درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  اجلاس پیر مرد ها .. !!

 دیدار صمیمی با همکاران بازنشسته  

(6) Small---1.jpg

با پیشنهاد ولی قرار شد با ماشین او به  مسافرت برویم ..  توی راه مدام در باره فیلمی که قرار بود جلوی سرپرست مون بازی کنیم تمرین می کردیم .. ولی هم مثل بچه ها از من حرف شنوی داشت . از خودم مطمئن بودم ! برای همین مدام بهش یاد آوری می کردم که با کوچک ترین خنده و یا اهمال در ایفای نقش ، قید ادامه مسیر تا شمال رو باید بزنیم و به تهران برگردیم !! چند بار قبل از رسیدن به جلوی در خونه آقای معمار زاده ، برای آخرین بار دیالوگ ها رو تمرین کردیم .. طبق تز من اگه آقای معمارزاده بر اثر شنیدن خبری ناگوار شوکه شود ، راحت می تونه برگه های ما رو امضا کنه !!  خلاصه بعد از رسیدن به کرج و پرس و جوی فراوان منزل سرپرست خط پرواز رو پیدا کردیم ! در گوشه ای از کوچه طبق نقشه هر دومون  سریع لباس پرواز ها رو به تن کرده و با حالتی مغمون و ناراحت !! زنگ در خونه رو به صدا در آوردیم ..!! لحظاتی بعد دختر شون در را باز کرده و با ....

 دیدار صمیمی با همکاران بازنشسته  

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

(4) Small---2.jpg

 05upt8sup9xiyg119966.jpg

" اجلاس پیر مرد ها " یا دیدار با یاران قدیمی عنوان مطلب این پست است که تقدیم حضورتون می کنم . همان گونه که می دونید ، برو بچه های سی - ۱۳۰ هر از مدتی دور هم جمع شده و از حال و احوال هم اگاه می شوند .. نخستین بار بود که من به این جلسه می رفتم .. باور کنید دیدن دوستان قدیمی خیلی در روحیه ام تآثیر گذاشت .. همه اومده بودند .. بعضی ها بقدری پیر شده بودند که نمی شد شناخت .. بعضی ها تکان نخورده بودند .. فقط موهای سرشون سفید شده بود .. بعضی ها نیامده بودند ! راستش رو بخواهید هر چه فکر کردم دیدم گزارش این دیدار ممکنه فاقد کشش های لازم برای خوانندگان نازنین باشه .. به همین دلیل سعی کردم با اتکاء به همان تعداد اندک تصاویر ، خاطرات با آن ها رو برایتون تعریف کنم .. نمی دونم چقدر موفق به انجام اش شده ام .. چون هنوز دوره نقاهت ام رو می گذرونم ..

 

marshalads.gif

Test Baner.gif

به بهانه مقدمه ...

start2.jpg

وقتی اولین سری هواپیماهای هرکولس از ایالت جورجیای آمریکا راهی ایران شده و در نیروی هوایی شاهنشاهی مشغول به خدمت شد ، " داکوتا " ها همچنان مقتدرانه ماموریت های لجستیکی ارتش را انجام می دادند .. و نخستین گروه های پروازی هرکولس از گردان داکوتا تآمین شده و زیر نظر مستشاران آمریکایی تعلیم دیده و خود تبدیل به استاد  می شدند .. همزمان هم طبق قرارداد پرسنل جوان نیروی هوایی برای طی دوره های مختلف ... از خلبانی گرفته تا تخصص های فنی برای اموزش راهی آمریکا می شدند  . و این روند تا پیروزی انقلاب ادامه داشت .. به عبارتی از اواسط دهه چهل خورشیدی جوانان مشتاق و مستعد ایرانی فوج فوج به ینگه دنیا اعزام می شدند .. اما راستش رو بخواهید در میان جماعت ایرانی تا دلتون بخواد تنوع شخصیت وجود داشت .. ! و در میان هفتاد و دو ملت جهان ، این ایرانی ها بودند که در همه چیز اول و سرآمد بودند .. ! در فراگیری دورس ، شیطنت ، حقه بازی ، زور گویی ، پرواز ، تقلب ، رابطه با جنس مخالف ، ولخرجی و دست و دل بازی ، خسیسی ، مهربانی ، وطن پرستی ، عواطف انسانی ، مهمان نوازی ، هدیه دادن ، گردن کلفتی ، خرابکاری و .... واقعآ اول بودیم ..!! بگذریم .. بنده هم به عنوان قطره ای کوچک از این جمع ، وقتی با اتمام دوره به ایران برگشته و خودم رو به خط پرواز معرفی کردم ، همه جور آدم در آن به چشم می خورد  .. ! از انسان های مهربان و دوست داشتنی گرفته تا زرنگ و زبل .. از منزوی و معاشرتی تا مومن و خداجوی .. همه زیر یک سقف جمع بودیم .. ! بیست و یک سال در این جمع زندگی کردم . اوج همبستگی و دوستی ها مربوط به زمان جنگ بود .. همه یکی شده بودیم . بعضی ها به شهادت رسیدند .. یک عده به خارج گریختند ، تعدادی پاکسازی شدند .. اما آن هایی هم که ماندند با ایثار و فداکاری جانانه از این مرز و بوم مردانه محافظت کردند .. و در ادامه بتدریج یکی یکی بازنشسته شده و پی سرنوشت خود رفتیم ..

 دو دهه بعد ....

 اگر چه بیش از هفده سال از زمان دقیق بازنشستگی ام نگذشته است ، اما اگر مبنای قطع ارتباط با همکارانم را از زمان سکته قلبی و حضور در بیمارستان و عاقبت اعزام به کشور سوئیس محاسبه کنم ، بیش از دو دهه می شود .. ! در این مدت ابتدا به خاطر فشار مشکلات زندگی و در ادامه مشغله کاری در مطبوعات و مسئولیت سنگین در صدا و سیما باعث شد که از همه همکارانم بی خبر باشم .. ! و تنها در مراسم ختم دوست بسیار عزیزم علی نجیب که هواپیمایش را بر فراز ارمنستان زدند (اینجا ) ، ناخواسته با بعضی همکاران مواجه شدم . اما به دلایلی که برشمردم ، مثل گذشته فرصت دوستی و رفت و امد خانوادگی با هیچ یک از ان ها پیدا نکردم .. ! و فقط به دو نفر از دوستان قدیمی شماره تلفن و ادرس دادم..!  اولین  نفر " فیروز بهمن مومنی " ( فیروز زبل ) بود که اوج زبل بازی او را منتشر کردم ( اینجا ) ... و او تنها همکار و دوست قدیمی ام بود که مرتب به دفاتر کارم سرکشی کرده و از این که مسئولیت های متفاوتی را به عهده داشتم ، قلبآ خوشحال بود . فیروز به خاطر شخصیت مهربانش در اغلب مراسم خیریه ای که برگزار می کردم ، صادقانه و بدون چشمداشت همکاری می کرد .. اما متآسفانه همکار دیگرم که سال ها با هم نان و نمک خورده بودیم ، به بهانه این که بنده فرصت پی گیری مزایای متعلقه  جنگی از جمله کارت معاف از خدمتی که به پسرم تعلق می گرفت ، را نداشتم پیشقدم شده و متآسفانه زمانی متوجه سوء استفاده های او شدم که خیلی دیر شده بود .. !! بگذریم . .. و به همین دلیل با او قطع رابطه کردم .. اوایل سال بود که شنیدم اعضای خانواده سی - ۱۳۰ قراره هر از گاهی دور هم جمع شوند .. چند دوره برگزار شد که متآسفانه افتخار حضور نداشتم .. تا این که همین جمعه ۲۹ به اصرار فیروز زبل در جمع یاران حضور یافتم ..

یک توضیح در پارانتز ....  

از ان جا که اتفاقات این دیدار تنها برای همکاران جالب بوده و درج آن در سایت فاقد کشش های لازم است ، با اجازتون سعی می کنم از زاویه دیگری به این رویداد پرداخته و با اشاره به تصاویر گذشته هر یک از سوژه ها رو به دیدار جمعه ربط دهم .. ! متآسفانه سالن رستورانی که دور هم جمع شده بودیم به خاطر پرهیز از سرما ، پلاستیک قرمز رنگی بر سقف نصب کرده بودند که باعث رنگی شدن شدید محیط شده بود و امکان گرفتن عکس وجود نداشت ... ! و از میان کل تصاویری که گرفتم ، تنها چند فریم با اصلاحات قابل درج شد . به همین دلیل یا باید قید این گزارش را می زدم تا بعدآ از تصاویری که سایر همکاران در بیرون از سالن گرفته بودند ، استفاده می کردم . که این امر زمان زیادی می برد ..!! دومین چاره .. اکتفاء به همین تعداد عکس بود ! به هر جهت من راه حل دوم را برگزیدم .. به این شرط که خاطرات دوستانی که تصویرشون نیست را هم بیان کرده .. و بعد ها به صورت پی نوشت عکس بقیه رو وقتی گیر اوردم ، در سایت قرار دهم .. امیدوارم با ذکر خاطرات این همکاران یاد روزگاران گذشته رو با همه تلخ و شیرینی اش بیان نمایم ...

 Tagh1.jpg

 ماجرای جناب مهدوی ...

 خوانندگان قدیمی حتمآ یادشونه  که در مبحث خاطرات آمریکا از دوست نابغه ای یاد می کردم که سر کلاس اشکالات اساتید امریکایی رو می گرفت .. ! و آقایون در تمام مدت آموزش نیم نگاهی به دوست ایرانی ما داشتند که نکنه خدای ناکرده دوباره اشتباهی در بیان مطالب فنی کرده باشند .. و زمانی که چهره مظلوم توام با خنده او را می دیدند ُ خیالشون آسوده شده و به تدریس ادامه می داند .. ! البته از اون جایی که آقا تقی ما ذاتآ انسان محجوب به حیایی است ، روش نمی شد مستقیم ایراد اساتیدش رو بگیره .. بلکه با شرمساری اجازه گرفته و خطاب به استاد می گفت .. قربان این توضیحاتی که می فرمایید آیا در هواپیماهای هرکولس ایران هم صدق می کنه .. !!؟ وقتی معلم فراموشکار باد به غبغب انداخته و با غرور خاص امریکایی اش توضیح می داد که .. همه شون یکی است جانم .. !! تقی به میان حرفش پریده و می گفت .. احتمالآ فرق می کند !! ( روش نمی شد بگه مردک داری اشتباه می کنی !! ) چون در ایران این سیستم فرق می کند .. و در نهایت استاد با مراجعه به کتاب ، شرمسار متوجه گاف بزرگ خود می شد .. ! جناب مهدوی علاوه بر اشراف کامل به علوم مربوطه ، تسلط کاملی در زبان انگلیسی هم دارد .. شخصیت او زبانزد همه همکاران بود . و همه پرسنل پایگاه حرمت و احترام آقا تقی رو داشتند .. چون اصلآ اهل تکبر و غرور نبود . انسانی منظم و دقیق .. از همه مهم تر راستگو و درستکار بود . همه بچه های خط پرواز به وجود او افتخار می کردند ..  قدی بلند ، سبزه رو کمی تا قسمتی خجالتی .. اما تا دلتون بخواد مهربون و دوست داشتنی ...

روز اولی که خودم رو به خط پرواز معرفی کردم ، جناب مهدوی استاد آموزش خط پرواز بود . ابتدا فکر کردم او هم مانند قدیمی های اداره ، اهل حال گیری است .. ! هرگز نخستین چالش جدی با او رو فراموش نمی کنم .. همه وظیفه داشتیم هر روز برای تکمیل طرح " اموزش حین خدمت " به او مراجعه کرده و به اتفاق یکی دو سیستم هواپیما رو مرور کنیم .. سپس او از بچه ها تست کتبی به عمل اورده و پرونده آموزشی هر فرد رو امضاء می کرد .. اون روز آقا تقی چند سیستمی که مرور نکرده بودم را تست گرفته و سپس فرم های مربوط به آموزش ام را امضاء کرد .. نمی دونم روی چه اصولی این مرد بزرگ رو رنجاندم .. !!؟ بهش گفتم : قربان من این دروس رو نخوانده ام که شما امتحان گرفتی .. !! او با خونسردی گفت اشکالی نداره .. !! گفتم آخه چرا باید درس نخوانده رو امضاء کنم .. !!؟ که ناگهان دیدم این سید بزرگوار عصبانی گشته و همه ورقه های آموزشی ام را پاره کرده و افزود .. تقصیر منه که می خواستم کمک ات کنم زودتر از بقیه همدوره هایت  چک بشی .. چون می دیدم از خودت برای پرواز مستقل علاقه نشون می دادی .. حق با توست باید به مرور ادامه بدهی .. چند روز بعد از این اتفاق ، دستور رسید ده فروند هرکولس به مشهد اعزام شده تا از ان جا همه روزه به منطقه " ظفار " پرواز کنند .. ! خیلی دلم می خواست به عمان بروم .. مخصوصآ که از مشهد صورت می گرفت .. ! سرپرست گروه آقای مهدوی بود .. وقتی با شرمساری درخواست ام رو مطرح کردم ، اصلآ فکر نمی کردم با برخوردی که بین ما رخ داده است او موافقت کنه ... ! اما او با بزرگواری اسم من رو هم اضافه کرد ..

سال ها بعد در جشن تولد فرزندش که با حضور جمعی از دوستان و همکاران صمیمی اش برگزار کرده بود با خانواده دعوت شدم .. ماشالله مداح و زنده یاد علی نجیب و عباس زیور سنگی هم بودند . جاتون خالی خیلی خوش گذشت .. یادمه اون موقع مداح مشکل فرزندش رو نداشت .. به همین دلیل با اصرار فراوان من سنتورش رو هم آورده بود . ( آخه او از نواختن ساز در میهمانی ها متنفر بود . . معتقد بود که برای دل خودش می نوازد ! ) من هم ضرب نواخته و به اتفاق مرحوم عباس زیور سنگی مجلس رو با شیطنت و آواز های انکرالصواتم روی سرمون گذاشته بودیم .. یادش بخیر ... بعد ها در مراسم تولد دخترم بهاره این جمع دو باره حضور یافتند .. و دوستی ما با صمیمیت ادامه یافت  .. آغاز جنگ و سپس سکته قلبی و بازنشستگی زود هنگام و تخلیه منازل سازمانی باعث شد همان طور که اشاره کردم ، از همه دوستان و همکاران نیروی هوایی بی خبر باشم .. ! البته دورا دور جویای سلامتی بعضی یاران بودم .. سال های طولانی گذشت و گذشت تا این که چند سال قبل که در آریاشهر ساکن بودم ، یک شب آقا تقی اتفاقی من را پیدا می کند .. ! و من از این که یکی از با شخصیت ترین دوستان قدیمی و چندین ساله ام رو پیدا کرده بودم ، خیلی خوشحال بودم .. از ان جا که تقریبآ در یک محله بودیم .. مرتب همدیگر رو دیده و با یاد اوری خاطرات گذشته اوقات را می گذراندیم .. همان طور که گفتم آقا تقی بسیار دقیق و مقرراتی است .. در رانندگی هرگز تخلف نمی کند .. بار ها شده بود التماس می کردم تقی جان یک سانتی متر بگیر به راست و از ترافیک خلاص شویم ، معتقد بود باید در لاین خودمون حرکت کنیم  !!  بگذریم .. این خوشی زیاد دوام نیاورد ! چون آقا تقی وقتی شنید من به جمع وبلاگ نویسان اضافه شدم ، رک و راست به من گفت .. تا زمانی که تعطیل نکنی .. من با تو هیچ ارتباطی نخواهم داشت .. !! باور کنید حتی پیامک هایم رو هم جواب نمی داد .. چون از سیاست متنفر است ..   

قطع ناخواسته ارتباط ..  

 حدود دو سالی می شد که از آقا تقی خبری نداشتم  .. ! یعنی دقیقآ از روزی که به منطقه هفت تیر و بهار شمالی اسباب کشی کردم .. ! ولی باور کنید همیشه به یادش بودم .. خیلی از شب ها دلم هوای تقی رو می کرد .. می دونستم حق با اوست .. طفلک از دردسر بیزاره . او نمی دونست که وبلاگ من سیاسی نیست .. هر چه هم توضیح می دادم .. می گفت .. من دوستی به اسم بهروز مدرسی ندارم .. همه شماره تلفن هایت را از حافظه موبایلم حذف کرده ام .. !!! این گذشت تا شنیدم بچه ها هر از گاهی دور هم جمع می شوند .. ولی همان گونه که اشاره کردم هیچ گاه سعادت حضور در جمع یاران رو نداشتم .. تا این که شب جمعه فیروز مومنی زنگ زده و گفت .. فردا ظهر راس ساعت دوازه ظهر بیا فلکه سوم شهران .. همه بچه ها اون جا حضور دارند .. و بعدش به اتفاق برای صرف نهار به رستوران می روند .. از اون جایی که نزدیک به دو هفته به خاطر سرماخوردگی در رختخواب افتاده بودم ، با خوشحالی این دعوت رو پذیرفتم .. از همه مهم تر می دونستم تقی پای ثابت این گونه مراسم است .. لذا به خاطر تقی هم که شده ، جمعه به محل ملاقات رفتم .. نمی دونم چگونه و با چه کلماتی احساس ام رو بیان کنم .. !!؟ بی اختیار رفتم به دوران جنگ .. شیطنت ها .. بازار ماچ و بوسه حسابی داغ بود .. ! بعضی ها بقدری پیر شده بودند که نشناختم .. !! به یکی از دوستان قدیمی در حالی که دست می دادم .. گفتم .. مدرسی هستم .. !! ناگهان ضربه ای به پشت ام خورد .. یکی از همکاران بود .. گفت تو واقعا آقا ناصر رو نشناختی .. !!؟ در همین حال از دور چشمم به تقی افتاد .. با اشتیاق به طرف اش رفتم .. او با دو دست صورتش رو پوشانیده بود تا به اصطلاح من نبینمش ... !!!

4.jpg

آخر و عاقبت وبلاگ نویسی ... !!

همان گونه که در تصویر مشاهده می کنید .. آقا تقی با پوشاندن چهره اش سعی می کرد خود را از من مخفی نماید .. !! به همین دلیل این جا در حضور همه خوانندگان با فونت درشت اعتراف می کنم .. : بنده هیچ ارتباط فکری ، عقیدتی ، با جناب مهدوی ندارم .. ! اعتراف می کنم .. هیچ گونه دوستی ، مراوده ، ارتباط تلفنی ، مجازی و رفت و امد با نامبرده نداشته و ندارم ... !! خب راضی شدی آقا تقی ..!!؟ دیدی که رسمی دوستی ام رو با شما انکار کردم .. پس اجازه بده به یاد سال های قدیم یک عکس از شما یادگاری بگیرم .. اجازه می دهی ... !!؟

5.jpg

نخیر .. اخر و عاقبت وبلاگ نویسی همینه دیگه .. !! ادم از دوستان قدیمی اش جدا می شه .. این بار هم تا متوجه شد قصد گرفتن تصویر او را دارم ، پشت دوست و همکار عزیزم آقای " رحیم زمانی " مدیر محترم " شرکت خدمات مسافرتی و جهانگردی عرش آسمان وحید " پنهان شد !! نمی دونم در گوش رحیم چه می گوید ... !!؟ ولی مطمئن هستم که در باره تور های ارزان قیمت آژانس او سئوال می کند .. ! با صدای بلند فریاد زدم .. آقا تقی .. حالا که این جوریه ، ببین چه جوری شکارت کرده و در سایت منتشرت خواهم کرد ... !! بگذریم .. دوستان یه وقت حرف هایم را باور نکنید ها .. همه این داستان ها به خاطر تبلیغات غیر مستقیم آژانس آقا رحیم بود .. ! به هر حال عزیزانی که برای مسافرت به دنبال بلیط هواپیما هستند .. با مراجعه به آژانس هواپیمایی  عرش آسمان وحید ( عجب اسم نابی !! ) واقع در خیابان امیر آباد شمالی بالاتر از پمپ بنزین پلاک ۱۷۰۹ یا از طریق تلفکس  ۵۲ و  ۸۸۰۱۳۲۶۱ سراغ جناب آقای رحیم زمانی رو گرفته و خواهان تخفیف ویژه باشند .. اگه تخفیف نداد ، شما رو به آژانس سرور گرامی ام آقای محمود فرنودی عزیز .. به خیابان جردن شمالی می فرستم ... !

مرگ دوستانی که اول نام شون " عین " بود .. !!

هنوز دقایقی از حضورم در پارک نگذشته بود که طبق سنت دیرینه یاد یکایک همکاران افتاده و به اصطلاح امار سلامتی شون رو از دوستان می گرفتم .. وقتی سراغ " حمید عطری " دوست عزیزم رو گرفتم ، متآسفانه شنیدم که فوت کرده است .. ! هیچ کس دلیل مرگ او را نمی دونست .. حمید خیلی جوان بود مدام چهره اش جلوی چشمم بود . در سالن نهار خوری هم چنان که معطل گارسون ها بودم ، نکته ای به شدت منقلب ام کرد .. خطاب به تقی گفتم .. هیچ می دونی هر چه دوست و همکاری که اول نام شون با حرف " عین " شروع می شد ، فوت کرده اند .. !!؟ کسی سخن من را جدی نگرفت .. اما خوب که فکر کردم .. دونه دونه به اسامی اضافه شد .. ! جالبه بدونید این افراد سوای همکارانی است که در سانحه فوت کرده اند .. عمو فرخی ( از پیشکسوتان داکوتا )  ، اصغر عتیقی ( سرپرست سابق خط پرواز ) ، علی رهنورد ، علیفام ( در باره او مطلب نوشته ام ) ، عباس زیور سنگی ( از دوستان صمیمی ام ) ، عباس آل یاسین ( خاطره چگونه گروه ضربت آچمز شد ، مربوط به او بود ) ، عارف سلحشور ، مجید عالم زاده ( کنایه آره خوب از اوست ) ، حمید عطری ؛ علی ملکی .. آیا فکر می کنید همه این ها اتفاقی باشد .. !!؟ مگه می شه همه با عین آغاز بشه .. !!؟ تازه آمار خیلی ها رو نداریم .. اون هایی که بچه شهرستان بودند رو بی خبریم .. !! ده تا تا این لحظه .. اگه همکاران شهید مون را اضافه کنم .. لیست بیشتر هم می شود ... روح همه شون شاد .. همه رفتنی هستیم .

 8.jpg

 عاقبت آقا تقی شکار شد ... !

 راستش رو بخواهید وقتی قضیه مرگ دوستانی که اول نام آن ها با " عین " آغاز می شد رو برای تقی گفتم ... از اون جایی که جونش رو خیلی دوست داره ، از پشت جناب رحیم زمانی اومد بیرون .. !! و این گونه متفکرانه به مرگ می اندیشد .. ! دیگه یادش رفت که باید خودش رو از من پنهان کنه ... و بدین ترتیب آقا تقی هم تسلیم شد .. !! اولین کاری که کردم ، یک ماچ آبدار از گونه اش کردم .. و اهسته به طوری که رحیم زمانی نشنود گفتم ... خیلی دوستت دارم تقی جان ..خیلی دوستت دارم ..

11.jpg

 قضیه مار و پونه .. !! 

حتمآ شما هم ضرب المثل معروف : مار از پونه بدش می آید ، جلوی لونه اش سبز می شه رو شنیدید ؟ اون روز نمی دونم چرا با دیدن فیروز زبل مدام یاد این ضرب المثل می افتادم .. !! اخه هر طرف دوربین رو می چرخوندم تا بلکه دوستی ، آشنایی رو بیابم .. فیروز زبل سریع جلوی دوربین ام سبز می شد .. ! از اون جا که مثل مرحوم بیک ایمانوردی استاد کشتی کجه ، جرآت نکردم بهش اعتراض کنم .. مرگ من در پایان همین پست کل تصاویر فیروز زبل رو بشماید .. !! متوجه خواهید شد .. زبل او شعار نیست بلکه واقعآ آقا زبله .. جون من حتمآ بشمارید ...  

marshalads.gif

(2) Tabligh---Baner.jpg

  بزرگ ترین مرکز هوافضا و هوانوردی ( اینجا )

 Me-&-Haji.jpg

 حاج آقا حسینی گل ...

 یکی از یاران و همکاران بسیار شریف که اصلآ فکرش رو نمی کردم از ورامین این همه راه رو بکوبه و برای دیدار با بچه ها به شهران بیاد ، حاج آقا " محمد حسینی " بود .  صادقانه می گم .. فردی با خدا مومن و بسیار انسان شریف .. با دیدن او به سختی در آغوش گرفتمش .. دلم می خواست به یاد اون سال ها در آغوش این دوست بزرگوارم گریه کنم .. آخه من مرحوم عباس زیور سنگی خیلی حاجی رو اذیت می کردیم .. !! آقای حسینی با دیدن من گفت خدا عباس رو بیامرزه .. سپس تقی مهدوی رو صدا زد و گفت .. آقا تقی یادته یک روز از دست این دو تا حسابی عصبانی شدم .. !!؟ و خطاب به شما با صدای بلند گفتم .. آقا تقی نخندید .. این ها پر رو می شوند .. !!؟ و من سعی کردم اون ماجرا رو برای جمع تعریف کنم .. من و عباس با دیدن جناب حسینی دو عدد جاروی دسته بلند را برداشته و مانند اسکورد به دنبال آقای حسینی راه افتادیم .. هر جا می رفت .. ما احترامات نظامی ( پیشفنگ ، پا فنگ ) انجام می دادیم .. حاجی خیلی ادم خونسرد و مهربان بود .. اما ظاهرآ اون روز هواپیمایش به مشکل فنی خورده بود .. و اصلآ حوصله نداشت .. من و عباس هم سوژه مفت گیر اورده بودیم .. !! از محل پارک هواپیما تا جلوی خط پرواز .. من و عباس هزار بلا سر حاج آقا در اوردیم .. و او گاهی می ایستاد .. گاهی زیر لب می گفت .. خدا شفاتون دهد .. و ما خیلی جدی بسان دو تا نگهبان ، اسکورد حاجی شده بودیم .. تا این که با رسیدن به جلوی دفتر .. همین که چشم اش به آقای تقی مهدوی افتاد .. با صدای بلند اعتراض کرد که آقای مهدوی خواهش می کنم نخندید به این آقایون ... پر رو می شوند ... من همچنان جلوی رستوران حاحی رو در آغوش گرفته و از این که سالم می دیدمش قلبآ خوشحال بودم .. افسوس همه تصاویر این مرد بزرگ و دوست داشتنی قرمز و بد افتاده بود .. با هزار مکافات این را مونتاژش کردم ..

 6.jpg

مبارز خستگی ناپذیر ...

وقتی نخستین بار به خط پرواز پیوستم ، با دیدن " قدرت الله تات " فکر کردم مستشار خوش تیپ امریکایی است .. !! موهای یک دست طلایی ، آرام و بی صدا .. بعد ها که از حالت نخودی بودن خارج شدم .. باب شوخی را با او آغاز کرده و نام " جمیز فرانسیس کا " رو به تقلید از هنرپیشه محبوب اون ایام برایش نهادم .. دیگه نام واقعی اش رو یادم رفته بود .. چون همیشه جیمز صداش می کردم .. او هم انگاری بدش نمی آمد .. ! اهل گرمسار بود و با پسر نوروز علی خان ما ( ماشاالله مداح ) هم ولایتی بود . البته از من و مداح قدیمی تر بود .. اما چهره اش اصلآ نشون نمی داد .. با آغاز مبارزات انقلابی یک روز شنیدم " تات " فراری شده و حتی حکم تیر او را ساواک صادر کرده است  .. !! تا مدتی شوکه بودم .. آخه چطور ممکنه .. او مردی آروم و مهربان بود .. کی وارد مبارزه سیاسی شده بود !!؟ قلبآ نگرانش شدم .. با وجودی که خودم شدیدآ شاه دوست بودم ، اما جیمز رو به خاطر شخصیت اش خیلی دوست داشتم .. به همین دلیل واقعا دعا می کردم گیر نیفتد ...

شانس اورد انقلاب شد .. !  

به اعتراف دوستانی که از نزدیک در جریان مبارزات ضد رژیم شاهنشاهی آقای تات بودند ، اگه انقلاب فقط یک روز دیر تر به پیروزی می رسید ، او را تیرباران می کردند .. ! در اوج مبارزات مردم و پیوستن قشر های مختلف پرسنل نیروی هوایی به صف مبارزان سیاسی ( که بعد ها به اسم همافر ها تمام شد !! ) عده زیادی از آن ها توسط اداره دوم و ساواک شناسایی شده و شبانه دستگیر می شدند .. ! یادمه زندانیان سیاسی رو به " خاش " منتقل می کردند تا بعدآ به حساب آن ها رسیدگی شود .. ! نیروهای امنیتی اغلب شب ها ضمن هماهنگی با دژبان مرکز به خانه های سازمانی آمده و بی سر و صدا پرسنل نیروی هوایی رو دستگیر و با خود می بردند .. در چنین اوضاعی آقای تات منوجه می شود که لو رفته است ..! به همین دلیل از خانه و کاشانه خود فراری می شود .. ولی هم چنان به سر کار خود در خط پرواز حاضر می شد .. ( احتمالآ به دلیل حجم بالای تظاهرکنندگان نظامی ، شناسایی محل خدمتی آن ها زمان می برده است ) اون موقع بچه های خط پرواز در ازای بیست و چهار ساعت شیفت ، سه روز استراحت می کردند .. ! به همین دلیل حضور او در اداره توجه کسی رو جلب نمی کرد ..

شناسایی توسط اداره ضد اطلاعات ..

تا این که در یکی از روزهایی که نوبت شیفت اش بود ، ستوان احمدی مسئول اداره دوم ( ضد اطلاعات پایگاه ) به خط پرواز آمده و سراغ تات را از آقای تقی مهدوی که سرپرست و سرشیفت اداره بود ، می گیرد .. ! آقا تقی هم در پاسخ می گوید .. معلوم نیست که به اداره بیاید .. !! افسر ضد اطلاعات به آقای مهدوی تآکید می کند به محض ورود  بدون این که توجه اش جلب شود به اداره زنگ بزند .. ! طفلک آقا تقی هیچ آدرس و نشانه ای از تات نداشت .. و می دونست او بی خبر از همه جا به به محضی که قدم داخل پایگاه بگذارد ، دستگیر خواهد شد ! لذا به یکی از همکاران جوان که مورد اعتمادش بود ، ماموریت می دهد که بیرون رفته و جلوی در پایگاه منتظر ورود تات باشد .. و به محضی که دید ، پیغام آقا تقی رو به او رسانده و بگوید که محل خدمتی اش هم لو رفته است .. ! و بدین سان تات عزیز که بی خبر عازم پایگاه بود ، متوجه خطر شده و فرار می کند .. بعد از این که انقلاب پیروز می شود ، او با سلام و صلوات به پایگاه برمی گردد .. و در همان ابتدا به عنوان رئیس شورای فرماندهی پایگاه برگزیده می شود .. ! کسی باور نمی کرد جوانی که تا دیروز حکم تیرش دست ماموران امنیتی بود ، حال همه کاره منطقه هوایی مهرآباد شود .. اون روز ها بحث شورا ها ، ارتش بی طبقه توحیدی ، قشر مستضعف و ... زیاد شنیده می شد .. قدرت در تمام مدتی که در رآس قدرت بود ، همیشه مثمر خدمات ارزنده ای برای پرسنل بود .. هرگز از قدرت مافوقی که داشت سوء استفاده نکرد .. ولی خیلی زود به خاطر بعضی زیاده خواهی های همکاران ، از قدرت کنار گیری کرده و مانند یک افسر معمولی به خدمت مشغول می شود . وقتی او را بعد از بیست سال دیدم .. همچنان جوان ، خوش تیپ ، ساکت و آرام بود ...

10.jpg

ولی الله ابولحسنی در محل پارک شهران

ولی الله ابولحسنی ...  

 ولی از جمله دوستان قدیمی ام است که خاطرات بسیار زیادی با هم داشتیم . او همین الان هم با یکی از خطوط هوایی پرواز می کند .. از زمان مجردی اش با هم رفت و امد داشتیم .. هرگز خاطره روزی که منو به ولایت اش دعوت کرده بود را فراموش نمی کنم .. ! ظاهرآ مجلس ختم بود و می دونید که معمولآ در این جور مجالس آدم بیشتر خنده اش می گیرد .. ! و من با لهجه غلیظ ترکی سر به سر همولایتی های ابولحسنی می گذاشتم .. ! بهترین خاطره ام مربوط به روز ازدواج او است .. روزی که پدر پیرش از خوشحالی در وسط جماعت می رقصید .. یادمه به ولی گفتم .. پسر چیزی نمانده که بابات موقع رقص محلی  " استال " کنه .. !! چون به شکل خطرناک به پشت متمایل می شد .. !! من ساغدوش ولی بودم .. یادش بخیر ! بعد از بازنشستگی اولین بار در ختم پسر مداح دیدمش .. اصلآ تغیری نکرده بود .. و این دومین باری بود که او را می دیدم .. انگار همین دیروز بود .. همان شوخی ها ، همان سر به سر گذاشتن ها .. وقتی با ولی الله حرف می زدم .. یاد شیطنت های زمان جنگ افتادم .. یکی از اون خاطره ها رو بیان می کنم ...

 ترفندی برای گرفتن مرخصی ... !!

مدت ها بود هوس رفتن شمال به سرم زده بود .. از طرفی تنها هم نمی تونستم برم . نیاز به یک همسفر داشتم .. همسرم هم زیاد اهل مسافرت نبود و شرایط اش هم اجازه نمی داد . مجبور شدم خواسته ام رو با دوستم " ولی الله ابولحسنی " مطرح کنم .. چون هم از دوستان صمیمی ام بود و اغلب اوقات رو با هم می گذروندیم .. و هم خوش مشرب و خوش سفر بود .. اما با مشکل بزرگی مواجه بودیم . چون هر دو در یک شیفت کاری قرار داشتیم . و به هیچ عنوان با مرخصی دو نفر از یک شیفت موافقت نمی کردند ..  اون ایام سرپرستی مهربون و بسیار مقرراتی به نام آقای " محمد معمار زاده "  ( خدا حفظ اش کنه .. هنوز هم در قید حیات است )  داشتیم . او در کرج زندگی می کرد . می دونستیم چون مرخصی ها لغو شده است ؛ امکان نداره با خواسته غیر قانونی مون موافقت کنه .. خب اون موقع من خیلی شیطون بودم ..!! سرم درد می کرد برای ماجرا جویی و سر کار گذاشتن همکاران !! به همین دلیل بعد از تفکر  و گفت و گوی فراوان با ولی  ، ناگهان یک فکری به ذهن ام رسید ..! بهش گفتم : می دونی آقای معمارزاده تحت هیچ شرایطی مرحصی بده نیست .. ولی اگه بهش یه شوک وارد کنیم و در همون حال ازش تقاضای مرخصی کنیم ، ممکنه با دو سه روز اش قبول کنه .. ! به همین دلیل از ولی خواستم وسایل سفر رو بسته و سرراه اول به کرج برویم ..!! 

13.jpg

فیروز زبل به اتفاق ولی الله ابولحسنی در رستوران ..

حالا که سال ها از آن ماجرا می گذرد ، هر وقت به شوخی های نسنجیده ایام جوانی ام فکر می کنم ، واقعآ از روحیه شادی که داشتم تعجب می کنم .. ! با پیشنهاد ولی قرار شد با ماشین (بی ام و) او به  مسافرت برویم ..  توی راه مدام در باره فیلمی که قرار بود جلوی سرپرست مون بازی کنیم تمرین می کردیم .. ولی هم مثل بچه ها از من حرف شنوی داشت . از خودم مطمئن بودم ! برای همین مدام بهش یاد آوری می کردم که با کوچک ترین خنده و یا اهمال در ایفای نقش ، قید ادامه مسیر تا شمال رو باید بزنیم و به تهران برگردیم !! چند بار قبل از رسیدن به جلوی در خونه آقای معمار زاده ، برای آخرین بار دیالوگ ها رو تمرین کردیم .. طبق تز من اگه آقای معمارزاده بر اثر شنیدن خبری ناگوار شوکه شود ، راحت می تونه برگه های ما رو امضا کنه !!  خلاصه بعد از رسیدن به کرج و پرس و جوی فراوان منزل سرپرست خط پرواز رو پیدا کردیم ! در گوشه ای از کوچه طبق نقشه هر دومون  سریع لباس پرواز ها رو به تن کرده و با حالتی مغمون و ناراحت !! زنگ در خونه رو به صدا در آوردیم ..!! لحظاتی بعد دختر شون در را باز کرده و با دیدنم ، سریع سلام و احوالپرسی کرده و تعارف کرد بریم داخل .. بهش گفتم مزاحم نمی شویم .. فقط بگو بابات یه لحظه بیاد جلوی در .. سپس محمد آقا با زیر شلواری آبی رنگ راه راه جلوی در آمده و با دیدن قیافه ماتم گرفته ما اون هم در کرج متعجب شده و پرسید ..

 شما دو نفر این جا چه می کنید ...!!؟ چه جوری پیدا کردید .. !؟ حالا بفرمایید تو .. بفرمایید ..یاالله . و من طبق عادتی که داشتم به شوخی با صدای بلند گفتم .. چادر ها رو بردارید .. !! با نیشگون ولی دوزاری ام افتاد که الان نباید شوخی کنم !! طفلک پیرمرد با مشاهده ما در خونه اش حدس زده بود که باید اتفاقی افتاده باشد .. چون مناسبت نداشت دو تا از پرسنل اش این همه راه رو کوبیده و در خونه اش بیایند .. بنده خدا مسئولیت اش خیلی بالا بود .. طبق قرار اول من نمایشنامه رو شروع کردم .. بعد از کمی مقدمه چینی گفتم .. ممد آقا .. نمی دونم از کجا شروع کنم .. بعد از این که شما اداره رو ترک کردید ، بین " خوزه خوره فری لوز  " ( لقبی که به دوستم ابراهیم فولادوند داده بودم !! همون دوستی که خاطره پرواز ش با خفاش رو نوشتم  اینجا  ) . و برادر " پیری " جر و بحث و بگو مگو آغاز شد .. هیچ کدوم هم کوتاه نمی آمدند  .. تا این که " پیری " فحش ناموس داد .. و ابراهیم هم خیلی به رگ غیرت اش برخورد .. و همین جوری که نعره می کشید .. می گفت : من لر هستم .. به ناموس من توهین می کنی نامرد !!؟ و سپس در یک لحظه کلت کمری اش رو کشیده و دو تا تیر به مغز برادر پیری شلیک کرد !! و او بلافاصله فوت کرد .. !! آقا ولی هم طبق برنامه ، با صدای بلند زد زیر گریه ..

9.jpg

تصویری از دوست جوان ام " علی پور آقا " ی نازنین به اتفاق ابولحسنی و فیروز زبل .

اقای معمار زاده که بد جوری شوکه شده بود .. با لکنت پرسید .. پس آقای " ناصر جهانگیری " سرشیفت بعد از ظهرتون  اون لحظه کجا بود ..!!؟ من هم که تازه اشگ هایم سرازیر شده بود .. گفتم : قربان می دونی که عمو چرچیل چقدر ترسو و محافظه کاره .. !!؟ تا دید بحث فولادوند با پیری شدت گرفته است .. یواشکی به " خلیلی " گفت .. هو .. هوا ... هوای این جا رو داشته باش .. من باید برم ستاد کار دارم ..!! و بعد از این که پیری مرد .. او برگشت و به ما دو تا ماموریت داد تا به شما اطلاع بدهیم ( خونه آقای معمارزاده چون نوساز بود ؛ تلفن نداشت ) طفلک پیر مرد که خیلی کم عصبانی می شد .. چند تا فحش آبدار نثار آقای جهانگیری کرده و به فکر فرو رفت ... ! سپس از جاش بلند شد و گفت .. به جهنم که مرد !! حقش بود .. من چقدر نصیحت اش کرده بودم که سر به سر همکارای خودت نگذار .. بعد انگار یادش اومد که خودش مسئول است ، دست و پاش شروع به لرزیدن کرد ... دقایقی بعد با لهجه اصفهانی اش گفت .. آخه چی می شد شما به جای خبر های بد ، خبر خوب می اوردید ..!!  این آخر عمری چه گیری افتادم ... ! من که منتظر چنین فرصتی بودم ، بلافاصله گفتم .. ممد آقا اگه الان خبر خوش براتون می آوردیم ، مثلآ شما چه کار برامون می کردید ..!!؟ او در حالی که سعی داشت لباس هایش رو برای رفتن به پایگاه بپوشد گفت .. هر چه می خواستید .. مژده گانی می دادم ! ابولحسنی سریع پرسید : مرخصی چی .. آیا سه چهار روز به ما مرخصی می دادید .. !!؟ آره والله به خدا اگه به جای این خبر بد پیغام خوب و شادی می اورید .. هر چند روز که می خواستید با مسئولیت خودم مرخصی می دادم ..!! من از موقعیت سوء استفاده کرده و گفتم .. پس لباس هاتون رو در آورید تا خبر خوش رو بدم !! پیر مرد که فهمیده بود رو دست خورده .. چپ چپ به هر دوی ما نگریسته .. و غرولند کنان گفت .. می دونستم .. شما تخم جن ها من رو هم فیلم می کنید .. !! یعنی پیری نمرده !!؟ گفتم آقای معمار زاده مرد و قول اش .. یک هفته هم نمی خواهیم ... فقط سه روز مرخصی برای ما رد کن .. تا بگم ..

Picture-008.jpg 

 تصویری از جناب مهدوی با حاج آقا محمد حسینی .. رنگ شدید قرمز خیلی آزار می داد

1.jpg

به ترتیب از راست : رضا مسیبی ، علی پور آقا ، ولی الله ابولحسنی

رضا خان مسیبی ....

از آقای " رضا مسیبی " تا دلتون بخواد خاطره دارم . آخرینش در باره زنده یاد " عباس زیور سنگی " بود که اخیرآ خواندید ( اینجا ) .. ضمن این که مرحوم " علی نجیب " شوهر خواهر آقا رضا بود . واقعآ خوشا به سعادت اش .. انسانی مومن ، فداکار ، متقی که یک بار نماز سر وقت اش قضا نشده است .. روایت است در ایام جنگ که به طور داوطلبانه به جبهه های حق علیه باطل اعزام شده بود در موقع عبادت خمپاره ای در چند متری پشت سرش منفجر می شود .. ! اما به گفته شاهدان آقا رضا نمازش رو با خونسردی ادامه داده .. و انگار نه انگار بمبی ، موشکی یا خمپاره ای در چند قدمی اش منفجر شده  باشد  .. ! با نزدیک شدن به ایام محرم ، دوستان نزدیک اش مثل آقای مهدوی ، بنده و  دیگران در جلوی حسینیه دریانی ها کشیک می دهیم که آقا رضا جو گیر نشود .. ! چون در ان صورت کسی جلو دارش نیست .. و اگه غافل شده و دیر بجنبیم ، آقا رضا با قمه چند متری اش به سر و کله خود ضرباتی رو وارد می نماید .. واقعآ خوشا به سعادت ات آقا رضا ..

ماجرای بهشت زهرا ...

خدا رحمت کند آقای " ابراهیم  احمدی " همکار عزیزمون را که در راه ماموریت جنگی جان خود رو از دست داد . در روز خاک سپاری اغلب بچه های خط پرواز به حرمت مرحوم احمدی و به توصیه سرپرست خط با لباس پرواز به بهشت زهرا رفته بودند .. همه با خانواده هاشون آمده بودند .. بعد از خاک سپاری یک عده از بچه محله هایش به اتفاق همکاران نیروی هوایی ، جو گیر شده و به سینه زنی می پردازند .. آقا رضا مسیبی با کمی فاصله خیلی خونسرد نظاره گر مراسم بود .. ناگهان در بحبوحه گریه و زاری و ناله و  فغان همراهان .. صدای قهقهه رضا مسیبی فضای اطراف رو لرزاند ! ( این رو اضافه کنم که خنده های آقا رضا به خاطر فرکانس بسیار بالایش در پایگاه معروف بود ! ) سکوت معنا داری بر اطراف گور حاکم شد .. ! همه نگاه های اشکبار به طرفی که آقا رضا ایستاده بود .. خیره ماند ! در همان حال آقا رضا در حالی که با دست اشاراتی به یک زن میانسال چادری می کرد .. گفت : خانم چه کشکی .. چه پشمی .. !!؟ این حرف ها چیه می زنی ... !!؟ عده ای سراسیمه خود رو به آقا رضا رساندند .. وقتی دلیل خنده اش رو پرسیدند .. گفت : این بابا اومده یقه من رو گرفته که .. بی زحمت به همکارانت بگو آهسته عزاداری کنند .. چون مرده ما در قبر بغلی در حال سئوال جواب پس دادن است .. ممکنه خدای ناکرده اشتباه کنه ... !!! طفلک زنه نمی دونست چه واکنشی به خنده های آقا رضا نشون بده .. همین جوری برای لحظاتی مات و مبهوت مانده بود ... !!

 2.jpg

از راست : حسین اسد ،فیروز مومنی ، ابراهیم سال افزون ، ناصر فخرالدینی و درازکش ( علی سویری )

مدرسی هستم ....

وقتی در پارک شهران مشغول ماچ و بوسی با یکا یک همکاران قدیمی ام بودم ، در میان دوستان نگاهم به آقایی افتاد که با موه های یک دست سپید با بقیه احوال پرسی می کرد .. راستش رو بخواهید نشناختم .. و فکر کردم میهمان است و یا آشنایی یکی از همکاران می باشد .. به همین دلیل جلو رفته و در حالی که با او دست می دادم ، به رسم احترام گفتم .. بنده مدرسی هستم .. ! هنوز جمله ام تمام نشده بود که مشتی محکم نثارم شد .. !! و متعاقب آن صدای خنده جمعی از دوستان .. ! رضا مسیبی بود .. گفت : فلان فلان شده یعنی تو ایشون را نشناختی .. !!؟ صادقانه گفتم نه .. !! گفت یعنی تو آقای ناصر فخرالدینی رو نمی شناسی .. !!؟ خیلی شرمنده شدم .. گفتم خیلی چهره اش عوض شده است .. باور کن نشناختم .. و برای جبران اشتباه ام آقا ناصر رو در آغوش گرفتم .. او از اساتید قدیمی ما بود .. که علاوه بر هواپیمای سی - ۱۳۰ با هواپیمای " هاک کماندر " هم پرواز می کرد .. واقعآ خیلی تغیر یافته بود .. دقایقی بعد که به اتفاق به سالن رستوران رفتیم .. فیروز هم به جمع ما پیوست .. جالبه بدونید او هم ناصر خان رو نشناخت .. در صورتی که فیروز با ناصر خان با هاک کماندر می پریدند .. !! در حالی که فیروز از شرمساری مرتب عذر خواهی می کرد .. من زدم زیر خنده .. !! وقتی پرسیدند به چی می خندی .. ؟ گفتم .. فکر می کردم من خنگ و کم حواس شده ام .. اما خوشحالم که می بینم از من خنگ تر هم در بین همکاران وجود دارد ... در باره هواپیمای هاک کماندر در گذشته خاطره ای رو برای شما نقل کرده بودم ( اینجا ) ...

 7.jpg

 در جمع یاران ...

 در سالن سنتی رستوران  ، هر پنج شش نفر روی تختی نشسته و با یاد اوری خاطرات گذشته که اغلب مربوط به پرواز های خارج از کشور بود ، یاد و خاطر آن روزگار را گرامی می داشتند .. هر کی دوستش رو می دید ..  با ذوق و شادی غیر قابل توصیفی می گفت .. آخرین بار یادته کجا با هم دیگر هم اتاق بودیم .. !!؟ اکثر خاطرات مربوط به پرواز های خارج از کشور و پایگاه مگوار آمریکا در وسط اقیانوس بود . ..

 3.jpg

 پوزش از یاران ...

همان طور که اشاره کردم ، به خاطر تابش نور شدید قرمز رنگ ، موفق به گرفتن تصاویر دوستان نشدم . ولی جا داره از همکاران نازنین .. آقایون : محمودی سجادی ، محمد بخشنده ، دکتر زاهدی ، خلیلی ، خلیل الهی ،علی امیدی ، سعید خیاطیان و سایر عزیزانی که با حضور خود یاد و خاطرات گذشته رو زنده کردند ، تشکر کنم . اوج مهر و محبت دوستان زمانی بود که با تلفن همراه به دوستان خود در شهرستان ها تماس گرفته و سلام بقیه رو می رسوندند .. در پایان به خاطر محدودیت فضا در بلاگفا ، مجبور شدم از پر حرفی فراوان فاکتور گرفته و در نشست های آتی .. مجهز تر از قبل در خدمت باشم .. 

 

 

 

 

End-Text.jpg 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت۲۲:۳۰ دقیقه به تاریخ اول آذر ماه  ۱۳۸۸ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده آرشیو مطالب سایت اينجا رو كليك كنيد . همچنین برای مشاهده مطالب گذشته وبلاگ اینجا را کلیک کنید .
  (2) ztdydlzmcqo2fkjwhto2-copy.jpg
   
 زير نظر : عليرضا صادقي
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد  

Kh-25:

The Kh-25/Kh-25M is a family of Russian lightweight air-to-ground missiles with a modular range of guidance systems and a range of 10 km. The anti-radar variant (Kh-25MP) is known to NATO as the AS-12 'Kegler' and has a range up to 40 km. Designed by Zvezda-Strela, the Kh-25 is derived from the laser-guided version of their Kh-23 (AS-7 'Kerry'). It has now been succeeded by the Kh-38 family, but the Kh-25 remains in widespread use.Based on an air-to-air missile, the beam-riding Kh-66 had been the Soviet Union's first air-to-ground missile for tactical aircraft, entering service in 1968. However it proved difficult to use in practice as the launch aircraft had to dive towards the target. A version with radio-command guidance, the Kh-23, was first tested in 1968 but problems with the guidance system meant that it would not enter service for another five years. So in 1971 work began on a version with a semi-active laser seeker, which became the Kh-25. This was initially known in the West as the Kh-23L. State testing began on 24 November 1974, and the Kh-25 entered production in 1975.Work began on an anti-radar missile derived from the Kh-66 in 1972, using a passive radar seeker and SUR-73 autopilot. The long-range Kh-31 anti-radar missile came out of the same project. The Kh-27 began state testing on a Mig-27 on 8 August 1975 but did not enter service until 2 September 1980.In 1973 Victor Bugaiskii was appointed head engineer of the bureau and he started work on combining the Kh-23M, Kh-25 and Kh-25 into a single modular system to reduce costs and improve tactical flexibility. This was completed by the end of 1978, resulting in the Kh-25MP (anti-radar), Kh-25ML (laser-guided) and Kh-25MR (radio-guided) family. The original Kh-25 entered service with the Soviet Air Force between 1973-5, equipping the MIG-23,MIG-27 'Flogger' and SU-17M. Since then it has been cleared for use on the MIG-21 'Fishbed', MIG-29 'Fulcrum', Sukhoi Su-17/20/22 'Fitter', SU-24 'Fencer', SU-25 'Frogfoot' and SU-27 'Flanker'. It can also be carried by attack helicopters such as the Ka-50.The Kh-25MP can be fitted to the MiG-23/27, Su-17/22, Su-24 and Su-25.

Sourcse:Wikipedia BY:Alireza Sadeghi

Kh-25ML.jpg

ترجمه فارسی:

موشک "ک-اچ-25":

موشک "ک-اچ-25" عضوی از خانواده موشکهای روسی سبک وزن هوا به زمین با یک واحد سیستم هدایتی و برد 10 کیلومتر می باشد.نسخه ضد رادار آن بنام "ک-اچ-25 ام پی" که با نام ناتو "آ-اس-12" یا "کگلر" شناخته می شود بردی بیش از 40 کیلومتر دارد."ک-اچ-25" که توسط "ژوژدا-استرلا" طراحی شده است بر پایه موشک هدایت لیزری "ک-اچ-23" (آ-اس-7 یا "کری") ساخته شده است.هم اکنون موشک "ک-اچ-23" با خانواده "ک-اچ-38" جایگزین شده اما "ک-اچ-25" در سطح وسیعی در خدمت مانده است.در واقع موشک هدایت با امواج رادار "ک-اچ-66" که بر پایه موشک هوا به هوا ساخته شده نخستین موشک هوا به زمین اتحاد شوروی بود که جهت هواپیماهای تاکتیکی ساخته شد و در 1968 وارد خدمت گردید.اما در آزمایشات ثابت گردید که دارای مشکلاتی است زیرا هواپیما برای هدف قرار دادن باید در حالت شیرجه قرار می گرفت.نمونه دیگری بنام "ک-اچ-23" که بر اساس هدایت رادیویی ساخته شده بود اولین بار در 1968 آزمایش شد اما وجود مشکلاتی در سیستم هدایت به این معنی بود که تا 5 سال آینده نمی تواند وارد خدمت گردد.بنابراین در 1971 کار بر روی یک نسخه با جستجو گر نیمه فعال لیزری شروع شد و "ک-اچ-25" بوجود آمد که در ابتدا در غرب نام "ک-اچ-23 ال" را بخود گرفت.آزمایشات در 24 نوامبر 1974 شروع شد و در 1975 تولید "ک-اچ-25" آغاز گردید.کار بر روی یک موشک ضد رادار که از "ک-اچ-66" مشتق شده است در 1972 شروع شد که دارای یک جستجوگر رادار غیر فعال و خلبان اتوماتیک می باشد.همچنین موشک برد بلند و ضد رادار "ک-اچ-31" نیز از همین پروژه حاصل شده است.آزمایش "ک-اچ-25" بر روی "میگ-27" در 8 آگوست 1975 شروع شد اما تا دوم سپتامبر 1980 وارد خدمت نگردید.در سال 1973 "ویکتور بوگایسکی" بعنوان سر مهندس دفتر طراحی منصوب گردید و کار بر روی ترکیب "ک-اچ-23 ام" و "ک-اچ-25" آغاز شد و تبدیل به موشکی با یک واحد هدایتی جهت کاهش هزینه ها و افزایش انعطاف پذیری تاکتیکی شد که با تکامل در سال 1978 به ایجاد خانواده "ک-اچ-25 ام پی"(ضد رادار)-"ک-اچ-25 ام ال"(هدایت لیزری) و "ک-اچ-25 ام آر"(هدایت رادیویی) گردید."ک-اچ-25" اولیه بین سالهای 1973 تا 1975 برای تجهیز "میگ-23" و "میگ-27" و "سوخو-17 ام" وارد خدمت گردید و از آنزمان مجوز استفاده روی "میگ-21"-"میگ-29" -"سوخو-17/20/22"-"سوخو-24"-"سوخو-25" و "سوخو-27" را دریافت نمود.همچنین می تواند روی هلیکوپتر تهاجمی "کاموف-50" نیز نصب گردد."ک-اچ-25 ام پی" می تواند روی "میگ-23 و 27"-"سوخو-17 و 22"-"سوخو-24 و 25" نیز نصب گردد.

گرد آوری و ترجمه :علیرضا صادقی منبع:ویکیپدیا

سخنی با شما

فراخوان ....

بیش از چهار ماه است که از همکار عزیزمون آقای " سراملکی " مدیر محترم وبلاگ " پروازی دیگر " هیچ  خبری در دست نیست . و در این مدت وبلاگ اش به روز نشده است !  این مسئله موجب نگرانی اغلب خوانندگان و دوستاران وی شده است . و همه نگران سلامتی او هستند .. به گفته دوستان نزدیک اش حتی تلفن همراه اش هم خاموش بوده  و به هیچ کامنت و یا ای میلی پاسخ نداده  است . لذا از همه  عزیزان و آشنایانی که از وضعیت نامبرده اطلاعی دارند خواهش می کنم از طریق کامنت یا ای میل بنده را مطلع فرمایید .. تا به دوستان وی اطلاع دهم .  

24b6zr6-copy.jpg

 

u5cdahhqw20yj8cid6wa.jpg

yybnnnxwjhd1623p15m1.jpg

برای مشاهده مطلب لطفآ ( اینجا ) را کلیک فرمایید .

xe0lawd3sww11ui5iqm53.jpg

Rhokond.gif

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

    24b6zr6.jpg

    (2) Next.jpgSmall---2.jpg

    0vl2xy27t0vezwk1jyux.jpg  Next.jpg

     
    نقد و بررسی سریال " گمشدگان " و اهداف پنهان آن
  • تصاویر مستند از یک سانحه  ،به روایت نشنال جئوگرافیک

    نگاهی به زندگی سر گروهبان فاطی ..!!

  •  کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر

     ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!

     خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !! 

     و ....

    شاد و خرم باشید  

    image006.gif

  •  
     
    - تعداد بازديد
  • 13175
  • مرتبه

    نظرات

    جناب مدرسی باز هم ممنون از زحمات شما
    واقعا آشنایی با دوستان بسیار محترمتان برای ما لازم بود..چون اکثرا در خاطرات باهاشون آشنا بودیم...
    پاسخ
    بهنام عزیز و نازنین
    از این که از این پست خوشت اومده سپاسگزارم
    بله اغلب این عزیزان را در لا به لای مطالب گذشته به نوعی ذکر کرده بودم .. به امید خدا اگه زنده بودم ، جلسه بعدی را دست پر رفته و گزارش دیدار بعدی را کامل تر ارائه خواهم داد .. همچنین اگه بتوانم با همکار عزیزم که از قدیم عکس بچه ها را گرفته هماهنگ می کنم .. تصاویر قدیمی دوستانی که در جلسه حضور می اورند را به من داده تا در کنار هم قرار دهم
    جلسه بعدی 9 بهمن ماه است

    سلام عمو
    منظور اين دوستتون آقاي سراملكي نويسنده وبلاگ پروازي ديگر هستش...يادتونه شما رو خواسته بودن براي توضيحاتي راجع به سايتتون...ميگه شادي هنوز آقاي سراملكي درگير اونجاس..
    پاسخ
    بله حالا متوجه شدم
    راستش رو بخواهی آرش جان تا آن جا که من اطلاع دارم جناب سراملکی که همه مطالب اش معرفی شهدا و جانبازان نیروی هوایی است .. مشکلی نداشته که احضارش کنند . ضمن این که آن ها بلانسبت لولو خور خوره نیستند .. انسان های مهربان و متعهدی هستند که به خاطر حفظ امنیت مخصوصآ نظامیان وظایف خود را انجام می دهند .. باور کن بی نهایت با احترام با من برخورد کردند .. و حرمت ام را حفظ کردند .. من دو بار تا حالا به اون جا احضار شده و هر دو بار ضمن پذیرایی دوستانه با احترام به سوء تفاهم ها پرداختند .. به همین دلیل بعید می دونم وبلاگ پروازی دیگر مشکل محتوایی یا امنیتی داشته باشد .. ! من فکر می کنم غیبت ایشان به خاطر مسایل شخصی و خصوصی خودش باشد .. یادمه دختر خانمی که فرزند یکی از پرسنل نیروی هوایی بود در مقطعی با من همکاری می کرد .. او نظر مثبتی از نامبرده نداشت .. ! و به همین دلیل فکر می کنم نکنه مسایل آن چنانی باعث درد سرش شده باشد
    به هر حال من هم نگران سلامت این همکار عزیزمون هستم .. امیدوارم هر چه زودتر خبر سلامتی او را بشنویم

    سلام و عرض ادب خدمت کاپیتان
    اول از همه ممنون بخاطر این پست زیباتون و بعدش هم لطف کنید و اون کامنت رو راجع به مسائل ... و به صورت فینگلش نوشته بود رو حذف کنید این سایت شما هزاران خواننده علی الخصوص خواننده های خانم هستند واقعا کامنت ایشان در شان سایت شما نیست!
    در ضمن تحقیق تون در مورد جناب .... به کجا رسید؟
    اگر خواستید به صورت خصوصی به آدرس ایمیلم ارسال کنید:
    amirgozali@gmail.com
    پاسخ
    امیر جان نازنین
    اولآ قبل از هرچیزی از شما به خاطر حسن توجه و دقت شما به جزئیات و راهنمایی برادرانه ای که در باره کامنت فینگلیش فرمودید ، سپاسگزارم
    امیر جان حتمآ شاهد بودی که بار ها و بارها از دوستان خواهش کردم با فونت لاتین کامنت ننویسند .. حتی بار ها تهدید کردم که حذف خواهم کرد .. چون اصلآ متوجه مفهوم نمی شوم .. و همین امر باعث سردرد شدید می شود . و اعصابم به هم می ریزد .. در مورد کامنت فوق هم واقعیت این است .. من هر چه تلاش کردم چیزی به اون صورت متوجه نشدم .. فقط احساس کردم در باره اون پستی که در باره خلبان همجس گرا نوشته بودم ، داره توضیح می دهد .. ! و از آن جا که احساس کردم جوانی تحصیل کرده در خارج ار کشور است و کلی وقت صرف کرده و آن کامنت طولانی رو برایم نوشته ، دلم نیامد حذف اش کنم .. ! و همان طور که گفتم .. اصلآ تصور نمی کردم دور از شآن و شخصیت خواننده ها باشد .. به هر حال قبل از این که کامنت شما رو پاسخ دهم ، ابتدا ان را حذف کرده و سپس توضیحاتم را برای شما نوشتم
    به هر حال از شما دوست نازنینم واقعا سپاسگزارم .. امیدوارم دوستان هم واقعیت رو درک کرده و پوزش من را به خاطر سهل انگاری پذیرا باشند

    سلام آقای مدرسی عزیز
    خیلی وقت که این سئوال برام هست چرا در زیر و اطراف هواپیما چارغهای چشمک مزنند؟
    آیا بعد از 40 سال وقت بازنشستگی این c130 فرا نرسیده؟
    پاسخ
    محمد جان عزیزم با درود
    راستش همه چراغ های نصب شده بر هواپیما از دم گرفته تا نوک بال ها و همچنین سقف هواپیما و روی در چرخ ها ، دارای معانی خاص هستند
    و در حالت ها ثابت و چشمک زن هستند .. مثلآ چراغ نوک بال ها ، آبی و قرمز .. اگه در حالت ثابت باشه ، یعنی هواپیما در حال حرکت است .. و اگه در حال چشمک زدن باشه ، یعنی ثابت ایستاده است .. همین گونه چراغ هایی روی سقف هواپیما نصب شده اند که به چراغ فورمیشن لایت معروف هستند .. یا چراغ انتهای دم هواپیما ها که به رنگ سفید می باشند ، به چراغ های ناوبری معروف اند .. و در حالت چشمک زن و ثابت هستند .. چراغ های روی سقف آبی می باشند .. خلاصه هر چراغ و نوع چشمک زدن یا ثابت ان دارای مفاهیم بین المللی است
    اما در باره هرکلس ها .. محمد جان وقتی در جهان و همه کشور های جهان هنوز هم با اقتدار دارند کار می کنند .. و ضمنآ روی دست آن ها هنوز هواپیمایی چند منظوره ایمن تولید نشده است ، چه اصراری برای بازنشستگی آن ها داریم .. !!؟ ضمن این که ما بهترین متخصصان دوره دیده را در گردان های نگهداری ارتش داریم
    ممنون از شما

    سلام عمو
    بععععلههه ما ارادت داريم نسبت به اونجايي كه شمارو احضار كردن...من از چند نفر ديگه هم تعريف برخورد مودبانه و حرفه ايي اوناروشنيده بودم...منظورم اينه كه شايد بهش گفتن شما نبايد ديگه وبلاگ داشته باشيد...من نگرانم نكنه تصادفي چيزي براش پيش اومده باشه...بهرحال اميدوارم سالم و سلامت باشه
    پاسخ
    بله آرش جان درست شنیده ای .. ان بنده خدا ها فقط راهنمایی و ارشاد می فرمایند ... اما همان طور که گفتم محتوای وبلاگ ایشان موردی نداشت که به کسی بر بخوره .. ! اگه دقت کنی .. همش در باره معرفی خلبانان شهید و آزاده است . بخش دوم که ممکنه برای او اتفاقی افتاده باشد ، معقول تر به نظر می رسد .. ضمن این که اگه گفته باشند ننویس .. لااقل می تونه مثل بنده در پستی اعلام کنه که قضیه از چه قرار بوده .. و به این دلایل دیگه نخواهم نوشت .. اما این که یهو بدون هیچ توضیحی قطع ارتباط کند .. نگران کننده است
    و همان گونه که اشاره کردم .. خارج از مسایل سیاسی است .

    دوردجناب مدرسی
    خوش به روزگارتان که توانستید دیداری با یاران داشته باشید .در تارنمای هموطن فرههیخته ای تاریخچه و عکس های بسیار زیبایی از تیم اکروجت طلایی ایران درج گردیده که خواستم شما و بخصوص جوانان عزیز میهنمان را به مطاله این تاریخچه جلب نمایم پایدار باشید
    http://farshidh.blogfa.com/post-42.aspx
    پاسخ
    دوست عزیز و نازنینم نکته بین گرامی
    خوشحالم که بار دیگر بعد از مدت ها می بینمت
    در باره لینک آکروجت ، من برای مدیر محترم آن فرشید خان نوشتم .. اگر چه هرگز عادت نداشته ام مطلبی را از سایتی کپی کرده و با ذکر منبع درج کنم .. اما بقدری این مطلب کامل و عالی بود که هوس کردم برای نخستین بار این کار رو انجام داده و بنا به درخواست عده ای زیادی از خوانندگان محترم سایت ام ، آن را با ذکر منبع منتشر کنم .. !! اما متآسفانه به دلیل جلوگیری از کپی ، منصرف شدم .. ممنونم که شما هم مانند بنده فکر می کنید

    خیلی دوستون دارم
    پاسخ
    فدات بشم بهنام عیزیز و نازنین
    این دوستی دو طرفه است عزیزم .. من هم متقابلآ شما رو دوست داشته و ارادت خاصی به شما دوست بزرگوارم دارم

    پاسخ کامنت خصوصی
    به آقای الف . م . ب
    پسر عزیز اولآ دقیقآ بیش از دو هفته است که در منزل بستری هستم و در تب و لرز شدید به سر می بردم .. و حالت طبیعی نداشتم
    دو بار بر حسب ضرورت و احترام به دوستان از منزل خارج شدم .. اولی دیدار با خانم دامون بود .. که شاهد حال و روز بنده هستند و دومی جلسه همکاران بود .
    در تمام این مدت به دلیل مشکل قلبی که دارم ، دوره بهبودم بر عکس سایر انسان های عادی به طول می انجامد .. برای همین است که بیش از سه هفته است کرج نتوانسته ام بروم .
    معمولآ در چنین شرایطی .. فکر و هوش ام سر جای خودش نیست .. اغلب نیمه های شب کمی حالم بهتر می شد .. و سری به کامپیوتر می زدم .. اما زود خسته می شدم .. ! روز ها هم همیشه در خواب بودم و گذر زمان را احساس نمی کردم
    در باره پیغام های تلفنی .. به جان نوه هایم سوگند ، همسرم به دلیل بیماری افسردگی که دارد ، همیشه فراموش می کند پیغام دوستان را به من بگوید .. حتی اگه ازش بپرسم .. باز خیلی کم یادش می موند .. !! پس استناد به گفت و گو با همسرم ملاک نمی باشد .. !!
    دیشب وقتی جناب مداح تلفن کرده و گفت شما اون جا بودید ، متوجه تماس شما با خانه شدم . حتی از همسرم شدیدآ گله کردم که چرا اولآ به من نگفته بود که تلفن داشتم .. دوم این که بهش یاد اور شدم که به گفته آقای مداح ... چرا آن طور که باید تحویل نگرفته است .. !!؟ در مورد اول سوگند خورد که فراموش کرده .. در مورد دوم هم همین طور .. و صادقانه گفت که مثل همیشه با شما صحبت کرده است
    به هر حال .. خدا رو شکر آقای مداح نزدیک به 38 سال است که من و خانواده ام را می شناسد .. و می داند در هیچ شرایطی اهل تحویل نگرفتن و این قضایا نیستیم .. ممکنه به دلیل شرایط روحی فراموش کنه پیغامی را به بنده بگوید .. اما قسم می خورم همیشه حرمت دوستان بنده را داشته است .. کلام اخر این که
    ای کاش بنده آنفولانزا نمی گرفتم .. که این همه حرف و حدیث پیش نمی آمد

    سلام کاپیتان
    خسته نباشید بابت مطلب جدیدتان
    واقعا خیلی جالب بود که دوستانی که در مورد شان مطلب نوشته بودید را با چهره هایشان اشنا شدیم انشاالله همیشه در کنار هم خوش و خرم باشید

    یا حق
    پاسخ
    ممنونم حمید نازنین
    خوشحالم که مورد پسند شما دوست بسیار عزیزم قرار گرفته است

    آقای مدرسی سلام

    پست بسیار عالی بود. بالاخره ما هم با چهره این عزیزان که کلی خاطره ازشون خونده بودیم اشنا شدیم.
    انشاالله همه شما صد سال دیگه زنده باشید.

    قربان شما
    علی از کانادا
    پاسخ
    علی جان عزیز و نازنین
    چقدر حلال زاده ای پسر .. واقعآ هم هستی شکی در ان نیست
    راستش دیروز کرج بودم .. در خدمت پسر عزیزم پیام بودم .. ذکر خیر شما شد .. بهش گفتم حتمآ با شما مکاتبه کرده و پرسش های خود را تلفنی از شما بپرسه .. می دونی پیام کی است .. !!؟ همون جوان عزیزی که در امتحانات ورودی به خلبانی پذیرفته شده بود و فقط به خاطر عدم پاسخ به یک سئوال عقیقدتی او را متآسفانه مردود می کنند .. و باز می دونی که بنده خدایی پیدا شد که مشکل او را برطرف نماید .. اما پیام مسافرت بود .. زمانی برگشت که سهمیه ها تکمیل شده بود . بگذریم
    به هر حال او تصمیماتی دارد .. که من نتوانستم او را راهنمایی کنم .. مثل مسئله خانم دامون نازنین حتمآ باید شما ایشان را راهنمایی کنی
    وقتی دیشب آخر های شب به تهران رسیده و کامنت شما رو دیدم ، به فال نیک گرفته .. و مخصوصآ که ادرس ای میل شما هم درج شده است .. با اجازه ات من ای میل شما را به پیام نازنین می دهم
    در مورد مطلب هم .. خوشحالم که پسندیدی

    تست بخش كامنت

    آقا بهروز خوش تیپ سلام
    امیدوارم حالت بهتر شده باشه، عینکت هم ردیف باشه.
    آرزوی سلامتی و شادکامی، همین
    ارادتمند همه خوش تیپ ها
    پاسخ
    به به مخلص رضا جان آبادانی خوش تیپ .. خوبی کا .. !!؟
    عینک ردیفه .. !!؟ چشمک
    خوشحالم که بار دیگه می بینمت
    دختر نازنینت رو ببوس
    با تشکر از شما

    سلام جناب مدرسی
    بقول خودتون :
    ایام بکام
    زیادوقتتون رو نمیگیرم
    میخواستم این لینک روببینین ونظرتونوبگین چون برای من جالب بود...
    http://www.youtube.com/watch?v=5X_7Xt2ga-s
    ضمنا چندتاسوال داشتم...
    1-تاثیر"بادجانبی"" برشرایط فرود چی هست (لینکی که گذاشتم هنرنمایی خلبان هاست)حتماخاطرات جالبی ازش دارید
    2-
    خلبان ها دراین مواقع ...(سکان عمودی رومیدونم که نقش مهمی رو داره.....البته موتوردادن رو هم که میدونم(ولی ازنظر"روانی" می پرسم)"دقیقا"... چه کارمیکنند؟
    البته توی فیلم متوجه شدم ولی سه تا از هواپیماهانتونستندفرودبیان ...یکیشون گمونم از سری مک دانل بود یکیشون هم 747 واون یکی هم ایلیوشن فکرکنم

    3-ارابه ی فرود هواپیماها بطورجداگانه یعنی هر "چرخ" "آیاتحمل وزن کامل رو هنگام فرود" داره؟
    4-آیا این درسته که موقع تست هواپیماهای مسافربری ..اون ها باید بتونند "طول یک باند"رو روی "دم"به اصطلاح "اسکی"کنند
    و
    یا "تاچ می کنند"و"گو اراند"؟
    که مشکلی براشون پیش نیاد؟
    زنده وپاینده باشید
    ممنونم
    =====
    ضمن ایمیلتون...یعنی جی میلتون ارورمیده..

    --
    savis hamzeheian
    پاسخ
    ساویس عزیز و نازنین
    با پوزش فراوان من نتوانستم به لینک مربوطه به دلیل مسدود بودن در ایران وارد شوم
    اما در باره باد جانبی با همان
    Crosswind
    باید عرض کنم اکثر خلبانان با این پدیده آشنا هستند . و سعی می کنند با کنترل فرامین و چرخاندن به موقع آن ها ، هواپیما را به درستی هدایت کرده و به سلامت به زمین بنشانند . گاهی هم که سرعت خیلی تآثیر گذار باشه . گو اراند کرده و اگه بشه دوباره فرود می آیند .. و گرنه به فرودگاه کمکی یا آلترناتیو می روند .. در باره وزن هواپیما ها ، قاعدتآ باید چنین باشد .. چون گاهی ابتدا یک ارابه فرود به زمین برخورد می کند .. در مورد هواپیماهای مسافربری هیچ اطلاع خاصی ندرام .. امیدوارم سایر دوستان اگاه پاسخ شما را بدهند

    سلام جناب مدرسی
    خیلی خیلی خوشحالم که حالتون بهتر شده. توصیه می کنم هر طور که شده به این دیدار های دوستانه خودتون رو برسونید چون خیلی در روحیه انسان تاثیر داره و انرژی زیادی به آدم می ده.
    براتون آرزوی موفقیت، سلامتی و سربلندی دارم.
    پاسخ
    مهدی عزیز و گرامی
    با تشکر از شما و مهر و محبتی که به بنده دارید .
    جناب فدوی .. کاملآ درست می فرمایید . واقعآ تآثیر معجزه آسایی بر روحیه ام داشت .. و احساس می کنم چند سال جوان تر شده ام .. آخه می دونی که .. بهترین خاطرات زندگی ام مربوط به ایام جنگ و حضور در جمع همکاران بود .. و بار ها اعلام کرده ام که هر لحظه از اون ایام برای من خاطره است .. باور کن بقدری به من و. دوستانم خوش می گذشت که اصلآ و ابدآ سختی های جنگ و خطرات ناشی از ان را اصلآ احساس نمی کردیم .. و سخت ترین ماموریت جنگی با درجه ریسک بسیار بالا ، برای ما خیلی شیرین ، آسان و توآم با لحظات شاد و خاطره بود .. !! انگار نه انگار آتش دشمن به سوی ما شلیک می کنه .. انگار نه انگار روی خاک دشمن بودیم .. انگار نه انگار که جنگنده های عراقی دنبالمون بودند .. !! بقدری مسئله رو آسون گرفته بودیم که خودمون هم باورمون شده بود ... !!! من هیچ گاه آن دوران را تا زنده ام فراموش نمی کنم .. دیدار با عزیزان و همکاران قبلی خیلی خیلی در روحیه و اعصابم اثر مثبت گذاشت . به امید خدا در جلسه بعدی مجهز تر خواهم رفت .. و سعی می کنم تصاویر جوانی هر یک رو گیر اورده و با کنار هم قرار دادن به ذکر چند خاطره بپردازم
    من اصلآ فکرش رو نمی کردم این مطلب با استقبال دوستان عزیز مواجه شود .. !! ولی همان گونه که شاهد هستی .. برای نخستین بار بدون لینک دادن در سایر سایت ها ، از استقبال بی نظیری مواجه بوده است . از همه دوستان و شما دوست خوبم سپاسگزارم

    استاد عزیز سلام من پدرم خلبان است و دوست دارم بدانم او و دوستانش را هم میشناسید یا خاطره ای با آنها داشتید همه از خلبانان C130 پایگاه شیرازو تهران بودند:محمود فیروزی . عباس میرلوحی.مجید بابامجیدی.علی اسماعیل پور.نصرت یوسفی.جلیلوند.مرحوم سردارآبادی.لوتر یادگاری.احمد نادری.اصغر رزاقی.مرحوم اعلمیان.شادامباز.ناظری. خیلی ممنون میشم اگر شناختی از این عزیزان دارید یا خاطره ای برای من یا در وبلاگتون بنویسید . از شما کاپیتان عزیز سپاسگزارم
    پاسخ
    جهانگیر جان عزیز و گرامی
    مگه می شود این عزیزانی را که نام بردی .. کسی از خانواده هرکولس باشد و نشناسد .. !!؟ همه این بزرگواران از اساتید و بهترین های سی - 130 بودند و هستند .. جناب فیروزی که با هم خاطره پرواز های زیادی را دارم .. مهم ترین آن ها پرواز با بنی صدر بود .. !! جناب میرلوحی بزرگوار ..جناب بابا مجیدی جناب لوتر خان یادگاری .. که با شرف ترین انسانی است که تو عمرم دیدم .. نخستین پرواز بنده در تاریخ هیجدهم خرداد 53 با ایشان بود .
    جناب نادری نازنین .. بچه کرمان و جناب رزاقی بزرگوار .. جناب شادانباز بچه مشهد که خیلی با او در پرواز های مشهد خاطره دارم .. بقیه را چون شیراز خدمت می کردند را نمی شناسم .. اغلب این بزرگواران به گردان بوئینگ تشریف بردند .. و خیلی ها هم بازنشسته شدند .. چشم حتمآ خاطراتی از این عزیزان را بیان خواهم کرد .. مخصوصآ جناب فیروزی عزیز .. که از اساتید بزرگوار هرکولس هستند .. چشم
    ممنون از شما

    این جلسه قهرمانان است
    نه جلسه پیرمردها
    اگر هم پیر هستند شیران پیرند
    شیر پیر هر چقدر هم کوچک، بزرگ، جوان یا پیر باشد
    باز هم پیر است
    درود بر قهرمانا واقهعی و گمنام
    پاسخ
    ممنون سپند نازنین
    شما واقعآ لطف داری
    راستی در این جلسه کاپیتان سعید خیاطیان هم بود .. البته خبر نداشت و تلفنی بهش خبر دادیم و خواهش کردیم یک سر بزند .. می دونی که او فرزند یکی از همکاران و دوستان قدیمی ام است .. سعید گفت یکی سراغ ام را می گرفت .. متوجه شدم که شما بودی .. البته چون تصاویر قرمز بود ، موفق نشدم تصویری از سعید نازنین را هم تهیه کرده و همین امر باعث شد یادم بره تا یادی از او و پدر عزیزش یعنی دایی خیاطیان بکنم .. می دونی که من با پدر سعید در بندرعباس در مهمانسرای اچ هم اتاق بودیم .. !! در قبل از جنگ بازنشسته شد

    سلام و درود بر جناب مدرسي عزيز و همه ياران و انسانهاي بزرگ ديروز و امروز و فرداها.خداي بزرگ پشتيبان شما بوده و خواهد بود.نام نيك شما بزرگان در تاريخ نيروي هوائي ارتش اين كشور حفظ ميماند.
    پاسخ
    سرور گرامی جناب آقای مهندس فضلی
    خیلی خوشحالم که بعد از مدت ها بی خبری ، با این کامنت از سلامتی شما مطلع شده ام .. جناب آقای فضلی نازنین .. انی نظر لطف و محبت شما نسبت به ما انسان های نسل دیروز است .. ما مخلص شما هموطنان نازنین کشورمون هستیم باور کنید ما اصلآ خودمون را لایق این همه ستایش و محبت نمی دانیم .. چون فقط به وظیفه مون عمل کردیم و بس .. انسان های بزرگ مردم عزیز ایران بودند که با حمایت بی دریغ خود ، موجب تشویق رزمندگان ارتشی شدند
    من شرمنده همه مردم خوب ایران زمین هستم
    با تشکر از حضور پر مهر و محبت شما

    استاد عزیز و دوست داشتنی آقای مدرسی سپاسگزارم از جوابی که دادید و همچنان منتظرم خاطره خودتون با پدرم (محمود فیروزی)را در وبلاگ زیبایتان بخوانم و اگر عکسی دارید سپاسگزارم اگر بگذارید ممنون از شما بزرگوار البته من هنوز فرصت صحبت با پدر را نکردم که از بزرگواری های شما بگم در اولین فرصت که پدر را ببینم ماجرا را تعریف میکنم به امید سلامتی و تندرستی کاپیتان قدیمی جناب بهروز خان مدرسی
    پاسخ
    جهانگیر جان نازنین
    من بار ها از فرزندان محترم همکارانم خواهش کرده ام با ارسال عکس و یا خاطره ای در ثبت نام دلاور مردان ایرانی همکاری فرمایند
    جناب فیروزی از بهترین اساتید هرکولس بودند .. انسانی با شخصیت و بزرگوار که مهربانی او زبانزد بود .. من افتخار این را داشتم چندیدن با با جناب فیروزی پرواز داشته باشم .. که مهم ترین ان ها پرواز با بنی صدر بود که اگه اشتباه نکنم به دشت مغان رفتیم .. یک بار هم به تربت جام رفتیم ..
    اما واقعیت این است که من هیچ تصویری از ایشان ندارم .. چون ان موقع بردن دوربین به داخل پایگاه جرم بود .. و تنها با اجازه عقیدتی سیاسی و با نظارت ان ها گاهی چند تا عکس گرفته می شد .. شما اگه محبت کنی و عکس و چند خاطره از خصوصیات جناب فیروزی برایم بگویی . من آن را با خاطراتی که داشتم تلفیق کرده و منتشر می کنم

    استاد عزیز سلام سپاس از جوابی که دادید راستش در حال حاضر من فقط از یک سایت اطلاع دارم که پدرم عضو این سازمان است البته در قسمت سوابق کاری اون کسی که ای اطلاعات را نوشته از تمام هواپیماهایی که پدر پریده اسم نبرده از جمله سی-130 که پدر وقتی دید خودش هم تعجب کرد این سایت :www.asp.ari.ac.ir/Application/P12.htm است خلاصه من در اولین فرصت عکسی پیدا کردم از آن زمان حتما" میل میزنم خدمتتون از شما سپاسگزارم.
    پاسخ
    جهانگیر جان نازنین
    باور کن تا قبل از مشاهده این سایت و دیدن تصویر پدر عزیزت ، شکی مثل ویروس تمام وجودم رو می خورد .. همش می ترسیدم خدای ناکرده این جناب فیروزی با آن فیروزی نازننیی که می شناختم فرق داشته باشد .. خب الحمدالله با دیدن چهره او .. خیالم راحت شد .. او بهترین استاد خلبانی بود که من افتخار آشنایی با او را داشتم .. هرگز به یاد ندارم در هیچ شرایطی لبخند مهربانی اش را بر چهره نداشته باشد .. به عنوان خلبان و فرمانده آس هواپیما ، اغلب پرواز های شخصیت ها به عهده او بود .. و من خوشحالم که در رکاب این مرد بزرگ به عنوان عضو بسیار کوچکی از خانواده بزرگ هرکولس در خدمت اش بودم ... پرواز های وی آی پی فراوانی با هم رفتیم .. و در جنگ ماموریت های زیادی با هم بودیم .. یادش گرامی
    قدر استاد عزیز ما رو بدون .. واقعآ خوشحالم که بعد از بیست سال بار دیگر چهره جناب فیروزی نازنین رو دیدم

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35