درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  سرگذشت عبرت آموز 3 یار ..

داستان سه دوست در ارتش شاهنشاهی

Small---1.jpg

وقتی سراغ ممد رو ازش گرفته و دلیل چپ چپ نگاه کردن همکارانش رو پرسیدم .. پاسخی داد که کم مونده بود شوکه شوم .. !! او گفت مگه خبر نداری .. !!؟ گفتم چی رو .. !!؟ گفت جریان ممد رو ؟ گفتم نه .. اتفاقی افتاده .. چیزی شده است .. !!؟ طفلک دوستم با حجب و حیایی که داشت و از دوستی دیرینه ما اطلاع داشت .. به سختی کلامات را بیان می کرد .. و با هزار مکافات قضیه رو برایم تعریف کرد .. ! ماجرا به این صورت بوده است که یکی از پرسنل لات و گردن کلفت پایگاه که ظاهرآ انحراف جنسی داشته ، مدت ها دنبال طفلک ممد بوده تا به نیت پلید خود برسد .. !! و هر بار ممد بیچاره از دستش فرار می کنه .. تا این که ظاهرآ یک شب او را تنها گیر اورده ... و به نیت زشت خود می رسد .. ! بیچاره ممد از ناراحتی نمی دونه باید چه کار کنه .. لذا همون شبانه به افسر سر نگهبان مراجعه کرده و ماجرای عمل شنیع آن مردک بی شرف را بازگو می کند .. خلاصه بگیر و به بند آغاز شده و طرف رو دستگیر می کنند .. اما از بد شانسی ممد خبر عین بمب در پایگاه منفجر شده و همه از آن مطلع می شوند .. بیچاره ممد که هم بهش تجاوز شده و هم آبرویش این چنین در حد وسیع در پایگاه رفته بود .. بد جوری ضربه روحی می خورد  و ..

 داستان سه دوست در ارتش شاهنشاهی  

 

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

Small---2.jpgBaner.jpg

izcf1lhnrmnpwwn0px5f.jpg

" ماجرای سه یار ارتشی " نه قصه است .. نه خاطره بلکه ماجرای واقعی از زندگی سه یار صمیمی است که دست سرنوشت ان ها را در دهه پنجاه خورشیدی به ارتش شاهنشاهی کشانده بود ...  دست تقدیر برای هر یک از آن ها پایان متفاوتی رو در نظر گرفته بود . که علی رغم کشدار و طولانی بودن ان صرفآ با هدف ترسیم چهره جامعه بیان گردیده است . امید است مورد پند و عبرت همه دوستان جوان ام قرار گیرد .. که زندگی بازی نیست ... و هر آن اتفاق پیش بینی نشده ای مسیر زندگی رو تغیر می دهد .. و تنها نام نیک و خدمت به مردم ماندگار می شود ..

از همه دوستان به خاطر تآخیر در پاسخ به کامنت  و ای میل ها صمیمانه عذر خواهی می کنم . وضعیت جسمانی ام به امید خداوند و دعای خیر شما یاران همدل و صمیمی در حال بهبود است .. و اواخر دوره نقاهت ام رو طی می کنم .. دیروز به دیدار نوه هایم رفتم .. اما به خاطر تعهدی که به شما عزیزان داشتم سریع مراجعه کرده تا لااقل با اتمام این پست متفاوت .. یادی از گذشته و دوستان قدیمی ام کنم . با تشکر از یکایک شما دوستان با وفا ..  ضمنآ در پاسخ به پرسش ان عده از عزیزانی که در باره نمایشگاه هوایی تهران پرسیده بودند .. با قاطعیت اعلام می کنم با استعانت از خداوند حتمآ در تاریخ مقرر برگزار خواهد شد .. و سایت بنده هم غرفه ای در آن نمایشگاه به عنوان یکی از حامیان اصلی خواهد داشت .. ضمنآ بزودی پست مستقلی در باره این نمایشگاه در دیدار و گفت و گو با دبیر محترم آن جناب آرمان بیات منتشر خواهم کرد .. در ضمن اخبار نمایشگاه را در سایت آن جستجو فرمایید .

marshalads.gif

Test Baner.gif

نقبی به گذشته ...  

هیچ گاه شور عشقی که برای بر تن کردن اونیفورم نیروی هوایی داشتم رو فراموش نمی کنم . سه سالی بود که خانه پدری را به خاطر ادامه تحصیل ترک کرده و از پادگان قوشچی به تهران آمده بودم . و به همراه مادر بزرگ و عمه ام در چهارراه نواب - مرتضوی کوچه شاهین سکنی گزیده بودیم . در همان عالم جوانی وقتی متوجه شدم پیرزن همسایه مون تنها آرزویش در این دنیا رفتن به مشهد و زیارت امام رضا ( ع ) است .. نذر کردم اگه وارد ارتش شدم با اولین حقوق ام او را به مشهد بفرستم . در همان زمان  پدرم هم برای تحقق آرزوی فرزندش بی کار ننشسته و با خواهش از تنی چند از فرماندهان به اصطلاح  برایم توصیه گرفته بود .. !! اخه اون موقع هم پارتی بازی رواج داشت . یادمه یادداشت خطاب به تیمسار کمپانی فرمانده مرکز آموزش های هوایی بود . که آن را به دست باغبان باشی معروف که فکر می کنم رئیس دفترش بود ، دادم . ولی خب نه دعای آن پیرزن و نه توصیه پدرم باعث قبولی ام در ارتش شاهنشاهی شد .. !! چون شرایط لازم رو داشتم و در همه آزمایشات و معاینات پزشکی با اقتدار کامل  قبول شده بودم .. ! به هر حال برای حفظ ظاهر هم که شده خود رو مدیون هر دوی ان ها جلوه می دادم   زمان به سرعت سپری می شد ... تا این که تاریخ دریافت لباس اعلام شد .

یادی از اون زمان ...

در اواخر دهه چهل خورشیدی یا اوایل دهه پنجاه اطلاع رسانی به شکل امروز نبود تا متقاضی با ورود به سایت و جستجو  پاسخ مورد نظرش رو پیدا کند ..! تمام اطلاعات مربوط به استخدام رو در تابلوی شیشه ای که به دیوار شمالی مرکز آموزش های هوایی نصب شده بود ، الصاق می شد و متقاضی بایستی حتمآ حضوری خودش رو به اون جا می رسوند .. ! به هر حال وقتی نام خود را در لیست قبول شدگان دیدم ، در همان تابلو تاریخ زمان مراجعه برای دریافت لباس تعین شده بود . انگار همین دیروز بود ..یادمه تازه مادرم رو بر حسب اتفاق پیدا کرده بودم . علاوه بر ان از این که صاحب برادرها   و خواهر جدیدی شده بودم ، خیلی خوشحال بودم . طفلک مادرم با گذاشتن پول در جیب ام سعی می کرد محبت اش رو نشون بده .. ! در خاطرات قدیمی نوشته بودم که اون موقع موی بلند به تبعیت از گروه " بیتل " ها در بین جوانان مد شده بود و من ندید بدید هم موهایم رو حسابی بلند کرده بودم .. !! چقدر برایم دل کندن از موهایم سخت بود .. !! در محله مادرم یعنی خیابان جیحون یک روز مونده که لباس ارتش رو بر تن کنم ،همه را از ته تراشیدم .. ! و اگه اشتباه نکنم سال ها در صندوقچه قدیمی مادر بزرگم نگهداری می شد .. !! عاقبت روز موعود فرا رسیده و در تاریخ مقرر مجدد به مرکز اموزش ها رفته و  لباس کار آبی رنگ ، پوتین و سایر ملزومات رو تحویل گرفتم .. در همان روز به دست هر یک از ما یک لیستی دادند که باید از چهار راه حسن آباد خریداری می کردیم .. !!

یک هفته فرصت ...

وقتی با اشتیاق غیر قابل تصوری لباس کار رو که بیشتر شبیه لباس سربازی بود تحویل گرفتم ، به ما گفتند هفته بعد با پوشیدن لباس ، صبح زود خودمون رو به پادگان اموزشی قصرفیروزه معرفی کنیم .. همان روز غروب با پولی که مادرم داده بود ، ملزوماتی که بایستی با خودم به پایگاه می بردم را خریداری کردم .. یک حوله آبی رنگ ، آینه گرد محدب و مقعر ، خود تراش معمولی با تیغ سوسمار نشان ، یک ساک بزرگ آبی رنگ ( بدون هیچ آرم و نشانی بر روی ان ) ، قاشق و چنگالی که به هم قفل می شدند به همراه کارد مخصوص ، یک گلدان کوچک شیشه ای به همراه چند شاخه گل مصنوعی ، آرم فلزی برای جلوی کلاه ، سردوشی آبی رنگ با منگوله های طلایی ، لیوان آبخوری ، خمیر دندان و مسواک ، آرم طلایی نیروی هوایی برای روی بازو ، مدالیوم مخصوص نیروی هوایی ، یک دفترچه جیبی ( برای درج  مرخصی ها ) ، دوختن شماره پارچه ای " ۷۰۱ " بر روی یقه ها ( که نشان دهنده گردان ما بود ) ، یک قالب صابون به همراه جا صابونی آبی رنگ ، یک بسته شمع جامد ( جهت گل انداختن موزائیک ها ) ، یک قوطی واکس مشکی به همراه دو فرچه مخصوص زدن واکس ، یک شیشه ادکلن ، یک قوطی اسپری خوشبو کننده ، دو عدد کش حلقوی ( برای پاچه شلوار ) و ... اقلام دیگری که شاید یادم رفته باشد .. ! همه این اجناس در چهار راه حسن آباد موجود بود ... و همان شب عمه ام با چه ذوق و سلیقه ای آرم ها و سروشی ها رو به روی لباس ام دوخت . و با سلیقه خاصی ساک ام را چیدم . هر روز در خانه لباس    را پوشیده و جلوی آینه می ایستادم .. ! و منتظر روز تعین شده بودم ..

 زمستان سال ۱۳۵۰

آخرین شبی که هنوز نظامی محسوب نمی شدم  اقوام و آشنایان برایم به اصطلاح " گود بای پارتی " ترتیب داده بودند .. ! و من وسایلم را هم همراه خود بردم تا صبح زود از همان جا به پادگان بروم . برف شدیدی در تهران باریده بود ... و من از ان می ترسیدم که به موقع نرسم .. !!  اون شب شاید از دلهره یا ذوق اصلآ در زیر کرسی گرم و نرم خواب به چشمانم راه نیافت .. ! خونه پسر عمویم در چهار راه " گلی " چند تقاطع پائین تر از منزل مادرم قرار داشت . ساعت چهار صبح بیدار شده و با عجله مشغول پوشیدن لباس هایم شدم .. اصلآ میل به خوردن صبحانه نداشتم .. ! بیچاره عمه ام آینه قرآن رو از قبل آماده کرده بود .. به ما گفته بودند لباس متفرقه حق نداریم بپوشیم .. ! و آن لباس های ارتشی به حد کافی گرم نبود ! به هر حال اولین دستور نظامی رو باید اطاعت می کردیم .. ! با گذشتن از زیر سینی آینه و قران در حالی که اشگ در چشمانم نشسته بود ، به سوی سرنوشت ام حرکت کردم .. دوان دوان خودم رو به ایستگاه اتوبوس رسوندم   اولین اتوبوس دو طبقه شرکت واحد ساعت چهار و نیم صبح به مقصد پارک شهر حرکت می کرد .. مسافران اولین سرویس اغلب کارگران شهرداری ، فروشندگان بلیط واحد بودند .. همه به من جوانی که حتی سبیل بر پشت لبم سبز نشده بود احترام خاص قائل بودند .. طاقت خیره شدن نگاه های همان تک و توک مسافران رو نداشتم .. !! انگاری ژنرالی سوار اتوبوس شده است .. ! ماشین سر ساعت حرکت کرد .. در ایستگاه پارک شهر پیاده شده و دوان دوان خودم رو به میدان توپخانه رسوندم  و سراغ اتوبوس های میدان بهارستان رو گرفتم .. هنوز هوا تاریک بود .. سرما غوغا می کرد ولی اصلآ احساس نمی کردم ... ! دقایقی بعد درون اتوبوس های بهارستان بودم .. مرتب چشمم به ساعت " سیکو "  مچی ام بود . سومین اتوبوس مرا به انتهای خیابان نیروی هوایی می رساند .. اصلآ به این منطقه آشنا نبودم .. آدرسی که به ما داده بودند را به راننده نشون داده و خواهش کردم مرا سر ایستگاه رودخانه پیاده کند .. به ما گفته بودند در ان جا منتظر سواری های خطی باشیم .. طولی نکشید که یک سواری بنز ۱۸۰ اول رودخونه توقف کرد .. ! من نفر سوم بودم . از راننده سواری هم خواهش کردم جلوی پادگان قصر فیروزه پیاده ام کنه .. قرارمون ساعت شش و نیم صبح بود .. ولی من حدود یک ربع مونده به شش اون جا بودم .. و مثل ادمای غریب تنها یک گوشه ایستاده بودم ... !!

 آشنایی با همدوره ها ....

نمی دونم چرا مثل بچه ننه ها بغض ام گرفته بود .. !! یک لحظه دلم برای همه تنگ شد ..! یواش یواش سرمای استخوان سوز رو حس کردم .. یواش یواش سرکله بچه ها پیدا شد .. به صورت دسته های سه چهار نفری دور هم جمع شده بودند .. بعضی ها هم اتش روشن کرده بودند .. در تاریکی بامداد هیچ یک از چهره ها برایم آشنا نبود .. ! تا این که سرو کله یکی که می شناختم پیدا شد .. او هم با چشمان سیاه براق اش من رو شناخت .. با خنده پرسید ..بچه چرا اتش روشن نکردی .. !!؟ و بدون این که منتظر پاسخ ام باشد .. سریع از اطراف رودخانه کلی چوب خشک جمع کرده و تلی از اتش برافروخت .. !! سو سوی نور زرد اتش همزمان با نیرویی که به من می داد ، چهره فردی را که در صف های طولانی با هم سلام و علیک کرده بودیم رو شناختم .. روم نشد نام او رو بپرسم .. اما خودش انگار ذهن ام رو خونده باشه .. گفت : محمد حسن - پ  هستم .. ! و من هم نام ام رو بهش گفتم .. بچه بسیار خونگرمی بود .. همان سلام علیک دوران استخدام در مرکز اموزش ها ، اینک ما را به دو یار مهربان تبدیل کرده بود .. ! انگار بیست سال بود من رو می شناخت .. خیلی خونگرم بود . با وجود قد کوتاهی که داشت ، خیلی فرز و زرنگ بود .. چهره سبزه با چشمانی مشگی پر کلاغی اش او رو خیلی صمیمی و مهربان نشون می داد .. مدام به دنبال چهره های آشنا می گشت .. تا این که پسرکی رنگ پریده با چهره ای سفید و لاغر از تاکسی پیاده شد .. محمد حسن با نواختن سوتی بلند او را به سمت ما دعوت کرد .. قبلآ ندیده بودمش . ظاهرآ در همان دوران طولانی استخدام با هم سلام و علیک پیدا کرده بودند .. او را به من معرفی کرد .. اسم اش  " محمد - ش " بود . بد جوری می لرزید .. معلوم بود طاقت سرما رو نداره . تا روشن شدن هوا چند نفری هم به جمع ما پیوستند .. ولی تنها ما سه نفر با هم صمیمی شده بودیم .. انتظار داشتم ساعت شش و نیم طبق وعده ای که داده بودند ... نماینده نیروی هوایی سرو کله اش پیدا شود .. اما تا ده دقیقه به هفت صبح هیچ خبری نشد .. !!

 اولین روز خدمت ..

 اون روز تا نزدیکی های ظهر برنامه کسل کننده حضور و غیاب ، تقسیم بندی گروهان ها ، معرفی سر گروهبان ها و ارشد های پادگان و تذکر مقررات ارتش بود . اولین قانونی که سعی می کردند به ما تفهیم کنند این بود .. ( ارتش چرا نداره .. !! ) من که از بچگی در ارتش ان هم نیروی زمینی و در خانه های سازمانی پادگان های نظامی بزرگ شده بودم ، نخستین بار بود که با چنین جمله ای مواجه می شدم .. !! از همون روز نخست ما سه نفر همه جا کنار هم بودیم .. شانس اوردیم که هر سه در یک گروهان هم افتادیم .. ! گروهان یکم گردان ۷۰۱ .. نام فرمانده گروهان ما ستوان یکم نوش آفرین بود ! نسبت به سه گروهان دیگر او از همه مهربان و مودّب تر بود . ترجیح بند جملاتش .. عزیزان من بود . در حالی که فرمانده گروهان چهار که افسری به نام " باستان مهر " بود ، حرف معمولی اش توهین به عمه پرسنل بود .. ! عمه فلان فلان شده ... !! خدا رو شکر هم عمه ام پیر بود و هم جمعی گروهان چهارم نبودم .. وگرنه نمی دونم چه اتفاقی رخ می داد .. !!؟ ( البته آب از آب تکان نمی خورد .. !! چشمک ) جاتون خالی نهار اولین روز حضورمون ، آبگوشت بود با نان مخصوص سربازی و پیاز خیلی خوشمزه بود .. من همیشه آبگوشت های سرباز خانه را دوست دارم .. ! ولی تا دلتون بخواد از قرمه سبزی متنفرم .. چه در خونه و چه در بیرون و پادگان .. !! بیش از سی و سه ساله با همسرم ازدواج کردم .. هرگز این غذا رو برایم درست نکرده است .. !! البته تا یادم نرفته بگم .. از اون جایی که ادم بسیار معاشرتی بودم ، در طول دوره اموزشی دوستان صمیمی متعدد دیگری هم پیدا کردم .. که سرگذشت احمد رو در یکی از مطالب قدیمی نقل کرده ام .. ! بگذریم . همون روز اعلام کردند که در طول چهار ماه دوره آموزشی که اصطلاحآ ( پی ام تی ) می نامیدند ؛ از مرخصی خبری نیست .. فقط هفته نخست برای تنظیم اندازه  پالتوی زمستانی که همان روز غروب تحویل مون دادند ، به ما مرخصی خواهند داد .. ! قیافه محمد حسن با اون قد کوتاه در پالتوی بزرگ خیلی خنده دار شده بود .. عین کلاغ شده بود .. شاید هم مترسک .. !! و من و ممد چقدر به پالتوی او می خندیدیم .. !!!

 نوذر آزادی ، هنرمند مطرح

اون ایام با وجودی که تلویزیون وسیله ای اشرافی محسوب شده و در هر خانواده ای یافت نمی شد . اما مردم با اشتیاق سریال های داخلی و خارجی آن را با اشتیاق دنبال می کردند .. در همون سال ها هنرمندی به نام " نوذر آزادی " با گروه پرویز صیاد و صمد به جامعه هنری معرفی شد . و به دلیل مهارت در بیان انواع لهجه ها و بهره گیری مناسب از ممیک دهان و ابرو و به طور کلی چهره ، خیلی زود معروف و محبوب همگان شد . اجرای کاراکتر معروف " قاطبه " در شو های طنز تلویزیونی و سریال ها شاد از جمله " کاف شو " ، " اختاپوس " ، " ایتالیا ایتالیا " و ....  برای او محبوبیت فراوان به ارمغان آورد . و خیلی از دیالوگ های او  تکیه کلام  جوانان و مردم عامی شده بود .. ! شباهت عجیب  " محمد حسن " به نوذر آزادی باعث شد که در همان روز نخست نام " قاطبه " رو بر روی وی نهادم ! باور کنید  طوری این نام با او عجین شده بود که همیشه با این نام خطاب اش می کردم .. و طفلک تا دم مرگ پذیرفته بود . بگذریم .. روز نخست  همه را در سالن بزرگ آسایشگاه دور هم جمع کردند . ابتدا ارشد گروهان از ما پرسید .. کدام یک از شما خدمت سربازی رفته یا نیمه تمام رها کرده است .. !!؟ خیلی ها از ترس جواب ندادند .. !! دوزاری ام افتاد این پرسش ها برای انتخاب ارشد و منشی و انبار دار و مسئول شوفاژخانه و نهار خوری و غیره است .. !! یواشکی به قاطبه ندا دادم . پرسش بعدی در مورد توانمندی های افراد بود .. دستم رو بلند کرده و گفتم ... خط فارسی زیبایی دارم ، از کودکی در پادگان های نظامی بزرگ شده ام و تایپ ماشین نویسی هم یک دستی بلدم .. !!! سریع نام ام رو یادداشت کردند .. قاطبه هم دست بلند کرده و گفت .. من از بچگی چون پدر نداشتم در بازار و حجره های ان کار های گوناگونی کرده ام .. و به خیلی چیزها وارد هستم .. خدا رو شکر اسم او را هم نوشتند .. هرچه به ممد گفتیم خره تو هم چیزی بگو .. مثل دختر ها سرخ شده بود و یواشکی گفت .. آخه من کاری از دستم بر نمی آید .. !!

انتصاب من و قاطبه ...

ساعتی بعد بچه ها رو برای استراحت به داخل آسایشگاه راهنمایی کردند اما من و قاطبه و چند نفر دیگر که اسامی آن ها هم یادداشت شده بود ، در جای خود نگه داشتند . ابتدا با دادن کاغذی به دستم از من خواستند متنی را با خط خوش بنویسم .. بدون ترس و اضطراب این کار رو براشون خیلی سریع انجام دادم .. ! هنوز به خط دوم نرسیده بودم که ارشد با صدای نتراشیده و نخراشیده اش گفت ..  از امروز مسئولیت منشی گروهان با تو .. ! خیلی خوشحال شدم . می دونستم از نگهبانی و مشق نظامی معاف شده ام .. ! به قاطبه گفتند انبار کل هم به عهده تو .. !! خیالم از بابت او هم آسوده شد .. برای بقیه هم مشاغلی چون مسئول غذا ، شوفاژخانه ، ارشد آسایشگاه و غیره تعین شد . فقط نگران ممد بودم که با اون جثه ضعیف و شکننده اش نخواهد توانست دوام بیاورد .. ! به معنی واقعی نان ما تو روغن بود .. چون قاطبه انبار دار کل بود .. و همه خوراکی ها از کره و مربا گرفته تا جیره صابون و پودر و پتو و ملحفه و غیره دست او بود .. جایی نرم و راحت .. ! و بنده خدا چون می دونست من خیلی شکمو هستم چند برابر جیره یه ادم معمولی را برایم کنار می گذاشت .. ! جاتون خالی نان داغ و انواع مربا و پنیر و تخم مرغ اون هم به اندازه فراوان صبح ها انتظار من و ممد رو می کشید .. سه نفری به داخل انبار رفته و در را از داخل می بستیم .. و جاتون سبز با اشتها و از روی حوصله صبحانه می خوردیم .. کار من هم در طول روز نامه نگاری های رایج گروهان بود .. که وارد بودم .. !! و صبح ها هم از بچه ها آمار می گرفتم .. !! و بعدش کار خاصی نداشتم .. ! اغلب که خوابم می گرفت .. قاطبه برایم روی کوهی از پتو ها ، جای گرم و نرمی را فراهم کرده بود .. و به دلیل سکوتی که حاکم بود ، راحت استراحت می کردم .. اما طفلک ممد صبح ها تا چند قدم رژه می رفت .. مخصوصآ وقتی بدو به ایست می دادند .. حسابی پس می افتاد .. اغلب او را به بهانه کار اداری به نزد خودم می اوردم .. !!!

 اولین هفته مرخصی ...

بعد از یک هفته خدمت که برای من با وجودی که سختی نکشیده بودم بیش از یک سال گذشته بود ، صرفآ به خاطر تنظیم اندازه پالتو ها به ما مرخصی دادند .. قرار شد جمعه غروب برگردیم .. تا یادم نرفته بگم شب او وقتی خاموشی دادند .. بد جوری دلم گرفت . از پنجره خوابگاه وقتی چراغ های شهر رو می دیدم ، انگار که زندانی باشم ، بد جوری حالم گرفته بود .. نمی دونم چقدر گریه کردم ! بگذریم . قبل از ترک پایگاه به همه ما توصیه های مهمی کردند .. از جمله این که اگه بر روی صندلی اتوبوس واحد نشسته ایم با مشاهده یک افسر نیروی هوایی بلند شده و جای خود رو به او تعارف کنیم .. !! یا در خیابان هر مقام نظامی رو که دیدیم با کوبیدن پا به همدیگر ، به او احترام بگذاریم .. ضمنآ از همه خواستند به ساختمان پلاسکو رفته و چهار قطعه عکس فوری بیندازیم . (  دستگاه آن تازه وارد ایران شده بود و با انداختن سکه به طور اتوماتیک چهار عدد عکس فوری می انداخت ) . قبل از حرکت من به قاطبه پیشنهاد دادم  .. اول سر راه برویم عکس بیندازیم .. بعدش بریم خونه ما تا پالتویش رو بدهم عمه ام برایش بدوزد و بعد از صرف نهار غروب بریم خونه ان ها .. ! قاطبه بدون کوچک ترین تعارف یا بهانه ای قبول کرد .. ! وقتی به اتفاق وارد ساختمان پلاسکو شدیم .. یک لحظه دیدم قاطبه غیب اش زد .. !! نگران اش شدم .. کمی به عقب برگشتم  دیدم بنده خدا مثل چوب خبر دار جلوی یکی از ساختمان های پاساژ  ایستاده و به اصطلاح احترام نظامی رو به جای آورده است .. !!  با خود فکر کردم شاید جلوی افسر عالی مقامی ایستاده یا دژبانی او را متوقف کرده است .. وقتی کمی جلوتر رفتم ..  چشم تون روز بد نبینه ، دیدم قاطبه در مقابل دربان ساختمان که روی شانه ها و سر آستین های لباسش نوار زرد رنگی دوخته شده بود ، مثل چوب بی نفس با اون پالتوی بلند مسخره اش ایستاده است .. طفلک دربان هم به گمان این که دیوانه ای قصد سر به سر گذاشتن با او را دارد ، اصلآ اهمیتی بهش نداده بود ... !!!! 

 من و قاطبه خونه ما ...

من یالله گویان وارد خونه خودمون شدم .. قاطبه هم خونسرد انگار ده ها سال با خانواده ام رفت و امد دارد ، پشت سرم وارد شد .. !! اهل خونه خیلی خوشحال شده بودند و بعد از نهار عمه ام پالتوی قاطبه را به اندازه قدش قیچی کرده و برایش دوخت .. بقدری خودمونی بود که اگه می گفتم فردا برویم خونه شما قبول می کرد .. خیلی بچه خاکی و با محبت بود .. من که دیدم قاطبه انگار نه انگار خانواده دارد .. به شوخی بهش گفتم می خوام برم خونه مادرم .. می آیی ... !!؟ خیلی راحت گفت بله .. !! و سپس به اتفاق راهی منزل مامانم شدیم .. من او را قاطبه معرفی کردم . جالب این که همه اهالی خونه باورشون شد که نام او آقای قاطبه است .. یادمه همون روز اوستا رضا با یکی از فرزندانش بحث و جدل می کرد .. پسر حرف شنوایی نداشت . ناگهان اوستا رضا با همان لحن ساده خود گفت .. آقای قاطبه بی زحمت شما یک چیزی بگوئید .. !! با بیان جمله آقای قاطبه .. همه از ته دل زدند زیر خنده .. !! و من یکی داشتم منفجر می شدم .. !! خلاصه همان طور که گفتم بچه بسیار مهربان ، فهمیده ، چشم پاک و سربه زیری بود .. خدا بیامرز مدام لبخند روی لبانش بود .. اون روز غروب بعد از کلی چرخیدن و این ور اون ور رفتن های فراوان .. به اتفاق رفتیم خونه قاطبه که در خیابان امیریه جنوبی قرار داشت . خونه شون در خیابان مختاری درست روبروی گرمابه شیک بود ... بعد ها در همین گرمابه قاطبه رو برای حموم دامادی به عنوان ساغدوش بردم .. !! قاطبه همان طور که گفتم پدرش فوت کرده بود .. دو خواهر و یک برادر بزرگ تر از خودش داشت که ازدواج کرده و رفته بود .. زیاد روم نشد خونه قاطبه بمونم .. قرار رو برای روز بعد عصر گذاشتم تا بیاید خونه ما و به اتفاق برویم پادگان قصرفیروزه ..  

 ماجرای خواهر محمد .. !!

 دو سه هفته ای از حضورمون در پادگان اموزشی قصر فیروزه نمی گذشت که بر اثر رفاقت صمیمی که بین ما سه نفر به وجود امده بود ، تقریبآ همه از اسرار زندگی و گذشته همدیگر آگاه شده بودیم . اما مهم ترین مسئله که برای من و قاطبه اهمیت بسزایی داشت ،  خواهر دم بخت داشتن ممد بود !! هر دو به خوبی می تونستیم تجسم کنیم که خواهر ممد چقدر می تواند زیبا باشد .. ! اخه همان گونه که توضیح دادم ، خود ممد چهره ای بسیار زیبا و ظریفی داشت . من و قاطبه خیلی رک و راست به ممد گفتیم که قصد داریم به خواستگاری خواهرش بیاییم .. !! هرگز اون روز رو یادم نمی رود .. ممد خیلی خوشحال شده و یکی از اون خنده های معروف اش را سر داد .. ! وقتی ازش پرسیدیم فکر می کنی از کدوم یک از ما دونفر خوشش بیاید ؟ صادقانه جواب داد که با سلیقه خواهرش آشنا نیست .. خلاصه روز و شب لحظه شماری می کردیم که بار دیگر اخر هفته به ما مرخصی بدهند .. تا این که یک روز قاطبه نزدم امده و با جدیت گفت .. پسر تو چه جور منشی بی عرضه ای هستی .. !!؟  با تعجب پرسیدم چطور .. ؟ گفت :  سایر منشی های گروهان ، نه تنها خودشون اخر هفته ها را به مرخصی می روند بلکه برای همه دوستان شون هم برگ مرخصی می گیرند .. اون وقت تو که ادعای زرنگ بودن می کنی .. سه هفته است که مرخصی نرفته ای .. !! واقعآ حق با او بود . مقصر خودم بودم که دنبال این گونه تسهیلات نرفته بودم ... !! اتفاقآ همه برگ مرخصی های اخر هفته رو خودم تنظیم کرده و برای امضاء به جناب فرمانده می دادم .. دیگه معطلی جایز نبود و در اولین اقدام برای هر سه نفرمون برگه مرخصی رد کردم .. و از چهارشنبه برای دو روز بعدی برنامه ریزی کرده بودیم ..

دیدار با خواهر ممد ...

طبق قراری که با ممد گذاشته بودیم ، قرار شده بود جمعه قبل از ظهر من و قاطبه به بهانه دیدن ممد ، با خواهرش هم آشنا شویم ! ممد هم قول داده بود که با همشیره اش در باره هر دوی ما صحبت کنه .. ! از سوی دیگر من و قاطبه هم قرار گذاشته بودیم که اگه یکی از ما دو نفر را پسندید ، اون یکی برای همیشه چشم هایش رو درویش نماید .. !! و ما با دادن دست ، مرد و مردونه متعهد به اجرای این قول شدیم .. راستش اتفاقات روز قبل از ملاقات با خواهر ممد را یادم نیست .. فقط این رو می دونم که جمعه اول وقت از خواب بیدار شده و به گرمابه سر کوچه مون که در ابتدای خیابان مرتضوی - اسکندری قرار داشت رفتم .. ولی خدا وکیلی وقتی جمال خودم رو در آینه قدی حمام دیدم .. با مشاهده سر تراشیده و قناس خودم که با کلاه روی آن سرپوش گذاشته بودم ، چندشم شد ! بلانسبت همه حمال ها ، احساس کردم شبیه یکی از باربر های خیابان مولوی شده ام .. !! یه حسی به من گفت .. امکان نداره خواهر زیبای ممد ..  حتی حاضر بشه نیم نگاهی به آدم لندهو و زشتی مثل من بیندازه .. !! اما دل که حرف  حساب و منطقی حالی اش نیست .. !! این بود که سر ساعت مقرر خودم رو به خونه قاطبه رسونده و سپس به اتفاق به سمت میدان گمرگ خیابان قلمستان راهی شدیم .. با دیدن چهره قاطبه که حسابی تیپ زده بود ، شکست رو نرفته پذیرفتم .. !! چون قد متوسط و ریزه میزه ای داشت ، هر نوع کفش و لباسی به او می امد .. ! و برعکس بعضی از ادم های قد بلند که کت و شلوار به تن شون گریه کرده و کفش هاشون عینهو قبر بچه می ماند ، او این مشکلات رو نداشت . وقتی زنگ در منزل ممد رو به صدا در اوردم ، عملآ دست و پایم می لرزید .. !! دقایقی بعد هر سه یار ارتشی در خونه ممد بودیم . انتظارمون زیاد طول نکشید .. عاقبت دختر خانمی زیبا با سینی چای وارد شد .. خدای من چی می بینم .. سیندرلای شرقی ( البته اون موقع سیندرلا رو نمی شناختم ! ) به چشم خواهری بی نهایت زیبا و دلربا .. مثل خود ممد سفید و لاغر و ظریف .. با غمزه ای خاص چای تعرف کرد .. بر عکس ممد ، شیطنت از چشمانش می بارید ! معلوم بود از اون دختر های شیطون و بلاست .. من که ادم به ظاهر اجتماعی بودم .. با دیدن آن همه زیبایی نطق ام کور شد .. !!     

 رویای عاشقانه در اتوبوس دو طبقه .. !!

 جمعه ها غروب همین جوری اش غم انگیز و دل گیره  .. وای به این که بخواهی بعد از دو روز دوری از محیط آموزشی و سرباز خانه ، دوباره به پادگان برگردی ..!! ( اون هایی که خدمت سربازی رفته اند بهتر درک ام می کنند ) از همه بدتر این که اسیر نگاه دختری زیبا هم شده باشی .. !! واقعآ سخت بود . یادمه   از در خونه تا پادگان .. مدام به او می اندیشیدم .. ! و با تکیه بر شیشه اتوبوس واحد ، غرق در تجسم افکار شیرین ام بودم .. !! خدا رحم کرد که خواهر ممد زیاد روی خوش نشون نداد ! و صد هزار مرتبه شکر که خودم قبول داشتم  تحفه تو دل برویی نیستم .. ! و گرنه خدا می دونست که با چه فکر و خیال هایی خودم رو به قصر فیروزه می رسوندم .. !! صحبت قصرفیروزه شد .. یادم می آید در اون سال هایی که تازه ساخته شده بود و ما به نوعی نخستین میهمانان آن پایگاه محسوب می شدیم .. چشم انداز جالب و دلنوازی در شب داشت . مخصوصآ با نصب چراغ های آبی و فیروزه ای بر سر در همه تراس های خوابگاه ، واقعآ عین فیروزه درخشش جالبی داشت . البته اون موقع همه اطراف آن دشت و بیابان بود .. خود پادگان هم در محوطه بسیار وسیعی واقع شده بود  .. بالاخره وقتی اون روز به پادگان رسیدم ، متوجه شدم قاطبه زودتر از من برگشته است .. ! در چهره او هم نوعی اضطراب مشاهده می شد .. ! و دیگه از اون خنده های دایمی خبری نبود .. و بیشتر زهرخند تحویل ام می داد .. معلوم بود که او هم مثل من گرفتار آن نگاه ها شده است .. !! هر دو بی صبرانه منتظر ورود ممد بودیم .. همه خبر ها پیش او بود .. عاقبت ممد وارد شد .. به اتفاق وارد انبار شده و قاطبه در را از داخل قفل کرد .. دل توی دلم نبود .. ممد خیلی زود رفت سر اصل موضوع و خطاب به من گفت .. خواهرم از تو خوشش نیامده بود .. !! می گفت : با اون کلاه مسخره اش مثل درشکه چی ها شده بود .. !! لبخند رضایت رو در چهره قاطبه احساس کردم .. ممد با همون شیطنت همیشگی اش خطاب به قاطبه هم گفت .. از قد و قواره ات ایراد گرفته بود و ... نمی دونم چرا از این که قاطبه را هم نپسندید خوشحال شدم ... !!!؟؟؟

    چهار ماه اموزشی گذشت ...

 هر طور بود چهار ماه دوره اموزشی مون با هر بدبختی که بود پایان یافت . تنها خاطره ای که از این ایام برایم باقی مانده است .. یکی فرار بعضی از همدورهایم بود . طفلکی ها طاقت سختی ها را نداشته و با بریدن قسمتی از سیم خار دار دیوار شمالی پادگان ، خود را به درون کانال آبی که اغلب خشک بود انداخته و برای پرهیز از دیده شدن ، دولا دولا کانال را تا انتها طی کرده تابه خیابان اصلی رسیدند .. ! در همون روزگار که من هم دلم حسابی تنگ شده و کم مونده بود بریده و مثل خیلی ها فراری شوم ، دوستی با نصیحت ارزنده ای که کرد .. باعث شد نه تنها فرار نکرده بلکه با انگیزه بیشتر دوره شبانه روزی رو تحمل کنم .. او گفت : یک سال بخور نون و تره .. یک عمر بخور نون کره.. ! که منظور از یک سال ، همان ایام سخت شبانه روزی بود . دومین خاطره ام مربوط به فیلم " رگبار " بود که تازه اکران شده بود . و از اون جایی که از همون دوران جوانی عاشق فیلم و سینما بودم ، ریسک فرار رو قبول کرده و یک روز بعد از ظهر از همون راه کذایی کانال آب خودم رو به شهر رسوندم .. و با همون لباس آموزشی که شباهت زیادی به لباس سربازی داشت ، به دیدن فیلم رگبار در سینمایی که در خیابان کوکاکولا واقع شده بود ، رفتم . و شب هم با هزار ترس و لرز خودم رو به خوابگاه رسوندم .. البته هر چه خوشی کرده بودم از دماغ ام در آمد .. ! چون سوراخ سیم توری یا همون معبر فرار رو در تاریکی شب پیدا نمی کردم .. از همه مهم تر بعد از ساعت ۹ شب گشت مسلح نگهبانی می داد ..  هر لحظه آماده شنیدن  واژه ایست با صدای بلند بودم .. اما هر چه بود به خیر گذشت .. آخرین خاطره ای که از اون زمان در ذهن ام باقی مونده است .. گیر دادن دژبان به عکسی که در جیب ام بود ! قضیه از این قرار بود که با خواهر ناتنی ام به عکاسی محل رفته و با پوشاندن لباس نیروی هوایی به تن او ، به اصطلاح عکسی به یادگار انداختم .. از بدشانسی ام دژبان جلوی در که سرگرم بازرسی کیف ام بود ، آن را مشاهده کرده و حسابی گیر داده بود .. اما وقتی دیدم اصرار زیاد می کند باید این خانم را ببینم که چرا این جرم را مرتکب شده .. دوزاری ام افتاد که بدجنس هیز چشمش خواهرمون رو گرفته .. !! به همین دلیل یک دستی زده و بهش گفتم به ضد اطلاعات گزارش خواهم داد که شما به من گفتید خواهرم رو بیاورم .. !! حقه ام گرفت و طرف حسابی جا خورد .. و سریع ماجرا رو فیصله داد ...

  marshalads.gif

 مژده به علاقه مندان نمایش های هوایی  

aksonline-logo.gif 

سایت تخصصی عکس آنلاین افتتاح شد

 

مرکز اموزش های هوایی ...

با پایان دوره اموزشی و دریافت سردوشی ، اجازه پیدا کردیم  اونیفورم زیبای سرمه ای رنگ نیروی هوایی رو به تن کنیم .. و از شر لباس کار سربازی راحت شویم ! البته همه از قصرفیروزه به مرکز آموزش های هوایی منتقل شدیم .. منتها از بد شانسی برای اموزش زبان انگلیسی هر یک از ما به کلاسی جداگانه افتادیم .. !! و فقط در زنگ های تفریح یک دیگر را در محوطه آموزشگاه می دیدیم .. اما مثل قصرفیروزه اغلب اوقات را با هم می گذروندیم .. با اتمام کلاس های زبان ، برای اموزش اصول ابتدایی پرواز و هواپیما به مرکز آموزش خلبانی شهید ستاری فعلی ( که اون موقع پادگان شماره ۳ ) می نامیدند منتقل شدیم .. دیگه نه از ممد خبری داشتم و نه از قاطبه .. چون کلاس ها خیلی فشرده بود . و با پایان ساعات اداری به خونه می رفتیم . در همین آموزشگاه بود که هر از گاهی بچه های یکی دو کلاس را برای آزمون کنکور اعزام به خارج به مرکز اموزش های هوایی می فرستادند .. من هم بقدری بازیگوش و شیطون بودم که اصلآ امیدی به قبولی در " بیگ تست " رو نداشتم . و حتمآ در مطالب قبلی خوانده اید که چگونه الکی الکی در آزمون اعزام به آمریکا قبول شدم ( برای مشاهده مطلب اینجا را کلیک کنید ) . البته یکی دو ماه قبل از این که من به امریکا اعزام شوم ، شنیدم که ممد زودتر از بقیه به امریکا رفته است .. و من و قاطبه خیلی از این موضوع خوشحال بودیم . قسمت این بود نفر بعدی من باشم که کشور رو به مقصد آمریکا ترک می کنه ... وقتی به آمریکا رسیدم متوجه شدم ممد یک دوره از من جلوتر است .. ! و با ارتباطی که با هم پیدا کردیم ، مرتب جویای سلامتی اش بودم . قاطبه برای هر دوی ما نامه می نوشت .. آن جور که بویش می امد ، شانس حضور در آمریکای او متنفی شده و طفلک به عنوان افسر فنی در پایگاه یکم ترابری مشغول به خدمت است .. !

بازگشت به ایران ...

در یک چشم به هم زدن دوره اموزش های مختلف در آمریکا هم به پایان رسید . و در تمام مدت حضورم  جز اقوام و بستگان خودم ، قاطبه و ممد تنها کسانی بودند که با هم مکاتبه و نامه نگاری داشتیم . حتی یادمه قاطبه از من عینک خلبانی و شلوار جین خواسته بود که با دل و جون برایش خریدم . وقتی به ایران برگشتم و بعد از پایان مرخصی خودم رو به پایگاه یکم ترابری معرفی کردم .. خیلی زود قاطبه رو پیدا کردم . طفلک بعد از عدم قبولی در آزمون اعزام به خارج ، دوره تخصصی فنی اش را در داخل گذرونده و در نهایت به واحد سوخت هواپیما در پایگاه ما منتقل شده بود . نمی دونید چقدر ازدیدنش خوشحال شدم .. ! هنوز مجرد بود . او به خاطر نبوغ خاصی که داشت ، امار اغلب همدوره ها رو داشت ! ممد که دیگه جای خودش رو داشت . از قاطبه شنیدم که ممد به شیراز منتقل شده است . البته طبیعی بود . چون همان گونه که در خاطرات قدیمی ام توضیح دادم ، همه فارغ التحصیلان دوره دیده در امریکا رو به پایگاه هفتم ترابری شیراز منتقل کرده بودند .. و من ماشالله مداح با پارتی بازی که انجام داده بودیم، در تهران ماندگار شدیم .. اما همان طور که گفتم ممد شیراز افتاده بود .. ! یک روز قاطبه در حالی که مجله ای در دستش بود به خط پرواز سی - ۱۳۰ امده و مرا به گوشه ای کشانده و با شوقی خاص در حالی که مجله رو نشوم می داد ، گفت در باره بخش پیوند زندگی این مجله تا حالا چیزی شنیدی یا نه .. !!؟ گفتم .. پسره خل و چل مسلم است که نه .. !! مگه من دست و پا چلفتی ام که برای انتخاب همسر به این مجله مراجعه کنم .. !!؟ با حالتی بغض آلود گفت .. حالا ما دست و پا چلفتی شدیم .. !!؟ با شوخی و خنده گفتم مگه تو از این طریق دست به کار شدی .. با شرمساری گفت بله ...

ازدواج به سبک قرن بیستم .. !  

از اون جایی که من نزدیک ترین دوست قاطبه به شمار می امدم ، از همون ابتدا در همه مراحل ازدواج او  حضوری ملموس داشتم . روش کار به این صورت بود که افراد با درج مشخصات ظاهری و شغل و مقدار درآمد خود ، مشخصات همسر دلخواه خود رو با یک قطعه عکس به دفتر مجله جوانان ارسال می کردند .. در دفتر مجله بعد از بررسی مشخصات افراد ، واجدین شرایط رو به هم معرفی می کردند .. ! خب با این تفاسیر خیلی زود فرشته بخت و اقبال قاطبه به پرواز در امده و بهش خبر دادند که خود رو برای ملاقات با نخستین کاندیدای مجله اماده کند .. ! ظاهرآ در یک مرحله هم عکس های طرفین رو به آن ها نشان داده بودند .. روز قرار ، قاطبه از من هم خواهش کرد تا او را در این ملاقات همراهی کنم .. اون روز هر دوی ما حسابی تیپ زدیم .. ! راستش رو بخواهید شنیده بودم طرف هم با دوستش می آید .. ! البته به خاطر رشد موهای سرم ،دیگه مثل روزی که قرار بود به دیدن خواهر ممد بروم ، احساس تنفر شدید نمی کردم و با اعتماد به نفس به همراه قاطبه راهی شدم .. !! اگه اشتباه نکنم در یکی از دیسکو های خیابان شریعتی قرار ملاقات رو گذاشته بودیم . دختر ها زود تر تشریف اورده بودند ! من و قاطبه هم با به جای آوردن احترامات لازمه ، سر میز ان ها نشستیم ... مریم و شهین هر دو پرستار بودند . مریم خیلی راحت از خواسته هایش با قاطبه صحبت کرد .. یادمه اون زمان پرستاران بر عکس امروز جایگاه والایی نداشته و از شما چه پنهان زیاد خوشنام نبودند .. !! البته به نظر من تهمت ها و شایعاتی که به پرستاران می زدند واقعیت نداشته و ریشه در فرهنگ ما بود .. بگذریم . قاطبه هم احتمالآ با فشار خانواده اش تنها تقاضایش از مریم ، استعفاء از شغل پرستاری بعد از ازدواج بود .. !! که مورد قبول قرار گرفت .. بقیه خواست ها دارای اهمیت زیادی نبود .. و ان ها عاقبت به توافق رسیدند ...

 ازدواج قاطبه ...

 عاقبت آن دو با بر پایی جشنی مفصل زندگی مشترک خود را آغاز کردند .. من علاوه بر ساغدوشی ، مسئولیت عکسبرداری از مراسم عقد و عروسی رو هم به عهده داشتم . دوستان ببخشید مطلب خیلی طولانی شده و مجبورم کمی خلاصه تر ماجرا رو شرح دهم .. مریم همان جور که روز اول قول داده بود از شغل پرستاری کناری گیری کرد . زندگی شادی رو آغاز کرده بودند .. اولین فرزند آن ها پسر بود .. دقیقآ شبیه قاطبه .. چشمانی مشگی با موهای فرفری پر کلاغی .. قاطبه در محل کار خود هم پیشرفت قابل توجه ای کرده بود . او علاوه بر شغل اصلی خود ، در مقام افسر مسئول باشگاه افسران هم فعالیت می کرد .. به اصطلاح نانش در روغن بود .. ما هم هر وقت میهمان داشتیم .. یک راست به باشگاه افسران پایگاه رفته و  لذیذ ترین غذا ها رو خارج از نوبت دریافت می کردم . روز ها هم اگه صف نهار خوری شلوغ بود ، من به پایگاه شکاری امده و از در پشت به دفتر فرمانده باشگاه رفته و جاتون خالی با دوستانم همون جا غذا می خوردیم ... با وجودی که وضع مالی قاطبه الحمدالله عالی شده بود ، اما متآسفانه او یک عادت ناپسندی داشت که علی رغم نصیحت های برادرانه من ، جانش رو در ان راه گذاشت . بله او عادت داشت مثل داروخانه سیار در کیف سامسونت خود انواع مسکن ، چرک خشک کن ، آنتی بیوتیک ، آسپرین و بلانسبت هر کوفت و زهر ماری پیدا می شد .. !! گاهی که با همسرم به منزل ان ها می رفتیم ، بعد از شام همیشه یک مشت قرص می خورد .. !! حالا دیگه دارای سه فرزند شده بودند و به منازل سازمانی نقل و مکان کرده بودند و بلوک ان ها فاصله چندانی با ما نداشت .. اما او این عادت زشت خود را ترک نکرده و همانند یک پزشک برای همه دارو تجویز می کرد ...

 نقبی به گذشته ...

برای این که از سرگذشت تلخی که بر سر این یار و دوست قدیمی ام امده آگاه شوید ، مجبورم ابتدا نقبی به گذشته زده و از حادثه ای که برای او در زمانی که من در ایران نبودم ، اتفاق افتاده سخن بگویم . همان طور که عرض کردم طفلک محمد حسن یا بهتره هم چنان قاطبه خطاب اش کنم .. به عنوان افسر فنی در واحد سوخت هواپیما مشغول به کار می شود . بعد از چند سال به عنوان استاد در حال اموزش به پرسنل تازه وارد بود که .. به دلیل کوتاهی قد و سنگینی نازل کامیون حامل سوخت هواپیما ها ، ناگهان نازل از دستش رها شده و به ساق یکی از پاهایش برخورد کرده و سبب شکستن آن می شود . بیچاره قاطبه چندین ماه در بیمارستان نیروی هوایی بستری می شود و بعد از مدت با پلاتینی در پا از آن جا مرخص می شود .. این در حالی بود که من به خاطر دوری فاصله از آن بی خبر بودم . سال ها از این ماجرا گذشته بود .. و شاید هم از ان مدت به بعد قاطبه تبدیل به انباری از انواع دارو ها شده بود .. که گاه و بی گاه به هر بهانه ای دکتر رفته و یا دارو مصرف می کرد .. همان طور که گفتم به دلیل زحمات شبانه روزی که می کشید وضع زندگی اش خیلی عالی شده بود .. همسری فداکار و مهربان باعث شده بود که قاطبه همیشه خودش رو خوشبخت احساس کنه .. این اواخر خیلی هم چاق شده بود .. یادمه بهش گفتم قاطبه .. شعار فرزند کم تر زندگی بهتر را فراموش کردی .. که پشت سر هم بچه دار می شوید .. چهار تا پسر .. !! گفتم می دونم که به امید دختر دار شدن هی آمار رو زیاد می کنی ... اما دیگه بی خیال شو .. و او مثل همیشه می خندید .. و من به دوستی با او افتخار می کردم ...

 

نمونه نازل تانکر سوخت نیروی هوایی که باعث شکستن پای قاطبه شد .

آخرین دیدار با قاطبه ...

 بعد از انقلاب بود .. دقیقآ نمی دونم چه مدت از زمان جنگ گذشته بود ، که یک شب قاطبه به همراه خانواده اش برای صرف شام به همراه خانوادش خونه ما آمدند ... بعد از صرف شام قاطبه طبق معمول یک مشت قرص میل کرد .. طبق معمول دعوایش کردم ! اما مریم به من گفت : آقا بهروز این که چیزی نیست .. می دونی فردا قراره حسن برای عمل جراحی بیمارستان بره .. !!؟ با تعجب پرسیدم کدوم عمل جراحی ؟ این بار قاطبه به میان حرف همسرش پریده و گفت .. چیزی نیست  ..  منیسک پایم است . این آخرین عملی است که روی پایم انجام می دهم .. !! گفتم پسر خوب .. مگه خل شدی .. !!؟ کدوم ادم عاقلی بدون این که مشکلی داشته باشه می ره پای خودش رو به تیغ جراحی بسپاره .. !!؟ بعد در ادامه افزودم .. تو اصلآ از این که عمل جراحی رویت انجام دهند و قرص بخوری و امپول بزنی مثل این که خیلی خوشت می آید .. !! آخه کدوم جوون عاقل و سالمی مثل تو وقت و بی وقت به بهانه های واهی بیمارستان رفته و هر روز قرص می خوره .. !؟ در حالی که می خندید گفت .. قول می دهم این اخرین عمل جراحی ام باشد .. عمل سختی نیست ... فقط یک رگه .. ! خلاصه نه قاطبه ، نه من و خانواده اش هرگز پیش بینی نمی کردیم که ممکنه این آخرین دیدار ما باشد  .. و این شام اخر عزیز ترین دوستم به حساب می آید .. !! به هر حال اون شب بعد از کلی شوخی و سر به سر گذاشتن های فراوان ، با هم خداحافظی کرده و آن ها به خونه خودشون برگشتند . دو روز بعد بود که مریم به خط پرواز زنگ زد و خبر داد که حسن هنوز به هوش نیامده است .. ! من که از امور جراحی و مسایل بی هوشی هیچ اطلاعی نداشتم ، ابتدا زیاد متعجب نشدم .. وقتی دلیل آن را پرسیدم ، مریم گفت .. دکتر متخصص بی هوشی قبل از عمل فراموش کرده بود که کپسول اکسیژن رو چک کند .. و برای همین در حین عمل ، اکسیژن کافی به مغز نرسیده و طفلک حسن دچار ضایعه مغزی شده است .. !!

 پایان زندگی یک جوان ...

نمی دونم چند سال طول کشید .. ؟ ماه ها و سال های اول به امید خوب شدن مرتب دعایش می کردیم .. کسی باور نمی کرد جوانی صحیح و سالم صرفآ به خاطر قصور یک ناپزشک ان طوری مثل یک تیکه گوشت بی مصرف روی تخت گوشه بیمارستان افتاده باشد .. !!؟ من مرتب به او سر می زدم . چشمانش باز بود .. بدون هیچ حرکتی .. وقتی در همان حالت از خاطرات و شوخی هایی که با هم می کردیم به زبان می اوردم .. قطرات اشگ از چشمان مشگی اش جاری می شد .. به گفته پزشک معالج اش .. او همه چیز رو متوجه و درک می کرد .. ولی قادر به پاسخ و عکس العمل نبود ! حقب با دکتر بود . چون وقتی در اتاق بسته می شد یا با انعکاس هر صدای ناخواسته ، چشمانش واکنش نشان داده و مثل ادم های سالم می پرید .. !! بیچاره مریم  با وجود داشتن چهار فرزند قد و نیم قد همیشه بالای سر همسرش بود .. ! با نی آبمیوه و سوپ به گلویش واریز می کرد .. و اغلب شب ها در بیمارستان می ماند .. به گفته پزشکان متخصص هیچ امیدی به بهبودی او نبود .. او دچار فلج مغزی شده بود .. با وجود مراقبت های مریم .. طفلک حسن تمام بدنش دچار زخم های چرکین خونین شده بود . که علت ان را عدم حرکت اعلام کردند .. همه از او قطع امید کرده بودند .. علیرضا پسر بزرگ حسن کپی پدرش شده بود . ماشاالله قد کشیده و بزرگ شده بود . هر وقت می دیدمش بی اختیار یاد باباش می افتم .. یاد تمام خاطراتی که با هم داشتیم .. عاقبت مریم تصمیم گرفت به دلیل عدم رسیدگی مناسب در بیمارستان ، حسن را به خونه خودش برگرداند .. و چون خودش مدرک پرستاری داشت ، با درخواست او موافقت کرده و بنده خدا حسن به خونه خودش که روزگاری با عشق بنا نهاده بودش برگشت .. ماشین پژو خارجی اش که تازه خریده بود ، همین جوری خاک گرفته بود ...

و ...  

دقیقآ نمی دونم چه مدت حسن بی حس و بی حرکت در خانه اش افتاده بود .. ؟ فقط یادمه نزدیک عید بود که به درخواست خواهر مادر حسن ، به منزل آن ها در همان خیابان مختاری انتقال یافت .. بیچاره مادر با دیدن جگر گوشه اش چه زجری را متحمل می شد .. خدا می داند .. تا این که یک روز صبح زود مریم زنگ خونه ما رو زد .. از چشمان سرخ و پف کرده اش فهمیدم اتفاقی که منتظرش بودیم رخ داده است .. مریم گفت .. بهروز جان حسن ام رفت .. !! ( باور کنید الان هم گریه مجال نوشتن رو از من گرفته است .. ) باور کنید حال خودم رو نفهیمدم .. دو دستی کوبیدم به سرم و فریاد زدم قاطبه ... قاطبه عزیز و مهربانم .. قسمت این بود که در اوج موفقیت بروی ... باور کنید اگر چه می دونستم امیدی به بهبودش نیست .. اما امید داشتم .. امید یک معجزه .. پیشرفت علم .. با شنیدن خبر مرگ حسن کمرم شکست .. خیلی با هم صمیمی بودیم . بچه زجر کشیده و درستکاری بود .. خدا بیامرزدش .. با سرپرست قسمت اش و همکاران اداری اش خیلی صحبت کردم تا او را که در زمان جنگ بر اثر قصور الکی پزشکان جانش رو از دست داده ، شهید حساب اش کنند .. اما تمام دوندگی ها بی  نتیجه ماند .  الحمدالله خود حسن به اندازه کافی برای فرزندانش گذاشته بود . اولین کار حساب شده ای که مریم انجام داد ، خرید خانه به نام صغیر هایش بود . می دونستم با وجود جوانی تا پایان عمر به حسن وفادار خواهد ماند .. و طفلک برای احقاق حق و حقوق همسرش خیلی دوندگی کرد .. یادمه یک بار مریم را به زنده یاد تیمسار دادپی معرفی کردم .. بعدش خودم سکته کرده و بازنشسته شدم و دیگه از مریم خبری نشنیدم .. امیدوارم هر جا هستند سالم و تندرست باشند ...

سرنوشت یار دیگر ...

 همان طور که در بالا اشاره کردم ، ممد بعد از فارغ التحصیل شدن در آمریکا به شیراز منتقل شد . و سال ها از او بی خبر بودم .. سال ها بعد وقتی برای نخستین بار به ماموریت هفتگی شیراز اعزام شدم ، در اولین فرصتی که به دست اوردم ، سراغ ممد رو گرفتم .. و عاقبت پیدایش کردم . همان جور مثل سابق خوش تیپ و شاداب ... کلی با هم حرف زدیم .. و از خاطرات قدیم و امریکا با هم صحبت کردیم .. یادمه ممد همون موقع هم پرواز نمی کرد .. دلیل اش رو یادم نیست . فقط می دونم در آشیانه سی - ۱۳۰ کار می کرد ... به عبارتی گراند دایم شده بود . فکر کنم خودش هم زیاد دلش نمی خواست پرواز کند .. !! چون در تمام اون یک هفته ای که با هم بودیم ، هرگز سخنی دال بر تلاش او برای خروج از گراند نشنیدم .. ! خود من اگه برای یک هفته هم گراند می شدم .. فقط خواجه حافظ شیرازی بود که خبر از پرواز نکردن ام و دلایل پزشکی اش نداشت .. ! که اون هم مرده بود !! و گرنه همه با خبر می شدند .. اما ممد یک کلمه هم از اشتیاق اش از پرواز به زبان نیاورد .. به هر حال این گذشت .. و از اون جایی که من خیلی کم به ماموریت های شیراز می رفتم ، زیاد از حال و روز ممد خبر دار نبودم ... تا این که یک بار در مسیر کیش یا بندرعباس هواپیمایمان دچار وضعیت اضطراری شد .. و ما ترجیح دادیم در شیراز فرود آئیم . یادمه به محض نشستن و انجام کار های لازم برای تعمیر هواپیما ، یک راست به سمت آشیانه رفته تا از ممد بعد از مدت ها خبری بگیرم .. اما در محل کارش نبود .. ! وقتی سراغ اش رو از همکارانش گرفتم .. دیدم هر کدوم یک جور به من نگاه می کنند .. !! و از اون جایی که در مقطعی من با خودم لج کرده و سبیل هایم را پر پشت کرده بودم ، همکاراش با اشاره به سبیل ام یواشکی زیر لب با خود پچ پچ می کنند .. !! یعنی چه .. هیچ کسی پاسخ مناسبی به من نمی داد ولی در عوض همه سوال پیچ ام می کردند .. که با ممد چه نسبتی داری .. !!؟ از کی می شناسی و ...

خبری متآثر کننده ...

بالاخره شانس اورده و یکی از دوستان قدیمی ام رو پیدا کردم .. وقتی سراغ ممد رو ازش گرفته و دلیل چپ چپ نگاه کردن همکارانش رو پرسیدم .. پاسخی داد که کم مونده بود شوکه شوم .. !! او گفت مگه خبر نداری .. !!؟ گفتم چی رو .. !!؟ گفت جریان ممد رو ؟ گفتم نه .. اتفاقی افتاده .. چیزی شده است .. !!؟ طفلک دوستم با حجب و حیایی که داشت و از دوستی دیرینه ما اطلاع داشت .. به سختی کلامات را بیان می کرد .. و با هزار مکافات قضیه رو برایم تعریف کرد .. ! ماجرا به این صورت بوده است که یکی از پرسنل لات و گردن کلفت پایگاه که ظاهرآ انحراف جنسی داشته ، مدت ها دنبال طفلک ممد بوده تا به نیت پلید خود برسد .. !! و هر بار ممد بیچاره از دستش فرار می کنه .. تا این که ظاهرآ یک شب او را تنها گیر اورده ... و به نیت زشت خود می رسد .. ! بیچاره ممد از ناراحتی نمی دونه باید چه کار کنه .. لذا همون شبانه به افسر سر نگهبان مراجعه کرده و ماجرای عمل شنیع آن مردک بی شرف را بازگو می کند .. خلاصه بگیر و به بند آغاز شده و طرف رو دستگیر می کنند .. اما از بد شانسی ممد خبر عین بمب در پایگاه منفجر شده و همه از آن مطلع می شوند .. بیچاره ممد که هم بهش تجاوز شده و هم آبرویش این چنین در حد وسیع در پایگاه رفته بود .. بد جوری ضربه می خورد .. !! و مدت ها منزوی و خونه نشین می شود .. و برای این که دیده نشود ، در شیفت شب کار می کند .. خیلی دلم برای او سوخت .. اخه چرا باید در هتک حرمت یک انسانی همه دست به دست هم دهند .. !!؟ من سال ها با ممد رفیق بودم .. واقعآ انسانی پاک و با شرافتی بود . گناه او چهره زیبا و خوش تیپی اش بود . به خاطر هوس یک مرد بدجنس باید این جوری آبرویش رفته و منزوی شود ... !!

عاقبت سه یار ارتشی ...

اگر چه ممکنه مطلب این پست برای بعضی ها ملال اور و خسته کننده باشد .. که من از همه دوستان عذر خواهی می کنم .. اما تنها هدف من از بیان این ماجرا .. صرفآ ترسیم وقایع و اتفاقات چهار دهه قبل است . که ممکنه برای خیلی ها اموزنده باشه .. به عبارتی برشی بود از یک مقطع زندگی و پایان ان .. بگذریم .. اواخر جنگ بود که ممد رو برای فراموش کردن گذشته دردناک اش به تهران منتقل کردند .. کم تر کسی از گذشته او می دانست .. فقط تک و توکی از بچه های قدیمی خط پرواز در جریان مسئله او  بودند .. که ان ها هم به خاطر شخصیت پاک و بزرگواری که داشت ، هرگز لب به سخن باز نکردند. و ممد سال های پایان خدمت اش را در انبار خط پرواز در گمنامی گذروند .. به این ترتیب هر یک از این سه یار ارتشی سرنوشتی متفاوت را تجربه کردند .. محمد حسن ملقب به قاطبه به خاطر  سهل انگاری و قصور یک فرد بی مسئولیت ،  به زیر خروار ها خاک سرد رفت .. ممد پسر نجیب و خجالتی هم بعد از طی عالی ترین دوره ها در ایالت متحده آمریکا ، یک ساعت هم پرواز نکرده و به عنوان افسر فنی در آشیانه مشغول به کار شد که اون بلا رو به سرش اورده و باعث هتک آبرویش شدند .. نفر سوم من بودم که با تمام عشقی که به پرواز داشتم .. و سخت ترین ماموریت های جنگی را داوطلبانه و با دل و جان پیشقدم می شدم .. به خاطر سکته قلبی و عمل جراحی قلب باز که اون موقع در ایران انجام نمی شد ، به امید خوب شدن و پرواز های عاشقانه دلم رو به دست جراح سپردم .. اما علی رغم توفیق در عمل قلب ، به خاطر یک بند قانون .. از عشق ام جدایم کردند .. و با گذشت دو دهه از ان زمان با یاد اوری ان خاطرات به زندگی ام ادامه می دهم .. بله این بود سرگذشت متفاوت سه یار ارتشی ...

 

End-Text.jpg 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت  ۳ بامداد  به تاریخ بیست و ششم آذر ماه  ۱۳۸۸ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده آرشیو مطالب سایت اينجا رو كليك كنيد . همچنین برای مشاهده مطالب گذشته وبلاگ اینجا را کلیک کنید .
 
(2) ztdydlzmcqo2fkjwhto2-copy.jpg
    
 زير نظر : عليرضا صادقي
 
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد  
 

SA-7 Missile:

The SA-7 GRAIL (Strela-2) man-portable, shoulder-fired, low-altitude SAM system is similar to the US Army REDEYE, with a high explsive warhead and passive infrared homing guidance. The HN-5 ( Hong Nu = Red Cherry ) is an improved Chinese version with upgraded capabilities. The SA-7 was the first generation of Soviet man portable surface-to-air missiles. Although classed as "fire and forget" types, the missiles were easily overcome by solar heat and, when used in hilly terrain, by heat from the ground.The SA-7 seeker is fitted with a filter to reduce the effectiveness of decoying flares and to block IR emissions. The system consists of the missile (9K32 & 9K32M), a reloadable gripstock (9P54 & 9P54M), and a thermal battery (9B17). An identification friend or foe (IFF) system can be fitted to the operators helmet. Further, a supplementary early warning system consisting of a passive RF antenna and headphones can be used to provide early cue about the approach and rough direction of an enemy aircraft. Although the SA-7 is limited in range, speed, and altitude, it forces enemy pilots to fly above minimum radar limitations which results in detection and vulnerability to regimental and divisional air defense systems.The SA-7b, differs from the SA-7a primarily by using a boosted propellant charge to increase range and speed. The SA-7a had a slant range of 3.6 km and a kill zone between 15 and 1500 meters in altitude, with a speed of about 430 meters per second (Mach 1.4). The SA-7b has a slant range of about 4.2 km, a ceiling of about 2300 meters, and a speed of about 500 meters per second (Mach 1.75).Pakistan made a sample of this missile,namely,ANZA and also Egyptian made another sample ,namely,Ayn and Saqr.

Some Specification:Length (m) 1.47/Weight (kg) 4.71/Max. Range 5,500 meters/Min. Range 500 meters/Max. Altitude 4,500 meters/Min. Altitude 18 meters/Propulsion Solid fuel booster and solid fuel sustainer rocket motor/Guidance Passive IR homing device (operating in the medium IR range)

Source:www.fas.com BY:Alireza Sadeghi

 آپلود عکس

ترجمه فارسی:

موشک سام-7:

موشک سام 7 "گریل" (استرلا 2) موشکی قابل حمل توسط نفر و دوش پرتاب با کاربرد در ارتفاع پایین با سر جنگی با قابلیت انفجار بالا و سیستم

هدایت مادون قرمز غیر فعال است که شبیه نمونه آمریکایی آن بنام "ردیه" میباشد.موشک "اچ ان -5" (گیلاس قرمز) نسخه چینی بهبود یافته آن است.سام-7 نخستین نسل موشک زمین بهوای قابل حمل شوروی بود.اگرچه در رده موشکهای "شلیک کن و فراموش کن" میباشد اما بآسانی توسط گرمای خورشید و گرمای متصاعد از زمین نواحی تپه ای منحرف میشد.جستجوگر سام-7 توسط فیلتری پوشانده میشد که اثرات "فلیر"(گویهای آتشین گول زننده موشکهای حرارتی) و تابشهای مادون قرمز را کاهش میداد.سیستم شامل موشک-قبضه قابل بارگذاری و یک باتری حرارتی بوده و سیستم تشخیص دوست از دشمن (آی اف اف) روی کلاه کاربر آن قابل نصب است.بعدها یک سیستم هشدار زودهنگام شامل آنتن فرکانس رادیویی و هدفونهایی که میتوانست نزدیک شدن و جهت حرکت هواپیمای دشمن را مشخص کند روی آن تعبیه شد.اگرچه سام-7 از لحاظ برد و سرعت و ارتفاع محدود بود باعث مجبور کردن هواپیمای دشمن به پرواز در بالای مینیمم حد امواج رادار میشد که باعث تشخیص و آسیب پذیری آن برای یگانهای دفاع هوایی میگردید.سام-7 بی با سام-7 آ در استفاده از یک سیستم کمکی جلوبرنده متفاوت است که باعث افزایش برد و سرعت موشک میشود.سام-7 آ بردی حدود 3.6 کیلومتر با ارتفاع مخربی حدود 15 تا 1500 متر و سرعتی معادل 430 متر در ثانیه(1.4 ماخ) بود.سام-7 بی بردی در حدود 4.2 کیلومتر -سقف پرواز 2300 مترو سرعتی معادل 500 متر در ثانیه (1.75 ماخ) داشت.پاکستان نمونه از آنرا بنام "انزا" تولید کرد و مصر نیز نمونه دیگری را بنام "آین و سخر" ساخت.برخی خصوصیات:طول:1.47 متر/وزن:4.71 کیلوگرم/حداکثر برد:5500 متر/حداقل برد:500 متر/حداکثر ارتفاع:4500 متر/حداقل ارتفاع:18 متر/جلوبرندگی:سوخت جامد در موتور کمکی و پایدار/هدایت:مادون قرمز غیر فعال(در محدوده مادون قرمز متوسط)

منبع:www.fas.com گردآوری وترجمه:علیرضا صادقی

اولین همایش عمومی " کانون هوانوردی ایران "

rtmvgu1lhcrf4v1r0131.jpg

 

xe0lawd3sww11ui5iqm53.jpg

Rhokond.gif

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

    24b6zr6.jpg

    (2) Next.jpgSmall---2.jpg

     
     
    نقد و بررسی سریال " گمشدگان " و اهداف پنهان آن
  • تصاویر مستند از یک سانحه  ،به روایت نشنال جئوگرافیک

    نگاهی به زندگی سر گروهبان فاطی ..!!

  •  کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر

     ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!

     خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !! 

     و ....

    image006.gif

     
  • - تعداد بازديد
  • 17014
  • مرتبه

    نظرات

    داداش خیلی بی مرامی
    میگی چرا؟ اگه من رفیق ممد بودم و قرار بود به همشیرش مزدوج بشم ، اون لاته را گیر می آوردم و تا ....
    از سرنوشت لاته چیزی نگفتی ولی در عجبم که چرا نمیدونی اون لاته در بچگی ..... تا
    بای بای داداش - بدت نیاد از داشت ، یهو غیرتی شدیم به مولا
    پاسخ
    داش علی جان عزیزم
    نداشتیم ها .. !! البته من هم بیشتر از شما اعصابم خرد شده و به اصطلاح غیرتی شدم .. اما به اطلاع می رسونم .. اون نامرد همون شب دستگیر می شود .. اما این که چرا از سرنوشت اون بدجنس لات چیزی ننوشتم .. عرض می کنم .. اولآ من از ماجرای ممد بعد از چندین ماه مطلع شدم .. !! چون همان گونه که عرض کردم ممد در شیراز خدمت می کرد و من در تهران .. !! تازه اون روز هم اتفاقی به من ماموریت هفتگی شیراز خورد .. مورد بعدی این که همان گونه که در بالا اشاره کردم .. همان شب دستگیر شده بود .. و مقررات ارتش رو می دونی .. معمولآ اطلاعات هویتی مجرم و زندانی را به غریبه حتی آشنا هم نمی دهند .. !! چه برسه که من همه را گیر اورده و منتظر می ماندم انتقام بگیرم .. !! ممد بعد از چند سال .. در زمان جنگ بود که به تهران منتقل شد .. اما داش علی جان نازنین .. به شما صادقانه توصیه می کنم .. مراعات ادب و احترام رو در همه جا رعایت فرمایید .. توهین ان هم به صورت زننده اصلآ در شآن و منزلت یک جوان غیرتمند ایرانی نیست .. حق داری ناراحت و به قول خودت غیرتی بشی .. اما سعی نکن با به کار بردن الفاظ رکیک ارزش کارت رو از بین ببری .. با عرض پوزش من توهین ها را حذف کردم .. و علت این که کل کامنت شما را حذف نکردم .. این است که می دونم جوان بسیار عزیز و با شخصیتی هستی .. و یک لحظه جوش اوردی .. ممنون از شما

    سلام
    برای کسانی که از دنیا رفتن طلب مغفرت و برای شما و سایر همکاران شما آرزوی سلامتی دارم
    شاید اگر می تونستین بازم پرواز کنین ما با شما آشنا نمی شدیم
    خیلی ها در جنگ کارهای مهمی کردن که ما حتی اسمی از اونا نداریم
    چون هیچوقت نبودن تا خاطراتشونو برای ما تعریف کنن
    این نوع خاطرات فقط یه مطلب شخصی نیست . به نظر من امثال شما وظیفه دارن به نسل بعد خبر بدن که افرادی مثل اون استوار یا کسای دیگه چطور از جون خودشون برای ایران هزینه کردن
    بنا براین ناراحت نشین اگه بگم از اینکه دیگه پرواز نمی کنین خوشحالم
    پاسخ
    شهاب عزیز و نازنین
    با تشکر از شما و تحلیل زیبای شما .. واقعیت همین است که می فرمایید
    من خودم بار ها به جوانانی که اعلام می کردند .. عاشق خلبانی بوده ولی سرنوشت ان ها را به مشاغلی دیگر وا داشته بود ، می گفتم : هدف خدمت به هموطنان است . و من این گفته را اکنون با تمام وجودم حس می کنم .. درسته اگه پرواز می رفتم .. امکان نداشت حتی فرصت کنم یک خط بنویسم .. اما الان همان لذتی را که از پرواز می بردم ، با درج خاطرات و ارتباط با جوانان و هموطنان حتی بیشتر از ان را اکنون می برم .. چون وقتی هدف خدمت باشه .. آدم می تواند در بخش های مختلفی مثمر ثمر باشد
    ممنون از شما

    آقای مدرسی عزیز می توانم یک درخواست از شما داشته باشم .
    جداول در قسمت کامنتها درست نمایش داده نمی شوند .
    دلیلش این است که باید تگ های
    html
    در قسمت ترجیحات ،
    قسمت محدودکردن تگ های آن
    استفاده از تنظیمات من
    table border dir width,tr height width,col width,td height width,a href,b,i,br/,p,strong,em,ul,ol,li,blockquote,pre


    وارد شود (خط بالا را کپی کنید و در آنجا پیست کنید) این خط تگهای لازم برای درج جداول که برای افزایش مخاطبان و بازدیدکنندگان شما لازم می باشد را می دهد .
    اگر امشب آنرا درست کردید می توانم جدول نیز به کامنتهایم در سایت پرمخاطب شما اضافه کنم .
    با تشکر فراوان از لطف بیکران شما عزیز بزرگوار
    پاسخ
    دختر عزیز و نازنینم سارا جان
    بی نهایت از توجه و دقت نظر شما سپاسگزارم
    راستش رو بخواهی .. من چیزی از این مسایل و جداولی که فرمودید ، وارد نیستم .. چون طراحی و پشتیبانی به عهده دوست عزیزی به نام آقای امیر عظمتی است .. من با اجازه شما همین کامنت را به ایشان ای میل می کنم .. تا اگه صلاح دونست ، تغیرات را اجرا کند .
    ممنون از مهر و محبت شما دختر نازنینم

    سلام به استاد عزيزم
    ممنون كه زحمت مي كشيد
    خيلي وقت بود كامنت نمي زاشتم ولي هميشه مطالب رو مي خوندم فونت فارسي كيبوردم مورد داره
    مثل هميشه عالييييي و اموزنده
    دوستون دارم سلامت باشيد
    پاسخ
    ممنونم طناز جان عزیزم
    از این که بعد از مدت ها سنت شکنی کرده و زحمت درج کامنت را کشیدی .. سپاسگزارم . طناز جان خیلی خوشحالم کردی عزیزم .. امیدوارم هر چه زودتر مشکل کیبورد سیستم ات برطرف بشه .. ممنون از حضورت
    من هم دوستت دارم دخترم

    سلام
    تولد تولد تولدت مبارك
    بيا شمعهارو فوت كن كه 100 سال زنده باشي
    ببخشيدها نتونستم تحمل كنم گفتم زودتر بگم
    پاسخ
    ممنون آرش جان .. شما خیلی به بنده لطف داری
    از این که این همه حواس ات به جزئیات است ، سپاسگزرام
    امیدوارم لیاقت دوستی با شما عزیزان رو داشته باشم
    ممنون از شما

    با سلام حضور جناب مدرسی عزیز و دوست داشتنی امیدوارم همیشه سرحال و سرزنده باشید شرمنده که کمتر به سایت سرمیزنم ولی مطالب رو دنبال می کنم بدجوری سرم شلوغ کار و گرفتاری های روزمره زندگی است امیدوارم هرچه زودتر سلامتی و نشاط قبل را بازیابید و مثل سابق سرحال و سرزنده باشید راستی تولدتون رو هم پیشاپیش تبریک می گم امیدوارم صد سال زنده باشید سلام من را به خانواده محترم برسانید.
    یا حق
    پاسخ
    جعفر خان نازنین
    خیلی خیلی از شما دوست بزرگوارم سپاسگزارم .. که با وجود گرفتاری و ماموریت های خارج از مرکز ، همیشه به بنده لطف و محبت داری
    امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی . مممنونم جعفر خان از همه ابراز محبت های شما

    سلام عمو جان

    عمو جان خیلی‌ وقت فرصت نداشتم که حالی‌ از شما بپرسم . اما همیشه مطالب قشنگتون رو می‌خونم .

    تولدتون مبارک باشه

    به امید اینکه صد‌ها سال زنده باشین

    دوستتون داریم ...
    پاسخ
    آروین عزیزم
    بسیار سپاسگزارم .. شما یاران همدل همیشه من را شرمنده محبت های خودتون می کنید .. ممنون از شما
    سپاس از این همه عشق و محبت

    آقا بهروز خوش تيپ (پيرمرد سابق)
    سلام
    اميدوارم حال خودت و عينكت رديف باشه و كسالت از شما دور باشد. دليل اينكه دوباره كامنت گذاشتم اينه كه مي خواستم تولدت رو تبريك بگم و ارزو كنم سالهاي زيادي در كنار خانواده عمري با عزت داشته باشي. من فردا دوباره عازم ماموريتم، واسه همين الان تبريك گفتم.
    شاد و سلامت و پيروز باشيد
    ارادتمند همه خوش تيپ ها
    پاسخ
    فدای شما دوست نازنین بچه آبادانی ام بشم
    قربون مرام هر چه بچه آبادان با صفا مثل شماست
    رضا جان .. خدا پشت و پناهت باشه .. مواظب خودت باش
    ممنون از مهر و محبتی که به بنده داری

    عمو بهروز تولدت مبارک ;))
    پاسخ
    ماهی جان نازنین
    ممنون از شما
    خیلی خوشحالم کردی .. فدای شما دوست نازنین
    ممنون از این همه مهر و محبت

    درباره من
    سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم
    عمو تولدت مبارک

    با سلام
    آقا حقیقتش من همیشه وبلاک رو می خوندم و این اولین بارمه سایت رو میبینم. مثل اینکه حضور دوستان اینجا بیشتره و محیط هم بهتره...
    خیلی مخلصیم...
    اینشا الله شما رو در نمایشگاه زیارت کنیم.اگه ممکنه در باره ی نمایشگاه هم توضیح بدید0
    تولدتون هم مبارک...(یه ماچ محکم..)

    درود.
    مخلص آقا مدرسی عزیز.
    متأسفانه تو این چند ماهه به دلایلی خیلی کم موفق شدم سر بزنم به سایت، کلی از پست‌های شما عقب افتادم...
    اما اگه چند قرن هم از سایت دور باشم باعث نمی‌شه به یادتون نباشم. ;)

    راستی، اومدم بگم تولدتون مبارک!

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35