وحشت و ترس بر فراز اقیانوس



خاطره یک تولد .. !
وحشت و ترس بر فراز اقیانوس عنوان این پست از خاطرات گذشته و مربوط به ماموریت های امریکاست که تقدیم شما یاران و دوستان بزرگوار می کنم . امیدوارم علاوه بر سرگرمی به بخشی از تاریخ پیش از انقلاب هم آشنا شده باشید . در این پست تمام سعی و تلاش ام این بود .. علاوه بر درج خاطرات قدیمی بخشی از سختی ها پرواز .. مسیرهای پیموده و داستان روابط انسان ها رو ترسیم کنم .. هدف این است که دوستان جوان ما با خواندن این ماجرای طولانی یاد و خاطر انسان های خوب رو زنده نگهدارند .. و بدانند که خوبی و محبت هیچ گاه فراموش نمی شود .
آیا سق ام سیاه است !!؟؟
به وقت فکر نکنید ادم خرافاتی ای هستم ..!! ولی همین چندی پیش با خودم فکر می کردم که نکنه سق من سیاه است !!؟ من ماجرا رو به همون شکلی که به ذهن ام خطور کرد براتون بازگو می کنم .. سال ها از ورود اینترنت به ایران می گذرد .. در این مدت خیلی ها به مسایل منفی فکر کرده و این تکنولوژی رو سعی کردند به انحراف بکشانند .. خیلی از والدین از جمله خود من به خاطر سایت های مستهجن و آزادی عمل آن ها خون دل خوردیم .. تا این که من چند خطی از گستاخی دست اندر کاران این گونه سایت ها و سازماندهی آن ها به منظور ضربه به فرهنگ خودمون در سایت ام نوشتم ... درست چند روز بعد از ان شنیدم که برادران سپاه پاسداران موفق به انهدام شبکه بزرگی از این افراد بشه .. چقدر خوشحال شدم ..
دعا هایی که خیلی زود مستجاب شد ..!
بعد نوبت به تیم ملی رسید .. من که نه خودم ورزشی ام و نه سایت ام ورزشی است .. از این که تیم ملی فوتبال کشورم در استادیوم آزادی به عربستان باخت .. خیلی ناراحت شده و از این اتفاق به عنوان تحقیر ملی یاد کردم .. و از علی دایی به عنوان سرمربی تیم ملی که باعث این ننگ شده بود و با هتاکی های خود دل مردم رو به درد می اورد گله کردم .. یکی دو روز نگذشته بود که شنیدم اخراج اش کرده اند چقدر خوشحال شدم . بعد نوبت به مایلی کهن رسید .. به یاد سوابق نه چندان درخشان اش افتادم و از ته دل دعا کردم که این بار موفق شود .. اما وقتی غرور و خودخواهی اش را در تلویزیون به چشم دیدم و از این که به خاطر پست و مقام چشمانش رو بر روی اعتقاداتی که یه عمر از ان دم می زد بسته بود .. خیلی ناراحت شدم .. از ته دل اه کشیدم که خدایا چرا به این جور افراد پر و بال می دهی ..؟ و ناباورانه آرزوی عزل او را در دل کردم .. اما می دونستم امکان ندارد .. تا این که الگوی یک مملکت رسمآ هتاکی کرد !! این بار هم آه کشیدم .. و ناباورانه چندی بعدش شنیدم او هم اخراج شد .. باید بگم مدیران فدراسیون متشکرم .. متشکرم . ولی به راستی آیا سق من سیاه است !!؟؟


![]()
پایگاه یکم ، پیش از انقلاب
تا قبل از به خدمت گرفتن هواپیماهای بوئینگ ۷۰۷ و جامبو جت یا همون هواپیماهای ۷۴۷ در نیروی هوایی شاهنشاهی .. بار اصلی ماموریت ها به عهده هواپیماهای سی - ۱۳۰ بود . هواپیماهای قدرتمندی که با گذشت سال های طولانی از عمر مفیدشون .. هنوز هم به عنوان شاهکار صنایع هواپیما سازی محسوب می شود . یادمه در همون هفته های نخست ورود بوئینگ ها به پایگاه یکم ترابری .. رنگ همه آن ها فیلی بود . و در ردیف جلوی رمپ هرکولس ها پارک شده بودند . و از ان جا که تانکرهای سوخت رسان دم درازی داشتد ..بچه های سی - ۱۳۰ با زحمت از رمپ پرواز خارج می شدند .. تا این که یک روز صبح یکی از خلبانان قدیمی ما به نام ( احمد - دال ) که اتفاقآ معلم خلبان هم بود .. موقع تاکسی کردن ، نوک بالش به نازل تانکر برخورد کرده و ان را از جا می کند !! وای اگه بدونید چقدر بگیر و به بند شد !!؟ هنوز دم ۷۰۷ از لرزه باز نایستاده بود که در یک چشم به هم زدن فرمانده پایگاه به اتفاق معاونان خویش و سایر فرمانده هان مسئول دور هواپیمای مادر مرده گرد آمدند .. تیمسار امیرفضلی بد جوری عصبانی بود !! احدی یارای سخن گفتن و حتی پلک زدن را نداشت .. کروی سی - ۱۳۰ هواپیما رو خاموش کرده و به عملیات برگشتند . بگذریم ... نتیجه آن شد که پس از ان هر روز صبح دو نفر درجه دار زیر بال هواپیماهای در حال تاکسی قرار گرفته و دوان دوان هوای نوک بال را داشته باشند ! و با اشاره انگشت دست به عنوان اوکی ، به خلبان اطمینان دهند راه باز است !!
تداوم تصمیمات غلط ..!!
اصلآ دوست ندارم شخصیت امرای با اقتدار آن ایام رو زیر سئوال برده و یا خدای ناکرده ذره ای از خدمات آن ها را انکار نمایم .. مخصوصآ تیمسار امیرفضلی فرمانده با دیسیپلین و مقتدر پایگاه یکم ترابری که به حق گام های بزرگی در زیبا سازی محیط پایگاه ، ارتقای دانش فنی ، رعایت قوانین و استاندارد ها و از همه مهم تر حفظ پرستیژ پرسنل نیروی هوایی برداشته بود . فقط وقتی عصبانی می شد .. دیگه کسی جرآت اظهار نظر یا اصلاح اوامر او را نداشت .. و به همین دلیل خیلی از دستوراتی که از روی عصبانیت ابلاغ کرده بود ، همچنان تا اخرین روز حضورش اجرا می شد .. !! که یکی از ان ها همین دویدن افراد زیر بال سی -۱۳۰ ها بود ! گاهی هم که متوجه اشتباه اش می شد ، سعی می کرد از دلش در اورد . جریان سیلی زدن او به گوش یکی از پرسنل دیسپچ را یادمه قبلآ نوشته ام .. که هواپیما در آشیانه از روی جک سقوط می کند .. همین موقع تیمسار مثل اجل معلق سر می رسد و همه از ترس قایم می شوند ! در همین حال یکی از بچه های دیسپچ در حال عبور از آشیانه بود که تیمسار با زدن سیلی به گوش او ، عصبانیت اش رو نشون می دهد .. در عوض وقتی فهمید استوار یاد شده بی گناه است ، چهار سال فرستادش آمریکا تا رابط پایگاه باشه .. یادمه وقتی آمریکا می رفتیم .. همون بابا وقتی با ماشین لیموزین خودش پای هواپیما می آمد ، می دیدیم تلفن در ماشین اش داره !! اون موقع فقط ریس جمهور امریکا و جیمزباند در فیلم هایش از این تکنو لوژی بهره می بردند !!
باز هم حاشیه ...!!
خدا نکنه موتور تجسم گرایی ام به کار بیفته .. کوچک ترین اتفاقات پنجاه سال قبل را هم با جزئیات جلوی چشمم می آید ! خب حالا هم که قصدم بیان خاطره یکی از ماموریت هایم به آمریکاست .. ولی همون طور که گفتم .. همه چیز مثل فیلم سینمایی در ذهن غبار گرفته ام روشن می شود .. وحیف ام می آید سر و ته اش رو بزنم !! می دونم ممکنه برای خیلی ها تکراری باشه .. ولی برای این که فیلم قطع نشود مجبورم همه زوایا رو بگم .. بله از تیمسار امیر فضلی می گفتم .. خلبانی با شخصیت که شایع بود از خانواده شاهان قاجار است .. برای همین وقتی یکی از افسران زیر دست او به فرماندهی نیروی هوایی منصوب شد ، او برای همیشه رفت . چقدر به گل و چمن پایگاه حساس بود ! یادمه چند تا از پرواز های ما به هلند فقط برای آوردن گل و گیاه برای پایگاه بود ! حتمآ یادتون است که یه روز یک استوار جمعی پایگاه که طفلک حواس اش نبوده و میان بر از روی چمن ها عبور می کرد ، با تیمسار امیرفضلی مواجه می شود !! تیمسار می پرسد : مردک چرا روی چمن راه می روی ..!!؟ و او از ترس اش می گوید قربان من گاو هستم .. قربان من گاو هستم .! بقدری سریع این پاسخ رو می گوید که تیمسار از حاضر جوابی او خنده اش گرفته و از تنبیه اش می گذرد .. یادمه نظیر چنین اتفاقی در زمان رضا شاه رخ می دهد .. مرحوم پدرم نقل می کرد که .. یک روز سردار سپه برای بازدید به آشپزخانه هنگ آمده بود .. وقتی ملاقه رو در ظرف خورش فرو می بره ، موشی چاق و چله در ان قرار گرفته بود !! تا رضا شاه می پرسه این چیه ..!!؟ آشپزباشی از ترس غضب های ناجور او ، سریع موش را در دهان گذاشته و در حالی که سعی می کرد قورت اش دهد گفت . قربان این ها همه گوشت لذیز است ..!!
ماموریت به آمریکا .......
قسمت بنده این بود که در زمان فرماندهی تیمسار امیر فضلی به پایگاه پیوسته و در زمان فرماندهی بزرگ مردی دیگر چون تیمسار مهدی دادپی از خدمت مرخص شوم . اون موقع جوونی چشم و گوش بسته ای بودم ، که تصورم از ارتش شاهنشاهی چیز دیگری بود . به همین دلیل همیشه سعی می کردم شآن لباس و حرفه ام رو ، هرچند دون پایه و تازه کار بودم . خب رسم این چنین بود در هر ماموریت یکی دو نفر از هر گروه تخصصی پرواز در ماموریت حضور داشته باشند . تا حسابی همه چیز رو در پروازی طولانی و به اصطلاح خودمون بین قاره ای فرا گرفته و تجربه کسب کنند .. به همین دلیل در خیلی از پرواز ها و خاطراتی که نقل کردم ، بنده به عنوان نخودی در کابین حضور داشتم ! یادمه در خط پرواز علاوه بر سرپرست سخت گیر و با انضباط مون ، یک نفر از پیشکسوت ها هم مسئول اموزش مستقیم هریک از تازه وارد ها بود .. که مسئول بنده آقای " محمد باغبان " از قدیمی های داکوتا بود .. طبیعی است هر وقت او پرواز داشت ، ما هم مثل نوچه او در پرواز بوده و نکات مهم رو یاداوری می کرد .. معمولآ رسم بود برای سفر به آمریکا ، یک بار در اروپا فرود امده و سوختگیری می کردیم .. و یک بار هم در وسط اقیانوس در جزایر " ازور " و پایگاه آمریکایی - پرتغالی " لاجس " که خیلی جای زیبا و دیدنی بود . جاتون خالی از بالا خیلی چشم نواز تر به نظر می رسید . من همیشه پرواز بر فراز دریای " اژه " و یونان رو خیلی دوست داشتم . و جالب این که همیشه سر راهمون بود

لاجس خانه دوم ما .. !
اگه به تصویر بالا دقت کنید .. در جایی که با عدد " یک " مشخص کرده ام ، چند جزیره رو در وسط اقیانوس به خوبی مشاهده می کنید . گاهی با خود فکر می کنم اگه این جزایر نبودند .. ما چگونه می تونستیم ریسک پرواز بر فراز اقیانوس رو بپذیریم !!؟ البته بعد ها با ورود نسل جدید هواپیماهای جت خیلی راحت مسیر لندن تا نیویورک رو یک سره پیموده می شد . بگذریم .. و در جایی که با عدد "۲" مشخص کرده ام ،پایگاه لاجس یا لاجز به خوبی معلوم است . یک پایگاه با تمام امکانات که آمریکایی ها در آن مستقر بوده و طوری سرویس و خدمات ارائه می داد ، که انگاری خاک خودش است .. البته از اون جایی که بنده به مسایل سیاسی و استعماری توجه ای نداشته و دقت نمی کردم ، زیاد به مالکیت جزیره و یا نقش قوی آمریکا در ان اصلآ دقت نمی کردم .. برای من ان جا در وحله اول یک فرودگاه محسوب می شد .. بعدش امکانات و تسهیلاتی که برای قارقارک مون لازم داشتیم .. و در مرحله اخر شهر و منطقه که الحق و انصاف بسیار زیبا بود . امکانات ناوبری پایگاه در اون زمان خیلی قوی و عالی بود . ولی فراموش نشود در کل به اسم کشور پرتغال شناخته می شد . بدون استثنآ اغلب پرواز های ما به امریکا با توقف به لاجس انجام می گرفت .. گاهی به خاطر خرابی هواپیما مدت های طولانی در آن جا می ماندیم .. و دیگه خانه دوم ما محسوب می شد ..
یه جاده خاکی بی مورد ... !!
در باره ماموریت های اون دوران سی - ۱۳۰ ها به خارج مخصوصآ آمریکا اگه پای حرف های بر و بچه های قدیمی گردان های ترابری بنشینید ، حرف و حدیث زیاد و شنیدنی فروانی دارند .. که باورش برای نسل امروزی خیلی دشوار است ! من فقط اشاره ای کوچک به بخشی از ماموریت ها کرده و بعد ها اگه نفسی برآمد .. در پست های بعدی به طور مفصل خواهم پرداخت . همان گونه که عرض کردم ، در پرواز به آمریکا سر راه در یکی از کشور های اروپایی برای سوخت گیری و استراحت فرود می امدیم . که معمولآ در ایتالیا و اسپانیا بیشتر از سایر کشور ها توقف می کردیم .. اما گاهی دو ماموریت را در یکی ادغام کرده و ما مجبور می شدیم در کشورهایی چون انگلیس ، فرانسه یا حتی آلمان توقف کرده و سپس از ان جا راهمون رو به سمت جنوب اروپا کج کرده و با رسیدن بر فراز پرتغال تغیر مسیر داده و به سمت غرب بر فراز اقیانوس بی کران راهی جزایر ازور شویم . اما تا ان جا که حافظه ام یاری می کند ، هیچ هواپیمایی طبق برنامه زمانبندی شده از اروپا بلند نمی شد .. !! مگه جز موارد خیلی خاص که به خاطر سخت گیری بعضی فرمانده هواپیما های ستاد نشین ( که گاهی ان ها را هم با ترفند هایی زمین گیر می کردند ! ) چند روزی اضافه می ماندند .. ! یا هواپیما دچار نقص می شد .. یا بچه ها به بهانه پیدا کردن دوست دختری زیبا .. از همه خواهش می کرد شبی دیگر اضافه بمانند !! ( البته بهانه برای توقف همیشه وجود داشت ! ) . خلاصه فرود دست خودمون بود .. اما برخاستن واقعآ غیر قابل پیش بینی بود ! و من نمی دونم چرا از بالا چیزی نمی گفتند !!؟
ابلاغ پرواز به انگلیس ...
یادمه ماشاالله مداح تازه از سفر فرانسه به پایگاه برگشته بود .. و خیلی برای همه کری می خوند که .. چقدر بهش خوش گذشته است ..! حق هم داشت ماموریت ده روزه رو چهل روز مونده بودند ! و به اعتراف خودش می شد پانزده روزه برگردند .. ولی خب همون جور که اشاره کردم ... اشکالات قانونی و صد البته فنی آن ها رو این همه معطل کرده بود .. درست دو روز بعد از کری های ماشالله خان به من اطلاع دادند که برای ماموریت انگلیس و بعد امریکا آماده باشم ..! فکر می کنم اولین یا دومین پرواز نخودی وار من به آمریکا بود . چون یادمه ذوق داشتم ! قرار بود سر راه برای انجام ماموریتی در لندن فرود آمده و بعد از دو سه روز به سمت آمریکا پرواز کنیم . معمولآ چیز زیادی همراه خود نمی بردیم . فقط یک جفت کفش و یک دست لباس شخصی ... همین چون بقیه ملزومات رو در هتل یا پایگاه هایی که توقف می کردیم در اختیارمون قرار می دادند .. معمولآ هم به هتل شرایتون لندن وارد می شدیم . گروه پروازی ما همه یک دست و هماهنگ بودند .. فرمانده هواپیما مون هم انسانی خوش اخلاق و با مرامی بود . و به اصطلاح خاکی بود .. به طوری که من نخودی تازه وارد هم احساس خودمونی بودن رو می کردم ... یادمه به محضی که بلند شدیم .. همه چیز برایم تازه گی داشت .. سعی می کردم مثل زمانی که نوجوان بودم ، با اشتیاق به اعمال راننده اتوبوس دهات مون دقت می کردم .. !! برای همین بدون طی دوره و هیچ گونه آموزشی ، قبول شده و گواهینامه رانندگی گرفتم .. !
حضور در لندن ...
در باره ماموریت لندن و این که در این کشور چقدر اقامت داشته و چه کار هایی رو انجام دادیم در حوصله این پست نیست .. و اگه اشتباه نکنم در پست های قبلی به آن اشاره کرده ام . برای پرهیز از طولانی شدن بی مورد پست ، با اجازتون یک راست می روم سر اصل مطلب .. چون به اندازه کافی هم حاشیه رفته و هم به جاده خاکی زده ام !! و تنها به مواردی که از نگاه تاریخی برای جوون های نسل امروز اهمیت داره اشاره می کنم .. اون زمان مرسوم بود که مسافران خانم حتمآ بدون چادر باشند !! البته من قانونی که صراحت به این موضوع داشته باشد را هرگز ندیدم .. اما فکر می کنم از اون مواردی باشه که نانوشته عرف شده بود !! خیلی دلم می خواست یک چند تا مثال از این نوع قوانین نانوشته که در همین نظام اسلامی حاکمه رو بنویسم .. اما به دلیل این که ممکنه مطلب ام سیاسی بشه ، منصرف شدم . به هر حال روزی که قرار بود به سمت آمریکا پرواز کنیم ، طبق معمول تعدادی مسافر برایمون آوردند ! معمولآ مسافران ماموریت های ویژه ما ، نورچشمی های وابسته به دربار و سفارت خانه ها بودند . چون جزء پرواز های برنامه ریزی شده ماهیانه و یا هفتگی نیروی هوایی نبود .. اما اون روز غروب وقتی در فرودگاه مسافران رو آوردند ، یک خانم چادری در بین آن ها بود . این رو هم بگم اون زمان وجود یک زن چادری آن هم در میان درباریان امری کاملآ عجیب بود . به همین خاطر همه بچه ها از فرمانده هواپیما تا من نخودی ، تو کوک این بابا بودیم ! حتی یادمه لودمستر هواپیما چون مسئولیت سوار کردن مسافر ها رو به عهده اوست ، در این باب پرسش هایی کرده بود و مشخص شد که بانوی فوق همسر یکی از سفرا و همشیره یکی از زنرال های شاهنشاهی بود ..!!
مشکوک زدن بانوی محجبه ..!!
همون طور که در بالا اشاره کردم ، همه تو نخ این خانم محجبه بودیم ! ولی بعد از این که روی صندلی قارقارک ما نشست .. ذات خودش رو خیلی زود نشون داد .. و هنوز از زمین بلند نشده بودیم و معطل امور بار و مسافر بودیم که .. یواش یواش چادر از سرش لیز خورد طوری که پیراهن آستین حلقه ای اش و صد البته طلا و جواهرات گردنش به هدف خودنمایی و فخر فروشی به سایر بانوان نمایان شد .. یه ناوبری داشتیم که خیلی زبل و ختم بود . همون موقع یواشکی به ما گفت .. این مادمازل مشکوک می زنه !! و معتقد بود چادر رو برای حجاب و اعتقاداتش سر نکرده است ... بلکه برای پنهان کردن اشیایی است که به کمرش بسته است !! و توجه همه رو به شکم آن خانم که کمی ور قلمبیده بود جلب کرد ! راستش رو بخواهید هیچ کدوم از ما به شکم او دقت نکرده بودیم .. و با سخن ناوبر همه فکر کردیم شاید اموال عتیقه و قاچاقی رو حمل می کنه .. وگرنه چه عاملی سبب سرکردن چادر شده است .. !؟ منتها چون همسر یکی از مقامات سفارت خانه و از همه مهم تر همشیره ژنرال بود .. کسی جرآت بیان عقیده اش رو نداشت ! حتی با وجودی که مسلم شده بود چیزی روی شکم اش است !! کم کم این قضیه جدی شده به طوری که فرمانده هواپیما مجبور شد از یکی از خانم های مهماندار بخواهد به بهانه تنظیم کمر بند یه جور هایی سر از کار خانم در اورد !! خوب یادمه چقدر جناب فرمانده رو به خاطر این دستور ترساندیم !! و هرکی یه تیکه می آمد .. که از جان ات سیر شدی ..!؟ همین جا ماندگار می شی ..!! با دم شیر بازیت گرفته .. که مهماندار اعلام کرد خانم حامله است !!
وقتی پای سفیر به میان می آید ... !
عدم سوار کردن بانوان حامله یک قانون واضح و روشنی در امور پرواز است . و هیچ خلبانی حق ندارد مسافر زن حامله ای رو سوار کند . خیلی مودبانه این امر به اطلاع خانم رسانده شد . او با وجود فخر فروشی های اولیه که هیچ کسی رو بلانسبت آدم به حساب نمی آورد .. این بار نرم شده و با خواهش و تمنا خواست هر جور شده با ما به این سفر بیاید .. می گفت خانواده ام امریکا هستند .. و هنوز یک ماه تا زایمانم باقی مونده و ... از اون جایی که اولش برای مهمانداران و لودمستر ها قیافه گرفته بود ، آن ها هم گیر داده بودند که باید پیاده شوی ما مسئولیت قبول نمی کنیم !! دیری نپایید که همون همراهان چاپلوس دست به کار شده و به آقای دکتر خوانساری نماینده اعلیحضرت و سفیر ارشد در منطقه اروپا اطلاع داده و ظاهرآ او هم به تیمسار خاتم فرمانده نیروی هوایی و سرانجام دستور اکید از پست فرماندهی نیروی هوایی که حضور آن بانو در هواپیما بلامانع است !! فراموش نکنید که این تماس ها در دوره ای رخ داد که تکنولوژی ارتباطات مثل حالا نبود ! و تنها وسیله ارتباطی تلفن بود ! اما همین چالش ها یکی دو ساعت پرواز ما رو به تآخیر انداخت .. البته این نکته رو اضافه کنم که اون موقع به دلیل عدم وجود سیستم های پیشرفته ای چون جی پی اس و .. ما در پرواز بر فراز اقیانوس کمی مشکل داشتیم و به کمک سیستم هایی چون " داپلر " و " لورن " مسیر یابی می کردیم . و اگه دستگاه های ناوبری مون ایراد پیدا می کرد ، در شب به کمک ستارگان با دوربین و کتابچه ای که از حرکت ستارگان داشتیم راه رو پیدا می کردیم .. و روز هم با کشتی های اقیانوس پیما و قایق های ماهی گیری یه جور هایی ارتباط بر قرار کرده و مسیر درست رو پیدا می کردیم .. !!
یک پارانتز در باب دریا و اقیانوس و ننه جون !!
با وجودی که مطلب طولانی شده است .. دوست دارم با اجازتون یه اعتراف کنم .. ! من از همون ایام نوجوونی از اقیانوس و دریا بد جوری می ترسیدم !! خنده داره که اون موقعی که ترس به دلم اومد هنوز دریا رو ندیده بودم .. اما شاید دلیل اش قصه های زیر کرسی مادر بزرگ ام بوده باشد که در باره اجل و سرنوشت همیشه می گفت .. او ن خدابیامرز روایت می کرد " پادشاهی یه شب خوابی رو می بیند .. روز بعد همه کسانی که تعبیر خواب می کردند رو احضار کرده و در باره خوابی که دیده بود می پرسد .. خلاصه تعبیرش چنین بوده .. در شب عروسی دخترت گرگ او را خواهد خورد !! پادشاه هم در وسط دریا یک قصر بزرگ می سازه .. شب عروسی دخترش خوشحال بوده که هیچ گرگی نمی تواند بیاید ..! دختر هم شادمان و سرحال قبل از رفتن به حجله سر میز شام همین طور که غذا می خورد ، از قطرات اشگ شمع که سر میز شام قرار داده بودند .. گرگی شکل می گیره و دختر پادشاه رو می خوره !! چه منطق بی در و پیکری !! خب از اون جایی که من از همون زمان کودکی تجسم گرا بودم .. تمام میزانسن های داستان ننه جونم رو به وضوح می دیدم ! و هرگز عقلم به افسانه و غیر واقعی بودن این رویداد عبرت آموز قد نمی داد !! و کم کم من بچه خنگ و عقب افتاده به جایی که از گرگ ترسیده و خوف آن را به دل کوچک ام راه دهم ، از دریا که اون موقع برایم ناشناخته تر بود وحشت ام گرفت .. و حتی تا سال های بزرگ تری هم همراه ام بود ! قابل توجه مربیان کودک !!
پرواز بر فراز اقیانوس ....
تجسم کنید شب باشه .. هوا هم تعریفی نداشته باشه .. شما هم از اقیانوس از دوران بچگی وحشت داری ... مضاف بر این که فیلم آواره های کوسه رو هم دیده باشی .. !! وای چه شود ..!!؟؟ قبل از پرواز وضعیت هوای حاضر و پیش بینی سه ساعت بعدی رو گرفتیم .. هوا تا کیلومتر ها هیچ تعریفی نداشت . ابرهای آلتا کمولوس بخش اعظمی از اقیانوس رو پوشانیده بود .. وزش باد هم زیاد بود .. ما با توکل به خدا و بعدش با اطمینان از چهار موتور توربوپراپ قوی که بر روی قارقارک مون نصب شده بود و با اتکاء به تجربه بسیار بالای فرمانده هواپیما و خلیانانی که چندین بار این مسیر رو طی کرده ولی قبول نشده بودند !! از زمین کندیم ... ان هایی که انگلیس تشریف برده اند می دانند که اون منطقه اغلب هوا ابری و همراه با بارندگی است .. وزش باد و باران به شیشه هواپیما و غرش دلپذیر هواپیما و اوج گیری تدریجی آن بر فراز آسمان تاریک ، صحنه ای جذاب خلق کرده بود .. سعی می کردم در مسیری که پیش روی داریم به زیر پایم فکر نکنم .. چون حتی تصور اقیانوسی مملو از کوسه های ادمخوار در شب تاریک لرزه بر دل می انداخت .. ما به محض تیک آف به سمت جنوب غربی متمایل شده و به سوی جنوب قاره اروپا راهی شدیم .. طبق نقشه ابتدا باید از روی دریای مانش گذشته و پس از عبور از روی بخشی از خاک فرانسه و بعد هم گذر از از فراز خلیجی که نام ان را فراموش کرده ام ، به تدریج سمت مدار چهل درجه با عبور از روی کشورهایی چون اسپانیا و پرتغال گردش به راست کرده و به سمت غرب پرواز می کردیم ... البته بعضی از خلبانان کهنه کار گاهی اوقات مستقیم از اروپا سمت جزایر ازور پرواز می کردند که کار درستی نبود .. چون در صورت مشکل ایستگاه های کنترل زمینی که در مسیر های بین المللی تعریف شده اند ، به هواپیما دسترسی راداری نداشتند .. و این مشکل ساز می شد .

صحبت های تخصصی گروه پرواز ..
معمولآ بعد از این که هواپیما به ارتفاع مورد نظر می رسید .. بچه ها سر حرف رو در باب موضوعات مختلف گشوده و از هر دری سخن می گفتند .. معمولآ گفتار اولیه از غیبت همکاران آغاز شده و به معرفی پاچه خواران ، زیر آب زنان ختم می شد ! و اگه در پرواز همه چیز طبیعی و نرمال طی می شد ، روند بحث به مسایل فنی و اتفاقات پروازی که در گوشه و اکناف این کره خاکی رخ داده بود ، می رسید . خوب یادمه اون شب بعد از این که به ارتفاع مناسب رسیدیم .. یکی از بچه ها در مورد فرود موفقیت امیز یک فروند هواپیمای هرکولس آمریکایی در آب ، شروع به صحبت کرد ! اگر چه در پرواز یاد شده همه کروی پروازی سالم از سی - ۱۳۰ بیرون امدند .. ولی بحث بر سر این بود که آن ها یا واقعآ شانس اورده اند .. یا این که واقعآ خلبانش از تبحر فوق العاده ای برخوردار بوده است .. و گرنه امکان نداره هواپیمای غول پیکری چون هرکولس در آب فرود ( دیچینگ ) نماید و به هواپیما و خدمه آن آسیبی نرسد .. ! مخصوصآ که بر روی اقیانوس مواج و متلاطمی هم قرار داشته باشی که از شانس بد شما منطقه انحصاری کوسه ها باشد .. دیگه کار همه تموم است .. !! خیلی دلم می خواست فریاد بزنم .. بابا تو رو جون اموات تون دیگه در باره اقیانوس و کوسه و دیچینگ حرفی نزنید .. !! ولی افسوس که در ان پرواز یک نخودی چشم و گوش بسته ای بیش نبودم !! تازه اگه قدیمی هم بودم ، باز روم نمی شد که بگم من عین بچه ننه ها از این تعریف ها می ترسم .. پس مجبور به تحمل و لرزیدن بودم .. !! از قدیم گفته اند هرگاه به موضوعی زیاد فکر کنی .. یه جورایی به سرت می آید .. !
وحشت بر فراز آقیانوس ..
چند ساعتی از پرواز مون گذشته بود .. و مدتی می شد که از فراز خاک پرتغال عبور کرده بودیم .. تا یادم نرفته بگم .. مسیر و ساعت پرواز بر فراز تمام کشور هایی که از روی ان ها عبور می کردیم ، قبلآ مجوزش از طریق وزارت امور حارجه اخذ شده بود ! و فکر می کنم تا ۴۸ ساعت اعتبار داشت .. هوا بی نهایت تاریک بود .. نیم ساعتی بود که دیگه کسی قصه کلثوم ننه برای همکاران اش تعریف نمی کرد .. !! دلیل ان هم خرابی وضع هوا و توربالانس شدید بود ! ما سعی کردیم با تماس به نزدیک ترین مرکز کنترل زمینی تقاضای ارتفاع بالاتری رو بکنیم .. از شانس بد ما هرچه بالا تر می رفتیم ابرهای باران زا قبل از ما اون جا حضور داشت تا با ساخته دست بشر دست و پنجه نرم کنه .. !! قیافه ناوبرمون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ... طفلک شر شر عرق می ریخت ..! بد جوری ترسیده بود . همه دعا می کردیم از ابر های اتش زای " سی . بی " خبری نباشه . نطق همه خود به خود کور شده بود . فرمانده هواپیما سعی می کرد خود رو خونسرد نشون بده .. و با کم کردن از سرعت هواپیما کمی از اون بالا پائین پریدن های هواپیما که مثل پر کاهی در نوسان بود ، کاسته شده بود . ولی تکان های شدید همچنان ادامه داشت . گاهی هم صدای برخورد دانه های تگرگ به بدنه هواپیما ، ریتم بسیار وحشتناکی رو به وجود اورده بود .. همه زیر زبون دعا می خواندن .. بدبختی این بود که تا ساعت ها پرواز چه به جلو چه به عقب ، هیچ نشانی از خشکی نبود ! و این بدترین حالت در اون تاریکی و ظلمات شب بود . در چنین شرایط بحرانی ناگهان صدای برخورد شدیدی امد ...
پرواز زیر بارانی از ضربات کوبنده و مرگبار !!
چشمتون روز بد نبینه الهی ... خدا هیچ بنده ای رو در چنین شرایط دشوار قرار ندهد .. واقعآ غیر قابل بیان و تصور است .. کافی است چند لحظه خودتون رو جای ما یا جای ان مسافران بیچاره و ناآگاه از مسایل پرواز گذاشته و شرایط رو تجسم کنید .. شب تاریک ، تکان های شدید ، بالای اقیانوسی وحشتناک ناگهان در میان صدا های عجیب و غریب و ترسناک برخورد تگرگ به هواپیما ، ناگهان صدای ضربه شدیدی امده و متعاقب ان صدای ضربات بسیار محکم و کوبنده از سراسر هواپیما در ان شرایط هم اضافه شود !! از حال و روز همکارانم در اون لحظه خبری نداشتم .. ولی خودم چون در جریان نبودم ، بدجوری زبونم بند امده بود !! تنها دلگرمی ام نگریستن به عقربه ای دی آی و ارتفاع سنج هواپیما بود که نشون از تعادل هواپیما داشت .. شاید قدیمی ها می دونستند چه اتفاقی افتاده است .. ولی قبول کنید که کسی را یارای سخن گفتن در ان شرایط نداشت .. و تنها فرمانده هواپیما و ناوبر شدیدا دست به کار بودند ... بقیه در بهت و وحشت به سر می بردند .. معمولآ در شرایط اضطراری فقط کاپیتان کنترل رو در دست گرفته و کمک خلبان و بقیه گروه هیچ حرفی نمی زنند ، جز موارد مورد نیاز .. که در این مورد خاطرات زیادی از رشادت های پیشکسوت های خلبانی دارم ... حتی در یک مورد که موشکی به سوی یکی از تانکر های ما توسط جنگنده های عراقی شلیک شده بود ، به خاطر شجاعت و مهارت خلبان با تجربه ایرانی اش با مانور های فراوان و ترفند های پروازی عاقبت موشک رو به انحراف کشونده و به کوه می زندش ... !! فراموش نکنیم که هواپیمای ایرانی فوق ، یک فروند بوئینگ ۷۰۷ سوخت رسان بوده است .. ! نه یک شکاری قبراق ! و تعجب کارشناسان هوایی را بر انگیخت .. ببخشید باز بی راهه رفتم .. اما ... حالا سری به قسمت مسافران هواپیمای هرکولس می زنیم ..
فریاد دلخراش مسافری بی پناه ... !
همه اون ترس و اضطرابی که من تحمل می کردم ، چندین برابر بیشتر از آن را مسافران داخل هواپیما مواجه بودند ... و چقدر سخت و وصف ناپذیر است .. صداهای جیغ و فریاد مسافران از لحظه ای که صداهای غیر طبیعی و ناهنجار برخورد جسمی سخت به بدنه هواپیما کوبیده می شد ، شدت گرفته و طبیعی است که ما به حساب وضعیت پیش امده می گذاشتیم .. نمی دونم چند دقیقه در همین حالت مسخ و وحشت قرار گرفته بودم ..!؟ اما بعدش وقتی مهندس پرواز کهنه کار و با تجربه به من گفت که .. نترسید قربان سیم آنتن پاره شده است .. با توجه به اطمینان ام از تعادل هواپیما کمی آروم گرفتم .. تازه در این لحظه بود که صداهای پائین رو به وضوح شنیدم .. در میان فریاد ها .. صدای یک زن که بیشتر به ناله شبیه بود ، بیشتر و رسا تر از بقیه به گوش می رسید .. در همین موقع در گوشی شنیدم که خانم مهماندار به فرمانده هواپیما می گوید .. خانم حامله داره وضع حمل می کنه .. و بعد بلافاصله تصحیح کرد که احتمال داره بیچاره بچه اش رو سقط کرده باشه .. !! کاپیتان خطاب به گروه پائین گفت .. ببینید کسی از مسافران از امور پزشکی چیزی می داند .. !؟ و به دنبال آن شنیدم که با مرکز کنترل ترافیک لاجس تماس گرفته و اعلام وضعیت اضطراری و تقاضای حضور امبولانس پای هواپیما رو گرد .. البته این رو بگم که صدا مرکز لاجس خیلی ضعیف بود .. از سوی دیگر شانسی که این خانم آورده بود ، یک خانم ایرانی پرستار که تازه بازنشسته هم شده بود در هواپیما حضور داشت .. و ان طور که بعدها شنیدم ؛ اگه کمک های او نبود صدر در صد هم مادر و هم بچه تلف می شد ...

فرود اضطراری در لاجس ...
شانس بسیار بزرگی که آوردیم ، هوای منطقه جزایر ازور خوب بود .. اصلآ فکرش رو هم نمی کردیم که وضعیت هوا و دید رو عالی توصیف کنه .. در حین پرواز یکی از مهماندارن مرتب کتری های هواپیما رو به برق زده و آب جوش تهیه می کرد .. تا یادم نرفته بگم در هواپیماهای سی - ۱۳۰ اگه اشتباه نکنم چیزی حدود ۲۳ تا جعبه کمک های اولیه تعبیه شده است . که اون زمان بسیار مجهز و دارای لوازم گرانقیمتی چون کپسول های به هوش اورنده ، مرفین ؛ انواع آتل های شکسته بندی و بانداژ های استریل به همراه انواع داروهای مسکن در ان ها پیش بینی شده بود .. که خیلی برای رسیدگی به حال اون زائو موثر بود . ولی متآسفانه بعد از انقلاب همه مرفین ها و داروهای گرانقیمت آن ها رو تاراج کرده و جز چند بسته باند و پنبه و مرکورکروم چیزی در ان ها به جا نگذاشتند ..!! یادمه کپسول های ضد بی هوشی را می شد به راحتی جلوی بینی هر ادم بی هوشی شکست .. وطولی نمی گذشت که به حال اولیه بر می گشت . تمام دارو ها طبق تاریخ تعین شده تعویض می شدند .. بگذریم .. به کمک مهماندار و اون خانم پرستار از خانم موند بالای درباری به خوبی مراقبت کردند .. بعد ها پرستاره می گفت .. همین خانم زائو .. در فرودگاه بد جوری به او حضور وی در این پرواز اعتراض می کرده .. حتی شنیده بود که با صدای بلند گفته بود .. این جا مگه شمس العماره است که هر ننه قمری با ما همسفر بشه .. !! خب قسمت این بود که همین ننه قمر به کمک خداوند جون خود و فرزند دخترش رو نجات بده ..
توقف اجباری در لاجس ...
با وجودی که هیچ کس امیدی به زنده ماندن در شرایط آن شب رو نداشت .. به لطف خداوند خیلی عالی و حتی زودتر از ساعت پیش بینی شده ( به خاطر تغیر مسیر باید ) در فرودگاه لاجس فرود امدیم . در این جزیره بزرگ و زیبا همه جور امکانات رفاهی و تفریحی وجود داشت .. از همه مهم تر آب و هوای بسیار عالی و دل انگیز آن بود .. شب بقدری خسته و داغون بودیم که حتی فرصت نکردیم به ابوطیاره مون نگاه کنیم .. !! با ماشین گروه راهی هتل که چه عرض کنم .. متل شدیم . روز بعد ابتدا با رمپ بزرگ لاجس رفته تا از وضعیت هواپیمامون با خبر شویم .. وای که چقدر مضحک شده بود .. رد شلاق هایی که بر بدنه کوبیده شده بود ، و حتی جاهایی رو قر کرده بود .. معلوم بود . مهندس پرواز گفت .. امکان پیچیدن به دور ملخ و سرنگون کردن هواپیما خیلی زیاد بود .. خلاصه خدا به یکی از ما ها رحم کرده بود .. همه می گفتند قسمت آن بچه کوچکی بود که بر فراز اقیانوس بدنیا آمده بود .. !! و از صدقه سر او ما زنده مانده ایم ! بعد از اعلام خسارت به تهران .. راهی بیمارستان شدیم . خانم محجبه حالش زیاد خوب نبود .. ظاهرا خون زیادی ازش در هواپیما رفته بود .. بچه رو هم ندیدیم .. چون می گفتند نارس است ! اون موقع من معنی این اصطلاحات رو اصلآ نمی دونستم .. ! به هر حال بعد از یک هفته هواپیمای هرکولس بعدی که سر راه در لاجس فرود امده بود .. قرار شد مسافران و محموله ما رو به آمریکا ببرد .. و ما هم یک هفته بعد از آن راهی آمریکا شدیم .. البته در طول حضورمون در پایگاه به مسافرمون سر می زدیم .. دیگه حالش خوب شده بود .. بچه اش هم سالم بود ..

جلوه ای از انسانیت ...
اما جالبه بدونید.. بعد از این که هواپیمای سی - ۱۳۰ بعدی که فکر کنم فیروز زبل بود ، مسافران ما رو با خود به امریکا برد .. یه روز که برای سرکشی و احوال پرسی از مسافر غریب مون سر به بیمارستان پایگاه زدیم ، با کمال تعجب دیدیم که همون خانم پرستار در بیمارستان مانده و همراه بقیه به سفر خود ادامه نداده است .. ! همان موقع بود که طفلک پرستاره نطق اش باز شد و تعریف کرد که همین خانم چقدر در فرودگاه لندن او را تحقیر کرده بود .. !! جالبه می گفت .. بقدری عصبی شده بودم که دلم می خواست با پرواز بعدی به امریکا بروم .. اما قولی که به فرزندانم داده بودم ، باعث شد تحمل کرده و فیس و افاده خانم باکلاس و از ما بهترون رو تحمل کنم .. حتی در هواپیما سعی کردم در صندلی ای بنشینم که پشت ام به او باشد .. اما وقتی فهمیدم به کمک ام نیاز داره .. همه چیز رو فراموش کردم . و حتی وقتی احساس کردم بیچاره در این جزیره تنهاست .. بهش قول دادم نزدش بمونم .. ! شاید باورتون نشه .. ان ها خیلی با هم صمیمی شده بودند .. خانمه از ما که مرتب به او سر می زدیم تشکر و قدردانی می کرد .. یادمه می گفت دوست دارم اسم دخترم رو .. دریا ، طوفانه ، نرجس ( بر وزن لاجس ) بگذارم . متخصصان لاکهید هواپیمای ما رو بهتر از روز اول تعمیرش کردند .. ولی به ما در این مدت خیلی خوش گذشته بود .. تا این که برای سفر به امریکا اماده شدیم .. این بار فقط سه مسافر داشتیم .. همون خانمه و دخترش به همراه ان خانم پرستار که واقعآ درس انسانیت رو به همه ما داد ... الان باید اون دختر کوچولویی که در آسمان به دنیا امد حدود سی و چهار - سی و پنج سال سن داشته باشه .. شاید در آمریکا مانده باشد و شاید هم خواننده این سایت باشه ..
با تشکر و احترام :
بهروز مدرسی
این پست ساعت ۱:۳۰ دقیقه بامداد به تاریخ ششم اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .
یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا )
ایام به کام 
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.
KG200 WING 200 (Last Part):
Allied bombers in Luftwaffe service:
During the war, the Luftwaffe downed many allied bombers over German held territory. Others landed because of technical problems. Some of these bombers remained flyable. Initially these captured bombers, such as American B-17s and B-24s and Russian Pe-2s and Tupolevs and other aircraft, were flown by the Luftwaffe for studying their capabilities for intelligence and technological analysis. These test-flown bombers were given Luftwaffe markings. Later, KG 200 began to use these captured long range bombers for its top secret missions. With the increasing air superiority of allied air forces, the German retreats, and the increasing use of RADAR and RADAR-equipped night fighters, it became ever harder for the German bombers to fly deep into allied airspace. Flying long-ranged captured allied bombers instead of the smaller and shorter range German bombers was a perfect solution for the Luftwaffe. These bombers could fly further and could fly over the most protected allied targets, day and night, without being even shot at, as they looked and sounded exactly like allied bombers. It was the perfect equivalent of the stealth bomber. The captured allied bombers used by KG 200 were not given German markings and remained with their original allied colors and markings for complete day or night deception of allied pilots and anti-aircraft gunners which saw them. They could fly anywhere, day or night, make aerial photos, drop agents, bomb targets, track allied bomber formations and constantly report their exact position and altitude without being intercepted by their fighter escorts.
Bomber-size missiles
In World War 2, Germany led in the development of guided bombs and missiles. In addition to operating normal guided weapons, such as the Hs-293 missile and Fritz X bomb, KG 200 operated the heaviest and most unique type of weapon operated by the Luftwaffe, the Mistel bomber-size missile. Mistel was a bomber, usually a Junkers 88, that was transformed to a huge missile by replacing its cockpit with a four tons warhead, placing a mount on its back for carrying a mounted fighter aircraft (picture above), and connecting the unmanned bomber's flight controls to the fighter, so that the fighter's pilot could fly the dual aircraft all the way to the target, usually a large fixed strategic target such as a dam, a power station, or a large bridge, aim the bomber to its final dive to the target, and then disconnect the fighter from it and fly home. The Mistel bomber-missile had a long range and could smash the largest targets. In their first attack, in June 1944, four Mistels sank ships in the English Channel. One of the major planned Luftwaffe attacks was supposed to destroy Russia's largest hydro-electric power stations with Mistels, and by doing so reduce Russia's electricity production by 75%, but most of them were destroyed on the ground by a US air attack before the operation. The Mistel's last attack, in march 1945, was personally led by Werner Baumbach, commander of KG 200. A large group of Mistels took off for the mission, most of them were shot down, but five Mistels destroyed large bridges over rivers in East Germany, in order to delay Russian advance into Germany.
The German suicide units
The Mistel was like a suicide aircraft but without the suicide. As Germany was losing the war, there were some fanatic and influential Nazi officers like Hanna Reitsch, a famous female test pilot and pre-war gliding champion, Otto Skorzeny, a special operations expert, and Hajo Hermann, a senior bomber and night fighter leader, who suggested, unrelated to the Japanese use of Kamikaze suicide pilots, that Germany will use volunteers as suicide pilots in order to overcome the allied technological and numerical advantages with their fanatic spirit. The idea had roots in German mythology that was glorified by Nazi propaganda, it was "Totenritt", a death ride. Hitler was reluctant, but eventually agreed to Reitsch's request to establish and train a suicide attack air unit. The new unit, nicknamed the Leonidas Squadron, also became part of KG 200.Leonidas was the Greek warrior king of Sparta who in 480BC stopped the invading Persian army at the narrow Thermopylae pass in East Greece with just 300 elite warriors who fought to the last man. Their sacrifice saved Greece from occupation, and a statue of Leonidas still stands at Thermopylae. The desperate Nazi fanatics thought they can save Germany too by suicide tactics. The aircraft to be used was the Fi-103 Reichenberg, a manned version of the German V-1 cruise missile, equipped with a small cockpit and flight controls. After two volunteers were killed trying to test fly it, it was successfully flown by Hanna Reitsch, the experienced test pilot who was the first to sign as a volunteer suicide pilot. 24 V-1 cruise missiles were initially modified to manned suicide missiles and over 70 volunteers, mostly young recruits, began training to fly the V-1 as a suicide missile. They were called "self-sacrificers". Theoretically they were supposed to try to bail out after aiming their piloted missile to its final dive at the target, but it was clear that the chances of survival were very low. Also, unlike the much faster rocket-powered Japanese Okha suicide missile, that was much faster than all allied fighters, the jet-powered V-1 was slow enough to be intercepted. The suicide squadron of KG 200 was never used in combat because Werner Baumbach and his superiors considered it an unnecessary waste of life and resources, and preferred the Mistel. Baumbach claimed that Mistel was better than both a manned bomber and a suicide missile, because of the minimal loss of crew lives, as losing a manned bomber meant the loss of a full crew while Mistel was flown by a single pilot, and unlike a suicide missile pilot, the Mistel pilot had a chance to return safely.Eventually another German suicide tactic was used in combat. It was the interception of heavy bombers by ramming, as suggested by Hajo Hermann, head of the German night fighters command. Fighter wing 300 (JG 300) was assigned to use this tactic very late in the war, equipped with ordinary Me-109 and Fw-190 fighters, but it was used just a few times, with little success. Few bombers were destroyed by collisions, and few suicide pilots who managed to bail out were killed by the furious gunners of the other bombers.
The end of KG 200:
At the last days of World War 2, Luftwaffe bomber wing 200 retreated its remaining special aircraft to South Germany, the documents about its secret activities were destroyed. In march 1945, shortly before the end of World War 2, Werner Baumbach, the highly decorated bomber pilot, and commander of KG 200, was promoted to commander of what was left of the German bomber command. After the war, still a Nazi, he wrote an autobiography. The total secrecy spirit of KG 200, which remained even after the war, is best demonstrated by the fact that while he describes his long and distinguished wartime service as a Luftwaffe bomber pilot in the book, he does not mention KG 200 there with a single word. Like many other Nazis, he immigrated after the war to Argentina where he worked as a test pilot. He was killed in 1953 at age 36 during a test flight, taking many secrets of KG 200 with him.
Source:http://www.2worldwar2.com/kg200.htm BY:Alireza Sadeghi
"وی-1 انتحاری سرنشین دار" "بمب میستل"
ترجمه فارسی:
واحد "کا جی 200"(قسمت آخر):
بمب افکنهای متفقین در خدمت لوفت وافه:
در زمان جنگ نیروی هوایی آلمان تعداد زیادی از بمب افکنهای متفقین را بر فراز سرزمینهای تحت حاکمیت خود بزیر کشید.برخی دیگر نیز بخاطر نقص فنی فرود آمده بودند و تعدادی از آنها هنوز قابلیت پرواز داشتند.در ابتدا بمب افکنهای غنیمتی از قبیل "بی-17 " و"بی-24" آمریکایی و "پی-2" روسی و "توپولف" و سایر هواپیماها برای تجزیه و تحلیل و مطالعات اطلاعاتی و فنی توسط "لوفت وافه" بکار گرفته میشدند.این بمب افکنهای آزمایشی دارای علائم لوفت وافه بودند.بعدا "کا جی 200" شروع به استفاده از این بمب افکنهای دورپرواز برای عملیات فوق محرمانه خود نمود.با افزایش برتری هوایی نیروی هوایی متفقین و عقب نشینی آلمانها- استفاده از رادار و جنگنده های شب پرواز مجهز به رادار افزایش یافت و پرواز بمب افکنهای آلمانی در عمق فضای هوایی متفقین سخت تر شد.بنابراین به پرواز در آوردن بمب افکنهای دور پرواز غنیمتی از متفقین بجای بمب افکنهای کوچک با برد کم آلمانی راه حل خوبی برای لوفت وافه بود.این بمب افکنها قادر به پرواز طولانیتر بودند و میتوانستند بر فراز اهداف بشدت محافظت شده توسط متفقین در روز و شب و بدون اینکه ساقط شوند پرواز کنند زیرا دقیقا شبیه بمب افکنهای متفقین بودند.بمب افکنهای غنیمتی متفقین که توسط "کا جی 200" استفاده میشدند فاقد علائم آلمانی بودند و دارای رنگ و علائم اصلی خود بودند که باعث فریب کامل خلبانان متفقین و متصدیان توپهای ضد هوایی در شب یا روز میشدند.آنها میتوانستند به همه جا پرواز کنند-عکسهای هوایی بگیرند-عوامل را پرتاب کنند-اهداف را بمباران کنند و فرمیشنهای بمب افکنهای متفقین را رهگیری کنند و محل و ارتفاع دقیق آنها را با دقت و بدون اینکه توسط جنگنده های دیگر اسکورت شوند گزارش کنند.
موشکهایی به اندازه بمب افکن:
حین جنگ جهانی دوم آلمان به توسعه و ساخت بمبها و موشکهای هدایت شونده پرداخت.علاوه بر بکارگیری تسلیحات هدایت شونده معمولی نظیر :موشکهای "اچ اس-293" و بمب "فریتز-ایکس"-"کا جی 200" سنگینترین و منحصربفردترین نوع سلاح هدایت شونده توسط لوفت وافه که موشکی با سایز بمب بنام "میستل" بود را بکار گرفت."میستل" در واقع یک بمب افکن بود و معمولا یک "یونکرس-88" بود که با جاسازی یک سر جنگی 4 تنی بجای کاکپیت خلبان بیک موشک بزرگ تبدیل شده بود.همچنین محلی در پشت آن تعبیه شده بود بطوریکه میتوانست جنگنده ای را بر پشت خود حمل کند.کنترلهای این بمب افکن بدون سرنشین به جنگنده وصل بود بطوریکه خلبان جنگنده قادر به کنترل همزمان هر دو هواپیما بسمت هدف خصوصا یک هدف بزرگ بدون حرکت استراتژیک نظیر:سد-ایستگاه تولید برق یا پلی بزرگ بود.خلبان جنگنده در شیرجه نهایی بمب افکن را بسمت هدف هدفگیری میکرد و سپس اتصال جنگنده را قطع کرده و بسمت خانه برمیگشت."میستل" برد زیادی داشت و قادر به درهم شکستن بزرگترین اهداف بود.در نخستین حمله در جون 1944 چهار "میستل" چند کشتی را در کانال انگلیس غرق کردند.در یکی از مهمترین حمله های لوفت وافه قرار بود که تاسیسات بزرگ تولید برق آبی روسیه منهدم گردند.بدین ترتیب تولید برق روسیه تا 75% کاهش پیدا میکرد اما بیشتر "میستل" ها در روی زمین و پیش از عملیات توسط نیروی هوایی ایالات متحده نابود شدند.در مارس 1945 آخرین حمله "میستل" ها توسط "ورنر بومباخ" -فرمانده واحد "کا جی 200"- هدایت گردید .گروه بزرگی از "میستل" ها برای ماموریت بهوا برخاستند.بیشتر آنها سرنگون شدند اما 5 "میستل" پلهای بزرگی را بر روی رودخانه های شرق آلمان بمنظور بتاخیر انداختن پیشرفت روسها بداخل آلمان تخریب کردند.
واحدهای انتحاری آلمان:
"میستل" شبیه هواپیمای انتحاری بود اما بدون خلبان انتحاری.در حالیکه آلمان در حال شکست بود برخی افسران متعصب و با نفوذ نازی از قبیل"هانا رایتش" -خلبان زن آزمایشی مشهور و قهرمان مسابقات گلایدر در پیش از جنگ-"اتو اسکورتزنی"-کارشناس عملیات ویژه-و"هایو هرمان" سر دسته بمب افکنها و جنگنده های شب پرواز پیشنهاد کردند که آلمان بمنظور فائق آمدن بر برتری فنی و عددی متفقین از خلبانان انتحاری با توجه به روحیه متعصب آنها استفاده کند.این ایده ریشه در اساطیر آلمانی داشت که توسط تبلیغات نازی به آن پر و بال داده شده بود.این سفری بود بسوی مرگ که "توتنریت" نامیده میشد."هیتلر" موافق نبود اما با تقاضای "رایتش" برای تاسیس و آموزش یک واحد انتحاری هوایی موافقت نمود.واحد جدید به نام اسکادران "لئونیداس" نیز بخشی از "کا جی 200" شد."لئونیداس" پادشاه جنگجوی اسپارت بود که در 480 سال قبل از میلاد هجوم ارتش ایران را در گذرگاه باریک "ترموپیل" در شرق یونان توسط فقط 300 جنگاور برجسته متوقف کرد و تا آخرین نفر جنگید.فداکاری آنان یونان را از اشغال نجات داد و مجسمه ای از "لئونیداس" هنوز در "ترموپیل" پابرجاست.نازیهای متعصب و نا امید فکر کردند که میتوانند آلمان نازی را هم با تاکتیکهای انتحاری نجات دهند.هواپیمایی که برای این کار استفاده شد "اف آی-103"-"رایشنبرگ"-بود که نسخه بدون خلبان موشک "وی-1" بود و مجهز به یک کابین کوچک کنترلهای پروازی بود.پس از اینکه دو نفر داوطلب در حین پرواز آزمایشی کشته شدند سرانجام با موفقیت توسط "هانا رایتش" خلبان آزمایشی با تجربه ای که اولین نفری بود که داوطلبانه برای پرواز انتحاری اعلام آمادگی نمود پرواز کرد.24 موشک "وی-1" در ابتدا به موشکهای سرنشین دار انتحاری تبدیل شدند و بیش از 70 داوطلب که بیشتر سربازان جوان بودند شروع به آموزش پرواز با "وی-1" بعنوان یک موشک انتحاری کردند.از این افراد بعنوان کسانیکه خود را وقف دیگران میکنند یاد میشد.از لحاظ تئوری آنها باید سعی میکردند پس از هدف گیری موشک و شیرجه نهایی آن بسمت هدف بیرون بپرند اما مشخص بود که شانس زنده ماندن بسیار پایین است.همچنین بر خلاف موشک انتحاری "آکوها" ژاپن که بسیار سریع بود و سریعتر از تمام هواپیماهای متفقین پرواز میکرد "وی-1" بقدری کند بود که میتوانست توسط هواپیماهای متفقین رهگیری گردد.واحد انتحاری "کا جی 200" هرگز در نبرد بکار گرفته نشد زیرا "ورنر بومباخ" و فرماندهانش بر این باور بودند که این مورد تلف کردن جان انسانها و منابع میباشد و "میستل" را ترجیح میدادند."بومباخ" مدعی بود که "میستل" بخاطر حداقل کردن تلفات جانی بهتر از بمب افکن سرنشیندار و موشک انتحاری است.از دست دادن بمب افکن سرنشیندار بمعنی از دست رفتن همه خدمه آن بود در حالیکه "میستل" با یک خلبان پرواز میکرد و برخلاف خلبان موشک انتحاری خلبان "میستل" شانس بسلامت بازگشتن را داشت.در نهایت تاکتیک انتحاری دیگری در نبرد بکار گرفته شد که توسط "هایو هرمان" فرمانده جنگنده های شب پرواز پیشنهاد شده بود و آن رهگیری بمب افکنهای سنگین و تخریب آنها با پروانه هواپیما بود.این واحد "واحد جنگنده های 300" نام گرفت که دارای جنگنده های متعارف "مسراشمیت-109" و "فوکه ولف-190" بود .استفاده از این تاکتیک خیلی دیر در جنگ آغاز شد و فقط چند دفعه با موفقیت اندک انجام گرفت.بمب افکنهای کمی در نتیجه این برخورد منهدم شدند و خلبانان اندکی که موفق به بیرون پریدن از هواپیما شده بودند توسط مسلسلچی های خشمگین سایر بمب افکنها بقتل رسیدند.
پایان "کا جی 200":
در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم واحد 200 بمب افکنهای لوفت وافه هواپیماهای مخصوص باقیمانده را به جنوب آلمان عقب برد و اسناد مربوط به ففعالیتهای محرمانه آن نابود شدند.در مارس 1945 بفاصله کوتاهی از پایان جنگ جهانی دوم "ورنر بومباخ"-خلبان مدال آور بمب افکن-و فرمانده "کا جی 200" بسمت فرمانده باقیمانده بمب افکنهای آلمانی منصوب شد.وی پس از جنگ همچنان یک نازی باقی ماند و بیوگرافی خود را تحریر نمود.وضعیت کاملا سری "کا جی 200" که حتی پس از جنگ همچنان سری باقی ماند در این کتاب به بهترین نحو نگه داشته شده است.در حالیکه "بومباخ" از خدمات طولانی و شاخص خود در زمان جنگ بعنوان خلبان بمب افکن در لوفت وافه نام میبرد -چیزی از "کا جی 200" حتی یک کلمه بیان نمیکند.وی نظیر اغلب نازیها پس از جنگ به "آرژانتین" مهاجرت کرد و بعنوان خلبان آزمایشی مشغول بکار شد."بومباخ" در سال 1953 و در سن 36 سالگی در حین یک پرواز آزمایشی کشته شد و بسیاری از اسرار "کا جی 200" را با خود بگور برد.
گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقیhttp://www.2worldwar2.com/kg200.htmمنبع:
![]()
براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد .



![]()
پاسخ به شما
یکی از خوانندگان محترم طی کامنتی محرمانه از بنده درخواست فرمود تا ای میل او را درج کنم . من اشاره به موضوع نامه نمی کنم .. چون ممکنه مغایر با اهدافی که اون دوست عزیزم داره باشد . لذا از خواننده محترمی که زحمت کشیده و برایم ای میل فرستاده عرض می کنم .. من نامه ایشان را دریافت نکرده ام .. حتی در بخش اسپام نامه ها هم سر زدم . لطفآ مواردی رو که فرمودی هب ادرس جی میل بنده ارسال فرمایید تا در خدمت باشم .
پوزش فراوان
از همه دوستان و خوانندگان محترم به خاطر تاخیر در به روز رسانی سایت رسما و قلبآ عذر خواهی می کنم . راستش رو بخواهید یک ویروس افغانی می گن اخیرآ اومده که به قول قدیمی ها غریب کش است . خب به همین دلیل یک راست سراغ من امده و بد جوری زمین گیرم کرد .. بد شانسی این که امروز شنیدم نوه هایم هم از بنده آن مرض رو گرفته و دچار اسهال و استفراغ شدید شده اند .. آن ها خوب خواهند شد .. اما من شرمنده روی ماه شما یاران خواهم بود ..
سبز و خرم باشید

من همسر سبیل کلفت نمی خواهم
تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل
و
جاسوسی که به خواستگاری آمد !!
روایت واقعی

















سلام استاد عزیزم
الان وسط درس خواندنم هست که با خودم گفتم فقط 5 دقیقه استراحت کنم و بعدش درسم را ادامه دهم و طبق معمول اولین جایی که سر می زنم ، خانه مجازیم یعنی اینجاست. فقط رسیدم که حرفهای خودمانی را بخوانم و متن اصلی پست را به خودم قول و قسم دادم که فردا بخوانم چونکه خودم را موظف کرده ام که امشب یک پروژه را تمام کنم. اول از همه خیلی ذوق کردم که پست جدید دیدم و از الان قند در دلم آب کردم که آخ جون فردا که از خواب بیدار شوم یک مطلب جالب و خواندنی برای خواندن دارم و بعدش اینکه اتفاقا" این سه اتفاقی که افتاده اصلا" به نظر من اتفاقات نیک و خوبی بوده اند و اتفاقان باید گفت استاد قربون اون دهنت بازهم در مورد مشکلات صحبت کن شاید فرجی شد و مشکل برطرف شد (چشمک).
راستی استاد شش هفته دیگر به ایران می آیم یعنی شانزدهم خرداد به ایران می آیم و تا هفتم شهریورماه در ایران هستم. یادتان باشد که یک دیدار مفصل به بنده بدهکارین (چشمک). سنگ از آسمون هم بباره باید همدیگر را ملاقات کنیم. از الان قول بگیرم که وقتم محفوظ باشه.
مراقب خودتان باشید و امیدوارم نوه های شیرین و دوست داشتنی شما هر چه زودتر خوب بشوند و شیطنتهای شیرینشان را باقدرت هر چه بیشتر ادامه دهند.
سبز و بهاری باشید
سام (سوئد)
پاسخ
سام عزیز و نازنین
نمی دونی چقدر خوشحالم کردی که به ایران می آیی
از همین الان قول می دهم اگه زنده باشم ... در هر شرایطی به دیدارت بیایم
دفعه قبل که حسابی شرمنده شما شدم
ولی این بار من ول کن نیستم
در مورد مسایل هم .. امیدوارم همه هر ارزویی که می کنند برآورده شود
اما خواهش می کنم .. اول درس هایت رو بچسب .. دنیای مجازی همیشه فرصت برای مطالعه وجود داره
موفق باشی .. خانواده رو سلام مخصوص برسون
خیلی دوستت دارم .. اامشب هم با علی از کانادا که خیلی زود برگشته صحبت کردم .. خیلی خوشحالم که صدایش رو شنیدم
با آرزوی موفقیت برای شما یاران خوب
ساعت سه و ده دقیقه بامداد یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
بنام خداوند جان آفرين
(((( قابل توجه دوستاني كه مايل به خواندن مطالب ديني نيستند. اين يك مطلب مذهبي و ديني است آنرا نخوانيد))))
استاد عزيزم جناب مدرسي و دوستان محترم و عزيز سايت سلام ، مطلب زير 24 حديث در خصوص ظهور حضرت ولي عصر مي باشد كه اميدوارم مورد استفاده شما عزيزان قرار گيرد(انشا الله)
24حدیث در مورد ظهور امام زمان (عج)
1- پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
آدمی تعجّب می کند از وفور ایمان مردم آخرالزّمان که پیامبری را ندیدند و امام آسمانی را زیارت نکردند و تنها ایمان به سطوری می آورند که بر روی کتابهای باقیمانده از وحی و کلمات معصومین نقش بسته است.
منبع : کتاب حکیم
2- پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
خداوند از بندة مؤمنش قول گرفته که سختیها را در دنیا به جان بخرد آن گونه که نان آوران خانه از زیر دستان خود پیمان می گیرند که در غیبت او چهار چوبهای مورد نظر را محترم دارند. هر چه به زمان ظهور نزدیکتر میشوید به افکار و اعمالتان پوشش تقیة بیشتری دهید.
منبع : کتاب بحارالانوار جلد 67
3- پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
دنیا به پایان نمیرسد تا اینکه مردی از اهل بیت من که هم نام من است سلطنت نماید.
منبع : کتاب الملاحم و الفتن ص 154
4- امام علی (ع) فرمودند:
از علائم ظهور آن است که به همدیگر بد گویید و یکدیگر را تکذیب کنید و از شیعیان من باقی نمی ماند؛ مگر به اندازة سرمه در چشم و نمک در غذا و چنین خواهد بود، امتحانات زمان غیبت.
منبع : کتاب بحارالانوار
5- امام علی (ع): فرمودند:
برای صاحب الزّمان غیبتی است عظیم که باید در محور ایمان راسخ بود زیرا که خیلی ها از ما جدا می شوند حتّی آنها که به مقامات بلند رسیده اند.
منبع : اصول کافی جلد 1
6- امام حسین (ع) فرمودند:
قیام کنندة این امت، فرزند نهم من است که غیبتی طولانی دارد و هنگامی که تاریکی های غیبت، همه جا را فرا می گیرد؛ خفّاشان کور چشم و گرگان درنده به تقسیم اعتبارات و امتیازات او می نشینند.
منبع : الزام النواصب ص 67
7- امام حسین (ع) فرمودند:
فرزندم خلاصة انبیاء و عصاره اولیاء و ثمره اوصیای کریم است.
منبع : کشف الغمه ج 3 ص 312
8- امام علی بن الحسین (ع) فرمودند:
هر کس در غیبت فرزند مان استوار بر ولایت ما باشد خداوند پاداش یک هزار شهید مقتول در جبهه های احد و بدر را به او می دهد.
منبع : کتاب بحارالانوار جلد 52
9- امام محمد باقر (ع) فرمودند:
ایام ا... سه روز است، یکی روز ظهور حضرت قائم ( عج) و دیگری روز رجعت و سومی روز قیامت است.
منبع : کتاب حکیم
10- امام محمد باقر (ع) فرمودند:
سلطنت قائم(عج) 309 سال است؛ به مدتی که اصحاب کهف در غار به سر بردند.
منبع : غیبت بن شاذان
11- امام محمد باقر (ع) فرمودند:
اصلاحات قائم، به مساجد نیز می رسد و هر مسجدی که ذی خود خارج باشد و ظواهرش اشرافی و اعیانی باشد در روز رهایی ویران می شود.
منبع : بشارت الاسلام ص 235
12- امام جعفرصادق (ع) فرمودند :
خدای تعالی اصحاب قائم (عج) ما را در یک لحظه مانند ابر های پراکنده جمع می کند و اصحاب امام زمان (عج) برابرند با سپاه اسلام در جنگ بدر که 313 نفر بودند.
منبع : کتاب حکیم
13- امام جعفر صادق (ع) فرمودند :
در دولت امام قائم (عج) راه میان مکه و مدینه با درخت خرما اتصال می یابد.
منبع : کتاب حکیم
14- امام جعفر صادق (ع) فرمودند :
در قیام آن سرور اولیاء جمله مفسدین و بد خواهان و غاصبین حقوق اهل بیت نابود خواهند شد.
منبع : کتاب حکیم
15- امام جعفرصادق (ع) در تفسیر آیه62 سوره نمل می فرماید:
« امّن یجیب المضطرّ اذا دعاه و یکشف السّوء و ..... » آیا کسی هست که به فریاد بیچاره در وقت ناله اش جواب دهد و رفع نگرانیها را نماید ؛ فرمود: این کلام در مورد قائم وارد شده و اوست که هر لحظه خدا را می خواند برای دفع دشواری و به زودی پروردگار، وی را بر کرسی اقتدار جهانی می نشاند.
منبع : الزام النواصب ص 172
16- امام جعفر صادق (ع) فرمودند:
مردم در انتهای غیبت از دین خارج خواهند شد گروه گروه، آنچنانکه در صدر اسلام دسته دسته وارد می شدند.
منبع : الملاحم و الفتن ص 144
17- امام جعفر صادق (ع) فرمودند:
این امر مقدس ( ظهور ) به وقوع نمی پیوندد؛ مگر زمانی که تمامی گروه ها به حکومت برسند و خود را نشان دهند، تا آن که نگویند کار امام را ما نیز می توانستیم انجام دهیم.
منبع : کتاب میزان الحکمه الحدیث
18- امام جعفر صادق (ع) فرمودند:
زمانی قیام صورت می گیرد که جهان بشریت به یک سوم جمعیت، تقلیل یافته باشد و امواج بلایای طبیعی دو سوم را نابود کند.
منبع : منتخب الاثر ص 453
19- امام جعفر صادق (ع) فرمودند:
در روزگاری که جهان مهیای نزول عذابهای سنگین است در خانهات خلوت نما و کمتر در محافل رسمی و شلوغ شرکت کن.
منبع : الزام النواصب ص 180
20- امام جعفر صادق (ع) فرمودند:
به وقت ظهور، نشاط و شادی به برزخ نیز سرایت می کند و مؤمنین از فشارهای آن دیار راحت می شوند.
منبع : غیبت نعمانی ص 167
21- امام جعفر صادق (ع) فرمودند:
مغرب زمین در برابر قوای او سر تعظیم فرود می آورد و مصلح کل برایشان مسجدی بنا می کند.
منبع : کتاب حکیم
22- امام جعفر صادق (ع) فرمودند:
نوروز، تنها در زمان ظهور قائم ما اهل بیت، واقعیت می یابد که خداوند ما را بر تمامی خبائث و رذائل مسلّط می گرداند.
منبع : بحارالانوار جلد 52
23- امام موسی کاظم (ع):
خداوند به هنگام ظهور قائم (عج) دین حق را بر جمع ادیان باطله پیروز می گرداند.
منبع : کتاب حکیم
24- امام مهدی(عج) فرمودند:
نفرین خداوند و ملائکه و مردم گرویده بر کسی که تعدّی نماید به حقوق و اعتباراتم.
منبع : کتاب کمال الدی
از خدا بخواهيم ما را هم جزو ياران آن حضرت قرار دهد (آمين)
حق نگهدارتان
علي كدخدايي
پاسخ
پسر عزیز و نازنینم علی جان گرامی
این بار ابتکار خوبی به کار بستی .. و همون بالا تکلیف خودت را با دیگران که غر می زنند راحت ساختی .. دست شما درد نکند
در اصل کار من را راحت کردی
و اما در باره مطلبی که زحمت نگارش ان را کشیدی از شما پسر عزیز و نازنینم تشکر وقدردانی می کنم
امیدوارم آقا خودش حافظ شما و خانواده گل ات باشد
موفق و موید باشی
بهروز جان
سلام
پست بسیار بسیار جالب و خواندنی بود.هم به خاطره مطلب شما و هم زحمت آقای صادقی.ایشان مطلب بکری را بیان کردند که خیلی برایم تازگی داشت.ممنون.
قربان در ایام تعطیلات عید مورد اصابت ویروس مذکور قرار گرفته و تا چند روز به معنای واقعی شکنجه شدم.البته مقارن با روز 13.علائم عجیبی هم دارد.ابتدا سیستم گوارش را درگیر کرده آن را خالی!! سپس علائمی شبیه به سرماخوردگی ظاهر می کند.به امید بهبودی هر چه زودتر شما و دوقلوها.
یاحق
پاسخ
استاد عزیز و بزرگوارم
بله .. بد جوری من را انداخت .. آن هم در شرایطی که یکی دو تا کار بسیار حساس و همایشی داشتم .!! نه می تونستم نروم ..!! و نه می تونستم سر کار بروم ..!! خلاصه چون خیلی مهم بود و قولش را داده بودم ، با هزار مکافات خودم رو به همایشی که مسئولیت خبری و اطلاع رسانی اش با من بود رساندم
ولی همان گونه که شما گفتید .. شکم خالی .. حالت تهوع
جالبه وقتی نوه ها را می خواستم کرج برسونم .. من توان رانندگی نداشتم .. آژانس هم برای رفت و برگشت و بدون توقف 30 هزار تومان طلب می کند .. ناچارآ از برادرزاده همسرم خواهش کردم او رانندگی کند و من آنا را در آغوش گرفته بودم .. نزدیک پمپ بنزین اتوبان .. دیدم ای بابا حال نوه هم بهم خورد .. و گلاب روتون کلی روی لباس های پلوخوری ما بالاآورد
جلوی پمپ بنزین توقف کریم .. و کمی آب به سر و صورتمون زدیم .. من فکر کردم ماشین او را گرفته .. اما روز بعدش دخترم زنگ زد و گفت هر دو دچار اسهال و استفراغ شده اند .. متوجه شدم که ان ها هم گرفته اند .. به هر حال کته ماست با نعنا یا زیره چاره کار است
آوالانچ عزیز .. خوشحالم که بار دیگر شما برادر فرهیخته ام را می بینم
از سوی خودم از طرف آقای صادقی از شما تشکر می کنم
با سلام
ساعتهاست که دارم خاطرات شما را ميخوانم اميدوارم خداوند شما و امثال شما را براي ايران عزيز حفظ نمايد و به شما طول عمر و سلامتي عنايت فرمايد.
پاسخ
به به .. دوست بسیار عزیزم
شرمنده می فرمایی عزیزم .. ممنون از شما
خدا شما دوستان با وفا و نازنین رو همیشه نگهدارد .. من به عشق شما یاران می نویسم .. و همین من را زنده نگاه داشته است
موفق باشی
چونکه ديدم نوشته ايد هر چه ميخواهيد بنويسيد مينويسم ..
من با يک آرزو و آن هم خلبان شدن بزرگ شدم و حتي در مرحله اول کنکور براي انجام معاينات و مصاحبه عقيدتي نيروي هوايي قبول شدم و خيلي از مراحل سخت معاينات را گذراندم و حتي دندان پزشکي که همه را رد ميکرد بعد از دومرتبه معاينه من را قبول کرد اما درکمال ناباوري وقتي که پزشک گفت شما آلرژي داري و روي برگه ام با خودکار قرمز نوشت: آلرژي مردود
دنيا را روي سرم خراب شده ديدم و در حالي که از سلامت خود کاملا اطمينان داشتم و حتي بعد از آن به پزشک مراجعه کردم
با تن يخ کرده از دانشگاه شهيد ستاري بيرون آمدم.
من معني قسمت و تقدير را آنجا فهميدم چونکه درست شب قبل در ترمينال با اينکه تابستان بود ناگهان از اين رو به آن رو شدم و آنفولانزاي شديدي گرفتم.
از آن به بعد احساس پوچي ميکنم
چون به دليل شرايط سني آن آخرين فرصت من براي قبولي بود.
خلاصه کنم
درسته که بعد از اون تونستم توي رشته ديگه اي موفق بشم و مقام کشوري بيارم اما من فقط يک آرزو داشتم و آن پرواز و خدمت در نيروي هوايي به عنوان خلبان بود که برباد رفت و ديگر آرزويي ندارم.
اومدم درد دلي کرده باشم کمي سبک بشم.
ممنون
موفق باشيد.
پاسخ
دوست عزیز و نازنینم
پسر خوبم ... همین که شما تلاش و زحمت خودت رو کشیدی وجدانت راحت است . عزیزم با مشیت الهی نمی شود جنگید ... من بار ها این مسئله رو به همه گفته ام .. دوستی داشتیم خدا بیامرز خیلی از پرواز جنگی می ترسید .. هیچ گاه پرواز به منطقه جنگی نکرد .. البته از اساتید ما هم بود .. انسان خیلی بزرگواری بود
خب ما دوستان که پرواز زیاد داشتیم همیشه نام او را در فرم پروازی هواپیما پر می کردیم .. می دونی چی شد ..!!؟ جنگ تمام شد .. صلح آغاز شد .. پرواز های خارج از سر گرفته شد .. و او الکی الکی در پروازی که نوبت اش نبود .. به جای دوستش رفت منزل لباس بردارد .. در همین موقع نفر اصلی که پرواز تبریز رفته بود سر رسید .. وقتی شنید اون دوست با اخلاق رفته خونه لباس بردارد .. به حرمت دوستش ، اجازه داد تا جای خودش پرواز برود .. خب با کمال ناباوری شب عید هواپیمای سی - 130 رو روی ارمنستان زدند .. و همه شهید شدند
عزیمز با قسمت و مشیت خدا نمی شه جنگید .. صلاح شما در این بود که در رشته دیگری خدمت کنی .. کما این که موفق هم شدی .. پسرم ناشکری نکن
خدا رو روزی صد هزار بار شکر کن .. که قبل از این که آلوده اش بشی و کار دستت بدهد متوجه آلرژی شما شدند ... شما هر وقت پول دستت اومد می تونی خلبان بشی .. و برای خودت پرواز کنی ..
موفق باشی
سلام به استاد عزيزم
من عاشق اين خاطرات قشنگتون هستم
مخصوصا خاطرات ارتش شاهنشاهي
ممنونم از شما
امير - مشهد
پاسخ
امیر جان فدات بشم پسرم
خوشحالم که خوشت اومده است
باور کن من هم این نوع خاطرات رو مخصوص شما دوستانی که قبلآ فرموده بودید نوشتم .. به امید موفقیت شما پسر خوبم
مواظب خودت باش عزیزم
سلام
مثل همیشه عالی بود، دستتون درد نکنه.
ضمنا سق شما طلاست نه سیاه! چون اتفاقاتی که پیش میاد خوبه نه بد.
موفق باشید
پاسخ
سلام دختر عزیزم
این که نظر شماست و به بنده و سایت لطف دارید .. حرفی درش نیست
اما این که سق ام سیاه است یا نه .. باید شبنم جان از علی دایی و مایلی کهن پرسید ..!!؟ مطمئن باش ان ها نخواهند گفت طلا ..!! حتمآ می گویند سق سیاه .. باور کن
خب .. خودت چطوری .. ؟ حسین جان عزیزم چطوره .. ؟ من که خیلی دوستتون دارم
موفق باشی عزیزم
باعرض سلام و خسته نباشید خدمت کپیتان
بسیار بسیار خوب بود من که واقعاً از مطالعش لذت بردم از همینجا به شما وسایر افرادی که در این مجموعه همکاری دارن کمال تشکر و قدر دانی رو دارم و امیدوارم که این مجموعه روز به روز شاهد موفقیت های بیشتری باشه.
با تشکر
آرمان رئیسی
پاسخ
آرمان عزیز و نازنین
ممنون از شما و مهر و محبتی که به حقیر و همکاران داری
آرمان جان .. همین که شما دوستان مشکل پسند از مطلبی خوشتون بیاید .. برایم کافی است و به ان افتخار می کنم
ممنون از کامنت شما
سلام كاپيتان (شتـــلق)
قربان بسيار لذت بردم جالب بود چرا مي گوئيد جاده خاكي اين ها همه جاده اصلي است ، اتوبان است ، شاهراه است
(منظور چاپلوسي نبود)
با تقديم احترام
و بااجازه
(شتلـــق)عقــب گـــرد
پاسخ
فدات بشم امیر عزیز
راستش خوانندگان جدیدی که از سوی گوگل به سایت راهنمایی می شوند .. و اتفاقآ عده ان ها هم کم نیستند ، چون در جریان قضایا و سلایق و علایق خوانندگان دایمی سایت نیستند .. ممکنه از این همه حاشیه رفتن ها به تنگ آمده و برای همیشه سایت رو ترک کنه .. از این رو مجبورم هر از چند گاهی توضیحکی کوچک بدهم
شما به دل نگیرید
ممنون از شما
سلام عمو بهروز امیدوارم خوب بوده باشیدر ضمن یاشاسین عمو بهروز گلم و یاشاسین اذربایجان
پاسخ
دوست عزیز و نازنینم اراز جان
سلامت باشی عزیزم .. یاشاسین منیم ارازم .. یاشاسین بیزیم آذربایجان .. یاشاسین بیزیم مملکتمیز
یاشاسین منیم دوستوم
با تشکر از کامنت زیبایت
سلام عمو
اول از طرف من به پسرتون تبریک بگویید و همچنین به خودتون تبریک می گویم که تیمتون قهرمان شد...
آقا عجب خاطره جذابی بود..
کللی حال کردم.
راستی آقا این پوستر اولی که زدید توجه من رو بسیار جلب کرد..
اون که نوشته تولد در لحظه ترس.
یک حالت قریبی داره. بدجوری آدم رو ترقیب می کنه که متن رو زودتر بخونه..
و این که اون هرکولس رو در کنار تصویر گذاشتید هم کللی حرف داره.
ممنون
یا حق
پاسخ
امیر عزیز و نازنین
ممنون از شما .. راستش من که تازه داشت ویروس افغتنی از بدنم خارج می شد .. ، ظاهرآ دوباره از عصرپشیمان شده و برگشت .. و هر چه همسرم می گفت .. پاشو بازی استقلال رو ببین .. حالش رو نداشتم .. و از اتاق خودم مسابقه رو دنبال می کردم .. بعد تلفن زنگ خورد .. و نفهمیدم چی شد .. و در پایان این همسرم بود که می گفت به آرش تبریک بگو .. خب خوشحال شدم
در مورد ترغیب تیتر باید بگویم .. از وقتی کار با فتوشاپ را کمی اموخته ام ، سعی می کنم علاوه بر تیتر ، با تصاویر هم وب گرد های حرفه ای رو به سمت و سوی سایت ترغیب کنم .. !! چون کافی است یک بار تشریف بیاورند .. بعد مشتری می شوند !! چشمک
راستی امیر جان .. در باره اون موضوع به دامادممون گفتم .. و همسرم هم تآکید کرد .. و قول رو گرفتیم
منتها باید مرتب یادآوری کنی .. چون همه ما ها فراموش کار هستیم
در پایان .. امیر جان فرصت کردی .. سایت ب . مدرسی را یه حالی بهش بده .. و چند تا پست در آن قرار بده .. اگه هم کار داری و فرصت نمی کنی .. طریقه انجام آن را برای من بنویس
ممنون
با سلام خدمت استاد مدرسی
مدتها بود منتظر یه همچین پست نابی از خاطرات قبل از انقلاب بودم . دستتان درد نکند بقول معروف چسبید.
استاد از نمایشگاه ایرشیب چه خبر ؟ اگر برگزار شد اطلاع بدهید تا اونجا شما را از نزدیک زیارت کنیم.
موفق و پیروز باشید
پاسخ
برادر ارجمندم جناب دولتیاری گرامی
با تشکر از نگاه پر مهرتون به سایت حقیر و سپاس از تعریفی که فرمودید ... در باره ایرشو .. عرض کنم بنده بی اطلاع هستم
ظاهرآ جناب بیات از تیم قبلی جدا شده است .. !! چون آن ها مدعی بودند هیچ خبری ندارند !! و احتمالآ با گروه های فعال دیگری قرارداد همکاری بسته است
البته من حق رو به این جوون می دهم .. مسئولیت سنگینی بود
به هر حال حتمآ به بنده اطلاع خواهد داد .. مطمئن باشید در سایت ام اطلاع رسانی خواهم کرد
موفق و موِید باشید
سلام اقاي مدرسي
اين مطلب هم واقعا جالب بود و بوي مطالب قبلي رو داشت ممنونم از اينكه دوباره برگشتيد به سياق قبلي.
راستي اين اقا اراز از سلدوز كه برايتان كامنت ميگذارد همشهري من است ولي چون ادرس خاصي ندارد من نميتونم باهاش تماس داشته باشم . من چون مدت 10 سال است كه از سلدوز خارج شده ام و در كرج ساكن شده ام خيلي دلم براي سلدوز تنگ است. اگر ممكن است ارتباط منو با اراز از طريق ايميلم sulduz@gmail.com البته در صورتي كه ايشان مايل باشند برقرار نماييد.
باتشكر
پاسخ
عباس عزیز و نازنین
ممنونم که از مطلب این پست خوشت اومده است
عباس جان .. تنها راه ارتباط با دوست عزیزمون .. نوشتن کامنت در هر پست است .. مطمئن باش او حتمآ خواهد خواند و با شما تماس خواهد گرفت
ممنون از کامنتی که نوشتی
عمو سلام.
ممنونم از لطفی که در حق من انجام دادید و با دامادتون صحبت کردید. خیلی چاکرم.
من الان که اومدم سرعتم بد نیست.
سعی می کنم چندین پست رو بفرستم.
باز هم از شما و همسرتون تشکر می کنم.
یاحق.
پاسخ
ممنون پسر گلم
من الان دارم می روم کرج .. چون قراره برم سر کار فرصت نمی کنم نوه هایم رو ببینم
باز هم یادآوری می کنم ..
موفق باشی
سلام آقای مدرسی
یک چند وقتی هست که با سایتتون آشنا شدم.در اصل داشتم تو گوگل دنبال یه موضوع می گشتم که نمی دونم چطور از سایت شما سر درآوردم ،باید بگم که نثر شما آدمو به خودش جذب میکنه.
اما تو این پست اخیرتون یک اشتباه لپی داشتید:
پایگاه لاجس در اقیانوس اطلس قرار داره که شما در عکس نوشتید اقیانوس کبیر.
در ضمن یک پیشنهاد هم دارم اگر امکان ارسال شکلک درقسمت نظرات باشه خوانندههای سایت بهتر میتونن ابراز احساسات کنن.
پاسخ
مهدی جان عزیز و نازنین
خوشحالم که شما هم به جمع یاران همدل و صمیمی سایت پیوسته ای
عزیزم لاجس در اطلس است .. من حواس ام اصلآ نبوده است .. ادیتور سایت هم طوری است که نمی شه اصلاح اش کنم .. ممنون از حسن توجه و دقتی که داری .. من چون سریع می نویسم و عادت هم ندارم مطالب نوشته شده رو بخونم .. از این اشتباهات به قول شما لپی زیاد پیش می آید !! معذرت می خواهم
آخه اگه برگردم عقب و بخونم .. تجسمی که به خاطره داشتم .. از ذهن ام می پره .. وقتی هم تمام می شود .. بقدری کارهای زیادی باید انجام دهم که فرصت نمی کنم .. ولی باید از این به بعد قبل از آپ کردن بخونم
باز هم از حضور و تذکر شما تشکر می کنم
موفق و سبز باشی
درود جناب مدرسي . خوب هستيد ؟
بالاخره فرصت كردم مطلب جديد رو بخونم . اين شرايط سخت تجربه هاي فوق العاده اي هست كه بايد در اختيار جوان ترهاي فعال در هوانوردي قرار بگيره . بسيار عالي و فوق العاده .
خسته نباشيد .
پاسخ
ممنون بامداد عزیزم
خوشحالم که شما تعریف می کنید
مواظب خودت باش
جناب مدرسی عزیز درود انگار شما بنده خوب خداوندی و دعاهیتان مستجاب میگردد التماس دع و اروز کنید تا انشالله خواسته مردم ایران اجابت گردد که رستکاری هر دو جهان را ببرند .از نوشته اقا کدخدا دو تا قسمت جالب بود یکی شماره11که تکلیف مساجد و بارکاه ها ی اشرافی را مشخص کرده بودکه وصف العیش نصف الیعش ودیگری شماره 19 که میتواند روز انتخابات باشد و بلاخره از ددیدار نکته دان خوشحال شدم که من نکته ها را میبینم و ایشان میدانند پایدار باشید
پاسخ
دوست بسیار عزیز و بزرگوار
با تشکر از شما .. مسلمآ دعا می کنم .. محتاج به دعا ی خیر شما یاران هستم
در مورد جناب کدخدایی .. واقعآ ایشون انسان بسیار شریف و نازنینی هستند
من خیلی ارادت دارم
سلام عمو بهروز عزیز
خیلی خیلی جالب بود. آنقدر مطلب را زیبا بیان کردید که من حضور خودم را در تمام لحظات آن ماجرا احساس کردم.عمو جان از روزی که با سایت شما آشنا شدم خیلی سعی کردم با شماره تلفن شما تماس بگیرم ولی متاسفانه گوشی تلفن شما بطور دائم خاموش بود که در نهایت بعد از کلی دلتنگی برای اولین بار در زندگی یک بیت شعر نو و آکبند سرودم :
(صحبت کردن با شما چه مشکل
دیدن شما محال است )
انشاءا... کسالت شما و نوه های
گل تان هرچه زودتر برطرف و بهبودی کامل پیدا کنید.
به امیددیدارشما یا گفتارتلفنی باشما (هرکدام که زودترپیش بیاید)
پاسخ
مهرداد عزیز و نازنینم
از این که از مطلب این پست رضایت داری و خودت رو در بطن ماجراها احساس می کردی .. افتخاری بزرگ برای حقیر است .
اما در باره شماره تلفن اعلام شده عرض کنم ...
پسر عزیزم با شما که تعارف ندارم .. واقعیت این است که از همون ابتدا اعلام شماره تلفن اشتباه بود !! چون متآسفانه بعضی از دوستان .. باز هم تکرار می کنم بعضی از خوانندگان به هیچ عنوان رعایت موقعیت بنده رو نمی کردند ..!! البته نود هفت در صد الحق و انصاف رعایت می کردند .. و سر ساعات اعلام شده تماس می گرفتند .. و یا از قبل پیامک می فرستادند .. اما همون سه درصد ، حتی یک درصد
هم برای من با این انبوه مخاطب خیلی مشکل ساز شده بود . من به حرمت دوستان به خودم اجازه نمی دادم خاموش کرده و سر ساعت تعین شده روشن کنم .. در عوض توقع داشتم اون تعداد کم هم رعایت می کردند .. ولی متآسفانه در ساعاتی که من در حال استراحت بودم با تماس هاشون بد جوری اذیت می شدم ..!! مخصوصآ این که کلآ خواب من خیلی کم است .. و تا دیر وقت بیدارم .. و دارو قرص های زیادی برای انواع بیماری هایی که دارم مصرف می کنم .. و همسرم افسرده است .. تماس های ناگهانی باعث به هم ریختگی سیستم عصبی اش می شد .. و هول می کرد که مبادا برای عزیزانمون .. یا نوه ها مشکلی پیش آمده است .. !! ولی با تمام این سختی ها ، به حرمت خوانندگان فهیم یک بار هم به خود اجازه خاموش کردن رو ندادم ... و اغلب روشن بود تا این که گوشی اصلی خودم خراب شد .. و مجبور شدم این را موقتآ از دور خارج کنم .. به قول قدیمی ها..رستم و یک دست اسلحه ..!! .و هر وقت پول دستم امد ، حتمآ یک گوشی برای خط سایت خواهم خرید
ممنون ازکامنت شما
با سلام ...
اين پست هم بسيار جالب بود ...يک درس بزرگ انسانيت رو هم آموختيم ...
اما در بخش کا جي 200 نوشته دوست عزيز عليرضا صادقي نوشته شده بود ورنر بومباخ کتابي از بيوگرافي خود را نوشته است ...حال بي صبرانه منتظر معرفي نام آن کتاب و موسسه انتشاراتي مربوطه ، البته در ايران هستم ...
اگر سن او درست نوشته شده باشد هنگام پايان جنگ کمتر از 30 سال داشته !!!عجب جانوري بوده !!!
با تشکر فراوان و آرزوي سلامتي و سعادت براي شما استاد عزيز و همه دوستان ...
رضا از کرج ...
پاسخ
پسر عزیز و بزرگوارم رضای نازنین
خیلی خوشحالم که مورد پسند شما دوست فرهیخته ام قرار گرفت . و صد البته بی نهایت خرسندم که پیام مطلب رو لمس کرده و به قول خودت اموختی .. ممنون . اما در مورد پرسش دوم شما باید خود جناب صادقی عزیز توضیح فرماید .. با شناختی که دارم .. حتمآ به این کامنت جواب خواهد داد
ممنون از شما که به کار دیگر همکاران هم ارج می گذارید .. به جان نوه هایم قسم .. من وقتی دوستان و خوانندگان محترم از جناب علیرضا صادقی یاد و تشکر می کنند .. بیشتر از محبت هایی که به بنده می شود ، خوشحال و شادمان می شوم . چون این جوان بدون هیچ ادعایی به نحو احسن از روزی که یا علی
گفته تا حالا کارش رو به نحو احسن و خیلی در سطح بالا و علمی ارائه داده است .. و علاوه بر ارتقای کیفیت محتوایی سایت .. در جلب خوانندگان و افزایش امار و همچنین عنایت گوگل نقشی به سزا داشته است
جا داره از این دوست عزیزم رسمآ تشکر و قدردانی کنم
ممنون از کامنت شما
سلام بر سرور گرامي جناب آقاي مدرسي .مطمئن باشيد گرفتاريهاي زندگي و مشغله هاي ذهني بنده باعث ميشوند كه كمتر مزاحم بشم.اميدوارم احوال جنابعالي و خانواده گرامي خوب باشد و سلامتي كه والاترين نعمت الهي است،همانند قبل شامل حال باشد.چون مدتي است كامنتي ننوشته ام،روش نوشتن كامنت هم فراموش كرده ام.خاطره بسيار زيبا و آموزنده اي بود هرچند ترس و دلهره من از پرواز بر فراز اقيانوسها را زيادتر ميكنه.از خداي بزرگ براتون آرزوي توفيق و سلامتي دارم و منتظر ديگر خاطرات زيبا و آموزنده شما هستم.فعلا خدا نگهدار تا فرصتي ديگر.خانواده گرامي سلام برسانيد لطفا.ارادتمند جنابعالي-فضلي
پاسخ
سرور گرامی جناب مهندس فضلی
اگه بگم بد جوری نگران شما بودم .. و قصد داشتم در حرف های خودمونی بعدی جویای سلامتی شما و تنی چند از دوستان دیگه باشم .. باورتون می شود ..!!؟ به هر حال خوشحالم که سلامت هستید و مشغله کاری سبب دوری ها شده است . جناب مهندس از قدیم گفته اند .. گر نگهدار من آن است که من می دانم ... شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
اقیانوس که سهله ... دور از جون شما اگه در حال سقوط هم باشه .. و خدا نخواهد امکان نداره حتی خون از بینی کسی بیرون بیاید .. و تاریخ سوانح هوانوردی مملو از این اتفاقات باور نکردنی است
بنده هم برای شما و خانواده محترمتان آرزوی موفقیت و توفیق روز افزون دارم
سلام بنده رو برسونید
سلام
ماجرای جالبی بود.
خوشا به حال شما که زندگیتان این چنین سرشار از خاطره است.
اما آنچه در این پست شما برای من جالب بود؛ اشاره شما به آنتن هواپیمای هرکولس بود.
باور می کنید که من مدتها بود می خواستم از شما بپرسم این سیمی که جلوی هواپیمای سی130 و بعضی هواپیماهای ترابری دیگر را به هم متصل کرده چیست ؟! ولی هر بار به دلایلی منصرف شدم.تا امروز خودتان به آن اشاره کردید.
سالم و سلامت باشید.
میثم باریکانی
پاسخ
میثم عزیز و نازنین
خب ما هم در زندگی دلمون با همین خاطرات گوناگون خوشه ... و اما خوشحالم که از این پست خوشت امد .. و از همه مهم تر این که به پرسش قدیمی شما هم پاسخ داده ام
مواظب خودت باش
ممنون از کامنت شما
ان تیمساری که از شاهزاده های قاجار بود جهانبانی بود نه امیرفضلی.
پاسخ
عزیزی که نام خودت رو ننوشتی
مگه شاهزادگان قاجار فقط یکی رو به نیروی هوایی فرستاده بودند !!؟
در مورد جهانبانی که همه می دونستند .. ولی در بحث این که تیمسار امیر فضلی از خاندان قاجار بوده یا نه .. بنده به دلیل سال ها خدمت و پرواز با ایشان خیلی دقیق و با اطمینان می گویم که از نوادگان شاهان قاجار بود
ممنون از شما
با سلام خدمت
عمو بهروز راستش در اول اینکه خیلی ازتون ممنونم به خاطر خاطرات زیباتون راستش درخواست کمکی از شما دارم میدونم اینجا جاش نیست........
...و... و...و
...و...
پاسخ
پسر عزیز و نازنینم
از این که من را امین خودت دونسته و در باره مشکل ات برای من نوشتی .. خیلی سپاسگزارم .. و بایت صفات خوبی که برایم قائل شدی .. تشکر می کنم
اما عزیزم .. من مطمئن هستم آقایون پزشکان محترم خیلی راحت این مشکل شما رو برطرف می کنند .
پسرم .. من پاسخ شما رو به طور کامل نوشتم .. ولی وقتی دیدم در کامنی دیگر خواستی که منتشر نشود .. من ان را پاک کرده و در وبلاگ ات کپی کردم ..
موفق باشی
چند ماهیه وبلاگه قشنگتونو میخونم ولی راستش فرصت نشده کامنت بذارم...خاطراتتون ومطالبتون خیلی عالین...فقط یه چیزی این که گفتید به شما گفتن نباید از ارتش بنویسید اشکالی نداره.. باور کنید از مطالبی که راجع به اجتماع مخصوصا در مورد تجارب مدیریتی نوشتین کلی چیز یاد گرفتم....در مورد کامتای بد وتوهین آمیز هم بایدبگم نسبت به کامت های موافق یک به صد هم نیست پس معلومه که از روی غرض نوشته میشه شما خودتون رو ناراحت نکنید...باز هم منتظر مطالب قشنگتون(مخصوصا تبليغات در مطبوعات) هستم...
پاسخ
محمد علی جان عزیز و نازنین
قبل از هر چیز از این که به جمع یاران همدل و صمیمی سایت پیوستی خیلی خوشحالم .. و بی نهایت خرسندم که مطالب حقیر مورد پسند شما دوست عزیزم قرار گرفته است
در مورد توضیحات شما .. و اهمیت ندادن به مغرضان چشم .. و تشکر ویژه به خاطر راهنمایی ها و نظران مفید شما
چشم .. حتمآ همین کار رو خواهم کرد
ممنون از کامنت پر مهرشما
سلام.
2 تا خواهش دارم عمو.
یکی اینکه اون کامنتهای وبلاگ بی_مدرسی رو پاسخ بدهید.
دوستانی هستند که خیلی از مطالب خوششون اومده.
حیف هست که تو جمع دوستان سایت نباشند.
دومی اینکه وبلاگی رو آدرس می دهم.
جزو وبلاگهای پر طرفدار بلاگفا هست اگر یادتون باشه تو اون نظر سنجی نفر اول یا دوم شده.
http://www.anidalton.blogfa.com
ممنون
یاحق
پاسخ
امیر عزیز و نازنین
ممنون از زحماتی که می کشی
پسرم خودت اگاهی که من چقدر مشغله دارم .. و به زحمت پاسخ کامنت ها و نامه ها رو می دهم .. ً!!؟
از طرفی آن دوستان رو نباید منتظر گذاشت .. من از شما خواهش می کنم .. شما که کد ها رو داری .. در پاسخ ان ها .. آدرس سایت یا وبلاگ ام رو بنویس
این جوری هم با سایت مادر آشنا می شوند .. دوم این که پاسخ شون رو هم دریافت خواهند کرد ..
در مورد سایت یاد شده فوق عرض کنم .. نکته مهم که گوگل خیلی به ان اهمیت می دهد .. نوشتن کل مطلب در صفحه اول است . اگه به صفحه وبگذر آن نگاه کنی .. همه کلیک ها ورود به سایت منظور شده است .. برعکس سایت من که کلیک صفحه اول آن .. چون مطلب ندارد ، گوگل آن دسته از خوانندگانی که مستقیمآ به صفحه مطلب لینک می شوند رو محاسبه نمی کنه ..
البته من خوشحالم که سایت ها چنین پر مخاطب هستند .. البته عنوان سایت .. خودش خیلی ها رو جلب می کند .. از همه مهم تر خیلی عالی می نویسد .. و در باب خیلی از جماعت ایران که دختران باشد می نویسد .. البته مدتی است که امار آن به کمک معرفی در سایت هایی چون بالاترین بالا رفته است .. و گرنه آمار کل ان باید الان خیلی بالاتر بود با توجه به این که از سال 85 یعنی یک سال زودتر از من راه اندازی شده است
در مورد اول یا دوم شدن ان هم تبریک می گویم
امیدوارم همیشه موفق باشد
سلام جناب مدسی.خوشحالم که حال و هوای سایت مثل قدیما شده و بازم از خاطره های جالبتون برامون نوشتید،امیدوارم همیشه شرایط به این منوال باشه.
اما من همچنان منتظر تحلیل شما بر روی مساله فرود هواپیما روی رودخانه هودسن هستم.موفق باشید
همراه همیشگی
پاسخ
ممنون دوست عزیز و نازنینم
من معذرت می خواهم که کمی مطالب وعده داده شده با تاخیر مواجه شده است
می گویند .. عدو سبب خیر شود .. واقعآ حقیقت داره
از وقتی محدودیت نگارش برایم ایجاد کردند .. بقدری سوژه های گوناگون به ذهن ام خطور کرده اند .. و به عبارت صحیح تر کلی مطلب در نوبت قرار دارند .. !! تازه کلی مطلب هم دوستان خوبمون مثل آقایان اوالانچ عزیز و جناب نیما نجاتی ارسال فرموده اند .. که باید منتشر شوند !! ولی مشکل من در حال حاضر گرفتاری های روزمره ام است !! که متآسفانه حتی فرصت پاسخ به دوستان را هم نمی یابم .. ولی به امید خدا همه چیز رو به راه خواهد شد
کپتن جان
چه سرگذشت زیبایی رو نوشتید....چدا از دلنشیهای پروازی داستان٫ چندین آموزه دربارهٔ منشِ خوب توش بود.
ولی برای من سرآمد نکته هاتون همون داستانِ ۷۰۷ و خلبان توانمندش در داج کردن موشک هوا به هوای هواپیمای دشمن بود.
من تا کنون بر ابن اندیشه بودم که هواپیماهای سوخترسان چون همیشه در اسکورت اف۱۴ها بوده اند٫ از این داستانها و پیش آمدها نداشته اند.
اگر بتونید این داستان رو کمی بیشتر باز کنید (تا جاییکه چالش امنیتی و نگاهداری از رازهای نظامی نداشته باشه) خیلی خوب میشه.
با سپاس فراوان از شما
مهرداد٫انگلیس
پاسخ
مهرداد عزیز و نازنین
ممنون از شما و محبتی که به حقیر و سایت خودت داری
مهرداد عزیز ... در مورد بوئینگ سوخت رسان ؛ باید به اطلاع برسونم که این ماجرا را یکی از دوستانم که قبلآ با سی - 130 پرواز می کرده و بعد به گردان سوخت رسان منتقل شده بود تعریف می کرد .. او در باره موشکی که تعقیب شون می کرد .. و لحظات خیلی پر التهابی که داشتند تعریف می کرد .. که چگونه مرگ رو جلوی چشمان خود دیدند .. ولی خلبان با تجربه که متآسفانه به دلیل عملکرد سیاسی اش اجازه بیان نام اش را ندارم .. به گروه گفته کسی دخالت نکند .. و به تنهایی با ویراژ های پی در پی به کوهای اصفهان کوبیده است .. این که اسکورت می شدند یا نه را من نمی دونم .. شاید در مراجعت بوده اند .. چون لزومی به اسکورت نداشتند .. به هر حال من در باره این مسئله چیزی نپرسیدم .. اما در مورد انحراف موشک عراقی ها .. واقعیت داره
امیدوارم .. سایر همکاران گردان 707 که اطلاعات دقیق تری دارند بیان فرمایند به هر حال خاطره مربوط به سالیان خیلی دور است .. و من اجازه ندارم در این باب سخنی گفته و موضوع رو بازتر کنم .. چون قبلآ در این باره نوشته بودم .. الان پاسخ شما در باره بوئینگ دادم .. و گرنه خودت می دونی .. محدودیت دارم
استاد ارجمند جناب مدرسی عزیز
سلام
ابتدا بابت روز جمعه که با من تماس گرفتید و من نتوانستم کاری انجام بدم پوزش مرا پذیرا باشید.دلیل اینکه فقط 1 ساعت وقت داشتم و اونهم 10 صبح روز جمعه و من هر چه تلاش کردم نتوانستم کاری بکنم ،صد البته که تلاشهایم 2 بعد از ظهر نتیجه داد که کار از کار گذشته بود!!!به هر حال شرمنده.
دوم اینکه اینقدر دلم از بعضی ها پره که هر چقدر سعی کردم نیام اینجا و شما را هم ناراحت نکنم نشد!!!به چند دلیل....اول اینکه اولین باری که از دست همین فرد ناراحت شده بودم اومدم اینجا و دوم اینکه در دفعه اول شما گفتی اشتباه می کنی و من قانع شدم....اما اینبار چه خواهید گفت؟!
اینبار هم می توانید مرا قانع کنید که من اشتباه می کنم؟!
می دونید طرف صحبتم کیه(آقای آ.ب)
خودتان دیدید که برای اون قضیه هیچکس کم نذاشت حتی خود شما هم چقدر زحمت کشیدید...و آقای بازیار هم همینطور
من به شخصه خیلی صبر کردم تا شاید درست شه اما اینگار بحث فرق می کنه...من اینهمه مادی و معنوی هزینه کردم..هیچ کدوم از کلاسهای قبل عیدم رو نرفتم به خاطر همراهی با این آقا!اما یکدفعه به خاطر ترسو بودن و نامردی ایشان همه چی خراب میشه هیچ،جواب تلفن های ما را هم نمی دهد!
قبل عید من خودم به شخصه زیاد متوجه اوضاع پیش آمده نبودم و گفتم بذار این چند روز قبل عید حرف این قضیه را نزنم بلکه همه از لحاظ روحی ریکاوری بشیم،برای عید که زنگ زدم تبریک بگم جواب ندادن ها شروع شد.البته این را هم بگم که من چند امانتی دست ایشان دارم که قبل عید با اس ام اس گفتم ایتها را قبل عید حتما نیاز دارم و با من تماس بگیرند،اما نگرفتند!بعد عید هم تماس گرفتم....گفتم شاید این چند روز عید می خواد به دور از فشار باشه...گفتم اشکال نداره و بماند من به خاطر ندادن اون امانتی چه بدبختی دارم الان می کشم!!!
اما عید هم تمام شد....فروردین هم تمام شد....اردیبهست هم 8 روزش رفت و الان موبایلش خاموشه!!!!
در طی این مدت من با همسر ایشان تماس گرفتم و از ایشان خواستم بگن با من تماس بگیرند اما در جواب ایشان یا گفتن باشه یا گفتن حالا یا گفتن نه!!!
آخر صبرم به سر آمد و قضیه امانتی را به ایشان گفتم و بسیار از این بابت ناراحت شدم که چرا ایشان را هم ناراحت کردم و ایشان بسیار سریع به این آقا انتقال داده و گفتن در این هفته باهاش تماس می گیرم و می بینمش!!!
اما این هفته که می گفت 2 هفتست تموم شده!!!
حالا شما بفرمایید که من اشتباه می کنم!!!
پاسخ
داود عزیز و نازنینم
با درود فراوان و تشکر قلبی بابت زحمتی که به شما دادم و روز جمعه مزاحم اوقات استراحت شما پسر خوبم شدم .. بایت همه زحمات و محبت های شما ممنونم .. اما در مورد مسایل پیش آمده
داود عزیزم .. قبل از هر چیز من در این رسانه پرمخاطب رسمآ اعلام می کنم .. در تمام این مدتی که افتخار آشنایی با شما دوست فرهیخته ام را پیدا کرده ام ..چقدر به خوانندگان محبت فرموده اید .. و همه بدون استثناء از برخورد و رفتار شما همچنین شخصیت بزرگوارانه شما از بنده تشکر کرده اند .. که نشان از فهمیدگی و افتادگی شما دارد .. یعنی یک نفر پیدا نشد که من بابت مشاوره به شما معرفی کرده باشم .. چه دختر چه پسر .. و ان ها از شما قدردانی نکرده باشند .. که این امر باعث افتخار من بوده و است . حتی دوستانی که شما را حضوری ملاقات کرده بودند .. بی اغراق خیلی از شما تعریف کرده اند .. از جمله استاد بزرگوارم جناب فرنودی .. برادر خلبان شکاری آقای چگینی و ...
خب این ها رو گفتم که عرض کنم من شناخت کامل از شما و اخلاق شما دارم .
در مورد مسئله شما با دوست عزیز دیگرم .. خدا شاهد است اصلآ یادم نیست .. !! یعنی حافظه ام خیلی ضعیف شده است . و الان هم هر چه فکر کردم .. به یادم نیامد که شما چه مشکلی با دوست مشترکمون داشتی ..
اما در باره مسئله بعدی ... باید عرض کنم .. خودت شاهدی که من اخرین بار خوش و خرم از دفتر دوست عزیزمون حامد قبل از عید از هم جدا شدیم ..
و در همان ایام به دلیل فشار هایی که به من وارد امد .. مدتی به دستور دکتر از همه چیز به دور بودم .. و حتی موبایل ام هم خاموش بود
در مورد ایر شو هم من از زبان خودت واقعیت ها رو شنیدم ... که به دلیل ... برای اردیبهشت موکول شد
ضمن این که در تمام مدتی که از شما و گروه بزرگوارتون دور بودم .. و اغلب هم در کرج نزد نوه هایم استراحت می کردم .. از همسرم می شنیدم که چندین مرتبه آقای الف .. و چند بار هم دوست دیگرمون سید بزرگوار به خونه ما زنگ زده بود .. همین
بعد که کمی حالم خوب شد .. توسط آقای بازیار سایتی که در این مورد طراحی شده بود .. و من فکر می کنم کار شما بود رو دیدم .. حتی ان را در صفحات خودم لینک کردم .. در ایام عید .. هم با آقای الف .. و هم مادر گرامی شون که از شمال زحمت کشیده بود زنگ زده بود تا حالم رو بپرسه صحبت کردم .. و تصورم این بود بعد از تعطیلات عید شما یاران صمیمی دو باره کار رو آغاز خواهید کرد .. ولی همین چندی پیش بود که شنیدم دیگه با هم نیستید .. !! یعنی آقای بازیار به من گفت .. من خیلی تعجب کردم
آخه در شخصیت ایشون هم غل و غشی نیست که بگم خواسته خدای ناکرده زرنگی کنه .. چون خودت بهتر می دونی او زندگی اش رو پای ترقی صنعت هوانوردی گذاشته است .. من شاهد بودم که چقدر با دل و جان زحمت می کشید
اما در باره این مسئله .. اصلآ در جریان نیستم .. و نمی دونم .. !! یعنی به عقل جور در نمی آید که آقای الف بخواد چنین کاری را با دوستانش بکند .. البته شاید مشکلاتی براش پیش امده و خواسته با گروه های دیگری کار کنه .. که خب این حق طبیعی و قانونی اش است .. ولی نه به بهای پشت پا زدن به گروه قبلی .. من مطمئن هستم که سوء تفاهم شده است . چون همان اندازه که به شخصیت شما ایمان و اعتقاد دارم .. به شخصیت او و درست کاری اش ایمان دارم .. من چون در جریان نیستم نمی خواهم در باره این مسئله قضاوت کنم .. سخن من کلی است .. نه شما و نه ایشون از اون آدم های زرنگ و مادی هستید که به فکر خودتان باشید .. هر دوی شما قلبتون به عشق مردم و صنعت هوانوردی می تبد .. هر دوی شما انسان های خوب و با شخصیت هستید .. امکان داره الف .. به خاطر فشار و استرسی که روش بود .. ترجیح داده برای آرامش خودش با گروهی دیگر و حرفه ای تر کار کنه .. و فرصت عذر خواهی نیافته است . البته این حدس و گمان من است .. شاید هم دلخور شده است .. شاید کسی حرفی زده است .. !!؟
همه این ها در آینده مشخص می شود ..
من از شما خواهش می کنم کمی خونسرد باش .. به روی خودت نیار .. چون شما با هم نون نمک خوردید
من نه از او دفاع می کنم و نه قصد حمایت دارم .. به قول قدیمی ها این ور صورت ام هم بزنم درد می کنه .. ان طرف هم بزنم درد می کنه .. هر دوی شما از دوستان بسیار ارزشمند بنده هستید
با هر دوی شما نان و نمک خورده و نشست و برخاست داشته ام .. هر دوی شما رو دوست دارم .. و می دونم هر دوی شما انسان های شریف و بزرگواری هستید .. منتها آستانه تحمل بعضی ها کم است .. شما به حساب دشمنی نگذار .. فقط یه لحظه خودت رو جای او بگذار که چه فشاری رویش است ؟ و آبرو و اعتبارش در گرو این پروژه می باشد .. رفتار و کردارش اختیاری نیست
من از طرف ایشون از شما پسر عزیزم عذر خواهی می کنم .. و بوسه بر دست هایت می زنم .. تا کمی آروم و خونسرد باشی .. مطمئن هستم از دلت بیرون خواهد آورد
باور کن داود جان من هم گاهی بقدری از همه چیز و همه کس می برم .. که تا مدت ها حتی جواب موبایل فرزند و خانواده ام رو هم نمی دهم .. من از شما یک فرصت می خواهم تا با او صحبت کنم .. تا اون موقع خونسرد باش
فدات بشم پسر خوبم
مواظب خودت باش
راستی .. یک موضوعی یادم امد .. بهتر دیدم بهت بگم .. با من هم یک مدت همین رفتار را کرد .. بدون این که بین ما مشکلی پیش آمده باشد .. و چند هفته حتی چواب تلفن و پیامک هایم رو نداد .. بد جوری دلخور شده بودم .. بگذریم .. تا این که زنگ زد .. اولش دلم نمی خواست پاسخ اش رو بدهم .. ولی با خود گفتم شاید دلیلی بر این رفتارش داشته باشد .. به هر حال رفتم دیدنش .. و متوجه شدم دچار مشکل شده بود .. و به اعتراف خودش در آن شرایط حتی پاسخ تلفن خواهرش از امریکا رو هم نمی داد .. !! که یادمه اون طفلک به من زنگ زد و از من خواست تا به بردرش بگویم گوشی را بردارد .. !! پس می بینی واکنش اش در مقابل مشکلات این گونه است .. که در قدم نخست ارتباطات دور و برش رو قطع می کنه .. خب کسی ندونه به دلش می آید .. ولی من می دونم طفلک حتمآ در شرایط دشواری است .. وظیفه انسانیت من و شما حکم می کنه به دور از هر نوع قضاوتی به کمک اش بشتابیم .. و سر فرصت دلخوری ها رو مطرح کنیم
این مثال رو زدم تا بدونی عدم پاسخ او تنها برای شما نیست .. به بنده و حتی خانواده اش هم چنین واکنشی را نشان داده است
من دعا می کنم مشکلات اش بزودی برطرف شده .. و از دل زیبا و پر مهر شما به در آورد
انشاالله
کپتن جان٫ شرمندهٔ بزرگواریتون که پاسخ دادین و اونهم به این زودی ...
بینهایت سپاسگزارم و بر شما و اون خلبان ۷۰۷ درود میفرستم.
مهرداد
پاسخ
فدات بشم مهرداد عزیز و نازنین
من وظیفه خود می دونم پاسخ شما یاران رو سریع بنویسم ..
شما دوستان بقدری بزرگوار هستید که این کم ترین کاری است که در برابر خوبی های شما انجام می دهم
با تشکر و آرزوی موفقیت
از سایت هوافضا
خاطرات خلبان آزاده سرتیپ ابوالقاسم عبیری
(قسمت اول)
با فرسایشی شدن جنگ، رفته رفته به مرحله ناگوار آن که زدن شهرها و مراکز غیرنظامی بود وارد می شدیم . البته عراق از همان آغازِ جنگ به این شیوه دست زده بود ولی مسئولان ایران با الهام از تعالیم اسلامی، اجازه مقابله به مثل به خلبانان ما نمی دادند. حتی در زدن مراکز اقتصادی و نظامی توصیه می شد که به مناطق مسکونی و یا اشخاص غیرنظامی که در جوار مراکز مهم و استراتزیک دشمن واقع شده اند، صدمه ای وارد نشود.
در تاریخ جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، سال های 1364 و 1365 اوج حمله های هوایی عراق به شهرهای ایران بود. یک نمونه فجیع این حمله ها، زدن مدرسه ای در شهرستان بروجرد بود که تعداد زیادی از کودکان معصوم و بی پناه درحالی که در حیاط مدرسه تجمع کرده بودند، در خون خود غوطه ور شدند و ده ها مورد مشابه دیگر که بیان آن قلب هر شنونده ای را به درد می آورد.
در چنین شرایطی، مسئولان برای این که به دشمن بفهمانند که اگر مقابله به مثل نمی کنیم ناشی از ضعف نیست بلکه تاکنون به خاطر ملاحظات اسلامی و انسانی دست به این کار نزده ایم، و از طرفی چنانچه تصمیم به مقابله به مثل نمی شد، دشمن روز به روز گستاخ تر می شد و ممکن بود حتی بمب های شیمیایی خود را در شهرهای ما فرو ریزد، لذا دستور داده شد تا با احتیاط کامل برخی از شهرهای مهم عراق به تلافی شهرهای ما، مورد حمله هوایی قرار گیرند.
سرهنگ عبیری عصر یکی از روزها، از گردان پروازی رهسپار منزل شد . هنوز وارد منزل نشده بود که صدای آژیر هوایی بلند شد. همسرش که برای استقبال او آمده بود با دست به صورت خودش کوبید و گفت:
- خدای من ... تا کی باید این وضع ادامه داشته باشد؟ مردم بی گناه چه کرده اند که این گونه توسط این وحشی ها بمباران می شوند. کم مانده این عراقی های از دیوار خانه مان هم بالا بیایند .
عبیری همسرش را کمی دلداری داد و به او گفت وضعیت این گونه نخواهد ماند.
هدف، بغداد قصرصدام
یک هفته بعد عبیری در برنامه پروازی برای حمله به شهر بغداد قرار گرفت. در آن روز از پایگاه آنها 6 فروند برای زدن شهرهای مختلف عراق عازم بودند . او و جناب "معنوی نژاد" برای زدن بغداد انتخاب شده بودند . البته نیمه های شب برنامه تغییر کرد و هدف شهر "بعقوبه" واقع در 40 کیلومتری بغداد تعیین شد. ماموریت با موفقیت به پایان رسید و پس از بمباران شهر، سالم به پایگاه برگشتند.
عصر یکی از روزهای ماه رمضان 1364 بود. چیزی به اذان نمانده بود که عبیری به پست فرماندهی احضار شد . تقریباً می دانست به چه علت فرا خوانده شده است.
مدتی قبل بر اثر یک سانحه "ایجکت" کرده بود و پایش شکسته بود. تازه داشت خوب می شد که مرتب به فرمانده عملیات اصرار می کرد که او را برای ماموریت برون مرزی در برنامه قرار دهد. اما او به دلیل آسیب دیدگی این کار را به تعویق انداخته بود.
بلافاصله خود را به پست فرماندهی رساند. دیگر دوستان خلبانش (غفاری، دلخواه اکبری و اشکان) هم آمده بودند. فرمانده همه را در اتاقی جمع کرد و گفت:
- ماموریت زدن شهر بغداد توسط شما باید انجام شود. باید مواظب باشید کسی از این عملیات بویی نبرد. غفاری با عبیری پرواز خواهد کرد و دلخواه اکبری با اشکان. صبح فردا به صورت دسته دو فروندی طوری باید پرواز کنید که طلوع خورشید بالای بغداد باشید . هدف زدن قصر صدام است. اگر نتوانستید شهر بغداد را بمباران کنید . هر گاه تهدید شدید سریع برگردید . جناب بابایی تاکید زیادی کرده اند که در صورت بروز خطر برگردید. حالا روی نقشه کار کنید. موفق باشید...
عملیات طراحی شد
فرمانده اتاق را ترک کرد. آن چهار نفر به مرور نقشه و محاسبات پروازی که اصطلاحاً " بریف" یا توجیه پرواز نام گرفته مشغول شدند. دیوار دفاعی بغداد یکی از محکم ترین پدافند هوایی محسوب می شد که گذر از آن دل شیر می خواست. این ماموریت 90 درصد احتمال بازگشت نداشت؛ اما بچه ها خوشحال بودند زیرا برای زدن قصر صدام می رفتند و اگر موفق می شدند این کاخ ستم را بر سر طاغوت بغداد خراب کند، ممکن بود سرنوشت جنگ به یکباره عوض شود.
با دقت زیاد روی نقشه کار می کردند و زمان از دستشان خارج شده بود . به طوری که زمانی متوجه شدند ساعت 1 بامداد است . از پست فرماندهی بیرون آمدند و هر یک رهسپار منزل خود شد.
با صدای باز شدن در همسرش سراسیمه جلو آمد و درحالی که کمی عصبانی بود گفت:
- قاسم! ما نصف عمر شدیم... نمی دانی وقتی آژیر قرمز می کشند و برق پایگاه را قطع می کنند، این بچه ها چه حال و روزی پیدا می کنند؟!
خیلی عصبانی بود اما او حتی نمی دانست که سرهنگ تا آن ساعت حتی افطار هم نکرده است. بعد از خوردن سحری همیشه عادت داشت نمازش را می خواند و اگر فرصتی بود کمی می خوابید ولی آن روز دلش نمی خواست به همسرش بگوید که باید برود. دلش نمی آمد موقع رفتن او را ببیند . خودش را به خواب زد و گفت:
- خسته ام بعداً نمازم را می خوانم.
ساعتی بعد به خیال این که همسرش خواب است، بلند شد، نمازش را خواند و لباس پروازش را پوشید. غافل از این که همسرش زیر چشمی او را می پاید . همین که کفش هایش را پوشید صدای همسرش را شنید که گفت :
- قاسم کجا؟
- گردان.
- صبحِ به این زودی؟
چشمش به نقشه ای که در دست سرهنگ بود افتاد . از پایگاه تا بغداد خط قرمزی کشیده شده بود و او این مفهوم را می دانست که هدف زدن شهر بغداد است. به یکباره دلش فرو ریخت و گفت:
- قاسم ... بغداد؟
- خانم بغداد نمی رویم، برای یک گشت هوایی قرار است چند تا هواپیما را اسکورت کنیم.
- فکر می کنی من بچه ام؟ تو داری به بغداد می روی. پس بگو چرا از امروز عصری دلم شور می زد، قاسم من خیلی می ترسم. مواظب خودت باش اگر خدای نکرده طوریت بشه من با این دو تا بچه بیچاره می شم..
- خانم کی گفته ما به بغداد می رویم؟ این فقط یک نقشه است. چرا مثل بچه ها رفتار می کنی؟
از هر دری که وارد می شد بی فایده بود. او پی برده بود که سرهنگ عازم چه ماموریت خطرناکی ست. سرانجام کوتاه آمد و ظرف بزرگی را پر از آب کرد و قدری سبزی نیز داخلش انداخت . پشت سرش ریخت. تا آن روز ماموریت های زیادی رفته بود ولی تا آن روز همسرش را تا این حد بی تاب ندیده بود . درحالی که با چشمش بدرقه اش می کرد سری برایش تکان داد و گفت:
- برمی گردم انشاء اللّه.
چند لحظه بعد تیمسار خسرو غفاری با ماشین خودش جلوی پایش سبز شد . قرار گذاشته بودند برای محرمانه بودن عملیات حتی از ماشین اداره استفاده نکنند . سوار شد و به طرف گردان پروازی به راه افتادند.
پرواز به سوی بغداد
نیم ساعت به طلوع آفتاب روز 17 خرداد ماه سال 1364 مانده بود. جثه بزرگ دو هواپیمای مجهز به انواع بمب در درون آشیانه ها که انتظار چهار خلبان را می کشید تا پا در رکاب آنها گذارد و خواب خوش صبحگاهی را بر اهالی بغداد به خصوص صدام سلب کنند.
آرام آرام روی " رمپ" پروازی خزیدند و بدون این که با برج مراقبت تماس بگیرند، به ابتدای باند رفتند. ابتدا هواپیمای او و جناب غفاری که شماره یک بود از زمین برخاست و سپس هواپیمای شماره 2 بال در بال آنها قرار گرفت و به سمت غرب کشور به پرواز در آمدند.
کمی اوج گرفتند. ضمن این که شماره 2 را می پایید، شش دانگ حواسش را به دستگاه جنگ الکترونیک دوخته بود تا چنان چه تهدیدی مشاهده کرد، بتواند آن را خنثی کند.
تیمسار خسرو غفاری لیدر دسته پروازی و او کابین عقب او بود.
انتظار داشت با ورودشان به محدوده شهر بغداد رادارهای دشمن آنها را بیابند، ولی برخلاف تصورش هیچ علامتی مبنی بر این که در بُرد رادار دشمن قرار گرفته اند مشاهده نکرد. این می توانست دو دلیل داشته باشد:
1- ارتفاع آنها بیش از حد پایین بود و رادار در ارتفاع پست قادر به شناسایی نیست.
2- دشمن ممکن بود متوجه حضورشان شده باشد ولی رادارهایش را برای اغوای آنها خاموش کرده باشد.
درست به دوازده کیلومتری بغداد رسیده بودند. یک دقیقه دیگر لازم بود تا طبق برنامه روی هدف برسند
مجبور به خروج از هواپیما شدند
در این حال هواپیما تکانی خورد و یک پارچه آتش شد و موتورها خاموش شدند . بلافاصله صدای شماره 2 در رادیو پیچید:
- شماره یکً هواپیما آتش گرفته بیرون بپرید.
عبیری به غفاری گفت:
- هواپیما را زدند . سعی کن موتورها را روشن کنی.
- دسته گاز جواب نمی دهد دارم سعی می کنم.
- هواپیما داره سقوط می کنه ارتفاع به 300 پا رسیده.
- موقعیت چیه؟
-12 کیلومتر به هدف بین بعقوبه و بغداد.
در این حال شماره دو چرخی زد و گفت:
- شماره یک! اوضاع خیلی وخیمه هر چه سریع تر هواپیما را ترک کنید .
در یک لحظه سرهنگ عبیری دستش را به دستگیره صندلی پران برد و آن را کشید..
هواپیما به زمین اصابت کرد و به کوهی از آتش تبدیل شد . کمی بالاتر، او و تیمسار خسرو غفاری چترشان به زحمت باز شده بود و به طرف زمین می آمدند. سرهنگ احساس کرد غفاری روی آتش فرود می آید فریاد زد:
- خسرو ... یه کاری کن. داری توی آتش می افتی..
خوشبختانه به خیر گذشت و حدود 200 متر آن طرف تر به زمین خورد . هواپیما روی دهی به نام " کشکول" سقوط کرد و تعدادی از عراقی ها کشته شدند .
در پاسگاه
هنوز روی زمین خودشان را جمع و جور نکرده بودند که دیدند چند عراقی مسلح درحالی که اسلحه های خودشان را بالا گرفته بودند به طرف آنها می آیند . همراه آنها تعدادی زن و بچه هم بودند. سرهنگ به سرعت نقشه و مدارکی را که داشتند زیر خاک پنهان کرد.
عراقی ها درحالی که تیراندازی هوایی می کردند به طرف آنها آمدند . پیر مردی عراقی با وانت خودش را به آنها رساند و با زبان اشاره و عربی آنها را به درون ماشین فراخواند . بلافاصله داخل ماشین شدند . پیرمرد شیشه ها را بالا کشید و درها را بست. چند لحظه بعد جمعیت دور ماشین حلقه زده بودند و به شیشه های ماشین چنگ می انداختند . پیرمرد با آنها صحبت کرد اما آنها دست بردار نبودند و اجازه نمی دادند ماشین حرکت کند. سرانجام تعداد ازآنها سوار وانت شدند و اجازه دادند وانت حرکت کند.
مسیری را که نمی دانستند کجاست در پی گرفتند. ماشینی از نوع " بی- ام- و"سد راه وانت شد و سرنشینان آن سعی داشتند که آنها را از پیرمرد بگیرند. اما پیرمرد نپذیرفت . کمی جلوتر رفتند تا این که به پاسگاهی در حومه بغداد رسیدند . چند نفر با لباس شخصی جلوی پاسگاه ایستاده بودند . معلوم شد پیرمرد از ابتدا قصد داشته آنها را به پاسگاه تحویل دهد.
یکی از آنها نزد غفاری رفت و گفت:
- چطور شد؟
منظورش این بود که چگونه مورد هدف قرار گرفتید؟ خسرو از روی تمسخر با دهان روی دستش کشید و همانند ساز دهنی صدایی در آورد و گفت:
- این جوری...
در پاسگاه بودند تا این که هلی کوپتر آمد و آنها را سوار کرد و چند دقیقه بعد هم در پایگاه الرشید به زمین نشست. خلبان ها دورشان حلقه زدند و به آنها دست دادند. چون زبان انگلیسی بلد بودند، راحت تر می توانستند حرف های آنها را بفهمند. یکی از آنها جلوآمد و گفت:
- این جا کشور دوم شماست. نگران نباشید این جا نرمال است. ما در هوا با هم دشمنیم ولی در زمین دوستیم.
شروع بازجویی ها
سرهنگ ترجیح می داد در بازجویی ها ساکت باشد تا خسرو جواب دهد. زیرا او هم فرمانده دسته پروازی بود و هم ارشد او. فرمانده پایگاه پرسید:
- چند خلبان دارید؟
خسرو پاسخ داد:
- به اندازه کافی.
- مثلاً چه تعداد؟
- رادیو بی بی سی گفته ... نفر.
- از خودت بگو نه از رادیو
- حتماً آنها بیشتر خبر دارند!
چشم هایشان را بستند و سوار ماشین کردند. حدود نیم ساعت آنها را این طرف و آن طرف چرخاندند و سپس آنها را به وزارت دفاع برده اند. در وزارت دفاع او را به اتاقی بردند که تعداد زیادی از افسران نیروی زمینی عراق آن جا بودند . هر یک سوالی از او می پرسید . وقتی با جواب های دو پهلو مواجه می شدند می گفتند:
- این اطلاعات تو درست نیست.
- شما از کجا می دانید درست نیست؟ اگر درستش را می دانید چرا از من می پرسید؟
- خلبانی که به بغداد می آید باید خیلی بیشتر از اینها اطلاعات داشته باشد!
- من همین قدر اطلاعات دارم. نوبت پروازم بود آمدم. از چیز دیگری خبر ندارم.
یکی از آنها پرسید:
- ایران ادعا کرده موشکی ساخته که هواپیماهای ما را در ارتفاع 150 هزار پایی می تواند بزند. آیا درست است؟
- من هم این مطلب را از رادیو شنیده ام.
عراقی ها وقتی دیدند نمی توانند، دست به حربه ای جدید زدند.
- ما این جا وسایلی داریم که می توانیم از تو حرف بکشیم.
- وقتی چیزی نمی دانم شما هر کاری کنید جوابم همین است.
دستور داد چشمانش را بستند و از اتاق بیرون بردند.
اصرار زیادی داشتند که قاسم را برای مصاحبه تلویزیونی راغب کنند. هر بار به یک بهانه به سراغش می رفتند. می گفتند:
- اگر مصاحبه کنی خانواده ات از وجودت با خبر می شوند.
او می دانست که اگر مجبور به مصاحبه شود حتماً از او خواهند خواست که به مملکتش بد بگوید. به همین دلیل از این کار سرباز می زد.
پس از چند ماه که به اردوگاه رفت، تازه فهمید علت اصرار آنها برای مصاحبه چه بوده است. آنها به مردم عراق اعلام کرده بودند هواپیمایی در نزدیکی عراق سرنگون شده و خلبانانش اسیر شده اند و به زودی با آنها مصاحبه می شود.
روز بعد تیمساری عراقی به سراغ قاسم رفت و گفت:
این سلول مثل یک لیوان است. اگر مصاحبه نکنی آن قدر این جا می مانی تا بپوسی!
غیرتش اجازه نمی داد مصاحبه کند.
برداشتی آزاد از عقابان دربند
پاسخ
سرور گرامی جناب آوالانچ عزیزو
ممنون و سپاسگزارم از شما
بی نهایت مطلب جالب و غروز افرین است
هر چه ما در باب ارتش لال و صامت شدیم .. شما الحمدالله جبران می کنی
ای کاش در پست بعدی می گذاشتی
اگه دیدی فعلآ وقت تهیه مطلب جدید نداری .. همین رو در پست جدیدم ام قرار بده .. ممون از شما
استاد عزيزم مدرسي سلام اين خاطره نيز همانند بقيه براي من جالب بود نکته مهم در خاطرات حضرتعالي آگاهي يافتن از شرايط اجتماعي سياسي و دست يافتن به اطلاعات جالبي است که به علت بعد زمان تکرار آن ممکن نيست مثلا ديدن فيلمهاي قديمي ما را با فرهنگ آن موقع مردم آشنا مي کند در مورد تولد در هواپيما خاطره اي را که سالها پيش خوانده ام به اختصار نقل مي کنم در يکي از پروازهاي يک شرکت خارجي يک زن و شوهر و دختر کوچشکان مسافر بودند مادر در زمان پروزا درد زايمان را حس مي کند و با کمک يک پزشک حاضر در پرواز با سلامتي وضع حمل مي کند و دختر کوچولوي مسافر در همان پرواز صاحب برادري مي شود بعد از رسيدن پرواز به مقصد و اطلاع خبرنگاران آن دختردرباره احساسش مي گويد خيلي خوشحالم تازه حالا فهميدم که بچه هاي کوچک را لک لکها به دنيا نمي آورند بلکه اونا را با هواپيما به دنيا مي اورند....
پاسخ
دوست عزیز و نازنینم
ممنون از شما .. خیلی خوشحالم دوستان فرهیخته با رضایت خود مهر تآئید به کارهای حقیر می زنند
در مورد زایمان در پرواز .. چند مورد دیگه هم من خوانده ام ..
راستی در پایان کامنت به نکته بسیار لطیفی اشاره کردی
فدات بشم عزیزم