درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  در خواست مرخصی زمان جنگ

ترفندی خونین برای اخذ مرخصی !

طفلک پیرمرد با مشاهده ما در خونه اش حدس زده بود که باید اتفاقی افتاده باشد .. چون مناسبت نداشت دو تا از پرسنل اش این همه راه رو کوبیده و در خونه اش بیایند .. بنده خدا مسئولیت اش خیلی بالا بود .. طبق قرار اول من نمایشنامه رو شروع کردم .. بعد از کمی مقدمه چینی گفتم .. ممد آقا .. نمی دونم از کجا شروع کنم .. بعد از این که شما اداره رو ترک کردید ، بین " خوزه خوره فری لوز  "  . و برادر " پیری " جر و بحث و بگو مگو آغاز شد .. هیچ کدوم هم کوتاه نمی آمدند  .. تا این که " پیری " فحش ناموس داد .. و ابراهیم هم خیلی به رگ غیرت اش برخورد .. و همین جوری که نعره می کشید .. می گفت : من لر هستم .. به ناموس من توهین می کنی نامرد !!؟ و سپس در یک لحظه کلت کمری اش رو کشیده و دو تا تیر به مغز برادر پیری شلیک کرد !! و او بلافاصله فوت کرد .. !! آقا ولی هم طبق برنامه ، با صدای بلند زد زیر گریه ..

ترفندی خونین برای اخذ مرخصی

bx151pxl9etw9pgi3uc3.gif

05upt8sup9xiyg119966.jpg

پوزش و تشکر ..

قبل از هر چیز از همه خوانندگان محترم پوزش می خواهم که نتونستم پاسخ کامنت ها رو بدهم . اولین    دلیل آن این بود که اصلآ حالم مناسب نبود . مناظره های کاندیدا ها بد جوری اعصابم رو خرد کرده بود ! و دوست نداشتم در آن شرایط انرژی منفی به شما یاران منتقل کنم . بعضی از یاران با تعجب پرسیده بودند : تو که در سطوح مختلف مدیریتی کشور حضور و خدمت کرده ای چطور متوجه عمق فساد نشدی !؟ البته که می دونستم . اما نه در این سطح !! بگذریم .. دلیل دیگر پائین بودن سرعت اینترنت است که باید برای بالا آمدن هر کامنت ده دقیقه صبر کنم !! تازه خیر سرم اینترنت پر سرعت ۲۵۲ کیلوبایت هم استفاده می کنم ! گاهی بقدری صفحه دیر بالا می آمد که یادم می رفت دوستان چه نوشته بودند و من باید چه پاسخی به آن ها بدهم .. ظاهرآ به خاطر انتخابات است .. البته با راهنمایی های منطقی شما یاران کمی آروم شده و به جای قبلی برگشتم . از این رو از یکایک شما دوستان گرامی تشکر و قدر دانی می کنم ...

تفریحات زمان جنگ ...

تصمیم داشتم خاطره ای از یک ترفند جالب برای اخذ مرخصی از سرپرست مسن و قدیمی خط پرواز در زمان جنگ نوشته و ماجرای رفتن به شمال رو تعریف کنم . اما با مرور اتفاقات تلخ و شیرین اون ایام بی اختیار یاد سفر تفریحی با ماشاالله مداح افتادم که تو عمرش شمال نرفته بود و من او را برای نخستین بار می بردمش .. همین خاطره من را کمی عقب تر برده .. و یاد دلیل مسافرت ام که پیروزی در یک دادگاه جنجالی بود افتادم .. ! و این که چگونه یک خانم حقوق دان در دادگستری کمک ام کرد تا از دام مرد شیاد و طمع کاری نجات یابم !! خب .. با خود گفتم هر دو را در هم ادغام کرده و تقدیم دوستانم می کنم .. که در همین اثنا یاد اصل ماجرای درگیر شدنم با آن مرد که اتفاقآ از اقوام گردن کلفت همسرم بود افتادم .. راستش رو بخواهید این یکی رو دیگه نمی شه با اون دو تا تلفیق کرد !! چون در آن نحوه حضور شرکت های ژاپنی و مشارکت آن ها در امور سازندگی در ایران قبل از انقلاب و خیلی ماجرا های دیگر وجود داره که باید با حوصله شرح بدهم ..!! قاعده بر این است که ابتدا این ماجرا رو که منشآء سه ماجرای بعدی است را بنویسم .. اما از شما چه پنهان برای طراحی همین دو تا پوستر بالای مطلب که اصلآ هم به چشم نمی آید کلی زحمت کشیدم .. و نمی شه بی خیال اش شد .. پس با اجازه تون اول اگه بشه  خاطره شمال رو می گم .. پست بعدی به درگیری با عوض آقا و مسافرت با مداح  رو می نویسم .. !!

فیس بوک و باقی ماجرا ... !

نو جوون که بودم یک هفته نامه فکاهی به نام " توفیق " منتشر می شد که خیلی طرفدار داشت . یکی از بخش هایی که من همیشه از خوندنش لذت می بردم .. بخش تجسم " قیافه های دیدنی " بود ! مثلآ تجسم کنید یکی از دوستان قدیمی پدرتون خلبانه و در یکی از مسافرت ها شما رو به کابین دعوت کرده است .. شما محو تماشای انبوه کلید ها هستید ... که ناگهان از روی کنجکاوی دست به کلیدی می زنید .. و در همین لحظه داد خلبان بلند می شود . که شما کاری کردی که بخشی از سوخت  باک  هواپیما تخلیه شد !! و باید برگردیم .. !! یا وارد اداره ای می شوید .. کارمندی از شما خواهش می کنه پرده کرکره رو پائین بکشید .. که ناگهان کل پرده از جاش کنده شده و به زمین می افتد .. خب قیافه این افراد واقعآ دیدنی است !! این ها رو گفتم تا بگم .. چنین خبطی رو من در " فیس بوک "  انجام دادم ! قضیه از این قراره که طبق معمول داشتم ای میل ها رو جواب می دادم .. صفحه فیس بوک هم باز بود .. که ناگهان پنجره ای باز شده و در باره دوستان .. لیست .. پذیرفتن .. پرسشی ازم  می کنه .. ! خب از اون جایی که من روی این واژه ها چون مخصوصآ دوستی حساسیت داشته و جونم براشون در می آید .. کلید مثبت رو می زنم ..!! بعدش تا دو روز همین جوری برام پاسخ مثبت می آید !! بنده خدا ها بی چون و چرا این دعوت حقیر رو پذیرفته .. و خیلی ها هم تشکر فرموده بودند .. واقعآ مثل همیشه شرمنده دوستان شدم . اما حدس بزنید قیافه ام کی دیدنی شده بود !!؟ وقتی متوجه شدم این پیغام برای بعضی ها که رابطه ام مدت هاست با ان ها قطع است هم فرستاده شده است !!  می گم چطوره از پست بعد بخشی با عنوان قیافه های دیدنی هم داشته باشیم !!؟

  

 

 مرکز آپلود عکس ایرانی  

 

 خط پرواز سی - ۱۳۰ ؛ زمان جنگ

  فکر می کنم قبلآ هم در باره بافت ارتباطی پرسنل خط پرواز توضیحاتی داده ام .. اما برای یاد آوری بگم که اون ایام بچه ها  از نظر اخلاق و رفتار و تفکر به چند دسته تقسیم شده بودند ! تعدادی از بچه ها درون گرا بوده و با کسی معمولآ نمی جوشیدند !  سلام و خداحافظ تنها واژه هایی بود که از زبان آن ها می شنیدیم ! کاری به کار کسی نداشتند .. ! اغلب نماز خوان و مومن و از شوخی و خنده بی زار بودند . تعدادی هم کاسب به معنای واقعی بودند ! هر چیزی که فکر کنید خریده و می فروختند ! وضع مالی بسیار عالی داشتند .. از پرواز هم گریزان بودند  ! تعداد کمی هم عشق پروازی و البته اهل بگو بخند و شوخی .. که معمولآ با سر به سر گذاشتن با همکاران  همراه بود ..!! همه طبقات رو گفتم جز تعدادی قدیمی و پیشکسوت که از نسل هواپیماهای داکوتا باقی مانده بودند .. آن ها خیلی کم پرواز می رفتند .. و در مقام سرپرست و سرشیفت و مسئول آموزش و هزار بهانه الکی دیگر ، تافته ای جدا بافته ای  تلقی می شدند ! این افراد در رژیم قبلی فقط پرواز های نون و آب دار مثل آمریکا و اروپا رو  می رفتند .. و در زمان جنگ هم اگه پرواز کیش یا مشهد ابلاغ می شد ، افتخاری سوار هواپیما شده و هیچ مسئولیتی به عهده نمی گرفتند ! و در پایان ماموریت نام خود رو در فرم پروازی درج می کردند ..!!

 گروه بگو بخند ها .. !

اگه حمل بر خود ستایی نمی گذارید ، سر دسته برو بچه های شاد و بگو بخند من بودم !  نکته جالب این که اغلب آن هایی که مثل من بودند .. بر عکس خیلی از همکاران عاشق واقعی پرواز بودند ! دوستانی مثل خدابیامرز " عباس زیور سنگی " ، " ولی الله ابولحسنی " و " محمد حسن بیگلو " ( دو نفر آخری الان در ایر لاین ها مشغول پرواز هستند ) مثل خود من ساعت پرواز بالایی داشتند . هر گروه از بچه ها که نام بردم ، زیر علم یکی از قدیمی تر ها جمع می شدند تا ازشون حمایت کنه ..  ما هم در گروه خودمون با یکی از همین رجال نسل داکوتا به نام " ناصر جهانگیری " اخت شده بودیم . از اون مرد های با مرام قدیمی که هیکل ورزشکاری داشته و با سبیل های پرپشت و سالکی روی گونه ، چند تا سور به ناصر خان ملک مطیعی زده بود ! او را در خط پرواز " چرچیل " هم می نامیدند ! چون واقعآ خیلی با تدبیر و دانا بود . اما پیش خودمون بمونه .. چرچیل ما بر خلاف ظاهر مردونه اش خیلی محافظه کار و آب زیر کاه بود .. معمولآ با نگاه به بچه ها خط می داد !! به عبارتی هرگز نمی گفت چه کار کنید .. اما با اشاره چشم و ابرو ما نوچه ها منظورش رو متوجه می شدیم ! تا یادم نرفته بگم .. سبیل های نافرم و کلفتی که در ایام جوانی ( اصلآ هم به من نمی آمد !! ) گذاشته بودم ، به خاطر تابعیت از عمو چرچیل بود ! صبح ها وقتی وارد خط پرواز می شدیم .. صبر می کردیم عموچرچیل بیاید و سپس پشت سر او به بوفه آشیانه رفته و صبحانه سفارش می دادیم .. ناگفته نماند .. من و ماشاالله مداح و عموچرچیل یک مثلث خصوصی تر تشکیل داده بودیم .. و رفت و امد خانوادگی با هم داشتیم ..

ماجرای گروه ضربت پایگاه ..

از همون روزهای نخست پیروزی انقلاب سیستم مدیریت و نظارتی طاغوتی در نیروی هوایی به هم ریخت .. اوایل پایگاه به صورت شورایی متشکل از پرسنل انقلابی که بخش عمده ان ها درجه دار بودند  اداره می شد .. کم کم شورا ها منحل شده و پرسنل انقلابی در بخش های دیگری چون عقیدتی سیاسی ، حفاظت اطلاعات و یا گروه ضربت منتقل شدند . و بعد از فرار خائنانه سر دسته منافقین آدمکش از جمع برو بچه های گروه ضربت ، تیم گارد هواپیما منتخب و سازماندهی شد . در خط پرواز ما هم چندین فرد انقلابی وجود داشت که همان طور که عرض کردم با پیروزی انقلاب از پیش ما رفتند .. اما برای قطع نشدن حق پرواز ( سختی کار ) گاهی به خط پرواز امده و به ماموریت اعزام می شدند .. اما از میان پرسنلی که به گروه ضربت رفته بودند ، یک فردی به نام " پیری " بد جوری گرد و خاک می کرد ! حال همه رو می گرفت ... به همه گیر می داد !! مخصوصآ در خانه های سازمانی پایگاه برق اش همه خانم های بد حجاب رو گرفته بود ..! تا اسم او می آمد ، همه ماست ها رو کیسه می کردند .. از بد حادثه همین آقای " پیری " با من و مداح در آمریکا همدوره بود !! و ما از سوابق او بهتر از همه اطالاع داشتیم .. اما او می گفت .. متحول شده است !! بنده خدا قدی کوتاه و چهره ای زشت داشت .. و همان طور که گفتم به بزرگ و کوچک گیر می داد ... !! 

این عکس دقیقآ بعد از سقوط هواپیمای سرگرد آقایی به دست خودی ها در نزدیکی کرمانشاه انداخته شده است .

یک پارانتز بی مورد ... !! 

قبلآ توضیح داده ام که از جمع ما روستا زادگان چشم و گوش بسته ای که به امریکا اعزام شدیم ، فقط پسر  " مش نوروز علی انجیر فروش " یا همون ماشالله مداح خودمون ظواهر غرب فریب اش نداده و از همان روز های نخست در کنار فراگیری علم پرواز ، در پی آموختن موسیقی رفت .. و الحق و انصاف همون موقع هم خیلی خوب پیانو می نواخت .. تا این که دست سرنوشت از میان ان گروه ده - دوازده نفری ما دو نفر در پایگاه یکم ترابری ماندگار شده و به شیراز نرفتیم .. ! و جناب ماشاالله خان بی کار ننشسته و فن نواختن سنتور رو به صورت حرفه ای فرا گرفته و به دلیل جایگاه اجتماعی اش با بزرگان هنر و ادب مراوده پیدا کرد .. تا این که انقلاب شده و از بد حادثه ، آقای " پیری " بد اخلاق دقیقآ دز طبقه زیرین منزل آقا مداح سکنی گزید .. !! طفلک ماشو ( ماشاالله ) صرفآ برای دل خودش می نواخت .. و از این که این چنین محدود شده بود ، روز به روز غمگین تر می شد .. او باب مراوده و رفت و امد های خانوادگی را با اساتید دنیای موسیقی و سنتور رواج داده بود .. یادمه مرحوم صارمی با همسرش مرتب به پایگاه می امدند .. طفلک ماشو برای شنیده نشدن صدای ساز اش معمولا حوله ای روی سیم های سنتور کشیده و می نواخت ..!! خیلی دلم براش می سوخت .. ! اما ظاهرآ یک روز آفتاب از سوی دیگری طلوع کرده بود ..  یه روز غروب که تازه از پرواز به خونه اومدم ، دقایقی بعدش ماشو با لبی خندان وارد شد .. او بقدری سرحال بود که می شد فهمید خبری مهمی شنیده است ! بعد از کلی مقدمه گفت .. امروز که مث همیشه حوله روی سنتور کشیده بودم و برای خودم تمرین می کردم .. زنگ زدند .. وقتی رفتم جلوی در دیدم " پیری " ایستاده است .. با خود گفتم آخر من با این مردک درگیر خواهم شد ..  اما او آهسته گفت .. ماشاالله خان خیلی عالی ساز می زنی !! من خیلی لذت می برم  ..  فقط خواهشآ ساعاتی که من در حال استراحت هستم نزن .. بعد که بیدار شدم ، مهم نیست ...!!

 پرواز به رومانی ... !

 حالا که با کاراکتر و شخصیت یکی از انقلابی ترین همکاران خط پرواز آشنا شدید ، بهتره به همون زمان برگشته و یادی از پرواز های خارج از کشور هم داشته باشیم . در یک مقطعی از جنگ تصمیم گرفته شده بود بخشی از گوشت مورد نیاز کشور رو از رومانی وارد کنیم .. و این ماموریت به پایگاه ما محول شده بود . در مورد خاطرات پرواز های خارج از کشور مخصوصآ رومانی در پست های قبلی توضیح داده ام .. حال قصد دارم از زاویه ی دیگری به این ماموریت ها بپردازم . اغلب برو بچه های قدیمی از جمله خود من چون سابقه پرواز به آمریکا و اروپا رو زیاد داشتیم ، دیگه ماموریت رومانی جاذبه زیادی برامون نداشت . چون در همون یکی دو تا پرواز اولیه جاهای دیدنی رو دیده بودم  . اما تعدادی از همکاران مون بعد از انقلاب از پایگاه های شکاری به خط پرواز پیوسته بودند و براشون این نوع ماموریت ها خیلی جالب و لذت بخش بود . به همین دلیل اصلی پرواز های رومانی روی دوش این عزیزان بود . اما با تمام این اوصاف نوبت ما هم تند تند می رسید !! طوری شده بود که همه مون بوی گوشت گرفته بودیم ..! و گریز از آن هم امکان نداشت .. مخصوصآ اگه ارتش و سپاه حملات گسترده ای رو برای دشمنان تدارک می دید ، کار ما سخت تر و سخت تر می شد .. گاهی اوقات به خاطر شرایط ویژه کشور ، مرخصی ها هم لغو می شد ! این دیگه قوز بالا قوز بود .. ! به همین دلیل دوست داشتیم در هر فرصتی خودمون رو به شمال رسانده تا خستگی از تن مون بیرون بیاد ... !!  

 ترفندی برای گرفتن مرخصی ... !!

مدت ها بود هوس رفتن شمال به سرم زده بود .. از طرفی تنها هم نمی تونستم برم . نیاز به یک همسفر داشتم .. همسرم هم زیاد اهل مسافرت نبود و شرایط اش هم اجازه نمی داد . مجبور شدم خواسته ام رو با دوستم " ولی الله ابولحسنی " مطرح کنم .. چون هم از دوستان صمیمی ام بود و اغلب اوقات رو با هم می گذروندیم .. و هم خوش مشرب و خوش سفر بود .. اما با مشکل بزرگی مواجه بودیم . چون هر دو در یک شیفت کاری قرار داشتیم . و به هیچ عنوان با مرخصی دو نفر از یک شیفت موافقت نمی کردند ..  اون ایام سرپرستی مهربون و بسیار مقرراتی به نام آقای " محمد معمار زاده "  ( خدا حفظ اش کنه .. هنوز هم در قید حیات است )  داشتیم . او در کرج زندگی می کرد . می دونستیم چون مرخصی ها لغو شده است ؛ امکان نداره با خواسته غیر قانونی مون موافقت کنه .. خب اون موقع من خیلی شیطون بودم ..!! سرم درد می کرد برای ماجرا جویی و سر کار گذاشتن همکاران !! به همین دلیل بعد از تفکر  و گفت و گوی فراوان با ولی  ، ناگهان یک فکری به ذهن ام رسید ..! بهش گفتم : می دونی آقای معمارزاده تحت هیچ شرایطی مرحصی بده نیست .. ولی اگه بهش یه شوک وارد کنیم و در همون حال ازش تقاضای مرخصی کنیم ، ممکنه با دو سه روز اش قبول کنه .. ! به همین دلیل از ولی خواستم وسایل سفر رو بسته و سرراه اول به کرج برویم ..!! 

شوخی خونین با سرپرست پیر .. !!

 حالا که سال ها از آن ماجرا می گذرد ، هر وقت به شوخی های نسنجیده ایام جوانی ام فکر می کنم ، واقعآ از روحیه شادی که داشتم تعجب می کنم .. ! با پیشنهاد ولی قرار شد با ماشین ( کامارو ) من به مسافرت برویم ..  توی راه مدام در باره فیلمی که قرار بود جلوی سرپرست مون بازی کنیم تمرین می کردیم .. ولی هم مثل بچه ها از من حرف شنوی داشت . از خودم مطمئن بودم ! برای همین مدام بهش یاد آوری می کردم که با کوچک ترین خنده و یا اهمال در ایفای نقش ، قید ادامه مسیر تا شمال رو باید بزنیم و به تهران برگردیم !! چند بار قبل از رسیدن به جلوی در خونه آقای معمار زاده ، برای آخرین بار دیالوگ ها رو تمرین کردیم .. طبق تز من اگه آقای معمارزاده بر اثر شنیدن خبری ناگوار شوکه شود ، راحت می تونه برگه های ما رو امضا کنه !!  خلاصه بعد از رسیدن به کرج و پرس و جوی فراوان منزل سرپرست خط پرواز رو پیدا کردیم ! در گوشه ای از کوچه طبق نقشه هر دومون  سریع لباس پرواز ها رو به تن کرده و با حالتی مغمون و ناراحت !! زنگ در خونه رو به صدا در آوردیم ..!! لحظاتی بعد دختر شون در را باز کرده و با دیدنم ، سریع سلام و احوالپرسی کرده و تعارف کرد بریم داخل .. بهش گفتم مزاحم نمی شویم .. فقط بگو بابات یه لحظه بیاد جلوی در .. سپس محمد آقا با زیر شلواری آبی رنگ راه راه جلوی در آمده و با دیدن قیافه ماتم گرفته ما اون هم در کرج متعجب شده و پرسید ..

 شما دو نفر این جا چه می کنید ...!!؟ چه جوری پیدا کردید .. !؟ حالا بفرمایید تو .. بفرمایید ..یاالله . و من طبق عادتی که داشتم به شوخی با صدای بلند گفتم .. چادر ها رو بردارید .. !! با نیشگون ولی دوزاری ام افتاد که الان نباید شوخی کنم !! طفلک پیرمرد با مشاهده ما در خونه اش حدس زده بود که باید اتفاقی افتاده باشد .. چون مناسبت نداشت دو تا از پرسنل اش این همه راه رو کوبیده و در خونه اش بیایند .. بنده خدا مسئولیت اش خیلی بالا بود .. طبق قرار اول من نمایشنامه رو شروع کردم .. بعد از کمی مقدمه چینی گفتم .. ممد آقا .. نمی دونم از کجا شروع کنم .. بعد از این که شما اداره رو ترک کردید ، بین " خوزه خوره فری لوز  " ( لقبی که به دوستم ابراهیم فولادوند داده بودم !! همون دوستی که خاطره پرواز ش با خفاش رو نوشتم  اینجا  ) . و برادر " پیری " جر و بحث و بگو مگو آغاز شد .. هیچ کدوم هم کوتاه نمی آمدند  .. تا این که " پیری " فحش ناموس داد .. و ابراهیم هم خیلی به رگ غیرت اش برخورد .. و همین جوری که نعره می کشید .. می گفت : من لر هستم .. به ناموس من توهین می کنی نامرد !!؟ و سپس در یک لحظه کلت کمری اش رو کشیده و دو تا تیر به مغز برادر پیری شلیک کرد !! و او بلافاصله فوت کرد .. !! آقا ولی هم طبق برنامه ، با صدای بلند زد زیر گریه ..

86lhd6b9zhj67s8r1dfq.jpg

آقای معمار زاده که بد جوری شوکه شده بود .. با لکنت پرسید .. پس آقای " ناصر جهانگیری " سرشیفت بعد از ظهرتون  اون لحظه کجا بود ..!!؟ من هم که تازه اشگ هایم سرازیر شده بود .. گفتم : قربان می دونی که عمو چرچیل چقدر ترسو و محافظه کاره .. !!؟ تا دید بحث فولادوند با پیری شدت گرفته است .. یواشکی به " خلیلی " گفت .. هو .. هوا ... هوای این جا رو داشته باش .. من باید برم ستاد کار دارم ..!! و بعد از این که پیری مرد .. او برگشت و به ما دو تا ماموریت داد تا به شما اطلاع بدهیم ( خونه آقای معمارزاده چون نوساز بود ؛ تلفن نداشت ) طفلک پیر مرد که خیلی کم عصبانی می شد .. چند تا فحش آبدار نثار آقای جهانگیری کرده و به فکر فرو رفت ... ! سپس از جاش بلند شد و گفت .. به جهنم که مرد !! حقش بود .. من چقدر نصیحت اش کرده بودم که سر به سر همکارای خودت نگذار .. بعد انگار یادش اومد که خودش مسئول است ، دست و پاش شروع به لرزیدن کرد ... دقایقی بعد با لهجه اصفهانی اش گفت .. آخه چی می شد شما به جای خبر های بد ، خبر خوب می اوردید ..!!  این آخر عمری چه گیری افتادم ... ! من که منتظر چنین فرصتی بودم ، بلافاصله گفتم .. ممد آقا اگه الان خبر خوش براتون می آوردیم ، مثلآ شما چه کار برامون می کردید ..!!؟ او در حالی که سعی داشت لباس هایش رو برای رفتن به پایگاه بپوشد گفت .. هر چه می خواستید .. مژده گانی می دادم ! ابولحسنی سریع پرسید : مرخصی چی .. آیا سه چهار روز به ما مرخصی می دادید .. !!؟ آره والله به خدا اگه به جای این خبر بد پیغام خوب و شادی می اورید .. هر چند روز که می خواستید با مسئولیت خودم مرخصی می دادم ..!! من از موقعیت سوء استفاده کرده و گفتم .. پس لباس هاتون رو در آورید تا خبر خوش رو بدم !! پیر مرد که فهمیده بود رو دست خورده .. چپ چپ به هر دوی ما نگریسته .. و غرولند کنان گفت .. می دونستم .. شما تخم جن ها من رو هم فیلم می کنید .. !! یعنی پیری نمرده !!؟ گفتم آقای معمار زاده مرد و قول اش .. یک هفته هم نمی خواهیم ... فقط سه روز مرخصی برای ما رد کن .. تا بگم ..

  پیش به سوی شمال ...

 خلاصه بعد از کمی استراحت و پذیرایی و اخذ سه روز مرخصی ، شادمان به سوی شمال راه افتادیم .. آقا ولی در همون ایامی که شیراز خدمت می کرده است ، یک دوست فابریک شمالی داشته که ظاهرآ در جریان پاک سازی های ارتش ؛ اخراج شده بود . و به همین دلیل ولی اصرار داشت که بریم منزل او را پیدا کنیم .. ! من مخالف جست و جو بودم . دلیل اش هم این بود که سه روز ارزش این رو نداره که کلی وقت صرف پیداکردن دوست او بکنیم .. اما از اون جایی که طرف ادم ثروتمند و سرشناسی بود ، خیلی زود ما او رو پیدا کردیم .. چقدر انسان با صفایی بود .. خلاصه کلی برنامه برامون تدارک دیده بود .. از جمله شرکت در یکی از مراسم عروسی روستا .. وای که چقدر خندیدیم .. ولی با شیرین کاری هایی که انجام می داد ، توجه همه میهمانان جشن رو به خودش جلب کرده بود .. ولی هم مثل من تقلید صدا رو خوب انجام می داد .. چقدر در شمال تقلید صدا انجام می دادیم .. ما دو تا وقتی کنار هم می افتادیم یک محله رو به جنجال می کشوندیم ... ولی اهل روستای " آوج " بود . یادمه یک بار که پدر بزرگ اش به رحمت خدا پیوسته بود ، من را هم با خود به آوج برد ... اگه بدونید چقدر خندیدیم !!؟ تازه خیلی مراعات کردیم .. !! ولی قبلآ گفته بود که روستائی ها از شوخی در مراسم ختم خوششون نمی آید .. ولی مگه می شد جلوی دهان من او بسته باشد .. !!؟ من با لهجه غلیط آذری در جمع بزرگان ده شروع به سخنرانی کرده و با تلفیق اصطلاحات پروازی با حرف های معمولی خلق الله رو اذیت می کردم ..!! و چون خیلی جدی حرف می زدم ، کسی فکر نمی کرد شوخی می کنم .. !! واقعآ چقدر روستائیان انسان های شریفی هستند .. و اگر چه معنی اغلب واژه هایم رو متوجه نمی شدند .. اما خیلی صمیمانه به حرف های گوش فرا می دادند .. خدایا من رو ببخش ..

سبز و خرم باشید

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۲:۴۵ دقیقه بامداد پنج شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۸ پایان یافت .

      یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا )  

 پاینده و برقرار باد ایران آریایی   

 حتی با ماهی ۱۰۰۰ تومن هم می شه کمک کرد !

برای اطلاع بیشتر به سایت ذیل مراجعه کنید :

http://www.mahak-charity.org/main.php

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد
 
 
  
زير نظر : عليرضا صادقي  
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد
 

7bhzmipwsazcfbalrd6n.jpg

THE WORLD RECENT PLANE CRASHES:

Date:June 1, 2009 Time:00:15 Location:Near IIha Fernando de Noronha,Atlantic Ocean Operator:Air France AC Type:Airbus A-330-203 Aboard:228 Fatalities:228 , Ground:0 ,Route:Rio de Janeiro - Paris , Details: The Airbus went missing over the Atlantic Ocean on a flight from Rio de Janeiro to Paris, France. The plane departed from Rio de Janeiro-Galeao International Airport at 19:03 LT bound for Charles de Gaulle Airport in Paris. The last radio contact with the flight was at 01:33 UTC. The aircraft disappeared about 186 miles northeast of Natal, Brazil. The aircraft reportedly went through a thunderstorm with strong turbulence at 02:00 UTC. At 02:14 UTC an automated message was received indicating a failure of the electrical system. The plane carried 12 crew members and 216 passengers. This ties as the 21st worst accident in aviation history.

Date:May 26, 2009Time: Location:Near Isiro, Democratic Republic Congo Operator:Service Air AC Type: Antonov An-26 Aboard: 4Fatalities:3 , Ground:0 ,Route:Goma - Isiro , Details: The cargo plane crashed while on approach to Isiro-Matari Airport.

Date: May 22, 2009 Time:21:13 Location:Trancoso, Brazil Operator:Private AC Type: Beach King Air 350 Aboard: 14Fatalities:14 , Ground:0 ,Route:São Paulo- Trancoso Details: The twin engine plane crashed short of the runway at Terravista Airport while attempting to land in a middle of a heavy storm. Fourteen people were killed, including 4 children.

SOURCE:www.planecrashinfo.com BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

حوادث هوایی اخیر دنیا:

تاریخ:یک جون 2009/زمان:00:15/مکان:اقیانوس اطلس خط هوایی:ایر فرانس نوع هواپیما:ایرباس آ-330تعداد سرنشین:228/تلفات:228/تلفات روی زمین:0/مسیر:ریودوژانیرو به پاریس/جزئیات:هواپیمای ایرباس در پروازی از ریودوژانیرو به پاریس ناپدید شد.هواپیما در ساعت 19:03 بوقت محلی از فرودگاه بین المللی "گالیو" ریودوژانیرو بسمت فرودگاه "شارل دوگل" پاریس پرواز کرد.آخرین تماس رادیویی با هواپیما در ساعت 1:33 بوقت جهانی انجام شد.هواپیما در حدود 186 مایلی شمال شرق "ناتال" در برزیل ناپدید شد.بر اساس گزارشات در ساعت 2:00 بوقت جهانی هواپیما از میان یک منطقه طوفانی بهمراه توربولانس شدید عبور میکرد.در ساعت 2:14 بوقت جهانی پیامی اتوماتیک مبنی بر نقص در سیستمهای برقی مخابره گردید.هواپیما شامل 12 خدمه و 216 مسافر بود.این سقوط بدترین سانحه هوایی قرن 21 میباشد.

تاریخ:26 مه 2009/زمان:/مکان:نزدیک "ایزیرو" در کنگو/خط هوایی:سرویس ایر/نوع هواپیما:آنتونوف-26/تعداد سرنشین:4/تلفات:3/تلفات روی زمین:0/مسیر:"گومو" به "ایزیرو"/جزئیات:هواپیمای باری در حین تقرب به فرودگاه "ماتاری" "ایزیرو" سقوط کرد.

تاریخ:22 مه 2009/زمان:21:13/مکان:"ترانکوزو" برزیل خط هوایی:خصوصی نوع هواپیما:بیچ کینگ ایر 350/تعداد سرنشین:14/تلفات:14/تلفات روی زمین:0/مسیر:"سائوپولو" به "ترانکوزو"/جزئیات:هواپیمای دو موتوره بفاصله کوتاهی از باند فرودگاه "تراویستا" در حین تلاش برای نشستن در هوای طوفانی سنگین سقوط کرد.14 نفر از جمله 4 کودک کشته شدند.

planecrashinfo.comمنبع: گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

تصاویری از عشق های دوست داشتنی من !  همه این ها برایم نشانی از عشق دارند ...

 

 سخنی با شما یاران همدل

دو اتفاق متفاوت .. !

من عادت دارم ظهر ها موقع صرف غذا یک فیلم در مانیتورم تماشا کنم .. امروز وقتی ناخواسته یکی از فیلم های زنده یاد خسرو شکیبای رو تماشا می کردم  .. با یاد آوری خاطرات زیبایی که با او داشتم گریه امان ام رو برید .. خلاصه کلی سبک شدم . واقعآ حیف شد روحش شاد . صحبت گریه شد .. خونه دخترم که بودم زنگ در به صدا امد .. دخترم در آیفون گفت : یک گدای جوون بود . فکر می کنم اعتیاد سختی داشت .. بهش گفتم اگه غذا می خوری برات بفرستم ! طرف هم گفته بود ۴۸ ساعته هیچی نخوردم ! یک سینی غذای داغ با مخلفات و یک شیشه آب معدنی خنک توسط پرستار نوه هایم براش برده شد .. من هم علی رغم مخالفت دخترم مقداری پول دادم برد .. دقایقی بعد بی اختیار شاید هم از روی کنجکاوی از طریق دوربین مدار بسته نگاهی به کوچه و جلوی در انداختم .. ای کاش کور می شدم و آن صحنه رو نمی دیدم .. باور کنید جوانک بیست ساله با چه ولع و سرعتی غذا را به دهان می گذاشت و قبل از برداشتن لقمه دیگر ،دو دست خود را به آسمان دراز کرده و خدا رو شکر می کرد .. نمی دونم چه رازی در این صحنه بود .. که از خود بی خود شدم .. بدون توجه به اطرافیان بغض ام ترکید ..بد جوری گریه کردم .. هق هق گریه هایم قطع نمی شد .. خدایا غظمت ات را شکر . بعضی ها میلیارد ها خرج تبلیغ  انتخابات خود کرده و یادت نمی کنند  .. بعضی ها هم این گونه از گرسنگی با هر ل

- تعداد بازديد
  • 3342
  • مرتبه

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35