درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  در جنگ ویتنام اتفاق افتاد !

 

   عرب مست و  ب - ۵۲ های اتمی    

 (5) Small---1.jpg

برعکس روزهای قبل همه دانشجویان لباس فرم نیروی هوایی شاهنشاهی رو  که شامل فرنج شلوار سرمه ای و کراوات مشکی بود ، به تن کرده و راُس ساعت مقرر همه در سالن سخنرانی پایگاه گرد امدیم .. ردیف جلو  فرماندهان عالی رتبه پایگاه و خلبانان ارشد گردان " بی - ۵۲ " و هرکولس سبیل به سبیل نشسته بودند .. استاد با چهره ای تکیده و چشمانی قرمز که نشان از شب زنده داری هایش بود.. یکی یکی بچه ها رو صدا می زد .. در حالی که دانشجو برای گرفتن مدرک فارغ التحصیلی از پله های سن بالا می رفتند .. استاد به طنز در مورد خصلت های فردی هر یک توضیحاتی می داد .. دل توی سینه ام نبود .. ! چون اگه هر کسی موفق به اخذ نمره قبولی نمی شد ، او را رد کرده و به ایران برگشت می دادند .. !!  وقتی نام من را صدا زد .. با عجله از جای خود بلند شده و با جلو  دادن سینه ام از پله های سن بالا رفتم .. اما برعکس سایر ایرانی ها .. در مورد من  هیچ سخنی به زبان نیاورد .. ! به حساب خواب موندن های روزانه ام گذاشتم .. وقتی به نزدیکی تریبون رسیدم .. برگه فارغ التحصیلی ام را که در دست داشت ، در مقابل چشمان حیرت زده ام پاره کرد .. !!

   عرب مست و  ب - ۵۲ های اتمی   

2moam54hmol5qr99728s.gif

(8) Small---2.jpg(5) Small---33.jpg

 m753lwvjz85b44xxlkmi.jpg

" در جنگ ویتنام اتفاق افتاد " عنوان این پست است که تقدیم شما خوانندگان عزیز و محترم می کنم .  یاران نازنین اگه خاطر مبارکتون باشه و در پست قبلی هم به ان اشاره کردم .. متآسفانه بخش زیادی از مطالب قدیمی به دلیل مشکلاتی که سایت های آپلود تصاویر به وجود اورد باعث حذف عکس ها و فاقد جذابیت اغلب نوشته ها شده است . اما راستش رو بخواهید مشکل اصلی این نیست ! صادقانه عرض می کنم .. تازه کار و غیر حرفه ای بودن خودم در امر وبلاگ نویسی باعث شد که در بیان خاطرات مهم تاریخی و رویداد های منحصر به فردی که در ایام جنگ و حتی قبل از انقلاب شاهدش بودم ، به شکل بسیار ابتدایی و ناقص حتی بدون کم ترین نشانی از هنر زیبا شناسی با بی سلیقگی تمام کوتاه و مختصر روایت بشوند .. !! حالا که سخن به این جا رسید بهتره اعتراف دیگری هم بکنم ... ! متآسفانه حتی در تعریف و انتخاب سوژه های مناسب در نخستین ماه های راه اندازی وبلاگ هم مشگل داشتم . و شاهد هستید که فاقد خط مش صحیح و اصولی بود .. !

اما خوشبختانه با تمام نواقص و آشفتگی های موجود مورد استقبال طیف وسیعی از خوانندگان محترم  قرار گرفت . می دانید چرا .. ؟ به اعتقاد بنده .. علاوه بر لطف خداوند متعال و محبت یکایک شما یاران ،  صداقت در کلام و رو راستی با مخاطب ، عشق زیاد و قائل شدن حرمت فراوان به هر یک از خوانندگان و بهره گیری از ژانری متفاوت در سوژه ها یی که کم تر به آن پرداخته شده بود . مانند دلاور مردی های پرسنل غیور ارتش و از همه مهم تر پرهیز از ورود به مباحث سیاسی .. می تواند علت اصلی باشد . از طرفی همواره سعی کردم به دور از زنده باد و مرده باد های مرسوم و حتی تبریک و تسلیت به بهانه های مختلف ، تنها راوی خاطرات باشم . خب این عشق و محبت دوسویه برایم تعهدی سنگین ایجاد کرد .. و باعث شد برای بیان خاطرات و فرار از کلیشه ای شدن ، دست به تنوع زده و هر بار با موضوعی متفاوت در خدمت شما یاران همدل و صمیمی باشم . به عبارتی اگه یک پست در باب جبهه و پرواز بود ، بعدی شامل خاطره ای اجتماعی یا طنز انتخاب می شد ! عامل آخر هم طراحی تصاویر  است ...

کلام آخر این که ... اگه با دید منصفانه به کل مطالب نظر بیندازید ، بی شک پست های سال اخر به قول قدیمی ها ... تومنی دوزار یا بقیه فرق دارند .. !  . ششم فروردین ۱۳۸۹ سومین سالروز راه اندازی وبلاگ است . لذا تصمیم دارم با همت و راهنمایی شما یاران خاطرات مهم و تاریخی قدیمی را بازنویسی کرده و باطراحی و انتخاب تصاویر مناسب ، هموزن پست های سال اخر کنم . به همین دلیل از شما عزیزان خواهش می کنم نظر خود را در باره چگونگی این تغیرات بگویید . مثلآ  مانند همین پست با تلفیق مطالب جسته و گریخته ای که از خاطرات پایگاه " بی - ۵۲ " در گذشته روایت کرده بودم را کامل تر به همراه تصویر ارایه دهم . در شیوه دوم مطالب مهم و تاریخی قدیمی را که فاقد تصویر و اغلب خیلی خلاصه و غیر حرفه ای روایت شده اند را به سبک و سیاق رایج باز نویسی نمایم ؟ منتظر دریافت نظرات سازنده و مفید شما هستم .. که چگونه ، چه جوری ، کی و به چه صورت این تغیرات رو انجام دهم تا خللی در انتشار سایر مطالب پیش نیاید .. ممنون

     marshalads.gif

aksonline-logo.gif

رسانه تخصصی عکس آنلاین افتتاح شد .

Test Baner.gif

 Start---1.jpg

تضاد های ملموس ... !!

دانشجویانی که از کشور های متعدد برای طی دوره اموزشی به کشور آمریکا اعزام می شدند ، ابتدا برای تکمیل زبان انگلیسی خود می بایستی چیزی حدود چهار ، پنج ماه در پایگاه " لک لند " در ایالت تگزاس به سر می بردند . خاطراتی که همه از این آموزشگاه دارند با بقیه ایالت ها و پایگاه نظامی کلی فرق دارد .. !! حتمآ می دونید چرا .. !؟ فرض کنید یک بچه روستایی چشم و گوش بسته مثل من که در سن هجده سالگی وارد نیروی هوایی ارتش شده در نوزده سالگی عازم دنیای دیگری می شود .. دنیای تضاد با آن چه قبلآ دیده بود .. !! دنیایی که مهد آزادی می نامیدند .. !! خب معلومه هر آن چیزی که مواجه  می شد یا می دید را با داشته های کشورش مقایسه کرده و از تعجب دهانش باز می ماند .. !! برای من اولین تضاد استخر های مخلوط و بی توجهی آمریکایی ها به جنس مخالف بود .. ! اما تا دلتون بخواد فقط جماعت ایرانی بود که دور بدبخت فلک زده ای که به اصطلاح هوس گرفتن حمام آفتاب در حاشیه استخر کرده بود ؛ جمع شده ( عذر می خواهم ) به تشریح اندام وی می پرداختند .. !! البته من در ایران که بودم ، یکی دو بار به استخر های مخلوط که اون موقع ابتدای خیابان امیر آباد ( کارگر فعلی ) قرار داشت رفته بودم .. !! اما این جا همه چیز فرق داشت .. !! هرگز یادم نمی رود با دیدن نجات غریق بلوند و زیبا با وجودی که شنا بلد بودم ، وانمود کردم دارم غرق می شوم .. ! خلاصه این تضاد فرهنگی همه جا به چشم می خورد .. بعد از این که اولین مدرک فارغ التحصیلی زبان را گرفتیم ، هر گروه طبق امریه ای که در دستش بود به پایگاه های دیگری اعزام می شد ...  

یک جاده خاکی ... !!

همین ابتدای امر با اجازتون می خوام جاده خاکی بروم .. ! مشهدی ها یک ضرب المثل بسیار گویایی دارند که .. سفارش مرده .. بلانسبت باد معده زنده ..!! جالبه بدونید مصداق این ضرب المثل خیلی زود تعبیر شد .. ! قبل از این که به امریکا اعزام بشیم .. از نظر اداری هفت خوان رستم باید طی می شد .. کاری به آن ندارم . ولی در مرحله اخر ... زمانی که بلیط پرواز در دست و پیش پرداخت دلار های سبز در جیب مون بود .. همه بچه ها را در سالن بزرگ آمفی تئاتر ستاد نیروی هوایی جمع کرده تا آخرین توصیه های لازم را از زبان ژنرال های شاهنشاهی بشنویم ! اون روز هم موفق شدیم برای نخستین بار چهره  تیمسار برنجیان ( فرمانده اداره ضد اطلاعات ) رو ببینیم ! تا قبل از آن شنیدن نام برنجیان مساوی با دق مرگ شدن بود .. همه از بزرگ و کوچک از وی و سازمان مخوف اش می ترسیدند .. او سخنان خود را در رابطه با جاسوسی و اسرار ارتش آغاز کرده و خیلی زود رفت .. کسی نبود بگه برای یک جوونی که یک سال نیست وارد ارتش شده چه اسراری می دادند .. ! بگذریم .. سپس نویت به ژنرال چشم آبی نادر جهانبانی رسید .. همه بچه ها او را دوست داشتند .. به حرمت او حسابی تشویق اش کردند .. انگار همین دیروز بود .. خیلی کوتاه گفت .. نمی خواهم وقت شما را بگیرم .. هر یک در آینده باعث افتخار این کشور خواهید شد .. باید کاری کنید تا به شما افتخار کنیم

ژنرال بعد از کلی نصیحت دوستانه که بیشتر جنبه ناسیونالیستی و وطن پرستی داشت افزود : نخستین فرودگاهی که به زمین خواهید نشست ، لندن است . اون جا غربی ها آزادانه دوست دختر های خود را در آغوش گرفته و دقایقی می بوسند .. یه وقت شما ها مثل ندید بدید ها دور اون بابا حلقه نزنید .. یه وقت نگید .. حسن اون جا را به سوگ .. !! عجب تیکه ای است ..!! فراموش نکنید شما سفیر کشوری باستانی و با تمدنی هستید .. امیدوارم همه شما جوان ها موفق و پیروز باشید و با وینگی براق و پر افتخار بر سینه به کشور برگردید .. پایان بخش نصیحت های تیمسار جهانبانی تشویق یک دست سالن بود .. اخه بچه ها او را خیلی دوست داشتند .. یادمه روز بعد نزدیک دوازده ظهر بود که به سمت انگلیس پرواز کردیم .. چون به سمت غرب پرواز می کردیم .. بعد از حدود پنج ساعت پرواز به لندن رسیدیم .. و چون اختلاف ساعت سه ساعت و نیم بود ، تقریبآ اون جا هم ظهر بود .. !! جالبه بدونید همان طور که تیمسار جهانبانی تشریح کرده بود ، هر چند قدم یکی ، دیگری را در آغوش گرفته بود .. و دختر و پسر بی پروا و بدون خجالت همدیگر را بوسیده و در آغوش می گرفتند .. هنوز غرق مشاهده صور قبیحه بودم .. !! که  صدایی من را به خود آورد .. ! داود یکی از همدورهایمان اتفاقآ حسن نامی را صدا زده و با اشتیاق فراوانی به یکی از همون صحنه ها اشاره کرد .. !! ناخود آگاه یاد ضرب المثل های مادر بزرگ خودم افتادم که سفارش مرده ... فلان زنده .. !!!!

حکایت دوستان قدیمی ...

وای چقدر فراموش کار شده ام .. !! باور کنید بیش از دو سال است قصد دارم سرنوشت دو تا از دوستان بسیار صمیمی ام را درج کنم .. اما مرتب فراموش می کنم . اون هایی که خدمت سربازی رفته اند خوب  می دونند .. دوستی های این ایام خیلی عمیق است . از ان جا که مصمم هستم بزودی به ان بپردازم ، به طور خلاصه عرض می کنم .. از نخستین روزی که خودم رو به پایگاه نیروی هوایی معرفی کردم ، با دونفر به اسامی محمد و محمد حسن آشنا شدم . در تمام دوره آموزشی رو با هم بودیم .. البته همان طور که قبلآ اشاره کردم ، من چون در محیط نظامی بزرگ شده بودم و خط ام خوب بود ، برای فرار از مشق نظامی منشی گردان شدم ! محمد حسن هم به خاطر زرنگی منحصر به فردی که داشت انبار دار شد .. فقط محمد که بدنی ظریف و لاغری داشت تمام دوره اموزشی را با سختی سپری کرد .. ! البته ما هوای او را داشتیم . او خیلی به دختر ها شبیه بود ! برای همین من و محمد حسن وقتی فهمیدیم خواهر دم بخت داره .. دل خودمون رو شیره مالیدیم .. !! می دونستیم وقتی برادرش این همه زیبا و ظریفه ، حتمآ خواهرش معرکه است .. دست سرنوشت باعث شد محمد یک دوره زودتر از من به آمریکا اعزام بشه .. محمد حسن در ایران ماند و بعد ها الکی الکی مرد .. ! حضور محمد در آمریکا خیلی به نفع من بود .. زیرا او  اوضاع و احوال پایگاه های بعدی که قرار بود در آینده برویم را در نامه می نوشت .. !! نخستین بار او بود که از وضعیت بسیار اسفناک پایگاه " دایاس " برایم نوشت . یادمه توصیه کرد .. هر چه خوشی و تفریح داری در پایگاه " شپارد " انجام بده  .. این جا از این خبر ها نیست ... !!

ارتباطات ضعیف ... !

اون موقع ارتباطات به شکل امروزی نبود .. تنها کانال ارتباطی ما با ایران ، نامه بود ! که دست کم یک ماه طول می کشید .. اواخر دوره زرنگ شده بودیم ! بجای نگارش نامه .. حرف های خودمون رو در یک کاست ضبط کرده و به همراه عکس هایی که چپ و راست انداخته بودیم ، به ایران می فرستادیم ! از اون جا که از همون دوران جوانی ذوق فرهنگی داشتم .. !! سعی می کردم موقع ضبط صدا به اصطلاح به آن افکت بدهم ..!! به این صورت که از قبل آهنگ هایی که اغلب از خانم گوگوش و حمیرا بود را انتخاب کرده و زمانی که در حال درد دل با اعضای خانواده ام بودم ، با ضبط صوت دیگری یک ته صدا به گفته هایم می دادم .. و هر جا هم که قرار بود مکث کنم ، صدای نوار افکت رو بلند می کردم .. !! می دونستم قوچانی ها خیلی ذوق خواهند کرد .. !!! وای صحبت قوچان شد یاد یک خاطره غیر مرتبط افتادم .. ! تازه که از امریکا برگشته بودم به اتفاق یکی از بچه محل هایم برای دیدار اقوام و فامیل به مشهد و قوچان رفته بودم . از محله هارلم نیویورک یک ضبط بسیار بزرگ استریو به قیمت ارزان خریده بودم .. خب اون زمان اوج شیطنت ام بود .. یکی از سرگرمی هایم  سر زده رفتن به عروسی های سنتی در قوچان و ضبط ساز و دهل های روستاییان بود ! الکی خودمون رو گزارشگر صدا و سیما معرفی می کردیم .. اگه بدونید چه تحویلی می گرفتند ...؟ همیشه در صدر مجلس جامون بود !  خیلی تفریح می کردیم ! یک روز که در مجلسی دیگر همین کلک را زده بودیم .. دیدم یک جوان عینکی با قیافه ای عبوس بد جوری ما رو زیر نظر گرفته است .. خیلی ترسیدم  ! نه راه پس داشتم نه راه پیش .. ناگهان دیدم طرف از میان جماعت به سمت ما راه افتاد .. !! گفتم دیگه کارمون تمومه ..!! او که کتی قرمز به تن داشت .. وقتی به میانه میدان رسید ، کت خود را با حرکتی سریع از تنش بیرون آورد !! گفتم ای داد و بی داد .. قصد درگیری فیزیکی داره .. !! با همان قیافه اخمو و عبوس به طرف ما می امد .. ، من و دوستم حسابی خودمون رو با خته بودیم .!! ولی همین که نزدیک ما رسید ، ناگهان دیدم صدایی مثل فیش فیش مار از خودش در اورده و شروع کرد به محلی رقصیدن .. !!!! من که واقعآ زهره ترک شده بودم ! حال و روز دوستم بهتر از من نبود .. ! این ماجرا باعث شد که توبه کرده و دیگه هرگز خودمون رو نماینده رادیو و تلویزیون جا نزنیم .. !! البته آرشیو کاملی از آواهای موسیقی محلی جمع کرده بودم .. !!

ورود به پایگاه دایاس ..  

اگر چه طفلک محمد از قبل برام نوشته بود که اوضاع این پایگاه وخیم است ، اما نه من و نه هیچ یک از همدورهایم نامه او را جدی نگرفتیم .. حق هم داشتیم .. چون حدود ۹ ماه از ورودمون به امریکا می گذشت .. مخصوصآ در پایگاه " شپارد " خیلی به همه مون خوش گذشته بود . اون زمان جنگ ویتنام بود و هواپیماهای آمریکایی مستقیمآ از این پایگاه به سوی ویتنام پرواز می کردند .. ! خب ما هم جوون بودیم و اصلآ معنی جنگ رو به اون صورت نمی دونستیم .. اما چشم تون روز بد نبینه .. از همون لحظه نخست که از فرودگاه به " دایاس " وارد شدیم ، جو خفقان و محدودیت رو احساس کردیم . اول از همه بر خلاف پایگاه های قبلی که در بهترین منازل ویلایی یا هتل های درجه یک پایگاه های امریکایی اسکان می یافتیم ، این جا همه ایرانی ها را به ساختمانی قدیمی و دور افتاده منتقل کردند .. !! همون روز اول اکیدآ توصیه کردند که حق آوردن دوست دختر هاتون رو به پایگاه ندارید .. !! و این خیلی عجیب بود . چون هزینه تفریحات سالم در خارج از پایگاه خیلی گران بود .. به خاطر مالیات های مستقیمی که دریافت می کردند تفریح و گردش در شهر  اصلآ مقرون به صرفه نبود . به همین دلیل به ندرت کسی از پایگاه بیرون می رفت .. اما وقتی آوردن دوست دختر را قدغن اعلام کردند .. اولین ضربه غیر دموکراتیک را نوش جان کردیم .. !! از همه بد تر محل زندگی مون بود .. پدر سوخته ها در ساختمانی متروک همه ما ها را جا داده بودند .. خیلی زود دلیل این همه تبعیض رو متوجه شدیم

تعین نگهبانی در ساختمان .. !!

همون روز نخست بود که به ما جدیدی ها اعلام کردند لیست کشیک را تهیه کنیم .. !! اخه نگهبانی برای چه ؟ خیلی زود دلیل آن را فهمیدم .. سیاه پوستان آمریکایی که نسبت به سفید پوست ها خیلی غیرتی بودند .. به خاطر هیز بازی بیش از حد ایرانیان عصبی شده و با پرتاپ کوکتل مولوتوف به داخل ساختمان ، همه را زهره ترک می کردند .. !! قضیه نامرد بازی ایرانی ها را قبلآ توضیح داده ام .. فقط به طور خلاصه برای خوانندگان جدید می گویم .. ظاهرآ یک روز فرمانده عالی نیروی هوایی آمریکا برای سر کشی از همسران خلبانان و گروه های پروازی اسکادران بی - ۵۲ که به ماموریت ویتنام اعزام شده بودند به محل سکونت آن ها می رود ... اما با کمال تعجب در هر خانه ای را که می زند ، می بیند یک نفر ایرانی در حال بستن کمربندش از خانه خلبانان خارج می شود .. !! به همین دلیل دستور اعمال محدودیت برای ایرانی ها را می دهد .. و سخت گیری ها آغاز می شود .. !! شاید یکی از دلایل این اتفاقات وجود شهر بسیار مذهبی " آبلین " در جوار پایگاه دایاس بود .. شهری که انگار خاک مرده روی ان پاشیده بودند.. !! تا دلت بخواهد کلیسای کاتولیک ها در هر کوچه و خیابانی به چشم می خورد .. ! به همین دلیل هر کدوم از ما سعی می کردیم تنها به کلوپ های موجود در پایگاه اکتفاء کرده و کم تر از پایگاه خارج شویم .. اما همان طور که در گذشته هم اشاره کردم .. خاطراتی که در این پایگاه هریک از ما داشتیم با بقیه دوران اموزشی مون کلی فرق داره . راستش رو بخواهید حالا که به اون زمان و اتفاقاتی که رخ داد فکر می کنم ... می بینم به دلیل محدودیت های اعمال شده هر کدوم از ما به نوعی عصبی شده بودیم .. ماجرای این پست هم به خاطرات این پایگاه اختصاص دارد ..

marshalads.gif

aksonline-logo.gif 

سایت تخصصی عکس آنلاین افتتاح شد

 Start---3.jpg

 خاطرات پایگاه دایاس ...

 به دلیل وقفه طولانی که در انتشار مطالب بوجود آمده بود ، سعی کردم به بهانه مقدمه با هفت پاراگراف مرتبط و غیر مرتبط در خدمت باشم . نمی دونم این چه ویروسی است که بیش از یک ماه زمین گیرم کرده است !! بگذریم ... فکر کنم با توضیحاتی که در باره جو پایگاه " دایاس " در ایالت تگزاس دادم ، کاملآ به شرایط آن روزگار واقف شدید . کل برنامه ما به این صورت بود که صبح ها با هزار بدبختی سر کلاس درس می رفتیم .. و برعکس سایر مراکز نظامی که امکانات رفاهی فراوانی برای دانشجویان در نظر می گرفتند ، این جا به خاطر همون دلایلی که بر شمردم .. وجود نداشت . از همه طاقت فرساتر ، سرمای زمستان بود که در آن اوضاع خیلی سخت می گذشت .. ما از اواخر فصل بهار وارد امریکا شده بودیم .. و حالا فصل زمستان های سخت ایالت تگزاس بود ! البته خوشحال بودیم که " دایاس " اخرین پایگاه ایالت تگزاس بود .. و بعد از ان برای همیشه این ایالت رو ترک می کردیم . این رو هم اضافه کنم  من از فصل سرما و زمستان متنفرم .. ! و گرما رو بهتر از سرما تحمل می کنم ! به همین دلیل اغلب خیلی دیر به سر کلاس می رسیدم .. و تا وارد کلاس می شدم و مثل بچه کوچولو ها دستم رو بالا گرفته و قصد توضیح داشتم ، استادمون می گفت : ( !! ..Dont Say Sad Story ) در باره این استاد که نژادش اسپانیویی بود و خیلی هم بد اخلاق و سخت گیر بود ، قبلآ توضیح داده ام ..اما برای خوانندگان جدید خاطره ای از او را بازگو می کنم ...

  روز جشن فارغ التحصیلی ام .. !!

 اون جا داشتن دوست دختر امری عادی تلقی می شد .. اما چون ظالمانه ورود دوست های دختر رو به پایگاه قدغن کرده بودند ، من با یک دختر اسپانیولی که ساکن پایگاه دایاس بود دوست شده بودم .. !! و کلی بابت این دوستی به بچه ها پز می دادم . !! اشتباه بزرگی که مرتکب شدم هرگز در باره خانواده اش  مخصوصآ پدر وی هیچ پرسشی نکردم .. بعد از کلی بدبختی و سپری شدن ایام سخت و طاقت فرسا ، عاقبت روز جشن فارغ التحصیلی فرا رسید .. ! در چهره همه بچه ها شادی خاصی دیده می شد . خب من هم استثناء نبودم .. برعکس روزهای قبل همه دانشجویان لباس فرم نیروی هوایی شاهنشاهی رو  که شامل فرنج شلوار سرمه ای و کراوات مشکی بود ، به تن کرده و راُس ساعت مقرر همه در سالن سخنرانی پایگاه گرد امدیم .. ردیف جلو  فرماندهان عالی رتبه پایگاه و خلبانان ارشد گردان " بی - ۵۲ " و هرکولس سبیل به سبیل نشسته بودند .. استاد با چهره ای تکیده و چشمانی قرمز که نشان از شب زنده داری هایش بود.. یکی یکی بچه ها رو صدا می زد .. در حالی که دانشجو برای گرفتن مدرک فارغ التحصیلی از پله های سن بالا می رفتند .. استاد به طنز در مورد خصلت های فردی هر یک توضیحاتی می داد .. دل توی سینه ام نبود .. ! چون اگه هر کسی موفق به اخذ نمره قبولی نمی شد ، او را رد کرده و به ایران برگشت می دادند .. !!  وقتی نام من را صدا زد .. با عجله از جای خود بلند شده و با جلو  دادن سینه ام از پله های سن بالا رفتم .. اما برعکس سایر ایرانی ها .. در مورد من  هیچ سخنی به زبان نیاورد .. ! به حساب خواب موندن های روزانه ام گذاشتم .. وقتی به نزدیکی تریبون رسیدم .. برگه فارغ التحصیلی ام را که در دست داشت ، در مقابل چشمان حیرت زده ام پاره کرد .. !! باور کنید نمی توانم احساس اون لحظه ام رو بیان کنم .. !!  فقط یادمه قلبم در قفسه سینه ام در حال منفجر شدن بود .. ! یک لحظه خودم را در هواپیمای عازم ایران حس کردم ! فکر کنم استاد حال و روزم رو درک کرد .. چون سریع برگه ای دیگری رو که از قبل آماده کرده بود ، به دستم داده و یواشکی در گوشم گفت .. دیگه تو باشی که دختر استادت رو تور نکنی ... !!!   

 اقتدار هواپیماهای بی - ۵۲

به اعتقاد اکثر کارشناسان نظامی هواپیمای بمب افکن " بی - ۵۲ " هنوز هم جزء ده هواپیمای برتر جهان محسوب می شود . ( در باره این ادعا مستندی به دستم رسیده است که با اتمام ترجمه اش تقدیم شما عزیزان خواهم کرد ) . واقعآ عظمت خاصی داشت .. با هر بار تیک آف شبانه که از بالای منزلگاه ما عبور می کرد ، صدای غرش موتور های قوی آن ضرباهنگ دلنشینی داشت ! من که عاشق صدای تیک آف آن ها بودم .. همان گونه که عرض کردم اون موقع دولت امریکا با ویتنام در حال جنگ بود . سر تا سر پایگاه دایاس مملو از هواپیماهای بی - ۵۲ بود . فقط یک آشیانه متعلق به گردان هرکولس ها بود که ما با حضور در آشیانه و گاهی داخل هواپیما ، با سیستم های آن آشنا می شدیم .. گاهی بعد از اتمام درس سر راه سری به کابین بی - ۵۲ ها می زدیم .. ! هیچ گاه خاطره اولین ارتباط رادیویی با ایران را از داخل کابین این هواپیما فراموش نمی کنم .. آنتن های وی اچ اف هواپیما بقدری قوی و مجهز بود که با چرخاندن کلید (ADF ) با دور ترین قاره ها .. حتی آسیا ارتباط برقرار می شد .. ! وقتی بعد از ماه ها دوری از وطن صدای رادیوی ملی ایران را به اتفاق تنی چند از همکاران شنیدم ، از خوشحالی داشتم بال در می اوردم .. اصلآ باورم نمی شد که بشه صدای ایران را به این واضحی شنید .. خلاصه در کنار تمام سختی هایی که به خاطر تسهیلات رفاهی تحمل می کردیم ، به حضور انبوهی از هواپیماهای بمب افکن بی - ۵۲ هم انس بسته بودیم .. جالب این است که هیچ محدودیتی برای ورود به آن وجود نداشت .. فقط یک تابلو کوچک جلوی هواپیما نصب کرده بودند که در ان اخطار داده شده بود .. عکسبرداری ممنوع ! همین ! ایام به کندی می گذشت .. و تنها سرگرمی ما حضور در کلوپ های نظامی بود .. که تا پاسی از نیمه شب ادامه داشت .. ! من اغلب " بینگو " بازی می کردم .. و عاشق فریاد زدنش بودم .. که باعث می شد آمرکایی ها یک متر از جاشون بپرند .. !!

 4.jpg

 حکایت آن عرب بچه پررو ... !!

 از بد شانسی ام یک دانشجوی پر روی عرب هم در اون پایگاه با ما همدوره بود .. ! البته در یک کلاس نبودیم .. اما اغلب او را در کلوپ پایگاه می دیدم . به محض ورود یک پیک ویسکی رو سر کشیده و بعد با سفارش آبجو تا پاسی از نیمه شب به حالت نیمه مست بالانسبت چرت و پرت می گفت .. ! هیچ کدوم از ما ایرانی ها با او کاری نداشتیم .. حتی سلام و علیک هم نمی کردیم .. اما گاهی اوقات بعضی از آمریکایی ها فکر می کردند ایرانی است .. و همین مسئله ما رو آزار می داد . راستی تا یادم نرفته بگم .. بقدری کم جنبه و بی ظرفیت بود که با اولین گیلاس مست کرده و انواع اراجیف رو تحویل اطرافیان می داد .. ! اما یک شب که به پست یک امریکایی بدتر از خودش خورده بود .. ابتدا با هم مسابقه آبجو خوردی داده .. و در پایان بحث سیاسی پیش اومد .. آمریکایی سعی داشت تا ملیت او را تشخیص دهد .. و مدام توضیح می داد که قوم عرب بسیار گسترده است .. و از او می خواست دقیقآ محل تولدش رو بیان کنه .. همین جوری که بحث آن ها داغ شده بود .. جوان عرب اشاره به خلیج عربی نمود ... !! باور کنید خونم به جوش امد .. دلم می خواست خر خره او را بجوم .. ! از بد شانسی هیچ یک از ایرانی ها در کلوپ حضور نداشتند .. این رو هم اضافه کنم اصولآ من اهل دعوا و مرافه نیستم .. شاید در طول عمر طولانی خودم دو سه بار از روی عصبانیت دست به یقه شده ام .. !! آخرین موردش در دفاع از یک جوان افغانی بود که در اتوبوس واحد مسیر هفت تیر - اختیاریه مورد تمسخر چند جوون لات ایرانی قرار گرفته بود .. و مجبور شدم درس جانانه ای به آن جوان ها بدهم .. بگذریم . اون شب وقتی دیدم نام خلیج فارس را تحریف کرده است .. از جایم بلند شده و ابتدا با زبان خوش بر روی نقشه ای که ترسیم کرده بود ، نوشتم خلیج فارس .. !! بقدری مست بود که ابتدا نفهمید چه می گویم .. !!

 درگیری شدید با جوان عرب ..

خط خطی کردن نام خلیج عربی و  با خط درشت نگارش " خلیج فارس " کلآ در چند لحظه صورت گرفت .. اما همین که قصد برگشتن به سر میزم رو داشتم .. شنیدم جوان عرب واژه " مجوس " .. یا یک همچین کلمه ای را به زبان اورده و متعاقب آن کاغذ زرد رنگ لفافه همبرگر را که منقوش به خلیج فارس کرده بودم را با عصبانیت پاره کرده .. و در حالی که صدای خود را بالا برده بود .. مرتب واژه خلیج عربی رو تکرار می کرد .. و در ادامه هم جملاتی به زبان عربی تکرار می کرد  .. که معنی ان را نمی دونستم .. اما مطمئن بودم که داره فحش می دهد .. ! اما هر بار که نام خلیج عربی را می شنیدم ، انگار به قلبم خنجر فرو می کنند .. برای یک لحظه اختیار خودم رو از دست داده .. و به سمت او برگشتم ! تنها چیزی که یادمه گردن اش را گرفته و مرتب سرش را به میز می کوبیدم .. و با صدای بلند خلیج فارس رو تکرار می کردم .. دقیقا نمی دونم چقدر این ماجرا به طول انجامید .. ؟ چون حال و روز خودم رو نمی دونستم .. در اون لحظه فقط به انتقام فکر می کردم .. ! تا این که توسط دو تا پلیس نیروی هوایی که با سگ های مخصوص در حال گشت بودند .. از روی جوان عرب جدایم کردند ... دقایقی بعد در دفتر پلیس امنیتی پایگاه بودم .. در امریکا هم رسم است که ابتدا می پرسند کی دعوا را آغاز کرد .. من هم سعی کردم با بیان واقعیت بگویم او شروع کرد .. اما همه چیز به ضرر من تمام شد .. چون شاهد ها اظهار داشته بودند که من دیوانه وار به سمت مرد عرب حمله ور شده بودم ... !! اون شب سر کلانتر پایگاه لطف کرد و هر دوی ما را آزاد کرد .. ولی قرار شد روز بعد بعد از کلاس مراجعه کنیم ... فردای ان روز وقتی وارد اداره پلیس پایگاه شدم ، افسر رابط ایرانی ها و عربستان هر دو حضور داشتند .. قضیه رو آن جوری که بود تعریف کردم .. افسر رابط ما گفت .. اگه ظاهرآ آشتی نکنید ، برای شما پرونده تشکیل خواهد شد .. و این اصلآ به صلاح شما نیست .. خلاصه مصلحتی روی هم را بوسیده و از هم جدا شدیم ..

(2) Small---3.jpg

ماجرای هواپیماهای اتمی ...  

از همون نخستین روزی که به پایگاه دایاس وارد شدیم .. همیشه دو فروند بی - ۵۲ در انتهای باند پارک شده بودند .. ! که حتی رنگ آمیزی بدنه ان ها هم با بقیه فرق داشت .. اما کم تر کسی به این مسئله توجه می کرد .. ! این گذشت و بعد از دعوای خشونت باری که با مرد عرب داشتم .. از ان به بعد سعی می کرد کم تر در تیر رس نگاه من قرار گیرد .. همیشه میزی را انتخاب می کرد که با من فاصله داشته باشه .. اما وی طبق معمول همیشه مست بود .. در میان ایرانی ها  چند نفری بودند که همیشه ادعای گردن کلفتی داشتند .. !! حتی یکی از همدوره هایم به اسم " دال " که بچه ورامین بود با گذاشتن سبیل هایی از بنا گوش در امده .. !! ( عینهو اضغر قاتل ) همیشه سعی می کرد حرکات لات ها رو در اورد .. البته بچه خیلی خوبی بود . ولی خب در غربت آدم ها واکنش های ناخواسته ای از خود بروز می دهند .. که ( دال ) هم در آن ایام با لمپن بازی های خود ، باعث تفریح دوستان شده بود . و همان طور که گفتم ذاتآ انسانی درستکار و با شخصیتی بود .. چند بار وسوسه شدم جریان پر رو بازی مرد عرب رو به دوستانم بگویم .. اما با توصیه ماشالله مداح که همیشه منطقی فکر می کرد .. از من خواست به هیچ عنوان به همدوره های ایرانی مخصوصآ ان هایی که دنبال شر می گردند .. نگویم .. ! اما جالبه بدونید همین جوانک عرب یک روز در کلاس از استاد امریکایی اش می پرسد .. این حقیقت دارد که ان دو فروند بی - ۵۲ ای که در انتهای باند جدا از بقیه پارک شده اند ، اتمی هستند .. !!؟؟ ظاهرآ او این موضوع را از همون دوست مست آمریکایی اش شنیده بود .. شاید باورتون نشه .. از فردای ان روز هر دو هواپیمای اتمی پایگاه دایاس را به نقطه نا معلومی کوچ کردند ... !!

کلام آخر ...  

اگر چه نزدیک به چهل روز است با ویروس سرماخوردگی و آنفولانزا دست و پنجه نرم کرده و موفق به نگارش خاطرات ام نیستم .. اما شاید برای شما جالب باشه که بگم در عوض کلی خاطره یادم اومده است ... !! فقط دعا کنید این ضعف جسمانی بر طرف شود .. قول می دهم به فاصله ای کم تر از سه روز با مطالبی متنوع در خدمت شما باشم ... در پایان از دوست عزیزم احسان گرامی که گله فرموده بود رنگ و بوی مطالب از زمانی که سرما خورده ام به کلی عوض شده و فاقد جذابیت های لازم است .. تشکر کرده و ضمن دادن حق به این پسر عزیزم .. اعلام می کنم به محض خوب شدن با دستی پر خدمت خواهم رسید .. در باره کامنت ها هم عرض کنم .. گاهی به خاطر ضعف جسمانی قادر به پاسخ به موقع نیستم .. اما قول می دهم در اولین فرصت به همه ان ها پاسخ دهم ..

 End-Text.jpg 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۱۶:۱۵دقیقه در مورخه  هیجدهم آذر ماه  ۱۳۸۸ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

Nima-300.jpg

مطلع شدم به سلامتی و مبارکی کاپیتان خوش تیپ و با اخلاق ما نیما نجاتی نازنین زندگی مشترک خود را آغاز کرده است . بنده به نمایندگی از سوی خوانندگان محترم صمیمانه ترین شادباش ها را به این زوج خوشبخت تقدیم می کنم . شاد و پیروز باشید .

 بهروز مدرسی

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده آرشیو مطالب سایت اينجا رو كليك كنيد . همچنین برای مشاهده مطالب گذشته وبلاگ اینجا را کلیک کنید .
 
  ztdydlzmcqo2fkjwhto2.jpg
   
 زير نظر : عليرضا صادقي
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد  
 

 The World's First Airplane Mechanic :

Charlie Taylor was a silent but essential participant in the Wright Brothers' success story at Kitty Hawk. In six weeks he built the 12-horsepower engine that powered the first successful flying machine, the Wright Flyer. Taylor was hired by the Wright's as a machinist at the Wright Cycle Company in Dayton, Ohio. His only prior experience with a gasoline engine was an attempt to repair one in an automobile in 1901. "Never did get it to work," he stated later. Taylor's pioneering career in aviation mechanics spanned more than sixty years. After the first successful flights in 1903, he performed all of the preliminary engine design work for the Wrights and later taught them to build aircraft engines. He travelled with Orville to Fort Meyer, Virginia in 1908 during test flights for the United States government and was with Wilbur at the 1909 Hudson-Fulton flights in New York. Taylor later served as Calbraith Rodgers' lead mechanic during his first transcontinental flight in 1911.He died in 1956 at the age of 87.

Source:www.firstflight.org BY:Alireza Sadeghi

نخستین مکانیک هواپیمای جهان:

"چارلی تایلر" شریک گمنام اما ضروری در مقوله موفقیت برادران "رایت" در "کیتی هاوک" بود.در عرض 6 هفته وی موتور 12 اسب بخاری ساخت که هواپیمای برادران "رایت" از آن نیرو می گرفت."تایلر" بعنوان مکانیک توسط برادران "رایت" در شرکت دوچرخه سازی آنها در "دیتون" اوهایو استخدام شده بود و تنها تجربه وی در موتورهای بنزینی مربوط به تلاش برای تعمیر یکی از آنها برای اتومبیلی در 1901 بود.او بعدها گفت که موتور هرگز کار نکرد.پیشگامی وی در شغل مکانیک هواپیما 60 سال ادامه پیدا کرد.پس از نخستین پرواز موفقیت آمیز در سال 1903 وی کلیه طراحیهای اولیه برای ساختن موتور برای برادران "رایت" را انجام می داد و پس از آن نیز به آنها یاد داد که چگونه موتور هواپیما بسازند.برای آزمایشهای پروازی دولت ایالات متحده "تایلر" بهمراه "ارویل رایت" در 1908 به "فورت می یر" ویرجینیا و در سال 1909 بهمراه "ویلبر رایت" به "هودسون فولتون" در نیویورک پرواز کرد.بعدها "تایلر" در نخستین پرواز بین قاره ای در 1911 بعنوان مکانیک در کنار "کالبرایت راجرز" خدمت کرد.وی در سال 1956 در سن 87 سالگی در گذشت.

منبع

: www.firstflight.org گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی
  
 
 
1.jpg
 
 
 2.jpg

Picture

Rhokond.gif

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

    (2) Next.jpgSmall---2.jpg

  • 0vl2xy27t0vezwk1jyux.jpg 

     Next.jpg
     
    نقد و بررسی سریال " گمشدگان " و اهداف پنهان آن
  • تصاویر مستند از یک سانحه  ،به روایت نشنال جئوگرافیک

    نگاهی به زندگی سر گروهبان فاطی ..!!

  •  کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر

     ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!

     خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !! 

     و ....

  • image006.gif

     
    - تعداد بازديد
  • 11783
  • مرتبه

    نظرات

    اگه نفر اولم که نظر میدم می گم "بینگو" اما نه به اون بلندی که شما می گفتید!
    خاطرات جالبی دارید. شنیدنی!
    پاسخ
    ممنون افروز جان .. قطعآ شما نفر اول هستید
    امیدوارم همیشه در زندگی اول باشید

    از جناب مدرسی اجازه خواستم از این طریق خواهش کنم اگر کسی میتونه لطفن من رو عضو سایت بالاترین کنه. خواهـــــش می کنـــــــــــــم.
    ممنون!
    آدرس ایمیل من:
    rangynak@yahoo.com
    پاسخ
    از همه دوستان و عزیزان بالاترین خواهش می کنم اگه امکان داره جناب افروز را به عضویت این سایت در اورند .
    راستش به دلیل مسدود شدن در ایران ، بنده قادر به این کار نیستم
    از طرفی چون با دعوتنامه سه سال پیش به عضویت بالاترین در نیامدم ، با وجودی امتیاز بالایی که دارم .. قادر به دعوت نمی باشم
    لذا از کلیه عزیزانی که در بالاترین یک زمانی با بنده سلام و علیکی داشتند .. خوهش می کنم به این خواسته دوست عزیزمون اجابت فرمایند
    ممنون از لطف همه شما یاران خوب

    سلام جناب مدرسی نازنینم.لطفن ایمیل علی اقا رو واسم بفرستین.اگه هم امکان داره خودتون زحمت بکشینو اگه علی اقا کامنت گداشتن یا ایمیل یه توضیح مختصر راجع به من و برنامم بهشون بدین.دلم واستون تنگ شده.فداتون بشم.جاوید ایران.....
    پاسخ
    پیام جان نازنین
    چقدر حلال زاده ای .. همین دیروز علی از کانادا در کامنتی سراغ شما رو گرفت .. و پرسید چرا خبری از شما نشده است ..!!؟ براش نوشتم منتظر اجازه اش بودم تا ای میل اش را به شما بدهم .. به همین دلیل اگه به پست قبلی مراجعه کنی .. آدرس ای میل علی جان .. و ابراز نگرانی اش در باره شما موجود است
    لطفآ همین الان به بخش کامنت های پست قبلی مراجعه کن
    پیام جان من هم دلم برایت تنگ شده است .. دوباره حالم بد شده است .. !!! نمی دونم چرا ؟ دو روز پیش احساس کردم خوب شده ام .. رفتم دوش آب گرم گرفتم تا از رخوت بیرون آیم .. اما از دیروز دوباره هم سینه ام بد جوری چرک کرده است .. و هم تنگی نفس دارم .. از همه مهم تر ضعف شدید جسمانی توآم با تب و لرز دارم .. !! استخوان درد هم اضافه شده است
    اگه تا جمعه حالم خوب شد .. حتمآ به کرج خواهم امد .. لطفآ همین الان به علی نامه بنویس ... و شماره های تماس ات را برایش بنویس
    من هم دلم برایت خیلی تنگ شده است

    سلام
    عالی بود مثل همیشه :)
    پاسخ
    فدات بشم شبنم نازنین .. به همت و زحمات خستگی ناپذیر شما به خوانندگان معرفی شد .. دست گل ات درد نکنه
    ممنون از حضور و کامنتی که مرقوم فرمودی

    کاپیتان من سلام
    ************
    برای یک لحظه اختیار خودم رو از دست داده .. و به سمت او برگشتم ! تنها چیزی که یادمه گردن اش را گرفته و مرتب سرش را به میز می کوبیدم .. و با صدای بلند خلیج فارس رو تکرار می کردم ..
    ************
    درود بر شما
    در مورد موردی که تلفنی با شما صحبت کردم، اطلاعات گفته شده نباید در اینترنت یا هر رسانه دیگری منتشر شود، تا بخواهند جلویش را بگیرند سه چهار سالی شاید طول بکشد و بجایش میلیون ها نفر موارد گفته شده را یاد خواهند گرفت
    اجازه بدهید چند مورد را بعدا خصوصی برای شما ایمیل کنم فقط جهت اینکه مورد ارزیابی شما قرار گرفته شده باشد.
    درود به انسانیت و وجدان شما
    پاسخ
    ممنونم سپند نازنین
    بله حق با شماست .. خودم هم به این نتیجه بعدش رسیدم
    من در خدمت شما هستم .. ممنون از کامنت شما

    با سلام حضور جناب مدرسی عزیز راستش به دلیل اشکال در مرورگرم پست دیدارتون با دوستان تون برام نشون داده شد تازه دارم پست های جدیدتون رو می بینم به همین خاطر که خیلی خوشحال شدم راستش مدتی است که محل خدمتم به جایی از کویر زیبای ایران منتقل شده دسترسی به اینرنت هم نداریم برای همین است که کمتر به سایت سر می زنم شرایط کاری خیلی سخته ولی چاره ای نیست انجام وظیفه است و زبان بسته امیدوارم بتونم بیشتر در خدمتون باشم.
    پاسخ
    جعفر خان نازنین و گرامی
    باور کن کم کم داشتم نگرانت می شدم .. اما ته دلم گواهی می داد که باید در ماموریت باشی .. خوشحالم بعد از یکی دو ماه دوباره خبری از سلامتی شما دوست فرهیخته ام به دست می اورم
    ما همه به وجود سربازان دلاوری چون شما که به دور از خانواده در سرما و گرمای بیابان و کویر به پاسداری از کشور عزیز ایران می پردازید ، افتخار کرده و برای شما و همه همکارانتان آرزوی سلامتی و شادکامی داریم
    ممنون از حضورت

    سلام عمو بهروز میخواستم در مورد فرود هواپیماها در آب توضیح بدید .آیا هرکولس روی آب فرود میاد
    پاسخ
    عماد عزیزم
    با تشکر از شما .. بله هرکولس ها توانایی فرود در آب را دارند .. برای این کار با خارج کردن چرخ های هواپیما و بستن سیستمی مثل چوب اسکی .. هواپیما را قادر می کند در آب فرود امده و مجددآ در آب تیک آف نماید
    هم اکنون نیروی دریایی آمریکا و گروه های نجات با نام کوست گارد که هواپیماهای آن ها منقوش به رنگ سفید و نارنجی هستند این توانایی را را دارند البته علاوه بر آن در حالت اضطراری هم بدون دارا بودن اسکی می تواند در آب فرود آید .. که این عمل یکی از سخت ترین فرود ها برای همه خلبانان است .. چون بر عکس تصور همه .. برخورد با آب بدتر از برخورد با صخره در زمین است .. و تنها خلبانانی که خیلی مهارت دارند .. در شرایط اضطراری قادر به فرود یا دیچینگ در آب هستند ..

    دوست بسیار نازنین و نکته سنجی به نام حمید خان ایرانی از کرج در ای میل نکته ای را به طور خصوصی اعلام کرد و معتقد بود ممکنه بعضی ها با اشاره به مواردی که اشاره داشت ، خدای ناکرده در صداقت گفتاری ام شک کنند . او سپس به مطلب قدیمی ام اشاره کرده .. و نوشت شما در پست قبلی نام امریکایی را مانکی اعلام کردی و نوشتی شما در کلاس بیان کردی .. حال این که این بار به زبان جوان عرب گذاشتی .. !! و از بنده خواست ادیت نمایم .. با تشکر از این خواننده بزرگوار و نکته سنج .. در ای میل هم برایش توضیح دادم .. لذا برای آگاهی دوستان عرض می کنم که ...
    این اتفاق دقیقآ 38 سال قبل اتفاق افتاده بود .. و کل ماجرایی که قصد داشتم بیان کنم .. مست کردن یک امریکایی و افشای اسرار مربوط به دو فروند هواپیمای اتمی در گوشه باند .. و پرسش شاگردان از اساتید مربوطه و انتقال سریع هر دو هواپیما بود .. که در هر دو پست همین است .. اما راستش رو بخواهید در موقع نگارش این پست خیلی به ذهن ام فشار اوردم که نام آمریکایی را که مست کرده بود را به خاطر بیاورم .. ! و خوب می دونستم در پست قبلی نام او را ذکر کرده ام .. اما چون حالم خوش نبود ، قید آن را زدم .. ! مسئله بعدی روز بعد از افشای حقایق از زیان آمریکایی بود .. واقعیت اینه که با مطلع شدن از این حقیقت .. خبر مثل بمب در بین دانشجویان پیچید .. و همه می خواستند از این واقعیت سر در اوردند .. آن روز همه این مسئله را می پرسیدند .. هم من سئوال کردم و هم بقیه در کلاس های دیگر ... حال اگه در یک پست از زاویه طرح پرسش خودم به قضیه می نگرم .. سال بعد از زاویه دانشجوی عرب .. فرقی در ماهیت ماجرا که زرنگی امریکایی هاست ندارد .. همه آن هایی که با نگارش آشنایی دارند .. مطلع اند که نویسنده برای جذابیت ماجرا مجبور است به اصطلاح نمک و فلفل آن ار زیاد کرده و با دادن شاخ و برگ ، جذابیت روایتی خلق نماید .. که من هم جدا از بقیه نیستم .. البته شایسته بود که هر دو مثل هم باشند .. و از خواننده عزیز و نکته سنج هم تشکر می کنم .. اما واقعیت و هدف اصلی خاطره در هر دو یکی بوده است .. و چون بنده ماجرای عرب را به این داستان اضافه کردم .. از طرفی جوان عرب باعث مستی و پر حرفی مانکی یا همان مرد امریکایی شده بود .. این بار از این زاویه قضیه را تعریف کردم .. به هر حال در خاتمه سخنی که به حمید نازنین عرض کردم .. تکرار می کنم .. به شرافتم سوگند اگه یک روز احساس کنم که خدای ناکرده سطح تفکر خوانندگان این قدر تنزل کرده است که مرا متهم به عدم روراستی در بیان نوشته هایم کنند .. به جان نوه هایم برای همیشه دور نوشتن را خط خواهم کشید .. چون همه عزیزان می دانند اصل روایت ماجراها بر مبنای صداقت و واقعیت است .. منتها شما اگر یک ماجرایی را دو بار با فاصله تعریف کنید .. قطعآ بخش های شاخ و برگ آن در هر بار روایت تغیر می کند .. با تشکر از همه دوستان بزرگوار

    دوست و سرور گرامی (( آقای نجاتی ))


    قلبا از شنیدن خبره ازدواجتان خوشحال شدم. تبریک می گوییم و برایتان آرزوی خوشبختی روز افزون دارم.

    شادکام و سربلند در پناه خدا

    یاحق

    درود بر شما خلبانان با شرف و غيرتمند ايراني كه اون سر دنيا هم اجازه نمي داديد كسي به خودش جرات جسارت به ايران رو بده. اي كاش يك جو از غيرت شما در وجود كساني بود كه ..... ميدونيد كه منظورم كيه.
    پاسخ
    رضا جان عزیزم .. نداشتیم ها .. عزیزم من بار ها خواهش کردم وارد مسایل سیاسی نشوید .. باور کن دلم نمی آید کامنت شما عزیزان را حذف کنم .. اگر هم منتشر کنم .. برای خودم و سایت مشکل ایجاد می شود .. باور کن امروز همه مردم ایران به بالاترین حد شعور اجتماعی رسیده اند .. نیازی نیست که در سایت فکستنی من پیغام سیاسی بدهید .. من از شما واقعآ عذر خواهی می کنم .. و روی ماهت رو می بوسم . اما به من هم حق بده .. دوست ندارم تنها دلخوشی زندگی ام را به خاطر یک پیغام که همه آن را می دانند از دست بدهم .. !! تازه این کم ترین مجازات است .. مگه نه ..!!؟؟؟؟؟
    ممنون از حضورت

    سلام
    ان شاءالله به زودی حالتون خوب بشه
    حرفهای شما در مورد علت موفقیت وبلاگ به نظرم کاملا درسته . من همیشه از روحیه منصفانه شما در نقل اخبار تمجید می کنم . از خاطرات شما خیلی چیزها یاد گرفتم . انگار دارم به همه جای دنیا سفر می کنم .
    همچنان منتظر نقد سریال گمشدگان هستم
    حق نگهدارتان
    پاسخ
    شهاب عزیزم
    شما واقعا بنده رو شرمنده می فرمایید .. این نظر لطف و محبت شماست
    همین تعاریف شما باعث می شوند در هر شرایطی ارتباطم را با شما دوستان فرهیخته قطع نکنم
    در مورد گمشدگان .. من از مدتی قبل قصد داشتم این کار رو انجام دهم .. از شما چه پنهان عزیز مدعی شد که سریال اورژینال ان ار که حاوی پشت صحنه های ان است را در اختیار دارد .. و قرار بود کپی ان را در اختیارم بگذارد .. متآسفانه نمی دونم چه عامل یا عواملی باعث شد این ارتباط قطع شود .. و چون ذی نفع بودم ، روم نشد پی گیری کنم .. ولی چشم حتمآ نقد بحث انگیز آن ار تقدیم شما عزیزان خواهم کرد

    سلام عمو بهروز
    مطلب خیلی جالبی بود.. کار خوبی کردی که اون یارو عربه رو کتک زدی !! خیلی دوستت دارم
    یه سوال فنی داشتم عمو بهروز عزیز.
    و آن اینکه هواپیماهایی مثل 747 یا ایرباس یا هر هواپیمایی که سیستم اتوپایلوت داره میتونه با اتوپایلوت فرود کامل روی باند داشته باشه یا خیر (( البته فرود به کمک سیستم ils رو منظورم هست ))

    ممنون میشم اگر جواب سوالم رو لطف بفرمایید
    پاسخ
    حمید رضا جان عزیز و نازنین
    تا ان جا که من می دونم و از بچه های جامبو جت پایگاه خودمون همون موقع شنیدم ... آن ها دو دهه قبل قادر بودند با کمک اتوپایولت فرود بیایند .. حتی بعضی دوستان به شوخی می گفتند برای این که حقوق مون حلال بشه .. از اتوماتیک خارج کرده و با دست می نشستیم .. !! حالا صد البته با پیشرفتی که سیستم های ناوبری کرده است و با تجهیز هواپیماهای جدید .. دیگه این امری بسیار عادی محسوب می شود ..
    ممنون از حضورت

    درود به همه دوستان به ویژه جناب مدرسی عزیز
    واقعا مرحوم شاه اگر این همه نیروی هوایی ما را تقویت نمی کرد آیا می توانستیم در مقابل حملات بیگانگان سینه سپر کنیم؟
    پاسخ
    بهنام جان عزیز و نازنین
    البته همه می دونند شاه با خرید آخرین و پیشرفته ترین هواپیما ها که حتی غیر از آمریکا هیچ کشوری نداشت .. ما آن را خریداری کردیم .. من اصلآ دوست ندارم وارد مسایل سیاسی شوم .. بهنام جان نازنین از شما هم خواهش می کنم این گونه پرسش ها را در سایت های سیاسی مطرح فرمایید .. الان شرایط کشور طوری نیست که وارد این مقولات شویم .. ولی در پاسخ شما باید عرض کنم .. که اگه آن تجهیزات مدرن را نداشتیم .. قطعآ کارمون با عراق به مشکل می خورد .. اما فراموش نکن این ملت حتی با دست خالی هم اجازه تجاوز به هیچ نامردی را نمی دهند .. و این یک اصل در فرهنگ غنی ما است .
    موفق باشی

    سلام کاپیتان

    خوب هستید؟

    نوه های گلتون چطورند اوضاع روزگارتون چطوره؟

    امیدوارم مثل همیشه قوی وسرحال باشید

    خوشحالم که بلاخره با سختی وبلاگ شما باز شد و تونستم براتون پیام بگذارم

    ********************************

    بی جوهران به تربیت ادم نمی شوند

    شبنم به بوی گل نتواند گلاب شود

    ملامحمد امین

    *******************************

    با احترام دریا

    پاسخ
    به به .. دریا جان عزیز و نازنینم .. خوبی خانمی
    چه عجب .. خیلی بی معرفت شده ای .. شما که منبع مرام و معرفت بودی دخترم .. شما که یک پا عارف و شاعر واقعی هستی .. این است رسم دوستی .. !!؟ بگذریم
    خب چه خبر .. ؟ لیلا جانم چطوره .. ؟ چندی پیش برایم پیامک فرستاد
    شما هم اخرین بار از مشهد با من تماس گرفتی .. و بعدش هم چند کامنت و دیگر هیچ .. به هر حال خوشحالم که دوباره روی ماهت رو می بینم
    نوه های شیطون دست بوس خاله مهربان و عزیز خود هستند
    مواظب خودت باش
    ممنون از شعر انخابی زیبایت .. و سپاس به خاطر حضور سبزت

    سلام جناب سرهنگ...... راستش تو چند پست قبلیتون نظر ندادم... چون نخواستم با وجود کسالتتون مجبور شید جوابم رو بدید و باعث زحمت شم.....
    ولی... تعصب من رو رو خلیج فارس میدونید.... وقتی این پست رو خوندم واقعا حالی به حالی شدم....... فقط میتونم بگم،فدای غیرتتون بشم.... باعث افتخارید... از صمیم قلب دعا میکنم کسالتتون برطرف شه.... میدونید که خیلی دوستتون دارم...


    ..........خلیج همیشه فارس.......
    پاسخ

    امیر حسین گرامی .. قطعآ بیش از همه به این نکته عاطفی واقف هستی که .. از قدیم گفته اند دل به دل راه داره .. شاید باورت نشه من با شخصیت اکثر دوستان و خوانندگان آشنا هستم .. و این یک حس خدادادی است که با خواندن چند خط یا یک تصویر تا عمق وجود طرف رو تجزیه و تحلیل می کنم .. این مسئله را همکارانم در صدا و سیما به خوبی حس می کردند .. به طوری که هر از گاهی فردی به من مراجعه کرده و از من می خواست وارد روحش شوم .. !! البته این اصطلاحی بود که برای کارم در اورده بودند .. !! و گرنه من که قادر نبودم وارد روح کسی شوم .. اما همان طور که گفتم .. به ذات و شخصیت دوستان تا 90 در صد پی می بردم .. البته اشتباه هم می کردم .. خیلی ها ان چه که نشان می دهند نیستند .. خوشبختانه عده این گونه افراد خیلی کم است ..عین یکی از دایی هایم .. بنده خدا خیلی مهربان و دوست داشتنی است .. اما چهره اش این را نشان نمی دهد .. هر کسی برای اولنی بار به منزل او برود ، فکر می کند از این که میهمان امده است دلخور و ناراحت است .. اما خدا می دونه که چقدر قلبی مهربان و با کرامتی داره .. بگذریم .. امیر جان خیلی وارد حاشیه شدم .. همه این ها را گفتم تا بگم .. من هم به شما دوست با تعصب و با غیرتم افتخار می کنم .. و هر گاه سخن از خلیج فارس می شود ، نام شما برایم تداعی می شود .. ممنون از این همه مهر و صفایی که داری .. مواظب خودت باش

    سلام
    نکته ای که حمید ایرانی از کرج نوشته نشان می دهد که مطالب شما این قدر جذاب هست و نثر جالبی داره که حتی کوچکترین جزئیاتش به یاد خوانندگان باقی می ماند.
    دست مریزاد...
    پاسخ
    فدات بشم فرخ جان عزیز و بزرگوار
    البته بدون اغراق عرض می کنم .. تنها خواننده نکته سنج و دقیقی که تا حالا به تمام جزئیات توجه کرده و به اصطلاح مو را از ماست همیشه بیرون می کشید .. شخص شما هستید . و من همواره از این که چنین مخاطبان دقیق و با حافظه دارم ، افتخار می کردم .. البته دوست عزیزی هم از سیبری بیشتر به نکات ویرایشی و علمی قضیه دقت نظر داشت .. و اشکالات و اشتباهان بنده رو با بزرگواری و حجب حیای خاص خودش گوشزد می کرد .. البته حا که سخن به این مطلب کشیده شد بهتره نامی هم از دوست عزیزمون آقای " نکته بین " نازنین کرده باشم .. اگر چه بار اصلی کامنت های او سیاسی و انتقادی بود .. اما اعتراف می کنم همیشه با جان و دل پذیرای ان بودم .. خب با اضافه شدن آقای حمید ایرانی بزرگوار ..که با صداقت مثال زدنی اش سعی می کرد با توضیحات منطقی اش یه وقت من نرنجم جمع یاران نکته سنج و فرهیخته مون کامل شد .. من دست یکایک شما عزیزان را می بوسم .. به وجودتون افتخار می کنم . واقعآ شما یاران مخصوصآ آوالانچ عزیزم که همیشه صادقانه بنده رو راهنمایی می کند .. و البته دوستان تنها کامنت های پر بار او را مشاهده می کنند ... در حالی که در هر پست بی اغراق یکی دو کامنت خصوصی هم به راهنمایی و درد دل می پردازد .. همین عوامل خستگی رو از تنم بیرون برده و با اشتیاق فراوانی به کارم ادامه می دهم .. آخرین اعتراف ام این است .. وقتی از زبان دوستانی چون فرخ تعریف می شنوم .. واقعآ باور می کنم که کارم کمی بهتر شده است .. الهی فدای همه شما یاران عزیزم بشم
    ممنون از این همه لطف و بزرگواری شما

    سلام عموجان
    با تشكر از شما و نظر لطفي كه به من داشتيد خواستم يك نكته را خاطرنشان كنم. من بخوبي مي دانم كه اين سايت كتاب تاريخ نيست كه الزاما تمامي موارد ذكر شده در آن به همان صورتي كه بوقوع پيوسته ، آورده شده باشد. اين سايت به بيان خاطرات يك پرنده دلاور ارتش مي پردازد و ديدگاه او نسبت به وقايع مختلف را بيان مي دارد. از اين رو در چندين پست مختلف (از جمله يكي از كامنت هاي بالا) خوانده ايم كه اصل وقايع واقعي بوده ولي حواشي آن به سليقه نويسنده تزئين شده است (بي جهت نيست كه در بالاي سايت عبارت يادداشت هاي يك خبرنگار آمده است نه يادداشت هاي يك تاريخدان!) اين مقدمه را گفتم كه بيان كنم من به اين دليل هيچگاه به دنبال ايرادگيري از مطالب اين سايت نيستم. من فقط از اين هراس دارم كه يك عده انسان شريف! اين موارد را بهانه كرده و حرفهايي را بيان كنند كه بقول جنابعالي آدم را از هرچه خاطرات نويسي و خبرنگاري بي جيرو مواجب زده كند. (نمونه اين موارد را چندي پيش در بيان اسم يكي از پرسنل شهيد هواپيماهاي ساقط شده ديديم كه تازه اشتباه از ايراد گيرنده بود)
    درعين حال من كاملا با نظر جناب فرخ موافقم كه اهميت و جذابيت مطالب موجود در اين سايت باعث شده كه تمام مطالب آن پس از گذشت 2 سال در ذهن ما باقي بماند.
    در پناه حق
    پاسخ
    فدات بشم حمید نازنین
    شما بقدری بزرگوار و فرهیخته هستی که من با دل و جان سخنان شما و دوستان بزرگواری چون شما را همیشه پذیرفته و با احترام فراوان قبول می کنم .. حمید جان در باره تغیرات جزیی در روش های بیان .. باید اضافه کنم .. خب اگه ریگی به کفش داشتم قبل از نگارش لینک قبلی را مطالعه می کردم .. !! اما چون همیشه معتقد به مستند نگاری هستم و تمام نوشته ها در تنها در لحظه نگارش به ذهن ام می رسد .. اینه که به اصطلاح نمی خواهم تقلب کرده و به مطالب قبلی برگردم .. !! چون می دونم صد در صد شیوه و حس و حال مطلب جدید از بین می رود .. همین فرخ خان هم مثل شما واقعآ حواس اش جمع است .. یک بار فکر کنم سر موضوع نجات غریق در آریزونا بود که به نکته بسیار جالبی مثل شما اشاره کرد .. و نوشت : عمو بهروز شما در یک پست نوشتی در سورواول تلقب کرده و حتی افسوس خوردی .. اما حالا از رفتن به آریزونا سخن می گویی ... !! ؟ خیلی نکته سنجی او را تحسین کردم .. و بلافاصله نوشتم .. کلآ ما سه تا دوره سورواول داشتیم .. جنگل و کویر و دریا .. که یکی را نرفتم .. یکی را تقلب کردم و دیگری همان بود که نوشتم .. !! . ولی به طور کلی گاهی ممکنه برای بعضی ها سوء تفاهم هایی پیش بیاید .. خب اگه مثل شما و یا فرخ خان سئوال کنند ، ادم پاسخ می دهد .. اما مشکل این جاست بعضی ها پشت سر ادم و در سایت های دیگر حرف می زنند .. البته برای من اصلآ مهم نیست .. اصل وجدان خودم است .. دوم این که همان گونه که عرض کردم .. مستند نویسی شیوه کارم است .. و درلحظه هر چه به ذهنم آید را می نویسم .. به همین دلیل گاهی سه چهار تا پارانتز هی باز می کنم و به اصطلاح جاده خاکی می روم .. !! چون وسط کار یاد ماجرای دیگری می افتم .. و حیف ام می آید به زبان نیاورم
    ممنون از همه دوستان خوب و نکته سنج ام .. واقعآ این گونه تذکر ها را خیلی دوست دارم .. ضمن این که باعث می شه دقت بیشتری در موقع نوشتن به کار برم .. حمید جان باور کن گاهی حتی فرصت نمی کنم نوشته هایم را قبل ازانتشار بخوانم .. می ترسم اشکال داشته باشه و مجبور شوم بخش زیادش رو حذف کنم .. !! به همین دلیل ترجیح می دهم مستند باشه
    با تشکر از شما و حضور پر مهرت

    سلام
    آقای مدرسی تو سایت یک امکان آپلود بگذارید عکس و مطالب ارسال کنیم
    ای میل که نمی خوانید یا ناآشنا را جواب نمی دهید
    موفق باشید
    پاسخ
    مهدی جان عزیزم .. باور کن من خودم مشکل آپلود دارم و اگه دقت کنی بیش از نیمی ازتصاویر مطالب قدیمی ام خود به خود حذف شده اند
    اما ای میل ها را می خوانم .. منتها به جی میل بفرستید

    درود استاد امید وارم بهبود کامل هر چه سریع تر حاصل شود لذت بردم از غیرت شما درود وصد درود بر شما و سایر خلبانان که مایه عزت و افتخار ما خستید
    پاسخ
    فدات بشم پیمان جان عزیز
    ممنون از اظهار لطف و محبتی که به بنده و سایر دوستان ابراز داشتی
    ما هم به شما جوانان نسل امروز با تمام وجود افتخار می کنیم
    شما ها مایه مباهات و سرافرازی کشور هستید

    salam agha
    oon adress ke dirooz baratoon ferestadam ,adress web site hamoon paigahe havai hast ke shoma oonja aamoozesh didid.

    khoda hafez
    پاسخ
    اشکان عزیز و نازنینم
    باور کن نمی دوم با چه زبانی از شما تشکر و قدر دانی کنم .. !!؟ اما از ان جا که این کامنت شما مربوط به یکی دو پست قبلی است ، من اصلآ حضور ذهن ندارم .. اگر برایت امکانش است ، یک بار دیگر آن را برایم ارسال کن و حتمآ زیر لینک توضیح بده که مربوط به چی است .. !!؟
    مسئله بعدی که دوستان اغلب رعایت نمی کنند ، کامنت های خود را در پست های قدیمی درج می کنند .. البته بنده در هر پستی که باشد کامنت ها را دیده و می خوانم .. اما مشکل این جاست که بقیه خوانندگان آن را نخواهند دید .. چون اغلب به مطالب جدید سرکشی می کنند ..
    ممنون ازشما دوست خوبم

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35