درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  آخرین پرواز ...

چگونه بال پروازم شکست !؟

همین جوری که در بین اسرای عراقی می چرخیدم و با ان ها با زبان بی زبانی حال و احوال و دلجویی می کردم ، به اسیر مجروحی رسیدم که یک پایش رو از دست داده بود .. همین جوری که او رو دلداری داده و به او می فهماندم که در کمپ زندانیان با او خوش رفتاری خواهند کرد .. ناگهان دیدم از جیب خود تصویری رو بیرون اورده و به من نشان داد .. بخش زیادی از تصویر خونی بود .. وقتی به ان نگریستم ، دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ..  عکس زن و دو فرزند خردسال اش بود ! با دیدن تصویر کودکانش حالم بد شد .. البته موقع حمل به هواپیما هم دژبان ها رو متقاعد کردم که زنجیر به آن بیچاره ها نزنند ! طفلک دژبان ها سعی داشتند مقررات حمل اسرا رو یاد اوری کنند .. بهشون گفتم وقتی این بدبخت ها زخمی و مجروح اند چه آسیبی می توانند به ما بزنند ..!!؟ درد قفسه سینه ام هر لحظه شدید تر می شد .. ولی آن ها رو به حساب استرس های عصبی گذاشتم . یادمه وقتی پرواز کردیم در تاریکی کابین همین جوری .....

چگونه بال پروازم شکست !؟

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

Small---2-Asli.jpgSmall---3-Asli.jpg

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

" آخرین پرواز   " عنوان این پست است که تقدیم شما یاران می شود . قبل از مطالعه این بخش از خاطرات ام ضمن پوزش اعلام می کنم ... به دلیل مستند نویسی ممکنه اشتباهات نگارشی فراوانی داشته باشد که به دلیل عدم بازخوانی و مطالعه این گونه خاطرات حساس ممکنه پیش آمده باشد . پوزش بعدی به خاطر تاخیری است که در انتشار این پست به وجود امد .. نخستین علت ان مصادف شدن با ایام ماه مبارک رمضان و حضور کم رنگ خوانندگان بود که باعث شد انگیزه های نگارش از من دور شود ! دومین دلیل مهم ان .. حضور دو نوه شیطونم بود که مدت هفده روز میهمان پدر و مادر بزرگ خود بودند .. همه می دونند قبول مسئولیت ان هم برای دو کودک یکسال و نیمه خیلی وقت گیر و مشکل است .. ! و خوشحالم که عاقبت صحیح و سالم امانت ها رو تحویل دادیم ...

صحبت از حضور دو هفته ای " آنا و آوا " و شیطنت آن ها شد . شاید باور نکنید دل کندن از ان ها چقدر  برای من و همسرم مشکل بود .. ! دیشب آخر شب وقتی " آوا " خوابید .. سعی کردم با بوسیدن " آنا "  کرج رو ترک کنیم .. نمی دونم خداوند در وجود بندگانش چه احساس مهر و محبتی نهفته است که در اخرین لحظه وقتی از چهره کودک بوسه وداع گرفتم .. چشمانم غرق اشگ شد .. خیلی سعی کردم دخترم متوجه احساس من نشود .. اما وقتی درون ماشین نشسته و از کوچه ان ها بیرون امدم ، انگار غم دنیا در قلب ام خونه کرده باشد .. بی اختیار زدم زیر گریه .. شرم از همسرم هم باعث نشد که خودم رو کنترل کنم .. و تا خود تهران چشمانم خیس بود .. درام ترین لحظه رسیدن به میدان بهار شیراز شمالی و آب نماهای زیبایش بود .. که یاد دو هفته حضور نوه ها در کنار حوض ها شیرین ترین بخش خاطرات ام بود .. این بار گریه بد جوری امانم رو بریده و با صدای بلند زار زدم .. مشکل زمانی بیشتر شد که به خونه رسیده و جای خالی ان ها رو حس کردم .. باور کنید تا خود صبح اشگ ریخته و گریه کردم . . خدایا هزار بار شکرت که مزه مهر و محبت رو در قلب ام نهادی ...

سخن اخر این که .. جا داره از پسر عزیزم جناب امیر محمود بازیار .. سام عزیز از سوئد و پیام نازنین از کرج تشکر ویژه کنم .. جناب بازیار زحمت کشیده و با زبان روزه نوه هایم رو به " سرزمین عجایب " برده و شب به یاد ماندنی برای بچه ها به جای گذاشت .. سام نازنین از سوئد هم طبق معمول بنده رو شرمنده فرموده و با اهدای چندین برنامه از اخرین مستند های نشنال جئوگرافی آرشیو ام رو کامل نمود . و در نهایت پیام گرامی از کرج هم با در اختیار گذاشتن دی وی دی های مجموعه " لاست " دست بنده رو برای نقد و تحلیل هنری آن باز گذاشت .. امیدوارم خیلی سریع اگر عمری باقی ماند و مشکلی پیش نیامد .. جبران تاخیرات فوق رو بکنم .. در پایان یک پوزش هم از تمام عزیزانی که در این مدت کامنت یا ای میل فرستادند و هنوز پاسخی دریافت نفرموده کرده و قول می دهم مثل گذشته در اسرع وقت پاسخ تک تک عزیزان رو بدهم ..

ads.gif

 مرکز آپلود عکس ایرانی  

Test Baner.gif

(5) 4.jpg

 یک اعتراف آغازین .... 

به صورت جدی اهل موسیقی نیستم .. جز موارد خاص ! اما اغلب خاطرات ام چسبیده به ترانه هایی است که ناخوداگاه شنیده و در ذهن ام ماندگار شده اند . و هر تصنیف قدیمی یاد اور خاطره ای از دوران بسیار قدیم است . فکر کنم اوایل دهه پنجاه بود که " لیلا فروهر " در فیلمی که خود در ان نقشی داشت ، ترانه ای خواند که ترجیح بند اش " پرواز " بود . نمی دونم چه رازی در شعر ترانه وجود داشت که هر گاه در خلوت خودم زیر لب زمزمه می کردم ، بی اختیار اشگ ام سرازیر می شد ..!! در حالی که به اصطلاح در اوج پرواز بودم ... ! و هیچ مشکل جدی سرراهم نبود . بخشی از آواز این بود .. " ما بس که نپریدیم ، پریدن یادمون رفت " همیشه در پی کشف کلید این معما بودم که چه رابطه ای بین احساس من و پرواز نکردن وجود داره که با شنیدن این بخش آهنگ دلم می گرفت و هوای گریه سراغم می امد .. ! سال ها گذشت .. انقلاب شد ، خانم فروهر هم راهی غرب شد .. اما ترانه اش رو برای نسل های بعدی گذاشت  . و من باز ناخوداگاه هر گاه می شنیدم اشگ ام سرازیر می شد .. !! دلم گواهی می داد زندگی ام .. یا بهتر بگم عشق ام به پرواز با این شعر پیوند خورده است ! حتی شور و هیجان جنگ و پرواز های داوطلبانه ام به مناطق جنگی جلوی این حس شوم رو نمی گرفت .. تا این که اواخر جنگ تحمیلی وقتی سکته کرده و  برای عمل جراحی قلب باز عازم کشور سوئیس شدم ، پرفسور معالج ام عاقبت از ان چیزی که وحشت داشتم بعد از مدتی بازی با کلمات گفت .. دیگه مجاز به پرواز نیستی ... !! فقط یادمه غروب آن روز شهروندانی که برای گردش به اطراف دریاچه " اوشن " شهر لوزان آمده بودند ، صدای نعره های حزن انگیز مردی رو می شنیدند که با تمام وجود اشگ می ریخت و زیر لب شعر .. ما بس که نپریدیم ، پریدن یادمون رفت رو این بار با صدای بلند می خواند ...

یک پارانتز تقریبآ به موقع .. !!  

 نمی دونم همه کسانی که عاشق پروازند چنین حس عاشقانه ای که من به سی - ۱۳۰ داشتم ، دارند یا نه ..!!؟ با تمام وجودم از ان لذت می بردم .. از لحظه ای که وارد رمپ شده و قامت زیبای آن ها رو می دیدم ، تا لحظه ای که در آسمان وطن ام پر می گشودیم ، غرق در احساس دوست داشتن بودم ..! خطرناک ترین پرواز های مناطق جنگی با ریسک بالا هم مانع از تصمیم ام نمی شد ! یادمه چند ماهی از ازدواج ام نگذشته بود .. در یک روز سرد زمستان که به اتفاق همسرم راهی منزل مادرش در محله " عباسی " بودیم ، یک هواپیمای سی - ۱۳۰ در حال اپروچ به فرودگاه مهرآباد بود .. طبق معمول شروع به قربون و صدقه رفتن هواپیما شدم .. و برای مزاح با همسرم با جملات عاشقانه ای چون ... ای عشق اهنی ام ، ای جانم فدای قامت زیبایت .. در حال بیان نجواهای عاشقانه بوده و لحظه ای چشم از معشوق ( ببخشید هرکولس ) برنمی داشتم !! تا این که ناگهان چشم تون روز بد نبینه ، با کله درون جوی بزرگ آب لجن و سرد و یخ زده کنار خیابون افتادم ..!! و حسابی خیط کاشتم !! شاید باورش برای بعضی ها خیلی سخت باشه .. اما بقدری غرق پرواز ها شده بودم که وقتی با همکاران در بیرون هواپیمایی رو می دیدیم که در حال فرود یا تیک آف است .. من دقیقآ هم شماره هواپیما و هم نام کروی پروازی اش رو به دوستانم می گفتم .. !!  و گاهی هم با شوخی تلفیق کرده و مثلآ می گفتم .. الان فلانی داره چه کار می کنه ... !! و همین جوری بقیه رو وارد بحث کرده .. و تا مدت ها غیبت از همکاران ادامه می یافت .. !! گاهی هم شرط نهار یا پیتزای شام برای یقین حاصل کردن از نام گروه پروازی یا شماره هواپیما ... که به دلیل نگریستن با چشم دل اغلب برنده بودم ..!!

نذر برای قبولی ...  

چشمانم رو بسته و به نخستین روزهایی می اندیشم که برای گرفتن حاجت که همانا قبولی در آزمون های سخت نیروی هوایی شاهنشاهی بود ، بر اساس یک باور خانوادگی نذر کردم تا " ننه رقیه " پیرزنی که در همسایگی ما سکنی داشت و در عمرش زیارت آقا نرفته بود رو به مشهد بفرستم  .. ! یادمه تا تا روز اعلام نتایج آزمون ها اصلآ خواب و خوراک نداشتم .. مرحوم پدرم هنوز از ارتش بازنشسته نشده بود و در پادگان قوشچی ( ۴۵ کیلومتری رضائیه سابق ) در حال خدمت بود . و چون در مدارس قوشچی از کلاس دهم ( چهارم دبیرستان ) به بالا نداشت ، برای ادامه تحصیل به اتفاق مادر بزرگ و عمه ام به تهران آمده و در خیابان نواب چهاراه مرتضوی ساکن شدیم . ماهیانه ۱۵۰ تا تک تومانی !! پدرم برای هزینه های تحصیلی ام می فرستاد ( اون موقع پول خیلی زیادی بود ) هشتاد تومن اش بابت اجاره خونه می رفت ! با هفتاد تومن باقی مونده سه نفر آدم خیلی راحت زندگی می کردیم !! البته محل زندگی ما عین خونه قمر خانم ( سریال پرمخاطبی در اواخر دهه ۴۰ ) خیلی شلوغ بود ! ننه رقیه هم در همسایگی ما زندگی می کرد و پسرش سرایدار مدرسه ای در خیابون سرسبیل بود . اون موقع اسامی پذیرفته شدگان رو بر روی تابلویی که به دیوار مرکز آموزش های نیروی هوایی واقع در خیابان  دماوند بود ، نصب می کردند . و بایستی مرتب برای آگاهی از سرنوشت مون سر می زدیم ! ( البته یک تاریخ تقریبی هم اعلام کرده بودند ) به هر حال با هزینه کردن ۴ ریال برای دو مسیر اتوبوس شرکت واحد ، خودم رو در سرمای شدید زمستان به پادگان می رسوندم ! تا این که در یکی از همان روزهای مملو از التهاب ، با ناباوری نام خودم رو در لیست پذیرفته شدگان دیدم .. اگه بدونید چه حال و روزی داشتم !؟ در همان ورقه تاریخ دریافت لباس و ملزومات درج شده بود .. اولین نفر ننه رقیه بود که خبر قبولی ام رو شنید .. نذرم این بود که با اولین حقوق ام او را به مشهد بفرستم ...

یک توضیح ضروری ...  

ممکنه بعضی از عزیزانی که برای نخستین بار وارد سایت می شوند ، از این که قبل از بیان خاطره اصلی که مربوط به آخرین پروازم است ، این همه به عقب برگشته و  توضیح می دهم تعجب فرمایند ! باید عرض کنم تمام این جاده خاکی ها رفتن و حواشی طولانی صرفآ خواست دوستان و خوانندگان قدیمی است . اگر چه خودم هم مایل هستم دوستان جوان نسل امروزی با وضعیت اجتماعی و تاریخ قدیم کشورشون بیشتر آشنا شوند . یادمه اون موقع اغلب جوون های تهران پیروی شدید مد های غربی بودند ! مثلآ در یک دوره  شلوار دمپا گشاد یا پاچه سی سانتی مد شده بود ! سال دیگر رنگ خاصی مد روز می شد ! در اواخر دهه چهل به خاطر محبوبیت گروه " بیتل ها " که ابتدا در انگلستان شکل گرفته و خیلی زود جهانی شده بود ، بعضی از جوان ها از جمله من بچه روستایی موهای سر خود رو بلند کرده بودم ! به طوری که تا کمرم می رسید ! تجسم کنید با شلوار پاچه گشادی به رنگ بنفش !! ( که مد سال ۱۳۴۹ بود ) چه شکل و شمایلی پیدا کرده بودم !! همین الان یاد خاطره ای از همون ایام افتادم که با اجازتون بیان می کنم .. سال های اخر تحصیلم بود که شب ها برای درس خواندن با جمعی از همکلاس ها به خیابان می رفتیم تا خیر سرمون زیر نور تیر های چراغ های برق درس بخوانیم . بعضی وقت ها شیطنت ام بد جوری گل کرده و خود رو به شکل و شمایل زن ها در می آوردم ! دوستان پشت شمشاد ها قایم می شدند ! و منتظر مردان هیز آخر شب می ماندیم تا حالشون رو بگیریم  ..! به محض این که اتوموبیلی ترمز می کرد ، بچه ها یکی یکی از پشت درخت ها بیرون امده و طرف رو " هو " می کردند !! بنده خدا ها اصلآ فکرش رو نمی کردند نیمه شب در اطراف دختری لوند و تنها این هم مزاحم از زمین سبز بشه  .. !!  اما در یکی از همون شب ها گیر پاسبانی هیز افتادم که متآسفانه دوستان از ترس آقا آژانه که اون زمان خیلی ابهت داشتند ، بیرون نیامده و من را تنها گذاشتند ! ناچار مجبور شدم مثل تیر رها شده از چله یهو فرار کنم !! طفلک پاسبانه از تعجب بد جوری شوکه شده بود !!

(2) Start.jpg

بنازم خداوند پیروز را ...

بنازم خداوند پیروز رو - پریروز و دیروز و امروز رو ...  نمی دونم چرا بی اختیار یاد این شعر زیبا افتادم !؟ شاید تفکیک ایام عمرم که هر یک مملو از خاطره ست . به هر حال شاید بشه سه دوره کاملآ متفاوت و پرفراز و نشیبی رو تا قبل از بازنشستگی برای آن تعریف کنم .. ! دوران کودکی ام در فضای بی مادری با پدری سخت گیر و عصبی چه زود گذشت !  بخشی از نو جوانی ام در حسرت و رویا گذشت . بخش اخرش که با هجرت به تهران همراه شد بدک نبود .. ! قسمت سوم که جوانی ام در ان خلاصه می شود ، خیلی عالی بود .. چون به اکثر آرزو هایم رسیده بودم .. آغازش با اعزام به آمریکا شروع شد  .. بعد لذت پرواز هایم  و اوج تمام خود باوری و احساس غرور کردن هایم زمان جنگ بود . اگر چه چهره جنگ برای همه خشن و سخت است .. اما برای من جنگ ، دفاع از وطن ، کمک به همنوعان و احساس مفید بودن تنها در این ایام شکل گرفت .. به طوری که به یکی از بهترین و شیرین ترین دوران زندگی ام تعبیر شد . اگر چه در همین ایام جوانی شکست در عشق ، غم از دست دادن بهترین دوستان و همکاران رو داشتم اما صادقانه می گویم در ازای حس خدمت ، مصیبت ها فراموش شدند ..  

**********

نقش نیروی هوایی در جنگ ...  

بی اغراق شاید آن طوری که شایسته است در باب نیروی هوایی و نقش بسیار حساس و تآثیر گذارش در جنگ کم تر سخن به میان امده و یا تحلیل شده است . شاید بخشی از این گمنامی ها صرفآ به خاطر سری بودن ماموریت هایش باشد . اما فراموش نکنیم اکثر کارشناسان خبره غربی همواره نقش افتخار امیز نیروی هوایی ایران در جنگ رو تحسین کرده و آن را ستوده اند . این نیرو علاوه بر صیانت دایمی از مرزهای کشور و رو در رویی با متخاصمان هوایی ،  به نحو احسن وظیفه پشتیبانی از یگان های رزمنده رو به عهده داشتند  . وجود امرایی چون زنده یاد سرتیپ خلبان " مهدی دادپی " در مقام یکی از  فرماندهان شجاع منطقه هوایی مهرآباد ، نمونه بارزی از برنامه ریزی صحیح در مدیریت و پشتیبانی از جبهه های جنگ بود که به عهده یگان های ترابری نیروی هوایی بود . در مطالب گذشته اشاره ای گذرا به نقش اصلی فرماندهان در انجام و موفقیت انواع ماموریت ها کرده و نوشتم ... وجود فرماندهانی با تجربه و متعهد چون شهید عباس بابایی ، منصور ستاری ، یاسینی و ... در اتاق های فکر ستاد های هوایی عامل اصلی درخشش ما در جنگ بود . اشاره به یگان های ترابری شد .. از ان جا که بنده عضو بسیار کوچکی از خانواده ترابری بودم ، اغلب خاطرات و نوشته هایم بر محورپرواز های پشتیبانی است . و نقش اصلی دفاع و جنگ های الکترونیکی به عهده عقابان تیزپرواز یگان های شکاری بود . 

نگرشی به وضعیت جنگ ...

اوایل سال ۶۶ است .. وضعیت جنگ نسبت به گذشته تغیر کرده است ! این رو می شد از روش های حمله دشمن متوجه شد .... زیرا ابتکار عمل دست ایرانی ها افتاده بود . و قابل پیش بینی هم بود . زیرا عراقی ها خیلی زود به این حقیقت پی برده بودند که عامل پیروزی ایرانی ها اتحاد و عرق ملی است . و به همین دلیل به کمک سازمان های جاسوسی غرب سعی در بر هم زدن این فاکتور ها داشتند ! از این روی در کنار تبلیغات مسموم کننده ای که از رادیو عراق به زبان فارسی پخش می شد ، سعی در فریب هموطنان ما داشتند ... البته طبیعی است با هزینه های زیاد و تبلیغات مداوم ، عده ای فریب خورده و در قالب ستون پنجم به دشمن خدمت می کردند ... !! با شناسایی و دستگیری اکثر خیانت کاران و افزایش تبلیغات ایرانی ها ، دیگه حنای عراقی ها و حامیان قدرتمندش برای ایرانی ها رنگی نداشته و با تکیه بر عرق وطن پرستی و نبوغ ایرانی همان طور که اشاره کردم باعث برگشتن ورق به نفع ما شده بود . دیگه نه میراژ های مدرن فرانسوی قدرت یکه تازی داشتند ... و نه گرا دادن آواکس های آمریکایی خطر ساز بود و در این میان پرسنل نیروی هوایی با اتکاء به نبوغ خود و بهره گیری مناسب از ابزار هایی که در اختیار داشتند به کمک متخصصان حرفه ای این برتری رو حفظ می کردند ..

رفتار های غیر انسانی عراقی ها ..

 بنا به دلایلی که عرض کردم روحیه پرسنل نیروی هوایی خیلی عالی و بالا بود . به عبارت ساده تر ما الفبای جنگ نابرابر رو خوب اموخته بودیم .. و از ان جا که بخش اعظم پشتیبانی از مناطق جنگی به عهده گردان های ترابری .. اعم از هواپیماهای سی - ۱۳۰ ، بوئینگ های ۷۴۷ ، ۷۰۷ و فرند شیپ ها بود ، همه واقعآ حرفه ای و خبره شده بودند .. مخصوصآ بر و بچه های سی  - ۱۳۰ که به تمام زیر و بم های پشتیبانی در شرایط سکوت رادیویی و شرایط نامناسب جوی مسلط شده بودند ... در چنین شرایطی دشمن بی کار ننشسته و در حالی که واقعآ نفس های آخر رو می کشید ، مجبور به واکنش های غیر انسانی شدیدتری شد !! البته باید اضافه کنم عراقی ها از روز نخست جنگ ، هیچ یک از اصول انسانی و تعریف شده در قوانین بین المللی رو رعایت نمی کردند .. من بار ها از زبان رزمنده های مجروحی که حمل می کردیم شنیده بودم ان ها حتی به چتر باز ها در آسمان هم شلیک می کردند .. یا با استفاده از گاز های شیمیایی خطرناک به نیروهای ما حمله می بردند .. البته حمله به غیر نظامی ها و بمباران مردم بی گناه شاخص ترین عمل غیر انسانی آن ها محسوب می شد که همه این موضوع رو می دانستند .. و چقدر افتخار می کردم به ارتش خودمون مخصوصآ خلبان های قهرمان شکاری که هرگز مقابله به مثل نکرده و همواره هدف های نظامی از قبل مشخص شده رو منهدم می کردند .. ( اسناد و فیلم های زمان جنگ به خوبی این واقعیت رو نشون می دهد ) ....

Start-2.jpg

سرنوشتی که در انتظارم بود .. !

تقدیر و سرنوشت من هم این گونه رقم خورده بود که به دلیل روحیه بسیار حساس ام ، زشتی ها و چهره پلید جنگ رو به درون ریخته و از صمیم قلب اندوهگین بشم .. فشار های عصبی گاهی بقدری بالا و شدید بود که دلم می خواست فریاد بزنم .. یا زار زار مثل دختر بچه ها گریه کنم .. ! البته گریه خیلی در حفظ آرامش کمک ام می کرد .. ولی همه جا که نمی شد گریه کرد ! مخصوصآ برای ما که لباس مقدس پرواز رو به تن کرده بودیم و همه با افتخار به آن می نگریستند ... و صحیح نبود این تابو رو به خاطر آرامش شخصی ام بشکنم ..!! واقعآ پرسنل پروازی در زمان جنگ نماد حرمت و احترام مردم جامعه بودند . خوشحالم که هرگز از این موقعیت سوء استفاده نکرده ، و همواره به خدمت می اندیشیدم . دلیل واضح این امر این است که هرگز دنبال مزایایی که به صنف ما تعلق می گرفت ، نرفته و استفاده نکردم ! بگذریم .. با اجازه شما به همان دوران برگشته و سعی می کنم آخرین پرواز های آن ایام رو تعریف کنم .. و متذکر می شوم تنها هدف ام از نوشتن این نوع خاطرات مطرح کردن خودم نیست ، بلکه ترسیم چهره مقتدر ارتش مخصوصآ پرسنل نیروی هوایی است ..  

پایگاه یکم ترابری - خط پرواز  

در ایامی که دشمن ناجوانمرد ترین روش های جنگی رو علیه مردم بی دفاع ما به کار می برد ، طبق معمول روزهای گذشته یک روز صبح به اداره آمدم .. خیلی دلم می خواهد احساسات واقعی ام در ان ایام رو به گونه ای که بود تعریف کنم .. یادمه بوسیدن چهره بهاره و آرش در خواب برایم شیرین ترین  نعمت الهی محسوب می شد .. موقع بوسیدن همیشه با خود می اندیشیدم .. شاید آخرین وداع با فزرندانم باشد .. ! زیرا خون من رنگین تر از دیگر همکاران شهیدم نبود .. مشکل این بود که دشمن نامرد از روی اصول حمله نمی کرد ... شاید صحیح نباشه بگم  .. اگر چه انسانی صد در صد مومن و متقی مثل دیگران نبودم ، اما هرگز بدون غسل و وضو پایم رو درون هواپیما نمی گذاشتم .. ! صبح ها که وارد محوطه پایگاه می شدم .. و به محضی که چشمم به رمپ پرواز و صف منظم هواپیماهای سی - ۱۳۰ می افتاد ، یک حس عاشقانه و افتخار به من دست می داد که قادر به توصیف آن نیستم .. همین حس مرا در روز هایی که حتی شیفت کاری ام نبود به اداره می کشاند .. ! مطمئن هستم که خیلی از همکارانم دلیل این اشتیاق ام رو درک نمی کردند .. !! و هر یک برای خود تفسیری از رفتارم رو داشت ! بار ها به گوش خودم می شنیدم که می گفتند .. فلانی واقعآ خره .. !! یا از جونش سیر شده است .. بعضی ها به حریم خصوصی زندگی ام وارد شده و آن را به حساب مشکلات خانوادگی و یا اختلاف با همسرم قلمداد می کردند .. !! اما کم تر کسی حال و روز و عشق ام رو به پرواز حس می کرد .. یک روز یکی از بچه ها که در خارج از تهران مامور بود برام اعتراف کرد که هر سی - ۱۳۰ که به زمین می خوره ، بچه ها با خود می گویند ... حتمآ بهروز توی اون هواپیما بوده ... !!

 Start--3.jpg

ماموریت حمل مجروحین ....

قبل از شرح خاطره فوق لازم می دونم به نکته ای ظریف و اساسی اشاره کنم !  در فیلم های ژانر دفاع مقدس ، متآسفانه بعضی از کارگردان های ما چهره دشمن رو غیر واقعی ترسیم کرده و برای راحتی کار خود آن ها رو انسان هایی بسیار ترسو ، ذلیل و احمق ترسیم کرده اند ! در حالی که به اعتقاد خیلی از کارشناسان نظامی ، نه تنها احمق و ترسو نبودند ، بلکه با اتکاء به حمایت های بی دریغ دولت های غربی مخصوصآ ترس از غضب صدام حسین دیکتاتور و فرزندان بی رحم اش که به کمک بعضی فرماندهان جلاد ارتش آن ها رو به ماموریت های غیر انسانی وادار می کردند ، بسیار زرنگ و عاقل بودند ..!! آن خلبانانی که در جبهه های نبرد هوایی به روش های گوناگون سعی در شکار فانتوم های ما رو داشتد ، نه تنها احمق نبودند ، بلکه به اعتقاد من انسان های بسیار زرنگی بودند که می توانستند شجاعت و برتری عقابان تیز پرواز ما و ناتوانی خود رو توجیه نموده و از غضب حاکم دیوانه برحذر باشند  .. !! در یکی از روز هایی که بمب افکن های عراقی بیمارستان ها ، مناطق مسکونی و مدارس رو بمب باران کرده بود ، برای حمل مجروحین راهی پایگاه دوم شکاری یعنی تبریز شدیم ... قبل از این که استارت بزنیم ، مطلع شدیم عراقی ها با هدف بمباران یک پادگان ارتشی به شهر نزدیک شده و با مشاهده شکاری های ایرانی بمب های خود رو علاوه بر پادگان بر روی مردم بی گناه غیر نظامی هم فروریخته است .. ! آن روز خود رو سریع به پایگاه تبریز رسونیدیم .. مجروحان زیادی رو به محوطه فرودگاه و ساختمان ترمینال آورده بودند .. من عادت داشتم که خودم هم به کمک برداران ستاد تخلیه رفته و در حمل برانکارد ها به آن ها کمک کنم .. چون به خوبی می دونستم هر لحظه که دیر پرواز کنیم ، ممکنه جان تعداد از جوان های کشورمون رو از دست بدهیم ..

پایگاه تبریز ...

باید اعتراف کنم که روی کودکان زخمی و مجروح بی نهایت حساس بودم .. و نمی توانستم درد و رنج آن ها رو تحمل کنم .. اما از شانس من .. همین که به قصد یاری رسوندن به برادران ستاد تخلیه وارد محوطه ای که مجروحان ردیف دراز کشیده بودند ، شدم .. صحنه های دردناکی رو دیدم که جیگرم آتش گرفت .. در میان مجروحان چشمم به دختر بچه ای هفت هشت ساله افتاد که بد جوری آماج ترکش  آتشین بمب های خمسه خمسه یا هر کوفت زهرمار دیگری شده بود .. ( به شرفم سوگند همین الان هم با یاد آوری آن صحنه گریه امانم نمی دهد .. ) دختر بچه عروسک اش هنوز در اغوش اش بود .. وقتی چشمم به لاک رنگ و رو رفته ناخن او افتاد .. بی اختیار خودم رو در رویای بچه گانه او هنگام لاک زدن به ناخن هایش تجسم کردم ... وای اگه بدونید چقدر دردناک بود .. ! طفلک لباس محلی کرد ها رو به تن داشت .. معلوم بود بقدری فریاد کشیده و گریه کرده بود که اشگ هایش دیگه خشک شده بود .. و فقط صدای ضجه دردناک اش رو می شنیدم .. در حالی که او رو به داخل هواپیما حمل می کردم ، از برادران ستاد در باره والدین اش پرسیدم .. به من گفتند احتمالآ همه شهید شده اند .. وای که این پاسخ برایم خیلی سخت بود .. همون لحظه در وسط قلبم دردی رو حس کردم .. ولی اهمیت ندادم ..! خیلی دلم می خواست زار زار گریه کنم .. اما چون روز بود ، نمی توانستم این کار رو بکنم .. به هر حال ما مجروحان رو به یکی از بیمارستان های کشور ، اگه اشتباه نکنم مشهد انتقال دادیم .. شب هنگام از ناراحتی خوابم نبرد ... مدام با بهاره خودم مقایسه می کردم ..

آخرین پرواز .....   

آن شب تا صبح خوابم نبرد ..  لحظه ای فکر دختر بچه مجروح از فکرم بیرون نمی رفت .. اگر چه از نخستین روز جنگ مجروحان زیادی رو حمل کرده بودیم .. و به اصطلاح عادی شده بود .. اما هر از گاهی شاهد صحنه هایی می شدم ، که برایم غیر قابل تحمل بود .. ! بارز ترین نمونه آن که هنوز هم با گذشت دو دهه از ان وقتی یادش افتاده بی اختیار اشگ ام جاری می شود ، حکایت ان جوان سیاه چرده خرمشهری است ( در اینجا آن ار بخوانید ) . به هر حال آن شب با درد و رنج تا خود صبح در رختخواب ام غلت زدم .. نزدیکی های صبح بود که خوابم برد .. شاید باورتون نشه در خواب هم مرتب کابوس دخترک رو می دیدم .. وقتی چشم هایم رو باز کردم بی اختیار به ساعت روی دیوار نگریستم .. وای خدای من ساعت از ظهر هم گذشته بود .. ! در حالی که تصمیم داشتم اول وقت به خط پرواز بروم ! به هر حال با وجودی که روز استراحت ام بود ، با عجله دوش گرفته و بعد از در اغوش گرفتن فرزندانم خانه رو به قصد اداره ترک کردم ... باید اعتراف کنم ان روز وقتی دخترم بهاره رو بغل گرفتم .. درد قلبم شدت گرفت ! ولی به حساب تنفر از صحنه روز قبل گذاشتم .. یادمه اون روزها سیل بزرگی شهر تهران رو فرا گرفته بود .. و خیلی ها هم ظاهرآ کشته شده بودند ! می گفتند دلیل اش اشتباه در ساخت سد خاکی بالای تجریش بود .. این اتفاق مصادف با حادثه خونین مکه هم بود .. اصلآ به دردی که در سینه داشتم اهمیت نداده و به امید این که با اوج گرفتن از زمین حالم بهتر خواهد شد راهی خط پرواز شدم .. در بدو ورود حس کردم طفلک همکارانم روز پر کاری رو سپری کرده اند .. ! دیگه حضور در روز های استراحت ام برای همه عادی تلقی می شد .. یک راست به سراغ تابوی ماموریت ها رفتم .. وقتی دیدم یک پرواز به اهواز داریم .. خوشحال شده و نام خودم رو جلوی هواپیمای فوق نوشتم ....

پرواز به اهواز ....  

 با احتساب زمان بارگیری تقریبآ سر شب بود که به فرودگاه اهواز رسیدیم .. وارد جزئیات موش و گربه بازی های وضعیت قرمز و گردش های طولانی به دور خودمون نمی شوم .. ! البته باید اشاره کنم .. معمولآ در دستور پروازی مناطق جنگی ، نوع دقیق ماموریت قید نمی شد .. ! چون همه چیز تابع شرایط بود . و در حقیقت ما تابع ستاد های تخلیه بودیم . آن ها بعد از تخلیه مجروحان و کمک های اولیه با توجه به نوع آسیب هایی که رزمندگان می دیدند ، اقدام به اخذ پذیرش از بیمارستان های کشور می کردند .. و به همین دلیل از قبل مشخص نبود بعد از منطقه جنگی به کدوم شهر و یا استان پرواز خواهیم کرد .. ! ان شب وقتی به اهواز رسیدیم ، به ما خبر دادند که ماموریت ما حمل تعدادی اسرای عراقی به تهران است .. راستی یادم رفت اشاره کنم که یکی دو روز از حمله سراسری و موفقیت آمیز نیروهای رزمنده ایرانی نگذشته بود .. فرودگاه اهواز روزهای حمله خیلی شلوغ می شد .. اگه تعداد زخمی ها زیاد می شد ، هواپیماهای جامبو جت هم برای حمل آن ها در اهواز فرود می امدند .. اون شب هم علاوه بر تهران ، از پایگاه شیراز هم مرتب سی - ۱۳۰ ها به زمین نشسته و بعد از سوار کردن مجروحان ، به پرواز در می امدند .. ظاهرآ مشکلی در حمل اسرای عراقی پیش امده بود .. چون یکی دو ساعت معطل شدیم . همین جوری که در سالن اصلی محل اسکان مجروحان می چرخیدم ، با بعضی از ان ها هم حال و احوالی می کردم .. ناگهان در سالن با آقای خاموشی که اون موقع رئیس اتاق بازرگانی بود ، مواجه شدم .. گفتند به عنوان بازرسی از مناطق جنگی آمده است ...  

 ورود اسرای عراقی ...

در حالی که انتظار مسافران خود رو می کشیدیم ، در میان یکی از اتوبوس هایی که مجروحان رو به فرودگاه حمل می کرد ، متوجه شدم حامل اسرای عراقی است .. بی اختیار و از روی کنجکاوی به درون اتوبوس رفتم .. اما ای کاش قدم درون ان نمی گذاشتم .. دیدم بیچاره ها رو با خفت و تحقیر پیاده می کنند ..!! و در حالی که اکثر ان ها بد جوری زخمی و حتی بعضی از ان ها یک دست یا پای خود رو از دست داده اند ، باز هم با تنبیه آن ها رو پیاده می کنند .. ابتدا خیلی حالم بد شده و با عصبانیت یقه یکی از ان ها رو گرفته و به عمل آن ها اعتراض کردم .. اما وقتی توضیحاتش رو شنیدم ، دلیل ناراحتی نیروهای ایرانی رو متوجه شدم . ان ها گفتند ... جناب سروان شما در خط مقدم نبودی .. همین هایی که خود رو به موش مردگی می زنند ، تا اخرین فشنگ خود رزمندگان ایرانی و بهترین دوستان ما رو به شهادت رسانیده و با اتمام فشنگ ها ، تسلیم شده و " الدخیل یا خمینی "  رو سر می دهند .. !! آن شب همه اسیر های عراقی رو در محوطه جلوی فرودگاه به ردیف چیدند .. اغلب آن ها از سرما یا از ضعف توآم با ترس از اسارت می لرزیدند .. خیلی دلم به حالشون سوخت .. از آقایان دژبان تقاضای پتو برای ان ها کردم .. ولی خیلی خونسرد می گفتند نداریم .. !! خیلی حالم بد شده بود .. ناچار به سراغ آقای خاموشی رفته و از ایشان خواهش کردم دستور دهد تا پتو در اختیار زندانیان قرار دهند .. و خودم هم لانچ باکس ام ( غذای هواپیما ) رو باز کرده و به هر کدوم ذره ای تعارف می کردم .. و با چشمان اشگ آلود دست نوازش به سر روی آن ها می کشیدم ..

وقتی بغض ام ترکید ..

همین جوری که در بین اسرای عراقی می چرخیدم و با ان ها با زبان بی زبانی حال و احوال و دلجویی می کردم ، به اسیر مجروحی رسیدم که یک پایش رو از دست داده بود .. همین جوری که او رو دلداری داده و به او می فهماندم که در کمپ زندانیان با او خوش رفتاری خواهند کرد .. ناگهان دیدم از جیب خود تصویری رو بیرون اورده و به من نشان داد .. بخش زیادی از تصویر خونی بود .. وقتی به ان نگریستم ، دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ..  عکس زن و دو فرزند خردسال اش بود ! با دیدن تصویر کودکانش حالم بد شد .. البته موقع حمل به هواپیما هم دژبان ها رو متقاعد کردم که زنجیر به آن بیچاره ها نزنند ! طفلک دژبان ها سعی داشتند مقررات حمل اسرا رو یاد اوری کنند .. بهشون گفتم وقتی این بدبخت ها زخمی و مجروح اند چه آسیبی می توانند به ما بزنند ..!!؟ درد قفسه سینه ام هر لحظه شدید تر می شد .. ولی آن ها رو به حساب استرس های عصبی گذاشتم . یادمه وقتی پرواز کردیم در تاریکی کابین همین جوری اشگ می ریختم  . آن شب هم وقتی به خانه رسیدم ، حالم اصلآ مساعد نبود .. تا خود صبح درد کشیدم .. احساس می کردم در وسط قفسه سینه ام به اندازه یک دو ریالی بد جوری می سوزد .. از بد شانسی روز بعد نوبت شیفت کاری خودم بود .. !! تا خود صبح یک ذره خواب به چشمانم راه نیافت .. منتظر شدم هوا روش شده و به اداره خبر دهم .. ساعت هفت صبح بود که به خط پرواز زنگ زدم .. فیروز مومنی گوشی رو برداشت .. بهش گفتم فیروز حالم خیلی بد است .. نمی تونم اداره بیایم .. به سرپرست اطلاع بده که به جای من شخص دیگری رو پرواز بفرسته ... خدا خیرش بده هنوز ساعتی نگذشته بود که فیروز با امبولانس به دنبالم امد ...

 دکتر گفت سکته کردی .. !!

ابتدا دکتر معمولی شیفت شب معاینه ام کرده وقتی ماجرای دو شب بی خوابی ام رو شنید ، گفت مسئله ای نیست .. مربوط به نفخ شکم است .. ماشالله ورزشکار هم که هستی .. !! همین الان برو خونه چند تا بارفیکس بزن ..ظهر هم یک کباب آبدار به رگ بزن خوب می شوی .. قبول کرده و قصد بازگشت به خونه رو داشتم .. که فیروز زبل وقتی دستور پزشک رو شنید .. گفت پسر مزخرف گفته .. اصلآ از جایت تکان نخور تا دکتر مخصوص خودمون بیاید ( گروه پروازی پزشک مخصوص دارد ) دقایقی بعد دکتر پرواز وارد بیمارستان شد .. هنوز لباس های خود رو عوض نکرده بود که فیروز زبل او رو به طرف من اورد .. وی به محضی که معاینه ام کرد .. فوری دستور داد از جای خود حرکت نکنم .. !! و با ویلچر به طبقه دوم دفتر کار دکتر انتقال دادند .. او بعد از معاینات دقیق تر گفت .. متآسفانه شما سکته قلبی کرده ای و باید به بیمارستان مرکزی اعزام شوی ... !! دکتر وقتی شنید پزشک قبلی تجویز بارفیکس و پیاده روی کرده است .. گفت خدا به تو خیلی رحم کرد که به حرف او گوش ندادی . خلاصه تا چشم باز کردم خود رو در اتاق سی سی یو دیدم . اما اصلآ وحشت نکردم ! روحیه ام خیلی بالا بود .. به طوری که وقتی همکاران برای ملاقات ام می آمدند ، از خنده روده بر می شدند .. !! به تجویز پزشک باید آنژیو گرافی می شدم .. اون زمان این کار خیلی پر هزینه و در هر بیمارستانی انجام نمی شد ! یادمه دکتر به من گفت .. اگه وضع مادی ات خوب است برو بیمارستان خصوصی آنژیو کن .. با هزار پارتی بازی و درج " اضطراری ایام جنگ " بر روی ورقه ام ، سه ماه در نوبت بیمارستان خصوصی بودم ..!!

سفر به سوئیس ...

بعد از سه ماه با پای خودم به بیمارستان مهر رفتم .. ان جا آنژیو شدم .. روز بعد وقتی قصد داشتم لباس هایم رو بپوشم ، با کمال ناباوری دیدم موش های بیمارستان پاچه شلوارم رو خورده اند ..!! عاقبت با گرفتن نتیجه آنژیو و نشان دادن به پزشک معالج ام ، اعلام کردند که باید عمل جراحی باز بر روی قلب ات انجام شود !! اخه اون موقع عمل باز در کشور انجام نمی شد .. بعد از کلی دوندگی و پر کردن انواع فرم ها و نظارت شورا های گوناگون ، اجازه خروج از کشور رو ندادند ..!! ظاهرآ یک شیر پاک خورده ای به حفاظت اطلاعات گزارش داده بود فلانی قصد بازگشت به ایران رو نداره .. ! روز به روز حالم بد تر می شد .. ولی از اجازه خروج خبری نبود .. تا این که یک روز زنده یاد تیمسار دادپی مرا در پایگاه دید .. وقتی حال و روزم رو پرسید .. بهش گفتم آقایون بهانه آورده و مجوز خروج نمی دهند .. !! تیمسار خیلی برآشفت و با عصبانیت گفت .. غلط می کنند .. من پی گیری می کنم ! بعد از چند روز به همت فرمانده بزرگوارم مجوزم صادر شد .. و من به اتفاق همسرم برای عمل جراحی به سوئیس رفتیم .. ماجرای اقامت ما در سوئیس داستان جالبی دارد که در فرصت های بعد تعریف خواهم کرد .. عاقبت عمل به خوبی انجام شد .. از تهران و از جنگ خبر های ناگواری می آمد .. هنوز بخیه هایم باز نشده بود .. با اصرار اعلام کردم می خواهم برگردم .. وقتی پرفسور اعلام کرد که نمی توانم پرواز کنم .. دنیا در مقابل چشمانم سیاه شد .. و همان طور که گفتم صدای ناله و گریه های من در اطراف دریاچه شهر لوزان طنین افکنده بود .. در نهایت دست به دامن پرفسور شده و خواهش کردم مجوز رو صادر کنه ... او این کار رو انجام داد .. از خوشحالی با اولین پرواز با مسئولیت خودم به ایران برگشتم .. در داخل جامبو جت ایران ایر از درد به خود می پیچیدم .. اما همین که قدم به داخل فرودگاه مهرآباد گذاشتم و نسیمی که از سوی هواپیماهای سی - ۱۳۰ که در ان سوی باند پارک شده بودند ، حالم رو خوب کرد .. انگار اصلآ دردی نداشتم .. ! از ذوق بر زمین فرودگاه سجده کرده و خدای مهربان رو شکر کردم ..

حکم نهایی ....

طبق حکمی که از پرفسور معالج ام در سوئیس گرفته بودم .. در ستاد نیروی هوایی به دنبال مجوز پرواز بودم .. ان ها مرتب بهانه اورده و می گفتند .. چون ساعت پروازت بالاست ، ما حق و حقوق کامل پرواز شما رو پرداخت می کنیم .. ولی احتیاج به پرواز کردن ندارید ! بهشون در جواب گفتم .. شما حق و حقوق ام رو قطع کنید ولی در عوض اجازه پرواز به من دهید .. خلاصه بقدری دوندگی کردم تا این که یک روز بعد از کلی دوندگی در ستاد نیروی هوایی با نشان دادن ماده قانونی که در ان تآکید شده بود .. کسانی که عمل جراحی قلب باز انجام می دهند ، بدون توجه به نتیجه آن صلاحیت خدمت ندارند !! ای بابا رفتم ابروش رو درست کنم ، زدند چشمم رو هم کور کردند !! آن ها با تآکید بر همین آئین نامه طبق ماده ۱۰۸ پزشکی بازنشسته ام کردند .. البته لطف کرده با بخشیدن ۹ سال به سنوات خدمت ام ، با سی سال سابقه بازنشسته ام کردند ... الان مدت ها از آن ایام گذشته است .. اما هنوز هم عشق به سی - ۱۳۰ و خاطراتی که در ایام جنگ داشتم ، کل دلخوشی زندگی ام رو تشکیل داده است .. و با فکر کردن به اون ایام ، بر مشکلات و ناراحتی های روزمره غلبه می کنم ...

 

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت نیم دقیقه بامداد شانزدهم شهریور ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .

پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران

 

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد .
 
 
 osy584c6rqnos40wm1c1.jpg
     
زير نظر : عليرضا صادقي
 
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد
 

Miraculous fall:

The most miraculous story occurred in 1972 when Vesna Vulovi´c, a 22-year-old flight attendant on a Yugoslav Airlines flight, survived a fall from 33,000ft, a record. The DC-10 she was flying in was blown up mid-air by a bomb planted in a suitcase by Croatian separatists. Vulovi´c was serving food at the time, and the next thing she knew she was waking up on a snow-covered mountain. Of the 28 people on board, she was the only one to survive. Not only had she escaped incineration in the explosion but also crushing from the depressurisation inside the plane, asphyxiation caused by the speed of her fall – 200mph – and death on impact when hitting the ground. The snow had cushioned her fall. She tells how the incident has left her with a passion for snow. "It saved me," she says. "I had a brain injury and didn't remember anything for a month. When I was told what had happened I almost died of shock. My backbone was broken in two places. I was paralysed for several months, but after that I was OK." Oddly, she says she did not fear flying afterwards. "Do I now fear death? Well, I don't want to die, put it like that. But I think I became braver."

Source:www.telegraph.co.uk/news BY:Alireza Sadeghi

Picbaran

سقوط معجزه آسا:

معجزه آسا ترین سقوط در سال 1972 روی داد که در آن "ویسنا ولوویچ" مهمامندار 22 ساله خطوط هوایی یوگوسلاوی در سقوطی از ارتفاع 33000 پایی نجات یافت و رکوردی را بجای گذاشت.هواپیمای "دی سی-10" که وی با آن پرواز می کرد بعلت انفجار بمبی که توسط جدایی طلبان "کروات" در چمدانی کار گذاشته شده بود در هوا منفجر شد."ولوویچ" در حال پخش غذا بود و تنها چیزی که بعدا بیاد آورد این بود که بر روی کوههای پوشیده از برف به هوش آمد.از میان 28 نفری که در هواپیما بودند وی تنها نفری بود که نجات یافت.وی نه تنها از سوختن و خاکستر شدن در اثر انفجار بمب نجات یافت بلکه از ضربه ناشی از اختلاف فشار داخل و بیرون هواپیما و خفگی ناشی از سرعت بالا(200 مایل بر ساعت) و مرگ در اثر برخورد با زمین نیز نجات پیدا کرد.برف مانند بالشی ضربه را خنثی کرده بود."ولوویچ" تعریف میکند که چگونه این سقوط باعث ایجاد اشتیاق در وی نسبت به برف شد.وی میگوید که برف مرا نجات داد.من دچار ضربه مغزی شده بودم و تا یک ماه چیزی را بیاد نمی آوردم.وقتی بمن گفتند که چه اتفاقی افتاده تقریبا نزدیک بود از شوک بمیرم.ستون فقراتم در دو نقطه شکسته بود و چندین ماه فلج بودم اما پس از آن حالم خوب شد.با تعجب وی گفت که پس از این ترسی از پرواز ندارد."آیا حالا باید از پرواز بترسم.خب.من نمی خواهم بمیرم.اما فکر می کنم که شجاعتر شده ام."

گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقیSource:www.telegraph.co.uk/news

 (5) 2.jpg

(5) 1.jpg
(4) 5.jpg
(5) 6.jpg(4) 7.jpg 
 
 
 Picture
 
 
  • پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )
  • چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  • شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا  
  •  
     
     Next.jpg
     
    0vl2xy27t0vezwk1jyux.jpg
     
     
    نقد و بررسی سریال " گمشدگان " و اهداف پنهان آن
  • یادی از شهید نصرالله بیک ( یکی از خلبانان سانحه دوشان تپه )
     

    تصاویر مستند از یک سانحه  ،به روایت نشنال جئوگرافیک

     کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر

    ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!

  •  خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !! 

    و ....

     

    - تعداد بازديد
  • 10322
  • مرتبه

    نظرات

    سلام عمو بهروز

    خیلی خوشحالم که بهاره خانم و دامادتون به صحت به وطن بر گشتن.

    راست میگین لحظه ی دل کندن از کودکان خیلی سخته بخصوص تو این سن که شیرین کاری هاشون آدم رو دیوونه میکنه.

    راستی سریال لاست رو حتما ببینید.خیلی خیلی زیباست و دیدنی.

    منتظر پاسختون به ایمیلم هستم همچنان.
    ممنونم .سلام برسونید
    پاسخ
    دختر عزیز و نازنینم فاطمه جان
    ممنونم عزیزم .. چقدر حلال زاده هستی .. چون همین الان قصد داشتم به ای میل شما و سایر دوستان که روی هم تلنبار شده اند پاسخ دهم .
    فاطمه جان .. من اکثر مطالب سایت رو قبلآ نوشته بودم .. فقط دو سه پاراگراف اخر ان باقی مانده بود .. و گرنه امکان نداشت با حال و روزی که دارم ، پست جدیدی رو می نوشتم .. به جان نوه هایم ... خیلی خیلی از دیشب تا حالا رنج کشیدم .. از خجالتم خودم رو در اتاق ام محبوس کرده و در خلوت خودم گریه می کردم .. امروز بعد از ظهر به بهانه تکمیل مطالب سایت خودم رو سرگرم کردم .. ولی دیشب ، واقعآ شب بسیار بدی برایم بود .. برای یک قدم راه این همه دلتنگی کردم .. وجب به وجب اتاق ام مملو از خاطره آن هاست .. به محضی که از خواب بیدار می شدند .. به اتاق من امده و صدایم می کردند .. و با زبان الکن خود بابا بزرگ بابایی می گفتند .. هر روز با کلمه .. جان بابا یزرگ .. بابا بزرگ قربون شما بره .. از خواب بیدار می شدم .. و تا موقع خواب ان ها به دنبالشون بودم .. هر روز بعد از ظهر پارک می رفتیم .. آب نمای میدان بهار شیراز خیلی خاطره انگیز برای آن ها بود .. چون در کنارش محلی برای بازی کودکان در نظر گرفته شده است .. اما ان ها وادارم می کردند که به نزدیک آب ببرم .. مخصوصآ انا که عاشق طبیعت و بازی با آب است .. دارم دیوانه می شوم .. احتمالا فردا دوباره می روم کرج
    ممنون از شما و کامنتی که زحمت اش رو کشیدی

    بهروز عزیز سلام.از تحریر خاطره آخرین پروازت بسیار خوشحال شدم و لذت بردم ولی از بروز این ناراحتی در این سن که بسیار جوانتر بودی متاسفم و خیلی ناراحتم هرچند اطمینان دارم در این موضوع مصلحتی نهفته بوده که من و شما از آن بیخبریم.انشااله خداوند وجود مهربانت را برای همه اعضای خانواده و نوه های گلت و همه دوستان و همکاران حفظ فرماید.
    در سن و سال آنموقع شما وجود ناراحتی های فیزیکی قلب و عروق بسیار بعید است و حکما باید ناشی از استرس مداوم حضور در صحنه های ناراحت کننده همانطور که گفتی بوده باشد. یادم هست در سالهای 61 - 62 شمسی افسری بسیار با کلاس و شخصیت بعنوان رئیس اداره اماکن در تهران خدمت میکرد بنام سرهنگ....این شخص روزی در پی اطلاع از یک قتل عام خانوادگی بر سر صحنه حضور می یابد و جادرجا سکته کرده و فوت میکند !! حدود 48 ساله بود و ورزشکار و بسیار سالم ! علت شوک ناشی از دیدن صحنه های قتل چندین نفر اعضای یک خانواده در کنار یکدیگر بهنگام خواب بود.بسیار خطرناک است و سن و سال نمی شناسد.بهر تقدیر شکر که بخیر گذشت.ارادتمند
    پاسخ
    محمود جان عزیزم
    واقعآ خوشحالم که دوست بزرگوارم جز اولین نفراتی است که با حوصله دل نوشته هایم رو می خوانده و به ان ها عمیقآ توجه می کنه .. واقعآ برایم جای بسی خوشحالی و افتخار است
    بله محمود جان عزیزم .. من به مشیت الهی بی اندازه اعتقاد دارم .. از مرگ اصلآ نمی ترسم .. چون در زمان جنگ به خودم قبولاندم که اگه به هر دلیلی سقوط کنیم .. نزد خدا خواهم رفت .. و همین تلقین ها ، سوانح ، از دست دادن بهترین دوستان و همکاران ، باعث شد که مرگ چهره زیبایش رو به من نمایاند ... و ان چیزی نیست جز وصال به خالق
    اما همان گونه که اشاره کردی در ان سن و سال سکته قلبی آن هم از ادم .رزشکاری مثل من خیلی بعید بود .. همه فکر می کردند شوخی می کنم .. !! حتی در سوئیس هم آقایون پزشکان از این که جوانی به سن و سال من عروق قلب اش گرفته ، تعجب کرده بودند .. اما وقتی حرفه ام رو گفتم .. پذیرفتند که عامل اصلی ان استرس است
    چندی پیش در کامنت ها به نقل از فرزند یکی از همکاران که خود هم افسری جوان است خواندم ، استاد طهرانی هم در سن 57 سالگی فوت کرده است .. فرزندش برام نوشت دکتر با دیدن قلب او خیلی تعجب کرد .. که چرا این قدر داغونه .. !! اما وقتی بهش می گه پدرش کی بود و چه حرفه ای داشت .. دکتر تصدیق می کنه قلب او به سان قلب یک پیرمرد 90 ساله بود .. بله آن قلب مخزن رویدادهای زیادی بود .. روحش شاد
    محمود جان عزیزم .. باز هم از شما به خاطر حضور سبز و صمیمانه ات تشکر می کنم
    موفق باشی

    سلام کاپیتان
    خیلی وقت بود که با اینکه مطالب زیبایتان را دنبال میکردم اما فرصت برای نوشتن کامنت پیش نمی امد شاید هم تنبلی بوده علی ایحال خسته نباشید و بابت دلنوشته های زیبایتان ممنون
    پاسخ
    حمید عزیز و بزرگوارم
    باور کن همین که شما زحمت کشیده و به سایت بنده تشریف می اورید ، برایم بهترین هدیه است . چه به این که از ان هم تعریف بفرمایید .. به همین دلیل نه تنها هدیه ای با ارزش است ، بلکه باعث افتخارم هم می باشد
    با آرزوی بهروزی و موفقیت برای شما دوست فرهیخته ام از دبی

    سلام عمو بهروز
    اسم مركز آموزشهاي هوايي رو آوردي مارو بردي به دوران كودكي...چقدر اونجا شيطوني مي كرديم..جلوش تعميركارها و صافكارهاي سيار واي ميستادن(200 متر اونورتر)خونه مادربزرگم كه مادر همين داييم باشه با اونجا 300 متر بيشتر فاصله نداره...يه درخت نميدونم توت شاه توت ...اونور خيابون بغل تعميركارها بود.چندتا از خلبانهاهمان اطراف ساكن بودن...شهيد اسدلله اكبري،شهيد مصطفي مرتضايي فريز هندي...برادر همين حميد لولايي خودمون...و دايي خودم...يادش بخير...در ضمن تورو خدا توروقرآن اين نوه هاتون رو بيرون ميبرين مواظب باشين...اينقدر بچه دزد عوضي زياده كه نگو...آدم بميره بهتره اينجوري بچه شو بدزدن...اگه ميرين 4 نفري برين
    پاسخ
    آرش جان عزیزم
    بله حق باشماست .. اون دوران رو خوب یادم است .. اواخر دهه چهل خورشیدی بود .. و حتی تا قبل از انقلاب یادمه تعمیر کارها و صافکاران سیار اون جا می ایستادند .. وای چه دورانی بود
    بله خیلی ها رو می شناختم که همون اطراف زندگی می کردند .. خدا دایی شما رو حفظ کنه ..
    در مورد نوه ها .. ممنون از شما .. بله واقعآ همین طور است .. عده ای در پارک ها کمین می کنند تا دلبند مردم رو بدوزدند .. البته خدا رو شکر به خیر گذشت .. و بردیم امانت ها رو تحویل دادیم .. راستش گاهی که من خواب بودم همسرم آن ها رو بیرون می برد .. در همون خواب و بیداری اگه دیر می کردند فکرم هزار راه می رفت
    از تذکر شما سپاسگزارم

    سلام کاپیتان
    خوبید
    نگران شده بودم که چرا این همه وقت نبودید؟هنوز پست رو نخوندم فقط دیدم آپدیت شده گفتم حال شما رو بپرسم
    مراقب خودتون باشید.بعد ازینکه پست رو خوندم دوباره کامنت میزارم
    یا حق
    پاسخ
    نیما جان عزیز
    داری یک بدعت جدیدی رو می گذاری ها .... !!! چشمک
    اولین بار شما آن را مد کردی .. الان خیلی ها اول کامنت می گذارند و بعد می خوانند .. یادت باشه یکی طلب من ..!!! شوخی کردم
    ممنون کاپیتان .. دست شما درد نکنه .. این نشان دهنده لطف شماست .. ولی در همین پست علت تاخیر رو توضیح داده ام
    ممنون از کامنت شما

    عمو بهروز سلام
    عمو من تقریبا تمام خاطرات سایت رو خوندم ولی این یه چیز دیگه بود متنش اون کبوتر های خوشگلش اون سی-130 های باحالش همش به من نشون میداد که عمو بهروز یه حس دیگه ای داشته وقتی اینو مینوشته عکسارم خیلی خیلی قشنگ شده بود
    عمو در باره باند مهرآباد وعشق به پرواز راست میگین من جدیدا فهمیدم هر وقت دلم گرفت برم مهرآباد کنار درب آهن که میشه باند رو دید بایستم و چند تا تیک آف و لندینگ رو تماشا کنم بوی خاصی هم که تو اون محیط هست حالمو خیلی بهتر میکنه اگه به پرواز شکاریها هم بر بخورم دیگه شارژ شارژمیشم
    عمو ممنون که این خاطره قشنگ رو برامون نوشتین
    امیدوارم بازم با عشقتون سی-130 پرواز کنید
    پاسخ
    پسر عزیزم علیرضا جان
    ممنون از این همه مهر و محبت شما
    بله عزیزم .. هر کی در زندگی اش با یک چیزی به اصطلاح حال می کند .. خب ما هم با ابزار شغل مون حال می کردیم .. چشمک
    اما اصولآ پرواز همیشه خاطره انگیزه .. ادم غم و غصه هایش رو فراموش می کنه .. بگذریم
    بله عزیزم .. با رفتن به فرودگاه و تماشای هواپیما ها یک احساس خاصی به انسان دست می دهد
    خوشحالم که درک ام می کنی

    جناب آقاي مدرسي
    با سلام
    احتراماً، خاطره زيباي آخرين پروازتان بسيار دلنشين بود. واقعاً شما و هم پروازانتان شانس آورديد كه در هنگام پرواز از اهواز، دچار سكته قلبي نشديد.
    جناب آقاي مدرسي، الان خوشبختانه با پيشرفت علم پزشكي، در بسياري از مواردي كه آنژيوگرافي، گرفتگي عروق قلبي را- خصوصاً وقتي گرفتگي در سراسر رگ نباشد- نشان ميدهد، با استنت گذاري (يا بعبارت ديگر قراردادن لوله توري شكلي در رگها)، مشكل را رفع كرده و در بسياري موارد، نياز به عمل جراحي باي پس را منتفي مينمايند. در اين حالت، خلبان مينواند با تائيد پزشك معالجش، همچنان به پرواز ادامه دهد.
    البته جالب است كه با وجوديكه شما عليرغم عمل جراحي باز، از يكي از برجسته ترين متخصصان، مجوز پرواز گرفته بوديد، كاغذ بازيها و مقررات خشك اداري مانع از پرواز شما شده بود.
    شايد همچنان همان مقررات، اجازه پرواز به كسي كه استنت در رگهايش دارد، هم ندهند. ولي حسن قضيه اينست كه با توجه به دوره نسبتاً كوتاه نقاهت در اين روش درماني، شخص ميتواند نيروي هوايي را در جريان نگذارد، البته بشرطيكه از بيمه درماني استفاده بعمل نيايد، كه شايد براي كسانيكه مانند شما عاشق پرواز هستند، ارزشش را داشته باشد!
    با تشكر
    پاسخ
    بهرنگ عزیز و نازنینم
    خیلی ممنون از راهنمایی های علمی و بسیار عالی شما
    راستش رو بخواهی در زمانی که من سکته کردم .. حتی آنژیوگرافی هم در کشور به ان صورت امروز رواج نداشت ..!! و همان طور که گفتم برای بیمارستان شخصی و با مهر اضطراری زمان جنگ سه ماه تو نوبت بودم تا این کار انجام شود !!! جالب این که وقتی به سوئیس رفتیم .. آنژیوگرافی ایران رو قبول نداشتند .. !!! و دوباره این کار رو انجام دادند .. !
    اما مقررات پزشکی و به عبارتی اغلب مقررات و آئین نامه های ما قدیمی است .. مربوط به پرواز های هواپیماهای قدیمی مثل تایگر موس عهد رضا شاه است که واقعآ کار سختی بود .. !! الان همه هواپیما ها مجهز هستند
    طفلک جناب سرهنگ مقداد پور که یکی از خلبانان آس نیروی هوایی بود و استاد خلبان و فرمانده هواپیما بود .. به خاطر دردی که در قلب اش احساس می کرد و می گفتند رماتیسم قلبی است از پرواز کنار گذاشتند !! جناب مقداد پور همان خلبان خفاش زمان شاه است که به خاطر ممانعت از ادارار در هواپیمایی که خودش خلبانش بود ، بدون اجازه به مهرآباد برگشته و سر و صدای زیادی در نیروی هوایی و دربار شاهنشاهی و سفارت آمریکا به وجود اورد !!! الان مدت هاست خانه نشین شده است
    مسئله جالبی که من خیلی به خاطر ان دوندگی کردم تا به آقایون تفهیم کنم این بود ... چرا وقتی اکثر رگ های قلبم گرفته بود .. این همه پرواز های خطرناک داوطلبانه می رفتم .. مشکلی پیش نیامد .. اما حالا که حالم خوبه و به اصطلاح عمل کرده و سالم شدم شما مخالفت می کنید .. !! ؟ که همین پی گیری ها باعث شد آئین نامه ای رو رو کردند که همان گونه که اشاره کردم ، هر کی عمل جراحی قلب انجام داده باشه .. بدون توجه به نتیجه ان ، حتی صلاحیت خدمت ندارد .. چه برسه که پرواز کنه ...!!! اصلآ باورم نمی شد که چنین اتفاقی برایم رخ دهد .. و گرنه در ساها که تازه تآسیس شده بود .. سرپرست یک بخش مهم ان بودم .. و کلی حال می کردم که هر روز در کنار هواپیما هستم .. و با مسافران سرو کار دارم .. که این پی گیری ها نتیجه عکس داد و بازنشسته ام کردم .. جالب این که وقتی به کار فرهنگی روی اوردم .. خیلی زود پیشرفت و ترقی کردم .. و در کم ترین مدت به مقام دبیر سرویسی تخصصی ترین نشریه قدیمی ایران و صدا سیما منصوب شده و به مدت هشت سال ادامه دادم .. و آخر هم خودم استعفاء دادم .. چون رشدو ترقی ام رو کرده بودم .. بگذریم
    بهرنگ جان ممنون از اطلاعات بسیار جالبی که محبت کردی
    ممنون از لطف شما

    سلام استاد ارجمند. خوشبختانه خاطرات زيباي شما تمامي ندارد و همين باعث نشاط و دلبستگي افرادي ميشود كه از ابتداي ايجاد وبلاگ و سايت جنابعالي ،صميمانه مطالب را مطالعه و لذت ميبرند.هرلحظه از پرواز خلبانان بزرگي نظير جنابعالي توام با خدمت به وطن و انسانهاي مختلفي ميباشد كه هركدام از آنان به نحوي خود را مديون كادر و كروي پروازي ميدانند بخصوص پروازهايي كه با خطرات و ريسك بالائي همراه بوده است.
    حدود 4 شب قبل برنامه كوتاهي از شبكه 3 پخش شد كه مربوط به يكي از خلبانان بسيار قديمي ايران اير( با 47 سال سابقه) بود .من به شخصيت والا و تفكر عميق اين استاد بزرگ كه متاسفانه نامش فراموش نموده ام ،افتخار نمودم.او پرواز را از داكوتا شروع كرده بود و سالهاست كه با جامبو جت 747 سري 200 پرواز دارد.
    وقتي به پرواز و فلسفه پرواز فكر ميكنيم ،انسان را از عالم خاكي به عالم لامتناهي و اوج ميبرد .
    تعداد انسانهايي هم كه ميتوانند وارد اين حال و هوا شوند همانند جنابعالي محدودند و خوش به حال انسانهاي بزرگي كه لذت اين نعمت والاي خداوند را چشيده و احساسات خود را نيز به ديگران منتقل مينمايند....
    راستي در موضوع قبلي ابراز الطاف جنابعالي بنده را شرمنده ساخت.كلبه كوچكي كه در شيراز بنا نهادم متعلق به جنابعاليست و اميدوارم روزي اين توفيق نصيب بنده و خانواده ام شود تا در شيراز يارتتان كنيم.
    انسانهاي بزرگ و خادمي نظير جنابعالي در دل و آشيانه آدمهاي قدرشناس جاي دارند.
    شما را به خداي بزرگ ميسپارم.
    پاسخ
    سرور گرامی جناب مهندس فضلی نازنین
    با درود و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما به درگاه حقانیت و تشکر از این که به حضور خود بنده رو خوشحال می فرمایید .. عرض کنم که .. باور کنید تنها چیزی که در حال حاضر در زندگی ام دارم همین خاطرات و سایت و عشق به نوه هایم است .. !! و با این دو به اصطلاح حال کرده و عشق می ورزم !! بر عکس همکارانم که در گیر معاملات چند میلیاردی هستند و در خانه های شخصی خود و ویلاهای کلاردشت حال می کنند .. من به همین راضی بوده و روزی هزاران بار خدا رو به خاطر نعمت هایی که به من داده شکر می کنم .. و خوشحالم که قدر محبت رو می دونم . خوشحالم اگه قلبی پاره پاره و شکسته دارم ، هنوز هم با تمام وجودم قدر عشق و محبت و دوستی ها رو خوب درک کرده و عمیقآ لمس می کنم .. هر بوسه بر گونه نوه هایم .. آرامشی رو به من می دهد که حاضر نیستم با بالاترین ثروت دنیا عوض اش کنم .. استاد این ور از صمیم قلبم می گم .. تعارف و شعار نیست .. ممکنه بعضی ها بگویند گربه دستش به گوشت نمی رسید .. ولی واقعیت اینه از جوانی دنبال مادیات نرفتم .. و با وجود مشکلات مستآجری ، . نق زدن های همسرم که در سن پیری چرا نباید مثل همکارانت باشیم !!؟ صادقانه می گویم .. من این آرامش بدون دغدغه رو به دنیا نمی دهم !! وگرنه کدام مرد 57 ساله ای به خاطر نوه خردسالش زار زار گریه می کنه .. !!!؟ تازه راه دوری نرفته بودند !! یا کدوم پدر بزرگی با دیدن محلی که با نوه هایش چند روز بوده ، به حد مرگ دگرگون و منقلب می شود ..!!؟ اگر همسرم کنار دستم نبود .. پیاده شده و تمام جاهایی که نشسته بودند رو هم می بوسیدم .. بدون خجالت و کسر شان .. ادم عاشق از هیچ چیز پروا ندارد .. !! من نسبت به هواپیما و هر ان چه دوست می دارم چنین احساس پاک و بی آلایشی رو دارم
    استاد عزیزم .. واقعآ تبریک می گویم . شما خانه دار شدید انگار خودم شدم .. انشالله عروسی نورچشمی .. خوشحالم که دوستی فرهیخته و اندیشمند چون شما دارم ... در باره خلبانی که اشاره کردی آقای قانئیان است که به خاطر اشتباهش باعث سقوط هواپیمای 727 در رامسر شد و از هفت نفر خدمه سه نفر از جمله خود ایشان زنده ماندند ... و الان با جامبو جت می پرد !! این هم لینک مربوط به فیلمی که از تلویزیون پخش شد
    http://www.iransima.ir/WinMediaPlayer.jsp?code=226183
    با تشکر از شما

    سلام
    آقای مدرسی عزیز خیلی وقت بود که می خواستن نظری براتون بنویسم.ولی هر وقت که می خواستم یا اکانت اینترنتم تموم میشد و یا شما بخش نظرات رو بسته بودید.
    خب حالا اینبار بلاخره تونستم.
    آقای مدرسی من یک 6 ماهی میشه که سایت و وبلاگ شما رو پیدا کردم.راستش بخواهید.قلم بسیار خوب و صمیمی دارید.روزی نیست که به سایتتون سر نزنم ولی شما زیاد بروز نمیکنید.بازم می دونم که نوشتن و تایپ مطالب سخت هست ولی مطالب و خاطره های شما واقعا خوب و جوون پسند هست.واقعا بهتون خسته نباشید می گم و تشکر می کنم.
    بازم مزاحمتون خواهم شد.
    پاسخ
    محسن عزیز و بزرگوارم
    بار ها صادقانه اعلام کردم ، تعریف جوانان عزیز از نوشته ها ، نشانه فرهیخته بودن خود آن هاست .. من کار خاصی نمی کنم
    اما همین تعاریف بار مسئولیت و تعهد ام رو نسبت به نسل نازنین امروز بیشتر و بیشتر می کنه
    از این که به جمع یاران همدل و صمیمی سایت پیوسته ای ، صمیمانه ترین شادباش ها رو نثارت می کنم .. خوش اومدی عزیزم
    در مورد تآخیر در پست های اخیر ؛ همان گونه که در مطلب هم اشاره کردم .. پذیرش مسئولیت نوه های شیطونم بود .. همچنین به دلیل ایام ماه مبارک رمضان که دوستان کمی تشریف به سایت می آوردند ، مهم ترین علت فاصله بود .. قول می دهم جبران کنم
    موفق و تندرست باشی

    درودبرجناب مدرسی عزیز
    بسیارعالی وآخرش هم غمناک که نتوانستید چندسال بعد ازجنگ روپرواز کنید.ولی خداشماروخیلی دوست داشت که این سکته بخیرگذشت وشماباید خوشحال باشید وهم شاکرکه درتمام مدت جنگ تونستید که درخدمت نیروهوایی وکشورباشید وگرنه اگر اون سکته چندسال زودتراتفاق می افتاد،فکرکنم تاآخر عمرتون(120سال)خودتونو
    نمی بخشیدید.
    جناب مدرسی واقعاجاتون خالی.چند روزه جنگنده هادارن برای رژه تمرین میکنند.واقعادیدنیه ،مخصوصاکه 3تا هرکولس باهم پروازکنند.
    جناب مدرسی اگرخاطره ای ازدوران خدمت درساهادارید بفرمایید، وبفرمایید که چه سالی ازساهابیرون اومدید؟
    پاسخ
    مسعود جان عزیزم .. بله حق با شماست من تمام لحظات عمرم رو مدیون مشیت الهی هستم .. و خوشحالم که این افتخار رو داشتم در زمان جنگ نقشی هر چند بسیار کوچک داشته باشم
    در مورد ساها .. باید عرض کنم از همان روز های نخست که ساها شکل می گرفت .. زنده یاد تیمسار دادپی مسئولیتی در ترمینال ساها به بنده محول فرمود .. اون زمان تیمسار خالقی که تازه هم درجه گرفته بود ، فرمانده ساها بود و مدیریت داخلی به عهده یک جناب سرهنگ بسیار آقا که متآسفانه علی رغمی که با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم ، نام شریف او را فراموش کردم .. آهان یادم اومد .. جناب سرهنگ پایور بود که قبلآ فرمانده حفاظت منطقه هوایی بود .. بنده با او کار می کردم .. فکر کنم در سال 1371 بود که بازنشسته شده و دیگه اون جا نرفتم .. و از هیچ چیزی خبر ندارم
    ممنون از کامنت شما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35