چگونه بال پروازم شکست !؟



" آخرین پرواز
" عنوان این پست است که تقدیم شما یاران می شود . قبل از مطالعه این بخش از خاطرات ام ضمن پوزش اعلام می کنم ... به دلیل مستند نویسی ممکنه اشتباهات نگارشی فراوانی داشته باشد که به دلیل عدم بازخوانی و مطالعه این گونه خاطرات حساس ممکنه پیش آمده باشد . پوزش بعدی به خاطر تاخیری است که در انتشار این پست به وجود امد .. نخستین علت ان مصادف شدن با ایام ماه مبارک رمضان و حضور کم رنگ خوانندگان بود که باعث شد انگیزه های نگارش از من دور شود ! دومین دلیل مهم ان .. حضور دو نوه شیطونم بود که مدت هفده روز میهمان پدر و مادر بزرگ خود بودند .. همه می دونند قبول مسئولیت ان هم برای دو کودک یکسال و نیمه خیلی وقت گیر و مشکل است .. ! و خوشحالم که عاقبت صحیح و سالم امانت ها رو تحویل دادیم ...
صحبت از حضور دو هفته ای " آنا و آوا " و شیطنت آن ها شد . شاید باور نکنید دل کندن از ان ها چقدر برای من و همسرم مشکل بود .. ! دیشب آخر شب وقتی " آوا " خوابید .. سعی کردم با بوسیدن " آنا " کرج رو ترک کنیم .. نمی دونم خداوند در وجود بندگانش چه احساس مهر و محبتی نهفته است که در اخرین لحظه وقتی از چهره کودک بوسه وداع گرفتم .. چشمانم غرق اشگ شد .. خیلی سعی کردم دخترم متوجه احساس من نشود .. اما وقتی درون ماشین نشسته و از کوچه ان ها بیرون امدم ، انگار غم دنیا در قلب ام خونه کرده باشد .. بی اختیار زدم زیر گریه .. شرم از همسرم هم باعث نشد که خودم رو کنترل کنم .. و تا خود تهران چشمانم خیس بود .. درام ترین لحظه رسیدن به میدان بهار شیراز شمالی و آب نماهای زیبایش بود .. که یاد دو هفته حضور نوه ها در کنار حوض ها شیرین ترین بخش خاطرات ام بود .. این بار گریه بد جوری امانم رو بریده و با صدای بلند زار زدم .. مشکل زمانی بیشتر شد که به خونه رسیده و جای خالی ان ها رو حس کردم .. باور کنید تا خود صبح اشگ ریخته و گریه کردم . . خدایا هزار بار شکرت که مزه مهر و محبت رو در قلب ام نهادی ...
سخن اخر این که .. جا داره از پسر عزیزم جناب امیر محمود بازیار .. سام عزیز از سوئد و پیام نازنین از کرج تشکر ویژه کنم .. جناب بازیار زحمت کشیده و با زبان روزه نوه هایم رو به " سرزمین عجایب " برده و شب به یاد ماندنی برای بچه ها به جای گذاشت .. سام نازنین از سوئد هم طبق معمول بنده رو شرمنده فرموده و با اهدای چندین برنامه از اخرین مستند های نشنال جئوگرافی آرشیو ام رو کامل نمود . و در نهایت پیام گرامی از کرج هم با در اختیار گذاشتن دی وی دی های مجموعه " لاست " دست بنده رو برای نقد و تحلیل هنری آن باز گذاشت .. امیدوارم خیلی سریع اگر عمری باقی ماند و مشکلی پیش نیامد .. جبران تاخیرات فوق رو بکنم .. در پایان یک پوزش هم از تمام عزیزانی که در این مدت کامنت یا ای میل فرستادند و هنوز پاسخی دریافت نفرموده کرده و قول می دهم مثل گذشته در اسرع وقت پاسخ تک تک عزیزان رو بدهم ..

![]()

یک اعتراف آغازین ....
به صورت جدی اهل موسیقی نیستم .. جز موارد خاص ! اما اغلب خاطرات ام چسبیده به ترانه هایی است که ناخوداگاه شنیده و در ذهن ام ماندگار شده اند . و هر تصنیف قدیمی یاد اور خاطره ای از دوران بسیار قدیم است . فکر کنم اوایل دهه پنجاه بود که " لیلا فروهر " در فیلمی که خود در ان نقشی داشت ، ترانه ای خواند که ترجیح بند اش " پرواز " بود . نمی دونم چه رازی در شعر ترانه وجود داشت که هر گاه در خلوت خودم زیر لب زمزمه می کردم ، بی اختیار اشگ ام سرازیر می شد ..!! در حالی که به اصطلاح در اوج پرواز بودم ... ! و هیچ مشکل جدی سرراهم نبود . بخشی از آواز این بود .. " ما بس که نپریدیم ، پریدن یادمون رفت " همیشه در پی کشف کلید این معما بودم که چه رابطه ای بین احساس من و پرواز نکردن وجود داره که با شنیدن این بخش آهنگ دلم می گرفت و هوای گریه سراغم می امد .. ! سال ها گذشت .. انقلاب شد ، خانم فروهر هم راهی غرب شد .. اما ترانه اش رو برای نسل های بعدی گذاشت . و من باز ناخوداگاه هر گاه می شنیدم اشگ ام سرازیر می شد .. !! دلم گواهی می داد زندگی ام .. یا بهتر بگم عشق ام به پرواز با این شعر پیوند خورده است ! حتی شور و هیجان جنگ و پرواز های داوطلبانه ام به مناطق جنگی جلوی این حس شوم رو نمی گرفت .. تا این که اواخر جنگ تحمیلی وقتی سکته کرده و برای عمل جراحی قلب باز عازم کشور سوئیس شدم ، پرفسور معالج ام عاقبت از ان چیزی که وحشت داشتم بعد از مدتی بازی با کلمات گفت .. دیگه مجاز به پرواز نیستی ... !! فقط یادمه غروب آن روز شهروندانی که برای گردش به اطراف دریاچه " اوشن " شهر لوزان آمده بودند ، صدای نعره های حزن انگیز مردی رو می شنیدند که با تمام وجود اشگ می ریخت و زیر لب شعر .. ما بس که نپریدیم ، پریدن یادمون رفت رو این بار با صدای بلند می خواند ...
یک پارانتز تقریبآ به موقع .. !!
نمی دونم همه کسانی که عاشق پروازند چنین حس عاشقانه ای که من به سی - ۱۳۰ داشتم ، دارند یا نه ..!!؟ با تمام وجودم از ان لذت می بردم .. از لحظه ای که وارد رمپ شده و قامت زیبای آن ها رو می دیدم ، تا لحظه ای که در آسمان وطن ام پر می گشودیم ، غرق در احساس دوست داشتن بودم ..! خطرناک ترین پرواز های مناطق جنگی با ریسک بالا هم مانع از تصمیم ام نمی شد ! یادمه چند ماهی از ازدواج ام نگذشته بود .. در یک روز سرد زمستان که به اتفاق همسرم راهی منزل مادرش در محله " عباسی " بودیم ، یک هواپیمای سی - ۱۳۰ در حال اپروچ به فرودگاه مهرآباد بود .. طبق معمول شروع به قربون و صدقه رفتن هواپیما شدم .. و برای مزاح با همسرم با جملات عاشقانه ای چون ... ای عشق اهنی ام ، ای جانم فدای قامت زیبایت .. در حال بیان نجواهای عاشقانه بوده و لحظه ای چشم از معشوق ( ببخشید هرکولس ) برنمی داشتم !! تا این که ناگهان چشم تون روز بد نبینه ، با کله درون جوی بزرگ آب لجن و سرد و یخ زده کنار خیابون افتادم ..!! و حسابی خیط کاشتم !! شاید باورش برای بعضی ها خیلی سخت باشه .. اما بقدری غرق پرواز ها شده بودم که وقتی با همکاران در بیرون هواپیمایی رو می دیدیم که در حال فرود یا تیک آف است .. من دقیقآ هم شماره هواپیما و هم نام کروی پروازی اش رو به دوستانم می گفتم .. !! و گاهی هم با شوخی تلفیق کرده و مثلآ می گفتم .. الان فلانی داره چه کار می کنه ... !! و همین جوری بقیه رو وارد بحث کرده .. و تا مدت ها غیبت از همکاران ادامه می یافت .. !! گاهی هم شرط نهار یا پیتزای شام برای یقین حاصل کردن از نام گروه پروازی یا شماره هواپیما ... که به دلیل نگریستن با چشم دل اغلب برنده بودم ..!!
نذر برای قبولی ...
چشمانم رو بسته و به نخستین روزهایی می اندیشم که برای گرفتن حاجت که همانا قبولی در آزمون های سخت نیروی هوایی شاهنشاهی بود ، بر اساس یک باور خانوادگی نذر کردم تا " ننه رقیه " پیرزنی که در همسایگی ما سکنی داشت و در عمرش زیارت آقا نرفته بود رو به مشهد بفرستم .. ! یادمه تا تا روز اعلام نتایج آزمون ها اصلآ خواب و خوراک نداشتم .. مرحوم پدرم هنوز از ارتش بازنشسته نشده بود و در پادگان قوشچی ( ۴۵ کیلومتری رضائیه سابق ) در حال خدمت بود . و چون در مدارس قوشچی از کلاس دهم ( چهارم دبیرستان ) به بالا نداشت ، برای ادامه تحصیل به اتفاق مادر بزرگ و عمه ام به تهران آمده و در خیابان نواب چهاراه مرتضوی ساکن شدیم . ماهیانه ۱۵۰ تا تک تومانی !! پدرم برای هزینه های تحصیلی ام می فرستاد ( اون موقع پول خیلی زیادی بود ) هشتاد تومن اش بابت اجاره خونه می رفت ! با هفتاد تومن باقی مونده سه نفر آدم خیلی راحت زندگی می کردیم !! البته محل زندگی ما عین خونه قمر خانم ( سریال پرمخاطبی در اواخر دهه ۴۰ ) خیلی شلوغ بود ! ننه رقیه هم در همسایگی ما زندگی می کرد و پسرش سرایدار مدرسه ای در خیابون سرسبیل بود . اون موقع اسامی پذیرفته شدگان رو بر روی تابلویی که به دیوار مرکز آموزش های نیروی هوایی واقع در خیابان دماوند بود ، نصب می کردند . و بایستی مرتب برای آگاهی از سرنوشت مون سر می زدیم ! ( البته یک تاریخ تقریبی هم اعلام کرده بودند ) به هر حال با هزینه کردن ۴ ریال برای دو مسیر اتوبوس شرکت واحد ، خودم رو در سرمای شدید زمستان به پادگان می رسوندم ! تا این که در یکی از همان روزهای مملو از التهاب ، با ناباوری نام خودم رو در لیست پذیرفته شدگان دیدم .. اگه بدونید چه حال و روزی داشتم !؟ در همان ورقه تاریخ دریافت لباس و ملزومات درج شده بود .. اولین نفر ننه رقیه بود که خبر قبولی ام رو شنید .. نذرم این بود که با اولین حقوق ام او را به مشهد بفرستم ...
یک توضیح ضروری ...
ممکنه بعضی از عزیزانی که برای نخستین بار وارد سایت می شوند ، از این که قبل از بیان خاطره اصلی که مربوط به آخرین پروازم است ، این همه به عقب برگشته و توضیح می دهم تعجب فرمایند ! باید عرض کنم تمام این جاده خاکی ها رفتن و حواشی طولانی صرفآ خواست دوستان و خوانندگان قدیمی است . اگر چه خودم هم مایل هستم دوستان جوان نسل امروزی با وضعیت اجتماعی و تاریخ قدیم کشورشون بیشتر آشنا شوند . یادمه اون موقع اغلب جوون های تهران پیروی شدید مد های غربی بودند ! مثلآ در یک دوره شلوار دمپا گشاد یا پاچه سی سانتی مد شده بود ! سال دیگر رنگ خاصی مد روز می شد ! در اواخر دهه چهل به خاطر محبوبیت گروه " بیتل ها " که ابتدا در انگلستان شکل گرفته و خیلی زود جهانی شده بود ، بعضی از جوان ها از جمله من بچه روستایی موهای سر خود رو بلند کرده بودم ! به طوری که تا کمرم می رسید ! تجسم کنید با شلوار پاچه گشادی به رنگ بنفش !! ( که مد سال ۱۳۴۹ بود ) چه شکل و شمایلی پیدا کرده بودم !! همین الان یاد خاطره ای از همون ایام افتادم که با اجازتون بیان می کنم .. سال های اخر تحصیلم بود که شب ها برای درس خواندن با جمعی از همکلاس ها به خیابان می رفتیم تا خیر سرمون زیر نور تیر های چراغ های برق درس بخوانیم . بعضی وقت ها شیطنت ام بد جوری گل کرده و خود رو به شکل و شمایل زن ها در می آوردم ! دوستان پشت شمشاد ها قایم می شدند ! و منتظر مردان هیز آخر شب می ماندیم تا حالشون رو بگیریم ..! به محض این که اتوموبیلی ترمز می کرد ، بچه ها یکی یکی از پشت درخت ها بیرون امده و طرف رو " هو " می کردند !! بنده خدا ها اصلآ فکرش رو نمی کردند نیمه شب در اطراف دختری لوند و تنها این هم مزاحم از زمین سبز بشه .. !! اما در یکی از همون شب ها گیر پاسبانی هیز افتادم که متآسفانه دوستان از ترس آقا آژانه که اون زمان خیلی ابهت داشتند ، بیرون نیامده و من را تنها گذاشتند ! ناچار مجبور شدم مثل تیر رها شده از چله یهو فرار کنم !! طفلک پاسبانه از تعجب بد جوری شوکه شده بود !!

بنازم خداوند پیروز را ...
بنازم خداوند پیروز رو - پریروز و دیروز و امروز رو ... نمی دونم چرا بی اختیار یاد این شعر زیبا افتادم !؟ شاید تفکیک ایام عمرم که هر یک مملو از خاطره ست . به هر حال شاید بشه سه دوره کاملآ متفاوت و پرفراز و نشیبی رو تا قبل از بازنشستگی برای آن تعریف کنم .. ! دوران کودکی ام در فضای بی مادری با پدری سخت گیر و عصبی چه زود گذشت ! بخشی از نو جوانی ام در حسرت و رویا گذشت . بخش اخرش که با هجرت به تهران همراه شد بدک نبود .. ! قسمت سوم که جوانی ام در ان خلاصه می شود ، خیلی عالی بود .. چون به اکثر آرزو هایم رسیده بودم .. آغازش با اعزام به آمریکا شروع شد .. بعد لذت پرواز هایم و اوج تمام خود باوری و احساس غرور کردن هایم زمان جنگ بود . اگر چه چهره جنگ برای همه خشن و سخت است .. اما برای من جنگ ، دفاع از وطن ، کمک به همنوعان و احساس مفید بودن تنها در این ایام شکل گرفت .. به طوری که به یکی از بهترین و شیرین ترین دوران زندگی ام تعبیر شد . اگر چه در همین ایام جوانی شکست در عشق ، غم از دست دادن بهترین دوستان و همکاران رو داشتم اما صادقانه می گویم در ازای حس خدمت ، مصیبت ها فراموش شدند ..
**********
نقش نیروی هوایی در جنگ ... ![]()
بی اغراق شاید آن طوری که شایسته است در باب نیروی هوایی و نقش بسیار حساس و تآثیر گذارش در جنگ کم تر سخن به میان امده و یا تحلیل شده است . شاید بخشی از این گمنامی ها صرفآ به خاطر سری بودن ماموریت هایش باشد . اما فراموش نکنیم اکثر کارشناسان خبره غربی همواره نقش افتخار امیز نیروی هوایی ایران در جنگ رو تحسین کرده و آن را ستوده اند . این نیرو علاوه بر صیانت دایمی از مرزهای کشور و رو در رویی با متخاصمان هوایی ، به نحو احسن وظیفه پشتیبانی از یگان های رزمنده رو به عهده داشتند . وجود امرایی چون زنده یاد سرتیپ خلبان " مهدی دادپی " در مقام یکی از فرماندهان شجاع منطقه هوایی مهرآباد ، نمونه بارزی از برنامه ریزی صحیح در مدیریت و پشتیبانی از جبهه های جنگ بود که به عهده یگان های ترابری نیروی هوایی بود . در مطالب گذشته اشاره ای گذرا به نقش اصلی فرماندهان در انجام و موفقیت انواع ماموریت ها کرده و نوشتم ... وجود فرماندهانی با تجربه و متعهد چون شهید عباس بابایی ، منصور ستاری ، یاسینی و ... در اتاق های فکر ستاد های هوایی عامل اصلی درخشش ما در جنگ بود . اشاره به یگان های ترابری شد .. از ان جا که بنده عضو بسیار کوچکی از خانواده ترابری بودم ، اغلب خاطرات و نوشته هایم بر محورپرواز های پشتیبانی است . و نقش اصلی دفاع و جنگ های الکترونیکی به عهده عقابان تیزپرواز یگان های شکاری بود .
اوایل سال ۶۶ است .. وضعیت جنگ نسبت به گذشته تغیر کرده است ! این رو می شد از روش های حمله دشمن متوجه شد .... زیرا ابتکار عمل دست ایرانی ها افتاده بود . و قابل پیش بینی هم بود . زیرا عراقی ها خیلی زود به این حقیقت پی برده بودند که عامل پیروزی ایرانی ها اتحاد و عرق ملی است . و به همین دلیل به کمک سازمان های جاسوسی غرب سعی در بر هم زدن این فاکتور ها داشتند ! از این روی در کنار تبلیغات مسموم کننده ای که از رادیو عراق به زبان فارسی پخش می شد ، سعی در فریب هموطنان ما داشتند ... البته طبیعی است با هزینه های زیاد و تبلیغات مداوم ، عده ای فریب خورده و در قالب ستون پنجم به دشمن خدمت می کردند ... !! با شناسایی و دستگیری اکثر خیانت کاران و افزایش تبلیغات ایرانی ها ، دیگه حنای عراقی ها و حامیان قدرتمندش برای ایرانی ها رنگی نداشته و با تکیه بر عرق وطن پرستی و نبوغ ایرانی همان طور که اشاره کردم باعث برگشتن ورق به نفع ما شده بود . دیگه نه میراژ های مدرن فرانسوی قدرت یکه تازی داشتند ... و نه گرا دادن آواکس های آمریکایی خطر ساز بود و در این میان پرسنل نیروی هوایی با اتکاء به نبوغ خود و بهره گیری مناسب از ابزار هایی که در اختیار داشتند به کمک متخصصان حرفه ای این برتری رو حفظ می کردند ..
رفتار های غیر انسانی عراقی ها .. ![]()
بنا به دلایلی که عرض کردم روحیه پرسنل نیروی هوایی خیلی عالی و بالا بود . به عبارت ساده تر ما الفبای جنگ نابرابر رو خوب اموخته بودیم .. و از ان جا که بخش اعظم پشتیبانی از مناطق جنگی به عهده گردان های ترابری .. اعم از هواپیماهای سی - ۱۳۰ ، بوئینگ های ۷۴۷ ، ۷۰۷ و فرند شیپ ها بود ، همه واقعآ حرفه ای و خبره شده بودند .. مخصوصآ بر و بچه های سی - ۱۳۰ که به تمام زیر و بم های پشتیبانی در شرایط سکوت رادیویی و شرایط نامناسب جوی مسلط شده بودند ... در چنین شرایطی دشمن بی کار ننشسته و در حالی که واقعآ نفس های آخر رو می کشید ، مجبور به واکنش های غیر انسانی شدیدتری شد !! البته باید اضافه کنم عراقی ها از روز نخست جنگ ، هیچ یک از اصول انسانی و تعریف شده در قوانین بین المللی رو رعایت نمی کردند .. من بار ها از زبان رزمنده های مجروحی که حمل می کردیم شنیده بودم ان ها حتی به چتر باز ها در آسمان هم شلیک می کردند .. یا با استفاده از گاز های شیمیایی خطرناک به نیروهای ما حمله می بردند .. البته حمله به غیر نظامی ها و بمباران مردم بی گناه شاخص ترین عمل غیر انسانی آن ها محسوب می شد که همه این موضوع رو می دانستند .. و چقدر افتخار می کردم به ارتش خودمون مخصوصآ خلبان های قهرمان شکاری که هرگز مقابله به مثل نکرده و همواره هدف های نظامی از قبل مشخص شده رو منهدم می کردند .. ( اسناد و فیلم های زمان جنگ به خوبی این واقعیت رو نشون می دهد ) ....

سرنوشتی که در انتظارم بود .. ! ![]()
تقدیر و سرنوشت من هم این گونه رقم خورده بود که به دلیل روحیه بسیار حساس ام ، زشتی ها و چهره پلید جنگ رو به درون ریخته و از صمیم قلب اندوهگین بشم .. فشار های عصبی گاهی بقدری بالا و شدید بود که دلم می خواست فریاد بزنم .. یا زار زار مثل دختر بچه ها گریه کنم .. ! البته گریه خیلی در حفظ آرامش کمک ام می کرد .. ولی همه جا که نمی شد گریه کرد ! مخصوصآ برای ما که لباس مقدس پرواز رو به تن کرده بودیم و همه با افتخار به آن می نگریستند ... و صحیح نبود این تابو رو به خاطر آرامش شخصی ام بشکنم ..!! واقعآ پرسنل پروازی در زمان جنگ نماد حرمت و احترام مردم جامعه بودند . خوشحالم که هرگز از این موقعیت سوء استفاده نکرده ، و همواره به خدمت می اندیشیدم . دلیل واضح این امر این است که هرگز دنبال مزایایی که به صنف ما تعلق می گرفت ، نرفته و استفاده نکردم ! بگذریم .. با اجازه شما به همان دوران برگشته و سعی می کنم آخرین پرواز های آن ایام رو تعریف کنم .. و متذکر می شوم تنها هدف ام از نوشتن این نوع خاطرات مطرح کردن خودم نیست ، بلکه ترسیم چهره مقتدر ارتش مخصوصآ پرسنل نیروی هوایی است ..
پایگاه یکم ترابری - خط پرواز ![]()
در ایامی که دشمن ناجوانمرد ترین روش های جنگی رو علیه مردم بی دفاع ما به کار می برد ، طبق معمول روزهای گذشته یک روز صبح به اداره آمدم .. خیلی دلم می خواهد احساسات واقعی ام در ان ایام رو به گونه ای که بود تعریف کنم .. یادمه بوسیدن چهره بهاره و آرش در خواب برایم شیرین ترین نعمت الهی محسوب می شد .. موقع بوسیدن همیشه با خود می اندیشیدم .. شاید آخرین وداع با فزرندانم باشد .. ! زیرا خون من رنگین تر از دیگر همکاران شهیدم نبود .. مشکل این بود که دشمن نامرد از روی اصول حمله نمی کرد ... شاید صحیح نباشه بگم .. اگر چه انسانی صد در صد مومن و متقی مثل دیگران نبودم ، اما هرگز بدون غسل و وضو پایم رو درون هواپیما نمی گذاشتم .. ! صبح ها که وارد محوطه پایگاه می شدم .. و به محضی که چشمم به رمپ پرواز و صف منظم هواپیماهای سی - ۱۳۰ می افتاد ، یک حس عاشقانه و افتخار به من دست می داد که قادر به توصیف آن نیستم .. همین حس مرا در روز هایی که حتی شیفت کاری ام نبود به اداره می کشاند .. ! مطمئن هستم که خیلی از همکارانم دلیل این اشتیاق ام رو درک نمی کردند .. !! و هر یک برای خود تفسیری از رفتارم رو داشت ! بار ها به گوش خودم می شنیدم که می گفتند .. فلانی واقعآ خره .. !! یا از جونش سیر شده است .. بعضی ها به حریم خصوصی زندگی ام وارد شده و آن را به حساب مشکلات خانوادگی و یا اختلاف با همسرم قلمداد می کردند .. !! اما کم تر کسی حال و روز و عشق ام رو به پرواز حس می کرد .. یک روز یکی از بچه ها که در خارج از تهران مامور بود برام اعتراف کرد که هر سی - ۱۳۰ که به زمین می خوره ، بچه ها با خود می گویند ... حتمآ بهروز توی اون هواپیما بوده ... !!

قبل از شرح خاطره فوق لازم می دونم به نکته ای ظریف و اساسی اشاره کنم ! در فیلم های ژانر دفاع مقدس ، متآسفانه بعضی از کارگردان های ما چهره دشمن رو غیر واقعی ترسیم کرده و برای راحتی کار خود آن ها رو انسان هایی بسیار ترسو ، ذلیل و احمق ترسیم کرده اند ! در حالی که به اعتقاد خیلی از کارشناسان نظامی ، نه تنها احمق و ترسو نبودند ، بلکه با اتکاء به حمایت های بی دریغ دولت های غربی مخصوصآ ترس از غضب صدام حسین دیکتاتور و فرزندان بی رحم اش که به کمک بعضی فرماندهان جلاد ارتش آن ها رو به ماموریت های غیر انسانی وادار می کردند ، بسیار زرنگ و عاقل بودند ..!! آن خلبانانی که در جبهه های نبرد هوایی به روش های گوناگون سعی در شکار فانتوم های ما رو داشتد ، نه تنها احمق نبودند ، بلکه به اعتقاد من انسان های بسیار زرنگی بودند که می توانستند شجاعت و برتری عقابان تیز پرواز ما و ناتوانی خود رو توجیه نموده و از غضب حاکم دیوانه برحذر باشند .. !! در یکی از روز هایی که بمب افکن های عراقی بیمارستان ها ، مناطق مسکونی و مدارس رو بمب باران کرده بود ، برای حمل مجروحین راهی پایگاه دوم شکاری یعنی تبریز شدیم ... قبل از این که استارت بزنیم ، مطلع شدیم عراقی ها با هدف بمباران یک پادگان ارتشی به شهر نزدیک شده و با مشاهده شکاری های ایرانی بمب های خود رو علاوه بر پادگان بر روی مردم بی گناه غیر نظامی هم فروریخته است .. ! آن روز خود رو سریع به پایگاه تبریز رسونیدیم .. مجروحان زیادی رو به محوطه فرودگاه و ساختمان ترمینال آورده بودند .. من عادت داشتم که خودم هم به کمک برداران ستاد تخلیه رفته و در حمل برانکارد ها به آن ها کمک کنم .. چون به خوبی می دونستم هر لحظه که دیر پرواز کنیم ، ممکنه جان تعداد از جوان های کشورمون رو از دست بدهیم ..
پایگاه تبریز ... ![]()
باید اعتراف کنم که روی کودکان زخمی و مجروح بی نهایت حساس بودم .. و نمی توانستم درد و رنج آن ها رو تحمل کنم .. اما از شانس من .. همین که به قصد یاری رسوندن به برادران ستاد تخلیه وارد محوطه ای که مجروحان ردیف دراز کشیده بودند ، شدم .. صحنه های دردناکی رو دیدم که جیگرم آتش گرفت .. در میان مجروحان چشمم به دختر بچه ای هفت هشت ساله افتاد که بد جوری آماج ترکش آتشین بمب های خمسه خمسه یا هر کوفت زهرمار دیگری شده بود .. ( به شرفم سوگند همین الان هم با یاد آوری آن صحنه گریه امانم نمی دهد .. ) دختر بچه عروسک اش هنوز در اغوش اش بود .. وقتی چشمم به لاک رنگ و رو رفته ناخن او افتاد .. بی اختیار خودم رو در رویای بچه گانه او هنگام لاک زدن به ناخن هایش تجسم کردم ... وای اگه بدونید چقدر دردناک بود .. ! طفلک لباس محلی کرد ها رو به تن داشت .. معلوم بود بقدری فریاد کشیده و گریه کرده بود که اشگ هایش دیگه خشک شده بود .. و فقط صدای ضجه دردناک اش رو می شنیدم .. در حالی که او رو به داخل هواپیما حمل می کردم ، از برادران ستاد در باره والدین اش پرسیدم .. به من گفتند احتمالآ همه شهید شده اند .. وای که این پاسخ برایم خیلی سخت بود .. همون لحظه در وسط قلبم دردی رو حس کردم .. ولی اهمیت ندادم ..! خیلی دلم می خواست زار زار گریه کنم .. اما چون روز بود ، نمی توانستم این کار رو بکنم .. به هر حال ما مجروحان رو به یکی از بیمارستان های کشور ، اگه اشتباه نکنم مشهد انتقال دادیم .. شب هنگام از ناراحتی خوابم نبرد ... مدام با بهاره خودم مقایسه می کردم ..
آن شب تا صبح خوابم نبرد .. لحظه ای فکر دختر بچه مجروح از فکرم بیرون نمی رفت .. اگر چه از نخستین روز جنگ مجروحان زیادی رو حمل کرده بودیم .. و به اصطلاح عادی شده بود .. اما هر از گاهی شاهد صحنه هایی می شدم ، که برایم غیر قابل تحمل بود .. ! بارز ترین نمونه آن که هنوز هم با گذشت دو دهه از ان وقتی یادش افتاده بی اختیار اشگ ام جاری می شود ، حکایت ان جوان سیاه چرده خرمشهری است ( در اینجا آن ار بخوانید ) . به هر حال آن شب با درد و رنج تا خود صبح در رختخواب ام غلت زدم .. نزدیکی های صبح بود که خوابم برد .. شاید باورتون نشه در خواب هم مرتب کابوس دخترک رو می دیدم .. وقتی چشم هایم رو باز کردم بی اختیار به ساعت روی دیوار نگریستم .. وای خدای من ساعت از ظهر هم گذشته بود .. ! در حالی که تصمیم داشتم اول وقت به خط پرواز بروم ! به هر حال با وجودی که روز استراحت ام بود ، با عجله دوش گرفته و بعد از در اغوش گرفتن فرزندانم خانه رو به قصد اداره ترک کردم ... باید اعتراف کنم ان روز وقتی دخترم بهاره رو بغل گرفتم .. درد قلبم شدت گرفت ! ولی به حساب تنفر از صحنه روز قبل گذاشتم .. یادمه اون روزها سیل بزرگی شهر تهران رو فرا گرفته بود .. و خیلی ها هم ظاهرآ کشته شده بودند ! می گفتند دلیل اش اشتباه در ساخت سد خاکی بالای تجریش بود .. این اتفاق مصادف با حادثه خونین مکه هم بود .. اصلآ به دردی که در سینه داشتم اهمیت نداده و به امید این که با اوج گرفتن از زمین حالم بهتر خواهد شد راهی خط پرواز شدم .. در بدو ورود حس کردم طفلک همکارانم روز پر کاری رو سپری کرده اند .. ! دیگه حضور در روز های استراحت ام برای همه عادی تلقی می شد .. یک راست به سراغ تابوی ماموریت ها رفتم .. وقتی دیدم یک پرواز به اهواز داریم .. خوشحال شده و نام خودم رو جلوی هواپیمای فوق نوشتم ....
با احتساب زمان بارگیری تقریبآ سر شب بود که به فرودگاه اهواز رسیدیم .. وارد جزئیات موش و گربه بازی های وضعیت قرمز و گردش های طولانی به دور خودمون نمی شوم .. ! البته باید اشاره کنم .. معمولآ در دستور پروازی مناطق جنگی ، نوع دقیق ماموریت قید نمی شد .. ! چون همه چیز تابع شرایط بود . و در حقیقت ما تابع ستاد های تخلیه بودیم . آن ها بعد از تخلیه مجروحان و کمک های اولیه با توجه به نوع آسیب هایی که رزمندگان می دیدند ، اقدام به اخذ پذیرش از بیمارستان های کشور می کردند .. و به همین دلیل از قبل مشخص نبود بعد از منطقه جنگی به کدوم شهر و یا استان پرواز خواهیم کرد .. ! ان شب وقتی به اهواز رسیدیم ، به ما خبر دادند که ماموریت ما حمل تعدادی اسرای عراقی به تهران است .. راستی یادم رفت اشاره کنم که یکی دو روز از حمله سراسری و موفقیت آمیز نیروهای رزمنده ایرانی نگذشته بود .. فرودگاه اهواز روزهای حمله خیلی شلوغ می شد .. اگه تعداد زخمی ها زیاد می شد ، هواپیماهای جامبو جت هم برای حمل آن ها در اهواز فرود می امدند .. اون شب هم علاوه بر تهران ، از پایگاه شیراز هم مرتب سی - ۱۳۰ ها به زمین نشسته و بعد از سوار کردن مجروحان ، به پرواز در می امدند .. ظاهرآ مشکلی در حمل اسرای عراقی پیش امده بود .. چون یکی دو ساعت معطل شدیم . همین جوری که در سالن اصلی محل اسکان مجروحان می چرخیدم ، با بعضی از ان ها هم حال و احوالی می کردم .. ناگهان در سالن با آقای خاموشی که اون موقع رئیس اتاق بازرگانی بود ، مواجه شدم .. گفتند به عنوان بازرسی از مناطق جنگی آمده است ...
در حالی که انتظار مسافران خود رو می کشیدیم ، در میان یکی از اتوبوس هایی که مجروحان رو به فرودگاه حمل می کرد ، متوجه شدم حامل اسرای عراقی است .. بی اختیار و از روی کنجکاوی به درون اتوبوس رفتم .. اما ای کاش قدم درون ان نمی گذاشتم .. دیدم بیچاره ها رو با خفت و تحقیر پیاده می کنند ..!! و در حالی که اکثر ان ها بد جوری زخمی و حتی بعضی از ان ها یک دست یا پای خود رو از دست داده اند ، باز هم با تنبیه آن ها رو پیاده می کنند .. ابتدا خیلی حالم بد شده و با عصبانیت یقه یکی از ان ها رو گرفته و به عمل آن ها اعتراض کردم .. اما وقتی توضیحاتش رو شنیدم ، دلیل ناراحتی نیروهای ایرانی رو متوجه شدم . ان ها گفتند ... جناب سروان شما در خط مقدم نبودی .. همین هایی که خود رو به موش مردگی می زنند ، تا اخرین فشنگ خود رزمندگان ایرانی و بهترین دوستان ما رو به شهادت رسانیده و با اتمام فشنگ ها ، تسلیم شده و " الدخیل یا خمینی " رو سر می دهند .. !! آن شب همه اسیر های عراقی رو در محوطه جلوی فرودگاه به ردیف چیدند .. اغلب آن ها از سرما یا از ضعف توآم با ترس از اسارت می لرزیدند .. خیلی دلم به حالشون سوخت .. از آقایان دژبان تقاضای پتو برای ان ها کردم .. ولی خیلی خونسرد می گفتند نداریم .. !! خیلی حالم بد شده بود .. ناچار به سراغ آقای خاموشی رفته و از ایشان خواهش کردم دستور دهد تا پتو در اختیار زندانیان قرار دهند .. و خودم هم لانچ باکس ام ( غذای هواپیما ) رو باز کرده و به هر کدوم ذره ای تعارف می کردم .. و با چشمان اشگ آلود دست نوازش به سر روی آن ها می کشیدم ..
وقتی بغض ام ترکید .. ![]()
همین جوری که در بین اسرای عراقی می چرخیدم و با ان ها با زبان بی زبانی حال و احوال و دلجویی می کردم ، به اسیر مجروحی رسیدم که یک پایش رو از دست داده بود .. همین جوری که او رو دلداری داده و به او می فهماندم که در کمپ زندانیان با او خوش رفتاری خواهند کرد .. ناگهان دیدم از جیب خود تصویری رو بیرون اورده و به من نشان داد .. بخش زیادی از تصویر خونی بود .. وقتی به ان نگریستم ، دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم .. عکس زن و دو فرزند خردسال اش بود ! با دیدن تصویر کودکانش حالم بد شد .. البته موقع حمل به هواپیما هم دژبان ها رو متقاعد کردم که زنجیر به آن بیچاره ها نزنند ! طفلک دژبان ها سعی داشتند مقررات حمل اسرا رو یاد اوری کنند .. بهشون گفتم وقتی این بدبخت ها زخمی و مجروح اند چه آسیبی می توانند به ما بزنند ..!!؟ درد قفسه سینه ام هر لحظه شدید تر می شد .. ولی آن ها رو به حساب استرس های عصبی گذاشتم . یادمه وقتی پرواز کردیم در تاریکی کابین همین جوری اشگ می ریختم . آن شب هم وقتی به خانه رسیدم ، حالم اصلآ مساعد نبود .. تا خود صبح درد کشیدم .. احساس می کردم در وسط قفسه سینه ام به اندازه یک دو ریالی بد جوری می سوزد .. از بد شانسی روز بعد نوبت شیفت کاری خودم بود .. !! تا خود صبح یک ذره خواب به چشمانم راه نیافت .. منتظر شدم هوا روش شده و به اداره خبر دهم .. ساعت هفت صبح بود که به خط پرواز زنگ زدم .. فیروز مومنی گوشی رو برداشت .. بهش گفتم فیروز حالم خیلی بد است .. نمی تونم اداره بیایم .. به سرپرست اطلاع بده که به جای من شخص دیگری رو پرواز بفرسته ... خدا خیرش بده هنوز ساعتی نگذشته بود که فیروز با امبولانس به دنبالم امد ...
ابتدا دکتر معمولی شیفت شب معاینه ام کرده وقتی ماجرای دو شب بی خوابی ام رو شنید ، گفت مسئله ای نیست .. مربوط به نفخ شکم است .. ماشالله ورزشکار هم که هستی .. !! همین الان برو خونه چند تا بارفیکس بزن ..ظهر هم یک کباب آبدار به رگ بزن خوب می شوی .. قبول کرده و قصد بازگشت به خونه رو داشتم .. که فیروز زبل وقتی دستور پزشک رو شنید .. گفت پسر مزخرف گفته .. اصلآ از جایت تکان نخور تا دکتر مخصوص خودمون بیاید ( گروه پروازی پزشک مخصوص دارد ) دقایقی بعد دکتر پرواز وارد بیمارستان شد .. هنوز لباس های خود رو عوض نکرده بود که فیروز زبل او رو به طرف من اورد .. وی به محضی که معاینه ام کرد .. فوری دستور داد از جای خود حرکت نکنم .. !! و با ویلچر به طبقه دوم دفتر کار دکتر انتقال دادند .. او بعد از معاینات دقیق تر گفت .. متآسفانه شما سکته قلبی کرده ای و باید به بیمارستان مرکزی اعزام شوی ... !! دکتر وقتی شنید پزشک قبلی تجویز بارفیکس و پیاده روی کرده است .. گفت خدا به تو خیلی رحم کرد که به حرف او گوش ندادی . خلاصه تا چشم باز کردم خود رو در اتاق سی سی یو دیدم . اما اصلآ وحشت نکردم ! روحیه ام خیلی بالا بود .. به طوری که وقتی همکاران برای ملاقات ام می آمدند ، از خنده روده بر می شدند .. !! به تجویز پزشک باید آنژیو گرافی می شدم .. اون زمان این کار خیلی پر هزینه و در هر بیمارستانی انجام نمی شد ! یادمه دکتر به من گفت .. اگه وضع مادی ات خوب است برو بیمارستان خصوصی آنژیو کن .. با هزار پارتی بازی و درج " اضطراری ایام جنگ " بر روی ورقه ام ، سه ماه در نوبت بیمارستان خصوصی بودم ..!!
سفر به سوئیس ...![]()
بعد از سه ماه با پای خودم به بیمارستان مهر رفتم .. ان جا آنژیو شدم .. روز بعد وقتی قصد داشتم لباس هایم رو بپوشم ، با کمال ناباوری دیدم موش های بیمارستان پاچه شلوارم رو خورده اند ..!! عاقبت با گرفتن نتیجه آنژیو و نشان دادن به پزشک معالج ام ، اعلام کردند که باید عمل جراحی باز بر روی قلب ات انجام شود !! اخه اون موقع عمل باز در کشور انجام نمی شد .. بعد از کلی دوندگی و پر کردن انواع فرم ها و نظارت شورا های گوناگون ، اجازه خروج از کشور رو ندادند ..!! ظاهرآ یک شیر پاک خورده ای به حفاظت اطلاعات گزارش داده بود فلانی قصد بازگشت به ایران رو نداره .. ! روز به روز حالم بد تر می شد .. ولی از اجازه خروج خبری نبود .. تا این که یک روز زنده یاد تیمسار دادپی مرا در پایگاه دید .. وقتی حال و روزم رو پرسید .. بهش گفتم آقایون بهانه آورده و مجوز خروج نمی دهند .. !! تیمسار خیلی برآشفت و با عصبانیت گفت .. غلط می کنند .. من پی گیری می کنم ! بعد از چند روز به همت فرمانده بزرگوارم مجوزم صادر شد .. و من به اتفاق همسرم برای عمل جراحی به سوئیس رفتیم .. ماجرای اقامت ما در سوئیس داستان جالبی دارد که در فرصت های بعد تعریف خواهم کرد .. عاقبت عمل به خوبی انجام شد .. از تهران و از جنگ خبر های ناگواری می آمد .. هنوز بخیه هایم باز نشده بود .. با اصرار اعلام کردم می خواهم برگردم .. وقتی پرفسور اعلام کرد که نمی توانم پرواز کنم .. دنیا در مقابل چشمانم سیاه شد .. و همان طور که گفتم صدای ناله و گریه های من در اطراف دریاچه شهر لوزان طنین افکنده بود .. در نهایت دست به دامن پرفسور شده و خواهش کردم مجوز رو صادر کنه ... او این کار رو انجام داد .. از خوشحالی با اولین پرواز با مسئولیت خودم به ایران برگشتم .. در داخل جامبو جت ایران ایر از درد به خود می پیچیدم .. اما همین که قدم به داخل فرودگاه مهرآباد گذاشتم و نسیمی که از سوی هواپیماهای سی - ۱۳۰ که در ان سوی باند پارک شده بودند ، حالم رو خوب کرد .. انگار اصلآ دردی نداشتم .. ! از ذوق بر زمین فرودگاه سجده کرده و خدای مهربان رو شکر کردم ..
طبق حکمی که از پرفسور معالج ام در سوئیس گرفته بودم .. در ستاد نیروی هوایی به دنبال مجوز پرواز بودم .. ان ها مرتب بهانه اورده و می گفتند .. چون ساعت پروازت بالاست ، ما حق و حقوق کامل پرواز شما رو پرداخت می کنیم .. ولی احتیاج به پرواز کردن ندارید ! بهشون در جواب گفتم .. شما حق و حقوق ام رو قطع کنید ولی در عوض اجازه پرواز به من دهید .. خلاصه بقدری دوندگی کردم تا این که یک روز بعد از کلی دوندگی در ستاد نیروی هوایی با نشان دادن ماده قانونی که در ان تآکید شده بود .. کسانی که عمل جراحی قلب باز انجام می دهند ، بدون توجه به نتیجه آن صلاحیت خدمت ندارند !! ای بابا رفتم ابروش رو درست کنم ، زدند چشمم رو هم کور کردند !! آن ها با تآکید بر همین آئین نامه طبق ماده ۱۰۸ پزشکی بازنشسته ام کردند .. البته لطف کرده با بخشیدن ۹ سال به سنوات خدمت ام ، با سی سال سابقه بازنشسته ام کردند ... الان مدت ها از آن ایام گذشته است .. اما هنوز هم عشق به سی - ۱۳۰ و خاطراتی که در ایام جنگ داشتم ، کل دلخوشی زندگی ام رو تشکیل داده است .. و با فکر کردن به اون ایام ، بر مشکلات و ناراحتی های روزمره غلبه می کنم ...
در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .
بهروز مدرسی
این پست ساعت نیم دقیقه بامداد شانزدهم شهریور ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .
پاینده و برقرار باد ارتشیان دلاور و قهرمان ایران 
Miraculous fall:
The most miraculous story occurred in 1972 when Vesna Vulovi´c, a 22-year-old flight attendant on a Yugoslav Airlines flight, survived a fall from 33,000ft, a record. The DC-10 she was flying in was blown up mid-air by a bomb planted in a suitcase by Croatian separatists. Vulovi´c was serving food at the time, and the next thing she knew she was waking up on a snow-covered mountain. Of the 28 people on board, she was the only one to survive. Not only had she escaped incineration in the explosion but also crushing from the depressurisation inside the plane, asphyxiation caused by the speed of her fall – 200mph – and death on impact when hitting the ground. The snow had cushioned her fall. She tells how the incident has left her with a passion for snow. "It saved me," she says. "I had a brain injury and didn't remember anything for a month. When I was told what had happened I almost died of shock. My backbone was broken in two places. I was paralysed for several months, but after that I was OK." Oddly, she says she did not fear flying afterwards. "Do I now fear death? Well, I don't want to die, put it like that. But I think I became braver."
Source:www.telegraph.co.uk/news BY:Alireza Sadeghi
سقوط معجزه آسا:
معجزه آسا ترین سقوط در سال 1972 روی داد که در آن "ویسنا ولوویچ" مهمامندار 22 ساله خطوط هوایی یوگوسلاوی در سقوطی از ارتفاع 33000 پایی نجات یافت و رکوردی را بجای گذاشت.هواپیمای "دی سی-10" که وی با آن پرواز می کرد بعلت انفجار بمبی که توسط جدایی طلبان "کروات" در چمدانی کار گذاشته شده بود در هوا منفجر شد."ولوویچ" در حال پخش غذا بود و تنها چیزی که بعدا بیاد آورد این بود که بر روی کوههای پوشیده از برف به هوش آمد.از میان 28 نفری که در هواپیما بودند وی تنها نفری بود که نجات یافت.وی نه تنها از سوختن و خاکستر شدن در اثر انفجار بمب نجات یافت بلکه از ضربه ناشی از اختلاف فشار داخل و بیرون هواپیما و خفگی ناشی از سرعت بالا(200 مایل بر ساعت) و مرگ در اثر برخورد با زمین نیز نجات پیدا کرد.برف مانند بالشی ضربه را خنثی کرده بود."ولوویچ" تعریف میکند که چگونه این سقوط باعث ایجاد اشتیاق در وی نسبت به برف شد.وی میگوید که برف مرا نجات داد.من دچار ضربه مغزی شده بودم و تا یک ماه چیزی را بیاد نمی آوردم.وقتی بمن گفتند که چه اتفاقی افتاده تقریبا نزدیک بود از شوک بمیرم.ستون فقراتم در دو نقطه شکسته بود و چندین ماه فلج بودم اما پس از آن حالم خوب شد.با تعجب وی گفت که پس از این ترسی از پرواز ندارد."آیا حالا باید از پرواز بترسم.خب.من نمی خواهم بمیرم.اما فکر می کنم که شجاعتر شده ام."
گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقیSource:www.telegraph.co.uk/news






تصاویر مستند از یک سانحه ،به روایت نشنال جئوگرافیک
کالبد شکافی سانحه هواپیمای ۷۲۷ رامسر
ضربه ای که از بزرگ ترین دروغ خوردم ... !!
خانم منشی دادگاه و باقی قضایا .. !!
و ....




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه












سلام عمو بهروز
خیلی خوشحالم که بهاره خانم و دامادتون به صحت به وطن بر گشتن.
راست میگین لحظه ی دل کندن از کودکان خیلی سخته بخصوص تو این سن که شیرین کاری هاشون آدم رو دیوونه میکنه.
راستی سریال لاست رو حتما ببینید.خیلی خیلی زیباست و دیدنی.
منتظر پاسختون به ایمیلم هستم همچنان.
ممنونم .سلام برسونید
پاسخ
دختر عزیز و نازنینم فاطمه جان
ممنونم عزیزم .. چقدر حلال زاده هستی .. چون همین الان قصد داشتم به ای میل شما و سایر دوستان که روی هم تلنبار شده اند پاسخ دهم .
فاطمه جان .. من اکثر مطالب سایت رو قبلآ نوشته بودم .. فقط دو سه پاراگراف اخر ان باقی مانده بود .. و گرنه امکان نداشت با حال و روزی که دارم ، پست جدیدی رو می نوشتم .. به جان نوه هایم ... خیلی خیلی از دیشب تا حالا رنج کشیدم .. از خجالتم خودم رو در اتاق ام محبوس کرده و در خلوت خودم گریه می کردم .. امروز بعد از ظهر به بهانه تکمیل مطالب سایت خودم رو سرگرم کردم .. ولی دیشب ، واقعآ شب بسیار بدی برایم بود .. برای یک قدم راه این همه دلتنگی کردم .. وجب به وجب اتاق ام مملو از خاطره آن هاست .. به محضی که از خواب بیدار می شدند .. به اتاق من امده و صدایم می کردند .. و با زبان الکن خود بابا بزرگ بابایی می گفتند .. هر روز با کلمه .. جان بابا یزرگ .. بابا بزرگ قربون شما بره .. از خواب بیدار می شدم .. و تا موقع خواب ان ها به دنبالشون بودم .. هر روز بعد از ظهر پارک می رفتیم .. آب نمای میدان بهار شیراز خیلی خاطره انگیز برای آن ها بود .. چون در کنارش محلی برای بازی کودکان در نظر گرفته شده است .. اما ان ها وادارم می کردند که به نزدیک آب ببرم .. مخصوصآ انا که عاشق طبیعت و بازی با آب است .. دارم دیوانه می شوم .. احتمالا فردا دوباره می روم کرج
ممنون از شما و کامنتی که زحمت اش رو کشیدی
بهروز عزیز سلام.از تحریر خاطره آخرین پروازت بسیار خوشحال شدم و لذت بردم ولی از بروز این ناراحتی در این سن که بسیار جوانتر بودی متاسفم و خیلی ناراحتم هرچند اطمینان دارم در این موضوع مصلحتی نهفته بوده که من و شما از آن بیخبریم.انشااله خداوند وجود مهربانت را برای همه اعضای خانواده و نوه های گلت و همه دوستان و همکاران حفظ فرماید.
در سن و سال آنموقع شما وجود ناراحتی های فیزیکی قلب و عروق بسیار بعید است و حکما باید ناشی از استرس مداوم حضور در صحنه های ناراحت کننده همانطور که گفتی بوده باشد. یادم هست در سالهای 61 - 62 شمسی افسری بسیار با کلاس و شخصیت بعنوان رئیس اداره اماکن در تهران خدمت میکرد بنام سرهنگ....این شخص روزی در پی اطلاع از یک قتل عام خانوادگی بر سر صحنه حضور می یابد و جادرجا سکته کرده و فوت میکند !! حدود 48 ساله بود و ورزشکار و بسیار سالم ! علت شوک ناشی از دیدن صحنه های قتل چندین نفر اعضای یک خانواده در کنار یکدیگر بهنگام خواب بود.بسیار خطرناک است و سن و سال نمی شناسد.بهر تقدیر شکر که بخیر گذشت.ارادتمند
پاسخ
محمود جان عزیزم
واقعآ خوشحالم که دوست بزرگوارم جز اولین نفراتی است که با حوصله دل نوشته هایم رو می خوانده و به ان ها عمیقآ توجه می کنه .. واقعآ برایم جای بسی خوشحالی و افتخار است
بله محمود جان عزیزم .. من به مشیت الهی بی اندازه اعتقاد دارم .. از مرگ اصلآ نمی ترسم .. چون در زمان جنگ به خودم قبولاندم که اگه به هر دلیلی سقوط کنیم .. نزد خدا خواهم رفت .. و همین تلقین ها ، سوانح ، از دست دادن بهترین دوستان و همکاران ، باعث شد که مرگ چهره زیبایش رو به من نمایاند ... و ان چیزی نیست جز وصال به خالق
اما همان گونه که اشاره کردی در ان سن و سال سکته قلبی آن هم از ادم .رزشکاری مثل من خیلی بعید بود .. همه فکر می کردند شوخی می کنم .. !! حتی در سوئیس هم آقایون پزشکان از این که جوانی به سن و سال من عروق قلب اش گرفته ، تعجب کرده بودند .. اما وقتی حرفه ام رو گفتم .. پذیرفتند که عامل اصلی ان استرس است
چندی پیش در کامنت ها به نقل از فرزند یکی از همکاران که خود هم افسری جوان است خواندم ، استاد طهرانی هم در سن 57 سالگی فوت کرده است .. فرزندش برام نوشت دکتر با دیدن قلب او خیلی تعجب کرد .. که چرا این قدر داغونه .. !! اما وقتی بهش می گه پدرش کی بود و چه حرفه ای داشت .. دکتر تصدیق می کنه قلب او به سان قلب یک پیرمرد 90 ساله بود .. بله آن قلب مخزن رویدادهای زیادی بود .. روحش شاد
محمود جان عزیزم .. باز هم از شما به خاطر حضور سبز و صمیمانه ات تشکر می کنم
موفق باشی
سلام کاپیتان
خیلی وقت بود که با اینکه مطالب زیبایتان را دنبال میکردم اما فرصت برای نوشتن کامنت پیش نمی امد شاید هم تنبلی بوده علی ایحال خسته نباشید و بابت دلنوشته های زیبایتان ممنون
پاسخ
حمید عزیز و بزرگوارم
باور کن همین که شما زحمت کشیده و به سایت بنده تشریف می اورید ، برایم بهترین هدیه است . چه به این که از ان هم تعریف بفرمایید .. به همین دلیل نه تنها هدیه ای با ارزش است ، بلکه باعث افتخارم هم می باشد
با آرزوی بهروزی و موفقیت برای شما دوست فرهیخته ام از دبی
سلام عمو بهروز
اسم مركز آموزشهاي هوايي رو آوردي مارو بردي به دوران كودكي...چقدر اونجا شيطوني مي كرديم..جلوش تعميركارها و صافكارهاي سيار واي ميستادن(200 متر اونورتر)خونه مادربزرگم كه مادر همين داييم باشه با اونجا 300 متر بيشتر فاصله نداره...يه درخت نميدونم توت شاه توت ...اونور خيابون بغل تعميركارها بود.چندتا از خلبانهاهمان اطراف ساكن بودن...شهيد اسدلله اكبري،شهيد مصطفي مرتضايي فريز هندي...برادر همين حميد لولايي خودمون...و دايي خودم...يادش بخير...در ضمن تورو خدا توروقرآن اين نوه هاتون رو بيرون ميبرين مواظب باشين...اينقدر بچه دزد عوضي زياده كه نگو...آدم بميره بهتره اينجوري بچه شو بدزدن...اگه ميرين 4 نفري برين
پاسخ
آرش جان عزیزم
بله حق باشماست .. اون دوران رو خوب یادم است .. اواخر دهه چهل خورشیدی بود .. و حتی تا قبل از انقلاب یادمه تعمیر کارها و صافکاران سیار اون جا می ایستادند .. وای چه دورانی بود
بله خیلی ها رو می شناختم که همون اطراف زندگی می کردند .. خدا دایی شما رو حفظ کنه ..
در مورد نوه ها .. ممنون از شما .. بله واقعآ همین طور است .. عده ای در پارک ها کمین می کنند تا دلبند مردم رو بدوزدند .. البته خدا رو شکر به خیر گذشت .. و بردیم امانت ها رو تحویل دادیم .. راستش گاهی که من خواب بودم همسرم آن ها رو بیرون می برد .. در همون خواب و بیداری اگه دیر می کردند فکرم هزار راه می رفت
از تذکر شما سپاسگزارم
سلام کاپیتان
خوبید
نگران شده بودم که چرا این همه وقت نبودید؟هنوز پست رو نخوندم فقط دیدم آپدیت شده گفتم حال شما رو بپرسم
مراقب خودتون باشید.بعد ازینکه پست رو خوندم دوباره کامنت میزارم
یا حق
پاسخ
نیما جان عزیز
داری یک بدعت جدیدی رو می گذاری ها .... !!! چشمک
اولین بار شما آن را مد کردی .. الان خیلی ها اول کامنت می گذارند و بعد می خوانند .. یادت باشه یکی طلب من ..!!! شوخی کردم
ممنون کاپیتان .. دست شما درد نکنه .. این نشان دهنده لطف شماست .. ولی در همین پست علت تاخیر رو توضیح داده ام
ممنون از کامنت شما
عمو بهروز سلام
عمو من تقریبا تمام خاطرات سایت رو خوندم ولی این یه چیز دیگه بود متنش اون کبوتر های خوشگلش اون سی-130 های باحالش همش به من نشون میداد که عمو بهروز یه حس دیگه ای داشته وقتی اینو مینوشته عکسارم خیلی خیلی قشنگ شده بود
عمو در باره باند مهرآباد وعشق به پرواز راست میگین من جدیدا فهمیدم هر وقت دلم گرفت برم مهرآباد کنار درب آهن که میشه باند رو دید بایستم و چند تا تیک آف و لندینگ رو تماشا کنم بوی خاصی هم که تو اون محیط هست حالمو خیلی بهتر میکنه اگه به پرواز شکاریها هم بر بخورم دیگه شارژ شارژمیشم
عمو ممنون که این خاطره قشنگ رو برامون نوشتین
امیدوارم بازم با عشقتون سی-130 پرواز کنید
پاسخ
پسر عزیزم علیرضا جان
ممنون از این همه مهر و محبت شما
بله عزیزم .. هر کی در زندگی اش با یک چیزی به اصطلاح حال می کند .. خب ما هم با ابزار شغل مون حال می کردیم .. چشمک
اما اصولآ پرواز همیشه خاطره انگیزه .. ادم غم و غصه هایش رو فراموش می کنه .. بگذریم
بله عزیزم .. با رفتن به فرودگاه و تماشای هواپیما ها یک احساس خاصی به انسان دست می دهد
خوشحالم که درک ام می کنی
سلام عموجان
این جریان عدم شلیک به چتربازان چیه؟
خوب شلیک نکن که اونا میرسن به زمین و ماموریتشونو انجام میدن؟؟!!
مرسی از زحماتی که میکشین
پاسخ
علیرضا جان طبق قوانین بین المللی ، هیچ یک از نیروهای در گیر جنگ حق ندارند به چتر بازان در هوا شلیک کنند . باید بعد از محاکمه طبق قوانین جنگی با ان ها برخورد بشه .. نه این که در آسمان کشته شوند
ممنون از شما
در نگاه آنان كه پرواز را نمي فهمند هرچه بيشتر اوج بگيري كوچكتر ديده مي شوي
بنام آنكه عشق با نام او معنا گرفت
استاد عزيز سلام و دورود بر شما
نميدونم چه بايد بگم . بگم خاطره قشنگي بود؟ يا بگم نه خاطره دردآور و تلخي بود؟ چون خودم عاشق پرواز بودم و به دلايلي نتوانستم در رشته خلباني شكاري ادامه تحصيل بدهم ، درد يك عاشق پرواز برايم كاملاً ملموس و البته بسيار دردآور است. بايد عرض كنم وقتي يك شكاري را ميبينم كه از پايگاه مهرآباد پرواز مي كند دلم مي خواهد با صداي بلند گريه كنم و ا بخت بدم كه نتوانستم خلبان شوم شكايت و گله كنم ولي خوب تقديرم اينگونه بود كه عاشقي بي بال و پر براي پرواز شوم.
به هرحال اميدوارم كه قلب نازنين شما همسان نوجواني شاداب و سرزنده تا ابد براي ما و خانواده معظمتون بتپد و سايه شما بر سر فرزندان و نوههاي گلتون مستدام باشد(انشا الله)
دوستان عزيز در اين ماه مبارك و عزيز براي شادي روح گمنامترين فرمانده نيروي هوايي كه حتي وفاتش هم مانند حياتش غريبانه بود(منظورم مرحوم امير سرتيپ دادپي است ) صلواتي در معيت فاتحه قرائت فرمائيد
دوستار شما - علي كدخدايي
پاسخ
علی جان عزیز و نازنینم
بله کاملآ درک ات می کنم عزیزم .. می دونم چه احساسی داری
من همیشه به همه عزیزانی که به دلایلی قسمت نمی شه که به حرفه پرواز روی آورند ، توصیه کرده ام ناراحت نباشید .. و ان را به حساب مشیت الهی بگذارید
به قول جناب آقای فرنودی عزیز .. حکمتی در ان حتمآ نهفته بوده است .. که در اخر کار ، سکته کنم
علی جان نمی دونم چرا وقتی اسم دوست بسیار عزیزم ، فرمانده بسیار شجاع و مردمی ام رو آوردی یک لحظه بغض ام گرفت .. آخه هر چه من از بزرگ منشی این مرد بگویم کم است .. واقعآ انسان زحمت کش و مردم دوستی بود .. خدا روحش رو شاد کنه
روح اموات شما رو هم همین طور که چنین فرزند خلف و سالم و مهربانی رو تحویل جامعه داده است
یا حق
جناب آقاي مدرسي
با سلام
احتراماً، خاطره زيباي آخرين پروازتان بسيار دلنشين بود. واقعاً شما و هم پروازانتان شانس آورديد كه در هنگام پرواز از اهواز، دچار سكته قلبي نشديد.
جناب آقاي مدرسي، الان خوشبختانه با پيشرفت علم پزشكي، در بسياري از مواردي كه آنژيوگرافي، گرفتگي عروق قلبي را- خصوصاً وقتي گرفتگي در سراسر رگ نباشد- نشان ميدهد، با استنت گذاري (يا بعبارت ديگر قراردادن لوله توري شكلي در رگها)، مشكل را رفع كرده و در بسياري موارد، نياز به عمل جراحي باي پس را منتفي مينمايند. در اين حالت، خلبان مينواند با تائيد پزشك معالجش، همچنان به پرواز ادامه دهد.
البته جالب است كه با وجوديكه شما عليرغم عمل جراحي باز، از يكي از برجسته ترين متخصصان، مجوز پرواز گرفته بوديد، كاغذ بازيها و مقررات خشك اداري مانع از پرواز شما شده بود.
شايد همچنان همان مقررات، اجازه پرواز به كسي كه استنت در رگهايش دارد، هم ندهند. ولي حسن قضيه اينست كه با توجه به دوره نسبتاً كوتاه نقاهت در اين روش درماني، شخص ميتواند نيروي هوايي را در جريان نگذارد، البته بشرطيكه از بيمه درماني استفاده بعمل نيايد، كه شايد براي كسانيكه مانند شما عاشق پرواز هستند، ارزشش را داشته باشد!
با تشكر
پاسخ
بهرنگ عزیز و نازنینم
خیلی ممنون از راهنمایی های علمی و بسیار عالی شما
راستش رو بخواهی در زمانی که من سکته کردم .. حتی آنژیوگرافی هم در کشور به ان صورت امروز رواج نداشت ..!! و همان طور که گفتم برای بیمارستان شخصی و با مهر اضطراری زمان جنگ سه ماه تو نوبت بودم تا این کار انجام شود !!! جالب این که وقتی به سوئیس رفتیم .. آنژیوگرافی ایران رو قبول نداشتند .. !!! و دوباره این کار رو انجام دادند .. !
اما مقررات پزشکی و به عبارتی اغلب مقررات و آئین نامه های ما قدیمی است .. مربوط به پرواز های هواپیماهای قدیمی مثل تایگر موس عهد رضا شاه است که واقعآ کار سختی بود .. !! الان همه هواپیما ها مجهز هستند
طفلک جناب سرهنگ مقداد پور که یکی از خلبانان آس نیروی هوایی بود و استاد خلبان و فرمانده هواپیما بود .. به خاطر دردی که در قلب اش احساس می کرد و می گفتند رماتیسم قلبی است از پرواز کنار گذاشتند !! جناب مقداد پور همان خلبان خفاش زمان شاه است که به خاطر ممانعت از ادارار در هواپیمایی که خودش خلبانش بود ، بدون اجازه به مهرآباد برگشته و سر و صدای زیادی در نیروی هوایی و دربار شاهنشاهی و سفارت آمریکا به وجود اورد !!! الان مدت هاست خانه نشین شده است
مسئله جالبی که من خیلی به خاطر ان دوندگی کردم تا به آقایون تفهیم کنم این بود ... چرا وقتی اکثر رگ های قلبم گرفته بود .. این همه پرواز های خطرناک داوطلبانه می رفتم .. مشکلی پیش نیامد .. اما حالا که حالم خوبه و به اصطلاح عمل کرده و سالم شدم شما مخالفت می کنید .. !! ؟ که همین پی گیری ها باعث شد آئین نامه ای رو رو کردند که همان گونه که اشاره کردم ، هر کی عمل جراحی قلب انجام داده باشه .. بدون توجه به نتیجه ان ، حتی صلاحیت خدمت ندارد .. چه برسه که پرواز کنه ...!!! اصلآ باورم نمی شد که چنین اتفاقی برایم رخ دهد .. و گرنه در ساها که تازه تآسیس شده بود .. سرپرست یک بخش مهم ان بودم .. و کلی حال می کردم که هر روز در کنار هواپیما هستم .. و با مسافران سرو کار دارم .. که این پی گیری ها نتیجه عکس داد و بازنشسته ام کردم .. جالب این که وقتی به کار فرهنگی روی اوردم .. خیلی زود پیشرفت و ترقی کردم .. و در کم ترین مدت به مقام دبیر سرویسی تخصصی ترین نشریه قدیمی ایران و صدا سیما منصوب شده و به مدت هشت سال ادامه دادم .. و آخر هم خودم استعفاء دادم .. چون رشدو ترقی ام رو کرده بودم .. بگذریم
بهرنگ جان ممنون از اطلاعات بسیار جالبی که محبت کردی
ممنون از لطف شما
سلام استاد ارجمند. خوشبختانه خاطرات زيباي شما تمامي ندارد و همين باعث نشاط و دلبستگي افرادي ميشود كه از ابتداي ايجاد وبلاگ و سايت جنابعالي ،صميمانه مطالب را مطالعه و لذت ميبرند.هرلحظه از پرواز خلبانان بزرگي نظير جنابعالي توام با خدمت به وطن و انسانهاي مختلفي ميباشد كه هركدام از آنان به نحوي خود را مديون كادر و كروي پروازي ميدانند بخصوص پروازهايي كه با خطرات و ريسك بالائي همراه بوده است.
حدود 4 شب قبل برنامه كوتاهي از شبكه 3 پخش شد كه مربوط به يكي از خلبانان بسيار قديمي ايران اير( با 47 سال سابقه) بود .من به شخصيت والا و تفكر عميق اين استاد بزرگ كه متاسفانه نامش فراموش نموده ام ،افتخار نمودم.او پرواز را از داكوتا شروع كرده بود و سالهاست كه با جامبو جت 747 سري 200 پرواز دارد.
وقتي به پرواز و فلسفه پرواز فكر ميكنيم ،انسان را از عالم خاكي به عالم لامتناهي و اوج ميبرد .
تعداد انسانهايي هم كه ميتوانند وارد اين حال و هوا شوند همانند جنابعالي محدودند و خوش به حال انسانهاي بزرگي كه لذت اين نعمت والاي خداوند را چشيده و احساسات خود را نيز به ديگران منتقل مينمايند....
راستي در موضوع قبلي ابراز الطاف جنابعالي بنده را شرمنده ساخت.كلبه كوچكي كه در شيراز بنا نهادم متعلق به جنابعاليست و اميدوارم روزي اين توفيق نصيب بنده و خانواده ام شود تا در شيراز يارتتان كنيم.
انسانهاي بزرگ و خادمي نظير جنابعالي در دل و آشيانه آدمهاي قدرشناس جاي دارند.
شما را به خداي بزرگ ميسپارم.
پاسخ
سرور گرامی جناب مهندس فضلی نازنین
با درود و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما به درگاه حقانیت و تشکر از این که به حضور خود بنده رو خوشحال می فرمایید .. عرض کنم که .. باور کنید تنها چیزی که در حال حاضر در زندگی ام دارم همین خاطرات و سایت و عشق به نوه هایم است .. !! و با این دو به اصطلاح حال کرده و عشق می ورزم !! بر عکس همکارانم که در گیر معاملات چند میلیاردی هستند و در خانه های شخصی خود و ویلاهای کلاردشت حال می کنند .. من به همین راضی بوده و روزی هزاران بار خدا رو به خاطر نعمت هایی که به من داده شکر می کنم .. و خوشحالم که قدر محبت رو می دونم . خوشحالم اگه قلبی پاره پاره و شکسته دارم ، هنوز هم با تمام وجودم قدر عشق و محبت و دوستی ها رو خوب درک کرده و عمیقآ لمس می کنم .. هر بوسه بر گونه نوه هایم .. آرامشی رو به من می دهد که حاضر نیستم با بالاترین ثروت دنیا عوض اش کنم .. استاد این ور از صمیم قلبم می گم .. تعارف و شعار نیست .. ممکنه بعضی ها بگویند گربه دستش به گوشت نمی رسید .. ولی واقعیت اینه از جوانی دنبال مادیات نرفتم .. و با وجود مشکلات مستآجری ، . نق زدن های همسرم که در سن پیری چرا نباید مثل همکارانت باشیم !!؟ صادقانه می گویم .. من این آرامش بدون دغدغه رو به دنیا نمی دهم !! وگرنه کدام مرد 57 ساله ای به خاطر نوه خردسالش زار زار گریه می کنه .. !!!؟ تازه راه دوری نرفته بودند !! یا کدوم پدر بزرگی با دیدن محلی که با نوه هایش چند روز بوده ، به حد مرگ دگرگون و منقلب می شود ..!!؟ اگر همسرم کنار دستم نبود .. پیاده شده و تمام جاهایی که نشسته بودند رو هم می بوسیدم .. بدون خجالت و کسر شان .. ادم عاشق از هیچ چیز پروا ندارد .. !! من نسبت به هواپیما و هر ان چه دوست می دارم چنین احساس پاک و بی آلایشی رو دارم
استاد عزیزم .. واقعآ تبریک می گویم . شما خانه دار شدید انگار خودم شدم .. انشالله عروسی نورچشمی .. خوشحالم که دوستی فرهیخته و اندیشمند چون شما دارم ... در باره خلبانی که اشاره کردی آقای قانئیان است که به خاطر اشتباهش باعث سقوط هواپیمای 727 در رامسر شد و از هفت نفر خدمه سه نفر از جمله خود ایشان زنده ماندند ... و الان با جامبو جت می پرد !! این هم لینک مربوط به فیلمی که از تلویزیون پخش شد
http://www.iransima.ir/WinMediaPlayer.jsp?code=226183
با تشکر از شما
سلام عمو!
چطوري؟
خاطره غنگيني بود... خلي متاسفم كه نتونستي دوباره پرواز كني...!
وطن پرستييتونو خيلي دوست دارم...
كاش افرادي مثل شما تو مملكت بيشتر بودن!
راستي سريال لاست رو هم حتما ببينين!
خيلي خيلي قشنگ و هيجان انگيزه!
من هم تازه ديدنشو شروع كردم و season 2 هستم!
عمو ميترسم شروع به ديدنه لاست بكني ديگه وقت براي سايت نتوني بزاري چون واقعا فيلمه ادمو ميخكوب ميكنه پاش!
فعلا باي
پاسخ
آرش عزیز و نازنینم
واقعآ از شما سپاسگزارم که این گونه مرا شرمنده الفاظ زیباو حماسی خود قرار می دهید .. عزیزم این لطف و محبت شما رو می رساند
در باره لاست بگویم .. من عادت دارم هر روز موقع فراغت مخصوصآ زمانی که غذا می خورم ، حتمآ یک فیلم ببینم .. از بچگی عاشق فیلم بودم
به همت دوست عزیزم پیام از کرج .. اغلب قسمت های ان را دیده و بزودی تحلیلی از اهداف پنهان این برنامه و حتی اشکالات ان منتشر خواهم کرد
آرش جان .. نه عزیزم مطمئن باش دیگه با تاخیر مواجه نخواهید شد
ممنون از شما
سلام
از جنگ متنفرم.
این پست غمگینترین پست وبلاگتان بود.
دل کندن از عشق و علاقه که برای شما پرواز بود؛ برای هر کسی سخت است.
همیشه سلامت باشید.
پاسخ
میثم جان ... حق داری عزیزم .. جنگ مخصوصآ اگه تحمیلی هم باشه خیلی کریه و بی رحم است .. ولی ما نمی توانیم به خاطر بدی جنگ ، اجازه جولان به هر بیگانه ای رو بدهیم . فکر نمی کنم هیچ کسی از جنگ خوشش بیاد .. اگه من و یا امثال من از ایام جنگ به نیکی یاد می کنیم ، نه به خاطر خود جنگ ، بلکه به دلیل احساس مفید بودن و دفاع از کشور برای انسان خوشایند و خاطره انگیز است .
ممنون از کامنتی که نوشتی
همیشه در صلح و آرامش موفق و تندرست باشی
سلام
اميدوارم حالتون خوب باشه
كاپيتان جان
هر شروعي پاياني داره
جالبه پايان هميشه در دوران خودش معمولي هست اما با گذشت زمان خاطرات دسته بندي و رويدادها ماندگار ميشن.
اين جور خاطرات كه آدم بخش عمده مسير زندگيش رو توش گذرونده وبعد تغيير مسير داده خيلي حزن جالبي داره
مي دونين خير در ما وقع هست شك نكنين
من قويا" مي گم كه خير شما در اين بوده
اما سير تكاملي انسان بحث ديگري است
شايد براي ديگران اين عكسي كه سير زندگي شما نشون ميده يك عكس معمولي باشه. اما اين عكس سرگذشت يك انسان هست.
روزگار خيلي سختگير هست. سنتش اينه كه هميشه دست روي علايق ميگذاره. در شروع رها مي كنه تا كامل وابستگي ايجاد بشه اما وابستگي چندين ساله رو يك مرتبه قطع مي كنه...
آخه بي انصاف مگه يك روز عادت دادي كه يك روزه قطع مي كني...
پاسخ
حمید عزیز و نازنینم
خیلی عالی و جالب تحلیل کردی .. با شما در باره مشیت و خیر بودن وقایع کاملآ موافق هستم .. سرنوشت فراز و نشیب فراوانی داره .. من هرگز ناشکری نمی کنم .. دلتنگی ام صرفآ از روی عشق و علاقه است ..و یاد نیک از خاطرات حتی تلخ ، به عنوان بخشی از زندگی ممکنه برای خیلی ها آموزنده باشه ... تمام دلهره ها .. تمام پرواز های سراسر ریسک اگر چه خطرناک و وحشت آفرین بودند .. اما همین که زنده ایم ، حاصل تجربه ای گران است
در مورد عکس مسیر زندگی هم حق با شماست
از این که محبت فرموده و با درج کامنتی یادی از بنده فرمودی ، قلبآ سپاسگزارم سبز باشی
سلام
آقای مدرسی عزیز خیلی وقت بود که می خواستن نظری براتون بنویسم.ولی هر وقت که می خواستم یا اکانت اینترنتم تموم میشد و یا شما بخش نظرات رو بسته بودید.
خب حالا اینبار بلاخره تونستم.
آقای مدرسی من یک 6 ماهی میشه که سایت و وبلاگ شما رو پیدا کردم.راستش بخواهید.قلم بسیار خوب و صمیمی دارید.روزی نیست که به سایتتون سر نزنم ولی شما زیاد بروز نمیکنید.بازم می دونم که نوشتن و تایپ مطالب سخت هست ولی مطالب و خاطره های شما واقعا خوب و جوون پسند هست.واقعا بهتون خسته نباشید می گم و تشکر می کنم.
بازم مزاحمتون خواهم شد.
پاسخ
محسن عزیز و بزرگوارم
بار ها صادقانه اعلام کردم ، تعریف جوانان عزیز از نوشته ها ، نشانه فرهیخته بودن خود آن هاست .. من کار خاصی نمی کنم
اما همین تعاریف بار مسئولیت و تعهد ام رو نسبت به نسل نازنین امروز بیشتر و بیشتر می کنه
از این که به جمع یاران همدل و صمیمی سایت پیوسته ای ، صمیمانه ترین شادباش ها رو نثارت می کنم .. خوش اومدی عزیزم
در مورد تآخیر در پست های اخیر ؛ همان گونه که در مطلب هم اشاره کردم .. پذیرش مسئولیت نوه های شیطونم بود .. همچنین به دلیل ایام ماه مبارک رمضان که دوستان کمی تشریف به سایت می آوردند ، مهم ترین علت فاصله بود .. قول می دهم جبران کنم
موفق و تندرست باشی
آقا بهروز خوش تیپ (پیرمرد سابق) سلام
امیدوارم حال شما و خانواده محترمتون خوب باشه و روزگار شما بر وفق مراد باشد. خیلی خوشحالم که دوباره فرصتی دست داد که به سایت شما سری بزنم. دلم برای اینجا تنگ شده بود.درگیر اسباب کشی به خانه خودمون بودم. بلاخره تمام شد و من هم چند روی رفته بودم سکو. خاطره سنگینی بود. بازهم دستتون درد نکنه. سلام عینکتون را هم برسانید.
ارادتمند همه خوش تیپ ها
پاسخ
الهی فدای شما رضا جان نازنینم بشم .. واقعآ چقدر دوست داشتنی و بزرگواری .. قلبآ با خواندن کامنت شما انرژی می گیرم .. این خصلت بچه آبادان های با مرام است که چنین تآثیر گذارند
و من خوشحالم که دوستی به بزرگمردی شما دارم
از این که خانه دار شدی قلبآ بهت تبریک می گویم .. خیلی خوشحالم کردی .. من هر وقت خبر خانه دار شدن هموطنانم رو می شنوم ، واقعآ از صمیم قلب خوشحال می شوم ... انشالله عروسی نیکان جان نازنین .. اگه زنده بودم و دعوتم کردی ، حتمآ با کمری دولا ، ریشی تا زانو ، عصایی در دست .. آی قر تو کمر می چسبه .. !!! ممنون از کامنت محبت امیزت
سلام بر كاپيتان عزيز خاطرهاي زيبا اما درد ناك بود!!!
يادمه در پست هاي قبلي اگه اشتباه نكرده باشم تو شركت ساها هم پرواز ميكرديد!!!
ما كه ارزوي پرواز و خلبان شدن رو بايد به گور ببريم خوشبحالتون شما به ارزوتون رسيديد!!
ممنون كه در فيس بوك اد كرديد بنده رو!!!
پيروز باشيد!!! خشتك ... حسن گود دي!!!
پاسخ
وای که فدای خشتک ... ( ای وای چی داشتم می گفتم .. !! ) چشمک
فرزاد عزیز و نازنین .. بله من در ماموریت های ساها حضور داشته و بعد از سکته هم مدتی در بخشی از ان مسئولیت داشتم
فرزاد جان .. مطمئن باش اگه قسمت باشه ، حتمآ به آرزویت خواهی رسید .. اگر هم نشد خدا رو شکر کن .. که خیرو صلاحت رو خواسته است
فرزاد جان در باره فیس بوک خوب شد گفتی .. من در روز دوستان زیادی رو می بینم که توسط جی میل برایم از فیس بوک پیغام داده و یا تقاضای اد کردن رو دارند .. صادقانه عرض می کنم که واقعآ شانسی هر از گاهی موفق به ورود به آن می شوم .. !!! و به محض ورود ، همه درخواست ها رو با افتخار و علاقه پاسخ می دهم .. اما همیشه شرمنده عزیزانی هستم که معطل می شوند .. این مشکل بعد از فیلتر شدن این سایت برایم پیش امده است .. راستش رو بخواهید هنوز کاملآ به فوت و فن آن هم وارد نیستم
به هر حال ممنون می شوم اگه شما به صفحه حقیر دسترسی دارید .. این موضوع رو اعلام کنید تا موجب دلخوری دوستان عزیزو جوانم نشود
ممنون از شما
بهروز جان مجدد سلام.از مراحم شما نسبت بخودم ممنونم.من هروقت فرصت کنم و گرفتاریهای روزانه بگذارد اولین چیز چک کردن سایت شماست که در اصل مال خودم است.
خواستم جسارتا بگویم اسم آن خلبان ایران ایر کاپیتان اوقاتیان است که شما قائمیان نوشته بودید و توضیحی که گفتید کاملا درست است ولی در رشت بوده نه رامسر.من خیلی علاقه داشتم که این فرد که عزیز و زحمتکش همه ماست بجای اینهمه نمایش خداپرستی در این فیلم که حتی صدای مجری برنامه را هم درآورد!!! شرافتا میآمد و برای مردم یا لااقل رسانه های تخصصی کمی در باره این حادثه توضیح میداد و جلوی اینهمه حرف که پشت سرش هست از خودش دفاع عادلانه و فنی میکرد ولی دریغ....تو گوئی جناب ایشان تصور میکنند همه ملت ایران قبل از این انقلاب کافر حربی بوده اند و حالا امثال این آقا باید بیایند و بجای توضیحات فنی درس خداشناسی به ملت بدهند.یادم هست حدود 20 سال قبل بطور تصادفی وی را در معیت یکی از مدیران وقت هما در خانه ایران در پاریس دیدم که داشتند ناهار میل میکردند و کمی با هم خوش و بش کردیم.ایشان در آنوقت یک خلبان 41-42 ساله بودند و روی قله شانس و اقبال نزدیکی با مدیران و از ما بهتران.باور کنید کفشی که پای ایشان بود شاید یکی از گرانترین و بهترین کفشهائی بود که یک خلبان همراه لباس فرم میتواند بپوشد و چشم همه خیره مانده بود! اصلا اشکالی ندارد شیکی و آلامد بودن از بهترین صفات است ولی چرا ناگهان رنگها خودرا می بازند و در سنین کهولت و بازنشستگی برای در اختیار گرفتن پستهای اجرائی بالا عابد و مسلمان میشوند و از 20 دقیقه برنامه حدود 14 دقیقه موعظه میکنند و......ایشان حتما باید یکروز برای آن حادثه توضیح بدهد.حداقل مجازات وی بعنوان تنها مسئول این واقعه گراند شدن بود.
پاسخ
استاد عزیز و نازنینم محمود جان گرامی
چقدر من را خوشحال می کنی .. وقتی به سایت خودت تشریف می آوری .. این که گفتم تعارف نیست .. به جان نوه هایم قلبآ خوشحالم می کنی
محمود عزیز و نازنین .. من این بابا رو نمی شناسم .. اما به عنوان یک وب گرد نیمه حرفه ای و کسی که اکثر اوقات بی کاری اش رو پشت کامپیوتر می گذراند ، در باره او و کاپیتان 747 ای که در چین بدون چک کردن چرخ جلو و مطمئن از قفل بودن آن فرود آمد ... خیلی حرف و حدیث شنیده ام
البته در همون سال ها من در مطبوعات بودم .. و با روزنامه همشهری هم همکاری می کردم .. یک روز مصاحبه کاپیتان مربوطه ( منظورم خلبان 747 است ) دیدم با تیتر درشت در پاسخ خبرنگاری که دلیل حادثه رو پرسیده بود ، بعد از کلی تعریف و درس اخلاق
گفته بود برو از هواپیما بپرس ... !!! بقدری از این پاسخ عصبی شدم که همان موقع سریع پاسخی انتقادی و تحلیلی و طنز گونه از زبان هواپیما برای او نوشته و به مسئولان همشهری دادم .. خدا شاهد است دبیر سرویس مربوطه رسمآ از من خواهش کرد تا بی خیال جوابیه باشم .. !!! وی معتقد بود با درج آن جوابیه طرف حسابی ضایع می شود .. و برای همشهری خوبیت ندارد .. !! البته می توانستم در جریده دیگری به چاپ رسانده یا اصرار به درج در همشهری نمایم .. اما از ان جایی که با برو بچه های ایران ایر معاشرت و دمخور نبودم ، و شخصیت او رو نمی دونستم ، خودم بی خیال شدم .. اما همان گونه که عرض کردم در خیلی از سایت های هوانوردی همکاران آن ها در باب این دو خلبان سخن های زیادی گفته اند ... !!
به هر حال بنده قصد تحلیل آن سانحه رو داشته و دارم .. و بدون توجه به شخصیت کاپیتان اش که زنده مانده است ، من از زاویه فنی این نوع اشتباهات پروازی را نقد می کنم .. اما در باره کسانی که برای کسب قدرت ریاکارانه عابد و زاهد می شوند ، باید عرض کنم خوشبختانه افراد متملق ( منظورم به کاپیتان نیست ) در نزد مردمی که برای ان ها نقش بازی می کند ، خیلی منفور و ذلیل جلوه می کند .. و هم در ان دنیا خداوند متعال پاسخ ریاکاران را با آتش جهنم جواب می دهد .. افراد متملق و ریاکار ، واقعآ بیمار و بی شخصیت هستند .. شما اصلآ توجه نکن
اما این که شما از کاپیتان 727 انتظار توضیح دلایل سانحه رو داشتید ، حق کاملآ طبیعی همه مردم است .. چون از پول و مالیات همین مردم خلبان شده است .. به هر حال اصلا خودت رو ناراحت نکن .. خوشبختانه مردم شریف ایران خیلی عالی واقعیت ها رو تشخیص می دهند ..
من نه این بابا رو دیده ام .. و نه می شناسم . اما از این که شنیدم اجازه پرواز در کلاس بالاتری را به او داده اند ، تا زمانی که واقعیت های سانحه روشن نشود ، این پرسش برای همه پیش خواهد امد .. اما یک حسی به من می گوید به احتمال قریب به یقین او در ان سانحه مقصر نبوده .. و گرنه محال بود در صورت محرز شدن خطای او ، وی را به قول شما گراند یا محاکمه نمی کردند .. عین خلیانان قرقیزستانی که به محض بیان نظر کارشناسان مبنی بر مقصر بودن محاکمه و زندانی شدند .. شما هم فرض رو حتمآ بر این واقعیت بگذار که او بی گناه بوده است .. زیرا برای یک خلبان حتی اگه مقصر هم باشد .. پرواز بزرگترین لطف است .. و به خاطر تجربه تلخ گذشته بیشتر حواس اش رو جمع می کند .. واقعآ حیف است ما سرمایه های این کشور رو بی جهت از پرواز محروم کنیم ..
محمود جان آن چه گفتم نظر شخصی خودم است .. و ربطی به کاپیتان های ایران ایر ندارد .. یک بحث کلی بود
ممنون از شما
راستی لینک فیلم کاپیتانی که اشاره کردی .. در پاسخ به کامنت مهندس فضلی عزیز قرار داده ام
سلام . راستش نمی دونم چی بگم به دلاور مردانی مثل شما . اصلا نمیدونم چه کاری باید انجام داد تا آنهمه دلاورمردی و قدرت و شجاعت و ایمان به یک نحوی جبران شود .
البته من همیشه در خودم می گفتم که اگر خدای ناکرده جنگ شود ، من هم به جنگ می روم . اما می فهمم خیلی از شماها کمم . روحیه شجاعت در شما خیلی خوب پرورانده شده بود . اما ما خیر .
پاسخ
دوست عزیز و نازنینم
ممنون از کامنت شما .. راستش رو بخواهی من نه خودم رو شجاع می دونم .. نه دلاور .. باور کن سربازی عاشق وطن بودم که تنها به وظایف ام عمل کردم .. همین
اما در باره جنگ مطالبی نوشتی که ممکن بود تعبیر سیاسی شود
و من با شرمندگی ، ضمن احترام به نظر شما ، آن را حذف کردم
همه دوستان آگاه اند که این سایت سیاسی نبوده و نیست
به همین دلیل هر گونه کامنتی که اشاره به مسئولان و سیاست باشد ، حذف می کنم .. از دوستان عاجزانه خواهش می کنم کاری نکنند که بنده با حذف بخشی از کامنت شرمنده و عذاب وجدان بگیرم .. !!
باز هم از شما دوست بزرگوارم پوزش می خواهم
سلام کاپیتان.
خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم دوباره بعد از چند وقت شروع به نوشتن کردین.راستش نگرانتون شده بودم.
اقای مدرسی من رضا هستم 22 ساله که چند سالیه تو هندوستان مشغوله تحصیلم.راستی شما خاطره ای از پرواز به هندوستان دارین?اگه دارین میشه در موردش بنویسین?
یه چیزه دگه کاپیتان.لطفا اگه میشه اون قراریو که قراره با بچه ها ست کنین تا همدیگرو ببینن به بعد از فروردین ماه بندازین تا منم ایران باشم. و بتونم بیام.
خیلی خیلی خیلی مخلصیم کاپیتان.
پاسخ
رضا جان عزیز و بزرگوار
اولآ خیلی خوشحالم با هموطن جوانی در خارج از کشور در ارتباط هستم
رضا جان بله من یکی دو خاطره در مورد پرواز به هندوستان در بعد از انقلاب دارم .. که مربوط به اجلاس سران غیر متعهد ها بود .. اما دلیلی که نمی توانم آن خاطره رو تعریف کنم این است .. که مقاماتی که ان روز از مسئولان کشور بودند ، امروز به دلایل سیاسی هر نوع صحبت و خاطره ای از ان ها ممکنه برای بعضی ها حساسیت هایی رو ایجاد نماید .. به همین دلیل با عرض پوزش فراوان نمی توانم خاطره ای که حساسیت سیاسی دارد رو بیان کنم .. اما سعی می کنم خاطرات پرواز به هندوستان در رژیم قبلی رو به خاطر اورده و نقل کنم
در مودر دیدار با خوانندگان .. چشم حتمآ سعی خودم رو خواهم کرد
ممنون از شما
سلام کاپیتان
درود بر شرف شما و سایر دلاورمردانی که با اخلاص و از جان گذشتگی این آب و خاک را حفظ کردند.
نکته ای از میان خاطره شما ذهن مرا به خود مشغول کرد و آن ناراحتی شما از برخورد نا مناسب با اسیران عرافی بود.
می خواهم از شما که جنگ را دیده اید بپرسم که آیا در آن زمان هیچ سرباز ایرانی اعم از بسیجی و ارتشی و سپاهی به سربازان عراقی تجاوز کرد؟ یا آن ها را شکنجه کرد؟
تازه بنا به فرموده شما آنان تا آخرین گلوله خود را خرج سربازان ما کرده بودند.
مقایسه کنید با احوالی که می دانید.
همچنین بسیار مایلم نظر شما را در باب مطلبی که آدرس آن را در زیر می گذارم و مربوط به مقایسه آن احوال جنگی و این رفتارهای اخیر است بدانم:
http://amirkhosro.blogspot.com/2009/07/blog-post_26.html
آنچه در این مطلب نگاشته ام برداشت من از جنگ است که در هنگام پایان آن تنها 13 سال داشته ام و تایید شما می تواند مرا با واقعیت آشنا کند.
باز هم بر شما درود می گویم و سلامت شما را از ایزد منان خواهان و خواستارم
پاسخ
دوست بسیار عزیزم جناب شجاعی عزیز
آن چه در وبلاگ شما دیدم ، عشق بود و واقعیت
بله تمام ان مطالبی که از جنگ نوشتی واقعیت بود . دشمنان ما چه در زمین و چه در آسمان با تمام قوا می جنگیدند .. و زمانی که تسلیم شجاعت نیروهای ایرانی می شدند ، الدخیل گفته و تسلیم می شدند .. من بار ها از کمپ های اسرای عراقی دیدن کرده بودم .. آن ها حتی اجازه داشتند خانواده هایشان رو ملاقات کنند .. عطوفت و مهر و میهمان نوازی ایرانیان زبانزد همه آن ها بود . اما دیدیم که آن ها بدترین شکنجه ها را با اسرای عادی و غیر نظامی ما به عمل می اوردند
اما در باره بسیجیان و آن دوستانی که به لباس شخصی معروف شده اند .. من هیچ نظری نمی توانم بدهم ... برای این که می دونم ریشه در سیاست دارد . و چون من همیشه از سیاست فراری بودم ، واقعآ هیچ پاسخی ندارم ...
انشاالله درست می شه .. همه ما ایرانی و هموطن هستیم .. نه دین ما ، نه وجدان ما راضی به خشونت نیست ... منتها همان طور که عرض کردم .. مسایل سیاسی این تبعات خشن را هم دارد .. با یک مثال به سخن ام خاتمه می دهم .. شما مقایسه کنید در یک مسابقه فوتبال .. چطور بعضی ها عصبی شده و به جان طرف مقابل که ممکنه حتی برادرش باشه می افتد .. !! خب حالا این حساسیت رو با چاشنی سیاست تلفیق کن .. معلومه برخورد اندیشه پیش می آید .. من به شخصه هرگز وارد این گونه کشمکش ها نمی شوم . شاید به حساب ترس بگذارید .. شاید حفظ آرامش .. شاید سن بالا .. به هر حال همیشه از آشوب و دعوا دور بودم
اما سخن شما و درد شما رو قلبآ احساس می کنم .. باید با دعوت به آرامش از حساسیت ها جلوگیری کنیم ..
با تشکر از شما
سلام
قطعا من و تمام ایرانیان وطن پرست به سربازانی چون شما افتخار خواهند کرد.
مدتها منزلمان در شهرک اکباتان بود.باور کنید که با شنیدن صدای غرش شکاریهای نیروی هوایی و نیز ابهت هرکولسها در زمان پرواز؛ احساس غرور و سرفرازی تمام وجودم را فرا می گرفت.
سلامتی شما آرزوی وطن پرستانی چون من است. پس مواظب سلامتی خودتان باشید.
پاسخ
میثم عزیز و نازنینم
ضمن تشکر از احساس وطن پرستانه شما ، همان گونه که بار ها توضیح داده ام ... بنده فقط به وظیفه ای که به عهده ام بود پایبند بوده و هستم .. و کار خاصی خارج از چارچوب وظایف ام انجام ندادم .. این شما مردم خوب ایران هستید که قدر دان ارزش ها هستید .. کار شما ارزشمند تر از هر چیزی است
من هم قلبآ برای شما آرزوی موفقیت و پیروزی می کنم
پایدار باشی عزیزم
سلامی دوباره به عمو بهروز!
شرمنده که دوباره مزاحم میشم و پست میدم عمو!
از توی کامنت ها فهمیدم که اکانت فیسبوک دارین!
حتما در اولین فرصت اددتون میکنم و میخواستم بگم که اگه از طریق کامچیوتر به خاطر فیلترشدنش نمیتونین برین فیسبوک با جی پی ار اس موبایل راحت میشه رفت!
اگه موبایلتون به اینترنت وصل میشه یه سیمکارت ایرانسل بخرین و اینحوری راحت میتونین فیسبوک و جاهای دیگه رو با اینترنت موبایل برین!
متشکر
خداحافظ
پاسخ
آرش عزیزم .. ممنون از شما
راستش رو بخواهی سیم کارت ایرانسل دارم .. اما گوشی تلفن ام متعلق به عهد عتیق است !! از اون مدل های هندلی قدیمی !!! خب قبول کن که زندگی یک ادم بازنشسته خیلی کم تر از یک زندگی دانشجویی است !! این رو جدی عرض کردم
لذا مجبورم به همین گوشی بسازم .. !! البته از ان جا که کسی رو به ان صورت ندارم که صحبت تلفنی داشته باشم .. اغلب خاموشه !! شاید یک علتش هم این باشه که من شب ها وقتی همه خواب هستند کار می کنم .. و روز ها خواب هستم به هر حال از توضیحاتی که فرمودی سپاسگزارم
موفق باشی عزیزم
درود جناب مدرسي . اميدوارم كه خوب و سلامت باشيد . واقعا اين خاطره از غم انگيزترين مطالب شما بود . جناب مدرسي عزيز چند روز پيش در مجله صنايع هوايي مشغول خواندن خاطرات يكي از دلاورمردان نيروي هوايي به نام سرتيپ خلبان عليرضا نمكي بودم . متوجه شدم كه ايشان در زمينه تحرير خاطرات جنگ فعاليت بسيار جدي دارند و آثاري رو هم انتشار دادند . در اينجا بخشي انتهايي مصاحبه ايشان در مجله صنايع هوايي رو قرار مي دم كه فكر مي كنم براي علاقه مندان جالب باشه كه با اين بزرگمرد آشنا شوند.
( پس از اتمام جنگ , براي اينكه يك تاريخ كلي از روند فعاليت چشمگير نيروي هوايي در جنگ 8 ساله تحميلي را به عموم معرفي كنم, كتاب ((پاكبازان عرصه عشق )) را نوشتم . هم اكنون كتاب ((بر آسمان بابل)) را كه به تحليل نظامي عملياتهاي مهم و عموده نيروي هوايي مي پردازد و حدود 600 صفحه حجم دارد, در دست چاپ دارم . از چندي پيش هم بر اساس يك پروزه بزرگ, قرار شده كه كتاب ((تاريخ نبردهاي هوايي دفاع مقدس)) به رشته تحرير در آيد . من افتخار دارم كه نويسسنده اين كتاب مي باشم و تعدادي از دوستان نيز با جمع اوري اسناد لازم از پاپگاههاي هوايي سراسر كشور, با اين پروزه همكاري دارند . بر اساس برآورد قبلي, پروزه مزبور در 10 جلد هر جلد 900 صفحه به چاپ خواهد رسيد . كه هم اكنون 8 جلد آن به مرحله صفحه آرايي رسيده است . )
جناب مدرسي عزيز شايد شما با ايشان آشنا باشيد . مسلما اين مجموعه بسيار ارزشمند خواهد بود . اميدوارم پس از اتمام كار به اندازه كافي در كتابفروشي هاي سراسر كشور در دسترس قرار گيرد .
به اميد ديدار
پاسخ
بامداد نازنین خیلی ممنونم که من را در جریان گذاشتی ... متآسفانه بنده ایشان رو نمی شناسم . اما خیلی خوشحالم ان دغدغه ای که من در این باب داشتم ، و آرزو داشتم ماجرای دلاور مردی های پرسنل ارتش مخصوصآ نیروی هوایی در هشت سال دفاع مقدس به تحریر در آید .. اکنون انجام می شود
خیلی خوشحالم کردی .. راستش رو بخواهی از من هم سال ها قبل دعوت کردند ولی تنها دلیلی که نپذیرفتم ، حذف بعضی خاطرات بود .. که من با این گونه اعمال موافق نبودم .. و ترجیح دادم دیگران به روشی که ناشران و یا بهتر بگم امران می گویند نوشته شود .. مطمئن هستم کتاب پر باری خواهد بود
ما به چنین مردانی همیشه افتخار می کنیم
ممنون از شما
سلام جناب مدرسی عزیز
انقدر خاطرات رو شیرین بیان می کنید که خود آدم احساس می کنه اونجاس...باور کنید الان که این پست تموم شد انگار از خواب پریدم...کاملا اون صحنه ها رو می دیدم.از پرانتز ها هم ممنون...باز هم ادامه بدید.حس انسان دوستی شما بدون توجه به نژاد و ...قابل تقدیر هست.اگه همه مثل شما بودن....همه جا آروم بود...
پاسخ
بهنام عزیز و نازنین
از این که از نوشته های بنده تعریف کردی واقعآ سپاسگزارم
بهنام جان مدت هاست به دنبال هدفی بزرگ در همین زمینه هستم .. مخصوصآ امروز با دیدن وبلاگی که در یکی از کامنت ها بود و اشاره به تصاویر جنگ بود ، به این تصمیمی که داشتم ، مصمم تر شدم
ممکنه خیلی ها به خاطر نوشتن نظرم از من متنفر شوند .. قصد دارم از همه بخواهم به جای دشمنی های سیاسی با هم دوست باشند .. به جای افشاء گری های راست و دروغ که هدفی جز ضربه زدن به استقلال مملکت رو ندارد .. پیام آور دوستی ها باشیم .. در همین راستا قصد دارم صادقانه به تمام پرواز هایی که با سران رژیم شاهنشاهی از روسای ساواک گرفته تا فرماندهان حکومت نظامی .. و بعدش مسئولان رده بالای جمهوری اسلامی از بزرگ ترین مقام گرفته تا فرماندهان نظامی که من چه در نیروی هوایی و چه در صدا و سیما با آن ها خاطره دارم رو بیان کرده .. و نتیجه گیری کنم با وجودی که ارتباط بسیار تنگاتنگی با مراکز قدرت و نظام داشتم .. هرگز سوء استفاده نکرده و هرگز برای خود و خانواده ام چیزی رو نخواستم .. و به عنوان یک انسان بسیار کوچک می خواهم نتیجه بگیرم همه انسان هایی که امروزه به دلیل سیاسی دشمن یک دیگر شده اند .. دارای چه ارزش های انسانی هستند .. و من همه ان چه خود از نزدیک شاهد رفتار و شخصیت ان ها بوده رو بیان کنم .. و بگویم .. همه ممکنه در شرایطی دچار اشتباه زندگی اش بشه .. نباید ما ایرانی ها با خودمون دشمنی کنیم .. و از همه بخواهم به جای دشمنی با مسئولان و مقامات همه از خود عشق به همنوعان رو آغاز کنند .. همه دست به دست هم بدهیم و ایران رو بار دیگر بسازیم .. چون من به اغلب کشور های جهان سفر کرده و با روحیه آن ها مخصوصآ نظامی ها آشنا هستم .. به جرآت می توانم بگم .. آن ها منتظر افزایش همین تفرقه ها هستند .. آن ها به کسی رحم نخواهند کرد .. من از ان می ترسم وطن ام جولانگاه اجنبی ها ی امریکایی و روسی شود ... و ما ناخواسته الان داریم به این اتش دامن می زنیم
بهنام جان می دونم اگر من این پست شامل خاطرات و تعریف از شخصیت مسئولانی که دیده ام بکنم .. خیلی ها مرا محکوم به خیلی واژه ها خواهند کرد .. ولی حتی شده به قیمت اخرین پست ام هم تمام شود .. باید این هدف ام رو انجام بدهم .. حتی اگه یک نفر رو آگاه کردم تا دست از کینه و عداوت بردارد .. به هدف خودم رسیده ام
به امید آبادانی و عشق و زندگی در کشور ایران زمین
با سلام مجدد
خسته نباشید
از پاسخ کامل و دلگرم کننده شما سپاسگزارم.
امیدوارم که سلامت و شادکام باشید
پاسخ
فدات بشم امیر جان عزیزم
ممنون از شما .. من هم متقابلآ آرزوی بهروزی و شادکامی شما دوست بزرگوارم رو دارم
عزیزم .. با پوزش فراوان بعد از این که کامنت شما رو پاسخ داده و از شما به خاطر سخنان بسیار زیبا و دلنشین ات تشکر کردم ، بعد از دقایقی اشتباهی آن را همراه با کامنت های مزاحم پاک کردم !!راستش رو بخواهی در روز بیش از دویست تا سیصد عدد کامنت مزخرف که مربوط به لینک های مستهجن است در لابه لای کامنت دوستان منتشر می شود .. !! حتی اوایلی که نمی دونستم ، مخابرات به خاطر وجود همین واژه های کثیف سایت ام رو موقتی مسدود کرد !! وقتی مکاتبه کردم و دلیل ان را متوجه شدم .. مجبور به بازبینی پست های قدیمی کردم .. متآسفانه دیدم بیش از صد ها گامنت مستهجن در بین کامنت های دوستان جا خوش کرده اند .. که به اصطلاح به ان ها جونک می گویند ... خلاصه سریع با چه زحمتی همه ان ها را ظرف 48 ساعت تلاش حذف کردم .. !! اما جلوی ورود ان ها رو نمی تونم بگیرم .. به همین دلیل روزانه کلی از این کامنت ها که شامل تعدادی لینک تبلیغاتی است برایم می آید .. خب داشتم ان ها رو پاکسازی می کردم .. که ناگهان متوجه شدم .. کامنت شما هم غیب اش زده است .. !! باز هم از شما به خاطر این بی توجهی عذر خواهی می کنم
با تشکر
بهروز مدرسی
سلام . شما که از خود گذشته بودید ، چرا الآن چشم و گوشتون رو بستید و به حقایق گوش نمی دید .چه ترسی دارید . این هم یک نوع جنگ است . سکوت بدترین چیز در این زمانه است . مگر اینکه سکوتی معنا دار باشد . خون اعتراض در رگ ایرانیان وجود داشته . بدونید سکوت شما به ضرر من و خودتان و ملت ایران می شود و بس .
پاسخ
دوست عزیز.... شما که فقط با یک نام مستعار و بی هویت و حتی بدون درج ای میلی تقلبی برایم کامنت گذاشته ای .. و با ردیف کردن یک مشت واژه هایی که برای من هیچ گاه معنی و مفهوم نداشته و خالصانه مدام عرض کرده ام .. نه قهرمانم ، نه دلاور .. بلکه سربازی ساده بودم که تنها وظیفه و تعهدم رو انجام داده و بس .. آن گاه در ادامه شروع به درج مطالبی سیاسی شدید الحنی نموده و فضای ایران رو به جنگ تشبیه کرده و در ادامه وادارم می کنی که همه کامنت شما رو درج کرده و به نام مبارزه یا هر چه شما نام بر ان نهاده اید .. انتظار دارید فحش خواهر مادر و ناسزا به همه مسئولان داده و تا به اصطلاح شما دلخوش و شادکام شوید .. !!!؟ و بعدش کم ترین هزینه اش بستن تنها ابزار رابطه ام با دوستان .. و شاید هم درگیر مسایلی شوم که فقط یک نام بی هویت از من انتظار دارد .... !!!!!!!!؟؟؟؟
شما بنده رو چی فرض کردی دوست عزیز ... !!؟ اجازه بده خیالت رو راحت کنم .. من یک فرد ترسو ، بزدل و احمقی هستم که یک لحظه آرامش ام رو به دنیایی از ثروت دنیا نداده و نمی دهم
من اگه سرپا اتیش شده و به قول شما سکوت ام رو بشکنم .. چه کاری از دستم ساخته است ..!!؟ یک کمی منطقی باشید .. توصیه می کنم هرگز از یک نظامی واقعی و وطن پرست نخواهید سر به شورش یا هر چیزی که شما بر ان نام می گذارید .. گذارد ! چون یک فرد ارتشی چه در خدمت باشد و چه مثل من بازنشسته باشد .. تنها یک کار رو خوب بلد است انجام دهد و بس .. ! و آن چیزی نیست جز دفاع از استقلال کشور در مقابل اجنبی ها .. هرگز انتظار نداشته باشید در هر جنگی که شما بر آن نام می گذارید شرکت کنند ..
واقعآ شما انتظار دارید من در مبارزه شما چه نقشی داشته باشم .. !!؟ که عدم انجام ان را معنی دار توجیه می کنی ... !!؟
وجدانآ تا حالا چند نفر با کامنت یک فرد ناشناخته وارد درگیری سیاسی شده که من به حرف شما گوش فرا دهم .. !!!؟
اصلآ برای من مهم نیست شما با چه لقب و صفتاتی من را بخوانید .. .. مهم نیست که هزاران تهمت به من بزنید .. مهم اینه که ادم باید منطقی باشه
شما اگر خیلی شجاع هستی .. و واقعآ به مبارزه ای که آغاز کرده ای ایمان داری .. اول با نام خودت یک وبلاگ یا سایت بزن .. و بعدش همین نظراتی که برای من نوشتی با خط درشت بنویس .. و پای حرفت خودت بایست .. آن گاه از امثال من دعوت کن که شعار سیاسی و تهمت به این و ان بزنم ... !! و گرنه هر ننه قمری با نام مستعار آن هم در سایت های شناخته شده می تونه هزاران تهمت و افترا بنویسه .. و براش مهم نباشه چه بر سر مدیر سایت می آید .. !! واقعآ که نمی دونم چه پاسخی به امثال شما بدهم .. !!؟
از همه مهم تر ... بر فرض که حرف شما منطقی و اجرایش واجب باشه .. بهتر نیست به سراغ هم مسلک های خود رفته و از ان ها انتظار همکاری داشته باشی .. تا یک ادمی که هزاران بار اعلام کرده از سیاست متنفرم .. !!؟
خب حالا در پاسخ ام هر چه دوست داری به من بگو .. اصلآ برایم مهم نیست
جناب آقای مدرسی
در تمام این مدتی که خواننده مطالب زیبایتان هستم همیشه آرزو داشتم شرح اولین پروازتان را هم بخوانم. نوشته تان بسیار زیبا و تاثیر گذار بود. امیدوارم همیشه و همه جا پیروز و کامیاب باشید.
پاسخ
مهدی جان نازنینم
از این که به بنده منت نهاده و خواننده مطالب سایت هستید ، خیلی خوشحالم
باعث افتخارم است که دوستی فرهیخته و دست به قلمی چون شما مشوق ام است
با آرزوی موفقیت و شادکامی شما
عموجان!
ول کن این جسا و امثال اونو. اینها فقط دنبال چهارتا آدم ساده لوح هستن که اهداف خودشونو پیاده کنن.
تو رو خدا حیف نیست وقت نازنین و ارزشمند خودتونو صرف اعصاب خردکنی و پاسخ طویل به اینجور کامنتها بکنین؟ اصلا من جای شما باشم اونقدر این مدل کامنتها رو منتشر نمیکنم که دیگه خسته بشن و این سایت و ول کنن.
هر کسی باید وقت و انرژی شو صرف کاری بکنه که بهش علاقه و تخصص داره. من کارم کامپیوتره و شما فن پرواز و هر ادعایی غیر از این بکنیم یا مورد مضحکه قرار میگیرم یا سر خورده میشیم.
پاسخ
خدا اموات شما رو بیامرزد با این حرف حسابت
نه هویت و مشخصات داره ... نه ای میل و ادرس و نه اسم مستعار قابل درکی .. اونوقت توقع داره من به حرف او گوش کرده و تمام اراجیفی که نوشته درج کنم !! عجب ادم هایی پیدا می شوند
من از همون اول وقتی با کلی کلمات کلیشه ای هندونه داد بغل ام و بعدش با نوشتن متن عربی از من خواست سکوت نکرده و در مبارزه ان ها سهیم باشم .. فهمیدم یکی از همین گروهک منافقین رانده شده است که بد ترین الفاظ رو به مسئولان نظام نثار کرده و از من می خواهد به بهانه به اصطلاح مبارزه ان ها رو منتشر کنم .. اخه به اخلاق خوبت .. به راه نزدیک ات ، به اسم زیبایت ..!!! اگه واقعآ راست می گی وشهامت داری با اسم و مشخصات واقعی ات وبلاگ بزن و بعدش همین سخنان رو که از من خواستی در ان منتشر کن .. قول می دهم نه تنها من .. بلکه مادر بزرگم هم پشت سر او حرکت کند .. !! جسا .. اصلآ یعنی چی ؟ بلانسبت مگه من این قدر احمق هستم به خاطر نامی بی هویت به نام جسا به همه مقامات توهین کنم که جسا جون خوشش بیاید .. !!! حق با شماست .. نباید به این جور انسان های دیوانه حتی اجازه ورود به سایت ام رو بدهم .. تقصیر منه که کلی بهش احترام گذاشته و ازش بایت حذف توهین هایش عذر خواهی کردم .. !! علیرضا جان ببخشید طولانی شد
با سلام حضور جناب مدرسی عزیز و دوست داشتنی خواندن خاطرات دل کندن یک هموطن عاشق خیلی درناک است ولی خوب تا آخرش رو خوندم شرمنده از اینکه خیلی وقت بود نمی تونستم بهتون سر بزنم امیدوارم حال شما و دوستان عزیز خوب باشه مدتی بود برای ماموریتی در کویر مرکزی ایران بودیم همین امروز صبح رسیدم خونه و دارم استراحت می کنم که اولین سایتی که باز کردم همین سایت شما بود باور کنید شیر مادری که خورده بودم در این مدت از دماغ مبارکمان خارج شد روزه داری و کار طاقت فرسا در کویر دمار از روزگارمان در آورد ولی خوب همه این سختی ها با توجه به این نکته که خدمت به مردم و کشور عزیزمان از واجبات است ما را آرام می کرد واقعا" جهنم به تمام معناست انسان در این جاهاست که قدر خونه و کاشانه خودش رو می دونه هوای گرم روز و سرد و استخوان شکن شب و ایضا" ماه مبارک رمضان هم بر سختی کار می افزاید دیروز بقدری تشنه بودم که 5 دقیقه مونده به افطار از حال رفتم و با سیلی بچه ها به هوش اومدم راستش بی منت از صبح ساعت 7 تا 7 شب و بعد از افطار از 9 تا 12 شب یکریز کار میکنیم که واقعا" انرژی آدم تحلیل میره امروز صبح که رسیدم خونه و هوای تر و تازه خونه رو تنفس کردم خدا رو خیلی شکر کردم که توفیق خدمت به مردم عزیزمون رو نصیب ما کرده جناب مدرسی یک دوستی دارم که به شوخی میگه از هر چیزی تو این دنیا خوشت بیاد و بهش عشق داشته باشی خدا بهت تو اون دنیا می ده البته اگه پسر خوبی باشی خلاصه همه از عشقشون گفتند و این رفیق ما که بهش می گیم بهمن قرقی گفت من به کل کره زمین عشق می ورزم باید خدا بهم بده یاد قضیه ملا نصر الدین و اون نهار میت افتادم تو جمع ما شما احتمالا" اون دنیا البته بعد 100 سال یک گردان سی-130 دستته هر چه قدر خواستی باهاش پرواز کن و هر بلایی خواستی سرشون بیار بهروز جان نگران دنیا و رنگین بودنش نباش خدا خیلی بزرگه بحدی که من و تو کوچیک رو تو بزگیش گم میکنه.
موفق باشی
پاسخ
جعفر خان عزیز و گرامی
خدا قوت .. نماز و روزه ات قبول
واقعآ اجرت با خداوند متعال .. من می دونم و از صمیم قلب درک ات می کنم
گرمای روز کویر و سرمای کشنده شب های ان را کشیده ام .. و می دانم کار کردن و روزه گرفتن چقدر مشکل است
جعفر خان دیگه کم کم داشتم نگرانت می شدم .. البته می دونستم در ماموریت هستی .. خودت به من فرموده بودی
بله ادم تا سختی نکشه قدر عافیت و زندگی رو نمی دونه .. و این راز و حکمت زندگی است .. همین خدمت سربازی که می گن سخته .. بهترین حسن ان دانستن قدر همه چیز و همه کس است
واقعآ خدا شما رو حفظ کنه و سایه شما بر سر خانواده محترمتان و ما اهالی سایت سال های طولانی مستدام باشه
جعفر خان .. خسته هستی .. زبان روزه .. زیاد حرف نمی زنم .. باشد برای فرصتی دیگر
موفق و منصور باشی
جناب سرهنگ چرا جواب كامنت مارو نميدي ميخواستم بدانم شما از شهيد سرگرد خلبان عليرضا دباغيان خاطره اي نداريد ضمنا من مدتي است خواننده وبلاگ شما هستم و از خواندن مطالب شما لذت ميبرم و بار ديگر عشق پرواز كه از جواني در وجودم بود زنده شده است خدا از سر تقصيرات دايي ما نگذرد او هم خلبان بود و بعد از انقلاب پاكسازي شد انقدر از ارتش بد گفت ما قيد خلباني را زديم به هر خال اميدوارم موفق و سلامت باشيد
پاسخ
رضا جان من بار ها عرض کرده ام و باز هم تکرار می کنم .. حاضرم روزانه ده ها فحش و توهین بشنوم .. اما یکی نگه چرا جواب کامنت های من را نمی دهی ...!!؟ عزیزم به شرافت ام قسم شب ها تا صبح بیدار می مونم به طوری که پاهایم قدرت تکان خوردن را ندارند .. و بی منت به تمام کامنت های وبلاگ و سایت و ای میل ها پاسخ می دهم .. و در کنارش طراحی تصویر و یا نگارش مطالب رو هم ادامه می دهم .. به عبارتی این تنها کاری است که من انجام می دهم در زندگی ام .. !!! اون وقت دوستان می نویسند چرا جواب ندادی .. ممکنه یکی دو روز در هفته اون هم به خاطر رفتن به کرج به تآخیر بیفته ... که به محض این که بر می گردم کلی از یکایک دوستان به خاطر تاخیر عذر خواهی و پوزش می طلبم .. بخدا روا نیست این گونه متهم ام کنید .. من نه توقع تشکر از کسی رو دارم .. و نه انتظار تهمت .. !! خیلی ها برایم نوشته اند چرا پاسخ نمی دهی .. اما وقتی بهشون عرض کرده ام به پیر به پیغمبر پاسخ داده ام .. از من معذرت خواسته اند .. بخدا قسم من نه توقع معذرت از کسی رو دارم .. و نه منت برای کاری که می کنم قائلم .. یک ادم بازنشسته ای هستم که تمام وقت ام رو برای این کار گذاشته ام ... بخدا اگر بدونم دوستان راضی نیستند هفته ای یک روز را هم به کرج بروم .. باور کنید نخواهم رفت .. امتحانش ضرر نداره
من منظورم شما نیستی .. کلی عرض کردم .. اما در مورد جناب دباغیان .. راستش اسم او خیلی برایم آشنا می آید .. ولی حافظه ام یاری نمی دهد متآسفانه .. در مورد انصراف هم به این فکر کن که مشیت الهی بوده است
موفق باشی
سلام عمو جون
این آقای ابراهیم مدرسی باشما نسبتس دارن؟
پاسخ
نه فاطمه جان .. بنده کسی رو به این نام نمی شناسم
اگه آدم پارتی داریه .. بگم آره . ..!! چشمک
ممنون عزیزم
سلام . راستش متن های شما یکی از بهترین متن هایی است که تا بحال خوندم . متنی روان
، ساده ، با ارزش و قابل فهم . چاپلوسی نمی کنم ولی خیلی خوب نوشتید . همچنین فضاسازی شما خیلی زیباست . آدم میره به همون زمانا .
یه سوال هم داشتم . آیا شما شخصی رو به نام عباس سریزدی می شناسید ؟ .
ضمنا از طرف من هم یه ماچ از اون نوه ها تون بکنید . خیلی با نمکن .
پاسخ
محمد عزیز و گرامی
خیلی ممنونم که نوشته ها به دلت نشسته است .. خودت خوبی و قدرت تجسم گرایی عالی داری .. و گرنه من خیلی عادی می نویسم
جناب عباس سر یزدی رو فکر کنم بشناسم
چون اسم ایشون رو مرتب می شنیدم .. ممکنه اگه قیافه شون رو ببینم ، حتمآ خواهم شناخت چون ما همه عضو یک خانواده بودیم
به هر حال از قول بنده خدمت عباس آقای گل خیلی سلام برسونید
ضمنآ نوه های شیطونم دست بوس دایی عزیز و بزرگوار خود هستند
پایدار باشی
...............
..................
.......................
.......................
پاسخ
خانم بهار ... می فرمایید بنده چکار باید بکنم ...!!؟
شما حتی برای بیان گفته خودت ، جرآت نوشتن نام و مشخصات واقعی ات رو نداری ... در حقیقت برای من و خوانندگانم بی هویت هستی ... خب چگونه توقع داری سخن یا موعظه ، یا نصیحت ات را بپذیرم ..!!؟
من همه مشخصات ، تصویر ، محل کارم ، جاهایی که خدمت کردم بعلاوه خاطراتم رو صادقانه بیان کرده ام ... عادلانه این است که تنها به سخن افرادی که واقعی هستند گوش فرا دهم
ضمن این که خانم محترم .. از من چه توقع و انتظاری دارید ... !!؟
با کی دوستی کردم .. من سال هاست کنج عزلت گزیده ام و در خلوت خونه دنج و سربازی ام با خاطرات ام زندگی می کنم .. با کی دوستی می کنم .. !!؟
هفته ای یک روز برای دیدن نوه هایم از خانه خارج شده و در دنیای کودکانه ان ها سهیم می شوم .. همین
حتی گوشی موبایلم را ماه ها روشن نمی کنم .. کسی رو ندارم
تنها یاران من همین عده خوانندگانم هستند .. من مسئول هیچ نوع اتفاق سیاسی در کشور نیستم
اصلآ از سیاست متنفرم .. بله خیلی مشکلات دیگری غیر از ان چه شما نام بردید وجود دارد .. من چه کار می تونم انجام بدهم .. !!؟
شما و دوستانت معتقدی آن ها را بنویسم ... !!!؟
عزیزم باز هم می گویم .. اشتباه گرفته اید
سلام اقای مدرسی
ببخشید مدتی کامنت نذاشتم خیلی درگیر بودم. ولی مطمئن باشید هر روز به سایت سر میزنم.
آقا یک مستند توپپپپپپ پیدا کردم که جون میده واسه تحلیل شما.
و فکر کنم کمتر سایتی تا حالا این مسئله را تحلیل کرده باشه.
به نوعی مربوط به سوانح هوایی میشه.
اگر از دوستان خارج از ایران کسی ایران میره لطفا اعلام کنه تا براش پست کنم و ایشان به آقای مدرسی برسانند.
قربان شما
علی از کانادا
پاسخ
علی جان عزیزم
نمی دونم با چه زبانی از شما تشکر کنم ؟
خودت می دونی بهترین هدیه برای من عکس هرکولس های ایرانی و فیلم های هواپیمایی است .. برای همین هرگز نمی گویم .. ممنون زحمت نکشید .. چشمک
علی جان فکر کنم اگه یکی دو بار در هر پست کامنت درخواست بگذاری ، عاقبت یکی پیدا می شه که این لطف رو در حق ام بکنه
ممنون از شما
سلام آقای مدرسی عزیز
مدتی هست که مطالب شما رو دنبال می کنم.اما بار اولی هست که براتون کامنت می گذارم.صداقت شما قابل تحسین هست و ایران به افرادی مانند شما افتخار می کند.شما همواره در اوج آسمان هستید حتی اگر روی زمین باشید.
پاسخ
بردیا جان نازنین
واقعآ شرمنده ام کردی عزیزم .. من مخلص محبت و بزرگواری دوستی نازنین مثل شما هستم
به امید جبران انی همه خوبی ها
ممنون از کامنت شما
سلام
من موبایلتون رو به اون برنامه دادم اگر باهاتون تماسی گرفته شد مطلع باشید.ترجیحا گوشیتون رو خاموش نکنید لطفا
تا بعد
پاسخ
دختر عزیز و نازنین ام
شما همیشه عادت داری بنده رو شرمنده محبت هایت نمایی
راستش رو بخواهی بعید می دونم 5 شنبه یا جمعه آن ها تماس بگیرند .. ولی شنبه چشم .. حتمآ روشن خواهم کرد
البته اگه ان ها امری داشته باشند همکاری خواهم کرد .. .لی اگه صرفآ قصد معرفی بنده رو داشته باشند ، از حالا اعلام می کنم با عرض شرمندگی نخو.اهم پذیرفت
تا بعد
عمو بهروز سلام
عمو جون امروز کلی جاتونو خالی کردم رفته بودم دانشگاه داشتم برمیگشتم که به پرواز یک سی-130 خوشگل و دوتا میگ29 برخوردم
عمو باور کنید اشک تو چمام جمع شد وقتی سی-130 رو دیدم به خودم گفتم علیرضا عمو بهروز یه روزی با این پرواز کرده و گفتم ای کاش خودشون بودن تا عشقشونو ببینن که چقدر قشنگ پر گشوده و به آسمان میرود(جمله خیلی ادبی شد چشمک)عمو فقط خواستم بگم که من هر وقت سی-130 میبینم چهره زیبای شما جلوی چشمام میاد
پاسخ
علیرضا جان .. چقدر محبت داری .. واقعآ چقدر هم احساس هستیم
خوشا به حالت .. من جایی افتادم که سالی یکی را هم نمی بینم .. !! به هر حال شما دیدید .. انگار من دیدم
خدا همه شون رو حفظ کنه .. و با اقتدار مثل همیشه سربلند از پس ماموریت هایشان برآیند
خدا پشت پناه همه عقابان آسمان و هموطنان عزیزم
ممنون از شما
جناب مدرسی گل سلام
خیلی زنگ زدم موبایلتان حتی برای شما سرور گرامی ایمیل هم زدم
از آنجایی که جوابی نرفتم حدس می زنم به دست شما نرسیده است. چون برای کار مجبور به سفر به تهران شده بودم بعد از اینکه دیدم نمی توانم با موبالتان تماس بگیرم، جسارت کردم به منزل زنگ زدم؛ به هر حال تهران سه روز بودم و سعادت دیدار مجدد نداشتم.
حدس زده بودم مطلب جدید نوشته اید، با موبایل سعی کردم بخوانم اما فقط صفحه اول لود می شد، آقا زود برگشتم شیراز و در همان ساعت اولیه مطالب شما را خواندم.
شاد باشید
پاسخ
سپند عزیز و نازنین
با عرض پوزش از این که موبایل ام خاموش بود .. باید عرض کنم یکی از دلایلی که موبایل همیشه خاموش است اینه که .. چون شب ها تا صبح یک سره روی سایت کار می کنم .. و روز ها استراحت می کنم .. اینه که به دلیل اختلاف زمان بیداری ام با بقیه آن ار خاموش می کنم .. دوم این که کسی رو به اون صورت ندارم که با من تماس بگیره .. یا دلش برایم تنگ شده باشه .. !!! چشمک
در مورد تلفن منزل ... حقیتش چون تلفن خونه ما سوخته بود ، دخترم تلفن بی سیم خودشون رو به ما داد .. اگه دقت کنی حتی صدای پیامگیر هم متعلق به من نیست ... بلکه صدای دامادم است ! به همین دلیل من بلد نیستم پیام های آن را پیدا کنم ... !! گاهی که خواهر همسرم می آید ، چیزی حدود چهل پیغام قدیمی رو به زحمت از تلفن بیرون می آورد .. آلمانی نوشته برای همین بلد نیستم .. و سعی هم برای یادگیری آن نمی کنم .. چون همان طور که گفتم .. ندرتآ ممکنه کسی برایم کامنت بگذاره
از این که سعادت دیدار با شما رو نداشتم ، عذر می خواهم
تا بعد
سلام
اشکالی ندارهاگر دوست نداشتید قبول نکنید البته اگر باهاتون تماس بگیرند!
ای کاش زودتر گفته بودید .
ولی دیگه گذشته
لا اقل اگر تماسی چیزی بود من رو با یک اس ام اس آگاه کنید
صرفا می خوام ببینم واقعا این کارو میکنن یا نه
همین
خیلی ممنون
اوقات خوبی رو آرزومندم عمو جون
پاسخ
دختر عزیزم فاطمه جان
باز هم از شما قلبآ تشکر می کنم
همان طور که عرض کردم با ان ها در حد توانم هر کمکی از دستم برآید ، حتمآ همکاری خواهم کرد
اما اگر صرفآ برای معرفی بنده باشد .. با عرض پوزش فراوان قبول نخواهم کرد .. چون خود رو لایق این همه محبت نمی دونم .. افراد واجد شرایط زیادی هستند که استحقاق آن ها از من خیلی بیشتر است
ولی هیچ یک از موارد فوق ، چیزی از محبت های شما دختر خوبم رو کم نمی کند ... چشم حتمآ به شما خبر خواهم داد
ممنون از لطف ات
سلام
كاپيتان ارزو دارم كه روزي به ارزويتان برسيد و اين حق شمايت كه روزي دوباره بتوانيد با معشوقتان وصالي دوباري داشته باشيد
پاسخ
فدات بشم عباس عزیزم
خوبی ؟ دلم برات تنگ شده بود
خوشحالم که دوباره می بینمت
امیدوارم که همه چیز عالی باشه .. و هیچ مشکلی نداشته باشی
خانواده گرام سلام برسون
سلام آقای مدرسی عزیز
راستش کلی دلسرد شده بودم و فکر میکردم ما و سایت و از یاد بردید......
برای من که فقط عاشق پرواز و هواپیما هستم فکر اینکه زمانی همین رویاهام رو ازم بگیرن سخته.....
واقعا حس بدیه که آدم رو بعد از چندین سال پرواز و عشق بازی با اون ازش جدا کنند.....
خلیج همیشه فارس
پاسخ
امیر حسین جان
ممنون از شما و لطفی که به حقیر داری
نه عزیزم تا زنده ام و نفس در سینه دارم .. در خدمت همه دوستان و عاشقان ایران و پرواز خواهم بود
حق با شماست .. جدا شدن از دوستی ها خیلی سخت است
ممنون از کامنت شما
سلام آقای مدرسی...
ممنون که جوابم رو دادید... راستش خیلی تو این فکرم که 1 رووز تمام خواننده های سایت رو با حضور شما دور هم جمع کنم تا هم شما رو از نزدیک ببینیم هم ازتون بابت تمام زحماتتون چه تو جنگ و چه وبسایتتون(نه.وبسایتمون) تشکر کنیم.
خلیج همیشه فارس
پاسخ
امیر جان نازنین
باور می کنی این آروزی دیرینه بنده و دوستان نازنینی است که منتظر این فرصت هستند
من قصد داشتم در حرف های خودمونی پست بعدی .. در باره این رویداد از خوانندگان راهنمایی خواسته و بپرسم چگونه می شود یه عده بیست ، سی نفره رو در محیطی جمع کرد !!؟ و چگونه ؟
امیر جان اگه دستم باز بود ، حتمآ در یک رستوران این کار رو انجام می دادم .. اما شرمنده که هرگز دنبال مادیات و انباشت ثروت نرفتم
ممنون از شما
آقای مدرسی اصلا نیازی به رستوران و این حرفها نیست....... میشه 1 روز جمعه توی نمایشگاه هوایی روبروی پارک ارم قرار بذاریم.... هم محیط پروازیه هم 1 تور علمی هم هست...شما میتونید کلی واسه ما توضیح بدید... تو رو خدا قبول کنید... شما فقط شماره من رو تو سایت بذارید من همه کاراش رو میکنم...... 09122061359
در ضمن بدونید اگه اهل مادیات بودید اینقدر طرفدار نداشتید..... رو پیشنهادم فکر کنید......
خلیج همیشه فارس
پاسخ
امیر حسین جان عزیزم
از شما به خاطر همه محبت و عشقی که به دوستان و سایت دارید ، تشکر و قدر دانی می کنم . راستش رو بخواهی من مخالف حضور در اماکن عمومی هستم .. صورت خوشی نداره .. از سوی دیگر تجمع یک عده افراد به مدت چندین ساعت ، قانونآ جرم است و نیاز به مجوز های قانونی دارد .. دلم نمی خواهد یک دیدار دوستانه تبدیل به خاطره بدی برای عزیزان باشه .. از این رو مکان سرپوشیده خیلی عالی است .. باز هم اگه همه مراحل ان قانونی باشه .. و دوستان نظرشون ان باشد من حرفی ندارم .. منتها شما کامنت خود رو باید در آخرین پست قرار دهید تا دوستان آن را مطالعه فرمایند
با تشکر از شما
درودبرجناب مدرسی عزیز
بسیارعالی وآخرش هم غمناک که نتوانستید چندسال بعد ازجنگ روپرواز کنید.ولی خداشماروخیلی دوست داشت که این سکته بخیرگذشت وشماباید خوشحال باشید وهم شاکرکه درتمام مدت جنگ تونستید که درخدمت نیروهوایی وکشورباشید وگرنه اگر اون سکته چندسال زودتراتفاق می افتاد،فکرکنم تاآخر عمرتون(120سال)خودتونو
نمی بخشیدید.
جناب مدرسی واقعاجاتون خالی.چند روزه جنگنده هادارن برای رژه تمرین میکنند.واقعادیدنیه ،مخصوصاکه 3تا هرکولس باهم پروازکنند.
جناب مدرسی اگرخاطره ای ازدوران خدمت درساهادارید بفرمایید، وبفرمایید که چه سالی ازساهابیرون اومدید؟
پاسخ
مسعود جان عزیزم .. بله حق با شماست من تمام لحظات عمرم رو مدیون مشیت الهی هستم .. و خوشحالم که این افتخار رو داشتم در زمان جنگ نقشی هر چند بسیار کوچک داشته باشم
در مورد ساها .. باید عرض کنم از همان روز های نخست که ساها شکل می گرفت .. زنده یاد تیمسار دادپی مسئولیتی در ترمینال ساها به بنده محول فرمود .. اون زمان تیمسار خالقی که تازه هم درجه گرفته بود ، فرمانده ساها بود و مدیریت داخلی به عهده یک جناب سرهنگ بسیار آقا که متآسفانه علی رغمی که با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم ، نام شریف او را فراموش کردم .. آهان یادم اومد .. جناب سرهنگ پایور بود که قبلآ فرمانده حفاظت منطقه هوایی بود .. بنده با او کار می کردم .. فکر کنم در سال 1371 بود که بازنشسته شده و دیگه اون جا نرفتم .. و از هیچ چیزی خبر ندارم
ممنون از کامنت شما