درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  حکایت همکاران شارلاتان .. !

  بر زمینت می زند نادان دوست ..  !    

Small---1.jpg

تعدادی از هواپیماهای هرکولس رو به مشهد برده بودیم . و از همون جا پرواز هامون رو  به مناطق جنگی انجام می دادیم  .. خب طبیعی است اوایل کار خیلی مشکل داشتیم . مهم ترین اش کلنجار رفتن با مسئول بی سیم سیار بود که داخل یکی از اتول های قدیمی که فکر کنم از دوران دوشیزگی مادر بزرگ ام باقی مونده بود ، به همراه یک درجه دار و سربازی راننده از لشگر ۷۷ که مسئول ارتباط با سایت های پدافند بود .. آغاز شد . هر روز قبل از پرواز قربون صدقه این دو نفر می شدیم که حتمآ زمان دقیق پروازمون رو به توپچی ها اعلام کنند .. ! چون روزی نبود که به محض اوج گرفتن و طواف دور حرم امام رضا ع ، سیل انواع گلوله به سمت مون سرازیر نشه .. !! مخصوصآ گلوله باران سربازان مستقر در کوه های امامقلی که شهره بود .. ! صحبت امامقلی شد .. ببخشید یاد دوران کودکی ام در پادگان قوشچی افتادم .. که سربازی به این نام " گماشته " همسایه مون بود ! سری کچل و صورتی آبله رو و هیکلی نتراشیده و نخراشیده اش شب ها خواب رو از من ربوده بود .. !! حال بعد از چند دهه در ایام بزرگی ام امامقلی کابوس شب های جنگی ام شده بود .. !!

  بر زمینت می زند نادان دوست ..  ! 

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

Small---2.jpgSmall---3.jpg

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

 بعد از اظهار لطف فراوان شما یاران صدیق در باب نگارش خاطرات ام .. حقیقتآ از این همه استقبال   شوکه شدم .. ! درج خاطرات قدیمی مخصوصآ از نوعی که بنده روایت می کنم ، حداقل سه دهه از وقوع آن گذشته است . و به همین دلیل برعکس سایر مطالب نیاز به حضور ذهن قوی توام با آرامش است . که متآسفانه فاقد هر دو هستم .. !! که عامل ان هم فشار زندگی است .. باور کنید اغلب خاطرات قبلی به صورت اتفاقی و گاهی هم پیشنهادات شما باعث تجدید خاطرات می شد .. بگذریم . راستش رو بخواهید مدت هاست که برای درج یکی از خاطرات ایام تحصیل در دبیرستان که مربوط به نخستین تجربه   آشنایی ام با یک دختر فراری است .که به همراه تنی چند از همکلاسی ها صورت گرفت .. اما بد جوری با خودم کلنجار می روم .. !! از سویی بیانگر سلامت نفس و پاکی دانش اموزان رو تجسم می کنه ..  از طرفی شرم و حیا و قداست محیط سایت مانع نگارش ام می شود ..! اگر چه در ادامه یادآور خاطره ای طنز از ورود کدخدایی ساده برای نخستین بار به تهران است .. اما همان گونه که عرض کردم ، درج  سوژه بالای هیجده مرا بر سر دوراهی قرار داده است .. ! لطفآ بگید چکار کنم .. !!؟؟ و اما " حکایت همکاران شارلاتان " عنوان مطلب این پست است که تقدیم شما بزرگواران می شود ...

کلام آخر این که .. همان گونه که از قبل وعده داده شده بود ، نخستین نمایشگاه هوایی تهران از یازدهم  اسفند لغایت چهاردهم در فرودگاه پیام کرج فعالیت خود را آغاز خواهد کرد  .. و طبق وعده مسئولان محترم نمایشگاه ، غرفه ای مناسب در بهترین محل ممکن ( آشیانه ) به سایت " کهنه سرباز " یا به اصطلاح " oldpilot " خودمون اختصاص خواهد یافت . با نزدیک شدن به ایام نمایشگاه دوستان برای هماهنگی بهتر با بنده قراری داشتند .. که متآسفانه به دلیل پیشامدی موفق به دیدار نشدم . ظاهرآ امروز یا فردا این دیدار انجام خواهد شد .. از طرفی دوست نازنینی رو هم برای مدیریت و هماهنگی به نام آقای افشین فریدونی انتخاب و معرفی کرده ام .. امیدوارم افتخار حضور و دیدار با شما یاران رو داشته باشم . اگه زنده موندم حتمآ در خدمت یاران خواهم بود ..

 marshalads.gif

Test Baner.gif

 

Start---1.jpg

 دشمن دانا بلندت می کند ....

                                    بر زمینت می زند نادان دوست

بهانه ای برای آغاز 

مدت ها بود دلم می خواست ماجرای حقه بازی یکی از همکاران قدیمی خط پرواز رو تعریف کنم .. اما هر بار یا فراموش می شد یا ضرورت درج مطلبی مهم این کار رو به تعویق می انداخت .. عاقبت این تاخیر ها باعث شد تا مورد دیگری از کلک و حقه بازی یکی دیگر از همکاران زبل هم یادم بیاد .. ! البته در مورد ماجرای نخست به دلایلی که عرض خواهم کرد ، من هیچ ضربه ای از آن نارفیق نوش جان نکردم .. ولی فرقی نمی کرد .. اغلب همکاران و دوستان صمیمی ام از این ماجرا خیلی ضربه خوردند . خیلی حال شون گرفته شد ..! از جمله دوست نازنین ام " ماشالله خان مداح " که پول معالجه فرزند بیمارش به اصطلاح هاپولی شد .. !! بنده خدا اون موقع خیلی حالش گرفته شده بود .. اما ماجرای دومی که قصد بیان اش رو دارم ، مربوط به یکی از دوستان خانوادگی ام است .. نا لوطی نه تنها به من ضربه زد .. ! بلکه باعث شد آبرویم نزد خیلی ها برود .. دست بر قضا هر دو " حسین " نام دارند .. ! اولی حسین - ت و دومی حسین - پ ..  اما از شما چه پنهان در اداره حسین اولی رو " حسین ور زن " .. یعنی کسی که بلانسبت همه شما حرف مفت زیاد می زنه .. ! و دومی رو " حسین جانکه " که منظور اشاره به لهجه کردی او داشت ، صدا می زدند .. به هر حال هر دو حسین ها چه از نوع ور زن اش و چه از نوع جانکه اش چنان به کاسه دوستان و همکاران شان گذاشتند .. که تا مدت ها نقل آن ها در اغلب خانواده های گزیده شده بود .. !! و خیلی سخت فراموش می شد .. !

یک پارانتز ، شاید بی ربط .. !  

زمان جنگ بود .. و ما برای سالم موندن بعضی قارقارک ها از تعرض دشمن قدار ، بر اساس طرحی جالب با نام " گسترش " تعدادی از هواپیماهای هرکولس رو به مشهد برده بودیم . و از همون جا پرواز هامون رو  به مناطق جنگی انجام می دادیم  .. خب طبیعی است اوایل کار خیلی مشکل داشتیم . مهم ترین اش کلنجار رفتن با مسئول بی سیم سیار بود که داخل یکی از اتول های قدیمی که فکر کنم از دوران دوشیزگی مادر بزرگ ام باقی مونده بود ، به همراه یک درجه دار و سربازی راننده از لشگر ۷۷ که مسئول ارتباط با سایت های پدافند بود .. آغاز شد . هر روز قبل از پرواز قربون صدقه این دو نفر می شدیم که حتمآ زمان دقیق پروازمون رو به توپچی ها اعلام کنند .. ! چون روزی نبود که به محض اوج گرفتن و طواف دور حرم امام رضا ع ، سیل انواع گلوله به سمت مون سرازیر نشه .. !! مخصوصآ گلوله باران سربازان مستقر در کوه های امامقلی که شهره بود .. ! صحبت امامقلی شد .. ببخشید یاد دوران کودکی ام در پادگان قوشچی افتادم .. که سربازی به این نام " گماشته " همسایه مون بود ! سری کچل و صورتی آبله رو و هیکلی نتراشیده و نخراشیده اش شب ها خواب رو از من ربوده بود .. !! حال بعد از چند دهه در ایام بزرگی ام امامقلی کابوس شب هایم شده بود .. !! از این موضوع که بگذریم .. قضیه جا و تغذیه و رفت و آمد پرسنل معضل دیگری بود .. ! البته از همون روز نخست عمارت مهمانسرای " VIP " که در رژیم گذشته مخصوص پذیرایی از امرای ارتش شاهنشاهی بود رو در اختیار خلبانان و گروه های پروازی گذاشتند .. اما بچه های متخصص  هنوز درست سازماندهی نشده بودند ..

ماموریت های مشهد ..

با ادامه جنگ و کسب تجربه بچه ها دیگه همه چیز برامون عادی شده بود .. خدا نکنه برای ایرانی جماعت یک چیزی عادی تلقی شود .. ! دیگه اصل قضیه برای بعضی ها فراموش می شه .. انگار نه انگار جنگی آغاز شده ، دشمنی تا بن دندان مسلح با حمایت ابر قدرت ها به ما حمله کرده است .. ! البته از نقطه نظر مسایل استراتژیک نظامی این نوع نگرش خیلی عالی بود . و امتیاز محسوب می شد . اما برای همون بعضی ها .. طرح گسترش به خونه خاله جون تعبیر شده بود ! دیگه مثل روزهای اول که با اکراه و بر اساس دستور نظامی عازم مشهد می شدند ، حال تبدیل به تور مسافرتی شده و برای اجرای عدالت ، لیست نوبت تعین و آقایون با خانواده به ماموریت می امدند .. و برای یک دوره ده روزه بار و بندیل می بستند .. ! برای بر و بچه های گروه پروازی هیچ مشکلی نبود . و ما هر وقت دلمون می خواست می تونستیم دست اهل و عیال رو گرفته و با هواپیما سی - ۱۳۰ بدون دغدغه دوندگی برای تهیه بلیط و جا با خودمون به مشهد بیاوریم .. طبقه بالای عمارت مهمانسرا رو هم اختصاص به خانواده های اهالی پرواز داده بودند . صبحانه و نهار و شام رو هم با دیگ  از آشپزخانه داغ و داغ برامون می اوردند .. ! به قول بچه ها .. " کویت " بود .. ! عین خارج ..!! البته من چون همه اقوام و خانواده ام در مشهد و قوچان بودند ، خیلی کم با خانواده به مهمانسرا می امدم .. اما در طبقه اول همیشه یک اتاق  داشتیم . که شب هایی صبح زود پرواز داشتیم یا دیر وقت برمی گشتیم ، ازش استفاده می کردیم ..  

1.jpg

تیزبینی خانم ها ... ! 

باید منو ببخشید .. این بار جاده خاکی رفتن ام خیلی طولانی شد .. ! القصه ... در همون روزگار یک بار  به سرم زد با اهل و اعیال به مشهد بیایم .. ! از اون جا که همسرم دوست نداشت سربار خواهر شوهر ،  برادر شوهر و غیره .. باشد ، اصرار کرد مثل اغلب خانواده ها در همون مهمانسرا اسکان یابیم .. ! خب من زن ذلیل هم از ترس غضب های عیال پذیرفتم .. ! اما از حق نگذریم خیلی خوش می گذشت .. اغلب شب ها  خانواده ها در لابی مهمانسرا نشسته و به تنها تلویزیون سیاه و سفید کوچکی که با مارک " شارپ لورنس " خود نمایی می کرد ، به اخبار جنگ و فتح و  فتوحات فراوانی که قوای اسلام انجام داده بود ، گوش می دادیم . دریغ از نشون دادن یک فریم تصویر هرکولس ! بگذریم . در یکی از شب هایی که اغلب بچه ها در لابی گرد هم جمع شده بودیم ، حسین خان اولی هم حضور داشت . بعد از این که تلویزیون رفت به  کانال برفک ، همه به اتاق هامون برگشتیم .. همون شب همسرم که نخستین بار بود حسین رو در جمع همکارانم دیده بود .. پرسید : بهروز اون آقا قد بلنده که خیلی حرف می زد کی بود .. !؟ من ساده هم طبق معمول شروع کردم از تعریف کردن شخصیت والای حسین خان .. که او چنین است و چنان .. هنوز تعاریف ام پایان نیافته بود که در یک جمله گفت .. اصلآ شخصیت سالمی نداره .. !! من که اصلآ انتظار چنین تعریف مخربی از دوستم نداشتم .. خیلی حالم گرفته شد . باور کنید اگه شب نبود ، بچه نداشتیم ، یا حوصله داشتم .. همون شبانه طلاق اش رو می دادم .. !!

حسین زبل کی بود .. !؟  

در همون نخستین روز هایی که به خط پرواز سی - ۱۳۰ امده بودم و چهره همه همکاران برایم تازگی داشت .. قیافه و نام " حسین - ت " زود تر از بقیه در ذهن ام نقش بست .. ! البته این آشنایی نه به خاطر قد نسبتآ بلندش که یک سر و گردن از بقیه بالاتر بود ، نه چهره سبزه و کشیده اش ، نه سر زبون رک و چربش که با ته لحجه آذری اش به دل می نشست .. بلکه به خاطر ماموریت های آخر هفته او به جنوب کشور بود که به طور مستمر هر چهارشنبه این مسیر طولانی رو پرواز می کرد ! و البته در مراجعت با دست و بالی پر و مملو از خرید هایی که از جزیره کیش کرده بود ، به چشم می آمد ! خب از اون جایی که من بین همکاران ام نخودی محسوب می شدم .. و هنوز خیلی مونده بود که پرواز بروم ، همیشه پرواز بچه ها رو رصد کرده و به اصطلاح " همذات پنداری " می کردم .. ! راستش رو بخواهید عین دختر بچه های یتیمی که عروسک زیبایی رو دست بچه همسایه دیده و حسرت بخورد .. !! ( عجب تعبیر نوستالوژیکی کردم .. !!) اون زمان رسم بود که هرکی پرواز کیش می رفت ، سفارش همکاران رو هم اجابت می کرد .. اما حسین تنها کسی بود که نه تنها پاسخ منفی به خواسته دوستانش می داد ، بلکه رک به چشمان آن ها نگاه کرده و با نثار چند تا فحش نسبتآ آبدار .. می گفت : فلان فلان شده مگه خودت پرواز نمی روی که از من انتظار سفارش داری .. !!؟؟ اما بنده خدا برای سوسن نوعی زنبیل زیبای  حصیری که سیزده تومن قیمت داشت !! بدون غر و لند خریداری کرد  .. !! 

دام بزرگ حسین ور زن ... !    

در دوران جنگ با عراق .. درست در همون ایامی که وضعیت برای همه پرسنل به کوری چشم دشمن عادی شده بود .. عده ای به سبک روزگار قبل از جنگ به فکر شغل دوم یا بهتره بگم به فکر کسب درامد بودند .. ! به جز تعداد انگشت شماری از بر و بچه های خط پرواز از جمله خود من که همواره اوقات ام رو در پرواز و ماموریت های جنگی گذرونده و هرگز اهل کار و کاسبی نبودم ، بقیه مشاغل تجاری جالبی داشتند .. و هر کدوم یه پا بازرگان زبلی تبدیل شده بودند .. ! حتی همین دوست عزیزم ماشالله خان مداح هم در جرگه کسبه حلال روزی در امده بود . یکی سکه معامله می کرد .. یکی لوازم کادویی می فروخت .. یکی مغازه تعمیرات لوازم برقی داشت ، یکی تاجر فرش شده بود ، یکی بنگاه اتوموبیل و حتی آژانش املاک راه اندازی کرده بود .. در این میان حسین خان ما هم یک مغازه طلا فروشی در انتهای خیابان هاشمی راه انداخته بود .. و همیشه سرش شلوغ بود . مشتریان او بانوان خانه داری از قشر کارگران زحمتکشی بودند که خرید و فروش طلا به یکی از سرگرمی های آن ها بدل شده بود .. خب حسین هم که زبل بود .. و خیلی زود خودش رو بست .. !! راستش رو بخواهید هر گاه که گذرم به خونه مادرم می افتاد ، و سر راه به مغازه حسین سر می زدم ، با تعجب می دیدم همواره عده ای از همکاران  در مغازه پشت ویترین ایستاده و با اومدنم سخن خود رو قطع می کردند ! من ساده هم تصور می کردم حتمآ برای عاریه گرفتن طلا برای پز دادن همسرانشون آمده اند .. !!

گول خوردن همکاران ...

حسین به قدری زرنگ بود که تا روز اخر هیچ کس دست او رو نخوانده بود .. ! البته شیوه جذب همکاران خیلی زیرکانه بود .. او با علم به این که اغلب خانم ها علاقه وافری به طلا و جواهر دارند .. به همه پیشنهاد داده بود که هرکی قصد رفتن به میهمانی داره ، بدون تعارف بیاد من طلای عاریه می دهم . خب طبیعی است خیلی ها برای پز دادن و قمپز در آوردن طلاهای براق فریب سخنان چرب حسین رو خورده و به دام او گرفتار می شدند .. ! کم کم این بده و بستان و پز دادن ها باعث می شد که حسین دومین گام رو در راستای اهداف شوم خود بردارد .. !! او به همکارانی که طلاهای امانت رو برمی گردانند می گفت .. می تونید آن ها رو نزد خود نگه داشته و به صورت اقساط بپردازید .. ! با این ترفند خیلی ها از جمله همسران همکاران جذب مغازه او شدند .. دقیقآ نمی دونم چقدر این بازی طول کشید .. چون بعد از مدتی ظاهرآ به همکاران و مشتریانش که خیلی هم افزایش یافته بود  پیشنهاد داد که هر چقدر پول یا طلا به من بدهید .. من ماهیانه سود قابل توجهی به شما پردخت خواهم کرد .. ! از اون جا که اعتماد همکاران رو جلب کرده بود .. و با امانت دادن طلا به ظاهر به حق ان ها محبت نموده بود ، استغفرالله تبدیل به پسر پیغمبر شده بود .. دیگه همه فکر می کردند  آسمون سوراخ شده و حسین زبل از ان به زمین نازل شده است .. دیگه کم تر کسی به فکرش خطور می کرد که در پس این بذل و بخشش و اهدای سود های غیر متعارف دامی مهیب برای آن ها گسترده است ... !

2.jpg

ضربه اخر ........ !!

دقیقآ متوجه نشدم بعد از چه مدت پرداخت بهره های کلان به همکاران و دوستان صمیمی اش ، ناگهان در اوج ناباوری اعلام کرد که ورشکسته شده است .. !! بله به همین راحتی .. ! تازه از این به بعد بود که  من و امثال بنده که در جریان پرداخت سود به بچه های خط پرواز و کلآ به برخی از پرسنل پایگاه یکم  نبودیم ، از قضیه مطلع شده و دیدیم .. اوه چه خبره .. !! اولش بعضی از زبل های خط پرواز سعی کردن از رو شدن قضیه جلوگیری کنند .. اما کم جنبه بودن بعضی از آقایون مخصوصآ اون هایی که پول های هنگفتی به طمع دریافت سود غیر متعارف به حسین داده بودند .. چنان رنگ و رخساره شون پریده بود که هر کی هم قدم به دفتر ما می گذاشت متوجه می شد .. !! البته به من طفلک ماشالله مداح گفت .. و خیلی هم خوشحال بود که پول زیادی به حسین زبل نداده است .. خبر مثل بمب در پایگاه ترکید .. و همان طور که گفتم .. صف طویلی از مالباختگان رو مشاهده کردیم .. که گیج و منگ نمی دونستند چه کار کنند .. !!؟ یکی می گفت شکایت کنیم .. دیگری می گفت زندانی اش کنیم .. و بعدی عقیده داشت دوستان او را گرفته و حسابی شکنجه اش کنند تا جای پول ها و سکه ها رو لو دهد .. !! شاید باورنون نشه .. بعضی ها بیش از دویست ، سیصد عدد سکه تمام بهار به او داده بودند .. بعضی ها میلیون ها سرمایه زندگی شون رو به همراه دار و ندارشون رو فروخته و یا به توصیه حسین طلاهای دست دوم خریده بودند .. که در یک لحظه شنیدند همه ان ها دود شد رفت هوا ... !! از اون جایی که به خاطر سر زبانی که داشتم معمولآ پی گیر کار همکاران در پایگاه  بودم ...

به خاطر مداح ...

 به خاطر دوستم ماشالله پی گیر قضیه شدم .. روزهای نخست حسین در طلا فروشی اش خونسرد نشسته بود .. و به همه می گفت .. ورشکست شدم .. !! وقتی با داد و قال همکاران مواجه می شد .. می گفت : چطور وقتی سود های بالا دریافت می کردید .. کسی نمی گفت از کجا امده است .. خب طبیعی است حالا همه چیز از دست رفته .. و پولش رو به شما ها داده ام ... !!! حسابی بازار انواع و اقسام فحش های رکیک و آبدار که خیلی هاشو تو عمرم نشنیده بودم ،به هفت پشت حسین زبل نثار می شد .. و او خیلی خونسرد پشت ویترین مغازه اش فقط نگاه می کرد .. !! یادمه اولین روزی که با مداح به مغازه طلا فروشی رفتیم .. در یک کیف مشگی طلا های باقیمانده رو از داخل ویترین جمع اوری کرده و به برادر همسرش داد تا به خونه ببرد .. ! هنوز سر و کله همکاران پیدا نشده بود .. ! من به حسین گفتم .. پول ماشاالله خوردن ندارد .. اون طفلک فرزند بیمار در منزل داره .. و برای دوا و درمان نزد تو امانت سپرده بود .. با زهرخندی گفت .. باشه . و من ساده مداح رو قانع کردم تا حسین رو ولش کنه .. و ماشالله هم قول او را قبول نداشت .. به چه مکافاتی او را به خونه برگردوندم .. اما هر چه منتظر شدیم از حسین و قولی که داده بود خبری نشد .. ! همین مسئله باعث دلخوری ماشالله شده بود. و مدام به من می گفت .. اگه تو دخالت نمی کردی .. من اون شب در مغازه پولم رو گرفته بودم .. دیدی که یک کیف طلا را خارج کرد .. !! و من جوابی برای او نداشتم ..

اداره آگاهی ...

 سر انجام بعد از جلسات فراوان مالباختگان قرار بر این شد که از دست او به جرم خیانت شکایت کنند .. ! و طولی نکشید که حسین رو دستگیر کردند .. ! یکی دو بار من به عنوان نماینده گذرم به اداره مرکزی اگاهی در نزدیکی های میدان توپخانه افتاد .. و از افسر پرونده خواهش کردم تا فرصت گفت و گو با او را فراهم کنه .. تا شاید سر عقل بیاید .. افسر خبره آگاهی معتقد بود او امکان ندارد بعد از این همه درگیری و هتاکی .. مخصوصآ کتک های شدیدی که در این جا نوش جان کرده ، حاضر به همکاری و استرداد پول بدهکاران باشه .. حق هم داشت . چون وقتی حسین رو دیدم اصلآ نشناختم .. اما او همه کتک ها را تحمل کرده بود .. افسر اداره آگاهی معتقد بود .. چون بنیه قوی داره .. حتمآ بهش یاد داده اند که اگه در این جا به اصطلاح نشکنه .. و زیر بار نره ، بقیه اش آسان است .. چون در زندان می خوره و می خوابه .. و بعد از مدتی با میلیون ها تومن پول باد اورده بهترین زندگی رو خواهد کرد .. !! بهش گفتم آیا ارزش این همه فحش ناموس و کتک و تحقیر رو داره ... !!؟ گفت حتما برای بعضی ها داره .. ! شانسی که حسین آورد .. در همان گیر و داری که درگیر شکایت و کلنجار رفتن بودند .. قیمت سکه و طلا افزایش نجومی پیدا کرد .. به طوری که سکه ای که حسین به قیمت مثلآ ۵۰ هزار تومن برداشته بود .. در اندک زمانی به ۱۲۰ هزار تومن افزایش یافته یود ! و طبق قانون او باید همون قیمت مورد توافق یعنی ۵۰ تومن را بر می گرداند  .. !! و باز هم میلیون ها تومن گیرش می آمد .. !

طمع زیاد حسین ...

 حتی من شنیدم بعضی از کسبه و طلا فروشان بازار که گول لباس نظامی اش رو خورده بودند .. و مثل همکاراش کلی سکه و طلا بهش داده بودند .. حاضر شده بودند یک سوم طلب خود رو گرفته و رضایت دهند ... !! آن ها چون اهل حساب و کتاب بودند .. یک روز برای ما محاسبه کرده و گفتند .. قیمت سکه و طلا تا سه برابر افزایش یافته است .. و خیلی ها حاضرند کم تر از نصف طلب خود رو گرفته و رضایت دهند  می دونید اگه حتی پول همه رو کامل برگرداند .. به خاطر  رشد سریع طلا در این مدت چقدر گیرش خواهد امد .. !!؟ رقم خیلی بالا بود .. اما همان گونه که افسر محترم اداره اگاهی اظهار داشته بود .. بعد از این همه تحقیر و کتکی که خورده است .. امکان نداره زیر بار معامله و توافق با طلبکار ها برود .. بعضی از همکاران گردن کلفت همچنین بازاری هایی که به او سکه داده بودند .. تهدید کرده بودند .. خانواده اش را خواهند کشت ..  به همین دلیل شبانه ان ها خانه استیجاری رو در خیابان هاشمی تخلیه کرده و به نقطه نامعلومی کوچ کردند .. در یکی از ملاقات ها با حسین .. به من گفت بهروز برو به دوستان از قول من بگو .. چند سال دیگه از زندان آزاد می شوم و سکه ها رو از زیر خاک بیرون آورده و به اسپانیا خواهم رفت .. و حتمآ از اون جا برای همه این آقایون کارت پستال خواهم فرستاد .. !!

 3.jpg

سال ها بعد ...  

 با زندانی شدن حسین کسی دیگه از او خبر دار نشد .. و کل طلب بچه ها سوخت .. سال ها از آن موضوع گذشته بود .. بعد از بازنشستگی که در خیابان دولت زندگی می کردم .. یک روز که در ایستگاه اتوبوس شرکت واحد منتظر ماشین بودم ، حسین رو دیدم که مثل شبح به من نزدیک شد .. کلی حال و احوال کرد .. من اصلآ در باره گذشته از او چیزی نپرسیدم .. او هم به روی مبارک اش نیاورد .. از حال و احوال یکایک بچه ها مطلع بود .. !! مثلآ وقتی گفتم .. مرحوم علی نجیب شهید شده .. گفت می دونم .. وقتی گفتم .. مداح مغازه خریده .. با خونسردی گفت می دونم .. حتی آمار من رو هم داشت .. و پرسید .. مجله سروش خوش می گذره .. !!؟؟ داشتم شاخ در می اوردم .. او شماره مجله رو گرفت .. و بدون این که رد و نشانی از خودش بگوید ، به همون آرامی که امده بود .. در بین جماعت گم شد .. دیگه از او خبری نداشتم .. تا این که یکی دو سال قبل .. وقتی در آریاشهر زندگی می کردم .. در فلکه صادقیه دیدمش .. این بار برعکس دفعه قبل حسابی چاق شده بود .. و شنگول به نظر می رسید .. به من گفت یک کاری برای پسرم انجام بده .. یادم نیست می خواست صدا و سیما استخدام بشه .. شرکت برق .. دقیق یادم نیست .. و من دو باره شماره ام رو بهش دادم .. اما نه تماسی گرفت و نه دیگه دیدمش .. و این چنین افسانه کلاهبرداری میلیونی حسین زبل یا حسین ور زن هم پایان یافت .. خیلی از همکاران مردند .. خیلی ها سکته کردند .. خیلی ها خارج رفتند .. ولی من و مداح هنوز هستیم .. !!

marshalads.gif

 مژده به علاقه مندان نمایش های هوایی  

 A.jpg

 حسین دوم و باقی قضایا ..

راستش رو بخواهید قبل از این که برای نخستین بار سکته قلبی کنم ، خیلی معاشرتی و به اصطلاح آدم  رفیق بازی بودم .. ! اما به محض این که به خاطر سکته ، مدتی خانه نشین شده و به توصیه پزشکان فعالیت هایم رو کم تر کردم ، چهره خیلی از دوستان برایم رو شد .. یادمه یکی از همکاران که به آن صورت با من رفت و آمد نداشت .. به عنوان یک آدم دلسوز یه شب نصایح خیلی جالبی ارایه داده و خیلی رک به من گفت .. این آقایانی که هر شب سر سفره تو هستند ، هیچ کدوم دوست واقعی ات نمی باشند .. من حاضرم این قضیه رو برایت ثابت کنم ... ! او سپس از من خواست همه اون آقایون رو یک شب به منزل ام دعوت کنم .. تا او گفته خودش رو ثابت کنه .. ! البته به من نگفت چه جوری .. !! این اتفاق افتاد و من همه همکارانی که مرتب خونه ام می امدند رو دعوت کردم .. ! او یکایک آن ها را به اتاق دیگری برده و آهسته به هر یک گفت .. بهروز به خاطر سکته دچار مشکل مادی شده است ... روش نشد مستقیم به شما بگه .. قراره وام بگیره  آیا شما برای مبلغ دویست هزار تومان ( اون موقع تقریبآ رقم بالایی بود ) ضمانت بهروز رو می کنی .. !!؟ شاید باورتون نشه .. هر یک به نحوی از این امر شانه خالی کردند .. ! به طوری که اون بابا ناراحت شده و پرسید .. پس شما چه جور دوستی هستید !!؟ یکی از همون آقایون با کمال پررویی گفت .. اگه آقا بهروز بگه ده بار دور میدان پایگاه بگرد ، حتمآ این کار رو خواهم کرد .. اما برای ضمانت شرمنده ام .. !! حتی حسین - پ که پای ثابت مهمانی های من بود .. خیلی راحت از ضمانت ام شانه خالی کرد .. و آن همکار که خیر من رو می خواست .. گفت : دیدی این ها همه مگسان دور شیرینی هستند .. !! باز به ان ها محبت کن .. !!

بعد از بازنشستگی ...

بعد از بازنشستگی به خاطر مشکلات شدیدی که با ان مواجه بودم .. و دلخوری از مرام دوستانی که یک عمر به یکایک ان ها محبت کرده بودم باعث شد که قید همه همکاران پایگاه رو بزنم .. با استخدام در مجله سروش و حضور در صدا و سیما و ایضآ درج نام بنده در بعضی از تولیدات صدا و سیما و مخصوصآ سریال ها به عنوان مدیر روابط عمومی باعث شد که شاخک های حسی دوستان قدیمی تحریک شده و در جستجوی آدرس من باشند .. !! اما همسرم از من خواسته بود که دور همه این بی معرفت ها رو خط بکشم .. و مدام یاد اوری می کرد که .. در تمام مدتی که مشکل داشتی .. آیا کسی به سراغ ات اومد !؟ و من هم خرف منطقی او را پذیرفتم .. اما حسین - پ تنها کسی بود که خیلی تلاش می کرد من را پیدا کند .. و عاقبت هم موفق شد .. ! یادمه علاوه بر مجله سروش ، در شبکه تلویزیونی تهران علاوه بر روابط عمومی بازبین سریال ها و فیلم های خارجی هم بودم .. ابتدا قصد نداشتیم حسین رو جدی بگیریم .. اما یک شب خیلی درد دل کرده و گفت .. دخترم رو نامزد کردم و هزینه جهیزیه او رو ندارم .. خواهش می کنم کمک ام کن .. خب من دلم برایش سوخت .. مخصوصآ که جهیزیه دختر خودم بهاره رو در یک گوشه اتاق چیده بودیم .. و او ان ها را دید و مرتب آه می کشید .. ! همسرم دلش سوخت گفت .. بهروز کمک اش کن . من اولین کاری که کردم .. او را به شبکه تهران آورده و به او اصول بازبینی رو یاد دادم .. یک هفته هر روز بعد از ظهر تا دیر وقت در استودیو شبکه می ماندیم و من نحوه کار رو آموزش می دادم .. بهش گفتم .. همین کار رو با جدیت انجام بده .. من قول می دهم به اندازه حقوقی که از ارتش می گیری بهت دستمزد برسوم .. منتها باید خیلی دقیق باشی ...

همکاری با شبکه تهران ...  

راستش رو بخواهید چون در اون مقطع سرم خیلی شلوغ بود و با تعداد زیادی نشریه همکاری می کردم و سروش و صدا و سیما هم باید می رفتم .. برای کمک به حال حسین هم شده ، کل مسئولیت بازبینی فیلم های خارجی رو به حسین واگذار کردم .. حتی با مسئولان شبکه صحبت کردم تا فیلم های بیشتری در اختیار او بگذارند ... و وجدانم آسوده بود که کار با کلاس و خوبی رو برای حسین پیدا کرده ام . مدتی از این قضیه نگذشته بود .. که یک روز برادران حراست من رو صدا کرده و با شرمساری گفتند .. راستش حسین آقا رو چون شما معرفی کرده بودی .. ما هوای او رو خیلی داشتیم .. و حتی خارج از ساعات مقرر اجازه می دادیم در استودیو بماند .. یک شب که برای بازدید و عرض خسته باشی به سراغ اش رفتیم .. متآسفانه دیدیم که آقا .. فیلم های بسیار مبتذل و زننده ای رو از خارج از شبکه به داخل اورده و مشغول تماشای آن است .. !! ابتدا باورمون نشد .. فکر کردیم قسمتی از صحنه های زننده فیلم های خارجی است .. اما وقتی نام فیلم رو پرسیدیم ، حسابی دست پاچه شده و در نهایت متوجه شدیم از فیلم های صدا و سیما نیست .. و از بیرون خودش اورده است .. خب با این حساب دیگه اون جا نمی توانست کار کنه .. خدا عالمه چندین ساعت اضافه کاری هم بابت تماشای اون گونه فیلم ها گرفته است .. !! بگذریم  کلی دعوایش کردم .. با شوخی مسئله را تمام کرده و با پررویی گفت .. من عاشق خبرنگاری هستم .. یک کارت برایم جور کن سئوالات ور هم بنویس تا من برایت مصاحبه کنم .. !! خب من ساده هم دلم به حالش سوخت .. و از ان جا که نیاز به خبرنگار داشتم برایش کارت صادر کرده و با نوشتن سئوالات از او خواستم با یک هنرپیشه آقا مصاحبه کنه .. کلی چانه زد که دوست داره با خانم ایکس گفت و گو کنه .. و من چون نمی خواستم به انگیزه هنری اش خدشه وارد شه ، پذیرفتم .. !!

4.jpg

اولین مصاحبه و ....

هنرپیشه مورد بحث از اون دسته هنرامندان طراز اول سینما و تئاتر بود که معمولآ با کم تر کسی مصاحبه می کرد .. اما به خاطر حرمتی که برای بنده قائل بود و از طرفی اغلب آن ها قلبآ راضی بودند با مجله سروش مصاحبه کنند ، پذیرفته بود تا با یکی از خبرنگاران ما که کسی جز حسین آقا نبود گفت و گو کند .. !! . خانم بسیار نجیب و با شخصیتی است . با همسرش هم که مردی نازنین است سلام و علیک دارم  .. تمام پرسش ها رو به دقت براش نوشته بودم .. حتی بهش یاد دادم در موقع پاسخ او ، یکی دو تا سئوال هم از جواب هایی که او داده است بپرس .. کلی سفارش که حسین جان خراب نکنی ها .. !! خلاصه او رو روانه کردم .. چشم تون روز بد نبینه .. شب بود که خانم هنرپیشه به خونه ما زنگ زد .. ابتدا فکر کردم می خواهد توضیحاتی رو برای تکمیل مصاحبه اش تکمیل کند .. به محض سلام کردن .. گفت جناب مدرسی دست شما درد نکنه .. این چه جور خبرنگاری بود که برام فرستادی .. !!؟ مردک الدنگ فکر  کرد من زن خیابانی هستم .. !! اولآ اشتباه کردم برای احساس راحتی ، با پوشش معمولی با او صحبت کردم .. اما مردک هیز زل زده بود به پر و پاچه من .. و اصلآ یادش رفته بود برای چه اون جا امده است .. !! و سئولاتی پرسید که شرم دارم مطرح کنم .. بهش گفتم آقای محترم هیچ خبرنگاری وارد مسایل خصوصی هنرمندان نمی شود .. با پررویی هر چه تمام تر جواب داد .. من چون به شما علاقه دارم .. برای خودم می پرسم .. !! دیگه نفهمیدم آن بانوی محترم چه می گوید .. خیس عرق شدم .. مقصر خودم بودم که فکر می کردم  آدم شده است .. بگذریم . بعد از عذر خواهی از هنرپیشه خانم ، از او خداحافظی کرده و قول دادم یک جورایی جبران خواهم کرد .. !!

 قضیه جهیزیه ..

 همان گونه  که عرض کردم .. جهیزیه دخترم گوشه اتاق تلنبار شده بود .. چون سال آخر دانشگاه بود . یک روز حسین گرفته و ناراحت خونه ما امد و بعد از کلی چاخان .. به همسرم گفت دو هفته دیگه دخترم رو می برند .. هنوز جهیزیه تهیه نکرده ام ... دخترم خیلی فشار به من اورده است .. دارم دق می کنم .. بعد از رفتن حسین ، همسرم به من گفت : بهروز طفلک حسین گناه داره ..  تا ازدواج بهاره خیلی فرصت داریم .. اگه موافق هستی این ها رو بده به او ، وقتی وام گرفت ( قرار بود برایش وام بگیرم ) پول ما را برمی گرداند .. ضمن این که صحیح نیست این همه آه و ناله همراه جهیزیه دخترم باشه .. خب من هم به خاطر دخترش که همسن دختر من بود قبول کردم .. خلاصه بهش خبر دادم تا بیاید جهیزیه بهاره رو ببره .. او با کمال پررویی گفت .. اگه اجازه بدهی من این ها را بفروشم .. پولش رو بدهم دخترم تا با خانواده همسرش برای خرید بروند .. !! بهش گفتم برای من فرقی نداره .. فاکتور اجناسی که خریدیم معلومه .. و بدهی تو تا روز دریافت وام هم مشخص است .. خودت می دونی ... خوشحال و خندان خونه ما رو ترک کرد .. چند روز بعد بعد از ظهر بود .. خسته از اداره تازه به خونه آمده بودم .. و در حال استراحت بودم . که دیدم صدای یالا یالا می آید .. از اتاق بیرون امدم .. مشاهده کردم دو تا دلال گردن کلفت برای قیمت گذاری اجناس آمده اند .. گفتم شما رو کی فرستاده ؟؟ گفتند آقای حسین - پ !! بد جوری عصبی شده بودم .. هر دو دلال مفت خر رو از خونه بیرون کرده و به پایگاه زنگ زدم .. گفتند حسین خبر مرگ اش پرواز رفته است .. پیغام گذاشتم به محض این برگشت ، بگید به خونه ما زنگ بزنه .. !!!

قضیه کارت معافی ...

خلاصه .. حسین آقا اومد و همه جهیزیه رو بار کامیون زد و برد .. بقدری به او اطمینان داشتم که بدون دریافت چک یا رسیدی .. همه اجناس متعلق به دخترم رو بهش دادم .. خوشحال بودم کار ثوابی رو انجام می دهیم .. ما معتقد بودیم . درسته او آدم احمقی است ، اما دختر او چه گناهی کرده است .. !!؟ فقط قبل از ترک خونه طبق فاکتور قیمت اجناس رو حساب کرده و بهش تآکید کردم بعد از گرفتن وام پول من را بدهد .. آخه از طریق یکی از دوستانم در شبکه تهران که عضو هیات مدیره بنیاد مالی بسیجیان بود ، قول گرفته بودم تا وامی برای حسین به ضمانت خودم بگیرم . چند روز بعد حسین خوشحال اومد خونه ما و اعلام کرد .. پرسنلی که ساعت پرواز بالایی در جبهه و جنگ دارند ، یک فرزند آن ها به حکم مقام رهبری معاف خواهد شد .. و مدعی شد خیلی از همکارامون گرفته اند .. من بهش گفتم .. فرصت پی گیری معافی آرش رو ندارم .. چون صبح ها مجله سروش می رفتم و بعد از ظهر ها در تلویزیون فعالیت می کردم .. حسین گفت . من دنبالش می روم .. به شرطی که شیرینی اش رو بدهی .. قبول کرده و گفتم برو از طرف مت پی گیری کن .. باور کنید .. هر روز به یک بهانه از من پول می گرفت .. ! یک روز می گفت باید سکه طلا به اون مسئولی که ساعت پرواز ها رو استعلام می کنه بدهیم .. یک روز می گفت .. به ساعت پرواز های پائین تعلق نمی گیره .. نفری صد و پنجاه هزار تومان باید بدهیم .. !! یادمه با عصبانیت بهش گفتم .. مرد حسابی همه می دونند ساعت پرواز من در منطقه جنگی از همه بالاتر بوده است .. حالا رشوه بدهم که آن را اضافه کنه .. !!!؟؟ با سفسطه خاصی گفت .. فرم ها به هم ریخته .. یکی باید ساعت پرواز های تو رو در بیاورد .. و چون سرشون شلوغه انجام نمی دهند .. همه نفری ۱۵۰ هزار تومان می دهند .. تو صد تومن بده .. بهش می گم تو ساعت پرواز خیلی زیادی داشتی .. !!

تیغ زدن های مکرر ... !!

خلاصه .. چون دست من رو خونده بود که فرصت رفتن به ستاد نیروی هوایی رو ندارم .. هر روز به یک بهانه ای پول درخواست می کرد .. یک بار می گفت ۲۰ هزار تومن پول آژانس برای کار معافی پسر تو خرج کرده ام .. یک بار می گفت .. طرف شیرینی می خواهد .. تا این که یک روز از دستش عاصی شده و گفتم .. آرش به معافی احتیاج ندارد .. الان که بچه است .. بعدش هم خودم خواهم گرفت .. دو روز بعد با کارت معافی پسرم به خونه آمد .. روی کارت قید شده بود به خاطر حضور پدر در جبهه های جنگ شامل لطف مقام معظم رهبری قرار گرفته و معاف شده است . و درشت روی آن جمله " عنایت رهبری "  درسته که به بهانه های گوناگون از من زیاد پول گرفت .. اما از این که بدون پی گیری کارت معافی پسرم که اون موقع سوم راهنمایی بود حاضر شده ، خوشحال بودم .. اما یک روز که حواس اش نبود ، از دهان اش پرید که من برای گرفتن کارت معافی فرزند همکاران ، نفری ۳۰۰ هزار تومن می گیرم .. !! دوزاری ام افتاد که همه اون صورتحساب های دروغین برای خودش بوده است .. البته بعد ها که دقت کردم .. دیدم یک لیستی از همکاران رو برای پی گیری داره .. ! تا این که یک روز سراغ آقای " ابراهیم سال افزون " رو از من گرفته و افزود .. او یک زمانی با تو رفت و آمد خانوادگی داشت .. شماره اش رو برایم پیدا می کنی .. ؟ بهش گفتم من مدت هاست با همه دوستان و همکاران قدیمی قطع ارتباط کرده ام .. و خبری از هیچ یک از آن ها ندارم .. یک هفته بعد خودش ظاهرآ پیدا کرده بود .. چون از من خواست به ابراهیم بگویم حسین برای آرش کارت معافی گرفت .. ! من که نمی دونستم چه هدفی در سر دارد .. موضوع رو به سال افزون گفتم .. یک شب دیدم ابراهیم خونه ما زنگ زده و پرسید .. بهروز جان حسین سیصدهزار تومن پول برای دریافت کارت معافی درخواست کرده .. و می گه باید به بچه های ستاد بدهد .. و بعد از گرفتن کارت هم باید یک شیرینی به خودش بدهم .. !! وقتی قضیه رو شنیدم و متوجه شدم از دوستی من برای کلاهبرداری و شیادی سوء استفاده کرده است .. گفتم : ابرام جان من بعید می دونم کارمندان ستاد برای انجام وظیفه شون پولی از کسی تقاضا کنند .. !! و سپس موضوع دریافت پول که از دهان حسین پریده بود رو بهش گفتم .. و پیشنهاد کردم خودش یه توک پا به ستاد نیروی هوایی بره و سر از رشوه در بیاورد .. درست فردای همان روز ابرام دوباره زنگ زده و گفت .. خوب شد گفتی .. اصلآ رشوه ای در کار نیست .. فقط اسم و شماره خدمتی با نوع هواپیمایی که پرواز می کردیم رو به کارمند مربوطه می گی .. سریع ساعت پروازت رو روی کاغذی نوشته و با عکس فرزندت به اتاق بغلی می دهی .. یک هفته بعد هم می روی کارت ات رو دریافت می کنی .. !! خیلی از نامردی حسین شاکی شده .. و برای جلوگیری از سر کیسه کردن سایر همکاران ، لیست او ده - دوازده نفری که حسین پی گیر کارهای فرزندشون بود را به ابرام داده و ازش خواستم سریع به همه خبر بده .. !!

 Start---4.jpg

                                                تصویر آقای ابراهیم سال افزون                                  

آخرین حقه حسین ...  

 من اصلآ به روی حسین نیاوردم که دستش رو شده است . فقط خودش گفت : ابرام به تو زنگ نزد ؟ گفتم نه چطور مگه ؟ گفت قرار بود عکس پسرش رو بده تا معافی اش رو بگیرم .. اما خبری نشده ..!! سپس خیلی خونسرد گفت .. به همه کسانی که ساعت پرواز بالایی در منطقه جنگی دارند ، قراره مدال ایثار به همراه شمشیر مرصع جواهر نشان با ماهیانه پانصد هزار تومن اضافه حقوق .. دوستم لیست رو نشونم داد .. تو نفر سی و چهارم در لیست کلی هستی .. !! با دوستم صحبت کردم اگه یک ماه حقوق ایثار گری رو بهش بدهیم ، اسم ما رو اول از همه قرار می دهد .. و سپس به دروغ نام تعدادی از همکارانم رو برشمرد .. ! از اون جایی که دروغ گو کم حافظه می شه .. بهش گفتم  این هایی که نام بردی یک ساعت هم پرواز ندارند .. چه برسه به  حضور در منطقه جنگی .. !! مگه یادت نیست که همه گراند بودند .. !!؟؟ برای این که کنف نشه .. گفت : خب پول داده اند .. حوصله بحث با او رو نداشتم که بگم .. مگه نگفتی از لیست آورد بالا .. حالا می گی پول داده اند .. !!؟؟ راستش مدت ها بود که قصد قطع ارتباط با او رو داشتم ، منتظر دریافت طلبم بودم .. القصه .. یک روز زنگ زد که وام حاضر شده است و از من خواست فوری با دسته چک به خیابان زرتشت بروم .. من که می دونستم ممکنه بد حسابی کرده و از من کم کنند ، زرنگی کرده و بهش گفتم تو اول یک چک پنج میلیونی به من بده .. تا من همون مقدار به بانک ضمانت تو رو بکنم .. !! با عصبانیت نگاهم کرده و گفت .. حالا به ما اعتماد نداری .. !!؟ رک بهش گفتم .. نه که ندارم .. ! خلاصه وام گرفته شده .. همون جا بهش گفتم پول من رو بده .. گفت کدوم پول .. !!؟؟ بهش گفتم مگه قرار نبود وقتی وام برات گرفتم پول جهیزیه دخترم رو پس بدهی .. !!؟ گفت پس برویم خونه شما با هم حساب و کتاب کنیم .. !!

بدهکار هم شدم ...

درد سرتون ندهم .. وقتی خونه رسیدیم .. یک صورت حساب بلند بالا در آورده و گفت .. من ۲۵ روز شبکه تهران بازبینی کردم .. می شه این قدر .. !! دو تا مصاحبه برات رفتم .. می شه ایکس مقدار .. دوازده بار کرایه آژانس از پایگاه تا ستاد نیروی هوایی دادم .. این مقدار  پوشه و سنجاق و شیرینی به پرسنل ستاد و کوفت و زهر ما .. این مقدار .. و سپس همه رو جمع کرده و با پررویی هر چه تمام تر گفت .. شما باید این پول ها یی که خرج کردم به من بدهی .. پول جهیزیه بهاره خانم هم شیرینی کارت معافی .. !!! دیدم این بابا نه معرفت سرش می شود .. نه خجالت حالیشه .. نه حرمت نان و نمک رو می دونه .. نه منطق داره که بخواهم با او بحث کنم .. با اشاره همسرم  دستش رو گرفته  و با یک اردنگی از خونه ام بیرون کردم ..  فقط در حال رفتن بهش گفتم .. حقوق فیلم مبتذل نگاه کردنت رو هم به حساب من گذاشتی .. !!؟؟ و برای همیشه با او بریدم .. بعد ها از زبان همکاران دیگرم شنیدم که به سر خیلی ها کلاه گذاشته است .. البته شنیدم همه را پس داده است .. ظاهرآ پسرش که گواهینامه نداشته ، ماشین یکی از همسایگان رو گرفته و ضمن چپ کردن خودرو ، یک نفر عابر رو هم می کشه .. و مقرر شده که میلیون ها تومن دیه به خانواده متوفی بدهد .. !! بله دوستان .. خدا جای حق نشسته .. من ده برابر همان جهیزیه از خداوند گرفتم .. و با آبرومندی دخترم رو روانه خانه بخت کردم .. خدا هم دامادی بسیار نجیب ، مومن و با اخلاق نصیب خانواده ام کرد .. در حق او هم علی رغمی که آبرویم رو برده بود .. خیلی محبت کردم .. تا شاید به راه راست برگرده .. اما وقتی دیدم خیلی بی چشم و رو است .. برای همیشه قطع رابطه کردم .. و تا زنده ام هرگز نمی خواهم نگاه ام به نگاه اش بیفتد .. !  

*******

سخنی با شما ...

دوستان نازنین .. همان طور که مستحضر هستید ، ممکنه بعضی از خاطرات فاقد جذابیت های بیانی یا حتی کشش های روایی باشد .. اما فراموش نکنید هدف اصلی از درج مطالب و رویداد های قدیمی صرفآ نشان دادن شرایط اجتماعی ، روابط انسان ها و حتی آگاهی نشان دادن آسیب های اجتماعی است . امیدوارم در آینده با دستی پر در خدمت یاران باشم .. ضمنآ به اطلاع می رسانم متآسفانه مطلب بخش ترجمه به دلیل آماده نبودن تکراری تقدیم حضورتون شد . امیدوارم پوزش بنده رو بپذیرید .

    End-Text.jpg 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۵:۳۰ دقیقه بامداد چهارم اسفند ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .

 پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده آرشیو مطالب سایت اينجا رو كليك كنيد . همچنین برای مشاهده مطالب گذشته وبلاگ اینجا را کلیک کنید .
 
osy584c6rqnos40wm1c1.jpg
 
   زير نظر : عليرضا صادقي  
 
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد
 

First Military Flyer To Become President Of The United States, 1988:

George Bush was the first rated military combat pilot to be elected President of the United States. Bush enlisted in the United States Navy on June 12, 1942, his 18th birthday. He became the youngest pilot in the Navy when he received his wings and a commission in June 1943. While on active duty during World War II, Bush flew bombers in the pacific campaign. His Grumman TBF "Avenger" torpedo plane was hit by anti-aircraft fire and shot down in September 1944 over the Bonin Island of Chichi Jima, 600 miles south of Japan. Bush was sole survivor of the three-man crew and was rescued by the Navy submarine USS Finback. He was awarded the Distinguished Flying Cross plus three Air Medals for his courageous service. Bush was elected to the U.S. House of Representatives in 1966 after a successful career in the oil industry. He was later appointed Ambassador to the United Nations, first post-war Ambassador to China and Director of the Central Intelligence Agency. He served as Vice President for two terms under President Ronald Reagan and was elected 41st President in 1988.

Source:www.firstflight.org BY:Alireza Sadeghi

 آپلود عکس

ترجمه فارسی:

نخستین خلبان نظامی که رییس جمهور شد:

جورج بوش (پدر) نخستین خلبان رزمی بود که بعنوان رییس جمهور آمریکا انتخاب شد."بوش" در 12 جون 1942 در هجدهمین سال تولدش وارد نیروی دریایی آمریکا شد و در جون 1943 پس از دریافت گواهینامه خلبانی جوانترین خلبان نیروی دریایی گشت.در زمان خدمتش در جنگ جهانی دوم در نبرد در اقیانوس آرام با یک بمب افکن پرواز می کرد.در سپتامبر 1944 هواپیمای "گرومن" وی توسط آتش ضد هوایی بر فراز جزیره "بنین" در "چیچی جاما" در 600 مایلی جنوب ژاپن ساقط شد.در میان سه خدمه "بوش" تنها نجات یافته بود که توسط زیر دریایی آمریکایی "فین بک" نجات یافت .وی صلیب لیاقت پرواز بهمراه سه مدال نیروی هوایی را بخاطر خدمات شجاعانه اش بدست آورد.در 1966 "بوش" پس از یک دوره کار موفق در صنعت نفت به مجلس نمایندگان آمریکا راه یافت.پس از آن سفیر آمریکا در سازمان ملل شد و همچنین نخستین سفیر آمریکا پس از جنگ در کشور چین و پس از آن به ریاست سازمان "سیا" گماشته شد.وی 2 دوره معاون رییس جمهور "رونالد ریگان" بود و در سال 1988 چهل و یکمین رییس جمهور آمریکا شد.

منبع:www.firstflight.org گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

 

 

 PicturePicture

 تعبیر یک خواب

  اصل خبر این است " بر اساس فراخواني که به منزل بازنشستگان نيروهاي مسلح ارسال شده، شرکت سرمايه‌گذاري ساتا با همکاري شرکت ليزينگ خودرو سپهر پارس وابسته به شرکت غدير، در نظر دارد خودروهاي سنگين کشنده بنز مدل 360/Axor1843LS ساخت کشور آلمان را با سود 17 درصد به متقاضيان واحد شرايط در سال 88 واگذار کند . " اگر چه حکم همین شوفری هم به منزل حقیر نرسیده است .. و شاید حکم شاگرد شوفری یا شاگرد مکانیکی آن به در شکسته منزل ما ارسال شود  ، لذا همین امر چنان ذوق زده ام کرد .. که از شما چه پنهون در خواب دیدم به اتفاق تنی چند از همکاران بازنشسته ام به ترتیب از چپ آقایان : ابراهیم فولادوند ( خوزه خوره فری لوز ) ، جهانگیر خان قمچیلی (  عامل انگلیس ) ، رضا مسیبی ( آقا رضا جهود ) ، حسین اسد ( ملقب به جسد ) ، علی خزایی ( پینیکویو ) و اینجانب بهروز مدرسی ( سون استرایپ ! ) و نشسته در کامیون آق تقی مهدوی ( دل مشگی ) و عزیزان نشسته در قسمت بار که متآسفانه تصویرشون رو نداریم آقایان : ابرهیم سال افزون ، فیروز بهمن مومنی ، ماشالله مداح ، صفرعلی سویری ، جهانگیر ناصری ( راننده کامیون ) ..  در مراسمی برای دریافت اجالتآ لوله اگزوز کامیون های بنز حضور داریم .. ! ضمن تبریک به آقایان یاد شده .. امیدواریم بقیه قطعات هم هر چه زودتر برسد .. با سپاس از همه عزیزان حاضر در مراسم .. اسامی دوستانی که در کامیون بغلی حضور دارند ، بعدآ اعلام خواهد شد ..

(2) Start---2.jpg

بزودی

 Start---3.jpg

 
 Picture 

Rhokond.gif

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

    شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

     

     

  • - تعداد بازديد
  • 10880
  • مرتبه

    نظرات

    کاپیتان مدرسی عزیز درود فراوان بر شما.
    این جور آدم ها در حقیقت زالو هستند،و معمولا اکثر افراد در زندگی خود با چنین کسانی برخورد می کنند.
    بهترین راه و روش مقابله با آن ها به نظرم طرد کردن آنان از خود می باشد.
    پست جالبی نوشتید کاپیتان به خصوص که رگه هایی از طنز هم در آن وجود داشت مثل(( تحریک شاخک حسی دوستان)) که واقعا از خنده روده بر شدم.
    در مورد شعر زیبایی هم که اول پست نوشته بودید،در جایی دیگر هم شاعر چه زیبا سروده:دشمن دانا که غم جان بود...بهتر از آن دوست که نادان بود.
    راستی کاپیتان در پست قبلی که یه نفر با نام جعلی کامنت گذاشته بود و همچنین در مورد کامنتهای بعضا دور از ادبی که بعضیها می گذارند و باعث رنجش شما می شوند،توجه جنابعالی را به این بیت از حضرت حافظ جلب می کنم:دلا ز طعن حسودان مرنج و واثق باش..که بد به خاطر امیدوار ما نرسد
    جناب مدرسی عزیز باور بفرمایید گاهی اوقات که می بینم پست جدید شما فقط تا عصر همان روز حدود 7500 بازدید کننده دارد،اشک شوق از چشمانم سرازیر می شودونه تنها من،که تمامی خوانندگان فهیم سایت در دل محبوبیت شما را تحسین می کنیم.
    از این که کامنتم طولانی شد از شما پوزش طلبیده و شما را به خدای منان می سپارم.
    با تشکر و ایام به کام

    پاسخ
    سرور گرامی جناب آقای جوهری نازنین
    با سپاس از کامنت به جا و سراسر آموزنده .. واقعآ استفاده کردم .
    باور کن خیلی خوشحالم که دوستان فرهیخته ای چون شما از مطلب نه تنها انتقاد نمی کنند ، بلکه تعریف هم می نمایند ..
    جناب جوهری .. فکر کنم قبلآ هم توضیح داده ام .. که موقع نگارش خاطرات قدیمی .. چون حس اون ایام رو می گیرم .. همین جوری چشمانم رو بسته و تایپ می کنم .. !! فقط بعد از هر خط یک نگاهی می کنم تا کلمات اشتباه درج نشده باشد .. اما هرگز پاراگراف ها رو بازخوانی نمی کنم .. ! چون با شناختی که از حساسیت خودم دارم .. بار ها باید جملات رو عوض کرده و هی تغیر بدهم .. مشکلی نسیت .. اما وقتی که بعد از انتشار سرفرصت می خوانم ، فاقد جذابیت های لازم است .. چون از حالت مستند گونه خارج می شود .. ! از این رو به همین روشی که عرض کردم .. خاطرات رو می نویسم .. گاهی بین ان ها به خاطر زنگ تلفن همراه یا دیالوگ معمولی همسرم با من ، باعث می شود رشته کلام از دستم خارج شده و دیگه اون حس قبلی رو نداشته باشم .. ! به همین دلیل اغلب زمان نگارش مطالب پست خیلی طولانی می شود .. !! به عنوان مثال .. خاطره اول را یک شب تا صبح نوشتم .. و بخش بعدی اش رو دیشب شروع کردم .. ساعت 3 بامداد حس ام قطع شد .. و مجبور شدم ساعت چهار و نیم صبح ادامه دهم .. ولی خوشبختانه تا 6:30 بامداد ادامه یافت .. و من اشتباهی ساعت اتمام کار رو پنج و نیم نوشتم .. .. ! این ها رو عرض کردم تا بگویم .. اگه در حین خواندن مطلب با اشتباهاتی لپی مواجه شدید .. یا این که در افعال نواقصی وجود داشت . به حساب همین مستند نویسی ام بگذارید .. !!
    راستش رو بخواهی .. مطلب نویسی ما هم شده عینهو زن های حامله .. !! چطور اون ها وقتی کاری می خواهند انجام دهند .. دنگ و فنگ زیاد داره .. کار من هم همین جوره .. !! بعد از انتشار وقتی مطلب رو خواندم ، متوجه دو سه تا اشتباه تایپی و لپی شدم .. که جا داره از همه دوستان عذر خواهی کنم . دلیل اش همین است که عرض کردم
    در مورد دوستان زالو صفت و کامنت گذاران جعلی .. حق باشماست . مثلآ شخصی بدون درج نام یا ای میل .. مثلآ می نویسه علی .. بعد همین اسم مجازی از من کلی پرسش های طبقه بندی شده می پرسه .. !! وقتی هم با احترام توضیح می دهم که محدودیت ام چیست .. با نام های دیگری .. یا با اسامی سایر کاربران پیغام می گذارند .. !! البته خیلی سعی می کنم اهمیت ندهم .. !!
    جناب جوهری گرامی .. از این که این همه صمیمانه به فکر سایت خودتون هستید ، قلبآ سپاسگزارم
    ممنون از حضور پر بارتون

    سلام عمو بهروز
    اولا كه دستگيري عبدالمالك ريگي جنايتكار رو به شما تبريك ميگم...دوم اينكه بابا چرا اينقدر ساده بودين شما...از نحوه صحبتاش معلوم بوده كه كلاهبردار بوده...سوم بابت اينكه داماد خوبي داري خيلي خوشحالم باور كن بعضي از همسايه هاي ما دخترهاي دسته گلشون رو دودستي انداختن تو...ببخشيد...نزديك بود حرف بد از دهنم در بره...خوب اينهم از الطاف خدا به شما و خانواده محترمه...راستي اينكه خانم شما شخصيت طرف رو فهميدهچيز جالبيه واقعا بعضي خانمها حس غريبي دارن...
    با تشكر
    پاسخ
    آرش عزیزم .. ممنون از شما
    راستش اوایل این گونه نبود .. و گرنه مگه مرض داشتم با او رفت و امد خانوادگی داشته باشم .. !!؟
    کم کم عوض شده بود .. خب من می دونستم که زرنگی می کنه .. اما هرگز به حساب بدجنسی اش نمی گذاشتم .. اما بعد از اتفاقاتی که در شبکه پنج رخ داد .. شخصیت اش رو متوجه شدم .. و واقعا قصد کمک اش رو داشتم .. چون دیگه صحبت نون نمکی بود که خورده بودیم .. و باید به او کمک می کردم .. حتی در ایامی که مرا تیغ می زد .. مثل روز برایم روشن بود که دروغ می گوید .. اما همان طور که گفتم .. چون می دونستم مشکلات مادی داره .. و بر عکس من چند تا بچه قد و نیم قد داشت .. از طرفی من دست و بالم خیلی باز بود .. خب به حساب وظیفه می گذاشتم .. و گرنه ادم هر چه هم بلانسبت ببو باشه .. بعد از یکی دو بار کلک خوردن .. می دونه طرف شارلاتانه ..
    در مورد دامادم .. واقعآ خدا رو بار ها شکر می کنم .. چون عملآ دیده ام داماد بعضی همکارانم چه جوری هستند .. یا بلانسبت خانم بازند .. قمار باز .. مشورب خور .. و کلا ادم های لات و بی شخصیتی هستند .. که دوستانم خجالت می کشند بگویند فلانی دامادم است .. اما خدا روشکر همه از شخصیت دامادم تعریف می کنند .. اولآ خیلی سالم است . انسان بسیار معتقد و دلسوزی است .. به همه کمک می کنه .. از همه مهم تر حرمت همه رو داره .. به جان نوه هایم .. انگار همین دیروز اومده خواستگاری .. !! یعنی این قدر محجوب به حیاست .. از قدیم گفته اند داماد خوب از اولاد بهتر است
    در مورد همسرم .. باید عرض کنم .. او خیلی روانشناس ماهری است .. با یک نگاه آدم ها رو و شخصیت درون ان ها رو تشخیص می دهد
    ممنون آرش عزیزم

    قسمت دوم

    ( سایت هوافضا )
    سقوط در چهلمين پرواز

    آرايش هوائي گروه در هنگام پرواز

    همراهانم در اين ماموريت عبارت بودند از: " ستوان بالازاده" - " سروان اكبري" - "ستوان مظفري"

    مسير پروازي در خاك دشمن پوشيده از كوههاي بلند و جنگلهاي انبوه بود. مجبور بوديم از لاي دره ها و ارتفاعات پرواز كنيم. بايد از ديد رادارها محفوظ مي مانديم. برخلاف ماموريت قبل، در ارتفاع كمي كه پرواز ميكرديم، ديد رضايت بخش و قابل محاسبه نبود. امكان درگيري با هواپيماهاي دشمن زياد بود اما هرچه دسته به كركوك نزديكتر ميشد تمام جهات را،چپ و راست و عقب و جلو و تا جائيكه در ديد بود پي در پي مراقب بودم. از هواپيماهاي دشمن خبري نبود، با هيجاناتي چون روز گذشته هر لحظه به هدف نزديكتر ميشدم .چون در نظر داشتم از طرف راست به پايگاه حمله كنم كليه نفرات را به سمن چپ هدايت كردم و به همگي علامت دادم كه موتورها را در موقعيت 100 درصد قرار دهند و سرعت را به حداكثر برسانند.

    آرايش هوائي گروه در هنگام شروع حمله

    يك دقيقه اي هدف، در راديو گفتم:
    - نادر فلايت جهت حمله آماده . سپس:- پاپ !

    و آنگاه اوج گرفتم و در ارتفاع مشخص بمباران ، باند پروازي دشمن را زير پا مشاهده كردم و بي وقفه به طرفش شيرجه كردم.
    ضدهوائي هاي دشمن از هر طرف شروع به شليك كردند و منظره اي شبيه مناظر آتش بازي را توليد كردند و من در وسط شعله هاي اين بازي بودم. اما ديگر از ضد هوائي ترس نداشتم و تنها به هدف مي انديشيدم و به اينكه از فاصله مطلوب نقطه معلوم را هدف سازم. به ارتفاع معين تخليه كه رسيدم، دكمه را فشردم و بمب را روي هدف رها ساختم. بقيه افراد هماهنگ با من وظيفه شان را انجام دادند. تمام اين كارها بيش از يك دقيقه بطول نينجاميد . يك دقيقه در ميان آتش گلوله هاي بي امان دشمن ! و پس از رها كردن بمبها از هواپيما انگار احساس ميكردم هواپيمايم سبك شده است. آتشبارهاي دشمن بي امان شليك ميكردند، سالم گريختن از ميان ان همه گلوله هدف بعدي بود.


    نماي مراحل يك حمله هوائي: 1- اوجگيري (پاپ) 2- شيرجه 3- گريز

    اينكار را با چند گردش تند با موفقيت به پايان بردم. زمان كوتاهي گذشت تا از هدفي كه ويران ساخته بوديم دور شديم. در راديو، دو، سه، چهار را صدا زدم و خواستم موقعيتشان را گزارش كنند. دو و چهار پاسخ دادند و از سه صدائي نشنيدم. يعني چه؟ ميشود صدايش را اشتباها نشنيده باشم؟ به چه چيزي ميتوانستم فكر كنم؟ جز به او كه صدايش را نشنيدم. به او كه چهل دقيقه قبل در پايگاه مقابلم نشسته بود و صورتش يكپارچه خنده بود، به او كه 5 دقيقه پيش در سمت راستم پرواز ميكرد.

    30 مايل از هدف دور شديم اما جرات نداشتم دوباره از احوالش جويا شدم، اگر دوباره ميپرسيدم و دوباره جواب نميداد؟ بار اول را توانستم احتمال بدم كه نشنيده ام اما اگر بار دوم جواب نمي آمد چه؟ عاقبت طاقت نياوردم و دل به دريا زدم و در راديو گفتم:

    - نادر فلايت، چك
    جواب دو آمد. يك مكث كوتاه و سپس جواب چهار. باز هم از سه خبري نبود. شك كردم ، ممكن است هدف دشمن واقع شده باشد؟ هنوز در خاك دشمن بودم و رو به مرز كشورمان. هيچكدام از نفراتم را نمي ديدم . دو بار صداي 2 و 4 را شنيده بودم . وحشت ، بمراتب شديدتر از آتشبارهاي عراق مرا زير شليك گرفت. ممكن بود شماره 3 را از دست داده باشم؟ ميتوانستم به زنده بودنش اميد ببندم؟ چتر نجات ما، بيشتر از آنكه وسيله اي باشد براي نجات يك خلبان آسيب ديده، وسيله ايست براي اميد دادن به همراهان و متعلقان او. با تاسف بايد بگويم طاقت نياوردم ، بار سوم و چهارم هم از حالش جويا شدم اما بجاي نفر سوم همواره يك سكوت كوتاه شنيدم. هنوز افراد دسته را نميديدم و هنوز در خاك دشمن بودم و هنوز نگران حمله هواپيماهاي دشمن.

    به مرز كشور كه رسيدم، نخست ارتفاع را افزودم و سپس موج را عوض كردم تا با رادار كشور تماس بگيرم. كنترلر ، موقعيت نفرات را جويا شد . گفتم:

    - شماره يك روي راديال 200 درجه 90 ناتيكال
    شماره دو گفت: - راديال 205 درجه 100 ناتيكال مايل
    شماره سه گفت:- روي راديال 200 درجه 120 ناتيكال مايل

    با شنيدن صداي شماره 3 آنقدر خوشحال شدم كه منتظر شنيدن پاسخ شماره 4 نماندم و فقط گفتم:

    - شماره سه، تو كه ما رو كشتي؟ چرا جواب نميدادي؟

    از زنده ماندنش آنقدر خوشحال بودم كه جوابش را هم بخاطر نسپردم.
    كم كم نزديك فرودگاه شدم و ارتفاع را تقليل دادم. با غرور بي نظيري از برج. اطلاعات ضروري را براي فرود گرفتم و پس از كسب اجازه بر باند نشستم. با سر فرازي از انجام يك ماموريت موفق ، فرمها را پر كرديم و همراه با همكاران به محل فرماندهي رفتيم. در پست فرماندهي هر چه بود صفا بود و شادي و آغوش گرم همكاران. چه فرمانده و چه همرديفها و چه زيردستها و چه درجات ديگر. اول باري بود كه ديدم آرم تازه پرچم جمهوري اسلامي مان چون غنچه اي به خنده گشوده شده است.


    ماموريت هاي بعد، تكرار يك واقعيت

    روزهاي سوم و چهارم نيز ماموريتهائي داشتم، ذكر آنان اطمينان ندارم ملال آور نباشد ، همان كارها را انجام دادن با اين تفاوت كه هدفها تغيير ميكردند. اگر هم بخواهم شرح دهم قادر نيستم. اقرار ميكنم كه هيجان و دلهره و نگراني روز اول و دوم را ديگر نداشتم ، روز اول كه عضو اولين تيم مهاجم بودم و روز دوم كه ليدر يك دسته ديگر. ديگر مرگ شده بود برايم بازيچه. بارها اتفاق افتاد كه در مسير بازگشت به خاك وطن در آسمان عراق چشمم بر روي زمين و يك موسسه و يا اردوي دشمن و يا ايستگاههاي ضد هوائي و راداري افتاد كه در برنامه من نبود. اما با مسلسل به آنان حمله ميكردم . گاهي توفيق انهدامشان دست ميداد و گاهي از فرار افراد ارتششان فرصت ميافتم كه ارتش صميمي و معتقد خودمان را، با ارتش مزدور دشمن قياس كنم و به ياد روزهائي بيفتم كه ما را هم تربيت ميكردند به قصد خدمت به يك نفر و يا حد بالايش ، به يك خانواده و خوشحال بودم از اينكه عضو ارتشي مردمي و انقلابي بودم.

    در همين دو روز سوم و چهارم، تعدادي از همكاران را از دست داديم. خبرهاي تائيد نشده اي حاكي است كه تعدادي شهيد داده ايم و عده اي نيز Eject كرده و سالم به دست دشمن اسير شده اند. يكي از همكاران را ضد هوائي ها ميزنند و يك موتورش را از دست ميدهد ، او موفق ميشود از خاك دشمن خارج شود اما قبل از رسيدن به فرودگاه مادر در راه موتور ديگرش اشكال ميابد و او موفق ميشود هواپيما را در يك زمين ناهموار شخم خورده بنشاند . كاري كه در كتاب هواپيمائي بدان اشاره نشده است و به جاي آن پريدن از هواپيما را با چتر نجات كه كم خطرتر است پيشنهاد كرده است.

    شنيدني است كه دست راست اين همكار نيز مورد اصابت گلوله واقع شده بود ! آري انقلاب اين چنين پاسداراني نيز دارد
    ، پاسداران آسمان كشور ، هرچند فرصت توجه به اين عزيزان را كسي ندارد . خلبان ديگري در نزديكي مرز كشور مورد اصابت سام-7 واقع ميشود، هواپيمايش آتش ميگيرد، وي با خونسردي و متانت چند لحظه اي كه مقدور بود است خويشتنداري ميكند تا به آسمان كشور ميرسد و در خاك ميهن خود سقوط ميكند و در بين افراد كشور نجات ميابد.

    و بايد توجه كرد اين چند حادثه و صحنه كل ماجرائي نيست كه بر ما گذشته است. اين مشتي بود نمونه خروار. افراد ديگر و پايگاههاي ديگر چه قهرماني هائي كرده اند و چه شگفتي هائي آفريده اند، اكنون بي خبرم ولي اميد دارم كه اينجا و انجا باشند افرادي كه احوال خود را براي مردم نسل بعد گزارش كنند.


    .......ادامه دارد


    منبع : centerclub
    پاسخ
    ممنون اوالانچ نازنین
    خیلی زحمت می کشی .. دیگه معتاد مطالب جالب شما شده ام
    اما راستش رو بخواهی این رو نخوانده پاسخ ات رو می نویسم .. می دونی چرا .. !!؟ از دیشب تا همین الان که ساعت دقیقآ چهار و پنجاه و پنج دقیقه بعد از ظهر است .. هنوز نخوابیده ام .. !! و بعد از اتمام این پست که ساعت شش و نیم بامداد پایان یافت .. تا همین الان پشت میز نشسته ام .. !! فقط نیم ساعت جات خالی نهار خوردم .. ! دنبال پیدا کردن عکسی مناسب برای سوژه های پست بعدی ام هستم .. و این مطلب جالب شما رو گذاشتم برای ساعت ده شب که بیدار خواهم شد ..
    راستی از جناب آقای صادقی هم خبری نیست .. نگرانش هستم .. اخه بهش گفته بودم اگه استقبال خوب باشه .. من پست های بعدی رو با فاصله زمانی خیلی کم تر .. حتی یک روز درمیان آپ خواهم کرد .. ! اما تا دیشب خبری از ترجمه جدیدش نبود .. امیدوارم حالش خوب باشه .. مطلب مهم نیست از قبلی ها استفاده خواهم کرد .. !
    دوست عزیز .. باز هم از انتخاب مطلب بسیار عالی شما سپاسگزارم

    سلام اقای مدرسی...دستتون درد نکنه ...دست مریزاد...ایولا...دمتون گرم کلی حال کردم با این پستتون بعد از این همه مدت دوری از خاطرات,بالاخره یه حال اساسی به ما دادین.(این
    چه طرز صحبت کردنه؟؟؟!!!!!!)راستی امروز خیلی خوشحال شدم چون عبدالمالک ریگی {......}(این نقطه ها فحشه که سانسورشون کردم,چشمک,) دستگیر شده...امیدوارم فیلم های جنایت هاشو ندیده باشین چون ادم سالم با دیدنش از ناراحتی دق میکنه چه برسه به شما که ناراحتی قلبی دارین...راستی خواهش میکنم کمی راحت تر حرفاتونو بنویسین اخه شما همه رو دوست خطاب میکنین حالا از دوستاتون بخاطر نوشتن یه پست شرم دارین.باز هم از شما بخاطر پست زیباتون تشکر میکنم و خواهش میکنم اگر ناخواسته حرفی رو نوشتم که باعث رنجشتون بشه به بزرگواری خودتون ببخشید
    تا یادم نرفته این رو هم بگم تو اون عکس مراسم واگذاری کامیون ها خیلی خوش تیپ افتادین وقتی نگاش کردم به داشتن همچین دوست خوش تیپی به خودم افتخار کردم
    ببخشید پر حرفی کردم...
    به امید دیدار مجدد
    پاسخ
    احسان عزیز و نازنینم
    ممنون از زحمتی که برای درج کامنت کشیدی .. دستت درد نکنه
    باور کن با دیدن دست خط دوستان .. ( منو باش انگار با دست می نویسند .. !! ) کلی حال می کنم . در باره این بابا جناب ریگی .. در پاسخ به کامنت دوستان نظرم ور نوشتم .. تکرارش بی معنی می شود .
    در مورد استعلام سوژه پست بعدی .. راستش من خیلی روی دوستان جوان و خوانندگان محترم خصوصا بانوان و دختر خانم های گرامی حساس هستم .. دوست ندارم که خدای ناکرده برنجند .. ! اگر چه من همیشه رعایت ادب و احترام رو به جا می اورم .. ولی خب دغدغه حفظ یاران فرهیخته ازارم می دهد .. البته بعد از کلی تفکر .. موقع نهار خوردن .. سر سفره مدخل ورود به ان پست رو پیدا کردم .. ! به عبارتی حس و حال چگونگی نگارش که در اصل چگونگی حفظ ارتباط با شما یاران است رو کشف کردم .. برای همین تا این لحظه بیدارم .. و از دیشب نخوابیده ام .. چون با همان حس در جستجوی تصاویری برای نشان دادن حس و حالم می گشتم .. و اگه می خوابیدم .. با این ذهن کند و آشفته ای که دارم .. حتمآ فراموش می کردم .. و این سوژه از دستم می رفت .. !! اما در باره تعریف از عکس .. احسان جان رک بگم
    اولآ چشمانت زیبا می بینند عزیز .. دومآ قدیمی ها مخصوصآ مشهدی ها یک ضرب المثلی جالب در این باب داشتند .. که به این گونه تصاویر می گفتند .. دور نمای نزدیک پشیمان .. !! یعنی ممکنه از دور چهره قابل تآملی به نظر برسه .. اما کافی است بیایی از نزدیک ببینی .. سر کچل .. چشم ضعیف .. و شکمی ورقلمبیده .. کمری دولا .. قلبی بیمار ، ذهنی به هم ریخته و آشفته و کلی صفات دیگه .. باعث می شه از حرف خودت پشیمان بشی
    البته در کنار دوستان خوش تیپ ایستادن .. ممکنه این القای غلط و اشتباه رو به وجود بیاوره .. چشمک
    ممنون پسرم

    Dear Mr. Modaressi

    Even thought I am living far away but my heart is over there. In some comments I see that you explain that you are sick or you have pain. My contact number is .......
    .........
    So that’s my pleasure if you count on me. I will wait for your order

    Regards,
    Salarnaser Yahiapour
    پاسخ
    سرور گرامی جناب یحیی پور گرامی
    اولآ قربون این دل تپنده و مهربون شما هموطن نازنین که این همه بزرگوار و مهربانید ... و برای ارتباط قلب ها فاصله ها هرگز مفهوم نداشته اند ..
    بله دوست عزیزم .. مشکلات بیماری ام دیگه خیلی جدی شده است
    که برای حفظ روحیه خوانندگان جوانم .. نمی توانم توضیح دهم .. اگه ضرورت پیدا کرد از طریق ای میل به اطلاع شما دوست گرامی ام خواهم رساند .. از این که این همه به بنده لطف و محبت دارید بی نهایت سپاسگزارم .
    ممنون از کامنت شما



    جناب مدرسی گل سلام
    شب شما خوش
    می خواستم از حالا تا نیم ساعت دیگر چند بار سایت را چک کنم تا اگر جواب داده باشید اجازه بگیرم که به موبایل شما تماس بگیرم
    لطفا اگر اجازه هست بفرمایید تماس بگیرم
    سپاس
    پاسخ
    سپند عزیز و گرامی
    دوست عزیز این چه فرمایشی است ..!!؟
    شما هر وقت اراده کردی می تونی به همراه بنده زنگ بزنی .. منتها متآسفانه گوشی ام رو آنا انداخت توی آب .. کار نمی کنه .. !! یکی گفت 48 ساعت بگذار توی ظرف برنج .. فکر کنم اگه زنگ بزنی .. برنج ها پاسخ ات را خواهند داد .. !! شرمنده
    فکر کنم فردا .. درست می شود .. البته اگه آبش کشیده شود .. !!
    من قلبآ از شما عذر خواهی می کنم ..
    موفق باشی پسر گلم

    کاپیتان مدرسی عزیز درود بی کران بر شما.
    راستش کاپیتان تو ابن لحظات [شاخک های حسی ام]..چشمک..بد جوری به سمت یه سوال از هرکولس تحریک شده:
    کاپیتان عزیز در مورد افت پرشرایز که چندین حادثه اش را شما در سایت نوشته اید،می خواستم بپرسم در هواپیماهایی چون هرکولس که در حین پرواز درب هواپیما برای انداختن بار و یا پریدن چتربازان و... باز می شود،چگونه است که فشار هوا باعث بیرون کشیدن اجسام،مسافران و در نهایت زبانم لال سقوط هواپیما نمی گردد؟
    پیشاپیش از توجه و تعهد شما کاپیتان گلم نسبت به خوانندگان سایت کمال تشکر و قدردانی را دارم.
    ایام به کام
    پاسخ
    به سئوال خیلی خوبی اشاره کردی
    وقتی هواپیمایی پرشرایز می شود .. عین بالون یا بادبادکی می ماند که بادش کرده اند .. و همه راحت نفس می کشند
    اما در مورد هرکولس ها هم چنین است . اما اگر قرار باشه بارریزی شود .. خب بیش از ده هزار پایی که بالا نمی روند .. در آن جا هم اکسیژن در هوا است . و هواپیما رو اصلآ پرشرایز نمی کنند
    و گرنه در ها اصلآ باز نمی شوند
    اگه بر حسب ضرورت جنگی قرار باشه از ارتفاع بالاتری مثل منطقه کوهستانی بار ریخته شود .. گروه پروازی ماسک می زنند و از اون ارتفاع بار ها رو تخلیه می کنند
    برای همین طبق قوانین فیزیکی ..یک ساعت پرواز بدون پرشرایز .. مثل پرواز های چتر بازی .. برابر 6 ساعت پرواز معمولی خستگی بر خلبانان و گروه پروازی وارد می شد ..
    مثلآ اگه ما تا روی جاجرود می رفتیم تا چتر بازان رو فرود اوریم .. همون بدون پرشرایز و بدون اکسیژن باعث می شد .. خسته و کوفته برگردیم .. عین این که کوه نوردی کرده باشیم یا رفته باشیم مسیر چاه بهار تبریز و برگشته باشیم .. !!
    ممنون از پرسش های شما

    با عرض سلام وخسته نباشید خدمت جناب مدرسی گل.بابت مطالب جالبتون از شما خیلی خیلی تشکر میکنم .راستی دستگیری عبدالمالک ریگی را توسط تیز پروازان غیور نیروی هوایی (پایگاه بندر عباس)و سربازان گمنام امام زمان رو به شما و تمام ایرانیان تبریک عرض میکنم .موفق و پیروز باشید.
    پاسخ
    رضا جان عزیز و گرامی
    با سپاس از شما .. من هم از این خبر خیلی خوشحال شدم
    دست همه عزیزانی که در این عملیات حضور داشتند ، با افتخار می بوسم
    ممنون از شما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35