درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  هوس شوم دختری به نام مریم ..

دختری که دلباخته خری شد 

2moam54hmol5qr99728s.gif

(2) Small---2-Asli.jpg

(5) Small---3.jpg

m753lwvjz85b44xxlkmi.jpg

"  هوس شوم دختری به نام مریم .. " عنوان مطلب این پست است که تقدیم حضورتون می کنم . ممکنه بعضی ها بپرسند .. چرا مباحث هوانوردی رو رها کرده و به مقولات اجتماعی و خانوادگی می پردازم ... !!؟ در پاسخ به این عزیزان عرض می کنم ... حتی اگر متعهد شده باشم که مدام خاطرات و مطالب هوانوردی رو منتشر کنم .. برای فرار از کلیشه شدن و تنوع اذهان هم که شده بهتره هر از چند گاهی به قول هنرمندان خارج از کوک بزنیم .. ! ضمن این که من از همون روز نخست عهد کرده بودم خاطرات ام رو تعریف کنم .. خب این هم یک خاطره است . از همه این ها گذشته حتی اگه یک نفر هم پند بگیره .. من واقعآ به خواسته ام رسیده ام .

باور کنید هر وقت به خودم و یا شما دوستان بزرگوار قول می دهم که از این به بعد به موقع مطالب منتشر می شود .. یک مشکلی ناخواسته پیش اومده و ما رو شرمسار شما عزیزان کرده است ..!! باور کنید وقتی با گذشت کم تر از دو روز از زمان انتشار پست قبلی .. رقم بازدید از سایت بیش از پنج هزار نفر شد .. سریع اقدام به نگارش این پست کردم . و می خواستم بامداد شنبه منتشرش کنم .. اما خرابی سیستم اینترنت پرسرعت کار را ناتمام گذاشت . و لذا ناچار شدم تا رفع اختلالات تلفنی منطقه سری به کرج زده و دیداری با نوه ها داشته باشم . دیشب برگشتم .. اما هم چنان خطوط وصل نبود .. تا این که حدود ساعت یک بامداد وصل شد و تا همین لحظه که ساعت هشت و بیست دقیقه بامداد سه شنبه دوازدهم آبان است طول کشید .. خلاصه نگید بد قول است ..

سخن اخر .. جا داره از همه دوستان و عزیزانی که با حضور گرم و صمیمی شون چراغ سایت را روشن نگه می دارند  ..  تشکر جانانه ای کرده و یک خدا قوتی بگویم .. راستش اگه دقت کنید متوجه می شوید مدتی است آمار مطالعه پست های سایت خیلی رشد و نمو داشته است .. ( منظورم آمار ورود به هر پست است نه آمار بازدید کنندگان ) به عنوان مثال اگه به سقف بازدید های ده پست اخر که در گوشه سایت منعکس شده است توجه کنید .. همه بالای پنج هزار و اندی است .. بعضی مثل ماجرای عشق سوسن رکورد شکسته و به صف ده مطلب پر بیننده سر در اورد ! اما وقتی از کرج برگشتم ، دیدم پست آخر ( تصاویر مهمانداران ) رکورد سوسن را هم شکسته و جایگزین ان شده است . تشکر دیگر به خاطر رعایت قوانین جدید نگارش کامنت هاست .. که باعث شد من مطلب بعدی رو خیلی سریع آغاز کنم .. امیدوارم این پست هم مورد قبول شما بزرگواران قرار گیرد ..

  

Test Baner.gif

(4) Small---1.jpg

به بهانه مقدمه ..  

یادمه یکی دو سالی می شد که بازنشسته شده بودم ... و در نشریه " سروش " هفتگی مشغول به کار بودم . به خاطر علاقه شدیدی که به حرفه خبرنگاری داشتم  با تلاش فراوان بالاخره  خیلی زود به این آرزویم رسیدم . اندکی بعد هم با تشخیص مقامات فرهنگی سروش به عنوان دبیر سرویس تخصصی ترین بخش نشریه یعنی ( رادیو و تلویزیون ) انتخاب شدم . همین مسئله پای من را به سازمان صدا و سیما باز کرد . به طوری که مجبور بودم برای تهیه مطلب با یکایک شبکه ها و گروه های تلویزیونی ارتباط برقرار کنم . اون زمان اخبار تولیدات صدا و سیما تنها از طریق روابط عمومی سازمان در اختیار نشریات قرار می گرفت . و هیچ خبرنگار نشریه ای مجاز به ارتباط مستقیم با شبکه های مختلف تلویزیونی نبود .  ولی چون سروش متعلق به سازمان بود ، ما از این قاعده مستثنی بودیم ! از این رو من و همکارانم به راحتی و بدون دغدغه به منابع و اطلاعات مربوط به تولیدات تلویزیونی دست می یافتیم . از سوی دیگر به خاطر به روز نبودن اخبار روابط عمومی ها ، نشریات مجبور بودند یا به نقل از سروش به منابع خبری دست یابند یا این که خبرنگاران سروش رو به همکاری دعوت نماید ! این مسئله سبب شد که ناخواسته به خیلی از نشریات و مجلات معتبر و غیر معتبر کشیده شوم  ! اما راز کلی موفقیت ام بیشتر به خاطر روابط عمومی قوی و نوع ارتباطاتم با هنرمندان و صداقت در انتشار مطالب بود که سبب دعوت ام به سایر رسانه ها می شد نه دانش ژورنالیستی ام .. !!!

دعوت به همکاری با صدا و سیما ...

 اون زمان آقای " زورق " مدیریت رادیو رو به عهده داشت . به توصیه ایشان قرار شد در کنار فعالیت جدی در مجله سروش ، با رادیو هم همکاری کنم ! هیچ شناختی از ساختار رادیو که اون زمان هنوز در میدان ارگ واقع بود ، نداشتم . طبق هماهنگی آقای زورق قرار بود پیش آقای " علی اصغر پورمحمدی " که اون موقع مدیر گروه اجتماعی رادیو بود ، رفته و خودم رو معرفی کنم . دقیقآ یادم نیست کدوم گروه رادیویی رو آقای پورمحمدی معرفی کرد ..فقط این رو می دونم که هیچ علاقه و یا اطلاعاتی از ژانر پیشنهادی مدیر گروه نداشتم ! به عبارتی پشت گوش انداخته و قید رادیو رو زدم .. ! بعد از مدتی که حسابی به قول معروف در مجله سروش جا افتاده بودم ، یک روز در دفتر مدیر شبکه سوم سیما ( جناب صافی نازنین ) آقای پورمحمدی رو دیدم ! با حافظه قوی ای که داشت ، مرا با نام خودم مخاطب قرار داده و با لهجه شیرین کرمانی اش پرسید ... آقای مدرسی چی شد که رادیو نیامدی !!؟ با شرمندگی فراوان واقعیت رو بهش گفتم .. او گفت : خب بیا تلویزیون کار کن ! همون روز قرار ملاقات بعدی گذاشته شد . و خیلی زود در گروه اجتماعی شبکه های اول و سوم سیما مشغول به کار شدم . از همون روز نخست به عنوان یکی از اعضای شورای بررسی برنامه های ترکیبی کارم رو شروع کردم . صبح ها مجله و عصر ها تلویزیون بودم . طولی نکشید که مورد اعتماد حاج آقا قرار گرفته و در مقام یکی از مدیران دفتر ایشون به کارم ادامه دادم .. در همین ایام بود که با دوست عزیزم " هرمز شجاعی مهر " آشنا شدم . او در زیر مجموعه گروه ما کار تهیه کنندگی و مجری گری انجام می داد ..

مجله خانواده سبز و اینترنت .. !  

هرمز شجاعی مهر تقاضای راه اندازی " خانواده سبز " رو به ارشاد داده بود و من اغلب بعد از سلام و علیک روزانه ، جویای روند راه اندازی مجله بودم . تا این که یک روز آقای شجاعی مهر از من خواست تا مسئولیت صفحه رادیو و تلویزیون مجله اش رو به عهده بگیرم . همان طور که قبلآ هم گفتم .. اون ایام  حسابی سرم شلوغ بود . و با خیلی از نشریات همکاری داشتم . اما مسئله ای که باعث شد وقت بیشتری را با خانواده سبز بگذارم ، حضور  " حاج آقا اسماعیل تبار " در رآس امور مجله بود . باور کنید من  در عمرم انسان های مومن و با تقوای زیادی را دیده ام ، اما بدون اغراق حاج آقا واقعآ انسانی شریف ، با دانش و دوست داشتنی بود . برادر جوانش " مهدی " هم به عنوان سردبیر اون جا بود . به برکت حضور  حاج آقا اسماعیل تبار و مدیریت دقیق او ، مجله خیلی زود در کشور جا افتاد . همزمان در هفته نامه ای که متعلق به آقای " قشقاوی " ( سخنگوی فعلی وزارت امور خاجه ) که داماد حاج آقا بود هم مطلب می نوشتم . اون زمان تازه اینترنت به ایران وارد شده بود . و همان طور که می دانید خیلی هم گران بود ! کامپیوتر های خانگی مثل امروز فرا گیر نشده بود . تازه ویندوز ۹۵ به بازار امده و غوغا کرده بود ! چون قبل از آن سیستم " داس " روی کامپیوتر ها نصب بود . یادمه مثل جوون ها خیلی با انرژی و پر تلاش بودم ! و علاوه بر فعالیت های ژورنالیستی و تلویزیون در " کانون هموفیلیای ایران " با دختر آقای رفسنجانی هم کار می کردم . نمی دونم چه عواملی سبب شد که بسوی کامپیوتر جلب شدم !؟ ولی می دونم علاقه زیاد باعث شد که خیلی زود همه فوت و فن آن را اموختم .. !

 تدریس کامپیوتر و اینترنت ..

با وجود گرانی اینترنت ، من از مشتریان پر و پا قرص آن بودم ! حتی گاهی به صورت شریکی اکانت می خریدیم ! صدا و سیما هم لطف کرده و اجازه استفاده از اینترنت سازمان رو به من داده بود . باور کنید بد جوری معتاد این پدیده جدید شده بودم ! مدتی بعد که سرو سامانی به کار های مطبوعاتی ام داده و یک تیم قوی خبرنگاری راه انداختم ، وقت آزاد بیشتری نسبت به گذشته برایم فراهم شد . لذا تصمیم گرفتم دانش خود رو به دیگران منتقل نمایم . با درج اولین آگهی در مجله خانواده سبز ، سیل درخواست ها حتی از شهرستان ها هم جاری شد ! و دم به دقیقه تلفن همراه ام زنگ می خورد ! اغلب مشتریان هم خانواده ها بودند . این همه استقبال دو دلیل عمده داشت .. اول از همه جایگاه رفیع و قابل اعتماد خود مجله خانواده سبز نزد مردم ایران بود . دوم قیافه غلط انداز من بود .. که هر کی می دید فکر می کرد با اون موهای ریخته جلوی سر و ریش پرفسوری خیلی حالیم است !!! این استنباط غلط در سروش هم  چند بار برایم مشکل آفرین شده بود ! یکی از اون ها رو در مطلبی با عنوان " توهم باجناق حداد عادل " برای شما نقل کردم (اینجا ) . خلاصه این که مشکل اصلی من این بود که مردم فکر می کردند زلف هایم رو در صدا سیما و یا نشریات ریخته با سفید کرده ام !!! کسی باورش نمی شد که تنها یکی دو ساله که خود خوانده وارد این رشته شده ام ! تا یک آدم با شخصیت و فهمیده سراغم می امد ، قلبم شروع به تپش شدید می کرد که نکنه او هم ما رو با فضلا اشتباه بگیره .. !! به هر حال همان طور که عرض کردم مشتری برای آموزش کامپیوتر زیاد داشتم .. همه هم خانم یا دختر خانم بودند .. جالب این که اغلب ساکن بالای شهر و از خانواده های سنتی با فرزندان عاصی و مدرن گرا .. بودند !! و قیافه غلط اندازم سبب اعتماد و اطمینان خانواده ها شده بود .. !!

یک جاده خاکی بی مورد .. !!

راستش رو بخواهید حیف ام اومد با پایان مقدمه نیمه طولانی سر اصل مطلب رفته ، ولی یادی از دو حاشیه مهم آن ایام نکنم .. !! اولین مورد رو فکر کنم اخیرآ در بخشی از سایت مطرح کردم .. قضیه مربوط به درج آگهی تدریس ام در خانواده سبز است . همان طور که اشاره کردم بعد از درج هر آگهی تلفن های زیادی می شد و من سعی می کردم با توجه به محل سکونت افراد ، شاگردانم رو انتخاب کنم . یادمه  ایام سوگواری تاسوعا یا عاشورا بود که  زنگ تلفن ها آغاز شد . اما با کمال تعجب اغلب خانم ها با این پرسش سخن خود رو آغاز می کردند .. آیا این عکس خودتون است !؟ من هم بی خبر از همه جا با تصور این که منظورشون همون عکس سه در چهار ام در بالای صفحه فرهنگی است ، تآئیدش می کردم ! اما وقتی دیدم اغلب خانم ها در باره تصویر چاپ شده در مجله می پرسند، به شک افتاده از پسرم آرش خواستم هر جور شده شماره جدید مجله خانواده سبز رو برایم پیدا کنه .. با مشاهده مجله علت کنجکاوری مردم رو متوجه شدم .. ! جریان از این قرار بود که مدیر هنری مجله جناب " پژمان خان " لطف کرده و در تصویر تزئینی اش یک جوان خوش تیپ امریکایی رو که پشت کامپیوتر نشسته بود رو بالای آگهی تدریس من چاپ کرده بود .. !! و خلق الله هم می خواستند مطمئن شوند آیا خودم هستم یا نه .. !!؟ دومین حاشیه هم مربوط به هفته نامه آقای قشقاوی است .. در یک ستونی لینک های جالب رو نوشته و به جوانان معرفی می کردم .. از بدشانسی ام لینکی که مربوط به لباس عروس بود ، خانم بعد از مراسم لخت شده و فضا مستهجن می شود .. !!! حدس بزنید بعدش چه اتفاق می افتد ..!!؟ در یکی از نشریات برادران حزب اللهی اگه اشتباه نکنم " جبهه " ، دوستان حکم ارتداد بنده رو داده بودند !! که جناب اسماعیل تبار بزرگواری کرده و به آن ها توضیح می دهد که تعمدی در کار نبوده است !!!  

   

 safafv.jpg

همه چیز با یک تلفن آغاز شد ...  

در ایامی که سرم حسابی شلوغ بود ، دختر خانمی به من زنگ زده و درخواست آموزش فشرده اینترنت رو نمود . طبق معمول ابتدا محل سکونتش رو پرسیدم . وقتی گفت .. در یکی از شهرک های اطراف شهر ری زندگی می کنه ، علی رغم میل باطنی ام عذر خواهی کرده و به بهانه این که اون مناطق رو بلد نیستم ، سعی کردم از سرم باز کنم . دخترک دست بردار نبود .. و در نهایت جمله ای به زبان اورد که تسلیم شدم ! او گفت .. چون پدرم کارگره و خونه مون جنوب شهره قبول نمی کنی ..!!؟ باور کنید بد جوری شوکه شده و بغض ام گرفت .. ! با وجودی که برنامه هایم به هم می ریخت .. اما برای این که دلش نشکنه ، آدرس اش رو گرفته و اولین قرارم را با او گذاشتم .. انگار همین دیروز بود .. بعد از کلی جستجو منزل شون رو پیدا کردم . زن میانسالی در رو به رویم گشود . و دقایقی بعد با دخترش مریم آشنا شدم . داخل اتاقش مثل همه جوون های همسن و سال خودش با سلیقه تزئین شده بود . و پشت میز کامپیوتر دو تا صندلی گذاشته بود . مریم دوره کامپیوتر رو گذرونده بود .. و حالا می خواست اینترنت بیاموزد ! بعد از یکی دو ساعت کار ، صدای پدرش را که از سر کار خسته و کوفته به خونه برگشته بود رو شنیدم . پیرمرد وارد اتاق مریم شد و حسابی با من احوالپرسی کرد .. او سر سخن را با نشان دادن دست هایش آغاز کرده و گفت .. ببین پسرم من کارگرم .. با مشقت زیاد مریم رو بزرگ کرده ام .. از کامپیوتر و اینترنت چیزی نمی دونم .. ولی شایعاتی شنیده ام ... می خواهم وجدانآ بدونم آیا خطر انحراف اخلاقی برای دخترم نداره !؟ من هم صادقانه بهش گفتم .. همه چیز به خود دخترت مربوط می شود .. اینترنت مثل چاقوست .. هم می تونه در راه خدمت ازش استفاده کرد و هم جنایت .. ! 

 استعداد و شخصیت مریم ..

 مریم دختر بسیار با استعدادی بود .. و کافی بود مطلبی رو یک بار به او بگویم .. بعدش خیلی عالی فرا می گرفت .. از جلسه دوم یکی از دوستان نزدیک اش هم در اتاق حضور می یافت . آن ها با هم خیلی صمیمی بودند . خیلی زود به شخصیت مریم پی بردم .. او دختر بسیار حساسی بود که تضاد اجتماع رویش خیلی تآثیر گذاشته بود .. و علنآ در باره اختلاف طبقاتی گاهی با من حرف می زد .. ! حتی یکی دو بار هم اعتراف کرد که چرا سهم او از این دنیای بی رحم پدری کارگر و خانه ای در جنوب شهر است !!؟ باور کنید خیلی نصیحت اش کردم .. بهش گفتم .. تو دختر مومن و نماز خوانی هستی .. چرا این حرف ها رو می زنی ؟ پدر با شرافت و زحمتکشی داری . مادر مهربان که هر چه خواستی برایت فراهم کرده اند .. اون وقت تو به خاطر قرار گرفتن خونه ات در جنوب شهر داری ناشکری می کنی ... !!؟ البته من خیلی وقت بود که مشکل مریم رو درک کرده بودم .. او به خاطر چاقی مفرط اش و متلک هایی که بعضی از جوانان به او می گفتند ، سر خورده شده بود . خیلی سعی کردم سایر خصوصیات خوب او را بزرگنمایی کرده و به او تفهیم کنم .. که زندگی ان چیزی نیست که او فکر می کند .. ! همین که یک قلب مهربان دارد ، یک دنیا ارزش داره .. از این که پدر مادری با شرافت و زحمتکشی داره خیلی ارزشمند است .. خیلی ها حتی با داشتن ثروت فراوان حسرت داشتن چنین پدر و مادری رو می خورند .. اما مریم روز به روز افسرده تر می شد ..  بعد ها فهمیدم اصرار برای خریدن کامپیوتر و فراگیری اینترنت صرفآ برای وارد شدن به دنیای مجازی و فراموش کردن خودش است .. ! خیلی نگرانش بودم . و مدام به دوست صمیمی اش سفارش می کردم . البته این نکته رو اضافه کنم ..  بعد از اتمام کلاس ها رابطه ام با شاگردانم بر قرار بود . و معمولآ زمینه اشتغال برای آن ها فراهم می کردم .. به همین دلیل هر از گاهی با مریم در ارتباط بودم ...

شکل گیری حزب خران .. !

قبل از تعریف این ماجرا مجبورم کمی به گذشته و ایام نوجوانی ام برگشته و در باره " حزب خران " توضیح بدهم . ! بله تعجب نکنید .. درست متوجه شدید " حزب خران " !! قبل از انقلاب یک مجله فکاهی به نام " توفیق " منتشر می شد که خیلی طرفدار داشت .. یادمه همانند مجله " گل آقا " با تیپ سازی و ترسیم کاریکاتور از شخصیت های سیاسی و نمایندگان مجلس ، خیلی طرفدار داشت . خود من با وجودی که هنوز سن و سال زیادی نداشتم ، عاشق مطالب طنز ان بوده و مرتب خریداری می کردم . اغلب کاریکاتور " هویدا " نخست وزیر و اعضای کابینه اش رو روی جلد چاپ می کرد .. ! اما من عاشق بخشی از مجله به عنوان حزب خران بودم .. ! بقدری طبیعی در باره این حزب اطلاعیه و اشعار حماسی درج می شد ، که ادم باورش می شد در دنیای واقعی هم این حزب وجود داره .. !! خلاصه بگم خیلی با این حزب و اعضایش حال می کردم .. انگاری هفت پشت بنده بلانسبت شما عزیزان ،خر اندر خر بوده اند که این چنین به صفحات مربوط به حزب خران عشق ورزیده و خود رو در میان دوستان خرم خوشحال و خندان حس می کردم .. این نشریه پنج شنبه ها منتشر می شد .. و شعار جالب و معنی دار ان این بود که .. شب جمعه دو چیز فراموش نشود .. دوم مجله توفیق .. !!

شاگردی بنام سالار ... !

 ماجرای مریم ،مجله توفیق و حزب خران رو فعلآ کنار گذاشته و به اتفاق به یکی از کوچه های خیابان پاسداران می رویم . .. سالار پسر بچه هفت ، هشت ساله شیطونی بود که به برکت زد و بند پدر لمپن اش یک شبه میلیاردر شده و از خیابان قلعه مرغی تهران به خیابان پاسداران نقل و مکان کرده بودند .. ! پدر سالار کوچولو سعی می کرد ادای ثروتمندان سنتی بالای شهر رو در آورده و به اصطلاح خودش بهترین مربی کامپیوتر و زبان رو برای سالار فراهم کنه .. این بود که قرعه به نام من اصابت کرده و زمانی که از پشت تلفن صدای نتراشیده و نخراشیده ای  رو شنیدم که خیلی ناشیانه ادای مایه دار ها رو در اورده و با لحن لمپنی خود سعی می کرد با لفظ قلم حرف زدن به من بفهماند که پول برای او بی ارزش است .. فقط آینده فرزند دلبندش سالار براش اهمیت داره .. او را در لیست اموزشی ام قرار دادم . من عادت داشتم هر جا که تدریس می کردم ، اگه فامیل یا اقوامی در خارج داشتند ، برایشون مسنجر نصب کرده و از آن طریق امکان مکالمه مجانی رو فراهم می کردم .. آخه اون زمان  تلفن های اینترنتی تازه راه افتاده بود ! و چون نرخ مکالمه با خارج از کشور گران بود ، خیلی از خانواده ها هم به سوی اینترنت جلب شده بودند . دایی سالار جوانی بود که در یکی از دانشگاه های انگلستان درس می خواند .. او به مادر سالار گفته بود .. فردا وقتی مربی سالار می آید ، منتظر تلفن من باشه ! اسمش مسعود بود ، خیلی خونگرم و مهربان .. او بود که نرم افزار " پال تاک " رو برای نخستین بار به من معرفی کرده و ازم خواست آن را از ادرسی که داده بود دانلودش کرده و ارتباط خانواده اش را تنها با این سیستم برقرار کنم ...

 چت های شبانه من ... !!

تا قبل از تولید و معرفی سیستم " پالتاک " من هم مانند هزاران ایرانی تنها از طریق یاهو مسنجر با ایرانیان خارج از کشور شب ها چث می کردم .. ! یادمه اولین گروه ایرانی که شکل گرفت و خیلی از هموطنان ما رو به ان چت روم ها کشاند ، گروه " آبادان نت " بود . نه تنها من ، بلکه اعضای خانواده ام هم گاهی تا پاسی از نیمه شب با ایرانی های خارج از کشور حرف می زدیم . چون پدیده جدیدی بود ، ازش لذت می بردیم .. اتفاقآ انسان های تحصیل کرده فراوانی با من و همسرم دوست شده بودند . .. یکی شعر می خواند .. دیگری گیتار می زد ، آن یکی جوک تعریف می کرد .. کم کم اتاق های دیگری ایجاد شد .. ولی همه در یک اصل مشترک بودند و ان چیزی نبود جز زبان مشترک .. جالبه بدونید ارتباط مستمر با ایرانیان خارج از کشور باعث شده بود که رابطه ام با یکی از خانم های تحصیل کرده ایرانی مقیم لندن که با همسرم دوست بود ، داشت کار دستم می داد !! و تا چشمانم رو باز کردم ، دیدم ای دل غافل .. یک دل نه هزار دل عاشق و شیدای بنده شده است !! رسم کار چنین بود .. ابتدا یکی دو ساعت با همسرم احوالپرسی می کرد .. بعدش که بچه ها می خوابیدند .. نوای عاشقانه اش آغاز می شد .. و مصرآ از من می خواست که به لندن بروم !!! ( انگاری به سان خونه خاله آسون بود !! )  از همه مضحک تر این که از من خواسته بود موهایم رو بلند کرده و دم اسبی ببافم .. !!! عاقبت هم سر یک حسادت زنانه که چرا با فلان خانم کار می کنی .. شرش از سرم کم شد !! واه سر پیری و معرکه گیری همینه .. !! این رو اضافه کنم که او بیوه بود و با دخترش در لندن زندگی می کرد .. !! ( اگه عمری بود ، حتمآ ماجرایش رو برای شما تعریف خواهم کرد ) ...

 زندگی پالتاکی من ... !! 

  همان گونه که اشاره کردم ..  جذابیت ارتباط با هموطنان فرهیخته خارج از کشور و برقراری دوستی عمیق با همدیگر و از همه مهم تر مفرح بودن آن باعث شده بود که حسابی پایبند این پدیده دوست داشتنی شوم .. !! فراموش نکنید که این ماجرا مربوط به سال هایی است که تازه پای اینترنت به کشور باز شده بود.. و هنوز کامپیوتر همگانی و ارزان نشده بود .. تازه بعد از ویندوز ۹۵ ، با چه سر و صدایی ورژن ۹۷ ان هم به بازار آمده بود .. کار و کاسبی فروشندگان کامپیوتر ، وارد کنندگان قطعات ، تعمیر کاران و دست اخر هم آموزگاران این رشته سکه بود ! با ورود پالتاک که بر عکس حالا کاملآ مجانی بود ، زندگی شبانه و حرفه ای من هم کاملا پالتاکی شد .. ! دیگه از بر و بچه های خونگرم آبادان و اتاق آبادان نت خبری نبود .. همه به پالتاک نقل مکان کرده بودند .. خوبی این نرم افزار به این بود که اتاق های فراوانی داشت .. از پزشکی و پرسش های مربوطه گرفته ، تا اتاق های سیاسی و جوک ! اما ان چه که پالتاک رو با اهمیت جلوه داده بود ، هجوم مخالفان و موافقان نظام جمهوری اسلامی در ان بود .. ! ده ها اتاق سیاسی از هر گروه و دسته ای که فکرش رو بکنید حضور داشتند .. اتاق کمونیست ها ، سلطنت طلب ها ، بی دین ها ... همچنین اتاق های ادبی و شعر و شاعری و موسیقی هم به راه بود .. ! هر کسی با هر عقیده و مرامی وارد ان می شد ، بیرون آمدن و دل کندن خیلی دشوار بود . راستش رو بخواهید من یک پای ثابت پالتاک شده بودم .. !! و با نام ( oldpilot ) در چت روم های مختلف حضور می یافتم .. تا این که به عنوان ادمین یکی از پرمخاطب ترین اتاق های سیاسی برگزیده شدم !!

 Donky Pitch DP Logo-copy.jpg

 به طویله حزب خران خوش امدید .. !   

یک شب که مثل همیشه با ورود به دنیای جالب اینترنت وب گردی یا بهتره بگم پالتاک گردی ام رو آغاز کرده بودم ، سر زده وارد چت رومی ( ببخشید طویله ) ای شدم که همه در حال عر عر کردن و جفتک پرانی به یک دیگر بودند .. !! در چت روم ها رسم این گونه بود که نام اتاق و موضوع بحث را ادمین ها در بالای سر در می نوشتند .. تا کاربران به محض ورود متوجه شوند وارد چه فضای مجازی شده اند .. به همین دلیل وقتی بر حسب عادت به سر در طویله نظر انداختم ، دیدم با خط خرکی نوشته شده است .. به طویله حزب خران خوش اومدید .. !! نمی دونید چقدر ذوق کرده و تمام خاطرات نوجوانی ام زنده شد . طولی نگذشت که خری بزرگ با زنگوله ای طلایی برای خوش امد گویی به من نزدیک شد .. عرعر غرایی کرده که طنین آن همه خر ها رو برای لحظه ای به سکوت وا داشت .. نمی دونم چرا همون لحظه بی اختیار یاد نخستین شبی افتادم که وارد نیروی هوایی شده بودم .. ! و برای سهولت خدمت به ارشد گفتم که در خانواده ارتشی بزرگ شده و دارای خط نیکویی هستم .. ! همین امر باعث شد منشی شده و از سختی مشق نظامی معاف شوم .. ! به همین دلیل به خر بزرگ گفتم من از حزب خران اطلاعات کافی دارم .. و اجداد خر شما رو می شناسم .. هنوز کلام به قول شهردار سابق آقای کرباسچی منعقد نشده بود که هورای دسته جمعی خران رو شنیدم .. که به جمع صمیمانه خری خود پذیرفته ام بودند .. ! خدایا چه سعادتی .. در جمع انواع خران پیر و جوان به تغمه عر عر گوش فرا می دادم ... !!

 چگونه دبیر کل حزب خران شدم ... !!؟

 دیگه کار هر شب ام شده بود رفتن به طویله حزب خران .. !! یکی در حال عرعر بود ، دیگری از مرغوبیت یونجه که تازه از خارج وارد شده بود تعریف می کرد .. یکی تاریخچه خران اصیل رو برای دیگر کره خر های کم تجربه شرح می داد.. اما ترجیح بند همه گفتار ها به نجابت خر ها برمی گشت .. ! این که خرها با وجودی که قرن ها به بشر خدمت کرده است ، هرگز مغرور نشده و متکبر نیستند ! همان طور که اشاره کردم به دلیل مطالعاتی که در باره حزب خران داشتم ، هر شب یکی دو ساعت در جمع خران صاحب نظر سخنرانی می کردم .. و از ان جا که جمیع خران تشخیص دادند بنده خر باسابقه و تحصیل کرده ای هستم ، به عنوان دبیر کلی حرب انتخاب ام کردند ! و عملآ خرم در حزب حسابی می رفت .. ! برای خودمون سرود و موزیک و دکلمه داشتیم .. ! شرایط عضویت در حزب خران ، عر عر با صدای بلند بود ! در صورت قبولی با اعطای کد اتاق وی  به جمع ادمین ها اضافه می شد ! و علامت ادمین رو " زنگوله " می نامیدیم ..! خانم ها و دختر خانم هایی که به عضویت حزب در می آمدند ، آن ها را با نام " خانم خر " شناخته و نامیده می شدند .. ! از ان جا که مریم دوست داشت برای خروج از افسردگی چت کند ، و  مدتی هم بود که مسنجر " پالتاک " را به او معرفی کرده بودم ، این شد که سر از روم حزب خران سر در اورد ! یادمه نخستین شبی که بعد از ساعت ها حضور مشتاقانه ، شیفته بزرگواری و شخصیت ما خر ها شده بود .. رسمآ اعلام کرد که می خواهد " خانم خر " شود ! اما عرعرش مورد قبول مسئولان محترم خر قرار نگرفت ! دلیل ان هم عرعر ضعیف بود ! وقتی بهش گفته شد با صدای بلند عرعر کنه .. گفت : باباش خوابیده است .. اگر عرعر کنه همه اهالی محل از خواب بیدار خواهند شد !! لذا من با مسئولیت خودم ، او را مفتخر به عنوان " خانم خر " کرده و قول گرفتم روز بعد حتمآ با صدای بلند عرعر کند ..!!

جدی شدن قضیه ... !

تا یادم نرفته بگم .. من دختر خانم های زیادی رو که شاگردانم بودند به حزب خران معرفی کرده بودم . به عبارتی از اون خرهای سیاسی بودم که عقبه محکمی در جمع خران داشتم ! در میان خانم خر هایی که معرفی کرده بودم ، دختری بنام " افسانه " بود که بر عکس مریم بالا شهری محسوب شده و غرق در نعمت بود ! بگذریم .. موسس حرب خران در پالتاک ، جوانک مجردی بود که در لندن می زیست . و همه او را " خر بزرگ " می شناختند ! یک روز خر بزرگ به من گفت : آقای دبیر کل .. من قصد دارم برای این حزب مجوز بگیرم ! ( وی معتقد بود در انگلستان هر کسی تقاضایی برای راه اندازی حزب بکند .. اگه بالای ۱۰۰ نفر عضو داشته باشد ، همه جور تسهیلات مالی در اختیارش قرار می گیرد ! ) از این رو از من خواهش کرد کارمندی رو استخدام کرده تا هر روز به کتابخانه ملی رفته و از تمام نسخ مربوط به حزب خران از مجله  " توفیق " کپی تهیه کند . و قرار شد  ماهیانه ۱۵۰ هزار تومان ( که اون موقع رقم بالایی بود ) برای کارمند در نظر بگیرد ! خب این وسط من مریم را از همه مناسب تر دیدم .. ! چون هم بی کار بود . هم به آن پول نیاز داشت . از همه مهم تر عضو حزب هم بود .. ! سریع برای او کارت خبرنگاری صادر کرده و راهی کتابخانه اش کردم .. و برای این که کار ها سریع پیش بره ، این دو نفر رو خارج از ارتباطات اینترنتی ، به هم معرفی کردم ..! اصلآ فکر نمی کردم کار به جاهای باریک بکشه .. ! ضمن این که خر بزرگ در لندن بود .. و مریم در تهران .. اما  افسوس که خیلی ساده هستیم .. !!

 خواستگاری خر برزگ از خانم خر ... !!

 اون هایی که به سیستم پالتاک آشنایی دارند ، می دانند اگه کسی از اعضای روم گفت و گوی خصوصی با کسی داشته باشه ، جلوی نام او تصویر تلفن نقش می بندد .. که نشان دهنده صحبت فرد به صورت خصوصی است . اون اوایل که گاهی می دیدم جلوی نام این این دو خر ، علامت تلفن نقش بسته است ، به حساب کار های اداری می گذاشتم .. ! اما کم کم دیدم ارتباط خصوصی آن ها بیش از حد شده است .. !! از ان جا که عادت به فضولی توی کار هیچ کسی رو ندارم ، زیاد به موضوع اهمیت ندادم .. این گذشت تا این که به دلیل برنامه سازی برای تلویزیون ، تا پاسی از شب در سازمان می ماندم .. و دیگه فرصت پرداختن به مسایل حزب خران رو نداشتم .. از طرفی فشار کار های مطبوعاتی ام هم سر جایش بود .. در اوج گرفتاری هایی که داشتم ، یک روز مریم به نزد من امده و رک و پوست کنده گفت که .. خر بزرگ از او خواستگاری کرده است !!! و قرار شده من از این جا بروم ترکیه و او هم از لندن آمده و اگه از هم خوشمون امد ، ازدواج کنیم .. !! می دونستم از مرحله پرت است .. خیلی نصیحت اش کردم . بهش رک و پوست کنده گفتم .. دختر بیچاره خواهی شد .. این ها همه دام است .. چه تضمینی وجود داره که توی ترکیه تو رو رها نکنه .. !!؟ هر چه بیشتر او را نصیحت می کردم ، کم تر توجه می کرد .. ! ازش پرسیدم خانواده ات خبر دارند ؟ گفت .. نه ! به ناچار مجبور شدم تهدید اش کنم .. به همین دلیل بهش گفتم من وظیفه دارم به پدرت بگویم .. !! خیلی ناراحت شده و بدون خداحافظی از پیش ام رفت .. ! چند بار به خونه شون زنگ زدم .. اما چون می دونست که ممکنه من به پدرش بگویم ، خودش گوشی رو بر می داشت .. ! حتی از افسانه ( همون دختر بالا شهری ) خواهش کردم به خانواده اش خبر بدهد .. او با هر ترفندی بود قضیه رو به پدر مریم خبر می دهد ... !!

 قطع ارتباط با حزب خران ...

خر بزرگ به محض اطلاع از این که من به والدین مریم قضیه رو گفته ام خیلی ناراحت شده بود .. او از لندن به تلفن همراه من زنگ زده و علنآ تهدید ام کرد .. !! بهش گفتم به هیچ عنوان اجازه نمی دهم دختر ساده ای رو گول بزند .. ! و او با افتخار به من گفت .. مریم عاشق من است !! یه حسی به من می گفت که او نمی تواند ادم مطمئنی باشد .. و گرنه اصلا چرا باید ناراحت می شد !!؟ اگه امر خیر بود ، بایستی از من تشکر هم می کرد .. خلاصه همین قضایا باعث شد از دبیر کلی حزب خران به خاطر تعصبی که روی هموطنانم یا بهتره بگم مریم بیچاره داشتم ، استعفاء داده و دیگه وارد روم خران نشد م ! البته دقیقآ یادم نیست من خودم به پدر و مادر او بعد از این جریانات تماس گرفتم ، یا آن ها به من زنگ زدند .. !؟؟ همین قدر می دونم که خیلی با پدر مریم صحبت کردم .. نمی دونم مریم از من چه گفته بود که لحن کلام خانواده اش هم با من عوض شده بود ! دلم گواهی می داد کاسه ای باید زیر نیم کاسه باشد .. و گرنه چه دلیلی داشت این جوری همه با هم دشمن شده و یک دیگر رو تهدید کنند !!؟ با وجودی که از نظر وجدانی خیالم آسوده بود که واقعیت ها رو به پدر پیر و زحمت کش مریم گفته ام .. باز هم احساس مسئولیت می کردم .. یادمه در همان ایامی که مریم مانع تماس ام با خانواده اش می شد ، با تغیر صدا خودم رو افسر پلیس معرفی کرده و در باره خر بزرگ به پدر مریم هشدار دادم !! به عنوان اخرین اقدام از افسانه ( همون دختر بالا شهری ) خواستم با خود مریم صحبت کنه .. هرگز جمله افسانه را فراموش نمی کنم .. گفت : عمو بهروز تعجب می کنم وقتی جوان های امروز تو چشمان دختر نگاه کرده و می گویند دوستت دارم ، بعد از مدتی زیرش می زنند !! مریم چگونه به مردی که ندیده و نمی شناسه داره اطمینان می کنه .. !!؟ خلاصه این که تلاش افسانه هم نتیجه نداد .. !!

چند سال بعد ...

سالن بین المللی نمایشگاه ها

دقیقآ یادم نیست چه مدت از اخرین دیداری که با مریم داشتم ، گذشته بود ؟ فقط می دونم که دیگه در مجله سروش نبودم . چهارمین نمایشگاه بین المللی خودرو در محل دایمی نمایشگاه ها برگزار شده بود . و من هم به عنوان مدیر سالن خارجی ها در نمایشگاه حضور داشتم . سرم خیلی شلوغ بود . چون در کنار مسئولیت حساسی که داشتم ، ناخواسته مترجم غرفه " لوکاس " متعلق به کشور ترکیه هم شده بودم !! ( آخه یه خرده ای ترکی استانبولی بلدم ! ) یادمه هنوز نمایشگاه رسمآ افتتاح نشده بود .. ولی مردم به خاطر جذابیت ماشین ها مرتب سر می زدند .. ! در حالی که مشغول نظارت بر چیدمان یکی از غرفه های خارجی بودم ، متوجه شدم دو تا خانم از فاصله دور تو نخ من هستند .. !!! اول فکر کردم شاید اشتباه می کنم .. اخه کی به یک پیرمرد ، کچل و شکم گنده عینکی توجه می کنه .. !!؟ برای این که از شک بیرون بیایم ، غرفه ام رو تغیر دادم .. اما دیدم ای بابا ، از زاویه ای دیگر مورد توجه قرار گرفته ام .. و حضرات که دو تا دختر جوان بودند ، دارند سر تا پای من رو می نگرند .. !! بعد از گذشت مدتی .. وقتی دور و برم خلوت شد ، دیدم آن دو دختر خانم جوان نزدیک ام امده و یکی شون آهسته گفت .. آقای مدرسی .. !؟ گفتم .. بله ! افزود .. بهروز مدرسی ..!!؟؟ با نگرانی گفتم بله .. ! یکی از اون ها گفت .. من رو می شناسی ؟ با شرمندگی بار دیگه به چهره اش نگریسته و جواب دادم ، نه متآسفانه .. ! گفت .. من مریم هستم .. !! گفتم کدوم مریم .. !!؟ ( اخه من دوازده تا مریم می شناختم !!! ) دیدم نیش اش باز شده و گفت .. حالا دیگه مریم خودت رو نمی شناسی .. !!؟ وقتی نشانی داد .. تازه دوزاری ام افتاد ای دل غافل .. این همون مریم است .. !!

4.jpg

چهارمین تمایشگاه بین المللی خودرو ، در حال نظارت ساخت غرفه ها

ماجرای تآسف بار مریم ...

 او مرتب از حال و احوالم می پرسید .. اما وقتی احساس کرد من از تعجب دو شاخ بزرگ روی سرم روییده است .. دوزاری اش افتاد که تعجب ام به خاطر لاغر شدن او است .. اخه از شما چه پنهان قبلآ خیلی چاق و تپل بود .. !! اما دختری که با من حرف می زد ، لاغر و استخوانی بود !! او داستان زندگی اش را در این چند سال چنین شرح داد ... بعد از این که خر بزرگ با شما درگیر شد ( روش نشد بگه خودم هم درگیر بودم ..!! ) و خانواده ام هم از رابطه عشق ما متوجه شدند .. دیگه دوستی ما جنبه رسمی پیدا کرد . و ما عملآ نامزد بودیم .. و همان گونه که قبلآ هم به شما گفته بودم ، قرار بود بعد از این که پاسپورت گرفتم ، به ترکیه رفته و آقای " کاف " هم از لندن اون جا بیاید .. تا مدتی با هم معاشرت کرده ، اگه مناسب هم بودیم ، ازدواج نماییم  .. !! من خیلی خوشحال بودم .. و از این که مرد ایده آل ام رو پیدا کرده بودم ، در آسمان سیر می کردم . تا این که سرمای شدیدی خوردم . " کاف " از من خواست سه روز استراحت کنم . و گفت اگه ببینم آنلاین شدی ازت می رنجم .. اما شب طاقت نیاورده و بد جوری بی تاب  شنیدن صدای نازش بودم ( منظورش احتمالآ همون عرعر خر بزرگ بوده ..!! ) به ناچار کلک زده و با نام مستعار وارد چت روم شدم . دیدم اون جا حسابی غوغاست و اهنگ های شادی پخش می شه..  و همه به خر بزرگ تبریک می گویند  .. !! در تکست نوشتم چه خبره ؟ یکی نوشت مگه خبر نداری .. ؟ خر بزرگ نامزد کرده است .. !! اولش فکر کردم قضیه من رو رسمآ اعلام کرده است .. اما دیدم یه یک خانم خری هم تبریک می گویند .. !! اما متآسفانه فهمیدم او یک دختر دیگری است .. !! اصلآ باورم نمی شد .. فقط یادمه بد جوری شوکه شدم .. ! و آخرین چیزی که یادم می آید .. با سر از روی صندلی زمین افتادم .. بعد از سه روز که هذیان می گفتم ، وقتی کمی به هوش اومدم ، یک شیشه قرص رو به قصد خودکشی خوردم .. اما متآسفانه قسمت نبود بمیرم ..

حفظ ارتباط با مریم ...

اون روز خیلی اظهار ندامت کرده و مدام اشگ ریخت .. هی می گفت .. ای کاش به حرف های شما گوش کرده بودم .. ! ای کاش نصیحت های شما را عمل می کردم .. خیلی از زندگی عقب افتادم .. ! باور کنید کلی نصیحت اش کرده و متذکر شدم .. خدا تو رو خیلی دوست داشت که قبل از این که راهی کشور غریب بشی ، دست او برایت رو شد .. ! تو نباید خودکشی می کردی .. باید جشن گرفته و از این که به دام ان مرد بدجنس نیفتادی ، خدا رو صد هزار مرتبه شکر کنی .. خلاصه بعد از آن روز ، ارتباط ام با مریم و دوستش ادامه داشت ..  هر دوی آن ها در شرکتی مشغول به کار بودند .. تا این که یک روز دوستش با من تماس گرفته و گفت .. مریم باز با لندن ارتباط برقرار کرده است .. ظاهرآ دو باره طرف حسابی سرش شیره مالیده .. مریم مصمم است دو باره به ترکیه برود .. تو رو خدا کاری بکنید .. چند بار به مریم زنگ زدم .. اما از شرمندگی اش با من صحبت نمی کرد .. به ناچار مجبور شدم تمام آن اتفاقات رو در نامه نوشته و برای مریم توضیح دادم .. این همان ادم است که وقتی سه روز مریض بودی ، به قول خودت روی سرت " هوو " اورد . حالا این مرد شیاد دو باره فیل اش یاد هندوستان کرده .. مریم نرو .. مریم با آبروی خانواده ات بازی نکن .. اما دوستش از پذیرفتن نامه امتناع کرده و گفت .. مریم اگه بدونه من شما رو در جریان گذاشتم ، می رنجد .. !! شما که چند بار زنگ زدی .. شک کرده بود که نکنه شما قضیه رو فهمیدی .. برای همین با شما حرف نزد .. ! شرمنده من نمی توانم نامه رو به او بدهم .. من به شما گفتم .. شاید از طریق قانونی بتونی کاری انجام دهی ... گفتم دخترم .. وقتی پدر و مادر بالای سرش داره .. من چه کار می تونم بکنم .. !!؟

 فرار به ترکیه ... !!

 ببخشید خیلی طولانی شد .. مجبورم خلاصه ترش کنم .. بعد از مدتی دوست مریم ناراحت و غمگین پیش من امده و خبر تلخ فرار دوست عاشق اش رو به من داد .. ! او گفت .. آقای مدرسی مریم عاقبت به ترکیه فرار کرد .. اما قبل از رفتن یک کار زشت دیگه هم انجام داد .. !! گفتم چه کار کرد ؟ گفت .. تمام اندوخته پدر پیرش رو که بالغ بر هفت میلیون تومان حاصل یک عمر زحمت و مشقت کارگری بود رو هم با خود به ترکیه برد ... !! باور کنید خیلی ناراحت شدم .. مخصوصآ که پیر مرد خبر از سرقت پول هایش نداشت .. دوست مریم هم بد جوری حالش گرفته بود .. ازش خواهش کردم ، به عبارتی قول گرفتم هر خبری از مریم و خانواده اش شد ، حتمآ به من اطلاع دهد .. و دیگر او را ندیدیم .. و هیچ خبری نه از مریم و نه دوست مشترک مون داشتم ... تا این که در اواخر فروردین ماه ۱۳۸۶ بر حسب اتفاق دوست مریم رو بعد از مدت ها دیدم .. او هم حسابی شکسته و داغون شده بود . وقتی از حال و روز مریم پرسیدم ، با چشمانی گریان ماجرای سیاه مریم رو برایم شرح داد .. اون زمان تازه وبلاگ ام رو راه اندازی کرده بودم .. و بقدری ناراحت بودم که کل ماجرا رو در یک صفحه  به طور خلاصه نوشتم .. ( اینجا  ) ..  اما راستش رو بخواهید احساس کردم در ان پست به دلیل تازه کار بودن ، عمق مطلب رو نرسانده بودم . به همین دلیل بار دیگر اگر چه بخشی از ان تکراری است .. ولی با اجازتون برای آگاهی و عبرت از این گونه دوستی ها و ارتباطات اینترنتی بار دیگر کامل تر و با سبک سیاق خودم بازگو می کنم ...

  5.jpg

به همراه میرجهانگیری وزیر صنایع و معادن در بازدید از سالن خارجی ها

عاقبت هوس شوم ..

این پاراگراف بر اساس گفته های دوست مریم تنظیم شده است :

مریم چون سن اش کم بوده و رضایت نامه پدرش رو برای خروج قانونی همراه نداشت ، مجبور شد نیمی از آن پول رو به دلال ها داده و از راه های غیر قانونی از ایران خارج شود . عاقبت بعد از رسیدن به ترکیه با تنها شماره ای که از عشق خود همراه داشت ، با لندن تماس می گیرد . او خوشحال و ذوق زده به آقای " کاف " می گوید که عاقبت خواسته او رو عملی کرده و از ایران خارج شده است  .. و در حال حاضر در ترکیه به سر می برد .. ! مریم بقدری ساده و ذوق زده بود که ماجرای سرقت پول های پدر و خروج غیرقانونی اش را هم با آب و تاب به آقای " کاف " می گوید ..! غافل از این که ( بلانسبت همه ) جانواران  هیز حقه باز خیلی حواس شون جمع است که دم به تله ندهند .. ! به همین دلیل با ظاهر سازی بهانه ای آورده و می گوید تا یک هفته دیگر ترکیه هستم .. ! دختر بیچاره به شوق دیدار یار ، یک هفته هیچ خواب و خوراکی نداشته و چشم به راه عشق آسمانی اش است .. بعد از یک هفته ، از این که خبری از " کاف " نشده نگران می شود .. تلفن به لندن هم چاره ساز نیست .. چون مرد شیاد با آگاهی از شرایط دختر ، ترجیح می دهد جای خود رو تغیر دهد .. به عبارتی دیگر کسی نبود که حتی جواب تلفن های او را بدهد ... یک ماه از ورود غیر قانونی اش گذشته است .. و پول های پیر مرد بیچاره هم رو به اتمام است .. اما هنوز هم امید دارد ... !!

فلاکتی به نام آوارگی ... !  

 با اتمام پول ، ترس و اضطراب آواره گی بد جوری او را عذاب می دهد .. نه راه پیش دارد و نه راه پس .. اگر دست به اندوخته پدر نمی زد ، شاید کور سو امیدی برای بازگشت فراهم می شد .. اما شرم شنیدن صدای پدر مانع از تماس با خانه می شود .. ! این جور مواقع یاران شفیق از جنس خودش زیاد پیدا می شوند ... !! و دیری نمی گذرد که مریم باکره دیروز .. دختری که با صدای موذن مسجد محله شون وضو گرفته تا نماز اول وقت اش قضا نشود ، دختری که به اصطلاح آفتاب و مهتاب رنگ او رو ندیده بود .. اکنون پذیرای مردان مست و بد دهانی است که برای سیر کردن شکم خود ، ارتباط برقرار کرده است .. نزدیک سه ماه در کشور غریب چشم به راه یار نامردش می ماند .. عاقبت به همت انسانی بزرگوار که حتی نام خود رو به مریم نمی گوید ، کمک کرده و دختر رو سیاه رو از منجلاب و فلاکت نجات داده ، و متقاعدش می کند که آغوش پدر ، بهترین مرحم آرامبخش است . و او رو راهی تهران می کند .. غافل از این که پدر با غیرت ننگ فرار دخترش رو نتوانسته تحمل کنه و از شرم نگریستن به چهره همسایه ها ، دق کرده و می میرد .. ! مادر پیرش هم حالت جنون گرفته و خانه نشین می شود ... مریم وقتی به خانه پدری بر می گردد .. و می فهمد که به خاطر هوس گناه آلود خود چه فاجعه ای به بار آورده است ... تحمل عذاب وجدانش را نیاورده و بعد از تعریف ماجرا به دوست قدیمی اش ، دست به خودکشی زده و برای همیشه آزاد می شود .. دعا کنیم خدا ببخشدش ..

یک توضیح واجب ... !

ممکنه دوستان با دیدن تصاویر بنده با وزیر و وکیل و اصحاب قدرت ، تصور فرمایند که بنده هم عضوی از وزاتخانه های عریض و طویل بوده یا هستم .. !! شرافتمندانه سوگند می خورم .. پدر جاری دخترم ، که به عبارت درست ترش می شود ( پدر زن برادر دامادم ) ، به خاطر زد و بند هایی که با مسئولان نمایشگاه ها دارد ، همیشه بخشی از ساخت نمایشگاه ها رو به عهده دارد .. و نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای بهش گفته بود  زبان خارجکی ام بدک نیست . همین ..!! از من خواست مسئولیت سالن خارجی ها رو به عهده بگیرم . و به قول همون خارجکی ها ( I Did The Best .. Thats All ) اما به  جوون نوه هایم سوگند روز اخر وقتی نامردی و اجحاف پدر زن برادر دامادم رو دیدم که با اون ثروتی که داره چه جوری حرص پول رو می خوره .. و حق رو نا حق می کنه ..  و کالا هایش رو گاهی تا چهار برابر قیمتی که به من اعلام کرده بود از خارجی ها می گیره .. از این که با چنین افرادی بیش از یک ماه کار کرده بودم  ، از خودم متنفر شدم ! حتی بر عکس توصیه او که گفته بود روز بازدید وزیر کراوات نزن ، کراوات هم زده وجلوی دوربین ها ظاهر شدم ! در پایان برای این که به او درس زندگی بدهم .. حتی چکی که برایم صادر کرده بود رو باز نکرده .. و بدون این که بدونم چه قدر است .. به دخترش برگرداندم ! تا شاید بفهمد همه چیز پول نیست .. اگر چه به ان پول نیاز داشتم .. اما شرافتم بیشتر می ارزید .. اما چرا این تصاویر رو درج کردم .. باور کنید خودم هم نمی دونم .. شاید به خاطر این که نامی از نمایشگاه برده شد .. !! از روزنامه نگاری همین قواعدش برام مونده .. چشمک !!!!

   

End-Text.jpg 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۸:۴۵ دقیقه بامداد در مورخه دوازدهم آبان ماه  ۱۳۸۸ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgWeblog-Archive-.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده آرشیو مطالب سایت اينجا رو كليك كنيد . همچنین برای مشاهده مطالب گذشته وبلاگ اینجا را کلیک کنید .
 
  ztdydlzmcqo2fkjwhto2.jpg
 
 زير نظر : عليرضا صادقي
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد  
  

THE WORLD RECENT PLANE CRASHES:

Date:October 22, 2009 Time:10:45,Location:Off Bonaire, Netherlands Antilles Operator: Divi Divi Air AC Type:Britten-Norman BN-2A-8 Islander Aboard:9 Fatalities:1 , Ground:0 ,Route:Curacao - Bonaire, Netherlands Antilles ,Details:While on approach, the right engine failed and the pilot was not able to maintain altitude. The plane ditched into the ocean.Nine passengers were rescued but the pilot was not able to leave the sinking plane and died.

Date: October 21, 2009 Time:15:31 Location: Sharjah, United Arab Emirates Operator:Azzi AC Type:Boeing 707-330C Aboard: 6Fatalities:6 , Ground:0 ,Route: Sharjar, UAE- Khartoum, Sudan,Details:The cargo plane took off, banked to the right and crashed into the desert, 3km from the airport.

Date:October 17, 2009 Time:12:38 Location:Manila, Philippines Operator:Victoria Air AC Type: Douglas DC-3C Aboard: 4Fatalities:4 , Ground:0 ,Route:Manila - Puerto Princesa, Philippines ,Details: Shortly after take off the crew reported engine problems and requested an emergency return to the airport. The pilot was not able to make the turn and the cargo plane crashed into an abandoned warehouse and burst into flames.

SOURCE:www.planecrashinfo.com BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

حوادث هوایی اخیر دنیا:

تاریخ:22 اکتبر 2009/زمان:10:45/مکان:"بونیر" در هلند/ خط هوایی:دیوی دیوی ایر/نوع هواپیما:بریتین نورمن/تعداد سرنشین:9/تلفات:1/تلفات روی زمین:0/مسیر:"کوراکوآ" در "بونیر" به "آنتیل" هلند/جزئیات:در هنگام تقرب موتور سمت راست از کار افتاد و خلبان نتوانست ارتفاع را حفظ کند.هواپیما روی اقیانوس فرود آمد .9 مسافر نجات یافتند اما خلبان نتوانست هواپیمای غرق شده را ترک کند و مرد.

تاریخ:21 اکتبر 2009/زمان:15:31/مکان:شارجه در امارات متحده عربی/ خط هوایی:"ازی"/نوع هواپیما:بویینگ 707/تعداد سرنشین:6/تلفات:6/تلفات روی زمین:0/مسیر:شارجه به خارطوم/جزئیات:هواپیمای باری بلند شد سپس بسمت راست منحرف شد و در بیابانی در 3 کیلومتری فرودگاه سقوط کرد.

 آپلود عکس

تاریخ:17 اکتبر 2009/زمان:12:38/مکان:مانیل -فیلیپین/ خط هوایی:"ویکتوریا ایر"/نوع هواپیما:داگلاس دی-سی 3/تعداد سرنشین:4/تلفات:4/تلفات روی زمین:0/مسیر:مانیل-پورتو پرنس-فیلیپین/جزئیات:خلبان نتوانست دور بزند و هواپیمای باری بداخل یک انبار متروکه سقوط کرد و آتش گرفت.

www.planecrashinfo.com گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی منبع:

 
 
همه مردم ایران عشق و تعصب خاصی روی خرمشهر عزیز و مردم قهرمان و دلاورش دارند . حماسه فداکاری جوانان خرمشهر را در روز های نخست جنگ یادمون نرفته است . اکنون یکی دیگر از جوانان برومند خرمشهر ، سایتی برای معرفی شهر زیبای خرمشهر راه اندازی کرده است . به دیدنش می ارزد . ممنون می شوم به آن سری بزنید .   اینجا  
 
sdfafghgqah.jpg

و اما یکی دیگر از خوانندگان عزیز و خوب ما فروشگاهی رو به مبارکی راه اندازی کرده است . مطمئن هستم به خوانندگان این سایت حتمآ تخفیف قائل خواهند شد .. سری بزنید ضرری نداره .. همه چیز در ان پیدا می شه .. از شیر مرغ گرفته تا جوون آدمیزاد !

safafv.jpg

 همراه کالا ( اینجا  )

 

(3) 1.jpg

(2) 2.jpg

(2) 3.jpg

Picture

Rhokond.gif

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

  • (2) Next.jpgSmall---2.jpg

  • 0vl2xy27t0vezwk1jyux.jpg 

     Next.jpg
     
    نقد و بررسی سریال " گمشدگان " و اهداف پنهان آن
  • تصاویر مستند از یک سانحه  ،به روایت نشنال جئوگرافیک

    نگاهی به زندگی سر گروهبان فاطی ..!!

  •  کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر

     ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!

     خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !! 

     و ....

  • - تعداد بازديد
  • 33249
  • مرتبه

    نظرات

    ُ( سنترال کلابز )

    نبرد هوايي
    «ستوان‏يكم خلبان علي چراغلو» (البته اين درجه متعلق به سال 1361 مي‏باشد)

    من استاد خلبان هليكوپتر 206 هستم. اين هليكوپتر به علت كوچك بودن، داراي قدرت مانور خوبي است و به همين دليل براي ماموريتهاي شناسايي و پرواز در مناطق سخت و كوهستاني بيشتر از اين نوع هليكوپتر استفاده مي‏شود.
    به من ماموريت داده شده به همراه يكي از فرماندهان نيروي زميني، باتلاق هورالهويزه را شناسايي كنيم. از آنجا كه خط اول نيروهاي عراقي در مقابل باتلاق بود و آنها داراي پدافند قوي بودند، لذا شناسايي آن منطقه از رو به رو بعيد به نظر مي‏رسيد و ما براي رعايت اصل ايمني، مجبور بوديم كه باتلاق را دور بزنيم.

    زماني كه به پشت خطوط عراقي‏ها رسيديم، ناگهان متوجه شديم كه سه فروند هليكوپتر سنگين Mi-24 Hind عراقي (هایند) به طرف ما در حال پروازند. بلافاصله توسط راديو به قرارگاه مركز هوانيروز در منطقه اطلاع دادم و خود نيز با سرعت هرچه تمام از همان راهي كه آمده بودم برگشتم

    وقتي از مقابل نيروهاي خودي مي‏گذشتم متوجه سه فروند هليكوپتر كبرا شدم. بلافاصله با آنها تماس گرفتم و موقعيت هليكوپترهاي عراقي را گزارش دادم. لحظاتي بعد، خلبانان كبرا در مقابل هليكوپترهاي عراقي صف‏آرايي كردند و آماده‏ي درگيري شدند. من به دستور فرمانده منطقه و به منظور پشتيباني هوايي در همان جا مستقر شده و به تماشاي جنگ هوايي بين هليكوپترهاي كبرا و هايندهاي عراقي پرداختم.
    هليكوپترهاي عراقي و كبراهاي ايران روبه‏روي هم قرارگرفته بودند. خلبان يك كبرا كه به من نزديكتر بود، «ستوان باقر كريمي» بود. او به آرامي به هایند عراقي نزديك مي‏شد و خلبان هليكوپتر عراقي هم با دستپاچگي به او تيراندازي مي‏كرد ولي ستوان كريمي اعتنايي نمي‏كرد و همانطور به سمت هليكوپتر عراقي مي‏رفت و لحظه به لحظه به هايند نزديكتر مي‏شد.
    وضعيت طوري بود كه نيروهاي دو طرف نمي‏توانستند از زمين وارد عمل شوند چون تيراندازي آنها اين خطر را داشت كه اشتباهن هليكوپترهاي خودي را هدف قرار دهند. لذا نيروهاي دو طرف دست از كار كشيده و به تماشاي جنگ هوايي بين اين شش هليكوپتر پرداختند.

    من نيز از فرصت استفاده كرده و خود را به ميدان درگيري كبراي خلبان كريمي نزديكتر كردم طوري كه صورت باقري را مي‏ديدم كه چسبيده به دوربين نشانه‏روي موشك بود. كمي دورتر نيز نبرد نزديك دو هايند عراقي و دو كبراي ايراني در جريان بود. هر دو صحنه بسيار نفس‏گير و تماشايي بود و ما نمي‏‎دانستيم نظاره‏گر كدام‏يك باشيم.

    از آنجا كه فركانس راديويي ما با يگانهاي زرهي نيروي زميني يكي بود در راديو مي‏‎شنيدم كه همگي نيروهاي زرهي ايران درگير تماشاي اين نبرد هوايي هستند و مرتب در راديو مي‏گفتند: بزن. . . بزن. . .

    هليكوپترها به هم نزديك شده بودند. ستوان كريمي هنوز به پيش مي‏رفت و فاصله‏اش با هايند عراقي خيلي كمتر شده بود. نفس‏ها در سينه حبس شده بود و كسي كاري انجام نمي‏داد و همه منتظر نتيجه بودند. ناگهان هيند عراقي كه به كبراي ستوان كريمي نزديك بود خواست گردش كند و از خط آتش كبرا دور شود كه در يك لحظه موشك تاو هليكوپتر كبراي خلبان كريمي رها شد و درست به وسط هليكوپتر عراقي اصابت كرد و هليكوپتر عراقي در آسمان آتش گرفت و قبل از رسيدن به زمين كاملن متلاشي شد به طوري كه چند لحظه‏ي بعد تقريبن آثاري از هليكوپتر عراقي ديده نمي‏شد.
    كمي دورتر، دو هليكوپتر ديگر كبرا نيز موفق شده بودند دو هايند عراقي را با موشكهاي تاو در هوا منهدم كنند.

    من به اتفاق هليكوپترهاي كبرا كه ديگر مهمات نداشتند به طرف پايگاه خود حركت كرديم و در راه توسط راديو گزارش جنگ هوايي را به قرارگاه ارسال كردم. وقتي در پايگاه نشستيم مورد استقبال پرسنل هوانيروز و مقامات مستقر در قرارگاه قرار گرفتيم.

    فرداي آن روز، اين خبر در رسانه‏هاي كشور، بازتاب حمعي وسيعي پيدا كرد و هر كدام به نحوي، شجاعت خلبانان كبرا را ستوده بودند.

    ميراژ اف1
    نوشته: «سرهنگ خلبان، اشرفيان آذر»

    در عمليات فتح‏المبين، از يك طرف نيروهاي خودي را به پشت نيروهاي عراقي يا هر محلي كه دستور داشتيم مي‏رسانديم و از طرف ديگر در بازگشت تعدادي از مجروحين را تخليه مي‏كرديم. در يكي از اين روزها كه مرتب پرواز مي‏كرديم و فرصت استراحت و خوردن غذا را نداشتيم، حدود ساعت 5 بعد از ظهر به ما اطلاع دادند كه در يكي از مناطق درگيري، تعدادي مجروح روي زمين مانده و از ما خاستند تا برويم و آنها را تخليه كنيم.
    وقتي به منطقه‏ي مورد نظر رسيديم، متوجه شديم كه تعدادي چادر براي مداواي زخمي‏ها زده‏اند. بلافاصله در نزديكي چادرها، هليكوپتر را نشانديم و به طرف يكي از چادرها كه متعلق به پرسنل هوابرد بود رفتيم. ما آن روز به علت كثرت كار هيچ غذايي نخورده بوديم. ولي بيشتر از غذا به نوشيدن چاي نياز داشتيم. تكاوران هوابرد ضمن استقبال به هركدام از ما يك ليوان چاي دادند. در حالي كه مشغول خوردن چاي بوديم، اعضاي تيم تخليه‏ي مجروحين، پرسنل مجروح را سوار هليكوپتر مي‏كردند. در اين هنگام «بيژن قبادي» (كمكم) كه از چادر بيرون رفته بود، سراسيمه آمد و گفت: «پرويز، ميراژ! خودم آنها را ديدم.»

    بلافاصله بيرون دويدم و ديدم از همان مسير پرواز ما دو فروند ميراژ اف1 در حال پرواز هستند. آنها با ديدن هليكوپتر، تصميم به حمله داشتند كه ناگهان، دودي از يكي و انفجاري در يكي ديگر از آنها رخ داد و كمي دورتر از ما، با دماغ به زمين خوردند و به علت مهمات همراهشان، انفجار بسيار شديدي در منطقه ايجاد شد.

    در آن هنگام شكر خدا را به جا آورديم، زيرا اگر مجروح تخليه نمي‏كرديم و انجام اين كار زمان بيشتري نمي‏برد، درست مقابل آنها قرار مي‏گرفتيم و مي‏توانستند به راحتي ما را هدف قرار دهند.

    در انديشه‏ي آن بوديم كه چطور و چگونه ميراژهاي عراقي سقوط كرده‏اند كه ساعاتي بعد مطلع شديم آن هواپيماها، توسط اف14 اي كه در آسمان اهواز بوده، از فاصله 65 كيلومتري مورد هدف قرار گرفته و سرنگون شده‏اند.
    پاسخ
    آوالانچ عزیز و گرامی
    ممنون از شما که این بار هم با انتخاب دو مطلب بسیار جالب ، مرا با خود به اون ایام دفاع مقدس بردی
    واقعا ادم وقتی این خاطرات را می خواند به ارتشی بودنش افتخار می کنه
    از شما بسیار سپاسگزارم

    عمو بهروز سلام
    واقعا تجربه اي بود كه خيلي تلخه ولي گفتنش براي ديگران خوبه تا كمي بيشتر فكر كنن....
    عمويادمه كه براتون يه بار ديگه هم نوشته بودم كه اينترنت دفترچه راهنما نداره و ما خودمون بايد براي شخصيت خودمون تعريف كنيم كه چگونه از اينترنت استفاده كنيم....
    ازتون خيلي ممنونم كه تجربياتونو براي ما مينويسيد اگر ممكنه بازم از اين پستها بنويسيد تا از تجربيات شما استفاده كنيم...
    عمو درسته وبلاگم محتوايي نداره ولي براي سرگرمي بد نيست خوشحال ميشم كه به وبلاگم كوچولوي من بيايد
    پاسخ
    پسر عزیزم علیرضا جان خیلی خوشحالم که جوان های ما به چنان درک و شعوری رسیده اند که کلمات بسیار قصاری در باب معظلات اجتماعی بیان کرده و اشراف به زندگی دارند
    در باره تکرار این گونه مطالب .. چشم باید یادم بیاید .. تا دلت بخواهد خاطره های تلخ و شیرینی دارم
    علیرضا جان .. این چه فرمایشی است .. من قبل از پاسخ به شما اول وب شما رو مشاهده کردم .. مطمئن باش فرصت کنم حتمآ خوشحال هم خواهم شد
    مواظب خودت باش

    سلام خسته نباشید بهروز خان
    ترکی استانبولی دیگه کجا یاد گرفتید؟
    یک جا گفته بودید که برای آوردن هواپیما به یکی از فرودگاه های پرت ترکیه پرواز کردید و با برج مراقبت ترکی حرف زدید ولی نگفتید کجا یاد گرفتید!
    پاسخ
    فرخ جان نازنین
    واقعیت این است که اغلب کسانی که به زبان آذری خودمون تسلط دارند ، بیش از هشتاد در صد زبان ترک های استانبولی رو متوجه می شوند .. به عبارتی ریشه آن ها خیلی به هم نزدیک است . فقط یک تفاوت هایی در بعضی اسامی و تلفظ ها وجود دارد که اگه کسی علاقه مند باشه .. با یک بار شنیدن معادل استانبولی آن برای همیشه به ذهن خود می سپارد ..! چون هم جالب اند و هم ریشه آن واژه های متفاوت هم دقیقآ شبیه زبان آذری خودمون است به عنوان مثال .. در زبان آذری خودمون به کفش می گویند = باشماق
    در حالی که در ترکی استانبولی می گویند .. ایاق قابی .. !! که این کلمه ترکیبی هم تشکیل از دو کلمه ایاق .. یعنی پا و قابی .. یعنی قالب یا پاپوش !! پس می بینی حتی تفاوت های آن ها هم مشترک هستند .. با یک مثال دیگه .. در زبان آذری به بستنی همان بستنی می گویند .. استانبولی ها می گویند ... دون دور ماخ !! که دون دور در ریشه آذری خودمون هم به معنای سرمازدگی است !! اگه شما کمی دقت کنی .. حتی خواهی دید همه اختلاف های این دو زبان هم در ریشه با هم مشترک هستند .!!. و برای کسی که تسلط به زبان آذری داشته باشه .. آن کلمات غیر متداول استانبولی رو حتی اگه برای اولین بارهم شنیده باشه .. به راحتی درک می کنه .. مثلآ .. تورک هوا قوتلری .. یعنی نیروی هوایی ترکیه ! که همه واژه های به کار رفته ریشه در زبان آذری خودمون داره
    خب این ها رو عرض کردم تا بگویم .. برای فردی چون بنده که زبان آذری خودمون رو با تمام لهجه های متفاوت آن وارد بوده و تسلط زیاد دارم .. مثل تبریزی ، ارومیه ای ، ساوه ای و غیره .. با کمی دقت و به خاطر سپردن را راحت تر از دیگران فرا می گیرم .. !! ضمن این که در دوران تحصیل در آمریکا یک دوست ترکیه ای داشتم که زبان انگلیسی اش کامل نبود .. و من مرتب با او ترکی حرف می زدم .. و همان تفاوت هایی که عرض کردم ، پی برده و به خاطر می سپردم ... !! طریق دیگر که خیلی به فرا گیری این زبان کمک ام کرد که تا حد یک مترجم حرفه ای با موسسات ترکیه ای در مقام مترجم همکاری کنم .. !! مشاهده فیلم های ترکیه ای است . حتمآ یادته که بار ها اشاره کردم .. یکی از سرگرمی های من در هر زمان و شرایطی مشاهده فیلم است . خب با این روش هم به دانش
    خود می افزودم .. !! در پایان اقرار می کنم یک روش دیگه هم دخیل بوده است .. که از توضیح ان در این بخش معذورم .. ولی اگه خیلی اصرار داری بدونی ،
    یک ای میل به بنده بفرست تا مورد آخر رو هم برای شما توضیح دهم ..!! ضرب المثل قدیمی در این باره می گوید .. وقتی مسئله ای از خدا پنهان نیست ، چرا ازبنده خدا پنهان بماند.. !!؟ به هر حال امیدوارم با جواب طولانی و خسته کننده ام پاسخ پرسش شما رو داده باشم
    موفق باشی

    سلام جناب مدرسی

    یک شنبه گذشته شاید یکی‌ از بهترین روز‌های زندگی‌ من بود، و دلیل آن هم هدایت یک سسنا ر-۱۷۲ بمدت ۱.۵ ساعت از لحظه تاکسی کردن تا لحظه شورت فاینال بودش. فقط نمیدونم حس خودم را از آن لحظات چه جوری بگم ولی‌ معنی‌ واقعی پرواز کردن و حسی که شما همیشه ازش میگید رو چشیدم. پرواز واقعی خیلی‌ متفاوت از سیمولاتور هستش. البته دانشی که از کارکردن با سیمولاتور گرفتم در هدایت هواپیما خیلی کمکم کرد. البته اگه دوستانه خواننده بخوان می‌تونم یه گزارش کامل از این پروازی که داشتم براتون بنویسم. دارم وسوسه میشم برای تکمیل پرمیت خلبانیم اقدام کنم که البته هزینه معادل شصت هزار دلار کانادایی برام خواهد داشت.

    سبز و شاد باشید
    پاسخ
    آری جان نازنین .. باور کن من هم به اندازه شما از شنیدن این خبر خوشحال شدم .. باور کن هر وقت احساس خوشحالی دوستان رو می شنوم ، بی نهایت خوشحال و خرسند می شوم
    دوست نازنینم .. بله سیملاتور ها خیلی به انجام پرواز کمک می کنند .. و من قبلآ معتقدم کسی که در سیملاتور حرفه ای باشد .. اگه اعتماد به نفس داشته باشه در هدایت هواپیما هم به مشکلی بر نخواهد خورد .. خوش بینانه ترین حالتش ، یک سرو گردن بالاتر از بقیه قرار می گیرند ..
    در باب گزارش این پرواز و احساسی که داشتی ف خوشحال می شوم ان را برایم ارسال کنی .. یا در قالب یک پست مستقل منتشر می کنم .. یا این که در ضمیمه یکی از پست ها .. به هر حال منتظر می مانم
    در ضمن من معتقدم اگه هزینه اش را داری .. چرا استفاده نکنی .. !!؟

    سلام عمو جون عزیز ...
    اقا صفاتو بیمیرم نبینم جفاتو!
    امیدوارم زود زود سرماخوردگیتون خوب بشه. ما یه چند روزی نبودیم سایت ترکونده موقعی که گا هی از تدبیر ایرانی صحبت میکردین بنده دوزاریم نمیافتاد حالا خیلی خوشحالم که تدبیرتون جواب داد وبا تصمیمای منطقیتون کولاک کردین .. راستی موقعی که مطلب قبلیو میخوندم دیدم همه راجع به عکسا نظر دادن گفتم خب مام حالا بگیم که شما رو دو بار تو زحمت نندازیم! عمو جون این ایر فرانسیه خیلی با کلاس بود ولی من از اون عکسی خیلی خوشم اومد که خطوط هوایی اونو ذکر نکرده بودید همنی که بنده خدا خواهر مهماندار رو دسته صندلی نشسته بود بنده خدا حواسش نبوده! شما اگه نام خطوطو بیدا میکردین شاید بهشون سر میزدیم بلکه رسم باشه! چشمک.ودر اخر مطلب بسیار قشنگی بود باعث افتخارم بود که شما راحتونو دور کردین تا مریم دلش نشکنه وطرز تفکرشو عوض کنین متاسفانه توی ایران اول کالا وارد میشه بعد فرهنگش میاد که نمیاد. عمو جان یه سوال تخصصی داشتم همینطور که میدونین هوابیمیهای ما یه سریشون مثلا هرکولس عمر زیادی دارن ایا به نظرتون در ضمن این سوالو چند بار از چند نفر خلبان برسیدم .. بازم تا زمانی که تامین قطعه وچکها انجام بشه هیچ مشکلی تو عملیاتهاشون بیش نمیاد؟مثلا تو استحکام بدنه و.... اینم بگم چند روز بیش فانتومهای المانی که ازلحاظ عمر با ایرانیها برابرن یه هوابیمای برتقالو که بی اجازه وارد شده بود رهگیری کردن مثل همنوهای ایرانی که با قدرت و در تعداد بالا عملیاتی اند .
    پاسخ
    فدات بشم پسر عزیزم علی جان
    خیلی ممنون از دقت نظر و توجه ای که به مطالب سایت داری
    در باره سرماخوردگی عرض کنم .. نمی دونم آنفولانزا خوکی است !! مرغی است !! یا خرسی .. !!؟ چون تا حالا سابقه نداشته من این جوری بیفتم .. ! حتی قرار با یکی از دوستان داشتم که بعد از مدتی از امریکا تشریف آورده اند .. و وقتی از کرج برگشتم ، حتی چشمانم باز نمی شد ! از همه بدتر درد سینه ام است که فکر کنم حسابی چرک کرده است .. فکر کنم تا دو روز دیگه خوب می شوم .. ! در باره پرسش شما عرض کنم .. هواپیما ها بر عکس ماشین که هر وقت خراب می شود ، کنار زده و قطعه اش را عوض می کنند ، آن ها را طبق برنامه قطعات را بررسی و تعویض می کنند .. !! برای همین انواع چک های گوناگون دارند .. و تا مادامی که این چک ها به موقع انجام پذیرد ، هواپیما با مدل های جدید هیچ فرقی ندارند .. برای بدنه هواپیما که اشاره کردی ، بازدید های متفاوتی دارند .. که گران ترین ان ها چک با اشعه و به اصطلاح خودمون شاسی کشی است !! چون بر اثر چرخش ملخ ها به یک سمت ، در دراز مدت ممکنه انحرااف در ستون عمودی آن وجود اورد .. یا سایر آزمایش های ضد زنگ که بد ترین آسیب برای هواپیما محسوب می شود ، هواپیما تقریبآ نو ی نو می شود .. خب همین دقت نظر را در پرشرایز ، موتور ها ، ملخ ها ، و سایر قسمت های هواپیما هم دارند .. برای همین است تا زمانی که این بازرسی ها درست انجام شود ، مسئله ای به نام فرسودگی و خستگی نداریم .. الحمدالله در ایران این بازرسی ها به طور مرتب به عمل می آید .. چه در نیروی هوایی که به همت شهید ستاری اورهال برای بوئینگ ها هم راه اندازی شد .. سایر هواپیماهای مسافربری هم این دقت را دارند
    ممنون از شما

    جناب مدرسی با سلام

    در شماره جدید مجله صنایع هوایی مطلبی دیده می شود به قرار زیر


    سقوط یک فروند سی-130 در اردیبهشت 1368 که تعداد زیادی از خلبانان تیپ 91 شکاری را به پایگاه هفتم بندرعباس منتقل می نمود در نزدیکی این شهر سقوط کرد و تمامی سرنشینان آن شهید شدند. ضربه وارد شده به تیپ 91 آن قدر شدید بود که تیپ مزبور تا مرز انحلالیش رفت و ......


    اگر امکان دارد کمی درباره آن برایمان صحبت کنید.

    متشکرم
    پاسخ
    آوالانچ عزیز و نازنین
    با تشکر از شما .. راستش در تاریخ فوق من هنوز در نیروی هوایی بودم .. . و اصلآ به خاطر ندارم چنین سانحه ای اتفاق افتاده باشه .. !! اگه بود من حتمآ متوجه می شدم . شاید هم مربوط به هواپیماهای شیراز بوده .. که باز هم خبرش رو می شنیدم .. ! اگه خبر موثق باشه .. باید مربوط به پایگاه هفتم ترابری یعنی شیراز باشد .. و محل سانحه هم نزدیک بندرعباس نبوده باشد .. مثلآ کوه های زاگرس .. یا کمی ان طرف تر .. آخه دقیقآ زمانی است که من سکته کرده بودم .. یعنی ممکنه از من پنهان کرده باشند !!؟ بعید می دونم .. اگه قرار بود پنهان کنند ، هواپیمای سرگرد نجیب رو به من نمی گفتند .. که در ارمنستان زدنش .. !! شما اگه ممکنه یک تحقیق دیگری بکن .. تا من هم کمی فکر کنم
    آخه از شما چه پنهان بد جوری زمین گیر شده ام .. و آنفولانزا بد جوری فلج ام کرده .. در بیست و چهار ساعت ، شاید ده تا پانزده دقیقه قادر به نشستن پشت کامپیوتر هستم .. یا تب دارم .. یا لرز .. !! البته از دیروز تب ام افتاده است و فقط لرزه بد جوری امانم رو بریده است .. مدام زیر پتو هستم
    تمام شلغم های سبزی فروش محله با لیموشیرین هایش رو خورده ام .. کمی افاقه کرده ..!! چشمک
    ممنون از شما

    سلام-خيلي دوستون داريم-هميشه حواسمون به شماست-گفيتد كمتر مزاحم شيد گفتيم چشم-خيلي خيلي دوستون داريم.همين

    يا علي
    پاسخ
    عرفان عزیز و نازنینم
    واقعآ شرمنده می فرمایی .. خودت می دونی که چقدر دوستت دارم .. دیگه از این فرمایش ها نفرمایید .. من در خدمت همه یاران هستم
    ممنون از مهر و محبتی که به بنده داری

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35