داستان سه دوست در ارتش شاهنشاهی

" ماجرای سه یار ارتشی " نه قصه است .. نه خاطره بلکه ماجرای واقعی از زندگی سه یار صمیمی است که دست سرنوشت ان ها را در دهه پنجاه خورشیدی به ارتش شاهنشاهی کشانده بود ... دست تقدیر برای هر یک از آن ها پایان متفاوتی رو در نظر گرفته بود . که علی رغم کشدار و طولانی بودن ان صرفآ با هدف ترسیم چهره جامعه بیان گردیده است . امید است مورد پند و عبرت همه دوستان جوان ام قرار گیرد .. که زندگی بازی نیست ... و هر آن اتفاق پیش بینی نشده ای مسیر زندگی رو تغیر می دهد .. و تنها نام نیک و خدمت به مردم ماندگار می شود ..
از همه دوستان به خاطر تآخیر در پاسخ به کامنت و ای میل ها صمیمانه عذر خواهی می کنم . وضعیت جسمانی ام به امید خداوند و دعای خیر شما یاران همدل و صمیمی در حال بهبود است .. و اواخر دوره نقاهت ام رو طی می کنم .. دیروز به دیدار نوه هایم رفتم .. اما به خاطر تعهدی که به شما عزیزان داشتم سریع مراجعه کرده تا لااقل با اتمام این پست متفاوت .. یادی از گذشته و دوستان قدیمی ام کنم . با تشکر از یکایک شما دوستان با وفا .. ضمنآ در پاسخ به پرسش ان عده از عزیزانی که در باره نمایشگاه هوایی تهران پرسیده بودند .. با قاطعیت اعلام می کنم با استعانت از خداوند حتمآ در تاریخ مقرر برگزار خواهد شد .. و سایت بنده هم غرفه ای در آن نمایشگاه به عنوان یکی از حامیان اصلی خواهد داشت .. ضمنآ بزودی پست مستقلی در باره این نمایشگاه در دیدار و گفت و گو با دبیر محترم آن جناب آرمان بیات منتشر خواهم کرد .. در ضمن اخبار نمایشگاه را در سایت آن جستجو فرمایید .


![]()

نقبی به گذشته ...
هیچ گاه شور عشقی که برای بر تن کردن اونیفورم نیروی هوایی داشتم رو فراموش نمی کنم . سه سالی بود که خانه پدری را به خاطر ادامه تحصیل ترک کرده و از پادگان قوشچی به تهران آمده بودم . و به همراه مادر بزرگ و عمه ام در چهارراه نواب - مرتضوی کوچه شاهین سکنی گزیده بودیم . در همان عالم جوانی وقتی متوجه شدم پیرزن همسایه مون تنها آرزویش در این دنیا رفتن به مشهد و زیارت امام رضا ( ع ) است .. نذر کردم اگه وارد ارتش شدم با اولین حقوق ام او را به مشهد بفرستم . در همان زمان پدرم هم برای تحقق آرزوی فرزندش بی کار ننشسته و با خواهش از تنی چند از فرماندهان به اصطلاح برایم توصیه گرفته بود .. !! اخه اون موقع هم پارتی بازی رواج داشت . یادمه یادداشت خطاب به تیمسار کمپانی فرمانده مرکز آموزش های هوایی بود . که آن را به دست باغبان باشی معروف که فکر می کنم رئیس دفترش بود ، دادم . ولی خب نه دعای آن پیرزن و نه توصیه پدرم باعث قبولی ام در ارتش شاهنشاهی شد .. !! چون شرایط لازم رو داشتم و در همه آزمایشات و معاینات پزشکی با اقتدار کامل قبول شده بودم .. ! به هر حال برای حفظ ظاهر هم که شده خود رو مدیون هر دوی ان ها جلوه می دادم زمان به سرعت سپری می شد ... تا این که تاریخ دریافت لباس اعلام شد .
یادی از اون زمان ...
در اواخر دهه چهل خورشیدی یا اوایل دهه پنجاه اطلاع رسانی به شکل امروز نبود تا متقاضی با ورود به سایت و جستجو پاسخ مورد نظرش رو پیدا کند ..! تمام اطلاعات مربوط به استخدام رو در تابلوی شیشه ای که به دیوار شمالی مرکز آموزش های هوایی نصب شده بود ، الصاق می شد و متقاضی بایستی حتمآ حضوری خودش رو به اون جا می رسوند .. ! به هر حال وقتی نام خود را در لیست قبول شدگان دیدم ، در همان تابلو تاریخ زمان مراجعه برای دریافت لباس تعین شده بود . انگار همین دیروز بود ..یادمه تازه مادرم رو بر حسب اتفاق پیدا کرده بودم . علاوه بر ان از این که صاحب برادرها و خواهر جدیدی شده بودم ، خیلی خوشحال بودم . طفلک مادرم با گذاشتن پول در جیب ام سعی می کرد محبت اش رو نشون بده .. ! در خاطرات قدیمی نوشته بودم که اون موقع موی بلند به تبعیت از گروه " بیتل " ها در بین جوانان مد شده بود و من ندید بدید هم موهایم رو حسابی بلند کرده بودم .. !! چقدر برایم دل کندن از موهایم سخت بود .. !! در محله مادرم یعنی خیابان جیحون یک روز مونده که لباس ارتش رو بر تن کنم ،همه را از ته تراشیدم .. ! و اگه اشتباه نکنم سال ها در صندوقچه قدیمی مادر بزرگم نگهداری می شد .. !! عاقبت روز موعود فرا رسیده و در تاریخ مقرر مجدد به مرکز اموزش ها رفته و لباس کار آبی رنگ ، پوتین و سایر ملزومات رو تحویل گرفتم .. در همان روز به دست هر یک از ما یک لیستی دادند که باید از چهار راه حسن آباد خریداری می کردیم .. !!
یک هفته فرصت ...
وقتی با اشتیاق غیر قابل تصوری لباس کار رو که بیشتر شبیه لباس سربازی بود تحویل گرفتم ، به ما گفتند هفته بعد با پوشیدن لباس ، صبح زود خودمون رو به پادگان اموزشی قصرفیروزه معرفی کنیم .. همان روز غروب با پولی که مادرم داده بود ، ملزوماتی که بایستی با خودم به پایگاه می بردم را خریداری کردم .. یک حوله آبی رنگ ، آینه گرد محدب و مقعر ، خود تراش معمولی با تیغ سوسمار نشان ، یک ساک بزرگ آبی رنگ ( بدون هیچ آرم و نشانی بر روی ان ) ، قاشق و چنگالی که به هم قفل می شدند به همراه کارد مخصوص ، یک گلدان کوچک شیشه ای به همراه چند شاخه گل مصنوعی ، آرم فلزی برای جلوی کلاه ، سردوشی آبی رنگ با منگوله های طلایی ، لیوان آبخوری ، خمیر دندان و مسواک ، آرم طلایی نیروی هوایی برای روی بازو ، مدالیوم مخصوص نیروی هوایی ، یک دفترچه جیبی ( برای درج مرخصی ها ) ، دوختن شماره پارچه ای " ۷۰۱ " بر روی یقه ها ( که نشان دهنده گردان ما بود ) ، یک قالب صابون به همراه جا صابونی آبی رنگ ، یک بسته شمع جامد ( جهت گل انداختن موزائیک ها ) ، یک قوطی واکس مشکی به همراه دو فرچه مخصوص زدن واکس ، یک شیشه ادکلن ، یک قوطی اسپری خوشبو کننده ، دو عدد کش حلقوی ( برای پاچه شلوار ) و ... اقلام دیگری که شاید یادم رفته باشد .. ! همه این اجناس در چهار راه حسن آباد موجود بود ... و همان شب عمه ام با چه ذوق و سلیقه ای آرم ها و سروشی ها رو به روی لباس ام دوخت . و با سلیقه خاصی ساک ام را چیدم . هر روز در خانه لباس را پوشیده و جلوی آینه می ایستادم .. ! و منتظر روز تعین شده بودم ..
زمستان سال ۱۳۵۰
آخرین شبی که هنوز نظامی محسوب نمی شدم اقوام و آشنایان برایم به اصطلاح " گود بای پارتی " ترتیب داده بودند .. ! و من وسایلم را هم همراه خود بردم تا صبح زود از همان جا به پادگان بروم . برف شدیدی در تهران باریده بود ... و من از ان می ترسیدم که به موقع نرسم .. !! اون شب شاید از دلهره یا ذوق اصلآ در زیر کرسی گرم و نرم خواب به چشمانم راه نیافت .. ! خونه پسر عمویم در چهار راه " گلی " چند تقاطع پائین تر از منزل مادرم قرار داشت . ساعت چهار صبح بیدار شده و با عجله مشغول پوشیدن لباس هایم شدم .. اصلآ میل به خوردن صبحانه نداشتم .. ! بیچاره عمه ام آینه قرآن رو از قبل آماده کرده بود .. به ما گفته بودند لباس متفرقه حق نداریم بپوشیم .. ! و آن لباس های ارتشی به حد کافی گرم نبود ! به هر حال اولین دستور نظامی رو باید اطاعت می کردیم .. ! با گذشتن از زیر سینی آینه و قران در حالی که اشگ در چشمانم نشسته بود ، به سوی سرنوشت ام حرکت کردم .. دوان دوان خودم رو به ایستگاه اتوبوس رسوندم اولین اتوبوس دو طبقه شرکت واحد ساعت چهار و نیم صبح به مقصد پارک شهر حرکت می کرد .. مسافران اولین سرویس اغلب کارگران شهرداری ، فروشندگان بلیط واحد بودند .. همه به من جوانی که حتی سبیل بر پشت لبم سبز نشده بود احترام خاص قائل بودند .. طاقت خیره شدن نگاه های همان تک و توک مسافران رو نداشتم .. !! انگاری ژنرالی سوار اتوبوس شده است .. ! ماشین سر ساعت حرکت کرد .. در ایستگاه پارک شهر پیاده شده و دوان دوان خودم رو به میدان توپخانه رسوندم و سراغ اتوبوس های میدان بهارستان رو گرفتم .. هنوز هوا تاریک بود .. سرما غوغا می کرد ولی اصلآ احساس نمی کردم ... ! دقایقی بعد درون اتوبوس های بهارستان بودم .. مرتب چشمم به ساعت " سیکو " مچی ام بود . سومین اتوبوس مرا به انتهای خیابان نیروی هوایی می رساند .. اصلآ به این منطقه آشنا نبودم .. آدرسی که به ما داده بودند را به راننده نشون داده و خواهش کردم مرا سر ایستگاه رودخانه پیاده کند .. به ما گفته بودند در ان جا منتظر سواری های خطی باشیم .. طولی نکشید که یک سواری بنز ۱۸۰ اول رودخونه توقف کرد .. ! من نفر سوم بودم . از راننده سواری هم خواهش کردم جلوی پادگان قصر فیروزه پیاده ام کنه .. قرارمون ساعت شش و نیم صبح بود .. ولی من حدود یک ربع مونده به شش اون جا بودم .. و مثل ادمای غریب تنها یک گوشه ایستاده بودم ... !!
آشنایی با همدوره ها ....
نمی دونم چرا مثل بچه ننه ها بغض ام گرفته بود .. !! یک لحظه دلم برای همه تنگ شد ..! یواش یواش سرمای استخوان سوز رو حس کردم .. یواش یواش سرکله بچه ها پیدا شد .. به صورت دسته های سه چهار نفری دور هم جمع شده بودند .. بعضی ها هم اتش روشن کرده بودند .. در تاریکی بامداد هیچ یک از چهره ها برایم آشنا نبود .. ! تا این که سرو کله یکی که می شناختم پیدا شد .. او هم با چشمان سیاه براق اش من رو شناخت .. با خنده پرسید ..بچه چرا اتش روشن نکردی .. !!؟ و بدون این که منتظر پاسخ ام باشد .. سریع از اطراف رودخانه کلی چوب خشک جمع کرده و تلی از اتش برافروخت .. !! سو سوی نور زرد اتش همزمان با نیرویی که به من می داد ، چهره فردی را که در صف های طولانی با هم سلام و علیک کرده بودیم رو شناختم .. روم نشد نام او رو بپرسم .. اما خودش انگار ذهن ام رو خونده باشه .. گفت : محمد حسن - پ هستم .. ! و من هم نام ام رو بهش گفتم .. بچه بسیار خونگرمی بود .. همان سلام علیک دوران استخدام در مرکز اموزش ها ، اینک ما را به دو یار مهربان تبدیل کرده بود .. ! انگار بیست سال بود من رو می شناخت .. خیلی خونگرم بود . با وجود قد کوتاهی که داشت ، خیلی فرز و زرنگ بود .. چهره سبزه با چشمانی مشگی پر کلاغی اش او رو خیلی صمیمی و مهربان نشون می داد .. مدام به دنبال چهره های آشنا می گشت .. تا این که پسرکی رنگ پریده با چهره ای سفید و لاغر از تاکسی پیاده شد .. محمد حسن با نواختن سوتی بلند او را به سمت ما دعوت کرد .. قبلآ ندیده بودمش . ظاهرآ در همان دوران طولانی استخدام با هم سلام و علیک پیدا کرده بودند .. او را به من معرفی کرد .. اسم اش " محمد - ش " بود . بد جوری می لرزید .. معلوم بود طاقت سرما رو نداره . تا روشن شدن هوا چند نفری هم به جمع ما پیوستند .. ولی تنها ما سه نفر با هم صمیمی شده بودیم .. انتظار داشتم ساعت شش و نیم طبق وعده ای که داده بودند ... نماینده نیروی هوایی سرو کله اش پیدا شود .. اما تا ده دقیقه به هفت صبح هیچ خبری نشد .. !!
اولین روز خدمت ..
اون روز تا نزدیکی های ظهر برنامه کسل کننده حضور و غیاب ، تقسیم بندی گروهان ها ، معرفی سر گروهبان ها و ارشد های پادگان و تذکر مقررات ارتش بود . اولین قانونی که سعی می کردند به ما تفهیم کنند این بود .. ( ارتش چرا نداره .. !! ) من که از بچگی در ارتش ان هم نیروی زمینی و در خانه های سازمانی پادگان های نظامی بزرگ شده بودم ، نخستین بار بود که با چنین جمله ای مواجه می شدم .. !! از همون روز نخست ما سه نفر همه جا کنار هم بودیم .. شانس اوردیم که هر سه در یک گروهان هم افتادیم .. ! گروهان یکم گردان ۷۰۱ .. نام فرمانده گروهان ما ستوان یکم نوش آفرین بود ! نسبت به سه گروهان دیگر او از همه مهربان و مودّب تر بود . ترجیح بند جملاتش .. عزیزان من بود . در حالی که فرمانده گروهان چهار که افسری به نام " باستان مهر " بود ، حرف معمولی اش توهین به عمه پرسنل بود .. ! عمه فلان فلان شده ... !! خدا رو شکر هم عمه ام پیر بود و هم جمعی گروهان چهارم نبودم .. وگرنه نمی دونم چه اتفاقی رخ می داد .. !!؟ ( البته آب از آب تکان نمی خورد .. !! چشمک ) جاتون خالی نهار اولین روز حضورمون ، آبگوشت بود با نان مخصوص سربازی و پیاز خیلی خوشمزه بود .. من همیشه آبگوشت های سرباز خانه را دوست دارم .. ! ولی تا دلتون بخواد از قرمه سبزی متنفرم .. چه در خونه و چه در بیرون و پادگان .. !! بیش از سی و سه ساله با همسرم ازدواج کردم .. هرگز این غذا رو برایم درست نکرده است .. !! البته تا یادم نرفته بگم .. از اون جایی که ادم بسیار معاشرتی بودم ، در طول دوره اموزشی دوستان صمیمی متعدد دیگری هم پیدا کردم .. که سرگذشت احمد رو در یکی از مطالب قدیمی نقل کرده ام .. ! بگذریم . همون روز اعلام کردند که در طول چهار ماه دوره آموزشی که اصطلاحآ ( پی ام تی ) می نامیدند ؛ از مرخصی خبری نیست .. فقط هفته نخست برای تنظیم اندازه پالتوی زمستانی که همان روز غروب تحویل مون دادند ، به ما مرخصی خواهند داد .. ! قیافه محمد حسن با اون قد کوتاه در پالتوی بزرگ خیلی خنده دار شده بود .. عین کلاغ شده بود .. شاید هم مترسک .. !! و من و ممد چقدر به پالتوی او می خندیدیم .. !!!
نوذر آزادی ، هنرمند مطرح
اون ایام با وجودی که تلویزیون وسیله ای اشرافی محسوب شده و در هر خانواده ای یافت نمی شد . اما مردم با اشتیاق سریال های داخلی و خارجی آن را با اشتیاق دنبال می کردند .. در همون سال ها هنرمندی به نام " نوذر آزادی " با گروه پرویز صیاد و صمد به جامعه هنری معرفی شد . و به دلیل مهارت در بیان انواع لهجه ها و بهره گیری مناسب از ممیک دهان و ابرو و به طور کلی چهره ، خیلی زود معروف و محبوب همگان شد . اجرای کاراکتر معروف " قاطبه " در شو های طنز تلویزیونی و سریال ها شاد از جمله " کاف شو " ، " اختاپوس " ، " ایتالیا ایتالیا " و .... برای او محبوبیت فراوان به ارمغان آورد . و خیلی از دیالوگ های او تکیه کلام جوانان و مردم عامی شده بود .. ! شباهت عجیب " محمد حسن " به نوذر آزادی باعث شد که در همان روز نخست نام " قاطبه " رو بر روی وی نهادم ! باور کنید طوری این نام با او عجین شده بود که همیشه با این نام خطاب اش می کردم .. و طفلک تا دم مرگ پذیرفته بود . بگذریم .. روز نخست همه را در سالن بزرگ آسایشگاه دور هم جمع کردند . ابتدا ارشد گروهان از ما پرسید .. کدام یک از شما خدمت سربازی رفته یا نیمه تمام رها کرده است .. !!؟ خیلی ها از ترس جواب ندادند .. !! دوزاری ام افتاد این پرسش ها برای انتخاب ارشد و منشی و انبار دار و مسئول شوفاژخانه و نهار خوری و غیره است .. !! یواشکی به قاطبه ندا دادم . پرسش بعدی در مورد توانمندی های افراد بود .. دستم رو بلند کرده و گفتم ... خط فارسی زیبایی دارم ، از کودکی در پادگان های نظامی بزرگ شده ام و تایپ ماشین نویسی هم یک دستی بلدم .. !!! سریع نام ام رو یادداشت کردند .. قاطبه هم دست بلند کرده و گفت .. من از بچگی چون پدر نداشتم در بازار و حجره های ان کار های گوناگونی کرده ام .. و به خیلی چیزها وارد هستم .. خدا رو شکر اسم او را هم نوشتند .. هرچه به ممد گفتیم خره تو هم چیزی بگو .. مثل دختر ها سرخ شده بود و یواشکی گفت .. آخه من کاری از دستم بر نمی آید .. !!
انتصاب من و قاطبه ...
ساعتی بعد بچه ها رو برای استراحت به داخل آسایشگاه راهنمایی کردند اما من و قاطبه و چند نفر دیگر که اسامی آن ها هم یادداشت شده بود ، در جای خود نگه داشتند . ابتدا با دادن کاغذی به دستم از من خواستند متنی را با خط خوش بنویسم .. بدون ترس و اضطراب این کار رو براشون خیلی سریع انجام دادم .. ! هنوز به خط دوم نرسیده بودم که ارشد با صدای نتراشیده و نخراشیده اش گفت .. از امروز مسئولیت منشی گروهان با تو .. ! خیلی خوشحال شدم . می دونستم از نگهبانی و مشق نظامی معاف شده ام .. ! به قاطبه گفتند انبار کل هم به عهده تو .. !! خیالم از بابت او هم آسوده شد .. برای بقیه هم مشاغلی چون مسئول غذا ، شوفاژخانه ، ارشد آسایشگاه و غیره تعین شد . فقط نگران ممد بودم که با اون جثه ضعیف و شکننده اش نخواهد توانست دوام بیاورد .. ! به معنی واقعی نان ما تو روغن بود .. چون قاطبه انبار دار کل بود .. و همه خوراکی ها از کره و مربا گرفته تا جیره صابون و پودر و پتو و ملحفه و غیره دست او بود .. جایی نرم و راحت .. ! و بنده خدا چون می دونست من خیلی شکمو هستم چند برابر جیره یه ادم معمولی را برایم کنار می گذاشت .. ! جاتون خالی نان داغ و انواع مربا و پنیر و تخم مرغ اون هم به اندازه فراوان صبح ها انتظار من و ممد رو می کشید .. سه نفری به داخل انبار رفته و در را از داخل می بستیم .. و جاتون سبز با اشتها و از روی حوصله صبحانه می خوردیم .. کار من هم در طول روز نامه نگاری های رایج گروهان بود .. که وارد بودم .. !! و صبح ها هم از بچه ها آمار می گرفتم .. !! و بعدش کار خاصی نداشتم .. ! اغلب که خوابم می گرفت .. قاطبه برایم روی کوهی از پتو ها ، جای گرم و نرمی را فراهم کرده بود .. و به دلیل سکوتی که حاکم بود ، راحت استراحت می کردم .. اما طفلک ممد صبح ها تا چند قدم رژه می رفت .. مخصوصآ وقتی بدو به ایست می دادند .. حسابی پس می افتاد .. اغلب او را به بهانه کار اداری به نزد خودم می اوردم .. !!!
اولین هفته مرخصی ...
بعد از یک هفته خدمت که برای من با وجودی که سختی نکشیده بودم بیش از یک سال گذشته بود ، صرفآ به خاطر تنظیم اندازه پالتو ها به ما مرخصی دادند .. قرار شد جمعه غروب برگردیم .. تا یادم نرفته بگم شب او وقتی خاموشی دادند .. بد جوری دلم گرفت . از پنجره خوابگاه وقتی چراغ های شهر رو می دیدم ، انگار که زندانی باشم ، بد جوری حالم گرفته بود .. نمی دونم چقدر گریه کردم ! بگذریم . قبل از ترک پایگاه به همه ما توصیه های مهمی کردند .. از جمله این که اگه بر روی صندلی اتوبوس واحد نشسته ایم با مشاهده یک افسر نیروی هوایی بلند شده و جای خود رو به او تعارف کنیم .. !! یا در خیابان هر مقام نظامی رو که دیدیم با کوبیدن پا به همدیگر ، به او احترام بگذاریم .. ضمنآ از همه خواستند به ساختمان پلاسکو رفته و چهار قطعه عکس فوری بیندازیم . ( دستگاه آن تازه وارد ایران شده بود و با انداختن سکه به طور اتوماتیک چهار عدد عکس فوری می انداخت ) . قبل از حرکت من به قاطبه پیشنهاد دادم .. اول سر راه برویم عکس بیندازیم .. بعدش بریم خونه ما تا پالتویش رو بدهم عمه ام برایش بدوزد و بعد از صرف نهار غروب بریم خونه ان ها .. ! قاطبه بدون کوچک ترین تعارف یا بهانه ای قبول کرد .. ! وقتی به اتفاق وارد ساختمان پلاسکو شدیم .. یک لحظه دیدم قاطبه غیب اش زد .. !! نگران اش شدم .. کمی به عقب برگشتم دیدم بنده خدا مثل چوب خبر دار جلوی یکی از ساختمان های پاساژ ایستاده و به اصطلاح احترام نظامی رو به جای آورده است .. !! با خود فکر کردم شاید جلوی افسر عالی مقامی ایستاده یا دژبانی او را متوقف کرده است .. وقتی کمی جلوتر رفتم .. چشم تون روز بد نبینه ، دیدم قاطبه در مقابل دربان ساختمان که روی شانه ها و سر آستین های لباسش نوار زرد رنگی دوخته شده بود ، مثل چوب بی نفس با اون پالتوی بلند مسخره اش ایستاده است .. طفلک دربان هم به گمان این که دیوانه ای قصد سر به سر گذاشتن با او را دارد ، اصلآ اهمیتی بهش نداده بود ... !!!!
من و قاطبه خونه ما ...
من یالله گویان وارد خونه خودمون شدم .. قاطبه هم خونسرد انگار ده ها سال با خانواده ام رفت و امد دارد ، پشت سرم وارد شد .. !! اهل خونه خیلی خوشحال شده بودند و بعد از نهار عمه ام پالتوی قاطبه را به اندازه قدش قیچی کرده و برایش دوخت .. بقدری خودمونی بود که اگه می گفتم فردا برویم خونه شما قبول می کرد .. خیلی بچه خاکی و با محبت بود .. من که دیدم قاطبه انگار نه انگار خانواده دارد .. به شوخی بهش گفتم می خوام برم خونه مادرم .. می آیی ... !!؟ خیلی راحت گفت بله .. !! و سپس به اتفاق راهی منزل مامانم شدیم .. من او را قاطبه معرفی کردم . جالب این که همه اهالی خونه باورشون شد که نام او آقای قاطبه است .. یادمه همون روز اوستا رضا با یکی از فرزندانش بحث و جدل می کرد .. پسر حرف شنوایی نداشت . ناگهان اوستا رضا با همان لحن ساده خود گفت .. آقای قاطبه بی زحمت شما یک چیزی بگوئید .. !! با بیان جمله آقای قاطبه .. همه از ته دل زدند زیر خنده .. !! و من یکی داشتم منفجر می شدم .. !! خلاصه همان طور که گفتم بچه بسیار مهربان ، فهمیده ، چشم پاک و سربه زیری بود .. خدا بیامرز مدام لبخند روی لبانش بود .. اون روز غروب بعد از کلی چرخیدن و این ور اون ور رفتن های فراوان .. به اتفاق رفتیم خونه قاطبه که در خیابان امیریه جنوبی قرار داشت . خونه شون در خیابان مختاری درست روبروی گرمابه شیک بود ... بعد ها در همین گرمابه قاطبه رو برای حموم دامادی به عنوان ساغدوش بردم .. !! قاطبه همان طور که گفتم پدرش فوت کرده بود .. دو خواهر و یک برادر بزرگ تر از خودش داشت که ازدواج کرده و رفته بود .. زیاد روم نشد خونه قاطبه بمونم .. قرار رو برای روز بعد عصر گذاشتم تا بیاید خونه ما و به اتفاق برویم پادگان قصرفیروزه ..
ماجرای خواهر محمد .. !!
دو سه هفته ای از حضورمون در پادگان اموزشی قصر فیروزه نمی گذشت که بر اثر رفاقت صمیمی که بین ما سه نفر به وجود امده بود ، تقریبآ همه از اسرار زندگی و گذشته همدیگر آگاه شده بودیم . اما مهم ترین مسئله که برای من و قاطبه اهمیت بسزایی داشت ، خواهر دم بخت داشتن ممد بود !! هر دو به خوبی می تونستیم تجسم کنیم که خواهر ممد چقدر می تواند زیبا باشد .. ! اخه همان گونه که توضیح دادم ، خود ممد چهره ای بسیار زیبا و ظریفی داشت . من و قاطبه خیلی رک و راست به ممد گفتیم که قصد داریم به خواستگاری خواهرش بیاییم .. !! هرگز اون روز رو یادم نمی رود .. ممد خیلی خوشحال شده و یکی از اون خنده های معروف اش را سر داد .. ! وقتی ازش پرسیدیم فکر می کنی از کدوم یک از ما دونفر خوشش بیاید ؟ صادقانه جواب داد که با سلیقه خواهرش آشنا نیست .. خلاصه روز و شب لحظه شماری می کردیم که بار دیگر اخر هفته به ما مرخصی بدهند .. تا این که یک روز قاطبه نزدم امده و با جدیت گفت .. پسر تو چه جور منشی بی عرضه ای هستی .. !!؟ با تعجب پرسیدم چطور .. ؟ گفت : سایر منشی های گروهان ، نه تنها خودشون اخر هفته ها را به مرخصی می روند بلکه برای همه دوستان شون هم برگ مرخصی می گیرند .. اون وقت تو که ادعای زرنگ بودن می کنی .. سه هفته است که مرخصی نرفته ای .. !! واقعآ حق با او بود . مقصر خودم بودم که دنبال این گونه تسهیلات نرفته بودم ... !! اتفاقآ همه برگ مرخصی های اخر هفته رو خودم تنظیم کرده و برای امضاء به جناب فرمانده می دادم .. دیگه معطلی جایز نبود و در اولین اقدام برای هر سه نفرمون برگه مرخصی رد کردم .. و از چهارشنبه برای دو روز بعدی برنامه ریزی کرده بودیم ..
دیدار با خواهر ممد ...
طبق قراری که با ممد گذاشته بودیم ، قرار شده بود جمعه قبل از ظهر من و قاطبه به بهانه دیدن ممد ، با خواهرش هم آشنا شویم ! ممد هم قول داده بود که با همشیره اش در باره هر دوی ما صحبت کنه .. ! از سوی دیگر من و قاطبه هم قرار گذاشته بودیم که اگه یکی از ما دو نفر را پسندید ، اون یکی برای همیشه چشم هایش رو درویش نماید .. !! و ما با دادن دست ، مرد و مردونه متعهد به اجرای این قول شدیم .. راستش اتفاقات روز قبل از ملاقات با خواهر ممد را یادم نیست .. فقط این رو می دونم که جمعه اول وقت از خواب بیدار شده و به گرمابه سر کوچه مون که در ابتدای خیابان مرتضوی - اسکندری قرار داشت رفتم .. ولی خدا وکیلی وقتی جمال خودم رو در آینه قدی حمام دیدم .. با مشاهده سر تراشیده و قناس خودم که با کلاه روی آن سرپوش گذاشته بودم ، چندشم شد ! بلانسبت همه حمال ها ، احساس کردم شبیه یکی از باربر های خیابان مولوی شده ام .. !! یه حسی به من گفت .. امکان نداره خواهر زیبای ممد .. حتی حاضر بشه نیم نگاهی به آدم لندهو و زشتی مثل من بیندازه .. !! اما دل که حرف حساب و منطقی حالی اش نیست .. !! این بود که سر ساعت مقرر خودم رو به خونه قاطبه رسونده و سپس به اتفاق به سمت میدان گمرگ خیابان قلمستان راهی شدیم .. با دیدن چهره قاطبه که حسابی تیپ زده بود ، شکست رو نرفته پذیرفتم .. !! چون قد متوسط و ریزه میزه ای داشت ، هر نوع کفش و لباسی به او می امد .. ! و برعکس بعضی از ادم های قد بلند که کت و شلوار به تن شون گریه کرده و کفش هاشون عینهو قبر بچه می ماند ، او این مشکلات رو نداشت . وقتی زنگ در منزل ممد رو به صدا در اوردم ، عملآ دست و پایم می لرزید .. !! دقایقی بعد هر سه یار ارتشی در خونه ممد بودیم . انتظارمون زیاد طول نکشید .. عاقبت دختر خانمی زیبا با سینی چای وارد شد .. خدای من چی می بینم .. سیندرلای شرقی ( البته اون موقع سیندرلا رو نمی شناختم ! ) به چشم خواهری بی نهایت زیبا و دلربا .. مثل خود ممد سفید و لاغر و ظریف .. با غمزه ای خاص چای تعرف کرد .. بر عکس ممد ، شیطنت از چشمانش می بارید ! معلوم بود از اون دختر های شیطون و بلاست .. من که ادم به ظاهر اجتماعی بودم .. با دیدن آن همه زیبایی نطق ام کور شد .. !!
رویای عاشقانه در اتوبوس دو طبقه .. !!
جمعه ها غروب همین جوری اش غم انگیز و دل گیره .. وای به این که بخواهی بعد از دو روز دوری از محیط آموزشی و سرباز خانه ، دوباره به پادگان برگردی ..!! ( اون هایی که خدمت سربازی رفته اند بهتر درک ام می کنند ) از همه بدتر این که اسیر نگاه دختری زیبا هم شده باشی .. !! واقعآ سخت بود . یادمه از در خونه تا پادگان .. مدام به او می اندیشیدم .. ! و با تکیه بر شیشه اتوبوس واحد ، غرق در تجسم افکار شیرین ام بودم .. !! خدا رحم کرد که خواهر ممد زیاد روی خوش نشون نداد ! و صد هزار مرتبه شکر که خودم قبول داشتم تحفه تو دل برویی نیستم .. ! و گرنه خدا می دونست که با چه فکر و خیال هایی خودم رو به قصر فیروزه می رسوندم .. !! صحبت قصرفیروزه شد .. یادم می آید در اون سال هایی که تازه ساخته شده بود و ما به نوعی نخستین میهمانان آن پایگاه محسوب می شدیم .. چشم انداز جالب و دلنوازی در شب داشت . مخصوصآ با نصب چراغ های آبی و فیروزه ای بر سر در همه تراس های خوابگاه ، واقعآ عین فیروزه درخشش جالبی داشت . البته اون موقع همه اطراف آن دشت و بیابان بود .. خود پادگان هم در محوطه بسیار وسیعی واقع شده بود .. بالاخره وقتی اون روز به پادگان رسیدم ، متوجه شدم قاطبه زودتر از من برگشته است .. ! در چهره او هم نوعی اضطراب مشاهده می شد .. ! و دیگه از اون خنده های دایمی خبری نبود .. و بیشتر زهرخند تحویل ام می داد .. معلوم بود که او هم مثل من گرفتار آن نگاه ها شده است .. !! هر دو بی صبرانه منتظر ورود ممد بودیم .. همه خبر ها پیش او بود .. عاقبت ممد وارد شد .. به اتفاق وارد انبار شده و قاطبه در را از داخل قفل کرد .. دل توی دلم نبود .. ممد خیلی زود رفت سر اصل موضوع و خطاب به من گفت .. خواهرم از تو خوشش نیامده بود .. !! می گفت : با اون کلاه مسخره اش مثل درشکه چی ها شده بود .. !! لبخند رضایت رو در چهره قاطبه احساس کردم .. ممد با همون شیطنت همیشگی اش خطاب به قاطبه هم گفت .. از قد و قواره ات ایراد گرفته بود و ... نمی دونم چرا از این که قاطبه را هم نپسندید خوشحال شدم ... !!!؟؟؟
چهار ماه اموزشی گذشت ...
هر طور بود چهار ماه دوره اموزشی مون با هر بدبختی که بود پایان یافت . تنها خاطره ای که از این ایام برایم باقی مانده است .. یکی فرار بعضی از همدورهایم بود . طفلکی ها طاقت سختی ها را نداشته و با بریدن قسمتی از سیم خار دار دیوار شمالی پادگان ، خود را به درون کانال آبی که اغلب خشک بود انداخته و برای پرهیز از دیده شدن ، دولا دولا کانال را تا انتها طی کرده تابه خیابان اصلی رسیدند .. ! در همون روزگار که من هم دلم حسابی تنگ شده و کم مونده بود بریده و مثل خیلی ها فراری شوم ، دوستی با نصیحت ارزنده ای که کرد .. باعث شد نه تنها فرار نکرده بلکه با انگیزه بیشتر دوره شبانه روزی رو تحمل کنم .. او گفت : یک سال بخور نون و تره .. یک عمر بخور نون کره.. ! که منظور از یک سال ، همان ایام سخت شبانه روزی بود . دومین خاطره ام مربوط به فیلم " رگبار " بود که تازه اکران شده بود . و از اون جایی که از همون دوران جوانی عاشق فیلم و سینما بودم ، ریسک فرار رو قبول کرده و یک روز بعد از ظهر از همون راه کذایی کانال آب خودم رو به شهر رسوندم .. و با همون لباس آموزشی که شباهت زیادی به لباس سربازی داشت ، به دیدن فیلم رگبار در سینمایی که در خیابان کوکاکولا واقع شده بود ، رفتم . و شب هم با هزار ترس و لرز خودم رو به خوابگاه رسوندم .. البته هر چه خوشی کرده بودم از دماغ ام در آمد .. ! چون سوراخ سیم توری یا همون معبر فرار رو در تاریکی شب پیدا نمی کردم .. از همه مهم تر بعد از ساعت ۹ شب گشت مسلح نگهبانی می داد .. هر لحظه آماده شنیدن واژه ایست با صدای بلند بودم .. اما هر چه بود به خیر گذشت .. آخرین خاطره ای که از اون زمان در ذهن ام باقی مونده است .. گیر دادن دژبان به عکسی که در جیب ام بود ! قضیه از این قرار بود که با خواهر ناتنی ام به عکاسی محل رفته و با پوشاندن لباس نیروی هوایی به تن او ، به اصطلاح عکسی به یادگار انداختم .. از بدشانسی ام دژبان جلوی در که سرگرم بازرسی کیف ام بود ، آن را مشاهده کرده و حسابی گیر داده بود .. اما وقتی دیدم اصرار زیاد می کند باید این خانم را ببینم که چرا این جرم را مرتکب شده .. دوزاری ام افتاد که بدجنس هیز چشمش خواهرمون رو گرفته .. !! به همین دلیل یک دستی زده و بهش گفتم به ضد اطلاعات گزارش خواهم داد که شما به من گفتید خواهرم رو بیاورم .. !! حقه ام گرفت و طرف حسابی جا خورد .. و سریع ماجرا رو فیصله داد ...

مژده به علاقه مندان نمایش های هوایی
سایت تخصصی عکس آنلاین افتتاح شد

مرکز اموزش های هوایی ...
با پایان دوره اموزشی و دریافت سردوشی ، اجازه پیدا کردیم اونیفورم زیبای سرمه ای رنگ نیروی هوایی رو به تن کنیم .. و از شر لباس کار سربازی راحت شویم ! البته همه از قصرفیروزه به مرکز آموزش های هوایی منتقل شدیم .. منتها از بد شانسی برای اموزش زبان انگلیسی هر یک از ما به کلاسی جداگانه افتادیم .. !! و فقط در زنگ های تفریح یک دیگر را در محوطه آموزشگاه می دیدیم .. اما مثل قصرفیروزه اغلب اوقات را با هم می گذروندیم .. با اتمام کلاس های زبان ، برای اموزش اصول ابتدایی پرواز و هواپیما به مرکز آموزش خلبانی شهید ستاری فعلی ( که اون موقع پادگان شماره ۳ ) می نامیدند منتقل شدیم .. دیگه نه از ممد خبری داشتم و نه از قاطبه .. چون کلاس ها خیلی فشرده بود . و با پایان ساعات اداری به خونه می رفتیم . در همین آموزشگاه بود که هر از گاهی بچه های یکی دو کلاس را برای آزمون کنکور اعزام به خارج به مرکز اموزش های هوایی می فرستادند .. من هم بقدری بازیگوش و شیطون بودم که اصلآ امیدی به قبولی در " بیگ تست " رو نداشتم . و حتمآ در مطالب قبلی خوانده اید که چگونه الکی الکی در آزمون اعزام به آمریکا قبول شدم ( برای مشاهده مطلب اینجا را کلیک کنید ) . البته یکی دو ماه قبل از این که من به امریکا اعزام شوم ، شنیدم که ممد زودتر از بقیه به امریکا رفته است .. و من و قاطبه خیلی از این موضوع خوشحال بودیم . قسمت این بود نفر بعدی من باشم که کشور رو به مقصد آمریکا ترک می کنه ... وقتی به آمریکا رسیدم متوجه شدم ممد یک دوره از من جلوتر است .. ! و با ارتباطی که با هم پیدا کردیم ، مرتب جویای سلامتی اش بودم . قاطبه برای هر دوی ما نامه می نوشت .. آن جور که بویش می امد ، شانس حضور در آمریکای او متنفی شده و طفلک به عنوان افسر فنی در پایگاه یکم ترابری مشغول به خدمت است .. !
بازگشت به ایران ...
در یک چشم به هم زدن دوره اموزش های مختلف در آمریکا هم به پایان رسید . و در تمام مدت حضورم جز اقوام و بستگان خودم ، قاطبه و ممد تنها کسانی بودند که با هم مکاتبه و نامه نگاری داشتیم . حتی یادمه قاطبه از من عینک خلبانی و شلوار جین خواسته بود که با دل و جون برایش خریدم . وقتی به ایران برگشتم و بعد از پایان مرخصی خودم رو به پایگاه یکم ترابری معرفی کردم .. خیلی زود قاطبه رو پیدا کردم . طفلک بعد از عدم قبولی در آزمون اعزام به خارج ، دوره تخصصی فنی اش را در داخل گذرونده و در نهایت به واحد سوخت هواپیما در پایگاه ما منتقل شده بود . نمی دونید چقدر ازدیدنش خوشحال شدم .. ! هنوز مجرد بود . او به خاطر نبوغ خاصی که داشت ، امار اغلب همدوره ها رو داشت ! ممد که دیگه جای خودش رو داشت . از قاطبه شنیدم که ممد به شیراز منتقل شده است . البته طبیعی بود . چون همان گونه که در خاطرات قدیمی ام توضیح دادم ، همه فارغ التحصیلان دوره دیده در امریکا رو به پایگاه هفتم ترابری شیراز منتقل کرده بودند .. و من ماشالله مداح با پارتی بازی که انجام داده بودیم، در تهران ماندگار شدیم .. اما همان طور که گفتم ممد شیراز افتاده بود .. ! یک روز قاطبه در حالی که مجله ای در دستش بود به خط پرواز سی - ۱۳۰ امده و مرا به گوشه ای کشانده و با شوقی خاص در حالی که مجله رو نشوم می داد ، گفت در باره بخش پیوند زندگی این مجله تا حالا چیزی شنیدی یا نه .. !!؟ گفتم .. پسره خل و چل مسلم است که نه .. !! مگه من دست و پا چلفتی ام که برای انتخاب همسر به این مجله مراجعه کنم .. !!؟ با حالتی بغض آلود گفت .. حالا ما دست و پا چلفتی شدیم .. !!؟ با شوخی و خنده گفتم مگه تو از این طریق دست به کار شدی .. با شرمساری گفت بله ...
ازدواج به سبک قرن بیستم .. !
از اون جایی که من نزدیک ترین دوست قاطبه به شمار می امدم ، از همون ابتدا در همه مراحل ازدواج او حضوری ملموس داشتم . روش کار به این صورت بود که افراد با درج مشخصات ظاهری و شغل و مقدار درآمد خود ، مشخصات همسر دلخواه خود رو با یک قطعه عکس به دفتر مجله جوانان ارسال می کردند .. در دفتر مجله بعد از بررسی مشخصات افراد ، واجدین شرایط رو به هم معرفی می کردند .. ! خب با این تفاسیر خیلی زود فرشته بخت و اقبال قاطبه به پرواز در امده و بهش خبر دادند که خود رو برای ملاقات با نخستین کاندیدای مجله اماده کند .. ! ظاهرآ در یک مرحله هم عکس های طرفین رو به آن ها نشان داده بودند .. روز قرار ، قاطبه از من هم خواهش کرد تا او را در این ملاقات همراهی کنم .. اون روز هر دوی ما حسابی تیپ زدیم .. ! راستش رو بخواهید شنیده بودم طرف هم با دوستش می آید .. ! البته به خاطر رشد موهای سرم ،دیگه مثل روزی که قرار بود به دیدن خواهر ممد بروم ، احساس تنفر شدید نمی کردم و با اعتماد به نفس به همراه قاطبه راهی شدم .. !! اگه اشتباه نکنم در یکی از دیسکو های خیابان شریعتی قرار ملاقات رو گذاشته بودیم . دختر ها زود تر تشریف اورده بودند ! من و قاطبه هم با به جای آوردن احترامات لازمه ، سر میز ان ها نشستیم ... مریم و شهین هر دو پرستار بودند . مریم خیلی راحت از خواسته هایش با قاطبه صحبت کرد .. یادمه اون زمان پرستاران بر عکس امروز جایگاه والایی نداشته و از شما چه پنهان زیاد خوشنام نبودند .. !! البته به نظر من تهمت ها و شایعاتی که به پرستاران می زدند واقعیت نداشته و ریشه در فرهنگ ما بود .. بگذریم . قاطبه هم احتمالآ با فشار خانواده اش تنها تقاضایش از مریم ، استعفاء از شغل پرستاری بعد از ازدواج بود .. !! که مورد قبول قرار گرفت .. بقیه خواست ها دارای اهمیت زیادی نبود .. و ان ها عاقبت به توافق رسیدند ...
ازدواج قاطبه ...
عاقبت آن دو با بر پایی جشنی مفصل زندگی مشترک خود را آغاز کردند .. من علاوه بر ساغدوشی ، مسئولیت عکسبرداری از مراسم عقد و عروسی رو هم به عهده داشتم . دوستان ببخشید مطلب خیلی طولانی شده و مجبورم کمی خلاصه تر ماجرا رو شرح دهم .. مریم همان جور که روز اول قول داده بود از شغل پرستاری کناری گیری کرد . زندگی شادی رو آغاز کرده بودند .. اولین فرزند آن ها پسر بود .. دقیقآ شبیه قاطبه .. چشمانی مشگی با موهای فرفری پر کلاغی .. قاطبه در محل کار خود هم پیشرفت قابل توجه ای کرده بود . او علاوه بر شغل اصلی خود ، در مقام افسر مسئول باشگاه افسران هم فعالیت می کرد .. به اصطلاح نانش در روغن بود .. ما هم هر وقت میهمان داشتیم .. یک راست به باشگاه افسران پایگاه رفته و لذیذ ترین غذا ها رو خارج از نوبت دریافت می کردم . روز ها هم اگه صف نهار خوری شلوغ بود ، من به پایگاه شکاری امده و از در پشت به دفتر فرمانده باشگاه رفته و جاتون خالی با دوستانم همون جا غذا می خوردیم ... با وجودی که وضع مالی قاطبه الحمدالله عالی شده بود ، اما متآسفانه او یک عادت ناپسندی داشت که علی رغم نصیحت های برادرانه من ، جانش رو در ان راه گذاشت . بله او عادت داشت مثل داروخانه سیار در کیف سامسونت خود انواع مسکن ، چرک خشک کن ، آنتی بیوتیک ، آسپرین و بلانسبت هر کوفت و زهر ماری پیدا می شد .. !! گاهی که با همسرم به منزل ان ها می رفتیم ، بعد از شام همیشه یک مشت قرص می خورد .. !! حالا دیگه دارای سه فرزند شده بودند و به منازل سازمانی نقل و مکان کرده بودند و بلوک ان ها فاصله چندانی با ما نداشت .. اما او این عادت زشت خود را ترک نکرده و همانند یک پزشک برای همه دارو تجویز می کرد ...
نقبی به گذشته ...
برای این که از سرگذشت تلخی که بر سر این یار و دوست قدیمی ام امده آگاه شوید ، مجبورم ابتدا نقبی به گذشته زده و از حادثه ای که برای او در زمانی که من در ایران نبودم ، اتفاق افتاده سخن بگویم . همان طور که عرض کردم طفلک محمد حسن یا بهتره هم چنان قاطبه خطاب اش کنم .. به عنوان افسر فنی در واحد سوخت هواپیما مشغول به کار می شود . بعد از چند سال به عنوان استاد در حال اموزش به پرسنل تازه وارد بود که .. به دلیل کوتاهی قد و سنگینی نازل کامیون حامل سوخت هواپیما ها ، ناگهان نازل از دستش رها شده و به ساق یکی از پاهایش برخورد کرده و سبب شکستن آن می شود . بیچاره قاطبه چندین ماه در بیمارستان نیروی هوایی بستری می شود و بعد از مدت با پلاتینی در پا از آن جا مرخص می شود .. این در حالی بود که من به خاطر دوری فاصله از آن بی خبر بودم . سال ها از این ماجرا گذشته بود .. و شاید هم از ان مدت به بعد قاطبه تبدیل به انباری از انواع دارو ها شده بود .. که گاه و بی گاه به هر بهانه ای دکتر رفته و یا دارو مصرف می کرد .. همان طور که گفتم به دلیل زحمات شبانه روزی که می کشید وضع زندگی اش خیلی عالی شده بود .. همسری فداکار و مهربان باعث شده بود که قاطبه همیشه خودش رو خوشبخت احساس کنه .. این اواخر خیلی هم چاق شده بود .. یادمه بهش گفتم قاطبه .. شعار فرزند کم تر زندگی بهتر را فراموش کردی .. که پشت سر هم بچه دار می شوید .. چهار تا پسر .. !! گفتم می دونم که به امید دختر دار شدن هی آمار رو زیاد می کنی ... اما دیگه بی خیال شو .. و او مثل همیشه می خندید .. و من به دوستی با او افتخار می کردم ...

نمونه نازل تانکر سوخت نیروی هوایی که باعث شکستن پای قاطبه شد .
آخرین دیدار با قاطبه ...
بعد از انقلاب بود .. دقیقآ نمی دونم چه مدت از زمان جنگ گذشته بود ، که یک شب قاطبه به همراه خانواده اش برای صرف شام به همراه خانوادش خونه ما آمدند ... بعد از صرف شام قاطبه طبق معمول یک مشت قرص میل کرد .. طبق معمول دعوایش کردم ! اما مریم به من گفت : آقا بهروز این که چیزی نیست .. می دونی فردا قراره حسن برای عمل جراحی بیمارستان بره .. !!؟ با تعجب پرسیدم کدوم عمل جراحی ؟ این بار قاطبه به میان حرف همسرش پریده و گفت .. چیزی نیست .. منیسک پایم است . این آخرین عملی است که روی پایم انجام می دهم .. !! گفتم پسر خوب .. مگه خل شدی .. !!؟ کدوم ادم عاقلی بدون این که مشکلی داشته باشه می ره پای خودش رو به تیغ جراحی بسپاره .. !!؟ بعد در ادامه افزودم .. تو اصلآ از این که عمل جراحی رویت انجام دهند و قرص بخوری و امپول بزنی مثل این که خیلی خوشت می آید .. !! آخه کدوم جوون عاقل و سالمی مثل تو وقت و بی وقت به بهانه های واهی بیمارستان رفته و هر روز قرص می خوره .. !؟ در حالی که می خندید گفت .. قول می دهم این اخرین عمل جراحی ام باشد .. عمل سختی نیست ... فقط یک رگه .. ! خلاصه نه قاطبه ، نه من و خانواده اش هرگز پیش بینی نمی کردیم که ممکنه این آخرین دیدار ما باشد .. و این شام اخر عزیز ترین دوستم به حساب می آید .. !! به هر حال اون شب بعد از کلی شوخی و سر به سر گذاشتن های فراوان ، با هم خداحافظی کرده و آن ها به خونه خودشون برگشتند . دو روز بعد بود که مریم به خط پرواز زنگ زد و خبر داد که حسن هنوز به هوش نیامده است .. ! من که از امور جراحی و مسایل بی هوشی هیچ اطلاعی نداشتم ، ابتدا زیاد متعجب نشدم .. وقتی دلیل آن را پرسیدم ، مریم گفت .. دکتر متخصص بی هوشی قبل از عمل فراموش کرده بود که کپسول اکسیژن رو چک کند .. و برای همین در حین عمل ، اکسیژن کافی به مغز نرسیده و طفلک حسن دچار ضایعه مغزی شده است .. !!
پایان زندگی یک جوان ...
نمی دونم چند سال طول کشید .. ؟ ماه ها و سال های اول به امید خوب شدن مرتب دعایش می کردیم .. کسی باور نمی کرد جوانی صحیح و سالم صرفآ به خاطر قصور یک ناپزشک ان طوری مثل یک تیکه گوشت بی مصرف روی تخت گوشه بیمارستان افتاده باشد .. !!؟ من مرتب به او سر می زدم . چشمانش باز بود .. بدون هیچ حرکتی .. وقتی در همان حالت از خاطرات و شوخی هایی که با هم می کردیم به زبان می اوردم .. قطرات اشگ از چشمان مشگی اش جاری می شد .. به گفته پزشک معالج اش .. او همه چیز رو متوجه و درک می کرد .. ولی قادر به پاسخ و عکس العمل نبود ! حقب با دکتر بود . چون وقتی در اتاق بسته می شد یا با انعکاس هر صدای ناخواسته ، چشمانش واکنش نشان داده و مثل ادم های سالم می پرید .. !! بیچاره مریم با وجود داشتن چهار فرزند قد و نیم قد همیشه بالای سر همسرش بود .. ! با نی آبمیوه و سوپ به گلویش واریز می کرد .. و اغلب شب ها در بیمارستان می ماند .. به گفته پزشکان متخصص هیچ امیدی به بهبودی او نبود .. او دچار فلج مغزی شده بود .. با وجود مراقبت های مریم .. طفلک حسن تمام بدنش دچار زخم های چرکین خونین شده بود . که علت ان را عدم حرکت اعلام کردند .. همه از او قطع امید کرده بودند .. علیرضا پسر بزرگ حسن کپی پدرش شده بود . ماشاالله قد کشیده و بزرگ شده بود . هر وقت می دیدمش بی اختیار یاد باباش می افتم .. یاد تمام خاطراتی که با هم داشتیم .. عاقبت مریم تصمیم گرفت به دلیل عدم رسیدگی مناسب در بیمارستان ، حسن را به خونه خودش برگرداند .. و چون خودش مدرک پرستاری داشت ، با درخواست او موافقت کرده و بنده خدا حسن به خونه خودش که روزگاری با عشق بنا نهاده بودش برگشت .. ماشین پژو خارجی اش که تازه خریده بود ، همین جوری خاک گرفته بود ...
و ...
دقیقآ نمی دونم چه مدت حسن بی حس و بی حرکت در خانه اش افتاده بود .. ؟ فقط یادمه نزدیک عید بود که به درخواست خواهر مادر حسن ، به منزل آن ها در همان خیابان مختاری انتقال یافت .. بیچاره مادر با دیدن جگر گوشه اش چه زجری را متحمل می شد .. خدا می داند .. تا این که یک روز صبح زود مریم زنگ خونه ما رو زد .. از چشمان سرخ و پف کرده اش فهمیدم اتفاقی که منتظرش بودیم رخ داده است .. مریم گفت .. بهروز جان حسن ام رفت .. !! ( باور کنید الان هم گریه مجال نوشتن رو از من گرفته است .. ) باور کنید حال خودم رو نفهیمدم .. دو دستی کوبیدم به سرم و فریاد زدم قاطبه ... قاطبه عزیز و مهربانم .. قسمت این بود که در اوج موفقیت بروی ... باور کنید اگر چه می دونستم امیدی به بهبودش نیست .. اما امید داشتم .. امید یک معجزه .. پیشرفت علم .. با شنیدن خبر مرگ حسن کمرم شکست .. خیلی با هم صمیمی بودیم . بچه زجر کشیده و درستکاری بود .. خدا بیامرزدش .. با سرپرست قسمت اش و همکاران اداری اش خیلی صحبت کردم تا او را که در زمان جنگ بر اثر قصور الکی پزشکان جانش رو از دست داده ، شهید حساب اش کنند .. اما تمام دوندگی ها بی نتیجه ماند . الحمدالله خود حسن به اندازه کافی برای فرزندانش گذاشته بود . اولین کار حساب شده ای که مریم انجام داد ، خرید خانه به نام صغیر هایش بود . می دونستم با وجود جوانی تا پایان عمر به حسن وفادار خواهد ماند .. و طفلک برای احقاق حق و حقوق همسرش خیلی دوندگی کرد .. یادمه یک بار مریم را به زنده یاد تیمسار دادپی معرفی کردم .. بعدش خودم سکته کرده و بازنشسته شدم و دیگه از مریم خبری نشنیدم .. امیدوارم هر جا هستند سالم و تندرست باشند ...
سرنوشت یار دیگر ...
همان طور که در بالا اشاره کردم ، ممد بعد از فارغ التحصیل شدن در آمریکا به شیراز منتقل شد . و سال ها از او بی خبر بودم .. سال ها بعد وقتی برای نخستین بار به ماموریت هفتگی شیراز اعزام شدم ، در اولین فرصتی که به دست اوردم ، سراغ ممد رو گرفتم .. و عاقبت پیدایش کردم . همان جور مثل سابق خوش تیپ و شاداب ... کلی با هم حرف زدیم .. و از خاطرات قدیم و امریکا با هم صحبت کردیم .. یادمه ممد همون موقع هم پرواز نمی کرد .. دلیل اش رو یادم نیست . فقط می دونم در آشیانه سی - ۱۳۰ کار می کرد ... به عبارتی گراند دایم شده بود . فکر کنم خودش هم زیاد دلش نمی خواست پرواز کند .. !! چون در تمام اون یک هفته ای که با هم بودیم ، هرگز سخنی دال بر تلاش او برای خروج از گراند نشنیدم .. ! خود من اگه برای یک هفته هم گراند می شدم .. فقط خواجه حافظ شیرازی بود که خبر از پرواز نکردن ام و دلایل پزشکی اش نداشت .. ! که اون هم مرده بود !! و گرنه همه با خبر می شدند .. اما ممد یک کلمه هم از اشتیاق اش از پرواز به زبان نیاورد .. به هر حال این گذشت .. و از اون جایی که من خیلی کم به ماموریت های شیراز می رفتم ، زیاد از حال و روز ممد خبر دار نبودم ... تا این که یک بار در مسیر کیش یا بندرعباس هواپیمایمان دچار وضعیت اضطراری شد .. و ما ترجیح دادیم در شیراز فرود آئیم . یادمه به محض نشستن و انجام کار های لازم برای تعمیر هواپیما ، یک راست به سمت آشیانه رفته تا از ممد بعد از مدت ها خبری بگیرم .. اما در محل کارش نبود .. ! وقتی سراغ اش رو از همکارانش گرفتم .. دیدم هر کدوم یک جور به من نگاه می کنند .. !! و از اون جایی که در مقطعی من با خودم لج کرده و سبیل هایم را پر پشت کرده بودم ، همکاراش با اشاره به سبیل ام یواشکی زیر لب با خود پچ پچ می کنند .. !! یعنی چه .. هیچ کسی پاسخ مناسبی به من نمی داد ولی در عوض همه سوال پیچ ام می کردند .. که با ممد چه نسبتی داری .. !!؟ از کی می شناسی و ...
خبری متآثر کننده ...
بالاخره شانس اورده و یکی از دوستان قدیمی ام رو پیدا کردم .. وقتی سراغ ممد رو ازش گرفته و دلیل چپ چپ نگاه کردن همکارانش رو پرسیدم .. پاسخی داد که کم مونده بود شوکه شوم .. !! او گفت مگه خبر نداری .. !!؟ گفتم چی رو .. !!؟ گفت جریان ممد رو ؟ گفتم نه .. اتفاقی افتاده .. چیزی شده است .. !!؟ طفلک دوستم با حجب و حیایی که داشت و از دوستی دیرینه ما اطلاع داشت .. به سختی کلامات را بیان می کرد .. و با هزار مکافات قضیه رو برایم تعریف کرد .. ! ماجرا به این صورت بوده است که یکی از پرسنل لات و گردن کلفت پایگاه که ظاهرآ انحراف جنسی داشته ، مدت ها دنبال طفلک ممد بوده تا به نیت پلید خود برسد .. !! و هر بار ممد بیچاره از دستش فرار می کنه .. تا این که ظاهرآ یک شب او را تنها گیر اورده ... و به نیت زشت خود می رسد .. ! بیچاره ممد از ناراحتی نمی دونه باید چه کار کنه .. لذا همون شبانه به افسر سر نگهبان مراجعه کرده و ماجرای عمل شنیع آن مردک بی شرف را بازگو می کند .. خلاصه بگیر و به بند آغاز شده و طرف رو دستگیر می کنند .. اما از بد شانسی ممد خبر عین بمب در پایگاه منفجر شده و همه از آن مطلع می شوند .. بیچاره ممد که هم بهش تجاوز شده و هم آبرویش این چنین در حد وسیع در پایگاه رفته بود .. بد جوری ضربه می خورد .. !! و مدت ها منزوی و خونه نشین می شود .. و برای این که دیده نشود ، در شیفت شب کار می کند .. خیلی دلم برای او سوخت .. اخه چرا باید در هتک حرمت یک انسانی همه دست به دست هم دهند .. !!؟ من سال ها با ممد رفیق بودم .. واقعآ انسانی پاک و با شرافتی بود . گناه او چهره زیبا و خوش تیپی اش بود . به خاطر هوس یک مرد بدجنس باید این جوری آبرویش رفته و منزوی شود ... !!
عاقبت سه یار ارتشی ...
اگر چه ممکنه مطلب این پست برای بعضی ها ملال اور و خسته کننده باشد .. که من از همه دوستان عذر خواهی می کنم .. اما تنها هدف من از بیان این ماجرا .. صرفآ ترسیم وقایع و اتفاقات چهار دهه قبل است . که ممکنه برای خیلی ها اموزنده باشه .. به عبارتی برشی بود از یک مقطع زندگی و پایان ان .. بگذریم .. اواخر جنگ بود که ممد رو برای فراموش کردن گذشته دردناک اش به تهران منتقل کردند .. کم تر کسی از گذشته او می دانست .. فقط تک و توکی از بچه های قدیمی خط پرواز در جریان مسئله او بودند .. که ان ها هم به خاطر شخصیت پاک و بزرگواری که داشت ، هرگز لب به سخن باز نکردند. و ممد سال های پایان خدمت اش را در انبار خط پرواز در گمنامی گذروند .. به این ترتیب هر یک از این سه یار ارتشی سرنوشتی متفاوت را تجربه کردند .. محمد حسن ملقب به قاطبه به خاطر سهل انگاری و قصور یک فرد بی مسئولیت ، به زیر خروار ها خاک سرد رفت .. ممد پسر نجیب و خجالتی هم بعد از طی عالی ترین دوره ها در ایالت متحده آمریکا ، یک ساعت هم پرواز نکرده و به عنوان افسر فنی در آشیانه مشغول به کار شد که اون بلا رو به سرش اورده و باعث هتک آبرویش شدند .. نفر سوم من بودم که با تمام عشقی که به پرواز داشتم .. و سخت ترین ماموریت های جنگی را داوطلبانه و با دل و جان پیشقدم می شدم .. به خاطر سکته قلبی و عمل جراحی قلب باز که اون موقع در ایران انجام نمی شد ، به امید خوب شدن و پرواز های عاشقانه دلم رو به دست جراح سپردم .. اما علی رغم توفیق در عمل قلب ، به خاطر یک بند قانون .. از عشق ام جدایم کردند .. و با گذشت دو دهه از ان زمان با یاد اوری ان خاطرات به زندگی ام ادامه می دهم .. بله این بود سرگذشت متفاوت سه یار ارتشی ...
در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .
بهروز مدرسی
این پست ساعت ۳ بامداد به تاریخ بیست و ششم آذر ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .
پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران 
آرشیو سایت اينجا آرشیو وبلاگ اینجا
SA-7 Missile:
The SA-7 GRAIL (Strela-2) man-portable, shoulder-fired, low-altitude SAM system is similar to the US Army REDEYE, with a high explsive warhead and passive infrared homing guidance. The HN-5 ( Hong Nu = Red Cherry ) is an improved Chinese version with upgraded capabilities. The SA-7 was the first generation of Soviet man portable surface-to-air missiles. Although classed as "fire and forget" types, the missiles were easily overcome by solar heat and, when used in hilly terrain, by heat from the ground.The SA-7 seeker is fitted with a filter to reduce the effectiveness of decoying flares and to block IR emissions. The system consists of the missile (9K32 & 9K32M), a reloadable gripstock (9P54 & 9P54M), and a thermal battery (9B17). An identification friend or foe (IFF) system can be fitted to the operators helmet. Further, a supplementary early warning system consisting of a passive RF antenna and headphones can be used to provide early cue about the approach and rough direction of an enemy aircraft. Although the SA-7 is limited in range, speed, and altitude, it forces enemy pilots to fly above minimum radar limitations which results in detection and vulnerability to regimental and divisional air defense systems.The SA-7b, differs from the SA-7a primarily by using a boosted propellant charge to increase range and speed. The SA-7a had a slant range of 3.6 km and a kill zone between 15 and 1500 meters in altitude, with a speed of about 430 meters per second (Mach 1.4). The SA-7b has a slant range of about 4.2 km, a ceiling of about 2300 meters, and a speed of about 500 meters per second (Mach 1.75).Pakistan made a sample of this missile,namely,ANZA and also Egyptian made another sample ,namely,Ayn and Saqr.
Some Specification:Length (m) 1.47/Weight (kg) 4.71/Max. Range 5,500 meters/Min. Range 500 meters/Max. Altitude 4,500 meters/Min. Altitude 18 meters/Propulsion Solid fuel booster and solid fuel sustainer rocket motor/Guidance Passive IR homing device (operating in the medium IR range)
Source:www.fas.com BY:Alireza Sadeghi
ترجمه فارسی:
موشک سام-7:
موشک سام 7 "گریل" (استرلا 2) موشکی قابل حمل توسط نفر و دوش پرتاب با کاربرد در ارتفاع پایین با سر جنگی با قابلیت انفجار بالا و سیستم
هدایت مادون قرمز غیر فعال است که شبیه نمونه آمریکایی آن بنام "ردیه" میباشد.موشک "اچ ان -5" (گیلاس قرمز) نسخه چینی بهبود یافته آن است.سام-7 نخستین نسل موشک زمین بهوای قابل حمل شوروی بود.اگرچه در رده موشکهای "شلیک کن و فراموش کن" میباشد اما بآسانی توسط گرمای خورشید و گرمای متصاعد از زمین نواحی تپه ای منحرف میشد.جستجوگر سام-7 توسط فیلتری پوشانده میشد که اثرات "فلیر"(گویهای آتشین گول زننده موشکهای حرارتی) و تابشهای مادون قرمز را کاهش میداد.سیستم شامل موشک-قبضه قابل بارگذاری و یک باتری حرارتی بوده و سیستم تشخیص دوست از دشمن (آی اف اف) روی کلاه کاربر آن قابل نصب است.بعدها یک سیستم هشدار زودهنگام شامل آنتن فرکانس رادیویی و هدفونهایی که میتوانست نزدیک شدن و جهت حرکت هواپیمای دشمن را مشخص کند روی آن تعبیه شد.اگرچه سام-7 از لحاظ برد و سرعت و ارتفاع محدود بود باعث مجبور کردن هواپیمای دشمن به پرواز در بالای مینیمم حد امواج رادار میشد که باعث تشخیص و آسیب پذیری آن برای یگانهای دفاع هوایی میگردید.سام-7 بی با سام-7 آ در استفاده از یک سیستم کمکی جلوبرنده متفاوت است که باعث افزایش برد و سرعت موشک میشود.سام-7 آ بردی حدود 3.6 کیلومتر با ارتفاع مخربی حدود 15 تا 1500 متر و سرعتی معادل 430 متر در ثانیه(1.4 ماخ) بود.سام-7 بی بردی در حدود 4.2 کیلومتر -سقف پرواز 2300 مترو سرعتی معادل 500 متر در ثانیه (1.75 ماخ) داشت.پاکستان نمونه از آنرا بنام "انزا" تولید کرد و مصر نیز نمونه دیگری را بنام "آین و سخر" ساخت.برخی خصوصیات:طول:1.47 متر/وزن:4.71 کیلوگرم/حداکثر برد:5500 متر/حداقل برد:500 متر/حداکثر ارتفاع:4500 متر/حداقل ارتفاع:18 متر/جلوبرندگی:سوخت جامد در موتور کمکی و پایدار/هدایت:مادون قرمز غیر فعال(در محدوده مادون قرمز متوسط)
منبع:www.fas.com گردآوری وترجمه:علیرضا صادقی
![]()
اولین همایش عمومی " کانون هوانوردی ایران "

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )
شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا

تصاویر مستند از یک سانحه ،به روایت نشنال جئوگرافیک
نگاهی به زندگی سر گروهبان فاطی ..!!
کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر
ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!
خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !!
و ....




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه


















سلام سرهنگ جالب و آموزنده بود اما من خيلي جاهاش رو تو پست هاي قبلي ديده بودم اما جالب و مثل فيلم سينمايي بود خاطراتتون استعداد ساخت فيلم سينمايي يا سريال داره موفق و پيروز باشيد !
پاسخ
علیرضا جان عزیزم
خوشحالم که مورد پسند شما دوست خوبم قرار گرفت
این نظر لطف شماست که این گونه از نوشته های بنده تعریف می فرمایید .
امیدوارم مورد پسند دوستان جوان هم قرار گیرد
با آرزوی موفقیت روز افزون برای شما دوست بسیار نازنینم
( سنترال کلابز )
سرگردان در آب های نیلگون خلیج فارس
خاطره ای از سروان خلبان شهید "حسین دلحامد"
ماموریتی به من محول شده بود. به اتفاق یکی از همرزمان، باند هواپیما را به قصد بمباران اهداف از پیش تعیین شده ترک کردیم. نزدیک مرز بود که به هواپیمای میگ دشمن برخوردیم. کابین عقب گفت:
- حسین دنبالشان کنیم؟
موافقت کردم و به تعقیب شان پرداختیم، همان طور که میگ ها را دنبال می کردیم، بدون این که متوجه شویم از مرز کشور خارج شدیم. درحالی که ماموریت ما چیز دیگری بود ولی در آن حال مجبور به تعقیب میگ ها بودیم.
هر لحظه بر سرعت و ارتفاع میگ ها افزوده می شد. مثل این که صدها فروند جنگنده آنها را دنبال کرده باشند، به سرعت از دید ما پنهان شدند. به رضا که در کابین عقب نشسته بود گفتم:
- رضا برگردیم؟
او گفت:
- بله دیگه خبری نیست بهتره برگردیم.
چند دقیقه بعد وارد فضای کشورمان شدیم و با خیال راحت به پرواز ادامه دادیم. از این که نتوانسته بودم ماموریت اصلی ام را انجام دهم ناراحت بودم، ولی از طرف دیگر به دلیل این که توانسته بودم ماموریت دیگری را انجام داده و باعث متواری شدن هواپیماهای دشمن شوم، خوشحال بودم. تصمیم گرفتم بعد از زدن سوخت، دوباره برگردم و ماموریتم را انجام دهم. سوییچ رادیو را فشار دادم و کابین عقب را نیز از تصمیمم با خبر کردم.
هواپیمایم مورد هدف قرار گرفت
ناگهان صدای انفجار شدید و تکان های هواپیما باعث شد جمله "یا حضرت عباس" را به زبان بیاورم و تا خواستم به خودم بیایم، همه چیز تمام شده بود. هواپیما با شتاب شدیدی به سمت آب های خلیج فارس درحال سقوط بود. از رضا هیچ خبری نداشتم. تنها راه باقی مانده، خروج با چتر بود. لذا با کشیدن دستگیره پرتاب خود را در آسمان معلق دیدم. در حین فرود، به دنبال رضا گشتم اما جز چتر خودم، چتر نجات دیگری باز نبود. هواپیما هم که در آتش می سوخت با به جا گذاشتن دود سیاه و غلیظی مانند شهابی آسمانی، به قعر آب های خلیج فارس فرو رفت و لحظاتی بعد نیز دود حاصله از آتش در آسمان منطقه محو شد.
پاهایم در آب فرو رفت و چتر نجات نیز به آرامی روی آب قرار گرفت. یک لحظه زیر آب رفتم. سنگینی پوتین ها و لباس پرواز، شنا را برایم مشکل می کرد اما با تمرین هایی که قبلا داشتم، خیلی زود توانستم به این مشکل فایق آیم و خودم را از قید و بند چتر نجات که هر چند لحظه یک بار بر اثر بادی که در ان می افتاد مرا یدک می کشید، رها سازم. قایق نجات در فاصله کمی از من در میان آب بالا و پایین می رفت. (منظور قایق کوچکی است که هنگام پرتاب خلبان در لحظه های اضطراری همراه خلبان وجود دارد.)
ماهی ها رهایم نمی کردند
شنا کنان به سوی قایق لاستیکی به حرکت درآمدم. هنوز کمی به قایق فاصله داشتم که احساس کردم لباس پروازم از هر طرف به سویی کشیده می شود. با وحشت نگاهی به اطرافم انداختم. ماهی های ریز و درشتی دورم حلقه زده بودند و هر کدام گوشه ای از لباس پروازم را به دهان گرفته و به سویی می کشیدند. از ترس این که مبادا خوراک ماهی ها شوم، با سرعت بیشتری به سمت قایق شنا کردم ولی انگار ماهی ها نمی خواستند لقمه چرب و نرمی را که به دست آورده اند به راحتی از دست بدهند.
هر بار که دستم را برای شنا بالا می آوردم چندین ماهی کوچک را در میان انگشتانم می دیدم. خوشبختانه دستکش های پروازی دستم بود وگرنه با آن انبوه ماهی های ریز و درشت اگر چه خطرناک نبودند، ولی نوک زدن مرتب شان به دست و بدنم احساس ناخوشایندی برایم به وجود می آورد.
وقتی دستم به قایق نجات خورد رمق تازه ای گرفتم. آب را به زیر پایم حلقه کردم و با شدت خود را به داخل قایق انداختم. می دانستم که تا ساعتی دیگر برای نجات من اقدام خواهد شد. پس با خیالی آسوده به بررسی وضع موجود پرداختم. اولین کاری که باید می کردم خالی کردن آب داخل قایق بود. اما وقتی چشمم به رنگ قرمز آب افتاد ترسیدم زیرا نمی دانستم که کدام قسمت بدنم زخم برداشته است. دستم را به صورتم کشیدم چانه ام زخم برداشته بود. رنگ آب هر لحظه تیره تر می شد ولی چاره ای نداشتم باید تحمل می کردم. در همین اثنا از دور چشمم به یک قایق موتوری افتاد. با خوشحالی از کف قایق بلند شدم و فریاد زدم:
- آهای من این جام!
اما قایق با سرعت زیادی از من دور شد. با چشمانم قایق را که تنها امید نجاتم بود تعقیب کردم تا به نقطه ای تبدیل شد و سرانجام در بی نهایت دریا گم شد. نگاهی به اطرافم انداختم تا شاید رضا را بیابم، اما هیچ خبری از او نبود. با خودم گفتم شاید رضا شهید شده باشد ...
شروع به فرستادن علائم برای نجات کردم ولی ...
نگاهی به آبهای اطراف خود انداختم از سیاهی آب که بر اثر موج به وجود آمده بود ترسیدم. خدا خدا می کردم تا هر چه زودتر هلی کوپتر نجات برسد وگرنه با شروع طوفان و یا حتی یک باد ضعیف، مشکل می توانستم درون قایق لاستیکی خود را کنترل کنم. سرم را به سوی آسمان گرفتم و گفتم:
- خدایا شکر!
همان طور که سرم به سوی آسمان بود و نجوا می کردم، چشمم به نقطه ای سفید افتاد. فورا رادیو را در دست گرفتم و گفتم:
- هواپیمایی که پرواز می کنی ... صدای مرا می گیری؟
چند لحظه صبر کردم ولی خبری نشد. دوباره پیامم را تکرار کردم. در گیرنده ام صدایی طنین انداز شد:
- صدای تو را گرفتم کجایی؟
من زیر پاتم ... حدود یک ساعت پیش هواپیمای عراقی من رو زد.
- مقاومت کن هلی کوپتر نجات توی راهه.
از خوشحالی دیدن هواپیما و ارسال پیام در پوست خودم نمی گنجیدم. نمی دانم چقدر طول کشید تا هلی کوپتر نجات رسید اما هر چه بود زمان برایم بسیار طولانی گذشت. با شنیدن صدای هلی کوپتر، رادیوی اضطراری را به دست گرفتم و با فشار دادن دکمه آن شروع به صحبت کردم.
از بالای هلی کوپتر به پایین پرتاب شدم
لحظاتی بعد هلی کوپتر نجات را بالای سرم دیدم. دست هایم را به طرف آسمان گرفته و بار دیگر خدا را شکر کردم. به دنبال طنابی بودم که از هلی کوپتر پایین می آید. رادیوی اضطراری و دیگر وسایلم را برداشتم و طناب را که در آن زمان بالای سرم بود، گرفتم. آرام آرام خود را بالا می کشیدم. کسانی که داخل هلی کوپتر بودند نیز کمکم می کردند، در فاصله کمی از هلی کوپتر احساس کردم دست هایم توان نگه داری وزن بدنم را ندارند. عضلات بدنم به سختی گرفته بودند. گویی می خواستم به خواب بروم. انگشتانم را در هم فشردم و طناب را محکم چسبیدم. اما سر خوردن طناب از میان دستانم حرارت زیادی را به وجود آورد و باعث سوزش شدید می شد. هر چه سعی کردم نتوانستم از سر خوردن طناب جلوگیری کنم. لذا از فاصله بسیار زیادی مانند سنگی که از آسمان رها شده باشد به داخل آب سقوط کردم.
چند لحظه کوتاه در آب فرو رفتم چشمانم را باز کردم و با دیدن روشنایی سطح آب به طرف بالا شنا کردم. باد ایجاد شده توسط ملخ های هلی کوپتر امواج تندی را در سطح آب به وجود آورده بود که برای من مشکل ایجاد می کرد. قایق از من فاصله زیادی داشت. هلی کوپتر نجات قدری ارتفاع گرفت و سپس شروع به دور زدن کرد. با آرام شدن آب به سمت قایق شنا کردم و بار دیگر به داخل آن رفتم. تصمیم گرفتم این بار طناب را به دور کمرم ببندم تا دوباره در آب سقوط نکنم. برای بار دوم طناب را بالای سرم دیدم. دستم را دراز کردم تا شاید آن را بگیرم اما هنوز طناب را نگرفته بودم که هلی کوپتر اوج گرفت و با سرعت از من دور شد.
دستی به صورتم کشیدم. گویی مشتی آتش بر آن نهاده باشند سوزش شدیدی احساس کردم. فهمیدم بر اثر تابش مستقیم خورشید دچار آفتاب سوختگی شده ام. هوا کم کم داشت تاریک می شد و این امر نجات یافتنم را توسط هلی کوپتر مشکل می کرد اما با داشتن رادیوی اضطراری این مشکل قابل حل بود. وقتی به فکر رادیو افتادم لرزش شدیدی بر من عارض شد. تازه یادم آمد که رادیو و دیگر وسایل از جمله غذاهای داخل کیف را به هنگام سقوط در آب از دست داده ام باید خود را برای حوادث بعدی و تنهایی طولانی شب آماده می کردم اما امید به برگشت مجدد هلی کوپتر را نیز در دل داشتم.
برای بار دوم هلی کوپتر آمد اما من را ندید
برای آرامش پیدا کردن تا آمدن هلی کوپتر، پاهایم را روی لبه قایق انداختم، دراز کشیدم و به آسمان خیره شدم. بار دیگر صدای چرخش ملخ های هلی کوپتر که فضای اطرافم را می شکافت به گوش رسید و جان تازه ای در من دمید اما در آن تاریکی نمی توانستم ببینمش. سرم را به اطراف چرخاندم اما به جز صدایش هیچ اثری از آن نبود. یک بار از فاصله نه چندان دور سایه ای را دیدم، اما نه صدا و نه حرکات دستم هیچ کدام برای آگاه کردن آنان از موقعیتم موثر نبود. چند لحظه بعد آرام آرام گوشم از شنیدن باقی مانده صدای هلی کوپتر قاصر ماند و تنها امواج حاصله از باد ملخ را که مدتی قایق را در تلاطم بی ثمری فرو برد، شاهد بودم. خسته از تلاش کوتاه اما پر هیاهوی خود، در گوشه ای از قایق لاستیکی در رویا فرو رفتم، به آسمان چشم دوختم تا با خدا حرف بزنم.
"الهی و ربی من لی غیرک"
اولین جمله ای که گفتم همین بود. شاید ساعت ها فکر کردم تا توانستم با بیرون ریختن افکار دنیوی و فراموش کردن آنهایی که فکر می کردم مرا نجات خواهند داد. بقیه دعای کمیل را به یاد بیاورم. هر چند لحظه یک بار به آسمان خیره می شدم و تکرار می کردم
"الهی و ربی من لی غیرک اسئله کشف ضری و النظر فی امری ..."
نمازی متفاوت
هنوز نمازم را نخوانده بودم. نمی توانستم با زخم عمیق زیر چانه ام وضو بگیرم. تنها دست ها را و بخشی از صورتم را با آب خیس کردم و خواندن نماز را بدون توجه به سمت قبله، شروع کردم. نمازی که تنها یک بار در تمام عمرم توانستم به مفهوم واقعی آن پی ببرم و با تمام وجودم به راز و نیاز با خدا بنشینم!
نماز را تمام کردم اما احساس خوش ارتباط با مبدا هستی در من تمام شدنی نبود. دلم گرفته بود و شاید این دل شکستگی بهترین توفیق برای نزدیکی با خدا بود، زیرا گفته اند خدا درون دل های شکسته است. گویی روی صحنه تئاتر بودم و برای ادای نقش خود در مقابل تماشاچی ها می بایست از احساساتم مدد می گرفتم. چه نمایش پر شوری بود! احساس کردم فرشتگان خدا به تماشایم ایستاده اند، تکبیر می گویند و برایم صلوات می فرستند و آفرین می گویند. هیچ وزنی را در خود احساس نمی کردم. سبک بودم، خیلی سبک ...
با اتمام نماز، آرام آرام از آن حالت روحانی فاصله گرفتم، به شخصیت مادی خود بازگشتم و با ایجاد این فاصله، سرما را که تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود حس کردم. خشکی لباس پروازم که بر اثر نمک آب دریا مانند چوب شده بود، سخت ناراحتم می کرد. اما جرات خیس کردن مجدد آن را نداشتم زیرا دیگر نمی توانستم در مقابل سرمای شب با لباس خیس مقاومت کنم. پلک هایم سنگین شده بودند و چشمانم می سوختند. کم کم خوابم برد. وقتی چشمانم را باز کردم جز دریا و قایق و افق تازه روشن شده چیزی ندیدم. از شدت سرما بدنم منقبض شده بود و گردنم به شدت درد می کرد. مثل این که خداوند در آن شب سرد هم به نجات من آمده بود و تمام شب را به خواب رفته بودم. دریا هنوز آرام بود و خورشید در آخرین امتداد دریا، به آرامی چشمان خود را به روی دریا می گشود. با بالا آمدن خورشید و احساس گرمای آن، خون در رگ هایم به جریان افتاد. به امید آمدن هلی کوپتر نجات، احساس گرسنگی و تشنگی را فراموش کرده بودم و با تمام اشتیاق منتظر رسیدن تیم نجات بودم.
هلی کوپتر چند بارآمد ولی ...
هنوز خورشید چند متری از افق بالا نیامده بود که در میان شعاع های نور آن، هلی کوپتر نجات را با فاصله ای زیاد درحال گشت زنی دیدم. وسیله ای برای علامت دادن نداشتم. با تکان دادن دست هایم منتظر شدم تا نزدیک تر شود. هر چه این فاصله کم تر می شد احساس خوشحالی را در من افزون تر می کرد. در تمام این مدت سرم را بالا گرفته بودم و هر چند لحظه یک بار خدا را شکر می کردم و او را به بزرگی و عظمت می ستودم. هلی کوپتر به من نزدیک تر می شد. شاید اگر فقط چند دایره دیگر را طی می کرد درست بالای سرم قرار می گرفت. اما ناگهان با شنیدن صدای غرش هواپیمای دشمن، دور شدن سریع آن را دیدم. هواپیمای عراقی قصد انهدام هلی کوپتر نجات را داشت و من شاهد این تلاش بودم. ولی گویی خدا نمی خواست من شاهد مرگ کسی باشم.
با دور شدن هلی کوپتر به معنای واقعی تنها شدم. اما در آن تنهایی مطلق، کسی را داشتم که این احساس را در من کاهش می داد و نمی گذاشت که خود را بی یار و یاور احساس کنم. دوباره با او به راز و نیاز نشستم. ساعت ها گذشت و چندین بار هلی کوپتر تا نزدیکی من پیش می آمد اما هر بار با رسیدن هواپیمای دشمن مجبور به ترک منطقه می شد و مرا که دیگر حالت دیوانه ای را داشتم، رها می کرد.
تمام پوست صورت و گردنم بر اثر تابش نور خورشید می سوخت. شدیدا تشنه بودم اما با وجود آن همه آب در اطرافم، هیچ کاری نمی توانستم بکنم. زبانم از خشکی به سقف دهانم چسبیده بود. به ماهی هایی که در اطراف من با ولع آب دریا را به دهان می بردند، حسودی ام می شد و با دیدن این منظره تشنگی در من شدیدتر می شد. اما زمانی که به خدا فکر می کردم و از او استمداد می خواستم، تشنگی ام رفع می شد.
شبی دیگر آمد و خود را به تقدیر سپردم
خورشید کم کم غروب می کرد و بار دیگر سنگینی ظلمت شب بر همه جا سایه می گسترد. پوست بدنم بر اثر کمی آب، کاملا خشک شده بود. دیگر حتی چشمه زلال اشک هایم نیز به خشکی گراییده بود. صدایم گویی از ته چاه بیرون می آمد و تنها به گوش خودم می رسید. اما می دانستم که خدای مهربان احتیاج به تکلم من از طریق تکه گوشتی به اسم زبان ندارد، بلکه او حرف مرا از قلبم خواهد شنید. لذا دهانم را بستم و قلبم را به روی آب های پر تلاطم آن شب ریختم.
ساعت ها گذشت و یک بار هلی کوپتری را از دور دیدم. نمی دانم خیال بود یا واقعیت! حالا دیگر کمر و بخشی از ران هایم درون آب قرار داشت و گاه نوک زدن ماهی ها را به لباس پروازم حس می کردم. حتی یک بار ماهی بزرگی را دیدم که سعی داشت لباسم را به داخل آب بکشد اما به علت شناور بودن قایق مرا تا فاصله زیادی یدک کشید. در آن لحظه خود را به دست تقدیر سپرده بودم و هیچ تلاشی برای نجات خود انجام نمی دادم.
آب کاملا روی شکمم را فرا گرفته بود. دست چپم از روی سینه ام به داخل آب افتاده بود و دستکش پروازی ام به علت خیس شدن قدری گشاد شده بود. دست راستم را نیز به داخل آب انداختم. با خیس شدن دستکش ها، گویی فشار زیادی از روی دستم برداشته شد. با دندان هایم دستکش هایم را در آوردم. گویی اثری از انگشت در دست هایم نبود. آنها مثل یک توپ گرد باد کرده بودند. هر دو دستم را به روی سینه ام گذاشتم و با نگاهی به آسمان گفتم:
- خدایا خودت می دانی هر دردی را که به من بدهی با جان و دل می پذیرم. خدایا تو خودت می دانی که این دردها برایم بهترین لذت ها را دارد ... خدایا حرفی برای گفتن ندارم و فقط تو را شکر می کنم.
قایق که تا این لحظه آرام روی آب قرار داشت، زیر پیکر ناتوانم به جنب و جوش شدیدی افتاد، بالا و پایین می رفت و آب را تا روی سینه ام بالا می داد. یک موج دو موج و سومین موج و همراه با آن باد گرم تندی به صورتم وزید. به سختی می توانستم خود را درون قایق کم باد که نیمی بیشتر از پیکرم را درون خود جا نداده بود، کنترل کنم.
هلی کوپتر آمد و دوباره به داخل آب سقوط کردم
چشمانم را به سختی باز کردم. ناگهان چرخش ملخ های هلی کوپتر را در نزدیکی خود دیدم. آن جسم سخت و زمخت را برای نجات من فرستاده بودند! دیدم که پرسنل آن در چه تب و تابی برای نجات من به سر می برند. دو قطره اشک به زحمت از گوشه چشمم جاری شد و بر اثر باد شدید ایجاد شده از ملخ هلی کوپتر، به روی صورتم پخش شد. از این که داشتم نجات می یافتم خوشحال بودم و لبخند شادی بر لبانم نقش بسته بود اما این شادی بسیار کوتاه بود و من به درون آب افتادم. چند جرعه آب شور دریا به گلویم سرازیر شد. سوزش شدیدی سرتا سر بدنم را فرا گرفت. پاهایم به قدری سنگین شده بودند که مرا به پایین می کشیدند. اما به هر زحمتی بود توانستم گوشه قایق لاستیکی را در میان دستانم بگیرم.
لحظات به کندی می گذشت و من به علت ضعف شدید، قدرت ادامه زندگی بر روی آب را از دست می دادم. هر بار که دهانم را برای تک سرفه ای باز می کردم، مقداری آب همراه با دم پایین می دادم.
ماهی ها بهم حمله کردند
ماهی ها هم که گویی منتظر فرصتی بودند تا به روی آب بیفتم، دسته جمعی به من هجوم آوردند و هر کدام گوشه ای از لباس پاره پاره ام را گرفته و می کشیدند. تعدادی از ماهی ها به درون لباس پروازم رفته بودند و با نوک زدن های شان به پوست بدنم، مرا دچار عذاب شدیدی می کردند. دست چپم هم که که داخل آب قرار داشت، مورد هجوم چند ماهی قرار گرفت. حتی یک بار احساس کردم که یک ماهی دستم را تا مچ به درون دهانش فرو برده. فشار دندان های تیغی اش را بر مچ دستم حس کردم. با تلاش زیادی دستم را از دهانش بیرون کشیدم و گوشه ای دیگر از قایق لاستیکی را گرفتم. از مرگ هراسی نداشتم. چند بار به زیر آب رفتم اما قایق نجات را رها نکردم. از آن چه بالای سرم می گذشت هیچ اطلاعی نداشتم تا این که ...
دستی به کمرم خورد و لحظاتی بعد درون تور نجات قرار گرفتم و یک نفر که برای نجات من به درون آب آمده بود و تلاش می کرد مرا نجات دهد، اولین کلام را در گوشم زمزمه کرد:
- سلام ...
با لطف خدا نجات پیدا کردم
هر چه از سطح آب فاصله می گرفتم، قلبم بیشتر می گرفت. گویی مرا از عزیزترین کسم جدا می کنند. با بیرون آمدن از داخل آن آب های سرد و بی روح، انگار از خدا فاصله می گرفتم. اصلا دلم نمی خواست از آن جا، جایی که چندین بار با معبودم به راز و نیاز عاشقانه نشسته بودم، جدا شوم. گویی از دنیایی که پر از محبت خدا بود دور می شدم و به دنیای دیگری وارد می شدم که فرسنگ ها با آن چه در قلبم می گذشت، فاصله داشت. اما آن احساس خوش روحانی دیگر مهار شدنی نبود. مشکل بود که بتوان او را با چند روز و چند ماه به زنجیر این جهان کشید.
(شهید سروان خلبان "حسین دلحامد" پس از این که از این سانحه نجات یافت، در بهمن ماه سال 1361 در حوالی جزیره خارک و بر روی آب های نیلگون خلیج فارس، مورد هدف قرار گرفت و متاسفانه موفق به اجکت نشد و به فیض شهادت نایل آمد.)
برداشتی آزاد از : پاکبازان عرصه عشق
پاسخ
آوالانچ عزیز و گرامی
طبق معمول انتخابی عالی و پر محتوا بود
مردم ایران به چنین دلاور مرد های غیور ارتشی افتخار می کنند
دست شما درد نکنه .. ممنون از زحمتی که می کشی
خیلی دوستت دارم
سلام دوباره بر استاد خودم
استاد
اون سایت خلبان دات کام رو یادتونه؟
تقریبا یک ساله که ثبت شده
قرار بر این بود که راه بندازیم برای دوستداران شما
فکر کنم برای تبلیغاتتون هم بد نباشه
خبرش رو بهم بدین
موفق باشین
فرید ©
پاسخ
فرید جان نازنین
صادقانه عرض می کنم .. من در زندگی ام به انسان های با مرام و بزرگوار خیلی احترام قائل هستم .. و همیشه به نیکی از ان ها یاد می کنم .. و در حیطه وب .. شما و جناب آقای پرویز جاهد و امیر عظمتی .. همیشه برایم ارزشمند بوده و هستید .. مخصوصآ با اون فداکاری که شما در حفظ تصاویر سایت ام نمودید .. تا زنده ام یادم نخواهد رفت
در باره خلبان دات کام .. بله خیلی خوب یادمه .. ا و بی نهایت هم عالی طراحی شده بود .. تعجب من از این بود که چرا شما بی سر و صدا .. کنار گذاشتید
به هر حال خودت می دونی من در این زمینه ها هیچ دانشی ندارم .. اما از صمیم قلب در انجام اوامر شما در خدمت خواهم بود .. کافی است بفرمایید چه کار می توان کرد .. !!؟
ممنون از شما
از خاطره تلختون اشک به چشممم اومد
مخصوصا لحظه ای که "حسن ام رفت"
پاسخ
مسعود جان عزیزم
از این که باعث اندوه شما دوست خوبم شده ام پوزش می خواهم
به وجود خواننده های با احساسی چون شما افتخار می کنم
سلام
خیلی خوشحال بودم که دارم پست جدید را می خوانم
واقعا لذت بخش بود تا اینکه رسیده به پاراگراف یکی مونده به آخر
اینقدر لجم گرفت که نتوانستم پاراگراف آخر را بخوانم
فقط به خاطر یک آدم پست بی شرف یک مرد بزرگ و انسانی شریف باید خودش را مخفی کند.
کار از کار گذشته
اما امیدوارم نسل همه بی شرف ها و پلیدها از روی زمین پاک شود.
پاسخ
بله سپند جان عزیزم
حق با شماست .. متآسفانه این مرد بزرگوار و بی نهایت با شرف .. به خاطر انسان پلیدی زندگی و آبرویش بر باد رفت .. و انگشت نمای بزرگ و کوچک شد .. خدا نسل ادم های متقلب ، هیز ، بدجنس ، نامرد ، را از روی زمین بردارد
ممنون از حضورت
سلام عمو جان و خسته نباشین و بیماریتون رو به بهبود رفته باشه راستی یه نکته ی خیلی جالب تو یکی از مطالب قدیمی یه عکس از خودتون با جرج بوش گذاشتین من اونو به کارگرمون که بنده خدا خیلی تو باغ نیست نشون دادم وگفتم به نظرت کدومشون رییس جمهور امریکا بوده با قاطعیت به عکس شما اشاره کرد از خنده داشتم میمردم و گفتم چرا؟ گفت اون یکی که مثل ماست میمونه خلاصه خواهر این دوستتون خیلی با سلیقه نبودن البته با توجه به سایر داستانای دیگتون . ممنونم شاد باشین!
پاسخ
علی جان عزیزم
اولآ خوشحالم بعد از مدتی غیبت مجددآ شما رو با کامنت زیبایت می بینم
در مورد اون عکس .. واقعآ دوستت لطف دارند ... ممنون از شما
اما در باره همشیره ممد .. راستش قدیمی ها ضرب المثل خوبی در این گونه موارد داشتند .. تقدیر هر چه باشد .. همان خواهد بود
بله علی جان .. مسئله بد سلیقه گی نیست . بحث یک عمر زندگی است
معیار خوشبختی تنها به زیبایی نیست .. !! به هر حال ان زمان هم با این توهمات اوقات سخت خود را می گذروندیم .. !!
ممنون از شما
سلام و عرض ادب
در کل مطالب خیلی با حالی بودند ولی تو یک جاش خیلی (از خیلی هم اون ور تر) حالم گرفته شد اون جایی که می گفتید قاطبه توی تخت بود می فهمید شما چی می گید و با شنیدن خاطرات تون اشک می ریخت ولی هیچ کاری نمی تونست بکنه واقعا خیلی خیلی سخت هست.
اما در مورد نمایشگاه هوایی من بی صبرانه منتظر ارائه پست شما هستم!
بنده در مورد بازدید از نمایشگاه مردد بودم که شرکت کنم یا نه ولی اگر شما در آنجا غرفه داشته باشد صد درصد برای بازدید خواهم آمد.
لطفا در مورد غرفه خودتون هم توضیحاتی ارائه بدید
تشکر
پاسخ
امیر عزیز و نازنین
با تشکر از شما و دقت نظری موشکافانه ای که به مطالب حقیر دارید .. اجازه می خواهم یک توضیح ضروری را بدهم .. البته قبلش از شما واقعآ تشکر و قدر دانی می کنم .. من دوست دارم عزیزان خواننده نکات گنگ و احیانآ متناقص رو حتمآ بیان کنند . چون همان گونه که در چند مطلب گذشته هم عرض کردم .. اگه انسان یک ماجرا رو که خودش از نزدیک شاهد بوده و بخواهد به روی کاغذ بایورد .. مسلمآ با هر بار تکرار اختلافاتی را با نوشته نخست خواهد داشت .. که این امری طبیعی است . چون راوی یا نویسنده همیشه برای ارایه بهتر و روایت مخاطب پسند همیشه شاخ و برگ هایی به ماجرا اضافه می کند .. که ما در ایران اصطلاحآ بهش نمک و فلفل یا آب و روغن می گوئیم .. !! و در هر بار تکرار ممکنه همین شاخ و برگ ها با قبلی ها همخوانی نداشته باشند .. در این ماجرا هم .. اصل بیان رویداد ها است . مسایل متفرقه ای چون خواهر ممد و ابراز عشق من و قاطبه اگر چه واقعیت دارند .. اما جز همان شاخ و برگ ها هستند .. ما هر دو به امید تصاحب قلب خواهر ممد به خونه اش رفتیم .. واقعیت مهم برای خود من .. عدم پسند خواهر ممد و به کار بردن اصطلاح درشگه چی بود .. !! در مورد خدا بیامرز قاطبه هم در مقایسه با من ،ابتدا نظرش مثبت بود .. و چون نفس قضیه و بدور از گناه بود ، خب من و ممد احتمال ازدواج رو دور از ذهن نمی دونستیم ... چون از اول هدف هم همین بود .. اما در مرخصی های بعدی متوجه شدیم که قد کوتاه طفلک قاطبه رو بهانه آورده و به برادرش گفته از او هم خوشم نیامد .. !! جالبه بدونی که عاقبت او با یکی از همافران نیروی هوایی ازدواج کرد .. همافر یاد شده را دست سرنوشت به آشیانه سی - 130 کشانده بود و به عنوان متخصص من اغلب او را از نزدیک می دیدم و حتی با هم سلام و علیک هم داشتیم .. !!
بله امیر جان .. همان طور که می دونی دقیقآ 38 سال از ان زمان گذشته است .. و این طبیعی است که هر بار از زاویه ای به ماجرا نگاه کنم .. که صد در صد در بیان شاخ و برگ ها با قبلی متفاوت باشه .. دلیل ان هم این است که کل ماجرا معمولآ خیلی کوتاه است .. و برای جذاب شدن ان مجبورم هر بار جزئیاتی رو به آن بیافزایم که هیچ تآثیری در اصل واقعیت ندارد .. اما همان گونه که بار ها اعلام کردم .. خوشحال می شوم دوستان عزیز و نکته سنج .. هر ان چه به ذهن شون می آید .. حتمآ مثل شما بیان کنند .. تا من توضیحات لازم رو بدهم .. وگرنه اگر این ابهامات در آینده پیش بیاید اون موقع دیگر من نیستم که از نوشته ام دفاع نمایم .. !
پس فراموش نکنید شما با این نکته سنجی های خود ، علاوه بر خوانندگان ، به بنده هم لطف زیادی می کنید .. باز هم سپاسگزارم
در مورد نمایشگاه هوایی هم عرض کنم .. به گفته جناب آقای بیات . آن هایی که در سایت فرم پر می کنند ، بازدید برای ان ها رایگان خواهد بود .. البته هنوز فرصت زیادی تا اون موقع باقی است .. و طبق گفته ایشون .. تمام اطلاعات و اخبار مربوطه در سایت درج خواهد شد . اما در باره غرفه .. من هیچ چیزی نمی دونم .. !! استناد من به حرف های دبیر نمایشگاه است که فرمود .. چون این سایت یکی از حامیان اصلی نمایشگاه است ، برایش کمپ مخصوصی در نظر گرفته ایم .. شاید به این بهانه هم شده من به نمایشگاه بیایم .. !!! به امید دیدار دوستان در نمایشگاه هوایی
ممنون از شما
سلام
جناب مدرسی عزیزم خسته نباشید
الان ساعت 1.10 بامداد جمعه 25 آدر 1388 هستش و من الان تونستم پست زیبای شما رو بخونم
از آوالانچ عزیز هم ممنونم
اگه ممکنه از محرمانه های اون دوران که دیگه ارزش نظامی ندارند برایمان بنویس.راستی چند روز پیش قوشچی بودم...همش به فکر شما بودم
شاد - سر بلند - سلامت باشید
پاسخ
بهنام جان عزیزم .. قبل از این که پاسخ شما را بنویسم ، استدعا می کنم یک پسوند یا پیشوندی برای ترکیب با نام زیبای بهنام که اتفاقآ نام برادرم است ، انتخاب کن ..!! تعجب کردی ..!!؟ راستش رو بخواهی در جمع خوانندگان بزرگوار این سایت اسامی مشابه فراوانی به چشم می خورد .. از جمله آن ها بهنام یا مثلآ حمید و علی است که معمولآ هم جزء یاران صمیمی و بزرگواری هستند که مرتب زحمت کشیده و ضمن خواندن مطالب سایت ، زحمت نگارش کامنت هم می کشند .. و من همیشه آن ها را اشتباه می گیرم .. به عنوان نمونه همین یکی دو ساعت پیش به دوست عزیزی به نام بهنام پاسخ دادم .. البته همین الان چک کردم .. در این پست کامنت ننوشته بود .. و پاسخی که من به او نوشتم مربوط به پست های قبلی بود ..
اما در پاسخ به کامنت شما ... بهنام جان الان ساعت دقیقآ سه و پنجاه و پنج دقیقه بامداد جمعه بیست و هفتم آذر ماه 88 است . سرگرم طراحی پست بعدی بودم که بر حسب عادت مرتب به بخش کامنت ها سرکشی می کردم .. که با نوشته شما دوست خوبم مواجه شدم . بهنام جان چشم .. سعی خودم رو خواهم کرد .. اما واقعیت می دونی چیه .. !!؟ گاهی اوقات کلی سوژه برای نگارش به ذهن ام می آیند .. و بقدری به خودم اعتماد دارم که متآسفانه ان ها را یادداشت نمی کنم .. گاهی هم موقع نگارش پست جدید ، کلی خاطره جلوی چشمم می آیند .. و بقدری خوشحال می شوم که نهایت ندارد .. ولی نمی دونم چرا تنبلی کرده و ان ها را یادداشت نمی کنم .. !!؟ اما وقتی پست آماده شده و منتشر می کنم .. همه چیز یادم می رود .. !! نمونه اش موقع نگارش همین پست بود .. چهار تا خاطره ناب یادم اومد .. با وجودی که می دونستم ممکنه فراموش کنم .. اما چون در حس و حال مطلب فوق بودم .. برای پرهیز از فراموشی با خارج شدن از حس مستند نگاری .. ثبت نکردم .. !! و الان هر چه فکرش رو می کنم .. فقط یک مورد به خاطرم مونده است .. !!! بگذریم
راستی به قول قدیمی ها چون مشتری اخر شب مون هستی .. چشمک !!! با حوصله و طولانی پاسخ ات رو می دهم .. !! شوخی کردم من همیشه اگگر ایجاب کنه به همه پاسخ کافی می دهم ... در مورد مطالب محرمانه قدیمی ارتش .. اتفاقآ کلی خاطره و ماجرا می دونم .. اما مشکل اصلی در این است که معمولآ در ارتش به خاطر راز داری شدید ، ممکنه از یک طرح و برنامه قدیمی باز هم مورد استفاده قرار گیرد .. !! اینه که ادم دست و بال اش کشش نداره تا وارد این مقولات بشه .. متوجه هستی که .. !!؟ به قول همون قدیمی ها .. چرا ادم تو قبرستون بخوابه تا که خواب پریشون ببینه .. !!!؟؟
اما چشم سعی می کنم طرح های مربوط به چهل - پنجاه سال قبل ارتش شاهنشاهی را که از خاطرات مرحوم پدرم است را که البته خوب به خاطر دارم را بازگو کنم .. چه جالب .. همین الان که مشغول نوشتن پاسخ شما بودم .. یاد یکی از همون برنامه های ارتش که اتفاقآ در منطقه قوشچی رخ داده بود را حتمآ خواهم نوشت .. یادت باشه نام طرح ، بوق کامیون های " ریوی " ارتشی بود . از فردا اگه زنده بودم .. دست به کار خواهم شد .. چون ممکنه یادم بره .. !!!
ممنون از شما که با درج نام قوشجی .. من را به اون دوران بردی .. و باعث شدی یکی از اتفاقات آن دوران را منتشر کنم .. تقدیم به شما
با تشکر و پوزش از این که پاسخ ام این همه طولانی شد .. !!
موفق باشی
داداش خیلی بی مرامی
میگی چرا؟ اگه من رفیق ممد بودم و قرار بود به همشیرش مزدوج بشم ، اون لاته را گیر می آوردم و تا ....
از سرنوشت لاته چیزی نگفتی ولی در عجبم که چرا نمیدونی اون لاته در بچگی ..... تا
بای بای داداش - بدت نیاد از داشت ، یهو غیرتی شدیم به مولا
پاسخ
داش علی جان عزیزم
نداشتیم ها .. !! البته من هم بیشتر از شما اعصابم خرد شده و به اصطلاح غیرتی شدم .. اما به اطلاع می رسونم .. اون نامرد همون شب دستگیر می شود .. اما این که چرا از سرنوشت اون بدجنس لات چیزی ننوشتم .. عرض می کنم .. اولآ من از ماجرای ممد بعد از چندین ماه مطلع شدم .. !! چون همان گونه که عرض کردم ممد در شیراز خدمت می کرد و من در تهران .. !! تازه اون روز هم اتفاقی به من ماموریت هفتگی شیراز خورد .. مورد بعدی این که همان گونه که در بالا اشاره کردم .. همان شب دستگیر شده بود .. و مقررات ارتش رو می دونی .. معمولآ اطلاعات هویتی مجرم و زندانی را به غریبه حتی آشنا هم نمی دهند .. !! چه برسه که من همه را گیر اورده و منتظر می ماندم انتقام بگیرم .. !! ممد بعد از چند سال .. در زمان جنگ بود که به تهران منتقل شد .. اما داش علی جان نازنین .. به شما صادقانه توصیه می کنم .. مراعات ادب و احترام رو در همه جا رعایت فرمایید .. توهین ان هم به صورت زننده اصلآ در شآن و منزلت یک جوان غیرتمند ایرانی نیست .. حق داری ناراحت و به قول خودت غیرتی بشی .. اما سعی نکن با به کار بردن الفاظ رکیک ارزش کارت رو از بین ببری .. با عرض پوزش من توهین ها را حذف کردم .. و علت این که کل کامنت شما را حذف نکردم .. این است که می دونم جوان بسیار عزیز و با شخصیتی هستی .. و یک لحظه جوش اوردی .. ممنون از شما
سلام
اینکه مطلب طولانی شده بود اصلا چیزی از زیبایی و احساس درون اش کم نمی کرد. پدر من هم نیروی هوایی بود و برام خاطره ی روز های اول و خرید شمع (برای گل انداختن زمین ، ریش تراش و...) رو تعریف کرده بود.بدجوری یادش افتادم.
یک چیز دیگه اینکه توصیه گرفتن از افراد ارتشی رو نمی شه با پارتی بازی مقایسه کرد. به خصوص اینکه بابای من می گفت برای هر درجه ای باید یک درجه بالاتر توصیه می کرده. مثل دانشگاه ها .(منظور اینکه مثلا برای استخدام شدن یه کسی برای پست افسری یه آدمی توصیه نامه بنویسه که در حد یه افسذ باشه)
خب این چه ربطی داره به پارتی بازی ادارات امروزی که آبدارچی رئیس کار مدیرعامل انجام می ده.
خیلی زنده و سربلند باشید
شهرم هم توی پرانتز نوشتم که با بقیه امیرحسین ها اشتباه نشه !
پاسخ
الهی فدای شما امیر حسین عزیزم از ادمو نتون بشم . خیلی خوشحالم که از نوشته این پست که از نگاه خودم آن را کسالت آور می دونستم ، این گونه با زیبایی توصیف اش فرمودی .. جدآ شرمنده ام کردی ..
خوشحالم که شما را یاد پدر بزرگوارت در ایران انداختم .. خدا حفظ اش کنه و هر جا که هست ، سالم و تندرست باشه ... آفرین به چنین دلاور مرد ارتشی که فرزندی برومند و فرهیخته تحویل جامعه داده است .. در مورد توصیه نامه ها هم .. بله حق با شما و پدر محترمتان است .. واقعآ همان گونه بود که تعریف کردی .. روزگار غریبی است .. امیدوارم همه جوان های کشورمون عاقبت به خیر شوند .. برای شما پسر عزیزم آرزوی موفقیت و پیروزی می کنم
امیر جان مواظب خودت باش .. ممنون از کامنت شما
سلام
برای کسانی که از دنیا رفتن طلب مغفرت و برای شما و سایر همکاران شما آرزوی سلامتی دارم
شاید اگر می تونستین بازم پرواز کنین ما با شما آشنا نمی شدیم
خیلی ها در جنگ کارهای مهمی کردن که ما حتی اسمی از اونا نداریم
چون هیچوقت نبودن تا خاطراتشونو برای ما تعریف کنن
این نوع خاطرات فقط یه مطلب شخصی نیست . به نظر من امثال شما وظیفه دارن به نسل بعد خبر بدن که افرادی مثل اون استوار یا کسای دیگه چطور از جون خودشون برای ایران هزینه کردن
بنا براین ناراحت نشین اگه بگم از اینکه دیگه پرواز نمی کنین خوشحالم
پاسخ
شهاب عزیز و نازنین
با تشکر از شما و تحلیل زیبای شما .. واقعیت همین است که می فرمایید
من خودم بار ها به جوانانی که اعلام می کردند .. عاشق خلبانی بوده ولی سرنوشت ان ها را به مشاغلی دیگر وا داشته بود ، می گفتم : هدف خدمت به هموطنان است . و من این گفته را اکنون با تمام وجودم حس می کنم .. درسته اگه پرواز می رفتم .. امکان نداشت حتی فرصت کنم یک خط بنویسم .. اما الان همان لذتی را که از پرواز می بردم ، با درج خاطرات و ارتباط با جوانان و هموطنان حتی بیشتر از ان را اکنون می برم .. چون وقتی هدف خدمت باشه .. آدم می تواند در بخش های مختلفی مثمر ثمر باشد
ممنون از شما
ماجرای جالبی بود.
از اون قبیل اتفاقاتی که برای دوست شما افتاده توی ارتش زیاد پیش میاد از پایین گرفته تا اون بالا بالاها ولی معمولا صدایش را در نمیارن.دوست شما سادگی زیاد به خرج داده که موضوع را خبر داده اینطور موارد شاکی بیشتر ضرر میکنه بعلاوه بی ابرویی.بهتر بود قضیه را خارج از دستور! پیگیری میکرد.
پاسخ
جناب آقای تهرانی نازنین
بله .. من هم در این باره متآسفانه زیاد شنیده ام . اما به قول شما دوست عزیز ما نباید موضوع رو این گونه علنی می کرد .. از طرفی علت افشای سریع ان را می دونم .. چون طفلک ممد خیلی جوانی آبرو دار و خجالتی بود .. اهل هیاهو نبود .. و همین امر باعث شده بود که او در جریان امور نباشد ... !! و گرنه می توانست به صورت مخفی ماجرا را پی گیری کند و آبرویش هم نریزد
با سپاس از شما
سلام کاپیتان عزیزخوب وسلامت باشید. مهدی هستم از شیراز.تا حالا برای شما کامنت نداده ام،اما مطالب شما ودیگر وبلاگهای هوایی را می خوانم.من به پرواز علاقه زیادی داشتم ومثل خیلی از کودکان دوست داشتم در بزرگسالی خلبان بشوم که نشد،چشم هایم ضعیف است.به همین خاطر الان که لیسانس کامپیوتر دارم سعی کردم به نحو دیگری وارد این صنعت شوم مثلا به عنوان خدمات فرودگاهی وارد هواپیمایی ایران ایر،آسمان ودیگر شرکت ها بشوم ،یا در شرکت فرودگهایی کشوری مشغول کار شوم ولی هیچکدام نیرو نمیگیرند.بعد از خدمت هم که سعی کردم نیروی هوایی بیافتم ولی کد سپاه خوردم که نشد برم نیروی هوایی......خلاصه هر چی به این ایرلاین ها یا شرکت فرودگاه ها مراجعه می کنم ،همش می گن مزاحم نشو،استخدام نداریم و جالب اینکه همش یک سری نیروی جوان می بینم که دارن کار می کنن به عنوان نیروی خدماتی فرودگاهی ویا غیره که مربوط به چک بلیط وغیره می باشند...جدیدا نیروی زن هم به برخی شرکت ها اضافه شده........حالا خدا می دونه اینا با پارتی میان یا نه؟!!!!که احتمالا می یان چون من همش پیگیری اگهی استخدام اینا رو می کنم ولی اصلا آگهی استخدامی نمیبینم.................مثلا یک نیرو که یک هواپیما را برای پارک کردن راهنمایی میکنه بازنشسته نمی شه؟؟؟کی جاش میاد واز کجا؟!من که اصلا استخدامی نمبینم ؟!یعنی میشه؟!اگه میشه یکم راهنمایی ام کنین
پاسخ
مهدی جان عزیز و نازنینم
متآسفانه به دلیل شرایط بد اقتصادی ، کاریابی از پائین ترین سطح آن تا سطوح بالا ، پارتی بازی شده است . به طوری که برای یک آبدارچی و جذب آن به یک شرکت معمولی ، کلی باید پارتی تراشید . متآسفانه از این وضعیت افراد از خدا بی خبر زیادی سود می برند .. ! من شاهد بودم برای سرایداری شرکتی اگهی زده بودند .. بیش از دویست نفر آدم تحصیل کرده حتی از شهرستان راهی تهران شده بودند .. طبیعی است کارفرما ها به خاطر این همه تقاضا ، نسبت به پرداخت حق و حقوق هم اجحاف کرده و پائین ترین دستمزد را به ان ها پرداخت می کنند .. ! اعتراض هم اگه کسی بکنه .. خیلی خونسرد می گویند .. یک آگهی بزنم .. دویست نفر آدم همین شغل را با حقوق پائین تر می پذیرند .. !!! این درد واقعی جامعه است
به هر حال مهدی جان .. شما نوشتی در شیراز هستی .. من توصیه می کنم با آقای سپند مکاتبه کن .. ایشان در زمینه صنعت هوانوردی فعالیت می کند و در شیراز حضور دارند ..
http://farsivfair.com
این آدرس سایت ایشان است . لطفآ با او مکاتبه کرده و بگو بنده شما را معرفی کردم . اگه با من تماس بگیره به ایشان خواهم گفت که پی گیر کار شما باشند
امیدوارم به آرزوی قلبی خودت برسی
سلام كاپيتان
من هم قرمه سبزي دوست ندارم!. راستي در مورد راكت هايي كه زير بال C130 نصب ميشوند و نوع كارشون توضيح كوتاهي دهيد.
به اميد ديدار
پاسخ
معین جان .. چهار راکت در هر طرف هواپیما وصل می شود .. یک دستگیره سمت چپ خلبان نصب است که به محض کشیدن آن ، هواپیما در کم ترین مسافتی از زمین کنده می شود .. این کپسول ها که نام آن ها " جی تو " است برای مانور ها یا برخواستن از باند های بسیار کوچک طراحی شده است . خلبان ابتدا چهار دسته گاز موتور ها را به جلو فشار می دهد .. با آزاد کردن ترمز دستی هواپیما میل کندن از زمین را دارد در همین لحظه دستگیره را که به " تی هندل " معروف است توسط خلبان کشیده می شود .. هواپیما با قدرت زیادی مثل موشک رو به بالا اوج می گیرد .. بعد از تیک آف باید نگاهت به سرعت و درجه کلایم یا همان صعود باشد .. به محض این که سرعت افت پیدا کرد ، باید دماغ هواپیما را به جلو فشار داده و به اصطلاح هواپیما را لول کنند .. در ضمن موقع کشیدن دستگیره موشک های حرارتی .. باید خیلی مواظب بود که اگه یک طرف عمل نکرد .. هواپیما به همان سمت نچرخد .. برای همین خلبان های ماهر و اساتید خلبان قادر به تیک آف با کپسول هستند
امیدوارم پاسخ شما را داده باشم
عمو بهروز از بازدید سایت پربازدیدکننده ات بسیار شگفت زده شدم .
مطالب سایت شما را تقریبا هر روز مرور می کنم . بلاگی که لینک کردید در بلاگفا در کامپیوتر من باز نمی شود چرا ؟
امیدوارم مسائل فنی هواپیما که من خیلی به آن علاقه دارم بخصوص در زمینه ارتباطات بین برج مراقبت و خلبان در سایت شما بیشتر شود .
یک انتقاد هم از تون دارم اگر ناراحت نمی شوید . پیگیری سایت شما و نیز ایجاد شاخه و دسته موضوعات مرتب شده بسیار ضعیف است . مثلا توی یک پستی قبلا خوندم که لوحهای فشرده نشئونال جغرافی را گیر آوردید و می خواستید با قیمت بسیار اندک برای علاقه مندان رایت کنید من هم به ایمیلتان پیام خصوصی دادم گویا رفته به فولدر اسپم جیمیلتان و یا نامه من در اینباکستان را بدلیل شلوغی سرتان مطالعه نشده است .
سعی می کنم هر چند وقت (هر یکماه یک کامنت مفید و ثمربخش بذارم )
به امید بهبودی شما عزیز بزرگوار
پاسخ
دختر عزیزم سارا جان
خوشحالم که دوست نازنینی از مشهد خواننده سایت بنده است
دخترم .. در مورد فهرست بندی موضوعات حق با شماست .. راستش رو بخواهی من بدون تصمیم قبلی و حتی بدون کم ترین تجربه وبلاگ نگاری این کار را برای تفنن آغاز کردم .. ! خب لطف و محبت دوستان از همون ابتدای کار باعث شد که قضیه رو جدی تر تلقی کرده و عاشقانه کارم رو ادامه دهم ... شما اگه به مطالب سال نخست و نوشته های امسال و مخصوصآ ماه های اخیر مقایسه کنید ، متوجه رشد و پیشرفت تدریجی خواهید شد . البته الان هم خودم را مبتدی احساس می کنم .. و با استفاده از نظرات دوستان ، درس پس می دهم .. مطمئن باش از سال دیگر حرفه تر ، و با موضوعات تفکیک شده تقدیم شما یاران مهربان خواهد شد
در باره نشنال جئوگرافی عرض کنم .. بار ها در این مورد توضیح دادم . از آن جا که فرستنده دیسکت های اورژینال از سوئد دوست عزیزم سام بوده است .. و من بار ها ان را اعلام کرده ام .. در صورت هر گونه کپی .. طبق مقررات حاکم در اروپا و اسکاندیناوی .. جریمه کلانی سام عزیز را خواهند کرد . و من قول دادم تا زمانی که درس اش تمام نشده و به ایران نیاید ، این کار را حتی برای دختر خودم هم کپی نخواهم کرد .. و وجدانا هم نکرده ام
اما در دیداری که با سام عزیز در عید نوروز داشتم .. او گفت اگه توسط شخص دیگری این کار در حد دوستان صورت پذیرد ، هیچ مشکلی نیست .. لذا قصد دارم به اتفاق یکی از خوانندگان شرایط لازم را برای رسیدن به دست علاقه مندان فراهم کنیم .. که به دلیل بیماری سرماخوردگی ام .. عقب افتاد . اما در باره ای میل ... سارا جان صادقانه می گویم ... امکان نداره من ای میلی را بی پاسخ بگذارم
ممنون از حضورت
عمو بهروز سلام
واقعا قشنگ بيان كردين و به نكات جالبي اشاره كردين كه فكر كنم همين الان هم توي جامعه ما مشكلات بزرگي باشن...
عمو من هر روز صبح سربازهاوافساراني رو ميبينم كه به سمت مركز آموزشهاي نيروي هوايي ميرن (خونمون نزديك مركز هست)يه زماني من هم آرزو داشتم اون لباسهاي قشنگ رو بپوشم ولي الان خوب جور ديگه اي دارم به آرزوم ميرسم.....
ازتون واقعا ممنونم كه اون دوراني كه من و همسنام نبوديم رو برامون تعريف ميكنيد تا ما از زبان يك دوست وضع اجتماعي اون زمان رو بدونيم
براتون آرزوي بهترينهارو دارم
پاسخ
علیرضا جان عزیز و گرامی
خوشحالم که مطالب قدیمی از وضعیت جامعه و نیروی هوایی قدیم موجب پسند شما دوست عزیزم واقع شده است
علیرضا جان .. شغل مهم نیست .. اصل خدمت به هموطنان است که الحمدالله شما راه خودت را انتخاب کردی
با تشکر از حضورتون
سلام جناب مدرسسی عزیز
چشم!
مرسی از پاسخ شیرینتون
واقعا خوشحال شدم
طولانی بودنش شیرین بود.
انشا الله همیشه زنده باشید
پاسخ
ممنونم بهنام جان عزیز .. این جوری دقیقآ متوجه می شوم شما هستید
ممنون از حسن توجه شما
درود جناب مدرسي بزرگوار . اميدوارم كه شما و خانواده محترم در سلامتي و نشاط كامل باشيد . اين پست حسابي روي من تاثير داشت چرا كه شما از دوره اي صحبت كرديد كه تا چند روز ديگه خودم هم بايد اون رو تجربه كنم . جناب مدرسي عزيز من تا چند روز ديگه (1 دي ماه) عازم خدمت اجباري سربازي هستم و تا مدتي كه اميدوارم كوتاه باشه از سر زدن به شما محروم خواهم بود . نمي دونم كه قرار هست چه چيزي پيش بياد اما خوب بهتره كه آدم خودش رو براي هر چيزي آماده كنه . مطمئنا اگر آدم هوشيار باشه هر چيزي مي تونه آموزنده و سودمند باشه . شايد تويه اين مدت مجبور باشم كارهايي رو انجام بدم كه عملا هيچ گونه اعتقادي بهشون ندارم اما شايد همين تحميلها سودي هم داشت . تويه اين مدت خاطرات سربازان زيادي رو از طريق اينترنت مطالعه كردم خصوصا اون دسته از سربازهايي كه در پادگاني كه قراره من آموزش ببينم آموزش ديده اند. هر كس بر اساس خصوصيات فردي خودش چيزهايي نوشته كه جالبه . خلاصه اين كه اين پست شما حسابي با حال و هواي اين روزهاي من موضوعيت داشت . سرنوشت سه يار ارتشي گفته هاي زياد رو بيان كرد كه همگي سودمند براي جواناني همچون من هستند . واقعا اگر شما روزه اول خدمت غيبت مي كرديد امروز كجا بوديد ؟ سرنوشت چه بازيهايي كه سر آدمها در نمي ياره اما بهتره اينطور فكر كنيم كه خود ما خالق سرنوشتمون هستم . اميدوارم كه امروز زندگي فرزندان محمد و محمد حسن خوب و پر بار باشد .
به اميد ديدار شما بزرگوار
پاسخ
بامداد عزیزم .. با عرض صمیمانه تبریکات برای حضور در لباس مقدس سربازی ... پسرم سرت رو بالا بگیر .. و به عنوان یک جوان ایرانی که قرار به کشور و مردمان ان خدمت کنی .. افتخار کن
خیلی ها قبل از شما به سربازی رفته .. و خیلی ها هم بعد ها خواهند رفت .. نه ترس داره و نه دلهره .. آن هایی که حرف هایی از سختی خدمت می زنند .. مطمئن باش افراد ترسو و غیر شجاعی هستند .. همه می دونند سربازی اولین حسن اش کارخانه انسان سازی است .. هر اموزشی که شما می بینید .. همه حساب شده و به درد خودت و کشورت می خورد .. غیر از اموزش های نظامی که برای دفاع از وطن است .. حضور شما در پادگان باعث خواهد شد قدر همه کس و همه چیز رو بهتر بدونی .. مثال می گم .. خیلی ها مثل من از قرمه سبزی بدشون می امد .. اما وقتی سربازی رفتند .. مجبور شدند که همان غذا را با اشتها بخورند
البته خیلی فواید دیگری هم دارد .. باید قبل از هر چیز توکل ات به خدا باشد .. وقتی توکلت به او شد .. دیگه همه چیز خیلی عالی و آسان سپری خواهد شد .. من با شناختی که از شخصیت شما دارم .. می دونم با نزدیک شدن به پایان سربازی .. دلت برای ان فضا .. دوستی ها .. و همه چیز تنگ خواهد شد
من به شما جوان ایرانی که برای انجام خدمت مقدس سربازی می روی افتخار می کنم .. و بوسه بر دست های توانمندت می زنم که قراره اسلحه دستت گرفته و به نگهبانی مشغول باشی .. مواظب خودت باش .. سربازی بهترین دوران زندگی جوان هاست .. به شرطی که بالنسبت ادم بچه ننه نباشه . که شما قطعآ نیستی .. خدا پشت و پناهت باشد .. دل ما برای شما تنگ خواهد شد .. چشم به هم بزنی .. خدمت تمام خواهد شد .. فقط سخت نگیر
آقای مدرسی عزیز می توانم یک درخواست از شما داشته باشم .
جداول در قسمت کامنتها درست نمایش داده نمی شوند .
دلیلش این است که باید تگ های
html
در قسمت ترجیحات ،
قسمت محدودکردن تگ های آن
استفاده از تنظیمات من
table border dir width,tr height width,col width,td height width,a href,b,i,br/,p,strong,em,ul,ol,li,blockquote,pre
وارد شود (خط بالا را کپی کنید و در آنجا پیست کنید) این خط تگهای لازم برای درج جداول که برای افزایش مخاطبان و بازدیدکنندگان شما لازم می باشد را می دهد .
اگر امشب آنرا درست کردید می توانم جدول نیز به کامنتهایم در سایت پرمخاطب شما اضافه کنم .
با تشکر فراوان از لطف بیکران شما عزیز بزرگوار
پاسخ
دختر عزیز و نازنینم سارا جان
بی نهایت از توجه و دقت نظر شما سپاسگزارم
راستش رو بخواهی .. من چیزی از این مسایل و جداولی که فرمودید ، وارد نیستم .. چون طراحی و پشتیبانی به عهده دوست عزیزی به نام آقای امیر عظمتی است .. من با اجازه شما همین کامنت را به ایشان ای میل می کنم .. تا اگه صلاح دونست ، تغیرات را اجرا کند .
ممنون از مهر و محبت شما دختر نازنینم
در پست قبلی خوندم این درد واقعی جامعه است.
یک جمله ساعت 3 نصف شب بگم بخندید و دعایش را برای اموات خود و من بفرستید .
اگر زمانی احساس بی پولی کردید یک آگهی استخدام 3 نفر مورد نیاز بزنید و از هر فرد برای آزمون 10 هزار تومان بگیرید . درآمد همان روز امتحان پول یک خودروی توپ برایتان می شود /
البته تنها یک شوخی بود جدی نگیرید. چون که واقعا سرکار گذاشتن این جوانان غیور ایرانی گناهی کبیره و غیرقابل بخشودنی است . من که توصیه نمی کنم .
پاسخ
سارا جان عزیزم .. با عرض پوزش پاسخ شما را ساعت 5 بامداد می دهم .. !! آخه رفته بودم توی صف گاز سی ان جی برای ماشین ام .. !!! باور می کنی هیچ ارگان و سازمانی مسئول نظارت بر کیفیت کار این صنف نیست .. !! اولآ هر وقت دلشون می خواهد بعضی پمپ ها را خاموش می کنند .. هر وقت دلشون بخواهد کل جایگاه را تعطیل می کنند .. از همه مهم تر تزریق هوا به جای گاز است .. !! من جز اولین کسانی بودم که پژو 405 جی ال ایکس ام را گاز سوز کردم .. اون اوایل که مشتری چندانی نداشت .. با یک باک گاهی تا 290 کیلومتر می پیمودم .. از تهران تا همین مشهد شما با سه باک خودم رو رسوندم .. بگذریم .. !! الان که مصرف کننده زیاد شده است با دستکاری در پمپ فشار هوا ، اغلب هوا به خورد ماشین های مردم می دهند .. !! نهایت پیمایش یک باک پر .. این روز ها 135 تا 150 کیلومتر است .. مسخره است !! اما دو برابر هزینه قبل را دریافت می کنند .. نصف زمان قدیم گاز به مردم می دهند .. !! بگذریم
در باره سوء استفاده گفتی .. به جان نوه هایم .. قسم می خورم تا باور کنی .. در یک شرکت بسیار بزرگی کار می کردم .. مدیر آن که مولتی مولتی تلیاردر است .. از خسیسی و گدا صفتی نهایت نداشت .. همه کارمندان را استثمار کرده و با پرداخت یک سوم قانون کار از آن ها کار می کشید .. !! تا دلت بخواهد روزانه درآمد های آن چنانی داشت .. اما وقتی اگهی سریدار می زد .. 150 نفر صف می کشیدند .. نامرد به هریک 90 هزار تومان در ماه می داد .. !! از صبح زود تا یک نیمه شب هم از ان ها کار می کشید .. زن در آشپزخانه و خرید خانه و شرکت .. و آبدارچی .. مرد هم طفلک هم پیک موتوری ، هم تعمیر کار .. هم باغبان .. !! در ازای یک اتاق خیلی کوچک .. !! برای فرار از بیمه هم .. هر خانواده را ده بیست رو آزمایشی از میان صف طویل داوطلبان انتخاب می کرد .. و بعد از 20 روز عذرشون را می خواست .. و کلی هم خسارت ازشون کم می کرد .. باور کن کلی ملک و املاک در تهران و امارات دارد .. این جور آدم ها بلد هستند .. یک بار من به او اعتراض کردم .. گفت وقتی آگهی می زنم دویست نفر لیسانسیه صف می بندند .. با نیم همین حقوق هم آدم برای کار پیدا می کنم .. !!! نمی دونم جواب خدا را چه جوری خواهند داد .. !!؟ ماه محرم و رمضان هم برای تظاهر به چند تا خانواده ثروتمند شام و افطاری می دهد .. اما برای کارمندان خودش یک کاسه آش هم هرگز نمی داد .. !! این چیزی بود که با چشم خودم دیدم .. تازه ادعای مسلمانی .. حاج آقا جاج آقا گفتن به او گوش فلک را کر کرده بود .. در پایان اضافه کنم .. این اواخر اصرار داشت دکتر خطابش کنند .. یک مدرک از کشور اکراین را به دیوار زده بود .. من که می دونستم او هیچ سوادی ندارد .. ولی خب این ها انگل های جامعه هستند که از مشکلات کشور و جامعه حسابی سوء استفاده می کنند ... خدا لعنت شون کنه
ببخشید طولانی شد
سلام کاپیتان
مرسی از ادامه دادن حتی در زمان بیماری
ایشالله که همه چی روبراه باشه
ارادتمند شما
پاسخ
دوست بزرگوارم جتاب باریکانی
ممنون از شما و دقت نظرتون .. راستش عشق و تعهد به دوستان ، وادرام می کند در هر شرایطی در خدمت باشم
ممنون از شما و تشکر از حضورتون
درود برشما
آقای مدرسی شما منو یاده قصرفیروزه انداختید.منم اونجا آموزش دیدم.می فهمم احساس شمارو مخصوصا موقعی که شبها به چراغهای تهران نگاه می کنید.
سربلند وپیروز باشید
پاسخ
مهدی جان عزیز و نازنین
خیلی خوشحالم که برای شما دوست بزرگوارم بخشی از خاطرات نظامی شما رو زنده کردم .. بله قصر فیروز و خاطراتش همیشه در ذهن ام باقی است
ممنون از حضورتون
با سلام
در جواب کامنت خانم سارا عظیمی:
بنده به خوبی می دونم که منظور این خانم از طرح آن موضوع فقط مزاح و شوخی بوده ولی جهت اطلاع خوانندگان دیگر عرض می کنم که یه وقت چنین فکری به سرشون نزنه چون در صورت گیر افتادن به اتهام کلاهبرداری باید علاوه بر اینکه همان مقدار دریافت شده را به صاحبانشان برگرداند باید معادل قیمت کلاهبرداری شده جریمه دولتی پرداخته و +تحمل مدت حداقل یک سال زندان (اونهم در صورت خوش شانس بودن) را به جان بخرند.
پاسخ
امیر جان نازنین
ممنون از تذکر به جا و قانونی شما .. راستش رو بخواهی دختر عزیزم سارا خانم عظیمی خودش هم نوشت که شوخی می کنم .. منظور او از این شوخی .. انتقاد تلخ از وضعیت اجتماعی جامعه ، و سوء استفاده بعضی از خدا بی خبران از شرایط فعلی است . وگرنه هیچ ادم عاقل و با شخصیتی دچار رزق حرام نمی شود .. در ضمن اضافه می کنم .. دیگه دست تبهکاران و سودجویان برای همه رو شده است .. و کم تر کسی گول این گونه افراد را می خورند .. از شما و خانم سارا عظیمی نازنین تشکر می کنم
سلام دوباره
والا استاد من دیدم کسی محلی نمیزاره منم بستمش
برای استارت اگر یک آگهی بزنین و حد اقل 5 نفر رو پیدا کنیم برای کمک به امید خدا راه اندازیش میکنیم
فقط کسایی که میان برای کمک باید افرادی باشن که شما تائید کنین
پاسخ
فرید جان عزیز و نازنین
ممنون از شما .. راستش من همان زمان هم سعی کردم از دوستان و خوانندگان محترم خواهش کنم تا با مشارکت آن را ادامه دهند .. و بعدش به خاطر مشغله فراوان با عرض شرمندگی فراموش کردم
فرید جان .. حالا از شما می خواهم یک بنر به همان ابعاد مستطیلی شکل .. چه فلش یا تکست .. با هر توضیحاتی که لازم می دونی سریع برایم ای میل کن .. تا در پست بعدی حتمآ آن را منتشر کنم . البته امکان داره فردا راهی کرج شوم .. البته نهایتآ دو روز و یک شب بیشتر نمی مانم .. ! منتظر توضیحات شما خطاب به خوانندگان هستم .. چون هیچ کسی مثل شما نمی تواند اهداف آن ار توضیح دهد .. در ادامه نوشته شما ، من هم نظرم را اضافه خواهم کرد
ممنون از شما
سلام استاد
امیدوارم خوش و سلامت باشید. با بنده هر چه سریعتر تماس بگیرید برای همان کاری که خودتان در جریانش هستید. بنده منزل پدرم هستم. دیروز (جمعه) و امروز (شنبه) چندین بار با موبایلتان تماس گرفتم که متاسفانه خاموش بود.
منتظر تماس شما هستم.
سام
پاسخ
ممنون سام عزیز
از آن جا که تلفنی با شما صحبت کردم و قرار دیدار رو گذاشتم .. دیگه توضیح اضافه نمی دهم .
به امید دیدار
سلام آقا بهروز خوش تیپ
امیدوارم حالت خوب و عینکت هم ردیف باشه.
منو یادته؟ نه فکر نکنم. اما به هر حال مرسی از مطلبت، جواب داد.
سالم و سربلند باشی
ارادتمند همه خوش تیپ ها
پاسخ
آقا رضا خوش تیپ ، خوش تیپ ها .. سالار چرا چوب می زنی ..!!؟
مگه می شه من آقا رضا جان عزیزم رو زبانم لال فراموش کنم .. !!؟
من کم حواس هستم .. اما مهر و محبت دوستان نازنین را تا دم مرگ یادمه .. فدای مرام شما دوست خوبم بشم
نیکان نازنین حالش چطوره .. ؟ روی ماهش رو از طرف من ببوس
با آرزوی موفقیت برای شما بچه آبادان خوش تیپ با اون عینک قشنگت
آقای بهروز مدرسی
نسخه موبایل سایت را طراحی می کنید . در ضمن منتظر پاسخ امیر عظمتی مبنی برا درج جداول در قسمت نظرات سایت هستم . ازطریق اینترنت ایرانسل سایت کامل مشاهده نمی شود دلیلش چیست ؟
با تشکر فراوان
پاسخ
دختر عزیز و نازنیم سارا جان
من عین کامنت شما را برای جناب عظمتی فرستادم .. جالبه بدونی جناب عظمتی فرمودند که متوجه کامنت شما نشدند .. !!
اگه امکان داره .. به صورت گویا تر اشکالاتی که به نظرت می رسد همراه با پیشنهادات رو دو باره برایم بنویس .. تا همون رو کپی کرده و برای ایشان ارسال کنم ... البته من فردا نیستم .. و برای دیدن نوه هایم به کرج می روم . حداکثر دو روز طول می کشه .. اگه امشب پاسخ دادی .. همین امشب برای جناب عظمتی ای میل می فرستم .. ای کاش می شد ای میل ایشان را به شما می دادم تا خودت مستقیمآ با او مکاتبه کنی .. شاید به آدرس ای میل شما فرستادم
ممنون از شما
راستی .. یکی از خوانندگان محترم که در شیراز زندگی می کنه .. یک بار به من گفت که با موبایل مطالب سایت را می خواند .. !! راستش چون من وارد نیستم .. نمی توانم پاسخ شما را بدهم .. شاید در این مورد سایر عزیزان شما رو راهنمایی فرمایند .. که اگه واقعآ مشکل فنی داشت ، با جناب عظمتی در میان بگذارم
سلام كاپيتان
حالم زياد خوب نيست و در رختخواب فقط خواستم عرض ارادتي كرده باشم
قربان شما
بعداً تمام احترامات را به جا مي آورم(چشمك) خانمم جاي من تايپ مي كند
پاسخ
امیر نازنینم .. بلا دور است .. شما چرا ؟
نکنه که این آنفولانزای لعنتی دور از جان به سمت شما هم امده است ..!!؟
به هر حال امیدوارم هر چه زودتر سلامتی ات را بدست اوری
از همسر بزرگوارت هم به خاطر درج کامنت تشکر می کنم
موفق و تندرست باشید
سلام به استاد عزيزم
ممنون كه زحمت مي كشيد
خيلي وقت بود كامنت نمي زاشتم ولي هميشه مطالب رو مي خوندم فونت فارسي كيبوردم مورد داره
مثل هميشه عالييييي و اموزنده
دوستون دارم سلامت باشيد
پاسخ
ممنونم طناز جان عزیزم
از این که بعد از مدت ها سنت شکنی کرده و زحمت درج کامنت را کشیدی .. سپاسگزارم . طناز جان خیلی خوشحالم کردی عزیزم .. امیدوارم هر چه زودتر مشکل کیبورد سیستم ات برطرف بشه .. ممنون از حضورت
من هم دوستت دارم دخترم
سلام
تولد تولد تولدت مبارك
بيا شمعهارو فوت كن كه 100 سال زنده باشي
ببخشيدها نتونستم تحمل كنم گفتم زودتر بگم
پاسخ
ممنون آرش جان .. شما خیلی به بنده لطف داری
از این که این همه حواس ات به جزئیات است ، سپاسگزرام
امیدوارم لیاقت دوستی با شما عزیزان رو داشته باشم
ممنون از شما
درود بر آقاي مدرسي .
جناب مدرسي حال شما چطوره واي چه قد بي حوصله هستم بيشتر وقت ها هم سري به سايت مي زدم و مطالب زيبا رو مي خوندم ولي نظر نمي دادم تا كمي حالي بپرسيم آقاي مدرسي از دست بنده راحت شده بوديد اين قد كه نظر مي دادم .
به هــر دري که زدم، سـري شــکســـته شـد
به هـــر جـا کــه ســر زدم، دري بســته شــد
نه دگر در زنم به سـري، نه دگر سـر زنم به دري
کــه روح دربدرم از ســر و در زدن خـســته شـــد
با تشكر فراوان و خسته نباشيد بدرود .
پاسخ
امیر جان عزیز و گرامی
خدا نکنه از حالا بی حوصله باشی .. شما جوان و پر انرژی هستی ... شما دیگه چرا .. !!؟ البته گاهی آدم حق داره بی حوصله بشه .. اما باید سعی کنه با تلقین چیزهای خوب و زیبا و نعمت هایی که داشته و داره.. از بی حوصله گی نجات یابد . شما همیشه برای بنده عزیز و محترم بوده و هستی .. من هرگز از قطع ارتباط و کامنت های دوستان خوشحال و راحت نمی شوم .. بلکه بیشتر نگران و دلتنگ می شوم
ممنون از انتخاب شعری زیبا و پر محتوا
تشکر از کامنت شما
با سلام حضور جناب مدرسی عزیز و دوست داشتنی امیدوارم همیشه سرحال و سرزنده باشید شرمنده که کمتر به سایت سرمیزنم ولی مطالب رو دنبال می کنم بدجوری سرم شلوغ کار و گرفتاری های روزمره زندگی است امیدوارم هرچه زودتر سلامتی و نشاط قبل را بازیابید و مثل سابق سرحال و سرزنده باشید راستی تولدتون رو هم پیشاپیش تبریک می گم امیدوارم صد سال زنده باشید سلام من را به خانواده محترم برسانید.
یا حق
پاسخ
جعفر خان نازنین
خیلی خیلی از شما دوست بزرگوارم سپاسگزارم .. که با وجود گرفتاری و ماموریت های خارج از مرکز ، همیشه به بنده لطف و محبت داری
امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی . مممنونم جعفر خان از همه ابراز محبت های شما
سلام جناب سرهنگ.... خواستم تولدتون رو تبریک بگم.... بهترین آرزوها رو براتون میکنم.
............. خلیج فارس ............
پاسخ
امیر حسین عزیزم
خیلی ممنون از لطف شما
مثل خلیج همیشه فارس .. همیشه پایدار و سربلند باشی
ممنون از شما
سلام عمو جان
عمو جان خیلی وقت فرصت نداشتم که حالی از شما بپرسم . اما همیشه مطالب قشنگتون رو میخونم .
تولدتون مبارک باشه
به امید اینکه صدها سال زنده باشین
دوستتون داریم ...
پاسخ
آروین عزیزم
بسیار سپاسگزارم .. شما یاران همدل همیشه من را شرمنده محبت های خودتون می کنید .. ممنون از شما
سپاس از این همه عشق و محبت
آقا بهروز خوش تيپ (پيرمرد سابق)
سلام
اميدوارم حال خودت و عينكت رديف باشه و كسالت از شما دور باشد. دليل اينكه دوباره كامنت گذاشتم اينه كه مي خواستم تولدت رو تبريك بگم و ارزو كنم سالهاي زيادي در كنار خانواده عمري با عزت داشته باشي. من فردا دوباره عازم ماموريتم، واسه همين الان تبريك گفتم.
شاد و سلامت و پيروز باشيد
ارادتمند همه خوش تيپ ها
پاسخ
فدای شما دوست نازنین بچه آبادانی ام بشم
قربون مرام هر چه بچه آبادان با صفا مثل شماست
رضا جان .. خدا پشت و پناهت باشه .. مواظب خودت باش
ممنون از مهر و محبتی که به بنده داری
عمو بهروز تولدت مبارک ;))
پاسخ
ماهی جان نازنین
ممنون از شما
خیلی خوشحالم کردی .. فدای شما دوست نازنین
ممنون از این همه مهر و محبت
درباره من
سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم
عمو تولدت مبارک
با سلام
آقا حقیقتش من همیشه وبلاک رو می خوندم و این اولین بارمه سایت رو میبینم. مثل اینکه حضور دوستان اینجا بیشتره و محیط هم بهتره...
خیلی مخلصیم...
اینشا الله شما رو در نمایشگاه زیارت کنیم.اگه ممکنه در باره ی نمایشگاه هم توضیح بدید0
تولدتون هم مبارک...(یه ماچ محکم..)
درود.
مخلص آقا مدرسی عزیز.
متأسفانه تو این چند ماهه به دلایلی خیلی کم موفق شدم سر بزنم به سایت، کلی از پستهای شما عقب افتادم...
اما اگه چند قرن هم از سایت دور باشم باعث نمیشه به یادتون نباشم. ;)
راستی، اومدم بگم تولدتون مبارک!
dastan 3 dost man ra tekan dad merci
پاسخ
کوروش گرامی .. این نشان دهنده روحیه پر مهر و عاطفی شماست
به شما افتخار می کنم
درود کاپتان
اول از هرچیزی خدا را شکر به خاطر سلامت نوه های گلتان . خواهشا کمد کزائی را از اتاق بچه ها بردارید یا اینکه یک فکری جهت مهار ان و ایمن کردن ان بکنید .
دوما تولدتان مبارک و انشااله سالهای سال زنده وسالم در کنار خانواده محترم شاهد عروسی نوه ها ونتیجه ها ونبیره ها باشید .
خیلی دوستت داریم ( ماچ )
پاسخ
آرش جان عزیز و دوست داشتنی
از این که قلب مهربانت در فکر سلامتی نوه هایم است ، سپاسگزارم . راستش رو بخواهی .. بلافاصله شیشه بر آمده و ضمن نصب مجدد شیشه ها ، کمد را مهار کرد که دیگه با رفتن بچه ها به درون کشو های آن تعادلش به هم نخورد .. ! دوم .. از این که به یاد بنده هستی ، قلبآ ممنونم .. سپاس فراوان از شما دوست خوب و دوست داشتنی ام .
آرش عزیزم .. باور کن من هم متقابلآ دوستت دارم .. و به این دوستی افتخار می کنم .. ممنون از کامنت و حضور پر مهرت