درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  حماسه پدری فداکار

  پرواز به جبهه یا نجات جان فرزند ..!؟

http://public.blu.livefilestore.com/y1p8i0wkjqxiVTRfNvWWxxJ7sAIfuNgDvz0ZB1i1bekmeOIxqKzRJcbv2s_ZjdIlhlxOnnW4uoGI2IDfrwnhaJu6Q/73%20(6).jpg?psid=1

افسر جوان با نگاهی خشم آلود به همکارش با قاطعیت اعلام کرد .. سریع حرکت می کنیم . نباید پرواز به خاطر مشکل من به تآخیر بیفته .. و سریع سوار ماشین مخصوص حمل کرو شده و به پای هواپیما رفت .. دقایقی بعد صدای موتور های هواپیما در سکوت شب و در محوطه رمپ نظامی طنین انداز شد .. صدای غرش موتور ها از عزم راسخ بزرگ مردانی خبر می داد ، که شبانه سینه آسمان رو شکافته و از فراز ابرها گذشته تا جان جوانان دلاور و قهرمانی که سینه خود را سپر گلوله های دشمن بعثی کرده تا گزندی به مملکت شون نرسه ، با حضور به موقع خود نجات دهند ... دقایقی بعد هواپیما از ابتدای باند ۲۹ چپ تیک آف کرد .. همسر آقای مداح وقتی صدای پرواز سی - ۱۳۰ رو شنید

  پرواز به جبهه یا نجات جان فرزند ..!؟

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

http://public.blu.livefilestore.com/y1p8i0wkjqxiVTRfNvWWxxJ7sAIfuNgDvz0ZB1i1bekmeOIxqKzRJcbv2s_ZjdIlhlxOnnW4uoGI2IDfrwnhaJu6Q/73%20(6).jpg?psid=1http://public.blu.livefilestore.com/y1pPXzADxMnZqYqwY7YJ5yXR22GDv7nsCAOvwuSuAH9P2uuIU0p2df2I6yv3gp43lltP3FSVVXfdbyIdRefX2BlWQ/73%20(7).jpg?psid=1

  

" حماسه پدری فداکار " عنوان مطلب این پست است که تقدیم شما دوستان نازنین می کنم . راسش رو بخواهید در پست قبلی وقتی به کامنت های خوانندگان پاسخ می دادم .. احساس کردم خلوص وطن پرستی پرسنل ارتش برای برخی از جوانان نسل امروزی به درستی جا نیفتاده است ! و پرسش های آن ها حاکی از عدم اطلاع از جان گذشتگی و فداکاری این قشر دلاور بود ! از ان جا که هر روز از تاریخ هشت ساله دفاع مقدس ما یاد اور جانفشانی و از خودگذشتگی رزمندگان و حتی مردم عادی بود .. وظیفه خود دانستم به یک مورد مستند از ایثار و فداکاری همکارانم اشاره کنم .. همه عزیزان و خوانندگان قدیمی با نام دوست بسیار عزیزم " ماشالله مداح " به خوبی آشنا هستند .. و خاطرات متعددی که با او در نیروی هوایی داشتم بارها منعکس کرده ام . این پست اشاره به یکی از پرواز های سرنوشت ساز این دلاور قهرمان است که تقدیم به فرزند او " امید " نازنین می کنم ...

دیشب وقتی در ادامه وب گردی هایم در گوگل جستجوگر تصاویری مرتبط برای پست جدید ام بودم ، با مسئله عجیبی مواجه شدم .. ! که برای دقایقی حسابی به هم ریخته و تصمیمی عجولانه گرفتم .. !! قضیه از این قرار بود که وقتی واژه سی - ۱۳۰ رو در مرورگر تصویری گوگل تایپ کردم ، مثل همیشه کلی تصویر از لینک های سایت خودم رو ردیف شده مشاهده کردم ! اما بر خلاف گذشته اکثر عکس ها حذف شده بودند و تنها کادر تصویر به همراه ادرس وبلاگ یا سایت وجود داشت .. وقتی کادر های فوق را باز کردم ، با کمال تعجب دیدم که صفحات مربوطه مسدود شده اند  .. !! یک لحظه یاد عهدی که در گذشته با خود بسته بودم افتادم .. و از شما چه پنهان تصمیم گرفتم برای همیشه قید وبلاگ نویسی رو بزنم !! این تصمیم زمانی جدی تر شد که وقتی با ترفند های رایج صفحات مربوطه را بازکردم ، هیچ مطلب مضر یا غیر معقولی رو نیافتم .. !! باور کنید چاقو می زدند خونم نمی امد .. ! لذا تصمیم گرفتم از طریق آرشیو وبلاگ مطالب فوق رو چک کنم .. شاید باورتون نشه ... همه صفحات بدون هیچ مشکلی باز شدند .. ! هر چه فکر کردم دلیل آن را متوجه نشدم .. ! شما هم می توانید با درج وازه سی - ۱۳۰ در گوگل این آزمایش رو انجام داده و علت ان را برایم توضیح دهید .

سخن اخر این که .. این پاراگراف رو اختصاص به موضوع مهمی داده بودم .. و تصمیم داشتم به طور مفصل در باره ان صحبت کنم .. اما پرداختن به زندگی دوست عزیزم ماشالله مداح بقدری بر روحیه ام تآثیر گذاشت که با سختی و با چشمانی گریان ان را پایان بردم ... من از این دوست بزرگوارم به دلیل این که بدون اجازه و رضایت او مسایل و مشکلات اش رو مطرح کردم ، پوزش می خواهم . اما وظیفه انسانی ام حکم می کرد برای زنده نگاهداشتن و معرفی روحیه گذشت و ایثار دلاور مردان ارتشی آن ها را برای نسل های بعدی بیان کنم .. آفرین به شجاعت همه قهرمانان دلاور و گمنام ارتش که با دل و جان در مقابل دشمن مجهز و قوی مردانه پایداری کنند ..

   

http://public.blu.livefilestore.com/y1pg59aprqr6klpbh5dVZ-NioGhs4l07e6NMjcF4TfsKB4aDjikQR2tjzQYt2snx1nDkhjd58f4HwSHZx8OfwRoCw/73%20(9).jpg?psid=1

تصویری از  زمان جنگ  - چند روز بعد از سقوط هرکولس فرماندهان در کهریزک

آشنایی من با ماشالله مداح ..  

طی دوران اموزشی در مراکزی چون قصر فیروزه ، مرکز آموزش های هوایی و حتی پادگان شماره ۳ که در حال حاضر آن را مرکز آموزش خلبانی شهید ستاری می نامند و حتی بعد از قبولی در کنکور اعزام به خارج ( بیگ تست ) که همگی در واحدی به همین نام در مرکز آموزش های هوایی اعزام شده بودیم ، من ماشالله رو ندیده بودم .. یعنی چون عده مون زیاد بود ، نام ها وقیافه ها در خاطرم نمی ماند .. ! دقیقآ از فردای روزی که وضعیت اعزام به آمریکایم مشخص شد ، او به همراه عده ای دیگر با من همگروه شده بودند ! که باید اضافه کنم هیچ یک از آقایون از همدوره های ایام آموزشی ام نبودند .. ! اما در پروسه بورکراسی مراحل قبل از اعزام که آن را به شوخی هفت خوان رستم می نامیدند ، با بچه های گروه سلام و علیک پیدا کردم .. در نخستین روزی که قرار بود راهی امریکا شویم ، در فرودگاه مهرآباد با ماشاالله خان چاق سلامتی مفصلی کرده و از ان جا ریشه های دوستی ما شکل گرفت . در انگلیس به خاطر سرزبونی که داشتم به صورت غیررسمی و خود جوش !! سرگروه تیم شدم .. ! هتل شرایتون لندن محل استقرار و استراحت ما بود .. و این فرصت دیگری بود تا با یک دیگر رو بهتر بشناسیم .. ! و در نهایت با رسیدن به ایالت متحده امریکا هم اتاق شدیم .. ! وای که چقدر این بچه رو من اذیت می کردم .. !! و او جیک اش در نمی آمد .. ! تا این که بعد از چند ماه یک بار حسابی تلافی کرد .. !!

حکایت  من و مارشال ...

آمریکایی ها چون نمی تونستند کلمه " ماشالله " رو درست تلفظ کنند ، او رو " مارشال " می نامیدند و این نام از اون دوران رویش ماند ! بعد ها در ایران بعضی همکاران خودمونی او را " ماشی " و ماشی جون هم صداش می کنند .. !! البته بعد از بازنشستگی چون وارد عرضه تجارت و بیزنس شد ، و مغازه ای برای خودش دست و پا کرد ، مثل همه تجار بین المللی برای خود نام مستعار " رضا " رو برگزید ... و اهالی محل تنها او را با این نام می شناسند . بگذریم .. اما قبل از این که وارد اصل ماجرا بشم اجازه می خواهم به خاطراتی که با هم داشتیم اشاره کنم .. همان طور که گفتم این بنده خدا هم اتاقی من بود .. راستش رو بخواهید اون زمان خیلی شیطون و تنبل بودم .. ! مسئولیت آشپزی همیشه با او بود و طبق توافق بایستی من ظروف را می شستم .. !  ( البته سرویس غذا در رستوران پایگاه خیلی ارزان بود و با کم تر از یک دلار به صورت سلف سرویس همه چیز می خوردیم .. اما گاهی اوقات مخصوصآ روز های تعطیل هوس غذا های ایرانی می کردیم ) اما اغلب بعد از خوردن دستپخت خوشمزه او ، من دبه در آورده و تنبلی رو بهانه کرده و اون بنده خدا مجبور می شد جور من را هم بکشد .. !! این روند ادامه داشت تا این که بعد از چند ماه یک روز که خسته و کوفته از کلاس به خونه برگشتم ، بوی غذای مارشال ساختمان رو فرا گرفته بود ... با پهن شدن سفره چشم تون روز بد نبینه ، آقا ماشالله برای تلافی تنبلی های من ، یک بادمجون درسته را درون برنج شفته شده قرار داده و گذاشت جلوی من .. گفت : فلان فلان شده حالا کوفت اش کن ....

تلافی بادمجانانه ... !!

این عمل متهورانه او باعث شد که برای مدتی تنبلی رو کنار گذاشته و به اصطلاح شستن ظروف رو به عهده بگیرم .. البته من هم مترصد تلافی بودم ... ! این رو هم اضافه کنم اغلب اوقات بعد از کلاس رو با هم می گذروندیم .. و خاطرات تلخ و شیرین فراوانی با هم داشتیم .. تا این که یک روز در ایالت ویرجینیا که برای هوا خوری به ساحل رفته بودیم .. بهش گفتم : دست داری قایق سواری کنیم ؟ گفت این جا که قایق نیست .. !! چند تیکه الوار پهن مثل بلم گوشه ای افتاده بود .. پریدم روی آن و ماشالله را هم دعوت کردم .. طفلکی زود گول خورد .. با یک چوب بلند مثل قایق پارو زدم .. بلم راه افتاد .. یک لحظه تصمیم گرفتم بیرون بپرم .. ! و او تنها بدون این که شنا بلد باشد با امواج آب به سمت دریا کشیده می شد .. ! اولش با یک شوخی ساده شروع شد .. اما دقایقی بعد سرعت اش افزایش یافت و کاری از دستم بر نمی آمد .. !! هر دو فریاد می زدیم .. من بد جوری عذاب وجدان گرفته بودم .. تا این که هلی کوپتر گارد ساحلی به کمک اش امد و ماشو رو که زبونش حسابی بند اومده بود ، با رنگ و رویی پریده از وسط آب گرفتنش .. در همون حال که در حال بازجویی پلیس های ساحلی بود .. من به فارسی گفتم .. خوردی .. !!؟ نوش جان .. تا تو باشی بادمجون توی غذای من نریزی .. !! ولی وجدانآ پاک ترین و شریف ترین دوستم در تمام این مدت بود .. من به دلیل ولخرجی و مسافرت های تفریحی پولم خیلی زود تمام می شد .. و این مارشال نازنین بود که به عنوان بانک سیارم همیشه هوای من را داشت ...

 بازگشت به ایران ....

 هر دو با موفقیت دوران طلایی و طولانی آموزش رو در آمریکا پایان بردیم .. هر دو با کوله باری از انواع و اقسام خاطرات تلخ و شیرین ، خنده دار و گریه دار به ایران بازگشتیم .. بعد از مرخصی فارغ التحصیلی وقتی خودم رو به پایگاه یکم ترابری معرفی کردم ، متوجه شدم همه گروه به پایگاه هفتم ترابری در شیراز منتقل شده ایم .. !! بد جوری حالم گرفته بود .. تا این که شنیدم مارشال به خاطر این که یکی از همشهریان گرمساری اش در سررشته داری ستاد پارتی بازی کرده و او را در تهران نگه داشته است ، من هم دست به کار شدم تا شیراز نروم .. ! نتیجه تلاش ام جواب داده و من و مارشال در خط پرواز پایگاه یکم موندنی شدیم .در باره جو ناجور اون ایام و سخت گیری های مغرضانه ای که با جوون های دوره دیده در آمریکا توسط قدیمی ها که اکثرشون از گردان های داکوتا که تازه از رده خارج شده بود امده بودند ، بار ها در مطالب گذشته توضح داده ام .. همین فشار که بعد ها در زمان جنگ متوجه شدم چقدر به نفع ما بوده باعث شده بود کم تر با هم صحبت کنیم .. به عبارتی بعد از ظهر ها من که غرق ماجراهای عاشقانه ام با سوسن می گذشت .. سبب شده بود تا از زندگی خصوصی مارشال خبری نداشته باشم   .. حتی نمی دونستم ازدواج کرده یا نه ؟ در اون ایام فقط در خط پرواز هم دیگر رو می دیدیم .. و به خاطر فشاری که روی هر دوی ما بود ، فرصت حال و احوال رو پیدا نمی کردیم .. اما فارغ از این مسایل رقابتی هم بین تازه وارد ها که نخودی نامیده می شدیم وجود داشت .. که چه کسی زودتر از بقیه چک شده و به صورت مستقل پرواز خواهد کرد .. !!؟

 سرنوشت جداگانه ....

 سال ها به همین منوال گذشت و هر دوی ما با کمی فاصله عاقبت چک شده و پرواز های خارج از کشورمون شروع شد .. دیگه خیلی کم همدیگر رو می دیدیم .. ! یک بار بعد از چند ماه بی خبری او را در فرانسه داخل یکی از کیوسک های عکاسی در شانزه لیزه دیدم .. !! هیچ کدوم انتظار دیدن هم دیگر رو نداشتیم .. کلی ماچ و بوسه اون هم وسط خیابان .. فرانسوی ها هم فکر کرده بودند ما در حال اجرای  تئاتر خیابانی هستیم .. !!  در همین ایام او با دختر خاله اش وصلت کرد . و من هم بعد از شکست در عشق سوسن و انتقال اجباری به بندرعباس دوباره به تهران برگشته و با همسرم ازدواج کرده بودم . ابتدا او پدر شد .. " امید " چند ماهی زودتر از دختر من " بهاره " به دنیا امده بود . سرنوشت خدمتی باعث شد که قبل از انقلاب در مقام مامور به عملیات پایگاه منتقل شوم . ولی او در خط پرواز ماند . البته هر از گاهی مارشال رو می دیدم .. یا او برای دیدنم به دیسپچ می امد . به برکت حضور در عملیات از سهیمه آن ها خانه سازمانی دریافت کردم .. مارشال هم همون موقع به منازل سازمانی آمده بود .. او در بلوک ۴۲ زندگی می کرد و من در بلوک ۳۰ .. !! فاصله چندانی با هم نداشتیم .. رفت و امد خانوادگی ما از همین جا آغاز شد .. فرزند دوم او " امیر " هم متولد شده بود .. دو فرزند زیبا ، معصوم ، خجالتی که ادم با دیدن آن ها خستگی از تنش بیرون می آمد ..

 آغاز انقلاب و جنگ ...

 با اغاز انقلاب من هم مجبور شدم به خط پرواز خودمون برگردم .. اگر چه در ایامی که در عملیات پایگاه بودم هر از گاهی پروازم رو ادامه می دادم .. اما به خاطر این که شیفت می دادم ، زیاد به من نمی چسبید .. مدام دلهره خراب شدن هواپیما و فشار روی همکاران ام در عملیات رو داشتم .. ! با سرنگونی رژیم پهلوی بد جوری حالم گرفته شده بود .. چون طرفدار دو آتشه شاه بودم و نمی توانستم خوشحالی  همکارانم رو تحمل کنم .. در همان اوایل انقلاب یک روز که مارشال از پرواز برگشته بود ، با خبرنگاران صدا و سیما در جلوی پله هواپیما مواجه شد که در باره رژیم پهلوی از او سئوال می کردند .. مارشال که جو گیر شده بود ،برای نخستین بار در جلوی دوربین تلویزیون قضیه حمل اسب و سگ های اعلیحضرت به خارج از کشور و حرمت و احترامی که به حیوانات دربار گذاشته می شد رو مطرح کرده و مدعی شد .. برای ما به اندازه حیوانات دربار احترام نمی گذاشتند .. !! دلم می خواست اون جا بودم و با مشت دندان هایش رو خرد می کردم .. !! شب قبل از او در خانه اش انتظارش رو می کشیدم .. بهش گفتم .. بدبخت تو از کجا می دونی اعلیحضرت همایونی بر نمی گردد .. !! می دونی به خاطر این مصاحبه ای که انجام دادی ساواک چه بلایی سرت خواهد آورد  .. !!؟ طفلکی بد جوری خودش رو باخته بود .. ناچارآ دلداری اش داده و گفتم شوخی می کنم .. اون رژیم دیگه بر نخواهد گشت .. با مرگ شاه اون عشق و علاقه من هم به زیر خاک رفت ... و با اغاز جنگ هر دوی ما از این که صدام حسین مشنگ به خودش اجازه حمله به خاک ایران عزیز رو داده ، خشم سراپای وجودمون رو فرا گرفت .. با هم عهد بستیم تا اخرین قطره خون یک لحظه کم فروشی نکرده و همه ماموریت ها رو با دل و جان برویم ...

 حضور فعال در مناطق جنگی ...

بر اساس عهدی که با هم بسته بودیم ، با اقتدار همه ماموریت های مناطق جنگی رو به اصطلاح قبضه کرده بودیم .. !! ترس مون از صدای توپ و تانگ و حمله میگ های عراقی بعد از یکی دو هفته که از جنگ گذشت ، به کلی ریخت .. و دیگه همه چیز عادی شده بود !! روزی نبود که داوطلب پرواز نباشیم .. شب ها هم خانوادگی دور هم بودیم .. مارشال از همون زمان تحصیل در امریکا اهل موسیقی بود .. ظاهرآ قبل از جنگ به کلاس آموزش سنتور رفته بود و حالا به نوازنده ماهر سنتور تبدیل شده بود . او فقط برای دل خودش می نواخت .. ! من هم که از نوجوانی ضرب می زدم ، او را همراهی می کردم .. خاموشی ها مکرر برق ، آژیر های قرمز رو می شد تحمل کرد .. اما از شما چه پنهان یکی از تند رو ترین برادران گروه ضربت شوربختانه همسایه زیرین مارشال بود .. !! و مدام به او تذکر منکراتی می داد .. !! جالب این که او از همدورهای خودمون در امریکا بود .. و ما کلی اذیت اش می کردیم .. !! اما خب از معجزات هر انقلابی می گن متحول ساختن انسان هاست .. که دست بر قضا این دوست ما خیلی متحول شده بود .. همه خانم های پایگاه از ترس او پنهان می شدند .. چون عادت داشت به همه کس گیر بدهد .. !! طفلک مارشال هم از ترس خشم همکار و مصادره سنتورش ، شب ها روی ان حوله پهن کرده و به آهستگی می نواخت .. !! با بزرگان این رشته چون مرحوم صارمی رفت و امد خانوادگی داشت .. و ما به او و هنرش افتخار می کردیم .. اگر چه از روی حوله نواخته می شد ... !!!

   پایگاه یکم ترابری - اواسط جنگ

 اون روز غروب ماشاالله مداح بعد از پوشیدن لباس پروازش به اتاق امید کوچولو رفت .. مادر در حال پاشوره کردن بود تا بلکه تب بچه پائین بیاید ... نزدیکی های ظهر امید رو به دکتر برده بودند .. دکتر پایگاه بعد از معاینه دقیق مقداری قرص و شربت و مسکن تجویز کرده و توصیه کرده بود که در صورت افزایش دمای بدن حتمآ به روش های سنتی پاشوره نمایند .. و در صورتی که تب پائین نیامد ، سریعآ به بیمارستان برسونند .. مارشال با توجه به سخنان دکتر می دونست اگه خدای ناکرده تب امید بالا برود ، همسرش به تنهایی قادر به بردن امید به بیمارستان نیست .. خانم مداح با لحن مهربان همیشگی خودش می پرسد .. اگه شب یا نیمه های شب حال بچه خراب بشه چه کار کنم .. !!؟ مارشال می گوید می بینی که امشب آماده شماره یک پرواز هستم .. اما بعید می دونم پروازی به ما بخوره .. چون خبری به اون صورت نیست .. اگه مشکلی پیش اومد ، حتمآ به دفتر خط پرواز زنگ بزن .. افسر جوان در حالی که چشم به عقربه ساعت اش دوخته است ، بدن نحیف فرزندش رو به عادت همیشه در آغوش  کشیده و با بوسه هایی از گونه او ، سریع از جایش بلند می شود .. پدر سعی می کند  همسرش مانع از دیدن اشگ هایش شود ... یک حسی او را آزار می داد .. گرچه این نخستین باری نبود که در شرایط بیماری یکی از  اعضای خانواده اش ان ها را ترک می کرد ... اما این بار حس شومی شک و دو دلی بد جوری در قلب اش رخنه کرده بود .. او می دونست همه همکاران اش خسته اند .. و کسی نیست که به جای او آماده پرواز شب باشد ... بعد از سفارش های لازم به همسرش راهی پایگاه می شود ...

خط پرواز سی - ۱۳۰

اگر چه ماشالله مداح کلآ آدمی ساکت و کم سخن بود ، اما اون شب بچه های گروه آماده پرواز احساس می کنند او بد جوری در تب و تاب است ، یکی دو نفر از دوستان صمیمی اش نزد وی رفته و جویای پریشانی اش  می شوند .. مارشال قضیه دکتر بردن امید و بالا و پائین رفتن تب امید رو مطرح کرده و می گوید .. شما می دانید که خدای ناکرده در صورت بروز مشکلی ، او به هیچ به تنهایی قادر به انتقال بچه به دکتر نیست .. چون پسر کوچک ترم امیر تنها می ماند .. حق با مداح بود .. چون خانم مداح از اون زن های مومن و خانه داری بود که کم تر از خانه بیرون می امد .. و همیشه مثل پروانه دور و بر فرزندانش می چرخید .. همه خرید های خونه به عهده مارشال بود .. دوستان سعی کردند به او دلداری داده و با بیان این که امشب در جبهه ها به اون صورت خبری نیست .. و هر چه بوده همکاران شیفت صبح با پرواز های متعدد به منطقه .. چیزی برای ما باقی نگذاشتند .. ! او رو آروم کنند .. در نهایت از او خواستند به خدا توکل کرده و در صورت نبودن خبری ، آخر شب به خونه برگردد و اگه پرواز خورد سریع به او اطلاع خواهند داد .. با سخن دوستان و همکاران صمیمی او کمی آرام گرفت .. اما مدام فکرش نزد فرزند بیمارش بود .. دقایق به کندی می گذشت .. اون حس غریب همچنان آزارش می داد ..  

زنگ تلفن ...

یکی از بچه های خط پرواز که خوابش نمی آمد به پارکینگ رفته و سرگرم شستن اتوموبیل اش بود .. و در  همان حال هم به صدای رادیو ماشین اش گوش می داد .. که ناگهان صدای موسیقی قطع و همزمان مارش همیشگی حمله نواخته شد .. او بی اختیار یاد فرزند بیمار دوست خود افتاده و دعا کرد امشب رزمنده ای مجروح نشود .. و سپس به دفتر رفته و آهسته موضوع حمله رو به بچه ها خبر داد .. طفلک ماشاالله هم داشت کم کم خود رو اماده رفتن به منزل می کرد .. که زنگ تلفن به صدا در امد .. ! تلفن از عملیات بود .. و خبر اعزام هواپیمای آماده به منطقه جنگی رو اعلام کرد  .. همه ناخواسته به چهره مداح خیره شده تا واکنش او رو در این لحظه ببینند .. او خیلی مصمم گفت .. این اولین باری نیست که دارای مشکل می شوم .. خدا بزرگه .. فکرش رو نکنید ، سریع راه می افتیم .. معمولآ گروه اماده شماره یک ، بعد از اعلام ماموریت ، یک ساعت فرصت دارند تا از زمین تیک آف کنند .. بچه ها در عملیات سرگرم نوشتن دستور پروازی و گرفتن هوای بین راه و منطقه بودند .. که تلفن بار دیگر به صدا در امد .. ! هیچ کس فکر نمی کرد همسر مارشال پشت خط باشد .. همه فکر می کردند با توجه به ابعاد حمله ، احتمالا گروه شماره دو را هم ماموریت خورده است .. وقتی تلفن رو به مداح دادند .. رنگ اش پرید .. به خوبی لرزش دست هایش دیده می شد .. او با همون لهجه گرمساری اش به همسرش گفت .. خانم همین الان به من پرواز ابلاغ شده است .. نمی تونم برای یک لحظه هم به خونه بیایم .. خودت بهتر می دونی صد ها جوون زخمی منتظر رسیدن ما هستند .. و هر دقیقه تآخیر سبب از بین رفتن تعدادی از ان ها می شود .. شما تا صبح سعی کن باز هم پاشوره کنی ..

بر سر دو راهی سخت .. !

پدر وطن پرست و با غیرت در حالی که هنوز طنین هشدار های دکتر در گوش اش بود که ( .. جناب سروان خیلی مواظب باشید تا تب بچه مرتب کنترل شود .. و اگه دیدید با دارو و روش های سنتی پائین نیامد ، سریع به بیمارستان برسانید .. چون ممکنه خدای ناکرده تشنج کنه یا مننژیت بگیره .. ) تلفنی   به حرف های همسرش گوش می داد . که با اشگ و ناله می گفت .. تب بچه پائین نمی آید .. حالش بده .. خودت رو برسون .. مارشال این بار بد جوری بر سر دو راهی گیر کرده بود . باید بین جگر گوشه خودش و ماموریتی که به او محول شده ، یکی را انتخاب کند .. راه سومی وجود نداشت ! او می دانست اگه به منازل سازمانی رفته و امید رو به بیمارستان برسونه ، حداقل یک ساعت از زمان مقرر و اعلام شده عقب خواهد افتاد .. و با توجه به حمله نظامی صورت گرفته در مناطق مرزی ، هم اینک مجروحان فراوانی در فرودگاه چشم به راه فرود هواپیما هستند .. و هر لحظه تاخیر سبب از بین رفتن تعدادی جوان بی گناه خواهد شد .. ! او در حالی که سعی می کرد آب دهان خود را پائین بدهد .. با حالتی مصمم گفت .. خانم سعی کن باز هم پاشوره اش کنی .. چیزی به صبح نمانده .. صبح زنگ بزن به خط پرواز و از جناب آقای تقی مهدوی بخواه تا ترتیب انتقال امید رو به بیمارستان بدهد .. ! و گوشی رو قطع کرد .. ! یکی از همکاران قدیمی که در جریان مشکل همکار خود بود ، اهسته در گوش مداح گفت .. مرد حسابی خودت بهتر می دانی بار ها در این شرایط یا هواپیما خراب شده یا وضعیت هوا مناسب نبوده .. و پرواز با تاخیر به مقصد رسیده است .. خب پیدا کردن ایراد برای این قارقارک کاری نداره .. تا تیم متخصص بخواهد به ان نظری بیندازد .. تو رفتی و برگشتی ..

پرواز شبانه به منطقه ....

افسر جوان با نگاهی خشم آلود به همکارش با قاطعیت اعلام کرد .. سریع حرکت می کنیم . نباید پرواز به خاطر مشکل من به تآخیر بیفته .. و سریع سوار ماشین مخصوص حمل کرو شده و به پای هواپیما رفت .. دقایقی بعد صدای موتور های هواپیما در سکوت شب و در محوطه رمپ نظامی طنین انداز شد .. صدای غرش موتور ها از عزم راسخ بزرگ مردانی خبر می داد ، که شبانه سینه آسمان رو شکافته و از فراز ابرها گذشته تا جان جوانان دلاور و قهرمانی که سینه خود را سپر گلوله های دشمن بعثی کرده تا گزندی به مملکت شون نرسه ، با حضور به موقع خود نجات دهند ... دقایقی بعد هواپیما از ابتدای باند ۲۹ چپ تیک آف کرد .. همسر آقای مداح وقتی صدای پرواز سی - ۱۳۰ رو شنید ، مطمئن شد که مارشال به ماموریت رفته است .. قطرات اشگ از گوشه چشمان مادر نگران جاری شد .. حال بچه هر لحظه بدتر و بدتر می شد .. اخه شبانه در خونه چه کسی رو بزنه .. !!؟ مادر در حالی رو به قبله ایستاده و مشغول زمزمه دعا برای جان شوهر و فرزندش بود ، ناگهان بچه دچار تشنج شد .. هنوز صدای غرش هواپیمای پدر در آسمان شنیده می شد .. که بچه مثل دانه اسپندی که روی اتش بیندازند ، دست و پا زده و دچار تشنج بسیار شدیدی شد .. مادر که تا حالا چنین صحنه ای ندیده بود .. از ترس جیغ بلندی کشیده و ائمه اطهار رو به کمک طلبید .. یا امام حسین .. بچه ام از دستم رفت .. یا فاطمه زهرا کمک ام کن .. لحظه ای بعد با صدای فریاد درد آلود همسر مداح ، همسایه ها به در خانه امدند .. وقتی حال و روز امید کوچولو رو دیدند .. سریع یکی از آن ها او را به بیمارستان رسانید .. پزشک متخصص نبود .. از دست رزیدنت ها هم به ان صورت کاری بر نمی آمد .. جز این که به بیمارستانی دیگر منتقل نمایند .. دیگه خیلی دیر شده بود .. امید نازنین از مغز آسیب دیده بود ....

خط پرواز - روز بعد ...

 اون شب گروه آماده به موقع به منطقه رسیده و به کمک بر و بچه های زحمتکش ستاد تخلیه مستقر در فرودگاه بیش از ظرفیت رزمنده مجروح سوار هواپیما کرده بودند .. رسم چنین بود که مقصد پرواز های امداد بعد از تیک آف مشخص می شد .. چون عمل پذیرش و هماهنگی با بیمارستان های مراکز استان ها زمانبر بود ... و گاهی هم به خاطر وجود بعضی از مجروحان خاص مثل مغز و اعصاب ، بایستی از مراکز تخصصی خاصی پذیرش گرفته می شد .. اون شب هم فرودگاه مشهد پذیرای مجروحین هواپیمای فوق شده بود .. آفتاب تازه طلوع کرده بود که هواپیما در فرودگاه مشهد به زمین نشست .. از بالا صف طولانی آمبولانس ها و جنب جوش مردم در اطراف آن و فرودگاه به خوبی معلوم بود .. دل مارشال نزد فرزندش بود .. به محض تخلیه و سوخت گیری ، آماده مراجعت شدند .. گروه پروازی سی - ۱۳۰ به رسم همیشه با هماهنگی برج اجازه طواف بر بالای حرم حضرت رضا ع را گرفته و با یک هولدینگ زیبا از توی کابین همگی به گنبد طلایی حضرت خیره شدند .. هر کسی زیر لب چیزی بیان می کرد .. اما در میان آن ها حال روز پدری نگران با چشمانی خیس و گریان سلامتی جان فرزندش رو طلب کرده .. و دست به دامن آقا شده یود .. او خبر نداشت که نجات نود نفر رزمنده به قیمت ضایعه مغزی برای فرزند دلبند خودش گشته است .. اون حس غریب همچنان با او بود ... هواپیما به محض فرود به رمپ پرواز راهنمایی شد .. مداح در اون لحظه صدای ضربان قلب اش رو به وضوح می شنید .. جرات نمی کرد به چشمان همکارانش نگاه کند .. می ترسید آن ها حامل خبر نگران کننده ای باشند ..

چند سال بعد ....

به دلیل ضایعه مغزی حال امید هرگز به حالت اول برنگشت .. بچه حتی قادر به تکلم هم نبود .. اون موقع تکنولوژی سی تی اسکن مغز ( ام . آی . آر ) تازه وارد ایران شده بود .. و خیلی هم گران بود .. یادمه فقط یکی دو مرکز دارای ان دستگاه بودند که مریض های زیادی در نوبت اسکن بودند ... در آن شرایط بیچاره پدر هر چه داشت خرج انواع آزمایش و عمل جراحی برای امید معصوم کرد .. یادمه برای نجات امید به هر دری می زد .. انواع و اقسام وسایل پزشکی در منزل خریداری کرده بود .. از ماسک اکسیژن گرفته تا انواع سرم و داروهای گران قیمت .. طفلک ماشالله به خاطر تحمل رنج و انبوه امیدش هر روز تکیده تر به نظر می رسید .. دیگه کار به جایی رسید که نمی توانست پرواز کند .. با موافقت زنده یاد تیمسار دادپی او از پرواز معاف شد تا حتمآ شب ها بالای سر فرزند بیمارش باشد .. ( نوشدارو بعد از مرگ سهراب ) دیگه دکتر متخصصی در تهران نبود که بچه را معالجه نکنه .. اما همه کار ها بی فایده بود .. امید قادر به تکلم و راه رفتن نبود .. اما قدرت تشخیص رو داشت .. و با نگاه زیبایش گاهی هم خنده پاسخ اطرافیان رو می داد .. مارشال عین فانوس تا خورده بود .. ( باور کنید به جان نوه هایم اشگ مجال نوشتن را از من گرفته است .. ) مخصوصآ وقتی یادم می آید دخترم بهاره همبازی سابق او زمانی که به دیدار امید می رفت .. اشگ شوق بر چشمان طفل معصوم جاری می شد .. باور کنید جگرم آتش می گرفت .. امید روز به روز بزرگ و بزرگ تر می شد .. و زحمت و رنج پدر و مادر هر روز بیشتر می شد .. غذای این بچه طی این سال ها فقط سرم بوده است و بس .. داخل اتاق امید .. انواع وسایل فیزیوترابی ، سرم ، کپسول اکسیژن و سایر ملزومات پزشکی همیشه به چشم می خورد .. بیچاره مادر یک لحظه از مراقبت امید نازنین خسته و دلتنگ نشده و همیشه تر و خشک اش می کند ...

قبل از بازنشستگی ...

مارشال تصمیم می گیرد آخرین وظیفه پدری اش رو در حق فرزند دلبندش ادا نماید ... .از این رو سعی می کند  امید رو برای معالجه به خارج از کشور ببرد .. همه می دونیم خروج یک افسر نیروی هوایی با شغلی حساس در زمان جنگ عملآ غیر ممکن است .. ! اما او تصمیم خودش رو گرفته بود .. مداح می دانست رابطه ام با زنده یاد تیمسار مهدی دادپی خیلی حسنه و صمیمانه است . به همین جهت از من خواست نامه ای از زبان او برای تیمسار فرماندهی کل منطقه هوایی مهرآباد نوشته و خواهش کنم ترتیب اعزام به خارج این پدر و پسر رو بدهم .. من هم معطل نکرده با دست خط زیبایی ( لطفآ به حساب تعریف از خود نگذارید .. واقعآ انشاء و خط ام بد نبود   ) یک نامه پر سوز و گداز برای تیمسار دادپی نوشتم وقتی نامه را به مداح دادم .. احساس کردم دودل است .. گفت .. بهروز اگه قبول نکنه چی ..!!؟ بهش اطمینان دادم تیمسار بسیار انسان دلرحم و بزرگواری است .. حتمآ کارت رو راه خواهد انداخت .. مداح نامه را به دفتر فرمانده منطقه داده و بلافاصله احضار می شود .. مارشال گفت برعکس بعضی از مسئولان قبلی ارتش که وقتی از غم و مشکلات فرزندم سخن می گفتم ، ان ها اصلآ اهمیتی نمی دادند .. بر خلاف تصورم تیمسار بعد از شنیدن ماجرای امید ، چشمانش خیس اشگ شد .. همون جا به من گفت برو کارهای خروج از کشورت رو انجام بده .. من ترتیب کار ها رو خواهم داد .. و طولی نکشید به همت ان فرمانده مقتدر مداح با امید با مقداری مارک که تیمسار از جیب خودش هدیه داده بود ، راهی کشور آلمان می شود .. !! و با توصیه هایی که تیمسار دادپی به سفارت کرده بود ، خیلی زود همه مقدمات کار اماده شده و امید نازنین بار دیگر زیر تیغ جراحی می رود ...

http://public.blu.livefilestore.com/y1pfdHCHa5fNxaNUe1z9UqUqefqG9vBWEnmaeVKF-OrMrjgOi5G5IuA7ZcYYNftT3t3rmsDUt37KbXlKzZu6cMhsg/73%20(10).jpg?psid=1

تصویر زنده یاد تیمسار مهدی دادپی ، پدری مهربان ، فرمانده ای شجاع و مردمی  

 بعد از بازنشستگی ...

من و مداح به فاصله کمی از هم دیگر زودتر از وقت موعد بازنشسته می شویم .. من به خاطر قلبم و او به خاطر بیماری فرزندش درخواست بازنشستگی پیش از موعد می کند .. بعد از بازنشستگی دیگه از حال و روز مارشال بی اطلاع بودم .. فقط شنیده بودم کار و کاسبی اش الحمدالله حسابی گرفته است .. و یک مغازه خرازی یا بهتره بگم لوکس فروشی در خیابان دامپزشکی خریداری کرده .. واقعآ با شنیدن این خبر ها خوشحال می شدم . سال ها بعد فرصتی دست داد تا او را بعد از سال ها ملاقات کنم .. از حال امید پرسیدم .. گفت همین جوری مثل یک تیکه گوشت زمین افتاده است .. بعد از تعطیلی مغازه اش به اتفاق مداح به منزلش در اکباتان رفتیم .. بعد از دو دهه امید با دیدن من ، فوری شناخت .. وقتی پرسیدم امید جان منو می شناسی .. بابای بهاره هستم .. با خنده و شعف خاصی پاسخ ام رو داد .. می خواستم با صدای بلند فریاد زده و گریه کنم .. اما به خاطر روحیه امید و خانواده اش به دلم ریختم .. در ان جا متوجه شدم در این مدت مداح به خاطر عشقی که به فرزند دختر داره .. دو فروند دیگه آقا پسر به امارش اضافه کرده است .. !! که من بی خبر بودم !! هر دو بزرگ شده بودند .. و با تعجب به دیالوگ های مخصوصی که با پدرشون صحبت می کردم ، نگاهم می کردند .. بعد از چند ماه شنیدم یکی دیگر از پسر هایش دچار مشکل مغزی شده است .. سریع با آقای تقی مهدوی که همیشه پی گیر وضعیت همکاران سابق اش است ، برای ملاقات راهی بیمارستان شدیم .. مشکل اصلی ازدواج فامیلی بود .. طفلک مداح با عصبانیت گفت قبل از بچه دار شدن آزمایش دادیم .. و دکتر متخصص گفت اشکالی نداره .. اما حالا بعد از هفده - هیجده سال یقه سامان عزیزش رو گرفته بود  ... !!!

خبری ناگوار ...

اگه اشتباه نکنم .. نزدیکی های عید دو سال پیش بود که یک روز صبح که سر کار می رفتم ، تلفن همراه ام زنگ خورد .. پشت خط آقای تقی مهدوی بود که با بغض خبر فوت پسر جوان مداح رو اعلام کرد .. یک لحظه دور از جون امید ، فکر کردم پسر بزرگه اش است .. اما تقی گفت سامان فوت کرده است .. ای بابا اون که سالم بود .. همین چند وقت پیش که به دیدن مارشال رفته بودیم با دوچرخه جلوی مغازه مشغول بازی بود ... وای خدای برزگ خودت صبرش بده .. با عجله خودم رو به اکباتان رسوندم .. امبولانس بهشت زهرا جلوی در بود .. با عجله خودم رو به خونه دوستم رسوندم .. خدا نصیب هیچ مسلمان و کافری نکنه .. همسر مارشال جسم بی جان فرزندش رو محکم در آغوش گرفته بود و مانع از انتقال به بیرون شده بود .. طفلک مداح همانند اسکلت با رنگ و رویی پریده .. به محضی که چشم اش به من افتاد ، آغوشش رو گشوده و محکم بغلم کرد .. صدای ضجه و گریه هر دوی ما به آسمون بلند شده بود .. مارشال گفت .. بهروز جان دیدی سامان ام رفت .. و ان گاه مثل دیوانه ها به سمت جسم بی جان فرزندش رفته و با صدای بلند گفت .. سامان جان پاشو .. عمو بهروزت اومده .. ( بخدا اشگ مجالم نمی دهد قلبم بد جوری می زند ..  ) مگه نمی گفتی چرا عمو بهروز نمی آید .. نزدیک بود قلبم از حرکت بایستد .. من که برای دلداری رفته بودم .. خود نیاز به دلاری داشتم .. غم انگیز ترین لحظه .. زمانی بود که مادر داغدیده بعد از انتقال جوان ناکام به داخل امبولانس .. با حرکت ماشین دو دستی به در عقب چسبیده و فرزندش رو صدا می کرد ... وای خداوندا شکرت .. صبر بده

یک سال بعد از مرگ سامان ..

 حدود یک سال بعد که به دیدن دوست قدیمی ام رفتم .. دیدم ماشالله مداح بد جوری شکسته و پریشان است .. مدام اشگ می ریزد .. عکس سامان رو به مغازه اش چسبانده و با مشاهده ان مرتب گریه و زاری می کند .. خودش می گفت بهروز جان باور می کنی من و همسرم دیگه پیتزا نمی خوریم ..!!؟ چون سامان ام  عاشق پیتزا بود .. واقعآ کمر این مرد شریف و انسان بزرگوار با این ضایعات فراموش نشدنی بد جوری شکسته شده است .. خیلی دلداریش دادم .. او می گفت .. بعضی شب ها وقتی مغازه رو می بندم .. راه منزلم رو گم کرده و مانند دیوانه ها همین جوری ساعت ها در شهر چرخ می زنم .. و هر وقت فرصت کنم به سر مزار بچه ام می روم ... او بقدری قاطی کرده است که حتی قادر نیست یک پیامک با تلفن همراهش بفرستد .. ! اما شاید باورتون نشه .. همیشه در همون حال و روزش نگران سلامتی من است .. او حتی در بهشت زهرا هم به فکر من بود .. مدام در اون حالت شوکه شده اش می گفت .. نهار جای نروی بهروز جان .. !! بعد ها وقتی شنید وبلاگ زده ام .. بد جوری ناراحت شد .. همیشه ساعت ها به همراهم زنگ زده و مرا سوگند می دهد .. بهروز جان مرگ من چیز ننویسی .. من شنیدم وبلاگ نویس ها را می گیرند .. بهش اطمینان می دهم که من سیاسی نمی نویسم که به من گیر بدهند .. اما او زیر بار نمی رود ...

 پرسشی کوتاه ، پاسخی پر محتوا ...

آخرین بار که همین چند ماه پیش به دیدنش رفتم .. دیدم هنوز هم اشک می ریزد .. البته اعتراف کنم که هر وقت به دیدنش می روم ، روحیه اش خیلی تغیر می کنه .. و باد خاطرات گذشته می افتد و با یاد اوری شیطنت های من و تعریف ماجراها .. بعد از مدت ها خنده به لبانش می نشیند .. یک بار که من او تنها در مغازه نشسته بودیم .. به طور خصوصی ازش پرسیدم .. ماشاااه جان .. یه سئوال می پرسم جان امیدت راستش رو بگو .. با مهربانی گفت ... اخه بهروز جان تو کی از من دروغ شنیده ای ..!!؟ راست می گفت .. لذا ازش پرسیدم .. اگه زمان به عقب برگرده .. و همون شرایط اون شب اماده برایت پیش بیاید ، با توجه به این که امیدت به این وضعیت دچار شده است ، آیا باز هم پرواز رو انتخاب خواهی کرد .. قبل از این که پاسخ ام رو بدهد .. پرسید تو اگر بودی چی .. !!؟ گفتم .. پرواز رو انتخاب می کردم .. گفت ده بار دیگر هم در اون شرایط قرار گیرم .. باز هم پرواز رو انتخاب خواهم کرد .. !! و سپس ماجرای جراحی پسرم آرش رو مثال زد و گفت .. خود تو مگه یادت رفته که آرش در بیمارستان امام علی قرار بود روزبعد عمل شود و تو شبانه با علم به این که در خوش بینانه ترین حالت تا غروب روز بعدش برنمی گشتی .. مگه بین ماموریت نظامی و حضور بالای سر فرزندت ، پرواز رو انتخاب نکردی .. !!؟ اصلآ یادم نبود .. هرگز گریه های آرش رو روی تخت بیمارستان فراموش نمی کنم .. که لباس ام رو محکم گرفته بود و می گفت .. بابا نرو .. من می ترسم .. شب پیش ام بمان .. اما من رفتن به ماموریت رو به ماندن در بیمارستان ترجیح داده ... و به پایگاه رفتم ..

کلام اخر ...

وقتی در پست گذشته بحث غیرت و تعصب رو مطرح کردم ، خیلی ها مسخره ام کردند .. خیلی ها با تحقیر سعی کردند خرد ام نمایند .. عده ای هم به جمود فکری متهم ام کرده .. و بعضی ها هم قدرت برتر دشمن را مایه افتخار دانسته .. و ارتش به ویژه نیروی هوایی رو عقب افتاده با تجهیزات کهنه و پرسنلی بی روحیه تعریف اش کردند .... !! در حالی که خدا شاهد است قصد مقایسه قدرت ارتش امریکا با ایران رو نداشتم ... پر واضح است ان ها خیلی قوی و دارای تجهیزات مدرنی هستند .. اما بحث من در باره دلاور مردان با تعصب ایران بود .. کاری نه به حکومت داشتم .. نه شرایط فعلی کشور مد نظرم بود ..که آن طور بی پروا پاسخ های بی ربط رو بعضی دوستان تحویل ام دادند . بگذریم .. تنها هدف ام اعلام وطن پرستی نظامی ها و مردم ایران بود .. که در این پست یک نمونه مستند آن را تقدیم حضورتون کردم . این دست قهرمانان دلاور ما خیلی داشتیم و داریم .. در پایان از خداوند متعال می خواهم صبر و شکیبایی به این خانواده نجیب و مومن عنایت فرماید .. و با دعای خیر شما دوستان حال امید عزیزم بهتر شده و گوشه ای از غم و اندوه خانواده اش را بکاهد .. انشاالله

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت  ۶بامداد به تاریخ بیست و هفتم دی ماه  ۱۳۸۸ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا  

 

مطالب انگليسي  
    
 زير نظر : عليرضا صادقي
 
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد  
 

Air shows are usually conducted either at a military base or large airfield and are definitely an exciting experience.These steps will help you attend and enjoy an air show.

1-Get detailed directions to the base or airfield well in advance. Map it out and possibly do a practice run. This is very helpful if the highway or road does not usually handle the high volume of traffic associated with such a large event. Bottlenecks occur and folks can be stuck in traffic literally for hours. If you do a dry run of the directions, you may find a quick alternate route. 2-Over-pack for the air show. When you land yourself and your family in the middle of hundreds of people in the hot sun, it's better to have an extra bottle of water or snack than nothing. 3-Use the 'buddy system' while visiting the great stations setup at the air show. It can be refreshing to split the family up into two groups and report back to each other on what was the most exciting.4-Don't be afraid to ask questions or initiate a conversation with the military personnel at their respective exhibits. They LOVE talking about their work, the aircraft and the air show as a whole. 5-Pack extra batteries for your camera. If you are using a digital camera, make sure your memory stick is cleared out. Don't get stuck with only room for a few pictures. 6-Create a designated "meeting place" in case you get separated. Make it easy to find from anywhere on the airfield. 7-Bring a camera. Airshows are extremely fun to take photos at.8- Bring sunblock - lots of it. Time goes by fast during these fun events and realizing you forgot to put it on (or on the kids) hours into the fun is the worst.8-Use sunglasses.

http://www.wikihow.com/Attend-and-Enjoy-an-Air-Show BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

توصیه های حضور در نمایشگاه هوایی و لذت بردن از آن:

نمایشگاههای هوایی که معمولا در یک پایگاه نظامی یا پایگاه هوایی بزرگ برگزار میشوند بطور قطع تجربه هیجان انگیزی هستند.این موارد بشما کمک میکند که با حضور در آنها از نمایشگاه لذت ببرید:

1-پیش از حضور در نمایشگاه اطلاعات دقیقی در مورد جهات و نحوه رسیدن کسب کنید.نقشه را بررسی کنید و در صورت امکان یکدفعه تمرین نیز نمایید.این مورد خیلی مفید است چونکه بزرگراه یا جاده مربوطه همیشه قادر به کنترل حجم بزرگی از ترافیک که در زمان چنین واقعه بزرگی حادث میشود نخواهد بود.تنگناهای ترافیکی بوجود می آیند و افراد ساعتها در ترافیک گیر میکنند.اگر قبلا راه را مورد بررسی قرار داده باشید ممکن است راه ساده و سریع دیگری بیابید.2-مقدار زیادی خوراکی با خود بیاورید.وقتیکه خود و خانواده تان در میان صدها فرد دیگر و در زیر آفتاب داغ تابستان قرار میگیرید برداشتن بطریهای آب اضافی و تنقلات بهتر از نداشتن هیچ چیز است.3-در هنگام بازدید از ایستگاههای بزرگ در نمایشگاه یک سیستم تبادل اطلاعات درست کنید.بدین صورت که اعضای خانواده را بدو قسمت تقسیم کنید و هرگروه که مورد جالب و هیجان انگیزی را دید به دیگری خبر دهد.4-از سوال کردن یا وارد گفتگو شدن با کارکنان نظامی در نمایشگاه مربوط به آنها نترسید.آنها دوست دارند که در مورد کارشان -هواپیما و نمایشگاه هوایی در کل صحبت کنند.5-برای دوربین خود باطری اضافی بردارید.اگراز دوربین دیجیتال استفاده میکنید مطمئن شوید که کارت حافظه خالیست.فقط از یک غرفه خاص عکسبرداری نکنید.6-در صورت پخش شدن افراد محلی برای تجمع دوباره در نظر بگیرید.این امر پیدا کردن یکدیگر را در هر جایی در نمایشگاه آسان میکند.7-با خود دوربین بیاورید.نمایشگاههای هوایی چیزهای جالبی برای عکسبرداری دارند.8-مقدار زیادی ضد آفتاب با خود بیاورید.در هنگام تماشای موارد جالب زمان بسرعت میگذرد و فراموش کردن استفاده از آن برای خود و کودکانتان بدترین چیز است.8-از عینک آفتابی استفاده کنید.

منبع:http://www.wikihow.com/Attend-and-Enjoy-an-Air-Show ترجمه:علیرضا صادقی

 
 
پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )
  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

     
     
    نقد و بررسی سریال " گمشدگان " و اهداف پنهان آن
  • تصاویر مستند از یک سانحه  ،به روایت نشنال جئوگرافیک

    نگاهی به زندگی سر گروهبان فاطی ..!!

  •  کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر

     ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!

     خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !! 

     و ....

  • - تعداد بازديد
  • 15600
  • مرتبه

    نظرات

    کاپیتان مدرسی،
    کامنتهای پست قبلی دیگه بسته شده اند و من نمیتونستم اونجا نظر بدم. از توضیح مفصل شما زیر کامنت خودم خیلی ممنونم(من کیوان اولی هستم نه اون آقایی که کامنت آخر رو گذاشته بود). معلومه که خیلی برای این سایتتون ارزش قائلید که انقدر وقت صرفش میکنید.

    همونطور که اونجا هم گفتم شکی ندارم که در دوران جنگ شما و همکارانتون کارهای بزرگی انجام دادید. اتفاقاتی مشابه این داستانی که در این پست نوشتید در کشورهایی میتونه اتفاق بیفته که دارای تمدن و غرور ملی هستند. با اینکه در چند دهه اخیر بسیار سرکوب شدیم ولی خوشبختانه افرادی مثل همین دوست شما در ایران وجود دارند. این باعث میشه امیدوار باشیم که در آینده راه پیشرفت رو خیلی سریعتر طی کنیم، چون اون بزرگمنشی که جزو نیازمندیهای پیشرفت هر ملتی هست هنوز زیر خاکستر نفس میکشه.
    البته هنوز هم شکی ندارم که در صورت رویارویی احتمالی نظامی بین ایالات متحده و سردمداران کنونی ایران با تمام دلاوریهای افرادی مشابه شما و دوستتون شانسی برای نیروی نظامی ایران وجود نداره. به همین خاطر از صمیم قلب آرزو دارم که این فداکاریها و شجاعتها رو حفظ کنید که اینده ایران به اون احتیاح داره. مضخصا برای شما نمیگم، چون شما مختارید که هر طوری که تشخیص میدید درسته عمل کنید، ولی امیدوارم افراد لایق و وطن پرست بر سر "Wrong cause" کشته نشن (معادل فارسی خوبی برای این کلمه به ذهن من نمیرسه. مسلما خودتون متوجه منظور من میشید)
    پاسخ
    دوست عزیز و نازنینم کیوان گرامی
    با تشکر از شما و سپاس از محبتی که ابراز فرمودید
    بنده از سوی خود و دوست ام از شما ممنون و سپاسگزاریم
    دوست عزیز .. مشکل اصلی این است که خیلی از دوستان متوجه منظور و هدف من از پست قبلی نشدند .. و ان را طوری دیگر تعبیر فرمودند
    من همیشه دعا می کنم هرگز جنگی در نگیرد .. چون بیشتر از هرکسی به تبعات تحقیر امیز و مخرب ان اگاه هستم
    به هر حال از شما بی نهایت سپاسگزارم .. مطمئن باشید ان گونه که عقل و منطق حکم می کنه در مواجه با هر مشکلی تصمیم خواهیم گرفت .. فدایتون بشم

    خدا حفظتان کند.
    خیلی روایت تلخ و دردناکی بود.
    افسوس از چنین قهرمانانی که هیچ گاه قدر آنها دانسته نمی شود.
    قهرمانان واقعی وطن من شما ها هستید.

    همیشه برقرار باشید.
    پاسخ
    امین جان عزیزم
    قبلآ هم با نظرات زیبا و منطقی ات آشنا شده ام
    من به شما دوست عزیزم قلبآ افتخار کرده و از آشنایی با شما بسیار خوشحالم
    نگاه زیبایت رو به طبیعت تحسین می کنم
    من هم با شما در باره طبعیت همعقیده هستم
    موفق باشی

    کاپیتان عزیزم درود بی کران بر شما.
    خواستم در مورد انتقاداتی که دوستان عزیز من جمله آقا نادر عزیز از مطلب ایران کنام شیران خفته است، کرده اند بگویم این تعبیری کاملا درست می باشد.زیرا خفته در اینجا به معنی در کمین بودن می باشد.
    حقیر به نوبه خودم از دوستان گرامی که با این حساسیت و دقت نظر مطالب رو پیگیری می کنند سپاسگزاری می کنم.
    با آرزوی موفقیت کاپیتان و دوستان عزیزم. جوهری
    پاسخ
    ممنونم از توجه شما

    آقا بهروز خوش تیپ سلام
    خوب هستید؟رضا هستم از آبادان، نمی دونم من رو به یاد دارید یا نه اما خیلی وقته مطالبتون رو می خونم، ولی این یکی خیلی سنگین بود، غریب بود، به هر حال خوشحالم که دوست خوبی چون شما دارم. سلام عینکتون رو هم برسونید.
    ارادتمند همه خوش تیپ ها
    پاسخ
    آقا رضا آبادانی عزیز .. راستش هر چه فکر می کنم شما رو به خاطر نمی اورم .. !! البته اسمت خیلی آشناس .. اما نه به خاطر نمی اورم ... چشمک
    شوخی کردم آقا رضا جان نازنین و بچه آبادان با مرام .. مگه می شه کسی بهترین دوست قدیمی اش رو فراموش کنه .. دختر گل ات چطوره .. ؟
    روی ماهش رو از طرف من ببوس .. الان وقت شیرینی اش است مگه نه ؟
    خدا حفظ اش کنه .. به ری بن هم سلام برسون
    ممنون از حضورت

    سلام عمو جان
    واقعا این پست خیلی ناراحت کننده بود خدا صبر بده به خانواده آقای مداح
    عمو جان یه پیشنهاد برای آپلود عکس ها تون داشتم از سایتpixup.ir استفاده کنین فکر کنم خوشتون بیاد
    مواظب خودتون باشین انقدرم حرص نخورین
    خداحافظ
    پاسخ
    صابر عزیز و گرامی
    ممنون از شما .. از طرف دوست عزیزم جناب مداح گرامی از شما تشکر می کنم در باره آپلود عکس ها هم ممنون از لینکی که معرفی کردی
    صابر جان کم کم همه چیز برایم عادی می شود
    ممنون از حضورتون

    یک کلام ختم کلام درود به شما قهرمانان که هزینه های این جنگ رو شما و خونواده هاتون تحمل کردن و چه چه و به بهش واسه بقیه بود و صدام هم آخرش مثل یه سگ کثیف اعدام شد و حالا خیلی ها که حتی ببخشید بلد نیست شلوار خودشونو بالا بکشن می یانو مدعی هستن چرا جنگ ادامه نیافت و اگه جنگ باشه ما تا آخرین نفس هستیم غافل هستند از اینکه این شرف و غیرت مال نسل شما عزیزان بوده
    پاسخ
    هاله عزیز و نازنین
    اگر چه به قول شما ما هزینه های این جنگ رو با خانواده هایمان دادیم .. اما باور کن هرگز از این امر پشیمان نیستیم
    نظر هر یک از همکارانم رو در باره اون زمان بپرسی ،
    مطمئن باش همه یکی از بهترین لحظات زندگی شون رو مربوط به اون هشت سال جنگ می دونند .. دلیل ان هم .. نه این که از جنگ و خون و خونریزی خوششون بیاید .. .. !! اصلآ ولی تنها دلیلش .. این است که فرصت نشان دادن غیرت و تعصب ملی را بدست اوردند .. و افتخار یافتند با نثار جان خود در مقابل متجاوزان ایستادگی کنند .. در باره وضعیت حالا .. زیاد ناراحت نباش
    با همدلی و اتحاد یه روزی عشق و محبت نصیب مردم ایران خواهد شد .. ما باید همدیگر رو دوست داشته باشیم
    وظیفه نسل من آگاهی به نسل های جوان امروزی است .. اگر افتخارش رو داشته باشیم
    هاله نازنین .. ممنون از حضورت

    سلام ضمن خسته نباشید به شما سرباز پیر ولی بادلی جوان من مشتری همیشگی وبلاگ زیبا وپرمحتوای شما هستم خدا سایه شما پدرهای دلسوز را از سر کشورو فرزندان ایران کم نکند امیدوارم این راهی که پیش گرفته اید موفق وپیروز باشیدمن میخواستم کامینت قبلی نظر بدهم که نظر خواهی بسته شد.کسی منکر با غیرت بودن مردم شجاع ایران نیست ولی باید از تاریخ درس گرفت خیلی مسایل رامیشود با سیاست حل کردالبته سیاست همیشه حمله نیست بعضی مواقع عقب نشینی مصلحتی میتوان مسایل راحل کردکه به تعبیر خیلی ها سیاست مزبوحانه است ولی شاه عباس صفوی با همین سیاست ایران از مثلث دشمنان ایران آن روزگار(امپراتوری عثمانی،ازبکهاوبرتقالیها) پیروزو سر بلند بیرون آوردودشمنان شکست خورده وتحقیر شده که سالیان سال فکر تجاوز به ایران رانکردندمردم این روز ایران بهترینها را برای وطنشان میخواهندولی سیاست خارجی کشوررا مثل چوب تو لانه زنبور کردن میدانند خود ما هم میدانیم که آمریکا با شناختی که از ایران دارد به ایران حمله نخواهد کرد البته نه از نوع قدیمی آن یعنی اشغال آن کشور بلکه ازنوع بمبارانهای هوای مثل یوگسلاوی یا بمباران فرساینده عراق که زیر ساختهای آن کشورها را نابودکرداین زمان پای امریکا در عراق وافغانستان گیراست امریکا هر فرست کوچکی را از دست نمیدهدامریکا نه دلش برای ما سوخته نه برای عربهای همسایه ما کشور ما مثل لبنان وغزه نیست که چیزی برای از دست دادن نداشته باشدزحماتی برای این کشور در سالهای طولانی ازهر دلسوزی کشیده شده نباید به این آسانی ازدست برودامیدوارم سرشما درد نیاورده باشم
    پاسخ
    با سپاس از شما دوست نازنین و خواننده صمیمی و همیشگی سایت
    ولی جان راستش رو بخواهی یکی از دلایلی که بخش کامنت های آن پست رو بستم ، فشار شدید عصبی و سوء تفاهمی که برای بعضی از خوانندگان پیش امده بود ، آن را بستم
    من چون ادم سیاسی نیستم ، با الفبای سیاست خارجی آشنایی نداشته ولی تا این حد می دونم هر روشی که جلوی هر حمله و تجاوزی را بگیره ، بهترین سیاست نامیده می شود .. خواه عقب نشینی از موضع قبلی ، خواه تهدید ، خواه مقابله به مثل ..و غیره
    امروز هر بچه دبستانی هم در باره سیاست های آمریکا می دونه .. و مطمئن است که ان ها هرگز دلشون برای هیچ ملتی نمی سوزد .. شرم باد به عده ای که گول قدرت اجانب رو خورده و مرتب مجیز ان ها را می گوید
    به هر حال ممنون از کامنت شما و سپاس از حضور پر مهرتون در سایت

    با سلام و عرض ادب و احترام
    آقا بهروز امروز با پدرم رفتم که حقوق بازنشستگیشو بگیره دیدم بازنشسته های عزیزی که برای دریافت حقوق به بانک مراجعه کرده بودند داشتند خاطرات بسیار زیبا و شیرینشون رو از خدمتشون در یگانهای مختلف تعریف می کردند.
    یاد شما افتادم و گفتم یه سلامی عرض کنم.
    من همیشه خاطرات قشنگ شما رو برای پدرم تعریف می کنم و او هم بسیار لذت می بره...
    مخصوصا وقتی از تیمسار امیرفضلی یا تیمسار دادپی می نویسید.
    اما در مورد این پست شما عرض کنم ما هم در همسایگیمون از این انسانهای بزرگوار و ایثارگر زیاد داریم.و من و بقیه اهالی محل احترام خاصی برای این عزیزان و خانواده محترمشان قائلیم...
    یکی چشمشو از دست داده...یکی دستش رو..و دیگری هم جانش رو...
    خداوند به همه ی این عزیزان عجر دهد.

    حقیقتش وقتی دیدم بعضی از این دوستان این طوری مودبانه به شما بی ادبی میکنند و دل شما رو میشکنند دل نازک من هم میشکنه...
    بگذریم
    انشالله قسمت بشه شما رو در نمایشگاه ببینیم
    برخی از دوستانم گویا شما رو در میدان فتح دیده بودند ولی این سعادت هنوز قسمت من نشده...
    به امید دیدار...
    پاسخ
    مملی جان عزیزم .. از این که این همه به یاد بنده حقیر و همکارانم هستی ، از شما سپاسگزارم .. خدا پدر نازنین و دلاور شما رو حفظ کنه و همیشه سایه اش بالای سر خانواده باشد ..
    بله تیمسار دادپی و امیرفضلی هر یک از برگ مردان دوران خویش بودند . و اتفاقآ هر دو به فکر آبادانی و سازندگی پایگاه و زیر ساخت های عمرانی بودند .. روحشان شاد
    مملی جان در سراسر مملکت مون پر از افراد دلاور و قهرمانی است که در گمنامی زندگی می کنند و هیچ ادعا و منتی بر کسی ندارند .. خدا حفظ شون کنه
    در باره افراد یاوه گو .. باید بگم این ها یا اطلاع کافی ندارند ، یا تعصبی به وطن خود ندارند ، یا این که دشمن این مرز و بوم هستند .. مهم نیست چه می گویند .. مهم این است که هنوز هم تعصب و غیرت از جامعه ما رخت بر نبسته است .. این رو قبول کن
    ممنون از حضورت

    سلام عمو جان عزیز و دوست داشتنی
    با عرض معزرت از غیبت درگیر امتحانای دانشگاه بودم. والا نتیجش زیاد جالب نبود یعنی بدکم نبود . بی خیال. راستش تمام مطالب قبلی رو خوندم و صمیمانه برای عزیزان وتمام بیمارا با تمام وجود طلب شفا میکنم.راستش باور کردنش واسم خیلی سخته نسبت به چیزی که تو زندگی فهمیدم ونمیفهمم چطوری میشه یه همچین کاری کرد ولی میدونم که یه عشق بالایی میخواد یه تعهد بزرگ ویه عظمت باشکوه دیگه مرز فداکاری رو نمیشه جستجو کرد .درود بر شرف وغیرت مردانی که رفتند و عقابان فداکاری مثل مداح شماو خودتون که این موضوعاتو برای نسل ما میگین که اگه امروز هستیم به خاطر بودن دیروز شما ودوستتونه و دسته ی شاهینای تیز بروازه . امیدوارم این مسایل توی جامعه مروز از طرف سینما جدی گرفته بشه ! وانعکاس داده بشه اینطوری شاید برخی دوستان فرغ غیرت وطن دوستی و فداکاریو با تجهیزات فضایی و مدرن بفهمن .ممنونم خببرر داار !
    پاسخ
    علی جان عزیزم
    خیلی نگرانت بودم .. می دونستم حتمآ درگیر درس و مدرسه و دانشگاه هستی .. خوشحالم بار دیگر توفیق مشاهده کامنت شما را بدست اوردم
    پسر عزیزم همان طور که بار ها گفتم .. پرسنل نظامی تنها به وظیفه قانونی خود در جنگ عمل کردند .. و اگه شهامت یا ایثاری از خود نشان دادند ، تنها دلیل اش حمایت بی دریغ و خالصانه همه آحاد ملت شریف ایران بود که از زن و مرد ، پیر و جوان همه و همه از نیروهای رزمنده خود و پرسنل ارتش مخصوصآ نیروی هوایی حمایت می کردند .. هرگز نگاه احترام آمیز مردم رو در زمان جنگ فراموش نمی کنم .. که چگونه با نگاه هاشون ما رو تحسین کرده و حرمت زیادی برای ما قائل بودند .. تحسینی که از صمیم قلب پاک بود .. بدون ریا و تظاهر به سربازان وطن خود احترام می گذاشتند .. و امثال من و مداح و سایرین با مشاهده این همه عشق و محبت ، وظایف محوله رو با دل و جان انجام می دادیم
    در باره انعکاس دلاور مردی های ارتش قهرمان در سینما و تلویزیون .. با شما کاملا موافقم .. باید تجدید نظر حسابی شود .. زیرا به جز یکی دو نفر امثال استاد حاتمی کیا که از زوایای گوناگون چهره جنگ و ایثارگری های رزمندگان را ترسیم کرد .. بقیه کار تآثیر گذاری ارایه ندادند .. و همین باعث عدم جذابیت های لازم در اکثر فیلم هایی با ژانر دفاع مقدس شده است
    ممنون پسرم که با حضورت شادم کردی

    سلام مجدد
    ضمن تشکر از دوست عزیزی که با نام ارتشبد پتراواس کامنت گذاشته باید عرض کنم برای من این وبلاگ فراتر از صرف یک دل خوش کردن و ارتباط است .
    من با این وبلاگ به عمق تاریخ معاصر می روم . به لحظه لحظه های جنگ .به ایران قبل از انقلاب و به فرهنگ کشورهای دیگر . آنهم به دور از مناقشات سیاسی که متاسفانه بار ها در تاریخ حقایق را تغییر داده است . یک سوال هم برایم همچنان باقی است اینکه همیشه از نگاه یکجانبه خبرنگاران و راویان رنج میبرم و کمتر دیدم کسی بتواند مشاهدات خود را از قضاوت هایش جدا کند و آقای مدرسی این کار را واقعا درست انجام می دهند و بیان مشاهداتشان بدور از قضاوت است . سوال من این است که ایشان این روحیه را از کجا بدست آورده اند؟
    پاسخ
    شهاب جان نازنین ... برای من جای بسی افتخار و خرسندی است که خوانندگان فهیم سایت چنین نظری اندیشمندانه ای دارند .
    پرسش کردی .. این روحیه رو از کجا به دست اوردم .. !!؟ صادقانه می گم .. ابتدا خواهش می کنم به پست های نخست وبلاگ و یا سایت ام سر بزنی .. !! کاملآ بدور از انسجام و قواعد نگارشی .. بدون انتخاب سوژه ای مناسب .. جسته گریخته .. اما کم کم سعی کردم به عشق دوستان جوان و فرهیخته ای چون شما خود رو باور کنم .. ابتدا مشوق ام بودید که ادامه دهم .. اما اظهار نظر ها و راهنمایی های اصولی شما یاران باعث شد الفبای وبلاگ نویسی رو تمرین کنم .. و به کمک همان عشقی که نام بردم ، اشتباهات ام رو اصلاح کنم .. این رابطه باعث شد تا تعهدم نسبت به یکایک دوستان افزایش یابد .. و مثل یک شاگرد مدرسه از اون روز تا حالا به شما فرهیختگان که شکر خدا عده تون هم کم نیست .. درس پس می دهم .. من از نوجوانی به معجزات عشق ایمان داشتم .. و به سبب همین عشق است که .. فتوشاپ و طراحی اموخته و می آموزم .. هرگز ادعایی نداشته و ندارم . با خود عهد بسته ام جز روراستی و صداقت مسیر دیگری را طی نکنم .. اگر امتیازی نصیب این سایت شده است ، من فقط یک واسطه بودم . .. تعهد و عشق و صداقت باعث شده است خاطرات رو آن گونه که به مغزم خطور می کنه بنویسم .. اگرچه اغلب بی ربطه و اتفاقات پس و پیش یادم می آید .. اما به خاطر مستند گونه بودنش دوستان با اون ها ارتباط برقرار می کنند .. تنها کاار و تلاشی که انجام می دهم ، این است که ناخواسته وارد فضای سیاست نشوم . همچنین با تنوع بخشیدن به موضوعات و تغیر پس زمینه تصاویر و رنگ فونت ها در هر پست ، باعث خستگی عزیزانم نشوم .. پس شهاب جان عزیز و گرامی .. می بینی که نقش من در این پروسه خیلی کم بهاء و کوچک است . و این شما دوستان و خوانندگان هستند که ادامه دهنده راه می باشند .. این اتفاق قبلا هم در دنیای واقعی برای من و همکارانم اتفاق افتاده بود .. و ان هم ایام هشت سال جنگ با عراق بود .. که در ان هم ما فقط مجری ساده بودیم .. پشتیبان و حامی ما شما مردم عزیز بودید که لحظه ای پشت ما را خالی نکردید .. و آن عشق هم معجزه اش سینه سپر کردن در مقابل دشمن تا دندان مسلح و در نهایت بیرون راندن از وطن مقدس بود
    بله شهاب جان .. در این پروسه من راوی عشق هستم و بس
    ممنون از حضور و کامنت شما

    شب به خیر آقای مدرسی!

    منو یادت نیومد؟

    یادت بود یک نفر در اینجا نظر می گذاشت به نام جهانبانی؟ اون موقع که قضیه پیدا کردن خانه بود یک منزل کلنگی بهت پیشنهاد کرد؟ و سعی کرد هر جور که میتونه کمکت کنه....

    بعد در مورد اعدام افسران حزب توده اومد مطلب گذاشت و یک سری پرسش کرد و شما به این گرفتی که این وابسته به فلان گروهک است و... هم توی اون پست و هم پستهای بعدی بهش خیلی چیزا بستی......آیا این جواب اون بود؟

    یادم هست اون موقع یک شخصی بود به نام JSF اینجا کامنت میذاشت.بهتون گفت که دارید اشتباه می کنید ولی شما..

    من هنوز حزفهای شما را یادم هست:

    اینها می آیند نفطه ضعفهای اشخاص را پیدا می کنند و روی اونها کار میکنند...
    من با این شخص هیچ ارتباطی ندارم و او را نمی شناسم

    دشمن گاهی اوقات از طریق فرهنگی وارد میشود

    تا حرف زد دندانهایش را شمردم

    این اون جوابی است که شما به محبت اون آدم دادید!

    بگذریم.
    پاسخ
    دوست عزیز و نازنین
    باورت می شه .. هیچ چی از اون ایام یادم نیست .. !!؟ البته آی دی شما را یادم اومد .. چون هرگز من این نام را فراموش نخواهم کرد .. اما اتفاقات رو نه .. !! می دونم شاید باورت نشه .. و به حساب شرمندگی ام بگذاری . ولی ای کاش یادم می امد تا لااقل از خودم دفاع می کردم .. نه این که رسمآ بار دیگر از نسبتی که به شما دوست خوبم کردم ، پوزش خواسته و عذر خواهی نمایم .. !! کدوم راحت تر است .. !!؟ بگذریم
    دوست عزیزم .. همان طور که در کامنت های قبلی توضیح دادم .. اخیرآ خیلی کم حواس شده ام . باورت می شه وقتی ای میل ها رو پاسخ می دهم .. اغلب یادم می ره که نویسنده در نامه های قبلی اش چی نوشته بود و من چه جوابی داده بودم که حالا تشکر می کنه یا بحثی رو آغاز می کنه .. !!؟
    وجود تشابه های اسمی هم برایم قوز بالا قوز شده است .. !!
    بر فرض محال اگه ای میلی به نام امیر می آید .. اصلآ نمی توانم تشخیص دهم این کدام امیر نازنین است .. و چه ارتباط مکاتبه ای قبلآ داشته ایم .. !!؟
    این مسئله برای اون هایی که بنده رو نمی شناسند ، ممکنه عجیب جلوه کنه .. یا به حساب تکبر و بی محلی بگذارند .. اما دوستان نزدیک تر ، درک ام می کنند .. و به همین دلیل است از همه می خواهم در نامه ها کمی بیشتر در باره ارتباطات قبلی توضیح دهند .. بارها پیش می آید .. دوستی ای میل می زند .. و من به دلیل گرفتاری جلوی نام ها ستاره می گذارم تا سر فرصت پاسخ دهم .. چون اگه در حال نگارش مطلب باشم ، نمی توانم آن را قطع کرده و به نامه ها پاسخ دهم .. !! لذا فقط سریع عناوین و موضوعات ای میل ها رو چک می کنم تا اگر موضوعی اضطراری بود ، خارج از نوبت پاسخ دهم .. اما وقتی کار طراحی و نگارش پایان می یابد .. و به سراغ ستاره ها می روم .. فراموش می کنم در گذشته چه ارتباط مکاتبه ای با فرستنده داشته ام .. بدتر از همه این که گاهی به دلیل حجم نامه ها ، ستاره ها به صفحه بعدی منتقل شده و من یادم می رود که پاسخ عزیزان رو بدهم .. اوایل هرکسی برایم می نوشت چرا پاسخ ام را ندادی .. توهین به خود تلقی می کردم .. !!! چون امکان ندارد نامه یا کامنتی را بی پاسخ بگذارم .. !! اما اخیرآ متوجه قضیه ستاره گذاشتن جلوی نامه ها شدم .. !! و شرمنده دوستان شدم .. برای همین برای هر یک از کار هایم را مجزا انجام می دهم .. تا این گونه تداخل نیابند
    ببخشید خیلی طولانی شد .. این ها رو گفتم تا باورت بشه هیچی در دل من نیست .. و قبول دارم که کار اشتباهی در برخورد با شما دوست خوبم پیش امد .. !! امیدوارم عذر خواهی بنده رو بپذیری .. و قبول کنی که بی نهایت دوستت دارم
    با سپاس فراوان از شما دوست عزیزم .. راستی آقای سبز پاسخی به کامنت قبلی شما نوشته بود .. چون طبق معمول سیاسی بود ، با عرض معذرت تصمیم گرفتم آن را منتشر نکنم البته به دلیل این که این بحث ادامه پیدا نکنه .. و گر نه بنده خدا جز واقعیت مسئله دیگری رو مطرح نکرده بود .. که لازم می دونم از ایشون هم عذر خواهی کنم . .. می دونم ممکنه جور دیگه روی من قضاوت کند !!!
    پاینده باشی

    سلام جناب مدرسی!
    از توجه شما متشکرم.راستش چند روزی درگیر بودم و اتفاقا فکر می کردم که مطلب جدید در پیشنویس قرار دارد و یادم نبود.بهر حال هم اکنون مطلب موجود است.اگر اتفاقا گاهی تاخیر پیش آمد می توانید یکی از مطالب قبلی را به اختیار انتخاب کنید و از آن استفاده کنید.
    متشکرم
    پاسخ
    علیرضا جان .. خوشحالم که حالت خوب است
    و من نگران همین موضوع بودم .. مطلب رو دیده و ان را برداشتم
    مطلب جدید اماده است ، منتها منتظر عکس واقعی مربوط به موضوع هستم که فردا به دستم خواهد رسید
    در مورد ترجمه .. همان گونه که بار ها عرض کردم .. اگه شما همیشه یک بار تا مطلب اونجا قرار بدهی ... دیگه هرگز به مشکل تکراری شدن و معطلی نمی خوریم .. چون به محض این که یکی را من استفاده کردم ، شما سریع جایگزین می کنی .. فقط یک بار باید دو تا ترجمه قرار دهی .. بعد کما فی سابق همون یک دونه یک دونه در پست قرار خواهی داد
    به هر حال من فشار روی شما نمی اورم .. می دونم کاری سخت است
    صرفآ به خاطر ناقص نشدن گنجینه و سابقه کاری شماست که به عنوان رزومه کاری در حال حاضر نشان داده می شود ..
    چشم اگه هر وقت مطلب نبود ، از قبلی ها استفاده خواهم کرد
    ممنون از شما

    آقای مدرسی

    ایمیل کاملی را برایتان ارسال کردم.
    لطفاآن را با دقت مطالعه فرمایید( بویژه لینکهای آن)
    پاسخ
    چشم همین الان می خوانم .. حجم ای میل ها زیاده .. و چون در حال اتمام پست بعدی هستم ، روند مطالعه و پاسخ به نامه ها کمی کند است
    ممنون

    آقای مدرسی

    یادم رفت ، لطفا اگر پرسشی یا چیزی در مورد اون ایمیل داشتید ، برایم ایمیل کنید. علاقه ندارم جو وبلاگ متشنج شود
    پاسخ
    چشم .. ممنون

    استاد بزرگوار و مهربان ، خلبان قهرمان نهاجا جناب آقای مدرسی سلام
    من نزدیک به 1 سال هست که تمامی مطالب سایت و وبلاگ زیبا و پر محتواتون را میخونم. راستش جرات نمیکردم نظرم را بگم به چند دلیل. یک اینکه من هم مثل شمازمانی هر چند کوتاه را در نهاجا سپری کردم ، دوم اینکه هنوز اینقدر اطلاعات و آگاهی در رابطه به کروی و دیسپج و اپروچ و پری فلایت چک و دیورینگ لندینگ و افتر لندینگ و هزار اصطلاح تخصصی دیگه که بلد نیستم به اندازه شما ندارم که بخوام نقد کنم یا اظهار نظری کرده باشم.
    راستش من شما را خیلی دوست دارم ، هم به خاطر خابان بودنتون هم به خاطر چهره دوست داشتنیتون و قلم بسیار زیباتون، واقعا گلید.
    بیشتر از این مزاحم شما نمیشم فقط برام دعا کنید چون میخوام به آرزوم برسم ( پرواز) و تمام تلاشم را هم میکنم
    حق نگهدارتون باشه
    پاسخ
    امیر عزیز و گرامی
    چقدر خوشحال شدم که دوست نازنینی چون شما از مدت ها قبل افتخار حضور به سایت بنده رو داده است .. البته همین جا اعلام کنم .. این تعاریفی که اول کامنت به ان اشاره کردی .. صحت نداره .. من تنها به عنوان کوچکترین عضو خانواده بزرگ سی - 130 در ایران افتخار خدمت داشتم .. و نه قهرمان هستم ، نه بهترین در نهاجا .. سربازی عاشق و خدمتگذار . همین
    امیر جان .. شما چون نیت زیبا و خوبی داری .. همه چیز رو زیبا می بینی .. عزیزم .. من فقط یک راوی ساده هستم .. جذابیت اتفاقات سبب توهم بعضی دوستان شده است .. به هر حال از شما دوست و همکار عزیزم سپاسگزارم
    امیر عزیز .. شما لیاقت رسیدن به آرزوهایت رو داری عزیزم .. همین که تلاش کرده و خودت رو به این مرحله رسونی .. یعنی توانایی اش رو به مراتب بیشتر از هر کسی داشتی و داری .. البته دعا هم واجب است .. لذا از صمیم قلب دعا می کنم به ارزویت برسی که خواهی رسید
    توکل به خداوند متعال کن و با تلاش و جدیت حتمآ موفق خواهی شد .. انشاالله

    بهروز جان سلام.هنوز مشتاق زیارتیم ! امیدوارم حال و روزت خوب خوب باشه و روزگار بکام.بچه ها خوبند انشااله؟ داماد گرامی روبراهه ؟ از قول بنده همه را سلام برسانید.بهروز جان شما با سبک ویژه ای این سایت را تاکنون جلو برده و از نظر من حقیر برای بسیاری از جوانان این سرزمین بدون توجه به خطوط سیاسی(من خودم خط سیاسی دارم و مگر میشود شما در بتن انقلاب رشد کرده باشید و خط سیاسی نداشته باشیدو اصولا داشتن خط با سیاسی بازی فرق دارد و هر آدم وطن دوستی خط سیاسی خودش را دارد)وسیله ای فراهم کرده ای تا ضمن افزایش اطلاعات پروازی نیروی وطن دوستی ایشانرا تقویت و حتی انسجام خانوادگی آنها را فراهم سازی(در بسیاری پست ها) و همچنین با ذکر خاطرات خوب و بد جنگ و غیر جنگ فن خاطره نویسی و نهایتا تاریخ نگاری را ترویج کنی.پس کار بدی که نکرده ای نوشته هایت ماندگار و خدماتتت در این بخش غیر قابل انکار است.من اینرا بدون بغض و حسادت و از سر خیر خواهی میگویم.شاید در بسیاری جاها شخصا با برداشت شما از یک موضوع کنار نیامده ام ولی این باعث نشده رشته الفتم را با این سایت قطع کنم و خدمت شما را نادیده انگارم و تا هستم قدردان این کوشش و تلاش شما علیرغم بیماری و گرفتاریهای زندگی که همه دارند و شما هم دارید هستم و روی سرم میگذارم و همه را تاجائیکه بتوانم به رجوع به سایت شما تشویق میکنم.حتی بسیار ناراحتم که چرا خودم دیر به دیر میام و چرا برخی از یاران قدیمی مانند....دیگر نمی آیند و دلمان برایشان تنگ میشود.الان هم دوستان خوب و جوان و خوش فکری داریم و بهرحال از طیف های سیاسی هم حتما مواردی خواهیم داشت و داشته ایم ولی دلیل نمیشود آنها را از خود برانیم بلکه باید ضمن بحث ایمیلی و نه کامنتی آنها را تشویق به مانده و مراجعه دوباره و ورود به بحثهای هواپیمائی کنیم.همه عزیزان ما هستند اگر که حتی با عقاید و برداشتهای ما از وطن - جنگ - مشکلات اجتماعی و شاید دین و مذهب موافق نباشند.ما همه بندگان ذات باریتعالی هستیم و به یک اندازه برای ذات مبارکش عزیز می باشیم.پس یکدیگر را دوست بداریم و هر چیز را جای خودش مطرح کنیم.اینهمه سایت سیاسی و اینهمه فیلتر شکن !!! چکار به این سایت دوست داشتنی دارید...همه رنگها برای من عزیزند سبز و زرد و سرخ و سفید..منش و رفتار آدمهاست که فرق میان آنها را مشخص میکند.خود را اسیر رنگ نسازید.
    پاسخ
    محمود جان عزیز و دوست داشتی
    ای کاش از خدا چیز دیگری آرزو می کردم .. !! همین چندی پیش بود با خودم گفتم .. مدتی است از سرور گرامی ام خبری نیست .. البته ای میل های شما را هر از گاهی دریافت می کردم .. اما مزه کامنت های دوستانه و تذکر های برادرانه شما مزه ای دیگه ای داشت . می دونم به قول خودت مثل همه مردم این روز ها خیلی گرفتاری .. اما باور کن همیشه آرزو داشتم مثل اون اوایل هر از گاهی به سایت سر زده و با درج نظرات بسیار ارزشمندت راه گشای مشکلات بنده و خیلی دیگر از مشتاقان باشید
    الان که آنلاین شدم ، با مشاهده نام دوست داشتنی شما و جناب کدخدایی عزیز که او هم مدتی گرفتار بود ، بی نهایت خوشحال شدم
    سرور گرامی .. حق کاملآ با شماست . اشتباه از من است که منظورم رو خوب نتوانسته ام برسونم .. و به قول شما نا خواسته موجب رنجش خیلی از دوستان و خوانندگان خود شده ام
    با ذکر یک ضرب المثلی ، سعی می کنم وضع حالم رو روشن کنم .. می گویند فلانی از اون ور بام افتاده حالا حکایت ماست .. من از ترس این که با مباحث سیاسی و جنجال بر انگیز سبب غوغا و ناراحتی عده ای دیگر نشوم ، و در نهایت هم الکی الکی با تفسیر های آبکی سایت را مسدود نمایند ، از همون ابتدا با زبان بی زبانی اعلام کردم .. آقا من سیاسی نیستم .. اصلآ الفبای این کار رو نمی دونم .. پس لطفآ در این سایت از مطرح کردن نظرات سیاسی خودداری کنید . اما متآسفانه علی رغم تکرار این خط مش و خواهش و التماس های مکرر... باز عده ای به دلیل آمار نسبتآ بالای سایت که اغلب هم از طیف جوانان این مرز و بوم هستند ، وسوسه شده و دیدگاه های سیاسی که اغلب با توهین و شعار های کوبنده همراه است ، دوست دارند من منتشر کرده و پاسخ دهم .. اما به همان دلیلی که عرض کردم ، وقتی از روی احترام و روی اصل تعهدی که نسبت به خوانندگانم دارم .. با دقت جملات سیاسی کامنت ها رو حذف کرده و دوستانه می گویم متآسفم که نمی توانم منتشر کنم .. و کلی هم همیشه بابت این عمل خود از همه معذرت خواهی می کنم .. حتی نسبت به آن هایی که شخصآ توهین می کنند .. ! اما متآسفانه بعضی از همین عزیزان عدم انتشار کامنت های سیاسی را حمل بر این می دانند که عامل و سر سپرده رژیم و حکومت هستم .. !!! هیچ کس ندونه شما یک نفر بهتر از هر کسی می دونی .. اگه یک سر سوزن ارتباط با حکومت و نظام داشتم حال و روزم بهتر از الان بود .. !! از بعد از انقلاب تا همین امروز ، هیچ امتیازی ، هیچ همکاری با ان ها نداشتم .. و تنها کاری که بعد از جنگ انجام دادم ، حضور مستمر در جبهه ها صرفآ به دلیل وظیفه شرعی ، اجتماعی و قانونی بوده است و لاغیر .. !! حتی در صدا و سیما و مشاغلی که اغلب در سطح مدیریتی بوده .. هر جا که حس کردم سیاسی شده و گرایش به طیف خاصی از عوامل قدرت سیاسی داره ، علی رغم جایگاه و حقوق و مزایای بالا ، بدون هیچ درنگی رها یش کرده ام .. و از روزی که سایت زده ام هم الحمدالله بی کارم .. !!!
    اما به قول شما .. مگه می شود کسی دیدگاه سیاسی نداشته باشد ..!!؟ خب من هم مثل هفتاد میلیون هموطن ایرانی دیدگاه هایی برای خودم دارم . که سیاسی است . من هم مثل خیلی ها ممکنه به یکی از چهار کاندید ریاست جمهموری معتقد بوده و با نظرات اش موافق باشم . اما دلیلی نمی دیدم در سایت آن را اعمال کنم .. مثل خیلی از مدیران سایت ها که نظری جز دیدگاه سیاسی خود را بر نمی تابند .. !! من سعی کردم همان گونه که در مسایل فنی ، اجتماعی ، خاطرات رژیم گذشته و غیره نظر و دیدگاه خودم رو لحاظ نمی کنم و به عنوان فردی بی طرف تنها راوی اتفاقات می شوم ، در این مورد مسایل سیاسی هم سعی در بیان ان نداشتم
    و گرنه من هم به همه رنگ ها احترام می گذارم .. حتی به مخالف نظرات و اعتقادات خودم هم حرمت قائل هستم .. منتها نتوانستم این مسئله رو در چارچوب اصولی به دوستان انتقال دهم .. نتیجه همین می شود که شما با زبان شیرین و منطقی خودتون بیان فرمودید
    امیدوارم شما مثل گذشته با حضور گرم و پر مهرت راهنمای حقیر باشی
    محمود جان .. اشاره به ای میل و مکاتبات کردی .. به جان نوه هایم در روز بیش از ده ها درخواست راهنمایی و حمایت از جوانان سراسر ایران دارم .. اگر چه تمام آشنایان من بازنشسته یا فوت نموده اند ، اما شده با ذکر دعایی آن ها را امیدوارم به راه شان می کنم .. و به عبارتی فرصتی برای دلجویی از سیاسیون ندارم .. اما درست می فرمایید .. باید ارتباطات را حفظ کرد
    شرمنده که طولانی پاسخ دادم
    فدای چهره مهربان و دوست داشتنی شما ... حتمآ در اولین فرصت خدمت خواهم رسید

    سلامي چو بوي خوش آشنايي
    سلام علكيم
    استاد عزيز و پدر ارجمندم جناب مدرسي گرامي ، احوال شما چطوره؟
    حالي از ما نميگيريدا بزرگوار
    به هر حال من كه دوستون دارم شما را نميدونم
    در مورد نمايشگاه هوايي در مهرشهر كرج خواستم بپرسم موضوع چيست؟كي هست؟ واگر قصد داريد به نمايشگاه تشريف ببريد بنده هم با شما بيايم اگر ممكنه.
    قربون شما برم با همه ستاره‌هاتون
    ياعلي - علي كدخدايي
    پاسخ
    علی جان عزیزم
    باور کن خیلی به فکرت بودم .. یعنی شما و تعدادی از دوستان قدیمی که مدتی است یه خرده کم پیدا هستید .. من همه غیبت ها را به حساب مشغله کاری می گذارم .. اما امروز خیلی خوشحالم چون هم شما و هم استاد عزیزم جناب فرنودی بعد از مدت ها قدم رنجه فرمودید
    ممنون از حضورت
    راستی در باره تمایشگاه عرض کنم .. بله به قوت خودش باقی است و بنده اگه زنده بودم ، در آن جا غرفه ای خواهم داشت

    خواننده محترم با عنوان ( سبز )

    اوایل که تازه به جمع خوانندگان سایت جناب مدرسی پیوسته بودم همیشه یک مورد برایم عجیب می نمود و آن هم رعایت جانب احتیاط از سوی ایشان در مورد مسائل سیاسی و نیروی هوایی بود. در حالی که در سایت های زیادی حتی فشار باد لاستیک اف-14 با رجیستر فلان هم می شد یافت ولی ایشان هیچ گونه تمایلی به صحبت درباره چنین مسائلی نداشتند. تا اینکه مدتی از جناب مدرسی خبری نشد و بعد از گذشت روزهای متمادی در نهایت متوجه شدیم ایشان از سوی مقامات حفاظت نیرو هوایی فراخوانده شده اند.
    آنجا بود که علت آن همه احتیاط را درک کردم. یعنی (( این سایت واقعا زیر ذره بین است ))

    تمامی دوستان طبق قانون نانوشته ای سعی می کنند در این مکان از صحبت درباره چنین مسائلی دوری کنند تا هم با پرهیز از مجادلات مرسوم در گفتگوهای سیاسی جو دوستانه سایت حفظ شود و هم از عواقب احتمالی که متوجه سایت و مسئول آن می شود جلوگیری کنیم. اما در یک چیز شک نکنید اینکه ما همه با هم هستیم.

    این سایت یک ویژگی منحصر به فرد دارد و آن حضور مدیری است که نسبت به بیشتر کاربرانش ارشدیت سنی دارد طوری که ایشان با نگاهی پدرانه و با حوصله ای مثال زدنی به تک تک دوستان پاسخ می دهند و دوستی عمیقی بین جناب مدرسی و خوانندگانش شکل گرفته و تا جایی که بتوانند برای حل مشکلات دوستان اقدام می کند. مثلا در یک مورد یکی از دوستان بنا به دلایلی از آزمون پذیرش در رشته خلبانی ارتش رد شده بودند ایشان شخصا اقدام کردند و مواردی از این دست که بارها شاهد بوده ام. هیچکدام از ما نمی خواهد این دوستی که در سایه چنین سایتی فراهم شده دوچار مشکل شود.


    حتما در پایان هر مطلب این سطور را از جانب آقای مدرسی دیده اید

    هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.

    شما هم می تواننید چون سایر دوستان درباره مسائل گوناگون از این گزینه استفاده کنید.

    احتمالا منظورتان از سبز یعنی پختگی ذهنی. صبر و حوصله. احترام به افراد. رعایت حقوق دیگران و اینکه در مجموع انسان روشن فکری هستید . پس شرایط را درک کنید و اجازه دهید این پاتوق دوستانه برای تمام ما حفظ شود. امیدوارم در کنار ما بمانید و فرصتی فراهم شود تا شخصیت واقعی جناب مدرسی را به درستی بشناسید.

    با تشکر از شما
    پاسخ
    سرور گرامی جناب آولانچ نازنین
    کاملآ حق باشماست .. من به شخصه اطلاعات بسیار طبقه بندی شده در سایت های ایرانی دیده ام .. !! که خواسته یا ناخواسته در ان درج شده و به قول شما آب از آب تکان نخورده است .. چون به فرموده شما زیر ذره بین نیستند .
    اما در مورد بنده ، قضیه کلی فرق می کند .. ! چون اولآ خودم نظامی بودم و در حساس ترین مقاطع جنگ حضوری فعال داشتم .. با اغلب مسئولان عالی رتبه کشور پرواز داشته و به ماموریت های متعددی اعزام شده بودم . .. خب شکر خدا وبلاگ و سایت ام هم مخاطبان قابل قبولی دارد .. که اکثرآ قشر جوان و تحصیل کرده ای هستند ..و از کل دنیا آنلاین می شوند ...
    پس طبیعی است از زوایای مختلفی زیر ذره بین باشم .. یعنی هم از نگاه مسایل حفاظتی ارتش و هم از زاویه مسایل ایمنی و سیاسی کشور .. لذا همه این عوامل باعث شده است که خیلی احتیاط کنم . به این دلایل عشق و تعهدم نسبت به خوانندگان و سایت را هم اضافه کنید که تنها دلخوشی ام محسوب می شود وبه هیچ عنوان دوست ندارم این ارتباط عاطفی و دوستانه با خوانندگانم قطع شود .
    البته شکر خدا ، بعد از بازنشستگی به دلیل حضور فعال در رسانه ها و از جمله صدا و سیما و دارا بودن پست های مدیریتی ، تقریبآ به خطوط قرمز نظام واقف بوده و می دونم که نباید نزدیک به ان شده یا خدای ناکرده ازش عبور کنم ... !! به همین دلیل از همون روز اول خط مش ام رو مشخص کردم .
    اوالانچ عزیزم .. فراموش نکنیم که یکی از دلایل حضور دوستان به این سایت دقیقآ حفظ همین خطوط است
    اما در باره پاسخی که به دوست عزیزمون سبز دادی .. کاملآ با شما موافقم .. ما همه با هم دوست هستیم .
    ممنون از توضیحات شما که طبق معمول بنده رو شرمنده فرموده اید
    یا حق

    سلام كاپيتان درود
    كاپيتان عزيز چند وقتي بود كه حضور نداشتم و يكباره آمدم و جبران گذشته كردم و تمام مطالب را خواندم
    قربان اين چه فرمايشي است كه مي كنيد ، من كه ادعاي خيلي چيز ها را دارم در يك لحظه خودم را در آن موقعيت قرار دادم (در روياو خيال)به جان خودم پاهام لرزيد و ناي از جا بلند شدن را نداشتم ، وقتي فكر مي كنم ميبينم راست گفتيد ايران محل شيران است البته شما و دوستانتان ، نه مثل من كه يكنفر داد بزنه دنبال سوراخ موش مي گردم من جاي پاي شما و همه دلاورمردان (شيران) ايران را مي بوسم
    اميدوارم كه در نمايشگاه هوايي شما را ببينم و بر دستان پر قدرت و افتخار افرين شما بوسه بزنم
    با اجازه ، شتلق ،خبردار ، عقب گرد
    پاسخ
    امیر جان عزیزم .. پسر کجا رفته بودی .. !!؟
    حسابی نگرانت بودم .. خدا رو شکر که دوباره می بینمت .. امیر جان امروز روز خوشحالی من است .. چون خیلی از دوستان بعد از مدت ها افتخار حضور داده اند .. امیر عزیزم .. مطمئن هستم شما مزاح می فرمایید .. با روحیه ای که از شما و سایر دوستان جوانم سراغ دارم ، هرگز اجازه هیچ تجاوزی رو به دشمن نخواهید داد ..
    در باب نمایشگاه توضیح دادم .. که ظاهرآ جناب بیات برای بنده غرفه ای را پیش بینی کرده اند .. که اگه زنده بودم ، خوشحال خواهم شد در خدمت دوستان نازننیم باشم
    ممنون از حضورت

    سرور گرامی
    کاپیتان خودم سلام و سلام
    هر روز به امید پست تازه به سایت شما سر می زنم
    این رو اون را ول کنید تو رو خدا
    همین عاشقان پرواز و دوستداران خودتان را بچسبید، تک تک دوست داران شما انسانهایی هستند که ارزششان برابر میلیارد ها دشمن می باشد
    و می دانید که دشمن یکی اش زیاد است
    و باز هم می دانید که هر آدم موفقی حداقل یک دشمن را دارد
    ما نسل سومی ها به بعد یا می دانیم یا اگر نمی دانیم باید کسی به ما گوشزد کند که شماهایی که همه عمر و جان و مال و خانواده اتان را در طبق اخلاص گذاشتید، قهرمانان ملی و گنجهای با ارزش فرهنگی ما هستید.
    خودتان را ناراحت نکنید و دریچه های خاطرات قلبتان را به روی ما بگشایید.
    سپاس
    پاسخ
    قربون شما دوست اندیشمند و بزرگوارم بشم .. من همیشه به شما و طرز فکرت افتخار کردم .. شاید دوستان باورشون نشه .. من در ملاقاتی که با شما دوست خوبم داشتم ، کلی درس آموختم .. بهترین حسن شما حوصله فراوان و گوش دادن به حرف مخاطبت است .. خونسردی شما نشان از شخصیت بسیار سالم و با ثبات دارد .. من بعد از ملاقات با شما خیلی سعی می کنم از رفتار های پسندیده شما الگو بگیرم .. من مخلص دوستان نازنینی مثل شما هستم
    ممنون از شما امیدوارم لایق این همه مهر و محبت باشم

    سلام کاپیتان
    دلم به درد اومد. خیلی تلخ بود . خیلی.
    امروز وقتی بحث تابان پیش اومد خاطرات قدیمی، زمانی که بابا تکتک لحظاتش رو صرف این میکرد که کوچکترین اتفاقی برای کسی نیافته تو ذهنم میچرخه و ...
    خیلی داغونم. خیلی
    پاسخ
    بابک جان خدا رحمت کنه پدر بزرگوار و دوست داشتنی شما رو .. بله
    هرگز یاد و خاطرات انسان های بزرگواری مثل مرحوم پدر شما و زنده یاد تیمسار دادپی هرگز از یاد و خاطر مردم قدر شناس ایران فراموش نخواهد شد
    ممنون از شما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35