ماجرای من و عوض آقا معمار



تمام چهره های تصاویر پست فوق تزئینی است . و هیچ یک در ماجرایی که نقل می کنم نقشی نداشته اند .
" جنجال در پروژه آسفالت " عنوان این پست است و تقدیم به عزیزانی می کنم که بار ها از بنده درخواست خاطرات شخصی ام رو کرده بودند . اما این که چه شد یاد این ماجرا برایم زنده شده و نوشتم .. ابتدا برمی گردد به پستی با عنوان " شوخی خونین با سرپرست پیر ! " که موضوع آن مربوط به ایامی بود که در زمان جنگ و در اوج حملات دشمن مرخصی ها لغو شده بود .. و من از روی شیطنت به همراه یکی از دوستانم به نام " ولی الله ابولحسنی " داستان خونینی رو طراحی کرده و با رفتن به در منزل " جناب محمد معمارزاده " سرپرست مسن و پیر خط پرواز نقش خود رو ایفا کرده و در حالت شوک روحی از وی مرخصی گرفته و راهی شمال شدیم !! وقتی آن پست به اتمام رسید و قرار شد منتشرش کنم .. بی اختیار یاد اولین مسافرتی که با " ماشالله مداح " به شمال داشته افتادم ! از طرفی به دلیل پائین بودن آمار بازدید کنندگان و سرگرم بودن خوانندگان به مسایل انتخاباتی .. ترجیح دادم حالا که فرصت دارم .. اول ماجرایی که باعث شد با دوستم مداح پیروزی در دادگاه رو جشن بگیرم رو براتون بنویسم .. باز هم تآکید می کنم بنا به درخواست بعضی دوستان خاطرات خصوصی ام رو می نویسم . چون معتقدم وقتی از خداوند پنهان نیست چرا از بنده خدا پنهان بماند !!؟
عده ای از دوستان و یاران گرامی که برای یکایک آن ها احترام قائلم کامنت هایی با محتوای سیاسی درج فرمودند که با عرض پوزش فراوان از انتشار آن ها خودداری کردم . و از همه صادقانه خواهش می کنم به هیچ عنوان کامنت سیاسی مرقوم نفرمایند .. حتی به شکل اشاره و کنایه یا حتی اگه از سوی فرزندان خودم هم باشه با شرمساری فراوان منتشر نخواهم کرد . من شرایط سیاسی اجتماعی امروز کشور رو درک می کنم . شاید باورتون نشه واقعآ از نظر روحی داغون هستم . عین آدم های مسخ شده می مانم . اگر دو پستی که در بالا اشاره کردم قبلآ ننوشته بودم .. اصلآ معلوم نبود شاید تا مدت ها حوصله نشستن پای کامپیوتر و درج خاطرات رو نداشتم . الان هم مطمئن نیستم که بتونم کامنت های معمولی شما رو پاسخ بدهم .. فقط اگه دیدم پست فعلی مخاطب داشت .. دومی را هم آپ خواهم کرد . و گرنه هر وقت احساس کردم حال خودم و شما دوستانم خوب شده بر خواهم گشت .... فقط به عنوان یک دوست از همه خواهش می کنم خویشتن داری خود رو حفظ کرده و گول تبلیغات دشمنان و رسانه های مغرض رو نخورید . خدا پشتیبان حق است .
سخن آخر این که .. خواننده محترمی به نام آقای " مهران بیدار " در کامنتی هویت بنده رو زیر سئوال برده و نوشته .. این روز ها در فضای مجازی همه را توهم گرفته است .. از کجا معلوم شما هم تقلبی باشی .. مهران جان حق باشماست . هر جور راحتی در باره من و هر کس دیگر فکر کن .. فقط در یک جمله می گویم اگه تقلبی بودم که مشخصات کامل خودم رو با تصویر به همراه محل دقیق خدمت و پایگاه هوایی رو با نشانی همکارانم مطرح نمی کردم .. مثلآ کلی می نوشتم حسن قلی هستم .. ساکن پایگاه بوشهر !! و بعد توهمات ام رو منتشر می کردم .. !! یا دوستی نوشته چرا فلان مقام مسئول رو حمل کردی .. و با این کار در اعدام ها شریک جرم هستی ..!! البته من پاسخ این خواننده رو دادم .. اما پرسش ام این است واقعآ چه از جانم می خواهید .. دوست ندارید همین چهار تا خط رو برای دل خودم بنویسم .. !؟ همه دوستان شاهدند چند بار تصمیم گرفتم کلآ دور نوشتن رو خط کشیده و به زندگی عادی برگردم .. اما متوجه شدم تمام دلخوشی ام به بازنویسی و یادآوری خاطرات دوران قدیم .. از کودکی تا جنگ است .. و گرنه سودی برام نداره .. فعلآ که بقدری داغونم که حد نداره ..

![]()

یک فلش بک به گذشته ..!
دوستانی که مطالب قدیمی ام رو خوانده اند حتمآ ماجرای خواستگاری از همسر فعلی ام رو به خاطر دارند که چگونه تک و تنها به منزل عروس خانم رفتم ! آخه هیچ یک از اقوام و نزدیکانم باورشون نمی شد بعد از سوسن ( عشق اسطوره ای ام ) نام دختر دیگری رو به زبان آورم .. چه برسه که بخواهم ازدواج کنم ! لابد فکر می کردند قصد شوخی و سر به سر گذاشتن شون رو دارم ! از طرفی قرار مدار ها رو با خانواده عروس گذاشته بودم و نمی شد به هم زد . از اون جایی که اعتماد به نفس بالایی داشته و یقین به کنترل اوضاع و بیان خواسته هایم داشتم .. بدون کوچک ترین تردیدی با یک دسته گل وارد اتاق جمعی از مردان غریبه ای شدم که هر کدوم چند برابر من هیکل داشتند ! با چهره های خشن که همه روی من بد جوری زوم کرده بودند ! اولین پرسش آن ها این بود که زبان ترکی بلدم ..!؟ نمی دونم چه عاملی سبب شد که به دروغ بگویم " نه " !! از آن جا که آن ها شغل و محل کارم رو می دونستند .. وارد آن حیطه نشده و فقط و فقط روی این حرکت ام یعنی تنها اومدنم می پرسیدند .. بعد از گذشت دقایقی وقتی به اصطلاح یخ ام آب شد .. به قیافه ی تک تک آن ها نظر افکندم ... در میان آن ها فردی رو که معمار خطاب اش می کردند .. خط دهنده و بزرگ مجلس بود .. سبیل های از بنا گوش در رفته و چهره ای خشن که در نگاه اول فکر کردم قصاب یا گاو کش است !! بعد از هر پاسخ ام .. به زبان ترکی چند تا فحش آبدار نثارم می کردند .. " وا .. کپه اوغلی اوتان مر.. تک دوروب گلیب ایلچی لغا ..! " یا " بالا بو کیم ده بیزم پوستومیزا دیب ..!!؟ " ( یعنی پدر سوخته خجالت نمی کشه و تک و تنها اومده خواستگاری ! یا این کیه که به پست ما خورده است .. !!؟ ) اون جا بود که با " عوض آقا " آشنا شدم ... !
عوض آقا کی بود ... !؟
اگر چه اون شب موفق شدم نظر موافق آن جمع خشن رو جلب کنم .. اما قرار شد برای رسمی شدن قضیه ، یک بله برون دیگر با خانواده ام انجام بگیرد .. به هر حال همه کار ها سریع پیش رفت و تا چشم باز کردم دیدم راستی راستی قاطی مرغ ها شده ام ! بعد ها شنیدم عوض آقا شوهر عمه همسرم است و همان طور که حدس زده بودم ، انسانی خشن و عصبی بود که به قول معروف بد جوری از اهالی محل زهر چشم گرفته بود ! شغل اصلی او معمار بود .. همسرم می گفت بار ها شاهد بودم که شوهر عمه اش در پاسخ به درخواست کارگران زیر دستش که تقاضای پول می کردند ، بد جوری تو گوش آن ها زده و عربده می کشید .. ! من زیاد با آن ها رفت و آمد نداشتم .. در دوره نامزدی که خانواده همسرم با عوض آقا برای زیارت به مشهد رفته بودند ، پدر مرحومم آن ها رو به خونه اش دعوت کرده و از آن ها حسابی پذیرایی کرده بود .. شنیدم که عوض آقا خیلی از مرام پدرم خوشش آمده بود .. ( آخه پدرم در حیاط بزرگ خونه انواع پرنده و چرنده رو نگهداری می کرد .. از جمله کبوتر که عوض آقا خیلی از آن ها خوشش آمده بود ) دیگه تا شب دامادی ام من او را ندیدم .. اما راستش رو بخواهید به دلیل همین روحیه زور گویی اش ، ازش خوشم نمی امد .. برای همین رفت و امد هم نداشتم ... !
دعوت به خونه عوض آقا ..
به دلیل علاقه به پرواز و همچنین افزودن به ساعات پروازی ام ، خیلی کم اهل معاشرت با اقوام همسرم بودم . و از ان جایی که در خانه های سازمانی مسکن گرفته بودم ، دیگه حضور میهمانان کمی دشوار بود .. اغلب همسرم برای دیدار با خانواده اش به آن جا می رفت .. اما از میان اقوام همسرم با عمویش بیشتر از بقیه قاطی بودم .. چون هم انسان خوب و فهمیده بود .. و هم این که همسرم رو اولین بار در خانه آن ها دیده بودم ... دقیقآ نمی دونم چه مدت از ازدواج ما سپری شده بود که یک شب عموی همسرم ما را به منزل عوض آقا دعوت کرد ..! وقتی دلیل این دعوت رو پرسیدم .. گفت متوجه خواهی شد . برای همین قبول کردم . یادمه از عمان یک فلاسک بزرگ برقی که تازه به بازار اومده بود خریده بودم و به همراه یک جعبه شیرینی برای نخستین بار به منزل عوض آقا رفتیم .. حسابی از ما پذیرایی کرده و از بابت هدیه گرانقیمت و جالب خیلی تشکر کردند .. بعد از شام بود که عوض آقا شروع به صحبت کرده و افزود .. یک پروژه بزرگ با ژاپنی ها قرارداد بستم . و چون زبان بلد نبودم ، هزار تومان ( اون موقع رقم بالایی بود !! ) به یک بابایی برای ترجمه حرف هایم دادم ..من تا دیروز نمی دونستم زبان انگلیسی شما عالی است . وقتی عمو گفت .. دعوت کردم تا در این پروژه با من همکاری کنی .. اگه بتونی ده تا پانزده روز مرخصی بگیری .. من بابت هر روز هزار تومان به شما می دهم .. ! شما کار خاصی نباید بکنی فقط مثل آقا ها دستت رو به کمرت زده و بر کارهای اسفالت نظارت می کنی .. ! همان طور که گفتم پیشنهادش خیلی عالی بود .. یادمه اون موقع یک فوق لیسانس سه هزار تومان ماهیانه حقوق می گرفت .. ! پانزده هزار تومان رقم بسیار بالایی بود !
دعوت از نجف آقا برای چماق کشی !!
خوشحال و شادمان پیشنهاد عوض آقا رو قبول کردم .. در شب میهمانی " نجف " یکی از باجناق های گردن کلفت اش هم دعوت شده بود .. او هم به عنوان " چماقدار " قرار بود با ما همکاری کنه .. !! تعجب نکنید .. بله دقیقآ به عنوان چماق دار دعوت به کار شده بود ! چون به گفته عوض آقا یکی از فوتبالیست های معروف ( همدوره علی پروین ) رقیب او در این پروژه بوده و خیلی تلاش کرده بود این قرار داد با او بسته شود .. ولی ژاپنی ها از کار عوض آقا خوششون امده و به او گفته اند برای قرداد بیاید .. به همین دلیل دار و دسته چماقدار فوتبالیست به محل آسفالت مورد نظر آمده و کارگران رو متفرق کرده بودند .. !! از ان جایی که " نجف " باجناق اش به تنهایی چند نفر را در حمله با چوب و قمه حریف است ، او هم دعوت شده بود ..! قرار شد روز بعد ابتدا به خط پرواز رفته و پانزده روز مرخصی گرفته و سپس ظهر عوض آقا رو در خیابان تخت طاووس تقاطع قائم مقام ملاقات کرده و به اتفاق به شرکت ژاپنی ها برویم .. سر ساعت تعین شده سر قرار حاضر شدم .. شرکت بزرگ ژاپنی ها نزدیک چهاراه بود .. به اتفاق خدمت مدیر عامل رسیدیم .. همه چیز با نظم و دقت پیش بینی شده بود .. و همان طور که گفتم قرار بود خیابان های محوطه نیروگاه برق جنوب تهران اسفالت شود . من مفاد قرار داد رو خوانده و به عنوان مهندس ناظر !!! امضاء کردم ( عجب غلط های اضافه !! ) همان طور که گفتم مبلغ قرار داد خیلی بالا بود .. فکر می کنم بالای سیصد چهارصد هزار تومان بود ... !! از همون جا یک راست رفتیم نیروگاه .. چند تا کانکس بزرگ در محل پروژه قرار داشت که متعلق به ژاپنی ها بود .
آغاز فعالیت در نیروگاه ...
راستی یادم رفت بگم ، یک پیر مرد که وانت قدیمی مزدا داشت هم عضو تیم مون بود . با او هم روزی صد تومان قرار داد بسته شده بود که هر روز صبح بیاد دنبالم و مرا به نیروگاه برسونه .. در طول روز هم کارش خرید از شهر ، آوردن یخ و خرید غذا برای بچه ها بود .. طفلک از این که روزی صد تومان قرار بود گیرش بیاد ، بی نهایت خوشحال بود .. و دم به دقیقه عوض آقا رو دعا می کرد .. روز دوم بود که دار و دسته های اوباش فوتبالیست سر و کله شون پیدا شد .. برای نخستین بار دیدم که چطور " نجف " با یک چوب دستی بزرگ که به عنوان ابزار کارش از همون روز اول همراه خودش آورده بود ! چطوری یه عده رو فراری داد ... !! او بی رحمانه و بدون محابا چوب رو دور سرش چرخانیده و به سر و بدن متجاوزان می کوبید .. !! من که از ترس داشتم سکته می کردم .. تو عمرم از این صحنه ها ندیده بودم .. !! جرآت نزدیک شدن رو هم نداشتم .. کافی بود یک سر چوب آقایون لمپن ها به من اصابت کنه .. ! با چه رویی می تونستم به خط پرواز برم ..!!؟ باور کنید خیلی دلم می خواست خود عوض آقا هم در لحظه درگیری اون جا بود تا ببینم چطوری از خودش دفاع می کنه .. البته برایم از قبل روشن بود این جور افراد فقط زورشون به افراد ضعیف جامعه می رسه .. برای همین چماق دار استخدام می کنه ... !! جالبه بدونید بعد از فرار متجاوزان عوض آقا آمد .. وقتی جریان حمله رو شنید .. بادی به غبغب انداخته و گفت .. افسوس که من این جا نبودم .. ! اگه نه حتمآ چند نفرشون رو لت و پار می کردم ...!!
نیروگاه برق جنوب تهران ...
دیگه حسابی جا افتاده بودم .. ! انگار هفت پشت ام آسفالت کار بوده اند ..!! از کله صبح در محل کارم حضور می یافتم .. و تا غروب اون جا بودم .. کارم امضای و تآئید برگه های کامیون دارانی که شن و ماسه و یا قیر و آب می آوردند بود .. ژاپنی ها هم مرتب کار آسفالت رو نظارت می کردند .. من هم برای فرار از گرمای کشنده حاکم بر بیابون ، مرتب به کانکس ژاپنی ها رفته و با ان ها سر مسایل کاری و یا چیزهای متفرقه صحبت می کردم .. کولر گازی خنک ، انواع قهوه و نوشابه از همه مهم تر برخورد صمیمی ژاپنی ها برایم خیلی جالب بود ... از همه مهم تر جدیت در کار بود که ان ها با چه صمیمیتی جدی کار می کردند .. هر از گاهی هم از دفتر تهران مهندسان ژاپنی برای کنترل کیفی کار به نیروگاه می امدند .. و جالبه بدونید با فرو بردن میله ای مفتولی و مدرج در جا های متفاوتی از مناطق اسفالت شده ، عمق کار رو نظارت می کردند .. این روند هر روز ادامه داشت .. تا این که جرقه ای به فکرم خطور کرد .. ! و به همین دلیل یه روز ظهر که برای صرف نهار به رستورانی در همون اطراف رفته بودیم ، خطاب به عوض آقا گفتم .. در قرار داد مون نوشته شده برای پوشاندن سطح زمین یک لایه ماسه نرم روی قیر ها و آسفالت خیابان پاشیده شود .. در حالی که ما دو بار ماسه پاشیدیم ! دوست داری این موضوع رو به آن ها گفته و تقاضای مابه التفاوت کنم ..!!؟ عوض آقا در حالی که مشغول خلال دندان هایش بود به زبان ترکی گفت .. " اوشاغ سن مگر .. !!؟ " ( یعنی مگر بچه ای ) .. اگه قرار بود این ها از این پول ها بدهند که الان آقای دنیا نبودند .. ! بهش گفتم عوض آقا .. دقیقآ به همین دلیله که می گم می شه طبق مفاد قرارداد هزینه یک پوشش ماسه اضافی رو بگیریم .. او با نگاه عاقل اندر سفیه گفت .. همه می دونند برای آسفالت خیابان باید ماسه نرم ریخته شود .. این جزء پروسه آسفالت است .. ! خلاصه از ما اصرار و از او انکار .. ! در نهایت گفتم .. سنگ مفت گنجشگ مفت .. اجازه دهید من مطرح کنم .. گفت تو خیلی ساده هستی .. اگه تونستی بگیر برای خودت .. !
طرح ماسه اضافی به ژاپنی ها ... !
شب که خونه رفتم قضیه ماسه رو به همسرم گفتم .. او هم دقیقآ حرف فامیل اش رو تآئید کرده و گفت .. بهروز جان خودت رو خراب نکن .. اون ها پول یا مفت به کسی نمی دهند .. !! بهش گفتم عوض آقا گفته اگر گرفتی مال خودت .. ! همسرم با نیشخند گفت .. تو عوض رو نشناختی ! او از دینار پولش نمی گذره .. توقع داری از پروژه او پول بگیری و او کاری نداشته باشه و بده به تو ..!!؟ گفتم .. خانم جان در حضور همه به من گفت هر چه گیرت اومد ، نوش جانت ! به هر حال همسرم اصلآ قانع نشده و معتقد بود اولآ آن ها پول بده نیستند .. در ثانی اگه هم دیناری بدهند ، عوض همه اش رو ازت خواهد گرفت .. ! شب تا صبح خوابم نبرد .. مرتب تیم بازرسی رو می دیدم که برای کنترل به نیروگاه امده و من مشغول بیان طرح ام هستم .. ! به روش های گوناگون خواسته ام رو مرور می کردم .. ! روز بعد منتظر فرصت مناسب بودم .. یک نسخه از قرارداد رو برداشته و وارد کانکس شدم .. مستقیم رفتم سراغ مقام ارشد اون جا .. و قضیه رو مطرح کردم .. او با لبخند قرار داد رو از کشوی میزش در اورد .. و بار دیگر به دقت آن را خواند .. ! و سپس پرسید مطمئنی که یک لایه اضافه شن روی آسفالت ریختید .. با لبخند دوستانه گفتم .. از اون جایی که ما یک شرکت معتبر بین المللی هستیم !! برای دوام بیشتر کار مجبور به این تصمیم شدیم .. اگه شما هم مابه التفاوت رو نپردازید ، مهم نیست .. ما باقی کار رو به روش قرارداد پیش خواهیم برد .. اما هیچ تضمینی برای دوام وجود ندارد .. مرد ژاپنی خیلی تشکر کرده و در همان حال یکی از همکارانش رو صدا زده و به زبان ژاپنی حرف هایی به او زد .. همون لحظه احساس کردم سنگی که رها کردم به گنجشگ اصابت کرده است .. دلم گواهی می داد حرف ام رو تآئید خواهند کرد .. مدیر ژاپنی با لبخند از من دعوت کرد برای صحت ادعایم کمی صبر کنم ...
نیم ساعتی که یک سال گذشت .... !
با اتمام حرف مدیر ژاپنی ، کارمند احضار شده به سوی کمد بزرگ دیواری رفته و از داخل آن کاغذی بزرگ بیرون اورد که بعدآ فهمیدم نقشه کل محوطه نیروگاه است ! سپس یکی دیگر از کارمندان را صدا زده و با گونیا و ذره بین مدتی روی نقشه کار کرده و با مدادی که روی گوش چپ اش قرار داده بود ، خطوطی رو ترسیم کرده و از کانکس خارج شد .. من هم که به دستور مدیر مربوطه روی یک مبل راحتی نشسته بودم .. با وجودی که باد کولر گازی مستقیم به من می خورد ، ولی نمی دونم چرا آن همه اضطراب داشتم .. !!؟ احساس می کردم خیس عرق ام .. مدام با خود می گفتم چه غلطی کردم .. الانه که بروند کنترل کرده و حرف ام رو تآئید نکنند .. ! اون وقت دیگه با چه رویی پایم رو تو کانکس بگذارم ...!!؟ همین جوری انواع خیالات ناجور به ذهن ام خطور می کرد .. و هی خودم رو لعنت می کردم ! آخه من رو چه به کار های عمرانی ... ؟ همه کار ها حساب و کتاب داره .. خلاصه در اون نیم ساعتی که روبروی مدیر ژاپنی نشسته بودم ، حسابی احساس شرم و پشیمونی می کردم .. باور کنید اون نیم ساعت برام بیش از یک سال گذشت .. جند بار نصفه جون شده و قصد داشتم نزد مدیر رفته و بگم .. قربان اشتباه شده است .. بی خیال ! که در همین هنگام دیدم در باز شده و هر دو کارمند فوق عرق ریزان وارد کانکس شدند .. آن ها یک راست نزد مدیرشون رفته و به زبان ژاپنی مرتب حرف می زدند .. ! چند بار زد به سرم که از کانکس فرار کرده و از فردا دیگه به محل کارم هم نیایم .. !! همین جوری که آن ها با هم مجادله می کردند .. به خودم می گفتم .. آخه پسر آب ات نبود .. نون ات نبود ، تو رو چه به آسفالت .. !!؟
پذیرش موارد ادعایی من ... !
بعد از این که سخنان کارمندان به پایان رسید ، مدیر ارشد با لحنی خیلی مودبانه خطاب به من گفت .. بله حق با شماست .. همکاران من از چندین نقطه مناطق آسفالت شده نمونه برداری کردند .. فرمایش شما کاملآ صحیح و منطقی است .. و من مایلم تشکر خود و سازمان متبوع خودم رو از حسن دقت شما و تیم حرفه ای تون تبریک بگم .. منتها از شما یه خواهش دارم .. اگه می شه صبر کنید تا نماینده شرکت از دفتر مرکزی بیاید .. ما الان به او تلفن خواهیم زد .. نمی دونستم چه جوری تشکر کنم .. از خوشحالی داشتم بال در می آوردم .. خیلی دلم می خواست عوض آقا بود و این خبر رو بهش می دادم .. به هر حال چند ساعت بعد اتوموبیل آخرین مدل مدیران دفتر مرکزی وارد محوطه شده و یک راست وارد کانکس شدند .. من هم بعد از مرتب کردن سر و وضع ام پشت سرشون وارد شدم .. خیلی سریع سخنانی بین آن ها رد و بدل شد و آن گاه یکی از آقایون با ماشین حساب شروع به محاسبه کرده و ارقامی رو یادداشت کرد .. و بدون این که به بنده رقم رو اعلام کنند ، گفتند فردا صبح شما بیا دفتر مرکزی چک شما آماده خواهد شد .. و سپس خیلی از من تشکر کردند که به فکر کیفیت کارمون بوده ایم .. شب که به خونه رسیدم ، قضیه رو به همسرم تعریف کرده و گفتم دیدی حق با من بود !! پرسید عوض آقا چی گفت .. بهش گفتم که امروز عوض آقا نیامده بود .. همسرم پرسید فکر می کنی چقدر باشد .. ؟ با تردید گفتم نباید از ده هزار تومان بیشتر باشد .. ! چون به من مبلغ رو نگفتند ..
حضور در دفتر مرکزی ...
روز بعد با هزاران اشتیاق راهی خیابان تخت طاووس شدم . از خوشحالی دو پله یکی کرده و وارد دفتر مرکزی شدم .. ! روی سر در هر اتاق به دو زبان ژاپنی و انگلیسی کاربردش رو نوشته بودند .. و من خیلی راحت واحد حسابداری رو پیدا کردم .. بعد از معرفی خودم ، آن ها یک فقره چک به مبلغ چهل و پنج هزار تومان تحویل ام داده و از من امضاء گرفتند .. چک را بایستی از بانک ایران و ژاپن که از قضا همون چهارراه قرار داشت برده و نقدش کردم .. باورتون نمی شه .. ! یک پاکت بزرگ مملو از اسکناس ! آخه اون موقع تراول چک این مسایل باب نشده بود .. ! نمی دونم چطوری خودم رو به خونه رسوندم ..! عین بچه های ندید بدید بار ها اسکناس ها رو با همسرم شمردیم .. ! همسرم گفت خب چرا نرفتی سر کارت !!؟ بهش گفتم دیگه نمی روم ! این پول برای هفت پشت ام بس است !! خلاصه به بهانه دریافت پول شب رفتیم منزل مادر همسرم .. اون جا هم بحث پول مطرح شده و دو عقیده متفاوت به میان امد .. یک عده از خانواده شلوغ همسرم بر این عقیده بودند که .. این پول حق مسلم من است .. و به عوض ربطی نداره .. ! قدیمی تر ها از جمله مادر همسرم می گفت .. تو عوض آقا رو نمی شناسی ..! درسته گفته اگه گرفتی نوش جان .. ولی اگه پول ها را بهش ندی عصبانی خواهد شد .. من در پاسخ گفتم .. در حضور همه اعلام کرد .. هر چه گرفتی نوش جانت .. ! خب این فکر و ایده خودم بود .. ضمن این که ده روز هم براش مجانی کار کرده و ازش چیزی نمی خواهم !! از همه مهم تر این پول رو که از قرارداد او کسر نکرده اند ، بلکه من جدای قرارداد از خارجی ها گرفتم ... به کسی ربط نداره .. !!
آرامش قبل از توفان ... !!
همان طور که گفتم اون پول مبلغ خیلی زیادی بود .. ! چقدر خوشحال بودم .. اما همسرم یه جور هایی از عصبانیت شوهر عمه اش می ترسید .. ! بهش بار ها توضیح دادم .. خانم جان مشکلی نیست .. من از ژاپنی ها گرفتم .. خلاصه مدت ها از این قضیه گذشت و آب از آب تکان نخورد .. از عموی همسرم شنیدم که پروژه رو به اتمام است .. راستی یه مطلب رو یادم رفت بگم .. وقتی چک رو گرفتم به آن ها گفتم به عوض آقا نگید که من این مبلغ رو دریافت کرده ام !! چون از جیب خودم پرداخت کرده ام ..!! اصرار زیاد بنده به ژاپنی ها کار دستم داد .. ! که عرض خواهم کرد .. ظاهرآ همه چیز به خیر و خوشی پیش می رفت .. و کار ها هم با نظارت ژاپنی ها در حال اتمام بود .. من مطمئن بودم اصلآ عوض آقا متوجه نخواهد شد .. چون خارجی ها آدم های مقرراتی و منظمی هستند .. از طرفی او زبان بلد نیست .. و روز اخر می ره و بقیه پول اش رو می گیره .. !! اما از شانس بد من .. روز آخر که عوض آقا می ره برای تصفیه حساب .. آن ها به اصطلاح چرتکه انداخته و طبق قرارداد تمام و کمال پولش رو محاسبه کرده و چک می کشند .. وقتی می ره حسابداری تا چک اش رو بگیره ، مسئولان حسابداری می گویند .. ما شما رو نمی شناسیم !! او هم که مرد گردن کلفتی بوده ، جوش آورده و بنای داد و بیداد راه می اندازد .. که مرد حسابی آسفالت کار من هستم .. شما می گویید کس دیگری بیاید ! آن ها قرار داد رو بهش نشون می دهن که بین من و شرکت ژاپنی منعقد شده بود ..!! او با مشاهده قرارداد ، داغ کرده و فریاد می کشد .. اون جوجه کارمند من بوده .. حالا کار به جایی رسیده که زیر دستم رو قبول دارید .. !! خلاصه اش می کنم .. بقدری اون جا رو شلوغ می کنه که بیچاره ژاپنی های آروم و ساکت نمی دونند باید چه جوری اون مرد عصبی و دیوانه رو آروم نمایند !! تا این که رئیس بخش حسابداری فکری به خاطرش می رسد .. نامه رسید پول من رو نشون داده و می گوید ... ببینید مبلغ قبلی رو هم ایشان گرفته است !! مشاهده نام و امضای من زیر برگ رسید کافی بود که عوض رو دیوانه تر نماید ... !!
خانه های سازمانی پایگاه همان شب ..!!
من بعد از اخذ چک بقدری خوشحال شده بودم که تصمیم گرفتم خوشحالی ام رو با رفتن به پرواز تکمیل کنم .. از این روی ، با وجودی که هنوز چهار روز از مرخصی ام باقی مانده بود ، به خط پرواز رفته و با اولین هواپیما به ماموریت رفتم .. سر شب بود که به مهرآباد برگشتیم .. وقتی وارد منازل سازمانی پایگاه شدم .. پشت در خونه مون چند تا کفش بزرگ قیر اندود و کثیف مشاهده کردم .. !! هرچه ذوق کرده بودم با دیدن کفش های عوض آقا و چماق کش هایش از سرم پرید .. ! کفش های عین قایق موتوری بودند .. ! وقتی وارد خونه شدم ، دیدم رنگ همسرم بد جوری پریده .. بهش دلداری داده و گفتم .. نترس هیچ غلطی نمی تونه بکنه .. ! این رو هم اضافه کنم .. وقتی من لباس پرواز تن ام بود ، بقدری اعتماد به نفس پیدا می کردم که نهایت نداشت .. یک جور غرور کاذب بهم دست می داد .. به همین جهت خیلی خونسرد وارد اتاق شدم .. عوض و نجف و یک فرد گردن کلفت که تا حالا ندیده بودم و عموی همسرم .. !! به غیر از عموی مهربان همسرم ، بقیه با نگاه های خود می خواستند من را بخورند .. !! عوض با زبان ترکی گفت .. دست شما درد نکنه .. این است سزای محبت من به تو !!؟ بهش گفتم مگه تو در حضور همه نگفتی اگه تونستی نوش جانت ..!!؟ خب من هم گرفتم ! از پول شما که بر نداشتم ! تازه طبق قراری که داشتیم ، ده هزار تومان هم به من بدهکاری .. که دیدم نجف به سویم خیز برداشت !! من هم به دلیلی که عرض کردم خیلی با شجاعت بهش تذکر دادم چون روی فرش من هستی حرمت ات رو نگه می دارم ... و گرنه از همین بالا پرت ات می کنم پائین !! ( چه غلط های اضافی !!) طرف سه برابر من هیکل اش بود .. طفلک عموی همسرم که باعث این معرفی شده بود .. با رنگ و رویی پریده از من خواست تا پول عوض آقا رو پس بدهم .. !!
درگیری من و عوض آقا ... !!
اون شب با وساطت عموی همسرم که مرد بسیار شریف و نازنینی است .. همه چیز بی سر و صدا آروم گرفت .. ! او معتقد بود باید با هم کنار بیاییم .. عوض معتقد بود که نه تنها باید کل پول دریافتی از ژاپنی ها رو بهش برگردونم ، به دلیل این که تا پایان پروژه همکاری نکرده ام ، دیناری به من تعلق نمی گیره !! و هی سعی داشت با تهدید و گردن کلفتی حرف خود رو به کرسی بنشاند .. من که از حرف های زور او عصبی شده بودم .. بهش گفتم .. اگه حرفی داری خودت بیا .. چماقدار و گردن کلفت رو حق نداری خونه من بیاوری .. به حرمت عموی جان این بار چیزی بهت نمی گم .. وگرنه کافی است یک زنگ به دژبانی زده و بگویم شما مزاحم ناموس ام شده اید .. ! حیف که من این جور ادم بی وجدان نیستم .. خلاصه بحث ما ریشه در خانواده دوانیده و در کل اقوام همسرم دو دسته گی ایجاد شده بود ! عده ای حق رو به من داده و معتقد بودند من از پول عوض برداشت نکرده ام .. گروه دیگر بر این باور بودند که به خاطر قرارداد او من ان پول رو گرفته ام .. ! خلاصه تا مدت ها جنگ و دعوا و عربده کشی عوض آقا ( جلوی منزل مادر همسرم ) ادامه داشت .. عموی همسرم از من خواهش کرد ده هزار تومان رو کسر کرده و بقیه اش رو برگردانم .. ! و من به هیچ عنوان زیر بار نمی رفتم .. چون خودش این اجازه رو به من داده بود ... و گرنه بله من حق رو به عوض می دادم .. مطلب رو خلاصه می کنم .. من زیر بار نرفتم .. تا این که عوض از راه دیگری وارد شد .. که هیچ راه فراری نداشتم .. !!
اتاق ملاقات پایگاه یکم شکاری ..!!
کش و قوس تا ماه ها ادامه داشت .. تا این که یک روز وقتی داشتم خودم رو آماده برای پرواز می کردم ، از گیت دژبانی پایگاه یکم شکاری به خط پرواز زنگ زدند که فوری خودت رو برسون این جا .. !! حدس زدم که قضیه از کجا آب می خوره .. ظاهرآ آقا برای شکایت از من اومده بود جلوی پایگاه شکاری و با فرمانده دژبان آن جا صحبت کرده بود .. و حتی بهش قول داده بود که اگه مسئله من رو حل و فصل کنه ... مجانی پشت بام منزل اش رو قیر گونی و آسفالت خواهد کرد .. ! من نمی خواستم قضیه به اداره کشیده بشه که شد . فرمانده دژبان که از قضا از دوستانم بود ، من رو به دفترش دعوت کرد .. عوض هم اون جا روی مبل ساکت نشسته بود .. سرگرد قضیه رو پرسید .. و من عین واقعیت رو گفتم .. ! در همین موقع عوض مثل فنر از جایش بلند شده و گفت .. مگه این آقا آسفالت کاره !!؟ من قرارداد رو نشون داده و گفتم طبق این مدرک ، من طرف حساب ژاپنی ها بودم .. هنوز کلام ام تمام نشده بود که .. عوض دست کرد جیب اش و یک دسته اسکناس قلمبه شده درشت بیرون آورده و روی میز گذاشت و گفت .. جناب سرگرد نامرد تمام عالم باشم اگه این یه سئوال من رو پاسخ بده .. نه تنها هیچ ادعایی ازش ندارم ، تمام این پول ها رو در حضور شما می دهم بهش .. ! من هم کم نیاورده و گفتم بپرس .. با ناراحتی گفت : اگه تو این کاره هستی بگو .. درجه جوش قیر چه مقدرای است !!؟ با خونسردی گفتم .. نیازی نیست من این چیز ها رو بدونم .. زنگ می زنم به شرکت ها می گم چند تا ماشین قیر داغ برام بفرستند ...
توصیه دوستانه فرمانده دژبان پایگاه ..
سرگرد من رو به اتاق دیگری برده و آهسته گفت .. بهروز جان این مردک خیلی بی کله است .. قسم خورده همه زندگی اش رو خرج می کنه تا چهل و پنج هزار تومان رو ازت بگیره .. من کاری ندارم می تونه یا نه .. !؟ اما من از این می ترسم که اگه ولش کنم می ره اداره ضد اطلاعات از تو شکایت می کنه .. بقیه اش رو خودت حدس بزن .. یقه ات رو می گیرند که با خارجی ها چه ارتباطی داشتی .. !!؟ تازه می دونی که پرسنل ارتش شاهنشاهی مجاز به منعقد کردن قرار داد و کار با خارجی ها رو ندارند .. و بدون توجه به اصل قضیه ، وصله جاسوسی و غیره رو خیلی راحت بهت می چسبانند .. من خیرت رو می خواهم ... بیا همین جا تو دفتر من قضیه رو فیصله بده .. دیدم حق با فرمانده دژبان است .. کافی است اداره ضد اطلاعات بو ببره .. به همین جهت به سرگرد گفتم .. ده هزار تومان طلبم رو کم می کنم .. و برای سی و پنج هزار تومان اش چک می دهم .. ابتدا زیر بار نمی رفت .. و می گفت باید همه پول رو نقدآ بهش برگردونم .. خلاصه با وساطت فرمانده ، به همون سی و پنج هزار تومان راضی شد .. قرار شد شب بیاید خونه مون تا در حضور اقوام همسرم بهش چک بدهم .. خلاصه در همون اتاق ملاقاتی های دژبانی روی هم رو بوسیدیم ... و از هم جدا شدیم .. اگر از این راه وارد نمی شد ، امکان نداشت دیناری بهش پول پس بدهم .. ! اما قوانین ارتش شاهنشاهی در مورد همکاری پرسنل ارتش به خصوص افسران با اتباع خارجی و عقد هر گونه سند همکاری جرمی نا بخشودنی محسوب شده و سال ها زندانی و اخراج در پی داشت .. به همین دلیل کوتاه امدم ...
ادامه ماجرا در بعد از انقلاب ...
بقیه اش رو می تونید حدس بزنید .. من همون شب به عوض آقا سی و پنج هزار تومان چک دادم .. اما مشخص بود این همه پول در حساب ام موجود نیست ! طبیعی است که چک برگشت خورده و ماجرا به دادگستری کشیده شد .. او با برگشت خوردن چک های من سریع اقدام به شکایت نمود .. اما در کش و قوس ترافیک دادگاه های آن زمان ، این قضیه طولانی شد .. به طوری که سال ها بعد با پیروزی انقلاب من فکر کردم شامل مرور زمان خواهد شد .. ولی او مثل پلنگ تیر خورده بود .. و همان طور که بار ها پشت سرم اعلام کرده بود .. شده زندگی اش رو بفروشه ، اون پول رو از حلقومم بیرون خواهد کشید .. ! و تهدید کرده بود اگه نتونه به ایادی خودش دستور می دهد تا مرا بکشند !! و من همیشه می گفتم .. مگه من پشه هستم که عوض من رو بکشه .. !! از طرفی ارزش پول پائین امده و کم کم سی و پنج هزار تومان مثل سابق دهان پر کن نبود .. ! تا این که در همون سال های اولیه انقلاب ، حکمی در خونه ما آمد که به یکی از شعبات دادگستری واقع در خیابان آزادی احضار شده بودم .. ! شاید باورتون نشه برای نخستین بار در عمرم پایم رو به چنین مراکزی می گذاشتم .. ! و دادگاه رو تنها در فیلم های سینمایی و سریال های تلویزیونی دیده بودم .. ماشالله مداح هم با من امده بود تا اگه محکوم شدم به خانواده ام اطلاع دهد .. رئیس دادگاه یک فرد ورزیده با صورتی بدون ریش بود .. منشی دادگاه هم خانمی زیبا ( به چشم خواهری ) بود .. قبل از رفتن به دادگاه به من گفته بودند که از راه مفاهیم و شعار های انقلاب از خودم دفاع کنم .. به همین دلیل من احمق متوجه قیافه قاضی نشده و از راه اسلام و این که این بابا نزول خواره .. و غیره سخن ام رو شروع کردم !! با نعره قاضی که این داستان ها این جا معنی نداره من رو به خود اورد .. ! خلاصه به من اخطار کرد که مبلغ چک بعلاوه مخارج دادگاه و سودی که روی پول طی این سال ها امده پرداخت کنم .. و گرنه زندان .. !!
افسون کردن خانم منشی دادگاه !!
من که تازه دوزاری ام افتاد که هیچ راه برگشتی ندارم .. خود رو به خدا سپرده و از قاضی یک فرصت خواستم .. قاضی نیمه خشن گفت .. امکان نداره .. طرف حکم جلب سیار شما رو گرفته .. یا باید راضی اش کنی .. یا پول اش رو تمام و کمال بدهی .. یا این که زندان .. برای یک لحظه دنیا دور سرم چرخید .. سعی کردم آرامش ام رو حفظ کرده و از راه دیگری وارد بشم .. آهسته در گوش پسر نوروز علی گفتم .. شرط می بندم با این خانم دوست بشم !! مداح در حالی که حرص می خورد .. گفت لعنتی داری می روی زندان .. دست از کارهایت بر نمی داری !!؟ خب تجربه معاشرت زیاد با خانم ها ، خیلی چیز ها رو به من آموخته بود .. به خودم گفتم باید روی منشی زیبای دادگاه زوم کنم ..!! چون با همون نگاه اول تفکرات مغزش رو خونده بودم ! و از ان جا که با لباس پرواز رفته بودم ، همون جور که گفتم ، اعتماد به نفس زیادی داشتم .. ! به همین دلیل در حالی که به چشم های خانم منشی ( شاید هم دادیار ) می نگریستم .. خودم رو به کوچه علی چپ زده .. و عین ندید بدید ها پرسیدم .. خانم دادگاه اصلی کی شروع می شه !!؟ او با خنده نمکی و زیبایش گفت .. این جا همون دادگاه اصلی است .. ! بهش گفتم پس هیات منصفه و چکش قاضی و تماشاگران کو !!؟ این که فقط یک دفتر کوچک است !! طوری پرسش ام رو مطرح کردم که انگار همین یک ساعت پیش از پشت کوه با مداح آمده ایم !! حقه ام گرفت .. و خانم سعی کرد به من توضیح بده که آن چیزهایی که در فیلم ها دیدم مربوط به پرونده های بزرگ است .. در ادامه با لحن خیلی مظلومانه پرسیدم .. یعنی هیچ راهی نیست ..؟ گفت چون شاکی رفته نه .. ! حالا نوبت او بود که از من سئوالاتی رو بپرسه .. ! ( که خواست من هم همان بود !! ) گفت شما به کجا ها پرواز می کنید .. گفتم همه جا .. اروپا ، امریکا .. گفت کیش هم می روید .. گفتم البته .. هرچه هم بخواهیم می آوریم .. و پشت بندش لیست محصولات آرایشی تاپ اروپا و مد روز جهان رو ردیف کرده و یکی یکی از محسنات ان توضیح دادم ...

احساس کردم نقشه ام گرفته است .. از کریستین دیور شروع کردم به عطرهای چارلی و لوازم جنبی مد روز پرداختم .. در چشم های زیبایش خوندم که به قول بچه ها مغزش رو کار گرفتم .. بعد در حالی که مثل هنرپیشه ها آهی کشیدم .. سریع تا از اون حال و حس بیرون نیامده گفتم ... اگه راهی پیدا می شد که زندان نمی رفتم .. حتمآ یک سفر شما رو با خودم اروپا می بردم .. پرواز بعدی ام به ایتالیا ست !! اصلآ یادم نبود که انقلاب شده و دیگه این گونه پرواز ها تعطیل شده اند !! و بدون این که از لذت این پیشنهاد بیرون بیاید ، گفتم پاسپورت داری .. !!؟ گفت بله .. اتفاقآ من قصد دارم با یکی از دوستانم به انگلستان سفر کنم .. گفتم با هواپیماهای ما اگه بیایید ، قیمت در حد مجانی است .. تازه توصیه می کنم یک سفر اول جزیره کیش خودمون بیایید و یا لیست بده تا برات بگم بیاورند ... برق مهر و دوستی رو در چشم هایش خوندم .. خلاصه بعد از پرواز رویایی بر بال اندیشه ها ، اطراف خود رو نگاه کرده و گفت .. باور کن من اجازه ندارم به محکومان راهنمایی کنم .. ولی اگه بتونی عوض آقا رو یک لحظه این جا بیارید ، شاید بنونم با چند تا سئوال حکم رو تغیر بدهم .. بهش گفتم او رفته خونه اش ..!! گفت نجربه کاری ام نشون می ده کسانی که شکایت می کنند ، معمولآ یک گوشه کناری کشیک می کشند تا لحظه زندان رفتن طرف شون رو ببینه .. عوض آقا هم حتمآ همین اطراف چهار راه است .. بیچاره مداح مثل فنر دوید بیرون از ساختمان تا عوض رو پیدا کنه .. خانم به پسر نورزعلی یاد داد که اگه پیداش کردی بگو آقای مدرسی حاضر شده پول شما رو نقد بده .. بیا تا پولت رو بگیری .. !!
وقتی ورق بر می گرده ... !!
ماشاالله مداح بعد ها از خاطره به زور اوردن عوض آقا به دادگاه وجدان درد گرفته و گفت .. بهروز هیچ وقت خودم رو نمی بخشم .. ! وقتی از ساختمان دادگاه بیرون آمدم ، هر چه اطراف رو نیگاه کردم ، عوض آقا رو ندیدم .. داشتم نامید می شدم که یاد حرف های خانم منشی افتادم .. این بار به دقت اطراف رو نگاه کرده و دیدم عوض پشت یک درخت بزرگی کنار خیابون قایم شده و یواشکی به در خروجی دادگاه چشم دوخته است .. جلو رفتم و بعد از سلام علیک گفتم .. عوض آقا بهروز قرار شد پول شما رو بدهد .. عوض در حالی که زهر خندی به لب داشته می گوید .. اون مارمولک چند سال منو دوانده .. حالا می خواد بده !!؟ مداح می گه در حالی که مثل بچه ها یقه اش رو درست می کردم ، گفتم .. مگه شما پولت رو نمی خواهی .. ؟ خب بیا بالا بگیر .. مثل این که قراره زنگ بزنه دوستان از اداره براش بیاورند .. خلاصه تخم طمع رو مداح تو دهان عوض شکانده و با هزار ترفند او را دوباره بالا اورد .. ! خانم قبلآ به من ندا داده بود که چگونه حرف بزنم .. حتی یادم داده بود که اگه سر شما داد زدم از دست من ناراحت نشی ها .. ! تو دلم گفتم .. فدات هم می شم .. داد که سهله ، سرم رو هم بزن بشکن عزیزم قربون داد زدنت بشم !! ( ببخشید مربوط به دوران جوانی ام است که با صداقت بیان می کنم )
خلاصه عوض آقا با ماشاالله مداح وارد دفتر قاضی شدند .. خانم رو به عوض آقا کرده و گفت این آقا تعهد می ده که پول شما رو تا امروز پس بده .. پس باید دوباره به چند تا سوال من کتبی پاسخ بدهی .. پرسید کل پول چقدره ؟ مثلآ جواب داد با مخارج دادگاه چهل و دو هزار تومان .. ! همین جوری چند تا سئوال کرد تا رسید به این نکته که آقای مدرسی مدعی است شما کم طاقت هستید .. و صبر نمی کنید یکی دو ماه از تاریخ چک بگذرد .. که ناخود اگاه داد زد .. خانم محترم کجای کاری .. !؟ چندین ساله به من چک داده است !! خلاصه بر همین منوال چند تا سئوال دیگه پرسید و اون بنده خدا بی خبر از همه جا حقیقت رو می نوشت ! در بین سین جیم .. یکی دو تا داد هم سر من زد .. که عوض واقعآ باورش شد طرف اونه .. ! بعد از این که زیر ورقه رو امضاء کرد ، خانم جلوی چشم عوض آقا ورقه جلب و زندانی من رو پاره کرده و به سطل آشغال ریخت .. !! و خطاب به شاکی گفت .. این چک حقوقی شده و از صلاحیت کیفری خارج است .. باید دو باره اقدام کنی ... بیچاره عوض داشت سکته می کرد .. انگار یک سطل آب سرد رویش ریخته باشند .. ! نمی دونست به خاطر حماقت اش چه واکنشی نشون بده .. !!؟ طفلک ماشاالله هم از این که طرف رو گول زده و به زبون گرفته بود .. تا سال ها وجدان درد گرفته و از اون صحنه غیر قابل تصور سخن می گفت .. !! باور کنید من هم دلم برای رو دست خوردن عوض بیچاره سوخت .. آخه اگه گردن کلفتی نمی کرد .. و حاضر می شد حق ام رو بده .. خب من نیمی از پول رو به او بر می گردوندم .. اما همان طور که اشاره کردم ، حتی حق و حقوق ام رو هم نمی خواست بدهد ..
دوستی با خانم منشی دادگاه .. !
همان طور که اشاره کردم با کمک های دادیار یا منشی دادگاه ، ورق برگشت ..! من که ابتدا به خاطر پیروزی انقلاب فکر می کردم با تکیه به کلمات انقلابی می تونم حق ام رو از عوض بگیرم ، خیلی زود متوجه این واقعیت شدم که .. نه قوانین راه کار های خاص خودش رو داره .. ! هیچ وقت قیافه ماشالله مداح رو از یاد نمی برم زمانی که رئیس دادگاه به سرم فریاد زده و گفت .. یا باید رضایت اش رو جلب کنی یا بری زندان .. وقتی ماشالله یواشکی پرسید خب بهروز می خواهی چه کار کنی .. !؟ در گوشش گفتم ، حاضرم همه عمرم رو در زندان بگذرونم به شرطی که با این منشی زیبا دوست بشم !!! که فریاد اعتراض اش بلند شده و گفت .. فلان فلان شده دارند می برنت زندان ، اونوقت تو به فکر چش و چال این خانمی !! بابا تو دیگه کی هستی .. !!؟ بعد از ترک عوض از دفتر دادگستری ، با وجودی که پیروز دادگاه بودم .. خیلی خیلی ناراحت شدم .. به هر حال به سوی خانم زیبا روی رفته و شماره ام تلفن خط پرواز رو بهش دادم .. با وجود تمام پررویی که داشتم ، در مقابل زیبایی بی نظیرش کم اورده ، و برای نخستین بار روم نشد شماره اش رو بگیرم .. فقط دعا می کردم شوهر نداشته باشه .. ( چون بی نهایت من در این گونه موارد حساس بودم ) .. همین که خواستم اتاق رو ترک کنم ، خودش صدام زد و گفت .. بهروز خان نمی خواهی بعدآ حال ما رو بپرسی .. !!؟ از صمیم قلب گفتم .. مگه می شه !!؟ ولی روم نشد .. که دیدم با لبخندی هم شماره محل کار و هم منزلش رو به من داد ... !!

مسافرت شمال به مناسبت موفقیت !
من به محض بیرون امدن از دادگاه ، به ماشالله گفتم خوش دارم به مناسبت پیروزی در دادگاه همین الان گازش بگیرم برم شمال .. ! ماشالله طفلک آهی کشیده و گفت .. خوش بحالت .. من تا حالا شمال رو ندیدم .. گفتم جدی می گی پسر .. !!؟ گفت چه دروغی دارم که به تو بگم .. گفتم پس بیا میهمان من به جای اوین می رویم شمال .. ! طفلک کمی این دست ، اون دست کرده فهمیدم مشکل داره .. دو دستی زدم توی سرش گفتم .. خاک به سرت کنند زن ذلیل بیچاره ! پسر دو تا مرد اگه بخواهند یکی دو شب بروند شمال مگه اشکالی داره ... !؟ که این همه می ترسی .. در نهایت بهش گفتم من خودم از همسرت اجازه ا ت رو می گیرم .. خلاصه بعد از کسب اجازه از محضر خانم مداح که واقعآ خانمی مومن و با تقواست .. و توضیح قضایا گفت به شرطی که مواظب ماشالله باشی اشکال نداره .. وقتی که من از جریان دادگاه تعریف می کردم ، بیچاره مداح رنگ در رخسار نداشت .. حدس زدم که می ترسه از دهانم قضیه کمک خانم منشی در بیاد .. اخه همسر آقای مداح خیلی روی این مسایل حساسه .. خب خدا رو شکر واقعآ آقا مداح مردی با شرافت و سالمی است .. بگذریم .. این بود که به اتفاق هم راهی شمال شدیم ... تا اون جا من عین بچه کوچک ها مدام از ماشاالله در باره " شهین " می پرسیدم .. !! و هی تکرار می کردم ماشو جان مطمئنی که شوهر نداره .. !؟ و او با برشمردن دلایلی می گفت مطمئن هستم که شوهر ندارد .. و چقدر هم حدس اش درست بود .. بعد ها فهمیدم سال هاست از همسرش جدا شده است .. ! و در ادامه فهمیدم چقدر وضع مالی توپی داره .. حتی یک بار هم من رو دعوت کرد که با او و دوستش به لندن برویم .. بهش گفتم به ما مرخصی خارج از کشو خیلی سخت می دهند .. خلاصه یک دو روز با مداح جای شما خالی تا دلتون بخواد خندیدیم .. اگه زنده موندم در باره این سفر و ادامه دوستی ام با شهین در یک پست مفصلا توضیح خواهم داد .. اگر چه فکر می کنم این گونه خاطرات شخصی فاقد ارزش های وقت تلف کردن است ..!
موفق و پیروز باشید
بهروز مدرسی
این پست چند روز قبل اماده شده بود ولی ساعت ۱۹:۳۰ دقیقه ۲۳ خرداد ۱۳۸۸ منتشر شد .
یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا )
پاینده و برقرار باد ایران آریایی 

حتی با ماهی ۱۰۰۰ تومن هم می شه کمک کرد !
برای اطلاع بیشتر به سایت ذیل مراجعه کنید :
http://www.mahak-charity.org/main.php
THE WORLD RECENT PLANE CRASHES:
Date:June 1, 2009 Time:00:15 Location:Near IIha Fernando de Noronha,Atlantic Ocean Operator:Air France AC Type:Airbus A-330-203 Aboard:228 Fatalities:228 , Ground:0 ,Route:Rio de Janeiro - Paris , Details: The Airbus went missing over the Atlantic Ocean on a flight from Rio de Janeiro to Paris, France. The plane departed from Rio de Janeiro-Galeao International Airport at 19:03 LT bound for Charles de Gaulle Airport in Paris. The last radio contact with the flight was at 01:33 UTC. The aircraft disappeared about 186 miles northeast of Natal, Brazil. The aircraft reportedly went through a thunderstorm with strong turbulence at 02:00 UTC. At 02:14 UTC an automated message was received indicating a failure of the electrical system. The plane carried 12 crew members and 216 passengers. This ties as the 21st worst accident in aviation history.
Date:May 26, 2009Time: Location:Near Isiro, Democratic Republic Congo Operator:Service Air AC Type: Antonov An-26 Aboard: 4Fatalities:3 , Ground:0 ,Route:Goma - Isiro , Details: The cargo plane crashed while on approach to Isiro-Matari Airport.
Date: May 22, 2009 Time:21:13 Location:Trancoso, Brazil Operator:Private AC Type: Beach King Air 350 Aboard: 14Fatalities:14 , Ground:0 ,Route:São Paulo- Trancoso Details: The twin engine plane crashed short of the runway at Terravista Airport while attempting to land in a middle of a heavy storm. Fourteen people were killed, including 4 children.
SOURCE:www.planecrashinfo.com BY:Alireza Sadeghi
ترجمه فارسی:
حوادث هوایی اخیر دنیا:
تاریخ:یک جون 2009/زمان:00:15/مکان:اقیانوس اطلس خط هوایی:ایر فرانس نوع هواپیما:ایرباس آ-330تعداد سرنشین:228/تلفات:228/تلفات روی زمین:0/مسیر:ریودوژانیرو به پاریس/جزئیات:هواپیمای ایرباس در پروازی از ریودوژانیرو به پاریس ناپدید شد.هواپیما در ساعت 19:03 بوقت محلی از فرودگاه بین المللی "گالیو" ریودوژانیرو بسمت فرودگاه "شارل دوگل" پاریس پرواز کرد.آخرین تماس رادیویی با هواپیما در ساعت 1:33 بوقت جهانی انجام شد.هواپیما در حدود 186 مایلی شمال شرق "ناتال" در برزیل ناپدید شد.بر اساس گزارشات در ساعت 2:00 بوقت جهانی هواپیما از میان یک منطقه طوفانی بهمراه توربولانس شدید عبور میکرد.در ساعت 2:14 بوقت جهانی پیامی اتوماتیک مبنی بر نقص در سیستمهای برقی مخابره گردید.هواپیما شامل 12 خدمه و 216 مسافر بود.این سقوط بدترین سانحه هوایی قرن 21 میباشد.
تاریخ:26 مه 2009/زمان:/مکان:نزدیک "ایزیرو" در کنگو/خط هوایی:سرویس ایر/نوع هواپیما:آنتونوف-26/تعداد سرنشین:4/تلفات:3/تلفات روی زمین:0/مسیر:"گومو" به "ایزیرو"/جزئیات:هواپیمای باری در حین تقرب به فرودگاه "ماتاری" "ایزیرو" سقوط کرد.
تاریخ:22 مه 2009/زمان:21:13/مکان:"ترانکوزو" برزیل خط هوایی:خصوصی نوع هواپیما:بیچ کینگ ایر 350/تعداد سرنشین:14/تلفات:14/تلفات روی زمین:0/مسیر:"سائوپولو" به "ترانکوزو"/جزئیات:هواپیمای دو موتوره بفاصله کوتاهی از باند فرودگاه "تراویستا" در حین تلاش برای نشستن در هوای طوفانی سنگین سقوط کرد.14 نفر از جمله 4 کودک کشته شدند.




تصاویری از عشق های دوست داشتنی من ! همه این ها برایم نشانی از عشق دارند ...
سخنی با شما یاران همدل

دو اتفاق متفاوت .. !
من عادت دارم ظهر ها موقع صرف غذا یک فیلم در مانیتورم تماشا کنم .. امروز وقتی ناخواسته یکی از فیلم های زنده یاد خسرو شکیبای رو تماشا می کردم .. با یاد آوری خاطرات زیبایی که با او داشتم گریه امان ام رو برید .. خلاصه کلی سبک شدم . واقعآ حیف شد روحش شاد . صحبت گریه شد .. خونه دخترم که بودم زنگ در به صدا امد .. دخترم در آیفون گفت : یک گدای جوون بود . فکر می کنم اعتیاد سختی داشت .. بهش گفتم اگه غذا می خوری برات بفرستم ! طرف هم گفته بود ۴۸ ساعته هیچی نخوردم ! یک سینی غذای داغ با مخلفات و یک شیشه آب معدنی خنک توسط پرستار نوه هایم براش برده شد .. من هم علی رغم مخالفت دخترم مقداری پول دادم برد .. دقایقی بعد بی اختیار شاید هم از روی کنجکاوی از طریق دوربین مدار بسته نگاهی به کوچه و جلوی در انداختم .. ای کاش کور می شدم و آن صحنه رو نمی دیدم .. باور کنید جوانک بیست ساله با چه ولع و سرعتی غذا را به دهان می گذاشت و قبل از برداشتن لقمه دیگر ،دو دست خود را به آسمان دراز کرده و خدا رو شکر می کرد .. نمی دونم چه رازی در این صحنه بود .. که از خود بی خود شدم .. بدون توجه به اطرافیان بغض ام ترکید ..بد جوری گریه کردم .. هق هق گریه هایم قطع نمی شد .. خدایا غظمت ات را شکر . بعضی ها میلیارد ها خرج تبلیغ انتخابات خود کرده و یادت نمی کنند .. بعضی ها هم این گونه از گرسنگی با هر لقمه ای در خلوت کوچه از صمیم قلب شکر گزارت هستند ...
فیس بوک و باقی ماجرا ... !
نو جوون که بودم یک هفته نامه فکاهی به نام " توفیق " منتشر می شد که خیلی طرفدار داشت . یکی از بخش هایی که من همیشه از خوندنش لذت می بردم .. بخش تجسم " قیافه های دیدنی " بود ! مثلآ تجسم کنید یکی از دوستان قدیمی پدرتون خلبانه و در یکی از مسافرت ها شما رو به کابین دعوت کرده است .. شما محو تماشای انبوه کلید ها هستید ... که ناگهان از روی کنجکاوی دست به کلیدی می زنید .. و در همین لحظه داد خلبان بلند می شود . که شما کاری کردی که بخشی از سوخت باک هواپیما تخلیه شد !! و باید برگردیم .. !! یا وارد اداره ای می شوید .. کارمندی از شما خواهش می کنه پرده کرکره رو پائین بکشید .. که ناگهان کل پرده از جاش کنده شده و به زمین می افتد .. خب قیافه این افراد واقعآ دیدنی است !! این ها رو گفتم تا بگم .. چنین خبطی رو من در " فیس بوک " انجام دادم ! قضیه از این قراره که طبق معمول داشتم ای میل ها رو جواب می دادم .. صفحه فیس بوک هم باز بود .. که ناگهان پنجره ای باز شده و در باره دوستان .. لیست .. پذیرفتن .. پرسشی ازم می کنه .. ! خب از اون جایی که من روی این واژه ها مخصوصآ دوستی حساسیت داشته و جونم براشون در می آید .. کلید مثبت رو زدم ..!! بعدش تا دو روز همین جوری برام پاسخ مثبت می آمد !! بنده خدا ها بی چون و چرا این دعوت حقیر رو پذیرفته .. و خیلی ها هم تشکر فرموده بودند .. واقعآ مثل همیشه شرمنده دوستان شدم . اما حدس بزنید قیافه ام کی دیدنی شده بود !!؟ وقتی متوجه شدم این پیغام برای بعضی ها که رابطه ام مدت هاست با ان ها قطع است هم فرستاده شده است !! می گم چطوره از پست بعد بخشی با عنوان قیافه های دیدنی هم داشته باشیم !!؟





سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه














اول!
دلم از سیاست گرفته، بخصوص منی که تو آمریکام و نمی دونم تو ایران داره چی میگذره. دیروز از شهرمون (ویچیتا) 3 ساعت روندیم به اکلاهماسیتی و... حدس میزنین بعد از نتایج چه احساسی داریم. بماند، می خواستم اکانت فیسبوکم رو تا ابد تعطیل کنم، دیدم شما زدین آپ شده. خیلی قشنگ بود. امیدوارم تمام سربازان وطن در لباش خدمت دل شیر پیدا کنند.
پاسخ
ممنون علی جان
نگران وطن نباش
وطن همیشه با افتخار خواهد ماند .. رفتار من و شماست که وطن رو رنگ و جلا می دهد .. به امید شنیدن خبرهای خوبی از ایران عزیز
موفق باشی
اقای مدرسی عزیز سعی میکنم دیگه بهش فکر نکنم.این هم روی بقیه.
راستش بسیار از خواندن خاطرات شما لذت میبرم و اعتماد به نفس شما در شرایط سخت را تحسین میکنم اینکه از ان ادم قلدر نترسیدید خیلی مهمه!بقیه اش را هم حتما بنویسید.
پاسخ
فریده جان عزیزم
من مطمئن هستم شما موفق خواهی شد
دخترم خوشحالم که مطلب فوق رو پسندیدی .. راستش یک بخشی از جدل ها رو به خاطر طولانی شدن حذف کردم .. از طرفی فراموش نکن از اقوام همسرم هستند .. و الان فرزندانش هم به میدان آمده و پا جای پای پدرشون گذاشته اند .. ولی واقعیت این است اگه من موضوع رو از نخست بهش نمی گفتم ، یا اگر او نمی گفت اگه گرفتی نوش جانت .. به شرفم قسم به خودش می دادم .. من آدمی نیستم که پول کسی رو بخورم .. !! بودجه مملکت تو حلقوم ژاپنی ها و سایر خارجی ها می رفت .. خب من هم با زرنگی سعی کردم یک بخش آن را با درایت و منطق پس بگیرم .. !! او از نقطه ضعف ارتشی بودن من سوء استفاده کرد .. و گرنه من به هیچ عنوان به او چک نمی دادم .. !! بگذریم .. چشم بقیه اش رو حتمآ خواهم نوشت
موفق باشی
از شما آقای مدرسی بسیار سپاس گزارم که کلمات عربی را حذف نمودیداگر در مواردی شک داشتید کلمه فارسی است یا مایل بودید معادل فارسی آن را پیدا کنید میتوانید به سایت ایرانیان بلژیک مراجعه کنید.در پناه اهورامزدا پاینده و جاوید باشید.
پاسخ
پاسارگارد عزیزم
با سپاس از شما دوست نازنین ، باور کنید من از صمیم قلب مایل به استفاده از واژه های اصیل ایرانی هستم .. و لازم به توضیح نیست که چقدر از عرب های بی تمدن و تازه به دوران رسیده متنفرم .. اما راستش رو بخواهی قبل از تذکر بجا و منطقی شما زیاد به این مسئله فکر نکرده بودم .. خوشحال می شوم چند تا از محاوره های رسمی برای پایان مطلب برایم بنویسی
در ضمن سایت شما باز نشد .. احتمالآ به خاطر مشکلات اینترنت ایران است
ولی خب ممنون می شم اگه یک بار دیگر آدرس صحیح را برایم مرقوم فرمایید
پاینده و سبز باشی
بهروز خان سلام.دیدی چه ......
......
......
...
پاسخ
عزیزم پسر نازنینم واقعآ درک ات می کنم
شما این رو از من بپذیر چه من بنویسم سیاسی یا ننویسم ، آن کسانی که باید حقایق رو بدونه ، حتمآ می دونه .. و هر کسی هم که خودش رو به نفهمی زده ، با کامنت من و شما اصلاح نخواهد شد .. فقط همین آب باریکه دلخوشی زندگی من را هم قطع می شود.. !! جناب برهانی گرامی
ارتباط با شما یاران تمام آن چه سهم من از زندگی می نامندش است .. !! آیا باورت می شه !!؟ و گرنه خب من هم بلدم اعتراض کرده یا حتی توهین ناجوری بکنم .. ولی آیا مشکل حل می شه ؟
اگه فکر می کنی با توهین و افشاگری مسایل حل شده و کشور بهشت می شود .. یا علی من یکی اولین نفر هستم .. عزیزم واقعیت رو بپذیر
در ضمن .. من در حرف های خودمونی از همه قلبآ خواهش کردم بحث سیاسی نفرمایید .. می دونم ناراحت هستید .. ولی خب به من هم حق بدهید
سلام كاپيتان
دمت گرم. شادمون كردي با اين پست جذاب. عمو بهروز بي خيال سياست!! همين خاطرات رو برامون بنويس كه واقعا حالمون رو جا مياره.واقعا از ته دل خنديدم.
راستي؛ ولادت حضرت فاطمه(س) و روز زن و مادر هم مبارك باشه.انشاءالله خداوند روح همه رفتگان رو هم قرين رحمت كنه.
ضمنا كادوي همسرتون و دختر خانمتون رو فراموش نكنين.
پاينده باشيد
پاسخ
ممنون محمد جان خوشحالم که پسندیدی .. من هم متقابلآ روز ولادت بانوی اول مسلمین و روز زن رو به همه بانوان ایرانی تبریک می گویم
محمد جان .. چشم ممنون از شما
جناب مدرسی سلام.براساس تحلیل های بدون جعبه سیاه پرواز ایرفرانس تقریبا این نتیجه حاصل شده که حسگر های هواپیما در ارتفاع بالا یخ زده و خلبان بیچاره متوجه کنترل سرعت و دیگر علائم حیاتی پرواز نشده و منجر به سقوط شده است.اینرا یک مقام رسمی هوائی فرانسه اعلام کرده و تقریبا قطعی شده است.لطفا اظهار نظر بفرمائید.ممنونم
پاسخ
ممنون محمود جان عزیزم
بله من هم دیشب آن را از قول مقامات فرانسوی خواندم
البته همان گونه که مستحضری .. بعضی از همان مقامات هم مثلث برمودا را رد نکرده اند .. اما این امر به نظر طبیعی تر می آید ... من در تحلیل ام عرض کردم ... بنا به ثبت اشکال های کامپیوتری در مرکز که بخش عمده آن مربوط به سیستم برق بوده است ، خلبان خیلی از سیستم های حیاتی از جمله رادار رو نداشته است .. همین اشکال جزئی برق ، باعث می شود گرمای حاصل از سیم های الکتریکی در درون و نوک سرعت سنج ها یا " پی تو " از کار افتاده و در نتیجه لوله باریک آن یخ بزند .. ! و عین همان هواپیمایی که حشره ای کوچک در همین لوله باعث سقوط اش شده بود ، این بار عدم رسیدن حرارت باعث انجماد نوک لوله ها و در نتیجه نداشتن سرعت متعادل هواپیما آن هم در هوای متلاطم !! معلومه که هواپیما خیلی راحت استال کرده و سقوط می نماید
به هر حال ریشه همه اشکالات قطع برق که در گزارش کارشناسان همان روز اول سانحه آمده بود ا!
عمو بهروز سلام
واقعا مطلب جالبی بود جالب کمه برای این باید بگم عالی بود
عمو جان باز هم ازاینجور مطالب که باعث انتقال تجربه در زندگی میشه بنویسید
پاسخ
ممنون پسرم .. باور کن اصلآ انتظار پذیرفتن دوستان جوانم رو نداشتم .. با خود می گفتم الان می گویند .. این خاطرات خصوصی شما به چه درد ما می خورد !! ولی خب از این که بدتون نیامد خوشحالم
با تشکر از شما
سلام خان عمو
.........
گفتم خودم چند تا نقطه بزارم و حرف سیاسی نزنم تا شما هم به زحمت نیفتید!!!(خیلی با نمک بود،نه؟!)
فقط اینو بگم که خیلی حالمون بده...خیلی عصبی و ناراحتیم...اما با خوندن این پست حدود 15 تا 20 دقیقه ای همه چیز رو فراموش کرده و هم اکنون نیشمان تا بنا گوش باز است ! اگه مادرم ببینه فکر میکنه حتما دیوونه شدم! عمو جون ما شما رو نداشتیم چه خاکی میریختیم به سرمون؟؟!بگذریم
شما هرچی بنویسی قشنگه...
خبـــــــــــر داااااااار شتلق
پاسخ
عرفان عزیز و نازنین
کار خوبی می کنی که بحث سیاسی در این سایت نمی کنی .. چون ارزش نداره
به اندازه کافی سایت سیاسی برای حرف زدن وجود داره
عرفان جان همیشه شاد و خندان باشی
برای سفارش فیلم های مستند شبکه نشنال جئوگرافیک با شماره زیر تماس بگیرید :
0910-2005609
به نام خدا
سلام عمو جان.چند کلمه ای میخواستم باهاتون صحبت(مکاتبه) کنم.
اول بگم که من با این خاطراتتون خیلی حال میکنم و یکی از طرفدار های پر و پا قرص این جور مطالبم . راستی عمو خوب رو مخ دیگران راه میرفتید ها دست راستتون هم بزارید زیر سر ما...
شما که یادمون نمیدید ما چجوری رو مخ دیگران راه بریم(چشمک)
عمو فکر کنم عوض آقا از این چاق و چله ها بوده نه؟ اخه تصاویر که خودتون زحمت طراحیشون کشیدید گویای مطالبی هست و گویای این مطلب اگه اشتباه نکنم.
عمو من نمیخواهم اشتباهی از شما رو گرفته باشم ولی توی عکس دومی اون شخص که فکر کنم عوض آقای تپل خان باشند ایشون لختند و بقیه هم لباس تابستان برشون هست ودر ورد شما فکر کنم پلیور با اون گرمای اونجا جور در نیاد؟
البته شاید دلایلی داشته باشد.
عکسها جالب بود عکس آنا و آوا دوست داشتنی نیز چقدر جالب بود و چه شباهتی با مادرشون دارند!!!!
عمو اینو بگم که بابط جریانات پیش آمده حالم بد جور گرفته شد. چه امیدی داشتیم و چه دیدیم. البته هنوز امید هست ولی اگر این جریانات ادامه داشته باشد صد درصد (به امید خدا) دیگه توی ایران نمیمونم و با تمام عشقی که به خاک این کشور دارم اینجا رو ترک میکنم و عطایش را به لقایش میبخشم . شاید تا 10 تیر سرنوشت من یکی مشخص بشه.عمو میخواهم بگم خیلی روحیه ام خراب شده.امیدوارم مسایل درست بشوند وگرنه عمو لحظه ای دریغ نمیکنم که از اینجا برم...دوست ندارم بیشتر از این به این موضوع اشاره کنم و بخواهم وارد بحث سیاست بشوم ولی به نظر خودم اگر رای نمیدادم سنگین تر بود. بیشتر از این رو در اینجا ذکر نمیکنم
ارادتمند شما نوید-چ
راستی یک ایمیل براتون میزنم اسمش هم هست کاپتان نوید. اونم بی زحمت فراموش نشود .
پاسخ
پسر عزیز و نازنینم نوید گرامی
خیلی خوشحالم که بار دیگر کامنت شما رو می بینم
پسرم .. آن چه بیان شده ، مربوط به شیطنت های ایام جوانی ام است
در باره پوشیدن لباس پولیور حق با شماست .. و ممنون از این همه حس توجه .. و دقت نظر .. پسرم هیچ فلسفه ای نداشت .. و حتی می تونم بگم از نظر طراحی ضعف محسوب می شود .. اما چون قصد داشتم چهره اون ایام ام رو نشون بدهم ، تنها عکس مربوط به دوران جوانی همین عکس بود .. ! و من مجبور شدم .. چون عادت دارم در طراحی پوستر .. از المان های واقعی استفاده نمایم .. اما در مورد عکس نوه هایم ظاهرآ اشتباه کردی .. یکی از آن ها آنا نوه ام است .. دیگری تصویر دخترم در سن کودکی است .. به عبارت دیگر عکسی از آوا در این پست نگذاشتم .. خواستم ببینم شباهتی وجود دارد یا نه ؟
در مورد رفتن به خارج .. من جسارت نمی کنم .. ولی توصیه می کنم خیلی روی این قضیه فکر کن .. چون مطمئن هستم پشیمان خواهی شد .. هیچ جا وطن نمی شود .. البته برای تحصیل و تجربه مشکلی نیست .. اما برای ترک دایمی باید زیاد فکر کنی .. ممنون از شما
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند؟
در دم نهفته ،به ز طبيبان مدعي
باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند
چون حسن عاقبت نه به رندي و زاهديست
آن به كه كار خود به عنايت رهاكنند.
سلام بر سرور گرامي.خاطره زيبا و جذابي بود كه بخشي از آن بيانگر اعتماد به نفس و امكان تغيير و تحول در افراد و در سرنوشتهاست كه بعضي ها در مقابل آنها به راحتي تسليم و برخي نيز با درايت و زيركي و جذابيتهاي خاص،ميتوانند شرايط را به نفع خود تغيير دهند.اما بخش اول خاطره كه مربوط به طلبكاري عوض خان بوده است،بنده حق را به عوض آقا ميدهم و بيچاره خيلي اذيت شده است.
چه خوب است كه از اين خاطرات خصوصيتان استفاده نمائيم .البته اگر مايه تعريف و خود ستايي نباشد،بنده در مواردي از اين نقشه ها طرح نموده ام كه به احقاق حق و تمايلات خود،دست يافته ام.
براي سلامتي و توفيق بيشتر جنابعالي دعا ميكنم و منتظر خاطرات زيباي ديگري هستيم.
پاسخ
سرور گرامی جناب مهندس فضلی نازنین
با تشکر از حضور سبز شما و بیان نظرات بسیار مفید جنابعالی
استاد همان طور که می دانید ، این خاطره مربوط به ایامی است که تازه به پایگاه یکم معرفی شده بودم .. ! حتی سبیل در نیاورده بودم ! اما وجدان همیشه همراه آدم است .. من اگر ایشان به من اجازه این کار رو نمی داد ، هرگز وارد این ماجرا نمی شدم .. و اگر حق و حقوقی که برایم تعین کرده بود می پرداخت ، حتمآ شرایط اش رو می پذیرفتم .. ضمن این که پس زمینه زور گویی و خوردن حق کارگران ضعیف و بیچاره همیشه جلوی چشمم بود .. این عوامل دست به دست هم داد تا جلوی او قد علم کنم !! اما وجدانآ وقتی دوباره به دادگاه برگشت و با گفتارش حکم تغیر یافت .. بله خیلی دام سوخت .. و ناراحت شدم .. خدا ما رو ببخشه . ممنون از شما
سلام به همه
محمد جان اگه لطف كني شماره تلفن سفارشات فیلم های مستند شبکه نشنال جئوگرافیک را كمي واضح تر بنويسي ممنون ميشوم.
آقای مدرسی عزیز
من مطلب جدید قرار داده بودم اما شما دوباره مطلب قبلی را تکرار کرده اید.
ممنون
پاسخ
علیرضا جان عزیز
با پوزش ... اولآ حال و روزم مناسب نبود ... دوم این که وقتی مطلب را قبل از
انتخابات می نوشتم ، این ترجمه آخرین کار شما بود . شاید شما بعد از آن تاریخ قرار دادید .. به هر حال خیلی خیلی عذر می خواهم
من توصیه می کنم .. مطالبی که هنوز منتشر نشده اند ، به صورت موقت سیو شوند ، تا از اشتباهات این چنینی جلوگیری شود
البته هر جور راحتی .. شرمنده که نمی شود به این راحتی عوض کرد .. سرعت خیلی پائین است
شاید قسمت این بوده که برای درک بیشتر دو بار تکرار شود !! شوخی کردم .. هر چه شما بفرمایید در خدمتم .. البته در وبلاگ مشکلی ندارم .. ولی ادیتور سایت خیلی اذیت می کنه ! حالا هم که اوضاع اینترنت ناجوره
ممنون از شما
سلام آقای مدرسی .ببخشید ...ولی اصلا از شما انتظار نداشتم...شما که در این چند ساله به نظرات همه احترام می گذارید شایسته نیست که بگویید "و هر کسی هم که خودش رو به نفهمی زده ، با کامنت من و شما اصلاح نخواهد شد"یعنی آنهایی که به کاندید دیگری رای دادند نفهمند...البته می دانم منظور انسان شریفی مانند شما این نیست.با آرزوی سلامتی شما و همه ی ایرانی های عزیز .
پاسخ
ممنون مرتضی جان عزیز
و تشکر از حسن دقت و توجه شما به سایت و حقیر .. دوست نازنین
از این زاویه که شما به قضیه می نگرید ، بله حق با شماست .. حرف من صحیح نیست .. ولی عزیزم .. آن کامنت در ادامه پرسش و پاسخ هایی در بای شخصی منافق بود که همه ما رو به زیر سئوال برده بوده .. و منظورم این بود .که دوستان وقت خود رو برای پاسخ به او تلف نفریایند .. چون او متوجه نخواهد شد .. و از این چالش ها سوء استفاده خواهد کرد
باز هم از شما تشکر می کنم که توضیح به موقع دادید .. و عذر می خواهم که نتوانستم منظورم رو دقیق مطرح کنم
سلام کاپیتان/
پست باحالی بود.
بعد از اتفاقات نا امید کنندهخ این روزا برای همه ایرانی ها از جمله خودم خیلی ابن پست حال داد
موفق باشید کاپیتان
یاحق
پاسخ
نیما جان عزیز و گرامی
خوشحالم که از پست اخیر خوشت اومده و باعث خوشحالی شما شد
موفق و پایدار باشی
جواب ندادی؟
پاسخ
آقای بیدار .. وقتی برای نخستین بار پرسش شما رو خواندم ، چنین احساس کردم انسانی منطقی و فهمیده ای هستی که مثل خیلی ها در باره هویت بنده به شک افتاده ای !! خب وظیفه خویش دانستم پاسخی کامل به سئوال شما بدهم .. و بقدری برایم ارزش داشتید که در بخش حرف های خصوصی ام یک پاراگراف را به شما اختصاص دادم .. اما الان متوجه شدم من در باره آدم هایی مثل شما اشتباه فاحش کرده ام !! شمایی که مطلب را نخوانده من را به چالش می کشی .. قصدت پرسش نیست .. بلکه تخریب است .
واقعآ برای خودم متآسفم .. که وقت ام رو در پاسخ به فردی تلف کردم .. که حتی مطلب را نخوانده ، در همان صفحه برایم دوباره پیغام می گذارد !! مرد حسابی .. اول به دقت پاسخ ات رو بخوان .. بعد سازی دیگر به مخالفت بزن
سلام كاپيتان
بازهم با قلمتون و گفتار شيرينتون ما رو يه لجظه از دمقي اين روزها كه گريبان اكثريت رو گرفته دراورديد دمتون گرم .
پاسخ
چه جالب عباس جان .. !! اتفاقآ همین فرمایش شما رو نیما جان گرامی و سایر دوستان هم بیان فرموده اند !! این جاست که می گن : دل به دل راه داره
ممنون از شما
سلام عمو
نمیدونم اون بسته به دستتون رسیده یا نه ؟لطفا" بهم خبر بدید.
ارادتمند : بابک معترض
پاسخ
بابک عزیز و نازنین
ای وای خدا مرگ ام بدهد .. راستش من در سخنی با خوانندگان پستی که قرار بود منتشر کنم ، رسمآ اعلام کردم که رسیده است و در ادامه از شما با تمام وجودم تشکر و قدردانی کرده بودم ... اما به خاطر مشکلات روحی که برایم در این روز ها پیش آمد ، ترجیح دادم ابتدا پست فعلی رو آپ کنم .. برای همین اصلآ یادم رفت آن نوشته رو در این مطلب کپی کنم .. اما همان روز چهارشنبه به محض دریافت در پاسخ به کامنت ها از شما تشکر کردم .. ولی احساس ام این بود که در سطح بالاتر و رسمی تر تشکر بشه بهتره .. که متآسفانه به دلیل خرابی اعصاب و تغیر مطلب ؛ آن تشکر در همان مطلب قدیمی ماند !
به هر حال از شما به خاطر همه خوبی ها تشکر می کنم .. حتی آقای علی از کانادا هم از شما رسمآ تشکر کرد
بازهم پوزش من را بپذیرید
سلام آقای مدرسی
امیدوارم که حالتون خوب باشه.
برعکس تصورتون نوشته های شما خیلی جذاب و جالب هستند. با شیوه نگارش خاصی که دارید فرد جذب خواندن می شود و هم ماجرا را پیگیر می شود و هم در طول آن با اطلاعات مفیدی روبرو می شود.
ببخشید که اگه رسمی شد (شاید هم باید رسمی بنویسم، آخه من زود پسرخاله می شم. البته ببخشید شما که سرور هستید نه پسر خاله من!) بس که این روزها جاهای مختلف متن نوشتم، اینجوری میاد تو فکرم.
در کل هم خاطراتتون جالب هست و هم پست هایی که در مورد وقایع روز هست خواندنی، البته من سلیقه و نظر خودم رو گفتم.
انشاالله همیشه خوشحال باشید (آخه ناراحتی و ناامیدی برای کسی که بیماری قلبی داره خیلی خوب نیست)!
ارادتمند شما
پاسخ
پسر خاله عزیزم آرش نازنین
فدای شما پسر خاله گلم بشم .. عزیزم هیچ فرقی نمی کنه .. این نشان دهنده روح مهربان و دوست داشتنی شماست
آرش جان .. خیلی خوشحالم که بر خلاف تصور خودم که مسایل قدیمی و شخصی به درد کسی نمی خورد ، مورد پسند واقع شد
آرش عزیز .. راستش رو بخواهی قسمت دوم قبل از تکمیل این پست به اتمام رسیده بود .. و آماده انتشار است .. اما حالا که استقبال دوستان جوان و فرهیخته ام رو دیدم ، برای این که هر دو پست در سوژه مسافرت مشترک نباشد ، یک خاطره قدیمی در همین حال و هوا ، به ذهن ام رسید و در حال نگارش ان هستم .. و مربوط به کر کری خواندن یک خلبان شکاری و من صفر کیلومتر در آن ایام است .. مطمئن هستم دوستان حتمآ از آن استقبال خواهند کرد .. این دومی رو هم به عنوان رزرو نگه می دارم .. تا اگه روزی حال و حوصله نوشتن رو نداشتم ، منتشر اش کنم
ممنون ازشما
جناب آقای مدرسی عزیز
خاطره بسیار زیبایی بود.
در ضمن شما نیاز به اثبات چیزی ندارید
اگر کسی شک دارد می تواند دیگر به این سایت مراجعه نکند.
با تشکر
پاسخ
ممنون ناصر جان ... ولی من به این آقا احترام زیادی گذاشته و با این تصور که ممکنه پرسش خیلی های دیگر هم باشد ، در حرف های خودمونی مخاطب اش قرار داده و پاسخ دادم .. جالبه آقا در همان پست برام کامنت می نویسه .. چرا جواب ندادی !!!؟؟ خب که چی ؟
معلومه که با منظور خاصی برای تفرقه این حرف ها را می نویسی
بار ها عرض کردم .. اگه کسی هویت مخدوش داشته باشه .. و خودش رو جای فردی یا حرفه ی دیگر جا زده باشد .. آیا این گونه دقیقآ نام ، نام خانوادگی ، عکس های مختلف با لباس نظامی و شخصی ؛ محل دقیق خدمت ، نام پایگاه ، نام همکاران و دوستانش رو جرآت می کنه بنویسه .. ؟ من در تمام خاطرات پروازی ام .. نام خط پرواز رو می نویسم ... آیا یکی از فرزندان بچه های خط پرواز یا همکارانم پیدا نمی شه که اعتراض کنند که .. این بابا جمعی خط پرواز سی - 130 نبوده است !!!؟
برفرض هم حق با شماست .. اشکالی داره ؟ اصلآ من آبمیوه فروش هستم .. حق ندارم در باره هنرپیشه ها ، ناوبان های نیروی دریایی ، خلبان های هوایی چیزی بنویسم .. !!؟ خوبه که در هیچ سطر از نوشته هایم ننوشتم پرواز کردم !! همیشه نوشتم پرواز کردیم !! چون این هواپیما همان طور که بار ها گفتم با همکاری چند نفر پرواز می کرده و می کند ..
اگه باز هم به هویت حقیر شک کردی .. به قول آقا ناصر ..آقا جان تشریف نیاور
سلام آقا بهروز
هنوز اين پستو نخوندم ولي به نظر بايد جذاب باشه خاطرات شما تاحالا كه اينطور بوده،
فقط اتفاقي اون بخش مربوط به 2 اتفاق متفاوت در قسمت سخني با ياران همدل رو خوندم بي اغراق ميگم تقريبا همون حس شما كامل بهم منتقل شد،
خدا لعنت كنه قوم ظالمين رو،
شاد باشيد باخاطر و روح و رواني آرام
پاسخ
مهدی جان نازنین
خیلی خوشحالم که با همدیگر احساس مشترک داریم
بله خدا لعنت کنه کسانی که این وضعیت رو در مملکت وجود اورده و جوانان ما رو معتاد و محتاج روانه خیابان ها کرده است
خوشحالم که از نوشته های من خوشت می آید .. امیدوارم بعد از مطالعه هم نظرت همین طور باشه
سبز باشی
بهروز جان سلام.در مورد پرواز ایرفرانس خواستم بگم که در جستجو برای باقیمانده هواپیما یکی دو ساک پیدا شده که ظاهرا سالم و حتی دو لاشه بلیط هواپیما که درون آنها بوده قابل تشخیص و سالم بوده اند ! از آن ارتفاع(در سقف پروازی) با چنان سرعت و پرشرایز داخل کابین و دیگر شرایط چگونه ممکن است این چیز ها سالم به دریا بریزند و در عمق آب هم سالم بمانند !! اگر شما و دوستان اطلاعات فنی دارید بفرمائید تا مطلع شویم.شاید یادتان باشد کروی یک پرواز برزیلی در روز نخست اعلام کرد نقطه روشنی(آتش) در آسمان دیده که همزمان با سقوط ایرفرانس بوده است.این مطلب از جانب هواپیمائی کشوری برزیل اعلام گردید و نادرست نبود.پس آتش در میان بوده و انفجار صورت گرفته است.حالا می بینیم این نشانه ها با هم نمیخواند. شاید هم اظهارات عجولانه در ابتدای کار بوده است که معمولا اتفاق میفتد.
پاسخ
خیلی ممنون محمود جان که چنین دقیق پی گیر هستی
در مورد ساک یک فرضیه می تونه این باشه که : چون بلیط ها درون ساک قرار داشته است و به دلیل حجم کم ممکنه در جیب تنگ ساک قرار گرفته باشد .. و موقع انفجار ، یا حتی دیچینگ ( فرود روی آب ) یا حتی برخورد شدید با آب به بیرون پرت شده باشد .. و از آن جا که جنس یا ماتریال به کار رفته در ساخت ساک ها معمولآ برزنت یا چرم مستحکم است ، فشار انفجار حاصل از پرشرایز و سرعت در ارتفاع بالای هواپیما ، تنها سبب پرت شدن به اطراف شده است .. در صورتی که لباس مسافران چون جریان هوا به تمام قسمت ها نفوذ می کند ، در لحظه تخلیه با همون انفجار حاصل پرشرایز در بدن شان تکه تکه می شود ..
فرضیه دوم هم می تونه .. در قسمت کارگو که پرشرایز نمی شود قرار گرفته بود .. که بر اثر پرتاب سالم مانده است .
محمود جان نازنین .. همان گونه که مستحضرید در دو حالت امکان آتش سوزی وجود دارد .. اول آن که بر اثر قطع برق و از کار افتادن رادار جلوی خلبان به خاطر مشکل الکتریکی ( که مستند ترین اشکال تآئید شده است ) هواپیما وارد توده ابر سی .بی شده و موجب انفجار گردیده است
دوم ممکنه عملیات تروریستی و بمب گذاری سبب انفجار اصلی گردیده است .. ! اشکالات به وجود آمده در سیستم های کامپیوتری هم می تونه از عمل کردن چاشنی بمب ها باشه .. و در نهایت انفجار در قسمت زیر بال که محل قرار گرفتن باک ها هستند ، که در آن حالت مشاهده و گزارش شده است
به هر حال تا زمانی که جعبه سیاه از عمق اقیانوس پیدا نشود ، نمی شه دلیل اصلی سانحه رو تشخیص داد
استاد عزیزم حتمآ مستحضر هستی . در حال حاضر آخرین تکنولوژی رایانه ای در کف اقیانوس ها ، مربوط به آمریکا می باشد .. که کلی طول می کشد به محل سانحه این زیر دریایی کوچک برسد .. و اتفاقآ خیلی هم گران است .. در مواقعی هزینه جستجو از قیمت هواپیما و آسیب های وارده به اطراف و بیمه مسافران هم بیشتر در می آید .. با مراجعه به یکی از مستند های تصویری که حقیر ترجمه کردم ، هم تصویر این زیر دریایی و هم بخشی از هزینه ها اشاره شده است .. موفق باشی استاد گرامی
عکس نوه و دخترتون را الان دیدم.البته 15 ماهگی یک بچه را نمیتوان با 5 سالگی دیگری مقایسه کرد اما به نظر من شباهت هست.خدا هردو شان را حفظ کند.اگر جعبه سیاه ایرباس سقوط کرده پیدا شد و علت سقوط را فهمیدند بنویسید که بفهمیم تحلیل شما درست بوده یا نه هرچند کار شما درسته.راستی یک سوال خصوصی:شما چرا دوستتون را با نام پدرش صدا می کردین؟؟
پاسخ
فریده جان حق با شماست .. ولی این یک بحث دایمی است که با بهاره دخترم دارم ... نمی دونم چه اصراری است که می گه آنا به من شبیه نیست و بیشتر به پدرش شباهت دارد .. !! اما من شب هایی که کرج هستم ، آنا عادت داره بغل من بخوابه .. براش آواز : پیشی برو ، پیشی بیا .. آنا جانم لا لا کرده .. پدر بزرگ فداش بشه .. خانم من لا لا کرده .. و نمی دونم چرا بی اختیار چشمانم پر از اشگ می شود .. اغلب که آنا را راه می برم تا خوابش ببره .. چهره بهاره با همون پیراهن قرمزی که در تصویر می بینی و چشم های درشت اش یادم می آید .. همش فکر می کنم بهاره رو در بغلم گرفته ام .. حتی گذشت زمان رو یادم می ره .. فکر نمی کنم این فرزند بهاره است .. و در همان حال هم احساس جوانی می کنم ... !! به همین دلیل این دو تا عکس رو کنار هم گذاشتم .. تا از این زاویه هم مقایسه ای کرده باشم ... !! فریده جان این ها همه کار عشق است .. و گرنه به قول شما اصلآ نمی شه در این سن و سال مقایسه اش کرد
در باره ایر باس .. چشم دخترم .. حتمآ خواهم نوشت .. البته یکی از دلایلی که حدس زده و در کامنت ها به آن پرداخته و ادامه دادم ، می تونه دلیل اصلی سانحه باشه .. ولی تا زمانی که پیدا نشه ، هی آدم و متخصصان دنبال قطعات پازل پیچیده ای هستند که پاسخ های فراوانی دارد .. !! بگذریم
دخترم پرسیدی چرا آقای مداح رو به نام پدرش صدا می زنم .. !!؟
پاسخ به این سئوال خیلی طولانی است .. انشاالله اگه دیدار حضوری جور شد ، یادم بینداز حضوری تعریف کنم .. فکر می کنم برای دوستان جوانم جالب باشه .. ولی همین قدر بگویم ..در زمان جنگ برای روحیه دادن به خودمون و برای خروج از یکنواختی .. برای هر یک از بچه ها نام هایی انتخاب کرده بودیم .. که این نام ها بعد از دو دهه الان هم وقتی با دوستان یاد همکاران قدیمی رو می کنیم .. به همان نام فانتزی یادشون می کنیم .. گاهی هم نام واقعی آن ها رو از یاد می بریم .. اگرچه طولانی می شه .. ولی با اجازت یک خاطره ای رو برایت تعریف کنم .. همان طور که گفتم هر یک از بچه ها یک نام فابریک دشتند .. مثلآ یکی رو شیر صدایش می زدیم .. دیگری اسب بود .. یا سزار ... جالبه بدونی چند ماه پیش با یکی از دوستان قدیمی برای یاد اوری خاطرات قدیم دو نفری رفتیم گردش .. !! توی میدان ولیعصر یکی از بچه های قدیمی رو دیدیم که با زن و بچه اش در حال خرید بودند .. هر چه من و دوستم به ذهن مون فشار آوردیم که اسم واقعی " شیر " چیست ؟ یادمون نیامد .. !! و نمی تونستیم نزد خانواده اش آقا شیره خطاب اش کنیم .. خلاصه نیم ساعت از هر دری صحبت کردیم .. آخر هم یادمون نیامد اسم واقعی شیر چه بود .. و او با بچه شیر هایش برای خرید به شهر امده بودند !! گاهی هم بعضی از دوستان رو با نام مادر هایشان صدا می زدیم .. مثلآ من را پسر عفت خانم صدا می کردند !! دوستان صمیمی تر مثل همین آقای مداح من رو پسر عفت هفت خط می نامید !! در بعضی حاللات هم به نام پدراشون صدا می کردیم .. البته همان طور که گفتم حضوری اگه توضیح بدهم ، خیلی مستند تره .. و مصادیق آن را هم می تونم شرح دهم .. اما با نگارش کمی سخت است
به امید دیدار
با سلام ...
بسيار عالي بود ، خواهش مي کنم ادامه دهيد ...
خداوند به پيامبر وحي کرد چرا به خاطر ايمان نياوردند کفار خود را رنج مي دهي ؟؟؟وظيفه تو فقط ابلاغ رسالت توست ، و جواب کفار نيز با من است ...
با توجه به اين آيه تکليف ما نيز مشخص است ...
فقط بايد صبور باشيم و دعا کنيم صاحب اين کشور ظهور کنند ...
در عکس پست فبلي که تصوير چهار کانديد رياست جمهوري هم هستند عکس شما در وسط آن معرکه بسيار جالب است ... فيگور متفکرانه اي داريد ...
راستي در مورد زمينه آن عکس که از دوران جنگ است ، آيا ميدانيد متعلق به يکي از لحظات سخت نبرد در عمليات کربلاي 5 است ؟؟؟
همانطور که در عکس ديده مي شود لوله توپ تانک دشمن مقابل رزمندگان است و اين تانک خود را به خاکريز رزمندگان رساند و در همان لحظه منفجر شد که اين عکس چند ثانيه بعد گرفته شد ...
همانطور که مي بينيد رزمندگان به جاي فرار مقاومت کرده اند ...
چه کسي مي تواند تصور کند دور از شهر و ديار در وسط بيابان خشک داغ نبرد در جائي که از زمين و آسمانش با انفجار هاي پاپي و گوشخراش فلز گداخته مي بارد و کوه هائي از فولاد به نام تانک بسوي شما نعره کشان هجوم مي آورند ايستادن و مقاومت کردن يعني چه ؟؟؟
چه کسي ميداند چند هزار از اين جوانان هنوز بي اثرند؟؟؟
دعا گوي شما و همه دوستان ...
رضا از کرج ...
پاسخ
فدات بشم آقا رضا که بعد از مدتی با مسیحا نفس ات من رو به اون ایام بردی .. بله رضا جان یاد عملیات کربلای پنج به خیر ... من از همه عملیات ها خاطره دارم .. با رزمندگان مجروح صحبت می کردم .. من صحنه های رو در آبادان و خرمشهر دیدم که اصلآ فکر نمی کردم زنده مانده و یک روزی برای فرزندان یا نوه هایم تعریف نمایم .. درست در همون ایامی که لشگر صد هزار نفری محمد ص من برای استتار هواپیمای سی - 130 رفتم اهواز .. جلوی دیدگان من پل خرمشهر رفت هوا .. یک تانکر هیجده چرخ عین یک پر کاه در آسمان می چرخید .. بله خیلی صحنه های مقاومت حماسی تر از همین تصویر برای رزمندگان ما بوجود آمده و گمنام شهید شدند .. خدا به همه آن ها اجر اخروی عنایت فرماید ..
رضا جان با تشکر از حضور سبز شما
حق نگهدارت
سلام عمو نظر قبلیم که هنوز منتشر نشده این نظر رو هم میدهم .
در ضمن عمو این نظر به هیچ عنوان جنبه تبلیغاتی و سیاسی و یا حمایت از شخص خاصی رو نداره و فقط میخواستم اینو اضافه کنم در کتاب نوستر آداموس که پیشگویی بزرگ و معروفی هستند آمده در ایران شخصی با لباس "سبز"{نماد} به یاری مردم ایران می شتابد .
عمو جان مواظب خودتون باشید
ارادتمند شما نوید-چ
پاسخ
نوید عزیز و نازنینم
مگه می شه من پاسخ کامنتی رو ندهم !!؟
اتفاقآ جواب طولانی به کامنت شما داده و در باره خارج رفتن از شما خواستم بیشتر فکر کنی ..
در باره پیشگویی و این که کی چی گفته .. راستش من اصلآ اعتقاد ندارم
ولی خب .. خدا کنه ایران همیشه در صلح و آرامش و استقلال باشه
سلام استاد
سلامي از روي شرمندگي
متاسفانه مسائل روز و كندي سرعت اينترنت ايران باعث شده ما نتونيم مشكلات رو حل كنيم
اين مشكلي كه به وجود اومده به علت بار سنگيني هست كه روي سرور ها مياد
به علت حجم بالاي عكس ها بايد سرويس دهنده به ما اجازه تعويض سرور بده كه ايشون هم لج كرده و با زبون بي زبوني ميگه يا از خودم سرويس مجدد بگيرين يا همكاري نميكنم
خلاصه ما هم اين وسط با اين سرعت اينترنت دستمون مونده توي حنا
شديدا شرمنده ام
تمام تلاشم رو ميكنم كه اين سه سال اعتبار از بين نره و مثل هميشه سايت پر قدرت باشه
ميدونم طول كشيده ولي شما به بزرگواري خودتون ببخشيد
فريد ©
پاسخ
فرید عزیز و نازنین
ممنون از اطلاع رسانی شما .. بله سرعت بسیار پائین است .. !! من که اینترنت پرسرعت 256 دارم ، به زحمت می تونم یک صفحه رو باز کنم .. ! از طرفی هم بلاگفا هم مشکل پیدا کرده است.. و من نمی تونم کار کنم ..
فرید جان امیدوارم هر چه زودتر مشکل شما بر طرف شود .. فقط اگه امکان داره یکی دو تا سایت آپلود مناسب معرفی کن .. تا در این فاصله به صورت موقت کارمون راه بیفته ... من لینک های زیادی رو سراغ دارم .. ولی می ترسم دوباره بلایی که سر مطالب قبلی و پر بیننده ام امده است ، سر مطالب جدید بیاید .. !! برای همین از آقای عظمتی خواهش کردم .. او یک لینک
http://www.imgplace.com/
معرفی کرد .. اما من سر در نمی آورم که چگونه باید از ان ها و کد هایی که داده استفاده کنم !!؟ اتفاقآ چقدر حلال زاده هستی شما .. تصمیم داشتم بعد از اتمام کامنت ها برای شما نامه نوشته و ضمن درخواست لینکی مناسب و مورد اطمینان برای اپلود ، نحوه استفاده از کد های یاد شده رو پرسید .. که شما خودت زحمت کشیده و برای من کامنت نوشتی
ممنون از شما
سلام
فقط می خواستم به دوست عزیز آقای نوید .چ عرض کنم پیشگوییهارا نمی توان مبنا قرار داد ولی بیشتر مطالعه بفرمایند منظور از آن شخص حضرت ولیعصر (عج) میباشد
تشکر
پاسخ
ممنون رونیکا جان عزیز
داستان ما در این دوران
دهقان فداکار پیر شده و احتیاج به کمک داره، در تهران مرغا هورمون خوردن خروس شدن، خروسا مامانی شدن و برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن، چوپان دروغگو عزیز شده و کلی طرفدار داره، شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن، دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن، کوکب خانم حوصله مهمون رو نداره و جواب تلفن رو نمیده، کبری موهاشو مش کرده و تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسست، حسنک گوسفنداشو فروخته و پیکان خرید ه مسافرکشی میکنه، آرش کمانگیر معتاد شده، شیرین، خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی، رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و موتور خریدن میرن کیف قاپی ...
پاسخ
شهاب عزیز و نازنین
نمی دونم چرا یه جور هایی احساس می کنم .. این طنز نوشته بوی سیاست رو می دهد !!؟
شاید از این که آدرس سایت من رو به عنوان نشانی نوشتی !!؟ شاید هم شرایط این ایام است که چنین شکاک بار آمده ام ... !! به هر حال به دلیل محتوای جالب اش آن را منتشر می کنم
ممنون از شما
جناب مدرسی سلام در اینکه شما میهن دوست و فداکار در جبهه و جنگ بودید اصلا تردید ندارم و باز اینکه شما بسیار به جوانان این ملک عاشقانه دلبسته اید نیز کوچکترین نمونه اش همین سایت است ولی دلم میخواد پیشنهاد کنم بمناسبت روزهای تاریک جوانان امروز و ملت مسلمان ایران و اینکه سایت شما سیاسی نیست و نمیشود حرف دل خود را بزنیم چند روز یا هفته بدون هیچ اظهار نظری این سایت را تعطیل موقت کنید و بگذارید جوانان ایرانی خدای ناکرده در فردای ایران از شما به عنوان سایتی که علیرغم اینهمه غم و اندوه مثل رسانه ملی که انگار هیچ اتفاقی نمی افتد بکار روز مره خویش مشغولید یاد نکنند و اجر زحماتتان در این چند سال به نیکی محفوظ بماند.من هرگز این حرکت شما را دلیل بر جانبداری یکطرف و بضرر طرف دیگر تفسیر نمیکنم.شما بعنوان یک سرباز فداکار فقط چند روزی سکوت کنید ولاغیر
پاسخ
دوست عزیز و نازنینم جناب برهانی
شما اگه حرف های خودمونی بنده را خوانده باشید ، به صراحت نوشتم که خیلی عصبی و گیج هستم و معلوم نیست که چه زمانی بتونم مطلب بعدی رو بنویسم
و باز تکرار کردم ... اگه حالم خوب بود ادامه می دهم ... و سخنانی از این دست .. و حتی یادمه نوشتم این مطلب را قبلآ نوشته ام ... که مفهوم اش این است در شرایط فعلی اصلآ حوصله نگارش رو ندارم .. تاریخ آخرین پست بنده رو نگاه کنید ، مربوط به روز اعلام نتایج است ! و هنوز هیچ اعلام رسمی نشده بود .. و از آن روز تا حالا هم هیچ مطلبی منتشر نکرده ام .. در صورتی که یک مطلب از قبل آماده دارم
از یک آدم بیمار که تنها دلخوشی اش همین سایت و ارتباط با خوانندگان اش است ، بیش از این کاری بر می آید !!؟ فعلآ هم که گیج و منگ در منزل ام افتاده ام .. و منتظر برگشتن به وضعیت عادی هستم .. ولی از من توقع نداشته باشید که بخواهم در باره جریانات امروز اظهار نظری بکنم .. چون واقعآ آدم سیاسی نیستم .. ضمن این که خیلی راحت این سایت را هم مسدود خواهند کرد .. پس می بینی که من هم جزیی از این مردم بوده و هستم
سلامی دوباره.
عمو جان اول خدمتتان عرض کنم احتمالا بنده باید دو - سه تا عینک بجوشونم و آبش رو بخورم.ولی هر چقدر این سلولهای خاکستری مغزم رو میسوزونم یادم نمیاد کامنت رو دیده باشم.حالا که دقت کردم دیدم بله هستش.
خدمت شما عرض کنم ما اینجا آنا یا آوا نداریم ما اینجا فقط آنا و آوا داریم به صورت ترکیبی (چشمک) البته باز مصداق چند جمله قبلتر میشه که بنده باید آب عینک بخورم.آخه من فکر کردم عکس اولی آوا و مادرش و عکس پایینی اش آنا و مادرش هست.
در مورد خارج بله درست میفرمایید باید بیشتر فکر مرد ولی بیشتر اقواممون که در خارج زندگی میکنند ناراحت نیستند عمو بعد از سال 57 خیلی ها دیگه توی ایران نموندند.
زمان جنگ هم خیلی دیگر رفتند.
همه جور سلیقه و روحیه وجود داره بعضیشون ناراحتند و میگن هیچ جا ایران نمیشه و همین تابستون گذشته یکی از اقواممون از کانادا اومد اینجا برای 2 ماه.بعد از 3-4 روز همش ناراحت بود و میگفت کاش یک ماه بیشتر مرخصی نگرفته بود و اینجا 15 تا 30 روز بیشتر نمیموندم.میگفت واقعا شما چجوری دارید اینجا زندگی میکنید.
بعش هم عمو ما جوونیم میخواهیم حال کنیم . تفریح کنیم و ... توی اینجا که از این خبرا نیست .دلمون به یک ورزشی خوش هست ... که اونم اصلا توجهی ندارند کسانی که باید توجه داشته باشند .در ضمن عمو من میخواهم تافل یا ایلتس بگیرم میشه راهنمایی ام کنید یا دوستانی که اینجا میان و کامنت بنده رو میخونند راهنمایی ام کنند .البته قبلا از بامداد میپرسیدم که حالا در دسترس نیست.
کامنتم طولانی شد ولی بزارید این رو اضافه کنم .
جریان قبر نوستر آداموس:
نوستر آداموس پیشگویی بود که در کتابش نوشت که قبر او را (تقریبی عرض میکنم)
100 سال دیگر مثلا در تاریخ 22 آگوست 1900 یک شبگرد مست پیدا خواهد کرد .
و تمام جزئیات رو شرح داده بوده . نوستر اداموس در زمان خودش شاید کسی به حرفهاش اعتقاد نداشته اما الا با گذشت زمان و درست از آب در امدن پیشگویی هایش بسیاری از مردم جهان به وی اعتقاد پیدا کردن. که در همون تاریخ یک شبگرد مست در یک جا به طور اتفاقی یک صفحه فلزی پیدا میکند که میبیند نوشته نوستر آداموس زمان مرگ فلان سال و زمان پیدا کردن قبر 22 آگوست 1900 ساعت 10 شب. اون شبگرده خیلی تعجب میکنه چشماشو میماله و دو سه تا نشگون از خودش میگیره و باز میبینه درسته میگه نکنه زیادی خوردم ؟
خلاصه اینو میبره نشون چند تا آدم سالم میده و میگه همچنین جریانی هست اول باور نمیکنند .
بعدش میایند و میبیند بله اینجا یک قبر هست و میرن اجازه بگیرن که فردا این قبر رو بررسی کند .
فردا که میاند همراه با چند کشیش و غیره میبینند یک لوح فلزی در قبر وی وجود دارد که دقیقا زمان شکافتن قبر وی و ساعت ان در وی لوح مشخص بوده .
البته اینها رو طبق تعریف یکی از فامیل نوشتم و بعدا شاید اگر پیدا کردم منبع هم گزاشتم.
رونیکا جان شما نیز درست میفرمایید احتمال هرچیز وجود دارد با توجه به اینکه نوسترآداموس در پیشگووی هایش از کنیایت استفاده کرده و به طور مستقیم اشاره نکرده
راستی عمو نگفتید این عوض آقای معمار چاق بوده؟
ارادتمند شما نوید-چ
فدای عمو بهروز
پاسخ
نوید عزیز و نازنین
با تشکر از شما .. باید عرض کنم این طبیعی است که گاهی آدم به اطراف اش توجه کامل نمی کنه .. این ها اتفاقات طبیعی هستند
اما در مورد آنا و آوا .. ممنون از شما .. گاهی که دلم می گیره به این تصاویر نگاه می کنم .. شاید تا حالا اعتراف نکرده باشم .. اغلب خاطرات گذشته با شنیدن آهنگ و تصنیف های قدیمی یا مشاهده عکس های اون موقع جلوی چشمم زنده می شوند .. مثالی در این مورد می زنم .. سال های نخستی که به نیروی هوایی رفته بودم .. یک بار از من دعوت کردند تا شاهد طلاق دو تا از اقوامم باشم .. روز قرار به میدان جمهوری که اون موقع میدان شاه بود رفتم .. زیر محضر خانه یک صفحه فروشی بود که صفحه جدید پوران را در گرام اش گذاشته و مرتب تکرار می کرد .. و من حالا بعد از سی و چند سال از گذشت آن ماجرا هر وقت صدای آن آهنگ رو می شنوم .. تمام ثانیه های آن ایام و دیالوگ هایی که در محضر داشتم .. حتی ممیک چهره کسانی که اون جا حضور داشتند رو حتی بوی عطر خانمی که می خواست طلاق بگیرد رو احساس می کنم .. شاید همه این گونه باشند .. ولی من علی رغمی که دچار حواس پرتی شدید شده ام و اسامی یادم می رود .. اما وقتی یاد گذشته می افتم .. مثل فیلم سینمایی تمام جزئیات جلوی چشمانم زنده می شود ..
در باره پیشگویی و علم مربوط به آن هیچ مطالعه اای ندارم .. البته در باره این اشخاص مطالعه دارم .. کسانی مثل آرتورسی کلارک یا سایر افراد مثل او .. ولی خب در این مورد خاص اطلاع درستی ندارم
اما خارج از کشور .. بسته به روحیه خودت داره .. اگه آدم حساس و وطن پرستی باشی ، مسلمآ طاقت نخواهی آورد .. آن هایی هم که می گویند دلمون تنگ نشده ، به جرآت می گویم که پنهان می کنند .. رویشان نمی شود احساس واقعی خود رو بیان کنند .. اما در مورد عوض . بله او چاق و شکم گنده بود .. از اون دسته آدم هایی که عادت دارند زور گفته و الکی توی گوش کارگران برند .. ممنون از شما
با سلام ...
ننوشتيد اون همه پول رو تو چه کاري سرمايه گذاري کرديد !!!
سود داشت براتون ؟؟؟
راستي آقاي صادقي اسم کتاب زندگي نامه فرمانده هنگ ويژه هوائي کا جي 200 ورنر بومباخ رو نگفت تا برم تهيه کنم ، آخه من به سرگذشت افراد نابغه خيلي علاقه مندم...
دعا گوي شما و همه دوستان ...
رضا از کرج ...
پاسخ
رضا جان عزیز و گرامی
شرمنده که فراموش کردم پاسخ شما رو بدهم
رضا جان عزیز .. راستش من از همون ایام جوانی اهل اقتصاد و سرمایه گذاری نبوده و نیستم !! حتی یادم می ره توی جیب ام چقدر پول داشتم ! ؟ ولی یادمه یک ماشین صفر کیلومتر خریدم .. تا بعد از انقلاب هم داشتم .. ولی بعدش فروختم .. بقیه اش رو هم خوردیم ! اصلآ اهل پس انداز و این داستان ها نیستم .. می دونم کار خوبی نیست .. ولی خب من زیاد به مادیات اهمیت نمی دهم .. به تجملات و تشریفات هم علاقه ای ندارم .. سالی یک لباس هم برای خودم نمی خرم .. مگه به زور فرزندانم برام کفش و پیراهن یا کت و شلوار هدیه دهند .. با من باشه یک کفش را تا دوسال می پوشم ! از قدیم این جوری بودم .. به معنویات بیشتر اهمیت می دهم تا مادیات .. و پشیمان هم نیستم
معتقدم آرامشی که الان دارم .. و با نیکی به یک نفر به اوج می رسد را با ثروت اندوزی هرگز بدست نخواهم آورد
آقای صادقی حتمآ پاسخ شما را خواهد داد
موفق باشی
سلام بهروز خان
سرنوشت این شهین خانم چی شد؟ داستان را جای هیجان انگیزش تمام کردید.
پاسخ
ممنون فرخ جان .. من اگه به خاطر داشته باشی .. در پایان ماجرا نوشتم در یک پست مستقل به همه آن مسایل و ارتباطات بعدی ام با شهین خواهم نوشت
راستش حیف امد در انتهای داستان جذابیت آن را از بین ببرم .. حتمآ به طور مستقل از شمال رفتن با ماشالله و ادامه دوستی با شهین خواهم نوشت
ممنون از توجه شما
دوباره سلام...آقای مدرسی منو ببخشید..منظور شما رو اشتباه متوجه شدم.همین جا از شما معذرت می خواهم وامید وارم منوببخشید.
پاسخ
پسر عزیز و نازنینم
خواهش می کنم دیگه این واژه رو به زبان نیاور عزیزم
شما چشم و چراغ این مردم هستید .. من به یکایک شما عزیزان قبلآ احترام گذاشته و دوستتون دارم
پسرم مرتضی جان .. اتفاقآ من خیلی از توجه شما خوشحال شدم .. این من هستم که باید عذر خواهی می کردم که سخن ام را نامفهوم بیان کردم
salam chera saketin 8 sal jangidin ke ina mardomo injori kotak bezanan va began ke shoma mardom kharid va nemifahmid
jaye tasof dare
پاسخ
من و امثال من اگه رفتیم جنگ ، انجام وظیفه بود . اگر دست رو دست می گذاشتیم الان ناموس هایمان هم بر باد می رفت
اما برای پرسش شما هیچ پاسخی ندارم
متآسفم
باسلام خدمت جناب مدرسي
من از اصفهان با شما تماس ميگيرم
مدتهاست كه سايت شمارا در favorites دارم واز مطالب جالب شما استفاده ميكنم با تشكر از شما كهنه سرباز وطن با توجه به حال وحوايي كه اين روزها پيدا كرده ام قسمتهايي از شعر مهدي اخوان ثالث را تقديم شما ميكنم:
هوا بس ناجوانمردانه سرد است....
...سلامت را نمخواهند...زمستان است...
پاسخ
علی جان عزیز و نازنین
ممنون از این همه عشق و محبتی که به حقیر و سایت ام داری
امیدوارم لایق این همه خوبی ها باشم
از شعر زیبایت هم سپاسگزارم .. بله .. نکته جالبی رو انتخاب کردی
سبز و خرم باشی
سلام آقای مدرسی عزیز.
من راجع به این هواپیمای فرانسوی یک سوال برام پیش آمده که مگه اینها GPS ندارند؟خود GPS که راحت می تونه سرعت و اینها را بگه پس چرا خلبان توجهی نکرده؟
راستی این عوض آقا الان چکار میکنه؟
ممنون
پاسخ
آرش جان عزیز و نازنین
متآسفانه به دلیل به کار بردن واژه لاتین ادیتور سایت قاطی کرده و منظورت رو متوجه نشدم .. شاید فرمودی که چرا ایر باس جی پی اس نداره .. که بعید می دونم نداشته باشه .. در باره عوض آقا باید بگم .. هیچ خبری از او ندارم .. فقط یکی دو بار بعد از آن قضیه در مراسم سوگواری مادر همسرم و بعدش در مراسم پدر همسرم دیدم .. و خبر ندارم چه کار می کند .. ؟ ولی همه اتفاقات به فراموشی سپرده شد .. ما روی هم رو هم ماچ کرده و بابت حضورش تشکر کردم
سلام جناب مدرسي عزيز
خاطره بسيار جالبي بود. هر خاطره شامل نكات بسيار آموزنده و جالبي هست و در ضمن ما جوون تر ها رو هم با حال و هواي اون دوران بيشتر آشنا مي كنه. از زحمات زياد شما تشكر مي كنم و از خوندن مطالب زيباي شما هميشه لذت مي برم.
دوستتان دارم.
سلامت و سربلند باشيد.
پاسخ
ممنون مهدی جان
اولش فکر کردم این کامنت تکراری است .. همین جوری شانسی بازش کردم .. ! آخه همین الان یک کامنت دیگری از شما رو پاسخ دادم
ممنون از مهر و محبتی که به بنده داری
سبز و خرم باشی
سلام جناب مدرسی.نمیدونین از خوندن خاطراتتون چقدر لذت می برم.یادمه اولین باری که وارد سایتتون شدم نزدیک سه ساعت توس سایت موندم(البته با توجه به علاقه عجیبی که به پرواز دارم!).البته این اولین باریه که کامنت میدم.
همیشه موفق و پیروز باشین.
پاسخ
ایمان عزیزم ... باور کن این علاقه دو طرفه است
و من خوشحالم که دوست بزرگواری چون شما دارم
برات آرزوی موفقیت می کنم