درباره من
سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  همسر وسواس و باقی قضایا ... !

از خوردن روزنامه خسته شدم  

2moam54hmol5qr99728s.gif

Picture

Picture

 ihss9tr9zi9efmcstko6.jpg

دلم غرق خون است ! بعضی ها خرده می گیرند که چرا در چنین اوضاعی کارم رو تعطیل نمی کنم !؟ ننوشتن من چه دردی از جامعه رو حل می کند ؟ این سایت سیاسی نیست که به بهانه جانبداری از یکی از طرفین ؛ فشار روی تعطیلی آن بیاوریم ! ضمن این که همیشه تابع خواست ها و نظرات دوستان و خوانندگان محترم بوده ام . یک هفته به دلیل تآلمات روحی خود و همسرم عملآ سکوت اختیار کردم .. اما دیدید که یاران همدل از من خواستند که تعطیل نکنم . بگذریم .. اگه خاطرتون باشه همان روز نخست درگیری ها و تظاهرات بدون این که از کاندیدای خاصی طرفداری کنم ، در باره ترفند دشمنان این مرز و بوم هشدار داده و گفتم  آن ها برای رسیدن به منافع خود دست به هر اقدامی می زنند . امروز در نهایت تآسف شنیدم  رئیس گروهک تروریستی منافقین ادعای ابطال انتخابات رو داره  !! انگار این خانم فراموش کرده است چه به حال و روز فرزندان این مملکت اورده ! خاطره ترور های وحشیانه و همکاری با صدامیان هنوز فراموش نشده است !یا گروهک کمونیستی دیگری که همیشه شعار تحریم انتخابات رو می داد ، همان خواسته رو دارد !! به همین دلیل بار دیگر از دوستان بزرگوارم خواهش می کنم در عین خویشتنداری  ،همیشه مواظب ترفند های دشمنان وطن باشید .. و اجازه دخالت ندهید  .

  "  همسر وسواس و باقی قضایا ... ! " عنوان مطلب طنزی است که ریشه در واقعیت دارد ! باور نمی کنید !؟ پس بهتره قبل از خواندن ادامه ماجرا ، یک نیم نگاهی به نوشته " زندگی با زن وسواس ؛ هنر است " انداخته تا بدونید من چه می کشم !!؟ ( اینجا ) تا بهتر بتوانید در فضای داستان قرار گیرید ! البته یک نکته رو اضافه کنم که بی نهایت از زندگی ام راضی هستم .. و در مقایسه با زن های شلخته که اتفاقآ یکی از ان ها رو به خوبی می شناسم ، زندگی با همسری وسواس نه تنها مشکل نیست بلکه نعمت است ! و تآکید می کنم این نکته رو در کمال صحت و سلامت بیان کرده و عاری از فشار های زن ذلیلی است ! صحبت از زن ذلیلی و زن سالاری شد ... به یاد زندگی مردان تو سری خور افتادم ! اگه فراموش نکنم ، حتمآ در این باب هم چند خطی خواهم نوشت ..

خدا هیچ مدیر وبلاگی رو محتاج به آپلود عکس و سایت های بی هویت نکنه .. ! اگه بدونید چقدر دلم خونه !!؟ نخستین روزی که هوس راه اندازی وب به سرم زد ، اصلآ فکرش رو نمی کردم آبرو و حیثیت نگارشی ام بازیچه سایت های آپلود بعضی از خدا بی خبران باشه ! کسی هم نبود که یه جور هایی ندا رو بهم داده و به قول معروف آگاهم می کرد ! نتیجه این شد که تمام تصاویر مطالب اولیه ام خیلی راحت پریده و حذف شد !! بله به همین راحتی ! به همین دلیل اگه به پست های سال اولم بروید ، متوجه عمق مشکل خواهید شد .. اما از همه بدتر اوضاع پست های تصویری است که فاتحه آن ها خوانده شده است ! (اینجا ) و ( اینجا ) !  که مربوط به دو تا از پر بیننده ترین مطالب سایت است . خوشبختانه بعد از آشنایی با سایت " پیک باران " فرید خان مدیر بزرگوار آن قول داد تا زنده است از تصاویرم محافظت خواهد کرد .. و بیش از یک سال است که بدون مشکل تصاویرم رو آپلود می کردم .. اما از شانس بد من ، این سایت هم فعلآ دچار مشکل شده است .. که در حال برطرف کردن مشکلات است .. اما استفاده یکی دو پست اخر از سایت ها بی هویت ، نتیجه اش چنین شد که می بینید !!

  

 

 مرکز آپلود عکس ایرانی  

 

امان از دست وسواس ...

با وجودی که نزدیک به شش دهه از عمر نازنین یا غیر نازنین ام می گذره ، هنوز بدزرستی متوجه نشدم که  " وسواس " یک عادته   !؟ بیماری است !؟ مرض است !؟ یا بلانسبت شما چه کوفت و زهر ماری است ! اما هر چه هست باید بگم فردی که دچارش می شه ، خواسته یا ناخواسته وارد سیکلی از انواع و اقسام اعمال و رفتار هایی می شه که گاه تحمل اش برای دوستان و اطرافیانش بی نهایت مشکل و طاقت فرسا ست ! باور کنید یادم نیست در پست قبلی کدوم یک از رفتار های همسرم رو شرح دادم . از طرفی خواندن یا شنیدن مسایل مربوط به وسواس  بقدری برام سخت است که از قید آن گذشتم .. فوق  فوق اش ممکنه بخشی از ان تکراری باشه .. که البته شما به بزرگی خودتون خواهید بخشید .. راستی تا یادم نرفته بگم .. به هیچ عنوان قصد بی ارزش کردن زحمات و خدمات همسرم رو ندارم . و از آقایونی که پشت سر زن شون زبان به غیبت می گشایند و به قول معروف یک طرفه به قاضی می رن ، بی نهایت متنفرم ! وای که چقدر هم فراونه .. ! دوستی رو می شناختم که برای باز کردن سر صحبت با خانم ها از زنش بد می گفت .. ! و هر تهمت و افترایی که دلتون بخواد به اون طفلک مادر مرده می چسباند ! خدا بیامرزدش .. مفت سرطان گرفت و مرد . و گرنه قصد داشتم روایت شیرین کاری های او رو در پستی با عنوان " من همسر سبیل کلفت نمی خواهم !! " براتون بازگو کنم . به حرمت مرگ اش از خیر آن مطلب بسیار جالب و شنیدنی گذشتم .. !

یک پارانتز نیمه باز ... !!

می گن پشت سر مرده نباید حرف زد .. کراهت داره . خدا منو ببخشه قصد غیبت ندارم ، بلکه می خوام نقدی به رفتار های اجتماعی داشته باشم . " کرم شاه " یکی از دوستان نزدیک ام بود . خوش تیپ ، معاشرتی ، عاشق پرواز و اهل بگو بخند ! تنها نقطه ضعف اش زنان زیبا بودند ! با دیدن یک خانم زیبا یادش می رفت که همسر و دو تا بچه بزرگ داره .. ! استاد هنر نمایی و خواندن ترانه های " روحوضی " بود ! زمان جنگ که بخشی از ماموریت های جنگی از مشهد انجام می گرفت ، کرم شاه هم دو هفته ای اون جا بود .. یک روز او رو به منزل عمه پیرم که بیش از هفتاد و اندی سن داشت دعوت کردم .. مدتی بعد که عمه ام جویای اخلاق و رفتار کرم شاه شد !! کاشف به عمل آمد که ازش خواسته بود تا براش  همسری از قوچان انتخاب کند .. ! گفتم عمه جان می دونی این ذلیل مرده زن و دو تا بچه داره !!؟ گفت بله .. ولی طفلکی زن اش سبیل های کلفتی داره و می گفت اگه چند روز نتراشه ، حسابی شکل او می شه  .. !!  بوی بد دهان ، پشمالو بودن بدن ، بد اخلاقی .. تنها بخشی از تهمت های کرم شاه برای ازدواج مجدد بود ! عاقبت هم از او جدا شده و برای فراموشی همسر به خونه یکی از دوستان اش می رود .. اما جالبه بدونید بعد از مدتی زیر پای همسر دوست اش نشسته و وادار به طلاق اش می کند .. و در نهایت هم با همسر دوست صمیمی اش ازدواج می کنه .. !!  و بعد هم سرطان می گیره و می میره ..! امروز نه عمه ام و نه کرم شاه هیچ کدوم در قید حیات نیستند ... اما خاطرات شون باقی مونده است .. برای همینه که می گن .. دنیا وفا نداره ..

وسواس یا شلختگی  .. !؟   

حتمآ این شعر رو شنیدید که می گه .. غمگین بودم کفش نداشتم ــــ مردی دیدم که پا نداشت ! بله من هم غمگین بودم همسری وسواس دارم ، زنی دیدم بس شلخته بود !!  ( قربون عمه ام برم با این طبع شعرم !! ) اما شاید باورتون نشه .. از وقتی زندگی یکی از اقوام همسرم رو دیدم که زنش بغایت شلخته و بی نظم است ، تازه قدر همسرم رو دونستم .. ! زندگی اون بابا به معنی واقعی جهنمه ..!! طفلک مرد خونه از صبح تا شب چند جا سگ دو می کنه .. اما وقتی پاش رو خونه می گذاره .. هیچ خبری نیست ! نه غذایی ، نه یک استکان چایی .. همه جا ریخته و پاچیده .. ظرف های شام شب قبل در آشپزخانه تلنبار شده است .. هر تیکه از وسایل اش یک جا پرت شده است .. تازه خانم طلبکار هم هست .. !! به سر شوهرش غر می زنه که .. هی چرا شام از بیرون نخریدی !!؟ بقدری بد دهان و از خود راضی است ، که هیچ یک از اقوام نزدیک شوهرش با آن ها رفت و آمد ندارند .. ! طفلک آقای خونه هر جا می خواد بره ، تنها یا با دخترش می رود ! و جرآت همراه بردن زن اش رو نداره .. چون علنآ همه به او گفته اند ما تا عمر داریم نمی خواهیم روی زنت رو ببینیم .. ! بیچاره دختر دم بخت شون .. به خاطر رفتار و اخلاق مادر به همه خواستگار های خوب اش " نه " گفته است ..! تنها کسی که در خانه کار می کنه ، همین دختر است .. ولی او هم دلش از دست شلختگی مادر غرق خونه ..  ! شاید باور نکنید ، هنر همین خانم به اصطلاح خانه دار از صیح تا شب پرسه در بازار و خرید اجناس بنجول است ..!! تنها حسن او نجابت و مومنی اش است و دیگر هیچ !! طفلک مرد خونه غمباد گرفته است ... !

قبول عادت و سازش ... !

با مشاهده شلخته گی آن زن متوجه شدم همسرم چقدر تمیز و مرتب است .. خانه ای تمیز ، غذای آماده ، لباس های اطو کشیده و و و .. وقتی کلاه ام رو قاضی کردم ، دیدم بی انصافی است آدم به خاطر افراط در تمیزی زندگی رو برای خود و اطرافیان سخت بگیره .. و این باعث شد که به قول سهراب چشم ها رو شسته و جور دیگر به زندگی نگریستم ..! و سعی کردم به رفتار و حرکات غیر طبیعی همسرم بار نمایشی بدهم !! و بعد از ان چقدر زندگی برایم شیرین شد ..! اوایل از صدای دایم ماشین لباس شویی و یا جارو برقی بد جوری عذاب می کشیدم .. اما از وقتی که صدای اولی رو به موتور هواپیمای جت .. و دیگری رو به جنراتور برق تشبیه کردم ، دیگه نه تنها ناراحت نمی شوم ، بلکه دعا می کنم حالا حالا قطع نشه .. چون در عالم خیال ، با آن صدای جت خود رو بالای جزایر زیبای قناری .. باهاما و جنگل های آمازون حس می کنم ..!! وای که چقدر لذت بخش است ! صدای شیر آب رو به قطعات سمفونی تشیبه کرده و از ان لذت می برم .. فرض می کنم که در یکی از تالار های نمایش اروپا یا مسکو در حال شنیدن ارکستری زیبا هستم که بلیط اش رو با هزار مکافات تهیه کرده و داخل شده ام .. برای رفتار های نا متعارف همسرم هم فکر بکری کردم .. از آن جا که کارهای او را کم تر کسی انجام می دهد ، در عالم خیال سعی می کنم در کتاب " گینس " آن ها رو به ثبت برسونم .. !!

من عاشق هندوانه ام .. برای همین از نخستین روزی که به عنوان نوبرانه وارد می شود تا شب چله ، مشتری پرو پا قرص آن هستم .. اما شاید باورتون نشه زهرم می شد تا میوه مورد علاقه ام رو بخورم ! چون من دوست دارم با قاشق به پوست آن حمله ور شوم .. اما همسرم تا خودش قاچ نکرده و تخم های بخت برگشته اش رو با چنگال از لا به لای آن بیرون نیاورد ؛ اجازه خوردن نمی دهد !! و چیزی که نصیب من مادر مرده می شود ... بخشی از هندوانه له شده بی دانه است .. آخه او از آن بیم داره که نکنه یکی از تخم های سیاه و کوچک آن نا خواسته از دست یا دهانم به بیرون پرت شود !! اما دیگه خودم رو عذاب نمی دهم .. هندونه رو با خود به پارک برده و آن طوری که دلم می خواهد می خورم .. به همین سادگی !! یا این که آرزو به دل من موند که میوه هایی چون .. انگور ، گیلاس رو به شکل طبیعی اش  ببینم ! چون بعد از شستن و ضد عفونی شدن ؛ همسرم شاخه و دسته این دو میوه رو کنده و به صورت دون شده اجازه تناول می دهد ..!! بار ها بهش می گم .. اگه قراره انگور دون شده بخوریم ، خب برو به صورت دانه بخر که خیلی هم ارزانه .. !!  انار و تخمه و نان کنجدی از موارد ممنوعه است .. که نباید وارد خونه ما شوند .. ! چون باعث دردسر می شود ! وای راستی نارگیل هم حق ورود ندارد .. گناه آن داشتن پوست های نخی است ! و آوردن به منزل حرام ....!!!

شرط بندی با بردار همسرم .. !

همسرم سالیان مدیدی است که روز های شنبه و سه شنبه برای جلسه قرآن و دیدار با دوستان قدیمی اش به مسجدی در خیابان شریعتی می رود .. امکان نداره موقع بازگشت به منزل ، به خاطر به هم زدن نظم خونه و ریخت پاش با غر زدن ناراحتی اش رو بروز ندهد ..!! هر چه ما قسم می خوردیم که هیچ کاری خارج از مقررات تصویبی خونه انجام نداده ایم ، قبول نمی کرد .. ! یک روز از برادر بزرگ اش خواهش کردم به خونه ما بیاید ..  هنوز همسرم خانه رو ترک نکرده بود .. بعد از رفتن همسرم ، از برادرش خواستم به هیچ عنوان از جای خود تکان نخورد .. !! خودم هم همین طور مثل مجسمه نشسته و جیک نزدم ! بیچاره برادرش بی خبر از نقشه من ، مدام علت زندانی شدن اش رو جویا می شد .. و من هی از او می خواستم تحمل کنه .. و بهش می گفتم این یک بازی است .. اگه صبر کنی خواهی فهمید .. بعد از سه چهار ساعت وقتی همسرم به خونه برگشت ، طبق معمول شروع کرد به غر و لند زدن که .. همه چیز رو کثیف کردی .. !! خونه مثل گل تمیز بود .. خیر سرم تا رفتم و بر گشتم ، تو به گند کشیدی ... صبر کردم خوب اعتراض هایش رو بکنه .. و ان گاه از برادرش پرسیدم که آیا در این چند ساعت آیا ما از اتاق خارج شدیم !!؟ آیا دست به وسایلی زدیم ..!!؟ و اون طفلک بی خبر از همه جا گفت .. نه والله !! آن گاه گفتم .. ببین من بدبخت چه می کشم !! هیچ کار هم که نمی کنم ، باز غر می زنه .. !!

 *******

Picture

 بهانه ای برای آغاز  .... !!

 شیش تا پاراگراف مقدمه چینی کردم تا به اصل ماجرا برسم .. ! به عبارتی با تعریف بخشی از ماجراهایی که در منزل با آن ها مواجه هستم ، ذهن شما رو برای نقش و کاربرد روزنامه آماده کردم .. فقط یک نکته مهم رو فراموش کردم .. و آن مربوط به عادات خودم است .. راستش رو بخواهید من از همون سن کودکی و نو جوانی عاشق مطالعه بوده و هستم .. به بیان ساده تر این که مطالعه همیشه بخشی از زندگی ام رو تشکیل می دهد .. ! حتی یادمه در زمان جنگ تحمیلی هم همیشه جند جلد کتاب همراه خودم داشتم و در ساک پروازم قرار می دادم .. چون از شما چه پنهان پرواز رفتن با خودمون بود .. اما بازگشت اش با خدا بود .. ! ممکن بود قارقارک مون ایراد بیاره .. یا هوا خراب بشه .. یا ماموریتی اضافه محول بشه .. خلاصه هیچ گاه پیش بینی به موقع برگشتن رو نداشتیم ..  برعکس گروه های پروازی هواپیمایی ملی که همه پروازاشون از قبل تعین شده است .. ما هیچ اختیاری برای بازگشت به موقع نداشتیم .. خب در این شرایط تنها چیزی که تسکین ام  می داد ، همانا مطالعه کتاب بود ! اگه بدونید در ایام جنگ چقدر کتاب خواندم !!؟ اولش اغلب کتاب های مربوط به تاریخ برده داری در آمریکا رو خوندم .. بعد به آثار ادبی جهان پرداختم .. و کتاب هایی از امیل زولا ، ماکسیم گورکی ؛ بالزاک ، مارک تواین ؛ الکس هیلی ؛ جان اشتاین بک ؛ رومن رولان و سایر نویسندگان مطرح رو مطالعه کردم .. تا رسید به آثار نویسندگان مطرح خودمون .. این ها رو گفتم تا بگم بیش از اندازه به خواندن علاقه دارم .. البته روزنامه هم جایگاه خودش رو برایم داره ...

شاید باورش براتون مشکل باشه .. اما اگه یک تیکه روزنامه در کوچه افتاده باش هم به آن رحم نکرده و حس کنجکاوی ام مرا برای آگاهی از مطلبی که در آن نوشته می کشد .. !! گاهی هم از روزنامه هایی که پشت شیشه مغازه ها چسبونده اند هم نمی گذرم .. و به بهانه ای نگاهی گذرا به آن می اندازم .. ! این عادت در بیابان هم دست از سرم بر نمی دارد .. و تیکه روزنامه های رنگ و رو رفته و پاره هم برایم جذابیت خاص خودش رو داره .. خب حالا که به شدت علاقه ام به روزنامه پی بردید ، اجازه می خواهم  خونه برگشته و  رابطه روزنامه با من رو مشاهده کنید ..

روزنامه به جای سفره .. !

خیلی دلم می خواد بدونم دقیقآ از چه تاریخی روزنامه جای خودش رو به سفره در خونه ما داد .. !؟ ولی همین قدر می دونم که سال های سال است که سفره فقط برای روزهایی که میهمان داریم ازش استفاده می شود ! شاید دلیل این کار راحت جمع شدن و مچاله شدن آن باشد ... به هر حال دست کم روزی سه بار روزنامه جلوی من قرار می گیره تا روی آن غذا یا صبحانه بخورم .. !  راستی یادم اومد به تجویز فردی باتجربه برای گریز از بیماری پروستات بایستی در روز چند تا تخمه کدو بخورم .. بله دقت کنید فقط چند تا ... نه بیشتر ! که با هزار خواهش و تمنا قبول کرده که در اتاق ام کوفت کنم .. اما قبلش روزنانه ای بزرگ جلوی من پهن می شود .. که یک سر ان زیر پشتی ، و سر دیگر روزنامه چندین وجب دورتر از محل نشستن ام قرار می گیرد ... !! البته در مواقعی که عمل ریسک پذیر و خطرناک خوردن تخمه پیش می آید ، بایستی حتمآ از روزنامه های  ورزشی که صفحاتی بزرگ دارند استفاده شود .. ! قانون در این زمینه صراحت دارد که حتمآ حتمآ بایستی صفحات دو لایه وسط نشریه مورد استفاده قرار گیرد ..!! تا یادم نرفته بگم .. از اون جایی که بنده زخم معده دارم ، منتظر نمی شوم تا پسرم از سر کارش برای نهار برگرده .. به همین دلیل مراسم روزنامه چینی یک بار هم برای پسرم تکرار می شود ، که فعلآ از آن گذشته و به ماجرای خودمون اشاره می کنم ... !

 استفاده بهینه از روزنامه ...

علاوه بر مواردی که ذکر کردم روزنامه کاربرد های فراوان دیگری هم در خونه ما دارد .. از آن جمله پاک کردن شیشه ها ، قرار گرفتن در زیر کابینت ها و سایر مصارف طبیعی در خونه است .. اسم کابینت آوردم ، یاد موضوعی درام افتادم .. همان طور که گفتم برای جلوگیری از جنون آنی و گاوی و غیره .. تصمیم گرفتم یه کارهای غیر متعارف همسرم دید هنری بدهم .. برای همین وقتی هر چند روز یک بار بیچاره کابینت ها رو بیرون آورده و حسابی می شوید ... حسی به من می گوید که آن ها در حال فریاد کشیدن هستند .. و از من خواهش و التماس می کنند که نجات شون دهم .. !! آخه هفته ای یکی دو بار از سر تا پای بیچاره ها رو شستن ، صداشون رو در می آوره .. و مرحله بعد قرار گرفتن روزنامه داخل کشو ها و کابینت هاست .. اما متآسفانه از وقتی تکنولوژی اینترنت پا به خونه ما گذاشت ، و من مجبور شدم روزنامه ها رو از داخل کامپیوترم مطالعه کنم ، مشکل کمبود روزنامه خودشو به عیال مربوطه نشون داد .. ! به همین دلیل مجبور می شه بره بغل بغل روزنامه برای مصرف خونه بخره ... بحث خرید روزنامه شد .. یاد یک خاطره هنری افتادم ...

Picture

نمی دونم فیلم " صمد اژدها می شود " رو دیدید یا نه .. !!؟ در این فیلم یا یکی دیگر از فیلم های صمد ، سرکار استوار او را به شهر می فرستد تا از باند خرابکاران " اطلاعات " تهیه کنه .. طفلک صمد همین جوری که در شهر می گشت ، شنید که مردی به فروشنده کیوسک روزنامه گفت .. اطلاعات داری !!؟ و او یاد تآکید های سرکار استوار افتاد که بهش می گفت .. صمد تا می تونی اطلاعات تهیه کن ..!! و صمد ساده هم هر چه روزنامه اطلاعات بود از کیوسک و روزنامه فروش های اطراف خریده و با یک وانت مملو از روزنامه راهی روستا شد .. !! نزدیک عید بود که همسرم برای مصارف ویژه و خارج از برنامه خونه به دکه روزنامه فروشی مراجعه می کنه .. از شانس بد او همشهری تمام شده بود .. و او مجبور می شه مثل صمد ده ها نسخه از روزنامه های کم ججم و گران قیمت سیاسی رو خریده و به خونه اورد ..!!

طبقه بندی در ابعاد ...

 خب .. حالا که با کاربرد روزنامه در خونه ما آشنا شدید ؛ بخش دیگری از منزل رو براتون معرفی می کنم .. در منزل ما علاوه بر قرار گرفتن اشیاء و سرویس های مختلف ، یک بخشی از آشپزخانه ما به محل نگهداری روزنامه ها اختصاص یافته است .. ! و با توجه به کاربردهای متفاوتی که اشاره کردم ، این مکان مثل جعبه جواهرات بعضی خانم ها ، برای همسرم دارای ارزش و اعتبار فراوانی است .. حق هم داره .. به قول معروف ابزار دستش است .. ! اما نکته جالب آن ، تقسیم بندی به ابعاد مختلف است که هر یک برای منظور خاصی با سلیقه فراوان بریده شده است ! برای مثال ربع صفحه روزنامه برای کنار دستم روی میز کامپیوتر پیش بینی شده است .. و مخصوص زمانی است که استکان چای را بعد از ریختن در نعلبکی ، باید حتمآ و حکمآ روی آن قسمت از روزنامه قرار گرفته شود تا خدای ناکرده زبانم لال میز فرسوده زیر کامپیوترم لک بر ندارد !! ( روایت است زیر میزی کامپیوترم متعلق به عهدی است که مادر بزرگم دوشیزه بوده است !!  ) .  نیم صفحه ها .. برای صبحانه یا غذا های کم ترکش است ! بله تعجب  نکنید .. آن دسته از غذا هایی که موقع خوردن امکان ریخت و پاش آن کم است از نیم صفحه استفاده می شود .. و صفحات بزرگ و کامل برای صرف غذا های معمولی است .. و همان طور که اشاره کردم در مورد غذا های مورد دار .. از صفحات بزرگ و دو لایه استفاده می شود ... !!

چگونگی حضم غذا ... !!

البته واضح و مبرهن است که در بین جماعت روزنامه نگار اصلی همواره محترم و نکو شمرده می شود .. و آن چیزی نیست جز  مطالب با تصویر  .. بله دوستان می گویند .. مطلب بی عکس ، مثل عروس بی جهاز است .. از این رو تمام روزنامه هایی که در منزل ما مورد بهره برداری قرار می گیرد ، همه با تصویر است .. بزرگ و کوچک ، از سیاسی گرفته تا فرهنگی هنری ... خلاصه همه جور چهره در روزنامه ها جای خوش کرده اند .. اما بشنوید اندر احوال تصاویر گوناگون بر حضم غذا ها .. یکی از سرگرمی های من در طول روز ، پیش بینی تصاویر روزنامه ای است که قراره جلوی من پهن شود ..! چگونه .. !!؟ عرض می کنم .. مثلآ نیت می کنم اگه روزنامه ای که جلویم گذاشته می شه تصویرش هنری بود ، فلان گیر کارم برطرف می شه .. !! ( نگید طرف خرافاتی است ها ... !! جوون هم که بودیم روی شماره ماشین ها نیت می کردیم !! ) اما گاهی بر خلاف خواسته و منویات قلبی ، روزنامه ای جلویت پهن می شود که چهره مسئولان محترم روی آن نقش بسته اند ... ! و من مادر مرده مجبورم نمکدون را روی تصویر این یکی ، ظرف سالاد رو روی صورت آن یکی و بشقاب غذا را بر روی عکس آن دیگری قرار دهم تا غذا کوفت ام نشود !! شاید یکی از دغدغه های مهم و اصلی من مهار چهره مسئولان پر حرف نظام باشه ..!! البته این که کدوم عکس فتوژنیک باشه ، دیگه بستگی به شانس و اقبالم داره .. یه روز ناخواسته عکس برادر ده نمکی در ابعاد بزرگ جلوی رویم قرار گرفت .. باور کنید غذا کوفت ام شد .. !!

 وقتی غذا خیلی خوشمزه می شود ... !!

 اگه پسر خوبی بوده و دل کسی رو نرنجونده باشم .. یا از دست و زبانم مردم در آسایش باشند ، ممکنه شانس آورده و در موقع صرف غذا عکس های بزرگ و رنگی از هنرپیشه هایی چون نیکی کریمی و هدیه تهرانی و عسل بدیعی و دیگر مه رویان جلویم قرار گیرند .. ! یک بار که ناشکری کرده بودم ، تصویر وزیر ارشاد آن هم در ابعاد خیلی بزرگ جلویم سبز شد !! خلاصه بگم .. دوران جالبی رو بعد از بازنشستگی می گذرونم .. و برای خودم عالمی دارم که نگو ... !! باز به قول صمد آقای خودمون .. هیچ کی نمی تونه مث من حال کنه .. !! باور کن اگه خارجی ها این حرف ها رو در وبلاگ ام بخوونند .. با خودشون فکر می کنند طرف دیوونه شده است .. !! برای همین از دوستان اون ور آبی خواهش می کنم هرگز محتوای این پست رو به خصوص نوع تفریحات سالمی که می کنم برای اجنبی ها یه وقت تعریف نکنند .. !!

روزنامه در ایام انتخابات ... !!

باور کنید خیلی با خودم کلنجار رفتم که این بخش از کاربرد روزنامه در خونه مون رو بازگو نکنم .. اما نشد که نشد .. با خود فکر کردم .. درسته آدم سیاسی نیستم و سایت ام فرهنگی و تخصصیه ، اما برای ثبت وقایع بایستی آن ها رو بیان کنم .. تا یادم نرفته بگم .. یک مش قلی نامی دربان یکی از ادارات دولتی نزدیک محله ماست .. پیرمرد خوش مشرب و نازنینی است .. بر حسب تصادف با همسر بنده ظاهرآ در صف نانوایی آشنا می شود ... خب معمولآ در این جور مواقع صحبت کار و ابزار آن پیش می آید .. و خانم بنده هم حتمآ در باره مشکلات و گرانی روزنامه ها بحث رو پیش می کشد .. پیر مرد مهربان با خوشحالی می گوید .. دیگه نیازی نیست روزنامه بخرید .. !! چون کارمندان اداره روز ها کاری جز مطالعه انواع روزنامه ندارند .. و بعضی از ان ها موقع ترک اداره آن ها رو به بنده می دهند ... خب من هم همه رو جمع می کنم ... سواد خواندن که ندارم !! فقط به عکس هایش نگاه می کنم .. !! آن روز وقتی همسرم به خونه آمد برق شادی در چشمان اش موج  می زد ..  یک لحظه فکر کردم بلیط لاتاری اش برنده شده است .. ! که زود یادم اومد بعد از انقلاب دیگه قرعه کشی نمی شود .. همسرم دلیل خوشحالی اش رو دست رسی به انبوه روزنامه ذکر کرد .... !!

و چنین شد که رنگ و بوی روزنامه ها نسبت به گذشته متغیر شد .. ! و به شکرانه ایام انتخابات ، تا مدتی فقط کارم شده بود خوردن صبحانه و غذا روی چهره های آقای محسن رضایی ، دکتر احمدی نژاد ، مهندس موسوی و شیخ اصلاحات ... !! راستش رو بخواهید دیگه اشتهایم کور شده بود !! آخه خدا رو خوش می آید بیش از یک ماه محکوم به این باشی که روی چهره این آقایون غذا بخوری !! ؟ باور کنید لذیذ ترین غذاها هم به دهانم مزه نمی داد .. !! و عین  مرحوم استیو مک کوئین در زندان انفرادی فیلم پاپیون ، کارم شده بود شمردن روز های انتخابات .. ! و هی با خودم می گفتم .. یک روز گذشت بهروز جون .. هشت روز گذشت بهروز جوون ... دلم خوش بود با اتمام انتخابات ذائقه من هم تغیر خواهد یافت .. و با چاپ و انتشار مطالب متنوع از ادم های متفاوت ، معده من بیچاره هم به حالت قبل از انتخابات بر خواهد گشت .. اما انگاری قسمت من این نبود .. !! باور کنید دیگه خسته شدم از بس که روزنامه خوردم .. !!

    سبز و خرم باشید

بهروز مدرسی

این پست ساعت۸:۳۰ دقیقه بامداد پنج شنبه چهارم  تیر ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .

      یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا )  

 پاینده و برقرار باد ایران آریایی   

 حتی با ماهی ۱۰۰۰ تومن هم می شه کمک کرد !

برای اطلاع بیشتر به سایت ذیل مراجعه کنید :

http://www.mahak-charity.org/main.php

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد
 
 
 
  
زير نظر : عليرضا صادقي  
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد
  

The strange accident of the MiG-23:

1982.From the Soviet airbase near Kolobzreg at the seashore of the Baltic Sea in Poland a MiG-23 took off for a training flight. After the take off the pilot, Colonel Skurigin realised that the afterburner of his plane stopped and the power of the engine begun to fall. The altitude at this time was about 130-150 m and the pilot believed that the descending aircraft is unable to fly any longer. Without turning the engine off the pilot ejected and landed safely with his parachute. To the great astonishment of the ground crew the position of the plane fixed and it flew away to the West. The autopilot kept the last direction of the plane. The aircraft was not armed but the ammunition for the 23 mm machine gun was onboard. The plane left the airspace of the former East Germany and violated the West German airspace where it was intercepted and escorted a pair of American F-15s. As the F-15s didn't get permission to fire they let the aircraft flew away. France also alerted its Mirage fighters being in readiness with permission to fire if the plane was dangerous for French built-up areas. Eventually it was unnecessary because after some 900 km the MiG-23 ran out of fuel and crashed in the area of Kortrijk city in Belgium ( NW of Belgium ). A house was ruined due to the crash and a 18 years old young man was buried under the ruins and died.

Source:http://mm.iit.uni-miskolc.hu/Data/Winx/stories/accid23.html BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

تصادم عجیب میگ-23:

سال 1982-از پایگاه هوایی "کولوبژرگ" در ساحل دریای بالتیک در لهستان یک "میگ-23" جهت پرواز آزمایشی به هوا بلند شد.پس از بلند شدن خلبان کاپیتان "اسکوریگین" متوجه شد که پس سوز هواپیمایش از کار باز ماند و قدرت موتورها افت کرد.در این زمان ارتفاع حدود 130- تا 150 متر بود و خلبان متوجه شد که هواپیما که در حال کاهش ارتفاع بود قادر به ادامه پرواز نیست.خلبان بدون خاموش کردن موتورها از هواپیما بیرون پرید و توسط چترنجات بسلامتی فرود آمد.در میان تعجب خدمه زمینی پایگاه هواپیما موقعیت خود را حفظ و بسمت غرب پرواز کرد.خلبان اتوماتیک آخرین سمت هواپیما را حفظ کرده بود.هواپیما مسلح نبود و فقط دارای توپ 23 میلیمتری بود.هواپیما آسمان آلمان شرقی را ترک کرد و به حریم هوایی آلمان غربی تجاوز نمود که توسط یک جفت اف-15 آمریکایی رهگیری و اسکورت شد.از آنجاییکه اف-15 ها اجازه شلیک نداشتند اجازه دادند که میگ-23 براه خود ادامه دهد.فرانسه نیز هواپیماهای میراژ خود را بحالت آماده باش همراه با اجازه شلیک در صورت خطرناک بودن هواپیمای مهاجم در آورد.نهایتا احتیاجی به این کار نشد چونکه پس از حدود 900 کیلومتر سوخت میگ-23 تمام شد و در منطقه "کورتریج" در بلژیک سقوط کرد.یک خانه خراب شد و یک جوان 18 ساله زیر آوار ماند و کشته شد.

Source:http://mm.iit.uni-miskolc.hu/Data/Winx/stories/accid23.html گردآوری و ترجمه:Alireza Sadeghi

 

پاسخ به پرسش های شما   

یکی از خواننده های عزیز و دوست داشتنی وبلاگ به نام " خاطره " نازنین که دست بر قضا فرزند یکی از همکاران محترم ام است در باره سوخت گیری هوایی و چگونگی آن پرسش فرموده است . و از ان جایی که با محدودیت فضا در بخش کامنت مواجه هستم ، در این جا پاسخ این عزیز رو می دهم ...

دغدغه پایان یافتن سوخت برای خلبانان شکاری به خصوص در ماموریت های حساس ، سبب شد تا متخصصان صنعت هوانوردی به فکر سوخترسانی در آسمان باشند . چون هواپیماهای جنگنده و شکاری به دلیل حمل انواع سلاح و مهمات جنگی قادر به حمل سوخت اضافه نیستند .. از این روی بعد از مطالعات فراوان ، عاقبت متخصصان هواپیماهای سوخترسان رو تولید کردند . دز ایران ما بوئینگ های ۷۰۷ با نصب تجهیزات سوخت رسانی و تربیت افراد متخصص ( بوم اپراتور ) این امکان را فراهم کردند تا از طریق لوله خرطومی دم و همچنین نوک هر دو بال به شکاری ها در هوا سوخت برسانند . و بعد از تمرین های فراوان و تربیت نیروهای کارآزموده ، دیدیم که در عملیات های برون مرزی ، چگونه با سوخت گیری هوایی در نزدیکی های مرز ، توان عملیاتی ما افزایش یافت ..

صحبت بوئینگ شد .. باید اضافه کنم علاوه بر تانکر های ۷۰۷ جامبو جت های غول پیکر ۷۴۷ هم تبدیل به سوخت رسان شدند و در اختیار پرسنل غیور نیروی هوایی قرار گرفت .. ولی نکته ای که تعجب تمام متخصصان هوایی جهان را برانگیخت ، سوخت رسانی جامبو به جامبو است .. که به ابتکار و تلاش متخصصان نیروی هوایی ایران این امر برای نخستین بار عملی شد . امروزه سوخترسانی هوایی به یکی از رشته های تخصصی و حساس نیروی هوایی تبدیل شده است .

   مطالب جالب قدیمی   

  •   پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )
  •  چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  •  به جای بهروز وثوقی قطعه هواپیما تحویل دادند !! (اینجا )
  •  ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  •  نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  •  آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  •  دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  •  چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  •  انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  •  چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  •  پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  •  عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  •  ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  •  شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا )
  •  
      

     من همسر سبیل کلفت نمی خواهم

    تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل

    و

    جاسوسی که به خواستگاری آمد !!

    روایت واقعی  

     


    - تعداد بازديد
  • 3252
  • مرتبه

    نظرات

    بهروز جان سلام.ضمن اینکه از مطالب ایندفعه بسیار لذت بردم زیرا یک مطلب سیاسی - خانوادگی را مطرح کردید که مبتلا به بسیاری از خانواده هاست !!! خواستم خواهش کنم که چنانچه از حادثه 727 آموزشی هما در فرودگاه رامسر که منجر به کشته شدن چند خلبان خوب هما گردید مطلبی بگذارید.گویا یکی دو نفر از خلبانان آن حادثه در قید حیاتند و شاید بتوان از اطلاعات آنها استفاده کرد.شاید ده سالی از این سقوط میگذرد و میتوان در مورد آن صحبت کرد.دوستان عزیز دیگر هم اگر اطلاعاتی دارند در اختیار بگذارند.
    پاسخ
    محمود جان عزیز و نازنین
    خوشحالم که از پست جدید خوشت اومده است
    سوای جنبه طنز آن ، قصدم نشان دادن استفاده از روزنامه به شکل غیر صحیح آن بود !! در مورد سانحه ای که اشاره کردی .. من هیچ اطلاعاتی ندارم .. اما اگه شما بزرگواری کنی و مواد لازم رو در اختیارم قرار دهی ، با دل و جان آن را منتشر خواهم کرد .
    اتفاقآ با داشتن دوستان مدیری مثل شما آن هم در صنعت جهانگردی و هواپیمایی باید دسترسی به خیلی مطالب دلنشین داشت .. که من جسارت پرسش از شما رو نکردم .. ولی حال که خودتون محبت مطرح کردن آن را فرمودید ، خیلی عالی می شود .
    منتظر دریافت اطلاعات و حتی مقاله و مطالبی از این دست هستم
    سبز و خرم باشی

    با عرض سلام وخسته نباشید خدمت عموی بزرگوار خودم خیلی مطلب جالبی بود عمو جان حسن اینطور غذا خوردن اینه که از اخبار روزنامه ها همیشه در جریانید البته راجع بعضی چهره ها حق با شماست...عمو جان من تو پست قبلی که کامنت گذاشته بودم وگفتم راجع به مطالب هوانوردی بپردازید شما فرمودید تو اینترنت این همه سایت هوانوردی هست و فلان.. اولا عموی عزیز اکثر سایت های هوانوردی ایرانی دوستان خودم هستم دوما مشتی از زبان ونوشتار شیوای شما کجا بقیه کجا منظور من این بود.من یکی منتظر یکی از اون خاطرات پروازی تپل{چشمک} شما هستم. باتشکر. یاعلی
    پاسخ
    رضا جان خوش تیپ و نازنینم
    خیلی خوشحالم کردی که مطلب فوق مورد پسند شما دوست عزیزم قرار گرفته است . رضا جان خلاصه خواستم یک نگاهی به مصرف روزنامه بیندازم ! در مورد مطالب هوانوردی چشم .. سعی خودم رو خواهم کرد
    یه خورده اوضاع اجتماعی به حالت اولش برگرده .. حتمآ روی چشم
    این روز ها بقدری دلهره و نگرانی دارم ، که نهایت ندارد .. خدا انشاالله آرامش و استقلال رو برگردونه
    ممنون از لطف ات مواظب خودت باش
    یا حق

    سلام عمو جان.
    حالتون خوبه؟
    عمو جان به معضل بزرگی اشاره کردید که بنده نیز نمونه هایی از ان رو دیده و برایتان بازگو میکنم نمونه اول فردی را دیدم که در منزلشان از ظرفهای ملامین یا ... استفاده نمیکرد و چیزی حدود 200-300 ظرف یا بشقاب یکبار مصرف خریداری کرده و از آن به جای ظرف استفاده میکرد و در مورد قاشق و چنگال هم صدق میکنه/
    همچنین لیوان هم در اون منزل من دیدم یکبار مصرف هست.
    اون فرد وسواس اکثر مواقع دستکش به دست داره و حدود 10-20 تایی هم دستکش داره.
    بگزریم عمو این پست ها رو که تبلیغ میکنید را چرا منتشر نمیکنید؟
    این مامورت محکومین و شوخی خونین و تحقیر افسران و همسر سبیل کلفت+جاسوس که به خواستگاری آمد
    بدجوری به قول معروف تو کف این پست ها هستم.
    در مورد عکس ها هم خیلی خوب شده اند.
    عمو عجب غذاهایی هم جلوتون گذاشتید .
    به...به...به...به!!!!!!!!!
    راستی عمو این خانم فشن ها کی هستند؟
    چشمک.
    راستی عمو یاد اخراجی های دو افتادم
    میگفت درود بر صدام یزید کافر
    --------------
    یه سوال هم از دوستان داشتم میخواستم بدونم اونهایی که میدونند راهنمایی کنند چگونه یاهو مسنجر رو لوگین کنم؟
    هر کار میکنم نمیشه
    --------------
    ارادتمند شما نوید-چ

    پاسخ
    نوید جان خوبم
    دوست عزیز و نازنینم
    ممنون از شما .. راستش همسر من خدایی اش به اون مرحله نرسیده است ً!! طفلک فقط زن تمیزی است .. خب من هم کمی آب روغن اش رو زیاد کردم .. !!
    در مورد پست هایی که اشاره کردی .. چشم حتمآ این کار رو خواهم کرد .. راستش یادم می رود !! و بعد از نگارش مطلب جدید ، تازه به یادم می آید !! حتمآ در پست های بعدی به یکی از آن ها خواهم پرداخت
    در مورد مسینجر من هیچ اطلاعی ندارم ، ولی شنیدم همه مسدود شده اند
    ولی راه هایی برای استفاده وجود داره
    یا حق

    عموبهروز سلام
    عمو جون دستتون درد نکنه باور نمیکنید حالا که آمدم خونه و سایت شمارا باز کردم حالم چقدر بهتر شد آخه امروز امتحان فیزیک مکانیک داشتم و کلی براش خونده بودم ولی استاد دلسوز ما سوالاتی داد که اشک تمام بچه ها در امد بیچاره یکی ازهمدوره ای هام سر جلسه گریه میکرد آخه خیلی خونده بود ولی ...
    عمو بهروز شرمنده که این را میگم ولی خودم را جای شما گذاشتم وکلی به غذا خوردن اینجوری خندیدم من بعضی ها را میبینم تا 2روز از غذا میافتم حالا که عکس فرد هم جلوم باشه..
    عمو جان این هم یک جور زندگی است که بعضی ها مثل شما میتونن برای خودشون لذتبخش کنن بعضی ها هم ..
    راستی یادم رفت بگم یکی از دوستان در پست قبلی سوالی درباره سوخگیری هوایی سی-130 پرسیدن من هم یک عکس داشتم برای شما فرستادم

    پاسخ
    پسر عزیز و نازنینم علیرضا جان
    خوشحالم که می شنوم حالت برای دقایقی خوب شد .. تمام هدف من همین بود . از امتحانات نوشتی .. مطمئن هستم موفق خواهی شد .. راستی از تصویری که فرستادی ممنونم .. خیلی به اطلاعاتم اضافه شد .. تا قبل از آن نمی دونستم که می شود سوخت هم دریافت کند .. اما تصویر ارسالی شما خیلی گویا بود
    دست شما درد نکنه
    مواظب خودت باش

    جناب مدرسی درود
    حتما این چند روزه از اشتها افتادید هم اینکه شبها کابوس می بینید چون تمام روزنامه عکس برنده انتخابات و حامی ایشان را مراتبا چاپ میکنند پایدار باشید
    پاسخ
    دوست عزیز من دچار کابوس نشدم
    صحبت من مربوط به قبل از انتخابات بود .. نه بعد از انتخابات

    سلام کاپیتان
    عرض ارادت/
    خوب هستید؟
    وای شکمم درد گرفت بس که خندیدم
    خداییش شما نویسنده طنز عالی هستید/جدی ترین مسائل رو با زیر مایه ی طنز خیلی خوب بیان کردید/
    و خیلی از حرفهارو هم برای اونهایی که دوست دارند فکر کنند زدید/
    موفق باشید
    یاحق
    پاسخ
    دوست عزیزم جناب نجاتی نازنین
    وای که چقدر حلال زاده هستی
    همین الان قصد داشتم به شما ای میل زده و مطلب جدید رو اطلاع دهم !! و ازت خواهش کنم که یه اطلاع رسانی ای میلی بکنی ..!! که الحمدالله دیدم خودت با پای خودت اومدی !! ممنون از شما
    از این که مورد پسند شما قرار گرفت .. خیلی خوشحالم
    نیما جان مدتی است احساس می کنم مطالبی که منتشر می کنم ، زیاد ارزش هنری و نگارشی نداره .. و این حس بد جوری انگیزه های من رو منفعل کرده است .. ولی همین تعاریف شما کمی من رو متعادل تر می کنه .. می دونم اهل مبالغه نیستید .. به هر حال ممنون از کامنت سبز شما
    حق نگهدارت باشد

    با سلام
    مثل اینکه حالتون بهتر شده
    و برگشتین به روزهایی قبل از 22 خرداد.
    و بنده می تونم دوباره از مطالب بسیار زیبای شما استفاده کنم از خدا حافظی که کرده بودین خیلی ناراحت شدم و بر ناراحتی های این چند روزه اضافه شده بود باز شکر که شما برگشتین شکر.
    پاسخ
    سامان بسیار عزیزم
    از این که حضور بنده در صحنه وب سبب خوشحالی شما دوست اندیشمندم شده است ، واقعآ خوشحالم . سامان عزیز راستش رو بخواهی بعد از اتفاقات ناگواری که در کشورم رخ داد ، به خاطر شخصیت احساساتی ام و خوردن غم هموطنان ام باعث شد که حالم خیلی بد بشه .. به طوری که عین آدم های مسخ شده بودم .. ! از ان جا که رابطه عاطفی بسیار صمیمی با مخاطبانم دارم .. تصمیم گرفتم ناراحتی ام رو با سکوت در نگارش و تعطیلی موقت سایت نشون بدهم .. اما وقتی دیدم دوستان بسیار عزیزم امر فرمودند که این سایت سیاسی نیست و اتفاقآ در این شرایط یاران همدل و صمیمی بیشتر به مطالب سرگرم کننده و حتی حماسی دفاع مقدس نیاز دارند ، با تمام وجود برگشتم . برای من نظر دوستانم خیلی مهم و دارای اهمیت است .. و اموخته ام در هر شرایط دشواری هم اگه باشم ، هرگز در راه خدمت به مردم مخصوصآ دوستانم قصور ننمایم .. از این رو با وجود تآلمات روحی به خاطر جریانات اخیر ، اما با نیروی عشق به دوستان کارم رو ادامه داده و می دهم
    و تنها خوشحالی ام رضایت یکایک ان هاست .. ممنون از شما
    سبز و خرم باشی

    باسلام.در مورد سانحه هما در فرودگاه رامسر کلیاتی یادم هست که عرض میکنم و باید کاملتر آنرا از جائی پیدا کنیم و یا دوستان عزیز مثل داود یوسفی گرامی و سایرین اگر اطلاعاتی داشتند بنویسند.همانطور که میدانید ایران ایر و شاید برخی خطوط دیگر برای استفاده از بادهای جانبی دریا و خلوت بودن فضای رامسر و یا دلائل فنی دیگر پروازهای آموزشی خلبانان خود را معمولا به آنجا می بردند یا هنوز هم می برند.چندین سال قبل بیشتر از ده سال قبل یکی از معلم خلبانان بنام کاپیتان اوقاتیان همراه 5 یا 6 خلبان هما با یک 727 عازم رامسر میشوند تا با استفاده از امکانات آن فرودگاه از خلبانان تست کاپیتانی بگیرند.ظاهرا پس از 10-11 بار تاچ اند گو در آخرین مرتبه اشتباه یا حادثه ای رخ میدهد که من به عمد نمیخواهم قضاوتی بکنم تا اطلاعات کاملتری بدست آوریم و هواپیما در بلند شدن مجدد سقوط میکند و با پر شدن دود غلیظ در کاکپیت ضمن اینکه 3 نفر سخت زخمی میشوند از جمله کاپیتان اوقاتیان 4 نفر بقیه نیز خفه میشوند و از دنیا میروند!بازهم اشاراتی غیر رسمی به خطاهای انسانی شد که هرگز اثبات نگردید.یکی میگفت در اثر زمین زدن زیاده از حد تکه ای از لاستیک کنده شده و بدرون موتور کشیده شده و بشکل دود زیاد وارد اطاقک خلبان شده و موجب خفگی و عدم کنترل پرواز و سقوط آن میشود.البته هنوز ارتفاع نگرفته بوده.لطفا اگر خلبانان محترم و دوستان عزیز سایت اطلاعاتی دارند برای دوستان کامنت بگذارند.احتمالا خلبان اوقاتیان که بشدت آسیب دیده بود ولی خوشبختانه زنده ماند بازنشسته شده است.ایشان معلم 727 و کاپیتان ایرباس در سالهای آخر بود و شخصیت خوبی در میان خلبانان داشت.
    پاسخ
    محمود جان عزیزم خیلی لطف کردی که این اطلاعات رو مطرح کردی
    امیدوارم سایر خوانندگان اگه اطلاعاتی در این مورد دارند ، برایم ارسال فرمایند تا در یک پست مستقل به تحلیل سانحه بپردازم
    استاد فرنودی عزیز .. از این که به فکر اطلاع رسانی هستی ، بی نهایت از شما دوست اندیشمندم تشکر می کنم
    *********
    دوستان عزیز ... من تا این لحظه یعنی جمعه ساعت یازده و نیم صبح ، منتظر کامنت یاران قدیمی شدم .. اما ظاهرآ دوستان عزیز درگیر هستند .. به همین جهت با اجازتون من هم راهی کرج می شوم ... احیانآ اگه در پاسخ به ای میل و کامنت های شما تآخیری پیش آمد ، پیشاپیش پوزش می خواهم
    حق نگهدارتون

    سلام آقا بهروز خوش تیپ
    امیدوارم حالتون خوب باشه و بزودی این کسالت و ملامت روحی شما برطرف بشه.
    ارادتمند همه خوش تیپ ها
    پاسخ
    رضا جان خوش تیپ و نازنینم
    خوبی کا ..!!؟ حال نیکان نازنین چطوره !!؟
    امیدوارم حالت هر روز بهتر از دیروز باشه .. رضا جان راستش کسالت من صرفآ به خاطر مشاهده ناراحتی غم و اندوه هموطنانم است .. وگرنه من توقع زیادی از این دنیا ندارم .. در سکوت و آرامش ایام بازنشستگی ایم رو می گذرونم .. ممنون از شما
    سبز و خرم باشی

    اقای مدرسی معلومه روحیه تون بهتره ها!جالب بود.اتفاقا مدتی در خانه ما هم از روزنامه جای سفره استفاده میشد که چون موقع غذا همش حواسم پرت میشد مامانم دیگه نگذاشت.راستی قدر خانم به این تمیزی را بدانید.
    پاسخ
    دختر عزیز تر از گلم ، فریده جان
    شاید باورت نشه .. موقع نوشتن فکرم به شما بود ...!! با خودم می گفتم .. ای داد و بی داد .. واکنش فریده جانم چه خواهد بود !! ولی از شوخی گذشته .. واقعآ همسری وفادار و تمیزی است .. هر وقت به خانه ما یکی سر می زنه .. امکان نداره تمیزی خانه را تحسین و تمجید نکنه
    یه دوست و همکار قدیمی دارم که هر از گاهی خونه ما آمده و به من سر می زنه .. باور کن از صمیم دل می گوید .. بهروز جان قدر همسرت رو بدون ، همه جا برق می زنه .. طفلک این دوستم سیگاری است ..به شوخی می گه : حتی سطل آشغال شما هم تمیزه که دلم نمی آید چوب کبریت ام رو در ان بیندازم .. و در این مورد حق داره .. !! چون همسرم حساسیت عجیبی به سطل آشغال منزل دارد .. همیشه کیسه ای تمیز با دقت در آن قرار می دهد .. و زیر آن یک روزنامه تا کرده و در آن می گذارد .. ولی در وحله اول زباله ها رو در کیسه ای به درد نخورد قرار می دهد .. تا از سطل زباله استفاده نشود !! و اگه ببینه مثلآ پوست موز یا چوب کبریت داخل ان است ، برداشته و داخل کیسه کمکی می اندازد .. از همه بیشتر به دستشویی و تمیزی و بهداشت آن توجه دارد .. حمام هم همین طور .. باره ها شده که دوش گرفتن من و یا آرش پسرم بیش از پانزده دقیقه نیست .. اما بعدش شستن حمام گاهی به سه ربع ساعت می انجامد !! به هر حال از شوخی گذشته .. واقعآ زن تمیزی است که بهداشت رو همیشه رعایت می کنه .. صاحب خانه ها خیلی از تمیزی همسرم راضی هستند .. موقع تخلیه منزل .. از روز اول هم تمیز تر و براق تر تحویل صاحبخانه می دهد .. و قبل از تحویل خانه .. حسابی همه جا رو با گرفتن کارگر تمیز می کنه .. هر چه می گویم او بایت استفاده ما کرایه گرفته است .. زیر بار نمی رود .. می گوید : نفر بعدی که می آید ، اگه خانه کثیف باشه ما رو لعنت خواهد کرد !! درسته من کمی به طنز کشاندم .. اما هر چه نوشتم واقعیت دارد .. دخترم خوشحالم که از این مطلب هم خوشت اومد
    سبز و خرم باشی

    سلام
    لا اقل موقع غذا خوردن یه پلاستیک زیر نون ها یا غذاهائی که مستقیم با روزنامه ها تماس دارند بذارین تا سرطان نگیرید. این روزنامه ها تموم نوشته هاش از مواد نفتیه.

    در آخر : خدا بهتون صبر بده!
    پاسخ
    ممنون از توصیه شما مهرداد عزیزم .. راستش رو بخواهی هیچ چیز با روزنامه تماس بر قرار نمی کنه .. چون نان را در سبد مخصوص برایم می گذارد .. و غذا هم در بشقاب است
    اتفاقآ در کنار تمیزی به بهداشت هم خیلی رسیدگی می کند
    ممنون مهرداد عزیزم
    سبز باشی

    سلام
    در مورد وضعیت اخیر به مطلب خیلی جالبی اشاره کردین و اون آگاهی نسبت به دشمنان خارجیه. کسایی که وقتی پای منافعشون در میون باشه طرفدار بشریت و وطن میشن و موقع جان دادن غیبشون میزنه.
    از موضع منصفانه و نکته بینی شما به عنوان یه مسلمان و ایرانی ممنونم
    پاسخ
    شهاب عزیز و نازنین
    ممنون از شما .. بله عزیزم واقعآ دشمنان خارجی ما همیشه منتظر ضربه زدن به ما هستند
    آن ها لحظه ای غافل نیستند .. آتش بیار معرکه آن ها هم خود هموطنان ناراضی و به اصطلاح اپوزیسیون خودمون هستند که این جور موقع ها دایه مهربان تر از مادر می شوند .. ! من کاری به مسایل امروز کشور ندارم
    و در مورد کاندید مورد نظرم هم هیچ گاه بحث نمی کنم .. چون یک امر شخصی است .. ممکنه دلم برای از دست رفتن جوانان وطن خون باشه .. اما استقلال کشورم برای من ارزش بیشتری داره .. همه این اختلاف نظر ها یک روزی حل خواهد شد .. اما اگه خدای ناکرده دشمن دست درازی کنه .. برای راندن آن باید تاوان و خون فراوانی دهیم .. به همین دلیل باید همه در هر شرایطی مراقب دشمنان قسم خورده این مرز و بوم باشیم
    ممنون از شما ..
    حق نگهدارت باد

    نقل از : وبلاگ نیروی هوایی ایران


    هدف قرار گرفتن میگ 25 عراقی توسط اف 5 ایرانی

    بعداز ظهر روز 12 تیر ماه سال 1365 درحالی که گردان پروازی را ترک می نمودم، روی تابلوی مخصوص برنامه های پروازی نام خود را دیدم که بر طبق آن می بایستی از طلوع آفتاب فردا به عنوان لیدر دسته دو فروندی، در آماده باش باشم تا در صورت تجاوز هوایی دشمن به سرعت به پرواز درآییم.
    آن روز نسبت به روزهای قبل کمی دیرتر گردان را ترک کردیم؛ زیرا جلسه خاصی جهت توجیه نحوه عملیات درگیری هوایی دو فروند از هواپیماهای خودی با هواپیماهای متجاوز دشمن که چند ساعت قبل اتفاق افتاده بود، تشکیل شده و خلبانان رویدادهای این نبرد را تشریح می نمودند. آرزو می کردم که به جای آنها بود. اصولا بالاترین افتخار برای یک خلبان شکاری، سرنگون نمودن هواپیمای شکاری دشمن در نبردهای هوایی می باشد.
    با این افکار به خانه رسیدم و تا پاسی از شب در جست وجوی راه حل های عملی برای کسب توفیق در نبردهای هوایی به سر بردم. ساعت شماطه دار را برای ساعت چهار بامداد تنظیم نمودم و در خیال پرواز فردا خواب چشمانم را در ربود.

    با شنیدن صدای زنگ اسکرامبل آماده پرواز شدیم

    سحرگاه روز بعد با شنیدن صدای خودروی سرویس مخصوص خلبانان، آماده از خانه خارج شدم و پس از چند دقیقه با دریافت چتر نجات و کلاه پرواز، خود را به اتاق خلبانان آماده رساندم و پس از انجام توجیه و هماهنگی پرواز با خلبان همراه، آمادگی خود را به پست فرماندهی اطلاع دادم. هنوز لحظاتی نگذشته بود که صدای آژیر مخصوص اعلام اسکرامبل برای پرواز فوری هواپیماهای آماده در فضای اتاق طنین افکند. به سرعت خود را به هواپیما رساندم و با کمک پرسنل فنی آماده پرواز شده و پس از روشن کردن سریع هواپیما و آزمایش دستگاه های الکترونیکی، متوجه شدم که یکی از دستگاه ها شرایط استاندارد را ندارد. ناچار بودم هواپیما را تعویض کنم. مجددا پس از چند دقیقه برای پرواز آماده شدم. اکنون از زمان اعلام آژِیر 9 دقیقه گذشته بود و بیم آن داشتم که نتوانم به موقع با هواپیماهای دشمن برخورد کنم؛ لذا سریعا با کسب اجازه پرواز از برج مراقبتف در دل آسمان کبود غوطه ور گشتم.


    به سرعت به پرواز درآمدیم

    برج مراقبت ما را به فرکانس رادار هدایت نمود. افسر مسئول رادار سوال کرد:
    - آیا آمادگی کامل برای اجرای ماموریت دارید؟
    طبیعی بود که پاسخ مثبت می باشد. صدای هیجان زده و غیر عادی افسر کنترل کننده رادار، احساس عجیبی در من به وجود آورد. حدس زدم که هواپیماهای دشمن در حوزه دفاعی ما نفوذ کرده و احتمال درگیری زیاد است. از خلبان شماره 2 خواستم تا موشک ها و مسلسل های هواپیمای خود را سریعا آزمایش و نتیجه را اعلام کند. خودم هم همین کار را کردم و کلید مسلسل را در حالت آماده شلیک قرار دادم.
    با یک نگاه سریع آلات دقیق و نشان دهنده های سوخت هواپیما را چک کردم، همه چیز در حالت عادی بود. تنها تعجب من از این بود که چرا کنترلر رادار ما را به ارتفاع 12000 پایی راهنمایی نموده؟ زیرا معمولا برای مقابله با تجاوز هوایی دشمن همیشه در ارتفاعات پایین تر پرواز می کردیم.
    آفتاب هنوز به طور کامل در آسمان نتابیده بود و من غرق در افکار درگیری با دشمن بودم. کنترلر رادار اعلام نمود که به سمت شمال پرواز کنیم لذا با یک گردش تاکتیکی خود را در موقعیت رو به شمال قرار دادیم. لحظه ای نگذشته بود که مجددا دستور داد از چپ به سمت جنوب حرکت کنیم. این کار هم با انجام دو گردش 90 درجه تاخیری امکان پذیر شد. هنوز 90 درجه اولی تمام نشده بود که اعلام نمود هدف در 13 مایلی مقابل شما و در ارتفاع بالا درحال پرواز است. به خلبان شماره دو گفتم که هر گاه هدف را دید اطلاع دهد، سپس با استفاده از پس سوز شروع به اوج گیری نمودیم. به خلبان شماره دو تاکید کردم که از من جدا نشود و کاملا مراقب باشد.


    هواپیمای دشمن را که یک میگ 25 بود دیدم ولی ...

    در همین لحظه هواپیمای دشمن را مشاهده نمودم. فاصله ام با هدف زیاد بود. نمی توانستم از او چشم بردارم. شماره دو را در جریان موقعیت هدف قرار دادم. به دقت دستورالعمل های درگیری هوایی را انجام داده و باک سوخت خارجی هواپیما را رها کردم تا قابلیت مانور بیشتری کسب کنم. کنترلر رادار مرتبا با صدای هیجان زده ای فاصله ما را با دشمن گزارش داده و هر بار تاکید می نمود دقت کنید هدف شما یک هواپیمای میگ25 است. به فکرم رسید که چون هواپیمای دشمن مجهز به سیستم هشدار دهنده پیشرفته ای است، قفل نمودن رادار هواپیمایم روی آن باید در حداقل فاصله و در آخرین لحظات انجام شود تا هرچه ممکن است او دیرتر متوجه حضور ما در اطراف خود گردد. برنامه را به گونه ای تنظیم نمودم که همزمان با انجام قفل راداری بر روی او، موشکم را نیز پرتاب کنم. تمام این موارد را به هواپیمای شماره دو نیز اطلاع دادم.
    در یک لحظه مناسب، دشمن را در صفحه رادار قفل نمودم و با دریافت علایم پرتاب موشک حرارتی، دگمه را با انگشت فشردم. موشک رها نشد! فرصت بسیار کم بود و فاصله هر لحظه کم تر می شد. می دانستم که هواپیمای میگ – 25 در ارتفاع بالا قابلیت مانور خوبی دارد و از شتاب زیاد و موتورهای بسیار قوی برخوردار است،


    هواپیمای دشمن را مورد هدف قرار دادم

    درنگ جایز نبود. به سرعت سوئیچ مسلسل را در اختیار گرفتم. هواپیمای دشمن که اکنون با دریافت علایم هشدار راداری متوجه قفل رادار من شده بود، گردش شدیدی را به راست آغاز نمود. دستگاه نشانه روی را روی او تنظیم نمودم و شروع به شلیک کردم که نتیجه ای حاصل نشد. با یک مانور حساب شده، دستگاه نشانه روی را در فاصله کوتاهی جلوتر از هواپیمای دشمن قرار داده و شلیک رگبار مسلسل را مجددا آغاز نمودم. در این لحظه فراموش نشدنی، آتش و دود فراوانی از بال سمت راست او زبانه کشید. قصد داشتم چنانچه موفق به سرنگونی او نشوم، به هر طریق ممکن اجازه خروج از مرزهای هوایی کشور را به او ندهم. در آن لحظات در چنان وضع روحی بودم که حتی اگر لازم می شد با مورد اصابت قرار دادن او توسط هواپیمای خودم، این کار را می کردم. خیلی هیجان زده بودم. بی اختیار به شماره دو گفتم:
    - چه طور بود؟
    او هم صادقانه جواب داد:
    - از این بهتر ممکن نیست.
    کنترلر رادار با خوشحالی این موفقیت را تبریک گفت.


    با دست به خلبان عراقی هشدار دادم بیرون بپرد

    برای لحظاتی خود را به هواپیمای دشمن که اینک مانند پرنده شکسته بالی پرواز می نمود، نزدیک و نزدیک تر کردم. خلبان دشمن کاملا مرا می دید. حالت پروازش عادی نبود و هواپیما با شیرجه ملایمی به سمت زمین رفته و تدریجا ارتفاع کم می نمود. درحالی که شعله های آتش حدود 15 متر به دنبال او زبانه می کشید، با علامت دست به خلبان عراقی گفتم که خود را نجات دهد ولی او فقط نگاهم می کرد. در همین لحظات بود که کنترلر رادار به ما اطلاع داد یک هواپیمای دیگر دشمن از پشت سر، ما را تعقیب می کند. با یک نگاه سریع به سوخت باقی مانده هواپیما و این که در صورت درگیری فشنگی هم ندارم تا نثار دشمن کنم و چنانچه درگیری هوایی توسعه پیدا کند به هیچ وجه قادر به حمایت و پشتیبانی از هواپیمای شماره دو نخواهم بود، ناچار تصمیم به مراجعت گرفتم. خط دود سیاهی از هواپیمای آسیب دیده دشمن در آسمان مشاهده می شد. ارتفاع ما 29000 پا بود. در اندک زمانی ارتفاع خود را به 5000 پا رساندم و برای نشستن آماده شده و به سمت فرودگاه ادامه مسیر دادیم. وقتی هواپیما را پارک کرده و به اتاق مخصوص آلرت رسیدیم. دوستانم مرا در آغوش فشردند و فرمانده پایگاه نیز به من تبریک گفت و اعلام نمود هواپیمای دشمن سرنگون شده و عملیات وسیعی از سوی دشمن برای یافتن خلبان آن در جریان است.
    ساعتی بعد یکی از اساتید پروازم در سال های دور که در مرکز فرماندهی نیروی هوایی خدمت می نمود، تلفنی تماس گرفت و تبریک گفت و اظهار داشت که این انتظار را از تو داشتم. این جمله برای من بسیار غرور آفرین و دوست داشتنی بود. آن روز را هرگز فراموش نمی کنم.


    خلبانان f-5e و مصاحبه درباره ماجرای سرنگونی میگ 25 عراقی

    رژیم جنایتکار عراق هر گاه طعم تلخ شکست را از رزمندگان کفر ستیز اسلام می چشد، با بکارگیری خلبانان مزدور دیگر کشورها دست به بمباران مناطق مسکونی و اقتصادی کشورمان می زند. طبق اسناد منتشره و به اعتراف فرمانده وقت نیروی هوایی عراق سپهبد حمید شعبان 130 نفر از خلبانان مزدور مصری در حمله به بمباران شهرها و مناطق اقتصادی کشورمان شرکت داشته اند. در این رابطه خلبانان شجاع نیروی هوایی ساکت ننشسته اند و به حملات آنها پاسخ دندان شکنی داده اند و در چندین عملیات برون مرزی، منابع اقتصادی و صنعتی عراق را مورد حمله مکرر هواپیمای خود قرار داده اند و یا هواپیماهای متجاوز عراقی را در آسمان میهن اسلامی سرنگون کرده اند. دو تن از تیزپروازان صحنه نبرد حق علیه باطل مستقر در یکی از پایگاه های نیروی هوایی در غرب کشور، یک فروند هواپیمای دشمن از نوع میگ 25 را به وسیله جنگنده اف 5 شکار کردند که این حماسه را از زبان خودشان نقل می کنیم


    خلبان اول

    بسم الله الرحمن الرحیم
    با سلام و درود به رهبر کبیر انقلاب و امت شهید پرور ایران و با سلام به ارواح پاک شهدای جنگ تحمیلی بالاخص شهیدان به خون خفته نیروی هوایی. بایستی عرض کنم در تاریخ 13 تیرماه سال 1365 ماموریت آلرت به عهده من و دوست خلبانم گذاشته شده بود. صبح زود به محض رسیدن به محل کار از ما خواسته شد تا برای مقابله با هواپیمای دشمن که وارد خاک کشورمان شده بود، به پرواز در آئیم. بعد از بلند شدن از زمین رادار از ما خواست که خیلی سریع خود را به هدف برسانیم. چرا که خلبان بزدل دشمن قصد حمله به یک هواپیما از نوع مسافربری را داشت و می خواست با این کار جنایت دیگری را مرتکب شده و فاجعه ای برای مملکت ما بوجود آورد. من با هماهنگی رادار دست به انجام یک سری مانور و تاکتیک هائی زدم و هواپیمای دشمن را با چشم رهگیری کردم تا این که به آن نزدیک شدم هواپیمای دشمن از نوع میگ 25 بود که در مقایسه با هواپیمای من از نظر مانور و ارتفاع پروازی و تجهیزات دیگر فوق العاده پیشرفته بود، ولی من به او مجال فرصت هیچ گونه عمل متقابلی را ندادم. خود را به هواپیمای دشمن رسانده و آن را هدف آتش مسلسل خود قرار دادم. تا این که سرنگون شد.
    اهالی شهر خوی با چشم خود هواپیما را که در آسمان می سوخت مشاهده کردند و10دقیقه بعد از این که من به زمین نشستم، از مناطق مختلف زنگ زدند که هواپیما در نزدیکی پل قطور سقوط کرده است. این مسئله را خدمت شما عرض کنم که با توجه به این که هواپیمای دشمن از نوع پیشرفته بود، خلبانان آن تصور می کردند که هواپیمای ما جرات نزدیک شدن به او را ندارد؛ ولی به خواست خدا و با الطاف الهی که همیشه شامل حال ماست، من توانستم با عمل فوق العاده ساده و با مسلسل این هواپیما را سرنگون کنم و امیدوارم که خلبانان عراقی بفهمند که آسمان کشور ما جای این گونه قدرت نمائی ها نیست.
    در این هنگام رژیم بزدل عراق که در خود توان مقابله با رزمندگان اسلام را نمی دید، شروع به بمباران شهرها و مناطق مسکونی نموده بود که خلبان این پرواز در این باره می گوید:
    با توجه به این که رژِیم عراق تحت سلطه ابر قدرت هاست، بنابراین اراده ای از خود نداشته و هر چه که آنها به این رژِیم دیکته می کنند عینا به آنها عمل می کنند ولی اگر نظر مرا در مورد خلبان های شان بخواهیدف باید بگویم هر ماموریتی که به آنها داده شود کورکورانه قبول می کنند و انجام می دهند و طبق اطلاعاتی که به دست ما رسیده اکثر آنها در موقع انجام ماموریت محوله به فکر مردمی نیستند که در زیر بار ستم رژیم جنایتکار عراق قرار دارند. ولی با تمام این تفاصیل می بینیم هنگامی که خلبانان و افسران ارشد به اسارت رزمندگان در می آیند اظهار ندامت و پشیمانی می نمایند که این خود نشانه تزلزل حزب بعث عراق می باشد.
    والسلام

    گفت وگو با خلبان دوم

    بسم الله الرحمن الرحیم
    با سلام به پیشگاه امام امت همیشه در صحنه. در آن روز با توجه به اسکرامبلی (حالت فوق العاده) که داده شده بود، من و همکار خلبانم به ترتیب 1 و 2 از زمین بلند شدیم. از برج به ما گفته شد که هواپیمای هدف درحال رفتن به سمت شمال کشور و در تعقیب یک هواپیمای مسافربری است. افسر کنترل شکاری به ما گفت که من شما را در یک نقطه می گردانم و مانور می دهم که در برگشت بتوانید این هواپیما را رهگیری و ان شالله سرنگون کنید و ما درست طبق دستور العمل های افسر کنترل شکاری عمل می کردیم. به خاطر دارم که دقیقا در ساعت 5:20 دوستم در سمت چپ من بود و ایشان هواپیمای دشمن را در سیزده مایلی و حدودا 7 یا 8 هزار پا از ما بالاتر پیک آپ (در زیر پوشش خود گرفت) کرد. ما با سرعت خوبی که داشتیم توانستیم همزمان با هم و به خوبی به طرف هواپیمای دشمن گردش کنیم. منتهی دوستم با توجه به فاصله نزدیک تری که به هواپیما داشت، هواپیما را رهگیری کرد و زمانی که فشنگ های مسلسل ایشان به هواپیما اصابت کرد، من حدودا چهار یا پنج هزار پا پشت سر ایشان با همان ارتفاع درحال پرواز بودم و دقیقا اصابت فشنگ ها را بر روی هواپیمای میگ 25 عراقی مشاهده کردم. آتش نارنجی رنگ و دود سفیدی در پشت سر هواپیمای دشمن کاملا به چشم می خورد و در برگشت، سوختن و قطعه قطعه شدن هواپیما را مشاهده کردم و ما توانستیم سالم به پایگاه مراجعت کنیم. آن طور که ما بعدا شنیدیم هواپیمای مسافربری سالم در خاک ترکیه به زمین نشست.

    از خلبان درباره نقش افسران کنترل شکاری در این ماموریت سوال می شود که پاسخ می دهد:
    شاید این اولین باری باشد که من چنین مهارتی را از یک افسر کنترل شکاری می دیدم و این نشان دهنده این مسئله است که برادر سروان هدی کاملا به کارشان وارد و بر اعصاب شان مسلط هستند. کار پرسنل کنترل شکاری و رادار در سطح بسیار عالی بود و به هیچ وجه هیجان زده نشده بودند و دقیقا از موقعیت های ما و هواپیمای دشمن مطلع بودند و حتی دقیقا می دانستند که راه برگشت هواپیمای دشمن در کجاست و ما را در این منطقه با ارتفاع پایین تر نگه داشتند و نگذاشتند که ما با هواپیمای دشمن رو در رو قرار بگیریم؛ چون اگر چنین می شد هواپیمای دشمن با موشک های دوربردی که داشت ما را هدف قرار می داد. در مجموع کار بزرگی که این برادر انجام دادند باعث شد که نه تنها هواپیمای دشمن نتوانست ما را رهگیری کند، بلکه رادارهای آنها نیز نتوانستند ما را تشخیص دهند و ما توانستیم در این ماموریت محوله موفق باشیم.
    پاسخ
    آوالانچ عزیز و گرامی
    نمی دونی چقدر خوشحالم که بعد از مدتی وقفه که برای من بیش از یک سال گذشت ، شما رو دوباره زیارت می کنم
    دوست بزرگوار .. خیلی مطلب جالب و هیجان انگیزی بود .. سوای بحث آموزشی و نشان دادن روحیه خلبانان ایرانی ، جدیت بچه ها در نبرد های هوایی به خوبی روایت شده است
    آوالانچ جان .. ای کاش این خاطره رو در پستی مستقل با خاطرات مشابه تلفیق اش کرده و منتشر می کردم ... افسوس که من تا حالا از این کار ها نکرده ام
    اگر چه با ذکر منابع مشکلی ندارد .. اما چون تا حالا انجام نداده ام ، کمی برایم دشوار است .. اما اگه خوانندگان اجازه این کار رو به من دهند ، هر از گاهی یکی از مطالب جالب رو علاوه بر کپی ، با تحلیل فنی تقدیم دوستان می کردم .. باز هم از شما به خاطر زحمت تهیه و درج تشکر و قدردانی می کنم
    موفق و پیروز باشی

    بهروز جان سلام مجدد.من چند ساعتی در روز جمعه وقت گذاشتم و به جزئیات جالبی دست پیدا کردم.اولا بعلت گذشت زمان شخصا فراموش کرده بودم که فرودگاه رشت بوده نه رامسر ! ثانیادر ظهر روز 20 خرداد 75 این اتفاق افتاده است.
    727 هما برای آموزش چند خلبان به استادی کاپیتان اسدالله اوقاتیان عازم رشت میشود.14 بار نشست و برخاست انجام میشود .از عجایب روزگار و سهل انگاریهای مرگبار اینکه master audio warnings برای جلوگیری از سروصدای زیاد قطع میشود!! شاید بدلیل اینکه پرواز جدی نبوده و مسافری نداشته است آنرا زیاد مهم ندانسته اند!
    بار پانزدهم که هواپیما در فاینال بوده و آخرین ثانیه های قبل از نشستن را طی میکرده خلبانان یادشان میرود چرخ را پائین بیاورند و چون صدای اخطار خاموش بوده طبعا متوجه نمیشوند!!در آخرین لحظه برج متوجه شده و به آنها اطلاع میدهد.بلافاصله فرمان را به عقب کشیده و تصمیم به اوج گرفتن مجدد میکنند.بدلائل مختلف که باید کارشناسان خبره توضیح بدهند دم هواپیما با زمین برخورد کرده و آتش میگیرد.چون اوج گیری مجدد بطور ناقص انجام شده بود بسمت چپ کشیده شده و این 727 بخت برگشته 21 ساله که اتفاقا یکماه بوده که از چک برگشته بوده است توانائی رساندن خود به ابتدای باند را نداشته و در 2 مایلی باند در شالیزار های پیربازار رشت به زمین اصابت میکند.ظاهرا در تحلیل نهائی سه خلبان زنده(ازجمله کاپیتان اوقاتیان) تقصیر را بگردن 4 خلبان مرده می اندازند!!! و میگویند که هنگام سانحه در کاکپیت نبودیم !؟ لابد برای هواخوری به روی بالکن رفته بودند!!!
    وقتی کسی خلبان روسای جمهوری است و بارها پرواز های مستقیم به نیویورک داشته است(همراه خاتمی - احمدی نژاد)ومعلم خلبان نیز هست و برای سرپرستی این گروه عازم شده است 1- چرا اجازه داده دستگاه اخطار دهنده خاموش شود؟ و 2- در هنگام حادثه به چه منظوری کابین خلبان را ترک کرده است ؟ بیاد بیاوریم کاپیتان هواپیمائی که اخیرا در آمریکا روی دریا نشست و آخرین نفری بود که شجاعانه تا لحضات واپسین در هواپیما ماند و تا همه تخلیه نشدند خود پرواز را ترک نکرد......
    پاسخ
    محمود جان عزیز و نازنین
    نمی دونم به چه زبانی از شما تشکر کنم .. تا این جای کار با توضیحاتی که زحمت تهیه آن را کشیدی ، من خیلی راحت می تونم جزئیات آن رو تجسم کرده و از زاویه فنی تحلیل اش کنم
    لذا برای این که پست یاد شده از هر حیث قوی و کامل باشه .. من از دوستان عزیز و اندیشمندی که اطلاعات کامل تری از این سانحه دارند ، طی همین روز ها برایم ارسال فرمایند تا با خیال آسوده آن رو بازسازی اش کنم
    البته همان طور که اشاره کردم .. موقع خواندن کامنت های شما دوست دانشمندم بقدری جالب حس اون لحظه از سانحه رو در وجودم لمس می کردم که با همین اطلاعات هم می توانم پستی در این باب بنویسم
    از شما به خاطر محبتی که به بنده داری ، صمیمانه تشکر و قدردانی می کنم
    موفق و پیروز باشی

    سلام کاپیتان

    آقا من که ماتم برد ! من الان تنها تو تهران تو یه خونه مجردی زندگی میکنم و الان که آخرین ترم دانشگاهم هستم تو یه حالت معلق به سر میبرم و خونم بر خلاف گذشته شلوغ پلوغ شده ! بعضی اوقات با خودم فکر می کنم اگه همین روزا یکی منو تو این اوضاع ببینه چی بهم میگه ؟:دی

    ولی این رو هم بگم این مطلب از یه جهت بد آموزی داره ها !!! اگه یکی از همشیره ها اینو بخونه و توجیه بشه که وسواس خیلی هم خوبهو یاد بگیره !! و بیاد یکی از ما جوونای طفلک رو به هم بپیچونه اونوقت شما چه جوابی داری؟؟
    پاسخ
    فرزاد عزیز و نازنینم
    دقیقآ درک ات می کنم عزیز جان .. خونه مجردی عالم خودش رو داره
    من هیچ گاه ایامی که خونه مجردی داشتم رو فراموش نمی کنم .. !! حتی تا سال ها بعد از ازدواج لذت بخش ترین تفریح من ، حضور و مسافرت با دوستان ایام مجردی ام بود .. حسابی قدر این ایام رو بدون
    اما در پاسخ به پرسش فنی و اجتماعی که داشتی .. عرض کنم که : عزیزم شما دعا کن یک دختر خانم خوب و نجیب گیرتون بیاد ، خب وسواس هم داشته باشه .. چه بهتر ! وسواسی عیب نیست .. خوش شانسی مرد است که خونه زندگی اش همیشه برق می زنه
    اگه نه خدای ناکرده ، زبونم لال ممکنه یک زن شلخته به پست ات بخوره .. ها !! من گفتم .. خود دانی
    یا حق

    جناب مدرسی، با سلام و عرض ادب، همه چیز از روزی شروع شد که کلمه قوشچی را در گوگل جستجو کردم و از آنروز تا بحال که قریب یک ونیم سال می گذرد بجمع هزاران خواننده شب نوشته های شما پیوسته ام. واین صفحه را به لیست سایت های بالینی خود افزوده ام و بدون اقرار باید اذعان کنم که از نوشته های پربار اجتماعی و همچنین تاریخی شما که بنوعی روایتگر و حکایتگر روزهایی است که بر نسل پیش از من رفته است و بحق جزیی از تاریخ معاصر و شفاهی ایران محسوب می شود بسیار بسیار آموخته ام و لذت بسیار همی برده ام، گاهی با خود خندیده ام و گاهی دیگر قطره اشکی از گوشه چشمم روان شده است. ولی با توجه به وضعیت تندرستی جنابعالی نمی توانستم به خود این اجازه را بدهم که وقتتان را با درج کامنت ضایع کنم. ولی این روزها چشمان همه ما در غربت نشستگان نگران شما عزیزانمان است. و بقول فروغ بر کجای این شب تاریک بیاویزم قبای ژنده خود را. خواستم بدینوسیله و بسهم خودم تشکری کرده باشم از آموخته هایی که بسبب زحمات شما کسب کرده ام و شکر نعمت وجود انسان گرانقدری چون شما را بجای آورده باشم.
    جناب مدرسی، تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد! همیشه سالم و پاینده باشید.

    با احترام، برگن june.26.2009
    پاسخ
    آراز عزیز و دوست داشتنی
    نمی دونم چه قدرت و نیرویی در بیان تاریخ گذشته مخصوصآ محل های قدیمی وجود داره که با دیدن آن نام ها بی اختیار اشگ شوق بر دیدگان آدم جاری می شود .. ! الان که کلمه قوشچی رو دیدم .. نمی دونی یه لحظه چه احساسی به من دست داد .. !!؟ ایام نوجوانی .. دوران سخت تحصیل ، خاطرات پدر و اقوامی که اکنون در میان ما نیستند .. مثل مادر بزرگ و عمه هایم .. که حق مادری به گردن ام داشتند .. و شما با درج نام قوشچی به سفر عشق بردی .. ازت ممنونم
    خوشحالی بعدی ام ... خوشنودی شما یار صمیمی و همدل ام بود .. بی اغراق عرض می کنم .. بعضی تشکر ها بوی کلیشه رو می دهد .. اما این از اون دسته تعریف هایی بود که با گوشت و پوست و روح ام درک کردم .. ممنونم از شما
    اگر چه خودم رو لایق این همه محبت و صمیمیت نمی دونم .. و هر کامنت یاران فرهیخته بر تعهد ام افزوده و ایجاد انگیزه می نماید .. اما از خداوند متعال همیشه می خواهم لایق محبت های شما دوستان نازنین باشم
    آزار عزیز و مهربان .. از این که دوستی به بزرگواری شما دارم ، قلبآ خوشنودم
    سبز و خرم باشی

    جناب مدرسی، با سلامی دوباره، لطفا ایمیل مرا که در کامنت قبلی برایتان روان کردم از "چشم اغیار" دور نگه دارید. ضمنا اگر برای تمدد اعصلب به ماهیگیری، گذراندن تعطیلات در کوهستان و دور از هیاهو و زرق وبرق زندگی شهری علاقه داشته باشید، کلبه ای هست در اینجا که من همسرم و فرزندانمان می توانیم افتخار پذیرایی از شما و همسرتان را داشته باشیم. با احترام مجدد.
    پاسخ
    آراز عزیز و نازنین
    من دقیقآ متوجه منظور شما نشدم .. ! آیا منظورتان حذف آدرس ای میلی که در کامنت قبلی بود ، است ؟
    که در این صورت حتمآ همین الان آن را حذف خواهم کرد .. اما در باره حضور در کوهستان ... راستش رو بخواهی ، من بی نهایت عاشق روستا ، کوهستان و طبیعت هستم .. اگه دلبستگی شدید به سایت نبود .. و باز اگه وضع مالی مناسبی داشتم .. تنها آرزویی که هرگز برآورده نخواهد شد ، داشتن کاروان مسافرتی یا دست کم یک استیشن جا دار و مطمئن است که با آن دور ایران رو بگردم .. عاشق مسافرت و طبیعت هستم
    حتی در رویا بچه گانه خود همیشه آرزو داشتم که به خارج از کشور هم با اتومبیل خانوادگی یا همون کاروان های زیبا مسافرت کنم .. خدا رو چه دیدی ؟ شاید یک روز زمینه خرید این نوع ماشین حتی دست دوم اش فراهم شد .. تا من این آرزو رو با خود به گور نبرم ..
    اما صحبت از تعارف و دعوت شما شد .. با تمام وجودم می پذیرم .. منتها باید همسرم رو راضی کنم .. چون او وابستگی شدیدی به خونه اش دارد ..
    آراز عزیزم .. می بینی چقدر پر رو هستم .. و سریع دعوت ات رو می پذیرم ..!!؟ اگه زنده بودم .. فرصتی پیش آمد ، حتمآ برای یکی دو روز مزاحم خواهم شد
    سلام بنده رو به خانواده برسونید
    حق نگهدارتون باشه

    سلام كاپيتان (شتلق)
    كاپيتان خيلي عالي بود كلي خنديدم و لذت بردم ان شاال... هميشه شاد باشيد و شاد كنيد
    ولي در واقع در منزل ما نيز در چند مورد استفاده مشابه از روزنامه مي شود به مانند تميز كردن شيشه ها با روزنامه و بسته بندي ظروف بدون استفاده با روز نامه و در هنگام خورد كردن گوشت در زير كار استفاده مي شود (قابل ذكر است تمام موارد توسط حقير انجام مي شود و سركار خانم "ژنرال بي ستاره منزل بنده" فقط مشغول به امر و نهي و دستورات هستند ) (چشمك)
    بگذريم عالي بود كاپيتان خوش و خرم باشيد
    با اجازه خداحافظ خبردار (شتلق) عقب گرد
    پاسخ
    امیر جان خوبم .. از این که باعث شکوفایی خنده بر روی لب های زیبای شما شدم ، بی نهایت خوشحالم
    در مورد کار کردن در خونه و کمک به همسر ، نشانه شخصیت عالی و عشق و علاقه وافر به همسر و خانواده است
    من مرد هایی که دوش به دوش همسرشان در خانه کار کرده و زحمت می کشند را قلبآ تحسین می کنم
    افسوس خودم فقط گاهی این جوری هستم .. !! دلیل اش هم واضح است ... چون همسر مربوطه به هیچ عنوان کار بنده رو قبول نداره ... !! نه تنها کار من رو ، حتی کار دختر و خواهر خودش رو هم قبول نداره .. در صورت انجام ، یک بار دیگه توسط خود او تکرار می گردد !! پس می بینی تقصیر من نیست .. سیستم فرماندهی منزل فرق داره
    از قول بنده به همسر بزرگوارتون خیلی سلام برسونید
    شاد و خندان و موفق باشید

    سلام سرهنگ
    من بچه مشهدم و الان دقيقا 5 روزه كه تا يه فرصت خالي پيدا ميكنم چه تو اداره يا تو خونه (با توجه به شغلم كه مرتبطه با كامپيوت) ميپرم پاي سايت شما و 7 8 تا سر تيتر باز ميكنم و بخون كه ميخوني... و فك كنم تا دو سه روز ديگه به اون يك ميليون خورده اي كه در جريان كامل هستن برسم ...بعدش اگه عرضي بود -كه الان هفتصد تاشو تو مغزم رديف كردم و سعي ميكنم برا اينكه شان كلام پايين نياد همش هفت تاشو بگم- مينويسم.فعلا
    پاسخ
    علیرضا جان گرامی
    از این که شما دوست فرهیخته ام به جمع یاران همدل و صمیمی پیوستی ، خیلی خوشحالم .. و امیدوارم لایق این دوستی با صفا و صمیمیت شما بزرگوار باشم
    علیرضا جان .. از این که در هر فرصتی به سایت سر زده و مطالب اش رو می خونی .. سعادت بزرگی برای حقیر است .. من همیشه در خدمت شما و سایر دوستان نازنینم هستم
    مواظب خودت باش
    حق نگهدارت باشد

    استاد گرامي سلام
    خيلي خوشحالم از اينكه مي بينم دوباره داريد به همون شادابي و نشاط قبل از انتخابات بر مي گرديد هر چند اثري كه اين انتخابات روي همه گذاشت تا مدتها باقي مي مونه و متاسفانه كار ديگه اي هم بيش از اين از دست ما برنمياد.
    اما نكته مهم تر اينكه شما اول از همه داري براي دل خودت و بعد دل ماها مي نويسي پس از اينكه هميشه يك عده آدم مخالف هستند ناراحت نشيد و اميدوارم همونطور محكم و استوار به اين حركت ادامه بديد.
    راستي با خبر شدم كه در جريان مانور اخير نيروي هوايي متاسفانه يك هواپيماي فانتومF-4E و يك F-5F سقوط كرده و هر 4 خلبان اين هواپيماها شهيد شده اند. روحشان شاد
    پاسخ
    امیر جان عزیز و نازنین
    طبق عهد و قولی که از روز نخست به خوانندگانم دادم ، تا زنده ام در خدمت یاران همدل و صمیمی خواهم ماند
    اما اگه گاهی می بینی به دلیل بیماری و یا تآلمات روحی کمی به هم می ریزم رو به حساب قصور نگذار
    در مورد انتخابات و مسایل پیش آمده حق با شماست .. خب من هم به عنوان یک ایرانی از این که می دیدم هموطنانم در غم و اندوه هستند ، رنج می بردم
    از ان جا که کار من فکری است .. وقتی روحم آسیب می بینه .. اصلآ نمی تونم با دل و جان که اساس کارم رو تشکیل می دهد بنویسم .. به همین دلیل قصد داشتم مدتی کار نوشتن سایت رو تعطیل کنم .. اما وقتی کامنت یاران رو خواندم .. و استدلال های منطقی آنان رو که تآکید بر غیر سیاسی بودن سایت داشتند ، همچنین لطف کرده و در شرایط فعلی خواندن خاطرات قدیمی ام باعث سرگرمی هر چند موقتی می شد ..، مجبور شدم دوباره کارم رو آغاز نمایم
    اکنون خوشحالم که باردیگر در خدمت یاران همدل هستم
    فقط مشکلی که ازش رنج می برم ، خرابی سایت پیک باران است .. که در سایت های متفرقه نمی توانم تصاویر ور آپلود کنم .. حتمآ می پذیری که زحمات زیادی برای تهیه و طراحی تصاویر می کشم .. تا مانند یک پوستر تزئین دهنده بالای مطلب باشد .. به همین دلیل حیف ام می آید خود به خود حذف بشسوند ..
    امیر جان ممنون از حضور سبزت

    دوستان سلام

    در لینک زیر مختصری درباره خلبانان زن ایرانی و آمریکایی نوشته شده.امیدوارم آقا بهروز در این رابطه خاطره ای داشته باشند و آن را نقل کنند.


    http://www.aerospacetalk.ir/forum/viewtopic.php?f=82&p=122424#p122424
    پاسخ
    آوالانچ عزیز و نازنین
    با تشکر فراوان از زحمات بی دریغ شما ، متآسفانه به دلیل عدم عضویت موفق به مشاهده لینک مربوطه نشدم
    امشاالله در فرصت های بعدی
    موفق باشی

    سلام کاپیتان
    هیچ میدونی همه پستای پروازتو که میخونم انگار تو کاکپیت پشت سر شما نشستم ؟ مدتیه نتونستم بپرم .پرواز خونم کم شده . ایشالا یه وقتی با هم بریم پرواز.

    مجتبی
    پاسخ
    مجتبی عزیز و نازنین
    این باعث افتخار منه که دوست نازنینی چون شما این گونه با نوشته ها ارتباط برقرار می کنه .. واقعآ از شنیدن این کامنت خوشحال شدم
    مجتبی جان شاید بیان این سخن در این جا مناسب نباشه .. اما دوست دارم قبول کنی که .. تمام سعی و تلاش من در موقع درج خاطرات ، در وحله اول صداقت است .. در وحله دوم عشق و صمیمیت به خوانندگان و مخاطبان احتمالی آن است فکر می کنم همین دو المان کافی برای ارتباط باشه
    و طبیعی است هر وقت چنین کامنتی رو می بینم ، به خود و راهی که در پیش گرفته ام امیدوار تر می شوم
    چشم سعی می کنم .. یکی دو تا از خاطرات پروازی رو به یاد شما تقدیم دوستان کنم
    موفق و پایدار باشی

    سلام
    ميگم عمو توفيس بوك يه وقت تحويل نگيري ماروها...چند ماهه درخواست دوستي ما منتظر تصويب شماست؟اينم اسمه منه
    arash ghasemian
    پاسخ
    آرش جان عزیز و نازنین
    معلومه که هنوز با شخصیت بنده آشنا نشدی .. !! آخه پسر خوبم مگه می شه دوستی ... جوانی نازنین .. عزیزی در خواست دوستی بدهد .. و من هیچ واکنشی نشان ندهم !!؟
    اصلآ به عقل جور می آید !!؟
    آرش عزیزم .. خیلی وقته که فیس بوک فیلتر شده است .. و قبل از آن هم من هر چه درخواست بود رو جواب داده بودم .. علاوه بر آن اشتباهی نمی دونم چه کلیکی رو زده بودم که بیش از صد ها نفر از عزیزانی که تاکنون به من ای میل فرستاده بودند ، براشون دعوتنامه دوستی ارسال شده بود ..!! و چقدر شرمنده شدم که همه پاسخ مثبت دادند .. خب در این شرایط فکر می کنی من آدمی مغرور و بی فکری هستم !!؟
    آرش عزیزم .. من حتی با فیلتر شکن هم وارد فیس بوک شدم .. اما دبدم چهار تا اکانت به نام من ظاهرآ ثبت شده است .. یکی به نام بهروز مدرسی ، دیگری به نام بهروز ژورنالیست .. و دو تای دیگر رو توجه نکردم !! آخه از شما په پنهان اولین بار دوستان بزرگوار و خوانندگان محترم به نام من در فیس بوک اکانت باز کرده بود ..! دومی اش رو خودم باز کردم .. شاید یکی از دلایل این مشکلات همین امر باشد .. !! به هر حال ضمن عذر خواهی از شما اعلام می کنم .. حقیقتآ من زیاد در این زمینه وارد نیستم
    امیدوارم بتوانم در خدمت شما دوست عزیزم باشم

    با سلام ...
    هم مطلب جالب بود و هم عکس ها تون ...
    حجم غذا هاي شما در اون عکس ها وحشت ناکه ، البته اگه واقعييت داشته باشه!!!
    حتما" رژيم غذائي شما با مشورت پزشک خانوادگي است ...
    در ضمن شما مي توانيد از سفره هاي يکبار مصرف استفاده کنيد احتمالا" از روزنامه ها ارزان تر هستند ، هم بهداشتي و هم رنگي و گلدار هم اشتها باز کن و ... يک بار امتحان مي ارزه...
    در پرسش جناب آقاي فرنودي ، من از يک مسئول ايران اير اين سؤال را
    پرسيدم البته تا جائي که يادم است سانحه در فرودگاه رشت اتفاق افتاد که در جريان تست دوره اي چند خلبان که هواپيما را تا ارتفاع کمتر از يک متري سطح باند با چرخ بسته بايد هدايت مي کردند ، براي پرهيز از صداي آلارم بسته بودن چرخ ها در ارتفاع پست ، که بخاطر تکرار مانور مذکور آن صدااعصاب خردکن شده بود ، کليد آلارم را در حالت بدون صدا قرار دادند اما در پايان عمليات هنگامي که واقعا" قصد لندينگ را داشتند بر حسب عادت تمرين هاي آنروز با چرخ بسته فرد آمدند و دستگاه هشدار دهنده نيز در وضعييت بدون صدا بود ...
    بخش انتهائي هواپيما با زمين برخورد مي کند و آتش ميگيرد ، چون بلافاصله تيک آف مي شود هواپيماي آتش گرفته پس از طي چند کيلومتر در شاليزار هاي اطراف رشت سقوط مي کند ...
    منتظر پست بعدي شما هستم ...
    دعاگوي شما و همه دوستان ...
    رضا از کرج ...
    پاسخ
    رضا جان عزیز و نازنین
    از این که به فکر بنده هستی ، قلبآ ممنون و سپاسگزارم
    راستش رو بخواهی ، حجم خورد و خوراک ام در ایام جوانی بیش از اندازه بود .. همیشه در ایامی که نیروی هوایی بودم ، دوتا ژتون می گرفتم .. چون با یک پرس سیر نمی شدم !! اما حالا مدت مدیدی است که از اشتها افتاده ام .. بر عکس هیکل درشت و چارشونه ای که دارم .. و صد البته شکم رو به جلوی گنده .. !! که انگاری بچه فیل قورت داده ام .. !! اشتهایم بی نهایت کم است .. و یک سوم پرس غذا کاملآ سیرم می کند .. !! می دونم استناد شما به تصاویر است .. آن ها رو همین جوری برای تزئین طراحی کردم .. !! در مورد سفره های یک بار مصرف .. بله ایده خوبی است .. باید به همسرم بگویم .. !
    رضا جان نازنین .. در باره توضیحاتی که اشاره فرمودی ، خوشبختانه جناب فرنودی زحمت کشیده و تمام همین اطلاعاتی که شما اشاره فرمودی رو برایم ارسال فرمودند .. و من قبل از مشاهده این کامنت ، آن را حتی منتشر هم کرده ام به هر حال از شما و جناب فرنودی نازنین که زحمت تهیه اطلاعات سانحه رو کشیدید ، ممنون و سپاسگزارم
    حق نگهدارت باشد

    خیلی بامزه بود.مخصوصا قسمت قیافه مسئولین روی روزنامه.میگم پس ماجرای زن سبیلدار این بود؟!من میگم کاملش را بنویسید.اگر نمیخواهید سایر داستانها مثل افسران انگلیسی در ظفار شوخی خونین باسرپرست پیر و سانحه فوکر اردبیل که مدتها تبلیغش را میکنید را بنویسید.مردیم از انتظار!
    پاسخ
    پیام جان عزیز و گرامی
    خوشحالم که مورد پسند شما دوست عزیزم قرار گرفته است
    اما در باره ماجرای زن سبیل دار .. ظاهرآ متوجه عرایض بنده نشدید .. ! البته مقصر اصلی خودم هستم که نتونستم خوب توضیح دهم ..
    پیام جان عزیز .. من مطلقآ در این پست نگفتم که ماجرای زن سبیل کلفت این است !! من چنین عرض کردم : ماجرای زن سبیل کلفت نمی خواهم ، مربوط به یکی از همکارانم به نام " کرم شاه " بود که قصد داشتم آن را به خاطر جذابیت ها و رفتار هایی که دوستم برای ازدواج مجدد انجام می داد را بنویسم .. اما متآسفانه به دلیل فوت نابهنگام او دیگه نمی توانم در این باب بنویسم .. !! من کی گفتم این همون ماجرا است !!!؟؟؟
    من که در باره ماجرای همسر خودم تعریف می کردم .. کجای کار ربطی به سبیل کلفتی همسر داره ..!!؟
    اما در مورد سایر پست هایی که تبلیغ اش رو نوشتم .. حق با شماست .. بزودی خواهم نوشت
    ممنون از شما

    وبلاگ نیروی هوایی ایران

    پدافند قهرمان امیدیه و شکار دو هواپیمای دشمن


    گروه پدافند هوایی جنوب (امیدیه) در یکی از روزهای سرد زمستان آماده پذیرایی از هواپیماهای دشمن بود . از ابتدای صبح نزول باران های شدید سیل آسا آغاز شده بود، همه جا را آب فرا گرفته بود. با بارش باران در این مناطق ابتدا زمین منطقه از آب اشباع شده و سپس سطح آب بالا آمده و سرتاسر منطقه را فرا می گرفت و فقط تاسیسات و نقاط مرتفع زمین همچون جزایری کوچک سر از آب بیرون می آوردند. در این میان یکی از مواضع پدافندی امیدیه ، منطقه بهره برداری نفتی مارون 2 بود که یکی از نقاط حساس و مفرهای نفوذ جنگنده های عراقی بود.


    آب همه جا را فرا گرفته بود

    آب همه چیز از جمله موضع پدافندی را در میان فرا گرفته بود و جنگ افزارها نیز از موقعیت خوبی برخوردار نبودند. با سعی و تلاش فراوان و آن چه از توانایی در وجود پرسنل غیور این رینگ بود، همگی به سر و سامان دادن منطقه می پرداختند و در این میان پرسنل از امکانات شرکت نفت، گروه پدافند هوایی و نیز قرارگاه عملیاتی نیروی هوایی در منطقه یعنی قرارگاه "رعد" نیز برخوردار بودند. به این ترتیب آنها توانستند جنگ افزارهای ضد هوایی خود را به نحو مناسبی استقرار دهند. نوبت رسیدگی به وضعیت رادار و جنگ افزارها بود که پس از بررسی به این نتیجه رسیدند که اشکالی جزئی در سیستم رادار وجود دارد ولی آن چه مسلم بود آنها می توانستند با توجیه پرسنل از آن بهره صددرصد عملیاتی را ببرند. پی گیری های لازم برای رفع این نقیصه به عمل آمد. در ابتدای کار هماهنگی لازم بین رادار هدف گیری و جنگ افزارهای مربوطه دچار اشکال بود. لذا پس از بررسی امکانات موجود و بهره برداری از تجربیات، توپ های ضد هوایی را با رادار هماهنگ نموده و توان درگیری با هواپیمای دشمن را به وجود آوردند.


    درانتظار دشمن

    با آمادگی کامل در انتظار دشمن بودند. تمامی پرسنل صادقانه تلاش می کردند. روزها همچنان از پی هم می گذشت تا این که در بیست و دوم دی ماه سال 1365 حدود ساعت سه بعد از ظهر منطقه از آرامشی نه چندان پایدار بیرون آمد و وضعیت قرمز اعلام شد. یکایک افراد درمحل های خویش مستقر شدند، فرمانده نیز در اطاق رادار اوضاع را کنترل می نمود. نا گهان دو فروند از هواپیماهای دشمن بر روی صفحه رادار نمایان شدند . لحظات حساسی بود ، همه پرسنل آماده دفاع از میهن و حفظ تجهیزات و افراد بودند .


    اولین هواپیمای دشمن هدف قرار گرفت

    هواپیما لحظه به لحظه نزدیک تر می شد و گروه پدافند برای رزمی بی امان آماده می شدند. همه هوش و حواس فرمانده به صفحه رادار و تلویزیون بود. آن قدر صبر کرد تا هواپیماها در تیررس جنگ افزارها قرار گرفتند. در فاصله هشت کیلومتری رادار بر روی اولین هواپیما قفل شده بود و اتش شروع شد . در اولین رگبار هواپیما آتش گرفت. سوختن هواپیما در تلویزیون به خوبی دیده می شد . فرمانده برای اطمینان بیشتر یک رگبار دیگر هم نثارش کرد. به سراغ هواپیمای دوم رفت .


    هواپیمای دوم نیز هدف قرار گرفت

    رادار و تلویزیون روی هواپیمای دوم قفل شده بود و آتش کوبنده توپ ها بر روی آن گشوده بود . پرسنل قهرمان با دقت فروان مراقب حرکات هوایپمای دوم بودند و رگبارها را پی در پی نثارش می کردند . تلویزیون به خوبی حرکات هواپیما را نشان می داد. ناگاه اتفاق عجیبی افتاد. بخش هایی از سکان عمودی هواپیما بر اثر شلیک پی در پی از جا کنده شد .هواپیما قادر به کنترل خود نبود و به سختی به راه خود ادامه می داد . تدریجاً حالت دورشونده نسبت به آنها گرفته بود. هواپیما از موضع آنها دور شد و پست فرماندهی خبر داد که پس از طی مسافتی سقوط کرده است. هواپیمای اول نیز در فاصله چهار کیلومتری آنها سقوط کرده بود و خلبان آن با استفاده از چتر خود را نجات داده در کنار لاشه سوخته و مچاله شده هواپیمایش فرود آمد. گروه امداد و نجات نیروی هوایی بلافاصله به محل اعزام شده بود یکی از پاهای خلبان صدمه دیده بود . انبوهی از مردم به تماشا آمده بودند. با تلاش بسیار، خلبان اسیر از میان انبوه جمعیت عبور داده شد و پس از آن به پایگاه هوایی انتقال یافت.
    ابتدا باورشان نمی شد و لی حقیقت داشت. در سایه ایمان و توکل الهی توانستند دو فروند هواپیمای دشمن را که به قصد بمباران مرکز بهره برداری نفت به پرواز در آمده بودند به زیر بکشند و دشمن را به شکست کامل برسانند.
    پاسخ
    آوالانچ عزیز و گرامی
    می گم .. حسابی تلافی کردی ها ..!! و جبران این مدت غیبت ات رو یه جا انجام می دهی
    دوست عزیزم .. جدی می گم .. اصلا راضی به این همه زحمت برای شما نیستم
    چون می دونم نگارش این همه مطلب واقعآ سخت است
    به هر حال از شما به خاطر انتخاب و درج آن در این سایت تشکر می کنم
    موفق و پیروز باشی

    جناب آقای مدرسی
    سلام علیکم :
    به نظر بنده خانه داری و نظم و ترتیب و کارهای خانم شما ستودنی است . احتمالآ فقط در زمان اسباب کشی از خانه ای به خانه دیگر کمی مشکل ساز میباشد و یا چیدن وسایل و لوازم منزل در خانه جدید چقدر وقت گیر و پر زحمت خواهد برد ؟
    سلامتی شما آرزوی قلبی من است .
    cyrus
    پاسخ
    سیروس عزیز و نازنین
    ممنون از حسن توجه شما دوست بزرگوارم
    بله حق با شماست .. زن تمیز و خانه دار از نعمات خدواند متعال است
    سیروس عزیز .. دقیقآ درست اشاره فرمودی .. و آن هم لحظه اسباب کشی است نمی دانی چقدر زحمت می کشد .. !؟ خدا رو شکر زیاد اهل تجملات و ثروتمند نیستم .. دو تا پتوی پاره سربازی و دو تا قابلمه شکسته ، کل ثروت و دارایی ام رو تشکیل می دهد .. وگرنه بیچاره چه می کشید ؟
    ولی همان گونه که شما اشاره داشتید .. سه چهار روز فقط طول می کشه تا همه وسایل رو در خانه قدیمی بشوید ! و از یک هفته قبل فرش های ماشینی مون را می دهد بیرون تا شستشو کنند .. و بعد نوبت به بسته بندی می رسد .. جالبه کار هیچ کسی رو قبول نداره .. و همه این کار ها رو با جثه ضعیف اش به تنهایی انجام می دهد .. البته ما به عنوان ور دست یکی دو نفر رو به کمک می طلبیم ..!! و اما همین داستان رو در خانه جدید داریم .. و برای این که من جوش نیاورم ، اول اتاق من را اماده می کنند تا آواره نباشم !!! بگذریم
    سیروس عزیز و نازنین
    من هم متقابلآ آرزوی سلامتی و موفقیت شما دوست فرهیخته ام رو دارم
    سبز و خرم باشی

    سلام كاپيتان براتون يه سري درد دل داشتم كه به ايميلتون فرستادم وقت كرديد بخونيد
    ممنونم راستي اسمم رو به امر شما با پسوند سلدوز گذاشتم
    پاسخ
    عباس عزیز و نازنین
    خیلی عالی شد .. این جوری دیگه قاطی نمی کنم
    عباس جان همان طور که می دونی .. من از جمعه کرج بودم .. دیشب ( شنبه ساعت دوازده شب ) برگشتیم .. شاید باورت نشه .. از ساعت یک بامداد تا همین الان که ساعت دقیقآ بیست دقیقه به ساعت شش صبح است ، یک سره دارم کامنت ها رو پاسخ می دهم .. اگه خدا بخواهد ، در سایت شما آخرین نفر هستید .. ظاهرآ کلی هم در وبلاگ جمع شده است .. !! که ان ها رو نمی دونم چقدر طول خواهد کشید .. !؟
    اما مطمئن هستم که ای میل ها رو بعد از ظهر وقتی از خواب بیدار شدم خواهم خواند .. به هر حال از این که محبت کرده و برایم نامه نوشتی سپاسگزارم
    خانواده محترم خیلی سلام برسون
    حق نگهدارت باشه

    سلامتي كاپيتان و خانواده محترمشون؛
    سه تا صلوات بلند بفرست.
    سلام كاپيتان
    انشاءالله هميشه سالم و سرحال در كنار خانواده محترم و در خدمت خوانندگان سايت(چشمك)
    پاينده باشيد
    پاسخ
    جناب شیرازی عزیز و گرامی
    صاحب صلوات نگهدارت باشه جوون ... شرمنده ام می کنی
    من هم متقابلآ آرزوی سلامتی و شادکامی برای شما و خانواده گرامیتان دارم
    سبز و خرم باشی

    عمو بهروز سلام
    عمو جان من یه وبلاگ جدید درست کردم اگرامکان داره خوشحال میشم وبلاگ بنده را نورانی کنید عمو بهروز اگر میشه در باره نوشته هام من را راهنمایی کنید
    باتشکر علیرضا
    پاسخ
    به به مبارکه عزیزم .. چشم حتمآ خدمت می رسم
    علیرضا جان شما خودت استاد بنده هستی .. این رو جدی عرض می کنم .. دلیل اش این است که شما آپ دیت تر از بنده هستید
    چشم حتمآ با افتخار خدمت خواهم رسید .. انشاالله مبارک باشه .. قبل از هر چیز چرا نام عربی طیاره را برای وبلاگ ات انتخاب کردی !!؟
    البته گاهی به خاطر نرساندن کلمه مشابه فارسی یا طولانی بودن آن ، بهترین کار همین است .. باید اول خدمت برسم
    موفق باشی

    سلام کاپیان
    در مورد سانحه مورد نظر آقای فرنودی چون باند رامسر کوتاهه 727 توش نمی تونه عملیات کنه . سانحه تو رشت بود . کاپیتان اوقاتیان هم فکر کنم جون سالم به در برد تا اونجا که یادمه .

    مجتبی
    پاسخ
    مجتبی جان عزیز و نازنین
    در مورد فرودگاه رامسر ، استاد فرنودی بلافاصله در کامنت بعدی اش اصلاح فرموده و نوشتند که در رشت بوده است
    ممنون از شما و دقت نظری که به کامنت ها داری
    موفق و پیروز باشی

    سلام جناب مدرسی . من خواننده دایم سایت شما هستم اما کمتر کامنت گذاشتم . واقعا دستتون درد نکنه خیلی باحال بود . بعد از این جریانات تلخ پیش اومده 2-3 هفته ای بود با خنده قهر کرده بودم اما حین خوندن این مطلب شما اینقدر خندیدم که دل درد گرفتم . واقعا دست مریزاد. آرزو دارم همیشه سلامت و سرحال باشید و مااز مطالب زیباتون لذت ببریم .
    پاسخ
    سعید عزیز و نازنینم
    از این که شنیدم از خوانندگان قدیمی سایت هستی ، قلبآ خوشحال شذم . سعید جان نازنین .. خوشحالم که برای دقایقی باعث بروز خنده بر لبان شما شده ام
    پسر عزیزم .. من هم آرزوی سلامتی و موفقیت برای شما دوست مهربانم دارم
    سبز و خرم باشی

    آقای مدرسی گرامی چند جمله کوتاه برای پایان متنهای شما آماده کردم امیدوارم مورد قبول واقع شود:1.کامیاب باشید2.شادکام و پیروز باشید3.برکام باشید4.پدرام و شادمان باشید5.پیروز و سربلند باشید.در پناه اهورامزداپاینده و جاوید باشید.
    پاسخ
    پاسارگاد عزیزم .. واقعآ از شما تشکر می کنم
    من همیشه مشکل پایان نوشته هایم رو داشتم .. یادمه مدتی برای یک برنامه زنده تلویزیونی که ویژه جوانان بود ، پلاتو می نوشتم .. و هر شب ساعت هفت شب به صورت زنده پخش می شد .. تنها مشکلی که داشتم .. سلام و خداحافظی های مکرر بود .. که نمی شد همیشه تکراری بیان کرد !! در نهایت مجبور شدم سه چهار تا خبرنگار و نویسنده جوان رو دعوت کردم که فقط برای تکست های تلویزیونی ام جملات آغازین و پایانی رو بنویسند .. مغزم داغ می کرد .. چون تمام انرژی ام رو صرف مطلب اصلی صرف می کردم .. و دیگه برای خداحافظی چیزی به ذهن ام نمی رسید !! روزی هم که شما پیشنهاد جملات پارسی فرمودید ، خیلی خوشحال شدم .. اما قبول کن برای من که چندین ساعت متوالی به مغزم فشار می آورم .. در لحظه پایانی قادر به بیان جملات مناسب نیستم .. اما حالا با محبتی که شما فرمودید .. از این پس از ان ها استفاده خواهم کرد
    شادکام و پیروز باشید

    جناب آقای علیرضا جان صادقی
    من در حال نگارش پست جدیدم .. اما در پیشنویس ترجمه ای جدید وجود ندارد . لطفآ هر چه زودتر مطلب ترجمه شده ات رو قرار بده .. ممنون پسرم

    سلام عمو.
    ببخشید دیروز تماس گرفتم گوشیتون خاموش بود.
    بعد به اون یکی زدم گفت که واگذار شده.
    بعد به اون شماره دیگه زدم که پیغام گیر بود.
    امروز هم که تا ساعت 7 صبح مشغول به پاسخ کامنت ها بودید. در نتیجه امروز نتونستم زنگ بزنم.
    خلاصه ببخشید. انشالا فردا می زنگم.
    شاد کام باشید(چشمک)
    پاسخ
    سلام امیر جان .. خوبی پسرم ؟
    امتحانات چطور بود ..!!؟ امیدوارم موفق و سربلند ازش بیرون بیایی
    من امروز به شماره قبلی ام زدم تا ازش گله کنم که چرا چنین حرفی زده و گفته شماره واگذار شده است !!؟ آخه من آن را با گوشی دخترم و خط خودم به همراه شارژر امانت دادم تا گوشی خودش پیدا بشه .. خب بعدش هم قضیه کاندیداتوری جناب محسن رضایی پیش امد و من دلم نیامد از این جوان در این شرایط گوشی ام رو پس بگیرم .. !! امروز وقتی بهش زنگ زدم ، گفت فردا می آید تهران .. با آقای چگینی می آید تهران .. حتمآ بعد از دیدن گله ام را خواهم کرد .. امیر جان ممنون که تماس گرفتی .. تنها دلخوشی ام همین سایت بود ، که این روزها حال و روز آن هم خیلی بی ریخت شده است .. به حساب امتحانات می گذارم .. اما اگه دیدم واقعآ اوضاع چنین پیش خواهد رفت .. کلآ می گذارم کنار ... تا خدا چه بخواهد

    سلام بر خلبان رشيد وطنم
    خاطره و نكات جالبي توي پست امروزتون بود. راستي اگر ممكنه يه شماره تماس اين جا بذارين كه افتخار شنيدن صداي شما رو هم داشته باشيم.
    پاسخ
    مهدی جان عزیز و گرامی
    ممنون از کامنت شما ، خوشحالم که مورد پسند شما واقع شد
    دوست عزیزم .. درج شماره ام در این بخش اصلآ منطقی نیست
    چون هنوز خاطره اعلام شماره ای که مخصوص تماس بود رو فراموش نمی کنم .. با وجودی که از همه خواهش کرده بودم ساعات خاصی با بنده تماس بگیرند ، شب و روز و وقت و بی وقت با من تماس می گرفتند .. البته اگه در ساعات تعین شده بود ، هیچ مشکلی نبود .. ولی فراموش نکن که بنده بیمار هستم .. و طوری برنامه هایم رو تنظیم می کنم که علاوه بر سایت به استراحت هم برسم .. که با تلفن های بی وقت عزیزان که می دونم لطف داشتند ، خواب رو از دیدگان من ربوده بودند .. و یک عیب بزرگی که دارم .. اگه بد خواب بشوم دیگه خوابم نمی بره .. و تا چند روز از سر درد رنج می برم .. برای همین خط موبایل رو با گوشی و شارژر امانت به یکی از دوستانم دادم .
    ولی من شماره شما رو یادداشت کردم .. حتمآ اگه مشهد امدم با شما تماس خواهم گرفت ..
    موفق و پیروز باشی

    سلام اقای مدرسی باز خسته نباشيد در اين رابطه که بلاخره اين روزنامه های نگون بخت باطله بايد چه شود مطلب کوتاهی می نويسم:من در يک شرکت مهندسی کار می کنم و مدير عامل ما سرسختانه شیقته خواندن روزنامه است و به علاوه ما کارمندان می دانيم انبوهی از کاغذ های باطله اداری هميشه در پايان کار قسمتی از قفسه هايمان را اشغال می کند .ولی با بلندنظری جناب مدير عامل هر آخر ماه اين روزنامه ها و کاغذ ها را به سازمان بازيافت کاغذ تحويل می دهيم.البته جديداٌ خبر دارم که در دبستان ها به بچه ها گفته شده که کتابهايي را که نمی خواهند نيز تحويل اين سازمان دهند تا دوباره بازيافت شوند-خواهشاٌ همه در اين راستا تلاش کنيد زيرا من شديداٌ به باغبانی و درختها علاقه دارم و باغچه حياتمان مثل پادگان بدست من محافظت می شود و واقعاٌ می دانم که قطع يک درخت یعنی کاهش فضای سبز و ...با احترام فراوان رايانا
    پاسخ
    رایانا جان عزیزم .. ممنون از شما به خاطر پیشنهاد جالبی که ارائه فرمودی
    عزیزم .. من هم مثل شما عاشق گل و گیاه و فضای سبز هستم .. با یک مثال شما رو بیشتر به روحیات خودم آشنا می کنم ..
    رایانا جان .. دوستان قدیمی ام خوب می دانند من اگر در خیابان یا بازرا در حال قدم زدن باشم ، هیچ چیزی حواس ام رو پرت نمی کنه .. که باعث توقف و مشاهده باشم .. خواه دعوا باشه .. خواه تصادف شدیدی به وقوع بیفتد .. فقط و فقط با دیدن دو مکان توقف کرده و دقایقی به تماشا می گذرونم .. اولی کتابخانه و کتابفروشی است .. که امکان نداره عناوین کتاب ها رو از نظر نگذرونم .. !! دومی اش گلفروشی است .. از مشاهده آن ها خیلی لذت می برم .. البته اگه در جایی کودک خردسال هم ببینم غرق تماشایش می شوم .. این ها رو گفتم که بگم با شما موافقم .. امیدوارم همه دوستان به توصیه های شما عمل کنند ممنون از حضور سیزت

    سلام
    با تشکر از مطلب کوتاه و جذاب آقای صادقی.
    از اون داداش کوچیکم که سایت خلبان جوان رو اداره میکنه خواهش میکنم در صورت تمایل به ارائه مطالب آموزشی در مورد تئوری های پرواز و همچنین مطالب کاربردی پرواز , با من تماس بگیره.
    پاسخ
    یاشار جان قبل از هر چیز از سوی جناب آقای صادقی از شما تشکر می کنم . در مورد خلبان جوان .. امیدوارم حتمآ با ای میل شما مکاتبه نماید
    ممنون از کامنت شما

    عمو بهروز یا جناب سرهنگ عزیزم از مطالب عالیتون لذت میبرم من علی هستم و تازه کنکور تموم شده وبا سایتتون اشنا شدم و سعی میکنم به همه معرفی کنم خیلی هم به خلبهنی علاقه دارم . با ارزوی سلامتی تا بعد.
    پاسخ
    علی جان عزیزم .. خیلی از آشنایی با شما پسر خویم خوشحالم
    امیدوارم هم در کنکور قبول شوی و هم در خلبانی
    علی جان یادت باشه اگه قبول شدی ، شیرینی قبولی ات رو یک کمکی به دانش اموزان مرودشتی بکنی
    لینک آن در پست های آخر سایت وجود داره .. به دوستات هم معرفی کن
    اجرت با خداوند متعال

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35