سلامت حضور زنان در نشریات



چندی پیش یکی از خوانندگان گرامی در بخش نظرات برام آدرس لینکی رو درج کرده و پرسید : شما که در مطبوعات حضور داشتی نظرت در این باره چیست !؟ اگر چه در آن لینک نویسنده به بهانه نقد اعمال خانم خبرنگاری به نام " کاملیا مفردی فرد " سخنانی را بی محابا و با گرایش شدید سیاسی و حزبی بیان کرده بود که بنده به هیچ عنوان موافق این گونه پرده دری ها نیستم .. اما در ادامه با نقل قول از سخنان هنرمند کاریکاتوریست عزیز " نیک آهنگ کوثر " وارد فضای حاکم بر مطبوعات شده و تلنگری هر چند کوتاه به مسایل پشت پرده می زند . ( اینجا ) که دل هر ایرانی رو به درد می آورد . صادقانه اعتراف می کنم که بنده احترام خاصی برای سایت " نافذ " و هر رسانه ای که در راه آگاه سازی و اصلاح کشور مطلب می نویسند قائل هستم . ولی ای کاش به دور از نگرش های سیاسی و کوبیدن جناح های مخالف صورت مسئله را بیان کرده و با راه کارهای اساسی در رفع معضلات موجود بکوشند . به هر حال ضمن تشکر از مدیر محترم سایت نافذ .. سعی می کنم آن چه که خود در این عرصه شاهدش بودم را صادقانه خدمت دوستان عزیز و خوانندگان محترم ارائه دهم .
مدتی است فکر مشکلات فرهنگی کشور بدجوری آزارم می دهد .. و از این که می بینم " تهاجم فرهنگی " با تمام قدرت دامن نسل جوان وطن ام رو گرفته خیلی حرص می خورم ! شاید باورش برای شما کمی مشکل باشه .. اما بار ها به سرم زده که در یک پست با تیتر درشت مسئولان بالای فرهنگی رو خطاب قرار داده و آن ها را در پیشگاه وجدان آزاد خودشون محاکمه کنم ..! و بپرسم در این سی سال برای فرهنگ ما چه کردید ..!!؟ چرا ارزش های ما هر روز رنگ باخته و می بازد !؟ چرا الگو های فرهنگی ما تغیر کرده است ..!!؟ چرا قهرمانان دفاع مقدس ، مفاخر علمی فرهنگی و ادبای ما ناشناخته مانده اند !!؟ مقصر کیست ؟ همه می دونند بنده آدم سیاسی نیستم . اما با طرح چنین مباحثی ناخواسته وارد دنیای سیاسی می شویم ! برای گریز از این معظل ، ضمن تعریف یکی از خاطراتم در باب تبلیغات در مطبوعات ، و پرداختن به ماجرای خانم بازار یابی که شباهت نزدیکی به یکی از خانم های سوپر استار سینمای ما داشت ، در مورد بحثی که نیک آهنگ کوثر در سایت نافذ کرده است ، مشاهداتم را صادقانه و بدون هیچ گونه گرایش سیاسی و حزبی بیان می کنم . امیدوارم مسئولان فرهنگی ما هم با تلاش و تدابیر فراوان جلوی تهاجم فرهنگی را که واقعآ بدجوری اساس و بنیاد کشورمون رو هدف گرفته است ، بگیرند .. انشاالله
سخن آخر ... مطلع شدم " رضا آبادانی " عزیز ( همون خواننده خوش تیپ آبادانی ) خدا بهش دختری زیبا و نازنین هدیه فرموده که اسمش رو " نیکا " گذاشته اند . واقعآ خوشحال شدم . خدا بهش ببخشه . راستی می دونستید دختر معمولآ عزیز بایا می شه ..!!؟ و خیلی هم قدمش پر برکته ..!؟ آدم خرافاتی نیستم ... اما از هر کی که دختر داره بپرسید گفته من رو تآئید می کنند . همه کودکان ناز و دوست داشتنی هستند .. همه بچه ها نور چشم خانواده ها هستند .. اما به اعتقاد من دختر یه چیز دیگه ست من یکی عاشق دختر بچه ها هستم .. ( فردا ننویسید فرق می گذارم .. ) همه دوست داشتنی هستند من از طرف خودم و خوانندگان محترم سایت تولد نیکا جان رو به رضا جان خوش تیپ و گرامی تبریک می گویم .. انشاالله خوشبخت و تندرست باشه . راستی آقا رضا شیرینی تولد دختر گل اش رو به حساب کودکان سرطانی یا مرودشتی واریز می کنه .. خدا خیرش بده .


![]()

توجه .. توجه
تمام ماجراها و اتفاقاتی که می خوانید مربوط به سال های دور است .. به حساب امروز نگذارید . شاید اصلاح شده باشد .
اواخر کارم در شبکه تهران
به طور دقیق نمی تونم بگم چه سالی بود .. ولی خوب یادمه پلیس ۱۱۰ تازه راه اندازی شده بود و ما در شبکه تهران یا همون شبکه پنج خودمون برای معرفی آن آیتم های کوتاهی رو تهیه و روی آنتن می فرستادیم . و یا در برنامه قدیمی و پرمخاطب " در شهر " ضمن نشان دادن صحنه هایی از حوادث ، صحبت های کارشناسی سرهنگ " صدیق " ( که اگه اشتباه نکنم نخستین فرمانده پلیس ۱۱۰ تهران بود ) رو پخش می کردیم .. باید بگم خیلی مورد استقبال قرار گرفته بود . و اگر محکوم به حمایت از شخص خاصی نمی شوم باید عرض کنم در زمان فرماندهی سردار طلایی بود که این تبلیغات انجام می شد . و به طور کلی از همان زمان بود که کار فرهنگی گسترده ای روی معرفی شخصیت و جایگاه رفیع پرسنل پلیس و نقش ارزنده آن در جامعه آغاز شد . مردم هم خوب جواب دادند ... آخه تا قبل از ان مردم تعریف درست و اصولی از پلیس نداشتند . خلاصه با تلاش و همکاری رسانه ملی مخصوصآ شبکه پنج در تهران این طرح موفق خوب جواب داد . در همین ایام بود که با دریافت نامه ای برای راه اندازی و همکاری با ماهنامه سینمایی جدیدی دعوت به کار شدم ..
یک پارانتز خیلی بی مورد ...
دیگه شاید نیازی دوباره نباشه که بگم .. در حال نوشتن پاراگراف بالا بودم که یاد خاطره ای جالب افتادم که بیان اش در همین ابتدای کار خالی از لطف نیست .. ! در راستای همین کار فرهنگی که عرض کردم ، سردار طلایی هر هفته ( فکر می کنم چهارشنبه ها ) یک دیدار رو در رو با مردم داشت . و شهروندان با مراجعه به دفتر رئیس پلیس خوشنام شهرشون ، در باب مشکلات صحبت می کردند .. خب ما هم به عنوان رسانه اون جا حضور داشته و خبر رو انعکاس می دادیم .. با ادامه این جلسات هفتگی نیروی انتظامی برای رفاه مردمی که از گوشه و کنار شهر به چه سختی برای بیان انتقادات خود می آمدند و ساعت ها معطل می شدند ، دست به ابتکار جالبی زد . و آن دعوت از خوانندگان مطرح کشور بود که در پایان جلسه ، مردم رو به وجد می آورد . اما در میان خوانندگان محبوب ، یکی خیلی مقرراتی و به قول معروف در گرفتن حق و حقوق اش با کسی تعارف نداشت . و همیشه تا دستمزد خود رو نمی گرفت ، امکان نداشت برنامه اجرا کند .. یک روز این هنرمند رو برای اجرای برنامه دعوت می کنند .. و او بی رودربایستی همون ابتدا مثلآ می گوید سه میلیون تومان !! ناجا هم قبول می کند .. روز مراسم خواننده می گوید تا دستمزد طی شده را ندهید ، امکان نداره حتی یک آواز هم بخوانم ! هر چه معاونین و بزرگان پلیس اصرار می کنند که آقا جان شما بخوان .. پولت رو خواهیم داد .. در پاسخ می گوید .. تا پول نگیرم اجرا نخواهم کرد .. خلاصه اصرار فرماندهان به جایی نمی رسد ..لذا به ناچار یک فقره چک کشیده و به او می دهند .... اما باز هم قبول نمی کند ! و هر چه تآکید می کنند که بابا جان سردار طلایی که چک بی محل نمی کشد .. باز زیر بار نمی رود .. فرماندهان پلیس که خیلی از یک دندگی او به ستوه آمده بودند .. برای این که او را وادار کنند چک را بگیرد ، می روند یک گونی اسکناس دویست تومانی از حسابداری ناجا می گیرند که شاید طرف از رو رفته و چک را قبول کند !! در همین هنگام خواننده مورد نظر در کمال خونسردی گونی اسکناس رو گرفته و از صندوق عقب ماشین اش یک دستگاه اسکناس شمار بیرون آورده و شروع به شمارش می کند .. !! و بعد از این که مطمئن می شود پول ها درست است ، برنامه رو اجرا می کند ..!!!
دفتر ماهنامه سینمایی ...
من به اتفاق یکی از شاگردان قدیمی ام که دختر خانمی زرنگ و نابغه بود ، بعد از اتمام ساعات کارم در شبکه تهران راهی یکی از خیابان های فرعی یوسف آباد شدیم .. بعد از دقایقی به دفتر آقای مدیر دعوت شدیم . در دفتر علاوه بر سردبیر ، یکی از منتقدان معروف و خوشنام نشریات سینمایی هم حضور داشت ان ها بعد از احوالپرسی رک گفتند امتیاز یک نشریه سینمایی رو که متعلق به یک خانم کارمند در وزارت ارشاد است را خریداری کرده اند .. و طبق قانون اگه تا ماه دیگر نشریه منتشر نشود ، امتیاز آن مسدود خواهد شد ! برای همین از بنده خواستند در مقام جانشین سردبیر با این نشریه همکاری کنم . ضمنآ دوستان اعلام کردند که تیم تحریریه که متشکل از دختر خانم های غیر حرفه ای است را در اختیار دارند .. و به بنده این اختیار را دادند که هر کدوم ضعیف و کارشون غیر قابل اصلاح است را اخراج و هر فردی را که شایسته می دونم دعوت به کار نمایم .. ! خب از اون جایی که بنده اصلآ دوست نداشتم کسی رو از نان خوردن بیندازم ، از دختر خانمی که به عنوان دستیار و با بهتره بگم جانشین ام برده بودم خواهش کردم بچه ها را راه بیندازد .. ! البته تا قبل از حضور ما همین بچه های اماتور گزارش هایی رو تهیه کرده بودند .. که از نظر سوژه و به روز بودن ، کارامد و مفید بود .. اما از لحاظ نگارش و رعایت قوائد اولیه بسیار ضعیف و مملو از اشکال بود .. لذا به خاطر وقت اندکی که داشتیم ، قرار شد در کنار همین مطالب ، گزارشات کامل تری هم توسط تیم خودم تهیه نمایم .. فرصت بسیار اندک بود .. ( یکی از معضلات فرهنگی ما در گذشته ، اعطای امتیاز و مجوز نشریات پر طرفدار به آدم های غیر حرفه ای و حتی کم سواد بود . که به دلیل عدم توانایی در انتشار ، آن را مانند کالایی به دلالان مطبوعاتی واگذار می کردند !! ) در باره نقش این جماعت توضیح خواهم داد ..
جماعت دلال در عرصه مطبوعات ...
خواهش می کنم بر بنده خرده نگریید که چرا وسط تعریف ماجرا ، به جاده خاکی می روم ! هدف ام ترسیم شخصیت افراد غیر فرهنگی است تا حسابی در متن ماجرا قرار گیرید .. آقایی که امتیاز نشریه تخصصی رو خریداری کرده بود ، خود به هیچ عنوان مطبوعاتی نبوده بلکه با اتکاء به دوست منتقد خود یا بهتر بگم خام کردن او وارد به این حیطه شده بود . یکی از کار های این آقا ، کپی ( یا بهتر بگم سرقت آثار معروف اهالی قلم بود ! ) که در نشریات زردی که اجاره می کرد ، برای این که پول خبرنگار و هیات تحریریه رو ندهد .. با دستکاری در مطالب سایر نشریات ورزشی و سینمایی آن ها را در نشریه خویش درج می کرد .. به یک نکته باید اعتراف کنم که .. واقعآ استعداد عجیبی در خبر سازی و تحریف آثار دیگران را داشت و با خریداری نشریات گوناگون ، دور بعضی خبرها را خط کشیده و در یک چشم به هم زدن ، با نگارشی جدید آن خبر را به اصطلاح پردازش کرده و با بهره گیری از تصاویر اغوا کننده ، سعی در جذابیت نشریه اش می کرد .. !! البته خدا خیرشون بده شورای نظارت بر تخلف های مطبوعاتی خیلی زود متوجه شده و با اخطار های پشت سر هم عاقبت نشریه متخلف را می بست .. ! و این دوست ما هم به قول معروف کک اش هم نمی گزید ! چون او در همان چند شماره با تیتر های انچنانی و تخریب شخصیت هنرمندان نامی حسابی به پول و پله قلمبه ای رسیده بود ..! و براش مهم نبود که نشریه بنده خدایی که اجاره داده است ، برای همیشه باطل و سلب امتیاز می شود !! ( با تحقیقات همکاران جوانم متوجه شدیم تا قبل از دعوت ما ، شش نشریه زرد گمنام را خریده و با خبر سازی های غیر واقعی و روش های جنجالی به کمک تیتر های آن چنانی به پول هنگفتی دست یافته است !! سوال این است نباید اداره ای ، نهادی جایی باشه تا لیستی از این متخلفان داشته باشند..!!؟ )
امپراطوری نشریات سینمایی ..!!
باور کنید من بعد از سال ها فعالیت در نشریات مختلف اصلآ نمی دونستم که نشریات سینمایی برای خودشون برو و بیایی دارند !! و به قول معروف امپراطوری راه انداخته اند ! قبل از هر گونه پیش داوری و قضاوت بگم که این موضوعی که من تعریف می کنم ... مربوط به سال های خیلی دور است . شاید تغیر کرده است . من در همون مدت کوتاهی ( حدود پنج ماه ) که به طور تخصصی و جدی وارد دنیای نشریات سینمایی شدم ، آن هم با کارفرمای آرسن لوپن !! به اندازه یک عمر از زیر و بم آن و دالان های تاریک عمارت امپراطوری سر در آوردم !! تا یادم نرفته بگم تا قبل از پذیرش مسئولیت حساس در ماهنامه تخصصی سینما ؛ به دلیل حرفه روزنامه نگاری و علاقه ای خاص به هنر هفتم ، با اغلب سردبیران و مدیران نشریات سینمایی سلام و علیک داشتم . مخصوصآ در ایام برگزاری نمایشگاه های مطبوعات با آن ها مراوده صمیمی داشته و به قول معروف با هم نون نمک می خوردیم .. تصور من از شخصیت آن ها ، نشآت گرفته از خنده صمیمی و برخورد دوستانه بود ! اما نمی دونستم همین آدم ها وقتی پای منافع مادی شون می رسه همه چیز رو با نامردی قربانی می کنند !! و بدون توجه به این موضوع که چند تا جوون با کار در ان جا نان می خورند ، خیلی تمیز زیر آب حریف رو می زنند !!
در دست داشتن نبض سینما ... !!
بله همان گونه که اشاره کردم با قرار داشتن آرسن لوپن ای در رآس کار نشریه ما ، چه چیزهایی از این صنف ندیدم !! اولین موردی که کشف کردم ، حضرات با با قرار گرفتن در کادر داوری جشنواره های سینمایی فجر و انتخاب فیلم های برگزیده همیشه نبض این صنعت رو در دست داشتند ! و عین مسایل فوتبال که در نقل و انتقال فوتبالیست و انتخاب شدن در تیم های خاص پول کلانی جا به جا شده و به جیب بعضی از خدا بی خبران می شود ، در دنیای سینما هم این گونه سوء استفاده ها هم می شود ! البته مجریان فرهنگی کشور تقصیری نداشتند .. مجبور بودند برای انتخاب عادلانه از متخصصان این حرفه مشاوره بگیرند .. ولی همین مشاوره در انتخاب و یا نظارت بسیار سودمند !! سبب شده بود در حیطه کار خود هیچ غریبه ای رو راه ندهند !! و همیشه در دایره بسته صنف خود سوار بر کار باشند ! اما یک نکته جالب که بعد ها کشف کردم ، اصل دعوت بنده بود ! همان طور که گفتم آقای آرسن لوپن با یکی دو ساعت خلوت در دفتر کارش ، خوراک چهار تا ماهنامه رو با تحریف و افترا و جنجال تهیه می کرد .. پس چه نیازی به بنده بود !؟ پاسخ روشن است .. او قصد داشت با درج نام من به عنوان دبیر تحریریه ، و با استفاده از تیم حرفه ای که در اختیار داشتم و ارتباطات قوی که حاصل کار در مجله سروش و صدا وسیما بود ، او را با هنرمندان و ستارگان روز آشنا کنم ..!!
تآثیر منفی بر کارمندان جوان ...
باز هم عذر خواهی می کنم که این همه وارد حاشیه می شوم ... ولی از ان جا که هدف ام انگشت گذاشتن به معضلات فرهنگی است ، مجبورم تبعات ان را هم شرح دهم . وجود مدیران یا بهتره بگم سردبیران نا سالم در رآس کار های فرهنگی تربیت نادرست جوانانی که در ان نشریه کاراموزی می کنند و انحراف فکری خوانندگان جوان است . وقتی کارم رو با نشریه فوق آغاز کردم ، پسر بچه ای شانزده ساله ای که عکاسی بلد بود و ظاهرآ مادرش به سردبیر توصیه کرده بود ، اون جا کار می کرد . خب از اون جایی که من با هر نشریه کار می کردم ، اول سراغ دوستانم می رفتم ! قرار شد اولین گفت و گو رو از مهران مدیری ( اون موقع مدیر روابط عمومی مجموعه اش بودم ) بگیرم . خب این یک امتیاز برای نشریه ما محسوب می شد .. چون مهران دلخوشی از کار بعضی مطبوعات نداشت .. و اصولآ کم تر خبرنگاری آدرس و شماره تلفن اش رو می دونست ! برای همین به مهران قول دادم که خودم مصاحبه رو انجام می دهم .. و او با این شرط پذیرفت . ( یادمه اون موقع نشریات زرد تهمت های فراوانی مبنی بر حضور در محافل ممنوعه و غیره منتشر کرده بودند ! و شایعات اعصاب او را به هم ریخته بود .) لذا مجبور شدم عکاس جوون مجله رو با خودم ببرم . بعد از پایان گفت و گو ، چند عکس برای مجله انداختیم و از آقای مدیری جدا شدم .. یکی دو روز بعد مهران زنگ زد و گفت .. این جوون هر روز به بهانه نشون دادن عکس ها با یکی دو نفر می آیند اینجا و مزاحم کارم می شوند !!! تحقیق به عمل امد آقا با گرفتن پول بچه محل هایش رو به پیش این هنرمند محبوب می برد و خب با خواهش چند تا عکس هم از اون ها می انداخت و بعد حسابی سر کیسه می کرد !! اگه روابط بر اساس اخلاقیات سالم استوار بود ، هرگز اون جوان که برای فراگیری حرفه عکاسی نشریات امده بود ، از همون ابتدا راه کسب پول رو این جوری غیر حرفه ای یاد نمی گرفت .. ! خب امثال او در آینده چه فرهنگی رو ترویج خواهند داد !!؟
*********
معضل تبلیغات مطبوعاتی ...
همه می دونیم که بقای هر نشریه ای به تبلیغات آن وابسته است .. به عبارت صحیح تر اگه نشریه ای نتونه آگهی و تبلیغات قابل توجهی بگیره ، هرگز در عرصه مطبوعات نمی تواند حضور قوی و محکمی داشته باشد . از طرفی صاحبان کالا هم هرگز سفارش تبلیغی خود رو به نشریه ای گمنام که نخستین شماره ان هنوز منتشر نشده است نمی دهند . و این یک امر طبیعی است ( البته من برای نشریات تازه کار روشی جالب برای جلب آگهی داشتم ! به این صورت که بازاریاب های خودم رو نزد معروف ترین شرکت های تجاری مثل سونی ، تفال و غیره می فرستادم و به ان ها می گفتم ما مجانی تبلیغ شما رو درج می کنیم ! اگه راضی بودید از شماره های بعد با تخفیف کلان تجدید خواهیم کرد ) به این ترتیب خیلی از شرکت ها با دیدن آگهی شرکت های معروف ، چشم و هم چشمی کرده و از شماره دوم می آمدند !! اما آرسن لوپن ما دلش می خواست از همون شماره های دوم ، سوم پول کلانی به جیب بزند !! چون مطمئن بود که نشریه بعد از چند بار اخطار بالاخره توقیف خواهد شد . خب کی می تونه حدس بزنه این بابا چه ترفندی به کار برد !؟ فقط این رو بگم میلیون ها تومان از بایت کلکی که زد پول در اورد . و مدت ها همه رو به درد سر انداخت .. !!
استقبال بی نظیر و تجدید چاپ !!
تا شما در باره ترفند این از خدا بی خبر فکر می کنید ، من در باره نخستین شماره نشریه بگویم . اولین شماره با قیمت ۴۵۰ تومان ! که اون موقع برای یک مجله خیلی گران بود منتشر شد ! عکس های کلوز آپ از ستارگان سینما ، تیتر های جنجالی از خصوصی ترین روابط خانوادگی هنرمندان ، خبر سازی های تحریف شده و من در اوردی باعث شد که این نشریه منتشر نشده ، نایاب شد !! و آقای زرنگ سریع شماره نخست رو با تیراژی دو برابر تجدید چاپ کرد ! خب مسلم است جوان ها تا اون موقع چنین نشریه ای افشاگرانه نخوانده بودند !! اما این وسط دوستی من را با آقای " محمد رضا شریفی نیا " شکر آب کرد ! می دونید در دنیای سینما شریفی نیا آدم سرشناس و معتبری است . و با همه هنرپیشه ها و کارگردان ها مراوده دارد . از طرفی عکاس ماهر و حرفه ای هم است . بنده خدا روی اعتمادی که به من داشت ، هروقت نیاز به تصویر روجلدی داشتم ، حتی خودش می اورد در خونه ام ! وقتی به این مجله رفتم اولین کاری که کردم به رضا زنگ زده و ازش خواهش کردم دختر خانم های خبرنگار من را به فیلم های در حال تولید ببرد .. همچنین ازش خواهش کردم هر فیلمی که فکر می کنه ممکنه در جشنواره جایزه اول رو دریافت کنه .. بگه تا ما با عوامل و بازیکنانش از قبل مصاحبه داشته باشیم .. خب آقای شریفی نیا نهایت محبت و همکاری اش رو کرد ...

شاکی شدن هنرپیشه ها ...
هنوز یکی دو روزی از انتشار ماهنامه سینمایی نگذشته بود ، که آقای شریفی نیا به تلفن همراه ام زنگ زده و کلی گله و شکایت که .. مرد حسابی پاک منو ضایعه کردی !!؟ تو که قرار بود پنبه هنرپیشه ها رو بزنی ، خب به خودم می گفتی تا حسابی بهت خط داده و راهنمایی ات می کردم !! نه این که نون یه مشت هنرپیشه بی گناه رو آجر کنی ..!! من هنوز گیج و منگ از حرف های رضا بودم .. واقعآ نمی دونستم در باره چه حرف می زند !؟ قسم خوردم که در جریان نیستم .. می شه از اولش تعریف کنی !؟ بیچاره شریفی نیا با لحن گله آمیزی گفت .. بهروز از تو یکی توقع نداشتم .. دختر های لعنتی تو رو ( منظورش خانم های خبرنگارم بود ) بردم سر صحنه فیلمبرداری که گزارش تهیه کنند ، حالا تیتر زدی که در وسط تصویر برداری آقایون جهت استراحت هی می رفتند توی یک اتاق که از ان بوی ناجوری می آمد ..!! آخه مردم چه فکر می کنند !!؟ یا یک صفحه از دعوای آقای ایکس با فلانی نوشتید ..!! والله به مقدسات عالم اون صحنه فیلم بود که اقایون تمرین می کردند .. چه کتک کاری !!؟ مرد حسابی خودت مسئول نظارت بودی .. این درسته که تیتر بزنی .. خانم هنرپیشه رو آقا گریم می کرد !!؟ می دونی یعنی چه ؟ خونه خراب شون کردی !! و من هاج و واج مونده بودم که چه پاسخ بدهم !!؟ اصلآ روح ام از این گزارش ها خبر نداشت .. سریع به خانم های خبرنگار زنگ زدم .. آن ها قسم خوردند که ما چنین چیزی ننوشتیم !! ولی آقای فلانی که پرسید چه خبر ؟ مشاهداتمون رو تعریف کردیم .. معلوم شد که آقا برای فروش تو مصاحبه ها دست برده است .. !!
خلاصه اش می کنم .. بعد از اون بقیه هنرمندان مرتب به من زنگ زده و از مطلب چاپ شده گله و شکایت می کردند .. یکی از هنرمندان با اخلاق که از دوستان صمیمی ام است . با من تماس گرفت که .. بهروز جان من کی پشت سر مرحوم فردین حرف زدم که این چنین اومدی ما رو خراب کردی !!؟ اگه برم سر گور فردین در حال فاتحه عکس بگیرم ، ولم می کنی .. !! فهمیدم که قضیه از کجا آب می خوره .. در همین حال هم وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی اخطاریه شدید الحنی برای خانم مدیر مسئول فرستاده بود .. که طفلکی با عجله با رنگ و روی پریده به دفتر امده و اخطار رو نشون داد !! و خلاصه بعد از کلی داد و بی داد و غش کردن خانم ( شوخی می کنم ) قرار شد از این پس لی آوت مجله قبل از چاپ به رویت خانم برسه .. !! عجب ادم ساده ای !! و آقا آرسن هم سریع قبول کرد ! اما شاید باور نکیند برای شماره دوم یک نسخه عادی و بدون ایراد با تصاویر غیر مورد دار و کوچک به خانم نشون داده شد .. ولی آن چه که برای چاپ رفت .. کلآ با نسخه رویت شده فرق داشت .. عزیزان ببخشید من هی حاشیه می روم ! فقط قصدم اینه با فضای اون موقع آشنا بشید .. بعد می روم سر اصل قضیه و مباحثی که سایت نافذ مطرح کرده بود ... تا یادم نرفته بگم ، همکار منتقد آقای آرسن وقتی دید آبرو و حیثیت اش با بودن در این نشریه خدشه دار می شود ، کلآ قید همکاری رو زد .. ضمن ان که قیمت شماره دوم نشریه رو همین جوری کتره ای ۷۵۰ تومان تعین کرد !!
کلک آقای آرسن در جذب اگهی .. !
بحث مون خیلی کشدار و طولانی شد ! فقط با شرح ترفند های غیر اخلاقی آقای آرسن برای جذب اگهی ، یک راست می رم سر خاطره شباهت و بعد پاسخ به آقای نیک اهنگ کوثر ... در ایامی که برای همکاری با ماهنامه فوق دعوت شده بودم ، در شبکه تهران ( کانال پنج ) مشغول به کار بودم . اون موقع آقایان شهریاری و محمد حسینی از مجریان پر مخاطب تلویزیون بودند . سردبیر از من خواهش کرد تا این آقایون رو برای یک پروژه تبلیغاتی به مجله دعوت کنم .. جو اون ایام طوری بود که مجریان معروف خیلی زیر ذره بین بودند و باید بشدت رعایت رفتار و گفتار خود را می کردند .. به همین دلیل معمولآ کم تر تن به مصاحبه یا گفت و گو می دادند .. اما چون رابطه من با این دو عزیز خوب بود ، بنده خدا ها پذیرفتند .. من هم بی خبر از کلاهی که قراره سر این دو هنرمند برود ، به خانم ها سپردم ضمن مصاحبه ، حسابی پذیرایی کنند .. خلاصه کلام آقایون هریک جداگانه تشریف آوردند و من بر حسب وظیفه به سردبیر معرفی کردم .. ظاهرآ آقای آرسن لوپن به آن ها پیشنهاد بالایی مبنی بر درج تصویر و نام ان ها در کنار کالای شیکی را می دهد .. ! همان طور که گفتم به دلیل جو ناجور اون زمان ، هیچکدام نمی پذیرند ! ( من هم بی خبر از کل قضیه ) بعد از چاپ محله دیدم آقای شهریاری و مدیر برنامه هایش با ناراحتی با من تماس گرفته و در مورد چاپ تصویر ان ها در کنار شرکتی تبلیغاتی گله کردند .. من هنوز شماره جدید مجله رو ندیده بودم ، برای همین پاسخ ان ها رو برای بعد از مشاهده نشریه موکول کردم .. بعد از این که مجله به دستم رسید .. دیدم از تصاویر محمد حسینی و شهریاری هر دو به صورت رنگی در صفحات پشت جلد استفاده تبلیغی شده است .. آن ها اعلام کردند شکایت خواهیم کرد .. و اتفاقآ این بار من خواهش کردم حتمآ این کار رو بکنند تا معلوم بشه من بی اطلاع بودم !! البته تا اخرین روزهایی که در شبکه پنج بودم مدام این عزیزان از طرح شکایت سخن می گفتند .. و البته قبول داشتند من در جریان نبودم !!
تصاویر آقایان شهریاری و محمد حسینی
ماجرای شباهت به سوپر استار ...
در نخستین روزی که به دفتر مجله اومدم ، در میان کارمندان خانمی که به بنده معرفی شدند ، یکی از اون ها شباهت عجیبی به یکی از سوپر استار های معروف سینما را داشت . به طوری که در وحله اول فکر کردم خواهر هنرپیشه یاد شده است ! البته تصور من این بود که خبرنگار است .. و از ان جایی که کار همه ان ها رو چک کرده و ضعیف تشخیص داده بودم ، ضرورتی برای آشنایی بیشتر ندیدم . تا این که یک روز بعد از انتشار نشریه شماره دو که با تیراژی بالا چاپ شده بود و جنجالی که سر قضیه تبلیغ مجریان پیش امد ، آقای آرسن بی تفاوت به رویداد های جنجالی ، همون دختر خانم یاد شده رو به عنوان بازار یاب نشریه به من معرفی کرده و گفت .. تعرفه ها رو به ایشون بدهید تا بره آگهی بگیره .. یک روز تو دفتر مشغول کار بودم که دیدم همین خانم ناراحت و رنگ پریده نزد من امده و زد زیر گریه !! اول فکر کردم کیف اش رو زده اند .. بعد از دقایقی که یا او حرف زدم .. گفت : تعدادی آگهی پشت جلد چند میلیون تومانی از یک رستوران معتبر " فست فوت " سفارش گرفته بودم .. سری اول ان که چاپ شد رفتم تا هزینه اش رو بگیرم .. طرف به من گفت به شرطی می دهم .. ناگهان دوباره زد زیر گریه .. سعی کردم آروم اش کنم خلاصه گفت .. نامرد گفته اگه می خواهی پول اگهی رو بگیری ، باید شب بیایی خونه مون که هم چک تبلیغات رو بدهم .. و هم یک چک برای خودت بکشم !! خیلی ناراحت شدم .. بهش گفتم به سردبیر چیزی نگو .. و تا فردا صبر کن .. او هم به من قول داد
روز بعد اول وقت به یکی از دوستان مومن ام که تهیه کننده برنامه ۱۱۰ بود و در برنامه درشهر هم فعالیت می کرد ، قضیه رو مطرح کرده و گفتم حاجی یه زنگ به جناب سرهنگ صدیق بزن و جریان رو تعریف کن .. دوست با تجربه ام گفت .. الان فایده نداره به پلیس بگوییم . چون قضیه بیخ پیدا می کنه و آبروی همکارت می رود .. اجازه بده ما اول از طرف مدرک بگیریم .. بعد پای پلیس رو به وسط بکشیم .. ! چون انسان وارد و حرفه ای بود ، پذیرفتم ..او غروب با مقداری تجهیزات با من به دفتر مجله امد . یواشکی به خانم بازاریاب اشاره کردم که به دفترم بیاید .. اول ازش خواستم موضوع رو همان گونه که اتفاق افتاده به حاج اقا بگوید .. او که خیلی متآثر شده بود ، با وصل کردن تجهیزات دوربین و صدا ( که برای ضبط دوربین مخفی استفاده می شد ) از دختر خانم خواست که به نزد او رفته و وانمود کند که در باره شرایط اش داره فکر می کنه .. و سعی نماید بار دیگه از زبانش پیشنهاد بی شرمانه رو بیرون بکشد .. بعد از چند ساعتی که منتظر ماندیم عاقبت دختر خانم برگشت .. حاجی با بازبینی فیلم .. دید بعله طرف علنآ داره می گه شب اگه خونمون بمونی پول آگهی ات رو می دهم .. ناگهان دیدم حاجی به رگ غیرت اش برخورد و با صدای بلندی گفت .. بیا خانم با هم برویم .. به اتفاق رفتیم .. طرف با دیدن چهره مذهبی حاجی ، اولش کمی خودش رو باخت .. ولی وقتی پرسیدیم که چرا پول اگهی رو نمی دهی .. بهانه هایش آغاز شد که قرار داد نداشتیم .. این همه نبود .. که با خوردن اولین تو گوشی و مشاهده فیلم .. به دست و پای حاجی و من و دختر بازاریاب افتاد .. مثل یک زن زار زار گریه کرد .. شکر خوردم .. نفهمیدم . زن و بچه دارم .. حاجی گفت من باید به ۱۱۰ گزارش کنم .. خلاصه بقدری بالا پائین پرید و التماس کرد که دختره رضایت داد تا موضوع مختومه شود ..
مجله با هر دفعه انتشار اخطار می گرفت .. کم کم بحث پس گرفتن مجوز پیش آمد .. آقای آرسن گفت .. طبق قانون شما مجاز به واگذار کردن نبودی .. !! دیگه دست سردبیر برای همه رو شده بود ! شماره سوم به دلیل استقبال فراوان قیمت ۹۵۰ تومان روی جلدش حک شد !! همان نشریات سینمایی که اشاره کردم .. حضور نشریه ای موفق رو در محیط خود نتوانسته تحمل کنند !! و مرتب سنگ در راه انتشار شماره های بعدی می انداختند ... اخطار ها به دلیل پی گیری رقیبان هر دفعه شدید الحن تر از قبل می شد .. شماره چهار وقتی منتشر شد ، حکم توقیف مجله صادر شد !! اما آرسن دست بردار نبود ! با پارتی بازی شبانه شماره پنج و شش رو با هم در چاپخانه ای آشنا منتشر کرد !! به دلیل استقبال خیلی راحت پخش هم شد .. جالب این که بخش آبونمان را هم فعال کرده بود .. و کلی پول به جیب زده بود .. اما نکته بسیار جالب این که .. منشی دفتر با ارتباطاتی که با خواننده های وطنی داشت ، مصاحبه های کوتاهی با هر یک از ان ها انجام داده بود ... شاید باورتون نشه آقای آرسن تمام ان مصاحبه ها رو در کتابی جیبی چاپ کرده و تمام تلاش خود رو به خرج داد تا کتاب به نمایشگاه برسد .. روی جلد هم عکس هنرپیشه حذاب هالیوود لئونادری دی کاپریو را چاپ کرد .. نمی دونید بعضی دختر خانم ها چه قربو ن و صدقه ان عکس زیبا شده و چند تا چند تا کتاب رو می خریدند .. مجله بسته و توقیف شد .. ولی آرسن لوپن ها باقی ماندند ..
***********
پاسخ به نیک اهنگ کوثر
قبل از این که پاسخ ان خواننده عزیز و یا نیک اهنگ کوثر را بدهم .. باید به نکته ای مهم اشاره کنم . نه من و نه هیچ یک از مطبوعاتی ها منکر بعضی انسان های فاسد در مقام دبیر سرویس یا مسئول در مطبوعات نیستیم . ولی اعتراف می کنم مشکل اصلی ضعف همون خانم هایی است که برای رسیدن به اهداف خود تن به هر کار غیر اخلاقی می دهند .. ولی فراموش نکنیم تعداد این جور خانم ها خیلی کم و انگشت شمارند .. و در عوض اکثریت خانم های خبرنگار ، انسان هایی شریف ، نجیب و با غیرتی هستند که همواره حریم خود رو حفظ می کنند .. و هرگز به هیچ مردی در هر پست و مقامی که باشند اجازه خروج از جایگاه شون رو نمی دهند .. باید بپذیریم خوب و بد در هر صنف و حرفه ای یافت می شود . و نمی تواینم حضور چند تا دختر و خانم فاسد در حرفه ای را به همه مشاغل تعمیم دهیم .. بله مردان بی شرفی هستند که از نیاز و اشتیاق دختر خانم ها برای کسب شغل مورد علاقه شون سوء استفاده می کنند .. و به قول نیک اهنگ کوثر جامعه مطبوعات رو لجن مال می کنند .. من به دو مورد از این گونه فساد ها اشاره می کنم ..
سال ها قبل مجله سروش ...
یک روز که در دفتر مجله سروش در حال کار بودم ، زنگ تلفن به صدا در اومد .. ان سوی خط مدیر حراست انتشارات بود .. او گفت : آقای مدرسی یک دختر خانم رو می فرستم دفترت .. ببین می تونی کاری برایش انجام دهی .. بیچاره گناه داره .. و خیلی ها تو نخ اش هستند .. دقایقی بعد دختر خانمی زیبا وارد دفتر کارم شد . بی مقدمه گفت .. پدرم فلج و از کا افتاده است . خرج خانه به عهده من است هر جا می روم به من نظر دارند .. خیلی ها دعوت به کارم کردند .. ولی همه توقع دارند .. تا این که حراست شما رو معرفی کرد ..... روز بعد او را به دفتر مدیر کل روابط عمومی سازمان صدا و سیما مرحوم " جبل عاملی " برده و قضیه رو بهش گفتم . از حاجی خواستم در بیرون از صدا و سیما به دوستانش بسپارد تا کار خوبی برای این دخترم پیدا شود .. حاجی رو به دختر کرده و گفت .. دوست داری در صدا و سیما کار کنی .. !!؟ دختر با خوشحالی گفت بله حاج اقا .. بهش گفتم دخترم .. همه دفاتر صدا سیما این گونه نیست .. گفت من دوست دارم این جا کار کنم .. ! خلاصه به همت ان مرد شریف آن دختر جذب سازمان صدا و سیما شد . و با گذشت سال ها جزء یکی از مدیران موفق آن سازمان محسوب می شود .. بله تا خود دختر نخواهد ... مردان هزار هم فاسد باشند هیچ اتفاقی نمی افتد . از اون دختر محتاج تر کسی نبود .. ولی شرافت اش رو برای کار نفروخت ..
مجله سروش ، خانمی دیگر .. !!
حالا به عکس آن قضیه هم اشاره می کنم .. در همون سال هایی که در مجله بودم .. دختر خانمی به صورت قراردادی به جمع هیات تحریریه پیوست . از همون روز نخست نشون داد که برای رسیدن به اهداف اش حاضر است تن به هر کاری بدهد .. !! او ابتدا با زیر آب زدن همکارانش و خودشیرینی سعی در جلب توجه داشت ! کم کم سعی کرد با رفتن به دفتر یکی از دبیر سرویس های جدی و زن و بچه دار ، به اصطلاح آویزون او بشه .. جالب این که تمام حرکات و رفتار او از نظر تیز بین جوانان اون محیط پنهان نمی ماند .. ابتدا به بهانه پرسیدن سئوال به دفتر دبرسرویس با سابقه و نیمه خشن مجله می رفت .. کم کم پرسش های او طولانی شده و صدای عشوه های او به گوش همکاران می رسید ..!! طولی نکشید که دیگه ان ها برای نهار به اتفاق به رستوران می رفتند .. !! و خیلی زود کوس رسوایی و کثافت کاری اون خانم به همه طبقات پیچید .. ! طوری که برای نهار در دفتر از داخل قفل شده تا با یکدیگر غذا میل فرمایند .. پچ پچ و شایعات روابط ان دو خیلی زود از حراست مجله که به نوعی هوای کارمند قدیمی اش رو داشت عبور کرده و به سازمان رسید .. دیگه علنی به دوستان صمیمی اش می گفت که صیغه کرده است !! در نهایت کار به جایی رسید که آقا را با ان همه دانش و تجربه کاری از صدا و سیما بیرون کردند .. و تا مدت ها آوازه آن ها همه جا پیچیده بود ..
پرده اخر ... ماجرای خودم.... !!!
سال های اخری که در تلویزیون کار می کردم ، در میان کارمندانم یک دختر خانم شهرستانی بود که خانواده اش در شهرستان بودند و وی نزد یکی از بستگانش دز تهران زندگی می کرد .. این دختر ابتدا خیلی گوشه گیر و خجالتی بود .. به من گفتند چند بار به دلیل شکست و ناکامی در عشق خودکشی کرده است .. دلم براش سوخت . سعی کردم او را از قفسی که ساخته و دور خودش کشیده نجات دهم بعد از مدتی مدیر مسئول یکی دفاتر نیازمندی های روزنامه جام جم شدم . اون جا هم اکثر کارمندانم خانم بودند .. از روی ترحم آن دختر رو به جمع بقیه خانم ها معرفی کردم .. توجه مخصوص ام به او کار دستم داد !! به طوری که اوایل از من می پرسید کجا بودی .. !!؟ و من به حساب غریبی اش گذاشته و به او توضیح می دادم .. کم کم کار به جایی کشید که به من می گفت .. چرا با فلان خانم حرف زدی !!؟ بقدری احمق بودم که به حساب دلسوزی اش گذاشتم !! و با خود گفتم حتمآ جنس همکاران اش رو بهتر می شناسد .. یه روز کارمندان دفتر بدون اطلاع بنده ، برام جشن تولد گرفته بودند .. خانواده ام هم را دعوت کرده بودند .. شب موقع مراسم می دیدم این بابا هی به من چشم غره می رود !! همسرم متوجه شده و گفت ... بهروز مریم چرا این همه به تو چشم غره می رود !!؟ وقتی از مریم علت این کارش رو جویا شدم ، با حالتی طلبکارانه گفت .. چرا اجازه می دهی فلان خانم به تو نزدیک بشه .. !!؟ دیگه جوش آورده و گفتم .. خانم جان همسرم این حاست به من گیر نمی دهد .. اونوقت تو منو سین جیم می کنی ..!! ؟ بعد ها فهمیدم عاشق ام شده است !! خیلی سعی کردم با گفت و گو به او بقبولانم اشتباه می کنه .. من فرزندانم از او بزرگ تر بودند !! از هر راهی رفتم زیر بار نمی رفت .. ! بالاخره با چه بدبختی دک اش کردم !! بله عزیزان .. منظورم اینه چه مرد چه زن خودشون باید مراقب رفتار و کارهاشون باشند .. اجتماع مملو از ادم های عقده ای است .. نباید که سوء استفاده کرد .. ختم کلام این که ... نباید حضور چند تا مرد یا زن فاسد رو به مطبوعات ربط داد . خوبی و بدی هر محیط کاری بستگی به کارمندان اش دارد .. باید مراقب بود . اما در کل تعداد افراد فاسد در مطبوعات خیلی خیلی کم است . از طرفی امروزه همه اگاه هستند و همکاران را زیر نظر دارند !!!
با تشکر و احترام :
بهروز مدرسی
این مطلب ساعت ۴۵ دقیقه بامداد پنجم خرداد ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .
یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا )
ایام به کام 

حتی با ماهی ۱۰۰۰ تومن هم می شه کمک کرد !
برای اطلاع بیشتر به سایت ذیل مراجعه کنید :
http://www.mahak-charity.org/main.php
THE WORLD RECENT PLANE CRASHES:
Date:May 20, 2009 Time:06:30LocationNear Madiun, Indonesia :, Operator:Military - Indonesian Air Force AC Type: c-130 Aboard: 112Fatalities:78+ , Ground:2 ,Route:Jakarta - Madiun Details: While on approach, the military transport crashed into 4 houses, skidded into a rice field and burst into flames.
Date:May 3, 2009 Time:12:00Location:Near El Alto de Rubio, Venezuela , Operator:Military - Venezuelan Army AC Type: Mi-35 Aboard:18 Fatalities:18 , Ground:0 ,Route:Patrol Details: The helicopter was patrolling along the Venezuelan / Colombian border when radar contact was lost.
Date: April 29 2009 Time:6:00Location:Massamba, Democratic Republic of Congo, Operator:Bako Air AC Type: Boeing B-737-200 Aboard:7 Fatalities:7 , Ground:0 ,Route: Bangui, CAR- Brazzaville, Congo - Harare, Zimbabwe Details:Crashed while en route on a ferrying flight. The plane had not been flown for a year.
SOURCE:www.planecrashinfo.com BY:Alireza Sadeghi
ترجمه فارسی:
حوادث هوایی اخیر دنیا:
تاریخ:20 مه 2009/زمان:6:30/مکان:نزدیک "مدیون"-اندونزی/ خط هوایی:نیروی هوایی اندونزی/نوع هواپیما:سی-130/تعداد سرنشین:112/تلفات:بالای 78/تلفات روی زمین:2/مسیر:جاکارتا به مدیون/جزئیات:در حال تقرب هواپیمای نظامی روی 4 خانه سقوط کرد و پس از خزیدن به داخل مزرعه برنج آتش گرفت.
تاریخ:3 مه 2009/زمان:12:00/مکان:"ال آلتو دو روبیو"-ونزوئلا/ خط هوایی:ارتش ونزوئلا/نوع هواپیما:هلیکوپتر میل-35/تعداد سرنشین:18/تلفات:18/تلفات روی زمین:0مسیر:در حال گشت/جزئیات:هلیکوپتر در امتداد مرز "ونزوئلا" و "کلمبیا" در حال گشتزنی بود که ارتباط آن با رادار قطع شد..
تاریخ:29 آوریل 2009/زمان:6:00/مکان:"ماسومبا" جمهوری دموکراتیک "کنگو"/ خط هوایی:باکو ایر/نوع هواپیما:بویینگ 737-200/تعداد سرنشین:7/تلفات:7/تلفات روی زمین:0/مسیر:"بانگویی" به "برازاویل" در کنگو به "هراره" در زیمبابوه/جزئیات:در یک پروازعبوری سقوط کرد.هواپیما بمدت یکسال پرواز نکرده بود.
planecrashinfo.comمنبع: گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

استفاده ابزاری از زن در تبلیغات غرب



من همسر سبیل کلفت نمی خواهم
تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل
و
جاسوسی که به خواستگاری آمد !!
روایت واقعی




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه












سلام جناب مدرسی.
فرمایشات شما کاملا صحیح است.
تشکر
پاسخ
ممنونم علی جان عزیز
فدات بشم .. دوست گرامی
سلام جناب مدرسی
من از خوانندگان قدیمیتون هستم ولی زیاد مزاحمتون نشدم و زیاد کامنت نذاشتم
فکر کنم یکی دو تا
غرض از مزاحمت
چرا پست هاتون رو تو بالاترین لینک نمیکنین؟
اگر میکنین آدرس لینک بالاترین رو در انتهای پستتون بذارین تا ما خوانندگان بتونیم اونجا مثبت بدیم و کامنت بذاریم
میدونین که خیلی ها هر روز اونجا رو چک میکنن و دیگه همه وب رو سر نمیزنن
میتونین اصلا اونجا بلاگتون رو لینک کنین تا رنک اون هم برگرده
خلاصه هم به نفع ما خوانندگان هست هم به نفع شما و افراد بیشتری از تجربیات گرانقدر شما و ادبیات صادقانه شما( که این روز ها تو جامعه کیمیا شده) استفاده میکنن و صحبت شما مطمعنا به نظر بازه بزرگتری از افراد میرسه
در مورد پست شما هم که چی بگم؟
تا به دموکراسی و شفافیت در همه مراحل (فر هنگی و سیاسی تا اقتصادی) نرسیم و از نطر همه افراد استفاده نشده همینطوری خواهد بود و افرادی از این بسته بودن فضا سو استفاده کرده و امتیازات خاصی میگیرن و بدون ترس از از بازخواست همه کاری میکنن و کسی هم نمیفهمه و اگر هم بفهمه مثلا میخواد چکار کنه؟!!
اساس باز بودن جامعه و شفافیت و شنیده شدن همه حرفها ست
شاد و تندرست باشین و همیشه با روحیه که واسه ما بنویسین و ما از شما استفاده کنیم
پاسخ
دوست عزیز و نازنین
بله شما رو به خاطر می اورم .. دست شما درد نکنه
راستش رو بخواهی من از همان روز نخستی که سایت را راه اندازی کردم در بالاترین عضو شدم
و به عبارتی معروفیت سایت ام را مدیون بالاترین هستم
اما مشکلاتی برایم پیش آمد ، ارتش من را ممنوع القلم کرد .. خب بعضی کاربران هم در بالاترین شلوغ اش کردند .. من یک پست نوشتم آقایون بالاترینی .. دست از سرم بردارید
مسئله را سیاسی نکنید
خب مدیران بالاترین به خودشون گرفتند .. و کلا من را از بالاترین حذف کردند .. بعید می دونم مطلب من بشه وارد بالاترین قرار بگیره
شاید وبلاگ را قفل نکرده باشند
شما دوست عزیزم .. اگه محبت کنی و مطالب وبلاگ را در بالاترین قرار بدهی ممنونت خواهم شد
ضمنآ به مدیران بالاترین بگو .. منظور من آن ها نبودند .. بلکه کاربری که در باره من مطلب نوشته بود
باز هم از شما سپاسگزارم .. از دوستان خواهش کردم با مدیران بالاترین مکاتبه کنند
ممنون از شما
با سلام خدمت آقابهروز
به بحث خوبي اشاره فرمودين،درواقع با گريزي دوباره به سابقه و حرفه ژورناليستي خود تلنگري به جا درمورد فساد در مطبوعات زديد ؛
كه هرچند كم هم باشه ولي خيلي خطرناكه. حالا چه مدير باشه چه يك خبرنگار ، عرصه رسانه جاي حساسيه چون روح و روان يك ملت در دست رسانه هاست ويك انحراف كوچك باعث يك موج مضر و ناصواب بزرگ در اجتماع ميشه،
كاش اونايي كه مسئول هستن كمي از دغدغه هاي كه شما درگيرشون هستيد به جون بخرن،روند گسترش فرهنگهاي بيگانه مثل چه ميدنم شيطان پرستي و ابتذال پوششي و امثالهم واقعا و بي تعارف نگران كننده هست فقط خداكمكمون كنه.
يه نكته: اون M توي ميكس عكس اول به همراه انگشتان دست مربوط به مكدونالده يا مدرسي!
يه جور تبليغ در ضد تبليغ يا همچين چيزي!(چشمك)فوتوشاپتون هم كه دست كمي از ذوق و نبوغ سرشار نگارشتون نداره و همچنين رندي فراوان.
پاينده و سلامت باشي عموجان:باتشكر
شايد نفر اول باشم در كامنت،اگه آره تبريك به خودم
پاسخ
الهی فدات بشم مهدی جان نازنین
بله کاملآ حق با شماست
این روز ها ارزش ها همه تغیر کرده اند .. نسل جوان ما به کجا می روند .. ؟
همه به فکر خودشون و ثروت اندوزی هستند ... بابا جان هر نوع غذای گرانقیمت هم بخوریم .. لذت اش فقط چند سانتی متر است ... از دهان تا معده .. بعدش هضم می شه .. چه نان خالی با پنیر بخورید .. چه نان بوقلمون .. همون چند سانتی متر مزه اش فرق می کنه .. هر دو شکم را سیر می کنند .. ما نباید حرص مال و قدرت رو بزنیم
البته منکر کار کردن نیستم .. اما نه با پشت پا زدن به فرهنگ .. هر یک از ما وظیفه داریم از ارزش های فرهنگی مون محافظت کنیم
ممنون از شما
سلام كاپيتان ارجمند و دوست و سرور گرامي/جناب آقاي مدرسي عزيز.
خوشبختانه امروز توفيق يافتم مطالب زيباي جنابعالي مطالعه كنم و خيلي چيزها ياد گرفتم.
مطالب جالبي مرقوم فرموديدكه واقعيات را نشان ميدهد و تفاوت برخي شغلها رابا يكديگر نمايان ميسازد.دنياي پرواز در اوج آسمانها كجا و دنياي هنر كجا؟انسانهاي فراغ بال كجا و انسانهاي بازيگر كجا؟بسيار فرق است بين كسي كه از اعماق آسمانها به زمين و انسانها مينگرد و كسي كه بر روي صحنه اي نمايش ميدهد. بنده هم مطلبي هرچند ناقص به شرح زير مينويسم و اميدوارم براي بعضي عزيزان مايه سوء تفاهم و شائبه نگردد و از اين بابت قبلا پوزش ميخواهم ضمن اينكه موضوع به كل افراد مربوط نميشود و به صورت خاص مد نظر ميباشد.
در دنياي امروز و حتي ساليان قبل، برخي رشته هاي تحصيلي و تخصص ها به عنوان شغلهاي برتر(TOP JOPES) معرفي ميشدند و تقريبا كليه افرادي كه توانائي و شرايط ورود به اين رشته ها را داشتند، از زمان تحصيل در دبيرستان و سپس دانشگاه،به سمت اين رشته ها روي مي آوردند.برخي افراد هم به خاطر استعداد ذاتي و علاقه، به سمت ديگر رشته هاي تحصيلي ميرفتند كه انصافا در كار خود،افراد موفقي بوده اند اما تعداد آنان محدود بوده است.متاسفانه در رشته هاي مختلف هنري و مطبوعاتي از جمله كارهاي سينمائي ،افرادي نبض كار را دست ميگيرند كه ممكن است مجبور شوند اخلاق كاري و انساني را زير پا گذاشته و مسير سالم و روشن را از ديگران محروم سازند.برخي از چنين افرادي ،هنر را به دنياي تجارت و چپاول افراد تبديل كرده اند كه جنابعالي به خواننده خاصي اشاره فرموديد.واقعا اوج بي اخلاقي و ماديگري در اين گونه افراد يافت ميشود و حيف است كه گوش و چشم انسانها ، معطوف هنرنمائي اين گونه افراد گردد.بنده به ندرت به برنامه هاي هنري رايج در كشور نظير فيلمها/سريالها/موسيقيها و امثالهم توجه مينمايم و معمولا به فيلم و سريالي نگاه ميكنم كه تا حدودي از ماهيت بازيگران و دست اندركاران آن اطلاعاتي داشته باشم.مطالعه برخي مجلات و روزنامه ها،فقط اتلاف وقت است.در كل،شخصيت واقعي افراد هم برحسب تخصص هاي كاري و ذات آنان ،شكل ميگيرد و باعث تاسف است كه در كشور ما ،اين همه زد و بند در دنياي هنر صورت ميگيرد و در اين بين، چهره هاي شاخص و ارزشمند هنري ما هم متضرر ميشوند.من به خاطر اينكه از دور دستي بر آتش داشته ام و مقداري ويولن سنتي كار كرده ام،آرزو ميكردم يك بار چهره هنرمندان بي نظيري همانند ياحقي/بديعي/ملك/خرم/تجويدي/برومند در تلوزيون ميديدم اما بر عكس چهره هاي افرادي را ميبينم كه بويي از هنر نبرده و صرفا به واسطه برخي دلال بازيها ،دائما در تلوزيون ميخوانند.اگر نيروي انتظامي وقت و يا پليس موفق 110 به فرماندهي سردار طلائي يك ساعت از برنامه هاي موسيقي خود را به هنرنمائي موسيقيدانان واقعي اختصاي ميداد،آنوقت متوجه ميشدند كه چه تعداد از جوانان اين مرز و بوم ،تغيير روحيه ميدادند و انگيزه هايشان زنده ميگرديد.بدبختي جامعه ما و كاهش انگيزه ها از همين بي توجهي ها و مادي طلبي ها شروع ميشود.تباني و سياسي بازي ،دنياي هنري ما را متلاشي نموده است.سال قبل در پاريس برنامه اي از تلوزيون پخش ميشد كه در رابطه با تشويق جوانان به ازدواج زودهنگام بود.چقدر اين برنامه تلوزيوني جذاب و موثر بود.هر شب هم پخش ميشد و در زمان پخش اين برنامه، اكثر جوانان و خانواده ها ،آن را نگاه ميكردند و خيابانهاي پاريس خلوت ميشود.من شاهد بودم كه هم زوجهاي جوان واقعي را دعوت كرده بودند و هم دختر و پسر هاي دوست با يكديگر.آنها حتي با نصب دوربين مخفي ،قسمتهايي از زندگي و روابط خصوصي آنان را فيلمبرداري كرده بودند و تا حد مجاز،فيلمهايشان را در حضور خودشان به نمايش ميگذاشتند تا فرق ارتباطات يك زوج و دوست را با هم مقايسه كرده و بصورت واقعي جوانان را به سمت ازدواج هدايت نمايند.آيا در دنياي هنري ما از اين كارهاي شايسته انجام ميشود و يا به فكر جيب و منافع خود ميباشند؟خدا ميداند.
از اينكه زياد نوشتم و نا مرتبط با موضوع ،از جنابعالي و ديگر عزيزان و سرورانم پوزش ميخوام.ارادتمند جنابعالي/فضلي
پاسخ
برادر ارجمندم جناب مهندس فضلی نازنین
با سلام و تشکر از حضور سبز شما در این رسانه . استاد واقعآ انگشت به روی واقعیت هایی گذاشتید که در حال حاضر مملکت ما از آن حیطه آسیب می بیند
من در مطلب اشاره به معضلی که الان در دنیای ورزش و فوتبال ما رو شده است و متآسفانه مربیان یا سرپرست ها با اخد میلیون ها تومان از هر بازیکن علاقه مند ، او را به تیم دعوت می کنند .. به قول عادل فردوسی پور در هر فصل میلیارد ها تومان خیلی راحت به جیب آقا واریز می شود .. یا حرف های آقای دادکان که در روزتامه اعتماد افشاگری کرده بود .. او می گفت چرا با پایان لیگ همه مربیان عوض می شود ؟ حتی اگه تیم را قهرمان کرده باشد !؟ دلیل اش واضح است .. مدیران می خواهند در سود جذب بازیگر بی رقیب باشند .. خیلی حرف پر معنی است .. و علنآ می بینم که با قطبی و قلعه نویی نیز چنین کردند .. خب ضرر این کار ممکنه به دود چند جوان مستعد ورزشکار برود .. که اهل زد و بند نیستند .. اما اگه این داستان در مطبوعات و دنیای سینما شکل بگیره .. دامنه آسیب آن به جامعه است
افسوس نمی توانم نام بیرم
آقای فضلی عزیز .. به جان نوه هایم .. یکی از همین هنرمندان جوان که الگوی خیلی از جوان های کشور است .. سه ماه هر روز جلوی خونه ما بود تا طرح او را تصویب کنم .. ! بقدری نالید که دلم سوخت .. و تنها لطفی که به حق اش کردم .. گفتم نظر منفی ام را از روی طرح ات بر می دارم .. تو از شبکه اقدام کن .. خب با باند بازی و رشوه طرح اش پذیرفته شد .. و اون موقع 180 میلیون تومان برای برنامه گرفت .. همین آقا اگه بگم چه جوری یک برنامه را ارزان سر و ته اش را جمع کرد .. باورت نمی شه .. !! آقا همه کار ها رو به یک تصویر بردار سپرد .. و خودش پی خوشگذرونی .. !! خب این ها می خواهند الگوی سالم کشور من باشند !!؟ برای همین است نسل امروز هیچ یک از قهرمانان دفاع مقدس را نمی شناسند .. اگر بگوییو باکری کیست .. جهان آرا کی بود .. سکوت می کنند .. !! اما اگه بگوییم فلان بازیکن فوتبال دسته سه انگلیسی رو .. هفت پشت او را ردیف می کنه .. چرا !!؟
خب این مطبوعات با این سینما و هنرمندان آبروی چهار تا هنرمند مردمی و واقعی رو هم لکه دار می کنند .. من مدنی برای بیماران برنامه می گذاشتم .. آفرین به غیرت هنرمندانی چون علی نصیریان داریوش ارجمند .. خیلی گام ها برای ما برداشتند .. اما سراغ این جوون سوسول ها برو .. ببین حاضرند حتی ده دقیقه مجانی برای کودکان سرطانی برنامه اجرا کنند !!؟
خیلی حرف زدم .. ای کاش می تونستم حرف دلم رو بزنم .. مجبورم برای حفظ حرمت بی حرمتان سکوت کنم ...
خدا همه را به راه راست هدایت کنه
عمو بهروز سلام
عمو جان من واقعا نمیدونستم پشت این چند ورقه کاغذ این همه ماجرا است شاید هم برای این است که من مجله و روزنامه زیاد نمیخونم من ماهی یک بار مجله ماشین را میخرم دیگه هم به باجه روزامه فروشی نمیرم تا ماه آینده
مطلب بسیار جالبی بود
با تشکر علیرضا
پاسخ
ممنون پسرم
واقعآ همین طور که می گی است
دنیای عجیبی است .. مواظب خودت باش
سلام کاپیتان
عرض ارادت.
الان تازه صفحه رو دیدم هنوز نخوندم ولی حتما پست جالبی باید باشه با توجه به موضعی که عنوان شده
یا حق
پاسخ
ممنون نیما جان
امیدوارم که تا حالا خانده باشی و از
ان خوشت اومده باشد
سلام
با وجوداینکه من خود قربانی استحاله فرهنگی هستم وبدلیل همین عدم سنخیت باورهایی که با آن بزرگ شده ام ووضع موجود اجتماع وحتی دنیا، تاکنون نتوانسته ام خودم را مجاب به ازدواج بکنم وبرهان قاطعی برلزوم آن نیافته ام ولی معتقدم(این مطلب درعلم اقتصاد ثابت شده است) یگانه راه رسیدن به توسعه یافتگی عبوراز مرز جنسیت است .
اگرمابتوانیم به لحاظ روانی به جایی برسیم که اگر در محل کارویاخدمت زن و مرد یا دختر وپسری همکار شدند،این تفاوت جنسیت هیچ تاثیری بر عملکردآنها نداشته باشد. اینجاست که نیروی کار مفید مملکت یکدفعه به دو برابر ارتقاع میابدواین یعنی سرعت دوبرابر ،یعنی تولیددوبرابر وخلاصه همه منافع دو برابر.
هرچند که رسیدن به این جایگاه مستلزم پیش نیازهایی است که استحاله فرهنکی یکی ازآنهاست.انسان ذاتا بدنبال باز کردن درهای بسته است واگر ضوابط وتمهیدات هوشمندانه ای به کار گرفته شود (که به قول معروف نه سیخ بسوزد ونه کباب وهمه چیزدرکنترل باشد)میتوان آنطرف دررابه آنها نشان داد که مطمئن شوند که هیچ چیزمهمی پشت درنبوده تاحساسیت موضوع را به کلی ازبین ببرند ،هرچند که دانشمندان علم اقتصاد مدت زمان عبورازاین دررا 150 سال تخمین زده اند ،من حتم دارم برای ملت ایران که 1000 سال قبل از زمانی که اعراب ازوجود فرزند دخترناخشنود بوده وآنهارازنده به خاک میسپردند ، دریادار وفرمانده نیروی دریایی زن داشته اند ،این گذار عاقلانه تر،آبرومندانه تر و سریعتر انجام خواهد شد.
پاسخ
آفرین بر شما شهرام عزیز
تحلیل بسیار سودمند و علمی نوشته ای
از شما واقعآ سپاسگزارم
اما شهرام جان من متوجه نشدم عدم ازدواج شما چه ارتباطی با بازکردن در و توسعه اقتصادی داره
زندگی فردی .. کسب آرامش کلید هر موفقیتی است
به هر حال له عقاید شما احترام گذاشته و می گویم صد در صد حق با شماست
امیدوارم یک روز این استحاله فرهنگی آغاز بشه
سلام كاپيتان ژورناليست محبوب (چشمك)(شتلق)
بسيار عالي بود ولي من به علت نداشتن تخصص در اين زمينه فقط خواننده هستم و ممنون از شما
با اجازه عقب گرد (شتلق)
پاسخ
امیر جان .. ممنون از صداقت شما
خبر دار .. شتلق
استاد ارجمند
جناب مدرسي عزيز
سلام وعرض خسته نباشيد
مطلبتون مثل هميشه عالي و خواندني بود
راستش جايي مشغول به كار شده ام كه يك سره پشت كامپيوتر با نهايت سرعت در اينترنت هستم
از 8 صبح تا 7 شب!
فكر كنيد كه چقدر فرصت دارم براي وبگردي!
مشتاق ديدار مجدد شما هستم
راستي باز هم به دلايلي خطم رو قطع كردم و دوباره همان ايرانسل دستمه
09362732147
راستي با دوست عزيزمون آقاي بيات صحبت نكرديد؟
منو هم دعا بفرماييد
asemoon.org
پاسخ
تبریک عرض می کنم .. مبارک باشه
داود جان باشه من شماره جدید را دارم
از آرمان هم بی اطلاع هستم
با تشکر
جناب مدرسی ،
بنده یکی از خوانندگان نوشته های شما هستم ، شاید بقول معروف پای ثابت باشم ولی معمولا چیزی نمینویسم چون میدانم که شما به بیشتر کامنت ها پاسخ می دهید و این اتلاف وقت باعث میشود از آماده نمودن مطالب بعدی عقب بمانید ، ولی جهت اطلاع (و شاید یادآوری خاطرات بیشتر) اولین فرمانده پلیس 110 تهران سرهنگ صدوقی بود که شما به اشتباه صدیق نامیده بودید و اگر اشتباه نکنم ایشان بازنشسته شده و آخرین پستی که داشتند مسئولیت مهمی در فدارسیون کاراته بود ، موفق باشید
پاسخ
دوست عزیز و گرامی
بله .. دقیقآ درست می فرمایید
جناب سرهنگ صدوقی بعد از مسئولیت 110 در بخش بسیار مهمی منصوب شدند . یادم رفته است
به هر حال سن آدم که بالا می ره .. خیلی اسامی رو هم از یاد می بره
ممنون از شما
سلام
استاد عزیز
بیشک کلیدعبورازاین در دموکراسی است وهمین دموکراسی هم برای خود قوائد مجربی دارد (تجربه شده)مثلا منی که امروز اگر همکلاس دانشگاهی خواهرم که یه پسری مثل خودمه توخیابون با خواهرم ببینم عصبی میشم ، منی که بهم یاد دادن خوبیت نداره که زن آدم تومحیطی (غیرازاینکه همه زن باشن)،کار کنه واین مطالب رو وارد تک تک سلولهای مغز من کردن (سعی کردم مثالهایی عامه پسند بزنم والا کار ازاین ها خرابتره)، هرچقدر سعی میکنم نمی توانم به خودم بقبولانم که درآینده فرزند دختر من براساس اصول دموکراسی (که کاملاهم با عقل جوردرمیاد)بعنوان یک انسان آزاد وباشعور حق داره باهرکس که مناسب میدونه حتی به مسافرت بره.چه کنم نمیتوانم برخود فائق بیام؟کم نیستند عزیزان هموطنی که همینکه فرزندانشون کمی بزرگ میشن از مهد دموکراسی میگریزند اونا هم مثل من نمیتونن برافکارشون فائق بیان.بماند که عده زیادی هم کنار آمده اند.ولی واقعا طرزفکرمن فکرنکنم زودتراز همون 150 سال عوض بشه.
خلاصه به این دلیله که پشت درازدواج مانده ام وخداروشکرناراضی هم نیستم.(چشمک)
بهرحال من خوذم رو قربانی استحاله فرهنگی میدونم.خوش یه حال آدمای 200 سال دیگه.
سرتونو دردآوردم، ببخشید. یه ریزه دلم گرفته بود .
پاسخ
پسر عزیز و نازنینم شهرام جان
از صمیم قلب دعا می کنم در زندگی فردی خوشبخت باشی
شهرام جان همین که صورت مسئله رو می دونی .. خیلی جلو تر از همه هستی
خیلی ها همین را هم متوجه نیستند ... من هم دختر داشتم .. همیشه به همسرم می گفتم : اگه روزی از کسی خوشش اومد ، ما حق نداریم دخالت کنیم . و فقط باید حسابی تحقیق کنیم تا اگه مشکلی بود بهش تذکر بدهیم .. تا خودش نظرش برگرده
باور کن خیلی خواستگار های گوناگون و متمولی داشت .. اما فقط به همسرم یک نام را تکرار می کرد .. پیمان
اون موقع پیمان مهندسی جوانی بود که در یک شرکت کار می کرد .. خب تحقیق کردم دیدم پسر نجیبی است
و هیچ مشکلی نداره ... و آن ها ازدواج کردند
با توکل به خدا و نیروی عشق .. دامادم حیلی زود پیشرفت کرد .. و در کم تر از شش سال صاحب شرکت و خانه شیک شد . و با تولد دو فرزند دوقلو دختر .. از زندگی خیلی راضی هستند .. شهرام جان می دونم مثال من بی مورد بود ... ولی می خواهم بگم اعتماد به جوان ها پاسخ اش رو گرفتم
باید هر کسی دموکراسی و آزادی رو از خودش آغاز کنه
برات آرزوی موفقیت می کنم
سلام خدمت عمو بهروز عزيز
من از وقتی که برگشتم فقط يک مشکل اساسی دارم و آنهم اينتر نت. ما آن موقع داشتيم و قدر اش را ندانستيم و حالا نمی دانيد که به چه وضعی مبتلا هستم.
اما می دانييد که چرا مجلات ما و يا روزنامه های ما به بيراهه رفتند . يک دليل واضع دارد و آنهم چاپ نشريه در ايران قوانين بسيار سختی دارد يعنی تقريبا به فرد و يا گروه خاصی می دهند و نتيجتا يک نوع رانت ايجاد می کند . اگر طبق قانون و مانند همه دنيا به هرکسی که می خواهد مجوز نشريه بدهد باور کنييد اين رانت ايجاد نمی شود و اين مسايل ايجاد نمی گردد و اگر هم مطبوعه ای تخلفی کرد اولا دادگاه با آن برخورد می کند و ثانيا به دليل بازار رقابتی ديگر فروشش بالا نمی رود و هر مطلب مفسده انگيزی منتشر نمی شود.
تمامی اين اشکالاتی که شما در بخش مطبوعات مطرح کرديد و يا بطور کلی در بخش مديا فقط و فقط به اين دليل است که همه در اختيار بخش خاصی قرار می گيرد.
راست حال آن دو فرشته روی زمين چطور است.
ممنون
پاسخ
نادر جان عزیز و گرامی
بله حق با شماست .. من هم که از اینترنت پر سرعت خیر سرم برخوردارم .. و پر سرعت ترین اش است استفاده می کنم ، اصلآ راضی نیستم .. و سرعت 512 با صدو بیست و هشت هیچ فرقی ندارد !! بگذریم
نادر جان به نکته بسیار اساسی اشاره کردی
بله .. اغلب امتیاز ها را به افراد بی تجربه و از طریق پارتی بازی دادند .. و حتی در سال میلیون ها تومان هم بابت سوبسید کاغذ از وزارت ارشاد دریافت می کنند ، و از طرف دیگر سهمیه کاغذ خود را در بازار آزاد فروخته و با تیراژی پائین نشریه را چند خط در میان چاپ کرده یا اجاره می دهند .. در حالی که آدم های این کاره چون پارتی ندارند .. بیرون از خط ایستاده اند
وزارت ارشاد هم دلش خوشه .. صد ها مجوز نشریه صادر کرده است .. قوه قضاییه هم خوشحال است صد ها نشریه غیر اخلاقی را مسدود کرده است .. خلاصه در این بازی فقط من و شما هستیم که فقط نظاره گر هستیم
ممنون
عمو سلام
راستي چرا در رابطه با سقوط سي 130 اندونزي كه سقوط كرد چيزي ننوشتين
پاسخ
آرش جان عزیز ؛ من بلافاصله بعد از سانحه از خبرش آگاه شدم
اما عزیزم تا شرایط قبل از حادثه رو ندونم ، نمی توانم چشم بسته تحلیل فنی کنم باید چند نفری اظهار نظر کنند تا من خودم رو درون هواپیما تجسم کرده و لحظه قبل از سانحه رو بررسی نمایم
اگه روزی به این اطلاعات دست یافتم ، حتمآ تحلیل خواهم کرد
سلام جناب سرهنگ
خداييش نميدونم چطور بگم ايول.
هرچه دمت گرم و از اين حرفا بگم كم گفتم.
بخدا باحال ترين آدمي هستيد كه من ديدم.
ايشاالله هميشه سربلند باشيد.
پاسخ
فدات بشم علی جان
حسابی شرمنده محبت های شما هستم
انشاالله لیاقت این همه عشق و محبت را داشته باشم و بتونم جبران کنم
سلام استاد عزیز.بابا چقدر حرص خوردین از دست این همکارهاتون!با همچین ادمهایی نباید کار میکردین.البته چنین ادمهایی زاده سیستمهای پرفساد هستن و تا شرایط مهیا نباشه کار به اینجاها نمیکشه.مثل بدن انسان.وقتی سیستم ایمنی بدن ضعیف میشه انواع میکروبها فرصت رشد و تکثیر پیدا میکنند.به هر حال خوشحالم که نه به سینما نه فوتبال و نه مجلات جنجالی علاقه دارم.البته بازی امشب استثناست ها!فوتبال انگلیس حسابش جداست.راستی چند وقتیه خبری از اقای فرنودی نیست؟قبلا پای ثابت اینجا بود.
پاسخ
فریده جان عزیزم .. حق با شماست
ولی اون موقع بقدری عاشق کار و خدمت بودم .. که حتی گذشت زمان را احساس نمی کردم
اما خوش به حالت که دل به این مواردی که گفتی نبستی
در مورد جناب فرنودی هم عرض کنم .. ایشان محل کارش تغیر یافته و مدیریت آژانس دیگری را به عهده گرفته است .. و کم تر فرصت پای وب نشستن پیدا می کند
البته گاهی از طریق ای میل از او و حال و روزش با خبر می شوم
ممنون از شما
اولین بار با سایت شما از طریق وبلاگ ارتش شاهنشاهی ایران آشنا شدم قلمی شیوا و زیبایی دارید.شما که از عربهای بی تمدن و دشمن ایران و ایرانی متنفرید از شما خواهش میکنم در پایان متن از دو کلمه تشکر و احترام استفاده نکنید بلکه از کلمات پارسی چه در متن و چه در پایان متن استفاده کنید.همچنین سپاس گزار می شوم اگر به وبلاگ سر زده و نظر خود رابگویید.در پناه اهورامزدا پاینده و جاوید باشید.
پاسخ
پاساگارد عزیز و گرامی
ممنون از راهنمایی مفیدی که محبت فرمودی بیان داشتی
چشم سعی می کنم اگه فراموش نکنم ، از کلمات در پناه اهورامزدا استفاده کنم
در مورد عرب ها مخصوصآ اماراتی ها بگم .. که از صمیم قلب متنفرم
و از هموطنانی که به آن ها بهاء داده و سرمایه و زندگی شون را در این کشور بی جنبه سرمایه گذاری می کنند هم متنفرم
البته من شنیدم ایرانی ها به تدریج در حال
سلام علیکم.
عزیز برادر ، از مشکات تهاجم فرهنگی وَ ضعفهای فرهنگ-سازی ، وَ خلاصه سوء
استفاده برخی از رسانه-ها وَ جماعت « تبلیغات-چی »"!" با شما موافق بوده وَ همدردی میکنم. واقعا بعضی اوقات
ادم آنقدر داغ میکند که دوست دارد
این « سوپاپ-های اطمینان » را از رو کله-اش قطع کرده وَ سفره-ی « دلخونی وُ دلریشی » را باز ِ باز کند ...
جسارتا بخاطر احساس مشترکات نسبی بین شما وَ خودم ( حتی از لحاظ سن وُ سال وَ تحمل بیمایهای سخت ) وَ علاقه-ی حاصله در این کوتاه مدت ، لینک سایت شما را یکی دو شب قبل در وبلاگم منعکس کردم.
در پناه یوسف زهرا سلام الله علیهم ،
عـبـــد عـا صـی.
پاسخ
دوست عزیز و گرامی
بی نهایت خوشحالم که دوست فرهیخته و بزرگواری با بنده احساس مشترک دارد به فال نیک می گیرم
دوست گرامی .. حق با شماست .. گاهی آدم باید همه چیز رو بیان کنه ..
با تشکر از محبت شما ، بنده هم لینک شما را در سایت اضافه کردم
با تشکر مجدد از شما
سلام
من فقط میخواستم یه خسته نباشید بگم.
موفق پیروز و سلامت باشید
سلام جناب مدرسی
مطلب جالبی بود به هر حال این هم از عواقب محدودیت زیاده.
امروز ساعت ده شب به وقت ایران به منزل زنگ زدم و پیغام گذاشتم چون موبایل خاموش بود.
راستی یادمه در یکی از پستهای قدیمی نوشته بودید در آمریکا بعضی از خلبانهای عراقی هم بودند که هم زمان با شما درس میخواندند.
مگه عراق هم هواپیمای ساخت آمریکا داشته.
اگه داشته چه هواپیمایی بوده؟
راستی از دوستانی که کامنت میگذارند کسی میدونه من از کجا میتونم فیلم حمله به اچ سه را گیر بیارم؟ ممنون هستم.
قربان شما
علی از کانادا
جناب آقاي مدرسي
با سلام
احتراماً ميخواستم از فرصت طرح بي پرده اين مسائل، كه در جامعه ما "ظاهراً" طرح كردنشان حكم تابو را دارد ولي به استناد آمارها در عمل در حال كسب رتبه هاي بالاي جهاني دراين خصوص هستيم، چند نكته اي را به عرض برسانم.
1-متاسفانه اين موارد فقط به مطبوعات و صدا و سيما و سينما ختم نميشود، بلكه در بسياري از محيطهاي كاري كشورمان ريشه دوانده است و جالب اينكه بنابر پژوهش خصوصي كه حدود 12 سال قبل توسط برخي از آشنايان اينجانب انجام گرفت (اين پژوهش هنگامي آغاز شد كه هنوز بسياري از مردم خبري از اينگونه مسائل و حتي از دختراني كه مجبور به فرار از منزل ميشوند، نداشته و حتي بعنوان شايعه نيز به سختي باور ميكردند-به هر حال، پژوهش قرار بود بسيار وسيع و دامنه دار باشد كه بر اثر پاره از فشارها ناتمام ماند)، شروع اينگونه روابط از شركتهاي خصوصي نبوده است!(بيشتر از اين نميتوانم توضيح دهم)
2- رواج ناهمواريهاي اخلاقي در اين سطح وسيعي كه ميبينيم را نميتوان با عنوان "تهاجم فرهنگي" (اصولاً فرهنگها به يكديگر "تجاوز" نميكنند، با هم مراوده ولو بصورت يكطرفه دارند كه يكطرفه شدن مراودات فرهنگي هم دلايل خاص خودش را دارد...-باز هم بيشتر نميشود ادامه داد) برچسب زده و ساده سازي كرد. به عبارت بهتر در كداميك از كشورهاي غربي، اين نوع روابط ديده ميشود، كه بعد از تهاجم فرهنگشان به ما! سرايت كرده است. نفس وجود روابط خصوصي بين افراد جنس مخالف، نميتواند تحت عنوان فساد و فحشاء نامگذاري گردد. در كشورهاي ديگر معمولاً اينگونه روابط در چهارچوب خواست طرفين صورت گرفته و معمولاً به عرصه هاي ديگر، خصوصاً عرصه هاي كاري وارد نميشود، چه در غيراينصورت معمولاً مجازاتهاي سنگيني (نه بدليل روابط، بلكه بدليل سوء استفاده) بدنبال دارد، همانند آنچه اخيزاً در خصوص موشه كاتساو در اسرائيل يا بيل كلينتون در امريكا ديديم.
3- يكي از دلايل رواج اين مساله را ميتوان در مقدس مآبي ظاهري اجتماعمان ديد كه غالباً وجود اينگونه موارد را تا زماني كه اظهر من الشمس نشده باشد، انكار كرده و اصولاً وجودشان را نيز منكر ميشويم، همانند عكس العملي كه در برابر شيوع بيماري ايدز بصورت مخفيانه و زيرپوستي در كشورمان داشت...
به هر حال گفتني دراين مورد زياد است كه متاسفانه به همان دلايل قابل باز كردن بيشتر نيست، وگرنه قضيه ممكن است سياسي تلقي گردد و ...
با احترام
بهرنگ
باسلام خدمت جناب اقای مدرسی من عبارت تهاجم فرهنگی را عبارتی عجیب و غریب می دانم که محصول دید پلیسی در فرهنگ است کسانی که این عبارت را به کار می برند یا از روی کمی اگاهی یا تعصب و یا به خاطر داشتن اهدافی در سر به کار می برند فقط خطاب به دسته اول به عنوان یکی از میلیونها ایرانی که به خارج از کشور رفته اند و فعلا در ایران هستم می گویم کافیست با دیدی باز تر نگاه کنیم ببینیم ایا در کشورهای مبدا تهاجم!!!(کشورهای غربی) به طور مثال دین اسلام روز به روز بر طرفدارانش بیشتر نمی شود(که البته بیشتر مهاجران از کشور های اسلامی هستند تا مردمان کشور های غربی) که این مهاجران فرهنگ خود را می اورند مقایسه کنید تعداد مسجد ها را 40 سال پیش با حال حاضر در شهر های مختلف امریکا کانادا اروپا یکی از دوستان دانشجویم که در مسکو تحصیل می کند تعریف می کند در مسجد جامع مسلمانان در مسکو( با توجه به طول جغرافیایی این شهر) قبله دقیقا در جنوب است گهگاهی میروند قصابی اسلامی گوشت حلال تهیه می کنند حالا تعداد این مراکز مختلف فرهنگی و مذهبی را چند برابر می کنیم در کشور های غربی(همانطور که می دانیم کشور های اروپای غربی وامریکا از روسیه و دیگر نقاط جهان مهاجر پذیر ترند) در لوس انجلس که خودم دیدم شیعیان نماز جمعه سفره حضرت ابوالفضل عزاداری محرم و سینه زنی و غیره را انجام می دهند( که صدا و سیما مشتاقانه گزارش تهیه می کند) ولی من هیچوقت ندیدم عبارتی معادل تهاجم فرهنگی به کار رود( غیر از یازده سپتامبر که انهم بر اثر نا اگاهی بوده بر خورد بدی با مسلمانان صورت نگرفته) اگر کسی دسترسی به کانال های خارج داشته باشد حرف مرا تایید می کند که انبوهی از شبکه های تلویزیونی با ارا و عقاید گونا گون زبان های مختلف انگلیسی عربی هندی چینی فارسی و غیره با داشتن دفتر و استودیو و غیره در امریکا از شیعه دوازده امامی خودمان گرفته تا وهابی های عرب از کمونیست( که مخالف سر سخت سرمایه داری امریکااست) گرفته تا شاخه های مختلف مسیحیت بودا و معتقدان به متا فیزیک و غیره و غیره(بعضی کاری به عقاید دیگران ندارند بعضی بدون بی احترامی عقاید دیگران را نقد می کنند بعضی هم رعایت نمی کنند) برای مخاطبان خود در امریکا یا نقاط دیگر جهان عقیده مذهب و فرهنگ خود را تبلیغ می کنند توجه توجه توجه کنید فرهنگ خود دا تبلیغ می کنند برای کسانی غیر از ان فرهنگ ولی هیچگاه نشیدم عبارتی معادل تهاجم فرهنگی به کار رود و منطقی اش هم همین است . درباره مد من به دیده خودم درامریکا و کانادا وبعضی از دوستان در اروپا تیپ جوان غربی را درکل ساده تر دیدم و تیپی که در شمال تهران بیشتر دیده می شود انجا به ندرت دیده می شود حال خودم معتقد هستم اگر می خواهی ظاهرت متفاوت باشد اشکالی ندارد ولی دیگران ظاهر تو را تعیین نکنند(مد) جای سوال برایم پیش می اید مد جوانان ایرانی که تطابقی با مدهای اینطرف ندارد (از مدهای ترکی و غیره می ایند) از طرفی جوانان ان طرف اب اینقدر یک دست و همرنگ نیستند که یک شبه مدل ریش همه یک جور باشد فردا جور دیگه ما تصور اشتباهی داریم سرتان را درد اوردم عذر می خوام و تشکر می کنم از ارزشی که برای مخاطب خود غائل هستید شاید اگر در سایت دیگری بود نمی گفتم با شناختی که از شما پیدا کردم که ظاهر و باطنتان یکی است فقط این را هم بگویم معنی دهکده جهانی یعنی همین که دیگر مذهب و عقیده مرز جغرافیایی نمی شناسد می بینیم که در انسوی اب فرهنگ عاشورا و سینه زنی سر از خیابانهای نیویورک در اورده و کسی مزاحمشان نمی شود و در این سوی اب عده هیئت برو ها کم شده. شخص خود انتخاب می کند
پاسخ
عزیزم .. من در شرایطی نیستم که پاسخ کامنت ها را بدهم ... در کرج هستم و با لپ تاپ نمی توانم مثل خونه خودم جواب کامنت ها رو بدهم
اما به خاطر حرمت به شما دوست عزیزم و تشکر از حرف های منطقی و با صداقتی که فرمودی .. همین یک خط رو پاسخ دادم
( از سایت هوافضا )
شناسایی گروه ناوهای آمریکایی
خاطره ای از سرهنگ خلبان "مصطفی سهرابی"
قبل از پیروزی انقلاب اسلامی وظیفه هواپیما "پی تری اف" اغلب شناسایی شناورها و زیر دریایی های شوروی و چین و کشورهای شرقی بوده لکن بعد از پیروزی انقلاب و در خلال جنگ تحمیلی تمام شناورها و زیر دریایی های حاضر در منطقه را شناسایی می کردیم و با تجربه و تحلیل اطلاعات، از مقاصد هر یک و یا هر گروه از این شناورها مطلع می شدیم تا توسط یگان های دریایی و یا هوایی عکس العمل لازم در مقابل تحریکات آنها صورت گیرد . در واقع پرواز این هواپیما مانند خاری بود در چشم بیگانگان حاضر در خلیج فارس و دشمنی که ناجوانمردانه از سوی آنها حمایت می شد . این هواپیما به دلیل قابلیت شناسایی و اهمیت خاصی که داشت از همان روزهای پیروزی انقلاب اسلامی، در حصر قطعات یدکی قرار گرفت اما متخصصان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران با ابتکارات و خلاقیت های مختلف این هواپیما را عملیاتی کرده و روی پا نگه داشته بودند . پرواز عملیاتی این هواپیما در خلال جنگ چنان برای دشمنان ناباورانه بود که در هر پرواز نمی توانستند خشم خود را پنهان سازند و به عناوین مختلف سعی داشتند در انجام ماموریت آن اخلال به وجود آورند. مثلاً به دلایل واهی از سوی ناوهای آمریکایی و انگلیسی مستقر در منطقه، به این هواپیماها اخطار داده می شد تا از این طریق مانع ادامه مسیر و شناسایی شناورها شوند.
هواپیماهای آمریکایی و انگلیسی به عراق کمک می کردند
در اکثر پروازها هواپیماهای متعلق به ناوهای هواپیمابر آمریکایی به هواپیماهای ما نزدیک می شدند تا از مقصود و هدف ما مطلع شوند و یا به انحای مختلف، با گردش های خطرناک به سوی ما سعی در ارعاب و انصراف ما از انجام ماموریت داشتند. این یاری و مساعدت به عراق تا سال های آخر جنگ، به صورت مخفیانه انجام می شد. حتی آمریکا و انگلیس و سایر کشورهای غربی سعی کردند منطقه خلیج فارس را از انواع شناورهای نظامی اشباع کنند تا هر لحظه که هواپیماهای ایرانی برای مقابله با هواپیماهای متجاوز عراق ، که از فضای خلیج فارس استفاده کرده یا به شناورهای نفت کش و تجاری که به سمت بنادر ایران در حرکت بودند حمله ور شدند و به پرواز در آیند و از طریق مطلع ساختن خلبانان عراقی به آنها کمک کنند تا تغییر سمت داده و متقابلاً در مقابل فعالیت هواپیماهای ایرانی ایجاد مزاحمت کنند. نیروی هوایی عراق در طول جنگ تحمیلی با وجود مجهز بودن به انواع تجهیزات نظامی و رادارهای دوربرد، نتوانست حوزه کنترل هوایی خود را در خلیج فارس گسترش دهد و از این رو در حد فاصل شمال نصف النهار 50 درجه به شرق، کنترل آنها بر روی شکاری هایشان تقلیل می یافت و در این مدت آنها ضمن توافق های پنهانی با دولت های غرب، شرایطی را به وجود آورده بودند که مستقیم یا غیر مستقیم ناوهای بیگانه به آنها کمک های فنی هوانوردی ارائه می دادند.
اطلاعات پروازهای ما به عراق داده می شد
گاهی اطلاعات مربوط به پرواز هواپیماهای ایرانی را به طرق مختلف در اختیار آنها قرار می دادند و سعی می کردند از غافلگیر شدن هواپیماهای عراقی در محدوده جزیره لاوان تا "راس البیشه" جلوگیری کنند. برای نمونه، به بهانه اخطار به هواپیماهای ایرانی نوع هواپیما و سمت و ارتفاع و موقعیت جغرافیایی آن را روی فرکانس اضطراری اعلام می کردند و این موجب می شد تا خلبانان عراقی چنان چه در حد فاصل بُرد موشک های هواپیمای رهگیری ایرانی قرار داشتند به سرعت خود را از مهلکه نجات دهند و اگر فاصله زیاد بود با آرامش به ماموریت خود ادامه دهند. در حقیقت نقش کنترل و فرماندهی عراقی ها در پهنه خلیج فارس به عهده ناوهای بیگانه بود.
مسیر خود را تغییر دهید
در سال 1359 و اوایل جنگ تحمیلی بود. در ماموریتی که به سمت شرق کشور آغاز می شد و ادامه آن تا نصف النهار 61 درجه به طول می انجامید، ناو سر فرماندهی ایالات متحده در دریای عمان به شدت به ما اخطار کرد که ادامه مسیر را متوقف کرده به سمت دیگری تغییر جهت دهیم. معمولاً ناو سرفرماندهی در دریا به اتفاق چند رزمناو و ناوشکن و شناورهای لجستیکی ، به صورت یک ناو گروه در حرکت هستند و ما می دانستیم که این " ناوگروه" عازم خلیج فارس هستند تا به یاری دشمن بشتابند.
این ناو برای جلوگیری از شناخته شدن توسط هواپیماهی اکتشافی" پی.تری. اف" ما را به شدت مورد اخطار قرار داده بود و ما هم قطعاً تصمیم به شناسایی آنها داشتیم؛ به همین جهت به مسیر ادامه دادیم .
ناو سر فرماندهی مجهز به سیستم های ارتباطی مختلف از جمله ماهواره ای است که در هر لحظه می تواند با اقصی نقاط جهان تماس داشته باشد. ناو آمریکایی مجدداً اعلام کرد که اگر از نصف النهار 61 در جه جلوتر برویم با ما درگیر شده و ما را هدف قرار خواهد داد. ما نیز با علم به این که مسیر پروازی مان، قانونی و فاقد هرگونه ایراد و اشکالی بود، کماکان به مسیر ادامه دادیم
ادامه دهید شما را هدف قرار می دهیم
کنترلر ناو با لحنی خشمگین، بر روی فرکانس رادیویی اضطراری که تمام ایستگاه هایی که روی رادیو به گوش هستند متوجه آن می شوند، سه بار اعلام کرد:
- این یک دستور جنگی ست. مسیر خود را تغییر دهید ...
مفهوم این بود که اگر تغییر مسیر ندهیم از دید ستاد آمریکا در واشنگتن ما را دشمن تلقی کرده و احتمالاً با سلاح خود به ما شلیک خواهند کرد.
در این هنگام بین کروی پروازی، مشورت هایی صورت گرفت. اول این که ما پروازی غیر منطبق با اصول هوانوردی و پروازی بین المللی نداشتیم و دوم این که اگر اینها ما را مورد اصابت قرار دهند با فرض این که موفق به خروج اضطراری از هواپیما شویم، صدها مایل از پایگاه خود دور هستیم و چه کسی می تواند ما را بر روی اقیانوس هند و دریای عمان شناسایی کند و نجات دهد؟
فرمانده هواپیما ضمن اعلام مراتب اخطار بیگانگان به ایستگاه کنترل دهنده و شنیدن صحبت های بقیه پرسنل با شجاعتی بی نظیر، تصمیم به ادامه مسیر گرفت واین اخطار نیز کوچک ترین خللی در عزم راسخ پرسنل پروازی به وجود نیاورد. ما آن قدر مسیر را ادامه دادیم تا تمامی ناو گروه را شناسایی کردیم و از سرعت حرکت آنها اطلاع لازم را کسب کردیم و ماموریت خود را تمام و کمال به انجام رساندیم.
ماموریت با موفقیت انجام شد
آنها که در واشنگتن دستور می دادند و اعضای این ناو گروه، نتوانستند در مقابل عزم راسخ و شیوه قانونی پرواز ما بهانه ای یافته و جهت مبادرت به شلیک تصمیمی قطعی اتخاذ کنند.
در طول ماموریت های مختلف، یک بار ما می توانستیم یک کشتی ماهیگیری مصری را که با عنوان ماهیگیری در آب های خلیج فارس مشغول جاسوسی برای عراق بود شناسایی و با اطلاع دادن به عوامل مربوط توقیف کنیم و یا کشتی تجارتی عراق را که حامل اسلحه و مهمات تحت لوای کالای تجارتی مانند کولر و یخچال بود، شناسایی کردیم تا در مورد توقیف آن اقدام شود.
در واقع بهره گیری از ضعف و تزلزل دشمن، برای ما یک اصل بود و نظیر این ماموریت ها در طول هشت سال دفاع مقدس بسیار اتفاق افتاد.
منبع : بربلندی سپهر
سلام عمو جان خوبید؟
عمو درباره مطالب مجله ها بگم .
مادر بنده برای سرگرمی مجلات خانوادگی میخره من هم گاهی اوقات میخونم .
عمو خدمتتون عرض کنم هر چی این مطالب را خوندم (لازم به ذکر مطالب ابن مجله یعنی سرگذشت افراد واقعی هیت)
همشون زایده تخیل هستند و همشون معلومه از خودشون در میارن
یه بخشی داره به نام فالگوش
در این بخش میاد بدون اینکه نام بازیگر رو بگه پشت سرش حرف میزنه مثلا میگه ما متوجه شدیم یکی از خوانندگان پاپ دیشب با زنشدعوا کردند و با دمپایی زدن تو صورت هم (متاسفم)
آخه این هم شد خبر؟
آخه دروغ در آوردن هم شد کار؟
یا مثلا یه مجله یه بخشی داره به نام ""سراب"" درباره کسانی که مهاجرت کردند به آمریکا و اروپا و ...
میان در این صفحه فقط و فقط بد کشورهای دیگر رو میگن بحث زیاده بعدا بیشتر میگم..
ارادتمند شما نوید
از وبلاگ نیروی هوایی ایران )))
جدال هوایی برای رهایی از محاصره
خاطره از : سرگرد خلبان یدا... شریفی راد
خلبانان برای پرواز معرفی شدند
ساعت ده صبح روز سه شنبه بیست و پنجم آذر سال 59، فرمانده پایگاه مرا به دفترش فراخواند و ماموریتی را ابلاغ کرد که زمانش بستگی به وضع جوی داشت. همراهانم را، سروان "حبیب بقائی"، ستوان "شفیع حسین پور" و ستوان (سرلشکر شهید ) "مصطفی اردستانی" معرفی کرد و سفارشات موکد برای مخفی ماندن ماموریت تا آخرین لحظه را نمود. به اتاق طرح ها (بریفینگ) رفتم، هوا مناسب نبود. ابرهای سیاهی که آسمان آن روز را پوشانده بودند، نشان می داد که ماموریت آن روز نمی تواند انجام شود اما طبق دستور باید منتظر هوای مساعد می شدم.
ساعت چهارده همان روز محل کار را ترک و به منزل رفتم. نقشه را باز کردم و شروع کردم طراحی. چندین مسیر را در نظر گرفتم و بارها خطوط رسم شده بر نقشه را پاک می کردم و مسیر بهتری را می کشیدم. به نظرم آمد دارم نقشه مرگم را می کشم. انگار به دلم برات شده بود که از آن ماموریت باز نخواهم گشت. در یک آن بچه هایم را یتیم دیدم. بارها دیدم فکر کردن به ماموریت جنگی به مراتب سخت تر از انجام خود ماموریت است. به هر ترتیب همه چیز را آماده کردم و تنها یک بریفینگ پروازی مانده بود.
صبح روز جمعه بیست و هشتم آذر 59
صبح زود تلفن زنگ زد. گوشی را که برداشتم سرهنگ خلبان "محمد دانشپور" بود. گفت:
- بیا بالا، کار داریم.
به سرعت لباس پوشیدم، اصلاح کردم، پوتین ها را واکس زدم و قبل از این که ربع ساعت وقت را بیشتر از دست داده باشم، آماده رفتن به اتاق جنگ شدم. به پست فرماندهی رسیدم و بی درنگ خلبانان همراهم را به اتاق طرح ها احضار کردم. ستوان حسین پور مریض شده بود. بنا بر این سروان "خسرو عباسیان" جانشین او شده بود. نقشه ها و طرح هایم را دادم که اعضای تیم از روی آن برای خودشان کپی بردارند و سپس بریفینگ پروازی را در یک ساعت به پایان رساندیم و 9:45 دقیقه صبح جمعه جهت پرواز آماده شدیم.
ماموریت انهدام تاسیسات برق دبیس
محل ماموریت تاسیسات برق دبیس در شمال کرکوک بود. همگی مغرور و مصمم و با لبخندهائی بر چهره، وسائل پروازی را برداشته و سوار مینی بوس شدیم و به طرف محل شیلتر هواپیماها رفتیم. هوا صاف و آفتابی بود. بدون یک لکه ابر! به همراهانم گفتم :
- ای کاش امروز ما را به این ماموریت نمی فرستادند. دشمن در روز آفتابی منتظرتر است.
دو نفرشان به لبخندی قناعت کردند و سومی حرفم را تائید کرد اما همه مان آرزومند که: ان شاالله به خیر خواهد گذشت.
هر کس سوار مرکب خود شد. با برج تماس گرفتیم و به سوی باند پروازی حرکت کردیم که شماره2 سروان حبیب بقائی به علت نقص فنی از ماموریت بازماند. به این جهت گروه سه نفری سر ساعت 10:30 دقیقه از زمین کنده شد. برای من که لیدر گروه بودم و متجاوز از چهل پرواز به خاک دشمن نفوذ کرده بودم، همه چیز آشنا و حتی عادی بود. آرایش پروازی مان مثلثی بود.
روی هدف رسیدیم
همه چیز بر طبق بریفینگ پیش می رفت تا رسیدیم به 15 مایلی هدف و اوضاع مان فرق کرد. بک ابر سفید به مساحت ده، پانزده مایل در ارتفاع هزار پائی انداخته شده بود روی منطقه تاسیسات برق دبیس. هر چه پیشتر رفتیم، از یافتن هدف ناامیدتر شدیم. ارتفاع را تغییر دادیم و لحظاتی روی ابرها پرواز کردیم و در مسیرمان تغییراتی دادیم که ناچار بودم همه اینها را به یارانم بگویم. ابر سفید روی هدف سبب یک سلسله مکالمات و مشورت های رادیوئی شد، یعنی کاری که در منطقه دشمن باید در حداقل انجام داد و چه بسا همین مکالمات را دشمن شنود کرده باشد. به عنوان لیدر دسته دلم نمی خواست ناموفق از پرواز بازگردم. وقتی بر روی هدف رسیدیم بدون آن که هدف دیده شود، در ارتفاع مخصوص حمله قرار گرفتیم. سروان عباسیان گفت:
- جناب سروان من چیزی نمی بینم.
گفتم: "شما بمب هایتان را روی هدف بریزید من یک دور دیگر می زنم."
خلبانان همراه بمب هایشان را روی هدف رها کردند و به سمت کشور بازگشتند. من روی هدف دوری زدم، شکافی برای ورود به زیر ابر یافتم و قسمتی از تاسیسات هدف را مشاهده کردم و بمب هایم را روی هدفی که دیدم فروریختم. سمت حمله شمال به جنوب بود. ناچار بودم تغییر مسیر بدهم. میانه تغییر مسیر بدخلقی ضدهوائی های دشمن شروع شد. دورم را کامل کردم و به سمت ایران تغییر جهت دادم.
در راه بازگشت دو فروند میگ عراقی را دیدم
آسمان تیرباران بود و من دود غلیظی که قسمتی از کارخانه را پوشانده بود به چشم دیدم. اولین کاری که کردم تماس با همراهانم بود. آنان گزارش دادند. 7 مایل جلوتر از من بودند. تا حد امکان سرعتم را افزودم. می خواستم در بازگشت نیز آرایش زیبای سه نفری مان را داشته باشیم. ضمنا از هر طرف مواظب هواپیمای دشمن بودم. 4 دقیقه گذشته بود که 2 فروند هواپیما در جلوی خودم دیدم. فاصله مان از 5 مایل بیشتر بود و آن دو ارتفاع شان کمی بالاتر از ارتفاع من بود. به سرعتم افزودم چون می خواستم هر چه زودتر به یاران نزدیک شوم. اما نتیجه عکس بود و فاصله ام از آنان بیشتر شد. با تعجب دوباره موقعیت همراهانم را از رادیو پرسیدم. گزارش آنان منطبق بود با آن چه دیده بودم. در همین ضمن اردستانی اضافه کرد:
- 2 فروند میگ از بالای سر من رد شد.
ابتدا صدای مصطفی را تشخیص ندادم و فکر کردم خلبان دیگری است که آن گزارش را می دهد. به همین تصور گفتم:
- جوک نگو!
میگ ها به من حمله کردند
احتمال می دهم یک شوخی هم من کرده باشم، یادم نیست. 27 مایل با مرز فاصله داشتم اما یارانم مرتب دورتر از من می شدند تا جائی که دیگر ندیدم شان. ناچار به حدس و گمان دنبال شان در پرواز بودم و ضمن این که بی اراده ارتفاعم را افزوده بودم اطراف را هم می پائیدم. یک بار هم به همراهانم گفتم که پشت سر آنان هستم و بزودی به آنان ملحق می شوم. هنوز حرفم تمام نشده بود که از طرفین و کمی بالاتر به سمت من شلیک شد.
قبل از این که موفق به عکس العملی شوم، از دو طرف محاصره بودم. به چپ و راستم نگاه کردم و 2 فروند میگ عراقی را دیدم، در رادیو گفتم:
- بچه ها دو تا میگ دنبال من هستند. اگر می توانید برگردید.
یکی از بچه ها گفت:
- قربان، موقعیت تان کجاست؟
- درست پشت سر شما.
در لحظه تقاضای کمک، می پنداشتم دو هواپیمای دور شونده ای که دیده بودم مصطفی و خسرو هستند و خواهند توانست به زودی به کمکم بیایند. به این جهت به علایم بین المللی هواپیمای دشمن که قصد داشتند مرا زنده و سالم همراه خود فرود آورند، توجه کردم و به سمت تقریبی پایگاه هوائی کرکوک واقع در شمال عراق تغییر جهت دادم. حدود 2 دقیقه بین اسکورت دو دشمن به سمت دلخواه آنان رفتم. وقتی خبری از یارانم نشد حتی از آنان و بی جهت دلخور هم شدم. در آن لحظه اصلا در فکر کمبود بنزین برای یک درگیری هوائی نبودم و این تنها مشکل همراهانم نیز بود. بعد از آن لحظات بود که دیدم چه کار معقولی کرده اند یارانم که وقتی امکان نجات مرا نداشتند، خود به سلامت بازگشته اند و به این جهت از واقع بینی شان حتی ممنونم.
تصمیم به درگیری هوایی گرفتم
سکوت مطلق همه جا را گرفته بود. چند بار خیال کردم گوش هایم کر شده و دیگر قدرت حرف زدن هم ندارم. در همین افکار ناگهان 2 فروند دیگر از هواپیماهای دشمن که احتمال دادم همان هائی بودند که من به جای یاران خود گرفته بودم شان، سر رسیدند و در آنی از بالای سرم عبور کرده و ناپدید شدند. امید نجات را در محاصره دو فروند دشمن نداشتم و حالا شدند چهار فروند! نه می توانستم تسلیم و اسارت را بپذیرم و تن به حقارت بدهم، و نه در آن شرایط امکان فراری را می توانستم تصور کنم. تنها راه چاره، مرگ و شهادت بود. راه سوم را برگزیدم، می دانستم مرگ در هواپیما کوتاه ترین مرگ است. هیچگاه از مرگ نترسیده ام چه رسد به مرگ آنی در هواپیما.
حدود 2 دقیقه به سمت کرکوک پرواز کردم. دیگر جرات نگاه به چپ و راست را نداشتم. در یک لحظه و آن، تصمیم مرگ گرفتم و اقدام کردم. یعنی در لحظه ای که یکی از هواپیماها در سمت راست و دیگری در کمی بالاتر و عقب در پرواز بودند دسته قدرت موتور هواپیمایم را به عقب کشیدم و سرعت شکن را پائین دادم. این عمل سبب شد هواپیمائی که در سمت راستم پرواز می کرد، از من جلو زد. در همین لحظه احساس کردم هواپیمای پشت سر، به من نزدیک تر می شود و احتمالا در فاصله موشک دشمن قرار گرفته ام، لذا دست به عملی زدم که از فاصله موشک خارج شوم و دست کم از برخورد با هواپیما جلوگیری کنم. به این جهت هر دو موتور را خاموش کردم.
هر دو میگ را هدف قرار دادم
در همین راستا به تعقیب هواپیمای جلوئی خود پرداختم. هواپیمای حریف از حداکثر قدرت موتورش استفاده کرد و حرارتی که از موتورش خارج می شد هواپیمای مرا چندین بار به چپ و راست گرداند به طوری که فرصت نشانه گیری را از من گرفت و من مجبور شدم مجددا هواپیما را روشن کنم اما قبل از آن که من اقدامی دیگر کنم، هواپیمای جلوئی عراقی مورد اصابت موشکی قرار گرفت که پشت سری به سمت من فرستاده بود و چون موتورهای من خاموش بود موشکش سهم حریف جلوئی شد و به جای من، در جا در هوا منفجر شد.
قادر نیستم احساسم را آن طور که در آن لحظه داشتم بیان کنم ولی همین قدر هست که می توانم بگویم هیچگاه به آن اندازه مملو و سرشار از خدا و احساس خدا نبودم. احساس داشتم که هواپیما را دیگری هدایت می کند نه من. هواپیمائی که موشکش را رها و یارش را سرنگون کرده بود، قبل از این که "یک ور" شدنم را اصلاح کنم، از من جلو افتاد و هدف تیرهائی قرار گرفت که برای هواپیمای ساقط شده آماده کرده بودم و درحالی که عاجزانه چپ و راست می شد، مورد اصابت گلوله های من واقع شد و سقوط کرد.
دو هواپیمای دیگر دشمن به حمله کردند یکی را زدم و دیگری ...
درحالی که دستگاه ناوبری هواپیمایم از کار افتاده بود، پایین تر از حد معمول به سمت کشورم می گریختم و برای آن که از روی پادگان های نیروی زمینی عراق عبور نکنم، مسیر را به طرف چپ تغییر دادم. چند لحظه بیشتر از منطقه درگیری دور نشده بودم که ناگهان دو هواپیمای دیگر دشمن به من هجوم آوردند و درگیری تازه ای را به من تحفه دادند. با چند حرکت تاکتیکی یکی از آنان را جلو انداختم و بلافاصله برایش موشک انداختم. متاسفانه موشک درست عمل نکرد. موشک سمت چپ که باید رها می شد عمل نکرد. موشک سمت راست پس از طی مسیر کوتاهی به چپ منحرف و منفجر شد.
ناچار فاصله ام را با هواپیمای جلوئی نزدیک تر کردم و در یک موقعیت بسیار عالی با مسلسل هدفش ساختم. هنوز حاصل کارم را ندیده بودم که مورد اصابت موشک هواپیمای عقبی قرار گرفتم و هواپیمایم در هوا منفجر شد. ضربه موشک چنان بود که هواپیما را مقداری به جلو پرتاب کرد و در یک آن فرامین از کار افتاد و بلافاصله دست هایم متوجه دسته صندلی پران شد. چگونه آن را کشیدم و چگونه به بیرون پرتاب شدم، نه به خاطر دارم و نه قادر هستم بیان کنم.
ناظران صحنه نبرد، بعدها برایم گفتند:
هنگام هدف شدنم، هواپیمایم در ارتفاع 2 تا 10 متری زمین در پرواز بود. وقتی صندلی از هواپیما جدا شده، آنان پنداشته بودند یک قطعه از هواپیمای منفجر شده من است. همگی شان متفق القول بودند که چتر نجاتم فرصت باز شدن کامل نیافته بود و من با سر به زمین خوردم و بیهوش افتاده بودم. زخم ها و شکستگی های دست و صورتم گفته آنان را تائید می کند. برایم گفتند هواپیمائی که در جلویم پرواز کرده، 600 الی 800 متری محل سقوط من به تپه ای اصابت کرده و خلبانش نیز کشته شده. من سقوط آن را ندیده بودم، تنها چیزی که به خاطر دارم، برق جرقه هائی است که از برخورد گلوله های مسلسلم با هواپیمایش در یاد دارم.
پس از چند ماه که توسط کردها نگهداری می شدم توسط آنها به نیروهای خودی تحویل داده شدم.
وارد سردشت شدم
ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد. پیاده شدیم، مرد میانسالی به نماز قامت ایستاده بود. پوتین های گل آلود را در آورده نشستیم. نمازگزار السلام علیکش را گفت و به سمت ما آمد و در آغوش مان گرفت. چند دقیقه بعد تعدادی ارتشی وارد شدند و ورودم را خوشامد گفتند. یکی از آنها درجه سرگردی داشت و فرمانده پادگان بود. پس از آنان، فرماندار و شخصیت های اداری شهر آمدند. آخر از همه و ساعت یک و نیم، نماینده امام آمد و ناهار با ما بود. بعد از ناهار، تلفنی با همسرم حرف زدم و سپس با فرمانده پایگاهم، که نبود. معاون فرمانده قول داد هلی کوپتری را برای حمل من به آن جا اعزام کنند. که البته تا آخر روز چشمم به آسمان و در انتظار هلی کوپتر خشک شده بود.
شب را در همان اتاق با تعدادی از پاسداران و نماینده امام صبح کردیم. آن روز هم به دلیل بدی هوا نمی توانستیم در انتظار هلی کوپتر باشیم. روز دوم پاسداران رزمنده و جوانان سردشت به دیدارم آمدند. همگی یک پارچه شور و شوق و با چشمانی سرشار از اشک شوق، مرا می بوسیدند. روز سوم یکسره با پاسداران بسر بردم. نجات مرا معجزه دیگری می دانستند و تعداد زیادی عکس یادگاری گرفتند. عصر آن روز 2 فروند جت که در ارتفاع پائین از روی سر ما گذشتند، همه را وحشت زده کرد. ضد هوائی ها به کار افتادند. از دو نفر که در محوطه بودند ماجرا را پرسیدم، گفتند:
- 2 فروند میگ بود که یکی شان مورد اصابت قرار گرفت و پشت کوه سقوط کرد.
- مطمئن هستید که میگ بود؟
- 100 درصد
به کنجکاوی یکی شان شکل هواپیمائی که دیده بود را روی خاک رسم کرد. گفتم:
- اگر این بود، اف 5های خودمان است.
تردید کردند. ناچار تلفنی با معاون عملیاتی پایگاه تماس گرفتم و احوال را جویا شدم. معلوم شد 2 فروند اف 5 فرستاده اند دنبال من و خلبانان به نشانه شادی از فاصله کم پریده اند و سلام کرده اند. گفتم:
میگویند یکی شان را اشتباها زده اند.
گفت : نخیر. درست نیست. هماکنون با رادار در تماس هستند. نگران نباشید.
سوار هلی کوپتر شدم
نیم ساعتی گذشته بود که دو فروند هلی کوپتر کبری و دو فروند 214، روی پادگان ظاهر شدند و نشستند. گروهی از مامورین درحال تعویض، به سمت هلی کوپترها هجوم بردند و در عرض چند دقیقه آنها پر از مسافر شدند. ناچار به اتاق بازگشتیم و منتظر هلی کوپتر بعدی شدیم. چند دقیقه نگذشته بود که صدای هلی کوپتر بار دیگر شنیده شد. ما آماده و حاضر بودیم. ما (شریفی راد به همراه یکی از پیشمرگان) هم همچون بقیه مسافران به سمت هلی کوترها رفتیم. به فشار مسافران ما هم داخل هلی کوپتر شدیم. مسافران نشسته بودند و ساک هایشان را مرتب می کردند که کمک خلبان از ورود مسافران جلوگیری کرد و آنهائی را که داخل بودند خارج نمود. چون با مقاومت و بی اعتنائی ما روبه رو شد، با ضربه محکمی به بازوی راستم و با عصبانیت گفت:
- برو بیرون. ما مسافر نمی بریم. ما ماموریت داریم یک خلبان مجروح را به تبریز ببریم.
ناراحت از آن ضربه، گفتم:
- من همان خلبانم، برادر!
که شخص مزبور مرا در آغوش گرفت و با یک فشار دست دیگر، پدر دستم را درآورد. با بوسه و عذر خواهی به من خوشامد گفت و خلبان را صدا کرد و به من معرفی نمود. 1 ساعت بعد در پادگان نظامی ارومیه به زمین نشست.
در ارومیه چه گذشت
از هلی کوپتر 214 پیاده شدیم. فرمانده ژاندارمری غرب به استقبالم آمده بود. پس از خوشامد گوئی، من و همراهم را سوار ماشین کرد و به طرف شهر برد. وارد ساختمان سفیدی شدیم. اولین کاری که کردم تلفن به همسرم بود. چند لحظه به جای حرف زدن، گریستم. خبر دادم که ان شاالله فردا با آنان خواهم بود. تلفن منزل که قطع شد به فرمانده ام زنگ زدم و خبر ورودم به ارومیه را به وی گفتم. از شنیدن صدایم سخت به هیجان آمده بود. با صدائی هیجان زده می گفت:
- شریفی، خیلی خوشحالم، از برادر بیشتر دوستت دارم. همیشه صادق بودی و خداوند کمکت کرد و نجات یافتی. ان شاالله فردا صبح در ارومیه ملاقاتت خوهم کرد.
چند لحظه ای گوشی به دست، صدای گریه شوق آمیزش را می شنیدم. آنگاه گفت:
- خداحافظ تا فردا.
فرمانده ژاندارمری در ساعت 8 به من زنگ زد و گفت:
- آقای شریفی منتظر باش، چند دقیقه دیگر من میام آن جا که به فرودگاه برویم.
در ساعت 8:25 دقیقه فرمانده ژاندارمری طبق قولی که داده بود وارد شد و سپس به سمت فرودگاه ارومیه براه افتادیم. پس از یک ربع الی بیست دقیقه، به فرودگاه ارومیه رسیدیم. وقتی به درون سالن فرودگاه وارد شدیم، دو ردیف از افسران نیروی زمینی به طور خبردار در سمت راست ایستاده بودند و تعدادی غیر نظامی در سمت چپ به انتظار بسر می بردند. همسر و پسر بزرگم را باحلقه هائی از گل میخک جلوتر از همه مشاهده کردم. پسرم با دیدن من به سرعت به طرفم آمد و حلقه گل را به گردنم آویخت و من را در آغوش گرفت. همسرم قبل از این که موفق بشود گل را به من بدهد، به زمین افتاد و از حال رفت! همه به گریه افتادند. من هم گریستم. پسرم گفت:
- بابا چرا سبیل گذاشتی؟! لباس پروازت کو؟ چرا این جوری شدی؟
سپس فرمانده ام درحالی که نظاره گر تمام این صحنه ها بود، پیش آمد و مرا در آغوش گرفت و ورودم را تبریک گفت. بعدا جناب سرهنگی که فرماندهی افسران مستقر در آن جا را عهده دار بود، با اهداء یک جلد کلام الله مجید و یک دسته گل زیبا ورودم را به میهن تبریک گفت. از مستقبلین تشکر کردم و به وسیله هلی کوپتر به سمت پایگاه هوائی تبریز به پرواز درآمدیم. 20 دقیقه بیشتر طول نکشید که به پایگاه هوائی تبریز رسیدیم. جمعیت زیادی در اطراف رمپ ایستاده بودند و قبل از باز ایستادن ملخ و پیش از آن که از هلی کوپتر پیاده شوم، خود را در بالای سر مستقبلین یافتم. اصلا دردهایم را حس نمی کردم. پس از این مراسم فیلمبرداران همچنان مشغول فیلمبرداری بودند.
بعد از چند روز استراحت به پایگاه برگشتم و پروازهایم را از سر گرفتم.
پاسخ
خیلی ممنون آوالانچ عزیز
راستش اول تصمیم گرفتم این مطلب را به عنوان یک پست مستقل آپ کنم
اما وقتی اومدم برای پیدا کردن عکس در اینترنت سرچ کنم ، دیدم سایت های زیادی آن را کپی کرده و منتشر کرده اند
به هر حال چیزی از ارزش های شما کم نمی شود
هر سایت مخاطبان خودش را دارد
و من این خاطره را تقدیم دوستان عزیزم می کنم
با تشکر ی دوباره از شما
آقا بهروز خوش تیپ سلام
امیدوارم خوب و خوش و سرحال باشی. ممنون که اون طرح زیبا رو برای نیکا خانم زدی. نیکا از اینجا به عمو بهروز سلام میرسونه و ازش تشکر می کنه. بازهم ممنون و متشکرآقا بهروز. خیلی جواب داد.
ارادتمند همه خوش تیپ ها
دوستان با پوزش از این که پاسخ کامنت ها را ندادم .. انشاالله برگشتم تهران ، جواب خواهم داد
شرمنده همه یارا ن خوبم هستم
تا شنبه شب .. خدا نگهدارتون باشد
با سلام بعد از مدت ها باز هم مزاحم شدم که خسته نباشیدی به شما استاد محترم عرض کنم و البته صحبتی با جناب پاسارگاد که اینگونه "شما که از عربهای بی تمدن و دشمن ایران و ایرانی..." اعراب رو مورد خطاب قرار دادند ,آیا درست است که یک قوم یا ملت رو به هر دلیلی باز هم میگم به هر دلیلی اینگونه مورد خطاب قرار دهیم چرا تو هر چیزی اینقدر تاسب داریم اشتباه نکنید من طرفدار اعراب نستم بلکه من طرفدار مقام انسانیت هستم , نمی توان انسانیت را برای ملت ها فرمول بندی کرد , و نمی توان به راحتی قومی را بی فرهنگ خطاب کنید کمی از این بازی های سیاسی بیرون بیایید انسان ها همه با هم جدا از هر ملیتی برابرند و البته چه اهمیتی دارد که من در صحبت هایم بعضا از کلمات عربی استفاده کنم آیا مقام انسانیت لکه دار میشود و شما جناب پاسارگاد خداون را شکر که کسی مثل شما به جای کوروش کبیر نبود و گرنه الآن دیگر کسی رو برای افتخار کردن نداشتیم که اگر کوروش کبیر اینگونه نرمش و تعادل در رفتارو اعتقادات نداشت هیچ وقت کوروش نمی شد.
ببخشید که دوباره پر حرفی کردم. مرسی
پاسخ
رضا جان عزیز و گرامی
دوست نازنین .. گاهی بعضی ها به خاطر نامردی های قوم یا مردمان کشوری چنان خونش به جوش می آید که دیگه فراموش می کنه همه نکات اجتماعی و انسانیت را رعایت کنه
من حق را به شما می دهم ... اگر هم به پست سوسمار خوری مراجعه کنی .. خواهی دید که من به خاطر عدم تفکر منطقی در نگارش ان پست ، رسمآ عذر خواهی کرده و سخن خوانندگان فهمیمی چون شما را به جان و دل خریدم
اما رضا جان این دلیل نمی شود که همه در همه مواقع تابع منطق باشند .. گاهی بقدری از رفتار بعضی از کشور ها به خشم می آیند که کوروش کبیر که سهله ، پدر خود را هم فراموش می کنند
امیدوارم همه این نکات انسانی رو رعایت کنند .. ولی دوست عزیز هیچ گاه انسان ها را به جای هم قرار نده .. ممکنه هزاران سال طول بکشه تا یکی مثل امیر کبیر و یا کوروش به دنیا بیاید .. پس ما نمی توانیم بگوییم اگه تو جای فلانی بودی .. حتمآ فلان کار را انجام می دادی .. این مقایسه هم صحیح نیست
من در ابتدای عرایض ام سخنان شما را تآئید و آن را پذیرفتم
دوستان دیگر هم اگه منطقی به آن ها گوشزد کنیم مطمئنآ خواهند پذیرفت .. اما اگه با تحقیر و یا مقایسه با دیگران باشه .. به نتیجه نمی رسیم
ممنون از شما
زییس این لینک رو ببین
http://links.p30download.com/archives/14406.php
پاسخ
ممنون یعقوب عزیز
من حتمآ مطالب این لینک را سر فرصت مطالعه خواهم کرد
با سلام من علی هستم می خواستم یک سوالی بپرسم امیدوارم جوابه منو بدهید.همونطور که شمامیدونید برای باز یا بستن فلپها از لحاظ سرعت محدودیت های سرعتی است که باید رعایت بشه به طور مثال در 400-747 maximum flap pelicard به ترتیب فلپ 1 280 نات فلپ 5 260 فلپ 10 240 و ... در ضمن من گواهینامه شبیه ساز پرواز 2004 رو دارم ATP CPL IR
ولی جدیدا با توجه به علم به اینکه 7 سالی تجربه دارم تو شبیه ساز و ماموریت های مختلفی تو شبیه ساز داشتم به یک problemi برخوردم اونم اینکه برای تنظیم فلپ ها توی محدودیت سرعت ما باید به سرعت واقعی که در gps یا به اصطلاح truspeed نگاه کنیم یا همون airspeed چون این دو خیلی با هم فرق دارن من تازه به این problem برخوردم با نصب نرم افزار fspassenger در فلایت در یکی از ماموریت ها در سرعت 260 نات در airspeed فلپ 1 رو باز کردم که در آخره پرواز برای من نمره منفی گذاشته بود علت هم این بود که من 25 نات بیشتر از اون محدودیت هافلپ رو باز کردم در صورتی که من در سرعت 260 نات یعنی 20 تا کمتر از محدودیت فلپ 1 یعنی 280 فلپ 1 رو باز کردم با بر خوردن به این مشکل احتمال دادم شاید ما باید باtruspeed یا نشانگر سرعت در gps فلپ ها را تنظیم نه با airspeed به هر حال خواهش می کنم کمکم کنید.
پاسخ
علی جان عزیز و نازنین
واقعآ خوشحالم که با جوانی علاقه مند به علم پرواز آشنا می شوم
پسرم شاید باورت نشه .. من اصلآ نمی دونستم که برای پرواز با سیملاتور های مجازی هم گواهینامه می دهند
اما در باره پرسش های شما .. عرض کنم .. من به سختی موفق شدم کامنت شما را بخوانم .. دلیل ان درج فونت لاتین در کامنت بود که به دلیل اشکالات ادیتور سایتم ، همه پس و پیش افتاد و من اصلآ متوجه نشدم منظور شما دقیقآ چیست
اما می تونم حدس بزنم .. منظور شما استفاده از فلاپ در سرعت بالا بوده است
علی جان هر هواپیمایی استاندار سرعت اش با دیگری فرق می کند .. و من از دنیای سیمیلاتور و یا هواپیماهای دیگر هیچ اطلاعی ندارم .. ولی مطمئن هستم دوستان جوانم پاسخ شما را خواهند داد
چون خیلی از خوانندگان جوان این سایت مثل شما تخصص پرواز دارند .. لطفآ مرتب به این بخش سر بزنید ، حتمآ پاسخ خود را خواهی گرفت
ممنون از شما
سلام بر کپتن عزیز تر از جان
عمو جون قول کلی خاطره رو دادین که هنوز ننوشتین...
1- خاطره تحصیل با جورج بوش
2- خاطرات جنگ ظفار
3- خاطراتتون از جنگ افغانستان و کمک شاه به مجاهدین
4- قرار بود بیشتر از سپهبد نادر جهانبانی بنویسید
5- قرار بود از شهر هایی که توش در آمریکا تحصیل کردین بنویسید...
6- هیچوقت احساستون رو از پایان جنگ نگفتیدو اینکه چه احساسی داشتید وقتی امام فرمودند جام زهر رو نوشیدم...
چاکریم خیلی خیلی
خبر دار -شتلق-
پاسخ
عرفان جان عزیز و نازنین
با تشکر از دقت نظر شما ممنون از شما
عرفان جان عزیز .. در مورد جورج بوش من مطلبم آماده شده بود که به دلایلی قرار شد ننویسم
در باره جنگ ظفار خیلی مطلب نوشتم .. فقط مانده تحقیر افسران انگلیسی .. که چشم خواهم نوشت
3- من هرگز به یاد ندارم شاه به افغانستان کمک کرده باشد .. اگر هم بوده من بی اطلاع هستم ! اما بعد از انقلاب .. بله ما به مردم افغانستان که در کوه ها محاصره شده بودند امداد و کمک های مردمی و صلیب سرخ رو بارها رساندیم و از بالا برایشون ریختیم
چهار - در باره جهانبانی هر چه می دونستم نوشتم .. ولی به عنوان این که یک پست مستقل بنویسم .. اولآ چیزی به اون صورت ندارم .. دوم به نظر بنده اصلآ این کار صحیح نیست
شش - را بار ها نوشتم
هفتم - هم مسئله شخصی است .. واگر مطرح کنم .. دارای جذابیت نیست
به هر حال از شما سپاسگزارم
سعی می کنم به محض پایان فصل امتحانات ، مطالب متنوع متعددی بنویسم
موفق باشی
بسم رب الشهداء وصديقين
با سلام
زاهدان امروز غرق در ماتم شهداي فاجعه انفجار در مراسم عزاداري شيعيان مظلوم در شب شهادت فاطمه زهراء در مسجد علي ابن ابي طالب بود
درست چند دقيقه از اذان مغرب پنجشنبه شب گذشته بود درخيابان دانشگاه زاهدان منتظر تاكسي بودم كه صداي انفجاري مهيب از چند كيلومتري به گوشم رسيد.....
ادامه نوشتار فوق را به آدرس جيميل شما ارسال نمودم هرطور كه صلاح دانستيد عمل نمائيد.
بادلي محزون وچشمي اشكبار،ارادتمندشمامهدي
پاسخ
مهدی جان عزیز و گرامی
با درد اندوه فاجعه درناک انفجار در مسجد را به شما و همه مردم شریف زاهدان تسلیت می گویم
مهدی جان من در پست بعدی ام حتمآ نامه شما را منتشر خواهم کرد
بیچاره خانواده شهدای این فاجعه چه بار سنگینی را بر دوش می کشند
خدا به همه ان ها صبر عنایت فرماید
ممنون از نامه شما
سلام علیکم.
دقایقی قبل ئی-میل خود را که بررسی
کردم متوجه شدم که گویا از جانب شما
دو تماس ناموفق گرفته شده که متن مربوطه بجای حروف فقط علامت سئوال بود
و نامفهوم. ئی-میل فوق ، هم مراجعه کننده کمتری دارد و هم اینکه مثل "یاهو" دچار خطا نمیشود. خوشحال میشوم که پیام-تان را با "نو-چاپار" فوق یا پیامگیر وبلاگم دریافت وَ در خئمت باشم.
یا علی مدد ،
عـبـــد عـا صـی.
پاسخ
دوست عزیز و نازنین
با سلام و تشکر از شما ، بنده اصلآ هیچ ای میلی برای شما نفرستادم
مطمئن هستید !؟
شاید اشتباهی یکی از نامه ها برای همه افراد لیست ام ارسال شده است
خدا رحم کنه ..
ممنون از شما
با سلام حضور جناب مدرسی عزیز مطلب خیلی جالب و ملموس از واقعیت های دنیای رسانه بود بحر حال من که از زد و بندهای رسانه ای اصلا" خوشم نمی آد دست شما درد نکنه وقت کردید این لینک را ببینید سی -130 آکرو جت:
http://www.youtube.com/watch?v=TLFB7q8tyd8&feature=related
پاسخ
ممنون جعفر خان
وای که چقدر حال کردم .. دستت درد نکنه .. منو حسابی بردی به خاطرات امریکا و ایران و پرواز با جی تو .. در زمان جنگ ..
اگه بگم با شنیدن صدای سی - 130 بغض ام گرفت باورت می شه ؟
حالا می فهمم عشق هرگز کهنه نمی شود .. ممنون از محبت شما و خوشحالم که از پست اخر خوشت اومد
آقا بهروز
سلام
خاطراتی که در پست های قبلی برایتان ارسال کردم حاصل گرداوری و تلاش دوست بزرگوار آقای محمد است که در وبلاگ ایشان قرار دارد. اگر با قرار دادن مطالب ایشان خوانندگان بیشتری دلاورمردیهای نیروی هوایی را بهتر درک کنند فکر کنم موفقیت بیشتری کسب شود.پس با اجازه شما هر چند روز یک مطلب را آماده و ارسال می کنم.چون این مطالب تکراری هستند بهتر هست فقط در قسمت نظرات خوانندگان قرار گیرد و در پست اصلی شما قرار نباشد.
با تشکر از شما
((( از وبلاگ نیروی هوایی ایران )))
نبردهای هوایی در نوار مرزی
لحظه به لحظه در داگ فایت
رزمندگان آماده شکستن حصر آبادان بودند
رزمندگان اسلام در تلاش بودند تا به هرنحوه ممکن حصر آبادان را شکسته و نیروهای دشمن را عقب بزنند اینکار باید انجام می شد ولی مشکل بزرگ تهاجم های گاه و بیگاه دشکن از طریق هوا بود به همین جهت تصمیم گرفته شده بود که نیروی هوایی پوشش لازم را در آسمان به نیروی های خودی بدهد به همین منظور یک نفر افسر اطلاعات و عملیات نیروی هایی به منطقه اعزام شده بود تا در هنگام تهاجم هوایی دشمن به گشتی های خودی مختصات منطقه را اطلاع دهد تا آنان خود را برای درگیری آماده کنند . این پروازها از نیمه اول اردیبهشت ماه سال 1360 آغاز بود و روزانه گشتی های نیروی هوایی آماده نبردهای هوایی با هواپیما و هلی کوپترها دشمن بودند .
برای پوشش هوایی فانتومها به پرواز در آمدند
روز پنجم اردیبهشت سال 1360 بود طبق روال همیشه قرار شد دو فروند جنگنده فانتوم مسلح به موشکهای هوا به هوا به پرواز درآیند و وظیفه گشت هوایی منطقه را برعهده گیرند .
در توجیهات قبل از پرواز ذکر شد که محل عملیات مرزهای غربی کشور است و تانکرسوخت رسان نیز در نزدیکی محل حضور دارد بعد از توجیهات خلبانان به اتاق تجهیزات رفته و سپس به سمت آشیانه هواپیماها حرکت کردند راس موعد مقرر دو فروند فانتوم از پایگاه سوم شکاری به هوا برخاستند همزمان نیز یک فروند تانکر سوخت رسان نیز با پرواز از پایگاه یکم به نزدیکی محل گشت هوایی اعزام شد .
منطقه عملیاتی برفراز نیروهای رزنمده اسلام بود . جنگنده ها با رسیدن به نقطه ایذایی با تغییر فرکانس آماده تماس افسر رابط شدند .
لحظاتی بعد صدای افسر رابط شنیده شد که با صدایی بلند درخواست کمک می کرد و می گفت هلی کوپترهای دشمن آنها را زیر رگبار گرفتند . درنگ جایز نبود جنگنده بلافاصله تغییر سمت داده و به سرعت به سوی منطقه عملیات رهسپار شدند . لحظاتی بعد جنگنده ها از قسمت شمال غربی منطقه عملیاتی وارد صحنه شدند و با مشاهده هلی کوپترهای دشمن آنها را زیر رگبار مسلسل گرفتند جنگنده ها از هر طرف به سمت پرنده های دشمن شلیک می کردند و دشمن که توانایی مقابله با جنگنده های ایرانی را نداشت پا به فرار گذاشت . نیروهای پدافندی دشمن که متوجه حضور جنگنده های ایرانی شده بودند از هر طرف به سمت آنها آتش گشوده بودند . حالا نوبت یگانهای زمینی دشمن بود که جواب شلیکهای بی امان خود را بگیرند .
جنگنده ها با کم کردن ارتفاع برروی نیروی دشمن ، شروع به تیراندازی به سمت آنها نمودند دشمن که تصور نمی کرد خلبانان ایرانی جرات حضور در این منطقه را داشته باشند بی هدف به هر سوی تیراندازی می کرد جنگنده ها با عبور از روی سر نیرویهای دشمن و وارد آوردن تلفات به آنها بلافاصله اوج گرفته و از منطقه دور شدند .
برای سوخت گیری یکی از فانتوم ها اقدام نمود
با توجه به این فعل و انفعالات سوخت هواپیماها کم شده بود و آنها چاره ای جز ترک منطقه نداشتند لذا هر دو با گردش سریع به سمت تانکر سوخت رسان تغییر سمت دادند . با توجه به دوری منطقه سوخت گیری از منطقه عملیاتی جنگنده باید بلافاصله بعد از سوخت گیری به سمت منطقه بازمی گشتند لحاظاتی بعد هر جنگنده به منطقه سوخت رسانی رسیده و بعد از سوخت گیری تغییر سمت داده به سمت منطقه عملیاتی رهسپار شدند .
با رسیدن به نزدیکی منطقه عملیاتی خلبانان با رابط زمینی تماس گرفتند و جویای اوضاع منطقه شدند که وی نیز در پاسخ به آنها گفت : به محض خروج شما از منطقه عملیاتی هلی کوپترهای دشمن مجددا به منطقه بازگشته و آنها را زیر آتش گرفتند . هرچه زودتر خودتون رو برسونید .
با رسیدن به منطقه عملیاتی هر دو جنگنده آماده شیرجه و یورش دوباره شدند . تعقیب گریز ادامه داشت تا اینکه هلی کوپترهای دشمن راهی بجز فرار برای خود پیدا نکردند . همه چیز بخوبی پیش رفته بود ولی این پایان کار نبود هلی کوپترهای دشمن با توجه به شرایط منطقه درخواست اعزام جنگنده های میگ را به منطقه کرده بودند .
دو فروند میگ دشمن هدف قرار گرفت ولی ...
جنگنده های ایرانی مسرور از این پیروزی در حال اوج گیری بودند که ناگهان کمک خلبان یکی از جنگنده ها به خلبان اطلاع داد که یک فروند میگ 21 دشمن در تعقیب آنهاست تعقیب گریز مجددا شروع شده بود راهی بجز درگیری باقی نمانده بود . خلبان با انجام مانورهای متعدد توانست هواپیمای دشمن را دور زده و آنرا در جلوی خود قرار دهد . خلبان عراقی که خو درا در دام جنگنده ایرانی می دید با قرار دادن قدرت موتور هواپیمای خود در حالت 100 درصد پا فرار گذاشت ولی باری هرگونه عکس العملی دیر شده بود خلبان ایراین با روشن کرده پس سوز در حالتی برتری قرار داشت و در لحظه مناسب شروع به تیراندازی به شمت میک عراقی نمود ثانیه های بعد میگ عراقی به تلی از آتش تبدیل شد و خلبنان ایرانی از این بابت خیلی مسرور بودند که ناگهان اتفاقی که نباید بیافتد افتاد یک فروند میگ 21 عراقی از غفلت آنها استفاده کرده بود و در پشت سر آنها قرار گرفته بود در یک آن یک فروند موشک هوا به هوا به سمت جنگنده ایرانی رها کرد ثانیه هایی بعد هواپیمای شماره یک مورد هدف قرار گرفت . خلبان در این شرایط می دانست اگر به مسیر ادامه دهد بطور حتم مورد اصابت دومین موشک نیز قرار می گیرد لذا سریعا سرعت را افزایش داد و شروع به کاهش ارتفاع نمود با توجه به تعقیب و گریزها هواپیماها در نزدیکی مرز قرار داشتند .
در طرف دیگر هواپیمای فانتوم دیگر در پشت سر میگ بخت برگشته قرار گرفته بود خلبان میگ عراقی که با خوشحالی در حال اعلام هدف قرار دادن یک فروند فانتوم ایرانی به پایگاه خود بود ناگهان همه چیز را برباد یافته دید رادار هواپیمای او نشان می داد که یک تیر موشک هوا به هوای حرارتی به دنبال اوست . خلبان عراقی تا خواست عکس العمل نشان دهد مورد هدف قرار گرفت او که در نزدیکی مرز قرار داشت با هر زحمتی که بود از مرز گذشت ولی جنگنده او دیگر توانایی ادامه نداشت و او مجبور به ترک هواپیمای خود شد .
پرواز باسختی انجام می شد
شرایط بسیار دشوار بود فانتوم ایرانی از پایگاه خود فاصله داشت و با این شرایط تقریبا ممکن نبود بتواند به پایگاه مراجعه نماید . خلبان با کاهش ارتفاع خود را به منطقه کوهستانی رساند و با قرار گرفتن در لابه لای کوه ها از صحنه درگیری دور شد در این هنگام او بخاطر شرایط بدی که داشت از پایگاه طلب کمک کرد که بدلیل فاصله زیاد و قرار گرفتن در دره های کوهستانی رادار نمی توانست صدای او را بشنود .
دقایقی بعد هواپیما با رسیدن به ارتفاعات مرزی موفق به تماس با رادار گشت و وضعیت را تشریح نمود از شواهد معلوم بود که جنگنده به سختی آسیب دیده است .
خلبان به سختی از ناحیه کمر احساس درد می کرد ولی مصمم بود به هر قیمتی هواپیما را به زمین بنشاند
در سمت دیگر پایگاه در آماده باش کامل بود همگی پرسنل خود را برای یاری رساندن به خلبانان آماده می کردند . خلبان با نزدیک شدن به فرودگاه سرعت را کاهش داد که در این هنگام متوجه یک اسکال بزرگ شد . سرعت جنگنده وقتی کمتر از 400 کیلومتر می شد دیگر قابل کنترل نبود از طرفی اگر قرار بود با همین وضعیت فرود آیند به طورحتم لاستیکهای جنگنده طاقت نمی آورد در این دقایق اوج اضطراب بر خلبانان وارد می شد آیا موفق به فرود می شوند در صورت خارج شدن از باند فاجعه ای بزرگ رخ می داد .
هواپیما آماده فرود اضطراری بود
خلبان از دور باند فرود را می دید اطراف باند مملو از پرسنل و ماشینهای آتش نشانی و اورژانس بود . جنگنده لحظه به لحظه به باند نزدیکتر می شد خلبان تصمیم گرفت در قسمت ابتدایی باند چرخها را به زمین برساند تا مسافت بیشتری جهت کنترل هواپیما در اختیار داشته باشد .
بالاخره چرخهای هواپیما باند را لمس نمود سرعت بسیار بالا بود و هواپیما غیر قابل کنترل خلبان از کمک می خواهد در فشردن پدال ترمز او را یاری نماید . جنگنده زوزه کشان به انتهای باند نزدیک می شد و همه منتظر بودند ببینند ایندو موفق می شوند و بالاخره هواپیما در آخر باند رسید هواپیما به سختی برروی باند حرکت می کرد و خلبان بعد از دقایقی با رساندن هواپیما به راه خروجی آنرا متوقف کرد .
معجزه ای بزرگ رخ داده بود
همه پرسنل خوشحال و شادمان از این پیروزی خلبانان را در آغوش کشیدند . خلبان لحظاتی بعد با نگاه کردن به انتهای هواپیما متوجه لطف و عنایت بی دریغ خداوند به آنها شد نصف سکان عمودی و انتهای سکان افقی جدا شده بود و محفظه پس سوز موتور نیز بر اثر انفجار ترکیده بود طبق دستورالعملهای پروازی این هواپیما تحت هیچ شرایطی قابل پرواز نبود و قاعدتا نمی تونست پرواز کنه ولی این جنگنده با مهارت خلبانان خود از داخل خاک عراق به همین شکل به ایران بازگشته بود .
خلبان با خود ماجراهای روز را مرور می کرد بعد از چهار ساعت و نیم پرواز ممتد با این هواپیمای آسیب دیده شکی نیست که زنده ماندن فقط لطف خدا بوده و بس .
پاسخ
آوالانچ عزیز و نازنین
با تشکر فراوان از شما ، ..بله حق با شماست
البته من نمی دونستم .. فکر می کردم فقط در یک سایت درج شده است
و بقدری مطلب جالب و گیرا بود که من وسوسه شدم با خاطراتی که از پایگاه شکاری تبریز و گردان شکاری اف - 5 دارم ؛ تلفیق کرده و به عنوان پست مستقل منتشر کنم .. اما همان طور که عرض کردم ... وقتی برای سرچ تصویر دنبال تصاویر مربوطه بودم .. دیدم ای دل غافل .. !! ما خواب هستیم .. در چندین سایت گوناگون این مطلب درج شده است
بی اختیار یاد مطالب سایت خودم افتادم که در خیلی جا ها چه با ذکر منبع و چه بدون ذکر منبع درج می کنند
بله دوست عزیز .. همان طور که شما فرمودید ، بهتره در بخش کامنت ها باشه .. تا من هم سنت شکنی نکرده و مثل بعضی سایت ها مطلب از سایتی دیگر را کپی نکنم ..!! به هر حال از شما و دوست شما محمد خان تشکر و قدردانی می کنم
ببخشید ، یکی دو روز نبودم .. رفته بودم انرژی بگیرم .!! ولی مگه می شه آدم بره دیدن نوه ها و بتونه دل بکنه !!؟
از شما تشکر و قدردانی می کنم
(( سوال در مورد شبیه ساز ))
دوست گرانقدر آقای علی
سلام
تجربه مختصری درباره شبیه سازهای جنگی بیشتر ندارم
پس بهتر است به آدرس زیر مراجعه کنید که هم بخش مخصوص و جداگانه ای درباره این قبیل سوالات دارد هم اعضای آن اطلاعت فراوانی در این زمینه دارند. پاسخ خود حتما خواهید یافت.
موفق باشید
www.aerospacetalk.ir
پاسخ
ممنون آوالانچ جان
همان گونه که شما فرمودید ؛ علاوه بر سایت و لینک های مرتبط ، اغلب خوانندگان جوان ما هم در این زمینه با تجربه هستند
ممنون از راهنمایی خوب و مفید شما
سلام کاپیتان
در خصوص دوست خوبمون علی آقا که در مورد سرعت فلپ ها نوشته بودند بایستی بگم که کلیه مسائل آیرودینامیک هواپیما با سرعت هوا یا ایراسپید مصداق پیدا میکنه یا به عبارت ساده تر بازه سرعتی استفاده از فلپ بایستی با ایر اسپید سنجیده بشه و سرعت گراند اسپید که gpsنشون میده فقط برای نقشه خونی و navigationمعتبره
جسارت منو ببخشید کاپیتان که به خودم اجازه دادم جواب دوستمونو بدم
یا حق
پاسخ
نیما جان عزیز و گرامی
ممنون از شما .. راستش رو بخواهی در زمان ما نه جی پی اس بود و نه سیمیلاتور به این شکل همگانی .. ضمن این که پرسش ایشان در ادیتور نامشخص بود .. ولی توانستم حدس بزنم در باره سرعت فلاپ می پرسه .. و همان گونه که عرض کردم بنده هیچ اطلاعی از سیمیلاتور مخصوصآ هواپیماهای مدرن ندارم .. و آن را به اساتید خوبم مثل شما واگذار کردم .. ضمنآ خیلی دلم می خواست پاسخ شما رو به درستی می دیدم .. چون شما هم لاتین استفاده کردید .. ولی خب بعد از منتشر شدن در صفحه درست منعکس می شود .. در ادیتوری که پاسخ می دهم به هم ریخته است
ممنون از شما
خیلی جالبه من که تا حالا ندیده بودم هواپیمای هرکولس روی یک ناو فرود بیاد
http://www.youtube.com/watch?v=2Sa3OGnFGlA&NR=1
پاسخ
بله فرخ عزیز و نازنینم
حتی متخصصان ناو هواپیما بر هم در مصاحبه ها اعلام داشته بودند که اصلآ فکر نمی کردند هرکولس بتواند با آن سنگینی و جثه غول پیکرش بر روی عرشه ناو فرود آید .. ولی می بینیم که خیلی راحت با استفاده از سیستم ریورس به موقع چه جالب در نیمه های عرشه متوقف می شود
ممنون از شما
سلام جناب مدرسی
مطلب جالبی بود به هر حال این هم از عواقب محدودیت زیاده.
امروز ساعت ده شب به وقت ایران به منزل زنگ زدم و پیغام گذاشتم چون موبایل خاموش بود.
راستی یادمه در یکی از پستهای قدیمی نوشته بودید در آمریکا بعضی از خلبانهای عراقی هم بودند که هم زمان با شما درس میخواندند.
مگه عراق هم هواپیمای ساخت آمریکا داشته.
اگه داشته چه هواپیمایی بوده؟
راستی از دوستانی که کامنت میگذارند کسی میدونه من از کجا میتونم فیلم حمله به اچ سه را گیر بیارم؟ ممنون هستم.
قربان شما
علی از کانادا
پاسخ
علی جان عزیز و گرامی
ممنون از لطف و محبت شما .. تا یادم نرفته بگم سیستم منشی تلفنی منزل اشکال داره و ما نمی توانیم پیغام ها رو گوش دهیم !! به همین دلیل خیلی ها گله می کنند .. به تصور این که ما مخصوصآ کم محلی کرده ایم
علی جان عزیز .. در زمان اموزش ما ، رسمآ از سوی کشور عراق کسی برای دوره نیامده بود .. اما عراقی هایی بودند که مهاجرت کرده و از سوی کشور های دیگری به امریکا امده بودند .. که فکر کنم با روی کار امدن صدام حسین به کشور خودشون برگشتند !! به هر حال من از سیاست آمریکایی ها هیچ سر در نیاوردم .. هم چنان که با ویتنام می جنگید از بخش آمریکایی ویتنام حمایت هم می کرد ! راستی علی جان .. چقدر حلال زاده هستی
چون یکی از دختر خانم های عزیز که از خوانندگان قدیمی سایت است و شما هم او را به خوبی می شناسید ، قصد داره بیاد کانادا ، امشب با من تلفنی صحبت کرد .. من بهش گفتم هر کاری که داره با شما مشورت کنه .. چون شما هم ادم مطمئن و هم با شخصیتی هستی
و او هم خیلی استقبال کرد .. فعلآ قضیه مسکوت است چون هنوز خانواده اش هم اطلاع ندارند .. بعد از این که کار هایش جور شد .. به آن ها خواهد گفت .. خب شما در کامنت هایت همیشه ای میل ات باشه تا هر وقت لازم شد با اجازه ات به اون دخترم می دهم تا با شما مکاتبه کنه .. کار خاصی نباید انجام بدهی .. فقط هوایش رو در صورت لزوم داشته باش
فعلآ که خبری نیست
خوشحالم که باردیگر کامنتی از شما می خونم
پایدار باشی
كوتاهترين راه رسيدن به مقصد راستگوئيست نه دروغگويي!
...
افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره.
افسر-می شه گواهینامه تون رو ببینم؟
راننده-گواهینامه ندارم .بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن.
افسر-میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟
-این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!!
-این ماشین دزدیه؟
- آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر کنم !فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو می زاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم!
-یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟
- بله .همون تفنگی که باهاش خانم صاحب ماشین رو کشتم و بعدش هم جنازه اش رو گذاشتم تو صندوق عقب .
--یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟
بله قربان همینطوره!!!
با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش (سروان )تماس می گیره.طولی نمی کشه که ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سروان برای حل این قضیه پیچیده به پیش مرد می آد.
سروان:-ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟
مرد:- بله بفرمائید !!
گواهینامه مرد کاملا صحیح بود!
سروان:-این ماشین مال کیه؟
مرد:-مال خودمه جناب سروان .اینم کارتش !
اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود!
- میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟
- البته جناب سروان ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !!
واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود !
- میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون تویه !!
- ایرادی نداره
مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!!
سروان:- من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما گواهینامه ندارین،این ماشین رو دزدیدین ،تو داشبوردتون یه تفنگ دارین و یه جسد هم تو صندوق عقبتونه !!!
مرد:- عجب !!! ، شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم.
...
متاسفانه در اين بوم و برزن جايگاه دروغگو بسيار رفيع و بالاست!
و همه ابزارها هم دست او!
بنابراين توقعي نيست كه مردم ساده دل هم اينگونه نشوند و نباشند!
وجود اينهمه معضل و گرفتاري كه شما بخش كوچكي از آنرابيان كرديد.فقط و فقط با ارزش نهادن به دروغ برپا خواهد بود .
تصور كنيد آن آتشنشاني را كه با لباس آتش گرفته ميخواهد به ياري گرفتاران در آتش بيايد!!!
واقعا مسخره و شرم آوره!
ولي متاسفانه حقيقت بلكه واقعيت داره!
پيروز باشيد.
پاسخ
ممنون دوست عزیز و نکته بین بنده
خیلی ماجرای جالبی بود .. اما نمی دونم کی و کجا ان را شنیده بودم
به هر حال ممنون از شما و لطفی که به بنده و سایت و خوانندگان داری
موفق باشی
سلام دوست قدیمی و عزیزم
باور کنید این درخواست هیچ گونه نفع مادی برای من نداره!
بیا تو عمرت یه کار مفید کن
بیا عزیزم بیا این پست وبلاگ منو اگر اشکال نداره بزار تو وبلاگت
(البته بدون ذکر منبع تا فکر نکنی قصدم تبلیغ وبلاگ خودمه!)
ملاک انتخاب رییس جمهور از منظر کودکان سرطانی
http://miyaneh6.blogfa.com/post-230.aspx
ممکنه از این طریق صدای این کودکان مظلوم به گوش نامزدهای ریاست جمهوری برسه و به جای وعده وعید دادن برا جمع کردن گشت ارشاد یا علاقه مند نشون دادن خودشون به سبک پاپ برا جذب کردن جوونا اگر واقعا به فکر و دلسوز مردمن وعده کمک به خانواده این نوگلهای مظلوم رو برا تامین هزینه های درمانی بدن
بیا کمک کن
از وبلاگت مثل من در جهت کمک به بیماران و دردمند ها بعضی اوقات استفاده کن
باور کن کلی ثواب داره
منتظرم واکنشت رو ببینم...
پاسخ
مهسا جان عزیز و نازنین
وقتی ای میل شما رو خوندم ، اولین کاری که کردم ، پاسخ به شما و استقبال از طرحی که اعلام کردی
اما دخترم .. فکر می کنم سایت و وبلاگ من رو ندیدی !! چون اگه نظری بهشون می انداختی ، بدون شک متوجه می شدی که خیلی وقته من لوگو و بنر های ان ها را در ابتدا و انتهای مطلب ام قرار می دهم
به هر حال خوشحالم که شما دختر خوبم هم وارد این نوع کارهای خیری شده ای مواظب خودت باش