درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  پرواز به گینه استوایی !!

   ماموریت سری در آفریقا   

(3) Small---1.jpg

 به محض ورود به هتل چشمم به مستخدمه دو رگه زیبایی افتاد که خیلی معاشرتی بود .. من او را برحسب عادتی که در امریکا دختران سیاه پوست رو خطاب می کردم ، با عنوان " شکلات سیاه " نامیدم  .. !!  خیلی خوشش اومده بود ! منوچهر چون در ایران اموزش خلبانی دیده بود ، اصطلاحات خاص معاشرت با خانم ها رو نمی دونست . و با دهانی باز محو مخ زدن های من بود .. ! اما این که چرا روی او زوم کرده بودم .. این بود که  اولآ انگلیسی خوب حرف می زد ! دوم این که مطمئن بودم با بچه های گروه قبلی حسابی دمخور بوده است !! خطاب به دوستم گفتم .. منوچ شرط می بندم از دهان این دختره بیرون اورم که علی نجیب اینا کجا رفته اند .. !!؟  با پوزخند گفت .. خره از کجا این همه مطمئن هستی .. !!؟ گفتم عجب خنگی تو .. دختری به این زیبایی مخصوصآ با تسلطی که به زبان داره محاله توی این مدت طولانی به پست بچه های قبلی ، مخصوصآ علی نخورده باشه .. !! 

    ماموریت سری در آفریقا    

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

(7) Small---2.jpg(4) Small---3.jpg

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

" پراز به گینه استوایی " عنوان این مطلب این پست است که تقدیم شما یاران نازنین می کنم . همان گونه که مستحضرید متآسفانه به دلیل کسالتی که داشتم فاصله ای ناخواسته در انتشار مطالب پیش امده است .. که صمیمانه از یکایک دوستان و یاران همدل عذر خواهی می کنم . شاید باورش کمی مشکل باشه که نگارش و تکمیل این پست بیش از یک هفته به طول انجامید و علی رغم سرگیجه ای که داشتم .. از تلاش و ارتباطم با شما دوستان دست برنداشته و هر روز یک پاراگراف رو نوشتم .. ! نمی دونم حاصل کار چی از آب در امده است !؟ امیدوارم نقایص احتمالی را به بزرگی خودتون ببخشید .

با اجازتون قصد دارم موضوعی رو صادقانه با شما در میان بگذارم .. امیدوارم درک ام کنید . بیش از دوسال است در خدمت شما هستم . راستش رو بخواهید مدتی است مبحث کامنت ها مشکلاتی رو به وجود اورده است .. و باعث رنجش خیلی ها شده است . بار ها دست استمداد به سوی شما دراز کردم و بار ها راهنمایی خواستم .. و به لطف یاری شما عزیزان به این نتیجه رسیدم که از این به بعد فقط و فقط کامنت های مربوط به هر پست را تا ۴۸ ساعت بعد از انتشار پاسخ  دهم  . از انتشار هر نوع کامنت سیاسی ، اجتماعی ، عقیدتی و تبلیغاتی خوداری خواهم کرد . فقط کامنت هایی که بار علمی و آموزشی دارند ( مانند آن چه آوالانچ عزیز زحمت می کشد ) بلامانع است . برای پرهیز از به هم خوردن جو صمیمانه سایت از این به بعد کامنت های توهین امیز رو منتشر نخواهم کرد . لطفآ خواهش می کنم از اظهار نظر های تشکر امیز حتی المکان خودداری فرمایید .

کلام اخر این که .. از همه دوستان و خوانندگان عزیز که در مدت کسالت ام با درج نظرات محبت امیز خود جویای حال بنده بودند .. صمیمانه تشکر می کنم . به امید خدا حالم رو به بهبود است . و سعی خواهم کرد مثل گذشته با تمام وجود در خدمت شما یاران باشم . با قانونمند شدن بخش کامنت ها تکلیف من هم روشن شده و فرصت بیشتری را برای تفکر و نگارش به دست خواهم اورد . مشکلی در بخش آپلود تصاویر پیش امد .. که از همه پوزش می خواهم . و سعی خواهم کرد در سایت های معتبر عکس ها را آپلود کنم تا دچار مشکلات این چنینی نشوم .. در پایان باز هم متذکر می شوم .. اگه به کامنتی پاسخ ندادم  حمل بر بی توجهی نگذارید .. و اجازه دهید فقط به انتقاد ها و پرسش های مربوط به مطالب پاسخ دهم .. از همکاری شما یاران سپاسگزارم .

Test Baner.gif

Picbaran

بهانه ای برای مقدمه ... !!

در باره ماموریت های قبل از انقلاب فکر کنم به اندازه کافی در پست های قدیمی به آن ها اشاره کرده یا در موردشان توضیح مفصل داده ام .. اما مجبورم یک بار دیگر به طور خلاصه برای خوانندگان محترمی که برای نخستین بار به سایت تشریف آورده اند توضیح دهم ... ! راستش رو بخواهید تا قبل از خرید و به خدمت گرفتن بوئینگ های پهن پیکر ۷۴۷ ( جامبو جت ) یا ۷۰۷ ، توسط نیروی هوایی شاهنشاهی ایران تمام ماموریت های لجستیکی ارتش و دربار پهلوی با هواپیماهای  سی - ۱۳۰ یا همون هرکولس ها     صورت می گرفت  .. البته علاوه بر پرواز های برنامه ریزی شده هفتگی یا ماهیانه اغلب ماموریت های خارج از برنامه هم ابلاغ می شد که این یکی واقعآ قوز بالا قوز بود ! و فشار زیادی روی همه برو بچه های خط پرواز وارد می شد .. ! ولی به هر حال اجتناب ناپذیر بود ! البته اون اوایل برای افراد تازه واردی چون من و همدوره هایم که نخودی محسوب می شدیم این ماموریت ها شیرین و خاطره بر انگیز بود ! اما وقتی که یه مدت گذشت و به اصطلاح از حالت " آشخور بودن " ( لقبی در ارتش که برای تازه وارد ها به کار می رود  ..!!  ) در امدیم ، کم کم برای ما هم سخت و دشوار شد ! آخه از شما چه پنهون دوست داشتیم حق ماموریت هامون رو که به دلار پرداخت می شد رو خرج کرده یا با دوستامون در شهر قدم بزنیم .. !! اما همان طور که اشاره کردم ، پرواز ها خیلی زیاد بود ! البته حق کشی های فراوانی نسبت به  افرادی  که مث من پارتی درست و حسابی نداشتند هم می شد .. !!

تابلوی اعلانات کذایی ... !!

 امکان نداره سخنی از خط پرواز پیش از انقلاب به زبان آورده باشم که در ان اشاره ای به تابلوی اعلانات یا همون " تابلوی جهنمی " نشده باشد  .. !! البته داخل دفتر خط پرواز و حتی خارج از اون تا دلتون بخواد انواع تابلو های قد و نیم قد وجود داشت !  از تابلوی خطر کشیده شدن اجسام به داخل موتور هواپیما گرفته تا مضرات سیگار و سرعت مجاز رانندگی در رمپ پرواز  همه جا به دو زبان فارسی و لاتین نصب شده بودند ..! اما مضحک ترین ان ها مربوط به تابلوی بسیار بزرگی بود که در آن شخصی در لباس خلبانی در حال احترام نظامی بود و زیر تصویر بیش از بیست مفاد سوگند نامه وجود داشت که هرگز به یاد ندارم کسی رسمآ آن را ادا کرده باشد !! اما حکایت تابلوی ابلاغ ماموریت ها واقعآ شکنجه اور یود !  همان گونه که در تصویر می بینید ، محل استقرار هواپیماها هر یک با شماره مربوطه در رمپ پرواز با ماکت های کوچکی مشخص شده است و در لیست روی میز هم اسامی پرسنل + شماره هواپیما + محل ماموریت درج شده است ! البته در دفتر چه بزرگی هم به تفکیک پنج قاره ، نوبت ها را درج می شد و همه موظف بودیم هر گاه از پرواز یا ماموریتی مراجعه می کردیم ، بایستی قبل از ترک خط پرواز ، از آخرین تغیرات نوبت ها و پرواز های غیر برنامه اگاه می شدیم !!

Start---3.jpg

 پرواز های تنبیهی ... !!

اگه بگم به خاطر بی انظباتی و یا هر گونه تخلف نظامی ما رو به ماموریت خارج از کشور می فرستادند باورتون می شه .. !!؟ بله بار ها اتفاق می افتاد که در مقابل اسامی بعضی ها کلمه " تی " لاتین درج می شد .. ! که معنی و مفهوم ان این بود : ان بنده خدای فلک زده باید خارج از نوبت یک ماموریت خارج از کشور برود .. ! فرقی نمی کرد کدوم کشور یا کدوم قاره .. !!؟ بستگی به ماموریت های خارج از برنامه داشت ! برای من این اتفاق دو بار رخ داد ! که هر دو بار هم فرانسه بود ! اولی بخاطر بلندی مو ها ی  پشت گردنم ... و دومی هم گشادی خارج از استاندارد پاچه شلوار اونیفورم نظامی ام بود ..!! ممکنه بپرسید .. مگه ماموریت فرانسه چه اشکالی داشت .. !!؟ ایراد کار این بود که با ماموریت های فشرده خارج از کشور تداخل پیدا می کرد و به محضل این که بعد از هفته ها و گاهی ماه ها دوری از خانه به  وطن باز می گشتیم ، بایستی یکی دو روز بعد دوباره به قاره ای دیگر اعزام می شدیم  .. ! البته همان گونه که گفتم .. اوایل اصلآ خسته کننده نبود .. کلی هم حال می کردیم ! اما با گذشت زمان ، تکرارش  عذاب اور بود . مخصوصا که جوان بودیم .. و دلمون می خواست استراحت داشته باشیم و ... ! باور کنید بار ها پیش می امد که حتی برای پرواز امریکا هم التماس دیگر همکاران را می کردیم .. اما اکثرآ با یک جمله کلیشه ای " خودم تازه برگشتم .. یا هفته دیگه نوبتم است " پاسخ منفی می دادند .. !! و این دیالوگ ها اغلب برای همه آشنا بود ... !!

یک پارانتز نیمه مرتبط ..!!

در باره غربی بودن همه تجهیزات ارتش شاهنشاهی بار ها توضیح داده ام و نوشتم که در کنار ابزار غربی سعی می شد فرهنگ غربی هم ترویج بشه .. اعزام پرسنل ارتش به ویژه نیروی هوایی به ایالت متحده آمریکا  و اموزش در همه زمینه ها ، شاید تنها بخشی از پروسه غربی شدن ارتش بود . خوب یادمه یکی از مهم ترین اساس پیشرفت پرسنل نیروی هوایی منوط به تسلط کامل به زبان انگلیسی بود  خب .. اگه حمل بر تعریف نمی گذارید ، در ایامی که به عنوان مامور در عملیات پایگاه یکم مامور بودم ، یکی از وظایف ام ارتباط با خلبانان در پرواز و هماهنگی نیاز هاشون بود . برای این کار فرکانس مخصوصی داشتیم که از طریق " U. H . F " این ارتباط صورت می گرفت . و از آن جا که همه مکالمات خلبانان در طول پرواز به زبان انگلیسی انجام می شد ، نمی دونم چه عاملی باعث شد که من هم از همان روز نخست به زبان انگلیسی با همکارانم ارتباط برقرار کردم !  با گذشت زمان به دلیل شیطنت ذاتی ام سعی می کردم با تقلید از آمریکایی های اصیل که اغلب پیپی در گوشه لب خود گذاشته و کلمات خویش را از حلقوم ادا می کنند ، با قرار دادن خودکار بر دهان سعی می کردم خیلی غلیظ و با استفاده از اصطلاحات ناب  آمریکایی  ( Slang ) مکالمه کنم .. !! این شیطنت یا خلاقیت باعث رشد و ترقی ام شد ! طوری که از یک آدم نخودی گمنام خیلی سریع تبدیل به چهره ای تابلو برای فرماندهان عالی رتبه  نیروی هوایی شدم !! البته عملیات پایگاه نقش مضاعفی در این قضیه داشت !!  

 آخر و عاقبت جلوی چشم بودن !!

 تا یادم نرفته بگم .. این هم ادامه همون جاده خاکی بالایی است ! با یه دنیا پوزش شرمندگی ، حتمآ می دونید وقتی به اون دوران برمی گردم هر چه به ذهن ام برسه رو عرض می کنم ! بگذریم ... اون زمان مرسوم بود علاوه بر افسران رابط و نماینده های متعدد ایرانی ، یک نفر هم به عنوان رابط ستاد و عملیات نیروی هوایی به مدت چهار سال در آمریکا حضور داشته باشد . ابتدا نحوه اعزام نفر قبلی رو می گویم .. آقا یونس از بچه های قدیمی دیسپچ بود که علاقه زیادی به والیبال داشت .. و اغلب در پشت آشیانه با همکاران والیبال بازی می کرد . یک روز برای رفتن به زمین ورزش میانبر زده و از آشیانه سی - ۱۳۰ عبور   می کنه ، از بد شانسی یا خوش شانسی اش هواپیما از روی جک در رفته و به زمین می خورد !!  بلافاصله تیمسار امیرفضلی ( فرمانده مقتدر پایگاه ) خودش رو به آشیانه می رسونه و اولین نفری که سر راهش سبز می شه ، همین یونس خان ما بود ! تیمسار از عصبانیت کشیده ای آبدار نثارش می کند !!   اما وقتی متوجه بی گناهی اش می شه ، دستور می دهد برای ۴ سال راهی امریکا شود !!  بگذریم ، من به اتفاق یک بنده خدایی به نام  " چراغی " کاندیدهای بعدی بجای یونس بودیم ! معرف چراغی فرمانده نیروی هوایی و معرف من فرمانده پایگاه بود .  خب معلوم بود پارتی او قوی تر بود .. اما یک روز که فرمانده وقت نیرو با جت فالکون پرواز داشت ، من بر حسب عادت با خودکاری در دهان !!! با خلبان هواپیما ارتباط برقرار کرده و مثل بلبل با او حرف زدم .. ظاهرآ فرمانده نیروی هوایی از امیر فضلی می پرسه .. این بابا کیه ؟ وقتی می گه همون کاندید من برای آمریکاست ، دستور می دهد من جایگزین  چراغی شوم  جالبه بدونید من همه کار هایم را انجام داده بودم .. حتی معرفی دریافت دلار دستم بود که به دلیل مخالفت همسرم به تآخیر افتاد .. تا این که انقلاب شد .. !!

 تشکیل گروه پروازی خاص .. !

تا یادم نرفته اضافه کنم ..  یونس زندگی شاهانه ای در امریکا داشت ! او تنها هفته ای یکی دو بار با لیموزین مجلل اش به پایگاه می امد تا ناظر فرود جامبو جت ها باشد !  داخل ماشین اش تلفن داشت که اون موقع فقط " نیکسون " رئیس جمهور وقت آمریکا و جیمز باند آن را داشتد ! به هر حال قسمت نبود من جایگزین یونس شوم . بگذریم ... اون سال ها به خاطر نقش ویژه سیاسی که کشور داشت و به خاطر حمایت غربی ها از شخص شاه ، لقب " ژاندارم منطقه " را به ایران داده بودند .. همین امر باعث بلند پروازی های منحصر به فردی شده بود .. که اغلب آن ها جنبه تبلیغ و نمایش برتری نظامی داشت . شاید هم برای زهر چشم گرفتن از همسایگان خصوصآ اعراب بود . یکی از همین نمایش ها ، تشکیل و آموزش گروه پروازی خاصی بود که تا پیروزی انقلاب هیچ کسی از ماهیت کار ها و ماموریت های آن گروه اطلاعی نداشت .. ! فکر می کنم در باره این گروه و عملیات های آن ها در پست های قبلی توضیح داده ام .. یادمه یک عده از زبده ترین خلبانان و گروه پروازی انتخاب شده و مرتب توسط مستشاران آمریکایی آموزش می دیدند . اما همان طور که عرض کردم همه کار ها و ماموریت های این گروه محرمانه و به کلی سری بود ! و هیچ یک از افراد کوچک ترین اشاره ای به نوع اموزش و محل های ماموریت نمی کردند .. !! ولی خب ما ( یعنی برو بچه های پروازی ) اغلب متوجه می شدیم ! یکی از آرتیست بازی ها این گروه که در نوع خودش بی نظیر بود و جسارت زیادی را می طلبید ، طرح عملیات ربودن " ذوالفقار علی بوتو " نخست وزیر مخلوع پاکستان بود !

طرح ربایش ذوالفقار علی بوتو ... !!  

خدا وکیلی این حاشیه رفتن های خارج از موضوع من کفر خیلی از خوانندگان تازه وارد رو در می اورد ! حق هم دارند .. چون بنده خدا ها در پی مطلب عنوان شده در تیتر هستند .. ! ضمن پوزش از این نوع خوانندگان محترم ، صادقانه اعتراف می کنم که این نوع نگارش دقیقآ در راستای خواسته دوستان قدیمی سایت است .. ! و گرنه من از خدا می خواهم با چند تا پاراگراف قال قضیه رو بکنم .. !! بگذریم .. اگر چه بچه ها به همراه کماندو های کلاه سبزی که از پادگان " باغشاه " تهران آمده بودند کاملآ آماده انجام ماموریت خطیر محوله بودند ، اما در دقیقه نود طرح لغو می شود !   این گروه برای کسب امادگی پروازی مرتب در باند های کوتاهی همچون فرودگاه های " دوشان تپه " ، " قلعه مرغی " ، " کوشک نصرت " در قم و .... جاهایی نظیر آن در شرایط بد آب و هوایی و دید کم تمرین می کردند . و تمرین مشترک با کماندو ها و نیروهای ضد شورش را هم در بخش نظامی انتهای باند فرودگاه مهرآباد و در محلی که ما ان را ( هات اسپات ) می نامیدیم مرتب انجام می شد . بعد از انقلاب هم از این منطقه استفاده های خوبی کردیم . و خاطرات جالبی دارم که اگه زنده بودم در باره یکی از ان ها که مربوط به هواپیمای هرکولس  ایرلندی که برای آزادی گروگان های آمریکایی آمده بود ، خواهم نوشت . بگذریم ... این گروه بعد از انقلاب   به دلیل انجام همان ماموریت های محرمانه و به کلی سری در زمان شاه ،  برخورد خیلی زننده ای از سوی همکاران به ظاهر انقلابی شون مواجه شدند ! ( برای خواندن آن اتفاقات اینجا را کلیک کنید ) . اگر چه به حکم دادگاه های انقلاب از اتهامات وارده تبرئه شدند ، ولی اغلب نیروی هوایی را ترک کردند .. آخرین بازمانده آن ها دوست بسیار خوبم مرحوم " سرگرد علی نجیب " بود که ما با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم .. ولی متآسفانه هواپیمای او را هم بر فراز ارمنستان می زنند .. با خواندن ماجرای اخرین پرواز او (اینجا ) متوجه نقش سرنوشت و قسمت می شوید .. !

 

Start--1.jpg

بدون عنوان ... !!

امیدوارم با این هفت پاراگراف طولانی که به بهانه مقدمه نوشتم با بلند پروازی های ارتش به ویژه نیروی هوایی شاهنشاهی و از همه مهم تر با کروی ویژه و شرایط آن ایام آشنا شده باشید . همان طور که عرض کردم مرحوم " علی نجیب "  یکی از بهترین دوستان خانوادگی ام محسوب می شد . واقعآ هم  انسان بسیار نجیب و با شخصیتی بود . و همانند من و همسرم عاشق  فیلم سینمایی ... صحبت فیلم شد .. یادمه زمان جنگ که داشتن ویدئو و اجاره فیلم قدغن بود و کار به جایی رسیده بود که حتی بدون حکم قانونی برای تفتیش به منازل سازمانی پرسنل نیروی هوایی ( حتی خلبان ها ) وارد می شدند ، من هرگز دست از تماشای فیلم برنمی داشتم ! و جوانکی تحصیل کرده به نام آقای " محمدی " با ظاهری آراسته هر هفته ده پانزده فیلم ناب قدیمی و جدید برایم به در خونه می اورد . علی هم اغلب شب ها به خونه من امده و ضمن تبادل فیلم ، به اتفاق مورد تهاجم فرهنگی قرار می گرفتیم !!  او هم مثل من تعصب شدیدی روی اسرار ارتش داشت .. و به هیچ عنوان حتی بعد از انقلاب هم حاضر به بیان ماموریت های ویژه اش نبود ..! ولی خب گاهی اوقات خدا بیامرز نا خواسته بند رو آب می داد .. ! از جمله ماجرای ماموریت محرمانه اش به گینه استوایی که مضمون این پست است ...

پایگاه یکم ترابری ، پیش از انقلاب 

چند سالی از ورودم به خط پرواز سی  - ۱۳۰ نگذشته بود .. اگر چه اصطلاحآ " نخودی " یا آشخور محسوب می شدم ، اما در همین یکی دو سال تجارب زیادی در ماموریت های نظامی بدست آورده بودم و رقم ساعت پروازم دو رقمی شده بود ! همان طور که در مقدمه اشاره کردم هنوز نیروی هوایی هواپیما های بوئینگ را خریداری نکرده بود ! و فشار ماموریت های خارجی هم چنان زیاد بود . و طی این مدت به کشور های زیادی رفته بودم ! خاطرات تلخ و شیرینی از ماموریت های محوله داشتم .. البته چون بی نهایت عاشق پرواز بودم ، هرگز از دوری مسیر خسته نمی شدم . اما تلخی ها صرفآ به خاطر کروی ناجور بود ! آخه از شما چه پنهان بعضی از پیشکسوت ها مخصوصآ اون هایی که از داکوتا باقی مانده بودند ، چشم دیدن ما رو نداشتند ! و بلانسبت شما عزیزان به چشم برده به ما می نگریستند .. و خلاصه سعی می کردند با تحقیر و سئوال پیچ کردن های بی مورد حالمون رو بگیرند ! البته خدا رو شکر همه این گونه نبودند ... به هر حال من یکی کلی از پرواز هایم لذت می بردم . مخصوصا که هواپیما ها همه نو بودند ... در ایام نخودی بودن !!  اغلب ماموریت های خارج  از کشور که به ما ابلاغ می شد ، بدون اطلاع قبلی یا حداکثر یک روز قبلش بود .. ! گاهی اوقات از به دست داشتن کاور لباس در دست اساتید متوجه می شدیم که ماموریت خارج از کشوری در پیش است .. !! البته ذکر یک توضیح ضروری است .. همه این اعمال و سخت گیری ها به خاطر این بود تا  افراد امثال من که در آمریکا خورده و خوابیده بودیم و به اصطلاح تن پرور شده بودیم ، آدم شده و بفهمیم که " علی آباد شهر نیست .. !! " حالا که بعد از گذشت سال ها به آن زمان فکر می کنم ، می بینم چقدر موثر بوده است ...

 ابلاغ ماموریت به گروه ویژه .. !

یک روز صبح که طبق معمول همیشه وارد دفتر خط پرواز شدم ، در دست علی خدابیامرز کاور بزرگ لباس دیدم . این رو هم اضافه کنم .. اغلب کاور های لباس بچه ها آمریکایی و محصول فرنگ بود ! معمولآ هم مشگی یا سرمه ای سیر بودند . خدا وکیلی بی نهایت هم بادوام و جا دار بود ! چون ما ایرانی ها عادت داشتیم داخل ان از شورت مامان دوز و زیر پیراهنی و جوراب گرفته تا دمپایی و خمیر دندان و مسواک رو هم داخل آن در کنار کت و شلوار پلو خوری مون قرار بدهیم .. !! این رو هم اضافه کنم مرحوم علی نجیب  یکی دو دوره از من و همدوره هایم قدیمی تر بود . اگه اشتباه نکنم ، استخدام سال  ۱۳۴۶ یا ۴۷ بود . و چون اغلب بچه های این دوره باسواد و نابغه از آب در امده بودند ، اکثرشون خیلی زود استاد شده و علاوه بر پست سازمانی خود که پرواز با هرکولس بود ، سمت هایی چون مسئول اموزش ، رئیس آشیانه ، مسئول بازرسی و ایمنی پرواز را هم به عهده داشتند .. علی خدا بیامرز در مقطعی مسئول اموزش ما بود .. تا این که به عنوان " کروی ویژه " به تیم سروان " محب " پیوسته بود . اون روز صبح با مشاهده بار و بندیل در دست علی یک راست به سراغش رفته و احوالپرسی کردم .. از این که علی بر عکس همیشه لفظ قلم پاسخ ام رو داد ، خیلی متعجب شدم !! گفتم .. علی جان پرواز خارج رفتن که این همه قیافه نمی خواهد .. دیدم بنده خدا رنگ اش کمی سرخ شده و با شرمندگی گفت .. نه خره این جوری نیست .. اصلآ کی به تو گفته ما خارج می رویم .. و در همان حال با چشم به گوشه ای از دفتر اشاره می کرد .. ! خیلی زود دوزاری ام افتاد قضیه چیه .. !!

 Start--4.jpg

من و علی نجیب در منزل یکی از دوستان به بهانه تولد فرزندش  

حضور افسر ضد اطلاعات  ... !!

با اجازتون مجبورم یک بار دیگه به جاده خاکی بزنم .. ! اخه از شما چه پنهان حیف ام اومد از جو رعب و وحشتی که بر و بچه های " اداره دوم " یا همون ضد اطلاعات بوجود اورده بودند ، حرفی نزنم .. ! از همون  روز اولی که فرم تعهد نامه نیروی هوایی رو امضاء کردیم .. تا چند روز بعدش که خیر سرمون لباس  آبی رنگ و سایر ملزومات رو تحویل گرفتیم ، سایه غول وحشتناکی بنام " اداره ضد اطلاعات " رو پشت سرمون مرتب احساس می کردیم ! البته در بدو ورود به آموزشگاه شبانه روزی در اولین جلسه اموزشی با نام و مشخصات تیمسار " برنجیان " رئیس بزرگ این اداره آشنا شدیم .. در ادامه برای زهر چشم گرفتن پرسنل جزواتی شامل داستان شناسایی و کشف جاسوسان خائن همراه با تصاویر تیرباران آن ها و شماره تلفن های اداره دوم رو در اختیارمون گذاشتند .. ! من با وجودی که در خانواده ارتشی بزرگ شده بودم و با تمام ان مفاهیم آشنا بودم ، چیزی نمانده بود زهره ترک بشم !! و بعد از ان در تمام مراحل خدمتی با حضور آن ها در ادارات خو گرفته بودیم .. ! اغلب آن ها دارای چهره های خشک و کاملآ سردی بودند ! کم تر کسی لبخند آن ها را دیده بود ! اداره ضد اطلاعات پایگاه ما در طبقه اول ستاد واقع شده بود و فرمانده ان هم افسری بنام " احمدی " بود ! یک معاون هم داشت که بچه کرمانشاه بود و اتفاقآ خیلی با معرفت و خنده رو بود .. اسمش علی بود ( حیف فامیلش رو یادم رفته است ) اغلب وقتی پای هواپیما می امد ؛ کم تر کسی احساس وحشت می کرد !! اما اون روز صبح ستوان احمدی با اون چهره عبوس اش که به قول مشهدی ها با پنج من عسل هم نمی شد تحملش کرد ، اون اطراف پرسه می زد .. ! و طفلک علی به خاطر حساسیت حرفه اش ، بد جوری غمگین بود ...  

آماده شدن هواپیمای علی نجیب ...

اون موقع رسم بود هر هواپیمای سی - ۱۳۰ ای که به خارج از کشور اعزام می شد ، گردان نگهداری یک لاستیک بزرگ چرخ عقب به همراه یک لاستیک کوچک چرخ جلو را به صورت اماده با رینگ در هواپیما قرار می دادند . البته در کنار آن چند کارتن حاوی  قوطی های روغن هیدرولیک ، روغن موتور ، زنجیر های ده و بیست هزار پاوندی ( برای بستن و قفل کردن چرخ های عقب در صورت اضطراری ) ، و تعدادی تسمه برزنتی بار و کمربند ایمنی برای مسافران هم جزو ملزومات بود . معمولآ شب قبل از پرواز تمام آن ها رو در هواپیما قرار می دادند .. اما از بد شانسی علی هواپیمای ان ها خراب شده بود ! و حضور افسر ضد اطلاعات در خط پرواز ظاهرآ برای نظارت در انتقال ملزومات و بار هواپیما بود !! حتمآ تصور ان ها این بود که تعمدی در خرابی وچود داشته است .. !! نمی دونم به چه دلیلی اون روز حس کنجکاوی ام حسابی گل کرده بود !! و مدام از علی می خواستم به من بگوید به کجا قراره بروند .. !!؟ و اون بنده خدا هم هی رنگ چهره اش تغیر می کرد .. ! و سعی می کرد طوری که ستوان احمدی بشنود .. ماموریت اش را عادی جلوه دهد .. ! من هم که ول کن نبودم .. مرتب با او شوخی می کردم ! تا این که دیدم افسر ضد اطلاعات به آرامی به طرفم اومد .. و خیلی اهسته پرسید .. چرا می خواهی محل ماموریت ستوان نجیب رو بدونی !!؟ و من در حالی که خودم رو بد جوری باخته بودم ، با تته پته کردن در حالی که احساس کردم رنگ ام به شدت پریده است  با لکنت زبان گفتم ... مم من  ب با اووو شوخ .. شوخی دارم قربان .. ! برای یک لحظه فکر کردم دلش برام سوخته است !! به همین دلیل گفتم .. باور کردید ق .. قربان !!؟ با تمسخر به اهستگی گفت .. اگه منظور خاصی داشتی حتمآ عادی پاسخ ام را می دادی .. !!

 فرود اضطراری هواپیمای علی

 نزدیکی های ظهر بود که هواپیمای سی - ۱۳۰ علی نجیب با غرش زیبای موتور هایش از باند ۲۹ چپ به پرواز در امد .. جلوی محل ماموریت هواپیمای آن ها بر روی تابلوی بزرگ خط پرواز تنها یک دایره قرمز حک شده بود ! هیچ کسی نمی دونست براستی ان ها کجا رفته اند .. !؟ فقط مطمئن بودیم آمریکا نیست ! دلیلش رو با عرض شرمندگی الان یادم رفته است .. ! البته خیلی فکر کردم تا هم نام فامیل افسر خوبه اداره دوم همچنین علت نرفتن آن ها به امریکا رو یادم بیاد .. اگه اشتباه نکنم فامیلی افسر مهربان ضد اطلاعات پایگاه یکم ترابری قبل از انقلاب  " علی چگینی " بود . خدا حفظ اش کنه .. ادم با شرافتی بود . بگذریم .. دو سه روزی از تاریخ پرواز کروی ویژه به خارج از کشور نگذشته بود ، که شنیدم ان ها در گینه استوایی فرود اضطراری داشتند ! البته این که چگونه متوجه شدم به خاطر دوستانی که در عملیات و دیسپچ داشتم بود .. البته از شماره هواپیما که اون موقع ۱۱۱ بود ، فهمیدم هواپیمای علی نجیب است  راستش رو بخواهید من تا اون موقع بیش از چهار پنج بار به آفریقا پرواز کرده بودم ! و دقیقآ عین خونه خاله ام موقعیت جغرافیایی اکثر کشور های آفریقایی و رابطه اش رو با کشور شاهنشاهی ایران خیلی خوب  می دونستم ..!!! چون از شما چه پنهان ، تنها به خاطر یکی دو تا کشور کمونیستی یا انقلابی گاهی مجبور می شدیم یک مسیر پروازی شش ، هفت ساعته رو تا هیجده نوزده ساعت طی کنیم !! البته اون ایام دقیقآ نمی گفتند دلیل پرهیز از نزدیک شدن به بعضی کشور ها چیست .. !!؟ ولی خب بعضی ها رو مثل لیبی ، چاد رو خودمون حدس می زدیم ... !!

 مسیر های پروازی ما ... هفت خوان هایی که طی شد .. !

 همان گونه که عرض کردم گاهی به خاطر پرهیز از نزدیکی به برخی کشور های آفریقایی ، راه مون را تا سه برابر طولانی تر می کردیم .. ! البته اغلب هم با دو کروی پروازی به ماموریت های آفریقایی اعزام می شدیم . یکی از مسیر های رایج  برای رفتن به آفریقای جنوبی بعد از گذشت از روی آب های خلیج همیشه  فارس وارد عربستان شده و با عبور به سمت جنوب بعد از پرواز بر فراز " دریای سرخ " یک راست وارد خاک کشور افریقایی " سودان " شده و بعد از تغیر مسیر به سمت شرق ، راه خود را به سمت " آدیس آبابا " در قلب اتیوپی ادامه می دادیم  ! و در ان جا بعد از استراحت و سوخت گیری راه می افتادیم .. اما گاهی اوقات که وزن هواپیما سبک بوده و ما باک های اضافی رو هم تا خرخره پر کرده بودیم ، از اتیوپی هم عبور کرده و در " سومالی " ( وای که چقدر در مگادیشو خاطره دارم !! ) فرود می امدیم .. در صورتی که اگه با یمن مشکل سیاسی نداشتیم ، این همه عذاب نمی کشیدیم .. !! گاهی هم همان مسیر جنوب را ادامه داده و با نیم نگاهی به مرز های کشور یمن که اون موقع دو تیکه بود ! با عبور از خلیج عدن وارد اقیانوس هند شده و با گذشت از بین جزیره بسیار زیبای  ماداگاسکار و در امتداد سواحل زیبای کشورهایی چون سومالی ، کنیا ، تانزانیا و موزامبیک پرواز کرده و عاقبت با چرخش به سمت راست ، وارد خاک آفریقای جنوبی می شدیم  ( واه چه راه طولانی و زیبا .. !! ) البته اگر امنیت وجود داشت و جنگ و خونریزی در بین کشور های قاره آفریقا وجود نداشت .. ما خیلی راحت تر و زود تر به مقصد می رسیدم !! تا ان جا که به خاطر می اورم ، اون زمان مسیر مشخص و تعریف شده پروازی ( روت ) بر فراز قاره سرسبز و سوزان آفریقا وجود نداشت ..( به عبارتی مرتب غیر عملیاتی می شد ! ) و خلبان ها ترجیح می دادند بر فراز اقیانوس هند و بالای آبراه بین المللی به راه خود ادامه دهند .. !! که ما هم استثناء نبودیم .. ! البته گاهی هم شرایط ایچاب می کرد که از طریق عربستان به مصر می رفتیم و برای پرهیز از کشور های لیبی و چاد که هر دو سر راهمون بودند ، به سودان رفته و از آن جا به آفریقای مرکزی دسترسی پیدا می کردیم .. !!

قضیه دم آقا خروسه ... !!

 مقامات اداره دوم ارتش و پرسنل ضد اطلاعات نیروی هوایی خیلی تلاش کردند تا خبر فرود اضطراری هواپیمای هرکولس شماره ۱۱۱-۵ به کشور " گینه استوایی " را پنهان نگاه دارند .. ! چون نمی خواستند کسی سر از ماموریت های " کروی ویژه " در آورد ! همه کار های این گروه محرمانه بود ! البته بعد از انقلاب فهمیدیم که اکثر ماموریت های آن ها جهت کسب مهارت های فردی و هماهنگی با نیروهای واکنش سریع و ضد تروریستی و بخشی از بدنه ساواک بوده است .. ! و کلآ از بدو تشکیل آن گروه ،  چندین ماموریت بیشتر صورت نگرفته بود  ! حتی متوجه شدیم در بعضی ماموریت ها سر گروه پروازی را هم شیره مالیده بودند ! و آن ها عین کروی خفاش صرفآ پرواز انجام داده بودند !! اما برای حفظ همان تک و توک ماموریت های محرمانه ، کل پرواز های این گروه را سری نگه داشته بودند ! اما قضیه فرود اضطراری اون هم در یک کشور پرت و دور افتاده آفریقایی ، چیزی نبود که بشه پنهانش کرد ! اما جالبه بدونید همه در باب این قضیه بحث می کردیم .. چون با شناختی که از کشور های آفریقایی و روابط آن ها با دربار شاهنشاهی داشتیم ، حتی پرواز در آن محدوده هم امری تعجب اور بود ! چون در کارنامه خدمتی هر یک از بچه ها دست کم هفت ، هشت ماموریت آفریقا وجود داشت .. وقتی من نخودی اون قاره رو مثل کف دستم می شناختم .. !! معلومه پیشکسوت ها اطلاعات شون خیلی وسیع تر از من بود !!  خنده دار ترین بخش این ماجرا ، تفسیر آقایون بود ! و از ان جا که دروغگو کم حافظه هم می شود ، تناقض ها آشکار تر می شد .. ! در نهایت گفتند .. به خاطر مشکل فنی مجبور به فرود اضطراری در گینه شده است !! کسی نبود بگه .. آن ها اون اطراف چه کار می کردند !!؟

(2) Start-5.jpg

مسیر هایی که معمولآ برای پرواز به قاره آفریقا پیموده می شد ..

یک هفته بعد ..

 اصلآ فکرش رو نمی کردم قرعه حمل قطعات یدکی و متخصصان به من بخوره .. !! البته کماکان نخودی محسوب می شدم . به عبارتی در وضعیتی بودم که انتخاب ام می کردند ! و خود حق انتخاب نداشتم ! شاید باورتون نشه .. یکی از دلایلی که بعد ها مرتب و حتی خارج از نوبت پرواز می رفتم این بود که خودم محل ماموریت ام را برگزینم . یه نوع حس غرور و انتخاب سرنوشت به آدم دست می داد . به هر حال آن روز هم انتخاب ام کرده بودند !! فرق مهمی که با دفعات قبل و انتخاب های گذشته داشت ، این بود که از چند روز قبل از پرواز اطلاع داده بودند ! و دلیل آن محرمانه بودن ماموریت هواپیمای معیوب بود . معمولآ روال اعزام قطعه و متخصص به این شکل بود که به محض گزارش خلبان و مشورت با گردان نگهداری و آگاهی از ایراد دقیق و قطعات مورد نیاز ، حداکثر ظرف ۴۸ ساعت هواپیما اعزام می شد . اما این بار به دلایل امنیتی مرتب کش اش می دادند ! صحبت از ارتباط خلبان با عملیات و دیسپچ شد ، یاد نوع ارتباطات افتادم .. در گذشته های دور یکی از معضلات خلبانان روش های ارتباطی با مرکز بود ! حتی از خود امریکا ! و ناچار می شدند با چه مکافاتی پیغام خود رو به ایران برسانند ! اما چند سال قبل از انقلاب با متحول شدن سیستم های مخابراتی و اموزش بی سیم چی ها و نصب دستگاه های مدرن ، خلبان قادر بود  از هر قاره ای تنها از طریق سیستم " V H F " هواپیمای خود به کمک فرد اپراتور به هر شماره تلفنی که می خواست ، وصل شده و حرف بزند ! خود من نخستین بار از اسپانیا با همسرم از داخل کابین سی - ۱۳۰ حرف زدم .. !   

در انتخاب متخصصان هیچ مشکلی نداشتند .. چون بنده خدا ها توی لاک خودشون بودند . ضمن این که به محض پیاده شدن از هواپیما سرگرم تعمیر می شدند !  اگه خیلی همت می کردند یک روز برای خرید به شهر می رفتند ! اما مشکل برو بچه های پروازی بود .. ! به همین دلیل بعد از چند روز گزینش سخت ، همه ما رو به ستاد نیروی هوایی فرا خوانده و فرم هایی را در راستای " شتر دیدی ندیدی .. حفظ اسرار ، حفظ شآن و مقام شخص اول مملکت و الخ ... به ما دادند تا امضاء کنیم ! اما هنوز فرمانده هواپیما مشخص نشده بود . دلیلش را ما نمی دونستیم . بعد از جلسات توجیحی توسط افسران ضد اطلاعات ، به ما گفتند آماده باشید تا خبرتون کنیم .. ! همان طور که عرض کردم .. ما علت همه این بگیر و ببند ها رو خوب می دونستیم ، اما این که چرا انتخاب فرمانده هواپیما این همه طول کشیده است ، کسی اطلاعی نداشت .. همه بچه های قدیمی با چشم بسته آمادگی انجام این ماموریت را داشتند .. پس دلیل چی می توانست باشد ... !!؟ عاقبت فرمانده مورد وثوق پیدا شد .. ! از ان چیزی که وحشت داشتیم به سرمون امد .. و یک فرمانده جدی ، سخت گیر و بد اخلاق و عبوس انتخاب شد .. جالب این که او هم همه ما را قبل از پرواز دور هم جمع کرده و مسایل امنیتی را گوشزد نمود !! اصلآ سابقه نداشت فرمانده هواپیما هم وارد مقولات امنیتی شده و به کروی پروازی درس اخلاق پس دهد .. !! دیگه برای همه مشخص شده بود که حتمآ کاسه ای زیر نیم کاسه ای است .. !!

پرواز به سوی آفریقا ...

عاقبت بعد از هفت ، هشت روزی که از زمان اعلام خرابی هواپیمای علی نجیب گذشته بود ، ما تهران را به مقصد گینه ترک کردیم .. بر عکس پرواز های قبلی که همه گروه پروازی در جریان مسیر و جزئیات ماموریت بودند ، این بار فقط ناوبر قدیمی و فرمانده هواپیما در جریان امور بودند .. در مطالب گذشته هم عرض کردم .. اگر بر و بچه های تیم پروازی با هم جور و دمخور نبودند ، نه تنها پرواز خوش نمی گذشت بلکه از نظر ایمنی هم خطرناک بود ! به همین دلیل در کشور های پیشرفته روی این نکته خیلی توجه می کنند .. اما در ان پرواز لعنتی تنها حضور فرمانده عبوس کافی بود تا همه خفه خون گرفته و ماست ها رو کیسه کنند .. !! نه شوخی ، نه خنده ، نه آموزش به شکل واقعی .. همه چیز در فضای خشک امنیتی جریان داشت .. واقعآ احساس می کردیم در جهنم هستیم ! مخصوصآ که مسیر اصلی برای هیچ کدوم از بچه ها مشخص نبود .. خلاصه بعد از پرواز به سمت استان هرمزگان و عبور بر فراز خلیج همیشه فارس وارد کشور عربستان شدیم .. هنوز نیم ساعت نگذشته بود که ایستگاه رادار عربستان اعلام کرد .. به دلیل انجام مانور مشترک شما نمی توانید مستقیم به سمت کشور مصر بروید !! کلی هم عذر خواهی کردند !! اون جا بود که متوجه شدیم قراره از سمت مصر برویم ..!! ولی چرا مصر !!؟ می دونستیم کل کشور لیبی و سرهنگ قذافی جوان ( اون موقع جوان بود ) به خون ما تشنه اند ! تازه کشور بزرگ آفریقایی چاد هم سر راه بود .. پس چرا از طریق مصر ؟ معمولآ ما برای رفتن به آفریقا از عربستان یک راست وارد خاک سودان می شدیم ..

فرود در کشور مصر

باید من را ببخشید .. خیلی طولانی شد و ممکنه حوصله تون سر بره .. سعی می کنم از این به بعد رو خلاصه ترش کنم .. یک شب در مصر اقامت کردیم . خیلی تحویل مون گرفتند . وابسته نظامی ارتش در مصر یک سرهنگ قد بلند با سری تراشیده بود که حافظه خوبی داشت .. طوری که با دیدن هریک از بچه ها ضمن احوالپرسی می گفت چند بار به مصر امده اید !! به همین دلیل وقتی به من رسید .. با انگشت اش عدد سه را نشون داد !! جالب این که زیاد فرمانده هواپیما رو تحویل نمی گرفت .. و مدام دور بر جوون تر ها می پرید .. ! خلاصه بعد از پر کردن مخازن سوخت به پرواز در امدیم .. راه طولانی در پیش داشتیم .. هوا هم سر ناسازگاریش رو با ما اغاز کرده بود .. به همین دلیل برای عبور از فراز خاک سودان تا تونستیم بالا کشیدیم .. بالای سی هزار پا پرواز می کردیم .. موتور های پر قدرت و نو سی - ۱۳۰ در اون ارتفاع ناله ای شنیدنی سر داده بودند .. !! اما هم چنان از قدرت طوفان های سهمگین آفریقا در امان نبودیم و چون پر کاهی به هر سو پرتاپ می شدیم .. !! طفلک متخصصان که به چنین وضعیتی در چنان ارتفاعی عادت نداشتند ، بد جوری ترسیده بودند .. و از وحشت مجکم به دسته صندلی های خود چسبیده بودند .. بعضی هاشون هم گلاب رویتان حسابی بالا آورده بودند .. ! هر چه تو مصر خورده بودند ، پس گرداندند .. به احتمال خیلی زیاد فرمانده مغرور هواپیما در تشخیص هوا و پیش بینی آن دچار اشتباه شده بود .. ! چون قطرات عرق بر پیشانی اش نمایان بود ... !

 با کشور گینه آشنا شوید ...

کشور گینه که نام اصلی آن ( Republic of Equatorial Guinea ) است . کشوری است واقع در ساحل غربی قاره آفریقا ، جنوب کامرون و شمال گابون و در حاشیه اقیانوس اطلس جنوبی و خلیج گینه ( خلیج بیافرا ) . پایتخت گینه استوایی ، شهر مالابو ( Malabo ) واقع در جزیره بیوکو ( Bioko Island ) است  . مساحت گینه استوایی 28.051 کیلومتر مربع و جمعیت آن 634 هزار نفر است .  گینه استوایی کشوری دو پاره است ، قسمتی در خشکی و قسمتی به صورت چند جزیره که عمدتاً جزایر آتشفشانی هستند . بخش در خشکی و سرزمین اصلی یا Mainland می باشد که ریومونی ( Rio Muni ) نام دارد . بزرگترین جزیره گینه استوایی ، جزیره بیوکو می باشد که پایتخت ، شهر مالابو نیز در این جزیره واقع شده است ، جزیره بیوکو در 40 کیلومتری غرب سواحل کامرون قرار گرفته است ،. دیگر جزیره مهم گینه استوایی ، جزیره آنوبون ( Annoboon ) نام دارد که این جزیره نیز پیشتر پاگالو ( Pagalu ) خوانده می شده است ، همچنین گینه استوایی دارای سه جزیره کوچک ساحلی نیز می باشد که کوریسکو ( Corisco ) ، الوبی بزرگ ( Elobey Grande ) و الوبی کوچک ( Elobey Chico ) نام دارند . گینه استوایی دارای آب و هوایی گرمسیری و مرطوب است و از نظر پوشش گیاهی تقریباً تمامی مساحت این کشور را جنگل های بارانی دربر گرفته است . بلندترین نقطه گینه استوایی ، قله پیکو باسیله ( Pico Basile ) نام دارد که با 3008 متر ارتفاع در جزیره بیوکو واقع شده است . منبع : اینترنت

 چه فکر می کردیم ، چه شد ..!!؟

 ضرب المثل : چی فکر می کردیم ، چی شد !؟ رو حتمآ شنیدید . باور کنید دقیقآ در باره ما صدق کرد ! همان طور که اشاره کردم .. هر کدوم از ما تا قبل از ورود به کشور گینه استوایی بار ها و بارها به آفریقا سفر کرده بودیم و خاطرات بسیار جالب و خوبی از این قاره بزرگ و سرسبز در ذهن خود داشتیم . اما گینه یک چیز دیگر بود ! فضای شدید سیاسی و اختناق که صادقانه اعتراف می کنم تا قبل از ان هرگز نشنیده و نخوانده بودم ، بر تمام کشور و حتی روستا ها حاکم بود ! اتحاد جماهیر شوروی با ان همه سانسور و نظارت سازمان جاسوسی اش مثل گینه نبود .. !! باور کنید حتی بعد از انقلاب هم که به بعضی بلاد کمونیستی مثل رومانی در زمان  " چائوشسکو " رفته بودم ، فضای اختناق مثل گینه نبود ! اگر چه ما ادم های سیاسی نبودیم ، ولی با مقایسه با سایر ممالکی که دیده بودیم ، خیلی متفاوت بود !! عکس رئیس جمهورشون ( فرانسیسکو ماکیاس انگوئما ) که خیلی در اینترنت دنبال نام و تصویرش گشتم ، به در دیوار آویخته شده بود . و همه با ترس از او یاد می کردند .. اولآ به محض این که موتور های قارقارک مون را خاموش کردیم ، به ما اجازه ندادند از هواپیما پیاده شویم .. !! باران شدیدی می بارید .. و ما کلی صبر کردیم تا ماموران گارد ریاست جمهوری ( که اون موقع من تصور می کردم پادشاهی است !! ) به هواپیما وارد شوند ..

 معمولآ رسم بود وقتی قطعه و متخصص برای هواپیمایی می بردیم ، به محض فرود متخصصان مربوطه وسایل و قطعاتی که همراه داشتند ، به کنار هواپیمای معیوب منتقل می کردند .. و اگر روز بود کار رو آغاز می کردند .. اما به محض ورود افراد گارد که همگی چهره خشن و بی رحمی داشتند ، با اشاره سرپرست شون ، بقیه به تفتیش وسایل داخل هواپیما پرداختند .. !! زبان هم بلد نبودند ..که متوجه اعتراض ما شوند .. ! جالب این که اگه اشتباه نکنم به زبان اسپانیش ( اسپانیایی ) صحبت می کردند ! ابتدا فکر کردیم ماموران گارد چنین لهجه ای دارند .. اما بعد متوجه شدیم اغلب به ان زبان تکلم می کنند .. ! بعد از کلی تفتیش با مینی بوس ما رو به داخل پادگانی خارج از شهر بردند .. ! و در ساختمانی شبیه میهمانسرا های خودمون اسکان دادند .. ! به دلیل این که مسئولیت با فرمانده بود ، بچه ها در مقابل او نه اعتراض کرده و نه کلامی سخن به زبان می اوردند ... ! روز بعد متخصصان با تعدادی مامور به فرودگاه رفتند .. نیمه های روز بود که سرپرست محافظان فرمانده هواپیما رو با خودش برد .. ! بعد از یکی دو ساعت وقتی برگشت خطاب به همه ما گفت .. بچه ها هر چه وسایل شخصی در هواپیما دارید بر دارید ، چون قراره هواپیما ها مون عوض شود ! شخصیت اش طوری بود که کم تر کسی رغبت کرد دلیل این کار را از وی بپرسد .. ! دقایقی بعد در فرودگاه وسایل مون را برداشته و به هواپیمای ۱۱۱ منتقل کردیم .. سرپرست متخصصان که از صبح روی هواپیما با افرادش کار می کرد گفت .. تا یکی دو روز دیگه  اگه خدا بخواهد ما کارمون تمام خواهد شد ...

 مشاهده کروی ویژه ..

 هنوز دقایقی از حضور و نقل مکان ما به هواپیمای اولی نگذشته بود که دیدیم مینی بوسی جلوی هواپیمای قبلی ما توقف کرده و کروی ویژه از آن پیاده شدند .. !! از ان جا که فاصله اندکی بین دو هواپیما وجود داشت ، من به اتفاق یکی دو تا از بچه ها به سوی آن ها درحرکت بودیم که ناگهان یکی از از پرسنل گارد جلوی ما را گرفت .. با صدای بلند علی رو صدا زدم .. با دست علامتی به من نشون داد که معنی اش این بود بی خیال شوم .. !! و بعد از مدتی هواپیمای قبلی خودمون غرش کنان از جلوی ما عبور کرده و سر باند قرار گرفت .. موقع عبور هواپیما ، من هم با حرکت انگشتان دست پیغامی برای علی که لبخندش از پشت شیشه کابین کاملآ مشخص بود ، نشان دادم .. !!! هواپیمای آقای نجیب بدون این که با ما تماسی داشته باشند ، فرودگاه رو ترک گفتند .. ! کار تعمیر هواپیمای ما همان گونه که متخصصان گفته بودند ، دو روزی به طول انجامید ، اما برای خشک شدن سیل " چسب مخصوص " اطراف رمپ هواپیما ، باید ۷۲ ساعت هم به اجبار صبر می کردیم ! شب هنگام بعد از رفتن به پادگان ، به ما دستور دادند وسایل خود را جمع کنیم ! و سپس ما را به هتلی نسبتآ جالبی در شهر بردند .. ! به محض ورود متوجه شدیم که کروی مخصوص قبلآ این جا حضور داشتند .. ! و به دستور مقامات امنیتی کشور خودمون ما ها را جدا از هم قرار داده بودند .. !!

 زدن مخ مستخدمه زیبای هتل .. !!

 راستی یادم رفت بگم .. در جمع بچه های گروه ، با یکی به اسم " منوچهر " خیلی قاطی بودم . او هم مثل من روحیه شاد توآم با شیطنت داشت ! به محض ورود به هتل چشمم به مستخدمه دو رگه زیبایی افتاد که خیلی معاشرتی بود .. من او را برحسب عادتی که در امریکا دختران سیاه پوست رو خطاب می کردم ، با عنوان " شکلات سیاه " نامیدم  .. !!  خیلی خوشش اومده بود ! منوچهر چون در ایران اموزش خلبانی دیده بود ، اصطلاحات خاص معاشرت با خانم ها رو نمی دونست . و با دهانی باز محو مخ زدن های من بود .. ! اما این که چرا روی او زوم کرده بودم .. این بود که  اولآ انگلیسی خوب حرف می زد ! دوم این که مطمئن بودم با بچه های گروه قبلی حسابی دمخور بوده است !! خطاب به دوستم گفتم .. منوچ شرط می بندم از دهان این دختره بیرون اورم که علی نجیب اینا کجا رفته اند .. !!؟  با پوزخند گفت .. خره از کجا این همه مطمئن هستی .. !!؟ گفتم عجب خنگی تو .. دختری به این زیبایی مخصوصآ با تسلطی که به زبان داره محاله توی این مدت طولانی به پست بچه های قبلی ، مخصوصآ علی نخورده باشه .. !! حدسم کاملآ درست بود ! چون غروب وقتی کارش رو تمام کرد ، بهش پیشنهاد شام دادم !! سریع پذیرفت .. و در ابتدای امر سخن از معاشرتی بودن ایرانی ها ، دست و دلبازی ، خونگرمی و ..ایرانی ها  کرده و خیلی زود گفتنی هایی که من و منوچ دنبالش بودیم رو مثل بلبل بیان کرد .. ! او حرف هایی زد که دستگاه عریض و طویل حفاظت اطلاعات ارتش خیلی تلاش کرده بود مخفی بماند !! ظاهرآ بچه ها در هنگام مستی حسابی بند رو آب داده بودند ... !!

 ماجرای مستخدمه دو رگه ... !

 منوچهر علی رغمی که زن و بچه داشت ، بد جوری چشم اش آلوز ( Alouz ) رو گرفته بود . آلوز به گفته خودش حاصل ازدواج پدر اروپایی و مادر آفریقایی اش بود .. که با اتمام ماموریت پدر ، با مادرش که دیگر پیر شده بود زندگی می کرد . به برکت دانستن زبان در هتل به عنوان مستخدم پذیرفته شده بود .. ولی  در امدش خیلی کم بود .. ظاهرآ بچه های دلرحم قبلی خیلی به او رسیده بودند .. !!! حالا هم منوچ ندید بدید ما بدجوری گیر داده بود .. ! خلاصه با نوشیدن دومین گیلاس پرده از محل ماموریت محرمانه گروه ویژه برداشت .. او گفت .. دوستان شما قرار بود به " مالی "  بروند .. !! نه من و نه منوچ در باره کشور مالی چیزی نشنیده بودیم .. ! بهش گفتم مواظب باش از دهانت چیزی بیرون نیاید .. چون برای همه بچه های علی نجیب بد تمام خواهد شد .. ! و او قول داد . حرف های بعدی آلوز چیزی نبود که بشه از آن سر در اورد !! چون بیشتر روی روابط حسنه اش با ایرانی ها تکیه دور می زد .. به هر حال پاسخ حس کنجکاوی ام رو به دست اورده بودم  .. ! خدا رحم کرد که ایرانی ها زیاد در گینه نماندند .. ! و گرنه همه اسرار مملکت و ارتش رو به باد می دادند .. !! اما هر چه فکر کردم نتوانستم بفهمم ما با کشور مالی چه بده بستونی داشتیم .. !!؟ نکنه آلوز رو سر کار گذاشته بودند !!؟ که امکانش زیاد بود .. اما با توجه به مسیر طی شده و حضور بر فراز کشور گینه استوایی ، این نظریه رو قوت می بخشید که ان ها قصد داشتند با ورود به نیجر و نیجریه به مالی بروند .. چون کشور دیگری در ان محدوده وجود نداشت .. شاید هم هدف خود گینه و سازمان اطلاعاتی اش بوده . . همه این ها به همراه ده ها پرسش دیگر تا آغاز انقلاب برای من مبهم باقی مانده بود ... !

 سال ها بعد ... آغاز انقلاب

 اگر چه کل حضور و اقامت ما در گینه استوایی کم تر از یک هفته بود .. اما به خاطر جو شدید سانسور و اختناق خیلی به ما سخت گذشت .. آلوز در باره کشورش و ظلم هایی که به مردم فلک زده می شد خیلی حرف زد .. راستش من زیاد مفهوم سخنان سیاسی او را درک نمی کردم .. ! بعد از خشک شدن چسب های منافذ رمپ هواپیما و امتحان پرشرایز بر روی زمین ، آن سرزمین را ترک کرده و دعا کردیم که دیگر هرگز گذرمون به این منطقه نیفتد .. همان طور که اشاره کرده بودم ، پرواز به شهرهای آفریقایی مملو از خاطرات شیرین و به یاد ماندنی بود .. اما در گینه به دلیل نظارت شدید امنیتی و کنترل مردم بدبخت و سخت گیری هایی که از سوی مقامات نظامی می شد ،  به جز یک بار از هتل بیرون نیامدیم !  سال ها از این ماجرا گذشت .. با پیروزی انقلاب اغلب همکاران یک شبه انقلابی شده و بحث های سیاسی می کردند .. ! چهره خط پرواز به کلی تغیر یافته بود .. در و دیوار دفتر مملو از تصاویر چه گورا ، فیدل کاسترو ، آلنده و چهره های انقلابی بود .. دیگه من غیر سیاسی هم می دونستم صادرات کشور شیلی چیست .. !!؟ مثل خیلی دیگر از همکارانم فهمیده بودم که آمریکا چقدر جنایت می کرده و ما بی اطلاع بودیم !! با واژگانی چون استعمار ، استثمار ، شیطان بزرگ و کوچک ، صهیونیسم و مفاهیم آن ها آشنا شدیم .. دیگه تبدیل به یک ادم سیاسی - انقلابی شده بودیم .. به همین خاطر وقتی در همون سال ها خبر اعدام " انگوئما " رو شنیدم ، زیاد تعجب نکردم ! و به همین دلیل با اشتیاق اخبار آن سرزمین را دنبال کردم .. تازه فهمیدم قدم به چه سرزمین ظلم و سانسور گذاشته بودیم ! حتی شنیدم با اعدام رئیس جمهور دیکتاتور گینه ، وضع تغیر چندانی نکرده بود .. !!

  پرسش خصوصی از علی نجیب

 همان طور که عرض کردم من با مرحوم نجیب دوستی خانوادگی داشتم .. سال ها از ان ماموریت گذشته بود .. و طفلک علی به همراه بقیه کروی پروازی برای توضیح ماموریت های محرمانه ای که در زمان شاه انجام داده بودند به دادگاه انقلاب فراخوانده شدند .. و ثابت کردند که همه شایعات مخصوصآ ریختن زندانیان سیاسی به دریاچه قم ، ساخته پرداخته عده ای مغرض بوده است .. و همه ماموریت های آنان ، صرفآ برای کشور و اقتدار نیروی هوایی بوده است .. اما جالبه بدونید در باره ماموریت گینه خیلی از علی پرسیدم .. اما او هر بار به نوعی از پاسخ به من شانه خالی می کرد .. ! یک بار که خیلی پاپیچ اش شده و گفتم علی جریان " مالی " چه بوده است .. !!؟ ابتدا کمی جا خورد .. و گفت کی به تو گفته ما به ان جا رفته بودیم .. !!؟ وقتی همه جزئیات مستخدمه دو رگه رو با او در میان گذاشتم .. با تمام وجودش خندیده و در همان حال بریده بریده گفت .. ما همه شما رو سر کار گذاشته بودیم !! ما نام مالی رو مخصوصآ به او گفتیم .. قصدمون این بود شما رو سر کار بگذاریم .. چون می دانستیم شما هیچ تفریحی در مدت اقامت خود نخواهید داشت .. !!  و هرگز از آن زمان سخنی به میان نیاورد .. ! علی خیلی بچه راز داری بود . و امکان نداشت اسرار ارتش حتی مربوط به رژیم قبلی را هم بیان کند .. اما بعد از انقلاب شایعاتی در باره کشور مالی و چاپ اسکناس به گوش می رسید ! به هر حال هرگز ماموریت کروی ویژه در گینه فاش نشد .. ! ضمن این که ما هم فهمیدیم گینه در آن زمان با تمام دنیا قطع ارتباط کرده بود .. و شرایط اضطراری پای دو هواپیمای سی - ۱۳۰ را به ان جا کشیده بود .. !!

 

 End-Text.jpg 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۲۱:۳۰ دقیقه  مورخه چهارم آبان ماه  ۱۳۸۸ پایان یافت .

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

    

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد
 
 osy584c6rqnos40wm1c1.jpg
   
 زير نظر : عليرضا صادقي
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد
 
 First Black Woman Licensed Pilot:

Bessie Coleman was born into a poor Texas family, and although she was a bright student, poverty kept her from attending college. She moved to Chicago where she saw her first air show. The excitement and thrills created by the barnstorming stunt pilots inspired her to learn to fly. Coleman refused to give in to the racial and gender prejudices of her day. Rejected by American flight schools, she went to France, learned to fly in Nieuport biplanes, and earned the first International Pilot's License issued to a black woman. Returning to America in 1921, Coleman yearned to open a flight school for black pilots. She believed "the air is the only place free from prejudices." She turned her accomplishments into celebrity, appearing on newsreels, performing at air shows, and lecturing to encourage other blacks to pursue aviation careers. By 1926, Coleman had raised almost enough money to open her school. As fate would have it, her dreams never came true. She died in a crash at a Florida air show in 1926.

Source:www.firstflights.org BY:Alireza Sadeghi

 آپلود عکس

ترجمه فارسی:

نخستین زن سیاهپوستی که گواهینامه خلبانی گرفت:

"بسی کولمن" در یک خانواده فقیر تگزاسی متولد شد و اگرچه دانش آموز ممتازی بود اما تنگدستی مانع از حضور وی در کالج شد..ی به شیکاگو رفت و در آنجا نخستین نمایش هوایی را دید.هیجان ناشی از عملیات ماهرانه خلبانان الهام بخش وی در آموختن پرواز شد.بخاطر شرایط متعصبانه و نژاد پرستانه زمان وی مردود گشت.با رد شدن در مدارس پرواز آمریکایی وی به فرانسه رفت و آموزش پرواز با هواپیماهای دو باله را دید و نخستین گواهینامه خلبانی بین المللی که بیک زن سیاهپوست داده شد را از آن خود کرد.پس از بازگشت به آمریکا "کولمن" آرزو داشت که مدرسه خلبانی برای سیاهپوستان تاسیس کند."کولمن" بر این باور بود که هوا تنها مکانیست که تعصبات نژادی در آن جایی ندارد.وی این آرزویش را با شهرت-حضور در فیلمهای خبری-انجام نمایشهای هوایی و سخنرانی برای دیگر سیاهپوستان جهت دنبال کردن مشاغل هوایی دنبال می کرد.تا 1926 وی پول کافی برای تاسیس مدرسه هوایی بدست آورد.اما سرنوشت او چیز دیگری بود.رویایش هیچگاه به تحقق نپیوست.وی در یک نمایشگاه هوایی در فلوریدا سقوط کرد و مرد.

گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی منبع:www.firstflights.org

 

تصاویر مربوط به پستی با همین عنوان است ( اینجا )

bgy77hxg3wba0bfyh2yd.jpg zschfpp3ugwhd8t9nmr6.jpg68bwmnmre99gfozd7kmx.jpg

Picture

Rhokond.gif

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

    Small---2.jpg

    0vl2xy27t0vezwk1jyux.jpg 

     Next.jpg
     
    نقد و بررسی سریال " گمشدگان " و اهداف پنهان آن
  • تصاویر مستند از یک سانحه  ،به روایت نشنال جئوگرافیک

    نگاهی به زندگی سر گروهبان فاطی ..!!

  •  کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر

     ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!

     خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !! 

     و ....

  •  Start---2.jpg

    بازرسی هواپیما و باقی قضایا .. !

    - تعداد بازديد
  • 10669
  • مرتبه

    نظرات

    آقا بهروز (پیرمرد خوش تیپ) سلام
    امیدوارم حال خودت و همه اعضای خانواده محترمتون و همچنین عینکت ردیف باشه. ببخشید که یک مدت دور بودمو نتونستم روی پستهای قشنگتون کامنت بذارم، خودتون که با ماهیت کار ما روی سکو و خشکی آشنا هستید.اما دیشب که برگشتم خانه بلافاصله همه پستهای قبلی رو خوندم. بازهم خیلی جواب داد. دستت درد نکنه. سلام عینکت رو هم برسون
    به امید دیدار
    ارادتمند همه خوش تیپ ها
    پاسخ
    سلام بچه آبادان نازنین خوبم
    اولآ به من بگو چگونه دوری از نیکان زیبا و نازنینت را در موقع دوری تحمل می کنی ..!!؟ چون من یک هفته که نوه هایم را نمی بینم ، جنون می گیرم !!
    خوشحالم بعد از مدت ها دوری عاقبت دوست عزیزم را می بینم
    مواظب خودت باش عزیزم

    عمو جون خيلي خوب و دوست داشتني هستي.اميدوارم پاينده و شاد باشي.دوستت دارم
    پاسخ
    آرشام جان نازنین
    باور کن دل به دل راه داره .. من هم شما رو دوست دارم عزیزم
    ممنون از حضورت

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35