دلقکی در صحنه تصادف ! دوستانی که از اینترنت سرعت ضعیف استفاده می کنند و یا حوصله مشاهده بخش های تبلیغی سایت را ندارند ، لطفآ برای خواندن مطلب به وبلاگ مراجعه فرمایند ..اینجا شاید هنوز کسانی باشند که صحنه تصادف اون شب تابستانی اتوبان آیت الله صدر رو به خاطر داشته باشند . شبی که ناگهان در میان تماشاگران کنجکاو دلقکی شتابان به کمک مجروحان آمده بود !! و مردم غمگین و متآثر نمی دونستند بخندند یا غمگین باشند ... با این مقدمه تقریبآ متوجه محتوای مطلب این پست شدید .. امیدوارم لبخندی هرچند کوچک بر لبان زیبای شما بیاورم ! این ماجرای واقعی در اواخر دهه هفتاد هجری رخ داد . سال هایی که من در هفته نامه سروش فعالیت می کردم . براستی می تونید حدس بزنید چرا این عمل از من سر زد ..!!؟ می گم خودمونیم .. چطوره این روز ها به این شکل و شمایل درامده و تو خیابان ها از مردم پول درخواست کنم !!؟ یک نکته رو همین الان باید روشن کنم .. و آن این است که در این پست حواشی و حاشیه رفتن های وقت و بی وقت آن خیلی زیاد است !! چون اصل خبر کلآ یکی دو خط بیشتر فضا نمی گیرد ! و این هنر من باید باشد که یک خط خبر رو به یک صفحه بلند و بالا تبدیل کنم !! دلیل دیگه می تونه این باشه که .. ممکنه خیلی ها تازه به جمع خوانندگان سایت پیوسته باشند و از ماجراها و اتفاقانی قدیمی که تعریف کرده ام بی اطلاع باشند . پس خواهش می کنم بعد ها گله نفرمایید که یک خط خاطره رو در یک صفحه طولانی به خورد خوانندگان اش داد !! به قول معروف اوضاع و احوالمون این روزها مناسب نیست .. و با تحریم و محدویت مواجه هستم .. پس باید همه راه ها رو امتحان کرد !! ضمنآ فراموش نکنیم که در هر پست من اهدافی رو در راستای تقویت حس اعتماد به نفس جوانان دنبال می کنم .پس اگر دیدید خیلی وارد جزئیات می شوم به بزرگی خودتون مرا عفو کنید . سخن اخر این که .. متآسفانه مطلع شدم یکی از خوانندگان دایمی این سایت با نام " شمسایی " که نمی دانم اسم اصلی یا مستعار است .. و از افسران شجاع نیروی دریایی بود بیست و هفتم بهمن ماه بر اثر حادثه ای دارفانی رو وداع گفته است . درگذشت این افسر شجاع رو به ملت شریف ایران و خانواده محترمش تسلیت عرض می کنم . روحش شاد . آژانس هواپیمایی برای خوانندگان سایت تخفیف ویژه می دهد . شرافت کاری این فروشگاه را تضمین می کنم . مدرسی نقبی به گذشته ... من هم مثل اغلب افراد ارتشی همیشه فکر می کردم اگه یه روز به هر دلیلی عذرم رو از نیروی هوایی بخواهند .. چه خاکی باید به سرم کنم ..!!؟ هیچ کاری بلد نیستم !! البته بگم .. این دغدغه خیلی از افراد نظامی می توانست باشد ! شاید هم این گونه رژیم گذشته خواسته یا ناخواسته به ذهن ما فرو برده بودند ! به همین دلیل وقتی در سوئیس پرفسور معالج ام گفت که دیگه نمی توانم پرواز کنم .. دنیا به سرم خراب شد . در شهر لوزآن سوئیس دریاچه زیبا و کوچکی به نام " اوشی " وجود داره که اهالی شهر برای استراحت و تفریح اون جا می رفتند .. یادمه با شنیدن خبر غم انگیز از زبان دکتر .. سریع خودم رو کنار دریاچه رسونده و با تمام وجود نعره توآم با گریه سر دادم .. من به عشق پرواز و خدمت در راه کشورم به خود امید زنده ماندن داده بودم .. حال با کمال ناباوری آن عشق را از من می گرفتند .. هیچ گاه غروب آن روز دریاچه کشور سوئیس رو فراموش نمی کنم ! حال و روزم رو در ان لحظه نمی دونستم .. تنها همسرم بود که دلداری ام می داد . جالب این که بقدری صدای ناله و فریاد ام درناک و بالا بود که توجه شهروندان خونسرد سوئیسی رو هم به خود جلب کرده بود ..!! بوی خاک وطن ... بدون توجه به بخیه های روی شکم ام که از زیر گلو تا ناف زده شده بود .. با اصرار خودم یک هفته زود تر از موعد پیش بینی شده به سمت ایران حرکت کردم .. صحبت بخیه شد یاد موضوعی افتادم .. یادمه وقتی به هوش امدم .. پرفسور با منت به من گفت : چون تو جوان هستی سعی کردم شکاف سینه ات را از زیر یقه ات آغاز کنم ! و این کار من رو برای بیرون آوردن قلب کمی سخت تر کرده بود !! من که منظور او رو نمی فهیمدم پرسیدم .. خب چرا بیشتر جر ندادید !! با مهربانی در حالی که خنده ای بر لب داشت گفت : آخه پسرم تو خیلی جوانی .. گفتم شاید یه روز بخواهی دگمه بالای پیراهن ات رو باز بگذاری .. نباید جای تیغ جراحی ام مشخص باشه ..!! تازه فهمیدم چه لطفی به حق ام کرده است . طفلک فکر کرد از اون جوون های سوسول تهرونی هستم که دگمه یقه ام را باز گذاشته و سر چهارراه ها چشم چرونی می کنم !! ازش تشکر جانانه کردم . در طول پرواز با هواپیما جامبو جت ایران ایر اصلآ حال و روز درست حسابی نداشتم .. بد جوری درد می کشیدم .. در همان حال دو تن از میهماندارن زبل که متوجه شده بود من و همسرم بار و بندیل زیادی نداریم .. با لحنی بچه گول زن در حالی که دو تا ساک بزرگ دسته دار دستش بود به ما مراجعه کرده و گفت .. می شه از شما خواهش کنم این دو بسته رو از گمرک برای من رد کنید ..!!؟ همین جوری سر سری نگاهی به داخل ساک انداختم .. دیدم دوربین فیلمبرداری و وسایل این چنینی است .. چپ چپ نگاه اش کرده و از جیب ام یک دسته دلار در اورده و گفتم .. من می تونستم مثل شما خرید کنم !! و دیدم رفت سراغ مسافر ساده دیگری !! وقتی تهران رسیدیم چون بار و بندیل زیادی نداشتم زود ترخیص شدیم .. شاید باورتون نشه به محض این که بوی روغن و باد نیمه گرمی که از سوی رمپ خودمون به مشامم خورد ، جون تازه ای گرفته و خم شدم خاک زمین وطنم رو بوسیدم .. باور کنید تمام درد از بدنم رفت .. تلاش برای دریافت مجور پرواز ... درسته که خرید زیادی نکرده بودیم .. فقط مقداری سوغاتی برای بهاره و آرش و کمی هم برای اقوام نزدیک .. اما در جیب ام ورقه ای بود که برای من خیلی ارزشمند بود .. در سوئیس کلی به پرفسور التماس کردم که نامه ای به من بدهد که می توانم پرواز کنم .. او سر سختانه مخالفت می کرد .. ولی ناگهان فکری به سرم زد و از راه دیگر وارد شدم .. به او گفتم جناب پرفسور .. در شرایطی که اکثر رگ های قلبم مسدود بود .. من شب و روز سخت ترین پرواز های مناطق جنگی رو انجام می دادم .. حالا که خوب شده ام .. شما مانع می شوید ..!!؟ به هر حال با هدایایی چون خاویار و قالیچه ایرانی که برای تشکر تقدیم دکتر کردم .. در رودربایستی بالاخره مجوز پرواز رو به من داد .. ! چقدر خوشحال بودم . و به همین دلیل دیگه صبر نکردم .. اون موقع ارتباطات مثل امروز نبود .. به سختی می شد با ایران تماس گرفت .. اما وقتی برگشتم مجوز دکتر رو قبول نکردند ..!! علنآ به من گفتند : بگذار دم کوزه آب شو بخور !! یا این برگه به درد عمه جونت می خوره ..!! یکی دوسالی در حوزه ترمینال ساها کار کردم .. ولی تمام تلاش ام این بود مجوزم رو بگیرم .. تا این که بر اثر همین پی گیری ها .. خودم کار خودم رو خراب کردم . شورای پزشکی طبق ماده ای تصویب شده اعلام کرد : افرادی که عمل قلب باز انجام می دهند بدون توجه به نتیجه ان صلاحیت خدمت را هم ندارند .. چه برسه به پرواز ..!! و این ضربه سختی بود که خوردم ولی نامید نشدم .. طولی نکشید که بر اساس همون ماده قانون که خودم از سوراخ سنبه های بیمارستان بیرون کشیده بودم .. بازنشسته ام کردند .. !! بد ترین دوران عمرم چگونه سپری شد ..!؟ راستش رو بخواهید دوست ندارم با بیان آن خاطرات تلخ شما یاران همدل رو ناراحت کنم . فقط تجسم کنید که حقوق ام قطع شده بود . منزل سازمانی رو باید سریع تخلیه می کردم ! هیچ پس اندازی نداشتم .. هر چه دار و ندار هم داشتم برای رفتن به سوئیس فروخته و دلار آزاد خریده بودم . برای اجاره خانه پول پیش می خواستند .. حتی بلانسبت یک طویله در جاده ساوه پیدا کرده بودم .. ولی صاحبخانه صد هزار تومان پول پیش می خواست که من نداشتم !! دلم نمی خواست به کسی رو بزنم . امیدم فقط به خدا بود . می دونستم هرگز تنهایم نخواهد گذاشت .. دیگه چیزی برای فروش نداشتیم .. آخرین کالای قابل فروش چند شیشه شیر خالی و جعبه نوشابه بود .. که با آن تونستیم چند تا نون بربری بگیریم !! بد جوری تحت فشار بودم . شب ها خوابم نمی برد ! یک شب همین جوری که روی تراس خوابیده بودم و راه شب گوش می دادم .. مجری از شنوندگان خواست تا نیت کرده تا فال حافظ بگیرد . خب من هم در همون حالت حزن انگیز نیت کردم .. خیلی شعر جالبی آمد .. همون لحظه فکری به ذهن ام رسید ! همسرم رو از خواب بیدار کرده تا با او مشورت کنم .. با تعجب از این عمل من بیدار شد .. بهش گفتم تا این لحظه دیناری مال حروم نخورده ایم .. و نباید وعده های آدم های مغرض رو که در باغ سبز نشون می دهند بخوریم .. به ذهن ام رسیده که مدتی برویم سرایداری کنیم !! تا پول پیش اجاره خانه رو به دست بیاوریم ... این بود که به کیهان رفته و اگهی با عنوان سریدار تحصیلکرده زدم .. مسئول آگهی شخصی به نام درویش بود . زیر بار نمی فرفت ! فکر می کرد من دشمن انقلاب هستم که قصد ضربه زدن دارم !! وقتی متوجه شد شهید درویش ( خلبان شهید محلاتی ) دوست ام بوده .. باور کرد و به شرطی که فقط دو نوبت چاپ شود با ان موافت کرد . خیلی ها دعوت به کار کردند .. اما اکثرآ از طیف خدا بی خبرانی بودند که مست ثروت باد اورده خویش بودند .. و من نمی خواستم روی تربیت فرزندانم تآثیر بگذارد .. تا این که به لطف خدا خانواده ای مومن پیدا شد ... که خانه ای که زیاد تعریفی نداشت در اختیار ما قرار داد و ما سجده شکر به جای آوردیم که محتاج نامرده ها نشدیم .. نزدیک یک سوال با ان ها بودیم .. دست سرنوشت ما را به جای آبرومندی کشاند ... مجله سروش ،نقطه حرکتی دوباره .. ! این که چگونه سر از مجله سروش در آوردم زیاد مهم نیست .. ضمن این که در مطالب قدیمی جزئیات رو شرح داده ام . اما برای فردی چون من که بعد از سال ها خدمت در ارتش اکنون بایستی حرفه جدیدی رو آغاز می کرد ، کار کمی سخت بود ! اون زمان مدیر عامل انتشارات سروش آقای مهندس مهدی فیروزان بود . خدا خیرش بده .. او کسی بود که ما را در خانه پدری اش در بهترین نقطه شمال تهران " الهیه " سال ها پناه داد . و خود من را در زیر مجموعه خودش یعنی سروش دعوت به همکاری کرد . از اون جایی که زبان انگلیسی ام بدک نبود ، ابتدا در بخش امور بین الملل نشریه کارم رو آغاز کردم . ذکر این نکته ضروری است که من از کودکی عاشق مطالعه بودم .. اون موقع مجله " دختران پسران " ۵ ریال قیمت داشت .. سعی می کردم همیشه آن را بخوانم . حتی در زمان جنگ هم در کیف پروازم چند جلد کتاب همراه ام بود تا اگه هواپیما در پایگاهی خراب شد .. سرگرم باشم ! از همون روز های نخست در انتشارات سروش ، همیشه با ذوق و اشتیاق به کار خبرنگاران و گزارشگران خصوصآ بخش رادیو و تلویزیون که با هنرمندان و کارگردان ها در ارتباط بود می نگریستم . خیلی دلم می خواست یک روز کمک خبرنگار یکی از همین بخش ها شوم ! ولی من هیچ تجربه ای در تهیه گزارش یا نویسندگی نداشتم . خیلی زود به سبب غیبت یکی از نویسندگان ارشد مجله که استاد دانشگاه بود و نقد کتاب می نوشت ، داوطلب نقد کتابی در باره " بوستی هرزه گوین " شدم .. و ظرف سه روز نقد رو تحویل دادم . خب به لطف خدا ورق برگشت .. و زود تر از ان چه که فکرش رو بکنم .. به عنوان خبرنگار ارتقای شغل دادم . و به دلیل زحمات و اندیشه فراوان به دبیر سرویسی رادیو و تلویزیون منصوب شدم ! کلک برای پنهان کردن ضعف ها !! از ان جا که سن ام نسبت به سایر کارمندان و خبرنگاران برزگ تر بود و ممیک چهره و ریخت و قواره ام غلط انداز به نظر می رسید ، همه فکر می کردند من بازنشسته سازمان صدا و سیما هستم !! و این نوع نگرش مشکلات ام رو زیاد می کرد . هیچ وقت روزی که مسئولیت تهیه گزارش جشنواره فجر به من محول شد رو فراموش نمی کنم .. در جلسات مطبوعاتی جشنواره همه از نشریه تخصصی سروش انتظار بالایی رو داشتند .. در حالی که من فلک زده قادر به نوشتن یک گزارش معمولی هم نبودم ! ولی هرگز روحیه ام رو نباختم .. و بسان آدم های حرفه ای با مسئولان و مدیران ارشد جشنواره برخورد می کردم !! برای حل مشکل تهیه گزارش یک دستی زده و خطاب به عالی ترین مقام اجرایی جشنواره در حالی که منت می گذاشتم گفتم .. قربان شما در جلسات مطبوعاتی گله می کنید حرف های شما در مطبوعات کامل درج نمی شود ... من به شما این فرصت رو می دهم هر چه مقاله ، گزارش و مطلبی برای انتشار دارید در اختیارم بگذارید تا چاپ کنم ..!! و چه جالب پولتیک ام گرفت !!! و هر روز مطالب اماده رو از ان ها گرفته و به چاپ می فرستادم ! و این امر سبب شد رابطه خوبی با مسئولان و دست اندر کاران فرهنگی و هنری برقرار کنم .. ! البته خودم هم تلاش می کردم تا فن نویسندگی رو هر چه زودتر فرا بگیرم .. گاهی که خانم های ویراستار از بعضی از گزارش ها به دلیل غلط های فاحش افعال فارسی ایراد می گرفتند ، مثل فیلسوف ها سرم رو به علامت تآسف تکان می دادم که حتمآ به بچه ها تذکر خواهم داد .. در صورتی که نویسنده آن ها خودم بودم !! اما در عوض متون اصلاح شده رو که تحویل می گرفتم ، آن ها رو مثل درس و مشق مدرسه خوب می خواندم و اشتباهات اصلاح شده ام رو فرا می گرفتم ... و طولی نکشید که واقعآ کار رو یاد گرفتم .. و دیگه نیاز به فیلم بازی کردن نبود ! ************** آغاز فعالیت های فرهنگی ... همان گونه که عرض کردم به خاطر تلاش های فراوان و مستمر خیلی زود در کسوت روزنامه نگار پذیرفته شدم . و به دلیل همون ارتباط با مسئولان فرهنگی حیطه فعالیت ام افزایش یافت و مسئولیت های جنبی و اجرایی متعددی در کنار کار ژورنالیستی به من پیشنهاد می شد . از جمله حضور در موسسات خیریه ، همکاری با سمینار ها ، جشنواره ها و نشریات متعدد بخشی از فعالیت روزانه ام رو شکل می داد . و به خاطر صداقت و رو راستی در کار به صدا و سیما دعوت شدم . و در دفتر حاج آقا پورمحمدی مدیر فعلی شبکه سوم سیما اولین کارم رو در مقام عضوی از شورای بررسی برنامه های ترکیبی آغاز کردم . و با حفظ سمت در مجله سروش در سایر شبکه ها مسئولیت های بالای اجرایی به من محول شد . و به این ترتیپ سال ها در بخش های مختلف فرهنگی و نشریات سینمایی کارم رو عاشقانه دنبال کردم . و این رو اضافه کنم که در تمام این ایام جوان های زیادی رو آموزش داده و به نهاد ها و سازمان ها معرفی شون کردم . ضمن این که دخترم بهاره در ایام تعطیلات و هم بعد از اتمام تحصیلات اش به عنوان دستیار همیشه در کنارم بود . و در تهیه گزارش کمک ام می کرد .. همکاری صمیمانه با نهاد های ارزشی .. از اون جایی که همیشه خودم رو مدیون ارتش می دونستم .. از زمانی که عهده دار مسئولیت های فرهنگی شدم .. به نوعی سعی می کردم این دین رو ادا کنم . یکی از نهاد هایی که همکاری خیلی صمیمانه ای با ان داشتم ، بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس بود .. که مهندس چمران مدیریت آن را به عهده داشت . یادمه اولین بار که بحث بازدید از مناطق جنگی در ایام نوروز به میان امد ،دخترم برای ترغیب جوانان و همکلاسی هایش خیلی زحمت کشید .. و خود به همراه آن ها به منطقه غرب رفت . در آن جا با مشاهده صحنه ای که یکی از برادران بنیاد ( حاج آقا قربان حسینی ) با مشاهده مرز کربلا با صدای دلنشین زیارتنامه عاشورا رو خوانده بود ، روی دخترم تآثیر بسیار مثبتی گذاشت . این تآثیر در آینده او و زندگی اش خیلی مفید بود . من بار ها در سمینار های بسیج که سردار افشار آن موقع فرمانده آن بود و یا سپاه پاسداران در زمان سرلشگر رحیم صفوی خیلی همکاری نزدیک و صمیمانه ای داشتم . و همواره سعی می کردم در نشریاتی که کار می کنم ، بخشی رو به معرفی جبهه های جنگ و دلاور مردی های قوای ایرانی بپردازم . و در این راستا تشویق نامه های متعددی رو گرفتم . اختصاص صفحاتی به شهید اهل قلم سید مرتضی اوینی و تهیه گزارشاتی از گروه تلویزیونی روایت فتح و همکاری افتخاری با موسسات خیریه از جمله سازمان هموفیلیای ایران که خانم فاطمه هاشمی ریاست ان رو به عهده داشت همیشه برایم لذت بخش بود . ولی هرگز به یاد ندارم از پست و مقام خویش سوء استفاده کرده یا تظاهر به مذهبی بودن بکنم .. همانی بودم که هستم سهمیه اموزشی خبرنگاران ... معمولآ نشریات مهم سهمیه های آموزشی و یا تفریحی براشون ارسال می شود . تا با تشخیص سردبیر با دبیران سرویس در اختیار جوانان علاقه مند قرار گیرد . با احداث فرهنگسرا ها و پرداختن دایمی مجله سروش به ان همیشه سهمیه ای که برای بنده ارسال می شد ، خیلی فراوان بود . و من اغلب آن را به شاگردانم و یا کسانی که علاقه مند بودند ، تقدیم می کردم .. از بلیط فیلم های روز سینمایی گرفته تا انواع اموزش ها .. یک روز دخترم با دیدن سهمیه اموزشی یکی از فرهنگسراها که نزدیک خونه ما بود ، خواهش کرد که اجازه دهم او از کلاس گریم استفاده کند .. وقتی من قبول کردم و دخترم برای ثبت نام رفت .. ظاهرآ به خاطر آشنایی با بنده رایگان از او ثبت نام کردند .. و این شد که بهاره در هفته یکی دو روز برای آموزش گریم به آن جا می رفت . از اون جایی که دختر خیلی با استعدادی بود ( به گفته مسئولان آموزشی ) خیلی زود به صورت حرفه ای این حرفه رو اموخت و در چندین ترم شاگرد اول شد ! خلاصه ما تا چشم بر هم زدیم دخترمون شد گریمور حرفه ای !! تمرین گریم در خانه ... همان گونه که می دونید .. کسانی که کلاس گریم می روند بایستی برای کسب تجربه و حرفه ای شدن مرتب تمرین کنند . و شب ها هم در منزل بایستی این کار رو انجام می دادند .. مدل تمرینی دخترم در منزل معمولآ پسرم آرش و گاهی همسرم می شد. و هرشب که خسته و کوفته به خونه می آمدم با مشاهده قیافه های عجیب و غریب اعضای خانواده ام تعجب می کردم . حمل بر تعریف نباشه ، کارش خیلی عالی بود . و مطمئن هستم اگه ازدواج نمی کرد ، الان یکی از گریمور های صدا و سیما بود . خب من هم که آشنای کافی داشتم . اغلب تهیه کننده ها و کارگردان ها او را به خاطر مصاحبه و تهیه گزارشات می شناختند و نیاز به توصیه من هم نبو د . تا این که یک شب که به منزل آمدم دیدم دخترم از من خواهش کرد مدل اش شوم !! ظاهرآ با آرش قهر کرده بود ! هرچه اصرار کردم بابا جون من خیلی خسته ام و باید مطالب ام رو برای فردا تنظیم کنم به گوش اش نرفت که نرفت . از اون جا که من خیلی به خواست فرزندانم اهمیت می دادم ، تصمیم گرفتم با او همکاری کنم ..!! شبی که دلقک شدم .. !! خواهش می کنم من را ببخشید .. خیلی حاشیه رفتم تا به این جا برسم . از شما چه پنهان چند دقیقه پیش تصمیم گرفتم قید انتشار این مطلب رو بزنم !! ولی با خود فکر کردم خوانندگان محترم حتمآ درک ام خواهند کرد .. به عبارتی تا بهبود کامل از هیچی که بهتر است ! به هر حال اون شب پذیرفتم که مدل گریم دخترم بشم . بعد از این که اماده شدم و دخترم مشغول به کار شد ... تازه یادم اومد که ازش بپرسم قراره من رو به چه شکلی دربیاره ..!!؟ با خونسردی گفت : دلقک !! گفتم دستت درد نکنه بابا جان .. اخر عمری داری پدرت رو دلقک می کنی ..!! با دلخوری گفت بابا چقدر غر می زنی .. من باید اغلب کاراکتر ها رو تمرین کنم ... خلاصه درد سرتون ندهم .. یادم نیست چه مدت زیر دست بهاره خانم نشستم ..!؟ او اول تمام صورت ام رو با موادی که مثل ماست بود پوشاند ! و بعد نوبت رنگ امیزی موهایم شد !! یادمه بهش گفتم .. دخترم بابات چند شوید مو داره .. حالا کاری می کنی که ان هم بریزه ..!!؟ اطمینان داد که مشکلی ندارد ! بعد از موهای سرم نوبت به بینی ام رسید .. خلاصه در حال کار بر روی قیافه ام بود که چشم تون روز بد نبینه .. ناگهان صدای تصادف شدیدی از پشت پنجره خونه مون شنیده شد . پنجره ما به اتوبان آیت الله صدر باز می شد . این قسمت اتوبان یعنی بین شریعتی و مدرس اغلب تصادف های شدیدی روی می داد .. به قول عرفان عزیز ناگهان صدای شتلق مهیبی به گوش رسید .. من بدون توجه به شرایط ام برای کمک زدم بیرون ..!! دلقکی در صحنه تصادف .. !! از خونه ما تا محل تصادف فاصله خیلی کم بود .. برای همین من و پشت سرم آرش جزء اولین نفرانی بودیم که به محل حادثه رسیدیم . در همین موقع راننده چند اتوموبیل عبوری هم برای کمک و یا تماشا به جمع ما پیوستند .. داخل سواری چند دانشجو بودند که بد جوری زخمی شده بودند ... حتی یادمه جزوه های ان ها به روی زمین پخش شده بود .. یک دختر خانم لای اهن ها گیر کرده بود .. ولی دانشجوی پسر خارج از ماشین روی زمین افتاده بود .. همین که نزدیک اش رفتم و کمک کردم بلند شود ، دیدم با وجودی که زخمی است با دیدن من خندید !! فکر کردم در تلویزیون من رو دیده .. اهمیت ندادم به سراغ بقیه رفتم .. اما .. ای بابا !! چرا هر کی منو می بینه می خنده ..!!؟ بقدری گیج و محو تصادف بودم که یادم رفته بود دقایقی قبل مشغول گریم بودم !! در همین اثنا یک خودروی آمبولانس از پائین پل خودش رو به محل رسانده بود .. وقتی رفتم به راننده امبولانس ادرس بدم که از کجا خودش رو زودتر بالا برسونه .. دیدم ای بابا .. راننده به جایی که به من نگاه کنه که در حال ادرس دادن هستم ، همین جوری سرش رو پائین انداخته و به حرف هایم گوش می دهد .. موقع حرکت سریع صدای قاه قاه خنده اش رو شنیدم .. ولی توجه نکردم .. هنوز دقایقی نگذشته بود که حسابی راه بندان شده و جماعت زیادی در اطراف تصادف جمع شده بودند .. این بار دیدم همه با دیدن من می خندند و با دست به یک دیگر نشان می دهند .. !! یعنی چه .. نکنه با زیر شلواری امدم بیرون !!؟ که ناگهان یادم اومد موضوع خنده چیست !! نفهمیدم چه جوری از روی نرده ها پائین پریدم !! و وقتی خونه رسیدم حسابی به دخترم تشر زدم که این چه بلایی بود سرم آوردی ..؟ مضحکه مردم شده بودم !! گفت بابا جان تقصیر خودت بود صبر نکردی تا بهت بگم چهره دلقک ها رو داری ...!! با تشکر و احترام : بهروز مدرسی این مطلب ساعت ۲:۳۰ دقیقه بامداد سیزدهم اسفند ۱۳۸۷ ایان یافت . یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا ) ایام به کام این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد. SURVIVE A CRASH(PART II): 5-Keep your seatbelt securely fastened at all times. If the plane crashes while you’re sleeping, you’ll be glad you kept your seatbelt on. In any case, make sure it is placed around you snugly before impact. Every centimetre of slack in your seatbelt triples the G-Force you'll experience in the crash, so keep it snug! Also, push that snug seat belt down as low over your pelvis as possible. You should be able to feel the upper ridge of the pelvis above the upper edge of the belt. Why? The pelvis is a very strong structure that handles force well. However, if your belt slides up into your stomach, you have a greater chance of sustaining dangerous internal injuries.6-Brace yourself for impact. Return your seat back to its full upright position and assume one of two "brace positions."If the seat or bulkhead in front of you is close enough to easily reach, place one hand palm-down on the back of that seat, cross the other hand palm-down over the first hand, and rest your forehead against your hands (don’t lace your fingers). It is also sometimes recommended to put your head directly against the seat in front of you and lace your fingers behind your head, tucking your upper arms against the sides of your head. If you don’t have a seat close in front of you, bend forward and put your chest on your thighs and your head between your knees. Cross your wrists in front of your lower calves, and grab your ankles. In either position, your feet should be flat on the floor and further back than your knees to reduce injuries to your feet and legs, which you will need in order to successfully exit the craft after impact. 7-Remain calm. It can be easy to get swept up in the pandemonium immediately preceding and following a crash. Keep a cool head, though, and you’re more likely to get out alive. Remember that even in the worst wrecks, you do have a chance of survival. You’ll need to be able to think methodically and rationally to maximize that chance. 8-Put your oxygen mask on before assisting others. You’ve probably heard this on every commercial flight you’ve been on, but it’s worth repeating. If the integrity of the cabin is compromised, you have only about 15 seconds (often less if you’re a smoker or have circulatory or respiratory problems) to start breathing through your oxygen mask before you are rendered unconscious.While you may feel an impulse to first help your children or the elderly passenger sitting next to you, you’ll be no good to anyone if you don’t remain conscious. You can put somebody else's oxygen mask on even if they're unconscious. 9-Protect yourself from smoke. Fire and, more commonly, smoke is responsible for a large percentage of crash fatalities. The smoke in an airplane fire can be very thick and highly toxic, so cover your nose and mouth with a cloth to avoid breathing it in. If possible, moisten the cloth to provide extra protection. 10-Get out of the airplane as quickly as possible. It’s critical to get out of the aircraft without delay—if fire or smoke is present, you will generally have less than two minutes to safely exit the plane.Obey the flight attendants’ post-crash instructions. Flight attendants undergo rigorous training to make sure they know what to do in the event of a crash. If a flight attendant is able to instruct or assist you—sometimes they won’t be able to do so after a crash—listen to him or her, and cooperate to increase everyone’s chances of survival. Don’t try to rescue your belongings. It’s common sense, but still some people don’t seem to get it. Leave everything behind. It will only slow you down. Make sure the exit you choose is safe. Look through the window to determine if there is fire or some other hazard outside of an exit. If there is, try the exit across the plane, or proceed to another set of exits.11-Get at least 500 feet upwind from the aircraft. If you’re stranded in a remote area, the best thing to do usually is to stay close to the aircraft to await rescuers. You don’t want to be too close, though. Fire or explosion can result at any time after a crash, so put some distance between you and the plane. If the crash is in open-water, swim as far away from the plane wreckage as possible....END OF PART II.... http://www.wikihow.com/Survive-a-Plane-Crash BY:Alireza Sadeghi ترجمه فارسی: چگونه از سانحه سقوط جان سالم بدر بریم؟(قسمت دوم): 5-کمربند ایمنی خود را همیشه محکم ببندید.اگر سقوط هواپیما در زمانی اتفاق افتد که در خواب هستید از بسته بودن کمربندتان خوشحال خواهید شد.در هر حال مطمئن شوید که پیش از برخورد بطور مناسبی در اطراف بدن شما قرار گرفته باشد.(فیت باشد)هر سانتیمتر شل بودن کمربند نیروی جی را که در هنگام سقوط به شما وارد می آید 3 برابر میکند بنابراین آنرا خوب ببندید.همچنین کمربند را تا آنجا که میتوانید نزدیک به لگن خاصره خود محکم کنید.باید بتوانید که بخش بالای لگن خاصره را بالای لبه کمربند حس کنید.چرا؟لگن خاصره ساختار محکمی دارد که نیرو را بخوبی کنترل میکند.بهر حال اگر کمربندتان روی شکمتان کشیده شود شانس ایجاد جراحات داخلی خطرناک بیشتر میشود.6-خود را برای ضربه برخورد محکم کنید.صندلی خود را بحالت حداکثر وضعیت عمودی در آورید و یک یا دو حالت وضعیت محکم بودن را برایش در نظر بگیرید.اگر صندلی یا دیواره جلویی شما بحد کافی نزدیک است کف یک دستتان را روی پشتی صندلی جلویی قرار دهید و کف دست دیگر را بحالت ضربدری روی دست اول بگذارید و پیشانی خود را روی دستانتان قرار دهید.(انگشتانتان را درهم نبندید).همچنین در برخی موارد پیشنهاد میشود که سرتان را مستقیما روی صندلی جلویی بگذارید و انگشتان دست را در پشت سر در هم قرار دهید.قسمت بالای بازوانتان را در دو طرف سر قرار دهید.اگر صندلی در جلویتان قرار ندارد به جلو خم شوید و سینه خود را روی رانهای خود بگذارید و سرتان را بین زانوانتان قرار دهید.مچ های دست خود را بصورت ضربدری از جلوی ساق پا رد کنید و مچ پای خود را محکم در دست بگیرید.در چنین وضعیتی کف پاها باید در کف هواپیما و پشت زانوها قرار گیرند تا جراحات پا و کف آن کاهش یابد چونکه پس از برخورد برای خروج موفقیت آمیز از هواپیما به آنها احتیاج دارید.7-خونسرد بمانید.بلند شدن در هرج و مرجی که بلافاصله پس از سقوط حاصل میشود میتواند ساده باشد.اگر خونسرد باشید احتمال اینکه سالم از هواپیما خارج شوید بیشتر است.بخاطر داشته باشید حتی در بدترین وضعیت لاشه هواپیما شانس زنده ماندن وجود دارد.ضمنا نیازمند این هستید که بتوانید با تفکر بصورت شیوه مند (از روی اسلوب) و منطقی این شانس را به حداکثربرسانید.8-از ماسک اکسیژن قبل از کمک کردن به دیگران استفاده کنید.احتمالا در کلیه پروازهای تجاری این را شنیده اید اما ارزش تکرار دارد.اگر وضعیت کابین مخاطره آمیز باشد فقط 15 ثانیه وقت دارید (که در صورت سیگاری بودن و یا داشتن مشکلات تنفسی و عروقی اغلب کمتر میشود)تا قبل از بیهوش شدن از طریق ماسک تنفس کنید.اگر تکان روحی شما را وادار میکند که ابتدا به کودکانتان یا مسافران مسنی که کنار شما نشسته اند کمک کنید بدانید که اگر بهوش نباشید برای هیچکس مفید نخواهید بود.میتوانید ماسک اکسیژن کس دیگری را استفاده کنید حتی اگر آنها بیهوش هستند.9-خود را در برابر دود محافظت کنید.آتش و بیشتر دود مسئول درصد بالایی از تلفات سقوط میباشند.دود درون یک هواپیمای آتش گرفته میتواند کاملا غلیظ و تا حد زیادی سمی باشد.بنابراین دماغ و دهانتان را جهت جلوگیری از تنفس آن بپوشانید.در صورت امکان برای محافظت بیشتر پارچه را خیس کنید.10-با بیشترین سرعتی که میتوانید از هواپیما خارج شوید.در صورت وجود دود و آتش تاخیر در خروج از هواپیما بحرانیست.معمولا کمتر از دو دقیقه فرصت دارید تا از هواپیما خارج شوید.از دستورات مهمانداران که پس از سقوط به شما میدهند اطاعت کنید.مهمانداران پرواز تمرینات سختی را پشت سر میگذارند تا مطمئن گردند در صورت سقوط چه باید بکنند.اگر مهماندار پرواز قادر به دستور دادن یا کمک کردن باشد در برخی موارد بعد از سقوط خود نمیتوانند آن را انجام دهند.بوی گوش کنید و همکاری کنید تا شانس زنده ماندن دیگران افزایش یابد.سعی نکنید که متعلقاتتان را نجات دهید.به عقل جور در می آید اما بنظر می آید که هنوز افرادی اینکار را میکنند.همه چیز را باقی گذارید.آنها فقط حرکت شما را کند میکنند.مطمئن شوید که خروجی را که انتخاب کرده اید ایمن است.از پنجره برای اینکه تشخیص دهید که آیا آتش یا خطرات دیگری در خارج از هواپیما هست به بیرون نگاه کنید.اگر خطری هست از وسط هواپیما خارج شوید و یا از خروجیهای دیگر اقدام کنید.11-حداقل 500 فوت (حدود 150 متر) در خلاف جهت باد از هواپیما فاصله بگیرید.اگر در یک منطقه دور افتاده گیر کرده اید معمولا بهترین کار اینست که نزدیک هواپیما بمانید و منتظر امدادگران باشید.خیلی نباید نزدیک هواپیما باشید.در هر لحظه بعد از سقوط آتش یا انفجار محتمل است بنابراین بین خود و هواپیما فاصله ای در نظر بگیرید.اگر سقوط در آب اتفاق افتاده است با شنا تا آنجا که میتوانید از لاشه هواپیما فاصله بگیرید... پایان قسمت دوم..... بخش بازرگاني با مديريت : امير محمود بازيار تلفن تماس : ۰۹۳۵۸۶۶۶۲۹۶ ای میل مدیر تبلیغات am_bazyar@yhoo.co.uk تعرفه تبليغات در سايت و وبلاگ oldpilot سايز كليه تبليغ ها 464*68 است. رسانه متفاوت ایرانیان اینجا تلفن تماس با مدیر سایت ۰۹۱۹۴۴۷۱۸۲۸ لطفآ فقط بعد از ظهر ها قبل از صحبت اس ام اس بفرستید و در صورت تآئید تماس گرفته شود . خوانندگان فاقد تلفن همراه همه روزه از ساع ۲۰ تا ۲۱ می توانند تماس حاصل فرمایند . براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد . تحلیل سانحه فرود ایرباس در رودخانه هودسن ******** من همسر سبیل کلفت نمی خواهم تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل و جاسوسی که به خواستگاری آمد !! روایت واقعی 


![]()




لازم به ذکر است هر یک از صاحبان مشاغل می توانند یکبار بمدت یکماه بصورت رایگان آگهی خود را در این شبکه درج نمایند.




















سلام عمو بهروز
از اینکه سلامتی تان را دوباره بدست آورده اید بسیار خوشحالم.شرمنده که بعلت مشغله زیاد نتونستم زودتر پیغام بذارم یا زنگ بزنم.به درگاه ایزد منان صمیانه دعا میکنم که به شما طول عمر با عزت عنایت کند.ما امنیت و آرامش امروزمان را مدیون قهرمانانی از جنس شما هستیم.
ارادتمند صدیق : بابک معترض
پاسخ
سلام بابک نازنین
خوشحالم که بعد از مدت ها خبری از شما می بینم .. البته هر روز نامه های جالب و عالی شما رو دریافت می کنم ..
من هم نتقابلآ عمری با عزت برای شما دوست فرهیخته ام خواهانم
یا حق
عمو جان سلام
دستون دردنکنه من قسمت مربوط به اجازه پرواز را درک میکنم چون وقتی من هم مثل شما حال بدی داشتم و افسوس میخوردم که چرا کارت سلامت را به من نمیدهند شما با دلداری دادن به من و با صحبتهایتان من را آرام کردین .....
درمورد قسمتی که با گریم دلقک بیرون رفتین باید بگم خیلی خندیدم واقعا پست جالبی بود
پاسخ
علیرضا جان عزیز ... خوشحالم که خوشت اومد
خداوند متعال به انسان ها قدرت فوق العاده ای عنایت فرموده و ان صبر و شکیبایی است . هر کی تحمل پذیری اش بیشتر باشد ، خوشبخت تر است
به امید دیدار
با سلام و تشکر مثل همیشه عالی بود و دیگر اینکه وظیفه ی خودم می دونم که به خانواده ی این عزبز از دست رفته جناب شمسایی تسلیت بگم, روحش شاد
مرسی رضا
پاسخ
رضای عزیزم .. خوشحالم که از این مطلب هم خوشت امد . من هم به سهم خود به خانواده این قهرمان کشورم تسلیت می گویم روحش شاد
سلام عمو
واقعا عالی و متفاوت. وقتی نوشیتد که می خواستید کجا زندگی کنید چشمام داشت از حدقه در می اومد.
پاسخ
دختر عزیزم مریم نازنین
زندگی خیلی پستی و بلندی داره .. مهم این است انسان از ازمون های الهی سر بلند بیرون بیاید
خوشبختی هرگز به پول و مقام نیست
من خودم رو خوشبخت ترین ادم ها حس می کنم .. و از آرامشی که دارم لذت می برم . هرگز حسرت چیزی رو نمی خورم . هر چه خواستم خدا رسانیده است
مواظب خودت باش دخترم
خیلی بامزه بود اقای مدرسی.ولی این به کنار دخترتون خیلی مهارت نابی داره ها.این کار هنر بزرگیه.راستی چرا از خاطراتتون در مشاغل مختلف یا مثلا از دوران کودکی و جوانی و...نمینویسید؟از دوران قدیم و جدید و...خیلی جالبه.
پاسخ
فریده جان عزیز .. از این که مطلب رو پسندیدی خوشحالم
دخترم .. راستش رو بخواهی کدتی دیگه که حالم بهتر شد ، قول می دهم مطالبی بنویسم که تا حالا نظیر ان را نخوانده اید .. و حالا احساس من این است که برای عده ای از دوستان صمیمی تعهد دارم سرگرم شون کنم
و تمام تلاش خود رو به کار خواهم بست
در مورد خاطرات قدیم .. چشم چنین تصمیمی هم دارم
مواظب خودت باش دخترم
سلام
خدا را شكر مي كنم كه رفع كسالت شده.
اميدوارم پيوسته سلامت باشيد.
احسان شهشهاني.
پاسخ
خیلی سپاسگزارم احسان عزیز
امیدوارم شما هم همیشه سالم و تندرست باشید
سلام.
تو پست قبلی کسی کامنت داده بود که: «سایتتون یه ایراد خیلی کوچولو داره، البته شایدم ایراد نباشه اصلاً: وقتی یه پستی رو باز می کنیم، با دکمه های بالا و پائین کیبرد نمی تونیم...»
خواستم بگم من که با اپرا کار میکنم از این نظر با سایت مشکلی ندارم. توصیه میکنم همه از این مرورگر تاپ استفاده کنند!
پاسخ
علی جان ممنون از راهنمایی ات
راستش قبلآ هم این مسئله رو دوستان مطرح فرموده بودند .. البته دیشب مزاحم جناب امیر عظمتی طراح محترم سایت شدم .. او در پاسخ ای میل خودش رو هم نوشته است .. دوستان اگه مشکلی در سایت مشاهده می فرمایند به ایشون نامه بنویسند .. چون بنده اطلاعات فنی ندارم
با عرض سلام وخسته نباشید خدمت عموی بزرگوار خودمون.قبل از همه چیز یک عرض معذرت برای غیبت هایم وقتی اومدم کامنت های دوستان رو خوندم متوجه شدم که کسالت داشتید عمو خدا بد نده با با چقدر عمو جان بگم انقدر به خودت فشار نیار به قران از همه چیز مهم تر سلامتی خودتونه یک کوچولو هم شده به فکر باشید.واقعا مطلب جالبی بود در اون شرایط ظاهر واین چیزها مهم نبود بلکه جان چند انسان بیگناه در خطر بود که خدار رو شکر با لطف شما و اقا ارش نجات یافتن عمو این انسان های ظاهر بین همیشه به چیزی که چشمون میبینه اعتماد می کنند ایا تا حالا فکر کردند تون اون کسی که لباسی میپوشه مردم و می خندونه چه درد های داره چه مشکلاتی دارها اون ها فقط همون چند لحظه رو میبینند و ازش رد میشن عمو این پست شما من و یاد یکی از دوستان بچگیم انداخت در محله های پایین شهر برای در اوردن خرج خودش وخانوادش چه کارها که نمیکرد پست خوندم و در اخر های مطلبتون اشاره کردید به مضحکه شدن یاد اون بنده خدا افتادم خبری ازش ندارم ولی امیدوارم هر جا باشه خدا نگهدارش باشه.عمو زیاد حرف زدم ببخشید.باتشکر.یاعلی
دوست عزیزم جناب آقای علیرضا صادقی
من دیشب به محض اتمام پست در همین بخش برای شما کامنت نوشته و ضمن تشکر از شما پرسیدم .. این مطلب جالب اخیرتون چند قسمت است ؟ چون راستش رو بخواهی قصد دارم مثل مطلب میگ همه را به لحاظ جذابیت موضوع به طور مستقل منتشر کنم . اگر سه یا چهار بخش است .. خوب دو بخش بعدی رو هر چه زود تر برایم در پیشنویس قرار دهی و توسط کامنت در سایت خبرم کنی .. سریع دست به کار می شوم .. اما اگه بیش از 5 بخش است .. فعلآ تا چهار بخش تکی می رویم .. بخش اخر را با بقیه تلفیق می کنم .. متآسفانه دیشب به دلیل انتشار دو پست با هم ، سیستم به هم ریخته شده بود . و من نمی دانستم دو تا پست اپ کرده ام
********
از تمام عزیزانی که در پست مشابه ای که پاک شد کامنت گذاشتند ، عذر خواهی می کنم .. و به خاطر نمی اورم چه کسانی بودند .. فقط دوست عزیزم آقا مجتبی رو یادم می آید که پاسخ مفصلی هم نوشته بودم .. خب قسمت این بود شرمنده بعضی دوستان شوم
از مشکل پیش امده عذر خواهی می کنم
سلام جناب مدرسی
ایشالا که کسالت برطرف شده باشه.
آقای مدرسی به نظر من خیلی جالب میشه اگه از همه خاطرات زندگیتون از بچگی شروع کنین بنویسین از همه چیز اون زمان از بارون ، برف، مردم،زندگی ،رفتار مردم .... خلاصه از همه چیز اینجوری با خوندنش آدم کمی از تجربه یه عمر شما رو میتونه یاد بگیره چون شما همیشه به حقیقت پایبند هستین آدم مطمئنه واقعیتی که شما حس کردین میشنوه که این خودش یه جور آرامش بخش هست و هم اینکه ما با زیرو بالای زندگی حسابی آشنا میشه.
البته با حاشیه های فراوون. این حاشیه ها رو لطفا زیاد کنین خیلی جالبن
پاسخ
آرش جان چشم .. حتمآ .. من فکر های جالبی کرده ام
که مطمئن هستم دوستان خوششون خواهد امد
فعلآ حالم مناسب نیست
قربون شما
بهروز جان سلام و احترام.امشب به جائیکه قرار بود رفتم.احتمالا فردا برایت توضیح خواهم داد. ضمنا سوالی داشتند که هر چه زنگ زدم و اس ام اس گذاشتم جوابی ندادی ولی بهر حال حل شد و مشکلی نبود.از پست جدید بی اندازه لذت بردم. دستت درد نکند.
پاسخ
محمود جان عزیز و نازنین
خیلی شرمنده ام کردی .. راستش رو بخواهی مشکل غیر مترقبه ای پیش آمد که ما همه در بیمارستان فیروزگز بودیم .. خدا خیلی رحم کرد .. تشنج کرده و با مغز امده بود زمین .. زیر چونه اش به میز خورده و شکاف برداشته بود و زبانش را هم گاز گرفته بود .. وقتی دوستانش زنگ زدند اصلآ ملاحظه من را نکردند .. !! در حالی که صدای آژیر آمبولانس از گوشی تلفن شنیده می شد .. به من گفتند داریم می بریم بیمارستان فیروزگر .. من پس افتادم .. دو روزه قرص قوی می خورم تا بخوابم .. دیشب قرار بود به شما اس ام اس بزنم تا یادآوری کنم .. اما تا یادم آمد دیر وقت بود .. مطلب رو قبلآ آماده کرده بودم .. و منتظر بخش انگلیسی آن بودم .. به همین دلیل از حواس پرتی دو بار آپ کردم .. امروز هم همه اش در خواب بودم .. البته امضاء دادم آوردم خونه .. برای چند تا بخه که انترن ها زده بودند 160 هزار تومان پول گرفتند .. بعد تعریف می کنم
اگه دیدی به شما زنگ نزدم به حساب بی خیالی و خوشی نگذار .. بلکه به حساب بدبختی و سرنوشت بگذار
واقعا جالب بود. زندگی شما فراز و نشیب های بسیار جالب و زیبایی داره.
در ضمن آقای مدرسی مجموعه ی اوراق جامبو جت 747 آماده شد. دوستان می تونن از اون استفاده کنند.
ممنون
پاسخ
محمد جان شرمنده که نتوانستم تماس بگیرم
عزیزم اگه دقت کرده باشی من از همه خواهش می کنم تا ای میل بزنند تا من رپلی بزنم .. باور کن حوصله گشتن و حفظ کردن ادرس یاران نیستم
شما هر امریی داری برایم ای میل کن .. من بلافاصله جواب خواهم داد
چون در حال حاضر شرایط جسمی و روحی ام اصلآ مناسب نیست
به شوق یاران هر از گاهی می آیم و چند تا کامنت پاسخ می دهم
در ای میل حتمآ خواهم نوشت
سلام بر استاد عزیزم
مثل همیشه خیلی باحال بود...!واقعا اعتماد به نفس خوبی دارین.مخصوصا اونجایی که ضعف ها رو میپوشوندین...!اونجایی که به تاسف سر تکون میدادید برای ویراستار ها از خنده داشتم می مردم! خودمونیم ها، شما هر کدوم از خاطراتتون رو که بگید عالیه!داره باورم میشه که اهمیتی نداره برای شما محدودیت گذاشتن، راست میگفتین، با کمی زمان گذاشتن بر میگردین به روزهای خوب گذشته...
قشنگ ترین جاش هم صدای شتلق تصادف بود!!!!
(از این به بعد هایل هیتلر!)
امیدوارم با یک تشکر بنده به خاطر همه زحمتاتون،یه کمی از خستگیتون کم شه.
21 اسفند روی ماهتون رو میبوسم؛در پناه حق
پاسخ
ممنون عزیزم
عرفان جان هدف من هم واقعآ ارتقای حس اعتماد یاران و دوستان جوان اش است .. و گر نه کدام مادر مرده ای می آید در این اجتماعی که همه با سیلی صورت خود رو سرخ نگه می دارند .. از فلاکت و بدبختی هایش می نویسه ..!!؟ من چون هدف ام عالی است و در زندگی هرگز به دنبال مادیات نبودم .. راحت مشکلات رو می گویم .. و همان طور که گفتم قصدم تشویق جوانان است تا روحیه خود رو از دست ندهند
من یک خورده حالم برگرده به جای اولش .. سعی دارم کار جدیدی ارائه دهم که تا حالا صورت نگرفته .. ببخشید فقط یک بار .. و استقبال بی نهایت بالا بود .. تا بعد
سلام کاپیتان
خدا قوت
خیلی جالب و مصور بود.عکس العمل مردم واقعا خنده دار بوده.
یاحق
پاسخ
نیما جان خوشحالم که مورد قبول واقع شد
خیلی ارادت دارم قربان
پایدار باشی
سلام بر آقای مدرسی عزیز
موقعیتهای جالب و نادری برای شما پیش میاد!!!
میثم باریکانی
پاسخ
ممنون میثم جان
برای همه اتفاق و خاطرات زیادی باقی می ماند ، مهم یاد اوری و نگارش ان به منظور عبرت و آموزش جوان تر هاست
موفق باشی عزیزم
سلام!
جناب مدرسی عزیز!مطلب اخیر سه قسمت است که قسمت آخر تا شب چهارشنبه در وبلاگ قرار میگیرد.
با سپاس
پاسخ
با تشکر از شما
پس با اجازه ات پست بعدی را به همراه بخش اخر در یک پست منتشر می کنم
از این به بعد مطالب چند قسمتی را به من بگو .. تا اخرین بخش آن را به همراه بقیه آپ کنم .. این جوری هم یاد اوری بهتر می شه .. و هم در اذعان بهتر باقی می مونه
ممنون از شما و خسته نباشی
جناب مدرسی عزیز
با سلام و عرض خسته نباشیدمطالب شما در هر زمینه ای خواندنی و جذاب است.در هر زمینه ای که بنویسید باز هم پشتتان هستیم.
موفق باشید
پاسخ
الهی فدات بشم رضا جان عزیز و گل
خیلی شما لطف دارید .. . و شرمنده ام می فرمایید . امیدوارم لایق این همه عشق و محبت باشم
سلام آقا بهروز خوش تيپ. اميدوارم خوب و سلامت باشيد و اوضاع ميزان باشد.
دستت درد نكنه. با حال بود. شما هم واسه خودت فيلمي بودي ها.جواب مي دادي اساسي. سلام من را به ريبونتون برسانيد.
ارادتمند همه خوش تيپ ها
پاسخ
وای از دست رضا جان خوش تیپ خوش تیپ ها
رضا جان باور کن دلت خوشه .. کدوم فیلم .. !!؟ فیلم بدون دستمزد !!؟
ولی حق با شماست ... به حساب فراز و نشیب زندگی بگذار
این عینک رو باید حتمآ برات بخرم
سلام عمو .
خیلی دلم براتون تنگ شده بود ولی سیستمم مشکل داره و بیرون هم نمیتونم برم کافی نت.
عمو کامپیوتر من تا 5 دقیقه اول تمام سایت ها رو باز میکنه اما بعد از 5 دقیقه کاملا قاط میزنه و هیچ سایتی رو دیگه باز نمیکنه میخواستم از شما یا دوستان متخصص بپرسم که مشکل چیه و چه کار باید کرد؟
ببخشید کمتر سر میزنم .دست خودم نیست مجبورم
میبوسمتون
ارادتمند شما نوید -چ
پاسخ
نوید جان شما هر جا باشی در دل من هستی
سرم من سوادامپیوتری ندارم .. ولی فکر می کنم ویروس گرفته .. یک ویندوز دیگه نصب کنی خوب می شه
شاید هم آپ دیت شده خود ماکرو سافت شناسایی کرده و بسته است
به هر حال خوشحالم کردی که به من سر زدی
((قسمت ششم))
بعد از فرود چه اتفاقی افتاد؟......اول به پست فرماندهی رفتیم و گزارش خودمان را ارائه دادیم بعد در ساختمان معاون عملیاتی پایگاه برایمان مقداری غذای سرد و نوشیدنی آورند پس از آن هم من با ماشین عملیات به برج کنترل کنترل رفتیم و با شخصی به نام آقای حسین پیروزی (مسئول برج) صحبت کردم توی این پرواز تمام مدت صدای یک سایرون به گوش ما می رسید زمانی هم که یک خلبان اجکت می کند و از هواپیما بیرون می پرد صدای مشابه پخش می شود که از روی آن می توان جای خلبان را روی زمین پیدا کرد صدایی است شبیه آژیری که بعضی آمبولانس ها می کشند ما این مطلب را به برج مراقبت اطلاع دادیم آنها گفتند که چند هواپیمای مسافربر هم گزارش کرده اند که چنین سایرونی را شنیده اند این صدا تا 48 ساعت پس از خاتمه ماموریت ما ادامه داشت بعد به ما گفتند که یک هلی کپتر بردارید و به منطقه فرود شئ مورد نظر بروید ببینید چه پیدا می کنید.زمانی که هلی کپتر بلند شد باز همان صدای سایرن وجود داشت برای پیدا کردن محلی که این صدا از آنجا می آمد من از عقربه نمایشگر استفاده کردم عقربه دقیقا نقطه خاصی را که شئ پرنده ناشناس روی آن فرود آمده بود را نشان می داد و درست وقتی به نقطه رسیدیم عقربه دستگاه شروع کرد به گردش به دور خودش.هلیکپتر را فرود آوردیم.همراه ما چندتا خلبان دیگر و همراهان پرواز دیشب بودند روی محل فرود هیچ چیز وجود نداشت نه یک رد نه یک اثر سوختگی و نه هیچ نشان دیگری.آن نزدیکی ها هیچ چیز نبود چز یک باغچه خیلی کوچک و چند تا خانه هم در دور دست.رفتیم به سمت خانه ها ساکنان آن وقتی صدای هلیکپتر را شنیدند آمدند بیرون از آنها در مورد وقایع دیشب پرس و جو کردیم یک نفر گفت که حوال ساعت 5/1_2 یک صدای انفجار مانندی را شنیده اشت شاید شاید مثل شکستن دیوار صوتی ولی چون ادامه نداشته است زحمت بیرون آمدن را به خود نداده بود و در نتیجه در این باره اطلاعاتی هم نداشت به این ترتیب از این برسی هیچ چیز گیرمان نیامد.فردای آن روز ستاد نیروی هوایی ما را خواست و ما توضیحات لازم را به آنها دادیم بعد هم آنها یک جلسه توجیهی گذاشتند.من آنجا پای تخته مشغول رسم طرح ها و شرح وقایع بودم که متوجه حضور یک شخص آمریکایی شدم این مرد که آن موقع او را نمی شناختم تمام مدت یاداشت برمی داشت بعد از جلسه هم سایر خلبان ها دور ما را گرفتند و دیگر فرصت نکردیم بفهمیم که او چکاره است بعد ها یک موسسه معتبر آمریکایی برای ما لوح هایی فرستاد و گزارش ما را به عنوان بعترین گزارش علمی سال معرفی کرد گویا آنها برای هر کدام از ما مبلغ 3هزار دلار فرستاده بودند ولی ایران پول را نپذیرفت.این ماجرا پس از آن برای سال ها طولانی مسکوت ماند تا آنکه پس از انقلاب از طرف برنامه دانش تلویزیون مجوز ساخت فیلمی را در این باره گرفتند که بنا به برخی ملاحضات فیلم خوبی از آب درنیامد آن موقع من تازه از اصفهان آمده بودم و فرمانده پایگاه تهران شده بودم.
فیلیپ جی کلاس که در سال 2005 درگذشت و لغب شرلوک هولمز یوفولوژی را به او دادند از جمله پژوهشگرانی است که دید مثبتی نسبت به این گونه ادعاها ندارد او مشاهدات شما را ناشی از مهارت اندک و بی تجربگی خلبانان ایرانی و اشتباه گرفتن احتمالی سیاره مشتری با یک شئ پرنده ناشناس دانسته است گرچه این ادعا مضحک به نظر می رسد ولی مایلم نظر شما را درباره مهارت خلبان و کادر پرواز ایرانی بدانم.....
خاطره ای برایتان تعریف می کنم که البته مربوط به دورانی است که هنوز خلبان های ما تجربه دوران جنگ را نداشتند.یک بار عملیات مشترکی با نیروهای آمریکایی داشتیم که محدود وسیعی از اقیانوس هند دریای عمان و خلیج فارس را در بر می گرفت من مامور عملیات شدم.پس از عملیات آمریکایی ها که می خواستند خودی نشان دهند از ما تقاضا کردد که با آنها در یک مسابقه تیراندازی و بمباران با مهمات واقعی شرکت کنیم آنها 2 گردان بودن و ما یک گردان گردان های آمریکایی از اروپا آمده بودند و البته هواپیماهای آنها اف-4 و اف-111 بود.خلاصه از نظر تجهیرات چیزی کم و کسر نداشتند.ما از شیراز عمل می کردیم.داور این مسابقه موقع اعلام امتیازات گفت آنقدر اختلاف امتیاز دو طرف بالا است که من ترجیح می دهم به جای اعلام نتایج فقط بگویم که ایرانی ها برنده شده اند.
در این رزمایش یک ابتکار هم به خرج دادیم.ناو هواپیما بر آمریکایی ها توسط 4 ناو جنگی دیگر اسکورت می شد و هر ناو جنگی هم توسط 4 ناوچه.به این ترتیب متوجه می شوید که چه پوششی داشتند.ما قبل از سرزدن سپیده صبح در تاریکی شب بنزین کافی گرفتیم و بلند شدیم تنها کسانی که از قبل ساعت حمله را می دانستند داورهایی بودند که در ناوهواپیما بر حضور داشتند ما تا آنجا که امکان داشت نزدیک به سطح آب پرواز می کردیم.به بچه ها گفتم فقط حواستان جمع باشد که از من پایین تر نیفتید چون اگر کمی پایینتر می افتادند داخل آب سقوط می کردند.در ارتفاع بالا هم توسط رادارها شناسایی می شدند به همه سپردم که کاملا خاموش و بی سر و صدا عمل کنند چون کوچکترین فرکانس رادیویی.آنها را هوشیار می کرد.به این ترتیب رسیدیم بالای سر آمرکایی ها و یکباره شیرجه کردیم.من عملیات را تقسیم کرده بودم.خودم و یکی دیگر از هواپیما ها رفتیم سراغ ناو اصلی هواپیما بر و بقیه هواپیما ها به ناوهای دیگر حمله کردند این جوری ما با 22 فروند هواپیما یعنی یک گردان طوری به آنها نزدیک شدیم که اصلا نتوانستند بفهمند.من این را گفتم برای اینکه بدانید خلبان ها ایرانی بی تردید آن موقع جزو زبده ترین خلبان های دنیا بودند و هنوز هم هستند.
ادامه دارد
پاسخ
خیلی خیلی عالی و باعث افتخار ما ایرانی هاست . اوالانچ جان نمی دونم چگونه از شما تشکر و قدردانی کنم ؟
آدم خود رو در صحنه احساس می کنه .. و البته زحمات شما هم بی تآثیر نیست
بازهم تشکر وِیژه از شما دوست خوبم می کنم
سلام دوست عزیز
ممنون از مقاله شما و زحماتی که می کشید . در مورد قضیه محدود شدن شما در نوشتن برخی مطالب متاثر شدم. البته من فکر نمی کنم مطالب شما ارتش را تضعیف کرده باشد. به هر صورت دوستان و برادران عزیزی که در بخش مربوطه این تصمیم را گرفته اند بایستی توجه کنند برخی از افراد در ارتش واقعا استوره بودند مانند شهید بابایی. ولی در عین حال نبایستی همه چیز را در منتهی حد خود بی عیب جلوه داد و یا در ان حدی که ایده الهای شماست ترسیم و برروی ویترین برای ارائه به افکار عمومی قرار داد. . به هر حال ارتش هم تشکیل شده است از تعدادی انسان با پاره ای از ضعفهای سیستمی و فردی. ما بایستی یاد بگیریم دید واقع بینانه ای نسبت به مسائل داشته باشیم. انوقت است که هم خود رشد میکنیم و هم در دل دیگران اثر میگذاریم. راهش همین است . و بغیر از ان غیر ممکن. بسیاری از چیزها بصورت حکمی قابل حل نخواهد بود. از طرفی شما هم چیز بد و خارج از نرمی ننوشته بودید. امیدوارم مسئولینی که ان تصمیم را گرفته اند جدا تجدید نظر کنند زیرا نسلی که در جنگ نبوده نیاز به دانستن واقعیات را دارد انهم از زبان شخصی مثل شما که هم قشنگ می نویسد و هم بی الایش. امیدوارم این پیام مرا برای دوستان و سروران عزیزم در ارتش چاپ فرمایید . حال اینکه در صورت بازنگری این قضیه توسط انان خود بخواهید به نوشتن ان دست از مقالات ادامه دهید یا خیر،صلاح شماست. ولی من میگویم دلسرد نشوید
بامید دیدار
.........
......
...........
فرهنگ
پاسخ
دوست بسیار عزیزم فرهنگ نازنین
من کاملآ با شما موافق هستم .. و یک سری مطالب سبب توهم بعضی ها می شد . در موردی که مثال فرمودید .. مشکلی نداشت همه روال قانونی و جزء سهمیه بود . تازه عملی که بنده انجام می دادم ، از سهمیه پرسنل آن پایگاه دریافت می کردم و از قبل مبلغش رو می پرداختم
به هر حال من از جنابعالی به عنوان یک دوست فرهیخته و دلسوز تشکر و قدردانی می کنم
سلام بر استاد ارجمند و سرور گرامي.
خاطره جالبي بود.متشكر از زحمات جنابعالي و خلاصه بيوگرافي.
درگذشت افسر نيروي دريايي مرحوم شمسائي را نيز تسليت عرض ميدارم و اميدوارم خداوند به بازماندگانش صبر عطا فرمايد.
اتفاقا من كامنتهاي آن مرحوم ميخواندم.شايد در اين دنياي مجازي نسبت به برخي عزيزان بدون آنكه چندان متوجه شوند تعلق خاطرهايي بوجود مي آيد و شايد بنده نسبت به ايشان اين احساس داشتم.
خداي بزرگ شما و دوستان را حفظ نمايد.
پاسخ
سرور گرامی جناب مهندس فضلی ارجمند
با تشکر از شما ... به اطلاع می رسانم به دلیل این که نامبرده افسر جوان نیروی دریایی بوده و در سانحه ای در خدمت به لقاء الله پیوسته است .. همکاران وی به دلیل محدویت هایی که ارتش در این گونه مواقع قائل است از ارائه هر نوع اطلاعاتی معذور هستند !! فقط عکس و تاریخ تولد و وفات او رو از طریق یکی از همکارانش دریافت کردم .. در پست بعدی بار دیگر مشخصات رو در تسلیت قرار خواهم داد
سرور گرامی .. بله من هم با شما هم عقیده ام که در این دنیای مجازی گاهی آدم چنان به بعضی ها دل می بنده و ارتباطات عاطفی برقرار می کنه .. انگاری سال ها همدیگر رو می شناسند .. آن خدا بیامرز هم از ان دسته بود
حمل بر تظاهر نشود .. من با 95 درصد خوانندگانم چنین ارتباطی دارم .. حتی بیشتر .. و اگه هم تآخیر در حضورشون در سایت پیش بیاید ، واقعآ نگران می شوم .. از شما دوست نازنیم قلبآ تشکر می کنم
یا حق
Dear Behrooz . I hope your feeling is much better , would you tell us about US AIRWAYS crash , I think it is a good time .Take care
پاسخ
حامد عزیز و نازنین
چشم عزیزم .. بله حق با شماست
در اولین فرصت حتمآ تقدیم شما دوستان بزرگوار خواهم کرد .. اتفاقآ فیلمی به دستم رسید که در تحلیل ماجرا خیلی کمک ام کرد
ممنون از یادآوری شما
موفق باشی
دوستی که مشکل کامپیوتری داشت میتونه اینجا مطرح کنه:
/http://forum.p30world.com
آقای مدرسی، هر موقع بحث سروش و صدا سیما شده من خواستم یه سؤالی از شما بپرسم و همیشه هم یادم رفته: تا حالا شما رو توی تلویزیون نشون داده؟ آخه از همون اول خیلی آشنا بودید!
پاسخ
علی جان عزیز
در پاسخ به سوال شما باید بگویم .. ناخواسته خیلی ..!!
به عبارتی من همیشه فراری بودم .. و در برنامه هایی که خودم مسئولیت داشتم هم از دیگران درخواست می کردم جلوی دوربین ظاهر شوند . اما به خاطر مسئولیتی که در شبکه های مختلف داشتم .. دوستان لطف کرده و در جلسات مطبوعاتی روی چهره من زوم می کردند .. یا در رسمآ برای مصاحبه می آمدند که راه گریزی نبود . حتی یکی دو برنامه هم به اصرار تهیه کننده محترم برنامه " شما و سیما " سرکار خانم جعفری که به حق بانویی مبتکر و فرهیخته ای هستند ، به عنوان مجری جلوی دوربین رفتم .. ولی با اصرار و خواهش های فراوان بنده ، مجبور شد فرد فرهیخته و لایق تری را دعوت فرماید .
یک بار هم به اصرار فراوان در یک سریال تلویزونی در نقش خودم ، یعنی سردبیر یک مجله به ایفای نقش پرداختم .. اصلآ دلم نمی خواست جلوی دوربین ظاهر شوم .. دلیل آن هم داشتن شاگردان فراوانی بود که دوست نداشتم مورد تمسخر آن ها قرار گرفته و از کار من انتقاد کنند !! و گرنه زمینه برای فعالیت خیلی فراوان بود .. این اواخر هم جناب محمد رضا شریفیان که از دوستان بسیار نزدیک من است ، اصرار زیادی داشت تا در فیلم های سینمایی کارگردان های بزرگ به ایفای نقش بپردازم !! ولی همیشه به دلایلی محترمانه رد می کردم .. حتی در میان کارگردان ها هم دوستان با نفوذ خوبی چون حسن فتحی ، حمید لبخنده و پور احمد داشتم .. که کافی بود علاقه نشون می دادم !! به هر حال هر کسی برای کاری ساخته شده است .. اما تا دلت بخواهد در مورد کارهای روابط عمومی ، تحقیقات و حتی نویسندگی پلاتو های تلویزیونی و برنامه های معروف زنده سابقه همکاری داشتم
ممنون از شما
سلام عمو
یه پیشنهاد. به نظر من یه پست در مورد "شکستن دیواصوتی" بنویسید. حتما خاطره یا مطلب جذابی در موردش دارید.
خوش باشید.
یاعلی
پاسخ
دختر عزیز و نازنینم مریم گرامی
مریم جان .. من در مورد این مبحث خیلی زیاد در پست های قبلی اشاره کرده ام و حتی یک بار هم جناب علیرضا صادقی اگه اشتباه نکنم یک مطلب بسیار کامل ترجمه کرد و نوشت . و حتی در بخش کامنت ها دوستانی چون اوالانچ و جعفر خان و سایر عزیزان که متآۀسفانه نام آن ها خاطرم نیست هم در همان بخش مطالب جالبی در این باره مرقوم فرموده اند .. از جناب صادقی خواهش می کنم اگه ادرس آن مطلب رو می داند ، در پاسخ به شما آن را درج فرماید
موفق باشی عزیزم
بابا دلقک نیکوکار ترکوندی دیگه...خداییش کلی خندیدم کاش منم اونجابودم.
اقا شما که مدال طلای پرواز رو داشتید،برای چی اینا حقوق شما رو در اون بره زمانی قطع کردند؟ بابا این چه سیستمی دیگه؟
پاسخ
دوست نازنین جناب یدالله خان عزیز
با تشکر از شما .. به اطلاع می رسونم .. اون ایام هر کی بازنشسته می شد .. تا برقراری حق و حقوق بازنشستگی اش چند ماهی طول می کشید .. که من به دلیل سفر به سوئیس و عمل جراحی قلب هر چه پول داشتم خرج کرده بودم !! البته الان خیلی عالی شده است . به بازنشستگان میلیون ها تومان هم دستی می دهند .. ولی زمان ما باید برای تسویه حساب کلی هم پول می دادیم تا کسوراتی که تحویل ما بود تسویه شود .
خب برای من هم شرایط استثنآ بد بود .. کمتر کسی با چنین مشکلی برخورد می کنند . به هر حال از شما به خاطر توجه تان ممنونم
یا حق
موشک و گلوله از همه طرف
خاطره ای از سرهنگ خلبان "محسن باقر"
غروب یکی از روزهای پاییز 1359به پست فرماندهی پایگاه رفتم و اسمم را در دسته چهارم پروازی روی تابلو پرواز دیدم . معمولاً دسته اول، دوم، سوم و چهارم تقریباً چندین ساعت قبل از طلوع آفتاب در گردان حاضر می شدند تا اگر ماموریتی محول شد، آماده باشند .
به خانه رفتم و بعد از خوردن شام آماده خواب شدم اما هر چه کردم خوابم نبرد . ساعت حدود 2 بعد از نیمه شب بود که فکر کردم بهتر است بلند شوم، به پست فرماندهی رفته و همان جا بخوابم. پیاده راه افتادم و ساعت تقریباً 3 صبح بود که به پست فرماندهی رسیدم.
ماموریت بمباران فرودگاه دوم کرکوک
یکی از بهترین خلبانان پایگاه را در راهروی پست فرماهدهی دیدم .ایشان و یکی دیگر از خلبانان عهده دار پرواز اول بودند ولی نفر دوم هنوز نیامده بود . با هم به اتاق "بریفینگ" رفتیم و توجیه شروع شد. هدف کرکوک بود .
منطقه عمومی" کرکوک" دارای دو فرودگاه، یکی جنگنده و دیگری برای هواپیماهای سبک تر بود. به قرار اطلاع تعدادی هلی کوپتر در فرودگاه دوم نشسته بود و قرار بود صبح آن روز به طرف جبهه "پنجوین" حرکت کنند و برای خط دشمن نیرو و امکانات ببرند . باید آنها را در همان فرودگاه منهدم می کردیم . فرمانده دسته پروازی متذکر شد ممکن است این اطلاعات قطعی نباشند لذا اگر در آن جا هلی کوپتری نیافتیم پالایشگاه کرکوک را مورد حمله قرار دهیم و اگر نشد هدف سوم پایگاه هوایی کرکوک است.
بعد از اتمام جلسه توجیهی راهی اتقاق تجهیزات شدیم و بعد از تحویل گرفتن به سمت هواپیماها به راه افتادیم .هوا تاریک بود. طلوع آفتاب در عراق حدود 20دقیقه با ما فرق داشت و ما باید طوری می رفتیم که درست هنگام طلوع آفتاب در آن جا باشیم . وقتی به محل پارک هواپیماها رسیدیم بعد از بازدید کامل هواپیماها و بمب ها سوار شدیم، هواپیما را روشن کردیم و با هماهنگی برج کنترل برخاستیم.
با فکری مشغول آماده بمباران بودم
تا "سقز" در ارتفاع متوسط رفتیم و بعد کم کم ارتفاع را به میزان طراحی شده کم کردیم و در ارتفاع خیلی کم وارد عراق شدیم. این کار به ما کمک می کرد تا از دید رادارها در امان باشیم . نقطه اولیه ای که در خاک عراق به عنوان مبداء حمله انتخاب کرده بودیم از دور مشخص شد. شهر "تائوق" را دور زدیم و به سمت شمال تغییر مسیر دادیم . درحالی که داشتیم گردش آخر را به سمت هدف انجام می دادیم فکری به ذهنم رسید: "خدایا خودم را به تو سپردم"
ما در ارتفاع بسیار پایینی پرواز می کردیم و همه چیز به اندازه واقعی خود مشخص بود ...
صدای فرمانده ی دسته تمام مغزم را پُر کرد. "پاپ!"
و بلافاصله با شیب تند و سرعت و شتاب بسیار زیادی در آسمان اوج گرفت. چه باید می کردم؟
آماده شدم برای زدن هدف
می دانستم تمام محوطه اطراف پوشیده از انواع موشک ها و توپ های ضدهوایی عراق بود. فرمانده دسته در مورد عملکرد و خصوصیات هر یک از این سلاح ها توضیح داه بود و جزئیات حرکات دفاعی و مانورهای خاصی را که برای بیرون رفتن از حلقه پدافندی منطقه هدف و گریز از تیررس هر یک از موشک های مذکور ضروری می دانست، برایم تشریح کرده بود. چندین بار تاکید کرده بود که تنها حربه ما در مقابله با آن همه تجهیزات مدرن و مهلک ، سرعت عمل و مهلت ندادن به آنهاست.
به محض این که شماره یک " پاپ" کرد من برای چند لحظه با چشمم او را تعقیب کردم و سپس به سمت راست و بالا نگاه کردم. در این حال بدون این که متوجه شوم، هواپیمایم کمی ارتفاع گرفت وقتی به طرف دیگر برگشتم گلوله های قرمزی را دیدم که از زمین به سمت من می آمد ولی به من نرسیده می ترکید و دایره ای سیاه رنگ در آسمان به جا می گذاشت. تمام اطراف من زیر بال ها و کنار هواپیما پر از دایره های سیاه شده بود. به سرعت پاپ کردم .
موشک به سمت آمد ولی به خیر گذشت
هنوز دماغه هواپیما چند درجه ای بیشتر از افق بالا نرفته بود که دیدم دود خاکستری رنگی فضای سمت راستم را پر کرده و به سرعت حرکت می کند . دقت که کردم دیدم موشک بود . با عجله گفتم:
- دارند می زنند ... موشک... موشک...
جناب سرگرد لیدر دسته گفت:
- در فرودگاه هیچ هلی کوپتری نیست می روم برای هدف بعدی.
به هر زحمتی بود هواپیما را تغییر جهت دادم و زاویه شیرجه را درست کردم . اما از هدف خیلی فاصله داشتم . تمام فاکتورها و محاسبات خراب شده بود . باندهای فرودگاه و شلترها و همه چیز را می دیدم . ولی زاویه حمله کم تر از آنی بود که باید می بود.
ناگهان در مقابل چشمانم و از یک کیلومتری انتهای باندهای پروازی پایگاه هوایی، گرد و خاک غلیظی بلند شد و سپس آتش زبانه کشید. به خیال آن که آن رویداد از بمباران فرمانده ناشی شده گفتم:
- جناب سرگرد کوتاه زدی. حدود یک کیلومتر.
از هر طرف موشکی می آمد اگر فرمانده نبود ...
داشتم این را در رادیو اعلام می کردم که ناگهان صدای فرمانده را شنیدم که با هیجان و فریاد مرا خطاب قرار داد .
فرمانده گفت:
- شماره دو فوراً به بگرد به چپ ، دو تیر موشک سام -6 از ساعت10 ، بمب ها را بریز و فوراً به چپ برگرد. فورا فورا
من بلافاصله بمب ها را ریختم و طبق دستور او عمل کردم. پرسیدم:
- دیگر موشک ها را نمی بینم چه کنم؟
فرمانده گفت :
- زاویه شیرجه را زیاد کن . دسته کنترل فرامین را بده پایین.
هواپیما پایین رفت و موشک ها را می دیدم .
فرمانده دوباره گفت:
- با حداکثر موتور بگرد درنگ نکن بگرد..
انگشت دست چپم به سکان عمودی طرف چپ فشار آورد و دست راستم دسته فرامین را به چپ داد.هواپیما به سمت چپ پیچید و من دیدم که موشک ها از سمت راست صورتم می گذرند...
فرمانده گفت:
- حالا به راست.
هواپیما به راست چرخید ..
فرمانده با کمی آرامش گفت :
- از گردش خارج شو . پالایشگاه را روبه روی خود می بینی . من در انتهای آن هستم . نیم مایل بعد از دود ها در حال گردش به راست.
پالایشگاه در آتش می سوخت
من در کابین بودم و هواپیما در شهر کرکوک بود . تعدادی از مردم در کنار خیابان ایستاده بودند و گوش هایشان را گرفته بودند و به هواپیمای من نگاه می کردند.
لحظاتی بعد آتش سوزی ناشی از انفجار بمبب های فرمانده در تاسیسات پالایشگاه را می دیدم . حریق به سرعت در حال گسترش بود.
با کمک فرمانده و لطف خدا خطر برطرف شد و به مرز رسیدیم
دوباره صدای شماره یک را شنیدم .
- شماره 2 می شنوی؟ کجایی؟
گفتم: به گوشم.
- کجایی پسر؟ تو که مرا نیمه جان کردی چرا جواب نمی دهی؟
- بیرون شهر کرکوک هستم و تا نقطه پنجم 60 مایل فاصله دارم.
- بیا پسر بجنب ممکن است دنبالمان باشند.
به سرعتم افزودم و در بین راه او را پیدا کردم و به یکدیگر پیوستیم .
لحظاتی بعد از مرز گذشتیم و مدتی بعد در پایگاه فرود آمدیم.
آن روز سه موشک "سام6" و حجم انبوهی از گلوله های ضد هوایی به طرف من شلیک شد. اما به لطف خدا هیچ کدام به هواپیمای من اصابت نکرد...
منبع : بربلندی سپهر
www.iranian-airforce.blogfa.com
پاسخ
آوالانچ جان عزیز
..
خیلی از شما سپاسگزارم که با مطالب جالب خود ، آگاهی های لازم رو به نسل امروز می دهید
من که به شخصه از ان ها خیلی لذت می برم .
حسن انتخاب شما بسیار عالی است دست شما درد نکنه ..
موفق باشی
سلام عمو جان
بنده ارادتمند شما هستم.همیدوارم همیشه سالم و تندرست باشید.
مهرداد از کرج
پاسخ
مهرداد عزیز و نازنین
شما نورچشم بنده هستی عزیز جان
من به داشتن دوستان بزرگواری چون شما افتخار می کنم
موفق باشی
سلام استاد
خواستم بگم شما به خاطر بزرگواری که دارید ، راحت مسائل و سختی های زندگیتان را برای ما خوانندگانت بیان می کنید. ایندفعه هم یکی از خوانندگان پر و پا قرص شما گوشه ای از زندگیش را می گوید.
40 سالم است . دو تا پسر دارم یکیش 6 ساله و یکیش 1 ساله – سه سال است که بیکار شده ام . و گه گداری کارهای گیرم می آید . درآمد کل امسالم بطور متوسط ماهیانه 250 هزار تومان بوده بدون بیمه / بخاطر در پیش بودن شب عید کل موجودی پولیم کمتر از 10 هزارتومان است/ یه ماشین مدل سال 75 دارم که مدتهاست احتیاج به تعمیر دارد و گه گداری اگر بنزینی پیدا شود مسافر کشی می کنم . البته الان شاسیش شکسته و روغن سوزی و صدای گاردن و نداشتن معاینه فنی قوز بالا قوز شد/پدر که بازنشسته با حقوق 300 هزار تومانی است گه گداری مرغ و گوشتی برایمان می آورد/ تلفن همراهم بدلیل بدهی چند ماه است قطع شده است / چند قسط ماشینم هم عقب افتاده / چند قسط بانکی هم به همین ترتیب عقب افتاده /پسر بزرگم که یک هفته پیش وقت دندانپزشکی داشت و باید دو تا از دندانهایش که پوسیده بود پر می شدند را بخاطر هزینه اش به دندانپزشکی نبردم و با خرید یک قطر آنتول گیاهی که دندان را بی حس می کند تا الان موقتا مشکل را حل کرده ام / تا دیروقت بیدارم و صبحها هم تا نزدیک های ظهر می خوابم/ در یک خانه که کل مساحتش 30 متر است زندگی می کنم و مال خودم هم نیست/قالبا یخچال خالی است و حتی برای همسرم هم که بچه شیر خوار دارد در هفته یم یا دو پاکت شیر تهیه می کنم/
تا اینجا یه گوشه از مشکلات روزمره من بود بعنوان یک شهروند در شهر تهران/ اما هر وقت بیرون از خانه می روم با کت و شلوار اتو کرده است و با عطر و ادکلن و ظاهری تمیز و مرتب/ در سمینارهایی که به حوزه کار قبلیم (تبلیغات ) مربوط می شود شرکت می کنم و تمام رویدادهای فرهنگی جامعه را دنبال می کنم/ روز شماری می کنم تا فیلمهای جشنواره فجر به اکران گذاشته شود تا با خانواده بروم و انها را حتما در سینما آستارا تجریش یا فرهنگ قلهک حتما ببینم/ از نان شب زده ام و کتاب مورد علاقه ام را خریده ام/ تمام وبلاگهای مورد علاقه ام را می خوانم/ بطور مرتب مطالب مورد علاقه امن را از سایتها و وبلاگها جمع می کنم و در دفاتری می نویسم/ به شرکتهای معتبر زیادی برای کار سر می زنم و کسی حتی شک نمی کند که من بیکارم/ در بیشتر روزها خودم به دنبال فرزندم که پیش دبستانی است می روم و حتما با کت و شلوار و کفش واکس زده می روم/ در تمام جلسات انجمن و مربیان مدرسه شرکت می کنم و حتی نظرات فرهنگی هم می دهم/ هنوز پدر خانمم که متمول است متوجه نشده است که زندگی ما در چنین وخامتی است، یعنی نگذاشته ام بفهمد/ حتی همسایه ما که خودش یک سوپر مارکت دارد برای مشکل کار فرزندش به من رو می اندازد/ هر روز هم خدا را شاکر هستم و در طاعاتم فقط از او رزق حلال خواسته ام و صلاح خودش را / هفته ای یکی دو روز هم برای کمک کردن در کارهای تبلیغی به یک مرکز خیریه مهم می روم و کاری از دستم بر بیایید برایشان انجام می دهم و مدیران آنجا هم نمی دانند که من خودم هم در حد مدد جویان آنها هستم ، زیرا من سالمم و سر حال و در دست انداز افتاده ام نه سقوط/ بالاخره مانند همه انسانهای این شهر شبانه روز هم برای ما فقیران 24 ساعت است و برای ثروتمندان هم 24 ساعت/ الان هم منتظر هستم تا اگه تونستم به نمایشگاه ایرشیب شما بیایم و این فرصت را هم از دست ندهم/ وقتی با جیب خالی و سفره خالی شب عید در کنار خانواده ام، برایشان آواز می خوانم و بر روی سینی ضرب می گیرم و پسرم از خنده ریسه می رود می ارزد به تمام ثروت دنیا، البته ثروت و امکانات هم چیز خیلی خوبی است ولی نبودنش دلیل بر این نیست که زندگی نکنیم/ همسرم عاشق من است و من هم عاشق او/
عزت زیاد . پاینده و سر بلند باشید
علی /س
پاسخ
آفرین به شما علی جان عزیزم
آفرین به شرف و طبع بلندت ... عزیزم .. نداشتن و حقوق پائین گرفتن اصلآ ننگ و عار نیست .. دزدی و رانت خواری و سوء استفاده ننگ است
علی جان .. من اصلآ ادم مذهبی نیستم . ولی همیشه همسر و دخترم می گویند .. خداوند متعال همیشه بندگان خود رو آزمایش می کند . و در تگنا می گذارد تا صبر و شکیبایی آن ها را بسنجد . خوشا به حال کسانی که از آزمون الهی رو سفید بیرون بیایند .. من به عزت نفس شما تبریک می گویم
اشاره به موسسات خیریه کردی ... شاید باورت نشه در زمان ریاست جمهوری آقای رفسنجانی من نزدیک چهار سال مشاور عالی دختر ایشان در امور بیماران بودم .. مرتب کنسرت می گذاشتم .. برنامه های هنری ترتیب داده و عواید ان صرف امور خیریه می شد .. به شرفم سوگند یک شب در بلوار کشاورز در سالن کشاورزی مراسمی برگزار شده بود که کل سرمایه داران و ثروتمندان تاپ تهران به حرمت خانم رفسنجانی حضور داشتند .. بعد از اتمام مراسم ، هر کسی از جای خود بلند می شد ، و میلیون ها تومان چک می داد .. یکی حواله زمین می داد ، یکی چهل تا یخچال و فریزر هدیه می کرد .. من هم یک میز بین سن و ردیف جلو قرار داده بودم و همه کمک ها رو جمع می کردم .. با اتمام مراسم یک کیسه پلاستیکی بزرگ مملو از پول و چک و حوالجات گونان بود .. قبل از رفتن به منزل دادم به خانم .. گفت چرا به من می دهی ..؟ ببر خونه همه رو لیست کن .. اون زمان چون ماشین نداشتم ، یکی از همسایه های ما که دارای آژانس ملکی بود با من امده بود .. در مراجعت تا منزل مخ من را می زد که پسر خودت خونه نداری .. حتی مستآجر هم نیستی !! سربار افراد دیگری هستی .. خب چه کسی از تو واجب تر .. نمی گم زیاد .. به اندازه پول پیش اجاره خانه ..!! بهش گفتم خدا رو شکر که الان محتاج کسی نیستم .. ازگرسنگی بمیرم هم حتی یک ریال برداشت نخواهم کرد .. هی می گفت .. احمق جایی ثبت نشده صد ها میلیون پول بی زبان دستت است .. خب به اندازه نیازت بردار .. و باورش نمی شد که هرگز نظری به آن ها ندارم !! از همه جالب تر .. برای مجریان و هنرمندانی که در برنامه های من شرکت می کردند .. هر گاه مشکلی داشتند من به خانم اطلاع داده و مشکل مالی آن ها ور حل می کردم .. اما هرگز به خانم نگفتم که حتی بیمارم !! روابط ما خیلی نزدیک و صمیمی بود .. به طوری که راحت منزل ما زنگ می زد و برنامه هایش رو می گفت یا قرار سینما برای بچه هایش می گذاشت .. اما هرگز اجازه ندادم متوجه بیماری ام شود .. سال ها بعد یک شب که در مراسمی خانواده ام رو برده بودم .. همسرم از دهان اش در می آید که آقای مدرسی مشکل قلبی داره .. !! خانم خیلی متعجب می شه .. و می گوید .. چرا به من نگفته بود ؟ من بهترین بیمارستان ها و دکتر های پدرم می گویم معالجه اش کنند .. و من دیگه نرفتم
بله علی جان دنیا محل گذر است .. ان کسی که لذیذ ترین و گران بها ترین غذا را در بهترین مکان مثل عرشه کشتی یا در بلندای یک برج می خوره .. با کسی که به سختی نان خشکی در آب زده به دهان می گذارد .. مسیر عبور غذا چند سانتی متر بیش نیست .. و بعد وارد معده می شود . و دیگه مزه ای ندارد . خوشا به حال افرادی که برای همان چند سانتی متر عبور غذا چه حرام خوری هایی که نمی کنند !! عزیزم .. سرت رو بالا بگیر .. و با افتخار به تربیت فرزندانت بپرداز .. به قول خودت کسانی هستند که میلیارد ها دلار سرمایه دارند .. ولی آرامش شما و خانواده ات رو ندارند
در میان حرف هایت اشاره کردی که همه به شما در مورد کار فرزندانشان می گویند .. خیلی با هم تشابه داریم .. یکی از دلایلی که من بی کارم همین نگرش است .. من حاضرم با حقوقی معمولی کار کنم .. اما همه فکر می کنند با تجارب و رزومه ای که دارم باید چندین برابر حقوق بدهند !! بگذریم
من به دوستی با شما افتخار می کنم
دست شما را می بوسم .. دنیا متعلق به افرادی مثل من و شما و ادم های پاک است .. موفق باشی
سلام عمو جون . وقتتون بخیر و خوشی
ایشالله لحظه به لحظه زندگی شما و خانواده محترم و نوه های گل با خنده و شادی و قهقهه از ته دل همراه باشه.
میخواستم اگه فضولی نباشه بدونم شما از نیروی هوایی با چند سال سابقه بازنشسته شدید و آیا بجز حقوق مزایای دیگری مثل بیمه و عیدی هم داشتید و این مزایا هنوز هم هستند یا با بازنشستگی تموم شدند و اینکه آیا حقوق شما در زمان عضویت در نیروی هوایی کفاف خرید مسکن در تهران رو میداد یا خیر (( که بعید میدونم کفاف خرید خونه در تهران رو بده !!))
ممنونم
پاسخ
حمید رضا جان عزیز و نازنین
پسرم می دونی که من مجاز به بیان مسایلی که مربوط به ارتش است رو ندارم . ولی همان گونه که عرض کردم آن ایام از لحظه بازنشستگی تا وصل حقوق و مزایا جند ماهی طول می کشید . که الان کامپیوتری شده و بلافاصله با میلوون ها تومان هم دستی می دهند ..
من کلآ 21 سال خدمت کردم ولی با 30 سال بازنشسته ام کردند .. به عبارتی 9 سال به دلیل ماده پزشکی بخشیدند ..
الان بالاترین حقوق و مزایا رو دریافت می کنم .. مسکن هم تعاونی داده بود که من برای خرید دلار نیمه ساز ان را فروختم
حقوقی که الان می گیرم در حد یک مدیر کل در یک اداره دولتی است .. که خدا رو شکر می کنم .. البته امسال زیاد شد . قبلش تعریفی نداشت
عیدی ، بیمه و حتی کارت اعتباری ، بن خواربار و کلی مزایای دیگر .. که حتی نمی رسم برای دریافت ان بروم
خدا رو شکر بقدری می دهند که کرایه سرسام آور که می دهم خرج من و همسرم در بیاید
ممنون
درود بر عقاب ارتش ایران زمین.
پیشاپیش عید نوروز باستانی را به شما،خانواده محترمتان و مخاطبان وبلاگ تبریک عرض می کنم و آرزو دارم سالی به زیبایی و طراوت بهار داشته باشید و امیدوارم سال پیش رو سالی پر از برکت،سلامتی و سرافرازی برای همه ایرانیان در هرجایی که هستند باشد.
به عنوان یک ایرانی به وجود هم میهنی چون شما افتخار می کنم که در برابر مشکلات با این شجاعت و سرسختی مقابله کردید.
من با خواندن داستان زندگی شما که در قسمت های ابتدایی پستتان بود به شدت منقلب (و عصبانی از مسولان نظامی) و احساس غرور کردم که چنین انسانی با این روح بزرگ هم میهن من است و به این جمله بیشتر ایمان آوردم که : سختی ها فانی اند سرسختان باقی.
جاویدان ایران.
پاسخ
سرور گرامی قهرمان عزیز و نازنین
من هم متقابلآ پیشاپیش عید نوروز باستانی رو به شما و خانواده محترمتان و همه یاران همدل تبریک گفته و سالی توآم با سلامتی ، شادکامی و موفقیت برای یکایک دوستان و سروران آرزومندم
دلاور قهرمان ... بنده به عنوان یک سرباز قدیمی به رزمندگان دلاوری چون شما که با حضور و جان گذشتگی در طول هشت سال جنگ ، مفهوم آزادی رو به ارمغان اوردید
همیشه شاد و سرافراز باشید
پاینده ایران
سلام.فکرکنم باز اتفاق بدی افتاده نه؟؟چندروزه نیستید.نگران شدم.حالتون خوبه؟
پاسخ
فدات شم فریده جان
بله .. من نخواستم صدایش رو در بیاورم . اما به خیر گذشت
مشکلی برای فرزندم بوجود امد ... اجازه بده در ای میل اگه دوست داشتی پاسخ ات رو بدهم .. مایل نیستم دوستان رو در این شب های عید و شادمانی ناراحت کنم .. ولی به امید خدا کار رو از فردا ادامه می دهم
موفق باشی
حیف که جناب آوالانچ مطالب رو در وبلاگی منتشر نمی کنه تا ما بخوانیم
پاسخ
مهدی جان .. با شما هم عقیده هستم
اما برای من و شما که خواننده هستیم فرقی نمی کنه .. حتی این جوری فرصت بیشتری برای تحقیق و انتخاب مطالب داره ..
امیدوارم در آینده وبلاگی رو راه اندازی فرمایند
ضمن این که این جا هم متعلق به ایشان است .. هیچ فرقی ندارد
ممنون از شما
پس احتمالا حدسم در مورد دیدن شما تو تلویزیون صحیح بوده...
راستی، مطالبی که این چند وقته جناب «آوالانچ» زحمت کشیده (در مورد یوفوها) رو میتونید به عنوان یه پست مستقل کار کنی
پاسخ
علی جان راستش رو بخواهی قبل از این که جعفر خان به ماموریت تشریف ببرند ، تمام مطالب جناب اوالانچ رو در وبلاگ پیشنویس من که مربوط به مطالب جنی سایت است قرار می داد .. و چنین قصدی رو داشتم .. اما مدتی است که این برنامه از دست من خارج شده است . چون کامنت ها بی نهایت زیاد است .. و در روز بیش از دویست کامنت می آید که بخش اعظم آن تبلیغی است و نظرات دوستان در بین ان ها گم هستند .. اگه بخواهم پیدا کنم باید برای هر صفحه کلی وقت بگذارم . مگه این که یکی در ورد برایم کپی کرده و بفرسته .. البته سعی خودم رو خواهم کرد .. تا خدا چه خواهد ..!!؟
ممنون از شما