درباره من
سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
   حکایت همکار مومن و زن خراب !

 شیطنت در ماموریت های ایام جنگ !  

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

PicturePicture

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

 " حکایت همکار مومن و زن خراب " عنوان پست امشب است که تقدیم حضورتون می کنم . در متن مطلب توضیح داده ام که به خاطر حفظ حرمت و شآن خوانندگان خانم در بخشی از متن مجبور به خود سانسوری شده که از همه عذر خواهی می کنم . هدف از شرح و بیان این گونه خاطرات صرفآ منعکس کردن و نمایش بخشی از تاریخ جنگ است .. ممکنه برای خیلی ها کسل کننده باشه .. یا خیلی ها آن را بی ربط بخوانند ! اما به عنوان نشان دادن روحیه بخش بسیار کوچکی از پرسنل نیروی هوایی در زمان جنگ و دلمشغولی های آن ها تقدیم به نسل جوان امروز می کنم ..

راستش رو بخواهید بعد از مدت ها تفکر مطالب متعددی از خاطرات گذشته به ذهن ام رسید که برای عدم فراموشی آن ها رو لیست کردم .. و اگه استقبال مثل آخرین پست خوب باشه سریع مطلب دیگر رو منتشر می کنم . البته منتظر ترجمه های جناب صادقی هستم . پیشنهاد داده ام همیشه یکی دو تا آماده داشته باشه تا زیاد معطل نمانم. در این جا عنوان بعضی از تیتر هایی که قراره منتشر بشه رو نام می برم : شوخی خونین با سرپرست پیر ( آماده انتشار ) ، ماجرای داکوتای زرد ، دانشجوی جوانی که جلوی شاه پرید !! ، در جستجوی شهید ، ماموریت ویژه از طرف تیمسار دادپی ؛ تحلیل سانحه ۷۲۷ در رشت ، تصاویر غذا های مختلف در خطوط هوایی دنیا ( پست وِیژه ) و ... البته بعلاوه ان هایی که از قبل تبلیغ اش رو در پائین صفحه کرده ام .. امیدوارم خوشتون بیاد ..

Picture  اینجا

سخن اخر این که .. در پی وب گردی هایم به سایتی برخوردم که مدیرش " مدرسی " بود ! با تعجب وارد آن شده و دیدم طرف یک پارچه روحانی آقا و بزرگوار است ! البته یک ال هم پیشوند دارد .. از اون جایی که پدر مرحوم ما هر جا می رفت یک زن می گرفت .. به این فکر افتادم نکنم این عزیز هم از تخم و ترکه پدرم باشه .. به هر حال عکس اش رو با لینک اش براتون قرار می دهم .. تا اگه فکر کردید شباهتی بین ما هست ، سریع پیدایش کرده ، تا در کربلا پارتی داشته باشیم .. جدی می گم نخندید !!

 

Picture

 مرکز آپلود عکس ایرانی  

 

Picture

 اجرای طرح گسترش ...

با تاریک شدن هوا در نخستین شب حمله هواپیماهای شکاری بمب افکن عراقی ها به تهران و پایگاه یکم ترابری که خوشبختانه موفق به آسیب جدی نشدند ، از ستاد کل نیروی هوایی حکمی به فرمانده پایگاه یکم ترابری ابلاغ شد . که از قرار معلوم حتمآ از قبل پیش بینی شده بود ! و دستور چنین بود : به منظور محافظت از هواپیماهای ترابری و جلوگیری از هر نوع آسیبی از سوی هواپیماهای دشمن ، مقرر است طبق طرح " گسترش "  چندین  فروند هواپیمای سی - ۱۳۰ ارتش به همراه گروه های پروازی و متخصصان گردان های نگهداری و عملیات سریعآ به ایستگاه مشهد اعزام شده و ماموریت های محوله و پشتیبانی از جبهه های جنگ از همین ایستگاه انجام پذیرد .. اگه یادتون باشه در مطالب گذشته اشاره دقیقی به جزئیات روز نخست حمله دشمن بعثی کرده ام .. ولی برای آن دسته از خوانندگان جدید گذرا تکرار می کنم که .. با حمله هوایی به پایگاه بنده به اتفاق یکی از همکاران قدیمی به نام آقای معمار زاده با چه مکافاتی خود رو به پایگاه رسوندیم .. هیچ کس نمی دونست چه اتفاقی افتاده است .. فوج فوج مردم خشمگین با چوب و چماق به سوی پایگاه روان بودند ! چون شایعه کودتا شده بود ! به محض ورود شنیدم یکی از دوستان خوب و عزیزم به نام " دامغانی " در رمپ پرواز ترکش خورده است و او را به بیمارستان شماره دو اعزام کرده اند .. همچنین شنیدم حسن گوشکوب  یکی از کمک خلبانان قدیمی  که قصد داشته هواپیمایی رو به تنهایی در رمپ پرواز جا به جا کنه ، با برخورد به تیر بزرگ آهنین کنار رمپ سریعآ هواپیمایش مشتعل شده است .. شعله آتش و دود رمپ رو فرا گرفته یود.. واقعآ لحظه  غریبی بود .. ( برای خواندن ماجرای حسن گوشکوب ( اینجا )  رو کلیک کننید ) ...

روز نخست جنگ ...

تا قبل از شروع جنگ ما در خط پرواز به صورت شیفتی خدمت می کردیم  . و در ازای یک شبانه روز حضور در پایگاه ، دو روز استراحت داشتیم . اتفاقآ شب قبل از حمله به ایران ، نوبت شیف ام بود . و فردایش تا نزدیکی های ظهر دنبال کار های شخصی ام بودم .. و درست در لحظه عبور شکاری های عراقی از بالای خانه های سازمانی ، تازه جلوی در خونه مون رسیده بودم . ابتدا فکر کردم فانتوم های خودمون هستند که در ارتفاع پائین پرواز می کنند ، وقتی صدای انفجار رو شنیدم به گمان شکستن دیوار صوتی خطاب به همسرم گفتم .. این جوری دیوار صوتی شکسته می شود .. اما هنوز جمله ام تمام نشده بود که صدای شلیک پدافند و متعاقب ان دود غلیظی رو در پایگاه دیدم .. دیگه درنگ نکرده و با همون لباس پرواز که به تن ام بود راهی پایگاه شدم .. نگرانی و تشویش در چهره یکایک همکارانم مشهود بود .. مخصوصآ زمانی که اعلام کردند تعدادی هواپیما باید به سمت مشهد پرواز کند ، خیلی ها حال شون گرفته شد ! بنده خدا ها حق داشتند چون این پرواز ها با بقیه فرق داشت و معلوم نبود بعد از ان کجا باید بروند !؟ وقتی با صدای بلند اعلام کردم من داوطلب اولین پروازم ، کم تر کسی باور داشت که جدی می گویم ! راستش رو بخواهید از روزی که به خط پرواز پیوستم ، همیشه عاشق پرواز های مشهد بودم . و اغلب پای ثابت این پرواز ها بودم ....! تصمیم من تنها به خاطر عشق به وطن و نفرت از متجاوزان بود . با تلفن به همسرم اطلاع دادم نگرانم نباشد .. هوا دیگه تاریک شده بود .. در پرتوی نور شمع سکوت غمگینی بر دفتر خط پرواز سایه افکنده بود .. و من منتظر لحظه اعلام ماموریت ام بودم ...

 پرواز به سوی مشهد ...

اون شب به دلایلی پروازها انجام نگرفت .. و از اون جایی که پایگاه های نظامی در جنگ هدف حساس و اصلی دشمن محسوب می شود ،به اتفاق سایر بر و بچه های گروه پرواز به صورت آماده با لباس و پوتین روی تخت های فنری ولو شدیم .. دلیل آن امکان اعلام وضعیت قرمز بود ، که بایستی سریع دفتر رو ترک می کردیم .. ! با طلوع آفتاب ما نخستین هواپیمایی بودیم که اول باند ۲۹ چپ منتظر تیک آف بودیم  قبل از ما صف طویلی از هواپیماهای فانتوم که همگی لانچ شده ( مسلح ) بودند ؛ با نظم خاصی با اقتدار در حال خزش به سوی باند پرواز بودند .. ! حس غرور عجیبی به من دست داده بود .. تا اون لحظه این همه هواپیمای شکاری پشت سر هم ندیده بودم .. خلبانان فانتوم با عبور از جلوی هواپیمای غول پیکر ما با دست احترام نظامی به جای آورده و  با تکان دادن دست ، بای بای می کردند .. !   که نشان از روحیه بالای آن ها در حمله به خاک دشمن داشت .. ما هم با روشن و خاموش کردن چراغ چرخ های عقب و جلو هواپیما به آن ها واکنش نشون می دادیم .. ! در همین لحظه صدای انفجار شدید و متعاقب آن دود توآم با گرد و غباری شدید از زیر یکی از فانتوم ها توجه مون رو به خود جلب کرد .. ! مسئول برج مراقبت علت آن را رها شدن یکی از راکت های هواپیمای شکاری اعلام کرد .. یادمه تا نزدیکی های مشهد بحث ما در کابین بر سر احتمال ترسیدن خلبان اش بود ..! خلاصه با لمس چرخ های هرکولس بر باند فرودگاه مشهد ، وارد فاز جدیدی از ماموریت زمان جنگ شدیم ..  

 برنامه ریزی در اسکان ..

قبل از هر چیز لازم می دونم  از مسئولان ارتش بویژه برنامه ریزان مستقر در معاونت عملیاتی به خاطر تدابیر مهم و برنامه ریزی های اصولی در طی هشت سال دفاع مقدس یه تشکر جانانه ای کرده و یاد اور شوم واقعآ همه برنامه های ایمنی ، خدماتی ، تاکتیکی و لجستیکی آن ها بی نظیر و حتی بی نقص بود . دوستان خوب می دونند که من هرگز در وبلاگ ام جز خوانندگان ، از هیچ نهاد و یا موسسه ای تشکر نکرده ام ! ( سیاست و اهداف سایت چنین اجازه ای به من نمی دهد ) . ولی حالا که زمان زیادی از پایان جنگ گذشته است ، حیف ام می آید یادی از خدمات ان ها نکنم .. اسکان ده ها کروی پروازی ، تعداد زیادی متخصص تعمیر و نگهداری هواپیما ، استقرار بخش دیسپچ و عملیات فعال در ایستگاهی دور افتاده و غیر عملیاتی تنها بخشی از تدابیر آقایون بود .. که از همان لحظه ای که چرخ های اولین هواپیما فرودگاه مشهد رو لمس کرد تا پایان جنگ به نحو احسن هماهنگ شده بود .. واقعآ اسکان ، تغذیه ، ایاب و ذهاب این همه پرسنل کار دشواری بود ..  کوچک ترین مشکل روی کل مجموعه تآثیر می گذاشت .. مخصوصآ که هر کی به خاطر فشار های عصبی و دوری از خانواده یه سازی می زد ! الحق که برنامه ریزی اصولی شده بود .. و هیچ کس کمبودی حس نمی کرد ...

میهمانسرای  VIP پایگاه

 زمان رژیم پهلوی در همه پایگاه های نیروی هوایی انواع هتل و میهمانسراهای متعددی ساخته شده بود . که مورد استفاده پرسنل به ویژه امرا و ژنرال های ارتش شاهنشاهی قرار می گرفت . در بعضی پایگاه ها مثل شیراز ، دزفول ؛ بندرعباس ، چاه بهار و غیره هتل هایی به شکل اچ لاتین بنا گردیده بود که به خاطر شکل ظاهری اش به هتل اچ معروف بود ! در بعضی پایگاه این نوع هتل ها مخصوص اسکان پرسنل محرد بود ، که فعلآ هم هست . برای امرا و نورچشمی ها هم مکان های زیبا و مجللی ساخته شده بود که  اصطلاحآ میهمانسرای VIP نام گرفته بود ! در ایستگاه هوایی مشهد هم اگر چه هتل اچ بنا نگردیده بود ، اما به دلیل زیارتی و توریستی بودن این شهر ، ساختمان هایی برای پذیرایی از خانواده پرسنل هوایی پیش بینی شده بود . یک میهمانسرای VIP هم در بهترین نقطه ایستگاه که مشرف بر باغی بزرگ و مفرح بود تآسیس یافته بود . و همان جور که از نام اش بر می آید ، ویژه افراد خاصی بود ! خب با آغاز جنگ میهمانسرای یاد شده رو در اختیار گروه های پروازی قرار دادند .. و متخصصان گردان نگهداری رو در یکی از زائر سرا ها واقع در پشت حرم امام رضا ع جا دادند .. رمپ خلوت و خاک گرفته ایستگاه مشهد هم تبدیل به پارکینگ هواپیماهای سی - ۱۳۰ شد .. همچنین آشیانه متروکه ای که در کنار رمپ قرار داشت را محل استقرار انواع ابزار و آلات متخصصان گردان نگهداری در نظر گرفته بودند .. هر روز صبح یک اتوبوس متخصصان رو به آشیانه آورده و ظهر برای نهار به زائر سرا بر می گرداند .. چند دستگاه خودروی جیپ که  اداره بهزیستی هدیه داده بود در اختیار بچه های خط پرواز قرار داشت ! و یکی از آن ها را شطرنجی کرده تا در باند و فرودگاه حرکت کنه ...

ماموریت به مناطق جنگی ...  

همان گونه که پیش از این در مطالب گذشته توضیح داده بودم ، ۹ روز نخست جنگ را بی خبر از خانواده گذرونده و هر روز صبح عازم مناطق جنگی می شدم . معمولآ از مشهد پرسنل لشگر ۷۷ زرهی رو به منطقه می بردیم .. اون اوایل زخمی چندانی نداشتیم که در برگشت بیاوریم .. ولی بیشتر تجهیزات نظامی رو در مناطق جنگی پیاده می کردیم .. شب هم مثل جنازه بر می گشتم میهمانسرا و از خستگی حتی اشتها به غذا هم نداشتم .. اون زمان به دلیل عدم برخورداری از ابزار ارتباطاتی ، از همسر و دخترم بی اطلاع بودم .. روز سوم یا چهارم بود که در پایگاه بوشهر به چشم خودم بمب بزرگی رو دیدم که از شکاری دشمن جدا شده و به سرعت به طرف ام می آید  .. بد جوری ترسیده بودم !!  حتی فرصت خواندن شهادتین ام رو هم نیافتم .. با پاهای مسخ شده در گوشه دیواری دراز کش روی زمین خوابیدم .. منتظر انفجار بودم که صدای خنده های عده ای رو شنیدم !! اول فکر کردم شهید شده ام !! وقتی با شک و تردید به عقب برگشتم ، دیدم چند تن از خلبانان شکاری خودمون هستند که به سادگی من می خندید .. ان ها به من توضیح دادند آن بمب نبوده بلکه تانکر خالی سوخت میگ عراقی بوده که بعد از بمبارون آن را رها کرده است !! ضمن این که به من تذکر دادن خوابیدن جلوی دیوار اصلآ عاقلانه نیست .. و بدن بیشتر آسیب می بیند . در حمله آن روز شنیدم بمب اصلی در میدان صبحگاه افتاده و هشت نفر از سربازان ما به درجه شهادت رسیده اند ...    

 چند سال بعد ....

 عادی شدن اوضاغ ...

بعد از یکی دو سال که از آغاز جنگ گذشت ، دیگه همه چیز روند عادی و طبیعی خود رو طی می کرد .. ! به عبارت صحیح تر همه کار ها و وظایف قانونمند شده و روال خودش رو طی می کرد ..! ماموریت های طرح گسترش مشهد به دوره ده روزه تقسیم شده بود .. دیگه هم گروه های پروازی و هم بچه های فنی می توانستند از قبل برای ماموریت برنامه ریزی کنند .. اغلب پرسنل خانواده هاشون رو هم با خود می آوردند ! به طوری که پرواز هایی که هر ده روز برای تعویض گروه پروازی و متخصصان می رفت ، عملآ خانوادگی بود !! و همان طور که گفتم از بی برنامه گی ماه های نخست جنگ که روی روحیه همه تآثیر منفی می گذاشت ، الحمدالله خبری نبود . یک سری از بر و بچه های مشهدی خط پرواز از فرصت بدست آمده استفاده کرده و با زن و بچه خودشون راهی شهرشون شدند ! تا علاوه بر خدمت در جوار اقوام ، حق ماموریت هم دریافت کنند .. آن ها همه کار های اجرایی رو در دست گرفته بودند .. این وضعیت در میان متخصصان گردان نگهداری هم به چشم می خورد .. به قول یک ضرب المثل قدیمی که بیش تر در قبل از انقلاب سر زبون پرسنل بود ، اون جا کویت بود ! نه آماری وجود داشت ، نه فرماندهی بالای سر داشتند .. نه کسی از آن ها بازخواست می کرد .. خودشون بودند .. و الحق هم حسابی کار می کردند و برای امثال من که هر از گاهی مشهد می رفتم ، همه چیز برنامه ریزی شده بود !

میهمانسرای  VIP مشهد ...

به خاطر این همه مقدمه چینی از همه عذر خواهی می کنم .. چون باید در فضای ماجرا قرار گیرید . اما همین میهمانسرای زیبا و مفرح یک ساختمان دو طبقه آجری بود که در هر طبقه اگه اشتباه نکنم بیش از بیست اتاق مستقل داشت که  میهمانان هر دو اتاق از یک دستشویی و حمام مشترک استفاده می کردند .. همان طور که عرض کردم بعد از عادی شدن اوضاع و قانونمند شدن پرواز ها و ماموریت ها ، دیگه نیاز به حضور گرو های متعدد پروازی به تعداد هواپیما ها نبود .. بلکه طبق برنامه دو گروه پروازی فعال و یک گروه اماده همیشه در مشهد به سر می بردند .. و هر ده روز هم عوض می شدند .. اگه کسی دلش می خواست بیشتر بماند ، هیچ مشکلی نداشت  ! کافی بود با تهران هماهنگ کنه که جایگزین به جاش نفرستند .. به همین دلیل تصمیم گرفته شد اتاق های مازاد میهمانسرای فوق رو در اختیار متخصصانی از گردان نگهداری قرار دهند تا در صورت بروز مشکل و ایرادی برای هواپیما ها ، منتظر آمدن متخصص از شهر نباشند ! به همین دلیل برای هر شعبه از متخصصان یک اتاق پیش بینی شده بود .. مثلآ همیشه اتاق شماره چهار مربوط به متخصصان شعبه هیدرولیک بود .. یا اتاق شماره ۵ همیشه در اختیار بچه های شعبه چرخ بود .. ! و این روند تقریبآ قانونمند شده بود .. هر کی به مشهد اعزام می شد ، می دونست که شماره اتاق اش چند است !! خب دو اتاق هم متعلق به خط پرواز بود ... که اغلب خالی بود .. چون مشهدی ها از آن استفاده نمی کردند .. اما برای چرت بعد از غذا یا ورود گروهی غیر مشهدی نگه داشته بودند .. گاهی هم خودشون اگه دیر از پرواز می امدند ، در آن جا می خوابیدند ..

 حضور گاه بی گاه ام در مشهد ... !

به دلیل وابستگی های شدید عاطفی که در تهران داشتم نمی تونستم مرتب در مشهد بمونم ! ضمن این که همسرم هم اصلآ علاقه به اقامت در مشهد رو نداشت .. ( شاید دلیل اش استمرار مسافرت های خانوادگی ام فقط به مشهد بود که او را زده کرده بود !  ) گاهی هم علنآ به من می گفت .. تو از رفتن به مشهد خسته نمی شی !!؟ منظورش در ایام مرخصی هایم بود ! برای همین من هر از گاهی به ماموریت ده روزه مشهد می رفتم .. ! و یک راست هم وارد اتاق خودم در میهمانسرا می شدم . چون دوست نداشتم مزاحم اقوام باشم .. ولی اغلب آن ها دنبالم امده و مرا به خونه خودشون می بردند .. گاهی هم شب هایی که صبح زود پرواز داشتم ، ترجیح می دادم در میهمانسرا بخوابم .. تا صبح با بچه ها یک راست برویم پای هواپیما .. البته بعد از چند روز پرواز پشت سر هم به مناطق جنگی ، که اغلب نوبت همکارانم بود ، از ان ها می خواستم هوای من را یک چند روز داشته باشند تا سری به قوچان برای دیدن پدرم بزنم .. گاهی هم با ماشین شخصی ام به ماموریت می آمدم .. تا همکارانم رو به گردش ببرم .. گاهی هم موتور سیکلت تریل پرشی ام رو  توی هواپیمایم گذاشته و به مشهد می آمدم .. !! شاید باورتون نشه ، اگه هوا خوب بود با دیدن کوه ها و تپه های زیر پایم ، آرزو می کردم با موتورم اون جا بودم و مرتب محل های مناسب پرش رو بررسی می کردم !! خلاصه جوونی بود و مملو از انرژی و شررات !! دیگه از حضور به مناطق جنگی مثل هفته های اول هراسی نداشتم .. بلکه برعکس از این که برای کشورم خدمت می کنم ، لذت برده و حال می کردم .. !

 شب های میهمانسرا ...

یک نکته ای رو یادم رفت توضیح بدهم .. یکی از مواقعی که به ماموریت ده روزه مشهد می امدم ، جمع شدن همکاران هم مرام و عقیده ام بود ! به عبارتی وقتی جمع مون جمع می شد ، بدور از محدودیت های موجود و قوانین سخت حاکم بر پایگاه همگی دور هم گرد امده و به اصطلاح پارتی می گرفتیم !! صدای خنده و شوخی های ما عبوس ترین آدم های اطراف مون رو به خنده وا می داشت .. !! از هیچ چیزی هم باکی نداشتیم .. ! چون معتقد بودم برای حضور مفرح و با انرژی به جبهه های جنگ ،به خود و همکارانم روحیه می دهم !! خودمونیم ها .. بهانه بسیار عالی بود که دهان براداران عقیدتی سیاسی رو می بست ! و نمی تونستند ایراد بگیرند .. چون عملآ می دیدند که بعد از آن همه زدن و رقصیدن و جوک گفتن ، روز بعدش با دل جوون قبل از همه پای هواپیمای منطقه حاضر و قبراق ایستاده ام ! با اجازتون یاد دو خاطره افتادم که اول آن ها رو تعریف کرده و بعد می روم سر اصل قضیه .. یک روز از تهران گروهی بازرس عالی رتبه برای بررسی ایستگاه مشهد با خودمون  اوردیم .. ! از طرفی آوازه شب نشینی های ما بد جوری در ایستگاه هوایی مشهد پیچیده بود .. بچه حزب الهی ها هم چپ چپ به من نگاه می کردند .. ولی همون طور که گفتم من راهم رو ادامه می دادم

همون شبی که از تهران بازرس ها رو آورده بودیم .. طبق معمول ما تختخواب یکی از اتاق ها رو برداشته و فضای بازی برای نشستن دوستان فراهم کرده بودیم .. معمولآ علاوه بر همکاران ، هر شب هم دوستان با خودشون یکی دو تا میهمان هم می آورند .. انواع اقسام میوه و آجیل هم جاتون خالی فراهم بود .. اون شب هم طبق معمول زدیم و رقصیدیم و آواز حوندیم .. ناگهان دیدیم در اتاق رو می زنند .. وقتی در را باز کردم ، افسر گشت نگهبانی رو دیدم که همراه یکی از برادران عقیدتی اومده بود .. بنده خدا با شرمساری گفت .. جناب سروان می دونم جمع شما دوستانه است و برای روحیه به همکاران هر شب تا دیر وقت جشن می گیرید .. اما امشب مزاحم شدم تا بگم .. اگه می شه کمی رعایت کنید .. چون تعدادی بازرس عالی رتبه از ستاد کل نیروی هوایی برای بازرسی پایگاه تشریف آورده اند .. اگه بشنوند که در میهمانسراهای ما بزن و بکوب راه افتاده برای ما گرون تمام می شه .. من از طرف فرمانده ایستگاه براتون پیغام اوردم .. هنوز حرف افسر نگهبان به پایان نرسیده بود که صدای انفجار خنده های شدیدی رو بعد از سکوت تلخی که در هنگام حرف های برداران به وجود امده بود ، شنیدم ! راستش رو بخواهید خودم هم از این حرکت دوستان تعجب کردم .. چون بنده خدا حرف منطقی می زد !! هنوز توی شوک خنده ها بودم که یکی از همکاران بلند شد و خطاب به برادران گفت ... به فرمانده پایگاه سلام برسونید و بگید سه نفر از آقایون بازرس ها اینجا تشریف دارند !!! واقعآ جا خوردم ! فکر کردم خالی بندی است .. ولی وقتی یکی از آقایون به پا خواسته و حکم بازرسی رو نشون داده و سایر همکارن اش رو معرفی کرد  ، قلبآ جا خوردم که چه جوری من با همه زرنگی  متوجه بازرسان نشدم ...!!!

 جو گیر شدن همکار ساکت ...!!

یادمه وقتی به خط پرواز پیوستم در میان همکاران رنگ و وارنگی که داشتیم ، شخصی به نام " علیفام " بود که خیلی ساکت و بد عنق بود .. با هیچ کس نمی جوشید . اهل یکی از شهر های آذربایجان بود و در خیابان " جی " تهران ساکن بود .. تنها رفیق فابریک او " فیروز مومنی " زبل بود ! به جرآت می تونم بگم کسی خنده او رو ندیده بود .. ! یه روز قبل از انقلاب با بچه ها شرط بستم که حاجی رو بخندونم !! به همین دلیل از سرپرست خط پرواز خواهش کردم ما دو نفر رو در یک پرواز برنامه ریزی کنه .. انگار همین دیروز بود .. پرواز طبق معمول به مشهد بود . هواپیما مملو از خانواده پرسنل بود .. وقتی وارد هواپیما شدم ، چشمم به دختر بچه ای افتاد که عروسکی بزرگ در آغوش داره .. !! همون موقع جرقه ای به ذهن ام خطور کرد !! خطاب به حاجی علیفام گفتم .. انگاری تعداد مسافران با لیست نمی خونه !! او همین جوری که مثل همیشه اخم کرده بود ... با لحن دستوری گفت .. خب مسافرا رو بشمار .. ! ( آخه از من قدیمی تر بود ) من هم از خدا خواسته یک بار از ته تا سر هواپیما مسافران رو شمردم و در پایان خطاب به حاجی گفتم .. یک نفر اضافی و بدون بلیط سوار شده است .. احساس کردم اخم هایش بیشتر تو هم رفت .. چون گفت تا همه رو پیاده نکردم ، یک بار دیگه به دقت بشمار .. و من که براش نقشه کشیده بودم همه رو شمرده و برگشتم نزدش گفتم .. بله یکی اضافه است !! رو به من کرد و گفت .. به لود مستر بگو همه رو پیاده کنه .. !! هنوز حرف اش تمام نشده بود .. به میان حرف اش پریده و گفتم ..صبر کن حاجی .. فهمیدم مشکل کجاست !!؟ و سپس به سمت دخترک کوچولو رفته و با حالتی مهربون گفتم .. اوا.. عمو جون این عروسکه ..!!؟ من فکر کردم یک مسافر اضافی است .. وقتی نزد حاجی برگشتم ، برای نخستین بار دیدم داره قهقه می زنه ... !

از حق نگذریم با خنده خوش تیپ تر می شد .. بعد از بازگشت از ماموریت مشهد ، دیگه رفتارش نسبت به من تغیر کرد .. ! با حالت خاص داش مشدی خودش برای فیروز زبل تعریف کرد که تو عمرش این همه از ته دل نخندیده بود .. و من ناخواسته وارد حریم حاجی شده بودم .. سال ها از این مسئله گذشت .. تا این که در زمان جنگ و در همان پرواز بازرس ها ، حاجی هم برای ماموریت با گروه دیگری امده بود . و اون شب در جمع میهمانان بود .. دیگه حاجی اخمو نبود .. بلکه همه رو همراهی هم می کرد ..!! با گذشت یکی دو ساعت ، که هر یک از میهمانان با هنرنمایی بقیه رو سرگرم می کردند .. نوبت به حاجی رسید ! اصلآ انتظار واکنش یا مشارکت اش رو نداشتم .. ! همین که لبخند می زند کلی هنر کرده بودم !! که ناگهان دیدم از جای خود بلند شده و خطاب به یکی از بازرسان خیلی جدی گفت .. شما بازرس هستی !!؟ وقتی پاسخ مثبت اش رو شنید گفت .. ولی من پدر تو رو در می آورم !! همه برای یک لحظه ساکت شدیم .. خدایا حاجی رو چه شده !؟ با خود گفتم حتمآ قبلآ او را می شناخته که چنین جدی و با تحکم گفت .. می خواهی برم پدرتو در بیاورم !!؟ بیچاره افسر بازرس سکوت کرده بود ... و حاجی هی روی این واژه تکرار می کرد .. برم در بیارم ..!!؟ از اون جایی که ورزشکار و گردن کلفت بود .. کسی جرآت عکس العمل پیدا نکرد .. و او بلافاصله اتاق رو ترک کرد .. همه مات و مبهوت به همدیگر نگاه می کردیم که این چه حرکتی بود که حاجی انجام داد .. حالا کجا داره می ره ..!!؟ هنوز همه در بهت و سکوت بودیم که دیدم حاجی لنگه در اتاق بغلی رو از جا کنده و زیر بغلش زده و وارد اتاق شد .. و با اشاره به در گفت .. دیدی گفتم می رم " در " می آورم !!!؟ اون شب کلی از دست حاجی خندیدیم .. شب جمعه است خدا بیامرزدش .. از فیروز شنیدم که فوت کرده است ... !

چند ماه بعد ......  

 ماموریتی ده روزه دیگر ... !

دقیقآ نمی دونم چند ماه از اون ماموریت گذشته بود .. که بار دیگر با یکی از دوستان بسیار صمیمی ام به نام " ولی الله ابوالحستی " راهی ماموریت مشهد شدیم .. به محض ورود به رمپ پروازی ، از بچه های قدیمی خواستار کلید اتاق همیشگی خودمون شدم .. دیدم یک از همکاران با شرمساری گفت .. چون ما مدتی از اون اتاق استفاده نکردیم ، اون رو به بچه های شعبه وسایل زمینی واگذار کرده اند ! پرسیدم : چطور چنین چیزی امکان داره .. !!؟ آن دو اتاق از روز نخست جنگ در اختیار بچه های خط پرواز بود .. حالا یه مدت که نیامدیم ، شوهرش دادید .. !!؟ و آن ها با شرمساری گفتند خیلی تلاش کردیم پس بگیریم .. اما آن ها با پررویی می گویند بروید اتاقی دیگر .. !! گفتم یعنی زورتون به آن ها نرسید !!؟  گفتند خبر نداری .. اخه فلانی هم با اون ها اومده .. !! ( منظورش اشاره به یکی از متخصص های حزب الهی و بسیار عنق شعبه وسایل زمینی بود ! ) گفتم با هم اتاقی اش لااقل صحبت می کردید تا او قانع اش کنه .. گفت فایده نداره .. مگه تو فلانی رو نمی شناسی که چقدر پر روست .. ! دست بر قضا هم اتاقی او به نام  آقای " ترابی " رو هم من و هم ابولحستی می شناخت ! گفتیم خب یک بار ما با ترابی صحبت می کنیم که اتاق بغلی ما رو خالی کنند .. چون ما شب ها برنامه داریم .. و باید اتاق ها به هم راه داشته باشند .. و به این نیت راه افتادیم ...

 اتاق شماره ۱۵ میهمانسرا ..

 من و ولی از روی ناچاری کلید اتاق شماره ۱۵ رو گرفته و به سمت میهمانسرا رفتیم .. همان طور که گفتم هر دو اتاق با یک دستشویی و حمام مشترک بود .. که هر وقت یکی از ساکنین قصد استفاده از سرویس بهداشتی رو داشتند ، بایستی در اتاق بغلی رو از داخل قفل کنند .. ! خب از طرفی  غصب اتاق بغلی نه تنها دست و پای ما رو در استفاده از دستشویی و حمام محدود می کرد ، شب ها هم نمی توانستیم مثل همیشه پارتی دهیم .. چون اولآ فردی مومن و متعهد نا خواسته همسایه مون شده بود ، دوم این که نمی توانستیم تخت ها رو به اتاق بغلی منتقل کنیم .. برای همین اولش رفتیم سراغ آقای ترابی .. و قضیه رو بهش توضیح دادیم .. طفلک با خنده گفت .. مگه شما حاجی رو نمی شناسید !!؟ امکان نداره خونه رو خالی کنه .. !؟ او معتقد است چه فرقی بین یک افسر خلبان با یک درجه دار متخصص یا یک همافر وجود داره که همه امکانات و تسهیلات رو به گروه های پروازی بدهند ..!!؟ بهش گفتم مگه ما این تقسیم بندی رو انجام دادیم که حالا او اتاق ما رو غصب کرده است .. !؟ ترابی گفت .. اصرار بی فایده است .. خودتون رو خراب می کنید .. !!

مبارزه طاقت فرسا ... !!  

همان طور که در گذشته توضیح دادم ، ولی جزء دار و دسته ما بود . ما گروه کوچکی متشکل از همکاران شیطونی بودیم که با رفتار و کردارمون همه رو عاصی کرده بودیم .. و هر روز با سر به سر گذاشتن با بچه ها فضای مفرحی رو به وجود می اوریم .. در گروه ما فیروز زبل ، مداح و شخصی قدیمی و سردسته زبل ها به نام " ناصر جهانگیری " هم بود که معمولآ عملی رو انجام نمی داد .. ولی به همه خط می داد !! وقتی متوجه شدیم که با زبان خوش اتاق رو تخلیه نمی کنند .. با ولی الله تصمیم گرفتیم پروژه سر به سر گذاشتن رو آغاز کنیم !! در طبقه اول لابی بزرگی وجود داشت که بچه ها شب ها برای شنیدن اخبار یا صرف شام آن جا جمع می شدند .. خب ما هم تصمیم گرفتیم کارمون رو از ان جا شروع کنیم .. چند روز کار مون شده بود اطراف حاجی بد عنق پرسه زدن و مرتب به او سلام می کردیم ..! چون ادم مذهبی بود مجبور بود چواب سلام های ما رو بدهد .. بعد مرتب با لحن چاپلوسی پاچه خواری اش رو می کردیم ولی از رو نمی رفت .. !! هر جا قدم می گذاشت ما جلوش سبز شده و با بیان کلماتی چون حاح آقا موِید باشید انشاالله ..یا  .. قبول باشه .. یا  سلام و علیکم رو با لهجه عربی می کشیدیم .. و با پرسه زدن بر اطراف اش سعی در کلافه شدنش رو داشتیم .. اما او عاقل تر از این حرف ها بود که ما تصور می کردیم !! و با لبخند های نمکین اش نقشه های ما رو نقش بر آب می کرد !!

یک توضیح مهم ... !

من از همه خوانندگان عزیز و گرامی به خاطر سانسور بخش زیادی از جزئیات این ماجرا پوزش می خواهم . و به حرمت حضور خانم ها بزرگوار و جوان های کم سن و سال آن ها رو شرح نمی دهم . اگر چه شیرینی این ماجرا بیان جزئیات نقشه است ... ولی خودتون حدس بزنید ! 

نقشه شیطانی  ۱۸ + 

با بی اثر ماندن انواع ترفند ها برای پس گیری اتاق غصب شده مجاورمون ، تصمیم گرفتم از راه دیگری وارد شوم ! شاید باورتون نشه .. یک روز که ولی الله پرواز رفته بود .. با محبوس کردن در اتاق ساکت ، همه راه های پس گیری رو در ذهن ام مرور کردم .. ولی هر بار به بن بست می خوردم ! در همین هنگام صدای کشیدن شندن چند باره سیفون که خیر سرش حاکی از آت و آشغال خوردن حاج آقا در اطراف حرم بود ، یهو دوزاری ام افتاد که از چه راهی وارد شوم ..! سریع به عملیات زنگ زده و سراغ  ساعت فرود هواپیمای ولی از جبهه شدم ..! اتفاقآ شنیدم که در لانگ فاینال فرودگاه مشهد است .. سریع خودم رو به رمپ پرواز رسونده و بعد از خاموش شدن موتور های قارقارک ، تو کابین پریده و با شادمانی کودکانه به ولی گفتم .. پسر یافتم .. یافتم .. !! ولی گفت : مطمئنی حالت خوبه آقای فیلسوف !!؟ گفتم زود تموم اش کن بیا که خیلی حرف دارم .. ! در بین راه تا میهمانسرا جزئیات نقشه ام رو چند بار برای ولی تشریح کردم .. دیدم نیش اش باز شده و با چشمان ریزش برای لحظاتی به نقطه ای خیره ماند ..! فهمیدم که داره تو کامپیوتر مغزش آنالیز می کنه .. آخه نا سلامتی او هم در شیطنت دست کمی از من نداشت .. سپس محکم به پشت ام کوبید و گفت .. خودشه !!  

روز بعد نزدیک ظهر ..  

می دونستیم حاجی هر جایی باشه برای نماز ظهرش به داخل اتاق اش خواهد آمد .. همه چیز رو به ولی یاد داده بودم .. با باز شدن شیر آب متوجه حضورش شدیم .. ! کمی صبر کردیم تا نمازش به پایان برسد .. سپس به ولی گفتم .. وقتشه ! ولی از جای برخاسته و از درون دستشویی چند ضربه به در اتاق مجاور زده و یاالله گویان وارد شد .. ابتدا با جملاتی چون قبول باشه حاج آقا .. ما رو هم دعا کنید .. طبق نقشه سر حرف رو با او باز کرد .. ! من هم آهسته بلند شده و با ته قاشق انگاری که یک خانم با کفش پاشنه بلند وارد دستشویی شده ، تلیک تلیک راه رفتم .. و سپس با صدای خودم گفتم .. یواش  چه خبره .. !؟ کفش هاتو در بیار .. و دقایقی بعد با تقلید صدای زنانه ...... ...... وانمود کردم عمل خلاف شرعی در حال وقوع است .. هر از گاهی هم خودم آهسته می گفتم .. هیس می شنوند .. !! طبق نقش قرار بود ولی با شنیدن صدای زن خراب کذایی ، وانمود کنه که داره حرف تو حرف می آورد !! بعد ها ولی تعریف کرد با به صدا در اومدن صدای کفش زنانه بد جوری حواس اش سمت اتاق ما بود .. ! و بعد هم که صدا های ناجور شنیده می شد .. من لحن صدایم رو بلند کرده تا به اصطلاح حواس جاحی رو منحرف کنم .. این نمایش حدود ده دقیقه ادامه داشت ...

پرده دوم نمایش  ... !!  

قبل از ترک اتاق ، چند تا پتو و بالش روی تخت قرار دادم .. کفش های نوک تیز ولی رو طوری از زیر پتو بیرون آوردم که انگاری زنی با کفش آن زیر خوابیده است .. دستمال گردن قرمز رنگ ام رو هم طوری از زیر پتو به بیرون آوردم که انگاری روسری قرمز زن خراب است .. خلاصه با ظاهر سازی کاری کردم که هر کس به تخت ما نگاه می انداخت ، فکر می کرد زنی آن زیر خوابیده است !! و سپس با پاشیدن کمی آب به سر رو صورتم ، وانمود کردم که عرق کرده ام .. و سپس در اتاق حاجی رو زده و وارد شدم .. حاجی با دیدن چهره من خیلی خودش رو نگهداشت .. سپس در حالی که سعی می کردم حاحی متوجه بشه ، یک چشمک به ولی زدم .. و او سریع از جایش بلند شده و بعد از عذر خواهی از اتاق خارج شد .. حال نوبت ولی بود که همین فیلم رو با آب و تاب بیشتر تکرار کند .. وقتی صدای مشکوک زنانه از اتاق ما شنیده شد .. دیگه چهره حاجی به سفیدی گرائیده بود ... و من هم می دونستم چه جوری به اصطلاح ذهن او رو منصرف کنم .. و هی الکی حرف تو حرف آوردم .. حاجی طاقت نیاورده و گفت .. این خیلی شرم آور است !! شما خجالت نمی کشید در محل مقدس از این کار ها می کنید .. به آهستگی گفتم .. حاج آقا ... ولی مجرده اسلام گفته که صیغه مشکلی نداره .. مثل فنر از جاش پرید و گفت .. ای آقا .. شما من رو چی فرض کردید !! شما الان از پیش اون زن ... استغفرالله اومدید .. دوست مجرد شما کی فرصت صیغه کردن را پیدا کرد .. و من هی تلاش می کردم او را آرام کنم ... با عصبانیت گفت .. من الان به گروه ضربت زنگ می زنم تا تکلیف شما ادم های مفسده رو روشن کنه .. !!  

 پیوستن ولی الله به ما ...!!

من مشغول آروم کردن حاج آقا بودم .. مرتب از عقد صیغه محرمیت بین ما و آن خانم کذایی حرف می زدم .. لحن حرف هایم به صورت ماله کشی بود .. وقتی تآکید روی صیغه کردم ، بد جوری ملتهب شده و غرش کنان به سویم امده و در حالی که به چشمانم خیره شده بود .. گفت : تو فکر می کنی من از این بچه مسلمون های الکی هستم .. !!؟ مگه می شه یک نفر مفسده با دو نفر آن هم ظرف  چند دقیقه صیغه عقد بخونه ....!!؟ خودم رو به کوچه علی چپ زده و با صدای آروم گفتم .. باور کن حاج آقا ما اصلآ این نکات رو نمی دونستیم .. !! حاجی بد جوری عصبی بود و مدام تهدید می کرد که همین الان به گروه ضربت زنگ خواهد زد .. در همین لحظه ولی هم طبق آموزه های من با رنگ و روی عرق کرده  امد .. حاج آقا با دیدن چهره او فریاد زد و از اتاق اومد بیرون ... و با صدای لرزان گفت تا سه می شمارم ، آن زن هرزه رو بیرون کن .. گفتم چشم .. چشم همین الان .. و سریع رفتم تو اتاق خودمون !! لحظه ای بعد بیرون امدم و با ناراحتی گفتم .. حاجی دستم به دامنت .. زنه بی هوش شده است .. !! حاجی با خشم گفت این هم یک فیلم دیگر شماست .. با گفتن یاالله وارد اتاق ما شد .. با دیدن تختخواب و کسی رویش خوابیده راستی راستی باورش شد که خانمه بی هوش شده .. من شروع کردم سر ولی نق زدن .. که فلان فلان شده چه کار کردی .. و بعد هر دو به دست و پای حاجی افتادیم ...!!

 حاج آقا غلط کردیم .. ما رو ببخش !!

 حاج آقا با عصبانیت راهی لابی شد .. ترابی هم اون جا بود .. ما در دو طرف حاج آقا هی مدام عذر خواهی می کردیم .. و مرتب تکرار می کردیم .. حاجی جان غلط کردیم .. ما رو ببخش .. تو رو جون هرکی که دوست داری زنگ نزن .. و او هی مرتب زیر لب استغفرالله می گفت .. ما لحظه ای او را تنها نمی گذاشتیم .. ترابی وقتی فهمید خانمه بی هوش شده است ، طفلک رفت از توی یخچال حاجی  یک پاکت پرتقال و نارنگی های نوبرانه رو آورده و به ولی داد .. به ترابی گفتم هوای حاج آقا را داشته باش تا ما برویم آب این میوه ها رو بهش بدهیم .. !! و سپس در حالی که از خنده روده بر شده بودیم ، مشغول خوردن پرتقال های حاج آقا شدیم .. سپس برای این که روز بعد نره گزارش رد کنه .. ترابی رو صدا کرده و پتو رو کنار کشیدیم !! او هم باورش نمی شد .. می گفت شما از پنجره بیرون اش فرستادید .. بعد از کلی قسم و آیه بنده خدا حرف مون رو پذیرفت .. ازش قول گرفتیم فعلآ به حاجی چیزی نگوید !! و خلاصه تا یکی دو روز دست از سر حاجی بر نمی داشتیم .. و هی پشت سرش توبه و استغفار می کردیم .. حاجی در نهایت گفت .. دیگه من غلط کنم با شما بچه های خط پرواز همسایه بشم .. می گم از سری دیگه پرسنل شعبه ما در طبقه دوم مستقر شوند .. !! آخر های دوره بود که جریان رو بهش گفتیم .. باورش نمی شد .. و مدام می گفت دیگه چه نقشه ای دارید .... !!؟

 

  در پناه اهورامزداپاینده و جاوید باشید .

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۱۵ دقیقه بامداد جمعه یازدهم  تیر ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .

      یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا )  

 پاینده و برقرار باد ایران آریایی   

 حتی با ماهی ۱۰۰۰ تومن هم می شه کمک کرد !

برای اطلاع بیشتر به سایت ذیل مراجعه کنید :

http://www.mahak-charity.org/main.php

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد
 
 
 
  
زير نظر : عليرضا صادقي  
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد

The Tragedy Of The Russian Knights:

The Russian Knights Russian display team flying Su-27s participated the LIMA '95 airshow in N Malaysia. The 4 sigle seater Su-27 P, 1 Su-27 UB and the Il-76 transport plane with the equipment and the technicians left for home on 12 December of 1995. The team didin't choose the shortest way to home over China. The reason for that probably was that the air control and the quality of the fuel was sometimes pour there and one plane of the Swifts display team flying MiG-29 had an accident there before. The team planned its first landing at Cam Ranh airbase which is the base of the Russian Far-East Fleet in S Vietnam 300 km ENE from Saigon. After a 1200 km flight the 6 aircrafts arrived to the landing area where they had a bad weather with thick clouds. The formation started to descent by the lead of the Il-76 and they got out the cloud at 600 m altitude 20 km far from the runaway. According to the approach rules of the airport at that point they should have been at least at 1500 m altitude. As they became aware of the peak rising in front and right of the formation the crew of the Il-76 ordered "break formation and climb"to the formation. Only the Il-76 and the 2 Su-27s on the right side of it managed to execute the order and the 3 planes on the other side of the transporter crashed to the hill. Finally the Il-76 managed to land but the 2 Su-27s climbed back into the clouds and landed 70 km further to S at Pham Rang airport. Due to the bad weather the wrecks were only 4 days later founded by a helicopter and it took 4 more days the ground units to get there. By this time it was sure that the 4 pilots Boris Grigorev, Alexandr Sirojov, Nikolaj Kordukov and Nikolaj Grecanov were killed in the crash. One pilot of the Su-27 UB probably tried to eject at the last moment because his body was found hanging from a tree on the cords of his parachute.During the investigation of the tragedy it was turned out that some landing equipment of the airport were not working because they didn't know the exact date and time of the display team's arrival. The crew of the Il-76 probably made a mistake too because they didn't pay attention to the approach rules of the airport.

Source:http://mm.iit.uni-miskolc.hu/Data/Winx/stories/tragrk.html BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

تراژدی شوالیه های روسی:

تیم نمایشی "شوالیه های روسی" متشکل از سوخوهای-27 در نمایشگاه هوایی "لیما 95" مالزی شرکت کرده بودند.4 سوخو-27 پی تک سرنشینه-یک سوخو-27 یو بی و یک "ایلیوشین-76" ترابری بهمراه تجهیزات و تکنیسینها در 12 دسامبر مالزی را بسوی خانه ترک کردند.تیم مزبور کوتاهترین راه را که از طریق چین بود انتخاب نکرده بود.زیرا در برخی مواقع وضعیت کنترل هوایی و کیفیت سوخت در چین نامناسب بوده و مدتی قبل نیز یک میگ-29 متعلق به تیم نمایشی هواپیماهای تندرو دچار حادثه شده بود.نخستین فرود در برنامه گروه پروازی فرود در پایگاه هوایی "کام ران" بود که پایگاهی روسی واقع در شرق دور در ویتنام جنوبی و 300 کیلومتری شمال شرقی "سایگون" می باشد.پس از 1200 کیلومتر پرواز 6 هواپیما وارد منطقه فرود شدند که دارای هوای بد و پوششی از ابرهای ضخیم بود.گروه پروازی برهبری "ایلیوشین-76" شروع به کاهش ارتفاع نمود و در 20 کیلومتری باند پرواز و ارتفاع 600 متری از ابرها خارج شدند.بر اساس قوانین تقرب پرواز این فرودگاه در این نقطه می بایست حداقل 1500 متر ارتفاع داشته باشند بمحض آگاهی از وجود قله کوه در روبرو خدمه "ایلیوشین-76" دستور شکستن آرایش پروازی و صعود جهت تشکیل آرایش جدید را صادر کردند.تنها "ایلیوشین-76" و دو سوخو-27 در سمت راست آن موفق به اجرای دستور شدند و سه هواپیمای دیگر که در سمت راست هواپیمای ترابری بودند به تپه ها برخورد کردند.نهایتا "ایلیوشین-76" بزمین نشست اما 2 سوخو-27 بدرون ابرها صعود کردند و 70 کیلومتر دورتر بسمت جنوب در فرودگاه "پام رانگ" فرود آمدند.بدلیل هوای بد بقایای هواپیماها 4 روز بعد با پرواز هلیکوپتر پیدا شدند و 4 روز بعد نیز واحدهای زمینی به آنجا رسیدند.تا این لحظه مشخص بود که 4 خلبان بنامهای "بوریس گریگوروف"-"الکساندر سرژیوف"-"نیکولو کوردوکوف" و "نیکولا گرچانوف" در این سقوط کشته شده اند.یکی از خلبانان سوخو-27 احتمالا در لحظات آخر تلاش کرده بود که به بیرون بپرد زیرا جنازه وی در حالیکه از طنابهای چتر نجات و از درختی آویزان بود پیدا شد.تحقیقات نشان داد که برخی تجهیزات فرود فرودگاه کار نمی کردند زیرا زمان و تاریخ دقیق فرود تیم نمایشی را نمی دانستند و احتمالا خدمه پروازی "ایلیوشین-76" نیز بعلت توجه نکردن به قوانین تقرب فرودگاه دچار اشتباه شده بودند.

Source:http://mm.iit.uni-miskolc.hu/Data/Winx/stories/tragrk.html گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی


Picture

Picture

Picture

   مطالب جالب قدیمی   

  •   پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )
  •  چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  •  به جای بهروز وثوقی قطعه هواپیما تحویل دادند !! (اینجا )
  •  ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  •  نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  •  آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  •  دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  •  چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  •  انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  •  چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  •  پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  •  عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  •  ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  •  شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا )
  •  
      

    تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل

    و

    جاسوسی که به خواستگاری آمد !!

    روایت واقعی  

    - تعداد بازديد
  • 6957
  • مرتبه

    نظرات

    مرسي.زنده باشيد.
    درپناه ايزد يكتا
    پاسخ
    ممنون عزیزم .. شما هم سلامت و پیروز باشی

    عالی بود اقای مدرسی ، شما دست ما جونهای امروزی را از پشت بستيد.ماها خيلی ادعا کنيم فقط می تونيم سربه سر چند تا استاد بزاريم .انقدر با خنده داستان شما رو خواندم که همکارام هم گفتن وبلاگ اين آقای کاپيتان رو به ما معرفی کن.من یه نظر کوچيک هم داشتم با اجازه شما اين که در سايت شما خواندم خيلی ها از شما خواستند که يک مهمانی بگيريد که من هم با نظر شما موافقم که اين کار فقط هزينه بردار است وهيچ و در ضمن دوستان اهل دل باشند .آقای مدرسی هميشه موفق یاشيد .
    پاسخ
    رایانا جان عزیزم .. شرمنده می فرمایی
    آن زمان تحت فشار شدید جنگ بودیم .. دوستان نزدیک مون صبح با ما صبحانه می خورد .. هر کی با یک هواپیما می رفتیم پرواز .. ظهر خبر دار می شدیم که در هوا زدنش !! خوب خیلی دردناک بود ... یا جلوی چشممون هواپیما پودر می شد ... !! خب این ها بد جوری روی ما فشار می اورد و نمی تونستیم تمرکز کنیم ... خب ارتش هم هیچ برنامه ای برای تخلیه این فشار ها نداشت ! و ما مجبور شده بودیم یک عده پنج شش نفری دور هم جمع شده و از صبح تا بوق سگ سر یه سر همکاران بگذاریم .. !! سوژه ما هم بچه حزب الهی ها بود .. می خواستیم ثابت کنیم این ها هم انسان هستند .. از جنس ما هستند .. اما طوری عمل می کنند که انگاری از کره ماه آمده اند .. و بعضی ها هم محلشون نمی گذاشت .. ما با شوخی و خند ه های خود اون ها رو به سمت خودمون می آوردیم ... نمی گذاشتیم قیافه گرفته و ما رو که صورتمان رو سه تیغه می کردیم ، تکفیر کنند .. و دو دسته گی به وجود بیاید
    اما ته دل خودمون خون بود ... الان از اون جمع فقط ولی الله با یکی از خطوط هواپیمایی اگه اشتباه نکنم با ماهان پرواز می کنه .. بقیه همه مرده اند یا پیر پیر شده و آلزایمر گرفته اند .. !! من هم که یک گوشه افتاده ام و با خاطرات ام خوشم عزیزم زیاد حرف زدم .. از این که سایت رو به دوستان دانشگاهی ات معرفی کردی ممنونم ... شاید روزی جبران این محبت ات رو کردم
    مواظب خودت باش

    سلام كاپيتان(شتلق)
    خوبيد مردم از خنده وقتي صحنه سرو صدا و ... را تجسم كردم و حال و روز حاجي را ، كاپيتان جايزه پوليتزر هم براي شما كم است .
    احتمالاً حاجي داشته فكر مي كرده اگه مي دونستم خودم اقدام مي كردم تا اين ها و عصبانيتش هم بيشتر از اين موضوع بوده (چشمك)
    بگذريم
    قربان شما با اجازه خبردار (شتلق) عقب گرد
    پاسخ
    خوشحالم امیر جان که خنده بر لبان شما یاران همدل ام سبز شد
    بله .. شاید حاجی علت عصبانیت اش همین بوده ..!! آن ها هم دل دارند .. خیلی سانسور کردم !!! ولی می دونم می تونید حدس بزنید چه فیلمی داشتیم
    فدات بشم عزیزم

    درود جناب مدرسي .

    ممنون بابت اين مطلب . كلي خنديدم . خوشحالم از اينكه باز هم ما رو لايق شنيدن (خواندن) خاطرات شيرين خود دونستين . مي بخشيد كه اين روزها كمتر به اينجا سر مي زنم , يه كم فكرم مشغوله . ديگه يواش يواش دارم مي رم سربازي . هر چند در كارها پيش رفتي حاصل نشد اما اميد چيزه خوبيه .

    به اميد ديدار
    پاسخ
    بامداد جان .. از این که راهی خدمت مقدس سربازی هستی .. خدا پشت و پناه ات باد .. اصل دل ما است که با هم هستیم
    مواظب خودت باش .. از خاطرات سربازی ات برام هر از گاهی بنویس
    مواظب خودت باش
    حق نگهدارت

    test

    درود بر شما آقای مدرسی بسیار زیبا بود از شما سپاس گزارم.در پناه اهورامزدا پاینده و جاوید باشید.
    پاسخ
    سپاسگزارم دوست نازنینم پاسارگارد گرامی
    همیشه در قلب من هستی پسرم

    عمو بهروز سلام
    واقعا خندیدم جوری که دلدرد گرفتم عمو جان یکم از این کارها را هم به ما جوونا یاد بدین تا تو دانشگاه به کار ببریم(چشمک)
    ولی دو سه هفته ای بود اینجوری نخندیده بودم
    فعلا خدا حافظ
    پاسخ
    خوشحالم که باعث لحظه ای شادی شدم .. راستش این کار هایی که ما اون موقع انجام می دایم ، مخصوص همون ایام بود .. یعنی شرایط ما رو سمت این شیطنت ها سوق می داد
    ولی اگه الان دانشجو بودم ، برای اذیت و آزار استادان یا همکلاسی ها نقشه های دیگری رو طرح می کردم
    ممنون از کامنت شما

    عالی بود عمو بهروز! واقعاً محضر بوده فکرتون! شما باید بازیگر می شدین...
    پاسخ
    پیمان جان ممنون که خوشت اومد .. اولش تعجب کردم که چرا با بازیگر ها مقایسه کردی !! چون در نظر خودم تفکر در این قضیه حرف اول رو می زد .. حتی یک پاسخ هم برات در حال نوشتن بودم ، که یهو دوزاری ام افتاد منظور شما فیلمی که برای طرف بازی کردیم است ! و مجبور شدم پاسخ ام رو پاک کنم
    پیمان جان به نظر بنده ، همان طور که توضیح دادم در این قضیه تفکر پس گیری اتاق خیلی مهم تر از نقش بازی کردن بود ... چون برای بازی باید تسلط به نقش ات را فقط داشته باشی .. ولی برای تفکر باید چیزی به اسم مخ داشته باشی !!! البته این نظر شخصی من است .. شاید نظر شما سوای این باشد که به هر حال بنده به آن احترام می گذارم
    سبز باشی

    (( از وبلاگ نیروی هوایی ایران ))

    جدال در آسمان عراق در عمق ۱۸۰ کیلومتری

    هدف پایگاه کرکوک

    بیست و پنج روز از شروع جنگ تحمیلی می گذشت نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در این مدت ضرباتی مهلک بر پیکره رژیم بعثی وارد کرده بود در همین زمان تعدادی از بهترینهای نیروی هوایی نیز به درجه رفیع شهادت نائل آمده بودند .
    در سه هفته اول جنگ به دلیل شکار تعداد زیادی از هواپیماهای عراقی در نبردهای هوایی اکثر خلبانان دشمن از درگیری با خلبانان ایرانی هراس داشتند و سعی می کردند در صورت مشاهده هواپیما ی ایرانی درگیر نشوند . در پایگاه های نیروی هوایی پست فرماندهی به قلب پایگاه تبدیل شده بود و پرسنل غیور همه ساعته مشغول طراحی عملیات و مبادله اطلاعات با دیگر پایگاه ها بودند . خستگی در چهره تک تک افراد مشهود بود ولی همگی با روی باز و پشتکار مثال زدنی مشغول کار بودند .
    در این زمان خلبانان شجاع نیروی هوایی همه روزه با پرواز بر روی مناطق عملیاتی و یا پروازهای برون مرزی به دفاع از کشور عزیزمان می پرداختند . با توجه به حملات پی در پی نیروی هوایی عراق به مناطق مسکونی ایران ، نیروی هوایی نیز تصمیم بر این گرفته بود که اقدام به بمباران پایگاه های هوایی عراق نماید .


    طراحی عملیات

    طراحی عملیاتی جدید شروع شده بود و پایگاه هوایی کرکوک بایستی مورد حمله قرار می گرفت تمامی مراحل حمله همچنین مواضع و مشکلات مورد بررسی قرار گرفت و برای هر مشکل راهکاری نیز اندیشیده شد ، حتی برای حوادث پیش بینی نشده و شرایط اضطراری نیز راه حلهای مناسب در نظر گرفته شد تمامی نقاط نشانه و علایم نیز بر روی نقشه پیاده شد تا خلبانان به وسیله آن بتوانند راحت تر هدف را پیدا و آن را نابود نمایند . قرار شد هواپیماها در ارتفاع پائین به پرواز درآیند تا از گزند رادارهای دشمن در امان بمانند در این حالت چون دشمن هواپیمای رهگیر که دارا ی رادار جستجوگر باشد در اختیار نداشت نمی توانست اهدافی را که در ارتفاع پست پرواز می کردند را شناسایی کند .غافلگیری یکی از اصول مهم بود پس قرار شد اگر در ابتدای ورود به خاک عراق هواپیماها شناسایی شدند برگشته و عملیات به موقع دیگری موکول شود .

    پیش بینی های لازم برای درگیری هوایی انجام شد

    در صورتی که مجبور به درگیری شدند ابتدا بمبها را فرو ریخته تا هواپیما سبک تر شده و سپس اقدام به درگیری هوایی نمایند . به دلیل اینکه قرار بود هواپیماها در ارتفاع پائین وارد خاک عراق شوند مقرر شد درصورت درگیری هوایی خلبانان هرگز سرعت را کمتر از 650 کیلومتر در ساعت نکنند و بسیار مراقب باشند که در گردشهای سریع با زمین برخورد نکنند ، از طرفی پرواز با سرعت بالا نیز خطرات خود را داشت زیرا چون ارتفاع کم بود و سرعت بالا ، فرامین هواپیما با کوچکترین حرکتی هواپیما را حرکت می داد و باعث می شد هواپیما از کنترل خارج شود و سانحه به وجود آید .
    همچنین قرار شد اگر هواپیماها در نزدیکی هدف با شکاریهای دشمن برخورد کردند ابتدا هدف را بمباران کرده سپس با شکاریها ی دشمن درگیر شوند . مدت زمان پرواز نیز 16 دقیقه زمان رفت و 12 دقیقه زمان بر گشت یعنی مجموعا 28 دقیقه در نظر گرفته شده بود .


    خلبانان انتخاب شدند

    با پایان طراحی عملیات به دلیل حساسیت بالای عملیات قرار شد لیدر دسته پروازی یکی از با تجربه ترین خلبانان شکاری باشد واستارت عملیات نیز توسط اف – 5 های پایگاه شکاری تبریز انجام پذیرد .
    برای این پرواز سرگرد خلبان جوادپور به عنوان لیدر و ستوان شیرازی به عنوان شماره دو انتخاب شدند زمان عملیات نیز صبح روز 25 مهر ماه سال 59 تعیین شد .
    خلبانان منتخب چند ساعت قبل از شروع عملیات به اتاق توجیهات قبل از پرواز رفته و شروع به مطالعه و تشریح عملیات نمودند و پس از توجیه کامل و توضیحاتی که لیدر دسته داد آماده شدند . هر دو خلبان بلافاصله به اتاق تجهیزات رفته و با تحویل گرفتن وسایل پرواز و پوشیدن لباس ضد فشار رهسپار آشیانه ها شدند تا سوار بر مرکبان آهنین بال خود به سوی منطقه عملیاتی راهی شودند . هماهنگی های لازم با پدافند مرزی انجام پذیرفته بود . با اشاره دست خلبانان موتورها یکی پس از دیگری روشن شد هواپیماها در سکوت کامل رادیویی به سمت ابتدای باند تاکسی کردند (حرکت کردند) و پس از چند لحظه در دل آسمان بیکران قرار گرفتند ، این سکوت رادیویی به این خاطر بود که دشمن نتواند از طریق شنود از این عملیات آگاهی پیدا کند .


    هواپیما به سمت هدف به پرواز درآمدند

    ساعت 8 صبح بود خلبانان بدلیل اینکه سوخت کمتری مصرف کنند و در برگشت دچار کمبود سوخت نشوند بلافاصله بعد از پرواز ارتفاع خود را به حدود 15000 پا رسانده و سرعت را نیز 400 نات تنظیم کردند . هواپیما ها دل آسمان را می شکافتند و با ارتفاع گرفتن به مرز نزدیک شدند و با نزدیک شدن به مرز خلبانان بلافاصله ارتفاع خود را به حداقل ممکن رسانده و با افزایش سرعت به میزان 900 کیلومتر از مرز گذشته و وارد خاک عراق شدند همه چیز به خوبی پیش می رفت که ناگهان دو هواپیمای دشمن در آسمان پیدایشان شد . دو فروند هواپیمای سوخو – 20 عراقی که از بمباران مواضعی در داخل خاک ایران باز می گشتند با مشاهده هواپیماهای ایرانی ارتفاع خود را کم کرده و با سرعت و پنهان از دید خلبانان در حال تعقیب آنها بوده و مترصد فرصتی بودند تا به وسیله مسلسل هواپیماهای ایرانی را هدف قرار دهند .
    در هنگام جلسه سرگرد جوادپور به شماره دو تاکید کرده بود که در هنگام پرواز در خاک عراق با دقت به آسمان نگاه کند تا خطری آنها را تهدید نکند .


    خلبان شماره دو متوجه هواپیمای عراقی شد

    خلبان شماره دو در یک لحظه متوجه شد که هواپیماهای دشمن در حال تعقیب شماره یک هستند و در همین هنگام نیز یکی از سوخوها با فاصله شروع به تیراندازی به سمت هواپیمای جوادپور (شماره یک ) کرد .
    شیرازی بلافاصله سکوت رادیویی را شکسته و در رادیو فریاد می زند :
    شماره یک هواپیمای دشمن درست پشت سر شماست سریعا مهمات را رها کن و برگرد به سمت چپ دشمن در پشت سرت کمی بالاتر.
    جوادپور که متوجه موقعیت دشمن شده بود بلافاصله بمها را رها کرد ، هواپیما که سبک تر شده بود با چالاکی بیشتری آماده نبرد بود .
    جوادپور به شماره دو گفت : سرعت آنها زیاد است و در حال جلو افتادن از من هستند شما پس سوزهای هواپیمایت را روشن کن و به من پوشش بده تا من درگیر شوم هواپیمای شماره دونیز با رها کردن مهمات این کار را انجام می دهد .


    اولین هواپیمای دشمن منهدم شد

    جوادپور بلافاصله فلپ هواپیما را در حالت مانور قرار داده و سرعت هواپیما را به صورت ناگهانی کم می کند خلبان عراقی انتظار چنین کاری را نداشت و همچنین دارای مهارت بالایی در خلبانی نبود که بتواند سرعت هواپیما را کم کند با گردش به سمت راست به سرعت از هواپیمای شماره یک رد شد .
    شماره یک نیز بلافاصله به سمت راست گردش نمود و بی درنگ حدود 500 متر ارتفاع گرفت در این هنگام شماره یک دقیقا پشت سر دشمن بود هواپیمای شماره دو نیز بلافاصله موقعیت گرفت و خود را آماده حمایت و پشتیبانی از جواد پور کرد ، هواپیمای شماره یک به قدری به سوخوی عراقی نزدیک شده بود که امکان استفاده از موشک را نداشت پس فورا مقداری فاصله گرفته و آتش مسلسل خود را بر روی هواپیمای دشمن گشود ، ثانیه هایی بعد سوخوی عراقی به گلوله ای از آتش تبدیل شده بود و خلبان آن بلافاصله اجکت کرده و خود را نجات داد .


    نوبت به هواپیمای دوم عراقی رسیده بود تا ...

    شماره یک با گردشی سریع به دنبال هواپیمای دیگر عراقی رفت فاصله او با هواپیمای دشمن زیاد بود هواپیمای شماره دو به او اطمینان داد که نگران پشت سر خود نباشد زیرا که او مراقب همه چیز است ، هواپیمای عراقی با حداکثر سرعت در حال فرار بود .
    هواپیمای شماره یک لحظه به لحظه به هواپیمکای عراقی نزدیک تر می شد عقربه بنزین به خلبان نشان می داد که اگربیشتر از 20 ثانیه به تعقیب ادامه بدهد برای برگشت با مشکل مواجه می شود خلبان شماره یک آخرین تلاش خود را کرد و موتورهای هواپیما را به آخرین قدرت خود رساند در این هنگام خلبان بخت برگشته عراقی اشتباه بزرگی را انجام داد و با گردشی بچه گانه خود را در تیررس شماره یک قرار داد ، جوادپور که منتظر این فرصت بود با شلیک بی امان مسلسل هواپیمای دوم را نیز سرنگون کرد .

    سوخت هواپیما عامل نگرانی

    سوخت هواپیما در شرایط بسیار بدی قرار داشت خلبانان اکنون در عمق 180 کیلومتری خاک عراق بودند هر دو بلافاصله گردش کرده و به سوی مرزهای کشورمان به راه افتادند چیزی به مرز نمانده بود شماره دو از لحاظ سوخت مشکلی نداشت ولی شماره یک به دلیل استفاده زیاد از حالت پس سوز دچار کمبود سوخت بود و نمی توانست خود را به پایگاه برساند . جواد پور (شماره یک ) طی تماسی رادیویی با شیرازی (شماره 2 ) به او اطلاع داد که بدلیل کمبود سوخت امکان برگشت به پایگاه اصلی را ندارد و باید در یکی از پایگاه های کمکی فرود بیاید و از او خواست که به سمت پایگاه رفته و همزمان به رادار اطلاع دهد تا مشکلی برای فرود در پایگاه کمکی نداشته باشد . شماره دو بلافاصله از او جدا شده و با حرکت به سمت کشور از مرز گذشته و موضوع را به اطلاع رادار می رساند هماهنگی های لازم انجام می پذیرد تا شماره یک در فرودگاه کمکی فرود آید .


    دلهره و اضطراب تا زمان فرود ادامه دارد

    تمام پرسنل دچار دلهره و اضطراب بودند که آیا شماره یک می تواند به سلامت فرود آید یا نه ؟ در این سو شماره یک ارتفاع خود را زیاد کرده بود تا سوخت کمتری مصرف کند و بتواند از مرز بگذرد و این خود تهدیدی برایش بود زیرا رادارهای پدافند مرزی عراق به راحتی می توانست او را رهگیری و سرنگون کند ولی چاره ای نبود . بالاخره این خوان هم به پایان رسید . جواد پور موفق شد که از مرز گذشته و وارد خاک کشورمان شود ولی آیا درجه بنزین عدد 700 پوند را نشان می دهد و این مقدار برای رسیدن به پایگاه کمکی کافی بود . موتورهای هواپیما وقتی باک بنزین کمتر از 600 پوند بنزین داشته باشد خاموش می شود . در این سو و در پایگاه اصلی همه اضطراب داشتند فرمانده پایگاه با چهره ای گرفته مرتب به این سو و آن سو می رفت و به ساعت خود نگاه می کرد . معاونت عملیات پایگاه مرتب با فرودگاه کمکی تماس می گرفت ولی خبری از جوادپور نبود . بالاخره بعد حدود یک ساعت از فرودگاه کمکی خبر می رسد که هواپیمای شماره یک به سلامت فرود آمده است . صدای تکبیر خلبانان بلند می شود و همگی خوشحال از این موضوع هستند در همین هنگام از رادار مرزی تماسی با پایگاه برقرار می شود بدین مضمون که هواپیماهای دشمن که برای بمباران مناطق مسکونی آمده بودند با رها کردن بمبهای خود در مناطق غیر مسکونی پا به فرار گذاشتند .


    درجه تشویقی برای خلبانان و هراس نیروی هوایی عراق

    فرمانده پایگاه بلافاصله دستور می دهد هواپیمایی به فرودگاه کمکی رفته و خلبان را به پایگاه انتقال دهد و همچنین خلبانی برای بازگرداندن هواپیما به پایگاه نیز به محل اعزام شود . دقایقی بعد سرگرد جوادپور خلبان هواپیمای شماره یک توسط هواپیما در پایگاه فرود می آید و مورد استقبال فرمانده پایگاه و پرسنل قرار می گیرد .
    در همین زمان فرمانده پایگاه طی تماسی با فرمانده محترم نیروی هوایی ضمن تشریح این عملیات در خواست یک درجه تشویقی برای خلبانان می کند که مورد موافقت قرار می گیرد و هر دو خلبان مفتخر به دریافت یک درجه تشویقی می شوند .
    پس از ظهور عکسهای گرفته شده از دوربین هواپیمای شماره یک اوج کار مشخص می شود که چگونه یک فروند هواپیمای اف – 5 توانسته است با استفاده از مسلسل دو فروند هواپیمای دشمن را سرنگون کند .
    هواپیماهای عراقی از ترس هدف قرار گرفتن توسط خلبانان شجاع نیروی هوایی تا چند روز جرات حضور بر فراز خاک کشورمان را نداشتند .

    پاسخ
    واقعآ نمی دونم با چه زبانی از شما تشکر کنم
    آوالانچ عزیز .. شما با این کارتون ، نه تنها نقش و اقتدار ارتش رو نشان می دهید و جوانان نازنین امروز رو آگاه می سازید ، بلکه باعث ارتقای سطح علمی و محتوایی سایت فکستنی ام هم می شوید .. من بایت همه این ها و زحماتی که می کشی .. سپاسگزارم
    سبز باشی

    عمو سلام.
    خیلی خاطره باحالی بود.
    راستی شرط می بندم حاجی وقتی صدا رو شنید بدش نمی اومد بیاد از نزدیک شاهد ماجرا باشه. آها راستی بهش تارف می زدین ببینین چی میگه!!!

    راستی سالگرد سانحه کاپیتان رضاییان هستا.

    یاحق.
    پاسخ
    امیر جان چقدر ساده ای پسر ... او دلش نمی خواست تماشا کنه .. بلکه دلش می خواست جای ما اون جا باشه !!!! شوخی کردم
    واقعآ انسان مومن و با شرافتی بود ... و با آدم های رنگ عوض کرده بعد از انقلاب خیلی تفاوت داشت
    البته خیلی هم مردانگی کرد که ما رو لو نداد ...!! وگر نه تا ثابت می کردیم همه این ها فیلم است ، کارمون ساخته بود
    امیر جان ای کاش زودتر در مورد سانحه ایرباس به من می گفتی ... تا اخرین تحلیل ام رو با استناد به مستند نشنال جئوگرافی ارائه می دادم ..
    اشکالی نداره .. اگه عمری بود برای سال دیگه با برنامه حرکت می کنیم
    امیر جان .. مطالب آرشیوی یادت نره عزیزم .. من منتظرم سری جدید هم کامل بشه تا همه رو ارسال کنم
    راستی صحبت مستند شد .. امشب اگه ترجمه آقای علیرضا صادقی آماده بود ؛ مستند پرواز کور رو منتشر می کردم .. چون حالا که امار خودش رو می کشه بالا .. حیفه که نزول یابد .. و گرنه فردا می روم کرج .. شنبه آخر شب بر می گردم .. ممنون از شما

    سلام کاپیتان
    عرض احترام
    هنوز مطبلو نخوندم ولی حتما باید جالب باشه
    یک وبلاگ برای پاراگلایدر بجنورد دارم راه میندازم و ممنون میشم اگه لینکشو برام توی سایت و وبلاکگ بزارید.فعلا فقط یک پست معرفی توش گذاشتم/موفق باشید
    یا حق
    www.bojnurdpara.blogsky.com
    پاسخ
    نیما جان من همیشه دلم می خواهد نظر شما رو به عنوان یک کارشناس جوان بدونم .. اما همیشه ضد حال می زنی !!! چشمک و می گی نخوندم ! بگذریم
    نیما جان من هم در سایت و هم در وبلاگ لینک شما رو افزودم
    مبارکه انشاالله

    اقای مدرسی شیطنت از این جالب تر نمیشد!طرف را چقدر سرکار گذاشتید!اما نترسیدین یکدفعه شکایت کنه و اش نخورده و دهن سوخته بشین؟!وااای خیلی خندیدم.فقط میتونم بگم ممنونم که بااین خاطرات بامزه زمان جنگ ما را شاد میکنید یعنی ما را قابل میدونید که خاطراتتون را به اشتراک بگذارید.بقیه خاطرات را هم سریع بگذارید.اگر میشد از این خاطرات شما فیلم بسازن چی میشد!سه برابر اخراجی ها فروش میکرد!
    راستی داشتین اسم خودتون را سرچ میکردین که اخونده را دیدین؟؟چقدر اشناست.فکرکنم تلویزیون نشونش داده.به هرحال گمون نکنم برادر ناتنی شما باشه!!
    پاسخ
    فریده جان خیلی حلال زاده ای دخترم .. چون الان با خودم فکر می کردم که ... فریده جانم نیامد !! یا خوشش نیامده ، یا کار داشته .. ناراحتی من از این بابت بود که .. فرد طبق معمول قراره برم کرج دیدن نوه ها ، و آخر شب شنبه شب برگردم .. و نگران بودم نکنه در نبودن من کامنت بگذاری .. و معطل بشی ! منتظر شما و جناب فرنودی و پسر خوبم کدخدایی بودم .. که الحمدالله شما و جناب محمودی رو در لیست دیدم .. بگذریم
    فریده جان در مورد ترس از شکایت باید بگم .. حقیقتآ من بیش از نیمی از خاطرات ایام جنگ رو که در همین حال و هوا است رو ننوشتم !! می دونی چرا !!؟ چون تما هم و غم من و تعدادی از دوستانم سر به سر گذاشتن با همکاران حزب الهی و مومن بود !! آن هایی که از قبل از انقلاب مومن بودند ، کاری نداشتیم .. ولی ان هایی که یک شبه انقلابی و مومن شده بودند سوژه اصلی ما در روز بود !! اگه بدونی چه خاطرات عجیب و غریب دارم !!؟ راستش می ترسم اگه همه آن ها رو بنویسم ، به عنوان ضد انقلاب به من گیر بدهند .. اما شاید باروت نشه .. بد عنق ترین افراد حزب الهی هم من رو دوست داشتند .. و هر روز صبح یواشکی می کشیدند کنار و می گفتند .. تو رو جدت امروز به ما گیر نده .. !! حتی وقتی سکته کرده و زمین گیر شدم .. اولین کسانی که در بیمارستان به عیادت ام اومدند همین افراد بودند .. بعد ها مرتب به خونه مون سر می زدند .. همسرم واقعآ به شک افتاده بود و می گفت .. نکنه تو هم رفتی گروه ضربت یا عقیدتی سیاسی که هر چه حزب الهی در پایگاه است می آیند دیدنت !!! واقعآ می دونستند منظوری ندارم .. البته دلیل اصلی علاقه آن ها به من .. حضور داوطلبانه سخت ترین پرواز ها به مناطق جنگی بود .. پرواز هایی که خودشون با همکارانشون بحث می کردند که کی باید بره کی نباید بره .. !! و در اون شرایط بحث اون ها من از خونه سر و کله ام پیدا می شد که برای رفتن به پرواز از استراحت ام زده بودم و به اداره آمده بودم .. خب این ها رو می دیدند .. و قبول داشتند ذاتآ آدم نامردی نیستم .. ولی خب هشت سال کل کل با این جماعت که هر یک با اشاره یک قلم پرسنلی رو اخراج می کردند .. و با یک تلفن عذر فرد قدیمی ای رو از نیروی هوایی می خواستند خیلی کار ریسک پذیری بود .. که اون موقع درک نمی کردم !! حالا که فکر می کنم .. می بینم به قول شما تبعات منفی داشت .. ! البته فریده جان خیلی من رو به این جور جا ها احضارم کردند .. ولی هر بار با عزت و احترام تذکر دادند که کمی فقط کمی رعایت کنم ..!! خلاصه تمام خاطرات ام بیشتر تو این مایه هاست !! خیلی حرف زدم .. من رو ببخشید
    این بابا المدرسی .. نکنه از برادر ناتنی هایم باشه .. !!؟ آخه پدرم هر جا می رفت زن می گرفت ..
    مواظب خودت باش
    سبز باشی

    خوب فکر و اینا کاملاً درسته. ولی اینکه صدای یه خانوم رو اینقدر خوب تقلید کنین که طرف نفهمه...! یادمه که یه بار دیگه هم تو خط پرواز این کار رو کرده بودین! ولی در هر صورت عالی بود. راستی دوباره برگشتین بالاترین؟
    پاسخ
    راستش رو بخواهی پیمان جان اگه حمل بر تعریف از خود نگذاری .. من در تقلید صدای زنانه خیلی مهارت داشتم .. زرنگ ترین آدم ها رو سر کار گذاشته بودم .. حتی یکی دو نفر بودند که مدعی بودند امکان نداره بتونی ما رو رنگ کنی .. ولی در شرایطی آن ها رو گرفته بودم که طفلکی ها رو چند بار تا جلوی در انتظامات کشاندم !! یک بار هم همسر پسر عمویم رو که او هم بی نهایت ادعای زرنگی در فامیل ما داشت رو سر کار گذاشته و به بهانه یک خانم میهماندار اغفال شده توسط بهروز مدرسی بیش از یک ساعت با او به صورت گریه و زاری صحبت کرده و در نهایت گوشی رو به همسرم داد .. و اون طفلکی غش کرد !! بعدش هر چه قسم خوردم بابا خودم بودم ، اصلآ باورشون نمی شد ... اگه خدا بخواهد و یادم باشه .. یک روز همه آن ماجراها رو خواهم نوشت .. البته یکی دو مورد رو نوشتم .. اما در یک پست مستقل همه رو با هم شرح خواهم داد
    در مورد بالاترین .. عرض کنم که از ایران نمی شه وارد شد .. با هزار مکافات گاهی اگه بشه لینک داد
    سبز باشی

    سلام عموجان
    خیلی باحال بود.چهره حاج آقا وقتی در آخر به اصل ماجرا پی می بره دیدنی بوده، بنده خدا همکاراتون چی کشیدن از دست شما(چشمک)
    سرفراز باشید
    پاسخ
    راستش بهنام جان .. در اون دوره کل شیطنت ما به این چیز ها ختم می شد !! عرضه این جور کار ها رو نداشتیم .. تقلیدش رو می کردیم .. چشمک
    بله حق با شماست .. چهره اش خیلی دیدنی شده بود !! اصلآ باورش نمی شد و فکر می کرد ما ماست مالی می کنیم
    سبز باشی

    با سلام.واقعا که عجب اعتماد به نفسی داشتین جنابعالی.من فکر میکنم شما از اون آدمای تیزی هستین که بلدن چه طو رو طناب مانور بدن و این مستلزم کلی محاسبه مغزیه که معمولا مشهدی های زیرک خدادادی اکثرا دارن.عموی من یه دوستی داشت به اسم ممد چاقه که حدود 200 کیلو وزنش بود با یه قد 160 و فوق العاده اهل این کارا.یادمه یه روز که رفته بودم محل کارش جهت احوال پرسی برا اینکه حوصلمون داش سر میرف گوشی رو برداشت و زنگ زد به پدرش و با اون صدای تیزش هی آخ و اوخ (جسارتا) میکرد و حاجی اونور خط هی میگف شما و استغفرا.. میفرستاد و ما رو زمین غلط میزدیم یا یه بار با هماهنگی عمو کوچیکه هام لباس سیا پوشیده بود رفته بود در خونه عمم که آی بیا شوهرت مرده و من الان از بیمارستان میام و با عمم گریان و نالان رفته بود بیمارستان و بعد ....اینی که میگم مال چیزی حدود 10 12 ساله پیشه و الان دیگه من کسی رو با دل و دماغ اینجوری نمیبینم.موید باشید حاج آقا !:-)
    پاسخ
    این نهایت لطف شماست که از شیطنت حقیر تعریف می کنید .. ولی جناب خسروان اگه در مدت هشت سال زمان جنگ از این کار ها نمی کردیم ، باور کن تا حالا هفت کفن پوسانده بودم
    شوخی نیست شما جلوی چشم ات همکار و دوست صمیمی ات رو تو هوا بزنند !! یا در سانحه هواپیمایی که در نزدیکی کرمانشاه زدند ، همسر من اون شب خونه یکی از بچه ها خوابیده بود که شب بهش زنگ زدم و گفتم شوهر فریبا تیکه پاره شد !! این ها به زبون خیلی آسون می آید .. !! درون من مملو از غم بود .. مثل حالا .. ولی خب با رفتن به عالم بی خیالی سعی می کردم ناراحتی رو از خود و همکارانم تخلیه کرده تا لااقل حواس مون در هوا جمع باشه .. و خوب هم نتیجه داد
    شاید باورت نشه .. بهترین لحظات عمرم همون ایامی بود که سر به سر دوستان و همکارانم می گذاشتم .. و همان طور که شما می فرمایید روی زمین افتاده و به شدت می خندیدیم .. حیف نمی شه همه اون چشمه ها رو تعریف کرد ..
    ممنون از شما
    تا بعد

    آقای مدرسی شما با جیمز کامرون یا اسپیلبرگ نسبتی ندارید؟
    بی دلیل نیست که از صدا و سیما سر در آوردید. ملت را فیلم می کنید در حد
    جایزه اسکار.
    پاسخ

    فرخ جان وقتی می فرمایی " می کنید " معنی و مفهوم اش این است که الان هم انجام می دهم !! در حالی که حضرت عباسی حال ندارم از خونه بیرون بیایم .. خیلی همت کنم ، هفته ای یک روز می زنم کرج برای دیدن نوه ها
    کل هنر ما همون هشت سال جنگ بود و بس .. ! البته ذاتآ ادم بد مشربی نیستم ! ولی خب یادش به خیر جوونی
    ممنون از شما

    سلام
    فردا سالگرد شهادت شهید قوامی است. گفتم از طریق وبلاگتون اگر می تونید اطلاع رسانی کنید
    پاسخ
    دوست بزرگواری که نه نامی از خودت نوشتی .. و نه توضیح دادی که شهید قوامی کیه ...؟ من فلک زده چه کار می تونم بکنم !!؟
    خودت می گه شهید .. دیگه موردی نداره که نام ات رو درج نمی کنی .. !! بعدش هم عزیزم چون خودت می شناسی فکر می کنی همه این بنده خدا رو می شناسند .. !!؟
    به هر حال خدا بیامرزدش
    روح اش شاد

    سلام جناب مدرسی.خوب هستین؟مارو که فراموش نکردین؟من همیشه بیاد شما هستم اما اگه کم کامنت میذارم دلیلش کم سعادتیو کمبود وقته.بهر حال امیدوارم 100 سال دیگه هم زنده باشینو با خاطرات بی نظیرتون به ما جوونا حال بدین.عمو یادتونه گفتم میخام توی ازمون ارتش شرکت کنمو برم واسه خلبانی که دیوونشم؟میخواستم شمارو در جریان جز به جز مراحل کارم قرار بدم اما بعد گفتم بزا اخر سر که قبول شدم بگمو یهو خوشحالتون کنم.خلاصه رفتم ازمون علمیشو دادمو قبول شدم.بعد هم اعلام کردن بریم واسه بقیه ی مراحل.مراحلم که دیگه خودتون میدونین چیان.از معاینات اولیه بگیر تا تست ورزشو حفاظتو عقیدتیو.....تا معاینات تخصصی خلبانی که در بیمارستان بعثت انجام میشه.اینم میدونین که حدود 30 پزشک اونم تحت سخت گیری های زیاد فرد رو معاینه میکنن.اما من نه تنها همه ی مراحلو قبول شدم بلکه با توجه به این که امسال خیلی نیرو میگرفتن تقریبن مطمعن بودم اسمم به عنوان قبول شده ی نهایی اعلام میشه.اما هرچی منتظر موندم دیدم نخیر.مثله اینکه اصلن مارو یادشون رفته.وقتی پیگیر شدم دیدم از عقیدتی ردم کردن.میدونین چرا؟چون وقتی فرد مصاحبه گر یکم از یک دعا رو خوند و گفت بگو چه دعایی نتونستم بگم.اما خدا شاهده که تمام سوالاشو راجع به نماز و روزه و این چیزا جواب دادم.عمو باورت میشه؟فقط واسه یه سوال به ارزوم نرسم؟ ولی من کم نمیارم.با خودم عهد کردم سال اینده هر طوری شده قبول بشم.من اگه خلبان نشم میمیرم.شاید بگین چاخان میکنه یا بخندین اما خدا شاهده شبا خوابه فانتوم میبینم.ای کاش بجای این سوالا میزان وطن پرستیو علاقه ی افراد رو میسنجیدن.ببخشین که وقت ارزشمندتونو گرفتم.میخواستم با شما درد و دل کنم چون میدونم حرفموفقط یه عاشقه واقعی مثل شما میفهمه.شاد و سلامت باشید جاوید ایران..............
    پاسخ
    پیام جان مگه می شه من پسر عزیز و نازنینم رو فراموش کنم .. باور کن همین جوری که کامنت رو می خواندم ، منتظر اعلام قبولی ات در پایان بودم .. اما وقتی نوشتی به خاطر ندونستن معنی یک آیه قبولت نکردند ، خیلی حالم گرفته شده .. شاید اگه بگم بغض ام گرفت .. باورت نشه .. بله پسرم من دقیقآ حال و روز تو رو درک می کنم .. دقیقآ احساست رو می فهمم .. چون من هم به هر چیزی علاقه داشته باشم .. در آن ذوب می شوم .. همان طور که گفتی شب ها خواب اش رو می بینم ... !! بگذریم
    پیام جان .. من به شما قول می دهم با این همت والایی که داری ، حتمآ قبول خواهی شد .. شیرینی آن به این است که آتش این عشق ات سرد نشه .. و با تلاش زیاد به دست بیاوری ..
    پیام جان یکی از خلبانان شرکت آسمان .. برای من از نحوه خلبان شدن اش تعریف می کرد .. اگه بگم چقدر سختی کشید باورت نمی شه .. ولی او عاشق این حرفه بود .. مثل شما .. اما شما امکانات داری .. خونه ات کرج است .. اون بنده خدا از تبریز آمده بود .. و قسطی شریکی یک پیکان قراضه خریده بود .. و با آن مسافر کشی می کرد تا پول آموزشگاه رو به دست بیاورد .. هیچ یک از خیابان ها ی تهران را نمی شناخت .. شریک اش کنار دستش می نشست .. و راه رو نشان می داد !! با چه مکافاتی شهریه رو جور می کنه و می ره امتحان می دهد .. الان یکی از خلبانان با تجربه و خوشنام شرکت آسمان است .. قرار بود من خاطرات اش رو به صورت کتاب براش چاپ کنم .. یا در وبلاگ ام بنویسم .. همه انجام شد .. منتظر عکس بودم .. که هنوز فرصت نکردم ازش بگیرم .. بله پسرم مردان موفق هیچ گاه نامید نمی شوند .. شاید مصلحت الهی خیر تو را برای سال دیگه می خواهد .. !!؟ دنیا که به آخر نرسیده است !! خدا رو شکر کن .. سرت رو بالا بگیر و با لبخند به همه اعلام کن .. سال دیگر شرکت خواهی کرد .. به همه بگو که به خاطر چه مسئله ای شما رو قبول نکردند .. !!! حرف خوبی زدی .. از ادم علاقه به وطن رو نمی پرسند .. بگذریم
    به خدا توکل کن .. اگه ناشکری کنی .. نامید بشی .. خجالت بکشی .. یا غمگین باشی .. از هدف ات عقب می مانی
    من قول می دهم .. قول صد در صد می دهم که شما حتمآ خلبان خواهی شد .. و اولین نفر هم به من خبر موفقیت ات رو خواهی داد
    خب ... حالا لبخند بزن خلبان
    سبز باشی

    احوال اقاي مدرسي
    خاطره زيبايي بود ممنون!!
    به يادت مدرسي جان يه طرقبه ميرم!!!
    پيروز باشي!!!
    پاسخ
    فرزاد جان با شرمندگی فراوان .. بخش ابتدایی کامنت شما که اشاره به دولت داشت رو صرفآ برای این که قبلآ خواهش کرده بودم که بحث سیاسی مطرح نفرمایید ، حذف کردم
    و اما از این که از مطلب این پست خوشت اومده است ، بسیار خوشحالم
    امیدوارم طرقبه خوش بگذره
    مواظب خودت باش
    یا حق

    درود بر پدر عزیزم
    من یه مدلر آماتورم تو جستجوی گوگل این سایتو پیدا کردم هنوز همشو نخوندم ولی تا همین جا هم خیلی جذاب بود.واقعا زیباست.
    ممنون میشم اگه یه انتقاد سازنده از وب دختر کوچولوتون داشته باشین.
    روز و روزگار خوش.
    شادزیوید دیر زیوید و تا زیوید بکامه زیوید اغنی اشوبید همازوربیم هما اشوبید بیاری اهورا مزدا ایدون باد ایدون ترج باد.
    پاسخ
    باید اعتراف کنم نام به این زیبایی تا حالا نشنیده بودم
    خیلی عمق و زیبایی داره .. اگه اشتباه نکنم اسم کردی است .. اگه اشتباه می کنم برام بعدآ بنویس
    دخترم خوشحالم که به جمع یاران همدل و صمیمی ما پیوستی .. خیر مقدم عرض می کنم
    و اما در باره وبلاگ شما ... اتفاقآ قبل از مطالعه کامنت شما ، سری به وب شما زدم .. خیلی پر محتواست .. و اصلآ فکرش رو نمی کردم متعلق به دختر خانمی کم سن و سال باشه
    مورد دیگری که برایم جالب بود ، حرکت نوشته روی تصویر ثابت بود .. که اعتراف می کنم تا حالا ندیده بودم ...!! خیلی جالبه
    دخترم من در حدی نیستم که از شما دوست فرهیخته ام انتقاد بکنم .. الحمدالله بقدری پر هستی و در رشته خودت جلوتر از زمانه هستی که من جز به تحسین چی می توانم بگم ..!!؟
    فقط جسارتآ برای رعایت افراد مسن یا پیر مرد هایی که ضعف بینایی مثل من دارند ، توصیه می کنم کنتراست تصویر بک گراند رو کمترش کن ... با فتوشاپ خیلی بهتر می تونی در حد یک " دیزالو " همین تصویر را کم رنگ تر قرار دهی .. امیدوارم جسارت من رو ببخشی
    در خاتمه من هم خواهش می کنم با خواندن بخشی از مطالب قدیمی ، نظرت رو برام بنویس
    موفق باشی

    شهید قوامی خلبان پایگاه امیدیه بود که پارسال 16 تیر افتاد. بنده گفتم اگر امکان داره اطلاع رسانی کنید وگرنه قصد جسارت نداشتم.
    پاسخ
    ممنون عزیزم .. خودت می دونی من مخلص همه پرسنل جان بر کف نیروی هوایی هستم .. مخصوصآ شهدای عالیقدر که حق بزرگی به گردن همه ما دارند .. عزیزم .. شما هر جور که صلاح بدونی هر مطلبی که برام بنویسی ، علاوه بر همین بخش کامنت ها ، در حرف های خودمونی پست بعدی هم منتشر خواهم کرد ..
    البته من فردا شب به تهران بر خواهم گشت .. شما محبت کن هر اطلاعاتی داری با هر سخنی که مایل به اطلاع رسانی هستی .. درج کن و دوباره ارسال کرده ، قول می دهم در پست بعدی یک مبحث به آن اختصاص دهم
    اگه بتوانی عکسی از او و تاریخ دقیق شهادت اش رو بنویسی دست ام باز تر است .. از شما به خاطر محبتی که به پرسنل قهرمان نیروی هوایی داری سپاسگزارم

    عقاب تیزپرواز آسمان ایران

    قهرمان و مربی ارزنده کاراته نیروی های مسلح

    سروان خلبان سید عبدا.. برادران قوامی

    آسمانی شد


    متاسفانه باز نیروی هوایی در فقدان فرزند برومند دیگری به سوگ نشست .

    سروان خلبان شهید سید عبدا.. برادران قوامی

    روز یکشنبه موخه ۱۶/۴/۱۳۸۷

    در یک سانحه هوایی در پایگاه پنجم شکاری امیدیه به شهادت رسید

    و بسیاری را در فراق خود سوگوارساخت.

    سروان خلبان شهید سید عبدا.. برادران قوامی در تاریخ ۱۹/۱/۱۳۶۰

    در تهران دیده به جهان گشود.

    در دوران طفولیت ضمن تحصیل در مقطع ابتدایی همزمان با تحصیل نزد

    پدر بزرگوارش سرهنگ سید اسماعیل براردان قوامی به فراگیری

    هنر رزمی کاراته پرداخت.

    وی پس از اخذ دیپلم ریاضی فیزیک و شرکت درکنکور سراسری با اخذ رتبه بالا

    در سال ۱۳۷۹ (ورودی تکمیل ظرفیت - بهمن ماه )

    وارد دانشکده پرواز دانشگاه علوم و فنون هوایی شهید ستاری گردید

    در تاریخ ۲۰/۱۲/۱۳۸۳ با رتبه ممتاز و درجه ستواندم خلبان فارغ التحصیل گردید.

    همزمان با تحصیل در دانشگاه هوایی در فرهنگسرای بهمن به تعلیم کاراته مشغول بود .

    شهید برادران قوامی پس از فارغ التحصیلی جهت گذراندن دوره ماموریت خویش

    رهسپار پایگاه پنجم شکاری امیدیه شد

    و تا پایان عمر کوتاه اما پربرکتش در این پایگاه انجام وظیفه نمود .

    روز سه شنبه ۱۸تیرماه در مراسم تشییع پیکر پاک این شهید

    شهرک شهید شجاعی (قصرفیروزه ) پذیرای فرماندهان ارشد نیروهای مسلح

    به خصوص نیروی هوایی و همرزمان آن شهید بودتا به همراه جامعه ورزش کاراته

    در تشییع پیکر پاک این شهید بزرگوار با برگزاری مراسم سوگواری در گلزار شهدا

    با خانواده این شهید والامقام همدردی نمایند

    عنوانهای شهید :

    فارغ التحصیل ممتاز دانشکده خلبانی (ورودی ۱۳۷۹ )

    ۴دوره قهرمان مسابقات کاراته کشور

    ۳دوره قهرمان مسابقات کاراته ارتش

    ۳دوره قهرمان مسابقات کاراته نیروهای مسلح

    حضور در لیگ کاراته کشور با تیم پیام ارتباطات

    دارای کمربند مشکی دان ۴ کاراته (سبک شیتوریو شیتوکای )

    و دارنده داوری و مربیگری کاراته از فدراسیون کاراته .

    پاسخ
    ممنون مهدی جان عزیز .. من همین کامنت رو منتشر می کنم
    ولی فکر کنم در بیان تاریخ شهادت دچار اشتباه شدی .. چون نوشتی 1387
    یعنی پارسال .. آیا مراسم برای یاد بود است .. یا این که 1388 است و مراسم تشیع جنازه است
    ببخشید که من دقیق متوجه نشدم
    به هر حال من شنبه اخر شب به تهران باز خواهم گشت .. اگه اطلاعیه دیگری برای اطلاع رسانی داری .. برایم بنویس در تا در پست بعدی در بخش حرف های خودمونی منتشر کنم .. ممنون می شوم اگه عکسی هم درای به ای میل ام بفرست
    روحش شاد

    سلام جناب مدرسی.من می خواستم ک سوال ازتون ببرسم.من مدرک ایلتس دارم 18 سامم هست ایا میتونم درusaf تحصیل کنم شما بعد از انقلاب همچین موردی رو دیدین و اگر بشهاین کار رو کرد هزینش چی میشه
    پاسخ
    جواد عزیز و گرامی
    با پوزش به خاطر استفاده از فونت لاتین ، ادیتور من به هم ریخت خوب متوجه نشدم .. به هر حال چون پرسش شما مربوط به پرواز است ، توصیه می کنم با آقای داود یوسفی به شماره 09362732147 تماس گرفته و پرسش خود رو مطرح کن
    لطفآ بفرمایید که از طرف بنده هستید
    مطمئن هستم پاسخ مناسب رو خواهید شنید
    سبز باشید

    سلام عمو.
    به.. به چه خاطره قشنگی .
    عمو باور کن از خنده اشکم در اومد
    خیلی جالب و جذاب بود فقط عکسها هم خوبند ها ولی زیاد گویای مساله این پست نبودند .شبیه بودند ولی اونطور که باید بود نبود.
    راستی عمو وقتی اومد تو اتاق دید زنه بیهوشه هوس کاری به سرش زده نشد؟(چشمک)
    و در اخر یک چند تا سوال دارم ممنون میشم جواب جامع و کاملی اگر وقت دارید بدید.
    -آیا خواستن توانستن است؟

    2-آیا توانایی های آنسان محدود است؟

    3-آیا اسنان به هر چه بخواهد میتواند برسد؟(با کمک فکر و ذهن و ...)
    ارادتمند شما نوید-چ
    پاسخ
    نوید جان راستش رو بخواهی عازم کرج هستم ... و همین جوری برای اخرین بار بخش کامنت ها رو چک کردم
    اگه اشکالی نداره همین سئوال رو یکشنبه از من بپرس تا کامل پاسخ ات رو بدهم .. بچه ها بیرون منتظر من هستند !! لطفآ جسارت ام رو ببخش

    درود جناب مدرسی هرچند از خواندن خاطره شمالبخندی برلبانم جای گرفت افسوس که با خواندن کامنت هموطن جوانم پیام عزیز از کرج قلبم اتش گرفت یکی نیست به مصاحبه کننده بگوید مرتیکه بیسواد این جوان میخواهد خلبان هواپیمای جنگی بشودنه شتر چران که کارش دعا خوانی باشد در ان سالهای جنک خلبانانی که ار اسمان این کشور نگهبانی کردند افسران تحصیلکرده ایرانی بودند که با عشق به میهن از جان مایه گذاشتند وچه خوش درخشیدند که شجاعت وعلم را با ایمانی شاید بعضی به دین و همگی به ایران داشتند ره توشه نبرد شان ساختند وگر به دعاخوانی بو د که میبایست دوران محمود افغان دوباره تکرار میشد و پیامی به پیام عزیز که دلنگران نباش بزودی بجای اف 5 با خلبای اف 18 واف 35 به سرزمین مادری ادای احترام خواهی کرد و انروز دور نیست خداوند نگهدار ایران و جوانان ایران باد
    پاسخ
    نکته بین جان نازنین ، خوشحالم که پاسخ مناسبی به پیام عزیز دادی .. دقیقآ حرف دل من بود .. بله دعا خوب است .. ولی نه به عنوان معیار گزینش برای حساس ترین ابزار دفاعی کشور .. شاید قسمت پیام این بوده که یک سال تآخیر وارد شود .. در پایان .. خوشحالم که مطلب پست لبخندی بر لبان شما دوست عزیز آورد
    سبز و خرم باشی

    سلام اقاي مدرسي عزيز!!!

    خيلي وقت بود كه ميخواستم براتون كامنت بزارم (دلم پر ميكشيد)اما چون كامپيوترم فونت فارسي نداشت نگزاشتم دوس نداشتم اذيت بشين!!!مدت 7 ماهه كه با سايت شما بر حسب يه اتفاق اشنا شدم و چنان منو جذب كردين كه در مدت يه هفته تمام مطالب رو وبعضي هارو چند بار خوندم(حالا حساب كنيد كه چند ساعت در روز نشستمو لذت بردم)من از كامنت گذاشتن در سايتها خوشم نمياد ولي نوشتن واسه شما رو افتخار ميدونم ونميدونم چرا فكر ميكنم كه شمارو 10ساله ميشناسم ودوستيم شايدم پسر خاله!!!!!!!!!!(البته شما بزرگ ما هستيد)راستي يادم رفت خودمو معرفي كنم من شاهين 23سالمه و ساله اخر مهندسي مكانيك(البته اگه خدا بخواد)هستم خيلي هم دوستون دارم!!!!و ميخوام از اين به بعد بيشتر كامنت بزارم ونظراتم رو بگم البته اگر قابل بدونين!!!!وقتي شيطنتهاي خودتون رو مينويسين ياد خودم مي افتم!!نميدونم اگه بعضي مطالب رو پيشنهاد بدم شما خاطراتتون رو راجبش مينويسين يا نه؟؟؟اگه سوالي راجع به هوانوردي و هواپيماها داشتم ميتونم بپرسم يا نه؟؟؟؟؟ممنون از شما و ببخشيد زياد حرف زدم!!!!
    پاسخ
    شاهین نازنین ازاین که با یک روز تآخیر پاسخ شما رو می دهم پوزش می خواهم ... الان ساعت سه و پانزده دقیقه بامداد یکشنبه است ! یکی دو ساعته که از کرج اومدم .. آخه من رانندگی در ترافیک رو دوست ندارم ..و اعصابم خرد می شود .. صبر می کنم تا نوه ها رو بخوابانم ، تا دل کندن از اون جا راحت باشه .. امان از وقتی که احساس کنند ما قرار برویم !! دیگه نمی خوابند .. در حالی که شب های عادی ده و نیم شب هر دو می خوابند .. امشب تا دوازده و نیم معطل آنا بودم !! هر چه همسرم اصرار می کرد که برویم .. زیر بار نمی رفتم .. طاقت جدایی رو ندارم .. وای که چقدر بیراهه رفتم .. من رو ببخش
    اولین کامنت مربوط به شماست ..می دونی نظر و احساس من نسبت به دوستانی که به شکل عمیق با مطالب ام ارتباط برقرار می کنند چیست ..!!؟ باور کن احساس می کنم سال ها می شناسم .. حتی از پسر خاله هم نزدیک تر .. !! چون بقدری که با خوانندگانم صمیمی هستم ، با اقوامم نیستم
    فقط در یک کلام اعتراف می کنم .. که من هم متقابلآ به این نوع دوستی عشق می ورزم .. تمام زندگی خصوصی ام رابطه با دوستان ام است
    شاهین جان .. من در خدمت شما هستم پسرم .. هر پرسشی داری مطرح کن عزیزم .. اگه بلد باشم که همان لحظه پاسخ خواهم داد ... اگه ذهن ام یارای پاسخ نداشته باشد ، یا به دوستان جوان و آگاه ام وصل می کنم .. یا با تآخیر جواب خواهم داد
    فقط در پایان بگویم که ... من شرمنده محبت های شما یاران همدل و صمیمی هستم .. و خود رو لایق این همه مهر و محبت نمی دانم .. و این کامنت ها باعث می شود احساس مسئولیت بیشتری نسبت به سایت داشته باشم
    سبز و خرم باشی

    هرگز نخواب کوروش،
    |||||||||||||||||
    ............
    .................
    ................
    .................
    پاسخ
    نکته بین گرامی .. از این که علی رغم میل باطنی ام شعر بسیار زیبای ارسالی شما رو حذف کردم ، جدآ شرمسار و عذر خواهی می کنم
    عزیزم .. بارها عرض کردم .. این سایت سیاسی نیست و بنده پاسخ گوی هیچ مقامی در باب ترویج مطالب سیاسی نیستم
    از شما و همه دوستان بار دیگر عاجزانه خواهش می کنم .. در بیان احساسات و نظرات خود ، هرگز وارد حریم سیاسی نشوید .. چون بنده واقعآ شرمنده می شوم .. و از این که نمی توانم منتشرش کنم ، عذاب می کشم . خواهش می کنم تقاضا می کنم .. بنده رو وارد این گونه بازی های سیاسی نفرمایید
    من روز اول عرض کردم و باز هم تکرار می کنم ... اگه دوستان ناراحت هستند که فعالیت های سایت به روال گذشته ادامه یابد .، به شرافتم سوگند برای همیشه تعطیل می کنم
    اگه احساس کنم نوشته های بنده ، چنین القاء می کند که از جنس این مردم نیستم .. باور کنید تعطیل می کنم
    من از همون روز نخست که این حرف های سیاسی نبود .. با زبان ساده با صداقت اعلام کردم این سایت سیاسی نیست
    با بوجود امدن شرایط فعلی ، دوستان شاهد هستند که نوشتم .. موقتی نمی نویسم .. و باز همین دوستان بودند که به بنده امر فرمودند .. در این شرایط بیشتر از هر زمانی نیاز به مطالب سایت دارند .. و من اطاعت کردم .. اما ظاهرآ دوستان انتظار دیگری از حقیر دارند !!! به همین دلیل با صدای بلند اعلام می کنم
    آن عده که فکر می کنند آدم بی خیال و بی رگ و غیرت هستم .. عرض کنم که .. من از جنس همین مردم هستم .. غم همه رو به دل دارم .. همسرم بد جوری افسرده و داغون است .. خودم هم دست کمی از او ندارم .. ولی نه عرضه مبارزه دارم .. نه شهامت بیان نظرم رو دارم .. یک ادم پا به سن گذاشته بیمارم که برای دل خودم می نویسم .. اگه شعار نویسی در این سایت باعث رسیدن مردم به اهداف خود می شود .. بسم الله خواهم نوشت !! ولی عزیزان منطقی باشید .. چرا نمی خواهید همین پیوند باریک عاطفی بین من و مخاطبانم بر قرار باشد ... !!؟
    والله به خدا قسم مثل آب خوردن می بندند .. مسدود می کنند ..
    باز هم برای آخرین بار اعلام می کنم .. اگه دوستان توقع سیاسی کاری از بنده دارند .. و با فکر می کنند که در این شرایط نباید خاطرات کلثوم ننه روایت کنم .. راست و حسینی بگویند تا خودم رو مچل نکنم
    این اخرین نظر بنده در این باب است
    ولی به جان نوه هایم قسم .. آدم بسیار لجباز و یک دنده ای هستم .. قصد تهدید ندارم .. ولی اگه این بازی های سیاسی ادامه پیدا کنه .. بی شرف عالم باشم که همه چیز رو از ریشه حذف و نابود نکنم ... !!! آخه این چه وضعی است .. که همه در این سایت یاد مبارزه و شعار می افتند ..!!!؟ کدام منطق می گوید .. من پاسخ کامنت سیاسی ای رو بدهم که راقم ان نه ای میل ، نه نام و نه مشخصاتی دارد !!؟ این عادلانه است
    دوستان .. خواهش می کنم .. التماس می کنم .. این جا مسایل سیاسی مطرح نفرمایید ..

    سلام کاپیتان
    عالی بود
    مردم از خنده/عجب ماجراهایی داشتین شماها!!!!
    ایول کلی حال کردم با این پست
    راستی ممنونم بخاطر لینک وبلاگ سعی میکنم به روز نگه دارمش
    یا حق
    پاسخ
    نیما جان .. خوشحالم که مورد پسند شما دوست عزیزم قرار گرفت
    در باره راه اندازی سایت شما هم ، بار دیگر تبریک می گویم

    سلام
    اين مطلب هم مقل قبلي ها عالي بود ممنونم
    پاسخ
    ممنون عباس جان .. خوشحالم کردی
    خانواده محترم خیلی سلام برسون
    یا حق

    عمو سلام.

    یک کامنت طولانی برای پیام جان نوشته بودم و درد دل کرده بودم. ولی پاکش کردم.

    پیام جان موفق باشی. ایشالا سال دیگه قبول می شوی.

    پاسخ
    امیر جان چرا تعلل داری ..!!؟
    حرف دلت رو بزن .. می دونم چرا حذف کردی .. ولی فراموش نکن .. راهنمایی کردن انسان ها ، تنها بخش کوچکی از وظایف ما در قبال یک دیگر است .. من هم امیدوارم سال دیگه قبول شود

    سلام جناب مدرسی.هنوز نخوندم ولی باید جالب باشه.چون هر چیزی که شما می نویسید جالب است.در مورد اون روحانی اگه اشتباه نکنم روحانی آمریکا هست. اگه شب های محرم شبکه چهار رو نگاه کرده باشین میدونین.برای شیعه های آمریکا مراسم برگزار میکنه.ولی از حق نگذریم اگه همون باشه واقعا شیوا برای مرم در مورد امام حسین (ع) در کربلا به زبان انگلیسی حرف میزنه.با تشکر
    پاسخ
    مرتضی جان .. من بقدری گیج هستم که نمی دونم در باره کدام روحانی صحبت می کنی !!؟
    آیا من در این پست نامی از روحانی آوردم .. !؟ اگه مربوط به مطلب یا کامنت دیگری است ، لطفآ قبل اش توضیح بده تا که این همه با فشار به مغزم ، عذاب نکشم .. البته شما تقصیر ی نداری .. من کم حواس هستم
    موفق باشی

    سلام عمو بهروز
    پنجشنبه افتخار اينو داشتم با داييم تيمسار اصغر صالح اردستاني ملاقات داشته باشم ماجراي اون خلبان فانتوم با پاي مصنوعي وخانواده بغدادچيرو براش تعريف كردم اول يادش نيومد ولي يهو خنديد و گفت آها آيرون سايد...ما بهش ميگفتيم آيرون سايد ...ایکس رو ميگي (اگه صلاح ميدونيد اسمشو حذف كنيد)....بعد گفت اين اواخر ديگه فقط تدريس مي كرد
    در ضمن اين خاطره اي رو كه درجه گرفتن سرهنگ جوادپور و همرزمشون رو گذاتيد توي كامنت ها بايد بگم من دختر ايشون رو تو فيس بوك پيدا كردم وتوسط ايشان با سرهنگ جوادپور در آمريكا صحبت كردم ايشان بسيار انسان متواضعي هستن...خيلي هرچه ازش تعريف كردم فقط ايمل زدن كه من انجام وظيفه كردم همين...اگر خواستين اطلاعات مربوط به ايشان و ايميل و ....را دراختيار شما بگذارم
    پاسخ
    آرش جان باور می کنی من نام ایرون ساید رو فراموش کرده بودم .. الان که نوشتی یادم اومد .. !! می بینی آدم وقتی پیر می شه حتی نام دوستان اش رو هم از یاد می بره !!؟
    راستی آرش جان شما یک بار از من گله کرده بودی در فیس بوک جواب شما رو نمی دهم .. !! پسرم فیس بوک در ایران فیلتر شده است .. و من بلد نیستم که وارد ان شوم .. در مورد خاطره جناب جواد پور ف حضور ذهن ندارم .. فکر کنم در مورد مطالب جناب اوالانچ است .. اما همان گونه که بار ها عرض کردم ، هر نوع خاطره و اطلاعات از قهرمانان نیروی هوایی در اختیارم قرار دهید ، با کمال میل ان ها را منتشر خواهم کرد
    موفق باشید

    سلام کاپیتان
    بات عرض پوزش آدرس وبلاگ به این آدرس تغییر کرد
    www.bojnurdpara.mihanblog.com
    پاسخ
    نیما جان نمی دونم چرا تغیرش دادی .. ؟ ولی لطفآ فردا یا در پست بعدی آدرس جدید رو برام بنویس .. الان ساعت پنج بامداد است .. و من هنوز کامنت های وبسایت و وبلاگ به انضمام ای میل ها رو پاسخ نداده ام .. من چون با شما راحت هستم این خواهش رو کردم .. چون همان طور که می دانی تغیر کمی دنگ و فنگ داره .. مخصوصآ در بلاگرولینگ که خیلی اذیت ام می کنه
    ممنون از شما

    با عرض سلام واحترام خدمت عموی بزرگوار خودمون.عمو مثل همیشه گل کاشتید کلی حال کردم من و دوستانمون هم یه جورای همچین بلایی سر معلم پرورشی خودمون در اوردیم تو اردو رامسر با خواندن مطلب شما یاد اون داستان اففتادم انشالاه خدا به شما سلامتی بده تا ما هم از تجربیات وخاطره های چندین ساله شما استفاده کنیم.همینطور که دوست عزیزمون نکته بین اشاره کرد یاد درد خودم افتادم این همه تلاش این همه زحمت اخر هیچی مدت پیش دلم خوش بود اقای بیات عزیز با همکاران دلسوزش دارن یه کارهایی انجام میدن این شهریه های سنگین رو کمتر میکنند با تاسیس اون موسسه که قرار بود راه بی افته دیگه خبری نشد؟واقعا عمو تو این دوران فقط پول و پارتی بازی حرف اول رو میزنه عشق وعلاقه کیلویی چنده به قول معروف باید بذاریم دم کوزه ابش رو بخوریم حالا دوران تحصیل وشهریه و این حرفها به کنار پس از دو سال حالا یک خلبان هستید ومدرکش تو دستهامون حالا کجا سر کار بریم؟کجا بپریم؟کجا خرجمون رو در بیاریم؟عمو واقعا اینهایی که گفتم دغدغه هایی هستند که من رو دارند نابود میکنند البته هیچوقت توکل به خدا وامیدم رو از دست نمیدم ما هم خدایی داریم.. پاسخ
    پسر عزیز و نازنینم رضا جان .. شما خیلی مصمم تر از این حرف ها هستی .. خدا خیلی بزرگ است . هیچ گاه به بندگان خدا دل نبند .. انسان ها فقط واسطه هستند .. که اگه خدا قسمت کنه .. همه چیز جور خواهد شد .. در باره گرانی شهریه بگم که حتمآ درست خواهد شد .. فقط نامید نشو .. خوشحالم که مطلب رو پسندیدی .. به دوستان خوبت سلام بنده رو برسون
    مواظب خوت باش

    یا حق باتشکر.یاعلی

    (( از سایت هوافضا ))

    برخي از كشورهاي عربي با پرواز جنگنده هاي ارتش رژيم صهيونيستي بر فراز اين كشورها موافقت كرده اند.

    به گزارش گروه بين الملل «شبکه خبر دانشجو» به نقل از پايگاه اينترنتي الانتقاد لبنان، روزنامه اسراييلي يديعوت احارونوت روز گذشته در خبري نوشت: دولت امريكا موافقت برخي از كشورهاي عربي را براي پرواز جنگنده هاي اسراييلي بر فراز اين كشورها براي حركت به سمت خاور دور به دست آورده است.

    بر اساس اين گزارش، يديعوت احارونوت افزوده است: در مقابل تل اويو نيز با توقف شهرك سازي در كرانه باختري رود اردن موافقت كرده است.

    يديعوت احارونوت مي افزايد: پرواز جنگنده هاي اسراييلي از حريم هوايي كشورهاي عربي سبب مي شود از مدت پرواز اين هواپيماها به ميزان زيادي كاسته شود و مسير جديد جنگنده هاي اسراييلي از حريم هوايي عراق، عربستان و كشورهاي عرب حوزه خليج فارس خواهد بود.

    اين روزنامه صهيونيستي نوشت: ايهود باراك وزير دفاع اسراييل و جرج ميچل فرستاده ويژه امريكا به خاورميانه درباره اين طرح گفتگو كرده اند.

    يديعوت احارونوت با اعلام اينکه شمار ديگري از مقامات اسراييلي و امريكايي نيز در اين خصوص بحث و تبادل نظر كرده اند، نوشت: مقامات امريكايي به مقامات اسراييلي گفته اند موافقت صريح و نه مبهم كشورهاي عربي را براي پرواز هواپيماهاي اسراييلي از حريم اين كشورها و نيز گشودن دفاتر حفظ منافع اسراييل را در مقابل توقف شهركسازي به دست آورده اند

    پاسخ
    آوالانچ نازنین .. در مورد محتوای خبر هیچ حرفی نمی زنم ! ولی در باره لطف شما و زحماتی که می کشی ، تشکر و قدردانی می کنم
    دست شما درد نکنه .. ممنون از شما

    سلام عمو.
    فیلم بر فراز آسمانها رو دیدید؟ فردین بازی کرده. اگر ندیدید براتون می آرم.

    انشالا که پیام عزیز سال دیگه موفق بشه به اونجا که می خاد برسه.
    من که نتونستم. فقط به خاطر یه مدرک دیپلم ریاضی. ولی من وقتی تصمیم گرفتم برم نیروی هوایی؛ دروس رشته ریاضی رو خوندم. معلم گرفتم و سال دوم و سوم را در منزل خوندم. و بعد برای پیش دانشگاهی ریاضی اقدام کردم و نیمی از دروس آن راهم امتحان دادم ولی وقتی دیدم که فقط دیپلم می خواهند از وسط کار رها کردم. همین. ولی واقعاً عاشق این کار هستم. با اینکه هیچ وقت نمی تونم هزینه کلاسهای آموزشگاههای خلبانی رو تهیه کنم؛ ولی این از علاقه ام کم نمی کنه.


    یا حق
    پاسخ
    امیر جان ممنون از شما ... بله من این فیلم را چند بار تماشا کرده ام
    در مورد عشق و علاقه شما ، باید بگم انشالله روزی به آرزوی خودت خواهی رسید .. امیدوارم روزی آموزش صنعت هوانوردی رایگان و همگانی شود ... تا همه بتوانند این هنر رو یاد بگیرند
    مواظب خودت باش

    salam

    kapitan

    roz pedar mobark bad
    bar shoma v hameh pedrahay khob donya
    پاسخ
    دریای مهربانم .. دریای نازنین که مدتی است از شما بی خبرم .. ممنون دخترم . شرمنده فرمودی . علی یارت باشد همیشه

    سلام و درود.
    عمو جان چقدر این پست زیبا و جذابه.
    میدونید تمام خاطراتتون قشنگه و به هیچ وجه نمیشه بین اونها فرقی گذاشت و اما درباره این پست بگویم که از این خاطره بسیار بسیار خندیدم و اشک از چشمانم سرازیر شد و چه زیبا تمامی جزئیات رو رعایت کرده بودید تا صحنه واقعی جلوه کند (مثل عرق کردن).
    و با اجازتون تا حالا 10-20 بار برای بقیه هم تعریف کردم و خندیدیم.
    عمو چند سوال داشتم که ممنون میشم جوابم رو بدید؟
    (البته اگه حالشو دارید")
    1-با توجه به اینکه من نیز مثل شما روحیه بسیار خندان و شاد و در عین حال حساسی دارم و هر کس با من همصحبت بشه از خندان بودن من مطلع میشه میخواهم بدونم آیا شوخی کردن باعث سبک شدن انسان نمیشه؟ باعث نمیشه اون عزت و احترام آدمی کم بشه و کرامت آدمی پایین بیاد .؟
    میدونید چرا این سوال رو میپرسم ؟
    چون بعضی جاها با کسانی که شوخی میکنم دیگه پررو میشند و میخواهند سوار آدم بشوند و کلا فکر میکنن آره مثلا ما سبک سریم.
    و بعد مجبور میشیم خیلی خشک باهاشون برخورد کنیم تا حساب کار دستشون بیاد.
    ؟
    ------------
    و اما سوال های اون روزی که کار داشتید و گفتید بعدا بپرس.

    1-آیا خواستن توانستن است؟

    2-آیا توانایی های انسان محدود است؟

    3-آیا انسان به هر چه بخواهد میتواند برسد؟(با کمک فکر و ذهن و ...)
    ----------
    و در آخر یک سوال دیگر (باعث شرمندگی)
    (چه سوال تو سوالی شد)
    این جریان آموزشگاه چی شد آیا امید هست ما خلبان بشیم؟
    پاسخ
    نوید عزیزم از این که با خواندن این پست گل لبخند بر روی لبانت شکفته است بسیار خوشحالم . در مورد پرسش نخست شما که .. آیا شوخی کردن باعث سبک شدن انسان می شود یا خیر عرض کنم .. هم بله و هم خیر !! تعجب کردی !؟ حق داری .. ببین عزیزم .. از قدیم گفته اند که هر نکته به جای خود رواست .. یعنی باید زمان بطلبد .. به عبارت ساده تر اگه کسی همیشه الکی بگه و بخنده و با همه شوخی کنه .. مسلمآ کسی شخصیت او را جدی تلقی نمی کند .. و به چشم انسان سبک سر و جلف ارزیابی اش می کنند .. !! و بر عکس اگه کسی ساکت و منزوی باشد ، همه او رو بد عنق و گوشه گیر خطاب اش می کنند .. اعتدال بهترین است . یعنی اگر شرایط ایجاب کرد ، بگو بخند و شوخی یک حسن است .. و همه این گونه انسان های معاشرتی رو تحسین می کنند .. اما زمانی ایجاب می کنه که ادم جدی باشه و از شوخی و خنده بی جا بپرهیزه .. مثل محیط کاری که آدم باید در عین جدی بودن .. چهره ای متبسم داشته باشد . پس نتیجه می گیریم .. شوخی و خنده اگه در جایی که شرایط ایجاب می کنه ، انجام شود ، اصلآ کار بد محسوب نمی شود .. اگه به نوشته های من دقت کرده باشی .. من صرفآ در زمان جنگ و برای دادن روحیه به خود و همکارانم شوخی می کردیم .. ولی در پرواز و ماموریت های محوله ، بر عکس بی نهایت جدی و با انظباط بودم .. و هرگز شوخی نمی کردم .. مگر همان طور که گفتم ، شرایط ایجاب می کرد .
    در مورد خواستن توانستن است .. با قاطعیت می گویم .. بله
    خواستن توانستن است .. به شرطی که ادم از راه اش با برنامه به هدف اش برسه .. البته هدف هم باید دست یافتنی باشه .. مثلآ من ادعا کنم که با پرواز به کره ماه دوست دارم بروم .. عاقلانه نیست . ولی برای رسیدن به اهداف معقول .. بله خداوند به مخلوق خود شرایط سخت انطباق رو داده است .. یعنی یک آدم به همه نوع شرایط عادت می کند . به سرما ، به گرما به گرسنگی .. به همه چیز بعد از مدتی تحمل می کنه .. از طرف دیگر طبق اثبات دانشمندان بشر قادره با در اختیار گرفتن از انرژی های مثبت ، سخت ترین کار ها رو هم انجام دهد .. کما این که می بینیم در این سال ها روی این علم و روش های دست بابی به انرژی مثبت مطالعاتی انجام شده و خیلی ها روی این نیرو و تمرکز ان مطالعه می کنند .. من به شخصه به این اصول معتقدم
    و اما در مورد پرسش اخر شما ... نوید جان من هم مثل شما .. وقتی می گویند قراره آموزشگاه خلبانی ارزان قیمت برای استفاده از قشر جوان راه اندازی بشه .. باور می کنم .. و مثل یک جوان ذوق زده شده و خبرش رو اعلام می کنم .. بعد ها می بینم همان ادم ها با همان شعار از رانت هایی استفاده کرده و با سوء استفاده از آن به ثروت های آن چنانی دست یافته اند ، افسرده می شوم
    نوید جان .. آدم هایی امثال من هیچ تقصیری در اعلام این خبر های خوش ندارند .. چون اولین نفر ما ها هستیم که قربانی شعار های آن ها شده و کولی مفت می دهیم .. بعد از مدتی هم دیگه یادی از ما نمی کنند .. برای همین الان یاد گرفته ام که دیگه کم تر گول وعده های این چنینی بعضی وستان رو بخورم
    ولی هیچ گاه نامید نمی شوم .. چون مطمئن هستم عاقبت روزی این خواسته تحقق خواهد یافت .. و انسان های با شرافتی قدم پیش خواهند گذاشت
    موفق باشی

    جناب آقاي مدرسي
    با سلام
    احتراماً خاطره بسيار زيبايي كه تعريف كرديد، منو ياد خاطره مشابهي از ايام دانشجويي انداخت كه به اتفاق يكي از دوستانم (كه همانند 23 نفر از 25 هم ورودي سال 71، به كانادا رفته است)، از خانواده جدا شده و خانه اي اجاره كرده بوديم (در شهرك اكباتان). از طرف ديگر يكي از بچه هاي هم رشته، خانواده بسيار موءمن و مذهبي داشت كه در خانه كوچكترين حركتي نميتوانست بكند. نميدونم چرا اون و برخي ديگر از بچه ها فكر ميكردن جمع ما خيلي اهل حاله و مثلاً خلاف نكرده نداريم و هفت خاجمونو رفتيمو ازين حرفا... اوايل ما هرچي ميگفتيم آخه فلان فلان شده ها، مگه شما تا حالا از ما چي ديديد، ميذاشتن بحساب زرنگيمون و اينكه نميخوايم چيزيرو پيش غريبه ها لو بديم. از طرف ديگه ما كه اوايلش ميترسيديم اين شايعات بي اساس به كميته انظباطي و ساير نهادهاي دانشگاه (كه اونموقع واقعاً سختگير بودند)، رسيده و باعث دردسر (مثلاً در ادامه تحصيل و ...) شود، به مرور جذب اين بازي شديم و علي الخصوص در حضور اشخاص ساده لوحي مثل همان دوست فوق الذكر، از همان قبيل تئاترهاي مشابه شما و دوستتان، اجرا ميكرديم و تبعاً وقتي خوب طرف جوگير ميشد و التماس ميكرد كه منم ميخوام مثلاً به اون خانم يا يكي از دوستانِ "دوست دخترِ نداشته!" همخانه من، معرفي شود (بستگي به اينكه چه تئاتري برايش اجرا كرده بوديم)، هزار جور اذيتش ميكرديم كه با توجه به فضاي سايت نميتونم جزئياتشان را بگويم. به هرحال نوشته تان عالي بود.
    با تشكر
    بهرنگ
    پاسخ
    بهرنگ عزیزم .. دقیقآ متوجه تئاتر های شما شدم .. چون موقع خواندن کامنت شما ، خودم رو در آن خانه مجردی واقع در اکباتان حس کرده و مسایل و اتفاقات رو از جلوی چشمانم می گذروندم .. بله حق با شماست . گاهی آدم باید واقعآ فیلم بازی کنه تا اعتماد بعضی ها رو به خود جلب کنه .. !! به هر حال ممنون از شما و خوشحالم مورد پسند شما دوست عزیزم قرار گرفت
    موفق باشی

    منظورم اون روحانیی که عکسش رو در حرف های خودمونی زدید.
    پاسخ
    وای مرتضی جان .. تو رو خدا می بینی چقدر گیج و خنگ شده ام !!؟ تا همین الان اصلآ فکرش رو نمی کردم که منظور شما از ان روحانی چیست !!؟
    دلیل آن هم این بود که دقیقه نود تصمیم گرفتم در حرف های خودمونی اضافه کنم ..!! به هر حال پوزش من را بپذیرید
    از شما سپاسگزارم

    سلام اقای مدرسی.
    الان بیکار بودم داشتم جدول حل میکردم یکدفعه یاد شما افتادم.هی فکر کردم فکر کردم یادم اومد!!
    ((روز پدر بر کاپیتان مدرسی قهرمان نیروی هوایی افتخار ایران و پدر زحمتکش مبارک باد))
    پاسخ
    دختر عزیز و نازنینم فریده جان
    بی نهایت از شما و الطافی که نسبت به بنده داری سپاسگزارم
    امیدوارم راه مولایم علی ع همیشه سر مشق زندگی شما باشد
    من هم روز پدر را به پدر بزرگوار شما تبریک می گویم که دختری چنین فرهیخته و مهربانی رو تربیت کرده است .
    سبز و خندان باشی

    سلام کاپیتان
    بطور اتفاقی وبلاگ شما رو دیدم و الان ساعت هاست که دارم اونو میخونم منم مثه شما پر از انرژی ام و سیری پر از آرزو دارو (24 سالمه)ولی موقعیت زیادی برای شکوفایی استعدادام نداشتم و از همه بدتر اینکه واقعا نامید شدم در حالی که تلاش زیادی کردم.ولی بازم با خوندن مطالب شما کمی انرژی گرفتم برای دوباره تلاش کردن.احساس بدیه تلاش کردن و نرسیدن به هیچجا.کشورمون جای خیلی کمی برای پیشرفت گذاشته مخصوصا برای آدمی مثه من که هم تو شهرستانم هم ارزوهام امکانات می خواد هم پول.
    بازم بهتون سر می زنم خوش حالم که هنوز آدمایی مثه شما هستند.
    بازم بهتون سر می زنم
    پاسخ
    مسعود جان قبل از هر چیز صادقانه اعلام می کنم .. از این که به جمع یاران همدل و صمیمی پیوستی ، بی نهایت خوشحال و خرسندم
    پسرم .. شما هنوز جوان هستی .. فرصت برای شکوفایی استعداد همیشه وجود دارد ... نباید نامید بشوی
    من قبول دارم امکانات در بعضی شهرستان ها واقعآ کم است .. ولی فراموش نکن انسان های بزرگی از شهر های بدون امکانات به دنیا معرفی شده اند که همه به وجود آن ها افتخار می کنند
    مسعود جان .. خواستن توانستن است .. هرگز نامید نشو .. مطمئن باش خدا هم کمک ات خواهد کرد
    اتفاقآ اگر از چنین محیط های بی امکانات اگه تونستی خودی نشان بدهی ، هنر نموده ای .. که مطمئنآ شما هم روزی باعث افتخار هموطنان و همشهری هایت خواهی شد
    آن روز دیر نیست
    سبز و پیروز باشی

    آره عمو. مگر اینکه مجانی بشه ما بتونیم خلبان بشیم!!(چشمک)

    راستی دلم شدید تنگتونه. کی بیام ببینمتون و اون لیست رو هم بدهم؟
    پاسخ
    امیر جان عزیز .. من هم دلم برای شما پسر خوبم خیلی تنگ شده است .. اوایل به حساب امتحانات و کنکور می گذاشتم .. ولی حالا که همه رو به سلامتی پشت سر گذاشتی .. هر وقت فرصت کردی .. یه روز بعد از ظهر زنگ بزن تا مطمئن باشی خونه هستم .. بعد پاشو بیا
    سلام به خانواده برسون

    salam ostad.kheli delam baraton tang shode bod.en modat dargire emtehanat bodam.vali matalebeton ro khondam.rasti bazam babte majalati ke dadin kheli mamnonam.estefade kardam.faqhat age mishe begin ke be hamon adrese qhabli befrestamesh ??
    پاسخ
    دختر عزیز و نازنینم
    من هم خیلی دلم برات تنگ شده بود
    ولی می دونستم درگیر کنکور و امتحانات هستی
    دخترم نیاز نیست بفرستی .. قابل شما رو نداره
    باز هم اگه کتاب های خوبی پیدا کنم ، بهت خبر می دهم که دریافت کنی
    از لطف شما بی نهایت سپاسگزارم که در مواقع امتحانات هم به من سر می زدی
    مواظب خودت باش
    سبز و خندان باشی

    عالي بود جناب مدرسي عزيز
    پاسخ
    ممنون محمود عزیز
    خوشحالم که پسندیدی

    درودبرجناب مدرسی
    بسیارعالی بود.واقعاخاطرات شمازیبا و
    دلنشین است.آیامیتونید خاطرات خودتون روکتاب کنید؟
    پاسخ
    ممنون مسعود جان عزیزم
    راستش در درجه اول سرمایه ندارم .. ولی این اجازه رو به هر ناشر که دلش بخواد سرمایه گذاری کنه می دهم
    مشکل بعدی ، به خاطر بیان بعضی واقعیت های شفاف ، شاید مورد تآئید وزارت ارشاد نباشد .. و بخواهند حذف اش کنند .. که من اجازه این کار رو نمی دهم .. ولی همان طور که گفتم ، اگه شرایط مهیا بشه .. من حاضرم آن را به نفع موسسات خیریه ببخشم
    ممنون از شما

    سلام
    واقعا خوشحالم کردین.باعث افتخار منه که بزرگانی چون شما مطالب منو بخونن. چشم بک گراند را در اولین فرصت درستش میکنم.
    تمام مطالب سایت شما را خوندم البته باید بگم مطالبی را که رنگی از سیاست میگرفت سرسری خوندم چون زیاد با سیاست جورنیستم.خاطرات واقعا جالب و قشنگی دارین.(خوش به حالتون).
    اسم من یه اسم اوستایی به معنی اژدها اسم مادر کوروش کبیر هم آستیاژ بوده.فاسیروس اسم بلاگ هم به معنای خوش استیل یا خوش اندام=برادر زاده اردشیر بابکان (فرهنگ اسامی اصیل).کرد هم نیستم.
    خیلی دوستون دارم. بازهم ممنونم که به من افتخار دادین.
    شادزیوید.دیر زیوید و تا زیوید انوشه خورید به جام جمشید.
    پاسخ
    دختر عزیز و نازنینم آستیاژ گرامی
    شما حسابی من رو شرمنده کردی دخترم .. من مخلص همه دوستانم هستم .. لایق این همه تعریف و تمجید نیستم
    نمی دونی چقدر افتخار کردم به این نام بسیار زیبایت .. معلومه خانواده با فرهنگی داری .. خانواده ای که به تاریخ باستان کشور عزیزمون خیلی احترام می گذارند .. اگه پدر و مادرت در تهران باشند ف خیلی دلم می خواهد با چنین خانواده های نابی ملاقات کنم .. واقعآ آفرین بر چنین والدین که نام
    بزرگان تاریخ ما رو زنده نگه می دارند .. از این که قصد اصلاح سایت رو داری .. باز هم شرمنده دختر نازنینم
    من از این که دوستی فرهیخته و اصیل مثل شما دارم ، هم خوشحالم و هم قلبآ افتخار می کنم
    من هم با شما هم زبان شده و می گویم ...
    شادزیوید.دیر زیوید و تا زیوید انوشه خورید به جام جمشید.
    فدات بشم دختر فهمیده ام .. من هم بی نهایت دوستت دارم
    سبز و خندان باشی
    راستی دخترم با اجازت لینک شما رو هم در سایت و هم در وبلاگم با افتخار قرار می دهم

    سلام كاپيتان
    من بعد از يكسال خواندن مداوم مطالب زيباي شما در تارنمايتان! (همان وبسايت خارجكي) تصميم گرفتن كامنت بگذارم. مطالب شما بسيار شيوا و شيرين (و بقيه اسامي زيباي مربوط به بانوان!) است و واقعا خستگي كار روزانه را از تن آدم در مي آورد. اما اين مطلب نزديك بود كار دست من بدهد. ماجرا اين بود كه در حضور رئيسم در اداره اين پست را خواندم و وقتي با صداي بلند خنديدم طرف پرسيد كه جريان چيست و حالا بايد دروغي جور مي كردم كه موضوع لو نرود. خلاصه دردسري شد براي من! حيف نمي شود براي بزرگترها تعريف كرد وگرنه من مطلبي مشابه را براي شما مي نوشتم كه شما هم ساعتي خنده بر لب داشته باشيد.
    هميشه شاد و سر بلند باشيد.
    پاسخ
    حمید جان عزیزم .. دقیقآ قضیه رو تصویری تجسم کردم !! خیلی جالبه
    آدم در جایی مجبور به خنده ناخواسته شود .. بعد که متوجه شد کار بیخ پیدا کرده است ، ریکاوری آن از همه خنده دار تر است
    ممنون از شما

    سلام الهی تاقیامت زنده باشید.روح لطیف واحساس پاکتان ستودنی است اگرفرصت کردیدبه وبم سربزدیددرآرشیواسفندسفرنامه ام رابخوانیدمنتظرنظرزیبایتان هستم .

    احسان

    http://bojnord1400.blogfa.com
    پاسخ
    فدات شم دوست نازنین
    اتفاقآ مطالب پست اخر شما رو خوندم .. خیلی عالی بود . با خودم فکر کردم اگه یکی کلی از این کلمات قصار بلد باشه .. چه شود !! می تونه تو مراسم عروسی و میهمانی ها هنر نمایی کنه .. دست شما درد نکنه
    ممنون از کامنت شما

    سلام دارم خدمت كاپيتان سرفراز كشور عزيزمان
    من هميشه از خوندن مطالب زيباي شما لذت بردم و ميبرم.شما قلم بسيار شيوا و توانايي داريد.ميدونم كه هنوز هم ياد اون روزها و عمملياتهاي جنگي در ذهن شما زنده اس و حال و هواي اون ايام در قلبتون باقي..و هنوز هم اسمانهاي ابي ايران عزيز مفتخره از حضور دلاور مردي اسماني چون شما..

    سلامت و سربلند باشيد..
    پاسخ
    امیر حسین جان گرامی
    بی نهایت از ابراز لطف و محبتی که نسبت به بنده حقیر بیان فرمودید ، شرمنده و سپاسگزارم . امیدارم لایق این همه مهر و محبت دوستان بزرگواری چون شما باشم .. باور کنید بیان این گونه محبت ها ، باعث افزایش انگیزه و عشق و تعهدم به سایت می شود
    در پناه ایزد منان

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35