ماجرای استوار شجاع نیروی هوایی



" ماجرای استوار شجاع نیروی هوایی " عنوان مطلب جدید این پست است که تقدیم شما یاران بزرگوار می کنم . راستش رو بخواهید هرگاه صحبت از توانمندی و غیرت ارتش در جنگ می شه یا خاطره ای از شجاعت دلاور مردان و حماسه سازان هشت سال دفاع مردانه نقل می شه .. عده ای سعی می کنند با تضعیف ارتش و قدر شمردن توان دشمنان .. یاس و نامیدی رو ترویج داده و ارزش فداکاری قهرمانان گمنام این سرزمین رو نادیده بگیرند .. ! اصلآ مهم نیست .. آن ها حتی می توانند منکر شجاعت استوار غلامی و سایر جان باختگان دفاع از کشور باشند .. مهم این است عشق وطن پرستی و دفاع از آب و خاک هنوز هم در دل نسل جوان زنده است . و من به عنوان یک نظامی بازنشسته از این که در طول حضورم در ارتش ذره ای کم فروشی و سوء استفاده نکردم ، افتخار نموده و شب ها با آرامش سر به بالین می گذارم .. و این بزرگ ترین نعمت است .
مدتی پیش ای میلی از یک دوست نازنین و فرهیخته دریافت کردم که مدعی بود .. موسسه ای معتبر به ازای تبلیغاتی که هر فرد انجام می دهد ، هدیه گران بهایی به انتخاب خود شخص تقدیم می کنه ! این بزرگوار حتی تآکید کرد .. شاهد دریافت یک آیفون شانزده گیگابایتی بوده که دوستش ظرف سه هفته دریافت کرده بود . از شما چه پنهان بنده هم یک گوشی موبایل انتخاب کرده و بنر آن را برای شما قرار دادم . همان طور که عرض کردم .. من به دوستم اعتماد دارم . اما اگه این موسسه مانند هزاران شرکت اینترنتی کلاه بردار از آب در اومد به حساب بنده نگذارید ! چون همان گونه که عرض کردم .. خودم اول فرم را پر کرده و جایزه ام رو انتخاب کردم .. اگه واقعیت داشت ، من مستظعف گوشی گران بهاء ندیده هم به آرزویم می رسم .. ! اگه نه هم .. باز خدا بزرگه .
کلام اخر این که .. پوزش من را به خاطر تاخیر در انتشار پست جدید بپذیرید . می دونید که سرمای سختی خورده بودم و از ان جا که مشکل قلبی دارم ، دیر تر از آدم های سالم و معمولی بهبود می یابم ! الحمدالله بخیر گذشت .بگذریم... حتمآ می دونید بخشی به نام " معرفی سایت های مفید " داریم که هر از گاهی یکی دو لینک رو معرفی می کنم . چندی پیش هم دو تا ادرس قرار دادم . اما از ان جایی که بیش از پانزده هزار نفر فقط از طریق سایت بیننده لینک ها بودند کنجکاوی ام گل کرد که از میان این همه بازدید کننده ، چند نفرشون به اون سایت ها سر زده اند !! لذا پرسش ام رو برای مدیر یکی از سایت ها مطرح کردم . بعد از مدتی محبت فرموده با لحن بسیار خشک و سرد اداری نوشت .. بزودی به شما خواهم گفت چند نفر از سایت شما امده اند .. !!! همین . خدا رو صد هزار بار شکر بنده روی علاقه ای که به جوون های کشورم دارم ، این عمل رو رایگان و بدون هیچ گونه انتظار تشکر و تقدیری انجام می دهم . ولی پاسخ دوستانه کم ترین توقعی بود که داشتم .. !


باور کنید حقیقت دارد .. امتحان کنید
یک شرکت تبلیغاتی به شما موبایل، تلویزیون پلاسما یا کنسول بازی رایگان
هدیه می دهد. فقط کافی است شما هم برای آن شرکت تبلیغ کنید.
![]()

پایگاه یکم - قبل از انقلاب
از همان روز نخستی که قدم به خط پرواز سی - ۱۳۰ گذاشتم ... حرکات و رفتار درجه دار قوی جثه ای توجه من و سایر تازه وارد ها رو به خودش جلب کرد ! زیرا علی رغم وجود دیسیپلین بسیار شدید در ارتش شاهنشاهی ، او کمی مستثنی بود ! و به عبارتی " تره برای کسی خرد نمی کرد ! " سوء تفاهم نشه .. ادم منظم و سخت کوشی بود . اما گفتار و رفتارش در شآن پرسنل نیروی هوایی نبود . اون موقع درجه اش " گروهبان یکم " بود . و در خط پرواز سرپرست راننده ها محسوب می شد . همیشه چند نفر سرباز راننده زیر دستش بودند ، که امان ان ها را بریده بود ! از لهجه شیرین اش معلوم بود که بچه ناف کرمانشاه است . قدیمی تر ها او را " پهلوان " خطابش می کردند ! و معلوم بود که از این اصطلاح خیلی خوشش می آمد! بعضی ها هم شیطنت کرده و با لحن خودش واژه پهلوان رو خیلی غلیظ به کار می بردند .. و او هم در پاسخ به زبان کردی می گفت .. " وگرد منی .. !!؟ ( یعنی آیا منو صدا می کنی !!؟ ) او هرگز به آدم های آشخور و نخودی رو نمی داد . در ساعات غیر اداری و تعطیلی که آقایون سرپرست ها تشریف نداشتند ، برای خودش پادشاهی می کرد ! اگه سرباز های راننده نبودند ، کسی جرات نمی کرد از سرگروهبان " غلامی " تقاضای ماشین نماید ! مگه این که خودش دلش به حال ما سوخته و سرویس می داد ! اگر چه ما از نظر درجه ارشد تر از او بودیم و طبق مقررات ارتش یک افسر صفر کیلومتر همیشه بالاتر از یک درجه دار قدیمی است . ولی خب هیچ کدوم از ما اهل این مقررات نبودیم ! و او این موضوع رو خوب درک کرده بود .. به عبارتی طرف خودش رو می شناخت ..!!
یک جاده خاکی ... !!
یاد خاطره ای مربوط به اون دوران افتادم .. اگر چه رسم نیست اول بسم الله برم نوی جاده خاکی ، اما ترسیدم یادم بره ... ! . در میان همدوره های ما شخصی به نام " عباس زیور سنگی " بود که خیلی شیطون و دل زنده بود . خدا بیامرز سرطان گرفت و چند سال قبل مرد . ما با هم خیلی قاطی بودیم . او هم عاشق پرواز بود و ساعات پرواز بالایی داشت ... عباس تنها کسی بود که از همون روز اول با این غلامی گرم گرفته بود و باب شوخی رو باز کرد .. !! این رو بگم که عباس گنجینه جوک و تقلید صدا بود .. ! به همین دلیل چپ می رفت راست می رفت با لهجه کردی به غلامی می گفت .. " هی کوره ، متانی لیلاند برانی !!؟ " ( یعنی می توانی کامیون لیلاند برانی !؟ ) و با عرض پوزش از همه ،طفلک غلامی هم با نگاهی به اطراف در جوابش می گفت .. " هی این دیزلگه انه !!؟ " اوایل معنی این دیالوگ ها رو نمی دونستم .. ! تا این که یه روز از عباس پرسیدم . او گفت .. اغلب مردم کرمانشاه کامیون دارند .. و کامیون مورد علاقه آن ها هم لیلاند است ! برای همین این جوک رو برای اهالی کرمانشاه در اورده اند که می توانی با کامیون لیلاند رانندگی کنی .. و طرف هم بهش بر خورده در جواب می گوید پس این دیزلی که می رانم آیا ا .. است !!؟ نتیجه اخلاقی .. یعنی همه بدون استثناء لیلاند دارند !! خلاصه این که عباس خیلی سر به سر غلامی می گذاشت . و تا اون بنده خدا می خواست با یکی از ما حرف بزنه .. عباس نزدیک شده و یواشکی می گفت .. بچه ها مواظب باشید .. مگه نمی دونیدکم ترین خلاف غلومی قتل است ..!! و او هم چون با ما شوخی نداشت .. سرخ می شد . ( باید اعتراف کنم .. بهترین دوستان جوانمرد من همین کرمانشاهی ها بوده و هستند )
تصویری از زنده یاد عباس زیور سنگی در یک مهمانی خانوادگی
شب های شیفت در پایگاه ..
قبل از انقلاب در شب های تعطیل یا شیفت ، اغلب بچه ها تا پاسی از نیمه های شب تخته نرد یا با ورق حکم بازی می کردند .. اوایل شب برای حفظ ظاهر هیچ شرط بندی صورت نمی گرفت ! و به قول معروف بازی ها از باب سرگرمی بود .. بعد از گذشت مدتی ، آقای غلامی که دوستانش او رو شاغلام هم صداش می کردند ، با انداختن دستمال یزدی بزرگی به گردنش روی میز رفته و عملآ رسمی بودن قمار رو اعلام می کرد .. هیکل درشت و ورزیده ، بازوانی خالکوبی شده ، لحن خشن و امرانه او باعث شده بود همه از او حساب ببرند . او خودش معمولآ بازی نمی کرد .. ولی در هر دور از بازی از برنده مبلغی رو به عنوان " تلکه " ( امیدوارم اشتباه نکرده باشم ) دریافت می کرد . بعد ها در فیلمی از مرحوم علی حاتمی دیدم به این جور ادم ها " کاسه کوزه " هم می گویند . و کارش نظارت در بازی است . حضور او باعث می شد کسی تقلب نکنه .. گاهی شب ها رقم های برد و باخت خیلی بالا می رفت ... معمولآ قمار باز های حرفه ای از شعبات دیگر به خط پرواز امده و در گوشه ای دنج جایی که با ورود هر تازه واردی دیده نشوند ، به قمار می پرداختند .. گاهی ۲۱ یازی می کردند .. صدای ۲۱ ، ۲۱ ان ها و دود غلیظ سیگار آقایون مانع از خواب بقیه می شد .. البته گاهی اوقات که بازی " دون نا " که شبیه همان " بینگو " ی امریکایی ست می شد .. من هم به جمع ان ها افزوده می شدم . چون باعث زنده شدن خاطرات امریکایم می شد که گاهی تا پاسی از شب در کلوپ های هوایی بینگو بازی می کردم .. ! من عاشق فریاد زدن کلمه بینگو بودم .. همه مزه برنده شدن یک طرف ، نعره بینگوی من هم که چرت همه امریکایی های مست رو پاره می کرد یک طرف .. یک بار هم در خط پرواز بی اختیار ان نعره رو زدم .. هنوز هم چهره خشن غلومی رو یادمه که فقط چپ چپ نگاهم کرد ..
خط پرواز سی - ۱۳۰ - بعد از انقلاب
اگه بگم اولین کسی که در خط پرواز سی - ۱۳۰ بعد از انقلاب ، انقلابی شد همین غلامی خودمون بود باورتون می شه .. !!؟ اما بپذیرید که به معنی واقعی متحول شده بود ! صادقانه بگم .. قبلآ هم انسان مهربان و پر تلاشی بود . شاید به خاطر هیکل ورزیده اش یا دوستان ناباب به اصطلاح هم رنگ جماعت شده بود .. هیچ کس واقعا نمی دانست . اما بعد از این که در رفتار و گفتار اش تغیر اساسی داد ، کم تر کسی از همکاران باورش می شد ..! خوشبختانه با گذشت زمان و آغاز جنگ شخصیت خوب او برای اغلب بچه ها جا افتاده بود . البته زنده یاد زیور سنگی همچنان شوخی اش رو با او حفظ کرده بود ! تا یادم نرفته بگم .. تقریبآ سال های نخست جنگ بود که غلامی ارتقاء درجه یافته و استوار شد . با رویش تار های جو گندمی در اطراف شقیقه ، موهای پر پشت خرمایی رنگ اش به او وقار بخشیده بود . صحبت از جنگ شد .. مجبورم گریزی به شهر کرمانشاه و مردم خونگرمش در ان ایام زده و به نقش حساس و تآثیر گذار آن ها در جبهه های غرب کشور اشاره کنم . کرمانشاه به خاطر قرار گرفتن بین دو استان مقاوم کردستان و ایلام و مرز مشترک آن ها با عراق از جایگاه استراتژیک خاصی برخوردار بود . واقعآ آفرین بر غیرت و شرف هموطنان کرد ما که مردانه زیر آتش مستقیم دشمن ایستادگی کردند . بیان دلاور مردی این عزیزان به زبان آسان می آید .. واقعآ دل شیر می خواست . بگذریم .. به هر حال به دلیل همین ویژگی ها بود که مرتب به کرمانشاه پرواز داشتیم . و استوار غلامی هم برای هماهنگی و ارایه خدمات به بچه های سی - ۱۳۰ آن جا رفته بود ...
کمک های بی دریغ غلامی ..
خیرش به همه رسیده بود . آخه برو بچه های سی - ۱۳۰ در زمان ما عادت داشتیم به هر جایی که پرواز می رفتیم ، حتمآ بایستی به شهر رفته و از محصولات آن دیار خرید می کردیم .. ! خب کرمانشاه هم که هزار ماشاالله غرق نعمت و سوغاتی های منحصر به فرد بود . گاهی هم که به دلیل محدودیت وقت فرصت پیدا کردن کالای خاصی را نمی یافتیم ، زحمت خرید آن برای پرواز بعدی به گردن طفلک غلامی بود .. ! پروازی نبود که بچه ها یک لیست بلند بالا به دستش ندهند .. !! غلامی جون روغن حیوونی یادت نره .. درجه یک باشه ها .. !! از چای خارجی ، شلوار کردی ، گیوه ، کاک و نان برنجی گرفته تا نان محلی و بادام و گردو و حتی دوغ خانگی .. !!! و او همیشه با لبخند می گفت .. بر روی چشم ... هرگز گله نمی کرد .. امکان نداشت سفارش بچه ها را به دلیل فشردگی پرواز ها پشت گوش بیندازه .. ! گاهی اوقات به خاطر انبوه ماموریت های جنگی ،خودمون در هوا از یک دیگر قول می گرفتیم که به غلامی سفارش ندهیم .. تا بنده خدا بتونه یه سری هم به خونه زندگی اش بزنه .. ! اما باور کنید در این گونه مواقع خودش جلو می امد و با لحن شیرین اش می گفت .. روله جان انگاری لیست خرید رو فراموش کردید .. !!؟ و به زور سعی می کرد سفارش دریافت کند .. !
تهمت ناروایی که بهش زدند ...
یکی دو سالی از حضور مفیدش در کرمانشاه نگذشته بود که اداره عقیدتی و سیاسی او را به پایگاه فراخواند .. ! ظاهرآ یک بنده خدایی که از گذشته های دور از وی کینه به دل داشته ، گزارش کرده بود که استوار غلامی در اوقات بی کاری ورق بازی می کرده است .. !! در اداره چه بر او گذشت کسی نمی داند .. ! ولی مسلم بود که به دلیل عدم اثبات بی گناهی اش بدجوری به هم ریخته بود . به طوری که با خودش لج کرده و دیگه قدم به کرمانشاه نگذاشت . بعد ها متوجه شد که دلیل گزارش همکاران ، در دست داشتن کارت های بازی تصاویر هواپیما ها بوده است .. ! ( قدیمی تر ها حتمآ ان نوع ورق های رو یادشون است که در باره انواع هواپیما و اسلحه و کشتی بود و بچه ها با رد و بدل کردن ان اطلاعات سرگرم می شدند .. !! ) خدا وکیلی خیلی هم مفید بود ! از آن تاریخ به بعد .. لحظه ای اون کارت ها از دست استوار به زمین گذاشته نشد .. مرتب با خودش بازی می کرد .. ! ساعت ها غرق مطالعه اطلاعات درج شده در ذیل عکس ها می شد .. ! به گفته دوستان نزدیک اش ، همه هواپیما ها ، اسلحه ها و ابزار های جنگی رو فوت آب بود .. ! امکان نداشت تصویر هواپیمایی رو به او نشان داده و استوار نابغه ما تمام مشخصات آن را از دور موتور ، تاریخ ساخت ، کشور تولید کننده گرفته تا مصرف سوخت و سرعت آن و ظرفیت حمل سلاح های آن را دقیق جواب ندهد .. ! شوخی شوخی او تبدیل به دایره المعارف ابزار و ادوات نظامی شده بود .. همان طور که گفتم ، خیلی هم لذت می برد !

اسلام آباد غرب ...
حتمآ مطالب قبلی ام رو در باره اسلام آباد غرب مطالعه فرموده اید .. اما برای خوانندگان تازه وارد عرض می کنم .. نام و یاد این شهر با جنگ ایران و عراق گره خورده است . صرف نظر از دفاع مردم با غیرت و شرافتمند این شهر در برابر مزدوران بعثی ، از جاده بزرگ و طولانی خارج از شهر آن هم گاهی اوقات به عنوان فرودگاه کمکی برای فرود هواپیماهای جنگنده شکاری ما استفاده می شد . همه می دونند که عقابان تیز پرواز نیروی هوایی در صورت برخورد با آتش گلوله های دشمن و یا نقص هواپیما تا ثانیه های اخر در کابین مانده و همه تلاش خود رو به کار می بردند تا سرمایه ملی سالم به زمین برسد .. و خیلی از آن ها هم علی رغم این که می توانستند اجکت کرده و جان خود رو نجات دهند ، به دلیلی که گفتم ، مظلومانه جان باخته و به افتخار شهادت نایل شدند . به همین جهت در مواقع ضروری از جاده صاف و طولانی ماشین رو اسلام آباد غرب به عنوان فرودگاه کمکی استفاده می شد . اگه این جاده زبان داشت در باره فانتوم های سوراخ سوراخ شده ای که با مهارت خلبانانش فرود امده بودند سخن ها می گفت .. از شجاعت افسران خلبانی می گفت که .. با پشتی سوخته و گاهی مشتعل شکاری ها رو فرود اورده بودند .. بعد از پایان جنگ هم انگار سرنوشت دست از سر این شهر برنداشت ! حمله منافقین و سرکوب ان ها در طرحی به نام مرصاد هم نقش بسزایی داشت ( لینک ها در بخش تصاویر مرتبط ) .. به هر حال از ان جایی که ماجرای استوار غلامی هم به این ایام مربوط می شه ، یادی از اسلام آباد هم کردم . اگر چه باید همیشه از این شهر و مردمانش به نیکی یاد شود ..
تفکر ناب ایرانیان در جنگ ...
در باره تفکرات عالی فرماندهان ارتش در زمان جنگ و طرح ها و ایده های ثمر بخش آن دلاور مردان بار ها مطلب نوشته و توضیح داده ام .. یکی از آن طرح ها که مربوط به این پست می شود ، همان بهره گیری از جاده ماشین رو اسلام آباد غرب بود .. راستش رو بخواهید تقریبآ در همان زمان ها بود که دغدغه ای دیگر ذهن فرماندهان را آزار می داد .. اما این بار از سوی دشمن شناخته شده نبود ! بلکه خطای نیروهای خودی در شلیک به هواپیما ها بود ! البته آن هایی که مطالعاتی رو طرح های استراتژیک ارتش های جهان دارند خوب می دونند که در هر طرح و عملیاتی ، درصدی به عنوان ریسک یا همان تلفات نیروهای خودی پیش بینی می شود ! دقیقآ عین بازی شطرنج که برای پیروزی باید تلفات بدهید .. ! اما برای کاستن درصد ریسک شلیک به خودی ، طرح خوبی اجرا شد ... قرار شد از کمک خلبان های تحصیل کرده ای که به دلایلی گراند بوده و پرواز نمی رفتند را در سایت های پدافند مستقر کنند . این ایده خیلی عالی پاسخ داد .. اما گاهی اوقات شرایط تاریکی شب و خرابی هوا مشکل ساز شده و درجه ریسک رو افزایش می داد .. نمونه بارز ان سقوط هواپیمای سی - ۱۳۰ در نزدیکی فرودگاه کرمانشاه بود که بر اثر شلیک خودی ها ساقط شده بود ( اینجا ) . به همین دلیل بار دیگر تفکرات فرماندهان چاره ساز شده و قرار شد از " سیستم رصد ستارگان " هواپیماهای هرکولس که دیگه کاربردی نداشتند استفاده شود .. و با کمی اموزش افسران خلبان از ان برای شناسایی هواپیماهای دشمن استفاده کنند ..
یک پارانتز واجب .. !!
اگر چه در باره سیستم رصد ستارگان بارها و بارها در بیان خاطرات قدیمی توضیح داده ام ، اما از ان جایی که ممکنه بعضی ها آن ها را نخوانده باشند ، در قالب یک پارانتز ( که می دونید واجب است ..!!) به طور خلاصه توضیح می دهم .. در زمان های دور که هنوز سیستم های ناوبری جهان مثل امروز مجهز نبودند و سیستم های ماهواره ای " جی پی اس " وجود نداشت .. هواپیماهای سی - ۱۳۰ ( که الهی قربونشون برم ) مجهز به دستگاهی بود که به کمک ان می شد در شب روی اقیانوس ستاره ها رو رصد کرده و جهت را پیدا کرد ! حتمآ می دونید که مرتب به آمریکا پرواز داشتیم و عبور از روی اقیانوس اجتناب ناپذیر بود . به همین دلیل اگه هواپیمایی در روز دچار خرابی سیستم های ناوبری اش می شد ، از مسیر کشتی های اقیانوس پیما می شد رد یابی کرده و مسیر رو پیدا کرد .. اما درشب تنها به وسیله همین دستگاه ها بود . شکل آن عین دوربین زیر دریایی ها بوده که به سقف کابین وصل می شد . و توسط آن به راحتی می شد ستاره ها رو دید ! اما ممکنه این پرسش برای شما پیش بیاید که شما ستاره شناس نبودید .. پس چگونه راه خود رو از روی ستاره ها تشخیص می دادید !!؟ قبل از پرواز بر روی اقیانوس عملیات کتابی رو در اختیار ما قرار می داد که در ان کتاب تصویر ستاره ها در ماه ، هفته ، روز ، ساعت و حتی دقیقه ترسیم شده بود !! و کافی بود شما به ان کتاب مراجعه کرده و شکل و طرز قرار گرفتن ستاره ها را در اون لحظه می دیدید .. و با مشاهده از طریق دوربین می دیدید که عین هم هستند .. و در نهایت این کتاب بود که به شما می گفت کدوم ستاره شمال و کدوم جنوب است .. ! بله به همین راحتی .. !! البته الان با جی پی اس خیلی آسان شده است !
تصمیم استوار غلامی ...
اگه اشتباه نکرده باشم سال های اخر جنگ بود .. و طرح حضور افسران جوان خلبان با ابزار هایی که دیگه کارایی نداشته و در انبار خط پرواز خاک می خوردند خیلی عالی جواب داده بود .. اما صحبت از کمبود افسران خلبان بود .. گستردگی مرزهای کشور با دشمن متجاوز از آذربایجان و کردستان گرفته تا کرمانشاه و ایلام و خوزستان . از یک سو ، فشار دشمن تا دندان مسلح برای حفظ آبرو خود در نزد سران اعراب و شکست های پی در پی آنان از سوی دیگر و تسلط شکاری ها در کنترل آسمان ها ، همه و همه باعث شده بود که ان ها به آب و آتش بزنند .. با نظارت شخص صدام و فرزندان خونخوارش ، خلبانان را مجبور می کردند که گاه و بی گاه حتی به هدف های غیر نظامی حمله نمایند .. !! و کمبود افسران خلبان و کسانی که شناخت روی هواپیما های مختلف داشته باشد روز به روز بیشتر احساس می شد .. ! اخه همان طور که می دانید ، صدام مرتب از غرب هواپیماهای شکاری می گرفت .. در همین ایام بود که فکر بکری به ذهن استوار غلامی خطور کرد .. ! از ان جا که او مرتب به بحث های بچه ها گوش فرا می داد ، دقیقآ می دانست که وجودش چقدر در سایت های پدافند لازم است . اما مشکل اساسی این بود که او افسر نبود .. ! چون آن هایی که با مقررات ارتش آشنایی دارند ، اگاهند که وقتی پست سازمانی برای یگانی تعریف می شود ، تخطی از ان جرم محسوب می شود .. ! ضمن این که رسته تخصصی او که مورد قبول ارتش بود ، نه پدافند بود و نه خلبان ! و خود غلامی بهتر از هر کسی می دانست برای حضور در سایت ها باید راه درازی رو طی کند .. !!
ترفندی که نتیجه بخش بود .. !
بنده خدا استوار غلامی هر جا که فکرش رو بکنید ، نامه نوشته و درخواست حضور در سایت های پدافند رو کرده بود .. ! طفلک در باب اگاهی و شناخت کامل اش از انواع هواپیمای شکاری و غیر شکاری به خیلی ها توضیح داده بود .. از امام جمعه پایگاه گرفته تا فرمانده پایگاه .. اما همان طور که گفتم به خاطر تعریف شفاف پست سازمانی مورد موافقت قرار نمی گرفت .. ! مشکل بزرگ غلامی این بود که همه فکر می کردند او برای رفتن به شهر و دیار خود این داستان ها رو سر هم کرده است .. تنها تک و توکی از دوستان صمیمی اش و کسانی که با شخصیت مهربان او آشنا بودند ، می دونستند که هدف او واقعا خدمت است ولی این کافی نبود .. !! اون ایام رسم بود هر از گاهی فرماندهان عالی رتبه ارتش و نیروی هوایی برای رفتن به منطقه به پایگاه بیایند .. و بیچاره غلامی مترصد بود که ان ها رو شناسایی کرده و خواسته اش رو مطرح کند .. تا این می شنود که منصور ستاری ( فرمانده وقت نیروی هوایی ) برای راه اندازی پروژه اورهال بوئینگ های تانکر و سوخت رسان مرتب به پایگاه یکم سر می زند .. ! برق شادی در چشمانش جرقه زده و مترصد فرصتی می شود .. همان گونه که اشاره کردم شهید ستاری برای نظارت به پروژه تاریخی اش که پیش از ان بوئینگ ها برای اورهال به امریکا اعزام می شدند ، و با آغاز انقلاب قطع شده بود ، مرتب برای سرکشی به آشیانه بوئینگ می امد و ساعت ها به روند پیشرفت کار نظارت کرده و پاسخ تیم های فنی که اغلب همافر بودند را می داد .. در یکی از همان روز ها ، عاقبت استوار غلامی خودش رو به فرمانده نیرو می رساند ...
بین ان دو چه گذشت ... ؟
طبق گفته خود غلامی .. وقتی نزد تیمسار ستاری می رود ، اجازه صحبت می خواهد . تیمسار با مهربانی می گوید .. بگو جانم .. استوار که حسابی ذوق زده بوده و اصلآ برای چنین حضوری امادگی نداشته ، به نفس نفس افتاده و بریده بریده سخن خود رو آغاز می کند .. تیمسار که شرایط روحی او را درک کرده ، جلوتر رفته و می گوید .. پسرم آروم باش و عجله نکن .. ! من فرصت زیاد دارم .. به خودت فشار نیاور .. خب حالا بگو چه خواسته ای از من داری ..!!؟ استوار غلامی با وجودی که کمی آرامش گرفته بود ، خطاب به تیمسار در باره تسلط اش به انواع هواپیما ها می گوید .. ! و در اخر طرح خود رو مطرح کرده و از تیمسار می خواهد به او اجازه داده شود تا به عنوان مامور شناسایی به سایت های پدافند مرزی اعزامش کنند .. ! از ان جا که رسته خود شهید ستاری هم پدافند بوده است ، و در مقام عالی ترین مقام نیروی هوایی از جزئیات طرح شناسایی شکاری های دشمن اگاه بود ، خطاب به غلامی می گوید .. پسرم از این که این همه اشتیاق خدمت داری خیلی خوشحالم .. اما خودت می دونی از نظر پست سازمانی نمی شود این گونه مسئولیت ها رو رسمآ به شما داد .. و سپس بعد از کمی مکث افزود.. ولی می تونم دستور دهم به عنوان تخصصی ات یعنی راننده ،مدتی را به صورت آزمایشی در یکی از سایت ها مشغول شوی .. غلامی بعد ها در باره این ملاقات به دوستان گفته بود .. از خوشحالی نزدیک بود سکته کنم .. ! دلم می خواست دست های تیمسار رو ببوسم
اعزام به منطقه ...
اگه اشتباه نکنم از لحظه دیدار سرنوشت ساز غلامی با تیمسار فرماندهی نیرو تا لحظه دریافت حکم ماموریت اش بیش از یک ماهی زمان برد .. شاید قبل از اعزام تحقیقات کاملی در باره پیشنهادش صورت گرفته بود .. ! و البته این طبیعی بود . نمی شد هر کی گفت من رو فلان جا بفرستید ، سریع بگویند چشم .. بفرمایید ..!! مخصوصآ که ضربات جبران ناپذیری در جنگ از ستون پنجم و منافقان خورده بودیم .. اما یادمه قبل از اعزام ، یک بار او را به دفتر فرمانده پایگاه خواسته بودند و در حضور تعدادی از خلبانان پایگاه از او آزمون به عمل اورده بودند .. خود غلامی گفته بود که برایش در دفتر فرمانده اسلاید انواع هواپیماهای شکاری رو نشان داده بودند .. و او همه رو درست شناسایی کرده حتی کلی هم توضیحات اضافه داده بود ... !! به طوری که همه افسران حاضر در حضور فرمانده متعجب شده بودند .. ! همان روز فرمانده پایگاه خودمون وقتی دانش و تبحر غلامی رو دیده بود ، بهش گفت .. ما فکر نمی کردیم تو این همه وارد باشی .. به فرمانده پدافند منطقه اسلام آباد سفارش ات رو حتمآ خواهم کرد . و مطمئن باش به او تآکید خواهم کرد که از پست غیر تخصصی ات یعنی شناسایی استفاده نماید .. بدین ترتیب برای نخستین بار فردی خارج از پست تخصصی اش صرفآ از روی شوق و اشتیاق بعد از مدت ها دوری از کرمانشاه ، دوباره به زادگاه اش برگشت .. کسی چه می داند .. شاید گزارش خلاف واقعه ای که برای او شده بود باعث شد تا این تصمیم خدمتی اش رو بگیرد .. استوار غلامی انگار می دانست این سفر برگشتی ندارد .. چون صمیمانه از همه دوستان و همکاران خداحافظی کرد ...
کوه های اسلام آباد غرب ..
خلاصه استوار غلامی با اولین پرواز به کرمانشاه رفته و بعد از دیداری کوتاه با خانواده اش ، سریع خودش رو به فرمانده پدافند اون منطقه معرفی کرد .. و بعد از فراگیری نحوه ارتباطات به منطقه اعزام شد . همان طور که در گذشته توضیح داده بودم ، مسئولیت فرودگاه کمکی جاده اسلام آباد با بچه های سی - ۱۳۰ بود . و من هم خیلی خاطرات جالب از زندگی در چادر ان هم در کنار جاده دارم .. ! واقعآ لذت می بردم . اما همیشه ترس از عقرب های سیاه و مار های سمی همه رو مجبور می کرد در کیسه خواب های امریکایی بخوابیم .. ! در همان زمان علاوه بر دیده بانی از اطراف جاده ، در مقطعی به خاطر حملات شدید و حیثیتی شکاری های عراق ها ، عده ای از پرسنل پدافند خارج از سایت و در کمر کش کوه و صخره ها بلند به دیده بانی می پرداختند .. ! تا از همه جهات به منطقه اشراف داشته باشند .. به همین دلیل استوار غلامی هم به چادری خارج از سایت و در دل کوهستان مسقر می شود .. آن گونه که بعد ها شنیدم ، روش ارتباطی دیده بانان دو نوع بوده است .. یکی تلفن ها هندلی که از ان طریق دیده بان بعد از تشخیص و شناسایی هواپیما به افسر یا درجه دار توپ خبر می داده است .. و روش بعدی که ظاهرآ خیلی هم سریع بوده است ، سیم کشی از محل پست دیده بانی تا محل سایت بوده است که به محض تشخیص هواپیمای دشمن ، با فشار دادن بر کلیدی چراغ قرمز رنگی روشن می شده است . همان طور که عرض کردم این روش خیلی ساده و سریع بود .. دیده بان به محض اشاره به کلید چراغ روشن می شد و سرباز آتش به اختیار هم به سوی جسم پرنده شلیک بی امان می کرد ...
آن شب لعنتی ...
بیش از یک ماه از حضور استوار غلامی در بیابان می گذشت ... به گفته همکاران پدافندی اش هرگز در این مدت تقاضای رفتن به شهر و دیدن خانواده اش را نکرده بود .. می گفتند ذوق عجیبی از دیده بانی و اطلاع رسانی داشت .. به گفته فرمانده اش ، خیلی هم در کارش وارد و مسلط بود . به طوری که حضور او باعث دلگرمی بچه ها شده بود .. تا این که یک روز نزدیک ظهر وقتی سرباز رابط برای استوار غلامی نهار می برد ، با کمال تعجب می بیند .. یکی از پاچه های شلوارش پاره شده است .. و استوار غلامی سیاه و کبود در گوشه چادرش افتاده است .. و نامه ای به خط خودش در گوشه ای قرار دارد .. سرباز با همان نگاه اول می فهمد نیش مار بسیار سمی این گونه پای سرکار استوار رو متورم و کبود کرده است . سرباز سریع دوان دوان خود رو یه مقر در سایت می رساند .. و بریده بریده خبر کشته شدند استوار غلامی رو به همکاران اعلام می کند .. باور مرگ استوار غلامی که هیکلی ورزشکار داشت و بچه بومی آن منطقه به حساب می امد خیلی عجیب بود .. نبود تلفن در دسترس باعث شده بود که نتواند مشکل اش رو بیان کند .. اما پرسش این بود که چرا لنگ لنگان به سمت سایت نزد همکاران برنگشته بود !!؟ پاسخ این پرسش رو همکاران چنین گفتند .. اون شب تا نزدیکی های صبح حمله بود .. و با هر فشار دگمه رگبار اتش به آسمان برمی خواست .. دوم این که فاصله تا مقر خیلی طولانی بود .. و اگر هم قصد رفتن به سایت رو داشت نمی شد .. سم آن گونه از مارهای منطقه خیلی کشنده بود
وصیت نامه سخن از همه چیز داشت ...
ای کاش دقیقآ می توانستم آن چه را که او در ان نامه به عنوان وصیت نامه نوشته بود را در این جا منعکس می کردم .. ولی تا ان جا که یادمه مرحوم غلامی ( نقل به مضمون ) نوشته بود که در حین دیده بانی ناگهان سوزشی رو در پای خود احساس می کند .. اول فکر نمی کرده مار باشد .. اما وقتی چراغ قوه اش رو روشن می کنه ، خروج مار را می بیند .. ! او سعی می کند با بستن بالای محل گزیدگی ، و شکاف محل نیش با چاقو زهر را خارج کند .. اما چون پشت پایش بوده ، موفق نمی شود .. او در نوشته خود توضیح داده بود که نمی توانست با فشار بر دگمه و روشن شدن چراغ در سایت ، دوستان خود رو متوجه وخیم بود حالش نماید .. چون دست بر قضا اون شب محل جولان هواپیماهای خودی در تعقیب متجاوزان بودند .. و می ترسید به خودی شلیک شود ! از سوی دیگر هیچ تضمینی وجود نداشت که کسی با روشن ماندن چراغ قرمز ، متوجه مشکل شود ! اما ان چه که جیگر همه دوست و همکار رو سوزاند خواهش او در پایان نامه از فرمانده سایت بود .. او متذکر شده بود که احتمالآ دوام خواهد اورد .. چون قوی است . ولی اگه بعد از مرگم متوجه شدید ، به هیچ کسی نگویید استوار غلامی با نیش مار کشته شد .. !! به فرزندم بگویید گلوله اتشین دشمن او را از پای در اورده است .... باور کنید این بخش رو با چشمانی اشگ آلود می نویسم .. تا به فرزندان نسل امروز بگویم ، امثال استوار غلامی ها ما در ارتش قهرمان ایران زیاد داریم .. در وجود هر یک از پرسنل قهرمان ارتش خصلت دفاع از کیان کشور وجود دارد ... چه تخصص دفاع داشته باشند چه نداشته باشند ... ضمنآ به خاطر حرمت به خواست این قهرمان شجاع ، نام ، رسته ، محل شهادت و هر آن چیزی که ممکنه هویت واقعی او را مشخص کند ، عوض کرده ام .. من به عنوان یک نظامی به چنین همکاران ارتشی قهرمان افتخار می کنم .. روحش شاد
در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .
بهروز مدرسی
این پست ساعت ۸:۴۵ دقیقه بامداد در مورخه هیجدهم آبان ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .
پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران 
آرشیو سایت اينجا آرشیو وبلاگ اینجا
First Person To Pilot An Aircraft At Supersonic Speed, 1947:
On October 14, 1947, Captain "Chuck" Yeager, a World War II fighter pilot, became the first to break the sound barrier in a needle-nosed Bell X-1. The four rocket motors of this tiny research craft could gulp an entire supply of fuel in two and one-half minutes. To save fuel, the Bell X-1 was carried aloft by a B-29. The craft was released over Muroc Dry Lake, California. Yeager leveled the craft and fired its rockets. "Boy, it sure went," he later recalled. At 37,000 feet, the X-1 flew nicely, but began to buffet as it approached the sound barrier. When an airplane travels at the speed of sound, the air particles ahead are compressed into a "wall of thick air." Early engines could not supply enough power to push through this invisible wall and assaults on the barrier had proven hazardous and deadly. Yeager pushed on and accelerated the craft past the shock wave with a speed slightly greater than Mach 1, the speed of sound. Before Yeager's accomplishment, many agreed the sound barrier was an impenetrable obstacle to faster flight. However, with the world's first supersonic flight, Yeager proved that speeds faster than sound were attainable.
Source:www.firstflight.org BY:Alireza Sadeghi
ترجمه فارسی:
نخستین فردی که هواپیمایی را با سرعت مافوق صوت به پرواز در آورد:
در 14 اکتبر 1947 "کاپیتان چاگ ییگر" که خلبان جنگنده در جنگ جهانی دوم بود نخستین کسی شد که با استفاده از یک هواپیمای دماغه نوک تیز بنام "بل ایکس-1" دیوار صوتی را شکست.چهار موتور موشکی این هواپیمای تحقیقاتی کوچک ذخیره سوخت آنرا در 2.5 دقیقه مصرف می کردند.بنابراین برای ذخیره سوخت "ایکس-1" در زیر بال یک هواپیمای "بی-29" حمل می شد و بر فراز دریاچه خشک شده "موروک" در "کالیفرنیا" رها گردید."ییگر" هواپیما را تراز و راکتها را روشن کرد و فریاد زد "هی پسر.همه چیز خوب پیش می ره".در ارتفاع 37000 پا "ایکس-1" به نرمی پرواز میکرد اما همانطور که بسرعت صوت نزدیک می شد شروع به لرزش می نمود.وقتیکه هواپیمایی با سرعت صوت به پرواز در می آید ذرات هوا در جلو آن متراکم می شوند و دیواره ضخیمی را تشکیل می دهند.موتورهای اولیه قدرت کافی برای عبور از این دیوار نامرئی را نداشتند و عبور از دیوار خطرناک و کشنده تشخیص داده شده بود."ییگر" سرعت هواپیما را زیاد کرد و با سرعتی کمی بیش از 1 ماخ (سرعت صوت) از امواج ضربتی عبور نمود.قبل از موفقیت "ییگر" بسیاری بر این باور بودند که "دیوار صوتی" برای پروازهای سریعتر غیر قابل نفوذ است.بهر حال با نخستین پرواز مافوق صوت "ییگر" ثابت نمود که رسیدن به سرعتهای مافوق صوت دست یافتنی است.
www.firstflight.org : گرد آوری و ترجمه:علیرضا صادقی منبع
![]()
سخنی با شما
بعضی از دوستان و خوانندگان محترم هر از گاهی برای بنده نامه نوشته و تقاضای ارسال دعوت نامه سایت " بالاترین " را می کنند . همان گونه که بار ها توضیح داده ام ، اگر چه یکی از اعضای قدیمی آن سایت محسوب می شوم اما به دلیل این که از طریق دعوت به عضویت در نیامده ام ، این شرایط از بنده سلب شده است . دوم این که به دلیل مسدود شدن سایت فوق در ایران ، بنده هم خیلی وقت است که قادر به استفاده از ان نیستم . و زحمت ارسال مطالب ام را دوستان محترمی که در خارج از کشور هستند به عهده دارند . ضمن این که مدتی است که این سایت عضور جدید نمی پذیرد . باور کنید وقتی با چنین درخواست هایی مواجه می شوم ، از این که نمی توانم کاری انجام دهم قلبآ شرمسار و خجالت زده می شوم .. امیدوارم درک ام فرمایید .
![]()

حتمآ شما ضرب المثل .. یک تیر و دو نشان را شنیده اید ! با اجازتون تصمیم دارم گاهی اوقات تصاویر مرتبط را از پست های مرتبط انتخاب کنم .. زیرا معمولآ در هر مطلب چندین بار به مطالب قدیمی ارجاع داده می شود ..
برای مطالعه مطلب بالا لطفآ (اینجا ) را کلیک کنید
برای مطالعه مطلب فوق (اینجا ) را کلیک کنید .

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )
شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا

نقد و بررسی سریال " گمشدگان " و اهداف پنهان آن
تصاویر مستند از یک سانحه ،به روایت نشنال جئوگرافیک
نگاهی به زندگی سر گروهبان فاطی ..!!
کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر
ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!
خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !!
و ....
به چهره یکایک این افراد دقت کنید .. از روی نوع رقص شون می شه پی به رفتار آن ها برد .. !! نفر اول دست چپ که شبیه کلیتون رئیس جمهور اسبق امریکاست .. مثل کشیش ها می ماند ، عین قوچانی ها می رقصه .. اون جایی که می خواهد گردش به چپ کرده و یک چرخی بزنه رو دقت کنید..!! موقع کوبیدن دست هایش زیر لب صدا های عجیب و غریبی از خودش در می اورد ! اون پیر زنه نفر سوم از سمت چپ هم معلومه در جوانی خیلی شیطون بوده .. اگه فیلم ادامه می یافت .. او به همون سمت چپ با اطوار و قر و غمزه خاصی می پیچید .. به دست و شانه راست او موقع نیم چرخش دقت کنید ... اون پیرزن دومی هم طفلک مریض است .. ولی چون از خاندان ارباب بوده ، عادت داره مثل هیتلر دست تکان داده و همه رو مورد تفقد قرار دهد دیگه عادت کرده .. ! و اما پیرمرده که کلاه سرش است .. شبیه سرهنگ های بازنشسته توپخانه ارتش انگلیس است !بد جوری رفته تو کوک پیرزنه .. استیل رقص او تا اخر همین جوری است .. معلومه خیلی هیز هم است . اگه موزیک قطع بشه باز هم او غرق رقص است !! اگه خوب دقت کنید با دست اشاره می کنه .. بریم اون پشت .. بریم اون پشت .. چشمک هم می زنه .. منظورش پشت شمشاد ها نمی تونه باشه .. ! فکر کنم خونه رو نشون می ده .. دقت کنید .. ! و اما خیلی دلم می خواهد پیرزن مقابل جناب سرهنگ رو هم تحلیل کنم .. اما روم نمی شه .. !! آخه دامنش مورد داره .. !! فقط می دونم زیر لب این جمله رو زمزمه می کنه .. حالا بچرخونش کمر رو ... اما این وسطی .. که مثل لزگی ها می رقصه .. معلومه جوان پاک و بی آلایشی است .. برای دل خودش می رقصه .. آخه خیلی وقت بود غر توی کمرش خشک شده بود .. فکر کنم اول او پریده وسط .. و بقیه هم به دنبالش .. در هنگام رقص بد جوری هم نعره می زنه ..
خب حالا کی می تونه بگه در این جمع کدوم یک رقص بلده و کدوم ها فقط ادای رقص را در می اورند ؟ بابا شوخی کردم .. فردا برایم حرف در نیاورید ها .. !! صرفآ برای رفع خستگی این کلمات رو سرهم بندی کردم .. شاید هم خواستم تقلید سایت های جوان پسند رو در اورم .. !!
و اما اگه گفتین با چه اهنگ ایرانی می شه این جوری رقصید !؟ .. منظورم کدوم خواننده و چه اهنگی ..!!؟
فرستنده تصویر فوق : آقای محسن عادلی
























سلام كاپيتان(شتلق)
خوبيد ؟ خوشيد ؟ اميدوارم هميشه خوب و خوش و درو از هر گونه بيماري و بلايا باشيد بالاخره از ماموريت برگشتم و فوراً اومدم اينجا ، جايي كه ساعتي با آرامش براي خودم هستم باز هم مطلب عالي بود پايدار و استوار و برقرار باشيد
با اجازه خبردار (شتلق) عقب گرد
پاسخ
امیر جان خیلی خوشحالم که بعد از مدتی غیبت صحیح و سالم می بینمت
و از این که از این مطلب خوشت اومده است ، سپاسگزارم
ممنون از حضورت
سلام عمو
كرمانشاه دلير مردان زيادي داره...شهيد بيژن هاروني...خلبان اف5 كه پس از برگشت از ماموريت متاسفانه توسط نيروهاي خودي هدف قرار مي گيره....سرتيپ براتپور ليدر حمله به اچ 3 هم كرمانشاهي هستند....دم همشون گرم...خيلي تو جنگ بيچاره ها آسيب ديدن..من از كرمانشاهي ها مردونگي زياد ديدم..
پاسخ
بله آرش جان اشاره به نکته بسیار ظریف و منطقی کردی
واقعآ همه مردم ایران دلاور و شجاع هستند ولی کرمانشاهی ها سر امد همه هستند .. ممنون ازشما
سلام عموجان
خاطره زيبا و تاثر برانگيز شما در باب قهرمانان گمنام دفاع مقدس يك طرف و توضيحاتي كه در مورد اين عكس داديد هم يك طرف. نمي دانم تصادفي اين عكس زير اين مطلب قرار داده شد يا تشخيص داديد كه خواندن اين خاطره باعث تاثر خوانندگان مي شود و بايد روحيه آنها تغيير كند. به هر حال من از جمع اين دو مطلب لذت بردم و از شما و دوست ارسال كننده عكس تشكر مي كنم.
در پاسخ به دو سوال آخر شما هم بايد بگويم به نظر من آن خانم وسط عكس از آن رقاص هاي حرفه اي است وگرنه نمي توانست اينجوري شانه بالا بياندازد. آهنگ كليد حسين تهي هم (با تقلبي كه از مطلب خود شما كردم) براي اين جمع مناسب مي باشد.
در پناه حق
پاسخ
حمید عزیز و گرامی
ممنون از اظهار نظر شما دوست خوبم .. خیلی شرمنده ام می کنی
در باره تصویر پائینی ، راستش رو بخواهی خیلی وقت بود به دستم رسیده بود .. و من ان را سیو کرده بودم تا در پایان هر مطلب از ان استفاده کنم .. !! اما چون حالم خوب نیست و هنوز هم سرماخوردگی کاملآ از بدن بیرون نرفته است ، هر شب یک مقدارش رو می نوشتم .. در یکی از شب ها که قصد داشتم ادامه اش پست رو بنویسم .. دیدم به هیچ عنوان حس و حالش رو ندارم .. این بود همین جوری که به عکس خیره شده بودم ، رویش ان توضیحات رو همین جوری نوشتم .. اما در باره آهنگ .. هرچه فکر کردم نام خواننده مورد اشاره شما را یعنی حسین تهی رو یادم رفته بود !! این بود که انتهای مطلب رو به صورت پرسشی در اوردم
آفرین بر شما .. دقیقآ منظور من هم ان بود .. حسین تهی همون خواننده ای است که می گه .. کلید قلبم گم شده .. بچرخون او کمرو ؟ است !!؟؟
این اهنگ رو نوه هایم خیلی دوست دارند .. و با آن می رقصند .. و گرنه من زیاد اهل این گونه موسیقی ها نیستم .. ولی از حق نگذریم از این یکی به خاطر ریتم تندش خوشم اومد
ممنون از حضور شما
عمو بهروز سلام
واقعا آدماي بزرگي توي نيرو هوايي هستن كه همه زندگيشونو براي وطنشون فدا ميكنن ....
مطلبتون واقعا عالي بود و باز هم باعث شد كه مثل هميشه بعد از خوندن مطلب به ايراني بودنم افتخار كنم ....
مطلب طنزتون هم عالي بود عمو شما طنز هم خوب مينويسينا يه نشريه طنز بزنيد حتما ميگيره(چشمك)
يه سايتي پيدا كردم كه مكالمات خلبانها رو با منطقه هواپيماشون نشون ميده اونم به صورت زنده من كه ديشب تا صبح از روي شوقم نتونستم بخوابم و همش به مكالمات و موقعيت هواپيماها نگاه ميكردم(ازبس كه من نديد بديدم)
اينم آدرس اون سايت:
www.atcmonitor.com
براتون آرزوي بهترينارو دارم
پاسخ
علیرضا جان نازنینم
اولآ این نظر لطف شماست که این همه به بنده محبت دارید
راستش رو بخواهی من خوب نمی نویسم .. ماجرا ها رو آن گونه که دوستان تعریف کرده اند می نویسم .. اتفاقات طوری به وقوع می پیوندند که شرح آن باعث لذت می شود .. وگرنه مربوط به هنر من نیست
در مورد طنز هم .. باور کن زندگی ان قدر در این 57 سال بازی های خنده داری با من کرده است که ... که روایت ان ها طنز به نظر می رسد
در باره این لینک هم الان می بینم
راستی اگه شما دیشب تا صبح نخوابیدی .. من سال هاست که به این درد گرفتارم .. مخصوصا از زمانی که سایت رو راه انداختم ..
ممنون از شما
باسلام خدمت جناب مدرسي
من تقريبا يكسال ميشه كه مطالب شما رو ميخونم اما اين مطلب شما منو اونقدر تحت تاثير قرار داد كه نتونستم نظري ندم . من 28 سالمه ومهندس مكانيك وكارمند دولت هستم . پدر من از پرسنل ژاندارمري بود كه اوايل انقلاب بازنشسته شد وحدود10 سال پيش عمرشو به شما داد . با اينكه سواد نداشت اما چقدر براي ما حرف ازوطن پرستي وعشق وطن ميزد زمان جنگ چند بار به جبهه رفت اما هر بار به خاطر كهولت سن از آشپزخانه جلوتر نذاشتن بره وچقدر به خاطر اين مطلب ناراحت بود.وقتي با دوستام درباره وطن پرستي بحث ميكنيم بعضياشون ميگن جووناي قرطي امروزي مثل قديميا نيستن اما من مطمئنم اگه يه روز دشمني بخواد به سرزمين ما چپ نگا كنه همين جووناي به اسم اونا قرطي جونشونو كف دستشون ميذارن و اجازن نميدن يه وجب از خاكمون ازدست بره . يادمون نره كه((حب الوطن من الايمان))
پيروز باشيد
پاسخ
حمید عزیزم ... خدا پدر با شرف و وطن پرست شما رو بیامرزه . بله مردان راستین قدیم مخصوصآ نیروهای مسلح دفاع از کیان وطن عین ناموس خود واجب می دونستند .. روحش شاد
حمید جان .. خیلی ممنونم پسرم . شرمنده ام کردی .. اشاره به سواد کردی .. کلاس ششم قدیم از فوق لیسانس حالا هم با ارزش تر بود . بگذریم . حمید جان من هم با شما موافقم که حس وطن پرستی و دفاع از خاک ایران در خون و وجود همه ایرانی ها وجود داره .. افرادی که مرزبندی کرده و وطن پرستی رو مخصوص عده ای خاص می دانند ، آن ها یا شناخت از ایرانی جماعت ندارد یا این که مغرض است
ممنون از حضورتون .. و ممنون از کامنتی که نوشتی
شاد و پایدار باشی پسرم
درود بر شما کاپیتان مدرسی گل
سپاس از شما بخاطر نوشتن چنین پست پرباری که رشادت همه ارتشی ها و همه رزمندگان جنگ تحمیلی را نوشته اید، مخصوصا برادران همخون و پاک کرد من.
از نوشته های راد مرد شهید، غلامی من حدس دیگری می زنم.
فکر کنم ایشان وقتی متوجه می شود نیش خورده، با خود فکر می کند اگر جایگاه دیدبانی را رها کند و برای مداوا به جای دیگر برود (حتی با زخم سطی و بیرون کشیدن زهر مار) هم ترک پست کرده، هم احساس کرده به برادران خود خیانت کرده که اگر عراقی ها رد شوند، همشوطنانش را بمباران می کند اگر اشتباهی دیگر رخ بدهد، قهرمانان خلبان مورد اصابت قرار می گیرند، پس چندین دلیل موجه داشته که همانجا مانده.
قابل توجه کسانی که فکر می کنند کرد ها داعیه استقلال دارند، قابل توجه کسانی که فکر می کنند غیرت ایرانی و ملی مرده است.
درود بر همه شهدای ایران
از ماقبل تاریخ تا همین الان
پاسخ
سپند عزیز و نازنین
با تشکر از شما و حضور پر مهرت ، دقیقآ چنین انگیزه هایی سبب شده بود که از محل دیده بانی خارج نشود
البته من به خاطر این که هنوز سرماخوردگی ام کامل خوب نشده بود ، و این پست رو مرحله به مرحله نوشتم ، پایان ان ار نتوانستم آن جوری که بود شرح دهم . و همان گونه که شما حدس زدی او می توانست سریع بیرون امده و به مقر سایت خودش رو برسونه .. اما بکی به خاطر اصرار زیادی که برای این کار کرده بود ، نمی خواست به قول خودش کم بیاورد .. دوم نمی خواست در لحظه خروج هواپیماهای عراقی رو به جای دوست تصور کرده و فاجعه به بار اورد .. هم چنین اصلآ فکرش رو نمی کرد با اون بدن قوی ای که داشت تا صبح از پای در بیاید
ممنون از شما
سلام عمو بهروز
داشتم کم کم ناراحت میشدم به خاطر دیر آپدیت شدن سایت. آخه از شما چه پنهون تو این 1 ماهی که با سایتتون آشنا شدم یه جورایی معتادع مطالبش شدم و صد البته اخلاق و منشی که شما داری جناب مدرسی.
راستی تا یادم نرفته میخواستم بگم خیلی ناقلایی عمو جان. داشتم این داستان پسر 21 ساله رو میخوندم که هواپیما رو با دانشی که قبلا نسبت به سیمولیتور داشت به زمین نشوند ولی در آخر نوشته بودی غیر واقعی. خیلی خورد تو ذوقم آخه احساساتی شدم همینجور که داشتم متن داستان رو میخوندم.
خلاصه که شاد و موفق باشی.
انشاالله هر موقع خواستی بیایی نصف جهان از قبل خبر بدین در خدمت باشیم.
پاسخ
فرشاد عزیز و گرامی
از این که این همه به فکر بنده هستی سپاسگزارم
در مورد دیر آپلود شدن هم .. خیلی معذرت می خواهم .. از شما چه پنهان بد جوری سرماخورده بودم و چون مشکل قلبی هم دارم ، بهبود کمی به طول می انجامد .. ولی به هر حال من مرحله به مرحله پست اخر رو تمام کردم .
فرشاد جان .. در باره مطلب مورد اشاره .. من شرمنده دوستان هستم .. دلم نمی خواست مطلبی خلاف واقعه نوشته باشم .. صرفآ قصدم پر کردن اوقات فراغت و تمرین داستان نویسی برای خودم بود !!! باز هم عذر خواهی می کنم
فرشاد عزیز .. من خاطرات خیلی زیادی از شهر زیبای شما در زمان جنگ دارم .. هرگز از خاطرم نخواهد رفت
موفق باشی
سلام بر كاپيتان گل
اينشا الله احوالتان خوب خوب باشد.
كاپيتان يه سوال دارم ، من به گفته گروه پزشكي دريچه ميترال قلبم يك كم شل است ، ولي در Medical Check مربوط به PPL قبول شدم و مشكلي نبوده . با توجه به قيمت بالاي آموزش خلباني و تصميم گيري جهت كار در خطوط هوايي در آينده، آيا به نظر شما با اين وضعيت در مراحل بالاتر قبول پزشكي مي شوم يا خير ؟ همين PPL رو ادامه بدم بعدش هم از روي بد شانسي يك كار ديگه را شروع كنم.
ممكن است خيلي راحت در اين مورد من را راهنمايي كنيد. از فكر ناراحتي شب و روز ندارم . واقعا ميخوام بدونم اين كار را در آينده ميتوانم انجام دهم يعني خلباني به صورت يك حرفه ؟ هم در ايران با باند بازي و هم در خارج از اين كشور.؟
ممنون شما استاد هستم
پاسخ
علی جان عزیز و گرامی
اولآ از این که در کامنت شما واژه های لاتین به کار بردی ، ادیتور سایت ام به هم ریخته و من ابتدا متوجه پرسش شما نشدم .. لذا اول منتشر کرده و بعد دوباره برگشته و جواب شما را می دهم
پسر عزیزم .. در باره مشکل پزشکی شما من هیچ اطلاعی ندارم .. فقط این رو می دونم قلب شوخی بردار نیست .. و برای پرواز هم سخت می گیرند .. البته در باره دریچه میترال شاید این گونه نباشه .. !! فراوش نکن نزدیک به دو دهه از بازنشستگی من می گذرد
اما توصیه می کنم بدون این که ناراحت شوی ، از متخصان و پزشکان پروازی سئوال کنی .. چون حیف است این همه هزینه کنی .. بعد بگویند نمی شود .. !! شاید قوانین با میترال مشکلی نداشته باشه .. ولی امیدوارم دوستان اگاه به این مسایل پاسخ شما را بدهند
اگه پاسخ نگرفتی .. یک بار دیگه همین کامنت رو تکرار کن تا از دوستان آگاه ام در سازمان هواپیمایی بپرسم
دعا می کنم که مشکلی نباشه
( سنترال کلابز )
لحظاتي از اوائل جنگ
«سرهنگ خلبان مهدي مدرس»
خاطراتي از اوائل جنگ (مهر 1359)
گردش 180 درجه
دوم مهر 1359 بود. هواپيماي توربو كماندر (هواپيماي دو موتوره ملخدار كه به منظور جابهجايي مسافر مورد استفاده قرار ميگيرد) قلب آسمان را ميشكافت و به جلو ميرفت. لكههاي ابر از زير بال هواپيما، فضايي رويايي ايجاد كرده بودند. گاهي هم لكههاي ابر كنار ميرفتند و مزارع كشاورزي، تصوير سبزي نشان ميدادند. مسافرين هواپيما را خلبانان هليكوپتر كبرا تشكيل ميدادند. حدود 50 دقيقه از شروع پرواز ميگذشت و طبق برنامه، زمان زيادي تا رسيدن به فرودگاه اهواز باقي نمانده بود. ناگهان خلبان هواپيما با دستپاچگي فرياد زد: «ميگ! ميگ!» و به سرعت از مسير اصلي منحرف شد. از پنجره هواپيما نگاهي به بيرون انداختم، دو فروند جنگنده بال دلتاي ميگ21 در آسمان اهواز جولان ميدادند.
خلبان بسيار دستپاچه شده بود و هواپيما را مدام چپ و راست ميكرد. هواپيماي توربو كماندر يك هواپيماي مسافربري است و هيچگونه سلاحي ندارد. خلبان براي اينكه مورد هدف ميگهاي21 قرار نگيرد، شروع به مانور و كاهش ارتفاع كرد. اين مانورها بارها تكرار شد. من با ديدن ميگها، مرگ را مقابل چشمانم ديدم. ناگهان همه خاطرات دوران زندگيام در ذهنم آمد و مثل پرده سينما از نظرم گذشت و هيچ مسئله تلخ و شريني از ذهنم دور نماند. هر لحظه آماده مرگ بودم.
با شروع حمله عراق به ايران، داوطلبانه خواستار اعزام به جبهه شده بودم و اكنون هر لحظه امكان داشت هدف جنگندههاي دشمن قرار بگيرم بدون آنكه اصلن وارد جنگ شده باشم. در آن لحظات سخت، از خدا فقط خواستم كه به من آن قدر مهلت دهد كه لااقل يك ماموريت را انجام دهم و اگر قرار است كشته شوم، كاري در جنگ انجام داده باشم.
با حالت گرفتن هواپيما و پايان مانور، فهميدم كه از شر ميگهاي21 راحت شدهايم. بيش از يك ساعت و نيم بود كه در آسمان بوديم و بايد تا آن زمان به اهواز رسيده بوديم.
خلبان هواپيما با آنكه مانورهاي زيادي انجام داده بود و اكنون در معرض خطر ميگها قرار نداشت ولي بازهم بسيار دستپاچه بود و ترس او از نحوه چسبيدن به دسته كنترل فرامين معلوم بود. ناگهان باند فرودگاهي در مقابل ما ظاهر شد. خلبان راديو را روشن كرد. در كنار فرودگاه، دو حلقه چاه نفت با تاسيسات مربوطه، به شدت در حال سوختن بودند. پس از شنيدن زبان عربي از راديو، ناگهان 180 درجه گردش كرد و سرعت هواپيما را به حداكثر رساند.
حيرت زده كارهاي خلبان را نظارهگر بوديم. ناگهان خلبان گفت: «ما در خاك عراق هستيم و اين چاهها كه در حال سوختن هستند، متعلق به عراق ميباشند!» با شنيدن اين حرف، به نگراني ما افزوده شد ولي از اينكه خلبانان نيروي هوايي تا داخل خاك عراق آمده و تاسيسات آنها را به آتش كشيده بودند، احساس غرور ميكردم. آرزو داشتن كه اي كاش الآن در داخل هليكوپتر كبرا بودم و نيروهاي بعثي را هدف قرار ميدادم. ولي چه ميشد كرد كه عملن در اين هواپيما حكم اسيري را داشتم كه هيچگونه اختياري ندارد. نگاهي به خلبان توربو كماندر كردم. عرق از سر و رويش ميتراويد و با اضطراب بسيار تمام حواسش روي عقربهها و هردو دستش روي دسته كنترل فرامين بود. او هم نميدانست كجاست و ما هم نميتوانستيم كمكي به او بكنيم.
برج رادار اهواز به ما جواب ميداد ولي موقعيت ما را نميدانست. با تقاضاي خلبان هواپيما، برج مراقبت براي مدت كوتاهي دستگاه «تكن» را كه استفاده از آن در منطقه جنگي ممنوع بود، روشن كرد و موقعيت هواپيماي ما را به خلبان گفت. خلبان با راهنمايي برج مراقبت به طرف اهواز گردش كرد و اين بار، در جهت صحيح به هدف نزديكتر شد. اعصابمان بسيار متشنج شده بود و از اينكه در چنين موقعيتي گير كرده بوديم و مثل اسير دست و پا بستهاي، نميتوانستيم كاري بكنيم خيلي ناراحت بوديم.
تكن به معني: فرستندهاي كه مورس ميفرستد و هواپيماها يا هليكوپترها، مسير شهرها را از روي آن پيدا ميكنند)
لحظات به كندي ميگذشتند. من از لحظه تماس با رادار اهواز، زمان را كنترل كرده ميكردم؛ حدود 25 دقيقه از لحظه تماس ما گذشته بود كه به اندازه 25 سال به نظر ميرسيد. سرانجام به فرودگاه اهواز رسيديم و به لطف خدا سالم به زمين نشستيم. هنوز همگي از هواپيما پياده نشده بوديم كه يكي از مسئولان هوانيروز به سراغ ما آمد و تخصص ما را پرسيد. به محض اينكه گفتيم همگي خلبان كبرا هستيم او خيلي خوشحال شد و به من كه سرپرستي اين گروه را برعهده داشتم، گفت:
- فوري دو فروند كبرا را بردار و برو!
- كجا برم جناب سرهنگ؟
- هركجا كه دشمن هست!
- ولي جناب سرهنگ ما بايد ابتدا توجيه شويم، بعد در عمليات شركت كنيم.
سرهنگ كه براي اعزام ما خيلي عجله داشت، رابط هوانيروز را احضار كرد و از او خواست ما را توجيه كند. آنگاه ستوان علي غزنوي (رابط هوانيروز) ما را توجيه كرد و قرار شد خودش نيز با يك فروند هليكوپتر 214 همراه ما بيايد. بلافاصله به طرف هليكوپترهاي كبرا رفتيم. در حال سوار شدن ديديم كه سرهنگ چيزي را زير لب زمزمه و به طرف ما اشاره ميكند. لحظهاي مكث كردم تا صداي او را بشنوم. سرهنگ شهادتين ميخواند و ما را دعا ميكرد. با خود گفتم اين همان پرواز است كه بازگشتي ندارد. لذا شهادتين را گفته و سپس با ذكر ياعلي هليكوپتر را روشن كردم.
به نزديك ستونهاي زرهي دشمن كه از بصره به سمت آبادان و اهواز در حال حركت بودند رسيديم، پدافندهاي عراقي را ديديم كه مانند چشمههاي جوشان به سمت ما تيراندازي ميكردند. خود را از تيررس دشمن دور كردم. دقايقي بعد، محل اصلي قرارگاه ادوات زرهي دشمن را شناسايي و آتش را شروع كرديم.
* * *
در اهواز، كار ما اين بود كه از صبح تا شب پرواز كنيم. از سويي، نيروها و تجهيزات عراق آنقدر زياد بود كه براي مقابله با آنان، احتياج به نيروهاي بسيار بيشتري داشتيم و از سوي ديگر، درگيري در طول مرز آنقدر وسعت داشت كه نميشد همهجا را با هليكوپتر تحت پوشش قرار داد. آن وقتها يعني در روزهاي اول جنگ، نيروي زميني ارتش، سپاه و بسيج به طور كلاسيك وارد نبرد نشده بودند؛ لذا هوانيروز بود كه بيشتر باعث كند كردن حركت دشمن به سمت اهواز شده بود.
عراقيها كه از ادامه پيشروي سريع به سمت اهواز نااميد شده بودند، از جناح آبادان شروع به پيشروي كردند. ما نيز براي مقابله، به جبهه آبادان اعزام شديم.
تازه در آبادان نشسته بوديم كه يك فروند 214 به زمين نشست و دو تن از خلباناني را كه تير خورده و وضعيت وخيمي داشتند، تخليه كرد. با ديدن آنها، هرچند خيلي ناراحت شديم ولي حس انتقامجويي در ما تحريك شد و قسم خورديم تا آنجا بتوانيم انتقام اين عزيزان را بگيريم. عمليات در آبادان بسيار وسيعتر از اهواز بود. در آنجا تيم آتش زيادتر از اهواز بود و در طول روز، لحظه به لحظه يك تيم اتش در مقابل دشمن ايجاد ميشد.
عراقيها از عمليات هليكوپترها ضربات زيادي خورده بودند و تمام سعي آنها بر اين بود كه به نحوي ما را زمينگير كنند و به همين دليل، هواپيماهايشان پي در پي به دنبال يافتن و بمباران مقر ما بودند. ما نيز به اين مسئله پي برده بوديم و سعي داشتيم كه خللي در پرواز ايجاد نشود.
يك روز به ما اطلاع دادند كه عراق مشغول احداث پل بر روي «كارون» در منطقه «مارد» است. قرار شد در اولين ساعات صبح روز بعد، آن پل را تخريب كنيم. آن روز هوا خراب شد؛ نه هوانيروز و نه نيروي هوايي، نتوانستند اقدامي بكنند. نامساعد بودن هوا دو روز طول كشيد و پس از آن كمي بهتر شد. به ما اطلاع دادند كه عراق پل را زده و به طرف شرق كارون در حركت است. منطقهاي كه عراق در آن پل زده بود، فاقد هرگونه نيروي دفاعي بود و اين تنها ما بوديم كه بايد يك تنه تا رسيدن نيروهاي پيادهنظام، به مقابله با نيروي زميني ارتش عراق بپردازيم.
پروازها را شروع كرديم و به تار و مار كردن عراقيها پرداختيم. هواپيماهاي عراقي به دنبال ما آمدند ولي نتوانستند محل ما را پيدا كنند. آنها بمبهاي خود را روي پالايشگاه آبادان ريختند و پالايشگاهي كه دود و آتش از آن زبانه ميكشيد، مجددن مورد هجوم قرار گرفت. تمام آسمان منطقه را دود بسيار غليظي فرا گرفته بود و تصويري از مظلوميت كشور ما را ترسيم ميكرد.
ما پي در پي پرواز ميكرديم. سرانجام به علت كثرت پروازها، محل استقرار ما توسط دشمن شناسايي شد و با توپخانه مورد هدف قرار گرفت. به ناچار مجبور شديم آن منطقه را تخليه كنيم و به نخلستانهاي اطراف پناه ببريم. در آنجا امكانات غذا و استراحت وجود نداشت. يك كمپوت سربازي به عنوان شام ميخورديم و در كنار نيزارها با لباس خلباني دراز ميكشيديم و از ترس مار و ساير حيوانات موذي، كلاه هلمت (Helmet =كلاه خلباني) خود را هميشه بر سر ميگذاشتيم. در آنجا علاوه بر آنكه مراقب مارها و عوارض طبيعي بوديم، نوبتي هم نگهباني ميداديم تا گرفتار شبيخون دشمن نشويم.
آن شب وقتي دراز كشيدم، بار ديگر، همسر و فرزندم مقابل چشمانم مجسم شدند. باز تلخيها و شادكاميهاي زندگيم را مرور كردم و با اين افكار شب را به صبح رساندم. پس از اداي نماز صبح با همرزمان و خوردن صبحانهاي مختصر (نان خالي و چاي) بار ديگر عمليات شروع شد. اين بار پايگاه ثابتي نداشتيم و قرار بود پس از پايان عمليات جهت سوختگيري و زدن مهمات در كنار جاده ماهشهر به آبادان بنشينيم و از همانجا نيز پرواز كنيم. ماشين سوخت، مهمات و تيم فني به طور سيار در جاده در حركت بودند كه مورد هدف هواپيماهاي عراقي قرار نگيرند.
اينجا نيز هواپيماهاي عراقي راحتمان نگذاشتند و در كنار جاده به ما حمله كردند. وقتي سوخوهاي22 عراقي رسيدند، ارتفاعشان آنقدر كم بود كه خلبان آنها را با چشم غيرمسلح ميديدم. تنها راه ما، خاموش كردن هليكوپتر و خارج شدن از آن بود كه بيش از چند ثانيه طول نكشيد. از هليكوپتر پائين پريدم و به دنبال جانپناهي گشتم ولي در آن بيابان باز، كوچكترين عارضه طبيعي جهت استتار وجود نداشت. هواپيماهاي عراقي دور زدند و دوباره بالاي سر ما آمدند. در آن لحظه فقط توانستم روي زمين دراز بكشم و هر لحظه در انتظار مرگ باشم. اولين رگبار هواپيماها از كنار من گذشت. اين بار طعم مرگ را به خوبي احساس كردم. فكر ميكردم كه تنها هدف ميگهاي عراقي، زدن خلبانان بوده است. بار ديگر هواپيماهاي عراقي به طرف ما آمدند و هم چيز را به رگبار بستند. ديگر اميدي به زنده ماندن نداشتم. گرد و خاك ناشي از برخورد گلولهها به زمين كه به سر و صورتم نشسته بود. فكر ميكردم خودم هم مورد اصابت قرار گرفتهام. سرانجام پس از دقايقي كه براي من سالها طول كشيد، هواپيماهاي عراقي رفتند و من از زمين بلند شدم. نگاهي به خود انداختم و دست و پايم را تكان دادم. به لطف خدا جيزي نشده بود. با عجله به سمت هليكوپترها رفتم. همه هليكوپترها سالم بودند جز هليكوپتر من كه بيش از 100 گلوله خورده بود.
* * *
پس از چند روز عمليات در آبادان، به ما ابلاغ شد كه به دارخوين برويم و در كنار نيروهاي سپاه عمل كنيم. در طول مسير وقتي از آسمان به زمين نگاه ميكردم، مردم بيچاره را ميديدم كه بيخانمان شدهاند. پير و جوان، زن و مرد، هركس بقچهاي يا بستهاي زير بغل يا كول خود گذاشته، در بيابانها آواره شده بودند. بعضيها هم دوچرخهاي داشتند و روي آن بچهها و بعضي از وسائل خود را گذاشته بودند و با مشقت بسيار در حركت بودند. در اين ميان هواپيماهاي عراقي نيز هر از گاهي آنها را به رگبار ميبستند.
با حالتي اندوهگين به دارخوين رسيديم. آنجا با آقاي خرازي آشنا شديم. ايشان در مورد ماموريت، ما را توجيه كردند و قرار شد صبح روز بعد، عمليات انجام شود. تازه نماز صبح را خوانده بوديم و ميخواستيم صبحانه بخوريم كه آقاي خرازي به سراغمان آمد و آخرين صحبتها و هماهنگيها را باهم انجام داديم و عمليات آغاز شد.
ستوان «داوود عباسي» خلبان 214 پس از بارگيري مقدار زيادي مواد منجره TNT و سوار كردن 4 نفر از نيروهاي سپاه، قايقي را اسلينگ كرده و به طرف هدف به راه افتاد. (اسلينگ = بار بيروني هليكوپتر)
ماموريت من حفاظت از هليكوپتر 214 بود، زيرا با آن همه مهمات با كوچكترين آسيب، به كوهي از آتش تبديل ميشد. پرواز ما روي آب بود و ميبايست در يكي از مناطق، اين نيروها را پياده ميكرديم و برميگشتيم. وقتي به منطقه مورد نظر رسيديم، با كمال تعجب ديديم كه عراقيها قبل از ما در آنجا مستقر شدهاند. با پيش آمدن آن وضع، قرار شد در نقطة ديگري، نيروها را پياده كنيم. سرانجام محلي را پيدا كرديم و هليكوپتر 214 مشغول تخليه بار گرديد. در اين حال، عراقيها ما را ديدند و به طرف ما آتش گشودند. با ديدن آن وضع و خطري كه هليكوپتري 214 را تهديد ميكرد به طرف آنها يورش بردم و يكي از ضدهواييهاي عراق را با شليک موشک تاو منهدم كردم. دومين موشک تاو، درست به وسط پدافند دوم عراقيها خورد و كمكم كه سرگرد «رستمي» بود، گفت كه متلاشي شدن آنها را ديده است.
به مقر عراقيها نزديك شدم. حالا در 200 متري پدافند آنها بودم. به خدمه يكي از آنها نزديك شدم و وقتي به دقت نگاهش كردم، ديدم كه از كنار توپ ضدهوايي پائين آمد و شروع به فرار كرد. او را دنبال كردم. يك شلوار كار و يك زيرپيراهن ركابي سفيد به تن داشت. حالا به حدود بيست متري او رسيده بودم و او در حال فرار بود. او را با مسلسل هدف گرفته و شليك كردم. لحظهاي بعد، بدن متلاشي شدهاش را بين زمين و هوا ديدم؛ نگاهي به اطراف كردم، همه جا پر از نيروهاي عراقي بود. آنها در دستههاي 20 و يا 30 نفري بودند و با ديدن من شروع به فرار كردند. اطراف را ميپائيدم و هرجا كه نيروي بيشتري ميديدم مورد هدف راكت قرار ميدادم. چنان درگير بودم كه صداي سرگرد رستمي را نميشنيدم. ضمن گردش به چپ و راست، شليك ميكردم؛ اين بار صداي سرگرد رستمي مرا به خود آورد: «مواظب باش! ملخ هليكوپتر به زمين نخورد!» با شنيدن اين حرف، متوجه شدم كه خيلي به زمين نزديك شدهام؛ هليكوپتر را جمع و جور كردم. در اين حال ماموريت هليكوپتر 214 پايان يافت و به طرف ما آمد. عراقيها همچنان در حال فرار بودند. 5 نفري از آنها در كناري ايستاده بودند و دستهايشان را روي سر گذاشته بودند. از پارسي (خلبان214) خواستم كه آنها را سوار كند و خودم مراقب او شدم. او 5 نفر عراقي را سوار كرد و به اتفاق به طرف قرارگاه لشگر خراسان كه نزديكترين قرارگاه بود رفتيم و اسراي عراقي را تحويل داديم. آن 5 نفر، يكي فرمانده يگان، يكي افسر رسته مهندسي، دو نفر سرباز و ديگري از گروه خودفروخته مجاهدين خلق بود كه تحويل لشگر 77 داديم؛ سپس به سوي قرارگاه خود به پرواز درآمديم.
* * *
پس از بازگشت از دارخوين، سپاه پاسداران اعلام كرد كه در اطراف آبادان، تانكهاي عراقي وارد عمل شدهاند؛ بلافاصله با دو فروند كبرا و يك فروند 214 براي شناسايي محل و يافتن تانكها به پرواز درآمديم. در كرانه غربي رودخانه كارون، در ارتفاع بسيار كم پرواز ميكرديم كه ناگهان خلبان 214 اعلام كرد سه فروند هليكوپتر عراقي در حال پرواز هستند. با شنيدن اين خبر به طرف نيزارها رفتيم تا از ديد هليكوپترها در امان باشيم. بعد با كبراي دوم هماهنگ كرديم و قرار شد كه از نيزارها خارج شود و به سوي هليكوپترهاي عراقي شليك كند. بلافاصله همين كار را كرد و اقدام به تيراندازي نمود. متاسفانه دستگاه تيراندازياش دچار اشكال بود و نتوانست به دقت هدفگيري كند. من بلافاصله اعلام آمادگي كرده و از ميان نيزارها خارج شدم. سه فروند هليكوپتر سنگين Mi-8 عراقي را كه به صورت دايره در يك نقطه پرواز ميكردند با چشم غيرمسلح ديدم و حدس زدم بايد در حال تخليه نيرو يا مهمات باشند.
يا علي مددي گفتم و اولين هليكوپتر را با موشك تاو هدف قرار دادم. لحظاتي بعد هليكوپتر آتش گرفت و به زمين خورد. خلبانان عراقي نميدانستند از كدام سمت مورد هدف قرار گرفتهاند. آنها در آسمان سرگردان بودند و بيهدف پرواز ميكردند. به سرعت هليكوپتر خود افزودم و تا فاصله 600 متري يكي از آنها پيش رفتم و موشك تاو دوم را به سويش شليك كردم. اين يكي هم مثل هليكوپتر اولي در آسمان آتش گرفت و سپس به شدت منفجر شد.
دور زدم و به نزديكي هليكوپترهاي خودي رسيدم. ناگهان خلبان 214 اعلام كرد: «موشك!موشك!» و قبل از آنكه عملي خاص انجام بدهم موشكي احتمالن از نوع سام7 از بين هليكوپتر من و 214 رد شد و به زمين خورد. اين بار نيز به طور معجزهآسايي نجات يافتيم. دور زدم و براي خيز سوم به طرف هليكوپتر سوم عراقي حركت كردم، آن را نشانه رفتم ولي هليكوپتر حركتي نكرد. فهميدم مهماتم تمام شده است. در حالي كه سريعن گردش به راست ميكردم، موضوع را به سايرين گفتم و به طرف پايگاه پرواز كردم.
آن شب در اثر خستگي زياد، خيلي زود به خواب رفتم. صبح فردا يكي از مسئولان سپاه با قرارگاه تماس گرفت و اعلام كرد كه دو فروند هليكوپتر عراقي كه هدف قرار گرفته بودند، حامل تعداد زيادي از كماندوهاي عراقي بوده كه همگي كشته شدهاند.
موشك ماوريك
ارديبهشت 1361 و زمان عمليات فتحالمبين بود. لحظهاي آرامش نداشتيم. حضور هوانيروز در اين عمليات نيز بسيار چشمگير بود. خلبانان ما با آنكه بارها عمليات انجام داده بودند، هنوز احساس خستگي نميكردند و باكمال ميل حاضر به انجام عمليات بعدي بودند.
براي انجام ماموريت, قرار شد چهار فروند هليكوپتر كبرا وارد عمل شوند. بلافاصله هر چهار فروند استارت زده و به سوي محل ماموريت به راه افتاديم. از اين تيم آتش، فقط هليكوپتر من به موشك «ماوريك» مسلح بود. موشك ماوريك، موشكي بسيار گرانقيمت و با قدرت تخريب بسيار بالاست. اين موشك توسط تيم فني نيروي هوايي و هوانيروز به روي هليكوپتر سوار شده و آزمايشات آن با موفقيت انجام شده بود. من قبلن بارها اين موشك را شليك كرده و به مشخصات فني و توانمنديهاي آن، آشنا بودم.
در حين پرواز، چون نيروهاي دو طرف در حال جنگ و گريز بودند و بعضي وقتها يك نقطه چند بار دست به دست ميشد، تشخيص نيروهاي خودي و دشمن خيلي سخت بود. براي آنكه دچار اشتباه نشويم، بايد خيلي حساب شده عمل ميكرديم و قبل از انجام هر كاري، با نيروهاي پياده خودي تماس ميگرفتيم. در يكي از اين تماسهايي كه فرمانده تيم با نيروي زميني عمل كننده خودمان داشت، اطلاع دادند كه ساختمان بزرگي در داخل باغي قرار دارد كه پر از نيروهاي عراقي است و ما بايد هرچه زودتر آن را منهدم كنيم. اين ماموريت به من واگذار شد. من به نزديكيهاي باغ رفتم و پس از تنظيم موشك، منتظر روشن شدن چراغ قرمز شدم. اما چراغ قرمز روشن نشد و موشك ماوريك بدون روشن شدن آن چراغ، هرگز عمل نميكند. با ناراحتي بسيار مجبور شدم جهت خود را عوض كنم و از سمت غرب به باغ نزديك شوم. ناگاه با آتش شديد نيروهاي عراقي مواجه شدم و نتوانستم باغ را مورد هدف قرار دهم. از سويي هليكوپترهاي ديگر با عراقيها درگير شدند و سرانجام يكي از هليكوپترهاي ما تا نزديكي باغ رفت. او با ديدن پرچم ايران، به ما اعلام كرد كه آنجا در اختيار نيروهاي خودي است. با ارتباط مجددي كه فرمانده با نيروي زميني گرفت، معلوم شد كه آن باغ در اختيار نيروهاي خودي است. وقتي اين خبر را به من دادند خيلي خوشحال شدم و خدا را بارها و بارها شكر كردم كه به ما كمك كرد تا با يك اشتباه، همميهنان خود را مورد هدف قرار ندهيم.
سرانجام فرمانده تيم با هماهنگي نيروي زميني، مركز توپخانه دشمن را به ما نشان داد و من به قلب توپخانه دشمن يورش برده و دو موشك ماوريك خود را حواله آنها كردم.
* * *
روز دوم عمليات فتحالمبين، اعلام كردند كه تانكهاي عراقي از هر طرف شروع به پاتك كردهاند و از ما خواستند كه براي مقابله با آنها برويم. هليكوپترهاي ما، بلافاصله به پرواز درآمدند. سريعن خود را به منطقهاي كه مورد نظر بود، رسانديم. شدت درگيري آنقدر زياد بود كه واقعن نميشد نيروي خودي را از دشمن تشخيص داد. در بعضي از نقاط، نيروهاي خودي و دشمن درهم ادغام شده و در حال جنگ تن به تن بودند.
از راديوي هليكوپتر هم دائم صداي كمك به گوش ميرسيد. نميدانستيم چه كار كنيم و كجا را بزنيم؟ فرمانده تيم پروازي با نيروي زميني تماس گرفت و جوياي محلي شد كه ميبايست هدف واقع شود. در جواب گفته شد كه نيروي زميني با گلوله فسفري منطقه را ميزند. هوانيروز همانجا را مورد هدف قرار دهد. بلافاصله گلوله فسفري در منطقهاي به زمين نشست و پشت سر آن با فرياد يا علي مدد، موشك تاو را آماده كرده و به آن نقطه شليك كردم. ناگهان صداي الله اكبر راديو در گوش ما طنين افكند و من هم به حول و قوه الهي، موشك تاو دوم را پرتاب كردم و ساير هليكوپترها هم با شناسايي هدف، شروع به تيراندازي كردند و در مدت بسيار كمي، با كمك هليكوپترهاي كبرا و موشكهاي تاو، محاصره آن قسمت شكسته شد. سپس با اتمام مهمات به پايگاه خود برگشته و مهماتگيري كرديم و اين بار با يك تيم آتش اضافي به محل رفتيم. البته هواپيماهاي عراقي نيز بيكار ننشسته و براي آنكه ما را زمينگير كنند، مرتبن بالاي سر ما ظاهر ميشدند و گاهن با پرتاب راكت يا موشكهاي ناتوان «آتول» سعي در شكار كبراها داشتند.
در اين عمليات، من در سمت راست پرواز ميكردم. ناگهان بر فراز يكي از تپهها، سه نفر را ديدم كه براي ما دست تكان ميدادند. ناخودآگاه به آنها نزديك شدم. در اين حال، يكي از آنها خود را به داخل سنگر انداخت. اين كار مرا به شك و ترديد واداشت. تا 100 متري آنها پيش رفته بودم كه يكي بلند شد و شروع به فرار كرد. من بر سرعت هليكوپتر افزودم و از بالاي سركسي كه راس تپه بود و دست تكان ميداد رد شدم و به فاصله 20 متري نفري كه فرار ميكرد رسيدم. حالا از تپه رد شده و به دشت وسيعي رسيده بودم. ناگهان در مقابل خود صدها عراقي را ديدم كه در حال فرار هستند. آنها را از لباسشان شناختم. عراقيها با ديدن من، شروع به تيراندازي كردند. بلافاصله تغيير مسير داده و از يكي از كبراها كمك خواستم.
فرمانده ما كه از راديو صداي مرا ميشنيد، گفت كه آنها 15 كيلومتر از «لجمن» (لجمن = لبه جلويي منطقه نبرد) فاصله دارند و نبايد در آنجا نيروي عراقي وجود داشته باشد. در جواب گفتم: «اينها يا ديشب تك زده و تا اينجا آمدهاند يا از نيروهايي هستند كه نتوانستهاند فرار كنند.»
به هرحال، با ورود كبراي دوم، مشكل ما حل شد. كبراي دوم شروع به تار و مار كردن آنها با راكتهاي 70 ميليمتري و صدها تيرفشنگ پرداخت. سپس به نيروي زميني اطلاع داديم كه ممكن است افراد ديگري نيز در آنجا باشند و خودمان به منطقه اصلي درگيري برگشتيم.
فرداي آن روز، نيروي زميني يك تيم شناسايي رزمي به آن منطقه اعزام كرد. پس از بررسي به ما اطلاع دادند كه روز گذشته در آن منطقه، بيش از 100 نفر عراقي كشته و صدها نفر مجروح و تعداد زيادي نيز به اسارت گرفته شدند.
تاسيسات پتروشيمي بصره
يكي از عملياتهاي مهم ما زدن تاسيسات پتروشيمي بصره بود. اين محل بر خلاف اسمش كه غيرنظامي است، يكي از بزرگترين پايگاههاي عراق بوده و در آنجا دو دستگاه رادار دوربرد كه از نظر نظامي اهميت زيادي داشتند، نصب شده بود؛ به طوري كه براي عراقي، نگهداري از اين رادارها بسيار مهم و براي ما هم انهدام آن يكي از ضروريات بود. عراق با تمام امكانات هوايي و زميني خود، سعي در نگهداري آن داشت و ايران نيز به تمام نيروهاي رزمي خود، اعم از زميني، هوايي و هوانيروز ماموريت آزاد داده بود كه آنجا را منهدم كنند.
يك بار نيروي هوايي يك بمب 5 تني را با يك فروند F-4D روي ساختمان انداخت، ولي استحكام سطح ساختمان آنقدر زياد بود كه آسيب كلي به رادار وارد نيامد. اهميت اين رادارها در اين بود كه عملكردي مثل آواكس داشتند و مركز تجمع نيروهاي ايراني را ثبت ميكردند و توپخانه خود، گرا ميدادند. تنها فرقي كه اين رادارها با آواكس داشتند اين بود كه آواكس، رادار سيار و داراي برد محدودي است، ولي اين رادارهاي ثابت بودند و ميدان عمل خيلي وسيعي داشتند. هوانيروز براي انهدام آن، اقدامات زيادي كرده بود، ولي هنوز اين مهم عملي نشده بود. خلبانهاي هوانيروز ساعتها در اطراف رادار دور زده بودند كه موشك خود را روي آن قفل كنند، ولي هنوز موفق به اين كار نشده بودند. البته براي اين كار، فقط كبراهايي وارد عمل ميشدند كه موشك ماوريك داشتند.
آن روز درگيري در غرب كارون، بسيار شديد بود و تمام منطقه را دود غليظ حاصل از سوختن ادوات و چاههاي نفت، فرا گرفته بود. ناگهان از نظرم گذشته كه پروازي روي پترشيمي داشته باشم و به قول معروف، من هم شانسم را امتحان بكنم. فرمانده منطقه عليرغم اينكه من مسئوليتهاي زيادي در هوانيروز داشتم، پيشنهاد پرواز مرا قبول كرد و قرار شد به همراه يك فروند 214 و يك فروند كبرا، كه حفاظت مرا برعهده داشت، به آنجا اعزام شويم.
ساعت 9:30 هليكوپتر من با دو موشك ماوريك از زمين كنده شد و به طرف هدف به پرواز درآمد. هليكوپتر كبراي دوم و به دنبالش هليكوپتر 214 كه يك گروه فيلمبرداري از برنامه «ايران در جنگ» را به همراه داشت، در اطراف من به پرواز درآمدند. در ارتفاع خيلي پائين پرواز ميكرديم؛ با اين حال، زودتر از آنچه انتظار ميرفت، عراق به پرواز ما پي برد و ابتدا هواپيماهاي ميگ21 و پس از آن هليكوپترهاي «هايند» دشمن در ارتفاع بالا اقدام به تيراندازي به سوي ما كردند.
علت پرواز هليكوپترهاي عراقي در ارتفاع بالا، اين بود كه هم ما را هدف قرار دهند و هم پدافندشان بتواند به راحتي به سوي ما تيراندازي كند.
با وجود آن همه موانع، بيش از هفت بار به طرف پتروشيمي پرواز كرده و به آن نزديك شده بودم ولي موشك ماوريك روي آن قفل نشده بود. به فكر فرو رفتم تا علت را بيابم. ناگهان علت قفل نكردن موشك را فهميدم. به ستوان ميبدي (كمك) گفتم: ميداني چرا موشك قفل نميشود؟
- نه.
- براي اينكه ساختمان همرنگ زمين است و هرگز اين موشك از اين زاويه نميتواند كاري بكند.
- سعي كن اين فرصت طلايي را از دست ندهيم.
- بهتر است از سمت غرب هم آزمايش كنيم.
- آن منطقه ناشناخته است و مجاز به پرواز در آنجا نيستيم.
- اهميت اين موضوع بيشتر از آن است كه ما معطل بكنيم؛ پس بهتر است فرصت را از دست ندهيم و كارمان را شروع كنيم.
او حرفي نزد و بلافاصله هم نظرمان را براي تغيير مسير به هليكوپترهاي بعدي گفتيم و سپس به طرف غرب ساختمان پتروشيمي پرواز كرديم.
پدافند عراق با شدت تمام شليك ميكرد و تعداد هليكوپترهاي عراقي كه ما را موشك باران ميكردند، زيادتر شده بود، ولي هنوز منتظر فرصتي بودم كه موشك قفل كند و كارم را انجام دهم.
سرانجام از سمت غرب به ساختمان نزديك شديم و با توجه به به سايهاي كه آفتاب در سمت غربي ايجاد كرده بود، موشك قفل كرد. بلافاصله خلبان 214 را مطلع كردم كه به فيلمبردارها بگويد كه آماده باشند. ستوان ميبدي مرتب ميگفت: «بزن! اين فرصت طلايي را از دست نده» سعي كردم خونسردي خودم را حفظ كنم. وقتي كه فيلمبردارها اعلام آمادگي كردند، با توكل به خدا و مولا علي، نگاهي به چراغ قرمز موشك كه علامت قفل شدن آن روي هدف بود، اندختم. چراغ قرمزتر از هميشه مرا دعوت به شليك ميكرد! با توكل به خدا، كليد موشك را فشار دادم. موشك از هليكوپتر جدا شده و رفت تا از درچهاي كه باز بود وارد ساختمان شد و لحظاتي بعد، ساختمان مجهز پتروشيمي به تلي از دود و آتش مبدل شد.
خلبان 214 با خوشحالي گفت: «تبريك ميگويم مهدي، هم هدف را زدي و هم تيراندازيات توسط فيلمبردارها ثبت شد.» براي اطمينان كافي، موشك دوم را نيز پرتاب كردم. اثري از ساختمان پتروشيمي تقريبن برجاي نمانده بود. حالا من و ميبدي از خوشحالي سر از پا نميشناختيم.
همه عوامل پدافندي دشمن مشغول شليك به سوي ما بودند. هليكوپتر كبراي محافظ ما شروع به تيراندازي شديد و پرحجم به طرف آنها كرد. سپس منطقه را دور زديم و هرچه آتش داشتيم برسر دشمن ريختيم و به منطقه خودي وارد شديم.
در منطقه خودي احساس كردم كه هليكوپترم هر از چند گاهي يك بار ريپ ميزند. با اين حال كنترلش كردم و تا پايگاه رساندم.
پرسنل هوانيروز در محوطه جمع شده و منتظر فرود ما بودند. فرمانده پايگاه تا نزديكي هليكوپتر آمد و نگاهي به من كرد. من با دست علامت دادم. به هر ترتيبي بود هليكوپتر را بر زمين نشانده و از آن خارج شدم. ابتدا فرمانده منطقه و پس از او ساير همرزمان دور ما جمع شدند و برايمان دست زدند و صلوات فرستادند.
در حال حركت به طرف اتاق عمليات بوديم كه بازرس فني به سراغم آمد و دستم را گرفت و گفت: «بيا هليكوپترت را تماشا كن!» به طرف هليكوپتر برگشتم. بدنه هليكوپتر سوراخ سوراخ شده بود. غرق در تماشاي آن بودم كه او ملخ اصلي هليكوپتر را نشانم داد. با دقت نگاهش كردم. بيش از نصف پهناي ملخ اصلي (به اندازه 20 سانتيمتر) ذوب شده بود. ناخودآگاه پاهايم سست شد و ضمن تحسين هليكوپتر قدرتمند كبرا، خدا را سپاس گفتم.
پاسخ
خیلی ممنونم اوالانچ عزیز .. واقعآ آدم با خواندن این خاطرات به ارتش و پرسنل ان افتخار می کنه
سلام اقای مدرسی یا همون عمو بهروز خوبید؟ چند وقت بود نتونسته بودم بیام سر بزنم به سایت دلم واستون تنک شده بود پست جالبی بودی قبلیم خوب وبسیار اموزنده بود.....در نهایت خدا قوت!!!!!
پاسخ
شاهین عزیز و نازنین
از این که بار دیگر می بینمت خوشحالم
ممنون از حضورت عزیزم
( سنترال کلابز )
از خاطرات مهندس ایرج حسابی:
در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."
آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."
بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست
انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند
پاسخ
آوالانچ گرامی بی نهایت از شما سپاسگزارم
از این که این همه مطالب جالب و تاریخی رو درج می کنی .. سپاسگزارم
( سنترال کلابز )
خستگي « دوگل » در شيراز
ژنرال دوگل رئيس جمهور اسبق فرانسه در 24 مهر 1342 براي ديداري 4 روزه از ايران در رأس هيأتي به تهران آمد. دو گل كه دهها خبرنگار و عكاس فرانسوي، او را همراهي ميكرد، در روز 27 مهر با برنامهريزي دولت ايران از شيراز نيز بازديد كرد. مسافرت يك روزه ديدار از شيراز شامل گردش در اتومبيل روباز در شهر، افتتاح يك كارخانه، بازديد از تخت جمشيد و چند برنامه ديگر براي رئيس جمهور كهنسال فرانسه كه بيش از هفتاد سال از عمرش ميگذشت، غير قابل تحمل بود. از اين رو او با ترفندي توانست خود را از زير بار يكي از خستهكنندهترين برنامههاي مراسم نجات دهد. بهتر است ماجرا را در گزارش « ادوارد سابليه » خبرنگار روزنامه لوموند كه در آن سفر همراه هيأت دوگل در شيراز بود، دنبال كنيم. «سابليه» در لوموند مينويسد :مسافرت سال 1963 ژنرال دوگل به ايران يكي از سفرهاي فراموش نشدني او است. ژنرال پس از دو روز مهماني در تهران كه ساعاتش اشغال و پر بود و طبعاً اين ساعات طاقت فرسا [و بدون استراحت] متناسب با سن و سالش نبود، با هواپيما از تهران وارد شيراز شد. در شيراز كه نزديك تختجمشيد واقع است، به ميان جمعيت رفت و با مردم كوچه و بازار اين شهر كه براي استقبال و تماشايش در دو طرف خيابان صف كشيده بودند از نزديك تماس گرفت و ساعاتي را در زير آفتاب سوزان با آنها گذراند.آنگاه زير همين آفتاب براي افتتاح كارخانهاي در همان شهر شيراز سوار اتومبيل روباز شد و به آنجا رفت و در آنجا نيز مدت دو ساعت در زير آفتاب بسر برد. ژنرال دوگل آن دو ساعت را با ادب و متانت تحمل كرد و آنگاه او را به تخت جمشيد بردند.
رئيس جمهور فرانسه و همراهانش ـ كه من نيز جزو آنها بودم ـ بعداز ظهر به تختجمشيد ـ كه در يك دشت آفتابي قرار داشت ـ رسيدند. اما در آنجا قرار بود مدير امور آثار تاريخي، به زبان فرانسه نطق مفصلي بكند. وي در پشت تريبون قرار گرفت. از حجم صفحاتي كه در دست داشت معلوم بود كه سخنرانياش طولاني خواهد بود و همه ما در اين فكر بوديم كه ژنرال دوگل، آن پيرمرد هفتاد و هفت هشت ساله، چگونه ميتواند آن سخنراني مفصل را تحمل بكند. سخنران شروع به خواندن متن كرد: حضرت رئيس جمهوري، خانمها، آقايان! من ميخواهم تاريخ اين مكان تاريخي را برايتان بگويم. تختجمشيد از آثار پرارزش عصر .... مهمانان همه زير گوشي به هم ميگفتند معلوم ميشود ما بايد چند هزار سال تاريخ را در اينجا گوش كنيم. فكر اينكه گوينده ميخواهد تاريخ تختجمشيد را بگويد، آن هم تاريخ چندهزار ساله، ما را نگران كرد. واقعاً در آن آفتاب سوزان، گوش دادن به شرح وقايع چندهزار سال تاريخ، يك كشور خارجي عذابي وحشتناك بود! كاش شما هم آنجا بوديد و چهرهي ناراضي ژنرال را ميديديد. او در آن موقع به استراحت نياز داشت و شديداً ناراحت بود.
هنوز چند دقيقه از سخنراني مدير امور آثار تاريخي نگذشته بود كه وي گفت: ... ليكن قبل از آنكه وارد اصل موضوع و تاريخ اين محل تاريخي بشوم، بگذاريد به عرض ميهمانان گرامي برسانم كه اسكندر مقدوني در سال 326 قبل از ميلاد به ايران لشكر كشيد و اين بناي باشكوه تاريخي را آتش زد و ...
ژنرال دوگل كه حوصله شنيدن تاريخچه طولاني تخت جمشيد را نداشت با موقع شناسي و زرنگي تامي كه مخصوص خودش بود، ناگهان كلام سخنران را قطع كرد و برخاست و گفت: بسيار خوب، برويم ببينيم از آن آتش سوزي چه باقي مانده است ؟
و سپس براي بازديد از ستونها و آثار باقيمانده از آن قصر باشكوه تاريخي به راه افتاد. وي با اين كار نه تنها خودش، بلكه ما و عدهي بسياري را از شنيدن آن سخنراني طولاني در زير آفتاب خلاص كرد.»
منبع: اطلاعات سال 1351، ص 91، گزارش « خاطرات كوچك از خبرنگاران بزرگ »
پاسخ
باز هم ممنونم آوالانچ گرامی
چقدر شما همه ما رو شرمنده زحمات خود می فرمایید
واقعا خدا قوت پهلوان
درود بر شما جناب مدرسی ....
.......
پاسخ
پاسارگارد عزیز و گرامی
از این که کامنت سیاسی شما رو منتشر نمی کنم ف معذرت می خواهم.
رسمآ اعتراف و اقرار می کنم ادم بسیار ترسو و بزدلی هستم
.. اما اگر می خواهی واقعیت رو بدونی
بار ها عرض کرده ام .. هرگز از یک نظامی واقعی نخواه تا در مسایل سیاسی با شما همصدا شود . اگر چنین کرد .. یا نظامی نیست ، یا سیاست را نمی شناسد ضمن این که بنده اصلآ دلم نمی خواهد تنها راه ارتباط با دوستان خوبم ، به خاطر چند شعار یا خواسته اعتراض آمیز سیاسی قطع شود
به هیمن دلیل اول با صدای بلند اعتراف به ترسو بودن خودم کردم .. و بعد دلیلش رو عرض کردم
ضمنآ شما بهتر از من می دونی .. کسانی که باعث حذف مسایل مورد اشاره شما شدند ، خیلی راحت هم می توانند موجب حذف این سایت شوند .. ! شما این را می خواهی ؟ اگه پاسخ شما مثبت است ، بگو خودم تعطیلش کنم
salam, kheili etefaghi 2-3 ta az khaterehaton ra khondam, kheili ziba bodand, vaghean man be shoma alaghe peida kardam, neveshtehaton kheili ziba hastand, midonin, kheili chizhaie amozande tosh hast ke hamontor ke ieki az hadafhaie khodeton ham hast, tasire mostaghim roie khanandegan be khososo javonha mizare,midonid ba dige javontarha be harfe modaeiane akhlagh gosh nemidan, chon mamolan harfeshon ba raftareshon fargh mikone, ama sohbathaie shoma va neveshtehaie shoma, nokate besiar zarifi tosh dare ke asare kheili amighi mizare, b nazare man shoma baz neshaste nashodin, shoma hamchenan khalaban hastid faghat parandeton avaz shode, bi ro darvasi begam har moghe revaiati az shoma ra ke mikhonam, baesmishe ke chand saat bishtar roie mizoee ke daram kar mikonam bishtar energy bezaram va bishtr edame bedam, dost dashtam ke asare neveshte haton ra beheton begam , bazi vaghta lazeme adamha behemon begand ke che kare bozorgi darim mikonim, ghirbane shoma, movafagh bashid
پاسخ
مهران عزیز و گرامی
با تشکر از شما دوست بسیار خوبم ، ممنون از این که به مطالب بنده توجه داری .. راستش لایق این همه تعریف و تمجید نیستم
البته اعتراف می کنم خیلی از سطور و کلمات رو متوجه نشدم .. چون من با خواندن کامنت های لاتین سردرد می گیرم .. چون چشمانم ضعیف هستند ، به سختی متوجه می شوم
اما یک نکته جالب در بین سخنان شما بود که برایم تازگی داشت .. و آن این که من هنوز بازنشسته نشده ام .. بلکه هواپیمایم عوض شده است .. !! خیلی تمثیل عالی بود .. ممنون از شما
..........
.............
.............
دوست عزیز و نازنین
با تشکر از شما به خاطر بیان آرزو هایت
ضمن هم عقیده بودن با شما ، متآسفانه به خاطر این که این سایت سیاسی نیست ، از درج ان خودداری کردم
اما این را بدان که خیلی ها مثل شما فکر می کنند .
آقای مدرسی سلام. من یکی از خوانندگان مطالب جالب شما هستم . در زمان جنگ در شهرهای سرپل ذهاب واسلام آباد حضور داشتم. شاهد تمام رشادتها و ایثار کلیه رزمندگان بودم. از طریق خواندن مجلات نظامی در آن زمان اطلاعات زیادی در مورد هواپیما و سایر مسائل نظامی داشته و دارم.کاش بقیه رزمندگان هم مثل شما خاطرات زمان جنگ را بدون پیرایه ، واقعی و بدون شعارهای متداول می نوشتند تا برای نسل های بعدی به یادگار بماند.
یک نکته و یک سوال و یک خاطره برای شما دارم.
نکته : فرودگاه اضطراری اسلام آباد قبل از انقلاب از سوی ارتش برای همین منظور احداث شده بود و فقط یک جاده مستقیم نیست که گاهی برای فرود هواپیما مورد استفاده قرار بگیرد.نمونه این پیش بینی ها را ما درمسیر جاده سرپل ذهاب به اسلام آباد داشتیم مانند سنگرهای بتونی و مرتبط به هم در نقاط حساس که متاسفانه در مواقع حساس جنگ مانند قبل از عملیات مرصاد مورد استفاده قرار نگرفت.
سوال: در مقطعی از جنگ من خود شاهد بودم که هر روز هواپیماهای عراقی از نوع سوخو 22 در ساعت معینی ( 4 و 5 عصر) به اسلام آباد و مراکز نظامی اطراف آن حمله می کردند و کار اساسی از طرف نیروی هوایی برای شکار آنها صورت نمیگرفت.
واما خاطره یک روز ساعت حدود 4 عصر در شهر اسلام آباد شاهد بودم یک هواپیمای سی 130 از سمت شمال قصد فرود در فرودگاه اضطراری را داشت بیشتر توپ های پدافند شهر اسلام آباد به سمت آن آتش گشودند من با چند نفر از دوستان بودم مرتب داد می زدم این هواپیما ایرانیه ولی توپ ها مرتب شلیک می کردند با مهارت خلبان هواپیما سالم در فرودگاه اضطراری اسلام آباد بر زمین نشست بعداً در شهر شایعه شد که خلبان کلاه پروازش را از عصبانیت بر زمین کوبیده و خرد کرده است.آیا واقیت داشت.
برای شماو سایر رزمندگان عزیز آرزوی سلامت و موفقیت دارم.
پاسخ
عبدالله جان عزیز و نازنین
نمی دونی چقدر خوشحالم که یکی از هموطنان نازنین ان خطه دلاور پرور ، خواننده سایت ام است
پسرم .. در باره حضور سوخو ها باید عرض کنم .. گاهی نیروی هوایی برای کشاندن طعمه های بزرگ تری ، به شکاری هایی مثل سوخو که صرفآ برای تحریک شکاری های ما به پرواز در می امدند ، کاری نداشتند .. ولی تمام حرکات ان را زیر نظر داشتند .. و حتی روی ان قفل هم می کردند تا اگه قصدی داشت ، در هوا منفجرش کنند
در باره شلیک به خودی با همان گونه که اشاره کردی هرکولس ها ، کار عادی بود .. برای خود من هم بار ها حتی در مشهد هم به سوی ما شلیک می شد
ولی همه خلبانان از سقف آتش آبزار های جنگی خودمون اطلاع دقیق داشتند
در مورد کوبیدن کلاه به زمین .. این هم یک عادت خنده دار بود که بعضی ها گاهی انجام می دادند .. اما هرگز لحظه ای درنگ در دفاع از کشور از خود نشان نمی دادند .. و همیشه اماده مبارهزه بر علیه دشمن بودند
در پایان این که چرا از سنگر ها استفاده نشد .. واقعآ خبر ندارم
ممنون از شما
سلام جناب مدرسی
امیدوارم حالتون خوب باشه
از خواندن مطالب زیبای شما لذت بردم.(در رابطه با Xpango -من از طریق Referral id شما رجیستر کردم و لینک مربوطه رو هم تو وبلاگم قرار دادم.شما خودتون تا به حال چند زیر مجموعه دارید؟ )
موفق باشید.
پاسخ
ممنون شهرام عزیزم
من هم کم کم مثل اون خواننده عزیزی که فرموده بود .. سرکاری است دارم به این بنر و مدیران ان شک می کنم
به هر حال از شما به خاطر لطفی که کردی ، سپاسگزارم
سلام جناب مدرسی نازنینم.امیدوارم مثل همیشه شاد و سلامت باشید.قربان چرا دیگه خبری ازتون نیست؟؟؟؟ مخلصتون رو فراموش کردید؟؟ این ورا اومدید حتمن خبر بدید بیام خدمتتون.راجع به یه قضیه هم باید باهاتون صحبت کنم.پیروز باشید.جاوید ایران.......
پاسخ
پیام عزیز و گرامی
چطوری با زحمات من ؟ پسرم .. من فکر می کردم شما کامنت هایی که برای دوستان در باب سرماخوردگی نوشته ام خوانده ای .. !! البته حق با شماست من باید به خاطر این همه تاخیر به شما توضیح می دادم
پیام جان .. بعد از اخرین باری که شما رو دیدم ، کلآ سه چهار بار کرج اومدم .. !! اون هم با فاصله ..!! دلایل متعددی داشت .. اولی سرگیجه و ضعف طولانی ام که حتی قادر به رانندگی نبودم .. و یکی دو بار با آژانس اومده و قادر به بیرون رفتن از خانه نبودم .. حتی کامنت ها را بی پاسخ منتشر می کردم .. تا اومدم خوب شوم .. آنفولانزای لعنتی سراغم اومد .. و با توجه به بیماری قلبی که دارم ، مدت نقاهت ام خیلی طولانی است و دو روز پیش هم آمدم کرج .. ولی هم چنان یا تب دارم ، یا لرز ..!! و هر چه دخترم اصرار کرد یکی دو روز بمانم تا حالم خوب شود ، از ترس این که بچه ها هم نگیرند ، دیشب برگشتم .. هنوز هم خوب نشده ام
ولی باور کن به یادت بودم .. دلم نمی خواست با حالت ناخوش ببینمت
من این بار که اومدم کرج ، حتمآ به شما زنگ زده تا ببینمت
باز هم به خاطر عدم اطلاع رسانی ام عذر خواهی می کنم
عمو بهروز خدا بگم چیکارت نکنه.
خداییش اگه یه مطلب طنز مینویسی سر تیتر بنویس در محل کار خوانده نشود. اون طنزی که با عکس متحرک کذاشتی پایین صفحه و دونه دونه حرکات افراد رو درش شرح دادی داشتم میترکیدم از خنده ، همکارام داشتن زیر چشمی بهم نگاه میکردن که چه خبره.
خلاصه که خیلی باحالی
( سنترال کلابز )
نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد.
سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!
حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد.
گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی.
می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف خرابکاری کنند
پاسخ
آوالانچ عزیز و نازنین
با تشکر از شما .. واقعآ روایت تاریخی جالبی بود .. دست شما درد نکنه
آوالانچ جان از این که با تاخیر پاسخ کامنت ها رو می دهم ، پوزش می خواهم .. چون هنوز کاملآ سرماخوردگی بهبود نیافته است
با سپاس از شما
سلام كاپيتان
آقا هنوز فرصت نكردي جواب نظر من رو بدهيد ؟
اميدوارم صحيح و سالم باشيد .
منتظرم
پاسخ
علی جان عزیز و گرامی
با پوزش از شما و همه دوستان .. سرماخوردگی ام هنوز کاملآ خوب نشده است .. و حتی نگارش پست را به زحمت در چند مرحله انجام دادم
ولی کامنت ها را اگه خدا بخواهد ، در حال پاسخ دادن هستم
ممنون از شما
عمو بهروز
از دیروز که این حماسه رو خوندم سر همه کلاسهام برای شاگردام تعریف کردم و کسی نبود که تحت تاثیر اون نامه دلاور قرار نگیره ... روحش شاد ...
پاسخ
خیلی ممنونم روزبه جان عزیزم
واقعآ به بنده منت نهادی .. راستش وظیفه هر یک از ماست تا ماجرای قهرمانی های دلاوران ارتش رو به مردم و نسل جوان امروزی منتقل کنیم
از شما به خاطر این محبتی که فرمودی ، قلبآ سپاسگزارم
سلام و خسته نباشيد مثل هميشه عالي بود...
مزاحم نميشم زياد ...يه اهنگي از عهديه هست كه ميگه :
قر تو کمرم فراوونه نمی دونم کجا بریزم!؟
همینجا، همینجا
هی هیکلمو می جنبونه، نمی دونم کجا بریزم!؟
همینجا، همینجا
اینجا میون ِ سبزه ها، با ناز و با عور و ادا، دلم می خواد برقصم
همینجا، همینجا
اینجا میون ِ سبزه ها، با ناز و با عور و ادا، دلم می خواد برقصم
همینجا، همینجا
آه ه ه ه
اون سنج زنه رو صداش بزن
رنگ ِ نیناش ناناش بزن
اون سنج زنه رو صداش بزن
رنگ ِ نیناش ناناش بزن
اینجا میون ِ سبزه ها، با ناز و با عور و ادا، دلم می خواد برقصم
همینجا، همینجا
اینجا میون ِ سبزه ها، با ناز و با عور و ادا، دلم می خواد برقصم
همینجا، همینجا
قر تو کمرم فراوونه نمی دونم کجا بریزم!؟
همینجا، همینجا
هی هیکلمو می جنبونه، نمی دونم کجا بریزم!؟
همینجا، همینجا
اینجا میون ِ سبزه ها، با ناز و با عور و ادا، دلم می خواد برقصم
همینجا، همینجا
اینجا میون ِ سبزه ها، با ناز و با عور و ادا، دلم می خواد برقصم
همینجا، همینجا
می روم تا یارمو، دلدارمو پیدا کنم
خوش به حالت
خوش به حالت
می روم فکری به حال این دل رسوا کنم
خوش به حالت
خوش به حالت
افسونش سازم، مجنونش سازم
می روم تا یارمو دلداده و مجنون کنم
می روم تا این دل بیمارمو درمون کنم
خوش به حالت
خوش به حالت
خوش به حالت
خوش به حالت
خوش به حالت
خوش به حالت
پايدار باشي و برقرار عموي نازنين
زيباي پنهان ( مسعود )
پاسخ
مسعود عزیز و دوست داشتنی
باور کن با این اهنگ و تصنیف قدیمی من را به اون دوران و خاطرات متعددی که داشتم کشاندی .. !! من همیشه گفته ام که .. اهنگ ها هم مانند تصاویر ، بیان کننده خاطرات گذشته است
مخصوصآ خانم عهدیه که رکورد تصنیف فیلم های ایرانی رو شکسته است
او در اغلب فیلم های فارسی اون موقع می خواند
نمی دونم چه جوری از شما تشکر و قدرانی کنم
سلام.به قول قوچانیا بی بد مرده ها! اولا دلم واقعا کباب شد برا این آقا.به هر حال مردونگی کرده دکمه رو نزده.من بودم دکمه رو میزدم..میخواستم بدونم میتونم برا بلاگم تو سایت شما آگهی بدم.
پاسخ
حسن جان عزیز و گرامی
با بیان آن ضرب المثل .. خیلی از خاطرات دوستان قوچانی ام رو زنده کردی .. !! دست شما درد نکنه
بله کار آن قهرمان واقعآ ستودنی است .. ما از این ایثار گران زیاد داشتیم
در مورد اگهی هم .. بله چرا که نه ؟
بنام خدا
استاد عزيز سلام
فاطمه خانم فقط يكبار تماس گرفتند كه بنده مأموريت شهرستان بودم و ديگر تماسي نداشتند.
خاطره بسيار جالب و البته حزن انگيزي بود ياد و خاطر اين شهيد بزگوار گرامي باد .
فرد رقصنده نفر وسط زن نيست بلكه جيم كري هنرپيشه آمريكائي است .
قربان شما
علي كدخدايي
پاسخ
علی جان عزیز و گرامی
خیلی ممنون که اجازه دادی سرکار خانم پارسی شماره شما رو داشته باشه
احتمالآ مشکل ایشان برطرف شده است که دیگه به شما زنگ نزده است
در مورد رقصنده .. من کی گفتم نفر وسطی خانم است .. !!!؟؟؟؟
آفرین به دقت و توجه شما
من متوجه جیم کری نشدم .. ! چون دامنش بالا رفته بود .. ترسیدم مرتکب گناه شوم ... چشمک !!! این هم از شوخی های خاص با شما پسر عزیزم است
با سلام و تشکر از بهروز عزیز شرمنده مدتیه به خاطر مشغله فراوان شغلی کمتر در اینترنت حضور پیدا می کنم و به تبع آن نیز حضورم در سایت شما هم کم شده اما تمام مطالب رو خوندم به راستی که بر و بچ پدافند از سختکوشترین و کم توقع ترین نیروها هستند البته نگید خودش پدافندیه اینطور کلاس میاد ولی خوب دیگه افسر پدافند بودن هم دردسرهای خودش رو داره زیاد وقتتون رو نمی گیرم در پناه حق موفق باشید.
پاسخ
جعفر خان نازنین
برای بنده افتخار بزرگی است که دوست فرهیخته و نازننینی چون شما به سایت سر بزنه .. جعفر خان در مورد پدافند و خدمات ان ها ، همه به زحمات ان ها و نقش بسیار حساسی که در جنگ داشته اند واقف هستند
باور کن نه به خاطر این که شما افسر قهرمان پدافندی هستی .. نه باور کن .. این واقعیتی کتمان ناپذیر است که هر یک از ان ها در آزادی و استقلال کشور عزیزمون نقس بزرگی داشتند
من به شخصه دست یکایک عزیزان پدافندی رو می بوسم
Hi Behrouz
Your blog and your passionate stories always make me proud as an Iranian. I salute you and all brave Iranians who make others proud.Rare stuff...! Thanks
Shahriar from Canada
پاسخ
خیلی سپاسگزارم شهریار نازنین
من هم به شما هموطن عزیزم که به افتخارات کشورت اهمیت داده و به ان ها افتخار می کنی .. از صمیم قلب افتخار می کنم
ممنون از شما و حضور پر مهر و محبت شما
( علی دانشجوی خلبانی )
دوست عزیز
توصیه می کنم به سایت هوافضا سری بزنید. کاربران زیادی در آنجا عضو هستند که در بخش های مختلف هوایی کشور کار می کنند. از خلبان تا میهماندار. صحبت با یک کاپیتان قطعا بهتر از صحبت های با حدس و گمان بنده هست. حتما با مدیر سایت بگویید تا این عزیزان را به شما معرفی کند.
موفق باشید
aerospacetalk.ir
پاسخ
خیلی ممنونم آوالانچ عزیز .. طبعآ چنین است
کاپیتان عزیز واقعا فداکاری و شهامت این قهرمان ستودنی است خیلی تکان دهنده بود مخصوصا برای من که چند دقیقه قبل یک گزارش مطالعه کردم
در مورد سربازان دوران هخامنشی که درجنگ با مصر گرفتار طوفان شن شده بودند.ازاین سپاه پنجاه هزار نفری
ناپدید شده تا حالا اثری به دست نیامده بود. گزارش مفصلی است همراه با عکس های واقعی از بقایای تجهیزات و استخوانهای سربازان ایرانی در تارنمای تابناک .
خیلی متاسف شدم از این که در مقایسه با این قهرمانان هیچ کاری برای کشورم نکرده ام.
به قول آبراهام لینکلن بدترین مرگ برای شخص این است که عمرش به پایان برسد بدون این که کاری برای کشورش انجام داده باشد.
با سپاس
پاسخ
ساسان عزیز و گرامی
خیلی ممنونم از شما که این همه مطالعه دارید . و روی گذشته کشور خودتون و افتخارات ان تآمل می فرمایید . بله دقیقآ حق با شماست .. تاریخ ما مملو از حضور دلاور مردان گمنامی است که برای حفظ وطن از جان خود گذشته اند .. حس وطن پرستی ما ایرانیان زبانزد همه دوست و دشمن است
و ما در قرن اخیر و در جنگ با عراق هم نشان دادیم که هر یک از ایرانی ها با از خود گذشتگی و دفاع از وطن اجازه تصرف آن را به احدی نمی دهند
زنده و پاینده باد کشور ایران ، سرافراز باد ارتش قهرمان ایران
ممنون از حضور و کامنت شما
سلام جناب مدرسی:
باز هم ممنون از اینکه از خاطرهای جنگ نوشتید. امیدوارم كه دیگه سرما خوردگی تون هم کاملا رفع شده باشه.
تا بعد،
احسان
پاسخ
احسان عزیز و گرامی
با سپاس از شما و حضور سبزتان
راستش هنوز این سرما خوردگی لعنتی از بدنم خارج نشده است . هنوز هم گلو درد و سرفه های شدید و کشنده رو دارم
امیدوارم هر چه زودتر در خدمت یاران باشم
ممنون از شما
جناب مدرسی ، سلام علیکم
از آنجاییکه بنده متولد و ساکن کرمانشاه بوده و این سعادت را داشتم تا در زمان جنگ به دفاع از آب و خاک و مردم عزیز ایران بپردازم در پاسخ به کامنت دوست عزیزی به نام عبدالله م ع که نکاتی را در مورد سرپل ذهاب و غرب کشور ذکر نموده بوده اند باید عرض کنم که فاصله هوایی سرپل ذهاب تا مرز ایران و عراق حدود 10 یا 15 کیلومتری و اسلام آباد هم چیزی در همین حدود است (یکخورده بیشتر) ، یادم هست که در پادگانی به نام پادگان کربلا بین شهر کرند و سرپل ذهاب که یک پادگان آموزشی بود و چند قبضه توپ 23 و یک قبضه اولیکن و یک قبضه توپ 57 (که صدای وحشتناکی موقع شلیک داشت) یکی از همین هواپیماهای مذکور را شکار کردند ، اولا که دلیل اینکه این هواپیماها همیشه 4 یا 5 بعد از ظهر می آمدند (البته در تابستان فرق میکرد) این بود که در آن ساعات آفتاب در هنگام غروب بود و با توجه به مسیر حرکت آنها از عراق که سمت غرب میشود خورشید مستقیم تو چشم بچه های پدافند بود و از امنیت بیشتری برخوردار بودند (به قول بچه های پدافند "ضد نور" می آمدند) ، هواپیمای شکار شده آموزشی فاقد بمب و مهمات بود و طبیعی است که برای رهگیری هم معمولا از مرز عبور نمیکردند ، بعدا که بسیجیها آنها را تحویل بچه های نیروی هوایی دادند معلوم شد که آنها بعنوان هواپیمای فریبنده و ایضایی جهت اطلاع از مکانهای استقرار توپهای ضدهوایی و اطلاع از استعداد شکاریهای ما به این طرف مرز می آمدند و البته بچه های غیور و زحمتکش پدافند هم هر هفته جای آتشبارها را عوض میکردند و البته مسائل دیگری هم بود که قطعا شما اشراف بیشتری دارید و احتمالا به خاطر پرهیز از بازگو کردن اسرار و مستندات نظامی به آن نمی پردازید و اما سنگرهای بهم مرتبط مورد اشاره ، اگر اقا عبدالله عزیز به خاطر بیاورند آن سنگرها در نزدیکی جاده آسفالت و قبل از شهر سرپل ذهاب (در نزدیکی گردنه پاطاق) قرار داشت ، آن سنگرها مربوط به پادگان ابوذر (پادگان شاهین زمان شاه) بود و ارزش نظامی چندانی نداشت ، در واقع با آن فاصله از مرز اصلا ارزش نظامی نداشت ، اگر دوستانی در دانشکده افسری داشته باشید (نیروی زمینی) به شما خواهند گفت که ظاهرا از سال دوم دانشکده دانشجویان در تابستان دوره های عملی و کارآموزی دارند و یکی از نقاطی که در زمان شاه برای آموزش و مانور از آن استفاده میشد همین پادگان ابوذر فعلی بود (البته تا سال 64 که یکی از دوستان بنده مشغول تحصیل در دانشکده افسری نیروی زمینی بود هم استفاده میشد) . . . و اما فرودگاه اضطراری اسلام آباد ، در غرب کشور و به خاطر حساسیتی که در زمان شاه نسبت به عراق وجود داشت از این باندها زیاد است (اگر اشتباه نکنم اصطلاحا به آن استریپ میگویند) در همان نزدیکی یکی هم در جاده اسلام آباد به سمت اهواز وجود دارد و اما نکته جالب اینجاست که در نسخه جدید نرم افزار بازی فلایت سیمیلاتور شرکت مایکروسافت تمامی این باندها با اطلاعات واقعی (طول باند ، جهت باند ، ارتفاع باند و مختصات جغراقیایی . . . ) وجود دارد و اگر از علاقه مندان به این بازی هستید چنانچه در آسمان غرب ایران با کمبود سوخت مواجه شدید یک چرخ کوچک در اطراف بزنید قطعا یکی از این باندهای اضطراری را پیدا خواهید نمود . . .
ببخشید جناب مدرسی ، خیلی طولانی شد ، نا خودآگاه در خاطرات آن زمان و مکان فرو رفتم . . .
پاسخ
کیوان عزیز و نازنین
با تشکر از اطلاعات کامل و دقیق شما که خیلی استفاده کردم . خیلی از نکاتی رو که شما آن ها را شرح دادی ، اعتراف می کنم نمی دانستم .. ! فقط قضیه ورود سوخو ها رو مطمئن بودم که عرض کردم .. به عبارتی ما دست آن ها را خوانده بودیم .. !! حتی در باره جاده ها بلند و دراز برای فرود رو جز همان یکی که در اسلام آباد فرود می امدیم را به شخصه ندیده بودم .. با شما در باره حساسیت نسبت به عراق موافقم .. حتی این مسئله در شهر های پیرانشهر که در منطقه کوهستانی واقع شده است و حتی مراغه این امکان وجود دارد .. و من خوشحالم که یکی از بهترین خاطراتم فرود در جاده های ماشین رو است که واقعآ لذت خاصی داشت .. !!
سلام بنده رو به همشهری های قهرمان و با شرافت خودت برسان
ممنون از کامنت شما
سردار سلام
خواهشمند است کمی در باره پرواز و ترس از پرواز و ایمنی سفرهای هوایی هم بنویسید.توضیح دهید تکان های هواپیما از چیست و تا چه حدی عادی در چه زمانی بیشترین فشار به موتورها می اید بند شدن یا نشستن و یا در هنگام پرواز تکان ها چه زمانی بیشتر می شوند و چاله هوایی چیست و در هوای بارانی و.. پرواز چه خطراتی دارد و این قبیل موارد
پاسخ
جاوید جان عزیز و گرامی
شما دوست خوبم به من درجه دادید و سردار خطابم فرمودی .. !! بنده نه سردارم ، نه استاد ..!! افسری دون پایه که نزدیک به دو دهه است بازنشسته شده ام . و ترجیح می دهم دوستان بدون القاب و صفات نظامی خطاب ام فرمایند .. بگذریم
دوست نازنین در باره همه این مسایلی که اشاره کردی ، به کرات در مطالب قدیمی توضیح داده ام . اما چشم به اختصار عرض می کنم ...
اولآ ترس از پرواز هیچ کمکی به ایمنی پرواز نمی کند .. جز این که اگر خدای ناکرده وضعیت اضطراری پیش آید ، به خاطر همین ترس و اضطراب موفق به خروج نمی شود . از جنبه علمی هم صحت ندارد .. چون طبق آمار های معتبر سفر هوایی خیلی خیلی کم خطر تر از مسافرت با قطار و ماشین است . ضمن این که شما همیشه به این فکر کنید که خلبانان و گروه پروازی جان خودشون رو از من و شما و مسافران بیشتر دوست دارند .. و اگر کوچک ترین مشکلی در هواپیما ، هوای مسیر و فرودگاه مقصد باشد ، اصلآ پرواز نخواهند کرد .. پس از پرواز واقعآ لذت برده و به تماشای زیبایی های ان بپردازید .
در باره ایمنی هم عرض کنم .. متخصصان و بازرسان مرتب هواپیماها رو چک می کنند . چه قبل از پرواز و چه بعد از پرواز .. همه هواپیماها چک های مخصوص خودش رو داره که به صورت دوره ای انجام می دهند .. و برای حفظ سلامتی سیستم ها ، برای هریک عمر معینی تعین شده است . بار ها اتفاق می افتد که سیستم نو رو تعویض می کنند .. چون برعکس ماشین که اول خراب می شه بعد تعمیر می کنند ، هواپیما را باید از قبل طبق جداول و استاندارد هایی که دارند ، چک و تعمیر می کنند .. پس خیالت از این موضوع هم راحت باشد
اما در باره تکان های هواپیما .. جاوید جان تکان های هواپیما ماحصل شرایطی است که گاهی به خاطر تغیر دمای هوا ، افزایش قدرت جاذبه ، و ابرهای باران زاست . که هیچ خطری ندارد . و همان گونه که یک پرنده بال بال می زند تا به مقصد برسد ، هواپیما هم گاهی به خاطر استقامت بال هایش تکان می خورد . البته به کمک پیشرفت علم و تکنولوژی .. امروزه خلبانان قبل از پرواز ، تحولات جوی و هوای مسیر رو با پیش بینی های بعدی ان دریافت کرده و بر اساس آن سقف ارتفاع پرواز خود رو تعین می کنند . اما گاهی این تکان ها اجتناب ناپذیره .. و بر اثر توربالانس های هوایی اغلب تکان می خورد .. بعضی ها ممکنه خیالات برشون داره که نکنه کنده بشه .. !! تا حالا که این اتفاق نیفتاده است . و بال های هواپیماها با پیچ های مخصوص که فشار جی رو تحمل می کنند ، به بدنه وصل می شود .. ان پیچ ها فشار تورک زده می شود تا استحکام بیشتری داشته باشد ... بنابرین به هیچ عنوان از تکان های شدید بال های هواپیما نترسید .. خلبان با اگاهی از تکان وارد آن نوع ابر ها می شود .. تنها یک نوع ابر خطرناک است و دارای الکتریسته بسیار قوی است که به ان ابر های سی . بی می گویند .. و رادار های داخل کابین خلبان ، برای شناسایی ان نوع ابر هاست که به هیچ وجه نباید نزدیکش شد .. !! چاله های هوایی هم اصطلاح عامیانه است .. همین توربالانس هایی که بر اثر کشش جاذبه زمین مخصوصآ روی مناطق کوهستانی پیش می آیند را چاله هوایی می نامند .. در اصل به خاطر تغیر محیط از گرما به سرماست یا گاهی هم برعکس است .. نگران نباشید .. به موتور ها هم فشار نمی آید .. عقربه های فراوان داخل کابین خلبان ، اکثرشون مربوط به شرایط موتور هاست .. که خلبان و مهندس پرواز مرتب بر فعل و انفعالات کشش موتور و ضرباهنگ ان با بقیه موتور های هواپیما مدام در حال کنترل و تمظیم است
در مورد هوای بارانی یا برفی هم هیچ مشکلی نیست .. اتفاقآ هواپیما راحت پرواز می کند .. تنها مشکل ابرهای آتش زاست که آن هم توسط ماهواره های هواشناسی و رادار های قوی خلبان ها کنترل می شود . ضمنآ به خاطر پیشرفت علم و دستگاه های ناوبری ، خلبان حتی بدون نگریستن به بیرون قادر است به کمک سیستم های مدرن ناوبری خود دور جهان چرخیده و هر فرودگاهی که بخواهد ، فرود آید .. پس می بینی این هم مشکلی نیست
فقط توصیه من این است همیشه توصیه های مهمانداران محترم رو جدی بگیرید .. حتی المکان از باز کردن کمربند خوداری کنید .. و در تمام طول پرواز بسته باشد .. به محض بلند شدن آدامس یا شکلاتی رو میل فرمایید تا فشار کابین اختلالاتی رو در گوش و حلق شما ایجاد نکند .. اگه احساس کردید گوش شما گرفته است .. بینی خود را محکم با دست نگه دارید و سپس سعی کنید یک نفس عمیق بکشید .. تا هوای انباشه شده بیرون رفته و شما احساس وز وز در گوش های خود نکنید .. از کشیدن سیگار خودداری کنید ..
امیدوارم این مختصر توضیحاتی که دادم موثر واقع شده باشد .. و با خیالی آسوده از این پس با هواپیما مسافرت فرموده و از زیبایی های پرواز لذت ببرید
ممنون از شما
سلام کاپیتان
پدر من هم از افسران پدافند نیروی هوائی بود و وقتی از خاطراتش در دوران جنگ تعریف می کرد امثال غلامی ها را در آن زیاد می دیدم و چه زیبا گفته است شاعر
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
خوشا آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
با دورد و احترام به تمامی دلاوران ایران
کوچک شما بابک
پاسخ
بابک عزیز و گرامی
باور کن هر بار با فرزند یکی از همکاران قدیمی ام در نیروی هوایی آشنا می شوم ، بی نهایت خوشحال و سرزنده می شوم . مخصوصآ اگر فرزندان دلاور مردان پدافند باشند . چون من از نزدیک شاهد سختی ها و تحمل فشار های زیاد برای پرسنل آن ها و همچنین رنج و سختی و خانه بدوشی برای خانواده آن ها بوده است . فرزندان ان ها تا دو تا دوست در مدرسه آشنا می شدند ، بایستی به منطقه ای دیگر منتقل می شدند .. اغلب سایت های پدافند در ارتفاعات صعب العبور و دور از شهر و محل زندگی مردم بود . و این عزیزان با صلابت و دلاوری مثال زدنی هم در مقابل دشمن ایستادگی می کردند و هم از خانواده خود مراقبت می فرمودند .. آفرین به شرف و غیرت همه پرسنل نیروی هوایی به ویژه عزیزان پدافند
موفق باشی عزیزم
سلام کاپیتان
پدر من هم از افسران پدافند نیروی هوائی بود و وقتی از خاطراتش در دوران جنگ تعریف می کرد امثال غلامی ها را در آن زیاد می دیدم . اما تعریف این دلاوری ها فقط در زبان آسان است و واقعاً من سر تعظیم در مقابل این دلاوران فرود آورده و با تکیه به این عزیزان و دلاوری هایشان با صدای بلند فریاد می زنم که من هم یک ایرانی ام و حاضر نیستم حتی یک ذره از خاک ایران را به دشمن بدهم
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
با دورد و احترام به تمامی دلاوران ایران
کوچک شما بابک
سلام کاپیتان عزیز
طبق گفته شما دیگه تشکر و این چیزا تعطیل ;)
فقط بدونید که قدیمیهای سایت همچنان هستن و میخونن و هر رووز هم انتظارشون بیشتر میشه.
آرزوی سلامتی دارم
همین
پاسخ
فدات بشم بابک نازنین
همین لطف و الطاف دوستان بزرگواری چون شماست که شوق ادامه راه را آسان می کند .. ممنون از حضور شما
آفرين به چنين انسانهاي بزرگي.واقعا تاريخ ايران با اينگونه انسانها شكل گرفته است.
پاسخ
سرور گرامی جناب مهندس فضلی نازنین
با تشکر از شما .. بله کاملآ درست می فرمایید .. واقعآ همه ما مدیون شهدای عالیقدری هستیم که در هشت سال دفاع مقدس مردانه با فدا کردن جان خود ، باعث استقلال کشور عزیزمون شدند .. روح همه ان ها شاد
با تشکر از حضور سبز شما