اندر مکافات دوستی با خانم دکتر جوان


ماجرای من و خانم دکتر .. عنوان این پست است که تقدیم شما خوبان می کنم . در این پست سعی کرده ام با برش به مقطعی از زمان جنگ شرایط اجتماعی و روابط انسان ها رو در آن ایام نشان دهم . اگر چه ماجرای واقعی فوق بخشی از زندگی خصوصی من است .. ولی همان گونه که عرض کردم .. هدف ام نشان دادن نتیجه صداقت در گفتار و کردار با همسر است . که اگر آن مولفه در زندگی من وجود نداشت مسلم بدانید که از هم پاچیده شده و هرگز طعم خوشبختی رو حس نمی کردم . با خواندن این پست متوجه خواهید شد در خیلی مواقع از این که همسرم در جریان تمام جزئیات بود ... باعث قوت قلبم شده و قضیه به خوبی به پایان می رسید . امیدوارم با خواندن این مطلب هم از ان لذت ببرید .
خوانندگان قدیمی حتمآ به خاطر دارند در بهمن هشتاد و هفت این مطلب رو تعریف کردم . اما از اون جایی که خیلی از مطالب قدیمی به دلیل کم تجربگی بنده تصاویرش حذف و مخدوش شده اند ، تصميم گرفته ام بتدريج خاطرات قديمي رو بازخواني و تصاوير آن ها را در سايت هاي معتبر آپلود کنم . يک خبر خوب هم براي دوستان دارم .. قراره بزودي سايت جديد و کاملي راه اندازي شده و همه مطالب قديمي ضمن بازنويسي و طراحي مجدد در اين سايت قرار گيرد . نکته جالب توجه در اين سايت ، لحاظ شدن تمام نظرات شما ياران همدل در ان است .. خبرهاي تکميلي بزودي اعلام خواهد شد .
برچسب ها : ميدان انقلاب + سوپر گوشت + ماهي جنوب + بندرجاسک + خانم دکتر + پايگاه يکم + پرواز + مداواي موي سر + روراستي با همسر + جبهه هاي جنگ
![]()
تقدیم به سایت وزین " یک پزشک "
پرواز های بندر جاسک آغاز ماجرا ...
در مطالب قدیمی اشاره به این نکته کرده بودم که من پرواز های زیادی به بندر جاسک انجام می دادم . و از ان جا که ماهی های درجه یک در این بندر خیلی ارزان بود .. همیشه چند گونی ماهی برای دوستان و آشنایان و مصرف خودمون با خود می اوردم .. دیگه کار به جایی رسیده بود که دوستانی در جاسک پیدا کرده بودم که چه خودم پرواز می رفتم و چه نمی رفتم .. در پرواز های هفتگی این مسیر همیشه ماهی برای من ارسال می شد .. از سوی دیگر من هم مایحتاج ان دوست رو برایش به بندرجاسک می فرستادم . با گذشت چند ماه از این قضیه .. به پیشنهاد دوستان جاسک نشین تصمیم گرفتیم با افزایش حجم ماهی ها .. مازاد ان را بفروش برسونیم ! خب از اون جایی که من شم اقتصادی نداشته و ندارم و روم هم نمی شد که به سوپر مارکت ها مراجعه کنم ! موضوع رو با یکی از دوستان نیروی انتظامی که سوپر مارکت بزرگی در میدان انقلاب داشت مطرح کردم .. و با استقبال او مواجه شدم ! و این شد که پای من در اوقات بی کاری به ان سوپر گوشت کشیده شد ! جالبه بدونید که مشتریان مخصوص فراوانی برای ماهی تازه جنوب پیدا شده بود . جالبه روی کاغذی نوشته بودیم .. ماهی ای که صبح در خلیج فارس شنا می کند ، غروب به شما تحویل می دهیم !! و این حقیقت داشت . و همان طور که گفتم خیلی ها طالب ماهی تازه جنوب با این خصوصیات بودند .. که هفته ای یک یا دو روز برام از جاسک فرستاده می شد ! ( روز های یک شنبه و سه شنبه هر هفته ) . شاید باورتون نشه خیلی ارزان هم می فروختیم . هر چه جناب سرهنگ می گفت منجمد آن دوبرابر قیمت های ما به فروش می رسد .. می گفتم وقتی ما ارزان خریده و مجانی حمل می کنیم .. چرا باید گران تر بفروشیم ..!؟
آشنایی با خانم دکتر ......
سوپر مارکت دوستم در محل خیلی شلوغی قرار داشت .. دقیقآ مقابل ایستگاه اتوبوس های واحد نرسیده به جمشید آباد .. از این رو همیشه شلوغ بود . ولی مشتریان ماهی های من افراد مخصوصی بودند که از شمال تهران می امدند .. که یکی از ان ها خانم دکتر بود . اوایل زیاد بهش توجه نمی کردم . البته من با همه سلام علیک داشتم ... تا این که یک شب بعد از این که ماهی ها تموم شد او امد . و از این که ماهی نمانده خیلی ناراحت شد ! همان شب خودش رو معرفی کرده و گفت دکتر متخصص است و منزل اش در کامرانیه است .. و این همه راه را برای ماهی تازه می آمده .. ! تا یادم نرفته بگم .. یک شاگرد قصاب داشتیم که خیلی بچه زرنگ و تیزی بود .. او قبلآ گفته بود که این خانم زیبای روی عینکی باید دکتر باشه .. ! ولی من زیاد توجه ای به حرف هایش نمی کردم . همان شب بود که کارت ویزیت اش رو به من داد " خانم دکتر لیلا - خ "... قبل از ترک سوپر گوشت از من خودکار گرفته و پشت کارت شماره منزل اش رو هم نوشت .. ! شاگرد قصابه به من گفت که وقتی در کیف را باز کرد دیدم خودکار دارد .. و اصرار داشت که گرفتن قلم از من بهانه بوده است !! ولی من اصلآ به حرف های تکراری و مردانه ان ها توجهی نمی کردم .. و به اصطلاح شآن و منزلت ام رو حفظ می کردم .. مخصوصآ که گاهی شب ها مجبور می شدم از فرودگاه با لباس پرواز به سوپر گوشت سر زده و ماهی ها رو تحویل دهم .. ضمن این که هرگز دلم نمی خواست با این حرف ها کانون گرم خانواده ام گسسته شود .
بحث ریزش مو و دوستی با دکتر ...
بعد از گرفتن کارت ویزیت اش ، هر وقت خانم دکتر می امد .. بیشتر از قبل با او گرم گرفته و سلام و علیک می کردم . البته اعتراف کنم .. به چشم خواهری خیلی زیبا بود . لاغر با قدی کشیده و عینک پنسی به چشم که توجه همه رو حتی خانم ها رو جلب می کرد .. ! مدت ها از این آشنایی گذشته بود .. ولی هرگز خودم و حرفه ام رو بهش نگفته بودم .. تا این که یک شب که از پرواز جاسک بر می گشتم به دلیل خرابی هوا کمی دیرتر از همیشه به تهران رسیدیم . ولی از طریق سیستم " فون پچ " هواپیما به مغازه اطلاع دادم که حتمآ یکی آن جا بماند تا من با ماهی و میگو برسم ..! به محض رسیدن به نزدیکی های مغازه ماشین مدل بالای خانم دکتر رو از دور دیدم .. ! خیلی تعجب کردم که او آن جا چه کار می کند ..!!؟ اما بعد فهمیدم شیطنت شاگرد قصاب بوده است که به خانم دکتر گفته آقا بهروز در راهه .. بهتره صبر کنی تا سر بار نصیب ات بشه .. اون جا بود که لیلا سر از شغل و حرفه من در اورد ..! اعتراف می کنم که بعد از این که من را در لباس پرواز دید .. رابطه حضوری اش رو افزایش داده و حتی با همکاران اش برای خرید ماهی و گوشت به مغازه می امد .. من خنگ هم اوایل دوزاری ام نمی افتاد !! تا این که یک روز خانم دکتر به من گفت .. هیچ می دونی موهایت داره می ریزه ..!؟ گفتم بله متآسفانه . گفت .. می خواهی موهایت رو معالجه کنم .. !؟ شوکه شده بودم . یعنی انتظار چنین پیشنهادی رو نداشتم .. برای همین کمی تته پته کرده و گفتم .. ممنون مزاحم نمی شوم .. گفت از شما تحصیل کرده خارج بعیده در صحبت با خانم ها دست و پات رو گم کنی .. !! گفتم اصلآ چنین چیزی نیست .. من انتظار این پیشنهاد شما رو نداشتم ! گفت حیفه .. من می تونم برات معالجه کنم ... !
مشورت با همسرم ..
این رو اعتراف کنم که من از روز اول با همسرم رو راست بوده و هستم . وقتی با پیشنهاد خانم دکتر مواجه شدم ، شب موضوع رو دقیقآ همان گونه که بود به همسرم توضیح دادم .. یادمه خواهر جوان تر همسرم هم بود . هر دو اصرار فراوان که حتمآ دنبالش رو بگیر .. حیفه از حالا کچل بشی ..!! به شوخی هر چه گفتم .. بابا جان طرف خانم زیبا و مد بالاست .. پاسخ شنیدم که ما تو رو می شناسیم . که اهل خیانت نیستی .. چرا که نه ..!!؟ وقتی دیدم واکنش همسرم مثبت است .. برای نخستین بار از خط پرواز به او زنگ زدم .. خیلی خوشحال شد . همون ابتدای کار برای این که هیچ فکر و خیالی نکنه .. گفتم با همسرم مشورت کرده ام .. و خانم دکتر هم خیلی خوشحال شد .. و گفت اتفاقآ این روش مداوای من باید حتمآ در منزل باشه .. یا شما باید افتخار بدهید تشریف بیاورید .. یا من باید منزل شما بیایم . به همین دلیل گفتم .. بهتره شما تشریف بیاورید .. ولی شرط اش این است که حق ویزیت خودتون رو دریافت فرمایید . اولش کمی تعارف کرد .. ولی بعد پذیرفت که حتمآ دوبله هم حساب خواهد کرد .. مدت ها گذشت .. تا این که یه روز به خط پرواز زنگ زده و گفت .. تمام مخلفات اش رو تهیه کرده است .. امشب کشیک هستم .. آخر شب اگه مایل بودید حاضرم بیایم ! خب ازش تشکر کرده و ادرس پایگاه رو بهش دادم .. دیدم رک گفت : من پائین شهر رو بلد نیستم !! قرار شد من شب بروم بیمارستان " طرفه " و با او به منزل برگردم .. ! اون شب زودتر از همیشه به خونه رفته و به همسرم قضیه رو گفتم .. و قرار شد من با آژانس به بیمارستان رفته و با خانم دکتر برگردم ..
بیمارستان طرفه در زمان جنگ ..
من اسم بیمارستان طرفه رو خیلی شنیده بودم .. چون شب هایی که از منطقه جنگی زخمی ها رو به تهران می اوردیم .. در ستاد تخلیه مرتب اسم این بیمارستان رو می شنیدم . اما نمی دونستم کجا واقع شده است . تا این که به خاطر خانم دکتر آدرس رو یاد گرفتم .. بالای میدان بهارستان بود . شبی که به بیمارستان رسیدم مجروحان فراوانی با سی - ۱۳۰ به تهران حمل شده بود که طبق معمول تعدادی هم به این بیمارستان رسیده بود .. خانم دکتر سرگرم رسیدگی به مجروحان جنگی بود .. و من در دفتر سر پرستار منتظر شدم .. یادمه دو ساعت هم دیرتر از پایان وقت کاری اش در بیمارستان ماند .. ولی مرتب از من عذر خواهی می کرد .. بهترین فرصت بود تا از مجروحان جنگی عیادت کنم .. جوان های رشید با وجودی که ترکش خورده بودند ، اما روحیه مقاومی داشتند .. همیشه در کنار آن ها احساس آرامش می کردم .. یک نوع احترام قلبی براشون قائل بودم .. چون در جبهه دیده بودم که چگونه ایثار می کنند .. خلاصه با خانم دکتر راهی پایگاه شدیم .. توی راه از خود و خانواده متمول و امروزی اش تعریف کرد .. تازه متوجه شدم ذاتآ خانمی با شخصیت و مهربان است .. مخصوصآ رفتار او را با مجروحان جنگی دیده بودم که با بقیه فرق داشت .. به همین دلیل خیالم ازش راحت شد . خیلی زود با همسرم قاطی شد .. انگار بیست ساله همدیگر رو می شناسند .. !! و این برای من خیلی مهم بود .. !
خانم دکتر در یک نگاه ...
برای این که دوستان با شخصیت این خانم آشنا شوند .. من شمه ای از زندگی او را بازگو می کنم .. تا درک بهتری نسبت به حوادثی که قصد اشاره آن را دارم داشته باشید ... او دختر یکی از سرمایه داران بزرگ تهران بود که پدرش برای راحتی او یک باب آپارتمان نقلی در شمال تهران به همراه یک اتوموبیل آخرین مدل خریده بود . به گفته خودش هرگز از موقعیت و آزادی که داشته ، سوء استفاده نکرده و سعی نموده بود سالم زندگی کند . با آغاز جنگ ، با تمام وجود در خدمت مداوای رزمندگان بود . لیلا تنها فرزند خانواده محسوب می شد و در کشور ایتالیا یک شرکت بزرگ حمل و نقل داشت که به اعتراف خودش ، هرگز آن را ندیده بود ! بسیار خییر و انسانی نیکو کار بود . او فقط یک دوست صمیمی داشت که پرستار همان بیمارستانی بود که خدمت می کرد . از طرفی یک خواستگار سمج هم داشت که در همون صنف حمل و نقل کامیون های بزرگ و تریلر های حامل کانتینر فعالیت می کرد . با وجودی که خوش تیپ بود ، ولی لیلا او را نمی پسندید . همان گونه که اشاره کردم .. در نخستین شبی که به خونه ما امد ، حسابی با همسرم قاطی شد . و از ان جا که تهیه و ساخت مواد تقویت کننده مو بسیار وقت گیر بود ، شب اول تا نیمه های شب مشغول ساخت آن شد . و به همین دلیل مجبور شد شب را در منزل ما بخوابد .. طبق برنامه ریزی قرار شد هفته ای دو شب برای مداوا به منزل ما بیاید .. او شیفت کاری اش را در بیمارستان با این برنامه تنظیم کرده بود .. و من هم سعی می کردم در روزهایی که لیلا می آید ، شب در منزل باشم .. اوایل آخر شب به منزل اش می رفت . ولی بعد ها خانه ما می خوابید .
اختلاس کارمندان خانم دکتر در ایتالیا ..!!
باورش برای من هم عجیب بود .. ولی بعد از مدتی نتیجه زحمات خانم دکتر جواب داده و در قسمت هایی از سرم که موهایش ریخته بود .. به تدریج داشت جوانه می زد ! در تصاویری که در بالای مطلب استفاده کرده ام ، دقیقآ مربوط به همان ایام است . خلاصه دوستی خانواده ما با خانم دکتر خیلی ریشه دوانده بود . و تقریبآ عضوی از خانواده ام شده بود . به گونه ای که اگه در وسط هفته هم خسته یا بی حوصله بودم ، همسرم به لیلا زنگ می زد و ازش می خواست به خونه ما بیاید .. !! به عبارتی خیلی قاطی و صمیمی شده بودیم .. او در شمال هم ویلا داشت که چند بار هم دسته جمعی به ان جا رفتیم .. یک شب که من در ماموریت بوده و همسرم از لیلا خواسته بود که نزد او بیاید .. همان شب همسرم متوجه می شود لیلا بر عکس همیشه گرفته به نظر می آید .. بعد از کلی حرف زدن ، لیلا زبان گشوده و به همسرم می گوید که ... در ایتالیا کارمندان شرکت ام اختلاس کرده اند .. و از این که من ان جا نیستم سوء استفاده می شود . چون دختر هستم اجازه خروج نمی دهند .. ! آقای ایکس هم گیر داده که بیا موقتی ازدواج کنیم تا بتوانی راحت به اروپا بروی .. ولی من می دونم او به فکر ثروت من است .. و نمی خواهم با او حتی صوری ازدواج کنم .. ! همسر ساده من هم دلش به حال او می سوزه و می گه .. خب اگه صوری است ... بیا با بهروز ازدواج کن ..!!
حرف نسنجیده همسرم ، دردسر ساز شد !
با پیشنهاد خیر خواهانه همسرم ، آرامش من به معنی واقعی به هم ریخت ! با تخم لقی که همسرم در دهان لیلا شکسته بود ، او دیگه ول کن من نبود ..!! تا قبل از ان قضیه من عین خواهر به لیلا می نگریستم و واقعآ هیچ مشکلی هم با یکدیگر نداشتیم . حضور او در منزل ما سبب روحیه و نشاط شده بود . اگر چه گروه ضربت چند باری گیر داده بود .. ولی به دلیل این که همسرم همیشه در کنار لیلا یود مسئله ختم به خیر گشت . اما بعد از خبر اختلاس و سماجت خواستگارش که رضایت پدر و مادر لیلا رو هم گرفته بود ، باعث شده بود که خانم دکتر به من فشار اورده که بیا من رو عقد کن !! هر چه بهش می گفتم خواهر عزیزم من همسر و دو فرزند دارم .. و خودت می بینی که هیچ مشکلی هم در خانواده ندارم آخه چه جوری با شما ازدواج کنم .. زمان جنگ است .. من نمی تونم با تو ایتالیا بیایم ..!! ولی ول کن ماجرا نبود .. و مرتب روی این نکته تآکید می کرد .. وقتی همسرت خودش گفته و رضایت داده چرا مخالفت می کنی .. !!؟ بهش می گفتم خانم محترم .. همسرم زنی ساده و مهربان است . تحمل ناراحتی تو رو نداشته و چون به من اطمینان داشته چنین پیشنهادی به تو کرده ... نه این که ما واقعآ با هم ازدواج کنیم !!! دیگه روزگارم سیاه شده بود .. حتی باعث اختلاف در خانواده ام شده بود . من مشکلی برای ازدواج نداشتم .. اما چون دختر ازاد و متمولی بود می ترسیدم در اروپا کار دستم بده .. و به عنوان همسر یک نظامی که شغل حساسی داره ، درد سر ساز بشه ...! و گرنه هر مردی آرزوی ازدواج با دختر خانمی زیبا و پولدار مثل او داشت .. !!
حکم اعزام به جبهه خانم دکتر ...
در شرایطی که بین ما ظاهرآ شکر آب شده بود .. یک روز لیلا زنگ زده و گفت .. از دستم راحت می شوی !! پرسیدم چطور ؟ فکر کردم خواستگار خوب براش پیدا شده است .. ولی شنیدم که باید یک ماه به منطقه جنگی جنوب اعزام بشه ..! از شنیدن این خبر واقعآ خوشحال شدم . خودش هم دلش می خواست برود . اما از همه مهم تر آرامش من بود که سخت به ان نیاز داشتم .. یک روز قبل از اعزام غروب در حال استراحت بودم ، ناگهان به ذهنم رسید که چرا با هواپیما خودم به جبهه نبرمش ..!!؟ سر شب به او زنگ زدم و پرسیدم با چه وسیله ای به منطقه اعزام می شوید .. ؟ گفت اتوبوس !! بهش گفتم ادرس ستاد رو بده من بیام اجازه ات رو بگیرم و با هواپیما ببرمت .. خوشحال شده و استقبال کرد . فردای آن روز به ستاد اعزام به جبهه که در میدان انقلاب در یکی از خیابان های روبروی دانشگاه واقع شده بود رفتم . چون با لباس پرواز رفته بودم ، خیلی تحویل ام گرفتند . رفتم نزد رئیس مرکز که حاج آقایی خوش سخن بود . بهش گفتم همشیره من قراره به جبهه جنوب اعزام بشه .. اومدم اجازه بگیرم او را با هواپیما ببرم .. حاج آقا گفت خدا خیرت بده .. و دنبال لیست ها بود .. من فامیلی لیلا رو گفتم .. اصلآ حواس ام نبود که انیکت اسم ام رو که روش نوشته بود مدرسی از روی سینه ام بردارم .. حاج آقا هم ماشاالله خیلی تیز بود .. تا چشمش به مدرسی اقتاد .. گفت .. فرمودید همشیره شماست .. !؟ سریع دوزاری ام افتاد بدون این که خودم رو گم کنم با خونسردی گفتم بله .. خواهر ناتنی ام است ..!!
الکی الکی خود رو گرفتار کردم ..!!
اون روز واقعآ شانس آوردم . تصمیم داشتم اگه مخالفت کنند ، با همسرم به ستاد بیاییم . اما اون موقع خیلی حرمت لباس پرواز رو داشتند . مخصوصآ مسئولان مملکتی و نیروهای مذهبی .. گروه خانم دکتر قرار بود سه روز دیگه خود رو در بیمارستانی در منطقه " کوت عبدالله " اهواز معرفی کنند . از ان جا که ما همه روزه پرواز به مناطق جنگی داشتیم .. تصمیم گرفتم همان روز سوم لیلا رو با خود به اهواز ببرم .. قبل از این که ستاد اعزام به منطقه رو ترک کنم .. حاج آقا من رو صدا زده و گفت .. یه لحظه تشریف بیاورید . باور کنید بد جوری دلم ریخت ..!! گفتم آش نخورده دهان سوخته .. !! اگه این جا هب من گیر بدهند چه کار کنم ..!!؟ خلاصه حاج آقا گفت .. حالا که شما لطف می کنید .. ما کمبود جا داریم .. امکان داره چند نفر از کادر پزشکی رو با خودتون ببرید ..!!؟ سریع و نسنجیده گفتم .. بله حاج آقا .. چه اشکالی داره ؟ و بلافاصله پرسیدم چند نفر دارید .. ؟ گفت ده دوازده نفر !! لیست رو به من داد . و تیم رو صدا زد تا با من هماهنگ نمایند !! من بعدآ یادم امد که ای بابا .. نکنه جا نباشه .. ؟ لیلا رو می تونستم داخل کابین برم .. ولی یک تیم ده - دوازده نفره رو چه خاکی به سرم کنم .. !!؟ به هر حال به همه ان ها گفتم در فلان تاریخ ساعت ۷ صبح جلوی در سی - ۱۳۰ باشید . یکی از ان ها را نماینده انتخاب کرده و ازش خواستم شماره تلفن بقیه رو یاداشت کرده و شب قبل از پرواز با من تماس بگیره .. تا اگه مشکلی پیش امده بود و یا ساعت پرواز تغیر داشت خبر بدهم ... !
رزرو جا برای همکاران خانم دکتر ..
اگه بدونید چقدر خودم رو لعنت کردم ..!؟ همش با خود می گفتم .. مرد حسابی به تو چه لیلا با چه وسیله ای به جبهه می رود ..!!؟ حالا خوب شد ..!!؟ آخه من که مسئول ترمینال نیستم که بدونم سه روز دیگه چه مقدار بار و مسافر داریم .. ؟ از پرواز به منطقه خاطر جمع بودم . ولی اگه جا نبود چه ؟ از ستاد اعزام تا پایگاه کلی با لیلا بحث کردم .. گفتم ببین برای راحتی تو خودم رو به دردسر انداختم .. !! او بنده خدا چیزی نمی گفت .. و من با خود اندیشیدم شاید این ماه فرجی بشه تا از خر شیطون پیاده بشه .. یا من در این یک ماه فکری برای خروج لیلا از ایران بکنم .. !! به همین دلیل بحث رو ادامه ندادم .. لیلا تو ماشین گریه می کرد .. و می گفت می دونم شهید می شوم و تو خیالت از دست مزاحمت های من راحت می شه .. !! بهش گفتم اون عمه من بود که مدام می گفت دلم می خواهد در جبهه هم خدمت کنم ..!!؟ خب حالا داری زیرش می زنی ؟ به هر حال خانم دکتر رو به خونه خودمون برده و بلافاصله راهی عملیات پایگاه شدم .. از ان جایی که قبلآ در این واحد به عنوان مامور خدمت کرده بودم ، دوستان زیادی داشتم . سریع مشکل ام رو به افسر عملیات گفتم و ازش خواستم به ترمینال زنگ بزنه و دوازده تا جا برای تیم پزشکی اماده کنه .. خب از شانس من این کار خیلی سریع انجام گرفت .. و من خیالم راحت شد . و دیگه دغدغه اعزام تیم پزشکی رو نداشتم ..
بردن خانم دکتر به جبهه جنوب ...
یادمه روز سه شنبه بود .. شب قبل از پرواز به نماینده تیم پزشکی اطلاع دادم که قرارمون سر جایش است .. منتها به جای در سی - ۱۳۰ ، یک راست بروید ترمینال و به سرپرست آن جا نام جناب سرهنگ افسر عملیات رو بگویند . اگه به هر دلیلی به مشکل بر خوردند ، شماره خط پرواز رو هم به او دادم . اون شب لیلا تا پاسی از شب با من و همسرم از اینده اش گفت .. یک وصیتنامه آبکی هم نوشت و داخل پاکتی گذاشته و با چسب محکم بست .. به شوخی گفتم .. لیلا ویلای شمال ات رو به نام من کن !! گفت .. من کل زندگی ام رو به نام شما و همسرت کرده ام !! ( راست و دروغ اش رو نمی دونم ) صبح زود خانم دکتر رو با خودم ترمینال برده و به دوستانش سپردم .. خودم هم در خط پرواز اعلام کردم پرواز اهواز رو خودم می روم .. ! خب از اون جایی که من همیشه داوطلبانه پرواز های منطقه رو می رفتم .. این بار هم هیچ مشکلی پیش نیامد .. و بچه های شیفت خیلی هم خوشحال بودند که یک پرواز از لیست ان ها کم می شود .. ساعت هشت صبح بود که اتوبوس مسافران رو پای هواپیما اوردند .. من هم در حالی که دستمال گردن تمیز به گردنم ، پوتین های واکس زده ، سه تیغه صورتم رو اصلاح کرده بودم ، دستام رو به کمرم زده و قدم زنان به سمت اتوبوس رفتم .. به صورت مصنوعی با خواهرم ( ببخشید لیلا ) سلام و علیک کرده و به لود مستر گفتم تیم پزشکی رو حسابی تحویل گرفته و در جای خوب و راحتی هم ان ها رو جا دهد .. و سپس خودم به کابین رفتم ..
پرواز به اهواز .. و باقی قضایا !!
تصمیم داشتم بعد از دقایقی که از پرواز گذشت ، لیلا رو به کابین بیاورم .. اما خوب که فکر کردم .. دیدم صحیح نیست . نمی خواستم اشتباه ستاد اعزام به جبهه رو دوباره مرتکب بشم . مخصوصآ که برادران گارد این بار چهره شون برام ناآشنا بودند .. طبق قانون ما می تونستیم هر کسی رو دوست داریم به داخل کابین بیاوریم .. اما بعد از فرار بنی صدر و اضافه شدن گارد به گروه پروازی .. اصلآ دوست نداشتم فردا سوال و چواب پس بدهم !! مخصوصآ برادران گارد که خیلی کنجکاو شده بودند تا سر در بیاورند که چه رابطه ای ممکنه بین من با یک خانم بسیار زیبا در میان کادر پزشکی وجود داشته باشه !! ؟ اما خواهش کردم دوستان در پائین حسابی از لیلا و همکاران اش پذیرایی کنند . بدون هیچ دردسری در اهواز فرود امدیم .. من از برادران ستاد تخلیه پرسیدم چقدر طول می کشه تا هواپیمای ما رو اماده پرواز کنه .. گفت با توجه به حضور دو هواپیمای سی - ۱۳۰ از شیراز که قبل از ما فرود امده بودند .. چیزی حدود سه ساعت .. پس با ان ها قرار سه ساعت دیگه رو گذاشته و ضمنا گفتم من به کوت عبدالله می روم . ماشین باند پرواز ، تا انتهای بلوار فرودگاه من و لیلا را رسوند .. و چون مجاز به ترک باند نبود ، عذر خواهی کرده و برگشت .. من و لیلا منتظر تاکسی ماندیم ..
از راه رسیدن گشت سپاه پاسداران ... !!
نزدیک به نیم ساعتی بود که معطل شده بودیم .. ولی از تاکسی خبری نبود . من دل شوره داشتم . که نکنه حمله هوایی خدای ناکرده صورت بگیره .. و بخواهند هواپیما رو جا به جا کنند !! . شنیده بودم که بیمارستانی که لیلا باید بره .. از شانس من خیلی دوره .. از طرفی نمی تونستم یک دختر غریب رو تنها در شهر رها کنم .. در همین اثنا دیدم ماشین پاترول گشت سپاه که از جلوی ما رد شده بود .. دنده عقب گرفت .. به لیلا گفتم بگو خواهرم هستی .. کارت نباشه .. راننده آن که برادری چاق و ریشو بود از ماشین پیاده شد و گفت کجا تشریف می برید ؟ فکر کردم داره استنطاق می کنه .. با اخم گفتم .. باید به شما بگیم کجا می رویم .. !!؟ طرف که از این پاسخ من جا خورده بود ، طفلک این بار با خنده گفت .. جناب سروان این جا ماشین سخت گیرتون می آید .. خواستم ببینم به راهمون می خوره .. شما رو با خود ببریم .. از رفتار بد خودم شرمنده شده و گفتم .. نه ممنون بردار .. اولآ جا نمی شویم .. دوم این که راضی به زحمت شما نیستم .. هنوز حرف ام تمام نشده بود که طفلک برادری که جلو نشسته بود پیاده شد و رفت عقب .. و من و لیلا هم معطل نکرده و جلوی پاترول سوار شدیم .. برادر عذر خواهی کرده و گفت .. اجازه بدهید من این آقایون رو پیاده کنم .. بعد شما رو به مقصد می رسانم .. من با نگاه کردن به لیلا ، بهش فهموندم که از این وضعیت راضی نیستم ... به همین جهت ازش تشکر کرده و گفتم در اولین میدان که تاکسی گیر بیاد پیاده می شویم .. ولی ول کن نبود ..!! خلاصه بعد از پیاده کردن همکاران اش گفت حالا در خدمت هستم ..!! وقتی دید ما احساس راحتی نمی کنیم ، از جیب اش یک نوار کاست در اورد و در ضبط ماشین قرار داد .. و با لحن مهربانی گفت .. ولک من رو از خودتون بدونید .. و سپس شروع کرد به لهجه خوزستانی آواز خوندن ... یخ من و لیلا آب شد ..!!
معرفی به بیمارستان و ادامه ماجرا .. !!
راستش رو بخواهید من می خواستم بعد از معرفی به بیمارستان ، در ساعاتی که فرصت دارم با لیلا در گوشه حیاط بیمارستان نشسته و او را از تصمیم اش منصرف کنم .. و بهش حالی کنم که شرایط من برای ازدواج با او اصلآ مناسب نیست .. و دلایل زیادی برای این کار داشتم .. و خوشحال بودم حالا که لطفی در حق اش انجام داده و با هواپیما اوردمش .. راحت تر می پذیرد .. اما من اصلآ شانس نداشتم .. برادر محترم بد جوری آویزون ما شده بود !! و بعد از رساندن به بیمارستان ، ماشین رو پارک کرده و گفت .. به خدا اگه ولتون کنم .. شما میهمان من هستید .. مخصوصآ وقتی فهمید لیلا خواهر من است .. گفت امکان نداره خواهر رو تنها بگذارم ..!! دیگه داشت کفرم در می امد . نمی تونستم با او درگیر هم بشم .. چون گندش در می امد که خواهرم نیست .. اون وقت باید خر می اوردم بلانسبت باقالی بار می زدم .. با خود گفتم .. مردک چشم اش لیلا رو گرفته .. عجب غلطی کردم که سوار ماشین او شدم .. به هر حال به لیلا گفتم .. تو برو معرفی نامه ات رو بده و برگرد .. تا ببینم می تونم سر این بابا رو به طاق بکوبم !!؟ لیلا بعد از دقایقی برگشت . دو ساعت وقت داشتم .. اما ماشین گشت کمیته قوزبالا قوز شده بود. بهش گفتم برادر من می خواهم با خواهرم خصوصی حرف بزنم .. گفت حالا که این طوره بیایید سوار شوید با شما کار دارم .. خدای چه خوابی برای ما دیده است .. توکل به تو خدای من
مقصدی که اصلآ انتظارش رو نداشتیم ...!!
باور کنید .. من قید لباس و حرمت رو زده بودم . تصمیم داشتم به محض این که به مقر کمیته رسیدیم ، من حسابی با این مردک هیر دست به یقه شوم .. از عصبانیت خودم ، خودم رو می خوردم .. لیلا هم که صندلی عقب هی به پشتم فشار می اورد .. که بی خیال شوم .. !! ولی من تصمیم خودم رو گرفته بودم .. با خود گفتم کار خلاف شرع که نکرده ام که نقطه ضعف داشته باشم ..!! از این رو دل رو به دریا زده و بی خیال شدم .. و گفتم در اولین فرصت یکی می خوابانم تو گوشش که دیگه فضولی تو کار خواهر مادر مردم نکنه .. !! او هم چنان از کوچه پس کوچه ها می پیچید .. برایم مسلم شده بود که می خواهد به کمیته ببره .. ناگهان دیدم جلوی در منزلی توقف کرد .. و گفت بفرمایید .. و همین جوری به سمت زنگ در رفت و ان را فشار داد ... دقایقی بعد خانم سیه چرده و با شخصیتی در چار چوب در ظاهر گشت .. رو به لیلا کرده و گفت .. همشیره ایشون همسر من هستند .. و معلم است . نمی دونم چرا از این که فکر بد در باره اش کرده بودم ، بغض ام گرفت و شرمنده شدم .. و خطاب به همسرش گفت .. خانم این ها خیلی تعارفی هستند .. شما به خونه دعون شون کن .. !! واقعآ ادمیزاد چیه .. در یک لحظه ان قدر مهرش به دلم نشست که حاضر بودم جانم رو هم فدای مرام و معرفت ان برادر بکنم .. خلاصه به زور ما رو برد منزلش .. و تا دلتون بخواد از ما پذیرایی کرد . و به من گفت .. خواهر شما خواهر من است . خیالت راحت باشه .. اخر های هفته همسرم رو می فرستم بیاردش خونه ما ... !!
آخر هر هفته پرواز به اهواز ... !!
چیزی به ساعت پروازم نمانده بود .. از لیلا خداحافظی کرده و از برادر خواهش کردم سریع به فرودگاه برسونه .. اما دیدم برادر رو به همسرش با همون لحن خوزستانی گفت .. خانم می بینی تهرانی ها چه بی احساس هستند .. بدون ماچ و دست دادن داره خواهرش رو ترک می کنه ... !! دم خوزستانی ها گرم که دستشویی هم که می رویم با همه روبوسی می کنیم !!! خیلی مرد خوش اخلاق و بذله گویی بود .. منتها بزرگ ترین اشتباه ام رو مرتکب شدم .. به خاطر لیلا ، فامیلی خودم رو " خ " معرفی کردم !! بعد از این که به فرودگاه رسیدم .. نمی دونم چرا دلم برای لیلا سوخت .. ؟ و احساس کردم جایش در خونه ما خالی است !! قبل از ترک خانم دکتر بهش قول دادم اخر هر هفته برای دیدن اش به اهواز خواهم آمد .. و دیگه کار آخر هفته های من شده بود پرواز به اهواز .. و جمعه غروب برمی گشتم . از ان جا که در اداره مون مرتب پرواز می رفتم .. مشکل مرخصی نداشتم . و به راحتی آخر هفته هایم مال خودم بود . و واقعآ آن زن و شوهر به لیلا محبت می کردند .. نمی گذاشتند حوصله اش سر برود .. تا این که یک چهارشنبه که طبق معمول شال کلاه کرده بودم تا به اهواز برم، از شانس من دیدم سی - ۱۳۰ پرواز نداره و تنها یک فرند شیپ VIP ( مخصوص حمل شخصیت ها ) عازم اهوازه . سریع با عملیات هماهنگ کرده و به آشیانه انقلاب رفتم . شهید محلاتی به همراه تعدادی روحانی عازم اهواز بودند .. خلبان اش مرحوم درویش خیلی انسان باشخصیت و خلبانی با تجربه بود .. که قبل از پرواز به من گفت .. یک هرکولس داره می ره اهواز چند نفر از مسافران ما رو هم با خودت ببر (اینجا ) .
شانسی شانسی شهید نشدم ..!
قبل از هر توضیحی عرض کنم .. من برای محفوظ ماندن شخصیت خانم دکتر از اسامی مستعار استفاده کرده ام که در مطلب قبلی نامی دیگر برگزیده بودم . به هر حال همان گونه که در آن پستی که اشاره کردم خواندید ، واقعآ شانسی از مرگ نجات یافتم ! و علاوه بر خودم یکی از کمک خلبان های فرند شیپ هم که فامیلی اش رو یادم رفته ولی می دونم اسمش " علی " بود ، به خاطر پرواز سی - ۱۳۰ نجات پیدا کرد .. بعد ها فهمیدم دکتر معالج ام به نام " دکتر تولی " که پزشک قلب است هم آن روز با من از فرند شیپ به پایگاه امده و راهی اهواز شدیم . خدا بیامرزه عباس زیور سنگی هم در پرواز سی - ۱۳۰ بود که اضطراری در امیدیه نشستیم .. برای این که مطلب طولانی نشه .. سخن رو کوتاه می کنم .. تا پایان دوره خانم دکتر .. من مرتب به او سر می زدم . بعد از یک ماه وقتی قرار بود لیلا رو برگردونم ، از برادر سپاهی و همسر مهربانش حسابی تشکر کرده و خواهش کردم حتمآ تهران خونه ما بیایند .. اما وقتی قرار شد آدرس رو بدهم .. یادم امد من فامیلی لیلا رو به آن ها گفته ام !! واقعآ بر سر دو راهی عجیبی گیر کرده بودم .. اگه ادرس اشتباه می دادم .. خب نامردی بود .. ان ها یک ماه از خانم دکتر پذیرایی کرده بودند .. اگه قرار بود ادرس صحیح بدهم .. خب باید می نوشتم مدرسی .. خدایا چه گیری افتاده ام . واقعآ شما اگه جای من بودید چه کار می کردید ... ؟ لطفآ فکر کنید ..
آمدن برادر سپاهی به تهران .. !!
فعلآ خانم دکتر رو رها می کنم .. و به ماجرای برادر سپاهی می پردازم . همان گونه که عرض کردم بد جوری در دو راهی گیر کرده بودم .. اما بعد از کلی تفکر .. این گونه تصمیم گرفتم که ادرس رو درست بدهم ولی فامیلی ام همچنان اشتباه باشد .. ! تقریبآ چند ماهی از ماجرا گذشته بود .. تا این که یک روز صبح صدای برادر سپاهی رو شنیدم که با صدای بلند در راهروی منازل سازمانی دنبال جناب سرگرد " خ " می گردد .. دنیا رو رو سرش گذاشته بود .. همسایه ها گفتند ما این جا چنین نامی نداریم .. ولی او در حالی که ادرسی که نوشته بودم در دست داشت .. بلند بلند .. می گفت .. نه همین ساختمان است .. بعد با دیدن پوتین های من جلوی در خونه .. گفت .. شک ندارم این پوتین های اوست .. !! فهمیدم که خودشه .. الحمدالله از قبل به همسرم ماجرا رو تعریف کرده بودم و مشکلی از این بای نداشتم .. سریع در را باز کردم .. دیدم بله خودشه .. در آغوش گرفتمش .. ولی داخل نیامد .. ! گفت با عده ای از برادران سپاه و خانواده هایشان برای زیارت و دیدار با حضرت امام خمینی ( ره ) امده اند .. و عجله دارد .. اما بعدآ خواهد امد .. او در حالی که بلند حرف می زد .. گفت ... ولک چرا همسایه هایت شما رو نمی شناسند !!!؟ . در گوشش گفتم فامیل من مدرسی است نه " خ " دلیل اش رو بعدآ بهت خواهم گفت .. طفلک بقدری انسان ساده ای بود که سریع پذیرفت .. و قول داد با همسرش بیاید ..
برگشت مجدد برادر به تهران ...
از این که مشکل نام خانوادگی ام حل شد خیلی راحت شدم . خدا رو شکر کردم که تصمیم به جایی در مورد او گرفتم . یادم رفت بگم .. همون سری اول که تهران امده بود .. یکی دو روز با همسرش در خانه ما ماندند .. ولی چون گروهی آمده بودند .. قول داد یک بار دیگه بیاید .. در ان مدتی که منزل ما بودند .. لیلا هم شب ها می آمد .. و من از این که با همسرم هماهنگ هستم چقدر احساس آرامش می کردم . وگرنه آبروی من نزد همسر محترم دوستم می رفت .. مدت ها از این قضیه گذشته بود که یک روز تلفن خط پرواز زنگ خورد .. دیدم برادر است . گفتم کجایی گفت .. تهران هتل هویزه !! . گله کردم که چرا هتل رفته است ؟ گفت بیا تا ماجرا رو تعریف کنم .. با عجله به هتل رفتم .. فهمیدم بازداشت است . منتها چون به نوعی از مسئولان شهرستانی بود تا روشن شدن وضعیت دادگاه اش در هتل هویزه بازداشت محترمانه بود .. ازش علت رو پرسیدم .. متوجه شدم همسر دیگری گرفته و او شکایت کرده است . همان ایام هم ان ها اختلاف با همسر اول اش داشت . ولی لیلا سعی کرده بود آن ها رو آشتی بدهد .. حالا یادم امد .. همسر برادر شهید اش رو طبق سنتی که در ان جا رایج بوده به عقد خود در اورده بود .. ظاهرآ با او هم به مشکل برخورد کرده بود و بنیاد شهید احضارش کرده بود .. اون موقع کروبی رئیس بنیاد شهید بود .. خلاصه مدتی دنبال کارش رو گرفتم .. و دیگه ازش خبری ندارم ..
عاقبت خانم دکتر ....
دوستی من و لیلا هم چنان ادامه داشت .. با این تفاوت در تنهایی که من را گیر می اورد ، گریه و زاری کرده و خواهش می کرد که حتمآ عقدش کنم .. !! و هر بار من دلایل مخالفت ام رو توضیح می دادم . تا این که یه روز فکر بکری به ذهنم رسید .. بهش گفتم لیلا جان مگه تو نمی گی مهندس " ط " خواطر خواه توست .. فقط از این می ترسی چشم به ثروت ات داشته باشد .. ؟ گفت بله .. گفتم خب صداش کن و شرایط صوری و موقتی رو در حضور من و دوستانم بهش بگو .. ازش امضاء محضری می گیریم که طبق خواسته تو عمل کنه ..تا بتونی با خیال راحت به ایتالیا رفته و برگردی .. با هزار مکافات سعی کردم بپذیره .. عاقبت من به اتفاق تنی چند از دوستانم آقای مهندس رو دعوت کرده و بهش گفتیم اگه قصد شما کمک به خانم دکتر است .. باید یک ورقه محضری امضاء نمایی ... ضمن این که یک دوست همافر داشتم که حقوق خوانده بود .. او همه مفاد رو به نفع لیلا تنظیم کرد .. تا به صورت موقت ازدواج کرده و رضایت دهد همسرش به ایتالیا برود .. ظاهرآ این فکر من جواب داده بود .. لیلا هم راضی شده بود .. متنها از من و همسرم قول گرفت که مثل سابق دوستی مون ادامه داشته باشه .. و ما به او چنین قولی رو دادیم .. و برایش آرزوی موفقعیت کردیم ..
عروسی صوری و کارت های دعوت ..
خلاصه طولی نکشید که ماجرا ان طوری که من و همسرم می خواستیم پیش می رفت .. لیلا اوایل خیلی ناراحت بود .. ولی کم کم پذیرفت که من و دوستان با نفوذم پشت سر او هستیم .. و نمی گذاریم همشیره زیبای من !! به مشکلی جدی بر بخوره .. تشریفات مراسم عقد و عروسی خیلی پر زرق و برق در حال تدارک بود .. میهمانان برای شام به چلوکبابی حاتم دعوت شده بودند .. و بعد از صرف شام خودمونی ها به جای دیگری برای خوشگذرونی دعوت شده بودند .. !! لیلا چند کارت اضافه به من داد تا به دوستانی که در نگارش حمایت نامه او همکاری کرده بودند به مراسم دعوت شوند .. من یک دوست دندانپزشک داشتم که اهل تبریز بود .. در اصل دوست جناب سرهنگ مقداد پور بود .. که با رفتن آقای مقداد پور ، همان خلبانی که به خاطر ادرار پرواز خفاش را در زمان شاه کنسل کرده بود ( اینجا ) گاهی به خانه ما سر می زد . در باره همشیره اش که به سنگسار محکوم شده بود مطلب نوشته ام ( اینجا ) . روز مراسم لیلا آقای دکتر بی خبر از ماجرا به خونه ما امده بود .. وقتی دید ما داریم حاضر می شویم .. پرسید کجا می خواهید بروید .. من با لهجه غلیظ تبریزی گفتم .. عروسی دوست دخترم !! طفلک دکتر نازنین با شنیدن این حرف آن هم در حضور همسرم نزدیک بود شاخ در اورد .. همسرم گفت آقای دکتر مگه شما بهروز رو نمی شناسید که چقدر در زندگی اش داستان دارد .. !!؟ خب این هم یکی از همان ماجراهای شوهر بنده است !! شما هم تشریف بیاورید .. خلاصه من و همسرم و دکتر به مجلس رفتیم .. اگه بدونید لیلا چقدر ما رو تحویل می گرفت .. !!؟ فقط من حواس ام به دکتر بود که طفلکی بد جوری مات اش برده بود .. و واقعآ نمی دونست رابطه من با عروس چیست !!؟
بعد از عروسی و پایان ماجرا ...
بعد از ازدواج خانم دکتر چند باری سعی کرد مثل سابق به خونه ما بیاید .. اما راستش رو بخواهید به مهندس اطمینان زیادی نداشتم .. و دلم نمی خواست به میان خانواده ام راه دهم . همسرم به لیلا گفته بود بهروز زیاد از مهندش خوشش نمی اید .. و او بنده خدا فکر کرده بود من از حسادت خوشم نمی اید .. و چقدر خوشحال بود که نظرم برگشته است !! عاقبت لیلا برای سرکشی به شرکت و سامان بخشیدن به امور کارمندانش راهی ایتالیا شد .. یکی دو ماه بعد برگشت .. کلی سوغات گران بها برای همسرم .. فرزندانم و حتی دوستانم خریده بود .. و به من گفت مشغول طلاق گرفتن از مهندس هستم . اوضاع جبهه ها طوری بود که من کم تر فرصت می کردم خانواده خودم رو ببینم .. چه برسه که لیلا رو ببینم .. ولی خب هر از گاهی به من سر می زد .. می گفت بیا بازخرید کن خودت رو و دسته جمعی برویم ایتالیا .. من شرکت رو به نام تو می زنم .. بهش گفتم جرآت داری نزد همسرم این حرف ها رو بزن .. دیگه خونه راهت نمی دهد ... !! او به خاطر رفع مشکل تو این پیشنهاد رو کرد .. و حالا که مشکلات ات بر طرف شده .. اگه کمی بیشتر از حد معمول با من گرم بگیری .. اطمینانش از تو سلب می شود .. واقعیت هم همین بود .. بهش گفتم مثل خواهرم هستی .. این جوری خیلی بهتره .. دست بر قضا زد و من سکته کردم .. لیلا خیلی برام زحمت کشید .. مراقبت های او واقعآ از مرگ نجات ام داد .. تا این که برای عمل به همسرم به سوئیس رفتم .. در مراجعت از این که اجازه پرواز رو به من نداده بودند بقدری ناراحت بودم که حوصله هیچ کسی رو نداشتم .. بعد هم که بازنشسته شده بودم .. و دلم نمی خواست در وضعیت بی پولی لیلا رو ببینم .. و حق و حقوق بازنشستگی ام چند ماهی طول کشید تا برقرار شود . و ما پایگاه رو ترک کرده بودیم .. دیگه هیچ ادرسی از ما نداشت .. سال ها بعد که خیلی دلم براش تنگ شده بود به منزل اش رفتم دیدم فروخته .. خب دیگه از اون موقع به بعد ازش خبری ندارم .. نمی دونم ایران است یا ایتالیا .. شاید او هم فکر می کنه من زیر عمل مرده ام !!
با تشکر و احترام :
بهروز مدرسی
این مطلب ساعت ۵:۳۰ دقیقه بامداد نوزدهم بهمن ماه ۱۳۸۷ پایان یافت .
این پست ساعت ۲۰:۳۰ دقيقه در تاريخ دوم بهمن ۱۳۸۹ بازنويسي شد .
ایام به کام 

.jpg?psid=1)
این بخش به پیشنهاد و همت شما خوانندگان محترم شکل گرفته است . از این پس مطالبي متنوع و جذاب به زبان انگلیسی به همراه تازه ترین خبرهایی از صنعت هوانوردی تقدیم شما عزیزان خواهد شد.
Stealing Mig-21:(PART IV):
Munir wanted to see that not only his wife and children would be taken safely out of Iraq, but his parents and the rest of his extended family as well. Joseph would see to that. Joseph was concerned that of each family member knew that they were going to leave, it was inevitable, due to human nature, that someone would mention the fact to the wrong person, and the whole plan would go awry. Therefore many of the family members were never even told they were going to leave Iraq. As for Munir Redfa himself, not only did the Israelis agree to pay him very well and grant full protection to his family, but they told him that they would provide him "with Israeli citizenship, a home, and a job for life." Munir Redfa's mind was made up. Mordecai Hod, the commander of the Israeli Air Force, met him and went over the escape plan with him. He would fly a zig-zag route to Israel to avoid Iraqi and Jordanian radar. IAF commander Hod told him: "'You know how dangerous this is going to be. The flight is 900 kilometers. If your own colleagues guess what you're up to they may send planes to blow you out of the skies. If they don't succeed, the Jordanians may try. Your only hope is to remain calm and follow this route. They do not know it, we do.'" Hod continued; "If you lose your nerve you are a dead man. Once you have left your ordinary flight path there is no turning back." Redfa seemed aware of this and responded simply; "'I will bring you the plane.'" For the remainder of his stay in Israel Munir Redfa and his Israeli handlers went over his planned escape again and again. "He was amazed to see that they knew almost as much about the goings-on at his airbase as he did. They knew the names of all the personnel, both Russian and Iraqi, and the layout of the entire base. They knew minutely the routine of training flights: long flights on certain days, short on others." He would have to pick a day when he would be permitted to go on a long-range flight.Redfa and the American woman went back to Europe and from there to Iraq. Soon members of Redfa's family began leaving the country; one as a tourist, another for medical treatment… Munir Redfa set his date for August 16, 1966. The Israeli Air Force would be expecting him on one of a number of given days in August. He asked the ground crew to fill his tanks to capacity, something the Russian advisors generally had to sign for. But the Iraqis disliked the Russian advisers, who seemed to hold them in contempt. This worked to Redfa's benefit. As a star pilot, they were to happy to obey his orders, rather than those of the Russians.Rodfa was determined but a little bit sad too when he got in the MiG-21 No.534. He knew that it is his last flight with the MiG. The 490 litres auxiliary fuel tank fitted under his plane's fuselage ensured the required fuel for the 900 kilometres flight Mediterranean seashore. The pilot started the engine and climbed to 30000 feet after the take off because it was the optimum fuel consumption height for his aircraft.After heading out towards Baghdad, he veered off in the direction of Israel. The ground crew radar picked up a blip on the screen heading west and they frantically radioed him to turn around. They warned him they would shoot him down. He turned the radio off. He left the Iraqi airspace without any trouble but over Jordan a pair of Hawker Hunter fighter of the Royal Jordanian Air Force intercepted the MiG which was not arranged. The fighters tried to make a contact with the Iraqi pilot by radio but getting no answer and seeing the insignia of the friendly country they let Rodfa fly away on his way. They might even though that the pilot has a secret mission against Israel ......END OF PART IV......
Source:http://www.jewishvirtuallibrary.org/jsource/History/migtheft.html BY:Alireza Sadeghi
Source:http://mm.iit.uni-miskolc.hu/Data/Winx/stories/steal21.html
رئوفه فرار میکند
ترجمه فارسی:
دزدیدن میگ-21:(بخش چهارم):
"منیر"میخواست بداند که نه تنها همسر و فرزاندانش بسلامت از عراق خارج شوند بلکه والدین و بقیه خانواده بزرگش نیز خارج گردند."جوزف" نیز همین را میخواست."جوزف" نگران بود که هر یک از اعضای خانواده که بداند که آنها در حال ترک عراق هستند این قضیه غیر قابل اجتناب بود که ممکن است بعلت طبیعت هر آدمی فرد دیگری غیر از خانواده در جریان قرار گیرد و کل ماجرا شکست بخورد.بنابراین به عده زیادی از افراد خانواده نگفتند که در حال ترک عراق می باشند.در مورد شخص "منیر رئوفه" نیز نه تنها اسرائیلیها موافقت کردند که پول خوبی بوی بپردازند و حفاظت کاملی نیز از وی بنمایند بلکه به او گفتند که تابعیت اسرائیلی -یک خانه و شغلی برای زندگی نیز دریافت خواهد کرد.ذهنیت "منیر رئوفه" آماده شد.در ملاقاتی با "موردخای هود" -فرمانده نیروی هوایی اسرائیل- نقشه فرار مورد بررسی قرار گرفت.وی میبایست مسیر زیگزاگی را بخاطر اجتناب از رادارهای عراقی و اردنی طی کند."هود" گفت:"میدانید که چقدر خطرناک است.900 کیلومتر پرواز است.اگر همقطارانت حدس بزنند که چه چیز در شرف وقوع است ممکن است هواپیماهایی برای سرنگونی شما بر فراز آسمان اعزام گردند اگر آنها موفق نشوند اردنیها این کار را میکنند.تنها امید شما اینست که خونسرد باشید و مسیر را دنبال کنید.آنها این مسیر را نمی شناسند."هود" ادامه داد :اگر بر اعصابت مسلط نباشی یک انسان مرده ای.یک دفعه که مسیر پروازی معمول خود را ترک کنی دیگر راه برگشتی وجود ندارد.بنظر میرسید که "رئوفه" از این موارد آگاه است و به سادگی پاسخ داد:"هواپیما را برای شما می آورم."در باقیمانده زمان اقامتش در اسرائیل وی و فرماندهان اسرائیلی چندین و چند دفعه نقشه فرار را مرور کردند."رئوفه" تعجب زده بود از اینکه میدید که آنها بیش از خود او از آنچه در پایگاه هواییش میگذرد آگاهند.نام کلیه پرسنل چه عراقی و چه روسی را میدانستند و همچنین نقشه داخلی پایگاه را.روال دقیق پروازهای آموزشی چه پروازهای طولانی در روزهای خاص و چه کوتاه در دیگر روزها.او میبایست روزی را انتخاب میکرد که اجازه پرواز طولانی را داشت."رئوفه" وزن آمریکایی به اروپا و از آنجا به عراق برگشتند.بزودی اعضا خانواده "رئوفه" شروع به ترک کشور نمودند.یکی بعنوان توریست -دیگری بخاطر معالجات پزشکی و غیره."منیر رئوفه" روز فرار را 16 آگوست 1966 تعیین کرد.نیروی هوایی اسرائیل در یکی از روزهای مقرر منتظر وی بودند.او از خدمه زمینی خواست که تانکهایش را با حداکثر ظرفیت پر کنند.چیزی که مستشاران روسی عموما باید آن را تایید میکردند.اما عراقیها از مستشاران روس خوششان نمی آمد و بنظرشان می آمد که به آنها اهانت میکنند.این قضیه بنفع "رئوفه" بود.بعنوان یک خلبان تکخال -خدمه خوشحال میشدند که دستورات وی را اطاعت کنند تا روسها را."رئوفه" مصمم بود اما هنگامیکه داخل میگ-21 شماره 534 قرار گرفت کمی ناراحت بنظر میرسید.میدانست که این آخرین پروازش با میگ است.490 لیتر بنزین که در داخل تانکهای اضافی در زیر بدنه هواپیما تعبیه شده بود وی را مطمئن میساخت که سوخت کافی را برای 900 کیلومتر پرواز تا ساحل مدیترانه در اختیار دارد.خلبان موتور را روشن کرد و پس از برخاستن به ارتفاع 30000 پایی اوج گرفت که ارتفاع ایده آل مصرف سوخت برای هواپیمای وی بود.پس از دور شدن از "بغداد" جهت را بسمت اسرائیل تغییر داد.خدمه رادار زمینی انعکاسی را روی صفحه راداربسمت غرب دیدند و با عصبانیت از وی خواستند که برگردد."آنها بوی هشدار دادند که سرنگونش میکنند."رئوفه" رادیو را خاموش کرد.وی فضای هوایی عراق را بدون هیچ مزاحمتی ترک گفت اما بر فراز "اردن" یک جفت جنگنده "هاوک هانتر" نیروی هوایی سلطنتی "اردن" میگ مزبور را که قراری برای پرواز آن گذاشته نشده بود رهگیری کردند.جنگنده ها تلاش کردند که با خلبان عراقی ارتباط برقرار کنند اما جوابی دریافت نکردند و با توجه به اینکه آرم کشور دوست را بر روی هواپیما تشخیص دادند به "رئوفه" اجازه دادند که براه خود ادامه دهد و احتمالا فکر کرده بودند که خلبان در حال انجام ماموریتی سری علیه اسرائیل است.......پایان بخش چهارم......
گردآوری و ترجمه:علیرضا صادقی http://www.jewishvirtuallibrary.org/jsource/History/migtheft.htmlمنبع:
:منبع: http://mm.iit.uni-miskolc.hu/Data/Winx/stories/steal21.html
![]()
مطالب خوانندگان
به همت : آوالانچ عزیز
خاطره ای از سرتیپ آزاده خلبان (( خسرو غفاری )) در مجله صنایع هوایی خواندم که بخش کوچکی از آن را قرار می دهم.
در ماموریت یک ماهه به دزفول یک روز بعد از ظهر جناب سرهنگ امیر جلالی جانشین فرمانده وقت پایگاه چهارم شکاری دزفول مرا احضار کرده و گفت: امشب به احتمال زیاد سوسنگرد سقوط می کند!!خبر رسیده امشب یک لشکر دشمن برای تصرف این شهر حمله خواهد نمود ماموریت تو محل استقرار این لشکر است.با گرفتن دستور پرواز از امیر جلالی به صورت تک فروندی بلند شده و به سمت مواضع مورد نظر حرکت کردیم با رسیدن به منطقه نبرد هر چه گشتیم از لشکر خبری نبود.در همین زمان متوجه گشوده شدن آتش پدافند زمینی عراق به سمت جنگنده شدم بلافاصله گردش کرده و توپ های پدافندی را بمباران نمودم پی از بازگشت به جناب امیر جلالی گفتم : ما هدف اصلی را پیدا نکردیم اما چند توپ پدافند هوایی که در همان حوالی مستقر بودند را نابود نمودیم.وی گفت ماموریت باید تکرار شود سریعا دو نفر دیگر را انتخاب و عملیلت را دوباره انجام دهید اگر خودت هم خواستی بروی من حاضرم پشت کابین بنشینم.گفتم: احتیاجی نیست جنبا سرهنگ جوانترها هستند با توجه به اینکه خودم ماموریت قبلی را انجام داده و می دانستم هدف دقیقا در محل مورد نظر فرماندهان وجود ندارد با خود گفتم اگر دوباره خودم بروم بهتر است تا دیگر دوستان. بلافاصله پرواز کرده وبا رسیدن به مختصات محل علامتگذاری روی نقشه بازهم متوجه عدم حضور دشمن شدم.
در ان زمان دستور اکید داشتیم که تا جایی که شرایط ایجاب می کند در ارتفاع پایین عملیات را انجام داده و از ارتفاع گرفتن خوداری کنیم علیرغم این دستور اوج گیری کردم تا از منظر بالاتری به منطقه نگاه کنم. این کار من مورد اعتراض شدید خلبان کابین عقب قرار گرفت وی گفت: الان جنگنده را موشک می زنند در همین حین ناگهان محل اجتماع انبوه نفرات و تانک های عراقی را در آن ارتفاع مشاهده کردم.بلافاصله شیرجه زده و راهی هدف شدم.خورشید داشت کم کم غروب می کرد که من به بالای سر نفرات عراقی رسیدم با نزدیک شدن غروب خورشید آنها همگی دور هم جمع شده و به صورت بسیار متمرکز آماده حمله شبانه بودند به همین علت هدف بسیار خوبی برای بمباران به شمار می آمد جالب تر اینکه آنها با تاریکی نسبی هوا اصلا انتظار حمله هواپیماهای مارا نداشتند با رها کردن بمب ها روی سر آنها کاملا متوجه تلفات سنگینی که به لشکر دشمن وارد گردید شدم.نهایتا گردش کرده و در راه بازگشت قرار گرفتیم.در حین بازگشت به یکباره تردیدی بر من مستولی شد.مختصات جایی که من بمباران کردم با محلی که بر روی نقشه مشخص شده بود کاملا تفاوت داشت.نکند من نیروهای خودی را بمباران کرده باشم.همچنان که طی مسیر می کردیم با خود کلنجار می رفتم و آنچنان سردردی گرفتم که همین الان هم گاهی به سرفم می آید.در حالی که اصلا در شرایط روحی مناسبی به سر نمی بردم به هر زحمتی بود جنگنده را نشانده و از کابین خلبان خارج شدم.به سمت ساختام ستاد فرماندهی که حرکت کردم دیدم آقای حسین عسگری که از خلبانان رزمنده ودلاور اف_5 بود در حال حرکت به سمت من است به محض اینکه به من رسید گفت : تو چه کار کردی؟!!! با شنیدن این جمله از فرط غم و اندوه همانجا نشستم روی زمین تمام بدنم قفل شده بود!! نمی دانم چه طور در آن لحظه زبانم چرخید و گفتم : مگه چی شده گفت: آنچنان تلفات سنگینی به عراقی ها وارد کردی که دفتر فرماندهی کل قوا برایت یک اسلحه کلاشنیکف فرستاده اند.در آن لحظه از این جمله من فقط با شنیدن قسمت اولش که بمباران عراقی ها بود آنقدر آرامش پیدا کردم که دیگر نمی شنیدم جناب عسگری چه می گوید.در درجه اول در بمباران دوچار اشتباه نشده بودم و در درجه دوم توانسته بودم ضربه مهلکی بر پیکر لشکر عراق وارد نمایم.در افکار خود غوطه ور بودم که جناب امیر جلالی به من اطلاع دادند از دفتر آقای رفسنجانی تماس گرفته اند و با شما کار دارند فکر می کنم رییس دفتر ایشان بود که ضمن تشکر از من پیام تبریک فرماندهان عالی رتبه جنگ را به علت انجام این ماموریت به اینجناب ابلاغ کرده و گفتند:
تو سوسنگرد را از سقوط نجات دادی!
این قضیه گذشت تا اینکه حدود هشت ماه بعد من برای انجام اموری به تهران آمده و به گردان آموزشی پایگاه یکم شکاری رفتم هنگام صرف صبحانه در غذا خوری گردان یکی از خلبانان جوان اف_4 که در میز کناری ما نشسته بود روبه من کرد و گفت: شما خسرو غفاری هستی!! من تا به حال این خلبان را ندیده بودم و نمی شناختم وی که کمی پس از گفتگو متوجه شدم آقای مجید علیدادی است در ادامه گفت: آیا شما غروب روز 24 آبان دو پرواز به سوسنگرد نکردی؟! گفتم بله چطور مگه!! گفت : آیا هر دوبار خودت حمله کردی گفتم : بله. گفت : من آن زمان افسر رابط نیرو هوایی در نیرو زمینی بودم می خواهی برایت بگوییم آنجا روی زمین چه اتفاقی افتاد؟! در واقع شنیدن داستان کسی که در آن عملیات از روی زمین با چشم خود شاهد حوادث بود بسیار جالب می نمود. گفت : بار اول که آمدی هدف را پیدا نکردی و رفتی بار دوم حدود نیم ساعت بعد آمدی و با اوجگیری دشمن را شناسایی کرده از سمت مواضع خودی به سمت دشمن شیرجه زدی در لحظه ای که در حال حرکت به سمت مواضع دشمن بودی پدافند عراق آنچنان جهنمی به سوی جنگنده شما به پا کرد که تمام بسیجی ها و ارتشی ها ی آن منطقه گفتند که دشمن جنگنده ما را زدند.جنگنده شما وارد تلی از آتش شد و اوج گیری کردی با مشاهده متلاشی شدن لشکر عراقی غریو شعار الله اکبربسیجیانی که بر روی تپه الله اکبر مستقر بوده و اشراف کامل به عملیات شما داشتند تا حدود نیم ساعت در کل منطقه به گوشش می رسید.

مژده به کساني که به سلامتي خود علاقه مند هستند :
در فروشگاه اينترنتي " سلامت و تندرستي " انواع مکمل هاي
غذايي و محصولات پزشکي رو بدون واسطه و ارزان تهيه کنيد .

پیشنهاد دو پست دولتی توسط احمدی نژاد ( اینجا )
چگونه به جای دختر خارجی ، برادر پاسداری را تحویل ام دادند !! ( اینجا )
چگونه از تهمت کودتای نوژه ، نجات پیدا کردم !!؟ ( اینجا )
به جای قطعه هواپیما بهروز وثوقی تحویل دادند !! (اینجا )
ماجرای جدا شدن سر مسافری در مقابل چشمان خانواده اش !! (اینجا )
نقش ستون پنجم در سقوط هواپیمای آیت الله محلاتی ! ( اینجا )
آیا تاکنون آتش گرفتن انسانی رو از نزدیک دیده اید !!؟ ( اینجا )
ادار خلبان ، نظم پایگاه را به هم ریخت !! (اینجا )
دلایل سقوط هواپیمای خبرنگاران ! ( اینجا )
آیا زندانیان سیاسی به دریاچه نمک ریخته می شدند !!؟ ( اینجا )
چگونه به دبیر کلی حزب خران برگزیده شدم !!؟؟ ( اینجا )
انتقاد از اعلیحضرت همایونی جهت رفاه الاغ !! ( اینجا )
با خلخالی در صحرای طبس ! ( اینجا )
چرا در پرواز آبنبات تعاروف می کنند !؟ (اینجا )
عملیات محرمانه نجات زندانیان ( اینجا )
ماجرای اشگ ننه علی ( اینجا )








سلام جناب مدرسي
بادرود به روح پاك شهداي نيروي هوايي
روز نيروي هوايي به شما و همرزمان شما
مبارك باشه
هفنه پيش فانتومي كه تازه اورهال شده بود پرواز كرد.
با شنيدن صداش ياد زمان جنگ افتادم
هر فقط صداي فانتوم ها رو ميشنيدم
يه آرامش خاصي پيدا ميكردم
هقته پيش به شماره تلفني كه ذكر كرديد پيامك دادم ولي جوابي نداديد!
با آرزوي سلامتي و موفقيت.
دوست عزیز و نازنین
خیلی ممنونم از شما
من هم به شما این روز را تبریک می گویم ... در مورد صدای فانتوم من هم چنین عقیده ای دارم .. صدای ان به من آرامش می دهد که دشمنی در این اطراف نیست . در مورد پیامک ها بگویم ... در روز خیلی پیامک می آید .. ولی اغلب آن ها سفید هستند .. احتمالآ گوشی من نمی تواند بعضی فرمت ها را بخواند .. ولی بعضی پیامک ها را خوب می خواند .. اشکال از من نیست .. تکس را نمی بینم .. گوشی هم سامسونگ تقریبآ جدید است .. نمی دونم باید به یک تعمیر گاه نشان اش دهم
به هر حال از شما عذر خواهی می کنم
با سلام به جناب مدرسي
اين دفعه من نفر اول شدم كه مطلب را خوندم. راست بگم كه من خدمت را در ف لوج نيروي هوايي بودم و كمي آشن هستم.
با تشكر
پاسخ
جناب فراهانی عزیز .. فرقی نمی کند ... ولی اگه عدالتی در کار باشه .. شما دوم هستید !! چشمک
خیلی خوشحالم که در نیروی هوایی بودی .. مواظب خودت باش عزیزم
سرهنگ جان
هنوزم شیطونی میکنی؟
پاسخ
نه بخدا
دیگه خیلی پیر شده ایم
با سلام حضور جناب مدرسی و دوستان عزیز جناب الحدید که در پست قبلی سوالی را مطرح کرده بودید منظور شما از مطرح کردن این گونه مباحث مورد دار چیست نمی دانم، مطلبی که اشاره کردی بر حسب چه مدرک و دلیلی بیان نموده ای با کمی دقت در مورد نویسنده همون کتاب پی به خیلی از مشکلات خواهی برد دوست عزیز اگر اسرائیل 48 فروند از تامکت های ما را دزدیده و هیچ گونه هیاهویی تا بحال راه نیانداخته جایی بسی تعجب است چون الان دوست عزیزمان آقای علیرضا (ترجمه) الان مطالب مربوط به اینکار را ترجمه می نمود (چشمک) چرا، چون کشوری مثل اسرائیل حتی اگر یک فروند از آنها بدستش بیافتد عالم آدم رو بهم می دوزد دوست عزیز موضوعی را مطرح می کنید و ادامه می دهید که جای هیچ گونه بحث و دفاعی را ندارد چرا، بدلیل آن که تامکت هایی که بنده زیارت می کنم احتمالا" مقوایی اند و تطابق آماری آنها از لحاظ سقوط یا از بین رفتن در جریان جنگ و تعداد موجود در پایگاههای هوایی ایران بشدت حرف شما و منابع ذکر شده توسط شما را زیر سوال می برد و بشخصه این سوال را در ذهن من مطرح می کند که منظور شما از پیش کشیدن این بحث چیست سایتی که شما به عنوان یک منبع انتخاب کرده اید یک سایت حرفه ای در زمینه علوم هوایی و سیاسی نیست و یک مرکز صرفا" تحقیقاتی مورد دار است دوست عزیز لطفا" در مورد سوالاتی که مطرح می کنید و همچنین منابع ارسالی کمی دقت کنید اگر هم شبه ای در ذهن شما هست حاضرم پاسخ گوی شما باشم اما دوست عزیز عرفان نازنین که در مورد نحوه نگهداری و سرویس تامکتها سوال فرمودی درست است که جواب دادن به سوال شما کمی ذهنم را مشغول کرده ولی به ذکر چند نکته بسنده می کنم:
1-در نظر انسان های کوچک کارهای کوچک بزرگ جلوه می کند و در نظر افراد بزرگ کارهای بزرگ کوچک می نماید. ما ایرانی ها بر حسب استعداد ذاتی خود انسانهای بزرگی هستیم و کارهای بزرگی انجام می دهیم.
2-تعمیر و نگهداری رهگیری مثل تامکت با تجهیزات پیشرفته و مدرن خود کار بزرگی است که مصداق سخن اول من است مطمئن باشید و این را به شما قول می دهم تامکت هایی که در حال خدمت در نیروی هوایی هستند به مراتب پیشرفته تر و قوی تر از تامکت های 30 سال قبل است و توانایی های بیشتری در آن لحاظ شده است که این رهگیر قدرتمند را تیزچنگ تر کرده است اثبات این مدعا قفل راداری یک تامکت ایرانی روی یک اف-117 آمریکایی از فاصله 100 مایلی در همین چند سال اخیر که تعجب آمریکایی های رو برانگیخت و اخطاری جدی برای آنها بود و یک سوال برای آنها ایجاد کرد که چگونه تامکت موفق شده روی هواپیمایی قفل کند که آواکس های مدرن خودشان قادر به شناسایی آن نیستند.
3-موشک های فونیکس جزء دوربردترین موشک های استفاده شده در یک درگیری نظامی هستند و به خوبی قابلیت های خود را به اثبات رساندند اما آیا عمر قطعات آن به پایان نرسیده ؟ آیا قطعات آنها بعد از این همه مدت قابل استفاده هستند جواب سوال خود این چنین پاسخ می دهم که ایران به قابلیت بروز رسانی و نگهداری موشک فونیکس دست پیدا کرده که بسیاری آن را مشابه نوع سی آن و یا پیشرفته تر از آن برای مقابله با پادکارها و سیستم های اغتشاش گر می دانند در سال .... آواکس های آمریکایی شلیک ده تیر موشک فونیکس را ثبت کرده اند که از تامکت های ایران علیه اهدافی در 150 مایلی شلیک شده بود و همه اهداف خود را با موفقیتی باور نکردنی نابود کرده و جالبترین بخش این اتفاق این بود که آواکس های آمریکایی نتوانسته بودند به قسمت رادار و کدهای موشک نفوذ کنند که برای آنها درد آور بود این یعنی ایران تکنولوژی ساخت قطعات الکترونیکی این موشک پیشرفته را بدست آورده بود و کدهای مخصوص خود را در حافظه آن به کاربرده بود زنگ خطر برای هواپیماهای آمریکایی چون دیگر سامانه جنگ الکترونیک آنها کارایی چندانی بر روی تامکتهای ایرانی نداشت سوال بزرگی که برای آمریکایی ها مطرح بود این بود که ایران چگونه به سیستم دید افق دسترسی پیدا کرده چیزی که برای ساخت موشک های با برد بیش از 200 کیلومتر به آن نیاز است امواجی که از رادار تامکت ایرانی ساطع می شد به امواج نمونه روسی و حتی آمریکایی هیچ شباهتی نداشت این یعنی اینکه ایران توانسته بود آن چه را که خواسته بود بسازد برای آمریکایی ها جای بسی تعجب بود که چگونه ایران بدون کمک گرفتن از هیچ کشوری تامکتهای خود را تنومند تر کرده و آنها را تبدیل به یک رهگیر تمام عیار کرده که حتی اف-117 هم از دید تیزبینش در امان نیست. دوست عزیزم عرفان نباید این مالب را می گفتم ولی چاره ای نیست جوانان این مرز و بوم باید بدانند که وقتی صحبت از نیروی هوایی می شود نباید یک نیروی هوایی وابسته و احمق در ذهن آنها تداعی کند بلکه باید نیرویی خلاق کارآمد و پویا و پیشرفته در ذهن شان نقش ببندد دشمنان این مرز و بوم سعی می کنند با ربط دادن این موفقیت ها به بلوک شرق و غرب اعتماد به نفس جوان ایرانی را از بین ببرند ولی تمام نقشه های آنها نقش برآب است زیرا جوانان این مرز و بوم ثابت کرده اند که می توانند. و این به هیچ کس مربوط نیست در پناه حق موفق و کامروا باشید.
پاسخ
استاد عزیز و بزرگوارم جناب جعفر جان نازنین
خیلی ممنونم از اطلاعات کامل و مبسوط شما
راستش وقتی این خبر را جناب الحدید عنوان کرد .. فهمیدم یک جای کار می لنگد .. اما از ان جا که مسایل پشت پرده اگاه نبودم .. و از امار دقیق خرید بی اطلاع بودم .. شاید کمی هم باور کردم
اما شک من همین بود که چرا سر و صدای ان در هیچ رسانه ای درج نشد ؟
در باره توانمندی نیروی هوایی واقعیتی است کتمان ناپذیر .. همین مسئله قفل کردن روی هواپیمای اف -117 را من چندی پیش از یکی از خلبانان بازنشسته تامکت شنیدم که دقیقآ در باره توانمندی فوق العاده نیروی هوایی و تکنولوژی فونیکس سخن می گفت
من به همین دلیل تحقیقاتی رو اغاز کردم تا مطلبی به اشاره به این توانمندی ها درج کنم .. که شما چکیده آن ار بیان فرمودی
از شما خیلی سپاسگزارم
سلام آقاي مدرسي
لطفا ايميلتان را چك كنيد چند مورد برايتان فرستادم اگر مد نظر هست بفرماييد كه اقدام كنم.
در ضمن اين لينك آخرين مكالمات خلبان با برج جي اف كي نيويورك قبل از نشستن روي رودخانه هادسون است شايد به درد پست بعدي بخورد.
http://www.huffingtonpost.com/2009
/02/05/us-airways-cockpit-audio_n_164219.html
قربان شما
علي از كانادا
پاسخ
ممنون علی جان
چشم همین الان چک می کنم
در مورد نشستن روی رودخانه .. قراره یک تحلیلی به زودی انجام بدهم .. ممنون از شما به خاطر لینک فوق
البته من دقیقآ متن گفت و گو را دارم ولی شاید این یکی کامل تر باشد
سلام جناب مدرسی بزرگ
آقا تا ساعت 5:30 صبح چرا بیدار میمونین ؟ واقعا لطف دارین بی هیچ نگاه مادی این کار رو انجام میدین.چپ
پاسخ
یعقوب عزیز و بزرگوار
ممنون که به فکر حقیر هستی .. راستش امروز شنبه ظهر جلسه مهمی در رابطه یا ایر شو و کار های اجرایی ان دارم .. اما بقدری غرق در کار شدم که گذشت زمان را متوجه نشدم
راستش قصد نداشتم امروز آپ کنم .. اما وقتی تمام شد و به ساعت نگاه کردم دیدم پنج و نیم است .. و از روی عادت اپ کردم .. باید یکی دو روز دیگه این کار رو می کردم
باز هم از این که به فکر حقیر هستی ممنونم
دوباره سلام
اينم يك لينك ديگه كه صحنه فرود بر روي رودخانه را كه توسط دوربين امنيتي يكي از ساختمانهاي كنار رودخانه گرفته شده
http://www.rightpundits.com/?p=2829
علي از كانادا
پاسخ
ممنون علی جان نازنین
همین الان چک می کنم .. خیلی بدرد من می خورند
بنام خداوند بخشاينده مهربان
استاد عزيزم سلام
خاطره بسيار زيبائي بود دست شما درد نكند
اما اگر من به جاي شما بودم از طريق نام شركت خانم دكتر در ايتاليا پيگير ايشان مي شدم، به هر حال اينگونه افراد در مواقع سختي ميتوانند به درد شما يا ديگران (دوستان) بخورند .
قربان شما
علي كدخدايي
پاسخ
علی جان عزیز و نازنین
خوشحالم که به لطف خدا سلامتی ات رو به دست اورده ای .. خدا رو شکر
پسر خوبم .. اگه لیلا می دونست من این چنین دچار مشکل شده ام ف حتمآ برام خانه و اتوموبیل مدل بالا می خرید
ولی پسرم من آدم سوء استفاده کنی نیستم .. و گرنه چرا راه دور برویم .. الان دامادم .. برادرم به حد خود دارند .. کافی است یک اشاره کنم .. ولی خب هر کس یک معیار هایی در زندگی اش دارد
من در حال حاضر از زندگی ام راضی هستم .. باور کن اگه بیست هزار تومان اضافه بیاورم .. نمی دونم باید با ان چه کار کنم .. حالا اگه به جای ان بیست میلیارد هم باشد همین ادم هستم .. یعنی منظورم این است پول اصلآ خوبی نمی آورد .. خداوند روزی هر کس رو می رساند .. و من از زندگی ام بسیار راضی هستم .. و خدا رو شکر می کنم
اما از روی کنجکاوی و دانستن وضع او .. باید بگم بد فکری نیست .. افسوس یادم نیست .. نام شرکت اش چی بود ؟
راستی علی جان سه شنبه عصر می خواهم یک جا بفرستم ات .. اگر کار یا برنامه ای نداری .. بعدآ با شما تماس خواهم گرفت
جناب مدرسی
سلام
نمی دانم چه چیزی در خاطرات شما وجود دارد که در زمان خوانده شدن لذت فراوانی را ایجاد می کند.بهروز جان اسم خانم دکتر را در سرچ پیشرفته گوگل جستجو کنید اگر نام و نشانی از ایشان باشد حتما خواهید یافت.برای جناب صادقی هم آرزوی موفقیت و غلبه بر مشکلشان دارم.
درباره مطلب دزدیده شدن 48 فروند اف-14 ایرانی توسط اسراییل.این موضوع را شدیدا رد می کنم.حتما بیشتر دوستان مسائل و مطالب مربوط به شایعه فرستاده شدن یک فروند اف-14 به شوروی را بارها از منابع مختلف شنیده اند.حال 48 فروند هواپیما دزدیده شود و تا به حال هیچ مطلبی از آن منتشر نشده.مثال خوبی در همین صفحه وجود دارد.داستان دزدیده شدن یک فروند میگ-21 تا آمجا که از آن فیلمی هم ساخته شده.حال به خارج کردن این تعداد هواپیمای فوق پیشرفته اف-14 در آن زمان چه می توان گفت.شاید شاه کار. قصد اسراییل چه بوده.کسب اطلاعات فنی از این هواپیما که قطعا یک فروند یا حداکثر دو فروند کفایت می کرد.با 48 فروند می شده چند دسته رزمی را تشکیل داد پس احتمالا هدفش استفاده از این هواپیما در نیرو هوایی اش بوده.در ادامه می خوانیم این هواپیماها به تایوان فروخته شد!!پس این همه زحمت برای چه بوده.جالب اینکه هیچ وقت از عملیاتی بودن این پرنده در نیرو هوایی تایوان خبری نبوده و نیست.همه می دانیم هواپیمای تاپ سکرت یو-2 در تایوان عملیاتی بوده ولی اف-14 هیچ وقت.آن روزها وضعیت آشفته بود اما نه آن قدر که رقم عجیب 48 فرود هواپیما که حداقل به 48 فروند خلبان نیاز داشته را برداشته با خود ببرند.قطعابا توجه به خاص بودن این پرنده و توجه خاص همگان به آن چنین خبری نمی توانست پوشیده بماند.اصلا این تعداد هواپیما از کدام پایگاه دزدیده شدند که ذکر نشده.خود این موضوع مطلب مهمی است.خیلی جالب است تمامی 79 فروند اف-14 ایران که با شماره سریال خاص خود مشخص شده اند بارها توسط منابع خارجی و داخلی برسی شده اند.مثلا در کدام پایگاه عملیاتی بوده چند شکار هوایی داشته و.....آشنایی دارم دکترای علوم سیاسی تعریف می کرد وقتی فلان کتاب مربوط به سیاست و تاریخ گذشته ایران منتشر شد با نویسنده که از دوستانم بود تماس گرفتم گفتم:مرد حسابی این اراجیف چیه نوشتی خودت باورشون داری!!!(منظورم نویسنده کتاب مذکور است نه خدایی ناکرده وبلاگ الحدید)
یاحق
.بزرگترین کابوس مهندسان
در سال 1952 هنگامی که هواپیمای جت مسافربری انگلیسی کامت1 به خطوط هوایی انگلستان سپرده شد فصلی نو در تاریخ هوانوردی جهان آغاز شد.با به کارگیری این هواپیما جت سرعت پرواز فزونی گرفت و بدین روی زمان پرواز کاهش یافت. در آن هنگام زمان پرواز از لندن تا توکیو 86 ساعت بود با به کارگیری این هواپیما این زمان به 36 ساعت کاهش یافت این هواپیما اگر چه به زودی بسیار شناخته شد اما تنها پس از گذشت یک سال سقوط های پی در پی این هواپیما آغاز گشت. در سال 1953 نخستین کامت1 در هندوستان سقوط کرد و سال پس از آن دو فروند دیگر از این هواپیما به سرنوشت هواپیمای هندی دوچار شدند.سقوط های پی در پی و شمار کشته شدگان این سقوط ها موجب شد که به زودی این هواپیما با ممنوعیت پرواز روبه رو شده و پس از آن کارشناسان پس از پژوهش های گسترده خوردگی فلز در قسمت کابین به انگیزه طراحی نادرست بود.در این زمینه به ویژه طراحی چهارگوش پنجره ها را بزرگترین اشتباهات در طراحی یک هواپیما به شمار می آورند چرا که فرم چهار گوش پنجره ها موجب می شود که در هنگام پرواز فشار زیادی به آن وارد شود.در مدل های بعدی کامت پنجره ها فرمی بیضی یافتند و اسکلت فلز این هواپیما نیز به بالاترین بردن مقاوت در برابر خوردگی تقویت شدند.به انگیزه سقوط های فراوان کامت یک شیمیدان استرالیایی به نام (دیوید وران) ایده به کارگیری جهبه سیاه را به پیش کشید.سیستمی که امروزه در هر هواپیمایی یافت می شود در آن زمان وی بر این باور درست بود که بر پایه گوش دادن به گفتگوهای ضبط شده بین خلبان و برج های زمینی همواره آسانتر می توان به انگیزه سقوط پی برد.ماه نامه نوآور
پاسخ
دوست و سرور گرامی جناب اوالانچ
ممنون و سپاسگزارم از این همه لطف و مهری که به حقیر داری
در مورد لیلا باره این کار رو صرفآ از روی کنجکاوی کردم .. ولی اصلآ نشانی نیافتم .. تنها ادرس من منزل کامرانیه اش بود که بارها به من گفت بیا سندش رو بنام ات کنم .. هدیه تولد از یک دوست .. ولی اصلآ زی بار نرفتم
نمی دونم کجا دنبالش بگردم .. انجمن و جامعه پزشکان آدرس های عوض شده رو ندارند .. می گویند باید به ما ادرس جدید رو اعلام کنند .. هر چه از او داشتم بر اثر گذشت زمان تغیر یافته اند
شاید قسمت این است .. فقط یک روز در پشت چراغ قرمز یک بی ام و نقره ای دیدم که راننده اش خانم بود .. انگار خودش بود .. من وسط ماشین ها پشت چراغ قرمز گیر کرده بودم .. مطمئن هستم خودش بود .. همون نگاه .. همون عینک پنیسی ظریف .. حتی زیباتر .. !! ولی خب بعدش به خود نهیب زدم .. به من چه شاید شوهر داشته باشد .. و این جستجو حرام است
در مورد 48 فروند طبق گفته جعفر جان و شما .. اصلآ امکان پذیر نیست
به قول شما 48 تا خلبان را از کجا اوردند .. افراد فنی که باید این ها را راه بیندازد رو از کجا اوردند
این ها شایعات بی پایه برای رسوا کردن اسرائیل است .. که خیلی ناشیانه گسترش می یابد
امیدوارم با پاسخ های آقای الحدید .. چالش ها بر طرف شود
از اطلاعات مفیدتان در باب هواپیماهای قدیمی انگلیسی هم سپاسگزارم
با عرض سلام وخسته نباشید خدمت عموی بزرگوار خودمون.عمو واقعا لذت بردم از مطلب واقعا دلم لک زده بود برای همچین خاطرات زیبایی عمو حقم بده به لیلا خانم اون موقع یه خلبان خوشتیپ وبا حالی مثل شما گیر نمی اومد{لبخند+چشمک}.عمو ایرشو در فرودگاه پیام کرج هست از تاریخ و زمان دقیق اون یه خبری به ما بدید ممنون میشیم.واقعا خوشحال شدم اقا رضا زمانی که یکی از خوانندگان این سایت هست به یکی از خلبانان جوان ایران پیوستند امیدوارم موفق وسربلند باشند.عمو اگه یادت باشه اون قدیم ندیما یه مطلب راجع بهخلبانی که خرج تحصیلشو از راه مسافر کشی دراورد والان هم در یکی از ایرلاینها حضور دارند بنویسنید فکر کنم تبریز تشریف دارند ایشون واقعا مطلب جالبی میتونه برای علاقه مندان به این حرفه باشه من که به شخصه خیلی مشتاقم اگر امکان داشت عمو این مطلب رو تو پستهای بعدی بگذارید ممنون میشم. دیروز گفتم که اومدم دیگه دردسرهاتون رو زیاد کردم این شاگرد کوچک خود را ببخشید.باتشکریاعلی
پاسخ
به به خلبان خوش تیپ خودمون
خوبی رضا جان ... ؟ باز من پیر مرد را چوب کاری می فرمایی ؟ کدوم خوش تیپی ؟ نان کجاست ..!!؟
صد تا خوش تیپ را جمع کن جلوی یک لبو فروشی .. ببین بهت یا قاچ لبو می دهد .. ؟ این داستان ها مربوط به قدیم بود که به تیپ اهمیت می دادند .. منظورم تیپ باطنی مهم تر است پسرم
اما ایر شو امروز معلوم می شود کدام فرودگاه قراره برگزار بشه .. احنمال 99 در صد پیام کرج است
در مورد اون خلبان.. راستش مدیر فرودگاه تبریز شد و دیگه این ور ها نمی آید تا عکس ها رو بگیرم .. بدون عکس که فایده نداره .. بعد هم فکر می کنم پشیمان شده است
تا خدا چه خواهد
سلام استاد
اين مطلب هم از اونايي بود كه يه نفس خوندم
جالب بود و با نگارش شما جالب تر هم شده بود
در مورد سايت هم
مال شماست
من هم مطيع اوامر شما
خاك پاي شما
فريد ©
پاسخ
فرید جان عزیز .. خوشحالم که نظر شما بزرگوار رو جلب کرده است
حتمآ خدمت خواهیم رسید
یا حق
جناب مدرسی دوستان عزیز
با سلامی دوباره
جعفر جان سپاس بی کران از مطلب جالبی که نوشتید واقعا باعث افزایش غرور و مباهات ملی می شود.آنچه که مسلم است توانایی بسیار بالای ایرانیان است که با حداقل امکانات حداکثر کارایی را خلق می کنند.وجود آمار بسیار بالای دانشمندان ایرانی در مراکز علمی کشورهای مختلف ثابتی در این قضیه است.
بارها روایت های گوناگون از مواجه شدن و قفل راداری بر پرندهای دشمن شنیده ام مثلا قفل براف-18 حال و احوال خلبانان مثلا عرب و آمرکایی بعد از فرار و.......حال امکان تبادل نظر با یکی از عزیزان دست اندرکار فراهم شده.
در مطلب بالا به قفل راداری بر پرنده رادار گریز اف-117 اشاره کردید.اینکه نوع هواپیما چگونه تشخیص داده شده است.آیا مسئولان ایرانی این موضوع را تایید کرده اند که به نظر حقیر امکان شناسایی نوع هواپیما از چنین فاصله ای کم است چون امکان شناسایی بصری نبوده و اینکه در صورت ردیابی امواج ساطع شده!! از این پرنده رادار گریز چگونه آن را به اف-117 نسبت داده ایم یا اینکه طرف آمریکایی آن را تایید کرده که بعید به نظر می رسد یا شلیک سالی 10 فروند فونیکس.لطفا درباره منبع این مطالب راهنمایی بفرمایید.
یاحق
پاسخ
ممنون آوالانچ عزیز ... یکی از خوبی های رسانه های اینترنتی ، همین مباحث و چالش های علمی است
ممنون از شما ..
راستی یادته در مورد ان لینک خانوادگی به من فرمودی عضو شوم برای نوه هایم خوبه .. !!؟ اگه می شه ادرس اون سایت رو بنویس
می دونی کدوم رو می گم ؟ فرمودی که اگه عضو شوم مطالب پزشکی برای خانواده خیلی عالی است
با تشکر از شما
کاربران اسپوکی - نیروهای وِیژه آمریکا
اسپوکی ... AC-130 در امریکا
هر هواپیما با توجه به نیاز یک واحد از ارتش این کشور طراحی و ساخته میشود ... انها طراحی نمیکنند که کرده باشند یا نمیسازنند که ساخته باشند ...هزینه را در جایش هزینه میکنند و بدین ترتیب این پرنده جدید لاکهید یعنی اسپوکی طراحی و ساخته شد ...اسپوکی به نوعی رکوردار است زیرا بزرگترین هویتزر جهان در این پرنده نصب شده است .. یک هویتزر 105میلیمتری که توان فوق العاده بالایی به این پرنده میدهد ... همچنین گاتلینگ 20میلمتری این هواپیما نیز اتش فوق العاده ایی در پشتیبانی هوایی به این هواپیما میدهد یک پرنده سنگین برای حمله برعلیه اهداف زمینی ولی نکته اینجاست که در این مطلب میخواهیم در مورد کاربران این هواپیما صحبت کنیم ...به دنبال نیاز نیرو های مخصوص امریکایی این هواپیما طراحی و ساخته شد ...یعنی این بدلیل اعلام نیاز نیروی زمینی امریکا در مورد یک پرنده پشتیبانی برای نیرو های مخصوص بود که اسپوکی طراحی و ساخته شد اسکادران اسپوکی در واقع بخشی از نیروهای مخصوص امریکا ست ...در این مطلب میخواهیم در مورد کاربران این هواپیما صحبت کنیم ....
درواقع هدف از تشکیل و خلق نیروهای ویژه طراحی واحدهایی بود که اشنا به جامعه شناسی ، زبان شناسی و روانشناسی بودند و در کنار تعلیمات سخت و ویژه توانایی انجام عملیاتهای مختلف را در اقصا نقاط جهان داشتند ...انگلیسیها اولین کشوری بودند که نیرو های کماندویی را تشکیل دادند ...از بزرگترین چهره های کماندویی جهان میتوانیم از اتو اسکورزینی یاد کنیم کسی که موسولینی را نجات داد ... اسکورزینی اتریشی بود ...میگویند در جریان انتخاب این شخص برای نجات موسولینی ...هیتلر چند نفر را انتخاب کرد و شخصا با انها مصاحبه نمود ...وقتی نوبت به اسکورزینی یا اقای خاص رسید او در پاسخ به سئوال هیتلر که درمورد ایتالیا چه فکر میکنی ...گفت ..من اتریشی هستم ....این اشاره به نفرت اتریشی ها از ایتالیایی ها داشت که بخشی از اتریش را تصرف کرده بودند ... نیروهای ویژه در تاریخ تشکیلشان در موقعیتهایی به کار گرفته میشدند که هدف ضربه و فرار بود یا انجام عملیاتهای دشوار در پشت خطوط در خاک دشمن ...و نیروها یا سرباز ان عادی امکان اجرای ان را نداشتند ... این نیروها دوره های تخصصی عجیبی میبینند ...به فرهنگ و زبان محاوره ایی منطقه ای عملیاتی اشنا هستند ...توانایی هایی خاصی در استفاده از مواد منفجره ...رانندگی با خودرو خلبانی هلیکوپتر یا هواپیما ...و تک تیرانداز دارند... در حال حاضر کاربران اسپوکی در دنیا بهترین نیروهای عملیات ویژه هستند .. و تنوع خاصی نیز دارند .... نقش انها در جنگهای افغانستان ...سومالی ..یوگسلاوی و البته عراق بر همگان اشکار شد و انعطاف فوق العاده شان تحسین همه کهنه سربازان را برانگیخت.
در واقع شکست امریکایی ها در عملیات طبس در ایران باعث شد تا ساختار کلی نیروهای مخصوص امریکایی دچار تغییر شود ...
این نیروهای عبارتند از :
Green Beret...کلاه سبزها یا نیروهای مخصوص هوابرد...
به مارخورها در بین سربازن امریکایی مشهور هستند زیرا در شرایط سخت میتوانند مار نیز بخورند... در منو غذایی شان بغیر مار در شرایط سخت ..موشهای صحرایی ...خارپشت ... و هرچیز جنبده یا متحرکی که گوشت داشته باشد دیده میشود... ..توسط ایرون بنک که خود از جمله کلاه سبزهای سابق امریکایی بود به وجود امدند ... قابلیت اجرای عملیاتهای ضد تروریستی و جنگهای نامنظم در پشت خطوط دشمن را دارند ... از بین زبده ترین واحدهای نیروهای دیگر انتخاب میشوند ..و سپس دوره های وحشتناک سخت تکمیلی را میگذرانند.قادر هستند تا در سخت ترین شرایط زنده بمانند و جزیی از طبیعت اطرافشان شوند ... این ینروها از 5 واحد اصلی تشکیل شده اند که در 5منطقه از دنیا میتوانند به راحتی عملیاتهایشان را اجرا کنند.
گروه رزمی یکم : متخصص عملیات در شرق اسیا و اقیانوس ارام ... قادر هستند به زبانهای چینی ، مالایایی ، کره ایی یا ژاپنی به لهجه های محلی صحبت کنند... دارای سه گردان اصلی هستند که در اوکیناوی ژاپن ، گردان یکم... و گردانهای دو و سوم در قرارگاه این نیروها در فورت لوئیس واشنگتن مستقر هستند ...
گروه رزمی سوم .. مسئولیت اجرای عملیات در افریقا را دارند و بسیاری از انها به راحتی به چند زبان رایج در افریقا مانند فرانسه ، پرتقالی یا عربی و البته زبانهای بومی مسلط هستند ... قرارگاه این گروه فورت براگ کارولینای شمالی است ...
گروه رزمی پنجم ... این گروه برای ما ایرانیها جالب است ...انها مخصوص عملیات در خاورمیانه هستند ... بسیاری از انها هم اکنون فارسی را با لهجه فصیح صحبت میکنند .... به زبانهای روسی ، و سایر زبانهای اسیای میانه و خاور میانه مسلط هستند ...قرارگاه این گروه فورت کمبل ایالت کنتاکی است
گروه رزمی هفتم ...انها مسئول عملیات در منطقه امریکای لاتین هستند و قرارگاهشان در فورت براگ در کارولینای شمالی است
گروه رزمی دهم ...مسئولیت اجرای عملیتهای مختلف در اروپا را دارند.. از سه گردان تشکیل شده اند و گردان اول در اشتوتگارت المان و دو گردان بعدی در فورت کارسون کلروادو مستقر هستند ... بسیاری از زبانهای منطقه اروپا و مدیترانه را صحبت میکنند...
گروه نوزدهم و بیستم ...این دو گروه در واقع بخشی از گارد ملی هستند ..
کلاه سبزها در 1952 به وجود امدند و ایرون بنک علیرغم مخالفتهای زیاد محافظه کاران ارتش امریکا این نیرورا تشکیل داد و سابقه عملیاتی موفقی نیز برایشان ثبت گردیده است ... ساختار کلی این نیروها مانند بسیاری از نیروهای دیگر اینچنینی در امریکا بعد از عملیات شکست بار طبس دچار تغییرات کلی گردید و انها به تجهیزات بسیار پیشرفته ایی مانند همین اسپوکی مجهز شدند ...
کلاه سبزها
یگان عملیاتی یکم نیروهای ویژه معروف به دلتا فورس
بهترین نیروی عملیات ویژه امریکا ..در واقع گلچینی از بهترینها دیگر واحد های ویژه امریکایی به دلتا فورس منتقل میشوند...شاید یک فیلم قدیمی با بازی چاک نوریس را به یاد داشته باشید ..فیلم سینمایی دلتا فورس درواقع اقتباس مسخره و ضعیفی از واقعیتهای این نیروی رزمی فوق العاده امریکایی بود .. عملیاتهایی که نیاز به دقت بالا و موفقیت صد درصد دارد ولی باید از استعداد عملیاتی کمی در ان استفاده شود به دلتا فورس واگذر میگردد. شناسایی نقاط حساس دشمن..دستگیری نفرات مهم دشمن در پشت خط دفاعیشان ... از جمله ماموریتهای دلتا فورس است ... انها بیشتر عملیاتهایشان را در ترکیب با گردان هفتاد و پینجم رنجر و سیلهای دریایی ( نیروهای ویژه نیروی دریایی امریکا )) انجام میدهند ....در فیلم بلاک هاوک داون یا سقوط شاهین سیاه ریدلی اسکات از 100نفر از نیرو های این واحد در ساخت فیلم در شهرک سینمایی در کشور مراکش استفاده کرد ...ولی داستان فیلم که واقعا در موگادیشو اتفاق افتاده بود براساس داستانی از یکی از همین رنجرهای درگیر در سومالی نوشته شده بود .. در 1977 چارلی بکویث معروف برای ما ایرانی ها (( او فرمانده عملیات طبس بود )) تاسیس شد ...چارلی که در 1962برنامه مشترک اموزشی را با کماندوهای انگلیسی گذرانده بود با مطالعه تاریخ کماندوهای انگلیسی یا همان SAS و بهره گیری از تجربیات این نیرو دلتا فورس را تشکیل داد . او از بین سربازان سایر واحد های نیروهای ویژه امریکایی گلچینی را انتخاب کرد و برنامه های این امر کمک کرد تا سرویس نیرو های ویژه هوایی یا همین دلتا فورس ها بهترینی از بهترینها باشند و در واقع گلچینی از بهترین نفرات هرچند اولین تجربه عملیاتیشان یکی از بزرگترین گندهای تاریخ بود ولی بعد از تجربه طبس و بهر گیری از ان انها عملیاتهای موفقی را اجرا کردند . ساختار عملیاتی بکویث تشکیل تیمهای عملیاتی 5 نفره در مقابل ساختار قدیمی دوازده نفره بود که با مبارزات زیاد او این ساختار توسط ستاد مشترک امریکا پذیرفته شد و جایگزین ساختار قبلی گردید . از شاهکارهای عملیاتیشان جنگ در یوگسلاوی و حمله به مقر ملا محمد عمر در افغانستان بود ... مقر این نیرو ها فورت براگ در کارولینای شمالی است ...
رنجر ها یا کماندوهای نیروی زمینی
قدیمی ترین نیروی عملیات ویژه ارتش امریکا که مقرشان در ایالت جورجیا و پادگان معروف فورت بینیگ است ... بسیار اموزش دیده و انعطاف پذیرند و به سرعت در صحنه عملیات حاضر میشوند . از نظر وزن تجهیزات بسیار سبک عمل میکنند و در عملیاتهای ویژه و خاص در منطقه عملیات ظاهر میشوند ...
تاریخچه تاسیس انان به 1942 و جنگ دوم بازمیگردد ...انها از سربازان عادی که دارای قوای بدنی خوبی بودند انتخاب شدند و در شمال اسکاتلند زیر نظر کماندوهای انگلیسی دوره دیدند . و گردانهای یکم ، سوم و چهارم رنجر به وجود امدند . در شمال افریقا و ایتالیا مستقر شدند و تحت امر ویلیام داربی قرارگرفتند . سپس با تشکیل گردانهای دوم ، پنجم و ششم نیز در داخل اروپا به عملیات پرداختند . یک نقطه تاریک و یک نقطه روشن در کارنامه این نیروها وجود دارد ... گردانهای یکم و سوم در جریان عملیات سیسترنا توسط المانها به اسارت درامدند ...در نرماندی و در عملیات مشهور روز دی گردان پنجم نبرد شجاعانه ایی در ساحلنرماندی دوشادوش سایر سربازان داشت ولی شاهکار این نیروی عملیات پوینت دوهاک توسط گردان دوم رنجر بود که در ساحل نرماندی با عبور از ساحل و صعود از ارتفاع 50متری توپهای المانی مستقر و مشرف بر ساحل را نابود کردند ... در ویتنام بعنوان بخشی از نیروهای ضربت نیروی هوایی وارد عمل شدند و بسیاری از فرماندهان دشمن را در پشت خط دشمن به قتل رساندند یا اسیر کردند همچنین در چند مورد با حمله به اردوگاه های اسیران امریکایی انها را از چنگ ویت کنگها نجات دادند . در جریان جنگ کره نیز این نیروها نیز بشدت به کره شمالی و نیروهای کمونیست اسیب رساندند ... یکی از شاهکارهای انها حمله شبانه به لشکر 12 نیروهای کره شمالی بود که بسیاری از فرماندهان این نیرو را در پشت خط دشمن در خواب به قتل رساندند ...
لوگوی رنجر ها
لشگر 101 هوابرد:
برای عملیاتهای یورش هوایی و هلی برن دوره دیده اند . در زمان حمله نورماندی مجددا تجدید سازماندهی داده شدند و همچنین در ویتنام جز نیروهای بسیار موفق به شمار میرفتند . در جریان عملیات ازاد سازی عراق نیز جز واحدهای زبده ارتش امریکا به شمار میرفتند ... به انها Screaming Eagles میگویند ... در حال حاضر فرمانده انها جفری شلوسر است ...
ارم لشگر 101 هوابرد
تعقیب گران شب یا هنگ 160 عملیاتهای ویژه هوایی :
انها درواقع یک واحد ویژه عملیاتهای هوایی هستند که با هلیکوپتر در صحنه عملیات ظاهر شده و عملیات های خاص را به اجرا در میاورند . در گرانادا ، افغانستان سومالی و عراق جنگیده اند ...هم اکنون کاربر شاهین سیاه هستند ... شعار معروفشان این است : تعقیب گران شب تسلیم نمیشوند . متخصص اجرای دقیق عملیاتهای هلی برد هستند و اسپوکی وظیفه پشتیبانی هوایی انها را بر عهده دارد .
ارم تعقیب گران شب
لشگر 82 هوابرد :
در 25 مارس 1917 در گوردن کمپ جورجیا تشکیل شد و یکی از موفقترین واحدهای هوابرد دنیا است ...کاربر اصلی اسپوکی و سی 130 به شمار میروند و از جنگ جهانی اول تا جنگ دوم عراق در تمامی نبردهایی که دولت امریکا درگیر شد این واحدها نیز درگیر بودند ...
ارم لشگر 82 هوابرد
لشگر دهم کوهستان :
یک نیروی واکنش سریع امریکایی که قادرند به سرعت در هرجای دنیا درگیر شوند . در نیویورک در فورت درام مستقر هستند ..از جنگ دوم تا عراق در تمامی درگیری ها حضور داشتند ولی نقطه درخشش انها افغانستان و کوه های تورابورا بود ... در سومالی و بوسنی نیز جنگیدند ...در بوسنی اتش سنگین اسپوکی انها را در چند صحنه نجات داد...
شعارشان این است برای افتخار صعود کن
منبع:
1-سایت رسمی نیروهای ویژه آمریکا
2-سایت کمپانی لاگهید مارتین
3-بایگانی شخصی خودم
پاسخ
سرور نازنین جعفر جان گرامی
قلبآ از این همه اطلاعات جالب و علمی لذت بردم .. خیلی دیرم شده است باید نیم ساعت دیگر در جلسه ای مهم برای ایرشو باشم .. اما جذابیت مطالب شما وادارم کرد تا انتها بخوانم
حتمآ با اجازه شما در یک پست استفاده خواهم کرد
در ضمن من در حال نگارش مطلبی در مورد اقتدار نیروی هوایی فعلی هستم .. ممنون می شوم چند نکته جالب از توان ما برایم در همین بخش بفرستی .. حتمآ بالای کامنت کلمه خصوصی قید شود
ممنون از شما
جناب مدرسی گل مهربان سلام
یک پیشنهاد!
من دارم برای خودم یه چیزهایی می نویسم - البته هیچ گاه نوشته هایم را منتشر نکرده ام اما شما که قلم شیوا و روانی دارید، پس دلم می خواهد این پیشنهاد را به شما بدهم ببینک شما چه می کنید.
لطفا اگر صلاح می دانید بنویسید که اگر یک بار دیگر با تمامی خاطرات و دانسته ها و تجربیات دقیقا در سال 1370 هجری شمسی به دنیا می آمدید چه کار می کردید؟
پاسخ
ممنون از شما .. صادقانه عرض می کنم .. می رفتم رشته روزنامه نگاری ادامه تحصیل می دادم
چون واقعآ به این کار علاقه مندم .. از پرواز زده شده ام .. دلایل مخصوص خودم رو دارم .. ولی اگه زمان به گذشته برگرده ف مسلمآ پرواز اولویت اولم خواهد بود
ممنون از شما
سلام خد مت سرباز وطن
اگر امکان دارد در قسمت سخنی با خوانندگان قسمت بعد از دوستان خواهش کنیید که آدرس محل خدمتی را چه کامل و چه خلاصه در کامنت ها درج نکنند
ضمنا در یکی ۲ مطلب می بینم که دیگر آن نرم افزار فارسی را نمی نویسید . به نظر من بهتر است که همیشه درج شود.
http://www.dodoost.com/aryanevis/
پاسخ
ممنون نادر عزیزم که این همه به فکر سایت و خوانندگان آن هستی
حتمآ این کار رو خواهم کرد .. نرم افزار تبدیلی مدتی در همه پست ها بود .. ولی می دیدم باز هم با فونت لاتین می نویسند !! برای همنی حذف اش کردم .. ولی چشم حتمآ اضافه خواهم کرد
با بهترین آرزو ها
سلام آقا بهروز خوش تيپ
اميدوارم خوب و خوش و سلامت باشي. ميبينم كه اين خوش تيپي هم براي شما دردسري بوده. البته الان هم بعيد مي دونم آروم باشيد و شيطوني نكني. هر جا كه هستيد شاد و پيروز باشيد.
ارادتمند همه خوش تيپ ها
پاسخ
درود به رضا جان گل و خوش تیپ آبادان
از قذیم می گن .. شیر که پیر بشه .. موش سوار گردن اش می شه ... !! خب حال و روز الان ما معلومه .. اتفاقآ خیلی آروم و بی سر زبون شده ام
من هم متقابلآ برات آرزوی سلامت و تندرستی دارم
شاد باشی
با سلام خدمت عمو بهروز نازنین
عمو خاطرات شما بخشی از زندگی من شده.
امیدوارم که همه اهوازی ها رابا یک دید نگاه نکنید که اهل چند همسری هستند!!!
عمو شاید باور نکنید اما من از اینکه شما پرواز نمی کنید خیلی ناراحتم.آیا شرایط جسمانی شما اجازه پرواز به شما می دهد؟
شما در مورد هرموضوعی که بنویسید برای من یک کلاس آموزشی است.
در مورد معرفی خلبانان من آماده کمک شماودیگر دوستان هستم
پاسخ
امیر جان عزیز و گرامی
باور می کنی .. همین عشق و علاقه شما دوستان جوون باعث شده است با دل و جان کار کنم ..!؟
عزیزم چند همسری کار ناپسندی نیست .. سنت انبیاء است . یکی داره ، دلش می خواهد سه تا بگیرد .. چه بهتر .. مهم این است که بتونه عدالت رو رعایت کنه .. فرزندان صالحی تربیت کرده و تحویل جامعه دهند .. و گرنه زن گرفتن های متعدد که هنر نیست
ضمن این که اون دوست اهوازی ما طبق یک سنت قدیمی که در اغلب شهر های ایران رسمه .. همسر برادر شهید خودش رو گرفته بود ..
پسرم دوران پرواز من دیگه سپری شده است .. حتی اگه سکته هم نمی کردم .. هفت سال پیش سی سال خدمت ام پایان می رسید
من هم اولش خیلی ناراحت و افسرده بودم .. بعد که فکر کردم .. دیدم این مشیت الهی بوده است .
در مورد شرایط جسمانی هم عرض کنم .. اون زمانی که رگ های اصلی قلبم گرفته بود و نمی توانستم درست و حسابی تنفس کنم .. شبانه روز پرواز می رفتم .. اما وقتی عمل جراحی قلب باز انجام دادم .. دیگه از نظر تنفسی و سلامتی قلب و عروق خیلی بهتر از گذشته شدم .. اما مقررات و ایمنی پرواز نظر دیگری داشت .. !! و تآکید داشت هر کی عمل جراحی قلب باز انجام می دهد .. بدون توجه به نتیجه عمل .. اصلآ صلاحیت خدمت در نیروی هوایی رو نداره .. چه به این که خیر سرش بخواهد پرواز برود
و من هم مخلص و مطیع قانون بوده و هستم .. و با اندوه فراوان پذیرفتم
امیر جان از این که مطالب حقیر مورد پسند شما پسر عزیزم قرار گرفته است .. واقعآ خوشحالم
پسر عزیزم در مورد خلبان ها دوشنبه ساعت چهار بعد از ظهر در جایی جلسه دارم .. که آقای داود یوسفی هم تشریف دارد .. آقای بیات هم هستند .. شما راس ساعت 5 تا پنج و نیم یک زنگ به تلفن آقای داود یوسفی بزن و بگو که من شما رو معرفی کرده ام ... و خواسته ات رو بپرس .. مسلمآ به شما خواهد گفت که من هم حضور دارم .. ان گاه هم از آقای بیات و هم از سایر دوستان دیگر از جمله جناب یوسفی خواهش خواهم کرد که به شما کمک فرمایند ...
تلفن آقای داود یوسفی
09123263072
است .. حتمآ تماس بگیر
سلام و خسته نباشید.
این ایرشویی که دوستان میگن کجاست؟ کی قراره برگزار بشه؟ بازدید برای عموم آزاده؟ یا شرایط خاصی داره؟
ممنون.
پاسخ
پیمان عزیز و نازنین
این ایر شو قراره از 21 تا 23 اسفند ماه در فرودگاه بین المللی پیام واقع در کرج برگزار بشه
جناب آرمان بیات مسئول اجرایی ان هستند .. و بنده هم افتخار دارم بخش کوچکی از این مراسم رو عهده دار هستم
در باره چگونگی کار و جزئیات بزودی اطلاع رسانی خواهد شد
سلام کاپیتان
هفته(روز) نیروی هوایی رو بهتون تبریک میگم.مطلب مث همیشه عالی و بینقص بود. در مورد مطالبتون هیچ عیب و ایرادی نمیشه گرفت جز این که بگم خداقوت کاپیتان
یا حق
پاسخ
سرور گرامی جناب نجاتی عزیز
با تشکر و سپاس از شما همکار بزرگوار و اندیشمندم ، من هم متقابلآ روز نیروی هوایی رو به شما تبریک عرض می کنم
در پایان خیلی خوشحالم که از مطلب حقیر خوشت اومده است
از حضور گرم شما به سایت تشکر و قدردانی می کنم
این شاگرد مغازه هم عجب آدم تیزی بود! از سرنوشتش خبر ندارید؟
پاسخ
راستش رو بخواهی ... بعد ها سوپر گوشت تبدیل به فروشگاه توزیع آهن شد ..
شاگرد مغازه .. همان ایام دختر جناب سرهنگ رو می خواست .. ولی همه ادرس ها تغیر کرده و من هیچ خبری ندارم
ممنون از شما
AVALANCHEعزیز من نمی خواهم از نون خوردن بیافتم لطفا" یک میل بزار تا برات مختصری شرح دهم در میل ارسالی بهت توضیح می دم چرا تو کامنت جوابتو ندادم.
پاسخ
قابل توجه جناب آقای اوالانچ گرامی
19 بهمن ماه روز نيروي هوايي بر دليرمردان تيزپروازي كه روزگاري آسمان دشمن جولانگه سيمرغ آهنين بالشان بود مبارك
پاسخ
آرش عزیز و نازنین
از شما دوست گرامی که با الفاظ محبت امیز خود بنده رو شرمنده می فرمایید ، قلبآ تشکر کرده .. و متقابلآ این روز رو به شما هموطن خوبم تبریک می گویم
موفق و پیروز باشی
با عرض سلام و خسته نباشید به شما اول میگم که قدر همسر مهربان وفهمیده خود را خیلی بدانید که زن اینطوری کم پیدا میشود.بعضیها واقعا کم جنبه هستند.راستی ان چیزیکه به موهاتون میزدین چی بود؟روزتون هم مبارک.یک سوال:قبل از انقلاب هم روز نیرو هوایی داشتین؟
پاسخ
دختر عزیز و نازنینم فریده جان
اعتراف می کنم اگه همسرم نبود .. الان هفت کفن پوسانده بودم .. همیشه یار و یاور من بوده است .. فریده جان من ادم معاشرتی بوده و دوستان زیادی داشتم .. به محض این که سکته کرده و دیگه پرواز نرفتم .. همه دور م را خالی کردند .. و تنها همسرم بود که شب و روز مراقب ام بوده و همیشه در کنارم باقی ماند
فریده عزیزم .. بی نهایت به من اعتماد داره .. و همین مسئله سبب شده است که هرگز خیانت نکرده و قدمی کج بر ندارم
او در زندگی من بعد از سکته خیلی سختی کشید .. ولی خب خدا هم کمک کرده و توانستم کمر راست کنم .. که همه چیز رو مدیون همسرم هستم
من در کار هایی که انجام می دهم استقلال .و آزادی عمل دارم .. اگر چند تا دختر زیبا از صبح تا شب در اتاق من باشند .. می داند که در حال انجام کار فرهنگی هستیم .. و با چهره گشاده از میهمانانم پذیرایی می کند .. بار ها شده در خیابان دختر خامم هایی جلویم رو گرفته و خیلی گرم سلام و علیک می کنند .. .. اگر معرفی نکنم هرگز نمی پرسد او کی بود .. چرا این جوری گرم گرفت .. خب این پارامتر ها سبب شده است همیشه به او احترام گذاشته و هرگز مشکلی با هم نداریم .. برای یک مرد آرامش در منزل به دنیا می ارزد .. که الحمد الله به برکت بانویی فهمیده و دلسوز احساس ارامش می کنم
فریده جان .. راستش رو بخواهی یادم رفته چه موادی رو قاطی می کرد .. فقط می دونم .. نخود رو حسابی آرد می کرد .. حنا ، زیتون ، زرده تخم مرغ ، چلتوک گندم و چند تا دانه گیاهی بود که یادم نیست .. ..ولی خیلی معجزه می کرد !! در ظرف کم تر از چهل روز جوانه های مو رشد کردند .. موهایم خیلی خوش حالت می ایستا .. خیلی زحمت داشت .. مخصوصا نخود و ان دو دانه گیاهی .. خودش می گفت .. باید مقیاس ترکیبی ان ها دقیق باشه .. و گرنه خاصیت نداره .. معمولآ از ساعت هشت شب تا دوازده شب سرگرم تهیه مواد بود .. و با دقت به سرم می مالید . و با دستمال روی آن را می بست .. روز بعد دوش گرفته و با صابون بدون قلیا .. یا همون صابون های قدیمی می شستم ... تا ساعت ها حالت اش می ماند
ممنون از شما به خاطر تبریکی که به مناسبت روز نیروی هوایی بیان فرمودید .. راستش رو بخواهی من به یاد ندارم که در قبل از انقلاب روزی به نام نیروی هوایی داشته بودیم
مواظب خودت باش
آقای مدرسی عزيز سلام
لطفا کامنت خصوصی بلاگفايتان را چک کنيد.
پاسخ
درود حمید جان عزیز
چه عجب .. شما از خواننده های اولیه وبلاگ هستید .. مدت ها بی خبر بودم از شما .. چشم الان چک می کنم
با سلام خدمت جناب مدرسی عزیز،
اول- روز نیروی هوایی رو به شما تبریک میگم.
دوم- همونطور که قبلا هم براتون نوشته بودم، واقعا از خوندن خاطرات شما لذت می برم. آدم احساس می کنه که یک عمر تجربه رو به رایگان در اختیار داره.
سوم- راستی قبلا یادم نبود که بهتون بگم پدر من از همافران گردان نگهداری پایگاه یکم طی سالهای 59 الی 66 بوده. آیا هواپیماهای جنگی و سی 130 را نفرات یکسانی نگهداری می کنند یا تخصص مجزایی دارند؟
چهارم- من هم همانند یکی از دوستان که کامنت گذاشته که سربازیشونو تو نیروی هوایی گذروندند، در....... بودم. خلاصه حسابی نون نیروی هوایی رو خوردم!
پنجم- آیا از شما برای آموزش تو دانشگاه هوایی استفاده می کنند؟
ششم- سپاسگذارم، خیلی زیاد.
پاسخ
بابک عزیز و گرامی
ا - ممنون از شما .. از مهرو محبت شما سپاسگزارم
2 - وقتی از زبان دوست ارجمندی چون شما می شنوم که از خواندن مطالب راضی هستید ، قلبآ خوشحال و خرسند می شوم
3- خیلی خوشحالم که فرزند غیور یکی از همکاران با سواد و نازنین ام هستی .. بابک جان گردان نگهداری شکاری ها با هرکولس ها خیلس فرق داشت .. و هر یک سازمان خاص خودش رو دارده
4 - پسرم به توصیه یکی از دوستان خوبمون جناب آقای نادر رضوی هیچگاه مشخصات محل خدمت ات رو در جایی درج نکن .. ممکنه بعد ها به مشکل بر بخوری .. خلاصه حسابی نان نیروی هوایی رو خوردی .. من عاشق آبگوشت ها ان ها بودم
5 - بابک جان اصولآ برای تدریس پروسه خاص خودش رو باید طی کنی .. اول این که کلاس نحوه اموزش و تدریس رو باید طی کنی .. دوم این که کتب درسی را مطالعه کرده و با امادگی حضور یابی حکه حقیقتآ من اعصاب تدریس رو ندارم .. یک مدت دبیرستان دخترانه درس می ددم .. بد جوری اذیتم می کردند .. با وجودی که پیش دانشگاهی بود و در بالا شهر هم قرار داشت .. اما رها کردم ...
6 - من بیشتر
سلام عمو
دستتون درد نکنه واقعا عالی بود
.............
...........
..............
پاسخ
صابر جان عزیز .. اصلآ این حرف ها که فکر می کنی نیست
پسرم شما چرا به خودت گرفتی .. ؟ شما که مشکلی برای من نداشتی .. یعنی خدا وکیلی هیچ کس از یاران اذیت ام نکرده که برنجم ..
من اگه پرسشی محرمانه باشه .. خب رک می گویم ... متآسفم
شما هر گاه سوال فرمودی اگه دونستم جواب دادم و اگر هم نمی دونستم .. عذر خواهی کرده و از همکاران کمک می خواستم
بحث من در مورد مسایل ارتش بود که اگه به دلیلی پاسخ نمی دهم دوستان به حساب ترس و یا ضعف نگذارند .. همین
شما عزیز بنده بودی و هستی
معذرت می خواهم که شفاف ننوشتم
خیلی دوستت دارم
سلام
من واقعا به اطمینان همسرتان به شما حسودیم شد!!
تو مهمونی به یه زن دو بار نگاه کنم لباسام بادبان میشه!!
ولی خودمونیم ها شما هم دست کمی از یوزارسیف ندارید با این اوصاف. البته اگه سانسورش نکرده باشین.
پاسخ
علی جان از اون حرف ها زدی ... ها ..!!؟
البته بخش عمده اش رو سانسور کردم .. بخشی که مربوط به نقش حضور افراد دیگه و عاشق شدنشون بود که ربطی به ماجرای اصلی نداشت
اما در مورد خودم هرگز سانسور یا حذف نکردم
این رو جدی می گویم .. شاید فرصتی شد در همایش .. که همسرم بود ازش سئوال کنید .. تا به واقعیت پی ببرید
براتون ارزوی موفقیت دارم
جعفر جان حضور شما
avalanche.2009.1388@gmail.com
.............
.............
............
پاسخ
آوالانچ عزیز و نازنین
خیلی ممنون از شما
اتفاقآ خیلی دنبال این گونه سایت ها بودم .. بدرد می خورد
مخصوصآ مباجث پزشکی اش برای ما ها که فرزندان شیر خواره داریم مفیده
دست شما درد نکنه .. آن روز که شما پیشنهاد فرمودی .. یادم رفت یادداشت کنم .. امیدوارم با جعفر خان هم در ارتباط باشید
سلام
شنيده هام حاكي هست كه به زودي نيروي جديدي به عنوان نيروي چهارم ارتش و به طور كاملا مستقل بعد از نيروهاي دريايي ، هوايي ، و زميني مشغول خدمت خواهد شد به نام نيروي پدافند هوايي . و نيروي هوايي فعلي تنها نقش افندي خواهد داشت . البته شايد تا لحظه خواندن اين متن و پست اين خبر به شكل عمومي انتشار يافته باشه .. نظرتون در اين مورد چيه ؟
راستش نميدونم چرا احساس ميكنم نيروي هوايي فعلي تضعيف خواهد شد و اون همبستگي لازمه در نيروهاي تدافعي وجود نخواد داشت. با توجه به دكترين دفاعي جمهوري اسلامي و اين كه افند هوايي رو بهش كمتر توجه ميكنن احساس ميكنم با تقسيم بودجه و طبعا تجهيز و تبديل قرارگاه فعلي پدافند نيرو هوايي به يك نـــيــروي مستقل قدرت نيروي هوايي و يگان هاي پروازي افت ميكنه . خوب به هر حال واقعيتي هست كه با وجود تمام تلاش هايي كه داره براي سر پا نگه داشتن هواپيما هاي فعلي در ارتش ميشه اماايران بيشتر دنبال دريافت تجهيزات و سامانه هاي پدافندي هست چون با داشتن اونها ديگه اسمان ايران تقريبا امن خواهد و يه جورهايي نبود و يا كمبود هواپيماهاي نو و به روز و عملياتي كمتر حس ميشه .
نميدونم شايد هم من دارم اشتباه ميكنم و قدرت ارتش در اثر اين تغيير ساختار بهبود پيدا كنه . گر چه من براي نظرم دلايلي دارم
دوست دارم دوستان و همين طور شما نظري اگه در اين خصوص داريد بفرماييد
پاسخ
مسعود عزیز و نازنین
ممنون از اطلاع رسانی شما ..
راستش من قبلآ هم به صورت جسته و گریخته شنیده بودم
اما این که این امر سبب تقویت نیروی هوایی می شود یا تضعیف نمی توانم به روشنی پاسخ شما رو بدهم .. بهتر اساتیدی چون آوالانچ و جعفر خان که صاحب نظر هستند توضیح کامل ارائه فرمایند
اما برای آگاهی دوستان باید به این نکته اشاره کنم .. که فکر می کنم این جوری برای واحد پدافند بهتر می شود .. چون آن ها همیشه به دور از پیکره نیروی هوایی بودند .. و پرسنل زحمت کش ان مرتب در کوه و بیابان و در سایت های پدافندی خدمت می کردند .. احتمالآ با این تغیر و تحولات به دلیل اخذ بودجه مستق بهتر تجهیز می شود .
چون به غیر از شهید ستاری اغلب فرماندهان خلبان بودند .. شاید توجه شایانی به این بخش نمی شد .
ولی نظر اساتید و اگاهان می تواند در آگاهی ما موثر باشد
مسعود جان سپاسگزارم از شما که مبحث خوبی را پیش کشیدی
باسلام خدمت جناب مدرسی عزیز
واقعا آدمها عجب سرنوشتهایی دارند
جالب بود و باز هم به من درسی از درس های زندگی را در این دانشگاه کوچک خود دادید
پاسخ
علیرضا جان نازنین
ممنون از نوع برداشت مثبت شما از این قضیه .. خدمت شما عرض کنم .. تمام هدف من هم این بود که با روراستی با خانواده آدم هرگز دچار مشکل نمی شود
از شما دوست نکته سنج تشکر می کنم
سلام به شما عزیز خلبان من ودوستداران شما با احترام از زحمات بیکران شما سپاس گذارم جناب مدرسی من باز هم مخواهم شما را از نزدیک ببینم و شما در اغوش بگیرم و بوسه بر وجود شما بزنم تا شاید از امثال شما کمی قدر دانی کرده باشم در شما بودید و من هستم ومن گفتنم در شما است .. مدرسی جان خاطرات جنگی را در عملیاتها برون مرزی بگو تا حال کنیم و افتخار و اینکه از سی 130 بهتر که هنوز نداریم نه یا جای گزین در ایران چی داریم و هواپیما های شکاری ما هنوز بدر این ده میخوره یا نه
دوست دار شما خلبان نصرالله عبدی pilot4
ما منتظریم
پاسخ
سرور گرام جناب عبدی عزیز
شما با گفتار مهربانانه خود بنده رو بسیار شرمگین فرمودی
این بزرگی و محبت شماست که به سرباز پیری چون بنده ارزش قائل هستید
امیدوارم لایق این همه خوبی ها باشم
دوست بزرگوارم به همت تفکر ایرانی ، همت ملی و تعهدی که همه در نیروی هوایی به آن معتقدند .. هواپیماهای ما با تلاش متخصصان و دست اندر کاران فنی در شرایط بسیار ایده الی بوده و مانند روز اول کارایی دارند // حتی با درایت دوستان سبب افزایش کاربردی شکاری ها شده اند که تعجب امریکایی ها را بر انگیخته است .. حتمآ در پستی مستق به ان ها اشاره خواهم داشت
به دوستانی چون شما افتخار می کنم
پاینده باشی
دوستان گرانقدر
خاطره ای از سرتیپ خلبان (سیروس باهری) با عنوان (نبرد با چهار میگ) را با کمی خلاصه نویسی از سنترال کلابز برایتان قرار می دهم.
در آشیانه آلرت بودم که ...
چند روز بعد از این ماجرا، بعدازظهر یک روز شلوغ که من به علت تداوم و حجم زیاد کار، قدری احساس خستگی می کردم، به آشیانه آلرت (اتاق خلبانان آماده) رفتم تا به خلبانانی که هموراه برای مقابله با هواپیماهای دشمن، در آن جا آماده بودند، سرکشی کنم.
درکنار آنان نشسته بودم که زنگ آماده باش و پرواز سریع به صدا در آمد. این نشانه یورش هوایی دشمن به منطقه ما بود. فرماندهی عملیات از مرکز فرماندهی پایگاه شکاری درخواست نمود که با توجه به نزدیک بودن غروب آفتاب و ابعاد وسیع حمله، در پاسخ به این حملات تنها از خلبانان با تجربه استفاده شود.
این اختیار را داشتم که در صورت تمایل، پرواز نمایم. مقدمات کار با سرعت انجام شد و من آماده پروازشدم. پس از بلند شدن با رادار منطقه تماس برقرار کردم و به طرف هواپیماهای دشمن، سمت گرفتم. پرسنل رادار که صدای مرا شناخته بود، مرتبا درباره حضور گسترده دشمن در فضای منطقه هشدار می دادند و بر مراقبت بیشتر تاکید می ورزیدند.
رادار هشدار می داد تعداد جنگنده های دشمن زیاد است
از رادار خواستم مرا به طرف دشمن هدایت کند. همچنان که به سوی آنها پیش می رفتم، زیاد بودن تعداد هواپیماهای دشمن و لحن صحبت اضطراب آمیز پرسنل رادار، موجب بروز هیجانی ناخودآگاه در من شده بود. به یاد چهره معصوم آن دختر بچه بی سرپرست و حرف های صادقانه و صمیمی آن مادر بزرگ کرمانشاهی افتادم. از تصور جنایاتی که ممکن بود هواپیماهای دشمن تا دقایقی بعد مرتکب شوند بر خود لرزیدم. وضعیت خطرناک خودم را به فراموشی سپردم و به خود نهیب زدم که وقت کار است.
بی درنگ هواپیماهای دشمن را در صفحه رادار هواپیمای خودم ردیابی کردم. با نزدیک شدن بیشتر متوجه شدم که قادر نیستم روی آنها قفل نموده و آنها را از دور، هدف قرار دهم آنها به وسیله دستگاه های الکترونیکی مخصوصی مانع کار من می شدند.
اولین و دومین هواپیمای دشمن را پی درپی هدف قرار دادم و ...
ناچار آن قدر نزدیک تر رفتم که به راحتی در دید چشمی من قرار گرفتند. یکی از آنها را به عنوان هدف در رنج راداری (برد راداری) خود قرار دادم و اولین موشک را به طرفش رها کردم. چند ثانیه بعد، اصابت موشک را به آن هواپیما، به چشم خود دیدم.
لحظاتی چند گذشت، احساس کردم که یک هواپیمای دیگر عراقی درحالت پرواز جمع دور، با من پرواز می کند. خلبان کابین عقب هم که متوجه جریان شده بود، تعجب زده پرسید :
- این دیگه چیه ؟ چیکار می خواهد بکنه؟
نتوانستم پاسخ او را بدهم چون ناگهان دیدم هواپیمای عراقی دارد با افزایش سرعت، فاصله خود را از ما کم می کند. من هم با یک تصمیم ناگهانی بلافاصله و به شدت به سمت او گردش کردم و پس از عبور از بالای سرش به طرف او برگشتم و با مسلسل به سمتش شلیک کردم. اصابت گلوله ها و جرقه های ناشی از آن را بر بدنه هواپیما به چشم می دیدم.
هواپیماهای عراقی درحال فرار بودند که ...
در همین حال، خلبان کابین عقب با هیجان گفت:
- بالا را نگاه کن.
دیدم دو هواپیمای دیگر دشمن در ارتفاع دو، سه هزار پایی بالای سر ما پرواز می کنند. تمامی موشک های مان را قبلا رها کرده بودیم و بجز چند تیر فشنگ باقی مانده مسلسل، چیز دیگری برای دفاع از خود نداشتیم. از لحاظ بنزین نیز برای مراجعت به پایگاه در مضیقه بودیم. اما آن دو هواپیما هم بیشتر حالت فرار داشتند تا حالت حمله و این خطر از سر ما گذشت.
هواپیمارا به طرف پایگاه هدایت نمودم. در مسیر بازگشت به پایگاه، درحالی که خیال مان نسبتا از ناحیه دشمن آسوده شده بود، ناگهان خلبان کابین عقب از وجود هواپیمای دشمن در پشت سرمان خبر داد و وحشت زده فریاد زد:
- ما را هدف گرفته اند.
هواپیما مورد هدف قرار گرفت
ثانیه ای نگذشت که هواپیمای ما به شدت تکان خورد و شروع به از دست دادن ارتفاع کرد و من خود، ترکش انفجار موشک های دشمن را در اطراف هواپیما دیدم.
درحالی که فشار منفی را تحمل می کردیم، خلبان کابین عقب پیشنهاد کرد هواپیما را ترک کنیم. در آن لحظات، از غرب به سوی کرمانشاه، در پرواز بودیم و پدافند زمینی منطقه آتش سنگینی را به اجرا در آورده بود و ما در صورت ترک هواپیما از آتش پدافند خودی، مصون نبودیم. به ناچار از پریدن و ترک هواپیما منصرف شدیم.
در عین ناامیدی و رسیدن به این احساس که همه درها به روی مان بسته شده، با همه وجود با خلوص تمام، یازهرا گفتم و فرمان های هواپیما را گرفته شروع به اوج گیری نمودم. متوجه شدم که هواپیما قابل پرواز است. حرکت خود را به طرف پایگاه ادامه دادم. آخرین هواپیمای عراقی که ما را تعقیب می کرد نیز دست از تعقیب ما برداشت و ترجیح داد که منطقه را ترک کند. رادار زمینی خودی مکررا در مورد حضور هواپیماهای دشمن در فضای منطقه، هشدار می داد و از ما می خواست که به سرعت به پایگاه برگردیم. من که از دفع دشمن و سقوط دو فروند هواپیمای عراقی و پاک شدن آسمان منطقه راضی و شوق زده بودم، به همکارم در کابین عقب گفتم:
- دست مان درد نکند نبرد جانانه ای بود.
هواپیما را به سختی به زمین نشاندم
با آن که هواپیمای ما مورد اصابت موشک واقع شده بود و هوا هم رو به تاریکی می رفت، از شدت خوشحالی به خاطر سلامت و موفقیت مان، چند بار هواپیما را حول محور طولی به چرخش در آورده و ابراز شادمانی کردیم. دقایقی بعد به مقصد رسیدیم و عمل فرود به راحتی انجام شد. هوا کاملا تاریک شده بود. هواپیما را به طرف پناهگاه، در نزدیکی اتاق آلرت هدایت کردم و در محل مربوط، پارک و خاموش نمودم. هنگام خارج شدن از پناهگاه، با استقبال صمیمانه دوستان و همکاران خلبان و مکانیسین روبه رو شدم که بی اختیار فریاد الله اکبر سرداده بودند و مرتبا صلوات می فرستادند.
از دوستان استقبال کننده تشکر کردم و سپس به اتفاق آنها به منظور بررسی خسارات، از هواپیما بازدید کردیم. با کمال تعجب و شگفتی مشاهده کردیم که میزان خسارت های وارد شده به هواپیما خیلی بیشتر از تصور است؛ به طوری که تمامی سکان های افقی عقب هواپیما از بین رفته بود و جای سالمی در بدنه هواپیما وجود نداشت. از اینها شگفت انگیزتر این که ترکش یکی از موشک های دشمن، داخل خرج پرتاب تنها موشک رها نشده ما که نتوانسته بودیم از آن استفاده کنیم فرو رفته بود ولی آن را منفجر نکرده بود.
به راستی معجزه ای رخ داده بود
این همه باعث تعجب من و سایر حاضران گردید که چگونه ممکن است هواپیما با از بین رفتن دم، باز هم بتواند به صورت عادی پرواز کرده و سالم در باند فرود آید؟ چگونه ترکش فرو رفته در موتور موشک آن را منفجر نکرده است؟ و...
کارشناس قسمت مواد منفجره در پایگاه می گفت:
- نه من و نه هیچ یک از پرسنل فنی پاسخی عملی برای آن چه می بینیم، نداریم.
اکنون که مدت ها از آن ماجرا گذشته استف هنوز هم جوابی نداریم جز این که صمیمانه اعتراف کنیم هرچه بود از توسل و توجه بود.
توجه به عالم بالا و توسل به معصومین (ع)، آن چه روی داد برای من و همکارانم درسی تازه و برای دشمن مایه هراس و وحشت بود، بدین ترتیب که در تمام ماه بعد هیچ هواپیمای دشمنی در آسمان کرمانشاه دیده نشد.
برداشتی آزاد از پاکبازان عرصه عشق
پاسخ
آوالانچ جان عزیز و گرامی
قلبآ از شما تشکر و قدردانی می کنم
بی اغراق اعتراف می کنم .. از روزی که شما و جعفر خان و بعضی از دوستان مثل علی و عرفان و دیگران باب مباحث علمی را گشوده و شما با دل و جان و گلچین مطالب خواندنی از خلبانان نیروی هوایی درج می کنی ، به اعتبار سایت خیلی افزوده شده است
و خودم هم به محتوای یادداشت های دوستان افتخار می کنم ..
کار های ارزشمند شما بزرگواران .. و درج خاطرات خلبانان و پرسنل زحمت کش نیروی هوایی .. از پدافند گرفته تا متخصصان و افراد ستادی و غیره که برگ زرینی در تاریخ ایران عزیز گشودند .. باعث افتخار همه است
باز هم تشکر و قدردانی می کنم
به به سلام خدمت سرهنگ عزيز تر از جانم
خوبي سرهنگ
خدا مي دونه چه قدر دلم براي شما و اين سايتتون تنگ شده بود
امروز بعد از تقريبا چند ماه پر مشغلخ و پر گرفتاري باز هم به اين سايت سر زدم و از اين بابت حسابي خوشحالم
سرهنگ باز هم مثل هميش شاهكار كاشتي
صفحه اول سايتو كه نگاه كردم ديدم شما چه مطالب جالبي نوشتيدو من نخوندم
حتما مي خونمشون
سرهنگ نوه هات بزرگ شدن به اميد خدا؟
مشكلات حل شدن؟
بيماري كه نداري خدا رو شكر
سرهنگ جون ديروز به مناسبت روز نيروي هوايي به يه تعداد از دوستانم از فرودگاه پايگاه هفتمشكاري ديدن كرديم
جاتون خالي خدايي لذت بردم
لحظه اول كه با اتوبوس ها وارد رمپ پرواز شديم و من اون غول هاي اهنينو {سي _130}ديدم واقعا احساس غرور كردم همه چي بود ايلوشين . سي _130
پي تري اف . ملخي . هليكوپتر . سوخو.
ولي اين سي 130 ها يه چيز ديگه بودن
داخل كابينش هم رفتيم و كلي مسئولشو سوال پيچ كرديم يه نكته جالبي كه ياد گرفتم اين بود :
بالاي سر خلبان 5 تا دستگيره قرمز رنگ بود كه مسئولش مي گفت اينا براي موقع اتيش گرفتن موتور هاست
راستي سرهنگ چه جوري مي تونن اتيشو خاموش كنن؟
ايلوشين ها هم كه طبق معمول خراب بودن و همه جاشون بنزين نشت كرده بود
در اخر هم وقتي داشتيم مي رفتيم به شماره 3 تا از سي _130 ها توجه كردم
به خودم گفتم حفظ كنم و به شما بگم ايا اون ها رو مي شناسيد يا تا حالا با هاشون پرواز كرديد
يكيش 539 بود يكي ديگش 528 و يكي ديگش هم فكر كنم 513 بود
خب سرهنگ خوشحال شديم
اميدوارم هميشه سايت بالاي سر خونوادت و ما باشه
مي بوسمت به اندازه تعداد كلمه هايي كه تا حالا نوشتي
خدا حافظ
يا علي
پاسخ
قربون ممد جان عزیز و نازنینم
خوشحالم که بعد از مدتی دوری دوباره در خدمت شما دوست عزیزم هستم ..
قبل از هر چیز سوال شما رو پاسخ بدهم ... در زیر بال چپ هواپیماهای هرکولس .. دقیقآ زیر محل اتصال ، دو تا کپسول سبز رنگ بزرگ قرار گرفته است . که داخل ان مواد خاموش کننده موتور ها هستند .. ان دستگیره های قرمز رنگی که دیدی ... چهار تای آن عمودی و یکی از ان ها افقی بود .. درسته ؟
خب اون چهار تا به ترتیب قرار گرفتن موتور ها ، هر یک مربوط به یکی از موتور ها هستند .. و اون یکی دیگه که به شکل افقس قرار دارد .. مربوط به سیستم کمکی برق است .. که اگه در هوا هواپیما اتش گرفت .. با کشیدن آن تمام مایع در موتور پخش می شود .. و ان را خاموش می کند ... از میان هواپیماهایی که نام بردی .. فقط 539 مربوط به پایگاه ما بود .. که خیلی با ان پرواز کرده بودم .. تعجب می کنم شیراز چه کار می کنه ؟
خودم بد نیستم .. نوه ها دست بوس هستند .. مریضی هم فعلآ در کار نیست .. به لطف خداوند زندگی می گذرد
ممد جان خیلی از دوستان با دیدن سی - 130 یاد حقیر می افتند .. یکی از دوستان از امریکا برام نوشت با دیدن آن ها به یاد من افتاده بود .. خب این گونه احساسات پاک و دوستانه ، برای من یک دنیا ارزش داره
در زمان ما ایلوشین ها نبود .. و اصلآ در جریان ان ها نیستم
ولی از ظاهرشون خیلی خوشم می اید ..
مواظب خودت باش پسرم
یا حق
با عرض سلام خدمت عمو بهروز عزیز
متشکرم که این امکان را فراهم کردید که با آقایان یوسفی و بیات ارتباط برقرار کنم.
اما راستش عمو من تا یک هفته دیگه به دلیل سفر خارج از کشوری که دارم امکان برقراری ارتباط تلفنی را ندارم.متشکر میشم اگر که زمان دیگری را تعیین کنید که با این دوستان تماس برقرار کنم.
بازهم از لطف شما متشکرم
پاسخ
امیر عزیزم .. هر وقت برگشتی می تونی تماس بگیری
امیدوارم سفر خارج از کشور هم خوش بگذره
مواظب خودت باش
سلام عمو جون. روزتون مبارک. خیلی خاطره ی قشنگی بود.دست گلتون درد نکنه.عمو جون به نظر من راز موفقیت شما تو زندگی زناشوییتون اینه که همه چیزو صادقانه به همسر مهربانتون میگفتید.البته خانموتون واقعا با جنبه هستند.اگه یه مرد تو زندگی همیشه با زنش روراست باشه و دروغ نگه زنشم متقابلا به همسرش اعتماد پیدا میکنه.عمو جون واقعا مردایی مثل شما خیلی خیلی کم هستند که همچین موقعیت هایی براتون پیش اومده و شما از اونها گذشتید. اگه جسارت نباشه من با یه حرف شما موافق نیستم که گفته بودید چند همسری کار بدی نیست ما فقط به این توجه میکنیم که پیامبرمون چون چند همسری بوده پس کاره پسندیده ایه. ولی به این نکته توجه نداریم که اولا اون موقع همه تو عصر جاهلیت بودند دوما به خاطر جنگهایی که پیامبر میکرد بیشتر مردها کشته شده بودند و زنها بی سرپرست شده بودند که تو اون شرایط چند همسری مشکلی رو به وجود نمی اورد. سوما اینکه ما ایرانی هستیم با فرهنگ اصیل ایرانی چرا باید از فرهنگ عرب پیروی کنیم.و خیلی دلایل دیگه.البته اینم میدونم شما از این حرف منظور بدی نداشتید من کلی گفتم. ببخشید سرتونو درد اوردم . با سپاس فراوان.
پاسخ
شیما جان عزیز و نازنین
خیلی ممنونم دخترم که در باره من تحلیل مثبتی ارائه فرمودی
شیما جان نازنین .. همان گونه که خودت حدس زدی .. من هیچ منظوری نداشتم
فقط قصدم بود از ان برادر دفاع کرده باشم .. چون اعتقاد او چنین بود .. و من چون در باره آن فرد و اعتقاداتش حرف می زدم .. خواستم برسانم که کار خلاف شرع انجام نداه بود که آن دوست عزیز خواننده به خاطر ان عذر خواهی کنه .. و من سعی داشتم به زعم خود او بابا رو تبرئه کرده باشم !!
وگرنه من خودم مخالف این قضیه بوده و هستم .. ما معتقدیم خدا یکی .. زن یکی شما اگه خاطرات قبلی من را بخوانی .. موارد مشابه زیادی برایم پیش امده بود .. که آرزوی هر مردی است با آن ها ازدواج کنند .. چه از زاویه زیبایی و چه ثروت و مال و منال ... ولی من حتی در شرایطی که با همسرم اختلاف داشتم ، به آن تن ندادم .. البته اون موقع بیشتر به خاطر آینده فرزندانم مخالف ازدواج مجدد بودم .. بعد درس زندگی و تفکرات ام به من اجازه این کار رو نداد
شیمای نازنینم .. اصولآ صداقت خیلی چیز خوبی است .. من از صداقت خیلی بهره برده ام ... من اگه دشمن هم داشته باشم .. مطمئن باش با او هم صادق خواهم بود ... از شما به خاطر دفاع از ارزش های زنان ایرانی تشکر و قدردانی می کنم ... مواظب خودت باش عزیزم
با سلام جناب نظامی بهروز
در مطالب کلاه سبز ها خواندم کهسایت مورد حمله قرار گرفته
من چند سالی هست که در زیمینه ی امنیت شبکه و امنیت سرور فعالیت میکنم
اگه نیاز به اینکار دارین من دوباره به این پست سر میزنم
البته به دلیل چند سال شناختی که روی مطالب شما و خود شما دارم این برای من هم افتخاری هست تا دوباره شاهد اینگونه مشکلات نباشیم
با تشکر
شبرو
پاسخ
سرور گرامی و دوست نازنین جناب شبرو
از مهر و محبت شما قلبآ تشکر می کنم .. عزیزم .. بله اون شب هک ام کرده وبدند که با همت جناب امیر عظمتی طراح ساید خیلی زود برطرف شد
همین بیان پشتیبانی از سوی شما دوست نازنینم .. برایم خیلی ارزش دارد
مطمئن باش اگه نیاز داشتم .. حتمآ مزاحم شما خواهم شد
یا حق
باسلام خدمت استاد عزیزوتشکر مثل همیشه
راستی در مورد مطلبی که در ابتدای کامنت چگونه چند زنبور سبب سقوط هواپیما شد !؟
نوشته بودید و رنجش شما به خواطر صحبتی که یکی از خونندگان در مورد ظاهر شما در یکی از عکس ها کرده بود می خوام بگم هیچ قصد و عمدی وجود نداشته پس تو رو خدا ناراحت نشید
ولی ما هم بهتر است قبل ازسعی در با مزه بودن به کلمات خوب فکر کنیم
مرسی
پاسخ
رضا جان عزیز و نازنین
من یک اخلاق خوب یا بدی که دارم .. هیچ چیز رو در دلم نگه نمی دارم تا سبب کینه شود .. من از یک دوست رنجیدم .. ولی خب می ودنستم عمدی نبوده است . جالبه بدونید با او مرتب در ارتباط هستم .. و خیلی هم دوستش دارم
اگه مطرح نمی کردم .. تو دلم می ماند .. و خوبیت نداشت . اما حالا نه تنها فراموش کردم .. مهرم به او بیشتر هم شده است
az ajayebe lahje mashhadi , moborom=mibaram. moborom=man beram. moborom=barandeh misham . moborom=miboram. moborom=moo bur hastam
پاسخ
رضا جان عزیز و گرامی
ممنون از کامنت شما
ولی باور کن من خیلی مشکل دارم با فونت های لاتین .. ده بار باید بخوانم .. آخر هم متوجه نمی شوم منظور چی بود ..!!؟
همین طور که اصلآ منظور شما رو متوجه نشدم
لطفآ با فونت فارسی بنویسید
ممنون می شوم
با سلام حضور سرور ارجمند جناب مدرسی یک پیشنهاد دارم چون سر شما شلوغ است و بار کاری زیادی را به دوش دارید اگر موافق باشید بنده کامنت های دوستان عزیزی چون آوالانج و کدخدایی و سایر عزیزانی که نظرات و نوشته هایی را در قسمت کامنت ها درج شده را جمع آوری و در فرم یک وبلاگ به نمایش بگذارم البته با رعایت نوع مطلب و به صورت آرشیوی در صورتی که موافق باشید با کمال میل این کار ار انجام خواهم داد لطفا" با میل بنده به این آدرس تماس بگیرید . با تشکر jafar_m271@yahoo.com
پاسخ
سرور گرامی جناب جعفر خان عزیز
واقعآ با این پیشنهاد جالب تون من رو شرمنده و شوکه کردید
کاش از خدا چیزی دیگر آرزو کرده بودم ..!! چون چندی پیش با خودم فکر می کردم چه خوب می شد اگه مطالب علمی و مباحثی که شما و آوالانچ عزیز و جناب کدخدایی می گویند را در یک صفحه جمع آوری می کردم و در سایت قرار می دادم .. تا هر کس نیاز به مطالب علمی دوستان داشت .. یک راست به ان مراجعه کنه .. و لینک ان را در سایت قرار می دهم .. دقیقآ مثل مطالب قدیمی که جناب بازیار در وبلاگ پیشنویس قرار می دهد .. و من از ان جا به همراه ترجمه های جناب صادقی بر می دارم
اگه این کار رو بکنید .. تا عمر دارم مدیون زحمات و محبت های شما خواهم بود .. جعفر خان .. راستش رو بخواهی .. من چند تایی رو در ورد سیو کرده و در فایل تصاویر سی - 130 هایم آرشیو کردم .. ولی خب گاهی همان گونه که اشاره فرمودید از دستم خارج می شود
حتی به عقیده من .. درج در بخش مطالب خوانندگان .. به دلیل محدودیت فضا .. ممکنه به مشکل بر بخوریم .. ولی تیترش رو دایم زیر بخش انگلیسی قرار داده و می نویسم که مباحث علمی .. اگه اسامی گرد آورنده ها رو هم اضافه فرمایید .. ممنون می شوم
جعفر خان یک ای میل به من بنویسید .. تا رمز و پسورد وبلاگ پیشنویس رو تقدیم کنم ..
یایدار باشی
سلام عمو بهروز .جالب بود.برای بنده بیشتر صداقت شما قابل تحسینه. مطمئنم اگه هر کسی جای همسر شما بود با این ماجراهای جالب زندگیتون حتما شما رو طلاق میداد(خنده).همراه با خانواده شاد باشید
پاسخ
محمد عزیزم .. واقعآ از شما تشکر می کنم
اشاره به نکته جالبی فرمودی .. و تمام هدف من هم همین بود که عرض کنم .. هیچ چیزی مثل صداقت باعث آرامش نیست
در همین ماجرا .. اگه همسرم نمی دونست .. من چند هزار بار به خاطر مشکلات ناخواسته .. تاپای مرگ می رفتم ..!!!؟
از شما سپاسگزارم .. شما هم همین طور
با سلام حضور جناب مدرسی مطلبی را که در مورد ای سی -130 ارسال کرده بودم از سایت عشق پرواز بود متاسفانه منابع آنها را اشتباه ارسال کرده ام با عرض پوزش از شما و دوستان
پاسخ
جناب جعفر خان عزیز
هیچ اشکالی نداره .. خب ادم گاهی اشتباه می کنه
به هر حال از شما ممنونم
درودبرجناب مدرسی عزیز
واقعاخاطره جالبی بود وجذاب برای ما چون ازسال62تا69دربندرجاسک بودیم.گفتیدماهی یادش بخیر...
من عاشق اسکله جاسک بودم چون هرروز لنچ هامیومدن ومیگووماهی تازه میاوردن ومردم بایگاه میریختن اسکله.
جناب مدرسی عزیزآیاشماهمایش برگزار میکنید؟
به امیددیدار
پاسخ
مسعود عزیز و دوست داشتنی
پسرم .. یادش بخیر .. من هم خیلی جاسک رو دوست داشتم .. مخصوصآ باند فرود ان را که در امتدا ساحل قرار داشت
مسعود جان .. قراره یک ایرشو در کرج برگزار بشه .. مسئولیت بخش خیلی کوچکی از ان به عهده بنده است .. تصمیم دارم اگه خدا بخواهد .. یک غرفه کوچک به نام سایت ان جا دایر کنم . تا افتخاری برایم باشه با دوستان در نمایشگاه هوایی دیداری داشته باشم .. زمان این ایر شو 21 اسفند است .. البته هوا که گرم شد .. حتمآ همایش مستقل خواهیم داشت
ممنون از شما
جناب مدرسی من یه عالمه خاطرات خلبانهای نیروهوایی رودارم ولی حیف که رایانم خرابه وهرروزبایدبیام کافی نت.
پاسخ
مسعود جان عجله ای نیست عزیز .. به قول قدیمی ها شب درازه و قلندر بیدار !! خب ما منتظر می مانیم تا کامپیوترت درست بشه و برای ما زحمت ارسال آن ها رو بکشی
تا ان روز
های هیتلر...!!!
این یعنی آخر احترام نظامی...!!!
سلام بر عموی عزیز خودم
در ابتدا از آقای جعفر تشکر میکنم...واقعا این احساس من از صحبت های شما در صورت واقعیت داشتن، فرا تر از افتخار کردن است...می تونم ازتون خواهش کنم جواب سوال های آقای آوالانچ عزیز رو برای این جانب نیز میل کنید...؟دوست عزیز آوالانچ همیشه با سوال های دقیق میزنه تو خال...اگه این لطف رو در حق بنده کنید خیلی خوشحال میشم...
عمو بهروز گل ، از همین الان دارم برای ایرشو لحظه شماری میکنم فقط برای اینکه شمارو ببینم فقطو فقطو فقط شما رو ببینم...اگه شده بمیرم هم ، خودمو میرسونم کرج...
ببخشید ها ولی نمیدونم چرا اشغال کردن فضای اینجا و تبادل کردن نظرات ( با اینکه کار اشتباهیه ) این قدر حال میده...این بنده خدا فرید اومده با زحمت انجمن راه انداخته ولی...ولی من یکی که مخلصشم...
میبینم که خاطره این دفعه طولانی بود و مثل همیشه عالی و توپ و باحال و هر چی صفته خوبه خودتون اضافه کنید بود...
به امید دیدار شما در ایرشو
پاسخ
عرفان .. جون جدت از شتلق بالاتر نرو ..!! چشمک
بله واقعآ جعفر خان با این لطف اش به همه محبت می کنه .. عرفان جان استاد عزیزمون را اذیت نکن .. تو یک صفحه مستقل قرار می دهم .. از اون جا بردار ..
عرفان جان .. باور می کنی من هم همین اشتیاق رو دارم ؟
در این ایر شو با پسر عزیزم داود یوسفی هم آشنا شدم که یکی از مدیران اجرایی این مجموعه است .. و بنده افتخار همکاری با ایشان رو هم دارم
اگه خدا بخواد .. بهترین فرصت برای دیدار با دوستان است
عرفان جان .. باورت می شه این بار به خاطر شما طولانی نوشتم ؟ و هی کشش دادم ..!!؟ که دیگه نگی چرا کوتاه است
یا حق
با سلام خدمت جناب مدرسی عزیز،
خیلی خاطره جالبی بود.واقعا تبریک میگم به خاطر اعتماد و دوستی که بین شما و همسر گرامیتان حاکم بوده.
شاد و سربلند باشید
پاسخ
شبنم عزیز و نازنین
ممنون دخترم .. باور کن اصل زندگی زناشویی بر پایه همین روراستی هاست که دوستان باید جدی بگیرند
من هم متقابلآ برای شما و حسین جان آرزوی شادکامی دارم
با سلام جناب آقاي مدرسي،
من امروز با شما چند مرتبه تماس گرفتم اما متاسفانه گوشيتان خاموش بود. من تا روز جهارشنبه ايران هستم. لطفا هر زمان كه براتون مناسب بود با من تماس بگيريد. ممنون.
پاسخ
حسین جان عزیز و گرامی
پوزش می خواهم که گوشی خاموش بود .. راستش رو بخواهی من درگیر جلسات متعدد ایرشو هستم .. و به همین دلیل از همه خواسته شده است گوشی ها خاموش باشد .. من از شما دعوت خواهم کرد که به دفتر تشریف بیاورید .. اگه زحمت نیست فردا .. بعد از ظهر فقط یک پیامک کوچک به من بزنید .. تا هم یادم نره .. هم برنامه ریزی کرده و به شما اطلاع بدهم
ممنون از شما
سلام جناب سرهنگ
خوشحالم که سرحال ميبينمتون،دلم براتون تنگ شده بود.
.يه پيشنهدی دارم. با توجه به اينکه همه حوصله استفاده از اينترنت رو ندارند، شما چرا خاطرات ارزشمندتون رو به صورت کتاب به چاپ نمی رسونيد. مطمئنم خوب جواب ميده. به نظر من نسل امروز خيلی به شما نياز داره.
پاسخ
پولاد عزیز و نازنین
با تشکر از توجه شما .. راستش رو بخواهی این قصد را هم داشتم . و اگه دقت کنی تمام مطالب مربوط به پرواز و جبهه را در وبلاگی جداگانه به نام عشق پرواز به آدرس
http://bmodarresi.blogfa.com/
گرد اوری کرده بودم .. تا سر فرصت ویرایش کرده و به قول معروف رسانه ای اش کنم .. حتی اعلام کردم من امتیاز چاپ را رایگان در اختیار هر کسی که بخواهد قرار خواهم داد .. اما در همین کش و قوس .. یک بنده خدایی گفت .. باید سانسور کنی !! یعنی اون بخش از نوشته هایم را که مثلآ گفته ام در کودکی شاه رو دوست داشتم رو باید حذف کنم و بچاش بگم از بچگی انقلابی بودم و فکر ترور شاه رو در سرم پرورش می دادم ..!! خب من هم که ادم حساسی هستم .. تا دیدم قضیه به این سمت کشیده شد .. قیدش رو زدم ..
و با خود عهد کردم .. همین انرژی رو در سایت بگذارم
به هر حال هنوز هم روی تصمیم خودم هستم .. هر کی بخواهد امتیاز چاپ خاطرات ام رو مجانی تقدیم می کنم ...
موفق باشی
سلام عمو بهروز !!
بابا دمت گرم !! خیلی زرنگ بودی ها !! حسابی از جوونی خودت حال کردی و کلی هم خاطره داری !!
چند تا سوال داشتم !!
شما چند سال در ارتش خدمت کردید و در چه سنی متاسفانه سکته کردید ؟
دوم اینکه چرا پسورد سایت خودتون رو به آقای ماشالله مداح نمیدید تا ایشون هم در کنار شما خاظرات خودشون رو بنویسن ؟؟ نکنه از چیزی میترسن !!!
سوم اینکه بهتر نبود اسم وبسایت رو از " یادداشتهای یک خبرنگار " به"یادداشتهای یک خلبان" تغییر میدادید؟ آخه اکثر خاطرات شما یه جورایی مربوط به پرواز هست و کمتر خاطراتی مربوط به خبرنگاری میشه (( مثل همون ماجرای عقد زورکی شما و دخترتون ))
پاسخ
حمید رضا جان عزیزم .. من نمی دونم چه چیزی رو شما حال می نامید ؟
صداقت داشتن در خانه و خانواده ، انجام ماموریت های محوله ، یا داشتن دوستان خوب .. !؟ به عقیده من هر شخصی حال کردن رو در چیزی می بینه .. من همیشه به دنبال آرامش بودم .. و هر گاه به اراماش برسم .. اوج حال کردم است .. این را جدی می گویم . به همین دلیل همیشه تلاش کرده و می کنم .. کاری نکنم که اساس آرامش ام به هم بخورد . این رو دوستانی که من را می شناسند بهتر از هر کسی می دانند . البته شیطنت داشتم .. که تنها دلیل اش روحیه دادن به همکاران و خودم بود !! بگذریم
اما فرمودی چرا پسورد ام رو به ماشاالله مداح نمی دهم که او هم خاطرات اش رو بنویسد ؟ کی تا حالا پسورد سایت اش رو برای نوشتن مطلبی به فرد دیگری داده .. تا من دومی اش باشم !؟ البته وب های دسته جمعی و مشترک فرق می کند .. اگه بر فرض محال من این کار رو بکنم .. به حساب ضعف ام خواهند گذاشت . نه نقطه قوت . البته این یک مبحث کلی است .. و عقیده شخصی ام رو گفتم . اما اگه آقای مداح اهل نگارش بود .. خب خودش این کار رو می کرد .. !! ولی واقعیت این است جناب ماشاالله مداح با وجودی که گنجینه اطلاعات است .. هرگز نمی تواند بنویسد . چون شرایطی که او دارد .. و زجر و سختی که کشیده .. حتی راه منزل خودش رو گم می کنه .. این رو با چشم های خودم بار ها دیده ام .. پس چگونه می تواند بنویسد .؟ مصیبت هایی که این مرد کشید ، اگه سنگ می کشید آب می شد .. بنده خدا تو غم خودش است . من خیلی سعی کردم به زندگی عادی برگردونم .. اما همیشه چشمانش پر از اشگ است . اتفاقآ اگه مبحث ترس باشه .. من بیشتر از او می ترسم . و هر سخنی رو مطرح نمی کنم .. او چیزی براش نمانده که بترسد . تازه طفلکی بقدری افکارش پریشان است که حتی به گفته خودش به موبایل و پیامک فرستادن می گه وارد نیستم .. !! کسی که زبان اش فول است . پس بدان که مغز نمی کشه
حمید رضا جان .. من همین الان هم دوست ندارم با عناوین و القاب نظامی خطاب ام کنند .. حتمآ شاهد هستی که بار ها هم خواهش کرده ام .. اما دلیل این که اسم ان را یادداشت های یک خبرنگار گذاشتم .. این است که در حال حاضر من خبرنگارم .. و ان چه می نویسم تراوشات افکار یک خبرنگار است .. که بخشی از گذشته اش رو می نویسه .. اگه خلبان بودم که فرصت نوشتن نمی یافتم . و تازه نمی تونستم به شکل خاطره طوری بنویسم که مردم رو جلب کنم .. !! و گر نه در طول خدمت ام می نوشتم . پس بلد نبودم .. اما بعد از بازنشستگی به خاطر علاقه ای که داشتم .. و تمرین های زیادی که کردم موفق به درج گزارش های آبکی شدم .. !! شاید باورش براتون خنده دار بیاد .. اون اوایل حتی بلد نبودم افعال رو درست به کار ببرم . این یک واقعیت است
اما ... پرسشی از شما دارم .. مگه خبرنگار باید از مجله بنویسه تا خبرنگار باشه ..!!؟ خب این هایی رو که تقدیم یاران می کنم .. اطلاع رسونی است .. مگه نه ..!؟ ضمن این که اگه دقت کرده باشی .. من به خواست خوانندگانم راه ام رو ادامه می دهم ... و از لحظه ای که احساس کردم به چه سوژه هایی علاقه مند هستند .. همون خط رو دنبال کردم .
البته به تعبیر شما خاطرات ژورنالیستی هم دارم .. که برخی را نوشتم ... مثل : خاطرات مرحوم شکیبایی ، ماجرای آقای پرستویی ، ماجرای آقای داریوش ارجمند .. در مورد مرحوم قیصر امین پور ... شبی که میهمان ان کارگردان بودم .. مسایل صدا و سیما و وو که همه موجود هستند .. اگه خوانندگان آن نوع مطلب رو می خواستند .. مطمئن باش گنجینه ای از خاطرات تلخ و شیرین هستم .. ببخشید زیاد حرف زدم .. خواستم خط به خط پاسخ داده باشم
...........
...........
............
پاسخ
فرید جان عزیز و گرامی
ممنون از شما که این همه برای تالار زحمت کشیدید .
فقط یک سوال از حضورتون دارم .. آیا می شود همین مطالب را در سایت خلبان دات کام کپی کرد ؟
یا باید برای آن چیزی جداگانه نوشت ؟ اگه پاسخ شما مثبت است .. من می تونم از خوانندگان و دوستانم خواهش کنم هر یک چند مطلب به انتخاب خود به صورت تفکیکی در سایت قرار دهند ..
ممنون می شوم اگه به من پاسخ دهید
یا حق
بهروز جان
واقعا با این صحبت ها حقیر را شرمنده می کنید قربان.از لطف شما سپاس بی کران دارم.
مطلب جدید به آدرس جعفر عزیز ارسال شد.
پاسخ
استاد عزیز و نازنین
از شما به خاطر لطفی که کردید سپاسگزارم
با تشکر فراوان
سلام
عمو بهروز! اگر امکانش هست برای ما جوونا توضیح یدید که چیکار کنیم تا برای همسرانمان انسان هایی قابل اعتماد باشیم.
در ضمن شما چقدر تو زندگیتون ماجرا داشتید. به هر حال از این ماجرا ها گیر هر کسی نمیاد!!!
موفق و سلامت باشید
پاسخ
احسان عزیز و نازنین
الحمدالله جوان های امروز خیلی درک و تفکرشون از جوون های عهد ما بیشتره .. و خیلی بهتر عمق مسایل رو درک می کنند .
پسر عزیزم .. همان گونه که در ایم پست شرح دادم .. اگه همین موضوع خانم دکتر رو از همسرم پتهان می کردم .. بشمار ببین چند جا به خاطر این که او در جریان بود .. راحت بودم .. اولی آن آمدن مامور گروه ضربت به در خانه بود ... و خیلی اتفاقات دیگه .. که می توانست عدم اطمینان رو به ارمغان آورده و باعث سردی کانون خانواده شود .
من معتقدم هیچ چیزی مثل صداقت در گفتار و رفتار نیست .
به هر حال امیدوارم همیشه در زندگی خوشبخت و سلامت باشید
باسلام
از وبلاگ پر محتوای شما بازدید کردم .برای شما آرزوی سلامتی و موفقیت دارم . در صورت تمایل وقت گذاشته طی دیدار از وبلاگ من ، آمدگی خود را برای تبادل لینک و اطلاعات اعلام فرماید.
http://talatomzi.blogsky.com/
پاسخ
دوست عزیز و نازنین
خوشحالم که محتوای سایت نظر همکار اندیشمندی رو جلب کرده است
عزیزم وب واقعا عالی و به روز داری .. بهت تبریک می گویم .. از ان جا سایت در بخش پیوند ها فعلآ مشکل داره .. شما رو در لیست دوستان خوبم در وبلاگ قرار دادم ..
ممنون از شما
باسلام به عموبهروز عزیزم عموجان شاید نزدیک6 یا 7 ماه میشود که به حضور مبارکتام پیغام نگذاشتم البته تمام نوشته ها وخاطرات گرانقدرتو میخونم ولی به خاطر اینکه وقت گرانبهاتونو نگیرم این کار را میکردم ولی همیشه به یادت هستم
پاسخ
نعمت عزیزم .. فدای این همه محبت و بزرگواری شما بشم
من را خیلی با این کار ها شرمنده می فرمایی
عزیزم .. افتخار من ارتباط با شما یاران است .. البته در حقیقت کم بودن کامنت ها فرصت بیشتری برای درج خاطرات برام می گذاره .. اما به هر حال باید در ارتباط باشیم .. حالا دیگه به هم عادت کرده ایم
سلام خسته نباشید. مطالب جالب وخواندنی هستند. شاد وسربلند باشید.
پاسخ
ممنونم محمد جان عزیز
شما هم موفق و پیروز باشید
سلام
اقای مدرسی من واقعا از نوشته های شما لذت میبرم واقعا قلمتان معرکه است و به قول بچه ها ترکونده اید . راستی من هممون عباسی هستم که خانومم میخواست عمل قلب کند و دودل بودیم و با شما هم تماس گرفتیم و از راهنمایی شما استفاده کردیم . خانمم عمل کرد و الان شکر خدا خیلی بهتر شده است .
تمامی پستهای جدیدتان را با علاقه بسیار میخوانم
موفق باشید
پاسخ
خدا رو صد هزار بار شکر می کنم که شما دوست عزیزم در کنار همسر گرامی ات شاد و خندان به سر می برید
آفرین به غیرت و عشق و علاقه شما .. که برای نجات همسرتون چقدر تلاش کرده و در جستجوی دکتری خوب بودید
من به خواهر عزیزم تبریک می گویم که چنین شخصیتی مهربان دارید که همسرتان آن همه نگران بود . و خداوند مهربان هم سلامتی رو به شما باردیگر عنایت فرمود
عباس عزیز .. از قول بنده به خواهر عزیزم سلام مخصوص رسانده و بفرمایید روحیه اش رو حفظ کنه ... به بهانه عمل قلب خودش رو نیندازه .. دارو ها رو به موقع میل فرموده و از ورزش و پیاده روی غافل نمانند ..
خداوند هر دوی شما یاران را در صحت و تندرستی نگهدارد
انشااللله
ممنون عمو جون که برام وقت گذاشتید و پاسخ دادید !! قشنگ میتونم احساس کنم که چقدر عاشقانه به بازدید کنندگان پاسخ میدید و با عشق تو این سایت کار میکنید.
از بابت ماشالله مداح هم حق با شماست. از بابت اسم سایت هم همینطور.
حال کردن چیزی نیست جز همینکه شما بعد از گذشت اینهمه سال وقتی به گذشته برمیگردید و خاطرات پایگاه یکم نیروی هوایی رو مرور میکنید از آنها با خوشی یاد میکنید و قشنگ میشه از نوشته هاتون لذت و صفا و صمیمیت اون ایام رو حس کرد .
حال کردن اون نیست که بلانسبت آدم تو جوونی هزار تا کار بکنه و تو میانسالی افسوس بخوره !! همینکه شما در نوع خودت به بهترین نحو دین خودت رو به ملت و کشور ادا کردی و در حین حال از هر ماموریتی کلی خاطره داری (( قبایل آفریقایی- مریض شدن تو آمریکا- خانم دکتر - حمل پیکر شهدا با هرکولس - حمل نوزادان با همون هواپیما - مانور چتربازان - مانور جلوی چشم ناظران آمریکایی – کیف پر از خوراکی در هر ماموریت و هزاران خاطره دیگه...)) خودش میتونه حال کردن باشه و حتی جنبه ای دیگر از حال کردن اینه که همین حال رو به بیش از یک میلیون مخاطب هم منتقل کردید. کم کاری نیست عمو بهروز . خیلی ها تو عالم وب شما رو میشناسن. تو همه فروم های نظامی با شما آشنا هستن. به خودت افتخار کن جناب مدرسی.
پاسخ
حمید رضا جان عزیز و گرامی
ممنونم درک ام می کنی ... پسرم افتخار ان نیست که یک میلیون یا یک میلیارد شما رو بشناسند .. افتخار ان است که وجدان ات راحت باشد .. نزد خدای خودت شرمنده نباشی .. ممکنه بهروز مدرسی دروغ گو باشه .. ممکنه همه خاطرات اش من در اوردی باشه .. اما به وجدان خودش که نمی تونه دروغ بگه .. شما زمانی به آرامش وجدان می رسید که به هیچ بنده خدایی ظلم و ستم نکرده و برعکس محبت کرده باشید ..
ببخشید وارد فاز های فلسفی شدم .. از شما به خاطر محبتی که به حقیر داری ممنونم .. و افتخار می کنم جوان نازنینی درکم می کنه ..
پایدار باشی
درود جناب مدرسی بزرگوار ؟ خوب هستید که ؟ باز هم یکی از اون مطالب بسیار آموزنده رو برای ما جوونها نوشتید و جا داره که به شما خسته نباشید بگم و یک مسئله ای رو عنوان کنم که در رابطه با همین دید شما نسبت به رابطه دو دوست با جنسیتهای مختلف است . تجربه زندگی من این را به من نشان داده است که خانمهای بسیار شنونده های خوبی هستند به خصوص در زمانی که انسان در سختی قرار بگیرد . این را می خواهم بگویم که مثلا اگر من 2 دوست داشته باشم یکی خانم و دیگری آقا در هنگام سختی و بیان مشکل دوست خانم علاقه مند تر به شنیدن است تا دوست آقا. اما یک مشکل فرهنگی در میان اجتماع بخصوص خانمها وجود داره , این که سخت می توانند با این اوضاع فرهنگی ... تشخسص دهند که این دوست است و یا دوست پسر ؟ که البته از بین 10 نفر , 9 نفر به دوست پسر اشاره خواهند کرد . اما در کل دوست خوب بهترین نعمتی است که نصیب هر شخص می شود .
پاینده و سلامت باشید .
پاسخ
بامداد عزیز و نازنین
ممنون از شما و درک صحیح از واقعیت ها
بله پسرم درست تشخیص دادی ... خانم ها قدرت فوق العاده ای در تشخیص واقعیت ها و رشد مرد ها دارند .. ما در احادیث مون داریم که زن خوب مرد را به پادشاهی می رسونه .. یا بهشت زیر پای مادران است
این ها همه حکایت از قدرت و درک زنان دارد .. باید حرمت ان ها را همیشه نگاه داشت .. تا اطمینان شون رو جلب کرد ..
به هر حال در مورد مشکلات فرهنگی هم با شما هم عقیده هستم
استاد
كپي كردن اين مطالب در سايت بسيار ساده و راحته
فكر ميكنم خودتون تو همون يه پستي كه زدين متوجه شدين كه چقدر كار با سايت راحته
فكر كنم همه دوستان تجربه يك بار حضور در انجمن رو دارن
چيزي كه من رو ناراحت ميكنه اينه كه هديه اي دادم كه هنوز به بار ننشسته
پاسخ
فرید عزیز و گرامی
من از شما به خاطر زحماتی که کشیدید .. ممنونم
مطمئن باشید برای هر کاری صبر و تحمل لازمه .. من بار دیگر در حرف های خودمونی از دوستان خواهش خواهم کرد که در پویایی تالار کوشا باشند
از شما هم سپاسگزارم
سلام استاد عزیزم
اشکالی نداره دیگه حالا ما که در غربت هستیم و دستمون از ایران عزیز کوتاه هستش شما هم 21 اسفند ایرشو می گذارید و دل ما رو آب می کنید.... (چشمک)؟ چقدر دوست داشتم می توانستم فقط به بهانه دیدار شما در آنجا حضور می داشتم ولی حیف که زودتر از اواسط خرداد امکان سفرم به ایران نیست. امیدوارم غرفه شما در ایرشو مربوطه ، غرفه نمونه بشه چونکه مدیر غرفه خودش در همه چیز نمونه هست. جای مرا هم خالی کنید و یک همایش در تابستان طلبم و یک دیدار خصوصی هم بجای این ایرشو که امکان حضورش برایم مقدور نیست هم طلبم. مطمئن هستم 21 اسفند ماه غرفه شما یکی از شلوغترین غرفه ها خواهد شد.
چقدر خوشحال شدم که توانستم یک بهانه برای کامنت گذاشتن پیدا کنم می دونید که چند وقته که خیلی کم کامنت می گذارم تا وقت شما بازتر باشد تا به کارهای دیگرتان هم برسید ولی هربار که به سایت سر می زنم ، اول از خودم قول می گیرم که بی تابی نکنم و کامنت نگذارم و بعد شروع به خواندن می کنم ولی بعضی وقتها جدا" دلم برای صحبت با شما تنگ می شه و مانند الان که یک بهانه خوب برای کامنت نوشتن پیدا کردم ، دنبال بهانه برای کامنت نوشتن می گردم.
استاد عزیزم مراقب خودتان خیلی باشید.
بـــــــــــدرود
سام (سوئد)
پاسخ
پسر عزیز و بزرگوارم سام نازنین
خیلی من را شرمنده می فرمایید
راستش در روز ایر شو .. دوستان لطف کردند و تنها به بنده قول یک غرفه رو دادند .. البته چادر های مدور فراوانی برای صاحبان هواپیماها و خلبانان و شرکت ها دایر خواهد بود .. اما خب یک جای کوچک هم به سایت ما خواهند داد .. ولی تابستان حتمآ هر طور شده یک جایی رو گیر می اورم تا با همه دوستان دیدار داشته باشیم
سام جان .. تنها دلخوشی من رسیدگی به سایت و ارتباط با دوستان است
خوشحال می شوم هر پست یک کامنت از شما ببینم .. ملاحظه نفرمایید .. خودت می دونی چقدر به شما و خانواده محترم شما ارادت دارم
به امید دیدار در تهران
سلام جناب مدرسی
در جواب سوال دوست عزیز آوالانچ از آقای جعفر لطفا به سایت زیر مراجعه کرده و در صورت موافقت جناب مدرسی من در اولین فرصت اقدام به ترجمهٔ آن میکنم. سبز و پاینده باشید
http://www.iraq-war.ru/article/103246
پاسخ
سرور گرامی جناب خواجه نظام نازنین
از مهر و محبت شما تشکر می کنم
خوشحال می شوم که زحمت این کار رو بکشید .. تا دوستان و خوانندگان با مسایل روز آشنا شوند
از شما سپاسگزارم
جناب مدرسی سلام خسته نباشید کار رو شروع کردم یکسری از اطلاعات رو هم وارد کردم تا حالا چند تا پست رو بازبینی کردم کمی زمان می بره تا کل پست ها رو بخونم و نظراتی که دارای بار علمی هستند رو وارد وبلاگ کنم اگر صلاح می دونید یکسری تغیرات هم تو ظاهر وبلاگ بدهم بحرحال شما حکم استادی بگردن ما دارید. با تشکر
پاسخ
سرور ارجمندم جعفر خان
قبل از هر چیز ار شما دوست اندیشمندم تشکر می کنم
راستش شما وکیل هستید هر جور صلاح می دانید انجام دهید
من یک پیشنهاد دارم .. اگه بشه هر یک ان ها را طبقه بندی کرده .. و مثلآ .. هر دو یا سه کامنت هم موضوع رو در یک پست بگذاریم .. دسترسی به ان ها خیلی راحت می شود
ممنون از شما
جناب مدرسی آقای صادقی عزیز اوالانچ گرامی و جعفر خان بابت نوشته ها خیلی خیلی ممنون.
جناب مدرسی خیلی وقته که ازنوشته ها و کامنت های جناب جی اس اف خبری نیست. شما خبری ندارین از ایشون؟
پاسخ
آرش جان عزیز
ممنون از شما که به فکر یاران هستید
راستش رو بخواهی .. دو هفته پیش با هم در ارتباط بودیم .. و قرار هم گذاشتیم تا ببینمش .. اما متآسفانه ماجرای حمله دزدان نامرد به همسرم پیش امد .. که نتوانستم به قرار مون برسم .. گوشی هم جدید بود .. نمی دونستم کدوم شماره از میان ده ها شماره مربوط به ایشون است که عذر خواهی کنم
لذا فکر می کنم که دلخور شده اند .. حق هم دارند .. ولی تصمیم دارم در پست بعدی رسمآ ازش در حرف های خودمونی عذر خواهی کنم
ممنون از شما
جناب مدرسی برای رفع این مشکل بایگانی موضوعی ایجاد کرده ام راستشو بخواهید بنده بخاطر دوستان عزیز کامنت ها را در پست های مستقلی قرار می دهم البته اگر جوابگو نیست چشم حتما" این کار رو خواهم کرد .
موفق باشید
پاسخ
استاد نازنین جناب جعفر خان
دوستان از وجود چنین وبلاگی مطلع نیستند .. حتی یک زمان مطالب دوستان و همکاران به صورت ثبت موقتی در آن قرار می گرفت .. اما بعد تصمیم گرفتیم منتشر کرده شاید یکی حضوری بخواهد استفاده کند ..
به همین دلیل فقط همکاران سایت به آن دسترسی دارند
و بنده هم از این جهت عرض کردم . تا دسترسی به ان ها آسان باشد .. هدف این است که بعد از ویرایش یا درج تصویر .. در یکی از صفحات وب اصلی قرار می دهم و سپس لینک ان ها را در سایت و در زیر هر پست قرار خواهم داد .. تا هر کسی خواست با کلیک بر روی ان از مطلب بهره مند شود
به همین دلیل شما هر گلی زدید به سر خودتون و خوانندگان زدید .. بعد از تکمیل و ویرایش شما یا حتی افزودن تصویر .. بنده در سایت قرار خواهم داد ..
سپاسگزارم
ARI
با تشکر از شما.این موضوع را تا به حال نشنیده بودم.ممنون.ولی این موضوع با قضیه تامکت ها متفاوت است.
جالب است بدانید ایران یکی از قوی ترین معامله گران اسلحه در بازار سیاه و سطح جهان است و این موضوع از زمان جنگ و اعمال تحریم ها برعلیه ایران شروع شد طوری که آمریکا از کابوس رسیدن قطعات اف-14 آنها را بادستگاه پودر می کند.خرید رادار غیر فعال از اوکراین که چیزی نیست.پس اگر روزی از مستقر شدن موشک مرگبار مسکیت در خلیج فارس شنیدید تعجب نکنید.
بهروز جان لطفا درباره کار جدیدی که جعفر عزیز شروع کرده اند توضیح دهید.ایشان در وبلاگ شما فعالیت می مند یا در سایت.و اینکه اجازه هست مطلب علمی در بخش کامنت سایت قرار دهم؟مطلب بسیار جالبی با عنوان پروژه سری ((وارون)) هدیه ای گرانبها که از آسمان فروافتاد. را می خواهم قرار دهم ولی نمی دانم کجا!!
با تشکر از شما
پاسخ
استاد گرامی جناب اوالانچ
از توضیحات کامل و علمی شما سپاسگزارم
در مورد زحمتی که جعفر خان متحمل می شوند .. عرض کنم که .. مدتی است به برکت مباحث خیلی جالب و علمی که شما و خود جعفر خان و علی جان در کامنت ها درج می فرمایید .. شآن و جایگاه علمی سایت خیلی افزایش یافته است . اما از طرفی ماندگاری کامنت فقط در ایام پست است .. و شاید خیلی ها هم مطالعه نفرمایند .. من از جعفر خان خواهش کردم اگه امکان داره .. این مطالب زیبا و پرمحتوا را در وبلاگی که برای همکارانم از قبل تهیه کرده بودم .. ان ها را طبقه بندی و قرار دهند .. تا بعد از آماده شدن و احیانآ درج تصاویر مربوطه .. آن ها را در صفحات مستقل در سایت اصلی قرار داده و لینک آن را همیشه در ذیل هر پست بنویسم
تا خوانندگان برای دسترسی به ان ها راحت باشند .. و با یک کلیک مطالعه فرمایند .. شما هم اگه فرصت این کار رو داشته باشید که خیلی بهتر خواهد شد و با هماهنگی با جعفر خان .. کار ها رو اماده می فرمایید .. و بنده هم از ان جا برداشته و درسایت قرار می دهم .. اگه فرصت دارید .. یک ای میل به بنده بزنید .. تا نام و رمز آن را تقدیم شما هم بکنم .. در حال حاضر جناب صادقی ، آقای بازیار و جعفر خان رمز را داشته و مطلب قرار می دهند
من بی صبزانه منتظر درج مطالب بیتشر از شما هستیم
ممنون
جناب مدرسی عزیز،
سلام،
امیدوارم حالتون خوب باشه.
اولا از توصیه حفاظتی شما ممنونم و ونو در آینده حتما رعایت می کنم. ثانیا اگر ممکنه یه مقداری در مورد این "ایرشو" توضیح بیشتری بدید، زمان و مکانش منظورمه.
با سپاس.
پاسخ
خواهش می کنم بابک جان
در مورد ایر شو چشم حتمآ در پست بعدی کامل توضیح خواهم داد
اگه تا حالا مقداری طفره می رفتم .. به دلیل عدم اخذ مجوز بود .. که الحمداللله .. گرفته شد . و می شه با قاطعیت ان ار اعلام کرد
ایر شوی از تاریخ 21 الی 23 اسفند ماه در فرودگاه پیام کرج برگزار خواهد شد ورود برای عموم ازاد است .. علاوه بر ان جوایزی هم برای علاقه مندان در نظر گرفته شده است .. از هواپیماهای فوق سبک تا هواپیماهای دو موتوره مثل جت فالکون و هلی کوپتر حضور خواهند داشت .. تقریبآ حدود 80 فروند انواع هواچیما حضور دارند
در ضمن یک کیوسک هم برای سایت بنده اختصاص می یابد تا دوستان رو در ان جا زیارت کنم
بنده عضو کوچکی از این برگزار کنندگان ان هستم
سلام بهروزخان من الان شمالم و حسابی جاتون و خالی کردم باور کنید.
من الان اومدم کافی نت تا مطلب جدیدتون و بخون(حسابی معتاد کردی مارو).خیلی عالی بود پست جدید انشاالله برگردم سریعا ترتیب دیدار و میدم .میبوسمت.خیلی باحالی.بای
پاسخ
خوش بگذره هومن جان ..
من هم این جا حسابی دارم ترتیب ایر شو رو در کرج می دهیم
همه چیز اماده است .. مجوز اخذ شده است .. و یک سره در حال برنامه ریزی هستیم .. دوست فیروز آقای ادیبی رو هم دعوت کردم تا با ما همکاری کنه .. انشاالله خوش بگذره .. مواظب خودت باش
به امید دیدار
استاد گرامي سلام
از نوشته ها و قلم شيواي شما چيزي جز اين همه استقبال انتظار نميره اميدوارم بتونم در نمايشگاه كرج شركت كنم فقط مي خواستم خواهش كنم حتما از چند روز قبل توي سايتتون خبر بدين تا ما آدمهاي حوس پرت نمايشگاه يادمون نره.
پاسخ
امیر عزیزم .. واقعآ بنده رو شرمنده می فرمایید
حضور دوستان صرفآ به خاطر علاقه به عشق به مسایل هوایی است
به هر حال امیدوارم لیاقت تعاریف شما رو داشته باشم
امیر جان .. در مورد نمایشگاه چشم حتمآ ای کار را انجام خواهم داد .. منتظر شما و باران گرامی هستم
عزیز تارنگار خوب وجالب شما را لینک کردم خشنود میشوم شما هم تارنگار مارا لینک نمایید واز آن بازدید نموده نظر بدهید ممنون آسمان زندگیت پرستاره باد
وحیداعظمی روزنامه نگار وخبرنگار
www.golpayegannews.blogfa.com خبرگزاری گلپایگان(وحیداعظمی)
azami_javan60@yahoo.com
پاسخ
جناب اعظمی عزیز و بزرگوار
ابتدا از سایت پر محتوای شما بازدید کردم .. خیلی عالی است
و به شما تبریک می گویم
وحید جان مدتی است بلاگرولینگ که ادیتور سایت من از ان پشتیبانی می کنه خراب شده است .. و من قادر نیستم یک سری از وب های قدیمی را حذف یا سایتی جدید جایگزین نمایم
حتی پینگ هم نمی شود .. و همه به آن شکل باقی مانده است .. امیدوارم با تغیر ادیتور افتخار ثبت لینک شما دوست و همکار عزیز را داشته باشم
دوست عزیز خواجه نظام با تشکر از شما ممنون
پاسخ
ممنون از هر دوی شما
باسلام
خسته نباشید
چند وقت پیش لینک وبلاگ من در فهرست لینکهای شما بود وحالا پاک شده .
من شما رادر فهرست لینکهای خود قرار دادم.
http://talatomzi.blogsky.com/
من را به نام پایگاه اطلاع رسانی تلاطم لینک کنید
پاسخ
دوست عزیز و بزرگوار
من هیچ دخالتی در حذف لینک ها نداشتم .. منتها سیستم ادیتور من که از بلاگرولینگ تبعیت می کنه .. به دلیل مشکلاتی که این سیستم پیدا کرده است .. مدتی است هیچ اقدامی نمی توانم انجام دهم ... و مقداری از ادرس ها خود به خود پاک شده است . مطمئن باش که به محض درست شدن دو.باره در خدمت شما و لینک خوب و پر بار شما خواهم بود
باسلام واحترام-ابتدا لازم میدانم مراتب سپاس خود را از مطالب جذاب و خواندنی تان ابرازدارم.بقول معروف حرفی که از دل برآید لاجرم بردل نشیند.من حدودا مدت یک ماهی است که بطور اتفاقی باسایت شماوبویژه دل نوشته ها ... آشنا شده ام میتوانم بگویم که مطالب وخاطراتتان برایم بسیار جذاب ودلنشین است الحق خسته نباشید.گفتنی زیاد دارم لیکن سخن را کوتاه نمایم فقط دو موضوع را بگویم وزحمت را کم کنم یکی اینکه در مطلبی بصورت پرانتز به عشق و علاقه وافرتان به اتوبوس اشاره کرده بودید جالبست که بگویم که من هم این عشق را دارم ولی نه به اتوبوس بلکه به هواپیما یعنی از همان اوان کودکی وتابحال که کمی بیش از 40 سال سن دارم عشق عجیبی به انواع هواپیما بخصوص در هنگام تیک آف و لندینگ داشته وهمواره موقع سوار شدن به هواپیماکه همیشه نوع مسافربری بوده سعی کردم (بلا تشبیه) همچون اماکن مقدسه دستی به بدنه بیرونی اون کشیده واز دیدن هیکل اون لذت عجیبی مبرم چه کنم شاید بقول شما یک نوع عشق کودکانه ویا حماقت باشد بگذریم مطلب دوم ویا بهتر بگویم یک سئوال وآن اینکه شماره باندهای پروازی فرودگاهها بر چه اساسی تعیین ونامگذاری میشود ممنون خواهم شد که لطف نموده اطلاعاتی در این خصوص ارائه فرمائید . همیشه سلامت وشادکام باشید. باسپاس مجدد: نادر - 18 اسفند
پاسخ
جناب مختاری عزیز و نازنین
خیلی خیلی از آشنایی با شما دوست عزیزم خوشحالم
نادر جان .. من هم عین شما همین عشق رو به اتوبوس مخصوصآ ایران پیماهای قدیم دارم .. واقعآ حال می کنم .. ساعت ها غرق تماشای آن ها می شوم و در مسافرت خارج از شهر خدا نکنه یکی از همین عروس ها جلوی قرار گیرد .. ساعت ها دود اگزوزش رو می خورم .. عشق که شاخ و دم ندارد
پرواز که می رفتم .. مترصد بودم تا هواپیما خراب شده .. بپرم تو اتوبوس و راهی تهران بشم !! اون موقع هم که در بندرعباس با هواپیماهی اوریون پرواز می کردم .. سفر با اتوبوس تا بندرعباس رو با ایران پیما می رفتم .. وای که چقدر حال می کردم .. هواپیما برای من مجانی بود .. اصلآ هواپیماهای خودمون هرروز پرواز داشت .. ولی من فقط ایران پیما حال بهم می داد !! الان هم عشق ام به اتوبوش کم نشده است
از هر فرصتی استفاده می کنم تا با ایران پیما مسافرت کنم .. البته اتوبوس های دماغ دار قدیمی رو می پرستم .. خدا نکنه در سکانس فیلمی نشون بده .. وای چه حالی می کنم .. این ها به دوران کودکی بر می گرده
ولی هواپیما رو صرفآ به چشم یک ابزار برای پرواز می نگریستم .. البته موضوع سی - 130 فرق می کرد .. آن ها رو عاشقانه دوست دارم
وقتی یاد هرکولس ها می کنم .. بی اختیار اشگ ام جاری می شه .. اگه بدونی چه شب هایی که موقع نگارش خاطره زار زار گریه می کردم .. بله عشق من سی - 130 است ..یادش بخیر
در مورد نامگذاری باند ها بارها نوشته ام
او اعدا خط مدار درجه روی زمین است .. که اگه یک صفر جلوی ان قرار دهی .. نشون دهنده مدار مربوطه است .. مثلآ باند 29 در اصل در امتداد 290 درجه است . یا باند 11 یعنی 110 درجه
امیدوارم متوجه شده باشی
سلام...
پاسخ
سلام عزیزم .. خوبی ؟
سلام آقاي مدرسي عزيز
اگه تمايل داشته باشيد خانم دكتر را بيابيد يك راه وجود دارد
ازطريق اداره ثبت احوال اقدام نمائيد. باتوجه به كاربردي شدن كارت شناسائي ملي ،همان طوري كه ما كارت ملي خوذ را دريافت نموده ايم قطعا خانم دكتر نيز اين كار را انجام داده است ( چه در ايران باشد يا درخارج ازكشور) مستحضر هستيد كه براي اين كار بايستي آدرس محل سكونت به ثبت احوال اعلام گرددبنابراين ...
ارادتمند شما بهروز.خ
پاسخ
بهروز عزیز و نازنین
خیلی ممنون از راهنمایی شما .. راستش رو بخواهی من دیگه به خاطرات گذشته و دوستان قدیمی زیاد فکر نمی کنم .. یکی از عمده ترین دلایلش ... اون موقع دستم تو جیب ام می رفت .. لااقل می تونستم تو خیابون اگه تشنه اش شد یک لیوان آبمیوه بخرم و .. الان چی !!؟
الان باید دو جا کار بکنم .. تا بتونم فقط کرایه خونه ام رو بدهم
از همه مهم تر دلخوشی ندارم .. اون موقع عبوس ترین افراد رو می خندوندم !! حتی یادمه سکته که کرده بودم .. دوستانی که به عیادت من امده بودند .. رو چنان شاد و خندان می فرستادم خونه شون که همیشه از اون ایام سی سی یو بودن من یاد می کنند ...
بله بهروز عزیز و گرامی .. خیلی زمونه عوض شده است .. بهتره بگم خودم عوض شدم تا به کسی بر نخورد .. دیگه من آن بهروز مدرسی قدیمی نیستم
و گرنه به قول شما راه های فراوانی برای پیدا کردن او وجود داشته و دارد
ولی ممنون از راهنمایی مفید شما
از خواندن مطالب سایتتون یک بعدازظهر کم حوصله ام بسر رفت تا همینطور ایام ما را بسوی نیستی میکشانند.چه با امید و چه بی امید همه در حال رفتنیم .من دیر زمانیست که به نقطه ای در انتها خیره گشته ام و خسته از پیمودن راهی که همسفرانی بس نامرد دارد . به حال ممنونم
پاسخ
ایلیا جان عزیز و نازنینم
هرگز در زندگی نامید نباش .. مشکلات همه بر طرف خواهند شد
شما توانا تر و مقاوم تر این ها هستی که تصور می کنی .. باید خودت رو قبول داشته باشی .. شما سعی کن به داشته هایت فکر کن .. مثل سلامتی .. تحصیلات .. خانواده و آینده و خیلی چیزهای دیگر .. حتمآ موفق خواهی شد
نظرخواهي براي اين پست بسته شده!