درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  34 فرشته واقعی - قسمت آخر

 ۳۴ فرشته واقعی - قسمت آخر  

9b4xgrdyji6hxpqhhlhv.jpg

 پرستار با لمس كردن كرباس خطاب به عمادي می گوید  .. مشگل بزرگي كه داريم  من نمي دونم كدوم يك از اين كوچولو ها خودشون رو خراب كردند .. عمادي می گوید  . خب كاري نداره ما يكي يكي بچه ها رو بو مي كشيم !! پرستار مكثي كرده و می افزاید  .. آخه متآسفانه من بو نمي فهمم !‌ عمادي می گه  من هم هيدروليك پاشيده جلوي دماغم ... تا دوش نگيرم هيچ بويي رو نمي فهمم ! در همين هنگام يكي از رزمندگان با دست به گوشه اي اشاره كرده و می گوید  .. اون برادر رو مي بينيد ..؟ هموني كه اون گوشه نشسته ... نفز سوم از اون دست .. بله .. اسم او اكبر تيزه است .. او مثل گربه شامه تيزي داره .. تو عمليات هاي اكتشاف با بو كشيدن هايش انواع مواد سمي بعثي ها رو تشخيص مي ده !! واقعآ شامه تيزي داره .. عمادي در حالي كه خنده اش گرفته است می گوید  آخه من برم بگم اكبر جون بي زحمت بيا شلوار بچه ها رو بو بكش !!؟‌ فكر مي كني چي به من بگه ..؟ ! رزمنده در حالي كه مي خندد می گوید  نه بابا .. سخت نگير .. او سرش درد مي كنه براي اكتشاف .. هر نوع اكتشافي باشه فرقي نداره !! بي جهت بهش نمي گن اكبر تيزه ...

 ۳۴ فرشته واقعی - قسمت آخر

2moam54hmol5qr99728s.gif

xrrhx7l6t6txiuopvmdt.jpg

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

fcr5yjy5ut1wy2du7bck.jpg 

تقدیم به استاد عزیزم جناب ابراهیم حاتمی کیا

راستش رو بخواهید ماجرای " ۳۴ فرشته " را در سه قسمت نوشته بودم . و قصدم این بود تا آن را در سه پست متوالی تقدیم خوانندگان عزیزم کنم . اما از ان جا که خودم از مطالب دنباله دار  اصلآ خوشم نیامده و دوست دارم در همون بخش اول سر از کل ماجرا در آورم .. ! این شد تصمیم گرفتم دو بخش بعدی را با هم منتشر کنم ! اما همان گونه که مستحضرید ظرفیت بلاگفا محدود است ( حداکثر ۸۰ کیلوبایت ) حتی در پست قبلی مجبور شدم برای شش پاراگراف صفحه ای جدید باز کنم ! خب حالا هم از همین  روش استفاده کرده و هر دو بخش را با هم آپ می کنم . ولی نمی دونم چه اتفاقی افتاده است .. که مطالب قبلی حتی به هزار نفر هم نرسیده است !! تمام استنباط ام این است ..  مشکل اینترنت سراسری و فصل امتحانات سبب حضور کم رنگ خوانندگان شده است . اما اگه یه درصد احساس کنم ضعف مطالب و کلیشه ای شدن پست ها دلیل آن است .. ترجیح می دهم ماهی یک مطلب منتشر کنم . فعلآ تلاش می کنم یک روز در میان با نوشته های گوناگون در خدمت یاران همدل و صمیمی باشم .. ام اگه استقبال  به سردی حالا باشد مسلمآ فکری دیگه خواهم کرد ....

صحبت از استقبال و حضور خوانندگان شد .. بهتر دیدم به نکته ای اساسی اشاره کنم .. اون هایی که بنده رو از قدیم می شناسند به خوبی می دونند که چقدر انسان عاطفی و احساساتی هستم . از وقتی هم که درگیر نگارش در وب شده و با دوستان و خوانندگان متعددی آشنا شده ام .. به یکا یک ان ها شدیدآ وابسته شده و ارتباط عاطفی برقرار کرده ام . به همین دلیل وقتی دوستی غیبت اش طولانی می شود .. واقعآ از صمیم قلب نگران شده و گاهی هم به شدت عصبی می شوم ! مثلآ الان مدتی است از دختر خوبم دامون نازنین بی خبرم .. یادتونه که ادبیات پرواز رو می نوشت ؟ یا از پسر بسیار عزیزم آقای نادر رضوی .. البته گفته بود قصد مسافرت به ایران را دارد . اخیرآ هم استاد عزیز و دوست داشتنی ام جناب محمود فرنودی ما را از کامنت های صمیمی اش محروم ساخته است . یا علی جان کدخدایی که واقعآ جوان بزرگوار و مهربانی است . فریده جان عزیز .. اسی دوست داشتنی .. نوید گرامی .. محمد رضا جان .. مهندس فضلی نازنین .. عرفان خوبم .. دارای عزیز .. مهرداد عزیز .. شبنم جان و .. وووو که حافظه ام یاری نمی کنه .. ولی باید بگم همه شما ها برایم عزیز هستید .. به عشق شما یاران زنده ام و نفس می کشم .. دوستتون دارم ....

سخن اخر این که ... یه عذر خواهی بایت بالا نیامدن سایت فروشگاه به همه شما عزیزان بدهکارم . که به همت دوست عزیزم جناب داودیوسفی برطرف شد . و اما جا داره یک بار دیگر از زحمات پسر عزیزم آقای امیر عظمتی نازنین طراح محترم سایت تشکر و قدردانی کنم . باور کنید هر وقت سایت به مشکلی بر می خورد .. سریع مزاحم او شده و قضیه رو براش بازگو می کنم .. در کم ترین مدت مشکل من را بر طرف می کند .. می دانم خودش خیلی گرفتاره و مشغله فراوانی داره .. از همه مهم تر خودش سایت داره .. اونم سایتی پر محتوا .. ولی خب لطف اش همیشه شامل ما است . یادتونه که چندی پیش توسط اعراب سایت ام هک شد .. ؟ با تلاش همین امیر خان بود که سریع بر طرف شد .. حالا هم دلم می خواهد عزیزانی که قدر دان محبت در زندگی خود هستند .. برای قدردانی  از زحمات این جوان حتمآ یک پیغام تشکر امیز در سایت اش قرا دهند ( اینجا ) ممنونم . و اما ختم کلام این که حتمآ کمک به کودکان سرطانی تهران ( محک ) یا کودکان سرطانی اهواز ( مشک ) " اینجا " و دانش آموزان مرودشتی را " اینجا "  فراموش نکنید .. آن ها به یاری و محبت شما نیاز دارند ..

 

hmfumgzugiq62lhalw09.jpg

http://asemoon.org/shopping.html

 مرکز آپلود عکس ایرانی  

 

 آسمان ابري اهواز ..........

با ورود هواپیما به درون انبوه ابر های سیاه و متراک که به شکل غریبی بر فراز آسمان اهواز چنگ انداخته است ، صداي غرش موتور به گوش بعضي سرنشينان به صورت ناله هاي كشدار شنيده مي شود . تابش نور حاصل از هر رعد وبرقي در آسمان ، قيافه ماتم گرفته مسافران را به خوبي نشان مي دهد . تكان هاي شديد هواپيما بعضي نوزادان را از خواب بيدار كرده و آن ها را در تاريكي به جنب و جوش وا داشته است .. رزمنده اي كه دستش مجروح است  وقتي می بینه با يك دست قادر به حفظ كودك در لرزش هاي شديد نيست ، بدون اين كه كسي متوجه اش باشد ، در حالي كه با به كمك زانو هايش سعي در حفظ بچه دارد ، به آرامي مشغول گشودن پانسمان هاي بازوي تير خورده خود است .. با باز شدن هر لايه از پانسمان كه با تكان هاي ممتد هواپيما همراه است ، آثار خون تازه در اطراف محل اصابت گلوله بيشتر به چشم مي آید  .. با جاري شدن خون ، چهره رزمنده از درد براي لحظه اي در هم می رود  ولي گريه كودك و تلاش او براي آرام كردن نوزاد ،‌ درد را از ياد بيرون می برد .. ..

توفان شديد توآم با رعد و برق ....

عرق سردي بر پيشاني كاپيتان مهدوي نشسته است .. او در تاريكي كابين هواپيما تنها به كمك دو لامپ كم نور قرمز رنگي كه بر صفحه آلات دقيق جلوي چشم اش تابيده است ، وضعيت سيستم هاي هواپيما رو كنترل مي کنه .. تمام فكرش نجات كودكان است ... چهره نوزادي كه در فرودگاه در آغوشش گرفته بود به همراه طنين صداي پرستار لحظه اي او را آرام نمي گذارد .. گاهي حس مي کنه فرزند بيمار خود درون يكي از طشت ها قرار گرفته است .. تكان هاي شديد هواپيما براي دقايقي او را از فكر بچه ها بيرون آورده و سعي مي کند با كم كردن سرعت ، از شدت تكان ها بكاهه .. سرگرد در حالي كه دست راست خود را بر روي چهار دسته گاز موتور ها قرار داده است، با عقب جلو بردن آن ها سعي در حفظ تعادل دارد  ..  سروان حسني ناوبر هواپيما با انداختن كاپشن خود بر روي اسكوپ رادار و فرو بردن كله خود به درون آن ، سعي می کند با تمركز بيشتري جريان ابرهاي " سي . بي " و آتش زاي اطراف خود را زير نظر داشته باشد .. خدمه با ديدن حالت هاي عصبي ناوبر كهنه كار كه همانند عكاس باشي هاي قديمي  سرش را داخل كاپشن كرده است، متوجه اوضاع نا به سامان جوي در آن شب توفاني می شوند . مهندس پرواز از طريق گوشي به لود مستر ها تذکر می دهد که مواظب وضعيت پائين باشند ..    

وضعيت مجروحين جنگي ...

وضعيت مجروحيني كه روي برانكادر خوابيده اند ، زياد مناسب به نظر نمي آید .. آن ها كل فضاي سمت راست هواپيما رو اشغال كرده اند .. تنها يك پزشكيار  جوان مراقب وضعيت جسمي آن ها است .. او با هر تكان شديد هواپيما ، وحشت زده به نظر مي رسد . و با چنگ زدن به تسمه برانكادر ها تنها به جان خون مي انديشد .. ! در آن فضاي نيمه تاريك داخل هواپيما و فاصله كم بين برانكادر ها ، بررسي و كنترل وضعيت مجروحين تقريبآ غير ممكن است .. پزشكيار  جوان كه تازه كار به نظر مي آید ، وظيفه دارد در طول پرواز مراقب سرم ها باشد . در همين اثنا يكي از مجروحين طبقه پائين فرياد می زند .. آب .. من آب مي خواهم .. تشنه ام . دكتر تو رو خدا يه ليوان آب به من بده .. پزشكيار به زحمت از ميان تسمه هاي برانكارد می گذرد و همين كه قصد دارد ليواني آب به دست مجروح دهد .. استوار عمادي با وجودي كه نوزادي در بغل دارد  از جا پريده و ليوان را از دست او می گیرد و با پرخاش می گوید  .. دكتر جان مگه نمي دوني به مجروحي كه تير خورده نبايد آب داد !؟‌جوان كه متوجه گاف بزرگ خود شده است ، با لكنت می گوید  چون تاريك است ، من متوجه نشدم تير خورده است !! لود مستر كه از حاضر جوابي پزشكيار عصبي شده است  بلافاصله می گوید  .. مگه ما غير از زرمندگان مجروح ، بيمار عادي هم داريم كه چنين فكري كردي ؟!!  و آن گاه بدون اين كه منتظر پاسخ او باشد ، تنظيف تميزي را درون ليوان كرده و می گوید  برو اين را به لب هاي اون جوون تشنه بمال .. همين كه سعي می کنه دوباره ليوان را به پزشكيار برگرداند ، تكان شديدي باعث ريختن قسمتي از آب بر روي نوزاد می شود  ....

 گريه دسته جمعي نوزادان ....

به محض پاشيده شدن ذره اي آب بر روي پاهاي نوزادي كه در آغوش لود مستر است ، وي شروع به جيغ كشيدن می کنه. اگر چه هنوز دقايقي از پرواز نگذشته است ، ولي تكان هاي شديد هواپيما و صداي جيغ ناگهاني يكي از نوزادان باعث می شه بقيه بچه ها هم به صدا در آیند ! سروان ناصري با تنظيم درجه نور و افكندن آن به روي چك ليست ، دستور العمل بعد از تيك آف را شمرده شمرده  مي خواند . مهدوي با زحمت فراوان پاسخ كمك خلبان خودش رو مي دهد .. هواپيما هنوز به ارتفاع مورد نظر نرسيده است .. ناوبر هواپيما با بررسي وضعيت ابر ها خطاب به همكاران اش می گوید  .. من تعجب مي كنم اداره هواشناسي چرا اين همه ابر سي . بي در منطقه را به ما نگفت ! ناصري با شوخ طبعي هميشگي اش می گوید .. اون موقع كه ما پيش بيني هوا رو گرفتيم ، ني ني كوچولو ها تشريف نياورده بودند ... خب اين همه معطلي اين سوغاتي ها رو هم داره .. حالا آقاي حسني مي شه خدا وكيلي ما رو از شر اين ابر ها خلاص كني و به بالاي ابر ها برسوني ؟ مهدوي با حالتي عصبي خطاب به كمك اش می گوید  .. اگه شما اجازه بدي او داره همين كار رو مي كنه ..  و براي دقايقي تنها از دورن گوشي هاي كروي پروازي ، صداي سروان حسني شنيده مي شود كه مرتب مي گوید  .. چند درجه به راست ... يه خورده بيشتر .. حالا به پيچ به چپ .. خوبه بالاتر .. مواظب باش .. آ باريكلا .. خوب رد كردي ..

هواپيما با عبور از ميان توده هاي ابر كه از لحظاتي قبل بارش باران و تگرگ شديد هم آغاز شده است، راه خود را به زحمت پيدا كرده و در حال اوج گيري است  .. اين بار كاپيتان از وضعيت نا به سامان جوي به ستوه آمده و تقريبآ با لحن خيلي عصبي خطاب به ناوبر می گوید  ... آقا مي شه به من بگي سقف اين ابر هاي لعنتي " آلتا كومولوس " چقدره ؟ سروان حسني بعد از دقايقي محاسبه .. می گوید .. بالاي بيست هزار پايي قرار دارند قربان .. مهدوي اين بار با عصبانيت ادامه می دهد .. جايي تو اون طرح لعنتي ننوشته كه اگه ما در وضعيت كشمشي قرار گرفتيم  چگونه مي توانيم شرايط مون رو به زمين گزارش كنيم !!؟  آخه اين هم شد طرح پرواز در مناطق جنگي !!؟ آخه من نمي دونم از كي تا حالا امثال سرهنگ عليپور يا اون كچله كيه كه از شيراز اومده .. ؟ قربان سرهنگ چراغي رو مي فرماييد ؟ بله منظورم همين آقايون ستاد نشين است كه خير سرشون براي ما طرح مي نويسند ... !! اونا فكر چنين شرايطي رو كرده اند ؟ آخه من مادر مرده چه جوري در سكوت راديويي مي توانم تقاضاي افزايش ارتفاع رو داشته باشم ؟ در همين هنگام ناصري براي آرام كردن كاپيتان مي گويد ... قربان مي گم اين سرهنگ چراغي چندان هم كچل نيست بيچاره !!! از من و شما كه بيشتر مو داره ..!! مهدوي در حالي كه بد جوري عصبي شده است  .. می گوید .. آقاي ناصري تو هم مث اين كه يه چيزت مي شه امشب ؟ مشكل من موي سر آقايون ستاد نشين نيست .. منظورم اين طرح لعنتي " لم داكه " كه هزار تا عيب داره ...

گاف عجيب كمك خلبان ... !  

يكي نيست به اين آقايون از ما بهترون شكم گنده  بگه تو اين شرايط كه نبايد تماس راديويي برقرار كرد و ابر هاي آتش زاي خطرناك سي . بي هم  كل منطقه و ارتفاع پروازي ما رو فراگرفته ، خلبان مادر مرده اي چون من با اين همه مجروح جنگي كه " آن برد " دارم  از چه راهي به مسئولان رادار زميني حالي كنم كه قصد افزايش ارتفاع رو دارم ؟ اگه هم حرف بزنم ، فردا يقه ام رو مي گيرند كه مثل خدا بيامرز سرهنگ درويش با " يو . اچ . اف  " مكالمه داشتي كه ميگ هاي عراقي ردت رو گرفتند .. يكي نيست بگه تو اين شرايط واقعآ تكليف چيه ؟ وي سپس خطاب به ناصري مي گويد  .. آقا برو روي فركانس اهواز يا يه جهنم دره ديگري و تقاضاي افزايش ارتفاع تا سقف ۲۵ هزار پايي رو بكن .. ضمنآ پيش بيني هواي مسير رو هم بگير .. سروان ناصري با تعجب به كاپيتان نگاه كرده و می گوید  .. اوكي سر .. و سپس با دست چپ خود مشغول تنظيم فركانس هاي ايستگاه رادار اهواز می شود .. و بدون مقدمه به زبان انگليسي شروع می کنه به بيان شماره پرواز وضعيت و موقعيت ارتفاع و ... كه ناگهان سرگرد مهدوي دگمه ميكروفن او را خاموش كرده و با عصبانيت خود به طور خلاصه اعلام می کند  .. Requst 25000 fit ...  و بعد از لحظاتي می گوید .. ? Clear Sir  و سپس با همون لحن خطاب به كمك خود می گوید  .. بابا من يه غلطي كردم و به تو گفتم اجازه ارتفاع بالا رو بگير .. نه اين كه مرد حسابي شروع كني موقعيت مون رو براي اون ها تعريف كني .. مگه نمي دوني با يو اچ اف خيلي راحت ما رو شناسايي مي كنند ؟‌

سرگرد به ناصري با لحني آرام تر می گوید .. خب حالا يواش يواش ارتفاع ات رو زياد كن .. بعد در حالي كه به همافر مرادي مهندس پرواز هواپيما مي نگرد  می افزاید  .. وضعيت پرشرايز ات اوكي است ؟ و وقتي پاسخ مثبت می شنود ، به سروان حستي می گوید .. آقاي حسني ببين در ۲۵۰۰۰ پا ديگه مشگل ابر سي بي و توربالانس شديد نداريم .. ؟ وقتي پاسخ منفي ناوبر رو می شنود ، نفسي به راحتي كشيده و با كم و زياد كردن سرعت سعي در كنترل هواپيما دارد  ... صداي برخورد شديد تگرگ بر بدنه فلزي هواپيما و تاريكي پائين سبب شده است كه مسافران وحشت كرده و هر از گاهي صداي صلوات آن ها شنيده مي شود .. در همين اثنا صداي جيغ نوزادي كه بغل استوار عمادي است ، به دليل نزديكي به كابين ، باعث بيدار شدن نوزادان درون كابين می شود .. تكان هاي شديد و صداي فرياد هاي كودكان همه رو عصبي كرده است .. ناصري خطاب به لود مستر ها می گوید  .. كسي نيست اين بچه ها رو ساكت كنه ؟ لود مستر احمدي در پاسخ كمك خلبان هواپيما می گوید  .. قربان بچه ها گرسنه اند .. شير خشك مي خواهند .. ناصري با همون لحن شوخ طبعي هميشگي اش جواب می دهد .. پس اون همشيره چه كاره س ؟ بگو پاشه ساكت شون كنه .. تا دوباره " ميجر " عزیز ما كفري نشده بگو آروم شون كنه  !!

اوضاع نا به سامان قسمت مسافران ....

 صداي گربه نوزادان افزايش يافته است... رزمندگان با تكان دادن بچه ها هر يك سعي دارند نوزاد بغل خود را ساكت کنند ..  سردار سپاه حاج آقا حسيني يكي از فرمانده هان عالي رتبه هم چون ساير رزمندگان مجروح  ، نوزادي را در آغوش گرفته است . او به دليل جراحاتي كه در كتف و سينه اش داره ، لباس راحتي بيماران را بر تن کرده .. به همين دليل درجه و نام وي مخفي مانده است .. !  وي به محض سوار شدن به هواپيما به رزمندگاني كه او را مي شناختند سفارش كرده بود تا از افشاي جايگاه و مقام او خودداري نمايند .. يكي از پرستاران خطاب به استوار عمادي می گوید  .. من احتياج به مقداري آب جوش دارم .. و عمادي بلافاصله كتري برقي هواپيما رو روشن می کند ... پرستار به زحمت از ميان مسافران مجروح عبور كرده و وضعيت هر يك از آن ها را بررسي مي کند ..  پرستار خطاب به لود مستر می گوید  .. مي شه از شما خواهش كنم چراغ هاي سقف رو به وضعيت سفيد در بياوريد تا من نوزادان  رو بررسي كنم ..؟ استوار احمدي از طريق گوشي خود از كاپيتان می پرسد .. قربان پرستار مي خواد وضعيت نوزادان رو بررسي كنه .. مي تونم چراغ هاي سقف رو روشن كنم ؟ مهدوي می گوید  ... چند دقيقه اي صبر كنيد تا وضعيت هواپيما رو متعادل كنم .. ولي خب اگه مي خواهي روشن كني اشكالي نداره

استوار احمدي با روشن كردن چراغ هاي سقف هواپيما ، با ديدن آشفتگي هاي داخل هواپيما واقعآ شوكه شده است .. او متوجه می شود بعضي از رزمندگان به دليل تكان هاي شديد هواپيما حالت تهوع به آن ها دست داده و بعضي ها نتوانسته جلوي خود را بگيرند .. وضعيت كودكان خيلي بدتر است .. آن ها در حال گريه و زاري هستند .. پرستار وقتي براي درست كردن شيشه شير قدمي جلو می گذارد ... با ديدن خون ريزي شديد دست رزمنده اي كه پانسمان خود رو به خاطر نوزاد باز كرده بود مواجه می شود  .. ! رنگ و روی رزمنده هم به دلیل خون ریزی فراوان و افت فشار خون بد جوری پریده است .. پرستار با کمک استوار احمدی و جعبه کمک های اولیه هواپیما در شرایطی که هواپیما مانند پر کاهی بالا و پائین می پرد ، به پانسمان دست مجروح رزمنده می پردازند .. بعد از اتمام كار پرستار با خيره شدن به قوطي خالي بعضي اقلام كه در جعبه كمك هاي اوليه هواپيما باقي مانده است  .. ناباورانه از لود مستر می پرسد  ... شما تمام اين كمك ها را واقعآ داشتيد ؟ هيچ مي دونيد اين ها كمياب هستند ..؟ استوار احمدي در حالي كه لبخند تلخي مي زند در جواب وی می گوید  .. خانم جان اين كه چيزي نيست .. ما حتي پيش از انقلاب درون اين جعبه ها آمپول مرفين ، كپسول هاي ضد شوك و بيهوشي ، انواع آتل هاي آمريكايي براي پانسمان و محلول هاي ضد عفوني كننده عالي داشتيم .. كه بعد از انقلاب غارت شد .. و تنها همين باند هاي بدرد نخور مانده است كه براي آن هم ده تا امضا از ما گرفته اند .. !!

مشكلي كه همافر مرادي با آن مواجه شد ...

 در شرايطي كه كاپيتان مهدوي با راهنمايي هاي ناوبر كهنه كار خود سعي مي کند براي پرهيز از تكان هاي شديد ناشي از نزديكي با ابر هاي سي بي و توربالانس حاصل آن هواپیما رو متعادل کنه  ، مهندس پرواز هواپيما هم سعي دارد با كنترل آلات دقيق و پانل سويچ هايي كه بالاي سرش قرار داره ، آن ها را بررسی کنه  .. وي ابتدا از درون گوشي از لودمستر می پرسد... وضعيت ايركانديشن قسمت مسافران چه طور است .. ؟ عمادي در پاسخ جواب می دهد  .. كف هواپيما خيلي سرد است .. مي ترسم بچه ها سرما بخورند .. اگه مي شه يه حالي به كف هواپيما بده ... مردادي در حالي كه سعي داره  كف هواپيما رو گرم كند ، ناگهان متوجه می شود عقربه فشاز هيدروليك كم شده است .. او با ديدن فشار هيدروليك زير لب می گه  .. همين رو كم داشتيم !! خداي من اگه هيدروليك دچار مشكل بشه ، تو اين ارتفاع چه كار مي تونيم انجام دهيم ..؟ سپس دوباره در گوشي خود از عمادي می پرسد.. آقاي محمدي كروچيف هواپيما به گوش نيست ؟ وقتي پاسخ منفی می شنود .. دوباره سراغ احمدي رو گرفته .. اين بار هم می شنوه كه مشغول پانسمان يكي از مجروحان است .. پس خواهش می کنه بگو محمدي يه توك پا بياد بالا .. عمادي می پرسه .. اتفاقي افتاده ؟ می گوید  .. فعلآ هيچي معلوم نيست مي خواهم سیستم ها رو با او به دقت چك كنیم ..  

بازديد سيستم هيدروليك توسط كروچيف ..

ستوان محمدي وقتي از پله هاي كابين بالا مي رود .. با نگاه كردن به صورت كودكاني كه بر روي كاناپه كابين لم داده اند، در حالي كه آهي از ته دل مي كشد براي لحظاتي دستي بر سر روي نوزادان كشيده و انگار فراموش می کنه كه مهندس پرواز با او كار دارد ... همافر مرادي  وقتي  به پشت سر خود بر می گرده  و می بینه محمدي خم شده و با نوزادان بازي مي كند ، با نيشخند معني داري ، با دست خود چند ضربه به پشت همكار خود می زند .. محمدي برگشته و نزديك مرادي می ایستد  .مهندس پرواز با بر داشتن گوشي اش سر خود را نزديك گوش ستوان جوان گرفته و با ناراحتي می گوید  ... غلام جان قبل از پرواز مخزن هيدروليك رو چك كردي ؟ محمدي در حالي كه به عقربه هيدروليك بالاي سر مهندس پرواز نگاه مي کند، با دست چند ضربه به عقربه زده و می گوید  .. آخه اين ها تقه اي هستند .. هر از چند گاهي بايد يك مشت و لگدي به آن وارد كني .. آخه حق هم دارند طفلكي ها .. مي دوني چند ساله داره پرواز مي كنه ؟ از اون وقتي كه تو به سيب زميني مي گفتي  ديپزميني اين بدبخت ها پرواز مي كنند !! اون هم چه پرواز هايي ؟ كجا بودي كه ببيني ما با اين قارقارك كجا ها كه نرفتيم !! فكر كردي هميشه اين جوري نعش كشي مي كرديم ؟ و بعد در حالي كه مرادي رو ترك مي کنه .. با خود  مرتب  تکرار می کنه .. هونولولو .. ميامي .. نيويورك ، جزاير باهاما .. بعد در حالي كه دستي به سر روي نوزادان می کشد ، كابين رو ترك می کنه  ..

ستوان محمدي به زحمت از ميان مسافران مجروح كه هر يك نوزادي رو در آغوش گرفته اند عبور می کند.. وي در حالي كه دستي به سر روي كودكان مي كشد ، عاقبت خود رو به اواسط هواپيما می رساند .. آن گاه با بيرون آوردن چراغ قوه قلمي خود از جيبش ، در حالي كه در فلزي مخزن هيدروليك را مي گشاید ، نور چراغ قوه را به قسمت مدرج سفيد رنگ مخزن انداخته و با تكان دادن سر خود .. چراغ قوه اش رو خاموش كرده و در جيب لباس پروازش قرار می دهد . وي آن گاه با سختي از ميان جنراتور هاي بزرگي كه داخل هواپيما با زنجير محكم بسته شده اند گذشته و در انتهاي هواپيما از درون قفسه اي كوچك كه بيشتر شبيه صندوق بغل اتوبوس هاي بين شهري است ، تعدادي قوطي قرمز رنگ هيدروليك را بيرون آورده و با بستن در صندوق و در حالي كه قوطي هاي روغن در آغوشش است ، دوباره به قسمت وسط هواپيما كه محل نصب پمپ هيدروليك است  برمی گردد.. وي دوباره در آهني مخزن را باز كرده و با پيچاندن در خرطومي پمپ هيدروليك ، مشغول سوراخ كردن قوطي ها می شود ! كروچيف هواپيما اين بار با بيرون آوردن يك آچار پيچ گوشتي بزرگ ، آن را بر روي يكي از قوطي ها قرار داده و با زدن ضربه اي سوراخي بر بالاي قوطي ايجاد می کنه . و سپس مشغول ريختن به مخزن می شود  كه ...

صورت خونين نوزاد و فرياد پرستار ........

غلام محمدی  در حالي كه آهسته آهسته سرگرم افزودن هيدروليك به مخزن هواپيما است ، ناگهان بر اثر تكاني شديد ، در حالي كه قوطي در دستش است به عقب پرت شده و به زور خودش رو كنترل كرده تا زمين نخورد ... ولي به دليل پرتاپ ناگهاني ، مقداري از روغن هيدروليك بر روي صورت و پاهاي نوزاد و لباس رزمنده پاشيده می شود  .. كروچيف قبل از اين كه به خودش بيايد . يا  روغن را از صورت كودك و رزمنده پاك كند ، ناگهان پرستاري كه بانداژ دست رزمنده رو به پايان برده است ، وقتي سر خود را بلند کرده ، با صورت خونين نوزاد و رزمنده مواجه می شود  ..  وی به گمان اين كه آن ها در اين تكان شديد زخمي شده اند ، از ترس فريادي كشيده و بي حال می شود  .. مسافران با تعجب به پرستار نگريسته و هيچ يك نمي دونند علت فرياد ناگهاني او چي بوده است .. در همين حال محمدي هم با بيرون آوردن مقدراي كرباس ، ابتدا صورت و پاهاي نوزاد را پاك كرده و سپس مشغول تميز كردن لباس رزمنده می شود  .. وي در حالي كه عذر خواهي مي کنه .. خطاب به رزمنده می گوید  .. واقعآ خدا بخير كنه .. عجب بد شانسي آورديم امشب .. رزمنده می پرسد  .. مشكلي پيش آمده ؟ محمدي در جواب می گوید  نه حاج آقا . به محض اين كه ارتفاع لازم بگيريم ، از اين تكان ها خلاص خواهيم شد ..

  چتر نجات ، عمادي و پرستار .....

وقتي پرستار با توهم خون آلود بودن چهره نوزاد و رزمنده شوكه و بي هوش می شود ، اولين نفر عمادي است كه خود را به بالاي سر پرستار می رساند .. به دليل مملو بودن هواپيما از مسافران كه تنگاتنگ يك ديگر نشسته اند ، پرستار زياد صدمه نديده و ميان پاهاي مسافران به صورت نيمه لمس می افتد .. عمادي كه از نظر شرعي نمي تواند او را در آغوش گرفته و بلندش كند ، اولين كاري كه می کنه ، برداشتن يكي از چتر هاي نجات هواپيما كه همانند يك بالش بزرگ به ديوار هواپيما آويزان شده است ، برداشته و با گذاشتن به كف هواپيما از رزمنده ها می خواهد تا آهسته پاهاي خود را عقب كشيده تا بدن او به آرامي به روي زمين و چتر نجات قرار گيرد .. ديگر كم تر كسي است كه معني نگاه عاشقانه استوار عمادي رو به پرستار جوان متوجه نشود ... ! او همانند يك معشوق عاشق فارغ از هر نگاهي به دلداده خود زل زده است .. انگار فراموش كرده  كه در حضور بيش از سي مسافر مومن در ارتفاع ۲۵۰۰۰ پايي به چهره دختر جوان زل زده است ... در همين هنگام يكي از رزمندگان كه معلوم بود تعصب اش گل كرده است ، سر صحبت رو با استوار جوان باز كرده و می پرسد .. ببخشيد برادر .. اين بالش سبز براي غش كردن مسافران است ؟ عمادی كه متوجه متلك رزمنده نشده است  می گوید  .. نه .. اين چتر نجات هواپيماست . رزمنده با تغير قيافه خود ادامه می دهد  .. يعني شما مجاز به استفاده از چتر نجات هستيد ؟ لودمستر جوان كه حوصله پاسخ به سوالات بي موقع مسافرش رو ندارد با بي حوصله گي می گوید  .. ما وقتي  در پرواز مسافر نداريم اين چتر ها رو داخل هواپيما قرار مي دهند .. اما اگه مسافر داشته باشيم بر مي دارند ! رزمنده كه تازه نطق اش باز شده است با تمسخر می پرسد.. مي بينم كه هيچ مسافري نداريد ! لودمستر اين بار متوجه متلك او شده و با ناراحتي پاسخ می دهد  ... نه برادر .. ما هواپيماي اماده بوديم . قرار پرواز نداشتيم . و زماني كه ابلاغ كردند ، ما براي نجات جان شما ديگه صبر نكرديم ... و گرنه باید طبق قانون این چتر ها رو خارج می کردند ...

  اعلام وضعيت قرمز ..............

 هنوز چند دقيقه اي از رسيدن هواپيما به مرز ۲۵۰۰۰ پا نگذشته است كه ، كه ايستگاه رادار كنترل زميني سريع بر روي فركانس هواپيما آمده و با زبان فارسي اعلام می کنه .. در تعقيب شما هستند ، فوري ارتفاع كم كنيد .. هنوز صحبت هاي مسئول رادار زمين تمام نشده است  ، كه كاپيتان مهدوي با عجله ابتدا هواپيما را از حالت خلبان اتوماتيك كه تازه به كار انداخته بود خارج كرده و بدون هيچ مكثي با كشيدن  دسته گاز هواپيما به عقب ، سريع فرمان ( يوك ) را به جلو فشار داده و در يك چشم بر هم زدن ، هواپيماي غول پيكر سي - ۱۳۰ مانند يك كوه سنگ عظيم همچون گلوله با دماغ رو به پائين شيرجه می رود ... عقربه هاي ارتفاع سنج ، به جهت عكس عقربه هاي ساعت مانند فرفره رو به عقب مي چرخند ... ۲۳۰۰۰ پا ... ۵۰۰ / ۲۲ .... ۲۰۰۰۰ پا ۱۵۰۰۰ پا .. هيچ كس توان حرف زدن ندارد... و اين سروان حسني است كه ناگهان فرياد می زند .. تقي جان چه كار مي كني ... داري يك راست مي ري تو ابر سي .بي .. بگير به چپ .. بگير به چپ .. هنوز كلام ناوبر تمام نشده است .. كه هواپيما بر اثر نزديك شدن به توده ابر سي .بي .. مانند پر كاهي در آسمان رها شده .. و با تكان هاي شديد مرگ آور .. لحظه برخورد به زمين رو جلوي چشم سرنشينان تداعی می کند  .. صداي فرياد ناصري همه رو به خود می آورد  .. يا امام غريب .. يا حسين ... پيشاني كاپيتان خيس عرق شده است ..

پرواز در اتفاع پائين .............

تقريبآ براي دقايقي همه مسخ شدند .. به غير از نوزادان كه بي خبر از اتفاقاتي كه در شرف وقوع است ، بقيه حتي قدرت تكلم هم ندارند ... ناصري عملآ با رها كردن يوك ، با دو دست پيشاني خود را گرفته و با بستن چشم هاي خود ، انتظار برخورد با كوه يا زمين را مي كشد .. همافر مرادي با خاموش كردن تمام چراغ هاي بيرون و داخل به سختي در حال تخليه پرشرايز هواپيما است .. او مي داند اگه برخورد نيمه سختي با زمين داشته باشند ، اگه هواپيما فول پرشرايز باشد ، علي رغم اين كه سالم به زمين بنشيند ، منفجر خواهد شد ... و همانند بادبادكي كه در آن سنجاقي فرو كرده باشند ... وي در همين حال سرگرم متعادل كردن وضعيت سوخت در باك ها است كه اگر به هر دليلي شانس اورده و فرود اضطراري داشته باشند به خاطر مساوي نبودن حجم سوخت در باك ها ، هواپيما به محض نشستن از باند خارج خواهد شد .. به همين دليل به سختي در حال انجام وظايف خود است... و حسني هم همچنان با فرو بردن سر خود به داخل كاپشن به دقت ابر هاي خطر ناك را كه به چه مكافات ان ها را پشت سر گذاشته بودند ، اين بار با سرعت سرسام آوري به سوي آن ابر ها سرازير شده اند !! حسني كه بد جوري عصبي شده است  ، فرياد می زند كاپيتان فكر كنم خطر رفع شده ، هواپيما رو لول كن .. و گرنه كارمون تمام است .. و مهدوي در حالي كه با فرامين ور مي رود می گوید   ...  اطاعت قربان

 معجزه اي كه خطر را رفع كرد ......... !

 مهدوي كه خيلي سعي مي کنه آرامش خود را به دست آورد ، خطاب به حسني می گوید  ... من تمام سعي خودم رو مي كنم .. شما فقط حواست ات به ابر ها باشه .. من دارم كنترل رو به دست مي آورم .. و بعيد مي دونم ميگ ها بتوانند لاي اين ابر ها ما رو پيدا كنند .. ولي انگار فرامين اشكالي دارند !! مرادي فشار هيدروليك ات در چه وضعي است ؟‌ مهندس پرواز كه تازه نفس اش تازه شده است با رنگ كاملآ پريده جواب می دهد  .. شما وقتي داشتي " كلايم " ( صعود ) مي كردي ، حس كردم افت فشار داريم .. از محمدي خواستم سر پمپ هيدروليك رو پر كنه .. حتمآ اين كار رو انجام داده چون فشار ليميت شده است  .. مهدوي در حالي كه سعي مي کنه با زدن خنده اي مصنوعي خونسردي اش رو نشون بده .. می گوید  باريكلا به تو .. كه ما رو نجات دادي .. اگه ما تو اون شرايط هيدروليك نداشتيم ، امكان نداشت از حالت استال بيرون بياييم .. والله من كه فكر نمي كنم شكاري هاي عراقي جرآت آمدن به اين ابر ها رو بكنند .. در اين هنگام ناصري كه معلوم بود جان تازه اي گرفته می گوید  ... اما ميجر ( سرگرد )  خودمونيم ها خدا وكيلي  عجب شيرجه با حالي رفتي .. ولي اي كاش قبلش يه ندا به ما مي دادي ...

خبطي كه كمك خلبان مرتكب شد ...

كاپيتان مهدوي كه دل پر خوني از دست كمك حاضر به جواب خود دارد .. اين بار با خشم می گوید  هيچ مي دوني تمام اين اتيش ها از گور تو بلند مي شه !!؟ .. ناصري با خنده می گوید  .. باز تقصير ها رو به گردن من مي اندازي كاپيتان ؟  مهدوي در حالي كه سعي داره با ور رفتن به فرامين ثبات هواپيما رو به وجود بياورد با خشم می گوید  ... معلومه مقصر تو هستي .. خدا بخير كنه اگه نمرديم و زنده به پايگاه نشستيم ، خواهي ديد كه سين جين ها از ما شروع مي شه ... مرد حسابي چرا با مسئولان زميني در راديو شروع به لاس زدن نمودي ؟ مگه نمي دوني ردمون رو خيلي زود ناكس ها پيدا مي كنند ؟ ناصري به شوخي گفت .. اخه اگه من سريع نمي گفتم كه الان تو ابرهاي سي بي كباب شده بوديم قربان !! كاپيتان انگار چيزي يادش اومده باشه .. در حالي كه به ساعت خود نگاه مي کنه.. از ناصري می پرسد  ساعت چنده جناب سروان !!؟ ناصري با نگاهي كه به ساعت مچي اش انداخت می گوید  .. ۵ دقيقه بامداد .. مهدوي فرياد می زند مرد حسابي حواس ات كجاست ... مگه نبايد كد هاي اف اند اف ( دوست و دشمن ) را ساعت ۱۲ تغير مي دادي !!؟ الانه كه ببندنمون به موشك ... نا سلامتي تو قراره چند وقت ديگه خلبان آي پي و تاكتيكال بشي .. اين جوري با كد هاي اكسپاير ( باطل ) تو منطقه جولان مي دي ؟ نكنه توقع داشتي من بهت مي گفتم ... ناصري سريع دست به كار می شود  ...

تغير كد هاي شناسايي پرواز ............

سروان ناصري در حالي كه از داخل پاكتي كه عمليات در اختيار او گذاشته است، شماره اي كه مربوط به تغير كد روز بعد است را برداشته و با عجله ان را به هواپيما وارد مي کند  .. وي انگار چيزي يادش اومده باشه خطاب به كاپيتان می گوید  .. مي دوني اسم رمز امروز ما چي است ؟ سرگرد مهدوي می گوید .. نه اين كه تا حالا از رمز استفاده كرديم ..تازه آقا در باره موي سر سرهنگ چراغي با من بحث هم مي كنه .. لااقل اون ها كد ها رو كه درست نوشتند .. ما بايد حوصله به خرج مي داديم ..و طبق طرح ارتباط برقرار مي كرديم .. خوب نگفتي اسم امروز ما چيه ؟ ناصري در حالي كه بادي به غبغب خود انداخته است .. می گوید  .. كركس قربان ... چي ؟ كركس !!‌ بله قربان .. اسم ايستگاه اهواز هم عروسك است !! مهدوي به كمك خود می گوید  ،خوب بگرد ببين هولدينگ در منطقه رمزش چيه ؟ و بعد اعلام كن ما همين اطراف مي چرخيم .. تا وضعيت عادي بشه . ناصري در جواب می گوید  قربان چه جالب رمز هولدينگ ‌" چرخ و فلك " است !‌ مهدوي اين بار با تحكم می گوید  خوب معطل چي هستي .. جون بكن .. و ناصري بلافاصله در ميكروفن خود می افزاید ... عروسك عروسك .. من كركس ام . صدا یم را مي شنوي ؟ و لحظاتي بعد عروسك جواب می دهد  ..  بله كركس شنيدم .. و بلافاصله می گوید  .. انگور انگور ... ناصري دست پاچه شده و در زير نور در حالي كه دنبال معادل انگور مي گرده .. مهدوي با عصبانيت خود پاسخ برج را چنین می دهد ... چرخ و فلك .. و ارتباط را قطع می کند .. بعد رو به ناصري می گوید  تو خودت گفتي هولدينگ چرخ وفلك است .. اون وقت داري دنبال واژه مي گردي !!؟ ناصری در جواب می گوید  قربان دنبال انگور مي گشتم .. ! خب خنگ خدا انگور حتمآ يعني موقعيت ديگه ...  چرا این قدر خنگ بازی در می اوری عزیزم ..!!؟

شير دادن به نوزادان .............. !

به محض اين كه هواپيما وضعيت عادي به خود می گیرد.. و با افزايش صداي گريه نوزادان ، پرستاري كه داخل كابين است  و مسئوليت نگهداري سه كودك رو به عهده دارد ، با جوش امدن كتري هواپيما ، با افزودن مقداري شير خشك ، آن ها را به هم زده و دست به دست به پائين مي فرستد ... استوار عبادي به همراه پرستاري كه به هوش امده است  و همراه با پزشكيار هريك سعي مي کنند شيشه شير را به هر يك از كودكاني كه گريه مي کنند برسانند ... رزمنده اي عمادي را صدا زده و می پرسد  .. قربان فكر كنم اين بچه خودش رو خيلي وقته خراب كرده .. به همين دليل گريه او قطع نمي شود .. به پرستارش بگ ببين چي مي گه .. عمادي در گوش پرستار موضوع رو می گوید  .. و پرستار در حالي كه چهره اش از ناراحتي به هم ريخته است  .. می گوید  خدا مرگم بده .. كهنه براي تعويض نياوردم ... بچه ها تا تهران حتمآ مي سوزند .. عمادي فكري كرده و می گوید  ... فكر مي كنم كرباس تميز زياد داشته باشيم .. كارت راه مي افته ؟ پرستار با خوشحالی می گه  اين خيلي عاليه .. خدا خيرت بده .. معلومه تجربه زياد داري .. عمادي فرصت را غنيمت شمرده و می افزاید  .. نه بابا مجردم .. خدا از زبونت بشنوه كه من هم يه روزي نوزاداني مثل اين ها داشته باشم .. و سپس سريع نزد محمدي رفته و از وي تقاضاي كرباس برای تعویض کهنه بچه ها می کند ..

اكبر تيزه ... و بو كشيدن بچه ها .... !!

 اين بار هم محمدي از داخل جعبه ابزار مخصوص هواپيما ، چندين متر كرباس نرم و لطيف را بيرون آورده و به دست لود مستر جوان می دهد ... پرستار با لمس كردن كرباس خطاب به عمادي می گوید  .. مشگل بزرگي كه داريم  من نمي دونم كدوم يك از اين كوچولو ها خودشون رو خراب كردند .. عمادي می گوید  . خب كاري نداره ما يكي يكي بچه ها رو بو مي كشيم !! پرستار مكثي كرده و می افزاید  .. آخه متآسفانه من بو نمي فهمم !‌ عمادي می گه  من هم هيدروليك پاشيده جلوي دماغم ... تا دوش نگيرم هيچ بويي رو نمي فهمم ! در همين هنگام يكي از رزمندگان با دست به گوشه اي اشاره كرده و می گوید  .. اون برادر رو مي بينيد ..؟ هموني كه اون گوشه نشسته ... نفز سوم از اون دست .. بله .. اسم او اكبر تيزه است .. او مثل گربه شامه تيزي داره .. تو عمليات هاي اكتشاف با بو كشيدن هايش انواع مواد سمي بعثي ها رو تشخيص مي ده !! واقعآ شامه تيزي داره .. عمادي در حالي كه خنده اش گرفته است می گوید  آخه من برم بگم اكبر جون بي زحمت بيا شلوار بچه ها رو بو بكش !!؟‌ فكر مي كني چي به من بگه ..؟ ! رزمنده در حالي كه مي خندد می گوید  نه بابا .. سخت نگير .. او سرش درد مي كنه براي اكتشاف .. هر نوع اكتشافي باشه فرقي نداره !! بي جهت بهش نمي گن اكبر تيزه ...

ماموريت اكبر تيزه ..... !!

 بعد از كلي مذاكره ، عاقبت رزمنده جوان حاضر مي شود كه ماموريت اكبر رو ابلاغ كنه .. ! به همين جهت از عمادي مي خواهد بچه اش رو نگاه داشته تا او مسئله را باز گو نمايد ... عمادي  به محض گرفتن نوزاد ، در حالي كه سر پا ايستاده است، مشغول بو كشيدن پاهاي نوزاد مي شود ... وي در حالي كه كودگ رو مرتب مي چرخاند ، هي آن را عميقآ بو مي كشد .. وي غافل از اين كه مسافران حركات او را زير نظر گرفته و زير لب مي خندند .. در همين حال رزمنده حامل پيغام به نزد اكبر تيزه رفته و سعي مي كند قضيه رو به نوعي به او بفهماند ... او در حالي كه در باب سوختن بچه ها بر اثر عدم تعويض پوشاك آن ها گفتگو مي کنه ، حرف را به اين جا می کشاند كه متآسفانه پرستار فاقد حس بويايي است و  ان ها ... در همين موقع اكبر به همكار خود كه پشت اش به استوار عمادي است .. می گوید .. منظورت رو متوجه شدم .. يعني از من مي خواهي مثل اون آقاهه اون جاي بچه ها رو بو بكشم !!؟ مرد حسابي فكر نمي كني تمام سوابق عملياتي ام پوشكي مي شه ..؟ آخه رزمنده ها چي مي گن ؟ فردا تعريف نمي كنند كار اكبر به مرحله اي كشيده شد كه پوشك بچه ها رو بو مي كشيد !! نه داداش ما نيستيم .. چرا خودت اين كار رو نمي كني ؟ ضمن اين كه من در مرخصي ام !!

چرخيدن هواپيما در ارتفاع پائين .............

 كاپيتان مهدوي در حالي كه هواپيما رو در بنك ۴۵ درجه قرار داده است ، در ارتفاع ده هزار پايي از سطح زمين در حال چرخيدن است  ... آن ها زياد از منطقه خوزستان دور نشده اند ... حتي دقايقي مهدوي با ناصري و سروان حسني در باره برگشتن به اهواز با هم بحث كرده بودند  .. و عاقبت به اين نتيجه می رسند كه در آسمان امن تر هستند تا در فرودگاه اهواز ... سرگرد اعتقاد داشت خلبانان عراقي اجازه شليك به سي - ۱۳۰ ها رو ندارند .. ! مگر اين كه ستون پنجم اطلاع داده باشد داخل آن شخصيتي وجود دارد .. نمونه بارز آن حمله به هواپيماي شهيد محلاتي در همين منطقه بود .. ضمن اين كه قيمت موشك آن ها خيلي گران تر از قارقارك ما است .. مگر با اف - ۱۴ يا فانتومي در هوا مواجه شوند ... در صورتي كه روي زمين ما يك هدف ارزشمند محسوب مي شويم .. و با زدن هواپيما ، به ساختمان فرودگاه و حتي خود باند آسيب مي رساند ... پس بهتره تا اعلام شدن وضعيت سفيد در همين منطقه بچرخيم .. خوبي اين جا در اين است كه برج اهواز به بچه هاي پدافند موقعيت ما رو اعلام كرده اند .. تنها عاملي كه ما رو تهديد مي كنه ، شليك توسط سربازان خودي است كه ممكنه مثل شهيد آقايي ما رو اشتباهي گرفته و به طرف مون شليك نمايند ...

 تعويض كهنه نوزادان ............

 در قسمت انتهاي هواپيماي و در پشت جنراتور هاي بزرگ كه مانع ديد مسافران شده است ، عمادي با خانم پرستار مشغول عوض كردن پوشاك كثيف نوزادان هستند ... لود مستر جوان فرصت خلوت گاه را مغتنم شمرده و در حالي كه با يك دست بيني خود را گرفته ، با دست ديگر به پرستار كمك مي كند تا كهنه بچه ها رو عوض كند .. وي در همين حال با كشيدن آه هاي سرد و گرم .. از تنهايي خودش حرف مي زند .. از آرزوي بچه دار شدن .. از مشكلات زندگي مجردي .. و در همين حال هم پرستار جوان ضمن تميز كردن پوشاك نوزادان و گاهي زير چشم نگريستن به عمادي ، مرتب در باره كار و پرواز هايش مي پرسد ... پرستار خطاب به لودمستر ... ببينم اون وقت شما خارج هم مي رويد ؟‌ عمادي در حالي كه سينه اش را با غرور جلو مي دهد .. بله ما همه جا رفتيم و مي رويم .. پرستار .. ببينم چي براي دوست هاي دخترت هديه مي آوري ؟!! عمادي .. من هيچ دوست دختري ندارم ... دوست هاي من همه مرد هستند ..   - يعني مي خواهي بگي هيچ زني تو زندگيت نيست ؟‌ ... -   نه والله .. كدوم زن ؟ كي به ما نيگاه مي كنه ... زن ما همين ابو طياره است ... و در همين حال با نگاه خريدارانه به پرستار مي نگرد ... راستي نگفتي اسمت چيه ؟ .. - الان يادت افتاد ؟ خب مي گذاشتي تهران ازم مي پرسيدي ؟  -- راستش روم نشد .. حالا مي گي يا نه ؟  باشه .. مي گم .. اسم من ليلايه  .. ليلاي چي ؟ ... ليلاي درخشان ..  عمادي .. حالا مي بينم چقدر مي درخشيدي ... نگو ذاتآ درخشاني !!‌ 

اشك رزمنده .......... !

 در رديف آخر رزمنده مجروح در حالي كه كودك رو روي زانوي خود نشانده است ، به آرامي با كودك حرف مي زد .. وي در حالي كه با انگشت خود هر از گاهي به لب كودك مي كشد .. و با صداي كودكانه سعي در تقليد اصوات نوزاد داره .. با خود مي گويد ..  آ قو .. آقوي ..نازي .. و كودك كه تازه شير خورده و كهنه اش عوض شده است ، سر حال مشغول دست و پا زدن در آغوش رزمنده است .. بسيجي جوان كه قطرات اشگ گوشه چشم اش جمع شده است ، ياد روستاي خودشون مي افته كه كنار چشمه با فاطمه نامزد زيبايش ساعت ها در باره آينده و حتي تعداد نوزادان صحبت كرده بود .. بي اختيار ياد چهره فاطمه مي افتد كه در باره اسم كودكان خود با او ساعت ها حرف زده بود .. وي همين طور كه با بچه سخن مي گفت .. لحظه اي ياد فاطمه از وي جدا نمي شود  .. و با ياد آوري لحظه اي كه عراقي هاي نامرد با بمباران شهر ميانه ، دبستان دخترانه فاطمه رو با تمام دختران معصوم به خاك و خون كشاندند ، چشمانش غرق اشگ مي شود .. وي بي توجه به اطراف خود .. همين جوري با صداي بلند ترانه عاشقانه آذري رو زمزمه مي كند ... كم كم صداي حزن آلود رزمنده جوان همراه با دست و پاي زدن نوزاد و اشگ هايي كه لباس اش رو خيس كرده بود توجه اطرافيان رو جلب مي كنه ..

 داخل هواپیما ......

با زمزمه آوای سوزناک ترانه قديمي كه از زبان رزمنده پريشان حال جوان شنيده مي شود  و جاري شدن اشگ های او ،‌ يكي دو تا از رزمندگان آذري زبان هم وقتي ناله غمگين تصنيف قديمي رو مي شنوند .. با دوست خود هم صدا شده و به اتفاق تصنيف معروف قديمي  رو مي خوانند . آن ها با  تغير  كلماتي چون .. بمب و خمپاره .. و جنگ ... در يك چشم به هم زدن قافيه آهنگ رو تنظيم كرده و يكصدا آن را تكرار مي كنند ... صدا ها كم كم از زمزمه به فرياد تبديل مي شود ... دقايقي بعد تنها  قطرات اشگ و آه است كه از چشمان اغلب مسافران جاري مي شوند  .. بعضي ها با چشمان بسته آواز مي خوانند ... بعضي ها فقط اشگ مي ريزند .. و برخي هم همراه با تكان دادن لب هاي خود ، به سختي جلوي اشگ و خاطرات قديمي خود رو مي گيرند ..!  نواي  قديمي آهنگ براي همه آشنا به نظر مي رسد  .. ( آپاردي سيل سارا نی  .... كه نبديل شده بود به .. آپاردي تووپ بالامي .. ) در همين حال عمو ياسر هم كه  جو گير شده  با بيرون آوردن ني خود ، با شدت تمام آهنگ قديمي را مي نوازد ... ثابت شدن ارتفاع هواپيما  توآم با كاهش صداي دور موتور كمك می کنه تا همه به انسجام و تركيپ يك دستي رسيده  و يكصدا آواز قديمي رو با ني عمو ياسر بخوانند ... صداي ناله كودكان كه گاهي  با جيغ هاي بلند  همراه شده ..  صحنه رو  تبديل به تعزيه خياباني كرده است   ... ديگه كمتر كسي است كه با شنيدن ناله ني و آواز دسته جمعي اشگ اش جاري نشود .. بعضي از رزمندگان چشمان خود را بسته و در عالم خيال خاطرات شيرين قديم رو بازسازي مي کنند  ...

داخل كابين هواپيما ...

كاپيتان مهدوي سعي دارد با نگاه كردن به آلات دقيقي كه جلوي كابين تعبيه شده است ، با خط افق تنظيم باشد .. غم و اندوه همراه با ناراحتي فراوان از چهره او مشهود است .. وي سعي دارد با چرخاندن عقربه ايستگاه هاي راديوي هواپيما از آخرين اخبار جنگ آگاه شود .. به همين دليل همان جور كه مشغول پرواز است ، در ميكروفن به ناصري مي گويد ... يو هو ايت .. ( كنترل رو تو داشته باش ) و متعاقب آن دست هايش رو از يوك ( فرمان هواپيما ) رها مي كنه ... سرگرد بعد از دقايقي در حالي كه به پنل هاي بالاي سرش خيره مي شود ، خطاب به مهندس پرواز مي گويد .. جناب مردادي وضعيت سوخت ما چه جوريه ..؟ و در همين حال هم با پشت دست مرتب ضرباتي رو به عقربه نشاندهنده هيدروليك وارد مي كنه .. مرادي مي گويد .. بد نيست .. تا حالا ۱۴ هزار پوند سوزانده ايم .. ۲۶ هزار تا ديگه مونده ... سروان ناصري كه شاهد گفتگوي كاپيتان با مهندس پرواز است .. مي گويد .. مطمئني كه تا تهران بسه .. !!؟‌مردادي با تعجب مي گه بله قربان .. ولي چرا اين سوال رو فرموديد ؟ ناصري با شوخي مي گه .. آخه با اين چرخش های الكي كه ما داريم دور خودمون مي زنيم .. مي ترسم بنزين تو هوا تموم كنيم ... !! مهدوي اين بار هم ناراحت شده و با كنايه مي گويد .. آقاي ناصري حواست به هولدينگ ات باشه .. زياد نيا پائين .. خودي ها رو دست كم نگير ...

ناصري بدون اين كه به روي خودش بياره ، زير چشمي به ارتفاع سنج نگاه كرده و بعد از فيكس كردن ارتفاع ، اين بار خطاب به ناوبر مي گويد .. آقا حسني .. مي گم قربان شما ترك ( وضعيت ) پدافند خودي ها رو در اون زير داري ؟ .. سروان حسني با مكث مي گويد .. بله عزيزم .. آخه مگه مي شه ندونم .. !!؟ سرگرد با كنايه به ناصري مي گه .. چرا اين سوال رو پرسيدي .. ؟ مگه مي شه ما مواضع خودمون رو ندونيم .. ؟ --- آخه قربان بچه هاي  پدافند ما مرتب جاشون رو عوض مي كنند ..!  بله مي دونم اگه تغير عمده اي باشه ستاد به ما اعلام مي كنه .. ناصري .. منظورتون  سرهنگ كچله اس !!؟‌ و بدون اين كه كاپيتان توضيحي بدهد بلافاصله مي افزايد ... آقاي حسني .. راسته كه مي گن عمه صدام اين جاها دفنه !!؟‌ اين بار همافر مردادي پاسخ كمك خلبان رو اين طور مي دهد .. شما درست شنيدي .. ولي نه اين جا ..مي گن تو قم چالش كردند .. ! كاپيتان براي خاتمه دادن به بجث هاي بي خودي رو به ناوبر كرده و مي پرسد .. جناب حسني  اوضاع ابر ها اون بالا چه جوريه ؟‌ قربان اگه خدا بخواد باد شديد شروع به وزيدن كرده .. فكر مي كنم تا يكي دو ساعت ديگه همه به سمت شمال كشورمون كشيده خواهند شد .. اما تاندر استروم ( رعد و برق ) هاي ناجوري داريم  . خيلي بايد مواظب باشيم .. همافر مردادي با شنيدن اين حرف از داخل گوشي خطاب به استوار احمدي گفت .. احمدي جان چك كن ببين همه مسافران خودشون رو بسته اند ؟

ناصري اين بار به سخن آمده و خطاب به مهندس پرواز مي گويد ... تو مثل اين كه فراموش كردي همه آن بيچاره ها تو بغلشون يك گوشتكوب است  ... ! آخه دوست عزيز . چه جوري توقع داري خودشون رو با كمر بند ببندند ؟ مگه نمي دوني بچه بغلشون است !!  والله من موندم كه اعلحضرت همايوني چرا شما همافران رو اين همه تحويل مي گرفت ..  !!  ولي خودمونيم شما هم خوب تو كاسه اون بنده خدا و خاندانش گذاشتيد .. !!  در همين حال سروان حسني هم وارد بحث شده و مي گويد .. جهان جان تو عجب ساده اي بخدا .. !  اخه مرد حسابي كي گفته همافران انقلاب كردند .. ؟ همين كه مرادي قصد پاسخ رو داشت .. كاپيتان با صداي بلند خطاب به كرو گفت ... بس كنيد .. مگه نمي دانيد ما تو چه وضعيتي هستيم .. ؟ آقاي حسني .. مي گم ناصري شما رو هم راه انداخت ... !!؟‌ دلم خوش بود شما يكي با جديت حواس ات جمع است .. آخه به ما چه شاه چه كار مي كرد .. ! خواهش مي كنم ديگه از اين بحث ها نزد من نكنيد . و بعد افزود : راستي جهان جان يه تماس كوتاه با مركز اهواز بگير و بگو ما چه كار كنيم ... ؟ اوكي من دارمش .. و سپس بلافاصله يوك رو در دست مي گيرد ...

ناصري بعد از رها كردن فرمان هواپيما ، در حالي كه دفترچه طرح تقرب رو ورق مي زند ، خطاب به مرادي می گوید  .. فكر مي كني اين دفتر كامله .. كاپيتان مهدوي در حالي كه كنترل هواپيما رو به عهده دارد ، خطاب به ناصري مي گويد ... چرا اين همه اين دست اون دست مي كني ... بابا جان يه خرده زود تر .. خيلي وقته تو اين منطق داریم دور خودمون مي چرخيم ..  اما ناصري هم چنان سرگرم پيدا كردن چيزي است ... ! سرگرد اين بار اهسته می افزاید  .. مشكل چيه عزيزم ؟‌ ناصري در حالي كه كمي سرخ شده است  ، در پاسخ با لکنت زبان می گه .. . راستش ميجر جان من واژه " چيكار كنيم " رو تو دفتر نمي بينم !! كاپيتان كه ديگه نمي تواند خونسردي خودش رو حفظ كنه با عصبانيت می گوید ... ببينم ناصري تو امشب چيت شده ؟‌ چرا اين همه حال مي گيري .. ؟‌حسني به دفاع از كمك خلبان آمده و مي گويد .. قربان او مي خواهد با اين حرف ها به من و شما روحيه بده .. وگرنه مي دونيد كه جهان پاي تاكتيكاله .. و امروز فردا هم به سلامتي معلم مي شه !! كاپيتان در حالي كه مي خنديد گفت .. من بيشتر از روحيه احتياج به كمك واقعي در پرواز دارم ... آخه الان چه وقت شوخيه ؟ بچه ها پائين حتمآ هلاك شده اند ...

در همين حال صداي فرياد  حزن انگيز  تصنيف قديمي كه بر اثر تکرار هاي فراوان ، واضح و منسجم تر   شده است ، به كابين می رسد .. ! كاپيتان براي لحظه اي گوشي اش رو از روي سرش برداشته تا صدا رو به وضوح بشنود ... و آن گاه  دوباره گوشي رو گذاشته و در ميكروفن می گوید  .. كسي از بچه هاي پائين صدا رو مي شنوه ؟‌ عمادي بلافاصله در پاسخ فرمانده اش می گوید  .. بله قربان .. به گوشم .. سرگرد با تحكم می افزاید  .. اون پائين چه خبره .. ؟ عمادي ... هيچي قربان .. بچه ها احساساتي شده و دارند يك تصنيف تركي رو مي خوانند .. سرگرد : من نگفتم چي مي خوانند ..! پرسيدم اين چه كاريه كه پائين انجام مي دهند ؟ ما كه سرسام شديم .. خدا به داد بچه برسه ..  ديونه نشوند خوبه .. در همين حال استوار احمدي هم كه به گوش بود با اشاره دست به رزمندگان ، از ان ها مي خواهد سكوت رو رعايت كنند ... ولي به خاطر اين كه چشم هاي اغلب ان ها بسته يا اشگ آلود است ، حركت هاي دست لودمستر ها رو نمي بینند .. ولي يكي يكي متوجه شده و ساكت مي شوند ........

پست فرماندهی نیروی هوایی

در پست فرماندهی ستاد نیروی هوایی ، همهمه فراواني به گوش مي آيد ... تني چند از افسران خلبان نيمه شب در ستاد جلسه گذاشته و به بررسي آسمان كشور مي پردازند ... نقشه بزرگي روي ميز كار قرار دارد ... افسران ارشد در حالي كه هر يك تعليمي ( چوب كوچك ) در دست دارند ، با قرار دادن هواپيما هاي فلزي روي نقشه ، وضعيت و جايگاه هر يك از پرندگان در آسمان ايران را مشخص مي نمايند .. در نزديكي هاي اهواز يك ماكت سي - ۱۳۰ قرار گرفته است .. يك هركولس هم كه رنگش با ديگر هواپيماها فرق دارد ، نشان دهنده پرواز جاسوسي ( خفاش ) است .. كه در آن لحظه بالاي استان سرسبز كردستان قرار گرفته است ... روي نقشه يك ورقه پلاستيك براق كشيده شده است تا بتوانند با ماژيك قرمز دور هواپيما دايره بزرگ ترسيم كرده تا حريم اكتشافي خفاش مشخص شود ... دو فروند شكاري كه احتمالآ از پايگاه تبريز براي گشت شبانه به پرواز در امده اند ، با ماكت مشخص شده اند ..هم چنين يك بوئينگ سوخت رسان با چند شكاري هم در گوشه ديگري از نقشه قرار گرفته اند كه ظاهرآ در حال تمرين سوختگيري شبانه هستند در اين لحظه يكي از اميران ارتش بعد از تلفني كه به او مي شود .. با تعليمي خود به محل هواپيماي نوزادان اشاره كرده و مي گويد براي سي - ۱۳۰ حامل مجروحين كه در نزديكي اهواز دور خودش مي چرخد ، تاپ كاور ( جنگنده پشتيبان ) بفرستيد .. بر روي نقشه دو فروند ماكت هواپيماي شكاري هم با پرچم عراق ديده مي شوند ... !

 پست فرماندهي پايگاه شكاري بوشهر

هنوز دقايقي از اعلام وضعيت قرمز در اين پايگاه نگذشته است .. همه جا رو تاريكي فراگرفته است .. پرسنل پايگاه به اين وضعيت عادت كرده اند .. خلبانان اماده در حالي كه با نصب چند پتو جلوي خروج نور شمع و چراغ زنبوري به بيرون رو گرفته اند ، خونسرد آماده دستور پرواز هستند .. ساختمان پست فرماندهي پايگاه بوشهر ، كه مانند يك گاو صندوق بزرگ داراي ديوار هاي صخيم فلزي است و در ورودي ان هم دقيقآ همانند گاو صندوق داراي چفت و بست هاي فراواني است و توسط دو نفر دژبان باز و بسته مي شود . با به صدا در امدن زنگ تلفن ، به افسر نگهبان كشيك در پست فرماندهي ، ماموريت دو فروند شكاري فانتوم جهت استقبال با عراقي ها ابلاغ مي شود . دقايقي بعد دو فروند فانتوم از شيلتر هاي نزديك باند بيرون آمده و در حالي كه كاملآ مسلح و لانچ شده هستند ، آماده پرواز مي شوند .. درجه دار مربوطه با بيرون آوردن پين هايي كه با پرچمك قرمز مشخص شده اند ، با علامت دست خود به خلبان مي فهمانند كه همه چيز طبيعي است .. دقايقي بعد صداي افتخار آميز غرش فانتوم ها در سرتاسر پايگاه پخش مي شود .. و هواپيماها اوج مي گيرند ...

خلبان كه در هواپيماي جلويي قرار دارد ، به محض اوج گيري ارتباط خود رو با بچه هاي كنترل زميني برقرار كرده و سپس از طريق بي سيم به همكار ديگر خود مي گويد ... امير جان تو فقط پشت سر من پرواز كن .. هر وقت من گفتم ضربه ات رو بزن ... الان هردوي آن ها رو تو رادارم دارم ... ما مي ريم بالا از پشت رو سرشون در مي آييم ... پرسنل مركز كنترل زميني با دقت مراقب حركات و وضعيت دو فروند هواپيماي دشمن هستند .. افسر جنگ هاي الكترونيك نيز پاي اسكوپ بزرگ حاضر شده است  .. او همچنين مراقب نزديك شدن دو فروند فانتوم هاي رهگير ما است .. ان ها هر لحظه نزديك تر به هدف خود مي شوند .. ولي قبل از اين كه توسط ليدر ، موشكي به سوي آن ها فرستاده شود ظاهرآ از سوي آواكس آمريكايي از وضعيت شكاري هاي ايران مطلع شده و در يك لحظه از هم جدا شده و هريك به سمتي شيرجه می روند  ... افسر كنترل زميني به ليدر شكاري ها اعلام می کنه ..  آن ها در حال گريز از خاك ايران هستند .. آن گاه به خلبانان شكاري دستور داده می شه تا مدتي در همان اطراف چرخ بزنند تا هواپيماي سي - ۱۳۰ ارتفاع گرفته و از منطقه دور شود ...

 داخل هواپيماي سي - ۱۳۰

به سرگرد مهدوي كاپيتان هواپيماي سي - ۱۳۰ اعلام مي شود كه خطر ميگ هاي عراقي توسط شكاري هاي نيروي هوايي ارتش رفع شده است .. و آن ها مي توانند به سمت اصفهان و سپس تهران پرواز كنند .. كاپيتان درخواست سقف ۲۳ هزار پايي رو مي كنه .. بلافاصله درخواست تآئيد مي شود ... و در همين لحظه دست راست سرگرد مهدوي بر روي دسته گاز هواپيما رفته و با فشار دادن اندكي هواپيما جون گرفته و با غرش جالبي به سرعت اش افزوده مي شود ... اما هنوز چند دقيقه اي از افزايش دور موتور نگذشته است كه ناوبر در گوشي خطاب به كاپيتان مي گويد .. تقي جان گاومون زائيد ..! آسمان بد جوري به هم ريخته .. بعيد مي دونم بتونيم از لاي اين همه ابر خطرناك عبور كنيم ... مهدوي با حفظ خونسردي اش خطاب به سروان حسني مي گويد ... عزيزم مطمئن باش همان خدايي كه ما رو براي نجات جان اين همه نوزاد مامور كرد ... خودش هم هواي همه ما رو دارد .. فقط بايد همه حواس خود رو جمع نمايند .. جناب احمدي .. شما هم لطفآ در پائين مواظب وضعيت مجروحان و كودكان باشيد .. حتمآ همه كمربند هاي خودشون رو ببندند .. ممكنه به نوربالانس برخورد كرده و هواپيما تكان بخورد .. بگو خيلي مواضب كوچولو ها باشند ..

. رزمنده موجي ..... !

هيچ يك از رزمندگان داخل هواپیما نمي دانستند چرا برادري كه رديف آخر نشسته است كودكي در آغوش نگرفته است .. ان ها هر از گاهی که  چراغ سقف هواپيما روشن  می شد ، مشاهده می کردند آن برادر شكلك هايي از خودش در آورده و یا در حال تمسخر بقیه است و گاهی هم  پشت سر هم تقاضای  صلوات مي نماید ! ... اما هيچ یک از مسافران شك نكرده بودند كه طفلك موجی است .البته این قضیه را تنها پزشكيار داخل هواپيما و استوار احمدي مي دانستند ... به همين دليل او را از بدو ورود با يكي از تسمه هاي بزرگ بار بسته بودند ... اما هيچ یک از انان هرگز فکرش رو نمی کردندکه ممکنه تكان های شدید هواپیما توآم با صداي جيغ كودكان بيماري او را تشديد كرده و بنده خدا را به واكنش عصبی وادار نماید... ! به همين دليل زمانی كه لودمستر به اتفاق پرستار مشغول تعويض كهنه هاي بچه ها بودند  و بقيه هم به فكر فرو رفته یا  چرت می زدند ، او با قدرت فراواني كه به دست اورده بود ،بدون اين كه كسي متوجه اش شده باشد  تسمه هاي هواپيما رو باز كرده  بود ...!!  چند دقیقه بعد وقتی استوار احمدي براي آوردن شيشه شير  از پشت بار ها به سمت جلوي هواپيما حركت  می كنه .. با كمال تعجب می بیند يكي از رزمندگان به صورت معلق در جای خود ایستاده است ! جالب این که  هواپيما همچنان در حال بالا پائین شدن بود !  ولي بنده خدامانند سیرک بازان حرفه ای  همچنان تعادل خودش رو حفظ كرده و با صوت بسیار زيبا و حزن انگیز در حال تلاوت آياتي چند از كلام الله مجيد  است ... احمدی برای دقایقی شوکه می شود .. !!

صوت دلنشین رزمنده موجي كه با قدرت وصف ناپذيري كله پا خودش رو نگاه داشته بود ، تعجب همگان رو بر می انگيزد ... تلاش لود مستر و كروچيف هم سبب برگرداندن به حالت عادي نمی شود .. محمدي خطاب به پزشكيارکه مات و مبهوت غرق تماشا شده بود می گوید ... دكتر جان خطرناك نيست ؟‌ نكنه بچه ها رو خفه كنه .. ؟ پزشكيار در حالي كه سعي مي کنه زير نور كم رنگ سقف هواپيما ، بار ديگر مدارك پزشكي او رو بخونه .. خطاب به ستوان محمدي می گوید  ... نه جناب سروان اين جا نوشته است كه بي آزار است .. و فقط روي سر و صدا واكنش نشان مي دهد ! كروچيف جوان زير لب می افزاید  .. نه كه خيلي هم اين جا ساكت است ؟۱۱ در همين هنگام یک تكان شديدی هواپيما رو چون پر كاهي به سمتي پرت می کند  ... !  كاپيتان که بد جوری نگران وضعيت نوزادان است در گوشي از استوار احمدي می پرسد  .. كسي آسيب نديده است ؟ ... نه قربان همه كمربند ها شون رو بسته اند .. اما .. اما كاپيتان .. اما چي ؟ هيچي قربان فقط يك موجي اين پائين معركه گرفته است .. ولي نگران نباشيد .. كاپيتان  در حالی که به سوی کمک خود می نگرد به شوخي می افزاید .. ما هم این بالا يكي تو كابين داريم كه امشب حسابي معركه گرفته است .. خدا آخر و عاقبت همه ما ور به خير كنه ...

با تکان شدیدی که هواپیما بر اثر افتادن در توربالانس شدید گرفتارش شده است ، مسافران بدجوري روي هم فشار می آورند  .. فقط يكي دو نفري كه كمر بند خود را باز كرده بودند .. محكم بالا رفته و با شدت روي پاهاي سايرزمندگان سقوط می کنند  ...  الحمدالله  هیچ یک از بچه ها ها  آسيبي نديده و بعضي از آن ها همچنان گريه مي کنند ... رزمندگان هم مشغول ساكت كردن نوزادان خود هستند  ... بعضي ها سرگرم شير دادن ، بعضي در حال آروم كردن و عده اي هم نوزادان رو خواب كرده و غرق تماشای چهره معصوم آن ها هستند  ... پزشكيار جوان به سختي از ميان رزمندگان عبور كرده و مشغول بررسي سرم ها و وضعيت مجروحين برانكادري است  .. همه مجروحين برانكادري به خاطر بسته شدن با كمر بند .. هيچ آسيبي به آن ها وارد نشده است  .. ولي هواپيما بد جوري تكان مي خورد .. در چهره مسافران به خوبي  حالات ترس و اضطراب نمایان است  .. بعضي از رزمندگان كه نوزادان خود رو خوابانده اند .. با يك دست كودك رو محكم چسبيده و با دست ديگر قرآن جيبي كوچكي رو به سمت نور كم سوي بالاي سر خود نگاه داشته و زير لب به تلاوت مشغول هستند ... بعضي ها هم با چرخاندن تسبيح زير لب خود ورد مي خواندند .. هواپیما هم با غرش های خود سینه آسمان را می شکافد .. قسمت انتهايي هواپيما ........

استوار عمادي لود مستر كهنه كار گردان پروازي در بخش انتهايي هواپيما درست در قسمت پشت بار ها با قرار دادن چند چتر نجات هواپيما بر روي زمين ، تقريبآ جاي دنج خلوتي رو بنا ساخته است .. او به اتفاق پرستار جوان چهار كودك را روي چتر ها قرار داده و هر يك در يك طرف بچه ها روي زمين نشسته اند  ! با اولين تكان شديد كودكان  بد جوري از جاي خود بلند شده ولی با هوشياري آن دو نفر ، خیلی آرام روی چتر قرار گرفتند .. لودمستر خطاب به پرستار می گوید  .. يك دقيقه مواظب بچه ها باش تا من برگردم ... عمادي به سختي و در حالي كه با هر تكان سعي مي کندخود رو حفظ كرده آهسته به سمت رمپ ( انتهای هواپیما )  گام بر مي دارد  .. او با هر قدمي كه جلو مي گذارد ، با حالتي نگران به عقب برگشته و به نوزادان و پرستار مي نگرد .. پرستار جوان با وجودي كه يك دست اش را محکم به زنجير مهار كننده جنراتور گرفته است  .. با دست ديگرش در حالي كه خم شده است از كودكان مراقبت مي کند .. او هم در آن شرایط دشوار با حالتی خميده ، سرش رو برگردانده و به راه رفتن عمادي نگاه مي کند  .. حتي وقتي با يك تكان شديد عمادي تعادل اش به هم می خورد ، او با گزيدن لب اش فرياد خفيفي كشيده ولي زود خودش رو جمع و جور كرده تا كسي متوجه واكنش عاطفي اش نشود !!

عمادي از صندوق انتهاي هواپيما ، تسمه سبز رنگ بزرگي رو برداشته و با زحمت بسيار خودش رو به محل كودكان رسانده و سپس با احتياط تسمه را مانند كمربند ايمني از روي هيكل هاي نحيف كودكان عبور داده و آن را محكم به كف هواپيما قفل می کند  .. و آن گاه با نگاه پر معني رو به ليلا كرده و می گوید  .. خانم درخشان مي خواهي شما را هم ببندم ؟ پرستار جوان در حالي كه از خجالت و اين همه صميميت كمي سرخ شده است ، آهسته می گوید  .. نه با اين زنجير جنراتور خوب خودم رو نگاه مي دارم .. ولي خودت چي ؟‌ شما چرا به فكر خودت نيستي !؟ عمادي كه از چهره اش مي شه حس كرد كه از اين گونه ديالوگ خوشش اومده است ، با لبخندي مصنوعي پاسخ می دهد .. هيچ مي دوني اين اولين باره كه يكي واقعآ نگران منه ..!؟‌ پرستار --- يعني چه اولين بار ؟ عمادي آهي كشيده و در حالي كه سعي مي کند با سرگرم كردن خود با كودكان از نگاه به پرستار جوان طفره بره ،می گوید ... آخه تا حالا هيچ كس نبوده حال من رو بپرسه .. چه برسه كه نگرانم باشه .. خب اين خيلي برام مهمه ...

پرستار ... يعني شما اين قدر در زندگي تنها هستيد ؟‌ پدر و مادر چي ؟ عمادي .. آن ها در شهرستان هستند .. تازه آن قدر بچه دارند كه يادشون مي ره پسري مثل من دارند !! پرستار .. گفتي هيچ دوست و آشنا نداري ؟ عمادي .. دوست كه چرا .. همه همكارانم با من دوست هستند ... ولي پرواز كه به زمين مي نشيند ... دوستي هاي ما هم به اتمام مي رسه .. و من مجبورم در تنهايي خودم غرق  شوم ... پرستار .. آخه اين جوري كه خيلي بده ... منظورم اينه كه ادم دق مي كنه .. نه هم زباني .. نه دوستي و نه .. عمادي كه كمي جسور تر به نظر مي رسد .. با پررويي در حالي كه سرش هم چنان پائين است می گوید  .. نه چي .. حرف بزن اخه مي دوني . واقعآ خيلي از حرفات خوشم مي آيد .. پرستار .. در حالي كه سعي مي کند خونسردی اش رو حفظ کنه و به بهانه جا به جا کردن بچه ها ادامه می دهد ... آخه همه مرد ها اولش اين جوري حرف مي زنند .. بعدکه پاي عمل  مي رسه طرف رو فراموش مي كنند .. انگار نه انگار که به کسی قول داده اند ..

عمادي اين بار كمي نزديك تر رفته و در حالي كه به چشم هاي دختر جوان خيره شده است .. مي گويد ... منظورت از همه مردها چيست .. ؟‌ مگه چند مرد در زندگي ات بوده اند ؟ دختر كه از اين لحن طرف مقابل كمي ناراحت شده است می گوید  .. وا ! اين چه سوالي است كه مي پرسي !!؟ چند مرد در زندگي ام بوده اند يعني چه .. ؟ خيلي از دوستان نزديك ام اولش گول صداقت مردها رو خورده بودند ولي بعد از مدتي معاشرت ... و ( در اين جا ليلا كمي مكث مي كند و .. ) كه عمادي سخن او را ناتمام گذاشته و يا نوعي شرمساري مي گويد ... ببين من معذرت مي خواهم كه ... در همين حال به دليل تكان خيلي شديد هواپيما ، به گوشه اي پرت شده ولي سعي مي كند با شيرجه رفتن به سوي نوزادان ، ان ها رو محافظت كنه .. ولي كودكان به دليل بسته شدن به كف هواپيما ، هيچ تكاني نمي خورند .. و فقط دو تاي ان ها از خواب بيدار مي شوند ...

 كابين هواپيما ...

سروان حسني در حالي كه سعي دارد نور چراخ قوه بالاي سر خودش رو تنظيم کند ، تابش نور رو از حالت  قرمز كم رنگ ، به سفيد تغير داده و با كشيدن پرده مانع از تابيده شدن نور سفيد چراغ قوه بالاي سرش به كابين و آلات دقيق مي شود .. او در حالي كه به روي ميز خود خم شده است .. پرگار خود را بر روي نقشه اي كه روي ميز است گذاشته و ظاهرآ فاصله ها رو اندازه گرفته و بر روي كاغذي يادداشت مي كند .. و آن گاه با خيره شدن به اسكوپ سبز رنگ صفحه رادارش ، با مشت به روي آن كوبيده و با تغير مجدد رنگ نور چراغ قوه اش به قرمز ، پرده رو كنار زده و با عصبانيت به كاپيتان مي گويد ... مصبت رو شكر .. ! آخه اين همه بد شانسي پشت سر هم مي شه ؟ نمي دونم رادار چه مرگشه ..؟ خدا آخر عاقبت ما رو بخير كنه .. فقط دعا كنيد خراب نشده باشه .. و مشكل از مانيتور من باشه .. و آن گاه خطاب به مردادي مهندس پرواز مي گويد .. يه خورده صندلي ات رو بچرخون تا ببينم مانيتور ميجر وضعيت اش چه طوره .. ؟ تقي جون اگه مي شه مانيتورت رو روشن كن ..

سرگرد مهدوي كه تمام حواس اش به عقربه هاي سيستم آلات دقيق مقابل چشمش است ، سعي مي كند با كم كردن دور موتور بر توربالانس و تكان هاي هواپيما فايق آيد ... در همين حال ناوبر هواپيما در حالي كه از خشم و عصبانيت مي لرزد ، با عصبانيت فرياد مي زند ... گاد دم يو ( لعنتي ) گفتم سريع مانيتورت رو روشن كن .. من چيزي رو نمي بينم ... الانه كه همه مون جزغاله شويم .. جلوي ما يه توده ابر سي بي بود .. چه موقعي هم رادار ام خراب شد .. كاپيتان در حالي كه از خشم يا ترس دست هايش مي لرزد ، مانيتور جلوي خودش رو روشن می کند  .. در يك چشم به هم زدن سروان حسني كمربند خودش رو باز كرده و سريع خودش رو نزديك صندلي مهندس پرواز رسانده و به مانيتور خيره می شود .. و سپس در حالي كه سعي مي کند  مانيتور خلبان رو دستكاري كنه .. با همون لحن عصباني می گوید  .. تقي يا موتور بده و ريت كلایم ( سرعت صعود ) رو افزايش بده .. يا يه كم بيا به چپ .. زود باش تقي .. شما ها امشب چي تون شده .. چرا اين همه دي لي ( تآخير ) داريد ...

 سرگرد مهدوي در حالي كه نيم نگاهش به مانيتور است ، با دست راست سريع دسته گاز ها رو به جلو برده و سپس به هر دو دست يوك ( فرمان هواپيما ) رو به سمت خود مي كشد .. هواپيما غرش كنان سرعت گرفته و دماغه ان بالا مي رود ... هنوز ناوبر روي صندلي خودش ننشسته كه ناصري با حالت ترس و لرز در حالي كه به يكي از عقربه ها اشاره مي كند ... مي گويد .. بابا داريم استال ( واماندگي ) مي كنيم .. گيج اسپيد ( عقربه سرعت سنج ) رو نگاه كنيد ... ميجر تو رو خدا مواظب باش ..!! و كاپيتان در حالي كه با آوردن دماغ هواپيما به پائين سعي در كنترل غول پرنده رو داره ، با لحني كاملآ جدي خطاب به همگي مي گويد ... واقعآ دست مريزاد .. بابا اي ولله !! ما اين جا هويج ايم !! نمي دونم از كي تا حالا كروي پروازي سر فرمانده هواپيما داد مي زنه ..!!؟‌ آقا رادار نداريم .. به جهنم . كه نداريم ..! من الكي كه خلبان تاكنيكال نشده ام .. شرايط رو بهتر از همه شما ها درك مي كنم .. آقاي حسني از شما يكي واقعآ بعيد مي دانستم كه چنين رفتار ناشايستي با فرمانده هواپيما داشته باشيد ! شما قبل از اين كه مانيتورت رو از دست بدي ، من وضعيت خودمون رو با اون ابر هاي لعنتي الاين ( تنظيم ) كرده بودم .. و مسیر  ده دقيقه بعدی رو  هم خوب به خاطر سپرده بودم و می دونستم که دارم چه غلطي می کنم و یا چه شکری رو می خورم !!  در همین حال ناصری خواست حرفی بزنه .. ولی پشیمان شد .  

سروان حستي در حالي كه به كاغذ دستش نگاه مي کند .. خطاب به ناصري می گوید  .. قبل از اين كه من از كاپيتان مهدوي عذر خواهي كنم .. بايد بگم مسير باد عوض شده است .. استميت ها ( پيش بيني ها ) همه تغير كرده اند .. سريع با كد به مراكز بين راه  اصلاحات را اعلام كن .. تا دير نشده .. وضعيت دقيق رو بدانند . همافر مرادي در حالي كه ياداشت كوچك تغير ساعت ها رو از ناوبر گرفته تا به دست سروان ناصری برسوند ، خود نيز مشغول تنظيم تعادل باك هاي بنزين هواپيما می شود .. ناصري در حالي كه با تنظيم چراغ قوه بالا سرش بر روي دفتر چه كد ها ، دنبال كلمات مي گردد، خطاب به سرگرد مهدوي می گوید  .. كاپيتان ببخشيد .. سوالي داشتم .. مگه مي شه كد يك شهر عوض نشه و همون اسم روز قبل روش باشه .. سرگرد با خونسردي در جواب کمک اش می گوید  .. راستش بعيد مي دونم .. ولي از امثال سرهنگ چراغي ها بعيد نيست كه چنين گاف هايي رو بدهند .. و در حالي كه نور چراغ قوه بالاي سرش رو به روي دفتر چه كد ها می اندازد ، با ناراحتي می گه .. جهان بخدا قسم تو امشب يك چيزت مي شه !! مرد حسابي كجاي اين اسم ها مثل همه ؟ ديشب زينب بوده امروز شده زينت !! يه خرده حواس ات رو جمع كن .. ! ناصري با ناراحتي می گوید  .. آخه مگه مرض دارند كه اين جوري اسم مي گذارند ..!! گفتم که آن ها شرایط خلبانان و مکافات های ما رو حس نمی کنند .. وگرنه کدوم آدم عاقلی کد هایی شبیه به هم انتخاب می کند ..!!؟

عقربه هاي ارتفاع سنج ، عدد ۱۷۰۰۰ پايي رو نشان مي دهد .. كاپيتان مهدوي با دقت در مانتيور رادار مقابل خودش ، سعي در پيدا كردن راهي براي عبور از توده هاي ابر داره .. انعكاس صداي باران و تگرگ كه به شدت بر بدنه هواپيما برخورد مي كند بد جوري اعصاب همه رو خرد كرده است .. چهره فرمانده هواپيما خيلي خسته به نظر مي رسد .. او با عصبانيت خطاب به مهندس پرواز مي گويد ، گفتم كه چراغ هاي لدينگ ايج ( لبه هاي بال ) رو خاموش كن .. مگه نمي بيني كه چطوري رفلكس پيدا كرده و چشم و چال ما رو آزار مي دهد .. ؟ همافر مرادي سريع با حركت دست راست خود ، ذگمه اي را در بالاي سر خود خاموش مي كند .. و بلافاصله انعكاس نور پرژكتور هاي بال بر ابرهاي سفيد قطع مي شود .. كاپيتان خطاب به ناوبر مي گويد .. جناب حسني فكر مي كني تا كي ما توي اين وضعيت خواهيم ماند ..؟ خدا لعنت كنه ميگ هاي عراقي رو ، راحت اين لعنتي ها رو پشت سر گذاشته بوديم .. سروان حسني بعد از اين كه كمي كلمات رو در دهانش مي چرخاند ، با كمي مكث مي گويد .. جناب سرگرد خيلي معذرت مي خواهم .. بنده رو عفو فرماييد .. همين ابر هاي لعنتي جان ما رو نجات دادند ... كاپيتان بلافاصله مي گويد .. جناب حستي چرا لفظ قلم با من حرف مي زني ... ؟

زهرا ، دختر چشم آبي ....

كمي ان طرف تر جعفر همان رزمنده آذري زبان كه نامزدش فاطمه رو در حادثه بمب باران مدرسه دخترانه در شهر ميانه از دست داده بود با همشهري كنار دستي اش در حال گفتگوست .. كودك شير خوارش به آرامي روي زانو هاي او به خوابي عميق فرو رفته است .. و او در حالي كه با دستش به آرامي سر كودك رو نوازش مي كند ، از فاطمه چنين مي گويد ... من او را از نوجواني دوست داشتم .. آخه با هم همسايه بوديم .. خيلي دختر نجيبي بود .. آخرين باري كه براي مرخصي به روستامون برگشتم .. با هم نامزد شديم . فاطمه بچه ها رو خيلي دوست داشت . براي همين هر روز چندين كيلومتر راه رو براي تدريس دختران دبستاني به ميانه مي رفت . ما هميشه در باره بچه ها با هم حرف مي زديم .. شايد باورت نشه .. فاطمه مي گفت اگه بچه مون دختر باشه ، اسمش رو مي گذاريم " زهرا " يادمه فاطمه مي گفت .. جعفر .. مطمئن هستم چشم هاي دختري كه خدا بما مي دهد ، آبي خواهد بود .. آخه چشم هاي فاطمه هم آبي بود .. جعفر در حالي كه خيلي منقلب شده است ، سعي دارد پلاك شناسايي دست نوزاد روي پايش رو به دوستش نشان دهد .. و در حالي كه جلوي گريه شديد خود رو نمي تواند بگيرد می افزاید  ..ببين اسم اين دختر هم زهراست . و چشم هايش هم آبي است !! و آنگاه با صداي بلند فرياد می زند .. خدايا اين ديگه چه بازي اي است ... !؟‌ خدایا خودت کمک ام کن .. بار دیگر اشگ امان صحبت را از رزمنده مجروح می گیرد ...

رزمنده كنار دستي جعفر ، هر چه سعي مي کند ، موفق نمی شود همشهري خودش رو آروم كنه .. با صداي ناله جگر سوز او ، همه چهره ها به سوي ان ها متمركز شده اند ... با صداي گريه بلند و تكان هاي شديدي كه مي خورد ، زهرا كوچولو وحشت زده بيدار می شود .. رزمنده جوان به محض اين كه چشم هاي زهرا رو می بینه ، گريه امانش نمی دهد .. و او هم مانند جعفر از كنترل خارج می شود.. پرستار جوان شيشه هاي شير رو به لود مستر می سپارد و سريع به سوي آن دو رزمنده به راه افتد  ... پزشكيار هم از سوي ديگر هواپيما خود رو به جعفر و دوستش می رساند .. پرستار ابتدا كودكان وحشت زده رو از رزمندگان گرفته و در حالي كه يكي از آن ها رو به پزشكيار مي دهد ، خود سرگرم آروم كردن نوزاد ديگه بر می آید  ... جعفر وقتي به خود می آید ، با التماس خطاب به پرستار می گوید  .. زهراي من را نبريد .. زهراي من را نبريد ..!! پرستار متعجبانه به پلاك دست كودك نگريسته و با مشاهده نام زهرا ، او را به آهستگي به آغوش جعفر می سپارد .. جعفر در حالي كه چشم هاي خود رو با چفيه اش  پاك مي کنه  ،  از پرستار می پرسد  .. خواهر شرايط پذيرفتن نوزادان چيست ؟ مي شه من زهرا رو به فرزندي قبول كنم ؟ منظورم اینه که قانونی به ثبت برسونم ؟

كابين هواپيما .........

سروان ناصري خيلي خلاصه به زبان كد وضعيت هواپيما و ساعات عبور از ايستگاه هاي مختلف رو اعلام می کند  .. به خاطر تغير جهت باد و وزش آن از مقابل ، بر سرعت هواپيما تآثير گذاشته است  و ده دقيقه نسبت به اعلام قبلي دير تر خواهند رسید ... همافر مرادي با نگريستن به عقربه هاي بالاي سر خود ، خطاب به فرمانده هواپيما می گوید  .. كاپيتان .. لبه بال ها يخ بسته اند .. سرگرد با خونسردي می گوید  .. خب چرا معطلي ..؟ كليد دي فاگ ( ضد يخ زدگي ) رو بزن .. مهندس پرواز سريع پاسخ می دهد  .. بله قربان ... مي دونم بايد دگمه رو حد اقل تا ۳۰ ثانيه با دست نگاه دارم تا حرارت موتور يخ ها رو آب كنه .. ! ولي منظورم اينه اجازه مي خوام چراغ هاي لبه هاي بال رو چند لحظه ای  روشن كنم .. تا وضعيت اون ها رو خوب چك كنم .. اخه مي دونيد زياد نمي شه به اين گيج ها( عقربه ها ) اعتماد كرد .. مي ترسم حرارت منيفولد بليد اير ( لوله حامل حرارت موتور ها ) لبه بال ها رو ذوب كنه .. كاپيتان با دلخوري جواب می دهد .. اوكي ، گو اهد .. و دقايقي بعد همافر مرادي با روشن كردن چراغ هاي بيروني هواپيما ، وضعيت لبه بال ها رو كنترل می کنه .. او با چشمان خود می بینه كه قالب هاي بزرگ يخ از بال جدا مي شوند .. !

سروان حسني همچنان كه گاهي با مشت به بدنه مانيتور خود مي كوبد .. خطاب به سرگرد مهدوي می گوید .. قربان فكر مي كنم اگه چهار هزار پا ديگه بلاتر بكشيد ، از اين ابر هاي لعنتي خلاص مي شويم .. كاپيتان متعجبانه به عقب برگشته و با تعجب می پرسد  .. آقاي حسني تو مطمئن هستي از اين ابر هاي لعنتي خلاص مي شويم ؟ ناوبر هواپيما .. بله قربان چاره دیگری نداريم ... فكر مي كنم حس گر هاي رادار داره يخ مي زنه خواهش مي كنم تا اين بالا جزغاله نشديم .. و اين رادار قراضه از كار نيفتاده درخواست ارتفاع ۲۷ هزار پايي بكنيد .. كاپيتان با ناراحتي ، كمي به صفحه مانيتور مقابل خودش خيره شده و سپس سرش رو بالا گرفته تا وضعيت مقدار بنزين باقيمانده در باك ها رو ببينه .. و ان گاه رو به ناصري كرده و می گوید  .. خب چرا معطلي ؟ تقاضاي ارتفاع بالاتر بكن ... سروان ناصري كمي مكث كرده و می گوید  .. كاپيتان اگه نمي خواهيد براي زدن سوخت در اصفهان بنشينيد ، تقاضاي ارتفاع بالاتر كنم ... ولي اگه تصميم داريد در پايگاه اصفهان آپرشين استاپ ( توقف كوتاه ) بگیرید ، همين وضعيت رو حفظ كنيم ... ؟ سرگرد مهدوي بار ديگر به مخازن سوخت نگريسته و گفت نه یک کله مي ريم تهرون ... ! اگه به مشکل دیگری نخوریم .. بنزین کفایت می کنه ...

 آرامش قبل از توفان ..........

تنها دقايقي از قطع باران و تگرگ گذشته است  .. هواپيما به آرامي در حال صعود به ارتفاع بالاتر است .. هنوز توده هاي پراكنده ابر در ارتفاع ۲۶۰۰۰ پايي هر زا گاهي در صفحه مانيتور به چشم مي خورند .. فقط هزار پاي ديگه به سقف مورد دلخواه مانده است  .. كمك خلبان با لبخندي دلنشين خطاب به بقيه می گوید  .. آخيش راحت شديم .. من كه اصلآ فكرش رو نمي كردم از ابرهاي لعنتي جون سالم به در ببريم .. ! در ادامه سروان حسني ادامه بحث رو گرفته و می گوید  .. اگه بگم ديگه رادار مرخص شده آيا باورتون مي شه ؟‌ واقعآ شانس اورديم .. ولي دعا كنيد مشكل بر طرف بشه .. چون هواي منطقه تهران هم كشمشي است .. فقط دعا كنيد تا قبل از ديسنت ( نزول ) مشكل بر طرف بشه .. مهدوي خطاب به همكاران می گوید .. اين آرامش قبل از توفان است .. آقايون .. زياد خوشحال نباشيد .. نيمي از راه مونده است .. در همين حال مهندس پرواز در حالي كه سعي مي کند اضطراب خودش رو پنهان كنه ، خطاب به فرمانده هواپيما می گوید . قربان مشكل پرشرايز ( تهويه مطبوع ) داريم . از شما ها كسي سر يا بدنش درد نگرفته است ؟ كاپيتان با تعجب می گوید  .. فكر كنم تازه از جايي ليك ( نشت ) پيدا كرده است .. خدا واقعآ رحم كند .. ببينم وضع اكسيژن مون چطور است ؟‌مرادي بعد از کمی مکث می گوید  خوبه كافي است .. فکر نکنم مشکلی داشته باشیم ...

همافر مردادي از طريق گوشي به استوار احمدي اعلام می کنه با جناب محمدي يك چرخي به در و پيكر هواپيما بزنيد .. ببينيد متوجه مي شويد كه از كجا ليك داريم .. ؟ فقط خواهش مي كنم كمي سريع تر .. البته مي دونم با چشم ديده نمي شود .. ولي گشتن ضرري نداره .. در ضمن آمادگي لازم رو داشته باشيد چون احتمال داره بعضي از مسافران مخصوصآ نوزادان ،به هاي پاكسيا ( بيماري كمبود اكسيژن ) گرفتار شوند .. شرايط طوري نيست كه ارتفاع مون رو كم كنيم .. هر دو خدمه پروازي در حالي كه به دقت تمام منافذ رو ناميدانه بررسي مي کنند .. هيچ نشاني از خروج تهويه مطبوع پيدا نمی کنند.. در همين حال ستوان محمدي از طريق گوشي خطاب به مهندس پرواز می گوید .. جناب مرادي لطفآ كف هواپيما رو كمي گرم كنيد .. بيرون حرارت خوبه .. ولي كف خيلي سرده .. مي ترسم بچه ها سرما بخورند .. در همين حال مهندس پرواز دماي كف هواپيما رو افزايش می دهد ... 

گفت و گوي عاشقانه در ارتفاع ۲۷۰۰۰ پايي !!

وقتي ستوان محمدي كروچيف هواپيما به اتفاق استوار احمدي بررسي كنان به انتهاي هواپيما می رسند ، با صحنه خيلي جالبي مواجه می شوند... استوار عمادي به اتفاق پرستار جوان در حالي كه بين آن ها چهار كودك به روي چتر هاي هواپيما خوابيده اند ، آن دو با نگاهي كاملآ عاشقانه به چهره يك ديگر خيره مانده اند ... آن ها با آسودگي از بسته شدن نوزادان ، بدون توجه به اطراف هم چنان در حال حرف زدن هستند  .. ! حضور دو نفر از خدمه پرواز در اطراف ان هم مانع از توجه ان ها نمی شود  !! استوار احمدي با مشاهده شاگرد خود كه اين گونه مسخ شده و با خيره شدن به چشمان پرستار غافل از همه جا و همه چيز شده است ، با شرمندگي به كروچيف می گوید .. جناب محمدي ببخشيد .. اخه اين ها هنوز خيلي جوون هستند .. محمدي در حالي كه سرش رو با تآسف تكان مي دهد  ..می گوید  .. جناب احمدي .. آن هايي كه روي برانكارد خونين و زخمي دراز كشيده اند ، از آقاي عمادي شما خيلي هم جوان تر هستند .. من مانع فعل حلال و گفت و گو نيستم .. ولي اين همه غفلت در اين شرايط از يك خدمه پرواز واقعآ قباحت داره .. ببينيد آقا .. هنوز هم متوجه حضور ما نشده اند ... !! مشكلات كمبود اكسيژن ....

دقايقي از بازديد خدمه به اطراف هواپيما نگذشته است كه بعضي از رزمندگان به حالت خفگي و اغماء در می آیند  ... كروچيف با تجربه هواپيما ، سريع ماسك اكسيژن خودش رو به كپسول سيار اكسيژن وصل كرده و جلوي دهان رزمنده بيمار قرارمی دهد  ... وي با فرياد از عمادي و احمدي هم می خواهد با ماسك هاي خودشون به افراد بد حال اكسيژن برسانند .. محمدي سريع چراغ سقف رو روشن كرده و از پرستاران و پزشكيار می خواهد به دقت به چهره كودكان و رزمندگان نگاه كنند .. و هركي دچار مشكل كمبود اكسيژن است ، ماسك جلوي دهانشان بگذارند .. بچه ها يي كه بي حال مي شدند ، سريع به كابين حمل و از لوله اكسيژن به آن ها اكسيژن صد در صد خالص می رسانند  ... ستوان محمدي در حالي كه خودش هم احساس سرگيجه و نفس تنگي مي کند .. خطاب به فرمانده هواپيما می گوید  .. جناب سرگرد لطفآ يك كاري بكنيد .. مي ترسم همه اين پائين تلف شوند .. ! كاپيتان با ناراحتي می گوید  .. لطفآ شما تمام سعي خود رو به كار گيريد تا همه از كپسول هاي سيار استنشاق نمايند ... آقا جان ما نمي تونيم بياييم پائين .. رادرامون خرابه .. كمي تحمل كنيد تا ببينم چه كار مي توانم انجام دهم .. عجب وضعیتی شده .. خدا به نوزادان رحم کنه ..

همافر مرادي در حالي كه كتاب دشت وان ( راهنماي پرواز ) را باز كرده است  ، در بخش اضطراري كه با علامت هاي سياه سفيد در حاشيه كتاب مشخص شده اند .. دنبال برطرف كردن ايراد پرشرايز می گردد  .. اگر چه او يكي از با تجربه ترين مهندس پروازان سي - ۱۳۰ محسوب مي شود و ساعات پرواز زيادي دارد.. اما خستگي پرواز پر دردسر باعث شده است  كه متوجه اشكال جزيي نشود .. وي همچنان كه بخش به بخش جلو مي رود .. خيلي زود متوجه پريدن يكي از فيوز هاي برق در سمت چپ ديوار كابين شده كه به بيرون پريده است .. او با احتياط در پانل رو باز كرده و با تعقيب مدار ها متوجه می شود  الحمدالله هيچ مشكلي نيست و تنها برق يكي مدار هاي اصلي سيستم پرشرايز قطع شده است .. او سريع بلند شده و با قرار دادن سوئیچ گردان پرشرايز روي اتوماتيك ، بلافاصله فيوز رو جا می اندازد  .. او با التهاب در حال نظاره به عقربه فشار كابين است كه می بیند به آهستگي در حال  بالا آمدن است ...

 ماجراي خاك كاهو .......... !

سرگرد مهدوي كه از شوخي بي مورد كمك اش كمي دلخور شده است ..با ناراحتي می گوید  .. گنده باغالی مي دونم كپسول سيار اكسيژن داريم .. ولي منظور من براي كل مسافران بود .. تاصري اين بار با خنده خطاب يه كاپيتان ادامه می دهد ........ قربان واقعآ نمي دونم از كي تا حالا باغالی بیچاره هم رفته تو ليست توهين جات !!  سرگرد كه اصلآ تحمل بلبل زباني كمك اش رو ندارد .. می گوید  شوخي بسه .. لطفآ وضعيت مون رو به عمليات اطلاع بده تا آقايون بدونند ما چه مكافات هايي رو تو پرواز تحمل مي كنيم .. اون وقت آقايون هر جا مي شينند مي گن .. پرواز با سي - ۱۳۰ مشكلي نداره .. اون خلبانان شكاري هستند كه هميشه با خطر مواجه اند !! مواظب باش يه وقت همين جوري فارسي بلغور نكني .. !! ناصري می گوید  .. چشم قربان اين رو كه ديگه عقلم مي كشه .. و آن گاه در حالي كه به سمت چپ دولا شده است ، با دست فركانس هاي عمليات رو تنظيم مي كنه  ...

 پيشنهاد ناوبر ...........

بعد ازگزارش  وضعيت اسفناك هواپيما به عمليان پايگاه يكم مهرآباد ، كاپيتان مهدوي از سروان حسني می پرسد  .. هواي تهران و پيش بيني آن رو داري ..؟ ناوبر بعد از لحظه اي درنگ در حالي كه كاغذ هاي روي ميزش رو مرتب مي کنه ، می گوید  .. بله قربان .. در حال حاضر بخش عظيمي از منطقه مهرآباد رو ابرهاي آلتا كومولوس پوشانده است . و در بعضي جاها هم تا چهار هشتم سي بي گزارش شده است .. ولي با تغير جهت باد و افزايش سرعت ان ، تصور من اين است كه ابرها رو باد به سمت جنوب يعني طرف هاي اصفهان و همين سمتي كه ما هستيم يواش يواش مي اورد .. من پيشنهاد مي كنم ما اگه امكان داره طبق روتين از هفتاد و چهار ناتيكال مايلي ارتفاع كم نكنيم ..! بلكه همين ارتفاع بالا رو حفظ كرده ، بعد از عبور از منطقه دلتا نوامبر ( ده نمك ) به سمت ورامين ادامه مسير بديم و سپس از ۵۰ مايلي ورامين ، با شيب تند ارتفاع كم كرده و به لانگ فاينال برسيم .. ! و ان گاه اپروچ نهايي رو انجام دهيم .. يادتون باشه اصلآ رادار نداريم ... !

سرگرد مهدوي بعد از شنيدن طرح سروان حسني ، در حالي كه خيلي خسته به نظر مي رسد خطاب به ناوبر خود مي گويد .. حيف با شما شوخي ندارم .. وگرنه به شما هم مي گفتم .. گنده باغالی !! با اين همه بچه شيرخواره و مجروحي كه در هواپيما داريم ، آيا صحيح است از ارتفاع بيست و هفت هزار پايي يك راست شيرجه برم پائين !! اون هم از ۵۰ مايلي ورامين !! این حقیقت داره که همدور هايت به تو هميشه مي گن كه تو بايد منجم مي شدي ؟!! آخه مرد حسابي مي دوني چه به سر و روز اون مادر مرده ها مي آيد !!؟‌من حتي اگه ميگ هم دنبالم كنه ، اين جوري شيرجه نمي روم .. نديدي بعد از بلند شدن وقتي ميگ اومد سراغمون چه جوري ديسنت كردم كه آب تو دلت تكان نخورد !!؟‌ بهتره به جاي اين توصيه هاي خطرناك به اتفاق آقاي مرادي ، ترابل شوتينگ ( عیب یابی ) کرده شايد بشه ايراد رادار رو هم برطرف كنيم .. مي گم نكنه فيوز روتور ( گرداننده رادار نوک هواپیما ) هم پريده باشه !! آخه اون رعد و برق تمام مدار هاي ما رو به هم ريخت .. يالا بجنبيد .. تا ارتفاع كم نكرديم ايراد رو برطرف كنيم ....

 قسمت مسافران ..........

با متعادل شدن ثبات در هواپيما و قطع شدن جريان بارندگي شديد كه با تگرك و رعد و برق همراه بود ، مخصوصآ كم شدن چگالي اكسيژن براي دقايقي .. همه مسافران رو خسته و بي حال كرده و به اتفاق نوزادان اغلب به خواب راحتي فرو رفته اند ... بعضي از نوزادان سر خود رو روي دوش رزمندگان مجروح گذاشته و در همان حال به خواب عميقي فرو رفته اند ... برخي روي پاي ان ها خوابيده و تنها تك و توكي در حال دست و پا زدن هستند .. در حالي كه رزمنده گاني كه آن ها را محافظت مي کنند، خود هفت تا پادشاه رو در خواب مي بینند ... !! ستوان محمدي به اتفاق استوار احمدي بعد از برگرداندن وضعيت چراغ سقف از رنگ سفيد به قرمز كم رنگ ، محيطي آرام براي خواب مسافران خود فراهم می اورد .. ستوان محمدي خطاب به لود مستر می گوید  .. باور مي كني من در طول سال ها پرواز تاكنون با اين همه مشقت و خطر مواجه نشده بودم .. !! تو چطور ؟‌استوار احمدي هم در پاسخ همكار خود می گوید .. مي دوني من معتقدم مظلوميت اين نوزادان ما رو از خطرات نجات داد ... مگه نه ؟ 


 با پيوستن ستوان محمدي به كروي داخل كابين ، همافر مرادي از كروچيف خواهش می کنه در صورت امكان به اتفاق يك بار وضعيت سيستم رادار هواپيما رو بررسي كنيم . آن ها با باز كردن كتاب و خواندن بخش اضطراري تمام مدار ها و سيستم هاي ان را بررسي می کنند  ... ولي هيچ مشكلي در مجموعه رادار پیدا نمی شود ..  ستوان محمدي از ناوبر در باره چگونگي از كار افتادن رادار سوالاتي رو می پرسد  .. و وقتي متوجه می شه كه سيستم ناگهان قطع نشده ، بلكه به تدريج اشكال در مانيتور ها به وجود امده است  ، متوجه اشكال شده و خطاب به افسر ناوبر اعلام می کنه .. جناب حستي اگه امكان داره كل سيستم رو براي چند دقيقه خاموش كنيد .. سپس بعد از دقايقي از ناوبر خواهش می کنه سيستم رو روشن نموده ولي تنها يك مانتيور رو جهت كنترل به كار اندازید .. با روشن شدن مانيتور ، سروان حسني ، از روي شوق نفسي بلند كشيده و محمدي رو در آعوش خود می کشد ....

عبور از كنار اصفهان .......

قبل از رسيدن بر فراز شهر اصفهان ، سروان حسني از كاپيتان می پرسد .. پس هم چنان بر تصميم خود هستيد كه اصفهان سوخت نزنيم ؟‌.. سرگرد مهدوي در حالي كه سعي مي کنه از ميان لكه هاي بزرگ ابر شهر اصفهان رو در زير پاهاي خود پيدا كند ، خطاب به ناوبر می گوید ... نه اگه خدا كمك كنه مشكل بنزين نخواهيم داشت .. ولي جناب حسني حق با شما بود اگه ما رادار رو درست نمي كرديم .. چگونه از ميان اين همه ابرهاي خطرناك مي تونستيم ارتفاع كم كنيم .. ؟  امشب شيطان هر بلايي كه دلش خواست به سر ما و هواپيمامون در اورد .. ولي به لطف پروردگاه و دعاي خير نوزادان از همه مشكلات سربلند بيرون آمديم .. ديگه چيزي به تهران نمانده است .. دعا كن بي دردسر فرود بياييم .. من اگه خونه برسم .. تا دو روز مي خوابم .. !! راستي ناصري جان يك تماس با عمليات بگير و بگو  با ستاد تخليه مجروحان هماهنگ كنند .. و تاكيد كن تعداد زيادي هم نوزاد شير خواره همراه داريم .. بگو به هر جا قراره خبر بدهند ، سريع اطلاع دهند تا هم ما و هم نوزادان معطل نشويم ...

 كم كردن ارتفاع ............

به محض اين كه سروان ناصري با رمز به مركز تهران موقعيت خودش رو اعلام می کنه ، سرگرد ناصري با احتياط دسته گاز هواپيما رو به آهستگي عقب می کشد  ... با اين حركت هواپيما ناگهان سرعت اش كم شده و براي لحظه اي چنين به نظر می رسه که موتور هاي ان از كار افتاده است ... ! خيلي از مسافران بزرگسال از خواب خوش پريده و از پنجره اطراف هواپيما سعي مي کنند بيرون رو نگاه كنند .. اما هيچي جز تاريكي و ابر ديده نمي شود .. ! استوار عمادي سريع خودش رو به خانم درخشان رسونده و بعد از سلام عليك گرم ، بهش می گوید  .. خانم درخشان براي اين كه در سيستم شنوايي شما مشكلي پيش نيايد ، لطفآ در صورت گرفتگي گوش ، با دست بيني خودتون رو گرفته و سپس سعي كنيد آب دهان خودتون رو فرو ببريد .. اگه ادامش داريد  الان موقع اش است كه بجويد ... سروان حسني خطاب به سرگرد مهدوي می گوید  .. جناب سرگرد اگه يه خورده بتوني سمت چپ بيايي ، ما يك توده بزرگ ابر سي بي رو رد مي كنيم .. قربان .. ما خيلي از  روت  ( مسير )   اصلي پس افتاديم .. خيلي مواظب باشيد .. اون زير قم و پادگان هاي ارتش و كوشك نصرت رو داريم ..
هواپيما با احتياط در حال كم كردن ارتفاع است ... حسني به كمك خلبان هواپيما می گوید  .. جهان جان تو حواست به پائين باشه يه وقت سمت مون شليك نكنند ..  در اين منطقه بدون اخطار شليك مي كنند ... خيلي مواظب باشيد .. جناب سرگرد .. يواش يواش بگير سمت راست .. يه كم ديگه .. مواظب باش جلو كمي توربالانس شديد داريم ... بچه ها پائين همه چيز مرتبه .. ؟‌ صداي استوار احمدي حاكي از كنترل اوضاع پائين رو داره .. سروان حسني خطاب به فرمانده هواپيما ... قربان اگه مي شه مانيتورتون رو روشن كنيد .. اين جا ها واقعآ خيلي خطرناكه .. بايد با احتياط  ابر ها رو رد كنيم .. اگه بشه يه كم ريت ديسنت رو كم كنيد .. با اين هدينگ داريم مي ريم توي ابر هاي خطرناك .... خوبه .. اين جوري عاليه .. مواظب باش ... كاپيتان خطاب به ناوبر ... اين يه تيكه ابر چيه كه جلوي ما سبز شده .. ؟‌ چه كار كنم ... تقي جان مشكلي نيست ... برو توش .. احتياط كن .. فقط تراتل ( دسته گاز ) رو كمي بده عقب تا تكان نخوريم .. خوبه ... خوبه ... احتياط كن ...

چك ليست قبل از فرود ...

در اين هنگام سروان ناصري چك ليست خود رو بيرون آورده و با حوصله آيتم به آيتم مي خواند ... بقيه مرتب جواب مي دهند ... كاپيتان خطاب به سروان حسني مي گويد .. پس كي از اين ابر هاي لعنتي بيرون مي آييم .. حسني همان طور كه سرش داخل اسكوپ مانيتور رادار است ... مي گويد قربان .. ابرهاي خطرناك رو باد برده .. فقط كمي مه منطقه رو فرا گرفته .. آخه نمي شه كه به اين رادار قراضه اعتماد كرد .. آن گاه خطاب به ناصري مي گويد ... به برج مراقبت اطلاع بده شير آب رو باز كنه .. !! ناصري با تعجب .. قربان شير آب ديگه چه صيغه اي است ؟!!  كاپيتان با عصبانيت .. مگه تا حالا نشنيدي ... اين يعني تكن هاي مهرآباد رو روشن كنند .. !!  هواپيما همين جوري در حال كم كردن ارتفاع است .. ناصري خطاب به كاپيتان مي گويد ... قربان مال من داره مي آيد .. ( منظور دي اي مي است ) .. كاپيتان همون جوري نگاهدار ... مال من كم كم داره مي آيد .. هر وقت نيدل  ( سوزن ) افتاد گردش به چپ مي كنيم .. خوبه .. تو آي ال اس رو شوت كن .. خوبه .. همون هدينگ ( سمت ) رو نگهدار .. باند رو مي بيني ؟ نه قربان .. خيلي دور است .. ساعت دوازده ..( يعني سمت جلو ) درست در موقعيت ساعت دوازده تو قرار داره .. بگو تاندر استوم لايت ( چراغ هاي مخصوص نقره اي ) رو روشن كنند ...
در اين لحظه برج مراقبت پرواز فرودگاه به روي فركانس هواپيماي سي - ۱۳۰ آمده و ضمن اعلام وضعيت ديد و درجه حرارت ، آن ها رو براي فرود در باند ۲۹ راست هدايت مي كند ... هواپيما در نزديكي هاي كوه هاي بي بي شهربانوي ورامين قرار دارد .. چراغ هاي باند به سختي ديده مي شود .. هواپيما ازطريق سيستم ناوبري تحت كنترل است ... مهندس پرواز با عجله در حال تنظيم مقادير باقيمانده سوخت است تا به اندازه مساوي در باك ها قرار گيرند ... او بلافاصله سرعت فرود هواپيما رو از روي جدولي كه همراه دارد محاسبه كرده و جلوي دست خلبان قرار مي دهد ...  همه چيز براي يك فرود دلپذير اماده است .. كاپيتان مهدوي به محض اين كه وضعيت باند كاملآ براي او قابل رويت مي شود ، خطاب به برج مراقبت وضعيت خود رو گزارش مي دهد .. كه ناگهان در يك لحظه چراغ هاي شهر تهران در ان نيمه شب  خاموش مي شود .. و از ان همه چراغ هاي رنگا رنگ و چشمك زن هيچ اثري باقي نمي ماند .. حتي چراغ هاي باند فرود هم در تاريكي مطلق فرو مي رود ... !!

اعلام وضعيت قرمر ............

در همين اثنا برج به روي فركانس هواپيما امده و با عجله به كاپيتان اعلام مي كند كه سريع منطقه رو ترك نمایید... ! كاپيتان با تجربه هواپيما از اون جا كه مي داند هواپيماي خفاش خودمون موقعيت هواپيماهاي شكاري دشمن رو به محضی كه از مرز عبور كرده اند ، به پست فرماندهي گزارش كرده است .. و آن ها هم بلافاصله اعلام وضعيت قرمز نموده اند ... و با توجه به  رضايت بخش نبودن حال  و روز نوزدان ،  با سنجش موقعيت هواپيما و هواپيماهاي دشمن ، به روي فركانس برج رفته و اعلام مي كند .. من حامل مجروحاني هستم كه حال اكثر ان ها وخيم است .. همچنين حامل نوزادان شيرخوار بي سرپرستي هستم كه از اهواز تا اين جا رمق شون از بين رفته است .. ضمن اين كه به دليل مواجه شدن با ميگ هاي عراقي در مبدآ ، مدتي رو ارتفاع پائين دور خودمون چرخيده و لذا سوخت كافي براي رفتن به اصفهان رو  ندارم ... با مسئولیت خودم اجازه لندینگ می خواهم ...


كاپيتان مهدوي با بيان اين كه خود از وضعيت آژير قرمز مطلع است .. از مسئولان برج خواهش مي كند حالا كه در فاينال هستم ، به مسئوليت خودم اجازه فرود دهيد .. ضمنآ از ان جايي كه براي شما روشن كردن باند مسئوليت داره .. خواهش مي كنم  تا لحظه اي كه به باند نزديك نشده ام ، چراغ هاي باند رو روشن نكنيد .. چون درحال حاضر در فاينال مستقيم شما قرار دارم ... مسئول برج مهرآباد بعد از شنيدن وضعيت هواپيماي سي - ۱۳۰ و كمبود سوخت و تآكيد خلبان مبني بر پزيرفتن تمام مسئوليت ها به او اجازه نزديك شدن به فرودگاه رو مي دهد ... هواپيما هنوز به شورت فاينال نرسيده است كه از همه طرف به سوي هواپيما رگبار گلوله از داخل شهر شروع به باريدن مي كنه .. !!  سرگرد مهدوي بلافاصله با فشار آوردن بر دسته گاز هواپيما  و جمع كردن چرخ ها ، سعي مي كند از مهلكه بگريزد ... زمان به سرعت در حال گذشتن است ... سرگرد با عصبانيت به روي فركانس عمليات پايگاه رفته و در حالي كه صدايش عملآ مي لرزد ، خطاب به افسر كشيك مي گويد .. جناب سروان .. ما تا اين جا به چه بدبختي سالم رسيديم .. حالا چند تا بچه دبيرستاني با اسلحه ژ- ۳ دارند به روي ما آتش مي گشايند ... سريع راديو و تلويزيون رو بگير و بگو ما خودي بوده  و حامل مجروح هستيم ..

تصميم خطرناك .........

رزمندگان مجروح بعد از اين كه متوجه ماجرا مي شوند .. همگي به اتفاق مرتب دعا خوانده و با صداي بلند صلوات مي فرستند .. عرق سردي بر چهره فرمانده هواپيما و بقيه بچه ها نشسته است .. ان ها مي دانند هر لحظه زمان رو از دست مي دهند .. و مي دانند ميگ هاي عراقي با كسي تعارف ندارند .. و با سرعت باورنكردني به اين سو مي آيند ... ! از طرفي مي دانند كه جبهه هواي ابري به سمت اصفهان در راه است .. و كم بودن بنزين و اوضاع اضطراري بيماران امكان پرواز به ان طرف نيست .. پس بهترين تصميم نشستن در مهرآباد به هر قيمتي است ... دقايقي بعد كروي پروازي از راديو هاي هواپيما صداي مجريان رو مي شنوند كه از كانال هاي مختلف مرتب در حال خواندن اعلاميه  هستند .. آن ها خيلي صميمانه از همه اهالي تهران خواهش مي كنند به سوي هواپيمايي كه در حال فرود است شليك نكنند .. هواپيما حامل مجروحين جنگي است .. كاپيتان به ساعت اش نگريسته و خطاب به مهندس پرواز مي گويد .. آقا جون تمام چراغ هاي هواپيما رو خاموش كن ...
هواپيماي بعد از اين كه يه چرخ كامل مي زند ، خود رو با مشعل فروزان پالايشگاه تنظيم كرده و از همان جا دور چرخشي خود رو شروع مي كند ... شهر غرق در خاموشي است .. هيچ نوري ديده نمي شود .. ناصري به روي فركانس برج رفته و اعلام مي كند ما در شورت فاينال شما هستيم .. يك لحظه چراغ هاي باند رو روشن كرده تا ما به زمين بنشينيم .. برج موافقت مي كند .. به محض پيچيدن هواپيما از روي منطقه جواديه و راه آهن .. دو باره موج رگبار است كه در تاريكي شب به صورت توپ هاي قرمز رنگ اتشين به سمت هواپيما مي آيند ... جعفر رزمنده عاشق با ديدن رگبار به سوي هواپيما آيت الكرسي زير لب مي خواند و از خداوند مي خواهد زهرايش به سلامت به زمين بنشيند ... بقيه رزمندگاه هم هر يك در حالي كه فرزند كوچكي رو در آغوش دارند ، در حال قرائت انواع ذكر ها هستند ... صحنه بسيار عاطفي در قسمت مسافران به چشم مي خورد .. ستوان محمدي و احمدي با چشمان گريان غرق در نظاره اين صحنه عرفاني هستند .. اسلام عليك با مهدي ... گويي رگبار لحظه اي توقف ندارد ... كودكان هم آرام در آغوش محافظان خود لميده اند ...
داخل هواپيما هيچ اثري از گريه كودكان يا ناله مجروحين به گوش نمي رسد .. ديگه هيچ يك از رزمندگان حتي به بيرون هم نگاه نمي كنند .. نوزادان هم انگار به همشون الهام شده است  كه ساكت بوده و نظاره گر عجيب ترين لحظات ناب عرفاني باشند ... هواپيما با  اخرين چرخش دور خود در ارتفاع خيلي پائين مقابل باند قرار گرفته است .. چيزي به لمس كردن چرخ ها به زمين نمانده است كه پدافند مستقر در اطراف فرودگاه به شديد ترين وجه شروع به تيراندازي می کنند  .. مسئول برج مراقبت به هواپيماي سي - ۱۳۰ اعلام می کنه . .. به محض تاچ كردن زمين ، سريع موتور ها رو خاموش كرده و منتظر پايان دفع هواپيماهاي دشمن از منطقه باشيد ... از همه جا آتش به آسمان شليك مي شود .. كاپيتان مهدوي به بچه ها اعلام می کنه در صورت صدمه ديدن هواپيما ، سريع مسافران رو تخليه نمايید .. بعد از چند دقيقه برج وضعيت سفيد رو به كاپيتان مهدوي اعلام كرده و اجازه تاكسي به سمت ستاد تخليه رو صادر می کنه ...هواپيما به آرامي از باند ۲۹ راست به سمت ستاد تخليه پيچيده و در مقابل انبوه آمبولانس ها و چراغ هاي گردون در جاي مقرر توقف می کند ..  ...
به محض باز شدن در هاي هواپيما .. هواي تازه بوي هاي داخل هواپيما رو با خود بيرون می برد .. صحنه خداحافظي يكايك رزمندگان با بچه هاي سي - ۱۳۰ خيلي غمناك است  .. همه به سختي با يكايك بچه ها خداحافظي مي كنند .. آن ها وقتي كاپيتان مهدوي رو در آغوش مي گیرند ، اصلآ راضي به رها كردن او نیستند !! هريك از رزمندگان ابتدا كودك شير خواره خود رو تحويل مسئولان بهزيستي می دهند ... جدا شدن نوزادان از رزمندگان خيلي دردناك است  .. آن ها انگار فرزند خودشون رو از بغل جدا مي کنند .. به سختي مي گریند .. بچه هاي ستاد تخليه تا حالا چنين صحنه وداع و دل كندن رو نديده اند .. انگار كودكان هم مي دانند از چه آغوش پر مهري در حال جدا شدن هستند .. آن ها هم رزمندگان رو ول نمي کنند  ... دونه دونه رزمندگان با چشم گريان ابتدا نوزاد رو تحويل داده و سپس در آغوش خدمه هواپيما جاي مي گیرند  .. زمين از اشگ بچه ها خسابي خيس شده است .. هيچ كس ياراي سخن گفتند را ندارند .. همه ساكت و فقط اشگ مي ریزنند  ...
آمبولانس هايي كه بچه ها رو در خود جاي داده اند ، هنوز حركت نكرده اند .. گويا راننده ها مي خواهند پايان اين تراژدي غمناك را  هم ببينند .. بعد از پايان خداحافظي .. حال نوبت كاپيتان بود كه به اتفاق كروي پروازي به سراغ مسافران كوچولوشون بروند ... كاپيتان يكي يكي نوزادان رو با محبت در آغوش گرفته و بعد از بوسيدن به نفر بعدي مي دهد .. نوزادان ابراز محبت رو واقعآ احساس مي کنند .. در حالي كه همه غرق احساسات وداع هستند ... رزمنده اي با پاي لنگان در حالي كه سرم در دست دارد به سمت كاپيتان امده و در حالي كه او را مي بوسد  .. می گوید  .. كاپيتان من از پرواز چيزي سر در نمي آورم .. ولي استراتژي اشگ و آه رو خوب مي دونم .. آيا مي دوني چرا ما از تمام بلايا سالم جون به در برديم .. ؟ مي دوني چرا بچه ها ساكت هستند .. ؟ براي اين كه خدا همين جا است ...  من خدا رو از لحظه ورود كودكان احساس كردم .. و الان به يقين رسيدم ......
هنوز صحبت هاي رزمنده مجروح پايان نيافته است كه صداي هق هق گريه شديدي فضاي فرودگاه رو در هم می آمیزد ... همه متعجبانه به سمت يكي از امبولانس ها كه حامل نوزادان است  برمی گردند  .. و با تعجب جعفر را می بینند كه آمبولانس رو در آغوش گرفته و زهرا زهرا مي كنه ... او ملتمسانه از همه خواهش مي كنه زهراي كوچولوي او را نبرند ... اواي غمگين زهرا زهرا  و متعاقب آن صوت دلنشين قرآن مجيد كه از دهان رزمنده موجي بيرون مي آید  ، همه رو تحت تآثير خود قرار داده است .. از هيچ كس صداي بيرون نمي امد .. همه انگار مسخ شده اند .. ناله حزن انگيز زهرا .. زهرا توام با تلاوت آياتي چند از كلام الله مجيد ياراي حركت رو از همه گرفته است .. كسي نیست كه اشگ نريزد .. پايان بخش اين تراژدي غمگين .. آواي ني عمو ياسر است كه به كمك همون رزمتده اي كه مي گفت خدا همين جاست .. به اهستگي از هواپيما پياده شده و با چشم هاي نابيناي خود گرمي محيط رو حس مي کنه.. انگار او واقعآ مي بینه  .. چون با نواختن ني به سمت جعفر مي رود ...
با امدن حاج آقايي خوش رو كه ظاهرآ از مسئولان سازمان بهزيستي است ، جعفر رو در آغوش گرفته و به او قول می دهد  سرپرستي  زهراي كوچك رو قانونآ به او بدهد .. در همين هنگام بقيه رزمندگان هم يكي يكي دور حاج آقا جمع شده و هريك مشخصات نوزادي كه در آغوش داشتند رو به مسئول سازمان اعلام كرده و امادگي خودشون رو براي سرپرستي نورادان اعلام می کنند  .. در همين هنگان يكي از پرستاران به سوي كاپيتان مهدوي امده و در حالي كه چشم هايش غرق اشگ است .. با بغض فراوان می گوید .. كاپيتان حالا ديدي موافقت شما دل چند نفر رو شاد كرد ؟ كاپيتان مي دونيد تصميم شما چه تآثيري بر سرنوشت يكايك اين نوزادان گذاشت ؟‌آن ها ديگه از اين لحظه بي سرپرست نيستند .. شما هم لطفآ در فرم ماموريت تان ننويسيد حمل بچه هاي بي سرپرست .. بلكه با افتخار جلوي ماموريت امروز خود بنويسيد حمل ۳۴ فرشته معصوم .. وي آن گاه اجازه خواست شماره و ادرس كاپيتان و كرو رو ياداشت كرده تا در مراسم  جشن اهداي سرپرستي همه رو دعوت نمايد ..
آمبولانس ها يكي يكي اماده ترك فرودگاه هستند ... و در حالي كه كاپيتان مهدوي آماده مي شه از پله هاي هواپيما به كابين برود .. استوار عمادي با صداي بلند می گوید  .. كاپيتان صبر كيند ... فرمانده هواپيما با تعجب به عقب برگشته ، عمادي رو می بینه كه مانع حركت امبولانس شده است .. او قبل از اين كه بپرسد موضوع چيست .. عمادي رو می بینه كه به سمت در بزرگ عقب آمبولانس رفته و در حالي كه آن را نيمه باز می کنه ، با صداي بلند خطاب به یکی از پرستاران  می گوید  ... خانم درخشان آيا حاضريد همسر من شويد ؟ !  همه كروي بجز ستوان محمدي و استوار احمدي ، با حيرت شاهد اين صحنه هستند .. عمادي بار ديگر با صداي اي بار می گوید ... ليلا جان ... اجازه مي دهي بيايم خواستگاريت ..؟  كه با اشاره پرستار ديگه در حالي كه سرش رو پائين انداخته است  .. می گوید  بله .... باز هم ورق برمی گردد  ... خانم پرستار ليلا رو در آغوش می گیرد و كاپيتان هم عمادي رو ... صداي صلوات و متعاقب ان رد و بدل شدن آدرس و شماره تلفن صحنه های بدیعی رو به وجود اورده است  ... آمبولانس ها  صحنه فرودگاه رو ترك می کنند...
دقايقي بعد هواپيماي سي - ۱۳۰ در حالي كه به آرامي در حال ترک باند ۲۹ راست است ، به باند ۲۹ چپ وارد مي شود ، هواپیما به آرامي وارد رمپ پرواز پايگاه يكم ترابري می شود .. بعد از اين كه  در نقطه مقرر توقف می کند کروي پروازي یکی یکی  پياده می شوند  .. سرگرد مهدوي در ستون محل ماموريت هواپيما با خطي زيبا می نویسد  .. حمل ۳۴ فرشته واقعي

 كاپيتان مهدوي ضمن تشكر از همافر مرادي ، با لحن مخصوصي خطاب به او می گوید  .. پسر جون حواس ات كجاست ؟ چرا زودتر " سركيت بركر " ( فيوز ) رو نديدي جانم !!؟‌ سپس از بچه هاي پائين شرايط مسافران رو می پرسد .. ستوان محمدي می گوید  ... همه چيز مرتبه قربان .. همه چيز تحت كنترل ماست .. آن گاه كاپيتان خطاب به ناوبر می افزاید  .. در تمام طول مدتي كه با اين ابوطياره ها پرواز مي كنم ، هرگز با اين ايراد هاي حياتي مواجه نشده بودم .. واقعآ كمپاني سازنده فكر اين شرايط رو كرده ؟ بعني اگر كسي رادار نداشته باشه و زير پاش هم ابر هاي سي بي باشه و ناگهان سيستم پرشرايزش هم بره .. خلبان مادر مرده چه خاكي بايد تو سرش بريزه ؟‌ چه جوري بره پائين تا خفه نشوند ؟!! سروان ناصري با لبخند كنايه اميزي می گوید  .. قربان مابگيم ... كاپيتان می پرسد .. مي خواهي بگي چه خاكي بايد به سرم مي ريختم .. ؟ نه قربان .. اون كه مشخصه چه خاكي ... كاپيتان متعجبانه مي پرسد چه خاكي .. و كمك اش مثل هميشه با خنده مي گويد ... قربان .. خاك كاهو !! و در ادامه مي افزايد ... ميجر جان فكر مي كني كپسول هاي اكسيژن رو براي چي در هواپيما تعبيه كردند ... !!؟     

با تشکر و احترام :

بهروز مدرسی

  •  توضیحات ضروری : روایت فوق واقعی بوده است .. منتها با توصیه کارگردان نامی سینما ، جناب حاتمی کیا که معتقد بود  اکثر اتفاقات در پرواز باید صورت پذیرد ، مجبور شدم سایر رویداد ها و اتفاقاتی را که در زمان جنگ برایم رخ داده بود رو در این ماجرا تلفیق کنم . به عبارت دیگه .. اگر چه همه این بلاها در یک پرواز صورت نگرفته بود .. اما هر یک از ان ها در پرواز های دیگر بار ها تفاق افتاده بود .
  • اگر نقصی در روایت فوق مشاهده می شود ، به بزرگی خودتون ببخشید . چون این اولین کار بنده در این زمینه است . و تمام سعی و تلاش ام این بود گوشه ای از سختی کار یک پرواز رو نشون بدهم . امیدوارم با راهنمایی های خود ، من را در خلق کارهای بعدی یاری دهید ..
  • اصل ماجرا ، یعنی اوردن نوزادان شیر خوار از جمله ماموریت های حقیر به اهواز بوده است . که قبلآ هم در قالب خاطره به ان پرداخته بودم . اما فرود و نشیب های این ماموریت همان گونه که اشاره کردم از سایر ماموریت های خود و دوستانم برداشت کرده ام
  • شاید باورش برای شما کمی مشکل باشه .. اما هر وقت به بعضی پاراگراف ها می رسیدم ، بی اختیار اشگ هایم سرازیر می شد .. مخصوصآ پاراگراف پایانی .. که واقعآ حال و حس مرا منقلب کرد ... باور کنید دفاع مقدس ما ، شخصیت رزمندگان ما و اتفاقات جبهه ها همه و همه رنگ عرفان و خداپرستی دارند .. قربون همه شما

 این مطلب ساعت۷:۳۰ دقیقه بامداد به تاریخ بیست و هفتم اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .     

 حتی با ماهی ۱۰۰۰ تومن هم می شه کمک کرد !

برای اطلاع بیشتر به سایت ذیل مراجعه کنید :

http://www.mahak-charity.org/main.php

 
  
زير نظر : عليرضا صادقي  

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد

.Female pilots in WWII: 

In 1941, the New York Herald Tribune published a letter from a woman who was tired of sitting at home worrying about the war. "If I were only a man, there would be a place for me," she wrote. Many women shared similar feelings of frustration, eager to play an active role in the conflict, but held back because by law and tradition. But as the war escalated, many countries found they could not afford to exclude half of their adult populations and doors began to open for women. They went to work in factories. Capital cities became overrun with female office workers. Nurses joined the front line troops. And many women were allowed to fly.The Soviet Union, which already had a tradition of women in combat, was the first nation to use women pilots. After suffering huge battle casualties in 1941, the government ordered all women without children who were not already engaged in war work to join the military. There were three all-woman regiments: fighter, bomber, and night bomber. Other women flew with male regiments and pilot Valentina Grizodubova was even the commander of a 300-man, long-range bomber squadron. With the exception of Turkey’s Sabiha Gokcen, the Soviet women were the only women who flew in combat. German pilots were often surprised suddenly to be circled by Russian planes and hear female voices shouting to each other. Lily Litvyak became an ace, downing 12 German planes until she was shot down in 1943. Twenty-three women were given the "Hero of the Soviet Union" medal. When Marina Raskova, who had helped organize the female pilots, was killed in combat in 1943, the government held its first state funeral of World War II, entombing her ashes in the wall of the Kremlin as a sign of gratitude for all Soviet women who flew. Fascist ideology dictated that a women’s role in society was as a mother and frowned upon women working in any capacity. A few German women did find ways to work, some in jobs such as ferrying and test pilots. Melitta Schiller was awarded the Iron Cross for conducting 1,500 test dives of new dive bombers. And Hitler favourite Hanna Reitsch, a record-breaking glider and test pilot before the war, flew every Luftwaffe plane and helicopter. Denied permission to organize a women’s flight squadron, she organized a suicide squadron that would use V-1 rockets modified with seats to hold pilots to attack British industrial centres. The program was eventually dropped. In the final days of the war, she flew a Luftwaffe general through Soviet artillery fire and fighters to land on a road in central Berlin and meet with Hitler just days before he killed himself.Although Canada and Australia did not allow women to fly military planes, Great Britain used women to ferry planes as part of the Air Transport Auxiliary. Organized by Pauline Gower, eight women began ferrying single-engine Tiger Moth trainers around England in 1940. Despite their unpopularity among the male pilots, the women proved themselves capable pilots. The variety of planes increased and more women joined the program--not only from England, but also from the Commonwealth nations and from Poland, Chile, and the United States. Ferrying planes in England was not without dangers, and pilots encountered barrage balloons, artillery, anti-aircraft batteries, Royal Air Force training flights, radio silence, and German planes. The ATA women survived all their obstacles admirably, with an accident rate equal to their male counterparts, earning the respect of their countrymen.In the United States, with the support of First Lady Eleanor Roosevelt, who called them a "weapon waiting to be used," record-breaking pilot Jacqueline Cochran tried to use her influence to form a woman’s squadron, but seeing that it was hopeless, she took a group of women pilots to England to fly with the British ATA. During her absence, the U.S. Army organized the Women’s Auxiliary Army Corps in 1941 (WAAC) (changed to the Women’s Army Corps (WACs) when the group was militarized in 1943). The WACs were assigned to non-flying aviation positions such as Link trainer instructors, radio operators, mechanics, photo interpreters and parachute riggers. The Navy established the WAVES (Women Appointed for Volunteer Emergency Service) in 1942 to perform the same assignments as the WACs, as well as become control tower operators.The women excelled .The U.S. Air Transport Command had been investigating, through pilot Nancy Love, using women to ferry planes from the factories to stateside military bases. The first WAFS group arrived, after an intensive screening process, at New Castle Air Base in October. Arnold organized the Women’s Flying Training Detachment (WFTD) to train pilots. The WFTD training school was at Avenger Field in Sweetwater, Texas, where 1,074 women were taught to fly.

In August 1943 the two women’s groups were merged, under Cochran’s command and renamed the Women’s Air Force Service Pilots (WASPs). The WASPs accumulated an amazing record. They flew every airplane in the USAAF’s inventory, including half of all pursuit planes delivered during the war. When male pilots were afraid to fly the new B-29 Superfortress because of mechanical difficulties experienced during testing, two WASPs took one, Ladybird, on a tour of air bases to show the men how safe the plane was. And the women’s duties increased beyond ferrying. They towed targets for aerial gunnery practice, simulated strafing, served as flight instructors, and ran check flights for recently repaired aircraft. And Ann Baumgartner worked as a test pilot at Wright Field where she became the first woman to fly the YP-59 jet. Thirty-eight WASPs were killed performing their duties. In total, the female pilots logged 60 million miles flying their planes.

By the end of 1944 it was apparent the war in Europe would end soon. Male pilots, wanting to avoid being sent to the Pacific, lobbied hard for the duties the WASPs were performing. It was announced that on December 20, 1944, the WASPs would be deactivated.

Hap Arnold called the program a success, saying, "We will not again look upon a woman flying as an experiment." They had proved themselves, but there was still no place for them. The women were crestfallen. Some volunteered to work without pay. One unit received letters from an airline only to find offers for stewardess jobs.when the men returned home, they were expected to return to their traditional roles as housewives. Many, like Nancy Love, did. Others held out hope for flying futures, but these hopes were dashed when the establishment of the independent U.S. Air Force in 1948 brought only non-flying positions for women. The WASPs slipped into obscurity. In 1977 the air force announced that "for the first time, the Air Force is allowing women to fly its airplanes." The WASPs found each other again, and with the help of former ferrying pilot Senator Barry Goldwater fought for, and in November 1977, received military recognition and veteran status. Their efforts were finally recognized. But although they could be interned at Arlington National Cemetery, WASPs did not begin to receive military honours until June 2002, when Irene Englund became the first WASP thus recognized.

Throughout World War II, women contributed to the war effort in many ways, earning the respect of society and laying the foundations for the women’s movement. As a group of male Russian pilots said to their combat partners: "Even if we were to place at your feet all the flowers of the earth they would not be big enough tribute to your valour."

Source:http://www.century-of-flight.net/Aviation%20history/WW2/women%20pilots%20in%20world%20war%202.htm BY:Alireza Sadeghi

"ایرن انگلود"

ترجمه فارسی:

خلبانان زن در جنگ جهانی دوم:

در 1941-روزنامه "هرالد تریبیون" نامه ای از زنی منتشر نمود که از نشستن در خانه و نگران بودن از جنگ خسته شده بود.وی نوشته بود:"اگر من فقط یک مرد بودم جایی برایم وجود داشت".زنان زیادی چنین احساسی از عجز داشتند و مشتاق بودند که نقش فعالی در نبرد داشته باشند اما بخاطر قوانین یا سنتها کنار گذاشته شده بودند.با شدت گرفتن جنگ بسیاری از کشورها متوجه شدند که قادر به کنار گذاشتن نیمی از جمعیت بزرگسال خود نیستند و بدین ترتیب درها بروی زنان باز شدند.آنها برای کار به کارخانه ها رفتند.شهرهای بزرگ پر از دفاتر کارگران زن شد.پرستاران به خط مقدم رفتند و زنان زیادی نیز اجازه پرواز گرفتند."اتحاد شوروی" که قبل از این از زنان در جنگ استفاده کرده بود نخستین کشوری شد که از خلبانان زن نیز بهره برد.پس از دادن تلفات زیاد در نبرد در 1941 -دولت دستور داد که کلیه زنانی که فرزندی ندارند و پیش از این درگیر جنگ نبودند به ارتش بپیوندند.سه واحد از خلبانان زن شامل:جنگنده ها-بمب افکنها و بمب افکنهای شب وجود داشتند.سایر زنان با واحدهای خلبانان مرد پرواز میکردند و خلبان "والنتینا گریژودوبوا" حتی فرمانده اسکادران بمب افکنهای دورپروازکه شامل 300 نفر مرد بودند شد.بجز "سابیها گوچن" ترک فقط زنان اتحاد شوروی بودند که در پروازهای رزمی شرکت می جستند.خلبانان آلمانی اغلب حیرت میکردند و قتی میدیدند توسط تعدادی هواپیمای روسی محاصره شده اند که از درون آنها صدای داد زدن زنانی که با یکدیگر صحبت میکردند می آمد."لیلیا لیتواک" تکخالی شد که تا زمان سقوطش در 1943 -12 هواپیمای آلمانی را ساقط کرد.23 زن مدال "قهرمان اتحاد شوروی" را از آن خود نمودند.وقتیکه "مارینا راسکووا" که به سازماندهی خلبانان زن کمک کرده بود در 1943 کشته شد حکومت نخستین مراسم تشییع جنازه در زمان جنگ جهانی دوم را برای وی برگزار کرد و خاکستر وی را بعنوان نشانی از احترام جهت کلیه خلبانان شوروی در دیوار "کرملین" بخاک سپرد.ایدئولوژی فاشیستی نقش زنان در جامعه را منحصر به مادر بودن کرده بود و به کار کردن زنان در هر اندازه نظر خوشی نداشت.تعداد کمی از زنان آلمانی موفق به یافتن کارهایی شده بودند .برخی در شغلهایی نظیر خلبانان غیر نظامی و آموزشی."ملینا شیللر" که نشان "صلیب آهنی" را بدست آورد 1500 شیرجه آزمایشی متعلق به بمب افکنهای جدید شیرجه رو را رهبری کرده بود.و خلبان مورد علاقه "هیتلر"-"هانا رایش" که رکورد شکن گلایدر و خلبان آزمایشی پیش از جنگ بود با تمام هواپیماها و هلیکوپترهای "لوفت وافه" پرواز کرده بود.وقتیکه نتوانست اجازه تشکیل اسکادران خلبانان زن را بدست آورد یک اسکادران انتحاری از موشکهای "وی-1" تغییر یافته جهت نشستن خلبان انتحاری در آن و حمله به مراکز صنعتی بریتانیا را تشکیل داد.این برنامه البته در نهایت ناکام ماند.در روزهای پایانی جنگ وی بهمراه یک ژنرال "لوفت وافه" از میان آتش توپخانه روسها و جنگنده هایشان در جاده ای در نزدیکی مرکز "برلین" بزمین نشست و "هیتلر" را درست چند روز پیش از خودکشی ملاقات نمود.اگرچه "کانادا" و "استرالیا" به زنان اجازه پرواز های نظامی ندادند "بریتانیای کبیر" از زنان در هواپیماهای غیر نظامی بعنوان کمک در بخش ترابری هوایی استفاده نمود.در 1940 "پائولین گاورز" واحدی را تشکیل داد که در آن 8 زن توسط هواپیماهای تک موتوره آموزشی "تایگر مات" به سراسر "بریتانیا" پرواز میکردند و علیرغم مشهور نبودنشان در میان مردان این زنان بخودشان نشان دادند که از پس کارخلبانی بر می آیند.با افزایش تنوع در نوع هواپیماها زنان بیشتری نه تنها از انگلستان بلکه از "کشورهای مشترک المنافع" و از لهستان-شیلی و ایالات متحده نیز به این برنامه ملحق شدند.هواپیماهای غیر نظامی در انگلیس نیز خالی از خطر نبودند و خلبانان با "بالونهای مانع"(ایذایی)-توپخانه-پدافند ضد هوایی-پروازهای آموزشی نیروی هوایی سلطنتی-سکوت رادیویی و هواپیماهای آلمانی روبرو میشدند.خلبانان زن همه موانع را بطرز قابل ستایشی پشت سر گذاشتند ونرخ حوادث آنها برابر نرخ حوادث همقطاران مردشان بود و بدین ترتیب نظر احترام مردان کشور را بخود جلب کردند.

در ایالات متحده بانوی اول کشور "النور روزولت" زنان را "اسلحه هایی منتظر استفاده" نامید و خلبان رکورد شکن "ژاکلین کوکران" تلاش کرد تا از نفوذ خود برای تشکیل اسکادران زنان استفاده کند اما با نامید شدن از این مورد گروهی از زنان خلبان را به انگلستان برد تا با خلبانان زن انگلیسی پرواز کنند.در حین عدم حضور او ارتش آمریکا در 1941 لشکر زنان کمکی را تاسیس نمود که با مسلح شدن آنها در سال 1943 به "لشگر نظامی زنان" تغیر نام داد.این لشکر به امور غیر پروازی نظیر مربیان آموزشی-اپراتورهای رادیو-مکانیک ها-عکاسان جاسوسی وافرادی که به پوشیدن چترنجات کمک میکردند می پرداخت."نیروی دریایی" در 1942 "زنان داوطلب برای خدمات اضطراری" را تشکیل داد که همان وظایف واحد قبلی در نیروی هوایی را باضافه "اپراتورهای برج مراقبت" را انجام میدادند.زنان بخوبی شایستگی این وظایف را داشتند.فرمانده "حمل و نقل هوایی" آمریکا در مدتها درحال بررسی بود تا از طریق یکی از خلبانان بنام "نانسی لاو" از زنان برای هواپیماهای باری در پرواز بین کارخانه ها و پایگاههای هوایی استفاده کند.نخستین گروه اسکادران پروازی زنان در اکتبر1942 پس از مراحل آزمونی سخت به پایگاه هوایی "نیوکاسل" وارد شدند."آرنولد"-فرمانده نیروی هوایی-برای آموزش خلبانی واحد آموزشی پرواز زنان را تشکیل داد.این مدرسه آموزشی در "اونجر فیلد" در "سویت واتر" تگزاس قرار داشت و 1074 زن در آن اموزش پرواز می گرفتند.

در اگوست 1943 دو گروه زنان تحت فرماندهی "ژاکلین کوکران" در هم ادغام شدند و به "سرویس خلبانان زن نیروی هوایی" تغییر نام یافتند.این واحد رکوردهای شگفت انگیزی بدست آوردند.آنها با هر نوع هواپیمایی در خاک آمریکا پرواز میکردند که شامل نیمی از همه هواپیماهایی بود که در زمان جنگ تحویل داده شده بود.زمانیکه خلبانان مرد از پرواز با "بی-29" های جدید بخاطر اشکالات مکانیکی آنها که در حین آزمایشات تجربه شده بود وحشت داشتند دو خلبان زن یکی از آنها را بنام "لیدی برد" برداشته و با پرواز به پایگاههای مختلف به مردان نشان دادند که چقدر ایمن هستند.و وظایف زنان بیش از حمل ونقل شد.آنها اهداف هوایی تمرینی برای توپچیان را بدنبال خود می کشیدند-بمباران شبیه سازی شده-خدمت بعنوان مربی پرواز و انجام چکهای پروازی برای هواپیماهای تازه تعمیر شده را انجام میدادند."آن بامگارتنر" بعنوان خلبان آزمایشی در "رایت فیلد" جاییکه نخستین زنی شد که با جت "وای پی-59" خدمت میکرد.38 زن خلبان در حین اجرای وظایفشان کشته شدند.در مجموع زنان خلبان 60 میلیون مایل با هواپیماهایشان پرواز کردند.

تا پایان 1944 مشخص بود که جنگ در اروپا بزودی تمام میشد.مردان خلبان برای طفره رفتن از اعزام به منطقه اقیانوس آرام فشار وارد میکردند تا وظایفی را که خلبانان زن انجام میدادند بر عهده بگیرند.در 20 دسامبر 1944 اعلام شده بود که خلبانان زن بزودی منحل خواهند شد.

"آرنولد" پروژه را یک موفقیت خواند و گفت پس از این ما سرمان را بالا نمی کنیم تا پرواز یک زن را بعنوان یک امر نوظهور تماشا کنیم.آنها خودشان را نشان داده بودند اما هنوز جایی برایشان نبود.زنان نا امید بودند.برخی داوطلب کار بدون حقوق شدند.واحدی یک پیشنهاد کاری از یک خط هوایی جهت شغل مهمانداری دریافت نمود.مردان که از جنگ بخانه برگشتند از زنان انتظار میرفت که بر سر نقش سنتی خود بعنوان زنان خانه دار برگردند.بسیاری نظیر "نانسی لاو" این کار را کردند.دیگران امید خود برای مشاغل پروازی را زنده نگهداشتند اما با تاسیس نیروی هوایی مستقل در 1948 که هیچ شغلی برای زنان نداشت امیدشان رنگ باخت.واحد خلبانان زن به سمت گمنامی رفت.در سال 1977 نیروی هوایی اعلان نمود که "برای اولین بار نیروی هوایی به زنان اجازه میدهد که با هواپیمایشان پرواز کنند".اعضا واحد خلبانان زن دوباره یکدیگر را یافتند وبا کمک خلبان پیشین سناتور "باری گولدواتر" در نوامبر 1977 جایگاه نظامیشان بعنوان "کهنه سرباز" رسمیت یافت.تلاشهایشان بالاخره نتیجه داد.اما اگرچه اجازه ورود به گورستان ملی "آرلینگتون" را دریافت نمودند تا جون 2002 که "ایرن انگلود" نخستین زنی شد که رسما شناسایی شد هیچ افتخار نظامی را دریافت نکردند.

در حین جنگ جهانی دوم زنان در مسیرهای مختلفی به کمک به جنگ شرکت نمودند وبا جلب احترام جامعه پایه های پیشرفت زنان را بنیان گذاشتند.یک عضو گروه خلبانان مرد روسی به همقطاران رزمی خود گفت:"حتی اگر ما همه گلهای روی زمین را به پای شما بریزیم باز هم برای ستایش شجاعت شما کافی نیست".

منبع

http://www.century-of-flight.net/Aviation%20history/WW2/women%20pilots%20in%20world%20war%202.htm

گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

 

 

 من همسر سبیل کلفت نمی خواهم

تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل

و

جاسوسی که به خواستگاری آمد !!

روایت واقعی  

 

    
- تعداد بازديد
  • 9331
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35