درباره من
سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خرمشهر آزاد شد .

 پرواز برای فتح خرمشهر  

تقدیم به همه شهدای عالیقدر خونین شهر ...

بقدری در گیر مسایل خانوادگی هستم که فراموش کردم وارد خرداد ماه شده ایم ! به همین دلیل در حال تکمیل مطلب " پشت پرده تبلیغات در مطبوعات " بوده و نیمی از آن را هم پایان برده بودم .. که یادم اومد ای دل غافل .. چیزی به سوم خرداد سالروز تاریخی فتح خرمشهر نمانده است . و از اون جا که همیشه دلم می خواست من هم مثل اغلب رسانه ها نوشته ای مصادف با سالروز ها داشته باشم .. سریع دست به کار شده و خاطره پرواز در روز آزاد سازی خرمشهر رو یک بار دیگه روایت می کنم ! شاید بعضی ها گله کنند که چرا مطلب تکراری می نویسم !؟ حق با آن هاست . ولی بقدری این خاطره در اعماق روح و جان من تآثیر گذاشت که تا زنده هستم هر وقت نام خرمشهر را می شنوم .. بی اختیار یاد خاطره روز سوم خرداد ماه می افتم . از طرفی ممکنه خیلی ها پست های قدیمی ام را نخوانده باشند .. یا شاید فراموش کرده باشند .. به هر حال این بار از زاویه ای دیگر به ان ماموریت می پردازم .

همه دوستان و خوانندگان قدیمی به یاد دارند که به دلیل خرابی سیستم بلاگرولینگ که ادیتور سایت ام  با آن کار می کند .. از مدت ها قبل دردسر های متعددی داشتم . از جمله :  سفید ماندن قسمت بالای صفحه و یا حذف  لیست پیوند ها و لینک دوستان و غیره که نه می تونستم چیزی رو اضافه کرده و یا آدرسی را حذف کنم .. گاهی هم به دلیل فیلتر شدن بعضی از لینک ها .. از ان می ترسیدم که شرکت مخابرات بهم گیر بده ! خب خواب های پریشونم عاقبت تعبیر شد ! و ان زمانی بود که یکی از دوستان نوشت .. یکی از پست ها فیلتر شده و دیگری کلآ غیب اش زده است ! به ادرسی که مخابرات اعلام کرده بود ، نامه نوشتم .. باور کنید در کم تر از یک ساعت هم پست فیلتر شده رفع مسدودیت شد و هم پست گم شده برگشت . واقعآ جای تشکر و قدردانی داره . اما نکته جالب آن این بود که دوستان مرکز مخابرات به بنده اخطار دادند که حتمآ  لینک های فیلتر شده رو از بخش پیوند ها بردارم !! و گرنه دفعه بعد کل سایت را مسدود خواهند کرد ! براشون نوشتم که من مدت هاست که لیست پیوند های سایت ام رو غیر فعال کرده ام !! ولی چشم حتما این کار رو انجام خواهم داد . به هر حال به همت جناب امیر خان عظمتی طراح محترم دوباره بخش پیوند ها فعال شدند . اما به خاطر اشکال در فونت مجبور شدم همه رو پاک کنم ! لذا از همه دوستانی که لینک آن ها حذف شده خواهش می کنم با یاد اوری بنده را در تکمیل اسامی سایت آن ها یاری فرمایند ..

نمی دونم سخن ام رو از کجا آغاز کنم .. ؟ مدتی است افکارم بد جوری من رو به خودش مشغول کرده است .. و قصد دارم بعد از دو سال و اندی که از راه اندازی سایت گذشته است .. خودمونی ترین حرف دلم رو صادقانه مطرح کنم ... مخاطب اصلی کلام ام به هیچ عنوان یاران صمیمی و دایم سایت نیست . دوستان بسیار محترم و بزرگواری که متآسفانه تعداد شون محدود است و در هیچ شرایطی تنهایم نگذاشته اند . یاران قدیمی شاهد هستند حتی در مقابل شدید ترین توهین و تهمت ها مقاومت کرده و به راه ام ادامه دادم . اما چیزی که بد جوری ازش بی زارم و بی نهایت آزار داده و اصلآ تحمل آن ار ندارم .. روز مره گی و تبدیل شدن به کلیشه است . اجازه می خوام مصادیق عرایض ام رو در پایان همین نوشته مطرح کنم  ... به گواه تمام نوشته هایم همیشه با خوانندگانم صادق بودم . از دوران کودکی و نوجوانی ام گرفته تا دوره دبیرستان و جستجو برای پیدا کردن مادر و خواستگاری اشتباه خواهرم .. تا ورود به نیروی هوایی و پذیرش الکی در کنکور اعزام به خارج .. و بعدش از خصوصی ترین خاطرات امریکا گرفته تا مراجعت و شکست در عشق و ازدواج و انتقال اجباری به بندرعباس و آشنایی با همسرم .. همه رو آن گونه که بود نوشتم .. از علاقه ای که به شاه داشته و پرواز های مخصوص دربار تا روابط خصوصی ام با مردم در قبل و بعد از انقلاب ..  همه و همه ...( ادامه در سخنی با شما )

   

http://asemoon.org/shopping.html

 مرکز آپلود عکس ایرانی  

 

 

خرمشهر ؛ پیش از انقلاب ...

از نخستین روزی که افتخار پرواز با هواپیمای سی - ۱۳۰ رو پیدا کردم ، ماموریت به دو شهر همیشه برایم خاطره انگیز و بیاد ماندنی بود . اولی پرواز به مشهد بود که به خاطر حضور خانواده ام و دیدار با آن ها همیشه با اشتیاق داوطلب پرواز می شدم . دومی مسیر طولانی " دریایی " بود که به خرمشهر ختم می شد . و من عاشقانه پرواز در این مسیر را دوست داشتم . چون همان گونه که از اسم اش پیداست ، ما در اختیار نیروی دریایی بوده و از تهران به بوشهر ، خارک ، اهواز و آبادان رفته و خانواده ها رو جا به جا می کردیم . شب هم میهمان این نیرو بودیم و در خرمشهر استراحت کرده و روز بعد همین مسیر رو برعکس انجام می دادیم .. جزیره خارک و بوستان معروف اش ، زیبا بودن بندر خرمشهر و مردمان خونگرمش از همه مهم تر ساعت پرواز طولانی که خیلی به ان نیاز داشتم ، همه و همه باعث دل بستن ام به این مسیر شده بود . البته برای رفتن به این مسیر هیچ مشکلی نداشتم .. چون همکارانم از خدا می خواستند یک دیوونه داوطلب شده و به جای آن ها این ماموریت سخت رو برود ! همین امر سبب شده بود انس و الفتی خاص به پرسنل نیروی دریایی پیدا کنم . دوستان قدیمی حتمآ یادشون است که در یکی از پست های گذشته ( اینجا ) در باب چگونگی حل مشکل ازدواج ام به دست یکی از والاحضرت های دربار که در پرواز همین مسیر حضور داشت ، توضیح داده ام ..

خرمشهر در آغاز چنگ عراق ...

 همین خرمشهر زیبا که یکی از بنادر مهم تجاری در خاورمیانه محسوب شده و قادر بود کشتی های اقیانوس پیما در اسکله های متعدد ان لنگر بیندازند ، از مدت ها قبل چشم صدام حسین رو گرفته بود و همیشه آرزو داشت این شهر و استان خوزستان رو تصاحب کنه ! او بقدری در توهمات اش غرق شده بود که واقعآ باورش شده بود . مردک دیوانه برای واقعیت بخشیدن به خواسته هایش ، حتی نقشه تحریف شده جغرافیایی را در کتاب های درسی مدارس هم منتشر کرد ! او اسم  خوزستان را به " عربستان " ، آبادان را به " آبدانا " ، خرمشهر را " محمره " ، سوسنگرد را " خواجیه " و اهواز را " ال احواز " نامیده بود ! او در تمام نطق های خود از خرمشهر به عنوان " مروارید شط العرب " نام می برد ! تا این که به کمک نیروهای غربی روز ۳۱ شهریور ماه ۱۳۵۹ رسمآ به خاک کشور عزیز ما حمله کرد . اما جوانان با غیرت خرمشهر با دست خالی موفق شدند جلوی لشگر زرهی تا دندان مسلح بعثی ها رو گرفته و ان ها رو تحقیر کنند ! آن ها موفق شدند ۳۵ روز مردانه مقاومت کنند . اما عاقبت روز چهارم آبان ماه ۱۳۵۹ شهر سقوط کرده و به دست متجاوزان افتاد ..

نقبی به ماه های نخست جنگ ...

 اگر چه هرگز از رسانه های داخلی خبر سقوط خرمشهر به خاطر حفظ روحیه رزمندگان و مردم با شرف ایران اعلام نشد ، اما کمتر رزمنده ای بود که از موضوع با خبر نشده و برای نجات آن لحظه شماری نکرده باشد . افرادی که سن و سالی ازشون گذشته است حتمآ به خاطر دارند که رادیوی عراق چگونه آن زمان با پخش برنامه های گوناگون ضمن بیان تسخیر خرمشهر ، رزمندگان را هم برای تسلیم شدن و پشت کردن به حکومت ترغیب می کرد ! یادمه آن ها حتی دستور العمل هایی هم برای خلبانان ایرانی  پخش  کرده و از خلبانان شکاری می خواست ابتدا بمب های خود را در بیابان رها کرده و سپس با فلان فرکانس تماس گرفته و با مختصاتی که اعلام می کرد ، از ان ها می خواست در بغداد فرود بیایند !! بماند که تک و توکی از همین فریب خوردگان خائن گول وعده های دشمن را خورده و فرار کردند .. ! اما خدا رو شکر تعداد این افراد به اندازه انگشتان یک دست هم نرسید .. صدام حسین همیشه به تسخیر خرمشهر افتخار کرده و به حفظ آن به هر قیمتی تآکید داشت ! از این رو با مجهز ترین سلاح های غربی از خرمشهر که در ان ایام خونین شهر لقب گرفته بود ، محافظت می کردند . خوب یادمه تا قبل از عملیات بیت المقدس هر وقت برای حمل مجروحان جنگی پرواز می رفتم .. طبق عادتی که داشتم ، تا تکمیل شدن ظرفیت هواپیما با مجروحان صحبت کرده و به قول معروف احوالپرسی می کردم . شاید باور نکنید اغلب آن ها در مقابل این پرسش من که چه آرزویی داری ؟ از زیارت کربلا و آزادی خونین شهر یاد می کردند .. و من به عنوان یک ایرانی عاشق وطن از این پاسخ ها لذت می بردم ..

حضور مسئولان در عملیات ها ...

قبل از تشریح این پاراگراف ، اجازه می خوام اعتراف صادقانه ای کرده و بگویم ...  در تمام مدتی که خاطرات پرواز های جنگی رو در وبلاگ و سایت ام می نوشتم ، همیشه از بیان نام مسئولان عالی مقام طفره می رفتم ! زیر اصلآ دوست نداشتم بعضی از خوانندگان که شناخت کافی از شخصیت ام نداشتند ، یه وقت فکر کنند قصد مطرح کردن خودم رو داشته و به عبارتی پز مسئولان رو می دهم . اما حالا نظرم برگشته و معتقدم اگر نام نبرم در برابر تاریخ و نسل های جوان امروز و فردا مسئول هستم ! چون به این یقین رسیده ام بعد از دوسال و اندی یاران همدل و خوانندگان قدیمی به خوبی با منش و مرام بنده آشنا شده اند . بگذریم .. در آن روزگار برای افرادی نظیر من که اغلب پرواز هایم به جبهه بود ، این نکته کاملآ جا افتاده بود که هر وقت مقام بلند پایه ای با ما به منطقه جنگی می آید ، بی برو برگرد عملیاتی بزرگ در حال تدوین است . این نکته ای بود که نیروهای امنیتی دشمن خیلی دلش می خواست به کمک ستون پنجم از آن سر در آورد ! زیرا خط مش اطلاع رسانی رسانه ها مخصوصآ صدا و سیما کاملآ هوشیارانه و در راستای تقویت روحیه عمومی بود . و نمی شد از ان پی به برنامه های ارتش و سپاه برد . جالب تر از همه این که مسئولان عالی رتبه بدون تشریفات لازم نظامی و حتی بدون اسکورد هوایی ( تاپ کاور ) همچون یک مسافر یا رزمنده ای عادی با ما به منطقه سفر می کردند .. که همان طور که گفتم از این به بعد نام آن ها را بیان خواهم کرد .

خط پرواز سی - ۱۳۰ ، اردیبهشت  ۱۳۶۱

قبلآ به کرات توضیح داده ام که در اون ایام به خاطر این که توی خونه حوصله ام سر می رفت و مانند سایر دوستانم حرفه دوم نداشتم ، معمولآ ترجیح می دادم اول وقت اداری به خط پرواز رفته و با انجام یک پرواز ، هم بر تجربیاتم افزوده و هم هر پروازی که دوست دارم برم ! یادمه اوایل اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۱ بود وقتی وارد خط شدم در لیست پرواز های آن روز ، یک ماموریت اهواز به چشم می خورد . به سرپرست خط پرواز که اون موقع آقای سجادی بود ، گفتم محمود جان اسم من رو برای پرواز اهواز به عملیات رد کن .. او هم با لبخند دوستانه ای گفت .. بهروز خدا خیرت بدهد و بلافاصله شماره عملیات رو گرفته و اسامی رو عوض کرد .. با ورود به رمپ پرواز و مشاهده بارگیری هواپیماهای آلرت ( اماده روز ) دوزاری ام افتاد که همین روز ها شاهد عملیاتی از سوی ایران خواهیم بود !  چون ما معمولآ خالی رفته و با مجروحان زخمی برمی گشتیم .. اما وقتی قارقارک بارگیری می شد ، از نوع و حجم بار ها می تونستیم حدس بزنیم که در جبهه ها چه خبره !!؟ معمولآ هم در این موارد با کسی حرف نمی زدیم .. چون همیشه حضور ستون پنجم رو در کنار خود احساس می کردیم ..! من با تنها کسانی که در این باره سخن می گفتم ، یا فیروز بهمن مومنی بود یا ماشالله مداح .. مخصوصآ فیروز زبل که تحلیل های جالبی از اوضاع جنگ می کرد .. معمولآ تا اماده شدن هواپیما ، یک گوشه ای می نشستیم و ضمن شوخی و مزاح با شرح مشاهداتمون از جنگ سخن می گفتیم !!

اون روز هم سر ساعت مقرر بعد از هماهنگی با برج مراقبت پرواز در مهرآباد ، آماده خزش به سوی ابتدای باند ۲۹ چپ شدیم که از طریق سیستم " یو . اچ . اف " پیغام عملیات رو شنیدیم  که از ما خواست به سمت هواپیمایی کشوری رفته و بدون خاموش کردن موتور جلوی آشیانه یه نیش ترمزی زده و چند نفری رو سوار کرده و سپس به ماموریت اعزام شویم . با رسیدن به محل مورد نظر ، حضرت آیت الله خامنه ای به همراه یکی دو نفر سریع سوار هواپیما شده و بعد از خوش و بش کردن با بچه ها راه افتادیم . دیگه کاملآ یقین پیدا کردم که عملیاتی بزرگ در شرف شکل گیری است ! چون بعضی از مقامات عالی رتبه ای که با ما همسفر می شدند ، صرفآ برای بازید و دادن روحیه به رزمندگان بود مثل آقای موسوی اردبیلی که ریاست قوه قضائیه رو به عهده داشت . ( ماجرای دوستی ام با ایشان رو در پستی جداگانه شرح خواهم داد ) اما حضور شخصیت هایی چون آقای خامنه ای ، علاوه بر جنبه روحیه به افراد و بازدید ، نقش بسیار مهمی در سازماندهی عملیات های مهم در جنگ با عراق را به عهده داشت . و معمولآ از آغاز تا پایان عملیات های بزرگ حضور داشتند .. و من در طول دوران خدمت ام بار ها با ایشان پرواز به مناطق جنگی و مشهد را داشتم . به هر حال ان روز هم بدون هیچ مشکل خاصی در اهواز فرود آمدیم . اون روز هیچ کدوم از بچه های گروه پروازی فکرش را نمی کردند که غرور آفرین ترین ، بزرگ ترین عملیات جنگی با نام بیت المقدس در حال تدوین است ...  

نحوه پشتیبانی جنگی ...

مهم ترین مسئولیت ما و هواپیماهای ترابری پشتیبانی از جبهه های جنگ بود . به عبارتی کلیه ملزومات مناطق جنگی و پشتیبانی از ان ها به عهده ما بود . دیگه برای ما حمل آذوقه و دارو و ادوات نظامی به جبهه و در مراجعت اوردن مجروحین جنگی امری عادی تلقی شده بود . دیگه همه به وظایف خود واقف بودند .. هیچ گونه سر در گمی به مانند روزهای نخست جنگ مشاهده نمی شد . ستاد های امداد رسانی در تمام فرودگاه های کشور سازماندهی شده بود و در کنار ان ها ستاد های تخلیه مجروحین به نحو احسن کار بارگیری زخمی ها ، اخذ پذیرش از کلیه بیمارستان های مجهز کشور ، تغیر کاربردی هواپیماهای غول پیکر سی - ۱۳۰ و حتی جامبو جت ها از مسافر بری به بیمارستان را اموخته بودند .. و در یک چشم بر هم زدن از نوک تا انتهای هواپیما رو برانکارد می زدند .. !! با فرود هر فروند از هواپیماهای ترابری ، کار چونه زدن های بعضی از خلبانان با بچه های ستاد تماشایی بود .. !! خیلی ها اصرار داشتند حتمآ مجروحان تهران یا شیراز و اصفهان رو به ان ها بدهند .. ! اما طرف مقابل هم حق داشت .. در ان شرایطی که نه اینترنتی در کار بود ، نه سیستم ارتباطی مجهزی داشتیم ، آگاهی از وضعیت بیمارستان های کشور به معجزه بیشتر شباهت داشت .. هواپیما ها به محض نشستن با خر خره پر از مجروح جنگی می شد . در اواخر جنگ برا پرهیز ار چانه زدن های بعضی ها ، مسیر پرواز بعد از تیک آف اعلام می شد ! تا دیگه کسی پارتی بازی نتونه انجام بده ... !!!   

سوم خرداد ماه ۱۳۶۰ ...  

هیچ گاه یاد و خاطره این روز را تا زنده هستم فراموش نخواهم کرد .. این روز برایم خیلی خاطره بر انگیز است . با اجازتون قسمتی از خاطره این روز را که قبلآ نوشته بودم  رو کپی می کنم .. خیلی دلم می خواست از زاویه ای دیگر ماجرای ان روز رو تعریف کنم .. اما حس کردم نوشتار قبلی اگر چه قدیمی است ، ولی به یک بار خواندن مجددش می ارزد ..

                        *************

روز سوم خرداد بود ...   شهر تهران حسابي درتب و تاب جنگ بود .. در هر كوي و برزن ، از بلندگو ها صداي مارش نظامي به گوش مي رسيد ... مردم در حين انجام كار هاي روزمره ، حواسشون به بلند گو ها بود تا اگر آژير وضعيت قرمز به صدا اومد ، فوري به نزديك ترين جان پناه ها ، كه همه جا تعبيه شده بود ، پناه ببرند . من شب قبلش پرواز بودم .... و اون روز هم ، استراحتم بود . براي انجام كاري از پايگاه بيرون اومدم ... هنوز به ميدان آزادي نرسيده بودم كه ناگهان راديو ماشين برنامه ي عادي اش رو قطع كرد و خبر از حمله بزرگي  داد ..  

طبق معمول ، با شنيدن خبر حمله رزمندگان ، تصميم گرفتم به پايگاه برم . يه حسي به من مي گفت اين يكي بايد خيلي مهم باشه ...  هميشه يك دست لباس پرواز و ماسك اكسيژن و ... كه از ملزومات پروازی است ، تو ماشين داشتم .  وارد ميدان آزادي كه شدم ، با راه بندان طولاني برخورد نمودم .. كه بيشتر به خاطر تردد آمبولانس هاي حامل مجروحين جنگي از فرودگاه بود ..  با مشاهده آمبولانس ها ديگه صد در صد مطمئن شدم مربوط به همين حمله اي است كه راديو اعلام كرد .

تصوير آرشيوي از هواپيماي سي- 130

ديدم اگه صبر كنم ، حالا حالا ها راه باز نميشه .. به ناچار به گشت راهنمايي و رانندگي كه در ضلع جنوبي ميدان ايستاده بود مراجعه كردم و به افسري كه اونجا بود ، خودم رو معرفي نموده ، خواهش كردم يه جوري منو از اين مهلكه نجات بده تا به پايگاه برسم . افسر جوان كه هنوز هم اسمش رو به خاطر دارم .. سروان عالي نسب ( نام آدم هاي خوب هيچ گاه از ذهنم پاك نميشه ) ، با كمال ميل موافقت كرده و همانند اسكورد تشريفات ( نمرديم و يه بار مثل از ما بهترون اسكورت شديم !!) راه رو برام باز كرد ...

جنب و جوش عجيبي تو خط پرواز سي -۱۳۰ به چشم مي خورد ... معمولآ هر وقت حمله اي صورت مي گرفت ، اين جا همه چيز بهم مي ريخت .. همه عجله داشتند .. سرشيفت اون روز رضا مسيبي بود . با وجودي كه ذاتآ آدم خونسردي است ، ولي به خاطر فراواني پرواز هاي جنگي و كمبود نفرات شيفت ، حسابي آشفته و عصبي بود . با ديدن من ، چشمانش برقي زد و با خوشحالي پرسيد : بهروز اومدي بري پرواز ؟‌؟  من هم كه با او شوخي داشتم گفتم .... نه رضا جون ، اومدم يه قل دو قل بازي كنم .... و متعاقب آن به سوي اولين هواپیمایی كه قرار بود اعزام بشه رفتم ..

تصوير آرشيوي از سي -130

فرودگاه اهواز  واقعآ  اون ايام به بيمارستان صحرايي تبديل شده بود ، حسابي شلوغ بود ... گروه امداد گران و ستاد تخليه با نظم خاصي مجروحين را از هلي كوپتر هاي هوانيروز ( دوست ندارم بگم بالگرد ... مگه زوره ؟!!) كه از خط مقدم مي آوردند ، تخليه كرده و بعد از مداواي اوليه ، تفكيك گرديده و هر يك از زخمي ها با پرونده اي بر روي سينه ، به درون سي -۱۳۰ ها انتقال مي يافتند . حالا مجسم كنيد گرماي طاقت فرساي اهواز ... آواي ناله مجروحين .... صداي غرش موتور هواپيما ها ( كه من يكي ، هنوز هم عاشق اين اصوات هستم !) ، فرياد امداد گران كه خستگي و عرق از چهره شان نمايان بود ..  چه وضعي رو به وجود آورده بود .

اون ايام رسم بود كه روي زمين، به ما نمي گفتند مجروحين را به كدام شهر و ديار ببريم . طفلكي ها حق داشتند كه نگن  .. چون بقدري آدم هاي راحت طلبي چون من ، چونه مي زديم كه اين ابو طياره رو بفرستين تهران ..!! كه اون ها از كار و زندگي مي موندن .... براي همين به محض اين كه اوج مي گرفتيم ، از طريق برج مراقبت پرواز به ما اعلام مي شد كه مقصدمون كجاست . و آن بنده خدا هاي زخمي رو كجا ببريم ..  خلاصه اين كه.... اون روز فهميدم حمله با نام بيت المقدس و براي باز پس گيري خرمشهر از چنگال دشمنان بعثي آغاز شده است ..

تصويري آرشيوي از هواپيماي سي-130

به ما اغلام شد كه هواپیما آماده است ... مقصد نا معلوم !!  همين كه اومدم از پله هاي هواپيما بالا برم ، ديدم بيچاره مركب آهنين تا خرخره پر از مجروحان جنگي است .. كه به صورت افقي بر روي برانكارد هاي هواپيما قرار گرفته اند ... همين كه بالا اومدم ... اولين مجروح كه چهره ي آفتاب سوخته اي داشت و معلوم بود از بچه هاي بومي منطقه خرمشهر است ، با لهجه شيرين جنوبي اش كه مملو از درد گلوله بود ، مچ دستم رو گرفت .... فكر كردم آب مي خواهد ... آخه مي دونيد كساني كه تير مي خورند ، يا خون ريزي دارن ، بد جوري تشنه مي شوند.... .  آقايون اطباء  هم به ما سفارش كرده بودند مطلقآ آب يا مايعات به اون ها نديم ......  با حالت زاري كه داشت پرسيد : برادر راديو گوش كردي ..؟ تعجب كردم .. فكر كردم بر اثر خون ريزي هذيون مي گه ...  ولي باز دلم نيامد سر كارش بذارم .. با مهربوني گفتم : راديو براي چي ؟؟ گفت : مي خوام بدونم خرمشهر بالاخره آزاد شد يا نه ..؟ ( به شرفم قسم الان كه مي نويسم ، چشم هام پر از اشگه .. ) ، تازه دوزاري ام افتاد كه او چي مي خواد ... گفتم  خبر ندارم .. ولي اگه مي شد حتمآ ما متوجه مي شديم ..

با همون حالش كه دستم رو محكم گرفته بود ، گفت : يه قول به من مي دي ؟؟ گفتم بگو عزيزم .... گفت قول بده كه اگه خرمشهر آزاد شد ، به من خبر بدي ..  گفتم حتمآ مطمئن باش.. لبخند كم جوني زد و دستم رو ول كرد ... وقتي اوج اوليه را گرفتيم ، مقصد ما شهر تبريز اعلام شد ...  تو هوا به خاطر خواهش اون پسر سيه چرده ، علي رغم اين كه كار زياد داشتم ، ولي مرتب به راديو گوش مي دادم .....  راديو مرتب از حمله بزرگ حرف مي زد ... مارش نظامي و سرود هاي ميهني .... كم كم شهر تبريز از بالا ديده مي شد ... در حال كم كردن ارتفاع بوديم كه در يك لحظه راديو برنامه هايش را قطع كرد ... گوينده در حالي كه صداش از هيجان  مي لرزيد .... اعلام كرد ..

تصوير آرشيوي از سي-130

توجه كنيد .... هم ميهنان عزيز توجه فرماييد ،هم اكنون به خواست خداوند متعال ... شهر خرمشهر آزاد شد .. خونين شهر آزاد شد و ...  خيلي خوشحال شدم ... نمي دانم دقيقآ چقدر از اعلام اين خبر گذشته بود كه به شهر تبريز رسيديم ... فوري پياده شدم تا اين خبر خوش را به آن رزمنده چشم انتظار بدهم ... به محض اين كه بالاي سرش رسيدم ... ديدم در خواب عميقي فرو رفته .. چهره اش ديگر خسته و درناك به نظر نمي رسه ... تكانش دادم .... برادر .... برادر ...  بهيار پرواز با اندوه گفت : جناب سروان او همين چند دقيقه پيش تمام كرد ...

نميدونم فهميد كه شهرش آزاد شده يا نه ...؟ ولي مطمئن هستم روح او هم با خرمشهر آزاد شد ....

۲۵ سال از آن روز گذشته .... هر وقت يادم مياد .. از ته دل گريه مي كنم .. روحش شاد .

 یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا

با تشکر و احترام :

بهروز مدرسی

این مطلب ساعت 5:45  دقیقه بامداد سوم خرداد ماه 1388 پایان یافت .

                ایام به کام   

 حتی با ماهی ۱۰۰۰ تومن هم می شه کمک کرد !

برای اطلاع بیشتر به سایت ذیل مراجعه کنید :

http://www.mahak-charity.org/main.php

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد
5p95kemgus7dxnuikcvk.jpg 
  
زير نظر : عليرضا صادقي  

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد

  R-40 Missile:

The Bisnovat (later Molniya then vympel ) R-40 (NATO reporting name AA-6 'Acrid') was a long-range air to air missile developed in the 1960s by the Soviet Union for use by interceptor aircraft .The Bisnovat design bureau began development of a long-range air-to-air missile in 1962. The resulting R-40 was initially matched with the Smerch-A (Tornado-A) radar of the MIG-25. It was built in semi-active radar homing.(R-40R) and infrared homing (R-40T) versions.Following the defection of PVO pilot Viktor Belenko in 1976, Vympel developed an improved version of the missile with superior countermeasures (IRCM) resistance and more sensitive seekers. The upgraded missiles were designated with the suffix -D (for 'development', "finalized"). Later -D1 versions were also developed.Production of the R-40 ended in 1991, but it remains in limited service arming surviving MIG-25 and some MIG-31 interceptors.As the MiG-25 has been exported to various states in the Middle East, the R-40 has been used in combat by Iraq and probably by Syria and Libya too.A declassified document of the CIA reports that in the first day of Desert Storm, on 17 january 1991, Scott Speicher's F/A-18C was shot down by a R-40 fired from an Iraqi MiG-25. On 24 December 2002, an Iraqi MiG-25 shot down an MQ-1 Predator drone with a R-40. The RQ-1 fired back an AIM-92 Stinger, but the MiG evaded it.Operatores:Syria,India,Iraq,Russia.

Some Specifications:Length: (R-40TD) 5.98 m ; (R-40RD) 6.22 m ,Wingspan: 1450 mm ;Diameter: 310 mm;Launch weight: (R-40TD) 450 kg ; (R-40RD) 461 kg ; Speed:Mach 4.5 ;Range: 30 km ; 60 km ; Guidance: (R-40TD)infrared homing; (R-40RD) semi-active radar homing;Warhead: 70 kg blast fragmentation.

Source:Wikipedia BY:Alireza Sadeghi

Picbaran

ترجمه فارسی:

موشک (آر-40):

موشک "بیسنووآت"(بعدا بنام "مولنیا" و سپس "ویمپل") "آر-40"( نام ناتو:"آآ-6 آکرید) موشک برد بالای هوا بهوایی بود که در 1960 توسط اتحاد شوروی برای استفاده در هواپیماهای رهگیر ساخته شد.دفتر طراحی "بیسنووآت" ساخت یک موشک هوا بهوا با برد بالا را در 1962 شروع کرد.در ابتدا "آر-40" با رادار "اسمرچ-آ"(تورنادو-آ) میگ-25 تطبیق داده شد و سپس بصورت نسخه هدایت راداری نیمه فعال(آر-40 آر) و جستجوی مادون قرمز(آر-40 تی) ساخته شد.پس از پناهنده شدن "ویکتور بلنکو" در 1976 "ویمپل" نمونه پیشرفته تری از این موشک را با قابلیت مقاومت در برابر اختلالات الکترونیکی و با جستجوگر حساستر طراحی نمود.موشکهای بروز شده با پسوند "دی" طراحی میشدند و پس از آن "دی -1" نیز ساخته شد.تولید "آر-40" در 1991 پایان یافت اما بصورت محدود در خدمت باقی ماند و دررهگیرهای میگ-25 و میگ-31 استفاده میشد.از آنجاییکه میگ-25 به کشورهای مختلفی در خاورمیانه صادر شده "آر-40" نیز در نبردها در عراق و احتمالا در سوریه و لیبی نیز مورد استفاده قرار گرفته است.سندی طبقه بندی نشده مربوط به "سی آی ای" گزارش میدهد که در نخستین روز عملیات "طوفان صحرا" در 17 ژانویه 1991 "اف-18" "اسکات اسپیشر" توسط یک فروند "آر-40" شلیک شده از میگ-25 ساقط شد.در 24 دسامبر 2002 نیز یک میگ-25 عراقی یک هواپیمای بدون سرنشین را توسط "آر-40" منهدم نمود و هر چند که یک موشک استینگر بسمت آن پرتاب شد اما میگ مزبور از دست آن فرار کرد.

کشورهای کاربر:سوریه-عراق-هند و روسیه.

برخی مشخصات:بین 5.98 تا 6.22 متر/بال تا بال:1450 میلیمتر/قطر:310 میلیمتر/وزن پرتاب:450 تا 461 کیلوگرم/سرعت:4.5 ماخ/برد:30 تا 60 کیلومتر/هدایت:مادون قرمز و هدایت راداری نیمه فعال/سر جنگی:70 کیلوگرم.

منبع:ویکیپدیا گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

سخنی با شما

 ادامه حرف های خودمونی ..   پرواز به جبهه ، تحلیل سوانح هواپیماها ، بازنشستگی و مکافات های بعد از ان ، خاطرات صدا و سیما و مطبوعات و هر چیزی که برام اتفاق افتاده بود ، عین فیلمی مستند تمام زندگی ام رو بدون سانسور نمایش دادم . بدون منت می گویم .. در این شرایط دشوار زندگی به عشق خوانندگان ام سر هیچ کاری نرفتم .. ! اگه هم رفتم ، سریع ولش کردم .. آخرین شغلی که بهم پیشنهاد شد ، همکاری با تیم آقای محسن رضایی بود . سمت های زیادی مطرح شد .. از روابط عمومی تا مدیریت سایت تابناک و یا مشاور فرهنگی ! حتی حکم هم برام صادر شد .. و دو جلسه هم با دکتر رضایی داشتم . اما چون کاندید ریاست جمهوری شده و از بنده درخواست مدیریت حساس سه بخش ستاد انتخاباتی رو کردند .. دیگه اون جا پا نگذاشتم !! چون آدم سیاسی نبوده و نیستم ... باور کنید قصد تعریف از خودم رو ندارم . اما می خوام بگم تمام زندگی ام رو وقف سایت کردم . خب اوایل رابطه عاطفی با دوستان خیلی شدید بود ولی متآسفانه اکنون جز تعداد اندکی یار صدیق .. چیزی برام نمانده است .. چه جوری بگم ..؟ دچار روزمره گی شده ام  .. کسی تقصیر ندارد . منظورم اینه نباید به خاطر سایت ُ از همه چیزم بگذرم . خانواده ، استراحت ، کار ، مسافرت ، مطالعه و ... می خوام فردی باشم مثل بقیه .. باز هم می گم .. حرمت دوستان قدیمی جای خود .. ولی منظورم این است دیگه اصلآ ارزش نداره یک شب تا صبح بیدار مانده تا مثلآ .. تصویر بالای صفحه رو طراحی و ادیت کنم .. !! قدیمی ها ضرب المثل خوبی در این باب دارند برای کسی بمیر تا برات تب کنه " یادش بخیر .. در روزگاری نه چندان دور ، وقتی اشاره می کردم که فلان جوان چهارده ساله وبلاگ زده است و برای تشویق او بهش سر بزنید .. کلی آدم به اون سایت سرازیر می شدند .. ! یا اگه می گفتم یه تشکر خشک و خالی از آقای عظمتی طراح محترم سایت بکنید .. چون خیلی هوای سایت رو داره ... همه ازش قدردانی می کردند .. خب همین رابطه باعث می شد از همه چیزم گذشته و تا همین امروز با تمام وجودم در اختیار سایت باشم . اما حالا چی !؟ دیگه  سر زدن به سایت و کامنت تشکر امیز نوشتن تبدیل به یک عادت شده است .. !! و من هرگز این حالت رو نمی پسندم .. اگه می نویسم یه تشکر از فلانی بکنید ...  جز همون یاران همیشگی کسی زحمت لینک کردن رو به خودش نمی دهد . حالا خوبه اگه پیشنهادی هم می دهم .. برای شخص خودم نیست ! واقعآ خنده داره .. نوشتم هر کی حتی هزار تومان به کودکان سرطانی کمک کنه و به من اعلام کنه .. من مجانی در وبلاگ و سایت ام تبلیغات آن ها را درج خواهم کرد .. دریغ از هزار تومان !! چرا راه دوری برویم ..  همین دانش اموزان حادثه دیده مرودشتی رو مثال می زنم .. دو روز پدر خودم رو در ارده و با طراحی بنر جدید و انتقال حساب و توضیح و مدرک و شاهد .. فقط ۲۵ هزار تومان به حساب طفلکی ها ریخته شد !! آن ها تقصیر ندارند .. من مقصرم که گول کامنت های تشکر امیز رو می خورم ! واقعیت اینه که مردم گرفتارند ، درگیرند نباید انتظار داشت . اصلآ اشتباه کردم که بانی خیر شدم . به قول ماشالله مداح خودمون .. هوا برم داشته بود !! فکر می کردم علی آباد هم شهره ..!! بگذریم .. بنابراین از این به بعد من هم مثل هزاران مدیر سایت دیگه .. هر وقت فرصت کردم سایت رو آپ می کنم . دیگه خودم رو برای دنیای مجازی هلاک نمی کنم ... اما همان طور که در بالا اشاره کردم .. حساب دوستان واقعی جداست .. تا عمر دارم در خدمت یکایک آن ها خواهم بود . با وجودی که بعضی از این بزرگواران رو ندیده ام .. اما قلبآ دوستشون دارم .. خیلی دلم می خواهد نام همه رو ببرم .. و بگم مثل فریده ، علیرضا ، شبنم ، نادر رضوی ، فاطمه فارسی ، عرفان ، سلما ، مهرداد ، آوالانچ ، جعفر خان ، بامداد و سپند   و خیلی از یاران که خودشون می دونند خیلی دوستشون دارم .. یا اون هایی که سعادت دیدارشون رو داشتم .. سام ، امیر محمود بازیار ، علی کدخدایی ، داود یوسفی ، آرمان بیات ، علی از کانادا و اون عده که اسم شریف شون رو یادم رفته .. این عزیزان نباید این حرف های بنده رو به خود بگیرند .. مسئله دوستان قدیمی فرق می کنه .. ولی قبول کنید که من از ان سوی بام افتاده ام . البته سوء تفاهم پیش نیاید .. بنده تا زنده هستم در خدمت سایت و خوانندگان آن خواهم بود .. ولی خیلی عادی و طبیعی .. ببخشید خیلی پر حرفی کردم ..

7bhzmipwsazcfbalrd6n.jpg

 

  

 من همسر سبیل کلفت نمی خواهم

تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل

و

جاسوسی که به خواستگاری آمد !!

روایت واقعی  

 

 

- تعداد بازديد
  • 2631
  • مرتبه

    نظرات

    بهروز جان
    سلام

    خبر چاپ کتاب حمله به اچ-3 در لینک پایین آمده.

    ممنون از ذحمات شما

    http://www.aerospacetalk.ir/forum/viewtopic.php?f=48&p=119088#p119088
    پاسخ
    ممنون آوالانچ عزیز
    از شما سپاسگزارم

    به نام خدا
    سلام عمو جون. حال و اوضاعتون چطوره؟
    امیدوارم در سلامتی به سر ببرید.
    خیلی خاطراتتون زیبا و خواندنی است.در مورد پست قبلی عمو واقعا دستتون درد نکنه خیلی خیلی
    داستان قشنگی بود.واقعا متفاوت بود از تمام داستنهای که شنیده بودم . عمو جون چقدر
    قلم شیوایی دارید.در چندین جای داستان اشک از چشمانم سرازیر شد و بغضم گرفت.
    در آنجا که همه با هم آهنگ آذری رو میخوندند . در جایی که رزمنده جعفر زهرا رو بغل کرده بود و ...
    خیلی زیبا بود عمو من پیشنهاد میکنم به صورت جدی تر به این کار ادامه دهید .
    عمو وقتی خاطراتتون رو میخونم همش آرزو میکنم ای کاش منم خلبان سی-130 بشم و حتی
    عشقی به شکاری ندارم. ولی فکرش رو که میکنم مبینم دیگه نه جو الان جو گذشته هست نه مثل قبلا هست و
    نه هواپیما ها دیگر مثل اونموقع هستند . این هواپیما ها خیلی کار کرده اند دیگه شاید وقت اوراق شدنشان
    باشد.ولی واقعا اون موقع شما عشق و حالی میکردید ها ... خوشا به حالتون. البته فکر نکنم خوبیت داشته باشه که یک خلبان
    دلسوز و فداکار این چنین وضعیتی داشته باشه شما الان باید بهترین خونه و ماشین و .... داشته باشید و
    جسارت نباشه همچون دستمال کاغذی پس از مصرف دور انداخته شوید.شاید اگر شهید میشدید خیلی عزیز تر بودید(چشمک)
    عمو یه مشورت هم میخواستم باهاتون بکنم و میخواستم بدونم شوخی تا چه حد خوبه ؟ وقتی وارد یه محیط جدید میشویم
    برخوردمون با بقیه چطور باشه ؟جدی . شوخ . بی تفاوت؟ حد شوخی با کسی که 2 هفته هست آشنا شدی چگونه باید باشد
    ممنون از راهنماییاتون
    ارادتمند شما نوید-چ
    پاسخ
    نوید جان عزیز
    خوشحالم که از مطالب خوشت اومده است
    اما این که مثل دستمال پرت کردند .. مقصر خودم هستم .. که به فکر مادیات نبودم . وگرنه برای من هم فضای رشد اقتصادی بود ..من ذاتآ اهل مسایل مادی نیستم .. مقصر هیچ کس نیست .. الان هم واقعآ راضی هستم
    در مورد برخورد با اطرافیان .. باید ببینی جو چطوره ؟ خب بعضی ها شوخ طبعی را می پسندند .. بعضی ها جدی بودن را .. بین این دو از همه بهتر است

    درود كاپيتان
    سالروز ْزادي خرمشهر رو به شما و همه دليرمردان ون كه جان و سلامتي خود را فدا كردند تا ذره اي از خاك ميهن در چنگال متجاوزان باقي نماند تبريك مي گويم.
    كاپيتان صادقانه مي گويم و مطمئن هستم كه اكثريت خوانندگان سايت با من هم نظر هستند : هيچدام از ما راضي نيستيم كه بخاطر سايت از كار و زندگي و خانواده و مهمتر از همه سلامتي خودتان مايه بگذاريد. درسته كه خيلي از ما هر روز به سايت سر مي زنيم و توقع داريم ملب جديدي هروز در سايت درج شود ولي نه به هر قيمتي. پس هر جور كه خودتان راحت هستيد مثلا هفته اي يك پست.
    پاسخ
    محمد عزیز و گرامی
    ممنون از نظری که مرقوم فرمودی
    بله محمد جان .. خودم هم تصمیم گرفتم که این چنین که می فرمایی باشم .. تا به زندگی ام هم برسم
    اما دلتنگی من از اهمیت ندادن به سخنانم بود .. و گرنه من از این وضعیت شکایتی نداشتم ... گله من کلیشه شدن برای بعضی خوانندگان بود

    باسلام.عالی نوشتید.مخصوصا دوعکس اول شاهکار بود.
    پاسخ
    ممنون مرتضی جان
    شما نخستین کسی هستید که به زحمتی که در تهیه عکس ها می کشم توجه کردید
    ممنون و سپاسگزارم

    سلام!
    براي تمدد اعصاب پيشنهاد ميكنم مدتي استراحت كنيد و كمتر خود را درگير مشغله نماييد.باز هم مطلب انگليسي را جلو و عقب زديد.(مطلب ايندفعه سوانح هوايي اخير دنيا بود)به اميد بهروزي
    موفق باشيد
    پاسخ
    ممنون پسرم علیرضا جان
    دلیل این کار را توضیح دادم .. من سوانح اخیر دنیار را برای پشت پرده تبلیغات در مطبوعات انتخاب کرده بودم .. که این مطلب را به خاطر سالروز خرمشهر خارج از برنامه آپ کردم
    به هر حال پوزش من را بپذیرید

    بنام خداوند خالق عشق
    استاد عزيزم سلام دورود بي پايان بر شما
    مي دونم كه خيلي خسته و دلشكسته هستيد ولي به خاطر خودتون هم كه شده ( نه به خاطر ما) روحيه داشته باشيد و با داشتن روحيه‌اي سرشار از عشق و دوستي شاهد بزرگ شدن نوه‌هاي گل و عزيزتون باشيد .
    به خدا ارزش نداره به خاطر سايت يا ... خودتونو خسته و داغون كنيد ، والله اگر خداي ناكرده بلايي سر شما بي‌ايد يك ماه همه داغدارن و بعد از يك ماه بهروز مدرسي عزيز(باز هم ميگم زبونم بره زير تريلي) براي هميشه از خاطر خيلي از خواننده‌ها خواهد رفت ، پس بهتر است اول به فكر خودتون باشيد ، دوم به فكر خانواده و سوم هم باز به فكر خودتون.
    پيشنهاد مي كنم فقط يك ماه بي خيال سايت بشيد ، آب هم از آب تكون نخواهد خورد البته دل ما براي نوشته ها و كلامتون تنگ مي شود ولي وقتي فكر كنيم كه شما در حال استراحت و تفريح با خانواده هستيد ما هم به شادي شما شاد خواهيم شد .
    بيشتر به فكر خودتون باشيد ضمناً سه دفعه تماس گرفتم شما خواب بوديد ، خدا شاهده اگر يكبار ديگر زنگ بزنم و شما خواب باشيد با دفعه هاي قبل رو هم ميشه چهار بار.(چشششمك)

    قربان وفاي شما
    علي كدخدايي
    پاسخ
    ممنون علی جان عزیزم ..
    پسرم .. به خدا من هیچ گله ای از این وضعیت ندارم .. متآسفانه مدتی است دوستان حرف های من را متوجه نمی شوند
    من اگه از مشکلات نالیدم ، صرفآ مثال زدم که با وجود این همه مشکلاتی که دارم ، کسی تره به حرف ام خرد نمی کنه .. استراحت هزینه داره عزیزم .. همین که هفته ای یک بار می زنم می روم کرج خیلی برایم عالی و کافی است
    علی جان تمام منظور من این بود که .. مثل سابق کسی بها به حرف های من نمی دهد .. بگذریم
    ممنون که زنگ زدی
    آخه می فرمودی بیدار می کردند .. من خوابم خیلی سبک است
    آخه تا خود صبح بیدارم .. و تا ظهر می خوابم .. منتظر تماس شما هستم

    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت عموی بزرگوار وعزیز خودم.عمو من هنوز مطلب رو نخوندم ولی وقتی چشم به ادامه حرفهای خودمونی افتاد دیدم عمو خیلی دات پره عمو به اون خدایی که بالا سرمون قسم عمو فکر نکن به یادت نیستیم عمو جان خودت بهتر از همه میدونید این ماه مشغول امتحانات هستم اگه کامنت یا زنگ نزدم حمل بر بی مرامی و فراموش کردن نگذارید من درباره کودکان مرودشتی وسرطانی با چند تن از دوستانم صحبت کردم که روابط عمومی بسیار خیلی خوبی هم دارن انشااله کارهای قراره انجام بشه اگه مشکلی پیش نیاد.عمو جان من از اون اول به شما میگفتم بابا انقدر به خودت فشار نیار خانواده ایی هست زندگی هست درست نیست که تمام فکر و ذکر خودتون رو مشغول این دنیای مجازی کنید چند بار بهتون گفتم چند روز به مسافرت برید اگه شمال میخواهید برید من همه جوره در خدمتم اخه این زن عمو ما چه گناهی کرده اما به قول معروف کو گوش شنوا واقعا درست نیست همه چی رو فنای این سایت کنید من مطمئن هستم تمام دوستان واقعی شما هم با این نظر موافق هستند البته من در اون حد نیستک که به شما راه و چاه رو نشون بدم ولی به عنوان پسر کوچیکتون یک نظری دادم زیاد حرف زدم ببخشید.باتشکر یاعلی
    پاسخ
    رضا جان عزیز و نازنین
    من همون ابتدای عرایض ام نوشتم ، منظورم دوستان خودمونی نیست .. من شما رو می شناسم و دقیقآ می دونم همه رقم حامی بنده هستی .. پسرم به خدا قسم من به همین شرایط هم راضی هستم
    دلم خوش بود اگه تو مسایل مادی نرفتم ، عوض اش تا دلت بخواد دوست های خوبی دارم .. لب تر می کردم خوانندگان به حرف ام حرمت قائل بودند .. الان دیگه تره هم خرد نمی کنند .. حق دارند .. دیگه زیادی کلیشه شده ام .. و این سایت برای این که هی یه سری زده و یک کامنتی کلیشه دوستت داریم و زیبا رو را نوشته و دیگه گور پدر من .. من از این اجل خودم ناراحتم .. وگرنه من سوسول نیستم که با چند روز کار کردن بریده و بخواهم با تفریح و مسافرت خستگی در کنم ..!!! همین قدر که نوه هایم رو هفته ای یک روز می بینم ، کلی خدا رو شکر می کنم
    رضا جان .. برای من کاری نکنید .. ولی برای کودکان سرطانی و مرودشتی هر کاری از دستت بر می آید دریغ نکن
    من دست شما رو می بوسم

    بسم رب الشهدا سلام
    روايت مردان مردي که جانانه و با نثار تمام هستي خود بيني دشمن بعث را در مناطق عملياتي به خاک ماليدند و درس عبرت فراموش نشدني به متجاوزان ايران اسلامي در همه اعصار دادند نه تنها کهنه نمي شود بلکه با گذشت زمان هر روز ابعاد تازه اي از آن براي نسل فعلي و بازماندگان قافله شهادت کشف مي شود و براستي آنهادر سوم خرداد 61 در خرمشهر ماندند و تاريخ هر سال مکررشان مي کند و به گفته سيد شهيدان اهل قلم پندار ما اين است که ما مانده ايم و شهدا رفته اند اما حقيقت ان است که شهدا مانده اند و زمان ما را با خود برده است ، من حقير هيچ موقع ازادي خرمشهر را فراموش نمي کنم استاد مدرسي آن موقع مشهد بودم و 7 سال داشتم
    ولي به خوبي مسائل و شادي آنروز مردم را به ياد مي آورم راستش آن موقع خانواده ما به علت شهادت پدرم در عمليات فتح المبين عزا دار بود ولي هيچ يک نمي توانستند شادي و خوشحالي خود رااز اين فتح بزرگ پنهان کنند
    خدا توفيق دهد درمسير اهداف شهدا قدم برداريم و ياد همه شهداي خرمشهر به خير ، ياد دلاور مرديهاي هوانيروز و رسته هاي مختلف نيروي هوايي و نيروي دريايي ارتش به خير خدا روح آن شهيدان را با امام حسين (ع) مشهور کند
    انشاالله
    با تشکر
    پاسخ
    پسر عزیز و نازنینم علی جان گرامی
    رحمت خدا به شما و پدر با غیرت ات که در راه آزادی این مرز و بوم گام برداشت . قهرمان واقعی آن ها بودند .. عملیات فتح المبین را هرگز یادم نمی رود .. من در اغلب این عملیات ها افتخار خادمی و حمل مجروحان جنگی را داشتم .. و خوشحالم که دنبال مال اندوزی و ثروت نرفته و با حضور در مناطق جنگی ، دین کوچکی به این مردم خوب ادا کردم
    پسرم .. به شرفم سوگند ، هرگاه اسم خرمشهر می آید .. ثانیه به ثانیه آن روز مخصوصآ چهره رزمنده ای که تا آخرین لحظه برای آزادی خرمشهر مبارزه کرده .. و درست در لحظه آزاد شدن ، روح اش آزاد شد
    علی جان .. من حتمآ بزودی مزاحم شما خواهم شد
    پسرم .. درسته بی کارم .. و جز مطالعه و نگارش کاری ندارم .. و مدام غرو لند های همسرم را در منزل می شنوم .. اما باور می کنی .. مدتی است از همه چیز و همه کس بریده ام .. فعلآ همین خاطرات برای من مانده است ... ولی چشم حتمآ در خدمت خواهم بود
    یا حق

    سلامی دوباره و اما درباره حرفهای خودمانی...
    عمو جون من سعی میکنم توی زندگی ام آدم رک و رو راستی باشم. پس بزارید هر چی توی دلم هست به شما رک و رو راست بگم خلاصه خواهشمندم اگر در بین سخنان بنده حقیر مطلبی باعث ناراحتتیان شد بنده رو ببخشید(شایدم ناراحت نشید)
    عمو جون خدمت شما عرض کنم من مدتی هست که افتخار آشنایی با شما و سایتتون رو پیدا کردم(میخواهم یه خرده بیشتر بنویسم امیدوارم پر حرفی نکرده باشم)
    عمو داستان آشنایی من با سایت شما یه این بر میگرده که فکر کنم تابستان پارسال که توی پارک با دوستانم نشسته بودم یک سرباز هوابرد بین ما بود که درباره چتر بازی و غیره خیلی مهیج تعریف میکرد .خلاصه ما ههمون شب اومدیم سرچ کردیم توی گوگل و بعدش هم یهو سر از سایت شما در اوردم .این بود فلسفه اشنایی من با سایت شما .
    حالا از اون روزی که با این سایت و شما اشنا شدم دیگه شدم کفتر جلد این سایت و یکی از هزاران مرید شما.
    گذشت تا با رد و بدل کردن کامنت ها هر روز ارتباط عاطفی مون بیشتر شد.
    البته بنده که خیلی ارتباط عاطفی ام زیاد شد و شما هم فکر کنم همینگونه بوده است.
    خلاصه عمو جون هر روز علاقه ام به شما و پرواز بیشتر شد به طرزی که عاشق کمالاتتون و بعد عاشق خلبانی شدم.
    قبلش عاشق این بودم که نظامی بشوم .
    عمو جون ارتباطمون طوری شد که من تمام مسایل خصوصی ام رو هم با شما در میان گذاشتم . و اینکه به شما میگم عمو جون نه فکر کنید از روی عادت یا اینکه بقیه میگم منم میگم . نه شما برای بنده دقیقا حکم خان عموی بنده رو دارید. بعدش عمو خواستار این شدم که صداتون رو بشنوم .شب بود بهتون تماس گرفتم و از شانس بد من شما اون روز مریض بودید و 2 تا سوزن هم زده بودید و صداتون هم گرفته بود. یادش بخیر اونشب خیلی هیجان داشتم. و خیلی حال کردم که صداتون رو شنیدم.عمو یکی از دلخوشی های ما ارتباط با شما از طریق این سایت هستش وقتی خاطراتوت رو میخونیم انگار دارید خودتون برامون به طور زنده خاطره تعریف میکنید.
    بعدش عمو من از همون اول میخواستم یه چیزی به شما بگم ترسیدم باعث رنجیدن خاطرتون بشه میخواستم بگم عمو جون درسته هزاران نفر میان توی سایت شما و با شما ارتباط دارند ولی بدونید این دنیایی که الان توش هستید(اینترنت) دنیای مجازی هست البته این دنیای مجازی به واقعی تبدیل میشه و نه به اون صورت . عمو شما از بین این هزار و اندی بازدید کننده چند دوست واقعی پیدا کردید؟ 100 تا ؟ یا شایدم بیشتر ؟
    ولی عمو نسبت 100 به 1.274.000 چنده ؟
    من که ریاضیم خوب نیست(چشمک ) ولی میدونم کمه.
    اینا رو گفتم تا به اینجا برسم عمو این سایت بهترین سایت هست و خیلی طرفدار داره ولی شما نباید زندگیتون رو بزارید رو سایت . نباید از مسایل دیگه غافل بشید من خیلی کوچکتر از اونم بخواهم برای شما از این حرفها بزنم . ولی عمو تناسب بندی کنید . در روز ایکس ساعت برسید به سایت و بقیه اش رو زندگی عادی کنید . عمو دنیای واقعی وفا نداره وای به حال دنیای مجازی .
    البته در این موارد استسثنا هست مثلا آشنایی شما با بعضی خوانندگان و ارتباط بیشتر شما از نظر اینکه همدیگر رو ملاقات کردید و ...
    در کل میخواستم بگم شما زندگیتون رو گذاشته اید روی این سایت به نظر من شما دارید الان اشتباه میکنید جسارت نباشه ولی یکم از این حال و هوا در بیاید نمیگم کاری به سایت نداشته باشید ولی مثلا در روز 2 ساعت یا بیشتر به سایت اختصاص بدید نه شب تا صبح .
    و نصف روز و ...
    نمیگم این کارهایی که کردید اشتباه هست زیادی موندن توی این فضا اشتباه هست.
    ببخشید زیادی حرف زدم امیدوارم ناراحت نشده باشید.
    ارادتمند شما نوید-چ
    پاسخ
    نوید عزیز و نازنینم
    خیلی ممنون .. واقعآ ارتباط من هم با شما .. نسبت به بقیه متفاوت است .. و شما رو به چشم فرزند خودم می نگرم تا یک خواننده سایت
    ضمنآ از کودکی چنین آموخته ام که مطیع حرف حق باشم . به قول معروف ادب در اطاعت است
    نوید جان عزیز .. در کامنت های قبلی هم توضیح دادم .. من هیچ گله ای با این که اغلب اوقات پای سایت هستم ندارم .. این جوری خودم هم راحت تر می باشم .. چون بازنشسته هستم .. و کار خاصی ندارم که انجام بدهم .. بماند که بعضی ها از این فرصت و ارتباطات من قصد دارند سوء استفاده کنند .. اما خدا رو شکر من کم فروشی نکرده و نخواهم کرد
    اما سخن اصلی من همین است .. که اگه در زندگی دنبال مسایل مادی نرفتم .. ناراحت نیستم .. دلخوشی من هم به این معنویات است
    همین که یکی بگه یا علی . تا ابد یا علی گوی او هستم
    اما گله من عادی شدن شرایط بود .. که دیگه کسی به حرف من پیر مرد توجهی نمی کنه .. و جز تعدادی اندک که در هر شرایطی حرمت بنده را حفظ کرده .. و هر چه می گویم گوش می دهند .. برای بقیه عادی شده ام
    وگرنه نوید جان حضرت عباسی از این وضع خیلی راضی هستم .. خیلی لذت می برم .. و بهم آرامش می دهد
    از طرفی در کنار خانواده ام هم هستم .. ممنون از شما .. حرف های خوبی زدی .. من قلبآ موافقم
    قربون شما .. یا حق

    سلام بر شما
    به نوبه خودم این روز بزرگ را به همه ملت ایران و خصوصا شما افتخارآفرینان این حماسه تبریک عرض می کنم.
    همچنین این مطلب گرانسنگ را با اجازه شما در وبلاگم منعکسی می کنم.
    سربلند و سرافراز باشید
    پاسخ
    امیر عزیز و نازنین
    من هم به سهم خود سالروز آزاد سازی خرمشهر را به همه مردم ایران تبریک می گویم .. امیر عزیز شما اختیار کامل مطالب حقیر را دارید
    با تشکر

    سلام جناب آقاي مدرسي عزيز و بزرگوار
    از اينكه با بزرگواري و منش خاص خود،حقير را هم ياد ميكنيد،ممنون و متشكرم.باور بفرمائيد من هم به طرق مختلف در گير زندگي و كار هستم ولي برخي مواقع مسائلي را شاهدم كه در اين سن و سال و شرايط،انگيزه هايم را كاهش داده و متاسفانه نوعي مشغله فكري را برايم ايجاد ميكند كه تلفني خدمتتان بيشتر توضيح خواهم داد.به هر حال امروز روز آزادي خرمشهر است كه در سال 61 بوقوع پيوست.من در آن سال،كلاس اول راهنمائي را ميگذروندوم و متوجه جشن و سرور مردم در شيراز بودم.اگر چه از جرئيات جنگ خبر نداشتم اما به ايران و ايراني افتخار ميكردم.از صدام و ارتش او تنفر خاصي داشتم چون تعدادي از دوستان و بستگانم در همان عمليات شهيد شدند.خاطره شما بسيار زيبا و با احساسات واقعي همراه بود .به روان پاك آن مسافري هم كه در هواپيماي جنابعالي به ملكوت اعلي پيوست،درود ميفرستم.همه آنان رفتند كه ما بمانيم و كشوري آزاد.درود بر همه خلبانان و نيروهاي مسلح و بسيجي و مردمان بزرگي كه در راه آزاد سازي خرمشهر تلاش نمودند و از همان زمان به بعد،قدرت خاص ايرانيان بر همه جهان بخصوص دشمنانمان ،نمايان شد.پيروز و سالم باشيد.ارادتمند جنابعالي-فضلي
    پاسخ
    سرور گرامی جناب مهندس فضلی نازنین
    من هم متقابلآ سوم خرداد یادآور حماسه بزرگ ایرانیان و روز آزاد سازی خرمشهر را به شما و همه مردم کشورم تبریک می گویم
    مهندس جان .. بله حق باشماست .. زمانه خیلی عوض شده است .. ولی مطمئن هستم شما بقدری با شرافت و انسان هستید که برای خدمت به مردم کشور از خانواده شیرین خود دور مانده اید .. و با تلاش شبانه روزی خود گوشه ای از صنعت و تکنولوژی ایم مرز و بوم را می گردانید .. خدا قوت .. همیشه تندست و پایدار باشید
    بنده هم به شما دوست فرهیخته و اندیشمندم افتخار می کنم
    از دور روی ماه شما رو می بوسم

    سلام کاپیتان
    لینکهایی که فرمودین برای تمام کسایی که جزو دوستانم بودند میل کردم
    در خصوص گله گذاریتون باید بگم حق با شماست ولی مسئله اینه که وقتی فشار اقتصادی روی مردم زیاد میشه آنقدر ذهن مشغول میشه که دیگه خیلی از ارزش ها رو فراموش میکنند و نمیشه هم زیاد بهشون خرده گرفت. واقعایت اینه که کشور در حال حاضر یک بحران خیلی شدیدو داره میگذرونه و همین روی خیلی مسائل دیگه هم تاثیر گذاشته.
    ببخشید سرتونو درد آوردم
    موید باشید کاپیتان
    خیلی مخلصم
    پاسخ
    ممنون از شما نیمای عزیز و نازنین
    بله حق کاملآ با شماست
    گرفتاری مردم و مشکلات خیلی زیاد شده است .. همه ما در حال عبور و گذر از بحرانی حاد هستیم
    از محبتی که انجام دادید سپاسگزارم

    عمو بهروز سلام
    اول از همه سالروز آزادی خرمشهر راتبریک میگم
    عمو بهروز شما چرا اینجوری فکر میکنید که هیچ کس تره هم برای حرف های شما خرد نمیکند باور کنید نزدیک 3 ساعت است که فکر میکنم این را برای شما بنویسم یا نه ...
    باور کنیید نمیخوام ریا کاری کنم چون خودم از این کارا بدم میاد ولی وقتی دیدم که شما خیلی راحت حرفهاتون رو میزنید من هم تونستم بگم
    آن روزی که دوباره پست مربوط به بچه های مرودشتی را نوشتین من هم خیلی دوست داشتم به این کودکان بیگناه کمک کنم ولی من 20سالمه وفعلا بیکارم واز بابام پول تو جیبی میگیرم پس انداز هم که قوربونش برم دانشگاه 3ماه یکبار جارو میکشه از اینکه نمیتونستم کمک کنم خیلی دلم گرفت با خودم گفتم اگر کار داشتم حتما به این کودکان کمک میکردم
    عمو جان شاید باورتون نشه ولی 2 روز بعد کاری به من پیشنهاد شد که باورش برام مشکل بود که این کار را به من پیشنهاد کنن به امید خدا فعلا هم دنبال کارهای حراست هستم
    عمو جان در مورد سایت هم چیزی نمیگم چون سایت شماست فقط اینقدر بدانید که وقتی کانکت میشم اولین سایتی که باز میکنم سایت شماست
    ببخشید پر حرفی کردم
    پاسخ
    پسر عزیز و نازنینم علیرضا جان
    ممنون از شما
    پسرم گله من عدم کمک به کودکان سرطانی نیست
    من شرایط همه رو درک می کنم .. روی سخن من با کسانی بود که کامنت می گذارند .. ولی مثلآ وقتی می گم یه سر به لینک فلان جوان بزنید تا تشویق بشه .. کسی اهمیت نمی دهد !!! وگرنه من که شرایط اقتصادی همه رو درک می کنم .. من از شما و امثال شما که مثل پسر خودم پول تو جیبی از خانواده می گیرید .. اصلآ ندارم .. ولی شما می توانید با تبلیغ م معرفی این لینک به دوستان بانی خیر شوید .. به هر حال من خوشحال می شوم که رک و حسینی با من سخن گفته شود
    کار جدیدت را تبریک می گویم

    سلام بر کپتن عزیز تر از جان که هر چی می گوییم شما عزیز ترین کس دنیایی باور نمیکند!

    اول احترام نظامی - شتلق...
    دوم شما ببخشید ها ، فکر میکنید که دچار روزمرگی شدید...بنده اعتراض دارم شدیدا...شخصیتی مثل شما...چه جور بگم...؟نوشته هاتون...شما هیچ وقت دچار روزمرگی نمیشید(اختیار دارید که باور نکنید ولی ما جدی گفتیم)چطور بگم شاید از این ناراحتید که خواننده هاتون کم شدن که به نظر من تاثیر گرفته از محدودیت هاتون بود...اشکال نداره...چرا شما همش فکر میکنید که دارید برای 1000 نفر مینویسید؟ حالا ما هی داد میزنیم فریاد میزنیم عمو جان (خان عمو جان) این مطالب میمونه برای نسل های بعدی ؟ چرا گوش نمیدید؟چرا توجه نمی کنید؟توجه کنید خود من برای این آرشیوتون رو دارم،فقط به امید اینکه 30-40 دیگه به نوهام بگم همچین کسی هم وجود داشته...(میتونید باور نکنید)

    سوم عکس های بالای صفحه برای اولین بار بدجوری تو چشم میزد...شاید باور نکنید اولش جا خوردم...منظورم اینه که خیلی عالی و حرفه ای کار شده بود...ظاهرا دارید توی فوتوشاپ به یه جاهایی میرسید...فوتوشاپتون عین دست به قلمتون شده ! (همچنین تشکر از وقت گرانبهاتون)

    چهارم این همه شما گله کردید،برای دهمین بار هم ما گله کنیم...خان عمو جان ، من آخرش هم آرزو به دل میمیرم...چی شد این همایش؟؟؟حداقل بگید کارگر برای نظافت خونه نمیخواین؟!!(بلکه اینطوری موفق شیم شما رو ببینیم!)

    و سخن آخر اینکه...مراقب خودتون باشید ولی ما رو ترک نکنید.
    پاسخ
    قربونت برم عرفان عزیز
    ممنون از این همه صفا و صمیمیت
    والله زبانم بند اومده از این همه منطق .. این همه عشق
    همایش هم چشم .. باید اول جایش رو پیدا کنیم .. دوم هزینه هایش
    سوم .. من مخلص همه هستم .. به شما هم ارادت ویژه دارم .
    وجود دوستان خوبی چون شماست که من را پایبند دنیای مجازی کرده است
    اما .. از این که کار طراحی تصویری ام را پسندیدی .. بی نهایت خوشحالم کردی تنها بخشی که خیلی رویش وقت می گذارم ، همین تصاویر است
    وگرنه نگارش برایم خیلی آسان است .. کافی است کمی فکر کرده و خاطرات یادمم بیاید .. باز هم ممنون

    اقای مدرسی عزیز این پست اشک من را دراورد.مطمئنم روح ان جوانمرد رزمنده با ازادی خرمشهر شاد شده است.گاهی فکر میکنم صدماتیکه این جنگ به ما زده قابل جبران نیست.بگذریم.درمورد حرفهای خودمانی شما من اصلا با اینکه شما زندگیتان را روی سایت بگذارید مخالفم.این را میگم چون دوستتون دارم وگرنه من از خدامه هر وقت اینجا میام(که هرروز یا روزی در میان میام)مطلب جدیدی بخونم یا با شما ارتباط داشته باشم قلم شما هم که عالی است.ولی وقتی میبینم شما از همه چیز زده اید و دارید خودتان را از زندگی نرمال محروم میکنید به خاطر سایت خب ناراحت میشم.در کامنت قبلی هم گفتم شما اول متعلق به خود و خانواده تان هستید.حتی وقتی شماره تلفن دادید من با اینکه عاشق شنیدن صداتون بودم زنگ نزدم چون احساس میکردم نباید بیشتر از ان مزاحمتون بشم و وقت استراحتتان را که متعلق به خانواده هست را من بگیرم.این سایت نباید شما را از انها بگیره چرا کاری قبول نمیکنید زندگی شما نباید اینقدر یکنواخت باشه نباید همه فرصتهاتون را از دست بدهید.(البته خوب شد در ستاد اقای رضایی کار نکردید ایشون بعیده انتخاب بشه!)منظورم اینه که سایت گوشه ای از زندگی شماست و نه همه اش.البته اینم بگم نوشتن خاطراتتان با این میزان راستی و درستی و بلاغت و بازگو کردن اینهمه نکته از نیروی هوایی کاری بسیار مهم و نو اورانه و حتی ضروری بود.شاید حتی خودتان ندانید این ثبت خاطرات بنوعی ثبت تاریخ بوده و لازم خودتان هم جاودانه شدید.حتی اگر دست من بود همه را مجبور میکردم این کار را بکنند.کارتان کار بزرگ و موثری بوده و مطمئن باشید ما همیشه کنار شما هستیم حتی اگر سایتی درکار نباشد.یادتون باشد شما میخواهید عروسی نوه هاتون را ببینید.پس مراقب خودتان باشید.
    پاسخ
    فریده جان عزیزم
    واقعآ از شما و محبتی که به بنده دارید تشکر می کنم .. و خوشحالم که مطلب فوق مورد پسند شما دختر مشکل پسندم قرار گرفت
    دخترم .. حق با شماست .. قبلآ هم فرموده بودی
    در مورد کار در ستاد محسن رضایی بگویم .. بنده را قبل از کاندید شدن دعوت به همکاری کردند .. اون موقع صحبت از کاندیداتوری نبود .. و من به این دلیل پذیرفتم که سر و سامانی به مشکلات اقتصادی ام بدهم .. و خوشحال بودم که کار فرهنگی خواهم کرد ... منتها حکم بنده زمانی صادر و به دستم داده شد ، که بجث سیاسی به میان امد .. و شما بهتر می دونی من اصلآ آدم سیاسی نیستم
    ولی در همین مدت کم صحنه هایی از خواری بعضی آدم ها دیدم که از این که انسان هستم ، شرمنده شدم .. بعضی ها برای یک مشت ریال اضافه به چه خفتی تن در می دهند .. چقدر به این در و ان در می زنند تا راه رانت خواری برای آن ها باز شود ... خب از اون جایی که من ذاتآ این کاره نبودم .. و هدف ام کار فرهنگی بود .. دیگه نرفتم . و موبایل ام را تا امروز خاموش کردم
    البته چیزی از ارزش های دوستانی که واسطه معرفی ام شده بودند ، کم نشد . من مخلص آن ها هستم
    و اما در باره استراحت .. دخترم من از این وضع اصلآ ناراحت نیستم .. بلکه بر عکس کلی هم آرامش دارم
    گله من برای این بود که دیگه جز تعدادی دوست ، کسی تره به حرف هایم خرد نمی کنه ... !! اگه می گم به سایت ان جوان رفته ..تا تشویق شود .. والله به خدا قسم نه فامیل من است .. نه چیزی به من می رسد .. بلکه هدف ام حمایت از جوان ها است
    فریده جان .. دوست دارم در گوگل واژه اولد پایلوت را بزنی .. خواهی دید سایت های زیادی به مطالب من لینک داده اند .. خب این امر همون هدفی که شما اشاره کردی را می رسونه .. و من برای تاریخ و نسل های بعدی بخشی از جنگ هوایی رو تشریح می کنم ... بدون تحریف .. بدون سانسور و با صداقت .. هرگز نه دشمن را ضعیف فرض کرده .. و نه خودمون را بالا می برم .. به سبک واقعی و روایی ماجرا رو شرح می دهم
    بایت این کار .. نه از جایی پول می گیرم .. نه گرفته ام .. نه کسی به من خط و خطوط می دهد .. بلکه کاملآ مستقل خاطرات ام رو برای دل خودم می نویسم . با هیچ احدی هم دشمنی ندارم
    همین چند تا دوست واقعی مثل شما برای من خیلی ارزش دارد
    خیلی دوستت دارم دخترم
    یا حق

    آقا بهروز خوش تیپ سلام
    امیدوارم حالت خوب باشه و مثل همیشه سالم و ردیف باشید.(ما رو هم فراموش نکنید)
    من این چند روزه واقعاً گرفتار بودم چون دخترم نیکا خانم به دنیا آمد و من به جان رضا تا 3 ساعت پبش بیمارستان بودم و تا آمدم خانه سریع سایت شما رو خوندم.
    آقا بهروز من توی چند روز آینده حتماً ان موردی رو که توی میل به من پیشنهاد کرده بودی و در اینجا هم بهش اشاره داشتی را انجام خواهم داد و نتیجه اش را بهتون اطلاع میدهم.
    ما را هم در زمره یاران بدانید به همراه عینک.
    ارادتمند همه خوش تیپ ها
    پاسخ
    آقا رضا خوش تیپ .. مبارکه انشاالله
    قدم نورسیده مبارک
    به به چه اسم زیبایی .. خدا برات ببخشه
    من قلبآ خوشحال شدم
    در باب آن موضوع .. خیلی ممنون ، خوشحالم کردی عزیز
    مواظب خودت باش

    درود جناب مدرسي بزرگوار .
    من هنوز فرصت خوندن مطلب قبلي رو پيدا نكردم اما با خوندن بخش حرفهاي خودموني لازم مي دونم كه چيزهايي رو بگم . من هم مثل خيلي از دوستان ديگه , شما و اين سايت بخشي از وجودم رو تشكيل مي دين . وقتي وارد اينترنت مي شم قبل از هر چيز ناخودآگاه دستهايم آدرس سايت شما رو تويه مرورگر وارد مي كنه , حتي اين روزها كه ذهنم مشغوله و كمتر مي تونم به اينجا بيام . من بهتر از هر كسي ديگري در اين سايت از ميزان صداقت شما در كمك كردن مطلع هستم . چرا كه من و دوستانم بسيار مورد لطف شما قرار گرفته ايم . دليل كم سر زدن ما به اينجا چيزي نيست جز مشكلات . من ديگه دانشجو نيستم كه امتحانات رو بهانه كنم و بگم كه بعد از امتحانات وضعيتم بهتر مي شه . ديگه قصد ادامه تحصيل ندارم و يواش يواش دارم مي رم سربازي . در كامنتي كه در يكي از پستهاي قبلي گذاشته بودم در رابطه با مشكلاتي كه اين روزها باهاشون مواجه هستم توضيح داده بودم , كه متاسفانه جز كامنتهاي اشتباها پاك شده بود . چند روزه پيش داشتم خودم رو آماده مي كردم كه خبرهاي خوبي رو به شما بدم اما ظرف 2 روز همه چيز خراب شد . همانطور كه مي دونيد من و سپند بيشتر از دو سال هست كه در رابطه با هوانوردي فعال هستيم و با كمكهاي شما فعاليتهاي ما شكله تازه اي به خودش گرفت . اگر به خاطر داشته باشيد برگزاري نمايشگاه هوايي و فعاليتهايي كه با دوست مشترك خارج از كشورمون انجام مي ديم . در رابطه با نمايشگاه خبر خوبي ندارم و در رابطه با كارهاي ديگه شرايط داشت خوب پيش مي رفت اما يكدفعه همه چيز به يك مرحله بحراني رسيد . جناب مدرسي فكر نمي كردم كه كشور عزيزمون تا اين حد دچار فساد شده باشه واقعا اخلاق كاري از ميان رفته و فقط قدرتمندان به فكر سواستفاده از ضعيفتر ها هستند . با توجه به پيشنهادهاي فوق العاده اي كه در رابطه با هوانوردي به عنوان نماينده يك شركت بزرگ ارائه كرديم با درخواستهاي شرم آوري مواجه شديم . همين رو بگم كه امروز تحت فشار روحي شديدي هستم البته وضعيت سپند ده برابر بدتر از من هست . واقعا سپند تلاشهاي زياديرو در طول اين مدت انجام داد كه من واقعا شرمندش هستم اما ... . با همه اين گفته ها باز هم دليل براي فراموش كردن پدر بزرگوارمون نداريم . ما الطاف شما رو كاملا لمس كرديم و تا ابد سپاسگذار شما هستيم . هر چند كه تا به امروز به اندازه سره سوزني سوده مادي براي ما وجود نداشته اما آشنايي با شما براي ما بهترين افتخار است . در آخر هم پيشنهادي مي كنم . اگر امكانش هست به طراح محترم سايت پيشنهاد بديد كه امكان قفل كردن بخش كامنتها هم به وجود بياد . اين جوري شما مي تونيد چند روزي بدون نگراني از انبوه شدن كامنتها به استراحت بپردازيد و هر موقع كه احساس روزمرگي كرديد با خيال راحت وقتتون رو با نوه هاي گلتون بگذرونيد . راستي از اونجايي كه من عاشق بچه ها بخصوص دختر بچه ها هستم چند روزه پيش بهتون كلي حسودي كردم و پيش خودم گفتم كه جناب مدرسي با اين دوتا فرشته هاي معصوم چه عشق و حالي مي كنه .هر موقع كه تويه خيابون دختر بچه هاي نازنين رو مي بينم كلي به پدر و ماردشون حسوديم مي شه و دوست دارم برم بغلشون كنم و حسابي باهاشون بازي كنم . تويه اين جنگل كه آدمها به جون هم افتادن هيچي بهتر از دم خور بودن با بچه ها آدم رو آروم نمي كنه . خودتون رو به زحمت ندازين كه مطمئنا هيچ كس راضي نيست .

    به اميد ديدار .
    پاسخ
    بامداد نازنین
    از این که بعضی آدم ها به خاطر مشتی پول شرف و حیثیت خود را می فروشند ، شکی نیست
    از این که بعضی مسئولین برای ارائه خدمات تقاضای رشوه می کنند .. هم چیز تازه ای نیست
    من و شما باید از خودمون شروع کرده و به این افراد بی شرف و بی وطن باج تدهیم .. حتی اگه کار از دست برود
    من همیشه چنین بوده ام .. حاضرم بد ترین ضرر ها رو بکنم .. اما دیناری به این افراد فاسد و انگل های اجتماع باج نمی دهم
    من خودم با چشمان خود افرادی را دیدم که با رشوه های صد میلیونی به کاندیدا ها ، تقاضای رانت خواری داشتند .. شرارت بی ناموسی و حقه بازی از چهرشون پیداست .. خدا رو شکر به همین حقوق ناچیز بازنشستگی قانع هستم .. و هرگز برای بهبود وضعیت زندگی ام .. از کسی رشوه نمی گیرم .. بگذریم
    پسرم اشاره به موضوع جالبی کردی .. بله کودکان واقعآ دنیای زیبایی دارند .. من از مجردی عاشق دنیای ان ها بودم
    حالا هم با سر زدن به نوه هایم .. غم و غصه را فراموش می کنم
    فدای سرت که کار ها خوب پیش نرفت .. مقاوم باش و به خدا توکل کن
    حتمآ درست خواهد شد
    ضمنآ بنده هیچ کاری برای شما انجام نداده ام که این همه تشکر می کنی ... چشمک ..
    فدات بشم .. مواظب خودت باش

    سلام جناب مدرسی یا بهتر بگویم عمو بهروز

    به جرات بگویم یکی از قدیمی ترین خواننده های مطالب زیبا ،بی نقص،آموزنده و البته صادقانه شما هستم و به این امر افتخار می کنم.

    باز هم به جرات معترفم در تمام این مدت بسیار مایل به قدردانی و تشکر و ابراز ارادت به شخصیت والایتان از راه نگاردن برای شما بوده ام و هستم،ولی هر بار خودرا پایینتر و زبان کلام خویش را کوچکتر از نوشتن برای شما می دانسته و البته می دانم.

    همیشه همگان انرژی گرفته ایم از کلام شما و همیشه افتخار کرده ایم به داشتن شما و همیشه آموخته ایم صداقت و بی رنگی و رنگ ناپذیر بودن را البته از شما!

    معتقدم جایگاه آدم های صادق، دنیا دیده ، با تجربه و خوش ذوق و خوش فکر هم در افکار عمومی و هم در پیش خداوند بسیار بالاست و مهم همین جایگاه خود گزیخته است و نه جایگاه اعطایی همراه با هزاران عنوان و اسم!
    این همان جایگاهی است که شما خود برای خود گزیخته اید و به حق لایق آن هستید.

    دوست دارم و بهتر بگویم دوست داریم باشید و منت این بودن را بر ما بگذارید.

    امید سلامتی و کام یابی شما را دارم
    پاسخ
    هادی جان عزیز و دوست داشتنی
    الهی فدای بزرگواری و قلب مهربون شما بشم
    حسابی بنده حقیر را شرمنده فرمودی
    پسرم به هیچ عنوان خودم رو لایق این همه تعریف نمی دونم .. بلکه بیشتر مسئولیت ام در قبال دوستان مهربان و با مرامی چون شما افزایش می یابد
    عاشقانه به وجود شما یاران همدل و صمیمی افتخار می کنم
    و از راه دور بوسه بر دستان پر مهر یکایک شما می زنم
    من مخلص و خدمتکار شما و مردم عزیز وطنم هستم
    از خداوند متعال آرزو می کنم .. همیشه فرصت خادمی به ملت شریف ایران را بهم عنایت فرماید
    حق نگهدارت باشه

    هادی 26 ساله از آبادان

    استاد عزيزم جناب كاپيتان مدرسي، سلام
    بنده يكي از خوانندگان قديمي سايت شما هستم. تقريباً از ماه‌هاي نخست راه اندازي اين سايت همراه شما و مطالب زيباي شما بودم و هستم. اوايل تقريباً به هر پست جديد شما كامنت مي‌دادم اما بعد از ماجرايي كه پيش آمد و عده‌ايي از دوستان كم لطفي كردند و به شما انواع افترا و تهمت را چسباندند و شما تصميم گرفتيد كه به هر كامنتي پاسخ ندهيد بنده تصميم گرفتم كه فقط خواننده اين سايت باشم. هر چند كه شما روي قول خودتون نمونديد و به تمام كامنت ها پاسخ مي‌دهيد اما من با درك كامل شرايط ترجيح دادم كه به شما كامنت ندم تا شما رو به زحمت پاسخ دادن (كه گويي براي شما نوعي وظيفه شده) نندازم.
    استاد عزيزم، قبول كنيد كه تمام خوانندگان اين سايت به اميد شما هر روز به اين سايت سر مي زنند، براي ما خاطرات شما از پرواز و دوران جنگ و حتي مشاهدات شما از زندگي روزمره‌تان ارزشمند و گرانبهاست. مطمئن باشيد كه اگر غير از اين بود هرگز آمار بازديد كنندگان شما در اين حد نبود.
    استاد عزيزم، هزار بازديد كننده در روز يعني علاقه، يعني عشق و يعني مسئوليت. اين بازديد كنندگان همگي با عشق به شما و علاقه به نوشتار شما به اين سايت سر مي زنند و شما در برابر اين همه علاقه و عشق مسئوليد. استاد عزيزم، نمي‌خواستم كه گذشته رو به شما يادآوري بكنم. اما بايد بنويسم كه مگه اوايل راه شما نگفتيد كه هدف شما از نگارش اين مطالب ثبت وقايع گذشته براي كساني است كه آن گذشته را يا نديده‌اند و يا به خاطر نداردند. مگه قرار نبود اين سايت و مطالب با ارزشش يادگاري پدربزرگي به نوهايش (هم آنا و آوا و هم تمام خوانندگان امروز كه به مصداق فرزندان شما و خواننده‌هاي فردا كه به مانند نوه‌هاي شما هستند) باشد.
    استاد عزيزم، مطالب بالا غير قابل انكارند و با استناد به مطالب قبلي همين سايت قابل اثباتند، حقي كه شما بر گردن خوانندگان داريد و مقابل اون حقي كه خوانندگان بر گردن شما دارند واضح و روشنه. اما نميشه منكر اين مطلب شد كه شما هم انسان هستيد و مثل تمام انسانها نياز به تفريح، استراحت، بودن در كنار خانواده و رسيدگي به امور شخصي خودتونو داريد. همه ما قبول داريم كه شما در اين سن و سال و پس از پشت سر گذاشتن سختيها و فراز و نشيب هاي بسيار نبايد مثل ماشين فقط مطالب جديد رو به قيمت لطمه زدن به زندگي و كار و استراحتتون در اختيار خوانندگان قرار بديد.
    استاد عزيزم، قبول كنيد كه نه مي‌توان به سايت و خوانندگان سايت پشت كرد و نه مي‌توان از امور زندگي و كار غافل شد. تنها يك راه براي حفظ تعادل هست و اون هم تقسيم كار و فعاليت هاي سايت هستش. من مطمئنم كه در بين خوانندگان هميشگي شما كساني هستند كه توانايي به دوش گرفتن بخشي از فعاليت هاي سايت رو دارند. تجربه موفق بخش انگليسي سايت و فعاليت دوست خوبمون عليرضا صادقي، بخش ادبيات پرواز (كه بنا به دلايلي راه نيافتاده تعطيل شد) و تلاش دوست خوبمون دامون ثابت كرد كه مي‌توان بخشي از فعاليت‌ها رو از دوش شما برداشت و به دست خوانندگان سپرد.
    به طور مثال مي توان طراحي بنرها رو به كسي كه توانايي كار با نرم افزار فتوشاپ داره سپرده بشه، اداره امور تبليغات (مثلاً مكاتبات جهت تبليغات جديد يا اعلام شرايط تبليغات) به دست كسي كه توانايي انجام اين كار رو داره سپرده بشه. حتي صفحه آرايي نيز مي‌تواند از حيطه فعاليت‌هاي شما خارج بشه. در اين صورت شما فقط زحمت نگارش مطالب جديد و بخش حرفهاي خودموني و پاسخ دادن به بعضي از كامنت‌ها رو خواهيد داشت و ديگر شب زنده‌داري جهت طراحي بنر و صفحه آرايي و جمع و جور كردن مطالب سايت نخواهيد داشت. حتي نيازي نيست كه شما هر روز و يا يك روز در ميان مطلب جديد نگارش كنيد، ميشه در بين خاطرات شما دوستان فعال در زمينه ترجمه و يا دوستان آگاه از مسائل هوانوردي، اتفاقت اخير هوانوردي دنيا رو گردآوري و تحليل بكنند و يا مطالب آموزشي (مثل مستند نشنال جئوگرافي)رو ترجمه كنند و به نظر خوانندگان سايت برسونن. با اين روش حجم كارهاي شما در سايت به ميزان قابل توجهي كاهش پيدا كرده در عين حال خوانندگان شما با مطالب جديد بيشتري در هفته مواجه مي‌شوند كه اين مساله موجب افزايش ميزان بازديد و محبوبيت بيشتر سايت شما مي‌شود.
    استاد عزيزم، همانطور كه اين خوانندگان و ياران هميشگي پشتوانه شما هستند. شما هم سرمايه گرانبهاي ما خوانندگان هستيد، لطفاً فرزندان خودتون رو از خواندن خاطرات شيرين و زيباي خودتون محروم نكنيد.
    با سپاس
    پاسخ
    علیرضا جان عزیز و گرامی
    از قدیم گفته اند ... ادب در اطاعت است
    بقدری منطقی و عالی صحبت کردی .. که با تمام وجودم پذیرفتم
    فقط علیرضا جان یک نکته از سخنان من را دوستان متوجه نمی شوند ... !! و ان این است که من بی نهایت از این وضعیت راحت هستم .. و احساس آرامش می کنم .. خانواده ام هم خوشنود هستند .. چون در کنارشون هستم
    تنها لذت من و خانواده ام ، سر زدن به نوه هاست که گاهی یکی دو روز هم ماندگار می شویم . خب با مشکلات هم می سازیم .. چون فقط ما تنها با آن مواجه نیستیم .. بلکه اغلب مردم ایران مانند ما در گیر مشکلات اقتصادی هستند .. فقط یاد گرفته ایم .. قانع باشیم .. و خدا رو شکر گوییم . تمام گله و دلتنگی من از آن جا نشآت گرفت .. که اگه در گذشته مثلآ در حرف های خودمونی می گفتم .. به فلان سایت سر بزنید نویسنده اش جوان چهارده ساله است ، و حضور شما حمایت تلقی شده و او انگیزه خواهد گرفت .. کلی لینک سرازیر می شد .. همه می دونند من هرگز برای نفع خودم تقاضایی نکرده ام .. و با هیچ یک از لینک هایی که معرفی می کنم ، ارتباط فامیلی و تجاری ندارم !! اما حالا اگه پائین برم ؛ بالا برم کسی اهمیت به حرف هایم نمی دهد ..
    و من واقعیت تلخ را می پذیرم .. و باید بیاموزم که دیگه هیچ خواهشی از خوانندگانم نکنم . و هرگز بانی امر خیر نشوم . به قول شما به تعهدی که از روز اول داده ام پایبند باشم .
    علیرضا جان .. باور کن بحث طراحی ، تبلیغات ، یا خستگی از نگارش نیست .. به جان همون نوه هایم ، با دل و جان این کار ها رو می کنم .. کسی هم گله ای ندارد
    به قول فرمایش شما چون مبنا بر صداقت است .. و قول داده ام همه حرف هایم رو بزنم ؛ این گله منطقی رو بیان کردم
    و خودم پاسخ پرسش خودم رو به درستی می دونم .. و آن چیزی نیست جز دچار روزمره گی شدن .. تبدیل به کلیشه شدند
    دوستان عادت کرده اند که لطف کرده و به سایت سر بزنند .. و گاهی هم تشکر و قدردانی کنند .. همین
    من باید توقع و انتظارم رو کم کنم .. و کرده ام
    باید فقط بنویسم .. بدون هیچ پیشنهاد یا خواهشی .. این جوری هم حرمت ام حفظ شده است .. و هم چراغ سایت روشن است
    و گرنه همان طور که عرض کردم .. من از طراحی و وقت گذاشتن به سایت نه تنها خسته نمی شوم ، بلکه لذت هم می برم و به آرامش می رسم .
    من فقط واقعیت رو نوشتم .. که نباید از خوانندگان حتی انتظار خوبی داشت
    البته همان گونه که در حرف های خودمون هم عرض کردم .. حساب دوستان صمیمی و مهربان فرق می کند .. من شرمنده آن ها هستم .. بحث حقیر کلی بود .. ممنون از شما

    سلام عمو کاپیتان!

    راستی به نظر شما بین مسئولان کشورمون, کسی هست که نه بیشتر ولی حداقل به اندازه اون صدام واقعاً حرام زاده به ارزش خرمشهر پی برده باشه؟

    من که فکر نمیکنم.
    پاسخ
    علی جان من متوجه منظور شما نشدم
    مگه می شه یک ایرانی به ارزش خاک کشورش پی نبرده باشد .. مسئولان که جای خود دارند
    همه ایرانیان روی وجب به وجب این خاک هم تعصب دارند و هم ارزش آن را می دونند
    یا حق

    سلام كاپيتان
    يه سؤال از شما بزرگوار داشتم.
    لطفا بي پرده پاسخ بدهيد.
    آيا قدر همه شهيدان و دليران جنگ را مثل شما مي دانند كه حاضر به تقبل هزينه درمان شما در يك كشور خارجي نشده اند و شمايي كه سلامتي و تمام زندگي تان را فداي كشور كرديد بايد در يك خانه استيجاري زندگي كنيد؟
    يا شايد شما فرق مي كنيد؟
    انتظار بيشتري از كشور عزيزمان است؟
    پاسخ
    وحید عزیز و نازنین
    فراموش نکن اون موقع زمان جنگ بود .. و یک نظامی اجازه خروج را نداشت
    ضمن این که خیلی جوون های ازمن بهتر هر روز کشته می شدند
    در نهایت وقتی تصویب شد .. حتی کمک ام هم کردند .. پذیرش قطعنامه سبب افت دلار شد .. چون من دلاری 152 تومن خریده بودم .. بیمه مقدار قابل توجهی داد .. دلار شد 34 تومن !! و گرنه دولت تقصیر ندارد
    در مورد منزل هم .. همه همکاران من بدون استثنائ خونه گرفتند .. من خودم اهمیت نمی داده و همیشه به همسرم که اصرار می کرد در تعاونی اداره ثبت نام کنم .. می گفتم .. الان زود است که من به فکر این مسایل باشم .. و همیشه پرواز بودم
    ولی اگه می خواستم عرضه اش را داشتم .. قصور از خودم بود
    باید مشکلات رو در خودمون جستجو کنیم وحید جان .. من اگه ادم جمع گر و مسئولیت پذیر در قبال خانواده ام بودم .. و کم تر به دنبال عشق پرواز و منطقه بودم .. یا از فرصت ها استفاده می کردم ، الان صاحب همه چیزبودم .. خودم نرفتم . امیدوارم بپذیری

    سلام عمو جان
    خسته نباشید.بسیار پست زیبا و تاثیر گذاری بود.
    من هم همیشه به یاد شما هستم .باور کنید دوست ندارم مزاحم بشم وگرنه هر روز باهاتون صحبت می کردم.
    مراقب خودتون باشید.به خانواده بخصوص خانمتون سلام صمیمانه برسونید.
    باهاتون تماس میگیرم.
    .............................

    جهت اطلاع دوستان علاقه مند

    دعوت به همکاري پژوهشگاه هوافضا

    عضو هيات علمي و کارشناس

    پژوهشگاه هوافضا وابسته به وزارت علوم،تحقيقات و فناوري براي تکميل کادر هيات علمي و کارشناسي خود دعوت به همکاري مي نمايد.:

    اآدرس سايت پژوهشگاه جهت کسب اطلاعات بيشتر:

    www.ari.ac.ir
    پاسخ
    فاطمه جان عزیز .. و گرامی
    از شما به ما خیلی رسیده دخترم
    من همیشه مدیون مهر و محبت های بی دریغ شما هستم
    مواظب خودت باش دخترم


    سلام جناب مدرسی عزیز باور کنید بقدری وطلبتون دلچسب و دلنشین بود که نگو و نپرس خیلی حال کردم دست گلت درد نکنه که با این همه مشکلات ذهن خلاقتون خاطرات اون ایام رو به بهترین شکل ممکن به تصویر می کشد و خستگی ناشی از یک کار روزانه طاقت فرسا رو از تن آدم به در می کند نمی دانید چقدر با نوشته های شما حال می کنم این چند روزه بقدری سرم شلوغ است که کمتر به سایت سر می زنم انشاء الله سرم خلوت تر شد جبران ماقات خواهم کرد و با انرژی بیشتر در خدمت شما و دوستان عزیز خواهم بود جایتان خالی است سرمان خیلی شلوغ است الان که این نوشته را تایپ می کنم باتری لپ تاپم رو به اتمام است خدا خدا می کنم یارای چند خط باقیمانده هم باشد بحرحال کار مان طوری است که یکریز از طلوع آفتاب تا پاسی از تاریکی شب کار میکنیم خدا شاهد است چشم هایم از فرط خستگی می سوزد ولی محبت شما مرا وادار به ادامه درج این کامنت می کند. خدمت دوستان عزیز عرض می کنم خبرهای خوشی در راه است که هم خستگی کار ما را برطرف و هم همه عزیزان ایران دوست و وطن پرست را خوشحال می کند.
    از جناب صادقی بابت درج چنین مطالب خوب و علمی با ترجمه عالیشون تشکر می کنم.
    در ضمن موشک آر-40 همون موشکی است که هواپیمای حامل وزیر خارجه الجزایر و شهید خلعتبری رو سرنگون کرد.
    پاسخ
    جعفر خان نازنین
    با سلام و تشکر از حضور گرم شما
    باور کن حضور دوستان اندیشمندی چون شما سبب می شود ادم خستگی از تنش خارج شود
    من می دونم شما خیلی زحمت می کشید . خدا اجرتون بدهد
    ما بی صبرانه منتظر خبر خوش شما هستیم
    موفق و پایدار باشید

    آقابهروز سلام
    ازقديم گفتند حرف حساب جواب نداره.
    چندماهي بيشتر نيس كه با اين سايت آشنا شدم و تعداد دفعاتي كه مزاحم وقتتون شدم با كامنت ،از انگشتاي دو دست هم كمتره اما منش بالا و مهربوني آشكار شما باعث شد كه خودمو يه جورايي در رديف و رتبه چيزي كه شما بهش ياران و همدلان سايت اطلاق ميكنيد حس كنم.
    خب با اين موردي كه شما مطرح فرمودين بايد بگم با خاطر و وجداني ناراحت و آزرده به قصور خود اعتراف ميكنم واز اين بابت به عنوان يكي از اون دوستان و عزيزاني كه شما از اونها گله مند هستيد از شما پوزش ميخام واميدوار به اينكه بپذيريد.
    اگه بخوام موردي بگم يا مثالي بزنم ياجسارتا توجيهي بكنم اوليش اينه كه در مورد پستهاي كودكان سرطاني و مرو دشتي بگم ضيغ و تنگدستي مالي كه متاسفانه مثل خيليها درگيرشم كه عزيزي جلوتر در كامنتي اشاره كرده بود،
    درباب قصور در اعلام حمايت از لينك دوستي اگه بگم گرفتاري و مشغله
    فوق لاده شايد به كليشه اي هميشگي اشاره كردم ،
    ولي ميخوام بي اغراق بگم تنها دلمشغوليم از اين دنياي مجازي همين سايته ، يعني اگه با وجود كار سخت و طولاني كه گاهي به بيست ساعت در روز ميرسه اگر اولا رمقي بمونه و دوما اين اينترنت ضعيف و فلج اينورا اجازه اي بده(كه گاهي حتي چند روز قطع ميشه)دقايقي به چك كردن ايميلها ميگذره و فرصتي هم براي بازديد oldpilot و تمام ،
    اينها مصاديقي بود كه صادقانه عرض كردم و اميدوارم كه فرصت جبران باشه، باز مجددا از حضور عموي گراميم عذر ميخام.
    در مورد تصميم اخير شمادر مورد سايت مثل گذشته هر چه مصلحت دانسته ايد حتما درست و بجا خواهد بود.
    با تشكر ارادتمند شما مهدي
    پاسخ
    مهدی جان عزیز و نازین
    پسرم من به شما اردات دارم .. و شرایط و مسایل شما رو درک می کنم
    مهدی جان من اصلآ و ابدآ روی سخنم با شما نبود
    شما را مدت هاست می شناسم
    عزیزم .. من اصلآ انتظار کمک از همه را ندارم .. بلکه آن هایی که می توانند برای کودکان سرطانی قدمی بردارند .. دعوت می کنم
    شما همیشه عزیز من بوده و هستی
    من به دوستی با شما افتخار می کنم
    اصلآ خودت رو ملامت نکن
    خیلی دوستت دارم

    سلام
    من الان حدوداً یک سال میشه که مخاب شمام و از نوشته هاتون بی اندازه استفاده کردم... بدون تعارف عرض میکنم
    ولی خدمونیما خیلی دلم شکست وقتی خوندم با آقا محسن (رضایی)همکاری نکردید... من فقط 27 سال دارم و ایام جنگ رو یادم نمیاد ولی خب ...
    در مورد حرف های خودمونی هم باید بگم همیشه متعجب بودم از این همه وقتی که صرف سایت می کنید! هر چند برای امثال من بسیار خوب و با ارزش هست ولی خب فکر اینکه شما با چه زحمتی دارید امور رو اینجوری پیش می بریدذ باعث میشد از طرفی براتون نگران بشم و از طرفی دعاتون کنم...
    ولی کلا بهتون حق میدم
    البته این رو هم بگم که من یکی اصلا تحمل ندارم بشنوم که قصد دارید دیگه ننویسید...
    اما حق میدم با فاصله کمتری بنویسید
    باور کنید توی این بازار مکاره و دروغ پردازی ها، نوشته های انثال شما برای ما حکم آب حیات رو داره
    پس خواهش میکنم و دوباره و صدباره خواهش میکنم ما رو از این همه محبت محروم نکنید..
    و آخر هم اینکه امیدوارم با برنامه ریزی جدید به آقا محسن بپیوندید
    موفق باشی/ فعلا
    پاسخ
    دوست عزیز و نازنینم
    با تشکر از شما و عرض اردات خدمت پسر نازنینم ، به عرض می رسونم .. من عرض کردم کار سیاسی دوست ندارم بکنم .. یاران آقای رضایی بنده را برای کارهای فرهنگی دعوت فرمودند .. واقعآ انسان های شریف و زحمت کشی هستند .. یک برنامه فرهنگی هم افتخار همکاری داشتم .. و دو جلسه هم دیدار با آقای دکتر ... اما وقتی بحث این شد که وارد کارهای مبارزاتی در انتخابات شوم ، دیگه همکاری نکردم .. و حتی تماس هم نگرفتم . و موبایلم را هم به خاطر عدم تماس آن ها از آن روز خاموش کرده ام
    ولی نه جناب رضایی ، بلکه هر شخص دیگری هم برای کار فرهنگی دعوت ام کنند با دل و جان می پذیرم
    در مورد نگارش .. راستش از روز نخست قول دادم تا زنده باشم .. این راه را با حمایت شما یاران همدل و مشفق طی خواهم کرد
    موفق و پایدار باشید

    با سلام.با نوشته هاتون خیلی حال کردم. پدر من هم جزو خدمه c130 بود. تو پرواز سال 65 زاهدان شهید شد.حق یارتون
    پاسخ
    امیر جان عزیز و گرامی
    خدا روح پدر قهرمان و دلاورت رو بیامرزه .. واقعآ مظلومانه به شهادت رسیدند پسرم خوشحالم که نوشته های بنده موجب رضایت شما دوست فرهیخته ام شده است
    ممنون از کامنت شما

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35