Oldpilot.ir | کله پاچه پارتی و افتضاح بعد از آن ..
درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  کله پاچه پارتی و افتضاح بعد از آن ..

  افتضاح در جشن فارغ التحصیلی !    

 خب صحبت از کار بد جماعت ایرونی شد .. یهتر دیدم که یک عادت زشت آمریکایی ها رو هم تعریف کنم ! آن ها عادت داشتند روی دماغه هواپیما هاشون رو نقاشی کنند .. معمولآ بچه های شکاری دماغه هواپیماهایشون رو به شکل دهان باز کوسه به شکل ترسناکی نقاشی می کردند ! اما برو بچه های هواپیماهای غول پیکر چون نمی شد مثل شکاری جنگنده ها روی دماغ شون نقاشی کنند ، معمولآ تصاویر زنان نیمه لخت و یا هنرپیشه ها رو می کشیدند .. !! جالبه حتی نام دوست دختر های خودشون رو هم می نوشتند !! طفلکی ها تقصیری نداشتند .. هدف روحیه دادن به خودشون بود ! ولی باورتون می شه .. !!؟ من عاشق شکل و شمایل هواپیمای بالایی بودم !! منظورم شکل و شمایل اون خانم نیمه لخت نبود .. فردا برام حرف در نیاورید .. بلکه خود قیافه قلدر مآب این نوع قارقارک ها رو خیلی دوست داشتم .. و تا دلتون بخواد در کنار اون ها عکس یادگاری انداختم .. اصلآ هواپیماهای این شکلی به ادم یه نوع احساس غرور می دهد .. شاید دلیل دوست داشتن هرکولس ها هم همین باشد ..ولی اعتراف می کنم سی - ۱۳۰ های خودمون رو عاشقانه دوستشون دارم 

  افتضاح در جشن فارغ التحصیلی !   

 

2moam54hmol5qr99728s.gif

y3qpb8toex3mxnp7q24m.jpg

راستش رو بخواهید دوستان بحث کله پاچه رو در پست قبلی پیش کشیدند .. خود به خود یاد یه خاطره ای از ایام تحصیلاتم در آمریکا افتادم .. ! اما بنا به خواست دوستان قدیمی که گله فرموده بودند مطالب ام دیگه حال و هوای قدیم رو ندارند .. یه خرده در این پست جبران مافات کردم !! و به اصطلاح خودمون کمی کشش دادم . امیدوارم از این پست هم خوشتون بیاد .

در باره مطلب قبلی که خیلی هم استقبال شد .. باید اعتراف بکنم کار بنده صحیح نبوده است . آخه تحقیر یک ملت اصلآ صحیح نیست . درسته آن ها بیشتر از دهان خود در باب کشور عزیزم سخن گفته اند .. اما هیچ دلیل بر ان نمی شود که نوع تغذیه آن ها رو زیر سوال ببریم . به قول دوستان بزرگوار.. هر کشوری یک نوع غذایی می خورند .. نباید که زیر سوال برد !! و مثال کله پاجه خوردن ما رو زدند .. که سبب نگارش این خاطره شد . من از همه اعراب عزیز و طرفدارانشون پوزش می خواهم . باور کنید با دیدن تصاویر شوکه شدم .. چون هیچ گاه این واقعیت رو در ذهن خود نپذیرفته بودم .. به همین دلیل این اشتباه از حقیر سر زد .. اما بحث ما بر سر جزایر ایرانی سر جاشه .. باید از روی جنازه امثال بنده گذر کنند تا به خواسته خویش برسند ..

سخن آخر این که .. باور کنید اصلآ انتظارش رو نداشتم چند تا تصویر از نوع تغدیه ملتی این گونه مورد استقبال خوانندگان قرار گیرد !! به طوری که در ظرف یک روز که از انتشارش گذشته .. در لیست یکی از  ده پست پر خواننده ترین مطالب سایت برگزیده شود ! از شما چه پنهون من توقع داشتم با طیف وسیع حمایتی که خوانندگان محترم و دوستانم از حقیر و سایت مدام می فرمایند .. این استقبال از مطلب سفیدی که منتشر کردم و یاران محترم بار ها در نظرات خود اعلام کرده بودند .. صورت می گرفت .. ! ولی خب ... عکس سوسمار خوری حتمآ مقبولیت بیشتری داره که یک روزه بیش از هفت هزار بازدید کننده داره ..! ضمنآ به کامنت های بسیاری  فرصت پاسخ گویی پیدا نکردم  .. چون کرج بودم . انشاالله تا فردا به همه پاسخ خواهم داد

ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

 مرکز آپلود عکس ایرانی  

 

پایگاه لک لند .. تگزاس

معمولآ اولین ها همیشه در اذهان آدم می مونه .. و دیر از یاد و خاطر انسان ها پاک می شود . خب پایگاه اموزشی " لک لند " که در شهر " سان آنتی نیو " ایالت تگزاس قرار گرفته بود .. این ویژگی رو داشت . چون همه دانشجویان از سراسر دنیا که برای آموزش به آمریکا اعزام می شدند .. اول از همه به این پایگاه جالب و دیدنی که در اصل دانشگاهی معتبر و غیر نظامی بود .. وارد می شدند . و آغازی برای یه زندگی جدید بود . مخصوصآ برای ادمای چشم و گوش بسته روستایی امثال من و ماشالله مداح یه دنیا حرف برای گفتن داشت .. ! آق ماشالله خودمون که تا دیروز تو روستای حاجی آباد گرمسار بز می چروند .. حالا آقا آمریکا تشریف آورده .. عین من که از دهات قوچان آمده بودم ! و من یه کلاس بالاتر از او بودم ( چون بلانسبت خر می چروندم ! - من با او شوخی دارم ) دیگه اون جا کسی او را ماشاالله صدا نمی زد .. بلکه " مارشال " شده بود و بهروز هم که تلفظ اش برای دختر موبور های آمریکایی دشوار بود ، به دیوید تبدیل شده بود .. وای چه شود !!!؟

من و ماشاالله مداح .. !

آق ماشاالله ما .. ببخشید مارشال از همون هفته اول .. دوم بود که رفت تو کار هنر ! آخه امریکایی ها خیر سرشون تو هر خراب شده و کلوپ ای وسایل و ابزار موسیقی گذاشته بود .. اون طفلک هم رفت و ذات هنری اش رو نشون داد .. ! دیگه کار و کاسبی مارشال ما در اومده بود .. ولی خب همیشه با هم بودیم . همه جا .. و طبیعی است که من شیطون تر و بلا تر بودم .. و مدام سر به سر آمریکایی ها می گذاشتم .. !! و مارشال دهان اش تا کجا از تعجب باز می شد .. شاید به خاطر همین خصلت هایم همیشه با من می پرید ! تا یادم نرفته بگم ..مارشال یه همشهری به اسم آقا رضا داشت که واقعآ عتیقه بود .. و پاک آبروی هر چه ایرانی بود رو با کار های جلف اش برده بود ! وای مارشال چه حرصی می خورد وقتی می گفتم همشهری ات فلان کاری رو کرده .. چندین بار هم پلیس ایالتی گرفته بودنش .. و چیزی نمونده بود کت بسته به ایران برگرده .. ! خدا رو شکر از همون روز نخست به شیراز منتقل شد و من  سعادت دیدنش رو تا آخر خدمت نداشتم .. !!  

سرباز خونه مختلط ..!!

اگر چه اموزشگاه پایگاه غیر نظامی بود .. ولی این پایگاه در اصل یه سرباز خونه مختلط بود ! همه دل خوشی افراد تازه وارد آمریکایی این بود که مشق و تمرینات روزانه تمام شده و هر کی با یک دختر خانم که اون ها را وف ( Woman of Air Force ) می نامیدند .. بره گردش و تفریح ! تفریح اون ها هم حضور در کلوپ هایی که به این منظور وجود داشت .. و با نوشیدن آبجو و رقصیدن به اصطلاح خودشون حال کنند . به سرباز صفر ها هم ( Air Man ) می گفتند . و در تمام دوران آموزشی که کلآ صد روز بود .. اجازه رفتن به خونه رو نداشتند .. ! در ورود و خروج سرباز هم با ما فرق داشت ! کلوپ های سربازان پر چنب و جوش تر از درجه داران و کلوپ های درجه داران بهتر از کلوپ افسران بود .. معمولآ همه دوست داشتند که به کلوپ سرباز ها بروند .. چون همون طور که گفتم خیلی با هیجان و توآم با تفریحات شاد بود . اما به هیچ عنوان کسی رو راه نمی دادند .. مگر یکی از آمریکایی ها به عنوان میهمان داخل می برد .. ! در کلوپ درجه داران هم همین بگیر و به بند ها بود .. اما مثل محل سرباز ها سخت گیری نمی کردند .. ! اما کلوپ افسران سوت و کور بود ! مدام موسیقی های کلاسیک ( کانتری میوزیک )و آروم نواخته می شد ! اعضای ان هم همه پیر و پاتال های بازنشسته بودند .. متآسفانه دانشجویان افسری هم باید به این کلوپ می رفتند !! اما گروه ما شانس آورده بود !!

اشتباه  لپی در حکم خدمتی ما .. !!

اوایل که امریکا امده بودیم ، اصلآ قضیه حکم خدمتی رو نمی دونستیم ! اما ظاهرا خانم منشی ای که در شعبه اعزام به خارج حکم یا همون ( اوردر ) ما رو تایپ می کرده ، خوشبختانه دچار اشتباه شده بود. به این صورت که دانشجویان را  AC ( یعنی ایر کدت یا دانشجوی هوایی ) باید می نوشت که او حواس اش ظاهرآ پرت شده بود و بین A  و  C یک " / " قرار داده بود .. شاید طفلک دست مبارک اش خورده بود ! برای همین آن ها بر و بچه های گروه ما رو ایرمن فرست کلاس یا همون سرباز صفر می شناختند ..!! همون طور که گفتم هیچ کدوم از ما اصلآ این موضوعات رو نمی دونستیم !! تا این که ظاهرآ یکی از بچه ها که با هزار زحمت و مکافات می خواست خودش رو به عنوان میهمان به یک سرباز آمریکایی بچسبونه .. دژبان جلوی در کلوپ به این بابا شک کرده و فکر می کنه که از بیرون وارد پایگاه شده است .. و تقاضای کارت شناسایی می کنه .. و طرف با خونسردی می پرسه .. آقا چرا خودت عضو نمی شوی !!؟ و این دوست ما حسابی دستپاچه می شه .. و وقتی دقت می کنه .. تازه دوزاری اش می افته که ما رو سرباز یا همون ایرمن معرفی کرده اند ! خب طبیعی است که در اون شرایط بچه ها بجای این که اعتراض کرده که چرا حکم و برگ ماموریت ما رو اشتباه تایپ کردید ، صداش رو در نیاورده تا از مزایای رفتن به کلوپ جوون ها که بی تربیت ها دختر و پسر در هم می لولیدند .. استفاده کنند .. وای اگه بدونید قدیمی ها چه حسرت و افسوسی می خوردند !! ولی می دونید که آمریکایی ها مقرراتی هستند و به قول معروف کسی نمی تونست بره زیر آب گروه ما رو بزنه ..!!  

یه پارانتز بی موقع... !!

یادش به خیر .. اون قدیما چپ و راست حاشیه می رفتم ... ! و چقدر بعضی دوستان از این کارم خوششون می آمد ! حالا به یا اون ایام یه حاشیه می خوام برم .. البته منو ببخشید یه خرده بفهمی ، نفهمی بی ادبی است .. ولی قصد من بیان سنت هاست و برای آگاهی دوستان باید بگم ! در پایگاه لک لند همان طور که گفتم سربازان در دوره آموزشی ۱۰۰ روزه خود اجازه بیرون رفتن از آسایشگاه رو نداشتند . به همین دلیل اگه میهمان یا خانواده شون از ایالت یا شهری دیگه می آمد باید هتل در خارج از پایگاه رفته یا از دوستانی که مثل ما اتاق داشتیم خواهش کنند تا شب رو نزد آن ها بمانند . در کلوپ با یک ایرمن مدت ها بود دوست شده بودم . به قول معروف هم سخن ام بود . یک روز در کلوپ دیدم سر میزش یه دختر خیلی زیبا و تودل برو ( البته به چشم خواهری ) نشسته است ! برای همین راه ام رو کج کرده تا سر میز دیگری بنشینم .. دیدم باصدای بلند منو صدا زد .. آهای دیوید .. !! هی دیوید !! ( چون تلفظ بهروز مدرسی سخت بود غربزده شده و نام دیوید رو برای خودم انتخاب کرده بودم !)  وقتی برگشتم جک رو دیدم که داره بد جوری اشاره می کنه .. خلاصه با بی میلی به سوی ان ها رفتم .. چون خودم از خروس بی محل بدم می امد ! و دلم نمی خواست این سرباز بیچاره که باید چند ساعت دیگه بره آسایشگاه کپه اش رو بزاره ، حالش گرفته بشه ..!! 

پیشنهاد بی شرمانه و فردین بازی من !!

خلاصه .. اولش فکر کردم سوال داره .. یا پول می خواد قرض بگیره .. آخه از شما چه پنهون وضع مالی ایرانیان خیلی عالی بود .. بیشتر از همه حقوق و مزایا داشتیم .. به شوخی همه می گفتند پدرتون چاه نفت داره ...!!؟ وای باز رفتم جاده خاکی اندر جاده خاکی .. !! خلاصه وقتی جلو تر رفتم .. گفت بشین و بلافاصله طبق رسم خودشون دختره رو معرفی کرد .. تو دلم گفتم هر چه میوه رسیده است ، نصیب شغال باید بشه !! شاید هم گفته بودم .. کوفت ات بشه !! به هر حال وقتی گفت .. نامزدم ! وجدان درد گرفته و از این که فکر بدی کرده بودم ناراحت شدم ..! ما اون شب سه نفری تا دیر وقت چرت و پرت گفتیم مخصوصآ من که عادت داشتم وقتی یه خانم زیبا رو می دیدم ، نطق ام بد جوری باز می شد !! خلاصه از چاه نفت بابای بدبخت ام که بازنشسته شده بود و تو قوچان نون نداشت بخوره چاخان کردم تا دیگه یادم نیست ..! منتها وقتی می خواستم به اتاق ام برم .. جک در حضور نامزدش از من خواهش کرد که او رو این چند روز ، شب ها به اتاق ام ببرم ! سریع دوزاری ام افتاد که چه مشکلی داره .. و به خاطری که به من اعتماد کرده بود سریع پذیرفتم .. شب که رفتیم تو اتاق .. من فردین بازی در اورده و یک پتو برداشتم و تخت خودم رو بهش تعارف کردم .. دیدم چپ چپ به من نگاه می کنه .. به هر حال من کپه ام رو گذاشتم و به قول ناصر ملک مطیعی تو دلمون گفتیم .. خدایا این چش پاک رو از ما نگیر .. فردا بعد از ظهر وقتی رفتیم کلوپ .. اولین پرسش چک از من این بود .. ( خیلی ببخشید روم به دیوار.. ) چطور بود !! ؟ فکر کردم از اخلاق و نجابت اش می پرسه .. برای همین گفتم ..

خیلی خانوم و با کرامت بود .. بهش نگفتم که وقتی گفتم برو روی تخت بخواب چه جوری عشوه شتری می امد ..!! ( وای یاد یک خاطره از عشوه شتری افتادم ..بی خیال بعدآ ) خلاصه هی من از مادمازل تعریف و تمجید می کردم .. دیدم جک این بار واضح تر پرسید !!؟ خدای من چی می شنوم !!؟ راستش فکر کردم می خواهد منو آزمایش کنه .. ! حرف تو حرف اوردم . از طرفی هم ازش می ترسیدم .. چون خیلی قوی و ورزشکار بود !! اما این بار ناراحت شده و خیلی واضح پرسید .. همبستری با او چگونه بود !! گفتم جک خجالت بکش .. این چه مزخرفاتی است که می گویی !!؟ او جای خواهر من است .. ! آمریکایی ها که اصطلاحات ما رو نمی دونند .. با تعجب گفت .. یعنی این خواهر تو است !! گفتم نه بابا .. مثل خواهر من است .. و او هی مرتب می پرسید .. ?.... So What یعنی چه ..!!؟ خلاصه این ماجرا سه چهار روزی ادامه داشت .. دست اخر بهش گفتم یعنی چه این حرف ها رو می زنی .. ؟ گفت آخه از تو چه پنهون او باکره است !! گفتم خب باید باشد .. گفت چی ..!!!؟ یعنی چی باید باشه ..!!؟ مگه نمی دونی برای ما بد است که با دختر باکره ازدواج کنیم .. بعد ها فهمیدم که فلسفه معاشرت ان ها به این گونه است که ابتدا هیچ مرزی در معاشرت رعایت نمی کنند .. و هر پسر و دختر با امتحان کردن افراد زیاد ، عاقبت یکی رو برای همیشه انتخاب می کنند ! و با او می سازند . جالب اینه که شب ها کلی بحث با طرف داشتم ... و او فردین بازی من رو درک نمی کرد ! و به حساب های دیگه گذاشته بود !! بابا قربون رسم و رسوم خودمون .. اون ها بکارت رو ننگ می دونستند !!

قضیه اکادمی سگ ها ... !

راستش رو بخواهید .. اگه قرار باشه همین جوری کشدار برم جلو .. باید چند پست در این باره حرف بزنم .. البته بخشی از این خاطرات رو در قدیم اشاره کرده ام .. ولی خب ... به خواسته خوانندگان قدیمی و برای باز شدن دل صاحب مرده خودم .. پر حرفی می کنم .. ! در آمریکا برای سگ ها خیلی ارزش قائل هستند .. و وظایف متعددی رو به گردن این زبون بسته ها محول می کنند . مخصوصآ در پایگاه های حساس نظامی که حفاظت ان تنها به عهده سگ ها بود ! از جمله در همان لک لند خودمون ! در حریم پایگاه تابلو هایی بود که به مردم هشدار می داد این پایگاه به وسیله سگ ها حفاظت می شوند ! جلوی در هم به این حیوون ها یاد داده بودند که با دیدن کارت شناسایی معتبر اجازه ورود بده !! یه بار برای آزمایش یه کارت دیگه به آقا سگه نشون دادیم .. وای چه خرناسی کشید .. !! و دژبان سریع از کیوسک اش پرید بیرون .. !! یا ماشین های سواری که متعلق به پرسنل پایگاه بود روی گلگیر جلو سمت چپ آن ها آرمی بود .. که سگ ها با دیدن ان کاری به راننده نداشتند .. سگ بان ها هم خیلی خشن بودند ..و اجازه نمی دادند ما ها نزدیک شون بشیم ! ولی با دوست شدن با یکی دو تای ان ها .. در کلوپ ، راحت به اکادمی سگ ها می رفتیم .. !! عجب دانشگاهی .. گاهی دلم می خواست سگ بودم !! یا پدر سگ می شدم !! چون واقعآ دانشگاهشون از ما آدم ها مجهز تر بود .. یه حاشیه دیگه با اجازتون برم ... یک مشهدی بود خیلی زبل و زرنگ بود .. شرط بسته بود سگ ها رو اغفال کنه .. برای همین روز شرط بندی از نهار خوری مقدار زیادی فلفل برداشت .. و موقع نشون دادن کارت پاشید رو دماغ حیوون ..و از ما خواست حالا یک کارت الکی نشون دهیم .. بیچاره سگه .. ورتی گو شده بود !! دور خودش می چرخید .. پلیس هم نمی دونست چه اتفاقی افتاده است ..!!

 

کور کردن چشم عقاب آمریکا  .. !!

همه می دونیم که ایرانی ها چقدر شیطون و بلا هستند .. قبل از این که از لک لند بیرون بیایم .. یاد چند شیطنت دوستان افتادم ..!! همون طور که می دونید .. سبل امریکا عقاب است .. که تا دلتون بخواهد به در و دیوار های پایگاه این نماد رو چسبونده بودند .. و دیگه با دیدن تابلو های قد و نیم قد عقاب حالمون به هم می خورد .. من که یاد اوستا رضا شوهر ننه ام می افتادم .. که با چشمای هیزش من و ننه ام رو یک جا می خورد ..!! چشمک ( شوخی کردم .. خدا بیامرز انسان شریفی بود )  خلاصه همه یه جور هایی از این تابلو که به در آموزشگاه مون زده بودند دلخور بودند .. تا این که یه روز بچه ها تصمیم گرفتند این عقاب بد جنس رو ناکارش کنند .. !! تابلو نقاشی شده بود و ظاهرآ روی بوم کشیده شده بود .. زنگ تنفس یکی از روزها یک شیر پاک خورده ای اعلام کرد که هر کی یک ضربه با سنگ یا خودکار به تابلو بزنه .. خلاصه هر کی یک چیزی پرت کرده و تابلو رو زخمی کردند .. من هرچی دنبال سنگ یا جسمی گشتم تا به تابلو بکوبم چیزی گیرم نیومد .. ناچار دسته کلیدم رو پرت کردم تو صورت عقاب .. از بدشانسی ام رفت و در تابلو گیر کرد !! همون موقع سوپر وایزر بد اخلاق به طرف کلاس می امد .. داشتم از ترس سکته می کردم .. همه از او وحشت داشتیم چون می گفتند دو تا دانشجو رو به ایران فرستاده .. از شانس من او به کلاس امد و گفت این زنگ معلم ندارید و من خودم کلاس رو اداره می کنم .. !! همش فکر کی کردم کارم تمومه .. شانس آوردم پشت استاد به تابلو بود .. ولی بچه ها برای زهر چشم گرفتن از من هی کلید کلید می کردند .. خلاصه با چه بدبختی موقع زنگ تفریح فوری روی صندلی رفته و دسته کلیدم رو به چه بدبختی از چشم عقاب در آوردم !!   

زبون نیکسون ، علم نیکسون یا .. !!؟

 سی و هفت هشت سال پیش ما توی شهرهای ایران شاهراه یا اتوبان های بزرگ و تو در تو نداشتیم . یادمه اول اتوبان تهران کرج راه اندازی شد ، و در تهران هم فقط بزرگراه " پارک وی " راه اندازی شده بود . یادش به خیر هر وقت هر کی می خواست ماشین بخره و کشش آن را امتحان کنه .. می رفت اونجا ! برای همین اولین چیزی که توجه ما هر رو به خودش جلب می کرد .. اتوبان های بزرگ و پیچ در پیچ بود که از زیر و روی هم عبور می کردند ! این رو هم بگم بعد از چهار ماه و نیم در لک لند ، آخرش هم یاد نگرفتیم از کدوم خروجی ها باید خارج شد .. !! چون ماشین ها با سرعت عبور می کردند .. و اگه به کسی می زدند .. طبق قانون حتی نگاه هم نمی انداختند !! تازه یه چیز هم طلبکار می شدند !! باز خوب یادمه این قانون مدتی پیش از انقلاب در تهران هم اجرا می شد ..! برای همین اون قدیمی تر ها همون روز های  اول دوم به ما کوره قرمز و بزرگی رو نشون دادند و یاد اور شدند که این علم نیکسون رو همیشه نشونه بگذارید تا گم نشوید ! ( آخه ما زمان نیکسون اون جا بودیم ) البته ایرانی های زبل هر کی یک اسمی برای تونل گذاشته بود .. یک می گفت زبون نیکسون .. یکی می گفت دست نیکسون .. خلاصه هر کی بنا به تربیت خانوادگی اش بخشی از بدن نیکسون را روی این برج قرمز رنگ گذاشته بود .. با وجود این باز هم اغلب گم می شدیم ... ! تنها راه حلی که اون آخر کاری ها یاد گرفته بودیم . . قرار گرفتن پشت اتوبوس های خطی ( شرکت واحد ) لک لند بود !!

شپارد پایگاه بعدی ...

ده تا پاراگراف مطلب نوشتم ... ولی هنوز به اصل قضیه نرسیده ام ..!! خدا بخیر کنه ! به هر حال بعد از فارغ التحصیل شدن در دانشکده یا اکادمی زبان ، نوبت به فراگیری تخصص ها بود .. طبق همون حکمی که تهران به دستمون داده بودند .. و نام اعضای گروه و پایگاها هایی که باید به ترتیب می رفتیم با تاریخ دقیق اش در ان قید شد .. حتی ساعت ورود و خروج از هر پایگاه از قبل معلوم بود .. و اتوبوس یا هواپیما آماده بود که از ایالتی به ایالت دیگری ما رو  ببرد .. !! به همین دلیل بعد از این که دوره مون در لک لند تمام شد راهی پایگاه هوایی " شپارد " شدیم .. یادش به خیر .. این جا دیگه همه حرفه ای شده بودیم ! و دیگه اون جوون های چشم و گوش بسته نبودیم ! یادم می آید یک سروان نیروی هوایی در این پایگاه دوره می دید .. وقتی هر روز به سر کلاس می امد .. تمام آمریکایی ها براش ایست خبردار می دادند .. و تشریفات نظامی رو به جا می آوردند .. اخه طفلکی ها فکر می کردند ژنرال آمریکایی است .. جالبه با وجودی که مرتب توضیح می داد .. باز هر روز شاهد این ماجرای مضحک بودیم !! من تصمیم دارم از خاطرات این پایگاه یکی دو پست مستقل بنویسم ! حیف ام می آید در یک پاراگراف سر و ته اش رو هم بیاورم .. و قضیه بر می گرده به عشق و عاشقی دختری به نام کتی .. !! نه من بلکه هیچ ایرانی این همه محبت و وفاداری از یک دختر آمریکایی ندیده بود .. وی عاشقانه یکی ار ایرانی ها را به نام حسین می پرستید .. قصه عشق ان ها جاودانه شده بود .. آخه اون موقع کسی حق ازدواج با اتباع خارجی رو نداشت .. ! و هر کی این کار رو می کرد اخراج و زندانی می شد .. خیلی ها هم ازدواج کرده ولی صدایش رو در نیاوردند .. !! روم سیاه .. توی این پایگاه بود که من هم عاشق دختر مستخدم هتل شدم !! کلفته اسمش باربارا بود .. و گاهی دختر لاغر و عینکی اش رو با خود می اورد .. عجب عشقی !! چیزی نمانده بود قید دوره و خانواده رو زده و فراری شوم !! بعدآ می نویسم !!

هواپیماهای جت اف - ۸۶  

بی اغراق بگم دوره ما بلانسبت حسابی خر تو خر شده بود !! دلیل ان هم از نیروی هوایی خودمون سرچشمه می گرفت !! چون همان طور که گفتم برنامه ریزی امریکایی ها مو لای درزش نمی رفت .. و برنامه های چند سال رو از قبل پیش بینی کرده بودند .. اولین اشتباه در حکم و آی دی کارت های ما صورت گرفته بود .. که زیاد مهم نبود .. دومین اشتباه دوره روی هواپیماهای جت اف - ۸۶ بود ! ما اولین دوره تخصصی مون رو روی این جت ها شروع کردیم .. خیلی هواپیماهای عالی و قبراقی بودند به طوری که یادمه همون موقع  اساتید ما می گفتند .. سال ۱۹۴۴ در جنگ کره این هواپیماها از پس جنگنده های میگ ۱۵ اتحاد جماهیر شوروی به خوبی بر می امدند .. و در تاریخ جنگ فوق روی کارآمدی این نوع هواپیما ها کارشناسان چه روایت های گوناگونی رو به ثبت رسانیده اند .. نمی دونم بعد از یکی دو هفته از آغاز کلاس های ما نگذشته بود .. که یک روز سوپروایز با فرمانده ارشد پایگاه ( بیگ کاماندر ) به سر کلاس های ما ایرانی ها امدند .. و مثل هندونه آدم ها رو جدا کردند .. ما که نفهمیدیم داستان چیه .. !!؟ چون راستش رو بخواهید زیاد به درس و مشق و نوع هواپیما توجه زیادی نداشتیم .. غروب رو عشقه که قراره بریم شهر تفریح !! اصلآ از این زد و بند ها یا اشتباهات نه من نه هیچ کس دیگه سر در نیاوردیم .. فقط یک چیز مشخص بود .. که از ایران همه چیز قاطی پاطی شده !! خب اون موقع تلفن و فاکس و اینترنت هم نبود که تآئیدیه بگیرند !! این بود که بعد از ساعت ها چک کردن اوراق .. بچه ها رو از هم جدا کردند .. جالبه گروه ما همه افتادیم سی - ۱۳۰

جت تی -۳۸ هواپیمای رویایی ... !

بقیه همکلاسی های ما هم افتادن به هواپیمای جت زیبای تی - ۳۸ که به صورت یک یا دوکابینه بود . و با هواپیماهای اف - ۵ هیچ تفاوتی نداشت . بقدری این هواپیما خوش دست و جالب بود که بچه هایی که با اف - ۸۶ پرواز کرده بودند .. اصلآ آن را قابل قیاس با هیچ هواپیمایی ندونستند !! البته خیلی ها هم روی شیطنت سانحه دادند .. ایرانی ها خیلی بازیگوش بودند .. ولی الحق و انصاف از خود امریکایی ها با استعداد تر و زبل تر بودند .. من جریان دوستم رو قبلآ تعریف کردم که بقدری با استعداد بود که اشکال اساتید رو می گرفت .. البته روش نمی شد بگه شما اشتباه می کنید .. بلکه می گفت ..ببخشید این چیزهایی که می فرمایید در هواپیماهای ما این گونه نیست .. و کار مجادله ان ها به کتاب کشیده می شد و معلوم بود که دوستم آقا تقی .. روسفید بیرون می امد .. و همیشه استاد موقع تدریس به چشمان تقی لنگ دراز می نگریست !! راستی تا یادم نرفته بگم دلیل این به هم ریختگی چه بود ..!!؟ جریان از این قرار بود .. از زمان اعزام گروه ما حقوق و مزایای بچه ها پنجاه درصد زیاد شده بود ! حتی در بانک مرکزی ایران هم که رفته بودیم حقوق ماه اول رو پیشاپیش بگیریم .. به ما گفتند از این دوره به بعد شما ۳۶۰ دلار می گیرید !! منتها در امریکا اعمال می شود !! همین اعمال شدن از یک سو و تغیر منشی دفتر اعزام به خارج ( خانم کمالی ) که من داستان او را در پست" چگونه الکی الکی به آمریکا اعزام شدم " نوشتم ،از سوی دیگر و آمدن دختر خانمی نا وارد باعث شده بود که تمام احکام و برنامه ها در گروه ما به هم بخوره .. البته من اصلآ ناراحت نیستم .. شاید قسمت این بود من شکاری نرفته ، و حسن هرکولس در این بود که همیشه در تهران مانده و بلانسبت هیچ پخی نشم !!

 

 دوره بر روی هرکولس ...

خوب یادمه روز اولی که با گروه شاد و خندون به سوی آشیانه هواپیماهای سی -۱۳۰ رفتیم .. اصلآ فکرش رو نمی کردم این همه زندکی و سرنوشت ام در آینده با این هواپیما گره بخوره .. !! اتفاقآ اون موقع هواپیماهایی که ما با اون ها دوره می دیدیم .. جزء اولین سری تولیدی لاکهید و از نوع " آ " بود . انگار همین دیروز بود .. اولین باری که چشم ماشاالله مداح به هواپیمای هرکولس افتاد .. خطاب به بچه ها گفت .. عین مرغ کرکه !! ( اصطلاحی برای مرغانی که می خواهند روی تخم بخوابند !! ) و من هیچ گاه این تعبیر رو یادم نمی ره .. خلاصه دوره روی این هواپیما با شکاری فرق می کرد .. ما باید تمام مسایل فنی و دل جیگر قارقارک رو یاد می گرفتیم .. !! ولی کی گوش می داد !! شاید باورتون نشه من و امثال من هر چی یاد گرفتیم در خود همین ایران خودمون بود .. باور کنید روزی که ایران اومدم ، باوجودی که فارغ التحصیل شده بودم .. احساس ام این بود هیچ چیز حالی ام نیست .. ! هر چه اموختم در نتیجه تلاش و زحمت اساتید ایرانی مخصوصآ سرپرست با ابهت خط پرواز آقای نصیر بگلو بود .. خدا حفظ اش کنه اگه زنده است .. اگه هم مرده خدا بیامرزدش مو رو از ماست می کشید بیرون .. و سئوالاتی از من می پرسید که حتی متخصصان فنی هم از پاسخ به ان عاجز بودند .. قبلآ نوشتم که در آخرین امتحان برای پرواز .. از من درجه الکترو والانس آب باطری هواپیمای سی - ۱۳۰ رو پرسید !! حتی متخصص الکتریک هم به زحمت از کتاب های تخصصی خودشون جواب رو پیدا کردند .. نتیجه اش این شد سطح دانش و علم بچه ها خیلی بالا بره .. یادش بخیر

 شیطنت های ایرانیان ... !

 از شیطنت های ایرانی ها هر چه بگم کم گفته ام !! مخصوصآ گروه ما و خود شخص من ! اما همیشه پرستیژ کشورم و لباس ام رو حفظ می کردم .. صحبت شوخی شد .. با اجازتون به جاده خاکی زده و یک خاطره دیگه رو هم تعریف کنم .. در میان همکلاسی های ما یک بنده خدا سرباز سیاه پوست آمریکایی بود که اسم اش خیلی به زبون ما ناجور بود .. خیلی عذر می خواهم . ببخشید نام او ( Coon ) بود !! اگه بدونید چه بلایی به سر این بدبخت مادر مرده تا اخر گروه آوردند .. !!؟ همین که سر و کله اش از دور پیدا می شد .. بچه ها فریاد می زدند .. هی ک .. ن  هی ک..ن ! و اون بخت برگشته هم فکر می کرد بخت اش یاری کرده که این چنین مورد توجه همکلاسی های ایرانی اش قرار می گیرد .. آخه هنوز هم کم و بیش رگه هایی از نژاد پرستی به چشم می خورد . سیاه ها خر خودشون رو می رودند .. و سفید ها هم برای خودشون حال می کردند .. این تنها سیاه پوستی بود که به محض رویت همه یک صدا نام اش رو فریاد زده و دست به سرو کله فر فری اش می کشیدند و با حالتی خاص هی نام او را با صفاتی چون جون . فدات بشم صداش می کردند .. بنده خدا کلی کیف می کرد .. روز اخر کلاس به همه سفارش کردم نکنه یک وقت کسی معنی اسم اش رو بهش بگه .. گناه داره .. !! اما تا غافل شدیم .. همون همکلاسی که اسم اش رو " گل مو " گذاشته بودیم با همون لهجه ای سبزواری اش به انگلیسی گفت .. دو یو نو ... هر چه اشاره ، چشمک نشد که نشد .. بیچاره ( Coon ) مظلوم مثل فانوس تا خورد .. !! به جان نوه هایم با گذشت بیش از ۳۵ سال هنوز چهره اش رو فراموش نمی کنم !!

 

 عادت بد امریکایی ها ... !!

خب صحبت از کار بد جماعت ایرونی شد .. یهتر دیدم که یک عادت زشت آمریکایی ها رو هم تعریف کنم ! آن ها عادت داشتند روی دماغه هواپیما هاشون رو نقاشی کنند .. معمولآ بچه های شکاری دماغه هواپیماهایشون رو به شکل دهان باز کوسه به شکل ترسناکی نقاشی می کردند ! اما برو بچه های هواپیماهای غول پیکر چون نمی شد مثل شکاری جنگنده ها روی دماغ شون نقاشی کنند ، معمولآ تصاویر زنان نیمه لخت و یا هنرپیشه ها رو می کشیدند .. !! جالبه حتی نام دوست دختر های خودشون رو هم می نوشتند !! طفلکی ها تقصیری نداشتند .. هدف روحیه دادن به خودشون بود ! ولی باورتون می شه .. !!؟ من عاشق شکل و شمایل هواپیمای بالایی بودم !! منظورم شکل و شمایل اون خانم نیمه لخت نبود .. فردا برام حرف در نیاورید .. بلکه خود قیافه قلدر مآب این نوع قارقارک ها رو خیلی دوست داشتم .. و تا دلتون بخواد در کنار اون ها عکس یادگاری انداختم .. اصلآ هواپیماهای این شکلی به ادم یه نوع احساس غرور می دهد .. شاید دلیل دوست داشتن هرکولس ها هم همین باشد ..ولی اعتراف می کنم سی - ۱۳۰ های خودمون رو عاشقانه دوستشون دارم  

 

ماجرای خوردن گوشت لاک پشت ... !!

قبل از این که به این ماجرا بپردازم .. باید اضافه کنم تا چند ماه مونده به پایان دوره .. واقعآ دلم برای ماست سفید و یا کله پاچه واقعآ لک زده بود .. یک همکلاسی داشتیم خیلی زبل بود .. بهش لقب مهدی گاو کش داده بودیم .. بچه محله امامزاده حسن تهران بود .. او همیشه می گفت اگه به سلامتی فارغ التحصیل شدم ، ترتیب یک گوسفند رو خواهم داد !! و بعد با آب و تاب از کله پاچه اش صحبت می کرد ! طوری که دهان همه بچه ها آب می افتاد .. و دعا می کردیم مهدی گاوکش قبول بشه تا دلی از عذا در بیاوریم .. در این فاصله به صورت خیلی اتفاقی یک بسته ماست سفید گیرم اومد و تونستم حسابی ماست درست کنم ..!! یک بار هم یکی از بچه ها خبر داد یک رستوران کشف کرده که کله پاچه سرو می کنه .. همه با خوشحالی به ان جا که خیلی هم دور بود هجوم بردیم .. بعد از خوردن یه شکم کله پاچه .. موقع ترک مغازه متوجه شدیم که اون گوشت لاک پشت بوده !! تا چند روز همه بچه ها گلاب روتون حالت تهوع داشتند !!

به هر حال دوره ما تموم شد .. رسم بود بعد از فارغ التحصیل شدن دانشجویان و دریافت مدرک در سالن آمفی تئاتر پایگاه ، مراسمی با حضور خانواده ها و مقامات هم در پایگاه برگزار می شد . همه اونیفورم های رسمی پوشیده و هر ملیت در یک صف می ایستاد .. یک گروه موزیک هم مرتب اهنگ های شادی می نواخت .. طبیعی است عکاسان و روزنامه نگاران هم جمع می شدند .. فرمانده ارشد پایگاه ابتدا سخنرانی می کرد .. و بعد از ان هم جشن و شادی آغاز می شد . یادمه آخرین زنگ کلاس بود .. مهدی گاو کش از قبل ترتیب خرید گوسفند رو داده بود .. برای همین در آخرین جلسه کلاس همه همکلاسی ها و اساتید رو برای شام دعوت کرد .. ! خب امریکایی ها هم که تعارف با کسی ندارند . خیلی راحت پذیرفتند !! مهدی رفت گوسفندی را که خریده بود در صندوق عقب ماشین کادیلاک قرمز رنگ دوست دخترش به پایگاه اورد . و به دور از چشم پلیس های گشت پایگاه پشت ساختمان با چاقویی که خریده بود سر گوسفند رو برید ..!! خانم ها جیغ کشیدند .. مهدی مهدی سر داده بودند .. مهدی هم با لهن جاهلی مرتب می گفت مهدی فداتون بشه جیگر طلا ها ..

خلاصه همه دست به کار شده و گوسفند بیچاره رو به کمک مهدی تیکه تیکه کرده و برای کباب ایرانی آماده اش کردند .. من هم یک تغار ماست سفید که از قبل تهیه کرده بودم تقدیم گروه کردم .. هر کی هر کاری از دستش بر می امد انجام می داد .. یک سفره ایرانی به تمام معنا آماده شده بود ..! حتی یادمه برای اولین بار دوغ هم درست کرده بودیم .. سیزی خوردن ، فقط جای نون سنگک کم بود . به هر حال میهمانان به موقع یکی یکی اومدند ... بوی شیشلیک و کباب همه جا پیچیده بود ! راستی یادم رفت بگویم . کله پاچه رو هم در قابلمه ای جداگانه گذاشته بودیم و قرار بود .. بعد از این که میهمانان رفتند .. برای فردا صبحانه فقط خودمون بخوریم !  چند دقیقه قبل اش فرمانده ارشد پایگاه هم که از ان جا عبور می کرد .. بوی کباب او رو هم برای سرکشی به جمع ایرانیان کشیده بود . و بدون تعارف خیلی خودمونی دست به کار شد .. غذا خیلی زیاد بود .. تازه چند لقمه ای بیشتر نخورده بودیم .. که یکی از بچه ها با دیدن فرمانده برای خود شیرینی قابلمه کله پاچه رو در یک ظرف بزرگ خالی کرده و یک راست وسط سفره قرار داد ..!! آقا چشم تون روز بد نبینه ..در یک لحظه میهمانی به هم خورد .. اولین کسی که کله رو دید خیلی مودبانه از یکی از ایرانی ها سئوال کرد .. اون چیه .. و طرف هم با آب و تاب گفت که این کله پاچه است ! آمریکایی هم نتونست جلوی خودش رو نگهداره ..  دستمال بزرگ سفره ای که روی پاهایش گذاشته بود جلوی دهان خود رو گرفته .. و شروع به آروغ زدن کرد .. تا اومدیم متوجه بشیم که قضیه از چه قراره میهمانی به هم خورد ... !!

در یگ چشم به هم زدن یکی یکی در حالی که حالت تهوع داشتند از سر سفره بلند شدند .. از ان جا که ایرانی ها در شیطنت معروف بودند .. این توهین مشمئز کننده رو به حساب شوخی های بی مزه ایرانی ها گذاشته و با ناراحتی از جمع ما دور شدند ... !! یادمه دونگی نفری کلی پول گذاشته بودیم .. گوسفندش ور مهدی گاو کش خریده بود .. ولی پول برنج و سایر مخلفات اش حتی پول چاقو رو هم مهدی حساب کرده بود ! خلاصه میهمانی رسمی و جدی ما به خاطر یک اشتباه و قرار گرفتن دیس کله پاچه نه تنها به هم خورد .. بلکه آبرو ریزی هم شد !! یادمه اولین روزی که ماست سفید درست کرده بودم خانم معلم زیبا رویم رو برای غذا به اتاقم دعوت کردم .. و بهش گفتم می خواهم سورپرایزت کنم !! آخه تو اون مدت هر چه ماست خورده بودیم یا زرد بود یا بنفش !! یا قرمز و با طعم انواع میوه .. مثل الان ایرانی جماعت خیلی کم بود ! این جور چیز ها گیر نمی آمد .. خلاصه وقتی سر میز غذا که به شکل رمانتیکی هم تزئین کرده بودم .. شمع و گل و موسیقی ملایم در حال پخش بود .. خانم معلم دیدم با تعجب به کاسه ماست خیره شده است .. گفت هی دیدوید .. اون چیه .. من هم فکر کردم چشمش گرفته .. تو دلم گفتم ای دیوید بلا گردون نیگاهت بشه .. عزیز این ماسته .. که دیدم گلاب روتون تگری زد ..!! و چون سابقه شیطنت هم داشتم .. دلخور شد که سورپرایز تو اینه ..!!؟ انگاری دیروز بود .. آخه روز قبلش هم از من پرسیده بود .. تو کشور شما پسری اگه از خانمی خوشش بیاد چی بهش می گه ؟ من احمق و ساده خیلی راحت گفتم .. می گن .. جیگرتو بخورم !! وقتی براش ترجمه کردم .. ساعت ها از فکر جیگر خوری ما طفلک بیرون نمی رفت ..!!

باور کنید وقتی چشمانم رو می بندم و به اون دوران یا هر زمانی که در گذشته داشتم فکر می کنم .. تمام گفت و گو ها .. تمام مناظر تمام جزئیات حتی بوی عطر یا نوای موسیقی ای که شنیده ام در خاطرم زنده می شود .. جالب اینه که گاهی یادم می ره که دیشب شام چی خوردم .. یا اسم فرزندان خواهرم چیه .. اما گذشته رو با تمام آن چه که لحظات گذشته بود به خاطر می اورم !! همین جور لحظاتی که در ماموریت های جنگی سپری کردم .. همه مثل فیلم سینمایی در حافظه ام محبوسه .. و فقط کافی است یک نام یا یک واژه رو بشنوم .. بی اختیار به سوی آن خاطرات کشیده می شوم . من از همه شما عذر خواهی می کنم که مثل سال قبل خاطرات رو کمی کشدار تعریف کردم .. اخه بپذیرید هر خاطره ای رو نمی شه تعریف کرد .. چون تبعات منفی داره !! و من ناخواسته خیلی از آن ها رو علی رغم میل خود سانسور می کنم ..!! خلاصه ببخشید .. هدف سرگرم کردن شما دوستان و یاران صمیمی است .. امیدوارم لذت برده باشید .. البته یه اعتراف هم بکنم که .. حجم فضای وب اجازه پرداختن بیش از این رو نمی دهد .. !! چون من چیزی حدود چهل تا عکس انتخاب کرده  و روی عکس ها خاطرات رو تعریف می کردم .. که مجبور شدم کلی از ان ها را حذف کنم ... ببخشید

با تشکر و احترام :

بهروز مدرسی

این مطلب ساعت ۱۸۰۰  در بیست و هفتم فروردین ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .

یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا )

               ایام به کام   

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد
 
 6mfmukopgefyux613u8m.jpg 
زير نظر : عليرضا صادقي  

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.

 

THE WORLD RECENT PLANE CRASHES:

Date:April 9, 2009 Time:07:00LocationNear Wamena, Indonesia :, Operator:Aviastar Mandiri AC Type: British Aerospace BAe-146-300 Aboard:2 Fatalities:2 , Ground:0 ,Route:Jayapura - Wamena Details:The cargo plane crashed into Gunung Pike mountain while on approach and attempting to land at Wamena Airport

.

Date:April 6, 2009 Time:12:30Location:Bandung, Indonesia , Operator:Military - Indonesian Air Force AC Type: Fokker F-27 Friendship 400M Aboard: 24,Fatalities:24 , Ground: 0,Route:Militiary training , Details: While returning from a military training exercise, and attempting to land, the aircraft struck a hangar and burst into flames

.Date: April 1, 2009 Time14:00 Location:Off Crimond, Scotland , Operator:Bond Offshore Helicopters AC Type: Eurocopter AS 332L2 Super Puma 2 , Aboard:16 Fatalities:16 , Ground:0 ,Route:Miller field - Aberdeen , Details: The helicopter crashed 35 miles East of Crimond in the North Sea while transporting oil workers. A mayday was received prior to the crash

. SOURCE:www.planecrashinfo.com BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

حوادث هوایی اخیر دنیا:

تاریخ:9 آپریل 2009/زمان:7:00/مکان:نزدیکی "وامنا"-اندونزی/ خط هوایی:"آویااستار" ماندیری/نوع هواپیما:"بی ای -146-300"/تعداد سرنشین:2/تلفات:2/تلفات روی زمین:0/مسیر:"جایاپورا" به "وامنا"/جزئیات:در حال نزدیک شدن و تلاش برای نشستن در فرودگاه "وامنا" هواپیمای باری در برخورد با قله کوه "گونانگ" سقوط کرد.

تاریخ:6 آپریل 2009/زمان:12:30/مکان:"باندونگ" در اندونزی/ خط هوایی:نیروی هوایی اندونزی/نوع هواپیما:فوکر-27 "فرندشیپ"/تعداد سرنشین:24/تلفات:24/تلفات روی زمین:0/مسیر:آموزشی-نظامی/جزئیات:در حال بازگشت ازآموزش نظامی در حال تلاش برای فرود به آشیانه نگهداری هواپیما برخورد و آتش گرفت.

 تاریخ:اول آپریل 2009/زمان:14:00/مکان:مکانی دور افتاده در "کریموند" اسکاتلند/ خط هوایی:خط هلیکوپتر ساحل به دریا/نوع هواپیما:"سوپر پوما 2"/تعداد سرنشین:16/تلفات:16/تلفات روی زمین:0/مسیر:"میلر فیلد"-"آبردین"/جزئیات:هلیکوپتری که کارگران نفتی را حمل مینمود در 35 مایلی شرق "کریموند" واقع در دریای شمال سقوط کرد و قبل از سقوط اعلام وضعیت اضطراری کرده بود.

 planecrashinfo.comمنبع: گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

 دعوت به همکاری

به نام خداوند بخشنده و مهربان

به اطلاع دوستان و خوانندگان محترم می رساند : سایت Old Pilot با استعانت از پروردگار منعال در نظر دارد بزودی حامی ( اسپانسر ) و نماینده انحصاری سایتی بین المللی شود . بر همین اساس مدیریت سایت در نظر دارد نمایندگانی های فعال در مراکز استان ها و شهرستان ها برقرار کند .

  •  کلیه فعالیت های تبلیغاتی نمایندگان بر اساس قوانین مصوب نظام جمهوری اسلامی و شرع مقدس اسلام خواهد بود .
  • نمایندگان مراکز استان ها مسئولیت هماهنگی ، نظارت و در صورت لزوم راه اندازی نمایندگی در شهر های استان متبوع خود را دارند .
  • با نمایندگان قرارداد رسمی منعقد خواهد شد . و کلیه حقوق و مزایا با دلار یا معادل آن ، محاسبه و پرداخت خواهد شد .
  • هزینه تبلیغات تعریف شده به انضمام هدایای تبلیغاتی از تهران ارسال خواهد شد .
  • نمایندگان باید دارای روابط عمومی قوی و فعال باشند . بدیهی است آمار بازدید کنندگان هر منطقه و استان با نرم افزار های مخصوص مرتب کنترل شده و در صورت افزایش از سقف تعریف شده پاداش ویژه ای  تعلق خواهد گرفت .
  • کلیه جوانانی که توان فعالیت تبلیغانی دارند بایستی تا اول اردیبهشت ماه درخواست همکاری به انضمام طرح های تبلیغاتی پیشنهادی خویش را به همراه مشخصات ، سوابق و تلفن تماس به ادرس جی میل مدیر سایت Old Pilot ارسال فرمایند .
  • خوانندگان قدیمی سایت Old Pilot و ارائه دهندگان طرح های جالب در اولویت هستند .
  •  مدیریت سایت  Old Pilot پرداخت دستمزد و هزینه های تبلیغاتی رو شخصآ تضمین می کند .
  • به یک نفر جوان فعال با روابط عمومی بسیار قوی همچنین به یک موتور سوار با گواهینامه و ضامن معتبر جهت همکاری با مدیریت سایت Old Pilot  فوری نیازمند است .

***************

لازم به ذکر است آقایان : رضا آبادانی ( آبادان ) ، بابک معترض ( اردبیل ) بامداد و سپند ( شیراز ) مهرداد ، رضا و هومن از کرج در اولویت انتخاب مدیریت سایت  Old Pilot قرار دارند . لطفآ طرح های تبلیغاتی و تلفن های تماس خویش را سریعآ ارسال فرمایید .

سخنی با خوانندگان

دوست عزیزم علی جان بزرگوار ( از کانادا ) با تشکر از زحماتی که در حق حقیر کشیدی .. و تشکر مضاعف به خاطر هدایای بسیار ارزشمندتون .. راستش رو بخواهی تلفن شما رو در ایامی که نوه ها در منزل ما بودند ، گم کردم ! خیلی منتظرت بودم تا زنگ بزنی .. از طرفی امانتی شما نزد بنده است .. تا بر نگشتی باید حتمآ ببینمت .. امیدوارم حالا حالا ها ایران باشی .. چون سیر ندیدمت .. شب عید بود و شما هم خسته !! اگر چه بعد از مشاهده هدایا چند بار سعی کردم تماس گرفته و تشکر کنم .. اما سعادت نداشتم .. منتظر تماس شما هستم

در باره آگهی و نمایندگی

دوستان متعددی از بنده پرسش فرمودند تا در مورد " دعوت به همکاری " بیشتر توضیح دهم . و بعضی ها هم فرمودند به آن ها ای میل بزنم .. با تشکر از همه دوستان ، به استحضار می رسانم همان گونه که در متن دعوت اشاره شده است .. قصد دارم نمایندگی های تبلیغاتی در مراکز استان ها و خارج از کشور راه اندازی کنم . لذا هر یک از عزیزانی که توانایی تبلیغات گسترده در شهر خود دارند ..خواهش کردم برنامه های تبلیغاتی خویش رو برایم ارسال فرمایند .. لازم به ذکر است جزئیات همکاری را بزودی اعلام خواهم کرد . لطفآ از بنده درخواست پاسخ انفرادی نفرمایید .. ممنون از همه

 9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg 

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد . 

من همسر سبیل کلفت نمی خواهم

تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل

و

جاسوسی که به خواستگاری آمد !!

روایت واقعی  

 

 

- تعداد بازديد
  • 9616
  • مرتبه

    نظرات

    آقا فرید سلام
    دوست من من واقعا شرمنده هستم برای این که از هر کدام از دوستانم که پرسیدم هیچیک از آنها درباره آن مرکز چیزی نمیدانست
    باز هم آقا فرید متاسفام
    ( یک پیشنهاد ):
    شما خودتان به آن مرکز بروید حتما آنها برای شما همه چیز را درباره مرکزشان میگویند

    آقای علیرضا سلام.
    شما نمی دونید زمان آزمون برای امسال در همون آموزشگاه تهران چه زمانیست؟

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35