درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماجرای استوار شجاع و مار سمی

 ماجرای استوار شجاع نیروی هوایی  

Small---1.jpg

 استوار که حسابی ذوق زده بوده و اصلآ برای چنین حضوری امادگی نداشته ، به نفس نفس افتاده و بریده بریده سخن خود رو آغاز می کند .. تیمسار که شرایط روحی او را درک کرده ، جلوتر رفته و می گوید .. پسرم آروم باش و عجله نکن .. ! من فرصت زیاد دارم .. به خودت فشار نیاور .. خب حالا بگو چه خواسته ای از من داری ..!!؟ استوار غلامی با وجودی که کمی آرامش گرفته بود ، خطاب به تیمسار در باره تسلط اش به انواع هواپیما ها می گوید .. ! و در اخر طرح خود رو مطرح کرده و از تیمسار می خواهد به او اجازه داده شود تا به عنوان مامور شناسایی به سایت های پدافند مرزی اعزامش کنند .. ! از ان جا که رسته خود شهید ستاری هم پدافند بوده است ، و در مقام عالی ترین مقام نیروی هوایی از جزئیات طرح شناسایی شکاری های دشمن اگاه بود ، خطاب به غلامی می گوید .. پسرم از این که این همه اشتیاق خدمت داری خیلی خوشحالم .. اما خودت می دونی از نظر پست سازمانی نمی شود این گونه مسئولیت ها رو رسمآ به شما داد و ...

 ماجرای استوار شجاع نیروی هوایی 

 

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

Small---2.jpgSmall-3.jpg

05upt8sup9xiyg119966.jpg

" ماجرای استوار شجاع نیروی هوایی " عنوان مطلب جدید این پست است که تقدیم شما یاران بزرگوار می کنم . راستش رو بخواهید هرگاه صحبت از توانمندی و غیرت ارتش در جنگ می شه یا خاطره ای از شجاعت دلاور مردان و حماسه سازان هشت سال دفاع مردانه نقل می شه .. عده ای سعی می کنند  با تضعیف ارتش و قدر شمردن توان دشمنان .. یاس و نامیدی رو ترویج داده و ارزش فداکاری قهرمانان گمنام این سرزمین رو نادیده بگیرند .. ! اصلآ مهم نیست .. آن ها حتی می توانند منکر شجاعت استوار غلامی و سایر جان باختگان دفاع از کشور باشند .. مهم این است عشق وطن پرستی و دفاع از آب و خاک هنوز هم در دل نسل جوان زنده است .  و من به عنوان یک نظامی بازنشسته از این که در طول حضورم در ارتش ذره ای کم فروشی و سوء استفاده نکردم ، افتخار نموده و شب ها با آرامش سر به بالین می گذارم .. و این بزرگ ترین نعمت است .

مدتی پیش ای میلی از یک دوست نازنین و فرهیخته دریافت کردم که مدعی بود .. موسسه ای معتبر به ازای تبلیغاتی که هر فرد انجام می دهد ، هدیه گران بهایی به انتخاب خود شخص تقدیم می کنه ! این بزرگوار حتی تآکید کرد .. شاهد دریافت یک آیفون شانزده گیگابایتی بوده که دوستش ظرف سه هفته دریافت کرده بود . از شما چه پنهان بنده هم یک گوشی موبایل انتخاب کرده و بنر آن را برای شما قرار دادم . همان طور که عرض کردم .. من به دوستم اعتماد دارم . اما اگه این موسسه مانند هزاران شرکت اینترنتی کلاه بردار از آب در اومد به حساب بنده نگذارید ! چون همان گونه که عرض کردم .. خودم اول فرم را پر کرده و جایزه ام رو انتخاب کردم .. اگه واقعیت داشت ، من مستظعف گوشی گران بهاء ندیده هم به آرزویم می رسم .. ! اگه نه هم .. باز خدا بزرگه .

 کلام اخر این که .. پوزش من را به خاطر تاخیر در انتشار پست جدید بپذیرید . می دونید که سرمای سختی خورده بودم و از ان جا که مشکل قلبی دارم ، دیر تر از آدم های سالم و معمولی بهبود می یابم !  الحمدالله بخیر گذشت .بگذریم...  حتمآ می دونید بخشی به نام " معرفی سایت های مفید " داریم  که هر از گاهی یکی دو لینک رو معرفی می کنم . چندی پیش هم دو تا ادرس قرار دادم . اما از ان جایی که بیش از پانزده هزار نفر فقط از طریق سایت بیننده لینک ها بودند کنجکاوی ام گل کرد  که از میان این  همه بازدید کننده ، چند نفرشون به اون سایت ها سر زده اند !! لذا پرسش ام رو برای مدیر یکی از سایت ها مطرح کردم . بعد از مدتی محبت فرموده با لحن بسیار خشک و سرد اداری نوشت  .. بزودی به شما خواهم گفت چند نفر از سایت شما امده اند .. !!! همین . خدا رو صد هزار بار شکر بنده روی علاقه ای که به  جوون های کشورم دارم ، این عمل رو رایگان و بدون هیچ گونه انتظار تشکر و تقدیری انجام می دهم . ولی پاسخ دوستانه کم ترین توقعی بود که داشتم .. !

Test Baner.gif

  باور کنید حقیقت دارد .. امتحان کنید

Tabligh-1.jpg

یک شرکت تبلیغاتی به شما موبایل، تلویزیون پلاسما یا کنسول بازی رایگان
هدیه می دهد. فقط کافی است شما هم برای آن شرکت تبلیغ کنید.

روی تصویر کلیک کنید  

Start-Asli.jpg

 پایگاه یکم - قبل از انقلاب

 از همان روز نخستی که قدم به خط پرواز سی - ۱۳۰ گذاشتم ... حرکات و رفتار درجه دار قوی جثه ای توجه من و سایر تازه وارد ها رو به خودش جلب کرد ! زیرا علی رغم وجود دیسیپلین بسیار شدید در ارتش شاهنشاهی ، او کمی مستثنی بود ! و به عبارتی " تره برای کسی خرد نمی کرد ! " سوء تفاهم نشه .. ادم منظم و سخت کوشی بود . اما گفتار و رفتارش در شآن پرسنل نیروی هوایی نبود . اون موقع درجه اش " گروهبان یکم " بود . و در خط پرواز سرپرست راننده ها محسوب می شد . همیشه چند نفر سرباز راننده زیر دستش بودند ، که امان ان ها را بریده بود ! از لهجه شیرین اش معلوم بود که بچه ناف  کرمانشاه است . قدیمی تر ها او را " پهلوان " خطابش می کردند ! و معلوم بود که از این اصطلاح خیلی خوشش می آمد! بعضی ها هم شیطنت کرده و با لحن خودش واژه پهلوان رو خیلی غلیظ به کار می بردند  .. و او هم در پاسخ به زبان کردی می گفت .. "  وگرد منی .. !!؟ ( یعنی آیا منو صدا می کنی  !!؟ )  او هرگز به آدم های آشخور و نخودی رو نمی داد . در ساعات غیر اداری و تعطیلی که آقایون سرپرست ها تشریف نداشتند ، برای خودش پادشاهی می کرد ! اگه سرباز های راننده نبودند ، کسی جرات نمی کرد از سرگروهبان " غلامی " تقاضای ماشین نماید ! مگه این که خودش دلش به حال ما سوخته و سرویس می داد ! اگر چه ما از نظر درجه ارشد تر از او بودیم و طبق مقررات ارتش یک افسر صفر کیلومتر همیشه بالاتر از یک درجه دار قدیمی است . ولی خب هیچ کدوم از ما اهل این مقررات نبودیم ! و او این موضوع رو خوب درک کرده بود .. به عبارتی طرف خودش رو می شناخت ..!!

یک جاده خاکی ... !!  

یاد خاطره ای مربوط به اون دوران افتادم ..  اگر چه رسم نیست اول بسم الله برم نوی جاده خاکی ، اما ترسیدم یادم بره ... ! . در میان همدوره های ما شخصی به نام " عباس زیور سنگی " بود که خیلی شیطون و دل زنده بود . خدا بیامرز سرطان گرفت و چند سال قبل مرد . ما با هم خیلی قاطی بودیم . او هم عاشق پرواز بود و ساعات پرواز بالایی داشت ... عباس تنها کسی بود که از همون روز اول با این غلامی گرم گرفته بود و باب شوخی رو باز کرد .. !! این رو بگم که عباس گنجینه جوک و تقلید صدا بود .. ! به همین دلیل چپ می رفت راست می رفت با لهجه کردی به غلامی می گفت .. " هی کوره ، متانی لیلاند برانی !!؟ " ( یعنی می توانی کامیون لیلاند برانی !؟ ) و با عرض پوزش از همه ،طفلک غلامی هم با نگاهی به اطراف در جوابش می گفت .. " هی این دیزلگه انه !!؟ " اوایل معنی این دیالوگ ها رو نمی دونستم .. ! تا این که یه روز از عباس پرسیدم . او گفت .. اغلب مردم کرمانشاه کامیون دارند .. و کامیون مورد علاقه آن ها هم لیلاند است ! برای همین این جوک رو برای اهالی کرمانشاه در اورده اند که می توانی با کامیون لیلاند رانندگی کنی .. و طرف هم بهش بر خورده در جواب می گوید پس این دیزلی که می رانم آیا  ا ..  است !!؟ نتیجه اخلاقی .. یعنی همه بدون استثناء لیلاند دارند !! خلاصه این که عباس خیلی سر به سر غلامی می گذاشت . و تا اون بنده خدا می خواست با یکی از ما حرف بزنه .. عباس نزدیک شده و یواشکی می گفت .. بچه ها مواظب باشید .. مگه نمی دونیدکم ترین خلاف غلومی قتل است ..!! و او هم چون با ما شوخی نداشت .. سرخ می شد . ( باید اعتراف کنم .. بهترین دوستان جوانمرد من همین کرمانشاهی ها بوده و هستند )

Zivar-Sangi.jpg 

تصویری از زنده یاد عباس زیور سنگی در یک مهمانی خانوادگی  

شب های شیفت در پایگاه ..

قبل از انقلاب در شب های تعطیل یا شیفت ، اغلب بچه ها تا پاسی از نیمه های شب  تخته نرد یا با ورق حکم بازی می کردند .. اوایل شب برای حفظ ظاهر هیچ شرط بندی صورت نمی گرفت ! و به قول معروف بازی ها از باب سرگرمی بود .. بعد از گذشت مدتی ، آقای غلامی که  دوستانش او رو شاغلام هم صداش می کردند ، با انداختن دستمال یزدی بزرگی به گردنش روی میز رفته و عملآ رسمی بودن قمار رو اعلام می کرد .. هیکل درشت و ورزیده ، بازوانی خالکوبی شده ، لحن خشن و امرانه او باعث شده بود همه از او حساب ببرند . او خودش معمولآ بازی نمی کرد .. ولی در هر دور از بازی از برنده مبلغی رو به عنوان " تلکه " ( امیدوارم اشتباه نکرده باشم ) دریافت می کرد . بعد ها در فیلمی از مرحوم علی حاتمی دیدم به این جور ادم ها " کاسه کوزه " هم می گویند . و کارش نظارت در بازی است . حضور او باعث می شد کسی تقلب نکنه .. گاهی شب ها رقم های برد و باخت خیلی بالا می رفت ... معمولآ قمار باز های حرفه ای از شعبات دیگر به خط پرواز امده و در گوشه ای دنج جایی که با ورود هر تازه واردی دیده نشوند ، به قمار می پرداختند .. گاهی ۲۱ یازی می کردند .. صدای ۲۱ ، ۲۱ ان ها و دود غلیظ سیگار آقایون مانع از خواب بقیه می شد .. البته گاهی اوقات که بازی " دون نا " که شبیه همان " بینگو " ی امریکایی ست می شد .. من هم به جمع ان ها افزوده می شدم . چون باعث زنده شدن خاطرات امریکایم می شد که گاهی تا پاسی از شب در کلوپ های هوایی بینگو بازی می کردم .. ! من عاشق فریاد زدن کلمه بینگو بودم .. همه مزه برنده شدن یک طرف ، نعره بینگوی من هم که چرت همه امریکایی های مست رو پاره می کرد یک طرف .. یک بار هم در خط پرواز بی اختیار ان نعره رو زدم .. هنوز هم چهره خشن غلومی رو یادمه که فقط چپ چپ نگاهم کرد ..

 خط پرواز سی - ۱۳۰ - بعد از انقلاب

 اگه بگم اولین کسی که در خط پرواز سی - ۱۳۰ بعد از انقلاب ، انقلابی شد همین غلامی خودمون بود باورتون می شه .. !!؟ اما بپذیرید که به معنی واقعی متحول شده بود ! صادقانه بگم .. قبلآ هم انسان مهربان و پر تلاشی بود . شاید به خاطر هیکل ورزیده اش یا دوستان ناباب به اصطلاح هم رنگ جماعت شده بود .. هیچ کس واقعا نمی دانست  . اما بعد از این که در رفتار و گفتار اش تغیر اساسی داد ، کم تر کسی از همکاران باورش می شد ..! خوشبختانه با گذشت زمان و آغاز جنگ شخصیت خوب او برای اغلب بچه ها جا افتاده بود . البته زنده یاد زیور سنگی همچنان شوخی اش رو با او حفظ کرده بود ! تا یادم نرفته بگم .. تقریبآ سال های نخست جنگ بود که غلامی ارتقاء درجه یافته و استوار شد . با رویش   تار های جو گندمی در اطراف شقیقه ، موهای پر پشت خرمایی رنگ اش به او وقار بخشیده بود . صحبت از جنگ شد .. مجبورم گریزی به  شهر کرمانشاه و مردم خونگرمش در ان ایام زده و به نقش حساس و تآثیر گذار آن ها در جبهه های غرب کشور اشاره کنم . کرمانشاه به خاطر قرار گرفتن بین دو استان مقاوم کردستان و ایلام و مرز مشترک آن ها با عراق از جایگاه استراتژیک خاصی برخوردار بود . واقعآ آفرین بر غیرت و شرف هموطنان کرد ما که مردانه زیر آتش مستقیم دشمن ایستادگی کردند . بیان دلاور مردی این عزیزان به زبان آسان می آید .. واقعآ دل شیر می خواست . بگذریم .. به هر حال به دلیل همین  ویژگی ها بود که مرتب به کرمانشاه پرواز داشتیم . و استوار غلامی هم برای هماهنگی و ارایه خدمات به بچه های سی - ۱۳۰ آن جا رفته بود ...   

کمک های بی دریغ غلامی ..

 خیرش به همه رسیده بود . آخه برو بچه های سی - ۱۳۰ در زمان ما عادت داشتیم به هر جایی که پرواز می رفتیم ، حتمآ بایستی به شهر رفته و از محصولات آن دیار خرید می کردیم .. ! خب کرمانشاه هم که هزار ماشاالله غرق نعمت و سوغاتی های منحصر به فرد بود . گاهی هم که به دلیل محدودیت وقت فرصت پیدا کردن کالای خاصی را نمی یافتیم ، زحمت خرید آن برای پرواز بعدی به گردن طفلک غلامی بود .. ! پروازی نبود که بچه ها یک لیست بلند بالا به دستش ندهند .. !! غلامی جون روغن حیوونی یادت نره .. درجه یک باشه ها .. !! از چای خارجی ، شلوار کردی ، گیوه ، کاک و نان برنجی گرفته تا نان محلی و بادام و گردو و حتی دوغ خانگی .. !!! و او همیشه با لبخند می گفت .. بر روی چشم ... هرگز گله نمی کرد .. امکان نداشت سفارش بچه ها را به دلیل فشردگی پرواز ها پشت گوش بیندازه .. ! گاهی اوقات به خاطر انبوه ماموریت های جنگی ،خودمون در هوا از یک دیگر قول می گرفتیم که به غلامی سفارش ندهیم .. تا بنده خدا بتونه یه سری هم به خونه زندگی اش بزنه .. ! اما باور کنید در این گونه مواقع خودش جلو می امد و با لحن شیرین اش می گفت .. روله جان انگاری لیست خرید رو فراموش کردید .. !!؟ و به زور سعی می کرد سفارش دریافت کند .. !

 تهمت ناروایی که بهش زدند  ...

یکی دو سالی از حضور مفیدش در کرمانشاه نگذشته بود که اداره عقیدتی و سیاسی او را به پایگاه فراخواند .. ! ظاهرآ یک بنده خدایی که از گذشته های دور از وی کینه به دل داشته ، گزارش کرده بود که استوار غلامی در اوقات بی کاری ورق بازی می کرده است  .. !! در اداره چه بر او گذشت کسی نمی داند .. ! ولی مسلم بود که به دلیل عدم اثبات بی گناهی اش بدجوری به هم ریخته بود . به طوری که با خودش لج کرده و دیگه قدم به کرمانشاه نگذاشت . بعد ها متوجه شد که دلیل گزارش همکاران ، در دست داشتن کارت های بازی تصاویر هواپیما ها بوده است .. ! ( قدیمی تر ها حتمآ ان نوع ورق های رو یادشون است که در باره انواع هواپیما و اسلحه و کشتی بود و بچه ها با رد و بدل کردن ان اطلاعات سرگرم می شدند .. !! ) خدا وکیلی خیلی هم مفید بود ! از آن تاریخ به بعد .. لحظه ای اون کارت ها از دست استوار به زمین گذاشته نشد .. مرتب با خودش بازی می کرد .. ! ساعت ها غرق مطالعه اطلاعات درج شده در ذیل عکس ها می شد .. ! به گفته دوستان نزدیک اش ، همه هواپیما ها ، اسلحه ها و ابزار های جنگی رو فوت آب بود .. ! امکان نداشت تصویر هواپیمایی رو به او نشان داده و استوار نابغه ما تمام مشخصات آن را از دور موتور ، تاریخ ساخت ، کشور تولید کننده گرفته تا مصرف سوخت و سرعت آن و ظرفیت حمل سلاح های آن را دقیق جواب ندهد .. ! شوخی شوخی او تبدیل به دایره المعارف ابزار و ادوات نظامی شده بود .. همان طور که گفتم ، خیلی هم لذت می برد  !

Start-1.jpg

اسلام آباد غرب ...

 حتمآ مطالب قبلی ام رو در باره اسلام آباد غرب مطالعه فرموده اید .. اما برای خوانندگان تازه وارد عرض می کنم .. نام و یاد این شهر با جنگ ایران و عراق گره خورده است . صرف نظر از دفاع مردم با غیرت و شرافتمند این شهر در برابر مزدوران بعثی ، از جاده بزرگ و طولانی خارج از شهر آن هم گاهی اوقات به عنوان فرودگاه کمکی برای فرود هواپیماهای جنگنده شکاری ما استفاده می شد . همه می دونند که عقابان تیز پرواز نیروی هوایی در صورت برخورد با آتش گلوله های دشمن و یا نقص هواپیما تا ثانیه های اخر در کابین مانده و همه تلاش خود رو به کار می بردند تا سرمایه ملی سالم به زمین برسد .. و خیلی از آن ها هم علی رغم این که می توانستند اجکت کرده و جان خود رو نجات دهند ، به دلیلی که گفتم ،  مظلومانه جان باخته و به افتخار شهادت نایل شدند . به همین جهت در مواقع ضروری از جاده صاف و طولانی ماشین رو اسلام آباد غرب به عنوان فرودگاه کمکی استفاده می شد . اگه این جاده زبان داشت در باره فانتوم های سوراخ سوراخ شده ای که با مهارت خلبانانش فرود امده بودند سخن ها می گفت .. از شجاعت افسران خلبانی می گفت که .. با پشتی سوخته و گاهی مشتعل شکاری ها رو فرود اورده  بودند .. بعد از پایان جنگ هم انگار سرنوشت دست از سر این شهر برنداشت ! حمله منافقین و سرکوب ان ها در طرحی به نام مرصاد هم نقش بسزایی داشت ( لینک ها در بخش تصاویر مرتبط  )  .. به هر حال از ان جایی که ماجرای استوار غلامی هم به این ایام مربوط می شه ، یادی از اسلام آباد هم کردم . اگر چه باید همیشه از این شهر و مردمانش به نیکی یاد شود ..

 

 parsian.gif

 تفکر ناب ایرانیان در جنگ ...

در باره تفکرات عالی فرماندهان ارتش در زمان جنگ و طرح ها و ایده های ثمر بخش آن دلاور مردان بار ها مطلب نوشته و توضیح داده ام .. یکی از آن طرح ها که مربوط به این پست می شود ، همان بهره گیری از جاده ماشین رو اسلام آباد غرب بود .. راستش رو بخواهید تقریبآ در همان زمان ها بود که دغدغه ای دیگر ذهن فرماندهان را آزار می داد .. اما این بار از سوی دشمن شناخته شده نبود ! بلکه خطای نیروهای خودی در شلیک به هواپیما ها بود ! البته آن هایی که مطالعاتی رو طرح های استراتژیک ارتش های جهان دارند خوب می دونند که در هر طرح و عملیاتی ، درصدی به عنوان ریسک یا همان تلفات نیروهای خودی پیش بینی می شود ! دقیقآ عین بازی شطرنج که برای پیروزی باید تلفات بدهید .. ! اما برای کاستن درصد ریسک شلیک به خودی ، طرح خوبی اجرا شد ... قرار شد از کمک خلبان های تحصیل کرده ای که به دلایلی گراند بوده و پرواز نمی رفتند را در سایت های پدافند مستقر کنند . این ایده خیلی عالی پاسخ داد .. اما گاهی اوقات شرایط تاریکی شب و خرابی هوا مشکل ساز شده و درجه ریسک رو افزایش می داد .. نمونه بارز ان سقوط هواپیمای سی - ۱۳۰ در نزدیکی فرودگاه کرمانشاه بود که بر اثر شلیک خودی ها ساقط شده بود ( اینجا ) . به همین دلیل بار دیگر تفکرات فرماندهان چاره ساز شده و قرار شد از " سیستم رصد ستارگان " هواپیماهای هرکولس که دیگه کاربردی نداشتند استفاده شود .. و با کمی اموزش افسران خلبان از ان برای شناسایی هواپیماهای دشمن استفاده کنند ..

 یک پارانتز واجب .. !!   

 اگر چه در باره سیستم رصد ستارگان بارها و بارها در بیان خاطرات قدیمی توضیح داده ام ، اما از ان جایی که ممکنه بعضی ها آن ها را نخوانده باشند ، در قالب یک پارانتز ( که می دونید واجب است ..!!) به طور خلاصه توضیح می دهم .. در زمان های دور که هنوز سیستم های ناوبری جهان مثل امروز مجهز نبودند و سیستم های ماهواره ای " جی پی اس " وجود نداشت .. هواپیماهای سی - ۱۳۰ ( که الهی قربونشون برم ) مجهز به دستگاهی بود که به کمک ان می شد در شب روی اقیانوس ستاره ها رو رصد کرده و جهت را پیدا کرد ! حتمآ می دونید که مرتب به آمریکا پرواز داشتیم و عبور از روی اقیانوس اجتناب ناپذیر بود . به همین دلیل اگه هواپیمایی در روز دچار خرابی سیستم های ناوبری اش می شد ، از مسیر کشتی های اقیانوس پیما می شد رد یابی کرده و مسیر رو پیدا کرد .. اما درشب تنها به وسیله همین دستگاه ها بود . شکل آن عین دوربین زیر دریایی ها بوده که به سقف کابین وصل می شد . و توسط آن به راحتی می شد ستاره ها رو دید ! اما ممکنه این پرسش برای شما پیش بیاید که شما ستاره شناس نبودید .. پس چگونه راه خود رو از روی ستاره ها تشخیص می دادید !!؟ قبل از پرواز بر روی اقیانوس عملیات کتابی رو در اختیار ما قرار می داد که در ان کتاب تصویر ستاره ها در ماه ، هفته ، روز ، ساعت و حتی دقیقه ترسیم شده بود !! و کافی بود شما به ان کتاب مراجعه کرده و شکل و طرز قرار گرفتن ستاره ها را در اون لحظه می دیدید .. و با مشاهده از طریق دوربین می دیدید که عین هم هستند .. و در نهایت این کتاب بود که به شما می گفت کدوم ستاره شمال و کدوم جنوب است .. ! بله به همین راحتی .. !! البته الان با جی پی اس  خیلی آسان شده است ! 

 تصمیم استوار غلامی ...

 اگه اشتباه نکرده باشم سال های اخر جنگ بود .. و طرح حضور افسران جوان خلبان با ابزار هایی که دیگه کارایی نداشته و در انبار خط پرواز خاک می خوردند خیلی عالی جواب داده بود .. اما صحبت از کمبود افسران خلبان بود .. گستردگی مرزهای کشور با دشمن متجاوز از آذربایجان و کردستان گرفته تا کرمانشاه و ایلام و خوزستان . از یک سو ، فشار دشمن تا دندان مسلح برای حفظ آبرو خود در نزد سران اعراب و شکست های پی در پی آنان از سوی دیگر و تسلط شکاری ها در کنترل آسمان ها ، همه و همه باعث شده بود که ان ها به آب و آتش بزنند .. با نظارت شخص صدام و فرزندان خونخوارش ، خلبانان را مجبور می کردند که گاه و بی گاه  حتی به هدف های غیر نظامی حمله نمایند .. !! و کمبود افسران خلبان و کسانی که شناخت روی هواپیما های مختلف داشته باشد روز به روز بیشتر احساس می شد .. ! اخه همان طور که می دانید ، صدام مرتب از غرب هواپیماهای شکاری می گرفت .. در همین ایام بود که فکر بکری به ذهن استوار غلامی خطور کرد .. ! از ان جا که او مرتب به بحث های بچه ها گوش فرا می داد ، دقیقآ می دانست که وجودش چقدر در سایت های پدافند لازم است . اما مشکل اساسی این بود که او افسر نبود .. ! چون آن هایی که با مقررات ارتش آشنایی دارند ، اگاهند که وقتی پست سازمانی برای یگانی تعریف می شود ، تخطی از ان جرم محسوب می شود .. ! ضمن این که رسته تخصصی او که مورد قبول ارتش بود ، نه پدافند بود و نه خلبان ! و خود غلامی بهتر از هر کسی می دانست برای حضور در سایت ها باید راه درازی رو طی کند .. !!

 ترفندی که نتیجه بخش بود .. !

بنده خدا استوار غلامی هر جا که فکرش رو بکنید ، نامه نوشته و درخواست حضور در سایت های پدافند رو کرده بود .. ! طفلک در باب اگاهی و شناخت کامل اش از انواع هواپیمای شکاری و غیر شکاری به خیلی ها توضیح داده بود .. از امام جمعه پایگاه گرفته تا فرمانده پایگاه .. اما همان طور که گفتم به خاطر تعریف شفاف پست سازمانی مورد موافقت قرار نمی گرفت .. ! مشکل بزرگ غلامی این بود که همه فکر می کردند او برای رفتن به شهر و دیار خود این داستان ها رو سر هم کرده است .. تنها تک و توکی از دوستان صمیمی اش و کسانی که با شخصیت مهربان او آشنا بودند ، می دونستند که هدف او واقعا خدمت است ولی این کافی نبود .. !! اون ایام رسم بود هر از گاهی فرماندهان عالی رتبه ارتش و نیروی هوایی برای رفتن به منطقه به پایگاه بیایند .. و بیچاره غلامی مترصد بود که ان ها رو شناسایی کرده و خواسته اش رو مطرح کند .. تا این می شنود که منصور ستاری ( فرمانده وقت نیروی هوایی ) برای راه اندازی پروژه اورهال بوئینگ های تانکر و سوخت رسان مرتب به پایگاه یکم سر می زند .. ! برق شادی در چشمانش جرقه زده و مترصد فرصتی می شود .. همان گونه که اشاره کردم شهید ستاری برای نظارت به پروژه تاریخی اش که پیش از ان بوئینگ ها برای اورهال به امریکا اعزام می شدند ، و با آغاز انقلاب قطع شده بود ، مرتب برای سرکشی به آشیانه بوئینگ می امد و ساعت ها به روند پیشرفت کار نظارت کرده و پاسخ تیم های فنی که اغلب همافر بودند را می داد .. در یکی از همان روز ها ، عاقبت استوار غلامی خودش رو به فرمانده نیرو می رساند ...

 بین ان دو چه گذشت ... ؟

طبق گفته خود غلامی .. وقتی نزد تیمسار ستاری می رود ، اجازه صحبت می خواهد . تیمسار با مهربانی می گوید .. بگو جانم .. استوار که حسابی ذوق زده بوده و اصلآ برای چنین حضوری امادگی نداشته ، به نفس نفس افتاده و بریده بریده سخن خود رو آغاز می کند .. تیمسار که شرایط روحی او را درک کرده ، جلوتر رفته و می گوید .. پسرم آروم باش و عجله نکن .. ! من فرصت زیاد دارم .. به خودت فشار نیاور .. خب حالا بگو چه خواسته ای از من داری ..!!؟ استوار غلامی با وجودی که کمی آرامش گرفته بود ، خطاب به تیمسار در باره تسلط اش به انواع هواپیما ها می گوید .. ! و در اخر طرح خود رو مطرح کرده و از تیمسار می خواهد به او اجازه داده شود تا به عنوان مامور شناسایی به سایت های پدافند مرزی اعزامش کنند .. ! از ان جا که رسته خود شهید ستاری هم پدافند بوده است ، و در مقام عالی ترین مقام نیروی هوایی از جزئیات طرح شناسایی شکاری های دشمن اگاه بود ، خطاب به غلامی می گوید .. پسرم از این که این همه اشتیاق خدمت داری خیلی خوشحالم .. اما خودت می دونی از نظر پست سازمانی نمی شود این گونه مسئولیت ها رو رسمآ به شما داد .. و سپس بعد از کمی مکث افزود.. ولی می تونم دستور دهم به عنوان تخصصی ات یعنی راننده ،مدتی را به صورت آزمایشی در یکی از سایت ها مشغول شوی .. غلامی بعد ها در باره این ملاقات به دوستان گفته بود  .. از خوشحالی نزدیک بود سکته کنم .. ! دلم می خواست دست های تیمسار رو ببوسم  

اعزام به منطقه ...  

اگه اشتباه نکنم از لحظه دیدار سرنوشت ساز غلامی با تیمسار فرماندهی نیرو تا لحظه دریافت حکم ماموریت اش بیش از یک ماهی زمان برد .. شاید قبل از اعزام تحقیقات کاملی در باره پیشنهادش صورت گرفته بود .. ! و البته این طبیعی بود . نمی شد هر کی گفت من رو فلان جا بفرستید ، سریع بگویند چشم .. بفرمایید ..!! مخصوصآ که ضربات جبران ناپذیری در جنگ از ستون پنجم و منافقان خورده بودیم .. اما یادمه قبل از اعزام ، یک بار او را به دفتر فرمانده پایگاه خواسته بودند و در حضور تعدادی از خلبانان پایگاه از او آزمون به عمل اورده بودند .. خود غلامی گفته بود که برایش در دفتر فرمانده اسلاید انواع هواپیماهای شکاری رو نشان داده بودند .. و او همه رو درست شناسایی کرده حتی کلی هم توضیحات اضافه داده بود ... !! به طوری که همه افسران حاضر در حضور فرمانده متعجب شده بودند .. ! همان روز فرمانده پایگاه خودمون وقتی دانش و تبحر غلامی رو دیده بود ، بهش گفت .. ما فکر نمی کردیم تو این همه وارد باشی .. به فرمانده پدافند منطقه اسلام آباد سفارش ات رو حتمآ خواهم کرد . و مطمئن باش به او تآکید خواهم کرد که از پست غیر تخصصی ات یعنی شناسایی استفاده نماید ..  بدین ترتیب برای نخستین بار فردی خارج از پست تخصصی اش صرفآ از روی شوق و اشتیاق بعد از مدت ها دوری از کرمانشاه ، دوباره به زادگاه اش برگشت .. کسی چه می داند .. شاید گزارش خلاف واقعه ای که برای او  شده بود باعث شد تا این تصمیم خدمتی اش رو بگیرد .. استوار غلامی انگار می دانست این سفر برگشتی ندارد .. چون صمیمانه از همه دوستان و همکاران خداحافظی کرد ...

 کوه های اسلام آباد غرب ..

 خلاصه استوار غلامی با اولین پرواز به کرمانشاه رفته و بعد از دیداری کوتاه با خانواده اش ، سریع خودش رو به فرمانده پدافند اون منطقه معرفی کرد .. و بعد از فراگیری نحوه ارتباطات به منطقه اعزام شد . همان طور که در گذشته توضیح داده بودم ، مسئولیت فرودگاه کمکی جاده اسلام آباد با بچه های سی - ۱۳۰ بود . و من هم خیلی خاطرات جالب از زندگی در چادر ان هم در کنار جاده دارم .. ! واقعآ لذت می بردم . اما همیشه ترس از عقرب های سیاه و مار های سمی همه رو مجبور می کرد در کیسه خواب های امریکایی بخوابیم .. ! در همان زمان علاوه بر دیده بانی از اطراف جاده ، در مقطعی به خاطر حملات شدید و حیثیتی شکاری های عراق ها ، عده ای از پرسنل پدافند خارج از سایت و در کمر کش کوه و صخره ها بلند به دیده بانی می پرداختند .. ! تا از همه جهات به منطقه اشراف داشته باشند .. به همین دلیل استوار غلامی هم به چادری خارج از سایت و در دل کوهستان مسقر می شود .. آن گونه که بعد ها شنیدم ، روش ارتباطی دیده بانان دو نوع بوده است .. یکی تلفن ها هندلی که از ان طریق دیده بان بعد از تشخیص و شناسایی هواپیما به افسر یا درجه دار توپ خبر می داده است .. و روش بعدی که ظاهرآ خیلی هم سریع بوده است ، سیم کشی از محل پست دیده بانی تا محل سایت بوده است که به محض تشخیص هواپیمای دشمن ، با فشار دادن بر کلیدی چراغ قرمز رنگی روشن می شده است . همان طور که عرض کردم این روش خیلی ساده و سریع بود .. دیده بان به محض اشاره به کلید چراغ روشن می شد و سرباز آتش به اختیار هم به سوی جسم پرنده شلیک بی امان می کرد ...  

 آن شب لعنتی ...

 بیش از یک ماه از حضور استوار غلامی در بیابان می گذشت ... به گفته همکاران پدافندی اش هرگز در این مدت تقاضای رفتن به شهر و دیدن خانواده اش را نکرده بود .. می گفتند ذوق عجیبی از دیده بانی و اطلاع رسانی داشت .. به گفته فرمانده اش ، خیلی هم در کارش وارد و مسلط بود . به طوری که حضور او باعث دلگرمی بچه ها شده بود .. تا این که یک روز نزدیک ظهر وقتی سرباز رابط برای استوار غلامی نهار می برد ، با کمال تعجب می بیند .. یکی از پاچه های شلوارش پاره شده است .. و استوار غلامی سیاه و کبود در گوشه چادرش  افتاده است .. و نامه ای به خط خودش در گوشه ای قرار دارد .. سرباز با همان نگاه اول می فهمد نیش مار بسیار سمی این گونه پای سرکار استوار رو متورم و کبود کرده است . سرباز سریع دوان دوان خود رو یه مقر در سایت می رساند .. و بریده بریده خبر کشته شدند استوار غلامی رو به همکاران اعلام می کند .. باور مرگ استوار غلامی که هیکلی ورزشکار داشت و بچه بومی آن منطقه به حساب می امد خیلی عجیب بود .. نبود تلفن در دسترس باعث شده بود که نتواند مشکل اش رو بیان کند .. اما پرسش این بود که چرا لنگ لنگان به سمت سایت نزد همکاران برنگشته بود !!؟ پاسخ این پرسش رو همکاران چنین گفتند .. اون شب تا نزدیکی های صبح حمله بود .. و با هر فشار دگمه رگبار اتش به آسمان برمی خواست .. دوم این که فاصله تا مقر خیلی طولانی بود .. و اگر هم قصد رفتن به سایت رو داشت نمی شد .. سم آن گونه از مارهای منطقه خیلی کشنده بود

وصیت نامه سخن از همه چیز داشت ...

ای کاش دقیقآ می توانستم آن چه را که او در ان نامه به عنوان وصیت نامه نوشته بود را در این جا منعکس می کردم .. ولی تا ان جا که یادمه مرحوم غلامی ( نقل به مضمون ) نوشته بود که در حین دیده بانی ناگهان سوزشی رو در پای خود احساس می کند .. اول فکر نمی کرده مار باشد .. اما وقتی چراغ قوه اش رو روشن می کنه ، خروج مار را می بیند .. ! او سعی می کند با بستن بالای محل گزیدگی ، و شکاف محل نیش با چاقو زهر را خارج کند .. اما چون پشت پایش بوده ، موفق نمی شود .. او در نوشته خود توضیح داده بود که نمی توانست با فشار بر دگمه و روشن شدن چراغ در سایت ، دوستان خود رو متوجه وخیم بود حالش نماید .. چون دست بر قضا اون شب محل جولان هواپیماهای خودی در تعقیب متجاوزان بودند .. و می ترسید به خودی شلیک شود ! از سوی دیگر هیچ تضمینی وجود نداشت که کسی با روشن ماندن چراغ قرمز ، متوجه مشکل شود ! اما ان چه که جیگر همه دوست و همکار رو سوزاند خواهش او در پایان نامه از فرمانده سایت بود .. او متذکر شده بود که احتمالآ دوام خواهد اورد .. چون قوی است . ولی اگه بعد از مرگم متوجه شدید ، به هیچ کسی نگویید استوار غلامی با نیش مار کشته شد .. !! به فرزندم بگویید گلوله اتشین دشمن او را از پای در اورده است .... باور کنید این بخش رو با چشمانی اشگ آلود می نویسم .. تا به فرزندان نسل امروز بگویم ، امثال استوار غلامی ها ما در ارتش قهرمان ایران زیاد داریم .. در وجود هر یک از پرسنل قهرمان ارتش خصلت دفاع از کیان کشور وجود دارد ... چه تخصص دفاع داشته باشند چه نداشته باشند ... ضمنآ به خاطر حرمت به خواست این قهرمان شجاع ، نام ، رسته ، محل شهادت و هر آن چیزی که ممکنه هویت واقعی او را مشخص کند ، عوض کرده ام .. من به عنوان یک نظامی به چنین همکاران ارتشی قهرمان  افتخار می کنم .. روحش شاد

 

End-Text.jpg 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۸:۴۵ دقیقه بامداد در مورخه هیجدهم  آبان ماه  ۱۳۸۸ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده آرشیو مطالب سایت اينجا رو كليك كنيد . همچنین برای مشاهده مطالب گذشته وبلاگ اینجا را کلیک کنید .
 
(2) ztdydlzmcqo2fkjwhto2-copy.jpg
    
 زير نظر : عليرضا صادقي
 
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد  
   

First Person To Pilot An Aircraft At Supersonic Speed, 1947:

On October 14, 1947, Captain "Chuck" Yeager, a World War II fighter pilot, became the first to break the sound barrier in a needle-nosed Bell X-1. The four rocket motors of this tiny research craft could gulp an entire supply of fuel in two and one-half minutes. To save fuel, the Bell X-1 was carried aloft by a B-29. The craft was released over Muroc Dry Lake, California. Yeager leveled the craft and fired its rockets. "Boy, it sure went," he later recalled. At 37,000 feet, the X-1 flew nicely, but began to buffet as it approached the sound barrier. When an airplane travels at the speed of sound, the air particles ahead are compressed into a "wall of thick air." Early engines could not supply enough power to push through this invisible wall and assaults on the barrier had proven hazardous and deadly. Yeager pushed on and accelerated the craft past the shock wave with a speed slightly greater than Mach 1, the speed of sound. Before Yeager's accomplishment, many agreed the sound barrier was an impenetrable obstacle to faster flight. However, with the world's first supersonic flight, Yeager proved that speeds faster than sound were attainable.

Source:www.firstflight.org BY:Alireza Sadeghi

 آپلود عکس

ترجمه فارسی:

نخستین فردی که هواپیمایی را با سرعت مافوق صوت به پرواز در آورد:

در 14 اکتبر 1947 "کاپیتان چاگ ییگر" که خلبان جنگنده در جنگ جهانی دوم بود نخستین کسی شد که با استفاده از یک هواپیمای دماغه نوک تیز بنام "بل ایکس-1" دیوار صوتی را شکست.چهار موتور موشکی این هواپیمای تحقیقاتی کوچک ذخیره سوخت آنرا در 2.5 دقیقه مصرف می کردند.بنابراین برای ذخیره سوخت "ایکس-1" در زیر بال یک هواپیمای "بی-29" حمل می شد و بر فراز دریاچه خشک شده "موروک" در "کالیفرنیا" رها گردید."ییگر" هواپیما را تراز و راکتها را روشن کرد و فریاد زد "هی پسر.همه چیز خوب پیش می ره".در ارتفاع 37000 پا "ایکس-1" به نرمی پرواز میکرد اما همانطور که بسرعت صوت نزدیک می شد شروع به لرزش می نمود.وقتیکه هواپیمایی با سرعت صوت به پرواز در می آید ذرات هوا در جلو آن متراکم می شوند و دیواره ضخیمی را تشکیل می دهند.موتورهای اولیه قدرت کافی برای عبور از این دیوار نامرئی را نداشتند و عبور از دیوار خطرناک و کشنده تشخیص داده شده بود."ییگر" سرعت هواپیما را زیاد کرد و با سرعتی کمی بیش از 1 ماخ (سرعت صوت) از امواج ضربتی عبور نمود.قبل از موفقیت "ییگر" بسیاری بر این باور بودند که "دیوار صوتی" برای پروازهای سریعتر غیر قابل نفوذ است.بهر حال با نخستین پرواز مافوق صوت "ییگر" ثابت نمود که رسیدن به سرعتهای مافوق صوت دست یافتنی   است.

www.firstflight.org  :  گرد آوری و ترجمه:علیرضا  صادقی منبع

سخنی با شما

بعضی از دوستان و خوانندگان محترم هر از گاهی برای بنده نامه نوشته و تقاضای ارسال دعوت نامه سایت " بالاترین " را می کنند . همان گونه که بار ها توضیح داده ام ، اگر چه یکی از اعضای قدیمی آن سایت محسوب می شوم اما به دلیل این که از طریق دعوت به عضویت در نیامده ام ، این شرایط از بنده سلب شده است . دوم این که به دلیل مسدود شدن سایت فوق در ایران ، بنده هم خیلی وقت است که قادر به استفاده از ان نیستم . و زحمت ارسال مطالب ام را دوستان محترمی که در خارج از کشور هستند به عهده دارند . ضمن این که مدتی است که این سایت عضور جدید نمی پذیرد . باور کنید وقتی با چنین درخواست هایی مواجه می شوم ، از این که نمی توانم کاری انجام دهم قلبآ شرمسار و خجالت زده می شوم .. امیدوارم درک ام فرمایید .

24b6zr6-copy.jpg

حتمآ شما ضرب المثل .. یک تیر و دو نشان را شنیده اید ! با اجازتون تصمیم دارم گاهی اوقات تصاویر مرتبط را از پست های مرتبط انتخاب کنم .. زیرا معمولآ در هر مطلب چندین بار به مطالب قدیمی ارجاع داده می شود ..

  7xkyxvhsqlfui19kb2yz.jpgug1endozgek671ki0g93.jpg 

برای مطالعه مطلب بالا لطفآ (اینجا ) را کلیک کنید

8fvdqj1davo08gtbgqwa.jpg 

برای مطالعه مطلب فوق (اینجا ) را کلیک کنید .

xe0lawd3sww11ui5iqm53.jpg

Rhokond.gif

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

    24b6zr6.jpg

    (2) Next.jpgSmall---2.jpgNext.jpg

     نقد و بررسی سریال " گمشدگان " و اهداف پنهان آن

     تصاویر مستند از یک سانحه  ،به روایت نشنال جئوگرافیک

  • نگاهی به زندگی سر گروهبان فاطی ..!!

  •  کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر

     ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!

     خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !! 

     و ....

    سخن اخر این که ... شاد و خرم باشید  

    image006.gif

  • به چهره یکایک این افراد دقت کنید .. از روی نوع رقص شون می شه پی به رفتار آن ها برد .. !! نفر اول دست چپ که شبیه  کلیتون رئیس جمهور اسبق امریکاست .. مثل کشیش ها می ماند ، عین قوچانی ها می رقصه .. اون جایی که می خواهد گردش به چپ کرده و یک چرخی بزنه رو دقت کنید..!! موقع کوبیدن دست هایش زیر لب صدا های عجیب و غریبی از خودش در می اورد ! اون پیر زنه نفر سوم از سمت چپ هم معلومه در جوانی خیلی شیطون بوده .. اگه فیلم ادامه می یافت .. او به همون سمت چپ با اطوار و قر و غمزه خاصی می پیچید .. به دست و شانه راست  او موقع نیم چرخش دقت کنید ... اون پیرزن دومی هم طفلک مریض است .. ولی چون از خاندان ارباب بوده ، عادت داره مثل هیتلر دست تکان داده و همه رو مورد تفقد قرار دهد  دیگه عادت کرده .. ! و اما پیرمرده که کلاه سرش است .. شبیه سرهنگ های بازنشسته توپخانه ارتش  انگلیس است !بد جوری رفته تو کوک پیرزنه .. استیل رقص او تا اخر همین جوری است .. معلومه خیلی هیز هم است . اگه موزیک قطع بشه باز هم او غرق رقص است !! اگه خوب دقت کنید با دست اشاره می کنه .. بریم اون پشت .. بریم اون پشت .. چشمک هم می زنه .. منظورش پشت شمشاد ها نمی تونه باشه .. ! فکر کنم خونه رو نشون می ده .. دقت کنید .. ! و اما خیلی دلم می خواهد پیرزن مقابل جناب سرهنگ رو هم تحلیل کنم .. اما روم نمی شه .. !! آخه دامنش مورد داره .. !!   فقط می دونم زیر لب این جمله رو زمزمه می کنه .. حالا بچرخونش کمر رو ... اما این وسطی .. که مثل لزگی ها می رقصه .. معلومه جوان پاک و بی آلایشی است .. برای دل خودش می رقصه .. آخه خیلی وقت بود غر توی کمرش خشک شده بود .. فکر کنم اول او پریده وسط .. و بقیه هم به دنبالش .. در هنگام رقص بد جوری هم نعره می زنه ..

    خب حالا کی می تونه بگه در این جمع کدوم یک رقص بلده و کدوم ها فقط ادای رقص را در می اورند ؟  بابا شوخی کردم .. فردا برایم حرف در نیاورید ها .. !! صرفآ برای رفع خستگی این کلمات رو سرهم بندی کردم .. شاید هم خواستم تقلید سایت های جوان پسند رو در اورم .. !!

     و اما اگه گفتین با چه اهنگ ایرانی می شه این جوری رقصید !؟ .. منظورم کدوم خواننده و چه اهنگی ..!!؟

     فرستنده تصویر فوق : آقای محسن عادلی

    - تعداد بازديد
  • 11392
  • مرتبه

    نظرات

    عمو بهروز خدا بگم چیکارت نکنه.
    خداییش اگه یه مطلب طنز مینویسی سر تیتر بنویس در محل کار خوانده نشود. اون طنزی که با عکس متحرک کذاشتی پایین صفحه و دونه دونه حرکات افراد رو درش شرح دادی داشتم میترکیدم از خنده ، همکارام داشتن زیر چشمی بهم نگاه میکردن که چه خبره.
    خلاصه که خیلی باحالی

    عمو بهروز
    از دیروز که این حماسه رو خوندم سر همه کلاسهام برای شاگردام تعریف کردم و کسی نبود که تحت تاثیر اون نامه دلاور قرار نگیره ... روحش شاد ...
    پاسخ
    خیلی ممنونم روزبه جان عزیزم
    واقعآ به بنده منت نهادی .. راستش وظیفه هر یک از ماست تا ماجرای قهرمانی های دلاوران ارتش رو به مردم و نسل جوان امروزی منتقل کنیم
    از شما به خاطر این محبتی که فرمودی ، قلبآ سپاسگزارم

    Hi Behrouz

    Your blog and your passionate stories always make me proud as an Iranian. I salute you and all brave Iranians who make others proud.Rare stuff...! Thanks

    Shahriar from Canada
    پاسخ
    خیلی سپاسگزارم شهریار نازنین
    من هم به شما هموطن عزیزم که به افتخارات کشورت اهمیت داده و به ان ها افتخار می کنی .. از صمیم قلب افتخار می کنم
    ممنون از شما و حضور پر مهر و محبت شما

    جناب مدرسی ، سلام علیکم
    از آنجاییکه بنده متولد و ساکن کرمانشاه بوده و این سعادت را داشتم تا در زمان جنگ به دفاع از آب و خاک و مردم عزیز ایران بپردازم در پاسخ به کامنت دوست عزیزی به نام عبدالله م ع که نکاتی را در مورد سرپل ذهاب و غرب کشور ذکر نموده بوده اند باید عرض کنم که فاصله هوایی سرپل ذهاب تا مرز ایران و عراق حدود 10 یا 15 کیلومتری و اسلام آباد هم چیزی در همین حدود است (یکخورده بیشتر) ، یادم هست که در پادگانی به نام پادگان کربلا بین شهر کرند و سرپل ذهاب که یک پادگان آموزشی بود و چند قبضه توپ 23 و یک قبضه اولیکن و یک قبضه توپ 57 (که صدای وحشتناکی موقع شلیک داشت) یکی از همین هواپیماهای مذکور را شکار کردند ، اولا که دلیل اینکه این هواپیماها همیشه 4 یا 5 بعد از ظهر می آمدند (البته در تابستان فرق میکرد) این بود که در آن ساعات آفتاب در هنگام غروب بود و با توجه به مسیر حرکت آنها از عراق که سمت غرب میشود خورشید مستقیم تو چشم بچه های پدافند بود و از امنیت بیشتری برخوردار بودند (به قول بچه های پدافند "ضد نور" می آمدند) ، هواپیمای شکار شده آموزشی فاقد بمب و مهمات بود و طبیعی است که برای رهگیری هم معمولا از مرز عبور نمیکردند ، بعدا که بسیجیها آنها را تحویل بچه های نیروی هوایی دادند معلوم شد که آنها بعنوان هواپیمای فریبنده و ایضایی جهت اطلاع از مکانهای استقرار توپهای ضدهوایی و اطلاع از استعداد شکاریهای ما به این طرف مرز می آمدند و البته بچه های غیور و زحمتکش پدافند هم هر هفته جای آتشبارها را عوض میکردند و البته مسائل دیگری هم بود که قطعا شما اشراف بیشتری دارید و احتمالا به خاطر پرهیز از بازگو کردن اسرار و مستندات نظامی به آن نمی پردازید و اما سنگرهای بهم مرتبط مورد اشاره ، اگر اقا عبدالله عزیز به خاطر بیاورند آن سنگرها در نزدیکی جاده آسفالت و قبل از شهر سرپل ذهاب (در نزدیکی گردنه پاطاق) قرار داشت ، آن سنگرها مربوط به پادگان ابوذر (پادگان شاهین زمان شاه) بود و ارزش نظامی چندانی نداشت ، در واقع با آن فاصله از مرز اصلا ارزش نظامی نداشت ، اگر دوستانی در دانشکده افسری داشته باشید (نیروی زمینی) به شما خواهند گفت که ظاهرا از سال دوم دانشکده دانشجویان در تابستان دوره های عملی و کارآموزی دارند و یکی از نقاطی که در زمان شاه برای آموزش و مانور از آن استفاده میشد همین پادگان ابوذر فعلی بود (البته تا سال 64 که یکی از دوستان بنده مشغول تحصیل در دانشکده افسری نیروی زمینی بود هم استفاده میشد) . . . و اما فرودگاه اضطراری اسلام آباد ، در غرب کشور و به خاطر حساسیتی که در زمان شاه نسبت به عراق وجود داشت از این باندها زیاد است (اگر اشتباه نکنم اصطلاحا به آن استریپ میگویند) در همان نزدیکی یکی هم در جاده اسلام آباد به سمت اهواز وجود دارد و اما نکته جالب اینجاست که در نسخه جدید نرم افزار بازی فلایت سیمیلاتور شرکت مایکروسافت تمامی این باندها با اطلاعات واقعی (طول باند ، جهت باند ، ارتفاع باند و مختصات جغراقیایی . . . ) وجود دارد و اگر از علاقه مندان به این بازی هستید چنانچه در آسمان غرب ایران با کمبود سوخت مواجه شدید یک چرخ کوچک در اطراف بزنید قطعا یکی از این باندهای اضطراری را پیدا خواهید نمود . . .

    ببخشید جناب مدرسی ، خیلی طولانی شد ، نا خودآگاه در خاطرات آن زمان و مکان فرو رفتم . . .
    پاسخ
    کیوان عزیز و نازنین
    با تشکر از اطلاعات کامل و دقیق شما که خیلی استفاده کردم . خیلی از نکاتی رو که شما آن ها را شرح دادی ، اعتراف می کنم نمی دانستم .. ! فقط قضیه ورود سوخو ها رو مطمئن بودم که عرض کردم .. به عبارتی ما دست آن ها را خوانده بودیم .. !! حتی در باره جاده ها بلند و دراز برای فرود رو جز همان یکی که در اسلام آباد فرود می امدیم را به شخصه ندیده بودم .. با شما در باره حساسیت نسبت به عراق موافقم .. حتی این مسئله در شهر های پیرانشهر که در منطقه کوهستانی واقع شده است و حتی مراغه این امکان وجود دارد .. و من خوشحالم که یکی از بهترین خاطراتم فرود در جاده های ماشین رو است که واقعآ لذت خاصی داشت .. !!
    سلام بنده رو به همشهری های قهرمان و با شرافت خودت برسان
    ممنون از کامنت شما

    سردار سلام
    خواهشمند است کمی در باره پرواز و ترس از پرواز و ایمنی سفرهای هوایی هم بنویسید.توضیح دهید تکان های هواپیما از چیست و تا چه حدی عادی در چه زمانی بیشترین فشار به موتورها می اید بند شدن یا نشستن و یا در هنگام پرواز تکان ها چه زمانی بیشتر می شوند و چاله هوایی چیست و در هوای بارانی و.. پرواز چه خطراتی دارد و این قبیل موارد
    پاسخ
    جاوید جان عزیز و گرامی
    شما دوست خوبم به من درجه دادید و سردار خطابم فرمودی .. !! بنده نه سردارم ، نه استاد ..!! افسری دون پایه که نزدیک به دو دهه است بازنشسته شده ام . و ترجیح می دهم دوستان بدون القاب و صفات نظامی خطاب ام فرمایند .. بگذریم
    دوست نازنین در باره همه این مسایلی که اشاره کردی ، به کرات در مطالب قدیمی توضیح داده ام . اما چشم به اختصار عرض می کنم ...
    اولآ ترس از پرواز هیچ کمکی به ایمنی پرواز نمی کند .. جز این که اگر خدای ناکرده وضعیت اضطراری پیش آید ، به خاطر همین ترس و اضطراب موفق به خروج نمی شود . از جنبه علمی هم صحت ندارد .. چون طبق آمار های معتبر سفر هوایی خیلی خیلی کم خطر تر از مسافرت با قطار و ماشین است . ضمن این که شما همیشه به این فکر کنید که خلبانان و گروه پروازی جان خودشون رو از من و شما و مسافران بیشتر دوست دارند .. و اگر کوچک ترین مشکلی در هواپیما ، هوای مسیر و فرودگاه مقصد باشد ، اصلآ پرواز نخواهند کرد .. پس از پرواز واقعآ لذت برده و به تماشای زیبایی های ان بپردازید .
    در باره ایمنی هم عرض کنم .. متخصصان و بازرسان مرتب هواپیماها رو چک می کنند . چه قبل از پرواز و چه بعد از پرواز .. همه هواپیماها چک های مخصوص خودش رو داره که به صورت دوره ای انجام می دهند .. و برای حفظ سلامتی سیستم ها ، برای هریک عمر معینی تعین شده است . بار ها اتفاق می افتد که سیستم نو رو تعویض می کنند .. چون برعکس ماشین که اول خراب می شه بعد تعمیر می کنند ، هواپیما را باید از قبل طبق جداول و استاندارد هایی که دارند ، چک و تعمیر می کنند .. پس خیالت از این موضوع هم راحت باشد
    اما در باره تکان های هواپیما .. جاوید جان تکان های هواپیما ماحصل شرایطی است که گاهی به خاطر تغیر دمای هوا ، افزایش قدرت جاذبه ، و ابرهای باران زاست . که هیچ خطری ندارد . و همان گونه که یک پرنده بال بال می زند تا به مقصد برسد ، هواپیما هم گاهی به خاطر استقامت بال هایش تکان می خورد . البته به کمک پیشرفت علم و تکنولوژی .. امروزه خلبانان قبل از پرواز ، تحولات جوی و هوای مسیر رو با پیش بینی های بعدی ان دریافت کرده و بر اساس آن سقف ارتفاع پرواز خود رو تعین می کنند . اما گاهی این تکان ها اجتناب ناپذیره .. و بر اثر توربالانس های هوایی اغلب تکان می خورد .. بعضی ها ممکنه خیالات برشون داره که نکنه کنده بشه .. !! تا حالا که این اتفاق نیفتاده است . و بال های هواپیماها با پیچ های مخصوص که فشار جی رو تحمل می کنند ، به بدنه وصل می شود .. ان پیچ ها فشار تورک زده می شود تا استحکام بیشتری داشته باشد ... بنابرین به هیچ عنوان از تکان های شدید بال های هواپیما نترسید .. خلبان با اگاهی از تکان وارد آن نوع ابر ها می شود .. تنها یک نوع ابر خطرناک است و دارای الکتریسته بسیار قوی است که به ان ابر های سی . بی می گویند .. و رادار های داخل کابین خلبان ، برای شناسایی ان نوع ابر هاست که به هیچ وجه نباید نزدیکش شد .. !! چاله های هوایی هم اصطلاح عامیانه است .. همین توربالانس هایی که بر اثر کشش جاذبه زمین مخصوصآ روی مناطق کوهستانی پیش می آیند را چاله هوایی می نامند .. در اصل به خاطر تغیر محیط از گرما به سرماست یا گاهی هم برعکس است .. نگران نباشید .. به موتور ها هم فشار نمی آید .. عقربه های فراوان داخل کابین خلبان ، اکثرشون مربوط به شرایط موتور هاست .. که خلبان و مهندس پرواز مرتب بر فعل و انفعالات کشش موتور و ضرباهنگ ان با بقیه موتور های هواپیما مدام در حال کنترل و تمظیم است
    در مورد هوای بارانی یا برفی هم هیچ مشکلی نیست .. اتفاقآ هواپیما راحت پرواز می کند .. تنها مشکل ابرهای آتش زاست که آن هم توسط ماهواره های هواشناسی و رادار های قوی خلبان ها کنترل می شود . ضمنآ به خاطر پیشرفت علم و دستگاه های ناوبری ، خلبان حتی بدون نگریستن به بیرون قادر است به کمک سیستم های مدرن ناوبری خود دور جهان چرخیده و هر فرودگاهی که بخواهد ، فرود آید .. پس می بینی این هم مشکلی نیست
    فقط توصیه من این است همیشه توصیه های مهمانداران محترم رو جدی بگیرید .. حتی المکان از باز کردن کمربند خوداری کنید .. و در تمام طول پرواز بسته باشد .. به محض بلند شدن آدامس یا شکلاتی رو میل فرمایید تا فشار کابین اختلالاتی رو در گوش و حلق شما ایجاد نکند .. اگه احساس کردید گوش شما گرفته است .. بینی خود را محکم با دست نگه دارید و سپس سعی کنید یک نفس عمیق بکشید .. تا هوای انباشه شده بیرون رفته و شما احساس وز وز در گوش های خود نکنید .. از کشیدن سیگار خودداری کنید ..
    امیدوارم این مختصر توضیحاتی که دادم موثر واقع شده باشد .. و با خیالی آسوده از این پس با هواپیما مسافرت فرموده و از زیبایی های پرواز لذت ببرید
    ممنون از شما

    سلام کاپیتان
    پدر من هم از افسران پدافند نیروی هوائی بود و وقتی از خاطراتش در دوران جنگ تعریف می کرد امثال غلامی ها را در آن زیاد می دیدم و چه زیبا گفته است شاعر
    زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
    هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
    خوشا آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

    با دورد و احترام به تمامی دلاوران ایران
    کوچک شما بابک
    پاسخ
    بابک عزیز و گرامی
    باور کن هر بار با فرزند یکی از همکاران قدیمی ام در نیروی هوایی آشنا می شوم ، بی نهایت خوشحال و سرزنده می شوم . مخصوصآ اگر فرزندان دلاور مردان پدافند باشند . چون من از نزدیک شاهد سختی ها و تحمل فشار های زیاد برای پرسنل آن ها و همچنین رنج و سختی و خانه بدوشی برای خانواده آن ها بوده است . فرزندان ان ها تا دو تا دوست در مدرسه آشنا می شدند ، بایستی به منطقه ای دیگر منتقل می شدند .. اغلب سایت های پدافند در ارتفاعات صعب العبور و دور از شهر و محل زندگی مردم بود . و این عزیزان با صلابت و دلاوری مثال زدنی هم در مقابل دشمن ایستادگی می کردند و هم از خانواده خود مراقبت می فرمودند .. آفرین به شرف و غیرت همه پرسنل نیروی هوایی به ویژه عزیزان پدافند
    موفق باشی عزیزم

    سلام کاپیتان
    پدر من هم از افسران پدافند نیروی هوائی بود و وقتی از خاطراتش در دوران جنگ تعریف می کرد امثال غلامی ها را در آن زیاد می دیدم . اما تعریف این دلاوری ها فقط در زبان آسان است و واقعاً من سر تعظیم در مقابل این دلاوران فرود آورده و با تکیه به این عزیزان و دلاوری هایشان با صدای بلند فریاد می زنم که من هم یک ایرانی ام و حاضر نیستم حتی یک ذره از خاک ایران را به دشمن بدهم

    زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
    هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
    صحنه پیوسته بجاست
    خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

    با دورد و احترام به تمامی دلاوران ایران
    کوچک شما بابک

    سلام کاپیتان عزیز
    طبق گفته شما دیگه تشکر و این چیزا تعطیل ;)
    فقط بدونید که قدیمیهای سایت همچنان هستن و میخونن و هر رووز هم انتظارشون بیشتر میشه.
    آرزوی سلامتی دارم
    همین
    پاسخ
    فدات بشم بابک نازنین
    همین لطف و الطاف دوستان بزرگواری چون شماست که شوق ادامه راه را آسان می کند .. ممنون از حضور شما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35