درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  سوسن عشق اسطوره ای من

خاطرات نخستین عشق من

اصلآ یک در صد هم فکر نمی کردم که روزی از تصمیم مناسبی که گرفتم پشیمان شوم .. ! اما شاید باورتون نشه .. کم تر از یک هفته نگذشته بود که دیدم ای دل غافل همه پل های پشت سرم را خراب کرده ام .. !! راستش رو بخواهید با اراده ای که داشتم ، تصورم این بود که سختی دوری سوسن را تحمل کنم .. اما اولین دلتنگی درست از زمانی آغاز شد که صدای داریوش و ترانه هایی که سوسن مدام گوش می داد را شنیدم ! منی که متنفر آهنگ های غمگین بودم ، عاشقانه وازه به واژه کلمات ترانه را گوش کرده و با صدای بلند در خلوت خودم با اشگ و ناله فریاد می زدم .. مخصوصآ اهنگ " کوچه ها " وقتی به این بخش از آواز می رسید که ... حالا باید سر رو زانو بگذارم ... وای نفس ام قطع می شد .. !! عین یک دختر بچه زار می زدم .. ولی بی فایده بود . باید سرنوشت ام را می پذیرفتم .. ! واقعآ عین دیوانه ها شده بودم ..

 خاطرات نخستین عشق من

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

vnsh0329k8y5c5pnw2g5.jpg

" سوسن عشق اسطوره ای من " عنوان این پست است که تقدیم همه اون عزیزانی می کنم که در باره نخستین عشق ام .. نحوه آشنایی و دلایل جدایی مرتب از من می پرسند . اگر چه در گذشته و در ایامی که تازه وبلاگ و سایت ام را راه اندازی کرده بودم به این موضوع اشاراتی کرده بودم . اما بیشترین دلیل و هدف از نگارش مسایل شخصی ام ... تجسم در روابط اجتماعی مردم مخصوصآ جوانان در دهه پنجاه یا به عبارت دقیق تر بین سال های  ۵ - ۱۳۵۲ است . اغلب دوستان و خوانندگان قدیمی مطلع اند که بنده در بیان خاطرات شخصی خیلی صادق و رو راست هستم .. هنوز مطلب را آغاز نکرده ام .. و نمی دونم چی از آب در خواهد امد !؟ زیرا تنها اتکاء من در هنگام نگارش صرفآ تجسم اتفاقات آن دوره است که به صورت مستند جلوی چشمانم زنده شده و من سعی می کنم با ترفندهایی که واردم آن ها را به هم ربط دهم .. ! امیدوارم رضایت شما خوبان را جلب کند .

از همه دوستان و خوانندگان عزیزی که تا حالا موفق به پاسخ به کامنت و ای میل های ان ها نشده ام پوزش می خواهم .. اما همان گونه که قول داده بودم حد اکثر ظرف سه روز پست جدیدم را آپ کنم .. این پست را دیروز امده کرده بودم .. اما متآسفانه بلاگفا باز نشد .. و مجبور شدم با یک روز تآخیر تقدیم شما یاران کنم .. از جناب علیرضا صادقی هم به خاطر در اختیار گذاشتن خیلی سریع مطلب انگلیسی تشکر می کنم .. حالا که صحبت از تشکر شد لازم می دونم از دختر عزیزم شبنم گرامی در امارات به خاطر زحماتی که برای سایت می کشد تشکر و قدر دانی کنم . از دکتر بابک معترض عزیزم هم که زحمت کشیده و زندگینامه یکی از خلبانان شهید را در اختیارم گذاشت تشکر و قدردانی می کنم ..

  مرکز آپلود عکس ایرانی  

روز های بازگشت از فرنگ .. !!   

 شبی که بعد از مدت ها دوری از وطن به ایران برگشتم را هرگز فراموش نمی کنم .. این تعجب زمانی افزایش یافت که بعد از مدتی معطلی در گمرک فرودگاه مهرآباد که اون سال ها تازه اصل اعتماد به مسافران را با نصب دو چراغ سبز و قرمز تجربه می کردند ، وارد محله قدیمی ام خیابان نواب چهارراه مرتضوی کوچه شاهین شدم .. ! اولین موردی که نظرم را جلب کرد ، چراغانی کوچه بود ..!! آخه من کسی را نداشتم که این کار را برایم انجام دهد .. !! با اهالی محل خصوصآ جوون ها هم زیاد دمخور نبودم .. ! عمه پیر و مادر بزرگ از اون پیر تر هم اهل این داستان ها نبودند .. ! هر چه بود به فال نیک گرفتم .. ! یادم باشه در ادامه بگم از کجا چراغونی محل آب خورده بود ... !؟ به هر حال زندگی و سرنوشت بعدی من بعد از ورود به کشور در حال رقم خوردن بود . حالا که بعد از ۳۵ سال چشمانم را بسته و به اون ایام و خاطرات آن دوره بر گشته ، می بینم چه زندگی پر فراز و نشیبی را تا امروز پشت سر گذاشتم که هر روز آن سرشار از خاطره است .. در تمام این دوران بعضی تصمیمات مناسب مسیر زندگی ام را عوض کرده است ! که سعی می کنم روی آن ها کمی بیشتر مکث کنم .

نقبی به اون سال های دور ...

در مطالب قدیمی اشاره به این موضوع کرده بودم که .. به دلیل این که در پادگان قوشچی ( محل خدمت پدرم ) تا کلاس سوم دبیرستان امکان تحصیل نبود ، من برای ادامه تحصیل مجبور شدم به تهران امده و به اتفاق عمه و مادرم بزرگم در محله ای که اشاره کردم یک اتاق اجاره کنم .. پدرم ماهی ۱۵۰ تومان برام می فرستاد که نیمی از آن برای کرایه خونه می رفت  ! و با نیمی دیگر خیلی عالی امورات ما سه نفر می گذشت ! البته عمه ام برای خود درآمد داشت . و از طریق خیاطی در خانه نمی گذاشت سختی بکشم .. ! اون موقع تلویزیون مثل حالا در همه منازل یافت نمی شد ! و یک وسیله اشرافی محسوب می شد و در هر محل تک و توکی آن را داشتند ! و اغلب هم مبله و بزرگ بودند .. و تکنولوژی تلویزیون رنگی هم هنوز به ایران نیامده بود ..! قبل از رفتن به نیروی هوایی یکی از آرزوهایم داشتن یک تلویزیون در منزل بود .. چون عاشق سریال های معروف آن سال ها .. مثل خانه قمر خانم ، سرکار استوار ، مراد برقی و غیره بودم ! و عمه ام را در شب های پخش این سریال ها مجبور می کردم منت صاحبخانه پیر و عبوس مان را کشیده تا من یک برنامه ببینم .. اغلب هم در جاهای حساس فیلم حاج خانم خوابش می گرفت .. و خیلی راحت می گفت .. بروید خونه تون !! و تلویزیون را خاموش می کرد !! کی جرآت داشت روی حرف صاحبخانه حرفی بزنه .. ! این بود که اولین کالایی که در مراجعت به کشور از آمریکا خریدم ، یک تلویزیون ۲۱ اینچ توشیبا از نیویورک بود .. ! وای چقدر خوشحال بودم .. !!  

معرفی به پایگاه یکم ترابری ...

 یکی از ایامی که هرگز از یادم محو نمی شود ، روز معرفی خود به مرکز اموزش های نیروی هوایی بود . خیلی با زمان دوره اموزشی فرق کرده بود .. ! دورش دیوار بزرگ آجری کشیده بودند .. نظم خاصی کوچه های اطراف یافته بود .. دیگه مثل قدیم ها از سروان لبو ( افسر دژبان سخت گیر که به خاطر سرخ بودن چهره اش این لقب را روش گذاشته بودند .. ! ) و فریاد هایش خبری نبود .. هنوز هم طنین صدای فریاد خشم آلود  " سرگروهبان فاطی " و جیغ های بنفش اش در گوشم بود .. درخت های خشکی که با نصب درجه مجبورمون می کردند به ان احترام بگذاریم .. سر جایش بود ! ستاد نیرو یک خاطره دیگر را هم برایم زنده کرد و ان چیزی نبود جز دریافت فرم ازدواج که باعث شد الکی الکی به امریکا اعزام بشم .. ! ( این خاطره را دراینجا بخوانید ) .. به هر حال خودم را به ستاد معرفی کردم .. بعد از ساعاتی در حالی که ورقه معرفی نامه ام را در دست داشتم ، بایستی بعد از اتمام مرخصی خودم رو به پایگاه یکم ترابری معرفی می کردم .. اولین روز معرفی برایم روز خاصی بود . همان روز به خط پرواز سی - ۱۳۰ معرفی شدم .. ! یک مشت افسران قدیمی که همه از نسل داکوتا بودند ، به چشم شوهر ننه به تحصیل کرده ها در آمریکا می نگریستند .. !! از همه سخت تر نیم ساعت اخر خدمت روزانه بود که همه به خط می شدند تا فرمانده سخنرانی کنه .. ! سخنان افسر خط خیلی بی محتوا به نظرم می رسید ! کی جرآت داشت کوچک ترین حرکتی بکنه .. ! یک بار یکی از بچه ها نا خواسته تکان خورد .. بعد از کلی داد و بیداد خطاب به او که قدی بلند داشت گفت .. راسته که میگن قد بلند ها خنگ هستند !! فرمانده یادش نبود قد خودش از اون همکارمون بلند تر است .. !! و من در قلبم می خندیدم .. !

حکایت زن مومن همسایه ...  !!

 تازه داشتم احساس استقلال می کردم ..  صبح ها وقتی اونیفورم ( فرنج و شلوار ) سرمه ای رنگ نیروی هوایی را به تن کرده و عازم پایگاه می شدم ، خیلی به اصطلاح حال می کردم ! اون ایام  دیسیپلین و مقررات سختی در باره رفتار و کردار پرسنل ارتش خصوصآ نیروی هوایی اعمال می شد .. از جمله حق نداشتیم با لباس پرواز در خارج از پایگاه تردد کنیم .. خب من هم خیلی به سر و وضع ام و لباس های نیروی هوایی اهمیت می دادم .. همیشه اطو کشیده و ادکلن زده با صورتی سه تیغه از خانه خارج می شدم .. و نمی دونستم دو چشم مشگی از زیر چادر همیشه رفت و امد های من را زیر نظر دارد ..! بله و اون کسی نبود جز یکی از همسایه های ما که خیلی هم مومن و با تقوا بودند .. ! ظاهرآ از سال ها قبل تو کوک ما بوده و من از این موضوع بی خبر بودم ...! حتی در آمریکا هم که بودم برایم مرتب از قول عمه پیر و بی سوادم نامه می نوشت .. خوب یادمه نزدیک های بازگشت به کشور بودم که در پاسخ به یکی از نامه ها ، از او به خاطر زحماتی که به حق عمه ما می کشه تشکر کرده و گفتم هر چه لازم داره بنویسه تا براش بیاورم .. با کمال تعجب دیدم از من درخواست " سوتین و گن " کرد !! خدایا چی می بینم !!؟ آخه من جوان از کجا ابعادش رو بدونم .. !!؟ از همه خنده دار تر این که معنی " گن " را هم نمی دونستم .. !! با هزار زحمت فهمیدم " شکم بند " است !! خلاصه یک روز به بهانه صحبت عملآ ابراز عشق کرد ..!! نمی دونستم چی بگم .. !!؟ فقط از خجالت خیس آب شدم .. !!  

 فرار از مکر زنانه ... !!

همه دوستان می دونستند که من حتی در امریکا هم نسبت به زنان شوهر دار متعصب بودم .. و این به تربیت خانوادگی ام مربوط می شد .. از طرفی در باره مکر زنان خیلی مطالعه داشتم .. و می دانستم اگر با این گونه افراد که در زندگی خصوصی همه چیز دارند و فقط از کمبود عشق و محبت به جنس مخالف در مضیقه هستند ، در بیافتم .. جز نابودی و بی آبرویی چیزی نصیب ام نخواهد شد .. مخصوصآ که شوهر بانفوذ و مومنی هم داشت .. باور کنید خیلی ترسیدم ! تو بد مخمصه ای افتاده بودم .. تا این که یک روز که قصد رفتن به اداره ام رو داشتم ، نامه ای در کفش ام گذاشته بود و بعد از کلی قربون و صدقه رفتن های فراوان .. نوشته بود که داره برای زیارت مشهد می رود .. و از من خواسته بود تا بر می گرده بچه بازی را کنار گذاشته و به دوستی و عشق به او فکر کنم .. !! بهترین تصمیم زندگی ام را گرفتم .. و ان چیزی نبود جز رفتن از ان محل .. و نشان دادن نامه به مسئولان انتظامی !! اگه بدونید وقتی برای نخستین بار به کلانتری رفته و موضوع را با کلانتر ارشد مطرح کردم ، چقدر برایش عجیب و خنده دار بود ! مخصوصآ وقتی گفتم که هیچ شکایتی ندارم و فقط می خواهم در جریان باشید .. چون من قبل از برگشتن او به محله دیگری خواهم رفت ! سرهنگ کلانتری گفت .. من تا حالا چنین موردی را ندیم .. خیلی سعی کردم تا موقعیت ام را در باره مکر حاج خانم تشریح کنم .. !!

 

 آشنایی با سوسن ...

خیلی ببخشید ..  شش پاراگراف مقدمه نوشتم تا برگردم به اصل ماجرا یعنی آشنایی با سوسن ! .. اون زمان ها مردم برای پیدا کردن خانه کم تر به بنگاه های ملکی سر می زدند ! و معمولآ یکی کوچه به کوچه در خانه ها رو زده و این جمله کلیشه ای را تکرار می کرد .. خانم اتاق برای اجاره دارید .. !!؟ و این گونه بود که جستجو های عمه و دوستانش عاقبت پاسخ داده شد .. و تقریبآ سه کوچه دور تر در محله سه راه اکبر آباد سابق طبقه دوم خانه ای را اجاره کردیم .. تا همسایه برنگشته ، سریع اسباب کشی کردیم ! طبقه اول صاحبخانه با سه دختر و یک پسر و شوهرش زندگی می کردند .. دختر بزرگ " سوسن " نام داشت .. دقیقآ نمی دونم نخستین بار بعد از چند روز از نقل و مکانم  سوسن را دیدم !! فقط این را می دانم مثل همه عشاق با همان نگاه اول نرد عشق را نباختم .. ! آخه از شما چه پنهان من تا قبل از آشنایی با سوسن ، اصلآ توجه ای به دختر های سبزه روی نداشتم ! و تیپ مورد علاقه ام فقط دختر های سفید و لاغر و به اصطلاح استخوانی بود ! اما با گذشت زمان اتفاقاتی رخ داد که به سوسن علاقه مند شدم ! راستش رو بخواهید حضور به خانه سوسن مصادف با تلاش شبانه روزی ام برای کسب مجوز پرواز بود .. البته پرواز زیاد می رفتم ، اما همیشه با یکی از همکاران قدیمی ! به همین دلیل اولآ زیاد در خونه نبودم ، اگر هم بودم سرم تو کتاب و مطالعه بود . اما نمی دونستم این بار هم دست سرنوشت خواب دیگری برایم دیده است .. خوابی که تعبیر دردناکی داشت .. !

نقش کلیدی مادر جوان سوسن ..!

همان گونه که اشاره کردم .. به دلیل مشغله کاری شدیدی که درگیرش بودم  فکر کنم تا یکی دو ماه نخست ، اگر چه کم و زیاد سوسن و خانواده اش را می دیدم ، مخصوصآ روز های تعطیل .. اما هرگز به مخیله ام نمی گنجید کار به جایی برسه که عاشق و دیوانه دختر بزرگ خانواده صاحب خانه ام شوم !! خوب یادمه یک روز غروب که برای هواخوری جلوی در حیاط ایستاده بودم ، مادر جوان سوسن در حالی که کبوتری را در دستش گرفته بود به من نزدیک شده و بعد از کلی مقدمه گفت ..  ببین چه چشمانی قشنگی داره ..!!؟ و من هم در تآئید سخن او گفتم .. بله بی نهایت زیباست . با زرنگی خاصی گفت .. اگه دختری دارای این رنگ چشم باشه ، خیلی زیبا به نظر می رسه مگه نه  .. !!؟ من احمق هم بدون تعمق گفتم .. بله واقعآ زیبا و دوست داشتنی می شود !! در ادامه افزود .. شما در اطرافت دقت نکردی که چنین چشمانی هست .. !!؟ بی خبر از همه چیز گفتم .. نه ! گفت چشمان سوسن من را دیدی .. !!؟ اعتراف می کنم اگر چه جوانی امروزی و خیر سرم تحصیل کرده آمریکا بودم ، اما با شنیدن این حرف کلی خجالت کشیده و سرم را پائین انداختم .. ! بی مقدمه گفت .. اگه ازش خوشت می آید ، من می تونم ترتیب دوستی شما ها رو بدهم .. !! باور کنید زیاد جدی نگرفتم .. و آن را به حساب دیالوگ مادری که سعادت دخترش را می خواهد گذاشتم .. !! روز های بعد از روی کنجکاوی سعی کردم دزدکی به چشم های سوسن نگاه کنم .. !! وای از دست این حس کنجکاوی !!! حالا که فکر می کنم می بینم بعد از آن گفت و گو حضور سوسن در حیاط بیشتر از قبل شده بود !! مطمئن هستم همین نقشه را هم برای سوسن کشیده بود ! خلاصه این ترفند کم کم اثر خودش را کرد .. !!

 ارتباط های اولیه با سوسن

 سوسن یک برادر کوچک سیزده - چهارده ساله داشت که مثل خیلی جوون های هم سن و سالش عشق پرواز و خلبانی بود .. مرتب به اتاق من آمده و در باره پرواز هایم می پرسید .. کم کم احساس کردم  پرسش های او بالاتر از ذهن یه نو جوان است .. و دوزاری ام افتاد از سوی سوسن است ! این ترفند هم عامل بعدی نزدیک شدن و توجه ام به سوسن شد .. ولی هنوز برایم همان دختر صاحبخانه ام بود !! ماه سوم بود که برای نخستین بار صحبت ما از سلام و علیک گذشت .. و بهانه آن هم زبان انگلیسی بود .. یادمه زیر درخت بزرگ و قدیمی توت در حیاط خانه شون کلی در این باب صحبت کردیم .. و کلی دزدکی به چشمانش نگاه کردم  .. کم کم صحبت مون  پیرامون علاقه ها ، دلبستگی ها و سایر موضوعات کشیده شد .. ! و گفت که چقدر به گل سفید میخک علاقه دارد  .. یک بار که حرف های ما خیلی گل انداخته بود ، با صدای در حیاط که حکایت اومدن پدرش را داشت ، سریع گریخته و گفت .. بقیه حرف هایم را در نامه می نویسم و در کفش خودم قرار می دهم .. صبح موقع رفتن به اداره بردار .. ! این شد که از روز بعد صبح ها قبل از ترک خانه از درون کفش سوسن نامه اش را که همراه با گل میخک سفید رنگی بود برداشته و به اداره می رفتم .. این روند مدتی ادامه داشت .. و چشم باز کردم دیدم بد جوری به او دل بسته ام .. مخصوصآ نامه های روزانه که من عادت داشتم روی قلبم در زیر لباس پرواز گذاشته و بر فراز ابر ها آن را خوانده و پاسخ اش را در همان حالت بدهم .. !! یادمه نخستین نامه ای که حاوی ابراز علاقه به سوسن بود را بر فراز خلیج فارس و ابرهای زیبایی که زیر پایم در کابین بود نوشتم .. غروب از گل فروشی سر کوچه مون شاخه ای میخک سفید خریده و درون کفش او قرار دادم .. بقیه اش را می توانید حدس بزنید .. دیگه یه معنای واقعی تبدیل به یک عاشق شده بودم ..!!

ارتباط مستمر و آزادانه ...

دیگه داستان عشق ما برای همه عیان شده بود .. مخصوصآ برای اقوام او ! و ما آزادانه با هم صحبت از آینده می کردیم .. سوسن بر عکس من ، از ترانه های داریوش خیلی خوشش می آمد . اون موقع اوج محبوبیت این خواننده بود . ولی من معتقد بودم تم و درونمایه ترانه های او غمگین است ! یادمه به رسم همه عشاق بر روی درخت توت کهنسال نام خودمون را همراه با قلبی بزرگ حک کردیم .. روند نامه نگاری ها همچنان ادامه داشت .. در اداره هم به خاطر این که از شرارت افتاده بودم ، بچه ها حدس زده بودند اتفاقی برایم افتاده است .. ! اما به کسی نگفته بودم .. ! اگر چه خانواده و همه بزرگ تر ها با این ازدواج موافق بودند ، اما فقط یک گره  کور سر راهمون بود .. و سوسن و مادرش به کرات به آن اشاره کرده بودند .. و آن چیزی نبود جز دایی بزرگه سوسن که می گفتند خیلی سخت گیر است و تنها با تآئید او ازدواج صورت می پذیرد .. ! به عبارتی همه از او در خانواده حساب می بردند .. و سرنوشت من به تصمیم این مرد جدی وابسته بود .. اما باور کنید بقدری به خود و نیروی عشق معتقد بودم ، که اصلآ به دایی جان فکر نمی کردم .. می دونستم از این سد هم خواهم گذشت .. !! عاقبت تصمیم گرفتیم این مشکل بزرگ را هم از سر راه برداریم .. سوسن و مادرش دل شوره عجیبی داشتند .. ! و مدام از سخت گیری او حرف می زدند .. ! تا این که تصمیم گرفتم با او رو در رو شوم ... !!

 مواجه با دایی بزرگه سوسن .. !

 بقدری مادر سوسن از سخت گیری دایی جان سخن گفته بودند .. که چیزی نمانده بود که من هم آن را  باور کنم !! لذا تصمیم گرفتم تکلیف ام را با این مرد جدی و سخت گیر روشن کنم .. ! یک روز وسط هفته از اداره مرخصی گرفته و قرار شد با سوسن به دفتر کار دایی جان برویم .. ! هیچ گاه خاطره آن روز را فراموش نمی کنم .. ! سوسن به توصیه من  بلوز دامن لیمویی خوش رنگش را پوشیده بود . وای چقدر در آن لباس ماه شده بود .. دفتر آق دایی در خیابان سوم اسفند پشت اداره آگاهی نزدیک میدان توپخانه دقیقآ روبروی گاراژ مسافربری " ایران پیما " قرار داشت .. من هم به خواست سوسن فرنج شلوار فرم نیروی هوایی را که اون موقع خیلی هوا خواه داشت پوشیدم ..! طبق معمول صورتم را سه تیغه اصلاح کرده و با ادکلن ملایمی که از فرانسه خریده بودم ، خود را برای مواجه با بزرگ خانواده سوسن آماده کردم فکر کنم با او هماهنگ نکرده بودند .. وقتی که به اتفاق سوسن وارد دفتر کارش شدیم .. از این که سوسن با من بیرون امده است ، کلی ترش کرده و سوسن را شماتت کرد .. !! دایی جان عینک قاب کائوچویی پهن زده بود ..  شکل آدم های متفکر و سیاسی دهه پنجاه بود !  خیلی جدی از سوسن خواست ما را تنها بگذارد .. ! هرگز نگاه نگران سوسن را موقع ترک دفتر فراموش نمی کنم .. ! دایی عین یک بازجوی حرفه ای زندان اوین سین جیم ام کرد .. از همه چیز پرسید ! هیچ نکته منفی و تاریک در زندگی ام وجود نداشت تا نگران بشم .. ! و من صادقانه به پرسش های او پاسخ می دادم .. تا رسید به بحث حرفه ام .. پرسید خلبان هستی .. و من چون در خط پرواز نخودی بودم ، رک گفتم نه .. !! احساس کردم پاشنه آشیل را پیدا کرده است .. به همین دلیل رک گفت .. تلاش ات را بکن .. سوسن مال تو . به شرطی که تا خلبان نشدی هیچ ارتباطی با سوسن نداشته باشی .. !!

 تلاش برای ساخت زندگی

 اون روز با خوشحالی دفتر دایی جان را ترک کردم .. چون قول سوسن را گرفته بودم .  اما اجازه نداد سوسن با من برگرده خونه .. !! شرط او مشکلی نبود .. ! به قول معروف باید درس می خواندم !! دیگه از خوشحالی سر از پا نمی شناختم .. و با انگیزه تلاش خودم را در خط پرواز ادامه می دادم . شب ها معمولآ با ماشینم سوسن و مادرش را برای گردش به بیرون می بردم .. دیگه همه چیز رنگ جدی یک زندگی مشترک را نوید می داد .. یادمه کفش های سوسن را گاهی با خود به طبقه بالا اورده و در کنار پوتین های پروازیم قرار می دادم .. و به سوسن می گفتم .. کی می شه ازدواج کنیم و کفش هامون این جوری پشت در کنار هم باشه ... !!!؟؟ دیگه حقوق و مزایای دریافتی ام را به سوسن می دادم تا خرید های لازم را بکنه .. اون موقع ماشین بافتنی اتوماتیک با مارک " امپسال " تازه وارد ایران شده بود .. قیمتش هم خیلی گران بود .. اگه اشتباه نکنم .. سه هزارو پانصد تومان بود .. و من یک دستگاه به مناسبت تولد سوسن ۲۱ آذر خریدم .. وای که چقدر عمه ام سر این قضیه به من غر زد .. او از اول هم مخالف این وصلت بود .. می گفت او بیمار است به درد تو نمی خورد !! مثل این که از دهان مادر سوسن شنیده بود که او گاهی سردرد می گیرد .. !! همین امر کافی بود که به من سر کوفت بزنند بی خودی  پول هایم را خرج نکنم .. ! به هر حال از این که بزودی با سوسن ازدواج خواهم کرد در پوست خود نمی گنجیدم .. همیشه چه در روی زمین و چه در آسمان به او می اندیشیدم ..

 سایه ... بر زندگی ام ..  

با پوزش از همه خوانندگان محترم .. راستش رو بخواهيد با ترفند هايي كه در راستاي مخفي

نگه داشتن مشخصات خانواده سوسن داشتم ، ظاهرآ قسمت اين بود كه بوسيله يكي از نزديكان وي شناسايي شده و از طريق اي - ميل و رد و بدل كردن شماره بعد از 36 سال گفت و گو نمايم ... سوسن مدت هاست كه از همسرش جدا شده است . و كلي اطلاعات دست اول در باره او و خانواده اش بدست اوردم . اين عزيز كه از خواندن دلايل ترك سوسن شوكه شده بود ، از من در باره جزئيات پرسيد .. همه رو صادقانه توضيح دادم . هنوز مثل همون زمان ها با صميميت و احترام از خاطرات قديم ياد كرديم . سوسن مطلب اين پست رو نخوانده است . به گفته رابط ، هنوز هم زيبايي خيره كننده اش رو حفظ كرده است .. شايد باورتون نشه .. بعد از چند دهه با شنيدن خبرهايي از سوسن اتش گرفتم .. تا سه روز منگ و كرخت بودم .. مدام چهره اش رو در اين سن و سال تجسم مي كردم .. به حرمت سوسن و خانواده اش و خواسته رابط گرامي كه من خيلي دوستش دارم .. قرار شد اين پست حذف شود . در وبلاگ و سايت حذف شد . اما در بخش مطالب پر مخاطب ، هر ترفندي به كار بردم ، حذف نشد !! به همين دليل تصميم گرفتم بخشي كه مربوط به دلايل جدايي ام از سوسن بود رو حذف كنم . اميدوارم درك ام كنيد . البته اصل مطلب سانسور نشده در وبلاگ ام به طور موقت به ثبت رسيده است . تا شايد سال ها بعد در روزگاري كه ما ديگر نيستيم .. اين ماجرا منتشر شود ..

 فرار از خانه سوسن ...

..... های وقت و بی وقت او بد جوری اعصابم را خرد کرده بود .. از طرفی هیچ اهمیتی به ...های او نمی دادم .. چون تمام موانع از سر راه برداشته شده بود .. و سوسن عاشقانه من را دوست داشت .. یادمه نزدیک امتحان های ترم اخر سوسن بود .. او از من اجازه خواست تا یک هفته برای مطالعه دروس امتحانی به منزل خاله اش برود .. و من پذیرفته بودم .. یک روز که در ................ با خود فکر کردم این زندگی فایده ندارد .. مخصوصآ که .....هم بود .. ! و محال بود دست از سرم بردارد .. می دونستم سوسن از لحاظ عاطفی خیلی به ..... وابسته است .. برای همین طولانی شدن اقامت سوسن بیش از یک هفته را بهانه کرده و اسباب و اثاثیه ام را در حیاط ریخته و به دنبال خانه گشتم .. ! عاقبت در محله مادرم ، به فاصله چند منزل خانه ای کوچک اجاره کردم .. ! و قبل از این که سوسن برگرده ، به خونه جدید نقل و مکان کردم .. هرگز علت ترک ام را به سوسن نگفتم .. می دونستم ضربه خواهد خورد .. با خود گفتم .. بذار فکر کنه من بی وفایم .. هرگز فکر نمی کردم روزی از این تصمیم درست و مناسبی که گرفته ام  پشیمان خواهم شد .. ! واقعیتش من خیلی به ..... معتقدم .. و از ان می ترسیدم به خاطر عشق سوسن ..... شوم .. ! و یک عمر خفت و پشیمانی را تحمل کنم .. مخصوصآ به خاطر حرفه  حساسی که داشتم ، دلم نمی خواست نا خواسته مرتکب ..... شوم ...

 دردی که آتشم زد ... !

اصلآ یک در صد هم فکر نمی کردم که روزی از تصمیم مناسبی که گرفتم پشیمان شوم .. ! اما شاید باورتون نشه .. کم تر از یک هفته نگذشته بود که دیدم ای دل غافل همه پل های پشت سرم را خراب کرده ام .. !! راستش رو بخواهید با اراده ای که داشتم ، تصورم این بود که سختی دوری سوسن را تحمل کنم .. اما اولین دلتنگی درست از زمانی آغاز شد که صدای داریوش و ترانه هایی که سوسن مدام گوش می داد را شنیدم ! منی که متنفر آهنگ های غمگین بودم ، عاشقانه وازه به واژه کلمات ترانه را گوش کرده و با صدای بلند در خلوت خودم با اشگ و ناله فریاد می زدم .. مخصوصآ اهنگ " کوچه ها " وقتی به این بخش از آواز می رسید که ... حالا باید سر رو زانو بگذارم ... وای نفس ام قطع می شد .. !! عین یک دختر بچه زار می زدم .. ولی بی فایده بود . باید سرنوشت ام را می پذیرفتم .. ! واقعآ عین دیوانه ها شده بودم .. برای این که بیشتر در حال و احوال عاشقانه قرار گیرم .. چراغ سقف را کنده و در عوض دور تا دور  اتاقم را شمع نصب کردم .. ! سپس صد ها قلب از مقوای قرمز تهیه کرده و با حوصله یکی یکی با نخ از سقف آویزان کردم .. روی مقوا ها نام خودم ، سوسن و کلمه جدایی نقش بسته بود .. به طوری که وقتی شمع ها را روشن کرده و باد پنکه قلب ها را به حرکت در می آورد ، هر دل سنگی را به درد اورده و اشگ می ریخت .. خواهرم از این که اجازه ورود به اتاقم را به او نمی دادم ، دلخور بود .. ! آن جا را مثل معبدی مقدس درست کرده بودم که تنها خودم حق گریستن در ان را داشتم .. کارم شده بود اشگ و آه و هیچ کنترلی بر اعصاب و رفتارم نداشتم ..

 گرفتاری در پرواز ...

راستی یادم رفت که بگم .. بالاخره مجوز پروازم را با تلاش فراون از دست سرپرست بسیار سخت گیر خط پرواز جناب " نصیر بگلو " گرفته بودم ! اما این خوشحالی با دوری سوسن بد جوری تآثیر منفی اش را رویم گذاشته بود ! من که ان همه عاشق پرواز بودم ، با ترک خونه سوسن تبدیل به ادمی گوشه گیر و منزوی شده بودم . و دیگه داوطلبانه تقاضای پرواز نمی کردم .. همان تک و توک پروازی که نوبت می شد را هم به دلیل قرار گرفتن منزل سوسن در منطقه اپرچ ( شورت فاینال ) بد جوری به هم ریخته و دست و پایم را گم می کردم .. اشگ در چشمانم جمع می شد .. یاد روز هایی که به عشق سوسن پرواز رفته می افتادم .. یاد قراری که با هم داشتیم که برای این که بدونه در در کدوم سی - ۱۳۰ هستم ، چند بار چراغ های لبه بال را خاموش روشن می کردم !! جالبه که همیشه سوسن متوجه می شد .. چون همان طور که گفتم .. درست در منطقه شورت فاینال قرار داشتند  .. باور کنید اگه خودکشی گناه محسوب نمی شد ، حتمآ این کار را می کردم .. مدتی به سرم زد معتاد شده و با کشیدن هروئین عشق سوسن را فراموش کنم .. اما از شما چه پنهون پیدا نکردم .. !! مرتب در آتش تصمیمی که گرفته بودم می ساختم .. شنیده بودم حال و روز سوسن هم بهتر از من نیست .. این مسئله را مادر سوسن به مامانم گفته بود .. و خواسته بود من برگردم .. اما چون واقعیت را به مادرم گفته بودم ، او بعد ها این پیغام را به من گفت .. شاید اگه همان موقع می گفت  منصرف شده و به دیدار سوسن می رفتم .. ! در همین ایام بود که نیروی هوایی شاهنشاهی چند فروند هواپیمای اوریون از امریکا خریداری کرد .. و قرار شد از گردان سی - ۱۳۰ نیروهایش را تآمین کنه ..  برای همین در لیست انتخابی پرسنل شرور و مورد دار را انتخاب کرده بودند .. ! به قول معروف می خواستند تبعید نمایند .. !!

 درخواست تبعید به بندر عباس .. !

 خیلی این در و ان در زدم تا شاید من را هم به بندرعباس منتقل کنند .. !! ولی از سرپرست خط پرواز گرفته تا فرمانده گردان همه مخالف این امر بودند .. و معتقد بودند من نیروی منظم و بدون حاشیه ای هستم .. در حالی که ان ها افراد مسئله دار را به این بهانه منتقل می کردند .. ناچار دل به دریا زده و به دیار فرمانده پایگاه رفتم .. راست و حسینی جریان عشق سوسن را بی مقدمه تعریف کردم .. و گفتم حالم در موقع فرود بد می شود .. تیمسار احساس ام را درک کرد و با فشردن آیفون به فرمانده گردان سرهنگ " پیروی " گفت .. نام من هم جز کروی هواپیماهای اوریون " پی تری اف " افزوده شود .. خلاصه برای گریز از عشق سوسن دستی دستی خودم را تبعید کردم .. ! یادمه یک قاب عکس مکعب شکل که حاوی تصاویر سوسن بود را به عنوان یادگاری از عشق مقدسم با خود به بندر عباس بردم .. پرواز با هواپیماهای نو و مدرن اوریون خیلی خسته کننده بود .. روزی چندین ساعت در ارتفاع پائین پرواز می کردیم .. می دونید که پرواز در ارتفاع پائین خیلی کسل کننده است .. و ما از چند متری امواج پرواز می کردیم .. !  استاد های آمریکایی ام از این که من به جای سایر همکاران هم پرواز می رفتم ، تعجب کرده بودند .. اما با امدن به اتاقم در " هتل اچ " پایگاه و مشاهده تصویر سوسن ، دردم افزایش می یافت .. هم اتاقی ام از پیشکسوتان داکوتا بود .. بهش دایی می گفتند .. یک روز که خونه اومدم دیدم دایی جان قاب عکس ها را پنهان کرده است .. تا زجر نکشم ..

وقتی تبعید هم اثر نمی کنه .. !!  

بر خلاف تصور اولیه ام که دوری از تهران عشق آتشین سوسن را از ذهن ام می برد ، گرمای کشنده بندرعباس هم کار ساز نبود .. دیگه نمی دونستم چکار کنم .. نه روی بازگشت داشتم .. و نه تحمل دوری سوسن .. مدام چهره زیبا و ابروهای پیوسته او جلوی چشمانم بود .. به توصیه دوستان به زیارت آقا امام رضا ع رفتم .. و از او خواستم یا عشق سوسن را از ذهن ام پاک کنه یا من را بکشه .. ولی این دخیل شدن هم افاقه نکرد .. و من عین مجنون در آتش سوسن و خاطراتی که با هم داشتیم می سوختم .. مدام خودم را لعنت می کردم که چرا بچه بازی در آورده و به خاطر شپش ، لحاف ام را آتش زده ام .. !!؟ هر ترفندی که فکر کنید به کار بردم تا این عشق را فراموش کنم .. نشد که نشد .. رندی توصیه کرد اگه ازدواج کنی .. حتمآ سوسن را فراموش خواهی کرد .. !  سال  ۱۳۵۴  در یکی از ماموریت هایی که به تهران امده و در منزل زن عمویم میهمان بودم ، دختری را که همسایه رویروی ان ها بود ، به من معرفی کردند .. رابط این معرفی همسر یکی از همافران نیروی هوایی بود که در طبقه پائین منزل عمویم زندگی می کردند .. باور کنید با چشمانی بسته بدون هیچ تحقیقی پذیرفتم .. و عاقبت بعد از کش و قوس های فراوانی در اردیبهشت سال بعد با همین همسرم ازدواج کردم !  

سال ها بعد ...

فکر می کنم یکی دو سال از ازدواج ما سپری شده بود .. یک روز که از روی دلتنگی برای دیدن یکی از دوستانم به محله قدیمی ام رفته بودم .. در خیابان مرتضوی دختر خانم زیبایی را دیدم که با من به گرمی سلام و علیک کرد !! ابتدا فکر کردم اشتباه گرفته است .. ! وقتی مطمئن شدم با من است ، با شرمندگی پرسیدم شما ... !!؟ وقتی خودش را معرفی کرد .. دیدم خواهر کوچیکه سوسن است که اینک بزرگ و خانم شده است .. برای یک لحظه همه خاطرات جلوی چشمانم زنده شد .. به زحمت جلوی اشگ هایم را گرفتم .. بقدری حالم بد شد که نتوانستم از سوسن خبری بگیرم .. وقتی از او جدا شدم ، فهمیدم این عشق فراموش شدنی نیست .. ! حتی حالا هم با گذشت بیش از ۳۸سال وقتی یاد و خاطرات عشق نخست ام می افتم ، بی اختیار اشگ ام جاری می شود .. یک بار یکی از دوستان پرسید .. اگه بر حسب اتفاق سوسن را در خیابان ببینی چه واکنشی نشان خواهی داد .. بهش گفتم .. مطمئن هستم قلبم تحمل ان فشار بالا را نخواهد داشت .. و در جا سکته خواهم کرد .. ! می دونم تا حالا حتمآ ازدواج کرده و صاحب فرزندانی نیز هست .. از آن جا که ناموس شخص دیگری است ، فقط با احترام به دورانی که همسایه اش بودم فکر می کنم .. و هیچ گاه کنجکاوی در پیدا کردن او نکرده .. و اعتراف می کنم  هنوز هم خاطره آن عشق را تا دم مرگ گرامی می دارم ...

سخن اخر ...

اگر چه می دانم سرنوشت این بود که من با سوسن ازدواج نکنم .. ولی مطمئن هستم اگر ان تصمیم را نمی گرفتم چه اتفاقاتی بر سر من می امد .. اغلب همکاران قدیمی ام در همان سال ها با خرید هواپیماهای مدرن جامبو جت ۷۴۷ و بوئینگ سوخت رسان ۷۰۷ به این گردان ها منتقل شدند .. و اینک همه ان ها در شرکت های خصوصی پرواز می کنند .. بعضی از آن ها حتی شرکت هواپیمایی دارند .. ولی من بعد از مدتی به تهران آمده و با همان قارقارک خودمون که عاشقانه دوستش داشتم ، پرواز کردم .. قسمت این بود که سکته کرده و نتوانم تا اخر خدمت با عشق آهنین خود یعنی سی - ۱۳۰ ها هم راهم را ادامه دهم ... ولی در عوض همسری مهربان و مومن نصیب ام شد که در هر شرایطی تنهایم نگذاشته و مثل پروانه از من مراقبت کرد .. و دو فرزند مثل دسته گل تحویل اجتماع داد .. و الان با گذشت این همه سال به این نتیجه رسیدم که مزه عشق به جدایی اش است .. ! شاید اگه با سوسن ازدواج کرده بودم .. هرگز او و عشق اش برایم اسطوره نمی شد ... همان گونه که عشق به هرکولس های نیروی هوایی هم برایم تبدیل به عشق اسطوره ای شده اند ..و این معجزه عشق است !

 

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۱:۳۰ دقیقه بامداد مورخه یازدهم مهر ماه  ۱۳۸۸ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

     آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا  

  

    زير نظر : عليرضا صادقي
 
 این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد  

 THE WORLD RECENT PLANE CRASHES:

Date:Septermber 25, 2009 Time:23:30 Location:Georgetown, South Carolina , Operator:Omniflight Helicopters Inc.AC Type:Eurocopter AS350-B2 Aboard:3 Fatalities:3 , Ground:0 ,Route: Charleston - Conway Details: The air ambulance crashed shortly after departure after dropping off a patient and while returning to base. The pilot, medic and nurse were all killed.

Date:September 11, 2009 Time:07:15 Location:Rock Hill, South Carolina , Operator:private AC Type:Cirrus SR-22 G3 X Turbo Aboard:1 Fatalities:1 , Ground:0 ,Route: Details: After departing Rock Hill Airport the plane attempted to return but nosedived into the taxiway. William "Skipper" was killed.

SOURCE:www.planecrashinfo.com BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

حوادث هوایی اخیر دنیا:

تاریخ:25 سپتامبر 2009/زمان:23:30/مکان:"جورج تاون" -جنوب کالیفرنیا/ خط هوایی:"اومنی فلایت"/نوع هواپیما:یوروکاپتر/تعداد سرنشین:3/تلفات:3/تلفات روی زمین:0/مسیر:چارلستون به کون وی/جزئیات:آمبولانس هوایی بفاصله کوتاهی پس از بلند شدن و پس از رساندن یک بیماردر حین بازگشت به پایگاهش سقوط کرد.خلبان-پزشکیار و پرستار هر سه کشته شدند.

تاریخ:11 سپتامبر 2009/زمان:7:15/مکان:راک هیل وجنوب کالیفرنیا/ خط هوایی:خصوصی/نوع هواپیما:سایروس اس آر-22/تعداد سرنشین:1/تلفات:1/تلفات روی زمین:0/مسیر:/جزئیات:هواپیما پس از ترک فرودگاه "راک هیل" تلاش کرد که مراجعت کند اما بسمت باند شیرجه رفت.خلبان 49 ساله آن "ویلیام اسکیپر" کشته شد.

 

planecrashinfo.comمنبع: گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

 

هواپیماهایی که افتخار پرواز با ان ها را داشتم

 

 

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  
  • تصاویر مستند از یک سانحه  ،به روایت نشنال جئوگرافیک

    نگاهی به زندگی سر گروهبان فاطی ..!!

  •  کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر

     ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!

     خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !! 

     و ....

    باز نویسی و تحلیل سانحه هرکولس در کهریزک
     
     به مناسبت هفتم مهرماه  
  •  

     

  •  

     
     
    - تعداد بازديد
  • 53320
  • مرتبه

    نظرات

    سلام عمو بالاخره اولین کامنتو گذاشتم البته هموز پستو نخوندم ضمنا عمو یک خواهشی داشتم اگه از پرواز به چابهار خاطرهای دارین بنویسین ممنونتم
    پاسخ
    ممنون رضا جان
    بله خوشبختانه شما اولین نفر هستی
    در باره چاه بهار چشم .. اتفاقآ خیلی خاطره دارم
    ممنون از کامنت شما

    سلام آقای مدرسی !
    درد دل سوخته را دل سوخته داند .
    همیشه خواننده سایت خوبتان بودم ولی نظر نمی دادم !
    ولی در این مورد نتونستم نظر ندم ! چرا که دقیقا میفهمم چه احساسی دارید .باور کنید کم مونده بود با خوندن این مطالب شما گریه کنم !
    عشق پاک کیمیاست و کسانی که اونو تجربه کردن دیگه اون آدم سابق نمیشن.

    ...هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
    هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود...
    پاسخ
    محمد جان عزیزم .. ممنون از کامنت کاملا احساسی و جالب شما
    به جان خودم با خواندن این کامنت شما هم اشگ هایم جاری شد .. همان طور که در فواصل آن پاراگراف ها بار ها تا مرز سکته پیش رفته و اشک ریختم
    خاطره عشق پاکی که به او داشتم برایم مقدس است .. نه این که جسم و قامت او .. با نگریستن به تصاویر درج شده .. واقعآ حالم بد می شه .. برای من این پست مخصوصآ تصاویرش خیلی خاطهر برانگیز است
    ممنون از شما ..

    پناه مي برم به خدا از شر شيطان رانده شده
    سلام بر همه دستان عزيز بخصوص استاد گرامي جناب مدرسي بزگوار
    اين بنده كمترين از تمامي دوستان و عزيزان و ياران سايت پوزش مي‌خواهم . كامنت قبلي بنده بسيار تند و زننده بود البته براي منافقين و دشمنان زيرا احساس كردم كامنتي كه اون آقاي بدون نام نوشتند متعلق به يك فرد مزدور و منافق ، خائن و وطن فروش است و قصدش بر هم زدن امنيت جامعه و اختشاش و بلوا راه اندختن و پايمال كردن و بي ارزش نمودن خون شهيداني است كه در راه اسلام (تأكيد ميكنم اسلام) و دفاع از وطن جان خود را فدا كردن است مي باشد ، لذا از منظر بنده و خيلي‌هاي ديگر اينگونه اشخاص بلاصاحب ، بدون هويت و بي‌ پدر و مادر هستند. به اين ملعونين و خائنين كه نه اسلام مي شناسند و نه آب وخاك و نه ناموس هرگونه حرفي زده شود يا فحشي نثارشون گردد باكي نيست دليلش هم اين است كه منافقين و احمقهايي كه فرزندان اين آب و خاك را به دشمنان و پليدان روزگار به راحتي يك آب خوردن فروختند باز هم خواهند فروخت و هيچ وقت خير مردم ما را نمي خواهند
    اين منافقين هرزه و بدكاره از سگ هم پست تر و پليدترند از سوسك و خر خاكي و نجاست هم بدترند يا بهتر بگويم از شيطان هم پست‌ تر و حرامزداه ترند زيرا ضرباتي را كه اين كثافتهاي بي‌شرف به پيكر اسلام و مردم ما زدند دشمناني مثل صدام و آمريكا به ما نزدند.هر كس از اين خائنين وطن فروش حمايت كند مغضوب خدا و رسول خدا و اين مردم است ، مديون خون شهيدان و جانبازان و ايثار گران است ، اين فرد هركه مي خواهد باشد حتي اگر پدر من ، خواهر من يا بستگان من باشد از نظر شخص بنده لايق بدترين الفاض و بي حرمتي ها را و فحش‌ها مي باشند پس برادر گرامي كه به استاد مدرسي فرموديد اسمم راهم ننوشتم تا شما یا جناب کدخدایی اگر از کامنت من دلگیر شدید به راحتی بیان بفرمایید،
    بنده در خصوص شهيدان و امام و خاكم با هيچ فردي تعارف ندارم كه اگر اسم شريفتون هم مرقوم مي فرموديد خجالت كشيده و چيزي نگويم ، البته وقتي اسم پاي كامنتي نوشته شود بعلت داشتن هويت بايد صاحب آن را هم حرمت قايل شد.
    پس دوست عزيز از ته دل دعا مي كنم كه اون كامنت منافقانه را شما ننوشته باشيد چون خيلي متأسفم خواهم شد كه ، خواهش ميكنم اسم شريفتون را مرقوم نمائيد و ضمن برائت خواستن از آن كامت پر از مفسده بنده نيز به نام و اسم حضرت عالي از شما پوزش بخواهم .
    اما دوستان عزيز گرامي صرف نظر از اينكه هركدام از ما چه خط و مشي سياسي را دنبال مي كنيم بايد بدانيم كه همه‌ي ما ايراني هستيم و موظف به حفظ كيان و قداست ايران اسلامي و حفظ خون شهيداني كه در راه اسلام و وطن جان فشاني‌ها كردند باشيم چگونه مي شود كه اكثر ما جناب سرهنگ مدرسي را خيلي دوست داريم اما شهيدان و ياران از دست رفته ايشون را دوست نداشته باشيم؟ لذا بايد هوشيار بوده و مراقب توطئه منافقين و دشمنان داخلي و خارجي باشيم تا خدائي نكرده گزندي به انقلاب و كشورمون نرسد ، گزندي به دلاور مردان ارتشي و سپاهي نرسد . باور كنيد بنده در دوران انتخابات محكم و جدي از جناب مهندس موسوي حمايت كردم جوري كه خيلي از دوستان نزديكم حتي بعضي ياران همين سايت هم با توجه به سخنان گذشته من باور نمي كردند كه طرفدار ايشون باشم ولي بعد از انتخابات و بنا به فرمايشات رهبر انقلاب و عليرغم ميل باطني دست از حمايت از مهندس موسوي برداشتم ، فرمان رهبر محمتر از نظر من است(اين عقيده شخصي است) و منتظر مي شوم تا دوره آينده رياست جمهوري فرد مورد علاقه خودم را انتخاب نمايم پس خواهش ميكنم صبر كنيد تا چهار سال بعد پوزه دشمنان و بدخواهان را به خاك به ماليم و با راي خود فرد مورد علاقه و مورد نظرمون را بر كرسي رياست جمهوري اسلامي ايران بنشانيم پس تا آن موقع بايد فرمان رهبر را اطاعت كنيم .
    پس شما عزيزان هم كه متلق به اين سرزمين هستيد از ان گونه كامنت ها برائت جوئيد و با ابراز انزجار از نويسنده خائن آن سعي نمائيد تا وحدتمون حفظ شود و دشمنان بدانند ما اگر با هم مشكل هم داشته باشيم و يا اگر گوشت هم را بخوريم استخوانهايمون را نگه خواهيم داشت ، در هر حالتي اجازه تجاوز به اين مملكت را به عهدي نخواهيم داد چه برسد به مناقين كثيف و هرزه و بي ناموس.
    ببخشيد سرتون را درد آوردم.
    دست همه شما را مي بوسم و خاك پاك همه شمايم
    علي يار و ياورتون
    علي كدخدايي
    پاسخ
    ممنون جناب کدخدایی عزیز
    خوشحالم که آدم سیاسی نیستم .. سیاست یعنی همین
    اما با دو سخن شما کاملآ موافقم .. نخست در باره ماهیت خائنین ، منافقانی که مملکت را به دشمن فروخته و با جان جوانان ما بازی کردند
    دوم .. ما ایرانی هستیم .. سوای تفکرات و اعتقادات ، باید با هم متحد باشیم
    البته علی جان عزیزم .. تا زمانی که همه امور مملکت سیاست زده شود .. حاصلش منافق پروزی بیشتری است
    ما باید به معنی واقعی با هم به خاطر ایرانی وبدنمان متحد شده و حرمت همدیگر را حفظ کنیم
    ممنون از شما و کامنتی که مرقوم فرمودی

    سلام كاپيتان(شتلق)
    كاپيتان بازم عالي بود و من رو به زمان هاي گذشته برد (دور از چشم خانومم مي نويسم ) (چشمك) البته خانم بنده كنار من ايستاده با يك وردنه و منتظره كه ببينه چي مي نويسم تا بعد بكبه تو سرم (ها ها )
    كاپيتان به هر حال من هم روزي كه ديدم عشقم لباس عروسي تنشه و من تا آن زمان بي اطلاع بودم يكه خوردم و شوكه شدم و الي آخر
    به هر حال شكر خدا كه الان همسر خوب و مهرباني دارم (اگه اين رو ننويسم كه كتك رو خوردم)
    باز هم از پست خوبتون ممنون
    با اجازه ، خبر دار ، (شتلق) ، عقب گرد
    پاسخ
    امیر عزیز و گرامی
    همه این اتفاقات را مشیت الهی است عزیزم .. قدر همسر مهربانت را بدان
    خدا بندگانش را دوست داره .. دست تقدیر را می چرخونه .. تا یک همسر نجیب و مهربون نصیب بندگان خوبش کنه .. بی جهت نیتس خواننده قدیمی می خواند .. ان که یارش خوشگله .. جاش تو بهشته
    این جا مراد از خوشگلی .. یعنی مهربانی و خوبی است
    ممنون از کامنت شما
    به همسر بزرگوارت سلام بنده را برسون

    salam jenab sarhang.......
    faghat mitoonam begam gozashtan az eshgh be khatere sherafat sootoodanie......
    paragerafe akhar vaghean divoonam kard......
    persian gulf
    پاسخ
    فدات بشم امیر حسین جان
    بله .. واقعآ انسان به شرافت و مردانگی زنده اس . اگر این ها را از او بی گیرند که دیگه انسان نیست
    خوشحالم مورد توجه شما دوست فرهیخته ام قرار گرفت ..
    ممنون از کامنت شما

    سخن اول با آقای علی کدخدایی:
    در یک کلام از خواندن کامنت شما احساس شرم کردم. چه ماهرانه کینه و نفاق و نژادپرستی و غیر شیعه و غیر مسلمان ستیزی و دگیراندیش کشی را در قالب سخنان به اصطلاح وطن پرستانه مخفی کرده اید؟ آیا در مکتب شما تحمل مخالف هم ارزشی دارد یا حتماً باید بکشید یا کشته شوید و حد میانه ای وجود ندارد؟

    عمو کاپیتان عزیز سلام:
    مطلبی بسیار رومانتیک و زیبا بود. بوی جوانی خودم را میداد (در 31 سالگی احساس پیری میکنم). حیف که حس یک کامنت در حد و ارزش این پست با مطالعه ناخواسته کامنت آقای کدخدایی از بین رفت. ازینکه همسری دارید چنین زیبا شما را درک میکند و شما چنین آزادانه و با افتخار از آن عشق اسطوره ای که هنوز در بسیاری از خانواده ها تابو محسوب میشود, سخن میگویید به شما تبریک میگویم.
    من هم معتقدم که لذت عشق های واقعی میتواند به جدایی آنها باشد و آن را ماندگار کند.
    پاسخ
    علیرضا جان عزیزم
    راستش قصد داشتم سخن اول شما را به خاطر جلوگیری از تنش حذف کنم .. اما به خاطر رعایت دموکراسی درج می کنم
    من بار ها عرض کردم .. این بخش متعلق به خوانندگان است .. هر کسی هر چه دوست دارد تا حدی که توهین به دیگران نباشد مجاز است .. حتی توهین به خودم را هم منعکس کرده ام
    اما در یک جمله می گویم .. جناب کدخدایی هروقت مثل من یاد خیانت های این قوم جنایتکار می افتد آتشی شده و چنین فریاد خشم اش را بیان می کند .. بعد هم پشیمان می شود . باور کن او منظوری ندارد
    و اما در باره عشق .. ممنون از کامنت شما
    باور کن من روزی که به خواستگاری همین همسرم رفتم .. صادقانه گفتم عشق دختری در دلم است که بعید می دونم تا دم مرگ فراموش اش کنم
    برای همین موقع نگارش این پست گاهی که به اتاق ام می آمد و برایم چای و میوه می اورد ، با دیدن تصاویر و تیتر ها حتی به روی خود هم نمی اورد .. بار ها در میهمانی ها سخن از عشق شده و من صادقانه از عشقی که در قلبم به سوسن داشتم .. گفته ام
    فقط مرگ می تونه پایان یک عشق واقعی باشه
    برای یک عاشق خاطره عشق خیلی مهم است
    به قول جوان های ایالت ویرجینیا که شعار جالبی در باره عشق دارند ... می گویند :
    عاشق شدن و گم کردن عشق ، بهتر از عاشق نشدن به طور کلی است
    to Have Loved & Lost , Is Better Than Not To Have Loved At All !
    و من به این شعار اعتقاد دارم

    سلام عمو
    این که نوشتین یعنی چی؟

    گمرک فرودگاه مهرآباد که اون سال ها تازه اصل اعتماد به مسافران را با نصب دو چراغ سبز و قرمز تجربه می کردند
    پاسخ
    مسعود جان برای نخستین بار در گمرک ایران طرحی در دهه پنجاه اجرا شد که بر اساس ان مسافرانی که وسایل و باری که به ان گمرک تعلق نمی گرفت از چراغ سبز عبور می کردند .. مسافرانی که بار آن ها گمرک تعلق می گرفت در صف چراغ قرمز می ایستادند ... خب خیلی ها هم اوایل طبق معمول تقلب کرده و سعی می کردند یواشکی در بروند .. اما این عمل اعتماد به مسافر خیلی ارزشمند بود

    سلام عمو جون
    سرگذشت و داستان عشقی شما رو هم خوندیم.خیلی جالب بود ولی خداییش خیلی با دل و جرئت هستید چون اگه خانومتون اینارو بخونه حتی به قول شما بعد از 28 سال هم دیگ حسادتش به جوش میاد و ممکنه تحویلتون نگیره.
    ضمنا با این گفته تون که مزه عشق به جداییه موافق نیستم چون بعد از اون اگه آدم با دختر شاه پریون هم ازدواج کنه ( چون بالاخره همه مردا یه روزی باید خ.... بشن ) با بروز کوچکترین نا ملایمات و دلخوری از دست زن که الان دیگه مثل نقل و نباته تمام داستان عشقی گذشته انسان یه بار تو مغزش ریویو میشه.
    به هر حال پست لذت بخشی بود.
    قربون شما : بابک معترض
    پاسخ
    جناب دکتر معترض عزیز
    با تشکر از شما
    من در پاسخ به یکی از همین کامنت ها گفتم .. روزی که به خواستگاری همسرم رفتم .. بهش گفتم که دل در گروی عشقی آتشین دارم .. که خودم بی خبر رهاش کردم .. و بعید می دانم تا دم مرگ بتوانم فراموش اش کنم ... و او گفت برای من عملکرد تو بعد از این مهم است .. حتی اگر اون دختر همسایه ما هم باشد .. اگه به شما اعتماد کنم .. برایم مهم نیست حتی اگر با شما حرف بزند
    برای همین راحت در باره سوسن هر وقت صحبتی پیش می آید راحت حرف می زنم .. دکتر جان .. خاطره عشق از خود عشق لذت بخش تره .. باور کن

    درود بر تو و همه دلاور مردان ارتش ایران. این حکایت . حکایت جوانمردی وعشق پاک بود.پایدار وسر افراز باشی. بر دستان تو و همه مردان واقعی چون تو بوسه میزنم
    پاسخ
    فدای شما دوست نازنین و مهربانم بشم
    رضا جان شرمنده می فرمایی .. شما خودت بقدری خوب و با شرافت هستی که نوشته های این چنینی را عمیقآ درک می کنی
    من بر دستان شما دوست نازنینم با افتخار بوسه می زنم
    ممنون از کامنت شما

    فعالیت عجیب که تا کنون در فضا انجام گرفته است!

    پس از پرواز آخرین توریست فضایی که دماغ دلقک های سیرک را به صورت داشت چندین فعالیت عجیب در فضا که توسط فضانوردان و یا توریستهای فضایی در ماموریتهای مختلف انجام شده منتشر شده است.

    به گزارش خبرگزاری مهر، پس از سفر بنیانگذار شرکت سرگرمی Cirque du Soleil به همراه یک بینی بزرگ قرمز رنگ مخصوص دلقکهای سیرک به ایستگاه فضایی بین المللی، نشریه ام اس ان بی سی به یادآوری حرکت و فعالیتهای غیر طبیعی پرداخته است که طی سفرهای فضایی در شرایط ویژه و نامتناسب فضا انجام گرفته است.

    گای لالیبرته قصد دارد علاوه بر اهدای دماغهای قرمز رنگ دلقکها به ساکنین ایستگاه

    گلف بر روی ماه: فضانورد ماموریت آپولو 14 آلن شپرد طی ماموریت خود در سال 1971 زمان فراغتی را برای ضربه زدن به چند توپ گلف با کمک میله فلزی شماره 6 بر روی سطح ماه به دست آورد. به دلیل سنگین و حجیم بودن لباس فضایی، وی ناچار بود ضربه ها را با یک دست بزند. از دیگر ویژگیهای این ماموریت ارسال تصاویر زنده آن به صورت رنگی بر روی گیرنده های سرتاسر جهان بود. 35 سال پس از وی میکاییل تیورین روسی نیز در ایستگاه فضایی بین المللی با کمک میله ای مشابه به منظور انجام تبلیغات برای یکی از شرکتهای تولید کننده تجهیزات گلف ضربه ای به یک توپ گلف زد.

    قدم زدن در ماه: هریسون اچ اشمیت در سال 1972 در حال قدم زدن بر روی سطح کره ماه شعری را زمزمه می کرد که خواندن این شعر لبخند را بر روی لبهای ساکنان زمین نشاند. وی طی راهپیمایی خود آواز "من روزی روی ماه قدم زده ام" را زمزمه و در عین حال نمونه های با ارزشی را از سطح این کره جمع آوری کرد.

    رقابت نوشابه ای در فضا: کارخانه های تولید کننده نوشیدنی (کوکا کولا و پپسی) در سال 1985 محصولات خود را در قالب قوطی هایی خاص و به کمک شاتل فضایی چلنجر به فضا فرستادند. طی این ماموریت آنتونی انگلند محتوی قوطی با مارک کوکاکولا و فضانورد کارل هنیز محتوی قوطی با مارک پپسی را نوشیدند تا بهترین محصولات در محیط فضا معرفی شوند. البته نتیجه این رقابت به صورت غیر رسمی به نفع کوکاکولا اعلام شد.

    حمل پیتزا به فضا: در سال 2001 رستورانی به نام Hutt برای اولین بار ماموریت حمل پیتزا به فضا را انجام داد. این پیتزای 15 سانتیمتری وکیوم شده از سس گوجه فرنگی و پنیر و گوشت تهیه شده بود و یوری اوشاچو ماموریت خوردن و نظر دادن درباره طعم آن را در فضا به عهده داشت.

    ورزش در فضا: تردمیل گران قیمتی که با نام کمدین معروف استفان کولبرت به ایستگاه فضایی بین المللی فرستاده شده است در واقع ابزاری پیچیده و پیشرفته است که فضانوران با استفاده از آن می توانند بدون آسیب وارد کردن به تجهیزات حساس ایستگاه فضایی به سختی ورزش کنند و بدن خود را متناسب نگاه دارند.

    پرواز با قالیچه پرنده: کوئیچی ناکاتا فضانورد ژاپنی در سال 2009 در ایستگاه فضایی برای اولین بار در زندگیش بر روی یک قالیچه پرنده پرواز کرد. قالیچه ای که تحت تاثیر خلا در فضا معلق بود. وی همچنین ناچار بود برای مدت طولانی لباسهایش را به منظور آزمایش لباسهای فضایی بدون ایجاد بو از تن خارج نکند.

    اسباب بازی در فضا: عروسک باز لایت یر (شخصیت مشهور فیلم انیمیشن داستان اسباب بازی) از جمله وسایل غیرعادی است که تا کنون به ایستگاه فضایی انتقال داده شده است. این عروسک پس از حدود یک سال اقامت در ایستگاه به منظور فیلم برداری آموزشی برای کودکان به زمین بازگردانده شد و پس از بازگشت به زمین تصویری مشابه آنچه باز آلدرین پس از ماموریت آپولو 11 به ثبت رسانده بود را از خود به جا گذاشت.
    پاسخ
    آوالانچ عزیز و نازنین
    بی نهایت از شما به خاطر درج کامنت علمی و آموزنده تشکر می کنم
    مثل همیشه عالی و خواندنی بود
    من که خیلی استفاده کردم
    ممنون از شما و زحمتی که برای سایت می کشی

    سلام کاپیتان
    خسته نباشید
    مرسی بابت مطلب زیبایتان
    خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم علی الخصوص اینکه بنده هم تجربه ای تقریبا شبیه به انرا داشتم و تلخی جدایی تا مدتها ازارم داد ولی خدا را شکر با ازدواج با همسر نازنین و فعلی ام همه پیز فراموش شد
    بگذریم راستی کاپیتان خیلی وقته مطلبی با تیتر ماموریت محکومین در عراق را جزو مطالب اینده گذاشتین که با توجه به عنوانش خیلی وقته منتطرم این مطلب را اپ کنین نمیشه یه پارتی بازی بکنین زودتر بذارین توی سایت
    موفق و پاینده باشید
    پاسخ
    حمید عزیز و نازنین
    با تشکر از شما
    و تبریک به خاطر فراموشی گذشته و زندگی موفق
    حمید جان در باره ماموریت محکومین عرض کنم .. این ماجرا حکایتی از برادران سپاه بود .. که روزی که ارتش موظف ام کرد دیگه ننویسم .. قرار شد از سپاه و ماجراهای انان بنویسم .. و این ماجرا را برایم تعریف کردند تا به عنوان نخستین ماموریت نفس گیر درج کنم .. در کشاقوس نگارش ان بودم که مشکل ام با ارتش برطرف شد .. و برادران فرمودند مثل سابق ادامه بده .. ! این شد که دیگر فرصتی برای نگارش این ماجرا پیش نیامد
    و ارتباطم با برادران قطع شد
    اما به خاطر شما چشم .. حتمآ

    با سلام استاد عزيز قبل از خواندن اين بخش خواستم از صحبت هاي غير حرفه اي و احساسي كه به بهانه ي همدردي با عشق شما به پرواز در مطلب قبليتان كردم و آخرشم خودم زدم زير گريه عذر خواهي كنم
    ولي ديدم اين سايت خانه ي عشاق است
    عاشقان صاف و ساده.
    و حالا مي گويم كه خوشحالم كه در اين سايت براي اولين بار با كسايي كه ترسي از ابراز احساسات خود ندارند از احساسات خودم به پرواز و عشق به انسان ها صحبت كردم
    مخلص شما رضا
    پاسخ
    رضا جان عزیز و گرامی
    باور کن هر کسی که مزه عشق و محبت را نچشد و نچشاند .. بلا نسبت نمی شه گفت انسان است !!
    همه ما در عمرمون عاشق شدیم .. عاشق کار ، دوستان ، حیوانات و حتی جنس مخالف .. که اخری خیلی حرف و حدیث ها به همراه دارد ..!!
    اما عشق هم جزیی از زندگی است مگه نه .. ؟ کی را می شناسی که بدون عشق قادر به زندگی و لذت از ان باشه
    ممنون از کامنت شما

    سلام
    جناب مدرسی اشک ما رو هم در اوردی که!
    البته منم افتادم یاد عشق اول خودم

    عمرتان طولانی
    و کی بردتان همیشه به راه که ما از تجربیات شما استفاده کنیم
    پاسخ
    فدات بشم دوست نازنینم
    شرمنده که موجب تآثر شما دوست خوبم را فراهم کردم .. از ابراز لطف شما قلبآ تشکر و قدردانی می کنم
    ممنون از کامنت شما

    عمو بهروز سلام
    ازتون ممنوم که تجربیاتتونو در اختیار ما جوونا قرار میدین
    واقعا سرنوشت چجوری آدمها رو میچرخونه تا به هم برسن ببینید چجوری شما این ماجراها رو پشت سر گذاشتین تا اینکه با همسرتون ازدواج کنید
    ولی عمو به نظر منم عشق واقعی اونیه که عاشق و معشوق به هم نرسن مثل لیلی و مجنون مثل شیرین و فرهاد این برای ما ایرانیا بهتره چون خاطره خوب برامون بهتر میمونه تا این که به هم برسن و ...
    عمو این پستتونو با این که قبلا هم گفته بودین ولی این بار قشنگتر بود
    به نظر من خیلی خوبه اگر پستهای قدیمی رو دوباره بنویسید
    پاسخ
    ممنون پسرم .. خوشحالم که با این نوشته هم ارتباط عاطفی برقرار کردی
    من هم با شما موافقم .. و معتقدم اگه فرهاد به شیرین یا لیلی به مجنون می رسید .. تا حالا صد بار بیتشر دعوا و طلاق کشی بین شون اتفاق می افتاد .. ولی خاطره عشق ان ها اسطوره شد
    در بازنویسی برخی خاطرات .. با شما موافقم .. سعی می کنم به تدریج قدیمی ها را بازسازی کرده و با تصاویر که اغلب آن ها ندارند ، منتشر کنم
    ممنون از کامنت شما

    آقای مدرسی با تشکر از مطالب جذاب و خواندنی شما می خواستم از شما بپرسم آیا مهندسین کشور ما میتوانند قطعات هواپیمایی مثل هرکولس را از طریق مهندسی معکوس بسازندآیا تا الان تونستیم قدمی در این راه برداریم
    پاسخ
    عماد عزیز و نازنین
    با تشکر از شما .. راستش اوایل جنگ جهاد سازندگی قدم هایی در این رابطه برداشت .. اولین آن رویه کوب کردن لاستیک های فرسوده بود .. اگر چه اولین تلاش ان ها در مورد لاستیک ناموفق بود و در لحظه تاکسی کردن هواپیما از ان جدا شد .. اما بعد ها با تلاش و دقت خود کار های اساسی انجام دادند
    البته فکر می کنم خیلی از قطعات را بشود ساخت .. ما از نظر صنعت خیلی قوی و پیشرفته هستیم .. و صنعتکاران موفقی داریم که در صنعت خودرو خوب فعالیت می کنند
    شما بهتره با جهاد سازندگی نیروی هوایی و یا ستاد ارتش صحبت کنید
    به امید موفقیت شما

    سلام جناب مدرسی خدا قوت سعید هستم میخواستم ازتون خواهش کنم خاطره اولین پرواز بعنوان خلبان یک را اگه به خاطرتون باشه(مگه میشه نباشه)را تو سایت بنویسیددیگه اینکه در امریکا دوره c-130 از طرف کارخانه برگزار میشه یا نیروی هوایی امریکا؟و دیگه اینکه راکتهای کمکی برای تیک اف این امکانو دارن که تو اسمان هم بکار برن و اینکه اصولا اینها یکبار مصرف هستند؟ واینکه ایا هواپیماهای ترابری هم موتورهاشون پس سوز داره یا نه ؟مرسی از شما ایام بکام.
    پاسخ
    سعید جان عزیز و نازنین
    با تشکر از شما دوست خوبم
    راستش از ان جا که پرواز با هرکولس کاری تیمی و دسته جمعی است و همه در ان سهیم هستند .. زیر ذره بین بردن و تعریف از مسئولیتی که داشتم ، تعریف از خود تلقی می شود .. و اگر دقت کرده باشی من در تمام خاطرات پروازی .. از واژه " پرواز کردیم " یاد می کنم .. تازه همین را هم بعضی از دوستان بر نمی تابند !! و تعریف از خود عنوان می کنند .. در یک کلام من یک عضو کوچکی از خانواده سی - 130 بودم که در مقابل پیشکسوتان و بزرگان این خانواده ، خیلی کوچک تر از ان هستم که از خود تعریف کنم .. !!!
    در باره پرسش دوم شما چون کلمه لاتین در ان بود به هم ریخته و من متوجه نشدم .. ! اگه منظورت اینه دوره را کارخانه یا نیروی هوایی به عهده داشت ؟ باید عرض کنم نیروی هوایی .. کارخانه فقط هواپیما تولید می کرد .. البته اگر فرصت شد یکی از خاطرات تحویل هواپیمای هرکولس از کارخانه لاکهید را خواهم نوشت
    اما ان راکت ها فقط برای استفاده در روی زمین است .. و در هوا کاربردی نمی تواند داشته باشد .. ان ها قابل شارژ هستند .. و بعد از استفاده بر بدنه باقی می مانند .. البته در مورد شارژ آن ها مطمئن نیستم .. یادم نمی آید ... ولی 90 درصد فکر می کنم شارژ می شود
    ممنون از کامنت شما

    درود بر جناب آقای مدرسی ببخشید که باز مزاحم شدم ..

    جناب مدرسی بنده خیلی ببخشید که من متنی طولانی با خط .. طولانی نوشته بودم خیلی ببخشید جناب مدرسی از این بعد به خاطر این که راحت باشید بنده موقع هایی کامنتی کوتاه می زارم تشکر و... آخه دلم نمی یاد بیام به سایتتون جناب مدرسی سر بزنم بعد احوال پرسی نکنم آقای مدرسی بنده یک چیزی بگم ناراحت یا.. نشین که من خیلی وابسته به شما و سایتتون شدم و زیاد براتون کامنت می زارم شرمنده ام و جناب مدرسی همین که براتون کامنت می زارم و جواب بنده رو می دید همون کار ارتباط میل و ... رو می کنه و هم شما راحت هستین و من هم مزاجم وقت شما نمی شم .

    آقای مدرسی راست شو بخواین من خیلی با خلبان ها لذت می برم اینم یکی از دوست داشتن من به شماست من که تو حسرت خلبانی هستم ولی نیاز علاقه ام رو با Flight Simulator X بر طرف می کنم باورتون می شه من می رم می شنم تو حیات خونمون و هواپیما هایی که رد می شن رو نگاه می کنم یا منتظرشون می شنم تا یکی رد شه تا کمی لذت ببرم اینم لطفی از رحمت الهی است که ما رو عاشق رشته ای کرده است که نمی تونم ........ البته رشته های دیکه هم دوست دارم ولی این کاری کرده که دل نمی شه ازش بکنم .

    خوب جناب مدرسی خواستم سری بزنم و...... خیلی لذت می برم برای شما کامنت می زارم .

    چاکر شما هم هستم موفق باشید دوستتون دارم و خدای خرد بی خالق ذهنی انسان ها و مهربان همراه شما باشد بدرود .

    پاسخ
    امیر عزیز و گرامی
    با تشکر از شما و احساس پاک و علاقه شما به رشته هوانوردی و هواپیما .. به عرض می رسانم .. من اصلآ از پاسخ به کامنت دوستان ناراحت نمی شوم .. و این را بخشی از کار های خود .. یا بهتره بگم تعهد خودم به خوانندگانم می دانم
    و نه تنها این را یک ارتباط عاطفی و دوستانه می دونم .. بلکه حرمت به دوستان هم تلقی می شود
    من دقیقآ احساس شما را از مشاهده هواپیما یا پرواز با سیمیلاتور درک می کنم
    اصل اینه روح ادمی ارضاء بشه .. ان هم عین واقعی است .. به شرطی که ادم قلبآ به ان علاقه داشته باشد .. که شما الحمدالله داری
    از آشنایی با شما خیلی خوشحالم
    مواظب خودت باش .. موفق و تندرست باشی
    ممنون از کامنت شما

    درود بر شما جناب مدرسی و شادباش به علت ثبت نوروز به عنوان میراث جهانی پس از سال ها انتظار و ارائه درخواست ثبت جهانی نوروز به سازمان علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد - یونسکو - سرانجام هشتم مهر ماه مهمترین جشن باستانی ایرانیان به ثبت جهانی رسید.

    درخواست ثبت نوروز به عنوان میراث غیر ملموس جهانی تقاضای مشترک کشورهای ایران، هند، جمهوری آذربایجان، ازبکستان، قزاقستان، پاکستان و ترکیه بود.

    ثبت جهانی نوروز با نمایندگی ۷ کشور از کشورهای برگزار کننده این مراسم و مدیریت ایران در ابوظبی پایتخت امارات متحده عربیانجام شد. اما در این میان جای دو کشور مهم برگزار کننده نوروز یعنی افغانستان و تاجیکستان خالی بود.

    بر اساس گزارش ها افغانستان به تازگی به کنوانسیون میراث ناملموس جهانی ملحق شده و نتوانسته خود را برای همکاری در این پرونده آماده کند اما به عنوان یکی از مهمترین کشورهای برگزار کننده نوروز سهم قابل ملاحظه ای در جهانی شدن این جشن دارد.
    نوروز همواره عید سال نو در افغانستان بوده اما در دوره اشغال این کشور توسط ارتش سرخ و سپس تسلط طالبان بر این کشور، برگزاری آن با مشکلات و محدودیت هایی همراه بوده است.

    با این همه اهتمام جهانی به مسائل افغانستان و همچنین توجه به آئین و رسوم این کشور پس از سقوط طالبان باعث شد که برگزاری نوروز هم در این کشور مورد توجه جهانی قرار گیرد و شناخت تازه ای از این جشن باستانی به دست دهد.

    در عین حال دیگر کشور فارسی زبان منطقه یعنی تاجیکستان هم به دلیل این که عضو کنوانسیون میراث ناملموس جهانی یونسکو نیست، از حضور در این پرونده بازمانده است.

    به دنبال فروپاشی اتحاد شوروی و کسب استقلال کشورهای عضو آن تجلیل از جشن نوروز بجز تاجیکستان در کشورهای دیگر آسیای میانه، یعنی ازبکستان، قرقیزستان، قزاقستان و ترکمنستان نیز جایگاه خاصی را کسب کرده است.

    هرچند نوروز جشن ملی مردم آریایی محسوب می شود، ولی در طول تاریخ تجلیل این جشن در میان مردم ترک زبان منطقه آسیای مرکزی، یعنی ازبکها، قرقیزها، قزاقها و ترکمنها نیز رایج بوده است.

    از جمله کشورهایی که در ثبت جهانی نوروز همکاری کرده اند ازبکستان است که جمعیت زیادی از این کشور از جمله در سمرقند و بخارا به زبان فارسی صحبت می کنند و دارای پیوند های قوی و مشترک فرهنگی با کشورهای منطقه از جمله ایران است.

    به اعتقاد پژوهشگران، قلمروی که هم اکنون مردم آسیای مرکزی در آن به سر می برند، در گذشته مکان اصلی سکونت مردم آریایی بوده و این امر موجب گسترش چشمگیر سنت ها و آیین های نوروزی در میان مردم این منطقه شده است.

    در آن سوی آسیای مرکزی و قفقاز یعنی در کشور های ترکیه و عراق هم کردهای این دو کشور نیز نوروز را جشن بزرگ خود می دانند و آن را گرامی می دارند.

    هم اکنون بزرگداشت نوروز در کشورهای آسیای مرکزی و جمهوری آذربایجان در سطح دولتی صورت می گیرد و فرارسیدن آن با تعطیلی عمومی همراه است. دست کم بیش از ۱۰۰ میلیون نفر در جهان هر ساله در آغاز بهار نوروز را جشن می گیرند و و مراسم مربوط به آن را برگزار می کنند.

    در سال های اخیر برگزاری نوروز جنبه جهانی تری به خود گرفته و برخی از شهرهای اروپایی نیز آن را به رسمیت شناخته اند اما در جالب توجه ترین آنها سفره هفت سین در کاخ سفید و پیام نوروزی رئیس جمهوری امریکا است که چند سالی است نوروز را به طور رسمی شادباش می گوید و از برگزاری آن در آمریکا که به تنوع فرهنگی این کشور کمک می کند، مباهات می کند.

    در پناه اهورامزدا پاینده و جاوید باشید.
    پاسخ
    پاسارگارد عزیز و نازنین
    خیلی خوشحالم که این مهم و آئین باستانی پدران ما در جهان به رسمیت شناخته شده است
    از شما به خاطر درج این کامنت و اطلاع رسانی در باره این رویداد فرهنگی تشکر و قدردانی می کنم
    منتظر کامنت های دیگر شما دوست خوبم هستم

    سلام بر عمو بهروز خودم فقط برای عرض ارادت به حضور مبارکتان مزاحم شدم عمو بهروز من جزءان دوستدارانت هستم که هیچ یک از مطالبتان رابدون استثنامطالعه میکنم ولی کمتر برایتان کامنت میگذارم تا وقت گرانبهایتان را نگیرم نوکرتان نعمت(اراز)
    پاسخ
    نعمت عزیز و نازنینم
    چطوری دوست گرامی .. مدت ها بود از شما بی خبر بودم
    نعمت جان شما واقعآ به بنده لطف داری ... و من همیشه شرمنده این همه مهر و محبت هستم .. باور کن از این که دوستانی مثل شما دارم که خواننده دایمی مطالبم هستند ، قلبآ افتخار می کنم .. نعمت جان شما عزیز من هستی
    این سایت متعلق به خودت است
    هر وقت اراده کردی کامنت بگذار .. مطمئن باش خوشحال می شوم
    ممنون از کامنت شما

    سلام كاپيتان عزيز و دوست داشتني!!!
    كاپيتان با اين پست جالبت داري ما رو حسابي عاشق ميكني!!!
    براي اون موقعيت هم كه زشت اسمشو ببرم از اين به بد:
    خ_ن_حسن
    گود دي سلامت و پيروز باشي!!
    پاسخ
    فرزاد جان ... از خدا بخواه که سعدات عاشق شدن را داشته باشی ... !!
    جدی می گم .. یه ادم می تونه عاشق خیلی چیزها بشه .. حرفه اش .. خانواده ، دوستان ، کتاب ، نامزدش .. اما تنها عشقی ماندگاره که از صمیم قلب شکل گرفته باشه .. و اصیل و واقعی باشه .. اون وقت فراموش کردن آن هرگز آسان نیست ..
    در مورد خ. ن. حسن .. فکر خوبی است ! ولی هر از گاهی کل نام را بدون سانسور بنویس .. چون من گیج هستم و ممکنه اون خشتک را پای ماشالله مداح کردم .. !!
    ممنون از کامنت شما

    سلام استاد
    استاد اینقدر خوشحالم که اندازه نداره نمیدونم از کجا شروع کنم ولی به اون نصیحت شما مربوط می شه ان شاءا... در فرصتی بهتر براتون تعریف می کنم (چشمک). راستی در مورد این پست خیلی خوب بود مثل همیشه.
    واما موضوع اخر به این نتیجه رسیدم که اف 22 جلوی اف 5 های ما کم می یاره وقتی می بینه این چنین مردان پولاد دلی در اونا نشسته ماننددوران یاسینی خلعتبری هداوند خضرایی اردستانی بابایی شهیدتامکت هاشم ال اقا اصغر هاشمیان (برادر وحید)شیر علی ازادیان یونس خوشبین حسین افشین اذر کاظم ظریف خادم شهید فکوری شهید بزرگوار ستاری شهید اردبیلی(گفته بود دوست دارم کفنم پرچم ایران باشد)مردانی وصدها نفر دیگر. دیگه برام مهم نیست که بخاطر هواپیما می خواهم خلبان شوم بلکه بخاطر پرواز می خواهم خلبان شوم به نظر من اگه هیچ وقت خلبان هم نشوم اما خوشحالم در راستای رسیدن به این هدف معنی واقعی پرواز رو فهمیدم ....براستی که پرواز رسم عاشقان است...یاحق
    پاسخ
    امین عزیز و نازنینم
    خیلی خوشحالم که اولآ نام بزرگان ارتش و شهدای بزرگوار نیروی هوایی را می دانی .. هر یک از این عزیزان اسطوره عشق و عاشقی بودند .. که به عشق معبود و دفاع از ارزش های مقدس تا پای جان پیش رفتند .. و ارمغان استقلال و امنیت را برای مردم ایران به دست آوردند
    خوشحالم که به درک صحیح از هدف و آینده رسیده ای
    ممنون از شما و کامنت

    salam
    man yek daei dashtam dar hamon salha dar amrika teror shode be nam
    soliman mori
    )(( aya shoma az ishoon khabari dashtid marg ishonn ye moamaeii baraye man
    va khanevadehman ast
    in khatereie shoma man ro yade eshgh

    khodam andakht besiar ziba bood
    پاسخ
    دوست عزیز و گرامی جناب بزرگمهر نازنین
    راستش را بخواهی در زمان تحصلاتم در امریکا یکی دو تا از ایرانی ها به دست سیاه پوستان تیر خورده و کشته شدند .. من اگه بگی چه سالی بود شاید از دوستان قدیمی ام بپرسم .. در زمان ما یک دانشجوی خلبانی دیگری هم به نام هوشمند .. تیر خورد .. ولی خوشبختانه نمرد .. پایش لنگ شد .. !! بین سال های هفتاد و یک تا هفتاد و سه اگر بوده باشه حتی تا اواخر هفتاد چهار من باید بشناسم .. یا دوستانم خبر داشته باشند /
    در ضمن خوشحالم یاد خاطرات زیبای عاشقانه خود افتادید
    ممنون از کامنت شما

    سلام آقای مدرسی،

    هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

    هیبت عشق را می‌بینید ، شما که از حضور در خاک دشمن نهراسیدید چطور از حضور در کوی یار بیمناکید، عشق به مخلوق در امتداد عشق به خالق است که نصیب هر دلی‌ نمیشود ، اگر قلب عاشقی نداشتید هرگز به تیغ جراح شکافته نمی‌شد

    پاسخ
    الهی فدای تعبیر رماتیک و زیبای شما بشم
    خیلی زیبا نوشتی عبدالله جان گرامی .. واقعا همین طور است که می فرمایید .. واقعآ هر چه فکر می کنم .. می بینم جرآت رفتن به آن محله را واقعآ ندارم
    من از شما عشق به خالق را می پذیرم
    زنده و پایدار باشی عزیزم

    salam capitan
    besiar naghzo shiva negaresh karde bodin khaterate eshghe javuniton ro
    baradar morde midone daghe baradar chie.
    be man ham sar bezanid
    پاسخ
    ممنون استاد عزیزم .. چشم حتمآ خدمت شما دوست بزرگوارم خواهم رسید
    ممنون از کامنت شما و پاسخ زیبایتان
    من خودم را هرگز لایق این تعاریف شما نمی دونم
    با تشکر از شما دوست خوبم

    سلام بر آقای مدرسی
    اولا خسته نباشید که به این همه کامنت جواب دادین!! بعدم فقط می خواستم تشکر کنم از مطالبی که مینویسین که آدم کاملا حس میکنه از دل بر میاد.
    به اون یه تیکه که نوشته بودین جواب نامه های عشقی رو روی ابرای بالای خلیج فارس می نویشتین یه کم حسودیم شد:)) چون تجربه نوشتن نامه آسمانی واسه عشق زمینی به نظرم خیلی جالب خواهد بود.
    به هر حال واسه شما و خانوادتون و همچنین سوسن خانم که فکر کنم یه عمر شاید دنبال یه توضیح واسه اتفاقی که افتاده می گرده آرزوی سلامتی و زندگی با عزت دارم. انشا الله ایشون هم از زندگیشون راضی بوده باشن.
    سر افراز و سر بلند باشید
    پاسخ
    مسعود نازنینم
    خیلی ممنون از کامنت شما .. بله حق باشماست .. نگارش احساس عاشقانه بالای ابرهای سرزمین مادری ، خیلی لذت بخش است
    از این که از مطالب بنده تعریف فرمودید ، خیلی شرمنده شدم .. لایق این همه مهر و محبت نیستم
    در مورد سوسن .. باور کن همین پرسش عذابم می دهد ... !! و خیلی دلم می خواست من را درک کنه که چرا بی خبر رهایش کردم ... او من را خوب می شناخت .. و مطمئن هستم متوجه شده که دلیلی منطقی داشتم .. اما هرگز واقعیت را نخواهد فهمید .. و من همیشه آرزوی خوشبختی برای او کرده ام
    حتی حالا شرافتآ حاضرم خدا نیمی از عمر من را گرفته و به سوسن بدهد .. همین بی خبری مرا در اتشی می سوزاند که به قول قدیمی ها این ور صورتم می زنم درد داره .. ان ورش هم می زنم درد داره .. به عبارتی اگه بهش می گفتم .. واقعیت چیست .. یک عمر باید خود را سرزنش می کردم .. احالا هم که نگفته ام .. در عذابم که اون دختر چه کشیده است .. !!؟ من که مرد هستم .. تحملم بیشتر بود .. به اکثر کشور های جهان مسافرت می کردم .. بعد از 38 سال دارم می سوزم و گاهی در خلوت خود با صدای بلند حتی .. به یادش می گیریم .. !! ممنون از شما مسعود نازنین

    بنام خداوند بخشنده و مهربان
    استاد عزيز و گرامي سلام و دورود بر شما و دوستان عزيز و گرامي سايت

    ظاهراً هرجا كه بحث منافقان پيش مي‌آيد و بنده به ايشان عرض ارادتي ميكنم داد و بيداد همه به راه مي افتد ظاهراً بنده منافقم و بقيه مجاهد في سبيل الله لذا از شما به خاطر ايجاد تشنج در سايت پوزش مي‌خواهم و بنده را ببخشيد.
    اما امير خان بازيار عزيز اوالاٌ خامنه‌اي نه بلكه آقاي خامنه‌اي يا رهبر معظم انقلاب ، ثانياً عزيزم شما چرا ناراحت شدي؟ سوماً حرف شما را قبول دارم كه نبايد شايد الفاظ ركيك به كار برد و بايد به اين برادران و خواهران عزيز منافق با الفاظ شايسته مثل عزيزان من و جگر طلا و اينجور الفاظ سخن گفت ولي فكر مي كنم بدترين چيزها را در قرآن به منافقين نسبت دادند .چهارماً دعاهاي كه بنده قبلاً نوشتم تا به حال گره كار چندين نفر از جمله خود جناب مدرسي را و نزديكان ايشون را باز نموده ولي نمي دانم چرا فحش به منافقين گره به كار شما انداخته ضمن آنكه اين دوتا اصلاً ربطي به هم ندارد .پنجمن اگر دوست داشتين ميتوانيد تلفن بنده را از استاد مدرسي گرفته و با هم صحبتي دوستانه داشته باشيم.
    در آخر تقاضا دارم در هر حالتي مثل بنده صريح و روشن حتي اگر هم فحش مي دهيد نام شريفتون را زير كامتنت درج نمائيد تا كامنت شما داراي هويت شود .در هر حال چون آقاي مدرسي شما را دوست دارد بنده هم شما را دوست دارم و دوست دارم با همه بجز منافقين مزدور دوست باشم.

    علي يار و ياورتون باشد
    علي كدخدايي
    پاسخ
    علی جان عزیز و گرامی
    با تشکر از شما .. از ان جا که تلفنی با هم صحبت کردیم .. و با جناب بازیار هم حرف زده ام .. پس مسئله حل است .. چشمک
    یک سوء تفاهمی بیش نبود .. تقصیر امیر بازیار است که فراموش می کنه اسمش را بنویسه .. !! حق هم داره .. ادم عاشق معمولآ فراموش می کند نام خودش را بنویسد .. !!! خدا را شکر هر دو از دوستان خوب بنده هستید
    ممنون از شما

    مدرسی گرامی از بیان خاطرات شیرین و فراموش ناشدنی عشق جوانی بسیار لذت بردم.هرکسی در این سنین حکما خاطرات زیادی دارد از عشقهائی که یا به سرانجام خوبی رسیدند و یا ختم به جدائی و فراق شدند و هریک سیلابی از اشک با خود می اورند بهنگام یادآوری!
    دوستی داشتم خدایش رحمت کند که در سنین میان سالی رفت و چه نابهنگام. روزی تعریف میکرد که در مدرسه مختلط رازی درس میخواندم با جماعتی دوست دختر و پسر! و طبعا هر پسر دلداده یکی یا چندین دختر همکلاسی!!
    روزگار همراهی نکرد تا با یکی از معشوقه های مدرسه عقد ازدواج ببندم و هر کدام سوی خود شدیم در این دنیای بلبشو...
    روزی که مدیر تشریفات یک هتل 5 ستاره در تهران بودم و سالیانی بود از سوئیس بازگشته و هنوز دل نگران برخی از همان عشقهای دوران کودکی بودم تصمیم گرفتم به بهانه جشن کوچکی برای همدوره ای های مدرسه رازی اعلانی در روزنامه بدهم و عشقهای کودکی را ملاقات شاید آبی داغ شود!!!
    فکل کراواتی زدم و دم درب وردی ایستادم...به حالت انتظار و اشتیاق.
    پس از ساعتی نرم نرم زنان میان سال چاق و چروکیده ای را دیدم که گاه دست در دست پیرمردی مفلوک که لابد شوهرشان بود و گاه بچه ای لجوج و تند خو که لابد نوه! از راه میرسیدند و بدون اینکه حتی برای لحظه ای مرا بشناسند از برابرم می گذشتند و داخل می شدند!! من میماندم و حسرت....! و سعی به اینکه خویشرا به کسی معرفی ننمایم و بگذارم تا بگذرد این چند ساعت لعنتی و بمانند در مغزم همان خاطرات لطیف و زندگی کنم با همانها در سالهای آتی.....
    پس بهروز جان شما هم حکما باید با همان خاطرات بسازی و سعی در بازسازی نداشته باشی که خدای ناکرده قلب نازنینت ریب بزند!!! و وجود گرانقدرت را به ناز طبیبان نیازمند سازد.
    پاسخ
    محمود جان نازنین ... بسیار خاطره جالبی را دوست خدا بیامرز شما عنوان کرد واقعآ هم همین طور است .. من به شخصه گذر زمان را هرگز حس نکرده ام .. و این مورد در باره همکاران سابق ام صدق می کند .. یادمه در دفتر جام جم با همکاران خانم صحبت از هر جایی شد .. تا رسید به ساک پرواز .. یکی از خانم ها که بی نهایت علاقه مند ساک پرواز به سان آن چه من در دست همیشه دارم ، کرد .. مجبور شدم به پایگاه و خط پرواز زنگ زده .. و از بچه های جوانی که در موقع حضور من تازه از پایگاه شکاری به هرکولس منتقل شده بودند .. و اغلب شاگردان خودم بودند ، زنگ زده و از یکی از ان ها خواهش کردم چند تا ساک پرواز خریداره کنه .. سرت را درد نمی اورم .. روز قرار وقتی همکار جوان سابق وارد دفتر جام جم شد .. اصلآ نشناختم .. !! طفلک از من خیلی پیر تر و شکسته تر شده بود .. !! یادم نبود سال ها از رفتن من از خط گذشته است .... !! به همین دلیل با ناراحتی گفتم .. اتفاقی برات افتاده است ... !!؟ او با تعجب گفت .. نه .. چطور ؟ گفتم اخه خیلی پیر شدی .. !!! گفت استاد .. بیش از دو دهه است انگاری همدیگر را ندیدیم ... و حق با او بود .. در خیال و خاطرات من او بسیار جوان بود
    خب این در باره سوسن و بقیه هم صدق می کند .. فرضآ هم اگه ببینم ، ممکنه اصلآ نشناسم !! یک زن پنجاه و چند ساله .. خب خیلی با سوسن دانشجوی من فرق داره .. دوست شما طفلکی چه کشیده است ..
    ممنون از کامنت شما
    منظر دیدن روی ماه شما هستم

    بنام خدا
    استاد عزيز مسئله حل شد و يك دوست خوب هم نصيب بنده
    قربان شما - كدخدايي
    پاسخ
    خدا رو شکر
    می دونستم چنین خواهد شد .. مخصوصآ با شناختی که از شخصیت مهربان شما و امیر جان داشتم .. مطمئن بودم به خیر خواهد گذشت
    خیلی خوشحالم کردید

    با سلام خدمت عموی بزرگوار و علی کدخدایی.

    درست است همان طورکه جناب مدرسی نوشته بودند بنده سنم به جبهه و جنگ قد نمی دهد ولی خدارو شکر در مسایل اساسی که همان خاءن بودن منافقین به کشور و اسلام است با جناب استاد و شما موافقم.
    این کامنت را هم گذاشتم تا شما بدونید اگر من چیزی برای شما نوشتم این دلیل بر موافقت یا رفاقت و دوستی من با اونها نیست.
    دعا می کنم نوشته من باعث شادی این تروریست های خاءن به مملکت نشده باشه.

    یاحق

    پاسخ
    ممنون امیر جان .. من به شما اطمینان می دهم .. هر نفری که از جنایت این خائن ها آشنا و اگاه می شه .. تیری است که به چشم و قلب آن ها زده می شود .. به همین دلیل سعی می کنند با نفاق و دو رویی بین همه تخم دشمنی و نفاق بکارند .. ضمنآ امیر جان جناب کدخدایی خوب می دونه .. این منافقان کور دل .. وقتی در جمع مردم حاضر می شوند .. بقدری مظلوم نمایی می کنند که هر کی ندونه ، فکر می کنه با یک فرشته آسمانی همکلام شده است !! این ها در جاهایی سفسطه می کنند ، در جای دیگر مظلوم نمایی .. خلاصه این که خوشحالم با چهره و نیات پلید این جنایتکاران قاتل آشنا شدی
    ممنون از شما

    جناب مدرسی عزیز سلام

    واقعا عالی بود.از داستان عشق شما بسیار احساساتی شدم.نمونه کامل یک عشق پاک بود.درود به شرف و عزت شما.
    پاسخ
    فدات بشم بردیا جان گرامی
    خودت پاک و با شرافتی عزیزم که همه را این گونه می بینی
    خوشحالم که با این مطلب ارتباط مناسب برقرار کردی
    ممنون از کامنت شما

    سلام مجدد
    با تشکر از سایت خوبتون.
    به نظرتون اینکه عکس سوسن را تو سایت گذاشتید مشکلی براش ایجاد نمی کنه. به هر حال شما این مسئله رو با خانومتون حل کردین ولی شاید سوسن با شوهرش مطرح نکرده باشه. از طرفی مادر سوسن یا بچه هاش یا نوه هاش یا نسل جدید فامیلاشون یا آشناهاشون یا همسایه هاشون ممکنه این عکسو ببینن و دیدشون نسبت به مادر سوسن عوض بشه و موضوع به گوش سوسن و پدرش و برسه و ...
    البته شرایط اونارو شما بهتر می دونید و من فقط نظرمو گفتم.این برام سوال بود و فقط می خواستم با خودتون مطرح کنم و اگه صلاح ندونستید این نظرو در سایت نزارید.

    امیر
    پاسخ
    خیلی خیلی خوشحالم که بعد از کلی زحمات مدام با فتوشاپ بالاخره موفق شدم نظر یک خواننده ام را این گونه به تصاویر طراحی شده ام جلب کنم که باور کند اون عکس سوسن است .. !! از شوخی گذشته
    امیر جان من بیش از همه ، حتی به جرآت می توانم بگم بیشتر از خود سوسن و خانواده اش نگران آبروی آن ها و همه کسانی که به نوعی در باره شون مطلب می نویسم ، هستم ... این را جدی می گویم
    امیر نازنین .. اولآ از کجا می دانید نام ان دختر سوسن بود .. !!؟ از کجا می دونید این اطلاعاتی که در باره خانواده او نوشتم .. در شناسایی آن ها کمک می کنه ... !!؟ من مطمئن هستم حتی اگر خود سوسن هم این پست را بخواند به شک خواهد افتاد من در باره چه کسی صحبت می کنم .. !!
    پسرم .. من خودم خانواده دارم .. خودم هم پدرم .. هم همسر .. خیلی تعصب های ایرانی را می دانم .. اولین چیزی که در نگارش رعایت می کنم ، پرت کردن اطرافیان آن آدم در صورت یک در صد شناختن من است .. مثلآ اگر همسایه ای در اون سال ها هم من و خانواده دختری که قرار بود ازدواج کنیم بشناسه .. امکان نداره بدونه من از کدوم دختر همسایه حرف زده و خاطراتم را نوشتم .. !! حتی تا این حد وسواس به خرج می دهم که بر فرض یک در میلیون اگر همسر سوسن شک کرده و بخواهد قانونآ پی گیری کنه .. همه راه های شناسایی را به گونه ای بسته ام که شرلوک هلمز هم نتواند عاقبت بدوند من منظورم کی بوده است ..
    امیر جان .. صحبت از عکس کردی .. این تصاویر تزئینی است .. یعنی من این قدر احساساتی می شوم تصویر عشق ام را که امانت از جان با ارزش ترم را در سایت قرار بدهم ... !!؟
    البته خوشحالم گه یک جوان ایرانی .. در کنار مطالعه مطلب .. به نکات اجتماعی و خانوادگی هم توجه داره ... من به شما و این دغدغه ات افتخار کرده و از همین جا اعلام می کنم ... من دست جوانانی مثل شما را می بوسم
    امیر جان ان جا هایی که من صحبت از ادرس می کنم .. مثلآ اگه می گم دایی در خیابان سوم اسفند ... مطمئن باش عمو یا عمو زاده ای در میدان شوش است !!! تا این حد .. سوسن .. ممکنه مریم باشه ..
    البته خاطر نشان کنم من بخش هایی را تغیر می دهم که هیچ تآثیری بر روایت داستان و خوانندگان ندارد .. یعنی برای یک خواننده فرق نمی کنه سوسن در خیابان نواب باشه .. یا در نیاوران ... !!؟
    اصل اتفاقات است .. من بدون تردید اگه حمل بر اغراق و خود ستایی نمی گذارید .. در تغیر نشانه ها استاد شده ام ... !! ممنون از شما

    و این معجزه عشق است !

    چقدر اين جمله ي اخر اين پست تون به دلم نشست ...
    سلام بهروز خان ...
    خوب هستيد؟ چند وقتي هست كمتر كامنت ميذارم و بيشتر از مطالبتون استفاده ميكنم . دليلش هم اينه كه نميخوام با كامنت هام مزاحم وقت شريفتون بشم ...
    ازتون بابت وقتي كه براي سايتي كه بايد بگم ديگه تنها متعلق به شما نيست و ماله همه ي ما هست ممنونم ...
    پايدار باشيدو برقرار ...
    زيباي پنهان ( مسعود )
    پاسخ
    قربونت بشم عزیزم .. خوبی ؟
    چقدر خوشحالم که می بینم دوستان با وفای قبلی هنوز هم هستند .. و با سایت خودشون در ارتباط هستند
    مسعود جان .. حق با شماست .. این سایت متعلق به همه دوستان است
    موفق و تندرست باشی

    سرور گرامی جناب مدرسی عزیز
    با وجودیکه این خاطره شما را قبلا خونده بودم ولی بدون اغراق میگویم آنقدر زیبا و قشنگ مینویسید که اگر ده بار دیگر هم همین موضوع را به طرق مختلف بنویسید باز هم همچنان مشتاقانه مایل به خواندن آنها هستم.
    جانتان از جمیع بلیات محفوظ و قلمتان استوار و روان باد.
    پاسخ
    قربونت برم میرزا جان نازنین
    شما همیشه به بنده محبت داشتید
    این شخصیت زیبا و دوست داشتنی شماست که همه چیز را خوب می بینه و خوب تجزیه و تحلیل می کنه ...
    ممنون از کامنت شما

    سلام كاپيتان
    ممنون از مطلب عاشقانه شما كه همه ما را به نوعي به دوران نوجواني و جواني برگرداند. نكته اي كه به نظرم رسيد اينست كه ماشاا... سليقه خوبي داريد و عكس نماديني كه انتخاب كرده ايد بسيار زيبا بوده و كلي تاثير مطلب را افزايش داد. خدا از اين نمادها نصيب كليه دوستان مجرد نماياد!
    خسته نباشيد.
    پاسخ
    ممنون حمید جان
    باور کن .. من ارتباط عاطفی عمیقی با این تصاویر برقرار کرده ام ..!! به طوری که با خیره شدن به چشمان غمگین این هنرپیشه .. فقط و فقط سوسن و عشق او را برام تداعی می کنه
    اجازه می خواهم یک اعترافی بکنم .. شاید باورت نشه . اولین باری که عکس های این هنرپیشه را دیدم .. نگاه او من را یاد سوسن انداخت .. و برای خودم سیو کرده .. و هر از گاهی که فرصت می کردم به نگاه به ان که گاهی هم ساعت ها طول می کشید .. خاطرات گذشته ام را زنده می کردم .. از ان جا که من چیزی را از خوانندگانم پنهان نکرده ام .. تصمیم گرفتم این خاطرات را هر چند تکراری بود ، با دوستانم قسمت کنم
    یکی از دلایلی که این اعتراف را در حرف های خودمونی درج نکردم .. می خواستم بعضی ها باور کنند این خود سوسن است !! کما این که کردند !
    ولی حسی که من با نگاه کردن به چشمان این هنرپیشه گرفته و با همان حس مطلب تکراری ام را نوشتم .. فکر کنم به خواننده هایم هم سرایت کرد .. آمار بالا ظرف دو روز تنها از این صفحه .. نشان دهنده همین احساس حقیقی و عاشقانه است
    ممنون از مشا

    سلام کاپیتان
    نمی دونم چرا تو کامنت بالایی اسم بنده نیافتاده!!!!
    البته برای من مساله ای نیست ولی می دونم که شما نسبت به کامنت های بی نام و نشان حساس هستید این کامنت رو زدم تا عرض کنم اون کامنتی که توش خطاب به این علی آقای نچندان محترم نوشته بودم مال بنده بوده!
    کامنت من بعد از کامنت آقای عرفان ط و قبل از کامنت آقای نیما نجاتی تو صفحه وبتون قرار داره.
    ممنون
    amirgozali
    پاسخ
    ممنون امیر جان
    گاهی از این اتفاقات می افتد .. شما لطف دارید .. ببخشید پاسخ به این کامنت کمی دیر شد .. در حال نگارش پست حدید هستم . دیشب تا خود صبح طراحی ها و بخشی از مطلب را نوشتم .. فرصت به پاسخ ها را نیافتم
    ممنون از کامنت شما

    عمو بهروز سلام.

    عمو این منافقین چه عقده ای از شما دارند. چه سیلی شما به گوش اینها زدی که جای آن هنوز می سوزد؟

    یک ضرب المثل می گوید آب دریا به دهن سگ نجس نمی شود.
    البته دور از جون سگ که به منافقین شرف داره.
    پاسخ
    امیر جان یک منافق نیاز نیست کسی به او کاری کرده باشد تا کینه ادم را به دل بگیره .. !! زمان جنگ مگه فرزندانی که بی گناه در جبهه ها به دست این جنایتکاران شهید شدند کاری کرده بودند
    این جماعت هر جا تعدادی ادم جمع بشه .. جایی که جوون ها باشند ، نمی توانن تحمل کنند .. آخه خودشون عقده ای شده اند .. همه اش در قرار گاه های محصور .. مدام تحقیر و سرکوفت
    خب معلومه این گونه نقاق می پراکنند ..!!
    اهمیت ندیم بهتره
    ممنون از شما

    سلام آقای مدرسی

    گفتم بگم هنوز نمردم و زنده ام.
    همه مطالب را میخوانم حتی کامنتها را.
    خیلی خسته ام بعدا با شما صحبت میکنم.

    علی از کانادا
    پاسخ
    خدا نکنه علی جان مرده باشی ... 120 سال با خوشی و خرمی
    من هم مزاحمت نمی شوم
    از دوست هر چه رسد نیکوست
    مواظب خودت باش

    چرا به خاطر اشتباه دیگری اون طفلک و مجازاتش کردین گذاشتین رفتین بدون اینکه حتی توضیحی بهش بدین اصلا فکر کردین با غیبت ناگهانی تون چه بلایی سرش اوردین چقدر خودشو ملامت کرده من جایه شما باشم ÷یداش میکنم و از ش حلالیت می طلبم نمی دونم اگه جایه شما بودم چیکار میکردم اما قطعا کاری نمی کردم که عزیزترین موجود زندگیم به خاطر اشتباه اطرافیانش اینهمه صدمه ببینه.
    پاسخ
    مهتاب جان عزیزم
    با تشکر از شما
    عرض کنم شما از زاویه احساس زنانه یا همون فمینستی به این قضیه نگاه کردی عزیزم .. من اگه یک هفته دیگه در اون خونه می موندم .. حتمآ سوسن برای همیشه حرام ام می شد
    یا باید بر خلاف میل خود .. با زن شوهر دار رابطه برقرار می کردم .. و عشق سوسن را با خودش قربانی هوس های مادرش می کردم
    یا باید فرار می کردم .. که لااقل دین و شرف خودم را نفروشم .. از همه مهم تر وجدانم بود .. من هرگز با هیچ زن شوهر داری رابطه نداشتم .. حتی در زمان مجردی در بلاد های غربی و به قول بچه ها بلاد کفر ..!!!
    و اما اگه به سوسن می گفتم .. فکر می کنی چه اتفاقی می افتاد ؟ هم من را از دست داده بود و هم مادرش را که پناه گاه اصلی عاطفی اش بود را از دست می داد .. این را از من قبول کنید
    با گفتن من چیزی حل نمی شد .. جز این که اون طفلک عذابش دو چندان شود
    درد عشق را به خاطر خود عشق می شه تحمل کرد
    مهتاب جان .. چه حلالیتی به طلبم ؟
    یک خدایی اون بالا است که من به دستورات او عمل کردم ..
    اشکالی نداره .. بذار سوسن از دست من شاکی باشه .. از کجا معلوم الان خوشبخت نباشه ؟؟
    ممنون از شما و اظهار نظر منطقی شما دوست خوبم

    نظرخواهي براي اين پست بسته شده!

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35