درباره من

سوم دي ماه 1331 در تهران متولد شدم. پس از اتمام دوران دبيرستان به خاطر علاقه اي که به پرواز داشتم به نيروي هوايي پيوستم. در ادامه به آمريکا اعزام شدم، در بازگشت به ايران اولين پروازم را در تاريخ 18/3/53 انجام دادم و با آغاز جنگ تحميلي، به صورت شبانه روزي در مناطق جنگي پرواز داشتم و افتخار كسب مدال طلاي بالاترين ساعات پرواز را به دست آوردم. به دليل سكته قلبي و عمل جراحي باز كه ... ادامه
تبليغات
وبلاگستان
باقي قضايا
  ماجرای من و خانم دکتر ..!

 اندر مکافات دوستی با خانم دکتر جوان

 

 

ماجرای من و خانم دکتر .. عنوان این پست است که تقدیم شما خوبان می کنم . در این پست سعی کرده ام با برش به مقطعی از زمان جنگ شرایط اجتماعی و روابط انسان ها رو در آن ایام نشان دهم . اگر چه ماجرای واقعی فوق بخشی از زندگی خصوصی من است .. ولی همان گونه که عرض کردم .. هدف ام نشان دادن نتیجه صداقت در گفتار و کردار با همسر است . که اگر آن مولفه در زندگی من وجود نداشت  مسلم بدانید که از هم پاچیده شده و هرگز طعم خوشبختی رو حس نمی کردم . با خواندن این پست متوجه خواهید شد در خیلی مواقع از این که همسرم در جریان تمام جزئیات بود ... باعث قوت قلبم شده و قضیه به خوبی به پایان می رسید . امیدوارم با خواندن این مطلب هم از ان لذت ببرید  .

خوانندگان قدیمی حتمآ به خاطر دارند در بهمن هشتاد و هفت این مطلب رو تعریف کردم . اما از اون جایی که خیلی از مطالب قدیمی به دلیل کم تجربگی بنده تصاویرش حذف و مخدوش شده اند ، تصميم گرفته ام بتدريج خاطرات قديمي رو بازخواني و تصاوير آن ها را در سايت هاي معتبر آپلود کنم . يک خبر خوب هم براي دوستان دارم .. قراره بزودي سايت جديد و کاملي راه اندازي شده و همه مطالب قديمي ضمن بازنويسي و طراحي مجدد در اين سايت قرار گيرد . نکته جالب توجه در اين سايت ، لحاظ شدن تمام نظرات شما ياران همدل در ان است .. خبرهاي تکميلي بزودي اعلام خواهد شد .

برچسب ها : ميدان انقلاب + سوپر گوشت + ماهي جنوب + بندرجاسک + خانم دکتر + پايگاه يکم + پرواز + مداواي موي سر + روراستي با همسر + جبهه هاي جنگ

 

 تقدیم به سایت وزین " یک پزشک "  

 

پرواز های بندر جاسک آغاز ماجرا ...

در مطالب قدیمی اشاره به این نکته کرده بودم که من پرواز های زیادی به بندر جاسک انجام می دادم . و از ان جا که ماهی های درجه یک در این بندر خیلی ارزان بود .. همیشه چند گونی ماهی برای دوستان و آشنایان و مصرف خودمون با خود می اوردم .. دیگه کار به جایی رسیده بود که دوستانی در جاسک پیدا کرده بودم که چه خودم پرواز می رفتم و چه نمی رفتم .. در پرواز های هفتگی این مسیر همیشه ماهی برای من ارسال می شد .. از سوی دیگر من هم مایحتاج ان دوست رو برایش به بندرجاسک می فرستادم . با گذشت چند ماه از این قضیه .. به پیشنهاد دوستان جاسک نشین تصمیم گرفتیم با افزایش حجم ماهی ها .. مازاد ان را بفروش برسونیم ! خب از اون جایی که من شم اقتصادی نداشته و ندارم و روم هم نمی شد که به سوپر مارکت ها مراجعه کنم ! موضوع رو با یکی از دوستان نیروی انتظامی که سوپر مارکت بزرگی در میدان انقلاب داشت مطرح کردم .. و با استقبال او مواجه شدم ! و این شد که پای من در اوقات بی کاری به ان سوپر گوشت کشیده شد ! جالبه بدونید که مشتریان مخصوص فراوانی برای ماهی تازه جنوب پیدا شده بود . جالبه روی کاغذی نوشته بودیم .. ماهی ای که صبح در خلیج فارس شنا می کند ، غروب به شما تحویل می دهیم !! و این حقیقت داشت . و همان طور که گفتم خیلی ها طالب ماهی تازه جنوب با این خصوصیات بودند .. که هفته ای یک یا دو روز برام از جاسک فرستاده می شد ! ( روز های یک شنبه و سه شنبه هر هفته ) . شاید باورتون نشه خیلی ارزان هم می فروختیم . هر چه جناب سرهنگ می گفت منجمد آن دوبرابر قیمت های ما به فروش می رسد .. می گفتم وقتی ما ارزان خریده و مجانی حمل می کنیم .. چرا باید گران تر بفروشیم ..!؟

آشنایی با خانم دکتر ......

سوپر مارکت دوستم در محل خیلی شلوغی قرار داشت .. دقیقآ مقابل ایستگاه اتوبوس های واحد نرسیده به جمشید آباد .. از این رو همیشه شلوغ بود . ولی مشتریان ماهی های من افراد مخصوصی بودند که از شمال تهران می امدند .. که یکی از ان ها خانم دکتر بود . اوایل زیاد بهش توجه نمی کردم . البته من با همه سلام علیک داشتم ... تا این که یک شب بعد از این که ماهی ها تموم شد او امد . و از این که ماهی نمانده خیلی ناراحت شد ! همان شب خودش رو معرفی کرده و گفت دکتر متخصص است و منزل اش در کامرانیه است .. و این همه راه را برای ماهی تازه می آمده .. ! تا یادم نرفته بگم .. یک شاگرد قصاب داشتیم که خیلی بچه زرنگ و تیزی بود .. او قبلآ گفته بود که این خانم زیبای روی عینکی باید دکتر باشه .. ! ولی من زیاد توجه ای به حرف هایش نمی کردم . همان شب بود که کارت ویزیت اش رو به من داد " خانم دکتر لیلا - خ "...  قبل از ترک سوپر گوشت از من خودکار گرفته و پشت کارت شماره منزل اش رو هم نوشت .. ! شاگرد قصابه به من گفت که وقتی در کیف را باز کرد دیدم خودکار دارد .. و اصرار داشت که گرفتن قلم از من بهانه بوده است !! ولی من اصلآ به حرف های تکراری و مردانه ان ها توجهی نمی کردم .. و به اصطلاح شآن و منزلت ام رو حفظ می کردم .. مخصوصآ که گاهی شب ها مجبور می شدم از فرودگاه با لباس پرواز به سوپر گوشت سر زده و ماهی ها رو تحویل دهم .. ضمن این که هرگز دلم نمی خواست با این حرف ها کانون گرم خانواده ام گسسته شود .

بحث ریزش مو و دوستی با دکتر ...  

بعد از گرفتن کارت ویزیت اش ، هر وقت خانم دکتر می امد .. بیشتر از قبل با او گرم گرفته و سلام و علیک می کردم . البته اعتراف کنم .. به چشم خواهری خیلی زیبا بود . لاغر با قدی کشیده و عینک پنسی به چشم که توجه همه رو حتی خانم ها رو جلب می کرد .. ! مدت ها از این آشنایی گذشته بود .. ولی هرگز خودم و حرفه ام رو بهش نگفته بودم .. تا این که یک شب که از پرواز جاسک بر می گشتم به دلیل خرابی هوا کمی دیرتر از همیشه به تهران رسیدیم . ولی از طریق سیستم " فون پچ " هواپیما به مغازه اطلاع دادم که حتمآ یکی آن جا بماند تا من با ماهی و میگو برسم ..! به محض رسیدن به نزدیکی های مغازه ماشین مدل بالای خانم دکتر رو از دور دیدم .. ! خیلی تعجب کردم که او آن جا چه کار می کند ..!!؟ اما بعد فهمیدم شیطنت شاگرد قصاب بوده است که به خانم دکتر گفته آقا بهروز در راهه .. بهتره صبر کنی تا سر بار نصیب ات بشه .. اون جا بود که لیلا سر از شغل و حرفه من در اورد ..! اعتراف می کنم که بعد از این که من را در لباس پرواز دید .. رابطه حضوری اش رو افزایش داده و حتی با همکاران اش برای خرید ماهی و گوشت به مغازه می امد .. من خنگ هم اوایل دوزاری ام نمی افتاد !! تا این که یک روز خانم دکتر به من گفت .. هیچ می دونی موهایت داره می ریزه ..!؟ گفتم بله متآسفانه . گفت .. می خواهی موهایت رو معالجه کنم .. !؟ شوکه شده بودم . یعنی انتظار چنین پیشنهادی رو نداشتم .. برای همین کمی تته پته کرده و گفتم .. ممنون مزاحم نمی شوم .. گفت از شما تحصیل کرده خارج بعیده در صحبت با خانم ها دست و پات رو گم کنی .. !! گفتم اصلآ چنین چیزی نیست .. من انتظار این پیشنهاد شما رو نداشتم ! گفت حیفه .. من می تونم برات معالجه کنم ... !

مشورت با همسرم ..

این رو اعتراف کنم که من از روز اول با همسرم رو راست بوده و هستم . وقتی با پیشنهاد خانم دکتر مواجه شدم ، شب موضوع رو دقیقآ همان گونه که بود به همسرم توضیح دادم .. یادمه خواهر جوان تر همسرم هم بود . هر دو اصرار فراوان که حتمآ دنبالش رو بگیر .. حیفه از حالا کچل بشی ..!! به شوخی هر چه گفتم .. بابا جان طرف خانم زیبا و مد بالاست .. پاسخ شنیدم که ما تو رو می شناسیم . که اهل خیانت نیستی .. چرا که نه ..!!؟ وقتی دیدم واکنش همسرم مثبت است .. برای نخستین بار از خط پرواز به او زنگ زدم .. خیلی خوشحال شد . همون ابتدای کار برای این که هیچ فکر و خیالی نکنه .. گفتم با همسرم مشورت کرده ام .. و خانم دکتر هم خیلی خوشحال شد .. و گفت اتفاقآ این روش مداوای من باید حتمآ در منزل باشه .. یا شما باید افتخار بدهید تشریف بیاورید .. یا من باید منزل شما بیایم . به همین دلیل گفتم .. بهتره شما تشریف بیاورید .. ولی شرط اش این است که حق ویزیت خودتون رو دریافت فرمایید . اولش کمی تعارف کرد .. ولی بعد پذیرفت که حتمآ دوبله هم حساب خواهد کرد .. مدت ها گذشت .. تا این که یه روز به خط پرواز زنگ زده و گفت .. تمام مخلفات اش رو تهیه کرده است .. امشب کشیک هستم .. آخر شب اگه مایل بودید حاضرم بیایم ! خب ازش تشکر کرده و ادرس پایگاه رو بهش دادم .. دیدم رک گفت : من پائین شهر رو بلد نیستم !! قرار شد من شب بروم بیمارستان " طرفه " و با او به منزل برگردم .. ! اون شب زودتر از همیشه به خونه رفته و به همسرم قضیه رو گفتم .. و قرار شد من با آژانس به بیمارستان رفته و با خانم دکتر برگردم ..  

بیمارستان طرفه در زمان جنگ ..

 من اسم بیمارستان طرفه رو خیلی شنیده بودم .. چون شب هایی که از منطقه جنگی زخمی ها رو به تهران می اوردیم .. در ستاد تخلیه مرتب اسم این بیمارستان رو می شنیدم . اما نمی دونستم کجا واقع شده است . تا این که به خاطر خانم دکتر آدرس رو یاد گرفتم .. بالای میدان بهارستان بود . شبی که به بیمارستان رسیدم مجروحان فراوانی با سی - ۱۳۰ به تهران حمل شده بود که طبق معمول تعدادی هم به این بیمارستان رسیده بود .. خانم دکتر سرگرم رسیدگی به مجروحان جنگی بود .. و من در دفتر سر پرستار منتظر شدم .. یادمه دو ساعت هم دیرتر از پایان وقت کاری اش در بیمارستان ماند .. ولی مرتب از من عذر خواهی می کرد .. بهترین فرصت بود تا از مجروحان جنگی عیادت کنم .. جوان های رشید با وجودی که ترکش خورده بودند ، اما روحیه مقاومی داشتند .. همیشه در کنار آن ها احساس آرامش می کردم .. یک نوع احترام قلبی براشون قائل بودم .. چون در جبهه دیده بودم که چگونه ایثار می کنند .. خلاصه با خانم دکتر راهی پایگاه شدیم .. توی راه از خود و خانواده متمول و امروزی اش تعریف کرد .. تازه متوجه شدم ذاتآ خانمی با شخصیت و مهربان است .. مخصوصآ رفتار او را با مجروحان جنگی دیده بودم که با بقیه فرق داشت .. به همین دلیل خیالم ازش راحت شد . خیلی زود با همسرم قاطی شد .. انگار بیست ساله همدیگر رو می شناسند .. !! و این برای من خیلی مهم بود .. !

خانم دکتر در یک نگاه ...

 برای این که دوستان با شخصیت این خانم آشنا شوند .. من شمه ای از زندگی او را بازگو می کنم .. تا درک بهتری نسبت به حوادثی که قصد اشاره آن را دارم داشته باشید ... او دختر یکی از سرمایه داران بزرگ تهران بود که پدرش برای راحتی او یک باب آپارتمان نقلی در شمال تهران به همراه یک اتوموبیل آخرین مدل  خریده بود . به گفته خودش هرگز از موقعیت و آزادی که داشته ، سوء استفاده نکرده و سعی نموده بود سالم زندگی کند . با آغاز جنگ ، با تمام وجود در خدمت مداوای رزمندگان بود . لیلا  تنها فرزند خانواده محسوب می شد و در کشور ایتالیا یک شرکت بزرگ حمل و نقل داشت که به اعتراف خودش ، هرگز آن را ندیده بود ! بسیار خییر و انسانی نیکو کار بود . او فقط یک دوست صمیمی داشت که پرستار همان بیمارستانی بود که خدمت می کرد . از طرفی یک خواستگار سمج هم داشت که در همون صنف حمل و نقل کامیون های بزرگ و تریلر های حامل کانتینر فعالیت می کرد . با وجودی که خوش تیپ بود ، ولی لیلا او را نمی پسندید . همان گونه که اشاره کردم .. در نخستین شبی که به خونه ما امد ، حسابی با همسرم قاطی شد . و از ان جا که تهیه و ساخت مواد تقویت کننده مو بسیار وقت گیر بود ، شب اول تا نیمه های شب مشغول ساخت آن شد . و به همین دلیل مجبور شد شب را در منزل ما بخوابد .. طبق برنامه ریزی قرار شد هفته ای دو شب برای مداوا به منزل ما بیاید .. او شیفت کاری اش را در بیمارستان با این برنامه تنظیم کرده بود .. و من هم سعی می کردم در روزهایی که لیلا می آید ، شب در منزل باشم .. اوایل آخر شب به منزل اش می رفت . ولی بعد ها خانه ما می خوابید .

اختلاس کارمندان خانم دکتر در ایتالیا ..!!

 باورش برای من هم عجیب بود .. ولی بعد از مدتی نتیجه زحمات خانم دکتر جواب داده و در قسمت هایی از سرم که موهایش ریخته بود .. به تدریج داشت جوانه می زد ! در تصاویری که در بالای مطلب  استفاده کرده ام ، دقیقآ مربوط به همان ایام است . خلاصه دوستی خانواده ما با خانم دکتر خیلی ریشه دوانده بود . و تقریبآ عضوی از خانواده ام شده بود . به گونه ای که اگه در وسط هفته هم خسته یا بی حوصله بودم ، همسرم به لیلا زنگ می زد و ازش می خواست به خونه ما بیاید .. !! به عبارتی خیلی قاطی و صمیمی شده بودیم .. او در شمال هم ویلا داشت که چند بار هم دسته جمعی به ان جا رفتیم .. یک شب که من در ماموریت بوده و همسرم از لیلا خواسته بود که نزد او بیاید .. همان شب همسرم متوجه می شود لیلا بر عکس همیشه گرفته به نظر می آید .. بعد از کلی حرف زدن ، لیلا زبان گشوده و به همسرم می گوید که ...  در ایتالیا کارمندان شرکت ام اختلاس کرده اند .. و از این که من ان جا نیستم سوء استفاده می شود . چون دختر هستم اجازه خروج نمی دهند .. ! آقای ایکس هم گیر داده که بیا موقتی ازدواج کنیم تا بتوانی راحت به اروپا بروی .. ولی من می دونم او به فکر ثروت من است .. و نمی خواهم با او حتی صوری ازدواج کنم .. ! همسر ساده من هم دلش به حال او می سوزه و می گه .. خب اگه صوری است ... بیا با بهروز ازدواج کن ..!! 

 حرف نسنجیده همسرم ، دردسر ساز شد !

 با پیشنهاد خیر خواهانه همسرم ، آرامش من به معنی واقعی به هم ریخت ! با تخم لقی که همسرم در دهان لیلا شکسته بود ، او دیگه ول کن من نبود ..!! تا قبل از ان قضیه من عین خواهر به لیلا می نگریستم و واقعآ هیچ مشکلی هم با یکدیگر نداشتیم . حضور او در منزل ما سبب روحیه و نشاط شده بود . اگر چه گروه ضربت چند باری گیر داده بود .. ولی به دلیل این که همسرم همیشه در کنار لیلا یود مسئله ختم به خیر گشت . اما بعد از خبر اختلاس و سماجت خواستگارش که رضایت پدر و مادر لیلا رو هم گرفته بود ، باعث شده بود که خانم دکتر به من فشار اورده که بیا من رو عقد کن !! هر چه بهش می گفتم خواهر عزیزم من همسر و دو فرزند دارم .. و خودت می بینی که هیچ مشکلی هم در خانواده ندارم آخه چه جوری با شما ازدواج کنم .. زمان جنگ است .. من نمی تونم با تو ایتالیا بیایم ..!! ولی ول کن ماجرا نبود .. و مرتب روی این نکته تآکید می کرد .. وقتی همسرت خودش گفته و رضایت داده چرا مخالفت می کنی .. !!؟ بهش می گفتم خانم محترم .. همسرم زنی ساده و مهربان است . تحمل ناراحتی تو رو نداشته و چون به من اطمینان داشته چنین پیشنهادی به تو کرده ... نه این که ما واقعآ با هم ازدواج کنیم !!! دیگه روزگارم سیاه شده بود .. حتی باعث اختلاف در خانواده ام شده بود . من مشکلی برای ازدواج نداشتم .. اما چون دختر ازاد و متمولی بود می ترسیدم در اروپا کار دستم بده .. و به عنوان همسر یک نظامی که شغل حساسی داره ، درد سر ساز بشه ...! و گرنه هر مردی آرزوی ازدواج با دختر خانمی زیبا و پولدار مثل او داشت .. !!

 حکم اعزام به جبهه خانم دکتر ...

 در شرایطی که بین ما ظاهرآ شکر آب شده بود .. یک روز لیلا زنگ زده و گفت .. از دستم راحت می شوی !! پرسیدم چطور ؟ فکر کردم خواستگار خوب براش پیدا شده است .. ولی شنیدم که باید یک ماه به منطقه جنگی جنوب اعزام بشه ..! از شنیدن این خبر واقعآ خوشحال شدم . خودش هم دلش می خواست برود . اما از همه مهم تر آرامش من بود که سخت به ان نیاز داشتم .. یک روز قبل از اعزام غروب در حال استراحت بودم ، ناگهان به ذهنم رسید که چرا با هواپیما خودم به جبهه نبرمش ..!!؟ سر شب به او زنگ زدم و پرسیدم با چه وسیله ای به منطقه اعزام می شوید .. ؟ گفت اتوبوس !! بهش گفتم ادرس ستاد رو بده من بیام اجازه ات رو بگیرم و با هواپیما ببرمت .. خوشحال شده و استقبال کرد . فردای آن روز به ستاد اعزام به جبهه که در میدان انقلاب در یکی از خیابان های روبروی دانشگاه واقع شده بود رفتم . چون با لباس پرواز رفته بودم ، خیلی تحویل ام گرفتند . رفتم نزد رئیس مرکز که حاج آقایی خوش سخن بود . بهش گفتم همشیره من قراره به جبهه جنوب اعزام بشه .. اومدم اجازه بگیرم او را با هواپیما ببرم .. حاج آقا گفت خدا خیرت بده .. و دنبال لیست ها بود .. من فامیلی لیلا رو گفتم .. اصلآ حواس ام نبود که انیکت اسم ام رو که روش نوشته بود مدرسی از روی سینه ام بردارم .. حاج آقا هم ماشاالله خیلی تیز بود .. تا چشمش به مدرسی اقتاد .. گفت .. فرمودید همشیره شماست .. !؟ سریع دوزاری ام افتاد بدون این که خودم رو گم کنم با خونسردی گفتم بله .. خواهر ناتنی ام است ..!!

الکی الکی خود رو گرفتار کردم ..!!

اون روز واقعآ شانس آوردم . تصمیم داشتم اگه مخالفت کنند ، با همسرم به ستاد بیاییم . اما اون موقع خیلی حرمت لباس پرواز رو داشتند . مخصوصآ مسئولان مملکتی و نیروهای مذهبی .. گروه خانم دکتر قرار بود سه روز دیگه خود رو در بیمارستانی در منطقه " کوت عبدالله " اهواز معرفی کنند . از ان جا که ما همه روزه پرواز به مناطق جنگی داشتیم .. تصمیم گرفتم همان روز سوم لیلا رو با خود به اهواز ببرم .. قبل از این که ستاد اعزام به منطقه رو ترک کنم .. حاج آقا من رو صدا زده و گفت .. یه لحظه تشریف بیاورید . باور کنید بد جوری دلم ریخت ..!! گفتم آش نخورده دهان سوخته .. !! اگه این جا هب من گیر بدهند چه کار کنم ..!!؟ خلاصه حاج آقا گفت .. حالا که شما لطف می کنید .. ما کمبود جا داریم .. امکان داره چند نفر از کادر پزشکی رو با خودتون ببرید ..!!؟ سریع و نسنجیده گفتم .. بله حاج آقا .. چه اشکالی داره ؟ و بلافاصله پرسیدم چند نفر دارید .. ؟ گفت ده دوازده نفر !! لیست رو به من داد . و تیم رو صدا زد تا با من هماهنگ نمایند !! من بعدآ یادم امد که ای بابا .. نکنه جا نباشه .. ؟ لیلا رو می تونستم داخل کابین برم .. ولی یک تیم ده - دوازده نفره رو چه خاکی به سرم کنم .. !!؟ به هر حال به همه ان ها گفتم در فلان تاریخ ساعت ۷ صبح جلوی در سی - ۱۳۰ باشید . یکی از ان ها را نماینده انتخاب کرده و ازش خواستم شماره تلفن بقیه رو یاداشت کرده و شب قبل از پرواز با من تماس بگیره .. تا اگه مشکلی پیش امده بود و یا ساعت پرواز تغیر داشت خبر بدهم ... ! 

رزرو جا برای همکاران خانم دکتر ..

 اگه بدونید چقدر خودم رو لعنت کردم ..!؟ همش با خود می گفتم .. مرد حسابی به تو چه لیلا با چه وسیله ای به جبهه می رود ..!!؟ حالا خوب شد ..!!؟ آخه من که مسئول ترمینال نیستم که بدونم سه روز دیگه چه مقدار بار و مسافر داریم .. ؟ از پرواز به منطقه خاطر جمع بودم . ولی اگه جا نبود چه ؟ از ستاد اعزام تا پایگاه کلی با لیلا بحث کردم .. گفتم ببین برای راحتی تو خودم رو به دردسر انداختم .. !! او بنده خدا چیزی نمی گفت .. و من با خود اندیشیدم شاید این ماه فرجی بشه تا از خر شیطون پیاده بشه .. یا من در این یک ماه فکری برای خروج لیلا از ایران بکنم .. !! به همین دلیل بحث رو ادامه ندادم .. لیلا تو ماشین گریه می کرد .. و می گفت می دونم شهید می شوم و تو خیالت از دست مزاحمت های من راحت می شه .. !! بهش گفتم اون عمه من بود که مدام می گفت دلم می خواهد در جبهه هم خدمت کنم ..!!؟ خب حالا داری زیرش می زنی ؟ به هر حال خانم دکتر رو به خونه خودمون برده و بلافاصله راهی عملیات پایگاه شدم .. از ان جایی که قبلآ در این واحد به عنوان مامور خدمت کرده بودم ، دوستان زیادی داشتم . سریع مشکل ام رو به افسر عملیات گفتم و ازش خواستم به ترمینال زنگ بزنه و دوازده تا جا برای تیم پزشکی اماده کنه .. خب از شانس من این کار خیلی سریع انجام گرفت .. و من خیالم راحت شد . و دیگه دغدغه اعزام تیم پزشکی رو نداشتم ..

  بردن خانم دکتر به جبهه جنوب ...

 یادمه روز سه شنبه بود .. شب قبل از پرواز به نماینده تیم پزشکی اطلاع دادم که قرارمون سر جایش است .. منتها به جای در سی - ۱۳۰ ، یک راست بروید ترمینال و به سرپرست آن جا نام جناب سرهنگ افسر عملیات رو بگویند . اگه به هر دلیلی به مشکل بر خوردند ، شماره خط پرواز رو هم به او دادم . اون شب لیلا تا پاسی از شب با من و همسرم از اینده اش گفت .. یک وصیتنامه آبکی هم نوشت و داخل پاکتی گذاشته و با چسب محکم بست .. به شوخی گفتم .. لیلا ویلای شمال ات رو به نام من کن !! گفت .. من کل زندگی ام رو به نام شما و همسرت کرده ام !! ( راست و دروغ اش رو نمی دونم ) صبح زود خانم دکتر رو با خودم ترمینال برده و به دوستانش سپردم .. خودم هم در خط پرواز اعلام کردم پرواز اهواز رو خودم می روم .. ! خب از اون جایی که من همیشه داوطلبانه پرواز های منطقه رو می رفتم .. این بار هم هیچ مشکلی پیش نیامد .. و بچه های شیفت خیلی هم خوشحال بودند که یک پرواز از لیست ان ها کم می شود .. ساعت هشت صبح بود که اتوبوس مسافران رو پای هواپیما اوردند .. من هم در حالی که دستمال گردن تمیز به گردنم ، پوتین های واکس زده ، سه تیغه صورتم رو اصلاح کرده بودم ، دستام رو به کمرم زده و قدم زنان به سمت اتوبوس رفتم .. به صورت مصنوعی با خواهرم ( ببخشید لیلا ) سلام و علیک کرده و به لود مستر گفتم تیم پزشکی رو حسابی تحویل گرفته و در جای خوب و راحتی هم ان ها رو جا دهد .. و سپس خودم به کابین رفتم ..

پرواز به اهواز .. و باقی قضایا !!

 تصمیم داشتم بعد از دقایقی که از پرواز گذشت ، لیلا رو به کابین بیاورم .. اما خوب که فکر کردم .. دیدم صحیح نیست  . نمی خواستم اشتباه ستاد اعزام به جبهه رو دوباره مرتکب بشم . مخصوصآ که برادران گارد این بار چهره شون برام ناآشنا بودند .. طبق قانون ما می تونستیم هر کسی رو دوست داریم به داخل کابین بیاوریم .. اما بعد از فرار بنی صدر و اضافه شدن گارد به گروه پروازی .. اصلآ دوست نداشتم فردا سوال و چواب پس بدهم !! مخصوصآ برادران گارد که خیلی کنجکاو شده بودند تا سر در بیاورند که  چه رابطه ای ممکنه بین من با یک خانم بسیار زیبا در میان کادر پزشکی وجود داشته باشه  !! ؟ اما خواهش کردم دوستان در پائین حسابی از لیلا و همکاران اش پذیرایی کنند . بدون هیچ دردسری در اهواز فرود امدیم .. من از برادران ستاد تخلیه پرسیدم چقدر طول می کشه تا هواپیمای ما رو اماده پرواز کنه .. گفت با توجه به حضور دو هواپیمای سی - ۱۳۰ از شیراز که قبل از ما فرود امده بودند .. چیزی حدود سه ساعت .. پس با ان ها قرار سه ساعت دیگه رو گذاشته و ضمنا گفتم من به کوت عبدالله می روم . ماشین باند پرواز ، تا انتهای بلوار فرودگاه من و لیلا را رسوند .. و چون مجاز به ترک باند نبود ، عذر خواهی کرده و برگشت .. من و لیلا منتظر تاکسی ماندیم ..

از راه رسیدن گشت سپاه پاسداران ... !!

 نزدیک به نیم ساعتی بود که معطل شده بودیم .. ولی از تاکسی خبری نبود . من دل شوره داشتم . که نکنه حمله هوایی خدای ناکرده صورت بگیره .. و بخواهند هواپیما رو جا به جا کنند !! . شنیده بودم که بیمارستانی که لیلا باید بره .. از شانس من خیلی دوره .. از طرفی نمی تونستم یک دختر غریب رو تنها در شهر رها کنم .. در همین اثنا دیدم ماشین پاترول گشت سپاه که از جلوی ما رد شده بود .. دنده عقب گرفت .. به لیلا گفتم بگو خواهرم هستی .. کارت نباشه .. راننده آن که برادری چاق و ریشو بود از ماشین پیاده شد و گفت کجا تشریف می برید ؟ فکر کردم داره استنطاق می کنه .. با اخم گفتم .. باید به شما بگیم کجا می رویم .. !!؟ طرف که از این پاسخ من جا خورده بود ، طفلک این بار با خنده گفت .. جناب سروان این جا ماشین سخت گیرتون می آید .. خواستم ببینم به راهمون می خوره .. شما رو با خود ببریم .. از رفتار بد خودم شرمنده شده و گفتم .. نه ممنون بردار .. اولآ جا نمی شویم .. دوم این که راضی به زحمت شما نیستم .. هنوز حرف ام تمام نشده بود که طفلک برادری که جلو نشسته بود پیاده شد و رفت عقب .. و من و لیلا هم معطل نکرده و جلوی پاترول سوار شدیم .. برادر عذر خواهی کرده و گفت .. اجازه بدهید من این آقایون رو پیاده کنم .. بعد شما رو به مقصد می رسانم .. من با نگاه کردن به لیلا ، بهش فهموندم که از این وضعیت راضی نیستم ... به همین جهت ازش تشکر کرده و گفتم در اولین میدان که تاکسی گیر بیاد پیاده می شویم .. ولی ول کن نبود ..!! خلاصه بعد از پیاده کردن همکاران اش گفت حالا در خدمت هستم ..!! وقتی دید ما احساس راحتی نمی کنیم ، از جیب اش یک نوار کاست در اورد و در ضبط ماشین قرار داد .. و با لحن مهربانی گفت .. ولک من رو از خودتون بدونید .. و سپس شروع کرد به لهجه خوزستانی آواز خوندن ... یخ من و لیلا آب شد ..!!

معرفی به بیمارستان و ادامه ماجرا .. !!

راستش رو بخواهید من می خواستم بعد از معرفی به بیمارستان ، در ساعاتی که فرصت دارم با لیلا در گوشه حیاط بیمارستان نشسته و او را از تصمیم اش منصرف کنم .. و بهش حالی کنم که شرایط من برای ازدواج با او اصلآ مناسب نیست .. و دلایل زیادی برای این کار داشتم .. و خوشحال بودم حالا که لطفی در حق اش انجام داده و با هواپیما اوردمش .. راحت تر می پذیرد .. اما من اصلآ شانس نداشتم .. برادر محترم بد جوری آویزون ما شده بود !! و بعد از رساندن به بیمارستان ، ماشین رو پارک کرده و گفت .. به خدا اگه ولتون کنم .. شما میهمان من هستید .. مخصوصآ وقتی فهمید لیلا خواهر من است .. گفت امکان نداره خواهر رو تنها بگذارم ..!! دیگه داشت کفرم در می امد . نمی تونستم با او درگیر هم بشم .. چون گندش در می امد که خواهرم نیست .. اون وقت باید خر می اوردم بلانسبت باقالی بار می زدم .. با خود گفتم .. مردک چشم اش لیلا رو گرفته .. عجب غلطی کردم که سوار ماشین او شدم .. به هر حال به لیلا گفتم .. تو برو معرفی نامه ات رو بده و برگرد .. تا ببینم می تونم سر این بابا رو به طاق بکوبم !!؟ لیلا بعد از دقایقی برگشت . دو ساعت وقت داشتم .. اما ماشین گشت کمیته قوزبالا قوز شده بود. بهش گفتم برادر من می خواهم با خواهرم خصوصی حرف بزنم .. گفت حالا که این طوره بیایید سوار شوید با شما کار دارم .. خدای چه خوابی برای ما دیده است .. توکل به تو خدای من

مقصدی که اصلآ انتظارش رو نداشتیم ...!!

 باور کنید .. من قید لباس و حرمت رو زده بودم . تصمیم داشتم به محض این که به مقر کمیته رسیدیم ، من حسابی با این مردک هیر دست به یقه شوم .. از عصبانیت خودم ، خودم رو می خوردم .. لیلا هم که صندلی عقب هی به پشتم فشار می اورد .. که بی خیال شوم .. !! ولی من تصمیم خودم رو گرفته بودم .. با خود گفتم کار خلاف شرع که نکرده ام که نقطه ضعف داشته باشم ..!! از این رو دل رو به دریا زده و بی خیال شدم .. و گفتم در اولین فرصت یکی می خوابانم تو گوشش که دیگه فضولی تو کار خواهر مادر مردم نکنه .. !! او هم چنان از کوچه پس کوچه ها می پیچید .. برایم مسلم شده بود که می خواهد به کمیته ببره .. ناگهان دیدم جلوی در منزلی توقف کرد .. و گفت بفرمایید .. و همین جوری به سمت زنگ در رفت و ان را فشار داد ... دقایقی بعد خانم سیه چرده و با شخصیتی در چار چوب در ظاهر گشت .. رو به لیلا کرده و گفت .. همشیره ایشون همسر من هستند .. و معلم است . نمی دونم چرا از این که فکر بد در باره اش کرده بودم ، بغض ام گرفت و شرمنده شدم .. و خطاب به همسرش گفت .. خانم این ها خیلی تعارفی هستند .. شما به خونه دعون شون کن .. !! واقعآ ادمیزاد چیه .. در یک لحظه ان قدر مهرش به دلم نشست که حاضر بودم جانم رو هم فدای مرام و معرفت ان برادر بکنم .. خلاصه به زور ما رو برد منزلش .. و تا دلتون بخواد از ما پذیرایی کرد . و به من گفت .. خواهر شما خواهر من است . خیالت راحت باشه .. اخر های هفته همسرم رو می فرستم بیاردش خونه ما ... !!

آخر هر هفته پرواز به اهواز ... !!

 چیزی به ساعت پروازم نمانده بود .. از لیلا خداحافظی کرده و از برادر خواهش کردم سریع به فرودگاه برسونه .. اما دیدم برادر رو به همسرش با همون لحن خوزستانی گفت .. خانم می بینی تهرانی ها چه بی احساس هستند .. بدون ماچ و دست دادن داره خواهرش رو ترک می کنه ... !! دم خوزستانی ها گرم که دستشویی هم که می رویم با همه روبوسی می کنیم !!! خیلی مرد خوش اخلاق و بذله گویی بود .. منتها بزرگ ترین اشتباه ام رو مرتکب شدم .. به خاطر لیلا ، فامیلی خودم رو " خ " معرفی کردم !! بعد از این که به فرودگاه رسیدم .. نمی دونم چرا دلم برای لیلا سوخت .. ؟ و احساس کردم جایش در خونه ما خالی است !! قبل از ترک خانم دکتر بهش قول دادم اخر هر هفته برای دیدن اش به اهواز خواهم آمد .. و دیگه کار آخر هفته های من شده بود پرواز به اهواز .. و جمعه غروب برمی گشتم . از ان جا که در اداره مون مرتب پرواز می رفتم .. مشکل مرخصی نداشتم . و به راحتی آخر هفته هایم مال خودم بود . و واقعآ آن زن و شوهر به لیلا محبت می کردند .. نمی گذاشتند حوصله اش سر برود .. تا این که یک چهارشنبه که طبق معمول شال کلاه کرده بودم تا به اهواز برم، از شانس من دیدم سی - ۱۳۰  پرواز نداره و تنها یک فرند شیپ VIP ( مخصوص حمل شخصیت ها ) عازم اهوازه . سریع با عملیات هماهنگ کرده و به آشیانه انقلاب رفتم . شهید محلاتی به همراه تعدادی روحانی عازم اهواز بودند .. خلبان اش مرحوم درویش خیلی انسان باشخصیت و خلبانی با تجربه بود .. که قبل از پرواز به من گفت .. یک هرکولس داره می ره اهواز چند نفر از مسافران ما رو هم با خودت ببر (اینجا ) .

شانسی شانسی شهید نشدم ..!

 قبل از هر توضیحی عرض کنم .. من برای محفوظ ماندن شخصیت خانم دکتر از اسامی مستعار استفاده کرده ام که در مطلب قبلی نامی دیگر برگزیده بودم . به هر حال همان گونه که در آن پستی که اشاره کردم خواندید ، واقعآ شانسی از مرگ نجات یافتم ! و علاوه بر خودم یکی از کمک خلبان های فرند شیپ هم که فامیلی اش رو یادم رفته ولی می دونم اسمش " علی " بود ، به خاطر پرواز سی - ۱۳۰ نجات پیدا کرد .. بعد ها فهمیدم دکتر معالج ام به نام  " دکتر تولی " که پزشک قلب است هم آن روز با من از فرند شیپ به پایگاه امده و راهی اهواز شدیم . خدا بیامرزه عباس زیور سنگی هم در پرواز سی - ۱۳۰ بود که اضطراری در امیدیه نشستیم .. برای این که مطلب طولانی نشه .. سخن رو کوتاه می کنم .. تا پایان دوره خانم دکتر .. من مرتب به او سر می زدم . بعد از یک ماه وقتی قرار بود لیلا رو برگردونم ، از برادر سپاهی و  همسر مهربانش حسابی تشکر کرده و خواهش کردم حتمآ تهران خونه ما بیایند .. اما وقتی قرار شد آدرس رو بدهم .. یادم امد من فامیلی لیلا رو به آن ها گفته ام !! واقعآ بر سر دو راهی عجیبی گیر کرده بودم .. اگه ادرس اشتباه می دادم .. خب نامردی بود .. ان ها یک ماه از خانم دکتر پذیرایی کرده بودند .. اگه  قرار بود ادرس صحیح بدهم .. خب باید می نوشتم مدرسی .. خدایا چه گیری افتاده ام . واقعآ شما اگه جای من بودید چه کار می کردید ... ؟ لطفآ فکر کنید ..

آمدن برادر سپاهی به تهران .. !!

فعلآ خانم دکتر رو رها می کنم .. و به ماجرای برادر سپاهی می پردازم . همان گونه که عرض کردم بد جوری در دو راهی گیر کرده بودم .. اما بعد از کلی تفکر .. این گونه تصمیم گرفتم که ادرس رو درست بدهم ولی فامیلی ام همچنان اشتباه باشد .. ! تقریبآ چند ماهی از ماجرا گذشته بود .. تا این که یک روز صبح صدای برادر سپاهی رو شنیدم که با صدای بلند در راهروی منازل سازمانی دنبال جناب سرگرد " خ " می گردد .. دنیا رو رو سرش گذاشته بود .. همسایه ها گفتند ما این جا چنین نامی نداریم .. ولی او در حالی که ادرسی که نوشته بودم در دست داشت .. بلند بلند .. می گفت .. نه همین ساختمان است .. بعد با دیدن پوتین های من جلوی در خونه .. گفت .. شک ندارم این پوتین های اوست .. !! فهمیدم که خودشه .. الحمدالله از قبل به همسرم ماجرا رو تعریف کرده بودم و مشکلی از این بای نداشتم .. سریع در را باز کردم .. دیدم بله خودشه .. در آغوش گرفتمش .. ولی داخل نیامد .. ! گفت با عده ای از برادران سپاه و خانواده هایشان برای زیارت و دیدار با حضرت امام خمینی ( ره ) امده اند .. و عجله دارد .. اما بعدآ خواهد امد .. او در حالی که بلند حرف می زد .. گفت ... ولک چرا همسایه هایت شما رو نمی شناسند !!!؟ . در گوشش گفتم فامیل من مدرسی است نه " خ " دلیل اش رو بعدآ بهت خواهم گفت .. طفلک بقدری انسان ساده ای بود که سریع پذیرفت .. و قول داد با همسرش بیاید ..

برگشت مجدد برادر به تهران ...

 از این که مشکل نام خانوادگی ام حل شد خیلی راحت شدم . خدا رو شکر کردم که تصمیم به جایی در مورد او گرفتم . یادم رفت بگم .. همون سری اول که تهران امده بود .. یکی دو روز با همسرش در خانه ما ماندند .. ولی چون گروهی آمده بودند .. قول داد یک بار دیگه بیاید .. در ان مدتی که منزل ما بودند .. لیلا هم شب ها می آمد .. و من از این که با همسرم هماهنگ هستم چقدر احساس آرامش می کردم . وگرنه آبروی من نزد همسر محترم دوستم می رفت .. مدت ها از این قضیه گذشته بود که یک روز تلفن خط پرواز زنگ خورد .. دیدم برادر است . گفتم کجایی گفت .. تهران هتل هویزه !! . گله کردم که چرا هتل رفته است ؟ گفت بیا تا ماجرا رو تعریف کنم .. با عجله به هتل رفتم .. فهمیدم بازداشت است . منتها چون به نوعی از مسئولان شهرستانی بود تا روشن شدن وضعیت دادگاه اش در هتل هویزه بازداشت محترمانه بود .. ازش علت رو پرسیدم .. متوجه شدم همسر دیگری گرفته و او شکایت کرده است . همان ایام هم ان ها اختلاف با همسر اول اش داشت . ولی لیلا سعی کرده بود آن ها رو آشتی بدهد .. حالا یادم امد .. همسر برادر شهید اش رو طبق سنتی که در ان جا رایج بوده به عقد خود در اورده بود .. ظاهرآ با او هم به مشکل برخورد کرده بود و بنیاد شهید احضارش کرده بود .. اون موقع کروبی رئیس بنیاد شهید بود .. خلاصه مدتی دنبال کارش رو گرفتم .. و دیگه ازش خبری ندارم ..

عاقبت خانم دکتر ....

دوستی من و لیلا هم چنان ادامه داشت .. با این تفاوت در تنهایی که من را گیر می اورد ، گریه و زاری کرده و خواهش می کرد که حتمآ عقدش کنم .. !! و هر بار من دلایل مخالفت ام رو توضیح می دادم . تا این که یه روز فکر بکری به ذهنم رسید .. بهش گفتم لیلا جان مگه تو نمی گی مهندس " ط " خواطر خواه توست .. فقط از این می ترسی چشم به ثروت ات داشته باشد .. ؟ گفت بله .. گفتم خب صداش کن و شرایط صوری و موقتی رو در حضور من و دوستانم بهش بگو .. ازش امضاء محضری می گیریم که طبق خواسته تو عمل کنه ..تا بتونی با خیال راحت به ایتالیا رفته و برگردی .. با هزار مکافات سعی کردم بپذیره .. عاقبت من به اتفاق تنی چند از دوستانم آقای مهندس رو دعوت کرده و بهش گفتیم اگه قصد شما کمک به خانم دکتر است .. باید یک ورقه محضری امضاء نمایی ... ضمن این که یک دوست همافر داشتم که حقوق خوانده بود .. او همه مفاد رو به نفع لیلا تنظیم کرد .. تا به صورت موقت ازدواج کرده و رضایت دهد همسرش به ایتالیا برود .. ظاهرآ این فکر من جواب داده بود .. لیلا هم راضی شده بود .. متنها از من و همسرم قول گرفت که مثل سابق دوستی مون ادامه داشته باشه .. و ما به او چنین قولی رو دادیم .. و برایش آرزوی موفقعیت کردیم ..

 عروسی صوری و کارت های دعوت ..

 خلاصه طولی نکشید که ماجرا ان طوری که من و همسرم می خواستیم پیش می رفت .. لیلا اوایل خیلی ناراحت بود .. ولی کم کم پذیرفت که من و دوستان با نفوذم پشت سر او هستیم .. و نمی گذاریم همشیره زیبای من !! به مشکلی جدی بر بخوره .. تشریفات مراسم عقد و عروسی خیلی پر زرق و برق در حال تدارک بود ..  میهمانان برای شام به چلوکبابی حاتم دعوت شده بودند .. و بعد از صرف شام خودمونی ها به جای دیگری برای خوشگذرونی دعوت شده بودند .. !! لیلا چند کارت اضافه به من داد تا به دوستانی که در نگارش حمایت نامه او همکاری کرده بودند به مراسم دعوت شوند .. من یک دوست دندانپزشک داشتم که اهل تبریز بود .. در اصل دوست جناب سرهنگ مقداد پور بود .. که با رفتن آقای مقداد پور ،  همان خلبانی که به خاطر ادرار پرواز خفاش را  در زمان شاه کنسل کرده بوداینجا ) گاهی به خانه ما سر می زد . در باره همشیره اش که به سنگسار محکوم شده بود مطلب نوشته ام ( اینجا ) . روز مراسم لیلا آقای دکتر بی خبر از ماجرا به خونه ما امده بود .. وقتی دید ما داریم حاضر می شویم .. پرسید کجا می خواهید بروید .. من با لهجه غلیظ تبریزی گفتم .. عروسی دوست دخترم !! طفلک دکتر نازنین با شنیدن این حرف آن هم در حضور همسرم نزدیک بود شاخ در اورد .. همسرم گفت  آقای دکتر مگه شما بهروز رو نمی شناسید که چقدر در زندگی اش داستان دارد .. !!؟ خب این هم یکی از همان ماجراهای شوهر بنده است !! شما هم تشریف بیاورید .. خلاصه من و همسرم و دکتر به مجلس رفتیم .. اگه بدونید لیلا چقدر ما رو تحویل می گرفت .. !!؟ فقط من حواس ام به دکتر بود که طفلکی بد جوری مات اش برده بود .. و واقعآ نمی دونست رابطه من با عروس چیست !!؟

بعد از عروسی  و پایان ماجرا ...

 بعد از ازدواج خانم دکتر چند باری سعی کرد مثل سابق به خونه ما بیاید .. اما راستش رو بخواهید به مهندس اطمینان زیادی نداشتم .. و دلم نمی خواست به میان خانواده ام راه دهم . همسرم به لیلا گفته بود بهروز زیاد از مهندش خوشش نمی اید .. و او بنده خدا فکر کرده بود من از حسادت خوشم نمی اید .. و چقدر خوشحال بود که نظرم برگشته است !!  عاقبت لیلا برای سرکشی به شرکت و سامان بخشیدن به امور کارمندانش راهی ایتالیا شد .. یکی دو ماه بعد برگشت .. کلی سوغات گران بها برای همسرم .. فرزندانم و حتی دوستانم خریده بود .. و به من گفت مشغول طلاق گرفتن از مهندس هستم . اوضاع جبهه ها طوری بود که من کم تر فرصت می کردم خانواده خودم رو ببینم .. چه برسه که لیلا رو ببینم .. ولی خب هر از گاهی به من سر می زد .. می گفت بیا بازخرید کن خودت رو و دسته جمعی برویم ایتالیا .. من شرکت رو به نام تو می زنم .. بهش گفتم جرآت داری نزد همسرم این حرف ها رو بزن .. دیگه خونه راهت نمی دهد ... !! او به خاطر رفع مشکل تو این پیشنهاد رو کرد .. و حالا که مشکلات ات بر طرف شده .. اگه کمی بیشتر از حد معمول با من گرم بگیری .. اطمینانش از تو سلب می شود .. واقعیت هم همین بود .. بهش گفتم مثل خواهرم هستی .. این جوری خیلی بهتره .. دست بر قضا زد و من سکته کردم .. لیلا خیلی برام زحمت کشید .. مراقبت های او واقعآ از مرگ نجات ام داد .. تا این که برای عمل به همسرم به سوئیس رفتم .. در مراجعت از این که اجازه پرواز رو به من نداده بودند بقدری ناراحت بودم که حوصله هیچ کسی رو نداشتم .. بعد هم که بازنشسته شده بودم .. و دلم نمی خواست در وضعیت بی پولی لیلا رو ببینم .. و حق و حقوق بازنشستگی  ام چند ماهی طول کشید تا برقرار شود . و ما پایگاه رو ترک کرده بودیم .. دیگه هیچ ادرسی از ما نداشت .. سال ها بعد که خیلی دلم براش تنگ شده بود به منزل اش رفتم دیدم فروخته .. خب دیگه از اون موقع به بعد  ازش خبری ندارم .. نمی دونم ایران است یا ایتالیا .. شاید او هم فکر می کنه من زیر عمل مرده ام !!

 

با تشکر و احترام :

بهروز مدرسی

این مطلب ساعت ۵:۳۰ دقیقه بامداد نوزدهم بهمن ماه ۱۳۸۷ پایان یافت .

این پست ساعت  ۲۰:۳۰ دقيقه در تاريخ دوم بهمن  ۱۳۸۹ بازنويسي شد .

 ایام به کام   

 

 
 6mfmukopgefyux613u8m.jpg 
زير نظر : عليرضا صادقي  

این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد. 

 Stealing Mig-21:(PART IV):

Munir wanted to see that not only his wife and children would be taken safely out of Iraq, but his parents and the rest of his extended family as well. Joseph would see to that. Joseph was concerned that of each family member knew that they were going to leave, it was inevitable, due to human nature, that someone would mention the fact to the wrong person, and the whole plan would go awry. Therefore many of the family members were never even told they were going to leave Iraq. As for Munir Redfa himself, not only did the Israelis agree to pay him very well and grant full protection to his family, but they told him that they would provide him "with Israeli citizenship, a home, and a job for life." Munir Redfa's mind was made up. Mordecai Hod, the commander of the Israeli Air Force, met him and went over the escape plan with him. He would fly a zig-zag route to Israel to avoid Iraqi and Jordanian radar. IAF commander Hod told him: "'You know how dangerous this is going to be. The flight is 900 kilometers. If your own colleagues guess what you're up to they may send planes to blow you out of the skies. If they don't succeed, the Jordanians may try. Your only hope is to remain calm and follow this route. They do not know it, we do.'" Hod continued; "If you lose your nerve you are a dead man. Once you have left your ordinary flight path there is no turning back." Redfa seemed aware of this and responded simply; "'I will bring you the plane.'" For the remainder of his stay in Israel Munir Redfa and his Israeli handlers went over his planned escape again and again. "He was amazed to see that they knew almost as much about the goings-on at his airbase as he did. They knew the names of all the personnel, both Russian and Iraqi, and the layout of the entire base. They knew minutely the routine of training flights: long flights on certain days, short on others." He would have to pick a day when he would be permitted to go on a long-range flight.Redfa and the American woman went back to Europe and from there to Iraq. Soon members of Redfa's family began leaving the country; one as a tourist, another for medical treatment… Munir Redfa set his date for August 16, 1966. The Israeli Air Force would be expecting him on one of a number of given days in August. He asked the ground crew to fill his tanks to capacity, something the Russian advisors generally had to sign for. But the Iraqis disliked the Russian advisers, who seemed to hold them in contempt. This worked to Redfa's benefit. As a star pilot, they were to happy to obey his orders, rather than those of the Russians.Rodfa was determined but a little bit sad too when he got in the MiG-21 No.534. He knew that it is his last flight with the MiG. The 490 litres auxiliary fuel tank fitted under his plane's fuselage ensured the required fuel for the 900 kilometres flight Mediterranean seashore. The pilot started the engine and climbed to 30000 feet after the take off because it was the optimum fuel consumption height for his aircraft.After heading out towards Baghdad, he veered off in the direction of Israel. The ground crew radar picked up a blip on the screen heading west and they frantically radioed him to turn around. They warned him they would shoot him down. He turned the radio off. He left the Iraqi airspace without any trouble but over Jordan a pair of Hawker Hunter fighter of the Royal Jordanian Air Force intercepted the MiG which was not arranged. The fighters tried to make a contact with the Iraqi pilot by radio but getting no answer and seeing the insignia of the friendly country they let Rodfa fly away on his way. They might even though that the pilot has a secret mission against Israel ......END OF PART IV......

Source:http://www.jewishvirtuallibrary.org/jsource/History/migtheft.html BY:Alireza Sadeghi

Source:http://mm.iit.uni-miskolc.hu/Data/Winx/stories/steal21.html

رئوفه فرار میکند

 

ترجمه فارسی:

دزدیدن میگ-21:(بخش چهارم):

"منیر"میخواست بداند که نه تنها همسر و فرزاندانش بسلامت از عراق خارج شوند بلکه والدین و بقیه خانواده بزرگش نیز خارج گردند."جوزف" نیز همین را میخواست."جوزف" نگران بود که هر یک از اعضای خانواده که بداند که آنها در حال ترک عراق هستند این قضیه غیر قابل اجتناب بود که ممکن است بعلت طبیعت هر آدمی فرد دیگری غیر از خانواده در جریان قرار گیرد و کل ماجرا شکست بخورد.بنابراین به عده زیادی از افراد خانواده نگفتند که در حال ترک عراق می باشند.در مورد شخص "منیر رئوفه" نیز نه تنها اسرائیلیها موافقت کردند که پول خوبی بوی بپردازند و حفاظت کاملی نیز از وی بنمایند بلکه به او گفتند که تابعیت اسرائیلی -یک خانه و شغلی برای زندگی نیز دریافت خواهد کرد.ذهنیت "منیر رئوفه" آماده شد.در ملاقاتی با "موردخای هود" -فرمانده نیروی هوایی اسرائیل- نقشه فرار مورد بررسی قرار گرفت.وی میبایست مسیر زیگزاگی را بخاطر اجتناب از رادارهای عراقی و اردنی طی کند."هود" گفت:"میدانید که چقدر خطرناک است.900 کیلومتر پرواز است.اگر همقطارانت حدس بزنند که چه چیز در شرف وقوع است ممکن است هواپیماهایی برای سرنگونی شما بر فراز آسمان اعزام گردند اگر آنها موفق نشوند اردنیها این کار را میکنند.تنها امید شما اینست که خونسرد باشید و مسیر را دنبال کنید.آنها این مسیر را نمی شناسند."هود" ادامه داد :اگر بر اعصابت مسلط نباشی یک انسان مرده ای.یک دفعه که مسیر پروازی معمول خود را ترک کنی دیگر راه برگشتی وجود ندارد.بنظر میرسید که "رئوفه" از این موارد آگاه است و به سادگی پاسخ داد:"هواپیما را برای شما می آورم."در باقیمانده زمان اقامتش در اسرائیل وی و فرماندهان اسرائیلی چندین و چند دفعه نقشه فرار را مرور کردند."رئوفه" تعجب زده بود از اینکه میدید که آنها بیش از خود او از آنچه در پایگاه هواییش میگذرد آگاهند.نام کلیه پرسنل چه عراقی و چه روسی را میدانستند و همچنین نقشه داخلی پایگاه را.روال دقیق پروازهای آموزشی چه پروازهای طولانی در روزهای خاص و چه کوتاه در دیگر روزها.او میبایست روزی را انتخاب میکرد که اجازه پرواز طولانی را داشت."رئوفه" وزن آمریکایی به اروپا و از آنجا به عراق برگشتند.بزودی اعضا خانواده "رئوفه" شروع به ترک کشور نمودند.یکی بعنوان توریست -دیگری بخاطر معالجات پزشکی و غیره."منیر رئوفه" روز فرار را 16 آگوست 1966 تعیین کرد.نیروی هوایی اسرائیل در یکی از روزهای مقرر منتظر وی بودند.او از خدمه زمینی خواست که تانکهایش را با حداکثر ظرفیت پر کنند.چیزی که مستشاران روسی عموما باید آن را تایید میکردند.اما عراقیها از مستشاران روس خوششان نمی آمد و بنظرشان می آمد که به آنها اهانت میکنند.این قضیه بنفع "رئوفه" بود.بعنوان یک خلبان تکخال -خدمه خوشحال میشدند که دستورات وی را اطاعت کنند تا روسها را."رئوفه" مصمم بود اما هنگامیکه داخل میگ-21 شماره 534 قرار گرفت کمی ناراحت بنظر میرسید.میدانست که این آخرین پروازش با میگ است.490 لیتر بنزین که در داخل تانکهای اضافی در زیر بدنه هواپیما تعبیه شده بود وی را مطمئن میساخت که سوخت کافی را برای 900 کیلومتر پرواز تا ساحل مدیترانه در اختیار دارد.خلبان موتور را روشن کرد و پس از برخاستن به ارتفاع 30000 پایی اوج گرفت که ارتفاع ایده آل مصرف سوخت برای هواپیمای وی بود.پس از دور شدن از "بغداد" جهت را بسمت اسرائیل تغییر داد.خدمه رادار زمینی انعکاسی را روی صفحه راداربسمت غرب دیدند و با عصبانیت از وی خواستند که برگردد."آنها بوی هشدار دادند که سرنگونش میکنند."رئوفه" رادیو را خاموش کرد.وی فضای هوایی عراق را بدون هیچ مزاحمتی ترک گفت اما بر فراز "اردن" یک جفت جنگنده "هاوک هانتر" نیروی هوایی سلطنتی "اردن" میگ مزبور را که قراری برای پرواز آن گذاشته نشده بود رهگیری کردند.جنگنده ها تلاش کردند که با خلبان عراقی ارتباط برقرار کنند اما جوابی دریافت نکردند و با توجه به اینکه آرم کشور دوست را بر روی هواپیما تشخیص دادند به "رئوفه" اجازه دادند که براه خود ادامه دهد و احتمالا فکر کرده بودند که خلبان در حال انجام ماموریتی سری علیه اسرائیل است.......پایان بخش چهارم......

گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی http://www.jewishvirtuallibrary.org/jsource/History/migtheft.htmlمنبع:

:منبع: http://mm.iit.uni-miskolc.hu/Data/Winx/stories/steal21.html 

مطالب خوانندگان

به همت : آوالانچ عزیز

خاطره ای از سرتیپ آزاده خلبان (( خسرو غفاری )) در مجله صنایع هوایی خواندم که بخش کوچکی از آن را قرار می دهم.

 در ماموریت یک ماهه به دزفول یک روز بعد از ظهر جناب سرهنگ امیر جلالی جانشین فرمانده وقت پایگاه چهارم شکاری دزفول مرا احضار کرده و گفت: امشب به احتمال زیاد سوسنگرد سقوط می کند!!خبر رسیده امشب یک لشکر دشمن برای تصرف این شهر حمله خواهد نمود ماموریت تو محل استقرار این لشکر است.با گرفتن دستور پرواز از امیر جلالی به صورت تک فروندی بلند شده و به سمت مواضع مورد نظر حرکت کردیم با رسیدن به منطقه نبرد هر چه گشتیم از لشکر خبری نبود.در همین زمان متوجه گشوده شدن آتش پدافند زمینی عراق به سمت جنگنده شدم بلافاصله گردش کرده و توپ های پدافندی را بمباران نمودم پی از بازگشت به جناب امیر جلالی گفتم : ما هدف اصلی را پیدا نکردیم اما چند توپ پدافند هوایی که در همان حوالی مستقر بودند را نابود نمودیم.وی گفت ماموریت باید تکرار شود سریعا دو نفر دیگر را انتخاب و عملیلت را دوباره انجام دهید اگر خودت هم خواستی بروی من حاضرم پشت کابین بنشینم.گفتم: احتیاجی نیست جنبا سرهنگ جوانترها هستند با توجه به اینکه خودم ماموریت قبلی را انجام داده و می دانستم هدف دقیقا در محل مورد نظر فرماندهان وجود ندارد با خود گفتم اگر دوباره خودم بروم بهتر است تا دیگر دوستان. بلافاصله پرواز کرده  وبا رسیدن به مختصات محل علامتگذاری روی نقشه بازهم متوجه عدم حضور دشمن شدم.

در ان زمان دستور اکید داشتیم که تا جایی که شرایط ایجاب می کند در ارتفاع پایین عملیات را انجام داده و از ارتفاع گرفتن خوداری کنیم علیرغم این دستور اوج گیری کردم تا از منظر بالاتری به منطقه نگاه کنم. این کار من مورد اعتراض شدید خلبان کابین عقب قرار گرفت وی گفت: الان جنگنده را موشک می زنند در همین حین ناگهان محل اجتماع انبوه نفرات و تانک های عراقی را در آن ارتفاع مشاهده کردم.بلافاصله شیرجه زده و راهی هدف شدم.خورشید داشت کم کم غروب می کرد که من به بالای سر نفرات عراقی رسیدم با نزدیک شدن غروب خورشید آنها همگی دور هم جمع شده و به صورت بسیار متمرکز آماده حمله شبانه بودند به همین علت هدف بسیار خوبی برای بمباران به شمار می آمد جالب تر اینکه آنها با تاریکی نسبی هوا اصلا انتظار حمله هواپیماهای مارا  نداشتند با رها کردن بمب ها روی سر آنها کاملا متوجه تلفات سنگینی که به لشکر دشمن وارد گردید شدم.نهایتا گردش کرده و در راه بازگشت قرار گرفتیم.در حین بازگشت به یکباره تردیدی بر من مستولی شد.مختصات جایی که من بمباران کردم با محلی که بر روی نقشه مشخص شده بود کاملا تفاوت داشت.نکند من نیروهای خودی را بمباران کرده باشم.همچنان که طی مسیر می کردیم با خود کلنجار می رفتم و آنچنان سردردی گرفتم که همین الان هم گاهی به سرفم می آید.در حالی که اصلا در شرایط روحی مناسبی به سر نمی بردم به هر زحمتی بود جنگنده را نشانده و از کابین خلبان خارج شدم.به سمت ساختام ستاد فرماندهی که حرکت کردم دیدم آقای حسین عسگری که از خلبانان رزمنده ودلاور اف_5 بود در حال حرکت به سمت من است به محض اینکه به من رسید گفت : تو چه کار کردی؟!!! با شنیدن این جمله از فرط غم و اندوه همانجا نشستم روی زمین تمام بدنم قفل شده بود!! نمی دانم چه طور در آن لحظه زبانم چرخید و گفتم : مگه چی شده گفت: آنچنان تلفات سنگینی به عراقی ها وارد کردی که دفتر فرماندهی کل قوا برایت یک اسلحه کلاشنیکف فرستاده اند.در آن لحظه از این جمله من فقط با شنیدن قسمت اولش که بمباران عراقی ها بود آنقدر آرامش پیدا کردم که دیگر نمی شنیدم جناب عسگری چه می گوید.در درجه اول در بمباران دوچار اشتباه نشده بودم و در درجه دوم توانسته بودم ضربه مهلکی بر پیکر لشکر عراق وارد نمایم.در افکار خود غوطه ور بودم که جناب امیر جلالی به من اطلاع دادند از دفتر آقای رفسنجانی تماس گرفته اند و با شما کار دارند فکر می کنم رییس دفتر ایشان بود که ضمن تشکر از من پیام تبریک فرماندهان عالی رتبه جنگ را به علت انجام این ماموریت به اینجناب ابلاغ کرده و گفتند:

    تو سوسنگرد را از سقوط نجات دادی!

 این قضیه گذشت تا اینکه حدود هشت ماه بعد من برای انجام اموری به تهران آمده و به گردان آموزشی پایگاه یکم شکاری رفتم هنگام صرف صبحانه در غذا خوری گردان یکی از خلبانان جوان اف_4 که در میز کناری ما نشسته بود روبه من کرد و گفت: شما خسرو غفاری هستی!! من تا به حال این خلبان را ندیده بودم و نمی شناختم  وی که کمی پس از گفتگو متوجه شدم آقای مجید علیدادی است در ادامه گفت: آیا شما غروب روز 24 آبان دو پرواز به سوسنگرد نکردی؟! گفتم بله چطور مگه!! گفت : آیا هر دوبار خودت حمله کردی گفتم : بله. گفت : من آن زمان افسر رابط نیرو هوایی در نیرو زمینی بودم می خواهی برایت بگوییم آنجا روی زمین چه اتفاقی افتاد؟! در واقع شنیدن داستان کسی که در آن عملیات از روی زمین با چشم خود شاهد حوادث بود بسیار جالب می نمود. گفت : بار اول که آمدی هدف را پیدا نکردی و رفتی بار دوم حدود نیم ساعت بعد آمدی و با اوجگیری دشمن را شناسایی کرده از سمت مواضع خودی به سمت دشمن شیرجه زدی در لحظه ای که در حال حرکت به سمت مواضع دشمن بودی پدافند عراق آنچنان جهنمی به سوی جنگنده شما به پا کرد که تمام  بسیجی ها و ارتشی ها ی آن منطقه گفتند که دشمن جنگنده ما را زدند.جنگنده شما وارد تلی از آتش شد و اوج گیری کردی با مشاهده متلاشی شدن لشکر عراقی غریو شعار الله اکبربسیجیانی که بر روی تپه الله اکبر مستقر بوده و اشراف کامل به عملیات شما داشتند تا حدود نیم ساعت در کل منطقه به گوشش می رسید.

c9grzonv11okublhvvhp.jpg 

 

 

 مژده به کساني که به سلامتي خود علاقه مند هستند :

در فروشگاه اينترنتي "  سلامت و تندرستي " انواع مکمل هاي

غذايي و محصولات پزشکي رو بدون واسطه و ارزان تهيه کنيد .

سلامت و تندرستی

شماره تماس 09355346939    

  

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )

چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )

  • چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
  • به جای  قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
  • ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
  • نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
  • آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
  •  ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
  • دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
  •  آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
  • چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
  • انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
  •  با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
  • چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
  • پرواز به قبیله آدمخواران !! (اینجا )
  • عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
  • ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )

     

         آرشیو سایت  اينجا                                               آرشیو وبلاگ اینجا 

  •   
    - تعداد بازديد
  • 159019
  • مرتبه

    نظرات

    از خواندن مطالب سایتتون یک بعدازظهر کم حوصله ام بسر رفت تا همینطور ایام ما را بسوی نیستی میکشانند.چه با امید و چه بی امید همه در حال رفتنیم .من دیر زمانیست که به نقطه ای در انتها خیره گشته ام و خسته از پیمودن راهی که همسفرانی بس نامرد دارد . به حال ممنونم
    پاسخ
    ایلیا جان عزیز و نازنینم
    هرگز در زندگی نامید نباش .. مشکلات همه بر طرف خواهند شد
    شما توانا تر و مقاوم تر این ها هستی که تصور می کنی .. باید خودت رو قبول داشته باشی .. شما سعی کن به داشته هایت فکر کن .. مثل سلامتی .. تحصیلات .. خانواده و آینده و خیلی چیزهای دیگر .. حتمآ موفق خواهی شد

    نظرخواهي براي اين پست بسته شده!

     
    Copyright 2007 by Behrouz Moddaresi | Design by WebStudio | Powered By Movable Type 3.35