درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  حادثه در مانور نظامی .. !

ماجرای رحیم آقا و مانور بزرگ 

گفته شده بود که عراقی ها در شبیخون زدن به قوای ایرانی خیلی با تبحر هستند .. و به قدری بی رحم اند که شبانه سر سربازان را به راحتی می برند .. !! با این خوف و وحشت کامیون ها عازم منطقه می شوند ... البته وظیفه آماده بودن و نگهبانی به عهده افراد مسلح بود .. و راننده های کامیون جز رانندگی کار دیگری نداشتند .. به همین دلیل آن ها شب ها در جلوی کامیون خود می خوابیدند .. !  در نیمه های شب که رحیم آقای بیچاره ما جلوی کمپرسی ریو خود خوابیده بود ، از بد شانسی اش بوق ماشین اتصالی کرده و ناگهان در سکوت شب به صورت وحشتناکی به صدا در می آید ... !!! آن هایی که صدای بوق کامیون های ریو را شنیده اند ، خوب می دانند که چقدر گوشخراش و غیر قابل تحمل است .. !! چه به این که شما در خواب ناز بوده باشی .. و دغدغه بریدن کله ات را هم داشته باشی .. !! از همه بدتر این که بوق های کامیون در جلو و روی شاسی نصب است .. و رحیم آقای طفلک هم زیر شاسی خوابیده بود .. !!

  ماجرای رحیم آقا و مانور بزرگ   

 

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg 

به بهانه مقدمه

" حادثه در مانور نظامی " یا ماجرای رحیم آقا راننده کمپرسی ریو ( یک نوع کامیون ارتشی ) ... عنوان  مطلب این پست است که تقدیم شما یاران بزرگوار می کنم .. راستش رو بخواهید مدتی قبل خواننده نازنینی بنام " بهنام برادران حسینی " در بخش کامنت ها تقاضا کرده بود تا خاطراتی از عملیات ها و طرح های قدیمی ارتش که جنبه محرمانه نداشته باشد را بنویسم . یادمه در پاسخ به این خواننده فرهیخته نوشتم .. اگر چه ممکن است سال های طولانی از اجرای عملیات یا طرح های موفق نظامی گذشته باشد .. اما معمولآ به دلیل عدم بازگو کردن جزئیات و تآکید بر محرمانه بودن آن ها .. احتمال کاربرد مجدد وجود دارد . به همین دلیل کم تر کسی وارد این معقولات می شود .. ! اما جالبه بدونید در لحظه نگارش جواب بی اختیار یاد یکی از مانور های قدیمی نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی افتادم . که فاقد ارزش و طبقه بندی نظامی است . اما متآسفانه همین مانور نظامی تا مدت های طولانی تآثیر مخرب اش را بر روی طفلک " رحیم آقا " که استوار ارتش و یکی از دوستان مرحوم پدرم بود گذاشت .. ! و من سعی می کنم ضمن اشاره به خاطراتی که از او به یاد دارم با تلفیق مانور کذایی ، تقدیم به بهنام عزیز و شما یاران گرامی کنم . البته در یکی از خاطرات قدیمی (  اینجا به شخصیت  رحیم آقا اشاره مختصری داشتم ... توصیه می کنم حتمآ بخونید ..

 خدا رو صد هزار مرتبه شکر ..

 

 نمی دونم چقدر به تآثیر دعا ، معجزه ، لطف پروردگار و یا شانس اعتقاد دارید .. ؟ فرقی نمی کند ... فقط این رو می دونم آن حادثه وحشتناکی که برای نوه های من اتفاق افتاد ، فقط و فقط به خواست و مشیت  الهی آن ها زنده ماندند . قضیه از این قراره .. یک روز صبح " آنا " که عادت داره مثل صخره نورد ها از هر میز و صندلی و مانعی بالا بره ، کشوی کمد بزرگ اتاق شون را کشیده و از آن بالا می رود .. ! در همین اثنا "  آوا " هم به تقلید از او ، وارد کشوی زیرین می شود ... ناگهان صدای برخورد شدید جسمی سنگین و متعاقب آن خرد شدن کوهی از شیشه ساختمان مسکونی رو به لرزه در می آورد .. !! لحظاتی بعد صدای فریاد ..یا حسین پدر بچه ها خبر از حادثه دردناکی می دهد .. همسایه ها سراسیمه خود رو به اتاق بچه ها می رسانند .. کمد چند طبقه بزرگ طاقت وزن بچه ها را نیاورده همراه با کلی وسایل واژگون می شود .. !! شدت برخورد ، آوا را به گوشه ای پرت می کند .. !! اما آنا همچنان زیر کمد مانده است .. !! کسی را یارای بلند کردن کمد نیست .. عاقبت با ترس و دلهره کمد را بلند می کنند .. در نهایت تعجب آنا را می بینند که در میان تلی از شیشه های خرد شده ، همچنان در جستجوی عروسک اش است .. !! بدون کوچک ترین خراشی .. ! ظاهرآ موقع واژگونی کمد او زیر فضای خالی قفسه قرار می گیرد ... و بدین سان با دعای خیر و لطف پروردگار هر دو به طور معجزه آسایی از خطر جانی نجات می یابند .. خدایا صد هزار مرتبه شکرت ...

 تشکر و سپاس

امروز سوم دی ماه به لطف خداوند پنجاه و هفتیمن سال عمر خود را پایان برده و نخستین روز از ۵۸ سالگی ام را تجربه می کنم . تنها آرزویم خدمت بیشتر به مردم و انسان هاست .. در تمام این سال ها آموخته ام که کینه کسی را به دل نگرفته و عاشقانه همه رو دوست داشت باشم . آموخته ام هرگز دیناری مال حروم به سفره ام نیاورم . آموخته ام هرگز برای پول ، مقام ، قدرت شرافت ام را نفروشم . آموخته ام تا زنده ام به همه انسان ها کمک کنم . آموخته ام هرگز وارد دنیای سیاست نشوم . معتقدم اگه توکلم تنها به خداوند باشد هرگز محتاج کسی نخواهم شد . و در مقام یک کهنه سرباز همیشه آماده ام با نثار جان ناقابلم از وطن عزیزم ایران دفاع کنم . کلام آخر این که .. از همه شما عزیزان و یاران بزرگواری که در کامنت و ای میل تولدم رو تبریک گفته اید .. سپاسگزارم . امیدوارم لیاقت این همه مهر و محبت شما دوستان نازنین و با وفا را داشته باشم . ضمنآ با پوزش از همه دوستان و خوانندگانی که پاسخ کامنت و ای میل های خود را دریافت نکرده اند ، به اطلاع می رسانم که دلیل آن مشکلات کامپیوترم بود که خوشبختانه برطرف شد ..

marshalads.gif

Test Baner.gif

فراتر از مفهوم یک تصویر .. !!

این عکس سیاه و سفید ممکن است برای خیلی ها نمایی از چند کامیون فکستنی و از رده خارج شده ارتشی باشد . اما برای من دنیایی از خاطرات تلخ و شیرین کودکی و نوجوانی است ! تصویر یک ستون موتوری ارتش که با احتیاط از گردنه های خطرناک عبور می کنند .. ! جاده ها بین شهری دقیقآ چنین بودند که در عکس می بینید .. !! بدون هیچ گونه حفاظ یا " گارد ریل " ..!! لاشه کامیون یا اسکلت درب و داغون اتوبوس های مسافربری  پرت شده به درون دره های عمیق برای همه مسافران منظره ای عادی و آشنایی بود .. حتی برای کودکان کم سن و سالی چون من .. !!  توقف های طولانی به خاطر عبور آهسته خودرو ها  از روی پل های نا امن که با تخلیه مسافران همراه بود .. صدای صلوات بلند مسافران و نیایش همه به درگاه خداوند برای نشکستن پل یا عبور از امواج خروشان سیل که راه های مراسلاتی را شسته و تخریب کرده بود .. امری بسیار عادی بود ! از همان دوران کودکی عاشق ابهت کامیون های ارتشی بودم .. ! با گذشت بیش از نیم قرن هنوز هم بوی مخصوص چادر کامیون های دماغ دار ارتشی در مشامم باقی است .. !  و هنوز هم صدای زوزه کشدار موتور های " جمس " آمریکایی در گردنه ها و سربالایی های تند در گوش ام طنین انداخته اند .. انگار همین دیروز بود .. کلاس چهارم دبستان بودم که از شهر " شاهپور " سلماس فعلی به پادگان قوشچی منتقل شدیم ..   کرسی شکسته ، گلیم های کهنه ، آفتابه و لگن های مسی به همراه صندوق چوبی مادر بزرگ تنها خرت و پرت های ملموسی بودند که به عنوان اثاثیه منزل با همین کامیون های دماغ دار فرمان چوبی حمل می شدند .. !! و با هر فشاری که بر پدال گاز کامیون کهنه آمریکایی وارد می آمد ، خاطرات کودکی ام شکل می گرفت .. ! وای چه عاشقانه کامیون ها رو می پرستیدم .. !!

 نسل بعدی ، کامیون های " ریو " 

 از سال ۱۳۴۱ و یا چهل و دو بود که نسل جدید کامیون هایی با نام  " ریو " وارد ارتش شاهنشاهی شد. و فکر می کنم هنوز هم در حال خدمت هستند .. ریو ها در انواع مدل از شش چرخ گرفته تا ده چرخ و کمپرسی در خدمت ارتش بودند .. در پادگان قوشچی واحد موتوری سر راه مدرسه ام قرار داشت .. خوب یادمه لحظات زیادی را از پشت سیم توری صرف مشاهده  ماشین های ارتشی می گذروندم !! مخصوصآ اتوبوس جدید " ماک " که برای حمل و نقل خانواده ها به شهر رضائیه ، تحویل واحد موتوری پادگان قوشچی شده بود  .. ! راننده اش آقای " وهاب زاده " پدر یکی از همکلاسی هایم بود . وای که چقدر دلم می خواست افتخار رانندگی اتوبوس زرد رنگ آمریکایی پادگان به پدرم محول می شد .. !! افسوس که رسته پدرم مخابرات بود .. ! همین الان یاد خاطره ای از شغل پدرم افتادم .. اون موقع برای ارتباطات فوری نظامی از تلگراف یا همان " مورس " استفاده می کردند .. واقعآ سخت و دشوار بود .. ! با فشردن دگمه ای بر روی صفحه ای فلزی ، کلمات را ارسال می کردند ..صدای تق تق صفحه کلیدبه همراه وز وز و سوت کر کننده دستگاه ها بد جوری روی اعصاب همه راه می رفت .. در همان سال ها پدرم درخواست کاغذ برای نوشتن پیام های تلگراف کرده بود .. اما ظاهرآ به سیستم بورکراسی ارتش برخورد کرده و کاغذ نرسیده بود .. تا این که یک روز تلگراف مهمی از لشگر زرهی خطاب به تیمسار " پور احمدی " فرمانده  تیپ ده ( پادگان قوشچی ) می رسد ، پدرم به دلیل نداشتن کاغذ مجبور می شود پیغام محرمانه را بر لفافه سیگارش درج کند .. ! و از لج اش به همان صورت تحویل دفتر فرمانده می دهد ... !! اگر بدونید چه غوغایی به پا شد .. !!؟ آخه این اتفاق یک بار دیگر توسط همکار پدرم به شکلی متفاوت اتفاق افتاده بود ! بگذریم .. از ان جا که قهرمان سوژه ما رحیم آقا دارای کمپرسی " ریو " بود ، مجبور شدم این مقدمه طولانی رو درج کنم ... ببخشید !   

پادگان قوشچی

همان گونه که در بالا عرض کردم ، از کلاس چهارم دبستان به پادگان قوشچی که در ۴۵ کیلومتری شهرستان رضائیه ( ارومیه فعلی ) واقع  است ، منتقل شدیم . در این پادگان بر عکس همه پرسنل که در خانه های سازمانی لوکس و مدرن و به اصطلاح مهندسی ساز زندگی می کردند ، پدر ما به خاطر علاقه  و دلیستگی شدید به انواع حیوانات از کبوتر و قناری و طوطی و زاغچه گرفته تا مرغ و خروس و مرغابی و گاو و گوسفند ، در خارج از پادگان و در منطقه ای که در گذشته های دور هنگام ساخت خانه های سازمانی برای اسکان موقتی مهندسان و کارگران تهیه شده بود ، سکنی گزیدیم .. !!  جاده شوسه رضائیه - تبریز دقیقآ از جلوی خانه ما عبور می کرد .. ! کلآ ده - دوازده خانواده دیگر هم با ما او جا زندگی می کردند .. پدر به خاطر علاقه به کشاورزی ، کل اطراف خونه مون را درختکاری کرده بود . و در باغچه های اطراف خونه انواع سیزی و سیفی جات کاشته می شد . تنها اشکال کار دوری راه تا مدرسه بود ! و من و برادرم بهزاد که سه سال از من کوچک تر است  مجبور بودیم روزی چهار بار در سرما و گرما این مسیر طولانی رو مرتب طی کنیم .. ! البته با پارتی بازی پدرم زمستون ها برای ما ماشین جیپی رو در نظر گرفته بودند .. راننده اش آقای " دریا دل " که گروهبان یکم موتوری بود ، خیلی میل به آرتیست بازی برای ما بچه ها داشت .. و به همین دلیل گاهی در انبوه برف ها گیر می کردیم .. !! در ایامی که به دلایلی سرویس نمی آمد ، وارد جاده رضائیه - تبریز شده و جلوی اتوبوس های مسافربری رو گرفته و در ضلع شمالی پایگاه پیاده می شدیم .. !! اگه بدونید چقدر لذت می بردم .. ! مخصوصآ که اتوبوس های بنز ۳۰۲ که تازه تولید شده و جای اتوبوس های دماغ دار و هندلی رو گرفته بودند ... !!

 یاد اون ایام به خیر ...

کل اطراف خونه ما زمین های کشاورزی واقع شده بود . و اکثر همکلاسی های ما از بچه روستاییانی بودند که از دهات دور و نزدیک برای درس خوندن به پادگان می امدند .. ! در فصل برداشت محصول چغندر ما با پرتاپ قلوه سنگ های بزرگ به جاده ، منتظر عبور کامیون های چغندر می ماندیم .. !! و با هر تکان کامیون که تا خر خره مملو از چغندر بود ، تعدادی به زمین می افتاد ... ! و ما سریع آن ها را جمع کرده و جاتون خالی درون تنور می انداختیم .. ! مرحوم پدرم خیلی میهمانواز بود . اغلب اتفاق می افتاد که اتوموبیل ها در جاده خراب شده یا به خاطر آمدن سیل مسافران در جاده سرگردان می ماندند .. ! پدرم همه ان ها را به خونه می اورد .. و به نسبت تعداد مسافران ، برای ان ها مرغ و خروس می کشت و گاهی هم گوسفند برایشون قربانی کرده و از همه پذیرایی می کرد .. اگه عده مسافران بیش از ظرفیت خونه مون بود ، مازاد رو به مسجد نو سازی که در همان نزدیکی بود ، برده و از پادگان برای آن ها درخواست تسهیلات می کرد .. خلاصه هر وقت یاد اون دوران می افتم .. طفلک زن بابایم در حال آشپزی و پذیرایی از میهمانان نا خواسته بود .. هرگز دیناری بابت پذیرایی از کسی دریافت نمی کرد .. ! حتی تعارف آن ها را توهین تلقی می کرد .. ! در بهار و تابستان منظره جلوی خونه ما خیلی زیبا و دل انگیز بود .. پدرم با چراغانی کردن درختان و تعبیه میزهای فانتزی چوبی در میان انواع گل و باغچه های سرسبز و حوضی بزرگ با فواره های بلند ، پذیرای دوستان و همکاران اش می شد .. ! در چنین اوضاع و احوالی ما درس خونده و کم کم رشد کردیم .. تا یادم نرفته بگم کلاس های ما به صورت مختلط بود . در همون عالم جوونی ، هر یک برای خود دختری رو کاندید کرده بودیم .. !! عشق اون دوران من " مهری " نام داشت .. بگذریم ! ماجرای این پست مربوط به یکی از همسایه ها به نام  " رحیم آقا " است . استواری خنده رو و به اصطلاح بی خیال که راننده کمپرسی ریو بود ...

  marshalads.gif

 مژده به علاقه مندان نمایش های هوایی  

 

 

 استوار یکم " رحیم آقا "

دوستان قدیمی خوب می دونند که چقدر در به کار بردن تصویر در مطب حساس و علاقه مند هستم ! و معتقدم .. مطلب بدون عکس بلانسبت دختر خانم ها ، عین عروس بی جهیزیه است ..!! از این رو خیلی تلاش کردم تا تصویری از کمپرسی ریو به مانند آن چه رحیم آقای ما در اون زمان داشت ، از اینترنت پیدا کنم . اما متآسفانه جستجوی طولانی ام بی ثمر بود ! و تنها تصویری که پیدا کردم ، همین کامیون درب و داغون بود ... ! به قول قدیمی ها لنگه کفش در بیابون نعمت است .. ! البته کامیون کمپرسی رحیم آقای ما این شکلی بود با این تفاوت که این یکی ده چرخ است ، اما ماشین قهرمان مطلب ما ۶ چرخ بود . بگذریم . رحیم آقا دارای قدی بلند و هیکلی درشت با شکمی جلو آمده ، همیشه خنده به لب داشت . او در همسایگی ما می زیست . و بعد از پایان خدمت کمپرسی اش رو پشت پنجره خونه شون روی چمن ها پارک می کرد .. بقدری با سلیقه بود که همیشه کامیون اش را در یک نقطه پارک می کرد .. ! و این را می شد از فرو رفتگی چمن ها متوجه شد .. ! از مال دنیا هیچ چیز نداشت ! چند سالی از ازدواج او با همسر جوان اش " محبوب خانم " می گذشت و حاصل این ازدواج فرزند پسری بود که اون زمان چهار - پنج ساله بود . متآسفانه پسرش الکن بود . به همین دلیل رحیم آقا او را با لهجه ترکی " مال قولی " که در حقیقت منظورش " مال قلی " بود ، خطاب اش می کرد .. ! که معنی ان یعنی قلی گاو بود .. ! در صورتی که نام بچه اصلآ قلی نبود .. اگه اشتباه نکنم محمدرضا یا علیرضا بود .. ولی این لقب کذایی روی او مانده بود .. ! رحیم اقا تمام حق و حقوق اش را صرف قمار و مشروب خواری می کرد .. ! البته این رو اضافه کنم .. که اون زمان سرگرمی اغلب نظامی ها همین بود .. ! حالا که فکر می کنم .. طفلکی ها هیچ سرگرمی و تفریحی نداشتند .. !! خانم ها در منزل خود رو با کار سرگرم می کردند .. و مردها در پی قمار شبانه و میگساری بودند .. و هیچ هنر دیگری نداشتند ...  !!

روستای گولان

در شمال پادگان قوشچی چند روستا قرار داشت . اولی " قولنجی " نام داشت . جاده شوسه از میان این روستا عبور می کرد .. به همین دلیل باعث رونق آن شده بود . روستای بعدی " گولان " نام داشت .. جالبه بدونید اکثر ساکنان این روستا ارمنی بودند .. برای همین در این روستا کلیسای زیبایی ساخته بودند .. و من نخستین بار با کلیسا و صدای دلنواز ناقوس ان آشنا شدم . دو تا دختر از این روستا به پادگان می امدند .. اولی خانم " عمادی " دختر یکی از فئودال های بزرگ  اون جا بود . خیلی مغرور و با تکبر بود .. در تمام طول سال هایی که با او همکلاس بودم ، جز یکی دو بار سلام و علیک هیچ واژه ای بین ما رد و بدل نشد .. چهره بسیار زیبایی داشت . اما همان غرور کاذب سبب انزوای وی شده بود . اما دختر بعدی که اتفاقآ خیلی خانم و مهربان بود ، " معصومه قلی پور " نام داشت . هر جا هست خدا پشت و پناهش باشه .. رابطه اش با همه همکلاسی ها خیلی مهربان و دوستانه بود .. او با عمادی هر روز این راه طولانی را به قوشچی می امدند .. یادمه خانم قلی پور عاشق سوفیالورن هنرپیشه زیای هالیوودی بود .. و من به خاطر این که پدرم آپاراتچی و سرپرست تنها سینمای پادگان بود ، برای او عکس های مورد علاقه اش را تهیه می کردم .. هنوز هم چهره مهربان او جلوی چشمم است .. اهالی این روستا شراب های خیلی نابی را برای مصرف خود تهیه می کردند .. رحیم آقای ما هم چون پول خرید شراب های ناب قرمز و سفید گولان را نداشت ، با فروختن بنزین کمپرسی و دستکاری کیلومتر شمار کامیون اش به روستاییان ، کالای مورد علاقه اش را تهیه می کرد ... !!

یک پارانتز بی ربط ... !!  

صحبت از دستکاری کیلومتر شمار کمپرسی شد ، یاد زمان جنگ افتادم .. !! یادمه بر اثر بمبارون شکاری های عراقی در فرودگاه اهواز ، یک فروند هواپیمای سی - ۱۳۰ ما هم که سرگرم حمل مجروحین جنگ بود ، مورد اصابت ترکش های متعددی شده و زمین گیر می شود . به من و جناب فولادوند ماموریت دادند تا به اهواز اعزام شده و از هواپیمای فوق بازدید به عمل اوریم که آیا امکان تعمیر هواپیما در منطقه وجود دارد یا خیر ؟ ( اینجا  و قسمت دوم  اینجا ) اگه پاسخ مثبت بود ، بایستی به نحوی آن را استتار کرده تا از حملات بعدی در امان بماند .. و اگر هم امکان تعمیر وجود نداشت ، آن را تکه تکه کرده و قطعات رو به تهران منتقل کنند .. یک پاترول نو با راننده هم در اختیارمون قرار دادند .. من برای این که راحت باشم از ابرام خواستم به ماموریت نیاید .. ! و به کارهای ساخت و ساز منزلش برسد .. ! از شانس ما لشگر صد هزار نفری محمد رسول الله ص هم همزمان با ما راهی جبهه ها جنگ بود .. اغلب فرماندهان سپاه و رزمندگان پاترولی مشابه ما داشتند .. که با نصب پرچم های سبز و قرمز بر ماشین ، سر راه در هر رستورانی توقف می کردند غذا رایگان بود .. من هم برای این که پول نهار و شام ندهیم به راننده دستور دادم دو تا پرچم از رزمندهای اسلام کش رفته و به پاترول ما نصب نماید .. !! و تا خود اهواز مجانی پذیرایی شدیم .. !! وقتی به اهواز رسیدیم ، از شانس بد ما برای نخستین بار اهواز حسابی بمباران شد .. !! در همون گیر دار راننده زبل ما از من اجازه خواست تا پنل جلوی ماشین را شکسته و کیلومتر آن ار از کار بیندازد .. ! وقتی علت را جویا شدم ، طفلکی با سادگی عنوان کرد که کوپن های بنزین ماموریت را برای خودش بردارد .. !! جالب این که وقتی او قصد از کار انداختن و دستکاری کیلومتر شمار پاترول رو داشت .. من بی اختیار یاد رحیم آقا افتادم که جلوی چشم من کیلومتر کمپرسی اش را دستکاری می کرد ... !! به هر حال یکی از بهترین خاطراتم رقم خورد ..   

 نوروز در قوشچی ...

 اواخر اسفند ماه بود .. و چند روزی به عید نوروز باقی نمانده بود .. همه همسایه ها طبق یک سنت قدیمی به شست و شوی و نظافت پرداخته بودند .. چه ان که دارای وضع مالی خوب بود و چه ان کسی که دست و بال اش خالی بود ، همه با شور عشق وصف نشدنی در حال استقبال از عید بودند .. البته این رو اضافه کنم که اون زمان همه از نظر مالی در یک سطح بودند .. همان طور که گفتم همسر رحیم آقا هم زنی بسیار ساده و زود باور بود .. همین سادگی او باعث سوژه خنده های رحیم آقا شده بود .. و او خیلی راحت و بی پرواز از ماجرای سادگی همسرش سخن گفته و قاه قاه می خندید .. ! در یکی از همون ایام نزدیک عید که اشاره کردم .. یک روز صبح که رحیم آقا قصد رفتن به سر کار را داشت ، همسرش خطاب به او می گوید ..  همسایه ها  هر روز فرش های خود را در حوض بزرگ جلوی ساختمان  می شویند .. تو بقدری بی خیال هستی که هرگز سعی نکردی یک فرش یا حتی گلیمی دیگر برای زن و بچه ات بخری .. و حالا من خجالت می کشم فقط یک گلیم کهنه را جلوی مردم بشورم .. !! رحیم آقا در حالی که مثل همیشه می خندید .. به زبان ترکی می گوید .. خب تو هم برو گلیم را قیچی کرده و چهار تیکه کن .. تا مردم بگویند محبوب هم چهار تا گلیم دارد .. !! زن ساده لوح طفلک ، سخن تمسخر امیز همسرش را باور کرده و با با قیچی کردن کلیم مندرس خونه ، اقدام به شستن آن ها می کند .. ظهر که رحیم آقا از اداره به منزل می آید .. وقتی تنها گلیم خونه را چهار تیکه می بیند ، خون اش به جوش امده و با صدای بیرون خطاب به همسایه ها فریاد می زند ... ایهاالناس .. ببینید زن من چقدر احمق است .. !! وقتی من می گفتم محبوب دیوانه ای بیش نیست ، شما نصیحت ام می کردید .. اما او امروز فرش خونه را چهار قسمت کرده است .. !! در همان حال عصبانیت هم با صدای بلند می خندید .. و گاهی با زدن به پشت کله پسر کر و لالش .. و مال قلی خطاب کردن او ..خانواده اش را مسخره می کرد .. !!

خاطره از همسایه ای دیگر ...

یاد خاطره ای دیگر از اتفاقات اون ایام افتادم .. یکی از همسایه هایی که اون موقع با ما رفت و امد خانوادگی داشت ، آقای " نادر واجک " و همسرش " اقدس " خانم بود . ظاهرآ اهل زنجان بودند ولی خانواده ان ها در خیابان جوادیه تهران ساکن بودند .. پدرم چون رسته اش فنی و مخابرات بود ، گاهی وسایل برقی خونه و دوستانش را هم تعمیر می کرد .. یک روز نادر خان که اون موقع گروهبان یکم بود از پدرم خواهش می کند تا به رادیوی ان ها نظری بیندازد .. ! بابام با نامادری ام منزل اقدس خانم بودند .. یادمه اون روز ها من برای تفریح و خنده پستانک های قرمز رنگ بچه را زیر شیر آب می گرفتم .. فشار آب باعث می شد پستانک مانند بادکنکی بزرگ عین کوزه آب بزرگ بشه .. ان گاه انتهای آن را بسته و با پرتاپ کردن به سوی این و آن شوخی می کردیم .. اون روز هم من یک پستانک را مملو از آب کرده بودم .. در همین اثنا پدرم صدایم زده و از من خواست تا ابزار فنی اش را منزل اقدس خانم ببرم .. وقتی به داخل خانه رسیدم ، یک لحظه پستانک از دستم رها شده و عین موشک با شتاپ فراوان دور خود چرخیده و آب را با فشار به اطراف می پاشید .. من که از ترس زبانم بند امده بود ، با وحشت از عواقب کار .. به صحنه نگاه می کردم .. ناگهان دیدم پدرم کشیده ای سنگین به گوش اقدس خانم نواخت .. !!! سکوت عجیبی همه جا را فرار گرفت .. بیچاره آقای واجک از این که همسرش سیلی خورده بود ، شوکه شده بود ..  اقدس خانم هم در حالی که صورت سرخ شده اش را با دست گرفته بود ، با تعجب دنبال دلیل بود .. من فکر کردم پدرم او را با من اشتباه گرفته است .. اما بعدآ فهمیدیم که با پاشیدن آب به اطراف ناخودآگاه دست پدرم به سیم لخت برق خورده ، و چون همان موقع اقدس خانم از روی حس کنجکاوی کله اش را درون رادیو کرده بود .. با شوک حاصل از برق گرفتگی ، پدرم با شدت دستش را عقب کشیده که باعث سیلی خوردن به زن همسایه شده بود .. وقتی قضیه روشن شد .. تا مدت ها در باره آن حادثه صحبت کرده و همه می خندیدیم .. !!

 مانور های نظامی ...

 از زمانی که دست چپ و راست ام  رو شناختم ، همیشه در محیط های نظامی بودم . و هر چه بزرگ تر می شدم .. خواسته یا ناخواسته در جریان اخبار و اتفاقات ارتش قرار می گرفتم . یکی از برنامه هایی که خیلی از از دیدنش خوشم می امد ، مانور های نظامی بود ! شاید دلیل اشتیاق ام یکنواخت بودن زندگی و عدم وجود تفریحات سالم در آن روزگار بود ! نیروی زمینی ارتش مخصوصآ لشگر های زرهی که در شهر ها و پادگان های مرزی قرار داشتند همواره باید در آمادگی کامل به سر می بردند . از این رو با  انجام رزمایش های گوناگون و تمرینات سخت نظامی ، همیشه آماده دفاع از سرزمین مقدس ایران بودند .  ترغیب و تشویق حس وطن پرستی و شاه دوستی پرسنل ارتش و خانواده های آن ها از ارکان مهم نظام محسوب می شد . و یک نظامی به چیزی غیر از ان نمی اندیشید .  این تفکر در نمایشنامه و تئاتر هایی که در پادگان ها و حتی مدارس هر از گاهی اجرا می شد ، قابل تشخیص بود . شعر معروف : به جنگ ار چکد خونم از قلب پاک --- خدا شاه میهن نویسد به خاک .. در اکثر مکان ها به چشم می خورد که با خطوط زیبا و گاهی نستعلیق نوشته بودند . بی جهت نبود روزی که برای ثبت نام نیروی هوایی رفته بودم ، در ورقه ای که باید هدف و انگیزه های اصلی ام را در پیوستن به ارتش شاهنشاهی  توضیح می دادم ، با درج این شعر خیلی صادقانه توضیح دادم که حاضرم جانم را در حفظ  استقلال و تمامیت ارضی کشورم فدا کنم .. وای باز بی راهه رفتم عذر می خواهم . از مانور های نظامی و علاقه ام می گفتم .. راستش رو بخواهید پدرم اجازه حضور و تماشا را نمی داد .. و تنها رزمایش هایی که در خود پادگان هر از گاهی انجام می شد را می دیدم ...  

مانور بزرگ نیروی زمینی ...  

 مدتی بود وقتی روزها به مدرسه می رفتم ، شاهد جنب و جوش و تمرینات سخت و غیر متعارف در بین سرباز ها و یگان های موجود در پادگان بودم .. ! که برایم تازگی داشت . مثلآ سرباز ها با اسلحه از پشت ماشین دوج ارتشی ( نوعی کامیونت ) که در حال حرکت بود ، خود را به بیرون پرتاپ می کردند .. ! و در هر بار تمرین سرعت ماشین افزایش می یافت .. ! تا اون موقع هرگز چنین صحنه هایی رو ندیده بودم .. ! گاهی سرباز ها به محض پرش از خودرو سرنگون می شدند .. ! و صدای فرماندهان که گاهی با نعره توآم بود ، روش صحیح و اصولی پریدن رو توضیح می دادند ... علاوه بر این سرباز ها تمرینات سخت و متعدد دیگری را هم انجام می دادند که قبلآ دیده بودم .. مثل سینه خیز رفتن از زیر سیم های خار دار یا بالا رفتن از موانع بزرگ که البته با بقیه روز ها خیلی فرق داشت ! از طرفی پدرم که عادت داشت سر ساعت به منزل بیاید ، مدتی بود که خیلی دیر می آمد ..! حدس زده بودم باید خبر هایی باشد .. اما او عادت نداشت در باره مسایل پادگان در خانه صحبت کند .. ! رابطه من با رحیم آقا خیلی خوب بود . چون  شیفته کارها و حرف هایش بوده و از ته دل می خندیدم .. ! وقتی از رحیم آقا در باره تمرینات سخت نظامی پرسیدم .. قاه قاه خندیده و با همان شیوه خاص سخن گفتن اش ضمن نثار چند فحش آبدار به ارتش و فرماندهان مفت خور آن ، پرسید مگه بابات موضوع رو نگفته .. !!؟ گفتم رحیم آقا خودت که بهتر از همه با اخلاق پدرم آشنا هستی .. با خنده گفت .. بی فایده است ! آدم نباید برای این ارتش یک قدم بردارد .. ! و در ادامه افزود  .. مانور بسیار مهمی در پیش است .. خدا به خیر کنه . قراره همه برویم نزدیک مرز ... مانور اصلی اون جا انجام خواهد شد ... !

 چند روز قبل از مانور ...

 چون رسته پدرم مخابرات بود ، برای سیم کشی و برقراری خط ارتباط تلفنی چند روز زودتر از سایر پرسنل راهی رضائیه شده تا از اون جا به منطقه مرزی اعزام شود . شب قبل از رفتن کلی همه ما ها رو نصیحت کرد . مخصوصآ از بهزاد برادرم خواست حواس اش به کبوتر ها باشد .. چون من اصلآ علاقه ای به کبوتر ها و غذا دادن به آن ها رو نداشتم .. خلاصه وظایف و مسئولیت های هر یک از اعضای خانواده رو مشخص کرد .. مسئولیت آبیاری به موقع باغچه ها به عهده من گذاشته شد .. در حین تآکید و نصیحت های تکراری ناگهان ناخواسته از دهان اش راز ماموریت نظامی که همانا مقابله با تعرضات قوای حسن البکر ( رئیس جمهور وقت عراق ) بود خارج شد .. !! دلیل بی احتیاطی او صرفآ وطن پرستی بیش از حد و کینه عمیق که به نیروهای متجاوز عراقی داشت . پدرم توضیح داد که مدتی است نیروهای نظامی عراق با یورش های شبانه به روستاهای نزدیک مرزی به آزار و اذیت مردم بی دفاع پرداخته اند . به همین دلیل قرار شده است بخشی از نیروهای زبده ارتشی با لباس مبدل به روستا های مرزی رفته و به اصطلاح به کمین بنشینند .. !! و بعد از دستگیری متجاوزان عراقی برای زهر چشم گرفتن از  دشمن     مانور بزرگ اقتدار در سراسر منطقه به اجرا در آید .. !!  او سپس از همه ما خواست به هیچ عنوان در باره این ماموریت با کسی مخصوصآ همکلاسی ها مون صحبت نکنیم .. وی معتقد بود آن ها جاسوسانی در بین روستائیانی که به پادگان قوشچی تردد دارند ، داشته و همیشه سعی می کنند اخبار و اطلاعات رو به اون ور مرز منتقل کنند ... !!

 دو هفته بعد ...

 رحیم آقا هم چند روز بعد از اعزام بابام راهی مانور شد .. یادمه قبل از حرکت از روی سادگی یا شاید نفرتی که از ارتش داشت ، کل ملزومات و تجهیزاتی که بار کمپرسی اش زده بود را به من نشان داد ... ! تنها چیزی که امروز در ذهن ام مونده است .. تور بزرگ استتار بود که روی تجهیزات و کامیون های ارتشی کشیده می شد ... او حتی پا را فراتر گذاشته و در باره حضور تدریجی قوای نظامی به منطقه توضیحاتی داد .. دقیقآ یادم نیست چه مدت ماموریت پدرم به منطقه مرزی طول کشید .. ولی فکر می کنم بعد از دو هفته بود که با چهره ای غمگین و ریش تقریبآ بلند وارد خونه شد . اولین بار بود که در صورت پدرم ریش می دیدم .. !! او ابتدا به کبوتر ها و مرغ و خروس ها و باغچه ها سرکشی کرده و سپس با حالتی عصبی دستور داد وسایل ریش تراشی او را بیاوریم .. این وسایل شامل صابون رنده شده ، فرچه ، پیاله کوچک مسی ،  آینه کوچک ، خودتراش به همراه تیغ  و حوله بود .. ! که با فرو بردن فرچه در آب جوش به صابون رنده شده می مالید و سپس با دقت صورت اش را از ته با تیغ ژیلت سوسمار نشان می تراشید .. و سپس با مالیدن مقداری پارافین مایع به موهایش آن ها را شانه می کرد .. ! اون روز با کمال بی حوصلگی این اعمال رو انجام داده و در آخر از زن بابام خواست تا به همراه او به منزل محبوب خانم بروند .. !! دلم گواهی داد که اتفاقی برای رحیم آقا افتاده است .. اما هیچ کس جرآت پرسیدن سئوال از پدر رو نداشت ..  دقایقی بعد صدای گربه و فریاد محبوب خانم بلند شد .. همسایه ها با شنیدن ناله های زن جوان به سمت خونه وی رفتند .. در این جا بود که فهمیدم رحیم آقا در مانور جنون گرفته و در بیمارستان ارتش بستری است .. ! وخامت حال او را کسی نمی دانست ..

 

 مانور بزرگ ارتش

دوستان عزیز و بزرگوار .. از ان جا که بنده از نزدیک شاهد مراحل مختلف مانور فوق نبودم ، با اجازتون  وقایع و جزئیات مانور بزرگ نیروی زمینی ارتش همچنین حادثه ناگواری که برای رحیم آقا پیش آمد را بعد از گذشت زمان تقریبآ طولانی به  استناد شنیده ها و روایات مختلفی که از زبان بابام و همکاران او شنیدم  جمبندی کرده  و تقدیم شما یاران همدل می کنم .. 

تله برای متجاوزان ...

 همان گونه که در بالا اشاره کردم ، ابتدا بخشی از نیروهای زبده و تکاوران با تجربه نیروی زمینی بعد از تمرینات طاقت فرسایی که در پادگان قوشچی انجام دادند ، طبق برنامه ابتدا به مرکز لشگر ارومیه منتقل شده و در آن جا بعد از توضیحات نهایی به چند گروه تقسیم شده و با پوشیدن لباس مبدل خود رو به شکل روستاییان در آورده و هر گروه به اتفاق یک روستایی تعلیم دیده راهی دهات مورد هجوم می شوند برنانه طوری دقیق طراحی شده بود که حتی اهالی روستاها هم از ورود تکاوران آگاه نشده بودند .. !! ظاهرآ در شکل و شمایل کارگران روز مزدی که معمولآ از شهر برای کمک به کشاورزان وارد روستا ها می شوند ، خود رو جا زده بودند .. سایر نیروهای نظامی با فاصله تقریبآ طولانی به طوری که به چشم دشمنان نیایند ، به صورت اردوگاه در چادر هایی که نصب کرده بودند ، حضور داشتند . اعزام چند روز زودتر پدرم هم به این دلیل بود تا با سیم کشی بین قرار گاه های ارتش ، امکان ارتباط بین آن ها فراهم شود .. آقای نادر واجک دوست و همکار پدرم بعد ها در باره نحوه سیم کشی چنین گفت .. چون فاصله اردوگاه ها از یک دیگر زیاد بود و ما فرصت زیادی برای سیم کشی نداشتیم .. برای تسریع کار ، من قرقره بزرگ و سنگین چوبی را در عقب دوچرخه ای نصب کرده و سر سیم را به دست سربازی سپردم .. ! و آن گاه با پدال زدن دوچرخه قرقره چرخیده و سرباز ها هم بلافاصله با کندن شیاری کوچک ، دو رشته سیم را در خاک پنهان می کردند .. ! وی افزود ..  اگه بدونی بابات چقدر از این ابتکار من حرص می خورد .. !! و معتقد بود این کار غیر اصولی است .. !! ولی خب با این روش خیلی راحت از پس سیم کشی و نصب تلفن های سیار بر امدیم ... 

 سیم کشی های ایضایی ..

آقای " نادر واجک " بعد ها پرده از روش دیگری برای آگاهی از حضور دشمن برداشت .. ! او عادت داشت  عین مرشد های حرفه ای یک نفس در میهمانی های خودمونی از شیرین کاری یا شاهکار هایش تعریف کند .. گفت : من به سرباز هایم دستور دادم کل بیابون را بگردند و هر چه قوطی خالی خیار شور ، کنسرو ، و هرچیز حلبی و فلزی را جمع اوری کنند .. !! بعد از جمع شدن کوهی از قوطی های گوناگون ، آن ها را با حوصله به فاصله یک وجب از هم دیگر به سیم کشیدیم .. !! و سپس آن ها را در فواصل مختلف بین خود و مرز کشیدیم .. ! با این روش هر جنبنده ای که شب ها قصد حمله یا حرکت به سمت ما را داشتند ، ناخواسته با برخورد به این سیم ها ، در سکوت شب انعکاسی از برخورد اشیای فلزی در منطقه می پیچید و خیلی راحت غافلگیر و شناسایی می شدند .. !! در ادامه با تمسخر افزود ..  البته گاهی هم حسابی رو دست می خوردیم .. !! چون بعضی اوقات با عبور حیوانات وحشی و گیر کردن به سیم های کذایی موجب وحشت خود و نیرو های نظامی می شدند .. !! نادر خان همیشه در میهمانی های خودمونی یک خاطره تکراری رو با آب و تاب تعریف می کرد ..  بد نیست برای شناخت بهتر شخصیت او آن را نقل کنم .. ظاهرآ یک روز مقام بلند پایه ای از لشگر برای بازدید به پادگان قوشچی می آید .. پرسنل از قبل همه دستگاه ها و تجهیزات رو تمیز کرده و برق انداخته بودند .. سرلشگر وقتی به واحد نادر خان می رسد ، حین بازدید ابزاری را برداشته و با لبخند می پرسد .. این رو کی تمیز کرده است .. !!؟ آقای واجک برای خود شیرینی علی رغمی که او این کار رو انجام نداده بود ، جلو آمده و سینه اش را جلو داده و با افتخار اعلام می کند .. قربان این جانب گروهبان یکم نادر واجک ... هنوز سخن اش تمام نشده بود که سرلشگر می گوید .. خیلی افتضاح است .. !!! و آن گاه به بخشی از سیستم اشاره کرده که کثیف بود .. ! خلاصه نادر خان ما مثل فانوس دولا شده و پذیرای توبیخ ناخواسته می شود .. !! از ان به بعد با لهجه شیرین اش مرتب جریان بازدید رو با آب و تاب تعریف می کرد .. !!

 

نقش کامیون ها در مانور

به دلیل گستردگی مرز مشترک با کشور عراق و بزرگی منطقه مانور .. علاوه بر روش هایی که نام بردم ،  طبق طرح و نقشه تدوین شده قرار شده بود یک ستون از کامیون های ارتشی به همراه تعدادی سرباز مسلح در نقاط تعین شده بین قرارگاه و مرز در دشتی وسیع مستقر شوند . وظیفه این گروه به اصطلاح  پیش قراول این بود که با دقت منطقه رو زیر نظر بگیرند .. و در صورت مشاهده نیروهای عراقی با به صدا در اوردن بوق کامیون ها ، ضمن ایجاد خوف و وحشت دشمن ، به نیروهای پشت سرشون اطلاع دهند ..! از سوی دیگر معمولآ رسم است فرماندهان برای هوشیاری پرسنل نظامی در مناطق جنگی یا عملیات ، در باره دشمن غلو کرده و با بیان روایت های وحشتناک به اصطلاح خواب را بر چشمان آن ها حرام کنند ! خب در این مانور هم به نیروهایی که با کامیون از منطقه مراقبت می کردند .. گفته شده بود که عراقی ها در شبیخون زدن به قوای ایرانی خیلی با تبحر هستند .. و به قدری بی رحم اند که شبانه سر سربازان را به راحتی می برند .. !! با این خوف و وحشت کامیون ها عازم منطقه می شوند ... البته وظیفه آماده بودن و نگهبانی به عهده افراد مسلح بود .. و راننده های کامیون جز رانندگی کار دیگری نداشتند .. به همین دلیل آن ها شب ها در جلوی کامیون خود می خوابیدند .. ! دقیقآ نمی دونم چند روز از حضور ستون های نظامی به منطقه گذشته بود .. که در نیمه های شب که رحیم آقای بیچاره ما جلوی کمپرسی ریو خود خوابیده بود ، از بد شانسی اش بوق ماشین اتصالی کرده و ناگهان در سکوت شب به صورت وحشتناکی به صدا در می آید ... !!! آن هایی که صدای بوق کامیون های ریو را شنیده اند ، خوب می دانند که چقدر گوشخراش و غیر قابل تحمل است .. !! چه به این که شما در خواب ناز بوده باشی .. و دغدغه بریدن کله ات را هم داشته باشی .. !! از همه بدتر این که بوق های کامیون در جلو و روی شاسی نصب است .. و رحیم آقای طفلک هم زیر شاسی خوابیده بود .. !! بقیه اش را می توانید حدس بزنید .. !! با وحشت تمام از جا می پرد .. سرش به شدت با سپر برخورد کرده و شکاف بر می دارد .. وی در حالی که کاملآ شوکه شده بود .. با زیر شلواری جلوی کامیون ها دور خودش چرخیده و فریاد می زند .. صدای او با شلیک واهی سربازان توآم می شود ...

 اعزام به تیمارستان ... !!

 همان شبانه رحیم آقای فلک زده را با هزاران مکافات درون امبولانس کرده و به مرکز درمانی ارتش منتقل اش می کنند .. شکاف سرش زیاد جدی نبوده و با چند بخیه و پانسمان معالجه می شود . اما شوک وارده به رحیم  آقا بقدری شدید بود که چند آمپول قوی و مسکن هم او را آرام نمی کند .. !! نعره های او بقدری دلخراش بود که کسی را یارای مقابله و کنترل او نبود .. گفته می شود پزشکان زیادی او را معاینه می کنند .. اما اکثر قریب به اتفاق بهبود او را بعید دانسته یا زمان طولانی را برای معالجه او پیش بینی می کنند .. عاقبت بعد از ماه ها بستری بودن در بیمارستان ارتش ، حال او به وخیم شده به طوری که غیر قابل کنترل می شود .. ! بعد ها با تشخیص پزشکان رحیم آقا به یک تیمارستان منتقل و در بخش بیماران بسیار خطرناک بستری می شود . من حتی از زبان همسرش شنیدم که رحیم آقا را با زنجیر بسته بودنش .. همه برای او ناراحت بودیم .. از همه بیشتر من خیلی غصه او را خورده و از صمیم قلب برایش دعا می کردم .. دو سه سال بعد شنیدم الحمدالله حالش بهتر شده است .. و دیگر زنجیر را از دست و پایش باز کرده اند .. دیگه من از او خبری نداشتم .. و از ان جایی که پادگان قوشچی فاقد کلاس پنج و شش دبیرستان بود ، مجبور شدم خانه پدری را ترک گفته و برای ادامه تحصیل راهی تهران شوم .. سه سال بعد هم پدرم بازنشسته شد .. و قوشچی را ترک کرد .. اولین پرسش ام در باره رحیم آقا و سرنوشت او بود .. خوشبختانه از تیمارستان مرخص اش کرده بودند .. و به پادگان برگشته بود . اما اجازه رانندگی را نداشت .. این آخرین خبری بود که از این مرد دوست داشتنی شنیدم .. !

 پایان ظفرمند مانور ...

طبق برنامه طراحی شده ارتش ، تکاوران مستقر در روستا ها بعد از مدتی موفق شده بودند تعدادی از  نیروهای متجاوز عراقی را دستگیر و عده ای را هم که موفق به فرار شده بودند ، به رگبار بسته و همه آن ها را نابود کنند .. با نابودی متجاوزان مردم روستاها حسابی جشن گرفته و شکر گزار خداوند شدند .. و اما طبق نقشه اصلی بخش بعدی مانور ، انجام رزمایش بزرگ به منظور نشان دادن اقتدار ارتش بود . که آن هم با موفقیت به پایان رسید .. سال ها بعد در زمان تحصیل در تهران ، شنیدم مانور مشترک بزرگی با همکاری نیروهای مسلح ( هوایی و دریایی و نیروی زمینی ) در مرز ها صورت گرفته است .. که اگه اشتباه نکنم به همت برادران نیروی دریایی غائله اروند رود با نمایش قدرت و اقتدار ایرانی ها پایان می یابد .. این پیروزی ها کینه عمیقی در دل سردمداران عراقی می اندازد .. به طوری که بعد از سرنگونی حسن البکر  که با کودتای صدام حسین کنار رفت .. با تغیر رژیم ایران فکر می کند می تواند به ایران ضربه زده و به آرزوهای دیرینه اش برسد .. !! اما همه می دونید که چگونه ارتش قهرمان ایران با از جان گذشتگی و دلاور مردی هایش موفق شد در مقابل ارتشی تا دندان مسلح که از سوی قدرت های بزرگ حمایت می شد .. ایستادگی کرده و پوزه اش را به خاک بمالد ..  

 

 

End-Text.jpg 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت  ۵:۳۰ دقیقه بامداد سوم دیماه ماه  ۱۳۸۸ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده آرشیو مطالب سایت اينجا رو كليك كنيد . همچنین برای مشاهده مطالب گذشته وبلاگ اینجا را کلیک کنید .
 
osy584c6rqnos40wm1c1.jpg 
     
 زير نظر : عليرضا صادقي
 
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد  
 

First Military Flyer To Become President Of The United States, 1988:

George Bush was the first rated military combat pilot to be elected President of the United States. Bush enlisted in the United States Navy on June 12, 1942, his 18th birthday. He became the youngest pilot in the Navy when he received his wings and a commission in June 1943. While on active duty during World War II, Bush flew bombers in the pacific campaign. His Grumman TBF "Avenger" torpedo plane was hit by anti-aircraft fire and shot down in September 1944 over the Bonin Island of Chichi Jima, 600 miles south of Japan. Bush was sole survivor of the three-man crew and was rescued by the Navy submarine USS Finback. He was awarded the Distinguished Flying Cross plus three Air Medals for his courageous service.

Source:www.firstflight.org BY:Alireza Sadeghi

 آپلود عکس

 Bush was elected to the U.S. House of Representatives in 1966 after a successful career in the oil industry. He was later appointed Ambassador to the United Nations, first post-war Ambassador to China and Director of the Central Intelligence Agency. He served as Vice President for two terms under President Ronald Reagan and was elected 41st President in 1988.

ترجمه فارسی:

نخستین خلبان نظامی که رییس جمهور شد:

جورج بوش (پدر) نخستین خلبان رزمی بود که بعنوان رییس جمهور آمریکا انتخاب شد."بوش" در 12 جون 1942 در هجدهمین سال تولدش وارد نیروی دریایی آمریکا شد و در جون 1943 پس از دریافت گواهینامه خلبانی جوانترین خلبان نیروی دریایی گشت.در زمان خدمتش در جنگ جهانی دوم در نبرد در اقیانوس آرام با یک بمب افکن پرواز می کرد.در سپتامبر 1944 هواپیمای "گرومن" وی توسط آتش ضد هوایی بر فراز جزیره "بنین" در "چیچی جاما" در 600 مایلی جنوب ژاپن ساقط شد.در میان سه خدمه "بوش" تنها نجات یافته بود که توسط زیر دریایی آمریکایی "فین بک" نجات یافت .وی صلیب لیاقت پرواز بهمراه سه مدال نیروی هوایی را بخاطر خدمات شجاعانه اش بدست آورد.در 1966 "بوش" پس از یک دوره کار موفق در صنعت نفت به مجلس نمایندگان آمریکا راه یافت.پس از آن سفیر آمریکا در سازمان ملل شد و همچنین نخستین سفیر آمریکا پس از جنگ در کشور چین و پس از آن به ریاست سازمان "سیا" گماشته شد.وی 2 دوره معاون رییس جمهور "رونالد ریگان" بود و در سال 1988 چهل و یکمین رییس جمهور آمریکا شد.

منبع:

www.firstflight.org گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

توجه   قابل توجه خوانندگان محترم    توجه

khalaban.JPG

سلام بر همه دوستان و یاران استاد مدرسی

سال گذشته در پی صحبت هایی که با استاد داشتم تصمیم گرفتم که یه سایت کمکی برای استاد ایجاد کنم که هم باعث ارتباط بهتر ایشون با دوستدارانشون بشه و هم محل بحث و گفتگوی تخصصی تر در مورد پرواز این شد که دامنه خلبان دات کام رو ثبت کردم . دفعه اول به خاطر مشغله ذهنی استاد  اونجوری که باید  راه نیافتاد . اما این بار با همراهی یاران و کمک استاد قصد دارم راه اندازیش کنم . به همین دلیل نیاز به پنج نفر نیروی کمکی دارم . تمام کار های فنی و مالی پروژه به عهده خودمه .حتما میپرسین پس چه چیز دیگه ای باقی میمونه ؟ این دیگه مساله ای هست که بعد از معین شدن این افراد با خودشون در میون می زارم . فقط این رو بگم که این 5 نفر مدیران آینده انجمن هم خواهند بود .   کسانی که مایل هستن توی این کار همکاری داشته باشند :  

 1- باید حد اقل یک سال توی انجمن های مختلف فعالیت داشته باشن و اصول اولیه کار توی انجمن ها رو بدونند . 2- فعال باشن .  3- حد اقل روزی نیم ساعت وقت داشته باشن برای این کار . این سه تا شرط اصلیه است .  هر کسی که حد اقل این سه تا شرط رو توی وجود خودش میبینه میتونه توی این پروژه همکاری کنه . برای این که سر استاد رو الکی شلوغ نکنیم  هر کس که خواست همکاری کنه  درخواستش رو به ایمیل من بفرسته .

admin@khalaban.com

 موفق و موید باشید

 

Picture

Rhokond.gif

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

    (2) Next.jpgSmall---2.jpg

     
     
    نقد و بررسی سریال " گمشدگان " و اهداف پنهان آن
  • تصاویر مستند از یک سانحه  ،به روایت نشنال جئوگرافیک

    نگاهی به زندگی سر گروهبان فاطی ..!!

  •  کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر

     ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!

     خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !! 

     و ....

    image006.gif

     
  • - تعداد بازديد
  • 14068
  • مرتبه

    نظرات

    ¸.•♥*´`*♥• تولدت •♥*´`*♥•.. ¸.•♥*´`*♥• مبارک ¸.•♥*´`*♥•..
    .¸.•♥*´`*♥•عمو بهروز عزیز ¸.•♥*♥•..

    پاسخ
    ممنونم دوست عزیز
    از این همه مهر و محبت شما عزیزان نازنین ، شرمسارم
    سپاس از محبت شما

    بهروز عزیزم سالگرد تولدت را صمیمانه به تو و خانواده گرامیت و دو نوه شیرین و دوست داشتنی تبریک میگویم. امیدوارم سالهای سال در سلامت کامل و نشاط همیشگی سایه ات بالای سر ما و عزیزانت باشد.همتت پایدار و دلت شاد باد
    پاسخ
    سرور گرامی جناب فرنودی نازنین
    جدآ از توجه و لطف شما دوست بزرگوارم سپاسگزارم
    ممنون از مهر و محبت شما .. با شما دوستان خوب و صمیمی زندگی زیباست
    ممنون از کامنت و حضور سبزت

    بهروز جان ابتدا متوجه متنی که راجع به حادثه برای دو نوه گلت نوشته بودی نشدم.بعدا که خواندم خدا را بسیار سپاس گفتم.امیدوارم دیگر چنین حوادثی رخ ننماید.میدانی اینها در سخت ترین شرایط برای ایجاد حادثه های نگران کننده برای خودشان هستندومنظورم سن و سال است.همه باید مواظب باشند و هیچ چیز را به دست اتفاق نسپارند تا انشااله بزرگتر شوند.خوشحال شدم که بخیر گذشته است.
    پاسخ
    ممنون محمود نازین .. بله خدا خیلی رحم کرد
    حق با شماست .. در سن و سالی هستند که دوست دارند همه چیز رو امتحان کرده و از در و دیوار بالا روند .. واقعآ مهار کردن ان ها مشکل است . با وجود داشتن پرستار .. باز هم خطر آفرین هستند
    ممنون از توجه و تذکر شما .. هر دو دست بوس عموی خود هستند
    به امید دیدار .. موفق باشی

    سلام. تولدتون مبارک. ایشالله تولد 120 سالگیتون رو در کنار خانواده و با دلی شاد و در صحت و سلامت کامل جشن بگیرید.
    پاسخ
    سپاسگزارم علی جان نازنین
    خیلی ممنون از این همه مهر و محبتی که به بنده داری
    به دوستی با شما افتخار می کنم
    پایدار باشی

    سلام جناب مدرسی

    تولدتان را تبریک عرض میکنم امیدوارم سایه تان همیشه بر سر خانواده و نوه ها باشد.

    علی از کانادا
    پاسخ
    ممنونم علی جان نازنین
    سپاس فراوان از این همه لطف و محبت .. به دوستان صمیمی و مهربانی چون شما همیشه افتخار کرده ام
    شاد و سربلند باشی

    سلام عمو بهروز
    تولدت مبارک. همیشه شاد و پاینده باشی
    خشایار رحمتی
    پاسخ
    خشایار جان عزیزم
    ممنون از شما .. سپاس از مهرو محبت شما دوست خوبم
    شما هم همیشه تندرست و موفق باشی
    ممنون که یادم کردی

    حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیده‌اید که دنده عقب می‌رفته که به ماشین یک کانادایی می‌زند و پلیس که می‌آید، از راننده ایرانی عذرخواهی می‌کند و می‌گوید " لابد راننده کانادایی مست است که مدعی‌ شده شما دنده عقب می‌رفتید!"

    حالا اتفاق جالب‌تری در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهاني ما توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ كيلومتر در ساعت می رفته كه پليس با دوربينش شكارش می كند و ماشينش را متوقف مي كند. پليس مي‌آید كنار ماشين و می‌گوید:

    "گواهينامه و كارت ماشين!" اصفهانی با لهجه غلیظی می‌گوید:" من گواهينامه ندارم. اين ماشينم مالی من نيست. كارتا ايناشم پيشی من نيست.


    من صاحَب ماشينا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم ميرفتم از مرز فرار كونم، شوما منا گرفتين."

    مامور پليس كه حسابی گیج شده بوده بيسيم می‌زند به فرمانده‌اش و عين قضيه را تعريف می‌كند و درخواست كمك فوری مي‌كند.

    فرمانده اش هم ميگوید که او كاری نكند تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل می‌رساند و به راننده اصفهاني مي‌گوید:

    آقا گواهينامه؟ اصفهانی گواهينامه اش را از توی جيبش در مي‌آورد و می‌دهد به فرمانده. فرمانده می‌گوید: كارت ماشين؟ اصفهانی كارت ماشين را كه به نام خودش بوده از جيبش در می‌آورد و مي‌دهد به فرمانده.

    فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور می‌دهد راننده در صندوق عقب را باز كند. اصفهانی در را باز ميكند و فرمانده مي‌بيند كه صندوق هم خالي است.

    فرمانده كه حسابي گيج شده بوده، به راننده اصفهانی مي‌گوید:" پس اين مأمور ما چي ميگه؟!"

    اصفهانی مي‌گوید: "چی ميدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم می‌خواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت می‌رفتم؟
    پاسخ
    مملی جان عزیزم .. خیلی ماجرای قشنگی رو نوشتی .. کلی حال کردم
    ممنون از شما .. و ممنون از حضور پر مهرت
    موفق باشی سالار

    سلامي به گراماي آفتاب جنوب و به طراوت شبنم بهاري به استاد معظم جناب مدرسي عزيز
    ميلادتان مبارك .انشا الله كه صد ساله شويد .
    سلام ينده را نيز به آوا و آنا و خانواده گراميتان ابلاغ فرمائيد.

    علي نگهدارتون
    علي كدخدايي

    ** **
    * * * *
    * * * *
    * * * *
    * * * * *
    * * * * *
    مــــــــــــــــبــاركــــــــــ
    پاسخ
    ممنون علی جان عزیزم
    به به چه ذوق قشنگ و زیبایی .. ممنون از شما
    به دوستی و مهر شما نسبت به خود و نوه ها تشکر و افتخار می کنم
    سپاس از این همه مهر شما .. پاینده و سرفراز باشی

    سلام . و خسته نباشید ...
    تولدتون مبارک ... کی بیاییم کیک تولدتون رو بخوریم ( چشمک )ان شاالله سال های سال در کنار عزیزانتون در صحت و سلامت و شادی زنده باشید ...
    دو تا مطلب ...
    اولیش اینکه یادمه حدود دو سال پیش ( کمی کمتر یا بیشتر ) تو یکی از پست ها ازتون قول گرفتم که در مورد خاطرات و حس و حالتون وقتی اولین بار در صندلی چپ به عنوان خلبان یکم هرکولس نشستید ( و ازمون های احتمالی خودتون برای این کار ) بنویسید که هنوز ننوشتید ... گفتم با عرض پوزش یاداوری کنم ...
    دوم هم اینکه با توجه به سابقه پروازتون هم با پی تری اف و هم با هرکولس فکر میکنم بد نباشه یه پستی رو هم به مقایسه ای توام با خاطراتتون در مورد این دو تا طیاره بپردازید ...
    باز هم پوزش منو پذیرا باشید ...
    مسعود ( زیبای پنهان )
    پاسخ
    مسعود عزیز و نازنینم
    ممنون از مهر و محبت شما
    قربان شما تشریف بیاورید .. گوسفند قربونی می کنم
    سپاس از این همه عشق و صمیمیت .. در باره خاطراتی که گفتی .. راستش رو بخواهی در طول تمام مدتی که سایت را راه اندازی کره ام .. عهد کرده ام چیزی از خودم در باره پرواز ننویسم .. زیرا خودت بهتر می دونی پرواز با هرکولس کار تیمی است و من هم به عنوان یک عضو بسیار کوچک از آن مجموعه افتخار حضور و پرواز با دوستان را داشتم .. و همیشه خاطراتی که از پرواز اشاره می کنم با به کار بردن فعل جمع سعی در نشان دادن کار تیمی دارم . با وجود این بعضی ها کلی حرف و حدیث پشت سرم در آورده اند .. کافی است بنویسم اولین پروازم چه جوری بود .. و با اوریون چه تفاوت هایی داشت .. که دوباره به جانم بیفتند .. !!؟ انشالله در دیدار های حضوری در خدمت دوستان خواهم بود
    ممنون مسعود عزیزم از این همه توجه و دقت نظر .. چشم سعی می کنم خواسته شما را از نگاه تیمی پاسخ دهم
    با تشکر از حضور پر مهرت

    سلام
    تبریک و دوصد تبریک کاپیتان
    پاسخ
    سپاسگزارم جناب خادم گرامی
    ممنون از توجه شما .. و ممنون از حضورتون

    سلام:
    تولدتون مبارک
    پاسخ
    ممنون شاهین نازنین
    واقعآ شرمنده شما یاران همدل و صمیمی شدم
    سپاس از این همه عشق و محبت

    سلام آقای مدرسی ، من خیلی وقت بود که وبلاگتون نمیومدم ،چه روز خوبی برگشتم ، تولدتون مبارک

    با عرض سلام بر عمو بهروز امیدوارم که همیشه سر زنده وسلامت بوده باشی عمو بهروز فقط جهت ارادت به شما مزاحم شدمودیگر اینکه بدونی همیشه از مطالب خوبتان بهرمند میشویم عمو بهروز به خاطر اینکه وقت شما را با احوالپرسی نگیرم کمتر براتون کامنت میزارم دوستدارت نعمت
    پاسخ
    نعمت عزیز و نازنینم
    شما خیلی لطف داری دوست گرامی
    این چه فرمایشی است .. من هر گاه دوستان یادی از از بنده بکنند ، قلبآ خوشحال می شوم . شما که جای خود دارید
    به هر حال همیشه منتظر شنیدن خبر سلامتی شما و همه یاران هستم
    ممنون از کامنت شما

    سلام جناب مدرسی . تولدتون رو تبریک میگم و ایشالا صدو بیست سال عمر کنید و نوه ها هم بزرگ بشن و ازدواج کنن و شما آخر هفته ها برید دیدن نتیجه هاتون (:
    راستی هفته پیش یک ایمیل با عنوان عکسهای زنگ تفریح یا پست زنگ تفریح براتون فرستادم نمیدونم که به دستتون رسیده یا نه . اگه نرسیده یه خبر به من بدید که دوباره براتون بفرستم .قربان شما . دارا
    پاسخ
    دارا جان عزیز و گرامی
    خیلی خیلی ممنونم دارا جان که بفکر بنده هستی
    سپاس از اظهار لطف شما .. عمر زیاد البته با شما دوستان صمیمی لذت بخش است . در مورد ای میل ها .. راستش مدتی سیستم ام اذیت کرد و من موفق نشدم مثل سابق ای میل های خودم را مشاهده کنم .. ولی به چشمم نخورد .. ممنون می شوم اگه بار دیگر زحمت ان را بکشی
    می دونم زحمت داره .. ممنون خواهم شد

    عمو بهروز سلام
    تولدتون مبارك انشاالله كه عمر طولاني و با عزت داشته باشين...
    عمو وقتي كه خوندم چه اتفاقي براي آنا و آواي عزيز افتاده خيلي خدا رو شكر كردم و اشك شوق توي چشمام جمع شد...
    راستي عمو من چند روزيه كه با يكي از خلبانهاي عزيز نيروي هوايي كه چند سالي هست بازنشسته شدن آشنا شدم(دورا دور ميشناختمشون چون پسرشون با من همدوره هست)و نكته جالب براي من اين هست كه ايشون هم لباس پرواز خودشونو هنوز نگه داشتن و مثل شما فكر ميكنن

    براتون آرزوي بهترينهارو دارم
    پاسخ
    خیلی ممنون علیرضا جان که به فکر بنده هستی
    در مورد آنا و آوا .. بله واقعآ خدا رحم کرد .. سپاس از محبت شما .. در مورد تفکر پدر دوست شما باید عرض کنم .. اغلب افراد نظامی چنین می اندیشند .. چون بی تردید همه وطن پرست هستند .. و همه یه جور هایی خودش رو آماده دفاع از وطن اش کرده است
    ممنون از کامنت شما

    سلام عموی عزیزم
    خوب هستید؟
    امیدوارم که کسالت کاملا برطرف شده باشه و حالا دیگه سالم و سرحال باشید
    راستش عمو جون امروز زنگ زدم برای تبریک تولدتون. اما نتونستم بهتون دسترسی پیدا کنم برای همینم گفتم تا دیر نشده همینجا پیام بذارم براتون
    امیدوارم سالهای سال با خوبی و خوشی و سلامتی شما رو در کنار خودمون و خانوادتون ببینیم. براتون یک دنیا شادی آرزو میکنم عمو جون
    تولدتون مبارک :)
    پاسخ
    دختر عزیز و نازنینم دامون جان
    شرمنده که سعادت شنیدن صدای گرم و دلنشین شما دختر بزرگوارم رو نداشتم
    راستش .. کسالت برطرف شده است .. اما هنوز هم سینه ام درد می کنه .. و گاهی شب ها عین بیماران آسمی به سختی نفس می کشم .. !! باید هنوز یه مقدار چرک باقی مانده باشه .. ولی کلآ نسبت به گذشته که 45 روز من رو زمین گیر کرد بهترم .. ! تعطیلات قراره دخترم با نوه ها بیایند تهران .. شاید هم فردا شب خودم رفتم دنبالشون ..
    راستی من دیروز پی گیر کار شما بودم .. تلفنی با جناب بیات صحبت کردم .. هیچ مشکلی برای ورود هواپیما ها نیست .. تآخیر به خاطر سازمان هواپیمایی بوده است .. بی صبرانه منتظرم که برای همیشه تهران بیایی .. و این من را خوشحال می کنه
    سپاس از شما که این همه به فکر بنده هستی .. خیلی ممنون از پیام تبریک شما
    به امید دیدار مجدد

    happy birthday to you...happybirthdaytoyou...colonel سلام عمو بهروز عزیز تولدتون خیلی خیلی مبارک باشه امیدوارم حالتون عالی باشه و مثل همیشه براتون بهترین ارزو ها رو دارم ضمنا خدا به نوه های گلتون خیلی رحم کرد خودم تو بچگی دوبار تجربه کردم. عمو جون اگه میشه و ممکنه راجع به عملیاتای جنگیو... اینجور مطالب بنویسین خیلی وقته که راجع بهش مطلب نداشتیم اگه شد راجع به اوریونم بنویسین بعضیا محبوبیتشو به اندازه ی تامکت میدونن. زنده باد نیروی هوایی .. زنده بادC130زنده باد بهروز مدرسی..
    پاسخ
    علی عزیز و دوست داشتنی
    بی نهایت از شما سپاسگزارم . ممنون از تبریکات صمیمانه شما و همه دوستان نازنین که امروز واقعآ شرمنده ام فرمودند
    در باره آنا و آوا .. بله . خدا خیلی رحم کرد .. دعاها خیر باعث نجات ان ها شد واقعآ خدا رو صد هزار بار شکر می کنم
    در باره مطالب جنگی .. چشم حتمآ خواهم نوشت .. خودم هم به این فکر بودم
    در باره اوریون ها هم حتمآ
    پاینده باد ارتش قهرمان ایران
    سپاس از شما دوست بزرگوارم

    سلام کاپیتان
    خسته نباشید
    ممنون بابت پست جدیدتون
    انشاالله همیشه سرزنده و شاداب باشید
    احتیاجی به جواب نیست چون میدانم سرتون خیلی شلوغ است
    حق نگهدارتان
    پاسخ
    حمید عزیز و نازنین
    خوشحالم که از پست جدید هم خوشت اومده است
    من هم متقابلآ آرزوی موفقیت و شادابی شما دوست عزیزم رو دارم
    حمید جان .. شرمنده می فرمایی .. پاسخ به کامنت ها ، کم ترین کاری در قبال لطف و محبت خوانندگان است که من با دل و جان و افتخار این کار را می کنم

    سلام
    تولدتان را تبریک گفته و امیدوارم همچنان در سالهای آتی از نوشته های شما و خاطراتتان لدت ببریم..
    موریس
    پاسخ
    سرور گرامی موریس نازنین
    خیلی ممنون از این همه مهر و محبت شما .. واقعآ شرمنده ام فرمودید
    من هم پیشاپیش تولد شما دوست فرهیخته ام را تبریک می گویم
    باعث افتخار بنده است که دوست عزیز و مهربانی چون شما از مطالب منتشره خوشش می آید .. خدا رو شاکرم
    ممنون از حضور پر مهرت

    •Wishing u life soft as silkWhite as Milk as honey full of money may all ur dreams comes true and this wish is only 4 uHappy Birthday
    جناب اقای مدرسی
    تبریک صمیمانه بنده را به مناسبت سالروز تولدتان پذیرا باشید
    امیدوارم سالهای سال با خوشی و خرمی در کنار خانواده محترم و نوه های گل تان سپری کنید
    ایام به کام
    پاسخ
    حمید عزیز و گرامی
    واقعآ بهترین و شاعرانه ترین تبریکی بود که تا حالا دریافت کردم .. اگر چه آرزوی چندانی ندارم .. ولی خب . همون تک و توک آرزوی بچه گانه هم خدا کنه روزی تعبیر بشه ..
    سپاس بی نهایت از شما دوست گرامی ام .. نوه ها هم دست بوس دایی عزیز و گرامی خود هستند
    ممنون از کامت شما


    عموی عزیزم سلام
    خوشحالم که میشنوم حالتون خوب شده اما این مختصر کسالت هم به زودی رفع بشه.
    و ......
    ......
    ....
    پاسخ
    ممنون دختر نازنینم دامون گرامی
    ممنون از شما و توجه ای که به بنده داری
    دخترم .. قطعآ همان گونه است که فرمودی .. و شما خیالت آسوده باشد
    در مورد بخش دوم کامنت شما .. چشم . حق باشماست
    و از این بابت هم خیالت آسوده باشد
    واقعآ از این که این همه به فکر بنده هستی سپاسگزارم
    باور کن برای حضور شما در تهران دقیقه شماری می کنم .. و از این اتفاق خیلی خوشحالم
    ممنون از کامنت زیبا و منطقی شما

    سلام. فقط اومدم که تولدتون رو تبریک بگم. ببخشید که دیر اومدم. آخه دیر به بلاگ دوستم علی (http://tayareh.blogsky.com)
    سرزدم و فهمیدم
    خلاصه سالروز تولدتون رو تبریک میگم و امیدوارم همیشه شاد و سلامت کنار عزیزانتون باشین
    پاسخ
    پریسا جان عزیز و نازنین
    ممنون از شما .. دیر و زود ندارد عزیزم .. شما با این کامنت بنده را شرمنده فرمودید .. دست شما درد نکند .. سپاس از شما و دوست خوبتون علیرضا جان .. من هم متقابلآ برای شما آرزوی موفقیت و تندرستی دارم
    ممنون از حضورتون

    سلام عمو جون

    من هم تولدتون رو تبریک میگم ایشا اله سالیان سال تندرست و سلامت زندگی کنید

    ببخشید امسال دیر کردم یه خورده .شرمنده ام
    پاسخ
    دختر عزیز و نازنینم خانم فارسی گرامی
    با سپاس بی کران از لطف و محبت شما ، و پوزش به خاطر تآخیر در پاسخ کامنت ها ، من هم متقابلآ برای شما دختر بزرگوارم آرزوی سلامتی و موفقیت دارم .. فاطمه جان دشمن ات شرمنده باشد .. مهر و محبت شما به من و خانواده ام ثابت شده است .. ممنون از شما

    aghaye modaresi salam
    man shenidam ke aghaye vandad saramaleki modir site parvazi digar dastgir shodan.to ro khoda in rast ast?kheyli vaghte up nakardan.migan dar zendane evin hastsan.raste?payandeh bashid
    پاسخ
    حامد عزیز و نازنین
    راستش رو بخواهی .. متآسفانه ارتباط بنده با مدیران سایر سایت ها در حد چند تا کامنت است . من حتی نام این عزیزان را نمی دونم . اما نام جناب سراملکی مدیر سایت " عشق پرواز " را نخستین بار از طریق خوانندگان شنیدم . من هم مثل همه دوستان از این که مدتی است سایت او به روز نمی شود ، خیلی ناراحت هستم . دوستان زیادی این موضوع را از بنده سئوال می فرمایند .. البته تا ان جا که من می دانم .. مطالب و نوشته های سایت او به دلیل پرداختن به شهدای عالیقدر ارتش خصوصآ نیروی هوایی نباید مشکلی داشته باشد .. اگر هم خدای ناکرده شایعه ای دال بر محبوس بودن او است ، خارج از مسایل سایت باید باشد .. البته نمی شود ندانسته با آبروی شخصی بازی کرد .. شاید به مسافرت رفته است . شاید خدای ناکرده دچار بیماری شده است .. باید صبر کرد و دعا کنیم تا هر چه زودتر برگردد
    ممنون از شما

    سلام عمو بهروز عزیز
    تولدت مبارک ، امیدوارم همیشه شادو سلامت باشید.
    پاسخ
    بی نهایت سپاسگزارم مهرداد عزیزم .. شرمنده فرمودی . از مهر و محبت شما دوست نازنینم ممنونم . با آرزوی موفقیت و تندرستی برای شما پسر خوبم
    ممنون از کامنت شما

    با درود خدمت شما اقای مدرسی
    نمی دونم با سایت کوب دات کام(cloob.com)آشنا هستید یانه...
    این سایت اخیرا فیلتر شده.این ادرس هم برای اعتراض به فیلتر شدن این سایته...اگه صلاح دونستید و مشکلی برای وبتون ایاد نمی کرد منتشرش کنین...

    سرزنده و شاد سلام باشین
    پاسخ
    علیرضا جان عزیز و گرامی
    با عرض شرمندگی فراوان .. همان گونه که مطلع هستی .. بنده نه خودم و نه این سایت سیاسی نیستیم
    من هم به اندازه همه مردم از شنیدن مسدود شدن هر سایت و رسانه ای قلبآ ناراحت می شوم . به همین دلیل است که هرگز وارد این گونه مباحث نمی شوم . پسرم .. امیدوارم بنده را درک کنی .. قبول کن درج آدرس و لینک هایی که با هدف جمع آوری امضا و کمپین راه اندازی می شوند ، برای سایت های غیر سیاسی جرم محسوب می شود . خودم از این که پاسخ منفی می دهم شرمنده هستم .. امیدوارم بنده را عفو بفرمایی

    سلام
    تولدتان مبارك من همچنان همراهتان هستم اما بنا به درخواست شما نظر نميگذارم
    پاسخ
    عباس جان عزیز و گرامی
    اولآ بی نهایت از لطف شما سپاسگزارم .. از این که به یاد بنده هستی قلبآ ممنون و قدردان هستم .
    دوست بزرگوار .. من هرگز نگفتم ارتباط خود را با بنده قطع فرمایید .. تنها دلخوشی ام همین کامنت هاست .. منتها نتوانستم منظورم را درست بیان کنم .. باور کن من هرگز چنین جسارتی نمی کنم .. منظور من این بود که کامنت های تشکر و قدردانی کم باشد .. وگرنه ما ایرانی ها افتخارمون به احوالپرسی و میهمانوازی است
    ممنون از حضور پر مهر و محبت شما

    اول كلام سلام و سلامتي
    بعد هم تبريك فراوان بابت سالگرد تولدتان
    من در شهر سمنان زندگي ميكنم وتمام دست نوشته هاي شما را مطالعه و لذت فراوان برده ام .اولين باراست كه براي شما مينويسم واميدوارم هميشه سرخوش باشيد.
    پاسخ
    رضا جان عزیز و نازنین
    با سلام به شما دوست بسیار عزیز و فرهیخته ام .. و پوزش به دلیل تآخیر در پاسخ .. از این که به یاد بنده هستید ، بی نهایت سپاسگزارم .
    رضا جان گرامی ... خیلی خوشحالم که نوشته های حقیر باعث ارتباط با دوستان بسیار فهیم و اندیشمندی چون شما گشته است .. واقعآ افتخار می کنم .
    سلام و درود بنده را به دوستان سمنانی برسایند .. خاطرات زیادی از شهر زیبا و تاریخی شما دارم .. امیدوارم این ارتباط شما تداوم داشته باشد
    ممنون از حضور پر مهر شما

    سلام عمو
    چند روزه آپ نمیکنین؟نگرانتون شدم
    بابک معترض
    پاسخ
    دوست بسیار گرامی جناب معترض
    با تشکر از شما که به یاد بنده هستید .. راستش رو بخواهید به دلیل ایام سوگواری و پذیرایی از همشیره و دامادش که از مشهد برای دانشگاه دخترش به تهران آمده بود ، درگیر بودم . که واقعآ از همه پوزش می خواهم . ضمن این که مدتی است نگارش یکی از عملیات های بزرگ برون مرزی را آغاز کرده ام .. و از ان جا که مستندات مکتوب آن به دستم رسیده است ، تلفیق آن ها واقعآ کار بسیار دشواری است .. الان دو روز است که در حال تنظیم و نگارش هستم .. البته به غیر از ایامی که برای طراحی تصاویر وقت صرف کردم
    به هر حال از لطف شما دوست بسیار بزرگوارم سپاسگزارم
    دکتر جان واقعآ شرمنده ام فرمودی .. ممنون

    تولدت مبارك عموي گلم...اين كتك خوردن اقدس خانوم خيلي باحال بود هم از لحاظ طنز هم از لحاظ اين كه بهعث شد تنبيه نشي.دوستت دارم گل عمو
    پاسخ
    آرشام عزیز و گرامی
    بی نهایت از لطف و محبت شما سپاسگزارم .. و از این که به یاد بنده هستی ، قلبآ ممنون و تشکر می کنم
    آرشام نازنین .. خوشحالم که از این پست خوشت اومده و با ان ارتباط برقرار کردی ... ممنون از کامنت شما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35