درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  جنجال در پروژه آسفالت ..

ماجرای من و عوض آقا معمار  

 برای یک لحظه دنیا دور سرم چرخید .. سعی کردم آرامش ام رو حفظ کرده و از راه دیگری وارد بشم .. آهسته در گوش پسر نوروز علی گفتم .. شرط می بندم با این خانم دوست بشم !! مداح در حالی که حرص می خورد .. گفت لعنتی داری می روی زندان .. دست از کارهایت بر نمی داری !!؟  خب تجربه معاشرت زیاد با خانم ها ، خیلی چیز ها رو به من آموخته بود .. به خودم گفتم باید روی منشی زیبای دادگاه زوم کنم ..!! چون با همون نگاه اول تفکرات مغزش رو خونده بودم ! و از ان جا که با لباس پرواز رفته بودم ، همون جور که گفتم ، اعتماد به نفس زیادی داشتم .. ! به همین دلیل در حالی که به چشم های خانم منشی ( شاید هم دادیار ) می نگریستم .. خودم رو به کوچه علی چپ زده .. و عین ندید بدید ها پرسیدم .. خانم دادگاه اصلی کی شروع می شه !!؟ او با خنده نمکی و زیبایش گفت .. این جا همون دادگاه اصلی است .. ! بهش گفتم پس هیات منصفه و چکش قاضی و تماشاگران کو !!؟ این که فقط یک دفتر کوچک است !! طوری پرسش ام رو مطرح کردم که انگار همین یک ساعت پیش از پشت کوه با مداح آمده ایم !! حقه ام گرفت

ماجرای من و عوض آقا معمار  

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

تمام چهره های تصاویر  پست فوق تزئینی است . و هیچ یک در ماجرایی که نقل می کنم نقشی نداشته اند .

 vigxe9s62j9ap99ffzxz.jpg

جنجال در پروژه آسفالت " عنوان این پست است و تقدیم به عزیزانی می کنم که بار ها از بنده درخواست خاطرات شخصی ام رو کرده بودند . اما این که چه شد یاد این ماجرا برایم زنده شده و نوشتم .. ابتدا برمی گردد به پستی با عنوان " شوخی خونین با سرپرست پیر ! " که موضوع آن مربوط به ایامی بود که در زمان جنگ و در اوج حملات دشمن مرخصی ها لغو شده بود .. و من از روی شیطنت به همراه یکی از دوستانم به نام " ولی الله ابولحسنی " داستان خونینی رو طراحی کرده و با رفتن به در منزل " جناب محمد معمارزاده "  سرپرست مسن و پیر خط پرواز نقش خود رو ایفا کرده و در حالت شوک روحی از وی مرخصی گرفته و راهی شمال شدیم !! وقتی آن پست به اتمام رسید و قرار شد منتشرش کنم .. بی اختیار یاد اولین مسافرتی که با " ماشالله مداح " به شمال داشته افتادم ! از طرفی به دلیل پائین بودن آمار بازدید کنندگان و سرگرم بودن خوانندگان به مسایل انتخاباتی .. ترجیح دادم حالا که فرصت دارم .. اول ماجرایی که باعث شد با دوستم مداح پیروزی در دادگاه رو جشن بگیرم رو براتون بنویسم .. باز هم تآکید می کنم بنا به درخواست بعضی دوستان خاطرات خصوصی ام رو می نویسم . چون معتقدم وقتی از خداوند پنهان نیست چرا از بنده خدا پنهان بماند !!؟

عده ای از دوستان و یاران گرامی که برای یکایک آن ها احترام قائلم کامنت هایی با محتوای سیاسی درج فرمودند که با عرض پوزش فراوان از انتشار آن ها خودداری کردم . و از همه صادقانه خواهش می کنم به هیچ عنوان کامنت سیاسی مرقوم نفرمایند .. حتی به شکل اشاره و کنایه یا حتی اگه از سوی فرزندان خودم هم باشه با شرمساری فراوان منتشر نخواهم کرد . من شرایط سیاسی اجتماعی امروز کشور رو درک می کنم . شاید باورتون نشه واقعآ از نظر روحی داغون هستم . عین آدم های مسخ شده می مانم  .  اگر دو پستی که در بالا اشاره کردم قبلآ ننوشته بودم .. اصلآ معلوم نبود شاید تا مدت ها حوصله نشستن پای کامپیوتر و درج خاطرات رو نداشتم . الان هم مطمئن نیستم که بتونم کامنت های معمولی شما رو پاسخ بدهم .. فقط اگه دیدم پست فعلی مخاطب داشت .. دومی را هم آپ خواهم کرد . و گرنه هر وقت احساس کردم حال خودم و شما دوستانم خوب شده بر خواهم گشت .... فقط به عنوان یک دوست از همه خواهش می کنم خویشتن داری خود رو حفظ کرده و گول تبلیغات دشمنان و رسانه های مغرض رو نخورید . خدا پشتیبان حق است .

سخن آخر این که .. خواننده محترمی به نام آقای " مهران بیدار " در کامنتی هویت بنده رو زیر سئوال برده و نوشته .. این روز ها در فضای مجازی همه را توهم گرفته است .. از کجا معلوم شما هم تقلبی باشی .. مهران جان حق باشماست . هر جور راحتی در باره من و هر کس دیگر فکر کن .. فقط در یک جمله می گویم اگه تقلبی بودم که  مشخصات کامل خودم رو با تصویر به همراه محل دقیق خدمت و پایگاه هوایی رو با نشانی همکارانم مطرح نمی کردم .. مثلآ کلی می نوشتم حسن قلی هستم .. ساکن پایگاه بوشهر !! و بعد توهمات ام رو منتشر می کردم .. !! یا دوستی نوشته چرا فلان مقام مسئول رو حمل کردی .. و با این کار در اعدام ها شریک جرم هستی ..!! البته من پاسخ این خواننده رو دادم .. اما پرسش ام این است واقعآ چه از جانم می خواهید .. دوست ندارید همین چهار تا خط رو برای دل خودم بنویسم .. !؟ همه دوستان شاهدند چند بار تصمیم گرفتم کلآ دور نوشتن رو خط کشیده و به زندگی عادی برگردم .. اما متوجه شدم تمام دلخوشی ام به بازنویسی و یادآوری خاطرات دوران قدیم .. از کودکی تا جنگ است .. و گرنه سودی برام نداره .. فعلآ که بقدری داغونم که حد نداره ..

  

 مرکز آپلود عکس ایرانی  

 

یک فلش بک به گذشته ..!  

دوستانی که مطالب قدیمی ام رو خوانده اند حتمآ ماجرای خواستگاری از همسر فعلی ام رو به خاطر دارند که چگونه تک و تنها به منزل عروس خانم رفتم ! آخه هیچ یک از اقوام و نزدیکانم باورشون نمی شد بعد از سوسن ( عشق اسطوره ای ام ) نام دختر دیگری رو به زبان آورم .. چه برسه که بخواهم ازدواج کنم  ! لابد فکر می کردند قصد شوخی و سر به سر گذاشتن شون رو دارم ! از طرفی قرار مدار ها رو با خانواده عروس گذاشته بودم و نمی شد به هم زد . از اون جایی که اعتماد به نفس بالایی داشته و یقین به کنترل اوضاع و بیان خواسته هایم داشتم .. بدون کوچک ترین تردیدی با یک دسته گل وارد اتاق جمعی از مردان غریبه ای شدم که هر کدوم چند برابر من هیکل داشتند ! با چهره های خشن که همه روی من بد جوری زوم کرده بودند ! اولین پرسش آن ها این بود که زبان ترکی بلدم ..!؟ نمی دونم چه عاملی سبب شد که به دروغ بگویم " نه " !! از آن جا که آن ها شغل و محل کارم رو می دونستند .. وارد آن حیطه نشده و فقط و فقط روی این حرکت ام یعنی تنها اومدنم می پرسیدند .. بعد از گذشت دقایقی وقتی به اصطلاح یخ ام آب شد .. به قیافه ی تک تک آن ها نظر افکندم ... در میان آن ها فردی رو که معمار خطاب اش می کردند .. خط دهنده و بزرگ مجلس بود .. سبیل های از بنا گوش در رفته و چهره ای خشن که در نگاه اول فکر کردم قصاب یا گاو کش است !! بعد از هر پاسخ ام .. به زبان ترکی چند تا فحش آبدار نثارم می کردند .. " وا .. کپه اوغلی اوتان مر.. تک دوروب گلیب ایلچی  لغا ..! " یا " بالا بو کیم ده بیزم پوستومیزا دیب ..!!؟ " ( یعنی پدر سوخته خجالت نمی کشه و تک و تنها اومده خواستگاری ! یا این کیه که به پست ما خورده است .. !!؟ ) اون جا بود که با " عوض آقا " آشنا شدم ... !

 عوض آقا کی بود ... !؟

اگر چه اون شب موفق شدم نظر موافق آن جمع خشن رو جلب کنم .. اما قرار شد برای رسمی شدن قضیه ، یک بله برون دیگر با خانواده ام انجام بگیرد .. به هر حال همه کار ها سریع پیش رفت و تا چشم باز کردم دیدم راستی راستی قاطی مرغ ها شده ام ! بعد ها شنیدم عوض آقا شوهر عمه همسرم است و همان طور که حدس زده بودم ، انسانی خشن و عصبی بود که به قول معروف بد جوری از اهالی محل  زهر چشم گرفته بود ! شغل اصلی او معمار بود .. همسرم می گفت بار ها شاهد بودم که شوهر عمه اش در پاسخ به درخواست کارگران زیر دستش که تقاضای پول می کردند ، بد جوری تو گوش آن ها  زده و عربده می کشید .. ! من زیاد با آن ها رفت و آمد نداشتم .. در دوره نامزدی که خانواده همسرم با عوض آقا برای زیارت به مشهد رفته بودند ، پدر مرحومم آن ها رو به خونه اش دعوت کرده و از آن ها حسابی پذیرایی کرده بود .. شنیدم که عوض آقا خیلی از مرام پدرم خوشش آمده بود .. ( آخه پدرم در حیاط بزرگ خونه انواع پرنده و چرنده رو نگهداری می کرد .. از جمله کبوتر که عوض آقا خیلی از آن ها خوشش آمده بود دیگه تا شب دامادی ام من او را ندیدم .. اما راستش رو بخواهید به دلیل همین روحیه زور گویی اش ، ازش خوشم نمی امد .. برای همین رفت و امد هم نداشتم ... !

دعوت به خونه عوض آقا ..

به دلیل علاقه به پرواز و همچنین افزودن به ساعات پروازی ام ، خیلی کم اهل معاشرت با اقوام همسرم بودم . و از ان جایی که در خانه های سازمانی مسکن گرفته بودم ، دیگه حضور میهمانان کمی دشوار بود .. اغلب همسرم برای دیدار با خانواده اش به آن جا می رفت .. اما از میان اقوام همسرم با عمویش بیشتر از بقیه قاطی بودم .. چون هم انسان خوب و فهمیده بود .. و هم این که همسرم رو اولین بار در خانه آن ها دیده بودم ... دقیقآ نمی دونم چه مدت از ازدواج ما سپری شده بود که یک شب عموی همسرم ما را به منزل عوض آقا دعوت کرد ..! وقتی دلیل این دعوت رو پرسیدم .. گفت متوجه خواهی شد . برای همین قبول کردم . یادمه از عمان یک فلاسک بزرگ برقی که تازه به بازار اومده بود خریده بودم و به همراه یک جعبه شیرینی برای نخستین بار به منزل عوض آقا رفتیم .. حسابی از ما پذیرایی کرده و از بابت هدیه گرانقیمت و جالب خیلی تشکر کردند .. بعد از شام بود که عوض آقا شروع به صحبت کرده و افزود .. یک پروژه بزرگ با ژاپنی ها قرارداد بستم . و چون زبان بلد نبودم ، هزار تومان ( اون موقع رقم بالایی بود !! ) به یک بابایی برای ترجمه حرف هایم دادم ..من تا دیروز نمی دونستم  زبان انگلیسی شما عالی است . وقتی عمو گفت .. دعوت کردم تا در این پروژه با من همکاری کنی .. اگه بتونی ده تا پانزده روز مرخصی بگیری .. من بابت هر روز هزار تومان به شما می دهم .. ! شما کار خاصی نباید بکنی فقط مثل آقا ها دستت رو به کمرت زده و بر کارهای اسفالت نظارت می کنی .. ! همان طور که گفتم پیشنهادش خیلی عالی بود .. یادمه اون موقع یک فوق لیسانس  سه هزار تومان ماهیانه حقوق می گرفت .. ! پانزده هزار تومان رقم بسیار بالایی بود !

دعوت از نجف آقا برای چماق کشی !!

 خوشحال و شادمان پیشنهاد عوض آقا رو قبول کردم .. در شب میهمانی " نجف " یکی از باجناق های گردن کلفت اش  هم دعوت شده بود .. او هم به عنوان " چماقدار " قرار بود با ما همکاری کنه .. !! تعجب نکنید .. بله دقیقآ به عنوان چماق دار دعوت به کار شده بود ! چون به گفته عوض آقا یکی از فوتبالیست های معروف ( همدوره علی پروین ) رقیب او در این پروژه بوده و خیلی تلاش کرده بود این قرار داد با او بسته شود .. ولی ژاپنی ها از کار عوض آقا خوششون امده و به او گفته اند برای قرداد بیاید .. به همین دلیل دار و دسته چماقدار فوتبالیست به محل آسفالت مورد نظر آمده و کارگران رو متفرق کرده بودند .. !! از ان جایی که " نجف " باجناق اش به تنهایی چند نفر را در حمله با چوب و قمه حریف است ، او هم دعوت شده بود ..! قرار شد روز بعد ابتدا به خط پرواز رفته و پانزده روز مرخصی گرفته و سپس ظهر عوض آقا رو  در خیابان تخت طاووس تقاطع قائم مقام ملاقات کرده و به اتفاق به شرکت ژاپنی ها برویم .. سر ساعت تعین شده سر قرار حاضر شدم .. شرکت بزرگ ژاپنی ها نزدیک چهاراه بود .. به اتفاق خدمت مدیر عامل رسیدیم .. همه چیز با نظم و دقت پیش بینی شده بود .. و همان طور که گفتم قرار بود خیابان های محوطه نیروگاه برق جنوب تهران اسفالت شود . من مفاد قرار داد رو خوانده و به عنوان مهندس ناظر !!! امضاء کردم ( عجب غلط های اضافه !! ) همان طور که گفتم مبلغ قرار داد خیلی بالا بود .. فکر می کنم بالای سیصد چهارصد هزار تومان  بود ... !! از همون جا یک راست رفتیم نیروگاه .. چند تا کانکس بزرگ در محل پروژه قرار داشت که متعلق به ژاپنی ها بود .

آغاز فعالیت در نیروگاه ...

راستی یادم رفت بگم ، یک پیر مرد که وانت قدیمی مزدا داشت هم عضو تیم مون بود . با او هم روزی صد تومان قرار داد بسته شده بود که هر روز صبح بیاد دنبالم و مرا به نیروگاه برسونه .. در طول روز هم کارش خرید از شهر ، آوردن یخ و خرید غذا برای بچه ها بود .. طفلک از این که روزی صد تومان قرار بود گیرش بیاد ، بی نهایت خوشحال بود .. و دم به دقیقه عوض آقا رو دعا می کرد .. روز دوم بود که دار و دسته های اوباش فوتبالیست سر و کله شون پیدا شد .. برای نخستین بار دیدم که چطور " نجف " با یک چوب دستی بزرگ که به عنوان ابزار کارش از همون روز اول همراه خودش آورده بود ! چطوری یه عده رو فراری داد ... !! او بی رحمانه و بدون محابا چوب رو دور سرش چرخانیده و به سر و بدن متجاوزان می کوبید .. !! من که از ترس داشتم سکته می کردم .. تو عمرم از این صحنه ها ندیده بودم .. !! جرآت نزدیک شدن رو هم نداشتم .. کافی بود یک سر چوب آقایون لمپن ها به من اصابت کنه .. ! با چه رویی می تونستم به خط پرواز برم ..!!؟ باور کنید خیلی دلم می خواست خود عوض آقا هم در لحظه درگیری اون جا بود تا ببینم چطوری از خودش دفاع می کنه .. البته برایم از قبل روشن بود این جور افراد فقط زورشون به افراد ضعیف جامعه می رسه .. برای همین چماق دار استخدام می کنه ... !! جالبه بدونید بعد از فرار متجاوزان عوض آقا آمد .. وقتی جریان حمله رو شنید .. بادی به غبغب انداخته و گفت .. افسوس که من این جا نبودم .. ! اگه نه حتمآ چند نفرشون رو لت و پار می کردم ...!!

نیروگاه برق جنوب تهران ...

 دیگه حسابی جا افتاده بودم .. ! انگار هفت پشت ام آسفالت کار بوده اند ..!! از کله صبح در محل کارم حضور می یافتم .. و تا غروب اون جا بودم .. کارم امضای و تآئید برگه های کامیون دارانی که شن و ماسه و یا قیر و آب می آوردند بود .. ژاپنی ها هم مرتب کار آسفالت رو نظارت می کردند .. من هم برای فرار از گرمای کشنده حاکم بر بیابون ، مرتب به کانکس ژاپنی ها رفته و با ان ها سر مسایل کاری و یا چیزهای متفرقه صحبت می کردم .. کولر گازی خنک ، انواع قهوه و نوشابه از همه مهم تر برخورد صمیمی ژاپنی ها برایم خیلی جالب بود ... از همه مهم تر جدیت در کار بود که ان ها با چه صمیمیتی جدی کار می کردند .. هر از گاهی هم از دفتر تهران مهندسان ژاپنی برای کنترل کیفی کار به نیروگاه می امدند .. و جالبه بدونید با فرو بردن میله ای مفتولی و مدرج در جا های متفاوتی از مناطق اسفالت شده ، عمق کار رو نظارت می کردند .. این روند هر روز ادامه داشت .. تا این که جرقه ای به فکرم خطور کرد .. ! و به همین دلیل یه روز ظهر که برای صرف نهار به رستورانی در همون اطراف رفته بودیم ، خطاب به عوض آقا گفتم ..  در قرار داد مون نوشته شده برای پوشاندن سطح زمین یک لایه ماسه نرم روی قیر ها و آسفالت خیابان پاشیده شود .. در حالی که ما دو بار ماسه پاشیدیم ! دوست داری این موضوع رو به آن ها گفته و تقاضای مابه التفاوت کنم ..!!؟ عوض آقا در حالی که مشغول خلال دندان هایش بود به زبان ترکی گفت .. " اوشاغ سن مگر .. !!؟ " ( یعنی مگر بچه ای ) .. اگه قرار بود این ها از این پول ها بدهند که الان آقای دنیا نبودند .. ! بهش گفتم عوض آقا .. دقیقآ به همین دلیله که می گم می شه طبق مفاد قرارداد هزینه یک پوشش ماسه اضافی رو بگیریم .. او با نگاه عاقل اندر سفیه گفت .. همه می دونند برای آسفالت خیابان باید ماسه نرم ریخته شود .. این جزء پروسه آسفالت است .. ! خلاصه از ما اصرار و از او انکار .. ! در نهایت گفتم .. سنگ مفت گنجشگ مفت .. اجازه دهید من مطرح کنم .. گفت تو خیلی ساده هستی .. اگه تونستی بگیر برای خودت .. !

طرح ماسه اضافی به ژاپنی ها ... !

 شب که خونه رفتم قضیه ماسه رو به همسرم گفتم .. او هم دقیقآ حرف فامیل اش رو تآئید کرده و گفت .. بهروز جان خودت رو خراب نکن .. اون ها پول یا مفت به کسی نمی دهند .. !! بهش گفتم عوض آقا گفته اگر گرفتی مال خودت .. ! همسرم با نیشخند گفت .. تو عوض رو نشناختی ! او از دینار پولش نمی گذره .. توقع داری از پروژه او پول بگیری و او کاری نداشته باشه و بده به تو ..!!؟ گفتم .. خانم جان در حضور همه به من گفت هر چه گیرت اومد ، نوش جانت ! به هر حال همسرم اصلآ قانع نشده و معتقد بود اولآ آن ها پول بده نیستند .. در ثانی اگه هم دیناری بدهند ، عوض همه اش رو ازت خواهد گرفت .. ! شب تا صبح خوابم نبرد .. مرتب تیم بازرسی رو می دیدم که برای کنترل به نیروگاه امده و من مشغول بیان طرح ام هستم .. ! به روش های گوناگون خواسته ام رو مرور می کردم .. ! روز بعد منتظر فرصت مناسب بودم .. یک نسخه از قرارداد رو برداشته و وارد کانکس شدم .. مستقیم رفتم سراغ مقام ارشد اون جا .. و قضیه رو مطرح کردم .. او با لبخند قرار داد رو از کشوی میزش در اورد .. و بار دیگر به دقت آن را خواند .. ! و سپس پرسید مطمئنی که یک لایه اضافه شن روی آسفالت ریختید .. با لبخند دوستانه گفتم .. از اون جایی که ما یک شرکت معتبر بین المللی هستیم !! برای دوام بیشتر کار مجبور به این تصمیم شدیم .. اگه شما هم مابه التفاوت رو نپردازید ، مهم نیست .. ما باقی کار رو به روش قرارداد پیش خواهیم برد .. اما هیچ تضمینی برای دوام وجود ندارد .. مرد ژاپنی خیلی تشکر کرده و در همان حال یکی از همکارانش رو صدا زده و به زبان ژاپنی حرف هایی به او زد  .. همون لحظه احساس کردم سنگی که رها کردم به گنجشگ اصابت کرده است .. دلم گواهی می داد حرف ام رو تآئید خواهند کرد .. مدیر ژاپنی با لبخند از من دعوت کرد برای صحت ادعایم کمی صبر کنم ...

 نیم ساعتی که یک سال گذشت .... !

با اتمام حرف مدیر ژاپنی ،  کارمند احضار شده به سوی کمد بزرگ دیواری رفته و از داخل آن کاغذی بزرگ بیرون اورد که بعدآ فهمیدم نقشه کل محوطه نیروگاه است ! سپس یکی دیگر از کارمندان را صدا زده و با گونیا و ذره بین مدتی روی نقشه کار کرده و با مدادی که روی گوش چپ اش قرار داده بود ، خطوطی رو ترسیم کرده و از کانکس خارج شد .. من هم که به دستور مدیر مربوطه روی یک مبل راحتی نشسته بودم .. با وجودی که باد کولر گازی مستقیم به من می خورد ، ولی نمی دونم چرا آن همه اضطراب داشتم .. !!؟ احساس می کردم خیس عرق ام .. مدام با خود می گفتم چه غلطی کردم .. الانه که بروند  کنترل کرده و حرف ام رو تآئید نکنند .. ! اون وقت دیگه با چه رویی پایم رو تو کانکس بگذارم ...!!؟ همین جوری انواع خیالات ناجور به ذهن ام خطور می کرد .. و هی خودم رو لعنت می کردم ! آخه من رو چه به کار های عمرانی ... ؟ همه کار ها حساب و کتاب داره .. خلاصه در اون نیم ساعتی که روبروی مدیر ژاپنی نشسته بودم ، حسابی احساس شرم و پشیمونی می کردم .. باور کنید اون نیم ساعت برام بیش از یک سال گذشت .. جند بار نصفه جون شده و قصد داشتم نزد مدیر رفته و بگم .. قربان اشتباه شده است .. بی خیال ! که در همین هنگام دیدم در باز شده و هر دو کارمند فوق عرق ریزان وارد کانکس شدند .. آن ها یک راست نزد مدیرشون رفته و به زبان ژاپنی مرتب حرف می زدند .. ! چند بار زد به سرم که از کانکس فرار کرده و از فردا دیگه به محل کارم هم نیایم .. !! همین جوری که آن ها با هم مجادله می کردند .. به خودم می گفتم .. آخه پسر آب ات نبود .. نون ات نبود ، تو رو چه به آسفالت .. !!؟

پذیرش موارد ادعایی من ... !

بعد از این که سخنان کارمندان به پایان رسید ، مدیر ارشد با لحنی خیلی مودبانه خطاب به من گفت .. بله حق با شماست .. همکاران من از چندین نقطه مناطق آسفالت شده نمونه برداری کردند .. فرمایش شما کاملآ صحیح و منطقی است .. و من مایلم تشکر خود و سازمان متبوع خودم رو از حسن دقت شما و تیم حرفه ای تون تبریک بگم .. منتها از شما یه خواهش دارم .. اگه می شه صبر کنید تا نماینده شرکت از دفتر مرکزی بیاید .. ما الان به او تلفن خواهیم زد .. نمی دونستم چه جوری تشکر کنم .. از خوشحالی داشتم بال در می آوردم .. خیلی دلم می خواست عوض آقا بود و این خبر رو بهش می دادم .. به هر حال چند ساعت بعد اتوموبیل آخرین مدل مدیران دفتر مرکزی وارد محوطه شده و یک راست وارد کانکس شدند .. من هم بعد از مرتب کردن سر و وضع ام پشت سرشون وارد شدم .. خیلی سریع سخنانی بین آن ها رد و بدل شد و آن گاه یکی از آقایون با ماشین حساب شروع به محاسبه کرده و ارقامی رو یادداشت کرد .. و بدون این که به بنده رقم رو اعلام کنند ، گفتند فردا صبح شما بیا دفتر مرکزی چک شما آماده خواهد شد .. و سپس خیلی از من تشکر کردند که به فکر کیفیت کارمون بوده ایم .. شب که به خونه رسیدم ، قضیه رو به همسرم تعریف کرده و گفتم دیدی حق با من بود !! پرسید عوض آقا چی گفت .. بهش گفتم که امروز عوض آقا نیامده بود .. همسرم پرسید فکر می کنی چقدر باشد .. ؟ با تردید گفتم نباید از ده هزار تومان بیشتر باشد .. ! چون به من مبلغ رو نگفتند ..  

حضور در دفتر مرکزی ...

 روز بعد با هزاران اشتیاق راهی خیابان تخت طاووس شدم . از خوشحالی دو پله یکی کرده و وارد دفتر مرکزی شدم .. ! روی سر در هر اتاق به دو زبان ژاپنی و انگلیسی کاربردش رو نوشته بودند .. و من خیلی راحت واحد حسابداری رو پیدا کردم .. بعد از معرفی خودم ، آن ها یک فقره چک به مبلغ چهل و پنج هزار تومان تحویل ام داده و از من امضاء گرفتند .. چک را بایستی از بانک ایران و ژاپن که از قضا همون چهارراه قرار داشت برده و نقدش کردم .. باورتون نمی شه .. ! یک پاکت بزرگ مملو از اسکناس ! آخه اون موقع تراول چک این مسایل باب نشده بود .. ! نمی دونم چطوری خودم رو به خونه رسوندم ..! عین بچه های ندید بدید بار ها اسکناس ها رو با همسرم شمردیم .. ! همسرم گفت خب چرا نرفتی سر کارت !!؟ بهش گفتم دیگه نمی روم ! این پول برای هفت پشت ام بس است !! خلاصه به بهانه دریافت پول شب رفتیم منزل مادر همسرم .. اون جا هم بحث پول مطرح شده و دو عقیده متفاوت به میان امد .. یک عده از خانواده شلوغ همسرم بر این عقیده بودند که .. این پول حق مسلم من است .. و به عوض ربطی نداره .. ! قدیمی تر ها از جمله مادر همسرم می گفت .. تو عوض آقا رو نمی شناسی ..! درسته گفته اگه گرفتی نوش جان .. ولی اگه پول ها را بهش ندی عصبانی خواهد شد .. من در پاسخ گفتم .. در حضور همه اعلام کرد .. هر چه گرفتی نوش جانت .. ! خب این فکر و ایده خودم بود .. ضمن این که ده روز هم براش مجانی کار کرده و ازش چیزی نمی خواهم !! از همه مهم تر این پول رو که از قرارداد او کسر نکرده اند ، بلکه من جدای قرارداد از خارجی ها گرفتم ... به کسی ربط نداره .. !!

آرامش قبل از توفان ... !!

همان طور که گفتم اون پول مبلغ خیلی زیادی بود .. ! چقدر خوشحال بودم .. اما همسرم یه جور هایی از عصبانیت شوهر عمه اش می ترسید .. ! بهش بار ها توضیح دادم .. خانم جان مشکلی نیست .. من از ژاپنی ها گرفتم .. خلاصه مدت ها از این قضیه گذشت و آب از آب تکان نخورد .. از عموی همسرم شنیدم که پروژه رو به اتمام است .. راستی یه مطلب رو یادم رفت بگم .. وقتی چک رو گرفتم به آن ها گفتم به عوض آقا نگید که من این مبلغ رو دریافت کرده ام !! چون از جیب خودم پرداخت کرده ام ..!! اصرار زیاد بنده به ژاپنی ها کار دستم داد .. ! که عرض خواهم کرد .. ظاهرآ همه چیز به خیر و خوشی پیش می رفت .. و کار ها هم با نظارت ژاپنی ها در حال اتمام بود .. من مطمئن بودم اصلآ عوض آقا متوجه نخواهد شد .. چون خارجی ها آدم های مقرراتی و منظمی هستند .. از طرفی او زبان بلد نیست .. و روز اخر می ره و بقیه پول اش رو می گیره .. !! اما از شانس بد من .. روز آخر که عوض آقا می ره برای تصفیه حساب .. آن ها به اصطلاح چرتکه انداخته و طبق قرارداد تمام و کمال پولش رو محاسبه کرده و چک می کشند .. وقتی می ره حسابداری تا چک اش رو بگیره ، مسئولان حسابداری می گویند .. ما شما رو نمی شناسیم !! او هم که مرد گردن کلفتی بوده ، جوش آورده و بنای داد و بیداد راه می اندازد .. که مرد حسابی آسفالت کار من هستم .. شما می گویید کس دیگری بیاید ! آن ها قرار داد رو بهش نشون می دهن که بین من و شرکت ژاپنی منعقد شده بود ..!! او با مشاهده قرارداد ، داغ کرده و فریاد می کشد .. اون جوجه کارمند من بوده .. حالا کار به جایی رسیده که زیر دستم رو قبول دارید .. !! خلاصه اش می کنم .. بقدری اون جا رو شلوغ می کنه که بیچاره ژاپنی های آروم و ساکت نمی دونند باید چه جوری اون مرد عصبی و دیوانه رو آروم نمایند !! تا این که رئیس بخش حسابداری فکری به خاطرش می رسد .. نامه رسید پول من رو نشون داده و می گوید ... ببینید مبلغ قبلی رو هم ایشان گرفته است !! مشاهده نام و امضای من زیر برگ رسید کافی بود که عوض رو دیوانه تر نماید ... !!

خانه های سازمانی پایگاه همان شب ..!!

 من بعد از اخذ چک بقدری خوشحال شده بودم که تصمیم گرفتم خوشحالی ام رو با رفتن به پرواز تکمیل کنم .. از این روی ، با وجودی که هنوز چهار روز از مرخصی ام باقی مانده بود ، به خط پرواز رفته و با اولین هواپیما به ماموریت رفتم .. سر شب بود که به مهرآباد برگشتیم .. وقتی وارد منازل سازمانی پایگاه شدم .. پشت در خونه مون چند تا کفش بزرگ قیر اندود و کثیف مشاهده کردم .. !! هرچه ذوق کرده بودم با دیدن کفش های عوض آقا و چماق کش هایش از سرم پرید .. ! کفش های عین قایق موتوری بودند .. ! وقتی وارد خونه شدم ، دیدم رنگ همسرم بد جوری پریده .. بهش دلداری داده و گفتم .. نترس هیچ غلطی نمی تونه  بکنه .. ! این رو هم اضافه کنم .. وقتی من لباس پرواز تن ام بود ، بقدری اعتماد به نفس پیدا می کردم که نهایت نداشت .. یک جور غرور کاذب بهم دست می داد .. به همین جهت خیلی خونسرد وارد اتاق شدم .. عوض و نجف و یک فرد گردن کلفت که تا حالا ندیده بودم و عموی همسرم .. !! به غیر از عموی مهربان همسرم ، بقیه با نگاه های خود می خواستند من را بخورند .. !! عوض با زبان ترکی گفت .. دست شما درد نکنه .. این است سزای محبت من به تو !!؟ بهش گفتم مگه تو در حضور همه نگفتی اگه تونستی نوش جانت ..!!؟ خب من هم گرفتم ! از پول شما که بر نداشتم ! تازه طبق قراری که داشتیم ، ده هزار تومان هم به من بدهکاری .. که دیدم نجف به سویم خیز برداشت !! من هم به دلیلی که عرض کردم خیلی با شجاعت بهش تذکر دادم چون روی فرش من هستی  حرمت ات رو  نگه می دارم ... و گرنه از همین بالا پرت ات می کنم پائین !! ( چه غلط های اضافی !!) طرف سه برابر من هیکل اش بود .. طفلک عموی همسرم که باعث این معرفی شده بود .. با رنگ و رویی پریده از من خواست تا پول عوض آقا رو پس بدهم .. !! 

درگیری من و عوض آقا ... !!

 اون شب با وساطت عموی همسرم که مرد بسیار شریف و نازنینی است .. همه چیز بی سر و صدا آروم گرفت .. ! او معتقد بود باید با هم کنار بیاییم .. عوض معتقد بود که نه تنها باید کل پول دریافتی از ژاپنی ها رو بهش برگردونم ، به دلیل این که تا پایان پروژه همکاری نکرده ام ، دیناری به من تعلق نمی گیره !! و هی سعی داشت با تهدید و گردن کلفتی حرف خود رو به کرسی بنشاند .. من که از حرف های زور او عصبی شده بودم .. بهش گفتم .. اگه حرفی داری خودت بیا .. چماقدار و گردن کلفت رو حق نداری خونه من بیاوری .. به حرمت عموی جان این بار چیزی بهت نمی گم .. وگرنه کافی است یک زنگ به دژبانی زده و بگویم شما مزاحم ناموس ام شده اید .. ! حیف که من این جور ادم بی وجدان نیستم .. خلاصه بحث ما ریشه در خانواده دوانیده و در کل اقوام همسرم دو دسته گی ایجاد شده بود ! عده ای حق رو به من داده و معتقد بودند من از پول عوض برداشت نکرده ام .. گروه دیگر بر این باور بودند که به خاطر قرارداد او من ان پول رو گرفته ام .. ! خلاصه تا مدت ها جنگ و دعوا و عربده کشی عوض آقا ( جلوی منزل مادر همسرم ) ادامه داشت .. عموی همسرم از من خواهش کرد ده هزار تومان رو کسر کرده و بقیه اش رو برگردانم .. ! و من به هیچ عنوان زیر بار نمی رفتم .. چون خودش این اجازه رو به من داده بود ... و گرنه بله من حق رو به عوض می دادم .. مطلب رو خلاصه می کنم .. من زیر بار نرفتم .. تا این که عوض از راه دیگری وارد شد .. که هیچ راه فراری نداشتم .. !!

اتاق ملاقات پایگاه یکم شکاری ..!!

 کش و قوس تا ماه ها ادامه داشت .. تا این که یک روز وقتی داشتم خودم رو آماده برای پرواز می کردم ، از گیت دژبانی پایگاه یکم شکاری به خط پرواز زنگ زدند که فوری خودت رو برسون این جا .. !! حدس زدم که قضیه از کجا آب می خوره .. ظاهرآ آقا برای شکایت از من اومده بود جلوی پایگاه شکاری و با فرمانده دژبان آن جا صحبت کرده بود .. و حتی بهش قول داده بود که اگه مسئله من رو حل و فصل کنه ... مجانی پشت بام منزل اش رو قیر گونی و آسفالت خواهد کرد .. ! من نمی خواستم قضیه به اداره کشیده بشه که شد . فرمانده دژبان که از قضا از دوستانم بود ، من رو به دفترش دعوت کرد .. عوض هم اون جا روی مبل ساکت نشسته بود .. سرگرد قضیه رو پرسید .. و من عین واقعیت رو گفتم .. ! در همین موقع عوض مثل فنر از جایش بلند شده و گفت .. مگه این آقا آسفالت کاره !!؟ من قرارداد رو نشون داده و گفتم طبق این مدرک ، من طرف حساب ژاپنی ها بودم .. هنوز کلام ام تمام نشده بود که .. عوض دست کرد جیب اش و یک دسته اسکناس قلمبه شده درشت بیرون آورده و روی میز گذاشت و گفت .. جناب سرگرد نامرد تمام عالم باشم اگه این یه سئوال من رو پاسخ بده .. نه تنها هیچ ادعایی ازش ندارم ، تمام این پول ها رو در حضور شما می دهم بهش .. ! من هم کم نیاورده و گفتم بپرس .. با ناراحتی گفت : اگه تو این کاره هستی بگو .. درجه جوش قیر چه مقدرای است !!؟ با خونسردی گفتم .. نیازی نیست من این چیز ها رو بدونم .. زنگ می زنم به شرکت ها می گم چند تا ماشین قیر داغ برام بفرستند ...

توصیه دوستانه فرمانده دژبان پایگاه ..

سرگرد من رو به اتاق دیگری برده و آهسته گفت .. بهروز جان این مردک خیلی بی کله است .. قسم خورده همه زندگی اش رو خرج می کنه تا چهل و پنج هزار تومان رو ازت بگیره .. من کاری ندارم می تونه یا نه .. !؟ اما من از این می ترسم که اگه ولش کنم می ره اداره ضد اطلاعات از تو شکایت می کنه .. بقیه اش رو خودت حدس بزن .. یقه ات رو می گیرند که با خارجی ها چه ارتباطی داشتی .. !!؟ تازه می دونی که پرسنل ارتش شاهنشاهی مجاز به منعقد کردن قرار داد و کار با خارجی ها رو ندارند .. و بدون توجه به اصل قضیه ، وصله جاسوسی و غیره رو خیلی راحت بهت می چسبانند .. من خیرت رو می خواهم ... بیا همین جا تو دفتر من قضیه رو فیصله بده .. دیدم حق با فرمانده دژبان است .. کافی است اداره ضد اطلاعات بو ببره .. به همین جهت به سرگرد گفتم .. ده هزار تومان طلبم رو کم می کنم .. و برای سی و پنج هزار تومان اش چک می دهم .. ابتدا زیر بار نمی رفت .. و می گفت باید همه پول رو نقدآ بهش برگردونم .. خلاصه با وساطت فرمانده ، به همون سی و پنج هزار تومان راضی شد .. قرار شد شب بیاید خونه مون تا در حضور اقوام همسرم بهش چک بدهم .. خلاصه در همون اتاق ملاقاتی های دژبانی روی هم رو بوسیدیم ... و از هم جدا شدیم .. اگر از این راه وارد نمی شد ، امکان نداشت دیناری بهش پول پس بدهم .. ! اما قوانین ارتش شاهنشاهی در مورد همکاری پرسنل ارتش به خصوص افسران با اتباع خارجی و عقد هر گونه سند همکاری جرمی نا بخشودنی محسوب شده و سال ها زندانی و اخراج در پی داشت .. به همین دلیل کوتاه امدم ...

ادامه ماجرا در بعد از انقلاب ...

بقیه اش رو می تونید حدس بزنید .. من همون شب به عوض آقا سی و پنج هزار تومان چک دادم .. اما مشخص بود این همه پول در حساب ام موجود نیست ! طبیعی است که چک برگشت خورده و ماجرا به دادگستری کشیده شد .. او با برگشت خوردن چک های من سریع اقدام به شکایت نمود .. اما در کش و قوس ترافیک دادگاه های آن زمان ، این قضیه طولانی شد .. به طوری که سال ها بعد با پیروزی انقلاب من فکر کردم شامل مرور زمان خواهد شد .. ولی او مثل پلنگ تیر خورده بود .. و همان طور که بار ها پشت سرم اعلام کرده بود .. شده زندگی اش رو بفروشه ، اون پول رو از حلقومم بیرون خواهد کشید .. ! و تهدید کرده بود اگه نتونه به ایادی خودش دستور می دهد تا مرا بکشند !! و من همیشه می گفتم .. مگه من پشه هستم که عوض من رو بکشه .. !! از طرفی ارزش پول پائین امده و کم کم سی و پنج هزار تومان مثل سابق دهان پر کن نبود .. ! تا این که در همون سال های اولیه انقلاب ، حکمی در خونه ما آمد که به یکی از شعبات دادگستری واقع در خیابان آزادی احضار شده بودم .. ! شاید باورتون نشه برای نخستین بار در عمرم پایم رو به چنین مراکزی می گذاشتم .. ! و دادگاه رو تنها در فیلم های سینمایی و سریال های تلویزیونی دیده بودم .. ماشالله مداح هم با من امده بود تا اگه محکوم شدم به خانواده ام اطلاع دهد ..  رئیس دادگاه یک فرد ورزیده با صورتی بدون ریش بود .. منشی دادگاه هم خانمی زیبا ( به چشم خواهری ) بود .. قبل از رفتن به دادگاه به من گفته بودند که از راه مفاهیم و شعار های انقلاب از خودم دفاع کنم .. به همین دلیل من احمق متوجه قیافه قاضی نشده و از راه اسلام و این که این بابا نزول خواره .. و غیره سخن ام رو شروع کردم !! با نعره قاضی که این داستان ها این جا معنی نداره من رو به خود اورد .. ! خلاصه به من اخطار کرد که مبلغ چک بعلاوه مخارج دادگاه و سودی که روی پول طی این سال ها امده پرداخت کنم .. و گرنه زندان .. !!

افسون کردن خانم منشی دادگاه !!

من که تازه دوزاری ام افتاد که هیچ راه برگشتی ندارم .. خود رو به خدا سپرده و از قاضی یک فرصت خواستم .. قاضی نیمه خشن گفت .. امکان نداره .. طرف حکم جلب سیار شما رو گرفته .. یا باید راضی اش کنی .. یا پول اش رو تمام و کمال بدهی .. یا این که زندان .. برای یک لحظه دنیا دور سرم چرخید .. سعی کردم آرامش ام رو حفظ کرده و از راه دیگری وارد بشم .. آهسته در گوش پسر نوروز علی گفتم .. شرط می بندم با این خانم دوست بشم !! مداح در حالی که حرص می خورد .. گفت لعنتی داری می روی زندان .. دست از کارهایت بر نمی داری !!؟  خب تجربه معاشرت زیاد با خانم ها ، خیلی چیز ها رو به من آموخته بود .. به خودم گفتم باید روی منشی زیبای دادگاه زوم کنم ..!! چون با همون نگاه اول تفکرات مغزش رو خونده بودم ! و از ان جا که با لباس پرواز رفته بودم ، همون جور که گفتم ، اعتماد به نفس زیادی داشتم .. ! به همین دلیل در حالی که به چشم های خانم منشی ( شاید هم دادیار ) می نگریستم .. خودم رو به کوچه علی چپ زده .. و عین ندید بدید ها پرسیدم .. خانم دادگاه اصلی کی شروع می شه !!؟ او با خنده نمکی و زیبایش گفت .. این جا همون دادگاه اصلی است .. ! بهش گفتم پس هیات منصفه و چکش قاضی و تماشاگران کو !!؟ این که فقط یک دفتر کوچک است !! طوری پرسش ام رو مطرح کردم که انگار همین یک ساعت پیش از پشت کوه با مداح آمده ایم !! حقه ام گرفت .. و خانم سعی کرد به من توضیح بده که آن چیزهایی که در فیلم ها دیدم مربوط به پرونده های بزرگ است .. در ادامه با لحن خیلی مظلومانه پرسیدم .. یعنی هیچ راهی نیست ..؟ گفت چون شاکی رفته نه .. ! حالا نوبت او بود که از من سئوالاتی رو بپرسه .. ! ( که خواست من هم همان بود !! ) گفت شما به کجا ها پرواز می کنید .. گفتم همه جا .. اروپا ، امریکا .. گفت کیش هم می روید .. گفتم البته .. هرچه هم بخواهیم می آوریم .. و پشت بندش لیست محصولات آرایشی تاپ اروپا و مد روز جهان رو ردیف کرده  و یکی یکی از محسنات ان توضیح دادم ...

احساس کردم نقشه ام گرفته است .. از کریستین دیور شروع کردم به عطرهای چارلی و لوازم جنبی مد روز پرداختم .. در چشم های زیبایش خوندم که به قول بچه ها مغزش رو کار گرفتم .. بعد در حالی که مثل هنرپیشه ها آهی کشیدم .. سریع تا از اون حال و حس بیرون نیامده گفتم ... اگه راهی پیدا می شد که زندان نمی رفتم .. حتمآ یک سفر شما رو با خودم اروپا می بردم .. پرواز بعدی ام به ایتالیا ست !! اصلآ یادم نبود که انقلاب شده و دیگه این گونه پرواز ها تعطیل شده اند !! و بدون این که از لذت این پیشنهاد بیرون بیاید ، گفتم پاسپورت داری .. !!؟ گفت بله .. اتفاقآ من قصد دارم با یکی از دوستانم به انگلستان سفر کنم .. گفتم با هواپیماهای ما اگه بیایید ، قیمت در حد مجانی است .. تازه توصیه می کنم یک سفر اول جزیره کیش خودمون بیایید و یا لیست بده تا برات بگم بیاورند ... برق مهر و دوستی رو در چشم هایش خوندم .. خلاصه بعد از پرواز رویایی بر بال اندیشه ها ، اطراف خود رو نگاه کرده و گفت .. باور کن من اجازه ندارم به محکومان راهنمایی کنم .. ولی اگه بتونی عوض آقا رو یک لحظه این جا بیارید ، شاید بنونم با چند تا سئوال حکم رو تغیر بدهم .. بهش گفتم او رفته خونه اش ..!! گفت نجربه کاری ام نشون می ده کسانی که شکایت می کنند ، معمولآ یک گوشه کناری کشیک می کشند تا لحظه زندان رفتن طرف شون رو ببینه .. عوض آقا هم حتمآ همین اطراف چهار راه است .. بیچاره مداح مثل فنر دوید بیرون از ساختمان تا عوض رو پیدا کنه .. خانم به پسر نورزعلی یاد داد که اگه پیداش کردی بگو آقای مدرسی حاضر شده پول شما رو نقد بده .. بیا تا پولت رو بگیری .. !!

وقتی ورق بر می گرده ... !!

 ماشاالله مداح بعد ها از خاطره به زور اوردن عوض آقا به دادگاه وجدان درد گرفته و گفت .. بهروز هیچ وقت خودم رو نمی بخشم .. ! وقتی از ساختمان دادگاه بیرون آمدم ، هر چه اطراف رو نیگاه کردم ، عوض آقا رو ندیدم .. داشتم نامید می شدم که یاد حرف های خانم منشی افتادم .. این بار به دقت اطراف رو نگاه کرده و دیدم عوض پشت یک درخت بزرگی کنار خیابون قایم شده و یواشکی به در خروجی دادگاه چشم دوخته است .. جلو رفتم و بعد از سلام علیک گفتم .. عوض آقا بهروز قرار شد پول شما رو بدهد .. عوض در حالی که زهر خندی به لب داشته می گوید .. اون مارمولک چند سال منو دوانده .. حالا می خواد بده !!؟ مداح می گه در حالی که مثل بچه ها یقه اش رو درست می کردم ، گفتم .. مگه شما پولت رو نمی خواهی .. ؟ خب بیا بالا بگیر .. مثل این که قراره زنگ بزنه دوستان از اداره براش بیاورند .. خلاصه تخم طمع رو مداح تو دهان عوض شکانده و با هزار ترفند او را دوباره بالا اورد .. ! خانم قبلآ به من ندا داده بود که چگونه حرف بزنم .. حتی یادم داده بود که اگه سر شما داد زدم از دست من ناراحت نشی ها .. ! تو دلم گفتم .. فدات هم می شم .. داد که سهله ، سرم رو هم بزن بشکن عزیزم قربون داد زدنت بشم !!  ( ببخشید مربوط به دوران جوانی ام است که با صداقت بیان می کنم  )

 خلاصه عوض آقا با ماشاالله مداح وارد دفتر قاضی شدند .. خانم رو به عوض آقا کرده و گفت این آقا تعهد می ده که پول شما رو تا امروز پس بده .. پس باید دوباره به چند تا سوال من کتبی پاسخ بدهی .. پرسید کل پول چقدره ؟ مثلآ جواب داد با مخارج دادگاه چهل و دو هزار تومان .. ! همین جوری چند تا سئوال کرد تا رسید به این نکته که آقای مدرسی مدعی است شما کم طاقت هستید .. و صبر نمی کنید یکی دو ماه از تاریخ چک بگذرد .. که ناخود اگاه داد زد .. خانم محترم کجای کاری .. !؟ چندین ساله به من چک داده است !! خلاصه بر همین منوال چند تا سئوال دیگه پرسید و اون بنده خدا بی خبر از همه جا حقیقت رو می نوشت ! در بین سین جیم .. یکی دو تا داد هم سر من زد .. که عوض واقعآ باورش شد طرف اونه .. ! بعد از این که زیر ورقه رو امضاء کرد ، خانم جلوی چشم عوض آقا ورقه جلب و زندانی من رو پاره کرده و به سطل آشغال ریخت .. !! و خطاب به شاکی گفت .. این چک حقوقی شده و از صلاحیت کیفری خارج است .. باید دو باره اقدام کنی ... بیچاره عوض داشت سکته می کرد .. انگار یک سطل آب سرد رویش ریخته باشند .. ! نمی دونست به خاطر حماقت اش چه واکنشی نشون بده .. !!؟ طفلک ماشاالله هم از این که طرف رو گول زده و به زبون گرفته بود .. تا سال ها وجدان درد گرفته و از اون صحنه غیر قابل تصور سخن می گفت .. !! باور کنید من هم دلم برای رو دست خوردن عوض بیچاره سوخت .. آخه اگه گردن کلفتی نمی کرد .. و حاضر می شد حق ام رو بده .. خب من نیمی از پول رو به او بر می گردوندم .. اما همان طور که اشاره کردم ، حتی حق و حقوق ام رو هم نمی خواست بدهد ..

دوستی با خانم منشی دادگاه .. !

همان طور که اشاره کردم با کمک های دادیار یا منشی دادگاه ، ورق برگشت ..! من که ابتدا به خاطر پیروزی انقلاب فکر می کردم با تکیه به کلمات انقلابی می تونم حق ام رو از عوض بگیرم ، خیلی زود متوجه این واقعیت شدم که .. نه قوانین راه کار های خاص خودش رو داره .. ! هیچ وقت قیافه ماشالله مداح رو از یاد نمی برم زمانی که رئیس دادگاه به سرم فریاد زده و گفت .. یا باید رضایت اش رو جلب کنی یا بری زندان .. وقتی ماشالله یواشکی پرسید خب بهروز می خواهی چه کار کنی .. !؟ در گوشش گفتم ، حاضرم همه عمرم رو در زندان بگذرونم به شرطی که با این منشی زیبا دوست بشم !!! که فریاد اعتراض اش بلند شده و گفت .. فلان فلان شده دارند می برنت زندان ، اونوقت تو به فکر چش و چال این خانمی !! بابا تو دیگه کی هستی .. !!؟ بعد از ترک عوض از دفتر دادگستری ، با وجودی که پیروز دادگاه بودم .. خیلی خیلی ناراحت شدم .. به هر حال به سوی خانم زیبا روی رفته و شماره ام تلفن خط پرواز رو بهش دادم .. با وجود تمام پررویی که داشتم ، در مقابل زیبایی بی نظیرش کم اورده ، و برای نخستین بار روم نشد شماره اش رو بگیرم .. فقط دعا می کردم شوهر نداشته باشه .. ( چون بی نهایت من در این گونه موارد حساس بودم ) .. همین که خواستم اتاق رو ترک کنم ، خودش صدام زد و گفت .. بهروز خان نمی خواهی بعدآ حال ما رو بپرسی .. !!؟ از صمیم قلب گفتم .. مگه می شه !!؟ ولی روم نشد .. که دیدم با لبخندی هم شماره محل کار و هم منزلش رو به من داد ... !!

مسافرت شمال به مناسبت موفقیت !

من به محض بیرون امدن از دادگاه ، به ماشالله گفتم خوش دارم به مناسبت پیروزی در دادگاه همین الان گازش بگیرم برم شمال .. ! ماشالله طفلک آهی کشیده و گفت .. خوش بحالت .. من تا حالا شمال رو ندیدم .. گفتم جدی می گی پسر .. !!؟ گفت چه دروغی دارم که به تو بگم .. گفتم پس بیا میهمان من به جای اوین می رویم شمال .. ! طفلک کمی این دست ، اون دست کرده فهمیدم مشکل داره .. دو دستی زدم توی سرش گفتم .. خاک به سرت کنند زن ذلیل بیچاره ! پسر دو تا مرد اگه بخواهند یکی دو شب بروند شمال مگه اشکالی داره ... !؟ که این همه می ترسی .. در نهایت بهش گفتم من خودم از همسرت اجازه ا ت رو می گیرم .. خلاصه بعد از کسب اجازه از محضر خانم مداح که واقعآ خانمی مومن و با تقواست .. و توضیح قضایا گفت به شرطی که مواظب ماشالله باشی اشکال نداره .. وقتی که من از جریان دادگاه تعریف می کردم ، بیچاره مداح رنگ در رخسار نداشت .. حدس زدم که می ترسه از دهانم قضیه کمک خانم منشی در بیاد .. اخه همسر آقای مداح خیلی روی این مسایل حساسه .. خب خدا رو شکر واقعآ آقا مداح مردی با شرافت و سالمی است .. بگذریم .. این بود که به اتفاق هم راهی شمال شدیم ... تا اون جا من عین بچه کوچک ها مدام از ماشاالله در باره  " شهین " می پرسیدم .. !! و هی تکرار می کردم ماشو جان مطمئنی که شوهر نداره .. !؟ و او با برشمردن دلایلی می گفت مطمئن هستم که شوهر ندارد .. و چقدر هم حدس اش درست بود .. بعد ها فهمیدم سال هاست از همسرش جدا شده است .. ! و در ادامه فهمیدم چقدر وضع مالی توپی داره .. حتی یک بار هم من رو دعوت کرد که با او و دوستش به لندن برویم .. بهش گفتم  به ما مرخصی خارج از کشو خیلی سخت می دهند .. خلاصه یک دو روز با مداح جای شما خالی تا دلتون بخواد خندیدیم .. اگه زنده موندم در باره این سفر و ادامه دوستی ام با شهین در یک پست مفصلا توضیح خواهم داد .. اگر چه فکر می کنم این گونه خاطرات شخصی فاقد ارزش های وقت تلف کردن است ..!

موفق و پیروز باشید

بهروز مدرسی

این پست چند روز قبل اماده شده بود ولی ساعت ۱۹:۳۰ دقیقه ۲۳ خرداد ۱۳۸۸ منتشر شد .  

  یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا )  

 پاینده و برقرار باد ایران آریایی   

 حتی با ماهی ۱۰۰۰ تومن هم می شه کمک کرد !

برای اطلاع بیشتر به سایت ذیل مراجعه کنید :

http://www.mahak-charity.org/main.php

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد
 
 
  
زير نظر : عليرضا صادقي  
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد
 

THE WORLD RECENT PLANE CRASHES:

Date:June 1, 2009 Time:00:15 Location:Near IIha Fernando de Noronha,Atlantic Ocean Operator:Air France AC Type:Airbus A-330-203 Aboard:228 Fatalities:228 , Ground:0 ,Route:Rio de Janeiro - Paris , Details: The Airbus went missing over the Atlantic Ocean on a flight from Rio de Janeiro to Paris, France. The plane departed from Rio de Janeiro-Galeao International Airport at 19:03 LT bound for Charles de Gaulle Airport in Paris. The last radio contact with the flight was at 01:33 UTC. The aircraft disappeared about 186 miles northeast of Natal, Brazil. The aircraft reportedly went through a thunderstorm with strong turbulence at 02:00 UTC. At 02:14 UTC an automated message was received indicating a failure of the electrical system. The plane carried 12 crew members and 216 passengers. This ties as the 21st worst accident in aviation history.

Date:May 26, 2009Time: Location:Near Isiro, Democratic Republic Congo Operator:Service Air AC Type: Antonov An-26 Aboard: 4Fatalities:3 , Ground:0 ,Route:Goma - Isiro , Details: The cargo plane crashed while on approach to Isiro-Matari Airport.

Date: May 22, 2009 Time:21:13 Location:Trancoso, Brazil Operator:Private AC Type: Beach King Air 350 Aboard: 14Fatalities:14 , Ground:0 ,Route:São Paulo- Trancoso Details: The twin engine plane crashed short of the runway at Terravista Airport while attempting to land in a middle of a heavy storm. Fourteen people were killed, including 4 children.

SOURCE:www.planecrashinfo.com BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

حوادث هوایی اخیر دنیا:

تاریخ:یک جون 2009/زمان:00:15/مکان:اقیانوس اطلس خط هوایی:ایر فرانس نوع هواپیما:ایرباس آ-330تعداد سرنشین:228/تلفات:228/تلفات روی زمین:0/مسیر:ریودوژانیرو به پاریس/جزئیات:هواپیمای ایرباس در پروازی از ریودوژانیرو به پاریس ناپدید شد.هواپیما در ساعت 19:03 بوقت محلی از فرودگاه بین المللی "گالیو" ریودوژانیرو بسمت فرودگاه "شارل دوگل" پاریس پرواز کرد.آخرین تماس رادیویی با هواپیما در ساعت 1:33 بوقت جهانی انجام شد.هواپیما در حدود 186 مایلی شمال شرق "ناتال" در برزیل ناپدید شد.بر اساس گزارشات در ساعت 2:00 بوقت جهانی هواپیما از میان یک منطقه طوفانی بهمراه توربولانس شدید عبور میکرد.در ساعت 2:14 بوقت جهانی پیامی اتوماتیک مبنی بر نقص در سیستمهای برقی مخابره گردید.هواپیما شامل 12 خدمه و 216 مسافر بود.این سقوط بدترین سانحه هوایی قرن 21 میباشد.

تاریخ:26 مه 2009/زمان:/مکان:نزدیک "ایزیرو" در کنگو/خط هوایی:سرویس ایر/نوع هواپیما:آنتونوف-26/تعداد سرنشین:4/تلفات:3/تلفات روی زمین:0/مسیر:"گومو" به "ایزیرو"/جزئیات:هواپیمای باری در حین تقرب به فرودگاه "ماتاری" "ایزیرو" سقوط کرد.

تاریخ:22 مه 2009/زمان:21:13/مکان:"ترانکوزو" برزیل خط هوایی:خصوصی نوع هواپیما:بیچ کینگ ایر 350/تعداد سرنشین:14/تلفات:14/تلفات روی زمین:0/مسیر:"سائوپولو" به "ترانکوزو"/جزئیات:هواپیمای دو موتوره بفاصله کوتاهی از باند فرودگاه "تراویستا" در حین تلاش برای نشستن در هوای طوفانی سنگین سقوط کرد.14 نفر از جمله 4 کودک کشته شدند.

planecrashinfo.comمنبع: گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

  
i7tm2hm8rec3yc3nqqd2.jpg
 
 

تصاویری از عشق های دوست داشتنی من !  همه این ها برایم نشانی از عشق دارند ...

 

 سخنی با شما یاران همدل

دو اتفاق متفاوت .. !

من عادت دارم ظهر ها موقع صرف غذا یک فیلم در مانیتورم تماشا کنم .. امروز وقتی ناخواسته یکی از فیلم های زنده یاد خسرو شکیبای رو تماشا می کردم  .. با یاد آوری خاطرات زیبایی که با او داشتم گریه امان ام رو برید .. خلاصه کلی سبک شدم . واقعآ حیف شد روحش شاد . صحبت گریه شد .. خونه دخترم که بودم زنگ در به صدا امد .. دخترم در آیفون گفت : یک گدای جوون بود . فکر می کنم اعتیاد سختی داشت .. بهش گفتم اگه غذا می خوری برات بفرستم ! طرف هم گفته بود ۴۸ ساعته هیچی نخوردم ! یک سینی غذای داغ با مخلفات و یک شیشه آب معدنی خنک توسط پرستار نوه هایم براش برده شد .. من هم علی رغم مخالفت دخترم مقداری پول دادم برد .. دقایقی بعد بی اختیار شاید هم از روی کنجکاوی از طریق دوربین مدار بسته نگاهی به کوچه و جلوی در انداختم .. ای کاش کور می شدم و آن صحنه رو نمی دیدم .. باور کنید جوانک بیست ساله با چه ولع و سرعتی غذا را به دهان می گذاشت و قبل از برداشتن لقمه دیگر ،دو دست خود را به آسمان دراز کرده و خدا رو شکر می کرد .. نمی دونم چه رازی در این صحنه بود .. که از خود بی خود شدم .. بدون توجه به اطرافیان بغض ام ترکید ..بد جوری گریه کردم .. هق هق گریه هایم قطع نمی شد .. خدایا غظمت ات را شکر . بعضی ها میلیارد ها خرج تبلیغ  انتخابات خود کرده و یادت نمی کنند  .. بعضی ها هم این گونه از گرسنگی با هر لقمه ای در خلوت کوچه از صمیم قلب شکر گزارت هستند ...

فیس بوک و باقی ماجرا ... !

نو جوون که بودم یک هفته نامه فکاهی به نام " توفیق " منتشر می شد که خیلی طرفدار داشت . یکی از بخش هایی که من همیشه از خوندنش لذت می بردم .. بخش تجسم " قیافه های دیدنی " بود ! مثلآ تجسم کنید یکی از دوستان قدیمی پدرتون خلبانه و در یکی از مسافرت ها شما رو به کابین دعوت کرده است .. شما محو تماشای انبوه کلید ها هستید ... که ناگهان از روی کنجکاوی دست به کلیدی می زنید .. و در همین لحظه داد خلبان بلند می شود . که شما کاری کردی که بخشی از سوخت  باک  هواپیما تخلیه شد !! و باید برگردیم .. !! یا وارد اداره ای می شوید .. کارمندی از شما خواهش می کنه پرده کرکره رو پائین بکشید .. که ناگهان کل پرده از جاش کنده شده و به زمین می افتد .. خب قیافه این افراد واقعآ دیدنی است !! این ها رو گفتم تا بگم .. چنین خبطی رو من در " فیس بوک "  انجام دادم ! قضیه از این قراره که طبق معمول داشتم ای میل ها رو جواب می دادم .. صفحه فیس بوک هم باز بود .. که ناگهان پنجره ای باز شده و در باره دوستان .. لیست .. پذیرفتن .. پرسشی ازم  می کنه .. ! خب از اون جایی که من روی این واژه ها  مخصوصآ دوستی حساسیت داشته و جونم براشون در می آید .. کلید مثبت رو زدم  ..!! بعدش تا دو روز همین جوری برام پاسخ مثبت می آمد !! بنده خدا ها بی چون و چرا این دعوت حقیر رو پذیرفته .. و خیلی ها هم تشکر فرموده بودند .. واقعآ مثل همیشه شرمنده دوستان شدم . اما حدس بزنید قیافه ام کی دیدنی شده بود !!؟ وقتی متوجه شدم این پیغام برای بعضی ها که رابطه ام مدت هاست با ان ها قطع است هم فرستاده شده است !!  می گم چطوره از پست بعد بخشی با عنوان قیافه های دیدنی هم داشته باشیم !!؟

 
 
 

 من همسر سبیل کلفت نمی خواهم

تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل

و

جاسوسی که به خواستگاری آمد !!

روایت واقعی  

 

- تعداد بازديد
  • 6060
  • مرتبه

    نظرات

    بهروز خان سلام.دیدی چه ......
    ......
    ......
    ...
    پاسخ
    عزیزم پسر نازنینم واقعآ درک ات می کنم
    شما این رو از من بپذیر چه من بنویسم سیاسی یا ننویسم ، آن کسانی که باید حقایق رو بدونه ، حتمآ می دونه .. و هر کسی هم که خودش رو به نفهمی زده ، با کامنت من و شما اصلاح نخواهد شد .. فقط همین آب باریکه دلخوشی زندگی من را هم قطع می شود.. !! جناب برهانی گرامی
    ارتباط با شما یاران تمام آن چه سهم من از زندگی می نامندش است .. !! آیا باورت می شه !!؟ و گرنه خب من هم بلدم اعتراض کرده یا حتی توهین ناجوری بکنم .. ولی آیا مشکل حل می شه ؟
    اگه فکر می کنی با توهین و افشاگری مسایل حل شده و کشور بهشت می شود .. یا علی من یکی اولین نفر هستم .. عزیزم واقعیت رو بپذیر
    در ضمن .. من در حرف های خودمونی از همه قلبآ خواهش کردم بحث سیاسی نفرمایید .. می دونم ناراحت هستید .. ولی خب به من هم حق بدهید

    جواب ندادی؟
    پاسخ
    آقای بیدار .. وقتی برای نخستین بار پرسش شما رو خواندم ، چنین احساس کردم انسانی منطقی و فهمیده ای هستی که مثل خیلی ها در باره هویت بنده به شک افتاده ای !! خب وظیفه خویش دانستم پاسخی کامل به سئوال شما بدهم .. و بقدری برایم ارزش داشتید که در بخش حرف های خصوصی ام یک پاراگراف را به شما اختصاص دادم .. اما الان متوجه شدم من در باره آدم هایی مثل شما اشتباه فاحش کرده ام !! شمایی که مطلب را نخوانده من را به چالش می کشی .. قصدت پرسش نیست .. بلکه تخریب است .
    واقعآ برای خودم متآسفم .. که وقت ام رو در پاسخ به فردی تلف کردم .. که حتی مطلب را نخوانده ، در همان صفحه برایم دوباره پیغام می گذارد !! مرد حسابی .. اول به دقت پاسخ ات رو بخوان .. بعد سازی دیگر به مخالفت بزن

    سلام كاپيتان
    بازهم با قلمتون و گفتار شيرينتون ما رو يه لجظه از دمقي اين روزها كه گريبان اكثريت رو گرفته دراورديد دمتون گرم .
    پاسخ
    چه جالب عباس جان .. !! اتفاقآ همین فرمایش شما رو نیما جان گرامی و سایر دوستان هم بیان فرموده اند !! این جاست که می گن : دل به دل راه داره
    ممنون از شما

    بهروز جان سلام.در مورد پرواز ایرفرانس خواستم بگم که در جستجو برای باقیمانده هواپیما یکی دو ساک پیدا شده که ظاهرا سالم و حتی دو لاشه بلیط هواپیما که درون آنها بوده قابل تشخیص و سالم بوده اند ! از آن ارتفاع(در سقف پروازی) با چنان سرعت و پرشرایز داخل کابین و دیگر شرایط چگونه ممکن است این چیز ها سالم به دریا بریزند و در عمق آب هم سالم بمانند !! اگر شما و دوستان اطلاعات فنی دارید بفرمائید تا مطلع شویم.شاید یادتان باشد کروی یک پرواز برزیلی در روز نخست اعلام کرد نقطه روشنی(آتش) در آسمان دیده که همزمان با سقوط ایرفرانس بوده است.این مطلب از جانب هواپیمائی کشوری برزیل اعلام گردید و نادرست نبود.پس آتش در میان بوده و انفجار صورت گرفته است.حالا می بینیم این نشانه ها با هم نمیخواند. شاید هم اظهارات عجولانه در ابتدای کار بوده است که معمولا اتفاق میفتد.
    پاسخ
    خیلی ممنون محمود جان که چنین دقیق پی گیر هستی
    در مورد ساک یک فرضیه می تونه این باشه که : چون بلیط ها درون ساک قرار داشته است و به دلیل حجم کم ممکنه در جیب تنگ ساک قرار گرفته باشد .. و موقع انفجار ، یا حتی دیچینگ ( فرود روی آب ) یا حتی برخورد شدید با آب به بیرون پرت شده باشد .. و از آن جا که جنس یا ماتریال به کار رفته در ساخت ساک ها معمولآ برزنت یا چرم مستحکم است ، فشار انفجار حاصل از پرشرایز و سرعت در ارتفاع بالای هواپیما ، تنها سبب پرت شدن به اطراف شده است .. در صورتی که لباس مسافران چون جریان هوا به تمام قسمت ها نفوذ می کند ، در لحظه تخلیه با همون انفجار حاصل پرشرایز در بدن شان تکه تکه می شود ..
    فرضیه دوم هم می تونه .. در قسمت کارگو که پرشرایز نمی شود قرار گرفته بود .. که بر اثر پرتاب سالم مانده است .
    محمود جان نازنین .. همان گونه که مستحضرید در دو حالت امکان آتش سوزی وجود دارد .. اول آن که بر اثر قطع برق و از کار افتادن رادار جلوی خلبان به خاطر مشکل الکتریکی ( که مستند ترین اشکال تآئید شده است ) هواپیما وارد توده ابر سی .بی شده و موجب انفجار گردیده است
    دوم ممکنه عملیات تروریستی و بمب گذاری سبب انفجار اصلی گردیده است .. ! اشکالات به وجود آمده در سیستم های کامپیوتری هم می تونه از عمل کردن چاشنی بمب ها باشه .. و در نهایت انفجار در قسمت زیر بال که محل قرار گرفتن باک ها هستند ، که در آن حالت مشاهده و گزارش شده است
    به هر حال تا زمانی که جعبه سیاه از عمق اقیانوس پیدا نشود ، نمی شه دلیل اصلی سانحه رو تشخیص داد
    استاد عزیزم حتمآ مستحضر هستی . در حال حاضر آخرین تکنولوژی رایانه ای در کف اقیانوس ها ، مربوط به آمریکا می باشد .. که کلی طول می کشد به محل سانحه این زیر دریایی کوچک برسد .. و اتفاقآ خیلی هم گران است .. در مواقعی هزینه جستجو از قیمت هواپیما و آسیب های وارده به اطراف و بیمه مسافران هم بیشتر در می آید .. با مراجعه به یکی از مستند های تصویری که حقیر ترجمه کردم ، هم تصویر این زیر دریایی و هم بخشی از هزینه ها اشاره شده است .. موفق باشی استاد گرامی

    داستان ما در این دوران

    دهقان فداکار پیر شده و احتیاج به کمک داره، در تهران مرغا هورمون خوردن خروس شدن، خروسا مامانی شدن و برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن، چوپان دروغگو عزیز شده و کلی طرفدار داره، شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن، دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن، کوکب خانم حوصله مهمون رو نداره و جواب تلفن رو نمیده، کبری موهاشو مش کرده و تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسست، حسنک گوسفنداشو فروخته و پیکان خرید ه مسافرکشی می‌کنه، آرش کمانگیر معتاد شده، شیرین، خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی، رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و موتور خریدن میرن کیف قاپی ...
    پاسخ
    شهاب عزیز و نازنین
    نمی دونم چرا یه جور هایی احساس می کنم .. این طنز نوشته بوی سیاست رو می دهد !!؟
    شاید از این که آدرس سایت من رو به عنوان نشانی نوشتی !!؟ شاید هم شرایط این ایام است که چنین شکاک بار آمده ام ... !! به هر حال به دلیل محتوای جالب اش آن را منتشر می کنم
    ممنون از شما


    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35