ماموریت سری در آفریقا

" پراز به گینه استوایی " عنوان این مطلب این پست است که تقدیم شما یاران نازنین می کنم . همان گونه که مستحضرید متآسفانه به دلیل کسالتی که داشتم فاصله ای ناخواسته در انتشار مطالب پیش امده است .. که صمیمانه از یکایک دوستان و یاران همدل عذر خواهی می کنم . شاید باورش کمی مشکل باشه که نگارش و تکمیل این پست بیش از یک هفته به طول انجامید و علی رغم سرگیجه ای که داشتم .. از تلاش و ارتباطم با شما دوستان دست برنداشته و هر روز یک پاراگراف رو نوشتم .. ! نمی دونم حاصل کار چی از آب در امده است !؟ امیدوارم نقایص احتمالی را به بزرگی خودتون ببخشید .
با اجازتون قصد دارم موضوعی رو صادقانه با شما در میان بگذارم .. امیدوارم درک ام کنید . بیش از دوسال است در خدمت شما هستم . راستش رو بخواهید مدتی است مبحث کامنت ها مشکلاتی رو به وجود اورده است .. و باعث رنجش خیلی ها شده است . بار ها دست استمداد به سوی شما دراز کردم و بار ها راهنمایی خواستم .. و به لطف یاری شما عزیزان به این نتیجه رسیدم که از این به بعد فقط و فقط کامنت های مربوط به هر پست را تا ۴۸ ساعت بعد از انتشار پاسخ دهم . از انتشار هر نوع کامنت سیاسی ، اجتماعی ، عقیدتی و تبلیغاتی خوداری خواهم کرد . فقط کامنت هایی که بار علمی و آموزشی دارند ( مانند آن چه آوالانچ عزیز زحمت می کشد ) بلامانع است . برای پرهیز از به هم خوردن جو صمیمانه سایت از این به بعد کامنت های توهین امیز رو منتشر نخواهم کرد . لطفآ خواهش می کنم از اظهار نظر های تشکر امیز حتی المکان خودداری فرمایید .
کلام اخر این که .. از همه دوستان و خوانندگان عزیز که در مدت کسالت ام با درج نظرات محبت امیز خود جویای حال بنده بودند .. صمیمانه تشکر می کنم . به امید خدا حالم رو به بهبود است . و سعی خواهم کرد مثل گذشته با تمام وجود در خدمت شما یاران باشم . با قانونمند شدن بخش کامنت ها تکلیف من هم روشن شده و فرصت بیشتری را برای تفکر و نگارش به دست خواهم اورد . مشکلی در بخش آپلود تصاویر پیش امد .. که از همه پوزش می خواهم . و سعی خواهم کرد در سایت های معتبر عکس ها را آپلود کنم تا دچار مشکلات این چنینی نشوم .. در پایان باز هم متذکر می شوم .. اگه به کامنتی پاسخ ندادم حمل بر بی توجهی نگذارید .. و اجازه دهید فقط به انتقاد ها و پرسش های مربوط به مطالب پاسخ دهم .. از همکاری شما یاران سپاسگزارم .


![]()
بهانه ای برای مقدمه ... !!
در باره ماموریت های قبل از انقلاب فکر کنم به اندازه کافی در پست های قدیمی به آن ها اشاره کرده یا در موردشان توضیح مفصل داده ام .. اما مجبورم یک بار دیگر به طور خلاصه برای خوانندگان محترمی که برای نخستین بار به سایت تشریف آورده اند توضیح دهم ... ! راستش رو بخواهید تا قبل از خرید و به خدمت گرفتن بوئینگ های پهن پیکر ۷۴۷ ( جامبو جت ) یا ۷۰۷ ، توسط نیروی هوایی شاهنشاهی ایران تمام ماموریت های لجستیکی ارتش و دربار پهلوی با هواپیماهای سی - ۱۳۰ یا همون هرکولس ها صورت می گرفت .. البته علاوه بر پرواز های برنامه ریزی شده هفتگی یا ماهیانه اغلب ماموریت های خارج از برنامه هم ابلاغ می شد که این یکی واقعآ قوز بالا قوز بود ! و فشار زیادی روی همه برو بچه های خط پرواز وارد می شد .. ! ولی به هر حال اجتناب ناپذیر بود ! البته اون اوایل برای افراد تازه واردی چون من و همدوره هایم که نخودی محسوب می شدیم این ماموریت ها شیرین و خاطره بر انگیز بود ! اما وقتی که یه مدت گذشت و به اصطلاح از حالت " آشخور بودن " ( لقبی در ارتش که برای تازه وارد ها به کار می رود ..!! ) در امدیم ، کم کم برای ما هم سخت و دشوار شد ! آخه از شما چه پنهون دوست داشتیم حق ماموریت هامون رو که به دلار پرداخت می شد رو خرج کرده یا با دوستامون در شهر قدم بزنیم .. !! اما همان طور که اشاره کردم ، پرواز ها خیلی زیاد بود ! البته حق کشی های فراوانی نسبت به افرادی که مث من پارتی درست و حسابی نداشتند هم می شد .. !!
تابلوی اعلانات کذایی ... !!
امکان نداره سخنی از خط پرواز پیش از انقلاب به زبان آورده باشم که در ان اشاره ای به تابلوی اعلانات یا همون " تابلوی جهنمی " نشده باشد .. !! البته داخل دفتر خط پرواز و حتی خارج از اون تا دلتون بخواد انواع تابلو های قد و نیم قد وجود داشت ! از تابلوی خطر کشیده شدن اجسام به داخل موتور هواپیما گرفته تا مضرات سیگار و سرعت مجاز رانندگی در رمپ پرواز همه جا به دو زبان فارسی و لاتین نصب شده بودند ..! اما مضحک ترین ان ها مربوط به تابلوی بسیار بزرگی بود که در آن شخصی در لباس خلبانی در حال احترام نظامی بود و زیر تصویر بیش از بیست مفاد سوگند نامه وجود داشت که هرگز به یاد ندارم کسی رسمآ آن را ادا کرده باشد !! اما حکایت تابلوی ابلاغ ماموریت ها واقعآ شکنجه اور یود ! همان گونه که در تصویر می بینید ، محل استقرار هواپیماها هر یک با شماره مربوطه در رمپ پرواز با ماکت های کوچکی مشخص شده است و در لیست روی میز هم اسامی پرسنل + شماره هواپیما + محل ماموریت درج شده است ! البته در دفتر چه بزرگی هم به تفکیک پنج قاره ، نوبت ها را درج می شد و همه موظف بودیم هر گاه از پرواز یا ماموریتی مراجعه می کردیم ، بایستی قبل از ترک خط پرواز ، از آخرین تغیرات نوبت ها و پرواز های غیر برنامه اگاه می شدیم !!
پرواز های تنبیهی ... !!
اگه بگم به خاطر بی انظباتی و یا هر گونه تخلف نظامی ما رو به ماموریت خارج از کشور می فرستادند باورتون می شه .. !!؟ بله بار ها اتفاق می افتاد که در مقابل اسامی بعضی ها کلمه " تی " لاتین درج می شد .. ! که معنی و مفهوم ان این بود : ان بنده خدای فلک زده باید خارج از نوبت یک ماموریت خارج از کشور برود .. ! فرقی نمی کرد کدوم کشور یا کدوم قاره .. !!؟ بستگی به ماموریت های خارج از برنامه داشت ! برای من این اتفاق دو بار رخ داد ! که هر دو بار هم فرانسه بود ! اولی بخاطر بلندی مو ها ی پشت گردنم ... و دومی هم گشادی خارج از استاندارد پاچه شلوار اونیفورم نظامی ام بود ..!! ممکنه بپرسید .. مگه ماموریت فرانسه چه اشکالی داشت .. !!؟ ایراد کار این بود که با ماموریت های فشرده خارج از کشور تداخل پیدا می کرد و به محضل این که بعد از هفته ها و گاهی ماه ها دوری از خانه به وطن باز می گشتیم ، بایستی یکی دو روز بعد دوباره به قاره ای دیگر اعزام می شدیم .. ! البته همان گونه که گفتم .. اوایل اصلآ خسته کننده نبود .. کلی هم حال می کردیم ! اما با گذشت زمان ، تکرارش عذاب اور بود . مخصوصا که جوان بودیم .. و دلمون می خواست استراحت داشته باشیم و ... ! باور کنید بار ها پیش می امد که حتی برای پرواز امریکا هم التماس دیگر همکاران را می کردیم .. اما اکثرآ با یک جمله کلیشه ای " خودم تازه برگشتم .. یا هفته دیگه نوبتم است " پاسخ منفی می دادند .. !! و این دیالوگ ها اغلب برای همه آشنا بود ... !!
یک پارانتز نیمه مرتبط ..!!
در باره غربی بودن همه تجهیزات ارتش شاهنشاهی بار ها توضیح داده ام و نوشتم که در کنار ابزار غربی سعی می شد فرهنگ غربی هم ترویج بشه .. اعزام پرسنل ارتش به ویژه نیروی هوایی به ایالت متحده آمریکا و اموزش در همه زمینه ها ، شاید تنها بخشی از پروسه غربی شدن ارتش بود . خوب یادمه یکی از مهم ترین اساس پیشرفت پرسنل نیروی هوایی منوط به تسلط کامل به زبان انگلیسی بود خب .. اگه حمل بر تعریف نمی گذارید ، در ایامی که به عنوان مامور در عملیات پایگاه یکم مامور بودم ، یکی از وظایف ام ارتباط با خلبانان در پرواز و هماهنگی نیاز هاشون بود . برای این کار فرکانس مخصوصی داشتیم که از طریق " U. H . F " این ارتباط صورت می گرفت . و از آن جا که همه مکالمات خلبانان در طول پرواز به زبان انگلیسی انجام می شد ، نمی دونم چه عاملی باعث شد که من هم از همان روز نخست به زبان انگلیسی با همکارانم ارتباط برقرار کردم ! با گذشت زمان به دلیل شیطنت ذاتی ام سعی می کردم با تقلید از آمریکایی های اصیل که اغلب پیپی در گوشه لب خود گذاشته و کلمات خویش را از حلقوم ادا می کنند ، با قرار دادن خودکار بر دهان سعی می کردم خیلی غلیظ و با استفاده از اصطلاحات ناب آمریکایی ( Slang ) مکالمه کنم .. !! این شیطنت یا خلاقیت باعث رشد و ترقی ام شد ! طوری که از یک آدم نخودی گمنام خیلی سریع تبدیل به چهره ای تابلو برای فرماندهان عالی رتبه نیروی هوایی شدم !! البته عملیات پایگاه نقش مضاعفی در این قضیه داشت !!
آخر و عاقبت جلوی چشم بودن !!
تا یادم نرفته بگم .. این هم ادامه همون جاده خاکی بالایی است ! با یه دنیا پوزش شرمندگی ، حتمآ می دونید وقتی به اون دوران برمی گردم هر چه به ذهن ام برسه رو عرض می کنم ! بگذریم ... اون زمان مرسوم بود علاوه بر افسران رابط و نماینده های متعدد ایرانی ، یک نفر هم به عنوان رابط ستاد و عملیات نیروی هوایی به مدت چهار سال در آمریکا حضور داشته باشد . ابتدا نحوه اعزام نفر قبلی رو می گویم .. آقا یونس از بچه های قدیمی دیسپچ بود که علاقه زیادی به والیبال داشت .. و اغلب در پشت آشیانه با همکاران والیبال بازی می کرد . یک روز برای رفتن به زمین ورزش میانبر زده و از آشیانه سی - ۱۳۰ عبور می کنه ، از بد شانسی یا خوش شانسی اش هواپیما از روی جک در رفته و به زمین می خورد !! بلافاصله تیمسار امیرفضلی ( فرمانده مقتدر پایگاه ) خودش رو به آشیانه می رسونه و اولین نفری که سر راهش سبز می شه ، همین یونس خان ما بود ! تیمسار از عصبانیت کشیده ای آبدار نثارش می کند !! اما وقتی متوجه بی گناهی اش می شه ، دستور می دهد برای ۴ سال راهی امریکا شود !! بگذریم ، من به اتفاق یک بنده خدایی به نام " چراغی " کاندیدهای بعدی بجای یونس بودیم ! معرف چراغی فرمانده نیروی هوایی و معرف من فرمانده پایگاه بود . خب معلوم بود پارتی او قوی تر بود .. اما یک روز که فرمانده وقت نیرو با جت فالکون پرواز داشت ، من بر حسب عادت با خودکاری در دهان !!! با خلبان هواپیما ارتباط برقرار کرده و مثل بلبل با او حرف زدم .. ظاهرآ فرمانده نیروی هوایی از امیر فضلی می پرسه .. این بابا کیه ؟ وقتی می گه همون کاندید من برای آمریکاست ، دستور می دهد من جایگزین چراغی شوم جالبه بدونید من همه کار هایم را انجام داده بودم .. حتی معرفی دریافت دلار دستم بود که به دلیل مخالفت همسرم به تآخیر افتاد .. تا این که انقلاب شد .. !!
تشکیل گروه پروازی خاص .. !
تا یادم نرفته اضافه کنم .. یونس زندگی شاهانه ای در امریکا داشت ! او تنها هفته ای یکی دو بار با لیموزین مجلل اش به پایگاه می امد تا ناظر فرود جامبو جت ها باشد ! داخل ماشین اش تلفن داشت که اون موقع فقط " نیکسون " رئیس جمهور وقت آمریکا و جیمز باند آن را داشتد ! به هر حال قسمت نبود من جایگزین یونس شوم . بگذریم ... اون سال ها به خاطر نقش ویژه سیاسی که کشور داشت و به خاطر حمایت غربی ها از شخص شاه ، لقب " ژاندارم منطقه " را به ایران داده بودند .. همین امر باعث بلند پروازی های منحصر به فردی شده بود .. که اغلب آن ها جنبه تبلیغ و نمایش برتری نظامی داشت . شاید هم برای زهر چشم گرفتن از همسایگان خصوصآ اعراب بود . یکی از همین نمایش ها ، تشکیل و آموزش گروه پروازی خاصی بود که تا پیروزی انقلاب هیچ کسی از ماهیت کار ها و ماموریت های آن گروه اطلاعی نداشت .. ! فکر می کنم در باره این گروه و عملیات های آن ها در پست های قبلی توضیح داده ام .. یادمه یک عده از زبده ترین خلبانان و گروه پروازی انتخاب شده و مرتب توسط مستشاران آمریکایی آموزش می دیدند . اما همان طور که عرض کردم همه کار ها و ماموریت های این گروه محرمانه و به کلی سری بود ! و هیچ یک از افراد کوچک ترین اشاره ای به نوع اموزش و محل های ماموریت نمی کردند .. !! ولی خب ما ( یعنی برو بچه های پروازی ) اغلب متوجه می شدیم ! یکی از آرتیست بازی ها این گروه که در نوع خودش بی نظیر بود و جسارت زیادی را می طلبید ، طرح عملیات ربودن " ذوالفقار علی بوتو " نخست وزیر مخلوع پاکستان بود !
طرح ربایش ذوالفقار علی بوتو ... !!
خدا وکیلی این حاشیه رفتن های خارج از موضوع من کفر خیلی از خوانندگان تازه وارد رو در می اورد ! حق هم دارند .. چون بنده خدا ها در پی مطلب عنوان شده در تیتر هستند .. ! ضمن پوزش از این نوع خوانندگان محترم ، صادقانه اعتراف می کنم که این نوع نگارش دقیقآ در راستای خواسته دوستان قدیمی سایت است .. ! و گرنه من از خدا می خواهم با چند تا پاراگراف قال قضیه رو بکنم .. !! بگذریم .. اگر چه بچه ها به همراه کماندو های کلاه سبزی که از پادگان " باغشاه " تهران آمده بودند کاملآ آماده انجام ماموریت خطیر محوله بودند ، اما در دقیقه نود طرح لغو می شود ! این گروه برای کسب امادگی پروازی مرتب در باند های کوتاهی همچون فرودگاه های " دوشان تپه " ، " قلعه مرغی " ، " کوشک نصرت " در قم و .... جاهایی نظیر آن در شرایط بد آب و هوایی و دید کم تمرین می کردند . و تمرین مشترک با کماندو ها و نیروهای ضد شورش را هم در بخش نظامی انتهای باند فرودگاه مهرآباد و در محلی که ما ان را ( هات اسپات ) می نامیدیم مرتب انجام می شد . بعد از انقلاب هم از این منطقه استفاده های خوبی کردیم . و خاطرات جالبی دارم که اگه زنده بودم در باره یکی از ان ها که مربوط به هواپیمای هرکولس ایرلندی که برای آزادی گروگان های آمریکایی آمده بود ، خواهم نوشت . بگذریم ... این گروه بعد از انقلاب به دلیل انجام همان ماموریت های محرمانه و به کلی سری در زمان شاه ، برخورد خیلی زننده ای از سوی همکاران به ظاهر انقلابی شون مواجه شدند ! ( برای خواندن آن اتفاقات اینجا را کلیک کنید ) . اگر چه به حکم دادگاه های انقلاب از اتهامات وارده تبرئه شدند ، ولی اغلب نیروی هوایی را ترک کردند .. آخرین بازمانده آن ها دوست بسیار خوبم مرحوم " سرگرد علی نجیب " بود که ما با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم .. ولی متآسفانه هواپیمای او را هم بر فراز ارمنستان می زنند .. با خواندن ماجرای اخرین پرواز او (اینجا ) متوجه نقش سرنوشت و قسمت می شوید .. !

بدون عنوان ... !!
امیدوارم با این هفت پاراگراف طولانی که به بهانه مقدمه نوشتم با بلند پروازی های ارتش به ویژه نیروی هوایی شاهنشاهی و از همه مهم تر با کروی ویژه و شرایط آن ایام آشنا شده باشید . همان طور که عرض کردم مرحوم " علی نجیب " یکی از بهترین دوستان خانوادگی ام محسوب می شد . واقعآ هم انسان بسیار نجیب و با شخصیتی بود . و همانند من و همسرم عاشق فیلم سینمایی ... صحبت فیلم شد .. یادمه زمان جنگ که داشتن ویدئو و اجاره فیلم قدغن بود و کار به جایی رسیده بود که حتی بدون حکم قانونی برای تفتیش به منازل سازمانی پرسنل نیروی هوایی ( حتی خلبان ها ) وارد می شدند ، من هرگز دست از تماشای فیلم برنمی داشتم ! و جوانکی تحصیل کرده به نام آقای " محمدی " با ظاهری آراسته هر هفته ده پانزده فیلم ناب قدیمی و جدید برایم به در خونه می اورد . علی هم اغلب شب ها به خونه من امده و ضمن تبادل فیلم ، به اتفاق مورد تهاجم فرهنگی قرار می گرفتیم !! او هم مثل من تعصب شدیدی روی اسرار ارتش داشت .. و به هیچ عنوان حتی بعد از انقلاب هم حاضر به بیان ماموریت های ویژه اش نبود ..! ولی خب گاهی اوقات خدا بیامرز نا خواسته بند رو آب می داد .. ! از جمله ماجرای ماموریت محرمانه اش به گینه استوایی که مضمون این پست است ...
پایگاه یکم ترابری ، پیش از انقلاب
چند سالی از ورودم به خط پرواز سی - ۱۳۰ نگذشته بود .. اگر چه اصطلاحآ " نخودی " یا آشخور محسوب می شدم ، اما در همین یکی دو سال تجارب زیادی در ماموریت های نظامی بدست آورده بودم و رقم ساعت پروازم دو رقمی شده بود ! همان طور که در مقدمه اشاره کردم هنوز نیروی هوایی هواپیما های بوئینگ را خریداری نکرده بود ! و فشار ماموریت های خارجی هم چنان زیاد بود . و طی این مدت به کشور های زیادی رفته بودم ! خاطرات تلخ و شیرینی از ماموریت های محوله داشتم .. البته چون بی نهایت عاشق پرواز بودم ، هرگز از دوری مسیر خسته نمی شدم . اما تلخی ها صرفآ به خاطر کروی ناجور بود ! آخه از شما چه پنهان بعضی از پیشکسوت ها مخصوصآ اون هایی که از داکوتا باقی مانده بودند ، چشم دیدن ما رو نداشتند ! و بلانسبت شما عزیزان به چشم برده به ما می نگریستند .. و خلاصه سعی می کردند با تحقیر و سئوال پیچ کردن های بی مورد حالمون رو بگیرند ! البته خدا رو شکر همه این گونه نبودند ... به هر حال من یکی کلی از پرواز هایم لذت می بردم . مخصوصا که هواپیما ها همه نو بودند ... در ایام نخودی بودن !! اغلب ماموریت های خارج از کشور که به ما ابلاغ می شد ، بدون اطلاع قبلی یا حداکثر یک روز قبلش بود .. ! گاهی اوقات از به دست داشتن کاور لباس در دست اساتید متوجه می شدیم که ماموریت خارج از کشوری در پیش است .. !! البته ذکر یک توضیح ضروری است .. همه این اعمال و سخت گیری ها به خاطر این بود تا افراد امثال من که در آمریکا خورده و خوابیده بودیم و به اصطلاح تن پرور شده بودیم ، آدم شده و بفهمیم که " علی آباد شهر نیست .. !! " حالا که بعد از گذشت سال ها به آن زمان فکر می کنم ، می بینم چقدر موثر بوده است ...
ابلاغ ماموریت به گروه ویژه .. !
یک روز صبح که طبق معمول همیشه وارد دفتر خط پرواز شدم ، در دست علی خدابیامرز کاور بزرگ لباس دیدم . این رو هم اضافه کنم .. اغلب کاور های لباس بچه ها آمریکایی و محصول فرنگ بود ! معمولآ هم مشگی یا سرمه ای سیر بودند . خدا وکیلی بی نهایت هم بادوام و جا دار بود ! چون ما ایرانی ها عادت داشتیم داخل ان از شورت مامان دوز و زیر پیراهنی و جوراب گرفته تا دمپایی و خمیر دندان و مسواک رو هم داخل آن در کنار کت و شلوار پلو خوری مون قرار بدهیم .. !! این رو هم اضافه کنم مرحوم علی نجیب یکی دو دوره از من و همدوره هایم قدیمی تر بود . اگه اشتباه نکنم ، استخدام سال ۱۳۴۶ یا ۴۷ بود . و چون اغلب بچه های این دوره باسواد و نابغه از آب در امده بودند ، اکثرشون خیلی زود استاد شده و علاوه بر پست سازمانی خود که پرواز با هرکولس بود ، سمت هایی چون مسئول اموزش ، رئیس آشیانه ، مسئول بازرسی و ایمنی پرواز را هم به عهده داشتند .. علی خدا بیامرز در مقطعی مسئول اموزش ما بود .. تا این که به عنوان " کروی ویژه " به تیم سروان " محب " پیوسته بود . اون روز صبح با مشاهده بار و بندیل در دست علی یک راست به سراغش رفته و احوالپرسی کردم .. از این که علی بر عکس همیشه لفظ قلم پاسخ ام رو داد ، خیلی متعجب شدم !! گفتم .. علی جان پرواز خارج رفتن که این همه قیافه نمی خواهد .. دیدم بنده خدا رنگ اش کمی سرخ شده و با شرمندگی گفت .. نه خره این جوری نیست .. اصلآ کی به تو گفته ما خارج می رویم .. و در همان حال با چشم به گوشه ای از دفتر اشاره می کرد .. ! خیلی زود دوزاری ام افتاد قضیه چیه .. !!
من و علی نجیب در منزل یکی از دوستان به بهانه تولد فرزندش
حضور افسر ضد اطلاعات ... !!
با اجازتون مجبورم یک بار دیگه به جاده خاکی بزنم .. ! اخه از شما چه پنهان حیف ام اومد از جو رعب و وحشتی که بر و بچه های " اداره دوم " یا همون ضد اطلاعات بوجود اورده بودند ، حرفی نزنم .. ! از همون روز اولی که فرم تعهد نامه نیروی هوایی رو امضاء کردیم .. تا چند روز بعدش که خیر سرمون لباس آبی رنگ و سایر ملزومات رو تحویل گرفتیم ، سایه غول وحشتناکی بنام " اداره ضد اطلاعات " رو پشت سرمون مرتب احساس می کردیم ! البته در بدو ورود به آموزشگاه شبانه روزی در اولین جلسه اموزشی با نام و مشخصات تیمسار " برنجیان " رئیس بزرگ این اداره آشنا شدیم .. در ادامه برای زهر چشم گرفتن پرسنل جزواتی شامل داستان شناسایی و کشف جاسوسان خائن همراه با تصاویر تیرباران آن ها و شماره تلفن های اداره دوم رو در اختیارمون گذاشتند .. ! من با وجودی که در خانواده ارتشی بزرگ شده بودم و با تمام ان مفاهیم آشنا بودم ، چیزی نمانده بود زهره ترک بشم !! و بعد از ان در تمام مراحل خدمتی با حضور آن ها در ادارات خو گرفته بودیم .. ! اغلب آن ها دارای چهره های خشک و کاملآ سردی بودند ! کم تر کسی لبخند آن ها را دیده بود ! اداره ضد اطلاعات پایگاه ما در طبقه اول ستاد واقع شده بود و فرمانده ان هم افسری بنام " احمدی " بود ! یک معاون هم داشت که بچه کرمانشاه بود و اتفاقآ خیلی با معرفت و خنده رو بود .. اسمش علی بود ( حیف فامیلش رو یادم رفته است ) اغلب وقتی پای هواپیما می امد ؛ کم تر کسی احساس وحشت می کرد !! اما اون روز صبح ستوان احمدی با اون چهره عبوس اش که به قول مشهدی ها با پنج من عسل هم نمی شد تحملش کرد ، اون اطراف پرسه می زد .. ! و طفلک علی به خاطر حساسیت حرفه اش ، بد جوری غمگین بود ...
آماده شدن هواپیمای علی نجیب ...
اون موقع رسم بود هر هواپیمای سی - ۱۳۰ ای که به خارج از کشور اعزام می شد ، گردان نگهداری یک لاستیک بزرگ چرخ عقب به همراه یک لاستیک کوچک چرخ جلو را به صورت اماده با رینگ در هواپیما قرار می دادند . البته در کنار آن چند کارتن حاوی قوطی های روغن هیدرولیک ، روغن موتور ، زنجیر های ده و بیست هزار پاوندی ( برای بستن و قفل کردن چرخ های عقب در صورت اضطراری ) ، و تعدادی تسمه برزنتی بار و کمربند ایمنی برای مسافران هم جزو ملزومات بود . معمولآ شب قبل از پرواز تمام آن ها رو در هواپیما قرار می دادند .. اما از بد شانسی علی هواپیمای ان ها خراب شده بود ! و حضور افسر ضد اطلاعات در خط پرواز ظاهرآ برای نظارت در انتقال ملزومات و بار هواپیما بود !! حتمآ تصور ان ها این بود که تعمدی در خرابی وچود داشته است .. !! نمی دونم به چه دلیلی اون روز حس کنجکاوی ام حسابی گل کرده بود !! و مدام از علی می خواستم به من بگوید به کجا قراره بروند .. !!؟ و اون بنده خدا هم هی رنگ چهره اش تغیر می کرد .. ! و سعی می کرد طوری که ستوان احمدی بشنود .. ماموریت اش را عادی جلوه دهد .. ! من هم که ول کن نبودم .. مرتب با او شوخی می کردم ! تا این که دیدم افسر ضد اطلاعات به آرامی به طرفم اومد .. و خیلی اهسته پرسید .. چرا می خواهی محل ماموریت ستوان نجیب رو بدونی !!؟ و من در حالی که خودم رو بد جوری باخته بودم ، با تته پته کردن در حالی که احساس کردم رنگ ام به شدت پریده است با لکنت زبان گفتم ... مم من ب با اووو شوخ .. شوخی دارم قربان .. ! برای یک لحظه فکر کردم دلش برام سوخته است !! به همین دلیل گفتم .. باور کردید ق .. قربان !!؟ با تمسخر به اهستگی گفت .. اگه منظور خاصی داشتی حتمآ عادی پاسخ ام را می دادی .. !!
فرود اضطراری هواپیمای علی
نزدیکی های ظهر بود که هواپیمای سی - ۱۳۰ علی نجیب با غرش زیبای موتور هایش از باند ۲۹ چپ به پرواز در امد .. جلوی محل ماموریت هواپیمای آن ها بر روی تابلوی بزرگ خط پرواز تنها یک دایره قرمز حک شده بود ! هیچ کسی نمی دونست براستی ان ها کجا رفته اند .. !؟ فقط مطمئن بودیم آمریکا نیست ! دلیلش رو با عرض شرمندگی الان یادم رفته است .. ! البته خیلی فکر کردم تا هم نام فامیل افسر خوبه اداره دوم همچنین علت نرفتن آن ها به امریکا رو یادم بیاد .. اگه اشتباه نکنم فامیلی افسر مهربان ضد اطلاعات پایگاه یکم ترابری قبل از انقلاب " علی چگینی " بود . خدا حفظ اش کنه .. ادم با شرافتی بود . بگذریم .. دو سه روزی از تاریخ پرواز کروی ویژه به خارج از کشور نگذشته بود ، که شنیدم ان ها در گینه استوایی فرود اضطراری داشتند ! البته این که چگونه متوجه شدم به خاطر دوستانی که در عملیات و دیسپچ داشتم بود .. البته از شماره هواپیما که اون موقع ۱۱۱ بود ، فهمیدم هواپیمای علی نجیب است راستش رو بخواهید من تا اون موقع بیش از چهار پنج بار به آفریقا پرواز کرده بودم ! و دقیقآ عین خونه خاله ام موقعیت جغرافیایی اکثر کشور های آفریقایی و رابطه اش رو با کشور شاهنشاهی ایران خیلی خوب می دونستم ..!!! چون از شما چه پنهان ، تنها به خاطر یکی دو تا کشور کمونیستی یا انقلابی گاهی مجبور می شدیم یک مسیر پروازی شش ، هفت ساعته رو تا هیجده نوزده ساعت طی کنیم !! البته اون ایام دقیقآ نمی گفتند دلیل پرهیز از نزدیک شدن به بعضی کشور ها چیست .. !!؟ ولی خب بعضی ها رو مثل لیبی ، چاد رو خودمون حدس می زدیم ... !!
مسیر های پروازی ما ... هفت خوان هایی که طی شد .. !
همان گونه که عرض کردم گاهی به خاطر پرهیز از نزدیکی به برخی کشور های آفریقایی ، راه مون را تا سه برابر طولانی تر می کردیم .. ! البته اغلب هم با دو کروی پروازی به ماموریت های آفریقایی اعزام می شدیم . یکی از مسیر های رایج برای رفتن به آفریقای جنوبی بعد از گذشت از روی آب های خلیج همیشه فارس وارد عربستان شده و با عبور به سمت جنوب بعد از پرواز بر فراز " دریای سرخ " یک راست وارد خاک کشور افریقایی " سودان " شده و بعد از تغیر مسیر به سمت شرق ، راه خود را به سمت " آدیس آبابا " در قلب اتیوپی ادامه می دادیم ! و در ان جا بعد از استراحت و سوخت گیری راه می افتادیم .. اما گاهی اوقات که وزن هواپیما سبک بوده و ما باک های اضافی رو هم تا خرخره پر کرده بودیم ، از اتیوپی هم عبور کرده و در " سومالی " ( وای که چقدر در مگادیشو خاطره دارم !! ) فرود می امدیم .. در صورتی که اگه با یمن مشکل سیاسی نداشتیم ، این همه عذاب نمی کشیدیم .. !! گاهی هم همان مسیر جنوب را ادامه داده و با نیم نگاهی به مرز های کشور یمن که اون موقع دو تیکه بود ! با عبور از خلیج عدن وارد اقیانوس هند شده و با گذشت از بین جزیره بسیار زیبای ماداگاسکار و در امتداد سواحل زیبای کشورهایی چون سومالی ، کنیا ، تانزانیا و موزامبیک پرواز کرده و عاقبت با چرخش به سمت راست ، وارد خاک آفریقای جنوبی می شدیم ( واه چه راه طولانی و زیبا .. !! ) البته اگر امنیت وجود داشت و جنگ و خونریزی در بین کشور های قاره آفریقا وجود نداشت .. ما خیلی راحت تر و زود تر به مقصد می رسیدم !! تا ان جا که به خاطر می اورم ، اون زمان مسیر مشخص و تعریف شده پروازی ( روت ) بر فراز قاره سرسبز و سوزان آفریقا وجود نداشت ..( به عبارتی مرتب غیر عملیاتی می شد ! ) و خلبان ها ترجیح می دادند بر فراز اقیانوس هند و بالای آبراه بین المللی به راه خود ادامه دهند .. !! که ما هم استثناء نبودیم .. ! البته گاهی هم شرایط ایچاب می کرد که از طریق عربستان به مصر می رفتیم و برای پرهیز از کشور های لیبی و چاد که هر دو سر راهمون بودند ، به سودان رفته و از آن جا به آفریقای مرکزی دسترسی پیدا می کردیم .. !!
قضیه دم آقا خروسه ... !!
مقامات اداره دوم ارتش و پرسنل ضد اطلاعات نیروی هوایی خیلی تلاش کردند تا خبر فرود اضطراری هواپیمای هرکولس شماره ۱۱۱-۵ به کشور " گینه استوایی " را پنهان نگاه دارند .. ! چون نمی خواستند کسی سر از ماموریت های " کروی ویژه " در آورد ! همه کار های این گروه محرمانه بود ! البته بعد از انقلاب فهمیدیم که اکثر ماموریت های آن ها جهت کسب مهارت های فردی و هماهنگی با نیروهای واکنش سریع و ضد تروریستی و بخشی از بدنه ساواک بوده است .. ! و کلآ از بدو تشکیل آن گروه ، چندین ماموریت بیشتر صورت نگرفته بود ! حتی متوجه شدیم در بعضی ماموریت ها سر گروه پروازی را هم شیره مالیده بودند ! و آن ها عین کروی خفاش صرفآ پرواز انجام داده بودند !! اما برای حفظ همان تک و توک ماموریت های محرمانه ، کل پرواز های این گروه را سری نگه داشته بودند ! اما قضیه فرود اضطراری اون هم در یک کشور پرت و دور افتاده آفریقایی ، چیزی نبود که بشه پنهانش کرد ! اما جالبه بدونید همه در باب این قضیه بحث می کردیم .. چون با شناختی که از کشور های آفریقایی و روابط آن ها با دربار شاهنشاهی داشتیم ، حتی پرواز در آن محدوده هم امری تعجب اور بود ! چون در کارنامه خدمتی هر یک از بچه ها دست کم هفت ، هشت ماموریت آفریقا وجود داشت .. وقتی من نخودی اون قاره رو مثل کف دستم می شناختم .. !! معلومه پیشکسوت ها اطلاعات شون خیلی وسیع تر از من بود !! خنده دار ترین بخش این ماجرا ، تفسیر آقایون بود ! و از ان جا که دروغگو کم حافظه هم می شود ، تناقض ها آشکار تر می شد .. ! در نهایت گفتند .. به خاطر مشکل فنی مجبور به فرود اضطراری در گینه شده است !! کسی نبود بگه .. آن ها اون اطراف چه کار می کردند !!؟
مسیر هایی که معمولآ برای پرواز به قاره آفریقا پیموده می شد ..
یک هفته بعد ..
اصلآ فکرش رو نمی کردم قرعه حمل قطعات یدکی و متخصصان به من بخوره .. !! البته کماکان نخودی محسوب می شدم . به عبارتی در وضعیتی بودم که انتخاب ام می کردند ! و خود حق انتخاب نداشتم ! شاید باورتون نشه .. یکی از دلایلی که بعد ها مرتب و حتی خارج از نوبت پرواز می رفتم این بود که خودم محل ماموریت ام را برگزینم . یه نوع حس غرور و انتخاب سرنوشت به آدم دست می داد . به هر حال آن روز هم انتخاب ام کرده بودند !! فرق مهمی که با دفعات قبل و انتخاب های گذشته داشت ، این بود که از چند روز قبل از پرواز اطلاع داده بودند ! و دلیل آن محرمانه بودن ماموریت هواپیمای معیوب بود . معمولآ روال اعزام قطعه و متخصص به این شکل بود که به محض گزارش خلبان و مشورت با گردان نگهداری و آگاهی از ایراد دقیق و قطعات مورد نیاز ، حداکثر ظرف ۴۸ ساعت هواپیما اعزام می شد . اما این بار به دلایل امنیتی مرتب کش اش می دادند ! صحبت از ارتباط خلبان با عملیات و دیسپچ شد ، یاد نوع ارتباطات افتادم .. در گذشته های دور یکی از معضلات خلبانان روش های ارتباطی با مرکز بود ! حتی از خود امریکا ! و ناچار می شدند با چه مکافاتی پیغام خود رو به ایران برسانند ! اما چند سال قبل از انقلاب با متحول شدن سیستم های مخابراتی و اموزش بی سیم چی ها و نصب دستگاه های مدرن ، خلبان قادر بود از هر قاره ای تنها از طریق سیستم " V H F " هواپیمای خود به کمک فرد اپراتور به هر شماره تلفنی که می خواست ، وصل شده و حرف بزند ! خود من نخستین بار از اسپانیا با همسرم از داخل کابین سی - ۱۳۰ حرف زدم .. !
در انتخاب متخصصان هیچ مشکلی نداشتند .. چون بنده خدا ها توی لاک خودشون بودند . ضمن این که به محض پیاده شدن از هواپیما سرگرم تعمیر می شدند ! اگه خیلی همت می کردند یک روز برای خرید به شهر می رفتند ! اما مشکل برو بچه های پروازی بود .. ! به همین دلیل بعد از چند روز گزینش سخت ، همه ما رو به ستاد نیروی هوایی فرا خوانده و فرم هایی را در راستای " شتر دیدی ندیدی .. حفظ اسرار ، حفظ شآن و مقام شخص اول مملکت و الخ ... به ما دادند تا امضاء کنیم ! اما هنوز فرمانده هواپیما مشخص نشده بود . دلیلش را ما نمی دونستیم . بعد از جلسات توجیحی توسط افسران ضد اطلاعات ، به ما گفتند آماده باشید تا خبرتون کنیم .. ! همان طور که عرض کردم .. ما علت همه این بگیر و ببند ها رو خوب می دونستیم ، اما این که چرا انتخاب فرمانده هواپیما این همه طول کشیده است ، کسی اطلاعی نداشت .. همه بچه های قدیمی با چشم بسته آمادگی انجام این ماموریت را داشتند .. پس دلیل چی می توانست باشد ... !!؟ عاقبت فرمانده مورد وثوق پیدا شد .. ! از ان چیزی که وحشت داشتیم به سرمون امد .. و یک فرمانده جدی ، سخت گیر و بد اخلاق و عبوس انتخاب شد .. جالب این که او هم همه ما را قبل از پرواز دور هم جمع کرده و مسایل امنیتی را گوشزد نمود !! اصلآ سابقه نداشت فرمانده هواپیما هم وارد مقولات امنیتی شده و به کروی پروازی درس اخلاق پس دهد .. !! دیگه برای همه مشخص شده بود که حتمآ کاسه ای زیر نیم کاسه ای است .. !!
پرواز به سوی آفریقا ...
عاقبت بعد از هفت ، هشت روزی که از زمان اعلام خرابی هواپیمای علی نجیب گذشته بود ، ما تهران را به مقصد گینه ترک کردیم .. بر عکس پرواز های قبلی که همه گروه پروازی در جریان مسیر و جزئیات ماموریت بودند ، این بار فقط ناوبر قدیمی و فرمانده هواپیما در جریان امور بودند .. در مطالب گذشته هم عرض کردم .. اگر بر و بچه های تیم پروازی با هم جور و دمخور نبودند ، نه تنها پرواز خوش نمی گذشت بلکه از نظر ایمنی هم خطرناک بود ! به همین دلیل در کشور های پیشرفته روی این نکته خیلی توجه می کنند .. اما در ان پرواز لعنتی تنها حضور فرمانده عبوس کافی بود تا همه خفه خون گرفته و ماست ها رو کیسه کنند .. !! نه شوخی ، نه خنده ، نه آموزش به شکل واقعی .. همه چیز در فضای خشک امنیتی جریان داشت .. واقعآ احساس می کردیم در جهنم هستیم ! مخصوصآ که مسیر اصلی برای هیچ کدوم از بچه ها مشخص نبود .. خلاصه بعد از پرواز به سمت استان هرمزگان و عبور بر فراز خلیج همیشه فارس وارد کشور عربستان شدیم .. هنوز نیم ساعت نگذشته بود که ایستگاه رادار عربستان اعلام کرد .. به دلیل انجام مانور مشترک شما نمی توانید مستقیم به سمت کشور مصر بروید !! کلی هم عذر خواهی کردند !! اون جا بود که متوجه شدیم قراره از سمت مصر برویم ..!! ولی چرا مصر !!؟ می دونستیم کل کشور لیبی و سرهنگ قذافی جوان ( اون موقع جوان بود ) به خون ما تشنه اند ! تازه کشور بزرگ آفریقایی چاد هم سر راه بود .. پس چرا از طریق مصر ؟ معمولآ ما برای رفتن به آفریقا از عربستان یک راست وارد خاک سودان می شدیم ..
فرود در کشور مصر
باید من را ببخشید .. خیلی طولانی شد و ممکنه حوصله تون سر بره .. سعی می کنم از این به بعد رو خلاصه ترش کنم .. یک شب در مصر اقامت کردیم . خیلی تحویل مون گرفتند . وابسته نظامی ارتش در مصر یک سرهنگ قد بلند با سری تراشیده بود که حافظه خوبی داشت .. طوری که با دیدن هریک از بچه ها ضمن احوالپرسی می گفت چند بار به مصر امده اید !! به همین دلیل وقتی به من رسید .. با انگشت اش عدد سه را نشون داد !! جالب این که زیاد فرمانده هواپیما رو تحویل نمی گرفت .. و مدام دور بر جوون تر ها می پرید .. ! خلاصه بعد از پر کردن مخازن سوخت به پرواز در امدیم .. راه طولانی در پیش داشتیم .. هوا هم سر ناسازگاریش رو با ما اغاز کرده بود .. به همین دلیل برای عبور از فراز خاک سودان تا تونستیم بالا کشیدیم .. بالای سی هزار پا پرواز می کردیم .. موتور های پر قدرت و نو سی - ۱۳۰ در اون ارتفاع ناله ای شنیدنی سر داده بودند .. !! اما هم چنان از قدرت طوفان های سهمگین آفریقا در امان نبودیم و چون پر کاهی به هر سو پرتاپ می شدیم .. !! طفلک متخصصان که به چنین وضعیتی در چنان ارتفاعی عادت نداشتند ، بد جوری ترسیده بودند .. و از وحشت مجکم به دسته صندلی های خود چسبیده بودند .. بعضی هاشون هم گلاب رویتان حسابی بالا آورده بودند .. ! هر چه تو مصر خورده بودند ، پس گرداندند .. به احتمال خیلی زیاد فرمانده مغرور هواپیما در تشخیص هوا و پیش بینی آن دچار اشتباه شده بود .. ! چون قطرات عرق بر پیشانی اش نمایان بود ... !
با کشور گینه آشنا شوید ...
کشور گینه که نام اصلی آن ( Republic of Equatorial Guinea ) است . کشوری است واقع در ساحل غربی قاره آفریقا ، جنوب کامرون و شمال گابون و در حاشیه اقیانوس اطلس جنوبی و خلیج گینه ( خلیج بیافرا ) . پایتخت گینه استوایی ، شهر مالابو ( Malabo ) واقع در جزیره بیوکو ( Bioko Island ) است . مساحت گینه استوایی 28.051 کیلومتر مربع و جمعیت آن 634 هزار نفر است . گینه استوایی کشوری دو پاره است ، قسمتی در خشکی و قسمتی به صورت چند جزیره که عمدتاً جزایر آتشفشانی هستند . بخش در خشکی و سرزمین اصلی یا Mainland می باشد که ریومونی ( Rio Muni ) نام دارد . بزرگترین جزیره گینه استوایی ، جزیره بیوکو می باشد که پایتخت ، شهر مالابو نیز در این جزیره واقع شده است ، جزیره بیوکو در 40 کیلومتری غرب سواحل کامرون قرار گرفته است ،. دیگر جزیره مهم گینه استوایی ، جزیره آنوبون ( Annoboon ) نام دارد که این جزیره نیز پیشتر پاگالو ( Pagalu ) خوانده می شده است ، همچنین گینه استوایی دارای سه جزیره کوچک ساحلی نیز می باشد که کوریسکو ( Corisco ) ، الوبی بزرگ ( Elobey Grande ) و الوبی کوچک ( Elobey Chico ) نام دارند . گینه استوایی دارای آب و هوایی گرمسیری و مرطوب است و از نظر پوشش گیاهی تقریباً تمامی مساحت این کشور را جنگل های بارانی دربر گرفته است . بلندترین نقطه گینه استوایی ، قله پیکو باسیله ( Pico Basile ) نام دارد که با 3008 متر ارتفاع در جزیره بیوکو واقع شده است . منبع : اینترنت
چه فکر می کردیم ، چه شد ..!!؟
ضرب المثل : چی فکر می کردیم ، چی شد !؟ رو حتمآ شنیدید . باور کنید دقیقآ در باره ما صدق کرد ! همان طور که اشاره کردم .. هر کدوم از ما تا قبل از ورود به کشور گینه استوایی بار ها و بارها به آفریقا سفر کرده بودیم و خاطرات بسیار جالب و خوبی از این قاره بزرگ و سرسبز در ذهن خود داشتیم . اما گینه یک چیز دیگر بود ! فضای شدید سیاسی و اختناق که صادقانه اعتراف می کنم تا قبل از ان هرگز نشنیده و نخوانده بودم ، بر تمام کشور و حتی روستا ها حاکم بود ! اتحاد جماهیر شوروی با ان همه سانسور و نظارت سازمان جاسوسی اش مثل گینه نبود .. !! باور کنید حتی بعد از انقلاب هم که به بعضی بلاد کمونیستی مثل رومانی در زمان " چائوشسکو " رفته بودم ، فضای اختناق مثل گینه نبود ! اگر چه ما ادم های سیاسی نبودیم ، ولی با مقایسه با سایر ممالکی که دیده بودیم ، خیلی متفاوت بود !! عکس رئیس جمهورشون ( فرانسیسکو ماکیاس انگوئما ) که خیلی در اینترنت دنبال نام و تصویرش گشتم ، به در دیوار آویخته شده بود . و همه با ترس از او یاد می کردند .. اولآ به محض این که موتور های قارقارک مون را خاموش کردیم ، به ما اجازه ندادند از هواپیما پیاده شویم .. !! باران شدیدی می بارید .. و ما کلی صبر کردیم تا ماموران گارد ریاست جمهوری ( که اون موقع من تصور می کردم پادشاهی است !! ) به هواپیما وارد شوند ..
معمولآ رسم بود وقتی قطعه و متخصص برای هواپیمایی می بردیم ، به محض فرود متخصصان مربوطه وسایل و قطعاتی که همراه داشتند ، به کنار هواپیمای معیوب منتقل می کردند .. و اگر روز بود کار رو آغاز می کردند .. اما به محض ورود افراد گارد که همگی چهره خشن و بی رحمی داشتند ، با اشاره سرپرست شون ، بقیه به تفتیش وسایل داخل هواپیما پرداختند .. !! زبان هم بلد نبودند ..که متوجه اعتراض ما شوند .. ! جالب این که اگه اشتباه نکنم به زبان اسپانیش ( اسپانیایی ) صحبت می کردند ! ابتدا فکر کردیم ماموران گارد چنین لهجه ای دارند .. اما بعد متوجه شدیم اغلب به ان زبان تکلم می کنند .. ! بعد از کلی تفتیش با مینی بوس ما رو به داخل پادگانی خارج از شهر بردند .. ! و در ساختمانی شبیه میهمانسرا های خودمون اسکان دادند .. ! به دلیل این که مسئولیت با فرمانده بود ، بچه ها در مقابل او نه اعتراض کرده و نه کلامی سخن به زبان می اوردند ... ! روز بعد متخصصان با تعدادی مامور به فرودگاه رفتند .. نیمه های روز بود که سرپرست محافظان فرمانده هواپیما رو با خودش برد .. ! بعد از یکی دو ساعت وقتی برگشت خطاب به همه ما گفت .. بچه ها هر چه وسایل شخصی در هواپیما دارید بر دارید ، چون قراره هواپیما ها مون عوض شود ! شخصیت اش طوری بود که کم تر کسی رغبت کرد دلیل این کار را از وی بپرسد .. ! دقایقی بعد در فرودگاه وسایل مون را برداشته و به هواپیمای ۱۱۱ منتقل کردیم .. سرپرست متخصصان که از صبح روی هواپیما با افرادش کار می کرد گفت .. تا یکی دو روز دیگه اگه خدا بخواهد ما کارمون تمام خواهد شد ...
مشاهده کروی ویژه ..
هنوز دقایقی از حضور و نقل مکان ما به هواپیمای اولی نگذشته بود که دیدیم مینی بوسی جلوی هواپیمای قبلی ما توقف کرده و کروی ویژه از آن پیاده شدند .. !! از ان جا که فاصله اندکی بین دو هواپیما وجود داشت ، من به اتفاق یکی دو تا از بچه ها به سوی آن ها درحرکت بودیم که ناگهان یکی از از پرسنل گارد جلوی ما را گرفت .. با صدای بلند علی رو صدا زدم .. با دست علامتی به من نشون داد که معنی اش این بود بی خیال شوم .. !! و بعد از مدتی هواپیمای قبلی خودمون غرش کنان از جلوی ما عبور کرده و سر باند قرار گرفت .. موقع عبور هواپیما ، من هم با حرکت انگشتان دست پیغامی برای علی که لبخندش از پشت شیشه کابین کاملآ مشخص بود ، نشان دادم .. !!! هواپیمای آقای نجیب بدون این که با ما تماسی داشته باشند ، فرودگاه رو ترک گفتند .. ! کار تعمیر هواپیمای ما همان گونه که متخصصان گفته بودند ، دو روزی به طول انجامید ، اما برای خشک شدن سیل " چسب مخصوص " اطراف رمپ هواپیما ، باید ۷۲ ساعت هم به اجبار صبر می کردیم ! شب هنگام بعد از رفتن به پادگان ، به ما دستور دادند وسایل خود را جمع کنیم ! و سپس ما را به هتلی نسبتآ جالبی در شهر بردند .. ! به محض ورود متوجه شدیم که کروی مخصوص قبلآ این جا حضور داشتند .. ! و به دستور مقامات امنیتی کشور خودمون ما ها را جدا از هم قرار داده بودند .. !!
زدن مخ مستخدمه زیبای هتل .. !!
راستی یادم رفت بگم .. در جمع بچه های گروه ، با یکی به اسم " منوچهر " خیلی قاطی بودم . او هم مثل من روحیه شاد توآم با شیطنت داشت ! به محض ورود به هتل چشمم به مستخدمه دو رگه زیبایی افتاد که خیلی معاشرتی بود .. من او را برحسب عادتی که در امریکا دختران سیاه پوست رو خطاب می کردم ، با عنوان " شکلات سیاه " نامیدم .. !! خیلی خوشش اومده بود ! منوچهر چون در ایران اموزش خلبانی دیده بود ، اصطلاحات خاص معاشرت با خانم ها رو نمی دونست . و با دهانی باز محو مخ زدن های من بود .. ! اما این که چرا روی او زوم کرده بودم .. این بود که اولآ انگلیسی خوب حرف می زد ! دوم این که مطمئن بودم با بچه های گروه قبلی حسابی دمخور بوده است !! خطاب به دوستم گفتم .. منوچ شرط می بندم از دهان این دختره بیرون اورم که علی نجیب اینا کجا رفته اند .. !!؟ با پوزخند گفت .. خره از کجا این همه مطمئن هستی .. !!؟ گفتم عجب خنگی تو .. دختری به این زیبایی مخصوصآ با تسلطی که به زبان داره محاله توی این مدت طولانی به پست بچه های قبلی ، مخصوصآ علی نخورده باشه .. !! حدسم کاملآ درست بود ! چون غروب وقتی کارش رو تمام کرد ، بهش پیشنهاد شام دادم !! سریع پذیرفت .. و در ابتدای امر سخن از معاشرتی بودن ایرانی ها ، دست و دلبازی ، خونگرمی و ..ایرانی ها کرده و خیلی زود گفتنی هایی که من و منوچ دنبالش بودیم رو مثل بلبل بیان کرد .. ! او حرف هایی زد که دستگاه عریض و طویل حفاظت اطلاعات ارتش خیلی تلاش کرده بود مخفی بماند !! ظاهرآ بچه ها در هنگام مستی حسابی بند رو آب داده بودند ... !!
ماجرای مستخدمه دو رگه ... !
منوچهر علی رغمی که زن و بچه داشت ، بد جوری چشم اش آلوز ( Alouz ) رو گرفته بود . آلوز به گفته خودش حاصل ازدواج پدر اروپایی و مادر آفریقایی اش بود .. که با اتمام ماموریت پدر ، با مادرش که دیگر پیر شده بود زندگی می کرد . به برکت دانستن زبان در هتل به عنوان مستخدم پذیرفته شده بود .. ولی در امدش خیلی کم بود .. ظاهرآ بچه های دلرحم قبلی خیلی به او رسیده بودند .. !!! حالا هم منوچ ندید بدید ما بدجوری گیر داده بود .. ! خلاصه با نوشیدن دومین گیلاس پرده از محل ماموریت محرمانه گروه ویژه برداشت .. او گفت .. دوستان شما قرار بود به " مالی " بروند .. !! نه من و نه منوچ در باره کشور مالی چیزی نشنیده بودیم .. ! بهش گفتم مواظب باش از دهانت چیزی بیرون نیاید .. چون برای همه بچه های علی نجیب بد تمام خواهد شد .. ! و او قول داد . حرف های بعدی آلوز چیزی نبود که بشه از آن سر در اورد !! چون بیشتر روی روابط حسنه اش با ایرانی ها تکیه دور می زد .. به هر حال پاسخ حس کنجکاوی ام رو به دست اورده بودم .. ! خدا رحم کرد که ایرانی ها زیاد در گینه نماندند .. ! و گرنه همه اسرار مملکت و ارتش رو به باد می دادند .. !! اما هر چه فکر کردم نتوانستم بفهمم ما با کشور مالی چه بده بستونی داشتیم .. !!؟ نکنه آلوز رو سر کار گذاشته بودند !!؟ که امکانش زیاد بود .. اما با توجه به مسیر طی شده و حضور بر فراز کشور گینه استوایی ، این نظریه رو قوت می بخشید که ان ها قصد داشتند با ورود به نیجر و نیجریه به مالی بروند .. چون کشور دیگری در ان محدوده وجود نداشت .. شاید هم هدف خود گینه و سازمان اطلاعاتی اش بوده . . همه این ها به همراه ده ها پرسش دیگر تا آغاز انقلاب برای من مبهم باقی مانده بود ... !
سال ها بعد ... آغاز انقلاب
اگر چه کل حضور و اقامت ما در گینه استوایی کم تر از یک هفته بود .. اما به خاطر جو شدید سانسور و اختناق خیلی به ما سخت گذشت .. آلوز در باره کشورش و ظلم هایی که به مردم فلک زده می شد خیلی حرف زد .. راستش من زیاد مفهوم سخنان سیاسی او را درک نمی کردم .. ! بعد از خشک شدن چسب های منافذ رمپ هواپیما و امتحان پرشرایز بر روی زمین ، آن سرزمین را ترک کرده و دعا کردیم که دیگر هرگز گذرمون به این منطقه نیفتد .. همان طور که اشاره کرده بودم ، پرواز به شهرهای آفریقایی مملو از خاطرات شیرین و به یاد ماندنی بود .. اما در گینه به دلیل نظارت شدید امنیتی و کنترل مردم بدبخت و سخت گیری هایی که از سوی مقامات نظامی می شد ، به جز یک بار از هتل بیرون نیامدیم ! سال ها از این ماجرا گذشت .. با پیروزی انقلاب اغلب همکاران یک شبه انقلابی شده و بحث های سیاسی می کردند .. ! چهره خط پرواز به کلی تغیر یافته بود .. در و دیوار دفتر مملو از تصاویر چه گورا ، فیدل کاسترو ، آلنده و چهره های انقلابی بود .. دیگه من غیر سیاسی هم می دونستم صادرات کشور شیلی چیست .. !!؟ مثل خیلی دیگر از همکارانم فهمیده بودم که آمریکا چقدر جنایت می کرده و ما بی اطلاع بودیم !! با واژگانی چون استعمار ، استثمار ، شیطان بزرگ و کوچک ، صهیونیسم و مفاهیم آن ها آشنا شدیم .. دیگه تبدیل به یک ادم سیاسی - انقلابی شده بودیم .. به همین خاطر وقتی در همون سال ها خبر اعدام " انگوئما " رو شنیدم ، زیاد تعجب نکردم ! و به همین دلیل با اشتیاق اخبار آن سرزمین را دنبال کردم .. تازه فهمیدم قدم به چه سرزمین ظلم و سانسور گذاشته بودیم ! حتی شنیدم با اعدام رئیس جمهور دیکتاتور گینه ، وضع تغیر چندانی نکرده بود .. !!
پرسش خصوصی از علی نجیب
همان طور که عرض کردم من با مرحوم نجیب دوستی خانوادگی داشتم .. سال ها از ان ماموریت گذشته بود .. و طفلک علی به همراه بقیه کروی پروازی برای توضیح ماموریت های محرمانه ای که در زمان شاه انجام داده بودند به دادگاه انقلاب فراخوانده شدند .. و ثابت کردند که همه شایعات مخصوصآ ریختن زندانیان سیاسی به دریاچه قم ، ساخته پرداخته عده ای مغرض بوده است .. و همه ماموریت های آنان ، صرفآ برای کشور و اقتدار نیروی هوایی بوده است .. اما جالبه بدونید در باره ماموریت گینه خیلی از علی پرسیدم .. اما او هر بار به نوعی از پاسخ به من شانه خالی می کرد .. ! یک بار که خیلی پاپیچ اش شده و گفتم علی جریان " مالی " چه بوده است .. !!؟ ابتدا کمی جا خورد .. و گفت کی به تو گفته ما به ان جا رفته بودیم .. !!؟ وقتی همه جزئیات مستخدمه دو رگه رو با او در میان گذاشتم .. با تمام وجودش خندیده و در همان حال بریده بریده گفت .. ما همه شما رو سر کار گذاشته بودیم !! ما نام مالی رو مخصوصآ به او گفتیم .. قصدمون این بود شما رو سر کار بگذاریم .. چون می دانستیم شما هیچ تفریحی در مدت اقامت خود نخواهید داشت .. !! و هرگز از آن زمان سخنی به میان نیاورد .. ! علی خیلی بچه راز داری بود . و امکان نداشت اسرار ارتش حتی مربوط به رژیم قبلی را هم بیان کند .. اما بعد از انقلاب شایعاتی در باره کشور مالی و چاپ اسکناس به گوش می رسید ! به هر حال هرگز ماموریت کروی ویژه در گینه فاش نشد .. ! ضمن این که ما هم فهمیدیم گینه در آن زمان با تمام دنیا قطع ارتباط کرده بود .. و شرایط اضطراری پای دو هواپیمای سی - ۱۳۰ را به ان جا کشیده بود .. !!
در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .
بهروز مدرسی
این پست ساعت ۲۱:۳۰ دقیقه مورخه چهارم آبان ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .
پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران 
Bessie Coleman was born into a poor Texas family, and although she was a bright student, poverty kept her from attending college. She moved to Chicago where she saw her first air show. The excitement and thrills created by the barnstorming stunt pilots inspired her to learn to fly. Coleman refused to give in to the racial and gender prejudices of her day. Rejected by American flight schools, she went to France, learned to fly in Nieuport biplanes, and earned the first International Pilot's License issued to a black woman. Returning to America in 1921, Coleman yearned to open a flight school for black pilots. She believed "the air is the only place free from prejudices." She turned her accomplishments into celebrity, appearing on newsreels, performing at air shows, and lecturing to encourage other blacks to pursue aviation careers. By 1926, Coleman had raised almost enough money to open her school. As fate would have it, her dreams never came true. She died in a crash at a Florida air show in 1926.
Source:www.firstflights.org BY:Alireza Sadeghi
ترجمه فارسی:
نخستین زن سیاهپوستی که گواهینامه خلبانی گرفت:
"بسی کولمن" در یک خانواده فقیر تگزاسی متولد شد و اگرچه دانش آموز ممتازی بود اما تنگدستی مانع از حضور وی در کالج شد..ی به شیکاگو رفت و در آنجا نخستین نمایش هوایی را دید.هیجان ناشی از عملیات ماهرانه خلبانان الهام بخش وی در آموختن پرواز شد.بخاطر شرایط متعصبانه و نژاد پرستانه زمان وی مردود گشت.با رد شدن در مدارس پرواز آمریکایی وی به فرانسه رفت و آموزش پرواز با هواپیماهای دو باله را دید و نخستین گواهینامه خلبانی بین المللی که بیک زن سیاهپوست داده شد را از آن خود کرد.پس از بازگشت به آمریکا "کولمن" آرزو داشت که مدرسه خلبانی برای سیاهپوستان تاسیس کند."کولمن" بر این باور بود که هوا تنها مکانیست که تعصبات نژادی در آن جایی ندارد.وی این آرزویش را با شهرت-حضور در فیلمهای خبری-انجام نمایشهای هوایی و سخنرانی برای دیگر سیاهپوستان جهت دنبال کردن مشاغل هوایی دنبال می کرد.تا 1926 وی پول کافی برای تاسیس مدرسه هوایی بدست آورد.اما سرنوشت او چیز دیگری بود.رویایش هیچگاه به تحقق نپیوست.وی در یک نمایشگاه هوایی در فلوریدا سقوط کرد و مرد.
گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی منبع:www.firstflights.org

تصاویر مربوط به پستی با همین عنوان است ( اینجا )

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )





تصاویر مستند از یک سانحه ،به روایت نشنال جئوگرافیک
نگاهی به زندگی سر گروهبان فاطی ..!!
کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر
ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!
خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !!
و ....

بازرسی هواپیما و باقی قضایا .. !






















سلام جناب مدرسی ، ممنون از مطالب بسیار زیباتون بنده چند عکس از لحظه سقوط توپولوف براتون به ایمیل تون فرستادم امیدوارم مثمر ثمر واقع شود با تشکر
پاسخ
علی جان عزیز و گرامی
با تشکر از شما .. بله من ان ها را دیدم .. اما چون در حال نگارش مطلب جدید بودم ، موفق به درج پاسخ نشدم
امیدوارم این تاخیر بنده را ببخشی .. از شما تشکر می کنم .. ان ها را یادگاری در آرشیوم منتقل کردم
ممنون از شما
سلام عموبهروز
از اینکه دوباره مطالب زیباتون و دیدم کلی خوشحال شدم
اما یه سوال برام پیش اومد اونم اینکه من فکر کردم آخرش معلوم میشه جریان چی بوده که آخرش هم معلوم نشد
حالا واقعا هیچ خبری از اون ماموریت کسی نداده؟
دومین سوال من هم اینه که در مورد این پرشرایز هم یه توضیح کوچولو می دین؟
ممنون
منتظر مطالب جدیدتون هستم
پاسخ
امیر جان عزیز و گرامی
با تشکر از شما ، راستش من وقتی یاد خاطره فوق افتادم .. شروع به نوشتن آن کردم .. اخرش وارد مقولاتی شدم که به نظر می رسید خیلی جالب باشد .. اما از شما چه پنهان چون یکی دو تا از افراد از جمله جناب آقای علی نجیب به شهادت رسیده اند ، به ناچار بعد از نگارش حذف اش کرده و به نوعی دیگر ناشیانه تمامش کردم .. البته همه این ها بر می گرده به حالت روحی و کسالتی که دارم .. امیدوارم با بهتر شدن حالم ، روی مطالب تآثیر مطلوب بگذارد .
امیر جان از ان جا که در آسمان اکسیژن برای تنفس وجود نداره ، هواپیماها سیستمی دارند که با ان داخل هواپیما را پرشرایز می کند .. به عبارتی در ارتفاع بالا تر از 9 هزار پا که مطلقآ اکسیژن نیست وقتی هواپیما بالای بیست یا سی هزار پایی پرواز می کنه .. و مسافران به راحتی تنفس می کنند ، صرفآ به خاطر وجود این سیستم است که هوای داخل هواپیما را برای تنفس اماده می کند . گاهی از درز های در و پیکر هواپیما مخصوصآ در موقع تعویض بعضی قطعات مانند ورودی ها ، شیشه ها .. مجبورند برای حصول اطمینان از عدم نشت پرشرایز یا هوای فشرده ، با روشن کردن موتور ها و پرشرایز کردن داخل هواپیما ان ار آزمایش کنند ..
عمل پرشرایز عین باد کردن داخل بادکنک است .. به همین دلیل کوچک ترین سوراخی که در هواپیما ایجاد شود .. باعث خروج ناگهانی هوا می شود
وجود ماسک های اکسیژن در همه هواپیما ها به این دلیل است که اگر به هر دلیلی سیستم پرشرایز هواپیما در ارتفاع بالا خراب شده و از کار بیفتد ، فاصله زمانی که خلبان هواپیما را از ارتفاع بالا به سطحی که هوا وجود دارد برساند ، مسافران با استفاده از ماسک اکسیژن خفه نشوند .. برای همین باید به دستورات میهماندارن و اموزش های ان ها توجه جدی شود
ممنون از شما
سلام بازم مرسی جناب مدرسی از زحماتتون متشکرم
پاسخ
ممنون بهنام عزیز
سلام استاد مثل همیشه عالی بود
یک مدتی بود که دور بودم ونتوانستم عرض ارادت کنم شما ببخشید از طرف من اون نوه های خشکلتون رو ببوسید یا حق
خدانگهدار.
پاسخ
ممنون امین جان
نوه ها هم دستبوس دایی عزیزشون هستند
با تشکر از شما
سلام عمو کاپی
منم لیلای همیشگی،
یه چند وقتی دست و بالم جایی گیر بود نتونستم سر به سرت بذارم. فکر کنم نفرینت کارساز شده.
راستی میگم آخر و عاقبت اون بچه هایی که سوخته بودند و دنبال خیریه و اینها بودید چی شد؟ کارشون راه افتاد؟
راستی من با سی صد و سی خیلی پرواز کردم. خیلی قارقار می کردند اما زود میرسیدند. این آخری ها هم هی وسط راه خراب می شدند و ما رو می ترسوندند. دیگه اهنپاره شدند میدونید دیگه؟
راستی من هنوز سریال LOST رو ندیدم. میدونید از کجا میتونم بخرم. آخه دیدم عکس پکیجشو دارید. اگه میشه راهنمایی کنید.
با احترام
لیلی بدبخت و آواره
پاسخ
سلام لیلا جان عزیز .. خوبی ؟
اعتراف می کنم که نمی دونم کدوم لیلای نازنین هستی ..!!؟
فرقی نمی کنه .. خوشحالم که با هرکولس پرواز داشتی
البته اون ها هنوز هم با اقتار هستند .. هیچ وقت اهن پاره نمی شوند .. در مورد لاست یک ای میل بزن تا بهت بگم چه کار کن
ممنون از حضورت
سلام جناب مدرسی
ضمن تشکر اگر امکان داردعکسهای توپولف در حال سقوط را در سایت قرار دهید تا همه ببینند.در ضمن مطلب انگلیسی را تکراری زده اید.مطلب جدید چندین روز است که در پیشنویس حاضر بود.
پاسخ
چشم علیرضا جان
راستش تعمدی این ترجمه زیبا را انتخاب کردم .. می دونی چرا ؟
چون زن سیاهپوست بود .. و انتهای پست من هم مربوط به زن سیاهپوستی می شد ..که البته به دلایلی بخش اعظم ان ار حذف کردم
من کرج هستم .. فایل ها در کامپیوترم است ، برگشتم چشم حتمآ انجام خواهم داد .. ممنون از شما و زحماتی که می کشید
با سلام
ممنون از مطلب جدید. همه ما می دانیم که با وجود کسالتی که داشتید آن را تمام کردید. برای همین یک خدا قوت جانانه مهمان ما!!!
واقعا تعهد و سیاست حفظ اسرار نظامی هایی که در رژیم گذشته آموزش دیده بودند ستودنی است. بارها امتحان کرده ام. به هیچ عنوان نتوانستم حتی اطلاعات جزئی و سوخته 30 تا 40 سال پیش را از زیر زبون آنها بکشم و اغلب با اخم کردن آنها مواجه شدم ولی تا دلتان بخواهد این جدیدیها که البته نمونه هایش را می توان در سایت های مختلف دید. نظامیگری حکم می کند در خارج از محل کار درباره آنچه می دانی لال باشی!!
آخ آخ چه خاطراتی یادم آمد. خدا خیر بده این دوستان مرا. بابا ناسلامتی فرماندهی یه کم رعایت کن. خدا نکنه صحبتشان گل بیندازد به به بشین و فقط گوش کن .البته بنده هم که کشته مرده این بازی ها هستم. خب در اصل
آنها هم اعتماد دارند. ولی جای تاسف دارد دیدن نظامی که در تاکسی درباره فلان ماموریت سری صحبت می کند. خب باید یادآوری کرد همه این جور نیستند و نباید این سهل انگاری را به حساب همه نوشت.
ببخشید زیاد نوشتم.
یاحق
( سنترال کلابز )
در بين کشورهاي مختلف، سنگاپور با 11 روز تعطيلات رسمي، کمترين ميزان تعطيلات عمومي و ايران با 30 روز بيشترين تعطيلات در تقويم رسمي خود را در اختيار دارند.
به گزارش روز دوشنبه ايرنا به نقل از پايگاه اينترنتي ماليزيا اينسايدر، در حالي که سنگاپور در رده بندي هاي مختلف جهاني از جمله تجارت، ميزان درآمد و توليد ناحالص ملي همواره در رده هاي اول قرار دارد، اما اين کشور در بين کشورهاي مختلف جهان از کمترين ميزان تعطيلات رسمي برخوردار است.
در اين گزارش همچنين خاطرنشان شده که ايران با 30 روز تعطيلي رسمي بيشترين ميزان تعطيلات رسمي در جهان را دارد.
بنا به اين گزارش، در بين 195 کشور جهان تنها 50 کشور در مقايسه با ديگر کشورها از تعطيلات کمتري برخوردارند که در بين آنها نيز کمترين ميزان تعطيلات رسمي 17 روز است.
اين گزارش در ادامه مي افزايد: به طور مثال در منطقه آسيا ژاپن 17 روز، هنگ کنگ 18 روز و جمهوري خلق چين 22 روز تعطيلي رسمي دارند.
( هوا فضا )
غازهای كانادايی عامل سقوط هواپيمای آمريكايی!
ايرانتو: دسته غازهاي كانادايي كه از سمت استان هاي شرقي اين كشور به سمت جنوب مهاجرت كرده بودند، به هواپيماي
US Airways
اصابت كرده و موجب از كار افتادن موتورهاي آن و فرود اجباري در رودخانه هادسون نيويورك شدند.
در حادثه مذكور با اقدام بموقع خلبان ، ۱۵۵ نفر از مرگ حتمي نجات يافتند.
موسسه 'اسميتس" در واشينگتن دي سي امروز با اعلام اين مطلب افزود، اين گزارش با هدف آگاه سازي سيستم هاي هوانوردي آمريكا با احتمال اصابت هواپيما ها با پرندگان منتشر شده و قصد ندارد غازهاي مزبور را بچه هاي بد بنامد.
"پيتر مارا" از كارشناسان موسسه گفت:" ما پرهاي باقيمانده در موتورها را آزمايش كرديم و متوجه شديم متعلق به غازهاي لبرادور كانادا هستند."
وي افزود:" براي اولين بار ما با استفاده از دانش ايزوتوپ شناسي ، اين موضوع را بررسي كرديم كه آيا پرندگان متعلق به محل حادثه بوده اند يا از مكان ديگري آمده بودند."
مارا اضافه كرد:" اينگونه غازها به دنبال چمن زار هستند و بارش هاي شديد برف در ناحيه شمالي و همچنين يخ زدن رودخانه باعث شده آنان مجبور به ادامه سفر خود به سمت جنوب ، براي يافتن محل گرم تر باشند."
اين گزارش حاكيست، افزايش بي رويه غازها به معضل جديدي براي كانادا مبدل شده است. آنان معمولا به پارك ها و حتي زمين هاي گولف هجوم مي آورند و ساعت ها آن مناطق را اشغال مي كنند.
حمله به ساير پرنده هاي كوچك و حتي انسان ها و توليد صداهاي ناهنجار از ديگر مشكلات ناشي از وجود دسته هاي غاز در سطح شهرها است.
گفته مي شود، حدود ۱۰ سال پيش يك گروه ۲۰۰۰ عددي از غازها ، كه گولف بازان "ميسي ساگا" در غرب تورنتو را به ستوه آورده بودند به نيوبرانزويك برده شدند و غازهاي فعلي، از نسل همان گروه هستند.
اضافه مي شود به دنبال تكرار اظهارات مقامات آمريكايي مبني بر اينكه تروريست هاي حادثه ۱۱ سپتامبر از خاك كانادا به آمريكا وارد شده بودند، برخي از كانادايي ها به شوخي گفتند، بهتر است مقام هاي آمريكا در سرتاسر مرز شرقي، ديوارهاي بسيار بلند بسازد تا غازهاي تروريست كانادايي ، مشكلي را براي هواپيماهاي آن كشور ايجاد نكنند!
پاسخ
ممنون اوالانچ جان نازنین
بله حق باشماست ..یک نظامی باید خیلی چیزها را رعایت کند .. متآسفانه همان طور که شما اشاره کردی .. کم تر نظامی این نسل ملزوم به رعایت اسرار هستند .. و این خیلی خطرناک است .. در قضیه آقای نجیب با وجودی که با هم دوست صمیمی بودیم ، هرگز در باره پرواز هایش کلامی به زبان نیاورد .. و حتی سعی می کرد من را منحرف هم کند !!
آوالانچ عزیز .. از مطلب خیلی خوب شما تشکر می کنم
بله مقوله پرندگان ئ برخورد با هواپیما ، داستان تکراری همیشه گی است .. در انگلیس این مسئله را حل کرده اند .. با ماشین و بلند گو صدای شلیک پخش کرده تا پرندگان و کلاغ ها را فراری دهند .. این کار را در پایگاه های نظامی بیشتر انجام می دهند ..
ممنون از شما .. باور کن خیلی سختی کشیدم تا این پست را تمام کردم .. تازه کلی از انتهای ان ار حذف کرده و طور دیگری تمامش کردم !! دوستان باید من را ببخشند .. به حرمت حضور سه شهید در این ماجرا این کار را کردم
سلام آقای مدرسی
مطلب جالبی بود و در مورد کامنتها هم به نظر من راه درستی است و کامنتهای توهین آمیز حذف شوند.
قربان شما
علی از کانادا
پاسخ
خوشحالم علی جان که از مطلب خوشت امده است
در باره کامنت هم هم .. بله حتمآ این رویه را پیش خواهم گرفت
سلام
كاپيتان خسته نباشيد
عكس اين جينگولكهاي افريقايي رو هم ميزاشتي بدنبود.مخصوصا" اون دورگه هاشو.!
پاسخ
حسین جان قصد این کار رو داشتم .. حتی یکی دو تا از ان ها را آپلود کردم .. اما وقتی سیستم آپلود خراب شد .. بار دوم این کار را نکردم .. آخه من ادم خرافاتی هستم .. !! چشمک
سلام جناب مدرسی عزیز مثل همیشه عالی و خواندنی بود موفق باشید.
پاسخ
ممنونم جعفر خان گرامی
شما حالتون چه طوره .. ؟ کم پیدا شدی جعفر خان
خیلی دوستت داریم
ممنون از حضورت
درود بر شما جناب مدرسی قهرمان های آدمهای کوچک
نادانی رو به خردمندی کرد و گفت فلان شخص ، ثروتمندترین مرد شهر است . باید از او آموخت و گرامیش داشت .
خردمند خندید و گفت فلانی کیسه اش را از پول انباشته آنگاه تو اینجا با جیب خالی بر او می بالی و از من می خواهی همچون تو باشم ؟!
نادان گفت خوب گرامیش مدار ، بزودی از گرسنگی خواهی مرد .
خردمند خندید و از او دور شد . از گردش روزگار مرد ثروتمند در کام دزدان افتاد و آنچه داشت از کف بداد و دزدان کامروا شدند . چون چندی گذشت همان نادان رو به خردمند کرد و گفت فلان دزد بسیار قدرتمند است باید همچون او شکست ناپذیر بود . و خردمند باز بر او خندید و فردای حرف نادان دزد به چنگال سربازان فرمانروای اسیر شده ، برهنه اش نموده و در میدان شهر شلاقش می زدند که خردمند دید نادان با شگفتی این ماجرا را می بیند . دست بر شانه اش گذاشت و گفت عجب قهرمانهایی داری ، هر یک چه زود سرنگون می شوند و نادان گفت قهرمانهای تو هم به خواری می افتند . خردمند خندید و گفت قهرمانان من در ظرف اندیشه تو جای نمی گیرند ، همین جا بمان و شلاق خوردن آن که گرامیش می داشتی را ببین ، و با خنده از او دور شد .
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : قهرمان های آدمهای کوچک ، همانند آنها زود گذرند .
مزدور
روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد . شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت . فردای آن روز ، شاعری مدیحه سرای دربار ، پای به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد .
که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود . یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید : چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ایی سرشناس آمده ، محل درس را رها نمودید ؟!
ابوریحان گفت : یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ، اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد.
شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد .
ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید : هنرمند و نویسنده مزدور ، از هر کشنده ای زیانبارتر است .
ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ایی بود که هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد .
پاسخ
ممنون پاساگارد نازنین
سلام جناب سرهنگ......
امیدوارم که کسالتتون برطرف شده باشه..
این پست واقعا جالب بود.... مخصوصا نکته رازدار بودن مرحوم نجیب تا زمان فوتشان....
چند تا سوال داشتم از خدمتتون....
1- چسب مخصوصاطراف رمپ هواپیما به چه منظوریه و منظور از رمپ کدوم قسمته؟
2- مگه در زمان پرواز در کانالهای بین المللی پرواز نمیکردید؟ پس چه فرقی میکنه که از کدام کشور عبور کرد؟چون دولتها موظف به اجرای قوانین بین المللی هستن
ممنون میشم پاسخ بدید ......
راستی قبل تحسین که تو پستهاتون از خلیج فارس،خلیج همیشه فارس یاد میکنید
دوستتون دارم
.......... خلیج همیشه پارس .........
پاسخ
امیر جان عزیز
با تشکر از شما .. باید عرض کنم رمپ هواپیما قسمت انتهایی هرکولس است که با سیستم هیدرولیک باز و بسته می شود .. و رو به پائین باز شده و به زمین می چسبد تا بارگیری صورت پذیرد .. معمولآ در اطراف محل اتصال چون فلز به فلز است نوار های پلاستیکی می گذارند .. گاهی به دلیل گیر کردن بار و پالت های بار به ان ها سبب نشت پرشرایز هواپیما می شوند
در باره مسیر های بین المللی بگویم .. عبور از فراز هر کشوری نیاز به اخذ موافقت نامه از طریق وزارت امور خارجه است که در ان نوع هواپیما ، مسیر ، ارتفاع و ماموریت آن به همراه کلی اطلاعات دیگه به کشور های سر راه اعلام می شود .. و تنها 48 ساعت اعتبار دارد . خب وقتی کشوری مثل لیبی که با کشور شاهنشاهی مراودت نداشته چگونه می توانشتند اجازه نامه بگیرند .. !!؟ مسیر های بین المللی هم از قبل اجازه پرواز گرفته می شود .. اولآ خیلی از کشور های آفریقایی تعادل سیاسی نداشته و با کودتا های پشت سر هم فاقد روابط دیپلماسی با دیگر کشور های جهان است
ممنون از شما .. زنده باد خلیج همیشه فارس ایران
درود بر شما استاد گرامی جشن پر طراوت آبانگان بر ملت با فرهنگ ایران، خجسته باد!
احمد پناهنده
جشن ِ شاداب ِ آبانگان شادمان باد
در یسنا، هات ِ 38، بند ِ 3 چنین می خوانیم:
" اینک آب ها را می ستاییم، آب های ِ فرو چکیده، گرد آمده و روان شده و خوب کُنش ِ اهورایی را . . ."
و چه ستایشی است دلپذیر، از این عنصر ِ زندگی بخش ِ حیات ِ زندگان
و چه شاداب است، نسیمی طراوت افزا، بر خاسته از آب ِ چشمه سارها، جویبارها، دریاها و . . .
آه
ای پرندگان!
فرود آیید! در کنار ِ چشمه سارها
پرهایتان را، در آب برکه ها، بشویید
آب را، در جان خود فرو دهید
بتکانید! اندام ِ خیسابتان را در آفتاب
میهمان کنید! منقار بوسه ای یکدیگر را
پر پرواز بگشایید! بر شاخسارها
بَسَرورید در آشیانه و لانه ها
ای پرندگان!
سالها ست که از آب ِ آبان ماه، نصیبی نبردم
برکه های ِ پر آب ِ لنگرود ِ جانم را، چشمان ندیدم
رودخانه ی شهرم را، سلام نکردم
دریای ِ همیشه زیبای ِ چمخاله را، تن ِ خود، خیس نکردم
آبشار ِ لیلا کو را، طراوت نچیدم
جویبار ِ همیشه بیدار ِ دره ها را، آواز نشینیدم
باران ِ جوان ِ گیلان ِ جان را، موها نشُستم
مرداب ِ شاداب ِ دیار را، قایقی پارو نزدم
نهر های ِ خروشان ِ زادگاهم را، انتظارها کشیدم
شبنم ِ گلبرگ ِ گلهای ِ صحبگاهان ِ باغمان را، مشتاقانه منتظر ماندم
مه ِ سحرگه هان فرود آمده بر سقف ِ دیارم را، چه دل تنگ گشتم
گریه ی دوری ِ پاره های تن ِ لنگرود ِ جانم را، جگرسوز آه کشیدم
رطوبت ِ نفس گیر ِ گیلان ِ جانان را، هی به بویی منتظرم
سیلاب ِ سرکش ِ سرازیر از کوه ِ لیلا را، سالهاست از تماشا محرومم
اشک ِ شادی ِ شادابم، در دریاچه چشمانم خشک شده است
اما هنوز عاشقم
عاشق ِ آن روزهای ِ جوانم
و می دانم
روزی پر ِ پرواز، در می آرم
و در آبهای ِ زلال ِ دیارم
عشق می کارم
آری:
اگر تا دیروز در بی خبری از آنچه که نیاکانمان، در دوران ِ درخشان ِ تمدن ِ ایران ِ باستان، برای غلبه بر هرچه غم و اندوه، که آن روی سکه ی شادی و شادمانی است، جشن و سرور برگزار می کردند، امروز اما این بی خبری، به همت زلالپندار زنان و عاشق کردار مردان ِ فرهنگ ِ شادی سالار ِ نیاکانمان، از انجماد ِ فرو رفتگی در عزا و ماتم و شیون و زاری و جِر دادن ِ خود، با گرمای ِ نیرو آفرین ِ شادمانی و سرور، ذوب شدند و هر روز بیشتر از روز قبل، قطرات ِ فرو چکیده از این گرمای ِ خشنود کننده ی دلها، چون رودخانه ای روان، نشاط ِ شادمانی ِ شاداب ِ شور و شراب را، به هرسو می برد و چون نسیمی زنده کننده ی جان و دل، بر چهره ها می وزد و دلها را به طپش ِ عشق ِ شادمانی وا می دارد.
غم و اندوه، گویی نیاکانمان را دشمن بود. از این جهت برای ِ در تنگنا قرار دادن آنها، به مناسبت های گوناگون، جشن و سرور برگزار می کردند و شادی و شادمانی می کردند.
یک روز دور آتش حلقه می زدند و گونه ها را چون انار، ارغوان می کردند و خون ِ رگ ِ تاک را در کام، شیرن می نمودند و به رقص و پایکوبی می پرداختند، دیگر روز به باغ و دشت وصحرا بیرون می زدند و در چمن زاران، همسایه ی لاله زاران می شدند و بوی ِ خوش ِ تازه خوشه ی برنج را، در برنجزاران، با عطر ِ جوانبرگ ِ چای ِ بهاره، در چا ی زاران می آمیختند و در دَمی، در جان و دل، نوش می کردند.
یک روز به عشق زمین و خاک که سمبل زایش و زن است تحت عنوان ِ سپندارمذ و یا عشق به زمین و زن، جشن می گرفتند و زن را گرامی می داشتند و روز دیگر، در کنار ِ جویبارها، رودخانه ها، قناتها و دریاها جمع می شدند و آب، این مایع ِ زندگی بخش ِ طبیعت ِ جاندار را می ستودند و شاداب می شدند.
و چه زیبا اندیشه ای، در ذهن نیاکانمان می جوشید و چه رعنا سنتی، پر از عشق و صفا و سور و سرور از خود جاری کردند تا ما امروز، با چنین میراثی، بر غم واندوه هجوم ببریم و هر روز از سال را شادمانی کنیم.
آری:
همانگونه که تاریخ ِ باستان ِ ایرانیان گواهی می دهد، سراسر ِ زندگی ِ مردم ِ پهن دشت ِ ایرانزمین، بر بستر ِ شاد خوانی و شاد خواری و شاد گویی و شاد رقصی، سفره ی شادمانی پهن کرده بود و غم را در سرسرای ِ کاشانه ی نیاکانمان، مکانی نبوده است و حتی در مرگ ِ عزیزان ِ خود، لباس سفید می پوشیدند و باور داشتند که شادمانی ِ فروخفته در عزیز ِ از دست رفته را باید در زنده گان شکوفا کرد. به همین مناسبت سراسر ایام ِ سال را با جشن و سرور بدرقه می کردند.
بطوریکه داریوش بزرگ در کتیبه یبیستون می نویسد:
" اهورامزدا جهان را آفرید، مردمان را آفرید، شادی را آفرید و شادی را برای ِ مردمان آفرید."
جشن ِ طراواتباران ِ آبانگان
آبانگان، آبان روز از ماه ِ آبان است که در روز دهم ِ آبان ماه ِ زرتشتی بر گزار می شود.
ولی امروز این جشن نه در دهم آبان ماه، بلکه در چهارم آبان ماه ِ کنونی برگزار می گردد. دلیل این اختلاف ِ زمان ِ بر گزاری ِ دیروز با امروز، تغییر سال شمار ِ نیاکانمان در امروز است. زیرا در دوره ی باستان سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد. اما امروز شش ماه اول ِ سال به سی و یک روز و پنج ماه بعدی به سی روز و ماه آخر سال به بیست و نه روز واگر سال کبیسه باشد به سی روز تقسیم می گردد. به همین دلیل، جشن ِ آبانگان، نسبت به سال شمار ِ دیروز، شش روز جلوتر، یعنی چهارم آبان ماه برگزار می شود که این روز منطبق با روز ِ دهم آبان ماه، در دوران ِ نیاکانمان است.
آبانگان
جشنی شاداب، از ستایش ِ آب است
آب ، مظهر ِ حیات و حیات یعنی آب
آه . . .
ای آب
که در دوران ِ شباب
در زیر ِ چراغ ِ مهتاب
با نسمیت
عاشقان را
عاشقانه
می کردی خواب
و
مستی ِ شب ِ شراب ِ ارغوانرا
در جان ِ جانان
ناب
و
بی قراران را
بی تاب
ابوریحان در آثارالباقیه می نویسد:
" آبان روز دهم آبان ماه است و آن را عید می دانند که به جهت همراه بودن دو نام، آبانگان می گویند. در این روز زو Zoo پسر طهماسپ از سلسله ی پیشدادیان به شاهی رسید، مردم را به کندن قناتها و نهرها و بازسازی آنها فرمان داد، در این روز به کشورهای هفتگانه خبر رسید که فریدون ، بیوراسب (ضحاک - آژی دهاک) را اسیر کرده، خود به پادشاهی رسیده و به مردم دستور داده است که خانه و زندگی خود را دارا شوند. "
در روایت دیگرى آمده است كه پس از هشت سال خشكسالى در ماه آبان، باران آغاز به باریدن كرد و از آن زمان جشن آبانگان پدید آمد.
زرتشتیان نیز در این روز همانند سایر جشنها به آدریانها (آتشكده ها) مى روند و پس از آن براى گرامیداشت مقام فرشته ی آبها، به كنار جوىها و نهرها و قناتها رفته و با خواندن اوستاى آبزور (بخشى از اوستا كه به آب و آبان تعلق دارد) كه توسط موبد خوانده مى شود، اهورامزدا را ستایش كرده و درخواست فراوانى آب و نگهدارى آن را كرده و پس از آن به شادى مى پردازند.
این جشن ِ شاداب، همانگونه که از نامش پیداست، در ستایش از آب است.
و آب در پندار ِ نیاکانمان، یکی از عناصر چهارگانه است که مورد احترام و ستایش ِ پدران و مادران ِ زرتشتی ِ ما در گذشته ی دور و هم اکنون بوده است و هست.
و باور داشتند که این چهار عنصر ِ تشکیل دهنده ی طبیعت و محیط ِ زیست، نباید از ناپاکی ها آلوده گردند.
بطوریکه هرودوت و گزنفون می نویسند:
" ایرانیان در میان آب ادرار نمی کنند، آب دهان و بینی در آن نمی اندازند و در آن دست و روی نمی شویند "
استرابون جغرافیادان یونانی می گوید:
" ایرانیان در آب روان، خود را شستشو نمی دهند و در آن لاشه، مردار و آنچه که نا پاک است نمی اندازند "
از این رو نیاکانمان به ایزدانی باور داشتند که وظایف آنها جلوگیری از آلودگی ِ محیط ِ زیست بود.
از این ایزدان، آناهیتا و آبان، فرشتگان ِ پاسدار آب، آذر و نیریوسنگ، فرشته های ِ آتش، زامیاد فرشته ی پاسدار زمین و خاک و وَیو فرشته ی پاسدار باد و هوا است.
جشن پر طراوت ِ آبانگان بر ملت ِ با فرهنگ ِ ایران، خجسته باد!
نویسنده: احمد پناهنده
سلام عموجان
بسیار خواندنی و لذت بخش بود. من عاشق اطلاعات بیشتر در مورد سومالی هستم! خودتون که میدونین الان چند سالی است که سومالی خطرناکترین و بی قانون ترین کشور دنیا هست و دولتش هم در کشور کنیا مستقر هست! خلاصه بگم که اگه فیلم سینمایی بی نهایت دیدنی Black Hawk Down رو تماشا کنین با تمام وجود وضعیت اونجا رو متصور میشین. خیلی دوست دارم از وضعیت سومالی در آن زمان و خاطراتتون بخونم.
ضمنا از شما و بقیه خواهش میکنم که برای دوست و فامیل عزیزم که سرطان ریه داره و به نظر میرسه که دکترها جوابش کردن دعا کنید.
ممنون
پاسخ
ممنون علیرضا جان گرامی
بله سومالی چند سالی است که با هجوم دزدان دریایی به یکی از مناطق نا امن دریایی تبدیل شده است .. من در گذشته چندین ماموریت به آن جا داشتم .. که اگه فرصت کردم ف حتمآ در باره آن کشور خواهم نوشت
علیرضا جان من عاشق تماشای این گونه فیلم ها هستم .. متآسفانه این فیلم را ندیدم .. گیرم بیاید حتمآ با اشتیاق خواهم دید
در مورد فامیل بیمار شما هم خیلی متآثر شدم .. از صمیم قلب دعا می کنم حالش خوب بشه .. شما هم دلداری اش بدهید .. عمر دست خداست .. تلقین کنه که چیزش نیست ، حتمآ تآثیر داره
ممنون از شما
سلام آقای مدرسی. خیلی خوشحالم که سلامتید. بنده خبر نداشتم و اکنون امیدورایم سالهای سال دیگر در پناه خدا سالم و سرحال باشید و بنویسید.
من جوانی هستم که به سهم خودم تلاش دارم از نوشته های زیبای شما تجربه هایی رایگان بیاموزم.
اینکه همت کرده اید و صادقانه روایت یک زندگی را می نویسید بزرگترین دلیل است برای اینکه تحسینتان کنم.
یا علی پهلوان وفادار میهن
پاسخ
همکار عزیز و نازنینم
من هم متقابلآ از این که با یکی از همکاران فرهیخته و جوانم آشنا می شوم ، خوشحالم . باعث افتخار بنده است که دوستان عزیزی از رسانه وزین مهر به سایت سر می زنند .. سلام و درود بنده را به همه همکاران برسایند
ممنون از شما
این هم یک سایت در رابطه با دیکتاتور گینه به همراه عکسش :
http://www.robinsonlibrary.com/history/africa/e-guinea/nguema.htm
پاسخ
ممنون دوست عزیز .. باور کن خیلی گشتم تا عکس و نام دیکتاتور سابق گینه را پیدا کنم
به هر حال از لطف شما سپاسگزارم
سلام استاد نازنين
انشائالله كه هميشه سالم و شاداب باشيد
راستش من سوالاتي راجع به خودتون داشتم كه با اجازتون مطرحش ميكنم :
جنابعالي از چه زماني سرخلبان پروازهاتون بوديد ؟
آيا براي تست فرماندهي به آمريكا اعزام شديد؟
چرا پس از عمل جراحي قلب بازنشته شديد يعني به عنوان استاد خلبان اصول تئوري پرواز رو در كلاس نميتونستيد آموزش بديد ؟
سوال بعدم از خدمت دوست داشتني و با صفاتون اينه كه :
يك خلبان پيشكسوت چند وقت پيش در برنامه اي تلوزيوني با عنوان كمي آنسوتر گفت كه در پروازهايي كه به مشهد مقدس داره هنگام برگشت از اونجااز سر علاقه و احترام به امام هشتم (ع) يك دور با هواپيماش گرد حرم مطهر امام رضا (ع) ميچرخه خواستم بپرسم آيا اينكار قانونيه يا نه ؟
راستي پيشاپيش ميلاد امام مهربان (ع) رو به شما خانواده محترمتون و همه هوادارانتون تبريك عرض ميكنم
دوستتون دارم و خداحافظ
پاسخ
مهدی جان عزیز و گرامی
با تشکر از شما و دقت نظری که به مطالب نشان می دهی .. راستش رو بخواهی من همیشه سعی کرده ام تمام خاطراتم را با افعال جمع بیان کرده و کم تر از شخص خودم سخنی به میان آورم . چون واقعیت این است هواپیمایی به بزرگی هرکولس را تنها یک نفر به نام خلبان هدایت نمی کند .. چندین نفر با مسئولیت های حساس در کنترل پرواز دخیل هستند . اما در کشور ما متآسفانه این باور غلط جا افتاده است که فقط خلبان هواپیما را به پرواز در می اورد .. به عنوان مثال کم تر کسی به نقش حساس و جدی ناوبر ، مهندس پرواز ، لودمستر ها ، کروچیف حتی میهمانداران توجه داشته و دارد .. به همین دلیل بنده از همان روز اول در تمام مطالبم سعی کردم این تابو را بشکنم . و با استفاده از واژه زیبای پرواز کردیم .. ماموریت رفتیم .. همیشه جمع کروی پروازی را نام ببرم . هرگز در هیچ پست شما جمله ای نخواهی یافت که نوشته باشم من پرواز کردم .. !! مهدی جان فکر می کنم این توضیحات کافی باشه تا با اهداف بنده آشنا شوی . من در تاریخ سیزدهم خرداد ماه 1353 از حالت نخودی بیرون امده و بدون استاد پرواز هایم را آغاز کردم .. اما همان طور که بار ها توضیح دادم به عملیات منتقل شده و در آن جا به عنوان مامور موقت خدمت می کردم .. البته گاهی هم اگه فرصت می شد پرواز می رفتم .. اما اصل پرواز های من از بعد از انقلاب مخصوصآ در ایام جنگ صورت گرفت
در مورد اعزام به آمریکا عرض کنم .. اون موقع طبق قانون همه فرماندهان هواپیما باید برای تست به آمریکا پرواز می کردند .. دلیل آن ترافیک سنگین فرودگاهی چون نیویورک بود و یا توانایی پرواز بین قاره ای یکی از دلایل ان کار بود .. خب بنده حقیر هم به عنوان عضو بسیار کوچکی از خانواده بزرگ هواپیماهای سی - 130 چندین مرتبه افتخار پرواز به آمریکا را داشتم .
در باره بازنشسته شدن باید عرض کنم .. اولآ خودم نخواستم که بازنشسته شوم .. حتی نامه از پرفسور معالج ام آوردم که پرواز هایم را ادامه دهم .. همین پی گیری ها باعث شد که بر طبق صراحت یک بند قانونی .. نه تنها پرواز نکنم ، بلکه طبق ماده 108 پزشکی با احتساب سی سال خدمت بازنشسته ام نمایند .. و در حقیقت 9 سال به من بخشیدند ..!! و بازنشسته نا خواسته شدم .. چون اگر پی گیری نمی کردم ، در ساها مسئولیت مستقلی داشتم که اتفاقآ خیلی هم راضی بودم .. ! اما چرا نماندم .. باید عرض کنم .. خودم خواستم که نمانم .. !! چون فلسفه من این بود .. زمانی که رگ های قلبم گرفته بود و به سختی تنفس می کردم ، سخت ترین ماموریت های جنگی را انجام می دادم .. چطور حالا که سالم شده ام و حتی اجازه از دکتر معالجم دارم ، چرا ممانعت می کنید .. !!؟ همین مسئله باعث شد که با خشم و نفرت محل کارم را ترک کنم .. اتفاقآ خیلی از دوستان بعد از بازنشسته شدن در پایگاه ماندند و همچنان خدمت کردند .. یکی دو تا از همدوره های خودم بعد از بازنشسته شدن در خط پرواز ماندن ... اما من به دلایلی که گفتم .. پشت سر خودم هم نگاه نکرده و حتی طلب های کوچکی که داشتم و یا کالاهایی که به من تعلق می گرفت را نادیده گرفته و دیگر یک بار هم به خط پرواز نرفتم
در باره پرسش آخرتون .. راستش اکثر خلبانان پایگاه ما ، حتی ان هایی که مسیحی بودند ، همیشه بعد از تیک آف به حرمت امام هشتم شیعیان دور حرم چرخی زده و سپس در مسیر قرار می گرفتند .. این کار قانونی است و در اختیار خلبان است .. همان گونه که در بعضی فرودگاه ها بعد از پرواز برای در مسیر قرار گرفتن ، چرخشی انجام می دهند .. خب طواف دور حرم هم می شود به عنوان بخشی از طرح تیک آف به حساب آید .. منتهی بایستی به برج اطلاع داده شود .. به عبارتی بعد از تیک آف خلبان به برج مراقبت مشهد اعلام می کنه که دوست دارد با چرخش دور حرم در مسیر قرار گیرد .. و برج فقط شنونده است .. و ناچار تآئید می کند .. البته ذکر این نکته ضروری است که خلبان ها حق ندارند از روی حرم یا نزدیک به ان پرواز نمایند .. چون صدای ارتعاش موتور های هواپیما سبب افتادن لوستر و تخریب اماکن مقدس می شود .. من یادم یک استاد خلبانی به نام لوتر یادگاری داشتیم که مسیحی بود .. یادش بخیر بهترین خلبان زمان خودش بود که بعد ها به گردان 707 منتقل شد و در آن جا هم جزء بهترین اساتید همچنین با اخلاق ترین خلبان بود .. او هم هر وقت پرواز به مشهد داشت ، بعد از پرواز دور حرم می چرخید .. این یک نوع احترام به خواست مسافران و اعتقاد خود خلبانان به ائمه محترم اطهار ع است
سلام بر کاپیتان عزیز
کاپیتان مطابتون مثل همیشه عالی بود ولی جسارتا شما هم مثل آقای نجیب آخرش ما رو پیچوندید ها! (چشمک)
خوب می گفتید دیگه بالاخره چی شد.
در ضمن از مطالب نشنال جئو گرافیک بازهم تو سایت بزارید خیلی با حال هستند مخصوصا از زبان شما!
و یک چیز دیگر این هم من تو لیست مطالب آینده یکی از پست های قدیمی شما مطلبی دیدم که تو اون قرار بود به فرود هواپیما تو آب بپردازید نمی دونم اون مطلب رو منتشر کردید یا نه؟ من که تو فهرست مطالب گشتم ولی پیدا نکردم اگر منتشر نکردید پست بعدی حتما اون مطلب رو پست کنید!
البته یه چند وقت استراحت کنید بعد ما عجله ای نداریم سلامتی شما پر اهمیت ترین مساله برای خوانندگان این سایت هست.
پاسخ
امیر جان عزیز و نازنین
اگه جواب کامنت های قبلی را بخوانی ، توضیح دادم که به حرمت شهادت جناب نجیب و دو تن دیگر از عزیزانی که در این پرواز بودند ... من مجبور شدم انتهای خاطره را آن گونه که خدا بیامرز علی می خواست تمام کنم .. و در نهایت سه پاراگراف پایانی را حذف و به این صورت که می بینید نوشتم .. البته هدف سرگرمی و ارایه اطلاعاتی از ان دوره است .. حال فلان هواپیما کجا رفت .. فرقی در کل ماجرا نمی کنه ..
در باره نشنال جئوگرافی هم چشم حتمآ این کار را خواهم کرد
اون مطلب را ننوشتم .. ولی در لیست کار هایم است تا با درج خاطره ای از فرود در آب به یکی از ان ها بپردازم
راستش رو بخواهی من الان کرج هستم و در حال استراحت اما .. اکانت اینترنت دخترم فردا تمام می شود .. وشاید نتوانم پاسخ بقیه کامنت ها را تا 5 شنبه شب بدهم .. از همه عذر خواهی می کنم ..
سلام مجدد
آقای مدرسی یک سوالی مدتیه می خواهم از شما بپرسم ولی احساس میکنم شاید به دلایلی دوست ندارید مطرح کنید شاید هم در یکی از پستها گفته اید و من یادم رفته.
در مورد اینکه چرا قبل از انقلاب شما به عملیات مامور شدید و چه مدت در عملیات بودید.
اگر جواب من در پستهای قبلی هست لطف کنید لینک پست را به من بدهید.
اگر هم در این رابطه دوست ندارید حرفی زده شود اشکال ندارد و اصلا این کامنت را پاک کنید.
قربان شما
علی از کانادا
پاسخ علی جان عزیز و گرامی
ممنون از شما ... عزیزم این چه فرمایشی است ؟ من همیشه در خدمت دوستان محترم و خوانندگان گرامی هستم .. شما که جای خود دارید . اما این که چرا قبل از انقلاب به عملیات مامور شدم ؟ باید عرض کنم .. معمولآ حضور در یگانی غیر از محل خدمت سازمانی ، یک امتیاز بسیار عالی محسوب می شد . اولآ شما همیشه آن جا میهمان بودی .. خیلی بیشتر از پرسنل خودشون هوای میهمان را داشتند .. ! دوم این که از خیلی از اعمال مانند افسر نگهبانی که هر از مدتی بایستی انجام می دادیم و خیلی هم طاقت فرسا و پر مسئولیت بود معاف بودیم .. دوم این که انتقالی نداشتیم ! سوم این که عملیات پایگاه اصولآ محل حضور فرماندهان و مقامات بالای کشور است . چهارم این که به عنوان یک پرسنل عملیات با خیلی از ادارات و گردان ها در ارتباط بود .. به عنوان مثال ما مرتب با گردان های 707 و 747 و هرکولس در تماس بودیم و برنامه های آن ها را ابلاغ و هماهنگ می کردیم .. ترمینال کلآ در اختیار عملیات بود . و این خودش حسن بزرگی محسوب می شد .. بدون دغدغه هر چند تا مسافر برای هر پروازی می خواستی ، راحت با یک تلفن اعلام کرده و مطمئن بودی مسافران مورد نظر هرگز جا نخواهند ماند .. ( البته اضافه کنم از ان جا که اکثر بچه های جامبو و 707 از خودمون بودند ، اصولآ مشکلی از بابت مسافر نداشتیم .. سی - 130 هم که مال خودمون بود !! ) اما کلآ به دلیل حیطه نظارتی با گردان های پروازی ، کترینگ ، اداره هواشناسی ، و سایر سازمان ها و ارتباط مستمر با جاهای مهم مزیتی عالی محسوب می شد . و اگه حمل بر تعریف نباشه .. چون زبان انگلیسی ام اون موقع کامل بود ، برای این کار انتخاب شدم . ضمن این که برای انتخاب مامور به جاهای دیگر .. نورچشمی ها را انتخاب می کنند .!! ولی ملاک انتخاب من ، منظم بودن ، و زبان انگلیسی بود .. بعد ها به دلیل نبوغی که از خود نشان دادم .. مثلآ شماره همه افرادی که به نوعی با عملیات سر کار داشتند از حفظ بودم و بدون نیاز به مراجعه به دفتر تلفن سریع ارتباط برقرار می کردم .. و خط خوش و روابط عمومی خوب .. همه و همه باعث شد که سکوی پرش من بشود . همان طور که گفتم اگه انقلاب نمی شد مدت چهار سال با خانواده به امریکا اعزام می شدم .. خب این ها همه امتیازه .. یونس نفر قبلی هم خودش و هم همسرش زرنگی کرده و در این چهار سال در دانشگاه درس می خواندند .. ضمن این که بهترین امکانات در اختیار افسر رابط بود .. و هیچ کار خاصی به اون صورت نداشت .. فقط موقع ورود و خروج جامبو ها باید در فرودگاه حاضر می شد !! و آقا بالا سر هم نداشت .. خب مشیت این بود که من نروم . یکی دیگر از مزایا ، دریافت خانه سازمانی به محض ورودم بود ! در صورتی که اگه در خط پرواز می ماندم ، باید چند سالی صبر می کردم تا نوبت من برسد .. اما چون همه پرسنل عملیات قبلآ خانه سازمانی دریافت کرده بودند .. وقتی نوبت سهمیه جدید آمد ، قصد داشتند برگشت بزنند !! که من با شرمندگی به جناب سرهنگ جواد حسینی ... همون افسری که اولین هواپیما ربایی بعد از انقلاب را انجام داد و انسان خیلی خوبی بود .. گفتم من خونه سازمانی ندارم .. !! با تعجب پرسید چرا ؟ گفتم من جمعی خط پرواز هستم .. ! و سریع دستور داد یکی از خانه های سهمیه را به نام من کنند .. !! از طرفی عده بچه های عملیات خیلی کم بود .. و همه امکانات به آن ها تعلق می گرفت .. در دوران اعتصاب شرکت نفت و کمبود بنزین ما خیلی راحت با کارت های تردد حکومت نظامی که داشتیم هر شب بنزین می زدیم !!! خب همه این ها مزیت بود .. ولی برای من ارتباطاتش خیلی اهمیت داشت
من از سال 1355 که تازه ازدواج کرده بودم به عملیات رفتم .. و تا روز پیروزی انقلاب در آن جا بودم .. تازه مسئولیت بوفه هم با من بود که چند تا سرباز ان را اداره می کردند .. به محض این که انقلاب شد به دلیل بر نداشتن تمثال اعلیحضرت همایونی از دیوار بوفه .. در روز پیروزی انقلاب که اتفاقآ من پرواز بودم ، بوفه تاراج شد و خود من هم به دلیل طرفداری از شاه و بیان این جمله ( حاضرم دخترم را جلوی پای شاه قربانی کنم تا نرود !!! ) در روز 26 دی ماه که شاه وطن را ترک می کرد .. همه و همه باعث شد تهدید به اعدام شوم .. و من بعد از پیروزی انقلاب به محل سازمانی خودم برگشتم .. !! و به طور جدی هر روز پرواز کردم تا جنگ شروع شد .. !!
خیلی مفصل پاسخ ات را دادم .. ببخشید
سلام کاپیتان
خسته نباشید
مرسی بابت مطلب جالبتون
همه شیرینی مطالبتون به جاده خاکی هایی است که می زنید چون خواننده با همه زوایای موضوع اشنا میشه و هیچ چیز گنگ و نامفهومی براش نمیماند
البته شیوایی قلمتان جای خود دارد
پاینده باشید
پاسخ
ممنون حمید جان عزیزم
باور کن به همین دلیل مطالب این همه طولانی می شود .. چون می دونم دوستان خوششون می آید
با سپاس از شما
سلام آقای مدرسی عزیز
من یه سوال کرده بودم که گویا شما گفتید پاک شده دوباره میپرسم خیلی برام سوال پیش اومده میخواستم بدونم اگه از سمت عقب به هواپیما نگاه کنیم موقعی که میخواد مثلا به سمت چپ بره رادر اون باید به کدم جهت تغییر بکنه وهمینطور در مورد بالا پایین رفتن اگه ممکن باشه یه توضیحی در مورد جهت الویتور وهمینطور نقش ایلرون ها در فرود بگین بازم ممنون از شما و پست جالبتون که البته اخرش تو کف موندیم که اونا کجا رفته بودن و ماموریتشون چی بوده؟؟؟راستی یه سوال دیگه من زیاد مطالب راجع به هوانوردی میخونم اگه مطلب جالبی دیدم در بخش کامنت ها کپی پیست بکنم؟؟؟؟
با سپاس
پاسخ
شاهین عزیز من به این پرسش شما به طور کلی در کامنت قبلی پاسخ داده بودم
ببین عزیزم الیاف هوایی باعث رانش و پرواز هواپیماست . خوب شما این را در نظر بگیر که اولآ هواپیما سه نوع حرکت دارد .. یکی بالا و پائین رفتن دماغه است که الویتور های دم سبب آن چرخش می شوند .. دیگری حول محور بال ها پیچیدن است که وظیفه الورن روی بال هاست با بالا رفتن یک بالچه الرون ، طرف دیگر پائین می آید .. خب وقتی باد به شدت به بالچه می خورد باعث فشار شده و می چرخاند .. رادر هم وظیفه چپ و راست بردن هواپیما را به عهده داره .. وقتی چپ می رود باد به شدت برخورد کرده و سبب چرخش هواپیما می شود
شما همیشه فشار باد را بر فرامین در نظر بگیر و کمی فکر کن که مثلآ اگه بالا باشه به کدوم سمت کشیده می شود ..!؟ جواب پرسش خودت را می یابی
به عنوان مثال در بعضی هواپیما ها موقع فرود روی بال آن ها بالچه هایی رو به بالا می رود .. و همان یک تیکه آهن کوچک سبب می شود برخورد باد سرعت هواپیما را بگیرد
امیدوارم ذهن شما را به کار انداخته باشم
عمو بهروز سلام
واقعا عالي بود مثل هميشه قشنگ ...
عمو جون مگه قرار نبود كه چند هفته كامپيوترو كنار بذارين.....باور كنيد من خيلي خوشحال ميشم كه نوشته هاي شما رو بخونم ولي خوشحالتر ميشم كه در سلامتي كامل باشيد...
عمو يه سوال هم داشتم...فرمانده هواپيما همون كاپتان پرواز هست يا كاپتان با فرمانده هواپيما دو شخص متفاوت هستن ببخشيد آخه من اطلاعاتم بيشتر درباره ايرلاينهاهست و درباره نيرو هوايي اطلاعات زيادي ندارم
براتون آرزوي بهترينها رو دارم
پاسخ
علیرضا جان ممنون که این همه به فکر من هستی
راستش من قرار بود این کار ها رو زمانی بکنم که حالم خوب نیست .. ! اما وقتی با کمی غیبت و استراحت یه خورده بهتر شدم ، دیگه دلیلی نداره تنبلی کنم .. !! من وقتی با شما دوستان خوب در ارتباط هستم حالم خیلی بهتر می شود . در مورد پرسش شما ، در پرواز های بین المللی یا خیلی مهم علاوه بر کاپیتان هواپیما یک نفر کاپیتان قدیمی که به عنوان فرمانده هواپیما قبلآ چک شده است در پرواز حضور می یابد .. در حقیقت همان فرمانده هواپیما که بالاترین تجربه عبور از اقیانوس و پرواز به خارج را دارد ، در مقام کاپیتان پرواز می کنه و خلبان هواپیما که خود ممکنه معلم خلبان هم باشه اما هنوز فرمانده نشده است ، به عنوان خلبان دیگر در کنارش می نشیند .. اغلب فرمانده هواپیما پشت فرمان خیلی کم می نشیند .. فقط نظارت دارد .. شاید هم برای فرود دقایقی را بنشیند . اما فرمانده اصلی او است و تصمیم نهایی با اوست
سلام کاپیتان
خداقوت.خوبید؟کسالت بر طرف شده؟
نوه های شیرینون خوردنیتون چطورن؟
خاطرات واقعا جالبی برای گفتن دارید همیشه.اگه میشد که یک جوری و منسجم چاپ بشن کتاب پرطرف داری از آب در میومد
موفق باشید
یا حق
پاسخ
ممنون کاپیتان جان عزیز
خوشحالم که مورد پسند شما دوست خوبم قرار گرفته است .. نوه ها دست بوس دایی کاپیتان خود هستند
در مورد چاپ کتاب حق با شماست .. اما حیف پول و پله ندارم ..!! بار ها گفته ام مجانی امتیاز ان را به هر کسی بخواهد واگذار می کنم .. اما هنوز خخبری نشده است
ممنون از شما
آقای مدرسی عزیز
از اینکه که خدا توفیق این را به من دادکه یک پست جالب دیگر را از خاطرات شما بخوانم و خبر سلامتی شما را داشته باشم خوشحالم .
به تازگی یک سایت راه اندازی کرده ام به نام همراه کالا و می خواهم از شما اجازه بگیرم با ذکر منبع و نام شما بعضی از این خاطرت را(بدون کم و کاست و یا خدای ناکرده دخل و تصرف ) که حقیقتا از منابع مهم تاریخی این کشور بحساب می آیند استفاده کنم .
در صورتیکه موافقت فرمایید ممنون خواهم شد.
برای جنابعالی سلامتی و روزهای خوشی را آرزومندم .
پاسخ
پسر عزیز و نازنینم سروش گرامی
ممنون از شما که پی گیر سلامتی بنده بودید و هستید .. باور کنید شرمنده دوستان خوبی مثل شما هستم
سروش جان راه اندازی سایت جدید شما را تبریک می گویم .. مبارک باشه به سلامتی .. عزیزم من رسمآ اعلام می کنم شما اختیار تام روی همه مطالب بنده داری .. چه با ذکر منبع چه بدون ذکر منبع و چه با دخل و تصرف و چه بدون دخل و تصرف ... هر جور راحت هستی .. قابل شما و خوانندگان محترم شما را ندارد ... اصل اطلاع رسانی است .. اگه گاهی هم از بعضی ها ایراد می گیرم ، به خاطر مسایل دیگری است
موفق و بهروز باشی
سلام عموی نازنینم
خوبید؟
میدونم هرچی بگید حق دارید اینکه چقدر دیر به دیر بهتون سر میزنم احوالی نمی پرسم. و... همه اش رو حق دارید اگه بگید. باور کنید خودمم موندم چرا اینطوری شده!
این پستتون رو بعد مدتها نیومدن به سایت نشستم و با لذت تمام خوندم. واقعا خوش به حالتون که شانس رفتن و دیدن اینهمه کشورهای مختلف رو داشتید. حتی اگه خاطرات چندان خوشی هم از بعضی هاشون نداشته باشید.
دلم براتون تنگ شده. آنا و آوا رو از طرف من محکم محکم ببوسید
شاد و سلامت باشید همیشه
پاسخ
دختر عزیز و نازنینم دامون جان
حالت چطوره خانمی ... ؟ اولآ من جویای حال و سلامتی شما همیشه هستم
و حتی با جناب علی آقا از کانادا وقتی صحبت می کنیم .. ابتدا از وضعیت شما و پیشرفت کار ها می پرسم .. اون جور که علی می گفت .. برای تخصص شما ماشاالله درآمد بسیار بالایی را می دهند .. خدا رو شکر .. شما لایق بیشتر از این ها هستی .. من اوایل نگرانت بودم که خدای ناکرده نروی اواره شوی .. اما وقتی در جریان بخشی از کار های شما قرار گرفتم .. خیلی خوشحال شدم
دامون جان شما سالم و موفق باشی .. برای من یک دنیا ارزش داره
آنا و آوا هم دست بوس خاله مهربان و زیبای خود هستند
دامون جان خیلی مواظب خودت باش
آقا بهروز (پیرمرد خوش تیپ) سلام
امیدوارم حال خودت و همه اعضای خانواده محترمتون و همچنین عینکت ردیف باشه. ببخشید که یک مدت دور بودمو نتونستم روی پستهای قشنگتون کامنت بذارم، خودتون که با ماهیت کار ما روی سکو و خشکی آشنا هستید.اما دیشب که برگشتم خانه بلافاصله همه پستهای قبلی رو خوندم. بازهم خیلی جواب داد. دستت درد نکنه. سلام عینکت رو هم برسون
به امید دیدار
ارادتمند همه خوش تیپ ها
پاسخ
سلام بچه آبادان نازنین خوبم
اولآ به من بگو چگونه دوری از نیکان زیبا و نازنینت را در موقع دوری تحمل می کنی ..!!؟ چون من یک هفته که نوه هایم را نمی بینم ، جنون می گیرم !!
خوشحالم بعد از مدت ها دوری عاقبت دوست عزیزم را می بینم
مواظب خودت باش عزیزم
جناب مدرسی با سلام
چقدر جالب هست که دو نفر روی زمین ایقدر شبیه هم باشند ..نوشته های شما کاملا شبیه خلق و خوی بنده است که در شرایط دیگری بوده...البته من حدود 20 سال کوچکترم...و با اینکه علاقه شدیدی به پرواز داشته و دارم و نتوانستم به آرزویم برسم مطالب شمارا میخوانم و قبته(اگر املاش درست باشه) میخورم
به امید روزی که هرآنچه میخواهی بگویی
پاسخ
رضا جان خیلی خوشحالم که با شما دوست جوانم که خلق و خوی خودم را داری آشنا می شوم
نیاز به غبطه خوردن نیست
مسلمآ شما هم توانایی های قابل قبولی داری .. برای پرواز هیچ وقت دیر نیست .. کافی است در رشته دیگر هم موفق شوی
ممنون از حضور شما
سلام اقای مدرسی امیدوارم حالتان خوب باشد وشاد باشید
راستش توی یک وبلاگ خوندم که حدود چند مدت پیش یک اف 14 ایرانی از فاصله 200 کیلومتری روی یک اف 117 امریکایی لاک کرده!!!!!! وخود فرمانده نیروی هوایی هم گفته بود که با تداخل قدرت تسلیحات شرقی وغربی توانی که دشمنان فکرش رو نمی کنند بدست اوردیم واینکه رادار میگ 31 بی ام چنین توانی در لاک کردن از فاصله دور وحتی روی هواپیماهای استیلیت را دارد میتوان نتیجه گرفت که ایران میگ 31 دارد یا اویونیک ان تحویل ایران شده است؟لطفا از دوستان مطلع بپرسید ایا چنین امکانی وجود دارد یا اصل خبر دروغ است
یا حق خدانگهدار...
پاسخ
امین جان عزیز و گرامی
مسلمآ هر ایرانی وطن دوستی با شنیدن این اخبار احساس غرور و افتخار می کنه و دوست داره قوی تر از همیشه باشه .. اما این که در عالم واقعیت و بدور از جنگ روانی و تبلیغاتی چند درصد این گفته ها حقیقت دارد ، باور کن من در جریان نیستم .. چون همان گونه که می دانی نزدیک به دودهه از محیط ارتش و نیروی هوایی بدور بوده ام
اما شنیده های من هم حاکی از ان است که به واقعیت خیلی نزدیک تر است . و توان نظامی ما بی نهایت قوی شده است . به هر حال امیدوارم دوستان اگاه و مطلع در این رابطه توضیحات کافی ارایه فرمایند
با تشکر از شما
عمو جان سلام
پدرم برای من خاطره دزدیدن ذوالفغار علی بتو رو تعریف کرده بود که تو ثانیه آخر که هواپیما داشته بلند می شده پیام رمز میاد که باید پیاده شه .
جالب اینه که فرداش اعدام می شه .
پدر من جزو کرو پروازی اون پرواز بوده.
با تقدیم احترام
آریا طهرانی
پاسخ
آریا جان عزیز و گرامی
خدا پدر مهربان ، بزرگوار شما رو رحمت کنه .. هر وقت یاد اون خنده ها ، چهره مهربانش می افتم ، جیگرم آتیش می گیره
واقعآ خدا بیامرزدش .. بله من نیک می دونم . همه بچه های آن پرواز را می شناختم .. خدا رحمتش کنه .. در این دنیا یک حوبی می ماند و نام نیک
جناب سرهنگ طهرانی یکی از مردان خوب خانواده سی - 130 بود
ممنون اریا جان که یادی از ما کردی
عمو جون خيلي خوب و دوست داشتني هستي.اميدوارم پاينده و شاد باشي.دوستت دارم
پاسخ
آرشام جان نازنین
باور کن دل به دل راه داره .. من هم شما رو دوست دارم عزیزم
ممنون از حضورت