واقعیت های پنهان جنگ در مهرماه ۶۰



" سقوط هرکولس در کهریزک " عنوان این پست است که تقدیم شما یاران گرامی می کنم .. راستش را بخواهید از مدت ها پیش تصمیم گرفته بودم هفتم مهرماه در سالروز این سانحه دردناک پست مستقلی را منتشر کنم .. دیشب تا نزدیکی های صبح این مهم انجام شد .. فقط سخنان این بخش مانده بود که به دلیل خستگی به بعد از استراحت ام موکول کردم .. چون سرم گیج می رفت .. و می ترسیدم اشکال در نگارش پیش آید .. اما وقتی ظهر سراغ مطلب رفتم .. متآسفانه به علت خستگی زیاد فراموش کرده بودم قسمت های اخر را سیو کنم ... !! همه می دانند مطلبی که روش آدم فکر می کنه .. یک شب تا صبح خود را در حس و حال آن ایام می بره .. با پاک شدن ان دیگه محاله مطلب جالب و تآثیر گذار در بیاید .. صادقانه می گویم اگه سالروز سانحه نبود .. و اجباری برای نگارش نداشتم .. قید این پست را تا مدتی می زدم .. لذا پیشاپیش از همه شما عزیزان به خاطر هر نوع دوگانگی در انتقال حس و بیان عذر خواهی می کنم .. امید عفو دارم


توجه - توجه - توجه - توجه

به دانش آموزان معرفی شده سایت تخفیف ویژه تعلق می گیرد .
![]()
بهانه ای برای مقدمه ... !
راستش را بخواهید ابتدا قصد داشتم جزئیات اتفاقاتی که روز هفتم مهرماه ۱۳۶۰ شاهدش بودم را تعریف کنم . اما چون دو پست با عناوین " ناگفته هایی از سقوط هواپیمای فرماندهان ارتش (اینجا ) " و پست دیگری با نام " آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی را دیده اید !؟ (اینجا ) " در گذشته نگاشته بودم .. بهتر دیدم به مناسبت سالروز این سانحه ، کمی به عقب تر برگشته و راوی رویداد های تاریخی جنگ از راویه دیگری باشم . ضمنآ برای آن عده از خوانندگان محترمی که تازه به جمع یاران همدل و صمیمی پیوسته اند ، بار دیگر مشاهدات ان روزم را شرح داده و در پایان تحلیل فنی و شخصی ام از سانحه را بیان خواهم کرد . امیدوارم مورد قبول شما دوستان واقع شود .
پایگاه مشهد - اوایل جنگ
حتمآ یادتون است که در مطالب قبلی به این نکته بار ها اشاره کردم که از فردای آغاز جنگ به ما دستور دادند چندین فروند هواپیمای سی - ۱۳۰ تحت عنوان " طرح گسترش " به مشهد اعزام شده و از همان جا ماموریت های پشتیبانی از جبهه ها و مناطق جنگی را انجام دهند .. ! خب من هم مثل همیشه که یک پای ثابت پرواز های مشهد بودم ، با اولین هواپیما عازم شدیم .. ! توی هوا مدام با خود فکر می کردم .. کی و چگونه طرح گسترش برنامه ریزی شده بود که ما از ان بی خبر بودیم .. !!؟ پس ناکس ها حتمآ می دونستند که ممکنه یک روز عراق به ایران حمله کنه .. ! بگذریم .. همکاران قدیمی ام می دونند که اغلب کار ها و برنامه هایی که نیاز به دوندگی و هماهنگی داشت من انجام می دادم !! ( اگه حمل بر خودستایی نمی گذارید ، تنها دلیلش روابط عمومی قوی و به اصطلاح سرزبون ام بود ! ) . در مشهد هم مسئولیت گرفتن انواع تسهیلات برای برو بچه های خط پرواز .. از اسکان گرفته تا خودرو ، یا غذای حضرتی گرفته تا کوپن سوخت به عهده من بود .. به عبارتی رگ خواب مسئولان رو خوب می دونستم . همین امر باعث شد تا سری به اداره ریشه کنی مالاریا استان خراسان زده و از ان ها تقاضای چند دستگاه خودروی جیپ اضافی کنم ( چون قبلآ یک دستگاه اهداء کرده بودند ) .. تقدیر چنین بود که بعد از سال ها دایی " رضا " یم را که مدیر کل آن اداره بود به صورت خیلی اتفاقی پیدایش کنم ... ! ( چون از چهار سالگی مادرم طلاق گرفته و رفته بود .. و من حتی نمی دونستم چند تا دایی دارم !! ) . توصیه می کنم حتمآ این ماجرا رو که عینهو فیلم های هندی است در (اینجا ) بخوانید ..
یک پارانتز کاملآ بی جا ... !!
صحبت از دوندگی و پی گیری کار ها شد ، حیف ام اومد اشاره به بعضی از ان ها نکنم ..! یادمه زنده یاد تیمسار مهدی دادپی فرمانده منطقه مهرآباد قصد داشت تلویزیون رنگی برای گردان های خلبانی بوئینگ و فرند شیپ تهیه کنه ( آخه اون زمان این نوع کالا ها سهمیه بندی بود و در بازار آزاد خیلی گران تر بود ) . خدا بیامرز من رو به دفترش احضار کرد و راه و روش خرید تلویزیون به قیمت دولتی را پرسید .. بهش گفتم تیمسار .. دستور دهید نامه ای برای مدیر عامل کارخانه نوشته شود و در آن بنده را به عنوان نماینده منطقه هوایی مهرآباد معرفی نمایند .. مقدمات کار به امر تیمسار سریع اماده شد و روز بعد صبح زود صورتم را سه تیغه اصلاح کرده و با زدن ادکلن ( مکش مرگ ما ) ای !! که همیشه در جیب لباس پروازم داشتم ، رهسپار جاده آبعلی شدم .. یادش بخیر اون ایام ارتشی ها را مخصوصآ آن هایی که لباس پرواز به تن داشتند را خیلی زیاد تحویل می گرفتند .. خلاصه خیلی سریع خودم را در دفتر مجلل مدیر عامل دیدم .. معمولآ می دونستم آقایون طالب چه نوع اخباری هستند .. ! به همین دلیل وقتی سرگرم خواندن معرفی نامه بود ..از شما چه پنهان راست و دروغ یک سری اراجیف مدیر عامل پسند !! سر هم کردم .. با دیدن برق چشمان جناب رئیس دوزاری ام افتاد که حالا وقتش است .. !! لذا به یاد خط پرواز خودمون افتادم که تلویزیون اش سیاه سفید و قدیمی بود ، لذا به جای دو دستگاه ، تقاضای سه تلویزیون رنگی به قیمت دولتی کردم !! هنوز کلام ( به قول آقای کرباسچی ) منعقد نشده بود که دیدم خالی بندی هایم اثر کرده و آقای مدیر دستورش را صادر کرد !! راستش رو بخواهید حیف ام آمد امتیاز بیشتری ازش نگیرم ! به همین دلیل با مشاهده پوستر تولیدات روی دیوار فکری به ذهن ام رسید ..
به آقای رئیس مشتاق جبهه و جنگ عرض کردم .. قربان من نمی دونستم شما رادیو کوچک ترانزیستوری هم تولید می کنید .. اگه بدونید برای ما در شب های شیفت که به خاطر آژیر برق ها قطع می شه ، چقدر به رادیوی کوچک نیاز داریم .. !! سخاوتمندانه پرسید چند نفر هستید .. !!؟ با یک محاسبه سر انگشتی گفتم هشتاد و دو نفر .. !! ( کل آمار خط پرواز با متعلقاتش شامل : راننده ، انبار دار ، فرمانده و سرشیقت ها و سرپرست را حساب کردم ! ) دیدم جناب رئیس که هر جا هست خدا حفظ اش کنه در زیر همان معرفی نامه نوشت ۹۰ عدد رادیوی دو موج ! واقعآ شوکه شده بودم .. سریع رفتم تو فاز تشکرات ویژه خودم ... که آن مدل قدردانی ام تآثیر مثبت اش را گذاشته و جناب مدیر با لحن بسیار مهربان گفت .. قطعآ می دانید باتری در بازار آزاد خیلی گران است .. من برای رادیو ها می نویسم ۱۸۰ عدد باطری هم به شما تحویل دهند .. !! دیگه ترسیدم ازش تشکر کنم .. چون می دونستم یه خورده بیشتر قدردانی کنم ، ممکنه بخشی از سهام کارخانه را هم به نام برو بچه های خط پرواز ما کنه .. جالبه بدونید چون مبنای محاسبه به قیمت دولتی بود ، کل قیمت سه دستگاه تلویزیون رنگی و ۹۰ عدد رادیو با ۱۸۰ عدد باطری سر جمع به اندازه نصف قیمت یک تلویزیون در بازار آزاد هم نشد !! خب از ان جا که ادم صادقی بودم کل اجناس را به اداره بردم .. ( در صورتی که می توانستم به غیر از دو تلویزیون مورد نیاز ، بقیه کالا ها رو برای خودم بیرون بفروشم !! ) همه همکاران متعجب شده بودند .. !! مخصوصآ برای خرید تلویزیون رنگی خط پرواز ( هنوز هم تلویزیون کار می کنه ) .. بعد در تابلو اعلانات درشت نوشتم دوستان جهت دریافت رادیو و دو عدد باطری به من مراجعه کنند ... !! و راستی چقدر هم به درد بچه ها خورد ..
یه جاده خاکی دیگه ... !!
باور کنید خجالت می کشم از این همه حاشیه رفتن های بی ربط ! ولی باور کنید خواست خوانندگان محترم است . بگذریم .. همان گونه که عرض کردم یکی از کار های مهم بنده در زمان جنگ پی گیری امور مربوط به همکاران بود .. ! یکی در دادگستری کارش گیر بود ، دیگری برای ماشین اش اتاق می خواست ، یکی دیگر در راه ماموریت اداری کشته شده بود و باید ثابت می کردم که شهید جنگی است .. به همین دلیل برای گرفتن نتیجه مثبت روش های خودم را داشتم ! اما گاهی اتفاقات جالب دیگری رخ می داد .. که من یکی از ان ها را برا رفع خستگی شما یاران بیان می کنم .. بادمه یکی از همکاران مشکل بسیار بزرگی در دادگستری داشت .. و تا ان جا که یادمه مربوط به حق یتیم بود .. ! بنده خدا خیلی دوندگی کرده و حتی وکیل هم گرفته بود .. اما به پست یک قاضی خیلی زبل افتاده بود که راه نمی داد .. !! وقتی فیروز زبل ( آقای مومنی عزیز ) قضیه را به من گفت .. بهش گفتم من می توانم حق یتیم ها را بگیرم .. گفت چطوری ؟ بهش گفتم به شرطی که در دفتر قاضی جیک نزنی .. و به حرف های من نخندی .. !! فیروز قبول کرد .. یک روز صبح به دفتر قاضی مربوطه در کاخ دادگستری رفتیم .. از فیروز خواسته بودم او هم لباس پروازش را بپوشد .. وقتی با اون تیپ و ابهت به دفتر قاضی سخت گیر وارد شدیم .. در همان نگاه اول در چشمانش خواندم .. هیبت سبیل های پرپشت و لباس منقوش به انواع پچ و اتیکت های رنگارنگ و بوی ادکلن فرانسوی من که با فیگور نیم نگاه های مدل مرحوم بیک ایمانوردی فیروز زبل به هم آمیخته شده بود ، بد جوری نظر قاضی رو جلب کرده است .. !!
نمی دونم چه حسی همون لحظه به من گفت که کمی سر به سر این قاضی سخت گیر که همه رو اذیت کرده بود بگذارم .. !!؟ طبق معمول ابتدا رشته کلام رو کشاندم به جبهه و جنگ .. ! رئیس دادگاه پرسید .. شما در بمباران های برون مرزی هم شرکت می کنید .. !!؟ بدون هیچ درنگی در حالی که سعی می کردم خیلی عادی جلوه کنه ، با خیره شدن به چشم قاضی مربوطه گفتم .. بله قربان .. اتفاقآ ما همین الان از عراق می آئیم .. با اجازتون من " کرکوک " رو زدم !! و جناب مومنی هم پایگاه هوایی " الولید " رو داغون کرد .. !! به خوبی احساس درونی او را درک کردم .. و متوجه حس همذات پنداری اش شدم .. او با لهجه اصفهانی غلیظ اش پرسید .. ممکنه بپرسم با چی می پریدید .. !!؟ تا فیروز اومد جواب بده .. با سقلمه ای شدید بهش فهموندم که خفه خون بگیره . .. چون مطمئن بودم ناخواسته خواهد گفت .. هرکولس !! و خیلی خونسرد در پاسخ او گفتم .. ما با " چاک " می پریم !! ( چاک به الوار های چوبی کوچکی می گویند که جلوی چرخ های هواپیما قرار می دهند !! ) خب قصد من مزاح بود .. اما وقتی دیدم متوجه نشد ، سعی کردم بازی رو ادامه دهم ... دیگه افتادم تو خط مردم آزاری .. و پشت بندش افزودم .. قربان نبودید که ببینید چه غوغایی بر پا شد .. ! چند تا " پلت " ( کفی فلزی که بار ها را روی آن قرار می دهند ! ) دنبال من و جناب مومنی افتاده بود .. ! با نیم نگاهی به فیروز زبل .. دیدم بدجوری سرخ شده و عنقریب است که از خنده منفجر بشه .. !! با سقلمه ای دیگر کمی او رو آروم کردم .. و خود سناریوی حمله پلت ها رو با آب و تاب تشریح می کردم .. ! همه این آتش ها از اون جا شروع شد که جناب رئیس آرم سی - ۱۳۰ به اون گندگی رو بر روی سینه ما دو نفر نتونست تشخیص بده .. و گر نه من برنامه دیگری را براش تدارک دیده بودم .. ! خلاصه بعد از کلی تجسم گرایی یک جنگ الکترونیکی به تمام معنا ، قاضی در مورد امرمون پرسید .. ! بقیه اش را حدس بزنید .. در یک چشم به هم زدن ، حق یتیم ها برگردانده شد .. این رو هم بگم ظاهرآ طرف مقابل دعوا ادم گردن کلفتی بوده که پرونده سازی کاذب درست کرده بود .. ! وقتی خوشحال و خندان از دفتر اومدیم بیرون .. فیروز از خنده منفجر شد .. و تا پایگاه عین دیوونه ها با صدای بلند می خندید .. !!

ارتباط نزدیک با فرماندهان سپاه و ارتش
تا مطب اصلی و جدی ام آغاز نشده ، بهتره یک نکته را یاد اوری کنم .. خدا را گواه می گیرم .. هرگز و به هیچ عنوان کسی را تمسخر نمی کردم . هرگز از موقعیت هایی که داشتم به نفع خود بهره برداری نمی کردم . می توانید از دوستان و همکارانم سئوال کنید .. ولی صادقانه اعتراف می کنم .. برای رفع مشکلات مردم حتی افرادی که نمی شناختم و برای گرفتن حق آن ها از تمام ارتباطات ام استفاده می کردم . آدمی بسیار شوخ طبع و بذله گویی بودم و از این هنر و روابط عمومی ام برای روحیه دادن به همکاران جهت تحمل فشار منفی جنگ همچنین ارتباط با مسئولان و مقامات استفاده می کردم . بگذریم .. یکی دیگر از جاهایی که به دلیل حرفه ام در ان ایام خیلی ارتباط داشتم ، لشگر ۷۷ خراسان و فرماندهان ان بود .. و از ان جایی که خانواده و اغلب اقوام پدریم مشهدی و قوچانی بودند ، دوستان نظامی زیادی در این لشگر داشتم . این ها را عرض می کنم تا بگم .. به لحاظ همین ارتباطات و حضور مستمر در جمع این عزیزان و بحث و گفت و گویی که اون موقع در باب جنگ و مسایل آن مطرح می شد ، خواسته و ناخواسته در جریان همه اخبار جنگی قرار می گرفتم .. حسن دیگر این نوع ارتباطات به لحاظ پرواز مستمر به مناطق جنگی و حضور در پادگان های نیروی زمینی برای امور خیری مثل اخذ مرخصی برای جوانانی که خانواده شون واقعآ از نگرانی بریده بودند !! و عرق وطن پرستی و کنجکاوی خودم باعث شده بود که بیشتر از بقیه همکاران اطلاعات جنگی ام به ویژه در باب انواع حمله های مقتدرانه ارتش و سپاه و همچنین پاتک های دشمن بیشتر باشد .. !
تلاش برای شکستن حصر آبادان ..
فکر می کنم یکی از سیاست های مهم مسئولان نظامی و روابط عمومی های ارتش و سپاه در ایام جنگ با عراق ، خوداری از بیان اخبار منفی و پیروزی های دشمن بود ! البته حق هم داشتند .. چون در آن ایام انتشار هر نوع اخبار منفی تبعات کنترل نشده فراوانی به همراه داشت . از منظر علمی شاید یک دلیلش حساس بودن روحیه ما ایرانی ها باشد .. ! به هر حال رسانه های آن روزگارفقط اخبار پیروزی های ما را مرتب اعلام می کرد .. و به جز برخی مسئولان بلند پایه نظام و فرماندهان و رزمندگان حاضر در جبهه ها ، کم تر کسی از تصرفات عراقی ها آگاه بود .. ! البته بلندگو های تبلیغاتی هر دو طرف در گیر در جنگ با بهرگیری از چاشنی غلو سعی در تخریب روحیه افراد دشمن را داشتند ! از سوی دیگر گستردگی مرز جغرافیایی با عراق سبب شده بود که جز فرماندهان رده های بالا ، کم تر کسی اطلاعات دقیقی از وضعیت جنگ داشته باشد .. البته طبق گواه تاریخ و کارشناسان بی طرف ، جز بعضی مناطق مرزی که در روزهای نخست از تاکتیک غافلگیری عراقی ها استفاده کرده و بخشی از خاک عزیز ما را به تصرف خود در اوردند ، از همان ابتدای جنگ ایرانی های با شهامت خیلی عالی به مقابله با بعثی ها برآمدند .. بگذریم .. یکی از مناطقی که با آغاز جنگ به دست دشمن افتاده بود ، شهر آبادان بود . باور کنید خیلی دلم می خواهد حماسه نبرد تن به تن جوان های خون گرم شهر آبادان را باز گو کنم .. که چگونه با دست خالی جلوی دشمن تا دندان مسلح مردانه ایستادند .. اما حیف مجال نیست .. و مطمئن هستم در سایر رسانه ها با اندازه کافی در این مورد صحبت شده است ..
خطر تسلط دشمن بر خوزستان .. !
یکی از آرزو های صدام حسین که مدام در رادیو تلویزیون های عربی نعره سر می داد ، تصرف استان زرخیز خوزستان بود ! او مدام خودش را سردار قادسیه خوانده و با نقشه هایی که در سر داشت سعی در عملی کردن آرزوی پلیدش بود .. ! او تمام راه های ارتباطی اهواز به آبادان همچنین ماهشهر به آبادان را مسدود کرده بود ! برای حفظ این موقعیت شنیدم که چند تیپ زرهی مکانیزه را به همراه چندین گردان تانک در این مسیر ها قرار داده بود .. در چهره یکایک دلاور مردان ارتشی در پرواز هایی که با ما داشتند می شد غم حصر آبادان رو دید .. خیلی خوب یادمه در همان روزها وقتی یکی دو تا ماموریت نظامی از مشهد به مقصد بندر ماهشهر به ما ابلاغ شد ، ساعت ها برای اپروچ توجیح عملیاتی شدیم . یک افسر جوان از لشگر ۷۷ خراسان به همراه دو برادر پاسدار . که هرگز تخصص خودشون را برای ما فاش نکردند ، از روی تصاویری که خلبانان قهرمان " آر - اف ۴ " از فاصله نزدیک قبل و بعد از بمباران گرفته بودند به بچه های ترابری توضیح می دادند .. بقدری در کارشون ماهر و تسلط داشتند که حتی پیش بینی جا به جایی نیروهای مکانیزه و توپخانه را با توجه به حرکت آفتاب را برای ما تشریح می کردند .. اما هرگز سخنی از حصر آبادان به زبان نمی آوردند .. به قول مشهدی ها .. شاید شگون نداشت .. !! یک بار هم با آقای میرسلیم به ماهشهر رفتیم ..
یک پارانتز ، این بار بجا .. !!
شاید این مطلبی که الان می خواهم بنویسم ، خیلی ها قبول نداشته باشند .. ! یا عده ای به آن بخندند .. اما برای کسی که همه عشق و زندگی اش در خاطرات گذشته اش خلاصه می شود .. برای کسی که سایت و خوانندگان اش بهترین دوست و همدم اش محسوب می شوند .. کسی که با شنیدن غم دوستان چشمانش خیس شده و با شادی ان ها می خندد .. کسی که حتی هنگام صرف غذا به حس نگارش مطلب جدیدش می اندیشد .. و هر پیغام و کامنتی او را به همان دنیایی که متعلق به ان است ، یعنی گذشته برده و خاطرات آن ایام براش زنده می شود .. اصلآ عجیب و غیر منتظره نیست وقتی در بخش نظرات اخرین پست از زبان " رضا " بچه نازنین آبادان می خواند که دیروز ( پنجم مهر ماه ) این جا غوغایی بود .. جشن شکستن حصر آبادان .. ناخود اگاه با چشمی گریان به همان سال های ۶۰ پرتاب شده و همه خاطرات تلخ و شیرین برایش زنده می شود ... بله دوستان از مدت ها قبل برای خودم یادداشت نوشته و به کامپیوتر چسبانده بودم که .. " هفتم مهر سالگرد سانحه هواپیما کهریزک فراموش نشود " به قول قدیمی ها خواستم من هم مثل بعضی از ادم ها کاری از روی اصول و برنامه کرده باشم .. حتی حس و حال چگونگی نگارش روایت تلخ را هم در ذهن غبار گرفته ام اماده کرده بودم .. اما همان طور که گفتم .. یک پیغام ، یک خبر من را منقلب کرده .. و به یاد دلاور مردانی که آبادان را آزاد کردند ، این بار همه پیش فرض های مغزم را پاک کرده .. و از این زاویه به حادثه سقوط هواپیما می نگرم .. آخه فرماندهانی که شهید شدند .. همه قهرمانان پیروزی بزرگ در آبادان بودند که هرگز به مقصد نرسیدند .. ! نمی دونم در پایان خواهم توانست حق مطلب را ادا کنم یا خیر ... !؟
عاقبت آبادان آزاد شد ...
این بار خلاصه تر می نویسم .. چون احساس می کنم طولانی شد . دقیقآ نمی دونم تاریخ صدور فرمان شکستن حصر آبادان کی بوده است !؟ اما همین قدر می دانم آبان سال ۱۳۵۹ بود که با توجه به تهدیدی که شهر های مهمی چون اهواز و دزفول می شد .. حضرت امام خمینی ره در پیامی خواستار شکسته شدن این محاصره شد .. این بار مخاطب اولیه پیغام فرماندهان نظامی و سپاهی بودند .. یادمه یک بار هم خطاب به مردم در زمان محاصره پادگان های نظامی در کردستان صادر شد .. آن هایی که ان روز در خط پرواز سی - ۱۳۰ با من شیفت بودند ... خوب به خاطر دارند که فوج فوج مردم عادی .. عین روز نخست جنگ به رمپ پرواز ریختند .. ! صدای موتور هواپیماهای سی - ۱۳۰ ، یکی بعد از دیگری و غرش تیک آف مقتدرانه آن ها به سوی غرب عظمتی داشت که من نمی توانم ان را بیان کنم .. اما هر چه بود ، عرق ملی در دفاع از آرمان های ایران نازنین بود .. به هر حال این بار فرماندهان و طراحان جنگ در اتاق فکر ارتش و سپاه ترسیم کننده طرحی حساس و پیچیده ای بودند که قرار بود دشمن را از آبادان بیرون برانند ... ! آگاهان خبره می دانستند اگر صدام موفق به دستیابی به اهواز و دزفول شود .. تنگه حیاتی اروند رود را در اختیار گرفته و از ان جا به کنترل بخش بزرگی از خلیج همیشه فارس دست می یافت .. ! در همان ایام مسئولیت اجرای این طرح مهم را به لشگر ۷۷ خراسان واگذار کردند .. و نام طرح و حمله خود را " ثامن الآئمه ع " نامیدند .. بعد از بررسی های فراوان با پشتیبانی دلاور مردان هوانیروز ، سپاه پاسداران ، نیروی هوایی ، بسیجیان و حتی پرسنل ژاندارمری که هنوز ادغام نشده بود ..عاقبت در پنجم ماه مهر ۱۳۶۰ نه تنها آبادان آزاد شد ، بلکه ۱۵۰ کیلومتر از خاک مقدس کشور ما هم از چنگ دشمن آزاد شد .. تلفات سنگینی بر دشمن وارد امد .. اسرای زیادی را گرفتیم ..
حضور فرماندهان در منطقه ..
برای یک نظامی وطن پرست همان گونه که از دست رفتن ذره ای از خاک مقدس کشورش دردناک و عذاب آور است ، برعکس با آزاد شدن هر وجب از این خاک که با درایت ، برنامه ریزی و جدال نابرابر همراه بوده حلاوت خاصی دارد . مخصوصآ در عملیات بسیار بزرگی چون "ثامن الآئمه که فتحی بزرگ به دنبال داشت .. شیرینی و خوشحالی همه رزمندگان را از بسیجی و سپاهی گرفته تا ارتشی همراه داشت . از این رو فرماندهانی چون جواد فکوری که فرماندهی نیروی هوایی را عهده دار بود ، سرلشگر ولی الله فلاحی ، کلاهدوز ، سرلشگر نامجو و محمد جهان آراء به اتفاق تعدادی از فرماندهان رده پائین تر برای بازدید و تبریک به رزمندگان به منطقه عملیات می روند .. واقعآ پیروزی در این عملیات کاری بزرگ و سترگ محسوب می شد .. و سر آغاز پیروزی های بعدی بود . آن ها بعد از ۴۸ ساعت بازدید در مناطق آزاد شده ، عاقبت در هفتم مهر ماه ۱۳۶۰ برای ارایه گزارش به مقامات عالی کشور تصمیم بازگشت به تهران را می گیرند .. اون ایام گردان های ترابری هرکولس از پایگاه هفتم شیراز و منطقه هوایی مهرآباد پل هوایی بین مناطق جنگی با تهران برقرار کرده بودند . و مرتب در حال پشتیبانی جنگ مخصوصآ حمل مجروحان و انتقال به بیمارستان ها بودند .. ستاد هایی با نام " ستاد تخلیه " در فرودگاه های کشور تشکیل شده بود و در ان ها پرسنلی با تجربه و اموزش دیده وظیفه انتقال و تخلیه مجروحین جنگی را به عهده داشتند البته گاهی اوقات به همراه رزمندگان زخمی تعدادی هم تابوت به داخل هواپیما حمل می کردند .. معمولآ تابوت ها را در قسمت انتهای هواپیما ( رمپ ) قرار داده و محکم می بستند .. شاید به خاطر سرد شدن سریع به محض پرواز بود ..

هفتم مهر ماه ۶۰ - پایگاه یکم ترابری
در مطالب قدیمی ام دقیقآ به خاطرات این روز اشاره داشتم .. که نوبت پروازم نبود . اما به خاطر علاقه ای که به پرواز داشتم تصمیم گرفتم به جای یکی از همکاران به اهواز بروم .. ! در تابلوی اعلانات خط پرواز دیدم که هواپیمای شماره ۵۲۵ برای اهوار در نظر گرفته شده است .. داشتم خودم را اماده می کردم که پای هواپیما بروم .. از عملیات زنگ زدند که هواپیمای آماده باید به کیش اعزام شود .. یک لحظه یاد یکی از دوستان پدرم افتادم که قاضی دادگستری بود .. آخرین باری که قوچان رفته بودم او به من چند قلم جنس سفارش داده بود .. بهش قول داده بودم که هر وقت پرواز به کیش داشتم ، تهیه خواهم کرد .. دیدم بهترین فرصت است .. و حالا که افتخاری و خارج از نوبت قراره پرواز بروم ، چرا کیش نروم !!؟ به سرپرست خط پرواز گفتم .. نظرم عوض شده نام من را جلوی هواپیمای اماده روز بنویس .. دوستم علی که دست بر قضا آدم شری بود ، با گردن کلفتی یقه ام را گرفت که باید اهواز بروی .. !! او را به زبان گرفته و گفتم علی جان هر چه بخواهی برات می خرم .. !! او هم تقاضای دو قوطی شامپوی بروت کرد .. همان لحظه هواپیمای آماده دیگر هم قرار شد به بندرجاسک برود .. که یکی دیگر از دوستان قدیمی ام آقای جهانگیر ناصری قرار شد برود .. به جهان گفتم برای من هم ماهی بخر .. ! او به شوخی گفت .. بعد از سالی یک پرواز می خواهم بروم ... حالا باید برای همه ماهی بیاورم .. !! ( ما با هم شوخی داشتیم ) خلاصه من رفتم کیش و حدود ساعت هفت و نیم شب بود که به اپروچ تهران رسیدیم .. هواپیمای علی هم که از اهواز می امد ، با اختلاف ۱۵ دقیقه پشت سر ما بود .. هواپیمای جاسک هم کمی عقب تر در حال بازگشت بود ..
شنیدن خبر سانحه در کهریزک .. !
اون موقع پارکینگ خودرو های پرسنل به مقابل پایگاه منتقل شده بود .. و من کل خرید هایی که کرده بودم را با عجله به پارکینگ بردم تا در ماشین ام بگذارم .. فقط دو بسته شامپوی علی پهلوان را دستم گرفتم تا وقتی خبر مرگش نشست به او باج سبیل بدهم ..!!! از پازکینگ بیرون آمدم و قصد ورود به داخل پایگاه را داشتم که دیدم یک از بچه ها به نام سروان رسولیان با حالتی غمگین گفت .. هواپیمای اهواز افتاد زمین .. گفتم اشتباه می کنی .. و با اشاره به سمت شرق بهش گفتم .. اون نوری که می بینی ، هواپیمای جناب صولتی است که الان باید در شورت فاینال باشه ... !! گفت می گن افتاده زمین ! بهش گفتم پشت سر ما بود .. فقط ۱۵ دقیقه فاصله زمانی داشتیم .. وقتی توضیح داد که عملیات اعلام کرده .. سراسیمه خودمون را به ساختمان دیسپچ رسوندیم .. گفتند یک هلی کوپتر برای کمک می رود .. من هم به اتفاق بچه ها عازم محل سانحه شدیم .. وقتی رسیدیم .. هنوز از نیروهای امدادی خبری نشده بود .. تعدادی ادم اطراف هواپیما بود .. علی صولتی کاپیتان هواپیما از پنجره سمت چپ خودش را پائین پرت کرده بود و از درد پا ناله می کرد .. حسابی شوکه شده بود .. نکته قابل توجه حضور تعدادی مجروح زخمی در حالی که سرم به بدن داشتند لنگ لنگان خود را به کنار هواپیما کشانیده و بعضی از ان ها به بقیه کمک می کردند .. !! ناگهان اتش کمی که از سمت چپ هواپیما مشتعل بود ، همه گیر شده و کل بدنه را در بر گرفت .. تنها کاری که ما انجام دادیم عقب کشیدن نجات یافتگان سانحه از اطراف هواپیما بود . . شعله های اتش هر لحظه بیشتر می شد ...

شجاعت خلبان باعث نجات جان بعضی مسافران
در همان نگاه اول به محل فرود اضطراری ، حاکی از مهارت زیاد خلبان بود . آن هایی که شب هنگام به فرودگاه مهرآباد پرواز داشته اند .. خوب می دانند که دریایی از چراغ های چشمک زن به وسعت فراوان از بالا مشاهده می شود .. در بعضی مناطق نور چراغ ها کم شده .. و جزیره هایی از تاریکی معلوم می شود .. مشخص بود کاپیتان علی صولتی در جنوبی ترین نقطه تهران یکی از همین منطقه های خاموش را نشان قرار داده و با خونسردی هواپیما را فرود اورده است .. از شانس بد مسافران .. هواپیما بعد از طی مسافتی .. بال چپ اش به تپه کوچکی برخورد کرده و مشتعل می شود .. ! اگر تابوت ها در هواپیما نبود ، به جرآت می توانم ادعا کنم که اغلب قریب به اتفاق زنده می ماندند .. چون فرود کشنده نبوده است .. اما فشار حاصل از " جی " باعث شده بود تابوت ها به سرعت هر چه تمام از جای خود در دم هواپیما کنده شده و با قدرت به سمت کابین به حرکت در آیند .. ! به همین دلیل اکثر مسافران حامل سرشان قطع یا ضربه خورده بود .. ! آن هایی که روی برانکارد بودند .. تابوت ها فقط تسمه ها را پاره کرده و مجروح به راحتی و بدون هیچ مشکلی از برانکارد به پائین عین سر سره لیز خورده و از هواپیما خارج شده بودند ... ! ولی آن هایی که نشسته بودند ، متآسفانه شهید شدند .. دو نفر از گروه های پروازی که هر یک در یک سو با دست چرخ ها را باز می کردند .. چون دولا شده بودند ، ان که قدش بلند بود ، کمرش مورد اصابت تابوت ها قرار گرفته بود .. و دیگری که کوتاه بود .. بدون هیچ آسیبی پیاده شده و الان زنده هستند ... !

بازماندگان چه می گویند .. !؟
کاپیتان علی صولتی که با مهارت خاصی هواپیما را به زمین نشانده و الحمدالله الان زنده است و در یکی از خطوط هواپیمایی پرواز می کند در باره شب حادثه گفته است .. ( نقل به مضمون ) :
به نزدیکی های تهران رسیده بودیم ... هنوز چرخ ها را پائین نداده بودم .. که ناگهان صدای انفجار شدیدی را از دماغه هواپیما شنیدم .. بعد از ان کل برق هواپیما خاموش شد .. و موتور ها به اهستگی خاموش شدند ... هیچ ابزاری برای کنترل هواپیما نداشتم . دو نفر از بچه ها برای باز کردن دستی چرخ های عقب هواپیما پائین رفتند .. هواپیما به زمین نزدیک می شد .. یه لحظه احساس کردم که همه ما کشته خواهیم شد .. به همین دلیل با خود گفتم .. اگر قراره به زمین بخوریم ، پس بهتره هواپیما را به یک جای تاریک و بدون سکنه هدایت کنم .. تا لااقل از کشته شده تعداد زیادی از هموطنانم جلوگیری کنم .. ! به زحمت هواپیما را به سمت جنوب تهران که تاریک بود کشاندم .. نمی دانستم زیر پای ما در ان تاریکی چیست .. !!؟ دعا می کردم خانه مسکونی نباشد .. به هر مکافاتی بود هواپیما بعد از تحمل ضرباتی فرود امد .. در کابین عده ای به شهادت رسیده بودند .. پنجره کابین را باز کرده و خودم را به پائین پرت کردم .. تا بچه ها و نیروهای امداد از راه رسیدند ..
علی پهلوان ...
علی جزء پرسنل ناراضی نیروی هوایی بود که بار ها استعفاء داده و یا در حضور فرماندهان اعلام کرده بود که .. شما که بعضی ها را پاکسازی و اخراج می کنید .. آقا من را هم بیرون کنید .. دوست ندارم پرواز کنم .. !! دوست ندارم در نیروی هوایی باشم .. ! در باره اون شب می گوید ( نقل به مضمون ) :
نزدیک تهران بودیم که صدای انفجار و متعاقب آن خاموشی مطلق چراغ ها .. من به دنبال چراغ های اضطراری هواپیما بودم .. که جناب صولتی گفت با آقای حسینی چرخ ها را با دست باز کنید .. در حال رفتن به پائین بودم که دیدم فرمانده نیروی هوایی اومد بالا .. گفت چرا چراغ قوه همراه ندارید !!؟ بهش گفتم .. قربان شما بفرمایید پائین تا ما کارمون را بکنیم .. !! و سپس با جناب حسینی به سمت چرخ های عقب رفتیم .. با اچار شتر گلویی که در هواپیما وجود دارد . و برای این مواقع تعبیه شده است به باز کردن چرخ ها پرداختم .. نمی دانستم کامل باز شده اند یا نه ... دولا شدم تا از پنجره کف هواپیما ، وضعیت چرخ ها را در نور ماه چک کنم .. که دیدم هواپیما فرود امد .. احساس کردم یک چیزی از روی باسن من کشیده شد !! وقتی پیاده شدم و به بیمارستان منتقل شدم ، فهمیدم که عبور تابوت ها کمی خراش داده است !! حالم خوب بود و با پای خودم همان شب از بیمارستان بیرون امدم ..
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تحلیل شخصی من از سانحه
من در همان پست قدیمی تا قبل از این که سخن های کاپیتان " علی صولتی " گرامی را بخوانم ، معتقد بودم که آن ها به دلیل نزدیک شدن به منطقه تهران ، مهندس پرواز می بایستی مقدار سوخت باک های طرفین بال ها را تنظیم نماید .. لذا خدا بیامرز احتمالآ خواسته با سرعت این کار را انجام بدهد تا مهارت خودش را به استادش جناب حسینی نشان دهد .. لذا از ان جایی که چهار کلید جنراتور های موتور دقیقآ بالای پانل و چهار کلید باک های اصلی قرار دارند .. اشتباهی به جای چرخاندن کلید های باک های اصلی ، چهار کلید اصلی برق را خاموش کرده است .. با خاموش شدن چهار ژنراتور اصلی که تامین کننده اصلی برق هواپیما در پرواز هستند ، خاموش شده و هواپیما ناگهان به تاریکی مطلق فرو رفته است .. صدای انفجار هم که به گفته شاهدان زیر کابین و پای خلبان بوده است ، صدای مرکز تغذیه اصلی برق هواپیماست ، که هر وقت شما برق هواپیما را یک مرتبه قطع کنید ، صدای " باس اصلی " را می شنوید .. خب با این حساب ان ها موتور داشته اند .. ولی به تصور این که چهار موتور خاموش است ، فورس لندینگ با مهارت نموده .. که وجود تابوت ها آن حادثه دردناک را رقم زد ..
و .. اما بعد از اظهار کاپیتان صولتی
بعد از خواندن اظهارات جناب علی صولتی که اشاره مستقیم به خاموش شدن ملخ ها کرده بود .و اظهار داشته .. که ملخ ها از چرخیدن ایستاد .. ! از ان جا که ایشان را انسانی درستکار و صادق دانسته و می دانم هرگز دروغ نمی گوید .. سخن او را پذیرفته و لذا حدس می زنم احتمال خرابکاری از سوی منافقین زیاد بوده است .. چون ان ایام مصادف با دوران پاکسازی نیروی هوایی و ارتش بود .. و گروهک های خائن منافقین برای ضربه زدن و تلخ کردن شیرینی پیروزی در جبهه ها این عمل را انجام داده اند ... تا ان جا که من می دانم تا حالا دلیل سانحه روشن نشده است .. و ان چه که من به دو صورت اعلام کردم .. تنها نظر شخصی و فاقد مبنی کارشناسی است ..
نوشدارو بعد از مرگ سهراب ...
بعد از سانحه هواپیمای فرماندهان در منطقه کهریزک .. بخشنامه ای صادر شد که دیگر هواپیماها از حمل تابوت خودداری کنند .. ( ای کاش این دستور را قبلآ صادر می کردند تا شاهد از دست دادن بهترین انسان ها نبودیم ! ) . مورد بعدی در اختیار قرار دادن چراغ قوه ای کوچک به هر یک از گروه های پروازی بود .. تا در تاریکی با کبریت دنبال وسایل خودشون نگردند .. !!
۲۸ سال از آن سانحه گذشته است .. سالروز آزادی آبادان را به همه مردم دوست داشتنی آبادان تبریک می گویم .. مخصوصآ آقا رضا بچه آبادان خودمون .. و امروز هفتم مهر ماه را به همه بازماندگان و خانواده های شهدا تسلیت می گویم .. روحشان شاد
در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .
بهروز مدرسی
این پست ساعت ۱۷:۱۰دقیقه مورخه هفتم مهر ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .
پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران 
A-50 AWACS:
The Beriev A-50 Shmel , (NATO reporting name: 'Mainstay') is a Russian airborne early warning (AEW) aircraft based on the Ilyushin Il-76 transport. Developed to replace the Tupolev Tu-126 'Moss', the A-50 first flew in 1978. It entered service in 1984, with about 40 produced by 1992.The mission personnel of the 15-man crew derive data from the large Liana surveillancr radar with its antenna in an over-fuselage rotordome, which has a diameter of 9.00 m.The A-50 can control up to 10 fighter aircraft. The A-50 is capable of flying for 4 hours at a 1000 km from its base at a maximum takeoff weight of 190 tons. The aircraft can theoretically be refuelled by Il-78 tankers, although flight tests showed that aerial refueling was all but impossible because the rotodome would hit turbulence from the tanker, causing severe buffeting.The radar "Vega-M" is designed by MNIIP, Moscow, and produced by NPO Vega-M. The "Vega-M" is capable of tracking up to 50 targets simultaneously within 230 kilometers. Large targets, like surface ships, can be tracked at a distance of 400 km.
Some Specifications:Crew: 15/ Length: 49.59m/ Wingspan: 50.50 m/ Height: 14.76 m /Empty weight: 75,000 kg /Max take off weight: 170,000 kg /Powerplant: 4× turbofan, 157 kN/Maximum speed: 800 km/h /Range: 6,400 km /Service ceiling: 12,000 m
Source:Wikipedia BY:Alireza Sadeghi
ترجمه فارسی:
آواکس آ-50:
هواپیمای "آ-50" (بریف) با نام ناتو "ماینستی"(بمعنای تکیه گاه) هواپیمای اخطار زود هنگام روسی است که بر پایه هواپیمای "ایلیوشین-76" ترابری ساخته شده است.این هواپیما که جهت جایگزینی توپولف-126 ساخته شد نخست در 1978 به پرواز در آمد.در 1984 وارد خدمت شد و تا 1992 تقریبا 40 عدد از آن ساخته شد.خدمه 15 نفری آن اطلاعات را از رادار بزرگ 9 متری اخطار که داخل گنبد چرخان روی بدنه هواپیما قرار دارد دریافت می کنند."آ-50" قادر به کنترل 10 جنگنده می باشد و می تواند 4 ساعت در فاصله 1000 کیلومتری پایگاه خود پرواز کند.حداکثر وزن برخاست 190 تن می باشد."آ-50" از لحاظ تئوری قادر به سوختگیری هوایی توسط تانکرهای "ایلیوشین-78" می باشد اما تستهای پروازی نشان داد که سوختگیری هوایی غیر ممنکن است زیرا گنبد چرخان از توربولانس ناشی از تانکر ضربه می خورد و باعث تکانهای شدید می شود.رادار "وگا-ام" توسط "مانیپ" در مسکو طراحی و توسط "ان پی او" ساخته شد.این رادار قابلیت ردیابی بیش از 50 هدف را بطور همزمان در فاصله 230 کیلومتری دارا می باشد.اهداف بزرگ نظیر کشتی ها تا فاصله 400 کیلومتری قابل ردیابی هستند.
برخی خصوصیات:خدمه:15 نفر/طول:49.59 متر/بال تا بال:50.5 متر/ارتفاع:14.76 متر/وزن خالی:75000 کیلوگرم/بیشینه وزن برخاست:170000 کیلوگرم./پیشرانه: 4 موتور توربوفن با کشش هر یک 157 کیلو نیوتن/حداکثر سرعت:800 کیلومتر بر ساعت/برد:6400 کیلومتر/سقف پرواز:12000 متر.
منبع:ویکیپدیا گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی


تصویری از چگونگی حمل مجروحان در هواپیمای هرکولس

تصویری از رمپ هواپیما که قابلیت گذاشتن بار را هم دارد

نمایی از داخل هرکولس خالی

نمایی از صندلی های هواپیمای هرکولس که قابلیت جمع شدن را دارد .

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )





تصاویر مستند از یک سانحه ،به روایت نشنال جئوگرافیک
نگاهی به زندگی سر گروهبان فاطی ..!!
کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر
ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!
خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !!
و ....













درودبرجناب مدرسی
بسیارعالی،یادتمام شهدای ارتش در8سال دفاع مقدس جاوید.
جناب مدرسی وقتی شنیدم هواپیمای سیمرغ ایران(A-50)سقوط کرد خیلی ناراحت شدم ولی خداروشکر که هواپیماهای خفاش هنوز هستند.
پاسخ
مسعود جان گرامی
خوشحالم که از این پست خوشت اومده است .. بله واقعآ یاد و نام همه شهدای بزرگوار جنگ گرامی باد .. ما کشور و استقلال ان را مدیون یکایک ان عزیزان و قهرمانان هستیم
در مورد سانحه ... بله خبر دردناکی بود .. اما خدا رو شکر خفاش ها با اقتدار هنوز پرواز می کنند
ممنون از کامنت شما
سلام عمو جان
امیدوارم حالتان خوب باشد
راستش اخرین کامنت رو خوندم هم خوشحال شدم هم ناراحت از این خوشحال شدم که در هر شرایطی به فکر ما هستید وبه سود ما چاره جویی می کنید اما از این ناراحت شدم که فکر می کنید من نمی دونم غلط چیه و می نویسم قلت یا همینطور اون یکی رو که یادم نیست بابا به شرافتم قسم بلدم ولی خوب گاهی اوقات زبان کوچه بازاری برای انتقاد بیشتر جواب می دهد هر وقت اومدم نوشتم صلام علیک اون وقت حرف
شما درست بود من دوازده سال درس نخوندم که نتوانم بنویسم سلام علیک تا سام علیک از شما انتظار نداشتم که حتی به چنین موضوعی فکر کنید وگرنه هیچ وقت نمی نوشتم سام علیک از بابت اخرین کامنت هم چون من همیشه از یک پست سیو شده به شما کامنت می دهم (برای اینکه وقت اینترنت کمتر هدر دهم)و می خواستم ببینم که اگه مشکلی پیش می اید از پست جدید کامنت بفرستم نه اینکه نتوانم برم به سایت وندونم پست اخر کدام هست این حرف هنو رو بر اساس بی ظرفیتی من نگذارید من اشتباه کردم خودم هم قبول کردم اما از حق خودم درباره ی نوعی سوء تفاهم هم دفاع می کنم که اگر فردا به احتمال یک درصد یه جایی کاره ای شدم نگید فلانی می نوشت قلت یا نمی تونست بره به صفحه ی اول سایت ولی بازم خودم رو مقصر می دونم که پشت سر هم به قول خودمون سوتی می دهم ولی ما که معصوم نیستیم خطا هم می کنیم اما مهم این است که بپذیریم ومن از نظر خودم بهترین کارو می کنم که می گویم اقا اشتباه کردم به خدا همون روز اول نوشتم غلط بعدش دیدم حسی نداره پاک کردم نوشتم قلت در پایان از شما تشکر می کنم وعذر مخواهم که اینقدر کامنت دادم ازشما خواهش می کنم اون کامنت لعنتی رو پاک کنید ومنو فقط بااون کامنت پیش خودتون مجسم نکنید (به عمید روظی ک حمه سورت تفاوتها رف بشه)از این به بعد سعی می کنم فقط در موردی که به مربوط می شه صحبت کنم وهمیشه جدی باشم اینطوری خیلی بهتره مگه نه؟؟؟؟؟؟ یا حق..................
پاسخ
امین عزیز و گرامی
من فکر می کنم من روش ارتباط با جوانان را بلد نیستم .. !! من کی گفتم شما واژه غلط را بلد نیستی .. !!؟ هر دانش اموز کلاس دومی هم می تواند این واژه را بنویسد .. منظور من نگارش این نوع دیالوگ ها در شآن شما نیست
من می دونم که سواد نگارش را داری .. لااقل سلام و علیک را بلدی بنویسی .. اما این همه طولانی شما و خودم را خسته کردم که بگویم ... در شآن یک جوان ایرانی که دلش برای خلبانی می تپد نیست این گونه هم از هواپیماهایی که خودش می خواهد خلبانش بشه انتقاد کند و هم با زبان بلانسبت افراد خاصی کامنت بنویسه .. ولی ظاهرآ بهتره دیگه به این نوع موضوعات دخالت نکنم ..
من از شما عذر می خواهم که چنین وارد مسایلی که به من مربوط نیست شدم
سلام جناب سرهنگ مدرسی راستشو بخواهید من خیلی وقته که با سایت شما آشنا شدم اونهم به طور کاملا اتفاقی موقعی که برای کارم داشتم کلمه 130 cرو توی اینترنت سرچ می کردم با سایت شما اشنا شدم راستی اینو بگم هر وقت 130 cمیبینم ناخودآگاه یاد شمامی افتم آقای مدرسی من به عنوان یک ایرانی همیشه هروقت حرف از جنگ ونیروی هوایی میشد کمتر به دلاور مردیهای خلبانان ترابری اشاره میکردند
اما باید به گم با تلاش شما امروز یاد وخاطره همه اونمها در ما زنده شد واقعا یاد وخاطره شهدا را زنده نگه داشتن کمتر از شهادت نیست شهدا را یاد کنید باذکر یک صلوات (خیلی مخلصیم عمو بهروز عزیز)
پاسخ
عماد جان گرامی
از این که این همه به بنده لطف و محبت دارید .. تشکر می کنم .. شرمنده م فرمایید . در باره نقش گردان های ترابری در جنگ حق با شماست .. حتی این کم لطفی در باره ارتش و نیروی هوایی هم بسیار می شود . و کم تر جایی من از نقش این عزیزان در جنگ دیده یا شنیده ام ..!! به هیمن دلیل تصمیم گرفتم با درج خاطرات ایام پرواز .. و اشاره ای هر چند کوتاه ، یاد و خاطره آن ها را زنده کنم .. امیدوارم خدا توفیق بده تا بیشتر بتوانم در باره این عزیزان مطلب بنویسم .. واقعا خدا به شما اجر دهد . که با دقت نظری و توجه ای که به مطالب می کنید .. واقعیت ها را یاد آوری می فرمایید
ممنون از کامنت شما
عمو جون سلام من امروز صبح به موزه ی نظامی سعد اباد رفتم خیلی به ما نزدیکه اونجا لباس برواز شهید فکوری و لباس سر لشگر فلاحی رو دیدم خیلی برام جالب بود و امشب با لطف شماراجع به سقوطشون فهمیدم مطلب خیلی جالبی بود راستی اونجا یه F86 هم بود که البته روش یادگاری نوشته بودن و متاسفانه رها شده بود فکر کنم شما با F86 اموزش دیدین.خیلی مطالبتون عالی هست اون هم به خاطر خلوص نیتی که دارین بابای من قبلا دکتر نیروی هوایی بوده و همیشه در مورد رمز باکی ودرستی خلبانا از نزدیکی به اسمون یاد میکنه جسارتا نه تنها شما بلکه همه ی خلبانای خاک باک ایران مثل خودتون احساسی وطن برست و نجیبند . سربلند باشید.
درود خالصانه خدمت رئیس عزیز جناب مدرسی گل (ددا = دوستتان دارم اساسی)
داشتم توی نت این بر و اونبر می رفتم که ناگهان یک ندایی به من گفت بیام سایت شما حتما آپدیت دارید - آمدم اما نفر 93 بودم. کاشکی یک روز نفر زیر دهم می شدم.
بعد از اینکه متن را خواندم باز هم اگر لایق باشم کامنت خواهم گذاشت
عمو بهروز سلام
این چه حرفیه عمو شما هر جوری که بنویسید قشنگ میشه و من تا آخرین لغتشو با دقت میخونم
ولی عمو شما هم شوخی های باحالی میکردینا (پرواز با چاک و داگ فایت با پلت؟!)خیلی خندیدم وقتی اینو خوندم
ولی عمواین فرود اضطراری خوب نشون میده که نیروی هوایی ایران بهترین خلبانها رو داره
ولی خیلی ناراحت کنندس که عزیزانی که برای خرمشهر اونجوری زحمت کشیدن شهید بشن چون نبودشون کاملا احساس میشه
منم سالروز این حادثه را به تمامی بازماندگان آن شهیدان تسلیت میگم
من عاشق جاده خاکی های شما هستم
جناب مدرسی گل
دفعه دیگر که به تهران می آیم آیا حاظرید چند ساعتی را به من افتخار گفتگو بدهید؟
سپاسگذارم
جناب مدرسی سلام خسته نباشید میخواستم بدونم خلبانان برای طی مسیر صحیح پروازی ایا از قطب نما در اسمان استفاده میکنند یا دستگاههای ناوبری الکترونیکی ؟راستی دیش تو تلویزیون هواپیمای 503 را توی سالن اورهال مهراباد نشون داد یاد شما افتادم ایام به کام کاپیتان
سلام كاپيتان (شتلق)
خوبيد ؟ خيلي ممنون از اين پست عالي شما
با اجازه ، خبردار ، (شتلق) ، عقب گرد
جناب مدرسی ، خسته نباشید ، مثل همیشه زیبا و دلنشین ، مرا ببخشید ولی اشاره فرمودید که شهر ابادان توسط عراقیها اشغال شده بود و به تصرف آنها در آمده بود ، جسارتا باید عرض کنم تا آنجا که من به خاطر دارم دلاوریهای مردم عادی ولی غیور و شجاع باعث شد تا عراقیها نتوانند از ایستگاه هفت و کوی ذوالفقاری جلوتر بیایند هر چند که پس از چشیدن ضربات مهلک از اهالی آبادان از آنجا هم عقب نشینی نموده و تا مهر سال 60 تنها به محاصره شهر بسنده نمودند ، البته آنها که توان رویارویی با مردم را نداشتند با آتش توپخانه و خمپاره هر روز تعدادی از مردم بی گناه و بی دفاع را به شهادت میرساندند . . .
پاسخ
کیوان جان عزیز و گرامی
دقیقآ درست می فرمایی ان ها به محاصره خود در اورده بودند .. منظور من هم شکستن حصر بود .. حق با شماست .. من نتوانستم حق مطلب را به خوبی ادا کنم .. تا ان جا که من می دانم چیزی حدود چهل روز در حصر بود که در آبان 1359 فرمان شکستن حصر توسط حضرت امام خمینی ره صادر شد
ولی عملیات ثآمن الآئمه واقعآ فتح بزرگی در تاریخ جنگ با عراق و اغاز گر پیروزی های بعدی محسوب می شود .. بله 150 کیلومتر آزاد شد .. ممنون از شما .. موفق و تندرست باشید
سلام جناب مدرسی حادثه دردناکی بود و انسان از یادآوری آن غمگین می شود دستت شما درد نکنه از بابت عکس ها هم ممنون مخصوصا" اون عکس که هواپیما به سمت تاریکی می ره و پشتش هم شهر تهران قرار داره واقعا" تداعی کننده حادثه است از بابت زحماتی که متحمل می شوید ممنونم سلام بنده را به خانواده محترم برسانید روی نوه های گلتون رو از عوض بنده ببوسید
یا حق
بنام خداوند رحمان رحيم
استاد عزيز و گراميم سلام
متأسفانه در اين حادثه بهترين،شجاعترين و باهوش ترين فرماندهان ارتش و سپاه از ميان ما پر كشيدن كه فقدان آنها براي ايران اسلامي و جوان در آن موقعيت بسيار ضربه سختي بود ولي اين آب و خاك پر از دليراني است كه توانستند جاي خالي اين دلاوران را تا اندازهاي پركنند اما بازماندگان اين عزيزان بعد از جنگ همكنون دچار بي مهري و بي محبتي ما مردم (خودمو عرض ميكنم) زنده كش مرده پرست شدهاند و يا در كوران مسايل سياسي و بازيهاي قدرت دارند محو و نابود مي شوند كه اميداوارم خداي متعال اين بزرگ مردان را از مكر و حيله شيطان صفتان دور گرداند.
خدا رحمت شهيدان اين آب و خاك را به خصوص دلاوران و خلبانان دلاور نيروي هوايي را كه به حق شهدات هر كدامشون ضايعهاي جبران ناپذير بوده و هست .
ياد و خاطره شهدان فكوري ، جهان آرا،نامجو و ... گرامي باد.
يا علي و حق نگهدار
علي كدخدايي
سلام جناب سرهنگ.....
واقعا عالی بود.... من قبلا 1 مطلبی تو مجله صنایع هوایی در این رابطه خوانده بودم.... تو اون نوشته هم براشون خاموش شدن همزمان 4 موتور بث بر انگیز بوده.... تیمسار سیاح هم همون مشخصاتی و
که فرمدید دارن و در زمان جنگ با F-4 و C-130 پرواز میکردند....
یاد تمام شهدائ وطن و خدمتگذاران وطن پرست مثل شما همیشه زنده و گرامی
خلیخ همیشه فارس
عموجان سلام
جای بسی تعجب است که در هواپیمایی که جزئی ترین وسایل برای مباداترین روزها پیش بینی و گذاشته میشود, چراغ قوه وجود نداشته؟
برق اضطراری چطور؟
من حدس میزنم که در دفترچه هواپیما لیست وسایلی که باید حتما داخل هواپیما باشه شامل چراغ قوه یا باطری برای برق اضطراری هست ولی در آن شرایط جنگی به این مسائل امکان رسیدگی نبوده.
پاسخ
علیرضا جان به نکته جالبی اشاره کردی
همه هواپیماهای سی - 130 جلوی هر در خروجی یک چراغ قوه قوی داره که اگه اشتباه نکنم چهار عدد باطری بزرگ می خورد .. و طوری طراحی شده است که اگر هواپیما کمی محکم به زمین بنشیند ، خود به خود روشن می شوند .. و راه های خروج اضطراری را نشان می دهند .. یادمه در هر هواپیمای سی - 130 کلآ 23 عدد چراغ اضطراری داشت
اما در زمان جنگ .. یا باطری های آن ها فرسوده شده و دیگه روشن نمی شدند .. یا چراغ قوه اش را کار گرفته بودند .. و فقط جای خالی آن یادگاری مانده بود .. اما بعد از آن بچه های موظف بودند قبل از پرواز از وجود ان ها مطمئن شوند .. به عبارتی .. نوشدارو بعد از مرگ سهراب بود
ممنون از شما
درود بر شما جناب مدرسی فروتنی فریاپت
اردوان (سومین پادشاه اشکانی و فرزند تیرداد یکم) پادشاه ایران از بستر بیماری برخواسته بود با تنی چند از نزدیکان ، کاخ فرمانروایی را ترک گفته و در میان مردم قدم می زد . به درمانگاه شهر که رسیدند اردوان گفت به دیدار پزشک خویش برویم و از او بخاطر آن همه زحمتی که کشیده قدردانی کنیم.
چون وارد درمانگاه شد کودکی را دید که پایش زخمی شده و پزشک پایش را معالجه می نماید. مادر کودک که هنوز پادشاه را نشناخته بود با ناله به پزشک می گفت خدا پای فرزند پادشاه را اینچنین نماید تا دیگر این بلا را بر سر مردم نیاورد .
پادشاه رو به زن کرده و گفت مگر فرزند شاه این بلا را بر سر کودکت آورده و مادر گفت آری کودکم در میانه کوچه بود که فرزند پادشاه فریاپت با اسب خویش چنین بلای را بر سر کودکم آورد . پادشاه گفت مگر فرزند شاه را می شناسی ؟ و زن گفت خیر ، همسایگان او را به من معرفی نمودند . پادشاه دستور داد فریاپت را بیاورند پزشک به زن اشاره نمود که این کسی که اینجاست همان پادشاه ایران است .
زن فکر می کرد به خاطر حرفی که زده او را به جرم گستاخی با تیغ شمشیر به دونیم می کنند . پسر شاه ایران را آوردند و پدر به او گفت چرا این گونه کردی و فرزند گفت متوجه نشدم . و کودک را اصلا ندیدم . پدر گفت از این زن و کودکش عذرخواهی کن . فرزند پادشاه روی به مادر کودک نموده عذر خواست پادشاه ایران کیسه ایی زر به مادر داده و گفت فرزندم را ببخش چون در مرام پادشاهان ایران ، زور گویی و اذیت خلق خویش نیست .
زن با دیدن این هم فروتنی پادشاه و فریاپت به گریه افتاده و می گفت مرا به خاطر گستاخی ببخشید . و پادشاه ایران اردوان در حالی که از درمانگاه بیرون می آمد می گفت : فرزند من باید نمونه نیک رفتاری باشد نمونه…
اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : پوزش خواستن از پس اشتباه ، زیباست حتی اگر از یک کودک باشد.
این داستان به ما می آموزد هیچ چیزی بالاتر و مهمتر از نیک رفتاری و فروتنی نیست .
از همفكران و كساني هستم كه از روزهاي اول سايت شما را دنبال مي كنم.خواستم بگم ميشه در حقم لطفي كنيد و يه دعوتنامه بالاترين برام بفرستيد.ايميلي از استاد نديدم.مرسي از لطف استاد
آشنايي دور
پاسخ
دوست عزیز و گرامی
حتی اگر آشنا هم نبودی .. و امر می فرمودی ، حتمآ این کار را برات انجام می دادم .. فقط واقعیت این است که تا همین چندی پیش خوانندگانی امثال من در بالاترین که بدون دعوتنامه دو سال و نیم پیش به آن جذب شدم ، امکان دعوت دوستان جدید نبود ! اما ظاهرآ مدتی است ما هم این اجازه را داریم .. فقط مشکل این است که آیا می شود از داخل ایران که فیل تر شده است ، این کار را کرد یا خیر .. !!؟ همان گونه که می دونید .. حتی مطالب من را یکی از خوانندگان از امارات برام زحمت کشیده و در بالاترین قرار می دهد .. من تلاش خودم را می کنم .. اگه نشد .. آدرس دوست عزیزم شبنم گرامی را می دهم به او ای میل بزن ، حتمآ برات ارسال خواهد کرد
با تشکر از شما و کامنتی که مرقوم فرمودی
آقای مدرسی عزیز، طولانی ولی شیرین می نویسید. من 33 سال دارم و اتفاقا سالهای جنگ را به خاطر پدر ارتشی در پایگاههای ارتشی سپری کرده ام. پایگاه آبدانان و نوژه. گاهی وقتها یاد آن روزهای وحشت و مرگ می افتم. روزهایی که با تمام بچگی می توانستی روحیه تلخ و نگران جامعه را حس کنی. بگذریم. فقط خواستم به شما خدا قوتی بگم. همین.
دوستان عزیز و گرامی
با پوزش از همه شما عزیزان ، به ویژه آن عده از دوستانی که موفق به پاسخ کامنت ان ها نشدم . راستش را بخواهید مشکلی برای من پیش امده است که دسترسی به کامپیوتر ندارم .. لذا از همه عذر خواهی می کنم
با تشکر از شما یاران عزیز و دوست داشتنی
سلام استاد
الان کامنت شما رو خوندم ویک لحظه فکر کردم اون قسمتی که گفته بودم در مسایلی که مربوط به من نیست حرف نزنم رو شما به خود گرفتید.. ولی باور کنید من قصدم فقط این بوده که ثابت کنم دارم عوض می شوم نه اینکه به شما کنایه بزنم باور کنید استاد من شیوه زندگی ام رو تغییر دادم واین رو فقط مدیون شما هستم بله در نگاه اول شما از من انتقاد کردید اگر من می خواستم کوتاه بینانه به مطلب بنگرم همون روز اول دوباره همون کار رو تکرار می کردم من از شما یاد گرفتم (تعارف نداریم که)درست حرف بزنم من از شما درس بزرگی گرفتم که تا حالا هیچ معلمی به من نیاموخته بود ما دیگه بزرگ شدیم گذشت اون دورانی که داخل حیاط مدرسه دنبال هم می کردیم وتو سر هم میزدیم الان باید در اجتماع وارد شویم وشرایط خاصی رو می طلبد استاد درسته شهر ما کوچک است اما دل مردمانش اندازه دریاست من نه تنها از کامنت های شما ناراحت نشدم بلکه همان طور که می بینید کاملا جلو میام و خیلی هم استقبال کردم من یاد گرفتم چیزی رو که نمی دونم یاد بگیرم وبپرسم اگه امروز در یه کامنت چند جمله ای سوتی دادم درسی برام بشه که فردا جلوی یک ملت سوتی ندهم خواهش می کنم همان طور که من از آشنایی باشما کلی چیز یاد گرفتم شما هم از دست ما جوون ها ناراحت نشید باور کنید اشنایی با شما جزء افتخارات زندگی من حساب می شود وبه اون می نازم خوشحال می شوم نظرتون رو در مورد صحبت هایم بفهمم
به امید روز دیدار یا حق......
پاسخ
پسر عزیز و نازنین
خیلی خوشحالم که از کوره در نرفتی .. !! من مخصوصآ شما را کمی پیچاندم تا ببینم تحمل پذیری ات چقدر است !!؟ .. و دومین مطلبی که می خواستم بدانم .. پذیرش اشتباهات است . که خوشبختانه در هر دو مورد من را رو سفید کردی
من تعمدآ با شما آن گونه سر به سر گذاشته و سعی در فشار بر شما بودم تا در ان حالت پاسخ درونی شما را که هیچ کدام از ان اظهار نظر ها نبود را از دهان خوت بیرون بکشم .. این یک روش کلاسیک است که در گذشته برای کسب اطلاعات از اسیران جنگی به کار می بردند .. البته شما را من به چشم فرزند خودم دانسته .. و صرفآ هر چه نوشتم .. هر چه گفتم هدف ام پشتکار شما ، حرمت بزرگ تر ها ، اصلاح پذیری و نقد پذیری و غیره بود .. که الحمدالله خیلی عالی و سر افراز بیرون امدی
از یک ورزشکار بیش از این نمی شه انتظار داشت
ممنون از شما
سلام عمو جان
سوالی که در ذهن من شکل گرفته این هست که چرا بیشتر حوادثی که دیدیم در نزدیک فرودگاه شکل می گیره مثلا منطقه کهریزک تا جایی من می دونم دو سه تا سانحه داشته جریان چیه ایا به این مربوط می شه که سخترین قسمت پرواز فرود است؟
پاسخ
امین جان عزیز و گرامی
عزیزم شما پاسخ پرسش خودت را دادی .. !! بله عزیزم .. بیشتر حوادث در لحظه تیک آف و فرود اتفاق می افتد .. به همین دلیل سوانحی که اشاره کردی به همین دلیل در منطقه کهریزک که کالیدور همه مسیر های پروازی به تهران به ان جا ختم می شود است ..
ممنون از کامنت شما
با عرض سلام و خسته نباشید
همیشه از خواندن نوشته های شما لذت برده ام. انشای روان،خودمانی،و دوشت داشتنی دارید.
38 سال دارم و از کودکی و نوجوانی دیوانه وار عاشق پرواز بودم. نوجوانی ام در سالهای جنگ گذشت و سال 67 که دیپلم گرفتم مصادف شد با پایان جنگ. به هر حال شرایط آن روزگار طوری بود که به دنبال آرزوی قلبی ام نرفتم و دست بر قضا شدم زمین شناس و متخصص تونل (به جای آنکه برم تو آسمان رفتم زیر زمین.این هم یه جور شوخی روزگاره).
مدتهاست که سوالی ذهن مرا مشغول کرده و شاید سوال خیلی های دیگه هم باشه. درسته که شما مدتهاست که پرواز نمی کنید ولی بهر حال از دور دستی بر آتش دارید. می خواستم بپرسم (البته طوری که به کسی برنخوره یا اسراری چیزی فاش نشه)در حال حاضر نیروی هوایی ایران به چند درصد از توان و آمادگی قبل از انقلاب دست پیدا کرده؟ آیا به تعدادکافی و عملیاتی به جنگنده های به روز دسترسی داریم؟ آیا نیروی هوایی ایران در شان نام کشورمان است؟ تو این زمینه مطالبی زیادی نوشته شده ولی از حب یا بغض نگارندگان اغلب به راه افراط یا تفریط رفته اند، ولی می شه حدس زد با شرایط مطلوب خیلی فاصله داریم.(البته این سوال رو قبلا تو یکی از کامنتها پرسیده بودم ولی گویا فرصت پاسخ نداشتید.ممنون می شوم این بار به سوالم جواب دهید).
با آرزوی موفقیت و سلامتی
بهمن اسمعیلی
پاسخ
بهمن جان با تشکر از شما
فقط در یک کلام می گویم .. ان چه ارتش یک کشوری را قوی می نماید ، ابزار مدرن نیست .. بلکه عشق وطن پرستی و ایمان به دفاع از مرز و بوم کشورشون است .. عراق را دیدی به محض اینکه امریکایی ها حمله کردند .. چگونه ان هارت و پورت های وزیر دفاع اش که خود را قوی ترنی ارتش منطقه می خواند متلاشی شد .. !!؟ و نقطه برعکس آن کشور خودمون ایران را مثال می زنم .. با همان آهن پاره هایی که بعضی ها اوایل انقلاب مدعی دور ریختن ان بودند .. دیدی که چگونه با قوی ترین ابزار جنگی که از سوی کشور های غربی تقویت می شد ، غلبه کرده و پوزه دشمن را به خاک مالید .. !!؟
مهم نیست ما چه ابزاری داریم .. همان تام کت هایی که در امریکا سال هاست از رده خارج شده و اسرار بعضی کد ها را به ما ندادند .. دیدی که چگونه خواب راحت را از قوی ترین هواپیماهای شکاری دشمن ربود .. !!؟ چون ما فرهنگ شهادت داریم .. بعضی ها به این دلیل .. بعضی ها صرفآ به خاطر عرق وطن پرستی از مرگ هراس ندارند .. چون خوشحالند با نثار جان در راه کشور جلوی دشمن را گرفته اند .. پس اصل ایمان و عشق به وطن است . هر گاه احساس کردی جوان های ما از این مهم دور مانده اند .. ابراز نگرانی بکن
اما صادقانه می گویم .. ابزار ما ممکنه مثل قبل از انقلاب مدرن و پیشرفته نباشه اما کسانی داریم که همین ها را به کابوسی خطرناک برای دشمن تبدیل می کنه .. و این خیلی مهم است
امیدوارم متوجه عرایض ام شده باشی
جناب مدرسی عزیز سلام و خسته نباشید متشکر از مطلب زیباتون . بنده چند وقت پیش چند تا عکس از سقوط توپولوف قزوین براتون میل کردم میخواستم بدونم بدست حضرتعالی رسیده یا خیر ؟ با تشکر
پاسخ
علی جان من امکان نداره یکی برایم ای میل بفرسته ، و من پاسخ آن را ندهم
تنها در دوصورت پاسخ دریافت نمی شود
یکی این که نامه خبری باشد و صرفآ برای اطلاع رسانی باشد .. که هدف نویسنده جواب و پاسخ نیست
دوم ان دسته از نامه هایی که به بخش اسپات رفته باشند
اگر نامه ارسالی شما جز این دو دسته نیست ، باید بگم خیر بدستم نرسیده است
با تشکر از شما
سلام بر كاپيتان عزيز!!!
از قديم گفتن باد اورده رو باد ميبرد!!
باز هم سقوط اون هم اواكس عراقي غنيمت گرفته شده!!!
ممنون ميشم يك توضيح كوچيكي بديد!!
خشتك ... حسن گود دي!!!!
پاسخ
فرزاد عزیز و نازنین
فدات بشم دوست عزیز ... راستش رو بخواهی من اطلاعاتم بسیار اندک و متناقض است .. و بر حسب روشی که در این گونه حوادث و سوانح دارم .. تا مشخص نشدن دلایل سقوط و عدم مسئولان به طور رسمی ، من اگر هم بدونم هیچ اظهار نظری نمی کنم .. بعدش بر اساس اطلاعاتی که خود مسئولان ارایه فرمودند ، نقد و اطلاع رسانی از زاویه نگاه خودم می کنم
مواظب خودت باش
فرزاد برای سانسور موقعیت " خشتک ننه حسن " باید خشتک را که مورد داره سانسور کرد .. !! شما بر عکس صاحب خشتک یعنی ننه حسن را سانسور کردی .. !! خب این هم یک روش جدید منطقه خشتک است !!!! ممنون از کامنت شما
سلام کاپیتان
عرض ارادت و پوزش به دلیل اینکه یکم بی معرفت شدم و مدتی نیومده بودم سر بزنیم.الانم که اومدم دیدم به به چند تا پست پرو پیمون کاپیتان کذاشته که من بیخبرم لذا گفتم قبل مطالعه ابتدا عرض ارادتی داشته باشم خدمت شما و بعدش برم سراغ پست ها
موفق باشید
یا حق
پاسخ
ممنون نیما جان عزیزم .. شما بی معرفت نیستی عزیزم
اوضاع مردم طوری شده که همه باید بیشتر از گذشته ها تلاش کنه
پس من هیچ گله ای بابت غیبت یا تآخیر از دوستان نمی کنم
چون مهر و محبت همه آن ها به من ثابت شده است
و می دونم هر جا باشند ، دلشون این جاست و این خیلی ارزشمند است مگه نه .. !!؟
امیدوارم از پست هایی که نخواندی لذت ببری
ممنون از کامنت شما
بهروز جان سلام.از اینکه دیر به دیر مصدع میشوم عذرم را بپذیر.چندین گرفتاری داشتم که بعضا باعث بیوفاوی شدند!
علی پسرم دچار بیماری نابهنگامی شد منجر به جراحی و 10 روزی در منزل و بیمارستان بستری که شکر خدا بهبودی حاصل و به خونه خودش عازم شد.
محل کارم از پیش همونی که خیلی ازش تعریف کرده بودی عوض شد به جای دیگری در شمال شهر و گرفتاریهای روزهای اولیه طبق معمول و...اینکه فرصت نداشتم کامنت بگذارم ولی میخواندم و میرفتم و مثل همیشه لذت وافر از صدق کلام.
بهر حال مشتاق دیدارم .خدا حفظت کنه که دلم خیلی تنگ شده. با ارادت
پاسخ
محمود عزیزم .. آخه بابا جان درسته ما دور و مشکل دار هستیم .. ولی در مورد بیماری علی جان و ایام بستری بودن ای کاش خبرم می کردی .. تا به همین بهانه هم که شده .. هم طبق وظیفه احوال او را می پرسیدم .. هم دیداری با شما تازه می کردم
از طرفی خوشحالم که مشکلات علی جانم حل شد .. و خوشحالم که از پیش ان مردک دیوانه و عقده ای بیرون امدی .. من می دونستم شخصیت والای شما با کارهای او جور نخواهد امد .. فکر کنم این مطلب را هم به عرض رساندم .. خب خدا رو شکر .. در خدمت انسان های تازه به دوران رسیده و فاسد نیستی
دلم برات خیلی تنگ شده است .. به امید دیداره
سلام آقای مدرسی
وای که چقدر بابت قضیه قاضی دادگاه خندیدم ! انصافا فوق العاده زیبا بود. یک مساله ایی راهم اضافه کنم و آن هم اینکه این مطالب شما کم کم داره تبدیل میشه به یک جور فرهنگ و تاریخ نیمه رسمی و صد البته بسیار جذاب .مستند و واقعی که مطمئنم آیندگان بابتش از شما ممنون خواهند شد . به همین دلیل 2 تا مساله مهم را می خوام یاد آور بشم : اول اینکه تا جایی که ممکنه بر حجم مطالب و خاطراتتان اضافه کنید و تقدم و تاخر زمانی اتفاقات را از یاد نبرید . بدین ترتیب تبدیل به یک زندگینامه کامل میشود . دوما هر چه سریعتر نسبت به چاپ مطالب به عنوان یک کتاب اقدام نمایید .
آقای مدرسی عزیز امیدوارم این عرض بنده را به حساب تعریف نگذارید که شما با براه انداختن این سایت جسارت زیادی بخرج داده اید و مسلما در آینده مطالب شما توسط نویسندگان دیگر مورد استفاده قرار خواهد گرفت و قطعا دست مایه فیلم های زیادی خواهد شد و کسی چه میداند ؟ شاید در زمانی که هیچ کدام از ما دیگر نباشیم مطالب شما بعنوان اسناد تاریخی از این برهه از زمان کشور ما مورد استفاده قرار گیرد . بخاطر همین نمی خواهم در آن اینده دور زندگی و شرح حال نویسنده مطالب در هاله ایی از ابهام باشد .همانگونه که در مورد شکسپیر چنین است . خلاصه عرضم اینکه تا جایی که امکان دارد نسبت به ثبت و نشر مکتوب مطالب خود و حتی کامنت های موافق و مخالف بعنوان شاهدی از انچه در این دوره میگذرد و نحوه تفکر مردمان امروز جامعه ما اقدام فرمایید .
خداوند حافظ و پشتیبان شما باشد.
پاسخ
ممنون سروش عزیز و گرامی
بله حق با شماست .. در قضیه دادگاه .. این بیچاره دوستم فیروز زبل داشت از خنده منفجر می شد ... !! خیلی خونسرد در حضور چند مقام قضایی ان روزگار و در حالی که خونسرد به چشمان ان ها می نگریستم با آب و تآب تعریف می کردم .. هنوز که هنوزه .. و بیش از یس سال از ان خاطرات گذشته است .. فیروز هر وقت من را می بیند .. برای فرزندان خود از خاطراتی که با هم داشتیم یاد کرده و می خندد .. مخصوصآ در حضور مقامات قضایی .. و دیگری مراسم ختم کی از اقوامش بود که ما با خنده ان ار به هم زدیم .. او هیچ گاه این خاطرات را فراموش نمی کند .. خب زمان جنگ بود .. و روحیه به همکاران از واجبات بود ..بگذریم
سروش جان عزیزم .. ممنونم که با چشم آینده نگره به مطالب نگریسته و توصیه می کنی .. واقعآ سپاسگزارم
باور کن یکی از اهداف اصلی من هم همین است .. تا حداقل برای نوه های عزیزم که به سن بلوغ رسیده و هر یک به سرنوشت خود می روند ، با خواندن این خاطرات یاد پدر بزرگ خودشون را زنده کنند .. یک پارانتز با اجازه ات باز می کنم ...
( آنا جان خیلی دوستت دارم .. آوا جان بابا بزرگ دوستتون داره .. فاتحه یادتون نره .. چشمک !! ) ببخشید سروش جان
یک کامنت آینده نگرانه هم نوشتم ... !!
چشم دوست عزیز .. قطعآ همین طور است باید بیشتر تفکر کرده و عمیق تر مسایل گذشته را به کنکاش بکشم
ممنون از شما