درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  خاطرات ناسا

 آن چه من در ناسا دیدم ...

 

 مارشال ابتدا هی فحش داده و تهدید می کرد . معمولآ نا سزای او ... کلمه شتر بود ! هی شتر .. شتر نرو شتر دیگه بهت پول قرض نمی دهم .. بعد که کمی سرعت قایق افزایش یافت .. لحن و دیالوگ های  او هم عوض شد .. بهروز جون عفت هفت خط ( منظورش مامانم بود ) بیا .. خره دارم غرق می شوم !! و بعدش صدای او تبدیل به ناله هایی شد که از تمام اعماق وجودش نعره می زد .. ( من نمی دونستم که چنین حنجره قوی ای داره ! بعد ها اعتراف کرد که در مقطعی از زمان ، هم چو من چوپان بوده است !! ) دیگه من هم داشتم نگران اش می شدم .. ای دل غافل .. جوون مردم رو به کشتن دادم .. ! و مارشال هی دور و دور تر می شد .. بعد از دقایقی دیدیم رو به آسمون انگلیسی تقاضای کمک می کنه ..!! هلپ .. مای گاد هلپ می !! خیلی دلم می خواست برم اون جا دو تا کشیده آبدار تو صورت اش بزنم و بگم .. اخه خنگ جان روی چه اصولی داری انگلیسی از خدا کمک می خواهی .. ولی بعد ها فهمیدم همین هلپ می های او باعث نجات اش شده است ! من واقعآ نگران اش شده بودم .. فاصله نزدیک هم نبود که شنا کرده و خودم رو بهش برسونم .. !! و در یک چشم به هم زدن در اقیانوس اطلس شمالی داشت غرق می شد ..

 آن چه من در ناسا دیدم ...

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

 

ulw2cgjr76ukp90v4rrm.jpg

 " هفته جهانی نجوم " رو به همه عزیزان و علاقه مندان این رشته جذاب علمی در کشور عزیزم ایران و جهان تبریک می گویم . همچنین یازدهم اردیبهشت ماه رو که روز نجوم نامیده شده است به همه عزیزان علاقه مند به ویژه دختر بسیار عزیزم " مریم " مدیر محترم سایت " کیهان نورد " تبریک می گویم . همه دوستان واقف هستند که چقدر به جوانان این مرز و بوم علاقه و ارادت دارم . و از صمیم قلب دوست دارم در کاری که می کنند همراهی کنم .. خب دختر عزیزم مریم یکی از همین جوانان است که با وبلاگ علمی او آشنا شدم . و هر وقت فرصت کنم سری به وب او می زنم . خب از طریق او متوجه شدم در هفته جهانی نجوم به سر می بریم .. به همین دلیل من این پست رو تقدیم می کنم به دختر عزیزم مریم و همه مریم های نازنینی که در راه علم تلاش می کنند .

 

" آن چه که در ناسا دیدم " عنوان پست امشب  است که به سبک و سیاق مطالب و خاطرات گذشته ام  می نویسم . در این پست هم  به درخواست شما عزیزان تا اون جا که بتونم و حافظه یاری ام کنه به حواشی یا بهتره بگم جاده خاکی خواهم رفت .. ! اگر چه نگارش به مناسبت روز های علمی مستلزم رعایت قوائد خاص خودش است . اما از ان جا که در سایت های دیگر به مناسبت این رویداد مهم مطالب علمی فراوان و به قول قدیمی ها اتوکشیده تقدیم مردم بزرگوار می شود .. ضرورت نگارش به شیوه حقیر لااقل برای دوستان و خوانندگان قدیمی احساس می شود . امیدوارم از این مطلب هم لذت ببرید . ضمنآ از دوستانی که قول داده بودم مطالب ارسالی ان ها را منتشر می کنم مخصوصآ دوست بزرگوار عزیز و فرهیخته ام جناب آقای " نیما نجانی " که از خلبانان جوان کشور هستند و همکاران محترم شون رسمآ عذر خواهی کرده و قول می دهم در نخستین فرصت منتشر کنم .

یکی از دوستانم که می دونست من به جوان ها و پیشرفت ان ها خیلی علاقه دارم .. برام ای میلی رو فرستاده و بیان داشت ..در یوتیوب فیلم یک نوجوان ۱۵ ساله ایرانی  ( در هنگام تصویر برداری ۱۵ ساله بوده ) قرار داده اند که به خاطر شیرین کاری هایی که با توپ فوتبال انجام می دهد .. همه رو متعجب ساخته و به طوری که آمار بازدید کنندگان این فیلم رکورد زیاد مشاهده کردن را شکسته است . این جوان حسام الدین شاهدی یا بهتره بگم  " حسام دینهو " واقعآ حرکات پا به توپ جالبی رو انجام می دهد .. که واقعآ ادم لذت می بره .. من به این پسر عزیز و ورزشکارم همچنین حانواده محترم اش و مردم یزد تبریک می گویم .. لینک فیلم های حسام در پایان مطلب درج شده است .

 ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

 مرکز آپلود عکس ایرانی  

 

 

پادگان قوشچی  چهل سال قبل ..  

انگار همین دیروز بود .. چه زود چهل سال گذشت .. !! اون موقع نه من و نه هیچ کدوم از همکلاسی هایم هنوز تلویزیون ندیده بودیم !! فقط شنیده بودیم یک جعبه ای اختراع شده که مثل سینماست !! البته شاید در شهر ارومیه ( رضائیه قدیم ) تک و توکی وجود داشت .. که ما بی خبر بودیم .. ولی در منازل سازمانی پادگان قوشچی از این خبر ها نبود .. !! نون نداشتیم بخوریم اون وقت تلویزیون نگاه می کردیم !؟ خدا اموات همه شما عزیزان رو بیامرزه .. پدرم از اون مردهایی بود که همه کار های فنی و حرفه ای رو خودش به تنهایی انجام می داد . فکر کنم اون زمان اغلب مردم آن گونه بودند . مثلآ  اگر قرار بود برای کبوتر هایش لانه ( به قول مشهدی ها چخت ) بسازه همه کارهای بنایی رو یک تنه انجام می داد .. البته من و نامادری ام و فرزندانش هم عمله و بناهای بی مواجب او محسوب می شدیم .. بهروز پدر سوخته آجر بده .. بهنام تنبل گل چی شد .. !!؟ عزیز خانم ( اسم نامادری ام ) چه کار می کنی .. !؟ انبردست رو بیار .. و از ان جا که خدا بیامرز دیکتاتور ( مرد سالاری برازنده تر است ) بود .. همه با هر نعره او نیمه عمر می شدیم !! خونه ما هم از باغ وحش هیچی کم نداشت .. !! از گوسفند و مرغ و خروس و کبوتر گرفته تا سگ و گربه بوقلمون اردک و غاز و قناری به وفور یافت می شد !! خیلی هم مهمانواز بود .. خونه ما در مسیر جاده شوسه رضائیه به تبریز واقع شده بود .. هر ماشینی خراب می شد .. نعره پدرم می امد .. عزیز خانم بجنب .. دوازده نفر میهمان داریم .. و خودش دست به کار می شد و سر چند تا مرغ محلی رو می برید . باور کنید از شیر مرغ و جان ادمیزاد برای غریبه ها تهیه می کرد ..

۱۶ جولای سال ۱۹۶۹ ، همان جا .. !

همان طور که عرض کردم تلویزیون نداشتیم .. ولی پدرم چند تا بلند گو در بالای درختان داخل باغچه جلوی خونه مون نصب کرده بود و با یک کلید صدا از رادیوی قدیمی لامپی ( هنوز ترانزیستوری نیامده بود ) به سر تا سر باغچه که البته چراغونی هم کرده بود .. پخش می شد .. یادش بخیر شب های چهارشنبه با عجله درس هایم رو می خوندم تا به برنامه " جانی دالر " برسم !! تابستون ها زیر درخت و زمستون ها هم زیر کرسی .. وای چه عالمی داشت ! البته قصه شب هم از برنامه های مورد علاقه ام بود .. یادمه  غروب بیست و پنجم تیرماه  سال ۱۳۴۸ بود که طبق معمول در حال عمله گی برای ساخت لونه جدید کبوتر های پدرم بودم .. شنیده بودم که قراره امروز برای نخستین بار انسان در کره ماه فرود بیاید ..  قرار بود از رادیو پخش بشه .. دعا دعا می کردم بایام گیر به کارکردنم نده و رادیو رو خاموش کنه .. !! به همین دلیل با انرژی تر از روزهای قبل لگن گل رو به بالای پشت بام می رسوندم .. تمام حواس ام به رادیو بود .. گوینده نام سه فضانورد آپلوی ۱۱ را چنین اعلام کرد .. نیل آرمسترانگ .. ادوین ادرین و مایکل کالینز .. شنوندگان عزیز .. هم اکنون سفینه ایگل به روی ماه نشست .. بله نیل ارمسترانگ اولین نفریه که قدم به ماه خواهد گذاشت .. خلاصه با آب و تاب تعریف می کرد .. همین جوری که با شلواری مندرس که معلوم نبود مال کدوم پسر عموهایم در مشهد بود که به اندازه قد من خیاط پایگاه کوتاه کرده بود و صورتی گلی و تنی خسته از نردبان شکسته به زحمت بال می رفتم .. در دلم گفتم خدایا می شه یک روز من هم این چیزهایی رو که مجری داره تعریف می کنه از نزدیک ببینم .. !!؟ ظاهرآ مرغ حق اون روز بر فراز قوشچی پرواز داشته و صدای دل شکسته جوانی گرسته ای رو شنیده و آمین گفت .. چون در کم تر از سه سال بعدش اون جا بودم !!   

یک پارانتز کاملآ بی ربط ...!!

وای خدای من چه حالی دارم ..! بد جوری بر گشتم به عقب .. باور کنید اشگ هایم امان نگارش رو نمی دهد .. دارم زار می زنم .. ای کاش همسر و فرزندم منزل نبودند .. با صدای بلند به یاد اون ایام گریه می کردم ... وای خدای من شکر . با عرض پوزش یاد یک خاطره بی ربط افتادم .. به خاطر عبرت نسل امروزی ها می گم .. پدرم خیلی عصبی بود .. با کوچک ترین مسئله ای همه رو یه باد کتک می گرفت .. ! حتی بعد از ازدواج یادمه بهاره ام رو داشتم .. از صدای او می ترسیدم .. من درس خوان بودم . ولی برادرم بهزاد که سه سال ازمن کوچک تر بود ، خیلی شر بود ! یک شب تیمسار فرمانده پایگاه برای بازدید نگهبانان به اطراف پایگاه که خانه ما هم ان جا قرار داشت می رود .. بهزاد شیطنت کرده با یک چوب نیمه خشک آفتابگردان به ماشین فرمانده ایست می دهد ..!! نام شب رو می پرسد .!! خلاصه تیمسار رو حسابی اذیت می کنه .. خبر به گوش پدرم می رسه .. خدا نصیب هیچ گرگ بیابون هم نکنه .. تا می خوردیم همه مارو از کوچیک تا بزرگ را زد .. روز بعدش گفت لازم نیست مدرسه بروید .. و فریاد زد عزیز خانم دو تا گونی بیار .. ( خدایا گونی برای چی ..!!؟ ) در حالی که کتک می زد ، لباس های ما رو از تنمون بیرون اورد .. و سپس انتهای گونی رو به اندازه یقه سوراخ کرد .. و به تن من و برادرم کرد .. و در حالی که با شلاق می زد .. گفت برویم مدرسه و از همکلاسی هایتون خداحافظی کنید .. آرزوی مرگ ام رو می کردم .. نوجوان دبیرستانی بودم .. دختر و پسر همه مخلوط بودیم  خب اون موقع هر یک پسر یکی از دختر ها رو در عالم خودش نامزدش تصور می کرد .. من هم به دختری به نام مهری دل بسته بودم ... با خود می گفتم اگه برم مدرسه و چشم همکلاسی هایم در اون شرایط به من بیفته .. چه طوری خودم رو بکشم ..!!؟ به این فکر افتادم سیم پریز برق رو یک لحظه کشیده و بمیرم ..

هیچ یک از همسایه جرآت مداخله رو نداشتد .. ! با وجودی که جثه ای لاغر داشت دو سه نفر رو در دعوا حریف بود !! هر کسی هم که دلش به رحم امده و جلو می آمد .. که گناه دارند .. این بیچاره ها مادر ندارند .. نعره می کشید .. دخالت نکنید و گرنه بد می بینید .. خلاصه فاصله خونه تا مدرسه خیلی دور بود .. و ما دو تا برادر در حالی که گونی به تن داشتیم در حالی که خودش با دوچرخه می رفت با تازیانه ما ها رو می زد . مدام رجز می خواند .. من همه اش به لحظه ای که مهری رو خواهم دید .. فکر می کردم .. تقریبآ همه انبیآء و معصومین رو به کمک طلبیدم .. و بهزاد رو نفرین می کردم که ذلیل مرده کار تو باعث این شکنجه ها شد .. او می خندید !! خیلی مقاوم بود . در شرایطی که پاک نامید شده بودم .. و می دونستم امکان نداره کسی پدرم را منصرف کنه ... ناگهان از روبروی گرد و خاک ماشین جیپی رو دیدم .. ماشین ارتشی نزدیک و نزدیک تر می شد .. ! خدای من چه می بینم .. جیپ فرمانده پایگاه ! از روی شماره اش همه ماشین ها رو می شناختم .. ولی تیمسار درونش نبود .. چه بد شد .. یه لحظه دعا کردم ای کاش او بود .چون پدرم از فرمانده اش قطعآ حساب می برد ! ماشین از کنار ما عبور کرد .. عرق سردی تمام وجودم رو فرا گرفته بود .. آخرین امیدم هم از دست رفت ! فقط به سیم برق می اندیشیدم .. ولی در یک لحظه دیدم جیپ فرمانده توقف کرده و دنده عقب گرفت .. استوار نقیبی راننده تیمسار بود ..( شبیه دیوید نیون هنرپیشه هالیوود بود )  به پدرم گفت چه کار می کنی .. !!؟ خلاصه پیاده شد و دست پدرم رو گرفت .. و هی می گفت تو رو جدم بگذر .. بعد از کلی نصیحت .. من و برادرم به لب های پدر چشم دوخته بودیم .. مسلمآ پاسخ نه بود .. ولی با کمال تعجب شنیدم گفت : به خاطر جد بزرگوارت از گناه این دو کره خر می گذرم !! دنیا رو به من دادند .. ! ولی در روزگاری که نان برای خوردن نداشتم .. لباس نو نمی پوشیده و هر روز کتک می خوردم ، در همون ایام با خودم عهد کردم هرگز دست به روی کسی بلند نکنم .. عهد کردم هرگز به همسری که خواهم گرفت توهین نکنم .. عهد کردم به همه خوبی کنم .. و به شرف ام سوگند تا این لحظه وفادار بوده ام  .. با وجود این حاضرم تمام عمرم رو بدهم ..یک بار دیگه چهره پدرم رو ببینم . او تقصیری نداشت حاصل فرهنگ کهنه مرد سالاری بود که به خاطر فشار زندگی و کمی حقوق گاهی عصبی می شد .. همیشه حرمت اش رو تا روز آخر حفظ کردم .. حتی با وجودی که ستاره روی شونه ام بود ،پاسخ توهین هایش رو نمی دادم .. خدا بیامرزدش  

 ******

چهار سال بعد ، ایالت ویرجینیا آمریکا ..

 اگه بخواهم به صورت دقیق بگم .. چیزی حدود چهار سال بعدش به آرزوی دوران جوانی ام رسیدم . و اون هم زمانی بود که تقریبآ هفت ، هشت ماه از طی دوره اولیه مون در  تگزاس به اتمام رسیده بود و برای فراگیری علوم پرواز به ایالت ویرجینیا منتقل شدیم .. این بخش از دوره مون خیلی عالی و خاطره برانگیز بود . چون اولآ پایگاهی بسیار زیبا و دیدنی بود . دوم این که مثل پایگاه های قبلی افسر رابط و لایزون آفیسر یا بهتره بگم آقا بالا سر نداشتیم ! به قول قدیمی ها از هفت دولت ازاد بودیم !! آخه راستش رو هم بخواهید دیگه هیچ کدوم از ما بچه نبودیم .. چشم و گوش همه مون بقدر کافی باز شده بود ! مخصوصآ ماشالله مداح .. که یکی از ماجراهای مضحک اش رو در پارانتز الان خواهم گفت ... ! برای من یک جذابیت دیگری هم داشت و آن سازمان فضایی ناسا بود .. عجب تشکیلاتی .. ! تکه هایی از خاک و سنگ کره ماه که توسط نیل آرمسترانگ آورده بود و لباس اصلی آن ها و از همه مهم تر خود آپلوی یازده هم که بی شباهت به یک قابلمه بزرگ مسی .. از اونایی که خونه مادرم بزرگم داشتیم هم برای بازدید اون جا بود .. خلاصه اغلب اوقات فراغت ام رو در ناسا می گذروندم . دیگه اون قدر رفته بودم که از کارمندان اداری و ستادی گرفته تا دانشمندان و فضانوردان رو می شناختم !!  دیگه از باغبون پیر  و آشپز سیاه پوست شکم گنده اون جا چیزی نمی گم .. که مثنوی هفتاد من کاغذ می شود !!؟ ( راستی چرا می گویند هفتاد من .. یعنی چرا ۲۱۰ کیلو !!؟ چرا مثلآ نمی گویند مثنوی پانصد کیلو یا کم تر !!؟؟ ) خلاصه این که حتی توریست های سمج رو هم می شناختم ..!!

ماجرای آماده باش گارد ساحلی ... !!

سرتاسر قسمت غربی امریکا رو اقیانوس پوشانیده است .. یعنی از ایالت بسیار زیبای فلوریدا که سه طرف اش آب است شروع می شه .. تا به ایالت های ..جورجیا و کلرادو های جنوبی و شمالی .. بعدش همین ویرجینیای ما تا واشنگتن و ... اون بالا بالا ها همه اش آب است .. در جاهایی مثل ویرجینیا رودخانه هایی هم اطراف آن را فراگرفته است ، که سبب زیبایی و تنوع آب و هوایی گشته است . به همین دلیل قایق سواری و قایق رانی جزء کارهای عادی و روزمره این ایالت ها محسوب می شود .. البته در بعضی جا هم انواع قایق برای اجاره گذاشته بودند که به ان هایی که گواهینامه رانندگی ( ببخشید قایق رانی ) داشته باشند اجاره می دهند . خب اون هایی هم که گواهینامه ندارند .. همون جا با دریافت دو دلار اگه اشتباه نکنم .. کلاس قایق رانی می گذارند ... و بعد از امتحان گواهینامه صادر می کنند . تازه یکی دو روز بود که به پایگاه " لانگلی " آمده بودیم .. ماشالله خان ما از اون جایی که مثل من روستایی اصیل بود و تو عمرش دریا و رودخونه ندیده بود .. هوس کرد که خیر سرش قایق سواری کنه .. !! چون می ترسید به من هم گفت که با هم برویم .. رسیدیم جایی که قایق اجاره می دادند .. طرف پرسید شما گواهینامه قایق رانی دارید .. !؟ هر دوی ما به دلیل همون چشم و گوش بازشدن هامون یک صدا گفتیم .. یس سر .. ولی یادمون رفته با خود بیاوریم .. طفلک امریکایی بقدری ساده بود که پذیرفت .. و یک قایق پارویی به ما اجاره داد .. مارشال بقدری عجله داشت که اول پرید توی قایق .. بهش گفتم .. پسر نوروزعلی آیا شنا بلدی .. !!؟ با یک نوع شیطنت گفت .. خودت می دونی بلد نیستم ولی تو کره خر رو ( ببخشید ) برای چی همراه ام اوردم .. !! من هم برای این که بهش درس اول زرنگی رو بدهم .. همین که چند متر پارو زده و به جایی که دیگه آب خودش قایق رو می برد .. از ان به بیرون پریده و شنا کنان خودم رو به ساحل رسوندم ... !!

 

اولش همه چیز به شوخی و خنده گذشت .. مارشال ابتدا هی فحش داده و تهدید می کرد . معمولآ نا سزای او ... کلمه شتر بود ! هی شتر .. شتر نرو شتر دیگه بهت پول قرض نمی دهم .. بعد که کمی سرعت قایق افزایش یافت .. لحن و دیالوگ های  او هم عوض شد .. بهروز جون عفت هفت خط ( منظورش مامانم بود ) بیا .. خره دارم غرق می شوم !! و بعدش صدای او تبدیل به ناله هایی شد که از تمام اعماق وجودش نعره می زد .. ( من نمی دونستم که چنین حنجره قوی ای داره ! بعد ها اعتراف کرد که در مقطعی از زمان ، هم چو من چوپان بوده است !! ) دیگه من هم داشتم نگران اش می شدم .. ای دل غافل .. جوون مردم رو به کشتن دادم .. ! و مارشال هی دور و دور تر می شد .. بعد از دقایقی دیدیم رو به آسمون انگلیسی تقاضای کمک می کنه ..!! هلپ .. مای گاد هلپ می !! خیلی دلم می خواست برم اون جا دو تا کشیده آبدار تو صورت اش بزنم و بگم .. اخه خنگ جان روی چه اصولی داری انگلیسی از خدا کمک می خواهی .. ولی بعد ها فهمیدم همین هلپ می های او باعث نجات اش شده است ! من واقعآ نگران اش شده بودم .. فاصله نزدیک هم نبود که شنا کرده و خودم رو بهش برسونم .. !! و در یک چشم به هم زدن در اقیانوس اطلس شمالی داشت غرق می شد .. اما شانس بزرگی که می اورد ، اون جا منطقه حفاظت شده ناسا بوده است .. و آن ها از بالا از حرکات دهان او متوجه شده بودند که بدبخت مادر مرده تفریح نمی کنه .. بلکه محتاج کمک است !! در کم تر از چند دقیقه هلی کوپتر های گارد ساحلی به همراه چند شبکه تلویزیونی در محل حاضر شدند .. ماشین های گشت پلیس پایگاه هم مثل مور و ملخ از راه رسیدند .. بیچاره ماشاالله رو مثل موشی که تو تغار روغن افتاده باشه ، بیرونش کشیدند .. و اصحاب رسانه با او مصاحبه می کردند .. !!

آرزوی ریش بزی داشتن ... !!

 خب وقتی ویرجینیا اومدیم ، چون کسی بالای سرمون نبود .. اولین کاری که کردم برآورده کردن آرزوی دیرینه ام یعنی گذاشتن ریش بزی با همون ریش پرفسوری بود ! می دونید که در ارتش شاهنشاهی باید صورت مون رو سه تیغه صافه صاف می تراشیدیم ! مگه می شد ریش آن هم بزی گذاشت . خلاصه شرایط به وجود امده بود .. فقط یک درجه دار سیاه پوست قوی هیکل که زبونش می گرفت .. مسئولیت گروه رو به عهده داشت .. خلاصه من ریشم رو گذاشته و هر روز سعی می کردم جلوی آقا سیاه پوسته که نام او  سارجنت " هوسلی " بود آفتابی نشم ! تا حسابی ریشم پر پشت شده و عکس بگیرم ( عجب آرزو هایی !! ) تقریبآ کار خوب پیش می رفت .. تا این که یک روز که در نهارخوری غذایم رو گرفته و در گوشه مشغول تناول بودم .. از پشت سرم آقای هوسلی مث اجل معلق ظاهر شده و با لبخند گفت .. می تونم رو میز شما بنشینم .. زبونم بند امده بود .. با تته پته گفتم .. یس سر .. بفرمایید .. او در حالی که با اشتها غذایش رو می خورد .. من اشتهایم کور شده بود .. او همین جوری که کوفت می کرد .. گفت .. یو .. یو نید هرکات ( تو ... تو احتیاج به اصلاح داری !! ) برای این که از سرم باز کنم .. گفتم در ارتش شاهنشاهی افسران می توانند ریش بگذارند !! طفلک عذر خواهی کرد .. و من هم خوشحال که از شرش راحت شدم .. !! چند روز بعد در حالی که باز داشتم غذا کوفت می کردم .. دیدم سر و کله درجه دار سیاه پوست پیدا شده و دنبال کسی می گردد ..!! زیر بغل اش هم یک کتاب بزرگ بود ! اصلآ فکر نکردم دنبال من باشه .. چون من با علم و کتاب میانه ای نداشتم !! ( شوخی می کنم ) تا چشم اش به من افتاد .. یک راست اومد سر میزم ! و در حالی که بخشی از کتاب قطور رو نشونه گذاشته بود ، باز کرده و به من گفت .. این کتاب مقررات ریش ارتش های جهان است !! در مورد ریش افسران ایرانی چیزی ننوشته !! ( طفلک رفته بود از کتابخانه ملی آن را گیر اورده بود .. ) سریع حرف ام رو عوض کرده و بهش گفتم .. شما اشتباه شنیدی .. من گفتم اگه پرسنل ارتش شاهنشاهی پدرش بمیره ، حق داره تا چهل روز ریش بگذارد !! طفلک دوباره عذر خواهی کرد و رفت ..!! می دونستم دیگه نمی تونه کتابی در این باب پیدا کنه .. تا اون موقع هم دوره ام تمام می شه .. !!

 یک خاطره کوچک دیگه ... !!

 تو رو خدا ببخشید ها ... بد جوری رفتم تو اون ایام .. و نمی شه بعضی جاهاش رو سانسور کنم !! اون موقع تازه ماشین چمن زنی موتوری اختراع ( یا بهتره بگم ساخته ) شده بود . یعنی از اون مدل هایی که باغبون می نشینه پشت فرمون و با راه رفتن چمن ها زده می شه .. دیگه نیازی نبود که با دست هی قر قر از چپ به راست و از راست به چپ ماشین سنگین رو هی مرتب هل بدهی .. !! از اون جا که اکثر آقایون همدوره هایم مثل خودم از روستازادگان اصیل و ندید بدید بودیم .. هر وقت از کلاس تعطیل می شدیم .. مدتی رو به تماشای چمن زنی یک جوون چاق امریکایی می گذرندیم .. !! بیچاره ماشاالله یکی دو بار هم رفت با راننده اون ماشین عکس یادگاری انداخت ..! ( آخه طفلک ندیده بود !! ) .. خلاصه جونک هم وقتی دیده بود عده ای که با زبان ناآشنایی صحبت می کنند و مرتب نظاره گر کار های او هستند .. جو گیر شده و به محضی که کلاس تعطیل می شد .. ویراژ دادن او آغاز می شد !! بد جوری لای درختان می پیچید .. و به اصطلاح خودمون هنر نمایی می کرد .. !! یک روز تازه از پرواز برمی گشتیم .. که اون جوون با دیدن ما دوباره شروع به هنر نمایی کرد .. جالب این که این بار قیافه هم گرفته بود !! و دیگه مثل سابق سرش تو لاک خودش نبود !! در همین اثنا یکی از بچه های ما .. یادش بخیر ! داود افتخاری اهل ورامین بود !! عصبی شده و با صدای بلند گفت .. ناکس نمی دونه ما الان از پرواز با هرکولس چهار موتوره برمی گردیم .. این همه قیافه نمی گیریم ..!! که یکی گفت .. داود . اون که فارسی نمی دونه .!! همه زدیم زیر خنده .. حالا نخند کی بخند .. !! جوونه هم بعد از خنده ها دیگه قیافه نگرفت ..!! 

 سازمان فضایی ناسا ...

اولین چیزی که هر تازه وارد به محض ورود به محوطه بزرگ می بینه .. داربست های فلزی بسیار بزرگ است که مخصوص تمرین بی وزنی فضانوردان طراحی شده است . و با دو رنگ قرمز و سفید رنگ امیزی شده است .. در اطراف این اسکله های غول پیکر فلزی ف فضاهای سبز جالبی تهیه شده است که  عین چمن نمایشگاه بین الملی ما که بساط گاز پیک نیکی و سفره و گوشت کوبیده براه است !! آن جا هم فضا هایی رو مثل اجاق گاز برای توریست های قربتی تعبیه کرده اند تا باربی کیو خود رو اون جا بپزند ! و پول زیاد بابت غدا در رستوران ندهند .. !!

 

سالن ماکت هواپیماها ...

یکی از سالن های مجهز در این محل ، نمایشگاه بزرگ انواع هواپیما ها از زمان برادران رایت تا جامبو جت ( در اون زمان ) بود .. که با سلیقه خاصی از سقف نمایشگاه اویزان شده بود .. البته تلویزیون های بزرگی هم بود که اخرین دستاورد های هواپیما سازی رو هم نمایش می داد .. یادمه در همون زمان هواپیماهای عمود پرواز تازه تولید شده و در حال آزمایش بود .. من ساعت ها مثل ندید بدید ها اون جا ایستاده و فیلم مربوط به پرواز این نوع هواپیماها رو نیگاه می کردم !!

ماکت های آپلو ۱۱

برای علاقه مندان مسایل فضایی ، ماکت قابلمه ( ببخشید آپلو یازده ) را هم با نحوه قرار گرفتن سرنشینان و بخش های مختلف ان را تهیه کرده بودند .. تا بازدید کنندگان دقیقآ بدونند مثلآ نیل آرمسترانگ کجا می خوابید .. یا ادوین آدرین کجا خیر سرش دستشویی می رفته ..! تعجب نکنید خیلی ها مثل همین ماشالله خان خودمون سوال های خصوصی تر از این ها هم می پرسید !!

ساخت مدول های آزمایشی ..

نحوه قرار گرفتن  ایگل ( آپلو ) و کلمبیا دو سفینه ای که بر روی یک موشک عظیم قرار گرفته و سپس به پرواز فرستاده شده را هم شبیه سازی کرده بودند ..

روزنامه دیواری علاقه مندان .. !!

یک روزنامه دیواری خیلی بزرگی هم بود که در ان تمام نکات فنی با تصویر روی ان درج شده بود .. قدیمی تر ها می گفتند .. این مشق فضانوردان است که آقا معلم بهشون گفته !!

اطلاع رسانی کامل ...

اطلاع رسانی مسایل پرواز به کره ماه  یکی از نکات بودی که هم سمعی و هم بصری به بازدیدکنندگان ارائه داده می شد . برای این منظور جلوی هر ماکت یا سیستم که می ایستادی ، با برداشتن گوشی ، صدای گوینده ای می آمد که در باره اون بخش به بیانی شیوا و شیرین توضیح می داد

عشق به کودکان ...

از همون زمان مجردی عاشق کودکان خردسال بودم .. بی نهایت دوستشون داشتم .. یکی از سرگرمی های من در پایگاه لنگلی ، رفتن به محل های نگهداری کوکان ( نرسی ) بود .. با اشتیاق ساعت ها به آن فرشتگان نگاه می کردم .. و بدین سان غم غربت رو فراموش می کردم ... در تصویر فوق یکی از همین عروسک ها رو می بینید ..

خود آپلو ۱۱ ...

خب در این جا هم اصل آپلوی یازده رو می بینید .. بدنه اش به خاطر حرارت جو پوسته پوسته شده بود . می دونید که آپلوی یازده بعد از سفر موفقیت آمیزش در دریاچه ای در نزدیکی لانگلی فرود آمدند .. که خونه ما .. روبروی آن جا بود .. جاتون خالی خیلی شاعرانه بود .. مخصوصآ ماشالله مداح هم که یاد گرفته بود و همیشه برامون آهنگ قصه عشق ( لاو استوری ) رو که اون موقع خیلی رو بورس بود می نواخت .. واقعآ چه دورانی بود .. !!

********

آیا سفر آپلو ۱۱ به ماه تزویر است .. !؟

حتمآ شما هم فیلم " کاپری کورن یک " رو با بازی مرحوم " تلی ساوالاس " دیده اید !!؟ یا در مورد ان شنیده اید .. این فیلم سعی می کرد به مخاطب اش تلقین کنه که سازمان فضایی ناسا برای رقابت با روس ها اون زمان اقدام به این نمایش دروغین کردند !! و برای این کار خود دلایل و مدارکی رو هم دارند .. با جستجو در اینترنت ، کلی مطلب و مقاله در این راستا پیدا می کنید .. و از اون جایی که من چنین اعتقادی رو ندارم .. لینک آن سایت ها رو با اجازه شما درج نمی کنم .. چون من هر چیزی که خودم اعتقاد داشته باشم پیروی می کنم .. !! بگذریم .

سال ها از اون ایام می گذرد ... هم من هم جناب ماشاالله مداح نردیک به دو دهه است بازنشسته شده ام .. هر کدوم از ما با کوله باری از خاطره ، زندگی می کنیم .. و هر گاه هم به هم می رسیم ، عین همون دوران .. جاتون خالی می گوئیم و می خندیم .. !! بعضی وقت ها همسایه های  آقای مداح که از کسبه های شریفی هستند از این که آقا رضا ( ناکس اسم خودش رو در محل کسب عوض کرده  است ) به این صورت قاه قاه می خندد ، تعجب می کنند .. بعضی ها هم با یک لیوان قند داغ به سراغ اش می آیند .. طفلکی ها فکر می کنند سرفه می کنه .. آخه از شما چه پنهان سرفه و خنده اش شبیه هم هستند .. برای همین اهالی محل احساس نگرانی می کنند .. ! البته مدتی است  من رو هم شناخته اند .. و اگه آقا رضا دور از جون دور از جون بمیرد هم .. وقتی ماشین من اون جاست سراغ اش نمی آیند .. و این خیلی خطرناکه .. راستی یادم رفت بگم .. فروشگاه او شده پاتوق قدیمی های خط پرواز ... گاهی هم مثل خانم ها از بی کاری پشت سر هم غیبت می کنند ..!! همه جور ادم از همکاران قدیمی  به ماشالله خان سر می زنند .. از حزب الهی مومن گرفته تا درویش ترسو .. از آرسن لوپن حقه باز تا پیر مرد های ساده .. !! همه به قول ماشالله " ول کام هستند " !! راستی هم جناب مداح و هم بنده دارای نوه هستیم .. هر دو مون متعلق به نسلی هستیم که خیلی وقته فراموش شده

سخن آخر ...

نمی دونم کسی فیلم سینمایی " خیلی دور ، خیلی نزدیک " رو که از شبکه دوم سیما پخش شد دیده است ؟ داستان این فیلم زیبا و خوش ساخت به علم نجوم و جوانان علاقه مند آن می پردازد .. من که واقعآ لذت بردم .. بازی زیبا و ستودنی آقای رایگان واقعآ به دلم نشست . بازی خانم دکتر جوان و روحانی بومی اشگ من رو در اورد .. واقعآ توصیه می کنم این فیلم زیبا رو حتمآ ببینید .

قربون همه تون برم .. ببخشید تند تند نوشتم . نمی دونم چند تا غلط دارم . در پست قبلب اقیانوس اطلبس رو کبیر نوشتم .. عذر خواهی می کنم .. هوا خیلی وقته که روشن شده است .. تصمیم داشتم فردا شب تموم اش کنم .. اما دلم طاقت نیاورده و از دیشب یک سره می نویسم .. به عشق یکایک شما خوبان ... شاد باشید و عشق و محبت رو هدیه دهید ..

با تشکر و احترام :

بهروز مدرسی

این پست ساعت ۷ بامداد هشتم اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .

یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا )

               ایام به کام   

 حتی با ماهی ۱۰۰۰ تومن هم می شه کمک کرد !

برای اطلاع بیشتر به سایت ذیل مراجعه کنید :

http://www.mahak-charity.org/main.php

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد
 
 
  
زير نظر : عليرضا صادقي  

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.

 THE WORLD RECENT PLANE CRASHES:

Date:April 25, 2009 Time:19:35Location:Near Bastia, France, Operator:Securite Civile AC Type: Eurocopter EC145B Aboard:5 Fatalities:5 , Ground:0 ,Route: Ponte-Leccia - Bastia Details: The ambulance helicopter crashed in a mountainous region southwest of Bastia while transporting a pregnant woman, killing all 5 aboard

Picbaran.

Date:April 17 2009 Time:15:32Location:Canaima National Park, Venezuela Operator:Aerotuy airline AC Type:Cessna 208B Grand Caravan Aboard:11 Fatalities:1 , Ground:0 ,Route:Canaima - Porlamar Details: The plane, carrying 9 tourists, crashed 5 miles from the airport while taking off after an engine failed

Picbaran.

Date:April 17 2009 Time:09:27Location:Mount Gergaji, Indonesia , Operator:Mimika Air AC Type:Pilatus PC-6 Aboard: 11Fatalities:11 , Ground:0 ,Route:Ilaga - Mulia Details: The passenger plane crashed in poor weather into Mount Gergaji moments before landing at Mulia

.

 Picbaran

SOURCE:www.planecrashinfo.com BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

حوادث هوایی اخیر دنیا:

تاریخ:25 آپریل 2009زمان:19:35/مکان:نزدیک "باستیا"-فرانسه/ خط هوایی:"سکوریت سیویل"/نوع هواپیما:یوروکاپتر/تعداد سرنشین:5/تلفات:5/تلفات روی زمین:0/مسیر:"پونته"-"لسیا"-"باستیا"/جزئیات:هلیکوپتر آمبولانس که در حال انتقال یک زن باردار بود در منطقه کوهستانی جنوب غرب "باستیا" سقوط کرد و کلیه 5 سرنشین آن کشته شدند.

تاریخ:17 آپریل 2009/زمان:15:32/مکان:پارک ملی "کانایما"/ خط هوایی:"آیروتی"/نوع هواپیما:سسنا/تعداد سرنشین:11/تلفات:11/تلفات روی زمین:0/مسیر:"کانایما-پورلامار"/جزئیات:هواپیمایی که 9 توریست را حمل میکرد در 5 مایلی فرودگاه و پس از اینکه یک موتور آن بعد از برخاستن دچار اشکال شد سقوط کرد.

تاریخ:17 آپریل 2009/زمان:09:27/مکان:کوه"گرگاجی"-اندونزی/ خط هوایی:"میمیکا"/نوع هواپیما:"پیلاتوس"-"پی سی-6"/تعداد سرنشین:11/تلفات:11/تلفات روی زمین:0/مسیر:"ایلاگا-مولیا"/جزئیات:هواپیمای مسافربری لحظاتی پس پیش از فرود در "مولیا" و در آب و هوای بد در کوه "گرگاجی" سقوط کرد.

planecrashinfo.comمنبع: گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی 

 

موفقیت یک نو جوان ورزشکار

 

هنر نمایی نوجوان فوتبالیست ایرانی

 برای مشاهده قسمت اول فیلم اینجا ، قسمت دوم اینجا و قسمت اخر اینجا رو کلیک فرمایید . ای میل این قهرمان عزیزم را هم برای ارتباط و تشویق اش درج کرده ام .

  ای میل حسام :  hesamdinho@yahoo.com 

  9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg 

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد .

 

 

 

من همسر سبیل کلفت نمی خواهم

تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل

و

جاسوسی که به خواستگاری آمد !!

روایت واقعی  

 

 

- تعداد بازديد
  • 11136
  • مرتبه

    نظرات

    با سلام خدمت آقای مدرسی عزیز
    می خواستم بدونم این آقا ماشاالله الان به چه کاری مشغولند؟
    پاسخ
    حمید جان عزیز و نازنین
    آقا ماشاالله ما .. از اواخر خدمت اش با یکی از همشهری هایش در خیابان هاشمی مغازه ای اجاره کرده و اوقات بی کاری اش را ان جا می گذراند .. مغازه اولی که شیفتی اداره می شد .. و روزهایی که ماشالله پرواز بود شریک اش و بر عکس می گرداندند .. پارچه فروشی بود . با نزدیک شدن به موعد بازنشستگی اش .. ایشان از شریک اش جدا شده و خود یک مغازه کوچک در همان محل اجاره و به تنهایی اداره می کرد .. چون اهالی محل او را شناخته بودند و می دانستند انسانی صادق و با شرافت است .. کم کم مشتری هایش افزایش یافت و از آن جا که او به صورت قسطی به اهالی محل اجناس ضروری را منصفانه می فروخت .. به خواست خداوند کار و بارش گرفت .. و مجبور شد یک مغازه با یک باب منزل بالای مغازه را در همان محل خریداری نماید .. مغازه او لوکس فروشی و لوازم منزل است .. که همان گونه که عرض کردم به قیمت خیلی مناسب و به صورت اقساط به اهالی محل می فروشد .. مشتریان او حالا از محل های دوری به نزد او می آیند .. یک بخش از مغازه را هم به محصولات آرایشی و عطریات اختصاص داده که فرزندش امیر بعد از ظهر ها مسئولیت آن بخش را بعهده دارد .. البته منزل بالای مغازه را به امیر و همسرش داده و خود در اکباتان خانه خریده است . خدا رو شکر کار و بارش خیلی عالی است .. با وجودی که فرزند بیمار در منزل دارد و باید مرتب به او سرم و دارو وصل شود .. و از مرگ پسر جوان اش اندوهگین است ، ولی به خاطر صداقت و ارزان فروشی ، خیلی مشتری دارد ... از طرفی آن جا پاتوق بچههای خط پرواز سی - 130 هم است .. چون بچه دوست داشتنی است .. همه همکاران هر وقت فرصت کنند به او سر می زنند .. تا هم خرید ارزان کرده باشند و هم از حال و روز بقیه مطلع گردند
    به همین دلیل ماشاالله مرکز اطلاعات همکاران است .. و ما با هر کسی کار داشته باشیم ، سراغ اش را از او می گیریم .. چون او همه رو می بیند ..
    خدا به ماشاالله عزیز و دوست داشتنی ما صبر بدهد .. درد خیلی بزرگی را تحمل می کند .. ضمنآ بقدری دست و دل باز است که امکان نداره کسی از همکاران پا به مغازه اش نزند و بزور هدایایی از آقا ماشالله دریافت نکند .. واقعآ دلی به بزرگی دریا دارد .. خدا حفظ اش کنه

    جناب مدرسی گل سلام
    خیلی وقت بود ر نزده بودم - دارم کنتراتی مطالب را می خوانم
    چند تا مشکل شدید برایم پیش آمده بود که هرچه تلاش کردم حل نشد .
    خیلی غمگین هستم - آمدم سایت شما را خواندم کمی احساس بهتری دارم
    خدا خیرتان بدهد
    مرسی بای
    پاسخ
    سپند گرامی
    خدا نکنه شما جوان فعال و سرزنده غمگین باشی ..
    عزیزم .. با اراده و پشت کار قوی که داری .. نباید برای مشکلات زندگی ناراحت و غمگین بشی ..
    سرت رو بالا بگیر و با عشق به وطن و اعتقادی که در انجام کارهای بزرگ داری .. راه ات رو ادامه بده
    حتمآ موفق خواهی شد

    عالی بود جناب مدرسی عزیز
    پاسخ
    ممنون مسعود جان عزیزم
    این نهایت لطف شماست
    سبز و خرم باشی

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35