درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  فرودگاه های عجیب دنیا

 عجیب ترین فرودگاه های دنیا  

(6) Small---1.jpg 

 عجیب ترین فرودگاه های دنیا  

2moam54hmol5qr99728s.gif

  (6) Small---2.jpg

  فرستنده : دکتر بابک معترض   

 ihss9tr9zi9efmcstko6.jpg

 " عجیب ترین فرودگاه های دنیا " عنوان این پست تصویری است که تقدیم شما یاران می شود . که دوست فرهیخته ام دکتر بابک معترض از اردبیل زحمت ارسال آن ها را کشیده است . ممکن است این پرسش برای شما پیش آید که چرا به این زودی پست " زنگ تفریح " منتشر کرده ام !!؟ آن هم بدون هیچ گونه تحلیل .. ! راستش رو بخواهید سرما خوردگی ام هنوز کاملآ بهبود نیافته است .. ! دلیل آن را در کامنت ها توضیح دادم که به دلیل مشکلات قلبی که دارم .. کمی بیشتر از افراد عادی و سالم دوره نقاهت ام طول می کشد . اما از ان جا که پست قبلی ظرف کم تر از دو روز بیش از پنج هزار بازدید کننده فقط از طریق سایت داشت .. برای اوقات فراغت شما این پست رو منتشر کردم .

دوستان عزیز و بزرگوار .. خیلی وقت است که تصمیم دارم با شما یاران همدل صمیمانه درد دل کرده و از مشکلاتی که در رابطه با تعهدم نسبت به نسل امروز و دوستانم دارم سخن بگویم .. واقعیت این است نوشتن وبلاگ و خاطرات قدیمی و جنگی آن هم به صورت دایم ، مستلزم داشتن شکمی سیر و ذهنی آسوده و بدون دغدغه است ..! تعارف که با هم نداریم . شرایط زندگی خیلی دشوار شده است . به عبارتی باید بین تلاش برای مخارج زندگی و وبلاگ نویسی یکی رو انتخاب کنم .. !!  قصد منت ندارم ولی خدا گواه است تا این لحظه تمام اوقات خودم رو صرف نگارش گذروندم . و خیلی از موقعیت های شغلی رو از دست دادم . اما دلم خوش بود کار فرهنگی می کنم ..! بقدری خودم رو درگیر کار می کردم که حتی فرصت پرداختن قبض تلفن همراه ام را هم نداشتم .. فرزندان این دوره زمونه هم که حرف شنو نیستند .. به دوست و غریبه هم رو زدن اشتباه محض است ! چون همان یک ذره حرمت هم از بین می رود .. ! پس باید به خود متکی بود و بس . به قول شاعر که می گه : کس نخارد پشت من ، جز ناخن انگشت من ! و این واقعیتی انکار ناپذیر است ..

دوستان بزرگوار .. قبول کنید که زندگی نسبت به گذشته خیلی مشگل تر شده است . و من بایستی حتمآ به فکر کار باشم . مسلمآ وقتی هم سر کار بروم ، به دلیل شرایط جسمی ام که سه بار سکته قلبی کرده ام ، دیگه رمقی برای کار های فرهنگی نمی ماند ... ! باور کنید به هیچ عنوان دلم نمی آید از شما خوبان جدا شوم .. بر سر دوراهی گیر کرده ام . راه سومی هم وجود ندارد .. که مثلآ هم سر کار رفته و هم در اوقات فراغت بنویسم .. چون هر یک به تنهایی انرژی زیادی رو می طلبد .. به هر حال آن چه عرض کردم به صورت کلی بود . حرف های زیادی برای گفتن دارم ... به هر حال فعلآ روی قولی که به خوانندگانم داده بودم هستم .. تا ببینم چه پیش خواهد آمد .. !؟

Test Baner.gif

(2) 200911050215.jpg20091105021.jpg200911050213.jpg200911050212.jpg200911050211.jpg200911050216.jpg200911050215.jpg200911050214.jpg20091105022.jpg200911050219.jpg200911050217.jpg20091105023.jpg200911050221.jpg200911050220.jpg20091105028.jpg20091105025.jpg20091105024.jpg20091105029.jpg Airport-in-Gibraltar-001.jpgAirport-in-Gibraltar-002.jpgAirport-in-Gibraltar-003.jpgAirport-in-Gibraltar-004.jpgAirport-in-Gibraltar-005.jpgAirport-in-Gibraltar-006.jpgAirport-in-Gibraltar-007.jpgAirport-in-Gibraltar-008.jpgAirport-in-Gibraltar-009.jpgAirport-in-Gibraltar-010.jpg

 

End-Text.jpg 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۷:۲۰ دقیقه بامداد به تاریخ بیست و یکم آبان  ۱۳۸۸ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده آرشیو مطالب سایت اينجا رو كليك كنيد . همچنین برای مشاهده مطالب گذشته وبلاگ اینجا را کلیک کنید .
 
  ztdydlzmcqo2fkjwhto2.jpg
 
 زير نظر : عليرضا صادقي
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد  

 THE WORLD RECENT PLANE CRASHES:

Date: November 6, 2009 Time:21:19Location:Off Mongokhto, Russia Operator: Military - Russian Navy AC Type:Tupolev Tu-142M3 Aboard: 11Fatalities:11 , Ground: 0,Route: Training,Details:Crashed 20 miles offshore in the Tartar Strait while on approach.

Date:November 1, 2009 Time:8:49Location:Mirny, Russia Operator:Russian Ministry of Interior AC Type:Ilyushin Il-76 Aboard:11 Fatalities:11 , Ground:0 ,Route: Mirnyy - Irkutsk Details:While taking off the aircraft barely rose off the ground, banked to the right and crashed 1.5 km from the airport. Seven crew as well as four members from a replacement crew were on board.

Date: October 29, 2009 Time:19:10Location:Off San Clemente Island, California Operator:Military - United States Coast Guard AC Type: Hercules HC-130H Hercules Aboard: 9Fatalities:9 , Ground:0 ,Route:Training/Details: A Coast Guard C-130 and a US Marine Corps Bell AH-1 Cobra helicopter collided about 15 miles east of San Clemente Island. Two were killed aboard the Bell and 7 aboard the Hercules.

SOURCE:www.planecrashinfo.com BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

حوادث هوایی اخیر دنیا:

تاریخ:6 نوامبر 2009/زمان:8:49/مکان:"مونگوختو" در "روسیه"/ خط هوایی:نیروی دریایی روسیه/نوع هواپیما:توپولف-142/تعداد سرنشین:11/تلفات:11/تلفات روی زمین:0/مسیر:آموزشی/جزئیات:در هنگام تقرب در 20 کیلومتری ساحل در تنگه "تارتار" سقوط کرد.

 

 

تاریخ:1 نوامبر 2009/زمان:8:49/مکان:"میرنی" در "روسیه"/ خط هوایی:وزارت داخله روسیه/نوع هواپیما:ایلیوشین-76/تعداد سرنشین:11/تلفات:11/تلفات روی زمین:0/مسیر:"میرنی" به "ایرکوتسک"/جزئیات:در هنگام بلند شدن هواپیما بزحمت از زمین بهوا برخاست و بسمت راست چرخید و در 1.5 کیلومتری فرودگاه سقوط کرد.7 خدمه پرواز باضافه 4 خدمه جایگزین در هواپیما بودند.

 آپلود عکس

تاریخ:29 اکتبر 2009/زمان:19:10/مکان:جزایر "سان کلمنته"/ خط هوایی:گارد ساحلی ایالات متحده آمریکا/نوع هواپیما:سی-130/تعداد سرنشین:9/تلفات:9/تلفات روی زمین:0/مسیر:آموزشی/جزئیات:یک "سی-130" گارد ساحلی و یک هلیکوپتر کبرای نیروی دریایی در 15 مایلی شرق جزیره "سان کلمنته" به یکدیگر برخورد نمودند.2 سرنشین هلیکوپتر و 7 سرنشین هرکولس کشته شدند.

planecrashinfo.comمنبع: گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی 

 

 

همان گونه که به پسر عزیزم علیرضا صادقی قول داده بودم ، تصاویر ی که جناب علی سرلکی زاده از سانحه توپولف در اطراف قزوین فرستاده بود رو تقدیم می کنم . به گفته او این عکس ها را کشاورزانی که در نزدیکی محل سانحه حضور داشتند ، گرفته اند . روحشان شاد .

1.jpg

2.jpg

3.jpg

(3) 4.jpg

Picture

Rhokond.gif

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

    (2) Next.jpgSmall---2.jpg0vl2xy27t0vezwk1jyux.jpg Next.jpg

  • نقد و بررسی سریال " گمشدگان " و اهداف پنهان آن

  • تصاویر مستند از یک سانحه  ،به روایت نشنال جئوگرافیک

    نگاهی به زندگی سر گروهبان فاطی ..!!

  •  کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر

     ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!

     خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !! 

     و ....

    شاد و خرم باشید  

    image006.gif

  • - تعداد بازديد
  • 11968
  • مرتبه

    نظرات

    عمو سلام.
    عکسها نشان داده نمی شود...
    پاسخ
    ممکنه مشکل از سیستم شما باشد .. من همین الان چک کردم ، مشکلی نیست

    جناب مدرسی ، سلام علیکم
    ما که عکسها را ندیدیم ولی ندیده قول است و حتما قشنگ است و از آنجاییکه بنده متولد و ساکن کرمانشاه بوده و این سعادت را داشتم تا در زمان جنگ به دفاع از آب و خاک و مردم عزیز ایران بپردازم در پاسخ به کامنت دوست عزیزی به نام عبدالله م ع که در پست قبلی نکاتی را در مورد سرپل ذهاب و غرب کشور ذکر نموده بوده اند باید عرض کنم که فاصله هوایی سرپل ذهاب تا مرز ایران و عراق حدود 10 یا 15 کیلومتری و اسلام آباد هم چیزی در همین حدود است (یکخورده بیشتر) ، یادم هست که در پادگانی به نام پادگان کربلا بین شهر کرند و سرپل ذهاب که یک پادگان آموزشی بود و چند قبضه توپ 23 و یک قبضه اولیکن و یک قبضه توپ 57 (که صدای وحشتناکی موقع شلیک داشت) یکی از همین هواپیماهای مذکور را شکار کردند ، اولا که دلیل اینکه این هواپیماها همیشه 4 یا 5 بعد از ظهر می آمدند (البته در تابستان فرق میکرد) این بود که در آن ساعات آفتاب در هنگام غروب بود و با توجه به مسیر حرکت آنها از عراق که سمت غرب میشود خورشید مستقیم تو چشم بچه های پدافند بود و از امنیت بیشتری برخوردار بودند (به قول بچه های پدافند "ضد نور" می آمدند) ، هواپیمای شکار شده آموزشی فاقد بمب و مهمات بود و طبیعی است که برای رهگیری هم معمولا از مرز عبور نمیکردند ، بعدا که بسیجیها آنها را تحویل بچه های نیروی هوایی دادند معلوم شد که آنها بعنوان هواپیمای فریبنده و ایضایی جهت اطلاع از مکانهای استقرار توپهای ضدهوایی و اطلاع از استعداد شکاریهای ما به این طرف مرز می آمدند و البته بچه های غیور و زحمتکش پدافند هم هر هفته جای آتشبارها را عوض میکردند و البته مسائل دیگری هم بود که قطعا شما اشراف بیشتری دارید و احتمالا به خاطر پرهیز از بازگو کردن اسرار و مستندات نظامی به آن نمی پردازید و اما سنگرهای بهم مرتبط مورد اشاره ، اگر اقا عبدالله عزیز به خاطر بیاورند آن سنگرها در نزدیکی جاده آسفالت و قبل از شهر سرپل ذهاب (در نزدیکی گردنه پاطاق) قرار داشت ، آن سنگرها مربوط به پادگان ابوذر (پادگان شاهین زمان شاه) بود و ارزش نظامی چندانی نداشت ، در واقع با آن فاصله از مرز اصلا ارزش نظامی نداشت ، اگر دوستانی در دانشکده افسری داشته باشید (نیروی زمینی) به شما خواهند گفت که ظاهرا از سال دوم دانشکده دانشجویان در تابستان دوره های عملی و کارآموزی دارند و یکی از نقاطی که در زمان شاه برای آموزش و مانور از آن استفاده میشد همین پادگان ابوذر فعلی بود (البته تا سال 64 که یکی از دوستان بنده مشغول تحصیل در دانشکده افسری نیروی زمینی بود هم استفاده میشد) . . . و اما فرودگاه اضطراری اسلام آباد ، در غرب کشور و به خاطر حساسیتی که در زمان شاه نسبت به عراق وجود داشت از این باندها زیاد است (اگر اشتباه نکنم اصطلاحا به آن استریپ میگویند) در همان نزدیکی یکی هم در جاده اسلام آباد به سمت اهواز وجود دارد و اما نکته جالب اینجاست که در نسخه جدید نرم افزار بازی فلایت سیمیلاتور شرکت مایکروسافت تمامی این باندها با اطلاعات واقعی (طول باند ، جهت باند ، ارتفاع باند و مختصات جغراقیایی . . . ) وجود دارد و اگر از علاقه مندان به این بازی هستید چنانچه در آسمان غرب ایران با کمبود سوخت مواجه شدید یک چرخ کوچک در اطراف بزنید قطعا یکی از این باندهای اضطراری را پیدا خواهید نمود . . .

    ببخشید جناب مدرسی ، خیلی طولانی شد ، نا خودآگاه در خاطرات آن زمان و مکان فرو رفتم . . .
    پاسخ
    کیوان عزیز و نازنین
    با تشکر از اطلاعات کامل و دقیق شما که خیلی استفاده کردم . خیلی از نکاتی رو که شما آن ها را شرح دادی ، اعتراف می کنم نمی دانستم .. ! فقط قضیه ورود سوخو ها رو مطمئن بودم که عرض کردم .. به عبارتی ما دست آن ها را خوانده بودیم .. !! حتی در باره جاده ها بلند و دراز برای فرود رو جز همان یکی که در اسلام آباد فرود می امدیم را به شخصه ندیده بودم .. با شما در باره حساسیت نسبت به عراق موافقم .. حتی این مسئله در شهر های پیرانشهر که در منطقه کوهستانی واقع شده است و حتی مراغه این امکان وجود دارد .. و من خوشحالم که یکی از بهترین خاطراتم فرود در جاده های ماشین رو است که واقعآ لذت خاصی داشت .. !!
    سلام بنده رو به همشهری های قهرمان و با شرافت خودت برسان
    ممنون از کامنت شما

    عمو جکون عکسارو نشون نمیده که.
    پاسخ
    شرمنده .. نمی دونم اشکال از کجاست ؟
    من هیچ مشکلی ندارم
    اگه دوستان دیگر هم اعلام بفرمایند ، این پست را کلآ حذف می کنم
    پیمان جان کلآ تصاویر را از سایتی دیگر آپلود کردم .. لطفآ بفرمایید حالا چطور است ؟
    ضمنآ آیا همه عکس ها باز نمی شدند یا بعضی ها !!؟

    آقای مدرسی سلام
    عکسها نشان داده نمی شود...

    سلام عمو کاپیتان
    بله نشون داده نمیشه. اگه شما میتونین ببینین به این خاطره که در سیستم شما احتمالا کش شده.
    بهرحال! ... عموجان. من جای شما بودم کار و انتخاب میکردم و وبلاگ و هم با کمی ساده تر کردن (مثلا با رفتن رو وردپرس دات کام - نه دات اورگ) و کم کردن تصاویر که مطمئنا روش وقت زیادی میگذارین نگه میداشتم. تنها کاری که لازم بود بکنم انوقت فقط تایپ کردن بود وقت و بی وقت تا مطلب آماده بشه.
    امیدوارم همیشه سلامت باشید.
    ارادتمند - علیرضا

    سلام
    تصاویر نشان داده نمی شود.

    سلام آقای مدرسی

    عکسها دیده نمیشه.

    علی از کانادا

    سلام عمو بهروز.خسته نباشید.هر روز به مطالب سر میزنم واز اینکه با روحیه وبا نشاط هستید خیلی خوشحالم.امیدوارم هر چه سریعتر سرماخوردگیتون خوب بشه.راستی عمو جون چرا عکسها لود نمیشن؟
    در ضمن در رابطه با حرفهای خودمونی من میگم که هر چه سریعتر برای خودتون شغلی پیدا کنید چون واقعا در دنیای امروز زندگی کردن خیلی سخت شده.اگه سایت ماهی یه دو با هم آپ بشه ما راضی هستیم.خیلی دوستون دارم عمو جون
    پاسخ
    فدات بشم اسی جان نازنین
    مسلمآ من اگه شغلی هم پیدا کردم ، رابطه ام با دوستان حفظ خواهد ماند .. و سعی می کنم لااقل هفته ای یک پست تقدیم کنم
    در مورد لود نشدن عکس ها .. شرمنده .. خیلی از خوانندگان محبت فرموده و خبر دادند . به همین دلیل پاسخ ان ها چون تکراری است را با عرض پوزش ندادم . اما خدمت همه دوستان اعلام می کنم .. که سایت آپلود را عوض کرده و امیدوارم این بار مشکلی پیش نیاید
    اسی جان از درایت و راهنمایی شما دوست بسیار نازنینم سپاسگزارم

    سلام عمو جان
    امیدوارم که هر چه زودتر سلامتی کامل خود را باز یابید. در مورد مطلبی که در حرفهای خودمانی فرمودید باید بگویم شما تعهدی نسبت به خوانندگان وبلاگ ندارید ولی نسبت به خانواده تان چرا. بنابراین اگر بخواهیم اهم و مهم بکنیم می بینیم با اینکه حتی فکر به تعطیلی و یا حتی کاهش مطالب سایت بسیار سخت می باشد (حداقل برای ما) ولی تصمیم منطقی اینست که یافتن شغل را در اولویت قرار دهید.
    خدا را شکر اکثر مشاغلی که شما می توانید به آن بپردازید هم فرهنگی است و در آن جبهه هم خدمتی به جوانان این مرز و بوم می کنید. حال اگر شد در بین کارها هم مطلی در سایت بگذارید که چه بهتر دل ما هم شاد می شود.
    در پناه حق
    پاسخ
    باور کنید اصلآ انتظار این همه بزرگواری رو نداشتم . با خود فکر می کردم دوستان خواهند گفت .. هر کار می کنی وبلاگ رو رها نکن .. اما خوشبختانه در کامنت قبلی پسر عزیزم اسی جان و هم شما حمید نازننیم با این سخن و راهنمایی خود ، نه تنها بنده رو به کاری که می کنم امیدوار تر فرمودید ، مطمئن باشید در صورت اشتغال به هر کاری ، ابتدا فرصت نگارش یا بهتره بگم پل ارتباطی ام رو بررسی می کنم
    من شرمنده یکایک شما دوستان خوبم هستم
    حمید جان نهایت نشد .. مسافر کشی می کنم .. !! تنها کاری است که بلدم

    آقای مدرسی عزیز
    ممنون که یک پست جدید گذاشتید . کم کم داشتم نگران میشدم! خوب اینطوری شکر خدا معلوم شد که حال شما داره بهتر میشه .پست قبلی را فکر میکنم 15 باری خوندم چون میامدم دنبال پست جدید وخبری نبود.در هر حال خوشحال شدم و جالب بود.
    روز و روزگار خوش
    پاسخ
    دوست عزیز و گرامی
    اگه اشتباه نکرده باشم ، آخرین پست 18 آبان بود
    و امروز 21 آبان است که پست جدید را منتشر کردم
    به هر حال از شما و الطاف شما سپاسگزارم .. قول می دهم فاصله ها کم تر و کم تر شود

    سلام خدمت کاپیتان عزیز
    بنده با توجه به اینکه حجم کارهای شما زیاد هست و طبق فرمایش خودتون تصمیم داشتم تا دیگه کامنتی ننویسم ولی این بار چون گفته بودید که می خواهید سر کار بروید بر خودم واجب دونستم تا به شما عرض کنم که حتما این کار را بکنید اگر هم وقت کردید هر ماه یک بار یه پست بزیند تو سایت اگر هم نتونستید بازهم مشکلی نیست.
    مطمئنا هیچیک از اعضای این سایت از شما توقع ندارند که زندگی خودتون رو فدای خوانددگان این سایت بکنید.
    پاسخ
    امیر جان نازنین
    نمی دونم چگونه پاسخ این همه محبت و بزرگواری شما یاران همدل و صمیمی ام رو بدهم ؟ واقعآ شرمنده ام می فرمایید . اعتراف می کنم .. این بزرگواری دوستان باعث تعهد بیشتر می شود . مطمئن باشید روی حرف خودم که روز اول گفتم .. تا زنده ام این رابطه قطع نخواهد شد ، خواهم بود
    برای کار خدا بزرگ است

    نبرد بازي دراز
    «سروان خلبان فرهاد خدامراديان»

    تازه به منطقهء عملياتي سومار رسيده بودم و فقط يك پرواز عملياتي داشتم؛ آن هم با «يحيي شمشاديان» (1) آن عمليات هم بيشتر حكم شناسايي منطقه را داشت نه انجام عمليات. البته شناسايي هم بي‏فايده نبود، چرا كه درست روي مواضع دشمن پرواز مي‏كرديم و محل استقرار توپخانه، قرارگاهها و نيروهاي پياده را روي نقشه علامت‏گذاري كرده و در اختيار تيپ قرار مي‏داديم. قرار بود روز بعد براي انهدام آنها، پرواز رزمي انجام دهيم.

    ساعت 4 صبح، همگي بيدار شديم و پس از نماز به سوي اهداف از پيش تعيين شده به پرواز درآمديم.
    عراقي‏ها هنوز خواب بودند و اصلن انتظار حمله از سوي ما را نداشتند. بچه‏ها با استفاده از اين فرصت، تجهيزات جنگي آنها را منهدم و بسياري از عراقي‏ها را هدف قرار دادند. نيروهاي بازماندهء عراقي، زماني كه شروع به پدافند كردند، يحيي شمشاديان دستور پايان عمليات و بازگشت به پايگاه را صادر كرد.
    حدود ساعت 6:20 به پايگاه برگشتيم. هوا هنوز تاريك بود. براي خوردن صبحانه به ناهارخوري رفتيم. در آنجا مورد استقبال همكاراني كه در عمليات شركت نداشتند، قرار گرفتيم. ما نيز خبر انهدام نيروهاي دشمن را به آنها داديم.
    انتظار داشتم كه فرمانده عمليات، مرا براي ماموريت جديدي فرا بخواند. با چنين انديشه‏اي چشم به در خوابگاه دوخته بودم. ساعت 12 بود كه ورود سرباز عمليات، به دستور فرمانده گروه، مرا به عمليات فرا خواند. من به خيال اينكه به عمليات جديدي اعزام خواهم شد، با سرعت خود را به اتاق عمليات رساندم. ايشان از من خواستند تا به «سرپل ذهاب» بروم. آن روزها در منطقهء سرپل ذهاب، درگيري كمتر بود و در سومار بيشتر. لذا به فرمانده گروه گفتم:
    - جناب سرهنگ، من هنوز 48 ساعت نشده كه اينجا آمده‏ام و فقط در دو عمليات شركت كرده‏ام.
    - مي‏دانم، ولي شما به منطقهء سرپل ذهاب آشنايي بيشتري داريد و اگر تو را به سرپل مي‏فرستم، به پيشنهاد «اكبر شيرودي» (2) است، كه او هم از آشنايي شما با آن منطقه اطلاع دارد.

    با شنيدن نام شيرودي كه از خلبانان بسيار ماهر هوانيروز بود، چيزي براي گفتن نداشتم و مطمئن شدم كه حتمن عملياتي در پيش است كه مرا براي آنجا خواسته است. بلافاصله با فرمانده و ساير دوستان خداحافظي كرده و به همراه «امير دليري پور» به طرف سرپل ذهاب پرواز كردم.
    با رسيدن به منطقه، مورد استقبال جناب شيرودي و ساير دوستان قرار گرفتيم. پس از آن، شيرودي از من خواست تا به اتفاق هم، يك پرواز شناسايي انجام دهيم. پس از سوختگيري هليكوپتر، به همراه ايشان به منطقهء «چم امام حسين» در پشت ارتفاعات بازي دراز، پرواز كرديم.
    ديده‏‎بانان عراقي كه از آمدن ما اطلاع پيدا كرده بودند به طرف ما شليك كردند و ما نتوانستيم شناسايي كاملي انجام دهيم و مجبور به بازگشت شديم. پس از بررسي نحوهء پدافند عراقي‏ها، به اين نتيجه رسيديم كه نمي‏توانيم از راه هوا شناسايي خوبي انجام دهيم، لذا به پيشنهاد جناب شيرودي، قرار شد شناسايي از راه زمين انجام شود.

    شيرودي براي هماهنگي به قرارگاه تيپ رفت و من نيز براي استراحت به خوابگاه رفتم. بچه‏ها از ديدنم خوشحال شدند و يكي از آنها با صداي بلند گفت: «با آمدن فرهاد جمع‏مان جمع شد؛ ديگر كار عراقي‏ها تمام است.»
    شيرودي حدود ساعت 8 شب در محل غذاخوري خبر عمليات ارتفاعات بازي دراز را اعلام كرد. پس از صرف شام، ساعتها در مورد نحوهء عمليات فردا باهم مشورت كرديم.

    براي انجام عمليات، همه مي‏خواستند در اولين پرواز شركت كنند و سر اين موضوع با شيرودي بحث مي‏كردند. شيرودي با مشاهدهء اين وضع، به همه قول داد تا دست‎كم هركدام در يك سورتي پرواز شركت داشته باشند.
    آن شب ساعت 10، شيرودي همراه سرهنگ «احمد پيشگاه هاديان» (3) به اتاق ما آمدند و نقشه‏اي را كه همراه داشتند، روي زمين پهن كرده و شروع به بررسي نحوهء انجام عمليات كرديم.

    در حين بررسي نحوهء حمله به دشمن، شيرودي به من گفت: « عمليات بسيار سنگين و دشواري در پيش داريم و بايد خيلي مواظب باشيم؛ مخصوصن تو كه در هر سورتي پرواز بايد با بيش از 5 فروند هليكوپتر كبرا همراه باشي. از آنجا كه منطقهء عمليات كوهستاني است و اگر هليكوپتر آسيب ببيند، جايي براي نشستن ندارد. تو بايد در كمترين زمان خودت را به آنجا برساني.»
    پس از بررسي طرح عمليات، شيرودي و احمد به اتاق خودشان رفتند.
    با آگاهي از عملياتي كه در پيش بود، تيم‏هاي فني با سرعت كار مي‏كردند و هليكوپترها را براي عمليات سرويس و آماده‎سازي مي‏كردند. از طرفي هركدام از خلبانان كه شيرودي را مي‏ديدند، از او مي‏خواستند كه آنها را در پرواز اول منظور كند و شيرودي هم به نحوي به آنها پاسخ مي‏داد و اميدوارشان مي‏كرد. من در اين عمليات خيالم راحت بود زيرا خلبان تنها هليكوپتر 206 بودم و طبق برنامه، «رسكيو» ي (4) آن عمليات، هليكوپتر من بود.

    وقتي مشغول خوردن صبحانه بودم كه احمد صدايم كرد. به دنبال او از غذاخوري خارج شدم و به طرف اتومبيلي كه شيرودي پشت فرمان آن بود رفتيم و بلافاصله پس از سوار شدن، از پايگاه خارج شديم.
    وقتي وارد جادهء «دانه خوش» شديم، فهميدم كه براي شناسايي زميني مي‏رويم. نزديكي‏هاي «بازي دراز» اتومبيل را مقابل ژاندارمري پارك كرديم و پياده به طرف محل شناسايي راه افتاديم. براي آنكه شناسايي خوبي انجام بدهيم، به طرف ديده‏باني رفتيم و پس از هماهنگي با او، به بررسي شيارهايي كه براي پرواز مناسب بود، پرداختيم. در اين هنگام عراقي‏ها با آتش توپخانه و خمپارهء‌ 120 م‏م محل ما را مورد هدف قرار دادند.
    به هر صورتي كه بود، شناسايي را انجام داديم و به طرف پاسگاه به راه افتاديم. از پاسگاه نيز بلافاصله به طرف پايگاه اصلي حركت كرديم. ساعت 11 شب به قرارگاه اصلي رسيده و براي استراحت به اتاق‏هايمان رفتيم.
    صبح روز بعد، اكبر وارد اتاق توجيه خلبانان شد گفت: «بچه‏ها، آخرين توجيه، امشب ساعت 9 يادتان نرود.»
    از ساعت 5 / 8 شب همگي منتظر بوديم. اكبر ساعت 45 / 8 به اتاق بريفينگ آمد و طرح عملياتي خود را ارائه داد. ايشان يك طراح بي‎نظير و تمام‏عيار عمليات جنگ بود و طرح‏هاي عملياتي او براي هوانيروز، رد خور نداشت و كمتر كسي مي‏توانست به طرح او ايرادي بگيرد. آن شب نيز، طرح حملهء او مورد بررسي و قبول همهء خلبانان قرار گرفت.
    ساعت 4 صبح، زنگ بيدارباش زدند. همگي برخاستيم و به اتاق توجيه رفتيم. همه دچار دلشوره و اضطراب بوديم. همگي خلبانان دوست داشتند كه در اولين پرواز منظور شوند. سرانجام اكبر پوشه‏اي را باز كرد و گفت: «با عرض معذرت از آنهايي كه در اولين سورتي منظور نشده‏اند، اسامي خلبانان سورتي اول را مي‏خوانم. بقيهء خلبانان نيز آمادهء پرواز در سورتي دوم باشند.» آنگاه اسامي را خواند و لحظاتي بعد هليكوپترها به طرف اهداف تعيين شده به پرواز درآمدند.

    وقتي به منطقهء درگيري رسيديم، توپخانهء ايران به شدت كار مي‏كرد و ادوات زرهي و نيروهاي پيادهء عراق را زير آتش پرحجم خود قرار داده بود. هماهنگي ميان نيروهاي پياده – مكانيزه و هوانيروز ارتش بسيار عالي بود. ما به راحتي اهداف خود را پياده كرده و چندين موضع استراتژيك، سنگرهاي اجتماعي، مقرهاي توپخانه و تانكهاي عراقي را منهدم كرديم. از آنجا هليكوپتر نجات جزو آخرين هليكوپترهاست، به راحتي و با چشم غيرمسلح، انهدام آنها را مي‏ديدم. هليكوپترها پس از اتمام عمليات به دستور شيرودي براي تجهيز مهمات به پايگاه خود بازگشتند.
    وقتي به پايگاه رسيديم، تيم دوم، بي‏درنگ به پرواز درآمد. اين بار به جاي من، يك فروند هليكوپتر214 به عنوان هليكوپتر نجات رفت و شيرودي به من گفت كه آمادهء پرواز در سورتي سوم باشم. شيرودي نيز از هليكوپتر خود پياده شد و به طرف هليكوپتر ديگري كه آمادهء عمليات بود رفت و مرحلهء دوم عمليات با پرواز آنها آغاز شد.
    سرانجام انتظار به پايان رسيد و صداي هليكوپترها، منطقهء سرپل ذهاب را به لرزه درآورد. هليكوپترهاي كبراي شركت كننده در مرحلهء دوم همگي بر زمين نشستند و به دنبال آن، هليكوپترهاي 214 نيز به منطقهء فرود رسيدند. آنها را شمردم. ناگهان دلهره‏اي وجودم را گرفت. بله 214 ها پنج فروند بودند و يك فروند از آنها بازنگشته بود. به طرف هليكوپترها دويدم و ديدم در سمت مسافر يكي از آنها باز شد و خلبانان هليكوپتر غايب از آن پياده شدند. از يكي از آنان جوياي ماجرا شدم. گفت: «هليكوپتر هنگام تخليهء مهمات، هدف قرار گرفت و منهدم شد ولي صدمه‏اي به خدمهء آن نرسيد.»

    هليکوپتر بل214

    با اشارهء شيرودي به طرف هليكوپتر خودم كه آمادهء پرواز شده بود رفتم. اين بار نيز شيرودي از هليكوپترش پياده شد و بلافاصلهء سوار هليكوپتر آمادهء ديگري شد و مرحلهء سوم عمليات آغاز گرديد.
    وقتي به منطقهء درگيري رسيديم، سربازان ايراني را ديدم كه اسراي عراقي را كه تعدادشان زياد بود به صورت دشتبان به پشت جبهه تخليه مي‏كردند. جلوتر رفتيم؛ از توپخانه و پدافند دشمن، خبري نبود، آنها منطقه را ترك كرده و در حال فرار بودند. به دستور شيرودي، هليكوپترها به طرف نيروهاي در حال فرار حمله كردند. من كمي دورتر از آنها، منطقه را زير نظر داشتم و مي‏ديدم كه خلبانان كبرا چگونه راكت و گلوله‏هاي مسلسل خود را به سمت نيروهاي عراقي شليك مي‏كنند.
    پس از اتمام مهمات، به پايگاه خود بازگشتيم. در بين راه، شيرودي پس از تشكر از بچه‏ها، به شوخي با آنها پرداخت. من نيز از راديوي هليكوپتر به حرفهاي آنها گوش مي‎دادم و مي‏خنديدم.
    وقتي به پايگاه رسيديم، از طرف تيپ اعلام كردند كه ديگر نيازي به هليكوپتر ندارند و نيروهاي پياده، مشغول جمع‏آوري ادوات و افراد باقيماندهء عراقي هستند.
    در حالي كه از هليكوپتر فاصله مي‏گرفتيم، نگاهي به ساعت انداختم؛ ساعت دقيقن 6 بعد از ظهر بود كه يادم آمد هنوز هيچكدام ناهار نخورده‏ايم. پس از صرف ناهار، به اتاق بريفينگ رفتيم و منتظر پاتك احتمالي دشمن شديم.
    طبق آخرين اطلاعاتي كه به ما داده بودند، بيش از 5 هزار نفر از نيروهاي دشمن كشته، تعداد زيادي اسير و بيش از 200 دستگاه تانك و نفربر دشمن، منهدم شده بود.
    حدود ساعت 5/ 6 بعد از ظهر، پاتك دشمن شروع شد و به ما دستور حمله دادند. اين بار نيز 5 فروند هليكوپتر كبرا به همراه هليكوپتر من، به طرف منطقهء «كلانتر» كه مشرف به بازي‏دراز بود، اعزام شديم. در اولين مرحله، 10 تانك دشمن منهدم شد. عراقي‏ها با ديدن ما شروع به عقب‏نشيني كردند و ما هم با خيال راحت به پايگاه خود بازگشتيم. شيرودي بلافاصله به قرارگاه تيپ رفت و 5 / 9 شب برگشت و گفت كه از همهء ما تشكر كرده‏اند و همگي تشويق شده‏ايم.

    به دستور قرارگاه تيپ، به كرمانشاه رفتيم. شيرودي براي شركت در كميسيون به لشگر رفت، ما هم پس از 22 روز سري به منزل زديم. قرار شد شيرودي پس از پايان كميسيون، به منزل ما بيابيد و به اتفاق هم به سرپل برگرديم.
    ساعت 3 صبح، اتومبيل عمليات آمد و ما در تاريكي مطلق به پرواز درآمديم. شيرودي مستقيمن به طرف قرارگاه تيپ رفت. من هم براي استراحت به اتاق خود رفتم. ساعت 7 صبح در اتاق توجيه خلبانان جمع شديم و شيرودي در مورد پاتك شديد دشمن در ارتفاعات بازي‎دراز صحبت كرد. قرار شد هوانيروز دوباره وارد عمل شود و جلوي پيشروي نيروهاي زرهي عراق را بگيرد.
    اولين تيم پروازي آماده شد و به سوي دشمن به پرواز درآمديم. دشمن با تمام قوا پاتك زده و همه جا را زير آتش بسيار شديد گرفته بود. عراقي‏ها با ديدن ما شروع به پدافند كردند و با آتش شديدي از ما استقبال كردند.
    خلبانان كبرا بي‏محابا خود را به نيروهاي عراقي نزديك كردند و در اولين يورش، بسياري از ادوات زرهي‏شان را به آتش كشيدند. دشمن نيز متقابلن حجم آتش خود را زيادتر كرد و چون خيلي به آنها نزديك شده بوديم، به سوي ما توپ زماني 57 م‏م شليك مي‏كردند. يكي از گلوله‏ها بالاي سر هليكوپتر من منفجر شد و براي لحظاتي كنترل هليكوپتر از دستم خارج شد. هليكوپتر به طرف زمين مي‏رفت، در نزديكي‏هاي زمين به خود آمدم و فرامين هليكوپتر را كنترل كردم. خوشبختانه فرامين جواب داد و هليكوپتر از سقوط نجات پيدا كرد. موضوع را به شيرودي كه شرپرست تيم بود، اطلاع دادم و او كه مهماتش تمام شده بود گفت: «آيا مي‏تواني پرواز بكني؟» من هم در جواب گفتم: «سعي خود را مي‏كنم.»

    هليکوپتر کبرا

    هليكوپتر را به طرف پايگاه برگرداندم. هليكوپترهاي ديگر نيز كه مهماتشان تمام شده بود براي بارگذاري مجدد مهمات به طرف پايگاه پرواز كردند. در راه يكي از چراغ‏هاي اضطراري موتور اصلي هليكوپتر روشن شد. به ناچار مجبور به فرود اضطراري شدم. البته از منطقهء دشمن دور شده بوديم و نشست ما اشكالي نداشت. سريعن وضعيتم را به شيرودي اطلاع دادم. او گفت كه در مراجعت، يك تيم فني خواهد آورد و از من خواست كه هليكوپتر را ترك نكنم.
    محل فرود ما نزديك روستايي در اطراف سرپل ذهاب بود. اهالي آن روستا با ديدن ما به سويمان آمدند و وقتي فهميدند هليكوپتر ما آسيب ديده و بايد مدتي آنجا بمانيم برايمان غذا و چاي آوردند و پذيرايي بسيار خوبي از ما به عمل آوردند. دقايقي بعد صداي هليكوپترها در فضا پيچيد و هليكوپتر نجات در كنار ما بر زمين نشست. خلبان آن كه سروان «بادكو» بود. در اين هنگام هليكوپتر كبراي شيرودي بالاي سر ما آمد و دوري زد و چراغ روشن كرد. من به تماشاي او ايستادم. پس از مدتي با چند بار خاموش و روشن كردن چراغ هليكوپترش و تكان دادن دست، به پرواز ادامه داد. سروان بادكو هم كه هليكوپتر نجات آن تيم بود، بلند شد و به دنبال شيرودي رفت.
    من، هرچند با چشمانم آنها را بدرقه مي‏كردم، ولي دلم نيز همراه آنها بود. آنها رفتند و رفتند تا كاملن از ديدگانم محو شدند. با تمام وجود از خدا، سلامتي آنها را مي‏خواستم. نمي‏دانم چرا نحوهء خداحافظي شيرودي، دلم را به غم آورد. هرچند كه به خودم دلداري مي‏دادم و مي‏گفتم كه او براي تشكر از من، چراغ زده و دست تكان داده، ولي ته دلم احساس غم مي‏كردم و دلشورهء عجيبي تمام اعماق وجودم را فراگرفته بود.
    به داخل هليكوپتر رفتم و سعي كردم كه با راديو تماس بگيرم، ولي از آنجا كه اطراف محل فرود ما را كوه احاطه كرده بود، تماس راديويي برقرار نمي‏شد. تيم فني هنوز خودش را به ما نرسانده بود و مجبور بودم كه كنار هليكوپتر بمانم.
    لحظات به كندي مي‏گذشت. هرچند از نظر زماني بيش از يك ساعت نگذشته بود، ولي به قدري احساس درد و غريبي مي‏كردم كه گويي قرن‏ها در انتظار نشسته بودم. سرانجام صداي هليكوپترها در فضا پيچيد. ناخودآگاه، شروع به شمارش هليكوپترهايي كه برمي‏گشتند كردم. از هليكوپتر كبراي چهارم، خبري نشد كه نشد. دلشوره‏ام بسيار بيشتر شد. با خود نگفتم نكند بلايي به سر شيرودي آمده باشد. اين توهم در ذهنم هر لحظه قوت مي‏گرفت. در اين حال اتومبيل تيم فني به محل رسيد و شروع به انجام تعميرات كردند. وقتي از آنها سوال كردم، اظهار بي‏اطلاعي كردند، چون اعضاي تيم فني نيز همراه با گروه پروازي شيرودي از پايگاه خارج شده بودند.
    لحظات به كندي عجيبي مي‏گذشت و دستم از همه جا كوتاه بود. ناگهان صداي هليكوپتري در فضا پيچيد. وقتي نگاه كردم ديدم هليكوپتر 214 رسكيو كه به منطقه مي‏رود. از ديدن شتاب او، بر نگراني‏ام بسيار افزوده شد. تصميم گرفتم موقع مراجعت، وقتي به بالاي سرم رسيد با او تماس برقرار كنم.
    تيم فني هنوز مشغول كار بودند و هليكوپتر آماده نشده بود. وقتي صداي هليكوپتر به گوشم خورد، به داخل هليكوپترم رفته و با راديو تماس گرفتم. خلبان هليكوپتر نجات، صداي مرا دريافت كرد و با گريه گفت: «اكبر شهيد شد» و بلافاصله از ما دور شد و به سمت پايگاه رفت.
    من هاج و واج از هليكوپتر پائين آمدم. بچه‏هاي فني با ديدن رنگ پريده‏ام دست از كار كشيدند و دور مرا گرفتند. قبل از آنكه آنها از من سوالي بكنند، گفتم: «اكبر شهيد شد» و شروع به گريهء شديد كردم. بچه‏هاي تيم فني با شنيدن اين خبر از سوز دل گريه سردادند. با خود گفتم اكبر همواره در آرزوي خدمت به كشورش بود و هميشه در آرزوي شهادت براي سرزمين‏اش بود و سرانجام با رشادتهاي بسياري كه از خود بروز داد به آرزوي ديرينه‏اش رسيد.
    دقايقي بعد با تلاش تيم فني، هليكوپترم آمادهء پرواز شد. بلافاصله به طرف پايگاه پرواز كردم. در آنجا خود را به اتاق عمليات رساندم و با ديدن فرمانده گفتم:
    - اكبر كجاست؟
    فرمانده كه چشمانش از گريه سرخ شده بود با ديدن من خود را كنترل كرده و گفت:
    - چيزي نيست، اكبر مجروح شده و با هليكوپتر به كرمانشاه اعزام شده است.
    نگاهي به ساير دوستانم انداختم. آنها نيز گريه مي‏‎كردند و معلوم بود كه اكبر به آرزويش رسيده است.

    اكبر» بارها از آرزويش به من گفته بود. او كسي نبود كه از ياد ملت برود. آن قدر رشادت نشان داده بود كه حد نداشت. هركسي ديگر نيز اگر حتا يك اقدام او را در طول جنگ با انبوه تانكهاي رژيم عراق انجام مي‏‎داد، جاودانه مي‏‎شد؛ در حالي كه صدها ماموريت جنگي انجام داده بود و عظمت و استواري كوه را در كارهاي خود معني كرده بود. او از عظيم‏ترين كوهها با عظمت‏تر و از همهء قهرمانان پيش‏تر بود. نام شيرودي تا ابد در تاريخ ايران ثبت شده و هر جا نام ايران آورده شود، نام شيرودي نيز همچون ستاره‏اي بر آن پرتو مي‏افكند.


    سرهنگ خلبان «يحيي شمشاديان» در مورخ 15 / 7 / 1361 در منطقهء سومار و در عمليات مسلم‏بن‏عقيل به شهادت رسيد.

    علي‏اكبر شيرودي» در سال 1334 ديده به جهان گشود و پس از تحصيلات دورهء متوسطه به استخدام ارتش درآمد. به دنبال تحركات گروهكهاي حزب كومله و دموكرات در منطقهء كردستان، با آنان وارد نبرد شد و پس از حملهء عراق و آغاز جنگ، به مقابله با نيروهاي بعثي عراق پرداخت. از نمونه رشادتهاي ايشان همين بس كه با 3 فروند هليكوپتر كبرا در مقابل لشگر زرهي عراق ايستاد و مانع از سقوط حتمي پادگان «سرپل ذهاب» شد و ضمن وارد آوردن خسارات فراوان بر متجاوزان، آنها را به عقب راند. سرانجام در مورخ 8 / 2 / 1360 در منطقهء «دشت ذهاب» در نبردي نابرابر با صدها تانك عراقي كه در حال پيشروي بودند، به شهادت رسيد.

    سرهنگ خلبان «احمد پيشگاه هاديان» در مورخ 15 / 11 / 1366 در منطقهء غرب كشور در محور «سقز – ديوان‏‎دره» به شهادت رسيد.
    رسكيو: هليكوپتر نجات است. هليكوپتري است كه همراه دستهء پروازي براي انجام عمليات اعزام مي‏شود تا در صورت نياز و بروز حادثه يا سانحه، آنها را ياري رسانده و از معركه نجات دهد.
    پاسخ
    جناب اوالانچ عزیز و گرامی
    بدون اغراق عرض می کنم .. همه نوشته ها و تصاویر طراحی شده سایت به یک سو .. مطالب بسیار زیبا غرور آفرین و علمی شما سوی دیگر
    این رو جدی عرض می کنم .. واقعا خسته نباشی
    خدا قوت سالار

    سلام کاپیتان
    من سهیل هستم . از امروز با این نام وارد می شوم.
    جهت اطلاع شما تصاویر تقریبا" 6 تاش دیده می شود.
    دلیل خاصی وجود ندارد ، فکر کنم مشکل شبکه باشه.
    امیدوارم صحیح و سالم باشید.
    در پناه حق.
    پاسخ
    ممنون از توضیحات شما سهیل جان
    شما با هر نامی تشریف بیاوری ، قدمت روی چشم
    ممنون از حضورت

    سلام کاپیتان
    مثل همیشه محشر بود
    خسته نباشید
    یاعلی
    پاسخ ممنونم دوست عزیز
    شما هم خسته نباشی
    با تشکر از حضور پر مهرت

    عموبهروز سلام
    تصاوير واقعا قشنگ بود بعضياشو كه نگاه ميكردم انگار فرودگاه توي بهشت بود...
    درباره سايت هم ميشه اين كارو كرد كه با چندتا از خواننده ها يا يكي از اونا كارا رو هماهنگ كرد و به شكل مشاركتي كار رو انجام داد و تعداد پست ها رو هم كم كرد البته من خودم حاظرم اگر سما به من اعتماد داشته باشيد هر كاري كه براي سايت باشه و كار شمارو سبك ميكنه انجام بدم ولي عمو ازتون خواهش ميكنم تجربياتتونو در اختيا نسل جوون قرار بدين چون واقعا ما به اونا احتياج داريم
    براتون آرزوي بهترينهارو دارم
    پاسخ
    درست می فرمایی علیرضا جان
    واقعا بعضی از ان ها خیلی زیبا و دلنواز هستند . افسوس حالم خوش نبود و گر نه قصد داشتم مثل مطالب گذشته ، بر روی هر تصویر یک شرحی گذاشته با لااقل بگویم در کجا واقع شده است .. ! یا باند فرود عجیب و غریبی که با جاده ماشین رو متقاطع است .. و با روشن شدن چراغ قرمز خود رو ها صبر می کنند تا هواپیما عبور کند .. این نوع فرودگاه در اسپانیا و منطقه جبل الطارق وجود داره .. که همانطور که عرض کردم ، موفق نشدم
    در باره همکاری خوانندگان .. اصلآ امکان پذیر نیست . چون سختی کار نگارش است .. ! اکثر سوژه پست های من از چند خط بیشتر تجاوز نمی کنند ..!! اما می بینی طبق خواست خوانندگان قدیمی به ان شاخ و برگ داده و با رفتن به جاده خاکی و باز کردن پارانتز های بجا و بی جا .. از ان یک پست به سبک و سیاق خودم تهیه می کنم . بعید می دونم کسی بتونه در این راه کمک ام کنه .. البته ممکنه از مطالب من هم زیبا تر بنویسد .. اما مطمئن هستم تفاوت در سبک و شیوه روایت به وجود خواهد امد ..
    ضمن این که تصمیم جدی گرفته ام که از این به بعد هیچ درخواستی حتی از فرزندم هم نکنم .. ! مردم گناهی ندارند که به خاطر دوستی با من به زحمت افتاده و بخواهند کار های شخصی ام رو انجام دهند .. !!
    اگه فرصت کردم خودم انجام می دهم .. اگه فرصت نکردم .. خب انجام نمی دهم !! ولی قبول کن این کار درستی نیست که ادم از کسی توقع کمک و یاری داشته باشه .. حتی اگه خود شخص اصرار هم کنند ، نباید کسی رو به زحمت انداخت .. در دراز مدت همون یک ذره حرمتی هم که وجود داشته از بین می رود .. بگذریم
    به هر حال ممنون از شما .. قول می دهم وقفه طولانی ایجاد نشود

    جناب آقای علیرضا صادقی گرامی
    خسته نباشی عزیز
    با توجه به استقبال شایان توجه ای که از این پست به عمل امده و در کمتر از 24 ساعت از تاریخ انتشار آن تنها در سایت حدود شش هزار نفر بازدید کننده داشت ، به پاس تشکر از خوانندگان بنا دارم پست بعدی رو کمی زودتر منتشر کنم . ممنون می شوم اگه مطلب انگلیسی رو اماده فرمایی . ضمنآ اگه محبت کرده و همیشه یک پسست اضافه در صندوق قرار دهی .. این جور مواقع به کار خواهد امد .. البته می دونم خیلی کار دشوار و طاقت فرسایی است .. مخصوصآ شما که خیلی دقت در کارت داری .. راستی یکی از خوانندگان از من خواسته بود تصاویر همکارانم رو در سایت قرار دهم .. پیشنهاد خوبی است .. اگه مایل بودی یک قطعه عکس خودت رو برایم بفرست تا در بالای بنر مطالب انگلیسی قرار دهم ..
    با تشکر از شما پسر عزیز و فرهیخته ام .. موفق باشی .

    سلام كاپيتان
    طبق معمول يكي از دلايل كانكت شدنم امدن به سايت شما است ولي به دلايلي كه خودتان خواسته ايد و منطقي هم ميباشد كامنت نميگذارم ولي ميخوام بگم كه من به عنوان يك ايراني واقعا شرمنده روي شما دلاور دوران جنگ هستم كه بعد از اينهمه جان فشاني و دلاوري و خدمت به مردم ايران در جبهه هاي جنگ اكنون مشكل مالي داريد و ميدانم كه اين نه تنها مشكل شما كه مشكل بسياري از همرزمانتان نيز ميباشد البته شما اكنون چوب صداقت و انسانيتتان را در اين .... ميخوريد ماجراي نيازمنديهاي جام و جم و ... را ميگويم و خلاصه اينكه متاسفم كه كاري از دستم بر نميايد به جز اينكه بگويم از صميم دل مشكل شما را درك ميكنم و اميدوارم بتوانيد كاري راحت و پر پول بدست بياوريد . راستي استاد نميتوانيد از عمين سايتي كه داريد استفاده كنيد بالاخره خيلي ها از همين راه ها به پولهاي خوبي ميرسند مانند گروههاي اينترنتي كه برپا ميكنند و از طريق ان تور و كنسرت و ... برگزار ميكنند مانند گروه مارشال مدرن .
    در هر حال ارزومند اسايش و ارامش واقعي براي شما و خانواده بزرگوارتان هستم
    پاسخ
    دوست بزرگوارم عباس جان عزیز
    بی نهایت از توجه و مهر شما نسبت به بنده و سایت سپاسگزارم . و همان گونه که بارها اشاره کردم ، خود رو شایسته این القاب و صفات نمی دانم .. هرچه انجام دادم ، صرفآ انجام وظیفه ای بود که به ان متعهد بودم . در باره مسایل و مشکلات مالی عرض کنم .. باور کن عباس جان احساس آرامش داشتن و عدم عذاب وجدان ... با ارزش ترین سرمایه ای است که خداوند به بندگانش اعطاء فرموده است . که الحمدالله از ان برخوردارم . هزینه های جاری زندگی هم اگر روز به روز افزایش نیابد ، برایم قابل تحمل است . هم چنان که در این مدت گذروندم .. ! اما آن چه به عنوان حرفه مطرح کردم ، در شرایط فعلی وبه دلیل افزایش بی رویه قیمت ها ، ضروری تشخیص دادم . اگر چه متآسفانه اکثر کارفرمایان به دنبال دختر خانم های کم سن و سال هستند تا مردی با تجربه .. ! ولی چون نیت خیر است و تا حالا به خاطر پیمودن جاده عدل و صداقت هرگز محتاج کسی نشدم ، از زندگی راضی هستم . و صادقانه اعتراف می کنم .. داشتن دوستان فرهیخته فراونی چون شما ، باعث قوت قلب و احساس بیشتر ارامش است
    شاد و پایدار باشی عزیزم

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35