درباره من
سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خاطراتی از تحصیل در آمریکا

از قبایل سرخپوستان تا آریزونا

 

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

Small---2-Asli.jpg

Small---3-Asli.jpg

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

 ضمن تشکر صادقانه از همه خوانندگان عزیز و محترمی که ظرف دو روز تنها درسایت بیش از هشت هزار نفر خاطره سوسن عزیزم را با اشتیاق خواندند .. و سپاس از همه عزیزانی که منت نهاده و با درج کامنت نظرات خود را بیان فرمودند . از همه ممنونم . اما بنا به در خواست آن دسته از دوستان جوانی که درج خاطرات آمریکا را کرده بودند .. ماجرای یکی از مسافرت ها به قبایل سرخپوستان همچنین سفر آموزشی به صحرای سوزان آریزونا را با خانم مربی جوانی که دست بر قضا مدتی با او دوست شده بودم ! و کلک جانانه ای که برای فرار از گرسنگی و تشنگی زدم را تقدیم شما یاران همدل و صمیمی می کنم . امیدوارم مورد قبول شما عزیرانم قرار گیرد ..

هر گاه فرصت کنم نظری به بخش آماری " وبگذر " انداخته و با کلیک بر روی " نمایش زنده آمار " به اطلاعات جالبی از جمله کشور بازدید کننده ، پست مورد مطالعه ، آی دی کاربر ، تعداد پست ها و .. را  مشاهده می کنم  . یا در بخش آماری وبلاگ که در نقشه دقیق جهان محل حضور خواننده ها را نشان می دهد .. گاهی نکات بسیار جالبی را کشف می کنم ! در نقشه از دور ترین نقطه شرق تا غرب را با کلیک روی نقطه محل دقیق مشخص می شود . از ونکور کانادا گرفته تا هونولولو .. و از ملبورن استرالیا تا چین و ژاپن در شرق نقشه و در شمال نروژ و یک نقطه در وسط اقیانوس که بی هویت است ! به خوبی مشخص است . اما دیروز در حالی که به وبگذر می نگریستم با کمال تعجب دیدم یک خواننده محترمی از آمریکا با آی دی ( ۶۵.۴۸.۱۴.۱۰ ) سیصد و نودمین صفحه را در حال مطالعه بود !! راستش خیلی شرمنده شدم که یک ایرانی از آن سوی دنیا با ورود به سایت این همه صفحات پست را مطالعه می کند ! قبل از آن رکورد بیشترین بازدید ۲۴ پست بود ! این خواننده را اگه بشناسم یک هدیه ناقابل به رسم یادبود براش ارسال می کنم ..

کلام اخر این که ... در این پست شما دوستان عزیز با خاطراتی مواجه می شوید که مربوط به دوستی با جنس مخالف است .. ! باید صادقانه بگم دوستی با جنس مخالف در ان دوره و در آن سن و سال امری طبیعی و عادی بود .. اما آن چه مهم است ، سالم بودن روابط در همان هنگام بود . که خوشحالم نزد وجدان خودم ( نه خوشایند شما ) سر افراز بیرون امدم . در این پست برای تلطیف فضای خاطره گاهی سخنانی را درج کردم ، که واقعیت نداشته و صرفآ جنبه افزودن آب روغن محسوب می شود . ضمنآ بر خلاف تصورم کمی طولانی شد .. حیف ام اوند در دو بخش تقدیم شما کنم .. امیدوارم این پر گویی بنده را به بزرگی خودتون نادیده بگیرید ...

Test Baner.gif

توجه - توجه - توجه - توجه

Tabligh.jpg

به دانش آموزان معرفی شده سایت  تخفیف ویژه تعلق می گیرد .

 مرکز آپلود عکس ایرانی  

Start---1.jpg

 ایالت تگزاس - آمریکا

 فکر کنم سال ۱۹۷۲ بود که دوره زبان را در پایگاه  " لک لند " تمام کرده بودیم . و بعد از برپایی مراسم تشریفاتی با عنوان جشن فارغ التحصیلی که با حضور همه اساتید خانم و آقا برگزار شده بود ، خودمون را یواش یواش برای نخستین سفر به شهر دیگر آماده می کردیم . معمولآ چنین رسم بود با پایان هر دوره از اموزش دو سه روزی را استراحت می دادند تا دانش اموزان به کار های اساسی خود برسند .. ! در مراسم جشن دیگه از دیسیپلین بعضی استاد ها خبری نبود .. ! معلمی که نزدیک به چهار ماه هر روز با چهره عبوس خود که با پنج من عسل نمی شد تحمل اش کرد ، با لبی خندان در صحن دانشکده می چرخید ! در میان معلمان ما یک خانم اسپانیویی بود که من از همون روز نخست کشته مرده اش شده بودم .. تنها دلیلش شباهت او به " حمیرا " خواننده مورد علاقه ام بود ! قبلآ براتون نوشته بودم هر ننه قمری که از ایران به امریکا می آمد ، بی برو برگرد چند عدد نوار کاست موسیقی همراه خودش می آورد . خب من هم در میان نوار هایی که آورده بودم ، کاست حمیرا مخصوصآ اون آهنگی که برای اعلیحضرت خوانده بود را خیلی دوست داشتم .. ! اغلب غروب ها خودم رو گم و گور می کردم و در گوشه ای خلوت به این نوای عاطفی .. ( شهنشاها جان و دلم .. ) گوش کرده و بی اختیار می زدم زیر گریه .. !! وای .. باز رفتم جاده خاکی ..!! بله عرض می کردم .. بچه ها مدرک فارغ التحصیلی شون را به استاد ها می دادند تا در پشت آن نظرش رو بنویسه .. من هم فقط و فقط به حمیرا جونم دادم تا نظرش رو در باره ام به تفصیل بنویسه .. !! اگه بدونید چه حالی داشتم ..!!  

 مراسم فارغ التحصلی و خانم معلمی که شبیه حمیرا بود ! این جا بد افتاده است !  Start---4.jpg

یک اعتراف حقیقی ...

هر کی این عکس را ببینه که این گونه دهانم با دیدن یک خانم تا نیمه باز شده و به قول قدیمی ها آب از لب و لوچه ام آویزان شده ، با خودش فکر می کنه .. این بابا غربتی چه ندید بدید است !! حق هم داره .. اما واقعیت این است که به گواه همه همدوره هایم اصلآ از این خبر ها نبود . خب البته من هم مثل همه ایرانی ها دوستان فراوانی داشتم .. اما هدف اصلی فراگیری زبان و اصطلاحات اجتماعی بود . ضمن این که دوستی ها پاک و سالم بود .. به عبارتی همون جور که با پسر نوروزعلی خودمون ماشالله مداح دوست بودم خب با خانم " مری " ، جولیا و کارول هم دوست بودم ! با این تفاوت که با معاشرت با آن ها کلی چیز یاد می گرفتم . ولی با دیدن ماشالله هرچه هم می دونستم از یادم می رفت .. !! بله تنها تفاوتش همین بود .. ! بگذریم .. خواهش می کنم بعدش حرف و حدیث در نیارید تا در پست های بعدی هم بتونم باز هم از جوونی هایم  بگم .. ! روز اخر حال و هوای خودش را داشت . البته هیجان پایان دوره و اعزام به پایگاهی که دیگه از آقا بالا سر و فرمانده خبری نبود خیلی مزه داشت ! مخصوصآ که باید دوره اصلی مون را طی می کردیم . پایگاه بعدی شپارد بود . راستی تا یادم نرفته در باره دوستی با خانم ها بگم که اون جا دوستی با خانم های بسیار چاق اسپانیایی که مثل مور و ملخ همه جا ولو  بودند ، سبب تمسخر همکاران می شد .. و با انگشت به یک دیگر نشون داده و می گفتند فلانی با " بوفالو " دوست شده است ! ( اصطلاحی که در مورد خانم های چاق استفاده می شد ) ... !

 شپارد ، پایگاه هوایی بعدی ..

 تا یادم نرفته بگم که روزی که از ایران می خواستیم حرکت کنیم ، به دست هر کدوم از ما یک ورقه که در حقیقت حکم ماموریت مون بود دادند .. در این ورقه ( Order ) همه پایگاه هایی که باید می رفتیم ، مدت آموزش ، زمان دقیق حرکت و .. از قبل تعین شده بود ! و ما مثلآ می دانستیم هشت ماه بعد در تاریخ تعین شده کجا باید اعزام شویم . ! جالب این که تا پایان دوره دقیقآ عین آن ورقه و برنامه ریزی که شده بود اعمال شد .. ! خلاصه بعد از ماچ و روبوسی و گرفتن عکس یادگاری از اساتید همه چمدون های خود را بستیم تا در ساعت تعین شده دنبالمون آمده و به فرودگاه ببرند . از شهر " سان انتی نیو " تا پایگاه شیپارد که در شهر " وجتافالس " در ایالت تگزاس واقع شده بود ، چندان راهی نبود .. موقع رسیدن از قبل اتوبوس پایگاه انتظار ما رو می کشید .. حسن این پایگاه این بود که بر خلاف پایگاه " لک لند " همه در یک خوابگاه به سر نمی بردیم .. و در ساختمانی مجلل که که شبیه هتل بود ، هر دو نفر در یک اتاق اسکان داده شدیم .. ! درست فردای ورودمون به این پایگاه بود که صبح زود در حالی که خواب بودم خانم مستخدم مو طلایی با ابزار مربوطه وارد اتاقم شد .. تا اومدم خودم رو جمع و جور کنم ، دیدم انگار نه انگار که مردی سراسیمه شده و داره شلوار می پوشه ، با خونسردی گفت .. میل داری اتاق را همین الان نظافت کنم یا بعدآ بیام .. !!؟ بهش گفتم بعدآ بیا .. خلاصه این اول آشنایی ما با هم شد ... اسمش مارگارت بود .. نمی دونست اصلآ ایران کجاست !! خلاصه بعد از چند روز ، به من گفت اجازه می دهی فردا دخترم را بیارم با تو آشنا بشه .. !!؟ کور از خدا چی می خواهد ، دو چشم بینا .. ! بهش گفتم اختیار داری .. حتمآ بیار ..

آشنایی با دختر مستخدمه ... !

 راستش رو بخواهید تا صبح با " علی مهربانی " هم اتاقی ساکت و نجیب ام در باره شکل و شمایل دختر مستخدم حرف زدم .. نزدیکی های صبح تازه چشمانم گرم شده بود که دیدم ماری جون ( آخه من  خیلی زود پسر خاله می شوم !! ) بدون این که در بزنه !! با شاه کلیدی که همراه داشت در اتاق ام را باز کرد .. هنوز سلام و علیک مون تمام نشده بود که دیدم دختری سفید ، لاغر  استخوانی بر عکس مادرش موهای مشگی پر کلاغی در حالی که عینک پنسی به چشم داشت ، وارد اتاق شد .. !! برای یک لحظه زبونم بند اومد .. !! چون من عاشق این تیپ ها هستم ! اسمش " پاترسیا " بود .. دلش می خواست با اقوام ملل دیگه اشنا بشه .. در آمریکا این دومین دوست ام محسوب می شد .. اولیش " مونیکا " بود که سر فرصت خاطراتی که با او داشتم را مفصل شرح خواهم داشت .. خلاصه من یک دل نه صد دل عاشق پاترسیا جون شده بودم .. او هم همین طور ! می خواستم با او ازدواج کنم .. حتی همه مقدمات را به اتفاق بررسی کرده بودیم ... ! اما بدشانسی تازه چهار پنج ماه بود که به آمریکا امده بودم .. و ازدواج با آمریکایی ها جرم محسوب می شد .. اگه آخر دوره بود ، خب قید ارتش را می زدم .. نهایت اش یک سال در ایران زندانی می شدم .. بعد اخراج ! اما شرایط من فرق می کرد .. خدا خیرش بده .. ماشالله مداح که در جریان بود خیلی نصیحت ام کرد .. واقعیت را برایم شکافت .. یادمه می گفت .. خره کجا می خواهی بری .. !!؟ باید منتظر بمونی ماریا کلفتی کنه تا تو بخوری .. !!؟ خلاصه گفت و گفت و گفت .. تا از پاتری جونم دل کندم .. اما نفهمیدم دوره ام در این پایگاه چه جوری سپری شد .. !!؟ اغلب تا دیر وقت خونه ماری بودم ! با دخترش گردش می رفتیم .. هر چه حقوق می گرفتم ، ده روزه تمام می شد !! و ناچار می شدم از مداح که بانک من محسوب می شد ، قرض بگیرم .. !!

فردین بازی های من ...  

 کلآ در تمام مدتی که در امریکا بودم .. به دو نفر از دوستانم  دل بستم و تا مرز ازدواج پیش رفتم .. ! اولی همین پاترسیا بود که با همه دختر های آمریکایی فرق داشت .. خیلی نجیب و خانم بود .. و دومی در آخرین ایالتی که دوره می دیدم ، یعنی ویرجینیا در همون روز نخست تو فرودگاه با او آشنا شدم ! همین . البته دوستان متعددی داشتم که رابطه ام عین رابطه با ماشالله مداح بود .. !! ولی پاترسیا و کارول با همه فرق داشتند ... اشکال دل بستن به دختر امریکایی  این بود که دیگه با هیچ جنس مخالفی نمی تونستم  دوست باشم ! البته اخلاق من این جوری بود ..! و به اصطلاح فردین بازی در می آوردم !! از نظر ان ها هیچ اشکالی نداشت .. ! ولی باور کنید آن دو نفر با همه فرق داشتند .. مخصوصآ کارول که بر عکس پاتریسا اصل و نسب اش آمریکایی بود . بگذریم ... مورد بحث دوست های من نیست .. بلکه روایت دوره نجات است . البته یکی دو نفر از دوستان در آمریکا ازدواج کردند .. اولی اسم اش " مقدسی " بود که همه ما دو تا را با هم اشتباه می گرفتند .. او شانسی که اورد با دختر رئیس لاکهید که از دوستان صمیمی شاه بود ، ازدواج کرد و نه تنها زندان نرفت ، بلکه خیلی راحت به ایران برگشت و بدون این که کسی بگه بالای چشم ات ابروست .. از نیروی هوایی تسویه حساب کرده و با تشریفات خاصی به امریکا برگشت .. چقدر به من اصرار می کرد که بیا با هم باجناق شویم .. ولی من قبول نکردم .! یادم بهش گفتم اگه عشق وجود داشته باشه حاضرم با دختر کلفت ازدواج کنم .. خلاصه او رفت و خوشبخت شد . دومی برگشت و طفلک زندانی شد ..  اما پارتی بازی کرد تا اخراج نشه .. و ماندگار شد .. به جای همه پرواز امریکا می رفت تا زن و بچه هایش را ببینه .. الان بازنشسته شده است ..

 آشنایی با دختر سرخپوست ...

 پایگاه شپارد رو با خاطرات خوش به پایان بردم .. خیلی راحت با پاترسیا کنار اومده و واقعیت رو گفتم که امکان ازدواج به خاطر شرایطی که دارم مقدور نیست .. !! دیگه با گذشت زمان و کسب تجربه ، آدم عاطفی مزاج قبلی نبودم تا با دیدن دختر قشنگی که به رویم لبخند می زند ، یک دل نه صد دل عاشق اش بشم .. !! ( شوخی کردم ) . البته باز هم تآکید می کنم .. پاترسیا را ابتدا صرفآ به خاطر دارا بودن تیپ مورد علاقه ام بهش  توجه خاص کردم  .  در ادامه بر عکس بقیه دختر های امریکایی به خاطر پذیرفتن و رعایت اصول ما ایرانی ها بهش دل بستم . حتی بنده خدا حاضر شده بود مسلمان هم بشه  .. !! این مسایل باعث شد که به فکر ازدواج بیفتم . و گرنه  آن قدر بی جنبه نبودم که با دیدن یک دختر ، دست و پایم را گم کرده و تقاضای ازدواج بدم .. !! همه می دونند دوست های فراوانی داشتم که به تنها چیزی که فکر نمی کردم ازدواج بود ! در پایگاه بعدی من را از بقیه همدوره هایم جدا کرده و به کلاسی بردند که همه همکلاسی هایم آمریکایی بودند .. ! در بین بچه ها یک دختر خانمی بود که جایش کنارم  بود  .. روز دوم بعد از پایان کلاس ازش خواستم به اتفاق بیرون بریم .. ! همان شب متوجه شدم که سرخپوست است ! اسمش " جری تور " که در اصطلاح خودشون " دود شیرین " ( Sweet Smok ) بود ! من برای راحتی تلفظ " سی . سی " جون صداش می کردم ..!! هیکلی قوی و کار درست داشت . بعدآ فهمیدم بنده خدا کماندو است ! او تنها در چتد ترم در دروس ایمنی هواپیما و نکات مهمی چون نقاط ضعف هرکولس ها در پرواز و مسایل این چنینی با ما بود .. و بعدش جدا شد .. البته من بعد از کلاس او را مرتب می دیدم .. یک خونه دانشجویی در شهر مذهبی " آبلین " اجاره کرده بود ..  

Start--2.jpg

پس دادن تاوان رفتار ایرانی ها ..

یادم رفت  بگم اسم سومین پایگاهی که برای دوره رفتم " دایاس " بود که در شهری بنام " آبلین " که  شباهتی عجیب به قم خودمون داشت ! واقع شده بود. زیرا در هر خیابان یک کلیسا قرا داشت . اکثر مردم شهر کاتولیک مذهب بودند .. خیلی شهر بی جنب و جوش و ساکتی بود !  سرمای زمستان هم قوز بالا قوز شده بود ! من هم که از سرما خیلی متنفر بودم .. در باره این پایگاه و ویزگی هایش در پست های قبلی توضیح داده ام .. و تنها اشاره کوتاهی برای خوانندگان جدید می کنم .. اولآ این پایگاه علاوه بر سی - ۱۳۰ یکی از مراکز حساس عملیاتی هواپیماهای بمب افکن " ب - ۵۲ " محسوب می شد .. که هر روز برای بمباران  ویتنام به پرواز در می امدند .. غرش چهار موتور دو قلو ( هشت موتوره ) صدای دلنواز خاصی داشت .. آدم عشق می کرد اون ها رو موقع تیک آف تماشا کنه .. براتون تعریف کردم ایرانی های قبل از ما چه گندی زده بودند و در نبود خلبانان شکاری که به ماموریت ویتنام اعزام شده بودند ، بعضی از هموطنان با همسران آن ها ارتباط برقرار کرده به طوری که یک روز در بازدید فرمانده کل نیروی هوایی از منازل سازمانی افسران خلبان ، با تعجب می بیند از هر خانه یک ایرانی در حالی که کمربندشون را می بندند از در خارج می شوند .. !! خب این مسایل سبب شده بود برای نخستین بار بعد از هفت ، هشت ماه حضور در امریکا ، مزه زور و نا عدالتی را در کشوری غریب بچشیم ! آن ها برای ایرانی ها خیلی محدودیت قائل شده بودند .. مثلآ هیچ ایرانی حق نداشت دوست دخترش را به پایگاه بیاورد ! همه چپ چپ به ما می نگریستند .. از همه بدنر خشم و غضب سیاه پوستان غیرتی بود که کوکتل و نارنجک به محل اقامت ما پرتاب می کردند .. !! برای نخستین بار ما اون جا نگهبانی می دادیم !! تازه این بخشی از تاوانی بود که به خاطر ایرانی ها پس  می دادیم   .. !

  اتفاقات خوب و بد

در این پایگاه اگر چه خیلی محدودیت داشتیم ، اما مدرکی که بعد از پایان ترم می گرفتیم خیلی ارزش داشت .. به عبارتی بعد از این مرحله اماده پرواز می شدیم .. ! یکی دیگه از بد شانسی های من در این پایگاه لعنتی ، دوست شدن با دختر یک از اساتید غیر امریکایی و غیرتی بود .. که در مطالب قدیمی توضیح دادم روز فارغ التحصیلی و اخذ مدرک .. همه بچه ها در سالن بزرگ امفی تئاتربه همراه فرماندهان   نشسته بودیم ..  وقتی نام من را صدا کردند ، با اضطراب و تشویش از پله های سن بالا رفتم .. هنوز چند قدمی با میز استاد اسپانیایی فاصله داشتم که در کمال ناباوری دیدم در حضور همه مدرک من ار پاره کرده و به زمین ریخت ! مسخ شده بودم .. نمی تونستم آب دهانم را قورت بدم ! خدایا چه اتفاقی اقتاده است .. !؟ بیش تر از ان می ترسیدم که به ایران برم گردانند !! ( بد ترین تنبیه برای هر ایرانی محسوب می شد .. ! ) داشتم سکته می کردم که دیدم با خنده مدرک دیگری را به دستم داد ! و یواشکی گفت ... حالا با دختر من روی هم ریختی .. !!؟ تازه دوزاری ام افتاد ، جریان از کجا آب می خوره ..!! خلاصه به خیر گذشت ! اتفاق بعدی در این پایگاه شنیدن صدای ایران از رادیوی قوی کابین هواپیمای ب - ۵۲ بود .. که از شوق اشگ می ریختم ! خلاصه بد و خوب هر چه بود ، این دوره ام پایان یافت .. و چند روز بعد هم کریسمس آغاز شد ..

نخستین کریسمس در امریکا ..

 یادمه سه روز به کریسمس باقی مونده بود .. که دوره مون به پایان رسید ! بعد از پایان تعطیلات دو هفته ای عید ، بایستی برای دوره پرواز به پایگاه " لنگلی " در ایالت ویرجینیا می رفتیم .. مسئول هماهنگی از یکایک بچه ها پرسید که چه زمانی مایل به سفر به ویرجینیا هستید .. !!؟ البته یک عده دلشون می خواست از این پایگاه لعنتی هر چه زودتر خلاص شوند .. بر عکس عده ای هم مثل من معتقد بودیم که همه جا تعطیل است . ضمن این که ما نخستین گروه ایرانی بودیم که برای طی دوره به ویرجینیا می رفتیم .. و هیچ اطلاعاتی در باره لنگلی نداشتیم ! اگر چه پایگاه " دایاس " خشک و بی روح بود  ، اما ما قدیمی بودیم .. و از همه مهم تر همه ما دوستانی داشتیم که  منتظرمون بودند .. !!! این بود همه ماندگار شدیم .. قبل از پراکنده شدن همه قرار تاریخ پرواز به ویرجینیا را گذاشته و به مسئول هماهنگی اطلاع دادیم .. در یک چشم به هم زدن اغلب بچه ها کم و گور شدیم ! در تمام مدت جر و بحث بچه ها  سی . سی جان با نگاهی نگران به همکاران می نگریست .. خدا رو شکر زبون ما را نمی دونست !! و گرنه در همون چند ساعت بحث دوستانه و اداری حسابی منحرف می شد !! وقتی بهش گفتم قرار شد بمونیم ، سریع با خوشحالی تاریخ مراجعت ار در دفترچه یادداشت اش نوشت . خیلی منظم بود .. همه کار هایش روی برنامه بود .. و از این که می دید من و همکارانم در اوقات فراغت و ایام تعطیلی هیچ برنامه مدونی نداریم ، تعجب می کرد ! خلاصه همان روز از بچه ها خداحافظی کرده و بهشون گفتم که من با دود شیرین می روم .. طفلک پسر نوروز علی خیلی حرص می خورد .. از چهره اش معلوم بود نگرانم است .. اخر طاقت نیاورد و آهسته گفت .. بهروز نری یه وقت گند بزنی .. !!؟

  

یک عذر خواهی جانانه از شما ..

من یک عذر خواهی پر پرو پیمان به همه شما عزیزان بدهکارم .. زیرا بعد از نگارش ۹ پاراگراف مقدمه چینی خسته کننده تازه قصد دارم برم سر اصل مطلب .. !!  یا به قول بعضی ها مطلب اصلی !! راستش رو بخواهید از ان جا که تعداد زیادی از خوانندگان تازه به جمع یاران همدل و صمیمی سایت پیوسته اند ، برای کمک به تجسم گرایی آن ها مجبور شدم کمی تا قسمتی به عقب برگشته و با مروز خاطرات قدیمی آن ها را همگام با خاطره جدید کنم .. خلاصه ببخشید . بگذریم .. راستش رو بخواهید من از ایام کودکی عاشق مسافرت و جهانگردی و ایران گردی بودم . و هرگز هم از مسافرت خسته نمی شوم . باور کنید اگه به نیروی هوایی نمی پیوستم ، به احتمال زیاد از شاگرد راننده اتوبوس های ترانزیت گرفته تا کمک راننده تریلی هایی که تو خط بین المللی کار می کردند ، می پیوستم ! و امروز اگه زنده بودم برای خودم یه پا راننده اتوبوس بودم ! ( عین مهرپویا خواننده قدیمی که از اقصی نقاط جهان گزارش تهیه می کرد ) .. به هر حال  کلاس های سی . سی جون هنوز دایر بود .. و کار من شده بود خوردن و خوابیدن و تماشای تلویزیون و گاهی هم بارش برف از پنجره خونه او بود ..! بعد از ظهر که از سر کار می امد ، سریع لباس اسپرت پوشیده و به اتفاق تا نیمه های شب به دانسینگ می رفتیم که اون ایام حال و هوای خاص خودش رو داشت .. ! البته سی . سی جون خارج از شهر محل هایی را می شناخت که پاتوق اقلیت هایی چون : مکزیکی ، اسپانیایی و  سرخپوستان بود که حسابی بزن و بکوب راه انداخته بودند .. البته اضافه کنم این مکان ها خیلی سالم تر از دانسینگ های آمریکایی ها بود .. چون اغلب با خانواده آن جا ها جمع می شدند .. و شبی را به رقص و پایگوبی می پرداختند ..

 سفر به قبایل سرخپوستان ...

 تا یادم نرفته بگم .. در مراکز اموزشی پایگاه های امریکا همیشه برای ایام آخر هفته و یا سایر  تعطیلات رسمی ، تور های جالبی برگزار می شد .. معمولآ دانشجویان را به مراکز دیدنی و صنعتی می بردند . خود من همون اوایل ورودم بازدیدی از کارخانه معتبر لباس های " جین " یا کارخانه آبجو سازی داشتم . این تور ها رایگان بود . علاوه بر این هم تعدادی خانواده امریکایی شنبه ها بعد از ظهر جلوی پایگاه با خانواده هاشون به انتظار می نشستند تا کلاس ها تعطیل شده و سپش یکی دو نفر دانشجوی خارجی را به خونه شون می بردند ..  و سعی می کردند با محبت کردن و گردش بردن ، آن ها را از دلتنگی ( هوم سیک ) برهانند .. و بعد از پذیرایی کامل ، شب بعد برمی گرداندند . واقعآ خدا خیرشون بدهد .. چه انسان های فهیمی .. اما گاهی در عوض شاهد بودیم بعضی ایرانی ها شبانه به زن و فرزند دختر و پسر آمریکایی بخت برگشته تجاوز می کردند .. !! ( بله واقعیت دارد .. تعجب نکنید ! ) یکی دو مورد در زمان خود ما اتفاق افتاد .. که طرف خیلی  عذر می خواهم ببخشدید ..  ترتیب همه را داده بود ! تازه به سراغ مرد خونه هم رفته بود !! نمی دونم اسم این را چه باید گذاشت !!؟ ( فکر می کنم مطلبش را نوشتم ) بگذریم ... البته من نمی دونستم ماشالله مداح ، علی مهربانی  ( باور کنید من در عمرم پسری به نجیبی و آرومی او ندیدم . طفلک در خلوت نمازش را می خواند .. و کلآ بچه بسیار سالمی بود ! متآسفانه به محض برگشت به ایران به شیراز منتقل شد و من هرگز ندیدمش ! ) بگذریم . طفلک سی . سی تا شب کریسمس اداره می رفت . بر عکس ایران که از چند روز مونده به عید همه جا تق ولق و تعطیل است !!  قرار شد روز اول کریسمس حرکت کنیم ..

حرکت به سوی ایالت اوکلاهما ...  

طفلکی دود شیرین می خواست به محض تعطیل شدن کلاس اش ، تخت گاز به اتفاق هم به سمت ایالت اوکلاهما راه بیفتیم .. اخه اون ها هم مثل ما ایرانی ها معتقد به رعایت سنت ها شون هستند .. که یکی از ان ها دور هم بودن در لحظه سال نو است .. اما ظاهرا  از دهان من احمق پریده بود که ..  دوست دارم روز به مسافرت رفته تا خیر سرم سیاحت  نمایم .. !! اون قدر ذوق زده بودم که وقتی گفت فردا صبح زود حرکت می کنیم .. من دوزاری ام نیفتاد که این بدبخت باید شب پیش خانواده اش باشد ! بعد از یکی دو روز که صحبت از سنت ها شد ، دلیلش را علاقه من عنوان کرد .. واقعآ شرمنده شدم . یادم می آید .. شبی که قرار بود با خانواده نخستین دوست دخترم " مونیکا " در " سان انتی نیو " آشنا شوم ، عرق مرگ به من نشسته بود !! مدام چهره پدر گردن کلفت و تنومندش را جز ارکستر سمفونیک شهر بود ، جلوی چشمم بود .. او ساک سیفون ( از اون نوع گنده اش که قد ادم است ) می نواخت . خیلی سعی کردم این دیدار انجام نشود .. یا لااقل با مادر و خواهر و برادرش صورت گیرد .. زیر بار نرفت که نرفت .. بدجوری رنگ ام پریده بود .. !! انگاری می خواستند گردنم را بزنند .. به هر حال رسم شون بود . مدام خودم را جای بابای مونیکا می گذاشتم که اگه دخترم بلانسبت دست یک نره خر رو بگیره و نزد همکاران نوازنده بگه این دوست جدیدمه ، چه حالی می شدم .. !!؟ به هر حال به خیر گذشت .. اما حالا بعد از گذشت هشت ، نه ماه دیگه اضطراب آشنایی با خانواده دود شیرین را نداشتم .. اما راستش را بخواهید باز هم ته دلم دلشوره داشتم .. !!

ورود به قبیله " دود شیرین " ..

ایالت اوکلاهما در شمال تگزاس واقع شده است .. اگر چه اول تعطیلات رسمی در آمریکا بود ، اما به دلیل سرمای شدید و یخبندان اتوبان ها خلوت بود .. ! سی سی یک ماشین فورد اخرین مدل دو در به رنگ بژ داشت .. جاتون خالی خیلی حال کردم .. گاهی برف و بوران عمق دید را کم می کرد .. او رادیو ماشین را روی یک ایستگاه محلی تنظیم کرده بود و مرتب آهنگ های تگزاسی با اون ریتم تند و جالب اش پخش می شد .. یک فلاسک دو قلو تو ماشین بود که در یکی قهوه و دیگری چای بود .. مشتری چای من بودم .. چون زیاد از قهوه خوشم نمی امد .. ! ( بچه روستایی همینه دیگه ! ) بعد از چندین ساعت رانندگی وارد روستایی شدیم .. که در میان تپه ها محصور بود .. عین فیلم های سینمایی ! چادر های مخروطی شکل جالب که از همه ان ها دود غلیظی متصاعد می شد .. پارس سگ ها و مشاهده مرغ و خروس های محلی در کنار چادر ها .. یک حالت نوستالوژی خاصی برایم بوجود آورده بود .. سی سی قبل از ورود به دهکده ، در رستوران پمپ بنزین ، اونیفورم نظامی اش را پوشید .. ! این صحنه من رو با خود به ایران برد و یاد پدرم افتادم که همیشه از من می خواست وقتی به قوچان می روم ، حتمآ لباس فرم نیروی هوایی به تن ام کنم .. !! هر چه می گفتم بابا جان زشته .. می گفت : تو نمی دونی پسرم من این جا دشمن دارم .. !! بزار ببینند پسرم افسره .. !!! یه مدتی اصرار می کرد حتمآ با لباس پرواز بروم خیلی جان کندم که بهش بگم خوبیت نداره ... ! اما به خاطر دل پیر مرد اغلب این کار رو می کردم ! خب حتمآ پدر بزرگ پیرش  چنین درخواستی از نوه اش کرده بود !! شاید او هم به اصطلاح در قبیله دشمنانی داشتند .. !!! می دونید که اون جا اصلآ از این خبر ها نیست ..  

ده روز در قلب بهشت .. !!

وای داره طولانی می شه .. باید خلاصه تر بگم .. ! جاتون خالی خیلی خیلی به من خوش گذشت .. دود شیرین صبح های زود بیدار می شد و ورزش می کرد .. چادر من با بوهای خوشبو مرتب معطر می شد .. خیلی از غذا های ان ها را نمی توانستم بخورم .. سی سی مرتب در باره ایران به ان ها توضیح می داد ، جالبه هیچ یک از اقوام او نمی دونستند ایران کجاست .. !!؟ شب ها تا دیر وقت در باره اداب و رسوم سرخ پوست ها برام صحبت می کرد .. و سخنان ان ها رو برایم ترجمه می کرد ..  راستش رو بخواهید هروقت یادم می امد که باید از این دوستان خونگرم جدا شوم ، دلم می گرفت .. مخصوصآ که بعد از برگشتن دیگه سی .سی را نمی دیدم .. همان طور که گفتم او کماندو بود .. و در دانشکده های نظامی تدریس هم می کرد .. چهره زیبایی به اون صورت نداشت .. اما خیلی مهربان بود .. شب های اخر به قول خودش دیونه بازی در می اورد .. یک شال قرمز دراز داشت ..  با چرخاندن  سریع آن در هوا و همزمان با حرکات موزونی که انجام می داد به اصطلاح سعی در سرگرم نمودن من را داشت .. ! خودش هم تند تند عذر خواهی کرده و می گفت ..  رفتار دیوانه وارم رو ببخش .. !! می دونستم بدبخت قاطی کرده است ! طبق قراری که با بچه ها گذاشته بودیم ، بایستی سه روز مانده به پایان تعطیلی کریسمس همه در پایگاه باشیم . سی . سی هم قرار بود برای ماموریت به ایالت " کلرادو " برود .. دل کندن از اون جمع دوست داشتنی خیلی سخت بود .. مخصوصآ تو این مدت با یک دختر بچه شیطون کوچولو خیلی قاطی شده بودم .. !! همه برایم آرزوی سلامتی می کردند .. مخصوصآ پدر بزرگ زنده دل که با زبان اشاره تا پاسی از شب دل داده و قلو می گرفتیم .. !! خلاصه عین فیلم های هندی با اشگ و زاری و در آغوش گرفتن محرم و غیر محرم از همه یاران مهربون خداحافظی کردم ...

پرواز به سوی ایالت  ویرجینیا  ...

باور کنید دل کندن از دوستان و عزیزان خیلی سخت است .. اون هم برای ادم عاطفی مثل من واقعآ عذاب اوره .. بر عکس مسیر رفت به اوکلاهما ، در مراجعت به تگزاس هر دوی ما سکوت کرده بودیم .. حتی رادیو ی ماشین هم حال نواختن رو ازش گرفته بودند .. !! خدا رحم کرد رابطه عاشقانه ای بین ما نبود .. و گرنه چی می شد ... !!؟ شب به اتفاق به پایگاه برگشتیم .. طفلک ماشالله بادیدن ما خوشحال شده و نطق اش باز شده بود .. مدام در حال تشکر از سی . سی بود و به رسم جماعت ایرانی ، از او می خواست ارتباطش را با ما قطع نکنه .. دوباره فیلم هندی داشت شروع می شد .. ! حتی این صحنه درام به یکی از همکاران بی احساس مون بنام حاج داود هم اثر کرده ، اشگ او هم در آمده بود !! صبح اول وقت قرار بود اتوبوس ما را به فرودگاه ببره .. دود شیرین هم روز بعد بایستی به کلرادو پرواز می کرد .. به هر جان کندنی بود از هم خداحافظی کردیم .. شب اصلآ حوصله هیچ کسی را نداشتم .. طفلک علی مهربانی وسایل من را جمع و جور کرده بود .. و مثل همیشه ساکت یه گوشه نشسته بود .. ! باور کنید تا صیح خواب به چشمانم راه نیافت .. عین یک فیلم سینمایی تمام خاطراتی که از روز نخست ورود به پایگاه با دختر سرخپوست مهربون داشتم جلوی چشمانم رژه می رفتند .. صبح سر ساعت اتوبوس مخصوص جلوی ساختمان منتظرمون بود .. و ساعاتی بعد در فرودگاه " نیو پورت نیوز " ویرجینیا از هواپیما پیاده شدیم .. در همان ایام بود که با " کارول تایلور " عزیزم به بهانه یک خیار که در نقاله بار مسافران دور خودش می چرخید ، سر صحبت را باز کرده و به او که هنوز اسمش را نمی دونستم .. گفتم این خیار مال منه .. گفت .. خب برو بردارش .. به شوخی گفتم من امریکایی نیستم .. همین جمله گنگ و نارسا که تعمدی گفته بودم باعث پرسش های بعدی و در نهایت آشنایی ما شد .. صدای فریاد بچه ها که بجنب اتوبوس داره حرکت می کنه  هم مانع از ان نشد تا از کارول شماره تلفن و ادرس خوابگاه اش را نگیرم  !!  او در دانشگاه ویلیامزبرگ با دو دختر دیگر هم اتاقی بود ...  

 آغاز دوره نهایی و پرواز ..

شاید بیان این موضوع کمی دشوار باشد .. تمام دوره اموزشی در پایگاه های گوناگون امریکا یک طرف ، حضور در پایگاه بسیار زیبای " لنگلی " یک طرف .. اولآ هر دو نفر یک اتاق بسیار زیبای ویلایی مشرف به دریا داشتیم .. سازمان " ناسا " بغل گوش مون بود .. از آزادی های زیادی نسبت به سایر پایگاه ها برخوردار بودیم .. شاید یکی از دلایل اش عدم حضور دانشجویان ایرانی در این پایگاه بود .. فقط تعداد اندکی مدت ها قبل برای دوره تخصصی امده بودند .. به عبارت ساده تر مثل ایالت تگزاس ایرانی ها بلانسبت شما عزیزان هنوز گند نزده بودند .. !! و این مسئله خیلی مهمی بود . همه جا حرمت ما را داشتند .. وارد فاز دوستی عاشقانه با کارول عزیز و ماجرای هم اتاقی هایش که به دو تا از دوستانم معرفی کرده بودم نمی شوم .. ( اگه زنده بودم در پستی مستقل خاطرات کارول رو نقل خواهم کرد ) فقط یاد اوری کنم .. قرار بود من به ایران رفته و سپس دعوتنامه برای کارول بفرستم .. حتی قرار بود خواهرش را هم برای تنها برادر تنی ام " بهزاد " بگیرم .. !! نامه های کارول و سی سی تا زمانی که خانه سوسن بودم برایم می امد .. ! سی . سی در یکی از نامه هایش عکس همون شال قرمزی رو که دور سرش می گرداند را برایم ارسال کرده بود .. آشنایی با سوسن باعث شد که ارتباطاتم با این دو دختر امریکایی قطع بشه .. تمام نامه ها هم دست سوسن بود تا به اصطلاح تمرین زبان بکنه .. و با رفتن از اون خونه ، آدرس دوستان آمریکایی ام هم کنار قلبم جا گذاشتم .. !! اتفاقآ در همین پایگاه بود که با دوست عزیزم " باب کارمنی " بازرس سی - ۱۳۰ و همسر مهربانش نازی آشنا شدم .. و باز دست سرنوشت در مراجعت به ایران چرخید و چرخید .. تا اندک وابستگی که بین من و خواهر نازی " مینو " برای ازدواج پیش امده بود ، با امدن به خانه سوسن بین دو راهی مونده و در نهایت سوسن  که از طبقه خودم بود رو برای ازدواج برگزیدم .. که نشد .. !!

 پایان یکی از دوره های اولیه ..

بعد از گذشت ماه ها در پایگاه زیبای لنگلی ، عاقبت یکی از دوره های اموزشی ما به پایان رسید . طبق معمول سه روزی تعطیل بودیم .. مسئولان اموزشی از مدت ها قبل اعلام کرده بودند که در کنار این اموزش ها ، یک دوره خیلی مهم " نجات " را باید پاس کنیم .. از ان جا که ایرانی ها معمولآ اهمیتی به این گونه دوره ها نمی دادند .. یک روز یکی از اساتید فهمیده که سیاه پوست بود و گاهی هم زبانش می گرفت ، سرکلاس درس امده و با روشن کردن پرژکتور ، در حالی که نقشه زیبای ایران عزیز رو نشان می داد ، خطاب به ما گفت .. ببینید بخش اعظم کشور شما را کویر احاطه کرده است .. بخش دیگرش را هم دریا و جنگل .. شما در آینده وظیفه خواهید داشت از آسمان این فضا نگهداری کنید .. خب حالا فرض را بر این بگیرید که هواپیمای شما دچار نقص فنی شده و مجبور شدید در یکی از این نقاط فرود اضطراری داشته باشید .. و شانس بیاورید زنده بمانید .. آیا قادر خواهید بود تا رسیدن نیرو های امداد که گاهی ممکنه به دلایلی چند روز طول بکشه .. دوام بیاورید .. !!؟ بچه ها که جو گیر شده بودند با بلند کردن دستان خود به سبک دانش اموزان دبستان ... ( آقا اجازه .. آقا ما بگیم ... !!؟ ) با پرسش های بی مزه و جلف خود سعی در تلطیف کلاس رو داشتند .. البته خود من سر دسته اون ها در شیطنت و سر کار گذاشتن اساتید از سیاه گرفته تا قهوه ای و سفید پوست بودم .. !! استاد وقتی دید برای ما سخنانش اهمیت نداره .. با عصبانیت گفت .. من هیچ اصراری ندارم ! هر کی دلش خواست او را به " گراند کانیون " در صحرای آریزونا می فرستیم .. !! با این حرف همه قضیه رو جدی گرفتیم ..  

 آماده برای طی دوره نجات ... !

راستش رو بخواهید اغلب ما این دوره سه روزه را به حساب یک تور آموزشی گذاشتیم .. ! و اصلآ به اهمیت موضوع پی نبرده بودیم .. اسم دوره ( Survival ) همان گونه که توضیح دادم ، نجات بود . آخه می دونید امریکایی ها عادت دارند برای کسب مهارت در هر رشته ای دوره اموزشی گذاشته و مدرک بدهند . قبل از عزیمت همه شاگردان را توجیح کامل کردند .. مخصوصآ به ما ایرانی ها تذکر های جدی می دادند که شوخی نگیریم .. ممکنه یک شوخی بچه گانه جان یک تیم را به خطر انداخته و باعث هلاکت گروه شود .. ! بعدآ فهمیدم واقعآ راست می گفتند .. تمرین زنده ماندن بین مرگ و زندگی بود .. ! آن ها برای ما علاوه بر آموزش ها دقیق علمی که شامل راه های پیدا کردن آب در کویر ، چگونه تشنه نمانیم ؟ ، چگونه در شب های سرد کویری یخ نزنیم ؟ ، چگونه آتش روشن کنیم ؟ ، چگونه شکار کنیم ؟ ، چگونه زنده بمانیم ... و هزار کوفت و زهر مار دیگه را با دقت به ما اموختند .. همان طور که گفتم .. روی ما ایرانی ها و شیطنت هامون خیلی اخطار دادند .. یادمه استاد سیاه پوست می گفت .. استادانی که شما را در صحرا همراهی خواهد کرد .. انسان هایی سخت گیر و بی رحمی هستند .. حتی در حال جان دادن هم باشید به شما کمک نخواهند کرد .. !! مگر این که واقعآ شرایط اضطراری باشه که به داد کسی برسند .. خلاصه بقدری از سر گروه ها و خشنونت ان ها به ما گفتند .. که همه واقعآ ماست هامون را کیسه کردیم .. در خارج از کلاس هم به همدیگر می گفتیم .. بچه ها این قضیه خیلی جدی است .. لطفآ شوخی نکنید .. بسته به نجات جان خود و همراهامون رو داره ... !!

Start--3.jpg

 پایان کلاس های تئوری ...

کم کم قضیه صورت جدی به خودش گرفته بود ... ! و از حالت شوخی و تفریح خارج شده و به کابوسی واقعی تبدیل شده بود .. ما لااقل این نکته رو خوب می دونستیم که امریکایی ها هیچ رحم و مروتی در این گونه مواقع ندارند .. و حتی برای بچه خودشون هم پارتی بازی نمی کنند .. به عبارتی خیلی در کارشون جدی هستند .. !! از سوی دیگر عاقل تر های کلاس با خطاب قرار دادن بقیه .. مدام تآکید می کردند که بچه ها ان ها هدف شون طریقه نجات یافتن افراد در شرایط مختلف است .. هر چه سخت گیری کنند به نفع خودمون است .. خواهشآ خوب دقت کنید .. زیرا اون طور که می گن .. در کنار هم هم نیستیم گه مثل درس هواپیما از روی دست شاگرد زرنگ ها کپی برداری کنیم .. حضرت عباسی خوب بخوانید .. برای نخستین بار بود که بچه ها یا جدیت دروس مربوطه را حتی در خانه می خواندند !! که ان هم به خاطر ترس از جان بود .. خلاصه هرکی سعی می کرد روش های ابداعی دیگری را هم گوشزد نماید .. مثلآ ماشالله مداح می گفت .. من بچه حاجی آباد گرمسارم ... تو دهات ما حتی چوپان هامون هم می دونند چطوری بدون کبریت آتش روشن کنند .. ! فیروز مومنی زبل .. که اون جا معلوم شد چقدر جانش را دوست دارد .. با اخم کردن به بچه ها آن ها رو وادار به مطالعه می کرد .. طفلک علی مهربانی یواشکی دعای آیت الکرسی اش را مرور می کرد .. !!

 پرواز به سوی ایالت آریزونا

یک دوست آمریکایی داشتیم که بچه ها اسم او را " مانکی " یعنی میمون گذاشته بودند .. !! طفلک آقا میمونه اطلاعات جامعه ای در مورد ایالت آریزونا برای ما تعریف کرد .. او وقتی شنید بچه ها برای فراگیری دوره " نجات در صحرا " می روند ، حسابی ته دل همه رو خالی کرد .. او هم روی بی رحمی سرگروه ها خیلی تآکید کرد .. به ما گفته بودند با سی - ۱۳۰ قراره از ویرجینیا به آریزونا برویم .. دوست امریکایی ما وقتی موضوع رو شنید ف در حالی که به سادگی ما ایرانی ها می خندید .. ما رو به سمت نقشه بزرگ آمریکا که بر روی دیوار نصب شده بود برد .. و ان گاه با دست ویرجینیا را نشان داده و گفت .. حالا بیایید ببینید آریزونا کجاست .. !!؟ وای خدای من دقیقآ اون ور تر از تگزاس و نیومکزیکو .. !! بهش گفتیم اخه اساتید به ما دورغی ندارند که بگویند با هرکولس می رویم .. !!؟ وی در حالی که سرش را می خاراند ، با تکان دادن شانه هایش .. به ما فهماند که سر در نمی اورد .. البته شوق و ذوق ما بیشتر به خاطر پرواز با هواپیمای سی - ۱۳۰ بود .. که می خواستیم بیشتر با آن آشنا شویم .. روز بعد در فرودگاه ریچموند وقتی از اتوبوس پایگاه پیاده شده و در گیت مخصوص قرار گرفتیم ، مسئول مربوطه نوع هواپیما را جامبو جت اعلام کرد .. ! وقتی دید چهره بچه ها در هم رفت .. با تعجب گفت .. این بهترین هواپیمای امریکاست ممکنه بگید آقایون دوست داشتند با چه ابوطیاره ای به آریزونا بروند که از جامبو بهتر باشه .. !!؟ به زحمت حالی اش کردیم مراد ما از هرکولس صرفآ به این دلیل است که اگه از این آزمون زنده موندیم ،قراره با اون در کشورمون پرواز کنیم ..

استراحت در هتل ...

واقعآ مسافرت با هواپیماهای ( ۷۴۷ ) جامبو جت که تازه در امریکا تولید و در خطوط هوایی فعال شده بود خیلی لذت بخش بود .. یادمه در استخر که شنا می کردم ، هر وقت جامبو از بالای سرم عبور می کرد ، کلی حال می کردم .. صدای موتور های او در حال اوج گیری خیلی جالب است .. دقیقآ یادم نیست چند ساعت طول کشید تا از شمال شرقی کشور امریکا به جنوب غربی ان پرواز کنیم ... پرواز با جامبو های نوساز خیلی لذت داشت .. عاقبت در فرودگاه " فونیکس " فرود امدیم .. همه خسته و کوفته بودیم .. راستی یادم رفت بگم به هر کدام از ما بسته ای حاوی ابزار اضطراری داده بودند .. که شامل چاقو کوچک ، نخ محکم برای روشن کردن اتش و ... مسئول ما که تا حالا ندیده بودیمش ، همه بچه ها را به هتل مدرنی انتقال داد .. به ما گفت فردا صبح با هواپیمای هرکولس به محل ماموریت اعزام خواهید شد .. توصیه کرد خوب استراحت کنیم .. تا سر ساعت به فرودگاه برسیم .. ! ضمنآ یاد اوری کنم در کتابچه ای که به ما داده بودند ، امتیازات مراحل مختلف نجات را مشخص کرده بودند .. مثلآ خوب یادمه روشن کردن اتش ۳۰ پوئن داشت .. به دست اوردن آب ۳۵ امتیاز .. خلاصه عین دوران پیشاهنگی که دانش اموز بودیم می بردند .. در این امتحان سخت هم همه کار ها امتیاز داشت ... !!  

روز بعد فرودگاه فونیکس  

باور کنید بقدری ما را از سر تیم های خشن و بی رحم ترسانده بودند .. که از تشنگی و گرسنگی نمی ترسیدیم .. و فقط و فقط از سر گروه مثل لولو  وحشت داشتیم .. راستی به ما گفته بودند به فکر تقلب و کلک نباشید .. چون قبل از حرکت سر تیم ها به هر کسی که شک کنند ، او را بررسی بدنی می کنند .. و وای به حال کسی که با خود قاقا لی لی بیاره .. !! به هر کدوم از ما یک دست لباس کار سبز رنگ داده بودند و جز همون قوطی کذایی که بی شباهت به قوطی مارگیری بود ، چیزی همراه نداشتیم .. همه لباس های خودمون رو در هتل گذاشته و با لباس کار سبز رنگ و کارت شناسایی که در ان علاوه بر نام خودمون ،نام  کلاس ، گروه خون و  کشور هر دانشجو را نوشته بودند ، چیزی همراه نداشتیم .. با نامیدی وارد فرودگاه شدیم .. دانشجویان هر کشوری در گروه های ششتا دوازده نفری تقسیم شده بودند  . باید افراد هر گروه زوج می بودند .. چون هر دانشجو یک یار به همراه داشت .. که در اون تقسیم بندی فیروز زبل با من افتاده بود .. !! همه گرفته و غمگین به نظر می امدند .. بر خلاف مسافرت های قبلی که فرودگاه رو روی سر خودمون خراب می کردیم ، این بار هر کی تو فکر خودش و آزمون سختی که در پیش داشت بود .. در همین اثنا دیدم فیروز زبل با مشت سقلمه ای محکم به پهلوی من زده و گفت .. بهروز گفتی دختر سرخپوسته کماندو بود .. گفتم بی خیال آقای بیک ایمانوردی .. !! تو هم وقت گیر اوردی .. !! گفت خره .. اون ور رو نیگا کن ... اون ابر سیاه تو نیست !!؟ ( منظورش دود شیرین ) بود ! وقتی برگشتم دیدم وای خدای من خودشه .. !! منتها این بار با لباس پلنگی رنگ .. چقدر خشن شده بود .. سریع از جا پریدم .. رفتم سراغ اش .. ( س... ا.. ن .. س .. و... ر .. !!!  ) خدای من چی می دیدم !! اصلآ باورم نمی شد سی . سی رو بار دیگر ببینم ...

 واکنش دود شیرین با دیدن ما ... !

باور کنید انگار دنیا رو به من داده بودند .. اصلآ مسئله قبولی و یا رد شدن در این آزمون نبود .. بلکه یک نوع نبرد با جان محسوب می شد .. ! سی . سی در حالی که برگه ای دستش بود ، با همون لهجه شیرین اش گفت .. به من گفته بودند یک گروه ایرانی را باید سر پرستی کنم .. اما اصلآ امید نداشتم تو و دوستانت باشی .. همین الان داشتم نام ها رو کنترل می کردم .. که تو از هوا جلوی من سبز شدی .. تو دلم گفتم .. الهی قربون اون بلبل زبونیت و ایران گفتن هایت بشم سی سی جون .. که بعد از چند ماه دوستی هنوز هم نام کشورم را اشتباه تلفظ می کنی ... !!! همین جوری که با دود شیرین تر از جانم دل می دادم و قلوه می گرفتم .. دیدم فیروز زبل هی داره چشمک می زنه .. و وقتی دید من منظور چشمک های مستمر او نمی شوم از کنارم رد شده و گفت .. بهروز جون حله .. !!؟ وقتی چند بار این حرکت تکرار شد .. بهش گفتم من نمی دونم چی می گی .. !!؟ این که فارسی نمی دونه .. خب بگو ببینم چه مرگته .. ؟ چی حله .. !؟  گفت طرف رو می گم .. می تونم آب و شکلات و کبریت از فری شاپ فرودگاه بخرم ... !!؟ فکر این جایش رو نکرده بودم .. گفتم فیروز آبروی ما رو نبری .. این ها خیلی مقرراتی هستند .. نه تنها ردمون می کنند ، بلکه گزارش تقلب هم رد می کنند .. ! مگه تو امریکایی ها رو نمی شناسی که چقدر در کار جدی هستند ..( خیلی عذر می خواهم ) ..  گفت خره .. این که امریکایی نیست .. سرخپوسته .. !! دیگه داشت کفرم بالا می امد .. هم دلم می خواست با خودش بیاره .. و هم دلم نمی خواست گند کار بالا بیاد و آبرویم نزد لیدر مون بره ... !!

پرواز با هرکولس ...  

در یک چشم به هم زدن زیر چشمی دیدم که فیروز زبل چطوری پرید جلوی رستوران فرودگاه و سریع بطری آب و شکلات های مقوی را خریده و در حال جا سازی بود ... !! یه جور هایی خودم رو بهش رسونده گفتم .. اخه پسر خوب تو با این هیکل تابلویت .. چه جوری می خواهی این مواد تقلب رو قایم کنی .. !!؟ زبل خان جعبه مارگیری رو پر از شکلات مغز دار کرده بود .. و چندین لوله یخ مک دراز خریده بود که در اطراف جوراب هایش جاسازی کرده بود .. اما بطری اب را آشکارا دستش گرفته بود .. !! یواشکی اشاره کرد که این بطری ها برای رد گم کنی است .. !! چون همه نظرات به این بطری ها است .. فهمیدم واقعآ مادر ذاتی زبل است .. !! خلاصه همه سوار هرکولس شدیم .. همرا با ما شش نفر ویتنامی هم آمده بودند .. قرار بود به شهری به نام .. اگر اشتباه نکنم " سان سیتی " یا همچین اسمی بود .. برویم .. بعد از سه ربع پرواز به اون منطقه رسیدیم .. دو تا هواپیمای دیگر هم از قبل گروه ای دیگری را آورده بود .. چند کمپ عین همون چادر سرخپوست ها در هر طرف دایر بود .. کمی که دقت کردم دیدم تاسیسات و آشیانه های زیر زمینی هم وجود داره .. خلاصه بچه ها بر اساس ملیت ها شون تقسیم شدند .. فیروز در مقابل چشمان همه دو بطری آب را به سطل زباله طوری پرتاب کرد که حتی خواجه حافظ شیرازی هم در ایران متوجه شد .. !! فرمانده جوان ما .. با صدایی رسا موارد و قوانین این آزمون را قرائت کرد .. باور کنید اصلآ فکر نمی کردم ، سی . سی نازنین من این گونه فریاد بزند .. از سوی دیگر وحشت لو رفتن شکلات ها و تیوب های آب میوه بد جوری عذابم می داد .. می دونستم اگه گندش دربیاد ، فیروز اول از همه من رو قربونی خواهد کرد .. و خواهد گفت .. من بهش دادم .. یواشکی به علی گفتم یک آیت الکرسی هم برای من و فیروز بخوان ... !!!

 آغاز تجسس گرو ها ...

 تا یادم نرفته بگم .. در کلاس توجیحی طریقه نقشه خوانی و تقسیم بندی منطقه کویری را به ما اموخته بودند .. به دست هر دو نفر ما یک نقشه که با حروف مشخص شده بود دادند .. و قرار شد  بچه ها دو به دو طبق همان نقشه در کویر پراکنده شوند .. راستی یک سوت پاسبانی هم به ما داده بودند که برای مواقع اضطراری بود .. درس اول پیدا کردن آب و بعد روشن کردن آتش بود .. فیروز زبل  به خاطر محموله ای که داشت تن به کار و جستجو نمی داد .. !! بهش گفتم به اون ها فعلآ دست نزن .. ما سه رو این جا هستیم .. برای مواقع اضطراری بگذار باشه .. دیدم با انگشت علامت زننده ای نشونم داده و گفت .. فکر کردی به تو می دهم ... !!؟ بعد جمله اش را تصحیح کرده و گفت .. هر شکلات ۵ دلار می فروشم .. !! گفتم پسر این جا هم می خواهی تجارت کنی ... !!؟ خلاصه مرحله اول بر افروختن اتش راحت بود .. البته با کبریت فیروز .. چیزی نمانده بود گند کارمون در بیاید .. چوب کبریت را دور انداخته بود !! که شانس پیدا کرده و در آتش انداختم .. ! طریقه پیدا کردن آب هم باید زمین های مرطوب اطراف گیاهان را می کندیم و بعدش با پارچه یا زیر پیراهن خود ماسه های نمناک را در ان ریخته و می پیچاندیم .. انقدر تاب می دادیم تا یکی دو قطره آب بیرون بزنه .. !! خلاصه برای فرار از سرمای کشنده شب هم بایستی سنگ ها ی بزرگ را پیدا کرده و مانند قبر می چیدیم .. ان ها حرارت سوزان روز را در خود دارند .. و با خوابیدن در میان سنگ ها با کیسه ای که همراه داشتیم .. از سرما نجات می یافتیم .. همه کار هایی که انجام داده بودیم یاید در دفتر چه یادداشت و آثارش را باقی می گذاشتیم .. ! روش کار به این صورت بود استاد بعد از خواندن و مشاهده آثار .. نمره می داد .. !!

Start---3.jpg

یک نتیجه جالب ... !!  

مطلب خیلی به درازا کشیده شده است .. ببخشید ..  خلاصه می گم .. تا شب دوم اقامت نه من و نه فیروز دست به شکلات ها نزدیم .. !! چون بقدری عملیات نجات سرگرم کننده و جالب بود .. که دیگه نیازی به تقلب احساس نمی کردیم .. ! چند بار شب دوم فیروز وسوسه شد دست بزند .. بهش گفتم فیروز جان بیا خودمون را محک بزنیم .. نمی میریم .. این همه آمبولانس و هواپیما برای چی این جاست ؟ این ها اگر می خواستند ما را بکشند .. خب رهامون کرده و بعد از سه روز بر می گشتند .. حرف های من خیلی تآثیر در فیروز گذاشت .. قسم خوردیم تا لحظه ای که مجبور نباشیم ، دست نزنیم .. این بار ما دو تا خودمون بودیم و وجدانمان .. و قصد مون این بود که استقامت خودمون را بستیجیم .. فیروز می خواست همه را دور بریزد .. خوب شد بهش گفتم دور نریز .. !! شاید یکی از دلایلی که ما دو تا قوت قلب و اعتماد به نفس داشتیم وجود همون شکلات ها بود .. !! به هر حال روز سوم هم به خیر گذشت .. تقریبآ همه بچه های گروه ما با نمرات خیلی بالا قبول شده بودند .. چهره فتح و آرامش رو می شد از صورت یکایک بچه ها دید .. و برعکس امدن که همه ماتم زده و زانوی غم بغل کرده بودیم .. این بار با چهره ای خندان و سری رو به بالا به کمپ خود برگشتیم .. یک ژنرال آمریکایی هم گویا برای نظارت اومده بود .. لیدر ها همه در خط جلو و در کنار ژنرال ایستاده بودند .. دانشجویان هم طبق معمول روبروی کمپ ولو شده بودند .. که ناگهان دیدم سی سی نام فیروز مومنی را صدا زد .. !! یعنی چه !!؟ رنگ فیروز پریده بود .. فیروز طفلک دوان دوان رفت نزد ژنرال .. چند لحظه بعد دیدم سریع فیروز برگشت سمت جعبه مارگیری اش .. با خود گفتم دیدی لو رفتیم .. !!؟

 وقتی ورق بر می گرده ...

 هنوز فیروز به نزدیک کمپ نرسیده بود .. که ازش بپرسم جریان چیست .. که دیدم ای بابا .. نام من را هم با صدای بلند اعلام کردند .. !! تو دلم گفتم لعنت بر تو فیروز که چنین گند زدی .. دوره سورواول به جهنم .. آبروی من را نزد دوست دخترم بردی ... !! آره ارواح بابات .. حله .. !! هنوز با خودم در حال کلنجار رفتن بودیم .. که دیدم فیروز با جعبه مارگیری دو باره برگشت .. دود شیرین با صدای دو رگه و بلند خود ، در حالی که خبر دار نزد مافوق اش ایستاده بود .. بعد از ارائه گزارش ، از فیروز خواست در جعبه اش را بازکند .. رنگ فیروز مثل گچ سفید شده بود .. !! فیروز جعبه را باز کرد .. کل شکلات ها بیرون ریخته شد .. من با تعجب دیدم سی . سی دولا شده و آن ها را برداشت و سپس در حال شمارش آن هاست .. یعنی چه .. ؟ این دیگه چه نمایشی است .. لحظاتی بعد دیدم خطاب به ژنرال گفت .. درست است قربان دست نخورده است !! ژنرال در حالی که به کاغذی که در دست داشت می نگریست ، ظاهرآ از ابر شیرین پرسید .. تیوب های آب میوه بپرس کجاست .. دیگه دوزاری ام افتاد یا با دوربین دیده اند یا لو رفته ایم .. چون گمان نمی کردم سی سی برای ما زده باشد .. !! باور کنید حال و روز خوشی نداشتم .. با ناراحتی منتظر بیرون اوردن لوله های آب میوه از جوراب فیروز بودم و با بی زغبتی تماشا می کردم .. باز هم دیدم این بار هم شمردند .. !! و سپس فرمانده جلو امده و صورت فیروز را بوسید .. !! یعنی چه .. هنوز تو شوک این حرکات بودم که دیدم این بار به سراغ من امده و روی من را درحالی که می بوسید .. مرتب تبریک می گفت .. !! من که سر در نیاوردم جریان چیست .. !!

همان شب لابی هتل ... 

از صحرای سوزان آریزونا تا رسیدن به فونیکس ، کلمه ای با سی سی حرف نزدم .. نه من و نه فیروز نمی دونستیم جریان جسیت .. البته بوسه ژنرال را به حساب دست نزدن به شکلات ها گذاشته بودیم .. اما همچنان در باره لو رفتن داستان سی سی را مقصر می دانستم .. در طول پروزا وقتی نگاهش به من می افتاد ، سعی می کردم با دلخوری از او چهره ام را بدزدم .. !! آبرویم رفته بود .. ولی تعجب می کردم که چرا برق شادی در چشمان قشنگ اش می درخشه .. !!!؟ تا هتل لام تا کام هیچ کدوم از ما حرف نزدیم .. من و فیروز هم در سکوت رفتیم دوش گرفتیم .. ولباس های پلو حوری مون را پوشیدیم .. هر یک از ما دیگری را مقصر می دونست .. فیروز سی سی را مقصر می دانستم ، من هم هر دوی ان ها را .. خلاصه طبق قرار اعلام شده ، بایستی سر شب در لابی حضور یابیم .. سی سی بع تعویض لباس های زمخت پلنگی ، و پوشیدن لباس زیبای زنانه و آرایش ملایمی که کرده بود ، زیبا تر از گذشته به نظر می امد .. اما من همچنان با چشمانم عصبیت خودم رو بهش نشون می دادم .. ! با امدن ژنرال جلسه رسمی شد .. بعد از یک سخنرانی کوتاه از من و فیروز دعوت کردند به نزد ژنرال روی سن برویم .. !! خدایا باز چی شده .. به ترکی به فیروز گفتم .. ( بوراخ میلار بیزه .. !!! ) یعنی ما رو ول کن نیستند .. ! تیمسار در حالی که لوح زیبای چوب نوشته ای را به من و فیروز اهداء کرد ، افزود .. ما این جا مخصوصآ غذا های مقوی که بشه در صحرا استفاده کرد جلوی دیدگان قرار می دهیم .. و اشاره به فروشنده کرده و گفت .. این آقا ماموریت داره به هر کی هر چه یواشکی می فروشه .. با اعلام شماره و ملیت اش به ما خبر بده .. به همین دلیل ما از ابتدا می دانستیم این دو نفر چه منظوری دارند .. ! اما هر وقت نامحسوس کنترل می کردیم .. در حال فعالیت بودند ...

آن گاه ضمن ستودن اعتماد به نفس ما دو نفر .. ان دو لوح چوبی را که ترجمه اش معنی فلسفی داشت را در میان تشویق حضار به ما اهداء کردند .. و در همان شب " سرتی فیکشن " های هر یک از بچه ها را تقدیم کردند .. تازه کمی نفس راحتی کشیدم .. بعد از اتمام مراسم سی سی برای تبریک امد .. بهش گفتم .. نالوطی ( البته معنی نالوطی را نمی دونستم ) این رسم دوستی است !!؟ تو جریان رو می دونستی .. لااقل یک ندا به من می دادی .. !! ما شانسی دست نزدیم .. جمله ای گفت که هنوز هم در گوشم ام طنین انداخته است .. گفت .. من وظیفه داشتم شما را بسازم .. نه خرابت کنم !! اگر هم بر فرض می خوردید ، سه روز دیگه مجبور می شدید بمانید .. تا این بار با جدیت تلاش کنید نه تقلب .. اما کار شما ستودنی بود .. در حالی که مواد تقلب را داشتید .. وسوسه نشدید . !! توی دلم گفتم این فیروز نامرد برای فروش و سود چند برابر دلش نیومد بخوره .. !!! خلاصه دوره نجات در صحرا با با موفقیت فرا گرفتیم .. و اکنون با گذشت سال ها می توانم در کویر زنده بمانم .. البته اگه خدا بخواهد .. ببخشید خیلی طولانی شد .. اما هدف ام پیغام این مطلب بود ..

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۲:۴۵ دقیقه بامداد مورخه پانزدهم شهریور ۱۳۸۸ پایان یافت .

                                    

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

    

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد
 
 osy584c6rqnos40wm1c1.jpg
   
 زير نظر : عليرضا صادقي
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد  

Glenn Hammond Curtiss (1878 - 1930)

Pioneer Aviator, Designer and Manufacturer:

After starting a career as a bicycle racer and builder like the Wright brothers, Curtiss' interests shifted to motorcycles. In 1907, riding an 8-cycle machine he designed and built, Curtiss set a world speed record of 136.3 mph. He then joined Alexander Graham Bell's Aerial Experiment Association as an engine builder. Curtiss designed the AEA's third plane, the "June Bug," and in July 1908 piloted the first official public flight in the U.S., flying one mile. This won him the 1908 Scientific American Trophy. He was awarded the Trophy again in 1909 for flying 24.7 miles in 52 minutes, and later that year won international air race meets in France and Italy. In 1910, he won the Trophy again for the first flight from Albany to New York.In 1909, Curtiss established America's first aircraft manufacturing company, and his planes flew on to set new aerial records. In 1910 and 1911, civilian pilot Eugene Ely flew Curtiss aircraft while making the first take off from a naval ship and then the first landing aboard ship. One week later, on January 26, 1911, Curtiss personally flew the first hydroplane (seaplane) for the U.S. Navy in a flight at San Diego. In February 1911, Curtiss carried the first passenger in a seaplane and thereafter fitted wheels to the craft, creating the first amphibious airplane. In 1914, Curtiss produced a multi-engine flying boat, intended to fly the Atlantic, but World War I blocked the plans. During the war, Curtiss' factories employed 10,000 workers producing the famous Jennies trainers and seaplanes. In 1919, after Curtiss left the firm, a Curtiss NC-4 flying boat, flown by U.S. Navy pilots, made the first crossing of the Atlantic Ocean. Curtiss retired from the aircraft business in the 1920s but his planes were the main stock of the famous "barnstormers" and air shows. Curtiss died at age 52 in 1930.

Source:www.firstflight.org BY:Alireza Sadeghi

 آپلود عکس

ترجمه فارسی:

"گلن هاموند کورتیس"(1930-1878) پیشرو در هوانوردی-طراحی و ساخت:

پس از شروع شغلی بعنوان سازنده دوچرخه نظیر" برادران رایت" و مسابقه دهنده- علایق "کرتیس" بسمت موتورسیکلت سوق پیدا کرد.در سال 1907 "کرتیس" سوار بر یک هشت چرخه که خود طراحی و ساخته بود رکورد جهانی سرعت 136.3 مایل بر ساعت را بجای گذاشت.وی سپس بعنوان سازنده موتور به مرکز آزمایشهای هوایی گراهام بل پیوست.وی سومین هواپیمای این مرکز رابه نام"حشره ژوئن" طراحی کرد ودر جولای 1908 نخستین پرواز رسمی و عمومی را در آمریکا به مسافت یک مایل انجام داد.این موضوع جایزه علمی آمریکا در سال 1908 را برای وی به ارمغان آورد.وی این جایزه را مجددا در سال 1909 بخاطر پرواز 24.7 مایلی در زمان 52 دقیقه بدست آورد و سپس در آن سال در مسابقات هوایی بین المللی در فرانسه و ایتالیا برنده شد.در 1910 مجددا جایزه را بخاطر نخستین پرواز از آلبانی به نیویورک از آن خود کرد.در 1909 "کرتیس" نخستین کمپانی هواپیماسازی جهان را تاسیس کرد و هواپیماهای او رکوردهای جدیدی بدست آوردند.در 1910و1911 خلبان "یوگن الی" نخستین بلند شدن از کشتی نیروی دریایی و نخستین فرود بر روی کشتی را با هواپیمای کرتیس انجام داد.یک هفته بعد-در 26 ژانویه 1911 کرتیس شخصا نخستین هیدروپلان(هواپیمای دریایی)را برای نیروی دریایی آمریکا در" سان دیگو" هدایت کرد.در فوریه 1911-کرتیس اولین مسافر را در یک هواپیمای دریایی حمل کرد و پس از آن چرخهایی را برای هواپیما تعبیه کرده و نخستین هواپیمای دوزیست را بوجود آورد.در 1914-کرتیس یک کشتی پرنده چند موتوره را برای پرواز بر فراز اقیانوس اطلس ساخت اما جنگ جهانی اول طرح وی را عقیم کرد.در حین جنگ-10000 کارگر کارخانجات کرتیس هواپیماهای دریایی و آموزشی مشهور "جنیس" را تولید میکردند.در 1919 پس از اینکه کرتیس کمپانی را ترک کرد یک کشتی پرنده "ان سی-4" که توسط خلبانان نیروی دریایی آمریکا پرواز می کرد نخستین عبور را از اقیانوس اطلس انجام داد.کرتیس در دهه 1920 از کار هواپیما سازی بازنشسته شد اما هواپیماهایش پای اصلی اجتماعات و نمایشگاههای هوایی بودند.کرتیس در سال 1930 در 52 سالگی در گذشت.

www.firstflight.org:منبع گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

سخنی با شما یاران ...

راستش را بخواهید خیلی وقت است که قصد دارم یک موضوع بسیار مهم را با شما در میان گذاشته و با نظر شما تصمیم نهایی ام را بگیرم . همان گونه که می دانید بخش اعظم وقت من را پاسخ به کامنت ها می گیرد ..! به عبارتی طراحی و کار با فتوشاپ و پاسخ به ای میل و کامنت ها دقیقآ دو روز وقت من را می گیرد ! و طبیعتآ یک شب گاهی دو شب هم برای نگارش صرف می کنم ! خب .. فکر می کنم طراحی و نوشتن از واجبات است . اما سه ایده برای بخش نظرات دارم : با توجه به این که اغلب کامنت ها تشکر و قدردانی است .. مثل همه سایت ها بی پاسخ منتشر شود . دوم - کلآ بخش نظرات را مسدود کنم . سوم - از خوانندگان خواهش کنم اگر نقد و یا پرسشی دارند .. کامنت بگذارند ..! باور کنید اگه دغدغه پاسخ ها را نداشتم یک یا دو روز جلو می افتم ! قبول کنید که نود درصد کامنت ها تشکر است . حال تصمیم با شماست . اگر دوستان همکاری نفرمایند مجبورم با مسدود کردن آن با خیال آسوده و بدون نگرانی از بی پاسخ ماندن نظرات به کارم برسم ..

البته کامنت هایی چون جناب " آوالانچ " عزیز و سایر دوستانی که نقد کرده و یا پرسشی در رابطه با نوشته دارند ، همیشه مقدم اند .. باور کنید اگه این گونه کامنت ها ، مخصوصآ نوشته های علمی اوالانچ گرامی نبود ، کلآ مسدود می کردم .. !! لطفآ یک فکر اساسی بکنید .. ببیندی اگه ده روز هم پست بعدی منتشر نشود ، سیل کامنت ها همیشه روان است ... !! و همان گونه که گفتم اغلب تشکر امیزه ! ممنون می شوم راهنمایی ام فرمایید ..

 

 

4.jpg

5.jpg

3.jpg

6.jpg

Picture

Rhokond.gif

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  

    Small---2.jpg

    0vl2xy27t0vezwk1jyux.jpg 

     Next.jpg
     
    نقد و بررسی سریال " گمشدگان " و اهداف پنهان آن
  • تصاویر مستند از یک سانحه  ،به روایت نشنال جئوگرافیک

    نگاهی به زندگی سر گروهبان فاطی ..!!

  •  کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر

     ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!

     خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !! 

     و ....

    باز نویسی و تحلیل سانحه هرکولس در کهریزک
     
     به مناسبت هفتم مهرماه  
  •  

     


  • - تعداد بازديد
  • 6616
  • مرتبه

    نظرات

    سلام استاد عزیز

    در مورد بخش کامنتها که فرموده بودید عرض می کنم اگر امکان دارد بخش کامنتها را نبندید. اصلا" می شود کار دیگری کرد ، یک روز در هفته (یا هر چند روز که خودتان صلاح می دانید) را به کامنتها اختصاص دهید و یک پست خالی بگذارید و از مخاطبان بخواهید سوالات یا نظرات خودشان را برای دریافت پاسخ در آن پست خالی درج کنند و شما پاسخگو باشید. اینطوری اگر کسی مطلب قدیمی هم خوانده باشد کامنتش مشخص می شود و در پست آخر نمایان می شود. در سایر روزها شما فقط کامنت ها را درج کنید ولی پاسخ ندهید. به قولی هر کسی پاسخ می خواهد حتی اگر برای تشکر از شما باشد در پست مربوط به کامنتها (پست خالی) درج نماید و در پستهای غیر خالی فقط کامنتش درج شود و پاسخ دریافت نکند. می شود چند وقتی اگر صلاح دانستید این روش را آزمایش کنید و اگر خوب بود که ادامه دهید و اگر خوب نبود فکر دیگری کنید.
    مراقب خودتان باشید
    سام (سوئد)
    پاسخ
    ممنون سام عزیز و گرامی
    راستش این کامنت ها کلی از وقت من را هدر می دهد .. تازه همواره دغدغه این را دارم که پاسخ به کامنتی طو ل بکشه .. !! تازه اگر مثلآ تا دو روز بعد از اپ شدن همه بنویسند .. خب یک شب تا صبح وقت صرف می کنم .. و به همه پاسخ می دهم .. اما این جوری اگه ده روز هم فاصله بین دو پست بیفتد ، مثل آب روان جاری است .. !! و جالب این که اغلب بار تشکر و قدردانی را دارند . یا می گویند مثلا ما هم چنین بودیم .. ای کاش تمام کامنت ها سازنده و دارای بار انتقادی بودند .. در ان صورت به جان آنا من حاضر بودم تصاویر را که این همه علاقه دارم .. حذف کرده ولی با دل و جان روی کامنت کار کنم .. !! چون می دونستم چیزی یاد می گیرم .. و به رشد سایت کمک موثری می کنه
    اما در باره پیشنهاد شما .. سام جان راستش من متوجه نشدم .. چه جوری ؟
    منظور شما این است که مثلآ اعلام کنم هفته ای دو روز دوشنبه و چهار شنبه به کامنت ها پاسخ می دهم .. و آن گاه یک پست سفید آپ کرده و منتظر بمانم سیل کامنت ها به ان جا سرازیر شود ؟
    خب اگر منظور شما این است .. اون صفحه سفید زننده نیست .. یا اگر کسی ندونه سایت را باز کنه ببینه صفحه سفید است .. خب می رود
    شاید من درست متوجه نشدم .. اگه می شه با عرض پوزش یک بار دیگه توضیح بده ..
    شاید هم منظور شما این است همه طبق معمول کامنت بگذارند .. من همین کامنت ها را هفته ای دو بار یا سه بار پاسخ داده و اپ کنم ؟
    این معقول می آید .. اما در روز های عادی کامنت ها را جواب ندهم ؟؟ .. و بعد در روزهای یاد شده .. در زیر آن بخش یک پاسخ کلی بدهم ؟ عین روزهای اولی که سایت را راه اندازی کرده بودم .. همه کامنت می گذاشتند .. واپ می شد .. اما پاسخ کلی را در زیر همان صفحه پست مربوطه می دادم .. منظورت این است ..؟
    ببخشید ها

    سلام استاد با تشکر از مطلب زیباتون و تصاویر فوق العاده ی با لا که نشون میده چقدر روش کار کردین.به نظر این حقیر همین که موضوع رو مطرح کردین خیلی خوب شده و اون دوستایی که قصد تشکر خالی دارند .تعداد زیادیو تشکیل میدن.اگه همه با هم کمک کنیم و فقط در مورد سوالامون ومطالب مهم کامنت بگذاریم فکر کنم مشکل حل بشه ولی عمو جون فکر میکنم یکی از دلایلی که سایتتون اینقدر مورد علاقه است جواب شما به کامنتا اونهم بطوری که با حوصله عمل میکنین هستش بطوری که من تاحال تو اینترنت مانند سایت و کاراتون رو ندیدم . در مورد خاطرا ت امریکا بیشتر بنویسین همینطور کارول جون و بقیه یاران دسستتونو میبوسم فعلا.
    پاسخ
    علی جان عزیز و گرامی
    من هرگز جسارت نمی کنم که کامنت ننویسید .. اصلآ و ابدآ .. خودم خیلی لذت می برم . منظور من این است قانونمند بشه .. مثلآ تا 48 ساعت بعد از انتشار .. دوستان هر کامنتی مایل هستند بنویسند .. و بعدش می دانم کامنتی نیست که نگرانش باشم .. !!
    مشکل من تآخیر در پاسخ به خواننده هاست .. و این امر روی کیفیت کارم تآثیر می گذارد .. به عنوان مثال وسط کار طراحی یا نگارش پست جدید باید تند تند به بخش کامنت ها نگاه کنم
    با وجود این خیلی از کامنت ها باز هم تآخیر می خورد .. یا اگه یک روز کرج بروم .. یا مریض باشم حجم آن زیاد است
    تمام عرض من همین بود که قانونمند بشه .. شاید نتوانستم منظورم را خوب بیان نمایم
    ممنون از شما .. راستی در باره خاطرات امریکا هم چشم .. بزودی کارول را خواهم نوشت

    سلام جناب سرهنگ....
    واقعا عالی بود..از 2 جهت....
    1-نگارشتون طوریه که به راحتی میشه تداعیش کرد و تو اون محیط قرار گرفت
    2-پیامی که من گرفتم..واقعا فرقی نمیکنه که چه اسمی روی 1 رابطه گذاشت...عشق..دوستی...صمیمیت....
    ولی مهم اینه که 1 دوست به معنای واقعی کلمه دوست باشه مثل سی سی خانوم.....تلفیق دوستی و خیرخواهی و عقلانیت.... واقعا ستودنیه... امیدوارم هرجا هست خوش و سلامت باشه...به نظر من ارزش این رو داره که الان دنبالش بگردید و یا لااقل تو دلتون ازش یادی و کنید و دعا گوش باشید.......
    همیشه خوش و سلامت باشید چون مطالبتون فقط خاطره نیست... درس زندگیه....
    خلیج همیشه فارس
    پاسخ
    ممنونم امیر حسین جان
    راستش رو بخواهی .. از ان جا که دوست ندارم چیزی را از خوانندگان پنهان کنم .. اگر از مطلب دوستی ها با خانم ها صرف نظر کنم .. خب بخش اعظمی از سوژه حذف می شود .. ! اگه واقعیت را عنوان کنم .. به دلیل ضعف فرهنگی بعضی ها ، این اعمال و دوستی ها را نکوهیده و بنده را مردی هوس باز و .... ناجور خطاب می کنه .. همه می دانند دوستی با جنس مخالف در امریکا مسئله ای عادی و بسیار طبیعی است .. هر کسی بگوید من دوست نداشتم ، ممکنه دروغ بگه .. به هر حال در حد سلام و علیک داشته .. اصل این است که ادم نزد وجدانش آسوده باشد .. من معتقدم وقتی از خدا پنهان نیست .. دیگه چرا از بنده اش پنهان باشه .. !!؟ حتی اگر هم فراتر از دوستی رفته و رنگ دیگری به خودش می گرفت .. جنبه حلال آن مد نظر بود
    من همین الان هم تعداد زیادی از دوستانم خانم هستند .. خیلی با ان ها راحت هستم .. همسرم می داند .. چه اشکالی دارد .. اتفاقآ قوه درک و عاطفه خانم ها خیلی بالاست .. از طرفی به خاطر شخصیت ارزشمندشان انسان رعایت اداب و معاشرت را همیشه می کنه
    به همین دلیل در این پست بنده با ترس و لرز بعضی مسایل را مطرح کردم .. اما خدای بزرگ شاهده که جز دوستی پاک و بی شائبه چیزی در میان نبود
    من نمونه های سی سی زیاد داشتم ..
    ممنون از شما

    سلام عمو کاپیتان!
    این خاطرات آمریکایی ت خیلی به دلم میشینه. میدونی مثل هر آدمی خیلی آرزوها داشتم و البته تقریبا به هیچ کدوم هم نرسیدم و حالا هم زیاد ناراحت نیستم ولی یکی هست که میدونم تا آخر عمرم نمیتونم فراموشش کنم و اونم اینه که دلم میخواد یک روز یا حتی یک ساعت هم که شده پام به آمریکا برسه. با خیلی از ملیت ها نشست و برخاست داشتم و به قدرت میتونم بگم که واقعاً این آمریکایی ها حرف ندارن. بعد از آمریکایی ها هم با فاصله زیاد انگلیسی ها هستند که بینشون آدمهای فهمیده و پر اطلاعات زیادی هست. به قول آذری ها, دست راستت رو سر من! بلکه ما هم پامون به اونجا رسید... حتی یک ساعت!!
    پاسخ
    علیرضا جان عزیز و گرامی .. بله حق با شماست
    انسان های بسیار ساده و مهربان هستند .. البته این مواردی که در باره شون گفته می شه .. مربوط به آدم های سیاسی و سران قدرت است .. خود امریکایی ها بسیار ساده و مهربان هستند .. به همه اعتماد می کنند
    منتها در دوستی مقابل ایرانی ها کم می اورند .. ان ها نگاهشون ماشینی است و براشون سخت است یک دوست مثلآ پول ناهارش را بدهد .. حتی شما وقتی دنگ غذای دوست دخترت را بدهی ، تعجب کرده و می گوید روی چه حسابی این کار را انجام دادی .. !!؟
    ان ها واژ گانی چون .. شما مثل خواهر من هستی .. نازت رو برم .. ندارند
    بگذریم .. دعا می کنم برای سیاحت مثل آقا ها بروی .. اما یقین داشته باش هیج جا ایران نمی شود
    این را جدی می گویم

    با سلام و خسته نباشید حضور جناب مدرسی عزیز و دوست داشتنی هنوز وقت نکردم کامل بخونشم الان ایالت ویرجنیا هستم.
    مثل همیشه زیبا و جذاب است تا فردا تمومش می کنم دست تون درد نکنه.
    از آقای صادقی عزیز هم بابت ترجمه هاشون ممنونم واقعا" بار علمی خوبی برای سایت داره
    یا حق
    پاسخ
    به به جناب جعفر خان گرامی
    خوبی سالار .. دلم برات تنگ شده است
    امیدوارم از این پست هم خوشت بیاید
    یا حق

    سلام استاد
    فقط مي تونم بگم فوق العاده بود. واقعاً كف كردم، چقدر زيبا، چقدر جذاب. جدي جدي خودم رو توي اون شرايط حس كردم. واقعاً قلم زيبا و شيوا و رسايي داريد. نمي دونم چطوري ميشه بابت اين پست فوق العاده و زيبا ازتون تشكر كنم. دست مريزاد. انشاءالله خدا بهتون سيصد سال عمر بده تا تمام خاطرات قشنگ خودتون رو براي ما بنويسيد.
    واقعاً ممنونم
    پاسخ
    علیرضا جان شرمنده می فرمایید
    این خوبی خودته که با نگاه پر مهرت همه چیز را زیبا و شیوا می بینی
    باور کن خودم را لایق این همه تعریف نمی بینم
    مطمئن باش سخنان دوستانی مثل شما سبب افزایش حس اعتماد ، و عشق و تعهد بیشتر به کار ممی شود
    فدای شما بشم
    ممنون از کامنت شما

    اااااااااااااه !!! سلام!
    آقا این خانم علم شما واقعا شبیه حمیرا هستا !!!! ااااه
    جناب مدرسی
    جای من خالی
    هق
    این خاطره شما را نمی دانم چیکارش کنم
    بگذارم جز معمولیها؟ ظلم کرده ام، بگذارمش جز عالی ترین خاطرات با خودم فکر می کنم چون تازه خوانده ام اینجوری فکر می کنم
    اما هرچی هست هوایی شده ام
    دلم می خواهد برم کلاس شنا !
    چون تمام راه را که نمی توانم پیاده برم
    باید یک مقدار از مسیر را شنا کنم
    (پیاده و شنا از ایران تا آمریکا(


    به هر حال به نظر من یکی از بهترین خاطرات بود
    آینقدر قشنگ تعریف کردید که انگار پیش شما در آنجا بودم

    در مورد زبلی های جناب آقای فیروز
    من یک دوستی دارم به اسم مهدی، همه میگن شش مترش زیر زمینه
    اما اشتباه فکر می کنند، نه مترش زیر زمینه
    از اینجا بهش سلام می کنم

    در مورد قسمت نظرات
    وقتی با سایت شما آشنا شدم به سختی یکی از پست ها را خواندم
    چون من مطالب طولانی اینترنت را اصلا مطالعه نمی کنم
    آقای بامداد در مورد شما خیلی توضیح داده بودند که باعث شد بار دیگر سایت را بخوانم
    چیزی که در ابتدا شدیدا جلب توجه می کرد این نو آوری شماست که به تک تک کامنت ها پاسخ می دهید
    به نظر من بسیار بسیار مهم است
    نظر شخصی این است که هرگز این روند بسیار زیبا را رها نکنید که تا آنجایی که من می دانم انحصارا به شما تعلق دارد و اگر جای دیگری هم هست از شما یاد گرفته اند

    سپاس از شما

    کاپیتان
    من خیلی عذر خواهی می کنم
    بی ادبی من را ببخشید
    من عادت بدی که دارم اینه که ملا نقطه ای هستم
    شما هم بزرگتر هم با سواد تر از من هستید
    بنابراین دلم نمی خواهد غریبه ای گوشزد کند
    اگر من رو سیاه بگویم بهتر است
    توجیه را با ح جیمی نوشته اید
    توجیه از ریشه (و ج ه) به معنای *اعمال توجه کردن* است
    هرچقدر گشتم گیر دیگری پیدا نکردم
    مجبور شدم گیر الکی بدم
    دوستتان دارم اساسی
    پاسخ
    سپند جان .. ادم وقتی یکی را دوست داشته باشه .. همه را شکل او می بینه
    این واقعیتی است .. خب اون موقع هم ما او را شکل حمیرا می دیدیم ..!!! البته در این عکس بد افتاده است .. اصل سمبل حمیرا برایم بود
    اما یک اعتراف دوستانه .. هیچ جا ایران نمی شود
    امریکا تنها برای یک مدت کوته که بروی بگردی خوب است
    راستی سپند جان .. من می خواهم شما را به یکی از اقوام خودم که بهتره بگم پسر عمه ام معرفی کنم که سالیان سال است با خانواده اش در امارات زندگی می کنند .. یک شرکت بین المللی بزرگ داره .. سال ها از او بی خبر بودم تا از طریق سایت من را پیدا کرد .. به او گفتم دوستانی در ایران دارم که به شما معرفی کنم با هم کار کنید
    بیشتر به درد شما می خورد
    البته من خانم شبنم و همسرش را هم که در امارات هستند به ان ها معرفی کردم .. مطمئن هستم ارتباطاتی که دارید به هم کمک می کنید
    اگه برایم ای میل بنویسی .. بهت می گویم چه کار کن
    در مورد واژه توجیح .. بله من قبلآ اشتباه می نوشتم .. خودم حواس ام نبود .. راستش نمی دونستم
    چون ما معادل انگلیسی آن ار در اداره به کار می بردیم .. و هرگز فرصتی پیش نیامده بود .. معدل فارسی بریف را بنویسم .. خب با لطف یکی از خوانندگان متوجه اشتباه خودم شدم
    اما گاهی چون سریع می نویسم .. یا مثل همین پست طولانی می شود .. ناخودآگاه اشتباه می کنم
    امروز بد از ظهر فرصت کردم خودم مطلب را بخوانم .. کلی اشتباه داشت .. که به خاطر خستگی و عجله برای ارسال بود
    من از شما خیلی تشکر می کنم که غلط هی من را گوشزد کنی تا دفعه دیگه دقت کنم .. این بزرگترین خدمت به بنده است
    ممنون از شما ..

    سلام اقای مدرسی عزیز
    نوشته ها و خاطراتتان بسیار جالب و لذت بخش هستند و من هر وقت حوصلم سر میره به سایت زیبای شما سر میزنم و با خواندن مطالب و دست نوشته های شما واقعا" سر حال میام.دایی بنده هم از خلبانان جنگنده های شناسایی f-4 بود که دو سال پیش بازنشسته شد.خودم هم با وجود علاقه بسیار به خلبانی و مفاهیم هوانوردی نمیتوانم به دلیل یک مشکلی که دارم در این رشته فعالیت کنم.البته ناراحت هم نیستم و معتقدم خداوند استعدادهای دیگری را در وجود من نهاده است.در مورد نوشته هاتون یه نکته رو خواستم بگم و اون این که وقتی یک خاطره رو تعریف میکنید گاهی به قول خودتون به "جاده خاکی می روید" و بعد هم عذر خواهی میکنید که از اصل مطلب دور شدید اما واقعا" بعضی وقتا این جاده خاکی رفتن های شما از خود مطلب اصلی هم جالبتر است و اصلا" لازم نیست به خاطر ان عذر خواهی کنید زیرا این کارتان حتی باعث میشود خوانندگان رغبت بیشتری برای خواندن ادامه مطلب داشته باشند.در اخر هم باید بگویم به شخصه اعتقاد دارم واقعا" این نوشته های شما که بسیار خواندنی هستند باید در یک روزنامه و یا مجله پرتیراژ چاپ شوند تا افراد بیشتری از دست نوشته های شما مستفیض گردند.خودم هم این سایت را به تعدادی از دوستانم معرفی کردم.امیدوارم همچنان در زندگی خود شاد و سرزنده باشید.
    پاسخ
    سامان عزیز و نازنین
    ممنون از شما پسر عزیزم
    سامان جان این تعریف های شما نه تنها من را شرمنده می کند .. بلکه باعث عشق و تعهد بیشتر به ادامه کار می شود
    پسر عزیزم .. به عنوان یک روزنامه نگار معتقدم که باید با خلاصه نویسی مطلبی را نوشته و یا خاطره ای را تعریف کرد .. اما از ان جا که بنده برای نخستین بار وارد این وادی یعنی وب نویسی می شدم .. قواعد و اصول ان ار نمی دانستم .. و این شد که ناخواسته طولانی شد .. و با تشویق دوستان که همین سبک بنویس .. دیگه حتی وقتی که یک پست کوتاه هم می نویسم ، باورم نمی شود که چه زود تمام شد ... !!
    باور کن دوشب تا صبح روی این پست اخر کار کردم .. پیدا کردن تصویر مناسب .. تلفیق با عکس های ان ایام .. تنظیم هارمونی رنگ ها .. مثلآ در همین تصویر نخست سایت ، ابر های تصویر همه آبی بود .. که به هارمونی رنگ غالب این پست نمی خورد .. مجبور شدم به رنگ زمینه یعنی زرد در اورم .. خب این ها زمان می برد .. ! بعدش هم با حوصله به یکایک کامنت ها و ای میل ها پاسخ دادن .. شده زندگی یک فرد بازنشسته که هیچ کاری نداره .. جز بنویسه و بنویسه
    خوشحالم که مورد قبول شما واقع شد
    با تشکر از کامنت شما

    عمو سلام.
    والا ما هم ازین خانم معلم ها داشتیم به درس خوندن علاقه مند می شدیم!!(چشمک)

    نوشته اید :"مراسم فارغ التحصلی و خانم معلمی که شبیه حمیرا بود ! این جا بد افتاده است ! "
    ولی ماشالاه همین جا هم بسیار کیوت هستند.

    من هم بی صبرانه منتظر اون مطلب "من زن سیبیلو نمی خواهم" که در چندین پست قبل قول انتشار آن را داده بودید هستم.

    یاحق
    پاسخ
    ممنون امیر جان عزیزم
    راستش نمی دونم چی بنویسم ؟
    شما جوان ها بقدری خوب و مهربان هستید که کم می اورم
    در باره همسر سبیلو نمی خواهم چشم .. خوب شد گفتی .. از قلم افتاده است
    حمآ خواهم نوشت
    با تشکر از کامنت خوب شما

    سلام كاپيتان
    بازهم مثل هميشه خوب و عالي بود.
    درمورد كامنتها؛ بنده قبلا هم پيشنهاد دادم كه بهتره به كامنتها پاسخ ندهيد. فقط چك كنيد و بعد اونها رو منتشر كنيد. درموارد ضروري كه تشخيص داديد واقعا نيازمند پاسخ هست پاسخ دهيد. اينطوري وقت شما كمتر گرفته مي شود. يا علي مدد
    پاسخ
    جناب شیرازی عزیز
    ممنون از شما و اظهار نظری که فرمودید
    محمد جان راستش یکی از دلایل حضور دوستان ، احترامی است که به ان ها قائل هستم .. و وظیفه خودم می دونم پاسخ دهم
    اما منظور من این بود که قانونمند شود .. فقط تا دو سه روز بعد از انتشار کامنت بنویسند .. نه این که همین جوری تا ده روز بعد از آپ شدن کامنت بیاید
    من هیچ اعتراضی به پاسخ ها ندارم .. فقط اگه دوستان کمی رعایت کرده و کامنت های تشکر را کم کرده ولی انتقاد یا پرسشی دارند بنویسند .. من یک مقدار بهیشتر به کار هایم خواهم رسید .. کار من شخصی نیست .. منظورم به سایت می رسم

    سلام کاپیتان مدرسی
    شرمنده من کامنتی را در پست قبلی گذاشتم ولی بعد از ارسال کامنت متوجه شدم شما پست جدیدی را ارسال کرده اید.ضمن تشکر از شما به خاطر زحماتتان.فکر می کنم اشتباهی در مورد نام من و نام دوست دیگری"نوید" که در پست قبل کامنت گذاشته و لینک اهنگی را ارسال کرده بود به وجود امده است لذا برای سهولت در تشخیص من با نام نوید مستوفی(خلبان نوجوان) کامنت خواهم گذاشت.
    با تشکر و سپاس
    با آرزوی کامیابی
    نوید مستوفی
    پاسخ
    ممنون نوید جان .. در پست قبلی پاسخ شما را نوشتم
    ممنون از حضور شما

    سلام استاد در مورد سوالی که آخر پرسیدید به جای اون سه گزینه من نظر بهتری دارم
    البته اصلا قصد جسارت ندارم ولی به نظرم هر بخش رو به کسی بسپرید و خودتون رو بیشتر به نوشتن و پاسخ به کامنت ها
    به عنوان مثال نگارش به یک نفر و طراحی به فردی دیگه
    خلاصه فکر کنم اینجوری شما بیشتر هم میتونید روی مسائل و خاطرات تمرکز کنید و چون از اول به اینگونه بوده که به همه ی کامنت ها جواب دادید دیگه باعث دلخوری کسی هم نمی شه و کار شما هم راحتتر میشه.
    آن زمان که ما درکنار یکدیگر نیستیم خداوند بین ما بادا!
    بدرود
    پاسخ
    ممنون امیر عزیزم از نظری که نوشتی
    راستش را بخواهی .. فکر می کنم ، خوب نتوانستم منظورم را بیان کنم .. من افتخار می کنم پاسخگوی دوستان باشم .. تمام هدف من از طرح ان پرسش .. این است که کامنت ها قانونمند شود .. یعنی نهایتآ تا 48 ساعت بعد از انتشار کامنت بگذارند .. بعدش اگر پرسشی دارند در پست بعدی مطرح کنند .. همین
    اما این که هر یک از سه بخش را به دیگری محول کنم .. ممکنه از من بهتر نوشته و طراحی کنند .. اما هرگز نمی توانند جزئیات خاطرات بنده را منعکس کنند .. در طراحی هم همین طور .. من قبل از نگارش در باره خاطره ای که می خواهم بنویسم .. به دنبال تصاویری هستم که آن سوژه را تداعی کند .. و این خیلی کار می برد .. در میان خداقل 50 عکسی که پیدا کرده و سیو می کنم .. یکی را انتخاب و با تصاویر خودم در ان ایام تلفیق کرده و گام سوم هماهنگ کردن رنگ قالب در تصاویر است .. شما دقت کنید .. من هر پست را با رنگی متفاوت از پست قبلی می نویسم .. حتی بنر ها .. زمینه رنگ ها همه با قبلی فرق می کند .. و من باید این رنگ را در تصاویر انتخابی تحمیل کنم .. مثلآ .. در همین پست آسمان بالای سر خودم و دختر سرخپوست ، آبی آسمانی بود .. آگه رنگ آسمان را تغیر نمی دادم .. ناهماهنگی به وجود می امد .. خب من چگونه می توانم این جزئیات را به یک نفر دیگر سفارش بدهم ؟
    باز هم تآئید می کنم .. ادعای مهارت نمی کنم .. مسلمآ دوستان خیلی بهتر می توانند طراحی کنند .. اما خواسته ان چه من می خواهم و توضیح ان کمی مشکل است ... به عنوان مثال شما سفارش یک بنر به طراحی را می دهید .. باید سه چهار تا اتد بزنه تا یکی از ان ها به خواسته شما نزدیک تر شود ..
    ممنون از کامنت شما

    درود دوباره بر جناب مدرسي.
    باز هم با مطالب زيبايتون به ما انرژي دادين خيلي زيبا دست به قلم داريد و هم خاطراتون زيباست ( رضايت لبخند ) جناب مدرسي فقط بنده اين رو سري مي گم تا.. من يك واقعيت رو بگم بنده 14 سالمه تو اين سن تمام عمرم با فشار و بدبختي بوده هر كسي يك سرنوشتي داره هر جور خدا خوشش بياد هم آينده و هم حال و گذشته اون طرف و مي سازه شما باز ماشاالله پر از خاطرات قشنگيد...
    در چرخش بازيه تمام روزگار بسي رنج برديم در اين سال چهارده كه فقط رنج برده باشيم خدا مرثي .
    موفق باشيد در پناه پيشرفت خرد و خرد گشايي و در جست جوي واقعيت جهانى بدرود .
    پاسخ
    امیر جان خوشحالم که از این پست هم خوشت امد
    واقعآ این گونه تعریف ها سبب افزایش عشق و تعهد به کاری که می کنم می شود ... ممنون از شما
    امیدوارم شما هم کامیاب شده و به آرزو های خود برسید
    ممنون از کامنت شما

    سلام عمو بهروز
    خیلی حال کردم.دستت درد نکنه. اگر مالزی آمدی در خدمتیم.سالم باشید.
    پاسخ
    ممنون امیر حسین جان
    خوشحالم که مورد پسند شما واقع شد
    اسم مالزی را اوردی .. اتفاقآ فرزند دختر عمه ام که دختر جوانی است .. دانشگاه اش را در مالزی به پایان برده و الان در شرکتی مشغول به کار شده است .. مدام از من می خواهد مدتی میهمان او شوم .. ممنون از دعوت شما .. به من رسید .. همین که دعوت ام کردی .. انگار اومدم و مزاحمت هم شدم
    ممنون از شما .. مطمئن باش بر فرض محال اگه از ایران برای یک هفته دل کنده و عازم مالزی شدم ، حتمآ به شما دوست بزرگوارم خبر خواهم داد
    ممنون از کامنت شما
    راستی به وبلاگ شما سر زدم .. خیلی طراحی قالب آن زیباست .. حیف تصاویری که درج کردی باز نشد .. جسارتآ عرض می کنم .. باید عکس انتخابی را خودت سیو کرده و سپس آپلود بکنی تا دچار این مشکل نشوی
    باز هم شرمنده که دخالت کردم .. شما استاد هستی ..

    سلام بهروز خان
    شما در پست شماره 139 نوشتید:
    "خوب يادمه در ايامي كه در آمريكا دوره مي ديديم علاوه بر آموزش هاي زبان و علوم مربوط به هواپيما ، دو دوره تخصصي " نجات " هم پشت سر گذاشتيم . يكي از آن دوره ها كه گاهي ارتش آمريكا براي دانشجويان ترتيب مي داد ، آموزش نحوه بدست آوردن آب و غذا از دل كوير بود ! آن ها معتقد بودند بخش اعظمي از كشور ايران رو كوير تشكيل داده است . واگر احيانآ مجبور به نشست اضطراري در نقطه بي آب و علف در كوير شديم بتوانيم جون خود و مسافرانمون را از تشنگي و گرسنگي نجات بدهيم ! به همين دليل گروه ما رو به مدت يك هفته به صحراي خشك آريزونا و " گرند كانيون " بردند . خب راستش رو بخواهيد اون ايام اصلآ به تنها چيزي كه فكر نمي كردم آموزش بود ! براي من بيشتر اين دوره حكم پيك نيك رو داشت . قبل از اعزام تو كلاس هم قربون اش برم كي به حرف استاد گوش فرا مي داد ؟! بنابراين بجاي اين كه مث بچه آدم روش هاي سودمند رو ياد بگيرم ، روز قبل از اعزام رفتم سراغ تقلب !! تا دلتون بخواد انواع خوراكي هاي مقوي و نوشيدني رو تو كيسه خوابم جا سازي كردم . و با خيالي آسوده راهي كارزار شدم ..به فول قديمي ها گردنم بشكنه اي كاش اين كار رو نمي كردم . و به حرف اساتيدم گوش مي دادم يا جزوه هاش رو با خودم مي آوردم . الان مي تونستم تو اين بي كاري اقلآ دوره آموزش بگذارم و جوون ها رو با خودم به تور كوير مي بردم ! بگذريم .."

    اين با پست این دفعه شما نمی خونه!!!
    ببخشید که من مطالب شما را با دقت می خونم!!!!!!!!!!!!!
    پاسخ
    فرخ جان عزیز و نازنین
    شما کاملآ درست می فرمایی .. آخه ما یک دوره نجات که ندیدیم .. کلآ سه تا دروه سوروال داشتیم .. که با نام گراند کانیون .. با شرکتی که قرداد برای اموزش بسته بود ، به دانشجویان اموزش می داد . دوره اول را در همین پست توضیح دادم .. دوره دوم مربوط به جنگل را حسابی تقلب کرده .. و در آن شرکت نمودم .. حتمآ می دونی در همان آریزونا رودخانه های زیبا و پر آب و جنگل ها طبیعی هم وجود داره
    ما اولش خیلی می ترسیدم .. چون همان طور که نوشتم .. واقعآآ ترسانده بودند .. اگه حضور دختر سرخپوست دوست من نبود .. که او از از کلرادو که در همسایگی آریزوناست نیامده بود .. ما جرآت این کار را نداشتیم ... !! ولی در دوره بعدی که جنگل بود ، نه تنها من ، بلکه همه سعی کردند عذاب نکشند .. ! دوره سوم که مربوط به دریا بود را هیچ کدوم از ما طی نکردیم
    فرخ جان .. البته الان گراند کانیون به یک قطب توریستی تبدیل شده است .. وقتی دنبال عکس در اینترنت می گشتم .. دیدم که سازه هایی زیبا و جالب نصب کرده اند آن زمان نبود .. این ایالت به خاطر جذابیت های منحصر به فردی که داشت ، موسسات فراوانی در آن در زمینه توریست ، اموزش های گوناگون فعالیت می کردند .. که الان هم در اینترنت دیدم که نسبت به زمان ما چقدر رشد کرده اند
    فرخ جان .. ممنون از دقت نظر شما و بیان نکات شک برانگیزی که ممکنه برایت به وجود بیاید ..
    ممنون از کامنت شما

    سلام استاد

    منظور بنده را درست متوجه شده بودید ولی فرمایش شما کاملا" درست هست که یک پست سفید هم برای خوانندگان جدید بی معنی هست و هم به قول شما سیلی از کامنتها را باید پاسخ دهید که کاری بسیار وقت گیر هست. پیشنهاد می کنم که فقط کامنتها را درج نمایید و فقط کامنتهایی که لازم به پاسخ دادن هستند مانند پیشنهاد و انتقاد و سوالهای مهم که قبلا" به آنها پاسخ داده نشده را پاسخ دهید و بهتره در چند پست در قسمت حرفهای خودمانی فقط اشاره بفرمایید که رویه کامنتها به این شکل شده که فقط به کامنتهایی از نوع انتقاد و پیشنهاد و ... پاسخگو هستید و باقی کامنتها را فقط درج خواهید کرد بدون پاسخگویی به آنها. اینطوری به تازه واردها هم برنخواهد خورد و بعد از مدتی شیوه جدید برای همه روتین خواهد شد. به نظر بنده اگر به قول خودتان بجای پاسخگویی به تمام کامنتها وقت آزاد بیشتری برای پست جدید بگذارید خیلی مفیدتر هست تا کامنتهای تشکر و کامنتهایی که جدا" نیازی به پاسخگویی به آنها نیست را جواب دهید.
    امیدوارم که دوستان عزیز هم سعی کنند که فقط کامنتهایی بگذارند که بار علمی سایت را بالاتر ببرد و یا اگر انتقاد و پیشنهاد و یا خبر مهم و یا سوال مهمی دارند را فقط درج نمایند تا شما هم با فراغ بال به زندگی روزانه و کارهای شخصی خود برسید و وقت بیشتری برای پستهای جدیدتر داشته باشید.
    موفق و پیروز باشید
    سام (سوئد)
    پاسخ
    ممنون سام عزیزم
    بله این پیشنهاد خیلی عالی و عملی است
    چون اگر دقت کنی .. اغلب کامنت هایی که دوستان می نویسند .. تشکر و قدردانی است .. که البته نظر لطف و محبت شان را می رسانند و بنده همیشه شرمنده این عزیزان هستم
    سام جان .. باور کن من جز نگارش این سایت ، هیچ کار خاص دیگر شخصی ندارم ..!! و اگر این جسارت را به خوانندگانم کرده و از ان در خواست قانونمند شدن کامنت ها را کردم ، صرفآ به خاطر فرصت بیشتر برای نگارش مطالب جدید است .. باور کن کلی مطلب جالب یادم می امد .. که به خاطر طولانی بودن روند مستمر و دایمی کامنت ها فراموش می کنم .. البته کامنت ها حسن خیلی خوبی هم داره .. با مطالعه آن ها خیلی از خاطرات هم یادم می اید .. مثلآ در همین پست .. موقع نگارش یاد " کارول تایلور " افتادم .. دختری که تا مرز ازدواج با هم پیش رفتیم .. و در تمام مدتی که در ویرجینیا بودم با او به سر می بردم .. یا او میهمان من بود .. یا من به خوابگاه او در دانشگاه مری اند ویلیامز می رفتم .. و خاطرات بسیار خواندنی از کارول عزیزم دارم .. منتها باید مدتی از فضای مسایل شخصی بگذرد .. همان گونه که روی رنگ های هر پست با یک دیگر تفاوت قائل هستم .. روی انتخاب مطالب هم سعی در تنوع ژانر خاطرات دارم .. به عبارتی یک خاطره از پرواز .. یک خاطره از جنگ ، یک خاطره از دوستان قدیمی ، خاطره ای از سفر به امریکا .. خاطره ای از تلویزیون .. به همراه نقدر مسایل اجتماعی .. من باید تمام سعی و تلاش ام را بکنم تا این پروسه با نظم ادامه یابد .. بار ها پیش امده دو روز وقت گذاشته و مطلبی را نوشته ام .. اما ناگهان در دقیقه نود یادم اومده است .. که ای داد بی داد من دچار اشتباه فاحش شده ام .. و ان بخش مربوط به این حادثه نبوده است .. و مجبور شده ام .. از قید یک مطلب کامل و جالب بگذرم .. نمونه ان ماجرای دزدیدن ذوالفقار بوتو از پاکستان بود .. یک خاطره بسیار خواندنی و تاریخی مربوط به ارتش شاهنشاهی بود .. اما متوجه شدم روی بعضی اسامی یا اتفاقات با دیگر ماموریت های پاکستان قاطی کرده .. و همه را در هم نقل کرده ام .. بله من این مشکلات را دارم .. که بیشتر به خاطر دغدغه های فکری و مشکلات شخصی زندگی است .. به همین دلیل سعی کردم با کاهش یکی از دغدغه ها که همانا پاسخ به کامنت ها است .. ان ار کمی کاهش دهم .. که بیشتر به نفع خوانندگان است تا خودم
    ممنون سام نازنین

    سلام کاپیتان
    ممنون از مطالبتونچون گفتید انتقاد کنید من هم انتقاد می کنم تا به کانت ها همچنان پاشخ بدید البته بنده یه رشو رو هم پیشنهاد می کنم اون هم این که پست های قدیمی رو بخش کامنتش رو قفل کنید تا دیگه کانت نفرشتند و فقط تو پستهای جدید مثلا 5 پست آخر بشه کامنت گذاشت.
    و اما انتقاد من:
    تو یه جایی گفتید گه به ترکی به آقای فیرزو زبل گفتید
    ****بوراخ میلار بیزه****
    ولا بنده اهل تبریز و ترک هستم ولی نتونستم این لغات رو بخونم شاید اشتباه تایپی بوده!
    پاسخ
    ممنون امیر عزیزم
    راستش تمام کنترل فنی سایت در اختیار طراح محترم است .. و من هم وارد نیستم .. فقط یاد دارم کامنت های یک پست را قفل کنم .. این را هم بگم که کلآ از هر چی محدودیت ، قفل ، حذف کردن است متنفرم .. !! و دوست ندارم دنبالش بروم
    اما در مورد واژه ترکی .. به اعتقاد و اعتراف دوستان ترکی زبان.. وقتی من ترکی حرف می زنم .. امکان نداره یک هموطن ترک متوجه بشه من فارس هستم و ترکی را اموخته ام !! البته حمل بر تعریف نگذارید .. واقعآ ریشه ای ترکی را فرا گرفتم .. و بار ها با ترک های اصیل شرط بندی سر نهار کردم که سه پرسش به زبان ترکی می پرسم .. اگه گفتید من به شما نهار می دهم .. اغلب نمی توانند .. !!! حتی حاضرم با شما هم اگر ترک هستید .. مناظره ترکی کنم !!!! مطمئن هستم به خیلی از واژه های ترکی آشنا نیستید .. فقط ترک های اصیل و قدیمی ممکنه پاسخ صحیح بدهند .. بگذریم .. بحث این نبود
    من با اجازه ات سه کلمه را می شکافم
    بوراخ = یعنی ول کردن
    مثال : اده بوراخ منه .. یعنی آقا ول کن من رو
    ایلمیر .. یعنی نمی کنه
    که سرهم که بیاید الف اش می افتد
    به عبارتی
    بوراخ میلار
    یعنی ولمون نمی کنند
    بیز یعنی ما
    بیزه .. ما رو
    که سر هم می شود .. بوراخ میلار بیزه .. ولمون نمی کنند ما رو
    ببخشید قصد جسارت ندارم .. درس پس دادم

    سلام
    كاپيتان واقعا عالي بود از خوندن اين مطلب هم مثل قبلي ها واقعا لذت بردم و علاوه بر خودم يكي از دوستانم هم شريكم شد و با هم خونديم و لذت برديم اميدوارم هميشه پاينده باشيد.
    راستي هرچه زودتر بايد به فكر چاپ كتاب خاطراتتان باشيد به نظر من يكي از بهترين هدايايي ميشود كه به دوستان ميتوان داد
    پاسخ
    ممنون عباس جان
    نمی تونم بگم متآسفم که دنبال مادیات نرفتم .. !! چون خودم این گونه دوست داشتم .. اما واقعیت این است .. که مشکل اساسی پول است
    اگر پول داشتم عباس جان .. تا حالا چند کتاب در زمینه های مختلف چاپ می کردم .. به هر حال ممنون از شما و دوست عزیزت هستم

    سلام جناب مدرسی
    راستش من به خاطر اینکه وقت شما رو نگیرم اغلب کامنت نمیزارم
    یکی از نقاط قوت سایت شما همین حس دوستانه بین شما و خوانندگانتون هست
    وبعدیش هم صداقت و راحتی شما در بین مطالب هست

    خلاصه اگر من بودم کامنتها رو باز میزاشتم ولی خودم رو به یه مقدار محدود میکردم
    مثلا حد اکثر سه خط
    الان پاسخ شما در برخی موارد طولانی تر از کامنت بازدید کنندگان هست!

    امیدوارم همیشه سالم و شاداب باشین و کی بردتون هم به راه باشه!!
    پاسخ
    ممنون دوست عزیز
    کاملا حق با شماست
    من خودم واقف هستم که یکی از مزیت های این سایت حرمت به خوانندگان و ارتباط عاطفی دوسویه است
    اما این که گاهی پاسخ نسبت به پرسش طولانی تر می شود .. کاملا طبیعی است .. مثلآ فرض کنید شما در یک خط از من می پرسیدید ، در باره ابر های سی بی اتشزا توضیح دهم .. ! مسلمآ در پنج خط کم تر امکان ندارد .. زیار صادقانه عرض می کنم .. قصد تبلیغ و ریا کاری ندارم که خودم و خواننده ام را گول زده .. و وانمود کنم .. که من به همه احترام می گذارم ..
    چون هدف قلبآ دوستی دوسویه است .. چون صداقت رکن دیالوگ است .. به همین دلیل پاسخ ها گاهی طولانی تر از پرسش ها از آب در می آید .. !!
    به هر حال از محبت شما و راهنمایی که فرمودی ، سپاسگزارم .. و تقدیر می کنم .. بله شاید بشود با کمی تعدیل و خلاصه نویسی .. برای خودم وقت بخرم !! چشمک

    ba salam
    cheghadr in matlab ghashang bood
    mersi
    rasti binahayat az in sedaghatetoon ke migid shah ro doos dashtin lezat mibaram
    پاسخ
    سرور گرامی جناب دکتر سعید نازنین
    ممنون از شما .. من خودم را شایسته این تعریف ها نمی دونم .. اما خوشحالم که دوستان و خوانندگان فرهیخته ای چون شما ، صداقت موجود در فضای نوشته ها را لمس می کنید .. ممنون از شما

    یک توضیح ضروری
    با پوزش از همه دوستان و خوانندگان
    من در مورد نام کوچک هم اتاقی ام که به اشتباه " علی مهربانی " نوشته بودم ، حالا یادم آمد که نام کوچک او " ولی الله " بود .. !!
    دقیقآ 36 سال از جدایی ما گذشته است .. و همان طور که گفتم ، او را با ورود به ایران ، دیگه ندیدم .. چون به شیراز رفته بود ..
    ممنون از همه

    سلام

    با تشکر ، در مورد بخش نظرات پیشنهاد من اینه كه این بخش حذف نشه و روال سابق ادمه پیدا کنه . آقای مدرسی شما میتونید به جای پاسخ فوری به تک تکه نظرات ، صبر کنید تا هر چند روز یکبار به صورت گروهی و خیلی کوتاه به نظرات پاسخ بدید. بزارید ی مثال براتون بزنم :
    مثلا به این صورت : علی‌ و تقی و نقی عزیز با تشکر از نظراتتون، حسن و حسین و رضای عزیز كه درخواست خاطره از آمریکا کرده بودند حتما در پستهای بدی در اون مورد خاطره خواهیم داشت ، محسن و احسان و امیر با تشکر از پیشنهاد خوبتون . و خلاصه به این ترتیب. و هر کدوم از نظرات هم كه نیاز به پاسخ بیشتر داشت فقط همونارو بیشتر توضیح بدید. چون حیفه این بخش حذف بشه . خیلی وقتا در قسمت نظرات توضیحات کاملتر و موردی در باره خاطراتتون میشه پیدا کرد كه خیلی خوبه چون مطالب سایت به بحث گذشته میشه . اگه بخش نظرات حذف بشه احتمالا خوانندها ایمیل های زیادی براتون خواهند فرستاد و با روحیه ایی كه از شما سراغ داریم پاسخ ندادن به ایمیل براتون سختتر از پاسخ ندادن به نظرات است كه این بیشتر وقتتون میگیره.

    امیر
    پاسخ
    ممنون امیر جان از این که این همه به فکر بنده وسایت خودت هستی
    امیر جان .. راستش را بخواهی ، اون اوایل که سایت را راه اندازی کرده بودم ، دقیقآ به این صورت پاسخ همه را دسته جمعی در کامنتی که خودم می گشودم ، می دادم .. اما نمی دونم چی شد به این سبک روی اوردم ..!!؟ البته ناراضی هم نیستم .. و کلی لذت می برم .. تنها ناراحتی ام از تاخیر در پاسخ هاست .. یا وثتی که به کرج رفته و بعد از دو روز بر می گردم .. انبوه کامنت و ای میل ها .. من را از ادامه نگارش مطلب جدید می اندازه .. و به نوعی دیگر زیر سوال می روم ... که چرا دیر به دیر سایت را آپ می کنی !!؟؟
    اما این گونه که شما پیشنهاد کردی .. بد نیست .. ولی خودمونیم .. دیگه عادت کرده ام .. !!! فقط دوستان کامنت های تشکر امیز را کمی کم کنند ، ایده آل می شود .. ممنون از شما

    سرور گرامی من سلام
    خوبید؟
    فرموده بودید ایمیل بزنم، زدم اما برگشت خورد
    خبر خوب مهمی دارم
    هروقت مناسب دیدید یک اس ام اس به من بزنید تا با شما تماس بگیرم و در مورد کار جدید با شما صحبت کنم
    سپاس
    پاسخ
    الان بیداری ؟ من موبایل را روشن می کنم
    زنگ بزن

    سلام آقای مدرسی

    عاااااالی بود. مرسی

    قربان شما

    علی از کانادا
    پاسخ
    فدات بشم
    خوشحالم کردی
    یا حق

    سلام كاپيتان (شتلق)
    خوبيد و خوشيد؟
    به خدمتتان عرض شود كه خيلي عالي بود و در مورد كامنت ها مسئله فقط عرض ارادت بوده وبس و گاهي هم سئوالي
    به هر صورت شما هر تصميمي بگيريد عالي است
    قربان شما
    با اجازه ، خبردار ، (شتلق) ، عقب گرد
    پاسخ
    ممنون امیر جان .. فکر کنم من نتوانستم منظور اصلی ام را به درستی بیان کنم
    من نگفتم کامنت ننویسید .. تنها ارتباط و فید بک مطالب ام همین کامنت هاست
    منظورم .. تشکر و قدر دانی ها کم باشد .. !! ولی کماکان در خدمت همه دوستان هستم .. ممنون از شما دوست عزیزم
    یا حق

    سلام
    یه سوال دارم از شما
    خیلی کلنجار رفتم با خودم که این سوال رو بپرسم یا نه
    به هر حال جسارت به خرج میدم یا بهتره بگم گستاخی میکنم و سوالم رو میپرسم به امید اینکه سوءتفاهمی خدای نکرده پیش نیاد یا ناراحت نشید
    فقط میخواستم نظرتون رو به عنوان یک مرد بدونم
    خاطرات زیباتون رو خیلی وقته دنبال میکنم.چیزی که برام جالبه صمیمیت شما با همسرتونه چون بدون هیچ دغدغه ای از عشق قدیمیتون حرف میزنید یا مطالبی درباره دوست دخترهای گذشتتون(واژه بهتری پیدا نکردم)مینویسید.حالا میخواستم بدونم ایا شما این حق رو برای همسر گرامیتون هم قائل هستید که اگه احیانا قبل از ازدواج با شما دلبستگی داشته بیاد و با فراغ بال برای این و اون تعریف کنه؟
    مهم نیست که تو واقعیت داشتند یا نه.فرض رو بر این بزارید که ایشون هم قبل از شما علاقمند به کسی بودند
    با توجه به اینکه شما با اسم مجهول پست نمیدید و همه میشناسند شما رو و مطمئینن خویشاوندان و دوستانی که با شما رفت و امد میکنند هم یکی از دنبال کنندگان مطالب شما هستند با این حساب حاضرید این حق رو به همسرتون بدید؟
    اگه نه چرا؟ به نظرتون چه ایرادی داره؟ چه طور باید فقط مردها این حق رو داشته باشند
    چرا هیچ وقت به زن ها این اجازه داده نمیشود.شما هم به این تبعیض ها اعتقادی دارید یا نه؟
    بازم امیدوارم که ناراحت نشده باشید و سوءبرداشت پیش نیاد
    ممنون
    پاسخ
    یلدای عزیز و گرامی
    به نکته بسیار زیبا و منطقی اشاره کردی
    اجازه می خواهم از دو زاویه پاسخ شما را بدهم
    اول از زاویه خانوادگی و اقوام که اشاره فرمودید : روز نخستی که به خواستگاری همسرم رفتم به او گفتم که درد عشقی دارم که مپرس .. و ممکنه تا پایان عمرم ( با شناختی که از خود داشتم ) با من باشد .. اما مرد و مردانه قول می دهم ... تا عمر دارم هرگز با او مواجه نشوم .. من نه تنها به قولم وفا دار ماندم ، حتی با گذشت 35 سال یک بار هم از محل سوسن و منطقه سکونت اش عبور نکردم .. و راز عشقم در سینه بود . و تا روزی که وبلاگ زده .. و بعد از مدتی که جوانان استقبال کردند ، ( شما بخوانید قبولم کردند ) این تعهد در من ایجاد شد با درج واقعیت های عبرت اموز زندگی ام ، به طور غیر مستقیم ( چون معتقدم غیر مستقیم تآثیر بیشتری دارد ) آن ها را با اصول مردانگی ، سالم زیستن ، محبت کردن و ...الخ آشنا کنم . و با شرح صادقانه و داستان گونه ماجرا های گذشته ام و تآکید روی تصمیم های درست و نتیجه مثبت آن در آینده که نصیب ام شده است ، جوان های نسل امروز را آگاه کنم . و اگر دقت کرده باشید ... نه نصیحتی در کار است .. نه امر به معروف و نهی از منکر .. اما در کامنت هایی که خوانندگان جوان ام می نویسند .. تآثیر مثبت و خدا پسندانه آن را مشاهده می کنم .
    خب به قول شما اقوام و آشنایان هم بخوانند ( که واقعآ هم می خوانند ) مثل هر غریبه که در دراز مدت صداقت و روراستی بنده را پذیرفته اند ، آن ها با شناختی که از شخصیت بنده دارند ، زودتر از دیگران به آن واقف می شوند .
    مطلب دوم .. از ان جایی که بخشی از خاطرات ام به زمان های بسیار دور و ایام قبل از ازدواج با همسرم بر می گرده و یا مربوط به دوران تحصیل در آمریکا یا ماموریت هایی که بعد از ان به دلیل حرفه ای که داشتم و به اغلب کشور ها پرواز می رفتم .. است ، طبیعتآ در ان روزگار ارتباطاتی با جنس مخالف مثل همه مردم داشته ام . مخصوصآ در دوران حضور طولانی در ایالت متحده دوستانی از هر رنگ ، جنس ، زبان ، قومیت و .. الخ داشته ام اما خداوند بزرگ را شاکرم که هرگز اصول مردانگی و ارزش های دینی ام را در هیچ شرایط زیر پا نگذاشتم .. ( این واقعیت را می توانید از همکاران بنده که الان هم خوشبختانه بعضی ها شون زنده اند .. مثل جناب مداح ، جناب مومنی و سایر همدوره های آن زمان ) سئوال بفرمایید .. مطمئن باشید اذعان خواهند داشت که من جز معدود ایرانی هایی بودم که هرگز به زن شوهر دار نگاه نمی کردم .. یا جز اون افرادی بودم که در همه حال خدا را بالای سر خودم حس کرده و به تکلیف های دینی و انسانی ام عمل می کردم . خب همان گونه که در مطالب ام بار ها درج کرده ام .. تعدادی از دوستان صمیمی من در آن روزگار خانم بودند .. یا معلم هایم زن بودند .. و من و خیلی دیگر از همکارانم با استاد های خود دوست بوده و به منزل آن ها می رفتیم .. یا آن ها به منزل ما می امدند .. و رابطه ها همه سالم و واقعی بود ..
    کما این که در تمام سال هایی که در نشریات و یا صدا و سیما مسئولیت مدیریتی یا دبیر سرویسی داشتم ، اغلب همکارانم خانم بودند .. به خاطر محبت هایی که در حق آن ها کرده بودم که صحیح نمی دانم تعریف کنم ( فقط برای منحرف نشدن اذهان عرض می کنم .. مثلآ ضامن شون برای استخدام شده .. یا به نهاد ها و موسسات دولتی معرفی می کردم ) با بنده دوستی داشته و دارند .. بعضی از دختر خانم ها همکارانم بودند یا شاگرد هایم بودند .. به دلیل اعتمادی که حاصل شده بود .. گاهی حتی شب ها هم در منزل ما می ماندند .. و یا من بر حسب کار های مشترکی که داشتیم به منزل ان ها رفته و بعضی شب ها می ماندم .. شاید باورش کمی دشوار باشد .. بار ها والدین ان ها هم نبودند .. یا همسرم در منزل نبود .. هیچ فرقی نداشت .. چون انگار که بهاره دختر خودم به خونه آمده یا من به خانه آن ها رفته ام .. در این جا لازم می دانم با یک مثال ذهن شما و دوستان را روشن کنم .. شما به عنوان یک زن و بانوی ایرانی خوب می دانید خانم ها بیش از اندازه زرنگ هستند .. و احساس بسیار قوی دارند .. مطمئن باشید اگر حتی یک نفر از ان جماعت خانم به احساس منفی نسبت به من می رسید ، همه مطلع می شدند .. و دیگر اعتماد نمی کردند .. ! مخصوصآ خود همسرم که ماشاالله عیب غیب داره .. با نگاه در چشم همه اتفاقات را تعریف می کند .. !! از همه مهم تر در سازمان هایی که نام بردم شدیدآ زیر کنترل حراست و نیرو های عقیدتی بودیم
    لذا حتی همین الان دوستی که با خانم ایکس دارم .. رابطه ام عین دوستی است که با آقای مداح دارم .. این قضیه هم برای همسرم ، هم خانواده خانم هایی که با بنده ارتباط دوستی و همکاری داشته و دارند قلبآ به وجود امده است .. نکته جالب این که اغلب ان ها برادران با غیرت و متعصبی دارند .. یا خانواده بسیار مومن و با خدای دارند .. اما همان طور که عرض کردم .. این حس اعتماد سال هاست که به وجود امده است .. بگذریم
    ******
    خب من هر چند طولانی شد اما واقعیت ها را از نگاه دوستان و آشنایان و حتی غریبه ها صادقانه بیان کردم . اما پرسش شما این است .. آیا این حق را برای همسرتان قائل هسیتد .. !؟
    ببنید دخترم .. ار اعتماد بر قرار نباشد .. حتی اگر همسرم به مسجد هم برود من فکر و خیال بد خواهم کرد
    او هم چنین است .. پس ما به هم اعتماد کامل داریم .. دوم این که بر فرض محال او به من بگوید .. سه تا خواستگار سمج قبل از ازدواج با تو داشتم .. و حتی در باره ان ها حرف بزنه .. چه اشکالی داره ؟ آیا به صرف حرف زدن گناه مرتکب می شود !!!؟
    این طبیعی است که هر دختری قبل از ازدواج ممکنه خواستگار هایی داشته باشد .. که بعد از سال ها هنوز هم محل ان ها مشخص باشد .. یا با خانواده ان ها ارتباط و دوستی داشته باشند .. چه اشکالی داره ؟ همان طور که گفتم اصل بر پایه اعتماد است
    مسئله بعدی .. یلدا خانم گرامی .. اصل خداوند است که ناظر بر ماست .. بعدش وجدان هر فرد است .. مطمئن باشید اگه من نامردی یا خلافی کرده باشم ، آرامش فعلی ام را هرگز نداشته و رنج می بردم ..
    یلدای عزیز و نازنین .. امیدوارم به پرسش شما پاسخ داده باشم .. و برای جمع بندی عرایظ ام .. اقوام و آشنایان بنده و همسرم را می شناسند .. مشکلی نیست
    غریبه ها هم .. فکر کنم شناخت پیدا کرده اند .. برای اثبات این ادعا شما را به کامنت های مطالب ام و نظر نسل امروزی جلب می کنم
    در مورد همسرم .. راست و حسینی نظرم را گفتم
    موفق و موید باشی

    دوستان عزیز و گرامی .. با اجازه شما بنده امروز 5 شنبه برای دیدن نوه هایم به کرج رفته و شنبه برمی گردم .. اگه پاسخ به کامنت ها تاخیر افتاد نگران نباشید . برگشتم پست جدید را آپ خواهم کرد

    ممنون از پاسختون
    پاسخ
    خواهش می کنم

    عمو بهروز سلام
    خیلی قشنگ بود عالی بود
    واقعا ایرانیا چه کارایی که نمیکنن همه اینا از هوش سرشار نژاد ماست که همیشه راه کوتاه رو انتخاب میکنیم

    عمو امشب تمماس گرفتم ولی خونه نبودین یه کاری با شما داشتم درباره دانشگاه استادمون از نوشته های شما درباره مستد های نشنال جگرافی خیلی خوشش اومده و قرار شده که یکی از اونا رو برای یک جلسه من به صورت کنفرانس اجرا کنم ولی اول گفتم که عمو بهروز باید اجازه بده اگر شما اجازه ندین من دست هم نمیزنم
    اگر لطف کنید و اجازه بدین هم میخواستم مزاحمتون بشم و چندتا سوال فنی بپرسم
    ببخشید که من همیشه برای شما زحمت درست میکنما شرمنده
    براتون آرزوی بهترینها رو دارم
    پاسخ
    علیرضا جان عزیزم
    ممنون از شما .. پسرم بخشید با تاخیر پاسخ شما را می نویسم
    چون در حال نگارش پست جدید بودم .. علیرضا جان این چه فرمایشی است
    شما مجازید هر کدوم از مطالب ام را دوست داشتی بادون اجازه استفاده کنی
    از استادتون هم به خاطر اهمیت به مسایل روز تشکر کن
    ممنون ازشما

    سلام....سلام....سلام....سلام....
    خيلي باحال بود...خيلي باحال بود...مرديم از خنده...عجب سرگذشتي داشتيد شما...اگه فيروز زبل و ماشالله مداح رو نبينم يا شما رو مي كشم يا خودم رو! اين يه تهديد جدي بود!خداييش خيلي نامردي كه خودتون با دوستانتون رو نبينيم!
    اين دفعه طولاني بود با جاده خاكي زياد و خيلي خوشمزه!خيلي خيلي خوشمزه!فقط اولش ناراحت شدم كه گفتيد:{فضای خاطره گاهی سخنانی را درج کردم ، که واقعیت نداشته و صرفآ جنبه افزودن آب روغن محسوب می شود} تمام مزه خاطراتتون به وااقعيتشه...شما كجاش رو اضافه كرديد مثلا؟آخه خيلي ضدحاله!جان من بگيد كجاش تخيلي بود؟!

    هايل هيتلر - شتلق - عقب گرد
    پاسخ
    ممنون عرفان عزیز
    بابا من کی گفتم تخیلیه ..!!؟
    منظورم اون یکی دو پستی بود که تخیلی بود .. من کلی مثال زدم .. نه این که خودم و خوانندگان را سرکار بگذارم ..!!
    اخه پسر خوب کجای اون مطالب که با جزئیات شرح داده ام تخیلی بود .. بابا نمی شه یک درد دل ساده کرد .. من در کل گفتم مطالبم .. یعنی منظور ان چه تا حالا تقدیم کرده ام .. گاهی با افسانه و تخیل همراه بوده است .. که حضرت عباسی لخرش عنوان کردم شوخی یا تخیل بوده است .. !! بقیه عین واقعیت است باور کن اگه من یه سر سوزن احساس کنم دوستان چنین استنباطی از نگارش های من دارند .. به جان نوه هایم برای همیشه سایت و وبلاگ را بوسیده و کنار می گذارم .. اخه عرفان جان مگه می شه .. شب تا صبح بیداری بکشم برای این که بخواهم سرکاری باشه !!!؟
    من چون از روی خستگی گاهی یک حرف می نویسم .. صرفآ عنوان درد دل داره .. نه این که قصدم سر کار گذاشتن دوستان باشه .. چون اول از همه خودم سر کار قرار می گیرم .. یکی به یکی گفت .. گوشت را می گیرم دور شهر می چرخانم .. گفت . آیا خودت هم می آیی ؟؟ حالا حکایت ماست .. نه عزیزم .. من که به جزئئ ترین پرسش ها پاسخ می دهم .. و مثال زنده و حاضر می اورم کجاش می تواند تخیل باشد
    حالا من ضد حال خوردم .. کافی است یکی دیگر هم عنوان کنه .. تا حسابی دلخور شده و انگیزه هایم را از دست بدهم

    جناب مدرسی عزیز سلام

    خاطرات شما همیشه بهترین مطالب سایت هستند.تجربیات شما برای شخص من مثل یک کلاس درس می مونه.(این رو بدون تعارف گفتم).متاسفانه در جامعه ما خیلی از خانوم ها و آقایون بر قراری ارتباط رو بلد نیسند.و هزار حرف و حدیث ÷یش میاد.این مطالب شما فرهنگ سازی خوبی هست.
    در مورد بخش کامنت ،باید بگم که این بخش به همین شکل باشه بهتر هست.خیلی مسا ئل از دل این مباحث مطرح می شه و می تونه ارزشمند باشه.
    مثل بحث های اعتقادی که بین دو نفر در چند مطلب پیش به وجود اومد یا نوشته خلبانی که مهاجرت کرده بود.یا حتی همین سوال یلدا خانوم که از شما در همین بخش پرسیده بود و ...
    این کامنت ها سوای مطلب اصلی جایگاه مهمی در سایت داره.ممکنه شما مطالب دیر به دیر روی سایت قرار بدید اما عمق مطالب بالا تر می ره.
    البته حرف شما هم منطقیه که تشکر و...باید کمتر بشه.
    پاسخ
    بردیا جان عزیز و گرامی
    با تشکر از دقت نظر و تحلیل منطقی شما ، راستش را بخواهی تمام هدف من هم از پاسخ به جزئیات و توضیح های طولانی ، صرفآ همین فرهنگ سازی که اشاره کردی است .. تمام سعی من این است که به دوستان عرض کنم .. همان طور که با یک مرد می شه دوستی کرد .. اگه انسان سالم باشه می تونه همون دوستی را با جنس مخالف هم داشته باشه .. و من سال هاست که چنین تجربه ای را دارم .. و همیشه هم بهره برده ام
    ممنون از شما .. چشم این بخش کامنت ها به همین شکل ادامه خواهد یافت


    درود بر شما جناب مدرسی مهرگان شاد باد روز مهر و ماه و مهر و جشن ِ فرخ مهرگان
    مهر افزا ای نگار ِ مهر چهر ِ مهربان

    مهربانی کن به جشن ِ مهرگان و روز مهر
    مهربانی به، به روز ِ مهر و جشن ِ مهرگان

    در مهریشت ِ اوستا چنین می خوانیم:
    " می ستاییم مهر دارنده ی دشت های پهناور را،
    او که به همه ی سرزمینهای ایرانی، خانمانی پر از آشتی، پر از آرامی و پر از شادی می بخشد."

    آری:
    بار ِ دگر، مهر روز، از ماه ِ مهر، مهربان از راه رسید و سبدی از محبت و عشق ِ بی بدیل را به سرای ِ یاران، سرزمین جشن سالاران به ارمغان آورد.


    دگر بار، سروری شادی سالار با سرودی شادمانی گستر، بر رنگین چهره ی طبیعت، در مهر ماه، مهر افشان شد.


    در این مهر افشانی ِ مهر ماه، طبیعت ِ همیشه شاداب، پس از به زمین گذاشتن بار و بَر، در جدالی بین ِِ نور و تیرگی، به تعادل ِ بی ریا می رسد تا پس از خستگی ِ پر تلاش ِ پروردگی ِ دانه و قوت و گل و گیاه، خوابی به چشمان بیاورد.



    رقص ِ شاداب ِ رنگا رنگین ِ برگهای ِ درختان، چرخ زنان بر فراز ِ سر ِ آدمیان، جشن ِ معطر ِ مهرگان ِ عاشقان را، جلوه ای جادویی از نشاط ِ ارغوانشراب در کام، شادابی ِ سرخی ِ انار را در چهره ها می نشاند.


    صدای ِ دلنواز ِ برگهای ِ خشکیده در زیر ِ پای ِ ازدحام ِ شادی سالاران، ارکستر ِ طبیعت ِ پر نشاط را در

    سمفونی ِ آواز پرندگان، بر شاخسارها و آوای ِ نوای ِ نی ِ چوپان، در صحرا و چراگاها، همراه ِ صدای ِ


    دلنشین زنگوله ها بر گردن ِ قوچ، در جمع ِ گوسفندان، می آمیزد و هوش ِ عاشقان ِ شادی سالار را در هلهله ی شادی ِ طبیعت، مدهوش می رباید.


    گوش کنید!
    این آوای ِ نوای ِ نی ِ چوپان است که قوچ ِ زنگوله در گردن را به رقص وا داشته است.


    این صدای ِ آهنگ ِ دل انگیز ِ زنگوله ی قوچ است که جان و جهان ِ گوسفندان را ربوده و بُزان را سرمست کرده و در سبزه زاران به رقص وا داشته است.


    و چوپان، شادمان از شادی ِ رمه، هی بر نی می دمد و خود در شادابی ِ مهرگان در خلسه ای نشاط انگیز فرو می رود.


    پرندگان ِ بازیگوش ِ پائیزی، سیراب از فزونی ِ دانه و قوت در کشتزاران، لحظات ِ شادمان خود را بر شاخساران، در کنسرت ِ رمه ها با آوای ِ نی ِ چوپان و نوای ِ زنگ ِ زنگوله ی قوچ به وجد می آیند و از این شاخه به آن شاخه می پرند ،پر می گشایند، آغوش باز می کنند و منقاربوسه ای یکدیگر را عشق می نوشانند و معشوق را نفس می کشند.


    قورباغه ها در واپسین روزها و قبل از خواب ِ زمستانی، آب ِ برکه ها را بیرون می زنند و در کناره ها ی جویبارها، شادمانی ِ طبیعت ِ جاندار را در مهرگان، مهربان تماشا می شوند.

    آری:

    جشن ِمهرگان از راه رسید و جنب و جوش کودکانی که پا به مدرسه می گذارند، جلوه ای از شادی و سرور و غرور ملی را در پهن دشت ِ ایران زمین می فروشند و شادی و شادمانی را در کام همگان شیرین می کنند.
    کودکان آینده ساز در اول مهر ماه، کفش و کلاه می کنند، لباس نو می پوشند و کیف مدرسه بر پشت، دست در دست پدر و مادر به سوی آینده می روند تا بیاموزند و تجربه کسب کنند و ذهن بسیط خودشان را در یک تلاش فراگیری مسائل اجتماعی پیچیده کنند.
    می آموزند تا بعدن بیاموزانند و چه دل انگیز و نشاط آور است که در آغاز، کودکان ِ ما را با تاریخ و فرهنگ ِ پر بار و افتخار آمیز ایرانیان ِ کهن و معاصر آشنا کنیم و جان مایه ی ذهنی آنان را با دانش تاریخی و فرهنگی، فروغی از عشق و عِرق به خاک و وطن بتابانیم تا آنها از خود بیگانگی ِ تاریخی ِ پدرانشان فاصله بگیرند و به ایران بیاندیشند و زائده های رسوب کرده ی فرهنگی، در هویت ِ ملی مان را که در طول ِ قرون ِ اعصار، بصورت ِ زنگارهای ِ کثیف ِ از خود بیگانگی در ما نهادینه شده است، از خود بزدایند.
    باید در همین شروع ِ مدرسه، کودکان خودمان را بیاموزیم که مهرماه در تاریخ ایران زمین چه بار شادی آفرین ِ فرهنگی و انسانی دارد.
    نمی دانم، اکنون که این نوشته را بر روی کاغذ به تصویر می کشم، آیا وجدان بیداری مانده است که تاریخ خود را در این شرایط ِ از خود بیگانگی پاس بدارد و اهمیت ِ مهرماه را در تاریخ مان برای نونهالان و جوانان بگشاید؟
    هرچند می دانم، ایران دوستان و تاریخ دانان ِ گرانقدری هستند که در گوشه و کنار ِ مملکت و حتی در خارج از کشور با همه ی طاقت ِ جانسوز ِ خود، تاریکی ِ تاریخی را می کاوند و دریچه ی روشن ِ تاریخی را بر مردم می گشایند. ولی با کمال تأسف باید بگویم که این نازنین زنان و مردان ِ وطندوست، در اندک هستند. باید با تلاش در کنار ِ این سالار زنان و کوهمردان، تاریکی تاریخی را هرچه بیشتر بگشائیم و نور و روشنائی ِ تاریخی را در دل و جان و ذهن ِ همگی مان بتابانیم.
    حال با این مقدمه می خواهم در حد توان و سواد ِ خود، مهرگان را با تمامی ِ خرد و اندیشه ام جشن بگیرم. زیرا این جشن متعلق به نیاکانمان است و تا هجوم تازیان به ایران و حتی دهه هایی پس از آن، نیز در ایران، جشن گرفته می شد.
    به لحاظ تاریخی، نام ماهها آنگونه که در کتیبه های هخامنشی باقی مانده است، نشان می دهد که در نزد ایرانیان، فعالیت کشاورزی و نیازهای ناشی از آن با مراسم دینی مربوط بوده است و چنانکه از قراین برمی آید، ایرانیهای قسمت شرقی ایران از وقتیکه زندگی ِ ده نشینی و کشاورزی را شروع کردند، در ارتباط با جشنها و نیایشها به مسئله تغییر فصول توجه ای خاص مبذول داشته اند. یعنی با تغییراتی که در اثر گردش زمین بدور خورشید بوجود می آمد، پیآمد آن تغییر را جشن می گرفتند.
    به عنوان مثال جشنهایی که در پائیز انجام می شد، آن را حاصل تأثیر خجسته ی خورشید در فصل تابستان می دانستند که سبب ساز ِ پختگی و رسایی و افزایش ِ محصول در کشتزارها و باروری طبیعت از روئیدنیهای متنوع می شد و دام ها بدون هیچ محدودیتی می چریدند و پروار می شدند.
    از این جهت برداشت محصول و بهره وری از رمه ها را در فصل پائیز با شادی و پایکوبی جشن می گرفتند. و این فزونی ِ محصول و پروردن ِ دامها را با " میترا "، خداوند ِ دشتها و رمه ها و پروردگار ِ خورشید مرتبط می دانستند و آن را " مهرگان " می خواندند.
    و یا جشن بهار را که همزمان با مرگ ِ زمستان و آغاز ِ روئیدن سبزه و گل در دشت و غلات در کشتزارها بود، نیاکان ِ ما به شادی و پایکوبی مشغول می شدند. زیرا با تجدید ِ حیات ِ طبیعت و سبز شدن ِ دشت و دمن، رمه ها دوباره از آغل ها بیرون می آمدند و در پهندشت ِ طبیعت ِ سبز به چرا می رفتند و پروار می شدند و پس از جفت گیری زاد و ولد می کردند، شیر می دادند و احتیاجات ِ نیاکانمان را بر طرف می کردند. زیرا روئیدن ِ گیاه و سبز شدن ِ کشتزارها، در زندگی ِ کشاورزان در یک جامعه ی نیمه شبانی نیمه کشاورزی از اهمیت ِ خاص برخوردار بود.
    در کنار این جشن ها، جشن هایی بودند که با نیایش و سرود خواندن همراه بود. مثل جشن سده که به پاس ِ احترام ِ آتش که مظهر ِ روشنایی و نور و انرژی است، آذرگاه درست می کردند و یا بوته ها را بر بام ِ خانه ها و تپه ها و معابر، روی هم تلنبار می کردند و به گِرد آن حلقه می زدند و سرود آتش می خواندند. زیرا کشف ِ آتش، انقلاب ِ شگرفی را در زندگی ِ نیاکانمان بوجود آورد که توانستند با آن، علاوه بر روشنائی و انرژی ِ گرمایی، فلزات را ذوب کنند.
    نگارنده در طول زندگی ام یکبار شاهد این جشن بودم و این سعادت را داشتم که در کنار زیبا رویان و پری وشان، در کنار آذرگاه، دست در دست آنها حلقه بزنم و سرود آتش را زمزمه کنم. آری در سال 1350 خورشیدی همراه تیم فوتبال لنگرود به اردوگاه تفریحی ِ رامسر دعوت شدیم. در این اردوگاه هر ساله از نقاط مختلف ایران، ورزشکاران، هنرمندان و... در رشته های مختلف به این اردوگاه دعوت می شدند و حداقل مدت یک هفته در کارهای تفریحی در زمینه هنر و ورزش هنر نمایی می کردند.
    آن سال دختران ِ زیباروی و طناز ِ زرتشتی، همراه با دختران ِ دارالیتام ِ تهران که حدود ِ 300 نفر بودند، به اردوگاه دعوت شده بودند، که جلوه ای از زیبایی و رعنایی را در فضای اردوگاه گستردند و شهد ِ عشق ِ جوانی را چون عسل در کام ما جوانان تازه بدوران رسیده، شیرین کردند.
    در یکی از این روزهای ِ پرواز وار جوانی، همگی به دریای ِ رامسر رفتیم و پس از آبتنی در دریا، بر ساحل ِ قلوه سنگی ِ آن، تن خود را با آفتاب ِ گرما بخش نوازش دادیم. درشب ِ آن روز ِ پر نشاط ِ جوان، همه ی ما در برنامه ی آن دختران زیبا روی ِ زرتشتی شرکت کردیم. برنامه، نیایش ِ آتش بود که برای این کار تکه های ِ چوب را روی هم کوه کردند، طوری که ارتفاع آن از زمین حدود سه متر و شعاع آن یک و نیم تا دومتر می شد.
    در مدار این تله چوب، در حلقه اول دختران ِ زرتشتی قرار گرفتند و در حلقات ِ بعدی، ما و سایر میهمانان در صفوف منظم قرار گرفتیم. در همین هنگام یکی از کارگزاران این مراسم ِ با شکوه، بر روی تله چوب نفت ریخت و سپس با مشعل آن را مشتعل کرد. در حالی که روشنایی آتش دل تاریکی را دریده بود صدای ِ نیایش و سرود ِ آتش ِ دختران زرتشتی در فضای ِ اردوگاه پیچید و ما بدون اینکه بفهمیم، سرود را با آنها زمزمه می کردیم و امروز خوشحال هستم که با آن زمزمه روح نیاکانمان را شاد کردم.
    و یا تیرگان است که با نیایش تیشتره ( خدای باران ) مرتبط است و امروزه بطور سمبلیک هموطنان زرتشتی ِ ما در این جشن به هم آب می پاشند.
    همانطور که در بالا اشاره شد، نیاکان ما این جشن ها را در ارتباط با تغییر فصول انجام می دادند. مثل جشن نوروز که با اعتدال ربیعی همراه است. یعنی هنگامی که خورشید روی مدار استوا قرار می گیرد و روز وشب برابر می شوند.
    یا تیرگان است که در آن خورشید در دورترین نقطه شمالی استوا قرار می گیرد و طولانی ترین روز و کوتاه ترین شب را سبب می شود.
    و یا دیگان که در آن خورشید در دورترین نقطه جنوبی از استوا فرار می گیرد و سبب ساز طولانی ترین شب و کوتاه ترین روز است و در این شب ایرانیان آن را بنام شب یلدا یا چله جشن می گیرند.

    علاوه بر این جشن ها، نیاکان ما در هر ماه، آن روز را که نامش با نام ماه یکی می شد، جشن می گرفتند. به عنوان مثال روز ِ شانزده هم مهر ماه را به عنوان مهرگان جشن می گرفتند.
    مهرگان، مهر روز از ماه ِ مهر است که در شانزدهم مهر ماه ِ زرتشتی برگزار می شود.
    ولی امروز این جشن نه در شانزدهم مهر ماه، بلکه در دهم مهر ماه ِ کنونی برگزار می گردد. دلیل این اختلاف ِ زمان ِ بر گزاری ِ دیروز با امروز، تغییر سال شمار ِ نیاکانمان در امروز است. زیرا در دوره ی باستان سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد. اما امروز شش ماه اول ِ سال به سی و یک روز و پنج ماه بعدی به سی روز و ماه آخر سال به بیست و نه روز واگر سال کبیسه باشد به سی روز تقسیم می گردد. به همین دلیل، جشن ِ مهرگان، نسبت به سال شمار ِ دیروز، شش روز جلوتر، یعنی دهم مهر ماه برگزار می شود که این روز منطبق با روز ِ شانزدهم مهر ماه، در دوران ِ نیاکانمان است.
    جشن مهرگان دومین جشن بزرگ ملی ایرانیان پس از جشن نوروز است و مانند سایر جشنها می توان آن را در سه جنبه نجومی، تاریخی و دینی توضیح داد.
    به لحاظ نجومی این جشن با اعتدال پائیزی همراه است مثل اعتدال ربیعی که خورشید روی مدار استوا قرار می گیرد و روز و شب برابر میشوند و در این جشن که همراه با برداشت محصولات کشاورزی است، به شادی و پایکوبی می پردازند.
    به لحاظ تاریخی، در این روز، فرویدون به تخت پادشاهی باز می گردد. به عبارت دیگر در این روز نیروی حق طلب و داد و راستی تحت رهبری کاوه ی آهنگر بر سپاه ِ رجّاله گان ِ دروغ و ستمگری ِ ضحاک پیروز می شود و مردم را از ستم و ظلم و بیداد ِ ضحاک نجات می دهد.
    بطوریکه که استاد ِ سخن، فردوسی ِ نامدار در شاهنامه ی جاویدانش، به روشنی، پیدایش اين جشن را در دوران پادشاهی فريدون اشاره کرده است :


    فریدون چو شد بر جهان کامکار/ ندانست جز خویشتن شهریار
    به رســم کیان تاج و تخت مهی/ بیاراست با کاخ شاهنشهی
    به روز خجسته ســر مهر ماه/ به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
    زمانه بی اندوه گشـت از بدی/ گرفتند هر کــس ره بـخردی
    دل از داوری هـا بپرداخـتـنـد/ به آیین، یکی، جشن نو ساختند
    نـشـسـتـنـد فرزانگان، شادکام/ گـرفتند هـر یک ز ياقوت، جام
    می ِ روشن و چهره ی شاه نـو/ جهان نو ز داد از سر ِماه نـَو
    بـفـرمـود تا آتش افـروخـتـنـد/ همه عنبر و زعفران سوختند
    پـرسـتـیـدن مهرگان دیـن اوسـت/ تن آسانی و خوردن آیین اوست
    کنون یادگارست از و ماه مهر/ به کوش و به رنج هیچ منمای چهر

    ابوریحان بیرونی در کتاب " آثارالباقیه " می نویسد:
    " در روز مهرگان فرشتگان به یاری کاوه ی آهنگر شتافتند و فریدون را به تخت شاهی نشست و ضحاک را در کوه دماوند زندانی کرد و مردمان را از گزند او برهانید ".
    ابوسعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی در " کتاب «زین الاخبار " درباره ی مهرگان می گوید :
    " این روز مهرگان باشد و نام روز و ماه همراهند و چنین گویند که اندر این روز آفریدون بر بیوراسب که او را ضحاک گویند، پیروز شد و او را اسیر کرد و او را بست و به دماوند برد و در آنجا وی را زندانی کرد. مهرگان ِ بزرگ و برخی از مغان چنین گویند که این پیروزی فریدون بر بیوراسب، رام روز بوده است و زرتشت که مغان او را به پیامبری دارند، ایشان را فرموده است، بزرگ داشتن این روز و روز نوروز را ".
    اسدی توسی نیز در گرشاسب نامه از چرایی پیدایش مهرگان گزارش می‌دهد :
    فــریـدون فــرخ بـه گـرز نـبـرد/ ز ضـحـاک تـازی بـرآورد گرد
    چو در برج شاهین شد از خوشه مهر/ نشست او به شاهی سر ماه مهر
    و باز هم " بیرونی " در التفهیم می‌نویسد:
    " مهرگان شانزدهمین روز از مهرماه و نامش مهر، اندرین روز، آفریدون ظفر یافت بر بیورسب جادو، آنک معروف است به ضحاک و به کوه دماوند بازداشت و روزها که سپس مهرگان است همه جشنند، بر کردار آنچه از پس نوروز بُود".
    خلف تبریزی درباره ی پیدایش مهرگان می گوید:
    " در این روز ملایکه یاری و ممدکاری کاوه آهنگر کردند و فریدون در این روز بر تخت شاهی نشست و در این روز ضحاک را گرفته به کوه دماوند فرستاد که در بند کنند و مردمان به سبب این مقدمه جشنی عظیم کردند و عید نمودند و بعد از آن حکام را مهر و محبت به رعایا به هم رسید و چون مهرگان به معنی محبت پیوستن است بنابراین بدین نام موسوم گشت "

    " به لحاظ دینی در فرهنگ ایرانی، مهر یا میترا به معنای فروغ خورشید و مهر و دوستی است. همچنین مهر نگهبان پیمان و هشدار به پیمان شکنان است. جشن مهرگان همانند نوروز از فروغمندترین نمودهای فرهنگ ایرانی است. مهر یکی از خدایان پیش از زرتشت بود که پس از زرتشت به فرشته ی آفریده ی اهورامزدا در آمد. روشنایی و مهر همیشه با روشنایی بی پایان خدایی یکی بوده است.
    چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست/ عالم همه آیات خدا هست و خدا نیست
    ما پرتو حقیم و هم اوییم و نه اوییم/ چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست
    به روایتی تاجگذاری اردشیر بابکان هم مقارن با جشن مهرگان بود. بدون دودلی، پادشاهان هخامنشی، اشکانی و ساسانی جشن مهرگان را بزرگ می داشتند. در روزگار ما به مناسبت آغاز سال تحصیلی و گشایش آموزشگاه ها در آغاز مهر، جشن مهرگان، جشن فرهنگی اعلام شده بود. همچنین می توان آن را به عنوان جشن کشاورزان، جشن ملی نگاهداشت. زرتشتیان ایران همیشه این جشن را با شکوه ویژه ای برگزار کرده و می کنند". ( 1 )
    پس از حمله اعراب به ایران و در زمان حکومت بنی امیه، این جماعت متعصب و ضد ایرانی در روز جشن مهرگان زرتشتیان را مجبور می کردند هدایایی تقدیم خلفا کنند و مانع برگزاری جشن می شدند. جرجی زیدان در کتاب " تمدن اسلامی " میزان این هدایای تحمیلی را پنج تا ده میلیون درهم برآورد کرده است.
    تاریخ گواهی می دهد برمکیان، دولت مردان ایرانی ِ زمان بنی عباس و ابو مسلم خراسانی در گرفتن جشن مهرگان پافشاری می کردند. و هر جا که فرصتی دست می داد ایرانیان معتقد به دین زرتشت این جشن را با شکوه برگزار می کردند و به شادی و پایکوبی و شادخوانی و شادخواری و شاد رقصی مشغول می شدند.
    زیرا فرهنگ ایرانی ِ زرتشتی، فرهنگ ِ جشن سالاری و فرهنگ ِ شادی و شاد خوانی و شاد خواری است و صد البته فرهنگ عزا، ماتم، ناله و سوگواری یک فرهنگ تحمیلی وغیر ایرانی است که در فرهنگ ِ پدران ما مکانی نداشته است.
    به گواهی تاریخ، نیاکان ما حتی بر مردگان خود نمی گریستند و لباس عزای سیاه گون نمی پوشیدند بلکه با لباس سفید مردگان خودشان را بدرود می گفتند.
    در پایان، سزاوار است در این جشن ِ شادمانی گستر یادی از شعرای کهن پارسی بکنییم که در ابیات پر نغزشان این جشن سزاوار ِ شادمانی سالار را جشن گرفتند:
    مسعود سعد سلمان :
    روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان/ مهر بفزا ای نگار ماه چهر مهربان
    مهربانی کن به جشن مهرگان و روز مهر/ مهربانی کن به روز مهر و جشن مهرگان
    جام را چون لاله گردان از نبید باده رنگ/ وندر آن منگر که لاله نیست اندر بوستان
    کاین جهان را ناگهان از خرمی امروز کرد/ بوستان نو شکفته عدل سلطان جهان

    منوچهری دامغانی :
    شاد باشید که جشن مهرگان آمد/ بانگ و آوای ِدَرای ِکاروان آمد
    کاروان مهرگان از خَزران آمد/ یا ز اقصای بلاد چینستان آمد
    نا از این آمد، بالله نه از آن آمد/ که ز فردوس برین وز آسمان آمد
    مهرگان آمد، هان در بگشاییدش/ اندر آرید و تواضع بنماییدش
    از غبار راه ایدر بزداییدش/ بنشانید و به لب خرد نجاییدش
    خوب دارید و فرمان بستاییدش/ هرزمان خدمت لختی بفزاییدش

    دقیقی :
    گاه آن آمد که باد مهرگان لشگر کشد/ دست او پیراهن اشجار از سر بر کشد
    باغها را داغهای عریان بر برزند/ شاخها را چادر نسطوریان بر سر کشد
    زانکه سی سنبر چون ما مست و نرگس شوخ چشم/ هردو بدخو را همی در زر و در زیور کشد
    مهرگان آمد و جشن ملک افریدونا/ آن کجا گاو خوشش بودی بر ما یونا

    قطران تبریزی :
    آدینه و مهرگان و ماه نو/ بادند خجسته هر سه بر خسرو

    عنصری :
    مهرگان آمد گرفته فالش از نیکی مثال/ نیکروز و نیکجشن و نیکوقت و نیکفال

    ناصر خسرو :
    نـوروز بـه از مـهـرگـان، گـرچـه هـــر دو زمـــانــنــد، اعــتــدالــــی

    آری با این توضیحات می توان نتیجه گرفت که امروز ضحاک دیگری با دروغ و تزویر، تخت داد و راستی را به اشغال خود در آورده است و ستمگری را به حد فزون گسترش داده است. مهر و عشق و دوستی را از پهن دشت ایران زمین برکنده است و جای آن کینه کور در دلها نشانده است. آیا زمان ظهور کاوه رهایی بخش فرا نرسیده است؟ به عقیده نگارنده امروز هر کداممان یک کاوه هستیم که می توانیم با اتحاد در کنار یکدیگر قرار بگیریم و با نیروی داد و راستی و حق طلبی ضحاک ستمگر غاصب بر تخت مهر و دوستی را از اریکه قدرت به زیر بکشیم و مردمان را از گزند او برهانیم و مهر و عشق را در دلها جای دهیم. آیا روزی خواهد رسید که ملت ایران از فرهنگ تحمیلی ِ عزا و ماتم و سوگواری رهایی یابد و به فرهنگ شادخوانی و شادخواری دست یابد؟ به جرئت می توانم بگویم آری و آن روز دور نیست.
    به امید آن روز و روز رهایی ملت با فرهنگ ایران

    (1) بر گرفته از کتاب دیدی نو از دین کهن، اثر دکتر فرهنگ مهر

    نویسنده: احمد پناهنده

    a_panahan@yahoo.de
    پاسخ
    پاساگارد عزیز و نازنین
    با تشکر از محبتی که فرموده و آئین ابستانی نیاکان ما را با حوصله نوشته و در اختیار جوانان قرار دادی .. خیلی سپاسگزارم
    فقط بار دیگر از شما خواهش می کنم .. به خاطر طولانی بودن کامنت ها ، لطفا حواس ات باشه تا مطلب سیاسی در میان ان نباشد .. اخه من در شرایطی کامنت های پست قبلی را پاسخ می دهم .. که خسته و مانده در سحرگاه بامداد تازه پست جدید ار منتشر کرده و در فرصت باقی مانده کامنت ها را پاسخ می دهم
    و در کامنت های طولانی این چنینی ، قضاوت و رعایت مسایل سیاسی را به خود خوانندگان محول می کنم
    البته منظورم شخص شما نیست بلکه کل عزیزانی است که کامنت های طولانی و علمی می نویسند است
    ممنون از شما .. جشن مهرگان هم مبارک

    سلام عمو
    من یه ایمیل ضروری باید به شما بزنم.
    سه سوال مهم دارم.
    البته نگران نشید ها. ولی حواب شما کمکم می کنه.
    کی ایمیل بزنم و به کدوم ادرس؟
    پاسخ
    امیر جان عزیز و نازنین
    این گونه پرسش نگرانم می کند .. !!! شما هر پرسشی داری .. مثل همیشه به جی میل ام ارسال کن .. یا در بخش کامنت ها بنویس و اگه دوست نداری عمومی باشه .. کافی است اشاره به خصوصی بودن ان ها بکنی .. مسلمآ سریع پاسخ خواهم داد
    به هر حال منتظر بیان پرسش های شما هستم

    سلام بر کاپیتان گرامی
    ولا من هرچی از دیگران و حتی از پدر بزرگم که 75 سال دارد و اصالتا اهل تبریز هست در مورد این واژه پرسیدم اظهار بی اطلاعی کردند!!!!!!!!!!
    شاید منظور شما ترکی استانبولی یا زبان آذری (کشور آذربایجان) بوده!(چشمک)
    ما تو ترکی واسه گفتن: اینها ما رو ول نمی کنند می گیم:
    **بولار بیزی اوتور میلر**
    بولار= اینها
    بیزی= ما رو
    اتور= ول کردن
    اتور میلر= ول نمی کنند

    ولا بنده تا حالا کلمه **بوراخ** رو نشنیده ام!((الان حالت من فوق العاده شگقت زده))

    ممنون
    پاسخ
    بله حق با شماست
    همان گونه که در ترکی بعضی واژ ه ها در هر منطقه فرق می کند
    مثل گل .. که بعضی ها پالچوق می گویند .. بعضی ها چومور می نامند
    اوتور .. یعنی ول کن
    بیراخ .. رها کردن .. ول کردن
    یا گوجه فرنگی .. قرمیزه بادمجان هم می گویند .. پامادور هم می گویند
    البته من با ترکی استانبولی هم آشنایی دارم .. اما ان چه عرض کردم ترکی است
    لطفآ از سایر ترک ها سئوال فرمایید .. اگه چنین کلمه ای نبود ، من در حضور همه خوانندگانم قول می دهم .. سرم را از ته تراشیده و روی آن بنویسم ... فوجی فیلم
    ممنون

    سلام عمو جون.حالتون چطوره؟امیدوارم که خوب و سالم باشید.باور کنید 3 پست قبلی کولاک بود.خیلی حال کردم.عمو جون هر وقت از دلاوریهای بچه های ارتشی حرف میزنید یه غرور خیلی خوبی بهم دست میده حس میکنم کشورم خیلی قدرتمنده.نمی دونم چطوری بیان کنم ولی باور کنید اگر شما این خاطرات رو نقل نکنید ظلم بزرگی در حق بجه های ارتشی میشه.البته میدونم که سایت زیر ذره بینه ولی خواهش میکنم ادامه بدید.
    راستی عمو جون چند وقت پیش خواستم بیام سایت و براتون کامنت بذارم ولی نشد حقیقتا مشرف شده بودم به مشهد پابوس آقا امام رضا باور کنید تا رسیدم تو صحن و ضریح مطهر رو دیدم زدم زیر گریه.اینقدر گریه کردم که دیگه اشکم خشک شده بود.تو همون لحظه یاد شما افتادم واز ته قلبم براتون دعا کردم.دو رکعت هم نماز زیارتی براتون خوندم.عمو جون دل خیلی پری داشتم و به آقا هم شکایت کردم.باور کنید بعد از جریان انتخابات امیدم دیگه از بین رفت.چقر برای این دوره امید داشتم که حداقل یه مرد...
    باور کنید دست خودم نیست وقتی باهاتون درد دل میکنم سبک میشم شرمنده اگه حرف سیاسی زدم.اگه خواستید این بخشش رو سانسور کنید به خدا اصلا ناراحت نمیشم.
    شرمنده عمو جون که نتونستم سوغاتی براتون بیارم.باور کنید خیلی دوستون دارم.
    پسرتون اسی
    پاسخ
    پسر عزیز و نازنینم اسی جان
    خیلی خوشحالم که تو با خاطرات حماسی و خاطراتی که مربوط به دلاور مردی های برادران ارتشی در جنگ عراق است ، خوشحال می شوی
    پسرم .. همان گونه که اشاره کردی .. ارتش مقتدر ما خیلی توانمند است و به برکت فرماندهان با کیاستی که دارد .. خیلی راحت توان مقابله با بزرگ ترین قدرت های جهان را دارد
    در باره حرف سیاسی .. راستش اگه می گویم ننویسید .. چون با عرض شرمندگی دانش پاسخ گویی اش را ندارم .. و گرنه چه اشکالی داره .. شما جوان خوب کشورم حرف دلت را بزنی
    اسی جان خوب کردی گریه کردی .. گریه آدم را سبک می کنه .. و بر هر دردی دوا است
    امیدوارم زیارت شما قبول باشه .. پسرم هرگز نامید نباش . هر چه اتفاق می افتد مشیت الهی است حتمآ حکمتی در آن نهفته است که به خیر و صلاح همه مردمان است .. پس نامید نشو و با جدیدت به زندگی ات برس
    اسی جان همین که برایم کامنت نوشتی .. بهترین سوغاتی است
    مواظب خودت باش

    کشور آذربایجان وجود ندارد نامش ایران شمالی است که طی قرارداد گلستان با حیله انگلیسی ها و با حماقت شاهان قاجار از ایران جدا شد
    زبان آذری هم زبان نیست بلکه گویشی مختلط از فارسی و ترکی است که در آذرآبادگان ایران استفاده می شود
    قابل توجه آقای امیر گزئلی
    پاسخ
    پارسا جان ممنون از شما و اطلاعات تاریخی خوبی که نوشتی
    آدم افتخار می کنه که چنین دوستان با تعصبی وجود داره .. در حیله و مکر انگلیسی ها و بی عرضه گی شاهان قاجار هیچ شکی نیست
    باز هم از شما تشکر می کنم
    اما باید به قوانین بین المللی احترام بگذاریم .. اگه این گونه بخواهیم حساب کنیم .. دامنه ایران از یک سو به هندوستان و از یک سو به ترکیه و .. می رسید .. !! به هر حال نقشه ها تغیر کرده و ایران هم خواسته یا نخواسته پذیرفته است ... البته این بینش در واقعیت خوب است .. اما شما هم می دونی که این ها همه اش آرزوست

    سلام آقای مدرسی عزیز
    یه تشکر ویژه به خاطر وقتی که میگذارید و این مطالب رو مینویسید.برای من که همیشه جالب و دوست داشتنیه و همیشه با اشتیاق می خونم و مطمینم این حسو خیلیا دارند .

    با خوندن این مطلب چیزای جالبی یاد گرفتم

    بازم ممنون
    پاسخ
    مسعود عزیز و نازنین
    خیلی خوشحالم که شما دوستان عزیز با مطالب سایت ارتباط برقرار می کنید
    باور کن همین ابراز علاقه باعث دلگرمی بیشتر و احساس تعهد بیشتر می شود
    ممنون از همه شما یاران نازنین

    امیر خان،
    کلمه بوراخ و بوراخماق از رایج ترین و مصطلح ترین کلمات ترکی آذربایجانی می باشد، ضرب المثل "كور توددوغون بوراخماز" که شاعر شهیر آذربایجان شهریار از آن در منظومه معروف " حیدر بابا" استفاده کرده است کنایه از آدم كوری است که چيزي را كه بدستش برسد رها نمي كند که بجهاتی شبیه ضرب المثل عربي "الغريق يتشبث علي كل" است . ولی آنچه حیرت مرا دو چندان کرد تسلط جناب مدرسی به زبان و ادبیات ترکی آذر بایجانی و و بکار بردن کاملا صحیح و بجای ایشان از این واژه است که از این بابت می بایستی به ایشان تبریک گفت. هر چند در این دو سال با خودم عهد کرده بودم که برای ملاحظه سلامتی وجود نازنین جناب مدرسی مطلبی در بخش کامنت ها درج نکنم ولی اینبار نشد !

    با احترام، سیروس
    پاسخ
    سرور گرامی جناب سیروس عزیز و نازنین
    باور کن داشتم .. از ناراحتی منفجر می شدم .. با اطمینانی که امیر گرامی فرمود چنین کلکه ای وجود ندارد ، من نگران سلامتی خودم و پیشرفت آلزایمر شدم ..!! این را جدی عرض می کنم
    با خود گفتم چطور ممکنه .. این واژه رایج را تا این حد بنده از یاد برده باشم .. البته " بوراخ " هم همان معنی را می دهد .. من تعریف نباشد ، وقتی با ترک های خیلی اصیل بحث و حتی شرط بندی می کنم .. اغلب برنده هستم .. خیلی از آقایون که هفت پشت آن ها ترک هستند بعضی واژه های اصیل ترکی را نمی دانند !! و وقتی من معادل ترکی آن را برایشان می گویم .. تازه سر را به علامت مثبت تکان داده و قبول می فرمایند .. در حال حاضر خیلی از معادل فارسی در ترکی وجود ندارد .. مانند نعلبکی ، پنیر ، رنگ های صورتی ، بنفش .. نکته جالب در باره رنگ ها .. .. هموطنان آذری ما برای تآکید هر رنگ یک پیشوند هایی دارند .. مانند قیب قرمزی .. ساب ساری .. آق آباق
    که حاکی از توجه به رنگ ها در میان این دوستان شریف است
    به هر حال ممنونم سیروس عزیز .. خوشحالم کردی
    اتفاقآ خیلی با خودم کلنجار رفتم که چرا چنین با قاطعیت نفی شده است !!؟ در نهایت به این نتیجه رسیدم آن ها فقط به زبان و اصطلاحات یک منطقه آشنا هستند .. و این است که کلمات رایج سایر مناطق ترک زبان را ممکنه ندانند
    با سپاس فراوان

    سلام
    ولا بنده فقط در مورد ترکی منطقه خودمون آشنایی دارم.
    احتمالش هست که تو مناطق دیگر استفاده بشه!
    در ضمن بنده به شما ارادت دارم و حتی اگر شما (بر فرض محال) این کلمه را نادرست نوشته بودید بازهم بنده به خودم اجازه جسارت به شما رو نمی دهم.
    پاسخ
    فدات بشم امیر عزیز
    این چه فرمایشی است .. شما خیلی بزرگوار و نازنین هستی عزیزم .. اصلآ این بخش برای همین چالش هاست .. تا من اگر چیزی رو نمی دونم از کامنت و اطلاعات سایر دوستان اگاه شوم .. شما کار درستی کردی که نظرت را نوشتی .. اتفاقآ باید دید که چرا این دوگانگی در زبان و گویش های محلی وجود دارد .. !!؟ من که ترک نیستم راحت فرا گرفته ام .. شاید اصلی ترین دلیل ان تعصب قومی محل و شهر شما باشد که به گویش های غیر تعصب نشان داده است .. اما این امر دلیل عدم وجود گویش های دیگری نمی شود .. به هر حال ان گونه که دوست بزرگوارمون جناب سیروس مثال زدند ، این واژه وجود دارد ... به هر حال از شما خیلی ممنونم که به این بحث شیرین کمک کردی

    درود جناب مدرسي بزرگوار . اميدوارم كه خوب و سلامت باشين . متاسفانه اين روزها به دليل برخي مشكلات شخصي كمتر فرصت مي كنم به اينجا سر بزنم . اما بلاخره اين پست رو كامل خواندم . واقعا چقدر فوق العاده تمامي وقايع مربوط به اين ماجرا را نوشتيد .
    من كه حسابي لذت بردم . اين پست از ديد من جز 10 پست برتر شما هست .

    ما كه هيچ وقت از خواندن مطالب شما سير نمي شيم . در رابطه با كامنتها هم من واقعا نمي دونم كه چه پيشنهادي بدم . اگر بگم بسته بشه كه براي ما خوانندگان مشكل مي شه كه مثلا اگر كسي با شما كار داشته باشه همين بخش كامنتها بهترين مكان براي ابراز اون هست چون از ايميل آنلاين تر به نظر مياد . اگر هم كه بگيم بسته نشه كه براي شما بسيار مشكل خواهد بود همين طور كه تا الان بوده . چيزي كه الان مي تونم پيشنهاد كنم اينه كه به محض ارسال مطلب جديد بخش كامنت مطالب قبلي بسته بشه . اينجوري حداقل كسي در مطالب پيشين كامنتي نخواهد گذاشت . البته مي دونم كه مشكل اصلي شما با كامنتهاي انبوه مطالب جاري هست .

    به هر حال اميدوارم كه هميشه تندرست باشيد .

    به اميد ديدار.
    پاسخ
    ممنون از شما بامداد عزیزم
    خیلی خوشحالم که مطالب فوق مورد پسند و توجه شما دوست فرهیخته ام قرار گرفته است ..
    در باره کامنت ها بهترین پیشنهادی که تا حالا مطرح شده است و از این به بعد انجام خواهم داد .. تا 48 ساعت بعد از انتشار هر پست به کامنت ها پاسخ می دهم .. بعد آن ها را موقتآ رها کرده و به سراغ طراحی پست جدید و نگارش ان می روم .. بعد از اتمام پست و اپ کردن ان ، دوباره با دقت کامنت های قبلی را پاسخ می دهم .. مثل همین کامنت شما که با تاخیر جواب اش را می نویسم .. و دقیقآ بعد از اتمام مطلب جدید آن ار پاسخ می دهم
    ****
    بامداد جان من با سپند کار داشتم و حت کامنت برایش گذاشتم .. نوشت بگو کی بیداری به موبایل زنگ بزنم .. در پاسخ نوشتم تا صبح بیدارم .. و به خاطر او موبایل را روشن کردم .. اما مثل این که بعد از این که کامنت می گذاره .. نمی ره تا پاسخ من را بخواند .. ! چون کامنت بعدی اش اصلآ اشاره به این که زنگ زدم یا موبایل روشن بود یا خاموش بحثی نشد ه بود .. خوبه همه می دانند من به همه کامنت ها پاسخ می دهم !! خب این کم ترین توقع از یک دوست قدیمی است .. ضمن این که من می خواستم او را به یک شرکت معتبر معرفی کنم .. اما او علی رغم خواندن کامنت من .. دیگه اصلآ بی خیال شد .. اشکالی نداره
    به هر حال من هم کامنت خصوصی او را دریافت کردم .. و بهش بگو هر وقت امد برایم بنویسه تا قرار بگذاریم

    آقا بهروز خوش تیپ سلام
    خوبی پیرمرد؟امیدوارم حال خودت و عینکت ردیف باشه. خیلی ممنون که در پست قبلیت یادی از ما کردی. دمت گرم. شرمنده که دیر جواب کامنت میذارم.ماموریت رفته بودم مشهد.جای شما خالی بود. خدائیش یاد شما هم کردم. اما چیزی که جالب بود که برات بگم اینکه اون هواپیمای تیمسار دادپی بود که تو مشهد سانحه داد، گذاشتنش اول ورودی فرودگاه مشهد کنار باند بطوریکه از تو بلوار فرودگاه کاملاً و به راحتی پیداست. فکر کنم واسه درس عبرت گذاشتنش. ازش عکس گرفتم و برات میل می کنم. به هرحال بازم دستت درد نکنه.
    ارادتمند همه خوش تیپ ها
    پاسخ
    رضا جان عزیزم .. شما دومین نفری هستی که این هفته به مشهد مقدس مشرف شده و در ان جا به یاد من بوده است .. این بزرگ ترین سعادت برای من است که این گونه در محل های مقدس و عرفانی یاد بنده حقیر می افتند .. اولی اش مربوط یه اسی جانم است .. او هم اهل خوزستان است .. خلاصه همه بچه های خوزستان به من لطف دارند
    در باره هواپیمای تیمسار دادپی خیلی حالم گرفته شد .. خدا رحمت اش کنه
    ممنون از شما که به یاد بنده هستی

    آقا ما تسلیم هستیم ولی در باره ضرب المثل ی که آقای سیروس از زبان شهریار نوشته اند باید بگویم که اتفاقا ما آن ضرب المثل راخیلی به کار می بریم ولی نه به آن صورت بلکه به این صورت:
    **کور توددوغون اوتورمز**
    در ضمن شرمده آقای مدرسی من نمی دونستم که باعث رنجش شما شدم واقعا خیلی ناراحت شدم از اینکه شما رو آزرده خاطر کردم. امیدوارم بنده را عفو کنید
    پاسخ
    امیر عزیز و نازنین
    من نمی دونم بر چه اساسی می گویی که من رنجیده شدم ..!!!؟؟؟
    پسرم من خوشحالم که جوانان عزیزی مثل شما پیدا می شوند با اقتار از زبان مادری شون دفاع می کنند .. من نه تنها ناراحت نیستم .. بلکه به شما افتخار هم می کنم .. من اولش به خاطر خودم ناراحت شدم که نکنه بیماری آلزایمرم این قدر پیشرفت کرده باشد که مفاهیم اصلی را فراموش کنم .. اما با توضیح دوست خوبم جناب سیروس خان .. متوجه شدم این گویش متعلق به منطقه ای دیگر است .. به هر حال از این که باعث رنجش شما پسر عزیزم شدم عذر می خواهم ... منظور من از ناراحت شدن نه بخاطر شما پسر گلم بود .. وای بر من .. نا پرهیزی کرده .. و طوری نوشتم که شما دچار سوء تفاهم شدی .. نه عزیزم .. حق با شماست .. شما در منطقه خودتان این کلمه را به کار نمی بردید .. طبیعی است که نشنیده باشی .. ام پسرم هر منطقه آذربایجان کلمات فرق می کنه .. تقصیر منه که هر دوی ان ها را بلدم !!! من حتی لهجه های ترکی را هم بلدم .. مثلآ خیلی راحت مثل اهالی ساوه حرف می زنم .. !! یا مثل تبریزی ها کلمات را غلیظ می کشانم .. به طوری که امکان نداره کسی باورش بشه من ترکی را فراگرفته ام .. خیلی از خودم تعریف کردم ببخشید .

    اون عکس بالائیه (لباس سبز) فکر کنم لباس سربازهای زن اسرائیلی باشه که برای تبلیغات همه جا روی اینترنت پخش می‌کنن.
    پاسخ
    علی جان عزیز و نازنینم
    مرگ من بی خیال این حرف های سیاسی ..!! اسرائیل این جا چه کار می کنه ..

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35