درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  حمل 34 فرشته

ماجرای ۳۴ فرشته کوچولو   

9b4xgrdyji6hxpqhhlhv.jpg

 سرگرد مهدوی بعد از شنيدن توضيحات فني لودمستر خود ، خطاب به دكتر گفت .. آقاي دكتر واقعآ متآسفم كه كاري نمي توانم براي اين طفلان معصوم بكنم ... تازه هر هواپيماي ديگري هم بيايد ، شما باز به اين مشكل بر خواهيد خورد ..بهتره يك فكري برای حمل آن ها بكنيد .. من با اجازه تون مي رم فلايت پلان پروازي ام رو بنويسم .. ودر حالي كه از جاي خود بلند شده بود كه اتاق را ترك كنه .. پرستار جوان كه تا ان لحظه ساكت و آرام به دهان يكايك آقايون نگاه مي كرد ، به حرف در آمده و در حالي كه به سوي سرگرد مهدوي مي رفت .. جلوي او را گرفته و با صداي بلند گفت .. آفرين بر شما .. همين .. وسيله نداريم شد جواب !!؟‌ آفرين به غيرت شما .. شما هم اسم تون رو نظامي گذاشتيد ؟!! والله من كه يك زنم غيرت و مردانگي ام از همه شما ها بيشتره ... شما چطوري دلتون مياد اين بيچاره ها رو گرسنه و تشنه به اميد خدا ول كنيد ... حتي اگه عراقي بودند ... حتي اگه بچه گربه هم بودند .. ما در مقابل ان ها مسئوليت داشتيم .. اين هم شد جواب ؟ جا نداريم يعني چه ؟ مگه چقدر جا مي گيره ..؟ روي كف هواپيما قرار بدهيد .. بگذاريد به قول همكارتون به سقف هواپيما بجسبند .. بهتره كه اين جا زير بمبارون عراقي ها گرسنه و تشنه هلاك بشوند ...

ماجرای ۳۴ فرشته کوچولو   

 

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

zhep8x8wtxsmess3m2e7.jpg

hxvgn4469lpqtuo69t0w.jpg

vigxe9s62j9ap99ffzxz.jpg

fcr5yjy5ut1wy2du7bck.jpg 

سال گذشته در اوج فشاری که بابت تخلیه منزل رویم بود و در به در دنبال مسکن اجاره ای می گشتم .. ای میلی از کارگردان بزرگ و نامی سینمای کشور استاد ابراهیم حاتمی کیا دریافت کردم . ایشان بر حقیر منت گذاشته و ضمن تعریف از نوشته هایم .. جهت ملاقات شماره همراه خود رو مرقوم فرمودند . دیدار بر قرار شد و جناب حاتمی کیا پیشنهاد نگارش فیلمنامه از پستی که مربوط به حمل کودکان بود را فرمودند . دومین جلسه در منزل ایشان برقرار شد تا راهنمایی های لازم صورت گیرد ... در شرایطی که تحت فشار روحی بودم بخش اول داستان را نوشته و به ای میل استاد ارسال کردم . اصلآ فکر نمی کردم مورد توجه این کارگردان نامی قرار گیرد ! تلفن استاد و تعریف های استاد تشویق ام کرد تا با انگیزه بیشتری ادامه دهم . قسمت دوم را در شرایط اسباب کشی و نقل مکان به منزل جدید نوشتم . این بار هم استاد خیلی تعریف فرمودند .. بخش سوم را طبق وعده ای که داده بودم ظرف دو هفته در خانه جدید به اتمام رسانده و ارسال کردم .. چندین پیامک از جناب حاتمی کیا دریافت کردم که به دلیل نداشتن فونت فارسی متوجه نوشته ها نمی شدم ! ( ضمن این که نمی دونستم به خاطر نداشتن فونت فارسی در گوشی ام است ! ) پیغام دادم که نوشته ها ناخواناست .. اما دریافت اس . ام . اس های ناخوانا  همچنان ادامه داشت .. از طرفی هیچ خبری تا امروز از استاد نشد .. ! من هم به خاطر بزرگ منشی استاد روم نشد تا جویای کارم شوم ..! ولی مطمئن هستم  فیلمنامه هیچ مشکلی نداشت . چون استاد از بخش اول و دوم آن بی نهایت تعریف و تمجید فرمود . شاید بخش سوم به دست ایشان نرسیده .. شاید به خاطر تآخیر و بدقولی هایی که کردم سبب رنجش استاد شده ام  .. ولی واقعیت همین است که صادقانه عرض کردم .. حال بعد از گذشت ماه ها از ارسال آخرین قسمت .. کل داستان را در سه پست متوالی تقدیم به هنرمند نامی کشور استاد گرامی جناب حاتمی کیا می کنم . بنده همیشه شخصیت و کارهای ارزشی او را تحسین کرده ام .

 اغلب خوانندگان جوان و دوستاران پرواز در کامنت و نامه های خود سراغ فروشگاهی که لوازم و محصولات کاملی مربوط به پرواز بفروشد رو از من می پرسیدند . و بنده همواره شرمنده یاران همدل و مهربانم می شدم . اگه بدونید چقدر دنبال فروشگاهی می گشتم که حتی به صورت رایگان بنر و تبلیغات اش را در وبلاگ و سایت ام معرفی کنم ! تا این که توسط یکی از افسران خلبان سپاه پاسداران برادر چگینی مطلع شدم داود جان یوسفی خودمون یا بهتره بگم دوست و همکار نازنین خودم که همیشه شماره او را به عنوان فردی آگاه به مسایل استخدامی به دوستان جوان ام معرفی می کنم دارای چنین فروشگاهی آنلاین است ! به قول معروف " کور از خدا چی می خواد ..!؟ دو چشم بینا " خلاصه سریع با او تماس گرفته و ازش خواستم بنر و آدرس فروشگاه اش رو در اختیارم بگذارد . البته شرط و شروط سایت را مبنی بر اختصاص یافتن هزینه تبلیغات به موسسه خیریه محک را با دل و جان پذیرفت . و قرار شد از سهم هر یک از شرکای فروشگاه ده درصدش را به محک واریز نماید ... و چقدر خوشحالم که با افتخار یکی از فروشگاه های محصولات هوانوردی را تبلیغ می کنم

 

hmfumgzugiq62lhalw09.jpg

http://asemoon.org/shopping.html

 مرکز آپلود عکس ایرانی  

 


گردان ۱۲ ترابري سنگين  - يكي از روزهاي جنگ 


 ساعت ديواري گردان پروازي ، زمان چهار بعد از ظهر رو نشون مي دهد . كروي آماده شماره يك پرواز در حالي كه روي مبل راحتي لم داده اند ، در باره مشكلات زندگي و اميد به آينده بحث مي كنند ... سرگرد مهدوي خلبان آماده  در حالي كه به ساعت ديواري اشاره اي دارد ، خطاب به كمك خود مي گويد .. انگار اين ساعت لعنتي قصد جلو رفتن  ندارد .. مي دانم ما اصلآ شانس نداريم .. درست در دقيقه نود ، قبل از آمدن كروي آماده شيفت شب ، به ما پرواز خواهد خورد !! سروان ناصري  كمك خلبان جوان در حالي كه لبخند مي زند مي گويد .. اين كه چيزي نيست ، به دلم افتاده قبل از ساعت شش بعدازظهر  ، به ما پرواز منطقه جنگي مي خوره !! فرمانده هواپيما در حالي كه اخم هاي خود را به هم مي كشد با ناراحتي مي گويد ... تو باز با اين سق سياهت حرف بي ربط زدي ؟ آخه تو پدر نشدي كه بفهمي من دارم چي مي كشم ؟ در همين حال سروان حسني ناوبر هواپيما در حالي كه از سماور جوشان گردان براي خود چايي مي ريزد ، خطاب به ناصري مي گويد ... پسر مگه تو نمي دوني بچه جناب سرگرد مريضه ؟ و بايد شب ها حتمآ خونه باشه .. آخه يك زن تنها چه كار مي تونه بكنه .. ؟
در همين هنگام صداي  فرود يك فروند هواپيماي غول پيكر سي - ۱۳۰ بر روي  باند فرودگاه مهرآباد شنيده مي شود ... سرگرد مهدوي خطاب به ناوبرش مي گويد ...شرط مي بندم اين هواپيماي سروان خزاعي باشه كه از منطقه به اين زودي برگشته ... !!  عجب جونور زبلي است اين خزايي ! نرفته برگشت . خوش به حال اش ، اگه مي دونستم به اين زودي بر مي گرده ، صبح خودم اين پرواز رو مي رفتم .. ناصري مي گه .. نگو زبل خان ، بگو مخبرالدوالله ! مگه نمي دوني تمام اخبار و اطلاعات جنگ رو داره ؟!!  پسر عجب آدم عجوبه اي است اين بشر .. همه رو تخليه اطلاعاتي مي كنه .. سراغ هر خبر دست اولي را باید از او پرسید ..!!  همافر مرادي مهندس پرواز هواپيما كه ناظر بازي دوستانه پينك پونك آقايون لود مستر هاي آماده است ، به حرف آمده و به استوار احمدي مي گويد .. باز با اين سرگرد مهدوي آماده شديم .. خدا به همه مون رحم كنه .. خوبه حالا بچه اش مريضه ، و گرنه اگه تاسقف طياره رو پر از مجروح نكنه ، دل از منطقه نمي كنه !! آي گفتي ... هر كي نشناسه فكر مي كنه اين بابا مي ترسه پرواز بره .. اما نمي دونه كه خوره پرواز اون هم از نوع جنگي اش است !!
ساعت چهار و چهل و پنج دقيقه رو نشون مي دهد كه صداي توقف ميني بوس گردان شنيده مي شود .. لحظاتي بعد سروان خزايي با چهره اي اندوهگين به همرا بقيه كرو وارد گردان مي شوند .. ناصري خطاب به خزايي مي گه .. چيه ؟ كشتي هات غرق شده اند كه اين قدر ماتم گرفتي ؟ راستي نگفتي چه زود برگشتي ؟ خزايي در حالي كه سمت دستشويي مي رفت .. پرسيد بچه ها آفتاب كه نرفته ؟ الانه كه نمازم قضاء بشه .. كمك خلبان سروان خزايي به ناصري گفت .. سر به سرش نگذاريد .. مثل اين كه اوضاع جبهه ها زياد تعريف نداره .. با اين اوصاف مطمئن هستم به غير از كروي شما ، بچه هاي آماده شماره دو هم به منطقه اعزام بشه .. حالا خود خزايي به شما توضيح خواهد داد .. كروي از راه رسيده به سمت كمد ها رفته و به تعويض لباس هاي خود پرداختند ... سرگرد مهدوي بعد از اتمام نماز خزايي گفت .. قبول باشه حاجي .. راستي چه خبر از منطقه ؟ خزايي در حالي كه غمگين به نظر مي رسيد گفت .. اين بار اوضاع ما خيلي پسه .. آمريكا با اين آواكس ها شون بد جوري گراي شكاري هاي ما رو مي ده ..  صدام هم با حمايت غرب و آمريكا و نامرد بازي ، منطقه رو شيمايي كرده .. تلفات ما خيلي زياد بود .. امشب همه شماها در گير هستيد ...

اعلام پرواز به سوي منطقه ..... 

 هنوز سخنان خزايي به اتمام نرسيده  كه تلفن گردان ۱۲ ترابري زنگ مي خورد ... از عمليات پايگاه اطلاع مي دهند هواپيماي آماده سريع به مقصد اهواز پرواز نمايد ...از آن جا كه هواپيماهاي اماده از صبح بازديد هاي لازم بر روي آن ها انجام گرفته است ، ديگر هيچ گونه درنگي جايز نيست .. سرگرد مهدوي به اتفاق سروان ناصري دقايقي بعد در ساختمان عمليات بعد از تكميل فرم پروازي و اطلاع از آخرين وضعيت هواي مسير ، دستور العمل پروازي را خويش را از مسئول ديسپچ دريافت مي نمايد .. در دستور پروازي قيد شده بود .. دو دستگاه سيستم جنراتور برق هواپيما ها را كه خراب شده اند ابتدا بارگيري كرده و فضاي مازاد را زير نظر ستاد تخليه به مجروحين جنگي اختصاص دهيد .. سرگرد مهدوي قبل از سوار شدن به ميني بوس عمليات ، با منزلش تماس گرفته و جوياي حال فرزند بيمارش مي شود . او آخرين سفارش ها را به همسرش مي کند . مهدوی قبل از استارت زدن هواپيما ، استوار احمدي لودمستر خويش را در جريان محموله اي كه بايد حمل كنند گذاشته و از او مي خواهد زنجير كافي براي بستن جنراتور هاي خراب همراه خود بياورد ..
 احمدي به اتفاق استوار عمادي قفسه زنجير ها رو به دقت بررسي مي نمايند . احمدي خطاب به شاگرد خود مي گويد ... مي داني دليل تآكيد فرمانده هواپيما براي همراه داشتن زنجير چيست ؟ عمادي كه تجربه چنداني در اين امر ندارد از استوار احمدي مي خواهد خودش آن را بازگو نمايد .. احمدي مي گويد .. قبل از انقلاب زماني كه جناب سرگرد كمك خلبان بود ، تمام معلم ها و استاد خلبان هاي او در پروازي كه محموله اش ليفتراك و جنراتور برق بود ، به دليل كافي نبودن زنجير ، بار ها به شكل استاندارد بسته نشده و بر اثر تكان هاي هواپيما و توربالانس هاي بين راه ، در حوالي ساوه بارها به حركت در آمده و باعث سانحه مي شود .. در آن پرواز كلي از بهترين خلبانان سي - ۱۳۰ به همراه ميهمانداران از بين مي روند . به همين دليل سرگرد هميشه قبل از پرواز از لودمستر ها و كروچيف هواپيما مي خواهد كه زنجير و كمر بند به اندازه كافي همراه خود داشته باشند ..

ماجراي يك پرواز .....

 لحظاتي بعد ضمن هماهنگي با مسئول برج مراقبت مهرآباد ، موتور هاي سي - ۱۳۰ يكي  پس از ديگري  روشن مي شوند .. خودروي استيشن زرد خط پرواز كه تابلوي بزرگ  " مراتعقيب كنيد " در پشت آن خودنمايي مي كند جلوي هواپيما ايستاده است ... راننده اسنيشن  منتظر روشن شدن نور افكن هاي متصل به چرخ هاي عقب هواپيما است تا راه بيفتد ... وي از توي آينه به دقت به چراخ هاي سي - ۱۳۰ چشم دوخته است .. و مي داند خلبان قبل از رها كردن ترمز دستي ، آن چراغ ها را روشن خواهد كرد ... با روشن شدن چراغ ها استيشن به آرامي حركت مي كند .. صداي غرش موتور هاي هواپيماي غول پيكر سي - ۱۳۰ فضاي رمپ پرواز رو فرا گرفته است .. هواپيماي بعد از پيمودن چند متر ، با فشار پاهاي سرگرد احمدي بر روي پدال هاي ترمز ، هواپيما با خم كردن دماغش براي لحظه اي متوقف مي شود ... و بلافاصله به راه خود ادامه مي دهد .. در كابين سروان ناصري در حالي كه كتابچه چك ليست را در دست دارد به زبان انگليسي از روي آن سيستم ها رو به ترتيب نام برده و سرگرد مهدوي و گاهي همافر مرادي مهندس پرواز هواپيما در گوشي خود پاسخ او را مي دهند .. هواپيما بعد از ترك محوطه رمپ پرواز در امتداد باند اصلي به سوي ابتداي باند مي رود ...
سرگرد مهدوي با رفتن بر روي فركانس برج مراقبت ، از مسئول آن تقاضا مي كند به دليل سبكي وزن هواپيما ، از اولين تقاطع وارد باند شده و از نيمه باند به پرواز در آيد !! مسئول برج مهرآباد بعد از لحظاتي درنگ به خاطر شرايط جنگي اجازه اين حركت را به خلبان مي دهد .. به اين ترتيب هواپيما با ناديده گرفتن تقريبآ شش هزار پا از باند ، درست از مقابل آشيانه بزرگ سي - ۱۳۰ اقدام به تك آف مي نمايد .. غروب آفتاب در این ساعت صحنه خيلي بديعي رو به وجود آورده است .. و همزمان با اوج گيري هواپيما ، آفتاب هم در افق پنهان شده  و شب با تمام خشونت اش كم كم نمايان مي شود . سرگرد مهدوي خطاب به خدمه داخل كابين مي گويد  .. نياز به ياد آوري نيست كه تحت هيچ شرايطي نبايد با سيستم هاي ارتباطي تماس بگيريم . ! چون تمام مكالمات ما اخيرآ شنود مي شود . هيچ كدام از ما خاطره موشك خوردن ناجوانمردانه فرند شيب سرهنگ درويش  كه حامل آيت الله محلاتي و همراهانش بود رو فراموش نمي كنيم . اگه نياز بود خودم به اختصار تماس مي گيرم ...
در همين موقع استوار احمدي از درون گوشي خودش با لهجه شيرين لري اش خطاب به همافر مرادي می گوید ... حسن جون ببخشيد اين شاگرد من مي پرسه اگه با ايستگاه هاي زميني تماس نمي گيريم ، پس اون ها از كجا مي دونند ما خودي هستيم ؟ مهندس پرواز هواپيما كه در حال تنظيم سيستم پرشرايز داخل كابين است در حالي كه نگاهش بر روي ادوات و آلات دقيق بالاي سرش است در پاسخ به احمدي می گوید .. همه هواپيماها داراي سيستمي به نام " اف اند اف " هستند كه معني آن  تشخيص دوست و دشمن است . به عبارتي با ارتعاش فركانس هايي كه از هواپيماهاي خودي ساطع مي شود ، نيروهاي زميني و پدافند متوجه مي شود كه ما خودي هستيم .. و اگر هواپيماي دشمن از اين منطقه عبور كند به دليل اختلاف فركانس ، حتمآ شليك مي شود . از طرفي ساعت پرواز ما و زمان هاي تقريبي عبور ما از روي ايستگاه هاي زميني رادار از طريق تهران اطلاع داده شده است .. به عبارتي ما از روي طرحي كه قبلآ در اختيار ما گذاشته اند به پرواز خود ادامه مي دهيم ..
دقايقي بعد هواپيما به ارتفاع لازم رسيده و راه خود را ابتدا به سوي اصفهان كج می کند . خلبان از مهندس پرواز مي خواهد تمام چراغ هاي داخل و خارج هواپيما رو خاموش كند . و تنها نور ضعيفي به آلات دقيق مقابل شون بيندازه  .. همه بچه ها در فكر حرف هاي خزايي هستند ... شكست ايران در بعضي از جبهه ها جنگ  موضوعي نبود كه هر انسان وطن پرستي آن رو تحمل كنه ...  مخصوصآ اين كه خبر آن در جايي هم گفته نشده تا از عظمت درد و رنج ان كاسته شود .. و همين مسئله سبب شده بود چهره بچه ها در تمام مدت پرواز حالت غم به خود گرفته و تقريبآ در سكوت غمبار به پرواز خود ادامه دهند .. سروان ناصري از مهدوي اجازه می خواهد تا به اخبار بي بي سي گوش فرا دهد .. تا از اخبار دقيق مطلع شود .. مهدوي  با عصبانيت می گوید .. خوبه همين الان گفتم هيچ ارتباط راديويي لازم نيست برقرار كنيم .. آخه به چه زبون بگم .. آواكس همين بغل گوشمون است ... تازه فكر مي كني بي بي سي خيلي بي طرف اخبار جنگ رو به اطلاع مردم مي رسونه ؟ خبر دقيق جبهه ها رو بايد از خزايي خودمون سوال كرد .. و بعد در حالي كه مرادي رو خطاب قرار داده می پرسد  .. گفتي بچه ها اسم سروان خزايي خودمون رو چي گذاشته اند ؟ ... مرادي با خنده پاسخ می دهد  : مخبرالدواله .. آها يادم اومد .. پسر عجب اعجوبه اي است اين علي آقاي ما !!  در عرض يه دقيقه تمام خبر ها رو دريافت مي كنه ... !! در همين حال سروان حسني ناوبر هواپيما به شوخي می گه .. مي گن علي قبلآ ساواكي بوده !!

حمله هواپيماهاي عراقي به منطقه ......... !!

هوا ديگه كاملآ تاريك شده است .. بعد از نيم ساعت پرواز در ارتفاع ۲۵ هزار پايي شهر اصفهان به خوبي مقابل بچه ها از داخل كابين ديده مي شود .. سروان حسني با بررسي سيستم ناوبري خود ، خطاب به كاپيتان هواپيما اعلام می کنه .. دو دقيقه ديگر بايد راهمون رو كج كنيم .. و سپس در حالي كه ناصري رو مخاطب خود قرار داده می گوید .. بايد طوري ادامه دهي كه شهر در زير بال چپ ما قرار گرفته و بعد از عبور از منطقه كمي به راست متمايل شوي  تا به سمت ايذه ادامه مسير دهيم ... هنوز كلمات ناوبر هواپيما به پايان نرسيده است كه در يك لحظه كرو می بینند شهر در تاريكي مطلق قرار گرفت ... و مسئول رادار زميني وضعيت قرمز اعلام می کند .. !! رنگ از رخساره بچه ها پريده است .. ناصري خطاب به مهدوي می گوید  ... جناب سرگرد بهتره ارتفاع كم كنيم .. و همين اطراف شهر اصفهان دور خودمون بچرخيم .. ! سرگرد در حالي كه قطرات عرق بر پيشاني اش خود نمايي مي کنه ، به كمك اش می گوید  .. از خلبان اتوماتيك خارج كن ... من دارمش .. و سپس در حالي كه سعي دارد از منطقه مسكوني شهر فاصله بگيرد ، با افزودن بر سرعت هواپيما به مسير خود ادامه می دهد ... 
دقايقي بعد از هر سوي شهر رگبار آتش به آسمان گشوده می شود ... در تاريكي شب رگبار شليك بچه هاي پدافند به خوبي مشخص هستند .. گاهي هم تير هاي  بزرگ قرمز رنگ مسلسل وار سينه آسمان را مي شكافد .. معلوم است که مربوط به توپ هاي اوريكن هستند كه حداكثر سقف آن ها ۱۸ هزار پا است . ترس و وحشت در چهره يكايك خدمه مشاهده مي شود .. ولي روحيه خود را نباخته اند.. مهدوي خطاب به ناصري می گوید  .. بفرما ، كافي بود پائين مي كشيدم . تازه شكاري هاي عراقي جرآت نزديك شدن به اصفهان رو ندارند ...آن ها خبر دارند  علاوه بر پايگاه  هوانيروز ، اف - ۱۴ هاي ما هم اين جا مستقراند . وي آن گاه به آرامي كمي تغير مسير داده و به سوي شهر ايذه ادامه  می دهد ... مهدوي در حالي كه عرق صورت خود را پاك مي کند ، خطاب به ناصري و بقيه بچه ها می افزاید  .. اين جور مواقع كسي اظهار نظر نكنه .. من خودم حواسم سر جاشه .. اگه ديديد اشتباه مي كنم و يا مسير رو غلط مي رم ، فقط يكي تون به من تذكر بدهيد .. نه اين كه هر كي يك پيشنهادي بده ..! يكي مي گه برو چپ ، يكي ديگه مي گه برو  پائين ... خودم هم راست مي رفتم ..!! مگه اولين باره كه وضعيت قرمز رو مي بينيد ؟ خدا بگم اين خزايي رو چه كار كنه كه همه رو داغون كرده !!‌

فرودگاه اهواز ، ستاد تخليه مجروحين ........

سالن بزرگ فرودگاه اهواز كه با آغاز جنگ تحميلي تبديل به بيمارستان صحرايي شده است در تاريكي مطلق بسر مي برد . تمام پنجره هاي مشرف به رمپ پرواز و باند فرودگاه با پتو هاي رنگارنگ پوشيده شده است . سالن بزرگ فرودگاه كه روزگاري محل تجمع مستقبلين و مشايعت كنندگان بود ، اكنون كيپ تا كيپ مملو از برانكارد حامل مجروحيني است كه از جبهه هاي جنگ جنوب كشور به اين نقطه آورده شده اند . با باز شدن لاي در ورودي ، وزش ملايم نسيم شبانه شعله شمع هاي لرزان را به حركت در آورده و سايه بهياران و پزشكان جوان بر روي ديوار را وحشتناك جلوه مي دهد ... هر يك از اتاق هاي مشرف به رمپ پرواز هم بخشي از بيمارستان را تشكيل مي دهند .. يكي از اتاق ها انبار داروها و پتو و ملحفه هاي نو است .. اتاق ديگر نقش سي سي يو را ايفا مي كند و مجروحان بد حال در آن مراقبت مي شود . در يكي از همين اتاق ها هم عمل هاي جراحي اضطراري صورت مي گيرد . رزمندگاني كه بد جوري زخمي شده و حال و روزشان خيلي وخيم است ، در اين اتاق به آن ها رسيدگي مي شوند . اتاق جنب در ورودي هم مربوط مسئول ترمينال  است .
صداي ناله و فرياد بعضي مجروحان غير نظامي توجه رزمندگان زخمي رو جلب كرده  است . عبدالله بسيجي مجروح بومي كه تير بازوي چپ اش رو شكافته و با چفيه خود آن را محكم بسته است به دكتر جوان  اجازه پانسمان بازوي خون آلودش رو نمي دهد و با لهجه شيرين اهوازي به دكتر مي گويد ... من چيزيم نيست . به مجروحان غير نظامي برس دكتر .. و سپس در حالي كه گره چفيه خون آلود بازويش را محكم تر مي بندد ، به جمع امداد گران خسته مي پيوندد .. عبدالله از گفتگوي بهياران با يكديگر متوجه مي شود شكاري هاي دشمن منطقه مسكوني شهر اهواز رو بمباران كرده است . اغلب زخمي ها غير نظامي افرادي هستند كه بدن شان آماج تركش بمب هاي خوشه اي و خمسه خمسه عراقي ها قرار گرفته اند . عبدالله وقتي مي فهمد بيشتر همشهري هايش بر اثر اين حمله ناجوانردانه كشته شده اند و تنها عده كمي زخمي شده اند ، خيلي ناراحت مي شود .. آمبولانس ها پشت سر هم رزمندگان زخمي را از پشت جبهه ها مي آورند ...

آواي غمگين ني عمو ياسر ..........

عمو ياسر رو اغلب رزمندگان جنوب كشور به خوبي مي شناسند . پيرمرد مهرباني كه در نخستين روز حمله دشمن به خرمشهر خانواده اش رو از دست داده و از همان ايام به جمع ياران محمد جهان آرا  پيوسته است . تنها دارايي و مونس پيرمرد سيه چرده خرمشهري ، يك ني است كه اغلب رزمندگان با آوا هاي ني او آشنا هستند .. او مسئول تداركات جبهه هاي جنوب است . از صداي آواي ني او وضعيت پيشرفت رزمندگان سپاه ايران رو متوجه  می شدند . وقتي صداي حزن آلود ني او در جبهه شنيده مي شد ، همه مي فهميدند عراقي ها ضربه مهلكي وارد كرده اند .. عمو ياسر با وجودي كه پايش گلوله خورده است ، در گوشه سالن و در دل تاريكي شب مشغول نواختن آواي بسيار غمگيني است . از دست دادن خون زياد و ضعف جسماني اش سبب شده كه صداي ني او غمگين تر از قبل شنيده شود . عبدالله در ميان مجروحان داخل سالن به دنبال همسنگري خويش مصيب مي گردد .. او شاهد شكافته شدن كتف مصيب بر اثر تك تيراندازان بعثي بود .. تاريكي سالن ، صداي ناله مجروحين و آواي ني عمو ياسر ، بار سنگين غم را بر دل همه سنگين مي کند .. 

 صداي غرش موتور سي - ۱۳۰ بر فراز فرودگاه ....

داخل كابين هواپيماي سي - ۱۳۰ ، سكوت مرگباري فرا گرفته است . هيچ يك از خدمه پروازي سخني به زبان نمي آورند . تمام چراغ هاي داخلي و بيروني هواپيما خاموش است .. تنها نور كم رنگي از صفحات  آلات دقيق مقابل خلبان به چشم مي خورد . طبق آخرين دستور العمل پست فرماندهي هيچ يك از خلبانان مجاز به گفتگوي طولاني با مسئولان برج مراقبت و كنترل زميني در مناطق جنگي نيستند . و تنها از روي كد و حروف رمز موقعيت و يا خواسته هاي خويش را بيان مي كنند . سرگرد مهدوي با بيرون آوردن دفترچه طرح تقرب ، و تاباندن اشعه كم نور قرمز رنگ چراغ قوه سقفي هواپيما به رمز هاي دفترچه ، به دنبال نام فرودگاه اهواز می گردد . و بعد از پيدا كردن ، دفتر چه را كنار دستش قرار داده و با احتياط از داخل ميكروفن گوشي بالاي سر خود می گوید ... سليمان ... سليمان ... من هرمز هستم . دارم به ايوب نزديك مي شوم . شير آب رو باز كن . و بعد از لحظاتي صدايي در گوشي شنيده شده كه مي گوید .. هرمز شنيدم الان شير را باز مي كنم .. كه منظور از شير آب ، روشن كردن سيستم " تكن " براي دقايقي بود تا هواپيما مسير فرود را به راحتي تشخيص دهد . متعاقب آن و بعد از لحظاتي چراغ هاي باند فرودگاه اهواز براي دقايقي روشن می شوند ... و هواپيما به محض نشستن روي باند ، و شنيده شدن صداي تغير زاويه ملخ ها ،  تابش نور چراغ هاي كنار باند خيلي كم سو شده  و بعيد به نظر می رسدکه از بالا ديده شود .. هواپيما با خزش به منطقه رمپ پرواز ، موتور هايش رو خاموش می کند  ... 

بارگيري جنراتور ها ........

اخبار ناخوشايند از وضعيت جبهه هاي جنگ و پيشروي قواي دشمن بد جوري در روحيه كروي پروازي اثر منفي گذاشته است . افسردگي و غم به همراه كمی چاشني ترس را مي شود در چهره يكايك بچه ها مشاهده كرد . سرگرد مهدوي قبل از ترك هواپيما خطاب به استوار احمدي و دستيار لود مسترش می گوید  .. طبق دستورالعمل پروازي مون ابتدا جنراتور ها رو به هواپيما خودتون بارگيري كنيد ... بازم آقاي احمدي تآكيد مي كنم خودتون آن ها رو " تاي دان " ( قفل كردن ) كنيد . و نگذاريد بچه هاي ستاد تخليه لقمه را جويده و به دهان شما بگذارند ... !! استوار احمدي كه از متلك كاپيتان رنجيده به نظر مي رسد می گوید  .. جناب سرگرد غير از جنراتور چيز ديگري هم بار مي زنيم .. ؟! سرگرد مهدوي ادامه می دهد .. احمدي چرا تو امشب خنگ شدي عزيز !!؟‌مگه نمي دوني شهر اهواز رو امروز نامرد ها بدجوري زده اند ؟ خب هرچه مجروح بچه هاي ستاد تخليه آوردند بار بزنيد ... در همين حال استوار احمدي خطاب به دستيارش  می گوید  .. تا يادم نرفته برو باك جنراتور ها رو چك كن ، اگه ديدي بنزين داره ،  شير هاي باك رو تا آخر باز كن تا تخليه بشه .. يادت نره پسر .. 

  رمپ پرواز فرودگاه اهواز ............

در تاريكي رمپ پرواز كروي سي - ۱۳۰ با استفاده از تابش نور ماه به سمت ساختمان فرودگاه راه مي افتند .. در همين لحظه تابش نور چراغ قوه ای آن ها رو متوجه قسمتي از ساختمان مي كند . ناصري به سروان حسني مي گويد .. مي بيني اين يارو ترميناليه چقدر نفهمه ... ؟!! مي بينه ما داريم  مياييم ، باز نور چراغ قوه اش رو تو چش و چال ما مي اندازه .. ! سرگرد مهدوي برگشته و با خشم به صورت كمك خود نگاه كرده و به اهستگي مي گويد ... هيس .. مي شنود . درجه دار ترمينال كه لباس مندرس پرواز به تن كرده و با كفش هاي كتاني سفيد به استقبال بچه هاي سي - ۱۳۰ آمده با ديدن سرگرد مهدوي سلام عليك گرمي كرده و مي پرسد .. راحت اومديد جناب سرگرد ؟‌سروان ناصري كه از وضع پوشش لباس نظامي مسئول ترمينال دلخور است ، با لحني كاملآ آمرانه مي پرسد .. منظورت چيه كه راحت اومديم .. !!؟  درجه دار ترمينال در همان تاريكي كمي خودش رو جمع و جور كرده و با كمي مكث مي گويد .. آخه مي دونيد امروز اين جا خيلي غوغا بود .. علاوه بر مجروحان هميشگي ، تعداد زيادي هم افراد غير نظامي مجروح داشتيم كه بچه هاي شيراز تعدادي از اون ها رو بردند .. آخرين هواپيما اعلام كرد هوا خرابه .. به همين دليل پرسيدم شما راحت اومديد يا نه ..!؟

دفتر ترمينال فرودگاه اهواز ...........

سرگرد مهدوی در پرتوی نور شمع های لرزان که در امتداد راهروی تاریک و مارپیچ قرار داده شده اند جلوتر از بقیه به سمت دفتر ترمینال با احتیاط قدم بر می دارد .. سروان حسنی و بقیه هم پشت سر او در حرکت اند ... درجه دار ترمینال سعی دارد با وراجی های بی مورد ، توجه خدمه تازه به زمين نشسته را به خود جلب نمايد ! بعد از دقايقي همگي وارد يكي از ساختمان هاي فرودگاه مي شوند . سروان تراب پور افسري كه مسئوليت سرپرستي ترمينال رو به عهده دارد  ، رو به كاپيتان كرده و خطاب به او مي گويد .. جناب سرگرد فكر كنم شما نخستين باري است كه برادر حسيني فرمانده جديد سپاه فرودگاه را ملاقات مي كنيد . درسته ؟ كاپيتان با تآئيد سر مي فهماند كه نخستين ديدار او با فرمانده جديد است و متعاقب آن مي افزايد ... خدا رحمت كند برادر پاسدار حاج آقا علوي رئيس سابق سپاه فرودگاه رو .. بنده خدا خيلي حيف شد كه شهيد شد .. طفلك شب و روز اين جا بود .. من نشد ساعتي از شبانه روز در اين فرودگاه فرود داشته باشم و او را نبينم ... خيلي زحمت مي كشيد .. 

 ماجراي شهادت فرمانده سپاه فرودگاه .....

 سرگرد مهدوي از برادر حسيني مي پرسد ... من شنيدم روزي كه عراقي ها اين  فرودگاه رو زد ، برادر علوي خيلي تلاش كرد همه رو به داخل سنگر بفرسته .. تقريبآ موفق هم شده بود . او خيلي ها رو به زور داخل سنگر فرستاد . و چون يك فروند سي - ۱۳۰ جلوي ساختمان پارك شده بود تا مجروحين رو بار بزنه ، همراه دو خواهر پرستاري كه از روز نخست جنگ اين جا خدمت مي كردند و تعدادي از رزمندگان مجروحي كه زير بال هواپيما روي برانكارد دراز كشيده بودند ، با نخستين بمباران به خيل شهدا پيوستند .. همافر مرداي هم به سخن در آمده و در ادامه گفت .. ما آن روز نخستين طياره اي بوديم كه بعد از بمباران نشستيم .. كروي سي - ۱۳۰ همه چون داخل سنگر بودند ، سالم ماندند . فقط هواپيما بد جوري آسيب ديد .. آن روز  من شنيدم فرمانده خوب و شجاع فرودگاه به همراه اون دو خواهري كه هميشه در اين ستاد به مجروحين داوطلبانه كمك مي كردند ، به شهادت رسيدند . شاهدان مي گفتند آن ها مي توانستند جان خود را مثل بقيه نجات دهند .. اما حاج آقا با خواهران بالاي سر رزمندگاني كه روي زمين بودند ماند و ناجوانمردانه به شهادت رسيد ..

دفتر ترمينال ، وضعيت مجروحان جنگي .......

يك ساعتي مي شد كه كروي پروازي با فرمانده جديد سپاه و افسر ترمينال در مورد مسايل جنگ و حمله ناجوانمردانه شكاري هاي عراقي به مناطق غير نظامي شهر اهواز به بحث مي پرداختند ... حاج آقا حسيني خطاب به سروان حسني می گوید .. تا يكي دو ساعت قبل از فرود شما شكاري هاي دشمن بد جوري مناطق مسكوني رو بمباران كرد .. آن جور كه بچه هاي فرمانداري مي گويند ، خيلي از مردم بي دفاع شهر اهواز زير آوار مانده و شهيد شدند .. مجروحين بد حال حادثه رو كه اغلب آن ها زن و بچه بودند ، با يك فروند سي - ۱۳۰ شيراز ، پيش از پاي شما به مشهد اعزام كرديم .. بچه هاي ستاد تخليه خيلي سعي كردند آن ها رو به تهران بفرستند .. اما ظاهرآ فقط مركز استان خراسان پذيرش داده و آن ها رو قبول كرد . در حالي كه فرمانده سپاه از وضعيت حمله وحشيانه عراقي ها حرف مي زد ، استوار احمدي و عمادي لودمستر هاي هواپيما وارد دفتر شدند .. سرگرد مهدوي از احمدي پرسيد : جنراتور هاي خراب رو بار زديد ؟ لودمستر احمدي در حالي كه ورقه مانيفست بار  رو زير چراغ گرفته بود ، به كاپيتان گفت .. بله قربان . هر دوي آن را بار زده و هواپيما آماده است .

تصميم در باره حمل مجروحين ..........

سروان تراب پور رو به لود مستر هواپيما كرده و از او می پرسد .. جناب احمدي مي شه بفرمايي  براي چند نفر مجروح ظرفيت داري ؟ احمدي در حالي كه به چشمان سرگرد احمدي مي نگريست .. در پاسخ افسر ترمينال گفت : مي دونيد جناب سروان قانون مي گه وقتي ما بارهاي اين چنيني رو حمل مي كنيم ، مجاز به حمل مسافر نيستيم . اما چون زمان جنگ است . و شرايط اضطراريه .. موضوعش فرق مي كنه. و اين بستگي به نظر فرمانده هواپيما جناب سرگرد مهدوي داره .. كه چه تصميمي بگيره . سكوت سرد و سنگيني براي لحظاتي در اتاق حاكم مي شود ...  سرگرد مهدوي خطاب به استوار احمدي مي گويد .. ببينم سوخت هاي " اپيو ها " رو كاملآ تخليه كرديد ؟  احمدي هم چنان كه به شاگرد خود استوار عمادي مي نگريست با قاطعيت گفت .. بله جناب سرگرد تمام بنزين هاي آن ها رو خالي كرديم ... همافر مرادي رو به لود مستر ها كرده و مي پرسد .. بست هاي اتصال باطري ها رو هم باز كرديد ؟ اين بار عمادي است كه پاسخ مهندس پرواز را مي دهد ... بله قربان .. كاملآ سيف سيفه ! و با زنجير هاي بيست هزار پاوندي به صورت ضربدري " تاي دان " كرديم خيالتون تخت باشه ..
سرگرد مهدوي بعد از كمي تفكر در پاسخ افسر ترمينال مي گويد .. با توجه به تخليه سوخت و قطع كابل  باطري جنراتور ها ، فكر نمي كنم محدوديت حمل مسافر يا مجروح رو داشته باشيم .. و سپس بار ديگر از احمدي مي پرسد .. نگفتي ظرفيت چند نفر  حمل مجروح رو داريم ؟ لود مستر بعد از اين كه بر روي كاغذي كه در دست دارد اعدادي رو نوشته و جمع و تفريق كرده  ..  خطاب به فرمانده هواپيما مي گويد .. قربان ما كلآ ظرفيت ۵۵ عدد صندلي رو داريم . كه مي تونيم به همين تعداد رزمنده به صورت نشسته سوار كنيم .. اما اگر قرار باشد برانكارد بزنيم .. فقط ۳۶ مجروح برانكاردي  قادريم حمل كنيم ..  افسر ترمينال به فرمانده هواپيما گفت .. اجازه دهيد مسئولان ستاد تخليه رو دعوت كنم . تا آمار دقيق رو از آن ها بپرسيم .. و در همين حال اتاق را ترك كرد .. سرگرد مهدوي خطاب به استوار احمدي گفت .. شما اولين بار نيست كه با من پرواز مي آيي .. من اصلآ دوست ندارم خارج از مقررات قدمي بر دارم .. اين كه مي بيني در مورد وضعيت جنراتور ها پرسيدم ، صرفآ مي خواستم مفاد قانوني رو رعايت كنم . من نه كاري به وضعيت اضطراري جنگ دارم ... نه مسئوليتي در قبال حمل اضافي مسافر .. طبق مقررات هر چند نفر ظرفيت حمل داريم ، اجرا كن . نه يكي اضافه نه يكي كم !!

مسئولين ستاد تخليه ، در دفتر ترمينال .........

در تاريكي و سكوت حاكم بر ساختمان فرودگاه اهواز ، ناگهان صداي پارازیت توآم با مكالمات گنگ و نامفهومي كه از بي سيم همراه مسئولان ستاد تخليه پخش مي شد ، نزديك شدن آن ها رو خبر  می دهد .. سروان تراب پور  همراه با سه نفر از آقايون ستاد تخليه كه روپوش سفيد اطباء رو بر تن دارند وارد دفتر ترمينال می شوند . آن ها بعد از سلام و عليك با يكايك كروي پروازي ، يكي از آن ها كه معلومه  سرپرست ستاد است خطاب به سرگرد مهدوي با خنده می گوید .. جناب سرگرد شنيدم بخش اعظم هواپيما رو به بار اختصاص داديد . فرمانده هواپيما بعد از پاسخ سلام آقايون تازه وارد ، خطاب به رئيس ستاد تخليه فرودگاه اهواز با لحني كاملآ جدي می گوید  .. اتفاقآ همين الان قبل از تشريف فرمايي شما از سركار احمدي لودمستر هواپيما در مورد ظرفيت مجاز سوال كردم ... بهتره خودش به شما پاسخ دهد .. رئيس ستاد در حالي كه مي خنديد به فرمانده هواپيما گفت .. جناب سرگرد در اين شرايط صحبت ظرفيت مجاز مي كنيد !!؟ ‌واقعآ تعجب مي كنم .. !! سرگرد مهدوي در حالي كه سعي دارد ابهت و جذبه خود را در مقام فرمانده تثبيت نمايد خيلي عادي می گوید  ...
آقاي دكتر .. حتمآ مطلع هستيد كه ما تابع دستور العمل هايي هستيم كه از ستاد عمليات به ما ابلاغ مي شود . و ما به هيچ عنوان حق نداريم خارج از دستورات پروازي كوچك ترين قدمي برداريم . ... رئيس ستاد تخليه كه انتظار چنين برخورد جدي و نظامي وار رو نداشت .. در حالي كه هم چنان مي خنديد گفت .. جناب سرگرد من با شرح وظايف شما خلبانان به خوبي آشنا هستم . و محدوديت هايتون رو خيلي خوب درك مي كنم .. ولي ما معمولآ در تمام اين مدت هيچ مشكلي با همكاران محترم شما نداشتيم .. و كار ها خيلي راحت پيش مي رفت .. سرگرد احمدي كه حوصله اش از اين بحث هاي غير قانوني سر آمده است .. اين بار خيلي جدي تر می گوید  .. اسم شريف تون رو نمي دونم .. دكتر پاسخ می دهد .. مخلص شما دكتر شريف پور هستم .. سرگرد بلافاصله با همون لحن ادامه می دهد  .. جناب شريف پور من اصلآ به  كار ساير همكارانم اهميت نمي دهم .. همه بچه ها مي دونند براي من قبل از هر چيزي نظم و انظباط و رعايت مقررات مهم است . و متآسفانه بايد بگويم  در دستور پروازي من قيد شده است كه دو عدد جنراتور خراب رو به تهران ببرم . همچنين به هر مقدار كه جا دارم ، در صورت بودن مسافر يا مجروح آن را با خود طبق مقررات به تهران ببرم
 

بحث مسئولين ستاد تخليه با فرمانده هواپيما .........

سرگرد مهدوي كه بر اثر توضيح مقررات كمي عصباني به نظر مي رسد.. خطاب به دكتر شريف پور می گوید  ، آقاي دكتر .. من بهتر از هر كسي مي دونم وضعيت جنگي است .. من مي دونم يك نفر هم يك نفر است كه به بيمارستان برسد .. اما اگه خداي ناكرده كوچك ترين اشكالي در پرواز رخ دهد .. و خوني از دماغ يكي از مجروحين و مسافران در بياد ، همه چيز رو رها مي كنند ، و كاسه كوزه رو به خاطر حمل يك نفر مسافر اضافي به گردن من مي اندازند .. و من اصلآ دوست ندارم سوابق خدمتي ام رو به خاطر چند نفر مجروح خراب نمايم .. و در ضمن با كمال شرمندگي اعلام مي كنم .. بر خلاف دفعات گذشته كه شما مقصد ما رو تعين مي كرديد ، به اطلاع مي رسونم .. فقط من مجروحاني كه بايد به تهران اعزام بشوند رو در حد ظرفيت هواپيما سوار مي كنم .. بهتره شما هم براي بيمارستان هاي تهران پذيرش بگيريد .. چون بار من مربوط ... در همين حال سرپرست ستاد تخليه مجروحين به ميان حرف كاپيتان پريده و اين بار با لحني جدي می افزاید  ... بله مي دونم بار شما مقصدش تهرانه و بايد آن جا تخليه شود !! سرگرد مهدوی می گوید  .. جناب آقاي محترم .. من اهل منت گذاشتن نيستم .. ولي هيچ مي دانيد من در تصميم عمليات شك داشتم كه با وجود حمل بار كلاس آ ، به ما اجازه حمل مجروح رو داده اند !؟ به عبارتي من اگه افسر عمليات بودم ، در دستور پروازي قيد مي كردم .. فقط بار نه مسافر !!
در همين حال حاج آقا علوي فرمانده سپاه فرودگاه كه اوضاع بحث رو جدي می بیند ، به ميان حرف آن ها دويده و با صداي بلند طرفين رو دعوت به فرستادن صلوات می کند  ... الهم صلي علي محمد و آل محمد .. بابا سخت نگيريد .. والله اون بيچاره ها هم از جنس ما هستند .. سرگرد مهدوی خطاب به فرمانده سپاه می گوید  .. تا دلتون بخواد ما هواپيما براي حمل مجروحين داريم .. خود من خلبان اماده بودم كه پرواز به من خورد .. اگه فكر مي كنيد كه مجروحان تون زياده .. چرا با من بحث مي كنيد .. يك تلفن به تهران بزنيد شيفت شب آماده و قبراق منتظر يه دستوره .. هر چند فروند لازم داشته باشيد ، بلافاصله براتون مي فرستند .. نمي دونم اطلاع داريد يا نه .. ؟ تمام اولويت هاي پروازي ما به مناطق جنگي خلاصه مي شود . خب در اين شرايط اين درسته كه از من توقع زير پا گذاشتن قانون رو داريد ؟ من چه كار به همكاران ديگرم دارم .. ؟ طبق مقررات مخلص همه شما ها هم  هستم . نه يك نفر اضافه نه يك نفر كم .. ديگه با آقاي دكتره كه تصميم اش رو بگيره ...

 گفتگوي لود مستر هواپيما با دكتر شريف پور ....

 رئيس ستاد تخليه در حالي كه به دو نفر همراهان خود مي نگرد و متوجه شده که با يك نظامي سر سخت و مقرراتي مواجه شده است .. با بي حوصله گي كه نشان از تسليم شدنش دارد می گوید .. اين همه بحث كرديم ، آخر به ما نفرموديد چند نفر ظرفيت حمل مجروح جنگي رو داريد ؟!! استوار احمدي كه تا اين لحظه در گوشه اي نشسته و سرگرم حساب كتاب وزن هواپيما است ، رو به دكتر كرده و ادامه می دهد  .. جناب شربف پور من پيش از تشريف فرمايي شما و همكاران محترم تون به جناب سرگرد عرض كردم كلآ ما مي توانيم ۵۵ صندلي در فضاي باقيمانده داخل هواپيما نصب كنيم .. كه همان گونه كه مستحضريد اين وضعيت تنها مربوط به حمل مجروحين بدون برانكارد مي شود .. اگه مجروحين شما بر روي برانكارد باشند ، حداكثر سه  رديف پنج طبقه مي تونيم برانكارد نصب كنيم كه مي شود به عبارتي ... هر رديف پانزده نفر .. و روي هم رفته ۴۵ نفر برانكاردي جا داريم .. بعلاوه چند تا هم صندلي براي پزشك ياران و پرستاران كه روي هم چيزي حدود ۵۵ نفر با اين شرايط مي باشد .. حال بسته به نظر شماست كه چند نفر مجروح برانكاردي به ما بدهيد .. ؟

بازديد خدمه از سالن اصلي فرودگاه .........

بحث آقايان مسئولين ستاد تخليه با لود مستر هواپيما ادامه داشت كه سروان ناصري به اتفاق سروان حسني و مهندس پرواز تصميم مي گيرند براي هوا خوري و بازديد از سالن اصلي كه مجروحان را نگهداري مي كنند ديدن نمايند .. ناصري خطاب به فرمانده هواپيما مي گويد .. ميجر جان ... ما با اجازتون مي ريم يه هوايي بيرون بخوريم و سري هم به مجروحان جنگي بزنيم .. سرگر مهدوي رو به بچه ها كرده و با لحن نيمه جدي مي گويد ... مواظب باشيد تو فضاي آزاد نريد .. اگه هم رفتيد ، حواس تون به آژير وضعيت قرمز باشه .. اين ناصري زياد وراجي نكنه كه صداي اخطار رو نشنويد .. من حوصله نعش كشي شما ها رو ندارم ..!! همافر مردادي مي گويد .. قربان جاي دوري نمي رويم .. سري به سالن اصلي محل نگهداري مجروحان مي زنيم .. خيالتون راحت باشه .. آما وقتی می خواهند تا  لود مستر ها رو هم دعوت كنند .. مهدوي فرياد مي زنه .. اين ها رو كجا مي بريد .. مگه نمي بينيد بايد برانكارد سوار كنند ؟ اي بابا عجب گيري افتاديم امشب ...

وضعيت قرمز .. اوضاع به هم ريخته فرودگاه ... 

هنوز كروي پروازي به انتهاي راهروي تاريك نرسيده بودند كه صداي آژير قرمز ، سكوت فرودگاه رو شكست .. صداي گوشخراش آژير بد جوري در فضاي فرودگاه پيچيده بود .. بچه ها سريع خود رو به داخل سنگر مجهزي كه جلوي ساختمان فرودگاه تآسيس گرديده  رساندند .. در اين ميان ستوان محمدي كروچيف كهنه كار هواپيما بدون توجه به وضعيت آژير قرمز ، از بقيه خدمه كه به درون سنگر رفته بودند ، جدا گشته و سريع خود رو به پرژكتور بزرگي كه مقابل در عقب هواپيما روشن بوده و فضاي داخل آن را مثل روز نوراني كرده بود رسانيده و با عجله دگمه هاي قطع موتور دستگاه رو خاموش كرد . هنوز به جاي قبلي خود بر نگشته بود كه از هر طرف شليك رگبار پدافند رو كه به سمت آسمان پشت سر هم در حال تيراندازي بود مشاهده كرد .. محمدي به دليل تجربه بالايي كه داشت درنگ نكرده و با گام هاي بلند خود رو به دهانه سنگر رساند .. به محض ورود سرگرد مهدوی رو ديد كه با ليخند از او تشكر كرده و در همين حال گفت .. يادم بينداز رسيديم تهران به فرمانده ات بگم حتمآ تو رو تشويق كنه .. آفرين ديدم كه چه جوري خودت رو به دستگاه پرژكتور رساندي .. و گر نه هيچ بعيد نبود كه هواپيماي ما هم طعمه چرب عراقي ها مي شد .. دستت درد نكنه آقا ..
صداي رگبار اسلحه بچه هاي پدافند براي لحظه اي قطع نمي شد .. كه ناگهان صداي انفجاري از قسمت جنوب باند شنيده شد .. يكي از افراد بومي كه در سنگر بود با مشاهده آتشي كه از محل صدا به چشم مي خورد با لهجه شيرين بومي اش گفت .. الحمدالله بمب اش رو تو بيابون ريخت و نامرد فرار كرد ! مرادي پرسيد از كجا اين قدر مطمئن هستي ؟ با همون لحن گفت ... مو راننده لودروم .. بچه كوت عبدالله هستوم .. تمام اين منطقه رو مث كف دستوم مي يشناسوم .. و بعد ديگه معطل نشده و مثل گلوله به سمت محل اصابت بمب فرار كرده و در تاريكي محو شد .. بچه ها كه نگران زخمي ها بودند ، با احتياط از سنگر خارج شده و به سمت سالن اصلي رفتند .. از دور صداي ناله غمناك ني شنيده مي شد .. مرادي خطاب به ناوبر گفت .. جناب سروان كي اين وقت شبي داره ني مي زنه !!؟‌ ناصري در پاسخ گفت اين بابا هر كي هست ، دل خوني داره .. من از لحظه اومدن آمارش رو داشتم !!  انگار يه پيرمرد بسيجي است .. در همين حال وقتي به سالن بزرگ نزديك شدند ، با كمال تعجب مشاهده كردند مسئولان ستاد تخليه به همراه بهياران و پرستاران در ميان زخمي ها به سر مي برند .. و هيچ كدوم از اون ها با شنيدن وضعيت قرمز سالن رو ترك نكرده بودند ..
 

معماي نصب صندلي و برانكارد .............

دكتر شريف پور بعد از بررسي وضعيت مجروحان بد حال و آن هايي كه به خاطر شرايط ويژه بايد به تهران اعزام شوند ، مشغول شمارش ساير رزمندگان مجروح شد .. و در حالي كه سعي مي كرد دلخوري خودش رو پنهان كنه ، خطاب به دستيارانش گفت .. واقعآ گير عجب خلبان يك دنده اي افتاديم !! حالا با اين وضعيت من چه جوري اين ها رو روانه تهران كنم ؟‌ يكي از دستياران خطاب به دكتر گفت .. دكتر جان كل اين مجروحين بیش از ۵۰ نفر نيستند .. پس شما  چرا ناراحتي ؟! همه آن ها جا مي گيرند ! دكتر در حالي كه سعي مي كرد قيافه متفكرانه به خودش بگيرد ، خطاب به دوستش گفت .. دكتر جان درسته كه تعداد زخمي ها حدود ۵۰ نفره .. اما بيشتر اين ها برانكاردي هستند .. اگه برانكارد بخوره جا كم مي ياريم .. هر برانكارد جاي پنج  و نیم تا شش صندلي رو اشغال مي كنه .. خب ..اگه در پنج طبقه روي هم قرار بگيره ، ما پنج نفر مجروح خوابيده مي تونيم حمل كنيم ..  و با احتساب يك نفر پرستار در كنارشون ، جمعآ در هر هفت هشت صندلي شش نفر رو مي ونيم حمل كنيم .. درسته ؟ 
نه جونم به اين راحتي ها كه مي گي نيست .. وگر نه همه لود مستر مي شدند .. شما رديف وسط رو نمي توني محاسبه كني .. چون پايه ها به سقف نصب مي شوند !! به هر حال بهترين راه حل اينه كه ما ابتدا ببينيم چند نفر از اين عده رو مي تونيم بدون برانكارد سوار صندلي كنيم .. هر چه تعداد برانكارد ها كم بشه ، ما بهتر مي توانيم ساير مجروحان رو بدون رو زدن به اين جناب سرگرد مقرراتي سوار صندلي ها كنيم .. الان هم شبه .. تازه اگه شانس بياوريم و تا زمان پرواز هيچ مجروحي رو از جبهه ها نياورند ، براي حمل همين تعداد هم داستان داريم .. شما آقاي دكتر .. يه زحمت بكش و با مطالعه وضعيت مجروحان ، ببين كدوم ها رو مي توانيم بي برانكارد انتقال بدهيم ؟ مثلآ اون دو نفر قطع نخايي كه برانكارد نمي خواهد .. يا اون سردار فرمانده گروهاني كه يك پايش قطع شده شايد بتونه  روي صندلي طاقت بياره .. مي خواهي برو از خودش بپرس .. جنب و جوش عجيبي بين پرستاران و آقايون دكتر ها افتاده بود .. بهيار ها يكي يكي وضعيت زخمي ها رو بررسي مي كردند

مردی که عاشقانه نی می زد ....

 با اشاره دست سروان حسنی همه نگاه ها به سمت پیر مردی سیاه چرده معطوف می شود که در گوشه سالن در حال نواختن ني است .. كروي پروازي بقدري شيفته آواي ني پير مرد شده اند كه از حال و روز ديگر مجروحان غافل مانده اند ... ناصري مثل هميشه روحيه طنز گفتن اش گل مي كنه و خطاب به بچه ها مي گويد .. غلط نكنم اين بابا عاشقه .. بعد در حالي كه سعي مي كرد صداي خود رو تغير دهد ، با صداي لرزان آهسته گفت ، واي ننه سكينه ... كجايي كه عشاق در راه اند !! مهندس پرواز رو به ناصري كرده و آرام مي گويد .. از خدا بترس . تو مثل اين كه دوست داري با همه شوخي كني جناب سروان ! من اين بابا رو مي شناسم .. عمو ياسر بهش مي گن . از اول جنگ خرمشهر و آبادان بوده .. بعد در حالي كه چشمش به پاي مجروح پير مرد مي افتد .. زير لب فرياد مي زند ... واي خداي من ! بچه ها نگاه كنيد چه خوني از عمو ياسر رفته ... ناصري به مرادي مي گويد .. من گفتم اين بابا يك چيزش مي شه كه اين همه غمناك مي نوازه .. ستوان محمدي كروچيف فداكار هواپيما با ديدن وضعيت پاي عمو ياسر ، يكي از بهياران رو براي پانسمان پاي پير مرد صدا مي زند ..

گفتگوي كرو با بهيار عمو ياسر ....

بچه ها دور عمو ياسر حلقه مي زنند .. پير مرد با تكان دادن سر خود ، پاسخ سلام بچه ها رو مي دهد . در همين حال بهيار كمكي كه خستگي از چهره اش نمايان است خود رو به بچه هاي سي - ۱۳۰ مي رساند . كروچيف هواپيما با نشان دادن شكاف پاي پير مرد ، به بهيار مي گويد چرا كسي به او نرسيده است .. بهيار جوان كه از لهجه اش مي شد حدس زد از بچه هاي خطه شمال است ، در حالي كه سعي داشت به آرامي محل زخم گلوله رو با ريختن بتادين سبز رنگ مرطوب نمايد ، به بچه ها گفت .. همه زخمي ها به محض ورود به سالن  ، ضمن مداواي ابتدايي يا پانسمان ، پرونده پزشكي آن ها تكميل شده و در اين مرحله است كه نوع مداوا و حتي محل بستري شدن آن ها تعين گرديده و به نوعي تفكيك مي شوند .. و با فرود هر هواپيماي سي - ۱۳۰ زخمي هاي  تفكيك شده  در بخش پذيرش شهر خاصي قرار مي گيرند .. عمو ياسر در حالي كه بر روي پاي مجروح او مداوا انجام مي گرفت .. از اوضاع جبهه ها و نامردي صداميان سخن مي گفت .. او مي گفت .. اگه كمك هاي غربي ها نبود ، تا حالا ما نسل صداميان رو از زمين برداشته بوديم .. اما افسوس 

  تفكيك بيماران غير برانكاردي ........... 

همه بهياران و آقايون پزشكان بسيج شده بودند تا مجروحان جنگي رو به طور دقيق تفكيك نمايند . رئيس ستاد تخليه به همراه معاونان خود به يكا يك آن ها سر مي زده و با مطالعه پرونده پزشكي رزمندگان نام آن هايي كه قادر به نشستن نبودند رو در يك ليست ، و آن هايي كه توانايي نشستن رو داشتند در ليستي ديگر يادداشت مي كردند .. دكتر شريف پور در حالي كه سعي داشت عصبانيت خودش رو كنترل كنه خطاب به يكي از معاونين خود گفت .. خدا كنه همه در هواپيما جا بشوند .. باورتون مي شه  در تمام مدتي كه اين جا افتخار خدمت  دارم ، تا حالا نديده ام خلباني در مورد انتقال مجروحان با من اين همه بحث كنه .. بابا آخه اين چه قانوني است كه فقط براي او است و ديگران از اون مبرا هستند !!؟‌ همكار شريف پور كه سعي داشت رئيس خود رو به آرامش دعوت كنه .. گفت .. دكتر جون خودت رو ناراحت نكن ، گناه كسي رو هم نشور ! من با اون همافره ... مهندس پروازه چه كارست ؟ صحبت مي كردم  مي گفت .. نوع باري كه به هواپيما زديم ، قانونآ نبايد هيچ مسافري رو سوار كنيم .. و بنده خدا تعجب مي كرد چه طوري سرگرد اجازه حمل مجروحان رو به شما  داده !! پس بي جهت حرص و جوش نخور .. ما كه نمي دونيم محدوديت و مقررات آن ها چي است .. ؟!

 حمل مجروحين به داخل هواپيما ......

صداي ني عمو ياسر هم چنان به گوش مي رسيد .. بچه هاي ستاد تخليه به شكل خيلي حرفه اي و خونسرد به كمك يك ديگر ابتد بيماران برانكاردي رو به داخل هواپيما انتقال دادند .. لود مستر هاي  با همكاري بچه هاي ستاد ابتدا دو رديف برانكارد در سمت راست هواپيما سوار كردند .. نور چراغ هاي پرژكتور به اندازه كافي داخل هواپيما رو روشن كرده بود .. به دستور استوار احمدي  قرار شد ابتدا  مجروحان برانكادري به داخل هواپيما حمل شوند .. بچه ها با احتياط يكي يكي برانكارد ها رو به داخل هواپيما حمل مي كردند .. در  كنار هر مجروحي كه بر روي برانكادرحمل مي شد  يك بهيار هم با در دست داشتن پرونده پزشكي و كيسه سرم و ساير متعلقات بيمار سعي مي كرد به آرامي مجروح رو مشايعت نمايد . به محض وارد شدن برانكادر داخل هواپيما ، بچه هاي ستاد تخليه با كمك بهيار مربوطه با احتياط آن را بر روي برانكارد هواپيما قرار داده و در همان حال يكي از لودمستر ها مشغول سفت كردن تسمه هاي برانكارد به پايه هاي فلزي مي شد .
لود مستر ديگر هم سعي مي كرد به آرامي بر روي مجروحان پتو پهن كرده . چون مي دانست به محض اوج گرفتن ، به دليل نزديكي خطوط عبور هواي تهويه مطبوع ، آن ها سرما خواهند خورد ... و يا به محض نشستن در مهرآباد ، باد خنك فرودگاه آن ها رو اذيت خواهد كرد .. مجروحان برانكاردي روي هم در پنج طبقه قرار گرفته بودند .. استوار احمدي به يكي از بچه هاي ستاد گفت .. به آقاي شريف پور بگوييد تعداد تقريبي بيماران برانكادري رو به من  اعلام كنه تا قرينه آن ها رو نصب كنم .. وي آن گاه خطاب به برو بچه هاي ستاد گفت ..  بهتره دو رديف وسط هواپيما رو هم برانكارد بزنيم .. و كلآ سمت راست رو اختصاص به برانكاردي ها دهيم  .. و رديف جلوي در ورودي به همراه  يك رديف از راسته وسط رو صندلي نصب كنيم . تا بقيه هم به اميد خدا جا بگيرند ...

  داخل هواپيما ، وضعيت برانكارد ها .......

 با تلاش بر و بچه هاي ستاد تخليه كه خيلي حرفه اي سرگرم نصب صندلي و برانكارد ها بودند و با كمك هر دو لود مستر عاقبت كار به پايان رسيد . استوار احمدي از بچه هاي ستاد سوال كرد .. آيا فكر مي كنيد همه مجروحين جاي بگيرند ؟ كه پاسخ مثبت آن ها لبخندي از شادي رو بر لب هاي احمدي نشاند . و در حالي كه تسمه هاي برانكارد ها رو محكم مي كرد به دستيار جوان اش گفت .. خدا كنه به موقع بلند شويم .. من چشمم آب نمي خوره . مي ترسم دوباره وضعيت قرمز بشه يا خداي ناكرده حمله اي آغاز بشه .. اون وقت اگر زنده هم  بمونيم ..  بايستي مجروحان جديد رو يك جور هايي لاي اين ها جا بدهيم !! عمادي در حالي كه هم پاي بقيه تلاش مي كرد پايه هاي صندلي ها رو در جاي خود قرار دهد خطاب به همكار خود گفت .. مگه جناب سرگر مهدوي زير بار خلاف مقررات مي رود ۱؟ بر فرض هم خداي ناكرده حمله بشه .. وقتي جا نداريم او چه كار مي خواهد بكند ؟ استوار احمدي در حالي كه نگاه معني داري رو به چهره عمادي مي اندازد .. مي گويد .. پسر تو هنوز شرايط اضطراري رو درك نكردي .. همين سرگرد احمدي مقرراتي كه مي گه يك نفر اضافه سوار نمي كنم . وقتي پاي مسايل اضطراري برسه ، خواهي ديد كه چگونه تغير نظر خواهد داد !! البته خيلي سرسخته .. ولي من از اين مقرراتي ترش رو هم ديده ام كه در مواقعي مقررات رو ناديده مي گيرند ...

آمدن سراسيمه  پرستار به فرودگاه

در حالي كه به دستور ريس ستاد تخليه ابتدا مجروحين برانكادري رو به داخل هواپيما با احتياط حمل مي كنند . در جاده منتهي به فرودگاه اهواز ، در تاريكي شب پاترولي سعي مي كند با نور آبي و كم رنگ خود ، به سرعت خود را به ساختمان فرودگاه برساند .. داخل ماشين كه بيشتر به آمبولانس شبيه است تا پاترول و تمام بدنه آن با گل رس استتار شده است پرستاري جوان در حالي كه نگراني در چهره اش موج مي زند خطاب به راننده مي گويد .. آقا تراب بجنب عزيز . الانه كه هواپيما بلند بشه .. اونوقت ما چه خاكي به سرمون مي تونيم بكنيم ؟ آقا تراب در حالي كه سعي مي كند چشم خود را از جاده كه از ميان نخل هاي سربه فلك كشيده و قديمي مي گذرد ، برندارد به پرستار جوان مي گويد .. خانم مجترم از كجا اين همه مطمئن هستي كه هواپيما پرواز نكرده باشه ؟ تازه اگه هم نرفته باشه از كجا اين همه مطمئن هستي كه جا داشته باشه اين همه بچه رو با خودش به تهران ببره !! پرستار كه با اين حرف راننده چهره اش كمي تو هم رفته است مي افزايد .. آقا تراب هيچ وقت اميدت رو قطع نكن .. اگه امشب اين بيچاره ها تو اهواز بمونند ، چي بديم بخورند ؟ خدا لعنت كنه اين صدام نامرد و جنايت كار رو كه به شيرخوارگاه كودكان هم رحم نمي كنه .. و اين جوري همه رو آوراه كرده است .

اعلام بمبارون شير خوار گاه اهواز

 خودروي پاترول با عجله در حالي كه هنوز جلوي در ورودي فرودگاه به طور كامل توقف نكرده بود ، خانم پرستار سريع در ماشين را باز كرده و دوان دوان خود را به درون سالن اصلي رساند .. آقا تراب مي خواست فرياد بزنه خانم يواش ... كم مونده بود زير ماشين بري  .. كه پرستار با باز كردن در اصلي از تيرس نگاه راننده دور شد .. پرستار با ديدن كروي پروازي در سالن اصلي ، در حالي كه خوشحال به نظر مي رسيد ، يك راست سراغ سروان ناصري رفته و در حالي كه هنوز نفس نفس مي زد ، پرسيد .. خلبان هواپيماي تهران شما هستيد ... !! سروان ناصري كه هميشه حاضر به جواب بود گفت .. خواهرم فقط اين رو مي دونم اين هواپيما نه به تهران ، به هر جهنم دره اي قرار باشه بره ، بله ما هستيم .. ! سپس با اشاره به ساير كروي پروازي ، به او فهماند كه ما همگي خلبان آن قارقارك هستيم .. ! پرستار گفت جناب خيلي ببخشيد .. خبر داريد چند ساعت پيش شهر رو بمبارون كردند ؟ ناصري خيلي خونسرد گفت .. بله آبجي ما خودمون اين جا بوديم .. حالا چي شده ؟ پرستار كمي خودش رو جمع و جور كرده و گفت .. من پرستار شيرخوار گاه فاطمه اهواز هستم ..
خدا نصيب نكنه .. در جريان بمبارون شهر اهواز سقف اين شيرخوار گاه تخريب شد .. شانس آورديم كه به هيچ يك از طفلان مسلم آسيبي نرسيد .. و ما سريع آن ها رو نجات داديم .. همه چيز به هم ريخته بود . همه ما شوكه شده بوديم .. مسئول شيرخوارگاه دنبال راه چاره اي بود .. بيچاره به همه جا تماس گرفت . ولي هيچ نهادي به خاطر خردسال بودن كودكان مسئوليت نگهداري آن را به عهده نگرفتند ! تا اين كه خدا رحمت كنه يكي از كارمندان شهرداري گفت .. بهترين راه اينه كه اون ها رو به تهران منتقل كنيم . چون ما در اين شهر بمبارون شده هيچ گونه وسايل امدادي و حتي شيرخشك نداريم .. مطلع شديم يك هواپيما قبل از بمبارون در فرودگاه به زمين نشسته .. اين بود مدير شيرخوارگاه من را با عجله فرستاد اين جا تا از شما خواهش كنم چند دقيقه اي صبر كنيد تا بچه ها برسند .. اين طفل معصوم ها تا فردا صبح از گزسنگي تلف خواهند شد .. ناصري كه از اين پيش آمد متعجب شده بود .. گفت خواهرم .. درسته گفتم ما همه خلبانان اين طياره هستيم .. اما اعزام شما به آقاي دكتر شريف پور ربط پيدا مي كنه و خلبان اصلي هم جناب سرگرد مهدوي است .. بايد با آن ها صحبت كنيد ..

 بحث اعزام نوزادان با خلبان يك دنده هواپيما

پرستار بعد از شنيدن حرف هاي سروان ناصري ، شتابان به سوي دفتر ترمينال دويده و با زدن چند ضربه به در وارد اتاق شد .. او كه خيلي مستآصل و غمگين به نظر مي رسيد ، با ديدن سرگرد مهدوي و بچه هاي ترمينال ، با دستپاچگي سلام كرده و بدون اين كه پاسخ سلام خود را بشنود ، سريع بدون كوچك ترين كم و كاستي ماجراي تخريب شيرخوارگاه و نجات كودكان رو تعريف كرد .. سرگرد مهدوي با شنيدن حرف هاي پرستار ، خطاب به افسر ترمينال با پوزخند تلخي گفت .. فقط همين رو كم داشتيم .. و در همين حال دكتر شريف پور هم وارد دفتر ترمينال شد .. سرگرد مهدوي رو به رئيس ستاد تخليه كرده و گفت .. آقا دكتر .. تحويل بگير! اين خانم مي فرمايند تعدادي بچه شير خوار آواره شده اند .. گشنه و تشنه مي آوردند اين جا .. فقط مونده بود ما لله بچه هم بشيم .. پرستار با شنيدن متلك سرگرد مهدوي در حالي كه سعي مي كرد ناراحتي خود را پنهان كنه .. گفت .. آقا ببخشيد . قاطي كردم جناب سرهنگ ... مهدوي سريع به ميان حرف اش دويده گفت .. من سرهنگ نيستم خواهر .. سرگرد مهدوي ام ضمنآ مسئله اعزام بچه ها به بنده هيچ ربطي نداره .. شما بايد با آقاي دكتر صحبت كنيد .. فقط جهت اطلاع تون عرض كنم .. طياره من اصلآ جا نداره ..!

انتقال كودكان شير خوار به فرودگاه

در حالي كه بحث سرگرد مهدوي با پرستار و رئيس ستاد تخليه ادامه داشت ، يك اتوبوس گل آلود كه ظاهرآ با برداشتن صندلي هاي ان تبديل به آمبولانس شده بود ، جلوي در ورودي فرودگاه اهواز توقف كرد .. بچه هاي ستاد تخليه طبق روش هميشگي براي حمل مجروحين داخل اتوبوس شدند . اما با تعجب كودكان شير خواره اي را ديدند كه بعضي آن ها درون طشت پلاستيكي و تعدادي از آن ها داخل كارتن هاي مقوايي قرار گرفته اند .. بعضي از آن ها در حال گريه كردن بودند و بعضي هم به خواب ناز فرو رفته بودند ... مسئوليت تخليه واقعآ جا خورده بودند .. به همين دليل با احتياط آن ها را بغل كرده و به داخل سالن منتقل كردند .. عمو ياسر با ديدن بچه هاي شير خوار و گريه و زاري آن ها ، براي لحظاتي دست از نواختن برداشت .. اما بعد انگار هيچ اتفاقي نيفتاده باشد ، با دميدن به درون ني خود ، به فضاي دل گير محيط كمك مي كرد ... صداي گريه و زاري بچه ها توجه مجروحان جنگي رو كه در حال انتقال به داخل هواپيما بودند ، به خود جلب كرد ..

مشكلي به نام نوزادان شير خوار ........... !!

صداي بحث و مشاجره  خلبان و افسر ترمينال و دكتر شريف پور از بيرون از دفتر هم به گوش مي رسيد .. دكتر شريف پور درحالي كه از عصبانيت نمي دانست چگونه با مشگل پيش آمده كنار آيد خطاب به سرگرد مهدوي  گفت ... جناب سرگرد خودت مگه بچه نداري عزيزم .. ؟  آخه چگونه دلت مي آيد اين طفلان معصوم رو بدون قطره اي شيرخشگ اين جا زير بمبارون دشمن قرار بدهي و خودت با خيال راحت راه ات رو بكشي بري نزد زن و بچه ات ؟‌آخه اين كار درسته ؟ اين دور از انسانيت است .. در همين حال سروان ناصري به اتفاق بقيه كروي پروازي وارد دفتر شدند . مهدوي كه واقعآ بد جوري كلافه به نظر مي رسيد .. در حالي كه سعي مي كرد آرامش خودش رو حفظ كنه .. خطاب به دكتر گفت .. آخه گناه من چيه كه عراق امشب شهر را در هم كوبيده .. ؟ آقايون هواپيما پيكان نيست كه خارج از ظرفيت اش تا خرخره بارش كنيد .. بابا هر چيز اصولي داره .. شايد ده تا ديگه مجروح آوردند .. آيا بايد خلباني كه اين جاست ببره ؟ انصاف هم خوب چيزي است !!

 ادامه بحث خلبان با مسئولان ترمينال ........

 مهدوي در حالي كه سعي مي كرد كنترلي بر اعصاب اش داشته باشد گفت .. من واقعآ مانده ام اين آقايون چرا زنگ نمي زنند و در خواست يك هواپيماي ديگري را نمي كنند ؟  آخه من به چه زبوني بگم در شرايطي كه بار غير متعارف داخل هواپيماست نبايد مسافر سوار كرد .. گفتيد زمان جنگه ... قبول كرديم .. ولي نه به خاطر جنگ ! بلكه به دليل دستور عمل پروازي . والله به خدا قسم اگه يك نفر رو هم سوار نكنم ، كسي از من ايراد نمي گيره .. شما زنگ بزنيد تا جنراتور ها رو تخليه كنند .. بعد من مخلص همه شما ها هستم .. تا ۹۳ نفر مجروح نشسته و تا سقف ۷۴ تا برانكادر تا هر جاي ايران كه بفرماييد حمل مي كنم .. ولي وقتي ماموريت من چيز ديگري است از من توقع داريد خلاف قانون رو هم ديگه بار بزنم ؟ آقا اگه موقع بلند شدن يك موتور لعنتي من رفت .. كي جوابگوست .. آقاي دكتر شما از من دفاع خواهي كرد .. ؟ آيا به من نخواهند گفت مسئول و فرمانده تو بودي چرا خلاف مقررات بار و مسافر زدي ؟ شما طوري جو سازي مي كني انگار من دشمن اين مرز و بوم هستم !!

 تماس با عمليات تهران .....

رئيس ستاد تخليه كه واقعآ كلافه به نظر مي رسيد .. اين بار خيلي آروم و آهسته و در حالي كه سعي مي كرد موافقت خلبان هواپيما ور جلب كند ، در حالي كه به چهره همه نگاه مي كرد گفت .. آقايون ما چرا خودمون رو ناراحت كنيم ..؟ جناب سرگرد در بين حرف هاشون پيشنهاد خوبي ارايه فرمودند ... آقا ما چرا از اول اين فكر رو نكرديم ... همين الان با عمليات پايگاه يكم ترابري تماس مي گيريم  تا اون ها تصميم گيري كنند ... چرا ما توي سر خودمون بزنيم ؟ سرگرد مهدوي گفت ... خب از اول من حرفم اين بود .. در همين حال افسر ترمينال با گرفتن شماره مستقيم عمليات پايگاه ، كمي مكث كرده و بعد از شنيدن پاسخ ، گوشي را به دكتر داد .. دكتر بعد از صاف كردن صداي خود ، ضمن سلام و احوالپرسي و معرفي خود ، ماجراي مشكل جا رو مطرح كرده و افزود قربان شما دستور بفرماييد مجروحان و نوزادان روي زمين نمانند . از آن سوي سيم از دكتر خواسته شد گوشي رو به خلبان هواپيما بدهند .. سرگرد مهدوي به محض دريافت گوشي گفت .. شما ؟ از ان سوي سيم شنيد .. سرهنگ نجفي افسر عمليات هستم .  مهدوي بلافاصله لبخندي بر لبانش ظاهر شده و گفت ... سلام محسن جان خودتي ؟ بابا ما اين جا گير كرديم .. شما بگو من چه كار كنم ... ؟

 تصميم عمليات در مورد مجروحين ..........

 سرهنگ نجفي خطاب به خلبان هواپيما گفت .. جناب سرگرد شما مي دوني من خودم بچه خرمشهر هستم . و خانواده ام جزء جنگ زدگان است . ولي عزيزم خودت در باره جنراتور ها بهتر از هر كسي مي دوني كه چقدر ضرورت براي هواپيماهاي ما دارند .. اگه همين يك دونه اي كه تو اهواز داره كار مي كنه ، خراب بشه ، اونوقت كار ما و اونا لنگ مي مونه .. پيكان نيست كه هلش بديم .. و تازه مي دوني كه ماموريت اصلي شما همين جنراتور ها بوده .. مجروحين در صورت بودن جا بود .. ديگه مشورتي لازم نبود .. ! مهدوي در حالي كه ناراحت به نظر مي رسيد گفت .. قربان من خودم تمام اين مسايل رو درك مي كنم .. ولي مسئله اينه كه تعدادي نوزاد شير خواره آورده اند كه ساختمان شون تخريب شده و اين بچه ها گرسنه اند .. و ما مجروحين رو سوار طياره كرديم .. و من تمام اين داستان ها رو به آقاي دكتر توضيح دادم . ولي ايشون هم تو دو راهي مانده اند .. واقعآ نمي دونه بايد چه تصميمي بگيره .. اينه كه مزاحم شما شديم .. به هر حال ببخشيد كه مزاحم اوقات شما شديم .. چشم حتمآ الان پرواز خواهيم كرد .. راستي كلنل .. هوا ي تهران چطوره !!؟‌

يك پيشنهاد جالب .............

 طفلك پرستار هاج و واج نظاره گر بحث آقايون نظامي ها بود .. سرگر مهدوي خطاب به دكتر گفت .. خيلي بد شد تهران تماس گرفتيم .. من مي دونستم اولويت با جنراتور هاست .. الان فكر مي كنند من نتوانستم تصميم درست و حسابي بگيرم !!  در همين حال سروان حسني خطاب به دكتر گفت .. آقاي دكتر من يك پيشنهادي دارم . البته با اجازه جناب مهدوي .. مي گم درسته كه ماندن بچه هاي شير خواره در اين شرايط كار درستي نيست .. و هيچ مشكلي هم نباشه از گرسنگي تلف مي شوند .. ولي به نظر من شما مجروحين رو از هواپيما تخليه كنيد و اين نوزادان رو سوار كنيد .. تا دكتر مي خواست پاسخ ناوبر هواپيما رو بدهد .. سروان ناصري مداخله كرده ... و با حالتي تمسخر آميز گفت .. جناب حسني شما فكر بردن بچه ها رو نمي كني ؟ مگه بچه ها رو نديدي ؟ آخه مرد حسابي چه جوري مي خواهيد كودكاني را كه درون طشت و مقوا قرار گرفته اند تا تهران حمل كني !!‌؟ اولين توربالانس به سقف مي چسبند .. بر فرض هم هواپيما رو تخليه كردند .. ما چه جوري آن ها رو تاي دان كنيم .. البته به من مربوط نيست .. ولي گفتم تا جناب مهدوي تو جريان قرار بگيره !!

 گره در كار اعزام مجروحين .............

مهدوي در حالي كه سر خود رو گرفته بود گفت .. عجب بدبختي قرار گرفته ايم .. باور كنيد خودم هم بچه كوچك دارم . اصلآ نمي خواستم به اين پرواز بيايم .. ولي حالا كه اومدم .. گير كرده ايم .. يكي تصميم بگيره .. راستي آقا دكتر .. چه اشكالي داره شما مجروحين رو تخليه كنيد و اين بچه ها رو سوار كنيد .. ؟  علاوه بر آن شما چه دستور العمل براي اعزام بچه ها داريد .. منظورم اينه تا پيش از اين چه جوري كودكان رو حمل مي كرديد ؟ دكتر گفت .. والله تا حالا چنين كيسي ما نداشتيم .. قانونآ بايد براي حمل نوزادان ابزاري مثل برانكادر كوچك باشه .. سروان ناصري گفت .. بايد قفس باشه تا از هر طرف محافظت بشه !! مهدوي كه از شوخي كمك خود ناراحت شده بود .. با لحن خيلي جدي گفت .. جناب ناصري چه وقت شوخي است حالا ؟‌ مگه بچه فيل مي خواهيم حمل كنيم كه مي گي قفس ؟ حتي برانكادر هم نمي شه !! تازه مگه شما نمي گي اون ها تو طشت هستند ؟ حتي اگه مجروحين رو هم تخليه كنيم باز هم به مشكل بر خواهيم خورد .. طشت را كه نمي شود تاي دان كرد .. در همين حال لود مستر هواپيما عرق ريزان وارد دفتر شد ..

 نظر كارشناسي لود مستر .....

 استوار احمدي وقتي وارد دفتر شد ، با نگريستن چهره يكايك افراد داخل دفتر ، حدس زد كه برخورد دوستانه اي نداشته اند .. آن گاه خطاب به فرمانده هواپيما گفت .. جناب سرگرد خدمت رسيدم عرض كنم .. هواپيما اماده پرواز است .. ما زخمي ها رو سوار كرديم . هيچ كس روي زمين نمانده است .. فقط جهت اطالاع عرض مي كنم .. يكي از آن ها ضربه مغزي است بايد از آْقاي مهندس پرواز خواهش كنيم كه درجه پرشرايز رو هم سطح دريا تنظيم كنه .. راستي اين بچه ها رو هم ما بايد ببريم ؟‌ مهدوي كه كلافه به نظر مي رسيد از احمدي پرسيد .. تو كه سابقه حمل مجروح فراواني داري به من بگو ببينم كودكان شير خوار رو چه جوري بايد حمل كنيم ؟ لود مستر كمي فكر كرده و گفت .. راستش من تا حالا با چنين موردي برخورد نكرده ام .. ولي قانون مي گي براي حمل هر چيزي ، ظرف ايمني آن بايد باشه .. اگه مجروحه بايد برانكادر داشته باشه .. اگه بچه است بايد ظرف مخصوص داشته باشه كه ما بتوانيم آن را با كمر بند يا زنجير ببنديم .. اين بدبخت ها توي طشت قرار دارند .. من چه جوري آن ها رو ببندم ؟ هر جا قرار بدم با كوچكترين حركتي به سقف مي جسبند !!‌

 اعتراض پرستار .........

 سرگرد مهدوی بعد از شنيدن توضيحات فني لودمستر خود ، خطاب به دكتر گفت .. آقاي دكتر واقعآ متآسفم كه كاري نمي توانم براي اين طفلان معصوم بكنم ... تازه هر هواپيماي ديگري هم بيايد ، شما باز به اين مشكل بر خواهيد خورد ..بهتره يك فكري برای حمل آن ها بكنيد .. من با اجازه تون مي رم فلايت پلان پروازي ام رو بنويسم .. ودر حالي كه از جاي خود بلند شده بود كه اتاق را ترك كنه .. پرستار جوان كه تا ان لحظه ساكت و آرام به دهان يكايك آقايون نگاه مي كرد ، به حرف در آمده و در حالي كه به سوي سرگرد مهدوي مي رفت .. جلوي او را گرفته و با صداي بلند گفت .. آفرين بر شما .. همين .. وسيله نداريم شد جواب !!؟‌ آفرين به غيرت شما .. شما هم اسم تون رو نظامي گذاشتيد ؟!! والله من كه يك زنم غيرت و مردانگي ام از همه شما ها بيشتره ... شما چطوري دلتون مياد اين بيچاره ها رو گرسنه و تشنه به اميد خدا ول كنيد ... حتي اگه عراقي بودند ... حتي اگه بچه گربه هم بودند .. ما در مقابل ان ها مسئوليت داشتيم .. اين هم شد جواب ؟ جا نداريم يعني چه ؟ مگه چقدر جا مي گيره ..؟ روي كف هواپيما قرار بدهيد .. بگذاريد به قول همكارتون به سقف هواپيما بجسبند .. بهتره كه اين جا زير بمبارون عراقي ها گرسنه و تشنه هلاك بشوند ...

 سالن فرودگاه و بي تابي نوزادان .....

صداي گريه و شيون بچه ها همه جا پيچيده بود .. پرستار ديگر كودكان همراه با عمادي و پرسنل ستاد سرگرم ساكت كردن آن ها بودند ... بعضي از بچه ها خواب بودند .. بعضي ها ساكت لبخند مي زدند .. ولي آن عده اي كه گريه مي كردند .. دل همه رو به رحم آورده بودند ..  بچه هاي ستاد تخليه در يك كتري بزرگ آب جوش تهيه كرده و با ريختن قند داخل آن ، براي آن ها قنداغ تهيه كرده بودند .. هر يك سعي در ساكت كردن يكي از كودكان رو داشتند .. در اين حال سرگرد مهدوی در حالي كه متآثر به نظر مي رسيد خطاب به پرستاري كه حالا ديگه صداي او به فريادي تبديل شده بود كرد و گفت .. خانم محترم من هم خيلي دلم مي خواهد اين بچه ها رو ببرم .. ولي مسئول انتقال آن ها من نيستم .. تصميم گيرنده همون آقاي دكتر است .. ما وظيفه داريم هواپيما رو سالم به تهران بنشانيم . و سپس رو به ناصري كرده و گفت .. آقا بجنب دير شد بريم هوا رو بگيريم ..

 جا گذاشتن نوزادان و  ترك دفتر ........

 با بيرون آمدن سرگرد مهدوي و كمك خلبانش .. سكوت عجيبي دفتر را فرا مي گيرد .. در چهره همه پرسنل قطرات اشگ را مي شود مشاهده كرد .. دكتر شريف پور خطاب به پرستار مي گويد .. در تمام اين مدتي كه از جنگ و حتي عمرم گذشته است ، اين همه ناراحت و مستآصل نشده بودم .. باور كنيد وقتي كاپيتان مي گفت نمي شود ، از خدا آرزويمرگم را كردم .. بر پدر اين صدام لعنت كه اين جنگ رو راه انداخت .. و اين بدبختي ها رو رقم زد .. راستش خانم خلبان هم تقصير نداره .. طفلك راست مي گه دست و پاي او هم بسته است .. مجروحين داخل هواپيما هم خيلي بد حال هستند .. و گرنه خب آن ها رو پياده مي كردم .. و يك جور هايي اين بيچاره ها رو مي فرستادم .. حالا شما خودتون رو ناراحت نكنيد .. خدا خيلي بزرگه .. همون جور كه نگذاشت خون از دماغ يكي از اين ها بيرون بيايد ، همين جور هم خودش مواظب اين بيچاره ها هست .. درست نيست اعصاب اون بابا رو هم سر رفتن اين قدر خرد و داغون كنيم .. اگه اتفاقي خداي ناكرده بيفته ما تا عمر داريم خودمون رو به خاطر همين بجث هاي الكي نمي بخشيم .. تا خدا چه مي خواهد ..؟

 ديدار ناخواسته كاپيتان با نوزادان .....

 سرگرد مهدوي بعد از گرفتن وضعيت هوا در حالي كه قصد داشت سالن را ترك كرده و به سمت هواپيما برود ، بي اختيار چشم اش به يكي از كودكان افتاد كه درون طشتي نيمه پاره قرار گرفته بود .. سرگرد با ديدن نوزاد مكثي كرده و براي دقايقي به چهره كودك خيره شد .. براي لحظه اي چهره كودك خود در جلوي چشمانش ظاهر شد .. او در حالي كه بغض كرده بود همين طور به شيرين كاري كودك كه مشغول شكلك در اوردن بود شد !! صداي پرستار در گوش او بار ديگر طنين انداخته بود ... اين ها نسل آينده مملكت هستند ... اين ها سرمايه هاي ما هستند .. با فرزندان ما هيچ فرقي ندارند .. ما مسئول حفظ جان آن ها به هر قيمتي هستيم .. شما مرد هستيد ؟ غيرت شما كجا رفته ..... سرگرد بي اختيار دولا شد و از درون طشت شكسته كودك را بغل كرده و در حالي كه چشمان اش پر از اشگ بود ، سر ش رو رو به آسمون كرده و از ته دل از خدا خواست وسيله ساز نجات اين فرشتگان باشد .. انگار مسخ شده بود .. انگار كه برق او را گرفته باشد ..

 اشگ خلبان و تصميم عجيب ....

سرگرد مهدوي در حالي كه چشم هايش مملو از اشگ شده بود .. اصلآ توجه نكرد كه دكترو پرستار مشغول نگريستن به او هستند ..جملگي ميخكوب اين صحنه غيرمنتظره شده بودند .. صداي وزش باد در مشرف به باند را باز كرده و در همون لحظه صداي آواي غمگين ني عمو ياسر به گوش مي رسيد .. انگاري همه قدرت عجيبي يافته بودند ... بعد از گذشت دقايقي سرگرد به خود امده و بچه رو با احتياط درون طشت قرار داد . و در حالي كه اشگ هاي خود رو پاك مي كرد .. خطاب به استوار احمدي گفت .. چند تا مجروح غير برانكادري سوار كردي ؟ احمدي كمي مكث كرده و در پاسخ فرمانده خود گفت .. ۳۰ نفر قربان ..  سپس رو به پرستار كه چشمانش خيس اشگ بود و پرسيد ... نگفتيد تعداد بچه ها چند نفرند ؟ پرستار سريع گفت ۳۴ نفر قربان ... ! خب خدا بخواهد يك فكري به ذهنم رسيد .. آقاي دكتر شريف پور من اين ها رو به تهران مي برم .. به شرطي كه ..!!

پيشنهاد كاپيتان و بهت مسئولان ..... !!

 بله تنها شرطي كه مي شه اين كودكان رو با ايمني كامل به تهران اعزام كرد اين است كه هر يك از بيماران غير برانكادري يكي از اين كودكان رو تو بغلش بگيره .... اين جوري هم ايمني رعايت شده و هم بچه ها سالم به مقصد مي رسند .. دكتر شريف پور كه هنورز از شنيدن اين پيشنهاد شوكه بود .. گفت .. جناب سرگرد شما فكر كردي من سي نفر مسافر سالم و ورزشكار به شما تحويل داده ام كه اين جوري براشون برنامه مي ريزي !؟ آقا جون .. دو تا شون كه قطع نخايي و ضربه مغزي هستند .. بقيه هم در شرايطي نيستند كه خودشون رو نگاه دارند چه برسه كه بچه ها رو هم در بغل بگيرند ... سرگرد احمدي گفت ..  اين تنها راه حلي است كه به ذهنم رسيد .. اگه فكر مي كني كه شدني نيست . ديگه به من هيچ ربطي نداره .. من از اول هم به اون آبجي گفتم كه مسئول و تصميم گيرنده شما هستيد .. بي خودي پاي من و عمليات رو وسط كشيدي !! تازه كلي هم ليچار اين خانم بارمون كرد .. به هر حال اين آخرين فرصت براي تصميم گيري شماست .. ما رفتيم ... 

دو دلي مسئولان ستاد تخليه و ترمينال .........

در همين حال سرگرد مهدوي رو به كروي پروازي كرده و از آن ها خواست آماده پرواز شوند .. در همين حال صداي رعد و برق شديدي هم در آسمان پيچيد ... ! مهدوي خطاب به اطرافيان گفت .. اگه دير بجنبيد ، امشب اين جا ماندني هستيم .. هوا داره مي گيره .. و الان كلي ابر سي . بي . منطقه رو فرا مي گيره .. بايد سريع تك آف كنيم .. و در حالي كه با دست آسمان رو نشان مي دهد ، خطاب به ناوبر مي گويد .. آقاي حسني ببين راهي است ما فرار كنيم و تو ابر ها گير نيفتيم ؟ سروان حسني با نگاه به بالاي سر خود مي گويد .. قربان بد جوري هوا گرفته .. فكر كنم زودتر اگه آتيش كنيم ، مي شه يه كار هايي كرد .. دكتر شريف پور مي گويد .. جناب مهدوي من شنيده بودم خلبانان سي - ۱۳۰ با سياست هستند و خيلي خوب بلدند توپ رو تو ميدون حريف بيندازند .. !! ولي نمي دونستم تا اين حد در حل مسايل خبره باشيد .. اوكي .. بهتر نيست بريم يه سري به شرايط مجروحين بزنيم ..؟ و سپس همگي وارد هواپيما شدند . دكتر يكايك مجروحين رو بازرسي مي كرد .. و سپس درحالي كه روي يك صندلي قرار گرفته خطاب به مجروحين گفت ....

 سخنراني رئيس ستاد تخليه در هواپيما .........

 برادران عزيز توجه فرماييد .. احتمالآ عده اي از شما موقع حمل به داخل هواپيما مشاهده كرديد كه عده اي نوزاد شير خوره به دليل زدن شيرخوارگاه به اين جا منتقل شدند .. وضعيت خيلي بحراني است .. ما طبق قانون به دليل نداشتن جا نمي خواستيم اين فرشتگان معصوم رو با اين هواپيما به تهران بفرستيم .. تا اين كه كاپيتان يك فكري به سرشون زد .. ما تنها در يك صورت مي توانيم در انتقال اين عزيزان موفق شويم كه هريك از شما يك نفر از اين كودكان رو در آغوش بگيره .. اصلآ هم تعارف با كسي نداريم .. هركسي مشكل داره يا نمي تونه ، همين الان بگه .. فوقش ما چند تا از بچه ها رو مي گذاريم بمانند و با پرواز هاي بعدي اعزام مي كنيم .. پس هر كي داوطلب است ، دستش رو بلند كنه .. در اين حال يكي از مجروحان گفت .. آقا اجازه .. اگه كسي دست نداشته باشه چي ؟!! و با اشاره به دست بسته خود توجه همه رو به سمت خود جلب كرد .. صداي خنده رزمندگان صحنه جالبي رو به وجود آورده بود .. دكتر اين بار به صدا در امده و گفت منظور من برادراني كه روي برانكادر خوابيده اند نبود !! باز خنده برادران .. و دكتر در حال پياده شدن گفت .. بچه ها رو بياوريد ..

 حمل كودكان شير خوار به داخل هواپيما ...........

بچه هاي ستاد تخليه مجروحين با عجله و دوان دوان به داخل سالن رفته و هر يك نوزادي رو در آغوش گرفتند .. پرستار مسن تر به اتفاق دكتر شريف پور به محض دريافت بچه ها با دقت به صورت رزمنده مجروح ، يكي از نوزادان رو تحويل مي داد .. با در آغوش گرفتن هر نوزاد صداي صلوات بقيه بلند مي شد .. دكتر شريف پور به آرامي گفت .. برادران من از صلوات خيلي هم خوشم مي آيد .. ولي لطفآ آهسته صلوات بفرستيد تا نوزاداني كه خواب هستند بيدار نشوند ..  وي يكايك نوزادان را در بغل مجروحين قرار مي داد .. واكنش هريك از مجروحين هنگام در آغوش كشيدن نوزادان واقعآ جالب و تماشايي بود .. در اين ميان دكتر از تحويل نوزاد به رزمنده اي كه دستش بسته بود خود داري كرده و كودك را به بغل دستي او تحويل داد .. در همين حال رزمنده ناراحت شده و مشغول باز كردن باند هاي دستش شد .. دكتر متعحبانه گفت چه كار مي كني .. مجروح گفت دارم دستم رو باز مي كنم تا نوزاد رو تحويل بگيرم !! عزيزم مي دوني تو بازوت گلوله خورده است ؟ رزمنده جواب داد .. آرپي جي هم مي خورد ، باز هم مي توانستم به اين بچه كمك كنم

 اضافه امدن بچه ها ...

 در حالي كه همه مجروحين كودكي را در آغوش گرفتند ... سرگرد مهدوي گفت خب الحمدالله .. بچه ها بجنبيد كه خيلي دير شد .. پرستار جوان در حالي كه بغض گلويش رو گرفته بود .. گفت جناب سرگرد پنج تا بچه ديگه روي زمين مانده اند .. سرگرد گفت گفت .. خب فردا با هواپيماي ديگه مي آيند .. سروان ناصري گفت .. جناب مهدوي چطوره اين پنج تا رو هم كرو بغل بگيره ... !! بچه ها زدين زير خنده .. مهدوي گفت والله من نمي دونم اين ناصري امروز چرا اين قدر سر به سر من مي گذاره ..!؟ مگه كرو مي تونه در حين پرواز بچه بغل كنه ..؟ اون هم تو اين هوا ؟ ناصري در حالي كه خودش رو جمع و جور مي كرد .. گفت .. جناب سرگرد .. منظورم من و شما نبود !!‌ منظورم آقاي احمدي و عمادي بود .... دو تا هم خانم ها اگه بغل بگيرند .. خب يكي مي مونه .. اون رو هم مي دهيم بغل آقاي حستي !! عزيزم شوخي هم حدي داره .. آقاي حسني در اين هواي طوفاني بچه داري كنه يا راه رو به ما نشون بده ؟ شما اگه اجازه بدهيد من رديف مي كنم .. سپس از خانم هاي پرستار خواست دو تا از كودكان را روي مبل داخل كابين قرار داه و يكي از آن ها كنارش بنشيند ..

حل مشكل موقتي كودكان .. حركت هواپيما

بدين ترتيب تمام بچه ها در بغل مجروحين قرار گرفته و استوار احمدي نوزاد خودش رو به روي مبل كابين گذاشته و به سروان حسني گفت .. جناب سروان حواس ات به بچه من باشه تا چوب چرخ ها رو از زير هواپيما بردارم .. راه افتاديم از شما خواهم گرفت .. صحنه خيلي جالبي شده بوده .. مهدوي در حالي كه به آسمان و غرش ابر ها مي نگريست .. گفت خدايا زودتر نجانم بده .. من تو عمرم اين همه مكافات نكشيده بودم ! دقايقي بعد بعد از تماس خيلي كوتاه با برج اهواز ، با گفتن الهي به اميد تو .. موتور هاي هواپيما رو يكي يكي روشن كرد . و سپس به آرامي با چراغ خاموش  شروع به خزش كرد .. نور كم رنگ چراغ هاي باند فرودگاه نشان دهنده مسير بودند .. بعد از دقايقي هواپيما از ابتداي باند به هوا بلند شد .. و با خاموش كردن تمام چراغ هاي بيرون ، فقط داخل را با نور كم رنگ قرمز روشن نگاه داشته بود .. قيافه لود مستر ها با در آغوش داشتن هر يك نوزادي خيلي ديدني شده بود .. به محض بلند شدن و قبل از اوج گيري ، هواپيما با تكان هاي شديدي مواجه شد .. !! .... ادامه دارد ..

با احترام و تشکر :

بهروز مدرسی

این پست در ساعت 1:30 دقیقه به تاریخ بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۸  پایان یافت .

 یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا

                ایام به کام   

 حتی با ماهی ۱۰۰۰ تومن هم می شه کمک کرد !

برای اطلاع بیشتر به سایت ذیل مراجعه کنید :

http://www.mahak-charity.org/main.php


 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد
 
 
  
زير نظر : عليرضا صادقي  

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.

WHAT IS WIG?

A wing in ground-effect vehicle (WIG), is a vehicle that cruises little more than a few feet over flat surfaces, most often water.It is a vehicle between aircraft and hovercraft.WIG craft float on a cushion of high-pressure air created by aerodynamic interaction between the wings and the surface, known as grounf effect. A WIG differs from an aircraft in that it cannot operate without ground effect, so its operating height is limited relative to its wingspan.Small numbers of experimental vehicles were built in scandinavia just before world war II. By the 1960s, the technology started to improve. The contributions of Russian Rostislav Alexeev and German Alexander Lippisch.The military potential for such a craft was soon recognised and Alexeiev received support and financial resources from Kruchev. This led to the development of the Caspian Sea Monster, a 550 ton military ekranoplan.This monster with 100 m length was able to carry 400 passengers. During the Cold War, ekranoplans were sighted for years on the Caspian Sea as huge, fast-moving objects. The name "caspian sea monster"was given by US intelligence operatives who had spotted the huge vehicle, which looked like an airplane with the outer halves of the wings removed. After the end of the Cold War, the "monster" was revealed to be one of several Soviet military designs meant to fly only a few meters above water, saving energy and staying below enemy radar.In Germany, Lippisch was asked to build a very fast boat . He developed the X-112, a revolutionary design with reversed delta wing and T-tail. A ground effect craft may have better fuel efficiency than an equivalent aircraft flying at low level . There are also safety benefits in flying close to the water as an engine failure will not result in severe ditching. However, Flying at very low altitude above the sea may be dangerous if the craft is too much banked to achieve a small radius turn.It is said that chinese and iranians are building some kinds of wigs.

Source:Wikipedia BY:Alireza Sadeghi

Picbaran

PicbaranPicbaran

ویگ چیست؟

ویگ که در واقع اول کلمات بال گشودن با اثر زمین در زبان انگلیسی می باشد وسیله ایست که فقط کمی بیش از چند فوت بالای سطحی که اغلب آب است حرکت می کند ودر واقع چیزی مابین هواپیما وهاورکرافت می باشد.ویگ بر روی بالشی از هوای فشرده که حاصل واکنش آیرودینامیکی بین سطح وبالها می باشد واثر زمین نامیده میشود روان می گردد.تفاوت ویگ با هواپیما در اینست که نمی تواند بدون اثر زمین حرکت کند بنابراین ارتفاع عملیاتی آن محدودوبسته به فاصله بال تا بال آن می باشد.نمونه های کوچکی از این وسیله درست کمی قبل از جنگ جهانی دوم در کشورهای اسکاندیناوی ساخته شدو در دهه 1960 فناوری آن شروع به رشد کرد.همکاری متقابلی بین روتیسلاو آلکسیوف روسی و آلکساندر لیپیچ آلمانی شکل گرفت.با آشکار شدن قابلیتهای نظامی ویگ آلکسیوف کمکهای مالی وپشتیبانی از خروشچف(رهبر وقت اتحاد شوروی) دریافت نمود که منجر به پیدایش آکروپلانی(نام دیگری برای ویگ)55تنی بنام "غول دریای کاسپین" شد.این هیولا 100متر طول داشت و400 مسافر را حمل میکرد.در طول جنگ سرد آکروپلانها سالها بصورت اشیایی غول پیکر که با سرعت زیاد حرکت می کنند دیده می شدند.نام غول دریای کاسپین توسط ماموران اطلاعاتی آمریکا که این اشیا را دنبال میکردند بر آنها نهاده شد که شبیه هواپیماهایی بودند که نیمی از بخش خارجی بال خود را ازدست داده اند(به عکسها دقت کنید).پس از پایان جنگ سرد راز غولها بعنوان یکی از چند طرحی که میتوانست تنها چند متر بالای آب وبا مصرف سوخت کم وزیر سطح امواج رادارحرکت کند بر ملا گردید.درآلمان نیز از لیپیچ خواسته شد که قایق بسیار تندرویی بسازد.او ایکس-112 را ساخت که طرحی انقلابی با بالهای دلتا شکل و دم تی شکل بود.یگ ویگ احتمالا مصرف سوخت کمتری از هواپیمای مشابه خود که در ارتفاع پایین حرکت میکند دارد.همچنین ایمنی پرواز در سطحی نزدیک به آب بیشتر است.زیرا در صورت بروز اشکالی در موتور میتواند روی آب فرود آید.بهر حال پرواز در ارتفاع خیلی کم بالای آب در هنگام چرخشهای با شعاع کم که یکطرف وسیله بالاتر از طرف دیگر است میتواند خطرناک باشد.گفته میشود که چینیها وایرانیها در حال ساخت نمونه هایی از آن میباشند.   

منبع:ویکیپدیا گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

 من همسر سبیل کلفت نمی خواهم

تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل

و

جاسوسی که به خواستگاری آمد !!

روایت واقعی  

 

 

 

- تعداد بازديد
  • 6450
  • مرتبه

    نظرات

    کلمه عالی کمترین چیزیه که میشه گفت . چقدر ناراحت شدم که فیلم این روایت رو نمی بینم . جناب مدرسی فقط یه توضیح مختصر اگر صلاح میدونین بدین که آیا کل ماجرا داستان هست یا ریشه ای تو خاطرات شما دارند؟ و اسامی کاملا مستعار هستند؟
    پاسخ آرش عزیز و نازنینم
    ممنون از توجه و محبت شما
    پسرم این ماجرا که یکی از خاطرات پروازی ام بود .. پارسال در سایت منتشر کردم .. البته قضیه همان طور که اتفاق افتاده بود ، بیان کردم
    خب بعد از ملاقات با استاد حاتمی کیا .. ایشون برای این که ماجرای فیلم از لحظه پرواز آغاز و با نشستن هواپیما پایان یابد .. از من خواستند ماجراهای متعددی به ان اضافه کنم .. منهای در آغوش گرفتن کودکان .. بقیه ماجراها سطر به سطر واقعی است و برای بنده و سایر همکاران به کرات اتفاق افتاده است
    اسامی همه مستعار هستند .. ولی همان گونه که عرض کردم این ماجرا برگرفته از مجموعه اتفاقاتی است که در پرواز های متعدد به وقوع پیوسته است .. ممنون از شما

    با سلام مجدد خدمت شما استاد عزیز
    تشکر از این همه مهربانی و لطف شما وهمینطور طراحی زیبای بنر(نگفته بودید طراح هم هستید![گل])
    فقط یک نکته کوچک وآن اینکه در بنر طراحی شده زیبایتان نوشته شده است کودکان سرطانی اهواز.
    گرچه دفتر مرکزی موسسه در اهواز می باشد اما حوزه فعالیت موسسه در حال حاضر علاوه بر استان خوزستان و استانهای همجوار ، جنوب و غرب کشور را شامل می گردد و همینطور کودکان غیر ایرانی نیز با هماهنگی با یونیسف(بازگرداندن هزینه ها توسط یونیسف) مورد حمایت قرار می گیرند و در حال حاضر با نزدیک به 700 کودک تحت پوشش این موسسه جزو سه موسسه بزرگ در زمینه یاری رسانی به این عزیزان در کشورمی باشد.انشاا... برای آگاهی بیشتر در آینده نزدیک در وبسایت توضیحات بیشتر را خواهم نوشت.
    با سپاس مجدد با اجازه شما چند پیشنهاد نیز برای سایت هست که عرض می کنم:
    1- با توجه به علاقه بسیار و همینطور کنجکاوی نسل جدید در شنیدن خاطرات جنگ در صورت امکان از خاطرات دوستان و همکاران نیز در بخشی مثلا به عنوان میهمان استفاده گردد.
    2- در بخشی به معرفی مجلات و کتب هوا فضا و یا آدرس های اینترنتی آنها پرداخته شود.
    3-در مورد تفریحات مرتبط با هوانوردی مانند هواپیماهای مدل نیز در صورت امکان مطالبی داشته باشید.
    4- نمیدانم با مجلات هوایی ایران و یا خارج از کشور همکاری دارید یا خیر(باید یک نگاهی به آرشیوم بکنم) اما مطمئنا با قلم خوبی که دارید آنجا هم موفق خواهید بود.

    راستی به علت اینکه به علت آشنایی تازه با شما هنوز مشغول خواندن مطالب هستم و ماشاا... کم هم نیستند در مورد مطالب نظر دادن را به یک فرصت مناسب وامی گذارم.
    با تشکر برای همه چیز
    شمس
    پاسخ
    سرور گرامی جناب آقای شمس نازنین
    با تشکر از مهر و محبت شما .. ، باید به عرض برسونم من اصلآ طراح نیستم . ولی به طراحی خیلی علاقه مندم . واقعیت اینه که بنده در حد رفع احتیاجات سایت ام کمی فتوشاپ فراگرفته ام .. و فقط مانند مبتدی ها ی بی ادعا ، کارهای مربوط به خودم رو انجام می دهم .. ولی خوشحالم که مورد تآئید شما سرور گرامی قرار گرفته است
    در مورد گسترش و وسعت فعالیت موسسه خیریه شما .. عرض کنم من هیچ شناختی نداشتم .. با دیدن یک بنر که روی آن نام اهواز قید شده بود .. من هم به همون عنوان نوشته و طراحی کردم
    البته استاد خودتون بهتر از بنده واقف هستید که همه جای ایران سرای ما است .. اهواز با سایر شهر ها هیچ فرقی ندارد .. جز این که به دلیل محرومیت ممکنه بیشتر هم مورد توجه قرار گیرد .. به هر حال خدا به شما اجر معنوی عنایت فرماید
    جناب شمس گرامی در مورد پیشنهادات شما ، ضمن تشکر و قدردانی عرض کنم
    از همان روز نخست می دونستم یک روز خاطرات بنده ته خواهد کشید .. به همین دلیل همیشه از دوستان و همکاران خواهش کرده ام اگه خاطراتی ار اقوام و آشنایان دارند ، ارسال فرمایند .. که تا حالا فکر کنم ده بیست پست از مطالب اختصاص به همکاران دارد .. مثل خاطرات جناب فیروز مومنی .. جناب آقای فولادوند که از پرواز با خفاش نوشته بود .. و سایر دوستان .. ولی چشم بازهم با دل و جان منتظر دریافت خاطرات از همکاران هستم .. اتفاقآ یکی از خوانندگان اهوازی سایت .. پسر خاله اش سرتیپ بازنشسته خلبان شکاری است .. که قرار شده محبت فرموده تیمسار رو که بسیار انسان خاکی و شریفی هستند به بنده معرفی نماید
    پیشنهاد دوم شما مبنی بر معرفی لینک های مربوطه .. هم در گذشته ای نه چندان دور هم تصاویر دیدنی را زیر مطالب ام درج می کردم ، هم سایت های خوانی را .. ولی راستش رو بخواهید به دلیل درخواست دوستان مبنی بر درج لینک ان ها و غیر مرتبط بودن آن باعث شد بعد از مدتی حذف کنم .. اما اگه شما محبت فرموده و منابع مفید در این زمینه را معرفی فرمایید مطمئن باشید حتمآ در سایت قرار خواهم داد .. چون خودم خیلی از این کار خوشم می آید
    و پیشنهاد سوم شما .. را فقط یک بار در باره پاراگلایدر یکی از خوانندگان خوب ما ارسال کرد .. که خیلی عالی هم مورد استقبال قرار گرفت .. ولی خب بی صبرانه منتظر رواج این بخش هستم
    در مورد همکاری با نشریات خارج ، باید بگویم متآسفانه ندارم .. ولی خیلی دوست دارم این ارتباط از طریق افراد فرهیخته ای چون شما برقرار گردد
    با تشکر از لطف و محبتی حضرتعالی ... براتون ارزوی موفقیت می کنم
    یا حق

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35