دستور این بود: زنان چاق را دعوت نکنید

دوستانی که از اینترنت سرعت ضعیف استفاده می کنند و یا حوصله مشاهده بخش های تبلیغی سایت را ندارند ، لطفآ برای خواندن مطلب به وبلاگ مراجعه فرمایند ..اینجا
تشکر ویژه از سپاه پاسداران انقلاب
اگه خاطرتون باشه در پست قبلی اعتراض و ناراحتی خودم رو از سایت های مستهجن فارسی زبان بیان داشته و اعلام کردم که همه این حرکات سازمان یافته است و در راستای " تهاجم فرهنگی " شکل گرفته و فعالیت می کنند . و در ادامه تعجب خودم رو از این که این ها آزادانه در کشور فعالیت می کنند و کسی کاری به کار آن ها ندارد و ... الخ را مطرح کردم . امروز صبح وقتی در خبرها خواندم برادران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی موفق شده اند تمام دست اندرکاران شبکه های مخوف و مافیایی اینترنتی را شناسایی و منهدم نمایند (اینجا ) همچنین ( اینجا ) . و این حرکت انقلابی رو به عنوان عیدی به مردم ایران هدیه کرده اند .. بی نهایت خوشحال شده و خدا را شکر کردم .باور بفرمایید از این که می دیدم دست هایی آشکار و پنهان به صورت سازمان یافته علیه باور ها و مقدسات ما کار می کنند به عنوان یک پدر خیلی رنج می بردم . و مطمئن بودم آن ها با بودجه های کلانی که در اختیار دارند نویسندگانی رو اجیر کرده تا در مورد روابط مستهجن پسر با مادر ، برادر با خواهر ، پدر با دختر و غیره خاطره کذایی نوشته و حرمت و تقدس رو از خانواده ها برداشته و جوانانی بی غیرت و سرخورده تحویل جامعه دهند . باز هم خدا رو شکر کرده و از برادران با غیرت سپاهی که با تلاش بی وقفه خود آن ها را منهدم کرده است تشکر و قدردانی می کنم .. اجرتون با خداوند متعال .
تبریک عید سعید نوروز
حدود دو سال است که در خدمت شما یاران همدل و صمیمی هستم . دو سالی که هر روزش برایم خاطره است . هیچ گاه در عمرم این همه دوست مهربان و نازنین نداشته بودم . به عشق شما یاران با وفا چه شب هایی که تا صبح بیدار مانده و با یاد اوری خاطرات گذشته مخصوصآ ایام جنگ چه اشک هایی که نریختم .. خوشحالم که همیشه با خوانندگانم صادق و رو راست بوده ام . و حالا هم دوست دارم حرف دلم رو زده و شما رو آگاه کنم .. همه می دونید که به من دستور دادند در باره ارتش چیزی ننویسم . معنی آن این است فرد با نفوذ و صاحب منصبی به دلایلی تحمل بنده و سایت رو نداشته و چنین دستوری را صادر فرموده است . به عبارت صحیح تر هویت گذشته ام محو و نابود شده است . بعد از تفکر زیاد به این نتیجه رسیدم .. دعوت به بازی خطرناکی شده ام ! زیرا نوشتن در باب خاطرات ارتش شاهنشاهی ،آسیب پذیر شده و خیلی راحت متهم به طاغوت پرستی و .. خواهم شد ! اگر در مورد خاطرات تحصیل در آمریکا بنویسم .. متهم به اشاعه فرهنگ غربی و .. خواهم شد ! مطمئن باشید وقتی کسی تبلیغات و ترویج اقتدار و صلابت ارتش در سطح بسیار وسیع و گسترده رو نادیده گرفته و حکم به برخورد با بنده رو داده است .. به این راحتی دست از سرم برنخواهد داشت و همان طور که عرض کردم به سوی سوق داده تا آسیب پذیر تر باشم و راحت ریشه ام رو بزند ..
باور کنید اگه وابسته به نوه هایم نبودم .. این بازی رو ادامه می دادم ! چون در زندگی ام ادم لجباز و ماجراجویی بوده و هستم ! یا از راه های قانونی دنبال احقاق حق ام می رفتم . چون مطمئن هستم جز اقتدار و سربلندی ارتش و ترسیم راه شهدا و دلاور مردان نیروی هوایی کلامی اضافه ننوشتم . اما از ان جا که با رسانه ای شدن ماجرا دشمنان قسم خورده کشور به نفع خود سوء استفاده خواهند کرد .. بازی رو واگذار می کنم .. چون به آرامش بیشتر نیاز دارم . و با صدای بلند فریاد می زنم .. تسلیم ! من باختم ! دیگه غلط می کنم از ارتش بنویسم .. از طرفی دلم نمی خواهد چراغ سایت خاموش شده و ارتباط با دوستان بزرگوارم قطع شود .. به همین دلیل فعلآ از نوشته های خود شما استفاده می کنم .. مثل ترجمه های پسر عزیزم جناب صادقی یا نوشته های دوست خوبم آقای خواجه نظام و آوالانچ عزیز و سایر دوستان .. خودم هم بعد از استراحتی کوتاه با ترجمه رویداد های هوایی از جمله مستند های نشنال جئوگرافی و مطالبی مفید از سایت های خارجی کماکان در خدمت خواهم بود .. ضمنآ پنجم فروردین به مناسبت دومین سالگرد سایت تصمیم دارم یک پست کاملآ " سفید " منتشر کنم . تا وفاداری خوانندگانم رو به همه ثابت کنم .. و بگویم که یاران همدل هرگز برای مطالب ارتشی به سایت نمی امدند .. هدف ارتباط عاطفی بود که بدون نوشته هم بوجود می آید !
سخن آخر این که .. با پوزش از دوستانی که در با حذف تبلیغات رایگان ، لینک های آن ها حذف شده است .. من اصلآ دلم نمی خواست این گونه شود .. ولی به خواست پسر عزیزم که مسئولیت تبلیغات رو به عهده گرفته است .. و به عبارتی کل تبلیغات رو با بنده قرارداد بسته است .. مجبور به این کار شدم . امیدوارم جسارت بنده رو ببخشید . سال خوبی داشته باشید .

آژانس هواپیمایی برای خوانندگان سایت تخفیف ویژه می دهد .
![]()

پایگاه لک لند ایالت تگزاس
در باره پایگاه اموزشی " لک لند " در گذشته خیلی سخن گفته ام . و حتمآ یادتون است که در مورد سختی ورزش عصرگاهی که به بهانه آمار از پرسنل انجام می شد .. خیلی حالم گرفته بود و دنبال راهکاری برای فرار از اعمال شاقه می گشتم ! تا این که به ذهن ام رسید به مناسبت چهارم آبان ماه که در سراسر کشور به مناسبت تولد محمدرضا شاه جشن گرفته می شد ، پیشنهاد برگزاری مراسمی رو به فرمانده ارشد که اون موقع سرهنگ ثمیعی بود بکنم ! اخه از شما چه پنهان در دوران نوجوانی و دبیرستان سابقه اجرای تئاتر و پیش پرده خوانی رو داشتم .. ! اصلآ حواس ام نبود که این جا کشور خودمون نیست و مردمان آن به زبان شیرین فارسی سخن نمی گویند ! زمانی به این اصل پی بردم که طرح مراسم رو تقدیم جناب فرمانده کرده بودم ! و او بود که گفت .. تئاتر های شما این جا هیچ کاربردی نداره ! باید از خود امریکایی ها کمک بگیری و نمایش های شما بدون کلام ( پانتومیم ) باشه . خیلی زود متوجه واقعیت شدم که آن چه من بلدم در سرزمین غربت به درد عمه ام می خورد !! اما این که چرا طرح پیشنهادی ام سریع پذیرفته شد .. تنها دلیل منطقی آن وابستگی ارتش به شخص اعلیحضرت بود . و فرماندهان عالی رتبه هرکاری برای خوشایند شاهنشاه می کردند . مخصوصآ افسران رابط ارشد در خارج از کشور خیلی به این گونه مراسم ها نیازمند بودند . و براشون امتیاز مهمی محسوب می شد ! خب اون موقع من دانشجوی چشم و گوش بسته این مسایل پشت پرده رو اصلآ متوجه نمی شدم . واقعیت اینه که خیلی ناز نازو بار آمده بودم !! ( به قول همسرم : خیلی راحت طلب بارم آورده بودند !! ) . و حضرت عباسی برای فرار از ورزش بی موقع این تصمیم رو گرفتم ..!!
دغدغه پیدا کردن هنرمند ...!
به محض این که جناب فرمانده با طرح پیشنهادی ام موافقت فرمود .. دستور داد که من به اتفاق همه افرادی که در برگزاری جشن حضور خواهند داشت ، از انجام هرگونه امار و ورزش دسته جمعی معاف شویم ! اصلآ فکرش رو نمی کردم . قبل از ترک دفتر ، افسر رابط یاداور شد بعد از برنامه ریزی و انتخاب همکارانت یادم بینداز تا یک کارگردان امریکایی رو به شما معرفی کنم .. بقدری خوشحال بودم که دلم می خواست بال در آورده و از دفتر افسر رابط تا خوابگاه پرواز کنم . وقتی خبر مسرت بخش رو به همکارانم اطلاع دادم .. همه در یک لحظه مادرزادی هنرمند شده و آمادگی شون رو برای حضور در مراسم جشن اعلام کردند !! من هم برای این که کل قضیه زیر سئوال نره .. گفتم جناب سرهنگ دستور داده فقط کسانی که پانتومیم بلد هستند رو انتخاب کنم .!! و با این ترفند شرشون رو از سرم کم کردم .. ! ولی مدام دغدغه انجام کاری به اون بزرگی رو داشتم ! ابتدا چند نفر از دوستان و همدوره هایم را انتخاب کردم .. و قرار شد دسته جمعی دنبال کشف افراد هنرمند و زبل باشیم . ابتدا سراغ حمید یکی از بچه های زبل که قدیمی تر از ما بود رفتیم .. حمید عادت داشت آمریکایی ها رو اذیت کنه .. !! شب ها که دیر وقت به پایگاه برمی گشتیم ، او ما ها رو به خط کرده و با تقلید از سرجوخه های آمریکای .. با صدای بلند فرمان می داد و نظام جمع کار کرده و رژه شبانه می برد ! وان .. تو .. تری .. فور و بچه ها هم محکم پاهای خود رو به زمین می کوبیدند .. و کم کم لحن فریاد حمید تغیر کرده و صدای حیوانات رو خیلی جدی تقلید می کرد ..! طفلک آمریکایی ها هم با تعجب ما رو می نگریستند .. و هرگز فکر نمی کردند که این کار شوخی است !! و حتی دلشون برای گروه می سوخت ..
شناسایی زبل خان بعدی ... !!
انتخاب هنرمند بعدی با اتفاقی عجیب توآم بود ! قضیه از این قرار بود که جناب فرمانده دستور اکید داده بود هیچ یک از آقایون حق حضور در باشگاه افسران رو ندارند ! و متخلفان رو به ایران بر می گردونه ..!! این رو هم اضافه کنم که .. بد ترین تنبیه برای دانشجویان همانا برگشتن به کشور با دست خالی بود .. اگر چه در ایام تحصیل ما یکی دو نفر رو بیشتر برنگرداندند ، اما عین چماق روی سر همه احساس می شد . دلیل این دستور هم صرفآ بدمستی دانشجویان جوان بود ! و چون باشگاه محل حضور اکثر فرماندهان از کشور های مختلف بود و معمولآ با خانواده هم حضور می یافتند ، نمی خواستند اسم پرسنل ارتشی ایران بد جلوه کنه .. البته مکان های فراوانی برای تفریح دانشجویان وجود داشت . بگذریم .. در میان ما شخصی به نام " میم " همدوره ما بود که اهل بندرعباس بود ( به این دلیل نام اش رو نمی اورم چون بعداز انقلاب فکر می کنم طفلک فوت شد . ) او بدون توجه به دستور فوق ، عادت داشت برای صرف مشروب و تفریح به این باشگاه برود .. ! اما یک شب که جناب سرهنگ همراه همسرش در باشگاه بود ، نگاه اش به آقای میم افتاده و یقه اش رو می گیره !! اما دوست ما زرنگی کرده و چون رنگ چهره اش سبزه و مانند اغلب هموطنان جنوبی تیره بود ، به دروغ می گوید .. انه عرب !! و جناب فرمانده هم عذرخواهی کرده و رهایش می کند .. !! مدتی بعد در جلسه سخنرانی ماهیانه چشمش به آقای میم افتاده و به روی سن دعوت اش می کنه .. و بهش می گه خب که گفتی عربی ..!! یک عربی نشونت بدم که کیف کنی .. ! خب ما هم از تیز بازی او خوشمون آمد و تصمیم گرفتیم شفاعت اش رو نزد فرمانده بکنیم . شانس اوردیم که پذیرفت . تنها استناد ما هم با آبرو برگزار شدن مراسم جشن چهارم آبان بود .. !!
تکمیل کادر هنری ...
زیاد وارد جزئیات نمی شوم .. چون جذابیتی برای خواننده نداره .فقط اضافه کنم که در راستای نمایش بدون کلام موفق شدیم با همفکری یک دیگر برنامه ای ابتدایی تنظیم کنیم . از جمله رقص با چوب بود که یکی از همدوره های نیشابوری ما به نام آقای " شیرخانی " پیشنهاد داد . و معتقد بود برای آمریکایی ها جالب خواهد بود .. او برای اجرای کار قرار شد به بچه ها آموزش دهد .. بعد ها جوگیر تر شده و قرار شد یک ترانه سنتی خراسانی به نام " گل مو " را هم بخواند ! بعد ها تا اخر دوره همین نام یعنی گلمو رویش باقی ماند .. برنامه دیگری که حمید پیشنهاد کرد .. در حین پخش آهنگ تند غربی ، بچه ها با جارو و تی و وسایل خنده دار در روی صحنه ادای نوازندگان آمریکایی رو در اورند !! این طرح هم تصویب شد . یادمه من هم به عنوان نوازنده جاز انتخاب شدم .. اخه یک کمی زدن دف رو بلد بودم .. کم کم برنامه ابتدایی مراسم پایان یافته و به همین دلیل خدمت جناب سرهنگ رسیده و تقاضای کارگردان امریکایی بعلاوه مقداری بودجه برای اکسسوار لباس و وسایل نمایش کردم .. جناب فرمانده تلفنی با چند جا صحبت کرد و بالاخره با مقامات آمریکایی به توافق رسید . در مورد بودجه هم گفت .. هر چه لازم دارید لیست کن تا بدهم بچه ها خریداری کنند .. راستی یادم رفت که بگم ... یکی دو تا درجه دار ستادی در امریکا حضور داشتند تا کار های دفتری رو انجام دهند .. همه با خانواده هایشون به امریکا امده بودند .. به هر حال طولی نکشید که کارگردان امریکایی هم به گروه معرفی شد ...
شوخی شوخی کار جدی شد .. !
با پیوستن کارگردان موبور و قد کوتاه امریکایی ، کارمون جدی تلقی شده و مسئولیت هریک از ما زیاد شد . دیگه مسئله فرار از ورزش عصر گاهی نبود .. جناب کارگردان هم که تحصیلات عالی و آکادمیک هنر و کارگردانی تئاتر را داشت .. خیلی به کارش وارد بود .. همه سبک ها رو می دونست . وقتی صحبت رقص محلی با چوب شد .. روی تخته سیاه حتی حالت های بازیگران رو ترسیم کرده و با علامت گذاری زمین ، میزانسن های لازم رو تعین می کرد !! اون موقع ما حرکات او را افه و قمپز الکی تلقی می کردیم .. ! سال ها بعد .. یعنی دقیقآ بعد از بازنشستگی و کار در نشریه سروش ، حرکات ان ایام کارگردان جوان رو درک کردم ! با هماهنگی مسئولان ارشد پایگاه ، سالنی رو بعد از ظهر ها در اختیار گروه ما قرار دادند .. و اغلب اوقات آمریکایی ها برای تماشای تمرین گروه ما که از دید ان ها به زبان عجیبی تکلم می کردیم .. به محل تمرین می امدند . بچه های بی جنبه و زبل ایرانی هم این جور مواقع شوخی هاشون گل کرده و با خوشمزه بازی توجه خانواده ها رو جلب می کردند ! مخصوصآ اگر دختر خانمی هم در بین تماشاگران بود ، اوضاع برای من به عنوان سرپرست گروه خیلی سخت می شد ! با نزدیک شدن به مراسم چهارم آبان استرس ما بیشتر می شد .. آقای کارگردان با دعوت چند هنرمند تمرین پانتومیم انجام می داد .. من خیلی احساس نگرانی می کردم .. و از آن می ترسیدم آبرو ریزی شود . می دونستم کاسه کوزه ها سر من خواهد شکست ..!!
یک هفته قبل از مراسم ..
جناب سرهنگ ثمینی یک هفته مانده به اجرای مراسم ، من و کارگردان برنامه ها رو به دفترش احضار کرد . نمی دونستم دلیل احضارش چیست .. ! وقتی وارد دفتر فرمانده شدیم ، او ضمن تعریف از پشتکارمون ابتدا در مورد محل نمایش نظرمون رو پرسید .. ما از قبل با بچه ها هماهنگ کرده بودیم که اگه باشگاه افسران رو به این کار اختصاص بدهند ، خیلی عالی می شود . چون هم وسیع بود .. و هم چشم انداز زیبایی داشت .. وقتی به جناب سرهنگ باشگاه رو فوق رو مطرح کردیم .. سریع تلفن فرمانده کل آمریکایی ها رو گرفت و بهش گفت ما برای جشن تولد شاهنشاه مون احتیاج به باشگاه افسران رو داریم .. وقتی تلفنی تشکر کرد ، متوجه شدیم که موافقت شده است .. بحث بعدی بر سر قیمت بلیط برای هر نفر بود .. کارگردان معتقد بود نفری ۲۵ دلار باشد ! من در این مورد هیچ نظری نداشتم .. ! سرهنگ گفت چه خبره ..!؟ مراسم اسکار که دعوت نمی شوند !! و ده دلار برای هر فرد رو مناسب دونست .. و عاقبت همان شد . مسئله بعدی خرید تعدادی اسلحه کلت کمری برای اجرای نمایشنامه کابویی بود ! کارگردان گفت .. اگه اجازه بدهند خودش آشنا داره و می تونه از " آلامو ویلیج " خریداری کنه .. یک توضیح کوچک بدم که آلامو یک دهکده سینمایی است که اغلب فیلم های وسترن آن جا تهیه و تولید می شود . و یکی از محل های توریستی تگزاس و شهر سان آنتی نیو محسوب می شود . خب بودجه در اختیار وی برای خرید ششلول قرار گرفت ..
یک پارانتز به موقع ... !!
این بار پارانتر ام بی موقع نیست .. قبل از آغاز مراسم بهتره در باره شرایط اون ایام و مردم شهر " سان انتی نیو " توضیحی بدهم . بافت اغلب مردم این شهر مهاجر های اسپانیایی زبان است . به همین دلیل زبان اکثر مردم این شهر " اسپانیش " یا همون اسپانیایی خودمون است . اغلب دختر های شهر چاق و بد قواره بودند .. و فقط چهره زیبا و دلفریبی داشتند ..! به همین دلیل ایرانی ها نام دختر های چاق و تپلی رو " بوفالو " گذاشته بودند ! و هر کی با ان ها دوست می شد ، مورد تمسخر سایر ایرانی ها قرار می گرفت ! خب طبیعی است بعضی از بچه های ایرانی کم رو یا بهتره بگم دست و پا چلفتی و زشت سراغ آن ها رفته و با دوست می شدند .. همان طور که گفتم .. واقعآ چهره زیبا و دلنشینی داشتند .. ولی وقتی از ماشین پیاده می شدند .. وا ویلا .. بی نهایت چاق و بد قواره .. ( ما در میان خانم های ایرانی چاق زیاد داریم .. ولی همه شون دارای اندام های زیبا و قابل تحمل هستند ) بگذریم . مشتری بوفالو ها فقط ایرانی های خاصی بودند که تمسخر همکاران رو به خاطر دوستی با آن ها به جان می خریدند ! اغلب بوفالو ها وضع مالی خوبی داشتند .. و به قول معروف سرتاپای دوست پسرشون رو طلا و جواهر می گرفتند . و از شیر مرغ تا جون ادمیزاد رو نثارشون می کردند ..
چویسی ، تکخال بوفالو ها ..!!
قبل از هر چیز پوزش ام را به خاطر وفا دار ماندن به واقعه و توهین به قشری از انسان ها بپذیرید .. چون حضرت عباسی من همون زمان هم از این که خانم های چاق اسپانیایی رو این گونه خطاب می کردند ناراحت بودم . به هرحال ابن اصطلاح همیشه بین ایرانی ها رواج داشت ! بگذریم . در میان بوفالوهای تگزاسی یک دختر خانم بسیار قلدری به اسم " چویسی " وجود داشت که خیلی لات و لمپن بود ! هیچ کسی حریف او نبود . حتی گردن کلفت ترین ایرانی ها هم مرعوب قلدری این زن بودند . او هم مانند سایر دختر خانم های چاق ، از هیکلی درشت و بدقوارای برخوردار بود . ولی چهره اش زیبا بود . چویسی معمولآ بعد از ظهر ها به پاتوق جوون های امریکایی و ایرانی رفته و به بهانه بازی کردن بلیارد حضورش رو تثبیت می کرد .. کسی حق سر به سر گذاشتن با او رو نداشت ! چون وقتی عصبانی می شد .. از قدرتی عجیب برخوردار شده و به تنهایی حساب همه رو می رسید .. واقعآ یکه بزن و بزن بهادر بود !! آن هایی که او را می شناختند کاری به کارش نداشتند .. اما تازه وارد هایی که در جریان نبودند گاهی اسیر خشم جویسی می شدند ! و واقعآ بد جوری کافه رو به هم می ریخت .. روایت بود که با امدن هر گروه جدیدی از ایرانی ها ، چویسی سر راه یکی از ان ها قرار گرفته و با او دوست می شد ! برای همین زبان فارسی رو خوب متوجه می شد ( مخصوصآ الفاض رکیک را !! ) خب بعضی از ایرانی ها هم عادت داشتند موقع تفریح به زبان مادری الفاظ رکیکی رو به زبان اورده که موجب خشم چویسی می شد .. و به قول معروف خر بیار باقلا بار کن ... !!
یک چشمه از عصبانیت چویسی ... !
از این که این همه در باره این خانم حاشیه می روم ، ببخشید . چون قهرمان این پست او است . و باید بهتر با شخصیت وی آشنا شده تا در متن ماجرا قرار گیرید . یک دانشجوی خلبانی به نام " ک " همدوره ما بود . بچه گرمسار بود و با آقای " ماشاالله مداح " خودمون همشهری و هم ولایتی بود ! ببینید که طرف چقدر مشکل داشته که مداح نام او رو " آقا شوته " گذاشته بود ! و از این که می گفتند همشهری ات فلان دسته گل رو به آب داده ، بد جوری حال اش گرفته می شد ! ماجراهای این بابا خیلی شنیدنی است که باید در یک پست جداگانه به ان بپردازم ! مثلآ شنا بلد نبود و برای چشم چرونی رفته بود بالای دایو بزرگ ! و طبق قانون باید حتمآ به داخل استخر می پرید .. ترس او از غرق شدن و فریاد ایرانی ها که " ک " بپر .. ک بپر سبب شده بود سر و کله شبکه های تلویزیونی و مطبوعاتی به استخر کشیده شده و از صحنه هل دادن مربی نجات غریق خبر تهیه نمایند !! و با تیتر درشت حادثه طنز رو اطلاع رسونی نمایند .. خب این آقا چون هم قد کوتاه بود و هم زشت !! معلومه که سراغ چویسی رفته و با او دوست شده بود ! هر چه بچه ها نصیحت اش کردند که او تو رو خواهد کشت ، به گوش اش نرفت که نرفت ! تا این که یک روز که با هم بلیارد بازی می کردند .. دوست ایرانی ما تقلب کرده و چویسی متوجه می شود !! در یک چشم به هم زدن چوب بلند چوبی جایی فرو می رود که نباید می رفت .. و لحظاتی بعد بدن بی هوش او سوار بر امبولانس راهی بیمارستان شد .. و در نهایت باعث شد که به دلیل مشکل نشیمنگاه از پرواز اوت شده و به ایران برگردانده شد !! شنیدم به پایگاه شیراز منتقل شده بود .. و به عنوان افسر فنی خدمت می کرد .. ولی من هرگز او را در ایران ندیدم !!

بازدید جناب سرهنگ از پشت صحنه مراسم
سخنرانی سرهنگ ثمینی ...
فکر کنم دو سه روز بیشتر به اجرای مراسم باقی نمانده بود که جناب فرمانده همه شاگردان ایرانی رو برای امر مهمی دعوت کرد .. او قبل از هر چیز فرا رسیدن روز فرخنده چهارم آبان رو به همه ارتشی های حاضر تبریک گفته و عزت و جاودانگی برای خاندان جلیل سلطنتی آرزو کرد . و در ادامه افزود .. خوشحالم که مراسم سالگرد تولد اعلیحضرت همایونی رو در غربت با افتخار جشن می گیریم .. او سپس به همه ایرانی ها توصیه کرد .. دانشجویان هر کلاس پول روی هم گذاشته و بلیط برای اساتید خود تهیه کرده و ان ها رو به مراسم دعوت کنند .. خلاصه بعد از کلی دستورالعمل های جور واجور ، جناب فرمانده خطاب به دانشجویان گفت .. می دونم هریک از شما ها چندین و چند دوست دختر زیبا دارید ! توصیه من به شما ها این است : زیبا ترین دوست دختر خودتون رو همراه بیاورید .. زیاد مشروبات الکلی مصرف نکنید که با مست بازی مراسم رو خراب کنید .. !! فراموش نکنید من تمام فرماندهان نظامی سایر کشور ها رو با همسران شون دعوت کرده ام .. دوست ندارم آبرویم برود ! اگه کسی دوست دخترش بوفالوست .. بالاغیرتآ از دعوت اش خوداری کرده و با معلم های خود در مراسم حضور بهمرساند .. یه وقت نروید اون بوفالوهه کیه .. چوزی است ..!! چویسی است ( خنده و همهمه بچه ها ) رو به مراسم دعوت کنید ! هرکی شآن مراسم رو رعایت نکنه و باعث شرمساری ایرانی ها بشه .. به شرافت ام سوگند کت بسته به ایران می فرستمش .. دیگه سفارش نمی کنم ..!!
خانم معلم اسپانیش ما ... !
و اما بشنوید از وضعیت معلمان کلاس ما ..!! در میان معلم های رنگ و وارنگی که داشتیم .. یه خانمی بود که اصلیت اش اسپانیش بود .. ولی چاق و بدقواره نبود .. بلکه برعکس خیلی لوند و عشوه ای بود ! و هر روز یک مدل لباس می پوشید و سرکلاس حاضر می شد ! بوی عطر های دلنشین او همه رو مست کرده بود . البته خیلی هم جدی بود .. و به هیچ کسی رو نمی داد ... !! مخصوصآ به ما ایرانی ها .. چون شنیده بود که جنبه نداریم ..و باعث آبرو ریزی اش خواهد شد .. همین مسئله سبب شده بود که ( خیلی عذر می خواهم ) همه تو کف اش بودند .. ! و همیشه بحث او و لوندی اش در ساعات تفریح موضوع صحبت بچه ها بود ! با وجود مهربانی فوق العاده اش و خنده رو بودن ، به محضی که یکی از بچه ها پا از گلیم اش فراتر می گذاشت ، سریع چهره اش در هم رفته و اخم می کرد .. خلاصه به هیچ کس رو نمی داد .. !! وقتی سرهنگ پیشنهاد داد بچه ها پول گذاشته و معلم های خود رو دعوت کنند ، همه داوطلب شده بودند که هزینه بلیط این معلم رو شخصآ پرداخت کرده و به عنوان پارتنر به مراسم دعوت اش کنند !! در صورتی که ما خانم معلم پیر و آقا هم داشتیم .. ولی همه دلشون می خواست اون شب با این معلم باشند .. ! ولی همان طور که گفتم به هیچ کسی رو نمی داد ! البته در تصویر زیاد جالب نیفتاده است ! ولی خداییش به چشم خواهر مادری جذاب و زیبا بود . به هر حال من این ریسک رو پذیرفتم تا به عنوان مسئول مراسم دعوت اش کنم !! و اگه هم نمی پذیرفت ، مشکلی برایم پیش نمی امد .. چون از اختیارات خودم دعوت اش می کردم .. خوشبختانه دعوت ام رو پذیرفت ! شاید به این دلیل که من مدام پشت صحنه بسر می بردم !! و همان گونه که در تصاویر می بیندید ، لباس رسمی در هیچ یک از عکس ها به تن ندارم ! چون بایستی گریم کرده و لباس وسترن می پوشیدم !!

خانم معلم در حال اهدای ورقه فارغ التحصیلی و حضور در جشن
باشگاه افسران پایگاه لک لند ...
هر چه به مراسم نزدیک تر می شدیم بر دلهره ام افزوده می شد ..! خدایا نکنه مراسم خوب از آب در نیاید ..۱؟ خدایا کمک ام کن .. لباس های وسترن اماده بود .. بلند گو های بزرگ در چهار سوی سالن کار گذاشته شده بود . از سه چهار روز مونده به مراسم ، بلیط ها چاپ شده و به فروش می رفت .. طبق اماری که از فروش بلیط به دستم رسیده بود ، تمام سالن می بایستی پر می شد ! برای شام هم علاوه بر غذا های ایرانی .. چند نوع غذای امریکایی هم پیش بینی شده بود تا اگه کسی ذائقه اش غذا های ما ایرانی ها رو نپسندید ، چیزی پیدا شود تا شکم اش رو سیر کند ..!! در یک گوشه هم بار کاملی پیش بینی شده بود .. و همان گونه که گفتم ، سرهنگ خیلی سفارش کرده بود تا کسی زیاده روی نکند ! ولی با وجود این من به افرادی که مسئولیت سرو مشروب رو داشتند ، سپرده بودم که حواس شون باشه .. مخصوصا چند نفری که خیلی کم جنبه بودند رو به آن ها نشون داده بودم که هوای کار رو داشته باشند .. می دونستم دست خودشون نیست .. و بقدری کم ظرفیت هستند که به قول ما ایرانی ها با اولین پیک کله پا می شدند !!

من و علی مهربانی در شب مراسم
یک پارانتز بی جا ... !!
خیلی عذر می خواهم .. یاد دو تا از همدوره هایم افتاده و حیف ام اومد یادی از ان ها نکنم .. اولی شخصی بسیار سالم ، مومن و نجیب به نام " علی مهربانی " بود که هرگز در تمام مدتی که امریکا بود کار خلافی انجام نداد .. ( خیلی عذر می خواهم ) پسر رفت و پسر برگشت .. مدت ها با من هم اتاق بود .و من به دوستی با او افتخار می کردم .. از روزی که به ایران برگشتیم ندیدمش .. شنیدم بعد از انقلاب تیمسار شده بود .. واقعآ حق اش بود . دومی شخصی به نام آقای " الف " بود که بد جوری عشق کابوی او رو کشته بود .. طفلک اگر چه قد و قامت رشیدی نداشت .. ولی از بدو ورود به امریکا سرش رو تیغ انداخته و با خرید لباس یک دست مشگی و وصل کردن قطار های فشنگ به صورت ضربدری به روی شانه و کمرش و با بستن اسلحه قلابی ، عین " یول برینر " شده بود . کلاه جالبی به سر می گذاشت و غروب ها که به کافه می رفت .. همه به او نگاه می کردند .. !! همین هیبت یک شب کار دستش داد . ماجرا از این قراره که در کافه ای چند تا سیاه پوست مست کرده و به روی هم اسلحه می کشند .. از بد حادثه این دوست فلک زده ما با اون شکل و شمایل وارد می شه ... خب بقیه اش رو می تونید حدس بزنید .. سیاه ها فکر می کنند کلانتر یا هفت تیر کش واقعی برای ادب ان ها وارد کافه شده است .. به محض ورود اتش اسلحه به طرف اش گشوده شده .. و خدا خیلی به حالش رحم می کنه که سیاه ها مست بودند و تیرشون خطا رفته بود .. و دومین شانس اش هم این بوده که پلیس به موقع می رسد .. و گرنه دخل اش آمده بود !! بیچاره از ترس غش کرده بود ..!! ولی هرگز از رو نرفته و تا اخر دوره با اون شکل و شمایل تو خیابون ها آفتابی می شده است !! او هم محل خدمت اش شیراز بود و متآسفانه بعد از مراجعت از امریکا هرگز ندیدمش .. یادش بخیر
شب مراسم ...
عاقبت شب چهارم آبان ماه فرا رسید . سرهنگ ثمینی و معاون هایش نخستین کسانی بودند که به مراسم امدند . همه بدون استثناء بلیط خریده بودند ! حتی جناب سرهنگ .. بچه ها یکی یکی با دوست دختر های خود وارد می شدند .. همه کت و شلوار پوشیده و کراوات زده بودند . در گوشه ای از سالن سن اجرا قرار گرفته بود . که پشت آن چند اتاق وجود داشت . من یک پایم پشت سن بود و یک پایم داخل سالن .. تا وضعیت رو بسنجم .. میهمانان امریکایی هم که اغلب شخصیت های بلند پایه نظامی بودند ، کم کم سر و کله شون پیدا می شد . من در اوقاتی هم که پشت سن نزد بچه ها بودم ، یواشکی از سوراخی داخل سالن رو دید می زدم ! آخه حسی به من می گفت که ممکنه خرابکاری به وجود آید ! سعی می کردم با نگاه کردن به عمق چشمان جناب سرهنگ ، که او هم مثل من دغدغه امشب رو داشت ، پی به وضعیت روحی اش ببرم . خنده ها و حتی حرف زدن با همسرش هم مصنوعی به نظر می رسید .. هنوز مراسم شروع نشده بود . راستی یادم رفت بگم .. برای پیدا کردن سرود شاهنشاهی خیلی دوندگی کردیم . هیچ جا گیر نمی آمد ! و می دونید که بدون سرود شاهنشاهی هیچ مراسمی آغاز نمی شد ! تا این که از کتابخانه معتبری در شهر ، آن را به دست آورده و بر روی نوار کاست معمولی ضبط اش کردیم ..
یک اتفاق مضحک .. !!
در اغلب ایالت های آمریکا از جمله بیابان های تگزاس حیوانی به نام اسکانگ (Skunks) زندگی می کنه که به اندازه گربه یا سمور است .. تنها وسیله دفاعی این حیوان ، بوی بسیار مشمئزکننده ای است که به هر جانوری پاشیده شود .. از بوی متعفن اش بی هوش می شود . و تا مدت ها اثر آن بو باقی مانده و با هیچ ماده تمیز کننده و شیمیایی هم پاک نمی شود ..! گاهی شب ها اتفاق می افتاد که در بیابان این بو به مشام مردمی که در حال عبور بودند رسیده و موجب ناراحتی ان ها رو فراهم می کرد .. در شب مراسم هم فردی با ملیت عرب وقتی با دوست دختر سیاه چرده اش قدم زنان به سمت باشگاه می امده است .. با یکی از این حیوانات مواجه شده و لذا برای خود شیرینی و نشون دادن شجاعت اش به دختر خانم همراه اش ، دنبال حیوان می کند .. البته بعد ها گفت .. فکر کردم سمور است !! که ناگهان حیوان وحشت زده شده و با تمام قوا وسیله دفاعی اش را بر دست دانشجوی عرب می پاشد ! بو بقدری تهوع اور بوده که طرف منگ شده و شروع به هذیون گفتن می کنه .. و دوست دخترش با فریاد مردم رو به کمک می طلبد .. بدبختی این جا بود که هیچ کسی نمی توانست به اون بخت برگشته نزدیک شده و کمک اش کند ... !! بوی گند در یک لحظه باشگاه رو فرا گرفت .. سریع او را به بیرون راهنمایی کردند و با روشن کردن پنکه های سقفی و پاشیدن انواع اسپری تا اندازه ای برطرف شد . اما یادمه تا چندین روز دانشجوی عرب طفلکی بالا می آورده است ! و حتی نمی توانست سر کلاس حاضر شود ..!! بنده خدا دستش رو با هر وسیله ای که فکر کنید می شست .. اما بو هم چنان باقی ماند .. نفهمیدم چی به سر دوست دختر غریب اش اومد ..!! ؟

چویسی اومد ، آن زن آمد ...!!
هیچ کسی نمی تونه حال روز من و سرهنگ ثمینی رو با مشاهده چویسی تجسم کنه .. !! من که داشتم شاخ در می اوردم ! چطور چنین چیزی ممکنه ..!!؟ کی اون رو دعوت کرده است .. !!؟ و این پرسشی بود که تقریبآ همه زیر لب با تعجب زمزمه می کردند ..! زن قلدر انگاری بهش ندا داده بودند که دستور این بود " چویسی رو دعوت نکنید ..!! " به همین دلیل در حالی که بلیط مراسم در دستش بود ،اون رو طوری بالا گرفته بود که همه ببینند که واقعآ دعوت شده است ! سپس آن را لوله کرده و با تنفر محکم به جیب دانشجوی جوانی که جلوی در ایستاده بود تا میهمانان رو راهنمایی کنه ، قرار داد . رنگ طفلک دانشجو بد جوری پریده بود .. فکر کرد او می خواهد تنبیه اش کند .. و انگاه آزادانه در حالی که لبخند ملیحی به لب داشت .. با بعضی از دانشجویان که روزگاری با آن ها دوست بوده و یا می شناخت سلام و علیک کرده و یک راست روی یکی از میزهایی که برای میهمانان عالیقدر در نظر گرفته بودیم نشست ! سرهنگ به افراد داخل سالن اشاره کرد که کاری بهش نداشته باشید .. بعد از چند دقیقه به سمت بار رفته و تقاضای مشروب کرد ! بارمن یک پیک ویسکی ریخته و روی میز قرار داد .. که ناگهان چویسی محکم زیر گیلاس کوبیده و با صدای بلند گفت .. حرومزاده این به کجای این بشکه می رسه ..!!؟ در همین حال دو نفر پلیس گشت که با سگ های خود جلوی در باشگاه ایستاده بودند .. به سوی سرهنگ رفته و کسب نکلیف کرد .. ظاهرآ پرسیده بود بلیط دارد ؟ وقتی پاسخ مثبت رو شنیدند .. با احترام یکی از ان ها به او نزدیک شده و گفت .. سر جای خود بنشین و شلوغ نکن !! و زن با اشاره دست اش حرکت زننده ای رو انجام داد ...
اجرای قسمت اول مراسم ...
بعضی ها با توجه به اولتیماتم جناب سرهنگ با مشاهده زن قلدر ، منتظر ماجراهای پیش بینی نشده ای بودند .. جناب فرمانده بد جوری ناراحت و دلخور بود .. به قول معروف کارد می زدی خون اش در نمی آمد . سر ساعت با اشاره جناب ثمینی سرود شاهنشاهی از بلند گو ها پخش شد .. میهمانان همه ایستاده بودند .. چویسی هم بدون توجه در حال سرکشیدن بطری مشروب اش بود .. !! سپس همان کارگردان به زبان انگلیسی به مدعوین خیر مقدم گفته و چند جمله ای هم در باب شاهنشاه محمد رضا شاه پهلوی سخن به میان اورد .. سالن تقریبآ دیگه پر شده بود .. و باید به ترتیبی که سخنران اعلام کرده بود ، اجرا می شد .. من دیگه نمی توانستم به داخل سالن نظارت داشته باشم .. برنامه ها همه کوتاه مدت پیش بینی شده بود تا کسی حوصله اش سر نرود .. از چهره امریکایی ها معلوم بود که خیلی خوششون آمده است .. مخصوصآ نمایشنامه وسترن که خیلی به خاطرش تمرین کرده بودیم .. رقص چوب .. اجرای ترانه محلی خراسانی و سپس گروه طنز بیتل ها که بچه ها با قیافه های عجیب و غریب بر روی سن وانمود می کردند مشغول نواختن هستند .. حمید هم با موهای رنگ کرده که از تی زمین شویی تشکیل شده بود ، حسابی دسته جارو رو تکان داده و عین خواننده ها فریاد می کشید .. !!.. بعد نوبت به آنتراکت و پذیرایی رسید ..
کی چویسی رو دعوت کرده بود ..!!؟
در لحظه تنفس سریع کت ام رو بر تن کرده و به سمت سالن دویدم .. جرآت نزدیک شدن به جناب سرهنگ رو نداشتم .. هر کی من رو می دید .. می گفت .. فلانی چویسی رو کی دعوت کرده ..!!؟ در این گیر و دار و لحظات پر اضطراب ماشاالله مداح به سمت ام امده و با لحنی خاص گفت .. بهروز می دونم کار توست !! پسر کی دست از این شیطنت ها بر می داری .. !!؟ برای یک لحظه می خواستم خفه اش کنم .. بهش گفتم مثل این که یادت رفته مسئول مراسم من هستم . اونوقت خودم با دست خودم آبرویم رو ببرم ..!!؟ با خونسردی گفت .. از تو این کار ها بعید نیست .. از اون جا که همه نزدم می امدند و در باره مراسم از من سوال می کردند .. نتوانستم ماشاالله رو ادب کنم ..!! ( البته ما همیشه با هم درگیر بودیم .. ولی خب دوست صمیمی یک دیگر هم بودیم ! ) در حالی که سرگرم سلام و علیک با دوستان و میهمانان بودم . . ناگهان دیدم صدای گوشخراش عربده چویسی بلند شد !! و به اصطلاح خودمون دنبال نفس کش می گشت ... !!؟ و به فارسی به سرهنگ ثمینی و شاه فحش می داد !! این بار پلیس به خاطر برهم زدن نظم مراسم ، به زور و تلاش بسیار او را جلب کرده و از سالن خارج نمودند ..! اولین بار بود که در عمرم شاهد توهین به شاه بودم !! خود به خود وحشت ام گرفته بود ..! همون جا متوجه شدم دست هایی در کار بوده تا مراسم سالگرد تولد شاه ایران به هم بخوره ...!!
میهمانان ویژه من ...
فراموش کردم از میهمانان خودم بگویم .. ( خیلی عذر می خواهم ) من نخستین دوست دخترم رو که " مونیکا " نام داشت رو به اتفاق مادرش دعوت کرده بودم .. خانواده متشخصی بودند .. که خاطرات فراوانی از دوستی با او و خانواده اش دارم .. حتمآ در یک پست به آن ها اشاره خواهم کرد .. مادر مونیکا زنی مغرور و جدی بود .. وقتی از دور دیدم که با مشاهده من نیش اش باز شد !! دوزاری ام افتاد که از مراسم تا این جای کار خوشش اومده است ! قبل از این که با مونیکا و مادرش احوالپرسی کنم ، خانم معلم عشوه گرمون رو دیدم که به سوی من می آید .. وقتی به من رسید محکم دست داده و از برنامه ها تشکر کرد .. در همان لحظه برق فلش دوربینی رو احساس کردم .. وقتی برگشتم دیدم مونیکا به اصطلاح خودش مچ ام رو گرفته است !! من هم زرنگی کرده و از استادم خواهش کردم تا با دوستانم آشنا شوند .. موقع معرفی علامت رضایت رو در صورت مونیکا حس کردم .. کم کم موقع اجرای قسمت دوم بود .. از دوستانم عذر خواهی کرده و قبل از ترک ان ها به گارسن ها سپردم به میهمانان من حسابی برسند .. !! از لای درز پرده دزدکی دنبال میهمانانم بودم .. وقتی دیدم هر سه با هم نشسته اند کمی خیالم راحت شد ... و برنامه آغاز شد ..
عجب شانسی اوردم .. !!
قسمت دوم مراسم هم آبرومندانه برگزار شد .. فقط موقع صرف شام یکی از همکاران که مست کرده بود قصد به هم ریختن مراسم رو داشت که با دخالت همکاران به خیر گذشت .. مدت ها از مراسم گذشته بود .. و من به اتفاق دوستانی که در این مراسم زحمت کشیده بودند از این که هیچ اشاره ای به کار ما نشد ، خیلی دلخور شده بودیم .. کم ترین انتظار ما این بود که در پرونده خدمتی مون درج شده و قید کنند که برای عزت شاهنشاه در دیار غربت ما چند نفر زحمت کشیده ایم !! من به همکاران می گفتم . بابا جان خودمونیم .. ما که به خاطر نمایش و تشویق و درج در پرونده این کار ها رو نکردیم .. ! همه اش به خاطر فرار از آمار لعنتی بعد از غذا بود ! حالا که به نام خودشون تمام کرده و یادی از ماها نکردند .. اشکالی نداره به خدا واگذار کنید .. سال ها از این واقعه گذشت .. و ما به ایران برگشتیم . به جز ماشاالله مداح ، همه همدورهایم به شیراز منتقل شده بودند .. و کارم طوری بود که هرگز تا امروز ان ها رو ندیده و خبری از ان ها ندارم .. اما بعد از انقلاب اولین چیزی که شورای انقلابی در دستور کارش قرار داد ، بررسی پرونده پرسنل به منظور کشف سرسپردگی شون به رژیم پهلوی بود .. !! و چقدر خوشحال شدم که تلاش جمع ما رو برای تولد شاه منعکس نکرده بودند !! و گرنه ما چگونه می توانستیم ثابت کنیم که نیت ما در اصل چی بوده است .. !!؟ به همین دلیل به همه دوستان و شاگردانم همیشه تآکید می کنم هیچ مسئله ای رو شکست تلقی نکنید .. چون ممکنه به خواست و مشیت الهی آن شکست ظاهری ، خود منشآء پیروزی باشد .. من واقعآ به این اصل معتقد هستم ...
با تشکر و احترام :
بهروز مدرسی
این مطلب ساعت چهار بامداد سی ام اسفند ۱۳۸۷ پایان یافت .
یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا )
ایام به کام 
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.
Antonov An-148:
Since Iran is going to purchase and manufacture this aircraft i introduce is here.The Antonov An-148 is a regional jet aircraft designed by the Ukrainian aircraft firm Antonov.The An-148 aircraft is a high-wing monoplane with twin jet turbine engines mounted in pods under the wing. This arrangement protects the engines and wing structure against damage from foreign objects . A built-in auto-diagnosis system,auxiliary power unit , high reliability, as well as the wing configurating allow the An-148 to be used at poorly equipped airfields. Modern flight and navigation equipment, multifunctional displays and a fly-by-wire system enable the An-148 aircraft to operate day and night, under IFR and VFR weather conditions on high density air routes. The An-148 cockpit features five 15 cm by 20 cm (6" by 8") LCDs built by Russia’s Aviapribor and fly-by-wire flight controls (using technologies developed for the An-70 cargo transport) The wing and fuselage are adapted from those used on the An-74 jet transport.The An-148-100 regional aircraft is the main model of the An-148. It seats 70 passengers up to 80 passengers . The aircraft is also configurable in a multiple-class layout which can carry fewer passengers.
General characteristics:Crew:2,Capacity: 70 -80 passengers ,Powerplant: 2 × Мотор Січ Д-436-148 ,Maximum speed: 470 kn (870 km/h — 470 nmi, 870 km, 540 mi) ,Cruising speed: 445-470 kn (820-870 km/h) ,Minimum takeoff distance: 1,750 m (5,740 ft),Range: 1,900 nmi(3,600 km, 2,200 mi), Service ceiling: 41,000 ft (12,500 m),Fuel consumption: 1,470 kg/h (3,240 lb/h), Fuel efficiency: 24.5 g/seat-km (0.0540 lb/seat-mile)
Source:Wikipedia BY:Alireza Sadeghi
ترجمه فارسی:
آنتونوف-148:
از آنجاییکه کشور ایران قصد خرید و ساخت این نوع هواپیما را دارد در اینجا به معرفی آن میپردازم."آنتونوف-148" جت منطقه ایست که توسط صنایع هواپیماسازی اوکراین ساخته میشود.هواپیمایی تک باله است که بال آن در بالا قرار میگیرد و دارای دو موتور جت توربینی است که در نقاط سخت سازی شده زیر بال نصب شده اند.این طرز قرارگیری موتورها و ساختار بال را در برابر صدمات ناشی از برخورد اجسام خارجی حفاظت میکند.سیستم تشخیص خودکار عیوب-واحد تولید نیروی کمکی-قابلیت اعتماد بالا بهمراه شکل و ترکیب بالها به آنتونوف-148 امکان استفاده از فرودگاههایی با تجهیزات ضعیف را میدهد.همچنین تجهیزات ناوبری مدرن-نمایشگر چند کاره و سیستم پرواز با سیم هواپیما را قادر میسازد که در شب یا روز -پروازدر شرایط آب و هوایی با دید و بدون دید و در مسیرهای پر تراکم پرواز کند.کابین آنتونوف-148 شامل 5 نمایشگر ال سی دی 15 در 20 سانت میباشد که توسط یک شرکت آویونیک روسی ساخته شده است و همچنین دارای سیستم کنترل با سیم میباشد.(تکنولوژی که برای هواپیمای باری آنتونوف-70 استفاده شده است).بال و بدنه این هواپیما نیز از نمونه ای که در انتونوف- 74 بکار رفته است تطبیق یافته است.جت منطقه ای "آنتونوف-100-148" مدل اصلی این هواپیما است که قادر به حمل 70 تا 80 مسافر است و همچنین قابل تبدیل به طرح چند کلاسه در ازای حمل مسافر کمتر نیز میباشد.
مشخصات عمومی:خدمه:2 نفر/ظرفیت:70-80 نفر/پیشرانه:2/حداکثر سرعت:870 کیلومتر در ساعت(470 ناتیکال مایل -540 مایل)/سرعت کروز:820-870 کیلومتر در ساعت/حداکثر مسافت بلند شدن:1750 متر/برد:3600 کیلومتر(1900 ناتیکال مایل-2200 مایل)/سقف پرواز:12500 متر/مصرف سوخت:1470 کیلوگرم در ساعت(3240 پوند در ساعت)/راندمان سوخت:24.5 گرم برای هر صندلی در هر کیلومتر.
منبع:ویکیپدیا گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی
بخش بازرگاني با مديريت : امير محمود بازيار
تلفن تماس : ۰۹۳۵۸۶۶۶۲۹۶
ای میل مدیر تبلیغات am_bazyar@yahoo.co.uk
تعرفه تبليغات در سايت و وبلاگ oldpilot
سايز كليه تبليغ ها 464*68 است.
براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد .

من همسر سبیل کلفت نمی خواهم
تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل
و
جاسوسی که به خواستگاری آمد !!
روایت واقعی




سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه














(( قسمت پنجم ))
اما به سادگی هم نیست برای کسی که فیلم را می بیند این همه صحنه سازی قابل قبول نیست به ویژه پس از آنکه نظریات کارشناسانه گروهی از پژوهشگران را می شنود.بسیاری از منتقدان و افرادی که اعتماد به اجسام پرنده ناشناخته ندارند-حتی بدون آنکه این فیلم را دیده باشند- آن را رد می کنند.اما گروه زیادی از کارشناسان نیز عقیده دارند که فیلم جعلی نیست اما ممکن است به موجودات غیر زمینی هم مربوط نباشد.اگر جعلی است در کجا تهیه شده است؟ آنچه تشریح می شود یک عروسک است یا مولاژ؟ کالبد شکاف ها و پزشکان عروسک یا مولاژ بودن آن را رد می کنند.تمامی آنهایی که فیلم را به دقت دیده اند می گویند خیلی واقعی و حقیقی به نظر می رسد و در آنچه دیده می شود نمی توان حقه ای کشف کرد.حال اگر واقعی است که آنها معتقدند هست این کار یا باید با جسد یک انسان زمینی صورت گرفته باشد یا یک موجود فرازمینی.طبق نظر کارشناسان در صورتی که این عمل بر روی جسد یک انسان زمینی صورت گرفته باشد بدون در دست داشتن مدارک قانونی برای چنین کاری و برای ساخت یک داستان جعلی در مورد تشریح یک موجود فرازمینی علاوه بر حقه بازی جرمی جنایی محسوب می شود.گرچه جسد تشریح شده دارای ویژگی های فیزیکی غیر زمینی است اما طبق نظر برخی انجام این کار با استفاده از روش های خاص پزشکی میسر است.برخی از کالبدشکافان معتقدند که آنچه در فیلم دیده می شود یک انسان زمینی اما غیر طبیعی و ناقص الخلقه است که با یک سری حقه ها (شبیه گریم و غیره) این نواقص تشدید شده و آن را به موجودی از سایره دیگر تبدیل کرده است.به نظر آنان این وضعیت با باد کردن جسد صورت واقعی تری به آن داده است.(ری سانتیلی) صاحب فعلی فیلم می گوید که قبل از پرداخت یکصد هزار دلار به کسی که آن را از آرشیو مخفی نیروی هوایی به سرقت برده- در حقیقت فیلمبرداری که فیلم ها را تحویل نداده است- آن را بارها و بارها توسط کارشناسان و افراد مختلف مورد برسی دقیق قرار داده و از صحت آن مطمئن شده است.در مورد جنس و نوع فیلم کارشناسان شرکت کداک می گویند فیلم ساخت این شرکت است و نوع آن می تواند 1927- 1947 یا 1967 تولید شده باشد.اما جنس آن و همچنین کدهای مربوط به این فیلم که در حاشیه آن به صورت علایم و نشانه های خاصی نقش بسته نشانگر ساخت آن در سال 1947 است.
زیرا این کمپانی در سال 1967 دیگر فیلم های سیاه و سفید 16 میلیمتری با این مشخصات را تولید نمی کرده است.سانتیلی حاضر به اعلام نام اصلی و هویت فیلمبردار این فیلم نیست و آن را یکی از شرایط فروش می داند لذا لازم است که مشخص نشود چه کسی این فیلم را تهیه کرده و آن را از آرشیو فوق سری نیروی هوایی خارج نموده است.البته منطقی است که پیگیری و یافتن چنین فردی برای سازمان های جاسوسی کار دشواری نیست و اگر این فیلم از بایگانی سری نیروی هوایی برداشته شده باشد با توجه به تعداد اندک کسانی که به این محل دسترسی داشته اند یافتن فرد مورد نظر آسان است اما در این صورت شرایط عجیب تر می شود. یا این فیلم حقیقی نیست و ادعای سانتینی دروغ است پس فیلمبرداری که وابسته به نیروی هوایی باشد و این فیلم را از بایگانی سری ربوده باشد وجود خارجی ندارد یا چنین فردی وجود دارد پی آنچه اتفاق افتاده واقعی است و در راسول حدود نیم قرن قبل حادثه ای رخ داده و نیروی هوایی سازمان های نظامی و به طور کلی دولت آمریکا آن را از دیده مردم پنهان نگه داشته است.حال اگر فیلم را یک حقه سینمایی بدانیم یک سوال مطرح می شود که فیلبردار چه کسی است که همه را بازی که همه را بازی داده و چرا و با چه هدفی چنین فریب پر درد سر و گرانقیمتی را به راه انداخته است؟ زیرا به نظر کارشناسان تهیه حلقه هایی از فیلم خام 16 میلیمتری که حدود نیم قرن توسط کمپانی کداک تولید می شده.دستگاه فیلمبرداری مربوطه همچنین طی مراحل ظهور چنین فیلمی.ساختن ماکت و انجام عملیات آن هم حدود 150 دقیقه.بیش از مبلغی که سانتیلی پرداخت کرده هزینه دارد .اگر دورغ است چطور؟ معتقدین به یوفوها مدعی آن هستند که قدرت های جهانی مجبورند بنا به دلایلی جلوی انتشار اینگونه اطلاعات و افشاء حقایق مربوط به بشقاب پرنده را بگیرد تا مردم زمین از ناتوانی مسئولین امر در دفاع از آنها در برابر اجسام پرنده ناشناخته به وحشت نیفتند.به هر حال در حال حاضر وجود این فیلم معمایی شده است که به راحتی نمی توان به آن پاسخ آری یا نه داد و مسلما نیاز به زمان دارد تا بتوانیم به برسی آن بپردازیم و آن وقت می توان گفت که آیا اصولا چنین حادثه ای داده و این فیلم واقع است یا مثل بسیاری از ادعاهای مشابه بر پایه تخیل شهرت طلبی و یا حقه های عکاسی و فیلمبرداری استوار است.
پایان
پاسخ
خسته نباشی آوالانچ عزیز
واقعآ مطلب جالب و قابل توجه بود .. خیلی از دوستان بایت زحمات شما تشکر و قدردانی کردند
امیدوارم سال جدید توانمند تر از همیشه در خدمت شما باشیم
دوست بزرگوار عید نوروز به شما و خانواده محترمتان مبارک باد
(( پرهزینه ترین حوادث تاریخ ))
مجله نوآور
{غرق کشتی تایتانیک)
شاید این واقعه را بتوان معروفنزین حادثه تاریخ دانست که توانسته توانسته دستمایه فیلم های بسیاری باشد.اما در لیست ما توانست تنها مقام آخر را کسب کند تایتانیک که در آوریل 1912 به عنوان با شکوه ترین کشتی اقیانوس نورد معرفی شد در اولین سفر خود با کوه یخ برخورد نمود. در این تصادف بیش از 1500 نفر کشته شدند.کشتی تایتانیک در آن سال 7 میلیون دلار قیمت داشت که به قیمت امروز معادل 150 میلیون دلار است.
{تصادف تانکر روی پل}
در روز 26 آگوست سال 2004 یک اتومبیل روی پل wiehltal آلمان با یک کامیون تانکر حاوی 32 هزار لیتر سوخت تصادف کرد.تانکر پس از برخورد با گاردریل از روی پل به پایین پرتاب شد و پس از طی مسافت 273 متر به زمین خورد در نتیجه آن انفجاری عظیم حادث شد که آسیبی جدی به یکی از پایه های پل وارد آورد.برای جبران خسارت این حادثه 358 میلیون دلار صرف ساخت پل جدید شد.
{سقوط بمب افکن B-2}
این اولین تصادف با خساراتی بالای یک میلیارد دلار محسوب می شود.یک بمب افکن B-2 پس از بلند شدن از باند در گوام سقوط کرد.علت این حادثه مختل شدن سیستم های الکترونیکی هواپیما بر اثر رطوبت بالا اعلام شد.در لحظه آغازین اوج گیری ناگهان دماغه هواپیما به سمت بالا رفت و تعادل آن به هم خورد و سقوط نمود.هر دو خلبان توانستند قبل از برخورد با زمین اجکت کنند.از این بال پرنده تنها 21 دستگاه ساخته شده بود.خسارت وارده 1.4 میلیارد دلار اعلام شد.
{حادثه در مترو-2008}
در سپتامبر 2008 یکی از وحشتناکترین تصادف در خطوط مترو کالیفرنیا به وقوع پیوست.
قطار metrolink که حومه لوس آنجلس را به مرکز شهر متصل مینمود با یک قطار باری برخورد کرد.در این حادثه 25 نفر کشته شدند. علت حادثه عبور metrolink از مسیری بود که در ابتدای آن چراغ قرمز هشدار روشن بود.خسارت وارده به قطارها حدود 500 میلیون دلار تخمین زده شد.
{حادثه فضایی چلنجر}
شاتل فضایی چلنجر در 28 ژانویه 1986 تنها 72 ثانیه پس از پرتاب به دلیل خراب بودن یک اورینگ کوچک منفجر شد.خسارات بر اساس محاسبات امروز 5.5 میلیارد دلار تخمین زده شد.
{نفتکش Exxon valdez -1989}
به گل نشستن نفتکشها پدیده جدیدی نیست.حادثه ای که برای نفتکش مزبور اتفاق افتاد بزرگترین حادثه در نوع خود نبود اما به دلیل موقعیت مکانی بسیار نامناسب که تنها به وسیله قایق و هلی کپتر قابلیت دسترسی به آن وجود داشت هزینه پاکسازی بسیار بالا رفت.در این برخورد 10.8 میلیون گالن حدود 40 میلیون لیتر روغن به دریا ریخته شد. پس از برسی های بعدی کاپیتان کشتی به علت عدم توانایی در کنترل این وسیله نقیله مقصر شناخته شد.کل خسارات وارد شده 2.5 میلیارد دلار اعلام شد.
{تاسیسات نفتی piper alpha-1988}
این رخداد یزرگترین حادثه در رابطه با تولید نفت در کل تاریخ به حساب می آید.در این انفجار 317 هزار بشکه دود شد.بحران از آنجا آغاز شد که تکنسین ها اقدام به بازرسی 100 سوپاپ اطمینان نمودند اما یکی از این سوپاپ ها که آسیب دیده بود از چشم آنها دور ماند و تعویض نشد. در ساعت 10 شب 6 جولای 1988 با فشار دکمه استارت پمپ ها گاز مایع انفجار حادث شد.در اثر این حادثه شعله هایی تا ارتفاع 91 متر زبانه کشیدند. 167 نفر کشته شدند و در نهایت کل سکو فرو ریخت و 3.4 میلیارد دلار خسارت وارد شد.
{شاتل فضایی کلمبیا}
در اول فوریه 2003 شاتل کلمبیا در اثر سوراخ ریزی که در سطح یکی از باله های آن در جریان معرفی به خبرنگاران پیش آمده بود منفجر شد.البته شاتل در سال 1978 ساخته شده و بارها مورد استفاده قرار گرفته بود.میزان خسارات حدود 13 میلیون دلار عنوان شد.
{کشتی نفتکش prestige }
سواحل اسپانیا در سال 2002 یکی از گرانترین اتفاقات تاریخ را میزبان بود.کشتی تانکر مزبور که 77 هزار تن روغن سنگین حمل می کرد در یکی از 12 تانکر خود دچار حریق گردید.این حریق در اثر طوفان دریایی شدیدی بود که در آن منطقه پیش آمد.کاپیتان به مقامات اسپانیا اعلام خطر کرد ولی آنها به او گفتند که به سرعت از ساحل دور شود.طوفان کشتی مصیبت زده را هدایت می نمود تا اینکه سرانجام باعث شد کشتی به دو نیم شده و 20 میلیون گالن روغن به دریا ریخته شود.هزینه پاکسازی حدود 12 میلیارد دلار شد.
{نیروگاه اتمی چرنویل}
اگر سن شما اجازه دهد این حادثه عظیم را که گرانترین واقعه تاریخ بشر است و در سال 1986 به وقوع پیوست به یاد می آورید .در اثر نشت تشعشعات اتمی 200 هزار نفر مجبور به ترک منطقه شدند و حدود 1.7 میلیون انسان مستقیم یا غیر مستقیم از آن خسارت دیدند.کشته شدگان آن با احتساب افرادی که سال های بعد در اثر سرطان جان خود را از دست دادند به حدود 125 هزار نفر رسید.این انفجار عظیم رقم باورنکردنی 200 میلیلرد دلار خسارت را به بار آورد.
پاسخ
دست شما درد نکنه دوست عزیزم
مجله دانشمند شماره 534
وارژینها در برزیل :
فرازمینی ها در آنجا دنبال چه بودند؟
گزارش های تایید نشده ای در دست است که نشان می دهد در سال 1996 موجودات فرازمینی بارها در برزیل مشاهده شده و تعدادی از آنها نیز _زنده یا مرده_ دستگیر شده اند.در حالی که این رویدادها همچنان در هاله ای از ابهام و شایعات قرار دارند جستجو برای کشف حقیقت ماجرا هنوز ادامه دارد....
شب سیزدهم ژانویه سال 1996 هرماندهی دفاه هوا-فضای آمریکای شمالی به مقامات برزیلی اطلاع داد که آن شب تعدادی پرنده ناشناش را در آسمان نیم کره شمالی رد یابی کرده است و پی گیری حرکت این اجرام نشان دهنده فرود یک یا چند فروند از آنها در ایالت میناس ژرایس آن کشور بوده است.این گزارش سرآغاز یکی از جالب ترین حوادث در تاریخ اشیای پرنده ناشناش بود مه اکنون با عنوان پرونده (موجودات فرازمینی وارژینها) شهرت یافته است.البته پرونده وارژینها همانند حادثه(1976 تهران)موردی شسته رفته با سندیت رسمی و تایید شده توسط مقامات مسئول نیست.در واقع همه نهادها دولتی درگیر در حادثه از همان ابتدا موضع انکار و سکوت را پیش گرفتند و امروز آن چه را که درباره حقایق وارژینهادر دست داریم مدیون کوشش های دو پژوهش گر سخت کوش برزیلی ( اوبیراجارا فرانکو رودریگز ) و ( ویتوریو پاکاچینی ) هستیم. آنان بر اساس علاقه مندی و کنجکاوی شخصی از بدو گسترش شایعات با تلاشی خستگی ناپذیر تمامی کسانی را که شاهد مستقیم وقایع بودند و می شد به ایشان دسترسی داشت یافتند اظهاراتشان را ثبت کردند به مناطق وقوع مشاهدات سرزدند گفته های شاهدان گوناگون را ارزیابی و مقایسه کردند و کوشیدند تا با درجه بندی سندیت اظهارات و مدارک حقیقت مطلب را کشف کنند.خوشبختانه بر خلاف ( حادثه رازول) اقدام به موقع برای تحقیق کمک زیادی به جلوگیری از تحریف یا مسکوت ماندن حادثه ای کرد که از همان ابتدا مقامات رسمی کوشیدند بر آن سرپوش بگذارند.( کاتیاخاویر ) زن 22 ساله ای بود که همسر و سه فرزند داشت .صبح روز شنبه 20 ژانویه 1996 او به همراه (لیلیان) و (والکوئیرا داسیلوا) خواهران 14 و 16ساله که از آشنایان او و دانش آموز بودند برای کار به منزل خانمی رفتند که در حال نقل مکان به منزل جدیدی بود. حدود ساعت 3 بعد از ظهر آنها پس از جمع آوریو بسته بندی اثاثیه داشتند پیاده به منازل خود در محله سانتانای وارژینها باز می گشتند. زمانی که آنان به محله موسوم به جاردیم آندره رسیدند تصمیم گرفتند از میان قطعه زمینی بایر و بزرگی که در مسیرشان بود میان بر بزنند .سانتانادر شمال جاردیم آندره قرار دارد.محوطه پر از گیاهان خودرو و علف های بلندی بود که ارتفاع آنها تا زانو می رسید.15 متر بیشتر جلو نرفته بودند که چیزی توجه لیلیان را به خود جلب کرد. هفت هشت متر دورتر از او موجود عجیبی در مجاورت یک ساختمان خالی که در حاشیه سمت چپ کحوطه باز قرار داشت چمباتمه زده بود.لیلیان هراسان فریاد زد : نگاه کنید!! و سپس نظر همراهان وی نیز به آن سو افتاد.کاتیا به یاد دارد که به نظر وی این موجود هیچ شباهتی به یک میمون یا مورچه خوار نداشت او می گوید : ما به خوبی او را دیدیم.
وضعیت قرار گیری موجود عجیب طوری بود که پهلوی چپ آن به سوی دخترها بود دست راستش مجاوره ساختمان و دست چپش بین پاهایش که آنها هم در علف ها پنهان بودند قرار داشت .آنها نتوانستند دست ها و پاهای آن موجود را ببینند ولی چشمان درشت و سرخ رنگ و سه بر آمدگی شاخ مانند بر روی سر او بسیار ترسناک بود .لیلیان بعدا گفت : او پوستی چرب و قهوه ای رنگ داشت و رگ های بزرگی از روی گردن به سوی شانه هایش امتداد یافت.موجود عجیب سرش را به سوی آنها گرداند و آنان را دید.سپس در حالی که به نظر می رسید او هم ترسیده است بیشتر در خود فرو رفت گویی می کوشید تا خود را پنهان کند.دخترها چند ثانیه هاج وواج به او خیره شدند و سپس در حالی که از ترس جیغ می کشیدند به سوی خیابان پشت محوطه فرار کردند.
20دقیقه بعد از رسیدن آنها به منازل خود کاتیا که اندکی آرامتر شده بود همراه با مادرش لوئیزا و تعدادی از همسایگان با یک خودرو به محل برخورد بازگشتند.ولی موجود عجیب دیگر آنجا نبود.کاتیا گفت : با این حال ما توانستیم علف های له شده را ببینیم و بویی را که شبیه به بوی گوگرد یا آمونیاک بود را حس کنیم.اخبار اين حادثه به سرعت در ميان همسايگان پيچيد و در حدود ساعت 10 و 30 دقيقه صبح فردا به گوش (اوبيرا جارا رودريگز) رسيد.او يک حقوقدان 42 ساله اهل وارژينها و استاد دانشگاه بود که از سال هاي دهه 1970 به بعد به صورت جنبي درباره اشياي پرنده ناشناش تحقيق و مطالعه مي کرد.ابتدا يکي از مغازه داران محل به او تلفن کرد و گفت که چند دختر موجودي عجيب شبيه به يک هيولاي کوچک را ديده اند.گرچه اين خبر جالب به نظر مي رسيد ولي اوبيراجارا آن را جدي نگرفت.با اين حال تا غروب شايعات چنان قوت گرفتند که او مصمم شد شخصا در اين باره تحقيق کند.رودريگز براي اين کار از دوستي به نام (سرجيو) که در يک ايستگاه تلويزيون محلي کار مي کرد کمک گرفت.چندين روز طول کشيد تا آنها محل زندگي کاتيا و خواهران داسيلوا را پيدا کنند.اکنون ديگر انواع شايعات که گاه متناقض به نظر مي رسيد دهان به دهان در سراسر شهر پخش شده بود.عده اي مي گفتند که پليس نظامي موجود عجيبي را گرفته و به بيمارستان محلي منتقل کرده
است.آنان مي گفتند اين موجود شکمي بزرگ شبيه به زنان باردار داشته و صدايي شبيه به گريه از او در مي آمده است.اوبيراجارا مي گويد : ما با پسري صحبت کرديم که مي گفت جريان دستگيري را ديده است.ولي حرف هايش چندان جدي به نظر نمي رسيد.خيلي کودکانه و مغشوش حرف مي زد.آنها نشانه زني را گرفتند که گفته مي شد او هم شاهد ماجراي دستگيري آن موجود بوده است.اوبيراجارا تعريف مي کند : .....ولي زماني که به او نزديک شديم از ما گريخت.شوهر اين زن سعي کرد او را متقاعد کند تا با ما حرف بزند ولي وي زير بار نرفت.بالاخره اوبيراجارا رودريگز توانست با سه نفري که اولين بار موجود عجيب را ديده بودند گفتگو کند.آنها هنوز هم موقع صحبت درباره مشاهدات خود هيجان زده بودند و هر سه نفر هنگام تعريف داستان به گريه افتادند .در روزهاي بعد فرصتي پيش آمد او چند بار ديگر در اين باره از ايشان پرس و جو کند. هر سه نفر هر بار جزييات را به صورت مشابه و بي هيچ تغيير بيان کردند و در آغاز صحبت گريه کردند. رودريگز متقاعد شده بود که آنها راست مي گويند. با اين حال بازار شايعات همچنان داغ بود.يکي از پرستاران بيمارستان محلي در ملاقات با رودريگز با اکراه فراوان تعريف کرد که در شب 20 ژانويه يکي از بخش هاي بيمارستانرا به مدت چندين ساعت بسته بودند و هيچ کس حتي بيماران ملاقات کنندگان و کارمندان بخش را به آنجا راه ندادند.بيرون ساختمان سربازان و خودرو هاي نظامي توقف کرده بودند و پزشکان نا آشنا از شهر هاي ديگر به آنجاآمده بودند.
ادامه دارد
پاسخ
بی نهایت سپاسگزارم
سنترال کلابز
خاطرات خواندنی معلم رقص ترکیه ای از سفر ایران :
رجب علی یوجه معلم فن و رقص های محلی ترکیه ای که گروه دانش آموزان تحت تعلیم وی تا کنون چندین بار رتبه اول جهان و اروپا را کسب کرده اند، در مدت سی سال گذشته به دهها کشور دنیا سفر کرده است. وی اخیرا به همراه 5 نفر از دوستان خود به ایران سفرکرده و مشاهدات خود را در روزنامه حریت ترکیه به چاپ رسانده است.وی در ابتدای سخنان خود می گوید: این سفر تمام پیشداوری های من در خصوص ایران را بکلی از بین برد و متوجه شدم که ایران را تا چه اندازه نادرست و اشتباه می شناختم. گزارش سفر وی نشان می دهد که رسانه های گروهی غرب چگونه روی ذهنیت افکار عمومی مردم دنیا نسبت به ایران کار کرده و ان را به صورت جهنم برای آنان تصویر می نمایند:سال گذشته بود که دو نفر آلمانی ، سه نفر اتریشی و من (جمعاً سه زن و سه مرد ) سفر به ایران را برنامه ریزی کردیم.یک دوست آلمانی که دو سال پیش سفری به ایران داشت شیفته ایران شده بود . اظهارات او و عکس هائی که از ایران گرفته بود ما را بشدت تحت تاثیر قرار داد.روز 23 ژانویه با هواپیما به تبریز سفر کردیم. راستش را بگویم، بسیار نگران بودم. زیرا سال ها در ذهنمان در مورد ایران اطلاعات منفی از سوی رسانه های آمریکائی تزریق شده بود. تعجب آور بود که دوستان آلمانی و اتریشی من بسیار راحت بودند و در قبال ایران اندیشه مثبت داشتند. آنها سال ها است که در حال رفت و آمد به ایران هستند، اما ما هنوز هم با شک و تردید به همسایه شرقی خود نگاه می کنیم. برای ورود به ایران از اتباع ترکیه ویزا درخواست نمی شود. حسین همکار ایرانی ما در فرودگاه تبریز از ما استقبال نمود و ما را به هتل برد. دو روز اول به بازدید و گشت و گذار در شهر گذشت.
در قهوه خانه ها چائی را که در قوری های چینی دم می شد، در استکان های کمر باریک همراه با قند طبیعی می نوشیدیم.روز بعد حسین به همراه دوست خود و دخترانش ما را برای گردش به شهر برد. دختران وی دانشجو بودند و بسیار ظریف آرایش کرده و انگلیسی را خوب صحبت می کردند. به همراه آنها به یک رستوران واقع در یک تپه سبز که منظره شهر از آنجا دیده می شد رفتیم. رستورانی که جای ایرانیان ثروتمند بود.راحتی و آرامش ایرانیان باور کردنی نیست.
در بازار ها و رستوران ها اولین چیزی که توجه من را به خود جلب می کرد، بوی خوش سبزیجات بود. بوی خیار را از سه متری می شد، احساس کرد. هزاران نوع ادویه در بازارموجود است. من تصور می کردم غذا های ایرانی مانند غذاهای شهر آدنا و اورفای ما پر از روغن باشد، اما اینگونه نبود. از لیلی دختر حسین پرسیدم : شب ها می توانید به خیابان بیائید؟ گفت : بله ، حتی ساعت 3 نصف شب هم شما می توانید در خیابان ها راحت حرکت کنید. من خود روز های بعد گروه های دختران و پسران را در منظره چراغ های شهر دیدم که به راحتی قدم می زدند. با خود گفتم چقدر در قبال ایران ناحقی کرده ایم ؟ تمام اطلاعات و پیشداوری های ما در خصوص ایران بر عکس بوده است!برای سفر به تهران شب سوار قطار شدیم. کوپه تخت خواب دار بسیار تمیز و ملحفه های آن مانند برف سفید بود.در طی سفر چای و شیرینی و دوغ پخش کردند. پس از 8 ساعت به تهران رسیدیم. در ایستگاه راه آهن تهران سوار تاکسی شدیم و جمعاً مبلغ 8 دلار به پول ایرانی بعنوان کرایه پرداخت کرده به هتل رفتیم. قیمت اطاق دو نفره همراه با صبحانه در لوکس ترین هتل 5 ستاره تهران یعنی هتل لاله روزانه 70 دلار بود.
تهران گرم تر از تبریز است درجه هوا در روز به 15 درجه می رسید. در مدت دو روزی که در پایتخت بودیم، ابتدا به موزه ملی رفتیم. تمامی تاریخ ایران را از هزاران سال پیش تا قرن 19 در این موزه می توان دید. در آن روزها جشنواره بین المللی تئاتر در تهران برپا بود در ده ها سالن گروه هائی تئاتر آلمانی، فرانسوی، انگلیسی، ارمنی، ازبکستانی، مصری، نروژی و چینی نمایش اجرا می کردند و هزاران علاقمند برای تماشای این نمایش ها برای خرید بلیط در صف ایستاده بودند. نمی دانم چرا گروهی از ترکیه در این جمع نبود؟ بازار های رو بسته تهران غیر قابل شمارش هستند. فرش فروشی ها بسیار محتشم بودند. فرش ها با رنگ های طبیعی جلب توجه می کرد. دوستانم با دیدن فرش هائی که در استانبول به قیمت 3000 دلار خریده بودند و ارزش آنها در ایران 200 دلار بود ، متاسف شدند. خرید فرش را به آخرین ایستگاه مسافرت یعنی شهرشیراز موکول کردیم و به سوی قم راه افتادیم.
سفر به قم
یک مینی بوس را به 60 دلار کرایه کرده و پس از دو ساعت به شهر مذهبی قم می رسیم. پس از ورود به محوطه مسجد حضرت فاطمه ( س) که حرم حضرت معصومه ( س) در آن قرار دارد شاهد مراسم ویژه ای که همه ساله در این مکان برگزار می شود، شدیم.
شیعیان با پرچم های رنگارنگ و ساز و دهل و لباس های محلی مشغول عبادت بودند. آنها ما را غیر مسلمان تصور و اجازه ورود به محوطه مسجد را به ما ندادند. من بدون توجه به راهم ادامه دادم . یک مامور به طرزی خشن به من تذکر داد و خواست تا با او بروم. پس از عبور از راهرو ها و دالان های تنگ، درون یک غرفه در مقابل یک روحانی ریش سفید ایستادیم.
به وی گفتم من ترک هستم. خوشحال شد و به مامور دستور داد که با احترام من را به داخل مسجد راهنمائی نماید. مسجد دارای زیبائی شگفت انگیزی بود. دوستانم در بیرون مسجد با نگرانی منتظر من بودند.
پس از بازگشت آنچه را که دیده بودم برای آنها تعریف کردم.
اصفهان شهر معجزه ها
پس از رسیدن به شهر معجزه ها یعنی اصفهان در هتل عباسی مستقر شدیم. این هتل آنقدر لوکس و زیبا است که 5 ستاره برای آن بسیار کم است. مینیاتور های ساخته شده با موزائیک برق می زدند. من در طول عمرم به کشورها و شهر های زیادی سفر کرده ام، اما چنین شهر و هتل زیبائی را تا کنون ندیده بودم.مسجد، حرم، فارس، افغان، ارمنی،گرجی،یهودی، عرب، آذری و ..... کنیسه، کلیسا و اماکن دینی متعلق به تمامی ادیان ترمیم و بازسازی شده و در کلیسا ها و کنیسه ها تا آخر باز است. صدای اذان و سرود های دینی در این شهر با هم مخلوط شده، بخور ها و عود ها ، افراد دینی متعلق به ادیان مختلف با لباس های مخصوص خود در شهر قدم می زنند.از قبل می دانستم که در مجلس ایران نمایندگان یهودی و ارمنی حضور دارند، اما باور نمی کردم که زندگی دینی در ایران تا این حد آزاد و راحت باشد. در این کشور منسوبین ادیان دیگر را نه تنها اذیت کردن بلکه کوچکترین حرف نا مربوط زدن به آنها نیز جرم محسوب می شود. اینک اگر شما تمدن می طلبید، بفرمائید این هم تمدن. در آن لحظه به یاد ترکیه افتادم و گویا در درونم چیزی خرد شد. برای یهودیان و مسیحیان کشور خودم ناراحت شدم. میدان ها و پارک ها توجه من را به سوی خود جلب می کنند. با رفتن به میدان امام، متوجه شدم که در ترکیه میدان به معنی واقعی آن وجود ندارد. میدان بایزید، تقسیم و سلطان احمد در مقایسه به این میدان به اندازه گوش یک شتر می ماند. در ترکیه به فکر هیچکس ساخت چنین میادین عظیمی نرسیده است. این میدان ها مانند صد ها سال پیش باقی مانده، حتی یک سانتیمتر از آن ها عوض نشده است.با دیدن کاخ های عظیم و پارک های متعلق به آنها زبان تان بند می آید. دلم برای پارک های خودمان می سوزد.
به کاخ چهل ستون می رویم در اصل اینجا 20 ستون چوبی دارد اما انعکاس تصویر آنها در استخر مقابل کاخ چهل ستون را تداعی می کند. مینیاتور ها با ضمیمه عشق، رقص، آکروباسی نقاشی شده اند. این مینیاتور ها موجب غرور ایرانیان است و این هنر خویش را مانند چشمان خود نگه می دارند. در بازار های رو بسته مشاغل متعدد هر کدام محوطه خاص خود را دارند.
قهوه خانه ها هر کدام با چند قلیان در بازار جای خود را دارند. در این بازارها صنایع دستی ، شیشه ای، مینیاتور و نقاشی ها وجود دارند. قهوه خانه های بازار جای گردهمائی جوانان است. دختران و پسران در این مکان ها دیدار کرده و در مورد ادبیات و فلسفه صحبت می کنند و با یکدیگر دوست می شوند. هر کس حافظ و سعدی را از حفظ می خواند . دیوان حافظ را در یک رحل گذاشته و یک صفحه آن را تصادفی باز می کند و فال می گیرند و بدین طریق تقدیر و قسمت هر کس دیده می شود. سی و سه پل در اصفهان با چراغانی خاص خود در شب شهر را به شهر پریان تبدیل می کند. از اصفهان با یک اتوبوس و در طی 6 ساعت به شهر یزد سفر می کنیم. این شهر به شهر ماردین شباهت دارد. سپس به شیراز می رویم. شهر حافظ و سعدی . اگر مقبره های این دو عالم را زیارت نکنید گویا شیراز را نگشته اید. در آنجا شعــر « مرگ رندان » یحیی کمال را به یاد می آورم. شهر روشنفکران .
دلم می خواهد که چند بار دیگر به ایران سفر کنم...
پاسخ
آوالانچ عزیز
خیلی خیلی از این مطلب خوشم اومد
تو رو خدا می بینی در باره کشور ما چه تبلیغات دروغین شده است که مردم با وحشت به آن و مردم ان می نگرند !!؟
وظیفه ما معرفی ایران عزیزمون است
ممنون از حسن انتخاب شما .
چرا فرود خطرناک در وردخانه رو نمی ذارین؟ داره مطلب داغ سردمیشه ها....
پاسخ
چرا شما نام خود رو نمی گذارید
چشمک
عزیزم شرایط روحی مناسبی نداشتم .. مطلب را خیلی وقته که آماده کرده ام و منتظر تحلیل فنی ان بودم که حالم مساعد نبود
حتمآ در ایام عید می پردازم
سلام کاپیتان
عید نوروز مبارک
واقعا مطلب جالب یود.و مثل همیشه عالی پرداخته شده بود.
سال پرباری داشته باشید.
از سوم فروردین همایش پرواز پاراگلایدر در مینودشت برگزار میشه که منم اونجا هستم ,به محض برگشتن اگه تونستم یک گزارش تصویری از این همایش که به همت آقای قره جانلو و استادم آقای معطری برگزار میشه براتون تهیه میکنم و میفرستم
یا حق
پاسخ
نیمای عزیز و گرامی
خوشحالم که این بار هم نظر شما دوست اندیشمندم رو توانسته ام جلب کنم
نیما جان همین جوری که در باره همایش مینو دشت می خواندم .. با خود می گفتم ای کاش می شد تصویری از آن ها داشت ..!! که دیدم خودت این خبر خوشحال کننده رو دادی .. ممنون می شوم علاوه بر گزارش تصویری . چند تا گفت و گوی کوتاه با مسئولان و برگزار کنندگان در حد اهداف .. ؟ چرا مینو دشت ؟ برنامه های بعدی ؟ و ... بپرس تا دریک پست مستقل به نام خودت منتشر کنم
سایت رو هم معرفی کن .. چشمک
سلام عمو بهروز عزیز
فرا رسیدن نوروز باستانی و بهار طبیعت که نشانه رحمت الهی در جان جهان است بر شما و سایر خوانندگان عزیز مبارک باد . از شما بخاطر تهیه مطالب زیبا وجالب متشکرم .امیدوارم در سال جدید بتوانم شما و سایردوستان
عزیز را از نزدیک زیارت کنم.ارادتمند و دعا گوی شما هستم. (جمعه مورخ 30/12/87- ساعت 11:45)
پاسخ
مهرداد عزیز و نازنین
من هم متقابلآ خجسته نوروز باستانی رو به شما و همه دوستان و خوانندگان محترم تبریک گفته و سالی پربرکت نوآم با موفقیت و سلامتی خواستارم
بی صبرانه منتظر فرصتی هستم تا در خدمت یاران همدل و صمیمی باشم
حق نگهدارت
بسیار عالی و آموزنده بود.
sale no mobarak
سلام جناب مدرسی بزرگ
الان چند دقیقه ای از تحویل سال میگذره که گفتم من سال نو رو اول از همه به شما بزرگوار تبریک بگم و برای سلامتی شما دعا کنم و برای خانواده و نوه های شما ارزوی موفقیت داشته باشم.امیدوارمسالی پر برکت داشته باشید.در پناه حق
سلام استاد عزیزم
سال نو بر شما و تمام یاران همیشگی سایت مبارک.
امیدوارم سال نو ، سالی همراه با شادی ، پیروزی و موفقیت باشه.
از ابتکار پست سفید شما در پنج فروردین ماه استقبال می کنم و کامنت خواهم نوشت.
همیشه سبز و بهاری باشید
سام (سوئد)
درود جناب مدرسي . سال نو رو به شما و خانواده محترم و همچنين تمام خواننده هاتون تبريك مي گم اميدوارم كه در اين سال سراسر شادكامي براي همه دوستان باشه . هنوز فرصت مطالعه مطلب جديد رو پيدا نكردم . اما بسيار مشتاق خواندن اين مطلب هستم .
به اميد ديدار
سلام،
سال نو مبارک، نوروزتان پیروز
:-)
آقا بهروز و دوستان گرانقدر
سلام
سایت شما یک ویژگی منحصر به فرد دارد که سایر پایگاه ها فاقد آن هستند.منظورم حضور شما و خاطراتتان است.یعنی همان دلیلی که این تعداد بازدید کننده و دوستان با ارزش را اینجا دور هم گردآورده.اینکه بخواهید دیگر چیزی ننویسید فکر کنم بیشتر به شرایط روحی و جسمییتان باز می گردد.در این ایام که مهمانان کوچکتان در کنارتان خواهند بود خوب استراحت کنید و بار دیگر استارت زده با صلابت در آسمان گذشته.حال و آینده غرش کنید.نباید تسلیم شرایط شد.آن مطالبی که تصمیم دارید در آینده قرار دهید چیزی نیست که دوستان مشتاق آن هستند.مطالب علمی در این محفل در کنار خاطرات و نوشته های شما طرفدار دارد.اگر قصد بهانه باشد به قول قدیمی ها از زیر سنگ هم می توان در آورد.خیالتان راحت باشد هیچکس به سایت شما کاری ندارد و آن مورد هم تنبیهی از جانب ؟؟؟؟ بود.اگر سایت شما مشکلی داشت طرف شما فیلترینگ و قوه قضاییه بود.پس با عرض شرمندگی با یک رای منفی نظر مخالف خود را با تصمیم جدیدتان اعلام می کنم!!!(چشمک) اما در نهایت به تصمیمتان احترام می گذارم و نمی خواهم خدایی ناکرده مشکلی برایتان پیش آید.
یاحق
(( خلبانان نارنجی پوش!! ))
مجله ماشین
(خلبانان هواپیماهای آزمایشی دنیای مدرن) چگونه می توان خلبان آزمایشی شد؟
خلبان آزمایشی کلمه ای پر جذبه و خیال انگیز است که با سرعت و ارتفاع و ریسک کردن همراه است اما آیا در عالم واقع و در تکنولوژی نوین خلبانان آزمایشی سوپرمن و قهرمانی شایسته و در خور این نام است و یا زندگی روزمره اش در کنار هواپیما طور دیگری است؟ سرنشینان هواپیمای بی-29 ماموریتی غیر عادی داشتند.آنان باید هواپیمای ظریف و منحصر به فردی را زیر تنه هواپیمای خود به ارتفاعات بالا حمل می کردند.در اتاقک این هواپیمای کوچک جوان 24 ساله ای به نام (چاک یکر) خلبان آزمایشی نیروی هوایی ایالات متحده نشسته بود.در ارتفاع 6100 متری خلبان چاک یکر از خلبان هواپیمای مادر خداحافظی کرد اهرم جدا کردن هواپیمای خود از هواپیمای مادر کشید و پس از روشن کردن 4 راکت خود به ارتفاع 13هزار متری صعود کرد.نه تنها در آن زمان (1947) این ارتفاع بلکه سرعت او هم شگفت آور بود.در آن روز انسانی موفق می شد برای اولین بار با سرعت 1.06 ماخ از مرز سرعت صوت عبور کند.سال ها بعد پیشرفت در این زمینه با جهش همراه شد و هواپیماهایی ساخته شدند که توانستند در ارتفاع بالاتر و سرعتی بیش از آن پرواز کنند.سال های دهه 50 و 60 چه از لحاظ فنی در روی زمین و چه در هوا پربار سپری شدند. در آن سال ها پیشتازان قهرمان ها و سوپرمن ها برای خود جایی داشتند.اما همان ها در جهان منطقی امروز که دانش و تکنولوژی به طور روز افزون در حال رشد است برعکس دهه 50 و 60 مشکل بتوانند اعتبار گذشته خود را حفظ کنند.پیشرفت هایی که هنوز در دانش هواپیمایی حاصل می شود بیشتر به کار برتر و ابتکارات فنی مربوط است . دیگر رسیدن به چند فوت ارتفاع بالاتر وچند کیلومتر سرعت بیشتر پیشرفت محسوب نمی شود. حالا وقتی سخن از خلبانان آزمایشی به میان می آید منظور آن خلبانان جسور قدیم نیستند که باد شال گردنهایشان را در اتاقک کوچک هواپیمای دو باله به اهتزاز در می آورد.
امروز منظور از خلبانان آزمایشی مهندسین پرنده ای هستند که از نظر عقلانی و روانی قدرت عملکرد کامل دارند ودر ضمن می توانند خوب هم پرواز کنند.یکبار از (بیل بدفورد) رئیس سابق خلبانان آزمایشی هواپیماهای هاوکر سوال شد که نزد خلبانان آزمایشی کدام ویژگی از همه مهمتر است؟ جواب این بود که : توانایی آن را داشته باشد که در مورد طراحی فرم هواپیما اظهار نظر و انتفاد کند و این مسئله برای انگلیسی ها تعیین کننده بود که بیل بدفورد در پاسخ به سوالی که از او شده بود توانایی پرواز و مهارت را در آنرا در درجه اول اهمیت ذکر نکره و البته این دیگر ارزش گفتن ندارد زیرا امری طبیعی و مسلم است که دشوارترین بخش فعالیت های این شغل در روی زمین انجام می شود نه در هوا. یعنی اینکه خلبانان آزمایشی با طراحان و سازندگان هواپیما دائم در مباحثه است بحث بر سر تغییرات کیفی بر سر بهبود و افزایش خدمات ایمنی پرواز و ......اما هر نوع تغییری در ساخت هواپیما زمان بر میدارد و امکان دارد پروژه ای را از زمان برنامه ریزی شده خارج کند.اینجاست که خلبان احتیاج به دانش وسیع فنی دارد.در این جا خلبان آزمایشی در جبهه های متعددی می جنگند.به عقیده یکی از مدیران مدرسه خلبانی آزمایشی اگر خلبانان ما مامور تست هواپیما از قسمتی از هواپیمایش انتقاد کند و یا نظر اصلاحی بدهد باید دقیقا به این امر واقف باشد که یک تنه در برابر کسانی قد علم می کند که علایق مشترکی دارند.توید کننده صادر کننده و در نهایت مشتری همگی تحت تاثیر زمان هستند و میل دارند ساختمان هواپیمای مورد نظر طبق برنامه تنظیمی و در موعد از قبل تعیین شده به پایان رسیده و به خدمت گرفته شود و مهمتر آنکه قیمتش هم از آنچه از قبل برآورد شده بیشتر نشود و در حالی که هر نوع تغییر در طراحی هواپیما اثر مستقیمی بر قیمت و زمان تکمیل شدن آن دارد. حال اگر خلبانان آزمایشی در مورد سیستم های هواپیما نظر اصلاحی می دهد باید در موقعیتی باشد که بتواند دلایل خودش را به طور موجه و قانع کننده ارائه کند. به هر حال در مورد خلبان آزمایشی همه چیز مربوط به آن است که بتواند با مقامات مسئول ارتباط صحیح بر قرار کند و مدت ها است که دیگر توانایی و مهارت پرواز کل قضیه برای یک خلبان آزمایشی نیست.ساعت پرواز مورد نیاز برای آزمایش هواپیما ها مرتب کوتاه تر می شود مثلا مجموع ساعات پرواز آزمایشی هواپیمای ارباس( ای-320) 1400 ساعت بود که 800 ساعت آن برای به دست آوردن مجوز ساخت انجام شد.
ادامه دارد
عمو بهروز سلام
اول از همه سال 7031 میترایی آریایی و3747 زرتشتی ونوروز 1388 هجری خورشیدی را به شما و خانواده محترمتان ودوستان این سایت تبریک میگویم
عموجان فعلا من تهرتن نیستم و در طبیعت بکر هستم و خودم را به سختی برای خواندن ÷ست جدید به کام÷یوتر رساندم عمو جان جای شما واقعا خالی است
(راستی روز اول فروردین سالگرد شهید خلبان خلعتبری هم هست بیایید در این نوروز به یاد او که از میهن خود شجاعانه دفاع کرد باشیم )
عمو جان امید وارم سال خوب وخوش وهمرته با سلامتی را در ÷یشرو داشته باشید
بنام خدا
سلام خدمت کاپیتان عزیز ما
عید نوروز و سال جدید را به شما پدر عزیزم و خانواده ی محترمتون از صمیم قلب تبریک عرض می کنم.انشا الله که سال جدید رو با سلامتی و نشاط و روحیه ی قوی تر از همیشه سپری کنیدو ما سال ها در محضر شما استاد عزیز عرض اردات کنیم و از وجود پربرکت شما بهره ببریم.
خدا شاهد است تمام این مدت(حدودا 3 ماه) که نظری ثبت نکردم همیشه در سایت حضور داشتم ولی به خاطر قولی که به شما داده بودم و به دلایلی نه چندان منطقی محقق نمی شد نمی توانستم نظر دهم. شاید قولم یادتان باشد که گفتم حتما دفعه ی بعد یه ایمیل می سازم و آدرسشو براتون می نویسم که دفعه ی بعد همین الان شده.(به خدا شرمندم).بارها شاهد غم و شادی شما بودم ولی چه باید کرد همیشه مشکلات بوده و هست و خواهد بود و مهم پایداری و به یاد خدا بودن هست که انسان را در هر حالی چه شادی چه غم تنها نمی گذارد و او را پیروز حقیقی می گرداند.
در ضمن یک کار بسیار خوب شما در سایت بررسی و آگاهی دادن پیرامون آسیب های نو ظهور اجتماعی است که دشمن خیلی با برنامه شروع به نفوذ کرده و می خواهد صدمه بزند که از این بابت مخصوصا از بابت اعلام کارها و فعالیت های صورت گرفته توسط نهادهای مختلف که در این پست به اون اشاره کردین از شما و بچه های با غیرت سپاه و دیگر نهادها تشکر می کنم.لطفا در کنار خاطرات دل نشینتان و سایر پست ها چنین مواردی رو هم بنویسین که به شخصه برای خود من خیلی مفید بود مخصوصا حرف دل شما که واقعا در دل من نشست و تاثیر عجیبی داشت.
از طرف من نوه های خوشگلتون رو ببوسین.
ببخشید خیلی طولانی شد.
خدا نگه دار شما
سلام آقا بهروز خوش تیپ پیرمرد(چشمک)
نوروزتان مبارک و امیدوارم سالیان دراز در کنار خانواده به خوبی و شادی زندگی کنید.
این پستتون خدایئش جواب داد. دستتون درد نکنه. در ضمن شما صفحه سفید که سهله، هیچی هم که نذارید بازم میائیم سراغتون.
ارادتمند همه خوش تیپ ها
سلام فرمانده عید شما مبارک چند وقت پیش کانل پنچ تلویزیون برنامه مربوط به رکوردهای جهانی گینس رو پخش می کرد که توی یک قسمت از برنامه یه مرد قوی و خیکی دوتا هواپیمایی که جلوش ملخ داشت رو در حالی که با آخرین سرعت از دو طرف به جلو می رفتند و در آستانه بلند شدن بودن به مدت بیش از یک دقیقه نگه داشت واقعا کف کردم حالا زنم من رو گرفته که تو هم باید اینقدر قوی بشی و میگه تو الان بیست و سه سالته باید تا سی سالگی همینطوری قوی بشی دیگه کم کم کارمون داره به طلاق می کشه عجب @هی خوردم زن گرفتم آقا ازدواج در حال حاضر خریت محض است (بلا نسبت البته)
دوستان سلام
آنچه خاطرات دکتر حسابی از تحقیقات علمیشان را برایم جالب می کند عملکرد طرف های غربی با دانشمندان و همچنین ایشان بوده.خاطره ای که تعریف می کنم فکر کنم از زبان پسر دکتر حسابی در تلویزون شنیدم.دکتر برای ادامه آزمایشاتش نیاز به یک قطعه شمش طلا داشتند برای همین نامه درخواست آن را آماده کرده بر روی میزشان قرار می دهند تا فردا به مسئول مربوطه تحویل دهند. روز بعد فرار می رسد و دکتر اثری که از نامه اش نمی بیند و در جای آن قطعه طلای خواسته شده را مشاهده می کند.در طول آزمایشات ایشان سعی می کرده که قطعات ریز باقی مانده از شمش را جم آوری کند که قدرت پاسخ گویی و اثبات چگونگی مصرف طلا را داشته باشد.چیزی که در ادامه کار متوجه می شود اینکه این موضوع اصلا برای مسئولین اهمیت نداشته!!!
((سنترال کلابز))
مطلبی که در ادامه می آید خلاصه شده بخش ملاقات با اینشتن از کتاب استاد عشق به قلم ایرج حسابی پسرپروفسور می باشد , هرچند این کتاب تنها کتابی است که بطور مشخص به زندگی نامه پروفسور حسابی پرداخته است واطلاعات بسیار ارزشمندی از زندگی این استاد ایرانی ارایه داده است , اما نوع نگارش آن خالی ازمشکل نیست و نکته مهمتر تاریخ حوادث است که بطور مشخص به آنها دركتاب اشاره اي نشده است , اما خلاصه بخش ملاقات با اینشتن پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند كه مهم ترين آنها بي نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح كنيد پروفسور حسابی نقل می کنند که وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد.يكماه بعد وقتي دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و نامه ای با امضا اینشتن بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو امکانات لازمرا در اختیار من قرار داد و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند.
ا ولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد ریس آزمایشگاه بردم و مسله را توضیح دادم , ریس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سو استفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است . بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخاستند من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان و کمی صحبت که با من کردند آرام ترشده و سپس به پای تخته رفتم و شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیر الان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست .آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود وقتي بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن من را استاد خود خطاب کرد و من نيز بزرگترين درس زندگيم را نيز انجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمند تری دارد همان اندازه متواضع , مودب و فروتن نیز هست یكماه بعد بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.
سلام عمو بهروز عزیزم : فرا رسیدن سال 1388 را خدمت شما و خانواده محترمتان تبریک عرض مینمایم.امید دارم سال جدید سالی خوب ، پربار و توام با موفقیت و سلامتی روز افزون برایتان باشد.عمو بهروز واقعا" دوست داریم.
ارادتمند : بابک معترض
سلام آقابهروز
سال نو خدمت شما وخانواده محترم تبريك ميگم
چه كاراكتر جالبي بود اين چويسي حالا راستشو بگيد خودتون كه دعوتش نكرديد؟(;
(اخه اونجور كه ما شمارو شناختيم آدم رندي هستيد)
ممنون.ايام به كام
سلام جناب مدرسی
اولا نفس کشیدن دوباره خاک و قد برافرشتن نرگس در برابر ستم سرما را به شما و همهٔ خوانندگان عزیز تبریک عرض میکنم و امید وارم درس استقامت و از نو شروع کردن را از معلم طبیعت در این سال بیاموزیم. در ضمن مقاله جدیدی را در پیشنویس قرار دادم که بخش دوم آن هم تا ۳ روز دیگر در پیشنویس خواهد بود، لطفا چک بفرمایید.
سبز باشید
سلام آقای مدرسی نازنین
سال نو مبارک.خیلی مطلب جالبی بود، ممنون. امیدوارم که سال جدید سالی پر از شادی و سلامتی و موفقیت برای شما و خانواده محترمتان باشد.
دوستان سلام
به مناسبت نوروز سعی می کنم کمی مطالب متنوع باشد.خب حالا ربط مطلب زیر با پرواز چیست؟! (بلاخره پرواز با کشم خالی که صفایی نداره!!!) امیدوارم که مطلوبتان باشد.
یاحق
AEROSPACETALK.IR
((چلوکباب ایرانی در گذر زمان))
مورخان و جهانگردان اروپايي كه در دوران صفويه از ايران ديدن كرده اند درباره چلوها، پلوها، ترشي ها و مرباها كه در ايران طبخ مي شده است مطالب بسيار زيادي نوشته اند ولي هرگز راجع به چلوكباب حرفي به ميان نيامده است. به احتمال زياد بر اساس مطالبي كه توسط ميرزا "محمدرضا معتمدالكتاب" نويسنده كتاب تاريخ قاجاربيان شده است. به دستور شخصي ناصرالدين شاه كه اصليتي قفقازي داشته است و بر اساس نوع كبابي كه در آن منطقه طبخ مي شده، كه توسط آشپزان ناصرالدين شاه بعد از مدتي تغيير شكل داده شده و به صورت امروزي در آمده است.بر اساس داستاني كه توسط دوستعلي خان معيرالممالك از نوادگان ناصرالدين شاه نقل شده است، حكايت از آن دارد كه ناصرالرين شاه 87 همسر داشته است كه 4 نفر از آنها رسمي بوده اند و بقيه صيغه. هنگاميكه يك روز جمعه شاه قصد زيارت از حضرت عبدالعظيم در شهرري داشته است، پيشخدمت هاي او مجبور بودند روز پنجشنبه به آن منطقه بروند و در حدود هزار تا دو هزار كباب را بر اساس دستور شاه براي خود او و هزار همراه و خدمه و همسرانش آماده كنند و كباب ها نيز هميشه همراه با سبزي خوردن و پياز سرو مي شده است.
چلوكباب و حوادث تاريخي
در تاريخ راجع به چلوكباب و تاثير آن در سياست نيز مطالبي يافت مي شود. در سال 1324 هنگاميكه قيمت قند وارداتي از روسيه بالا رفت و علت آن نيز جنگ بين روسيه و ژاپن بوده است علاءالدوله، هاشم قندي و اسماعيل خان را كه جزء تجار قند بودند، قند را به ايران وارد مي كردند و قيمت قند را بالا برده بودند احضار كرد و مشغول مذاكره با آنها شد ولي بعد از يكي صحبت علاءالدوله كه مسئول وقت تهران بود دستور داد تا آنها را شلاق بزنند هنگاميكه مي خواستند آنها را شلاق بزنند پسر هاشم قندي پيش علاءالدوله آمد و خواست تا او را به جاي پدرش شلاق بزنند و علاءالدوله دستور داد تا او را 500 ضربه شلاق بزنند.وقتيكه موقع نهار خوردن فرا رسيد علاءالدوله بلافاصله دستور توقف شلاق زدن را داد و به سه متهم گفت هنگام شلاق زدن بايد شلاق بخوريد و هنگام نهار بايد نهار بخوريد و الان چون چلوكباب حاضر است پس بايد چلوكباب بخوريم و بعد از غذا بقيه شلاقها را بايد بخوريد.در دوره مشروطه نيز هنگاميكه يكي از مشروطه گرايان در تبريز مشغول سخنراني بوده است يكي از افرادي كه چلوكبابي داشته است مي پرسد مشروطه يعني چه؟ سخنران مي گويد مشروطه يعني چلوكباب ارزان و سپس با دستش طول كباب را نشان مي دهد و مي گويد كبابي به اين طول خواهد بود و سپس بازويش را نشان مي دهد و قطر كباب هم به اندازه قطر بازوي من خواهد بود.
قديمي ترين چلوكباب ايران
قديمي ترين چلوكبابي كه در تهران تاسيس شده است در حدود 120 سال پيش بوده است.
اعتمادالسلطنه در نوشته هايش نقل مي كند و مي نويسد اولين چلوكبابي نامش نايب بوده است كه در بازار تهران قرار داشته است و شبيه رستوران هاي اروپائيان غذا را بر روي ميز سرو مي كرده است. ولي اسناد ديگري نيز موجود است كه اولين چلوكبابي در تبريز نزديك مرز با قفقاز تاسيس شده بوده است. پيشخدمتهاي رستوران نايب درآن زمان برنج ها را به صورت هرم در بشقابها قرار مي دادند و همراه آن تكه كره اي نيز سرو مي شده است. پيشخدمت ها يكي يكي برنجها را بر سر ميزها مي بردند و بلافاصله نفر بعدي كباب ها را با سيخ در بشقابها قرار مي داده است. در آن زمان هر نفر مي توانسته هر چند تا مايل بوده است كباب بخورد و مبلغي كه از مشتريان گرفته مي شده است يكسان بوده است و فرقي بين كسي كه يك سيخ كباب خورده و چهار يا پنج سيخ نبوده است!
چلوكباب نايب يكي از قديمي ترين چلوكبابي هاي تهران بوده است. اين چلوكبابي توسط دكتر حسين يزدان منش كه داراي مدرك دكترا در رشته جامعه شناسي از فرانسه است اداره مي شود و غذاهايي كه در آن ارائه مي شود بسيارخوشمزه هستند. دكتر يزدان منش عقيده دارد كه داشتن يك رستوران شناخته شده كه مردم به آن اعتماد دارند از داشتن مدرك دكتراي جامعه شناسي كمتر نيست.در سالهاي اخير نيز كباب برگ و كوبيده در سايز بزرگ كه بزرگتر از اندازه استاندارد است تب زيادي پيدا كرده است كه چلوكباب پهلواني جزوء اولين مكانهايي بود كه كبابهايش بزرگتر از اندازه عادي بوده است و مي توان به عنوان بنيانگذار اين نوع كبابها از آن نام برد.مالك يكي از معروفترين چلوكبابي هاي تهران كه نامش چلوكباب شمشيري بوده حاج حسن شمشيري نام دارد كه در قسمت شرقي سبزه ميدان قرار داشت و در زمان رضاشاه تاسيس شده بود. بعدها اين چلوكبابي به يك ساختمان 4طبقه منتقل شد كه طبقه اول آشپزخانه بود طبقه دوم مخصوص مغازه دارها و بازاريان و افراد مجرد و طبقه سوم و چهارم براي خانواده ها و مقامات درنظر گرفته شده بود. هر طبقه با آئينه هاي زيادي تزئين شده بود و خود آقاي مشيري بر طبقات سوم و چهارم شخصا نظارت مي كرد.از ساعت 11صبح بوي كباب و برنج كه در چلوكباب شمشيري پخته مي شد فضاي آن اطراف را پر مي كرد و رهگذران را براي خوردن چلوكباب را تحريك مي كرد. چلوكبابي كه در شمشيري ارائه مي شد شامل يك بشقاب برنج همراه با كره و دو عدد كباب بوده است.
آقاي شمشيري از ياران وفادار و حاميان صنعت ملي شدن نفت توسط دكتر مصدق بوده است و در اين زمينه نيز در سال 1320 با پرداخت مبلغ يك ميليون ريال (كه مبلغ زيادي در آن زمان بوده است) جهت خريد اوراق قرضه و حمايت از ملي شدن صنعت نفت اقدام مي كند . بعد از كودتاي 28 مرداد و دستگير شدن مصدق توسط زاهدي، شمشيري نيز دستگير مي شود و به جزيره خارك تبعيد مي شود. هم زنداني او در خارك كه نامش كريم كشاورز است در خاطرات شخصي اش نوشته است كه شمشيري متعهد شده بود كه بهترين كباب كوبيده و برگ را به هم سلولهايش بدهد كه متاسفانه اين شانس را نداشت به اين گفته اش جامه عمل بپوشاند. درباره چلوكباب شمشيري و كبابهايش توسط بسياري از نويسندگان و داستان نويسان نوشته هاي زيادي به تحرير در آمده است و در اين نوشته ها از چلوكباب شمشيري به عنوان يكي از قديمي ترين و خوشمزه ترين كباب در ايران نام برده شده است.در حال حاضر نيز بسياري از چلوكبابي ها نام شمشيري را براي خود انتخاب مي كنند كه تداعي كننده كسبيت بالاي چلوكباب آنها است. بسياري از آنها نيز معتقد هستند كه آشپز شمشيري بوده اند اما در حقيقت خود آقاي شمشيري در حدود 30سال پيش فوت كرده است و آشپز او نيز سن زيادي داشته است كه مي تواند تا امروز مشغول كار باشد و شايد هم چون كسي او را نمي شناسد از دنيا رفته باشد. تنها نكته اي كه ممكن است باشد اين است كه افرادي در چلوكبابي هاي ديگر مشغول به كار شده اند و مدعي بوده اند كه آشپز چلوكبابي شمشيري هستند.
قيمت چلوكباب ،سال 1295
اعتمادالسلطنه وزير انتشارات ناصرالدين شاه و رئيس دفتر مترجم در آن زمان براي پرداخت بهترين چلوكباب كه توسط چلوكبابي نايب ارائه مي شد بين 3 تا 5 ريال آن زمان پرداخت كرده است.
همچنين در سال 1295 عبداله بهرامي معاون اداره امنيه تهران (پليس امروزي) بيشترين مبلغي كه براي هر وعده چلوكباب پرداخت مي كرده است 4 تا 5 ريال بوده است. حدود سي سال قبل در سال 1320 روزنامه اطلاعات نوشته است: براي يك پرس چلوكباب مبلغ 5 ريال دريافت مي شده است كه شامل كباب برگ بزرگ، كره 330 گرم برنج پياز و نان مي بوده است. در همان زمان چلوكباب كوبيده مبلغ 4 ريال قيمت داشته است.در بين سالهاي 1330_1335 يك كباب كوبيده3/ 5ريال در تهران قيمت داشته است ولي در شهرهاي ديگر دو عدد كباب همراه با نان و كوجه فرنگي كباب شده كه شكل يك پرس كامل را دارد 8 ريال قيمت داشته است. اگر ليموناد يا نوشابه نيز همراه غذا صرف مي شده است بين 2 تا 4 ريال نيز پرداخت مي شده است. بنابراين با پرداخت 10 تا 12 ريال كاملترين غذا را يك فرد مي توانست بخورد.
در آن زمان بود كه از آب كباب براي خوشمزه كردن كبابها استفاده مي شد و توسط چلوكبابي ها با بوي آب كباب كه بر روي زغال مي ريختند مشتري هاي زيادي را گرسنه مي كردند. در سال 1352 چلوكباب برگ همراه با كره و گوجه فرنگي كباب شده و پياز و سماق مبلغ 60 ريال بوده است و اغلب افرادي كه سركار بودند و منزل نمي توانستند بروند، چلوكباب مي خوردند. دانشجويان كه درآمد بهتري داشتند معمولا جوجه كباب سفارش مي دادند كه قيمت آن 120 ريال بوده است.در آن زمان در چلوكبابي ها يك كاسه خيلي بزرگ قرار داشت كه در آن دوغ درست مي كردند و همراه با كباب به مشتري داده مي شد. يكي از موضوعاتي كه مدتها در بين مردم رايج بوده است در مورد چلوكباب اين بوده كه اگر پسري كه به سن بلوغ نرسيده بوي كباب به مشامش مي رسيد او بايد بلافاصله چلوكباب مي خورد در غير اين صورت قدرت مردانگي اش را از دست مي داد!!!بعد از پيروزي انقلاب اسلامي بسياري از كبابي هايي داير شد كه فقط كباب با نان مي دادند و يك تنور دارند كه خودشان نان مورد نياز را درست مي كردند و كلمه نان داغ كباب داغ را بر روي تابلوهايشان نصب كرده اند.
چلوكباب در خارج از ايران
"جواد فريفته " آشپز مخصوص احمد شاه حدود 80 سال پيش هنگاميكه مقيم پاريس شد اولين كسي بود كه چلوكباب را در خارج كشور ارائه كرد و نام چلوكبابي اش فريفته بود. همچنين احمد خان از ايرانياني كه درآلمان زندگي مي كرد، در زمان حكومت نازي رستوراني باز كرد و نامش را هيتلر گذاشت و افرادي كه هيتلر و نازي را قبول داشتند اجازه ورود به رستوران را داشتند.در شهر لس آنجلس آمريكا يك چلوكبابي به نام نايب است كه اكثر ايرانيان مقيم آمريكا از مشتريان اين چلوكبابي هستند.چلوكبابي ديگر پسودو (psceudo) چلوكباب است. هنگاميكه از مسئول آنجا سئوال شد چرا نام پسودوچلوكباب را انتخاب كرديد و چه معني مي دهد؟ گفت چلوكبابي كه در اينجا سرو مي شود با برنج ايراني است و از فيله تازه گوساله تهيه مي شود. هنگاميكه با گوشت گوساله كباب درست مي شود بهتر است نامش را استيك پلو بگذاريم تا چلوكباب. البته اين غذا چيزي شبيه چلوكباب واقعي است ولي صد درصد چلوكباب نيست.
جناب مدرسی گل سلام!
سال نو شما مبارک!
با این توصیف حدس می زنم از صنف گلفروش ها به شما اخطار بدهند که کسی شما را گل صدا نزند، اگر همچین اخطاری بدست شما رسید امر بفرمایید شما را داداش بزرگتر صدا کنم فکر نکنم کسی شاکی شود.
خاطره و متن بسیار زیبا و جذابی بود
خسته نباشید، سپاسگزارم.
خواستم بگویم هر وقت در نوشته هایتان اسم شیراز را می آورید من یه جوری می شم - عشق به شهرم من را نیمه کشته کرده است.
خواستم لیستی از دوستانی که پیام گذاشته بودند را ببینم که دیدم آقای آولانچ غوغا کرده - مطالبش قشنگ است برای خودم سیو کردم تا سر فرصت بخوانم
بئین وسیله از ایشان هم تشکر می کنم. همچنین در مورد مطلب ترجمه ای آقای علیرضا صادقی
خدا خیر شما جناب مدرسی گل بدهد - سعی می کنم بیشتر از شما درس زندگی بگیرم.
هرچی یاد بگیریم باز هم کم است
سپاس مجدد و خدانگهدار
---------------------------------
نوروز همگی مبارک باد!
---------------------------------
اقای مدرسی عزیز
نوروز باستانی را به شما و خانواده محترم تبریک میگویم و رزوی سلامتی برای شما و خانواده و همه دوستان و خوانندگان سایت دارم.
هر روزتان بهتر از دیروز باشد.
پاسخ
دختر عزیزم فریده جان نازنین
من هم متقابلآ عید سعید نوروز رو به شما و خانواده محترمتان تبریک گفته و آرزو می کنم همیشه شاد و سلامت و کامروا باشی
از خداوند متعال سپاسگزارم دوستان فهمیده و بزرگواری چون شما رو به بنده حقیر معرفی کرد
به دوستی با شما دختر اندیشمند و فرهیخته ام افتخار می کنم
سلام عمو جان
عمو کامنت من نرسید؟
ارادتمند شما نوید -چ
پاسخ
پسرم خودت نوشته بودی که خصوصی !! خب یعنی منتشر نشه ! به هر حال نامید نباش خدا خیلی بزرگ است .. به او توکل کن قول می دهم درست می شود
سلام جناب مدرسی
عید باستانی نوروز و حلول سال 1388 هجری شمسی را به شما و خانواده محترمتان تبریک می گویم و از درگاه خداوند سالی خوب و توام با موفقیت و کامیابی برای شما آرزو می کنم و امیدوارم سال های سال سایه شما روی سر خوانندگان سایت باشد.عید نوروز را به خوانندگان عزیز سایت نیز تبریک می گویم.
با سپاس
پاسخ
پسر عزیز و فرهیخته ام نوید نازنین
خجسته نوروز باستانی رو به شما پسر فرهیخته و با ذوق ام تبریک گفته و سالی سراسر شاد و توآم با موفقیت و پیروزی در کار ها برایت آرزومندم
من به داشتن دوستان بزرگواری چون شما افتخار می کنم
خدا شما رو برای خانواده حفظ نماید
سلام استاد نازنین
سال نو را به شما و خانواده گرامیتان تبریک وتهنیت عرض میکنم
امیدوارم سال جدید سالی سزشار از سلامتی خوشی موفقیت و هر چیز عالی و متعالی برایتان باشد
التماس دعا
پاسخ
ممنون مهدی جان نازنین
شما هم سالی پر برکت و موفقیت آمیزی داشته باشی
عید سعید باستانی رو به شما و خانواده محترمتان تبریک می گویم
حق نگهدارت باد
سلام بر استاد مدرسی
سال 1388 بر شما و خانواده گرامیتان مبارکباد/ انشالله صد سال به این سالها / امیدوارم سال جدید را مانند سالهای پیش با انرژی شروع کنید و ما را از تجربیات گرانقدر خودتان بهرمندگردانید.
جناب مدرسی یکی از آرزو های من این است که بتوانم همراه با شما یک کار فرهنگی را شروع کنم و امیدوارم این خواسته من به لطف خداوند امسال محقق شود.ضمنا پست مطلب تهاجم فرهنگیتان جواب داد و چند شب پیش اعترافات تکاندهنده جنایتکاران عرصه اینترنت کشور از تلویزیون پخش شد. باور بفرمایید وقتی صحبتهای این آشغالها را می شنیدم یاد پست تهاجم فرهنگی شما افتادم و نوشته مظلومانه ای خطاب به مسئولین فرهنگی کشور بود. و همیشه هم گفته اند که بترسید از دعای مظلوم و این چنین هم شد و طومار افرادی که می گفتند ما تبدیل به شیطان شده بودیم پیچیده شد(فعلا) .
خدا پشت و پناهتان باشد.
پاسخ
پسر عزیز و گرامی ام جعفر جان
فرا رسیدن بهار دل ها و نوروز باستانی رو به شما پسر اندیشمند و با تقوایم تبریک گفته و سالی سرشار از موفقیت برای شما آرزومندم
جعفر جان برای من باعث افتخار است که در کنار شما باشم. شما امر بفرما ، در هر کاری که تصمیم بگیری ، من همراه ات خواهم بود .
پسر عزیزم .. نمی دونی چقدر از حضور آزادانه سایت های مستهجن فارسی زبان عذاب می کشیدم . به عنوان یک پدر تحمل این پدیده خیلی برایم سخت بود . آخه من بنا به نوع کاری که در اینترنت انجام می دهم و مرتب در گوگل دنبال تصویر و مطالب علمی هستم .. خیلی با این سایت های وقیح برخورد می کردم !! هیچ کاری هم از دستم بر نمی آمد .. وقتی به من تذکر داده شد تا در باره ارتش ننویسم .. خیلی راحت پذیرفتم ! اما بعد که رشد گسترده سایت های مستهجن رو دیدم ، دیگه تحمل ام تمام شده و مجبور به نگارش و اعتراض شدم .. به جان نوه هایم سوگند .. وقتی قبل از سال تحویل خبر دستگیری آن افراد پست و رذل را خواندم که به همت سپاه قهرمان و دلاور ما دستگیر و جلب شده اند .. خیلی خیلی خوشحال شده و سجده شکر به جای اوردم . همسرم به شوخی گفت ... ای کاش چیزی دیگر از خدا آرزو می کردی ..!! بهش گفتم : هیچ چیزی مثل فعالیت آزاد سایت های فوق که ارزش های خانواده رو هدف قرار داده بودند من را ناراحت نمی کرد .. و برای همین این امر مهم ترین خواسته ام از خداوند بود .. که عملی شد . خدا هر آدمی که ترویج فساد می کنه و ارتباط با محارم رو ترویج می کنه .. به راه راست هدایت کرده و اگر اصلاح نشد نابودشون کند
جعفر جان من هم وقتی بخشی از گفت و گو رو دیدم ، متوجه ترفند های آن ها برای شکار جوانان و انحراف افکار عموم رو متوجه شدم .. خدا لعنت شون کنه
دوست عزیز در مورد سایت ها اعلام شده کدام سایت ها بودند.ایا جدا سایتای مستهجن بودند یا سایت هایی که بمزاق بعضی ها خوش نیامده و زبانم لال نکند این برچسب را روزی هم برای بستن سایت من و شما استفاده کنند
پاسخ
دوست بسیار نازنینم
با تبریک عید نوروز به شما ، به استحضار می رسانم ... بنده به دلیل استفاده بیش از حد از موتور های جستجوگر برای اطلاعات عمومی و تصویر جهت استفاده در وبلاگ ام .. متآسفانه خیلی به آن سایت ها برمی خوردم که آزادانه و به زبان فارسی هم آغوشی با خواهر ، پدر با دختر و فرزند با مادر را در قالب خاطره شرح داده بودند .. تعداد آن ها هم یکی دو تا نبودند .. به عنوان مثال من در گوگل زدم " شورت مامان دوز " قصد داشتم در خاطره ای که از زمان جنگ با ان نوع شورت داشتم استفاده کنم .. شاید باورت نشه .. بیش از ده ها مطلب ارتباط پسر با مادر و خواهر و حتی خواهر زن درج شده بود
به عنوان یک روزنامه نگاری که تجربه زیادی در شناخت معضلات و حتی رسم الخط ها دارم .. خیلی زود متوجه شدم این ها نمی تواند خاطرات جوانان منحرفی در ایران باشد !! زیرا مشخص بود کسی که دچار گناه کبیره ارتباط با محارم می شود ... هرگز با انشای روان و قلم شیوا نمی تواند آن عمل زشت را درج و منتشر نماید .!! و نتیجه گرفتم نویسندگانی که از قدرت های بزرگ خط گرفته و حمایت مالی می شوند .. با هدف ضربه زدن به ارزش های مقدس ما و شکستن تقدس محارم و به اصطلاح مبارزه با رژیم اسلامی این گونه وسیع سازماندهی شده اند .. و آن فرق می کند با مطالبی که یه جوان یا یک نویسنده وبلاگ از خطوط قرمز نظام تخطی کنه .. همان طور که عرض کردم دم خروس کاملآ مشخص بود .. همه دوستاران وطن و ارزش های حاکم مسلمآ با خواندن آن آن ها عرق شرم بر رخسارش نشسته و به دنبال چاره ای بود
به همین دلیل من هم به عنوان یک پدر که دغدغه تربیت فرزندانم رو می خورم .. و با شناختی که از خطرات این نوع سایت ها داشتم .. مجبور شدم مسئولان امنیتی رو آگاه کرده و هشدار بدهم
و در پست قبلی از مسئولان انتقاد کرده و پرسیدم چرا اجازه می دهند چنین سایت های مستهجنی به زبان فارسی رواج داشته باشد !!؟ خوشبختانه کم تر از ده روز بعد از انتشار مطلب حقیر .. خبر برخورد و دستگیری باند های خانه خراب کن رو خوانده و قلبآ خوشحال شدم .. و سجده شکر به جای اوردم
من در این دو سال هرگز از هیچ نهاد و ارگانی تشکر و قدردانی نکرده بودم .. اما حماسه برادران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی چنان به وجدم آورد که با دل و جان در پست بعدی ام از آن ها به خاطر انهدام و دستگیری عوامل فوق تشکر و قدردانی کردم
دوست عزیز .. من و شما هرگز نباید هیچ گونه دغدغه ای در باره محدودیت های اینترنتی به دل راه دهیم .. مگه این که خدای ناکرده در خط دشمنان باشیم .. !! وگرنه نگارش مطالب اخلاقی و فرهنگی هیچ مشکلی نداشته و ندارد .. اصلآ نگران نباشید .. من این سخن رو به خاطر دفاع از رژیم بیان نمی کنم .. چون به خود من هم اخطار داده شد .. نه تنها به دل نگرفتم .. بلکه از عمل برادران سپاه هم تشکر کردم
از شما به خاطر توجه به مسایل فرهنگی تشکر می کنم
یا حق
سال نو مبارک همراه با آرزوی شادی و مهمتر از همه سلامتی برای شما و خانواده.
پاسخ
دختر عزیز و نازنینم سارای گرامی
متقابلآ فرا رسیدن عید سعید نوروز را به شما دختر فرهیخته ام تبریک گفته و سالی سرشار از سرافرازی ، موفقیت و شادکامی برای شما و خانواده محترمتان از خداوند متعال خواهانم
سارا جان مواظب خودت باش ..
حق نگهدارت باد
اقاي مدرسي سلام
در مورد پست قبلي تهاجم فرهنگي:
معاشرت با زنهاي مختلف ودوست دخترهاي فراوان در اقصي نقاط دنيا براي شما ايرادي ندارد اما همين چيزهابراي ما كفر ابليس است.از فرهنگ ودين وديانت صحبت مكنيد.راستي كدام دين وارزش؟تصاويري كه ما از ماهواره وانتر نت به صورت مجازي ميبينيم شما كه به صورت واقعي تجربه كرده ايد پس ديگر موعضه براي چيست ؟
پاسخ
دوست عزیز و گرامی
من هرگز قصد موعظه نداشته و ندارم
شما آزاد هستی هر خلافی که دوست داری بکنی
منظور من سایت های مستهجن به زبان فارسی بود که روابط با محارم رو تشویق می کرد آقا .. اگه شما در اینترنت و ماهواره هم همین چیز ها رو می بینید .. که وای بر ما و فرهنگ ما .. !!
در ضمن من از تهاجمی سخن گفته بودم که رابطه خواهر با برادر را ترویج می کرد .. پدر با دختر را .. و پسر با مادر .. چه ربطی به خوش گذرونی های من یا شخص دیگری داره ؟
هرکی پاسخگوی اعمال خویش است .. خدا را شکر می کنم که هرگز حتی در زمان طاغوت و حتی در بلاد کفر .. کار خلاف شرع نکردم آقا ..
حال اگه رابطه با محارم رو که من اخطار داه ام شما امری عادی می شمارید .. من با جنابعالی هیچ حرف و سخنی ندارم
در خاتمه اگه احساس می فرمایید سخنان بنده موعظه است .. خوشحال می شوم از این به بعد اگه براتون دعوت نامه ارسال کردم تشریف نیاورید
جناب مدرسی عزیزم سلام و صد سلام و تبریکات خالصانه حقیر را بمناسبتهای مختلف مانند نوروز پیروز 88 و دو سالگرد تاسیس این سایت پر محتوا و قوی بپذیرید. قلبا دلم میخواست به مناسبت سالگرد سایت و تقارن آن با نوروز کاری بکنیم ولی گرفتاریهای شغلی و خانوادگی عید باعث شد فقط حرفش را بزنم !!
جای شما بسیار خالی تمام 12 روز ایام عید را شمال بودم در جوار برخی از اعضای فامیل و حسابی زدیم به بیعاری و بی خیالی که از زندگی همینها می ماند و بس. اولین بار بود در زندگیم که تمام ایام عید و تعطیلات را در خارج تهران بودم و همین نشانه پیری است باور کن !
تازه در 15 فروردینماه هم یک مرخصی 10 روزه گرفتم تا خستگی تعطیلات از تنم بدر رود !!!!
بنابراین اگر دیدید در دفتر نیستم تا 25 حضور نخواهم داشت.اینرا برای طلبکار ها میگویم که بیخودی خود را بدرد سر نیندازند !!
از قول من و خانم حضور محترم خانم و بچه ها نوروز را تبریک گفته برایشان آرزوی سلامت و کامیابی دارم.سال پر برکتی برایتان باشد و سرشار از سلامتی.روی ماهت را میبوسم. ارادتمند
پاسخ
خیلی ممنون محمود جان عزیز .. آقا دارندگی و برازندگی چشمک
اتفاقآ کار بسیار خوبی کردی .. یک سال حرص و جوش خوردن .. یک سال با آدم های گوناگون سر و کله زدن .. خب استراحت هم می طلبد .. مخصوصآ خانواده محترم شما که .. متآسفانه یکی دو تا داغ هم داشتید .. به هر حال بهترین تصمیم رو گرفتید .. فقط تا 25 فروردین بد جوری دلم برات تنگ می شه .. موفق باشی محمود جان گرامی
سلام بنده رو به به خانواده محترم برسونید
خواهش میکنم بدلائلی که شخصا برایتان توضیح خواهم داد آگهی دفتر ما را حذف کنید.از لطف شما و دوستمان که مسئولیت اینکار را بعهده دارند بسیار ممنونم.از اینکه بمن اینقدر لطف داشتید شرمنده ام.مشکل اداری است و ابدا ارتباطی با کم و زیاد شدن آگهی ندارد.بابت تمام این هفته ها که رایگان این تبلیغ را کار کردید متشکرم و دستتان را میبوسم.
پاسخ
چشم از پست بعدی بر خواهم داشت
درک ات می کنم محمود جان
سلام دوست عزیز و استاد گرانقدر
خوشحالم که با شما و این وب سایت آشنا شدم.
امیدوارم همواره سلامت و پیروز باشید. در اینترنت بدنبال بازتاب چهارمین جشنواره پاراگلایدر مینودشت بودم که به یادداشت دوست خوبم نیما نجاتی در سایت شما برخورد کردم.
به هر حال خوشحال خواهم بود بتوانم سوالات شما را پاسخ داده و پیشنهاد می کنم از عکسها و فیلم این جشنواره که در سایت قرار دارد استفاده فرمائید.
با آرزوی سلامتی شما
قره جانلو
پاسخ
سرور گرامی جناب آقای قره جانلو
با درود و عرض خسته نباشید به جنابعالی و کلیه همکاران شما .. به اطلاع می رسانم پسر عزیز و نازنین بنده جناب نیما نجاتی زحمت کشیده و تعدادی عکس به انضمام گزارشی از این رویداد مفرح رو برای حقیر ارسال فرموده است .. راستش رو بخواهید بنا داشتم در بین مطالب پست با عنوان " مطالب خوانندگان " منتشر کنم . اما حسی به بنده گفت .. شاید نظر جناب نجاتی به صورت پستی مستقل باشد ! از این رو من آن ار در نوبت انتشار قرار داده ام . که در نهایت بعد از دو یا سه پست دیگر منتشر خواهد شد . با عرض شرمندگی فراوان نمی توانم جلو تر آپ کنم .. زیرا خود آقای نجاتی مستحضر هستند که از زمان انتشار گزارش تصویری مستند نشنال جئوگرافیک مدت زیادی گذشته است . و آن هم تنبلی از حقیر بوده و داد دوستان بزرگوار و خوانندگان قدیمی در امده است ! مطلب بعدی هم که تقریبآ سیاسی است .. که دست بر قضا ان هم تصویری است مربوط به اعراب و نظر داشتن بر جزایر است که به دلیل شرایط ویژه حاکم .. و مستند بودن تصاویر .. شاید قبل از نشنال جئوگرافیک پست کردم .. به هر حال بعد از این دو حتمآ جشنواره مینو دشت را به شکل مستقل منتشر خواهم کرد .. ضمن این که اگر دو پست یاد شده تصویری نبودند .. امکان درج ان در میان پست وجود داشت .. اما به خاطر تصویری بودن مطلب جناب نجاتی عزیز و همچنین دو پست یاد شده .. امکان پذیر نیست .. یعنی حجم و فضا به بنده اجازه درج نمی دهد
در پایان پرسشی از شما داشتم .. آیا تصاویر جناب نجاتی هم همین هایی است که شما در سایت درج کردید .. ؟ یا خیر
این برای حقیر و خوانندگان خیلی مهم است . اگر چه به خاطر حرمت به جناب نجاتی می شه چشم خود رو بر روی قوانین کپی از سایت های دیگر بست
پایدار باشید
سلام استاد گرانقدر، بنده تصاویر ارسالی دوست عزیزم آقا نیما را ندیده ام و نمی دانم کدام تصاویر است، ولی شما می توانید عکسهای بنده را در سایت www.pilots.ir ملاحظه فرموده و از انها در صورت نیاز استفاده فرمائید. ضمنا فیلم این جشنواره نیز در این سایت موجود است.
به امید دیدار و سلامتی شما استاد گرانقدر
محمد قره جانلو