افتضاح در جشن فارغ التحصیلی !


راستش رو بخواهید دوستان بحث کله پاچه رو در پست قبلی پیش کشیدند .. خود به خود یاد یه خاطره ای از ایام تحصیلاتم در آمریکا افتادم .. ! اما بنا به خواست دوستان قدیمی که گله فرموده بودند مطالب ام دیگه حال و هوای قدیم رو ندارند .. یه خرده در این پست جبران مافات کردم !! و به اصطلاح خودمون کمی کشش دادم . امیدوارم از این پست هم خوشتون بیاد .
در باره مطلب قبلی که خیلی هم استقبال شد .. باید اعتراف بکنم کار بنده صحیح نبوده است . آخه تحقیر یک ملت اصلآ صحیح نیست . درسته آن ها بیشتر از دهان خود در باب کشور عزیزم سخن گفته اند .. اما هیچ دلیل بر ان نمی شود که نوع تغذیه آن ها رو زیر سوال ببریم . به قول دوستان بزرگوار.. هر کشوری یک نوع غذایی می خورند .. نباید که زیر سوال برد !! و مثال کله پاجه خوردن ما رو زدند .. که سبب نگارش این خاطره شد . من از همه اعراب عزیز و طرفدارانشون پوزش می خواهم . باور کنید با دیدن تصاویر شوکه شدم .. چون هیچ گاه این واقعیت رو در ذهن خود نپذیرفته بودم .. به همین دلیل این اشتباه از حقیر سر زد .. اما بحث ما بر سر جزایر ایرانی سر جاشه .. باید از روی جنازه امثال بنده گذر کنند تا به خواسته خویش برسند ..
سخن آخر این که .. باور کنید اصلآ انتظارش رو نداشتم چند تا تصویر از نوع تغدیه ملتی این گونه مورد استقبال خوانندگان قرار گیرد !! به طوری که در ظرف یک روز که از انتشارش گذشته .. در لیست یکی از ده پست پر خواننده ترین مطالب سایت برگزیده شود ! از شما چه پنهون من توقع داشتم با طیف وسیع حمایتی که خوانندگان محترم و دوستانم از حقیر و سایت مدام می فرمایند .. این استقبال از مطلب سفیدی که منتشر کردم و یاران محترم بار ها در نظرات خود اعلام کرده بودند .. صورت می گرفت .. ! ولی خب ... عکس سوسمار خوری حتمآ مقبولیت بیشتری داره که یک روزه بیش از هفت هزار بازدید کننده داره ..! ضمنآ به کامنت های بسیاری فرصت پاسخ گویی پیدا نکردم .. چون کرج بودم . انشاالله تا فردا به همه پاسخ خواهم داد


![]()


پایگاه لک لند .. تگزاس
معمولآ اولین ها همیشه در اذهان آدم می مونه .. و دیر از یاد و خاطر انسان ها پاک می شود . خب پایگاه اموزشی " لک لند " که در شهر " سان آنتی نیو " ایالت تگزاس قرار گرفته بود .. این ویژگی رو داشت . چون همه دانشجویان از سراسر دنیا که برای آموزش به آمریکا اعزام می شدند .. اول از همه به این پایگاه جالب و دیدنی که در اصل دانشگاهی معتبر و غیر نظامی بود .. وارد می شدند . و آغازی برای یه زندگی جدید بود . مخصوصآ برای ادمای چشم و گوش بسته روستایی امثال من و ماشالله مداح یه دنیا حرف برای گفتن داشت .. ! آق ماشالله خودمون که تا دیروز تو روستای حاجی آباد گرمسار بز می چروند .. حالا آقا آمریکا تشریف آورده .. عین من که از دهات قوچان آمده بودم ! و من یه کلاس بالاتر از او بودم ( چون بلانسبت خر می چروندم ! - من با او شوخی دارم ) دیگه اون جا کسی او را ماشاالله صدا نمی زد .. بلکه " مارشال " شده بود و بهروز هم که تلفظ اش برای دختر موبور های آمریکایی دشوار بود ، به دیوید تبدیل شده بود .. وای چه شود !!!؟
من و ماشاالله مداح .. !
آق ماشاالله ما .. ببخشید مارشال از همون هفته اول .. دوم بود که رفت تو کار هنر ! آخه امریکایی ها خیر سرشون تو هر خراب شده و کلوپ ای وسایل و ابزار موسیقی گذاشته بود .. اون طفلک هم رفت و ذات هنری اش رو نشون داد .. ! دیگه کار و کاسبی مارشال ما در اومده بود .. ولی خب همیشه با هم بودیم . همه جا .. و طبیعی است که من شیطون تر و بلا تر بودم .. و مدام سر به سر آمریکایی ها می گذاشتم .. !! و مارشال دهان اش تا کجا از تعجب باز می شد .. شاید به خاطر همین خصلت هایم همیشه با من می پرید ! تا یادم نرفته بگم ..مارشال یه همشهری به اسم آقا رضا داشت که واقعآ عتیقه بود .. و پاک آبروی هر چه ایرانی بود رو با کار های جلف اش برده بود ! وای مارشال چه حرصی می خورد وقتی می گفتم همشهری ات فلان کاری رو کرده .. چندین بار هم پلیس ایالتی گرفته بودنش .. و چیزی نمونده بود کت بسته به ایران برگرده .. ! خدا رو شکر از همون روز نخست به شیراز منتقل شد و من سعادت دیدنش رو تا آخر خدمت نداشتم .. !!


سرباز خونه مختلط ..!!
اگر چه اموزشگاه پایگاه غیر نظامی بود .. ولی این پایگاه در اصل یه سرباز خونه مختلط بود ! همه دل خوشی افراد تازه وارد آمریکایی این بود که مشق و تمرینات روزانه تمام شده و هر کی با یک دختر خانم که اون ها را وف ( Woman of Air Force ) می نامیدند .. بره گردش و تفریح ! تفریح اون ها هم حضور در کلوپ هایی که به این منظور وجود داشت .. و با نوشیدن آبجو و رقصیدن به اصطلاح خودشون حال کنند . به سرباز صفر ها هم ( Air Man ) می گفتند . و در تمام دوران آموزشی که کلآ صد روز بود .. اجازه رفتن به خونه رو نداشتند .. ! در ورود و خروج سرباز هم با ما فرق داشت ! کلوپ های سربازان پر چنب و جوش تر از درجه داران و کلوپ های درجه داران بهتر از کلوپ افسران بود .. معمولآ همه دوست داشتند که به کلوپ سرباز ها بروند .. چون همون طور که گفتم خیلی با هیجان و توآم با تفریحات شاد بود . اما به هیچ عنوان کسی رو راه نمی دادند .. مگر یکی از آمریکایی ها به عنوان میهمان داخل می برد .. ! در کلوپ درجه داران هم همین بگیر و به بند ها بود .. اما مثل محل سرباز ها سخت گیری نمی کردند .. ! اما کلوپ افسران سوت و کور بود ! مدام موسیقی های کلاسیک ( کانتری میوزیک )و آروم نواخته می شد ! اعضای ان هم همه پیر و پاتال های بازنشسته بودند .. متآسفانه دانشجویان افسری هم باید به این کلوپ می رفتند !! اما گروه ما شانس آورده بود !!
اشتباه لپی در حکم خدمتی ما .. !!
اوایل که امریکا امده بودیم ، اصلآ قضیه حکم خدمتی رو نمی دونستیم ! اما ظاهرا خانم منشی ای که در شعبه اعزام به خارج حکم یا همون ( اوردر ) ما رو تایپ می کرده ، خوشبختانه دچار اشتباه شده بود. به این صورت که دانشجویان را AC ( یعنی ایر کدت یا دانشجوی هوایی ) باید می نوشت که او حواس اش ظاهرآ پرت شده بود و بین A و C یک " / " قرار داده بود .. شاید طفلک دست مبارک اش خورده بود ! برای همین آن ها بر و بچه های گروه ما رو ایرمن فرست کلاس یا همون سرباز صفر می شناختند ..!! همون طور که گفتم هیچ کدوم از ما اصلآ این موضوعات رو نمی دونستیم !! تا این که ظاهرآ یکی از بچه ها که با هزار زحمت و مکافات می خواست خودش رو به عنوان میهمان به یک سرباز آمریکایی بچسبونه .. دژبان جلوی در کلوپ به این بابا شک کرده و فکر می کنه که از بیرون وارد پایگاه شده است .. و تقاضای کارت شناسایی می کنه .. و طرف با خونسردی می پرسه .. آقا چرا خودت عضو نمی شوی !!؟ و این دوست ما حسابی دستپاچه می شه .. و وقتی دقت می کنه .. تازه دوزاری اش می افته که ما رو سرباز یا همون ایرمن معرفی کرده اند ! خب طبیعی است که در اون شرایط بچه ها بجای این که اعتراض کرده که چرا حکم و برگ ماموریت ما رو اشتباه تایپ کردید ، صداش رو در نیاورده تا از مزایای رفتن به کلوپ جوون ها که بی تربیت ها دختر و پسر در هم می لولیدند .. استفاده کنند .. وای اگه بدونید قدیمی ها چه حسرت و افسوسی می خوردند !! ولی می دونید که آمریکایی ها مقرراتی هستند و به قول معروف کسی نمی تونست بره زیر آب گروه ما رو بزنه ..!!
یه پارانتز بی موقع... !!
یادش به خیر .. اون قدیما چپ و راست حاشیه می رفتم ... ! و چقدر بعضی دوستان از این کارم خوششون می آمد ! حالا به یا اون ایام یه حاشیه می خوام برم .. البته منو ببخشید یه خرده بفهمی ، نفهمی بی ادبی است .. ولی قصد من بیان سنت هاست و برای آگاهی دوستان باید بگم ! در پایگاه لک لند همان طور که گفتم سربازان در دوره آموزشی ۱۰۰ روزه خود اجازه بیرون رفتن از آسایشگاه رو نداشتند . به همین دلیل اگه میهمان یا خانواده شون از ایالت یا شهری دیگه می آمد باید هتل در خارج از پایگاه رفته یا از دوستانی که مثل ما اتاق داشتیم خواهش کنند تا شب رو نزد آن ها بمانند . در کلوپ با یک ایرمن مدت ها بود دوست شده بودم . به قول معروف هم سخن ام بود . یک روز در کلوپ دیدم سر میزش یه دختر خیلی زیبا و تودل برو ( البته به چشم خواهری ) نشسته است ! برای همین راه ام رو کج کرده تا سر میز دیگری بنشینم .. دیدم باصدای بلند منو صدا زد .. آهای دیوید .. !! هی دیوید !! ( چون تلفظ بهروز مدرسی سخت بود غربزده شده و نام دیوید رو برای خودم انتخاب کرده بودم !) وقتی برگشتم جک رو دیدم که داره بد جوری اشاره می کنه .. خلاصه با بی میلی به سوی ان ها رفتم .. چون خودم از خروس بی محل بدم می امد ! و دلم نمی خواست این سرباز بیچاره که باید چند ساعت دیگه بره آسایشگاه کپه اش رو بزاره ، حالش گرفته بشه ..!!
پیشنهاد بی شرمانه و فردین بازی من !!
خلاصه .. اولش فکر کردم سوال داره .. یا پول می خواد قرض بگیره .. آخه از شما چه پنهون وضع مالی ایرانیان خیلی عالی بود .. بیشتر از همه حقوق و مزایا داشتیم .. به شوخی همه می گفتند پدرتون چاه نفت داره ...!!؟ وای باز رفتم جاده خاکی اندر جاده خاکی .. !! خلاصه وقتی جلو تر رفتم .. گفت بشین و بلافاصله طبق رسم خودشون دختره رو معرفی کرد .. تو دلم گفتم هر چه میوه رسیده است ، نصیب شغال باید بشه !! شاید هم گفته بودم .. کوفت ات بشه !! به هر حال وقتی گفت .. نامزدم ! وجدان درد گرفته و از این که فکر بدی کرده بودم ناراحت شدم ..! ما اون شب سه نفری تا دیر وقت چرت و پرت گفتیم مخصوصآ من که عادت داشتم وقتی یه خانم زیبا رو می دیدم ، نطق ام بد جوری باز می شد !! خلاصه از چاه نفت بابای بدبخت ام که بازنشسته شده بود و تو قوچان نون نداشت بخوره چاخان کردم تا دیگه یادم نیست ..! منتها وقتی می خواستم به اتاق ام برم .. جک در حضور نامزدش از من خواهش کرد که او رو این چند روز ، شب ها به اتاق ام ببرم ! سریع دوزاری ام افتاد که چه مشکلی داره .. و به خاطری که به من اعتماد کرده بود سریع پذیرفتم .. شب که رفتیم تو اتاق .. من فردین بازی در اورده و یک پتو برداشتم و تخت خودم رو بهش تعارف کردم .. دیدم چپ چپ به من نگاه می کنه .. به هر حال من کپه ام رو گذاشتم و به قول ناصر ملک مطیعی تو دلمون گفتیم .. خدایا این چش پاک رو از ما نگیر .. فردا بعد از ظهر وقتی رفتیم کلوپ .. اولین پرسش چک از من این بود .. ( خیلی ببخشید روم به دیوار.. ) چطور بود !! ؟ فکر کردم از اخلاق و نجابت اش می پرسه .. برای همین گفتم ..
خیلی خانوم و با کرامت بود .. بهش نگفتم که وقتی گفتم برو روی تخت بخواب چه جوری عشوه شتری می امد ..!! ( وای یاد یک خاطره از عشوه شتری افتادم ..بی خیال بعدآ ) خلاصه هی من از مادمازل تعریف و تمجید می کردم .. دیدم جک این بار واضح تر پرسید !!؟ خدای من چی می شنوم !!؟ راستش فکر کردم می خواهد منو آزمایش کنه .. ! حرف تو حرف اوردم . از طرفی هم ازش می ترسیدم .. چون خیلی قوی و ورزشکار بود !! اما این بار ناراحت شده و خیلی واضح پرسید .. همبستری با او چگونه بود !! گفتم جک خجالت بکش .. این چه مزخرفاتی است که می گویی !!؟ او جای خواهر من است .. ! آمریکایی ها که اصطلاحات ما رو نمی دونند .. با تعجب گفت .. یعنی این خواهر تو است !! گفتم نه بابا .. مثل خواهر من است .. و او هی مرتب می پرسید .. ?.... So What یعنی چه ..!!؟ خلاصه این ماجرا سه چهار روزی ادامه داشت .. دست اخر بهش گفتم یعنی چه این حرف ها رو می زنی .. ؟ گفت آخه از تو چه پنهون او باکره است !! گفتم خب باید باشد .. گفت چی ..!!!؟ یعنی چی باید باشه ..!!؟ مگه نمی دونی برای ما بد است که با دختر باکره ازدواج کنیم .. بعد ها فهمیدم که فلسفه معاشرت ان ها به این گونه است که ابتدا هیچ مرزی در معاشرت رعایت نمی کنند .. و هر پسر و دختر با امتحان کردن افراد زیاد ، عاقبت یکی رو برای همیشه انتخاب می کنند ! و با او می سازند . جالب اینه که شب ها کلی بحث با طرف داشتم ... و او فردین بازی من رو درک نمی کرد ! و به حساب های دیگه گذاشته بود !! بابا قربون رسم و رسوم خودمون .. اون ها بکارت رو ننگ می دونستند !!


قضیه اکادمی سگ ها ... !
راستش رو بخواهید .. اگه قرار باشه همین جوری کشدار برم جلو .. باید چند پست در این باره حرف بزنم .. البته بخشی از این خاطرات رو در قدیم اشاره کرده ام .. ولی خب ... به خواسته خوانندگان قدیمی و برای باز شدن دل صاحب مرده خودم .. پر حرفی می کنم .. ! در آمریکا برای سگ ها خیلی ارزش قائل هستند .. و وظایف متعددی رو به گردن این زبون بسته ها محول می کنند . مخصوصآ در پایگاه های حساس نظامی که حفاظت ان تنها به عهده سگ ها بود ! از جمله در همان لک لند خودمون ! در حریم پایگاه تابلو هایی بود که به مردم هشدار می داد این پایگاه به وسیله سگ ها حفاظت می شوند ! جلوی در هم به این حیوون ها یاد داده بودند که با دیدن کارت شناسایی معتبر اجازه ورود بده !! یه بار برای آزمایش یه کارت دیگه به آقا سگه نشون دادیم .. وای چه خرناسی کشید .. !! و دژبان سریع از کیوسک اش پرید بیرون .. !! یا ماشین های سواری که متعلق به پرسنل پایگاه بود روی گلگیر جلو سمت چپ آن ها آرمی بود .. که سگ ها با دیدن ان کاری به راننده نداشتند .. سگ بان ها هم خیلی خشن بودند ..و اجازه نمی دادند ما ها نزدیک شون بشیم ! ولی با دوست شدن با یکی دو تای ان ها .. در کلوپ ، راحت به اکادمی سگ ها می رفتیم .. !! عجب دانشگاهی .. گاهی دلم می خواست سگ بودم !! یا پدر سگ می شدم !! چون واقعآ دانشگاهشون از ما آدم ها مجهز تر بود .. یه حاشیه دیگه با اجازتون برم ... یک مشهدی بود خیلی زبل و زرنگ بود .. شرط بسته بود سگ ها رو اغفال کنه .. برای همین روز شرط بندی از نهار خوری مقدار زیادی فلفل برداشت .. و موقع نشون دادن کارت پاشید رو دماغ حیوون ..و از ما خواست حالا یک کارت الکی نشون دهیم .. بیچاره سگه .. ورتی گو شده بود !! دور خودش می چرخید .. پلیس هم نمی دونست چه اتفاقی افتاده است ..!!

کور کردن چشم عقاب آمریکا .. !!
همه می دونیم که ایرانی ها چقدر شیطون و بلا هستند .. قبل از این که از لک لند بیرون بیایم .. یاد چند شیطنت دوستان افتادم ..!! همون طور که می دونید .. سبل امریکا عقاب است .. که تا دلتون بخواهد به در و دیوار های پایگاه این نماد رو چسبونده بودند .. و دیگه با دیدن تابلو های قد و نیم قد عقاب حالمون به هم می خورد .. من که یاد اوستا رضا شوهر ننه ام می افتادم .. که با چشمای هیزش من و ننه ام رو یک جا می خورد ..!! چشمک ( شوخی کردم .. خدا بیامرز انسان شریفی بود ) خلاصه همه یه جور هایی از این تابلو که به در آموزشگاه مون زده بودند دلخور بودند .. تا این که یه روز بچه ها تصمیم گرفتند این عقاب بد جنس رو ناکارش کنند .. !! تابلو نقاشی شده بود و ظاهرآ روی بوم کشیده شده بود .. زنگ تنفس یکی از روزها یک شیر پاک خورده ای اعلام کرد که هر کی یک ضربه با سنگ یا خودکار به تابلو بزنه .. خلاصه هر کی یک چیزی پرت کرده و تابلو رو زخمی کردند .. من هرچی دنبال سنگ یا جسمی گشتم تا به تابلو بکوبم چیزی گیرم نیومد .. ناچار دسته کلیدم رو پرت کردم تو صورت عقاب .. از بدشانسی ام رفت و در تابلو گیر کرد !! همون موقع سوپر وایزر بد اخلاق به طرف کلاس می امد .. داشتم از ترس سکته می کردم .. همه از او وحشت داشتیم چون می گفتند دو تا دانشجو رو به ایران فرستاده .. از شانس من او به کلاس امد و گفت این زنگ معلم ندارید و من خودم کلاس رو اداره می کنم .. !! همش فکر کی کردم کارم تمومه .. شانس آوردم پشت استاد به تابلو بود .. ولی بچه ها برای زهر چشم گرفتن از من هی کلید کلید می کردند .. خلاصه با چه بدبختی موقع زنگ تفریح فوری روی صندلی رفته و دسته کلیدم رو به چه بدبختی از چشم عقاب در آوردم !!


زبون نیکسون ، علم نیکسون یا .. !!؟
سی و هفت هشت سال پیش ما توی شهرهای ایران شاهراه یا اتوبان های بزرگ و تو در تو نداشتیم . یادمه اول اتوبان تهران کرج راه اندازی شد ، و در تهران هم فقط بزرگراه " پارک وی " راه اندازی شده بود . یادش به خیر هر وقت هر کی می خواست ماشین بخره و کشش آن را امتحان کنه .. می رفت اونجا ! برای همین اولین چیزی که توجه ما هر رو به خودش جلب می کرد .. اتوبان های بزرگ و پیچ در پیچ بود که از زیر و روی هم عبور می کردند ! این رو هم بگم بعد از چهار ماه و نیم در لک لند ، آخرش هم یاد نگرفتیم از کدوم خروجی ها باید خارج شد .. !! چون ماشین ها با سرعت عبور می کردند .. و اگه به کسی می زدند .. طبق قانون حتی نگاه هم نمی انداختند !! تازه یه چیز هم طلبکار می شدند !! باز خوب یادمه این قانون مدتی پیش از انقلاب در تهران هم اجرا می شد ..! برای همین اون قدیمی تر ها همون روز های اول دوم به ما کوره قرمز و بزرگی رو نشون دادند و یاد اور شدند که این علم نیکسون رو همیشه نشونه بگذارید تا گم نشوید ! ( آخه ما زمان نیکسون اون جا بودیم ) البته ایرانی های زبل هر کی یک اسمی برای تونل گذاشته بود .. یک می گفت زبون نیکسون .. یکی می گفت دست نیکسون .. خلاصه هر کی بنا به تربیت خانوادگی اش بخشی از بدن نیکسون را روی این برج قرمز رنگ گذاشته بود .. با وجود این باز هم اغلب گم می شدیم ... ! تنها راه حلی که اون آخر کاری ها یاد گرفته بودیم . . قرار گرفتن پشت اتوبوس های خطی ( شرکت واحد ) لک لند بود !!


شپارد پایگاه بعدی ...
ده تا پاراگراف مطلب نوشتم ... ولی هنوز به اصل قضیه نرسیده ام ..!! خدا بخیر کنه ! به هر حال بعد از فارغ التحصیل شدن در دانشکده یا اکادمی زبان ، نوبت به فراگیری تخصص ها بود .. طبق همون حکمی که تهران به دستمون داده بودند .. و نام اعضای گروه و پایگاها هایی که باید به ترتیب می رفتیم با تاریخ دقیق اش در ان قید شد .. حتی ساعت ورود و خروج از هر پایگاه از قبل معلوم بود .. و اتوبوس یا هواپیما آماده بود که از ایالتی به ایالت دیگری ما رو ببرد .. !! به همین دلیل بعد از این که دوره مون در لک لند تمام شد راهی پایگاه هوایی " شپارد " شدیم .. یادش به خیر .. این جا دیگه همه حرفه ای شده بودیم ! و دیگه اون جوون های چشم و گوش بسته نبودیم ! یادم می آید یک سروان نیروی هوایی در این پایگاه دوره می دید .. وقتی هر روز به سر کلاس می امد .. تمام آمریکایی ها براش ایست خبردار می دادند .. و تشریفات نظامی رو به جا می آوردند .. اخه طفلکی ها فکر می کردند ژنرال آمریکایی است .. جالبه با وجودی که مرتب توضیح می داد .. باز هر روز شاهد این ماجرای مضحک بودیم !! من تصمیم دارم از خاطرات این پایگاه یکی دو پست مستقل بنویسم ! حیف ام می آید در یک پاراگراف سر و ته اش رو هم بیاورم .. و قضیه بر می گرده به عشق و عاشقی دختری به نام کتی .. !! نه من بلکه هیچ ایرانی این همه محبت و وفاداری از یک دختر آمریکایی ندیده بود .. وی عاشقانه یکی ار ایرانی ها را به نام حسین می پرستید .. قصه عشق ان ها جاودانه شده بود .. آخه اون موقع کسی حق ازدواج با اتباع خارجی رو نداشت .. ! و هر کی این کار رو می کرد اخراج و زندانی می شد .. خیلی ها هم ازدواج کرده ولی صدایش رو در نیاوردند .. !! روم سیاه .. توی این پایگاه بود که من هم عاشق دختر مستخدم هتل شدم !! کلفته اسمش باربارا بود .. و گاهی دختر لاغر و عینکی اش رو با خود می اورد .. عجب عشقی !! چیزی نمانده بود قید دوره و خانواده رو زده و فراری شوم !! بعدآ می نویسم !!


هواپیماهای جت اف - ۸۶
بی اغراق بگم دوره ما بلانسبت حسابی خر تو خر شده بود !! دلیل ان هم از نیروی هوایی خودمون سرچشمه می گرفت !! چون همان طور که گفتم برنامه ریزی امریکایی ها مو لای درزش نمی رفت .. و برنامه های چند سال رو از قبل پیش بینی کرده بودند .. اولین اشتباه در حکم و آی دی کارت های ما صورت گرفته بود .. که زیاد مهم نبود .. دومین اشتباه دوره روی هواپیماهای جت اف - ۸۶ بود ! ما اولین دوره تخصصی مون رو روی این جت ها شروع کردیم .. خیلی هواپیماهای عالی و قبراقی بودند به طوری که یادمه همون موقع اساتید ما می گفتند .. سال ۱۹۴۴ در جنگ کره این هواپیماها از پس جنگنده های میگ ۱۵ اتحاد جماهیر شوروی به خوبی بر می امدند .. و در تاریخ جنگ فوق روی کارآمدی این نوع هواپیما ها کارشناسان چه روایت های گوناگونی رو به ثبت رسانیده اند .. نمی دونم بعد از یکی دو هفته از آغاز کلاس های ما نگذشته بود .. که یک روز سوپروایز با فرمانده ارشد پایگاه ( بیگ کاماندر ) به سر کلاس های ما ایرانی ها امدند .. و مثل هندونه آدم ها رو جدا کردند .. ما که نفهمیدیم داستان چیه .. !!؟ چون راستش رو بخواهید زیاد به درس و مشق و نوع هواپیما توجه زیادی نداشتیم .. غروب رو عشقه که قراره بریم شهر تفریح !! اصلآ از این زد و بند ها یا اشتباهات نه من نه هیچ کس دیگه سر در نیاوردیم .. فقط یک چیز مشخص بود .. که از ایران همه چیز قاطی پاطی شده !! خب اون موقع تلفن و فاکس و اینترنت هم نبود که تآئیدیه بگیرند !! این بود که بعد از ساعت ها چک کردن اوراق .. بچه ها رو از هم جدا کردند .. جالبه گروه ما همه افتادیم سی - ۱۳۰

جت تی -۳۸ هواپیمای رویایی ... !
بقیه همکلاسی های ما هم افتادن به هواپیمای جت زیبای تی - ۳۸ که به صورت یک یا دوکابینه بود . و با هواپیماهای اف - ۵ هیچ تفاوتی نداشت . بقدری این هواپیما خوش دست و جالب بود که بچه هایی که با اف - ۸۶ پرواز کرده بودند .. اصلآ آن را قابل قیاس با هیچ هواپیمایی ندونستند !! البته خیلی ها هم روی شیطنت سانحه دادند .. ایرانی ها خیلی بازیگوش بودند .. ولی الحق و انصاف از خود امریکایی ها با استعداد تر و زبل تر بودند .. من جریان دوستم رو قبلآ تعریف کردم که بقدری با استعداد بود که اشکال اساتید رو می گرفت .. البته روش نمی شد بگه شما اشتباه می کنید .. بلکه می گفت ..ببخشید این چیزهایی که می فرمایید در هواپیماهای ما این گونه نیست .. و کار مجادله ان ها به کتاب کشیده می شد و معلوم بود که دوستم آقا تقی .. روسفید بیرون می امد .. و همیشه استاد موقع تدریس به چشمان تقی لنگ دراز می نگریست !! راستی تا یادم نرفته بگم دلیل این به هم ریختگی چه بود ..!!؟ جریان از این قرار بود .. از زمان اعزام گروه ما حقوق و مزایای بچه ها پنجاه درصد زیاد شده بود ! حتی در بانک مرکزی ایران هم که رفته بودیم حقوق ماه اول رو پیشاپیش بگیریم .. به ما گفتند از این دوره به بعد شما ۳۶۰ دلار می گیرید !! منتها در امریکا اعمال می شود !! همین اعمال شدن از یک سو و تغیر منشی دفتر اعزام به خارج ( خانم کمالی ) که من داستان او را در پست" چگونه الکی الکی به آمریکا اعزام شدم " نوشتم ،از سوی دیگر و آمدن دختر خانمی نا وارد باعث شده بود که تمام احکام و برنامه ها در گروه ما به هم بخوره .. البته من اصلآ ناراحت نیستم .. شاید قسمت این بود من شکاری نرفته ، و حسن هرکولس در این بود که همیشه در تهران مانده و بلانسبت هیچ پخی نشم !!



دوره بر روی هرکولس ...
خوب یادمه روز اولی که با گروه شاد و خندون به سوی آشیانه هواپیماهای سی -۱۳۰ رفتیم .. اصلآ فکرش رو نمی کردم این همه زندکی و سرنوشت ام در آینده با این هواپیما گره بخوره .. !! اتفاقآ اون موقع هواپیماهایی که ما با اون ها دوره می دیدیم .. جزء اولین سری تولیدی لاکهید و از نوع " آ " بود . انگار همین دیروز بود .. اولین باری که چشم ماشاالله مداح به هواپیمای هرکولس افتاد .. خطاب به بچه ها گفت .. عین مرغ کرکه !! ( اصطلاحی برای مرغانی که می خواهند روی تخم بخوابند !! ) و من هیچ گاه این تعبیر رو یادم نمی ره .. خلاصه دوره روی این هواپیما با شکاری فرق می کرد .. ما باید تمام مسایل فنی و دل جیگر قارقارک رو یاد می گرفتیم .. !! ولی کی گوش می داد !! شاید باورتون نشه من و امثال من هر چی یاد گرفتیم در خود همین ایران خودمون بود .. باور کنید روزی که ایران اومدم ، باوجودی که فارغ التحصیل شده بودم .. احساس ام این بود هیچ چیز حالی ام نیست .. ! هر چه اموختم در نتیجه تلاش و زحمت اساتید ایرانی مخصوصآ سرپرست با ابهت خط پرواز آقای نصیر بگلو بود .. خدا حفظ اش کنه اگه زنده است .. اگه هم مرده خدا بیامرزدش مو رو از ماست می کشید بیرون .. و سئوالاتی از من می پرسید که حتی متخصصان فنی هم از پاسخ به ان عاجز بودند .. قبلآ نوشتم که در آخرین امتحان برای پرواز .. از من درجه الکترو والانس آب باطری هواپیمای سی - ۱۳۰ رو پرسید !! حتی متخصص الکتریک هم به زحمت از کتاب های تخصصی خودشون جواب رو پیدا کردند .. نتیجه اش این شد سطح دانش و علم بچه ها خیلی بالا بره .. یادش بخیر
شیطنت های ایرانیان ... !
از شیطنت های ایرانی ها هر چه بگم کم گفته ام !! مخصوصآ گروه ما و خود شخص من ! اما همیشه پرستیژ کشورم و لباس ام رو حفظ می کردم .. صحبت شوخی شد .. با اجازتون به جاده خاکی زده و یک خاطره دیگه رو هم تعریف کنم .. در میان همکلاسی های ما یک بنده خدا سرباز سیاه پوست آمریکایی بود که اسم اش خیلی به زبون ما ناجور بود .. خیلی عذر می خواهم . ببخشید نام او ( Coon ) بود !! اگه بدونید چه بلایی به سر این بدبخت مادر مرده تا اخر گروه آوردند .. !!؟ همین که سر و کله اش از دور پیدا می شد .. بچه ها فریاد می زدند .. هی ک .. ن هی ک..ن ! و اون بخت برگشته هم فکر می کرد بخت اش یاری کرده که این چنین مورد توجه همکلاسی های ایرانی اش قرار می گیرد .. آخه هنوز هم کم و بیش رگه هایی از نژاد پرستی به چشم می خورد . سیاه ها خر خودشون رو می رودند .. و سفید ها هم برای خودشون حال می کردند .. این تنها سیاه پوستی بود که به محض رویت همه یک صدا نام اش رو فریاد زده و دست به سرو کله فر فری اش می کشیدند و با حالتی خاص هی نام او را با صفاتی چون جون . فدات بشم صداش می کردند .. بنده خدا کلی کیف می کرد .. روز اخر کلاس به همه سفارش کردم نکنه یک وقت کسی معنی اسم اش رو بهش بگه .. گناه داره .. !! اما تا غافل شدیم .. همون همکلاسی که اسم اش رو " گل مو " گذاشته بودیم با همون لهجه ای سبزواری اش به انگلیسی گفت .. دو یو نو ... هر چه اشاره ، چشمک نشد که نشد .. بیچاره ( Coon ) مظلوم مثل فانوس تا خورد .. !! به جان نوه هایم با گذشت بیش از ۳۵ سال هنوز چهره اش رو فراموش نمی کنم !!



عادت بد امریکایی ها ... !!
خب صحبت از کار بد جماعت ایرونی شد .. یهتر دیدم که یک عادت زشت آمریکایی ها رو هم تعریف کنم ! آن ها عادت داشتند روی دماغه هواپیما هاشون رو نقاشی کنند .. معمولآ بچه های شکاری دماغه هواپیماهایشون رو به شکل دهان باز کوسه به شکل ترسناکی نقاشی می کردند ! اما برو بچه های هواپیماهای غول پیکر چون نمی شد مثل شکاری جنگنده ها روی دماغ شون نقاشی کنند ، معمولآ تصاویر زنان نیمه لخت و یا هنرپیشه ها رو می کشیدند .. !! جالبه حتی نام دوست دختر های خودشون رو هم می نوشتند !! طفلکی ها تقصیری نداشتند .. هدف روحیه دادن به خودشون بود ! ولی باورتون می شه .. !!؟ من عاشق شکل و شمایل هواپیمای بالایی بودم !! منظورم شکل و شمایل اون خانم نیمه لخت نبود .. فردا برام حرف در نیاورید .. بلکه خود قیافه قلدر مآب این نوع قارقارک ها رو خیلی دوست داشتم .. و تا دلتون بخواد در کنار اون ها عکس یادگاری انداختم .. اصلآ هواپیماهای این شکلی به ادم یه نوع احساس غرور می دهد .. شاید دلیل دوست داشتن هرکولس ها هم همین باشد ..ولی اعتراف می کنم سی - ۱۳۰ های خودمون رو عاشقانه دوستشون دارم




ماجرای خوردن گوشت لاک پشت ... !!
قبل از این که به این ماجرا بپردازم .. باید اضافه کنم تا چند ماه مونده به پایان دوره .. واقعآ دلم برای ماست سفید و یا کله پاچه واقعآ لک زده بود .. یک همکلاسی داشتیم خیلی زبل بود .. بهش لقب مهدی گاو کش داده بودیم .. بچه محله امامزاده حسن تهران بود .. او همیشه می گفت اگه به سلامتی فارغ التحصیل شدم ، ترتیب یک گوسفند رو خواهم داد !! و بعد با آب و تاب از کله پاچه اش صحبت می کرد ! طوری که دهان همه بچه ها آب می افتاد .. و دعا می کردیم مهدی گاوکش قبول بشه تا دلی از عذا در بیاوریم .. در این فاصله به صورت خیلی اتفاقی یک بسته ماست سفید گیرم اومد و تونستم حسابی ماست درست کنم ..!! یک بار هم یکی از بچه ها خبر داد یک رستوران کشف کرده که کله پاچه سرو می کنه .. همه با خوشحالی به ان جا که خیلی هم دور بود هجوم بردیم .. بعد از خوردن یه شکم کله پاچه .. موقع ترک مغازه متوجه شدیم که اون گوشت لاک پشت بوده !! تا چند روز همه بچه ها گلاب روتون حالت تهوع داشتند !!
به هر حال دوره ما تموم شد .. رسم بود بعد از فارغ التحصیل شدن دانشجویان و دریافت مدرک در سالن آمفی تئاتر پایگاه ، مراسمی با حضور خانواده ها و مقامات هم در پایگاه برگزار می شد . همه اونیفورم های رسمی پوشیده و هر ملیت در یک صف می ایستاد .. یک گروه موزیک هم مرتب اهنگ های شادی می نواخت .. طبیعی است عکاسان و روزنامه نگاران هم جمع می شدند .. فرمانده ارشد پایگاه ابتدا سخنرانی می کرد .. و بعد از ان هم جشن و شادی آغاز می شد . یادمه آخرین زنگ کلاس بود .. مهدی گاو کش از قبل ترتیب خرید گوسفند رو داده بود .. برای همین در آخرین جلسه کلاس همه همکلاسی ها و اساتید رو برای شام دعوت کرد .. ! خب امریکایی ها هم که تعارف با کسی ندارند . خیلی راحت پذیرفتند !! مهدی رفت گوسفندی را که خریده بود در صندوق عقب ماشین کادیلاک قرمز رنگ دوست دخترش به پایگاه اورد . و به دور از چشم پلیس های گشت پایگاه پشت ساختمان با چاقویی که خریده بود سر گوسفند رو برید ..!! خانم ها جیغ کشیدند .. مهدی مهدی سر داده بودند .. مهدی هم با لهن جاهلی مرتب می گفت مهدی فداتون بشه جیگر طلا ها ..
خلاصه همه دست به کار شده و گوسفند بیچاره رو به کمک مهدی تیکه تیکه کرده و برای کباب ایرانی آماده اش کردند .. من هم یک تغار ماست سفید که از قبل تهیه کرده بودم تقدیم گروه کردم .. هر کی هر کاری از دستش بر می امد انجام می داد .. یک سفره ایرانی به تمام معنا آماده شده بود ..! حتی یادمه برای اولین بار دوغ هم درست کرده بودیم .. سیزی خوردن ، فقط جای نون سنگک کم بود . به هر حال میهمانان به موقع یکی یکی اومدند ... بوی شیشلیک و کباب همه جا پیچیده بود ! راستی یادم رفت بگویم . کله پاچه رو هم در قابلمه ای جداگانه گذاشته بودیم و قرار بود .. بعد از این که میهمانان رفتند .. برای فردا صبحانه فقط خودمون بخوریم ! چند دقیقه قبل اش فرمانده ارشد پایگاه هم که از ان جا عبور می کرد .. بوی کباب او رو هم برای سرکشی به جمع ایرانیان کشیده بود . و بدون تعارف خیلی خودمونی دست به کار شد .. غذا خیلی زیاد بود .. تازه چند لقمه ای بیشتر نخورده بودیم .. که یکی از بچه ها با دیدن فرمانده برای خود شیرینی قابلمه کله پاچه رو در یک ظرف بزرگ خالی کرده و یک راست وسط سفره قرار داد ..!! آقا چشم تون روز بد نبینه ..در یک لحظه میهمانی به هم خورد .. اولین کسی که کله رو دید خیلی مودبانه از یکی از ایرانی ها سئوال کرد .. اون چیه .. و طرف هم با آب و تاب گفت که این کله پاچه است ! آمریکایی هم نتونست جلوی خودش رو نگهداره .. دستمال بزرگ سفره ای که روی پاهایش گذاشته بود جلوی دهان خود رو گرفته .. و شروع به آروغ زدن کرد .. تا اومدیم متوجه بشیم که قضیه از چه قراره میهمانی به هم خورد ... !!
در یگ چشم به هم زدن یکی یکی در حالی که حالت تهوع داشتند از سر سفره بلند شدند .. از ان جا که ایرانی ها در شیطنت معروف بودند .. این توهین مشمئز کننده رو به حساب شوخی های بی مزه ایرانی ها گذاشته و با ناراحتی از جمع ما دور شدند ... !! یادمه دونگی نفری کلی پول گذاشته بودیم .. گوسفندش ور مهدی گاو کش خریده بود .. ولی پول برنج و سایر مخلفات اش حتی پول چاقو رو هم مهدی حساب کرده بود ! خلاصه میهمانی رسمی و جدی ما به خاطر یک اشتباه و قرار گرفتن دیس کله پاچه نه تنها به هم خورد .. بلکه آبرو ریزی هم شد !! یادمه اولین روزی که ماست سفید درست کرده بودم خانم معلم زیبا رویم رو برای غذا به اتاقم دعوت کردم .. و بهش گفتم می خواهم سورپرایزت کنم !! آخه تو اون مدت هر چه ماست خورده بودیم یا زرد بود یا بنفش !! یا قرمز و با طعم انواع میوه .. مثل الان ایرانی جماعت خیلی کم بود ! این جور چیز ها گیر نمی آمد .. خلاصه وقتی سر میز غذا که به شکل رمانتیکی هم تزئین کرده بودم .. شمع و گل و موسیقی ملایم در حال پخش بود .. خانم معلم دیدم با تعجب به کاسه ماست خیره شده است .. گفت هی دیدوید .. اون چیه .. من هم فکر کردم چشمش گرفته .. تو دلم گفتم ای دیوید بلا گردون نیگاهت بشه .. عزیز این ماسته .. که دیدم گلاب روتون تگری زد ..!! و چون سابقه شیطنت هم داشتم .. دلخور شد که سورپرایز تو اینه ..!!؟ انگاری دیروز بود .. آخه روز قبلش هم از من پرسیده بود .. تو کشور شما پسری اگه از خانمی خوشش بیاد چی بهش می گه ؟ من احمق و ساده خیلی راحت گفتم .. می گن .. جیگرتو بخورم !! وقتی براش ترجمه کردم .. ساعت ها از فکر جیگر خوری ما طفلک بیرون نمی رفت ..!!
باور کنید وقتی چشمانم رو می بندم و به اون دوران یا هر زمانی که در گذشته داشتم فکر می کنم .. تمام گفت و گو ها .. تمام مناظر تمام جزئیات حتی بوی عطر یا نوای موسیقی ای که شنیده ام در خاطرم زنده می شود .. جالب اینه که گاهی یادم می ره که دیشب شام چی خوردم .. یا اسم فرزندان خواهرم چیه .. اما گذشته رو با تمام آن چه که لحظات گذشته بود به خاطر می اورم !! همین جور لحظاتی که در ماموریت های جنگی سپری کردم .. همه مثل فیلم سینمایی در حافظه ام محبوسه .. و فقط کافی است یک نام یا یک واژه رو بشنوم .. بی اختیار به سوی آن خاطرات کشیده می شوم . من از همه شما عذر خواهی می کنم که مثل سال قبل خاطرات رو کمی کشدار تعریف کردم .. اخه بپذیرید هر خاطره ای رو نمی شه تعریف کرد .. چون تبعات منفی داره !! و من ناخواسته خیلی از آن ها رو علی رغم میل خود سانسور می کنم ..!! خلاصه ببخشید .. هدف سرگرم کردن شما دوستان و یاران صمیمی است .. امیدوارم لذت برده باشید .. البته یه اعتراف هم بکنم که .. حجم فضای وب اجازه پرداختن بیش از این رو نمی دهد .. !! چون من چیزی حدود چهل تا عکس انتخاب کرده و روی عکس ها خاطرات رو تعریف می کردم .. که مجبور شدم کلی از ان ها را حذف کنم ... ببخشید
با تشکر و احترام :
بهروز مدرسی
این مطلب ساعت ۱۸۰۰ در بیست و هفتم فروردین ماه ۱۳۸۸ پایان یافت .
یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا )
ایام به کام 
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.
THE WORLD RECENT PLANE CRASHES:
Date:April 9, 2009 Time:07:00LocationNear Wamena, Indonesia :, Operator:Aviastar Mandiri AC Type: British Aerospace BAe-146-300 Aboard:2 Fatalities:2 , Ground:0 ,Route:Jayapura - Wamena Details:The cargo plane crashed into Gunung Pike mountain while on approach and attempting to land at Wamena Airport
Date:April 6, 2009 Time:12:30Location:Bandung, Indonesia , Operator:Military - Indonesian Air Force AC Type: Fokker F-27 Friendship 400M Aboard: 24,Fatalities:24 , Ground: 0,Route:Militiary training , Details: While returning from a military training exercise, and attempting to land, the aircraft struck a hangar and burst into flames
.Date: April 1, 2009 Time14:00 Location:Off Crimond, Scotland , Operator:Bond Offshore Helicopters AC Type: Eurocopter AS 332L2 Super Puma 2 , Aboard:16 Fatalities:16 , Ground:0 ,Route:Miller field - Aberdeen , Details: The helicopter crashed 35 miles East of Crimond in the North Sea while transporting oil workers. A mayday was received prior to the crash
. SOURCE:www.planecrashinfo.com BY:Alireza Sadeghi
ترجمه فارسی:
حوادث هوایی اخیر دنیا:
تاریخ:9 آپریل 2009/زمان:7:00/مکان:نزدیکی "وامنا"-اندونزی/ خط هوایی:"آویااستار" ماندیری/نوع هواپیما:"بی ای -146-300"/تعداد سرنشین:2/تلفات:2/تلفات روی زمین:0/مسیر:"جایاپورا" به "وامنا"/جزئیات:در حال نزدیک شدن و تلاش برای نشستن در فرودگاه "وامنا" هواپیمای باری در برخورد با قله کوه "گونانگ" سقوط کرد.
تاریخ:6 آپریل 2009/زمان:12:30/مکان:"باندونگ" در اندونزی/ خط هوایی:نیروی هوایی اندونزی/نوع هواپیما:فوکر-27 "فرندشیپ"/تعداد سرنشین:24/تلفات:24/تلفات روی زمین:0/مسیر:آموزشی-نظامی/جزئیات:در حال بازگشت ازآموزش نظامی در حال تلاش برای فرود به آشیانه نگهداری هواپیما برخورد و آتش گرفت.
تاریخ:اول آپریل 2009/زمان:14:00/مکان:مکانی دور افتاده در "کریموند" اسکاتلند/ خط هوایی:خط هلیکوپتر ساحل به دریا/نوع هواپیما:"سوپر پوما 2"/تعداد سرنشین:16/تلفات:16/تلفات روی زمین:0/مسیر:"میلر فیلد"-"آبردین"/جزئیات:هلیکوپتری که کارگران نفتی را حمل مینمود در 35 مایلی شرق "کریموند" واقع در دریای شمال سقوط کرد و قبل از سقوط اعلام وضعیت اضطراری کرده بود.
planecrashinfo.comمنبع: گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی
![]()
دعوت به همکاری
به نام خداوند بخشنده و مهربان
به اطلاع دوستان و خوانندگان محترم می رساند : سایت Old Pilot با استعانت از پروردگار منعال در نظر دارد بزودی حامی ( اسپانسر ) و نماینده انحصاری سایتی بین المللی شود . بر همین اساس مدیریت سایت در نظر دارد نمایندگانی های فعال در مراکز استان ها و شهرستان ها برقرار کند .
- کلیه فعالیت های تبلیغاتی نمایندگان بر اساس قوانین مصوب نظام جمهوری اسلامی و شرع مقدس اسلام خواهد بود .
- نمایندگان مراکز استان ها مسئولیت هماهنگی ، نظارت و در صورت لزوم راه اندازی نمایندگی در شهر های استان متبوع خود را دارند .
- با نمایندگان قرارداد رسمی منعقد خواهد شد . و کلیه حقوق و مزایا با دلار یا معادل آن ، محاسبه و پرداخت خواهد شد .
- هزینه تبلیغات تعریف شده به انضمام هدایای تبلیغاتی از تهران ارسال خواهد شد .
- نمایندگان باید دارای روابط عمومی قوی و فعال باشند . بدیهی است آمار بازدید کنندگان هر منطقه و استان با نرم افزار های مخصوص مرتب کنترل شده و در صورت افزایش از سقف تعریف شده پاداش ویژه ای تعلق خواهد گرفت .
- کلیه جوانانی که توان فعالیت تبلیغانی دارند بایستی تا اول اردیبهشت ماه درخواست همکاری به انضمام طرح های تبلیغاتی پیشنهادی خویش را به همراه مشخصات ، سوابق و تلفن تماس به ادرس جی میل مدیر سایت Old Pilot ارسال فرمایند .
- خوانندگان قدیمی سایت Old Pilot و ارائه دهندگان طرح های جالب در اولویت هستند .
- مدیریت سایت Old Pilot پرداخت دستمزد و هزینه های تبلیغاتی رو شخصآ تضمین می کند .
- به یک نفر جوان فعال با روابط عمومی بسیار قوی همچنین به یک موتور سوار با گواهینامه و ضامن معتبر جهت همکاری با مدیریت سایت Old Pilot فوری نیازمند است .
***************
لازم به ذکر است آقایان : رضا آبادانی ( آبادان ) ، بابک معترض ( اردبیل ) بامداد و سپند ( شیراز ) مهرداد ، رضا و هومن از کرج در اولویت انتخاب مدیریت سایت Old Pilot قرار دارند . لطفآ طرح های تبلیغاتی و تلفن های تماس خویش را سریعآ ارسال فرمایید .
![]()
سخنی با خوانندگان
دوست عزیزم علی جان بزرگوار ( از کانادا ) با تشکر از زحماتی که در حق حقیر کشیدی .. و تشکر مضاعف به خاطر هدایای بسیار ارزشمندتون .. راستش رو بخواهی تلفن شما رو در ایامی که نوه ها در منزل ما بودند ، گم کردم ! خیلی منتظرت بودم تا زنگ بزنی .. از طرفی امانتی شما نزد بنده است .. تا بر نگشتی باید حتمآ ببینمت .. امیدوارم حالا حالا ها ایران باشی .. چون سیر ندیدمت .. شب عید بود و شما هم خسته !! اگر چه بعد از مشاهده هدایا چند بار سعی کردم تماس گرفته و تشکر کنم .. اما سعادت نداشتم .. منتظر تماس شما هستم
در باره آگهی و نمایندگی
دوستان متعددی از بنده پرسش فرمودند تا در مورد " دعوت به همکاری " بیشتر توضیح دهم . و بعضی ها هم فرمودند به آن ها ای میل بزنم .. با تشکر از همه دوستان ، به استحضار می رسانم همان گونه که در متن دعوت اشاره شده است .. قصد دارم نمایندگی های تبلیغاتی در مراکز استان ها و خارج از کشور راه اندازی کنم . لذا هر یک از عزیزانی که توانایی تبلیغات گسترده در شهر خود دارند ..خواهش کردم برنامه های تبلیغاتی خویش رو برایم ارسال فرمایند .. لازم به ذکر است جزئیات همکاری را بزودی اعلام خواهم کرد . لطفآ از بنده درخواست پاسخ انفرادی نفرمایید .. ممنون از همه
![]()
براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد .

من همسر سبیل کلفت نمی خواهم
تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل
و
جاسوسی که به خواستگاری آمد !!
روایت واقعی




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه














سلام كاپيتان
داريد يواش يواش به دوران طلايي سايت نزديك مي شيد خيلي جالب بود يك خاطره پر حاشيه
پيشاپيش روز ارتش رو به شما تبريك مي گم اميدوارم هميشه پر احساس و شاد باشيد
سلام کاپیتان
خیلی عالی و مصور بود
دقیقا همونجور که خوردن غورباقه برای ماها عجیب و چندش آوره برای خیلی از جوامع هم بعضی از عادات غذایی ما مشمئز کنندست.منم دیدم بعضی خارجی ها بادیدن سیرابی ما چجوری حالشون به هم میخوره
مراقب خودتون باشید کاپیتان
با حق
فوق العاده بود...
خیلی وقت بود از این نوع پستهای طولانی نذاشته بودین. خیلی خیلی جالب بود.
سلام کاپیتان
باز هم یه مطلب خیلی باحال و خوندنی گذاشتید دمتون گرم. خدا لعنت کنه اون نامردایی رو که مطمئنا از روی نادونی شما رو محدود کردن
عمو مدرسی سلام!
چرا آمریکاییها ماست سفید نمی خوردند؟کله خوک که میخورند پس چرا به کله پاچه ایراد میگرفتند؟آیا پس از برگشت به ایران با آمریکاییها تماس داشتید یا نه؟
باز هم خاطره بگذارید.
قربانتان
سلام عمو بهروز امیدوارم که خوب و سرحال بوده باشی عمو جان مثل اینکه من اولین نفری هستم که این مطلبتون را نخوانده برات پیغام میزارم از این بابت خیلی خوشحالم دیگه اینکه عمو جان من از اون ادمایی هستم که خیلی وقتهاز سایت شما بهره مند میشم ولی به علت اینکه وقت گرانبهای شما را نگیرم واستون پیغام نمیزارم در اخر از زحماتی که واسه سایت خوبتان میکشی خیلی خیلی ممنونم نوکر شما اراز از سولدوز اذربایجان
خیلی عالی بود! دستتون درد نکند!
سلام کاپیتان.از مطلب زیبای شما مثل همیشه لذت بردم.....کاپیتان از عکس جوانی شما معلومه که همه رو میزاشتی سرکار.....دمت گرم
سلام
مثل همیشه عالی و خواندنی بود.
همیشه سلامت باشید.
راستی آدرس وبسایت اون دوتا پایگاه در آمریکا که شما دوره دیدید:
http://www.lackland.af.mil/
http://www.sheppard.af.mil/
میثم باریکانی
سلام کاپیتان.من هنوز مطلب جدید را نخوانده ام چون طبق معمول اول کامنتهای قبل را داشتم می خواندم که نوشته ای را دیدم از شخصی بنام رحمتی و خوشحال شدم از اینکه این سایت اینقدر جایگاه بالایی پیدا کرده که حتی تنگ نظرهایی مثل همین اقای نه چندان محترم هم همه مطالب را پیگیری میکنه و چنان محبوبیت و شلوغی سایت ناراحتش کرده بود که مجبور شده بود چنین کامنتی را بذاره و همین الان هم مطمئنم تا حالا 50 بار اومده تو سایت و رفته تا عکس العمل ها را ببیند.وگرنه اگر سایت بدی بود که احتیاج نیست این شخص بخواد سرکشی کنه، نهایتش اینه که نیاد اینجا دقیقا حرکت و رفتاری که از هر انسان سالم از لحاظ شخصیتی میتوان انتظار داشت هرچند شیوه نوشته اش نشان از نوع تربیت خانوادگی این اقا را برایم ترسیم کرد و بیشتر برای جامعه ام متاثر شدم که چنین ادمهایی تا این حد دارای عقده حقارت را باید تحمل کند و چه زیبا و محترمانه شما جوابش را دادین کامنتی بود که شخصیتهای متضاد دو طرف را بوضوح به خواننده نشان میداد.اما یه سوال دارم از همین اقای رحمتی چون مطمئنم خواهد خواند.واقعا چقدر حاضری بدی تا بتونی یه همچین سایتی با اینهمه طرفدار برای خودت دست و پا کنی چون میدونم برات یه عقده شده و تنها دلیل گفتن اون حرفها که ایینه تمام عیاری بود از نوع شخصیتت فقط و فقط میزان بازدیدهای سایت بود و بس.ایا میتونی سایتی را بهم معرفی کنی که مثل این سایت خوانندگان با شخصیت و فهیمش برای یه صفحه سفید و نمادین بدون اینکه مطلبی داشته باشه و فقط بخاطر تعلق خاطری که نسبت به این سایت و مدیر دوست داشتنی اش دارند اینهمه بازدید و کامنت داشته باشه؟هر چند معتقدم نرود میخ اهنین در سنگ اما نصیحتی برایت دارم امشب به دو تا از ارزوهایت رسیده ای اول اینکه شخصیت و ذات خودت را به همه شناساندی و دوم اینکه بر عکس جاهای دیگه که ادم حسابت نکردند اینجا کامنتت بدون سانسور درج شد و دو نفر هم بهت جواب دادند هم جناب مدرسی و هم بنده حقیر دیگه خیلی معروف شدی و مقداری از کمبودهای شخصیتی ات جبران شد.اما یه چیز را فراموش نکن افرادی که چاک دهنشون پاره است و هر حرفی را بزبان میارن فقط و فقط شخصیت نداشته خودشان را زیر سوال میبرند نه طرف مقابل را.والسلام
باتشکر از مطالبتون لازم دیدم نکته ایی رو یادآور شوم.من در آمریکا زندگی میکنم. اینجا اگر دختری باکره باشه حتمال میدند پیرو مذهب خاصی باشه در غیر اینصورت اگرچه قدری عجیب وشاید هم مشکوک به نظر برسه ولی رسمی تحت عنوان اینکه نامزد باکره خود را در اختیار کس دیگری قرار دهند وجود ندارد و این موردی که تعریف کردید موردی بسیار عجیب و نادر است.
عمو بهروز سلام
خلیلی خوب بود سایت حالا شد مثل قدیم
فکر کنم اینجوری حال خودتونم بهتر باشه
امیدوارم همیشه همینجوری مثل قدیما باشید
عمو بهروز سلام!
خاطره ات واقعا عالي بود!دستت درد نكنه!من ميگم كه بيشتر از اين خاطره ها بنويس برامون..دوره امريكاو...
بازم ممنون.
ارش
بهروز جان سلام.ممنون از این خاطرات زیبا و سرگرم کننده که صد البته حاوی نکات آموزنده ای هم هستند مانند اشاره به عادات غذائی ملل چه ما و چه دیگران که بقول یکی از کامنت نویسان برخی از عادات خوب ما بنظر آنها چندش آورست و بالعکس.ما خوب است همه این چیز ها را بدانیم و این جنبه آموزشی مطالب را بالا میبرد ضمن اینکه جالب و دلنشین هم هست و به ذائقه هر کس با هر عقیده ای خوش می آید.
در مورد آمریکائی ها همانطور که خودت میدانی جدا از سیستم نظامی و سیاسی کشورشان مردمانی خونگرم و بسیار مهربانند ضمن اینکه آنطور که اشاره کردی اصلا تعارف در فرهنگشان جائی ندارد و اینهم نشانه ای از صداقت است.تعارف در عمل اگرچه در فرهنگ ما نشانه ادب است ولی اگر دقیق به موضوع نگاه کنی رگه هائی از دروغهای متداولی است که بطور روزمره جزو عادات ما شده اند !
شما اگر دقیقتر به ایرانیهائی که سالهاست در آمریکا زندگی میکنند و موقت یا دائمی به کشور باز میگردند نگاه کنید حرکات - سخنان و رفتاری را می بینید که گهگاه شائبه بلا نسبت کم عقلی و خنگی طرف را به ما القا میکند در حالیکه اصلا اینطور نیست و رفتار اینگونه افراد در جامعه ما در قیاس با رفتار روزمره ما در اجتماع خودمان بدینگونه بنظر میرسد ! و این نشانه وجود صداقت و راستگوئی و عدم توسل به دروغ و ریا و تعارفهای کذب در اجتماعی است که اینان رشد کرده اند.من هرگز منکر روحیه برتری طلبی و نظامیگری و نگاه ارباب رعیتی به زیردستان از طرف برخی آمریکائیان بخصوص سیاستمداران و فرماندهان نظامی آنها نیستم که البته توضیح در اینموارد هم زیاد است و نیاز به فرصت بیشتر ولی میخواهم اذهان دوستان ما نسبت به برخی خصوصیات مثبت ملل نیز آشنا شده و بدانند که وقتی از یک ملت صحبت میکنند منظور روحیه غالب بر توده های آن ملت است و نه چند نفر رهبران سیاسی و حزبی.
من بخوبی بخاطر دارم که در سالهای آخرین پیش از انقلاب اسلامی رفتار و کردار پرسنل سفارت آمریکا در قبال ایرانیانی که برای دریافت ویزا به کنسولگری در خیابان ایرانشهر مراجعه میکردند بسیار عادی و دوستانه و در حداقل زمان کار امثال بنده را در آنروزها که یک کارمند بسیار ساده هواپیمائی بودم به انجام میرساندند و در ساعتی که منتظر دریافت گذرنامه و ویزا بودیم با قهوه هم پذیرائی می شدیم !!
با کمال تاسف سیاست و سیاست بازی سایه سنگینی بر روابط ملل باقی میگذارد و از بین بردن این سایه سنگین که بقول رهبران ما دیوار بی اعتمادی نام میگیرد چند دهه بطول می انجامد و چه زیانهای غیر قابل جبرانی که نصیب دو ملت نمیکند.
آرزو میکنم با درایت حاکمان دو کشور و با حفظ حرمت ملت شریف ایران که در طول تاریخ معاصر خود ضربات بزرگی از دولتهای آمریکا خورده است روابط دو کشور باحفظ احترام متقابل بازسازی شده و نه تنها دو کشور منتفع خواهند شد که منطقه خاورمیانه نیز انشااله روی خوشی - صلح و صفا و پیشرفت را خواهد دید.
بهروز جان این تنها یک نظر شخصی است و چنانچه افرادی بخواهند بر علیه آن قلم فرسائی کنند بنده حاضر به کش دادن آن نیستم و زحمت خودرا زیاد میکنند.
پاسخ
خیلی ممنون ممود جان عزیز .. بله دقیقآ همین گونه است که اشاره فرمودید
وقتی بحث از رفتار یا کردار ملای می شود .. صرفآ بحث افراد و مردم آن است که به قول شما ربطی به زورگویان و سیاستمداران آن کشور ندارد
از شما به خاطر محبتی که فرمودی ، ممنونم
سلام.
عالی بود. کاملا با سه چهار پست اخيرتان فرق داشت. همان بوی پست های اوليه تامن را ميداد. همان صداقت ؛ همان شيرينی گفتار ؛ همان راحتی
خيلی عالی بود.
ممنون.
سلام جناب مدرسی.من خواننده ثابت پست هاتون هستم که هر روز به سایتتون سر میزنم و خیلی کم پیش اومده براتون کامنت بذارم.اما وقتی تو پست قبلیتون حرفهای اون آدم عقده ای رو خوندم نتونستم تحمل کنم.مطمئنا حرفهای همچین آدمی ناشی از حسادت و بدبختی بزرگی هستش که توش گرفتاره و حتما خواننده مطالبتون هست که نتونسته پررونق بودن سایتتون رو تحمل کنه.این عادت بد ما ایرانیهاست که تحمل بالا رفتن کسی رو نداریم و نمیتونیم از موفقیت دیگران خوشحال بشیم.واسه اینک روی همچین آدمهای بی ظرفیت و بی شعوری کم بشه من به سهم خودم هر روز چندین بار میام تو سایتتون تا طرف از حسودی بترکه. براتون از صمیم قلب آرزوی موفقیت،سلامتی و سربلندی دارم.
یکی از همراهان همیشگی شما
مطالب را بخوبی و به زیبایی نگارش فرموده و خاطرات آموزنده ای را نوشته اید.
امیدوارم همواره موفق باشید.
قره جانلو
درود جناب مدرسي .
بسيار فوق العاده بود . حتي از نوشته هاي قبلي هم بهتر بود . . خسته نباشيد .
با سلام به آقای مدرسی عزیز.
یه سوال داشتم از خدمت شما:
من 19 سال سن دارم و امسال دوره پیش دانشگاهی من تموم میشه . می خواستم از شما و دوستان در رابطه با رشته خلبانی کمک بگیرم.
از چه زمانی باید شروع کنم؟
چه زمانی آزمون است؟
واقعا سردرگم شدم..
با تشکر...
آقا بهروز خوش تیپ سلام.
امیدوارم حالتون خوب باشه. کلی این پستتون جواب داد.خیلی حال کردم.دست خودت و عینکت درد نکنه.خسته نباشی.روز ارتش هم مبارک. در ضمن یک میل هم براتون زدم، رویت بفرمائید.
ارادتمند همه خوش تیپ ها
سلام کاپیتان مدرسی
با تشکر از شما و جناب صادقی به خاطر مطالب جذاب و خواندنی.امیدوارم حال شما خوب باشد.کاپیتان من برای تحقیق در مورد شغل خلبانی و برای تکمیل پرسشنامه نیاز دارم با یک خلبان صحبت کنم و حدود10 سوال از ایشان بپرسم و از اون جایی هم که می دونم سر شما خیلی شلوغ است نمی خواهم مصدع اوقات شریفتان شوم. اگر امکان داشته باشد لطف کنید فردی را به من معرفی کنید که من بتوانم این سوالات را از ایشان بپرسم.
با عرض پوزش و تشکر
نوید مستوفی
در پاسخ به دوست عزیزم فرید
شما میتوانید با داشتن مدرک دیپلم ریاضی به آموزشگاه های خصوصی مراجعه کنید اگر هم بخواهید میتوانید وقتی دفترچه دانشگاه علمی کاربردی می آید دفترچه راپر کنید اگر هم که دوست داشته باشید به ارتش بروید ثبت نام آن در اسفند ماه 87بود وآزمون آن در اردیبهشت88
البته فرق دانشکاه علمی کاربردی با آموزشگاه خصوصی در این است که دانشگاه برای هر دوره به شما مدرک معتبر دانشگاهی میدهد ولی اتمام تمام دوره ها در حدود 6 سال طول میکشد ولی در آموزشگاه خصوصی به شما مدرک دانشگاهی نمیدهند ولی دوره شما خیلی سریعتر تمام میشود حدودا 2سال از نظر قیمت هم این دو باهم تفاوت چندانی ندارند در دورهppl حدودا 500 هزار تومان (در دانشگاه این دوره 2سال طول میکشد)درآخر شما باید مدرک خود را از سازمان هواپیمایی کشوری بادادن یک آزمون دریافت کنید
(شرایط سلامت جسمانی راهم که باید داشته باشید )
دوست من امیدوارم روزی در هواپیما بنشینم وکاپتان آن پرواز شما باشید
با آرزوی موفقیت برای شما
با سلام حضور جناب مدرسی عزیز این پست تان واقعا" عالی بود واقعا" که کیف کردم گهگداری خنده های بلند من همکاران بنده را نیز کنجکاو می کرد که بابا قضیه چیه مخصوصا" قسمت اون سرباز سیاه پوست آمریکایی و اسم ایشون متاسفانه دوستان عزیزی از مطالب پست قبلی رنجیده خاطر شده اند لازم است به اطلاع این دوستان عزیز برسانم که وقتی سخن از اعراب می شود سوی سخن به سوی عزیران هموطن عربمان نیست آنها نیز سهم مشترکی مثل ترک ها فارسها لرها و کردها و سایر هموطنان عزیزمان از افتخار و سربلندی این مرز و بوم دارند و بنده و صد در صد آقای مدرسی با دیده احترام به این عزیزان می نگریم ولی در برخورد با اعراب حاشیه خلیجه همیشه فارس پی به عقده ای می بریم که سعی در تحقیر ملت بزرگ ایران دارند و رفتار های دشمنانه آنان با مردم عزیزمان هیچ بویی از دوستی و محبت ندارد دوستان گرامی که به این کشورها سفر کرده اند منظور من را بهتر درک می کنند خوردن سوسمار شاید چیز بدی نباشد ولی نگاهی به تاریخچه همسایه های عربمان در طول تاریخ و نحوه برخورد آنها با تمدن و اصول انسانی تداعی کننده یک نکته است و آن هم تعصب ناشی از حماقت برخی از همسایگان عرب ماست به قول بزرگی که می فرماید: تاریخ بزرگترین آموزگار انسان برای شناخت معیار های حق و باطل است با نگاهی تاریخی به این مقوله در می یابیم که جهالت و تعصب بیشتر از هر چیز دیگری در همسایه های عرب ما به چشم می آید با نگاهی به زندگی نامه صدام و سایر سردمداران عرب پی به نکته ای می بریم که واقعا" درد آور است این اعراب علاوه بر این که سوسمار نوش جان می کنند یک عیب بزرگ دیگر هم دارند و آن این است که حافظه تاریخی خوبی برای قضاوت ندارند و چه بزرگ مردان عربی که به دست همکیشان متعصب و نادان خود کشته شده و یا زبان را بسته و گنج های علمی خود را با خود به سرای باقی منتقل نموده اند دوستان عزیز خودتان قضاوت کنید:
>
سلام عمو
من دیروز یکاری داشتم باهاتون.
2 بار تماس گرفتم به شماره ثابت ولی نتونستم با شما صحبت کنم.
اگر لطف کنید یه زنگی به من بزنید ...
جناب استاد مدرسی پور
سرور گرانمایه
روز گرامیداشت ارتش را به شما استاد بزرگوار وخانواده محترمتان تبریک می گویم
شما و یارانتان مایه افتخار وسربلندی ما هستید اگر نبود رشادت ها و از جان گذشتگی های شما اکنون من کمترین هرگز افتخار تبریک گفتن به آن سرور و استاد گرامی را نداشته و می بایستی در زیر یوغ بیگانگان گذران می کردیم
از همینجا پایتان را می بوسم
ایام به کام
ارادتمند شما-حامد اشکوری ثالث
آقای علیرضا ببخشید یه سوالی داشتم.
شما گفتید از دانشگاه علمی کاربردی حدود 6 سال طول می کشه.
پس با این حساب تا اتمام دروس و گرفتن مدرک سن من حدود 25-26 سال میشه.
با توجه به اینکه مثلا ایران ایر در فروم استخدامی حداکثر سن رو 23 سال مینویسه پی دیگه از راه دانشگاه خیلی هم بدرد بخور نیست؟
درست میگم؟
ضمنا در شهر شیراز مرکز آموزش هما خصوصیه یا حالت علمی کاربردی داره؟
با تشکر فراوان.....
با سلام ...
پست بسيار جذابي بود ...
دستتان درد نکند و خسته نباشيد ...
روز ارتش بر شمادلاوران مبارک ...
پاينده ...سلامت ...سرافراز باشيد...
دعاگوي شما و همه دوستان ...
رضا از کرج ...
سلام استاد
مطلب جالبی بود مثل همیشه.
29 فروردین روز ارتش و نیروی زمینی ارتش را به شما و همه جانبازان و افسران ارتش تبریک میگم
با سپاس
دوست من آقا فرید
راستش را بخواهید من در باره شیراز چیزی نمیدانم ولی درباره تهران واصفهان آموزشگاه ها را تغریبا میشناسم
در باره ایران ایر باید بگویم که این شرکت بیشتر استخدامهای خود را از
فارغ التحصیلان آموزشگاه خود میگیرد
یک موضوع دیگر هم به ذهنم رسید وآن این است که شما در خارج از کشور نیز میتوانید تحصیل کنید
اگر سوال دیگری داشتید میتوانید با من تماس بگیرید
09124083181
من این کامنت رو گذاشتم تا یک چیزی رو بگم:اینجا جای تخلیه روانی ادمهای بیشعور و کم ظرفیت و عقده ای نیست که هر چند وقت یکبار بیان با دری وری گفتن و توهین کردن به افراد محترم و زحمتکش اینجا خودشون رو راحت کنند.اقای مدرسی عزیز اینها هدفشون ناراحت کردن و دلسرد کردن شما و هوادارانتون است.وقتی میبینند مطالب شما علی رغم محدودیتها اینهمه طرفدار دارد احساس حقارت میکنند و نتیجه اش هم توهین است.اینها رو به هیچی حساب نکنید.دردشون عقده است و دوای دردشون بی محلی.
پاسخ
فریده جان عزیز و نازنین
ممنون از شما .. راستش بقدری حالم گرفته شده بود.. که تصمیم داشتم مدتی دور سایت و نگارش و حتی پاسخ به کامنت ها رو بی خیال شوم .. چون خیلی حالم گرفته شد .. !! آخه اگه واقعیت داشت ، من اصلآ ناراحت نمی شدم .. همه شاهد هستند که من چقدر به جوان ها احترام می گذارم .. آن وقت به من می گه با جوون ها کورس می گذاری !!؟
من هر گاه احساس کردم وبلاگی نویسنده اش جوان است .. هر کاری از دستم بر آمده در حق اون جوان انجام دادم .. که صحیح نیست این جا مطرح کنم
اما نکته ای که واقعآ دلم رو شکست .. و آتیشم زد ، بیان هشت ام گروی نه ام است ! وای که چقدر احساس حقارت کردم
همیشه افتخار می کردم که هرگز دنبال مادیات نرفته و در زندگی ام آرامش دارم . هرگز از این که از موقعیت های زندگی ام استفاده نکردم ، احساس پشیمانی نمی کردم ... گاهی که همسرم به من می گفت .. ای کاش از فرصت های زندگی ات استفاده می کردی .. !! بهش می گفتم خانم اگه نصف تهران هم مال من و تو بود .. باز هم همین غذا رو می خوردیم .. در حالی که الان خیلی راحت و با آرامش زندگی می کنیم .. خدا خیر بده ارتش را .. که حقوق در خور توجه ای به من می دهد .. که محتاج نامرد ها نباشم .. ولی وقتی از این زاویه تحقیرم می کنند .. بد جوری می سوزم
فریده جان .. منت نمی گذارم .. خاطر شما بقدری عزیز و محترم است که سکوت ام را شکسته و پاسخ کامنت شما رو می نویسم .. در این یکی دو روزه به هبیچ کامنتی پاسخ نداده بودم .. یعنی حالم خوب نبود .. الان هم خسته از کرج رسیدم .. ولی خب حرمت شما دوستان از وظایف حقیر است
پاینده باشی
با کمی تاخیر...
روز ارتش بر همه ی ارتشیان این مرز و بوم تهنیت باد
مخلص همه رضا
پاسخ
رضا جان عزیز و گرامی
ممنون عزیزم .. سلامت باشی
شرمنده ام فرمودی
سلام. جاسوسی که به خواستگاری آمد, ماجرای کتاب دیار آشناست؟
پاسخ
علی جان بیش از بیست سال است که هیچ کتابی نخوندم !! یعنی فرصت این کار رو نداشتم
من تمام سرگذشت و مطالبی که می نویسم .. یا برای خودم اتفاق افتاده و یا برای دوستان .. که البته بیش از نود و نه درصدش از خاطرات خودم است
یک مطلب دیگری هم نوشته بودم .. که بعضی ها به فیلم یا کتابی ربط دادند ..!! که همون موقع هم عرض کردم نه من از خودم نوشتم
ممنون از شما
جناب مدرسی عزیز این لینک رو ببینید:
http://www.tehranlondon.com/article.php?id=36712
پاسخ
ممنو جعفر خان گرامی
بخدا همین تحلیل ها من رو نگران کرده است
خوبه من نوشتم که مودبانه با من رفتار کردند .. خدا رو شکر نوشتم که من به خاطر آرامش زندگی ام آن را پذیرفتم .. ولی خارج نشین ها ول کن نیستند .. می خواهند موضوع رو سیاسی کرده و برای خود خوراک تبلیغاتی درست کنند . جعفر خان باورت می شه .. همین چند وقت پیش بود .. با خود فکر کردم ارتش چه لطف بزرگی به حق من کرد ..!! چون خاطرات زمان جنگ ام تمام شده بود .. و دیگه چیزی برای بیان نداشتم
این جوری خیلی عالی تمام شد !! ولی این ها ول کن نیستند
به جان نوه هایم .. وقتی این حرکات رو می بینم .. حالم از هر چه سایت است به هم می خورد .. !! چند شب پیش هم یک شیر پاک خورده ای در بالاترین یک لینک با همین موضوع داده بود .. و بیش از دویست امتیاز اورده بود .. باور کن بعضی از این اطلاع رسانی ها مغرضا نه است .. اگه ادامه پیدا کنه .. من دیگه سایت رو برای همیشه تعطیل خواهم کرد .. آخه با سرنوشت و جان من دارند بازی می کنند !! ممنون از شما
سلام عمو زود برو به اين لينك دارند برات دردسر درست مي كنن....سايت سياسي ايرانيان مقيم انگلستان داره مثلا ازت طرفداري ميكنه...برات دردسر نشه
http://www.tehranlondon.com/article.php?id=36712
پاسخ
آرش جان عزیز
ممنون از شما
بله جعفر خان هم این لینک رو برام نوشتند
نمی دونم این ها از جون من چه می خواهند ؟
ممنون از شما
با سلام
در خانواده ما چند تن هستند که در نيروي هوايي بودهاند دو تا خلبان که البته ان موقعها خلبان همافر بودند و چند نفري هم که تکنسين و از اين قبيل شغلها و تا انجا که من ميدانم با درجه سرهنگي باز نشست شدند زمان دوره هاي انها هم حدودا چهل تا چهل و پنج سال پيش در امريکا بوده .
غرض اينکه شيوه صحبت و بيان انها از دور داد ميزند که يک شخصيت و منش بزرگ و جا افتاده اي دارند خيلي متين و سنگين .البته قصد جسارت به جنابعالي را ندارم ولي هر وقت به يک ادم با شخصيت برخورد ميکنم فکر ميکنم که حتما خلبان يا از ان دارو دسته است
تا امروز که اينجا امدم نوع نوشته هاي شما مخلوطي از نوشته هاي پرويز قاضي سعيد و کتاب جوانان چرا ؟ حوضه علميه قم است اصلا به تيپ يک خلبان نميخورد به خاطر بازديد زياد از سايت اين داستانها را بيان کنيد ادم نبايد هر چي از دهنش در امد بنويسه
. فيلمهاي ده نمکي هم طرفدار زياد دارد ما ايرانيها از فيلم و داستان لمپن خوشمان مياد و ميخنديم اما به ذهن نميسپاريم خلبان طاووس يک مملکت است طاووس گرسنگي بميره لجن خوار نميشه .
باز هم به خاطر خدماتي که به کشور کردهايد سر تعظيم فرود مياورم اما برخي از نوشته ها دلم را فشرد به خاطر خلباناني که هرگز باز نگشتند
پاسخ
حق با شماست
من یک ادم بی شخصیت و بی ادبی هستم که برای بازید آمار هر غلطی می کنم
ولی مهدی جان همه که مثل هم نمی شوند
به نظر من بهتره به خداوند کامنت بنویسی که چرا همه را مثل هم خلق نکرد ..
ضمنآ در هیچ دوره اای همافر ها خلبان نبودند .. از اولین دوره همافر ها تاایان آن چنین پروژه در نیروی هوایی نداشتیم
ولی با تعریفی که از شخصیت و وقار آن ها تعریف می کنی .. حتمآ بوده اند و من بی شخصیت خبر ندارم
سلام كاپيتان(شتلق)
قربان بسيار عالي بود و لذت بردم هميشه زنده باشيد و سالم و سرحال و پر قدرت
با اجازه (شتلق)عقب گرد
پاسخ
ممنون امیر جان
خوشحالم که پسندیدی
فدات بشم
سلام استاد
مدتها بود وقت نميكردم به سايتتون سر بزنم
امروز كمي وقت پيدا كردم
خوشحالم كه حالتون خوبه و از مريضي سلامت بيرون اومدين
ممنونم بابت اينكه هنوز تبليغ سايت كوچيك من رو بر نداشتين
و اميدوارم كه هميشه پا بر جا و استوار باشين تا ما از خاطرات شيرينتون لذت ببريم
.
راستي
سايت خلبان دات كام هم سلام ميرسونه
::چشمك::
فريد ©
پاسخ
فرید عزیز و نازنین
خوشحالم بار دیگر دوست قدیمی و با مرام خودم رو می بینم
راستش ما هر روز مزاحم سایت شما هستیم و شما رو دعا می کنیم
فرید جان .. واقعآ شرمنده که دوستان به خلبان دات کام روی خوشی نشان ندادند .. دیدی چند مرتبه هم خواهش کردم
اشکال نداره .. موفق باشی
سلام آقای مدرسی.
وقتی پست هواپیما ی ترکیه رو خوندم یه سوال برام پیش اومد که یادم رفت ازتون بپرسم. و اون هم اینکه شما نوشته بودین خلبان های ترکیه ای اون پرواز در اثر فشار جی مردن. ولی چرا فقط خلبان ها در اثر اون فسار جی مردن. مگر دم هواپیما به زمین نخورده بود. خیلی ممنون میشم که جواب بدین.
پاسخ
عزیزم ضربه ای که باعث سه تکه شدن هواپیما گشته .. همون فشار جی است
درسته که از عقب یا هر جای دیگه به زمین اصابت کرده .. ولی ضربه شدید حاصل از آن را که واکنشی مخالف قوه جاذبه است را جی می گویند
خب همون ضربه .. خیلی ها رو کشته است
از جمله خلبانان هواپیما رو .. درسته ابتدا دم هواپیما به زمین خورد .. ولی توجه داشته باش بقدری ضربه شدید بوده که باعث شکستن هواپیما شده است
شما تجسم کن یک غول بزرگ آهنی را از بالای یک ساختمان آن هم با سرعت رها کنند .. !! درسته سرعت هواپیما کم بوده و باعث استال شده .. ولی همون سرعت کم هم بالای صد کیلومتر سرعت بوده است !! شانس آوردند زمین گلی بود و باک ها مشتعل نشدند .. وگرنه کسی زنده نمی ماند .. خد نصیب هیچ کسی نکنه .. واقعآ سخت است
امیدوارم پاسخ خودت رو گرفته باشی
بهروز جان
سلام
رئیس باز هم که ناراحتی.خدا خیرت بده.بابا این جماعت مشتی روانی هستند و صحبتهایشان اصلا ارزش فکر کردن ندارد حالا شما خود را مشغول اراجیف یک انسان نمای عقده ای کردی. بهروز جان فکر کنم اولین نفری بودم که مژده اضافه حقوق را به شما دادم پس یه مژده دیگه اینکه این روند در سال جدید هم ادامه خواهد داشت.راستی منه نمک نشناس از مطالب جدید تا حالا تشکر نکردم.خیلی ممنون و خسته نباشید.
از سایت هوافضا
هدف تاسیسات سد دوکان
خاطره ای از مرحوم سرتیپ خلبان "محمد دانش پور"
مثل همیشه صبح زود به پست فرماندهی پایگاه رفتم . قرار بود یک بسته حاوی آخرین عکس های هوایی گرفته شده از هدف ها و تاسیسات مهم دشمن به پایگاه برسد.
وارد اتاق جنگ شدم و ضمن سلام و احوالپرسی از معاون عملیاتی پایگاه و افسر اطلاعات، درباره رسیدن عکس ها سوال کردم . افسر مذکور چند قطعه عکس هوایی را روی میز گذاشت . همه آنها را به دقت مشاهده کردم . تصاویر خوبی بودند زیرا جزئیات تعدادی از هدف های مهم را به وضوح نشان می داد .
یکی از عکس ها مربوط به سد "دوکان" و محوطه اطراف آن بود که به خوبی تاسیسات مجاور سد ، از جمله منطقه توزیع برق سد و اتاق کنترل در آن دیده می شد.
کار را برای طراحی حمله شروع کردیم
ساعتی بعد به اتفاق یکی از خلبانان در اتاق توجیه نشسته بودم و برای چندمین بار ضمن مرور عکس هوایی مذکور، درباره جرئیات اجرای ماموریت با یکدیگر گفت وگو کردیم . به تصور ما سلاح های پدافندی دشمن در منطقه عمدتاً توپ های زمین به هوا بود و موقعیت استقرار آنها نیز به گونه ای بود که انجام حمله هوایی در ارتفاع پست، بدون درگیری و قرار گرفتن در برد و پوشش آنها امکان پذیر نبود . لذا تصمیم گرفته شد تا از روش بمباران از ارتفاع بالا استفاده شود تا از تیررس قرار گرفتن گلوله های آنها در امان بمانیم . بعد از تمام شدن جلسه توجیهی برای اجرای ماموریت راهی اتاق تجهیزات شدیم و بعد از تحویل گرفتن آنها به سمت هواپیماها روانه شدیم .
با عبور از مرز به هدف رسیدیم
همه چیز با برج هماهنگ شده بود و با اجازه از آنها قدرت موتور را به حداکثر رسانده و لحظاتی بعد در دل آسمان جای گرفتیم . با عبور از مناطق خودی ارتفاع را کم کردیم تا به راحتی از مرز عبور کنیم . طبق قرار قبلی مقرر شده بود در نزدیکی هدف به ارتفاع مورد نظر صعود کرده و با استفاده از نقطه نشانه های مشاهده شده در تصاویر هوایی به راحتی نقاط دلخواه را شناسایی کنیم . تا این زمان همه چیز طبق نقشه قبلی پیش می رفت .
به نقطه اول رسدیم و بعد از شناسایی آن با انجام مانورها و گردش های لازم ، خود را آماده شیرجه و پرتاب بمب ها کردیم . شلیک خفیف گلوله ها به ما فهماند که دشمن متوجه حضور ما در بالای سر خود شده است.
پیش بینی ها درست از آب در نیامد
درست در لحظه ای که به تقاط مطلوب جهت شیرجه نزدیک می شدم ناگهان مشاهده کردم که گلوله ای آتشین و درخشانی از پایین به سرعت در حال نزدیک شدن است و از فاصله حدود30 متری من عبور کرد و با شتاب زیادی بالا رفت . گلوله سرخ رنگ دیگری به دنبال اولی پرتاب شده و در حال بالا آمدن بود . این یکی هم از کنار هواپیما گذشت.
تازه متوجه شدم ، تصور ما از توپ های پدافندی دشمن در منطقه هدف محدود به کالیبرهای 23 و 37 میلیمتری بود . حال آن که امروز برای اولین بار با آتش توپ های 57 میلیمتری مواجه شده بودیم و معلوم بود که هدف گیری به صورت رادار انجام می شود . زیرا گلوله هدفمند و با دقت شلیک می شد .
خلبان شماره 2 را باخبر کردم و به او گفتم که در اسرع وقت شیرجه زده و مهمات خود را رها کند و از منطقه خارج شود . خودم هم آخرین گردش اصلاحی را برای قرار گرفتن در نقطه مطلوب انجام دادم . هواپیما را به سمت چپ گردش دادم در حالی که گلوله ها یکی پس از دیگری به سمت ما شلیک می شد
هدف قرار گرفتم ولی مرکز کنترل تاسیسات را زدم
به ناگاه ضربه شدیدی را در قسمت عقب هواپیما احساس کردم، سر هواپیما به طرف زمین متمایل شد و در موقعیت شیرجه قرار گرفت.
نمی خواستم در آن وضعیت مناسب ، هدف گیری و شیرجه زدن را به هم بزنم زیرا از این گونه فرصت ها به ندرت پیش می آمد . تمام حواسم را برای هدف گیری اتاق کنترل و فرمان ایستگاه برق سد متمرکز کردم . گلوله های سرخ فام توپ ضد هوایی به نوبت از روبه رو نزدیک می شدند و از کنار کابین هواپیمایم می گذشتند . دقت هدف گیری آنها در آن ارتفاع بالا به من ثابت می کرد که این کار توسط رادار انجام می شود . به نقطه موعود رسیدم و بمب ها را رها کردم و سپس با چرخشی سریع خود را به داخل شیار و شکاف عمیقی از کوه که در مجاور سد قرار داشت، انداختم .
یکی از موتورها از کار افتاده بود و خطر در کمین ...
فرصتی یافتم تا به بررسی هواپیما بپردازم . روشن بودن تعدادی از چراغ های الوان اعلام خطر می کرد. به نشانه های داخل کابین نگاه کردم و متوجه از کار افتادگی موتور چپ هواپیما شدم . برای جلوگیری از خسارت بیشتر و آتش سوزی احتمالی در هواپیما بلافاصله موتور چپ را خاموش کردم و خلبان شماره 2 را صدا زدم و موقعیتش را سوال کردم.
پاسخ داد که سالم است و بمب های خود را روی هدف ریخته و در حال عبور از مرز و ورود به خاک خودمان است. از او خواستم که مسیر را برای فرود ادامه دهد و به ایستگاه رادار منطقه و پایگاه خودی وضعیت مرا اعلام کند تا پیش بینی و آمادگی لازم را جهت فرود اضطراری من داشته باشند .
همه چیز حالت آرامش خود را بازیافته بود. بدون نگرانی در ارتفاع پایین و با سرعت 550 کیلومتر در ساعت فقط با یک موتور پرواز می کردم. در این فکر بودم که احتمال دارد دشمن هواپیماهای شکاری رهگیر خود را به دنبال ما اعزام کرده باشد که اگر این تصور درست بود آنها احتمالاً در مسیر تقریبی 60 درجه به طرف مهاباد اقدام به جست و جو و ردیابی می کردند .
برای روبه رو نشدن با جنگندهای دشمن تغییر سمت دادم
جنگنده های دشمن اگر مرا در این مسیر می یافتند با وضعیتی که داشتم نه توان درگیری و مقابله بود و نه امکان گریز .
علیرغم وضعیت اضطراری و لزوم پرواز در مسیر مستقیم به طرف پایگاه و فرود سریع در کوتاه ترین زمان ممکن از مسیرم منحرف شدم و برای مدتی در سمت دیگری حرکت کردم. مقدار بنزین موجود و وضعیت موتور راست را بررسی کردم ، مشکلی نبود . در حین پرواز با انجام گردش های کوتاه سمت خود را حدود 30 الی 40 درجه تغییر دادم و مدام اطراف و پشت سر و بالا را ورانداز می کردم و این کار را تا هنگام رسیدن به نقطه ای امن در عمق خاک خودمان ادامه دادم . پس از تماس با رادار و برقراری ارتباط رادیویی با برج مراقبت فرودگاه ابتدا از موقعیت هواپیمای شماره 2 پرسیدم و فهمیدم که او به سلامت نشسته است . سپس به تشریح وضعیت خود پرداختم .
هنگام خاموش شدن موتور چپ، بعضی از سیستم های هواپیما از کار افتاده بود و مجبور بودم از سیستم های رزرو که کارآیی کم تری داشتند استفاده کنم .از جمله مشکلات اصلی در این مرحله پایین آوردن کامل چرخ ها و نداشتن ترمز بعد از فرود و از بین رفتن سیستم کنترل جهت چرخش لاستیک ها در روی باند بود .
در هر صورت چرخ ها را پایین آورده و با رعایت همه نکات برای فرد به باند نزدیک شدم. می دانستم که به علت نداشتن ترمز، لازم است تا پس از نشستن از چتردم استفاده کنم
به محض نشستم فهمیدم هواپیمایم چتر دم ندارد
هواپیما را درابتدای باند به زمین گذاشتم و و دستگیره مخصوص چتر دم را کشیدم . اما دستگیره شل و بدون هیچ مقاومتی به عقب آمد و به حالت هرز و لق به هر طرف می چرخید. ضمناً حالت شتاب گیر ناشی از بازشدن چتر دم را هم حس نکردم .
دسته کنترل فرامین را با هر دو دست و تمام قدرت تا آخر به عقب کشیدم وهمزمان هر دوپای خود را بر روی پدال های ترمز فشردم . می دانستم که سرعت شکن ها نیز جزء آن دسته از سیستم هایی هستند که در هنگام خاموش بودن موتور چپ کار نمی کنند حال آن که در آن شرایط می توانستند کمک بزرگی باشند .
همان طور که از سرعت هواپیما به کندی کاسته می شد من هم عبور پیاپی تابلوهای مسافت نمای کنار باند را می شمردم . در شرایط معمولی و طبق استانداردهای پروازی، در مسافت 4000 پایی به انتهای باند ، سرعت هواپیما بایستی همواره زیر185 کیلومتر رسیده باشد و اکنون من از تابلوی مسافت نمای 4000 پایی با سرعت 230کیلومتر گذشته و به انتهای باند نزدیک می شدم . تا جایکه توان داشتم به پدال های ترمز فشار آوردم .
هواپیما سرانجام از حرکت ایستاد
احتمال می دادم نتوانم درست بر روی خط وسط باند باقی بمانم از درگیر شدن با سیستم "هوک باریر" اجتناب می کردم و از پایین آوردن "هوک" منصرف شدم. ..
هواپیما در جایی ایستاد که نوک لوله سرعت نمای جلوی آن با نوارهای تور باریر مماس شد. درِ کابین را باز کرده و هواپیما را به همان حالت خاموش کردم . پرسنل فنی و گروه نجات و عوامل آتش نشانی که از لحظه فرود تا نقطه توقف در کناره باند مرا دنبال کرده بودند، پیرامون هواپیما گرد آمده و هر یک مشغول انجام وظایف مخصوص خود بودند . خواستم از روی صندلی برخاسته و پیاده شودم اما زانوهایم قدرت نداشتند. تمام بدنم خیس عرق شده بود. دقایقی در کابین نشستم تابه تدریج توانستم پاهایم را حرکت دهم . مانند افراد نیمه فلج و به کمک افراد فنی از هواپیما پایین آمدم و با تکیه به یکی از آنها ایستادم .
دشمن گمان می کرد مرا زده است
آن شب وقتی یکی از دوستان به من گفت که از رادیوی عراق شنیده پیش از ظهر یک فروند هواپیمای ایرانی را بر فراز سد دوکان سرنگون کرده و خلبان آن نیز با چتر نجات بیرون پریده ، کلی خندیدم . وقتی علت خنده ام را پرسید گفتم:
- آخه آن بیچاره ها تقصیر ندارند. چون که باز شدن چتر سفید را در هوا مشاهده کرده اند و برایشان سقوط هواپیما و بیرون پریدن خلبان قطعی شده ، احتمالاً با تشکیل تیم های تجسس و اعزام آنها به اطراف در صدد یافتن و دستگیری آن خلبان هستند . غافل ازاین که آن چتردم هواپیما بوده که بر اثر اصابت گلوله در هوا رها شده است.
پاسخ
آوالانچ عزیز و نازنین
قبل از هر چیز از شما به خاطر توجه ای که به حقیر داری سپاسگزارم
دوم این که همیشه خوش خبر باشی .. راستش من شنیدم که اضافه حقوق ها رو قبول نکرده اند .. و فقط چهارده درصد اضافه خواهد شد
ولی مطمئن هستم خبر شما موثق است
آوالانچ عزیزم .. چقدر خاطره جالبی بود .. وای که چقدر لذت برده و به ایرانی بودن خودم افتخار کردم
دست شما درد نکنه ..
سلام استاد عزیز
تبریک می گویم بخاطر اینکه بازهم آمار سایت با پستهای جالب شما بطور چشمگیری بالا رفته. نزدیک هفت هزار بازدید از این پست در امروز انجام شده.
در مورد این پست مطلبی به ذهنم رسید که بد نیست بنویسم البته منظورم اصلا" نکوهش و یا طرفداری از هیچ فرهنگی نیست بلکه صرفا" بیان پاره ای واقعیتهاست.
در جوامع مختلف ، حرکات و رفتارها در یک فرهنگ خوب و در بعضی جوامع دقیقا" عکس آن یعنی بد تلقی می شوند. آیا واقعا" اینگونه مسائل به راستی خوب هستند یا بد؟ با مثالی آغاز می کنم. همه می دانیم که در جوامع غربی از انگشت شصت به معنی موفق باشید (همان گود لاک خارجی) (معانی دیگری هم می دهد که خارج از موضوع هست) استفاده می شود و در ایران معنی و تعبیر بسیار زننده ای دارد. آیا این نماد واقعا" زشت هست و ضد اخلاق و یا نه معنی خوبی دارد؟ مسلم هست که در بعضی جوامع خوب هست و در بعضی دیگر نه. یادم می آید در آغاز مهاجرتم به سوئد صحبت همین اختلاف معانی و تعابیر در کلاس زبان پیش آمد که در بحث با دوستانم به آنها گفتم که هیچگاه در ایران به یک ایران از این سمبل استفاده نکنید چونکه معنی بسیار زشتی دارد.
مثالی دیگر می زنم. در فرهنگ ما تکان دادن و چرخانده سر به این طرف و آن طرف به معنی افسوس از چیزی هست ولی این حرکت در سوئد به معنی نه هست (در فارسی ما سرمان را به طرف بالا می بریم).
مثالی دیگر: در ایران آقایون با هم دیده بوسی می کنند و دست می دهند ولی در جوامع غربی بوسیدن مرد توسط مردی دیگر خیلی عجیب و تقریبا" تعریف نشده هست و اکثرا" همجنسبازان هم جنس خود را می بوسند ولی در ایران بوسیدن مرد با مرد حاکی از صمیمیت و ارتباط عاطفی دارد. آیا بوسیده شدن یک مرد توسط مردی دیگر تعبیر از همجنس باز بودن آن شخص دارد؟ در ایران مسلما" خیر در جوامع غربی لبه می توان اینطور تعبیر کرد.
مثالی دیگر: در ایران هر وقت دوستی را در بیرون و یا هر جایی می بینیم به هنگام سلام کردن با همدیگر دست می دهیم ولی در جوامع غربی دو دوست به ندرت دست می دهند و اصولا" در جوامع شرقی به علت وجود خونگرمی و درجه عاطفی بالا دیدارها همراه با لمس کردن طرف مقابل مثلا" دست گردن دوست دیرینه که پس از مدتها می بینم انداختن هست ولی در جوامع غربی تقریبا" این صحنه ها رخ نمی دهد و بخصوص سوئدیها از لمس کردن و لمس شدن کلافه می شوند و برایشان خیلی کسل کننده و غیر قابل تعریف هست. حالا آیا این عمل خوب هست یا بد؟
آخرین مثالم را می زنم و جمع بندی می کنم. در ایران ما خیلی پشت دوستهایمان می زنیم. مثلا" بعد از مدتها وقتی دوست قدیمی مان را می بینیم می زنیم پشتش و می گوییم "چطوری؟". کافی هست که در سوئد پشت دوست خود (با اون ضربی که در ایران به پشت دوستمان می زنیم) بزنیم. طرف مات و مبهوت انگار که برق ولتاژ بالا بهش وصل شده همینطوری نگاه می کند و به قولی هنگ می کند که چرا عوض احوال پرسی کتک نوش جان کرده.
همه اینها نمونه تفاوتهایی هستند که در جوامع مختلف وجود دارند. حالا این همه داستان گفتم که به این نتیجه برسم که به نظر من ، نه کله پاچه خوردن ما بد هست و نه سوسمار خوردن عربها و نه سوسک خوردن تایلندیها. مطمئنا" هدف استاد عزیزم هم در نوشتن پست سوسمار خوردن عربها فقط و فقط اشاره به تعجبی بود که با دیدن عکسها به ایشان دست داده بود و هدف ایشان مطمئنا" تخریب هیچ قوم و فرهنگی نبوده و نیست.
و اما سخنی با خوانندگان عزیز: دوستان و یاران گرامی لطفا" از درج لینکهایی که می توانند دردسر ساز شوند خودداری نمایید. وقتی لینکی در حرفهای خودمانی قرار می گیرد خیلی ها وسوسه می شوند که از آن لینک دیدن نمایند. هدف دارندگان این نوع سایتها هم دقیقا" همین هست یعنی بازدید از سایتشان که شاید سالی دو تا بازدید کننده هم نداشته باشد. درضمن شما دوست عزیز ناخواسته داری برای سایتی تبلیغ می کنی که آسمون و ریسمون بهم بافته و فقط و فقط با جنجال راه انداختن و یک کلاغ چهل کلاغ کردن قصد گل آلود کردن آب را دارد و از آب گل آلود می خواهد ماهی بگیرد. نتیجه اش هم همین هست که می بینید که استاد عزیزم به حق احساس خطر کرده و در ادامه بقای سایت دچار دودلی می شوند و صد البته با خواندن چنین مطالبی ناراحت می شوند. پس لطفا" اینگونه سایتها را لینک ندهید.
سخنی با شما استاد عزیزم: استاد عزیزم جسارت نباشد و خدای نکرده عرضم تعبیر بر دخالت در امور سایت نشود. خودتان می دانید که من عاشم ایم مکان مجازی پرعاطفه هستم و خودتان نهایت عشق و ارادت را به شخص شما دارم. لطفا" اینگونه لینکها را بصورت عمومی درج ننمایید تا خدای نکرده اسباب دردسر نشوند.
سبز و بهاری باشید
سام (سوئد)
پاسخ
سام عزیز و نازنین گرامی
خیلی خوشحالم کردی که بالاخره دست نوشته شما رو می خونم
البته می دونم شما به خاطر بنده همیشه رعایت می فرمایید .. قلبآ سپاسگزارم
پسرم در مورد اختلاف فرهنگ ها ، بله حق با شماست . حتی یادمه ویتنامی ها موقع سلام و علیک دست به باسن طرف می زندد !! و زن و مرد براشون هیچ فرقی نداره !! خلاصه همان گونه که شما به خوبی اشاره فرمودی .. تفاوت فرهنگ در همه جا به چشم می خورد
در مورد تصاویر سوسمار خوری اعراب .. همان گونه که دیدی در پست بعدی حتی رسمآ عذر خواهی هم کردم که اگه ناخواسته ملتی رو تحقیر کرده ام .. و دلیل آن را بار ها در پاسخ به کامنت ها توضیح دادم .. و ان این بود که با دیدن ان واقعآ شوکه شدم ! اصلآ فکر نمی کردم واقعیت داشته باشه .. !! برای همین یه لحظه این احساس بهم دست داد تا به دوستانم هم نشون بدهم .. ولی وقتی که بحث تفاوت فرهنگ ها را فکر کردم .. و تذکرات دوستان عزیزم ، قبول کردم که در اون لحظه من خیلی هیجان زده شده بودم
پسرم سام عزیز .. در مورد لینک ها حق با شماست
من باید از این به بعد خیلی حواس ام رو جمع کنم ..
دلم برات تنگ شده است
بار دیگه از زجماتی که کشیدی و با ارسال ویدئو های زیبا و جذاب تشکر و قدردانی می کنم
موفق باشی
با درود.اتفاقا در مورد این هواپیمای ترکیه ای چند روز پیش سوالی به ذهنم رسید که یادم رفت اینج مطرح کنم.اونم اینه که خود من که البته خلبان نیستم و اون چند باری هم که داخل کابین خلبانی بودم صرفا به دلیل خویشاوندی با یکی از خلبانان محترم کشورمون بوده احساس می کنم که خلبان و کمک خلبان باید از روی تجربه و بر اساس تمرینات متعدد بتونن یک میزان تقریبی از سرعت مورد نظر خودشونو در هنگام فرود در نظر داشته باشن.منظورم توجه به نمایشگرهایی که فلاپ و سر دماغه و امثالهم رو نشون میدن و در عین حال میزان بالا بودن دماغه هواپیما نسبت به بدنه در نزدیکی های فرود.شاید من اشتباه می کنم اما بخوبی بیاد دارم که ر همین پروازی که آخرین بار از کرمان به تهران داشتم خلبان محترم که افتخار حضور در کنارشون رو داشتم اساسا دائم نگاهش به سرعت سنج نبود و وقتی من پرسیدم چه چیزایی پیش از فرود برات از همه چیز مهم تره پاسخ داد که من بر اساس تجربه و حسی که در اثر پرواز طولانی مدت با این نوع از هواپیما دارم(با فوکر 100 می پریدیم) میدونم که نزدیکی های تهران کجا باید زاویه تغییر بدم و تراتلم در چه حدی قرار گرفته باشه.البته نمیشه سیمولیتور رو با واقعیت مقایسه کرد اما احساس کردم در مواقعی که فکر می کنید ارتفاع سنج یا سرعت سنج درست کار نمیکنه میشه کمی به تجربه شخصی اعتماد کرد و صرفا وابسته به ارقام نمایشگره نبود.حالا سوال اینجاست که یا تجربه خلبانای ما یه چیز دیگست و یا این رفیق ما یه کمی با من شوخی کرده و یا اون خلبانها زیاد مجرب نبودن. شاید هم اگر مدت بیشتری با اون هواپیما میپریدن قلقش بیشتر دستشون میامد.البته من سعی کردم ساده بنویسم تا سوال واضح باشه و بقیه دوستان هم متوجه بشن.امیدوارم این رفیقمون که نوشته ادبیات سایت مثل کتاب جوانان چراست بر من خرده نگیره که مگر هواپیما موتورسیکلت دست دومه که قلقش دست خلبان بیاد.کلا این حرف درسته که پرواز طولانی مدت با یک نوع هواپیما میتونه در مواقع ضروری خلبان رو از آلات و ادوات نمایشگر تا حدودی بی نیاز کنه؟
با سپاس / آرش.
پاسخ
آرش عزیز و نازنین
ممنون از توضیحاتی که دادی ... بله حق با شماست پسرم
آلات دقیق ممکنه یک روزی خراب بشه .. و این تجربه خلبان است که هواپیما رو به سلامت به زمین می نشاند
البته همان گونه که توضیح دادم ، علم برای فرود امن راه کار هایی رو پیش بینی کرده که گروه پروازی ان ها رو رعایت می کنند .. ولی گاهی ممکنه بر اثر اشتباهات انسانی یا مشکل سیستم آلات دقیق و نشاندهنده ها دچار اشکال شوند
این جاست که تجربه خلبان به کمک اش خواهد آمد
پرواز طولانی با یک هواپیما ، این حسن را دارد که خلبان با هواپیمایش مآنوس شده و به قلق و جزئیات آن وارد شود
بله حق با اون دوست خلبان شما بود
از شما به خاطر مطرح کردن این مسایل به زبان ساده ممنونم
با سلام.
آقای علیرضا اون 5 مررکز آموزش خلبانی که در تهران-مشهد-شیراز-تبریز و اهواز وجود داره اینها مربوط به شرکت ایران ایر است یا زیر نظر سازمان دیگر؟
آخه من شنیدم میگن این 5 مرکز دولتیه(البته هزینشو خودمون باید پرداخت کنیم)...
چون گفتید ایران ایر فقط از آموزشگاه خودش استفاده میکنه؟
ضمنا شما رشته تحصیلیتون چیه؟
با تشکر فراون....
دوست من آقا فرید سلام
آقا فرید من این یکی را نمیدانم ولی اینقدر میدانم که آموزشگاه ایران ایر که در تهران است زیر نظر ایران ایر وسازمان هواپیمایی است (البته آموزشگاهها شعبه هم دارند )
در ضمن هیچ فرقی نمیکند که شما در چه آموزشگاهی خلبانی میخوانید زیرا شما در آخر هر دوره باید به سازمان هواپیمایی رفته و آن جا امتحان بدهید
من هم فعلا دانشجوی رشته A&P هستم اگر هم شما بخواهید با دانشجوی خلبانی صحبت کنید من دوست و همدانشگاهی خلبان زیاددارم
سلام.
آقای علیرضا اگه ممکنه از دوستاتون بپرسید مرکز آموزش علوم و فنون هوایی شعبه شیراز دولتیه یا به طور کلی زیر نظر ایران ایر است یا نه؟
چون من برام مهمه که ایران ایر باشه یا نه...
با تشکر....
از اینکه مجبور شده ایدبه جای نوشتن در مورد فداکاری های سربازان ارتش و خاطرات تلخ و شیرین دفاع مقدس به شرح حال هم اتاق شدن با دختران امریکایی و ... بپردازید متاسفم. امیدوارم این کار تعمدی باشد در جواب انها .
سلام عمو بهروز عزیز
بخاطر مطلب زیبا و جذابی که تهیه کردید از شما سپاسگزارم.
انشاءا... همیشه سلامت و شاد باشید.
پاسخ
مهرداد عزیز و نازنینم ممنون از شما
خوشحالم که مورد پسند شما پسر عزیزم واقع شد
مواظب خودت باش
آقا فرید سلام
دوست من من واقعا شرمنده هستم برای این که از هر کدام از دوستانم که پرسیدم هیچیک از آنها درباره آن مرکز چیزی نمیدانست
باز هم آقا فرید متاسفام
( یک پیشنهاد ):
شما خودتان به آن مرکز بروید حتما آنها برای شما همه چیز را درباره مرکزشان میگویند
آقای علیرضا سلام.
شما نمی دونید زمان آزمون برای امسال در همون آموزشگاه تهران چه زمانیست؟
دوست من آقافرید فعلا جواب سوال شما را نمیدانم ولی حتما برای شما پرسوجو میکنم
پاسخ
ممنون
آقای علیرضا پس چی شد؟پرسیدید؟
آقافرید سلام من شرمنده شما هستم راستشرا بخواهید این چند روزه خورده به امتحانات میان ترم دانشگاه از یک طرف هم یک کار دیگری برایم پیش آمد که فرصت نشد دنبال کار شما بروم من حداکثر تا 2/25 به شما پاسخ خواهم داد باز هم من را برای این که جواب شما دیر شد ببخشید
آقا فرید سلام اگر میشه با شماره ای که در کامنت قبلی گذاشتم تماس بگبرید تا نتیجه تحقیقاتم را برایتان بگویم
(من باکمک دوستانم گشتم تلاش کردم بهترین آموزشگاه را برایتان پیدا کنم شرایط آن را پرسیده ام)
پاسخ
قابل توجه فرید خان
عمو جان از سر شب تو سایتتون گیر کردم .. هی میگم اینو بخونم دیگه بسه باااز میرم سراغ یه پسته دیگه .. اینننقدددر خوب توصیف می کنید که فکر می کنیم همونجا حضور داشتیم
اینقدکه با اب و تاب از کله پاچه گفتید که فردا صب اولین کاری که می کنم فک کنم خوردن کله پاچس (چشمک)!!!!!
با تشکرو احترام نوشین
پاسخ
قربونت بشم دخترم .. خودت رو اينقدر اذيت نكن
فرصت زياد داري .. تعطيلات تابستان .. كم كم مطالعه كن
نوشتي هوس كله پاچه كردي .. !!؟ يه وقت اين كار رو نكني دخترم .. تابستان خوردن كله پاچه خداي ناكرده مسموميت مي اورد . و من تا عمر دارم بايد شرمنده روي ماه و زيباي شما باشم .
دخترم راستي ننوشتي .. وضعيت پايت چطوره ؟ خوب شدي ؟
خيلي مواظب خودت باش
به اميد ديدار