درباره من
سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
   توهمات عاشقانه یک خلبان .. !

 توهمات عشقی و جدال خلبان فانتوم با من

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

PicturePicture

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

 توهمات عاشقانه یک خلبان .. عنوان پست امروز است . که بخش عمده ای از آن را در مطالب قدیمی بیان کرده بودم . اما با این تصور که ممکنه عده ای نخوانده باشند .. مروری گذرا بر آن ها کرده که امیدوارم مورد قبول یاران همدل و صمیمی قرار گیرد . دوستان عزیز حتمآ می دانند که دلیل تآخیر و انتشار پست قبلی ام صرفآ به دلیل مشکلات روحی ام بود . من به عنوان یک ایرانی خیلی نگران اوضاع و احوال کنونی  کشورم هستم .. و به هیچ عنوان دلم نمی خواد شاهد ویرانی و آسیب به کشورم باشم . دشمنان ایران از همین الان برای چنگ انداختن به این سرزمین دندان تیز کرده اند .. دوستان و جوانان عزیز باید خیلی مواظب اوضاع و احوال باشند .. و اجازه ندهند آرامش وطن مون به هم بخوره .. من اصلآ کاری به اتفاقات سیاسی ندارم .. و همه می دونند از سیاست چیزی نمی دونم .. و بار ها خواهش کردم در این سایت کامنت سیاسی ننویسند .. اما بعضی ها رعایت نمی فرمایند .. !! برای اخرین بار خواهش می کنم نه با کنایه و نه با اشاره سخنی از مسایل سیاسی عنوان نفرمایید .. چون با عرض شرمندگی آن ها رو کلآ حذف خواهم کرد .. ! کلی سایت سیاسی فارسی زبان وجود دارند .. لااقل اجازه دهید این یکی در قالب فرهنگی بدور از مسایل سیاسی کارش رو ادامه بده ...

مدتی است از دوست دانشمند و فرهیخته ام جناب آوالانچ عزیز خبری نیست .. و من خیلی نگران او هستم .. همان گونه که در یکی از کامنت های پست قبلی توضیح دادم .. خدا کنه سالم و سلامت باشه .. اما احساس من این است که شاید دلخور شده باشد .. ! واقعیت این است وقتی دوستان مطلبی رو صرفآ برای بنده ارسال می کنند و نمی خواهند برای عموم منتشر بشه بالای آن قید می کنند " خصوصی" و من بعد از خواندن حذف می کنم .. چندی پیش کامنتی از اوالانچ عزیز دریافت کردم که بالای ان کلمه خصوصی نقش بسته بود .. اما مطلب به روال گذشته پر محتوا و دارای بار علمی بود . و من دو دل بودم که چرا نخواسته است منتشر کنم ..!؟ بعد ها متوجه شدم منظور او این بوده که اگه احساس می کنم مشکل داره منتشر نکنم .. ! به هر حال امیدوارم قبل از هر سخنی حالش خوب بوده باشد ... و اگه در مورد کامنت فکر می کنه قصوری رخ داده من رسمآ از ایشان عذر خواهی می کنم . امیدوارم هر جا هست سالم و تندرست باشه ..

سخن اخر این که .. این روز ها خیلی از مطالب سایت استقبال می شود .. ! تا همین چندی پیش به حساب مشکل اینترنت سراسری می گذاشتم . اما الان چند روزی است که مشکل اینترنت برطرف شده است . ولی متآسفانه می بینم امار به نصف کاهش یافته است .. من با کسی تعارف ندارم . اگه احساس می کنید محتوای مطالب سطحی شده است .. راست و حسینی بفرمایید تا تغیر کیفیت بدهم .. اگه هم خسته شده و به دنبال مسایل سیاسی و خبری هستید آن را هم صادقانه بگویید تا تکلیف ام مشخص شود .. و بدون دغدغه تعهد و تکلف به کسی فقط برای دل خودم بنویسم .. به هر حال من که تا امروز با یکایک دوستان صادق بوده ام .. در پایان به اطلاع می رسونم .. بخش جدیدی به نام مطالب خواندنی گذشته اضافه کرده ام تا دوستان اگه فرصت داشتند با کلیک بر روی آن ها مطالب قدیمی رو هم بخوانند .. سبز و خرم باشید ..

 مرکز آپلود عکس ایرانی  

 

 Picture

نقبی به گذشته ...  

دوستان عزیز و گرامی و خوانندگان قدیمی ماجرای چگونگی  آشنایی ام با " نازی " بانوی ایرانی مقیم ایالت ویرجینیا در دوران تحصیلات ام در آمریکا رو حتمآ خوب به خاطر دارند .. و  از نحوه ارتباط و دوستی ام    با خانواده محترم او ( بغداد چی ) و بخشی از ماجراهایی که در ادامه اتفاق افتاد رو در پستی مستقل  شرح داده ( اینجا ) و حتی برای پیدا کردن آن ها دست به دامن خیلی از خوانندگان و یاران همدل مقیم آمریکا شدم .. اما متآسفانه با تمام تلاش هایی که صورت گرفت موفق نشدیم . در این پست هم سعی دارم به یکی از ماجراهای آن ایام بپردازم .. اما برای آشنایی خوانندگان جدید و درک و تجسم بهتر آن ها با شخصیت این خانواده مخصوصآ نازی عزیز مجبورم اشاره ای گذرا به نحوه آشنایی داشته باشم . به همین دلیل از یکایک دوستان و یاران قدیمی عذر خواهی می کنم .

حضور در آمریکا ...  

روزی که من به اتفاق تنی چند از دوستان و همکارانم بعد از عبور قهرمانانه از هفت خوان رستم از جمله  موفقیت در پیتی !! در کنکور بسیار سخت و نفس گیر زبان انگلیسی  و البته قبولی الله بختکی ام در آن  ( اینجا ) و بالا پائین رفتن پله های ساواک و نخست وزیری برای استعلام در وفا داری مون به خاندان جلیل سلطنتی و شخص اعلیحضرت همایونی مسجل شد .. و بعد از سخنرانی های ایمنی و اجتماعی ژنرال های شاهنشاهی از جمله تیمسار نادر جهانبانی .. برگه ای به دستمون دادند که به قول فرنگی ها " Order " و به زبون خودمون " حکم ماموریت " اش می خوانند ، راهی ایالت متحده آمریکا شدیم ..!! اولین نکته ای که باعث گشایش یک متری دهان روستازادگان اصیلی چون من و ماشاالله مداح و سایر هم اوردرای های ما شد ، نظم و ترتیب و دقیق بودن تاریخ و ساعت آغاز هر دوره و پایان آن در ایالت های گوناگون بود ! کافی بود شما نگاهی به اون کاغذ پاره می انداختی تا دقیقآ متوجه شوی مثلآ سوم آگوست سال ۱۹۷۳ در کدوم ایالت ، کدوم پایگاه هوایی و در چه کلاسی باید حضور داشته باشی ..!! به قول قدیمی ها مو لای درزش نمی رفت .. !! نکته جالب دیگر این بود که سرنوشت و برنامه های کل گروه ده - دوازده نفری ما طی همون امریه مشترک بود ..!!

 ایالت به ایالت ...

همون طور که عرض کردم طبق برنامه کل ایام تحصیلات تخصصی ما در هر ایالت از پیش مشخص شده بود ! به جز پایگاه " لک لند " در شهر سان آن تینیو تگزاس که ویژه آموزش زبان بود ، بقیه پایگاه ها بنا به تخصص و دوره ای که باید می گذروندیم راه مون رو از بقیه ایرانی ها جدا می کرد ! خب البته هر ایالت حال و هوای خاص خودش رو داشت .. ولی در کل بهترین محلی که واقعآ گروه ما حال کرد ، پایگاه هوایی " لنگلی " در ویرجینیا و بد ترین و عذاب اور ترین آن پایگاه " دایاس " در تگزاس بود ! که لحظه شماری می کردیم کی به پایان برسه .. کار به جایی رسیده بود که شب ها در خوابگاه امنیت جانی نداشتیم .. ! و مجبورمون کرده بودند شبی یک نفر تا صبح نگهبانی بده !! چون سیاه پوست های با غیرت برای دفاع از ناموس همکاران خودشون که در ماموریت ویتنام بودند ، هم قسم شده بودند که ایرانیان خائن رو بکشند و به همین دلیل شب ها نارنجک پرت می کردند ! دلیل اش رو قبلآ گفته ام اما یک بار دیگه می گم .. پایگاه دایاس محل استقرار هواپیماهای بمب افکن  غول پیکر " بی - ۵۲ " بود که مستقیم برای بمباران  به ویتنام می رفتند .. یه روز که فرمانده ارشد پایگاه برای سرکشی به منزل گروه های پروازی ای که به ویتنام اعزام شده بودند می رود ، با کمال تعجب می بینه از داخل هر خونه یک ایرانی بیرون می آید .. ! و طرف دوزاری اش می افتد که ..  بعله .. روم به دیوار آقایون جور همسران آن ها را می کشیدند ! و همین امر باعث محدودیت های فراوانی برای ما شده بود که نگهبانی و مراقبت های شبانه یکی از دست آورد های آن به شمار می رفت .. خیلی مشگل بود !

 ... و اما ویرجینیا ، شهر عشق !

نوبتی هم باشه ، نوبت ویرجینیاست .. که شعار آن  " Virgina Is For Lover " یعنی  شهر عشاق است واقعآ از بقیه ایالت ها و پایگاه ها بیشتر به ما خوش گذشت .. زیرا آقا بالاسر یا فرمانده ایرانی نداشتم .. از همه مهم تر صابون ایرانی ها به تن مردمان شهر هنوز نخورده بود و به همین دلیل هیچ شناختی از ایرانی ها نداشتند .. و باعث می شد که کلی تحویل مون بگیرند .. ! ولی برای من یک جذابیت دیگری هم داشت و آن آشنایی با یک بانوی بزرگوار ایرانی به نام " نازی بغداد چی " و شوهر آمریکایی بسیار مهربون اش  " باب کارمنی " عزیز بود .. و بعد از مدت ها در به دری و دوری از کشور ، با یک خانم ایرانی آشنا شده بودم . نمی دونم چه جوری احساس ام رو بیان کنم .. !!؟ اگه بگم چقدر نازی جون به من لطف داشته و در تمام طول دوره اموزشی ام در ویرجینیا با خواهش مرا به منزل خودش دعوت کرده و عین یک خواهر از من پذیرایی می کرد .. حیف عمر دوره کوتاه بود .. و بعد از سه چهار ماه آخرین ایالت آمریکایی هم پایان پذیرفت .. و با چشم اشگ آلود از نازی ، دخترش هانی و بای مهربون جدا شده و به سوی ایران پر گشودم .. نازی از من خواهش کرده بود می دونم به محض رسیدن به ایران سرت شلوغه و نمی تونی به خونه ما سر بزنی .. اما قول بده قبل از دیدن خانواده ات ، از همون فرودگاه به پدرم زنگ بزن و بگو نازی حالش خوبه .. ظاهرآ یک شیر پاک خورده ای به خانواده نازی جون زنگ زده و گفته بود نازی فوت کرده است !! اون موقع ارتباطات این جور گسترده نبود .. !!

Picture

 در ویرجینیا کم مونده بود قاتل بشم !!

برای همه ما ایالت ویرجینیا و پایگاه لنگلی یک بهشت بود ! مردمانی مهربون ، استقلال در پایگاه و از همه مهم تر نزدیک شدن به پایان دوره و بازگشت به وطن خیلی دل انگیز به نظر می رسید ... وای وطن چه رازی در تو نهفته است که همه رو اسیر عشق خود کرده ای !؟  لنگلی یکی از پایگاه های مخصوص هواپیماهای هرکولس بود . و ما در آشیانه بزرگ سی - ۱۳۰ با مسایل مهم فنی از نزدیک آشنا می شدیم .. من از این که قرار بود بعد از مدت ها به وطن برگردم ، بقدری خوشحال بودم که نهایت نداشت .. شیطنت ام هم گل کرده و انرژی مضاعفی رو در وجودم احساس می کردم .. ! همین امر چیزی نمانده بود که دستم به خون یک انسان بی گناه آلوده بشه ..! یک روز صبح که استاد همه دانشجویان رو به داخل آشیانه برده بود تا اجزای مهم موتور رو نشون بده ..  از روی بی خردی زنجیری که از سقف آویزان بود رو هی می کشیدم ... صدای قریچ و قورچ زنجیر من رو به عالم دیگری برده بود .. که ناگهان صدای فریادی رو شنیدم .. وقتی برگشتم دیدم استند (  پله کان بزرگ و پهن فلزی ) با تمام قدرت اش به زمین برخورد کرد .. ! قبل از آن متخصصی سیاه پوست بخت برگشته زیر آن بود که با فریاد آقای مداح و تنی چند از همکاران از زیر خروار ها آهن شانه خالی کرده و رنگ و رویش مثل گچ به سفیدی گراییده بود ! خود من هم بعد از متوجه شدن عمق ماجرا ، دست کمی از او نداشتم !

 احضار به بازرسی آشیانه !

 مدتی بعد وقتی به دفتر بازرسی آشیانه احضارم کردند ، بد جوری قبض و روح شدم ! همش با خود فکر می کردم نکنه به خاطر این بی احتیاطی به ایران برگردانندم !  رئیس بازرسی چهره ای مهربان داشت . روی میزش در تابلویی چوبی نوشته شده بود " باب کارمنی " ، با یک نگاه دوزاریم افتاد که مرد خوبیه .. بعد از کلی صحبت و قرائت آئین نامه های ایمنی لحن سخن اش عوض شده و در حالی که قاب عکسی رو به طرف من بر می گرداند ، گفت .. همسر من ایرانی است ! من در ایران شما بودم .. قصد دارم نازی رو خوشحال اش کنم .. اجازه می دهی شما رو به منزلم دعوت کنم ..!!؟ به قول معروف .. کور از خدا چی می خواد !؟ دو چشم بینا ... ! این بود که پای من به خونه باب باز شد .. و نازی این بانوی مهربان ایرانی چقدر به من محبت کرد .. حلقه این عشق و دوستی رو فرزند کوچولویش " هانی " افزایش داده بود .. خب من هم عاشق بچه های خردسال بودم .. و این باعث شد ارتباط عاطفی به هانی و نازی پیدا کنم .. دیگه حتی شب ها هم به اتاق ام نمی رفتم .. ! نازی واقعآ مثل یک خواهر تر و خشک ام می کرد .. یادمه روز اول نهار قرمه سبزی درست کرد ! طفلک نمی دونست من از قرمه سبزی متنفرم !! ( در عمرم به این غذا لب نزده ام !! ) و چقدر شرمنده شد ..

با گذشت ایام رابطه ما صمیمی تر می شد .. و باوجودی که چیزی به بازگشت ام نمونده بود ، برای نخستین بار احساس کردم دلم نمی خواهد از این خانواده جدا شوم ..! نازی قول داد حتمآ به ایران خواهد آمد .. چند روز قبل از بازگشت به ایران ، نازی بعد از مقدمه چینی های فراوان از من پرسید که .. اگه یک چمدان بدهم زحمت رساندن آن به خانواده ام رو می کشی !!؟ با وجودی که خودم اضافه بار داشتم .. اما به دلیل عشقی که به این خانواده پیدا کرده بودم .. پذیرفتم ! کم کم نازی از خواهران اش سخن به میان آورد .. ولی شرم و حیا مانع از ان شد که رسمآ بگوید یکی از خواهرانم رو بگیر .. ولی منظورش رو به طرق مختلف می رسوند .. روز آخر نازی یک سکه دو ریالی به من داد و گفت .. می دونم روز اول نمی تونی به دیدار خانواده ام بروی .. ولی قول بده از همون فرودگاه مهرآباد به بابام زنگ بزنی .. و بگی نازی زنده و حالش خوبه ..!! بعد گفت .. یک نامردی به خونه ما زنگ زده و گفته نازی فوت کرده است .. پدر چیزی نمونده بود سکته کنه .. شما بگو که از پیش نازی می آیی .. و بعد قرار رو با آن ها بگذار .. قول دادم حتمآ این کار رو خواهم کرد ...

************

 آشنایی با خانواده آقای بغداد چی ..

من در سطور بالا برای تکرار این بخش از خاطرات ام عذر خواهی کردم . ولی خب چون مدتی غایب بودم خواستم به نوعی جبران کرده باشم . ضمن این که ممکنه افرادی مطالب قدیمی ام رو نخوانده باشند ..  بگذریم .. در آمریکا همدوره هایم از من می پرسیدند .. چگونه یک زن به غریبه ای که تازه آشنا شده اعتماد کرده و این همه اسباب و اثاثیه گران بهاء رو بهت سپرده است !!؟ و من سعی می کردم به یکایک آن ها بفهمونم که با نگاه به چشمان هر فردی ، تقریبآ می شه پی به ذات و نیات او برد .. خب حتمآ باب و نازی در چشمان من پدر سوختگی مشاهده نکرده اند .. خلاصه .. نیمه شب بود که به تهران رسیدم و قبل از این که به آغوش خانواده ام که بی صبرانه انتظارم رو می کشیدند بروم ، با سکه ای که نازی به من داده بود به خونه آقای بغدادچی زنگ زدم .. اولش فکر کردند حامل خبر شومی از نازی هستم .. اما وقتی گفتم همین الان از پیش آن ها می آیم .. صدای خنده و شادی رو احساس کرده و قول دادم در اولین فرصت خدمت خواهم رسید .. تقریبآ یک هفته بعد از ورودم با یکی  از بچه محل های قدیمی در حالی که چمدان بزرگ رو حمل می کردیم .. وارد خیابان شریعتی ، بالاتر از حسینه ارشاد ، کوچه جنب مبل پیکاسو ( که هنوز هم این مبل فروشی بزرگ هست ) شدیم .. ! و بدین شکل با خانواده محترم و ثروتمند آقای بغدادچی آشنا شدم ..

ارتباط صمیمی با خواهران نازی ...

نازی  دو تا برادر و چهار تا خواهر زیبا داشت .. از اون بچه ثروتمندان بالای شهر .. فقط نازی ازدواج کرده بود .. بقیه مجرد بودند .. البته دو تا از خواهران ظاهرآ نامزد داشتند .. ولی معلوم بود دوست پسرشون هستند .. ! یکی از نامزد ها مهندس شرکت نفت بود . مردی جذاب با چهره ای مردانه که دگمه بالایی یقه اش همیشه باز بوده و سینه پشمالو  با شمایل بزرگ طلایی اش به چشم می آمد ..  چهره تقریبآ سوخته با موهای جو گندمی و ثروت افسانه ای اش بد جوری  به " سیما " دل باخته بود ! اون موقع تازه تویوتا وارد کشور شده بود و قشر اعیان بالای شهری اولین مشتریان این خودرو بودند .. و مهندس یک تویوتای نقلی سفید سلیکا برای تولد سیما خریده بود ..! و اما  نامزد خواهر بعدی " شیما " یک خلبان آس شکاری بود که با فانتوم می پرید .. اما طفلک یک مشکل اساسی داشت و آن این بود که بر اثر سانحه ای یک پایش می لنگید ( شاید هم مصنوعی بود ! ) و با عصا راه می رفت .. او تنها خلبان شکاری در ایران بود که اجازه داشت با عصا بپرد ..! همیشه یک سرباز راننده با پیکان آبی رنگ نیرو هوایی در اختیارش بود .. اما ظاهرآ شیما زیاد تحویل اش نمی گرفت ! بار ها شاهد بودم طفلک جناب سرگرد براش هدایای گرانقیمت می خرید .. ولی شیما با کوبیدن بسته کادو به سرش او را تحقیر می کرد !! ولی به خاطر علاقه ای که به او داشت چیزی نمی گفت ..  

 دلبستگی به یکی از خواهران ...

راستش رو بخواهید بد جوری با این خانواده قاطی شده بودم .. اغلب اوقات بی کاری و حتی تعطیلات آخر هفته خونه شون  بودم .. روز های اول خیلی شرم حضور داشتم .. ! طوری که سیما و شیما با شیطنت می گفتند .. بهروز جان مطمئنی که آمریکا بودی .. !!؟ من ساده هم می پرسیدم چرا ..!!؟ و آن ها با خنده های بلند به من می فهماندند که رفتارم عین آدم هایی است که تازه از پشت کوه به تهران امده است !! ولی کم کم بر اثر معاشرت و خودمونی بودن آن ها یخ هایم آب شد ..! و من هم شدم یکی مثل خودشون ! از شما چه پنهان چشمم یکی از خواهران نازی رو گرفته بود ! سیما و شیما که صاحب داشتند .. ! اما مینو با بقیه خواهران فرق داشت .. هم سنگین تر و با متانت تر از بقیه بود .. و هم احساس می کردم او هم به من علاقه مند است .. چون خیلی دور و برم می پلکید .. و من هم کم کم داشتم به او دل می بستم .. اما ان چه که مرا از این وصلت و ارتباط دور می کرد ، اختلاف طبقاتی بود ! من دلم نمی خواست خانواده همسرم از من و خانواده ام بالاتر باشند .. ضمن این که بیش از حد آزاد بودند .. البته همان طور که گفتم .. مینو با بقیه فرق داشت .. اهل قر و فر نبود .. هم به چشم خواهری زیبا بود و هم با من خیلی قاطی بود .. و خیلی راحت در حضور خانواده اش با من سخن از عشق و عاشقی می زد !! و من ندید بدید .. خیس عرق می شدم !

بزم های آن چنانی هفتگی ... !!

خانواده آقای بغدادچی و متعلقین خیلی خوشگذرون و اهل بزم های دسته جمعی بودند ! به طوری که حداقل هفته ای یک بار همگی برای صرف شام به یکی از هتل های گران قیمت شهر می رفتند .. در این بزم ها علاوه بر خانواده شلوغ و پر جمعیت خانواده آقای بغدادچی ، پسر خاله مادرشون که سروان نیروی زمینی بود با خانواده اش ( که او هم دو تا دختر زیبا و دم بخت داشت ) همچنین سرگرد خلبان و من پای ثابت هتل ها بودیم .. اما گاهی هم به مناسبت آمدن آقای مهندس از جزیره خارک ، این جماعت پارتی خارج از نوبت داده و همین تیم بر سر مهندس خراب می شدیم !! اوایل آشنایی مون با رفتن به رستوران های مجلل و هتل های لوکس خیلی به من خوش می گذشت .. چون خواننده های معروف هم حضور داشته و برای مشتریان ثروتمند برنامه اجرا می کردند .. اما بعد از گذشت مدتی .. یک فکر و خیال بد جوری آزارم می داد .. و باور کنید میهمانی زهرم می شد !! می دونید چرا ..!!؟ برای این که هزینه یک شب شام در چنین جاهایی برابر چند ماه حقوق من صفر کیلومتر بود !! حتی شب ها در خونه خودم هم این کابوس به سراغم آمده و نیمه شب از ترس آبرو ریزی یک متر از جا پریده و حضرت عباس س و سایر ائمه اطهار رو به یاری می طلبیدم .. !

واقعآ بین دوراهی گیر کرده بودم .. !! نه می شد نرفت ، چون دلم اون جا بود .. به عبارتی تازه شعله عشق به مینو داشت در قلبم جرقه می زد .. !! و نیروی مغناطیسی عشق نیم بندی که تازه آغاز شده بود مرا به سوی خانه یار می کشید .. از طرفی کابوس یک شب پول میز شام رو دادن ، داغونم می کرد .. باور کنید بهترین غذا ها به دهانم مزه نمی داد .. با آروم شدن صدای کارد و چنگال خاندان بزرگ بغدادچی در هتل که حاکی تمام شدن شام شون بود ،  ضربان قلب من بالا تر می رفت .. و همین طوری در ذهن ام منتظر این جمله گذایی بودم که .. نکنه یکی از این جمع رک و پر روی ان ها با صدای بلند اعلام کنه که .. امشب نوبت بهروز جون است که پول میز رو بده .. کسی لطفآ دست به جیب اش نکنه  .. !! تا یکی از آن ها صرفه می کرد .. قلبم می ریخت .. تا یکی بعد از شام دهان اش رو باز می کرد .. من صد بار می رفتم اون دنیا و بر می گشتم ..!! به همین دلیل غذای خوشمزه و گرانقیمت زهرم می شد . و اصلآ از گلویم پائین نمی رفت .. !! ولی خب هر بار یکی از ان ها حساب می کرد .. تازه در این حالت بود که کمی حالم خوب می شد .. اغلب جناب سرگرد پیش دستی می کرد .. یکی دو بار هم با صدای دور گه و لرزان گفتم .. اجازه بدید من حساب کنم !! و بلافاصله خودم رو برای بیان این جمله لعنت می کردم .. که آدم احمق از کجا می خواهی هزاران تومان پول میز این جماعت خوشگذرون رو بدی ..!!؟ بعدش توبه کرده و با خود عهد می بستم که دهانم رو ببندم !!  

اعتراف به مینو ...  

بعد از مدتی که از رفت و آمد های من به خونه آقای بغداد چی می گذشت .. یک روز غروب قبل از رفتن به رستوران ، مینو من رو به اتاق اش فراخواند .. با خجالت در حالی که پیشانی ام از خجالت خیس عرق شده بود در جلوی چشم همه وارد اتاق اش شدم .. !! وقتی مینو گفت در رو ببند .. قلبم ریخت .. ! عین ادم های مسخ شده در رو بستم .. مینو جلو آمده و دست های یخ من رو تو دستش گرفته و با حالتی عاشقانه گفت .. بهروز جون یه سئوال می پرسم .. جون مینو واقعیت رو بگو .. تو دلم گفتم .. وای خاک بر سرم شد .. !! دیدی دختره عاشقم شده و می خواد ازم خواستگاری کنه .. در عرض چند ثانیه کلی دیالوگ .. دوستم داری ..!!؟ من از تو خوشم اومده و هزاران فکر از این دست مقابل چشمم زنده شد ! چون بیان این نوع حرف ها و خواستگاری از مرد برای اون ها عادی بود !! بگذریم .. با تته پته گفتم بگو مینو جان ... حتمآ جواب می دهم ! دوباره با عشوه پرسید .. جون مینو راستش رو می گی .. !!؟ دیگه حتم داشتم که می خواد موضوع ازدواج رو پیش بکشه .. دل رو به دریا زده و آهسته در حالی که به زحمت آب گلویم رو قورت می دادم .. گفتم بگو عزیزم .. !! گفت چرا تو توی رستوران موقع شام به یک عالم دیگه می روی .. !!؟ بارها ازت سر میز شام سئوال کردم ... اما انگار تو فکرت جای دیگه است .. یادت باشه جون مینو رو قسم خوردی ..

فکر این جاش رو دیگه نکرده بودم !! چی می گفتم .. !!؟ بگم من تازه خودم رو به خط پرواز معرفی کرده ام و هنوز پرواز نرفته ام و حقوق و مزایایم اونقدری نیست که پول میز رو حساب کنم ..!!؟ اگه از قبل فکرش رو کرده بودم ، حتمآ پاسخ مناسبی بهش می دادم .. اما بد جوری غافلگیر شدم .. کمی این پا و اون پا کرده و دیدم هیچ چیز مثل واقعیت و صداقت نیست .. گفتم .. مینو جان می دونی .. من هنوز برای پرواز چک نشده ام .. خب طبیعی است مثل جناب سرگرد و مهندس درآمد بالایی ندارم که دست به جیب کنم .. از طرفی اخلاق آقایون رو که می دونی .. خیلی راحت و با صدای بلند اعلام می کنند که مثلآ امشب نوبت فلانی است .. خب این فکر مرا آزار می دهد .. دیگه نگذاشت سخن ام تمام بشه .. با خنده ای عاشقانه گفت .. اولآ کسی این جسارت رو به تو نمی کنه .. چون میهمان عزیز ما هستی .. از همه مهم تر عزیز نازی جون هستی .. تازه مینو که نمرده ... اگه هم بر فرض قرار باشه تو حساب کنی .. من خودم میز رو حساب می کنم .. دیگه راحت شده بودم .. برای همین با پررویی و جسارت گفتم .. اخه این جوری که خیلی بده که یک خانم در حضور همه پول رو حساب کنه .. !! پاک آبرویم می ره .. !! گفت .. نه دیوونه یواشکی بهت می رسونم !!! اولین بار بود که من رو این جوری خطاب می کرد !! گرچه واقعآ دیونه بودم اگه نه که این همه آویزان آن ها نمی شدم ..!!  

شدم همون بهروز شیطون بلا ... !

اگر چه بعد از پیشنهاد مینو به رگ غیرت ام برخورد .. و به اصطلاح فردین بازی در اورده و با بیان جملاتی چون ... نه آبجی خوبیت نداره !! ( در اصل گفتم .. نه مینو جان خوبیت نداره ) !! و توی این فاز گفتمان کردن ..!! اما وقتی کلاه ام رو قاضی کردم ، دیدم این بهترین راه حل است . این بود که با حالتی که نشون می داد شرمنده مرام اش شده ام ، ازش تشکر کردم .. و دیگه نطق ام باز شد .. و شدم همون بهروز اتیش پاره ای که همه رو با شیطنت های خودم به ستوه در می اوردم !! ولی هرگز فکرش رو نمی کردم ممکنه این بار از اون ور بام به زمین بیفتم .. ! دیگه نه تنها سر میز شام با اشتها غذا می خوردم .. بلکه شرم و حیا رو کنار گذاشته و ابتدا با مینو و بعدش با سایر خواهران زیبای نازی جلوی چشمان خشمگین جناب سرگرد در وسط پیست والس هم می رقصیدم ..!! غافل از این که طفلک سرگرد روی شیما حساس است .. ولی خودش یواشکی اشاره می کرد که پاشو برقصیم !! وقتی هم که متوجه شدم جناب سرگرد حال اش گرفته می شود ، دیگه هرگز از شیما تقاضای دانس نمی کردم .. اما او خودش بلند می شد و بر عکس عرف رایج در حضور همه می گفت .. بهروز جان پاشو برقصیم !! خیلی دیر فهمیدم این وسط من ابزار رنجاندن شده ام .. و این مسایل سبب شده بود که جناب سرگرد بد جوری از من متنفر شده و کینه ام  رو به دل بگیره .. !!

رو در رویی با جناب سرگرد ... !

 همان طور که اشاره کردم ، بعد از این که خیالم از بابت پول میز شام آسوده شد .. دیگه شیطنت ام گل کرده بود .. و می تونم بگم بلبل جمع شده بودم ! و با یکایک افراد صحبت و شوخی می کردم .. البته وقتی بعد از اولین رقص با شیما به چشمان سرگرد نگاه کردم .. همه نفرت و ناراحتی اش رو از نگاه اش خوندم ! هر چه باشه بچه خیلی تیزی بودم ! به همین دلیل هم سعی می کردم طوری پشت میز بنشینم که در ردیف سرگرد قرار گرفته تا مقابلم نباشه .. و همیشه مینو رو حایل بین او و خودم قرار می دادم تا از نگاه مستقیم به چشمان اش بر حذر باشم .. دیگه برایم مسلم شده بود که او چه از دست من می کشد .. از طرفی شیما هم قصد داشت او را اذیت کرده و تحقیرش نماید .. و من بدبخت رو ابزار خودش قرار داده بود .. برای همین سعی می کرد با مخاطب قرار دادن من ... و بهروز جون بهروز جون گفتن های مکرر کفر او را در اورد .. خب من هم در حضور خانواده نمی تونستم او را از صحبت با خودم منع اش کنم !! و شیما هم مخصوصآ با من گرم می گرفت .. و یا در حضور همه از من می خواست فلان خاطره رو تعریف نمایم .. اوایل اش من بی خبر از نقشه های شیما .. با آب و تاب خاطرات رو شرح می دادم .. یا به عبارت صحیح تر مجلس رو گرم می کردم .. اما از یک مقطعی به بعد من سرگرد رو در روی هم قرار گرفتیم .. و شدیم دشمن خونی هم دیگر ..!!

 یک روز  تعطیل که طبق معمول خونه آقای بغدا چی بودم ... دختر ها توی آشپزخانه ظاهرآ سرگرم تهیه رنگ موی سر بودند .. خانم بغداد چی که به ستوه امده بود ، شروع به غرو لند کرده و مدام نارضایتی اش رو از این کار دختر ها اعلام می کرد .. و مرتب می گفت .. آخه چه معنی داره هر هفته موهاتون رو رنگ می کنید ..!!؟ فردا همه تون کچل خواهید شد .. و همین جوری رشته کلام رو گرفته بود .. وقتی دید دختر ها نه تنها گوش نمی دهند بلکه قاه قاه می خندند ، رو به من کرده و گفت .. بهروز جون قربونت برم .. دختر ها به حرف شما گوش می دهند .. برو نصیحت شون کن .. و بگو این کار زشته .. خلاصه من هم قبول کرده و رفتم توی آشپز خانه .. شیما داشت سر یکی از خواهر ها رنگ می مالید .. وقتی من در باب ضرر این کار صحبت کردم .. شیما  به من چشمکی زده و گفت .. برو تو هال بنشین تا بیام جواب ات رو بدهم .. ! خب من ساده هم باور کردم که بالاخره حرف شنوی داشته و می خواهد بگوید که دیگه انجام نخواهد داد .. دقایقی نگذشته بود که بی هوا دیدم سرم یخ کرد .. و متعاقب آن صدای خنده های دختران !! تازه فهمیدم که موی سر من را هم رنگ مالیده اند !! خان بغدادچی با ناراحتی خونه رو ترک کرد .. و من موندم و دو سه تا دختر ها .. !! همین جوری می گفتیم و می خندیدیم که زنگ در به صدا در امد .. مریم دختر ته تغاری خانواده رفت در رو باز کرد .. دیدم صدای سلام و علیک می آید .. وقتی سرم رو بالا گرفتم دیدم سرگرد با یک بسته کادو و یک شاخه گل قرمز وارد اتاق شد .. این در حالی بود که شیما روی سر من داشت با خنده و شوخی کار می کرد ..!!

بعد از اتمام کار و شستن دست و بال اش ، به سمت سرگرد که از خشم می لرزید رفته و با بی محلی بهش گفت .. چته باز... !!؟ سرگرد بسته کادو را به همراه گل سرخی که رویش چسبیده بود به شیما داد .. که با کمال ناباوری دیدم شیما بسته رو گرفته و کوبید توی سر ممد آقا .. که نه به اون چپ چپ نگاه کردن ات .. و نه به این کادو دادنت .. سرگرد که بد جوری پیش من و دختر ها شرمنده و تحقیر شده بود .. با لحنی تمسخر امیز من رو مخاطب قرار داده و گفت .. مگه تو افسر نیروی هوایی نیستی .. !!؟ من خیلی عادی گفتم بله چطور مگه .. !!؟ با همون لحن گفت .. مگه نمی دونی رنگ کردن موی سر اون هم برای یک افسر کشور شاهنشاهی جرم محسوب می شه .. ؟ من که اولین بار بود مستقیم غیر از سلام و علیک با سرگرد همکلام شده بودم .. گفتم اولآ نمی دونستم .. دومآ دختر خانم ها غافلگیرم کردند ..!! با تمسخر ادامه داد .. گفتی با چی می پری ..!!؟ و بدون این که من جواب اش رو بدهم .. گفت .. هوم سی - ۱۳۰ ..  و آهسته شنیدم که زیر لب  گفت ، مرتیکه گاری سوار ... !! تا اومدم جواب اش رو بدهم ... شیما که ظاهرآ او هم کنایه سرگرد رو شنیده بود .. گفت .. هر چه باشه مرده .. بهتر از تو که خیر سرت فانتوم سواری ولی مرد نیستی .. !! من دیگه ادامه ندادم .. و فکر کردم منظور شیما سخن از مردی و مردانگی است !! ولی بعد فهمیدم بیچاره جناب سرگرد موقع سانحه از مردی هم افتاده است .. برای همین طفلک ازدواج نکرده و با شیما دوستی برقرار کرده است ..

 قضیه مستشاران پاکستانی ... !

 وقتی مشکل سرگرد رو شنیدم ، خیلی دلم براش سوخت .. و حق رو به او  دادم. و گرنه برای من سر به سر سرگرد گذاشتن و حال گیری او کاری نداشت .. بار ها هم از شیما خواهش کردم جلوی ممد با من گرم نگیره .. ولی او مخصوصآ بد تر لج می کرد .. کوتاه امدن من باعث شده بود که فکر کنه ازش می ترسم .. برای همین مدام سعی می کرد با ولخرجی و انعام دادن کلان روی من رو کم کنه .. یادمه یک بار که جلوی هتل رسیدیم ، دربان اومد سوئیچ ماشین جناب سرگرد رو گرفت تا پارک نماید .. و او هم طوری که من ببینم هزار تومان کف دست دربون هتل گذاشت !! ( تقریبآ یک سوم حقوق ان ایام من ) !! یا سر میز شام با دست و دل بازی سفارش غذاهای گرانقیمت رو داده و موقع خروج کلی هم انعام اضافه پرداخت می کرد ..! از طرفی موهای من با این حرکت دختر ها تقریبآ طلایی شده بود ! و در لباس پرواز انگاری هفت پشتم خارجی بوده باشند ، به ان ها شباهت پیدا کرده بودم !! در خط پرواز دو تا مستشار پاکستانی به نام های " جان محمد " و " طالب حسین " حضور داشتند که کارشون آموزش مسایل فنی هواپیما و ایمنی بود . و ما باید حتمآ علاوه بر مسایل تخصصی فنی ، اصول ایمنی رو بلد باشیم . این دو پاکستانی هم کارشون آموزش و امتحان بود .. !

از ان جا که سرگرد در پایگاه شکاری فرمانده واحد ایمنی پرواز بود ، این دو پاکستانی هم زیر مجموعه او محسوب می شدند ! و من قبلآ اصلآ این موضوع رو نمی دونستم .. نیمی از بچه های خط پرواز زیر نظر جان محمد ، که فردی مهربان و با دانش بود آموزش می دیدند .. نیمی دیگر رو طالب حسین نظارت داشت .. که به گفته قدیمی تر ها سواد اش به پای جان محمد نمی رسید .. خیلی هم بد اخلاق بود . و عادت داشت مرتب دستش رو توی دماغ گنده اش کنه .. ! بعد از ماجرای درگیری ام با سرگرد ، رفتار جان محمد هم با من عوض شد .. مرتب گیر می داد و سئوال های سخت می پرسید .. از طرفی من نیاز به قبولی کلاس های ایمنی داشتم تا پرواز ام رو آغاز کنم .. سرپرست مون هم خیلی سخت گیر بود .. و نوشتم که چقدر من رو اذیت و جون به لب کرد تا با پروازم موافقت کرد ..!! وقتی فهمیدم قضیه از کجا آب می خوره .. من هم با ایفای فیلمی طالب حسین رو خام کردم .!!  به طور خلاصه بگم .. یک خانم بیوه چاق ته کوچه ما تنها زندگی می کرد .. و من با چه بدبختی و ترفند به کمک جان محمد و فیروز مومنی آن ها رو  با هم آشنا کرده و وقتی حسابی جون جونی شدند ، به خانمه که کرمانشاهی بود ندا دادم که بی محلی کنه !! و زمانی که طالب حسین عاشق به در و دیوار می زد که نظر معشوق رو جلب کنه ... فیروز با زیرکی خاص بهش ندا داد .. گیر کارت دست بهروز مدرسی است !! با او کنار بیا .. تا به عشق ات برسی .. !! و چنین شد که از توطئه سرگرد رهایی یافتم ..

توهمات عاشقانه خلبان شکاری ... !

 بد بینی و دشمنی های جناب سرگرد با من کم کم به معضل بزرگی تبدیل شده بود ! و مقصر هم شیما بود !! مخصوصآ طوری وانمود می کرد که انگاری با من استغفرالله رابطه داره ... ! هر چه به مینو می گفتم به شیما بگو جلوی ممد این قدر با من گرم نگیره .. می خندید و می گفت .. طفلک شیما تنها سرگرمی اش همین اطوار هاست .. اگه جلوش رو بگیریم ، افسرده می شه .. !! و من نمی تونستم بگم بابا این وسط من پدرم در می آید ... سر قضیه طالب حسین .. اگه دوستان به دادم نمی رسیدند .. چند سال پروازم به تآخیر می افتاد ..!! از طرفی دلم هم به حال ممد می سوخت .. خلبان آس دربار برای یک دختر این همه خوار و ذلیل بشه .. !! از طرفی برای زدن پوز من چقدر زیاد انعام می داد !! تا این که تصمیم گرفتم یه جور هایی به ممد حالی کنم که من هیچ رابطه ای با شیما ندارم .. ! اما چه طوری !!؟ راستش رو بخواهید یک دوست مشترکی به نام " ناصر جهانگیری " با ماشالله مداح داشتیم که بهش چرچیل می گفتند .. !! چرچیل واقعآ چرچیل بود .. و به دوستان نزدیک خط می داد .. ذاتآ ادم ترسو و محافظه کاری بود .. اما خیلی باسیاست بود .. تیپ اش عین ناصر ملک مطیعی بود .. از قدیمی ها و بازماندگان هواپیماهای داکوتا در خط پرواز یود ..

اولش خیلی با خودم کلنجار رفته و سعی کردم به آقا ناصر نگم .. چون راستش رو بخواهید ادم تیزی بود .. و من از این می ترسیدم اگه پاش به خونه بغدادچی ها باز بشه .. نه تنها شیما ، بلکه ننه شیما رو هم تور می کنه  !! خلاصه بعد از کلی تفکر و مشورت با آقای مداح و مومنی .. به این نتیجه رسیدیم که او رو در اداره به سراغ جناب سرگرد بفرستیم .. ! بعد از کلی مقدمه چینی به آقا ناصر جریان رو گفتم .. او هنوز سخن ام رو آغاز نکرده بودم که حس ششم اش بقدری قوی بود که با پوزخندی گفت .. بهروز جون .. من حتم دارم این بابا ... بعله !! از تعجب شاخ در اوردم .. خلاصه دهان باز نکرده قضیه رو خودش حدس زده و پیشا پیش تمام اتفاقات و ماجراها رو شرح داد ..!! ته دل به کیاست و درایت آقا ناصر آفرین گفته .. و بعد از کلی بوسیدن چهره مردونه اش ، راهی ساختمان ایمنی پرواز پایگاه شکاری اش کردم .. بعد از ساعتی انتظار که برام یک عمر گذشت .. آقا ناصر برگشت .. و گفت پسر عجب آدم نازی بود به خدا .. !! اما من می دونستم از کجا وارد بشم ..! و خیلی راحت رفتم روی اصل مطلب .. و بهش گفتم خیالت از دوست ما بهروز آسوده باشه .. او اصلآ این کاره نیست .. ! مینو خانم از سرش زیاده .. و در اخر گفته بود شما باید خودت حدس می زدی که طرف شما مخصوصآ این ادا و اطوار ها رو در می آورد .. و اون وقت شما به دوست ما بدبین می شی ... !!؟

 شاهنامه ای که اخرش خوش نبود .. !!

می گویند .. شاهنامه اخرش خوبه ..! اما در جریان من و مینو ، آخرش نه تنها خوب نبود ، بلکه باعث تلخی و جدایی گردید .. بعد از صحبت های چرچیل خط پرواز ، دیگه مشکلی با جناب سرگرد نداشتم و اخرین مانع هم خوش گذرونی من با خانواده ای که دوستشون داشتم هم به راحتی برداشته شد ... اون زمان تازه به خونه سوسن اینا نقل و مکان کرده بودم .. و هنوز عاشق اش نشده بودم .. ! راستش رو بخواهید کم کم کار به جایی کشید که بین مینو و سوسن گیر کرده بودم ! مینو یه شخصه دختری با وقار و مهربون بود .. و با خواهر های دیگه کلی فرق داشت .. ولی تنها اشکال کار این بود که از طبقه من نبود .. اما سوسن همه صفات خوب برای همسری رو داشت .. ضمن این که از طبقه خودم بود .. بگذریم    اما از اون جایی که آدم بی مرام و به قول معروف چتر باز نبودم ، تصمیم گرفتم همه این فامیل بزرگ رو به خونه ام دعوت کنم . از یک هفته قبل اش پیش بینی و تدارک کار رو آغاز کردم .. ! طفلک عمه و مادر بزرگم که با من زندگی می کردند ، ازشون خواستم سنگ تمام گذاشته و بهترین و سنتی ترین غذا ها رو تهیه نمایند .. طفلک سوسن با مادرش هم در تهیه سالاد و تزئین سفره ان ها رو یاری دادند .. و منتظر حضور این قوم اشراف زاده چشم به راه ماندند ...

روز موعود فرا رسید .. چند ماشین مدل بالا با ادم های متمایز وارد کوچه تنگ و قدیمی محله ما شدند .. بچه های ندید بدید محل با تجمع به بالای دیوار ها به تصور مراسم نامزدی سوسن به تماشا ایستادند .. سوسن انگاری فهمیده بود که رقیبی به نام مینو داره .. حسابی هنر خودش رو در تهیه غذا های خوشمزه و تزئین سفره نشون داد .. من یرای دقایقی مینو رو به بهانه نشون دادن محله مون به بیرون بردمش .. می خواستم واکنش او را در مشاهده محله پائین شهر ببینم .. من با نگاه در چشم افراد خیلی راحت توی روح ان ها نفوذ کرده و حرف دلشون رو می فهمم .. اما اون روز طفلک مینو نه تنها از دیدن پائین شهر شوکه نشد .. بلکه خوشش هم آمد .. بعد از میهمانی که خیلی از دست پخت عمه خانم مخصوصآ دلمه برگ او تعریف و تمجید کردند .. من بین دوراهی بزرگی گیر کردم .. و مدام در خلوت خود بین دو انتخاب گیر کرده بودم .. ! عاقبت یه این نتیجه رسیدم که سوسن انتخاب اصلح است ! درسته ثروت افسانه ای  خانواده مینو رو نداشت ، اما همین که از طبقه خودم بود ، برام مهم تر بود .. این بود که سوسن رو انتخاب کردم .. و به دام عشقی بی فرجام افتادم .. ! ادامه این ماجرا رو در اولین لینکی که در بالا قرار داده ام ، خواهید خواند .. خلاصه این که مینو رو پس زده و به سوسن هم نرسیدم . و برای فراموشی عشق سوسن تا مرز خودکشی رفتم ..

 

 با آرزوی موفقیت :

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۱۸۰۰ بیست و نهم خرداد ۱۳۸۸ پایان یافت .

یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا )  

  پاینده و برقرار باد ایران آریایی   

 حتی با ماهی ۱۰۰۰ تومن هم می شه کمک کرد !

برای اطلاع بیشتر به سایت ذیل مراجعه کنید :

http://www.mahak-charity.org/main.php

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد
 
 
 
  
زير نظر : عليرضا صادقي  
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد

THE WORLD RECENT PLANE CRASHES:

Date:June 8, 2009 Time:Location:State of Arunachal Pradesh, India , Operator:Military - Indian Air Force AC Type: Antonov An-32 Aboard:14 Fatalities:14 , Ground:0 ,Route: Mechuka for Jorhat Details: The military transport went missing while en route and might have crashed due to heavy rain in the mountainous region.

Date: June 7, 2009 Time:8:30Location:Near Port Hope Simon, Newfoundland, Canada , Operator:Strait AirAC Type: Britten-Norman BN-2A-27 Islander Aboard:1 Fatalities:1 , Ground:0 ,Route:Lourdes de Blanc Sablon - Port Hope Simon Details: The air ambulance crashed into hills while attempting to land in heavy fog about 4 miles from the airport.

SOURCE:www.planecrashinfo.com BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

حوادث هوایی اخیر دنیا:

تاریخ:8 جون 2009زمان:/مکان:ایالت "پرادش" در هند/ خط هوایی:نیروی هوایی هند/نوع هواپیما:آنتونوف-32/تعداد سرنشین:14/تلفات:14/تلفات روی زمین:0/مسیر:"مچوکا" به "جورهات"/جزئیات:هواپیمای حمل و نقل نظامی در مسیر خود گم شد و احتمالا بعلت باران سنگین در منطقه کوهستانی سقوط کرد.

تاریخ:7 جون 2009/زمان:8:30/مکان:نزدیک بندر "هوپ سیمون" در "نیوفاندلند" کانادا/ خط هوایی:"استریت ایر"/نوع هواپیما:"بریتن نورمن"/تعداد سرنشین:1/تلفات:1/تلفات روی زمین:0/مسیر:"سابولون" به "هوپ سیمون"/جزئیات:آمبولانس هوایی در حین تلاش برای فرود در مه سنگین در 4 مایلی فرودگاه در تپه ها سقوط کرد

SOURCE:www.planecrashinfo.com BY:Alireza Sadeghi


Picture

Picture

Picture

Picture

  Picture

  •   پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )
  •  چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  •  به جای بهروز وثوقی قطعه هواپیما تحویل دادند !! (اینجا )
  •  ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  •  نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  •  آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  •  دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  •  چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  •  انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  •  چرا در پرواز آبنبات تعرارف می کنند !؟ (اینجا )
  •  پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  •  عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  •  ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )
  •  شوخی با حاج آقا در جبهه ! ( اینجا )

  •  
      

     من همسر سبیل کلفت نمی خواهم

    تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل

    و

    جاسوسی که به خواستگاری آمد !!

    روایت واقعی  

     

    - تعداد بازديد
  • 4115
  • مرتبه

    نظرات

    دوستان نازنین
    اگه در پاسخ به کامنت ها با تآخیری مواجه شدید ، بنده رو عفو بفرمایید.شاید تصمیم بگیرم به نوه هایم سری بزنم .. البته هنوز تصمیم جدی نگرفته ام !! شاید هم نرفتم .. ! خب همه این دو دلی ها برای نداشتن دلخوشی است .. سبز و خرم باشید

    سلام کاپیتان
    خوشحالم که دوباره شروع به نوشتن کردین/صداقت و یکرنگی مطابلتونه که باعث میشه این سایت اینقدر طرفدار داشته باشه/شاید بگید اینم که همیشه تعریف میکنه/ولی واقعیت اینه که مطالب شما همبشه عالی و بی نقص هستند/
    روزهای سخت هم بالاخره میگذره /
    به امید سربلندی شما/
    یا حق
    پاسخ
    ممنون نیما جان عزیز
    البته اطلاع رسانی اش دست شما رو می بوسه
    خیلی غریب واقع شده ایم
    مواظب خودت باش نیما جان .. ممنون از شما

    عمو بهروز سلام
    عمو باید بگم واقعا عالی بود من که میخ کوب شوده بودم وخاطره شما را میخوندم عالی بود باز هم مثل همیشه آموزنده بود میخوام ایندفعه نکاتی که من خوشم آمده را ذکر کنم
    اول این که اگر هر اشکالی در جسم خود داشته باشی با کار خوب خود ومفیدت میتوانی جبران کنی (جناب سرگرد که با آن پا با فانتوم میپرید)
    دوم این که صداقت بهترین چیز است وهمه جا جواب میده (گفتن مشکل به مینو..)
    وسوم این که عموبهروز یه دستی به سر ما بکش(چشمک)
    عموجون رک میگم من ازاین روش شما خیلی خوشم میاد امیدوارم همینجوری ادمه بدین
    پاسخ
    ممنون پسرم و خوشحالم که از مطلب خوشت اومده و به قول خودت ازش پند گرفتی .. اصلآ هدف اصلی پند گرفتن نسل امروز است .. و گرنه هر کسی خاطراتی جالب و زیبا داره .. فقط کسب نکات مثبت مهمه
    مواظب خودت باش

    عموی عزیزم
    با اینکه قسمتهای اول این پست رو در داستانهای قبلیتون هم خونده بودم اما بازم از سر نا تهش رو خوندم و لذت برم. راستش این حرفها تو این روزها غنیمتی هست که آدم برای چند دقیقه ای هم که شده از این جو بیاد بیرون...
    راستش عمو بهروز منم مثل نوید که توی پست قبلی کامنت گذاشته بود بلاخره تصمیمم رو برای رفتن گرفتم. دیگه با این اوضاع نمیتونم اینجا دووم بیاروم. هرچه باداباد. از فردا میرم دنبال کارهای مدرک آیلتسم. میدونم که هیچ وقت فکر و ذکر و خاطرات و دغدغه ایران رهایم نمیکنه . اما فعلا راه دیگه ای به فکرم نمیرسه. برام دعا کنید
    پاسخ
    دامون عزیز و نازنین
    خوشحالم که از نوشته های این پست هم خوشت اومده است
    باور کن من هم هدف ام این است که برای دقایقی دوستان را از حال و هوای ناراحتی بیرون بیاورم
    اما در باره رفتن .. چیزی نمی تونم بگم .. چون شما واقعآ عاقل و فهمیده هستی
    اما باز هم توصیه می کنم .. کمی بیشتر روی این قضیه فکر کن
    همیشه آرزوی خوشوقتی و موفقیت شما رو دارم .. ممنون

    سلام جناب مدرسی
    خوشحالم که سکوتتون رو شکستید و در این اوضاعی که حال همه گرفته است نوشته های شما پناهی ذهنی را برای من بوجود آورد است.
    امیدوارم که بعد از خوابیدن التهابات تعداد بازدیدکنندگان سایت شما به روال قبلی برگرده ولی دوستانی که همیشه منتظر خواندن نوشته های شما هستند (البته دیگر دوستان رو گفتم و فکر نکنید خودم رو قاطی بقیه کردم، ما تازه واردیم) به گذر نگاه چند هزار نفر می ارزد (ببخشید قصد نصیحت نداشتم؛ تجربه شخصی بود!)
    بازم به خاطر وقتی که صرفا به این کار بدون هیچ چشم داشتی اختصاص می دهید، تشکر می کنم.
    اردتمند شما
    یه جوون
    پاسخ
    آرش عزیزم قبل از بیان هر سخنی باید اعتراف کنم .. من از سایت هایی که برای مردم و انسان ها خدمت می کنند .. و به عبارتی مفید حال شون است ، بی نهایت خوشم می آید و همیشه آن ها رو تحسین و تمجید می کنم .. از این روی وقتی دیدم سایت شما هم در رابطه با انواع امداد است ، با افتخار و با اجازتون آن را لینک کردم .
    امیدوارم دوستان در صورت ضرورت به آن مراجعه فرمایند
    آرش عزیزم از این که به جمع یاران همدل و صمیمی این سایت پیوستید ، سپاسگزارم .. و خوشحالم که مورد پسند شما دوست عزیزم واقع شده است
    سبز و خرم باشی

    جناب مدرسی با درود
    صادقانه پرسیدید دلیل کاهش بازدید از سایت را برایتان بگوییم خوب انگار در این یک هفته شما ایران تشریف ندارید بار ها نوشته اید که سیاسی نیستید عقیده شما قابل احترام است ولی نمی توانم صدای شعار دختران معصوم میهنم را وقتی مگویند ایرانی با غیرت حمایت حمایت نشنیده بگیرم فکر میکنم دوستان دیگر هم شاید زمان کمتری را پای کامپیتور میگذرانند و گرنه هم انان هم من شما را بخاطر سادگیتان دوستتان داریم
    پاسخ
    ممنون از شما دوست عزیز و نکته بین گرامی
    اما من بر عکس نظر شما معتقدم این روز ها همه به اینترنت روی آورده اند .. و با دسترسی به انواع ترفند ها در صدد دسترسی به اخبار و تحلیل های دیگران هستند
    و این چیزی است که من را ناراحت کرده است .. چون همه دلسوز وطن نیستند ..

    استاد ارجمندم
    جناب مدرسي عزيز
    سلام
    بنده را به خاطر اينهمه تاخير و عدم حضورم عفو كنيد.عذر بنده را به خاطر بيماري اي كه الانه 2 سالي هست كه هي سر به سرم مي گذارم بپذيريد.
    متاسفانه در خانه هم اينقدر سرعت اينترنتم پايين هست كه كار با اينترنت را عملا غير ممكن مي كند.
    از دعاي خير خود من را محروم نفرماييد.
    ممنون و سپاسگذار
    پاسخ
    به به آقا داود .. چه عجب
    خدا بد نده .. بدلم افتاده بود که نکنه تآخیر تو به خاطر مشکلات باشه .. اما اصلآ فکر نمی کردم بیماری باعث عدم حضورت باشد .. من به حساب شلوغی کار جدیدت می گذاشتم .. به هر حال امیدوارم هر چه زودتر حالت خوب بشه
    یا حق

    سلام جناب مدرسي عزيز
    از آخرين باري كه از سايت شما ديدن كردم نزديك شش ماه ميگذره.
    من با راهنمايي شما و آقاي بيات تونستم راه خودمو پيدا كنم و هفته پيش مراسم solo شدنم را در مركز آموزش هاي هوايي هما بر پا بود.
    خدا ميدونه در اون مراسم چقدر به ياد شما بودم.
    البته اين آخر راه نيست و هنوز تلاش زيادي بايد انجام بدم اما هميشه هر كجا و در هر پست و مقامي باشم شما رو فراموش نميكنم.

    يا حق.
    حسين سهرابي اناركي
    پاسخ
    خدا رو شکر حسین جان
    واقعآ خوشحالم کردی ... من هر وقت خبر موفقیت دوستان و یاران را می شنوم ، قلبآ خوشحال می شوم
    حسین جان مبارک ات باشه ... به سلامتی .. امیدوارم یک روز مساف هواپیمایی باشم که شما کاپیتان آن هستی .. آن روز دیر نیست
    حسین عزیزم .. این نظر لطف شماست که به یاد بنده بودی .. من که سهمی در موفقیت شما نداشتم .. هر چه بدست آمد بر اثر تلاش و پشت کار خودت بود
    اما حسین جان .. معمولآ رسمه هرکی سلو می شه یک شیرینی حسابی به دوستان و یاران اش می دهد .. درسته !!؟
    خب من از شما می خواهم به مناسبت این موفقیت بزرگ ، شیرینی من و خوانندگان رو هر چقدر تونستی به حساب دانش اموزان مرودشتی بریز .. و با خودت عهد کن تا روز بازنشستگی همیشه یار و پشتیبان مستمندان باشی
    با خودت عهد کن به همه جوان های علاقه مند کمک کنی تا به آرزو های خود دست یابند .. بهت قول می دهم با این نیت عرفانی و خدا پسندانه .. همیشه موفق و خرسند خواهی بود
    هیچ چیزی مثل شاد کردن دل انسان ها نیست .. امیدوارم هر چه زودتر با یکی از ایر لاین ها پرواز مستقل داشته باشی .. ما رو بی خبر نگذار ..
    سبز و خرم باشی

    اين سرگرد اگه مرد نبود شيما خانوم را ميخواست براي چي؟؟!
    پاسخ
    پویا جان عزیز و نازنین
    به نکته بسیار جالبی اشاره کردی
    او درسته که سرگرد بود .. ولی فکر کنم تشویقی درجه گرفته بود .. چون خیلی جوان بود
    این جور آدم ها که در موقعیت های خیلی حساسی هستند .. مخصوصآ او که خلبان آس و نورچشم دربار بود .. همیشه به مناسبت های مختلف در مراسم رسمی و شب نشینی های باشگاه افسران یا محافل نظیر آن می رفت .. و خب خیلی زشت بود که در ان موقعیت مجرد باشه .. چون از آن می ترسید براش حرف در بیاورن !! به همین دلیل سعی می کرد با دوستی با دختری زیبا و آزاد و موند بالا ، این جور مواقع به جای همسرش جا بزند .. ضمن این که دوستی و رابطه عاطفی که فقط به همبستری خلاصه نمی شود !! آدم می تونه در هر سن و سالی با همه حتی جنس مخالف بدون تفکر به مسایل فوق دوستی عمیق و پاکی داشته باشه
    ممنون از شما

    سلام جناب آقای مدرسی.واقعا مطالب شما جالب است.من نمی دونم اگه با وبلاگ شما بعد با سایت شما آشنا نمی شدم چی می کردم .دست شما درد نکنه.فقط اگه میشه بیشتر خاطراتتون که در مورد برخورد با دیگرانه رو بنویسید چون خیلی آموزنده است.اجرتون با خدا.متشکرم.
    پاسخ
    مرتضی جان عزیزم .. خیلی شرمنده ام می کنی .. باور کن در نظر خودم شرح این گونه خاطرات یا مطالبی مثل قضیه عوض آقا .. خیلی پیش پا افتاده است
    خودم از درج ان ها در مقایسه با خاطرات جبهه و جنگ که بار ها چشمانم غرق اشگ می شود ، اصلآ احساس رضایت نمی کنم .. ولی واقعیت اش به خاطر استقبال دوستان و نشان دادن زوایایی از زندگی سی چهل سال قبل با هدف نشان دادن وضعیت اجتماعی زمان های قدیم دست به قلم می شوم .. !! جالب این که در حین نگارش همین نوع خاطرات .. بی اختیار چند تا دیگه هم به یادم می آید .. به هر حال مرتضی جان باور کن خیلی خوشحالم که مورد پسند شما دوستان نازنینم قرار گرفته است
    سبز و خرک باشی

    دوستان نازنین .. با پاسخ به آخرین کامنت .. با اجازتون بعد از مدت ها راهی کرج می شوم .. تا با دیدن نوه هایم کمی جان تازه بگیرم
    ضمنآ مطلب بعدی ام که در رابطه با " شوخی خونین با سرپرست پیر " است خیلی وقته آماده است .. این مطلب بخشی از فضای جنگ حاکم بر پایگاه رو نشون می دهد .. امیدوارم دوشتبه .. یا سه شنبه آن را منتشر کنم .. اگه در پاسخ به کامنت ها تاخیری رخ می دهد .. ضمن پوزش .. حتمآ در مراجعت پاسخ خواهم داد ..
    موفق باشید

    سلام عمو
    ببين اينا بدردت ميخوره...عمدتا اهل تبريز هستن البته
    -----------------
    پاسخ
    آرش عزیز و نازنین
    واقعآ نمی دونم چه جوری از شما و زحماتی که برای حقیر کشیدی تشکر و قدردانی کنم
    آرش عزیز .. برای من این کار شما خیلی ارزش داشت . و از این که با حوصله زحمت کشیده و اطلاعاتی جامع در باره بعضی بزرگوارانی که نام خانوادگی آن ها بغدادچی بود ، برایم کامل تهیه و درج کردی .. یک دنیا ارزش داره
    شما با این عمل خود بنده رو تا آخر عمر مدیون بزرگواری و انسانیت خودت کردی .. من در زندگی به این نوع محبت ها خیلی اهمیت داده و برای آن ها ارزش زیادی قائل هستم
    اگر چه هیچ کدام با گمشده بنده مطابقت نداشت .. اما چیزی از زحمات شما رو کم نکرد .. به امید جبران محبت های شما
    سبز و خرم باشی

    با عرض سلام وهزاران درود خدمت عموی بزرگوار ونازنینم.من وقتی اومدم تا ببینم پست جدید چیه؟به پست سکوت مواجه شدم اومدم کامنت بگذارم که متوجه کامنت شما شدم وگفتم بهترین کار ممکنه نفرستادن کامنت الان هم اگه کامنت بنده حقیر شما رو اذیت وپاسخ دادن به اون برای شما موجود نیست هیچ موردی نداره من یکی مرام و معرفت شما رو میشناسم.یک پیشنهاد راجع به امار بازدید کنندگان مضمون اصلی سایت که از خاطرات و مسائل روز .اولین باری که من باسایت شما وشخص جنابعالی اشنا شدم تو اینترنت داشتن راجع به خلبانی و مراحل دوره ان میگشتم که با سایت پر محتوای شما اشنا شدم مطلب برخورد پرندگان با هواپیما ها وحوادث هوایی وبعد معرفی دختر خانمی که به رشته خلبانی می پرداختند و در لابه لای انها از خاطرات زیبا وشیرین و در عین حال در بعضی موارد عبرت امیز برخوردم واون دوران سایت از امار بسار بالایی برخوردار بود البته خدای ناکرده فکر نکنید محتوا سایت اومده پایین شما هرچه بنویسید برای بنده ومطمئنم برای یاران همدل و صمیمی سایت هم همینطور دلچسب وشیوا است.اگه به نظر بنده حقیر یک کوچولو به مطالب روز خلبانی ودر کل هوانوردی روز بپردازید هم تنوعی پیش می اید ودوستانی که در اینترنت به دنبال اطلاعات راجع به هوانوردی هستند استفاده میبرند امار هم به خودی خود بالا میاید من حقیر هم که واقعا لذت میبرم البته اینو بگم هیچوقت از خاطرات زیبا ما رو بی نصیب نگذارید.عمو جان باز هم میگم من در اون حدی نیستم که راه به شما نشان بدهم به عنوان یک عضو کوچکی از این جمع خانواده بزرگ دوستان یک نظر کوچک از این عقل ناقص خودم دادم باز ریش وقیچی دست خودتون است.راستی عمو همه چیز پول نیست بعضی وقتها پای یه عشق واقعی وسط باشه به نظر من این چیزها دیگه ارزش نداره فکر کنم مینو جان اینو تو شما دیده بود که از همه این چیزها بگذره لا مسب خوشگلی این دردسر ها رو هم داره{خنده+چشمککک} باتشکر.یاعلی
    پاسخ
    پسر عزیز و خوش تیپ ام رضا جان نازنین
    خوشحالم که بار دیگر کامنتی مملو از عشق و محبت از سوی شما رویت می کنم
    رضا جان گرامی .. قبل از هر چیز بگویم .. من به شخصه از نوجوانی آموخته ام که برای رشد و ترقی به هر سخن منطقی گوش فرا دهم .. فرقی نمی کند آن سخن منطقی از زبان چه کسی خارج شود .. یک کودک ، یک ادیب یا یک فرد مطلع .. به همین دلیل از شما خواهش می کنم ، هرگز وارد آن مباحث تعارف و غیره نرو .. ضمن این که مخاطبان اصلی سایت دوستانی مثل شما هستند .. و جوانان رکن اصلی مخاطبان سایت هستند ..
    در مورد مطالب مربوط به هوانوردی .. بله با نظر شما موافقم .. اما رضا جان فراموش نکن دانش و سواد من مربوط به هرکولس است .. که به لطف تکنولوژی اکنون همه هواپیما ها تغیر کلی در سیستم کنترل گرفته تا ناوبری بوجود امده است و دانش و دانسته های من ، مربوط به عهدی است که مادر بزرگ بنده دوشیزه بود !! و در حال حاضر هیچ خریداری نداره .. !! از سوی دیگر برفرض هم که خریدار داشته باشد .. بیش از دو دهه از آن محیط دور شده ام .. ضمن این که در تمام این مدت سختی ها کشیده و همون دو کلمه هم یادم رفته است ... !! چشمک
    ولی بر فرض هم که هم آموخته های من خریدار داشته باشد .. و هم من ذهن ام تار عنکبوت نبسته باشد ، در حال حاضر تا دلت بخواهد وبلاگ و سایت های هوانوردی و مضامین پرواز و آن نوعی که مد نظر شما و سایر جوانان است ، منتشر می شوند .. و من تنها می تونم به خاطرات شخصی .. خاطرات جبهه و جنگ .. و ایام جوانی ام صرفآ برای سرگرمی دوستان بنویسم .. و گرنه خودم هم بار ها اعتراف کرده ام که فاقد ارزش و اعتبار محتوایی است .. و بیشتر برای دل خودم .. و یادگاری برای نوه هایم می نویسم .. که همین هم گاهی با توهین ها .. و چالش ها مواجه می شود
    بگذریم .. رضا جان عزیزم .. ممنون از شما .. خوشحال می شوم هر چه نظر و پیشنهاد داری ، برایم بنویسی .. مطمئن باش حتمآ توجه کرده و در صورت امکان اجرا خواهم کرد
    ممنون از شما

    سلام
    ممنون از لطفی که کردید.
    انشاالله که موردش برای کسی پیش نیاد ولی شناخت اقدامات اولیه در حوادث می تونه جون عزیزترین فرد را در لحظه ای که هیچ فریادرسی جز خدا نیست حفظ کنه.
    ارادتمند شما
    پاسخ
    آرش عزیز و گرامی
    از این که زحمت کشیده و کامنت مرقوم فرمودی ممنونم
    راستش رو بخواهی .. همان گونه که روز شنبه بعد از اتمام پست آخر نوشتم .. که راهی کرج هستم .. در آخرین ساعت شب دوشنبه .. به خونه برگشتم .. و به ترتیب در حال پاسخ گویی هستم .. اما با شرمندگی فراوان یادم رفته که شما در باب چه حادثه ای سخن می گویید !؟ البته مقصر من هستم . .. که بین نوشته و پاسخ فاصله افتاده .. و دوم کم حواسی بنده دلیل اصلی است .. امید وارم بنده رو عفو بفرمایید
    پی نوشت .
    آرش جان .. همین الان متوجه منظور شما شدم !! می بینی چقدر گیج هستم !!؟
    بله منظور شما از سایت امداد گر بود .. راستی به شما گفتم که لینک سایت عالی شما رو در بخش پیوند ها قرار دادم ..؟
    باز هم از شما به خاطر حواس پرتی ام پوزش می خواهم

    سلام استاد عزیز
    امیدوارم که حالتان بهتر شده باشد.برای کم شدن آمار اینترنت زیاد ناراحت نباشید.به خاطر اشتیاق سیاسی این چندوقت مردم از یک طرف و مشکل اینترنت از طرف دیگر منطقیست آمار کم می شود.به زودی اما خواننده های دائمی مطالبتان بر می گردند.راستی مثل اینکه حسابی مارو فراموش کردین .چون مطلبی رو که تو وبلاگ گذاشته بودم و براتون هم نوشته بودم از طریق یکی دیگه از دوستان که همیشه لطف داره و مطلبو(ملاک انتخاب رییس جمهور از منظر کودکان سرطانی) در وبلاگ گذاشته بود اطلاع رسانی کردین که بابت همین هم بسیار سپاس.امیدوارم تنتون سالم و لبتون خندون باشه
    با آرزوی بهترینها
    شمس
    پاسخ
    سرور گرامی جناب شمس نازنین
    از این که بار دیگر کامنتی از شما دوست نازنین ام می خوانم ، بی نهایت خوشحالم .. جناب شمس راستش رو بخواهید .. اگه اشاره به آمار بازدید کنندگان می کنم ، صرفآ قصدم تآکید بر فواصل مطالب است که به خاطر عدم حضور خوانندگان قدیمی ، آمار پائین نشان داده می شود .. و گرنه به قول شما این روز ها با مشکلاتی که برای کشور و مردم شریف ما پیش آمده است .. و خرابی و پائین بودن سرعت اینترنت باعث افت خوانندگان شده است
    امیدوارم ایران عزیز روی آرامش و ثبات رو ببینه .. حال در این میان اگه سایت من هم بازدید کننده نداشت اشکالی نداره
    جناب شمس عزیز .. همان گونه که خود شما هم اشاره کردید .. مسایل و اتفاقات این روز ها بقدری روی اعصابم اثر منفی گذاشته است .. که گاهی همه چیز رو فراموش می کنم ... و گر نه شما می دانید بنده ارادت خاصی به شما و دوستان نازنینی که همراه شما هستند داشته و دارم
    به امید خدا .. بعد از آرامش در کشور حتمآ از خجالت شما و دوستان در خواهم آمد ... موفق و پایدار باشید

    سلام بهروز خان هوم سی - ۱۳۰ یعنی چی؟موقعی که موهاتونو رنگ کردید نیروهوایی ایراد نگرفت؟شما با جان ممد دوره می دیدید؟سرنوشت این خلبان فانتوم چی شد؟
    با تشکر-موفق باشید
    پاسخ
    جناب منوچهری عزیز
    راستش رو بخواهی .. خودم هم منتظر واکنش و برخورد مسئولان نیروی هوایی بودم .. ولی خوشبختانه کسی گیر نداد .. البته ما کلاه سرمون می گذاشتیم .. ضمن این که خیلی از همکاران ما دارای موه های بور بودند .. ؛ حتمآ من در میان آن ها به چشم نمی امدم .. اما مشکل زمانی بود که برای چک پزشکی با سایر چک های هوایی که می رفتم .. وقتی خانم پرستار فرم ها رو تکمیل می کرد ، در بخش رنگ مو می گفتم .. خانم بنویسید مشکی .. !! و کلی خانم پرستار در باره نوع رنگی که مصرف کردم پرسش می پرسید که من پاسخ ام .. نمی دونم بود !! بگذریم
    در مورد خلبان فانتوم بعد از رفتنم به بندرعباس و پرواز با هواپیمای اوریون .. دیگه هیچ خبری از او به دست نیاوردم .. بعدش هم که انقلاب شد .. و دیگه نفهیمدم چی شد !!؟؟
    من با جان محمد دوره نمی دیدم .. ایشان جزء مستشاران پاکستانی بود که مسئولیت بخشی از آموزش ما ها رو که تازه به خط پرواز سی - 130 پیوسته بودیم به عهده داشت
    ممنون از شما

    ســــــــلام كاپيتان (شتلق)
    چه قدر خوشحال شدم وقتي پست جديد رو خوتدم شايد باور نكنيد ولي همزاد پنداري كردم (اخ اي كاش منم اونجا بودم)چشمك !!!(دور از چشم خانمم مي نويسم )
    ولي در واقع همسرم داره مي خونه و مي خنده من شوخيام همراه اونه
    بگذريم چه قدر جالب بود خيلي لذت بردم ممنون كاپيتان بازهم مدتي خوش گذروندم شاد باشيد كه شاد كردن ديگران و خندان آنها كاري بس بزرگ است
    قربان شما
    خبردار (شتلق) عقب گرد
    پاسخ
    امیر جان عزیز و نازنین
    قبل از هر چیز از قول بنده حضور همسر بزرگوارتون سلام و درود مخصوص برسون. و از ایشون به خاطر حضور سبزشون تشکر و قدردانی بفرما . امیر عزیزم .. خوشحالم که مورد توجه شما دوست نازنینم قرار گرفت .. باور کن تمام هدف من از نوشتن خاطرات شخصی که فاقد نکات اموزنده و علمی است ، صرفآ سرگرم کردن دوستان جوانم است .. همین
    که آن هم اغلب با برخورد هایی همراه می شود .. !! ولی من اصلآ به وز وز مگس هایی چون علی اهمیت نمی دهم
    ممنون از شما

    سلام پدر خوبم

    خیلی خوشحال شدم دیدم که دوباره مطلب نوشتید و از نظر روحی احیا شدید امیدوارم در کنار نوه ها و خانوادتون خوش باشید

    ارادتمند
    پاسخ
    ممنونم کیوان عزیز
    باور کن خیلی به دیدار نوه ها نیاز داشتم .. ! حالم خیلی بد بود
    حتی نمی توانستم رانندگی کنم .. ! اما خوشبختانه این دو روز به اندازه دو ماه انرژی و روحیه گرفتم .. و اگه خدا بخواهد ، در خدمت دوستان و یاران بزرگوار خواهم بود
    ممنون از کامنت سبز شما

    اقای مدرسی عزیز اول برای شما ارزوی روزی شاد و خوش با نوه های نازنین را میکنم هیچ چیز مثل این برای شما ارامبخش نیست.این هم بگویم این روزها جو اینترنت هم ملتهب است و سایتهای با بار سیاسی بیشتر هواخواه پیدا کرده اند چون منبع اخبار_ولو نه چندان موثق _هستند.مثلا سایتی نسبتا خوب که قبلا 1500 تا 2000 بازدیدکننده داشت الان تا هفت هشت هزار بازدیدکننده هم دارد چون محلی برای اطلاع رسانی سیاسی شده است.البته من روندی را که شما در پیش گرفته اید را صحیحتر میدانم.
    خاطرات شخصی شما بسیار زیبا و اموزنده و خاطرات پرواز و جنگی هم هیجان انگیز و غرورافرین است.من که همیشه خود را در ان فضا حس میکنم بااینکه هرگز در شرایط ان نبوده ام.راستی ان خاطره عوض اقا تمام شد؟
    پاسخ
    دختر عزیز و نازنینم فریده جان
    خیلی خوشحالم که درک ام می کنی .. بله .. اگه آن ها رو نمی دیدم ، دچار جنون می شدم .. !! همسرم از من خیلی حال اش بدتر بود .. او صد برابر از من احساساتی تر است ..اما با دیدن بچه ها و در آغوش گرفتن آن ها سبب شد حالش کمی بهتر شود .. مدام اشگ می ریزد .. و با مشاهده اخبار ناآرامی های کشور بد جوری اعصاب اش به هم می ریزد .. باز من گاهی خودم رو کنترل می کنم .. اما همین که رفتیم کرج ، به شکرانه خداوند حالمون خوب شد .
    در مورد سیاسی شدن و سیاسی پسند مردم در این روز ها ، با شما موافقم
    شاید اگه من هم دانش و جرآت این کار رو داشتم ، حتمآ انجام می دادم
    ولی فعلآ فقط شنونده هستم ...
    فریده جان عزیزم .. راستش رو بخواهی بر سر دو راهی گیر کرده ام
    از یک سوی غم وضعیت کشورم .. جوانان با شرافت اش ،خیز برداشتن دشمنان و دو دسته گی میان مردم عزیز.. بد جوری حالم رو گرفته و چشمانم اشکبار است . و کاری از دستم بر نمی آید .. !! هر نوع بیان اظهار نظر سیاسی و شخصی من باعث قطع ارتباط دایمی با خوانندگانم خواهد شد .. و از سوی دیگر اگر به خواست دوستان احترام گذاشته و برای دقایقی سرگرم کردن آن ها دست به قلم شده و خاطرات گذشته ام رو بنویسم .. محکوم به خیلی صفات نا پسند می شوم .. اگه مثل هفته اول سکوت کرده و هیچ مطلبی درج نکنم .. عزیزان گله می فرمایند که این سایت شخصی و غیر سیاسی است .. عزیزانی که ساعت ها خواننده سایت های سیاسی هستند ، برای استراحت نیاز به مطالب غیر سیاسی هم دارند .. خب در این شرایط اگه به خاطر ناراحتی عذر خواهی کرده و مطلب نمی نویسم .. شاهد هستی که دوستان اصرار دارند در این شرایط باید برای روحیه دوستان حتمآ بنویسم .. وقتی هم می نویسم .. مورد توهین قرار می گیرم .. !! برای من نظر خوانندگانم خیلی ارزش داره .. حتی اگه دلم غرق خون باشه .. اما برای سرگرم کردن عزیزانم .. از هیچ کوششی دریغ نمی کنم .. کما این که در این دوسال مواردی بوده که اصلآ شرایط ام مناسب نبوده .. ولی به دلایلی که عرض کردم با چه مصیبت کارم رو چه خوب چه بد ارایه دادم .. حالا واقعآ نمی دونم چه کار باید کرد .. !!؟
    اما دلم می گه .. چون من غیر سیاسی هستم .. و دوستان نیاز به سرگرمی دارند .. باید کارم رو همچون گذشته ادامه دهم .. بگذریم
    فریده جان ببخشید زیاد حرف زدم .. اما در مورد عوض بگویم .. بخش نخست آن که مربوط به دادگاه و عدم زندانی شدن من بود تمام شد .. بخش بعدی مربوط به خاطرات شمال با جناب مداح بود .. که احساس کردم نمی تونه جالب باشه ! برای همین تصمیم گرفتم بخش جالب خاطره رو با مطالب مشابه تلفیق نمایم .. تا خدا چه بخواهد ..
    حق نگهدارت باشه

    سلام

    به دوستانی که با این اوضاع بوجود آمده قصد خروج از ایران دارند باید بگویم این دقیقا خواسته دشمنان ایران است. خود دانید.

    علی‌ فرانسه
    پاسخ
    ممنون علی جان ... واقعآ دستت درد نکنه
    سخنی بسیار پر محتوا و عالی گفتی . ضمن این که هیچ جا وطن نخواهد بود .

    سلام آقای مدرسی عزیز
    خیلی ممنون از داستان جدید
    واقعابعد از این درگیری ها که حالم بد بود، حالم بهتر شد...
    پاسخ
    بهنام عزیز و نازنین
    خوشحالم برای دقایقی شما دوست عزیزم رو آروم کردم
    سبز باشی

    سلام آقای مدرسی
    خسته نباشید
    می خواستم بگم سرفه را درست ننوشته
    اید
    ضمنا تورو به خدا از این کلمه "اصلح" استفاده نکنید.
    با تشکر
    پاسخ
    علیرضا جان .. از شما به خاطر تذکر مفیدتان تشکر می کنم
    در مورد سرفه .. اصلآ یادم نیست چه جوری نوشته بودم !! ولی حتمآ طبق معمول غلط نوشته بودم ! اما مورد دوم .. حق با شماست .. خودم هم نمی دونم چرا این واژه کلیشه ای رو انتخاب کردم
    به هر حال رسمآ اعتراف می کنم که آن کلمه خواست اصلی دل ما نبوده و نیست
    لذا از همه یاران همدل و صمیمی طلب عفو و بخشش دارم

    سلام كاپيتان
    من با بقيه كار ندارم اما هميشه بيصبرانه منتظر پستهاي جديدتان هستم و واقعا از صداقت و مردانگيتان لذت ميبرم و مطمئنم كه هركس ديگري جاي شما بود سو استفاده هاي بيشمار از موقعيتهايي كه پيش امده بود ميكرد در هر حال احترام بسياري برايتان قائل هستم در ضمن اينكه از قلم و بيان شيوايتان لذت ميبرم . اينروزها مردم دائم در سايت بالاترين و سايتهاي اينچنيني هستند و دنبال خبرهاي تظاهرات و شلوغيها و به همين علت است كه شايد كمتر به شما سر ميزنند . راستش به قدري از فدا شدن بيگناهان ناراحت هستم كه واقعا عزادار هستم و مهمان شدن در پست شما برايم يك نعمتي هست براي رهايي از ناراحتي.
    راستي قلب خانمم هم بعد از عمل بهتر شده و از همفكري شما هم ممنون هستيم
    پاسخ
    عباس عزیز و گرامی
    تا یادم نرفته باید بهت بگم .. تا دلت بخواد ما دوستان فراوانی به نام عباس داریم .. اگه اشاره به همسرت نمی کردی .. امکان نداشت می شناختمت !! البته تقصیری ندارم .. توصیه می کنم از این به بعد یک پسوند و یا پیشوند به نام زیبای عباس اضافه کن .. تا هم بشناسمت .. و هم جویای احوال دختر عزیزم شوم .. هر چیزی که دوست داری می تونی به آن اضافه کنی ... دوم این که از قول من به دختر عزیزم بگو .. زیاد خودش رو درگیر اخبار و جریانات سیاسی این روز ها نکنه .. چون واقعآ برایش مضر است
    خب .. اما از این که بنهد رو شرمنده فرموده و تعریف از نوشته ها و شخصیت ام فرمودی .. واقعآ نمی دونم چه جوری از شما تشکر کنم
    عباس عزیز .. حق با شماست .. این روز ها به قول دختر عزیزم فریده جان .. تا دلت بخواهد سایت های سیاسی نونشون تو روغنه .. !! ولی خب سایت های غیر سیاسی هم باید به فعالیت خود ادامه دهند .. چون دوستان نیاز دارن .. و برای آرامش باید گاهی به سایت های غیر سیاسی هم سرک بکشند .. !! بگذریم
    عباس عزیزم .. مواظب خودت باش .. و به دختر نازنیم بگو حتمآ دارو های تجویزی رو به موقع بخوره .. ضمنآ آسپرین رو فراموش نکنه
    سبز و خرم باشید

    جناب آقاي مدرسي سلام
    با احترام
    خواستم سلامي خدمتتان عرض كرده باشم. از طرف ديگر با مشاهده اينكه جنابعالي كم شدن تعداد بازديد كنندگان را به حساب اقبال عمومي كمتر به سايتتان ميدانيد، خواستم يكي دو نكته را خدمتتان عرض كنم:
    1- اصولاً در شش ماهه اخير سرعت اينترنت در اكثر نقاط ايران كمابيش كمتر شده است. علي الخصوص شبكه هايي كه از پهناي باند بالاتري استفاده ميكردند، بيشتر دچار محدوديت شده اند.
    2- فواصل آپ كردن پستهاي شما نيز بمراتب از اوايل كمتر شده است. ضمن اينكه مطالب نيز بطور متوسط كوتاهتر شده اند. لذا بر فرض اينكه بعضي با دو يا سه بار مراجعه، پستي را مطالعه مينمودند، كوتاهتر شدن پستها باعث ميانگين مراجعه كمتري ميشود.
    3- سابقاً در خاطرات پروازيتان و يا ديگر مطالبي كه به پرواز ارتباط داشتند، گريزي به مطالب آموزشي مختلف در باب سيستمهاي مختلف هواپيما ميزديد كه بعنوان مثال براي اينجانب بسيار جالب بود، ليكن با كوتاهتر شدن طول مطالب، از تعداد و عمق اين موضوعات نيز كاسته شده است.
    4- بسياري از كساني كه در وسط راه با سايت شما آشنا شده اند، جهت مطالعه مطالب قبلي نيز مراجعات مكرري به سايت داشتند كه كم كم و به مرور با مطالعه كليه پستهاي قبلي، تعداد مراجعاتشان كمتر شده است، خصوصاً با توجه به طولانيتر شدن فواصل ارائه مطالب جديد، برخي مانند من صبر ميكنند كه چندين پست جديد را با يكبار مراجعه به سايت بخوانند.

    در نهايت مطمئنم كه به محض بيرون آمدن شما از كم حوصلگي كه اين روزها خيلي از ما نيز بهش دچاريم، دوباره آنقدر مراجعه كننده داشته باشيد كه فرصت دادن يك پاسخ يك تكي به كامنتها را هم نداشته باشيد! به علاوه اكنون اكثر مراجعه كنندگان شما، مراجعه كننده هميشگي و بقول معروف مشتري پروپا قرصند، چيزي كه خيلي از سايتهاي داراي بازديدكننده بالا، حسرتش را دارند.
    با تشكر
    بهرنگ
    پاسخ
    بهرنگ عزیز و نازنین
    با درود و تشکر از فرمایشات منطقی و صحیح شما ، به عرض می رسانم .. بله حق با شماست .. تمام مواردی که اشاره فرمودید هریک می تواند عامل مهمی برای افت و ریزش خوانندگان باشد
    بهرنگ عزیز .. هرگز قصد توجیه قصورم رو ندارم .. فقط جهت آگاهی دوستان عرض می کنم .. دلیل فاصله افتادن کاملآ مشخص است .. یک مدتی بیمار بودم .. مدتی بعد محدویت برایم قائل شدند .. !! بعدش از نظر روحی کمی افسرده شدم .. خب به تمام این ها مشکلات زندگی و خانوادگی رو هم اضافه فرمایید .. از ان جا که برای نگارش هر خاطره ای باید به حس و حال آن ایام برگشته و با خیالی آسوده و مرور دوران قدیم آن را به رشته تحریر در آورم ، گاهی کوچک ترین مشکل روحی و فکری باعث فراموشی و یا سبب کندی کار می شود .. اما به امید خداوند سعی می کنم کم کم بر مشکلاتی که به درستی اشاره کردی .. فایق امده و پشت سر هم مطلب جدید آپ کنم
    در مورد اشاره به مطالب فنی هم چشم .. من فکر می کردم به دلیل قدیمی شدن مدل هواپیماهای هرکولس ، دیگه جذابیتی برای عزیزان نداره .. ولی حتمآ سعی خواهم کرد از این به بعد همچون گذشته .. گریزی به مسایل علمی و فنی بزنم
    باز هم از شما دوست ارزشمندم تشکر و قدردانی می کنم
    سبز و خرم باشی

    سلام
    من روی کلیک می کنم اما چیزی نمیاد و پیام service unavailable میده
    نمی دونم اینترنت من مشکل داره یا سرور شما
    پاسخ
    شهاب عزیز و نازنینم
    من همین الان روی هر دو لینک کلیک کردم .. خوشبختانه صفحات باز شدند .. شما یک بار دیگه امتحان کنید .. احتمالآ مشکل از ناحیه شماست
    ممنون از تذکر شما

    مطالبتون بیشتر جنسیه.طوری که ادم فکر می کنه که شما شهوت ران و دختر باز هستید
    پاسخ
    دوست عزیز و نازنین
    ممنون از شما که نظرتون رو رک و شفاف نوشتید .. از شما جدآ سپاسگزارم
    اما .. وقتی می نویسید " هستید " !! یعنی این که الان هم هستم !! عزیزم .. به عنوان یک آدم تحصیل کرده و منطقی ، دوست دارم به این پرسش من پاسخ دهی .. و آن این است که : کدوم یک از خاطراتی که مربوط به این دورانم است .. ( منظورم بعد از بازنشستگی از ارتش است ) نشانده این صفات پلید در من است !!؟ خوشحال می شوم که با یک مثال یا استناد به جمله ای در حرف های خودمونی یا مطالب مندرج آن را به بنده و سایر خواننده های محترم نشان بدهی .. دوست عزیزم .. به قول معروف هرکی به زعم خویش یار من شد ..!! عزیزم .. آن چه که من از خاطرات جوانی مربوط به سه تا چهار دهه قبل می نویسم .. مربوط به شور و عشق جوانی است .. که من صادقانه همیشه به آن ها اشاره دارم .. گناه من این است که جانماز آب نکشیده و سانسور نمی کنم ..!! استنباط من این است .. وقتی قضیه ای نزد خداوند پنهان نیست .. چه لزومی داره که نزد بنده او پنهان بماند .. !! قصد دفاع ندارم .. ولی همیشه به سالم زندگی کردنم افتخار کرده ام .. ای کاش می شد اخلاق و رفتار جوانی ام رو از دوستان و کسانی که با بنده در ارتباط بودند می پرسیدی .. به هر حال بر فرض محال در جوانی دارای خصلت های منفی بودم .. چه ربطی به حالا داره .. !!؟
    من در هر جا بودم کلی دختر و خانم کارمند با بنده همکاری می کردند .. مطمئن باش اگه کوچک ترین ضعفی در این موارد که شما اشاره فرمودید داشتم .. هرگز راضی به همکاری و رفت و آمد با بنده نمی شدند .. به هر حال .. این نظر شماست و من به ان احترام می گذارم
    شاید شیوه نگارش ام چنین است که شما چنین تصوری در مورد بنده می فرمایید ممنون از شما

    از صداقت شما در بیان خاطرات شخصی عبرت اموز خود برای جوانان بسیار متشکرم.ولی واقعا لنگی یک پا برای خلبان جنگنده مشکلی ایجاد نمیکند؟!
    پاسخ
    پویا جان عزیزم
    خوشحالم که نظر مثبت به مطالب داری
    در مورد پرواز با پای مصنوعی .. ما در گذشته که پرواز با هواپیماهای شکاری بسیار دشوار تر از حالا بودند هم داشتیم .. من هم کتابی از یک خلیان شوروی سابق خواندم که در جنگلی سقوط می کنه .. و شانسی نجات یافته .. اما به خاطر علاقه به پرواز .. و تمرین بیش از حد عاقبت اجازه پرواز با پای مصنوعی رو اخذ می کند .. این بابا بعد ها قهرمان جنگ در کشورش معرفی می شود .. حتی فیلمی هم در باره این خلبان روسی خواندم .. متآسفانه نام او را فراموش کرده ام .
    خب طبیعی است دوست ما هم حتمآ بی نهایت زحمت و تلاش کرده تا موفق به اخذ مجوز پرواز ان هم با عصا شده بود !! البته با توجه به پیشرفته بودن فانتوم نسبت به شکاری های قدیمی روسی .. این کار دشوار به نظر نمی رشد .. به عبارتی خواستن توانستن است
    موفق باشی عزیزم

    سلام به دوست خوبم
    ممنونم از وب قشنگ و زیبای شما
    آقا کولاک کردی دستت درد نکنه
    پیروز و پاینده باشی
    پاسخ
    به به .. دوست عزیز و نازنینم جناب بایرام خان نمازی
    استاد چه عجب .. افتخار به حقیر دادید !!؟
    جناب سرهنگ چقدر حلال زاه هستید .. چندی پیش یک آقا مهندسی به نام جناب فضلی که در بندعباس تشریف دارند .. یه روز از بنده پرسش فرمودند شما کاپیتانی به نام آقای بایرام نمازی می شناسید .. !!؟ با ذکر نام شما ، تمام خاطرات پرواز با شما در خاطرم مثل فیلم سینمایی مرور شده و با افتخار اعلام کردم .. بله ایشان از بهترین اساتید خلبان های نیروی هوایی بودند .. که بنده افتخار دوستی و آشنایی با ایشان رو دارم .. و سپس به یکی دو تا از اخرین پرواز هایی که به اتفاق داشتیم اشاره کردم .. ابتدا تصور کردم جناب مهندس از دوستان شماست .. ولی بعد فرمودند که در پروازی که ظاهرآ به شیراز یا بندرعباس داشته ، شما کاپیتان ان بودید .. که موقع پیاده شدن هم با شما سلام و علیکی کرده بود .. بایرام عزیزم .. واقعآ یادش بخیر .. چه خاطراتی که با هم داشتیم .. !! پرواز از مشهد .. اخرین بار فکر کنم از مشهد به تبریز رفتیم .. !! نمی دونم چه جوری خوشحالی ام رو از دیدن کامنت شما ابراز نمایم ؟؟؟
    واقعآ خوشحالم کردی .. امیدوارم هر کجا هستی سالم و تندرست باشی .. بایرام جان باید ببخشید که در غیاب شما بزرگواران ما جسارت کرده .. و برای زنده کردن نام و یاد اساتیدی چون شما و سایر دوستان بزرگواری که یک عمر با وقف جوانی در راه اعتلای کشور عزیز زحمت کشیده و جانفشانی ها کردند ولی متآسفانه در هیچ جایی نام بروبچه های سی - 130 برده نمی شود ، دست به قلم شده و با زبان الکن خود .. یادی از پرواز های سی -130 می کنم
    البته به این موضوع واقف هستم .. که جای نوشته و خاطرات پیشکسوتانی چون شما و سایر عزیزان همیشه خالی است .. اما می دونم بعد از بازنشستگی همچنان به شغل شریف کاپیتانی مشغول خدمت به هموطنان هستید .. و فرصت نگارش رو ندارید ...
    *********
    دوستان جناب سرهنگ نمازی یکی از بهترین و آس ترین خلبان های نیروی هوایی بودند که خیلی زود معلم خلبان شده و خدمات ارزنده ای در ایام جنگ از خود نشان دادند .. بنده به عنوان عضو بسیار کوچکی از تیم پروازی افتخار همراهی با اساتیدی چون جناب نمازی به کرات داشتم .. یادش گرامی باد
    ******
    بایرام جان دلم خیلی برات تنگ شده است .. یاد شوخی های شما در پرواز و سر به سر گذاشتن با دوستان همیشه جلوی چشمم است
    دلم برات خیلی تنگ شده است .. به امید دیدار .. هر جا هستی .. خدا پشت و پناه ات باشه .. راستی از طریق همین سایت .. هم جناب سرهنگ مقداد پور رو پیدا کردم .. هم جناب سرهنگ قوی پنجه را .. دنیا خیلی کوچک است ..
    مواظب خودت باش

    سلام عمو بهروز . خیلی دلم برات تنگ شده.
    از بابت این پست زیبا ممنونم
    میخواستم بدونم هرکولس توانایی سوختگیری هوایی رو داره و اینکه میتونه به عنوان سوخترسان به هواپیماهای دیگه استفاده بشه یا نه؟

    ممنونم
    پاسخ
    ممنونم حمید رضا جان عزیزم
    دل به دل راه داره پسرم
    حمید رضا جان .. هرکولس ها به دلیل شرایط فیزیکی خاصی که داره .. همه نوع تغیراتی روی آن اعمال می شود .. و خیلی راحت تغیر کاربردی روی ان انجام می شود
    در مورد توانایی سوخت گیری هوایی من به شخصه چیزی یادم نمی آید .. آما در مورد بخش دوم ان یعنی سوخترسان .. بله .. من خیلی دیدم ..که از این هواپیما به عنوان سوخترسان استفاده کرده اند .. حتی تصاویری از ان در یکی از پست ها قرار دادم .. که متآسفانه به دلیل استفاده از سایتی گمنام برای آپلود تصاویرم .. همه بعد از مدتی حذف شده اند !!
    ولی با جستجو در گوگل حتمآ تصویر ان را خواهی یافت
    موفق باشی عزیزم

    بخواب ای خواهر نازم ندایم، که روح پاک تو گردد صدایم"، "تو که هرگز نبودی خار و خاشاک، چرا افتاده ای اینگونه در خاک"، "ندایم ای ندای سرزمینم، صدای جاودان این زمینم" "صدای تو شود داد دلیران، ندای تو شود فریاد ایران
    پاسخ
    من هم متآثر شدم .. روح اش شاد
    امیدوارم هر چه زودتر آرامش به کشورم ایران برگردد
    ممنون از شما

    جناب کاپیتان
    مثل اینکه خواب تشریف دارین و اوضاع مردم رو نمی بینید. به جای نوشتن این مزخرفات اگر جگر دارید از مردم حمایت کنید یا لااقل سکوت کنید. عشق و عاشقی خود را هم برای کسی تعریف نکنید که همه می دانند خالی بندی است اما به رویتان نمی آورند. مثل اینکه گذشت ایام علاوه بر جسم، عقلتان را هم ضایع کرده است.
    پاسخ
    با پوزش از همه خوانندگان محترم .. مجبورم پاسخ این آدم احمق و بی شعور رو همین الان به زبان خودش بدهم ..
    علی .. اگه مزخرفه ، تو خیلی بی جا و غلط می کنی به سایت سر می زنی و مطالب رو می خوانی احمق ... این یک سایت فرهنگی ، تخصصی است .. نه یک سایت سیاسی ! بر فرض محال چند تا فحش یا شعار سیاسی نوشتم .. فکر می کنی چند ساعت پا برجا می ماند .. ؟
    در مورد خاطرات عشق و عاشقی .. به خودم و به خوانندگانم ربط داره .. فضولی به تو نیامده است
    اگه خالی بندی است ... اگه چاخانه .. اگه مزخرفه .. به تو هیچ ربطی نداره .. تو یک منافق احمقی هستی .. که هنوز نتوانستی تشخیص دهی سایت من در چه زمینه ای است !!؟ درد تو نوشتن خاطرات خالی بندی من نیست .. درد تو جیگر نداشتن من نیست .. درد تو حسودی و حماقت است

    سلام آقای مدرسی عزیز
    مثل همیشه شیرین و خواندنی.
    موفق باشین
    پاسخ
    دختر عزیزم شبنم نازنین
    خوشحالم که مورد پسند شما دختر نازنینم قرار گرفته است
    شبنم جان به حسین عزیز سلام برسون .. راستی نمی دونم چرا مطلب به بالاترین ارسال نمی شه !!؟ راحت باز می کنم .. اما نمی شه فرستاد ! یک بار دیگه امتحان می کنم .. اگه نشد ؛ رمز ام رو تقدیم شما کرده تا زحمت اش به گردن شما بیفتد .. ضمنآ کلی مطلب منتشر نشده در ان جا رو دارم !! مواظب خودت باش

    امان از دست سگ‌هاي ولگرد و الاغ‌هاي بي شعور
    آقاي به ظاهر علي ولي به واقع خري
    ظاهراً حاليت نمي شه كه اين عرصه جولانگه تو و امثال تو خائن اختشاش گر عوضي نيست ، يادمه يكباره ديگه هم مزخرف گفتي و جوابت را داديم ولي ظاهراً كه نه جداً خر تشريف داري و نياز به ادب لذا به توي نفهم مي گويم علفت را جاي ديگه نخور و عرعرت را اينجا سرنده
    اي خر‌و اي خرمگس اين عرصه نه جولنگه توست
    عرعر و وزوز خود مي داري و زحمت ما

    ضمناً وقتي اين مملكت صاحب داره نياز به حمايت هيچ كس نيست و اوضاع مملكت هم اونجوري نيست كه تو كثافت بخواهي از آن سوء استفاده كني .
    در خصوص خاطرات آقاي مدرسي هم به تو نفهم مي‌گويم ما دلمون ميخواد اصلاً همش براي ما دروغ بنويسه به تو امثال تو هيچ ربطي نداره، ما حالمون ميكنيم و كيف هم ميكنيم ايشان براي ما خالي بندي كنند تا كو..تو و صدجاي نابدترت بسوزه ، حسود آشغال.
    مرتيكه الاغ ، نفهم گوساله ، بي خانواده ، لات و اوباش
    بست شد يا ميخواي يك تريلي فحش نثار خودت و خاندانت كنم . بي پدر ملعون بر گمشو تو طويله بابات و اونجا نشخوار كن .

    علي.ك
    پاسخ
    علی جان عزیز و گرامی
    ممنون از پاسخ دهن شکنی که به این مردک دادی
    این ملعون ظاهرآ یک پاسخ دیگری هم برایم نوشته است .. که به دلیل این که تنبیه بشه .. با اجازه ات دیگه کامنت های این بابا رو منتشر نمی کنم
    والله ما موندیم .. اگه مزخرفه .. چرا می خواند !؟ اگه خالی بندیه .. چرا تا اخر آن را مطالعه می کند .. !!؟ اگه انتظار داره به خاطر تظاهرات من تعطیل اش کنم .. به خودم و دوستانم ربط داره .. اگه عقل من پاره سنگ بر می داره .. او چرا در این راه من را همراهی می کنه ..!!؟ یکی نیست بهش بگه منافق حسود .. بتو چه !!؟ به هر حال با اجازه دوستان از این به بعد برای این که مطالب دروغ رو مطالعه نکنه ، به سایت راه اش نمی دهم
    ممنون از شما

    عمو بهروز سلام
    یک ایمل برای شما فرستادم اگر میشه آن را مطاله کنید عنوان آن سی-130 است
    پاسخ
    چشم پسر عزیزم ..
    باور کن دیشب ساعت دوازده شب خونه رسیدم .. تا ساعت هفت بامداد مشغول پاسخ به کامنت ها و بخش زیادی از ای میل ها بودم
    فقط یکی دو ساعت خوابیدم .. الان ساعت دوازده و ده دقیقه بعد از ظهر است .. از سر درد و فشاری که دیشب تا صبح بیدار بودم ، از خواب بیدار شدم .. هنوز نیمی از نامه ها مانده است .. باور کن چشم هایم نمی بینه .. بیشتر عصبی است ! دیشب بیش از یک ساعت برای ورود به خونه مون دور خودم می چرخیدم .. !! چون را های ورود به محله ما بسته بود !! و عاقبت با نشان دادن کارت بازنشستگی و انجمن روزنامه نگاران با هزار منت اجازه دادند بروم حال و روزم اصلآ خوب نیست .. ولی چشم

    پسر عزیزم جناب آقای علیرضا ترجمه
    ضمن سلام ، بنده امروز طبق اعلام قبلی قرار بود پست جدیدم رو منتشر کنم .. اما متآسفانه در پیشنویس ترجمه جدیدی را نمی بینم . با توجه به جا به جایی مطالب ، آیا ترجمه ای منتشر نشده وجود دارد یا خیر ؟ من که مورد جدیدی پیدا نکردم .
    مستدعی است تا امروز بعد از ظهر ترجمه جدید را در صورت امکان قرار دهید .
    با سپاس فراوان

    اقای مدرسی عزیز شما صاحب اختیار هستید اما به نظر من ادامه روند فعلی و سیاسی نکردن سایت به نفع شما و سایرین است.سیاسی نویسی شما دردی دوا نمیکنه هیچ مشکل ساز هم خواهد شد تعداد این قبیل سایتها و وبلاگها ماشاالله اینقدر زیاد است که مطمئنم خوانندگان با هیچ کمبودی روبرو نمیشوند.نکته دیگری که میخواستم بگم درمورد درج خاطرات جوانی شما است.البته در گذشته نیز از این دست مطالب مینوشتید که جزو مطالب خوب سایت شما هم هست.شاید به نظر خودتان مهم نیاید یا به برخی ادم حسود و بدخواه فرصت تهمت بدهد اما باور کنید اینکه فردی پا به سن گذاشته خاطرات و تجربیات متفاوت دوران جوانی خود را با صداقت کامل در اختیار جوانان امروز بگذارد خیلی ارزشمند است.چه بسا پدر و مادرها اینکار را نمیکنند.به نظر من اینها واقعیات زندگی است تجربیات شخصی که همه دارند و متاسفانه اکثرا با خود به گور میبرند حالا که کسی پیدا شده و به رایگان این تجربیات را در اختیار ما قرار میدهد باید خیلی قدرش را بدانیم.این است که شما هم قدر خود را بدانید!من که واقعا خودم را به شما مدیون میدانم و هرگز فکرنمیکردم اینترنت مرا با فردی چون شما اشنا کند_یعنی فکر نمیکردم اینقدر خوش شانس باشم!_کسی هم که چنین مطلبی را جنسی میداند باید فکری برای ذهنیت بیمار خود بکند چون تنها چیزی که در این متن نبود مسایل جنسی بود که حتی اگر هم وجود داشت ان هم جزیی از زندگی است و باید اینقدر جنبه و شعور داشته باشید که از ان استفاده مثبت بکنید هرچند اقای مدرسی چنان پاک بوده اند و قلم ایشان چنان عفیف است که این مسایل اینجا جایی ندارند.توصیه میکنم مطالب قدیمیتر سایت را بخوانید تا بفهمید با چه کسی طرف هستید.
    پاسخ
    دختر عزیز و نازنینم فریده جان
    باور کن من هم از این که با دختر خانمی فهمیده و بزرگوار آشنا شده ام خیلی خوشحالم ... بار ها از صمیمی قلب اعلام کردم که بعضی از دوستان چنان انرژی مثبت روی من می گذارند و چنان با دیدن نام آن ها شاد می شوم که نهایت ندارد .. و شما یکی از اون دسته دوستانی هستید که ارادت خاصی به شما و فرمایشات شما دارم .. و فکر نمی کنم در دنیای مجازی این ارتباط برقرار شده است .. بلکه فکر می کنم از نزدیکانم هستی
    دخترم .. در باب بیان خاطرات گذشته که مربوط به ایام جوانی است .. با شما موافقم . چون هدف من هم نشان دادن چهره ای از اجتماع آن تاریخ است . هیچ انسانی معصوم نیست .. من هم خطا و گناهان بسیاری مرتکب شده ام .. اما در مورد مسایل ناموسی همیشه رعایت کردم .. این مسئله رو دوستان و همکاران من می توانند شهادت دهند .. باوجودی که فردی معاشرتی و به قول معروف امروزی بودم .. و دوستان متعددی از جنس مخالف داشتم .. اما هرگز به چشم بد به آن ها نگریستم .. ! چون از کودکی معتقد به حرمت نوامیس بودم و اموخته بودم اگه من به ناموس کسی چشم داشته باشم ، حتمآ به ناموس من چشم خواهند داشت .. بگذریم .
    در مورد آدم های بیمار ذهن باید بگویم .. نباید به آن ها محل گذاشت .. من اگه کامنت امثال علی را منتشر می کنم .. دو دلیل دارد .. یکی این که بهش بگم من ریگی به کفش ام نیست .. ! دوم این که مردم با این گونه بیماران روانی و افکار کثیف او آشنا شوند .. دخترم زیاد حرف زدم .. شما رو به خدا می سپارم
    موفق و پیروز باشید

    عمو سلام.
    یه گِله کوچک.
    من رو قابل ندونستید؟
    من که گفتم باهم بریم کرج.
    بهم برخورد. ماکه با هم تعارف نداشتیم عمو.
    راستی 5 شنبه کنکوره. ساعت 3 بعد از ظهر.

    یا حق.
    پاسخ
    امیر جان عزیز و نازنینم .. از شما واقعآ معذرت می خواهم .. خودت حال و روز من را شنیدی .. ولی شنبه یه لحظه احساس کردم می تونم بزنم بیرون .. و از طرفی نمی خواستم مزاحم شما بشم . چون می دونستم خودت رو برای کنکور اماده می کنی .. خدا پشت و پناه ات .. من با تو اصلآ تعارف ندارم .. بعد از امتحانات حتمآ مزاحم خواهم شد .
    مواظب خودت باش

    سلام عمو .
    امیدوارم حالتان خوب باشد.
    اول عمو میخواستم یک گله کوچک و دوستانه ازتون بکنم. . و اون اینه که شما نوشتید که تعداد مراجعه کننده کم شده اگر دوست ندارید بگید تا ""برای دل خودم بنویسم"" .
    میخواهم بگم که پس ما اینجا حساب نمیایم .
    یعنی شم اگر تعداد بازدید کننده هاتون زیر 100 تا بشه واسه دل خودتون مینویسد . میخواهم بدونم اون 100 تا چی اونایی که با عشق میام مطالب شما رو میخونند . امیدوارم از بابط حرفهایی که میزنم ناراحت نشید و امیدوارم اشتباه کرده باشم. و این موضوع هیچگونه ناراحتی و کدورتی را بین ما بوجود
    عمو جون خیلی دوستتون دارم و از دور میبوسمتون.
    ارادتمند شما نوید -چ
    پاسخ
    نوید جان عزیز و نازنینم
    من از شما و همه دوستانی که چنین تصوری از سخنان من داشتند عذر خواهی می کنم .. منظور من کم شدن آمار و دلایل ان بود .. وگرنه جایگاه دوستان قدیمی و یارانی نازنینی چون شما که از همون روز اول با هم ارتباط داشتیم که مشخص است
    اگه من هر حرفی در باره مخاطبان بزنم ، شما حلقه یاران خصوصی و دوستان قدیمی اصلآ نباید به خود بگیرید .. حساب یاران قدیمی جداست
    من حتی یک نفر مخاطب هم داشته باشم خواهم نوشت .. نوید جان عزیزم .. در مورد حرف های که نوشتی .. من با شما موافق نیستم . نه این که آن را قبول نداشته باشم .. دارم و خودم هم مثل شما هستم .. اما پسرم باید خیلی مواظب باشی . تصمیی که یک جوان می گیرد .. اولش ممکنه از روی احساسات باشه .. مثل ترک ملت .. مثل ... که هر یک از آن ها را باید منطقی بررسی کرد
    باز هم تکرار می کنم .. من نمی گویم آن کار را نکن ... بلکه باید با احتیاط و تفکر انجام بدهی .. و فکر کنی که در چه بخشی توان خدمت رسانی به مردم شریف را داری .. یکی با اینترنت .. یکی با نوشتن .. خلاصه امیدوارم منظور من را متوجه شده باشی
    مواظب خودت باش

    با سلام به عمو بهروز
    من به دلیل تالمات وارده از شرایط وارد به همه ما واقعا فعلا دل ودماغ ندارم که مطالب را بخوانم . ولی گفتم عرض ادبی کرده باشم به شما و دیگر دوستان عزیز و نازنین.وامیدوارم که همگی خوب باشید.
    یا حق
    پاسخ
    نادر جان عزیز و گرامی
    باور کن ما هم دست کمی از شما نداریم .. اگه می بینی چند خط خاطره رو می نویسم از روی دل خوش نیست عزیز .. بلکه به خاطر تعهد و تکلیفی است که به حق نسل امروز دارم . همدردی با مردم و جوانان صرفآ کار سیاسی نیست . تمام تلاش من این است در اوضاع و احوال غمگین فعلی ، برای دقایقی دوستانم رو به حال و روز زمان های قدیم برگردونم
    به عبارتی کار دیگری از دست من ساخته نیست
    موفق باشی

    سلام کاپیتان
    ما فردا داریم میریم خدمت پادگان پدافند هوایی تهرانسر. اگه عشق شما رو(C-130) سلام شما رو بهشون میرسونم.
    پاسخ
    پسر عزیز و نازنینم علی جان
    به سلامتی و دل خوش عزیزم .. خدا پشت و پناه ات باشه علی جان
    خدمت به کشور به ویژه در لباس سربازی خیلی مقدس است .. قدر خاطرات این ایام رو بدون .. چون یک روزی باید برای نوه هایت تعریف کنی .. مواظب خودت باش .. ضمنآ سی - 130 ها رو اگه دیدی سلام من رو برسون
    موفق و پیروز باشی

    جناب مدرسی عزیز سلام
    امیدوارم که حالتون خوب باشه . مثل همیشه از خوندن خاطراتتون کلی لذت بردم . در مجله صنایع هوایی شماره 215 مقاله ای تحت عنوان توپهای هوایی چاپ شده که بسیار جالب هستش و در مورد هواپیماهای هرکولس که روی انها توپهای هوایی نصب شده کلی توضیحات همراه با عکس منتشر شده . حتما این مقاله رو بخونید چون میدونم که کلی خوشتون میاد از این مقاله . واقعا این هرکولس کاربری های فراوانی داره . ضمنا شما و اقای کدخدایی و دیگر دوستان عزیز جواب این افرادی رو که میان این مطالب بی ربط رو مینویسند ندید.هرکی خوشش نمیاد مجبور نیست که بخونه . سلیقه ها مختلفه . دلیل نمیشه که مثلا من اگه از یه چیزی خوشم نمیاد بیام همچین حرکاتی انجام بدم !خوب وقتی از یه مطلبی خوشم نمیاد نمیخونمش ! رفتار هر شخصی نشان دهنده شخصیت و فرهنگ اون شخص هستش . شما هم جواب این افراد رو ندید بهتره اعصاب خودتونم خورد نکنید.سلامتی شما از همه چیز مهمتره . حالا جواب کامنت ها 1 روز دیر و زود بشه که اتفاقی نمیوفته .مطمئن باشید همه دوستان انقدر فهمیده و با درک هستند که اگه دیر هم جواب کامنت هاشونو بدید ناراحت نمیشن. امیدوارم که همیشه سلامت و موفق باشید . قربان شما دارا
    پاسخ
    ممنونم دارا جان عزیز و گرامی
    بله همان گونه که اشاره فرمودی این نوع هواپیماهای ، کاربرد های مختلفی دارند .. و برای هر نوع ماموریتی آمادگی اجرا را دارند .. از حمل و نقل نیروهای نظامی گرفته تا حمل مجروح و چتر باز .. از حمل بار های سنگین تا بارریزی هوایی .. و در بعضی کشور ها علاوه بر ماموریت های تعریف شده فوق ، به عنوان هواشناسی ؛ آواکس ؛ سوخترسان ؛ حمل ادوات جنگی مثل توپ و تانک و جستجو و نجات و غیره هم استفاده می کنند .. در یک جایی خواندم که روز اول که قرار بود این هواپیما رو طراحی کنند ، در جستجوی هواپیمایی بودند که مثل ماشین جیپ کارایی فراوانی داشته باشد .. امروزه می بینیم نه تنها مثل جیپ ، بلکه عین فولکس واگن های قدیمی به هر شکل و شمایلی هم در می آیند !!! بگذریم
    دارا جان اشاره به افراد معلوم الحال و بیمار کردی .. بله حق با شماست
    ولی همان گونه که برای دختر نازنینم فریده جان توضیح دادم .. به این دلیل بدون کم ترین سانسور منتشر می کنم که بهش حالی کنم هیچ نقطه ضعفی ندارم که بخواهم کامنت او را دستکاری کنم .. بلکه با منتشر کردن آن شخصیت نداشته آن ها رو به قضاوت عزیزان قرار می دهم .. و اگه دیدی پاسخ اش رو دادم .. تنها دلیل اش این بود .. او بلانسبت دوستان بقدری احمق و نفهم بود که چند تا موضوع رو به هم ربط داده و خودش هم نمی دونست دیگه چه تهمتی به من بزنه .. !! برای همین تصمیم گرفتم یک بار با زبان خودش پاسخ اش رو بدهم .. و بقیه کامنت هایش رو به زباله دان بیندازم .. اما دارا جان بقدری این آدم روانی و احمق است که از رو نرفته و همچنان برای من کامنت می نویسد .. !! بنویس عزیزم .. بنویس تا حسابی عقده هایت خالی شود ! بگذریم
    دارا جان باز هم از شما به خاطر مهر و محبتی که به حقیر داری تشکر و قدردانی می کنم
    سبز و خرم باشی

    درود جناب مدرسي , اميدوارم كه سلامت باشين .

    متاسفانه چند روزه پيش يك فروند فانتوم نيروي هوايي در اطراف جزيره شيف سقوط كرد . هر دو خلبان شهيد شدند .

    خلبان : سرهنگ كرمي
    كمك خلبان: سروان اوليان


    http://pgnews.ir/viewnews.aspx?id=7399

    روحشان شاد
    پاسخ
    بامداد عزیز و نازنین
    خوبی پسرم .. فکر نکن که فراموش ات کردم !! می دونم خیلی درگیر هستی
    در مورد خبری که نوشتی ، خیلی ناراحت شدم .. واقعآ حیف شد
    روحشان شاد

    سلام آقا بهروز
    روايت كاملا جالب و گيرايي بود جوري كه من خواننده كاملا محوش شدم اما با كسب اجازه از شما نكته اي رو ميگم اون اينكه به نظرم پايانش يكدفه اي و غافلگير كننده بود شايد اين انتظار من يكي باشه ولي با خوندن خط پاياني جاخورده و هنوز كنجكاو ادامه داستان وبيان كنش و واكنش هاي كات كردن رابطه اي به اين عميقي با مينو خانم و خانواده ايشون بودم .در هرحال ممنون ومتشكر از زحمات شما.
    در مورد اين اراذل و اوباش سايبري مثل علي روانی ،هرچند شما با داشتن روحيه واحساسات پاك وحساس شايد نتونين بي تفاوت بمونين اما من يك نظر دوستانه دارم اونم اينكه يا اصلا كامنتشو منتشر نكنين يا با گذاشتن پاسخي به مظمون ((بدون شرح)) جوابشو به خود خوانندگان واگذار كنيد تا حسابي از خجالتش دربيايم ،
    يه مورد ديگه اينكه چه جوري پاكستاني ها به ايرانيا دوره ميدادن توي خود ايران مگه استاد ايراني اون موقع مثل پزشكا كم بوده؟
    با تشكر ببخشيد طولاني شد
    پاسخ
    پسر عزیزم مهدی جان نازنین
    خوشحالم که از مطلب پست آخر خوشت اومده است . مهدی جان در باره پایان ان .. من فکر کنم قبلآ توضیح داده بودم .. و آن این که جریان کنار گذاشتن مینو و انتخاب سوسن رو در یکی از همون پست های قدیمی با جزئیات اش شرح داده بودم .. و فقط قسمت اول آن را تکراری کار کردم .. ولی دیگه جایز نبود قسمت پایانی مطلب هم تکراری باشه .. معمولآ روایت ماجراهای پر کنش پایانش رو به مخاطب وا می گذارند ..مثل فیلم و سریال یا کتاب .. و تنها دلیل علمی آن هم این است که مخاطب به فکر فرو رود .. وا داشتن به تفکر بهترین و عالی ترین هدفی است که یک راوی یا نویسنده باید رعایت کنه .. به هر حال همان طوری که گفتم .. قبلآ این ماجرا رو تعریف کرده بودم .. فقط ماجرای خلبان شکاری در این پست سوژه اصلی بود
    در مورد افراد روانی مثل علی ... بله خودم هم پشیمان شدم .. حق با شماست
    باید پاسخ رو به خوانندگان واگذار کرد .. ولی این احمق باید یک کشیده از من می خورد !! و گرنه پررو تر می شد
    در باره مستشاران پاکسانی عرض کنم : در زمان حکومت پهلوی ما مستشاران زیادی از کشور های دیگر داشتیم .. اگه دقت کرده باشی من نوشتم مسایل فنی رو آن ها آموزش می دادند .. در اصل ما در امریکا آن دوره ها رو دیده بودیم .. ولی یا فراموش شده بود یا با هواپیماهای کشور ما مطابقت نداشت و نحوه استفاده از ابزار با ما تفاوت داشت و غیره .. به همین دلیل دو نفر پاکستانی با سواد رو در خط پرواز سی - 130 ازشون استفاده می شد . فراموش نکنیم پاکستانی ها از نظر فنی و نگهداری در جهان نمونه هستند .. شما اگه یه نظر به سطح شهر بیندازی ، هنوز هم ماشین های پنج دهه قبل رو می بینی که تمیز و قبراق در حال خدمت به شهروندان است .. در ماموریتی که در زمان جنگ به پاکستان داشتم .. با تعجب دیدم در شهر کراچی هنوز هم خودرو های فورد استیشن مثل مینی بوس در شهر مسافر کشی می کردند .. چقدر تمیز و سالم !! و چقدر هم ارزان بود . با مثالی دیگر جمله ام رو به پایان می برم .. زمان شاه ما یک هواپیمای سی - 130 مدل پائین رو به پاکستانی ها فروختیم ... سال ها بعد وقتی در زمان جنگ به پاکستان رفتم .. همان هواپیما رو سرحال و قبراق در آن جا دیدم !! اصلآ باورم نشد این همون هواپیمای مدل پائین خودمون بود که همیشه گوشه ای از رمپ پرواز زمین گیر بود !! بله مهدی جان .. اشتباه نکن پاکستان از نظر نگهداری در جهان نمونه است
    امیدوارم پاسخ ات رو گرفته باشی

    سلام کاپیتان
    من خلبان آماتور گلایدرم .هر پست شما رو اقلا 5 بار خوندم یه سر به وبلاگ ما (من و دخترم )بزنین

    ممنون
    پاسخ
    مجتبی جان عزیز و گرامی
    از این که شما دوست بزرگوارم به همراه دختر محترمتان خواننده سایت هستید ، خیلی خوشحالم .. دوست نازنین با افتخار و اشتیاقی فراوان به ادرسی که درج کردی مراجعه کردم .. اما ظاهرآ شما در موقع درج لینک دچار اشتباه شده اید ، چون اعلام می کنه وبلاگ مورد نظر یافت نشد .. !! خیلی متآسف شدم .. چون راستش قصد داشتم به پاس جبران محبت های شما ، من در پست جدیدم که امشب ان را اپ خواهم کرد ، لینک وب شما رو معرفی کنم .. خب شاید قسمت نبود .. ولی حتمآ یادآوری کنید تا در پست های بعدی این کار رو انجام بدهم
    با آرزوی موفقیت برای شما و خانواده محترمتان

    سلام كاپيتان
    انشاءالله كه رفع خستگي شده و الان كاملا سرحال هستين.
    در پاسخ به بي ادبي شخصي به نام علي: آقاي محترم اگه خوشت نمي ياد نخون. برادر من دليل نداره كه همه مثل شما فكر كنند. چندين و چند هزار وبلاگ و سايت ديگه هست برو اونها رو بخون. منطق شما شبيه اينه كه من نوعي چون مثلا از كله پاچه خوشم نمياد برم توي شهر و داد و هوار راه بندازم كه مغازه هاي كله پزي بايد تعطيل بشه و مثلا جاي اونها پيتزا سرو بشه!! عزيز من شما برو توي همون سايتهايي كه مطالب مورد علاقه شما رو مي نويسن. برو عزيزم! برو داداش . اين سايت و نويسنده و خواننده هاش رو به حال خودشون بگذار.
    پاسخ
    ممنون جناب شیرازی
    شرمنده ام فرمودی .. اما محمد جان این جور ادم ها زبان انسانیت و منطق رو نمی دونند .. با این ها باید مثل جناب کدخدایی صحبت کرد
    اما خودمونیم .. مثال خیلی عالی زدی !! کله پاچه و پیتزا .. !! ولی مطمئن هستم امثال این بابا بگه .. من نه پیتزا می خواهم و نه کله پاچه ..!! چشمک
    موفق باشی عزیزم

    man-o-babam.persianblog.ir
    جناب کاپیتان اسم فارسی وبلاگ (من و بابام) است . البته نسیم فردا و پس فردا کتکور داره براش دعا کنین .

    مجتبی
    پاسخ
    دوست بزرگوارم جناب مجتبی خان گرامی
    همان گونه که حدس می زدم در نگارش آدرس لینک اشتباهی یک حرف درج شده بود .. ولی با درج مجدد آن موفق به وارد شدن به آن شدم
    نسیم عزیزم هم که به سلامتی پنجشنبه امتحان کنکور داره .. انشاالله قبول خواهد شد .. فقط بهش بگو آرامش اش رو حفظ کرده و انگار نه انگار برای کنکور می رود .. فکر کنه برای امتحان کودکان دبستانی رفته و الکی اون جا قراره آزمایش بده ... آدامس یادش نره ... فکر مردودی رو از سرش بیرون بیاورد .. ناخودآگاه ذهن خیلی موثره
    به امید قبولی نسیم جان و صد البته شیرینی ویژه از شما

    جناب داود یوسفی عزیزم.پسر گلم کامنت قبلی شما را خواندم و از اینکه نوشته بودید مریض هستید خیلی نگران شدم.لطفا اگر کاری از دست این حقیر ساخته است دریغ نفرمائید.من محبتهای بی ریای شما را فراموش نمیکنم و همیشه برای جوانان برومند و با سوادی چون شما آرزوی موفقیت و سلامت دارم.بازهم کامنت بگذارید و ما را سرفراز کنید.ضمنا محل کار جدید من 88060660 است و همان کار بازرگانی هوائی است.اگر فرمایشی داشتید انجامش باعث افتخار من است.صمیمانه عرض میکنم.باتجدید ارادت

    جناب مدرسی - دوستان عزیزم. سلام.ببخشید که بلافاصله پس از کامنتی که برای یوسفی عزیز گذاتشتم مجددا مصدع شدم.خواستم بگم من دوستی دارم حدود 60 ساله که دانش آموز دبیرستان پهلوی سابق در تهران بوده و اینک آژانس هواپیمائی دارد.این فرد با ذوق که روابط عمومی خوبی هم دارد از 8 سال قبل شروع کرد به جمع آوری همکلاسیها و معلمان همان مدرسه و سالی یکبار در سالنی آنها را گرد هم می آورد.البته روزنامه ایران از همان اولین جلسه با عکس گزارشی هم درج کرد که هنوز هم ادامه دارد.این تعداد از 40 نفر شروع و اینک به حدود 400 نفر رسیده است که البته هر سال 7-8 نفری هم از دنیا میروند ولی باز هم تعداد افزونتر میگردد !!
    این گروه که با هم زندگی بسیار خوبی دارند و شاید روز شماری میکنند که روز ملاقات فرا رسد ضمن همین جلسات قرار های متعددی هم برای مسافرتهای دسته جمعی میگذارند و بسیار بنا به گفته خودشان بهشون خوش میگذرد.باور کنید مدیر و معلمین 90 ساله هم در میانشان یافت میشود.
    با الگو برداری از چنین کار های زیبائی که در تمام دنیا هم رواج دارد و طرفداران فراوانی نیز دارد پیشنهاد میکنم تاریخی را تعیین کنید ضمن اینکه ابراز نظر نیز میفرمائید تا این جمع مجازی ما تبدیل به یک جمع حقیقی و دوستانه شده و با محوریت پرواز هر از گاهی در جائی دور هم جمع شویم و بتدریج ضمن تداوم رفاقتها و کمک حال یکدیگر بودن به سفرهای دسته جمعی هم برویم.باور کنید پس از مدتی احساس میکنید که فرد دیگری شده اید سرشار از امید و دلخوشی نسبت به زندگی.اتفاقا برای سر انداختن چنین پیشنهاداتی اینروز ها که جو نومیدی و دلخوری در بیشتر جوانان وجود دارد بهترین روزهاست.تا نظر شما چه باشد ؟
    پاسخ
    سرور عزیزم محمود جان
    خوشحالم که بار دیگر نوشته ای مهر آمیز از شما می خوانم ... ممنون از این که سراغ حال داود عزیز رو گرفتی .. همان طور که اشاره فرمودی ، جوان بسیار مودب و با شخصیتی است .. من که خیلی دوستش دارم
    محمود جان در مورد کار همکلاسی ها قبلآ در روزنامه خوانده ام .. فکر می کنم همین گروه شما باشد
    در مورد گرد همایی اگه خاطرتون باشه دوساله که دوستان جوان ما مترصد چنین فرصتی هستند .. من هم از خدا می خواهم .. اما مشکل اصلی ما نداشتن جا است .. اگه جایی مناسب در حد گنجایش سی چهل نفر رو پیدا کنیم ، حتمآ این نشست را که خیلی از خوانندگان طرفدارش هستند ، برگزار خواهد شد
    اشتباه من این بود از اول باشما مشورت نکرده و اوقات رو بیهوده گذراندیم
    حالا هم اگه شما مدیریت برنامه ریزی را به عهده بگیرید ، قطعآ دوستان استقبال هم خواهند کرد
    منتظر طرح شما هستیم
    سبز و خرم باشی

    سلام
    نمی دونم اون کسی که گفته مطالب این سایت دروغه کیه اما من شخصا همیشه از نگاه منصفانه و بی طرفانه شما در مسایل سیاسی و اجتماعی و علمی پیش خودم و دوستانم تمجید کردم .
    معمولا افرادی که خبرنگارن یا تحلیلگر هستن به نوعی سعی در القای عقاید خودشون دارن و دوست ندارن قضاوت بر عهده خواننده باشه و مشاهدات رو با نظرات خودشون مخلوط می کنن.
    از اینکه شما اینطور نبودید خوشحالم
    پاسخ
    شهاب عزیز و گرامی
    از این که در دل مهربان شما دوست بزرگوارم جای دارم ، بی نهایت خوشحالم
    شهاب جان .. تنها هدف من در این سایت ، نشون دادن بخشی از چهره قدیم و اتفاقات آن ایام که فرهنگ خاص خودش رو داشت و به تفکر وا داشتن نسل جدید است .. و به این کارم افتخار می کنم
    و بی تعارف اعلام می کنم .. با هر نوشته و کامنت دوستان جوان درس های فراوانی می آموزم .. شاید باورش برای شما کمی سخت باشه .. ولی من بیشتر از خوانندگانم از ان ها می آموزم . به همین دلیل همیشه خداوند متعال رو شاکرم
    سبز و خرم باشی

    dear captain
    sorry for my mistack
    it was in midnight and I made problem
    it is man-o-babam.persianblog.ir
    in farsi it is me and my dad
    regards
    پاسخ
    استاد عزیز و گرامی
    بله من متوجه شدم که ممکنه یک حرف پس و پیش درج شده باشد
    که خوشبختانه امروز موفق به مشاهده آن شدم
    استاد گرامی از آشنایی با شما بسیار خرسندم
    سبز و خرم باشید

    باعث خرسندی است که بوسیله سایت شما با شماآشنا شدم. اگر افتخار بدهید تبادل لینک بکنیم. البته همین الان سایت ارزشمنمد شما را در وبلاگم لینک کردم. متشکرم.
    پاسخ
    محمد عزیز و گرامی
    من هم از آشنایی با شما دوست نازنینم خوشحالم
    محمد جان از این که زحمت کشیده و بنده رو لینک کردی سپاسگزارم
    من هم متقابلآ قصد چنین کاری داشتم .. اما متآسفانه هر چند باری که تلاش کردم ، صفحه وب شما بالا نیامد
    از ان جا که بنده کم حواس هستم ، خواهش می کنم حتمآ این موضوع رو به من یادآوری فرمایید ، تا بیش از این شرمنده شما دوست ارجمندم نشوم
    ممنون از شما

    دوست و سرور گرامی
    آقا بهروز

    تمام زندگی ام فدای مرام و معرفت شما

    مدتی است به خاطر اوضاع داخلی مملکت بسیار آشفته شوکه و افسرده هستم.به همین سبب حال و احوالی برای کار با اینترنت برایم باقی نمانده. اگر اشتباه نکنم هفته پیش بود خواستم برایتان کامنت بگذارم و علت نبودنم را توضیح دهم که خطوط مشکل داشتند و موفق نشدم تا اینکه امروز بعد از مدت ها دوری از اینترنت به سایت سرزدم و ......

    قربان مگر می شود از شما دلگیر شد؟! حقیر جز دوستی و صداقت چیز دیگری از شما ندیدم.در انتشار کامنت های بنده هیچ گونه مشکلی روی نداده و هیچ دلگیری در کار نیست . همیشه به یاد شما هستم و خواهم بود. امروز چهارشنبه عصر روی پشت بام عصرانه می خوردم و به آسمان نگاه می کردم بی اختیار یاد شما افتادم و اینکه فردا پنچ شنبه هست و بهروز خان به آنا و آوا سر خواهد زد.

    از اینکه به فکر حقیر هستید سپاس بی کران دارم و از شما و دوستان گرانقدر سایت طلب بخشش دارم.
    اگر اجازه دهید یکی دو هفته دیگر هم در در حال و هوای خود باشم تا اینکه اوضاع روحی ام بهتر شود. مطالب جالب زیادی برایتان آماده کرده ام که به یاری یکتا خالق مهربان به زودی تقدیم می کنم.

    به دوستی با شما یاران بی همتا افتخار می کنم.

    یاحق
    پاسخ
    دوست بسیار عزیز و نازنینم جناب آوالانچ گرامی
    نمی دونی چقدر از دیدن کامنت شما خوشحال و ذوق زده شدم . بهترین پاداش باری من بود
    آوالانچ جان عزیز .. راستش رو بخواهی خیلی نگران حال شما بودم .. چون روی شخصیت شما شناخت داشتم .. به همین دلیل برای دلخوشی خودم ، بحث دلخوری شما رو مطرح کرده تا از بار و سنگینی فشار دوری کم تر شود
    و الان واقعآ خوشحالم که سالم می بینمت
    در مورد آشفتگی و شوکه بودن ، باید بگم که من هم مثل شما هستم و بودم .. از همه مهم تر همسرم است که بی نهایت افسرده شده است .. و مدام برای جوون ها اشگ می ریزه .. هر چه با او حرف می زنم .. فایده نداره ! باز من با نشستن پای کامپیوتر خودم رو سرگرم می کنم .. ولی او خیلی حال اش بد است
    من هم دل و دماغ نوشتن پست جدید رو نداشتم .. اما دیدم خواسته دوستان این است که در این شرایط بهتره من به کارم مثل گذشته ادامه دهم .. تا برای دقایقی آن ها رو سرگرم سارم .. خب من هم پذیرفتم
    عزیزم .. من از شما چیزی نمی خواهم .. فقط مواظب خودت باش
    هر وقت احساس کردی حالت خوب شده .. تشریف بیاور .. قدمت روی دو تا چشم بنده
    اما برای رفتن به کرج .. اصلآ حوصله ندارم . دوست ندارم غم و اندوه ام رو به نوه هایم منتقل کنم .. آن ها با دیدن من خوشحال می شوند .. و دوست دارند با آن ها بازی کنم .. !! از قدیم گفته اند که گریه هم دل خوش می خواهد !! با چه انگیزه ای با آن طفل ها بازی کرده و بخندم !!؟
    چند روز پیش بعد از سه هفته سری به آن ها زدم .. پدر مادرش از من بیشتر افسرده بودند .. روی بچه ها هم تآثیر گذاشته بود .. آن ها هم پژمرده بودند .. خدا به همه کمک کنه تا بار دیگر شادی و صمیمیت بین مردم برقرار باشه
    موفق و پیروز باشی

    سلام جناب مدرسي عزيز
    مطلب خيلي جالبي بود. من با اينكه تقريبا تمام مطالب سايت شما رو قبلا خوندم ولي دوباره هم اين مطلب رو مطالعه كردم چون نكات جالب و تجارب ارزنده اي توش هست. اگر در ايام تابستون قصد سفر به مشهد رو داشتين خوشحال مي شم كه در خدمتتون باشم. شماره تماس رو مي ذارم كه اگر اومدين مشهد حتما تماس بگيرين 09150000043
    پيروز و سربلند باشيد
    پاسخ
    مهدی جان عزیز و نازنینم
    خوشحالم دوستی بزرگوار از خطه خراسان خواننده سایت ام است و از ان تعریف می کند .. باور کن همین تعریف ها دست و پای من رو بسته است
    ممنون از شماره تماسی که مرحمت کردی .. چشم هر وقت اومدم مشهد ، حتمآ به شما زنگ خواهم زد .. شماره ات رو یادداشت کردم
    موفق باشی

    کاپیتان وقتی مطلب هاتونو میخونم کاملاً غرق در تجسم میشم و در دل زرنگی های شمارو تحسین میکنم. امیدوارم همچنان موفق باشید.
    پاسخ
    امید جان .. واقعآ خوشحالم که جوانان فرهیخته ای چون شما با مطالب ام ارتباط برقرار می کنند . با آرزوی موفقیت برای شما دوست بزرگوارم
    سبز و خرم باشید

    سلام كاپيتان
    با خواندن مطلب مربوط به شكستن شيشه توالت خيلي حال كردم . واقعا كه تقدير چه داستانها كه براي انسان نمينويسد تصور بنماييد ايشان از امدن به بندر عباس چه تصوري داشته اند و شما چه تصوراتي! البته بنده با توجه به تجربيات اخير و رواياتي كه از دوستان شنيده ام به اين نتيجه رسيده ام كه ثروت انبوه پدر زن براي مرد هيچ چيز به جز سرافكندگي و خفت به بار نخواهد داشت البته اين در شرايطي ميباشد كه مرد از طبقه پايين باشد و زن از طبقه بالا
    راستي كاپيتان من خيلي علاقه دارم در زمينه خبرنگاري فعاليت داشته باشم و نمرات انشام هم در مدرسه هميشه عالي بوده است ايا شما ميتوانيد به من كمك كنيد و يا به جايي معرفي ام كنيد ؟؟
    با تشكر
    پاسخ
    عباس جان ممنون از این که مطالب ام رو با اشتیاق می خوانی
    حق باشماست .. انسان نباید خارج از طبقه خودش ازدواج کنه .. و به قول شما جز خفت چیزی ندارد
    عباس جان .. ای کاش زودتر به پست من خورده بودی .. اون ایام دستم خیلی باز بود .. هر کی که دوست داشت خبرنگار نشریات یا صدا و سیما بشه ، از فردای همان روز معرفی اش می کردم .. الان مدت هاست از نشریات و صدا و سیما فاصله گرفته ام
    ولی اگه دوستان قدیمی رو پیدا کردم ، شما رو معرفی می کنم .. فقط باید شماره تماس ات رو در اختیارم بگذاری .. من جمعه ها غروب نوه هایم رو به پارک می برم .. هفته دیگه اگه زنده بودم .. خبرت می کنم تا غروب نزدیک ساعت هفت بعد از ظهر به جهانشهر بیایی .. راحت می تونی من را پیدا کنی .. با نوه های دوقلویم در پارک می گردیم .. ممنون از شما

    سلام
    ممنون از لطفتون . اتفاقا ما هم ااكثرا فاطمه را به پارك جهانشهر (باغ فاتح ) مياوريم
    شماره من 093000000
    راستي قبلا شماره 09194400000 را داده بوديد اگر هنوز استفاده ميكنيد من با شما تماس ميگيرم !
    البته من فعلا بچه ها را برده ام ملاير خونه پدرخانمم و در حال حاضر در استراحت مطلق هتسم !
    اگر جمعه نرفتم ملاير براي برگرداندن ليلا و فاطمه حتما ميام پارك و ميبينمتون
    راستي شما يكي از دوستان عزيز ما هستيد و اميدوارم كه ساليان سال در كنار نوه هايتان زنده باشيد و خوش و خرم و از صميم دل براي سلامتي شما دعا ميكنم .
    پاسخ
    عباس عزیز و نازنینم
    خیلی خوشحالم که به هم نزدیک هستیم .. البته فکر می کنم منظور شما اون باغ های بزرگ بعد از میدان گل های جهانشهره .. یک بار را نوه ها رفتیم .. سمت راست خصوصی بود .. ولی سمت چپ آزاد بود .. خونه دامادم همون نزدیک میدان گل هاست .. که غروب ها همه بچه ها رو برای گردش میآورند .. اتفاقآ آنا و آوا رو همه خانم ها و بچه ها می شناسند .. به محضی که با کالسکه به اون میدان می برم .. همه خانم ها و مردمی که بچه های خود را اورده اند ، سراغ دوقلو ها می آیند .. اون جا از هر بچه ای بپرسی دوقلو ها کوچولو رو دیده اید ..!؟ پاسخ شون مثبته .. چون تقریبآ همه همدیگر را می شناسند ..
    من امشب سه شنبه برگشتم خونه .. شاید جمعه دو باره بروم .. به هر حال ممنون از شما .. من شماره شما رو یادداشت کرده حتمآ به شما زنگ خواهم زد
    به خواهر عزیزم و دختر گل ات سلام برسون

    ُسلام مجدد استاد عزيز...
    اين پست رو هم مثل ساير پستها با جا ن و دل خوندم.و لذت بردم ممنون

    پست آخر در باره سانحه دلخراش سقوط رو هم مطالعه كردم با تمام كامنتها...
    متاسفانه نظرات رو بسته بوديد.
    به هر حال ...اون پست و جوابهاتون هم فوق العاده بودند.
    انسانها در دنياي مجازي خيلي نبايد به توهينها و شماتت ها واكنش نشان بدند. استاد عزيز مي دونم كه قلبي شكسته از ايام داريد اما شما به بزرگي پدران سرزمين ما بزرگواريد و تجربه اندوخته و سردو گرم چشيده ايد.

    استادعزيز ...من خيلي با عقلم به سراغ مسائل نمي رم و اصولا قلبم رو نماينده خودم در اكثر موارد قرار ميدم ...

    ارادتم به شماهم قلبي است. و اگه ااجازه بديد همينطور ارادتم به شماقلبي بمونه .

    به دوستاني هم كه شما رو مورد مواخذه و شماتت قرار ميدند عرض ميكنم كه آقاي بهروز مدرسي عزيز و استاد منه اگر از نوشته ها و مطالب ايشون خوشتون نمياد سايتها و وبلاگهايي هستند كه مطالبشون شما رو راضي كنه. اينجارو به ما بسپاريد .... با تشكر از شما ...


    استاد عزيز ...من شما رو دوست دارم
    به اميد ديدار شما و عرض ارادت حضوري به محضر شما ...شاد و سلامت باشيد و خداوند يار و نگهدار شما و خانواده عزيزتون....
    پاسخ
    فدای شما دوست بسیار فرهیخته و نازنینم بشم
    ممنون مصطفی جان گرامی
    حق با شماست نباید زیاد سخت گیری کنم .. از شما چه پنهان اون یکی دو روز به خاطر سانحه خیلی اعصابم خرد شده بود ..
    جناب اهنی .. خوشحالم که با قلب گرم و مهربونتون محفل شایت حقیر رو گرم فرموده اید
    برای من هم جای بسی افتخار است با دوستان نازنینی چون شما دیدار دشاته باشم
    ممنون از شما و کامنت سبزی که مرقوم فرمودی
    شاد و پایدار باشی

    برای تبلیغات سایت http://www.armen12.com/ چه جوری با شما هماهنگ کنم
    پاسخ
    رضا جان لطفآ به جی میل من
    به نشانی
    behrouz.journalist@gmail.com
    مکاتبه کرده و بنویس که در باره تبلیغات
    البته همان طور که می دونی .. من درامد آن را وقف امور خیریه کرده ام
    و شما باید مبلغ مورد نظر را به حساب خیریه واریز نمایی
    در ای میل به شما توضیح خواهم داد

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35