من شرمنده زحماتی که متحمل شده ای هستم .. و ازت صمیمانه عذر خواهی می کنم .. می دونم خیلی سخت است
ممنون از کامنت شما
آقای مدرسی لطفا از خاطرات .....خودتون برامون بگید. با تشکر
پاسخ
واقعآ حامد جان شما روی بنده و خوانندگان چه برداشتی کردی عزیز ..!!؟؟
می دونم بی غرض چنین پیشنهادی دادی .. !! عزیزم برای بیان چند واژه از نام مکان عمومی که همه با ان آشنا بوده یا نام ان را شنیده اند .. کلی شرمنده بودم .. اول کسب اجازه کردم .. و بعدش هم با کلی اخطار و علامت بعلاوه هیجده به خانواده ها هشدار دادم .. اونوقت شما چنین درخواستی از من داری ؟
عزیزم .. واقعآ اگه من این گونه خاطرات رو بنویسم .. آیا به خواهر جوان و یا مادرت و حتی همسرت و پسران کم سن و سال خانواده خودت اجازه مطالعه می دهی .. !!؟ اگه پاسخ ات مثبت است .. که برایت متآسفم
غرب با اون همه بی بند و باری تازه به این نتیجه رسیده اند استحکام خانواده در کشور های شرقی صرفآ برای محدودیتی است که دین یا قوانین مدنی خانواده بر آن ها ناظر و حاکم است .. اون وقت .. واقعآ متآسفم
می دونم منظوری نداشتی .. اما عزیزم دقت کن
آقای مدرسی عزیز
امیدوارم حال شما خوب و ایام در کنار خانواده بکام باشد. یک مطلب جالبی را دیدم براتون ارسال میکنم . در عین جالب بودن , خطرناک هم هست :
به گفته مقامات آمریکایی، هیئت تحقیقی برای بررسی چگونگی ورود فرزند یک ناظر برج مراقبت فرودگاه جیافکی نیویورک به این برج و هدایت هواپیماها بوسیله وی، تشکیل شده است.
به گزارش «فردا» و به نقل از رویترز، در مکالماتی که بوسیله رسانههای محلی منتشر شده است، این فرد جوان که هنوز سناش مشخص نیست، در حال ارائه دستورات به خلبانان برای ترک فرودگاه است که تحت نظارت یک فرد بزرگسال این کار را انجام میدهد. این اتفاق، حدود دو هفته پیش رخ داده که تازه علنی شده است.
در بخشی از مکالمات برج مراقبت با خلبان یک پرواز، فرد بزرگسال که صدایش شنیده میشود، خطاب به خلبان میگوید: این نتیجه این است که بچهها مدرسه نمیروند.
خلبانی که دستورات را نیز از آن کودک دریافت میکرده، به نظر نمیرسد که نگران باشد و در بخشی از مکالمه نیز وی را با بیان عبارت «کار فوقالعادهای بود»، تحسین میکند.
سازمان هوانوردی فدرا در این رابطه گفته است که در حال بررسی نتایج تحقیق خود درباره کارمندان درگیر در این ماجرا و افرادی است که سهلانگاری کردهاند.
این سازمان در بیانیهای گفت: این رفتار قابل قبول نیست و مسلک حرفهای مدنظر کارمندان این سازمان را نشان نمیدهد.
شایان ذکر است که سالیانه حدود 48 میلیون مسافر از طریق فرودگاه جی اف کندی نیویورک سفر میکنند.
به گزارش «فردا»، روزنامه دیلی تلگراف بخشی از مکالمات این کودک در برج مراقبت را منتشر کرده است:
کودک: پرواز شماره 171 خط جتبلو میتواند پرواز کند.
خلبان مرد: پرواز شماره 171 جتبلو آماده پرواز است.
مرد ناظر: این نتیجه این است که بچهها مدرسه نمیروند.
خلبان مرد: من هم کاش میتوانستم بچههایم رو سر کار بیارم.
کودک: پرواز شماره 171 جتبلو، با ما در ارتباط باش.
خلبان مرد: پرواز شماره 171 جتبلو، هستیم. کارت فوقالعاده بود.
[مکالمه بعدی]
کودک: پرواز 403 میتواند پرواز کند.
خلبان زن: 403 آماده پرواز است. ممنون و روز خوبی داشته باشید.
کودک: پرواز شماره 403 ایرمکس، در ارتباط باش. آدیوس.
خلبان زن: در ارتباطیم، پرواز شماره 403 ایرمکسیکو. آدیوس.
کودک: با مبدا در ارتباط باش. آدیوس آمیگوس.
مرد: آدیوس آمیگوس. پرواز 195 جتبلو بر فراز مقصد.
پاسخ
سروش جان ممنون از لطف ات .. ولی فکر می کنی این داستان واقعی است ؟ یا مثلآ مثل دروغ آپریلی چیزی نباشه .. !!؟
یعنی ممکنه یک مرد روانی کودکی رو به برج مراقبت اورده .. ولی دستورات را از مرد بزرگسالی می گرفته و به خلبان ها می گفته .. !!؟
کلید معما هم نرفتن بچه ها به مدرسه است .. !!؟
امیدوارم خبرهای تکمیلی یا سر کاری متعاقبآ منتشر شود
ممنون از حضورت
اقای مدرسی عزیز سلام و خسته نباشید
عجب خاطره ای بود. از زندگی روستایی نوشتید و کلی من را هوایی کردید راستش از ارزوهای من یک زندگی ساده در چنین روستاییست.خیلی از دست براتعلی خان خندیدم.ولی راستش فکر میکنم قضیه تقریبا خوب تمام شد فکر کنید اگر این ادم با این سادگی اش اینجا گیر یک زن ناجور می افتاد و زندگی اش به هم میریخت خیلی بدتر نبود؟ باز هم بخیر گذشته است.
درمورد نمایشگاه هم شما چرا عذر خواهی میکنید؟مگر شما مسئول بودید؟ اینها برنامه ریزی درست نداشته اند وگرنه اگر از بارندگی اینقدر ناراحتند نباید در اسفند نمایشگاه میگذاشتند.بیایید بعد از عید خودمان جایی قرار بگذاریم.
پاسخ
جناب تهرانی نازنین
خیلی خوشحالم که این مطلب خاطرات خوبی رو برایتون تداعی کرد .. من هم همیشه آرزوی زندگی در روستا رو داشتم .. باور کن اگه در روستا اینترنت باشه .. من یکی اولین نفری هستم که حاضرم مهاجرت کنم .. !!
در مورد براتعلی خان حق با شماست .. او واقعا ادم ساده و مهربان اما تا دلت بخواهد قلدر و قوی بود .. من خیلی دنبال فرزندان او از همسر اولش بودم .. شنیدم پسر بزرگ اش در جبهه شهید شد .. دخترش رو خبری ندارم .. تنها یک دختر از عمه من داشت .. که در کودکی فوت کرد .. اسم او صحرا بود .. اسم نوستالژیکی که عمه ام برایش انتخاب کرده بود
در باره نمایشگاه .. حق با شماست
امیدوارم با طرح جدیدی که مطرح شده است .. دیدار هامون رو سازماندهی کنیم
ممنون از شما
سلام استاد بزرگوار جناب كاپيتان مدرسي.
خاطره بسيار زيبا بود دست شما درد نكنه استاد.
در مورد نمايشگاه من هم متاسفانه همون شب اومدم تهران و وقتي كه صبح با هزار بدبختي به جلوي فرودگاه پيام رسيدم و شنيدم كه نمايشگاه كنسل شده فقط نيم ساعت مات ومبهوت جلوي در حراست فرودگاه نشستم .....
اما بعد از ان خودم را ريكاوري روحي كرده و براي خريد چند كتاب و گشت و گذار با چند نفر از دوستان جايتان خالي زديم به خيابانهاي تهران.
راستي استاد همون روز در محل بين المللي نمايشگاههاي تهران هم يك نمايشگاه هوايي برپا بود كه من انجا رفتم بسيار هم زيبا بود ....
استاد الان كاري پيش امده بايد بروم با تشكر از شما فردا حتما بيشتر مزاحم ميشوم.
در مورد نمايشگاه من مطمئنم كه خود اقاي بيات هم ناراحت هستند بايد به انها فرصت داد تا تجربه بيشتر كسب كنند.....
ناراحتي من اين بود كه فرصت ديدار باشما استاد بزرگوار را از دست دادم.
پاسخ
علی جان نازنین .. اشکال کار اغلب جوون های نسل امروز می دونی چیه ..!!؟
بله .. اشکالش در اینه که بعضی از شما از جمله خودت ، حرف شنوی نیستید .. !! و به حرف کسانی که حداقل یک پیراهن در این راه بیشتر پاره کرده اند رو گوش نمی دهید .. !!
پسر خوب .. مگه شب قبل از نمایشگاه که با هم تلفنی صحبت می کردیم مگه بهت نگفتم .. لازم نیست امشب حرکت کنی .. !!؟ و تاکید کردم اجازه بده من صبح چک کرده ، اگه همه چیز اوکی بود ، بهت زنگ می زنم اونوقت حرکت کن .. ! چقدر خوشجال بودم که لااقل شما یکی رو مطلع کرده ام .. !! و به همه این مورد رو با خوشحالی اعلام می کردم .. !! اما حالا می شنوم .. شما هم راهی شده بودی .. ! اشکالی نداره
در عوض یک نمایشگاه دیگری رو دیدی
امیدوارم در برنامه های دیدار بعدی که ربطی هم به نمایشگاه های هوایی نداره ، در خدمت باشم
ممنون از شما
سلام
باور بفرمایید از ماه پیش یکی از دل مشغولی هام راست و ریست کردن زمان کاریم بود تا در نمایشکاه حضور پیدا کنم. تازه احساس زرنگی هم میکردم و با خودم می گفتم اون روز بایه تیر 1000 هدف میزنم و هم ایر شو میدیدم هم آقای مدرسی رو هم در یکی دو تا مشکلی که داشتم باهاشون مشورت می کردم و هزار تا کاره دیگه. حس شما رو کاملا درک می کنم. یادمه یه روز که بارون شدیدی می آمد و طی مسیر و
پشت سر گذاشتن ترافیک و البته ترک رختخواب برای حضور سر کلاس یه مشت بچه شر اون ور دنیا تو دزاشیب و تازه سر ساعت 8 صبح کاری بسیار دشوار به نظر می رسید؛ بعد از یه عالمه فحش به خودم که چرا اون ور دنیا کلاس گرفتی که حالا تو سرما یخ بزنی راهی شدم و به سمت مدرسه راهی شدم. وقتی رسیدم با انکه داشتم یخ میزدم ولی خوشحال بودم که مثل همیشه یک ربع زود رسیدم. بعد از انکه در زدم دیدم مستخدم مدرسه خواب آلود درو باز کرد و گفت: اه آقا مهدوی جون اینجا چیکار می کنی؟ گفتم خوب ساعت کاریمه تو چرا این جوری هستی چرا چراغا خاموشه؟ گفت مگه خبر نداری بچه هارو بردن کیش؟ فرار شده اون تعدادی هم که نرفتن نیان مدرسه! گفتم چرا به من نگفتن که دیدم یکی دیگه از همکارا که تازه رسیده بود هاجو واج تو چار چوب در وایساده. بعد از اینکه ماجرا رو براش توضیح دادیم و فهمیدیم که به همه زنگ زدن الا ما, گفت: به خدا قسم امروز دختر 3 سالم شدید تب داشت ولی چون درس بچه ها عقب بود گفتم بعد از ظهر ببرمش دکتر و بعد کلی مشاجره با خانمم راهی شدم. منم که دیدم مشکل نخوابیدن من و خیس شدنم در برابر ایثر اون مرد بزرگ که اتفاقا دبیر درس دینی بود هیچی نیست سرمو انداختم پایین و با تاسف از بی مسولیتی کادر مدرسه و طبق معمول نا دیده گرفته شدن جایگاه معلم, بدون گفتن هیچ حرفی از مدرسه خارج شدم. به قدری ناراحت بودم که از دزاشیب تا پارک ملت رو در همون هوا پیاده اومدم.
برادر بزرگم, جناب مدرسی, بابت گزافه گویی عذر مرا بپذیرید ولی متاسفانه انسان بی مسولیت در این مملکت بسیار است. امیدوارم روزی فرهنگ جامعه در سطح بالاتری قرار بگیرد.
خلاصه این که در اون مدرسه غیر انتفایی که بسیر هم معروفه و در جایی که آدم هاش خودشون رو قشر با فرهنگ و دانا جامعه تلقی می کنند وضع به این منواله. حالا شما دیگه از بقیه چه انتظاری داری. مطمعنم مسول رابط شما هم از جنس کادر مدرسه ما بوده. آقا تاراحت نباش. اگه انجا بودین دو تا جوک آبدار برات تعریغ میکردم تا سر کیف بیایی و دیگه ناراحت نباشی که ما طاقت ناراحتی شما رو نداریم.
پاسخ
شهاب جان عزیز و گرامی
قبل از هر چیز ، از این که دوستی فرهیخته و بزرگواری چون شما دارم ، واقعآ خرسندم و به خود می بالم .
دوم .. از این که با کنسلی نمایشگاه برنامه های شما هم به هم ریخت .. شرمنده و به جرآت می توانم بگم .. افسرده ام
به موضوع جالبی اشاره کردی .. بله این مشکل عمده مراکز فرهنگی ماست .. که ارزش معنوی برای کسی به اون صورت قائل نیستند
آفرین به غیرت ان معلم دینی .. از سوی من ازش رسمآ تشکر کنید و بفرمایید عمل انساندوستانه او نه تنها در نزد پروردگار ، بلکه نزد همه انسان های اگاه و فهیم قابل تحسین است . بهش بفرمایید روزی همان بچه بیمار هم به پدر بزرگوار و فرهیخته اش افتخار خواهد کرد .. خوشحال می شوم به نمایندگی از سوی بنده یک بوسه از پیشانی سترگ این مرد با ایمان برداری .. واقعآ آفرین به شرف و غیرت اش .. خدا بچه اش رو براش حفظ کنه
شهاب عزیز .. اگه خدا بخواهد .. قراره یک برنامه ریزی هایی بکنیم .. تا ماهی یک دیدار داشته باشیم
با سپاس و تشکر از کامنت شما
Dorood
man khaterate shoma ra be hamrahe hamsaram khondam w soali darim .
Aya esme raise dabiresate shoma aghay Ryahi nabode.
Shoharam mige momkene hamklasy shoma bode.
پاسخ
رکسانا جان عزیز و نازنین
با سپاس از شما و همسر بزرگوارتون
بله .. نام ایشکان جناب ریاحی بودند .. سال 1348 فکر کنم بود
البته جناب محمود فرنودی نام خیلی از همکلاسی ها را می دونند .. من هم برخی ها رو یادمه
آقایان : اشراقی ، قنبری، محمود کاخی ، بهروز و جهانسوز عزیزی ، کلهر ، مرتضی جلو خانی ، تمیزی ، میرزایی
که از این جمع جهانسوز عزیزی که خلبان هلی کوپتر بوده در زمان جنگ شهید می شود .. جناب اشراقی سال های متعددی معاون وزیر و اگه اشتباه نکرده باشم .. مدیر کل ایرانگردی و جهانگردی بوده است
و الحمدالله وضع مالی اش عالی است و دارای هتل چند ستاره در مشهد است .. از بقیه خبری ندارم .
امیدوارم همسر شما هم با ما همکلاس بوده باشد
سلام و درود بنده رو خدمت ایشان برسونید .. ممنون از کامنت شما
با سلام دوبااره خدمت کاپیتان عزیز
متاسف شدم از اینکه سکته کردید واین موضوع باعث شد از شور وهیجانتون کم شه..امیدوارم زودتر به شادی ونشاط قبلی برگردید باور کنید من و فرنازم متقابلن خیلی دوستون داریم..راستش من بابام چن سالی میشه که فوت شده .. ولی چشم حتما سلامتونو به خونوادم می رسونم
شرمنده اگه زیاد کامنت می ذارمو وقتتونو میگیرم سعی می کنم نوشته هامو کم کنم خواسم بگم منم با نظری که یکی از خواننده هاتون دادن موافقم (زیبای پنهان)اگه بشه این کارو کرد خیلی خوب میشه البته با بزرگواری شما و مساعدت اقای فرنودی عزیز وما خواننده ها
من که تازه باهاتون اشنا شدممم ولی فک کنم واسه ی شما و خولننده های قبلی وقدیمی تون خیلی سخت بوده باشه ولی اشکالی نداره حتما میخواست اینطوری بشه تا واسه شما هم تجربه بشه وبه حرفاشون اعتماد نکنیدو یه قراره جدید بامخاطباتون بزارید که مدیریتش با خودتون باشه دیگه این مشکلاتم پیش نیاد..چشمک
به حر حال خوشحال میشم که بلاخره بتونید روزی رو تعیین کنیدوخواننده هاتون بتون ببیننتون واز نزدیک پای خاطرات وحرفاتون بشینندامیدوارم منم بتونم در اون نشسته دوستانه حضور داشته باشم
ببخشیداگه مزاحمتون شدم
مچکرم.. نوشین
پاسخ
دختر عزیز و نازنینم نوشین گرامی
راستش رو بخواهی همین الان وقتی کامنت جناب برادران حسینی را که در پست قبلی برایم نوشته بودند رو جواب می دادم .. وقتی از پادگان قوشچی برایم تعریف کرد .. بی اختیار برای لحظه ای گذر زمان منو به اون ایام برد .. و از این که عزیز ترین عزیزانم دیگه زنده نیستند .. چشمانم خیس اشگ شد .. و الان به سختی در حال نگارش پاسخ شما هستم .. ! خدا پدر بزرگوار شما رو هم رحمت کنه .. که چنین فرزندانی فهمیده و نازنین تحویل جامعه داده است ..
نوشین جان .. در کامنت جناب حسینی توضیح دادم .. که خیلی دلم می خواهد به محلی که کودکی و نوجوانی ام را با هزاران هزار خاطره تلخ و شیرین .. ( البته اکثرش تلخ هستند .. !! ) سپری کردم ، سری بزنم . اما هر وقت یاد اون ایام می افتم .. قلبم بد جوری به تپش می افتد .. و خیس عرق می شوم .. برای همین از خیرش می گذرم .
این رو گفتم .. تا از شما دختر گلم عذر خواهی کرده باشم که اگه اشتباهی در تایپ جواب ها مشاهده کردی .. به خاطر اشگی است که سرازیر شده است
نوشین جان .. دوستانی که با من همکار بوده اند .. به خاطر دارند که چقدر شاد و سرزنده بودم .. با همه شوخی می کردم .. نه از روی جلفی ..! بلکه به خاطر روحیه دادن در زمان جنگ بود .. ولی خب متآسفانه اواخر جنگ سکته قلبی کرده .. و مجبور شدم خونه و زندگی ام رو فروخته برای عمل جراحی قلب باز .. که اون سال ها در ایران انجام نمی شد ، راهی سوئیس شوم . بله دخترم به خاطر فشار های زمان جنگ .. نا خواسته سکته کردم
البته دلیل اصلی آن حساسیت و احساسات رقیق ام بود .. با دیدن هر زخمی جوان یا کم سن و سال در هواپیمایم .. اشگ هایم سرازیر می شد .. درد و رنج جوانان رو نمی توانم تحمل کنم .. !! حتی با دیدن اسیر های جنگی هم چشمانم خیس می شد .. خب همین مسایل باعث شد که به درون قلبم بریزم .. و در جوانی سکته قلبی کردم .. و دیگه از اون شادابی افتادم .. !!
البته بعد از بازنشستگی دو بار دیگه هم سکته کردم .. اما چون روحیه ام بسیار عالی است .. هنوز زنده ام .. !!!
این ها رو برات تعریف می کنم .. تا دلیل اش رو بدونی .. و گرنه از ترس جنگ نبود که سکته کردم .. !! چون مرتب داوطلبانه پروازهای جنگی رو می رفتم .. !! بگذریم
دختر نازنینم .. در مورد برنامه ریزی برای دیدار با خواننده ها .. راستش دو سال است که با دوستان سر این قضیه بحث می کنیم .. دلیل برگزار نشدن آن هم صرفآ مخالفت بنده با پرداخت هزینه دونگی از خوانندگان محترم است . از طرفی چون بازنشسته هستم .. دست و بالم به اون صورت باز نیست که همه رو به رستوران دعوت کنم .. !! به همین دلیل همیشه به تعویق می افتاد
اما حالا با این پیشنهاد .. کنار اومده ام .. مخصوصآ که جناب فرنودی عزیز هم پشت قضیه هستش
سعی می کنم .. برنامه ریزی جالبی در این راستا انجام داده .. و اگه خدا بخواهد در ادامه با برگزار کردن تور های یک روزه .. دسته جمعی به گردش علمی می رویم .. چون جناب فرنودی عزیزم خودشون آژانس هواپیمایی دارند .. و دستشون حسابی در این کار ها بازه
من هم امیدوارم .. هر چه زودتر شرایط دیدار با دوستان و یاران همدل و صمیمی سایت برقرار بشه
ببخشید طولانی شد .. ممنون از حضورت
ایام به کام
سلام اقای مدرسی گراامی
امیدوارم الان بهتر شده باشید..اره گاهی اوقات خاطرات خوب و بدی که داریم باعث میشه اینطور شیم..کامنت اقای حسینی رو خوندم چیز بدی ننوشته بود که ناراحت شید همونطور که خودتونم گفتید تجدید خاطره هاست که گاهی اوقات چنین حسی به ماها دست می ده..
شما از همون جوونیاتون ادم خیلی خوبی بودیدواز خود گذشتگی های زیادی کردید
فک میکنم به گفته ی خودتون جوونه احساساتی هم بودید
خوشحالم از اینکه قبول کردید که دیدارها دونگی بشه اینطوری خیلی بهتر وهمه راحت ترن وبا این کار مسلما دیدارها بیشترم میشه وبرای کسی سخت نمیشه امیدوارم هر چی زودتر به انجام برسه
با تشکر...نوشین
پاسخ
بله دخترم .. حالم بهتر شده است به لطف شما
باورت می شه نمی دونم اصلآ آقای حسینی در باره چه موضوعی صحبت کرده است ..!!؟
من بقدری مشغله فکری دارم .. که یک پست می گذره .. دیگه یادم می ره عزیزان در باره چه موضوعی قبلآ کامنت نوشته اند .. این جوری درسته فراموشی خوب نیست .. اما من از این زاویه نگاه می کنم .. که ادم از کسی بدی و بی وفایی هایش رو یادش نمی آید ..!! چشمک
دخترم شما خودت چون قلب مهربان و دلسوزی داری .. همه را خوب می بینی
خیلی دوستت دارم عزیزم
مواظب خودت باش
کاپیتان مدرسی درود بر شما
متاسفم نمایشگاه برگذار نشد. علاوه بر آزرده خاطر شدن شما چند نفر از دوستان
هم از شهرستان آمده بودند.این هم از نتایج بی تدبیری مسئولین است .اما پرسشی که برایم مطرح شد این است که اگر دلیل لغو آن بارندگی بود خوب با چند روز تاخیر این مشکل حل می شد. چرا به اردیبهشت موکول شد؟
یکی از دوستان من در بخش هواپیماهای سبک فرودگاه پیام کار می کند. موضوع را از او سئوال کردم.اظهار بی اطلاعی کرد. جالب بود از نمایشگاه هواپیماهای رادیو کنترل در جنوب تهران اطلاع دقیق داشت. اما چیزی راجع به نمایشگاه در فرودگاه خودشان نشنیده بود. فکر نمی کنید کل قضیه فقط یک وعده هماهنگ نشده بوده که عملی هم نشد.
پاینده باشید
پاسخ
کیوان جان عزیز و گرامی
با سپاس از شما .. راستش رو بخواهی من بعید می دونم این چنین باشه .. چون خود من در مصاحبه های رادیو تلویزیونی و مطبوعاتی آن حضور داشتم .. و خیلی جدی این کار مشارکتی رسانه ای شد .. مضاف بر این که تیمی حرفه ای در دفتری مستقل پی گیر کار های اجرایی و ستادی آن بودند .. !!
عدم اگاهی نگهبانان .. ممکنه دلیل بر عدم کنجکاوی یا عدم بخشنامه باشد .. که معمولآ در دقیقه 90 به حراست جلوی در اطلاع می دهند .. !!
البته تصور من این است .. بارندگی بهانه است .. دلیل می تواند مسایل دیگری باشد .. !! از همه مهم تر جناب آرمان بیات .. انسانی جدی و زخمتکشی است .. او که خود را هرگز بازیچه قرار نمی دهد .. زمان همه چیز رو مشخص خواهد کرد .. !!! ممنون از شما
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت جناب مدرسی
راجب این نمایشگاهی که کنسل شد می خواستم بگویم من روز سه شنبه زنگ زدم به آن دفتری که شماره اش را داده بودند گفتند که بله بلیطش دو هزار تومان است و چنین و چنان و هواپیماهای نظامی هم آنجا هست و غیره. پنج شنبه در ان باران شدید با کلی شور و اشتیق از تجریش تا کیانمهر راننگی کردم که با آن صحنه مواجه شدم جالب آن بود که نگهبان انجا میگفت اصلا قرار نبوده نمایشگاهی برگذار شود و تا حالا (ظهر) 30 نفر ! قبل از شما آمده اند و راجب آن سوال کردند! 3 تا از دوستانم هم می خواستند بیایند از شهرستان که خوشبختانه نتوانستند وگر نه آبرو برایم نمی ماند.خلاصه خیلی سر خورده شدم.یک موضوع دیگر اینکه اگر می خواهید بچه ها را جمع کنید هر کسی هزینه خودش را بدهد دیگه بیشتر از 10-5 هزار تومان که نمیشود . پولها را به حسابی بریزند یک تالار یا رستورانی کرایه کنید با کارت دعوت این جوری خیلی بهتر است .قشاری هم به کسی وارد نمی شود.البته برای بعد از نوروز الان که دم عید است و گرفتاری زیاد .قربان شما موفق باشید.
پاسخ
داریوش جان عزیزم .. ممنون از بیان مشاهداتت در روز کذایی .. !!
باور کن من که دیگه فکرم هنگ کرده است .. مطمئن باش همه چیز مشخص خواهد شد
اما در باره نشست .. بله همان طور که عرض کرده بودم .. در نشست بر و بچه های سی - 130 دقیقآ همین گونه است .. همه ابتدا در پارکی جمع شده و بع داز مدتی دید و بازید .. همگی برای صرف نهار به رستورانی می رویم .. با دو نوع غذای کامل و مخلفات و قلیون چای وو نهایتآ کل هزینه را محاسبه و به تعداد نفرات تقسیم می کنند .. و چیزی حدود همون شش هزار تومن می شود .. !! تازه بچه های ما همه بخور هستند .. !! تا حاضرشدن غدا چند قوری چای رو تمام کرده و بعد از ان هم چند تا قلیون چاق می کنند .. !! اما نسبت به سرویس ارایه شده خیلی ارزان است ..
تا ببینیم چه خواهد شد
ممنون از شما
سلام جناب مدرسی
خاطرات بسیار زیبایی بود و من با مجسم کردن صحنه های اون حسابی خندیدم (البته یاد قصه های مجید هوشنگ مرادی کرمانی هم افتادم)
به نظر من شما اگر نویسنده هم می شدین یه نویسنده عالی بودین و کتاب های پر فروشی داشتین
البته الان هم هنوز خیلی دیر نشده ;)
با آرزوی سلامتی و سربلندی و موفقیت شما
پاسخ
مهدی جان عزیز و دوست داشتنی
خوشحالم که با این پست ارتباط برقرار کردی .. مهدی جان این نظر لطف و محبت شماست .. و گرنه من هیچ هنری ندارم
از سوی دیگر .. نوشتن دل خوش و لب خندان می خواهد .. که من ندارم .. !!
البته خودم خیلی دلم می خواهد .. فشار زندگی و مشکلات کم تر بود و من در جای ساکتی فقط به نوشتن می پرداختم .. اما افسوس این ها فقط آرزویی بیش نیستند .... ممنون عزیزم از حضورت
کاپیتان با درود مجدد
فکر می کنم حق با شماست بارندگی فقط یک بهانه بود. دوست قدیمی من تاکید داشت که اجرای نمایشگاه نیاز به مقدماتی دارد که در صورت انجام او حتما متوجه می شد . البته ایشان به قول شما نگهبان و حراست فرودگاه نیستند. کارشناس بخش نگهداری و تعمیرات هواپیماهای سبک هستند.اگر اطلاعات دقیق تری در این مورد پیدا کنم حتما به شما اطلاع خواهم داد.
پاسخ
کیوان عزیز و گرامی
ممنون از شما و اطلاعات دقیقی که ارایه می دهی
ممنون از توجه شما دوست بسیار عزیز و دوست داشتنی
با سلام خدمت جناب مدرسی ،
امیدوارم که ناراحتی مربوط به کنسلی نمایشگاه را پشت سر گذاشته باشید ، هیچ چیزی بدتر از این نیست که برنامه های آدم به دلیل سهل انگاری و بی برنامگی دیگران بهم بخورد ، از شما چه پنهان برای افرادی نظیر بنده بزرگترین (و شاید تنها) جذبه زندگی در خارج از کشور حاکمیت نظم و تدبیر در همه امور است ، شما میتوانید از همین الان با قطعیت و دقت برای مثلا بیستم آگوست سال 2012 برنامه ریزی کنید و مهمان دعوت کنید و . . . و مطمئن هم باشید که همه چیز بر وفق مراد است ، به هرحال انشا الله که به زودی شما و همه دوستان و عزیزانی که در دنیای مجازی با یکدیگر آشنا شده اید در دنیای واقعی هم گرد هم آمده و جای ما ایرانیان مقیم خارج از کشور را هم خالی کنید (مخصوصا اگر مراسم اختتامیه جلسه شما با صرف دیزی سنتی همراه شد) و اما در مورد کامنت آقای سروش مربوط به بچه خردسال در برج مراقبت فرودگاه بسیار شلوغ و پر ترافیک جی اف کندی نیویورک ، این واقعه دروغ آپریل و امثال آن نیست و واقعا اتفاق افتاده و دست برقضا در یک ساعت پر ترافیک هم بوده است (ساعت هشت در ماه فوریه گذشته) و بر حسب تصادف در بازدیدهای اتفاقی بازرسین نوار آن توجه بازرسین را جلب کرد (البته برخی هم معتقدند که این مکالمات در همان روز در سایت LiveATC.Com پخش شده و وقتی ماجرا به اخبار و رسانه ها کشیده شده بازرسین مجبور شده اند وارد عمل شوند) و کارمند مربوطه (و فرد مافوق او) فعلا از کار تعلیق گشته و در حال جواب پس دادن به مسئولین مربوطه میباشند ، لینک نوار مذکور در آدرس زیر موجود است و میتوانید آنرا گوش کنید
http://www.nbcnewyork.com/station/as-seen-on/Controller_Lets_Kid_Take_Over_at_JFK_New_York.html
اگرچه در اصل این کار غلط و خطرناک است ولی اگر به نوار گوش دهید با اعتراض خلبانان روبرو نمیشود و حتی برخی از آنها با خنده پاسخ میدهند (حتی یکی از خلبانان با خنده و شوخی میگوید ایکاش من هم میتوانستم بچه ام را با ودم سر کارم بیاورم)، برای حضرتعالی که نیازی به توضیح نیست ولی شاید برخی از دوستان اطلاعات کافی را راجع به برج مراقبت و پرسنل آن نداشته باشند باید عرض کنم افراد مستقر در برج مراقبت فرودگاه اگرچه همه در یک مکان هستند ولی وظایف مختلف و کاملا متفاوتی را بر عهده دارند ، مثلا یک خلبان از هنگام استارت هواپیمایش با قسمت گراند در تماس است (که وظایف و مسئولیت محدودی را بر عهده دارند) و پس از تقاضای خزش و تیک آف (Request for taxi & take off) با قسمت گراند خداحافظی نموده و با قسمت خروج (Departure) تماس حاصل مینماید و خود را در اختیار آنها میگذارد تا به او بگویند از کدام تاکسی وی و باند برای تیک آف استفاده نماید و . . . حال اگر به نوار مربوطه گوش دهید پدر این کودک (که البته کاملا حواسش هست و در واقع احتمالا او میگوید و کودک تکرار میکند) در قسمت اولیه بوده و تنها دستوراتی که کودک میدهد این است که به آنها میگوید که مجاز به پرواز و تیک آف هستند و با آنها خداحافظی مینماید (البته اگر چه این کار هم اشتباه است و شوخی بردار نیست) و در واقع فرامینی توسط این کودک داده نمیشود که بتواند حادثه ساز و خطر آفرین باشد ، بنده خودم این مورد را تا به حال تجربه نکرده بودم ولی بسیار اتفاق افتاده است که کنترلرهای اپروچ و دیپارچر ضمن اعلام اطلاعات لازم آن را در قالب شوخیهای کلامی (جملاتی که خلبانان آنرا به خوبی درک میکنند) بیان مینمایند ، البته از حق نباید گذشت که این امر ضمن رعایت تمامی استانداردهای لازم است ، جناب مدرسی شما بهتر از هرکس دیگری میدانید که ارزش و اهمیت کار این افراد چقدر بالا است ، بر خلاف هوانوردی نظامی که گاهی اوقات خلبان فقط به خودش وایسته است در صنعت هوانوردی سیویل خلبانان همواره در اختیار و تحت کنترل فرامین صادره از مراکز کنترل و تقرب هستند و این بسیار مهم است ، ضرب المثلی هست که میگوید " اگر یک خلبان اشتباه بکند بدترین اتفاق ممکن این است که دو هواپیما در آسمان به یکدیگر بخورند ولی اگر یک کنترلر مراقبت پرواز اشتباه بکند حداقل اتفاق ممکن این است که دو هواپیما در آسمان به هم بخورند"
پاسح
دوست عزیز و نازنینم جناب مهاجر
با سپاس از شما و محبتی که فرمودید .. باور کنید وقتی نام شما را درلیست کامنت های سایت می بینم ، قلبآ خوشحال و خشنود می شوم .. در باره برنانه ریزی .. بله کاملآ با شما موافقم .. سی و هشت سال پیش وقتی حکم اعزام به خارج گروه ما رو به دستمون دادند .. که نه کامپیوتری وجود داشت نه برنامه ریزی ها به این شکل بود ، تمام دوره ، تاریخ های هر کلاس ، ساعت ترک پایگاه ها ، نفراتی که باید از فرودگاه ما را به پایگاه می بردند ، ساعات هر کلاس ، نام استاد از قبل مشخص بود .. و ما مثلآ می دوستیم اگوست 1374 روز هشتم لک لند را ترک خواهیم کرد و به پایگاه شپارد خواهیم رفت ..!! سر ساعت اعلام شده در لابی هتل گرد هم می آمدیم .. و راننده اتوبوس ماک زرد رنگ امریکایی رآس ساعت مقرر جلوی هتل توقف می کرد .. و این پروسه در تمام پایگاه هایی که باید حضور می یافتیم .. از قبل پیش بینی شده بود !! شاید باروت نشه من یکی از دوستانم که دوره اموزشی اش تمام می شد ، مثلآ هفت بعدش قرار بود در فلان ایالت برگردد .. من با توجه به همان حکم با او قرار هفت ماه و چند روز بعدش رو می گذاشتم .. چون خودم در آن تاریخ در ایالت فوق باید می بودم .. !!! بله تفاوت در همین است . برای همین آقایی جهان را مدعی هستند .. ! همه نظم و انظباط رو از خودشون آغاز کرده تا به اجتماع سرایت می کند .. پارسال هم این گونه بود .. و درست در اسفند یا بهمن ماه بود که کنسل کردند .. ایت طفلک بیات چقدر حرص و جوش خورد .. چقدر دوندگی کرد .. اما باز امسال هم همان داستان .. تنها دلیل آن .. حضور افراد بی مسئولیت ، بی دانش ، از همه مهم تر بی تدبیر و ... در رآس امور قرار گرفته اند .. اگه چهار تا ادم درستکار و با دانش هم کاری بخواهد بکند .. آن یک بی انظباط همه کار ها رو خراب می کنه .. !! بگذریم
در باره برج مراقبت .. اتفاقآ در پست قبلی برای یکی از خوانندگان توضیح دادم که چگونه است .. مخصوصآ فرودگاه های بزرگی چون اولی فرانسه ، کندی نیویورک یا از همه مهم تر فرودگاه دالاس .. و شرح دادم که هر دقیقه یک هواپیما به روی فرکانس شما امده و مثل بلبل اطلاعات لندینگ رو در اختیار خلبان گذاشته و بعدش به سراغ هواپیمای بعدی می روند .. به همین دلیل فرمانده هواپیما ها را در مسیر امریکا چک می کردند .. عبور از روی اقیانوس اون زمان مشکلات خاص خودش رو داشت .. یک خلبان باید رصد کردن ستاره ها رو بلد می شذ .. تا در صورت خرابی سیستم ها ، با رصد موقعیت خودش رو بدست اورد .. کتابی به ما می دادند که حرکت و شکل ستاره ها در شب به روز ، ساعت ، دقیقه و ثانیه از قبل پیش بینی شده بود.. !! اون موقع جی پی اس و این داستان ها نبود .. !! در روز هم با کشتی های نفت کش و اقیانوس پیما در صورت اضطراری و قطع ارتباط هماهنگ می کردیم .. !! در باره حساسیت کار مسئولان برج در همان کامنت مثالی از سرهنگ معزی زدم .. که به دلیل بیان واژه " راجر " بعد از دریافت اطلاعات از مسئول برج ، او را رد کرد وی معتقد بود
ما نباید در فرودگاه های شلوغ با گفتن راجر وقت او را بگیریم .. !! ترافیک های زیادی در انتظارند .. !! که نشان دهنده حساسیت این کار است
من فکر کردم شوخی بود .. چون تصورش هم برایم سخت بود .. !! حتمآ روی پایش نشانده .. و ویکتور می داده .. !!!
واقعآ شوخی خطرناکی بود .. ممنون از توضیحات مبسوط شما
دوست عزیزم .. به امید خدا ما هم از بعد از عید حتمآ دیدار ها رو سازماندهی خواهیم کرد .. به امید دیدار و ارتباط بیشتر با شما دوست فرهیخته ام
ممنون از حضورت
سلام
چند روزی بود تهران بودم و با صحبتی که درباره نمایشگاه شده بودگفتم بالاخره فرصت دیدار شما پیدا شد که نشد . یه پیشنهاد دارم. اگر شما بخواهید خوانندگان سایت را به یک ناهار در یک رستوران دعوت کنید فکر کنم باید حداقل ده میلیون تومان هزینه کنید (برای 1000 نفر) و این هزینه برای یک نفر سنگینه ضمن اینکه ما آمار دقیقی از کسانی که می خواهند شما را ببینند باید داشته باشیم .اما اگر کسانی که می خواهند شما را ببینند خودشان مثلا هر نفر مبلغ ده هزار تومان به یک حساب واریز کنند تا یک سالن برای چند ساعت اجاره شود آنگاه فرصت دیدار دوستان سهل الوصول تر است .
با تشکر
پاسخ
شهاب عزیز و گرامی
با سپاس از لطف بی دریغ شما دوست بزرگوارم .. باید عرض کنم .. کم سعادتی بنده بود که موفق به دیدار با دوستان نازنین نشدم
اما در باره پیشنهاد دیدار .. به استحضار می رسونم که .. یکی از دلایلی که در این سه سال جلسه دیدار دسته جمعی صورت نگرفته ، این است که بنده به هیچ عنوان مایل نیستم عزیزان و دوستان گرامی دیناری بابت نشست پول هزینه کنند
اما از اون جایی که بر و بچه های سی - 130 هر دو ماه یک بار همدیگر رو می بینند ، از تجربه آن ها آموختم که می شود همانند اون عزیزان ما هم قرار دیدار و سپس صرف نهار در رستورانی رو گذاشت
طبق پیشنهاد دوستان و تآئید جناب فرنودی .. نمایشگاه هوایی می گویند خیلی مناسب است .. نیاز به واریز کردن پول به هیچ حسابی هم نیست .. اون جوری فردا کلی حرف و حدیث پشت سر بنده به وجود خواهد امد که من تحمل ان را اصلآ ندارم .. و اگر دستم باز بود قطعآ خودم به تنهایی پرداخت می کردم
اما با این روش .. همه دور هم جمع شده .. و به اتفاق به رستوران رفته .. هر کی هر چه میلش کشید غذا صرف می کند .. کل هزینه را تقسیم بر افراد حاضر کرده .. رقمی خیلی پائین ، حداکثر تا شش ، هفت هزار تومن خواهد شد .. این جوری نه فشار به کسی می آید .. نه پشت سر کسی حرف و حدیثی وجود می آید .. هم می توانیم چند تا میهمان هم برای جذابیت موضوعات مورد بحث دعوت کنیم
ممنون از شما
سلام بهروز خان مدرسی خیلی گلی به جون مامانم
این برات خان کلی حال داد. یاد مسافران هوا پیما ترکیه افتادم که میخواستن برن سفر حج و هواپیما آتیش میگیره اما اونا فک میکنن که آتیش گرفتن موتور هم جزوی از پروازه! اینو واسه این گفتم که وقتی این برات خان رو وقتی بردی حالی به حولی! بیچاره حتما فکر کرده دعوا هم لابد جزوی از این مراسم بوده!!! خلاصه که خیلی گلی... .
راستی اگه اجازه هست منم بهتون بگم عمو باشه عمو؟
تو یه کامنتهای قبلی (تو یه قسمت دیگه) کسی گفت بود که این خطرت رو نمیخواد بگین و از این حرفا ... .اتفاقا بر عکس همه یه مزه اش به همین خاطرات شیرین گذشته و شیطونیهای شماست .
بازم میگم خیلی گلی بوووس
پاسخ
امیر جان عزیزم .. با سپاس از شما
راستش با زدن این مثال متوجه شدم که مطالب رو عمقی می خونی .. و مدت ها در ذهن ات هست
چقدر جالب به هم ربط دادی .. !!! راست می گی ها .. بنده خدا فکر می کرده این ها هم با اونه .. !!!
من از شما به خاطر لطف و محبتی که به بنده داری .. قلبآ سپاسگزارم
شما مجاز هستی هر جور راحتی خطابم کنی .. اصل ارتباط معنوی است که ما ان را داریم
مواظب خودت باش امیر جان
درود برکاپیتان عزیز
وااااای که چقدر خاطره قشنگ و باحالی بود،من میمیرم واسه این جور خاطراتتون.بعد ازخواندن مطلب کودکان معلول واقعا این خاطره چسبید.ما دعا می کنیم شما اول سالم باشید وبعد تمام خاطره های قشنگ از ذهنتون رد بشه وشما هم برای ما تعریف کنید.
بدرود کاپیتان خوب
پاسخ
خوشحالم مسعود جان که خوشت اومده است
بله تمام هدف من هم همین بود که لبخندی برلبان یاران عزیزم بیاورم
ممنون از حضورت
سلام كاپيتان خسته نباشيد
ببخشيد فكرميكنم اين روزا من بيشتر از همه مزاحم شما ميشم اما چه كنم كه وقتي مطالبتون رو ميخونم نميتونم بهتون نظر ندم و نگم كه دمتون گرم
راستشو بخوايد من هميشه سر كلاس انشاء احساسي كه شما سر كلاس فيزيك و شيمي و الي آخر داشتيدو داشتم و هميشه ميترسيدم معلم منو صدا كنه
ازتون خيلي ممنونم كه هميشه به كامنتها بمو قع جواب ميديد
منتظر شنيدن صداي گرمتون هستم آقاي مدرسي
سربلند باشيد
پاسخ
دوست عزیز و نازنینم
شما هرگز مزاحم نبوده و نیستید .. بله احساس شما رو درک می کنم
واقعآ درس هایی که آدم کمی در ان لنگ می زنه .. سر کلاس به ادم استرس وارد می کنه .. برعکس دروسی که ادم فوت آبه .. لحظه شماری می کنه که معلم صدایش بزنه .. من این احساس رو در زنگ های انشاء و دیکته و کلآ ادبیات فارسی داشتم .. در بقیه دروس ماتم می گرفتم .. یادش بخیر
عزیزم شماره شما رو یادداشت کرده ، در نخستین فرصت با شما تماس خواهم گرفت ..
ممنون ازشما
كاپيتان سلام
خيلي خنديدم و لذت بردم
بيا و يه كاري بكن يه كتاب از همين مظالبي كه تو سايت نوشتي چاپ كن مطمئن باش كه حسابي غوغا ميكنه
ما هم هر كاري از دستمون بر بياد انجام ميديم و در خدمت هستيم
يا حق
پاسخ
ممنون عباس جان .. خوشحالم مورد پسند شما واقع شده است
راستش رو بخواهي .. خاطرات جبهه و جنگ را يه زماني دوست داشتم به چاپ برسونم .. اما هزينه چاپ رو ندارم
بار ها اعلام كردم .. هر كسي مايل به اين كار باشه .. رسمآ و محضري به صورت رايگان اجازه چاپ كتاب رو به وي خواهم داد
تا چي پيش بيايد