درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  دهن کجی به مراسم تولد شاهنشاه ..!!

 دستور این بود : زنان چاق را دعوت نکنید  

هیچ کسی نمی تونه حال روز من و سرهنگ ثمینی رو با مشاهده چویسی تجسم کنه .. !! من که داشتم شاخ در می اوردم ! چطور چنین چیزی ممکنه ..!!؟ کی اون رو دعوت کرده است .. !!؟ و این پرسشی بود که تقریبآ همه زیر لب با تعجب زمزمه می کردند ..! زن قلدر انگاری بهش ندا داده بودند که دستور این بود " چویسی رو دعوت نکنید ..!! " به همین دلیل در حالی که بلیط مراسم در دستش بود ،اون رو طوری بالا گرفته بود که همه ببینند که واقعآ دعوت شده است !  سپس آن را لوله کرده و با تنفر محکم به جیب دانشجوی جوانی که جلوی در ایستاده بود تا میهمانان رو راهنمایی کنه ، قرار داد . رنگ طفلک دانشجو بد جوری پریده بود .. فکر کرد او می خواهد تنبیه اش کند .. و انگاه آزادانه در حالی که لبخند ملیحی به لب داشت .. با بعضی از دانشجویان که روزگاری با آن ها دوست بوده و یا می شناخت سلام و علیک کرده و یک راست روی یکی از میزهایی که برای میهمانان عالیقدر در نظر گرفته بودیم نشست ! سرهنگ به افراد داخل سالن اشاره کرد که کاری بهش نداشته باشید .. بعد از چند دقیقه به سمت بار رفته و تقاضای مشروب کرد ! بارمن یک پیک ویسکی ریخته و روی میز قرار داد .. که ناگهان چویسی محکم زیر گیلاس کوبیده و با صدای بلند گفت .. حرومزاده این به کجای این بشکه می رسه ..!!؟ در همین حال دو نفر پلیس گشت که با سگ های خود جلوی در باشگاه ایستاده بودند .. به سوی سرهنگ رفته و کسب نکلیف کرد .. ظاهرآ پرسیده بود بلیط دارد ؟ وقتی پاسخ مثبت رو شنیدند .. با احترام یکی از ان ها به او نزدیک شده و گفت .. سر جای خود بنشین و شلوغ نکن !! و زن با اشاره دست اش حرکت زننده ای رو انجام داد ...

 دستور این بود: زنان چاق را دعوت نکنید  

دوستانی که از اینترنت سرعت ضعیف استفاده می کنند و یا حوصله مشاهده بخش های تبلیغی سایت را ندارند ، لطفآ برای خواندن مطلب به وبلاگ مراجعه فرمایند ..اینجا 

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gifvigxe9s62j9ap99ffzxz.jpg

 تشکر ویژه از سپاه پاسداران انقلاب   

اگه خاطرتون باشه در پست قبلی اعتراض و ناراحتی خودم رو از سایت های مستهجن فارسی زبان بیان داشته و اعلام کردم که همه این حرکات سازمان یافته است و در راستای " تهاجم فرهنگی " شکل گرفته و فعالیت می کنند . و در ادامه تعجب خودم رو از این که این ها آزادانه در کشور فعالیت می کنند و کسی کاری به کار آن ها ندارد و ... الخ را مطرح کردم . امروز صبح وقتی در خبرها خواندم برادران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی موفق شده اند تمام دست اندرکاران شبکه های مخوف و مافیایی اینترنتی را شناسایی و منهدم نمایند (اینجا ) همچنین ( اینجا ) . و این حرکت انقلابی رو به عنوان عیدی به مردم ایران هدیه کرده اند .. بی نهایت خوشحال شده و خدا را شکر کردم .باور بفرمایید از این که می دیدم دست هایی آشکار و پنهان به صورت سازمان یافته علیه باور ها و مقدسات ما کار می کنند به عنوان یک پدر خیلی رنج می بردم . و مطمئن بودم آن ها با بودجه های کلانی که در اختیار دارند نویسندگانی رو اجیر کرده تا در مورد روابط مستهجن پسر با مادر ، برادر با خواهر ، پدر با دختر و غیره خاطره کذایی نوشته و حرمت و تقدس رو از خانواده ها برداشته و جوانانی بی غیرت و سرخورده تحویل جامعه دهند . باز هم خدا رو شکر کرده و از برادران با غیرت سپاهی که با تلاش بی وقفه خود آن ها را منهدم کرده است تشکر و قدردانی می کنم .. اجرتون با خداوند متعال  .

 تبریک عید سعید نوروز  

 

حدود دو سال است که در خدمت شما یاران همدل و صمیمی هستم . دو سالی که هر روزش برایم خاطره است . هیچ گاه در عمرم این همه دوست مهربان و نازنین نداشته بودم . به عشق شما یاران با وفا چه شب هایی که تا صبح بیدار مانده و با یاد اوری خاطرات گذشته مخصوصآ ایام جنگ چه اشک هایی که نریختم .. خوشحالم که همیشه با خوانندگانم صادق و رو راست بوده ام . و حالا هم دوست دارم حرف دلم رو زده و شما رو آگاه کنم .. همه می دونید که به من دستور دادند در باره ارتش چیزی ننویسم . معنی آن این است فرد با نفوذ و صاحب منصبی به دلایلی تحمل بنده و سایت رو نداشته و چنین دستوری را صادر فرموده است . به عبارت صحیح تر هویت گذشته ام محو و نابود شده است . بعد از تفکر زیاد به این نتیجه رسیدم .. دعوت به بازی خطرناکی شده ام ! زیرا نوشتن در باب خاطرات ارتش شاهنشاهی ،آسیب پذیر شده و خیلی راحت متهم به طاغوت پرستی و .. خواهم شد ! اگر در مورد خاطرات تحصیل در آمریکا بنویسم .. متهم به اشاعه فرهنگ غربی و .. خواهم شد ! مطمئن باشید وقتی کسی تبلیغات و ترویج اقتدار و صلابت ارتش در سطح بسیار وسیع و گسترده رو نادیده گرفته و حکم به برخورد با بنده رو داده است .. به این راحتی دست از سرم برنخواهد داشت و همان طور که عرض کردم به سوی سوق داده تا آسیب پذیر تر باشم و راحت ریشه ام رو بزند ..

باور کنید اگه وابسته به نوه هایم نبودم .. این بازی رو ادامه می دادم ! چون در زندگی ام ادم لجباز و ماجراجویی بوده و هستم !  یا از راه های قانونی دنبال احقاق حق ام می رفتم . چون مطمئن هستم جز اقتدار و سربلندی ارتش و ترسیم راه شهدا و دلاور مردان نیروی هوایی کلامی اضافه ننوشتم . اما از ان جا که با رسانه ای شدن ماجرا دشمنان قسم خورده کشور به نفع خود سوء استفاده خواهند کرد .. بازی رو واگذار می کنم .. چون به آرامش بیشتر نیاز دارم . و با صدای بلند فریاد می زنم .. تسلیم ! من باختم ! دیگه غلط می کنم از ارتش بنویسم .. از طرفی دلم نمی خواهد چراغ سایت خاموش شده و ارتباط با دوستان بزرگوارم قطع شود .. به همین دلیل فعلآ از نوشته های خود شما استفاده می کنم .. مثل ترجمه های پسر عزیزم جناب صادقی یا نوشته های دوست خوبم آقای خواجه نظام و آوالانچ عزیز و سایر دوستان .. خودم هم بعد از استراحتی کوتاه با ترجمه رویداد های هوایی از جمله مستند های نشنال جئوگرافی و مطالبی مفید از سایت های خارجی کماکان در خدمت خواهم بود .. ضمنآ  پنجم فروردین به مناسبت دومین سالگرد سایت تصمیم دارم یک پست کاملآ " سفید " منتشر کنم . تا وفاداری خوانندگانم رو به همه ثابت کنم .. و بگویم که  یاران همدل هرگز برای مطالب ارتشی به سایت نمی امدند .. هدف ارتباط عاطفی بود که بدون نوشته هم بوجود می آید !

سخن آخر این که .. با پوزش از دوستانی که در با حذف تبلیغات رایگان ، لینک های آن ها حذف شده است .. من اصلآ دلم نمی خواست این گونه شود .. ولی به خواست پسر عزیزم که مسئولیت تبلیغات رو به عهده گرفته است .. و به عبارتی کل تبلیغات رو با بنده قرارداد بسته است .. مجبور به این کار شدم . امیدوارم جسارت بنده رو ببخشید . سال خوبی داشته باشید .

 

آژانس هواپیمایی برای خوانندگان سایت تخفیف ویژه می دهد .

مرکز آپلود عکس ایرانی 

 

پایگاه لک لند ایالت تگزاس  

 در باره پایگاه اموزشی " لک لند " در گذشته خیلی سخن گفته ام . و حتمآ یادتون است که در مورد سختی ورزش عصرگاهی که به بهانه آمار از پرسنل انجام می شد .. خیلی حالم گرفته بود و دنبال راهکاری برای فرار از اعمال شاقه می گشتم ! تا این که به ذهن ام رسید به مناسبت چهارم آبان ماه که در سراسر کشور به مناسبت تولد محمدرضا شاه جشن گرفته می شد ، پیشنهاد برگزاری مراسمی رو به فرمانده ارشد که اون موقع سرهنگ ثمیعی بود بکنم ! اخه از شما چه پنهان در دوران نوجوانی و دبیرستان سابقه اجرای تئاتر و پیش پرده خوانی رو داشتم .. ! اصلآ حواس ام نبود که این جا کشور خودمون نیست و مردمان آن به زبان شیرین فارسی سخن نمی گویند ! زمانی به این اصل پی بردم که طرح مراسم رو تقدیم جناب فرمانده کرده بودم ! و او بود که گفت .. تئاتر های شما این جا هیچ کاربردی نداره ! باید از خود امریکایی ها کمک بگیری و نمایش های شما بدون کلام ( پانتومیم ) باشه . خیلی زود متوجه واقعیت شدم که آن چه من بلدم در سرزمین غربت به درد عمه ام می خورد !! اما این که چرا طرح پیشنهادی ام سریع پذیرفته شد .. تنها دلیل منطقی آن وابستگی ارتش به شخص اعلیحضرت بود . و فرماندهان عالی رتبه هرکاری برای خوشایند شاهنشاه می کردند . مخصوصآ افسران رابط ارشد در خارج از کشور خیلی به این گونه مراسم ها نیازمند بودند . و براشون امتیاز مهمی محسوب می شد ! خب اون موقع من دانشجوی چشم و گوش بسته این مسایل پشت پرده رو اصلآ متوجه نمی شدم .  واقعیت اینه که خیلی ناز نازو بار آمده بودم !! ( به قول همسرم : خیلی راحت طلب بارم آورده بودند !! ) . و حضرت عباسی برای فرار از ورزش بی موقع این تصمیم رو گرفتم ..!!   

دغدغه پیدا کردن هنرمند ...!

 به محض این که جناب فرمانده با طرح پیشنهادی ام موافقت فرمود .. دستور داد که من به اتفاق همه افرادی که در برگزاری جشن حضور خواهند داشت ، از انجام هرگونه امار و ورزش دسته جمعی معاف شویم  ! اصلآ فکرش رو نمی کردم . قبل از ترک دفتر ، افسر رابط یاداور شد بعد از برنامه ریزی و انتخاب همکارانت یادم بینداز تا یک کارگردان امریکایی رو به شما معرفی کنم .. بقدری خوشحال بودم که دلم می خواست بال در آورده و از دفتر افسر رابط تا خوابگاه پرواز کنم . وقتی خبر مسرت بخش رو به همکارانم اطلاع دادم .. همه در یک لحظه مادرزادی هنرمند شده و آمادگی شون رو برای حضور در مراسم جشن اعلام کردند !! من هم برای این که کل قضیه زیر سئوال نره .. گفتم جناب سرهنگ دستور داده فقط کسانی که پانتومیم بلد هستند رو انتخاب کنم .!! و با این ترفند شرشون رو از سرم کم کردم .. ! ولی مدام دغدغه انجام کاری به اون بزرگی رو داشتم ! ابتدا چند نفر از دوستان و همدوره هایم را انتخاب کردم .. و قرار شد دسته جمعی دنبال کشف افراد هنرمند و زبل باشیم . ابتدا سراغ حمید یکی از بچه های زبل که قدیمی تر از ما بود رفتیم .. حمید عادت داشت آمریکایی ها رو اذیت کنه .. !!  شب ها که دیر وقت به پایگاه برمی گشتیم ، او ما ها رو به خط کرده و با تقلید از سرجوخه های آمریکای .. با صدای بلند فرمان می داد و  نظام جمع کار کرده و  رژه شبانه می برد ! وان .. تو .. تری .. فور و بچه ها هم محکم پاهای خود رو به زمین می کوبیدند .. و کم کم لحن فریاد حمید تغیر کرده و صدای حیوانات رو خیلی جدی تقلید می کرد ..! طفلک آمریکایی ها هم با تعجب ما رو می نگریستند .. و هرگز فکر نمی کردند که این کار شوخی است !! و حتی دلشون برای گروه می سوخت ..

شناسایی زبل خان بعدی ... !!

انتخاب هنرمند بعدی با اتفاقی عجیب توآم بود ! قضیه از این قرار بود که جناب فرمانده دستور اکید داده بود هیچ یک از آقایون حق حضور در باشگاه افسران رو ندارند ! و متخلفان رو به ایران بر می گردونه ..!! این رو هم اضافه کنم که .. بد ترین تنبیه برای دانشجویان همانا برگشتن به کشور با دست خالی بود .. اگر چه در ایام تحصیل ما یکی دو نفر رو بیشتر برنگرداندند ، اما عین چماق روی سر همه احساس می شد . دلیل این دستور هم صرفآ بدمستی دانشجویان جوان بود ! و چون باشگاه محل حضور اکثر فرماندهان از کشور های مختلف بود و معمولآ با خانواده هم حضور می یافتند ، نمی خواستند اسم پرسنل ارتشی ایران بد جلوه کنه .. البته مکان های فراوانی برای تفریح دانشجویان وجود داشت  . بگذریم .. در میان ما شخصی به نام " میم " همدوره ما بود که اهل بندرعباس بود ( به این دلیل نام اش رو نمی اورم چون بعداز انقلاب فکر می کنم طفلک فوت شد . ) او بدون توجه به دستور فوق ، عادت داشت برای صرف مشروب و تفریح به این باشگاه برود .. ! اما یک شب که جناب سرهنگ همراه همسرش در باشگاه بود ، نگاه اش به آقای میم افتاده و یقه اش رو می گیره !! اما دوست ما زرنگی کرده و چون رنگ چهره اش سبزه و مانند اغلب هموطنان جنوبی تیره بود ، به دروغ می گوید .. انه عرب !! و جناب فرمانده هم عذرخواهی کرده و رهایش می کند .. !! مدتی بعد در جلسه سخنرانی ماهیانه چشمش به آقای میم افتاده و به روی سن دعوت اش می کنه .. و بهش می گه خب که گفتی عربی ..!! یک عربی نشونت بدم که کیف کنی .. ! خب ما هم از تیز بازی او خوشمون آمد و تصمیم گرفتیم شفاعت اش رو نزد فرمانده بکنیم . شانس اوردیم که پذیرفت . تنها استناد ما هم با آبرو برگزار شدن مراسم جشن چهارم آبان بود .. !!

تکمیل کادر هنری ...

زیاد وارد جزئیات نمی شوم .. چون جذابیتی برای خواننده نداره .فقط اضافه کنم که در راستای نمایش بدون کلام موفق شدیم با همفکری یک دیگر برنامه ای ابتدایی تنظیم کنیم . از جمله رقص با چوب بود که یکی از همدوره های نیشابوری ما به نام آقای " شیرخانی " پیشنهاد داد . و معتقد بود برای آمریکایی ها جالب خواهد بود .. او برای اجرای کار قرار شد به بچه ها آموزش دهد .. بعد ها جوگیر تر شده و قرار شد یک ترانه سنتی خراسانی به نام " گل مو " را هم بخواند ! بعد ها تا اخر دوره همین نام یعنی گلمو رویش باقی ماند .. برنامه دیگری که حمید پیشنهاد کرد .. در حین پخش آهنگ تند غربی ، بچه ها با جارو و تی و وسایل خنده دار در روی صحنه ادای نوازندگان آمریکایی رو در اورند !! این طرح هم تصویب شد . یادمه من هم به عنوان نوازنده جاز انتخاب شدم .. اخه یک کمی زدن دف رو بلد بودم .. کم کم برنامه ابتدایی مراسم پایان یافته و به همین دلیل خدمت جناب سرهنگ رسیده و تقاضای کارگردان امریکایی بعلاوه مقداری بودجه برای اکسسوار لباس و وسایل نمایش کردم .. جناب فرمانده تلفنی با چند جا صحبت کرد و بالاخره با مقامات آمریکایی به توافق رسید . در مورد بودجه هم گفت .. هر چه لازم دارید لیست کن تا بدهم بچه ها خریداری کنند .. راستی یادم رفت که بگم ... یکی دو تا درجه دار ستادی در امریکا حضور داشتند تا کار های دفتری رو انجام دهند .. همه با خانواده هایشون به امریکا امده بودند .. به هر حال طولی نکشید که کارگردان امریکایی هم به گروه معرفی شد ...

شوخی شوخی کار جدی شد .. !

 با پیوستن کارگردان موبور و قد کوتاه امریکایی ، کارمون جدی تلقی شده و مسئولیت هریک از ما زیاد شد . دیگه مسئله فرار از ورزش عصر گاهی نبود .. جناب کارگردان هم که تحصیلات عالی و آکادمیک هنر و کارگردانی تئاتر را داشت .. خیلی به کارش وارد بود .. همه سبک ها رو می دونست . وقتی صحبت رقص محلی با چوب شد .. روی تخته سیاه حتی حالت های بازیگران رو ترسیم کرده و با علامت گذاری زمین ، میزانسن های لازم رو تعین می کرد !! اون موقع ما حرکات او را افه و قمپز الکی تلقی می کردیم .. ! سال ها بعد .. یعنی دقیقآ بعد از بازنشستگی و کار در نشریه سروش ، حرکات ان ایام کارگردان جوان رو درک کردم ! با هماهنگی مسئولان ارشد پایگاه ، سالنی رو بعد از ظهر ها در اختیار گروه ما قرار دادند .. و اغلب اوقات آمریکایی ها برای تماشای تمرین گروه ما که از دید ان ها به زبان عجیبی تکلم می کردیم ..  به محل تمرین می امدند . بچه های بی جنبه و زبل ایرانی هم این جور مواقع شوخی هاشون گل کرده و با خوشمزه بازی توجه خانواده ها رو جلب می کردند ! مخصوصآ اگر دختر خانمی هم در بین تماشاگران بود ، اوضاع برای من به عنوان سرپرست گروه خیلی سخت می شد ! با نزدیک شدن به مراسم چهارم آبان استرس ما بیشتر می شد .. آقای کارگردان با دعوت چند هنرمند تمرین پانتومیم انجام می داد .. من خیلی احساس نگرانی می کردم .. و از آن می ترسیدم آبرو ریزی شود . می دونستم کاسه کوزه ها سر من خواهد شکست ..!!

یک هفته قبل از مراسم ..

 جناب سرهنگ ثمینی یک هفته مانده به اجرای مراسم ، من و کارگردان برنامه ها رو به دفترش احضار کرد . نمی دونستم دلیل احضارش چیست .. ! وقتی وارد دفتر فرمانده شدیم ، او ضمن تعریف از پشتکارمون ابتدا در مورد محل نمایش نظرمون رو پرسید .. ما از قبل با بچه ها هماهنگ کرده بودیم که اگه باشگاه افسران رو به این کار اختصاص بدهند ، خیلی عالی می شود . چون هم وسیع بود .. و هم چشم انداز زیبایی داشت .. وقتی به جناب سرهنگ باشگاه رو فوق رو مطرح کردیم .. سریع تلفن فرمانده کل آمریکایی ها رو گرفت و بهش گفت ما برای جشن تولد شاهنشاه مون احتیاج به باشگاه افسران رو داریم .. وقتی تلفنی تشکر کرد ، متوجه شدیم که موافقت شده است .. بحث بعدی بر سر قیمت بلیط برای هر نفر بود .. کارگردان معتقد بود نفری ۲۵ دلار باشد ! من در این مورد هیچ نظری نداشتم .. ! سرهنگ گفت چه خبره ..!؟ مراسم اسکار که دعوت نمی شوند !! و ده دلار برای هر فرد رو مناسب دونست .. و عاقبت همان شد . مسئله بعدی خرید تعدادی اسلحه کلت کمری برای اجرای نمایشنامه کابویی بود ! کارگردان گفت .. اگه اجازه بدهند خودش آشنا داره و می تونه از " آلامو ویلیج " خریداری کنه .. یک توضیح کوچک بدم که آلامو یک دهکده سینمایی است که اغلب فیلم های وسترن آن جا تهیه و تولید می شود . و یکی از محل های توریستی تگزاس و شهر سان آنتی نیو محسوب می شود . خب بودجه در اختیار وی برای خرید ششلول قرار گرفت ..

یک پارانتز به موقع ... !!

این بار پارانتر ام بی موقع نیست .. قبل از آغاز مراسم بهتره در باره شرایط اون ایام و مردم شهر " سان انتی نیو " توضیحی بدهم . بافت اغلب مردم این شهر مهاجر های اسپانیایی زبان است . به همین دلیل زبان اکثر مردم این شهر " اسپانیش " یا همون اسپانیایی خودمون است . اغلب دختر های شهر چاق و بد قواره بودند .. و فقط چهره زیبا و دلفریبی داشتند ..! به همین دلیل ایرانی ها نام دختر های چاق و تپلی رو " بوفالو " گذاشته بودند ! و هر کی با ان ها دوست می شد ، مورد تمسخر سایر ایرانی ها قرار می گرفت ! خب طبیعی است بعضی از بچه های ایرانی کم رو یا بهتره بگم دست و پا چلفتی و زشت سراغ آن ها رفته و با دوست می شدند .. همان طور که گفتم .. واقعآ چهره زیبا و دلنشینی داشتند .. ولی وقتی از ماشین پیاده می شدند .. وا ویلا .. بی نهایت چاق و بد قواره .. ( ما در میان خانم های ایرانی چاق زیاد داریم .. ولی همه شون دارای اندام های زیبا و قابل تحمل هستند ) بگذریم . مشتری بوفالو ها فقط ایرانی های خاصی بودند که تمسخر همکاران رو به خاطر دوستی با آن ها به جان می خریدند ! اغلب بوفالو ها وضع مالی خوبی داشتند .. و به قول معروف سرتاپای دوست پسرشون رو طلا و جواهر می گرفتند . و از شیر مرغ تا جون ادمیزاد رو نثارشون می کردند ..

چویسی ، تکخال بوفالو ها ..!!

قبل از هر چیز پوزش ام را به خاطر وفا دار ماندن به واقعه و توهین به قشری از انسان ها بپذیرید .. چون حضرت عباسی من همون زمان هم از این که خانم های چاق اسپانیایی رو این گونه خطاب می کردند ناراحت بودم . به هرحال ابن اصطلاح همیشه بین ایرانی ها رواج داشت ! بگذریم . در میان بوفالوهای تگزاسی یک دختر خانم بسیار قلدری به اسم " چویسی " وجود داشت که خیلی لات و لمپن بود ! هیچ کسی حریف او نبود . حتی گردن کلفت ترین ایرانی ها هم مرعوب قلدری این زن بودند . او هم مانند سایر دختر خانم های چاق ، از هیکلی درشت و بدقوارای برخوردار بود . ولی چهره اش زیبا بود . چویسی معمولآ بعد از ظهر ها به پاتوق جوون های امریکایی و ایرانی رفته و به بهانه بازی کردن بلیارد حضورش رو تثبیت می کرد .. کسی حق سر به سر گذاشتن با او رو نداشت ! چون وقتی عصبانی می شد .. از قدرتی عجیب برخوردار شده و به تنهایی حساب همه رو می رسید .. واقعآ یکه بزن و بزن بهادر بود !! آن هایی که او را می شناختند کاری به کارش نداشتند .. اما تازه وارد هایی که در جریان نبودند گاهی اسیر خشم جویسی می شدند ! و واقعآ بد جوری کافه رو به هم می ریخت .. روایت بود که با امدن هر گروه جدیدی از ایرانی ها ، چویسی سر راه یکی از ان ها قرار گرفته و با او دوست می شد ! برای همین زبان فارسی رو خوب متوجه می شد ( مخصوصآ الفاض رکیک را !! ) خب بعضی از ایرانی ها هم عادت داشتند موقع تفریح به زبان مادری الفاظ رکیکی رو به زبان اورده که موجب خشم چویسی می شد .. و به قول معروف خر بیار باقلا بار کن ... !!  

یک چشمه از عصبانیت چویسی ... !

از این که این همه در باره این خانم حاشیه می روم ، ببخشید . چون قهرمان این پست او  است . و باید بهتر با شخصیت وی آشنا شده تا در متن ماجرا قرار گیرید . یک دانشجوی خلبانی به نام " ک " همدوره ما بود . بچه گرمسار بود و با آقای " ماشاالله مداح " خودمون همشهری و هم ولایتی بود ! ببینید که طرف چقدر مشکل داشته که مداح نام او رو " آقا شوته " گذاشته بود ! و از این که می گفتند همشهری ات فلان دسته گل رو به آب داده ، بد جوری حال اش گرفته می شد !  ماجراهای این بابا خیلی شنیدنی است که باید در یک پست جداگانه به ان بپردازم ! مثلآ شنا بلد نبود و برای چشم چرونی رفته بود بالای دایو بزرگ ! و طبق قانون باید حتمآ به داخل استخر می پرید .. ترس او از غرق شدن و فریاد ایرانی ها که " ک " بپر .. ک بپر سبب شده بود سر و کله شبکه های تلویزیونی و مطبوعاتی به استخر کشیده شده و از صحنه هل دادن مربی نجات غریق خبر تهیه نمایند !! و با تیتر درشت حادثه طنز رو اطلاع رسونی نمایند .. خب این آقا چون هم قد کوتاه بود و هم زشت !! معلومه که سراغ چویسی رفته و با او دوست شده بود ! هر چه بچه ها نصیحت اش کردند که او تو رو خواهد کشت ، به گوش اش نرفت که نرفت ! تا این که یک روز که با هم بلیارد بازی می کردند .. دوست ایرانی ما تقلب کرده و چویسی متوجه می شود !! در یک چشم به هم زدن چوب بلند چوبی جایی فرو می رود که نباید می رفت .. و لحظاتی بعد بدن بی هوش او سوار بر امبولانس راهی بیمارستان شد .. و در نهایت باعث شد که به دلیل مشکل نشیمنگاه از پرواز اوت شده و به ایران برگردانده شد !! شنیدم به پایگاه شیراز منتقل شده بود .. و به عنوان افسر فنی خدمت می کرد .. ولی من هرگز او را در ایران ندیدم !!

بازدید جناب سرهنگ از پشت صحنه مراسم

سخنرانی سرهنگ ثمینی ...

فکر کنم دو سه روز بیشتر به اجرای مراسم باقی نمانده بود که جناب فرمانده همه شاگردان ایرانی رو برای امر مهمی دعوت کرد .. او قبل از هر چیز فرا رسیدن روز فرخنده چهارم آبان رو به همه ارتشی های حاضر تبریک گفته و عزت و جاودانگی برای خاندان جلیل سلطنتی آرزو کرد . و در ادامه افزود .. خوشحالم که مراسم سالگرد تولد اعلیحضرت همایونی رو در غربت با افتخار جشن می گیریم .. او سپس به همه ایرانی ها توصیه کرد .. دانشجویان هر کلاس پول روی هم گذاشته و بلیط برای اساتید خود تهیه کرده و ان ها رو به مراسم دعوت کنند .. خلاصه بعد از کلی دستورالعمل های جور واجور ، جناب فرمانده خطاب به دانشجویان گفت .. می دونم هریک از شما ها چندین و چند دوست دختر زیبا دارید ! توصیه من به شما ها این است : زیبا ترین دوست دختر خودتون رو همراه بیاورید .. زیاد مشروبات الکلی مصرف نکنید که با مست بازی مراسم رو خراب کنید .. !! فراموش نکنید من تمام فرماندهان نظامی سایر کشور ها رو با همسران شون دعوت کرده ام .. دوست ندارم آبرویم برود ! اگه کسی دوست دخترش بوفالوست .. بالاغیرتآ از دعوت اش خوداری کرده و با معلم های خود در مراسم حضور بهمرساند .. یه وقت نروید اون بوفالوهه کیه .. چوزی است ..!! چویسی است ( خنده و همهمه بچه ها ) رو به مراسم دعوت کنید ! هرکی شآن مراسم رو رعایت نکنه و باعث شرمساری ایرانی ها بشه .. به شرافت ام سوگند کت بسته به ایران می فرستمش .. دیگه سفارش نمی کنم ..!!

 خانم معلم اسپانیش ما ... !

و اما بشنوید از وضعیت معلمان کلاس ما ..!! در میان معلم های رنگ و وارنگی که داشتیم .. یه خانمی بود که اصلیت اش اسپانیش بود .. ولی چاق و بدقواره نبود .. بلکه برعکس خیلی لوند و عشوه ای بود ! و هر روز یک مدل لباس می پوشید و سرکلاس حاضر می شد ! بوی عطر های دلنشین او همه رو مست کرده بود . البته خیلی هم جدی بود .. و به هیچ کسی رو نمی داد ... !! مخصوصآ به ما ایرانی ها .. چون شنیده بود که جنبه نداریم ..و باعث آبرو ریزی اش خواهد شد .. همین مسئله سبب شده بود که ( خیلی عذر می خواهم ) همه تو کف اش بودند .. ! و همیشه بحث او و لوندی اش در ساعات تفریح موضوع صحبت بچه ها بود ! با وجود مهربانی فوق العاده اش و خنده رو بودن ، به محضی که یکی از بچه ها پا از گلیم اش فراتر می گذاشت ، سریع چهره اش در هم رفته و اخم می کرد .. خلاصه به هیچ کس رو نمی داد .. !! وقتی سرهنگ پیشنهاد داد بچه ها پول گذاشته و معلم های خود رو دعوت کنند ، همه داوطلب شده بودند که هزینه بلیط این معلم رو شخصآ پرداخت کرده و به عنوان پارتنر به مراسم دعوت اش کنند !! در صورتی که ما خانم معلم پیر و آقا هم داشتیم .. ولی همه دلشون می خواست اون شب با این معلم باشند .. ! ولی همان طور که گفتم به هیچ کسی رو نمی داد ! البته در تصویر زیاد جالب نیفتاده است ! ولی خداییش به چشم خواهر مادری جذاب و زیبا بود . به هر حال من این ریسک رو پذیرفتم تا به عنوان مسئول مراسم دعوت اش کنم !! و اگه هم نمی پذیرفت ، مشکلی برایم پیش نمی امد .. چون از اختیارات خودم دعوت اش می کردم .. خوشبختانه دعوت ام رو پذیرفت ! شاید به این دلیل که من مدام پشت صحنه بسر می بردم !! و همان گونه که در تصاویر می بیندید ، لباس رسمی در هیچ یک از عکس ها به تن ندارم ! چون بایستی گریم کرده و لباس وسترن می پوشیدم !!

 

خانم معلم در حال اهدای ورقه فارغ التحصیلی و حضور در جشن

باشگاه افسران پایگاه لک لند ...

هر چه به مراسم نزدیک تر می شدیم بر دلهره ام افزوده می شد ..! خدایا نکنه مراسم خوب از آب در نیاید ..۱؟ خدایا کمک ام کن .. لباس های وسترن اماده بود .. بلند گو های بزرگ در چهار سوی سالن کار گذاشته شده بود . از سه چهار روز مونده به مراسم ، بلیط ها چاپ شده و به فروش می رفت .. طبق اماری که از فروش بلیط به دستم رسیده بود ، تمام سالن می بایستی پر می شد ! برای شام هم علاوه بر غذا های ایرانی .. چند نوع غذای امریکایی هم پیش بینی شده بود تا اگه کسی ذائقه اش غذا های ما ایرانی ها رو نپسندید ، چیزی پیدا شود تا شکم اش رو سیر کند ..!! در یک گوشه هم بار کاملی پیش بینی شده بود .. و همان گونه که گفتم ، سرهنگ خیلی سفارش کرده بود تا کسی زیاده روی نکند ! ولی با وجود این من به افرادی که مسئولیت سرو مشروب رو داشتند ، سپرده بودم که حواس شون باشه .. مخصوصا چند نفری که خیلی کم جنبه بودند رو به آن ها نشون داده بودم که هوای کار رو داشته باشند .. می دونستم دست خودشون نیست .. و بقدری کم ظرفیت هستند که به قول ما ایرانی ها با اولین پیک کله پا می شدند !!

من و علی مهربانی در شب مراسم  

یک پارانتز بی جا ... !!

خیلی عذر می خواهم .. یاد دو تا از همدوره هایم افتاده و حیف ام اومد یادی از ان ها نکنم .. اولی شخصی بسیار سالم ، مومن و نجیب به نام " علی مهربانی " بود که هرگز در تمام مدتی که امریکا بود کار خلافی انجام نداد .. ( خیلی عذر می خواهم ) پسر رفت و پسر برگشت ..  مدت ها با من هم اتاق بود .و من به دوستی با او افتخار می کردم .. از روزی که به ایران برگشتیم ندیدمش .. شنیدم بعد از انقلاب تیمسار شده بود .. واقعآ حق اش بود . دومی شخصی به نام آقای " الف " بود که بد جوری عشق کابوی او رو کشته بود .. طفلک اگر چه قد و قامت رشیدی نداشت .. ولی از بدو ورود به امریکا سرش رو تیغ انداخته و با خرید لباس یک دست مشگی و وصل کردن قطار های فشنگ به صورت ضربدری به روی شانه و کمرش و با بستن اسلحه قلابی ، عین " یول برینر " شده بود . کلاه جالبی به سر می گذاشت و غروب ها که به کافه می رفت .. همه به او نگاه می کردند .. !! همین هیبت یک شب کار دستش داد . ماجرا از این قراره که در کافه ای چند تا سیاه پوست مست کرده و به روی هم اسلحه می کشند .. از بد حادثه این دوست فلک زده ما با اون شکل و شمایل وارد می شه ... خب بقیه اش رو می تونید حدس بزنید .. سیاه ها فکر می کنند کلانتر یا هفت تیر کش واقعی برای ادب ان ها وارد کافه شده است .. به محض ورود اتش اسلحه به طرف اش گشوده شده .. و خدا خیلی به حالش رحم می کنه که سیاه ها مست بودند و تیرشون خطا رفته بود .. و دومین شانس اش هم این بوده که پلیس به موقع می رسد .. و گرنه دخل اش آمده بود !! بیچاره از ترس غش کرده بود ..!! ولی هرگز از رو نرفته و تا اخر دوره با اون شکل و شمایل تو خیابون ها آفتابی می شده است !! او هم محل خدمت اش شیراز بود و متآسفانه بعد از مراجعت از امریکا هرگز ندیدمش .. یادش بخیر

 شب مراسم ...

 عاقبت شب چهارم آبان ماه فرا رسید . سرهنگ ثمینی و معاون هایش نخستین کسانی بودند که به مراسم امدند . همه بدون استثناء بلیط خریده بودند ! حتی جناب سرهنگ .. بچه ها یکی یکی با دوست دختر های خود وارد می شدند .. همه کت و شلوار پوشیده و کراوات زده بودند . در گوشه ای از سالن سن اجرا قرار گرفته بود . که پشت آن چند اتاق وجود داشت . من یک پایم پشت سن بود و یک پایم داخل سالن .. تا وضعیت رو بسنجم .. میهمانان امریکایی هم که اغلب شخصیت های بلند پایه نظامی بودند ، کم کم سر و کله شون پیدا می شد . من در اوقاتی هم که پشت سن نزد بچه ها بودم ، یواشکی از سوراخی داخل سالن رو دید می زدم ! آخه حسی به من می گفت که ممکنه خرابکاری به وجود آید ! سعی می کردم با نگاه کردن به عمق چشمان جناب سرهنگ ، که او هم مثل من دغدغه امشب رو داشت ، پی به وضعیت روحی اش ببرم . خنده ها و حتی حرف زدن با همسرش هم مصنوعی به نظر می رسید .. هنوز مراسم شروع نشده بود . راستی یادم رفت بگم .. برای پیدا کردن سرود شاهنشاهی خیلی دوندگی کردیم . هیچ جا گیر نمی آمد ! و می دونید که بدون سرود شاهنشاهی هیچ مراسمی آغاز نمی شد ! تا این که از کتابخانه معتبری در شهر ، آن را به دست آورده و بر روی نوار کاست معمولی ضبط اش کردیم ..

یک اتفاق مضحک .. !!

در اغلب ایالت های آمریکا از جمله بیابان های تگزاس حیوانی به نام  اسکانگ (Skunks)  زندگی می کنه که به اندازه گربه یا سمور است .. تنها وسیله دفاعی این حیوان ، بوی بسیار مشمئزکننده ای است که به هر جانوری پاشیده شود .. از بوی متعفن اش بی هوش می شود . و تا مدت ها اثر آن بو باقی مانده و با هیچ ماده تمیز کننده و شیمیایی هم پاک نمی شود ..! گاهی شب ها اتفاق می افتاد که در بیابان این بو به مشام مردمی که در حال عبور بودند رسیده و موجب ناراحتی ان ها رو فراهم می کرد .. در شب مراسم هم  فردی با ملیت عرب وقتی با دوست دختر سیاه چرده اش قدم زنان به سمت باشگاه می امده است .. با یکی از این حیوانات مواجه شده و لذا برای خود شیرینی و نشون دادن شجاعت اش به دختر خانم همراه اش ، دنبال حیوان می کند .. البته بعد ها گفت .. فکر کردم سمور است !! که ناگهان حیوان وحشت زده شده و با تمام قوا وسیله دفاعی اش را بر دست دانشجوی عرب می پاشد ! بو بقدری تهوع اور بوده که طرف منگ شده و شروع به هذیون گفتن می کنه .. و دوست دخترش با فریاد مردم رو به کمک می طلبد .. بدبختی این جا بود که هیچ کسی نمی توانست به اون بخت برگشته نزدیک شده و کمک اش کند ... !! بوی گند در یک لحظه باشگاه رو فرا گرفت .. سریع او را به بیرون راهنمایی کردند و با روشن کردن پنکه های سقفی و پاشیدن انواع اسپری تا اندازه ای برطرف شد . اما یادمه تا چندین روز دانشجوی عرب طفلکی بالا می آورده است ! و حتی نمی توانست سر کلاس حاضر شود ..!! بنده خدا دستش رو با هر وسیله ای که فکر کنید می شست .. اما بو هم چنان باقی ماند .. نفهمیدم چی به سر دوست دختر غریب اش اومد ..!! ؟

 

 چویسی اومد ، آن زن آمد ...!!

هیچ کسی نمی تونه حال روز من و سرهنگ ثمینی رو با مشاهده چویسی تجسم کنه .. !! من که داشتم شاخ در می اوردم ! چطور چنین چیزی ممکنه ..!!؟ کی اون رو دعوت کرده است .. !!؟ و این پرسشی بود که تقریبآ همه زیر لب با تعجب زمزمه می کردند ..! زن قلدر انگاری بهش ندا داده بودند که دستور این بود " چویسی رو دعوت نکنید ..!! " به همین دلیل در حالی که بلیط مراسم در دستش بود ،اون رو طوری بالا گرفته بود که همه ببینند که واقعآ دعوت شده است !  سپس آن را لوله کرده و با تنفر محکم به جیب دانشجوی جوانی که جلوی در ایستاده بود تا میهمانان رو راهنمایی کنه ، قرار داد . رنگ طفلک دانشجو بد جوری پریده بود .. فکر کرد او می خواهد تنبیه اش کند .. و انگاه آزادانه در حالی که لبخند ملیحی به لب داشت .. با بعضی از دانشجویان که روزگاری با آن ها دوست بوده و یا می شناخت سلام و علیک کرده و یک راست روی یکی از میزهایی که برای میهمانان عالیقدر در نظر گرفته بودیم نشست ! سرهنگ به افراد داخل سالن اشاره کرد که کاری بهش نداشته باشید .. بعد از چند دقیقه به سمت بار رفته و تقاضای مشروب کرد ! بارمن یک پیک ویسکی ریخته و روی میز قرار داد .. که ناگهان چویسی محکم زیر گیلاس کوبیده و با صدای بلند گفت .. حرومزاده این به کجای این بشکه می رسه ..!!؟ در همین حال دو نفر پلیس گشت که با سگ های خود جلوی در باشگاه ایستاده بودند .. به سوی سرهنگ رفته و کسب نکلیف کرد .. ظاهرآ پرسیده بود بلیط دارد ؟ وقتی پاسخ مثبت رو شنیدند .. با احترام یکی از ان ها به او نزدیک شده و گفت .. سر جای خود بنشین و شلوغ نکن !! و زن با اشاره دست اش حرکت زننده ای رو انجام داد ...

اجرای قسمت اول مراسم ...

بعضی ها با توجه به اولتیماتم جناب سرهنگ با مشاهده زن قلدر ، منتظر ماجراهای پیش بینی نشده ای بودند .. جناب فرمانده بد جوری ناراحت و دلخور بود .. به قول معروف کارد می زدی خون اش در نمی آمد . سر ساعت با اشاره جناب ثمینی سرود شاهنشاهی از بلند گو ها پخش شد .. میهمانان همه ایستاده بودند .. چویسی هم بدون توجه در حال سرکشیدن بطری مشروب اش بود .. !! سپس همان کارگردان به زبان انگلیسی به مدعوین خیر مقدم گفته و چند جمله ای هم در باب شاهنشاه محمد رضا شاه پهلوی سخن به میان اورد .. سالن تقریبآ دیگه پر شده بود .. و باید به ترتیبی که سخنران اعلام کرده بود ، اجرا می شد .. من دیگه نمی توانستم به داخل سالن نظارت داشته باشم .. برنامه ها همه کوتاه مدت پیش بینی شده بود تا کسی حوصله اش سر نرود .. از چهره امریکایی ها معلوم بود که خیلی خوششون آمده است .. مخصوصآ نمایشنامه وسترن که خیلی به خاطرش تمرین کرده بودیم .. رقص چوب .. اجرای ترانه محلی خراسانی و سپس گروه طنز بیتل ها که بچه ها با قیافه های عجیب و غریب بر روی سن وانمود می کردند مشغول نواختن هستند .. حمید هم با موهای رنگ کرده که از تی زمین شویی تشکیل شده بود ، حسابی دسته جارو رو تکان داده و عین خواننده ها فریاد می کشید .. !!.. بعد نوبت به آنتراکت و پذیرایی رسید ..  

 کی چویسی رو دعوت کرده بود ..!!؟ 

در لحظه تنفس سریع کت ام رو بر تن کرده و به سمت سالن دویدم .. جرآت نزدیک شدن به جناب سرهنگ رو نداشتم .. هر کی من رو می دید .. می گفت .. فلانی چویسی رو کی دعوت کرده ..!!؟ در این گیر و دار و لحظات پر اضطراب ماشاالله مداح به سمت ام امده و با لحنی خاص گفت .. بهروز می دونم کار توست !! پسر کی دست از این شیطنت ها بر می داری .. !!؟ برای یک لحظه می خواستم خفه اش کنم .. بهش گفتم مثل این که یادت رفته مسئول مراسم من هستم . اونوقت خودم با دست خودم آبرویم رو ببرم ..!!؟ با خونسردی گفت .. از تو این کار ها بعید نیست .. از اون جا که همه نزدم می امدند و در باره مراسم از من سوال می کردند .. نتوانستم ماشاالله رو ادب کنم ..!! ( البته ما همیشه با هم درگیر بودیم .. ولی خب دوست صمیمی یک دیگر هم بودیم ! ) در حالی که سرگرم سلام و علیک با دوستان و میهمانان بودم . . ناگهان دیدم صدای گوشخراش عربده چویسی بلند شد !! و به اصطلاح خودمون دنبال نفس کش می گشت ... !!؟ و به فارسی به سرهنگ ثمینی و شاه فحش می داد !! این بار پلیس به خاطر برهم زدن نظم مراسم ، به زور و تلاش بسیار او را جلب کرده و از سالن خارج نمودند ..! اولین بار بود که در عمرم شاهد توهین به شاه بودم !! خود به خود وحشت ام گرفته بود ..! همون جا متوجه شدم دست هایی در کار بوده تا مراسم سالگرد تولد شاه ایران به هم بخوره ...!!

میهمانان ویژه من ...

 فراموش کردم از میهمانان خودم بگویم .. ( خیلی عذر می خواهم ) من نخستین دوست دخترم رو که " مونیکا " نام داشت رو به اتفاق مادرش دعوت کرده بودم .. خانواده متشخصی بودند .. که خاطرات فراوانی از دوستی با او و خانواده اش دارم .. حتمآ در یک پست به آن ها اشاره خواهم کرد .. مادر مونیکا زنی مغرور و جدی بود .. وقتی از دور دیدم که با مشاهده من نیش اش باز شد !! دوزاری ام افتاد که از مراسم تا این جای کار خوشش اومده است ! قبل از این که با مونیکا و مادرش احوالپرسی کنم ، خانم معلم عشوه گرمون رو دیدم که به سوی من می آید .. وقتی به من رسید محکم دست داده و از برنامه ها تشکر کرد .. در همان لحظه برق فلش دوربینی رو احساس کردم .. وقتی برگشتم دیدم مونیکا به اصطلاح خودش مچ ام رو گرفته است !! من هم زرنگی کرده و از استادم خواهش کردم تا با دوستانم آشنا شوند .. موقع معرفی علامت رضایت رو در صورت مونیکا حس کردم .. کم کم موقع اجرای قسمت دوم بود .. از دوستانم عذر خواهی کرده و قبل از ترک ان ها به گارسن ها سپردم به میهمانان من حسابی برسند .. !! از لای درز پرده دزدکی دنبال میهمانانم بودم .. وقتی دیدم هر سه با هم نشسته اند کمی خیالم راحت شد ... و برنامه آغاز شد ..

عجب شانسی اوردم .. !!

 قسمت دوم مراسم هم آبرومندانه برگزار شد .. فقط موقع صرف شام یکی از همکاران که مست کرده بود قصد به هم ریختن مراسم رو داشت که با دخالت همکاران به خیر گذشت .. مدت ها از مراسم گذشته بود .. و من به اتفاق دوستانی که در این مراسم زحمت کشیده بودند از این که هیچ اشاره ای به کار ما نشد ، خیلی دلخور شده بودیم .. کم ترین انتظار ما این بود که در پرونده خدمتی مون درج شده و قید کنند که برای عزت شاهنشاه در دیار غربت ما چند نفر زحمت کشیده ایم !! من به همکاران می گفتم . بابا جان خودمونیم .. ما که به خاطر نمایش و تشویق و درج در پرونده این کار ها رو نکردیم .. ! همه اش به خاطر فرار از آمار لعنتی بعد از غذا بود ! حالا که به نام خودشون تمام کرده و یادی از ماها نکردند .. اشکالی نداره به خدا واگذار کنید .. سال ها از این واقعه گذشت .. و ما به ایران برگشتیم . به جز ماشاالله مداح ، همه همدورهایم به شیراز منتقل شده بودند .. و کارم طوری بود که هرگز تا امروز ان ها رو ندیده و خبری از ان ها ندارم .. اما بعد از انقلاب اولین چیزی که شورای انقلابی در دستور کارش قرار داد ، بررسی پرونده پرسنل به منظور کشف سرسپردگی شون به رژیم پهلوی بود .. !! و چقدر خوشحال شدم که تلاش جمع ما رو برای تولد شاه منعکس نکرده بودند !! و گرنه ما چگونه می توانستیم ثابت کنیم که نیت ما در اصل چی بوده است .. !!؟ به همین دلیل به همه دوستان و شاگردانم همیشه تآکید می کنم هیچ مسئله ای رو شکست تلقی نکنید .. چون ممکنه به خواست و مشیت الهی آن شکست ظاهری ، خود منشآء  پیروزی باشد .. من واقعآ به این اصل معتقد هستم ...

با تشکر و احترام :

بهروز مدرسی

این مطلب ساعت چهار بامداد سی ام اسفند ۱۳۸۷ پایان یافت .

یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا

   ایام به کام   

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد
 
 6mfmukopgefyux613u8m.jpg 
زير نظر : عليرضا صادقي  

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد. 

 Antonov An-148:

Since Iran is going to purchase and manufacture this aircraft i introduce is here.The Antonov An-148 is a regional jet aircraft designed by the Ukrainian aircraft firm Antonov.The An-148 aircraft is a high-wing monoplane with twin jet turbine engines mounted in pods under the wing. This arrangement protects the engines and wing structure against damage from foreign objects . A built-in auto-diagnosis system,auxiliary power unit , high reliability, as well as the wing configurating allow the An-148 to be used at poorly equipped airfields. Modern flight and navigation equipment, multifunctional displays and a fly-by-wire system enable the An-148 aircraft to operate day and night, under IFR and VFR weather conditions on high density air routes. The An-148 cockpit features five 15 cm by 20 cm (6" by 8") LCDs built by Russia’s Aviapribor and fly-by-wire flight controls (using technologies developed for the An-70 cargo transport) The wing and fuselage are adapted from those used on the An-74 jet transport.The An-148-100 regional aircraft is the main model of the An-148. It seats 70 passengers up to 80 passengers . The aircraft is also configurable in a multiple-class layout which can carry fewer passengers.

General characteristics:Crew:2,Capacity: 70 -80 passengers ,Powerplant: 2 × Мотор Січ Д-436-148 ,Maximum speed: 470 kn (870 km/h — 470 nmi, 870 km, 540 mi) ,Cruising speed: 445-470 kn (820-870 km/h) ,Minimum takeoff distance: 1,750 m (5,740 ft),Range: 1,900 nmi(3,600 km, 2,200 mi), Service ceiling: 41,000 ft (12,500 m),Fuel consumption: 1,470 kg/h (3,240 lb/h), Fuel efficiency: 24.5 g/seat-km (0.0540 lb/seat-mile)

Source:Wikipedia BY:Alireza Sadeghi

 

ترجمه فارسی:

آنتونوف-148:

از آنجاییکه کشور ایران قصد خرید و ساخت این نوع هواپیما را دارد در اینجا به معرفی آن میپردازم."آنتونوف-148" جت منطقه ایست که توسط صنایع هواپیماسازی اوکراین ساخته میشود.هواپیمایی تک باله است که بال آن در بالا قرار میگیرد و دارای دو موتور جت توربینی است که در نقاط سخت سازی شده زیر بال نصب شده اند.این طرز قرارگیری موتورها و ساختار بال را در برابر صدمات ناشی از برخورد اجسام خارجی حفاظت میکند.سیستم تشخیص خودکار عیوب-واحد تولید نیروی کمکی-قابلیت اعتماد بالا بهمراه شکل و ترکیب بالها به آنتونوف-148 امکان استفاده از فرودگاههایی با تجهیزات ضعیف را میدهد.همچنین تجهیزات ناوبری مدرن-نمایشگر چند کاره و سیستم پرواز با سیم هواپیما را قادر میسازد که در شب یا روز -پروازدر شرایط آب و هوایی با دید و بدون دید و در مسیرهای پر تراکم پرواز کند.کابین آنتونوف-148 شامل 5 نمایشگر ال سی دی 15 در 20 سانت میباشد که توسط یک شرکت آویونیک روسی ساخته شده است و همچنین دارای سیستم کنترل با سیم میباشد.(تکنولوژی که برای هواپیمای باری آنتونوف-70 استفاده شده است).بال و بدنه این هواپیما نیز از نمونه ای که در انتونوف- 74 بکار رفته است تطبیق یافته است.جت منطقه ای "آنتونوف-100-148" مدل اصلی این هواپیما است که قادر به حمل 70 تا 80 مسافر است و همچنین قابل تبدیل به طرح چند کلاسه در ازای حمل مسافر کمتر نیز میباشد.

مشخصات عمومی:خدمه:2 نفر/ظرفیت:70-80 نفر/پیشرانه:2/حداکثر سرعت:870 کیلومتر در ساعت(470 ناتیکال مایل -540 مایل)/سرعت کروز:820-870 کیلومتر در ساعت/حداکثر مسافت بلند شدن:1750 متر/برد:3600 کیلومتر(1900 ناتیکال مایل-2200 مایل)/سقف پرواز:12500 متر/مصرف سوخت:1470 کیلوگرم در ساعت(3240 پوند در ساعت)/راندمان سوخت:24.5 گرم برای هر صندلی در هر کیلومتر.

منبع:ویکیپدیا گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی

 

 بخش بازرگاني    با مديريت : امير محمود بازيار 

تلفن تماس  : ۰۹۳۵۸۶۶۶۲۹۶

 ای میل مدیر تبلیغات am_bazyar@yahoo.co.uk 

تعرفه تبليغات در سايت و وبلاگ oldpilot

سايز كليه تبليغ ها 464*68 است.

   

 9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg 

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد . 

yul2qu6sjgcpbprkkr6e.jpg

من همسر سبیل کلفت نمی خواهم

تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل

و

جاسوسی که به خواستگاری آمد !!

روایت واقعی  

 

   
- تعداد بازديد
  • 7056
  • مرتبه

    نظرات

    اقاي مدرسي سلام
    در مورد پست قبلي تهاجم فرهنگي:
    معاشرت با زنهاي مختلف ودوست دخترهاي فراوان در اقصي نقاط دنيا براي شما ايرادي ندارد اما همين چيزهابراي ما كفر ابليس است.از فرهنگ ودين وديانت صحبت مكنيد.راستي كدام دين وارزش؟تصاويري كه ما از ماهواره وانتر نت به صورت مجازي ميبينيم شما كه به صورت واقعي تجربه كرده ايد پس ديگر موعضه براي چيست ؟
    پاسخ
    دوست عزیز و گرامی
    من هرگز قصد موعظه نداشته و ندارم
    شما آزاد هستی هر خلافی که دوست داری بکنی
    منظور من سایت های مستهجن به زبان فارسی بود که روابط با محارم رو تشویق می کرد آقا .. اگه شما در اینترنت و ماهواره هم همین چیز ها رو می بینید .. که وای بر ما و فرهنگ ما .. !!
    در ضمن من از تهاجمی سخن گفته بودم که رابطه خواهر با برادر را ترویج می کرد .. پدر با دختر را .. و پسر با مادر .. چه ربطی به خوش گذرونی های من یا شخص دیگری داره ؟
    هرکی پاسخگوی اعمال خویش است .. خدا را شکر می کنم که هرگز حتی در زمان طاغوت و حتی در بلاد کفر .. کار خلاف شرع نکردم آقا ..
    حال اگه رابطه با محارم رو که من اخطار داه ام شما امری عادی می شمارید .. من با جنابعالی هیچ حرف و سخنی ندارم
    در خاتمه اگه احساس می فرمایید سخنان بنده موعظه است .. خوشحال می شوم از این به بعد اگه براتون دعوت نامه ارسال کردم تشریف نیاورید

    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35