درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  شبی که دلقک شدم

 دلقکی در صحنه تصادف !

از خونه ما تا محل تصادف فاصله خیلی کم بود .. برای همین من و پشت سرم آرش جزء اولین نفرانی بودیم که به محل حادثه رسیدیم . در همین موقع راننده چند اتوموبیل عبوری هم برای کمک و یا تماشا  به جمع ما پیوستند .. داخل سواری چند دانشجو بودند که بد جوری زخمی شده بودند ... حتی یادمه جزوه های ان ها به روی زمین پخش شده بود .. یک دختر خانم لای اهن ها گیر کرده بود .. ولی دانشجوی پسر خارج از ماشین روی زمین افتاده بود .. همین که نزدیک اش رفتم و کمک کردم بلند شود ، دیدم با وجودی که زخمی است با دیدن من خندید !! فکر کردم در تلویزیون من رو دیده .. اهمیت ندادم به سراغ بقیه رفتم .. اما .. ای بابا !! چرا هر کی منو می بینه می خنده ..!!؟ بقدری گیج  و محو تصادف بودم که یادم رفته بود دقایقی قبل مشغول گریم بودم !! در همین اثنا یک خودروی آمبولانس از پائین پل خودش رو به محل رسانده بود .. وقتی رفتم به راننده امبولانس ادرس بدم که از کجا خودش رو زودتر بالا برسونه .. دیدم ای بابا .. راننده به جایی که به من نگاه کنه که در حال ادرس دادن هستم ، همین جوری سرش رو پائین انداخته و به حرف هایم گوش می دهد .. موقع حرکت سریع صدای قاه قاه خنده اش رو شنیدم .. ولی توجه نکردم .. هنوز دقایقی نگذشته بود که حسابی راه بندان شده و جماعت زیادی در اطراف تصادف جمع شده بودند .. این بار دیدم همه با دیدن من می خندند و با دست به یک دیگر نشان می دهند .. !! یعنی چه .. نکنه با زیر شلواری امدم بیرون !!؟ که ناگهان یادم اومد موضوع خنده چیست !! نفهمیدم چه جوری از روی نرده ها پائین پریدم !! و وقتی خونه رسیدم حسابی به دخترم تشر زدم که این چه بلایی بود سرم آوردی ..؟ مضحکه مردم شده بودم !! گفت بابا جان تقصیر خودت بود صبر نکردی تا بهت بگم چهره دلقک ها رو داری ...!!

 دلقکی در صحنه تصادف !

دوستانی که از اینترنت سرعت ضعیف استفاده می کنند و یا حوصله مشاهده بخش های تبلیغی سایت را ندارند ، لطفآ برای خواندن مطلب به وبلاگ مراجعه فرمایند ..اینجا  

2u29hvfrcaggsvxlbcit.gif

wzxg9i51tse6nvbo0bnr.jpg

 شاید هنوز  کسانی باشند که صحنه تصادف اون شب تابستانی اتوبان آیت الله صدر رو به خاطر داشته باشند . شبی که ناگهان در میان تماشاگران کنجکاو  دلقکی شتابان به کمک مجروحان آمده بود !! و مردم غمگین و متآثر نمی دونستند بخندند یا غمگین باشند ... با این مقدمه تقریبآ متوجه محتوای مطلب این پست شدید .. امیدوارم لبخندی هرچند کوچک بر لبان زیبای شما بیاورم ! این ماجرای واقعی  در  اواخر دهه هفتاد هجری رخ داد .  سال هایی که من در هفته نامه سروش فعالیت می کردم . براستی می تونید حدس بزنید چرا این عمل از من سر زد ..!!؟ می گم خودمونیم .. چطوره این روز ها به این شکل و شمایل درامده و تو خیابان ها از مردم پول درخواست کنم !!؟

یک نکته رو همین الان باید روشن کنم .. و آن این است که در این پست حواشی و حاشیه رفتن های وقت و بی وقت آن خیلی زیاد است !! چون اصل خبر کلآ یکی دو خط بیشتر فضا نمی گیرد  ! و این هنر من باید باشد که یک خط خبر رو به یک صفحه بلند و بالا تبدیل کنم !! دلیل دیگه می تونه این باشه که  .. ممکنه خیلی ها تازه به جمع خوانندگان سایت پیوسته باشند و از ماجراها و اتفاقانی قدیمی که تعریف کرده ام بی اطلاع باشند . پس خواهش می کنم بعد ها گله نفرمایید که یک خط خاطره رو در یک صفحه طولانی به خورد خوانندگان اش داد !! به قول معروف اوضاع و احوالمون این روزها مناسب نیست .. و با تحریم و محدویت مواجه هستم .. پس باید همه راه ها رو امتحان کرد !! ضمنآ فراموش نکنیم که در هر پست من اهدافی رو در راستای تقویت حس اعتماد به نفس جوانان دنبال می کنم .پس اگر دیدید خیلی وارد جزئیات می شوم به بزرگی خودتون مرا عفو کنید .

سخن اخر این که .. متآسفانه مطلع شدم یکی از خوانندگان دایمی این سایت با نام " شمسایی " که نمی دانم اسم اصلی یا مستعار است .. و از افسران شجاع نیروی دریایی بود بیست و هفتم بهمن ماه بر اثر حادثه ای دارفانی رو وداع گفته است . درگذشت این افسر شجاع رو به ملت شریف ایران و خانواده محترمش تسلیت عرض می کنم . روحش شاد .

 ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

آژانس هواپیمایی برای خوانندگان سایت تخفیف ویژه می دهد .

شرافت کاری این فروشگاه را تضمین می کنم . مدرسی

مرکز آپلود عکس ایرانی 

 

نقبی به گذشته ...  

من هم مثل اغلب افراد ارتشی همیشه فکر می کردم اگه یه روز به هر دلیلی عذرم رو از نیروی هوایی بخواهند .. چه خاکی باید به سرم کنم ..!!؟ هیچ کاری بلد نیستم !! البته بگم .. این دغدغه خیلی از افراد نظامی می توانست باشد ! شاید هم این گونه رژیم گذشته خواسته یا ناخواسته به ذهن ما فرو برده بودند ! به همین دلیل وقتی در سوئیس پرفسور معالج ام گفت که دیگه نمی توانم پرواز کنم .. دنیا به سرم خراب شد . در شهر لوزآن سوئیس دریاچه زیبا و کوچکی به نام " اوشی " وجود داره که اهالی  شهر برای استراحت و تفریح اون جا می رفتند .. یادمه با شنیدن خبر غم انگیز از زبان دکتر .. سریع خودم رو کنار دریاچه رسونده و با تمام وجود نعره توآم با گریه سر دادم  .. من به عشق پرواز و خدمت در راه کشورم به خود امید زنده ماندن داده بودم .. حال با کمال ناباوری آن عشق را از من می گرفتند .. هیچ گاه غروب آن روز دریاچه کشور سوئیس رو فراموش نمی کنم ! حال و روزم رو در ان لحظه نمی دونستم .. تنها همسرم بود که دلداری ام می داد . جالب این که بقدری صدای ناله و فریاد ام درناک و بالا بود که توجه شهروندان خونسرد سوئیسی رو هم به خود جلب کرده بود ..!!

بوی خاک وطن ...

بدون توجه به بخیه های روی شکم ام که از زیر گلو تا ناف زده شده بود .. با اصرار خودم یک هفته زود تر  از موعد پیش بینی شده به سمت ایران حرکت کردم .. صحبت بخیه شد یاد موضوعی افتادم .. یادمه وقتی به هوش امدم .. پرفسور با منت به من گفت : چون تو جوان هستی سعی کردم شکاف سینه ات را از زیر یقه ات آغاز کنم ! و این کار من رو برای بیرون آوردن قلب کمی سخت تر کرده بود !! من که منظور او رو نمی فهیمدم پرسیدم .. خب چرا بیشتر جر ندادید !! با مهربانی در حالی که خنده ای بر لب داشت گفت : آخه پسرم تو خیلی جوانی .. گفتم شاید یه روز بخواهی دگمه بالای پیراهن ات رو باز بگذاری .. نباید جای تیغ جراحی ام مشخص باشه ..!! تازه فهمیدم چه لطفی به حق ام کرده است . طفلک فکر کرد از اون جوون های  سوسول تهرونی هستم که دگمه یقه ام را باز گذاشته و سر چهارراه ها چشم چرونی می کنم !! ازش تشکر جانانه کردم . در طول پرواز با هواپیما جامبو جت ایران ایر اصلآ حال و روز درست حسابی نداشتم .. بد جوری درد می کشیدم .. در همان حال دو تن از میهماندارن زبل که متوجه شده بود من و همسرم بار و بندیل زیادی نداریم .. با لحنی بچه گول زن در حالی که دو تا ساک بزرگ دسته دار دستش بود به ما مراجعه کرده و گفت .. می شه از شما خواهش کنم این دو بسته رو از گمرک برای من رد کنید ..!!؟ همین جوری سر سری نگاهی به داخل ساک انداختم .. دیدم دوربین فیلمبرداری و وسایل این چنینی است .. چپ چپ نگاه اش کرده و از جیب ام یک دسته دلار در اورده و گفتم .. من می تونستم مثل شما خرید کنم !! و دیدم رفت سراغ مسافر ساده دیگری !! وقتی تهران رسیدیم چون بار و بندیل زیادی نداشتم زود ترخیص شدیم .. شاید باورتون نشه به محض این که بوی روغن و باد نیمه گرمی که از سوی رمپ خودمون به مشامم خورد ، جون تازه ای گرفته و خم شدم خاک زمین وطنم رو بوسیدم .. باور کنید تمام درد از بدنم رفت ..

تلاش برای دریافت مجور پرواز ...

درسته که خرید زیادی نکرده بودیم .. فقط مقداری سوغاتی برای بهاره و آرش و کمی هم برای اقوام نزدیک .. اما در جیب ام ورقه ای بود که برای من خیلی ارزشمند بود .. در سوئیس کلی به پرفسور التماس کردم که نامه ای به من بدهد که می توانم پرواز کنم .. او سر سختانه مخالفت می کرد .. ولی ناگهان فکری به سرم زد و از راه دیگر وارد شدم .. به او گفتم جناب پرفسور .. در شرایطی که اکثر رگ های قلبم مسدود بود .. من شب و روز سخت ترین پرواز های مناطق جنگی رو انجام می دادم .. حالا که خوب شده ام .. شما مانع می شوید ..!!؟ به هر حال با هدایایی چون خاویار و قالیچه ایرانی که برای تشکر تقدیم دکتر کردم .. در رودربایستی بالاخره مجوز پرواز رو به من داد .. ! چقدر خوشحال بودم . و به همین دلیل دیگه صبر نکردم .. اون موقع ارتباطات مثل امروز نبود .. به سختی می شد با ایران تماس گرفت .. اما وقتی برگشتم مجوز دکتر رو قبول نکردند ..!! علنآ به من گفتند : بگذار دم کوزه آب شو بخور !! یا این برگه به درد عمه جونت می خوره ..!! یکی دوسالی در حوزه ترمینال ساها کار کردم .. ولی تمام تلاش ام این بود مجوزم رو بگیرم .. تا این که بر اثر همین پی گیری ها .. خودم کار خودم رو خراب کردم . شورای پزشکی طبق ماده ای تصویب شده اعلام کرد : افرادی که عمل قلب باز انجام می دهند بدون توجه به نتیجه ان صلاحیت خدمت را هم ندارند .. چه برسه به پرواز ..!! و این ضربه سختی بود که خوردم ولی نامید نشدم .. طولی نکشید که بر اساس همون ماده قانون که خودم از سوراخ سنبه های بیمارستان بیرون کشیده بودم .. بازنشسته ام کردند .. !!

بد ترین دوران عمرم چگونه سپری شد ..!؟

راستش رو بخواهید دوست ندارم با بیان آن خاطرات تلخ شما یاران همدل رو ناراحت کنم . فقط تجسم کنید که حقوق ام قطع شده بود . منزل سازمانی رو باید سریع تخلیه می کردم ! هیچ پس اندازی نداشتم .. هر چه دار و ندار هم داشتم برای رفتن به سوئیس فروخته و دلار آزاد خریده بودم . برای اجاره خانه پول پیش می خواستند .. حتی بلانسبت یک طویله در جاده ساوه پیدا کرده بودم .. ولی صاحبخانه صد هزار تومان پول پیش می خواست که من نداشتم !! دلم نمی خواست به کسی رو بزنم . امیدم فقط به خدا بود . می دونستم هرگز تنهایم نخواهد گذاشت .. دیگه چیزی برای فروش نداشتیم .. آخرین کالای قابل فروش چند شیشه شیر خالی و جعبه نوشابه بود .. که با آن تونستیم چند تا نون بربری بگیریم !! بد جوری تحت فشار بودم . شب ها خوابم نمی برد ! یک شب همین جوری که روی تراس خوابیده بودم و راه شب گوش می دادم .. مجری از شنوندگان خواست تا نیت کرده تا فال حافظ بگیرد . خب من هم در همون حالت حزن انگیز نیت کردم .. خیلی شعر جالبی آمد .. همون لحظه فکری به ذهن ام رسید ! همسرم رو از خواب بیدار کرده تا با او مشورت کنم .. با تعجب از این عمل من بیدار شد .. بهش گفتم تا این لحظه دیناری مال حروم نخورده ایم .. و نباید وعده های آدم های مغرض رو که در باغ سبز نشون می دهند بخوریم ..  به ذهن ام رسیده که مدتی برویم سرایداری کنیم !! تا پول پیش اجاره خانه رو به دست بیاوریم ... این بود که به کیهان رفته و اگهی با عنوان سریدار تحصیلکرده زدم .. مسئول آگهی شخصی به نام درویش بود . زیر بار نمی فرفت ! فکر می کرد من دشمن انقلاب هستم که قصد ضربه زدن دارم !! وقتی متوجه شد شهید درویش ( خلبان شهید محلاتی ) دوست ام بوده .. باور کرد و به شرطی که فقط دو نوبت چاپ شود با ان موافت کرد . خیلی ها دعوت به کار کردند .. اما اکثرآ از طیف خدا بی خبرانی بودند که مست ثروت باد اورده خویش بودند .. و من نمی خواستم روی تربیت فرزندانم تآثیر بگذارد .. تا این که به لطف خدا خانواده ای مومن پیدا شد ... که خانه ای که زیاد تعریفی نداشت در اختیار ما قرار داد و ما سجده شکر به جای آوردیم که محتاج نامرده ها نشدیم .. نزدیک یک سوال با ان ها بودیم .. دست سرنوشت ما را به جای آبرومندی کشاند ...  

مجله سروش ،نقطه حرکتی دوباره .. ! 

 این که چگونه سر از مجله سروش در آوردم زیاد مهم نیست .. ضمن این که در مطالب قدیمی جزئیات رو شرح داده ام . اما برای فردی چون من که بعد از سال ها خدمت در ارتش اکنون بایستی حرفه جدیدی رو آغاز می کرد ، کار کمی سخت بود ! اون زمان مدیر عامل انتشارات سروش آقای مهندس مهدی فیروزان بود . خدا خیرش بده .. او کسی بود که ما را در خانه پدری اش در بهترین نقطه شمال تهران " الهیه "  سال ها پناه داد . و خود من را در زیر مجموعه خودش یعنی سروش دعوت به همکاری کرد . از اون جایی که زبان انگلیسی ام بدک نبود ، ابتدا در بخش امور بین الملل نشریه کارم رو آغاز کردم . ذکر این نکته ضروری است که من از کودکی عاشق مطالعه بودم .. اون موقع مجله " دختران پسران " ۵ ریال قیمت داشت .. سعی می کردم همیشه آن را بخوانم . حتی در زمان جنگ هم در کیف پروازم چند جلد کتاب همراه ام بود تا اگه هواپیما در پایگاهی خراب شد .. سرگرم باشم ! از همون روز های نخست در انتشارات سروش ، همیشه با ذوق و اشتیاق به کار خبرنگاران و گزارشگران خصوصآ بخش رادیو و تلویزیون که با هنرمندان و کارگردان ها در ارتباط بود می نگریستم . خیلی دلم می خواست یک روز کمک خبرنگار یکی از همین بخش ها شوم ! ولی من هیچ تجربه ای در تهیه گزارش یا نویسندگی نداشتم . خیلی زود به سبب غیبت یکی از نویسندگان ارشد مجله که استاد دانشگاه بود و نقد کتاب می نوشت ، داوطلب نقد کتابی در باره " بوستی هرزه گوین " شدم .. و ظرف سه روز نقد رو تحویل دادم . خب به لطف خدا ورق برگشت .. و زود تر از ان چه که فکرش رو بکنم .. به عنوان خبرنگار ارتقای شغل دادم . و به دلیل زحمات و اندیشه فراوان به دبیر سرویسی رادیو و تلویزیون منصوب شدم !

کلک برای پنهان کردن ضعف ها !!

از ان جا که سن ام نسبت به سایر کارمندان و خبرنگاران برزگ تر بود و ممیک چهره و ریخت و قواره ام غلط انداز به نظر می رسید ، همه فکر می کردند من بازنشسته سازمان صدا و سیما هستم !! و این نوع نگرش مشکلات ام رو زیاد می کرد . هیچ وقت روزی که مسئولیت تهیه گزارش جشنواره فجر به من محول شد رو فراموش نمی کنم .. در جلسات مطبوعاتی جشنواره همه از نشریه تخصصی سروش انتظار بالایی رو داشتند .. در حالی که من فلک زده قادر به نوشتن یک گزارش معمولی هم نبودم ! ولی هرگز روحیه ام رو نباختم .. و بسان آدم های حرفه ای با مسئولان و مدیران ارشد جشنواره برخورد می کردم !! برای حل مشکل تهیه گزارش یک دستی زده و خطاب به عالی ترین مقام اجرایی جشنواره در حالی که منت می گذاشتم گفتم .. قربان شما در جلسات مطبوعاتی گله می کنید حرف های شما در مطبوعات کامل درج نمی شود ... من به شما این فرصت رو می دهم هر چه مقاله ، گزارش و مطلبی برای انتشار دارید در اختیارم بگذارید تا چاپ کنم ..!! و چه جالب پولتیک ام گرفت !!! و هر روز مطالب اماده رو از ان ها گرفته و به چاپ می فرستادم ! و این امر سبب شد رابطه خوبی با مسئولان و دست اندر کاران فرهنگی و هنری برقرار کنم .. ! البته خودم هم تلاش می کردم تا فن نویسندگی رو هر چه زودتر فرا بگیرم .. گاهی که خانم های ویراستار از بعضی از گزارش ها به دلیل غلط های فاحش افعال فارسی ایراد می گرفتند ، مثل فیلسوف ها سرم رو به علامت تآسف تکان می دادم که حتمآ به بچه ها تذکر خواهم داد .. در صورتی که نویسنده آن ها خودم بودم !!  اما در عوض متون اصلاح شده رو که تحویل می گرفتم ، آن ها رو مثل درس و مشق مدرسه خوب می خواندم و اشتباهات اصلاح شده ام رو فرا می گرفتم ... و طولی نکشید که واقعآ کار رو یاد گرفتم .. و دیگه نیاز به فیلم بازی کردن نبود !

**************

 

آغاز فعالیت های فرهنگی ...

 همان گونه که عرض کردم به خاطر تلاش های فراوان و مستمر خیلی زود در کسوت روزنامه نگار پذیرفته شدم . و به دلیل همون ارتباط با مسئولان فرهنگی حیطه فعالیت ام افزایش یافت و مسئولیت های جنبی و اجرایی متعددی  در کنار کار ژورنالیستی به من پیشنهاد می شد . از جمله حضور در موسسات خیریه ، همکاری با سمینار ها ، جشنواره ها و نشریات متعدد بخشی از فعالیت روزانه ام رو شکل می داد . و به خاطر صداقت و رو راستی در کار به صدا و سیما دعوت شدم . و در دفتر حاج آقا پورمحمدی مدیر فعلی شبکه سوم سیما اولین کارم رو در مقام عضوی از شورای بررسی برنامه های ترکیبی آغاز کردم . و با حفظ سمت در مجله سروش در سایر شبکه ها مسئولیت های بالای اجرایی به من محول شد . و به این ترتیپ سال ها در بخش های مختلف فرهنگی و نشریات سینمایی کارم رو عاشقانه دنبال کردم . و این رو اضافه کنم که در تمام این ایام جوان های زیادی رو آموزش داده و به نهاد ها و سازمان ها معرفی شون کردم . ضمن این که دخترم بهاره  در ایام تعطیلات و هم بعد از اتمام تحصیلات اش به عنوان دستیار همیشه در کنارم بود . و در تهیه گزارش کمک ام می کرد ..

همکاری صمیمانه با نهاد های ارزشی ..

 از اون جایی که همیشه خودم رو مدیون ارتش می دونستم .. از زمانی که عهده دار مسئولیت های فرهنگی شدم .. به نوعی سعی می کردم این دین رو ادا کنم . یکی از نهاد هایی که همکاری خیلی صمیمانه ای با ان داشتم ، بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس بود .. که مهندس چمران مدیریت آن را به عهده داشت . یادمه اولین بار که بحث بازدید از مناطق جنگی در ایام نوروز به میان امد ،دخترم برای ترغیب جوانان و همکلاسی هایش خیلی زحمت کشید .. و خود به همراه آن ها به منطقه غرب رفت . در آن جا با مشاهده صحنه ای که یکی از برادران بنیاد ( حاج آقا قربان حسینی ) با مشاهده مرز کربلا با صدای دلنشین زیارتنامه عاشورا رو خوانده بود ، روی دخترم تآثیر بسیار مثبتی گذاشت . این تآثیر در آینده او و زندگی اش خیلی مفید بود . من بار ها در سمینار های بسیج که سردار افشار آن موقع فرمانده آن بود و یا سپاه پاسداران در زمان سرلشگر رحیم صفوی خیلی همکاری نزدیک و صمیمانه ای داشتم . و همواره سعی می کردم در نشریاتی که کار می کنم ، بخشی رو به معرفی جبهه های جنگ و دلاور مردی های قوای ایرانی بپردازم . و در این راستا تشویق نامه های متعددی رو گرفتم . اختصاص صفحاتی به  شهید اهل قلم سید مرتضی اوینی و تهیه گزارشاتی از گروه تلویزیونی روایت فتح و همکاری افتخاری با موسسات خیریه از جمله سازمان هموفیلیای ایران که خانم فاطمه هاشمی ریاست ان رو به عهده داشت همیشه برایم لذت بخش بود . ولی هرگز به یاد ندارم از پست و مقام خویش سوء استفاده کرده یا تظاهر به مذهبی بودن بکنم .. همانی بودم که هستم   

 سهمیه اموزشی خبرنگاران ...

 معمولآ نشریات مهم سهمیه های آموزشی و یا تفریحی براشون ارسال می شود . تا با تشخیص سردبیر با دبیران سرویس در اختیار جوانان علاقه مند قرار گیرد . با احداث فرهنگسرا ها و پرداختن دایمی مجله سروش به ان همیشه سهمیه ای که برای بنده ارسال می شد ، خیلی فراوان بود . و من اغلب آن را به شاگردانم و یا کسانی که علاقه مند بودند ، تقدیم می کردم .. از بلیط فیلم های روز سینمایی گرفته تا انواع اموزش ها .. یک روز دخترم با دیدن سهمیه اموزشی یکی از فرهنگسراها که نزدیک خونه ما بود ، خواهش کرد که اجازه دهم او از کلاس گریم استفاده کند .. وقتی من قبول کردم و دخترم برای ثبت نام رفت .. ظاهرآ به خاطر آشنایی با بنده رایگان از او ثبت نام کردند .. و این شد که بهاره در هفته یکی دو روز برای آموزش گریم به آن جا می رفت . از اون جایی که دختر خیلی با استعدادی بود ( به گفته مسئولان آموزشی ) خیلی زود به صورت حرفه ای این حرفه رو اموخت و در چندین ترم شاگرد اول شد ! خلاصه ما تا چشم بر هم زدیم دخترمون شد گریمور حرفه ای !!

تمرین گریم در خانه ...

همان گونه که می دونید .. کسانی که کلاس گریم می روند بایستی برای کسب تجربه و حرفه ای شدن مرتب تمرین کنند . و شب ها هم در منزل بایستی این کار رو انجام می دادند .. مدل تمرینی دخترم در منزل معمولآ پسرم آرش و گاهی همسرم می شد. و هرشب که خسته و کوفته به خونه می آمدم با مشاهده قیافه های عجیب و غریب اعضای خانواده ام تعجب می کردم . حمل بر تعریف نباشه ، کارش خیلی عالی بود . و مطمئن هستم اگه ازدواج نمی کرد ، الان یکی از گریمور های صدا و سیما بود . خب من هم که آشنای کافی داشتم . اغلب تهیه کننده ها و کارگردان ها او را به خاطر مصاحبه و تهیه گزارشات می شناختند و نیاز به توصیه من هم نبو د . تا این که یک شب که به منزل آمدم دیدم دخترم از من خواهش کرد مدل اش شوم !! ظاهرآ با آرش قهر کرده بود ! هرچه اصرار کردم بابا جون من خیلی خسته ام و باید مطالب ام رو برای فردا تنظیم کنم به گوش اش نرفت که نرفت . از اون جا که من خیلی به خواست فرزندانم اهمیت می دادم ، تصمیم گرفتم با او همکاری کنم ..!!

شبی که دلقک شدم .. !!

خواهش می کنم من را ببخشید .. خیلی حاشیه رفتم تا به این جا برسم . از شما چه پنهان چند دقیقه پیش تصمیم گرفتم قید انتشار این مطلب رو بزنم !! ولی با خود فکر کردم خوانندگان محترم حتمآ درک ام خواهند کرد .. به عبارتی تا بهبود کامل از هیچی که بهتر است ! به هر حال اون شب پذیرفتم که مدل گریم دخترم بشم . بعد از این که اماده شدم و دخترم مشغول به کار شد ... تازه یادم اومد که ازش بپرسم قراره من رو به چه شکلی دربیاره ..!!؟ با خونسردی گفت : دلقک !! گفتم دستت درد نکنه بابا جان .. اخر عمری داری پدرت رو دلقک می کنی ..!! با دلخوری گفت بابا چقدر غر می زنی .. من باید اغلب کاراکتر ها رو تمرین کنم ... خلاصه درد سرتون ندهم .. یادم نیست چه مدت زیر دست بهاره خانم نشستم ..!؟ او اول تمام صورت ام رو با موادی که مثل ماست بود پوشاند ! و بعد نوبت رنگ امیزی موهایم شد !! یادمه بهش گفتم .. دخترم بابات چند شوید مو داره .. حالا کاری می کنی که ان هم بریزه ..!!؟ اطمینان داد که مشکلی ندارد ! بعد از موهای سرم نوبت به بینی ام رسید .. خلاصه در حال کار بر روی قیافه ام بود که چشم تون روز بد نبینه .. ناگهان صدای تصادف شدیدی از پشت پنجره خونه مون شنیده شد . پنجره ما به اتوبان آیت الله صدر باز می شد . این قسمت اتوبان یعنی بین شریعتی و مدرس اغلب تصادف های شدیدی روی می داد .. به قول عرفان عزیز ناگهان صدای شتلق مهیبی به گوش رسید .. من بدون توجه به شرایط ام برای کمک زدم بیرون ..!!

دلقکی در صحنه تصادف .. !!

از خونه ما تا محل تصادف فاصله خیلی کم بود .. برای همین من و پشت سرم آرش جزء اولین نفرانی بودیم که به محل حادثه رسیدیم . در همین موقع راننده چند اتوموبیل عبوری هم برای کمک و یا تماشا  به جمع ما پیوستند .. داخل سواری چند دانشجو بودند که بد جوری زخمی شده بودند ... حتی یادمه جزوه های ان ها به روی زمین پخش شده بود .. یک دختر خانم لای اهن ها گیر کرده بود .. ولی دانشجوی پسر خارج از ماشین روی زمین افتاده بود .. همین که نزدیک اش رفتم و کمک کردم بلند شود ، دیدم با وجودی که زخمی است با دیدن من خندید !! فکر کردم در تلویزیون من رو دیده .. اهمیت ندادم به سراغ بقیه رفتم .. اما .. ای بابا !! چرا هر کی منو می بینه می خنده ..!!؟ بقدری گیج  و محو تصادف بودم که یادم رفته بود دقایقی قبل مشغول گریم بودم !! در همین اثنا یک خودروی آمبولانس از پائین پل خودش رو به محل رسانده بود .. وقتی رفتم به راننده امبولانس ادرس بدم که از کجا خودش رو زودتر بالا برسونه .. دیدم ای بابا .. راننده به جایی که به من نگاه کنه که در حال ادرس دادن هستم ، همین جوری سرش رو پائین انداخته و به حرف هایم گوش می دهد .. موقع حرکت سریع صدای قاه قاه خنده اش رو شنیدم .. ولی توجه نکردم .. هنوز دقایقی نگذشته بود که حسابی راه بندان شده و جماعت زیادی در اطراف تصادف جمع شده بودند .. این بار دیدم همه با دیدن من می خندند و با دست به یک دیگر نشان می دهند .. !! یعنی چه .. نکنه با زیر شلواری امدم بیرون !!؟ که ناگهان یادم اومد موضوع خنده چیست !! نفهمیدم چه جوری از روی نرده ها پائین پریدم !! و وقتی خونه رسیدم حسابی به دخترم تشر زدم که این چه بلایی بود سرم آوردی ..؟ مضحکه مردم شده بودم !! گفت بابا جان تقصیر خودت بود صبر نکردی تا بهت بگم چهره دلقک ها رو داری ...!!

با تشکر و احترام :

بهروز مدرسی

این مطلب ساعت ۲:۳۰ دقیقه بامداد سیزدهم اسفند ۱۳۸۷ ایان یافت .

 یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا

  ایام به کام   

 ajr4i2ce8c0d7seedv8o.jpg

به درخواست خوانندگان محترمي كه گله فرموده بودند اين سايت فهرست مطالب گذشته ندارد ، اين مهم به همت يكي از خوانندگان خوب و پسر عزيزم امير محمود بازيار انجام گرفت .. همچنين بخش قديمي " مطالب گذشته " به انضمام كالبد شكافي سانحه هواپيماي سي - ۱۳۰ كه در شهرك توحيد به وقوع پيوست به اين صفحه انتقال يافت . براي مشاهده اينجا رو كليك كنيد
 
 6mfmukopgefyux613u8m.jpg 
زير نظر : عليرضا صادقي  

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.

SURVIVE A CRASH(PART II):

5-Keep your seatbelt securely fastened at all times. If the plane crashes while you’re sleeping, you’ll be glad you kept your seatbelt on. In any case, make sure it is placed around you snugly before impact. Every centimetre of slack in your seatbelt triples the G-Force you'll experience in the crash, so keep it snug! Also, push that snug seat belt down as low over your pelvis as possible. You should be able to feel the upper ridge of the pelvis above the upper edge of the belt. Why? The pelvis is a very strong structure that handles force well. However, if your belt slides up into your stomach, you have a greater chance of sustaining dangerous internal injuries.6-Brace yourself for impact. Return your seat back to its full upright position and assume one of two "brace positions."If the seat or bulkhead in front of you is close enough to easily reach, place one hand palm-down on the back of that seat, cross the other hand palm-down over the first hand, and rest your forehead against your hands (don’t lace your fingers). It is also sometimes recommended to put your head directly against the seat in front of you and lace your fingers behind your head, tucking your upper arms against the sides of your head. If you don’t have a seat close in front of you, bend forward and put your chest on your thighs and your head between your knees. Cross your wrists in front of your lower calves, and grab your ankles. In either position, your feet should be flat on the floor and further back than your knees to reduce injuries to your feet and legs, which you will need in order to successfully exit the craft after impact. 7-Remain calm. It can be easy to get swept up in the pandemonium immediately preceding and following a crash. Keep a cool head, though, and you’re more likely to get out alive. Remember that even in the worst wrecks, you do have a chance of survival. You’ll need to be able to think methodically and rationally to maximize that chance. 8-Put your oxygen mask on before assisting others. You’ve probably heard this on every commercial flight you’ve been on, but it’s worth repeating. If the integrity of the cabin is compromised, you have only about 15 seconds (often less if you’re a smoker or have circulatory or respiratory problems) to start breathing through your oxygen mask before you are rendered unconscious.While you may feel an impulse to first help your children or the elderly passenger sitting next to you, you’ll be no good to anyone if you don’t remain conscious. You can put somebody else's oxygen mask on even if they're unconscious. 9-Protect yourself from smoke. Fire and, more commonly, smoke is responsible for a large percentage of crash fatalities. The smoke in an airplane fire can be very thick and highly toxic, so cover your nose and mouth with a cloth to avoid breathing it in. If possible, moisten the cloth to provide extra protection. 10-Get out of the airplane as quickly as possible. It’s critical to get out of the aircraft without delay—if fire or smoke is present, you will generally have less than two minutes to safely exit the plane.Obey the flight attendants’ post-crash instructions. Flight attendants undergo rigorous training to make sure they know what to do in the event of a crash. If a flight attendant is able to instruct or assist you—sometimes they won’t be able to do so after a crash—listen to him or her, and cooperate to increase everyone’s chances of survival. Don’t try to rescue your belongings. It’s common sense, but still some people don’t seem to get it. Leave everything behind. It will only slow you down. Make sure the exit you choose is safe. Look through the window to determine if there is fire or some other hazard outside of an exit. If there is, try the exit across the plane, or proceed to another set of exits.11-Get at least 500 feet upwind from the aircraft. If you’re stranded in a remote area, the best thing to do usually is to stay close to the aircraft to await rescuers. You don’t want to be too close, though. Fire or explosion can result at any time after a crash, so put some distance between you and the plane. If the crash is in open-water, swim as far away from the plane wreckage as possible....END OF PART II....

http://www.wikihow.com/Survive-a-Plane-Crash BY:Alireza Sadeghi

ترجمه فارسی:

چگونه از سانحه سقوط جان سالم بدر بریم؟(قسمت دوم):

5-کمربند ایمنی خود را همیشه محکم ببندید.اگر سقوط هواپیما در زمانی اتفاق افتد که در خواب هستید از بسته بودن کمربندتان خوشحال خواهید شد.در هر حال مطمئن شوید که پیش از برخورد بطور مناسبی در اطراف بدن شما قرار گرفته باشد.(فیت باشد)هر سانتیمتر شل بودن کمربند نیروی جی را که در هنگام سقوط به شما وارد می آید 3 برابر میکند بنابراین آنرا خوب ببندید.همچنین کمربند را تا آنجا که میتوانید نزدیک به لگن خاصره خود محکم کنید.باید بتوانید که بخش بالای لگن خاصره را بالای لبه کمربند حس کنید.چرا؟لگن خاصره ساختار محکمی دارد که نیرو را بخوبی کنترل میکند.بهر حال اگر کمربندتان روی شکمتان کشیده شود شانس ایجاد جراحات داخلی خطرناک بیشتر میشود.6-خود را برای ضربه برخورد محکم کنید.صندلی خود را بحالت حداکثر وضعیت عمودی در آورید و یک یا دو حالت وضعیت محکم بودن را برایش در نظر بگیرید.اگر صندلی یا دیواره جلویی شما بحد کافی نزدیک است کف یک دستتان را روی پشتی صندلی جلویی قرار دهید و کف دست دیگر را بحالت ضربدری روی دست اول بگذارید و پیشانی خود را روی دستانتان قرار دهید.(انگشتانتان را درهم نبندید).همچنین در برخی موارد پیشنهاد میشود که سرتان را مستقیما روی صندلی جلویی بگذارید و انگشتان دست را در پشت سر در هم قرار دهید.قسمت بالای بازوانتان را در دو طرف سر قرار دهید.اگر صندلی در جلویتان قرار ندارد به جلو خم شوید و سینه خود را روی رانهای خود بگذارید و سرتان را بین زانوانتان قرار دهید.مچ های دست خود را بصورت ضربدری از جلوی ساق پا رد کنید و مچ پای خود را محکم در دست بگیرید.در چنین وضعیتی کف پاها باید در کف هواپیما و پشت زانوها قرار گیرند تا جراحات پا و کف آن کاهش یابد چونکه پس از برخورد برای خروج موفقیت آمیز از هواپیما به آنها احتیاج دارید.7-خونسرد بمانید.بلند شدن در هرج و مرجی که بلافاصله پس از سقوط حاصل میشود میتواند ساده باشد.اگر خونسرد باشید احتمال اینکه سالم از هواپیما خارج شوید بیشتر است.بخاطر داشته باشید حتی در بدترین وضعیت لاشه هواپیما شانس زنده ماندن وجود دارد.ضمنا نیازمند این هستید که بتوانید با تفکر بصورت شیوه مند (از روی اسلوب) و منطقی این شانس را به حداکثربرسانید.8-از ماسک اکسیژن قبل از کمک کردن به دیگران استفاده کنید.احتمالا در کلیه پروازهای تجاری این را شنیده اید اما ارزش تکرار دارد.اگر وضعیت کابین مخاطره آمیز باشد فقط 15 ثانیه وقت دارید (که در صورت سیگاری بودن و یا داشتن مشکلات تنفسی و عروقی اغلب کمتر میشود)تا قبل از بیهوش شدن از طریق ماسک تنفس کنید.اگر تکان روحی شما را وادار میکند که ابتدا به کودکانتان یا مسافران مسنی که کنار شما نشسته اند کمک کنید بدانید که اگر بهوش نباشید برای هیچکس مفید نخواهید بود.میتوانید ماسک اکسیژن کس دیگری را استفاده کنید حتی اگر آنها بیهوش هستند.9-خود را در برابر دود محافظت کنید.آتش و بیشتر دود مسئول درصد بالایی از تلفات سقوط میباشند.دود درون یک هواپیمای آتش گرفته میتواند کاملا غلیظ و تا حد زیادی سمی باشد.بنابراین دماغ و دهانتان را جهت جلوگیری از تنفس آن بپوشانید.در صورت امکان برای محافظت بیشتر پارچه را خیس کنید.10-با بیشترین سرعتی که میتوانید از هواپیما خارج شوید.در صورت وجود دود و آتش تاخیر در خروج از هواپیما بحرانیست.معمولا کمتر از دو دقیقه فرصت دارید تا از هواپیما خارج شوید.از دستورات مهمانداران که پس از سقوط به شما میدهند اطاعت کنید.مهمانداران پرواز تمرینات سختی را پشت سر میگذارند تا مطمئن گردند در صورت سقوط چه باید بکنند.اگر مهماندار پرواز قادر به دستور دادن یا کمک کردن باشد در برخی موارد بعد از سقوط خود نمیتوانند آن را انجام دهند.بوی گوش کنید و همکاری کنید تا شانس زنده ماندن دیگران افزایش یابد.سعی نکنید که متعلقاتتان را نجات دهید.به عقل جور در می آید اما بنظر می آید که هنوز افرادی اینکار را میکنند.همه چیز را باقی گذارید.آنها فقط حرکت شما را کند میکنند.مطمئن شوید که خروجی را که انتخاب کرده اید ایمن است.از پنجره برای اینکه تشخیص دهید که آیا آتش یا خطرات دیگری در خارج از هواپیما هست به بیرون نگاه کنید.اگر خطری هست از وسط هواپیما خارج شوید و یا از خروجیهای دیگر اقدام کنید.11-حداقل 500 فوت (حدود 150 متر) در خلاف جهت باد از هواپیما فاصله بگیرید.اگر در یک منطقه دور افتاده گیر کرده اید معمولا بهترین کار اینست که نزدیک هواپیما بمانید و منتظر امدادگران باشید.خیلی نباید نزدیک هواپیما باشید.در هر لحظه بعد از سقوط آتش یا انفجار محتمل است بنابراین بین خود و هواپیما فاصله ای در نظر بگیرید.اگر سقوط در آب اتفاق افتاده است با شنا تا آنجا که میتوانید از لاشه هواپیما فاصله بگیرید... پایان قسمت دوم.....

 

 بخش بازرگاني    با مديريت : امير محمود بازيار 

تلفن تماس  : ۰۹۳۵۸۶۶۶۲۹۶

 ای میل مدیر تبلیغات am_bazyar@yhoo.co.uk 

تعرفه تبليغات در سايت و وبلاگ oldpilot

سايز كليه تبليغ ها 464*68 است.

c9grzonv11okublhvvhp.jpg

 
معرفی یک سایت خوب و جامع  
 
قابل توجه هم وطنان خارج از کشور و ان هایی که به دنبال هویت ملی خویش هستند
 
شبکه اطلاعات عمومی گردشگری و بازرگانی ایران
 
my0r50s4cnrc3q0ejwfd.jpg 
 
 
توجه  ...................... توجه
 
بخش بازرگانی شبکه اطلاعات عمومی گردشگری و بازرگانی ایران فعال شده و از کلیه صاحبان مشاغل جهت درج آگهی رایگان یکماه خود دعوت بعمل می آورد.
لازم به ذکر است هر یک از صاحبان مشاغل می توانند یکبار بمدت یکماه بصورت رایگان آگهی خود را در این شبکه درج نمایند.

mtycu9sokgufjm5w3w0d.jpg

رسانه متفاوت ایرانیان اینجا

   

    تلفن تماس با مدیر سایت

۰۹۱۹۴۴۷۱۸۲۸

لطفآ  فقط بعد از ظهر ها قبل از صحبت اس ام اس بفرستید و در صورت تآئید تماس گرفته شود  . خوانندگان فاقد تلفن همراه همه روزه از ساع ۲۰ تا ۲۱ می توانند تماس حاصل فرمایند .

 9dlup0xs69iofxdimfqr.jpg 

براي مشاهده (اينجا ) را كليك كنيد . 

 yul2qu6sjgcpbprkkr6e.jpg

تحلیل سانحه فرود ایرباس در رودخانه هودسن 

********

من همسر سبیل کلفت نمی خواهم

تحلیل سانحه فوکر پرواز اردبیل

و

جاسوسی که به خواستگاری آمد !!

روایت واقعی  


- تعداد بازديد
  • 6195
  • مرتبه

    نظرات
    شما هم چيزي بنويسيد
    • هر چي دلتان مي خواهد بنويسيد. اينجا مربوط به شماست اگر نظر خصوصي‌اي داريد لطف کنيد و از طريق اي‌ميل (behrouz.journalist at gmail.com) مطرح کنيد، ممنون.






    مشخصات حفظ شود؟

    از تگ‌هاي HTML هم مي‌توانيد در نظرتان استفاده کنيد.

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35