درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  کلک ممد قلیون به قاچاقچیان !

وقتی خلافکار به دزد می زند

(2) Small---1-Asli.jpg

بعد از اتمام حرف هایم .. لحظاتی به سکوت گذشت .. مرد جوان در حال تفکر بود .. سکوت دفتر خیلی آزارم می داد .. بعد از دقایقی دادستان همدان کشوی میز خودش را به آرامی بیرون کشید .. من هم چشم از حرکات و رفتار او بر نمی داشتم .. می دونستم همین حرکات دست و تصمیمی که صاحب این انگشتان قراره بگیره ، تآثیر مستقیم بر سرنوشت یک یا بهتره بگم چند خانواده دارد .. لحظات به کندی در حال سپری شدن بودند .. مرد جوان از کشوی میز خود یک جلد کلام الله مجید بیرون اورده و در حالی که به ان بوسه می زد خطاب به من گفت ... به همین کتاب آسمانی سوگند می خورم که اگر به جای شما آن طرف میز برادرم یا پدرم ایستاده بود ، پاسخ ام قطعآ منفی بود .. ! اما نمی دونم چه سری در گفتار شما نهفته است که به شما نه نمی توانم بگویم ... !! به قول آمریکایی ها توی دلم گفتم ... Thats It و در حالی که به معجزه کلام الله بار دیگر اطمینان حاصل کرده بودم ، این بار بلد بودم که چگونه از این مرد مومن تشکر کرده و به او اطمینان بدهم که هرگز این لطف و محبت او را فراموش نخواهم کرد ..

 وقتی خلافکار به دزد می زند !

 2moam54hmol5qr99728s.gif

  Small---2.jpg

   (3) Small---3.jpg

m753lwvjz85b44xxlkmi.jpg

طبق قولی که به دوست عزیز و فرهیخته ام دکتر بابک معترض در اردبیل داده بودم  .. قرار یود این پست در باره سرلشگر خلبان شهید " جدی " باشد . اما راستش رو بخواهید وقتی برای تهیه عکس های مناسب به اینترنت مراجعه کردم .. وبلاگ و سایت های متعددی دیدیم که همگی دقیقآ همان مطالبی که در دست داشتم را منتشر کرده اند ! از ان جا که به دکتر معترض گرامی ارادت خاصی دارم و از همه مهم تر قول داده ام .. این حق محفوظ است . و منتظرم اگه مطلب جدید تری وجود دارد استفاده کنم . و گرنه به همان تکراری ها بسنده کرده و به قول معروف کاری اش می کنم .. !!

" کلک ممد قلیون به قاچاقچیان " عنوان عبرت اموز این پست است که بر اساس واقعیت نگاشته شده است .. و صرفآ با هدف آگاهی نسل جوان همچنین برشی به اوضاع اجتماعی گوشه ای از زندگی مردمان ما در ایام جنگ تقدیم شما می کنم .. امیدوارم مورد پسند شما دوستان خوبم قرار گیرد .. این پست را تقدیم می کنم به همه جوان های سالم و با شرافتی که لحظه ای از زندگی خود را به بطالت نگذرانده و با با خدمت به همنوعان خود نام نیکی از خود به جا گذاشته و باعث افتخار خانواده و دوستان  خود هستند .. ضمنآ به اطلاع می رسانم به دلیل خرابی سایت بلاگفا تاخیر در نگارش پست فوق پیش آمد که امیدوارم پوزش ام را بپذیرید ..

کلام اخر ... باور کنید وقتی عرض کردم فکری به حال کامنت ها بفرمایید .. اصلآ منظورم این نبود که دوستان خوبی مثل اوالانچ هم لطف و محبت خود را از بنده و سایت دریغ فرماید !! همان گونه که در پاسخ نظرات دوستان توضیح دادم .. منظور من صرفآ قانونمند شدن کامنت ها بود .. که مثلآ تا ۴۸ ساعت بعد از انتشار درج شود .. و بعد اگه پرسشی پیش آمد در پست بعدی مطرح فرمایند .. تا بعد از دو روز من فرصت طراحی تصاویر و نگارش مطالب را بیابم .. اما بعد از درج این خواهش اولین تبعات ان قطع نظرات بعضی یاران بزرگوار از جمله آوالانچ شد .. !! آقا داشتیم .. !!؟؟؟

Test Baner.gif

Picbaran

 نقبی به گذشته های دور ....

به گفته مادر بزرگم ... وقتی پدرم  در سال ۱۳۳۴ مادرم را طلاق می دهد ، من سه سال و " بهزاد " برادر کوچک ترم نوزاد شیر خواره ای بیش نبود ! اون زمان ها چون پدرم درجه دار نیروی زمینی بود ما در خانه های سازمانی جمشیدیه ( جمشید آباد فعلی ) زندگی می کردیم . و مسئولیت نگهداری ما را به مادر بزرگ و عمه ام واگذار می شود .. چندی بعد همسری دیگری اختیار می کند و ما همگی با هم زندگی کردیم .. بعد ها پدرم به آذربایجان منتقل شده و در شهر های " شاهپور " سلماس فعلی و پادگان قوشجی در ۴۵ کیلومتری  " رضائیه " ارومیه رشد و نمو کرده و زیر دست نامادری بزرگ شدیم .. سالی یک بار که پدرم برای دیدن اقوامش راهی مشهد می شد ، سر راه در تهران در یکی از کوچه های محله  سه راه اکبر آباد منزل یکی از دوستان قدیمی اش که پیرزنی زنده دل به نام " دختر آقا قمی " بود وارد می شدیم .. دختر آقا مانند کلانتر محله آمار همه همسایه ها را داشت .. و او بود که یواشکی به مادرم خبر می داد تا یواشکی به دیدن من و بهزاد بیاید .. ! یادمه من اون موقع نوشابه " اسو " را خیلی دوست داشتم ! و مادرم همیشه برایم اسو می خرید و مقداری پول تو دستمون می گذاشت .. و تا سال بعد هیچ خبری ازش نداشتیم .. ! بعد از مدتی این ارتباط سالیانه هم قطع شد ! سال ها گذشت و گذشت و من برای ادامه تحصیل تهران امدم .. بعد از جستجو های فراوان  عاقبت یک روز به طور اتفاقی مادرم را پیدا کردم ! ( شما می توانید جزئیات آن را اینجا بخوانید )

زندگی مادرم بعد از جدایی ...

 یادمه نخستین پرسش از مادرم این بود .. چرا ؟ چرا ما را تنها گذاشته و رفتی ازدواج کردی !!؟ او که زن با تقوا و خدا ترسی بود ، اصلآ دلش نمی خواست پشت سر پدرم غیبت نماید ! به طور سر بسته به اخلاق تند پدرم اشاره کرده و گفت .. من نمی خواستم بلکه به زور طلاق ام را گرفتند ! و چون زنی جوان و تنها بودم و دلم نمی خواست پشت سر من حرف در آورند .. به اولین خواستگاری که امد پاسخ مثبت دادم . بگذریم ... حاصل ازدواج مادرم یک دختر و سه پسر بود . دست بر قضا همسر او " اوستا رضا " هم از همسر قبلی اش دو پسر به نام های " بهروز و بهزاد " داشت !! که بهزاد می میرد و بهروزش می ماند ! بهروز با فرزندان مادرم بزرگ می شود .. تا روزی که من آن ها را پیدا کردم ! اما متآسفانه فرزندان ذکور  مادرم به دلیل تربیت بد ، دوستان نا خلف ، محیط نامناسب و استعداد خودشان همگی به اتفاق بهروز انسان هایی زور گو ، خلافکار ،گردن کلفت بار امدند .. !! اوج تخلفات ان ها زمان جنگ بود . و هریک از فرزندان برای خود در گردن کلفتی اسم و رسمی راه انداخته بودند .. ! بیچاره مادرم خیلی از این وضعیت ناراحت بود .. از سوی دیگر من هم به دلیل  عدم تآثیر پذیری فرزندانم که خیلی کنجکاو و مشتاق دیالوگ های غیر متعارف عمو های گردن کلفت خویش بودند !! ارتباط ام را با منزل آن ها قطع کرده بودم .. اما مادرم هر وقت آن ها گیر می افتادند .. گریان راهی پایگاه می شد !!

ماجرای علی ملایری ... !

قبل از این که به ماجرای اصلی بپردازم ، با اجازتون یکی دو چشمه از شیرین کاری فرزندان مادرم اشاره می کنم تا در حال و هوای شخصیت ان ها قرار گیرید ... پسر بزرگه مادرم " علی " نام داشت .. از همون روز های نخستی که مادرم را پیدا کردم ، متوجه شدم همه او را با لقب " علی ملایری " می شناسند ! خیلی تعجب می کردم .. اخه او سن و سالی نداشت که این گونه در محل از او حساب می کردند .. ! این گذشت تا این که یک روز وقتی با همسرم و برادر دیگرم " بهنام " از خیابان کارون با ماشین عبور می کردیم ، که یک جوانکی قرتی با زدن بوق شیپوری گوشخراش اعصابم را خرد کرده و به او اعتراض کردم .. جوانک در پاسخ من توهین زننده ای کرده و راه افتاد .. بهنام که جوان بود نتوانست تحمل کرده از ماشین پیاده شده و با اون جوون در گیر شد .. تا ماشین را پارک کنم ، دیدم محله شلوغ شد ! مردم دو دسته شده و با چوب و چماق به جان هم افتاده اند !! هنوز از دیدن ماجرا شوکه و بهت زده بودم .. و نگران همسرم بودم که دیدم علی از راه رسیده و در چشم بر هم زدن زنجیر کلفت طلا را از گردنش سریع بیرون اورده و به همسرم گفت .. زن دادش بگیرش .. و سپس به میان جماعت رفته  و با نثار مشتی محکم  به چشم یکی از گردن کلفت های حاضر با نعره گفت .. حالا به دادش من توهین می کنید ..!!؟ باور کنید هنوز سخن او تمام نشده بود ، عین صحنه فیلم های زدو خورد که کارگردان کات می دهد ، همگی به یه ذره بچه تعظیم کرده .. و به اتفاق گفتند علی اقا ببخشید .. ما نمی دونستیم ایشان برادر شماست .. !! اون جا بود که فهمیدم لقب " علی ملایری " را بی جهت به او نداده اند .. اخه من همیشه  به خودم می گفتم .. علی که بچه است ، یک مشت از من بخوره به دیوار می چسبه !!  تازه دوزرای ام افتاد دعوا به هیکل نیست .. باید به قول معروف جیگر داشت .. !!

جک ماشین به جای اسلحه یوزی ..  !! 

روز ها یکی بعد از دیگری می گذشت ..  فرزندان مادرم رشد کرده و هر یک برای خود اسم و رسمی به هم زده بودند .. با آغاز انقلاب و جنگ ، خلاف این برادران هم خشن و خشن تر می شد . یک روز شنیدم " بهروز "  به خاطر درگیری با بچه های کمیته که تازه راه اندازی شده بود ، با اسلحه یوزی کل محله  جیحون - هاشمی را مسدود کرده و عربده کشی کرده است .. جالب این که وقتی ماموران کلانتری به منزل اوستا رضا مراجعه کرده بودند ، او جک پیکان را نشان داده و گفته بود  .. یوزی نبوده ، این جک بوده است ! همسایه ها هم از ترس جانشان همه گفته او را تآئید کردند .. !! روزی دیگر که تازه از پرواز جبهه برگشته بودم ، وقتی به خونه رسیدم مادرم را با چشمانی گریان دیدم .. گفت بهروز جان بدو .. علی را کلانتری گرفته است .. اصلآ دلیل اش را نپرسیدم ! چون می دونستم به او واقعیت را نمی گویند ! در کلانتری افسر نگهبان گفت .. خدا خیلی خیلی به علی آقای شما رحم کرد که کسی را که گردنش را بریده !! نمرده است !! چون خواهرش کشیک نرس همان بیمارستان بود  !! پلیس از من خواست رضایت خانواده جوان زخمی را بگیرم .. به هر حال به حرمت لباس مقدسی که به تن داشتم ، خانواده محترم ان جوان رضایت دادند .. ! وقتی از علی علت این خریت اش را پرسیدم .. گفت : جوانک به یک پیرمرد متلک گفته و مزاحمت برایش ایجاد می کرد .. من هم عصبانی شده و با چاقویی که همیشه در اختیار داشتم  ،  سرش را گرد تا گرد بریدم !!! به گفته خواهر آن پسر .. واقعآ گردن برادرش به یک مویی وصل بود که اگر دیر به بیمارستان می رسید و یا کمک های او نبود ، حتمآ مرده بود !!

 یکی دو چشمه دیگه .. !!

باور کنید بقدری این برادران خلاف های گوناگون دارند که هر چه بگویم تمام شدنی نیست ! برادر دیگر علی " محمد " نام دارد که مادرم به یاد پدرم این اسم را روی او گذاشته بود . او هم یک خلافکار دیگه !! به یکی از کار های او اشاره می کنم .. ظاهرآ بهروز از یک بابایی پول طلب داشت .. ولی چون آن ها چهار برادر گردن کلفت و باستانی کار بودند ، قصد پرداخت را نداشتند ! چون رقم بالا بود ، شکایت کرده و حتی حکم جلب هم می گیرند .. اما هرگز موفق نمی شوند آن ها را گیر اندازد .. تا این که یک روز بر حسب اتفاق چهار برادر را یک ساندویچ فروشی می بیند .. فوری به کلانتری اطلاع می دهد .. اما ظاهرآ به دلیل پایان وقت اداری همکاری نمی کنند .. ! بهروز سریع به محمد زنگ زده و از او می خواهد با یک میله بزرگ آهنی به آدرس فوق بیاید .. ! دقایقی بعد محمد با میله ای در دست سر می رسد ! بهروز به او می گوید .. هر وقت بهت گفتم بزن ، اصلآ رحم نکن و محکم بزن .. و گرنه آن ها قوی هستند و ما را خواهند کشت .. ! طبق هماهنگی بهروز ابتدا جلو رفته و تقاضای طلب خود را می کند .. برادر بزرگ تر می گوید گذاشتیم لب کوزه .. !! بهروز می گوید پس نمی دهید .. !!؟ وقتی پاسخ منفی را می شنود ، می گوید .. ممد بزن !! و محمد دیوانه هم بدون هیچ تفکری محکم به مغز برادر بزرگ تره می کوبد .. تا برادر بعدی هجوم می اورد ، بهروز نعره می زند .. ممد بزن ، این بار محکم تر میله بر سر برادری دیگر فرود می آید !! خون کف ساندویچ فروشی را می پوشاند !! دو برادر دیگه دست های خود را به علامت تسلیم بالا می برند .. سپس بهروز و محمد هر چهار برادر را سوار ماشین کرده و به زیر زمین منزل خود منتقل می کنند .. !! و هر روز بعد از دادن غذا حسابی ان ها را کتک می زنند .. !! عاقبت بعد از چهار روز مبلغ طلب بعلاوه سود پول طی یک فقره چک به بهروز مسترد شده .. و بعد از این که محمد پول را وصول می کند ، چهار برادر گردن کلفت و ورزشکار را آزاد می کنند .. !!

 آخر و عاقبت آن ها ...

همان گونه که عرض کردم ، از همان ایامی که من مادرم را پیدا کردم ، روزی نبود که برای بیرون اوردن یکی از برادران ناتنی ام دست به دامن من نشوند ! دیگه اغلب کلانتری و کمیته و زندانبان ها من را می شناختند .. یک بار هم که یکی از برادران در حال مصرف حشیش و معامله آن ،گیر خلخالی افتاده بود که دست بر قضا یک هفته قبل از ان با خلخالی پرواز به کردستان داشتم ، لذا به او مراجعه و از زندان قصر آزادش کردم .. !! البته واسطه خیر شدن من صرفآ برای برادران خلافکار ناتنی ام نبود .. ! بلکه هر یک از دوستان و همسایگان و همکاران که به مشکلات این چنینی بر خورد می کردند ، به خاطر تجربه !! و ارتباطاتی که داشتم به من مراجعه می کردند ..  به هر حال با بزرگ شدن فرزندانم ، به خاطر حساسیت زیادی که روی تربیت آن ها داشتم ، به مادرم گفتم .. دیگه به خونه ان ها نمی روم .. و هر وقت دلش برای من و بچه هایم تنگ می شه ، خودش به پایگاه بیاید .. ! ضمن این که بعد از چاقو کشی خطرناک علی ، به همه آن ها اخطار دادم دیگه حتی اگه اعدامشان هم کنند ، روی من و حمایت ام حساب نکنند ! و توضیح دادم که بچه های من خیلی کنجکاو شنیدن ماجراهای عمو های خود هستند .. و این برای ان ها مضر است .. مخصوصآ محمد که خیلی دوست داشت جزئیات درگیری  با خلافکاران را تعریف نماید .. ! ضمن این که همه برادر ها بدون استثناء بعد از نهار با پدرشون تریاک مصرف می کردند !! و این جا بود که قدر تربیت و سخت گیری پدرم را فهمیدم ..

 حسین برادر کوچکه ..... !!

 حیف ام اومد از شاهکار های بهروز ، علی و محمد حرف زده باشم اما از " حسین " فرزند آخر مادرم سخنی به میان نیاورم .. ! همان طور که اشاره کردم ، همه آن ها از کودکی با انواع خلاف و گردن کلفتی و کلاه برداری آشنا بودند .. خب حسین هم مثل بقیه بردار هایش یک خلاف کار بود . راستش رو بخواهید من خیلی سعی کردم این یکی را نگذارم مثل سایر بردارنش خلافکار بشه .. همیشه نصیحت اش کرده و توی جیبش یواشکی پول می گذاشتم .. اغلب اوقات می گفتم بیاید پایگاه نزد همسرم باشد تا وقتی من نیستم ، احساس تنهایی نکنه .. همسرم هم همیشه به او محبت می کرد .. خلاصه زد سکته کردم و قرار شد برای عمل جراحی سوئیس بروم .. قبل از رفتن کلی حسین را نصیحت کردم که اگه خلاف نکنه و من زنده برگشتم ، حتمآ جبران خواهم کرد .. خب قسمت بود نمیریم .. ! در سوئیس می خواستیم برای حسین لباس و کفش بخریم . اما چون اندازه هایش رو دقیق نمی دونستم ، بعد از مشورت با همسرم ، قرار شد وقتی برگشتیم بهش دلار بدهیم تا بره به سلیقه خودش هر چی می خواهد بخرد .. چشم تون روز بعد نبینه ، در مراجعت هزار دلار به او دادیم .. و یک هفته هم ازش در خونه پذیرایی کردیم  بعد از یکی دو روز .. دیدم صدای جیغ همسرم از اتاق خواب بلند شد .. سراسیمه خودم را به او رساندم دیدم با رنگی پریده گفت .. بهروز پول ها را تو از کمد برداشتی .. !!؟ گفتم نه ! گفت همه دلار  و فرانک های سوئیس مون را برداشته اند !! گفتم .. اخه کسی خونه ما نیامده است .. !! کسی جای پول ها را نمی دونست .. بعد از کمی تفکر فهمیدیم کار حسین بوده است ... !!!

یک پارانتز کاملآ بی جا  ... !!

راستش حیف اومد خاطرات جنبی این خانواده را بیان نکنم .. ! من و ماشالله مداح یک دوست مشترک به نام " ناصر جهانگیری " در خط پرواز داشتیم که از پیشکسوت های داکوتا بود ! و ما با هم رفت و امد داشتم .. آقا ناصر از اون لوطی های قدیم تهران بود که با سالکی بر گونه ، چهره مردانه اش را خیلی جذاب کرده بود .. کاراکترش عین ناصر خان ملک مطیعی بود .. با همان فیگور ها و ممیک صورت .. یک سبیل کت و کلفت هم داشت که رژیم شاهنشاهی با ژنرال های سخت گیرش نتوانسته بودند حتی یک میلی متر از سبیل های این پهلوون کم کنند .. ! ( یکی از دلایلی که من هم سبیل هایم را کلفت کرده بودم ، او بود ! آخه ناسلامتی من مریدش بودم ! کسی هم به من نگفته بود اون مدل سبیل به من نمی آید !! ) همان طور که گفتم به خاطر رفت و آمدی که با ما داشت ، بهروز ، محمد و علی را خوب می شناخت .. یک روز بهروز از من خواست نامه ای تهدید آمیز خطاب به پدرش نوشته و از او بخواهم تا نمرده است ، ارث و میراث بچه ها را بدهد ... !! ظاهرآ یک هفته ای بود در خانه شون جنگ و دعوا بود .. بهروز از من خواست تا نامه را به پدرش بدهم .. من گفتم .. با اوستا رضا رودربایستی دارم ، من این کار را نمی کنم .. این ور و ان ور .. یهو به فکرم رسید به ناصر خان بدهیم .. اخه اوستا رضا با او سلام و علیک داشت .. ! چشم تون روز بد نبینه .. آقا پهلوون ما در حالی که تیپ زده بود ، به در خونه مامانم می رود ، زنگ را زده و می گوید با اوستا رضا کار دارم .. اوستا هر چه تعارف می کنه .. بفرما تو ناصر خان ..!! می گه ممنونم باید بروم .. بعد می گه یک نامه براتون اوردم .. !! اوستا رضا می گه .. قربونت ناصر خان بخوان تا ببینم چی نوشته .. من سواد ندارم .. ! آقا پهلوون ما هم بی خبر از فتنه ای که در خانه بوده شروع می کنه به خواندن نامه .. اواسط نامه بود که اوستا رضا دیوانه شده و فکر می کنه تهدید های بهروز کار او بوده است .. !! خلاصه تا آقا ناصر می خواهد توضیح بدهد .. اوستا رضا با دسته بیل به دنبال او می کند .. و پهلوون ما هم حالا ندو کی بدو ... !!

یک جاده خاکی واجب ... !!  

اوایل جنگ بود .. و تازه با خانم دکتر آشنا شده بودم ( می دونید کدوم خانم دکتر ؟ اینحا را کلیک کنید ) اون ایام پاتوق من فروشگاه بزرگ مواد پروتینی واقع در میدان انقلاب - نبش خیابان جمال زاده بود .. که صاحب ان سرهنگ نیروی انتظامی بود و من هم از جاسک ماهی تازه می بردم اون جا .. هر کی هم با من کار داشت بعد از ظهر ها می امد اون جا .. یک روز که خانم دکتر اومده بود دنبالم ، از قضا محمد هم اون جا بود .. ! ممد عادت داشت پیش همه از شاهکار هایش تعریف کنه .. به همین دلیل اسم او را ممدچاخان گذاشته بودیم .. ممد در حال چاخان کردن با یکی از فروشندگان بود که دیدم خانم دکتر بد جوری تو کوک حرف های ممد رفته است .. خیلی خجالت کشیدم ... سعی کردم یه جور هایی به محمد حالی کنم که با این خانم رو در بایستی دارم .. ! اما دیر شده بود .. شب وقتی خانم دکتر را به خونه اش می رسوندم ، احساس کردم مطلبی را می خواهد به من بگوید ولی رویش نمی شود .. ! خیلی ناراحت شدم فهمیدم دسته گل ممد چاخان است .. خلاصه خانم دکتر بعد از کلی مقدمه چینی های طولانی گفت .. انگاری محمد آقای شما تو مواد مخدره !!؟ خیس عرق شدم ! نمی توانستم دروغ بگویم .. پرسیدم چطور ؟ گفت از شما چه پنهان پدر من به تجویز پزشکان تریاک مصرف می کند .. و من مجبورم  التماس راننده امبولانس ها و غریبه ها را بکنم .. !! بهش گفتم راستش من دیدم آن ها گاهی مصرف می کنند .. اما باور کن نمی دونم از کجا می خرند .. !! و از ترس این که از من نخواهد برای پدرش تریاک بخرم .. زود گفتم برادر بزرگ محمد ( بهروز ) را به تو معرفی می کنم .. خودت بهش بگو .. حتمآ برای پدرت جنس خوب خواهد خرید ..  .. !

 آشنایی خانم دکتر با بهروز ...

 خانم دکتر وقتی شنید که مشکل خرید او را بر طرف خواهم کرد ، خیلی خوشحال شد .. و من هم خوشحال بودم که از من چنین خواهشی نکرده است ... چون آبروی حیثیت چند ساله ام می رفت .. ! از اون جایی که خانم دکتر برای معالجه مو های من اغلب خونه مون می امد ، مامانم و اوستا رضا او را می شناختند .. یا لااقل تعریف اش را شنیده بودند .. برای همین مشکلی نداشتم  . بعد از چند روز با اصرار او راهی خونه مادرم شدیم .. وقتی قضیه را به بهروز گفتم ... گفت چشم .. حتمآ ! از لیلا جان خواستم از این به بعد با خود بهروز در این باره هماهنگ کنه .. بهروز یک خونه مجردی داشت که ادرس اش را به کسی نداده بود .. فقط من می دونستم .. به همین دلیل بهروز پیشنهاد داد تا به اتفاق به خونه اش برویم .. سه نفری رفتیم خونه بهروز تا خانم یاد بگیره . چشم تون روز بد نبینه .. برای اولین بار ان همه تریاک می دیدم !! بهروز محموله اش را درون یک دیگ بزرگی ریخته بود و با بیل هم می زد ..!! و وقتی تعجب ما رو دید ، جو گیر شده و دست انداخت یک نواله به اندازه یک مشت به لیلا داد !! طفلک دهانش باز مونده بود !! دست به کیف اش کرد تا پولش را بدهد .. بهروز گفت .. امکان نداره از شما پول بگیرم ! لیلا در حالی که شوکه شده بود گفت .. اخه این خیلی زیاده .. ! بهروز گفت .. نوش جانش .. هر وقت هم تمام کرد به خونه من زنگ بزن یا خودت بیا یا من برای پدر جون می آورم .. خانم دکتر که نمی دونست چه جوری تشکر کنه ، به بهروز گفت : موهای شما بیشتر از آقا بهروز  خودمون ریخته است !! ( حق داشت آخه بهروز بالای سرش حسابی کچل بود !!  ) اگه اجازه بدهی موهای شما را هم معالجه کنم .. ؟ و بعد از آن ماجرا .. یا بهروز با من خونه لیلا می رفتیم .. یا لیلا خونه من یا مامانم می آمد !! و اتفاقآ سر کچل بهروز بهتر از من پاسخ داده بود !!

  Start---1.jpg

  با خانم دکتر در دادستانی همدان  

 خیلی شرمنده ام که این بار هم با ده خط مقدمه ، ماجرا را ادامه می دهم ! همان گونه که دید در این پیش در امد شما خواننده عزیز با وضعیت خانواده مادرم و فرزندانش ، روابط اجتماعی و شخصیت هر یک از آنان و موقعیت خودم به خوبی آشنا شدید . فقط یک مسئله را فراموش کردم و ان وضعیت خانه پدری ام بود .. در یک جمله به عرض می رسونم که .. پدرم اگر چه کمی اخلاق اش تند بود ، اما در تربیت فرزندان و دیسیپلینی که تا لحظه مرگش در خانه حاکم بود ، باعث شد همه فرزندان سالم و درس خوان تربیت شوند .. یک پسر و چهار دختر حاصل زندگی نامادری ام بود . برادرم بهنام انسانی مومن ، مهربان بسیار درستکار و علی رغمی که افسر پلیس است هرگز در مقابل رشوه های میلیونی متخلفان وسوسه نشده است .. در مرز بازنشستگی با تلاش همسرش و وام بانکی و سه شیفت کار طاقت فرسا خانه ای کوچک اقساطی خریداره کرده است . اما بهزاد تنها برادر تنی ام به خاطر قاطی شدن با خانواده مادرم ، روزگاری بد تر از ان ها دارد !! . و همه خواهر برادر ها مدت هاست او را ترک اش کرده اند !بنده این واقعیت ها را صرفآ برای عبرت نسل جوان می نویسم  

 قطع ارتباط کلی ...

با ادامه جنگ عراق و سخت تر شدن مسئولیت ام در خط پرواز سی -۱۳۰ و بزرگ شدن فرزندانم ، همان گونه که اشاره کردم خیلی کم به منزل مادرم می رفتم .. اما او هر وقت فرصت می کرد به خونه ما در پایگاه سر می زد .. علی ملایری هم تقریبآ عاقل شده بود و با خریدن نمایشگاه بزرگی در سر کوچه شون وضع مالی خوبی پیدا کرده بود .. البته وضع مالی مادرم و شوهرش خیلی خوب بود . تا این که یک شب دیدم با عجله در خانه ما به صدا در امد ! وقتی در را باز کردم ، مادرم با رنگ و رویی پریده و گریان جلوی لنگه در ظاهر شد .. قلبم ریخت .. هر چه گفتم مامان بیا داخل .. در حالی که نفس نفس می زد گفت .. تا فول ندهی دنبال کار بچه های من را نمی گیری ، داخل نمی شوم ! ( روش نشد بگه شیرم را حلال نمی کنم !!! ) گفتم مامان جون به سرم کردی .. اخه چی شده .. قضیه بچه هات چیه !!؟ گفت امروز غروب ریختند خونه .. گفتند بهروز کجاست .. ؟ هر چه گفتیم چی شده .. پاسخ ندادند .. و منتظر ماندن وقتی بهروز امد ، او را دستگیر کردند .. ! گفتند علی را هم گرفته ایم .. حال اوستا رضا خیلی بد شد .. مامور ها وقتی دیدند پیرمرد بیچاره پس افتاده است ، دلشون به حالش سوخته و گفتند از شهر همدان آمده اند ... بهروز جان مامان قربونت بره .. می دونم به همه اون بی شرف ها اولتیماتوم داده بودی .. اما به خاطر پیرمرد بیچاره یک کاری بکن .. !! بهش گفتم مادر جان معلوم بود یه روزی به  حساب تخلفات عزیز دوردونه های شما رسیدگی می شد .. چقدر گفتم ؟ چقدر ضمانت کردم !!؟ چقدر تعهد دادم .. !!؟ کدوم یکی شون آدم شدند ..!!؟

 دو باجناق قاچاقچی .. !!

با اجازتون من قضیه را آن طوری که شکل گرفته و من بعد ها متوجه واقعیت شدم ، برای شما شرح می دهم .. در محله بهروز دو تا باجناق زندگی می کردند که در ظاهر شغل شریف آن ها راننده تریلی و تانکر بود . اما در حقیقت آن ها از بزرگ ترین قاچاقچیان حمل مواد مخدر در منطقه بودند . و مرتب با ترفند های  خاصی با کامیون های خود مواد حمل می کردند .. اما از ان جایی که .. به خوردن نان حرام و غیر قانونی عادت کرده بودند ، حتی گاهی به یک دیگر هم کلک می زدند .. !! ظاهرآ مدتی بود سر کم شدن یکی دو گونی محموله تریاک با هم بگو و مگو داشتتند .. ! یکی از همین باجناق ها برادری لاغر و مردنی و معتاد ی به نام محمد داشت که او را به خاطر لاغری بیش از حدش اش " ممد قلیون " صداش می کردند ! از قضا همین ممد آقا دوست آق بهروز ما بود . یک شب در ایام ماه محرم که بهروز سر کوچه شون نظاره گر دسته های عزاداری بود ، به ممد قلیون برمی خوره .. ممد ضمن احوالپرسی خطاب به دوست خلاف کارش می گوید .. بهروز جان راستش رو بخواهی باجناق دادش ما مدتی است به ما داره کلک می زنه .. و من می خواستم امشب حال شو بگیرم .. آخه او تانکر مملو از تریاک را برای این که کسی شک نکنه کنار خیابون جلوی کمیته پارک کرده است .. من با چراغ قوه و گونی رفتم داخل تانکر .. صدای یا حسین و سینه زنی پیچیده بود تو ماشین .. از ترسم چراغ قوه و گونی رو انداختم .. ! خب اگه جیگرش رو داری برو یکی دو تا گونی از محموله را کار بگیر .. هر چه در آوردی شریک .. !! آق بهروز خوش اشتهای ما هم سریع به برادرش علی خبر می دهد .. و شبانه کل تریلی رو تخلیه می کنند !!!!

 یک پارانتز بی ربط ..!!

علی یک دوست داشت که در کمیته مبارزه با مواد مخدر کار می کرد .. از بچگی با علی دوست بود و مامانم را مادر جون خطاب می کرده است .. به خاطر حرفه ای که داشت خیلی خرش در ادارات و قوه قضاییه می رفت .. من که روز ها برای سر در اوردن از قضیه به خونه مادرم سر می زدم .. دوست با نفوذ علی هم اون جا بود .. وقتی مادرم می گفت .. پسرم بهروز قراره دنبال کار علی و بهروز را بگیرد .. با پوزخند معنی داری می گفت .. مادر جان تا یکی دو سال اصلآ امکان نداره .. حرف اش را هم نزن ! چون محموله ای این وسط گم شده است .. و چند نفر مجرم اولیه را دستگیر کرده اند ! و یک عده بیرون هستند .. و تا همه عوامل را شناسایی و دستگیر نکنند ، امکان نداره حتی یک ساعت هم ملاقاتی بدهند .. چون تبانی کرده و به همدستان شون خبر می دهند .. ! البته او واقعیت را می گفت .. اما طفلک اوستا رضا که روز ها می رفت نمایشگاه پسرش علی می نشست ، با شنیدن شایعات گوناگون داشت دق می کرد .. بار ها به من گفت .. پسرم من حاضرم زندگی ام را به تو بدهم ، فقط علی یک بار بیاید از جلوی این نمایشگاه اش عبور کنه .. نامرد ها خیلی من رو عذاب می دهند .. هر کی یک تهمت پشت سر علی می زنه .. یکی می گه اعدامی است .. یکی می گوید سرقت مسلحانه کرده  است !! و هر بار من هی سعی می کردم این پیر مرد مفلوک را دلداری بدهم .. چون خودم هم می دونستم اصلآ امکان اخذ مرخصی برای یک لحظه امکان ندارد .. چون طبق گفته دوست علی ، نیمی از اعضای باند هنوز دستگیر نشده بودند .. و امکان تبانی وجود داشت ..  

 بعد از چند ماه ...

 هنوز دو سه ماهی از این اتفاق نگذشته بود .. که ماجرایی ذهن اوستا رضا و مادرم را خیلی تلخ کرد ! قضیه از این قرار بود که .. خانواده همسر جوان علی بعد از شنیدن انواع شایعاتی که مغرضان در محل رواج داده بودند عاصی شده و رسمآ پیغام دادند اگه تا همین ماه تکلیف علی مشخص نشود ، ما غیبآ تقاضای طلاق خواهیم کرد .. طفلک کادرم هفته ای یک بار راهی همدان می شد تا با علی جانش ملاقات کند .. ( بار ها بهش گفتم مادر یادته چقدر نصیحت می کردم که دست از کار های خلاف بردارد !؟ خب معلومه پول یامفت این مکافات ها را هم دارد ... ! ) واقعآ هم همین طور بود .. من همواره انان را نصحیت می کردم .. راستش رو بخواهید خود اوستا رضا از من می خواست فرزندان ناخلف اش را نصیحت کنم .. ولی ان ها حتی به حرف پدر خود هم تره خرد نمی کردند .. بار ها با او هم درگیر شده بودند .. !!! که من خیلی حالم بد می شد .. بگذریم با شنیدن این اولتیماتوم خانواده علی که ظاهرآ هم در زندان خیلی بهش سخت می گذشت و توبه کردن او !! خیلی روی من تآثیر بدی گذاشته بود .. باور کنید من روی حفظ کانون خانواده ها خیلی حساس هستم .. هر کاری از دستم بربیاید برای جلوگیری از جدایی انجام می دهم .. و خاطرات زیادی در همین باب دارم .. به همین دلیل تصمیم گرفتم کاری بکنم .. از سوی دیگر سخنان دوست جون جونی علی که مدیر یکی از واحد های مبارزه با مواد مخدر بود ، همیشه جلوی چشمم بود .. می دانستم چند ماهی طول می کشه تا پرونده تکمیل بشه .. اما همان طور که عرض کردم ، برای حفظ یک زندگی باید کاری می کردم ..  

در جریان گذاشتن خانم دکتر ...

 اوایل که این دو نفر دستگیر شده بودند ، دلم نمی خواست به لیلا چیزی بگویم .. درست است ناتنی هستند و من با آن ها هیچ ارتباطی نداشتم .. اما به هر حال خبر افتخار امیزی نبود که ادم با آب و تاب بخواهد شرح بدهد .. !! اما از ان جایی که رابطه ام با خانم دکتر خیلی صمیمی بود ، با مشورت با همسرم قرار شد به او بگوییم .. لیلا وقتی شنید .. خیلی متآثر شد .. مخصوصآ برای علی که خانواده همسرش قصد ارایه دادخواست طلاق را نموده بودند .. ! خب با بهروز هم ارتباطاتی داشت .. !! به همین دلیل بعد از کلی تفکر .. پیشنهاد داد که به اتفاق برویم یک سر گوشی در همدان آب دهیم .. ! شاید بشود برای آن ها کاری کرد .. !! یادمه یک جلسه در منزل مادرم گذاشتیم .. اوستا رضا گفت .. من با شما می آیم .. چون اصلآ طاقت ندارم ! بهروز یک دوستی بنام هوشنگ داشت .. او هم اصرار که من هم با شما می آیم .. من تازه ماشین ام را فروخته بودم .. دلم نمی خواست ماشین هیچ کسی را بگیرم .. اوستا رضا گفت .. از تهران برای شما دربست اجاره می کنم .. بهش گفتم عمو زمستان و راه بندان است ، بعید می دونم موسسه ای راضی به اجاره اتوموبیل باشه .. لیلا گفت .. خودروی تویوتای خواهرم دست من است .. نو هم است .. اگه دوست داشتید با آن برویم .. خلاصه قرار شد چهار نفری یعنی من و هوشنگ و اوستا رضا و لیلا به اتفاق راهی همدان شویم ..

به سوی همدان ...  

 همان گونه که اشاره کردم زمستان بود و برف شدید همه جا را پوشانده بود .ماشین مدل بالای تویوتای خانم دکتر خیلی مجهز بود ... و ما راه افتادیم . قبلش لیلا سه روز مرخصی از بیمارستان " طرفه " گرفته بود .. بعد از چند ساعت به همدان رسیدیم .. یک راست رفتیم زندان شهربانی .. من لباس پروازم را با خودم برده بودم و قبل از رفتن به داخل زندان ان را پوشیدم . اون موقع بی نهایت به لباس پرواز احترام می گذاشتند .. حتی عزیزان ما در شهربانی و امور زندان ها . قصد مون این بود یه جور هایی به علی جریان خانواده همسرش را بگوییم .. همان طور که گفتم .. علی بد جوری بریده بود !! دیگه هیچ نشانی از ان علی ملایری معرف نبود .. !! مخصوصآ وقتی جریان نامردی پدر همسرش را شنید ، خیلی داغون شد .. بهش گفتم .. علی قول می دهی اگه از زندان نجات پیدا کردی برای همیشه کار خلاف و زور گویی را کنار بگذاری .. ؟ گفت به جان دخترم .. بله قول مردانه می دهم ! اما بهروز خیلی خونسرد بود . او به دلیل پختگی فراوانی که داشت راحت محیط زندان را تحمل کرده بود .. و در ملاقات با ما هم گفت .. تنها ناراحتی من حضور علی در این جاست .. همین جوری که حرف می زد ، لیلا به من اشاره کرد که به سر بهروز نگاه کنم .. معالجات جواب داده بود ! و موها دز حال رشد در سر کچل اش بودند !! خانم دکتر طاقت نیاورده و خطاب به بهروز گفت .. آقا بهروز .. حیف صبر نکردید .. وگرنه شما استعداد پاسخ به معالجات ام را خوب داری .. واقعآ هم همین طور بود ... !!

لطف رئیس زندان شهربانی

اون روز به پاس حرمت پرسنل نیروی انتظامی به خانم دکتر و بنده ، ساعت ها توانستیم در اتاق رئیس زندان با علی و بهروز دیدار داشته باشیم .. بیچاره پیرمرد از این که موفق شده بود فرزندانش را حضوری ببیند خیلی خوشحال بود .. مرتب هر دوی آن ها را از شدت ذوق زدگی بو می کشید ... در طول چند ماهی که از زندانی شدن ان ها می گذشت ، ان ها با هزار مکافات و خواهش و التماس یکی دو بار از پشت میله ها برای دقایقی موفق به ملاقات شده بودند .. ! ما به هر جون کندنی بود قضیه اولتیماتوم پدر زن علی را بازگو کردیم .. خیلی جا خورد .. اولش شاخ و شونه کشید .. !! بهش گفتم علی این جوری به ما قول دادی دست از کار های شرت برداری ..!!؟ شرمنده شد و در حالی که سرش پائین بود گفت .. داداش بهروز شما اگه مسئله خانوادگی ام را حل کنی .. قول شرف می دهم دست از کارهای خلاف و گردن کلفتی بردارم .. ! بعد از خداحافظی از برادران نابغه ام .. !!! از حسن اخلاق رئیس زندان سوء استفاده کرده و از او راهنمایی خواستم که چگونه می شود حتی برای ۲۴ ساعت مرخصی علی را بگیرم تا از پاشیده شدن کانون زندگی اش جلوگیری کرده و هم به انواع شایعاتی که باعث دق پدر شده است جلوگیری نمایم .. ؟ سرهنگ پلیس صادقانه گفت .. در شرایط فعلی اصلآ امکان پذیر نیست .. حتی می بینید ممنوع ملاقات هم هستند .. ! و این طبیعی است نیمی از اعضای باند در بیرون بسر می برند و کافی است یکی از متهمان امکان ارتباط پیدا کنه ... کل قضیه بررسی قضایی مختل می شود . این ها خیلی زرنگ هستند .. راحت تبانی می کنند .. ولی تصمیم با دادستان است ..

روستای جوزان در ملایر ..   

بعد از این که از زندان بیرون امدیم ، به پیشنهاد اوستا رضا قرار شد به روستای " جوزان " در ملایر که زادگاهش بود برویم .. چون در اون ساعت دادستانی تعطیل بود .. توی راه به سمت ملایر مدام به این قضیه فکر می کردم که چگونه موضوع را با دادستان همدان در میان بگذارم !؟ خودم مطمئن بودم امکان پذیر نیست !! اما همان گونه که در بالا اشاره کردم ، صرفآ به خاطر جلوگیری از گسیختن کانون یک خانواده بود . و علی رغم این که به قوانین حقوقی آگاه بودم ، اما برای راضی کردن وجدانم باید تلاش خودم را می کردم .. این را هم اضافه کنم به خاطر تجارب بالایی که در امورخیر خصوصآ در مواجه با مسئولان رده بالا رو داشتم ، بیان قضیه به دادستان امری عادی تلقی می شد .. اما از طرفی دلم هم نمی خواست سنگ روی یخ شوم .. !! به هر حال اون روز غروب در هوای بد برفی وارد روستای با صفای جوزان شدیم .. اغلب اقوام اوستا رضا در ان جا ساکن بودند .. وقتی شنیدند عمو رضا آمده است ، خیلی خوشحال شدند .. همه به دیدار خانم دکتر و من و هوشنگ می امدند .. جای همه شما خالی خیلی عزت و احترام گذاشتند .. برای لیلا خیلی جالب بود .. به طوری که به من گفت ... تابستان با بچه ها و همسرت دسته جمعی بیاییم این جا .. بهش گفتم اگه عمری بود .. چشم حتمآ ! عمو رضا قبل از ورود به همه ما سپرد هیچ حرفی از زندانی شدن بهروز و علی به میان نیاوریم .. بنده خدا دلش نمی خواست نزد اقوامش شرمنده شود ...

 دفتر دادستانی همدان

 صبح روز بعد خیلی زود از خواب بیدار شدیم .. دل کندن از کرسی داغ و بزرگ سنتی در ان سرمای  وحشتناک خیلی سخت بود .. ! صاحبخانه نمی گذاشت برویم .. می گفت قرار بود برای نهار شما گوسفند ذبح کنیم .. ! کجا با این عجله !!؟ به ان ها گفتیم خانم دکتر کار اداری دارد .. و باید حتمآ تا پیش از ظهر آن جا باشیم .. تمام منطقه پوشیده از برف بود .. به زحمت از میان گل و لای روستا گذشته و به همدان رفتیم .. شب قبلش تا صبح به این ملاقات فکر می کردم .. ده ها روش برای طرح درخواستم به نظرم می رسید .. ولی هر بار به طریقی آن ار نمی پسندیدم .. توکل به خدا کرده و تصمیم گرفتم عین واقعیت رو بگم .. یاد توصیه همسر یکی از دوستان خلبانم که تیمسار شده بود، افتادم .. که چند توصیه مذهبی کرده بود و معتقد بود با خواندن آن آیه ها گره کارت باز می شود .. خلاصه با سلام و صلوات بار دیگر لباس پروازم را پوشیده و به دادستانی رفتم .. حسن اون لباس در این بود ، کسی سنگ جلوی ادم نمی انداخت .. برای همین وقتی از پاسداران نگهبان که وظیفه داشتند کسی را به طبقه بالا که دفتر دادستان قرار داشت راه ندهند ، وقتی نشانی دفتر را پرسیدم ، با احترام راهنمایی ام کردند .. لیلا و اوستا رضا با هوشنگ داخل اتوموبیل منتظرم ماندند .. وقتی به دفتر تلنگر زدم ، منتظر مواجه شدن با آدمی پا به سن گذاشته در مقام دادستان بودم .. اما بر خلاف تصورم ، جوانی خوش برخورد و مومنی را دیدم که از پشت میزش بلند شده و با من احوالپرسی کرد .. باور کنید در همان نگاه اول در چهره ان مرد مومن خواندم که انسان مثبتی است . برای همین بدون مقدمه یک راست رفتم سر اصل مطلب .. و واقعیت را آن گونه که بود ، شرح دادم ..

واکنش دادستان جوان ...

هنگام سخن گفتن به افراد عادت دارم به چشمان آن ها نگاه کرده تا تآثیر سخنانم رو بسنجم .. به عبارتی با نگریستن به چشم ها و عکس العمل های آن مسیر سخنانم را تغیر و اصلاح می کنم .. اون روز متوجه تآثیر حرف هایم شدم .. و خوشحال بودم که یکی لااقل حرف مردم را گوش می کند .. ! بعد از اتمام حرف هایم .. لحظاتی به سکوت گذشت .. مرد جوان در حال تفکر بود .. سکوت دفتر خیلی آزارم می داد .. بعد از دقایقی دادستان همدان کشوی میز خودش را به آرامی بیرون کشید .. من هم چشم از حرکات و رفتار او بر نمی داشتم .. می دونستم همین حرکات دست و تصمیمی که صاحب این انگشتان قراره بگیره ، تآثیر مستقیم بر سرنوشت یک یا بهتره بگم چند خانواده دارد .. لحظات به کندی در حال سپری شدن بودند .. مرد جوان از کشوی میز خود یک جلد کلام الله مجید بیرون اورده و در حالی که به ان بوسه می زد خطاب به من گفت ... به همین کتاب آسمانی سوگند می خورم که اگر به جای شما آن طرف میز برادرم یا پدرم ایستاده بود ، پاسخ ام قطعآ منفی بود .. ! اما نمی دونم چه سری در گفتار شما نهفته است که به شما نه نمی توانم بگویم ... !! به قول آمریکایی ها توی دلم گفتم ... Thats It و در حالی که به معجزه کلام الله بار دیگر اطمینان حاصل کرده بودم ، این بار بلد بودم که چگونه از این مرد مومن تشکر کرده و به او اطمینان بدهم که هرگز این لطف و محبت او را فراموش نخواهم کرد .. سپس در حالی که خودم هم باورم نمی شد ، به دادستان گفتم .. قول می دهم خودم برگردانم ! همان دست ها به روی برگه ای رفت تا مرخصی ۴۸ ساعته آن دو را بنویسید .. یک لحظه فکری به ذهن ام خطور کرده و به او گفتم .. جناب دادستان دست نگاه دارید ...

 دفتر رئیس زندان شهربانی ...

 دادستان با صدای من که گفتم صبر کنید لطفآ متعجبانه به چهره ام نگریست .. در چشمانش خواندم که فکر کرده پشیمان شده ام ... !! گفتم قربان حالا که شما لطف فرمودید ، اگه اشکال نداره یکی یکی آن ها را با خود به تهران ببرم ..!؟ تا خانواده اش به جای دو شبانه روز ، چهار شبانه روز خوشحال شوند .. خود دادستان هم از این پیشنهاد بکر من خنده اش گرفت .. و با ملایمت پرسید .. خب اول کی را بنویسم ؟ گفتم علی را .. بعد از گرفتن هر دو حکم مرخصی به دادستان قول دادم تمام تلاش ام را خواهم کرد تا این جوان برای همیشه خلاف را کنار بگذارد .. او هم در حالی که مرا در آغوش خود محکم گرفته بود .. گفت .. باور کنید ما از خدا می خواهیم جوان های کشور اصلاح شوند .. حتی یادمه به ایشان گفتم .. قربان اگر تردید دارید ، من می تونم از پدرش بخواهم وثیقه پیدا کند .. در حالی که لبخند به چهره داشت با مهربانی گفت .. جناب سروان چه وثیقه ای بالاتر از قول شما .. !! با مهربانی او را بوسیده و از دفترش مرخص شدم .. ساعتی بعد در دفتر رئیس زندان بودیم .. جناب سرهنگ وقتی دید با حکم مرخصی دادستان آمده ام .. بی نهایت خوشحال شده و گفت .. اعتراف می کنم در تمام طول خدمت ام با چنین لطفی تا حالا مواجه نشده ام .. !! و در ادامه افزود .. حالا که دادستان اعتماد کرده است ، من چرا این کار را نکنم .. من فقط چند ساعت می توانم اضافه کنم .. به عبارتی مدت رفت و امد را که حدود هفت هشت ساعت می شود را من با مسئولیت خودم اضافه می کنم .. تا به معنی واقعی  ۴۸ ساعت نزد خانواده اش باشد .. اما قول بدهید رآس ساعتی که تعین کرده ام زندانی این جا باشد ..

 همراه با علی در جاده ...

 وقتی رئیس زندان دگمه زنگ را فشار داد ، یک مامور وارد اتاق شد و با کوبیدن محکم پاهایش به فرمانده خود احترام کرد .. جناب سرهنگ گفت .. فوری دو برادر را این جا بیاورید .. دقایقی بعد بهروز و علی بار دیگر در دفتر رئیس زندان حاضر شدند .. آن ها از این که بار دیگر ما به نزد ان ها برگشتیم ، شوکه شده بودند . بهروز با ناراحتی پرسید .. برای مامان اتفاقی افتاده است .. !!؟ اوستا رضا گفت .. نه پسرم . داداشت محبت کرد و مرخصی برای تو و علی گرفته است .. اما اول علی را دو روز می بریم بعدش دنبال تو خواهیم امد .. هر دو نفر انگار که دنیا را به انان داده باشند .. بهروز خطاب به رئیس زندان گفت .. جناب سرهنگ نمی شه به جای من چهار روز علی بیرون باشه .. !!؟ اخه راستش طفلک خیلی بریده است و گاهی مثل دختر بچه ها گریه می کرد .. !! علی با شنیدن این جمله سرخ شد .. و بلافاصله به میان حرف برادرش امده و گفت .. من که به داداش بهروز و خانم دکتر قول دادم که دیگه خلاف نخواهم کرد .. ! خلاصه با تشکر از همه پرسنل و ماموران زندان .. از آن ها خداحافظی کرده و به سمت تهران حرکت کردیم .. اصلآ فکرش را نمی کردم که موفق به چنین کاری شوم .. در اواسط راه ناگهان ماشین را به کنار جاده کشانده و متوقف اش کردم .. همه با تعجب پرسیدند اتفاقی افتاده است .. گفتم .. بله و سریع از ماشین پیاده شدم .. وقتی به زیر تابلو رسیدم به زمین افتاده و سجده شکر به جا اوردم .. !! همه با تعجب به این حرکت من نگاه می کردند .. به ان ها توضیح دادم .. دقیقآ موقع آمدن به همدان با خودم عهد بستم اگر موفق به اخذ مرخصی شدم .. زیر همین تابلو در بیابان زمین را بوسیده و خداوند را شکر کنم .. نمی دونم چه گونه حس و حالم را در لحظه سجده بیان کنم !؟ ( حتی الان هم چشمانم خیس شده اند ) تجسم کنید در بیابون برهوت به عشق لطف خداوند زمین را عاشقانه در اغوش بگیری و با صدای بلند فریاد بزنی ... خدایا شکرت .. خدایا شکرت ..

 منازل سازمانی پایگاه

 همه به اتفاق به منزل ما در پایگاه وارد شدیم .. سپس لیلا را نزد همسرم گذاشته و گفتم ماشین جا نداره .. شما حاضر شوید و با آژانس به منزل مادرم بیاید .. من با علی و اوستا رضا می رویم تا خبر خوشحالی علی را بدهم .. بگذریم .. نمی دانید چه غوغایی در محل برپا شد .. پیر مرد از خوشحالی داشت بال در می اورد .. قبلآ به من گفته بود اگه علی فقط یک بار از جلوی نمایشگاه اش عبور کنه .. به شرافتم قسم برای تو یک خونه نقلی می خرم .. و بعد از امدن علی .. پیرمرد مرا به گوشه ای کشونده و صادقانه گفت .. عمو جان من سر قولم هستم .. بگو کجا برات خونه بخرم !!؟ بهش گفتم عمو جان .. شما با این کار ارزش معنوی کارم را هدر می دهید .. هیچ لذتی بالاتر از ان سجده شکر نیست .. ممنون از شما .. من هم مثل شما در خوشحالی شما سهیم هستم .. خلاصه کرده و به سایر وقایع می پردازم بعد از ۴۸ ساعت علی را برده و بهروز را اوردم .. این رو هم اضافه کنم روحیه علی خیلی خوب شده بود و مخصوصآ که مشکلات خانوادگی اش هم حل شده بود .. اما وقتی نزد بهروز رسیدم ، او را مرد و مردانه به کناری کشیده و ازش خواستم قضیه را تمام کند .. بهروز در تآئید حرف های من گفت .. راستش من کتک خورم خیلی ملس است .. آن ها خیلی بلا سرم اوردند تا محل اختفای مواد را بگویم .. اما زیر بار نرفتم .. حتی مامور به اسم زندانی در سلول ام انداختند تا از زیر زبانم بیرون بکشند .. موفق نشدند . اما به خاطر انسانیت دادستان تو این دو روزی که شما علی را بردید ، خیلی فکر کردم .. دیدم ارزش نداره .. وقتی از مرخصی برگزدم محل اختفا را به ماموران خواهم گفت .. !!

اصل قضیه چی بود ... !؟  

راستش رو بخواهید تا روزی که بهروز برای مرخصی بیرون نیامده بود ، ما اصلآ در جریان قضایا نبودیم ! توی راه تهران از بهروز خواستم قضیه دستگیری اش را تعریف کند .. او چنین گفت .. یک دوستی لاغر و مردنی به نام ممد قلیون داشتم که ظاهرآ برادرش به همراه باجناقش اهل خلاف سنگین بودند .. و به هم کلک هم زده بودند .. ممد از من خواست هر چقدر مواد بتوانم از تانکر خالی کنم نصف اش مال من است .. و من هم به علی گفتم یک وانت بیاورد و شبانه درجلوی کمیته و درحالی که صدای عزادران حسینی بد جوری داخل فضای تاریک کامیون طنین انداخته بود ، من با خونسردی گونی گونی تریاک ها را بار زده و به علی می سپردم .. !! بعد از تخلیه تانکر .. نیمی از ان ار به ممد داده و باقی را به منزلم خودم منتقل کردم .. ! اما بعد بین باجناق ها کتک کاری و یزن بزن می شه و کار به کلانتری کشیده شده و آن ها ماموران مواد مخدر را خبر می دهند .. از ان جا که جنس از همدان حمل شده بود ، دادستانی همدان ماموریت می یابند تا مواد سرقت رفته را پیدا کنند .. ! ابتدا ممد قلیون را می گیرند .. دو تا کشیده که می خورد ، من و علی را لو می دهد .. او تمام مواد را پس می دهد ! اما من زیر بار نرفتم .. و همان طور که گفتم خیلی کتک ام زدند .. ولی مقاومت کردم ..!! تنها نگرانی ام علی بود که بد جوری شکسته بود .. و من عذاب می کشیدم .. از این که بهروز تصمصم گرفته بود جنس ها را پس بدهد ، خیلی خوشحال شدم ... و روی تصمیم اش کار کردم ..

همکاری بهروز با ماموران ...

۴۸ ساعت مرخصی بهروز هم همان گونه برای علی با ذوق و شوق سپری شده بود ، پایان یافته .. دوباره در بین راه حسابی با بهروز صحبت کرده و بهش یاداوری کردم .. این همه مواد به چه دردش می خورد !!؟ آیا واقعآ ارزش این همه تحقیر و خفت را دارد ؟ براش مثال زدم و گفتم .. هیچ می دونی با اون همه مواد چند نفر مثل محمد و علی و حسین خودشون اسیر دام این اهریمن می شوند . !  مطمئن بودم بهروز به قول اش عمل خواهد کرد .. بهش گفتم دیدی چه راحت زندگی برادرت علی در حال از هم پاشیدن بود ؟ نمی دونی پدرت چه حالی داشت .. آیا ارزش داره ؟ بعد براش مثال اوردم که یک لحظه زندگی آرام و بدون دغدغه به دنیایی از این منجلاب می ارزد .. یک هفته بعد بهروز با ماموران دادستانی به تهران امده و کل گونی هایی که در دیوار منزلش جا سازی کرده بود ، تحویل داد .. و بعد از مدتی خیلی کوتاه به خاطر همکاری و برگرداندن مواد مخدر و البته به لطف دادستان جوان همدان ، از زندان آزاد شدند .. و علی تا ان جایی که به خاطر دارم .. دیگه دنبال این مسایل نرفت .. و به زندگی شرافتمندانه خودش در کنار همسر جوان و فرزندانش ادامه داد . از بهروز هم بی اطلاع هستم

سال ها بعد ...

همان گونه که اشاره کردم  با بزرگ شدن فرزندانم ارتباط ام با خانواده مادرم کم و کم تر شد .. هر از گاهی علی را می دیدم .. تا این که بازنشسته شدم . و دیگه هیچ ارتباطی با مادرم نداشتم .. تا این که پدرم در قوچان فوت کرد .. از اوستا رضا اجازه گرفتم با مادرم به قوچان برویم .. او با بزرگواری پذیرفت .. وقتی با زن بابایم مواجه شد ، به گرمی با هم برخورد کردند .. مادرم با چرخیدن به حیاط پدرم و آثاری که به جا گذاشته بود می دیدم یواشکی اشگ هایش جاری شده و اه می کشد .. بعد از سال ها جدایی حالا بعد از مرگش به خونه همسر سابق اش برگشته است .. چند سال بعد برای عروسی بهاره او را از چند روز قبل به خونه ام دعوت کردم .. محمد را هم با خودش اورده بود .. بهاره خیلی ناراحت بود .. می گفت بابا عمو محمد خیلی تابلوست .. آبرویم نزد همسرم خواهد رفت .. گفتم بابا جان به رویت نیار .. به خاطر این که مامان بزرگ می رنجه .. بهاره تعریف کرد در سالن مجلل عروسی .. وقتی از من خواستند به میز شام سربزنم .. محمد که در گوشه ای در انتهای سالن کز کرده بود .. با دیدن من جلو آمده و با حالتی نحیف گفت .. عمو ژون .. بهاره تبریک می گم .. و بعد مرا بوسید .. دعا می کردم داماد نبینه .. خوشبختانه ندید .. و عمو محمدش در گوشه ای کز کرده بود .. پسر ورزشکار و خوش تیپی که در محله حرف و اول و اخر را می زد .. این گونه خوار و ذلیل شده بود .. بگذریم .. بعد از عروسی بهاره دیگه از مادرم خبر نداشتم .. و نمی دونستم چه کار می کنند ..

 خبر فوت اوستا رضا ...

همان گونه که اشاره کردم .. سال های مدیدی می شد که از هیچ کدوم از ان خبر نداشتم .. دو سال پیش  وقتی در آریاشهر زندگی می کردم .. یک روز در دفتر یکی از دوستانم نشسته بودم که دو تا تعمیر کار کولر گازی وارد دفتر دوستم شدند .. در حین کار سر صحبت باز شد و ناخواسته پرسیدم اهل کجایی ؟ گفت .. ملایر .. جوزان !! گفتم اوستا رضا را می شناسی ؟ گفت بله عموی من است !!! وقتی نشانی ها رو دقیق دادم دیدم فرزند یکی از برادران اوستا رضا است .. او گفت .. عمو چند ماهی است فوت کرده است .. خیلی ناراحت شدم .. بد جوری بغض ام گرفت .. با عجله خودم رو به خونه رسانده و در تنهایی خودم گریستم .. یاد تمام خاطراتی که با او داشتم افتاد ... ! خدا رحمت اش کنه .. غروب همان روز به خونه مادرم زنگ زده و تسلیت گفتم .. مادرم مدام گریه می کرد و می گفت دلم برای تو و بچه هات تنگ شده مامان جان .. چرا سری نمی زنی .. !!؟ گفتم حتمآ خواهم امد .. بعدش غرق در کار های اداری .. و یادم رفت به مادرم سری بزنم .. چند بار با یکی از دوستانم قرار گذاشتم تا به اتفاق سری به او بزنیم .. تا این که پارسال محرم بود .. که برادرم بهنام از مشهد زنگ زد و به من تسلیت گفت .. گفت مامان مرده است .. !! فکر کردم مادر خودش را می گوید .. اما وقتی شنیدم مامانم را می گوید .. خیلی ناراحت شدم .. بغض ام ترکید .. دوستان و آشنایان بعد ها به من فشار اوردند که از مادرم ارثیه زیادی به جای مانده است .. تو هم که خونه نداری ... برو اقدام کن .. به همه گفتم .. وقتی در زنده بودنش نمی رفتم .. حالا بعد از مرگش بروم ؟؟ بعد هم من هیچ چشمداشتی به آن پول ندارم .. اما گاهی به خوابم می اید و روز بعد ساعت ها به فکر فرو می روم .. به هر حال دیگه از هیچ یک از فرزندان مادرم خبری ندارم .. فقط می دانم ارثیه خیلی زیادی به همه ان ها رسیده است .. چون مادرم خیلی ملک و املاک و مغازه و حمام و کتابخانه در تهرانپارس و جیجون داشت .. روحشان شاد

 یک توضیح ضروری

 لازم به ذکر است .. اختلاف من با خانواده مادرم ریشه در خیلی مسایل داشت . که البته تربیت فرزندان اهم آن بود .. اما اصلآ فکر نمی کردم بعد از مرگ همسرش .. خیلی زود او هم چهره بر نقاب خاک کشد ... واقعآ قصد داشتم بهش سر بزنم که اجل مهلت نداد .. لطفآ در این مورد سئوال پیچ ام نفرمایید .. گفتنی ها را توضیح دادم . ضمنآ به اطلاع دوستان می رسانم .. پست فوق را سریع نوشته و فرصت باز خوانی و تصحیح غلط های احتمالی را نیافتم .. از همه یاران پیشاپیش پوزش می خواهم .

End-Text.jpg 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۳ بامداد یکشنبه  مورخه هیجدهم مهر ماه  ۱۳۸۸ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpgArchive.jpg

   آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده آرشیو مطالب سایت اينجا رو كليك كنيد . همچنین برای مشاهده مطالب گذشته وبلاگ اینجا را کلیک کنید .
 
  ztdydlzmcqo2fkjwhto2.jpg
 
 زير نظر : عليرضا صادقي
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد  

Andrei Tupolev:

Andrei Nikolayevich Tupolev ( November 10,1888 – December 23, 1972) was a pioneering Soviet aircraft designer.During his career, he designed and oversaw the design of more than 100 types of aircraft, some of which set 78 world records. In recognition of his work, he was made an honorary member of Britain's Royal Aeronautical Society and the American Institute of Aeronautics and Astronautics.He was honoured in his own country by being made an academician of the Russian Academy Of Sciences (1953), Colonel-General (1968), and three times a Hero of Socialist Labour (1945, 1957, 1972).

Tupolev was born in the village of Pustomazovo , near the city of Kimry,Tver region, Russia.Andrei was the sixth of seven children born to his parents. After first being educated at home, he studied at the Gymnasium in Tver and graduated in 1908. He then applied for courses at two Russian universities and was accepted at both: Imperial Moscow Technical School and the Institute of Railway Engineers. He accepted the place at IMTU. In 1909, he began studying aerodynamics under the Russian aviation pioneer N.E Zhukovsky. During this time he built one of the world's first wind tunnels which led to the formation of an aerodynamic laboratory at IMTU.In 1911 he was accused of being involved with revolutionaries and arrested. He was later released on condition that he stay at his family home in Pustomazovo and was only allowed to return to IMTU in 1914. He completed his studies in 1918 and was awarded the degree of Engineer-Mechanic when he presented his thesis on the development of seaplanes.By 1920 the IMTU had been renamed the Moscow Higher Technical School (MVTU) and Tupolev was teaching a course there on the basics of aerodynamic calculations.Tupolev was a leading light of the Moscow-based Central Aero and Hydrodynamics Institute from 1929 until his death in 1972. The Central Design Office or TsKB based there produced bombers and some airliners, which in the years before World War II were based partially, especially in his 1930s-era designs, on the all-metal aircraft design concepts pioneered by Hugo Junkers. As the number of qualified aircraft designers increased, Tupolev set up his own office, producing a number of designs designated with the prefix ANT from his initials. However, in 1937, Tupolev was arrested together with Vladimir Petlyakov on trumped up charges of plotting a "Russian Fascist Party." In 1939, he was moved from a prison to an NKVD sharashka for aircraft designers in Bolshevo near Moscow. The sharashka soon moved to Moscow and was dubbed "Tupolevka" after its most eminent inmate. Tupolev was tried and convicted in 1940 with a ten year sentence, but was released in 1944 "to conduct important defence work." (He was not to be rehabilitated fully until two years after Stalin's 1953 death.) .Tupolev headed the major project of reverse engineering the American Boeing B-29 strategic bomber. The USSR had repeatedly asked, and been denied, lend-lease B-29s. Using three machines which landed in Siberia after bombing Japan in 1945, Tupolev succeeded in replicating the world's first nuclear delivery platform down to trivial detail. Moreover, he got it into volume production, with crews fully trained in time for the 1947 May Day parade. The copy was designated TU-4, with many subsequent Tu aircraft having the number 4 in their designations.By the time of his rehabilitation in 1955, Tupolev had designed and was about to start testing his unique turboprop strategic bomber, the TU-95. In the years to come, he beat off able competition from Vladimir Myasishchev and his M-4 series of jet-powered strategic bombers. This was in part thanks to Tupolev's close rapport with Nikita Khrushchev who had denounced Stalin's terror, a victim of which Tupolev had been.At about the same time, Tupolev introduced into service the world's second jet airliner, the TU-104. The aeroplane was the first jet transport to stay in uninterrupted service. It was followed by a series of Tu passenger jets, including the supersonic TU-144, designed by Tupolev's son Alexi Tupolev (1925–2001).After Khruschev's removal from office in late 1964, the ageing Tupolev gradually lost positions at the centres of power to rivals. Though the prestige Tu-144 programme enjoyed top level support until 1973, as did the important TU-154, these positions were never recovered, being largely taken up by Ilyushin. To his competitors among the Soviet aircraft design community, he was known above all as politically astute; a shrewd and unforgiving rival.Tupolev was buried in the Novodevichy Cemetery in Moscow.

Source:Wikipedia BY:Alireza Sadeghi

          توپولف های 144-154 و 104             

ترجمه فارسی:

"آندره توپولف":

"آندره نیکولاویچ توپولف"(10 نوامبر 1988-23 دسامبر 1972) از پیشروان طراحی هواپیما در اتحاد شوروی بود.در زمان فعالیتش وی طراح یا ناظر طراحی بیش از 100 نوع هواپیما بود که برخی از آنها 78 رکورد برجا گذاشته اند.برای شناخت بیشتر کارش باید گفت که وی عضو افتخاری "انجمن هوانوردی سلطنتی بریتانیا" و "انستیتو هوانوردی فضانوردی آمریکا" شد.وی در کشور خود مفتخر به آکادمیسین شدن در آکادمی علوم روسیه (در 1953)-کلنل-ژنرال (در 1968) و سه دفعه قهرمان کارگر سوسیالیست(1945-1957-1972) گردید.

"توپولف" در روستای "پوستومازوف" در نزدیکی شهر "کیمری" در منطقه "تی ور" روسیه بدنیا آمد.وی ششمین فرزند از هفت فرزندی بود که والدینش داشتند.پس از اینکه ابتدا در خانه درس آموخت در "تی ور" به دبیرستان رفت و در 1908 فارغ التحصیل گردید.سپس برای ورود به دو دانشگاه روسی اقدام کرد و در هر دو پذیرفته شد."مدرسه فنی سلطنتی مسکو" و "انستیتو مهندسی راه آهن" و اولی را برگزید.در 1909 وی شروع به تحصیل "آیرودینامیک" زیر نظر "ژوکوفسکی" از پیشروان هوانوردی در روسیه کرد.در این زمان یکی از نخستین تونلهای باد جهان را ساخت که باعث تشکیل یک آزمایشگاه آئرودینامیک در مدرسه فنی گردید.در 1911 به ارتباط داشتن با انقلابیون متهم گردید و دستگیر شد.آزادی وی منوط به این شرط شد که در خانه خانواده اش در "پوستومازوفو" بماند و در 1914 بود که به مدرسه فنی بازگشت."توپولف" تحصیلاتش را در 1918 با درجه مهندسی مکانیک تکمیل کرد و پایان نامه وی در مورد هواپیماهای دریایی بود.در 1920 مدرسه فنی به "مدرسه فنی عالی مسکو" تغییر نام پیدا کرد و "توپولف" تدریس درس "مبانی محاسبات آئرودینامیک" را بعهده گدفت."توپولف" رهبری پایگاه مرکزی آیرودینامیک و هیدرودینامیک انستیتو از 1929 تا زمان مرگش در1972 را بعهده داشت.دفتر طراحی مرکزی که در آنجا سالها قبل از جنگ جهانی دوم پایه گذاری گردید بمب افکنها و برخی هواپیماها را تولید می کرد خصوصا در طراحیهای ده 1930 روی مقوله هواپیماهای تمام فلزی که پیشرو آنها "هوگو یونکرس" بود.همانطور که دفاتر طراحی زیادی پا بعرصه وجود می گذاشت "توپولف" دفتر دفتر خودش را پایه گذاری کرد و تعدادی طرح با پیشوند "آ-ان-تی"(حروف اوایل اسم خودش) تولید نمود.در 1937 "توپولف" بهمراه "ولادیمیر پتلیاکوف" به اتهام جعلی تاسیس "حزب فاشیست روسیه" دستگیر شدند.در 1939 از زندان به محل کار اجباری "شاراشکا" برای طراحی هواپیما در "بولشوو" در نزدیکی مسکو انتقال یافت."شاراشکا" بزودی به مسکو انتقال یافت و بخاطر وجود یک نابغه به "توپولوفکا" ملقب گردید."توپولف" محاکمه و در 1940 به 10 سال زندان محکوم گردید اما در 1944 برای هدایت امور دفاعی آزاد شد.(تا 2 سال پس از مرگ استالین در 1953 از وی اعاده حیثیت نشد)."توپولف" پروژه بزرگ مهندسی معکوس بمب افکن استراتژیک "بی-29" آمریکایی را هدایت کرد.اتحاد شوروی بارها تقاضای اجاره "بی-29" ها را کرده بود اما مورد موافقت قرار نگرفته بود.اما با استفاده از سه هواپیما که در 1945 پس از بمباران ژاپن در سیبری فرود آمده بودند "توپولف" موفق به کپی نخستین سکوی پرتاب بمب هسته ای جهان با جزئی ترین جزئیات آن شد.بعلاوه وی موفق به تولید تعدادی از آنها بعلاوه خدمه آموزش دیده نمود که در رژه هوایی 1947 شرکت کردند.این کپی "توپولف-4" نام گرفت که در سالهای بعد تعداد زیادی از آنها تولید شد.تا زمان آزادی کامل در 1955 "توپولف" طراحی می کرد و حالا آماده آزمایش بمب افکن استرتژیک توربوپراپ خود بنام "توپولف-95" بود.در سالهای بعد وی قادر به شکست "ولادیمیر میاشیچوف" و بمب افکنهای استراتژیک با موتور جت وی در رقابت گردید."توپولف" باید از روابط نزدیکش با "نیکیتا خروشچف" که سیاستهای وحشت دوران استالین را تقبیح می کرد و "توپولف" نیز یکی از قربانیان آن بود ممنون می شد.در حدود همین زمان "توپولف" دومین جت مسافربری جهان را معرفی کرد."توپولف-104".این هواپیما نخستین جت ترابری بود که بدون انقطاع در خدمت باقی ماند.پس از آن یک سری از جتهای مسافربری توپولف تولید شد که شامل هواپیمای مافوق صوت "توپولف-144" نیز شد که توسط پسر "توپولف" بنام "آلکسی توپولف"(1925-2001) طراحی شد.پس از زمان "خروشچف" در اواخر 1964 "توپولف" پیر بتدریج موقعیت خود را در مراکز قدرت به رقبا واگذار کرد.اگرچه موقعیت برنامه "توپولف-144" تا 1973بالاترین پشتیبانی را داشت که منجر به تولید "توپولف-154" شد این موقعیتها هرگز دوباره بدست نیامد و بمقدار زیادی توسط "ایلیوشین" قبضه شد.در میان رقبای وی و در جامعه طراحان هواپیما در اتحاد شوروی وی از لحاظ سیاسی بالاتر از همه بود .یک رقیب باهوش و غیر قابل بخشش."توپولف" در گورستان "نوودوویچی" مسکو بخاک سپرده شد.

گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی منبع:ویکیپدیا


 

(3) 1.jpg

3.jpg

 2.jpg

 

Picture

Rhokond.gif

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

    Small---2.jpg

    0vl2xy27t0vezwk1jyux.jpg 

     Next.jpg
     
    نقد و بررسی سریال " گمشدگان " و اهداف پنهان آن
  • تصاویر مستند از یک سانحه  ،به روایت نشنال جئوگرافیک

    نگاهی به زندگی سر گروهبان فاطی ..!!

  •  کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر

     ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!

     خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !! 

     و ....

    باز نویسی و تحلیل سانحه هرکولس در کهریزک
     
     به مناسبت هفتم مهرماه  
  •  

     
    flightsd.gif

     


  • - تعداد بازديد
  • 9264
  • مرتبه

    نظرات

    یک خاطره که از قلم افتاد ...
    چند سال قبل که در یکی از مطبوعات فعالیت داشتم .. با یکی از هنرمندان معروف کشور مشکل پیدا کرده بودم و بین ما شکر آب شده بود .. و با هم کل کل داشتیم ... در همان ایام محمد به منزل ما زنگ می زنه تا جویای حالم باشه .. همسرم ناخواسته از دهانش مشکل من و اون هنرمند بیرون امده و جریان اختلاف من و تهدید های فرد مزبور را به محمد می گوید .. محمد با گرفتن شماره تلفن همراهم فوری به من زنگ زد .. اولش خیلی جا خوردم که او از کجا شماره ام را بدست اورده و یا چه جوری مشکل ام را فهمیده .است . !!؟ او سریع رفت سر اصل مطلب و با لحجه داش مشدی خود گفت .. داداش بهروز تو فقط آدرس طرف رو بده .. کارت نباشه ..و به من بگو چه نوع خدماتی می خواهی .. با تعجب پرسیدم خدمات یعنی چه ؟ گفت .. داداش من ..نیستی دیگه .. تو باغ نیستی .. ما برای خودمون تشکیلاتی داریم .. سندیکایی داریم .. !!؟ گفتم در چه رابطه .. گفت .. خدمات ما عبارتند از :
    کاشتن بادمجان زیر چشم
    شکستن دست و پا
    شکستن گردن
    کتک زدن مفصل
    بی آبرو کردن در محل کار و اداره اش
    کاردی کردن طرف
    تیغ کشی سطحی و عمقی
    کشتن ... !!
    آره .. داداش .. این ها هر کدوم یک نرخ مخصوص داره .. ولی چون تو داداش ما هستی ، من از تو پول نمی گیرم .. فقط ادرس طرف رو اخ کن .. !!!
    گفتم .. محمد جان دوره این گردن کلفتی ها به سر امده است .. با پوزخندی پاسخ ام را چنین داد ..
    خب همینه .. تو باغ نیستی .. ما چنان حرفه ای حال طرف رو روز روشن می گیریم که کیف کنه .. گفتم چطوری ؟ گفت در محل کارش یا محله خودش یهو خفت اش را گرفته و با نعره می گویم .. فلان فلان شده حالا دنبال خواهر ما !!؟ و بعد چند ضربه به خودم می زنم و کولی بازی در آورده و فریاد می زنم .. آی مردم این ... مزاحم خواهر ما شده .. و در همین حال سفارش کارفرما را در سه سوت اجرا می کنم ..
    گفتم ممنون ممد جان .. من هیچ مشکلی با کسی ندارم که نتوانم حل اش کنم .. از تو هم ممنونم .. یکی از تکیه کلام های او که خیلی هم به ان پز می داد.. به رخ کشیدن دایم سابقه دار بودنش بود !! .. یک بار در گنبد او را گرفته و به زندان انداخته بودند .. خودش می گه روز اول در زندان چنان نسقی از زندانیان گرفتم .. و با فریاد اعلام کردم .. من بچه سوسول تهرانی نیستم .. من ممد سابقه دار هستم .. !! و بعد تعریف کرد روزی ده بیست هزار تومان اون جا درون زندان کاسب بوده است .. !! من احمق فکر کردم کار می کرده .. گفت .. نه داشی کجای کاری .. من باج می گرفتم .. از همه زندانیان سیگار .. پول .. گرفته و یا در ازای حمایت از بعضی ها پول می گرفتم .. اغلب افغانی بودند .. روزی که زندانش تمام می شود . دلش نمی خواست مرخص شود .. !! با وجودی که اعتیاد داره .. اما هیکلی ورزشکار و کار درست دارد .. اقعآ افسوس .. !!

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35