بر زمینت می زند نادان دوست .. !



بعد از اظهار لطف فراوان شما یاران صدیق در باب نگارش خاطرات ام .. حقیقتآ از این همه استقبال شوکه شدم .. ! درج خاطرات قدیمی مخصوصآ از نوعی که بنده روایت می کنم ، حداقل سه دهه از وقوع آن گذشته است . و به همین دلیل برعکس سایر مطالب نیاز به حضور ذهن قوی توام با آرامش است . که متآسفانه فاقد هر دو هستم .. !! که عامل ان هم فشار زندگی است .. باور کنید اغلب خاطرات قبلی به صورت اتفاقی و گاهی هم پیشنهادات شما باعث تجدید خاطرات می شد .. بگذریم . راستش رو بخواهید مدت هاست که برای درج یکی از خاطرات ایام تحصیل در دبیرستان که مربوط به نخستین تجربه آشنایی ام با یک دختر فراری است .که به همراه تنی چند از همکلاسی ها صورت گرفت .. اما بد جوری با خودم کلنجار می روم .. !! از سویی بیانگر سلامت نفس و پاکی دانش اموزان رو تجسم می کنه .. از طرفی شرم و حیا و قداست محیط سایت مانع نگارش ام می شود ..! اگر چه در ادامه یادآور خاطره ای طنز از ورود کدخدایی ساده برای نخستین بار به تهران است .. اما همان گونه که عرض کردم ، درج سوژه بالای هیجده مرا بر سر دوراهی قرار داده است .. ! لطفآ بگید چکار کنم .. !!؟؟ و اما " حکایت همکاران شارلاتان " عنوان مطلب این پست است که تقدیم شما بزرگواران می شود ...
کلام آخر این که .. همان گونه که از قبل وعده داده شده بود ، نخستین نمایشگاه هوایی تهران از یازدهم اسفند لغایت چهاردهم در فرودگاه پیام کرج فعالیت خود را آغاز خواهد کرد .. و طبق وعده مسئولان محترم نمایشگاه ، غرفه ای مناسب در بهترین محل ممکن ( آشیانه ) به سایت " کهنه سرباز " یا به اصطلاح " oldpilot " خودمون اختصاص خواهد یافت . با نزدیک شدن به ایام نمایشگاه دوستان برای هماهنگی بهتر با بنده قراری داشتند .. که متآسفانه به دلیل پیشامدی موفق به دیدار نشدم . ظاهرآ امروز یا فردا این دیدار انجام خواهد شد .. از طرفی دوست نازنینی رو هم برای مدیریت و هماهنگی به نام آقای افشین فریدونی انتخاب و معرفی کرده ام .. امیدوارم افتخار حضور و دیدار با شما یاران رو داشته باشم . اگه زنده موندم حتمآ در خدمت یاران خواهم بود ..


![]()

دشمن دانا بلندت می کند ....
بر زمینت می زند نادان دوست
بهانه ای برای آغاز
مدت ها بود دلم می خواست ماجرای حقه بازی یکی از همکاران قدیمی خط پرواز رو تعریف کنم .. اما هر بار یا فراموش می شد یا ضرورت درج مطلبی مهم این کار رو به تعویق می انداخت .. عاقبت این تاخیر ها باعث شد تا مورد دیگری از کلک و حقه بازی یکی دیگر از همکاران زبل هم یادم بیاد .. ! البته در مورد ماجرای نخست به دلایلی که عرض خواهم کرد ، من هیچ ضربه ای از آن نارفیق نوش جان نکردم .. ولی فرقی نمی کرد .. اغلب همکاران و دوستان صمیمی ام از این ماجرا خیلی ضربه خوردند . خیلی حال شون گرفته شد ..! از جمله دوست نازنین ام " ماشالله خان مداح " که پول معالجه فرزند بیمارش به اصطلاح هاپولی شد .. !! بنده خدا اون موقع خیلی حالش گرفته شده بود .. اما ماجرای دومی که قصد بیان اش رو دارم ، مربوط به یکی از دوستان خانوادگی ام است .. نا لوطی نه تنها به من ضربه زد .. ! بلکه باعث شد آبرویم نزد خیلی ها برود .. دست بر قضا هر دو " حسین " نام دارند .. ! اولی حسین - ت و دومی حسین - پ .. اما از شما چه پنهان در اداره حسین اولی رو " حسین ور زن " .. یعنی کسی که بلانسبت همه شما حرف مفت زیاد می زنه .. ! و دومی رو " حسین جانکه " که منظور اشاره به لهجه کردی او داشت ، صدا می زدند .. به هر حال هر دو حسین ها چه از نوع ور زن اش و چه از نوع جانکه اش چنان به کاسه دوستان و همکاران شان گذاشتند .. که تا مدت ها نقل آن ها در اغلب خانواده های گزیده شده بود .. !! و خیلی سخت فراموش می شد .. !
یک پارانتز ، شاید بی ربط .. !
زمان جنگ بود .. و ما برای سالم موندن بعضی قارقارک ها از تعرض دشمن قدار ، بر اساس طرحی جالب با نام " گسترش " تعدادی از هواپیماهای هرکولس رو به مشهد برده بودیم . و از همون جا پرواز هامون رو به مناطق جنگی انجام می دادیم .. خب طبیعی است اوایل کار خیلی مشکل داشتیم . مهم ترین اش کلنجار رفتن با مسئول بی سیم سیار بود که داخل یکی از اتول های قدیمی که فکر کنم از دوران دوشیزگی مادر بزرگ ام باقی مونده بود ، به همراه یک درجه دار و سربازی راننده از لشگر ۷۷ که مسئول ارتباط با سایت های پدافند بود .. آغاز شد . هر روز قبل از پرواز قربون صدقه این دو نفر می شدیم که حتمآ زمان دقیق پروازمون رو به توپچی ها اعلام کنند .. ! چون روزی نبود که به محض اوج گرفتن و طواف دور حرم امام رضا ع ، سیل انواع گلوله به سمت مون سرازیر نشه .. !! مخصوصآ گلوله باران سربازان مستقر در کوه های امامقلی که شهره بود .. ! صحبت امامقلی شد .. ببخشید یاد دوران کودکی ام در پادگان قوشچی افتادم .. که سربازی به این نام " گماشته " همسایه مون بود ! سری کچل و صورتی آبله رو و هیکلی نتراشیده و نخراشیده اش شب ها خواب رو از من ربوده بود .. !! حال بعد از چند دهه در ایام بزرگی ام امامقلی کابوس شب هایم شده بود .. !! از این موضوع که بگذریم .. قضیه جا و تغذیه و رفت و آمد پرسنل معضل دیگری بود .. ! البته از همون روز نخست عمارت مهمانسرای " VIP " که در رژیم گذشته مخصوص پذیرایی از امرای ارتش شاهنشاهی بود رو در اختیار خلبانان و گروه های پروازی گذاشتند .. اما بچه های متخصص هنوز درست سازماندهی نشده بودند ..
ماموریت های مشهد ..
با ادامه جنگ و کسب تجربه بچه ها دیگه همه چیز برامون عادی شده بود .. خدا نکنه برای ایرانی جماعت یک چیزی عادی تلقی شود .. ! دیگه اصل قضیه برای بعضی ها فراموش می شه .. انگار نه انگار جنگی آغاز شده ، دشمنی تا بن دندان مسلح با حمایت ابر قدرت ها به ما حمله کرده است .. ! البته از نقطه نظر مسایل استراتژیک نظامی این نوع نگرش خیلی عالی بود . و امتیاز محسوب می شد . اما برای همون بعضی ها .. طرح گسترش به خونه خاله جون تعبیر شده بود ! دیگه مثل روزهای اول که با اکراه و بر اساس دستور نظامی عازم مشهد می شدند ، حال تبدیل به تور مسافرتی شده و برای اجرای عدالت ، لیست نوبت تعین و آقایون با خانواده به ماموریت می امدند .. و برای یک دوره ده روزه بار و بندیل می بستند .. ! برای بر و بچه های گروه پروازی هیچ مشکلی نبود . و ما هر وقت دلمون می خواست می تونستیم دست اهل و عیال رو گرفته و با هواپیما سی - ۱۳۰ بدون دغدغه دوندگی برای تهیه بلیط و جا با خودمون به مشهد بیاوریم .. طبقه بالای عمارت مهمانسرا رو هم اختصاص به خانواده های اهالی پرواز داده بودند . صبحانه و نهار و شام رو هم با دیگ از آشپزخانه داغ و داغ برامون می اوردند .. ! به قول بچه ها .. " کویت " بود .. ! عین خارج ..!! البته من چون همه اقوام و خانواده ام در مشهد و قوچان بودند ، خیلی کم با خانواده به مهمانسرا می امدم .. اما در طبقه اول همیشه یک اتاق داشتیم . که شب هایی صبح زود پرواز داشتیم یا دیر وقت برمی گشتیم ، ازش استفاده می کردیم ..

تیزبینی خانم ها ... !
باید منو ببخشید .. این بار جاده خاکی رفتن ام خیلی طولانی شد .. ! القصه ... در همون روزگار یک بار به سرم زد با اهل و اعیال به مشهد بیایم .. ! از اون جا که همسرم دوست نداشت سربار خواهر شوهر ، برادر شوهر و غیره .. باشد ، اصرار کرد مثل اغلب خانواده ها در همون مهمانسرا اسکان یابیم .. ! خب من زن ذلیل هم از ترس غضب های عیال پذیرفتم .. ! اما از حق نگذریم خیلی خوش می گذشت .. اغلب شب ها خانواده ها در لابی مهمانسرا نشسته و به تنها تلویزیون سیاه و سفید کوچکی که با مارک " شارپ لورنس " خود نمایی می کرد ، به اخبار جنگ و فتح و فتوحات فراوانی که قوای اسلام انجام داده بود ، گوش می دادیم . دریغ از نشون دادن یک فریم تصویر هرکولس ! بگذریم . در یکی از شب هایی که اغلب بچه ها در لابی گرد هم جمع شده بودیم ، حسین خان اولی هم حضور داشت . بعد از این که تلویزیون رفت به کانال برفک ، همه به اتاق هامون برگشتیم .. همون شب همسرم که نخستین بار بود حسین رو در جمع همکارانم دیده بود .. پرسید : بهروز اون آقا قد بلنده که خیلی حرف می زد کی بود .. !؟ من ساده هم طبق معمول شروع کردم از تعریف کردن شخصیت والای حسین خان .. که او چنین است و چنان .. هنوز تعاریف ام پایان نیافته بود که در یک جمله گفت .. اصلآ شخصیت سالمی نداره .. !! من که اصلآ انتظار چنین تعریف مخربی از دوستم نداشتم .. خیلی حالم گرفته شد . باور کنید اگه شب نبود ، بچه نداشتیم ، یا حوصله داشتم .. همون شبانه طلاق اش رو می دادم .. !!
در همون نخستین روز هایی که به خط پرواز سی - ۱۳۰ امده بودم و چهره همه همکاران برایم تازگی داشت .. قیافه و نام " حسین - ت " زود تر از بقیه در ذهن ام نقش بست .. ! البته این آشنایی نه به خاطر قد نسبتآ بلندش که یک سر و گردن از بقیه بالاتر بود ، نه چهره سبزه و کشیده اش ، نه سر زبون رک و چربش که با ته لحجه آذری اش به دل می نشست .. بلکه به خاطر ماموریت های آخر هفته او به جنوب کشور بود که به طور مستمر هر چهارشنبه این مسیر طولانی رو پرواز می کرد ! و البته در مراجعت با دست و بالی پر و مملو از خرید هایی که از جزیره کیش کرده بود ، به چشم می آمد ! خب از اون جایی که من بین همکاران ام نخودی محسوب می شدم .. و هنوز خیلی مونده بود که پرواز بروم ، همیشه پرواز بچه ها رو رصد کرده و به اصطلاح " همذات پنداری " می کردم .. ! راستش رو بخواهید عین دختر بچه های یتیمی که عروسک زیبایی رو دست بچه همسایه دیده و حسرت بخورد .. !! ( عجب تعبیر نوستالوژیکی کردم .. !!) اون زمان رسم بود که هرکی پرواز کیش می رفت ، سفارش همکاران رو هم اجابت می کرد .. اما حسین تنها کسی بود که نه تنها پاسخ منفی به خواسته دوستانش می داد ، بلکه رک به چشمان آن ها نگاه کرده و با نثار چند تا فحش نسبتآ آبدار .. می گفت : فلان فلان شده مگه خودت پرواز نمی روی که از من انتظار سفارش داری .. !!؟؟ اما بنده خدا برای سوسن نوعی زنبیل زیبای حصیری که سیزده تومن قیمت داشت !! بدون غر و لند خریداری کرد .. !!
دام بزرگ حسین ور زن ... !
در دوران جنگ با عراق .. درست در همون ایامی که وضعیت برای همه پرسنل به کوری چشم دشمن عادی شده بود .. عده ای به سبک روزگار قبل از جنگ به فکر شغل دوم یا بهتره بگم به فکر کسب درامد بودند .. ! به جز تعداد انگشت شماری از بر و بچه های خط پرواز از جمله خود من که همواره اوقات ام رو در پرواز و ماموریت های جنگی گذرونده و هرگز اهل کار و کاسبی نبودم ، بقیه مشاغل تجاری جالبی داشتند .. و هر کدوم یه پا بازرگان زبلی تبدیل شده بودند .. ! حتی همین دوست عزیزم ماشالله خان مداح هم در جرگه کسبه حلال روزی در امده بود . یکی سکه معامله می کرد .. یکی لوازم کادویی می فروخت .. یکی مغازه تعمیرات لوازم برقی داشت ، یکی تاجر فرش شده بود ، یکی بنگاه اتوموبیل و حتی آژانش املاک راه اندازی کرده بود .. در این میان حسین خان ما هم یک مغازه طلا فروشی در انتهای خیابان هاشمی راه انداخته بود .. و همیشه سرش شلوغ بود . مشتریان او بانوان خانه داری از قشر کارگران زحمتکشی بودند که خرید و فروش طلا به یکی از سرگرمی های آن ها بدل شده بود .. خب حسین هم که زبل بود .. و خیلی زود خودش رو بست .. !! راستش رو بخواهید هر گاه که گذرم به خونه مادرم می افتاد ، و سر راه به مغازه حسین سر می زدم ، با تعجب می دیدم همواره عده ای از همکاران در مغازه پشت ویترین ایستاده و با اومدنم سخن خود رو قطع می کردند ! من ساده هم تصور می کردم حتمآ برای عاریه گرفتن طلا برای پز دادن همسرانشون آمده اند .. !!
گول خوردن همکاران ...
حسین به قدری زرنگ بود که تا روز اخر هیچ کس دست او رو نخوانده بود .. ! البته شیوه جذب همکاران خیلی زیرکانه بود .. او با علم به این که اغلب خانم ها علاقه وافری به طلا و جواهر دارند .. به همه پیشنهاد داده بود که هرکی قصد رفتن به میهمانی داره ، بدون تعارف بیاد من طلای عاریه می دهم . خب طبیعی است خیلی ها برای پز دادن و قمپز در آوردن طلاهای براق فریب سخنان چرب حسین رو خورده و به دام او گرفتار می شدند .. ! کم کم این بده و بستان و پز دادن ها باعث می شد که حسین دومین گام رو در راستای اهداف شوم خود بردارد .. !! او به همکارانی که طلاهای امانت رو برمی گردانند می گفت .. می تونید آن ها رو نزد خود نگه داشته و به صورت اقساط بپردازید .. ! با این ترفند خیلی ها از جمله همسران همکاران جذب مغازه او شدند .. دقیقآ نمی دونم چقدر این بازی طول کشید .. چون بعد از مدتی ظاهرآ به همکاران و مشتریانش که خیلی هم افزایش یافته بود پیشنهاد داد که هر چقدر پول یا طلا به من بدهید .. من ماهیانه سود قابل توجهی به شما پردخت خواهم کرد .. ! از اون جا که اعتماد همکاران رو جلب کرده بود .. و با امانت دادن طلا به ظاهر به حق ان ها محبت نموده بود ، استغفرالله تبدیل به پسر پیغمبر شده بود .. دیگه همه فکر می کردند آسمون سوراخ شده و حسین زبل از ان به زمین نازل شده است .. دیگه کم تر کسی به فکرش خطور می کرد که در پس این بذل و بخشش و اهدای سود های غیر متعارف دامی مهیب برای آن ها گسترده است ... !

ضربه اخر ........ !!
دقیقآ متوجه نشدم بعد از چه مدت پرداخت بهره های کلان به همکاران و دوستان صمیمی اش ، ناگهان در اوج ناباوری اعلام کرد که ورشکسته شده است .. !! بله به همین راحتی .. ! تازه از این به بعد بود که من و امثال بنده که در جریان پرداخت سود به بچه های خط پرواز و کلآ به برخی از پرسنل پایگاه یکم نبودیم ، از قضیه مطلع شده و دیدیم .. اوه چه خبره .. !! اولش بعضی از زبل های خط پرواز سعی کردن از رو شدن قضیه جلوگیری کنند .. اما کم جنبه بودن بعضی از آقایون مخصوصآ اون هایی که پول های هنگفتی به طمع دریافت سود غیر متعارف به حسین داده بودند .. چنان رنگ و رخساره شون پریده بود که هر کی هم قدم به دفتر ما می گذاشت متوجه می شد .. !! البته به من طفلک ماشالله مداح گفت .. و خیلی هم خوشحال بود که پول زیادی به حسین زبل نداده است .. خبر مثل بمب در پایگاه ترکید .. و همان طور که گفتم .. صف طویلی از مالباختگان رو مشاهده کردیم .. که گیج و منگ نمی دونستند چه کار کنند .. !!؟ یکی می گفت شکایت کنیم .. دیگری می گفت زندانی اش کنیم .. و بعدی عقیده داشت دوستان او را گرفته و حسابی شکنجه اش کنند تا جای پول ها و سکه ها رو لو دهد .. !! شاید باورنون نشه .. بعضی ها بیش از دویست ، سیصد عدد سکه تمام بهار به او داده بودند .. بعضی ها میلیون ها سرمایه زندگی شون رو به همراه دار و ندارشون رو فروخته و یا به توصیه حسین طلاهای دست دوم خریده بودند .. که در یک لحظه شنیدند همه ان ها دود شد رفت هوا ... !! از اون جایی که به خاطر سر زبانی که داشتم معمولآ پی گیر کار همکاران در پایگاه بودم ...
به خاطر مداح ...
به خاطر دوستم ماشالله پی گیر قضیه شدم .. روزهای نخست حسین در طلا فروشی اش خونسرد نشسته بود .. و به همه می گفت .. ورشکست شدم .. !! وقتی با داد و قال همکاران مواجه می شد .. می گفت : چطور وقتی سود های بالا دریافت می کردید .. کسی نمی گفت از کجا امده است .. خب طبیعی است حالا همه چیز از دست رفته .. و پولش رو به شما ها داده ام ... !!! حسابی بازار انواع و اقسام فحش های رکیک و آبدار که خیلی هاشو تو عمرم نشنیده بودم ،به هفت پشت حسین زبل نثار می شد .. و او خیلی خونسرد پشت ویترین مغازه اش فقط نگاه می کرد .. !! یادمه اولین روزی که با مداح به مغازه طلا فروشی رفتیم .. در یک کیف مشگی طلا های باقیمانده رو از داخل ویترین جمع اوری کرده و به برادر همسرش داد تا به خونه ببرد .. ! هنوز سر و کله همکاران پیدا نشده بود .. ! من به حسین گفتم .. پول ماشاالله خوردن ندارد .. اون طفلک فرزند بیمار در منزل داره .. و برای دوا و درمان نزد تو امانت سپرده بود .. با زهرخندی گفت .. باشه . و من ساده مداح رو قانع کردم تا حسین رو ولش کنه .. و ماشالله هم قول او را قبول نداشت .. به چه مکافاتی او را به خونه برگردوندم .. اما هر چه منتظر شدیم از حسین و قولی که داده بود خبری نشد .. ! همین مسئله باعث دلخوری ماشالله شده بود. و مدام به من می گفت .. اگه تو دخالت نمی کردی .. من اون شب در مغازه پولم رو گرفته بودم .. دیدی که یک کیف طلا را خارج کرد .. !! و من جوابی برای او نداشتم ..
اداره آگاهی ...
سر انجام بعد از جلسات فراوان مالباختگان قرار بر این شد که از دست او به جرم خیانت شکایت کنند .. ! و طولی نکشید که حسین رو دستگیر کردند .. ! یکی دو بار من به عنوان نماینده گذرم به اداره مرکزی اگاهی در نزدیکی های میدان توپخانه افتاد .. و از افسر پرونده خواهش کردم تا فرصت گفت و گو با او را فراهم کنه .. تا شاید سر عقل بیاید .. افسر خبره آگاهی معتقد بود او امکان ندارد بعد از این همه درگیری و هتاکی .. مخصوصآ کتک های شدیدی که در این جا نوش جان کرده ، حاضر به همکاری و استرداد پول بدهکاران باشه .. حق هم داشت . چون وقتی حسین رو دیدم اصلآ نشناختم .. اما او همه کتک ها را تحمل کرده بود .. افسر اداره آگاهی معتقد بود .. چون بنیه قوی داره .. حتمآ بهش یاد داده اند که اگه در این جا به اصطلاح نشکنه .. و زیر بار نره ، بقیه اش آسان است .. چون در زندان می خوره و می خوابه .. و بعد از مدتی با میلیون ها تومن پول باد اورده بهترین زندگی رو خواهد کرد .. !! بهش گفتم آیا ارزش این همه فحش ناموس و کتک و تحقیر رو داره ... !!؟ گفت حتما برای بعضی ها داره .. ! شانسی که حسین آورد .. در همان گیر و داری که درگیر شکایت و کلنجار رفتن بودند .. قیمت سکه و طلا افزایش نجومی پیدا کرد .. به طوری که سکه ای که حسین به قیمت مثلآ ۵۰ هزار تومن برداشته بود .. در اندک زمانی به ۱۲۰ هزار تومن افزایش یافته یود ! و طبق قانون او باید همون قیمت مورد توافق یعنی ۵۰ تومن را بر می گرداند .. !! و باز هم میلیون ها تومن گیرش می آمد .. !
طمع زیاد حسین ...
حتی من شنیدم بعضی از کسبه و طلا فروشان بازار که گول لباس نظامی اش رو خورده بودند .. و مثل همکاراش کلی سکه و طلا بهش داده بودند .. حاضر شده بودند یک سوم طلب خود رو گرفته و رضایت دهند ... !! آن ها چون اهل حساب و کتاب بودند .. یک روز برای ما محاسبه کرده و گفتند .. قیمت سکه و طلا تا سه برابر افزایش یافته است .. و خیلی ها حاضرند کم تر از نصف طلب خود رو گرفته و رضایت دهند می دونید اگه حتی پول همه رو کامل برگرداند .. به خاطر رشد سریع طلا در این مدت چقدر گیرش خواهد امد .. !!؟ رقم خیلی بالا بود .. اما همان گونه که افسر محترم اداره اگاهی اظهار داشته بود .. بعد از این همه تحقیر و کتکی که خورده است .. امکان نداره زیر بار معامله و توافق با طلبکار ها برود .. بعضی از همکاران گردن کلفت همچنین بازاری هایی که به او سکه داده بودند .. تهدید کرده بودند .. خانواده اش را خواهند کشت .. به همین دلیل شبانه ان ها خانه استیجاری رو در خیابان هاشمی تخلیه کرده و به نقطه نامعلومی کوچ کردند .. در یکی از ملاقات ها با حسین .. به من گفت بهروز برو به دوستان از قول من بگو .. چند سال دیگه از زندان آزاد می شوم و سکه ها رو از زیر خاک بیرون آورده و به اسپانیا خواهم رفت .. و حتمآ از اون جا برای همه این آقایون کارت پستال خواهم فرستاد .. !!
سال ها بعد ...
با زندانی شدن حسین کسی دیگه از او خبر دار نشد .. و کل طلب بچه ها سوخت .. سال ها از آن موضوع گذشته بود .. بعد از بازنشستگی که در خیابان دولت زندگی می کردم .. یک روز که در ایستگاه اتوبوس شرکت واحد منتظر ماشین بودم ، حسین رو دیدم که مثل شبح به من نزدیک شد .. کلی حال و احوال کرد .. من اصلآ در باره گذشته از او چیزی نپرسیدم .. او هم به روی مبارک اش نیاورد .. از حال و احوال یکایک بچه ها مطلع بود .. !! مثلآ وقتی گفتم .. مرحوم علی نجیب شهید شده .. گفت می دونم .. وقتی گفتم .. مداح مغازه خریده .. با خونسردی گفت می دونم .. حتی آمار من رو هم داشت .. و پرسید .. مجله سروش خوش می گذره .. !!؟؟ داشتم شاخ در می اوردم .. او شماره مجله رو گرفت .. و بدون این که رد و نشانی از خودش بگوید ، به همون آرامی که امده بود .. در بین جماعت گم شد .. دیگه از او خبری نداشتم .. تا این که یکی دو سال قبل .. وقتی در آریاشهر زندگی می کردم .. در فلکه صادقیه دیدمش .. این بار برعکس دفعه قبل حسابی چاق شده بود .. و شنگول به نظر می رسید .. به من گفت یک کاری برای پسرم انجام بده .. یادم نیست می خواست صدا و سیما استخدام بشه .. شرکت برق .. دقیق یادم نیست .. و من دو باره شماره ام رو بهش دادم .. اما نه تماسی گرفت و نه دیگه دیدمش .. و این چنین افسانه کلاهبرداری میلیونی حسین زبل یا حسین ور زن هم پایان یافت .. خیلی از همکاران مردند .. خیلی ها سکته کردند .. خیلی ها خارج رفتند .. ولی من و مداح هنوز هستیم .. !!

مژده به علاقه مندان نمایش های هوایی
حسین دوم و باقی قضایا ..
راستش رو بخواهید قبل از این که برای نخستین بار سکته قلبی کنم ، خیلی معاشرتی و به اصطلاح آدم رفیق بازی بودم .. ! اما به محض این که به خاطر سکته ، مدتی خانه نشین شده و به توصیه پزشکان فعالیت هایم رو کم تر کردم ، چهره خیلی از دوستان برایم رو شد .. یادمه یکی از همکاران که به آن صورت با من رفت و آمد نداشت .. به عنوان یک آدم دلسوز یه شب نصایح خیلی جالبی ارایه داده و خیلی رک به من گفت .. این آقایانی که هر شب سر سفره تو هستند ، هیچ کدوم دوست واقعی ات نمی باشند .. من حاضرم این قضیه رو برایت ثابت کنم ... ! او سپس از من خواست همه اون آقایون رو یک شب به منزل ام دعوت کنم .. تا او گفته خودش رو ثابت کنه .. ! البته به من نگفت چه جوری .. !! این اتفاق افتاد و من همه همکارانی که مرتب خونه ام می امدند رو دعوت کردم .. ! او یکایک آن ها را به اتاق دیگری برده و آهسته به هر یک گفت .. بهروز به خاطر سکته دچار مشکل مادی شده است ... روش نشد مستقیم به شما بگه .. قراره وام بگیره آیا شما برای مبلغ دویست هزار تومان ( اون موقع تقریبآ رقم بالایی بود ) ضمانت بهروز رو می کنی .. !!؟ شاید باورتون نشه .. هر یک به نحوی از این امر شانه خالی کردند .. ! به طوری که اون بابا ناراحت شده و پرسید .. پس شما چه جور دوستی هستید !!؟ یکی از همون آقایون با کمال پررویی گفت .. اگه آقا بهروز بگه ده بار دور میدان پایگاه بگرد ، حتمآ این کار رو خواهم کرد .. اما برای ضمانت شرمنده ام .. !! حتی حسین - پ که پای ثابت مهمانی های من بود .. خیلی راحت از ضمانت ام شانه خالی کرد .. و آن همکار که خیر من رو می خواست .. گفت : دیدی این ها همه مگسان دور شیرینی هستند .. !! باز به ان ها محبت کن .. !!
بعد از بازنشستگی ...
بعد از بازنشستگی به خاطر مشکلات شدیدی که با ان مواجه بودم .. و دلخوری از مرام دوستانی که یک عمر به یکایک ان ها محبت کرده بودم باعث شد که قید همه همکاران پایگاه رو بزنم .. با استخدام در مجله سروش و حضور در صدا و سیما و ایضآ درج نام بنده در بعضی از تولیدات صدا و سیما و مخصوصآ سریال ها به عنوان مدیر روابط عمومی باعث شد که شاخک های حسی دوستان قدیمی تحریک شده و در جستجوی آدرس من باشند .. !! اما همسرم از من خواسته بود که دور همه این بی معرفت ها رو خط بکشم .. و مدام یاد اوری می کرد که .. در تمام مدتی که مشکل داشتی .. آیا کسی به سراغ ات اومد !؟ و من هم خرف منطقی او را پذیرفتم .. اما حسین - پ تنها کسی بود که خیلی تلاش می کرد من را پیدا کند .. و عاقبت هم موفق شد .. ! یادمه علاوه بر مجله سروش ، در شبکه تلویزیونی تهران علاوه بر روابط عمومی بازبین سریال ها و فیلم های خارجی هم بودم .. ابتدا قصد نداشتیم حسین رو جدی بگیریم .. اما یک شب خیلی درد دل کرده و گفت .. دخترم رو نامزد کردم و هزینه جهیزیه او رو ندارم .. خواهش می کنم کمک ام کن .. خب من دلم برایش سوخت .. مخصوصآ که جهیزیه دختر خودم بهاره رو در یک گوشه اتاق چیده بودیم .. و او ان ها را دید و مرتب آه می کشید .. ! همسرم دلش سوخت گفت .. بهروز کمک اش کن . من اولین کاری که کردم .. او را به شبکه تهران آورده و به او اصول بازبینی رو یاد دادم .. یک هفته هر روز بعد از ظهر تا دیر وقت در استودیو شبکه می ماندیم و من نحوه کار رو آموزش می دادم .. بهش گفتم .. همین کار رو با جدیت انجام بده .. من قول می دهم به اندازه حقوقی که از ارتش می گیری بهت دستمزد برسوم .. منتها باید خیلی دقیق باشی ...
همکاری با شبکه تهران ...
راستش رو بخواهید چون در اون مقطع سرم خیلی شلوغ بود و با تعداد زیادی نشریه همکاری می کردم و سروش و صدا و سیما هم باید می رفتم .. برای کمک به حال حسین هم شده ، کل مسئولیت بازبینی فیلم های خارجی رو به حسین واگذار کردم .. حتی با مسئولان شبکه صحبت کردم تا فیلم های بیشتری در اختیار او بگذارند ... و وجدانم آسوده بود که کار با کلاس و خوبی رو برای حسین پیدا کرده ام . مدتی از این قضیه نگذشته بود .. که یک روز برادران حراست من رو صدا کرده و با شرمساری گفتند .. راستش حسین آقا رو چون شما معرفی کرده بودی .. ما هوای او رو خیلی داشتیم .. و حتی خارج از ساعات مقرر اجازه می دادیم در استودیو بماند .. یک شب که برای بازدید و عرض خسته باشی به سراغ اش رفتیم .. متآسفانه دیدیم که آقا .. فیلم های بسیار مبتذل و زننده ای رو از خارج از شبکه به داخل اورده و مشغول تماشای آن است .. !! ابتدا باورمون نشد .. فکر کردیم قسمتی از صحنه های زننده فیلم های خارجی است .. اما وقتی نام فیلم رو پرسیدیم ، حسابی دست پاچه شده و در نهایت متوجه شدیم از فیلم های صدا و سیما نیست .. و از بیرون خودش اورده است .. خب با این حساب دیگه اون جا نمی توانست کار کنه .. خدا عالمه چندین ساعت اضافه کاری هم بابت تماشای اون گونه فیلم ها گرفته است .. !! بگذریم کلی دعوایش کردم .. با شوخی مسئله را تمام کرده و با پررویی گفت .. من عاشق خبرنگاری هستم .. یک کارت برایم جور کن سئوالات ور هم بنویس تا من برایت مصاحبه کنم .. !! خب من ساده هم دلم به حالش سوخت .. و از ان جا که نیاز به خبرنگار داشتم برایش کارت صادر کرده و با نوشتن سئوالات از او خواستم با یک هنرپیشه آقا مصاحبه کنه .. کلی چانه زد که دوست داره با خانم ایکس گفت و گو کنه .. و من چون نمی خواستم به انگیزه هنری اش خدشه وارد شه ، پذیرفتم .. !!
اولین مصاحبه و ....
هنرپیشه مورد بحث از اون دسته هنرامندان طراز اول سینما و تئاتر بود که معمولآ با کم تر کسی مصاحبه می کرد .. اما به خاطر حرمتی که برای بنده قائل بود و از طرفی اغلب آن ها قلبآ راضی بودند با مجله سروش مصاحبه کنند ، پذیرفته بود تا با یکی از خبرنگاران ما که کسی جز حسین آقا نبود گفت و گو کند .. !! . خانم بسیار نجیب و با شخصیتی است . با همسرش هم که مردی نازنین است سلام و علیک دارم .. تمام پرسش ها رو به دقت براش نوشته بودم .. حتی بهش یاد دادم در موقع پاسخ او ، یکی دو تا سئوال هم از جواب هایی که او داده است بپرس .. کلی سفارش که حسین جان خراب نکنی ها .. !! خلاصه او رو روانه کردم .. چشم تون روز بد نبینه .. شب بود که خانم هنرپیشه به خونه ما زنگ زد .. ابتدا فکر کردم می خواهد توضیحاتی رو برای تکمیل مصاحبه اش تکمیل کند .. به محض سلام کردن .. گفت جناب مدرسی دست شما درد نکنه .. این چه جور خبرنگاری بود که برام فرستادی .. !!؟ مردک الدنگ فکر کرد من زن خیابانی هستم .. !! اولآ اشتباه کردم برای احساس راحتی ، با پوشش معمولی با او صحبت کردم .. اما مردک هیز زل زده بود به پر و پاچه من .. و اصلآ یادش رفته بود برای چه اون جا امده است .. !! و سئولاتی پرسید که شرم دارم مطرح کنم .. بهش گفتم آقای محترم هیچ خبرنگاری وارد مسایل خصوصی هنرمندان نمی شود .. با پررویی هر چه تمام تر جواب داد .. من چون به شما علاقه دارم .. برای خودم می پرسم .. !! دیگه نفهمیدم آن بانوی محترم چه می گوید .. خیس عرق شدم .. مقصر خودم بودم که فکر می کردم آدم شده است .. بگذریم . بعد از عذر خواهی از هنرپیشه خانم ، از او خداحافظی کرده و قول دادم یک جورایی جبران خواهم کرد .. !!
قضیه جهیزیه ..
همان گونه که عرض کردم .. جهیزیه دخترم گوشه اتاق تلنبار شده بود .. چون سال آخر دانشگاه بود . یک روز حسین گرفته و ناراحت خونه ما امد و بعد از کلی چاخان .. به همسرم گفت دو هفته دیگه دخترم رو می برند .. هنوز جهیزیه تهیه نکرده ام ... دخترم خیلی فشار به من اورده است .. دارم دق می کنم .. بعد از رفتن حسین ، همسرم به من گفت : بهروز طفلک حسین گناه داره .. تا ازدواج بهاره خیلی فرصت داریم .. اگه موافق هستی این ها رو بده به او ، وقتی وام گرفت ( قرار بود برایش وام بگیرم ) پول ما را برمی گرداند .. ضمن این که صحیح نیست این همه آه و ناله همراه جهیزیه دخترم باشه .. خب من هم به خاطر دخترش که همسن دختر من بود قبول کردم .. خلاصه بهش خبر دادم تا بیاید جهیزیه بهاره رو ببره .. او با کمال پررویی گفت .. اگه اجازه بدهی من این ها را بفروشم .. پولش رو بدهم دخترم تا با خانواده همسرش برای خرید بروند .. !! بهش گفتم برای من فرقی نداره .. فاکتور اجناسی که خریدیم معلومه .. و بدهی تو تا روز دریافت وام هم مشخص است .. خودت می دونی ... خوشحال و خندان خونه ما رو ترک کرد .. چند روز بعد بعد از ظهر بود .. خسته از اداره تازه به خونه آمده بودم .. و در حال استراحت بودم . که دیدم صدای یالا یالا می آید .. از اتاق بیرون امدم .. مشاهده کردم دو تا دلال گردن کلفت برای قیمت گذاری اجناس آمده اند .. گفتم شما رو کی فرستاده ؟؟ گفتند آقای حسین - پ !! بد جوری عصبی شده بودم .. هر دو دلال مفت خر رو از خونه بیرون کرده و به پایگاه زنگ زدم .. گفتند حسین خبر مرگ اش پرواز رفته است .. پیغام گذاشتم به محض این برگشت ، بگید به خونه ما زنگ بزنه .. !!!
قضیه کارت معافی ...
خلاصه .. حسین آقا اومد و همه جهیزیه رو بار کامیون زد و برد .. بقدری به او اطمینان داشتم که بدون دریافت چک یا رسیدی .. همه اجناس متعلق به دخترم رو بهش دادم .. خوشحال بودم کار ثوابی رو انجام می دهیم .. ما معتقد بودیم . درسته او آدم احمقی است ، اما دختر او چه گناهی کرده است .. !!؟ فقط قبل از ترک خونه طبق فاکتور قیمت اجناس رو حساب کرده و بهش تآکید کردم بعد از گرفتن وام پول من را بدهد .. آخه از طریق یکی از دوستانم در شبکه تهران که عضو هیات مدیره بنیاد مالی بسیجیان بود ، قول گرفته بودم تا وامی برای حسین به ضمانت خودم بگیرم . چند روز بعد حسین خوشحال اومد خونه ما و اعلام کرد .. پرسنلی که ساعت پرواز بالایی در جبهه و جنگ دارند ، یک فرزند آن ها به حکم مقام رهبری معاف خواهد شد .. و مدعی شد خیلی از همکارامون گرفته اند .. من بهش گفتم .. فرصت پی گیری معافی آرش رو ندارم .. چون صبح ها مجله سروش می رفتم و بعد از ظهر ها در تلویزیون فعالیت می کردم .. حسین گفت . من دنبالش می روم .. به شرطی که شیرینی اش رو بدهی .. قبول کرده و گفتم برو از طرف مت پی گیری کن .. باور کنید .. هر روز به یک بهانه از من پول می گرفت .. ! یک روز می گفت باید سکه طلا به اون مسئولی که ساعت پرواز ها رو استعلام می کنه بدهیم .. یک روز می گفت .. به ساعت پرواز های پائین تعلق نمی گیره .. نفری صد و پنجاه هزار تومان باید بدهیم .. !! یادمه با عصبانیت بهش گفتم .. مرد حسابی همه می دونند ساعت پرواز من در منطقه جنگی از همه بالاتر بوده است .. حالا رشوه بدهم که آن را اضافه کنه .. !!!؟؟ با سفسطه خاصی گفت .. فرم ها به هم ریخته .. یکی باید ساعت پرواز های تو رو در بیاورد .. و چون سرشون شلوغه انجام نمی دهند .. همه نفری ۱۵۰ هزار تومان می دهند .. تو صد تومن بده .. بهش می گم تو ساعت پرواز خیلی زیادی داشتی .. !!
تیغ زدن های مکرر ... !!
خلاصه .. چون دست من رو خونده بود که فرصت رفتن به ستاد نیروی هوایی رو ندارم .. هر روز به یک بهانه ای پول درخواست می کرد .. یک بار می گفت ۲۰ هزار تومن پول آژانس برای کار معافی پسر تو خرج کرده ام .. یک بار می گفت .. طرف شیرینی می خواهد .. تا این که یک روز از دستش عاصی شده و گفتم .. آرش به معافی احتیاج ندارد .. الان که بچه است .. بعدش هم خودم خواهم گرفت .. دو روز بعد با کارت معافی پسرم به خونه آمد .. روی کارت قید شده بود به خاطر حضور پدر در جبهه های جنگ شامل لطف مقام معظم رهبری قرار گرفته و معاف شده است . و درشت روی آن جمله " عنایت رهبری " درسته که به بهانه های گوناگون از من زیاد پول گرفت .. اما از این که بدون پی گیری کارت معافی پسرم که اون موقع سوم راهنمایی بود حاضر شده ، خوشحال بودم .. اما یک روز که حواس اش نبود ، از دهان اش پرید که من برای گرفتن کارت معافی فرزند همکاران ، نفری ۳۰۰ هزار تومن می گیرم .. !! دوزاری ام افتاد که همه اون صورتحساب های دروغین برای خودش بوده است .. البته بعد ها که دقت کردم .. دیدم یک لیستی از همکاران رو برای پی گیری داره .. ! تا این که یک روز سراغ آقای " ابراهیم سال افزون " رو از من گرفته و افزود .. او یک زمانی با تو رفت و آمد خانوادگی داشت .. شماره اش رو برایم پیدا می کنی .. ؟ بهش گفتم من مدت هاست با همه دوستان و همکاران قدیمی قطع ارتباط کرده ام .. و خبری از هیچ یک از آن ها ندارم .. یک هفته بعد خودش ظاهرآ پیدا کرده بود .. چون از من خواست به ابراهیم بگویم حسین برای آرش کارت معافی گرفت .. ! من که نمی دونستم چه هدفی در سر دارد .. موضوع رو به سال افزون گفتم .. یک شب دیدم ابراهیم خونه ما زنگ زده و پرسید .. بهروز جان حسین سیصدهزار تومن پول برای دریافت کارت معافی درخواست کرده .. و می گه باید به بچه های ستاد بدهد .. و بعد از گرفتن کارت هم باید یک شیرینی به خودش بدهم .. !! وقتی قضیه رو شنیدم و متوجه شدم از دوستی من برای کلاهبرداری و شیادی سوء استفاده کرده است .. گفتم : ابرام جان من بعید می دونم کارمندان ستاد برای انجام وظیفه شون پولی از کسی تقاضا کنند .. !! و سپس موضوع دریافت پول که از دهان حسین پریده بود رو بهش گفتم .. و پیشنهاد کردم خودش یه توک پا به ستاد نیروی هوایی بره و سر از رشوه در بیاورد .. درست فردای همان روز ابرام دوباره زنگ زده و گفت .. خوب شد گفتی .. اصلآ رشوه ای در کار نیست .. فقط اسم و شماره خدمتی با نوع هواپیمایی که پرواز می کردیم رو به کارمند مربوطه می گی .. سریع ساعت پروازت رو روی کاغذی نوشته و با عکس فرزندت به اتاق بغلی می دهی .. یک هفته بعد هم می روی کارت ات رو دریافت می کنی .. !! خیلی از نامردی حسین شاکی شده .. و برای جلوگیری از سر کیسه کردن سایر همکاران ، لیست او ده - دوازده نفری که حسین پی گیر کارهای فرزندشون بود را به ابرام داده و ازش خواستم سریع به همه خبر بده .. !!

تصویر آقای ابراهیم سال افزون
آخرین حقه حسین ...
من اصلآ به روی حسین نیاوردم که دستش رو شده است . فقط خودش گفت : ابرام به تو زنگ نزد ؟ گفتم نه چطور مگه ؟ گفت قرار بود عکس پسرش رو بده تا معافی اش رو بگیرم .. اما خبری نشده ..!! سپس خیلی خونسرد گفت .. به همه کسانی که ساعت پرواز بالایی در منطقه جنگی دارند ، قراره مدال ایثار به همراه شمشیر مرصع جواهر نشان با ماهیانه پانصد هزار تومن اضافه حقوق .. دوستم لیست رو نشونم داد .. تو نفر سی و چهارم در لیست کلی هستی .. !! با دوستم صحبت کردم اگه یک ماه حقوق ایثار گری رو بهش بدهیم ، اسم ما رو اول از همه قرار می دهد .. و سپس به دروغ نام تعدادی از همکارانم رو برشمرد .. ! از اون جایی که دروغ گو کم حافظه می شه .. بهش گفتم این هایی که نام بردی یک ساعت هم پرواز ندارند .. چه برسه به حضور در منطقه جنگی .. !! مگه یادت نیست که همه گراند بودند .. !!؟؟ برای این که کنف نشه .. گفت : خب پول داده اند .. حوصله بحث با او رو نداشتم که بگم .. مگه نگفتی از لیست آورد بالا .. حالا می گی پول داده اند .. !!؟؟ راستش مدت ها بود که قصد قطع ارتباط با او رو داشتم ، منتظر دریافت طلبم بودم .. القصه .. یک روز زنگ زد که وام حاضر شده است و از من خواست فوری با دسته چک به خیابان زرتشت بروم .. من که می دونستم ممکنه بد حسابی کرده و از من کم کنند ، زرنگی کرده و بهش گفتم تو اول یک چک پنج میلیونی به من بده .. تا من همون مقدار به بانک ضمانت تو رو بکنم .. !! با عصبانیت نگاهم کرده و گفت .. حالا به ما اعتماد نداری .. !!؟ رک بهش گفتم .. نه که ندارم .. ! خلاصه وام گرفته شده .. همون جا بهش گفتم پول من رو بده .. گفت کدوم پول .. !!؟؟ بهش گفتم مگه قرار نبود وقتی وام برات گرفتم پول جهیزیه دخترم رو پس بدهی .. !!؟ گفت پس برویم خونه شما با هم حساب و کتاب کنیم .. !!
بدهکار هم شدم ...
درد سرتون ندهم .. وقتی خونه رسیدیم .. یک صورت حساب بلند بالا در آورده و گفت .. من ۲۵ روز شبکه تهران بازبینی کردم .. می شه این قدر .. !! دو تا مصاحبه برات رفتم .. می شه ایکس مقدار .. دوازده بار کرایه آژانس از پایگاه تا ستاد نیروی هوایی دادم .. این مقدار پوشه و سنجاق و شیرینی به پرسنل ستاد و کوفت و زهر ما .. این مقدار .. و سپس همه رو جمع کرده و با پررویی هر چه تمام تر گفت .. شما باید این پول ها یی که خرج کردم به من بدهی .. پول جهیزیه بهاره خانم هم شیرینی کارت معافی .. !!! دیدم این بابا نه معرفت سرش می شود .. نه خجالت حالیشه .. نه حرمت نان و نمک رو می دونه .. نه منطق داره که بخواهم با او بحث کنم .. با اشاره همسرم دستش رو گرفته و با یک اردنگی از خونه ام بیرون کردم .. فقط در حال رفتن بهش گفتم .. حقوق فیلم مبتذل نگاه کردنت رو هم به حساب من گذاشتی .. !!؟؟ و برای همیشه با او بریدم .. بعد ها از زبان همکاران دیگرم شنیدم که به سر خیلی ها کلاه گذاشته است .. البته شنیدم همه را پس داده است .. ظاهرآ پسرش که گواهینامه نداشته ، ماشین یکی از همسایگان رو گرفته و ضمن چپ کردن خودرو ، یک نفر عابر رو هم می کشه .. و مقرر شده که میلیون ها تومن دیه به خانواده متوفی بدهد .. !! بله دوستان .. خدا جای حق نشسته .. من ده برابر همان جهیزیه از خداوند گرفتم .. و با آبرومندی دخترم رو روانه خانه بخت کردم .. خدا هم دامادی بسیار نجیب ، مومن و با اخلاق نصیب خانواده ام کرد .. در حق او هم علی رغمی که آبرویم رو برده بود .. خیلی محبت کردم .. تا شاید به راه راست برگرده .. اما وقتی دیدم خیلی بی چشم و رو است .. برای همیشه قطع رابطه کردم .. و تا زنده ام هرگز نمی خواهم نگاه ام به نگاه اش بیفتد .. !
*******
سخنی با شما ...
دوستان نازنین .. همان طور که مستحضر هستید ، ممکنه بعضی از خاطرات فاقد جذابیت های بیانی یا حتی کشش های روایی باشد .. اما فراموش نکنید هدف اصلی از درج مطالب و رویداد های قدیمی صرفآ نشان دادن شرایط اجتماعی ، روابط انسان ها و حتی آگاهی نشان دادن آسیب های اجتماعی است . امیدوارم در آینده با دستی پر در خدمت یاران باشم .. ضمنآ به اطلاع می رسانم متآسفانه مطلب بخش ترجمه به دلیل آماده نبودن تکراری تقدیم حضورتون شد . امیدوارم پوزش بنده رو بپذیرید .
در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .
بهروز مدرسی
این پست ساعت ۵:۳۰ دقیقه بامداد چهارم اسفند ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .
پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران 
آرشیو سایت اينجا آرشیو وبلاگ اینجا
First Military Flyer To Become President Of The United States, 1988:
George Bush was the first rated military combat pilot to be elected President of the United States. Bush enlisted in the United States Navy on June 12, 1942, his 18th birthday. He became the youngest pilot in the Navy when he received his wings and a commission in June 1943. While on active duty during World War II, Bush flew bombers in the pacific campaign. His Grumman TBF "Avenger" torpedo plane was hit by anti-aircraft fire and shot down in September 1944 over the Bonin Island of Chichi Jima, 600 miles south of Japan. Bush was sole survivor of the three-man crew and was rescued by the Navy submarine USS Finback. He was awarded the Distinguished Flying Cross plus three Air Medals for his courageous service. Bush was elected to the U.S. House of Representatives in 1966 after a successful career in the oil industry. He was later appointed Ambassador to the United Nations, first post-war Ambassador to China and Director of the Central Intelligence Agency. He served as Vice President for two terms under President Ronald Reagan and was elected 41st President in 1988.
Source:www.firstflight.org BY:Alireza Sadeghi
ترجمه فارسی:
نخستین خلبان نظامی که رییس جمهور شد:
جورج بوش (پدر) نخستین خلبان رزمی بود که بعنوان رییس جمهور آمریکا انتخاب شد."بوش" در 12 جون 1942 در هجدهمین سال تولدش وارد نیروی دریایی آمریکا شد و در جون 1943 پس از دریافت گواهینامه خلبانی جوانترین خلبان نیروی دریایی گشت.در زمان خدمتش در جنگ جهانی دوم در نبرد در اقیانوس آرام با یک بمب افکن پرواز می کرد.در سپتامبر 1944 هواپیمای "گرومن" وی توسط آتش ضد هوایی بر فراز جزیره "بنین" در "چیچی جاما" در 600 مایلی جنوب ژاپن ساقط شد.در میان سه خدمه "بوش" تنها نجات یافته بود که توسط زیر دریایی آمریکایی "فین بک" نجات یافت .وی صلیب لیاقت پرواز بهمراه سه مدال نیروی هوایی را بخاطر خدمات شجاعانه اش بدست آورد.در 1966 "بوش" پس از یک دوره کار موفق در صنعت نفت به مجلس نمایندگان آمریکا راه یافت.پس از آن سفیر آمریکا در سازمان ملل شد و همچنین نخستین سفیر آمریکا پس از جنگ در کشور چین و پس از آن به ریاست سازمان "سیا" گماشته شد.وی 2 دوره معاون رییس جمهور "رونالد ریگان" بود و در سال 1988 چهل و یکمین رییس جمهور آمریکا شد.
منبع:www.firstflight.org گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

تعبیر یک خواب
اصل خبر این است " بر اساس فراخواني که به منزل بازنشستگان نيروهاي مسلح ارسال شده، شرکت سرمايهگذاري ساتا با همکاري شرکت ليزينگ خودرو سپهر پارس وابسته به شرکت غدير، در نظر دارد خودروهاي سنگين کشنده بنز مدل 360/Axor1843LS ساخت کشور آلمان را با سود 17 درصد به متقاضيان واحد شرايط در سال 88 واگذار کند . " اگر چه حکم همین شوفری هم به منزل حقیر نرسیده است .. و شاید حکم شاگرد شوفری یا شاگرد مکانیکی آن به در شکسته منزل ما ارسال شود ، لذا همین امر چنان ذوق زده ام کرد .. که از شما چه پنهون در خواب دیدم به اتفاق تنی چند از همکاران بازنشسته ام به ترتیب از چپ آقایان : ابراهیم فولادوند ( خوزه خوره فری لوز ) ، جهانگیر خان قمچیلی ( عامل انگلیس ) ، رضا مسیبی ( آقا رضا جهود ) ، حسین اسد ( ملقب به جسد ) ، علی خزایی ( پینیکویو ) و اینجانب بهروز مدرسی ( سون استرایپ ! ) و نشسته در کامیون آق تقی مهدوی ( دل مشگی ) و عزیزان نشسته در قسمت بار که متآسفانه تصویرشون رو نداریم آقایان : ابرهیم سال افزون ، فیروز بهمن مومنی ، ماشالله مداح ، صفرعلی سویری ، جهانگیر ناصری ( راننده کامیون ) .. در مراسمی برای دریافت اجالتآ لوله اگزوز کامیون های بنز حضور داریم .. ! ضمن تبریک به آقایان یاد شده .. امیدواریم بقیه قطعات هم هر چه زودتر برسد .. با سپاس از همه عزیزان حاضر در مراسم .. اسامی دوستانی که در کامیون بغلی حضور دارند ، بعدآ اعلام خواهد شد ..
بزودی

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )
شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا




















کاپیتان مدرسی عزیز درود فراوان بر شما.
این جور آدم ها در حقیقت زالو هستند،و معمولا اکثر افراد در زندگی خود با چنین کسانی برخورد می کنند.
بهترین راه و روش مقابله با آن ها به نظرم طرد کردن آنان از خود می باشد.
پست جالبی نوشتید کاپیتان به خصوص که رگه هایی از طنز هم در آن وجود داشت مثل(( تحریک شاخک حسی دوستان)) که واقعا از خنده روده بر شدم.
در مورد شعر زیبایی هم که اول پست نوشته بودید،در جایی دیگر هم شاعر چه زیبا سروده:دشمن دانا که غم جان بود...بهتر از آن دوست که نادان بود.
راستی کاپیتان در پست قبلی که یه نفر با نام جعلی کامنت گذاشته بود و همچنین در مورد کامنتهای بعضا دور از ادبی که بعضیها می گذارند و باعث رنجش شما می شوند،توجه جنابعالی را به این بیت از حضرت حافظ جلب می کنم:دلا ز طعن حسودان مرنج و واثق باش..که بد به خاطر امیدوار ما نرسد
جناب مدرسی عزیز باور بفرمایید گاهی اوقات که می بینم پست جدید شما فقط تا عصر همان روز حدود 7500 بازدید کننده دارد،اشک شوق از چشمانم سرازیر می شودونه تنها من،که تمامی خوانندگان فهیم سایت در دل محبوبیت شما را تحسین می کنیم.
از این که کامنتم طولانی شد از شما پوزش طلبیده و شما را به خدای منان می سپارم.
با تشکر و ایام به کام
پاسخ
سرور گرامی جناب آقای جوهری نازنین
با سپاس از کامنت به جا و سراسر آموزنده .. واقعآ استفاده کردم .
باور کن خیلی خوشحالم که دوستان فرهیخته ای چون شما از مطلب نه تنها انتقاد نمی کنند ، بلکه تعریف هم می نمایند ..
جناب جوهری .. فکر کنم قبلآ هم توضیح داده ام .. که موقع نگارش خاطرات قدیمی .. چون حس اون ایام رو می گیرم .. همین جوری چشمانم رو بسته و تایپ می کنم .. !! فقط بعد از هر خط یک نگاهی می کنم تا کلمات اشتباه درج نشده باشد .. اما هرگز پاراگراف ها رو بازخوانی نمی کنم .. ! چون با شناختی که از حساسیت خودم دارم .. بار ها باید جملات رو عوض کرده و هی تغیر بدهم .. مشکلی نسیت .. اما وقتی که بعد از انتشار سرفرصت می خوانم ، فاقد جذابیت های لازم است .. چون از حالت مستند گونه خارج می شود .. ! از این رو به همین روشی که عرض کردم .. خاطرات رو می نویسم .. گاهی بین ان ها به خاطر زنگ تلفن همراه یا دیالوگ معمولی همسرم با من ، باعث می شود رشته کلام از دستم خارج شده و دیگه اون حس قبلی رو نداشته باشم .. ! به همین دلیل اغلب زمان نگارش مطالب پست خیلی طولانی می شود .. !! به عنوان مثال .. خاطره اول را یک شب تا صبح نوشتم .. و بخش بعدی اش رو دیشب شروع کردم .. ساعت 3 بامداد حس ام قطع شد .. و مجبور شدم ساعت چهار و نیم صبح ادامه دهم .. ولی خوشبختانه تا 6:30 بامداد ادامه یافت .. و من اشتباهی ساعت اتمام کار رو پنج و نیم نوشتم .. .. ! این ها رو عرض کردم تا بگویم .. اگه در حین خواندن مطلب با اشتباهاتی لپی مواجه شدید .. یا این که در افعال نواقصی وجود داشت . به حساب همین مستند نویسی ام بگذارید .. !!
راستش رو بخواهی .. مطلب نویسی ما هم شده عینهو زن های حامله .. !! چطور اون ها وقتی کاری می خواهند انجام دهند .. دنگ و فنگ زیاد داره .. کار من هم همین جوره .. !! بعد از انتشار وقتی مطلب رو خواندم ، متوجه دو سه تا اشتباه تایپی و لپی شدم .. که جا داره از همه دوستان عذر خواهی کنم . دلیل اش همین است که عرض کردم
در مورد دوستان زالو صفت و کامنت گذاران جعلی .. حق باشماست . مثلآ شخصی بدون درج نام یا ای میل .. مثلآ می نویسه علی .. بعد همین اسم مجازی از من کلی پرسش های طبقه بندی شده می پرسه .. !! وقتی هم با احترام توضیح می دهم که محدودیت ام چیست .. با نام های دیگری .. یا با اسامی سایر کاربران پیغام می گذارند .. !! البته خیلی سعی می کنم اهمیت ندهم .. !!
جناب جوهری گرامی .. از این که این همه صمیمانه به فکر سایت خودتون هستید ، قلبآ سپاسگزارم
ممنون از حضور پر بارتون
سلام جناب مدرسی عزیز
واقعا بعضی از دوستان روی دشمن رو هم سفید می کنن. من هم یه ماجرایی شبیه ماجرای شما داشتم. زمانی که تازه ازدواج کرده بودم و حدود ۲۴ سال سن داشتم. یه سال اول ازدواجمون که گذشت و مجبور وبدم خونه رو عوض کنم. شب قبل از اسباب کشی یکی از دوستان قدیمی اومد در خونه و گفت که فردا صبح چک دارم ۲۰۰ تومن بده تا ظهر بهت می رسونم. من هم بهش دادم و تاکید کردم که فردا اسباب کشی دارم و حتما تا ظهر برسونه. اون هم پول رو گرفت و رفت و فرداش که تماس گرفتم وعده سرخرمن داد و بعدش فهمیدم همین بلا رو سر چند تا دیگه از دوستان اورده و من هم دورش رو خط کشیدم مخصوصا این که متوجه شدم به مواد مخدر هم اعتیاد پیدا کرده.
این جور دوستی ها رو هر چه زودتر خاتمه بدیم کمتر ضرر می کنیم.
برای شما آرزوی موفقیت و سربلندی و سلامتی دارم.
در ضمن خیلی دلم می خواد در زمان نمایشگاه بیام و شما رو ببینم ولی نمی دونم می تونم مرخصی بگیرم و بیام یا نه. اگر خدا خواست حتما میام.
شما هم اگر مشهد اومدین حتما به من خبر بدین.
پاسخ
مهدی جان عزیزم .. بله حق با شماست .. واقعآ ادم با داشتن چنین دوستانی ، نیاز به دشمن ندارد .. واقعیت این است که همه در اطراف خود با این گونه ادم های شارلاتان بار ها برخورد کرده است .. باید خیلی مراقب بود و به قول شما دورشون رو خط کشید ..
اشاره ب مواد مخدر کردی .. راستش رو بخواهی این بنده خدا هم به این درد دچار شده بود .. ! البته من بعد ها متوجه شدم .. و گرنه هرگز با او معاشرت نمی کردم .. بعد از بلاهای رنگارنگی که به سرم اورد .. یکی ندا داد .. که او به خاطر آلوده شدنش این جوری شده است .. !!
مهدی جان .. امیدوارم شما یاران صمیمی رو یک روزی ملاقات کنم .. نمایشگاه نشد . حتمآ در مشهد خدمت خواهم رسید
با سپاس از شما
سلام آقای مدرسی
پست آموزنده ای بود ولی یک نکته برای من گنگ بود در مورد حسین دومی در قسمتی فرموده بودید که همه دوستانی که با شما رفت و آمد داشتند را دعوت کردید و در نهایت هیچ یک حاضر نشدند ضمانت شما را بکنند آیا آقا فیروز مومنی و آقای مداح هم جز آنها بودند چون من همیشه فکر میکردم این دو نفر از دوستان خیلی نزدیک شما بودند و قاعدتا باید در مهمانی های شما حضور داشته باشند.
در ضمن اگه میشه معنی لقب خودتون (سون استرایپ ) را بگید. ضمنا چرا به جهانگیرخان میگفتید عامل انگلیس.
قربان شما
علی از کانادا
پاسخ
علی جان عزیز و گرامی
به نکته بسیارجالبی اشاره کردی .. که من فراموش کردم توضیح بدهم .. !!
اون همکار دلسوز من منظورش افرادی مثل حسین و نظیر او بود .. که به قول معروف مفت خوری می کردند .. !! و گرنه جناب مداح و قیروز مومنی بی نهایت انسان های بزرگواری هستند .. بی شوخی می گویم .. جان هم بخواهم می دهند .. ما جز ناموس .. زندگی مون متعلق به همدیگر است . من اصلآ با این دو تعارف و رودر بایستی نداشته و ندارم .. این ها دلسوز ترین دوستان خانوادگی بنده هستند .. دیگر جناب تقی مهدوی است .. که در یکی از پست ها عکس او را منتشر کردم .. واقعآ جانم رو به ایشون می دهم .. عین برادرم حتی نزدیک تر از برادر می مانند . صحبت همان همکاری که به اون صورت رفت و امد نداشتیم .. ولی در ایامی که بوتیک داشتم او از پرسنل پایگاه بود .. برایم جنس می اورد و بعد از فروش پولش رو می دادم .. او خیلی از دست نارفیقان حرص می خورد ... ! و بعد از مدت ها بنده خدا یک روز گفت .. اجازه می خواهم موضوعی رو بهت بگم .. احساس می کنم هیچ کدام از این آقایون که هر روز دور برت می پلکند .. دوست واقعی نیستند .. و سپس در حضور خودم ثابت کرد .. !! ممنون که اشاره کردی .. جایگاه آقایان .. مداح ، فیروز ، جناب مهدوی واقعآ با بقیه فرق می کنه ..
در مورد لقب .. داستان آن خیلی طولانی است .. که عرض می کنم
در مقطعی از ایام جنگ .. برای روحیه دادن به خودمون ، یک مدتی تصمیم گرفتیم به جای اسم دوستان ، با نام مادرشون خطاب کنیم .. !! مثل .. پسر فاطمه خانم .. پسر اقدس فلان .. البته اغلب اسامی مادران یک پسوند هم داشت .. که حاکی از شخصیت فرزنداشون بود .. مثلآ به مادر فیروز می گفتیم .. حاجیه خانم زبل .. !! یا عزیز خانم انجیر فروش .. معمولآ هم من و یکی دو تن از دوستان برای بچه ها لقب انتخاب می کردیم .. !!خلاصه عالمی داشتیم علی جان .. واقعآ بهترین دوران زندگی ام زمان جنگ و شوخی هایی بود که با همکاران می کردیم .. !!
اما جهانگیر خان .. که بی نهایت بچه محجوب و مومن و با خدایی است .. اما تیپ او با چشمان آبی اش .. دقیقآ شکل انگلیسی ها می ماند .. !! خب با عینک و آن تیپ مشکوک اش .. دوستان خصوصی او رو آقا جاسوس خطاب می کنیم .. !! البته چون ادم به اصطلاح حزب الهی دو آتشه است .. تنها یکی دو نفر از جمله بنده حرآت شوخی با او رو داریم .. ولی کلآ انسان سالم .. درستکار و مهربانی است ..
امیدوارم پاسخ شما رو داده باشم ..
بعد از این که کامنت رو خواندی .. خبرم کن تا اون قسمت شوخی با مادر رو حذف کنم .. اخه ممکنه بعضی ها یک جور دیگه قضاوت کنه .. من که مشکلی ندارم .. اما حوصله پاسخ ندارم
ممنون عزیزم
شاید باورتون نشه ولی من با سن کمی که دارم از این نا رفیقی ها زیاد دیدم. چون از اواخر 17 سالگی سر کار می رفتم و خیلی سریع به لطف پروردکار رشد کردم دارای حقوق خوبی بودم. همین امر باعث شده بود دوستان زیادی که همه هم سن و سال من و کاهی بزرکتر از من بودن به خاطر صفت دست و دلبازی ام همیشه دورو برو باشند. به طوریکه همه جور خرج و هزینه ای را من بدون ذره ای دریغ به گردن می گرفتم. به خاطر این که زود تر وارد اجتماع شده بودم به همه آن ها تا جایی که عقلم می رسید کمک می کردم. این کمک ها شامل هر کسی می شد که شاید 5 دقیقه بود با آن ها آشنا شده بودم. بدون در یافت وجهی به راحتی به سفارش اطافیان به دوستان آن ها درس می دادم و یا خیلی از آن ها رو به جایی برای کار معرفی می کردم. از خود تعریف نمی کنم ولی با اینکه سن خیلی کمی داشتم ولی برای افراد 23 تا 30 سال هم کار پیدا می کردم. ولی با این حال هر وقت به مشکل بر می خوردم همه این افراد نا پدید می شدند و در زمانی که من دوباره سروسامان میگرفتم انگار که بو کشیده باشند دوباره باز می گشتند. من هم بدون این که به روی مبارگشان بیاورم باز هم هر چه داشتم در طبق اخلاص می گذاشتم. یادم نمی رود در مشگلات اخیر در شرایطی که زندکی ام به مو بسته بود هیچ کس قدمی برایم بر نداشت.
آقای مدرسی عزیز و برادر دوست داشتنیم من هم مثل شما ضربات زیادی خورده ام ولی یک چیز را خوب یاد گرفته ام. فرو بردن خشم در لحظه عصبانیت و مهمتر از آن خوب بودن به جای همه آدم های بد. من از همین جا به همه آن هایی که من بد کردهاند می گویم که اگر هزار بار دیگر هم به من بد کنند باز مثل بهروز مدرسی به شما خوبی می کنم و کینهای به دل نمی گیرم. بد می تواند خوب شود ولی خوب همیشه خوب می ماند.
پاسخ
شهاب عزیز و گرامی
جز این از شما انسان بزرگوار نمی شود انتظاری دیگر داشت .. آفرین به مرام و بزرگواریت .. بله شهاب جان همین گونه است که فرمودی .. نارفیقان فقط انسان رو برای پول می خواهند .. ! و شاید باورت نشه .. بعد از این که سکته کردم . عملآ رک به من در پاسخ به سئوالم که چرا دیگه نمی آیید .. گفتند دیگه چه فایده .. پرواز نمی روی برای ما ماهی یا سفارش بیاری .. !!
و اون همکار خییر هم از این صفات آن ها لج اش گرفته بود .. ولی همان گونه که عرض کردم .. سعی می کردم با خوبی پاسخ بدی های آن ها رو بدهم .. یکی از همین نارفیقان .. رفته بود حفاظت اطلاعات ارتش سوسه اومده بود که این بابا با همسرش می ره سوئیس دیگه برنخواهد گشت ... !! وقتی دلیل اش رو پرسیده بودند گفته بود .. او ذاتآ امریکایی است .. عطر می زنه .. سه تیغه صورت اش رو اصلاح می کنه .. با همه شوخی می کنه ... و غیره .. و باعث شد حالم روز به روز بد تر بشه .. و اگه خدا بیامرز تیمسار دادپی شخصآ دنبال کارم رو نمی گرفت .. الان هفت کفن پوسانده بودم .. !! و این حقیقتی است که هرگز از یاد نمی برم .. اما به جان نوه هایم .. نه تنها به رویش نیارودم .. ضمانت بردار زاده اش رو برای استخدام در نیروی هوایی انجام دادم .. که خودش اومد عذر خواهی کرده و گفت کار او بوده که سنگ توی اعزام من دوانده است .. و سپس شرح داد که چه چیزهایی اون جا گفته است .. !! هیچ چیزی مثل خوبی نیست .. ادم پاسخ اش رو از خدا خواهد گرفت .. اگه بدونی از چه حوادث خطرناکی جان سالم به در بردم .. !!؟
خوشحالم که شما هم انسانی با مرام و نیکو کار هستی .. خدا خیرت بدهد
به دوستی با شما افتخار می کنم
سلام عمو بهروز
دلم برای خاطراتتون تنگ شده بود(چشمک)
راستش این مطلب به قدری آموزنده هستش که نمی شه هیچی در موردش گفت! بله واقعا بعضی ها از خوب بودن آدما سوءاستفاده می کنن و نکته ی جالبترش همینه که به روی مبارک هم نیاورده و طلبکار هم می شن!
از اینکه هر وقت میام توی سایت شما و میبینم هنوز کسی هست که به یاد ما جووناس امیدواری میگیرم
همواره در کنار خونوادتون سرحال و قبراق و شاد باشین
بدرود
پاسخ
فدات بشم امیر نازنین
خوشحالم از مطلب کسالت اور بنده خوشت اومده است
امیر جان .. من خوشحالم که در خدمت دوستان نازنینی چون شما هستم
من مخلص یکایک جوانان این مرز وبوم در هر کجای دنیا هستند .. می باشم .
به دوستی با شما بزرگواران افتخار می کنم
ممنون از کامنت
سلام عمو بهروز
اولا كه دستگيري عبدالمالك ريگي جنايتكار رو به شما تبريك ميگم...دوم اينكه بابا چرا اينقدر ساده بودين شما...از نحوه صحبتاش معلوم بوده كه كلاهبردار بوده...سوم بابت اينكه داماد خوبي داري خيلي خوشحالم باور كن بعضي از همسايه هاي ما دخترهاي دسته گلشون رو دودستي انداختن تو...ببخشيد...نزديك بود حرف بد از دهنم در بره...خوب اينهم از الطاف خدا به شما و خانواده محترمه...راستي اينكه خانم شما شخصيت طرف رو فهميدهچيز جالبيه واقعا بعضي خانمها حس غريبي دارن...
با تشكر
پاسخ
آرش عزیزم .. ممنون از شما
راستش اوایل این گونه نبود .. و گرنه مگه مرض داشتم با او رفت و امد خانوادگی داشته باشم .. !!؟
کم کم عوض شده بود .. خب من می دونستم که زرنگی می کنه .. اما هرگز به حساب بدجنسی اش نمی گذاشتم .. اما بعد از اتفاقاتی که در شبکه پنج رخ داد .. شخصیت اش رو متوجه شدم .. و واقعا قصد کمک اش رو داشتم .. چون دیگه صحبت نون نمکی بود که خورده بودیم .. و باید به او کمک می کردم .. حتی در ایامی که مرا تیغ می زد .. مثل روز برایم روشن بود که دروغ می گوید .. اما همان طور که گفتم .. چون می دونستم مشکلات مادی داره .. و بر عکس من چند تا بچه قد و نیم قد داشت .. از طرفی من دست و بالم خیلی باز بود .. خب به حساب وظیفه می گذاشتم .. و گرنه ادم هر چه هم بلانسبت ببو باشه .. بعد از یکی دو بار کلک خوردن .. می دونه طرف شارلاتانه ..
در مورد دامادم .. واقعآ خدا رو بار ها شکر می کنم .. چون عملآ دیده ام داماد بعضی همکارانم چه جوری هستند .. یا بلانسبت خانم بازند .. قمار باز .. مشورب خور .. و کلا ادم های لات و بی شخصیتی هستند .. که دوستانم خجالت می کشند بگویند فلانی دامادم است .. اما خدا روشکر همه از شخصیت دامادم تعریف می کنند .. اولآ خیلی سالم است . انسان بسیار معتقد و دلسوزی است .. به همه کمک می کنه .. از همه مهم تر حرمت همه رو داره .. به جان نوه هایم .. انگار همین دیروز اومده خواستگاری .. !! یعنی این قدر محجوب به حیاست .. از قدیم گفته اند داماد خوب از اولاد بهتر است
در مورد همسرم .. باید عرض کنم .. او خیلی روانشناس ماهری است .. با یک نگاه آدم ها رو و شخصیت درون ان ها رو تشخیص می دهد
ممنون آرش عزیزم
سلام عمو بهروز
يه چيز رو بدون تعارف بگم سايت شما درس زندگيه...معتاد شدم به سايتتون
در مورد اون خاطره دوران دانش آموزيتون و دختر فراري و اينها خيلي خوبه كهما ها بدونيم چه جوري بوده اون زموناو...
من 14 دهم امتحان دارم...عمو تا اون موقع اين خاطره رو بزاريد...
پاسخ
محمد علی جان
فدای روراستی و صداقت شما بشم
چشم عزیزم .. به خاطر گل روی شما هم که شده حتمآ مطلب بعدی ام را اختصاص به ان پست می دهم .. تا با خیال راحت فرصت مطالعه داشته باشی
پسرم .. درس هایت رو حسابی بخوان .. برای وب گردی همیشه فرصت است .. اما فرصت درس خواندن در زمان مفید خودش دیگه بدست نخواهد اومد
من مخلص دوستان نازنینی مثل شما هستم
مواظب خودت باش پسرم .. خیلی دوستت دارم
منتظر شنیدن خبر قبولی ات هستم عزیزم .. تا حسابی خوشحالم کنی
ممنون از کامنت شما
حجتالاسلام و المسلمين ابراهيم حميدي در گفتوگو با خبرنگار حقوقي ايسنا، در تشريح نحوه دستگيري عبدالمالك ريگي، اظهار كرد: ريگي در حال مسافرت به يكي از كشورهاي حوزهي خليج فارس بود و از آنجا كه از كريدور هوايي ايران استفاده ميكرد اين موضوع با انجام كار اطلاعاتي توسط سربازان گمنام امام زمان (عج) شناسايي و هواپيما در يكي از مراكز استانهاي كشور به زمين نشست و وي دستگير شد.
http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=87336
پاسخ
علیرضا جان .. باورت می شه من اصلآ نه رادیو گوش می کنم .. نه تلویزیون تماشا می کنم .. نه روزنامه می خونم .. !!؟؟
شب و روزم رو این سایت گرفته است .. یا در حال پاسخ به کامنت های وبلاگ و سایت و ای میل هستم
یا سرگرم جستجوی تصاویری مرتبط برای پست جدیدم ، بعد طراحی و تنظیم هارمونی زیبا شناسی اش هستم
دست اخر هم پشت میز کامپیوتر و سرگرم نگارش مطلب پست جدید
اگه در این بین فرصتی پیدا کنم .. رفتن به کرج و دیدن نوه هایم است .. ! این شده زندگی من !
البته من این بابا رو نمی شناختم .. بعد از به شهادت رسیدن مظلومانه تنی چند از سرداران سپاه .. از سابقه او آگاه شدم .
فقط می تونم حدس بزنم .. چه جوری و با چه درایتی و با چه زحمت شبانه روزی دشوار و کار اطلاعاتی بسیار دقیق و کنترل از راه دور تمام حرکات وی .. و انالیز هر حرکت اش با مطالعه زیاد و و اعتقاد به هدفی که بچه ها در تمام این مدت در کمین بودند .. سبب دستگیری مهره ی این چنینی می شوند .. !! و گرنه به زبان آسان می آید که هواپیما در خاک ما نشسته و به آقا گفته اند .. بفرمایید پائین تا چند تا سئوال از شما بپرسیم .. !!!
راستی یکی دیگه از دوستان هم این موضوع رو مطرح کرد .. متآسفانه فراموش کردم پاسخ او را که فکر می کنم آرش عزیز بود ، بدهم .. از همین جا از آرش جان پوزش می خواهم ..
سلام عمو بهروز
این دومین بار هست که مزاحمتون میشم.واقعا" که مطالبتون در اطلاع رسانی به جوانانی همچون بنده بسیار آموزنده و پر بار هستند.تجربیات گرانبهایی که در قالب خاطرات زندگیتان در سایت درج میکنید ذهن بنده را نسبت به بسیاری از مسایل روشن کرده و باعث شده از وجود تاریکی ها و نقاط کور زندگی هم با خبر باشم و مطمئنم بسیاری از خوانندگان سایت هم مثل من با خواندن این مطالب و بهره گیری از تجربیات با ارزشتان با ذهن بازتری زندگی خواهند کرد.خدا را شکر که سعادت آشنایی با شما و سایتتان را پیدا کردم و هر روز با خواندن مطالبتان به زندگی امیدوارتر میشوم.امیدوارم همچنان زنده و سربلند به زندگی پربرکت خود ادامه دهید.ای کاش تهران بودم و میتونستم در زمان برگزاری نمایشگاه هوایی برای ملاقاتتون به غرفه شما بیام.در اخر بگم که این پست اخری خیلی جالب بود و من هرگاه پست جالبی رو بخونم حتما" با درج یک نظر ازتون تشکر خواهم کرد.در ضمن اول این پست در نوشته ای درج کردید که میخواهید خاطره اتان از اشنایی با یک دختر فراری را درج کنید اما دودل هستید باید به عرضتون برسونم بسیاری از جوانان به دلیل سادگی و خام بودن ممکن است خدای نکرده اسیر هوا و هوس بشوند.پس بهتر است بدون ترس و دودلی خاطره مذکور را هم به رشته تحریر در اورید تا بار دیگر از تجربیات گرانبهایتان مستفیض بشویم.انشاالله.
با آرزوی شادکامی و موفقیت
پاسخ
سامان عزیز و گرامی
برای بنده هم جای بسی افتخار و خوشحالی است .. که جوانان اگاه و نازنین کشور عزیزم ایران با نوشته های حقیر ارتباط برقرار می کنند
سامان عزیزم .. باورت می شه .. روز نخستی که به قصد تفنن و سرگرمی کار وبلاگ نویسی رو آغاز کردم .. اصلآ انتظار ادامه کار رو نداشتم .. ! چون قبل از ان هم چندین بار اقدام به ثبت وبلاگ هایی کرده بودم .. اما وقتی بعد از اولین پست ..که در حقیقت اعلام حضورم بود ، دختر خانمی اگه اشتباه نکنم به نام الهام برایم آرزوی موفقیت کرد .. همین کلام کوتاه او بقدری در من تآثیر مثبت گذاشت که از آن به بعد نتوانستم از این دلمشغولی ام جدا شوم .. !! و عاقبت تبدیل شد به کل زندگی ام .. !! بعد از ان تنها مشکل و دغدغه ام حفظ ارتباط با مخاطبان بود . نمی دونستم چی بنویسم .. ؟ از چه سخن بگویم .. همین کامنت ها .. ابراز محبت ها سبب شد گام های بعدی رو هدفمند تر بردارم .. و به کمک شما یاران فرهیخته راه ام رو پیدا کردم . اگر چه هنوز هم به خط مش مستقلی در باب موضواعت نرسیده ام .. اما همین از این شاخه به ان شاخه پریدن هایم به خاطر دو اصل .. حرمت به خوانندگان و صداقت در بیان مورد توجه قرار گرفته است .. منظورم این است .. برقراری ارتباط های عاطفی با شما جوانان نازنین موجب دلگرمی و علاقه روز افزونم به حفظ این دوستی ها شده است ..
این همه مقدمه گفتم تا عرض کنم .. من باید از شما یاران همدل و صمیمی تشکر کنم که باعث ادامه کار و درج خاطراتم شدید .. از همه شما دوستان فرهیخته ام صمیمانه تشکر و قدردانی می کنم ..
ایام به کام
قسمت دوم
( سایت هوافضا )
سقوط در چهلمين پرواز
آرايش هوائي گروه در هنگام پرواز
همراهانم در اين ماموريت عبارت بودند از: " ستوان بالازاده" - " سروان اكبري" - "ستوان مظفري"
مسير پروازي در خاك دشمن پوشيده از كوههاي بلند و جنگلهاي انبوه بود. مجبور بوديم از لاي دره ها و ارتفاعات پرواز كنيم. بايد از ديد رادارها محفوظ مي مانديم. برخلاف ماموريت قبل، در ارتفاع كمي كه پرواز ميكرديم، ديد رضايت بخش و قابل محاسبه نبود. امكان درگيري با هواپيماهاي دشمن زياد بود اما هرچه دسته به كركوك نزديكتر ميشد تمام جهات را،چپ و راست و عقب و جلو و تا جائيكه در ديد بود پي در پي مراقب بودم. از هواپيماهاي دشمن خبري نبود، با هيجاناتي چون روز گذشته هر لحظه به هدف نزديكتر ميشدم .چون در نظر داشتم از طرف راست به پايگاه حمله كنم كليه نفرات را به سمن چپ هدايت كردم و به همگي علامت دادم كه موتورها را در موقعيت 100 درصد قرار دهند و سرعت را به حداكثر برسانند.
آرايش هوائي گروه در هنگام شروع حمله
يك دقيقه اي هدف، در راديو گفتم:
- نادر فلايت جهت حمله آماده . سپس:- پاپ !
و آنگاه اوج گرفتم و در ارتفاع مشخص بمباران ، باند پروازي دشمن را زير پا مشاهده كردم و بي وقفه به طرفش شيرجه كردم.
ضدهوائي هاي دشمن از هر طرف شروع به شليك كردند و منظره اي شبيه مناظر آتش بازي را توليد كردند و من در وسط شعله هاي اين بازي بودم. اما ديگر از ضد هوائي ترس نداشتم و تنها به هدف مي انديشيدم و به اينكه از فاصله مطلوب نقطه معلوم را هدف سازم. به ارتفاع معين تخليه كه رسيدم، دكمه را فشردم و بمب را روي هدف رها ساختم. بقيه افراد هماهنگ با من وظيفه شان را انجام دادند. تمام اين كارها بيش از يك دقيقه بطول نينجاميد . يك دقيقه در ميان آتش گلوله هاي بي امان دشمن ! و پس از رها كردن بمبها از هواپيما انگار احساس ميكردم هواپيمايم سبك شده است. آتشبارهاي دشمن بي امان شليك ميكردند، سالم گريختن از ميان ان همه گلوله هدف بعدي بود.
نماي مراحل يك حمله هوائي: 1- اوجگيري (پاپ) 2- شيرجه 3- گريز
اينكار را با چند گردش تند با موفقيت به پايان بردم. زمان كوتاهي گذشت تا از هدفي كه ويران ساخته بوديم دور شديم. در راديو، دو، سه، چهار را صدا زدم و خواستم موقعيتشان را گزارش كنند. دو و چهار پاسخ دادند و از سه صدائي نشنيدم. يعني چه؟ ميشود صدايش را اشتباها نشنيده باشم؟ به چه چيزي ميتوانستم فكر كنم؟ جز به او كه صدايش را نشنيدم. به او كه چهل دقيقه قبل در پايگاه مقابلم نشسته بود و صورتش يكپارچه خنده بود، به او كه 5 دقيقه پيش در سمت راستم پرواز ميكرد.
30 مايل از هدف دور شديم اما جرات نداشتم دوباره از احوالش جويا شدم، اگر دوباره ميپرسيدم و دوباره جواب نميداد؟ بار اول را توانستم احتمال بدم كه نشنيده ام اما اگر بار دوم جواب نمي آمد چه؟ عاقبت طاقت نياوردم و دل به دريا زدم و در راديو گفتم:
- نادر فلايت، چك
جواب دو آمد. يك مكث كوتاه و سپس جواب چهار. باز هم از سه خبري نبود. شك كردم ، ممكن است هدف دشمن واقع شده باشد؟ هنوز در خاك دشمن بودم و رو به مرز كشورمان. هيچكدام از نفراتم را نمي ديدم . دو بار صداي 2 و 4 را شنيده بودم . وحشت ، بمراتب شديدتر از آتشبارهاي عراق مرا زير شليك گرفت. ممكن بود شماره 3 را از دست داده باشم؟ ميتوانستم به زنده بودنش اميد ببندم؟ چتر نجات ما، بيشتر از آنكه وسيله اي باشد براي نجات يك خلبان آسيب ديده، وسيله ايست براي اميد دادن به همراهان و متعلقان او. با تاسف بايد بگويم طاقت نياوردم ، بار سوم و چهارم هم از حالش جويا شدم اما بجاي نفر سوم همواره يك سكوت كوتاه شنيدم. هنوز افراد دسته را نميديدم و هنوز در خاك دشمن بودم و هنوز نگران حمله هواپيماهاي دشمن.
به مرز كشور كه رسيدم، نخست ارتفاع را افزودم و سپس موج را عوض كردم تا با رادار كشور تماس بگيرم. كنترلر ، موقعيت نفرات را جويا شد . گفتم:
- شماره يك روي راديال 200 درجه 90 ناتيكال
شماره دو گفت: - راديال 205 درجه 100 ناتيكال مايل
شماره سه گفت:- روي راديال 200 درجه 120 ناتيكال مايل
با شنيدن صداي شماره 3 آنقدر خوشحال شدم كه منتظر شنيدن پاسخ شماره 4 نماندم و فقط گفتم:
- شماره سه، تو كه ما رو كشتي؟ چرا جواب نميدادي؟
از زنده ماندنش آنقدر خوشحال بودم كه جوابش را هم بخاطر نسپردم.
كم كم نزديك فرودگاه شدم و ارتفاع را تقليل دادم. با غرور بي نظيري از برج. اطلاعات ضروري را براي فرود گرفتم و پس از كسب اجازه بر باند نشستم. با سر فرازي از انجام يك ماموريت موفق ، فرمها را پر كرديم و همراه با همكاران به محل فرماندهي رفتيم. در پست فرماندهي هر چه بود صفا بود و شادي و آغوش گرم همكاران. چه فرمانده و چه همرديفها و چه زيردستها و چه درجات ديگر. اول باري بود كه ديدم آرم تازه پرچم جمهوري اسلامي مان چون غنچه اي به خنده گشوده شده است.
ماموريت هاي بعد، تكرار يك واقعيت
روزهاي سوم و چهارم نيز ماموريتهائي داشتم، ذكر آنان اطمينان ندارم ملال آور نباشد ، همان كارها را انجام دادن با اين تفاوت كه هدفها تغيير ميكردند. اگر هم بخواهم شرح دهم قادر نيستم. اقرار ميكنم كه هيجان و دلهره و نگراني روز اول و دوم را ديگر نداشتم ، روز اول كه عضو اولين تيم مهاجم بودم و روز دوم كه ليدر يك دسته ديگر. ديگر مرگ شده بود برايم بازيچه. بارها اتفاق افتاد كه در مسير بازگشت به خاك وطن در آسمان عراق چشمم بر روي زمين و يك موسسه و يا اردوي دشمن و يا ايستگاههاي ضد هوائي و راداري افتاد كه در برنامه من نبود. اما با مسلسل به آنان حمله ميكردم . گاهي توفيق انهدامشان دست ميداد و گاهي از فرار افراد ارتششان فرصت ميافتم كه ارتش صميمي و معتقد خودمان را، با ارتش مزدور دشمن قياس كنم و به ياد روزهائي بيفتم كه ما را هم تربيت ميكردند به قصد خدمت به يك نفر و يا حد بالايش ، به يك خانواده و خوشحال بودم از اينكه عضو ارتشي مردمي و انقلابي بودم.
در همين دو روز سوم و چهارم، تعدادي از همكاران را از دست داديم. خبرهاي تائيد نشده اي حاكي است كه تعدادي شهيد داده ايم و عده اي نيز Eject كرده و سالم به دست دشمن اسير شده اند. يكي از همكاران را ضد هوائي ها ميزنند و يك موتورش را از دست ميدهد ، او موفق ميشود از خاك دشمن خارج شود اما قبل از رسيدن به فرودگاه مادر در راه موتور ديگرش اشكال ميابد و او موفق ميشود هواپيما را در يك زمين ناهموار شخم خورده بنشاند . كاري كه در كتاب هواپيمائي بدان اشاره نشده است و به جاي آن پريدن از هواپيما را با چتر نجات كه كم خطرتر است پيشنهاد كرده است.
شنيدني است كه دست راست اين همكار نيز مورد اصابت گلوله واقع شده بود ! آري انقلاب اين چنين پاسداراني نيز دارد
، پاسداران آسمان كشور ، هرچند فرصت توجه به اين عزيزان را كسي ندارد . خلبان ديگري در نزديكي مرز كشور مورد اصابت سام-7 واقع ميشود، هواپيمايش آتش ميگيرد، وي با خونسردي و متانت چند لحظه اي كه مقدور بود است خويشتنداري ميكند تا به آسمان كشور ميرسد و در خاك ميهن خود سقوط ميكند و در بين افراد كشور نجات ميابد.
و بايد توجه كرد اين چند حادثه و صحنه كل ماجرائي نيست كه بر ما گذشته است. اين مشتي بود نمونه خروار. افراد ديگر و پايگاههاي ديگر چه قهرماني هائي كرده اند و چه شگفتي هائي آفريده اند، اكنون بي خبرم ولي اميد دارم كه اينجا و انجا باشند افرادي كه احوال خود را براي مردم نسل بعد گزارش كنند.
.......ادامه دارد
منبع : centerclub
پاسخ
ممنون اوالانچ نازنین
خیلی زحمت می کشی .. دیگه معتاد مطالب جالب شما شده ام
اما راستش رو بخواهی این رو نخوانده پاسخ ات رو می نویسم .. می دونی چرا .. !!؟ از دیشب تا همین الان که ساعت دقیقآ چهار و پنجاه و پنج دقیقه بعد از ظهر است .. هنوز نخوابیده ام .. !! و بعد از اتمام این پست که ساعت شش و نیم بامداد پایان یافت .. تا همین الان پشت میز نشسته ام .. !! فقط نیم ساعت جات خالی نهار خوردم .. ! دنبال پیدا کردن عکسی مناسب برای سوژه های پست بعدی ام هستم .. و این مطلب جالب شما رو گذاشتم برای ساعت ده شب که بیدار خواهم شد ..
راستی از جناب آقای صادقی هم خبری نیست .. نگرانش هستم .. اخه بهش گفته بودم اگه استقبال خوب باشه .. من پست های بعدی رو با فاصله زمانی خیلی کم تر .. حتی یک روز درمیان آپ خواهم کرد .. ! اما تا دیشب خبری از ترجمه جدیدش نبود .. امیدوارم حالش خوب باشه .. مطلب مهم نیست از قبلی ها استفاده خواهم کرد .. !
دوست عزیز .. باز هم از انتخاب مطلب بسیار عالی شما سپاسگزارم
سلام اقای مدرسی...دستتون درد نکنه ...دست مریزاد...ایولا...دمتون گرم کلی حال کردم با این پستتون بعد از این همه مدت دوری از خاطرات,بالاخره یه حال اساسی به ما دادین.(این
چه طرز صحبت کردنه؟؟؟!!!!!!)راستی امروز خیلی خوشحال شدم چون عبدالمالک ریگی {......}(این نقطه ها فحشه که سانسورشون کردم,چشمک,) دستگیر شده...امیدوارم فیلم های جنایت هاشو ندیده باشین چون ادم سالم با دیدنش از ناراحتی دق میکنه چه برسه به شما که ناراحتی قلبی دارین...راستی خواهش میکنم کمی راحت تر حرفاتونو بنویسین اخه شما همه رو دوست خطاب میکنین حالا از دوستاتون بخاطر نوشتن یه پست شرم دارین.باز هم از شما بخاطر پست زیباتون تشکر میکنم و خواهش میکنم اگر ناخواسته حرفی رو نوشتم که باعث رنجشتون بشه به بزرگواری خودتون ببخشید
تا یادم نرفته این رو هم بگم تو اون عکس مراسم واگذاری کامیون ها خیلی خوش تیپ افتادین وقتی نگاش کردم به داشتن همچین دوست خوش تیپی به خودم افتخار کردم
ببخشید پر حرفی کردم...
به امید دیدار مجدد
پاسخ
احسان عزیز و نازنینم
ممنون از زحمتی که برای درج کامنت کشیدی .. دستت درد نکنه
باور کن با دیدن دست خط دوستان .. ( منو باش انگار با دست می نویسند .. !! ) کلی حال می کنم . در باره این بابا جناب ریگی .. در پاسخ به کامنت دوستان نظرم ور نوشتم .. تکرارش بی معنی می شود .
در مورد استعلام سوژه پست بعدی .. راستش من خیلی روی دوستان جوان و خوانندگان محترم خصوصا بانوان و دختر خانم های گرامی حساس هستم .. دوست ندارم که خدای ناکرده برنجند .. ! اگر چه من همیشه رعایت ادب و احترام رو به جا می اورم .. ولی خب دغدغه حفظ یاران فرهیخته ازارم می دهد .. البته بعد از کلی تفکر .. موقع نهار خوردن .. سر سفره مدخل ورود به ان پست رو پیدا کردم .. ! به عبارتی حس و حال چگونگی نگارش که در اصل چگونگی حفظ ارتباط با شما یاران است رو کشف کردم .. برای همین تا این لحظه بیدارم .. و از دیشب نخوابیده ام .. چون با همان حس در جستجوی تصاویری برای نشان دادن حس و حالم می گشتم .. و اگه می خوابیدم .. با این ذهن کند و آشفته ای که دارم .. حتمآ فراموش می کردم .. و این سوژه از دستم می رفت .. !! اما در باره تعریف از عکس .. احسان جان رک بگم
اولآ چشمانت زیبا می بینند عزیز .. دومآ قدیمی ها مخصوصآ مشهدی ها یک ضرب المثلی جالب در این باب داشتند .. که به این گونه تصاویر می گفتند .. دور نمای نزدیک پشیمان .. !! یعنی ممکنه از دور چهره قابل تآملی به نظر برسه .. اما کافی است بیایی از نزدیک ببینی .. سر کچل .. چشم ضعیف .. و شکمی ورقلمبیده .. کمری دولا .. قلبی بیمار ، ذهنی به هم ریخته و آشفته و کلی صفات دیگه .. باعث می شه از حرف خودت پشیمان بشی
البته در کنار دوستان خوش تیپ ایستادن .. ممکنه این القای غلط و اشتباه رو به وجود بیاوره .. چشمک
ممنون پسرم
بسیار ممنون از این پست زیبا و عبرت اموز
ان حسین اولی که کلاهبردار بوده و نمونه اش این روزها زیاد شده ان دومی هم والا در حقش زیادی خوبی کردین هر کی بود ابرو برایش نمیگذاشت
اینها معمولا سالم هم نیستند و اعتیاد دارند
در مورد پست اینده هم هرطور که مایلید بنویسید من مطمئنم قلم شما که پاک و بی الایش است واقعیات را به نحوی که زننده هم نباشد شرح خواهد داد
سپاس
پاسخ
قربون تعاریف شما دوست بزرگوارم بشم .. لطف دارید شما
جناب تهرانی .. واقعآ درست تعبیر کردید .. نمونه اولی تا دلت بخواهد این روزها دور و بر ما فراوانند .. اما دومی .. به خاطر حرمت به نان و نمکی که با او خورده بودم .. یک دلیلش بود .. دوم .. سعی کردم کمک اش کنم .. در حقیقت نجات اش بدهم .. البته من در باره اعتیاد او نوشته بودم .. بعد نمی دونم چرا حذف اش کردم .. !! اما ماشالله دوستان بقدری آگاه و هوشیارند .. که همه درست حدس زده و فرمودید مشکل او اعتیاد بوده است .. ! واقعآ همین گونه بوده است .. شما فکر می کنید اگه داماد آدم بفهمه پدر زنش اعتیاد داره .. برای او حرمتی قائل می شود .. !!؟؟
اگه من با هر بلایی سرم می اورد .. دوباره برایش انگیزه ایجاد می کردم .. صرفآ برای نجات خانواده اش بود .. چون عواقب ان را به خوبی می دونستم .. !! اما وقتی دیدم او به هیچ کسی رحم نمی کنه .. و از دوستان و همکاران خودش کلاهبرداری می کنه .. دیگه متوجه شدم اصلاح پذیر نیست .. و رهایش کردم .. و دیگر هم ندیدم ..
در باب سوژه بعدی با تشکر از شما .. چشم پست بعید به ان خواهم پرداخت
ممنون از شما
سلام سالار ( چشمك )
خوش ميگذره ... مثل هميشه از زبان دل ما نوشتيد ..
تعطيلات تمام شد .. براي دفترچه ها اقدامي كرديد ؟ به مشكلي كه بر نخورديد ؟
جدي ميگم تا چند روز اينده هم وقتم ازاده خوشحال ميشم اگه كارتون نياز به پيگيري حضوري داشت براتون انجام بدم ...
اين همه شما براي انتقال ارزش هاي دفاع مقدس زحمت ميكشيد يه بار هم بذاريد من يه كار كوچيكي كه از دست حقيرم بر مياد انجام بدم ...
راستي اين نمايشگاه كه گفتيد براي ما قشر مستضعف اسيب پذير اجتماع ( چشمك ) هم قابل بازديد هست يا بايد كلي پول بديم ؟ كلا نحوه بازديد رو هم اطلاع رساني كنيد ..ممنون ميشم
پايدار باشيد و برقرار
خواننده ي هميشگي شما ..
زيباي پنهان
پاسخ
پسر عزیزم .. باور کن خیلی حلال زاده هستی ..
همین امروز سر نهار یادت کردم .. چون به مشکل برخوردم .. و همسرم معتقد بود که مزاحم شما شوم .. !! و من اصرار داشتم این صحیح نیست .. تا این که در نهایت گفت .. شماره اش رو بده تا خودم زنگ بزنم .. جالب این که شماره ات رو هم گم کردم .. !! البته می دونم کجاست .. در سالنامه پارسال نوشته بودم .. که اینک گم شده است .. !!
از شما چه پنهان دو سه روزی است بد جوری قلبم ضربانش بالا رفته .. و درد می کشم .. همین جوری خودم را با کامپیوتر و سایت مشغول می کنم .. و به روی خودم هم نمی اورم .. از سوی دیگر فکر می کنم آسم هم گرفته ام .. چون نفس ام بالا نمی آید .. !!
به هر حال می دونم زحمت زیادی دارد .. ولی اگه لطف کنی تلفن ات رو بنویسی .. یک بار تلفنی هم راهنمایی کن .. شاید این بار موفق شدم
ئر باره نمایشگا ه .. تا اون جا که من اطلاع دارم .. رایگان است . ولی برای آگاهی بیشتر به سایت اش سری بزن .. همه اطلاعات اون جا درج شده است
ممنون از شما و محبتی که به بنده داری
با سلام و احترام
جناب آقای مدرسی پیشنهاد می کنم در وبگاه خود قسمتی را برای درج خاطرات خوانندگان که جنبه عبرت آموزی یا طنز دارد قرار دهید تا به انتخاب شما در قسمت مربوطه قرار داده شود تا بر غنای هر چه بیشتر وبگاه شما افزوده شود.
پاسخ
رضا جان نازنین
با تشکر از شما .. ظاهرآ شما در جریان فراخوان بنده نیستید .
عزیزم .. مدت هاست که بنده با هر زبان و بیانی که بفرمایی .. مرتب از همه دوستان و خوانندگان محترمی که خاطره یا مطلبی برای ارایه دارند خواهش کرده ام که ارسال کنند تا با نام حودشون درج کنم
آقای صفری یکی از آن هاست
ممنون از پیشنهاد جالب شما
چشم حتمآ انجام خواهم داد
سلام ..
شماره تماس بنده :
09120000000
پاسخ
ممنون عزیزم .. حتمآ با شما تماس خواهم گرفت
خیلی لطف کردی
..
سلام کاپیتان
پستتون محشر بود، فقط یه چیزی. بابا شما دیگه خیلی ساده ای. مثل اینکه هنوز نفهمیدی بین چه گرگایی زندگی میکنی؟ اصولا تو ایران همه دروغگو و چاخان و کلاهبردارند مگه اینکه خلافش خیلی خیلی ثابت بشه. البته مقصودم از ایران شهرای بزرگ مث تهران و مشهد و تبریزه، تو این روستاها هنوز آدم خوب پیدا میشه/
پاسخ
سیاوش جان گرامی
سپاس از اظهار نظرت .. بله عزیزم فرمایش شما کاملآ متین است
من تا حدودی می دانستم زیر آبی می رود .. اما همان گونه که در کامنت های قبلی عرض کردم .. به دو دلیل ادامه می دادم
اول - به حرمت نون و نمکی که با او خورده بودم . و فرزندانش من را عمو خطاب می کردند .. و آن ها گناهی نداشتند
دوم - قصدم کمک به این جور ادم هایی بود که از مرز خوبی به فساد و تباهی کشیده می شدند . و من وظیفه داشتم به عنوان یک انسان کمک اش کنم
و خیلی هم کوتاه آمدم .. اما وقتی دیدم لیستی از همکاران بی نوا و دوستان رو در دست دارد و می خواهد کلاهبرداری کنه .. دیگه متوجه شدم او اصلاح پذیر نیست .. ! و برای همیشه رهایش کردم
ممنون از شما
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کلاخ کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
پاسخ
دوست عزیز و بزرگوار
اولآ از شما سپاسگزارم که با انتخاب قطعه شعری زیبا به بار فرهنگی این بخش افزودی
اما اجازه می خواهم دوستانه از شما خواهش کنم .. دیگه با این آی دی که متعلق به نام مستعاری به نام . ج است وارد نشوید ..!! چون
آقای ج یا همان ارتشبد پتراوس به دلایلی برای همیشه از این سایت مهاجرت کرده اند .. و من بنا ندارم دیگه به این آی دی پاسخ دهم .. !
صادقانه عرض می کنم .. او عادت داشت در پایان کامنت یک حرفی می گذاشت تا من متوجه شوم او اصلی است ..
حال برای این که یک درصد احتمال ندهم که شاید خودش باشد تا به ریش توپی من بخندد ، دیگر به هیچ عنوان از این به بعد به این آی دی پاسخی نخواهم داد
چه واقعی باشد .. چه تقلبی . که در هر دو صورت ضرورتی برای انتشارش ندارم .. ممنون و بدرود
Dear Mr. Modaressi
Even thought I am living far away but my heart is over there. In some comments I see that you explain that you are sick or you have pain. My contact number is .......
.........
So that’s my pleasure if you count on me. I will wait for your order
Regards,
Salarnaser Yahiapour
پاسخ
سرور گرامی جناب یحیی پور گرامی
اولآ قربون این دل تپنده و مهربون شما هموطن نازنین که این همه بزرگوار و مهربانید ... و برای ارتباط قلب ها فاصله ها هرگز مفهوم نداشته اند ..
بله دوست عزیزم .. مشکلات بیماری ام دیگه خیلی جدی شده است
که برای حفظ روحیه خوانندگان جوانم .. نمی توانم توضیح دهم .. اگه ضرورت پیدا کرد از طریق ای میل به اطلاع شما دوست گرامی ام خواهم رساند .. از این که این همه به بنده لطف و محبت دارید بی نهایت سپاسگزارم .
ممنون از کامنت شما
سلام کاپیتان،
دست مریزاد تکنیکهای ضد اطلاعاتی(همون پترائوسو میگم). خیلی حال کردم با این تکنیکت. حالا که اینطوریه منم یه کد تو بخش ایمیل میذارم که بدونید ارتشبد سورن اصلی هستم. این کد را حتما در دستگاه IFF خود وارد نمایید. ضمنا برای ارتشبد پترائوس که نمیدونم قهر کرده چی شده در این آخرالزمان چند کلوم حرف حساب دارم.
در آن جنگ آخرالزمان که بسی نزدیک است از کشته تان پشته خواهم ساخت و این به کمک خداوندگار بزرگ میسر خواهد شد و در شرق و غرب ناپاکان از نام من زهره شان خواهد ترکید و وعده نصرت الهی بر سیطره صالحان بر زمین محقق خواهد گشت.
پاسخ
آفرین .. سورنا جان
ای دی شما که خیلی عالی است عزیزم
چرا با نام دیگری می ایی که سیستم آی اف اف من مرتب اخطار بده .. !!؟
ممنون از حضورت
سلام جناب مدرسی عزیز
خاطرات جالب و اموزنده ای رو نوشتین ولی راستش منو ترسوندین!
همین امروز صبح دو میلیون یه یکی قرض دادم!!
نکته جالب بحث شما این بود که یکی که پول مردم رو میخره دنبال ناموس مردم (خانم بازیگر و فیلم بدبد! و...) هم هست
طرف که بچه خودش خیانت میکنه و نون اونها رو مواد و دود هوا میکنه دیگه دوست و اعتبار و ابرو همکار و نون نمک و ... دیگه حالیش نیست
مواظب خودتون باشین
پاسخ
دوست عزیز و گرامی
ممنون که مورد توجه شما دوست گرامی قرار گرفته است
عزیزم .. شما کار انسانی کردی .. خاطر جمع باش همه مثل اون حسین نامرد نیستند .. ! الان مردم قدرت تشخیص شون بالا رفته .. و دست اون جور ادم ها را می خوانند
شما اشاره به نکته ای عالی کردی .. بله کسی که به فرزند و خانواده اش خیانت کرده و خرجی ان ها ار صرف مواد مخدر می کنه .. دیگه چه انتظاری از غریبه ها داریم ... !!؟
ممنون عزیزم
جناب مدرسی گل سلام
شب شما خوش
می خواستم از حالا تا نیم ساعت دیگر چند بار سایت را چک کنم تا اگر جواب داده باشید اجازه بگیرم که به موبایل شما تماس بگیرم
لطفا اگر اجازه هست بفرمایید تماس بگیرم
سپاس
پاسخ
سپند عزیز و گرامی
دوست عزیز این چه فرمایشی است ..!!؟
شما هر وقت اراده کردی می تونی به همراه بنده زنگ بزنی .. منتها متآسفانه گوشی ام رو آنا انداخت توی آب .. کار نمی کنه .. !! یکی گفت 48 ساعت بگذار توی ظرف برنج .. فکر کنم اگه زنگ بزنی .. برنج ها پاسخ ات را خواهند داد .. !! شرمنده
فکر کنم فردا .. درست می شود .. البته اگه آبش کشیده شود .. !!
من قلبآ از شما عذر خواهی می کنم ..
موفق باشی پسر گلم
سلام آقای مدرسی
پاسخ شما را خواندم خیلی جالب بود
لطفا پاک کنید.
با تشکر
علی از کانادا
پاسخ
ممنون علی جان
اون قسمتی که مربوط به مادرم بود رو برداشتم
با سلام
دو تا اشكال در بيان مطالب دارين
يكي اينكه يكدفعه به موضوع فرعي پرداخته و ذهن خواننده را از موضوع دور مينماييد
و يكي هم اينكه تاريخ خاطرات را ذكر نمي كنيد زيرا خاطراتي كه تا قبل از فتح خرمشهر است ارزشمند است و در دفاع از كيان ايراني ميباشد ولي خاطراتي كه بعد از آن ميباشد در جهت قدرت طلبي و فتح خاك ديگران ميباشد و ارزش تاريخي و يا اجتماعي ندارد .
پاسخ
میترا خانم محترم
با تشکر از شما
در مورد بخش اول سخن شما باید عرض کنم .. این خواست دوستان است که حاشیه بروم
در مورد بخش دوم کامنت شما .. که تاریخ جنگ را به دو قسمت تفکیک کردید .. من متآسفانه چون سیاسی نیستم .. و جنگ برای بنده و امثال بنده یک وظیفه دفاعی به عهده ام بوده .. هرگز از این زاویه ای که شما می نگرید ، نبوده است .. حالا هم از همون زاویه غیر سیاسی خاطرات ام رو می نویسم
ممنون از شما
کاپیتان مدرسی عزیز درود بی کران بر شما.
راستش کاپیتان تو ابن لحظات [شاخک های حسی ام]..چشمک..بد جوری به سمت یه سوال از هرکولس تحریک شده:
کاپیتان عزیز در مورد افت پرشرایز که چندین حادثه اش را شما در سایت نوشته اید،می خواستم بپرسم در هواپیماهایی چون هرکولس که در حین پرواز درب هواپیما برای انداختن بار و یا پریدن چتربازان و... باز می شود،چگونه است که فشار هوا باعث بیرون کشیدن اجسام،مسافران و در نهایت زبانم لال سقوط هواپیما نمی گردد؟
پیشاپیش از توجه و تعهد شما کاپیتان گلم نسبت به خوانندگان سایت کمال تشکر و قدردانی را دارم.
ایام به کام
پاسخ
به سئوال خیلی خوبی اشاره کردی
وقتی هواپیمایی پرشرایز می شود .. عین بالون یا بادبادکی می ماند که بادش کرده اند .. و همه راحت نفس می کشند
اما در مورد هرکولس ها هم چنین است . اما اگر قرار باشه بارریزی شود .. خب بیش از ده هزار پایی که بالا نمی روند .. در آن جا هم اکسیژن در هوا است . و هواپیما رو اصلآ پرشرایز نمی کنند
و گرنه در ها اصلآ باز نمی شوند
اگه بر حسب ضرورت جنگی قرار باشه از ارتفاع بالاتری مثل منطقه کوهستانی بار ریخته شود .. گروه پروازی ماسک می زنند و از اون ارتفاع بار ها رو تخلیه می کنند
برای همین طبق قوانین فیزیکی ..یک ساعت پرواز بدون پرشرایز .. مثل پرواز های چتر بازی .. برابر 6 ساعت پرواز معمولی خستگی بر خلبانان و گروه پروازی وارد می شد ..
مثلآ اگه ما تا روی جاجرود می رفتیم تا چتر بازان رو فرود اوریم .. همون بدون پرشرایز و بدون اکسیژن باعث می شد .. خسته و کوفته برگردیم .. عین این که کوه نوردی کرده باشیم یا رفته باشیم مسیر چاه بهار تبریز و برگشته باشیم .. !!
ممنون از پرسش های شما
با عرض سلام وخسته نباشید خدمت جناب مدرسی گل.بابت مطالب جالبتون از شما خیلی خیلی تشکر میکنم .راستی دستگیری عبدالمالک ریگی را توسط تیز پروازان غیور نیروی هوایی (پایگاه بندر عباس)و سربازان گمنام امام زمان رو به شما و تمام ایرانیان تبریک عرض میکنم .موفق و پیروز باشید.
پاسخ
رضا جان عزیز و گرامی
با سپاس از شما .. من هم از این خبر خیلی خوشحال شدم
دست همه عزیزانی که در این عملیات حضور داشتند ، با افتخار می بوسم
ممنون از شما
سلام بر (كاپيتان مدرسي)استاد بزرگوار.خسته نباشيد.
استاد اين خاطره بسيار جالب و در عين حال عجيب بود.
واقعا چقدر بين انسانها از لحاظ انسانيت فاصله است.
در محيطي كه چنين شارلاتانهايي با شما بوده اند انسانهاي بزرگواري مثل
(شهيد بابايي)(شهيد دوران)(شهيد فكوري)(شهيد ستاري)وهزاران انسان با شرف و ماندگار هم بوده اند كه بدون شك يكي از انان هم خود شما هستيد .
اي كاش عده اي لا اقل حرمت لباس مقدسي را كه پوشيده اند را نگه ميداشتند.
سوال بزرگي كه به ذهن من ميرسد اين است كه
((چرا چنين افرادي كه اينقدر دنيا طلب و مال مردم خور بوده اند وارد شغلي شده اند كه هر لحظه ممكن است در ان همه چيز از دست برود و حتي يك قطعه از استخوان انسان هم باقي نماند؟؟؟))
معمولا كساني كه دنبال مال اندوزي و 2تا4تا هستند وارد مشاغل ازاد يا پشت ميزي ميروند نه خلباني كه يك طرف ان شهادت است؟؟؟
----------------------------------
اما استاد خانم محترمي به نام (ميترا) در قسمت نظرات مسئله اي را مطرح كرده كه به نظرم فراتر از يك انتقاد شخصي است و در واقع تحريف تاريخ محسوب ميشود .
اگر استاد اجازه بفرمايند جواب سخن اين خواهر بزرگوار را به عنوان يك دانشجوي علوم سياسي كه لحظه به لحظه تاريخ جنگ را مطالعه كرده ام بدهم تا ايشان را از اشتباه علمي كه مرتكب شده اند اگاه سازم.
سلام بر ميتراي عزيز.
اول از همه به شما توصيه ميكنم كه تاريخ را عالمانه و با مطالعه نقد كنيد و مسائلي را كه فقط شنيده ايد و در مورد انها مطالعه نكرده ايد مطرح نكنيد چون ممكن است نا خواسته باعث ظلم به هزاران هزار شهيد بعد از فتح خرمشهر و رنجش روح بزرگوار انان گردد .
در زير براي رفع شبهه در مورد ادامه جنگ چند نكته كاملا علمي و تاريخي را به شما ياد اور ميشوم.
------
1.زماني كه خرمشهر ازاد شد هنوز چندين كيلومتر از خاك ايران از غرب خرمشهر تا مرز بين المللي و ساحل غربي اروند كاملا در اختيار 2لشكر مكانيزه و پياده عراق بود و دليل مستند هم اينكه سيستم هاي ضد هوايي موشكي و غير موشكي محافظ انان همچنان فعال بود و با توپخانه از داخل خاك عراق هم خرمشهر و خصوصا حومه غربي ان زير اتش عراقي ها بود.
2.درست است كه خرمشهر ازاد شده بود و ما به فاصله كمي از مرز رسيده بوديم اما در (كردستان -ايلام و حتي بخشهايي از اذربايجان نيروهاي كماندويي عراق در حال جنگ و مقاومت بودند و مرزهاي غربي در اختيار كامل دشمن بود.
3.با فتح خرمشهر در جنوب غرب ما در روي زمين تقريبا كار را تمام كرده بوديم ولي در هوا همچنان نقض حريم هوايي و نفوذ جنگنده هاي عراقي به اسمان ايران و حتي حمله هاي انان به خط مقدم جبهه ادامه داشت.
4.اين مورد بسيار مهم است
(((شما فكر ميكنيد چرا صدام بعد از فتح خرمشهر ناگهان پيشنهاد اتش بس داد.
ايا فكر ميكنيد صدام حسين ناگهان متحول شد و ميخواست بعد از ان همه جنايت براي توبه و استغفار اتش بس داده و تبديل به يك انسان مهربان و ماماني شود؟!!
نه خير ميتراي عزيز صدام در خرمشهر همه چيزش را از دست داد و لشكرهاي او كه تا روز قبل خاك پاك اين كشور را ويران ميكردند و ديوانه وار پيشروي ميكردند و مردم را قتل عام ميكردند اكنون در حالت دفاع يا عقب نشيني بودند
ايا شما توقع داشتي رزمندگان ما سربازان عراقي را با گل و شيريني به سمت عراق راهنمايي كنند و بگذارند اين همه جنايت بي پاسخ بماند .
نه عزيزم رزمندگان ما تصميم گرفته بودند انتقام خون (ناموسهايي كه در خرمشهر به انها تعرض شد و سرهايي كه از مردم مظلوم اين شهر بريده شد را يگيرند و عهد كردند كه حتي يك سرباز عراقي از خرمشهر زنده بيرون نرود و اگر هم رفت تا بغداد هم كه شده به دنبال او بروند يا بكشند و يا اسيرش كنند و به همين دليل رزمندگان ما از هوا وزمين با تمام خشم و بغض به جان اين متجاوزان افتادند وحتي بعضي از بالگردهاي(كبري)هوانيروز بدون پشتيباني تا دهها كيلومتر به دنبال انها رفتند و يك يكشان را شكار كردند.
5.صدام ميخواست با دادن اتش بس به اصطلاح خودمون(زرنگي) كرده
و حالا كه جبهه هاي جنگ در اختيار ما بود و ما بر اوضاع مسلط شده بوديم جنگ را به حالت اتش بس نگه دارد و با تقويت دوباره نيروهاي خود دوباره به ايران حمله كند
((كلمه اتش بس در فرهنگ سياسي به هيچ عنوان معني صلح را ندارد.
صدام هنگامي كه متوجه شد كه بعد از فتح خرمشهر جنگ را بزودي به طور كامل خواهد باخت پيشنهاد اتش بس(يعني توقف موقت جنگ)را مطرح كرد تا بتواند ارتش ويران شده خود در جنوب غرب را دوباره (بازيابي)كند تا حمله جديدي را اغاز كند.
6.صدام بعد از فتح خرمشهر در حالي مرتب حرف از اتش بس ميزد كه همزمان خريدهاي نظامي خود را چند برابر كرده بود و به دنبال خريد هواپيماهاي(سوپر اتاندارد-ميراژ بمب افكن توپولف.22و هزاران تانك جديد و بالگرد روسي و فرانسوي)بود.
هركسي حتي يك بچه هم ميدانست كه اين تسليحات براي شروع مرحله دوم جنگ با ايران در حال خريداري است.
پس در نتيجه ما نميتوانستيم دست روي دست بگذاريم تا صدام مجهزتر از قبل حمله كند و بايد شب وروز ارتش عراق را درگير جنگ ميكرديم تا فرصت يك لحظه تنفس براي (بازيابي مجدد)را نداشته باشد.( با اين كه ما شب وروز براي ارتش عراق نگذاشته بوديم بازهم موفق به تجديد قوا وحمله دوباره شد واي بر اينكه ما جنگ را متوقف ميكرديم...!
7.در زماني كه صدام حرف از اتش بس ميزد تازه منافقين خائن به سرپرستي
(وطن فروش كثيف مسعود رجوي تازه لشكر مجهز خود را در عراق و زير نظر صدام شكل داده بود و در حال تمرين گسترده و شبانه روزي بودند تا به ايران حمله كنند(چنانكه در اخر جنگ اين كار را كردند)
8.بنا به اعترافات صدام و (علي شيميايي)معاون وي در دادگاه انها هزاران تن ماده شيميايي را از فرانسه و المان و افريقاي جنوبي خريده بودند تا در يك عمليات ناگهاني خوزستان را بمباران شيميايي كرده و دوباره يك شبه ان را تصرف كنند.
(خلبانان غيور فانتوم در يك سلسله عمليات خطرناك به شدت پالايشكاهها و مراكز تبديل اين مواد به بمب را زير بمباران گرفتند تا ساخت بمب شيميايي را از عراق بگيرند.)
9.تمام دنيا ميدانستند كه صدام حيوان صفت و جنايتكار براي رضاي خدا پيشنهاد اتش بس نميدهد و هدفش گرفتن زمان براي حمله پاياني وتمام كننده به ايران است.
اين مسئله را رزمندگاني چون جناب مدرسي كه جنايات اين حيوان وحشي را از نزديك ديده بودند بهتر ميدانستند .
10.تمام رزمندگان اعم از (ارتش-سپاه و بسيج)حكومت را تحت فشار قرار داده بودند تا اتش بس را نپذيرد واين مسئله نشان دهنده اين است كه مردم ورزمندگان هم از اين مسئله (ادامه)جنگ راضي بودند چون صدام را خوب ميشناختند و ميدانستند اگر لحظه اي سر برگردانند ممكن است (ايران)از دست برود.
11.حتي اگر هم بر فرض محال صدام نميخواست دوباره حمله كند و ان بخش از خاك باقي مانده ما راهم بعد از پذيرش اتش بس باز پس ميداد ما ميخواستيم يك (ديكتاتور جنايتكار و ظالم مطلق را از روي زمين محو كنيم)كسي كه حتي ملت خودش هم را هم به سمت نابودي كشانده بود و هر جنايتي را كه ميخواست عمل ميكرد.....
12.در هيچ كجاي تاريخ انقلاب و جنگ ما حرفي از تصرف و كشورگشايي نزديم ما حتي انقدر براي مردم عراق ارزش قائل بوديم كه لشكر هاي عراقي را
(مزدوران حزب بعث )ميناميديم.
بارها امام و ديگر مسئولان بر اين اصل پا فشاري كردند كه ما با
(ملت عراق و كشور عراق نميجنگيم)
بلكه با(صدام و حزب بعث ميجنگيم)
پس ادعاي كشور گشايي در اين زمينه كاملا خنده دار و بي اساس است.
ما در تمام جنگ دفاعي جنگيديم و حتي سازمان ملل و امريكا نيز كه ان موقع حامي عراق بودند در پايان در قطع نامه اي
(دولت بعث عراق را متجاوز و شروع كننده تمام عيار جنگ ناميد و عراق را مسئول تمام خسارات وجنايات جنگ در 2جبهه دانست)
در پايان به اين خواننده عزيز (ميترا) توصيه ميكنم كه در باره تاريخ جنگ را بهتر مطالعه كند.
دوستان عزيز
باكري - همت - بابايي - صيادشيرازي وعباس دوران-خرازي-شيرودي-ياسيني -كاظمي و هزاران هزار رزمنده مظلوم ما در جنگ ادمهايي نبودند كه بخاطر
(كشور گشايي و فتح سرزمين و ظلم جنگيده باشند .ميشود با مطالعه روي زندگي انان و مشاهده زندگي كساني مثل ( بهروز مدرسي) و هزاران بازمانده مثل او به اين نتيجه رسيد
((ما فقط براي دفاع از خاك-ناموس ودينمان جنگيديم....
باتشكر از تمام دوستان و استادم جناب مدرسي..
(يا علي)
پاسخ
با سپاس بی کران از شما پسر اندیشمند و اهل تحقیق و فرهیخته ام
به عرض می رسانم .. خوشبختانه همان گونه که در مسایل هوانوردی استاد هستی .. الحمدالله ثابت کردی .. در علوم سیاسی هم دستی بر آتش داشته و اشراف کامل بر مسایل ایام جنگ داری
من واژه به واژه با توضیحات شما موافقم .. همه عین واقعیت است
حتی من یادمه روزی که اعلام کردند .. جنگ پایان یافته است .. همه بچه ها از جمله خود من خیلی ناراحت شدیم .. چون تازه به اصطلاح سوار کار شده بودیم .. در خطرناک ترین شرایط نفوذ به خاک عراق حتی با هواپیماهای غول پیکر هرکولس خبره شده بودیم .. مهم ریختن ترس بود .. که در همان ماه های اول برایمون عادی شد .. خیلی زود فرمانده و مردم شریف بر اضواع تسلط یافتند .. و هر کی دقیقآ می دانست چه وظیفه ای به عهده دارد ..
انشاالله اگر فرصتی شد به اتفاق جناب صفری مستندات زیادی از اوضوع اون زمان ارایه خواهم داد
علی جان .. خیلی عالی اشاره به حضور شخصیت های ماندگاری کردی .. که هر یک سمبل مقاومت و انسانیت بودند
من با اغلب این عزیزان در ارتباط بودم .. و شاهد بزرگواری و نجابت ذاتی ان ها بودم .. ممنون از توضیحات شما
با سلام و احترام.
لطفا دلهره آورترین و خطرناک ترین خاطره خود را در ماموریت های اعزامی در طول دفاع مقدس ذکر بفرمایید.
با احترام.
رضا
پاسخ
رضا جان عزیز و گرامی
من هر چه خاطره تا حالا یادم اومده ، با جزئیات بیان کردم
همه آن ها دلهره آور بودش .. مثل فرود اشتباهی در فرودگاه بصره عراق در اوایل انقلاب .. ماموریت در خاک عراق ، برخورد با ابرهای سی .بی در منطقه انارک که چیزی نمانده بود به زمین بخوریم .. و و و
که همه خطرناک و به قول شما دلهره آور بودند .. هیچ فرقی با هم ندشتند .. چون انسان تا پای مرگ جلو رفته و اصلآ امید به بازگشت ندارد .. اما باز هم چشم حتمآ اگه یادم اومد ، تقدیم خواهم کرد
ممنون از شما
درودبرجناب مدرسی.
دم شماگرم بااین خاطره خوب وعبرت آموز،ولی شما هم خیلی اعتماد کردیدااااااااااا.البته این جورافراد متاسفانه تو پایگاه های ارتش زیاد بودن واز دل پاکی و سادگی پرسنل زیادسوءاستفاده می کردند.
راستی خبر دستگیری عبدالمالک ریگی دل همه مردم رو شاد کرد،خداخیرشون بده که بااین کار ثابت کردن که تو دنیا ازلحاظ اطلاعات ازهمه بهترند.
باید بااین ریگی کاری کنند که تو تاریخ برای تمام خائنان عبرت بشه. (همون کاری که مختار با قاتل های امام حسین انجام داد که دل ائمه شاد شد)
................................
خانم به نام (میترا)
اگه جنگ را دو قسمتی می کنید ربطی به غیور مردان ارتش و... وبخصوص خلبان ها نداره،حالا این جنگ 2یا3یا4یا...قسمتی بوده،اگه فقط همین خلبان های تامکت نبودن(که شب ها جهت جلوگیری ازبمباران شهرها 12ساعت گشت هوایی می زدند) شاید شما هم نبودین...درمورد جناب مدرسی عزیز هم بنده ازطریق پدر وهمکاران ایشون واستاد کاراته ام(جناب احمدی) کاملا ایشان را می شناسم.ایشان هم مثل خیلی ها بخاطر ایران وناموسشون رفتند جنگ که الان این جوری گمنام موندند.(حالا میخواست این جنگ 2قسمتی باشه یا 100قسمتی) می دونستید اگر یک خلبان خارجی چنین ساعت های پروازی بالارو تو جنگ داشته باشه تو کشورشون چه تقدیری از آن ها می کنند.
.....کجایند مردان بی ادعا....
بدرود جناب مدرسی قهرمان
پاسخ
مسعود عزیز و گرامی
دقیقآ در باب حضور این گونه افراد کلاش و شارلاتان در نیروی هوایی با شما موافق هستم .. خب البته من حرمت خانواده اش و نان نمکی که خورده بودیم و با هدف نجات او این همه مدارا کردم .. و گرنه هر بچه دبستانی هم می دونست که او آدم قابل اعتمادی نیست .. از همه مهم تر چشم ناپاکی او که من قلبآ از نوجوانی از این حرکت ها متنفرم .. فرقی نمی کنه .. نور چشمم هم باشه وقتی مزاحم ناموس مردم بشه .. وقتی هیز بازی در بیاورد .. واقعآ حالم گرفته شده و واکنش نشان می دادم .. کما این گه برای حسین نامرد نشان دادم
مسعود جان در باره موضوع جنگ .. حق با شماست .. هیچ یک از پرسنل ارتش و رزمندگان سایر قوا هرگز به چند بخش بودن جنگ توجه نمی کردند .. یک سرباز واقعی و یا یک رزمنده فقط و فقط به دفاع از کشورش می اندیشد .. و لاغیر .. اگر ارتشی ها در اون زمان وارد مسایل سیاسی می شدند .. به قول شما الان ایرانی وجود نداشت که میترای نازنین .. برایم کامنت بنویسد .. !!
و اما امروز در یک کامنت خصوصی مطلع شدم .. به کمک خلبانان نیروی هوایی و ماموران امنیتی ریگی جنایتکار دستگیر شده است ..اولین کاری که کردم .. در اصفهان با علی صفری تماس گرفته و از ایشون خواستم یک مطلب در باره این رویداد سریع بنویسد .. و من هم با اجازه ات ، کار خاطره نگاری ام را که نیمه کاره بود ، رها کرده و سرگرم طراحی تصاویر مطلب جدید شدم .. اگه خدا بخواهد امشب حتمآ مطلب مربوط به ریگی رو و چگونگی نشاندن هواپیما توسط شکاری ها رو منتشر می کنم ..
ضمنآ طرح های پست بعدی ام که دوستان درخواست فرموده بودند همین امروز پایان یافت .. بعد از مطلب ریگی حتمآ منتشر خواهم کرد
ممنون از شما
سرور عزيزم جناب آقاي مدرسي بزرگ خدمتتان سلام عرض ميدارم و از دور دستانتان را ميبوسم،دستاني پاك و خدمتگذار حتي به حسينها.براي سلامت قلب پاكتان هم دعا ميكنم ،براي حفظ و وجود پر بركتتان هم آرزوي پايداري دارم.به دوستان قديمي و مشتاقان اين سايت هم عرض سلام و تبريك دارم و خوشحالم كه يك جنايتكار بي رحم توسط وزارت اطلاعات ايران و سربازان گمنام امام زمان در آسمان اينجا يعني بندرعباس دستگير شد آنهم توسط دو فروند جنگنده نيروي هوائي ارتش جمهوري اسلامي و عقاباني كه در اين منطقه ،افتخار همه ايران هستند.اگر امروز جناب مدرسي خانه نشين است ،خدا را شكر كه هنوز هم انسانهاي با شرف و با شهامت و وجدان ديگري ،به اين كشور در نيروي هوائي خدمت ميكنند.
چه كنم كه فرصتها از دست ميدهم و سعادت زيادي ندارم اما هرگاه فرصت نمايم مطالب زيبايتان ميخوانم و مزاحم ميشوم.ايكاش جناب مدرسي شرايطي فراهم شود كه روزي به شيراز تشريف آوريد تا از نزديك در خدمتتان باشيم.در اين مورد اصلا تعارفي با شما و خانواده گرامي نداريم .اگر هم سعادتي شد و تعطيلات نوروز خواستم به زيارت امام رضا بروم ،حتما براي يك لحظه هم كه شده ،شما را زيارت خواهيم كرد.جنابعالي ،خانواده گرامي و همه عزيزان و انسانهاي پاك نهاد و عاملان خدمت و آدميت را به ايزد متعال ميسپارم،خدايي كه بندگان خود را دوست دارد،خدايي كه در اوج آسمانها ،بندگان خود را مواظب است و آنها هم در آن اوج فقط به او فكر ميكنند.
راستي اگر با كاپيتان خلبان امير خلبان رضا مطلق/خلبان 707 آشنائي داريد،مطالبي مرقوم فرمائيد.ظاهرا خلبان رهبري است .
پاسخ
سرور گرامی جناب مهندس فضلی بزرگوار
با درود بی کران خدمت شما استاد فرهیخته و سپاس از مهر و محبتی که به بنده حقیر دارید .. همین امروز در باره مسئله غرور آفرین شکاری های فانتوم در بندرعباس رو در کامنت خصوصی یکی از دوستان مطلع شدم .. بی نهایت خوشحال شدم . و همان گونه که در کامنت قبلی خدمت پسر عزیزم مسعود عرض کردم ، بلافاصله دست به کار شده و در باره این رویداد .. چگونگی اسکرامبل شکاری ها و نحوه فرود هواپیمای مسافر بری مطلبی رو اگه خدا بخواهد تا آخر شب تمام می کنم .. ضمنآ از ان جا که رشته جناب علی صفری .. جوان مومن و محقق عزیزم علوم سیاسی است و مطالعات زیادی در باب این گونه مسایل دارد ، خواهش کردم او هم دست به کار شده و مشترکآ به اتفاق امشب پستی رو تقدیم خوانندگان محترم نماییم
جناب فضلی نازنین .. من از صمیم قلب دوست دارم در خدمت شما و خانواده گرامیتان باشم .. اما واقعیت این است .. مدتی است بد جوری شرایط جسمی ام وخیم شده است .. و من پوست کلفت برای فراموشی دردهایم خودم رو شبانه روز با سایت سرگرم کرده تا بلکه دردم رو فراموش کنم .. حتی در هشتم فروردین که عروسی خواهر زاده ام در مشهد است .. عذر خواهی کرده و گفتم شرایط ام بی نهایت اسفبار است .. تنگی نفس شدید .. تپش قلب امانم رو بریده است .. حتی تا داخل حیاط خانه که می روم .. تا یک ربع بقدری تنگی نفس توآم با قلب درد می گیرم که قادر به حرکت نمی شوم .. !! ولی از اون جایی که هرگز از مرگ نمی ترسم .. خیلی خونسرد می مانم .. و صدایم در نمی آید .. !! حتی به خانواده و همسرم هم نمی گویم مشکل ام شدت یافته است .. الان هم مجبور شدم چون شما بزرگواری کرده و دعوت ام فرمودید
اگه انشاالله عمری بود .. چشم حتمآ فرصت زیاد است .
جناب مهندس فضلی گرامی .. جناب آقای سرتیپ اصغر خان مطلق رو من از زمان ستوانیکمی ایشان می شناسم .. که با هم در عملیات قبل از انقلاب شیفت می دادیم .. از همون ایام بی نهایت انسان مومن ، شریف و نمازخوانی بود ... و خیلی با هم درد دل می کردیم .. خب با آغاز انقلاب جناب مطلق شکر خدا کاپیتان بوئینگ سوخترسان شدند .. و من هم از عملیات به قسمت خودم خط پرواز برگشته و در خدمت جبهه و جنگ شدم .. گاه گداری اصغر آقا رو می دیدم .. بعد از این که بازنشسته شدم .. شنیدم ایشان فرمانده آشیانه انقلاب شده اند .. واقعآ لیاقت اش رو داره .. من در میان دوستانم تنها چند نفر رو از زمان قدیم و قبل از انقلاب می شناختم که مومن واقعی و بدون ریا بودند .. و مانند بعضی ها به خاطر انقلاب رنگ عوض نکردند .. که یکی از ان ها همین جناب مطلق بود .. با شهید بابایی هم خیلی دوست بودند .. من دورا دور می دیم که رابطه خوبی با هم دارند .. من همیشه به جناب مطلق افتخار کرده و می کنم .. اما از شما چه پنهان .. بعد از چاپ مصاحبه ایشان در یکی از رسانه .. من از روی احترام به خاطر علاقه ای که به ایشان داشتم .. بعضی از مسایل رو که احساس می کردم عمو اصغر به خاطر مشغله و گذشت زمان اشتباه کرده است رو در همین سایت در یکی از کامنت ها که یکی از خوانندگان درج کرده بود .. اصلاح کرده و نوشتم .. جناب مطلق احتمالا فراموش کرده اند .. از جمله وجود بمب در سطح باند 29 مهرآباد .. که بنده جسارتآ نوشتم .. روز اول ما اولین هواپیما بودیم که به سمت مشهد برای طرح گسترش پرواز کردیم .. حتی شکاری ها را که برای پاسخ به صدام در حال تاکسی کردن بودند رو دیدم .. ظاهرآ ایشون از دستم دلخور شده بود .. و متعاقب آن وقتی به بالا احضار شدم .. من آن را به حساب عمو اصغر گذاشتم .. !! امیدوارم من اشتباه کرده باشم .. که حتمآ از وی حلالیت می طلبم .. و گرنه جز محبت و خوبی من چیزی از جناب مطلق ندیدم .. دلم هم برایش تنگ شده است .. امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشه و سایه اش بر سر خانواده محترمش مستدام باشه
**********
جناب مهندس فضلی نازنین
از ان جا که شما و دوستانتان انسان های شریف و خییری هستید .. من تصمیم دارم یعضی از عزیزانی رو که می شناسم .. واسطه امر خیر در مناطقی که هستند بکنم .. از این رو شما رو جسارتآ برای استان هرمزگان و همسر محترمتان را در شیراز رابط این امر خیر در راستای کمک به کودکان سرطانی و دانش اموزان مرودشتی می کنم .. نیازی نیست مبلغ بسیار کلان باشد .. در حد کم هم باشه .. ثواب داره .. همت کنید به عزیزانی که می شناسید توصیه فرمایید دست به دست هم داده و این عزیزان رو تنها نگذاریم
من لینک دانش اموزان رو برایت درج می کنم
http://oldpilot.blogfa.com/post-390.aspx
با سپاس از شما .. من هم متقابلآ بر دست های مهربان شما بوسه می زنم
با سلام و احترام.
از اینکه به سرعت به پیشنهادهای اینجانب پاسخ می دهید سپاسگزارم.
سوالی دارم:
می خواهم بدانم اگر در دوران خدمت خود در موقعیتی قرار می گرفتید که همه موتورها خاموش می گشت و تا لحظه سقوط فقط 5 دقیقه فرصت داشتید ( امیدوارم که این امر هیچگاه برای هیچ فردی پیش نیاید) به چه چیزی فکر می کردید و چه تصاویری از جلوی چشمانتان می گذشت؟
لطفا به ترتیب اولویت ذکر بفرمایید.
با تشکر
رضا.
پاسخ
ممنون رضا جان
اتفاقآ در یکی از همون مطالب قدیمی که اشاره کردم
دقیقآ توضیح داده ام که یک بار چنین اتفاقی قبل از انقلاب برای ما رخ داد .. و ما به سرعت باور نکردنی به خاطر قفل شدن فرامین به سمت زمین مثل سنگ در حرکت بودیم .. تقریبآ مسجل بود که تا چند دقیقه دیگر منفجر خواهیم شد .. در اون لحظه چهره دخترم بهاره که اون موقع دو سه ساله بود به جلوی چشمم آمد .. یادمه از کیش برای او از آن کفش هایی که صدا می داد و تازه مد شده بود خریده بودم .. برای این که بعد از سوختن .. و پیدا کردن جسدم بدانند قبل از مرگ به تنها فرزندم در اون زمان فکر می کردم .. به چه بدبختی و سختی .. از درون ساک پروازم آن را برداشته و زیپ لباس پروازم رو تا نیمه پائین کشیده و آن یک جفت کفش بچه گانه رو روی قلبم گذاشتم .. چند ثانیه بعد به صورت معجزه آسا هواپیما جواب داد .. و ما زنده موندیم
من هر وقت یاد این لحظه می افتم .. اشگ پهنای صورتم رو خیس می کند .. الان هم با چشم گریان پاسخ شما رو می نویسم
ممنون رضا جان
سلام.
خوب هستيد ؟
پس چرا تماس نگرفتيد عمو بهروز ؟
پاسخ
پسر عزیزم .. شماره ات رو یادداشت کردم . حتمآ با شما تماس می گیرم
امروز حالم خوش نبود .. بعدش هم از عصر تا همین الان سرگرم نگارش مطلب جدید هستم .. مطمئن باش با شما تماس خواهم گرفت ..
ممنون از پی گیری ات
با سلام
ببخشید کاپیتان من سوال داشتم در مورد این نشوندن هواپیمای تروریست خائن ریگی. این سوال برای من پیش اومده که یک کشور اجازه داره هواپیمایی رو که با مقررات بین المللی از روی یک کشور دیگر عبور میکند مجبور به نشستن کند. حالا به فرض اگه خلبان این هواپیمای مسافربری تصمیم میگرفت در ایران ننشیند آیا واقعا فانتوم ها میتوانستند شلیک کنند؟
همچنین ممنون از پست همیشه خوبتون.
پاسخ
دختر عزیز و نازنینم لیلا جان
با تشکر از دقت نظر و پی گیری شما در امور مربوط به صنعت هوایی کشور .. راستش رو بخواهی من از نقطه نظر قانون و مقررات چیزی به اون صورت نمی دونم .. و در حقیقت این نخستین باری است که با چنین موردی مواجه می شوم . و قطعآ اگاه هستی که .. بنده هرگاه موضوعی رو صد در صد ندونم ، امکان نداره در باره آن کوچک ترنی اظهار نظری بکنم .. اما لیلا جان با اطمینان خاطر می تونم حدس بزنم که .. وقتی یک تروریست بین المللی که حکم جلب آن در اغلب کشور ها صادر شده است و تحت تعقیب است ، همه سازمان ها و نهاد ها بایستی در دستگیری وی همکاری نمایند .. و هر گونه عدم همکاری کمک به تروریست تلقی می شود . که در قضیه فوق .. عبالمالک ریگی هم به عنوان جنایت های بی شمارش و هم به خاطر اعمال وحشیانه غیر انسانی و گردن زدن گروگان ها در مقابل دوربین تقریبآ در جهان شناخته شده است .. و کم تر کسی است که از کارهای تروریستی او آگاه نیست .. لذا اگه خلبان هواپیمای فوق با کشور درخواست کننده همکاری نمی کرد .. تبعات منفی فراوانی به همراه داشت . و مطمئن باشید روی عملکرد شرکت هوایی تآثیر منفی می گذاشت .. و بایستی در جهت استرداد مجرم همکاری می کرد . بر فرض محال اگه شخصی گمنام مثل بهروز مدرسی در داخل هواپیما بود و در هنگام عبور به او اخطار می دادند که یک مجرم فراری و تحت تعقیب در داخل هواپیماست .. شاید خلبان بعد از نشستن تقاضای مدارک دال بر محکومیت طرف می کرد .. ! مسلمآ در ان شرایط هر گونه کشمکش و سر و صدا به ضرر کشور درخواست کننده تمام می شد .. .. البته اگه مدرکی در جهت اثبات محکومیت بهروز مدرسی نداشت .. !! پس می بینی قضیه کاملا روشن است . و کشوری در روی خاک خودش حق دارد یک تروریست رو با اخطار و اعلام به خلبان به زمین نشانده و طرف رو دستگیر کند .. حتی اگه ریگی تابعیت ایرانی نداشت .. ولی چون از روی خاک ایران عبور می کرد .. خلبانان موظف به همکاری با آن ها هستند .. مخصوصآ که زبان گفت و گو دو فروند هواپیمای شکاری مسلح باشد .. !
البته من سعی می کنم پست جدیدم رو به این موضوع پرداخته و نظر صاحبنظران رو جویا شوم
ممنون از شما
من ، همانطور که قبلا خدمت جناب مدرسی عرضص کرده بودم ، دیگر قصد نداشتم در این وبلاگ کامنت بگذارم.البته از مطالب آن استفاده خواهم کرد. در اسلام علم فرموده شده که علم را یاد بگیرید حتی اگر از منافق باشد. چه رسد به آقای مدرسی و سایر دوستان گرامی،که هموطن و هم آیین من هستند. اینکه من با آقای درسی یک اختلاف نظر بر سر ایمیل دارم ، دلیلی نمی شود که خود را محروم کنم.
اما، دلیل اینکه چه شد که تصمیم گرفتم به اینکه اینجا کامنت بگذارم ، مربوط به پاسخ به آن شخص بی هویت
نیست که با آیدی من می آید اینجا حرفهای یاوه می نویسد، که ارزش پاسخ دادن هم ندارد.
دلیل ان کامنت میترای گرامی و پاسخی بود که جناب آقای صفری داده است
جناب آقای صفری، که خودشان را دانشجوی علوم سیاسی می دانند و بنده در برابر ایشان اعلام می کنم که هدفم از بحث با ایشان، آشکار شدن حقیقت است
جناب آقای صفری، من از شما می خواهم که اگر من اشتباه می کنم، لطفا بنده را راهنمایی کنید.ولی خواهشمندم این بحث به صورت اصولی و منطقی ادامه دهیم. خدای نکرده اگر بنا بر بی احترامی و حرفهای یاوه باشد، نه برای من فایده دارد، نه برای جنابعالی.
از مدیریت محترم وبلاگ هم خواهش می کنم اجازه بدهد این بحث بی طرفانه بین من و ایشان باشد، وگرنه اقدام صحیحی نیست که به ایشان اجازه داده شود هر چه خواستند عنوان بفرمایند اما خدای ناکرده نوشته بنده دستکاری شود. ضمنا آقای مدرسی چون شما ناراحتی قلبی دارید و من به هیچ عنوان قصد بر هم زدن آرامش شما را ندارم، لطفا اجازه بدهید این بحث فقط بین من و آقای صفری در جریان باشد.
من می خواهم این بحث در نهایت آرامش به یک نکته روشن برسد.ان شاالله!!
شروع می کنم:
ابتدا عرض می کنم که بنده با قسمتهایی از فرمایشات شما موافق هستم.اما چون می خواهم بحث را به صورت خلاصه و مفید هرض کنم،به سراغ نکاتی که در آنها ایراداتی می بینم می روم:
1- فرمودید :
صدام ميخواست با دادن اتش بس به اصطلاح خودمون(زرنگي) كرده
و حالا كه جبهه هاي جنگ در اختيار ما بود و ما بر اوضاع مسلط شده بوديم جنگ را به حالت اتش بس نگه دارد و با تقويت دوباره نيروهاي خود دوباره به ايران حمله كند
((كلمه اتش بس در فرهنگ سياسي به هيچ عنوان معني صلح را ندارد.
صدام هنگامي كه متوجه شد كه بعد از فتح خرمشهر جنگ را بزودي به طور كامل خواهد باخت پيشنهاد اتش بس(يعني توقف موقت جنگ)را مطرح كرد تا بتواند ارتش ويران شده خود در جنوب غرب را دوباره (بازيابي)كند تا حمله جديدي را اغاز كند.
شما که این ادعا را دارید که من تاریخ جنگ را مطالعه کرده ام ، حتما می دانید که بعد از قطعنامه 598 هم ایران با عراق صلح نکرده بود. بلکه آتش بس بود. پس می بینید که از این جهت که صلح بوده یا آتش بس ، خیچ تفاوتی نمی کند.
.در زماني كه صدام حرف از اتش بس ميزد تازه منافقين خائن به سرپرستي
(وطن فروش كثيف مسعود رجوي تازه لشكر مجهز خود را در عراق و زير نظر صدام شكل داده بود و در حال تمرين گسترده و شبانه روزي بودند تا به ايران حمله كنند(چنانكه در اخر جنگ اين كار را كردند)
ورود مسعود رجوی ( رجوی نیم وجبی!)
مربوط به سال 64 است، نه بعد از فتح خرمشهر
11.حتي اگر هم بر فرض محال صدام نميخواست دوباره حمله كند و ان بخش از خاك باقي مانده ما راهم بعد از پذيرش اتش بس باز پس ميداد ما ميخواستيم يك (ديكتاتور جنايتكار و ظالم مطلق را از روي زمين محو كنيم)كسي كه حتي ملت خودش هم را هم به سمت نابودي كشانده بود و هر جنايتي را كه ميخواست عمل ميكرد.....
بسیار خوب، حالا بعد از هشت سال، صدام نابود شد؟
شما می فرمایید که تاریخ جنگ را خوانده اید، حتما شکستهایی که ایران در جریان عملیاتهای که برای گرفتن بصره و یا فلان سد که آب بغداد را تامین می کرد را به یاد دارید، تلفات بسیار سنگین را هم حتما می دانید.
احتمالا ماجرای فاجعه شلمچه و آن حرامزادگری ارتش عراق که آب توی دشت انداخت و بعد هم برق در ان آب انداخت را هم می دانید، حاشا که آدم اهل مطالعه ای مثل جنابعالی اینها را نداند.
کویت، بعد از پایان جنگش غرامتش را گرفت، اما ما چه گیرمون آمده است؟
توهین و بازرسی بدنی زنان ایرانی که برای زیارت کربلا می روند؟!
12.در هيچ كجاي تاريخ انقلاب و جنگ ما حرفي از تصرف و كشورگشايي نزديم ما حتي انقدر براي مردم عراق ارزش قائل بوديم كه لشكر هاي عراقي را
(مزدوران حزب بعث )ميناميديم.
بارها امام و ديگر مسئولان بر اين اصل پا فشاري كردند كه ما با
(ملت عراق و كشور عراق نميجنگيم)
بلكه با(صدام و حزب بعث ميجنگيم)
پس ادعاي كشور گشايي در اين زمينه كاملا خنده دار و بي اساس است.
بهر فتح قدس از کربلا باید گذشت!
ضمنا، اگر می خواهید اطلاعات رسمی داشته باشید، می توانید مراجعه بفرمایید به کتاب تلاش برای صلح، نوشته دبیر کل سابق سازمان ملل، در آنجا به نامه رسمی یکی از مقامات ایران اشاره می کند که چهار شرط را برای آتش بس مطرح می کند. آن چهرا شرط مربوط به حمله ایران به اسراییل از خاک عراق است. البته بقیه شروط هم است که من از عنوان انها در اینجا معذورم.
چون در این وبلاگ، بحثهای سیاسی ممنوع است. و خط قرمرهای آن را من درک می کنم.
سلام جناب مدرسی
شخصی به نام علی صفری انشایی بلند بالا
حاوی تحریفات آشکار تاریخی و تکرار شعارهای احساسی نوشته اند بر اساس رعایت اصل بی طرفی لطفا فرصت پاسخ گویی را در اختیار اینجانب بگذارید (البته تا آنجا که من میدانم همیشه چنین بوده اید}
خطاب به علی صفری
آقای صفری من در همه حال به هنگام بحث احترام طرف مقا بل را نگه می دارم اما چون پاسخ شما به خانم میترا با لحن آمرانه و نصیحت گونه است بدون اینکه بدانید ایشان چند سال سن دارند و یا در چه سطحی از تحصیلات هستند (شاید در حد استاد شما باشند) اخلاقا این حق را دارم به روش خودتان پاسخ دهم .
البته یکی از دوستان مواردی را به خوبی پاسخ داده اند اما من می خواهم
از زاویه ای دیگر به این انشای (انشاء می گویم چون فقط بازی با کلمات
است و فاقد هر گونه اطلاعات صحیح)شما نگاه کنم. البته در حالت عادی ارزش پاسخ گویی ندارد اما در شرایط فعلی
سکوت خیانت است به همان عزیزانی که برای این آب و خاک مقدس از همه چیز گذشتند.
گفته بودید که"به عنوان يك دانشجوي علوم سياسي كه لحظه به لحظه تاريخ جنگ را مطالعه كرده ام بدهم تا ايشان را از اشتباه علمي كه مرتكب شده اند اگاه سازم"
هیچوقت سعی نکن با تعریف و مبالغه در مورد خودت بر طرفت تاثیر بگذاری اگر بحث شما درست و منطقی باشد قطعا طرف مقابل قبول خواهد کرد اجازه بده گفتار و رفتار شما معرفتان باشد نه تعریف از خود (مشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید) البته مطالب شما با این ادعایی که از خودتان دارید همخوانی ندارد. آقای صفری حتی اگر این ایراد ها هم وارد نبود این لحن آمرانه اصلا متناسب با نزاکت لازم در یک بحث نیست ....
پاسخ
آرمین عزیز و گرامی
اگر چه مدت هاست عهد کرده ام که به هیچ عنوان کامنت های مورد دار و مشکل برانگیز رو منتشر نکنم .. اما به دلیل این که ذآتآ ادم منطقی و معتقد به رعایت دمکراسی هستم .. کامنت پترائوس را که تقریبآ در ژانر پاسخ شما بود را منتشر کردم . .. و دیگر نیازی به جوابیه شما در این بخش نیست . و از همین حالا اعلام می کنم .. موارد بحث انگیز رو لطفآ از طریق ای میل های خود پی گیری فرمایید .. اما در باره پاسخ خانم میترای عزیز .. اگر به پاسخ بنده مراجعه کنید .. رک و راست به ایشان عرض کردم .. من صرفآ به وظیفه ام که دفاع از کشور بود عمل می کردم و به مسایل سیاسی هرگز توجه ای نداشتم و دیدید که قضیه را کش نداده تا نظرم رو تحمیل نمایم .. !
بعد از انتشار کامنت خانم میترا ، جناب صفری از اصفهان تماس گرفت و از بنده که بعد از ساعت ها کار طولانی بر روی طرح های پست بعدی در حال استراحت بودم .. از من خواست تا پاسخ او را که در جواب خانم میترا نوشته است بخوانم
خب من سر سری خواندم .. چون اطلاع دقیق از این مباحث نداشتم .. نه اظهار نظر کردم و نه سخنی افزودم
خب حالا شما جوابیه دیگری نوشتید .. و انتظار دارید آن ار منتشر کنم .. بعد از آن مسلمآ این حق طبیعی و قانونی جناب صفری است تا پاسخ شما را بدهد .. و این برخورد سلیقه های افراطی ادامه خواهد یافت .. !! و در نتیجه آرامش سایت از بین خواهد رفت ..
آرمین عزیز و گرامی .. شما حتی ای میل خودت را درج نکردی .. تا لااقل به همراه نظری که نوشتی برای آقای صفری ارسال کنم .. !! چگونه انتظار داری مطالب شما را که کم ترین اطلاعی از صحت و سقم ان ندارم .. و دوست هم ندارم بدونم حق با کی است و یا .. کدام یک حق دارند .. آرامش خود و خوانندگانم را به هم بزنم .. !!؟؟
آن چه مسلم است .. هر یک از شما معتقد به اتفاقاتی هستید که در زمان جنگ به وقوع پیوست .. و هر دو طرف هم آتشی مزاج وداغ هستید .. و هرگز از مواضع خود کوتاه نمی آیید .. خواهش می کنم در همین جا این مباحث رو پایان بدهید . من قسمت ابتدای کامنت شما را که صرفآ دلالت بر نحوه پاسخگویی بود را منتشر کردم .. و بقیه اش را سیو کرده ام تا در اختیار آقای صفری قرار دهم .. .تا از طریق ای میل آن ار پی گیری کنید ..
چون این مباحث نه در باره مطالب سایت است .. نه در باب مسایل علمی .. فقط برخورد سلیقه ای با موضوعی خاص که هیچ کس علاقه ای به دنبال کردن ان مباحث رو ندارد .. !!!
با سپاس از شما
سلام عمو بهروز.......
فقط 1 چیز میگم....
تو نیکی میکن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
راستی از دبی دیشب اومدم... کلی ماجرا داشت که تو پست بعدی می نویسم.
............خلیج همیشه پارس..........
پاسخ
امیر جان خوش اومدی .. رسیدن به خیر
من منتظر شنیدن ماجراهای جالب شما دوست خوبم هستم
ممنون از کامنت
کاپتان بهروز گرامی دوستی همرزم از ایام دفاع مقدس برایت آرزوی سالی همراه با سلامتی وموفقیت درهمه امور دارم و امید اینکه همراه خانواده زیر سقف ابی زمانه روزگار را بخوشی و سلامتی سپری نماید
پاسخ
سرور گرامی منوچهر نازنین
نمی دونم چه رازی در واژه دفاع مقدس نهفته است .. که هر وقت یادی از ان می شود .. یا همرزمی چون شما آشنایی می دهد .. اشگ ام سرازیر می شود .؟؟ شاید مظلومیت شهیدان و رزمندگان .. معصومیت دوستان و عزیزانی که در راه دفاع از این مرز و بوم مقدس جان عزیزشون رو نثار کردند .. بگذریم
خیلی از آشنایی با شما دوست دلاورم خوشحالم و من هم متقابلآ سلامتی و پیروزی رو برای شما و خانواده محترمتان آرزومندم
یا حق